PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : داستان كوتاه



صفحه ها : 1 2 3 [4] 5 6 7 8 9 10

سودازده
01-26-2011, 22:12
مترسک


دیگه اُبهّت سابق رو نداشتم و پرنده ها ازم نمی ترسیدند و شده بودم یه

مترسک بی مصرف که حتی گنجشک ها هم مسخره ش میکنند. اما هیچی

مثل نا رضایتی باغبون مهربان من را آزار نمیداد.


وقتی باغبون ، باغ رو در خطر نابودی دید مجبور شد یک مترسک دیگه بسازه

و حالا از من فقط پوشالی مونده که جزیی از مترسک جدیده ، اما با این حال

راضی ام ، چون باغبون رو دیگه ناراحت نمی بینم.

Arezoo
01-27-2011, 13:27
روزي لقمان در کنار چشمه اي نشسته بود . مردي که از آنجا مي گذشت از لقمان پرسيد : چند ساعت ديگر به ده بعدي خواهم رسيد ؟ لقمان گفت : راه برو . آن مرد پنداشت که لقمان نشنيده است . دوباره سوال کرد : مگر نشنيدي ؟ پرسيدم چند ساعت ديگر به ده بعدي خواهم رسيد ؟ لقمان گفت : راه برو . آن مرد پنداشت که لقمان ديوانه است و رفتن را پيشه کرد . زماني که چند قدمي راه رفته بود ، لقمان به بانگ بلند گفت : اي مرد ، يک ساعت ديگر بدان ده خواهي رسيد . مرد گفت : چرا اول نگفتي ؟ لقمان گفت : چون راه رفتن تو را نديده بودم ، نمي دانستم تند مي روي يا کند . حال که ديدم دانستم که تو يک ساعت ديگر به ده خواهي رسيد .

Arezoo
01-27-2011, 13:27
دوباره دعوایشان شده بود . مرد اصلا حرف نمیزد . زن میگفت : " آخه نمیگی من چه طور باید خرج خونه رو دربیارم ؟ببین دستام رو . ببین عروست شده نظافتچی خونه همسایه ها . "

مرد جواب نداد . زن چادرش را کشید جلوتر . دوباره زیرچشمی به اطراف نگاه کرد .

کسی نبود . جری تر شد . گفت : " این هم از شازده بزرگت که میگفتی درس خونه . آقا دو تا تجدید آورده تازه میگه همه معلم خصوصی دارن ، منم میخوام . "

مرد ساکت شد . زن خندید و گفت : " یه خبر خوب هم دارم . برای نرگس خواستگار پیدا شده . کاش بودی و میدیدی ... "

و بعد یک قطره اشک از چشمهایش جدا شد . جوی باریکی روی صورتش کشید و یواش افتاد روی سنگ قبر ... .


کامران نجف زاده

Arezoo
01-27-2011, 13:28
روباه گفت: سلام.
شهريار کوچولو برگشت اما کسی را نديد. با وجود اين با ادب تمام گفت: سلام.
صداگفت: من اينجام، زير درخت سيب...
شهريار کوچولو گفت: کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت: يه روباهم من.
شهريار کوچولو گفت: بيا با من بازی کن. نمی‌دانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: نمی‌توانم بات بازی کنم. هنوز اهليم نکرده‌اند آخر.
شهريار کوچولو آهی کشيد و گفت: معذرت می‌خواهم.
اما فکری کرد و پرسيد: اهلی کردن يعنی چه؟
روباه گفت: تو اهل اين‌جا نيستی. پی چی می‌گردی؟
شهريار کوچولو گفت: پی آدم‌ها می‌گردم. نگفتی اهلی کردن يعنی چه؟
روباه گفت: آدم‌ها تفنگ دارند و شکار می‌کنند. اينش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکيان هم پرورش می‌دهند و خيرشان فقط همين است. تو پی مرغ می‌گردی؟
شهريار کوچولو گفت: نه، پیِ دوست می‌گردم. اهلی کردن يعنی چی؟
روباه گفت: يک چيزی است که پاک فراموش شده. معنيش ايجاد علاقه کردن است.
-ايجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: معلوم است. تو الان واسه من يک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی ديگر. نه من هيچ احتياجی به تو دارم نه تو هيچ احتياجی به من. من هم واسه تو يک روباهم مثل صد هزار روباه ديگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتياج پيدا می‌کنيم. تو واسه من ميان همه‌ی عالم موجود يگانه‌ای می‌شوی من واسه تو.
شهريار کوچولو گفت: کم‌کم دارد دستگيرم می‌شود. يک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت: بعيد نيست. رو اين کره‌ی زمين هزار جور چيز می‌شود ديد.
شهريار کوچولو گفت: اوه نه! آن رو کره‌ی زمين نيست.
روباه که انگار حسابی حيرت کرده بود گفت: رو يک سياره‌ی ديگر است؟
-آره.
-تو آن سياره شکارچی هم هست؟
-نه.
-محشر است! مرغ و ماکيان چه‌طور؟
-نه.
روباه آه‌کشان گفت: هميشه‌ی خدا يک پای بساط لنگ است!
اما پی حرفش را گرفت و گفت: زندگی يک‌نواختی دارم. من مرغ‌ها را شکار می‌کنم آدم‌ها مرا. همه‌ی مرغ‌ها عين همند همه‌ی آدم‌ها هم عين همند. اين وضع يک خرده خلقم را تنگ می‌کند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگيم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پايی را می‌شناسم که باهر صدای پای ديگر فرق می‌کند: صدای پای ديگران مرا وادار می‌کند تو هفت تا سوراخ قايم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه‌ای مرا از سوراخم می‌کشد بيرون. تازه، نگاه کن آن‌جا آن گندم‌زار را می‌بينی؟ برای من که نان بخور نيستم گندم چيز بی‌فايده‌ای است. پس گندم‌زار هم مرا به ياد چيزی نمی‌اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهليم کردی محشر می‌شود! گندم که طلايی رنگ است مرا به ياد تو می‌اندازد و صدای باد را هم که تو گندم‌زار می‌پيچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازی شهريار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: اگر دلت می‌خواهد منو اهلی کن!
شهريار کوچولو جواب داد: دلم که خيلی می‌خواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. بايد بروم دوستانی پيدا کنم و از کلی چيزها سر در آرم.
روباه گفت: آدم فقط از چيزهايی که اهلی کند می‌تواند سر در آرد. انسان‌ها ديگر برای سر در آوردن از چيزها وقت ندارند. همه چيز را همين جور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند. اما چون دکانی نيست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست... تو اگر دوست می‌خواهی خب منو اهلی کن!
شهريار کوچولو پرسيد: راهش چيست؟
روباه جواب داد: بايد خيلی خيلی حوصله کنی. اولش يک خرده دورتر از من می‌گيری اين جوری ميان علف‌ها می‌نشينی. من زير چشمی نگاهت می‌کنم و تو لام‌تاکام هيچی نمی‌گويی، چون تقصير همه‌ی سؤِتفاهم‌ها زير سر زبان است.(به ترجمه بهترش: زبان سرچشمه سوء تفاهم است!) عوضش می‌توانی هر روز يک خرده نزديک‌تر بنشينی.
فردای آن روز دوباره شهريار کوچولو آمد.
روباه گفت: کاش سر همان ساعت ديروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بيايی من از ساعت سه تو دلم قند آب می‌شود و هر چه ساعت جلوتر برود بيش‌تر احساس شادی و خوشبختی می‌کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می‌کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را می‌فهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بيايی من از کجا بدانم چه ساعتی بايد دلم را برای ديدارت آماده کنم؟... هر چيزی برای خودش قاعده‌ای دارد.
شهريار کوچولو گفت: قاعده يعنی چه؟
روباه گفت: اين هم از آن چيزهايی است که پاک از خاطرها رفته. اين همان چيزی است که باعث می‌شود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت‌ها فرق کند. مثلا شکارچی‌های ما ميان خودشان رسمی دارند و آن اين است که پنج‌شنبه‌ها را با دخترهای ده می‌روند رقص. پس پنج‌شنبه‌ها بَرّه‌کشانِ من است: برای خودم گردش‌کنان می‌روم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچی‌ها وقت و بی وقت می‌رقصيدند همه‌ی روزها شبيه هم می‌شد و منِ بيچاره ديگر فرصت و فراغتی نداشتم.

به اين ترتيب شهريار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظه‌ی جدايی که نزديک شد روباه گفت: آخ! نمی‌توانم جلو اشکم را بگيرم.
شهريار کوچولو گفت: تقصير خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم، خودت خواستی اهليت کنم.
روباه گفت: همين طور است.
شهريار کوچولو گفت: آخر اشکت دارد سرازير می‌شود!
روباه گفت: همين طور است.
-پس اين ماجرا فايده‌ای به حال تو نداشته.
روباه گفت: چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: برو يک بار ديگر گل‌ها را ببين تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتني با هم وداع می‌کنيم و من به عنوان هديه رازی را بهت می‌گويم.
شهريار کوچولو بار ديگر به تماشای گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت: شما سرِ سوزنی به گل من نمی‌مانيد و هنوز هيچی نيستيد. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستيد که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه ديگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه‌ی عالم تک است.
گل‌ها حسابی از رو رفتند.
شهريار کوچولو دوباره درآمد که: خوشگليد اما خالی هستيد. برايتان نمی‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان رهگذر می‌بيند مثل شما. اما او به تنهايی از همه‌ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زير حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجير برايش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تايی که می‌بايست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِه‌گزاری‌ها يا خودنمايی‌ها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هيچی نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است.
و برگشت پيش روباه.
گفت: خدانگه‌دار!
روباه گفت: خدانگه‌دار!... و اما رازی که گفتم خيلی ساده است:
جز با دل هيچی را چنان که بايد نمی‌شود ديد. نهاد و گوهر را چشمِ سر نمی‌بيند.
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بيند.
ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ام.
روباه گفت: انسان‌ها اين حقيقت را فراموش کرده‌اند اما تو نبايد فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چيزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...

شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم.

Arezoo
01-27-2011, 13:28
مادر من فقط يك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون هميشه مايه خجالت من بود اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پختيك روز اومده بود دم در مدرسه كه منو با به خونه ببره خيلي خجالت كشيدم . آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟ روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت مامان تو فقط يك چشم داره فقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم . كاش زمين دهن وا ميكرد و منو ..كاش مادرم يه جوري گم و گور ميشد...

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو بخندوني و خوشحال كني چرا نميميري ؟

اون هيچ جوابي نداد....

دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداشته باشم سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم ،اونجا ازدواج كردم ،واسه خودم خونه خريدم ، زن و بچه و زندگي... از زندگي ، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه ها شو وقتي ايستاده بود دم در بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد كشيدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بياد اينجا ، اونم بي خبر سرش داد زدم :چطور جرات كردي بياي به خونه من و بجه ها رو بترسوني؟ گم شو از اينجا! همين حالا اون به آرامي جواب داد :

اوه خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس رو عوضي اومدم و بعد فورا رفت و از نظر ناپديد شد .

يك روز يك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور براي شركت درجشن تجديد ديدار دانش آموزان مدرسه ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم .

بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون ؛ البته فقط از روي كنجكاوي .همسايه ها گفتن كه اون مرده اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه بدن به من اي عزيزترين پسرم ، من هميشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري ميآي اينجا ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تورو ببينموقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم آخه ميدوني ... وقتي تو خيلي كوچيك بودي تو يه تصادف يك چشمت رو از دست دادي به عنوان يك مادر نمييتونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم بنابراين مال خودم رو دادم به توبراي من اقتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم به جاي من دنياي جديد رو بطور كامل ببينه .

Arezoo
01-27-2011, 13:29
ازش چیزی رو پرسیدم که همیشه ی خدا دلم می خواست ازش بپرسم. یعنی ازش پرسیدم وقتی پدرش مرده چه حالی داشته.
گفت که وقتی پدر پیرش داشته از بیماری کبد می مرده؛ دستش را گرفته بوده توی دستش. داشته یواش یواش می مرده و بدنش هی سرد و سردتر می شده. برای همین، خیال می کند که دست او – یعنی پسرش که پدر من باشد – از حد معمول داغ تر است و نکند تب دارد. این است که برمی گردد و بهش می گوید تب داری بابا جان.
این ها را که گفت؛ صدایش داشت می لرزید...

Arezoo
01-27-2011, 13:30
اتو بوس غیر از من و تو مسافری نداشت. راننده زیر لب آهنگی را زمزمه می کرد که "دوستت دارم" زیاد داشت.حدس زدم باید عاشقانه باشد. انگشتر فیروزه ات چقدر به چادر مشکی می آمد.

معذب بودم.سرم را زیر انداختم. می دانستم داری نگاهم می کنی . زور می زدم تا مظلوم جلوه کنم.نمی دانم فهمیدی یا نه؟دستم رابه ریش هایم رساندم و زیر چشمی به سیاهی چشمانت فرو رفتم و سر خوردم تا صورتی،سرخ، تا سفیدی قلبت. قلب هامان که به هم دست دادندرو به آفتاب کردی و پنجره راه فراری شد برای قلب من و تو. رفتندتا...

تیغ آفتاب...از مدرسه می آمدم . او هم . من درس می دادم و او درس می خواند. هرروز ایستگاه اتوبوس آنقدرمی ایستادم تا بیاید. کیف در دستِ من و کوله به پشت او. اگر با هم همراه می شدیم کیف دست اوبود و کوله به دوش من. انگار خانه اش را هر روز جا به جا می کرد. میدان مخابرات تا سر امیر کبیر . دومسافر همیشگی داشت. "من" و "او". نفس هایم تند تر می شد.

نوشته بود دوستت دارم. انگشت کشیدم روی نوشته. فکر کردم چه خط نرمی. خط من صاف بودو یکدست. بدون انحنا.خط او انحنا های یک دست داشت..ناز.نامه رادست به دست کردم. حس کردم سبک شدم.حالم خوب شد.اتوبوس به چاله ای افتاد و تکان خورد نگاه کردم به دستگیره ها ی آویزان انگار برایم سر تکان می دادند. خنده ام گرفت.

تنهابودیم. چند لحظه ساکت ماندم و بعد یاد درخت بید حیاطِ مدرسه افتادم. زیر درخت که می نشستم فکر می کردم بین موهای تو پناه گرفته ام.نفس عمیق می کشیدم . بید بوی غم می داد. خاک بازی می کردیم .کلمات هجوم می آورند:

... چشم چران قد وبالای تو گونه وچشم ولب و پیشانی ام.

موی پریشان تورا دیدم و همچو تو سر گرم پریشانی ام

موی تو تیریست به چشم ودلم موی بیفشان که بمیران ام.

از نفس افتاده منم نازنین ساز نزن تا که برقصانی ام.

ای نفس صبح بیا وبدم تا که چنان بید بلرزانی ام

بت شکن قرن،خلیل زمان تیغ بینداز که قربانی ام.

وقت پیاده شدن دستم در دستانش نبود. راننده هنوز داشت. عاشقانه می خواند" حبیبی نور العین".

آسمان سرخ سرخ بود.

Arezoo
01-27-2011, 13:31
...از روي جوي كنار پياده‌رو بلندش كردم و روي اسفالت وسط خيابان گذاشتم. دستم رابه پشتش گذاشتم و يواش به جلو هولش دادم و گفتم «ده برو ديگه دير ميشه.» خيابان خلوت بود. ازوسط خيابان تا آن ته‌ها اتوبوسي و درشگه‌اي پيدا نبود كه بچه‌ام را زير بگيرد. بچه‌ام دو سه قدم كه رفت برگشت و گفت «مادل، تيسميس هم داله؟» من گفتم «آره جونم. بگو ده شاهي كيشميش بده.» واو رفت. بچه‌ام وسط خيابان رسيده بود كه يكمرتبه يك ماشين بوق زد و من از ترس لرزيدم. و بياينكه بفهمم چه مي‌كنم، خودم را وسط خيابان پرتاب كردم و بچه‌ام را بغل زدم و توي پياده‌رو دويدم و لاي مردم قايم شدم. عرق از سر و رويم راه افتاده بود. ونفس نفس ميزدم بچهكم گفت «مادل، چطول سدس؟» گفتم «هيچي جونم. ازوسط خيابون تند رد ميشن. تو يواش ميرفتي نزديك بود بري زير هوتول.» اينرا كه ميگفتم نزديك بود گريه‌ام بيفتد. بچه‌ام همانطور كه توي بلغم بود گفت «خوب مادل منو بزال زيمين» ايندفه تند ميلم.» شايد اگر بچهكم اين حرف را نميزد من يادم رفته بود كه براي چه كار آمده‌ام. ولي اين حرفش مرا ازنو بصرافت انداخت. هنوز اشك چشمهايم را پاك نكرده بودم كه دوباره به ياد كاري كه آمده بودم بكنم،‌ افتادم. بياد شوهرم كه مرا غضب خواهد كرد،‌ افتادم. بچهكم را ماچ كردم. آخرين ماچي بود كه از صورتش برميداشتم. ماچش كردم و دوباره گذاشتمش زمين و باز هم در گوشش گفتم «تند برو جونم، ماشين ميادش.» باز خيابان خلوت بود و اين بار بچه‌ام تندتر رفت. قدم‌هاي كوچكش را بعجله برميداشت و من دو سه بار ترسيدم كه مبادا پاهايش توي هم بپيچد و زمين بخورد. آنطرف خيابان كه رسيد برگشت و نگاهي بمن انداخت. من دامن‌هاي چادرم را زير بغلم جمع كرده بودم و داشتم راه مي‌افتادم. همچه كه بچه‌ام چرخيد و بطرف من نگاه كرد، من سر جايم خشكم زد. درست است كه نمي‌خواستم بفهمد من دارم در ميروم ولي براي اين نبود كه سر جايم خشكم زد. مثل يك دزد كه سربرنگاه مچش را گرفته باشند شده بودم. خشكم زده بود و دستهايم همانطور زير بغلهايم ماند. درست مثل آن دفعه كه سر جيب شوهرم بودم ـ همان شوهر سابقم ـ و كندوكو ميكردم و شوهرم از در رسيد. درست همانطور خشكم زده بود. دوباره از عرق خيس شدم. سرم را پائين انداختم و وقتي به هزار زحمت سرم را بلند كردم،‌ بچه‌ام دوباره راه افتاده بود و چيزي نمانده بود كه به تخمه كدوئي برسد. كار من تمام شده بود. بچه‌ام سالم به آنطرف خيابان رسيده بود. از همانوقت بود كه انگار اصلاً بچه نداشته‌ام. آخرين باري كه بچه‌امرا نگاه كردم، درست مثل اين بود كه بچه مردم را نگاه ميكردم.


جلال آل احمد

Arezoo
01-27-2011, 13:32
يک روز خانم مسني با يک کيف پر از پول به يکي از شعب بزرگترين بانک کانادا مراجعه نمود و حسابي با موجودي 1 ميليون دلار افتتاح کرد . سپس به رئيس شعبه گفت به دلايلي مايل است شخصاً مدير عامل آن بانک را ملاقات کند . و طبيعتاً به خاطر مبلغ هنگفتي که سپرده گذاري کرده بود ، تقاضاي او مورد پذيرش قرار گرفت . قرار ملاقاتي با مدير عامل بانک براي آن خانم ترتيب داده شد .
پيرزن در روز تعيين شده به ساختمان مرکزي بانک رفت و به دفتر مدير عامل راهنمائي شد . مدير عامل به گرمي به او خوشامد گفت و ديري نگذشت که آن دو سرگرم گپ زدن پيرامون موضوعات متنوعي شدند . تا آنکه صحبت به حساب بانکي پيرزن رسيد و مدير عامل با کنجکاوي پرسيد راستي اين پول زياد داستانش چيست آيا به تازگي به شما ارث رسيده است . زن در پاسخ گفت خير ، اين پول را با پرداختن به سرگرمي مورد علاقه ام که همانا شرط بندي است ، پس انداز کرده ام . پيرزن ادامه داد و از آنجائي که اين کار براي من به عادت بدل شده است ، مايلم از اين فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که شما شکم داريد !
مرد مدير عامل که اندامي لاغر و نحيف داشت با شنيدن آن پيشنهاد بي اختيار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسيد مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد : بيست هزار دلار و اگر موافق هستيد ، من فردا ساعت ده صبح با وکيلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندي مان را رسمي کنيم و سپس ببينيم چه کسي برنده است . مرد مدير عامل پذيرفت و از منشي خود خواست تا براي فردا ساعت ده صبح برنامه اي برايش نگذارد .
روز بعد درست سر ساعت ده صبح آن خانم به همراه مردي که ظاهراً وکيلش بود در محل دفتر مدير عامل حضور يافت .
پيرزن بسيار محترمانه از مرد مدير عامل خواست کرد که در صورت امکان پيراهن و زير پيراهن خود را از تن به در آورد .
مرد مدير عامل که مشتاق بود ببيند سرانجام آن جريان به کجا ختم مي شود ، با لبخندي که بر لب داشت به درخواست پيرزن عمل کرد .
وکيل پيرزن با ديدن آن صحنه عصباني و آشفته حال شد . مرد مدير عامل که پريشاني او را ديد ، با تعجب از پير زن علت را جويا شد .
پيرزن پاسخ داد : من با اين مرد سر يکصد هزار دلار شرط بسته بودم که کاري خواهم کرد تا مدير عامل بزرگترين بانک کانادا در پيش چشمان ما پيراهن و زير پيراهن خود را از تن بيرون کند !

Arezoo
01-27-2011, 13:33
سرمایه داری در نزدیکی مسجد قلعه فتح الله کابل رستورانی ساخت که در آن موسیقی و
رقص بود و برای مشتریان مشروب هم سرو می شد.
ملای مسجد هر روز در پایان موعظه دعا می کرد تا خدا صاحب رستوران را به قهر و غضب
خود گرفتار کند و بلای آسمانی بر این رستوران نازل!.
یک ماه از فعالیت رستوران نگذشته بود که رعد و برق و توفان شدید شد و رستوران به
خاکستر تبدیل گردید.
ملا روز بعد با غرور و افتخار نخست حمد خدا را بجا آورد و بعد خراب شدن آن خانه
فساد را به مردم تبریک گفت و اضافه کرد: اگر مومن از ته دل از خداوند چیزی بخواهد،
از درگاه خدا ناامید نمی شود.
اما خوشحالی مومنان و ملای مسجد دیری نپایید
صاحب رستوران به محکمه شکایت برد و از ملای مسجد خسارت خواست !
ملا و مومنان چنین ادعایی را نپذیرفتند !
قاضی دو طرف را به محکمه خواست و بعد از این که سخنان دو جانب دعوا را شنید، گلویی
صاف کرد و گفت : نمی دانم چه بگویم ؟! سخن هر دو را شنیدم :
>یک سو ملا و مومنانی هستند که به تاثیر دعا و ثنا ایمان ندارند !
وسوی دیگر مرد شراب فروشی که به تاثیر دعا ایمان دارد …!
"پائولو کوئیلو"

Arezoo
01-27-2011, 13:33
من هم سن و سال پسر تو هستم،
تو هم سن و سال پدر من هستی،
پسر تو درس می خواند و کار نمی کند،
من کار می کنم و درس نمی خوانم.
پدر من نه کار دارد، نه خانه،
تو هم کار داری، هم خانه، هم کارخانه؛
من در کارخانه ی تو کار می کنم.
و در این کارخانه همه چیز عادلانه تقسیم شده است:
سود آن برای تو، دود آن برای من.
من کار می کنم، تو احتکار می کنی.
من بار می کنم، تو انبار می کنی.
من رنج می برم، تو گنج می بری.
من در کارخانه ی تو کار می کنم.
و در این جا هیچ فرقی بین من و تو نیست:
وقتی که من کار می کنم، تو خسته می شوی،
وقتی که من خسته می شوم، تو برای استراحت به شمال می روی،
وقتی که من بیمار می شوم، تو برای معالجه به خارج می روی.
من در کارخانه ی تو کار می کنم.
و در این جا همه کارها به نوبت است:
یک روز من کار می کنم، تو کار نمی کنی،
روز دیگر تو کار نمی کنی، من کار می کنم.
من در کارخانه ی تو کار می کنم
کارخانه ی تو خیلی خیلی بزرگ است.
اما کارخانه ی تو هر قدر هم بزرگ باشد،
از کارخانه ی خدا که بزرگتر نیست.
کارخانه ی خدا از همه کارخانه ها بزرگ تر است.
در کارخانه ی خدا همه کارها به نوبت است،
در کارخانه ی خدا همه چیز عادلانه تقسیم می شود.
در کارخانه ی خدا، همه کار می کنند.
در کارخانه ی خدا، حتی خدا هم کار می کند.


قیصر امین پور

Arezoo
01-27-2011, 13:34
سالهای بسیار دور پادشاهی زندگی میكرد كه وزیری داشت.
وزیر همواره می گفت: هر اتفاقی كه رخ میدهد به صلاح ماست.
روزی پادشاه برای پوست كندن میوه كارد تیزی طلب كرد اما در حین بریدن میوه انگشتش را برید.
وزیر كه در آنجا بود گفت: نگران نباشید تمام چیزهایی كه رخ میدهد در جهت خیر و صلاح شماست !
پادشاه از این سخن وزیر برآشفت و از رفتار او در برابر این اتفاق آزرده خاطر شد و دستور زندانی كردن وزیر را داد ...
چند روز بعد پادشاه با ملازمانش برای شكار به نزدیكی جنگلی رفتند. پادشاه در حالی كه مشغول اسب سواری بود راه را گم كرد و وارد جنگل انبوهی شد و از ملازمان خود دور افتاد، در حالی كه پادشاه به دنبال راه بازگشت بود به محل سكونت قبیله ای رسید كه مردم آن در حال تدارك مراسم قربانی برای خدایانشان بودند، زمانی كه مردم پادشاه خوش سیما را دیدند خوشحال شدند زیرا تصور كردند وی بهترین قربانی برای تقدیم به خدای آنهاست!!!

آنها پادشاه را در برابر تندیس الهه خود بستند تا وی را بكشند، اما ناگهان یكی از مردان قبیله فریاد كشید: چگونه میتوانید این مرد را برای قربانی كردن انتخاب كنید در حالی كه وی بدنی ناقص دارد، به انگشت او نگاه كنید !
به همین دلیل وی را قربانی نكردند و آزاد شد.
پادشاه كه به قصر رسید وزیر را فراخواند و گفت: اكنون فهمیدم منظور تو از اینكه میگفتی هر چه رخ میدهد به صلاح شماست چه بوده زیرا بریده شدن انگشتم موجب شد زندگی ام نجات یابد اما در مورد تو چی؟
تو به زندان افتادی این امر چه خیر و صلاحی برای تو داشت؟!
وزیر پاسخ داد: پادشاه عزیز مگر نمیبینید، اگر من به زندان نمی افتادم مانند همیشه در جنگل به همراه شما بودم در آنجا زمانی كه شما را قربانی نكردند مردم قبیله مرا برای قربانی كردن انتخاب میكردند، بنابراین میبینید كه حبس شدن نیز برای من مفید بود!!!

پس بدانید هر چه رخ میدهد خواست خداوند است و هر اتفاقی كه می افتد به صلاح ماست.

Arezoo
01-27-2011, 13:34
روزی گدایی به دیدن صوفی درویشی رفت و دید که او بر روی تشکی مخملین در میان چادری زیبا که طناب هایش به گل میخ های طلایی گره خورده اند، نشسته است.
گدا وقتی اینها را دید فریاد کشید: این چه وضعی است؟ درویش محترم! من تعریف های زیادی از زهد و وارستگی شما شنیده ام اما با دیدن این همه تجملات در اطراف شما، کاملا سرخورده شدم.
درویش خنده ای کرد و گفت: من آماده ام تا تمامی اینها را ترک کنم و با تو همراه شو.
با گفتن این حرف درویش بلند شد و به دنبال گدا به راه افتاد. او حتی درنگ هم نکرد تا دمپایی هایش را به پا کند.
بعد از مدت کوتاهی، گدا اظهار ناراحتی کرد و گفت: من کاسه گدائیم را در چادر تو جا گذاشته ام. من بدون کاسه گدایی چه کنم؟ لطفا کمی صبر کن تا من بروم و آن را بیاورم.
صوفی خندید و گفت: دوست من، گل میخ های طلای چادر من در زمین فرو رفته اند، نه در دل من، اما کاسه گدایی تو هنوز تو را تعقیب میکند؟

نتیجه اخلاقی: در دنیا بودن، وابستگی نیست. وابستگی، حضور دنیا در ذهن است و وقتی دنیا در ذهن ناپدید میشود؛ وارستگیست که خودنمایی می کند.

Arezoo
01-27-2011, 13:35
خانمي با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار دست دوز و کهنه در شهر بوستن از قطار پايين آمدند و بدون هيچ قرار قبلي راهي دفتر رييس دانشگاه هاروارد شدند.
منشي فوراً متوجه شد اين زوج روستايي هيچ کاري در هاروارد ندارند و احتمالاً اشتباهی وارد دانشگاه شده اند. مرد به آرامي گفت: «مايل هستيم رييس را ببينيم.»
منشي با بي حوصلگي گفت: «ايشان امروز گرفتارند.»
خانم جواب داد: « ما منتظر خواهيم شد.»
منشي ساعتها آنها را ناديده گرفت و به اين اميد بود که بالاخره دلسرد شوند و پي کارشان بروند. اما اين طور نشد. منشي که دید زوج روستایی پی کارشان نمی روند سرانجام تصميم گرفت برای ملاقات با رییس از او اجازه بگیرد و رییس نیز بالاجبار پذیرفت. رييس با اوقات تلخي آهي کشيد و از دل رضایت نداشت که با آنها ملاقات کند. به علاوه از اينکه اشخاصی با لباس کتان و راه راه وکت وشلواري دست دوز و کهنه وارد دفترش شده، خوشش نمي آمد.
خانم به او گفت: «ما پسري داشتيم که يک سال در هاروارد درس خواند. وي اينجا راضي بود. اما حدود يک سال پيش در حادثه اي کشته شد. شوهرم و من دوست داريم بنايي به يادبود او در دانشگاه بنا کنيم.»
رييس با غيظ گفت :« خانم محترم ما نمي توانيم براي هرکسي که به هاروارد مي آيد و مي ميرد، بنايي برپا کنيم. اگر اين کار را بکنيم، اينجا مثل قبرستان مي شود.»
خانم به سرعت توضيح داد: «آه... نه.... نمي خواهيم مجسمه بسازيم. فکر کرديم بهتر باشد ساختماني به هاروارد بدهيم.»
رييس لباس کتان راه راه و کت و شلوار دست دوز و کهنه آن دو را برانداز کرد و گفت: «يک ساختمان! مي دانيد هزينه ي يک ساختمان چقدر است؟ ارزش ساختمان هاي موجود در هاروارد هفت و نيم ميليون دلار است.»
خانم يک لحظه سکوت کرد. رييس خشنود بود. شايد حالا مي توانست از شرشان خلاص شود. زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت: «آيا هزينه راه اندازي دانشگاه همين قدر است؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نيندازيم؟»
شوهرش سر تکان داد. رييس سردرگم بود. آقا و خانمِ "ليلاند استنفورد" بلند شدند و راهي کاليفرنيا شدند، يعني جايي که دانشگاهي ساختند که تا ابد نام آنها را برخود دارد:

دانشگاه استنفورد از بزرگترین دانشگاههای جهان، يادبود پسري که هاروارد به او اهميت نداد.
تن آدمی شریف است به جان آدمیت نه همین لباس زیباست نشان آدمیت

Arezoo
01-27-2011, 13:35
کشيشي يه پسر نوجوان داشت و کم کم وقتش رسيده بود که فکري در مورد شغل آينده اش بکنه. پسر هم مثل بقيه هم سن و سالاش نمي دونست که چه چيزي از زندگي مي خواد.
يک روز که پسر به مدرسه رفته بود، پدرش تصميم گرفت آزمايشي براي او ترتيب بده.
به اتاق پسرش رفت و سه چيز روي ميز او گذاشت:
يه کتاب مقدس
يه سکه طلا
و يه بطري مشروب!
کشيش پيش خودش گفت:
"من پشت در قايم مي شم تا پسرم از مدرسه برگرده و به اتاقش بياد. اونوقت مي بينم که کدوم يکي و از رو ميزش برمي داره. اگر کتاب مقدس و برداره يعني مث من کشيش ميشه و اين عاليه! اگه سکه رو برداره يعني دنبال کسب و کار ميره اينم بد نيس! اما اگه بطري مشروب و برداره يعني آدم دائم الخمري ميشه و جاي شرمساري داره!"
کمي بعد پسر از مدرسه اومد و همينجوري که سوت ميزد کيف و کاپشنش و يه گوشه انداخت و وارد اتاقش شد...
به چيزاي رو ميزش نگاهي انداخت و...
کتاب مقدس و برداشت و زير بغل زد و سکه رو تو جيبش انداخت و در بطري و باز کرد و يه چند جرعه خورد...
کشيش که داشت از پشت در بهش نگاه مي مرد با تأسف گفت:
"خداي من! چه فاجعه بزرگي! پسرم سياستمدار ميشه!!!"

Arezoo
01-27-2011, 13:36
زمانی کزروس به کوروش بزرگ گفت چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود بر نمی داری و همه را به سربازانت می بخشی.
کوروش گفت اگر غنیمت های جنگی را نمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟
کزروس عددی را با معیار آن زمان گفت.
کوروش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت برو به مردم بگو کوروش برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد.
سرباز در بین مردم جار زد و سخن کوروش را به گوششان رسانید.مردم هرچه در توان داشتند برای کوروش فرستادند.
وقتی که مالهای گرد آوری شده را حساب کردند ، از آنچه کزروس انتظار داشت بسیار بیشتر بود.
کوروش رو به کزروس کرد و گفت ، ثروت من اینجاست.اگر آنها را پیش خود نگه داشته بودم ، همیشه باید نگران آنها بودم . زمانی که ثروت در اختیار توست و مردم از آن بی بهره اند مثل این می ماند که تو نگهبان پولهایی که مبادا کسی آن را ببرد

Arezoo
01-27-2011, 13:36
يک پادشاه اسپانيايي, به دودمان خود بسيار مي باليد.همچنين مشهور بود که با ضعيفان بي رحم است. يک روز, با نزديکان خود در دشتي در آراگون راه مي رفت که سال هل قبل, پدرش در جنگي در آن کشته شده بود. در آنجا به مرد مقدسي برخوردند که در ميان توده عظيمي از استخوان ها, چيزي را جست جو مي کرد.
پادشاه پرسيد: آن جا چه مي کني؟
مرد مقدس گفت: اعليحضرتا, سربلند باشيد.
هنگامي که شنيدم پادشاه اسپانيا به اين جا مي آيد, تصميم گرفتم استخوان هاي پدرتان را پيدا کنم و به شما بدهم. اما هر چه نگاه مي کنم, نمي توانم پيدايش کنم. مثل استخوان هاي کشاورزان, گداها, فقرا و بردگان است.

Arezoo
01-27-2011, 13:37
پادشاهی چهار همسر داشت. او عاشق و شیفته همسر چهارمش بود. با دقت و ظرافت خاصی با او رفتار می كرد و او را با جامه های گران قیمت و فاخر می آراست و به او از بهترینها هدیه می كرد. همسر سومش را نیز بسیار دوست می داشت و به خاطر داشتنش به پادشاه همسایه فخر فروشی می كرد. اما همیشه می ترسید كه مبادا او را ترك كند و نزد دیگری رود. همسر دومش زنی قابل اعتماد، مهربان، صبور و محتاط بود. هر گاه كه این پادشاه با مشكلی مواجه می شد، فقط به او اعتماد می كرد و او نیز همسرش را در این مورد كمك می كرد. همسر اول پادشاه، شریكی وفادار و صادق بود كه سهم بزرگی در حفظ و نگهداری ثروت و حكومت همسرش داشت. او پادشاه را از صمیم قلب دوست می داشت، اما پادشاه به ندرت متوجه این موضوع می شد.
روزی پادشاه احساس بیماری كرد و خیلی زود دریافت كه فرصت زیادی ندارد. او به زندگی پر تجملش می اندیشید و در عجب بود و با خود می گفت: «من چهار همسر دارم، اما الان كه در حال مرگ هستم، تنها مانده ام.»
بنابراین به همسر چهارمش رجوع كرد و به او گفت: «من از همه بیشتر عاشق تو بوده ام. تو را صاحب لباسهای فاخر كرده ام و بیشترین توجه من نسبت به تو بوده است. اكنون من در حال مرگ هستم، آیا با من همراه می شوی؟» او جواب داد: «به هیچ وجه!» و در حالی كه چیز دیگری می گفت از كنار او گذشت. جوابش همچون كاردی در قلب پادشاه فرو رفت.
پادشاه غمگین، از همسر سوم سئوال كرد و به او گفت: «در تمام طول زندگی به تو عشق ورزیده ام، اما حالا در حال مرگ هستم. آیا تو با من همراه میشوی؟» او جواب داد: «نه، زندگی خیلی خوب است و من بعد از مرگ تو دوباره ازدواج خواهم كرد.» قلب پادشاه فرو ریخت و بدنش سرد شد.
بعد به سوی همسر دومش رفت و گفت: «من همیشه برای كمك نزد تو می آمدم و تو همیشه كنارم بودی. اكنون در حال مرگ هستم. آیا تو همراه من می آیی؟» او گفت: «متأسفم، در این مورد نمی توانم كمكی به تو بكنم، حداكثر كاری كه بتوانم انجام دهم این است كه تا سر مزار همراهت بیایم» جواب او همچون گلوله ای از آتش پادشاه را ویران كرد.
ناگهان صدایی او را خواند: «من با تو خواهم آمد، همراهت هستم، فرقی نمی كند به كجا روی، با تو می آیم.» پادشاه نگاهی انداخت، همسر اولش بود. او به علت عدم توجه پادشاه و سوء تغذیه، بسیار نحیف شده بود. پادشاه با اندوهی فراوان گفت: «ای كاش زمانی كه فرصت بود به تو بیشتر توجه می كردم.»


پند:
همه ما در زندگی چهار همسر داریم:
- همسر چهارم، مانند جسم ما است اصلا اهمیت برای او ندارد که چه قدر تلاش می کنیم تا جسم ما خوب به نظر آید و هنگامی که بمیریم ما را ترک می کند.
- همسر سوم مانند شأن و موقعیت و دار و ندار ما است و موقع مرگ ما را ترک می گویند.
- همسر دوم خانواده و دوستان ما هستند و موقع مرگ بر سر مزار ما می آیند.
- همسر اول روح ما است چیزی که در هنگام لذت های خود او را از یاد می بریم و به دنبال مادیات و ثروت هستیم!
پس اجازه ندهید ثروت، قدرت و خوشی مرا از توجه به همسر اول باز دارد چرا که او همه جا همراهمان است. از همین امروز شروع کنیم و به غذای روح فکر کنیم تا در هنگام سفر ابدی، همراهی زیبا و آشنا داشته باشیم.

Arezoo
01-27-2011, 13:38
یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمیگشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود.
اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود.
اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.
زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست .
وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد، زن پرسید:” من چقدر باید بپردازم؟”
و او به زن چنین گفت: “شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام.
و روزی یکنفر هم به من کمک کرد، همونطور که من به شما کمک کردم.
اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی.
نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!“
چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولی نتونست
بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود.
او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست، واحتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید.
وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار شو بیاره، زن از در بیرون رفته بود،
درحالیکه بر روی دستمال سفره یادداشتی رو باقی گذاشته بود.
وقتی پیشخدمت نوشته زن رو می خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.
در یادداشت چنین نوشته بود:” شما هیچ بدهی به من ندارید.
من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کرد،همونطور که من به شما کمک کردم.
اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی،باید این کار رو بکنی.
نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!“.
همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت در حالیکه به اون پول و یادداشت زن فکر میکرد به شوهرش گفت :”دوستت دارم اسمیت، همه چیز داره درست میشه“

Arezoo
01-27-2011, 13:38
پسر كوچكي وارد داروخانه شدكارتني را به سمت تلفن هل داد. روي كارتن رفت تا دستش به دكمه هاي تلفن برسد و شروع كرد به گرفتن شماره اي هفت رقمي.
مسئول داروخانه متوجه پسر بود و به مكالماتش گوش داد.پسرك پرسيد:خانم مي توانم خواهش كنم كوتاه كردن چمن ها را به من بسپاريد؟
زن پاسخ داد: كسي هست كه اين كار را برايم انجام مي دهد.
پسرك گفت: خانم من اين كار را نصف قيمتي كه او مي گيرد انجام خواهم داد. زن در جوابش گفت: از كار اين فرد كاملا راضي ام.
پسرك بيشتر اصرار كرد و پيشنهاد داد: من پياده رو و جدول جلوي خانه را هم براي تان جارو مي كنم در اين صورت شما در يكشنبه زيبا ترين چمن را در كل شهر خواهيد داشت
مجددا زن پاسخ منفي داد.
پسرك در حالي كه لبخندي بر لب داشت گوشي را گذاشت.
مسئول داروخانه كه به صحبت هاي او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: پسر از رفتارت خوشم مي آيد، به خاطر اين كه روحيه ي خاص و خوبي داري،دوست دارم كاري به تو پيشنهاد بدهم.
پسر جوان جواب داد: نه ممنون، من فقط داشتم عملكردم را مي سنجيدم،‌من همان كسي هستم كه براي اين خانم كار مي كند

Arezoo
01-27-2011, 13:39
دختر دانش آموز صورتی زشت داشت.
دندان هایی نامتناسب با گونه هایش، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره...
روز اولی که به مدرسه ما آمد، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند.
نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت...
او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید : میدونی زشت ترین دختر این کلاسی؟!!

یک دفعه کلاس از خنده ترکید …

بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند. اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای در میان همه و از جمله من پیدا کند :
اما کاترینای عزیزم ، بر عکس من تو بسیار زیبا و جذاب هستی ...
او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند...

او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود :


به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی از دبیران، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود.
ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد.
مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا! و حق هم داشت...
آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود؟!

سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم ...!

5 سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم ، دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش می دانستم و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت : برای دیدن جذابیت یک چیز، باید قبل از آن جذاب بود!

در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم . دخترم بسیار زیبا ست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند. روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست؟!
همسرم جواب داد : من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم ...!
و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید ...

Arezoo
01-27-2011, 13:39
یه روز حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد : من دلم میخواد

یکی از اون بندگان خوبت رو ببینم . خطاب اومد

: برو تو صحرا . اونجا مردی هست داره کشاورزی میکنه .

او از خوبان درگاه ماست . حضرت اومد دید یه مردی هست

داره بیل میزنه و کار میکنه . حضرت تعجب کرد که او چطور

به درجه ای رسیده که خداوند میفرماید از خوبان ماست .

از جبرئیل پرسید . جبرئیل عرض کرد : الان خداوند بلائی بر او نازل

میکند ببین او چی کار میکنه . بلیه ای نازل شد که آن مرد در

یک لحظه هر دو چشمش رو از دست داد . فورا نشست . بیلش رو

هم گذاشت جلوی روش . گفت : مولای من تا تو مرا بینا می پسندیدی

من داشتن چشم را دوست می داشتم . حال که تو مرا کور می پسندی

من کوری را بیش از بینایی دوست دارم . حضرت دید این مرد به مقام

رضا رسیده . رو کرد به آن مرد و فرمود : ای مرد من پیغمبرم و

مستجاب الدعوه . میخوای دعا کنم خدا چشاتو بهت برگردونه .

گفت : نه . حضرت فرمود : چرا ؟ گفت :

آنچه مولای من برای من اختیار کرده بیشتر دوست دارم

تا آنچه را که خودم برای خودم بخواهم

Arezoo
01-27-2011, 13:40
آرتو اشي قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون به خاطر خونِ آلوده اي كه در جريان يك عمل جراحي در سال 1983 دريافت كرد، به بيماري ايدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد. او از سراسر دنيا نامه هايي از طرفدارانش دريافت كرد. يكي از طرفدارانش نوشته بود:
چرا خدا تو را براي چنين بيماري انتخاب كرد؟
او در جواب گفت :
در دنيا، 50 ميليون كودك بازي تنيس را آغاز مي كنند. 5 ميليون نفر ياد مي گيرند كه چگونه تنيس بازي كنند.500 هزار نفر تنيس را در سطح حرفه اي ياد مي گيرند.50 هزار نفر پا به مسابقات مي گذارند. 5 هزار نفر سرشناس مي شوند. 50 نفر به مسابقات ويمبلدون راه پيدا مي كنند، چهار نفر به نيمه نهايي مي رسند و دو نفر به فينال ... و آن هنگام كه جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم، هرگز نگفتم خدايا چرا من؟
و امرز هم كه از اين بيماري رنج مي كشم، نيز نمي گويم خدايا چرا من؟

Arezoo
01-27-2011, 13:41
چیستا یثربی
اولین بار که صدایش را شنید، از حال رفت. دومین بار به گریه افتاد. سومین بار گشت و پیدایش کرد. مرد در را که باز کرد پرسید: «امری داشتین؟»
زن گفت: «دنبال صداتون اومدم، می خوام یه مدت اختیارش دست من باشه، هر قدر هم پول بخواین، با کمال میل می دم، اصلا اگه بخواین اجاره ش می کنم.»
مرد گفت: «حرفی ندارم، اما قبلش می خوام بدونم کجاها می خواین ازش استفاده کنین.»
زن گفت: «همه جا، هر جا که به یه صدای غریب احتیاج باشه تا حرفای غریب تری گفته بشه؛ یا این طور بگم، هر چی رو که نشه با یه صدای معمولی گفت، می خوام صدای تو اونا رو بگه.»
مرد سر تکان داد و قرارداد بسته شد. از آن پس مرد بود و زن با انبوه مردمی که برای سفارش صدا به شرکت آنها می آمدند.
شهر کم کم پر از صدای مرد شد. مردم پول می دادند تا آن صدا، خبر مرگ عزیزی را به کسی برساند، یا سخنانی عاشقانه را به معشوقشان بگوید.
با صدای او شعرهای خود را می خواندند، حرفهای نگفته ی خود را می زدند، یا دلتنگی هایشان را فریاد می کردند.
زن و مرد، پیر و جوان، آزاد و زندانی، همه صدای او را می خواستند، تا گریه کنند یا کسی را به گریه بیاندازند، و زن همه را یادداشت می کرد. قرارها را می گذاشت، پول ها را می گرفت، شرکت را اداره می کرد و عاشق همه ی دنیا بود و درست، دلیلش را نمی دانست.
سالها گذشت. حالا زن هر جا که می رفت، از دهان مردم کوچه و بازار، صدای مرد را می شنید، از زبان محتضران رو به مرگ، از زبان کودکان و فرشتگان دوره گرد، اما مرد هرگز با زن سخن نگفته بود. تمام زندگی زن پر از صدای مرد بود، حتی روی دیوارهای اتاقش صدای او را چسبانده بود، اما مرد تا کنون هرگز او را خطاب نکرده بود. و زن، با خود می اندیشید: «وقت نمی شه، نه، اصلا وقت نمی شه که با من حرف بزنه... صداش تا سال ها بعد مال خودش نیست. باید سفارشا رو بخونه.»
زمان گذشت. یک روز زن حس کرد که خسته و کلافه است، بی تاب بود. می دانست که تمام تنش از سنگینی این سکوت، ترک خورده است. رو به مرد کرد و گفت: «یه چیزی به منم بگو! یه کمی از صدات رو به منم بده!»
مرد که گویی سالها منتظر این خواسته بود گفت: «چی بگم؟»
زن گفت: «یه دوستت دارم... یه دوستت دارم از صدات به من ببخش.»
مرد دهان باز کرد تا سخن بگوید، اما نتوانست. صدایش تمام شده بود. باز سعی کرد، صدایی نبود. زمان به سختی می گذشت و زن چه قدر تشنه بود. تشنه ی شنیدن یک کلمه از مرد. یک کلمه فقط برای خودش. یک کلمه، هر چه باشد، تنها خطاب به خودش، و مرد ساکت بود.
باز دهان باز کرد و با تمام وجودش نفس کشید و خواست کلامی بگوید، همان کلامی که سال ها انتظار را کشیده بود تا روزی زن از او بخواهد، اما نمی توانست. صدای مرد تمام شده بود، و پشت پنجره، شهر، هنوز در طنین کهنه ی صدای مرد نفس می کشید و فاجعه را نمی فهمید.
زن را در اعماق صدای مرد دفن کردند. هیچ کس نیامده بود، تنها مردی گنگ و غریب روی مزار زن نشسته بود و بی صدا می گریست و مردم شهر نمی دانستند که چرا آن شب در خواب هایشان، مردی تا سحر، دوستت دارم می گوید.

Arezoo
01-27-2011, 13:42
کوه بلندي بود که لانه عقابي با چهار تخم، بر بلنداي آن قرار داشت.

يک روز زلزله اي کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که يکي از تخم ها از دامنه کوه به پايين بلغزد.

بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه اي رسيد که پر از مرغ و خروس بود.

مرغ و خروس ها مي دانستند که بايد از اين تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پيري داوطلب شد تا روي آن بنشيند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنيا بيايد.

يک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بيرون آمد.

جوجه عقاب مانند ساير جوجه ها پرورش يافت و طولي نکشيد که جوجه عقاب باور کرد که چيزي جز يک جوجه خروس نيست. او زندگي و خانواده اش را دوست داشت اما چيزي از درون او فرياد مي زد که تو بيش از اين هستي.

تا اين که يک روز که داشت در مزرعه بازي مي کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج مي گرفتند و پرواز مي کردند. عقاب آهي کشيد و گفت: اي کاش من هم مي توانستم مانند آنها پرواز کنم.

مرغ و خروس ها شروع کردند به خنديدن و گفتند: تو خروسي و يک خروس هرگز نمي تواند بپرد.

اما عقاب همچنان به خانواده واقعي اش که در آسمان پرواز مي کردند خيره شده بود و در آرزوي پرواز به سر مي برد.

اما هر موقع که عقاب از رويايش سخن مي گفت به او مي گفتند که روياي تو به حقيقت نمي پيوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.

بعد از مدتي او ديگر به پرواز فکر نکرد و مانند يک خروس به زندگي ادامه داد و بعد از سالها زندگي خروسي، از دنيا رفت.

تو هماني که مي انديشي، هرگاه به اين انديشيدي که تو يک عقابي به دنبال رويا هايت برو و به ياوه هاي مرغ و خروسهاي اطرافت فکر نکن.

Arezoo
01-27-2011, 13:42
مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوايی اش کم شده است...
به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولی نمی دانست اين موضوع را چگونه با او درميان بگذارد.
به اين خاطر، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درميان گذاشت.
دکتر گفت : برای ا ينکه بتوانی دقيقتر به من بگو يی که ميزان ناشنوا يی همسرت چقدر است ،آزما يش ساده
ای وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو...
ابتدا در فاصله ٤ متر ی او با يست و با صدا ی معمولی ، مطلب ی را به او بگو . اگر نشنيد ، همين کار را در
فاصله ٣ متری تکرار کن. بعد در ٢ متری و به همين ترتيب تا بالاخره جواب بدهد
آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق پذيرايی نشسته بود . مرد به
خودش گفت: الان فاصله ما حدود ٤ متر است. بگذار امتحان کنم.
سپس با صدای معمولی از همسرش پرسيد:
جوابی نشنيد بعد بلند شد و يک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان « ؟ عز يزم ، شام چی دار يم »
سوال را دوباره پرسيد و باز هم جوابی نشنيد. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسيد. سوالش را تکرار
کرد و بازهم جوابی نشنيد. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت« ؟ عزيزم شام چی داريم » :
و همسرش گفت:
!! « خوراک مرغ » : برای چهارمين بار ميگم « !؟ مگه کری ».

Arezoo
01-27-2011, 13:43
چرچيل(نخست وزير سابق بريتانيا) روزی سوار تاکسی شده بود و به دفتر bbc برای مصاحبه می‌رفت. هنگامی که به آن جا رسيد به راننده گفت آقا لطفاً نيم ساعت صبر کنيد تا من برگردم.. راننده گفت: "نه آقا! من می خواهم سريعاً به خانه بروم تا سخنرانی چرچيل را از راديو گوش دهم" چرچيل از علاقه‌ی اين فرد به خودش خوشحال و ذوق‌زده شد و يک اسکناس ده پوندی به او داد. راننده با ديدن اسکناس گفت: "گور بابای چرچيل! اگر بخواهيد، تا فردا هم اين‌جا منتظر می‌مانم!"

Arezoo
01-27-2011, 13:44
توی کتاب «سه سال در دربار ايران» نوشته دکتر فووريه٬ پزشک مخصوص ناصرالدين شاه مطلبی نوشته شده که پاسخ اين مسئله يا اين ضرب المثل رايج بين ماست.
او نوشته :
ناصرالدين شاه سالی يکبار (آنهم روز اربعین) آش نذری می​​پخت و خودش درمراســــم پختن آش حضور می​یافت تا ثواب ببرد.
در حياط قصر ملوکانه اغلب رجال مملکت جمع مي شدند و برای تهيه آش شله قلمکار هريک کاری انجام مي دادند. بعضی سبزی پاک ميکردند. بعضی نخود و لوبيا خيس مي کردند. عده​ای ديگ​های بزرگ را روی اجاق ميگذاشتند و خلاصه هرکس برای تملق و تقرب پيش ناصر الدين شاه مشغول کاری بود. خود اعليحضرت هم بالای ايوان می​نشست و قليان ميکشيد و از آن بالا نظاره​گر کارها بود.
سر آشپزباشی ناصرالدين شاه مثل يک فرمانده نظامی امر و نهی مي کرد.
بدستور آشپزباشی در پايان کار به در خانه هر يک از رجال کاسه آشی فرستاده ميشد و او می​بايست کاسه آنرا از اشرفی پرکند و به دربار پس بفرستد.
کسانی را که خیلی می خواستند تحویل بگیرند روی آش آنها روغن بیشتری می ریختند.
پرواضح است آنکه کاسه کوچکی از دربار برايش فرستاده مي شد کمتر ضرر ميکرد و آنکه مثلا يک قدح بزرگ آش (که یک وجب هم روغن رویش ریخته شده) دريافت مي کرد حسابی بدبخت ميشد.
به همين دليل در طول سال اگر آشپزباشی مثلا با يکــــــــــی از اعيــــان و يا وزرا دعوايش مي شد٬ آشپزباشی به او مي گفت: بسيار خوب! بهت حالی ميکنم دنيا دست کيه! آشی برات بپزم که يک وجب روغن رويش باشد

Arezoo
01-27-2011, 13:45
محسن حكيم معاني

1



زن گره ي روسري اش را كه گل نارنجي بزرگي وسط آن بود، شل كرد واز آينه به مرد زل زد. مثل هزاربار ديگر فكركرد: "پشت لب مرد نبايد اين جوري خالي باشد" و ازفكر خودش خجالت كشيد.

ازپمپ بنزين به بعد زن رفت عقب.گفت:

ــ حالا شد.

مرد داشت سيگارش را روشن مي كرد كه متوجه شد آسمان ديگرآبي نيست، سبزبود شايد، يا چيزي شبيه سبز. هرچه بود، آبي نبود. چند بار"آسمان آبي" و "آبي آسماني" ازذهنش گذشت. بعد نوبت "گنبد اخضر" رسيد و با خودش فكركرد : "اين قدما چه قدرآسمان دارند". آينه ي روبه رو را كه تنظيم مي كرد، گوينده ي راديو ساعت ده را اعلام كرد. نگاهي به ساعتش انداخت و دوباره مشغول آينه شد. حالا نيم رخ صورت زن ميان قاب آينه پيدا بود. نگاهش را برگرداند و درامتداد نگاه زن چشم اش به آسياب هاي بادي افتاد كه سمت چپ جاده صف كشيده بودند.

زيرلب گفت: "آسمان × زمين". اماآن قدربلند گفته بودكه زن برگردد و نگاهش كند وبگويد:

ــ چي؟!

ــ هيچ چي، گفتم يه چاي واسه من مي ريزي؟

وليوان را سروته گرفت طرف زن.

زن ليوان چاي را ازوسط دوتا صندلي پيش آورد؛ مرد داشت ازتوي آينه نگاهش را دنبال مي كرد كه زل زده بود به ليوان چاي، وبعد حركت لب ها را كه:

ــ بگير.

مرد ليوان راگرفت وبا دست چپش بيرون پنجره نگه داشت. وقتي ازدوطرف جاده،

صخره ها قد كشيدند تا آن بالا برسند به نوك درخت ها، به نظرآمد جاده باريك ترشده است.

باريك تر،باريك تر؛شايد ازهمين جا بود، شايد هم چند لحظه بعد كه زن كم كم احساس سنگيني كرد وبعد خوابش برد.

وقتي مي گويم چند لحظه بعد، يعني موقعي كه براي اولين بارنگاهش افتاد به نقطه ي كوچك سياه رنگي كه روي پشتي صندلي راننده جا خوش كرده بود و او را به ياد سياهي چشم هاي مرد انداخته بود. شايد حتي بعدتر؛ حتي بعد ازپشت سرگذاشتن تابلوي آمل ــ 19 كيلومتر.



2



پرايد يشمي، تابلوهاي كوچك كنار جاده را يكي يكي رد مي كند. مرد كف دستش را از شيشه ي اتومبيل بيرون گرفته وانگشت ها را باز نگه داشته است. زن از صداي موسيقي بيدار مي شود.

I should have known better _ don't look back. I should have known better _ don't look back.

زن نيم خيزمي شود. چشم هاي خاكستري مرد كه انگارمنتظربيدارشدنش بود، ازآينه

نگاهش مي كند. سبيل هاي مرد، روي لب ها را گرفته. صدا ازلابه لاي سبيل ها شنيده مي شود:

ــ بيدارشدي، هان...؟ تا نيم ساعت ديگه مي رسيم... سردت نيس؟

ــ نه....

ــ يه چاي بريز... واسه خودت ام بريز .

دست مرد ازپشت سرش ليوان راسروته مي گيرد طرف زن. زن لحظه اي به دست مرد نگاه مي كند وبعد ليوان را مي گيرد ونگاهي به بيرون مي اندازد. هيچ چيزپيدانيست. جاده را از دوطرف، ديواره هاي سنگي احاطه كرده اند. درحالي كه سرزن پايين است ودارد از فلاسك چاي مي ريزد، اتومبيل وارد تونل مي شود.

ــ چراغو روشن كن!

دست مرد مي رود به طرف چراغ.

ــ درست شد؟

زن ليوان چاي را ازوسط دو صندلي جلو دراز مي كند.

ــ بگير.

مرد ليوان چاي را مي گيرد و با دست چپش بيرون پنجره نگه مي دارد.

ــ برگشتيم يادم بندازشومينه روتميزكنم، ديگه هوا سرد نمي شه.

زن جواب نمي دهد، فقط شيشه را پايين مي كشد تا حالا كه ازتونل خارج شده اند به بيرون خيره شود. جاده از كنارتكه زمين هاي يكي درميان سبز و زرد مي گذرد. شيشه را پايين تر مي كشد وجرعه اي ازچاي تلخ را مزمزه مي كند، بعد ليوان را ازپنجره ي ماشين خالي مي كند. مقداري ازچاي مي ريزد روي شيشه ي اتومبيل. زن دوباره روي صندلي عقب

دراز مي كشد، گره ي روسري را بازمي كند، باچشم هاي بسته به مرد كه حالا نيم نگاهي به

عقب انداخته مي گويد :

ــ قبل ازاين كه برسيم ، بيدارم نكن.

مرد بدون آن كه جوابي بدهد، سرش را برمي گرداند. دوباره دستش مي رود به طرف

ضبط اتومبيل. دكمه ي play رامي زند و هم زمان صدا را كم مي كند.

I should have known better _ don't look back.

Arezoo
01-27-2011, 13:46
بعد از یک هفته مهمون داری و خستگی های من و دوندگی های پیمان، خدای من شمال و آرامش.....
بی صبرانه متنظر پیمان هستم.
ـ حوله؟ برداشتم
ـ مسواکها؟ برداشتم
ـ دیوان حافظ؟ وااای چه خوب شد یاد اومد، پیمان من رو می کشت .
خوب دیگه همه چی آماده است! بیا دیگه...

«صدای در»
از هولم بجای اینکه اول برم در رو باز کنم رفتم چمدون رو برداشتم و با خودم بردم دم در که دیگه واسه تو آومدن بهانه نداشته باشه.
در رو که باز کردم بلند سلام کردم.
ـ سلااااا، سلام پیمان، واای خدای من
ـ پیمان تو چرا اینطوری شدی؟!
(این پیمان منه؟)
ـ پیمان چرا لباسهات پارن؟
ـ چرا صورت خراش برداشته؟
ـ وااای پیمان سرت؟؟ داره از سرت خون میاد..
ـ چرا جوابمو نمی دی؟
(خدای من چی شده؟ چرا اینطوری می کنه؟)
ـ پیمان با توام...
(وای الهی بمیرم)
ـ پیماااان....
(چرا داد می زنی؟ خودتو کنترل کن، می بینی شرایط اون هم عادی نیست ها)
ـ بیا بشین رو مبل، (چرا نگام نمی کنه، نباید هول بشم، چرا گریه می کنم؟)
ـ نمی خوای حرف بزنی دارم دیوونه می شم ها.
ـ باشه هر چی تو بخوای، بشین، بشین الان دستمال میارم.
سرش رو بلند کرد و فقط نگاهم کرد و من بی تاب.
ـ پیمان چرا چشمات اینطوری شدن؟
ـ بیا بریم دکتر!!! تو رو خدا....

«صدای تلفن» (واااای دست از سرم بر دارید!!!)
ـ تو بشین من الان دستمال میارم. نمی خوای بریم بیمارستانی، جایی؟؟؟

«صدای تلفن»
واااای

به طرف تلفن می رفتم.
ـ لیلا به خدا من فقط می خواستم سریعتر به خونه برسم. همین....
برگشتم
ـ باشه باشه چند لحظه صبر کن ببینم کی داره خودشو می کشه... الان میام.

ـ بفرمایید!!! الو بفرمایید.
ـ سلام، منزل آقای رسولی؟
ـ بله بفرمایید..

برمی گردم (وای پیمان کجا رفت؟)

ـ بفرمایید آقا.
ـ شما خانوموش هستید؟
ـ بله بفرمایید (پیمان؟)
ـ خانم متأسفانه ، متأسفانه .... همسرتون تصادف کردن، تشریف بیارید بیمارستان.....

دیگه هیچ چیزی نمی شنیدم، من ؟ پیمان؟ دیوان حافظ؟ شمال؟ .......سیاهی.

Arezoo
01-27-2011, 13:47
مردي 80ساله با پسر تحصيل کرده 45ساله­اش روي مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغي كنار پنجره‌شان نشست. پدر از فرزندش پرسيد: اين چيه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ.
پس از چند دقيقه دوباره پرسيد اين چيه؟ پسر گفت : بابا من که همين الان بهتون گفتم: کلاغه.
بعد از مدت کوتاهي پير مرد براي سومين بار پرسيد: اين چيه؟ عصبانيت در پسرش موج ميزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ!
پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتي قديمي برگشت. صفحه­اي را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند.
در آن صفحه اين طور نوشته شده بود:
امروز پسر کوچکم 3سال دارد. و روي مبل نشسته است هنگامي که کلاغي روي پنجره نشست پسرم 23بار نامش را از من پرسيد و من 23بار به او گفتم که نامش کلاغ است.
هر بار او را عاشقانه بغل مي‌کردم و به او جواب مي‌دادم و به هيچ وجه عصباني نمي‌شدم و در عوض علاقه بيشتري نسبت به او پيدا مي‌کردم

Arezoo
01-27-2011, 13:48
اگر می‌توانستم یک بار دیگر به دنیا بیایم کمتر حرف می‌زدم و بیشتر گوش می‌کردم.
دوستانم را برای صرف غذا به خانه دعوت می‌کردم، حتی اگر فرش خانه‌ام کثیف و لکه‌دار بود و یا کاناپه‌ام ساییده و فرسوده شده.
در سالن پذیرایی‌ام ذرت بو داده می‌جویدم و اگر کسی می‌خواست که آتش شومینه را روشن کند نگران کثیفی خانه‌ام نمی‌شدم.
پای صحبت‌های پدر بزرگم می‌نشستم تا خاطرات جوانی‌اش را برایم تعریف کند و در یک شب زیبای تابستانی پنجره‌های اتاق را نمی‌بستم تا آرایش موهایم به هم نخورد، شمع‌هایی که به شکل گل رز هستند و مدت‌ها بر روی میز جا خوش کرده‌اند را روشن می‌کردم و به نور زیبای آنها خیره می‌شدم.
با فرزندانم بر روی چمن می‌نشستم بدون آن که نگران لکه‌های سبزی شوم که بر روی لباسم نقش می‌بندند.
با تماشای تلویزیون کمتر اشک می‌ریختم و قهقهه خنده سر می‌دادم و با دیدن زندگی بیشتر می‌خندیدم.
هر وقت که احساس کسالت می‌کردم در رختخواب می‌ماندم و از این که آن روز را کار نکردم فکر نمی‌کردم که دنیا به آخر رسیده است.
هرگز چیزی را نمی‌خریدم فقط به این خاطر که به آن احتیاج دارم و یا این که ضمانت آن بیشتر است. به جای آن که بی‌صبرانه در انتظار پایان نه ماه بارداری بمانم، هر لحظه از این دوران را می‌بلعیدم چرا که شانس این را داشته‌ام که بهترین موجود جهان را در وجودم پرورش دهم و معجزه خداوند را به نمایش بگذارم.
وقتی که فرزندانم با شور و حرارت مرا در آغوش می‌کشیدند هرگز به آنها نمی‌گفتم؛ بسه دیگه حالا برو پیش از غذا خوردن دست‌هایت را بشور ، بلکه به آنها می‌گفتم دوستتان دارم.
اما اگر شانس یک زندگی دوباره به من داده میشد هر دقیقه آن را متوقف می‌کردم، آن را به دقت می‌دیدم، به آن حیات می‌دادم و هرگز آن را پس نمی‌دادم.

Arezoo
01-27-2011, 13:49
روزی زبیده همسر هارون الرشید بهلول رادر راه دید که با اطفال بازی می کند وباانگشت خود خانه بر روی زمین می کشد.

زبیده گفت:این خانه راچقدر می فروشی؟

بهلول گفت:دوهزاردینار طلا.

زبیده پول رابه بهلول دادوبه دنبال کارخود رفت.بهلول پول راگرفت وبین فقرا تقسیم کرد.

شب هارون الرشید درخواب دید قیامت است وخانه ای دربهشت است که نمی گذارند اوداخل شودومی گویند این خانه ی زبیده است.روزکه شد ماجرا رااز زبیده پرسید.اوداستان خرید خانه ی کودکانه ازبهلول به بهایی بیشترازبهای خانه را نقل کرد.

هارون نزد بهلول رفت ودیدخانه ی کودکانه می سازد.گفت:این خانه راچند می فروشی؟

گفت:می فروشم به فلان قیمت(که درخزانه ی هارون هم نبود).

هارون گفت:به زبیده ارزان و به من به بهای بیشتر اززبیده فروختی!!

بهلول گفت:زبیده آخرت راندیده خرید وتو دیدی ومی خواهی بخری ودراین دو فرق بسیاراست.

Arezoo
01-27-2011, 13:49
سکه را پرت کردم به طرف دیوار کوتاه لب پشت بام. خورد به دیوار و افتاد روی زمین. رفتم جلو و نشستم و و جب گرفتم. چند سانتی بیشتر تا دیوار فاصله نداشت. حدود پنج سانت. برش داشتم و انداختمش ته جیبم و پایین توی کوچه را نگاه کردم. ماشین قهوه ای رنگ هنوز جلوی خانه شان بود. خواستم برگردم که دیدم مردی پیچید توی کوچه. چند متری با ماشین قهوه ای فاصله داشت که باز نشستم. دست‌هایم را گذشتم روی دیوار. حسابی توی دهانم آب جمع کردم و گذاشتم برسد به ماشین. بعد سرم را بردم عقب و محکم آوردم جلو و تف کردم. جلوی پایش افتاد روی زمین و صدای بلندی داد. تا آمد سرش را بلند کند خودم را کشیدم عقب و گوش دادم. صدای قدمهاش نمی‌آمد. همان جا ایستاده بود و زل زده بود به بالا. مطمئن بودم. ولی مرا ندیده بود. شاید هم دیده بود. به هر حال صبر کردم. منتظر هم بودم که فحشی چیزی بدهد. نداد. بعد صدای قدم‌هایش را شنیدم که آهسته دور می‌شد. فکر کردم هنوز دارد به دور وبر نگاه می‌کند. انگار زیر لب چیزی می‌گفت. صبر کردم تا دور شو د بعد نگاهش کردم. داشت می‌رفت ته کوچه. یک دفعه صدای نادر را شنیدم: گرفتم.

برگشتم . نشست روی پتویی که کنار کولر‌ها پهن کرده بودیم. پاکت سیگاری از توی پیراهنش در اورد. گفتم: طول کشید.
- تا ته خیابون رفتم. اینها هیچکدوم نداشتن.
با انگشت مغازه‌هایی را که سر کوچه آن طرف خیابان بودند نشان داد. لفاف سیگار را که باز می‌کرد از جیبم یک اسکناس دویست تومانی در اوردم و رفتم کنار پتو.
گفت: حالا بی خیال شو.
- خودتو لوس نکن.
- می‌گم حالا بیخیال شو.
اسکناس را تا کردم و فرو کردم تنوی جیبش. گفت: پنجاه تومن گرون شده.
زد روی پاکت. چند تا سیگار بیرون آورد. گفتم: پول خرد ندارم.
- کی پولشو خواست؟
یکی برداشتم. یکی هم خودش برداشت. کبریت زد و روشنشان کرد. گفتم: آدامس داری؟
گفت: آره.
از جیبش بسته آدامس در آورد و نشانم داد.
- حال می‌کنی از این آدامس متری‌هاس. تا شب می‌خوریم.
آدامس را نیم متری باز کرد و خندید. بعد دوباره بست و گذاشت توی جیب پیراهنش.
- خب شروع کنیم؟
- چه خبرته! صبر کن اینو بکشیم.

به سیگارم پک زدم و همه دودش را مثل پدرم تو داد و سرفه ام گرفت. زد زیر خنده. گفت: مگه مجبوری؟
گفتم: همه حالش به همینه.
بلند شدم و رفتم کنار دیوار. یک دفعه گفت: نرو اونجا.
- چرا؟
-مامانم بیرونه. اگه با سیگار ببیندت…
خم شدم. گفتم: هیچ کس توی کوچه نیست.
نشستم. آمد کنارم نشست. بعد سرش را برد لب پشت بام و پایین را نگاه کرد. گفت: مصب تو شکر! عجب ماشینی یه. خیلی خوشگله. می‌دونی مدلش چنده؟
-نود و شیش
همین طوری یک چیزی پرانده بودم. گفت: نود و هشته. بدبخت بیچاره
گفتم: به جهنم.
- مرادی رو!

سر کوچه را نگاه کردم. مردی داشت از پیاده رو به طرف ما نزدیک می‌شد. چند باری توی کوچه دیده بودمش. خانه شان وسط کوچه بود. گذاشتم چند قدمی ‌در خانه مان که رسید آب دهانم را ول کردم. جوری تنظیمش کرده بودم که درست بیفتد روی سرش و سرم را عقب کشیدم. نادر هم برق آسا سرش را عقب کشید. گفت: چی کار کردی الاغ؟
مراد از پایین فحش می‌داد. از ان فحشهای رکیک که نمی‌توانم بگویم. فکر کردم اصلا به قیافه اش نمی‌آید. خنده ام گرفت. گفتم: افتاد روی سرش.
- خیلی خری. فهمید.
- محاله.
- نه خیر الاغ جون. فهمید.
سرش را یواش یواش برد تا لب دیوار. یک دفعه پس کشید. گفت: وایستاده در خونه.
- دیدت؟
- نه ولی فهمیده. شانس بیار مامانم نرسه.
بعد شنیدم که باز فحش داد. گفت: کثافت آشغال. یا یه همچین چیزی و رفت.
نادر گفت: یه دفعه دیگه تف کنی…
پریدم وسط حرفش.
- یه دفعه دیگه تف کنم چی؟‌هان چی؟
- می‌رم. می‌گم کی بود.
- اون وقت فکتو می‌آرم پایین.

بلند شدم از کنارش فاصله گرفتم. سکه را از جیبم در اوردم و پرت کردم طرف دیوار کوتاه. خورد به دیوار و افتاد و روی زمین. این بار فاصله اش کمتر بود. گفتم: پاشو بیا. نوبت توئه.
- من اومدم درس بخونم.
- می‌خونیم بابا. دیر نشده.
- فردا امتحان داریم.
- به جهنم.
پاشد رفت. نشست روی پتو و کتابش را باز کرد. رفتم سکه را برداشتم و آخرین پک را همانجا کنار دیوار به سیگار زدم و پرتش کردم طرف ماشین قهوه ای رنگ و نشستم روی پتو. گفتم: این یارو ول کن نیست.
دراز کشید.
- تو رو سننه.
دست‌هاش را گذاشت زیر چانه اش.
-شیش فصل دیگه مونده باید تا شب تموم شه.
- یه سیگار دیگه بهم بده.
- حالا نه. تا این فصلو تموم نکنیم نه.
- تا یه سیگار دیگه نکشم نمی‌خونم.
یک دفعه دیدم بلند شد نشست. گفت: اگه حالشو نداری من می‌رم پایین.
گفتم: چرا ترش کردی؟
کتابم رو برداشتم و دراز کشیدم. گفت: فصل چهار رو بیار.
فصل چهار کتاب را آوردم و او شروع کرد به خواندن. قرارمان این بود که او بلند بلند بخواند و به جاهای مهم که رسید زیرشان خط بکشیم. هنوز پنج صفحه جلو نرفته بودیم که از توی کوچه صدایی شنیدم. مثل چرخیدن کلید در قفل یا همچین چیزی. پریدم رفتم لب پشت بام. زن همسایه دیوار به دیوارمان داشت در را با کلید باز می‌کرد. آب توی دهانم جمع کردم ولی بعد به فکرم رسید تا آنجا نمی‌رسد. یک دفعه دیدم نادر کنارم سبز شد. گفت: یه وقت تف نکنی.
آب دهانم را انداختم کنار دیوار. گفتم: نترس بابا.
- داشتی می‌کردی. واقعا که خیلی خری.
- یه سیگار بهم بده.

دست کرد توی جیب پیراهنش و پاکت سیگار را در اورد و انداخت جلوم روی زمین. گفت: بیا بدبخت. انقدر بکش تا جونت در بیاد.
رفت نشست روی پتو.
- به من چه که تو نمی‌خوای بخونی. هر غلطی می‌خوای بکن.
سیگاری روشن کردم. گفتم: تا این یارو نره نمی‌خونم.
- این یارو دیگه هیچ وقت نمی‌ره.
- تو غلط کردی.
-حالا ببین بیچاره.
- تو از کجا می‌دونی؟
- تو رو خدا بیا
به سیگارم پک زدم. گفتم: چرا این حرفو زدی؟
- کدوم حرف؟
- که گفتی دیگه نمی‌ره؟
- من بمیرم بی خیال شو.
- چرا این حرفو زدی؟
- غلط کردم. خوب شد؟ عجب گیری دادی‌ها… من می‌خونم.
خم شد روی کتاب. رفتم نشستم کنارش گفتم: صبر کن سیگارم تموم شه.
سرش روی کتاب بود. کتاب را از زیر دستش کشیدم. انقدر محکم که نزدیک بود پاره بشود. گفتم: صبر کن تا سیگارم تموم شه.
گفت: خیلی ادم خری هستی.
- گفتم صبر کن سیگارم تموم شه.
- از این به بعد نخی می‌گیرم.
- اون وقت همه اش باید بریم پایین.
- بهتر از اینه که هی بخوای دود کنی.
سیگار را گرفتم جلوش. گفتم: می‌کشی؟
- تا این فصل تموم نشه نه.
سیگار را روی اسفالت خاموش کردم و پرتش کردم پایین. داد زد: چی کار می‌کنی؟
- مگه چی شده؟
- اگه همین حالا مامانم خونه باشه چی؟ به قدر کافی بوی گند سیگار می‌دم.
- تو هم کشتی ما رو با اون ننه ات.
از حرفم ناراحت شد. از نگاهش معلوم بود ولی چیزی نگفت. پا شد رفت پایین را نگاه کرد و برگشت. گفت: دفعه پیش فهمیدن کشیدم.
- مگه مجبوری بری بشینی کنارشون؟
- دیگه نمی‌خوام زیاد بکشم.
باز دراز کشید وکتابش را زیر دستش باز کرد.گفت: دبجنب دیگه.

چند صفحه خواند و من حواسم پرت جای دیگری بود. حدود نیم ساعت شاید هم سه ربع خواند. بعد کتاب را بست .
- داریم می‌رسیم به جاهای مهمش.
- آره.
بلند شد. در پشت بام را باز کرد و رفت پایین. رفتم نشستم لب دیوار. ماشین لعنتی هنوز آنجا بود. رفتم از شیر آب کنار کولر‌ها آب خوردم و برگشتم. سرم را بردم عقب و به سرعت آوردم جلو و آب دهانم را پرت کردم. درست افتاد رو شیشه ماشین. یک دفعه صدای در پشت بام را شنیدم. نادر کنارم نشست. از توی پیراهنش سیب سرخی بیرون آورد. گفت: بزن تو رگ حال کنی.
سیب را گاز زدم. رفت کنار دیوار نشست. به ماشین نگاه می‌کرد. تکیه داد به دیوار. گفت: همین روزا عقدشه.
زل زدم توی صورتش.
- حوری؟
سرش را تکان داد. گفتم: از کجا می‌دونی؟
- آخه هر روز این یارو اینجاس.
- شاید از فامیلاشون باشه
- نیست.

پاشد رفت نشست روی پتو. سیب را تا ته خورد و وسطش را پرت کرد روی پشت بام چند خانه آنطرف تر. گفت: پاشو بیا. نرفتم. گفتم: تو از کجا می‌دونی؟
- که چی؟
- که عقدشه؟
- می‌دونم دیگه.
هر هر خندید. وقتی می‌خندید همه دندان‌های زردش که روی هم قرار داشتند پیدا می‌شد. گفت: مامانش به مامانم گفته. گفته همین روزا بله برونشه.
- با همین یارو؟
- نه پس با عمه ام.
دوباره نیشش باز شد. برگشتم و پایین را نگاه کردم. تف افتاده بود روی شیشه جلو و تا پایین امتداد داشت. گفت: بیا شروع کنیم.
بی انکه برگردم گفتم: حالشو ندارم.
- خل شدی؟ فردا همین موقع سر جلسه ایم بدبخت.
- گور بابای جلسه.
گفت: ببین عاشق سینه چاک! تو رو خدا یه وقت خودتو پرت نکنی پایین.

دوباره هر هر خندید. برگشتم و نشستم لب دیوار. گفت: سر جدت این قدر ننه من غریبم بازی در نیار.
دراز کشید و کتابش را باز کرد. نشستم روی پتو و کتابم را باز کردم. شروع کرد به خواندن و من فقط می‌شنیدم که چیزی می‌خواند. یک دفعه شنیدم که بلند گفت: چرا خط نمی‌کشی؟
- چی؟
- می‌گم زیرشو خط بکش.
- اصلا نفهمیدم.
- اصلا گوش می‌دادی؟
- نه
پاشد رفت کنار شیر. آب خورد و برگشت. گفت: بنده خدا شیش سال از تو بزرگ تره. توقع داشتی چی بشه‌ها؟
پاکت سیگار را در اورد. گفت: بیا یکی بکش.
فهمیده بود دمغم. گفتم: نمی‌خوام.
- ناز نکن با هم می‌کشیم.
سیگاری روشن کرد. گفت: اون حتی نمی‌دونه تو وجود داری.
- چرت نگو
سیگار را داد دستم. گفت: فکر کردی با همون یه نامه مسخره که گذاشتی در خونه شون. عاشقت شده؟ تازه بدبخت. از کجا معلوم که نرسیده باشه دست اون داداش نره خرش؟
- رسیده دست خودش.
- از کجا می‌دونی؟
- می‌دونم
- آخه از کجا؟
- از نگاه‌هاش.
دوباره هر هر خندید. گفت: از نگاه‌هاش. آخه جوجه تو رو چه به این حرفها. طرف واسه خودش برو بیایی داره.

باز خندید. می‌خواستم با مشت بزنم توی دهانش تا سه چهار تا از دندانهای زردش بریزد توی آن دهان گشادش و عین خر عرعر بزند. ولی بلند شدم و رفتم نشستم سر دیوار.گفت: این یارو از اون خر پولاس.مامانم می‌گفت نصف سال اینجاس. نصف سال آمریکا. اونجا کارخونه نساجی داره.
سیگار را زیر دمپایی ام خاموش کردم. گفتم : چرا هیچ وقت نگفته بودی؟
- که مثلا چی بشه؟
یک دفعه از پایین صدایی شنیدم. نیم خیز شدم. مردی با کت و شلوار قهوه ای درست رنگ ماشین از توی خانه مقابل بیرون آمد. جلوی در که رسید دست کرد توی جیب کتش و دنبال کلید گشت. تا آنجا که می‌توانستم آب توی دهانم جمع کردم. دست‌هایم را گذاشتم لب دیوار و سرم را عقب بردم که یک دفعه چشمم افتاد به حوری که از توی خانه بیرون آمد و رفت طرف ماشین. کنار در ایستاد. مانتوی بلندی تنش بود و همان کفشهای پاشنه بلند. مرد کلید را توی قفل چرخاند و آهسته چیزی گفت و حوری خندید. مرد ماشین را روشن کرد و گذاشت توی دنده و عقب عقب از کوچه بیرون رفت و انداخت توی خیابان اصلی و در چشم به هم زدنی ناپدید شد. آب دهانم را انداختم توی باغچه کوچک مقابل خانه و برگشتم. نادر روی پتو دراز کشیده بود و کتاب زیر دستش باز بود. همانجا تکیه دادم به دیوار و پاهایم را دراز کردم.

Arezoo
01-27-2011, 13:50
• خرگوشي و لاک پشتي بر سر اينکه کدام سريع ترند بحث داشتند و قرار شد براي اثبات آن در يک مسيرمسابقه بدهند
• خرگوش به سرعت مدتي دويد و ديد لاک پشت هنوز نرسيده تصميم گرفت زير درختي استراحت کند و بعد به مسابقه ادامه دهد
• بزودي زير درخت خوابش برد ولي لاک پشت آمد و از او سبقت گرفت و مسابقه را برد

• خرگوش بيدار شد و متوجه شد که مسابقه را باخته . روح اين داستان اين است که آهسته و پيوسته رفتن سبب پيروزي در مسابقه مي شود
• اين داستاني است که ما با آن بزرگ شده ايم و با آن مانوسيم
• ولي بعدها کسي يک نوع جالب از اين قصه را برايم تعريف کرد اين قصه چنين است
• خرگوش از باختن در مسابقه مايوس شد و به پيشگيري پس از عمل پرداخت(يعني به ريشه يابي علّت پرداخت) و فهميد که مسابقه را فقط به اين دليل باخته است که بيش از حد مطمئن ، بي دقت و باز برخورد کرده است
• اگر خرگوش همه چيز را براي خودش بديهي فرض نمي کرد ، لاک پشت مسابقه را از او نمي برد. بنابراين با لاک پشت قرار گذاشت که مسابقه ديگري بدهد. لاک پشت هم قبول کرد
• اين بار خرگوش بدون توقف از شروع تا پايان مسابقه دويد و چند مايل هم بيشتر رفت
• روح اين داستان ميگويد که : سريع و از پا ننشستن بهتر از آهسته و پيوسته رفتن است
• اگر در سازمانتان دو نفر داشته باشيد که يکي آهسته کار و روش مند و قابل انعطاف و ديگري سريع و در عين حال متکي به آنچه که انجام مي دهد حتما فرد سريع و متکي به خود بي وقفه و سريعتر از فرد آهسته کار و روش مند از نردبان سازماني بالا مي رود
• آهسته کار و پيوسته کار بودن خوب است ولي بهتر است سريع و متکي به خود بود
• ولي قصه اينجا تمام نمي شود. اين بار لاک پشت فکري کرد و متوجه شد که با اين روش راهي براي شکست دادن خرگوش وجود ندارد
• کمي فکر کرد و بعد با خرگوش قرار مسابقه ديگري گذاشت . اما در يک مسير نسبتا متفاوت ديگري
• خرگوش قبول کرد. مسابقه را شروع کردند. خرگوش با حفظ آن سرعت و چالاکي پايدارانه خود، با سرعت بسيار از جا کنده شد تا اينکه به رودخانه عريضي رسيد
• خط پايان مسابقه دو کيلو متر آن طرف تر بود
• خرگوش آنجا نشست و فکري کرد که چه کند. در اين ضمن لاک پشت آهسته رسيد و داخل رودخانه شد و شناکنان خود را به آنطرف رودخانه رساند و به پيشروي ادامه داد تا مسابقه را برد
• روح اين داستان به ما مي گويد که : اول هسته اصلي توان خود را بشناس و بعد زمين بازي را طوري عوض کن که با آن توان تناسب داشته باشد
• اگر سخن گوي خوبي در سازمان باشي مطمئن باش که مي تواني فرصتهايي خلق کني تا با ارائه آنها مديران پايين تر را قادر سازي که به شما توجه کنند
• اگر قدرت تجزيه و تحليل داري ، قدري تحقيق کن ، گزارش تنظيم کن و به سلسله مراتب بالا بفرست. کار کردن براساس قدرت و توانائيت نه فقط باعث مي شود که به تو توجه کنند بلکه فرصتهايي را براي رشد و ترقي ايجاد مي کند.

• هنوز قصه تمام نشده
• اين بار خرگوش و لاک پشت تا اندازه اي با هم دوست شدند و نشستند و قدري با هم فکر کردند. هر دو متوجه شدند که مسابقه آخر مي توانست بهتر برگزار شود
• بنا بر اين تصميم گرفتند مسابقه آخر را تکرار کنند و اين بار به صورت تيمي حرکت کنند
• آنها شروع کردند. اين بار خرگوش لاک پشت را تا رودخانه بر پشتش حمل کرد و در رودخانه لاک پشت شنا کنان خرگوش را به آن سو رساند.
• در آن طرف رودخانه خرگوش دوباره لاک پشت را بر پشتش سوار کرد و با هم به خط پايان رسيدند. هر دو از نتيجه مسابقه خيلي راضي تر از قبل به نظر مي رسيدند
• نتيجه اخلاقي اينکه : بطور انفرادي درخشيدن و يا از هسته و توان دروني قوي برخوردار بودن خوبست اما به غير از اينکه بطور تيمي کار کنيد و توانٍ دروني خود را با توانٍ هسته فرد ديگر به پيش ببريد، هميشه زير سطح متوسط، عمل مي کنيد. زيرا هميشه موقعيتهايي پيش مي آيد که شما کار را درست انجام نمي دهيد ولي در کار گروهي همکار ديگر تان مي تواند کار را به خوبي تمام کند
• اساساً کار گروهي در باب رهبري موقعيتي است و به فرد اجازه مي دهد که از توان دروني اش براي کسب فرصتي به منظور رهبر شدن برخوردار شود
. از اين قصه درسهاي بيشتري مي توان گرفت
• توجه داشته باشيد که نه خرگوش و نه لاک پشت ، پس از شکست دست از تلاش بر نمي داشتند. خرگوش تصميم گرفت سخت تر کار کند و پس از هر شکست به ميزان تلاشش بيفزايد.
• لاک پشت استراتژي خود را تغيير داد زيرا او تا آنجا که در توان داشت سخت تر کار مي کرد و در زندگي وقتي با شکست مواجه مي شد گاهي اوقات لازم بود سخت تر کار کند و بر تلاشش بيفزايد.
• گاهي بهتر است استراتژي را عوض کنيم و استراتژي ديگري را بيازمائيم وگاهي بهتر است از هر دو استراتژي بهره ببريم.
• خرگوش و لاک پشت درس حياتي ديگري نيز گرفتند. وقتي رقابت عليه رقيب را متوقف مي کنيم و در عوض به رقابت عليه موقعيت مي پردازيم خيلي بهتر کار را اجرا مي کنيم.
• وقتي روبرتو گويزتا در دهه 1980 مديريت کوکاکولا را به عهده گرفت با قدرت و توانٍ شديد با قدرت و توانٍ پپسي که رشد کوکاکولا را مورد تعرض قرار مي داد روبرو شد
• مديران اجرائي کوکا کولا ، پپسي زده شده بودند و تصميم گرفتند که نرخ سهام را هر بار يک درصد بالا ببرند
گويزتا تصميم گرفت که از رقابت با پپسي دست بردارد و در عوض با افزايش رشد يک درصدي سهام، با پپسي رقابت کند.
گويزتا از مديران اجرائيش پرسيد که متوسط مصرف هر آمريکايي در هر روز چقدر است پاسخ دادند 14 انس. چقدر آن سهم کوکاکولاست؟ پاسخ دادند 2 انس. گويزتا گفت که کوکاکولا به سهم بزرگتري از اين بازار نياز دارد.
• کاري که او کرد در اصل رقابت با پپسي نبود. او دنبال راهکار هاي ديگري به منظور وارد کردن اقلام جديد به بازار که مشتمل بر آب خوردن ، چاي، قهوه ، شير و آب ميوه رفت تا جايگزين 12 انس باقي مانده شود. ديگر بازار به نوشيدني که او احساس نياز مي کرد دسترسي مي يافت.
• در پايان کوکاکولا ، ماشين هاي فروش آب ميوه و ديگر نوشيدنيها را در گوشه و کنار خيابانها نصب کرد. از آن زمان پپسي هيچ گونه مقابله و در گيري با کوکا نداشت
• خلاصه اينکه داستان خرگوش و لاک پشت مطالب زيادي را به ما آموزش دادند
• با توجه به مطالب بالا سرعت و پايداري هميشه آهستگي و سکون(بي رمقي) را مغلوب ميکند. در شرايط رقابتي کار کنيد
• از منابع موجود با کار تيمي بهره گيري کنيد زيرا هميشه تک روي و کار فردي منجر به شکست است.هرگز تسليم شکست نشويد. و در نهايت با موقعيت ها مقابله کنيد نه اينکه با واقعيات مقابله کنيد.

Arezoo
01-27-2011, 13:51
ماجرای سفر من و خدا با دوچرخه!

زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این كه دست از ركاب زدن بردارد.

اوایل، خداوند را فقط یك ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه كه همه عیب و ایرادهایم را ثبت می‌كند تا بعداً تك تك آنها را به‌رخم بكشد.

به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند كه من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم. او همیشه حضور داشت،

ولى بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود كه حس كردم زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است، آن هم دوچرخه سوارى در یك جاده ناهموار!

اما خوبیش به این بود كه خدا با من همراه بود و پشت سر من ركاب مى‌زد.
آن روزها كه من ركاب مى‌زدم و او كمكم مى‌كرد، تقریباً راه را مى‌دانستم، اما ركاب زدن دائمى، در جاده‌اى قابل پیش بینى كسلم مى‌كرد، چون همیشه كوتاه‌ترین فاصله‌ها را پیدا مى‌كردم.

یادم نمى‌آید كى بود كه به من گفت جاهایمان را عوض كنیم، ولى هرچه بود از آن موقع به بعد، اوضاع مثل سابق نبود. خدا با من همراه بود و من پشت سراو ركاب مى‌زدم.

حالا دیگر زندگى كردن در كنار یك قدرت مطلق، هیجان عجیبى داشت.

او مسیرهاى دلپذیر و میانبرهاى اصلى را در كوه ها و لبه پرتگاه ها مى شناخت و از این گذشته می‌توانست با حداكثر سرعت براند،

او مرا در جاده‌هاى خطرناك و صعب‌العبور، اما بسیار زیبا و با شكوه به پیش مى‌برد، و من غرق سعادت مى‌شدم.

گاهى نگران مى‌شدم و مى‌پرسیدم، «دارى منو كجا مى‌برى» او مى‌خندید و جوابم را نمى‌داد و من حس مى‌كردم دارم كم كم به او اعتماد مى‌كنم.


بزودى زندگى كسالت بارم را فراموش كردم و وارد دنیایى پر از ماجراهاى رنگارنگ شدم. هنگامى كه مى‌‌گفتم، «دارم مى‌ترسم» بر مى‌گشت و دستم را مى‌گرفت.

او مرا به آدم‌هایى معرفى كرد كه هدایایى را به من مى‌دادند كه به آنها نیاز داشتم.

هدایایى چون عشق، پذیرش، شفا و شادمانى. آنها به من توشه سفر مى‌دادند تا بتوانم به راهم ادامه بدهم. سفر ما؛ سفر من و خدا.

و ما باز رفتیم و رفتیم..

حالا هدیه ها خیلى زیاد شده بودند و خداوند گفت: «همه‌شان را ببخش. بار زیادى هستند. خیلى سنگین‌اند!»

و من همین كار را كردم و همه هدایا را به مردمى كه سر راهمان قرار مى‌گرفتند، دادم و متوجه شدم كه در بخشیدن است كه دریافت مى‌كنم. حالا دیگر بارمان سبك شده بود.
او همه رمز و راز هاى دوچرخه سوارى را بلد بود.

او مى‌دانست چطور از پیچ‌هاى خطرناك بگذرد، از جاهاى مرتفع و پوشیده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر لازم شد، پرواز كند..

من یاد گرفتم چشم‌هایم را ببندم و در عجیب‌ترین جاها، فقط شبیه به او ركاب بزنم.

این طورى وقتى چشم‌هایم باز بودند از مناظر اطراف لذت مى‌بردم و وقتى چشم‌هایم را مى‌بستم، نسیم خنكى صورتم را نوازش مى‌داد.

هر وقت در زندگى احساس مى‌كنم كه دیگر نمى‌توانم ادامه بدهم، او لبخند مى‌زند و فقط مى‌گوید،

«ركاب بزن

Arezoo
01-27-2011, 13:52
" فرزندم برنج بخور ٬ من گرسنه نیستم"

و این اولین دروغی بود که او به من گفت.

زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام می‎کرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود می‏رفت. مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند. به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت. شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم. مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا می‎کرد و می‎خورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است. ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند. امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت:

"بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمی‎دانی که من ماهی دوست ندارم؟"

و این دروغ دومی بود که مادرم به من گفت.

قدری بزرگتر شدم و ناچار باید به مدرسه می‎رفتم و آه در بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم. مادرم به بازار رفت و با لباس‎فروشی به توافق رسید که .........


قدری لباس بگیرد و به در منازل مراجعه کرده به خانم‎ها بفروشد و در ازاء آن

مبلغی دستمزد بگیرد. شبی از شب‎های زمستان، باران می‏بارید. مادرم دیر

کرده بود و من در منزل منتظرش بودم. از منزل خارج شدم و در خیابان‎های مجاور

به جستجو پرداختم و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل مراجعه

می‎کند. ندا در دادم که "مادر بیا به منزل برگردیم؛ دیروقت است و هوا سرد.

بقیه کارها را بگذار برای فردا صبح" لبخندی زد و گفت:

"پسرم، خسته نیستم"

و این دفعه سومی بود که مادرم به من دروغ گفت.

به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام می‎رسید. اصرار کردم که مادرم با

من بیاید. من وارد مدرسه شدم و او بیرون زیر آفتاب سوزان، منتظرم ایستاد.

موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید از مدرسه خارج شدم. مرا در

آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد. در دستش لیوانی

شربت دیدم که خریده بود من موقع خروج بنوشم. از بس تشنه بودم لاجرعه سر

کشیدم تا سیراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و "نوش جان، گوارای وجود"

می‏گفت. نگاهم به صورتش افتاد دیدم سخت عرق کرده. فوراً لیوان شربت را به

سویش گرفتم و گفتم "مادر بنوش" گفت:

"پسرم، تو بنوش، من تشنه نیستم."

و این چهارمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

بعد از درگذشت پدرم، تأمین معاش به عهده مادرم بود؛ بیوه‎زنی که تمامی

مسئولیت منزل بر شانه ی او قرار گرفت. می‏بایستی تمامی نیازها را برآورده

کند. زندگی سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه بودیم. عموی من مرد خوبی بود

و منزلش نزدیک منزل ما. غذای بخور و نمیری برایمان می‏فرستاد. وقتی

مشاهده کرد که وضعیت ما روز به روز بدتر می‏شود، به مادرم نصیحت کرد که با

مردی ازدواج کند که بتواند به ما رسیدگی نماید، چونکه مادرم هنوز جوان بود.

امّا مادرم زیر بار ازدواج نرفت و گفت:

"من نیازی به محبّت کسی ندارم..."

و این پنجمین دروغ او بود.

درس من تمام شد و از مدرسه فارغ‎التّحصیل شدم. بر این باور بودم که حالا وقت

آن است که مادرم استراحت کند و مسئولیت منزل و تأمین معاش را به من

واگذار نماید. سلامتش هم به خطر افتاده بود و دیگر نمی‏توانست به در منازل

مراجعه کند. پس صبح زود سبزی‎های مختلف می‏خرید و فرشی در خیابان

می‏انداخت و می‏فروخت. وقتی به او گفتم که این کار را ترک کند که دیگر

وظیفه ی من بداند که تأمین معاش کنم. قبول نکرد و گفت: "پسرم مالت را از

بهر خویش نگه دار؛ من به اندازهء کافی درآمد دارم"

و این ششمین دروغی بود که به من گفت.

درسم را تمام کردم و وکیل شدم. ارتقاء رتبه یافتم. یک شرکت آلمانی مرا به

خدمت گرفت. وضعیتم بهتر شد و به معاونت رئیس رسیدم. احساس کردم

خوشبختی به من روی کرده است. در رؤیاهایم آغازی جدید را می‏دیدم و زندگی

بدیعی که سراسر خوشبختی بود. به سفرها می‏رفتم. با مادرم تماس گرفتم و

دعوتش کردم که بیاید و با من زندگی کند. امّا او که نمی‏خواست مرا در تنگنا

قرار دهد گفت: "فرزندم، من به خوش‏گذرانی و زندگی راحت عادت ندارم"

و این هفتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

مادرم پیر شد و به سالخوردگی رسید. به بیماری سرطان ملعون دچار شد و

لازم بود کسی از او مراقبت کند و در کنارش باشد. امّا چطور می‏توانستم نزد او

بروم که بین من و مادر عزیزم شهری فاصله بود. همه چیز را رها کردم و به

دیدارش شتافتم. دیدم بر بستر بیماری افتاده است. وقتی رقّت حالم را دید،

تبسّمی بر لب آورد. درون دل و جگرم آتشی بود که همهء اعضاء درون را

می‏سوزاند. سخت لاغر و ضعیف شده بود. این آن مادری نبود که من

می‎‏شناختم. اشک از چشمم روان شد. امّا مادرم در مقام دلداری من بر آمد

و گفت: "گریه نکن، پسرم. من اصلاً دردی احساس نمی‎کنم"

و این آخرین دروغی بود که مادرم به من گفت.

وقتی این سخن را بر زبان راند، دیدگانش را بر هم نهاد و دیگر هرگز برنگشود.

جسمش از درد و رنج این جهان رهایی یافت.

Arezoo
01-27-2011, 13:52
روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان كم رفت و آمدی می گذشت.
ناگهان از بین دو اتومبیل پارك شده در كنار خیابان یك پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبیل او برخورد كرد .
مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید كه اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرك رفت تا او را به سختی تنبیه كند.
پسرك گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی كه برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب كند.
پسرك گفت:"اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت كسی از آن عبور می كند. هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان كمك خواستم كسی توجه نكرد. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور كافی برای بلند كردنش ندارم.
"برای اینكه شما را متوقف كتم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده كنم ".
مرد متاثر شد و به فكر فرو رفت... برادر پسرك را روی صندلی اش نشاند، سوار ماشینش شد و به راه افتاد ....

Arezoo
01-27-2011, 13:53
روزی رییس یک شرکت بزرگ به دلیل یک مشکل اساسی در رابطه با یکی از کامپیوترهای اصلی مجبور شد با منزل یکی از کارمندانش تماس بگیرد.
بنابراین، شماره منزل او را گرفت.

کودکی به تلفن جواب داد و نجوا کنان گفت: «سلام»

رییس پرسید: «بابا خونس؟»

صدای کوچک نجواکنان گفت: «بله»

ـ می تونم با او صحبت کنم؟

کودکی خیلی آهسته گفت: «نه»

رییس که خیلی متعجب شده بود و می خواست هر چه سریع تر با یک بزرگسال صحبت
کند، گفت: «مامانت اونجاس؟»

ـ بله

ـ می تونم با او صحبت کنم؟

دوباره صدای کوچک گفت: «نه»

رییس به امید این که شخص دیگری در آنجا باشد که او بتواند حداقل یک پیغام
بگذارد پرسید: « آیا کس دیگری آنجا هست؟»

کودک زمزمه کنان پاسخ داد: «بله، یک پلیس»

رییس که گیج و حیران مانده بود که یک پلیس در منزل کارمندش چه می کند،
پرسید: «آیا می تونم با پلیس صحبت کنم؟»

کودک خیلی آهسته پاسخ داد: «نه، او مشغول است؟»

ـ مشغول چه کاری است؟

کودک همان طور آهسته باز جواب داد: «مشغول صحبت با مامان و بابا و آتش نشان.»

رییس که نگران شده بود و حتی نگرانی اش با شنیدن صدای هلی کوپتری از آن طرف گوشی به دلشوره تبدیل شده بود پرسید: «این چه صدایی است؟»

صدای ظریف و آهسته کودک پاسخ گفت: «یک هلی کوپتر»

رییس بسیار آشفته و نگران پرسید: «آنجا چه خبر است؟»

کودک با همان صدای بسیار آهسته که حالا ترس آمیخته به احترامی در آن موج می زد پاسخ داد: «گروه جست و جو همین الان از هلی کوپتر پیاده شدند.»

رییس که زنگ خطر در گوشش به صدا درآمده بود، نگران و حتی کمی لرزان پرسید: «آنها دنبال چی می گردند؟»

کودک که همچنان با صدایی بسیار آهسته و نجواکنان صحبت می کرد با خنده ریزی پاسخ داد: «من»!!!!!!!!

Arezoo
01-27-2011, 13:54
نامش را کریستف کلفت گذاشته بودیم، چون هم کت و کلفت و گنده بود و هم مثل کریستف کلمب، دائم در حال کشف و برملا کردن، و آخر همین کریستف کلفتی‌اش کار دستم داد.
این پسربچه‌ی خپل با آن لب‌های آویزانش و موهایی که مثل چوب جارو، سیخ روی سرش می‌ایستاد، تازه به آپارتمان ما آمده بود و هنوز نیامده، لقب کریستف کلفتی‌اش را با افتخار پذیرفته بود و هنوز یک روز از آمدنش نگذشته بود که فهمیدیم آقای «ع»، رئیس ساختمان، که در طبقه‌ی اول می‌نشست، در انبارش شیشه‌های برزگی نگه می‌دارد و روز دوم به اطلاع ما رساند که خانم و آقای طبقه دوم که هیچ‌وقت صدای‌شان در نمی‌آمد و بچه‌ها فقط می‌دانستند که مَرده یک پا ندارد، بچه‌دار نمی‌شوند و خانمه به جای بچه، عروسکی را روی پایش می‌گذارد و در حالی که موهای عروسک را نوازش می‌کند، تلویزیون تماشا می‌کند و مرده با چوب‌دستی وحشتناک، دائم در اتاق راه می‌رود و به زمین و زمان فحش می‌دهد.

روز سوم فهمیدیم که آن دختره گیس‌ قرمز قددراز طبقه‌ی سوم که دختر آن آقای دندان‌پزشک بود و همیشه خودش را برای ما می‌گرفت، شب‌ها جایش را خیس می‌کند، چون او وقتی مادرش ملحفه‌های دخترش را روی بند پهن می‌کرد، صدای‌شان را شنیده بود.
و بالاخره روز چهارم فهمیدیم که پدر دندان‌پزشکش با یکی از مریض‌هایش سر و سری دارد، آن هم با دختر زشت صورت ‌جوش‌جوشی که یکی دو تا دندان‌هایش را همین آقا کشیده بود. و این‌ها را آن‌قدر درست می‌گفت که مو لای درزش نمی‌رفت، چون روز بعد فهمیدیم که آقای دندان‌پزشک قهر کرده و خانه را ترک کرده است.

روز ششم فهمیدیم که کریستف کلفت رودل کرده و حدس زدیم که آن روز از کشف جدید خبری نیست. اما دم‌دمای غروب پیش ما آمد و گفت که خانم سرایدار آخر هفته‌ها برای مردم مجتمع سبزی پاک می‌کند و این کشف باعث شد که دخترش که با ما بود، تا بناگوش قرمز شود و با سرعت بلند شود و فریادزنان بگوید: «نخیر مادر من! نه، سبزی پاک‌کن نیست و... نه...» و بعد برود. من خوشحال بودم که او هنوز به طبقه‌ی چهارم نرسیده بود...

اما فاجعه روز هفتم اتفاق افتاد، یعنی در آن جمعه‌ی نحسی که فکر می‌کردیم کریستف کلفت همراه با خانواده‌اش به مهمانی رفته. اما دم‌دمای غروب در حالی که یواشکی کشیک می‌کشید، دم راه‌پله‌ها پیدایش شد و گفت: «خبر جدید را شنیده‌اید؟» ما که از کسالت جمعه حوصله‌مان سر رفته بود، با خوشحالی منتظر حرف‌هایش ماندیم. آن وقت او خیلی ساده چند جمله‌ای را به زبان آورد و گفت: «مربوط به طبقه‌ی چهارمه...» من قلبم افتاد توی دهنم ما طبقه‌ی چهارم زندگی می‌کردیم و واحد روبه‌رویمان یک جوانک سبزه‌ی مو مشکی بود که خودش را برای همه می‌گرفت. انگار شاهزاده‌ی عرب بود! چه خوش‌باور بودم که فکر می‌کردم به این زودی‌ها به طبقه‌ی چهارم نمی‌رسد. «آن پسر خوشگله‌ی طبقه‌ی چهارم باموهای سیاه...» (همه می‌دانستند پسر خوشگله کیست. چون در آن ساختمان فقط یک پسر خوشگل با موهای سیاه براق بود که آدامس می‌جوید و موهایش را یک‌وری می‌کرد و سیگار دود می‌کرد و به ما محل نمی‌گذاشت.) «آن پسر خوشگله با خانم طبقه‌ی دوم سر و سری دارد...»

ذهنم پیش زن آرایشگر طبقه‌ی دوم رفت. کثافت با آن عشوه‌های احمقانه‌اش... پدرش را درمی‌آورم. یک نامه پر از فحش نوشتم و هر چه ناسزا بلد بودم، بار آن زن آرایشگر سرخاب و سفیدآب‌مال کردم. حالا به شاهزاده‌ی عرب من نظر داشت؟ نشان می‌دادم... نامه را از زیر در به داخل خانه‌اش انداختم و از پله‌ها بالا دویدم. دلم خنک شد...

آن‌قدر ما همه‌جا این خبر را پیچاندیم که زن آرایشگر را از خانه بیرون کردند. حالا دیگر خیالم راحت شده بود. عصر که به خانه‌مان آمدم، مادرم نبود. می‌خواستم همه‌ی جریان را به او بگویم. بعد از مدت‌ها می‌خواستم با او صمیمی شوم. یک کت روی کاناپه بود. با تعجب نگاه کردم. کت مرد جوان مو سیاه در خانه‌ی ما بود... عطر عجیبش شبیه بوی نخل در خانه پیچیده بود. مادرم خانه نبود.


[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .] خارج شده است

Arezoo
01-27-2011, 13:55
متنی زیبا به قلم خانم نظر آهاری:


پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی.می دانست که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد رفت.سنگ پشت ناراضی و نگران بود.پرنده ای در آسمان پر زد، سبک!
و سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت: این عدل نیست، این عدل نیست.کاش پشتم را این همه سنگین نمی کردی! من هیچ گاه نمی رسم،هیچ گاه!
و در لاک سنگی خود خزید به نیت نا امیدی...
خدا سنگ پشت را از روی زمین بلند کرد.زمین را نشانش داد،کره ای کوچک بود.
و گفت: نگاه کن،ابتدا و انتها ندارد.هیچکس نمی رسد.چون رسیدنی در کار نیست.فقط رفتن است،حتی اگر اندکی و هرباری که می روی،رسیده ای! و باور کن آنچه بر دوش توست تنها لاکی سنگی نیست.تو پاره ای از هستی را بر دوش می کشی،پاره ای از مرا !
خدا سنگ پشت را بر زمین گذاشت.دیگر نه بارش چندان سنگین بود و نه راه ها چندان دور!
سنگ پشت به راه افتاد و گفت: رفتن حتی اگر اندکی...!

Arezoo
01-27-2011, 13:55
رضا کیانیان: "این مردم نازنین" هستند

خاطرات رضا کیانیان با مردم در قالب کتاب «این مردم نازنین» از سوی انتشارات مشکی روانه بازار کتاب شد.

به گزارش ایبنا، «این مردم نازنین» شامل خاطرات «رضا کیانیان» طی سال‌های بازیگری در برخورد با مردم است. کیانیان این خاطرات را در قالب داستان‌های کوتاه منتشر کرده.

کیانیان در مدت بازیگری‌اش هر برخورد جالبی که با مردم برایش پیش آمده، یادداشت کرده و سعی داشته خاطرات گذشته را هم به یاد آورده و در این اثر بگنجاند. وی اظهار کرده است که در سال‌های آینده دفترهای بعدی این کتاب را نیز چاپ می‌کند.

به گفته کیانیان، ماجراهای این کتاب به لحاظ تاریخ وقوع، مرتب نشده و پس و پیش هستند. به باور او،‌ این امر مهم نیست. مهم‌تر نکته‌هایی است که این نوشته‌ها دارند.

در مقدمه‌ کتاب آمده است: «شهرت، تنهایی را می‌دزدد. همه‌جا نگاهت می‌کنند. همه‌جا با تو هستند. زیر ذره‌بین هستی. فقط در خانه می‌شود تنها بود؛ اگر تلفن‌های علاقه‌مندان بگذارند! در خانه هم باید همیشه پرده‌ها کشیده باشد. من هم مثل هر آدم دیگری تنهایی می‌خواهم. من هم به تنهایی نیاز دارم. بازیگری در هر شکلش تنهایی ندارد. بازیگر، پشت صحنه و روی صحنه همیشه با عده‌ای دم‌خور است. تنها نیست... من در خیلی قلب‌ها، خانه‌ای دارم. هیچ‌وقت آواره نمی‌شوم. بی‌سرپناه نمی‌مانم. این همه قلب، این همه خون، این همه تپش. این ‌همه عشق، این‌همه تنهایی و این ‌همه مردم. این‌ مردم نازنین».

«این مردم نازنین» قصه‌های رضا کیانیان با مردم، در شمارگان 2000 نسخه و با قیمت 3200 تومان از سوی انتشارات مشکی روانه بازار کتاب شده است.

در این جا می توانید یکی از این داستان ها را بخوانید:


ظهر عاشورا – خيابان‏
نمى‏دانم چرا، ولى روزهاى تعطيل و بخصوص تعطيلات مذهبى بيشتر مردم در خيابان‏ها هيچ قانونى را رعايت نمى‏كنند.
از هر جايى مى‏گذرند و به هر طرف كه بخواهند مى‏رانند.
يك روز عاشورا كه از خانه حافظ احمدى برمى‏گشتم، نذرى گرفته بودم و به خانه مى‏بردم. به چهارراهى رسيدم و چراغ قرمز شد. ترمز كردم و ايستادم. اتومبيل پشتى كه گويا انتظار نداشت من ترمز كنم، با شدت بيشترى ترمز كرد تا به من اصابت نكند.
بوق زد كه حركت كن. با اشاره چراغ قرمز را نشانش دادم. پياده شد و گفت :
نوكرتم، امروز مال امام حسينه. چراغ قرمز و سبز نداريم. راه بيفت.
به من كه رسيد. مرا شناخت. سلام كرد و گفت : از شما بيشتر از اينا انتظار داشتيم. يك هنرپيشه باحال كه روزعاشورا پشت چراغ‏قرمز واى‏نمى‏سته. شورحسينت كجارفته؟

Arezoo
01-27-2011, 13:57
جان بلا نکارد" از روي نيکمت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب کرد وبه تماشي

انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد.

او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت

دختري با يک گل سرخ .از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از يک

کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور

يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد که در

حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف از ذهني هشيار و درون بين و باطني

ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد :دوشيزه هاليس مي

نل" . با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند.

"جان" بري او نامه ي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست کرد که به نامه نگاري

با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم

عازم شود. در طول يک سال ويک ماه پس از آن دو طرف به تدريج با مکاتبه و نامه

نگاري به شناخت يکديگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ي بود که بر خاک قلبي

حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست

عکس کرد ولي با مخالفت "ميس هاليس" رو به رو شد . به نظر "هاليس" اگر "جان"

قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت

باشد. وقتي سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات

خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک . هاليس نوشته بود: "تو

مرا خواهي شناخت از روي رز سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراين راس ساعت

بعد از ظهر "جان " به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما 7

چهره اش را هرگز نديده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنويد: " زن جواني

داشت به سمت من مي آمد بلند قامت وخوش اندام - موهاي طلايي اش در حلقه هايي

زيبا کنار گوش هاي ظريفش جمع شده بود چشمان آبي به رنگ آبي گل ها بود و در لباس

سبز روشنش به بهاري مي ماند که جان گرفته باشد. من بي اراده به سمت او گام بر

داشتم کاملا بدون توجه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد.

اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پر شوري از هم گشوده شد اما به

آهستگي گفت "ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم؟" بي اختيار يک قدم به او نزديک

تر شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم که تقريبا پشت سر آن دختر يستاده بود.

زني حدود 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود . اندکي

چاق بود مچ پاي نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز

پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرار گرفته ام از طرفي

شوق تمنايي عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مي خواند و از سويي علاقه اي عميق

به زني که روحش مرا به معني واقعي کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت مي کرد.

او آن جا يستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام وموقر به

نظر مي رسيد و چشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد. ديگر به خود

ترديد راه ندادم. کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي

من به حساب مي آمد. از همان لحظه دانستم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود. اما

چيزي بدست آورده بودم که حتي ارزشش از عشق بيشتر بود. دوستي گرانبها که مي

توانستم هميشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را براي

معرفي خود به سوي او دراز کردم . با اين وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي

ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم

بايد دوشيزه "مي نل" باشيد . از ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممکن است دعوت مرا

به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت"

فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم

اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم وگفت اگر

شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف

خيابان منتظر شماست . او گفت که اين فقط يک امتحان است!"



تحسين هوش و ذکاوت ميس مي نل زياد سخت نيست ! طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني

مشخص مي شود که به چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد.

Arezoo
01-27-2011, 13:58
ملا نصرالدين هر روز در بازار گدايي مي‌كرد و مردم با نيرنگي٬ حماقت او را دست مي‌انداختند. دو سكه به او نشان مي‌دادند كه يكي شان طلا بود و يكي از نقره. اما ملا نصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب مي‌كرد. اين داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهي زن و مرد مي‌آمدند و دو سكه به او نشان مي دادند و ملا نصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب مي‌كرد. تا اينكه مرد مهرباني از راه رسيد و از اينكه ملا نصرالدين را آنطور دست مي‌انداختند٬ ناراحت شد. در گوشه ميدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سكه به تو نشان دادند٬ سكه طلا را بردار. اينطوري هم پول بيشتري گيرت مي‌آيد و هم ديگر دستت نمي‌اندازند. ملا نصرالدين پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سكه طلا را بردارم٬ ديگر مردم به من پول نمي‌دهند تا ثابت كنند كه من احمق تر از آن‌هايم. شما نمي‌دانيد تا حالا با اين كلك چقدر پول گير آورده‌ام.




شرح حكايت 1 (دیدگاه بازاریابی استراتژیک)
ملا نصرالدين با بهره‌گيري از استراتژي تركيبي بازاريابي، قيمت كم‌تر و ترويج، كسب و كار «گدايي» خود را رونق مي‌بخشد. او از يك طرف هزينه كمتري به مردم تحميل مي‌كند و از طرف ديگر مردم را تشويق مي‌كند كه به او پول بدهند .

«اگر كاري كه مي كني٬ هوشمندانه باشد٬ هيچ اشكالي ندارد كه تو را احمق بدانند.»



شرح حکایت 2 (دیدگاه سیستمی اجتماعی)
ملا نصرالدین درک درستی از باورهای اجتماعی مردم داشته است. او به خوبی می دانسته که گداها از نظر مردم آدم های احمقی هستند. او می دانسته که مردم، گدایی – یعنی از دست رنج دیگران نان خوردن را دوست ندارند و تحقیر می کنند. در واقع ملانصرالدین با تایید باور مردم به شیوه خود، فرصت دریافت پولی را بدست می آورده است.

«اگر بتوانی باورهای مردم را تایید کنی آنها احتمالا به تو کمک خواهند کرد. »

شرح حکایت 3 (دیدگاه حکومت ماکیاولی)

ملا نصرالدین درک درستی از نادانی های مردم داشته است. او به خوبی می دانسته هنگامی که از دو سکه طلا و نقره مردم ، شما نقره را بر می دارید آنها احساس میکنند که طلا را به آنها بخشیده اید! و مدتی طول خواهد کشید تا بفهمند که سکه طلا هم از اول مال خودشان بوده است .و این زمان به اندازه آگاهی و درک مردم میتواند کوتاه شود. هرچه مردم نا آگاهتر بمانند زمان درک این نکته که ثروت خودشان به خودشان هدیه شده طولانیتر خواهد بود. در واقع ملانصرالدین با درک میزان جهل مردم به شیوه خود، فرصت دریافت پولی را بدست می آورده است.

«اگر بتوانی ضعفهای مردم را بفهمی میتوانی سر آنها کلاه بگذاری ! و آنها هم مدتی لذت خواهند برد!. »

Arezoo
01-27-2011, 13:59
مرد توی راهرو از کنار سلول های دیگر رد می شد و به طرف اتاق خودش می رفت.دسته ای پول را هم توی دستش گرفته بود و می شمرد.چند ماهی بود گرفتار زندان شده بود به خاطر بدهی ای که بالا آورده بود.دیگر داشت کم کم عادت می کرد به بیکاری زندان،سیگار کشیدن های پی در پی هم سلولی ها، دلتنگی های گاه و بی گاه برای دخترش،سوسوی شبانه چراغ خانه های مردم و خیلی چیزهای دیگری که تجربه اش را هیچ وقت نداشت.
به در سلول که رسید،هنوز شمارش پول ها تمام نشده بود.یکی از هم سلولی هایش نشسته بود روی تختش و دود سیگار را حلقه ای می فرستاد هوا.
- به به پولدار شدید سهراب خان!
مرد سرش را بالا گرفت و لبخند زد.
- دخترم آمده بود ملاقات.داده دستم خالی نباشه.و دوباره اسکناس ها را ورق زد و شمرد.هم سلولی توی تختش تکان خورد.
- دخترت چی کاره اس؟
شماره اسکناس ها از دست مرد در رفت.سرش را گرفت بالا و هم سلولی را نگاه کرد.
- هیچ نپرسیدی از دخترت که این پول ها را از کجا میاره؟
مرد یک قدم عقب رفت.تکیه داد به میله های سلول.پول ها از دستش رها شدند و پرپر زدند روی زمین.
خودش هم آرام سرید و نشست وسط پول های پخش شده روی زمین.

Arezoo
01-27-2011, 13:59
مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.
کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می‌کنند.

زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند.



باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.

او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران می‌بارد،‌ آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی‌کنید؟

مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند

Arezoo
01-27-2011, 14:00
شاگردي از استادش پرسيد: عشق چيست؟

استاد در جواب گفت: به گندمزار برو و پرخوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندومزار، به ياد داشته كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني؟
شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.
استاد پرسيد: چه آوردي؟
و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو مي رفتم، خوشه هاي پرپشت تر مي ديدم و به اميد پيدا كردن پرپشتترين، تا انتهاي گندمزار رفتم.
استاد گفت : عشق يعني همين!
شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟
استاد به سخن آمد كه: به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي!
شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت.
استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم.
استاد باز گفت: ازدواج يعني همين

Arezoo
01-27-2011, 14:03
ملا نصرالدین هر روز در بازار گدایی می‌کرد و مردم با نیرنگی٬ حماقت او را دست می‌انداختند. دو سکه به او نشان می‌دادند که یکی شان طلا بود و یکی از نقره. اما ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد. این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد می‌آمدند و
دو سکه به او نشان می دادند و ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد. تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از اینکه ملا نصرالدین را آنطور دست می‌انداختند٬ ناراحت شد. در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند٬ سکه طلا را بردار. اینطوری هم پول بیشتری گیرت می‌آید و هم دیگر دستت نمی‌اندازند. ملا نصرالدین پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سکه طلا را بردارم٬ دیگر مردم به من پول نمی‌دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آن‌هایم. شما نمی‌دانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر آورده‌ام!

Arezoo
01-27-2011, 14:03
در اولين جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست كه كسی را بيابيم كه تا به حال با او آشنا نشده ايم،
برای نگاه كردن به اطراف ايستادم،در آن هنگام دستی به آرامی شانه‌ام را لمس نمود، برگشتم و خانم مسن كوچكی را ديدم
كه با خوشرويی و لبخندی كه وجود بی‌عيب او را نمايش می‌داد، به من نگاه می‌كرد.

او گفت: "سلام عزيزم، نام من رز است، هشتاد و هفت سال دارم، آيا می‌توانم تو را در آغوش بگيرم؟"

پاسخ دادم: "البته كه می‌توانيد"، و او مرا در آغوش خود فشرد.

پرسيدم: "چطور شما در چنين سن جوانی به دانشگاه آمده ايد؟"

به شوخی پاسخ داد: "من اينجا هستم تا يك شوهر پولدار پيدا كنم، ازدواج كرده يك جفت بچه بياورم، سپس بازنشسته شده و مسافرت نمايم.
" پرسيدم: "نه، جداً چه چيزی باعث شده؟" كنجكاو بودم كه بفهمم چه انگيزه‌ای باعث شده او اين مبارزه را انتخاب نمايد.

به من گفت: "هميشه رويای داشتن تحصيلات دانشگاهی را داشتم و حالا، يكی دارم."
پس از كلاس به اتفاق تا ساختمان اتحاديه دانشجويی قدم زديم و در يك كافه گلاسه سهيم شديم، ما به طور اتفاقی دوست شده بوديم، ‌
برای سه ماه ما هر روز با هم كلاس را ترك می‌كرديم، او در طول يكسال شهره كالج شد و به راحتی هر كجا كه می‌رفت، دوست پيدا می‌كرد،
او عاشق اين بود كه به اين لباس درآيد و از توجهاتی كه ساير دانشجويان به او می‌نمودند، لذت می‌برد، او اينگونه زندگی می‌كرد، در پايان آن ترم ما از رز
دعوت كرديم تا در ميهمانی ما سخنرانی نمايد، من هرگز چيزی را كه او به ما گفت، فراموش نخواهم كرد، وقتی او را معرفی كردند،
در حالی كه داشت خود را برای سخنرانی از پيش مهيا شده‌اش، آماده می‌كرد، به سوی جايگاه رفت، تعدادی از برگه‌های متون سخنرانی‌اش بروی
زمين افتادند، آزرده و كمی دست پاچه به سوی ميكروفون برگشته و به سادگی گفت:
"عذر می‌خواهم، من بسيار وحشتزده شده‌ام بنابراين سخنرانی خود را ايراد نخواهم كرد، اما به من اجازه دهيد كه تنها چيزی را كه می‌دانم، به شما بگويم"
او گلويش را صاف نموده و‌ آغاز كرد:

"ما بازی را متوقف نمی‌كنيم چون كه پير شده‌ايم، ما پير می‌شويم زیرا كه از بازی دست می‌كشيم، تنها يك راه برای جوان ماندن،
شاد بودن و دست يابی به موفقيت وجود دارد، شما بايد بخنديد و هر روز رضايت پيدا كنيد."

"ما عادت كرديم كه رويايی داشته باشيم، وقتی روياهايمان را از دست می‌دهيم، می‌ميريم، انسانهای زيادی در اطرافمان پرسه
می‌زنند كه مرده اند و حتی خود نمی‌دانند، تفاوت بسيار بزرگی بين پير شدن و رشد كردن وجود دارد، اگر من كه هشتاد و هفت
ساله هستم برای مدت يكسال در تخت خواب و بدون هيچ كار ثمربخشی بمانم، هشتاد و هشت ساله خواهم شد، هركسی می‌تواند
پير شود، آن نياز به هيچ استعداد خدادادی يا توانايی ندارد، رشد كردن هميشه با يافتن فرصت ها برای تغيير همراه است."

"متأسف نباشيد، يك فرد سالخورده معمولاً برای كارهايی كه انجام داده تأسف نمی‌خورد، كه برای كارهايی كه انجام نداده است"،
او به سخنرانی اش با ایراد «سرود شجاعان»پايان بخشيد.
و از فرد فرد ما دعوت كرد كه سرودها را خوانده و آنها را در زندگی خود پياده نمایيم. در انتهای سال، رز دانشگاهی را كه
سالها قبل آغاز كرده بود، به اتمام رساند، يك هفته پس از فارغ التحصيلی رز با آرامش در خواب فوت كرد،
بيش از دو هزار دانشجو در مراسم خاكسپاری او شركت كردند، به احترام خانمی شگفت‌انگيز كه با عمل خود برای ديگران
سرمشقی شد كه هيچ وقت برای تحقق همه آن چيزهايی كه می‌توانید باشید، دير نيست.

Arezoo
01-27-2011, 14:03
پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛اما خود نیز علت را نمی دانست.
روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای را شنید.به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد.
پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: ‘چرا اینقدر شاد هستی؟
’آشپز جواب داد: ‘قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم.ما خانه ای حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم. بدین سبب من راضی و خوشحال هستم…’
پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد.نخست وزیر به پادشاه گفت : ‘قربان، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست!!!اگر او به این گروه نپیوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است.’
پادشاه با تعجب پرسید: ‘گروه 99 چیست؟؟؟’
نخست وزیر جواب داد: ‘اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست، باید این کار را انجام دهید: یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید.به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست!!!
پادشاه بر اساس حرف های نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند.آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد. با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت.آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد. 99 سکه؟؟؟آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است. بارها طلاها را شمرد؛ ولی واقعاً 99 سکه بود!!!او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست!!!فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد. اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد؛ اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد!!!
آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آوردو ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند.تا دیروقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وی را بیدار نکرده اند!!! آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند؛او فقط تا حد توان کار می کرد!!!
پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید.نخست وزیر جواب داد: ‘قربان، حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه 99 درآمد!!!
اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند: آنان زیاد دارند اما راضی نیستند!

Arezoo
01-27-2011, 14:04
پیاده که می شود.در را که می بندد. بویش را که باد از پنجره کوچک ماشین بیرون می برد.تنها می شوم.خیلی.
کتابش را فراموش می کند.می گذارم فراموش کند.توی آینه نگاهش می کنم. دور که شد زنگ می زنم برگردد.اسمش را می گذارم بازی دلتنگی.
کتاب را برمی دارد.پیاده می شود.دست تکان می دهیم.دور می شود.انتهای کوچه می پیچد و دیگر نمی بینمش.زنگ می زنم.
می گوید:" باز چه جا مانده؟ "
می گویم:" من هم میخواستم همین را بپرسم.مطمئنی چیزی جا نگذاشته ای؟ "
می گوید:"هیچ چیز".
می گویم:"خواستم مطمئن شوم".
می خندد.قطع می کند.می رود.

علیرضا محمدی نیا

Arezoo
01-27-2011, 14:09
گفت: کسی دوستم ندارد. می دانی که چه قدر سخت است، این که کسی دوستت نداشته باشد؟ تو برای دوست داشتن بود که جهان را ساختی. حتی تو هم بدون دوست داشتن …

خدا هیچ نگفت.

گفت: به پاهایم نگاه کن! ببین چقدر چندش آور است. چشم ها را آزار می دهم. دنیا را کثیف می کنم. آدم هایت از من می ترسند. مرا می کشند. برای این که زشتم. زشتی جرم من است.

خدا هیچ نگفت.

گفت: این دنیا فقط مال قشنگ هاست. مال گل ها و پروانه ها. مال قاصدک ها. مال من نیست.

خدا گفت: چرا، مال تو هم هست.

خدا گفت: دوست داشتن یک گل، دوست داشتن یک پروانه یا قاصدک کار چندانی نیست. اما دوست داشتن یک سوسک، دوست داشتن " تو " کاری دشوار است.
دوست داشتن، کاری ست آموختنی و همه کس، رنج آموختن را نمی برد.


ببخش، کسی را که تو را دوست ندارد، زیرا که هنوز مومن نیست، زیرا که هنوز دوست داشتن را نیاموخته، او ابتدای راه است.

مومن دوست می دارد. همه را دوست می دارد. زیرا همه از من است و من زیبایم، چشم های مومن جز زیبا نمی بیند. زشتی در چشم هاست. در این دایره، هر چه که هست، نیکوست.

آن که بین آفریده های من خط کشید شیطان بود. شیطان مسئول فاصله هاست

حالا قشنگ کوچکم! نزدیک تر بیا و غمگین نباش.

قشنگ کوچک نزد خدا رفت و دیگر هیچ گاه نیندیشید که نازیباست

Arezoo
01-27-2011, 14:10
ماتیلد زن کارمند فقیر وزارت آموزش و پرورش است .
وزیر آنها را به شب نشینی دعوت می کند و ماتیلد چون خودش جواهر ندارد از یک دوست دوران مدرسه گردنبند الماسی عاریه می گیرد.
گردن بند را گم می کند .می بایست به جای آن گردنبندی خرید کارمند و زنش به بهای سی و چهار هزار فرانک که برای آنها مبلغ بسیار کلانی است و با بهره گزافی قرض کرده اند گردن بندی عینا شبیه گردنبند گمشده می خرند .
برای آنکه وامهای سنگین خود را بپردازند مجبورند با فقر نکبت باری زندگی کنند .
و بالاخره پس از ده سال نکبت و بدبختی وقتی قرض خود را می پردازند ماتیلد به دوست ثروتمند خود می گوید که چه اتفاق افتاده بوده است. دوستش می گوید:
"ولی عزیزم، گردنبند بدلی بود بیشتر از پانصد فرانک نمی ارزید."

موپاسان

Arezoo
01-27-2011, 14:11
دو راهب که مراحلی از سیر و سلوک را گذرانده بودند و از دیاری به دیار دیگر سفر میکردند سر راه خود دختری را دیدند که در کنار رودخانه ایستاده بود و تردید داشت که از آن بگذرد.
وقتی راهبان نزدیک رودخانه رسیدند دخترک از آنها تقاضای کمک کرد. یکی از راهبان بلادرنگ دختر را برداشت و از رودخانه گذراند.
راهبان به راه خود ادامه دادند و

مسافتی طولانی را پیمودند تا به مقصد رسیدند.
در همین هنگام راهب دوم که ساعت ها سکوت کرده بود خطاب به همراه خود گفت: " دوست عزیز، ما راهبان نباید به زنان نزدیک شویم. تماس با آنها برخلاف عقاید و مقررات مکتب ماست. در صورتیکه تو دخترک را بغل کردی و از رودخانه عبور دادی.
راهب اولی با خونسردی و با حالتی بی تفاوت پاسخ داد: "من دخترک را همان جا رها کردم ولی تو هنوز به آن چسبیده ای و آن را رها نمیکنی."

Arezoo
01-27-2011, 14:12
توماس هيلر ، مدير اجرايي شرکت بيمه عمر ماساچوست ، ميو چوال و همسرش در بزرگراهي بين ايالتي در حال رانندگي بودند که او متوجه شد بنزين اتومبيلش کم است. هيلر به خروجي بعدي پيچيد و از بزرگراه خارج شد و خيلي زود يک پمپ بنزين مخروبه که فقط يک پمپ داشت پيدا کرد.او از تنها مسئول آن خواست باک بنزين را پر و روغن اتومبيل را بازرسي کند.سپس براي رفع خستگي پاهايش به قدم زدن در اطراف پمپ بنزين پرداخت.

او هنگامي که به سوي اتومبيل خود باز مي گشت ، ديد که متصدي پمپ بنزين و همسرش گرم گفتگو هستند. وقتي او به داخل اتومبيل برگشت ، ديد که متصدي پمپ بنزين دست تکان مي دهد و شنيد که مي گويد :" گفتگوي خيلي خوبي بود."

پس از خروج از جايگاه ، هيلر از زنش پرسيد که آيا آن مرد را مي شناسد.او بي درنگ پاسخ داد که مي شناسد.آنان در دوران تحصيل به يک دبيرستان مي رفتند و يک سال هم با هم نامزد بوده اند.

هيلر با لحني آکنده از غرور گفت :" هي خانم ، شانس آوردي که من پيدا شدم . اگر با اون ازدواج مي کردي به جاي زن مدير کل، همسر يک کارگر پمپ بنزين شده بودي.

" زنش پاسخ داد :" عزيزم ، اگر من با او ازدواج مي کردم ، اون مدير کل بود و تو کارگر پمپ بنزين ."


بر گرفته از کتاب بهترين نکته ها و قطعه ها

Arezoo
01-27-2011, 14:12
دانشجویی پس از اینکه در درس منطق نمره نیاورد به استادش گفت:
قربان، شما واقعا چیزی در مورد موضوع این درس می دانید؟
استاد جواب داد: بله حتما. در غیر اینصورت نمی توانستم یک استاد باشم.
دانشجو ادامه داد: بسیار خوب، من مایلم از شما یک سوال بپرسم ،
اگر جواب صحیح دادید من نمره ام را قبول می کنم
در غیر اینصورت از شما می خواهم به من نمره کامل این درس را بدهید.
استاد قبول کرد و دانشجو پرسید: آن چیست که قانونی است ولی منطقی نیست،
منطقی است ولی قانونی نیست و نه قانونی است و نه منطقی؟

استاد پس از تاملی طولانی نتوانست جواب بدهد و مجبور شد
نمره کامل درس را به آن دانشجو بدهد.
بعد از مدتی استاد با بهترین شاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسید
و شاگردش بلافاصله جواب داد:
قربان شما ۶۳ سال دارید و با یک خانم ۳۵ ساله ازدواج کردید
که البته قانونی است ولی منطقی نیست.
همسر شما یک دوست - پسر ۲۵ ساله دارد که منطقی است ولی قانونی نیست
و این حقیقت که شما به دوست - پسر همسرتان نمره کامل دادید
در صورتیکه باید آن درس را رد می شد نه قانونی است و نه منطقی !

Arezoo
01-27-2011, 14:13
مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی
بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگیرد.
کشاورز گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمین
بایست. من سه گاو نر را یک به یک آزاد میکنم،
اگر توانستی دُم یکی از این سه گاو رو بگیری،
میتوانی با دخترم ازدواج کنی.
مرد جوان در مرتع، به انتظار اولین گاو ایستاد.
در طویله باز شد و بزرگترین و خشمگین‌ترین
گاوی که تا حالا دیده بود به بیرون دوید. فکر کرد
گاوهای بعدی، گزینه بهتری خواهند بود، پس به
کناری دوید تا گاو از مرتع بگذرد و از در پشتی
خارج شود
دوباره در طویله باز شد. باورنکردنی بود! در
تمام عمر چیزی به این بزرگی و درندگی ندیده
بود. گاو با سُم به زمین میکوبید و خرخر میکرد.
جوان بار دیگر با خود فکر کرد گاو بعدی هر
چیزی هم که باشد، از این بهتر خواهد بود. به
سمت حصارها دوید و گذاشت گاو دوم نیز از
مرتع عبور کند. برای بار سوم در طویله باز شد.
لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. این ضعیف
ترین، کوچک ترین و لاغرترین گاوی بود که تو
عمرش دیده بود. این گاو، برای مرد جوان بود!
در حالی که گاو نزدیک میشد، در جای مناسب
قرار گرفت و درست به موقع بر روی گاو پرید.
دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت..!
زندگی پر از فرصت های دست یافتنی است.
بهره گیری از بعضی فرصت ها ساده است و
بعضی مشکل. اما زمانی که بهشون اجازه
میدیم رد بشن و بگذرن (معمولاً در امید فرصت
های بهتر در آینده)، این موقعیت ها شاید دیگه
موجود نباشن. برای همین، همیشه اولین
شانس رو بچسب!!!

Arezoo
01-27-2011, 14:13
مسیحی می نمود. فهمیده بود مسلمان هستم و شیعه. جلو آمد و گفت: می خواهم علی را در یک جمله تعریف کنی.

یک جمله از جرج جُرداق مسیحی به ذهنم رسید:" علی آن اقیانوس بی کرانیست که قطره اشک یتیمی طوفانیش می کند"

احساس کردم زیر لب چیزی می گوید مثل: اشهد ان...

...اما نه!

سرش را به زیر انداخت و رفت.شا نه هایش اما تکان می خورد.

بعد ها فهمیدم یتیم بوده

Arezoo
01-27-2011, 14:14
روزي يك مرد ثروتمند ، پسر بچه كوچكش را به يك ده برد تا به او نشان دهد مردمي كه در آن جا زندگي مي كنند چقدر فقير هستند .آن ها يكروز و يك شب را در خانه محقر يك روستايي به سر بردند

در راه بازگشت و در پايان سفر ، مرد از پسرش پرسيد : « نظرت در مورد مسافرت مان چه بود ؟ »

پسر پاسخ داد : « عالي بود پدر ! »

پدر پرسيد : « آيا به زندگي آن ها توجه كردي ؟»

پسر پاسخ داد: « فكر مي كنم !»

پدر پرسيد : « چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي ؟ »

پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت : « فهميدم كه ما در خانه يك سگ داريم و آن ها چهار تا . ما در حياط مان فانوس هاي تزئيني داريم و آن ها ستارگان را دارند . حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود اما باغ آن ها بي انتهاست !»

در پايان حرف هاي پسر ، زبان مرد بند آمده بود . پسر اضافه كرد : « متشكرم پدر كه به من نشان دادي ما واقعأ چقدر فقير هستيم !»

Arezoo
01-27-2011, 14:15
آرزوی کرم شب تاب
روز قسمت بود. خدا هستي را قسمت مي كرد. خدا گفت : چيزي از من بخواهيد. هر چه كه باشد‚ شما را خواهم داد. سهمتان را از هستي طلب كنيد زيرا خدا بسيار بخشنده است.

و هر كه آمد چيزي خواست. يكي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن. يكي جثه اي بزرگ خواست و آن يكي چشماني تيز. يكي دريا را انتخاب كرد و يكي آسمان را.

در اين ميان كرمي كوچك جلو آمد و به خدا گفت : من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم. نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ. نه بالي و نه پايي ‚ نه آسمان ونه دريا. تنها كمي از خودت‚ تنها كمي از خودت را به من بده.

و خدا كمي نور به او داد.

نام او كرم شب تاب شد.

خدا گفت : آن كه نوري با خود دارد‚ بزرگ است‚ حتي اگربه قدر ذره اي باشد. تو حالا همان خورشيدي كه گاهي زير برگي كوچك پنهان مي شوي.

و رو به ديگران گفت : كاش مي دانستيد كه اين كرم كوچك ‚ بهترين را خواست. زيرا كه از خدا جز خدا نبايد خواست.

××××

هزاران سال است كه او مي تابد. روي دامن هستي مي تابد. وقتي ستاره اي نيست چراغ كرم شب تاب روشن است و كسي نمي داند كه اين همان چراغي است كه روزي خدا آن را به كرمي كوچك بخشيده است.

Arezoo
01-27-2011, 14:15
موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود.
موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت :« كاش يك غذاي حسابي باشد .»
اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود.
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت :« توي مزرعه يك تله موش آورده اند صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . . »!
مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : « آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد.»
ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : «آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود.»
موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : « من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!» او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريد شد.
سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟
در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد .. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند.
او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تله موش نزديك ش ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت :« براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست .»
مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد.
اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد ، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد .
روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين كه يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد.. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند.

حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند !



نتيجه ي اخلاقي :

اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد ، كمي بيشتر فكر كن.. شايد خيلي هم بي ربط نباشد!

Arezoo
01-27-2011, 14:15
درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده
ميشود .
پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به
فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟
از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم
در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند
و....
حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين
است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به
تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به
بهشت باز گرداند.

Arezoo
01-27-2011, 14:21
چوپاني گله را به صحرا برد به درخت گردوي تنومندي رسيد.
از آن بالا رفت و به چيدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختي در گرفت، خواست فرود آيد، ترسيد.
باد شاخه اي را كه چوپان روي آن بود به اين طرف و آن طرف مي برد.
ديد نزديك است كه بيفتد و دست و پايش بشكند.
در حال مستاصل شد. از دور بقعه امامزاده اي را ديد و گفت: اي امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پايين بيايم.
قدري باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوي تري دست زد و جاي پايي پيدا كرده و خود را محكم گرفت.
گفت: اي امام زاده خدا راضي نمي شود كه زن و بچه من بيچاره از تنگي و خواري بميرند و تو همه گله را صاحب شوي.
نصف گله را به تو مي دهم و نصفي هم براي خودم.
قدري پايين تر آمد. وقتي كه نزديك تنه درخت رسيد گفت: اي امام زاده نصف گله را چطور نگهداري مي كني؟
آنهار ا خودم نگهداري مي كنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو مي دهم.
وقتي كمي پايين تر آمد گفت: بالاخره چوپان هم كه بي مزد نمي شود كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.
وقتي باقي تنه را سُرخورد و پايش به زمين رسيد نگاهي به گنبد امامزاده انداخت و گفت: مرد حسابي چه كشكي چه پشمي؟
ما از هول خودمان يك غلطي كرديم غلط زيادي كه جريمه ندارد.

احمد شاملو


كمي تامل كنيم........

Arezoo
01-28-2011, 17:34
الاخره ساعت 12شب هواپیما به زمین نشست.البته با3ساعت تاخیر.گرچه

خیلی خسته بودم، ولی به شوق رسیدن به وطن، آنهم بعداز 8سال ودیدن

مادر،سرحال و شاداب بودم. قرار بود اواسط پاییز بیام، ولی کارام جفت و جور

نشدو پروازم افتاد به اول زمستون. مادراون شب شیفت بیمارستان بود وناچار

شیفتش رو به یکی ازهمکاراش سپرده بود و از ذوقش دو ، سه ساعت زودتر

اومده بود فرودگاه . . .


از دورنشناختمش ، آخه خیلی شکسته شده بود ، شاید عکسایی که برام

می فرستاد روتوش شده بود که هیچ چین وچروکی توشون دیده نمی شد.

دیگه تحمل حرکت آروم پله برقی رو نداشتم. چند پله هم خودم رفتم تا به

پایین رسیدم. مثل بچه ها چسبیدم و غرق بوسش کردم. اونم گریه کنان

بوسم می کرد و یه سره قربون صدقم می رفت. تو این چندسالی که ازش

دوربودم، فقط تو عکسایی که برام می فرستاد،می دیدمش. اون خیلی به

گردنم حق داره .راستش اگه مجبور نبودم هرگز به این سفر تن نمی دادم

وضعیت شغلی ایجاب کرد که برم وبعدش هم که موندگارشدم.از وقتی بابام

با منشی شرکتش رو هم ریخت و با اون ازدواج کرد و بی خبر مارو ترک کرد

این مادرم بود که برام هم پدری کرد،هم مادری،اون موقع من3سال بیشتر

نداشتم.برای همین اونقدربهم محبت می کرد که دیگه رابطه مادر وفرزندی

دربین نبود،بلکه دوتا رفیق شده بودیم.اونقدر رفیق که دیگه فکر نمی کردم

که مادرمه و باید مامان صداش کنم ، برای همین از همون روزا عادت کرده

بودم بهش بگم ، زری جون. اونم هر جور دوست داشت منو صدا می زد،

داداشی، عزیزدلم، کورش جان، پسرم و . . .


. . .تو تاکسی اونقدر گرم صحبت شدیم که اصلامتوجه طی مسافت فرودگاه

تا خونه نشدیم. به خونه که رسیدیم، اول رفتم سراغ چمدونم وعکس مراسم

عقد با سارا رو از توش درآوردم و به زری جون نشون دادم. اونم با اشتیاق

عکسارو ازم گرفت و خیره شد بهشون، بعد در حالی که اشک توی چشاش

جمع شده بود، لبخندی زد وگفت:به پای هم پیرشین مادر.


سه ماه پیش به توصیه سعید همسایه دیواربه دیوارمون که باهم به آلمان

رفته بودیم، با سارا که یکی از آشناهاش بود،آشناشدم.بعداز مدتی موضوع

رو با مادرم درمیون گذاشتم. اونم همه چیزو به خودم واگذار کرده بود. چون

هم به من اعتماد داشت وازسعیدخاطرجمع بود. یه مراسم کوچیک تو آلمان

گرفتیم و قرارگذاشتیم یه مراسم مفصل تری هم اینجابگیریم وزندگیمون رو

شروع کنیم. . .


. . .اینقدر دلتنگ بودم که با وجود خستگی زیاد ،دوست داشتم تاصبح همه

خونه رو بگردم و آلبوم عکسا رو ببینم و با زری جون حرف بزنم. خلاصه تا

ساعت 4 صبح بیدار بودیم و از گذشته ها می گفتیم. . . از صبح تاساعت

12شب، یکسره داشتم می دویدم،ازخرید های خونه گرفته تا کارای متفرقه

دیگه. دیگه برام نایی نمونده بود. آخه قرار بودسارا ، ساعت هفت ونیم صبح

فردای اون رون برسه. زری جون هم که اون شب شیفت بود ،قرارشد،صبح

خودشو برسونه فرودگاه،منم ازخونه برم. ساعت رو تنظیم کردم برای 5صبح

وبعدش نفهمیدم کی خوابم برد. . .


نور آفتاب از لابه لای پرده دست و پا می زد تا خودشو به صورت من برسونه

گویی می خواست زودتر از ساعت بیدارم کنه،دیگه نتونستم تحملش کنم و

بیدارشدم ،چشمامو مالیدم و خیره شدم به ساعت ،ای وای ساعت روی دو

خوابیده بود.عجب بدشانسی ای .به ساعت دیواری نگاه کردم،هفت وبیست

دقیقه رو نشون می داد، گویی منم مثل ساعت شماته دار روی میز، خواب

مونده بودم.مثل برق ازجاپریدم وهول هولکی حاضرشدم وتوهمین احوال هر

چی ازدهنم در می اومد نثار ساعت می کردم. ازخونه بیرون زدم وماشینو

روشن کردم وبه سرعت راه افتادم.تومسیر مرتب به ساعت نگاه می کردم و

ازحرص نصف سیبیلمو بادندون می کندم.راستش اصلا توحال خودم نبودم. . .

ساعت هشت ونیم به فرودگاه رسیدم ویه راست به محل انتظار مسافران

خارجی رفتم، ولی. . . هرچه گشتم کمتر یافتم .ناچار به اطلاعات رفتم،به

امید اینکه پرواز تاخیرداشته باشه. ولی از شانس بد من این بار هواپیما

تاخیرنداشته و درست راس ساعت مقررفرودانجام شده. پس سارا کجاست

زری جون. . . یعنی کجان. . . نکنه زری جون نیومده باشه؟ نکنه. . .فکرم

هزار راه رفت. . .


یک لحظه خودمو جمع وجور کردم.آهان تلفن همراه.چرا زودتر به فکرم نیفتاد.

راستش اینقدر دستپاچه بودم که اصلا اونوفراموش کرده بودم.گوشی رو از

جیبم در آوردم، اومدم شماره بگیرم که دیدم،ای دل غافل گوشی خاموشه

حتما دیشب که شارژش تموم شد وگذاشتمش توشارژ، یادم رفته روشنش

کنم. این هم یه بدشانسی دیگه. بلافاصله روشنش کردم. داشتم شماره

می گرفتم که اس ام اس اومد. از زری جون بود.داشت قلبم ازجادرمی اومد

نفهمیدم چطوری اونو بازکردم:

کورش جون،مادر، کجایی؟ چرا موبایلت خاموشه؟ بیا خونه عروست منتظره. . .

نون سنگک هم یادت نره. بازم از مادرم عقب موندم مثل همیشه. تلفن

همراهمو گذاشتم توجیب و با خوشحالی راه افتادم. . .


منصور عقیی

Arezoo
01-28-2011, 17:35
فصل پاییز دیگه داشت نفسهای آخرش رومی کشید.خورشیدش هم رمقی

براش نمونده بود.کمتراز8-7ساعت به اومدن فصل زمستون باقی بودوکم کم

روشنایی روزداشت جاشو به تاریکی شب میداد. سوز وسرمای زمستونی

با بارش ریزدانه های برف گواهِ این دگرگونی طبیعت بود. همه اینها در نگاه

من طبیعی بود،الا اینکه اون روز برخلاف روزهای سردِدیگه که مردم روفراری

می داد، نتونسته بودباوجود بارشِ برف، موفق به اینکاربشه وخیابونها رو

خلوت کنه. . .


شوروشوقِ عجیبی بین مردم حاکم بود.انگار شبِ عیدبود، همه درتکاپوی و

خرید میوه و شیرینی و آجیل و تنقلات بودند.خلاصه میوه فروشیها و آجیل و

شیرینی فروشیها قلقله بود. جالب بودکه مامورینِ شهرداری هم که هر روز

امانِ بساطیها وچرخیها ووانتی هارو می بریدن،اون روز تعطیل کرده بودن و

خلاصه کسی کاری به کار اونها نداشت. منم مات و مبهوت یک گوشه به

دیواری تکیه داده بودم ومحواین شلوغی بودم وتوخیالِ خودم داشتم بامردم

خریدمی کردم،با اونهامی خندیدم وبااونهاشادمی شدم،انگاریادم رفته بود

که باید فالامو تا آخرشب بفروشم، آخه اگه تمومشون نمی کردم، نه تنها از

شام خبری نبود بلکه یه کتک مفصل هم مهمون تیمورخان خدانشناس

می شدم.آخ که هروقت اسمش ازذهنم میگذشت تموم استخونام درد

می گرفت.


به خودم که اومدم تازه سرمای هوارو حس کردم ،انگشتای دست وپام داشت

سر می شدوگوشم هم یخ زده بود.خیلی دوست داشتم یه بشقاب باقالی

داغ بخرم وبخورم تاهم دلی ازعزا درآورده باشم وهم یه کم بدنم گرم بشه

اماچه کنم که فروشم اونقدرنبودکه بتونم ازش چیزی بردارم. از روی ناچاری

فالارو زیر بغل زدم وها ها کنان شروع کردم به گرم کردن دستام. یه کم که

دستام گرم شد، بازم کاسبی رو شروع کردم آهای فال دارم، فال حافظ

خانوما،آقایون یه فال بخرین. . .


درهمین حین،خانم میانسالی نزدیکم شدودستی روی سرم کشید و گفت:

آقاپسر دو تافال می دی؟ باخوشحالی گفتم: بله البته، بفرمایین نیت کنید

بردارین،ایشالا براتون خوب بیادخانوم

- ممنون پسرم .من نیتم رو کردم ولی می خوام خودت برام جداکنی

منم چشمامو بستم وبسم الله گفتم و دوتا فال براش جداکردم.

- بفرمائین خانوم

- ممنون پسرم.چقدرشد؟

- چهل تومن.البته قابلم نداره

- خواهش می کنم عزیزم . بفرمایین این هم پنجاه تومن،بقیش هم مال خودت.

بعدنگاهی به قدوبالام انداخت و با صدای دلنشینی که داشت ازم خداحافظی

کرد. کلام آخرش بند دلمو پاره کرد ، آخه یکدفه یاد مادر خدا بیامرزم افتادم. اون

که رفت، نگاه منم دنبالش رفت، تا اونجایی که ازنظرم ناپدیدشد . . . هنوز نیم

ساعت نگذشته بود که مجددا همون خانم برگشت ودرحالی که لبخندملیحی

روی لباش نقش بسته بود،بازم دستی روی سرم کشیدوباهمون لحن مهربون

گفت:پسرم،منو که یادت نرفته؟

- نه خانوم .الان ازم فال خریدین.بازم فال می خواین

- نه عزیزم.فقط یه سوال ازت دارم.

- چه سوالی خانوم؟

- می خوام بدونم ،شما آقا فرهادهستی؟

باتعجب ازاینکه اون خانوم اسم منوازکجامی دونه باصدایی لرزون وبریده جواب

دادم:ب ب بله،چ چ چطور مگه؟اتفاقی افتاده خانوم؟

- نه هول نکن عزیزم ،چه اتفاقی،.فقط بیا بریم باهات کار دارم

-چی کارخانوم؟

- شما بامن بیا.

من که ترسیده بودم ، اولش فکرکردم، نکنه فالا سفید بوده، برای همین پیش

دستی کردم وگفتم:خانوم به خدا فالا رو بسته ای میخریم، توشم نمیدونیم

چه خبره،منم که گفتم خودتون بردارین ،شما قبول نکردین.خب طوری نیست

دو تادیگه بردارین پولشم ندین.

- ماشالا چقدرحرف می زنی ،یه سره داری می گی.نه عزیزم،دستت عالی

بودوهردوفالم خوب بود، منم به خواستهام رسیدم حالا می خوام نذرمو ادا

کنم خیالت راحت شد.حالا بیا بریم.

-خانوم به این زودی به حاجتتون رسیدین؟

-آره به همین زودی.خداکه بخوادازاین زودترهم می شه به آرزوهامون برسیم

دیگه خیالم راحت شد و دنبالش راه افتادم و به فروشگاه بزرگی که در همون

نزدیکی بود رفتیم وبرام یه دست لباس ویه جفت کفش ودستکش و یه کلاه

پشمی خرید.وقتی که خریدش انجام شد،نایلون رو بدستم دادوگفت:اینا مال

شماست. درحالی که ازشدت ذوق تو پوست خودم نمی گنجیدم گفتم:اما

خانوم من که پول ندارم.پول فروش فالا هم نه مال منه ونه اونقدره که بشه

باهاش این همه لباس خرید.

-کی ازتوپول خواست پسر؟

بعددستم روگرفت ومرا برد وسوارماشین مدل بالاش کردوراه افتاد.

-خانوم ببخشید،من گیج شدم،میشه بگین کی هستین ومنو کجامی برین؟

-من یه بنده خدا مثل خودتم.دارم می برمت یه جای خوب.

-کجا؟

-چقدرعجولی پسر.یه کم صبرکن همه چیزومی فهمی.اصلا یه کم استراحت

کن تابرسیم . . . رفتیم و رفتیم تا به خونه مجللی رسیدیم، بعد درپارگینگ

خونه بازشدوماشین رفت داخل وبعدشم پیاده شدیم رفتیم داخل خونه. خونه

بزرگ وشلوغی بود، پراز آدمِ بزرگ وکوچک.زن ومرد،دختروپسر!

-خانوم حالا می شه بگین اینجا چه خبره؟

-فعلا بامن بیا.

بعدبه اتفاق داخل اتاق بزرگی شدیم که بادیدن آدمای تواون اتاق داشتم قاطی

می کردم.سعیدوخواهرش ستاره،فرشاد،علیرضا،مریم،حتی اون دوتا داداش

افغانی،گل محمدوجمعه. تاحالااونهارو اینقدر تمیزومرتب ندیده بودم.راستش

بادیدن بچه ها دیگه دلم قرص وخیالم راحت شد.کم کم داشتم به راز شلوغی

خیابونها پی می بردم. بعدآقایی وارد اتاق شد و یک راست اومدسراغ من و

دستم روگرفت و رو به خانوم کردوگفت:هما خانوم اجازه می دین ببرمش؟

-آره عزیزآقا.ببرومرتب وتمیز بیارش که خیلی دیرشده.

ازحموم که دراومدم و لباسامو پوشیدم،جلوی آئینه رفتم.باورم نمی شد،منم

خیلی عوض شده بودم.خیلی وقت بود که این وضعی خودم رو ندیده بودم.

تقریبا ازوقتی که مادرم مردوبابام منو رهاکرد وغیبش زد.بعد به اتفاقِ عزیز

آقا و بچه های دیگه رفتیم به سالن پذیرایی بین مهمونها. هماخانوم به اتفاق

آقای ریش سفیدخوش تیپ وخوش لباسی که یه عینک باریک به چشمش

زده بود، میز به میز به مهمونها خوش آمدگویی می کردن. ما هم که مثل از

قحطی دررفته ها مشغول خوردن شیرینیهاومیوه های روی میزمان شده بودیم.



دقایقی بعداون آقا بالای سکویی که در صدر مجلس قرارداشت رفت و بعدازخیر

مقدم به مهمونها،شروع به صحبت کرد. . . توصحبتاش وپرسش وپاسخی که

پیش اومد، متوجه شدم که اون آقا اسمش اردشیرخانه و شوهرهما خانمه.

اونها موسسه ای را ایجادکرده بودن تابچه هایی نظیرمارو سرپرستی کنن و

سر و سامون بدن. صحبتهای اردشیرخان رو تا جایی دنبال کردم که به شب

یلدا وعلت اون مهمونی اشاره کرد. تا شب یلدا رو از زبان اردشیرخان شنیدم

حواسم رفت تو بعدازظهر و هیاهوی شهر.دیگه متوجه بقیه حرفهای اردشیرخان

نشدم.غرق خیال بودم که علیرضا که بغلم نشسته بود یه تنه بهم زد وگفت:

فرهادکجای کاری؟ فرشادخندیدوگفت:این عادتشه توعالم خیال سفرکنه.بعد

رو به من گفت:الان کجایی فرهاد؟هنوزنرسیدی؟ به خودم که اومدم ازجا

بلندشدم ودستم روبه علامت اجازه بالاگرفتم:ببخشیدآقای اردشیر

-بفرمایین عزیزم ،سوالی دارین؟

-ببخشیدآقا اردشیر،این شب یلدا که گفتیدامشبه؟

ستاره بااون صدای تودماغیش گفت: نه فرهادجون دیشب بود توخواب موندی.

بعدهمه بچه های دورمیز زدن زیرخنده وبعدش هم سالن به خنده افتاد.

اردشیرخان که خودش هم خندش گرفته بود، درجوابم گفت:پسرم آخرین شب

ماه پائیز که بلندترین شب سال هم هست روشب یلدامی گن.دراین شب

همه خانواده ها دورهم جمع می شن،می گن ومی خندن وشیرینی وآجیل

ومیوه می خورن . برای هم فال حافظ می گیرن واز هردری سخنی میگن.

خلاصه شب قشنگیه ومابخاطرقشنگی این شب، این مراسمو ترتیب دادیم

اون شب گذشت وماشدیم خانواده آقا وخانوم فتحی . . .



حالا سالهاست که ازاون شبِ خاطره انگیز میگذره. ماهم هرکدام سرنوشتی

پیداکردیم،ولی همچنان ارتباطمون رو با اون خونوادهِ خوب حفظ کردیم،من و

ستاره باهم ازدواج کردیم ویه دخترسه ساله داریم که اسمشو گذاشتیم یلدا.

سعیدومریم باهم ازدواج کردن والان تومشهدزندگی می کنن.علیرضا وفرشاد

هم باهم باجناق شدن ویه تولیدی بزرگ راه انداختن،گل محمدوجمعه هم

برگشتن افغانشتان.


دیشب که شب یلدا بود،به یاداون شب خاطره انگیز ورویایی،من وستاره ویلدا

رفته بودیم توی همون خیابونو وکلی خریدکردیم.آخه اردشیرخان وهما خانم و

بچه های دیگه مهمونمون بودن. دیشب، نیت کردیم که همون راهی روبریم

که اردشیرخان وهما خانوم رفتن،البته توی همون موسسه وزیر سایه حمایت

همون عزیزا.


ما که سواد و ، زندگیو و هر چی دارم و نداریم رو بعداز خدا، از اونها میدونیم





منصور عقیلی

Arezoo
01-28-2011, 17:37
چهار سال پیش بود. زمستون. تصمیمم برای خود کشی قطعی شده بود و

فشار زندگی و اطرافیان بخصوص بعد از طلاق از همسرم. بعلاوه وضعیت

اقتصادی و اجاره خونه و کلا همه انگیزه ها برای خودکشی به اوجش

رسیده بود. یک پس اندازی داشتم برای اینکار، اما واقعا تجربه ای نداشتم

دنبال یک راه بدون درد بودم برام مهم بود که درد نکشم و بمیرم. قبلا

پدرم به دلیل مشکل اعصاب دیازپام مصرف می کرد و من هم قاعدتا

اولین و سریعترین و سهل الوصول ترین راه رو قرص میدونستم بماند

که برای تهیه همینش هم کلی عذاب کشیدم.


یک ماه تمام تقریبا هر چی داروخانه تو مسیر محل کار تا خونه بود رفتم حدود

بیست و پنج شش داروخانه می گفتم پدرم نیاز به دیازپام ده داره نسخه اش

شهرستانه نیاورده و خودشم خیلی حالش بده نمی تونستم بیارمش اینجا

یا ببرمش دکتر اگه خودتون میاید معاینه اش کنید یا پزشکی سراغ دارید که

قابل اعتماد باشه حرفی نیست چون شوهرم نیست من به هر پزشکی

نمیتونم اعتماد کنم اگه نه توروخدا قرصاشو بدید تا بهش برسونم 1هفته دیگه

همسرم از ماموریت میاد قراره ببریمش دکتر. اما فعلا داره میمیره از درد!

تورو خدا کمکم کنید. چند تا شون کلا امتناع می ورزیدن ولی در کل چهارصد

تا قرص جور کردم البته کلی هم پیاده شده بودم. خلاصه لحظه موعود فرا

رسید. جمعه عصر!


آخرین حرفهامو نوشته بودم رو یک کاغذ تمام پول و طلاهام رو هم یک جا

گذاشتم که بعد از مرگم فقط به دست بستگانم برسه. هوا خیلی سرد بود

ساعت پنج رسیدم خونه، داریوش رو روشن کردم. غم غروب جمعه گرفته

بودم. همه چیزجون میداد برای یک خود کشی جانانه. دو سه لیوان شیر

قهوه درست کردم نوشیدنی موردعلاقم بود همه قرصها رو کوبیدم داخل لیوانها

حل کردم با شکر و قهوه زیاد تا چیزی از مزه قرص باقی نمونه چهارصد

تا دیازپام در عرض یکربع وارد بدنم شد رفتم دراز کشیدم حس خواب آلودگی

داشتم البته چرت عمیق بود از خستگی نه از اثر قرصها ، بالاخره یک مدت

زمانی برای تاثیر قرصها لازم بود منم در انتظار بودم ، فکرم مشغول بود و در

عین حال منگ خواب بودم. بعد یک ربع کاملا گیج بودم تاثیر قرصها داشت

شروع می شد. در ضمن یک قسمتی از کارهای خودکشیم مونده بود.

نمی خواستم اونجوری بمیرم پاشدم کمی خونه رو جمع کنم که زیاد در وضع

بدی نباشه بعد دوش آب گرم گرفتم بعد هم لباسهامو عوض کردم. در همه

این مدت مدام به خواب آلودگیم افزوده میشد. دیگه مال خودم نبودم. رو

زمین تلو تلو می خوردم زانو هام راست نمیشد . . .


ساعت حدود ده شب بود با صدای مکرر زنگ در آپارتمان از رختخواب به زور

جدا شدم صدای همه چیز تو گوشم ده برابر شده بود تنم رو تا دم در کشوندم

بدون اینکه باز کنم ، گفتم کیه؟ یکی از همسایه ها بود گفت مهمون داریم

لیوانهای کریستالتو قرض میخوام رفتم دم کمد اوردم در رو باز کردم لیوانها

رو برداشتم. چند ساعتی بود که تازه به خودم اومده بودم فقط می فهمیدم

تو بیمارستانم. پکی از پرستارها که مسئول بخش بود اومد پیشم گفت

خیلی شانس اوردی! چرا میخواستی اینکار رو بکنی (تو دلم به زمین و

زمان فحش میدادم می گفتم خیلی شانس آوردم واقعا! اگر اون افریطه سر

نرسیده بود الان راحت شده بودم)


پرسیدم امروز چند شنبه است؟ گفت چمعه! گفتم یعنی چی؟ من یکروزه

اینجام مگه میشه جمعه باشه؟ زمان که به عقب بر نمی گرده! گفت شما

پنج شش روز پیش اومدید اینجا! ( یعنی تو همه این مدت بیهوش بودم!؟)

نگاهمو بر گردوندم دیدم خانوادم دورم جمعن . . .


احساس می کردم خیلی خوشبختم که هنوز تو این دنیام. دوست داشتم

هر کاری دلم می خواد انجام بدم تا از زندگیم نهایت لذت رو ببرم (قرنها

برای خفتن وقت است!)

Arezoo
01-28-2011, 17:39
روب یک روز پاییز بود. گرمای دلچسب روزکم کم داشت جای خود را به

سرمای دلنشین پاییزی می داد.خیلی وقت بود که داخل اتوبوس نشسته

بودم تاپرشود،حالاهم که پرشده آقای راننده ازلیوان چایش دل نمی کند.

پیرمردی باوقار وسنگین باچتری که مثل عصا دردست گرفته بود داخل اتوبوس

شد.آرام و متین طول اتوبوس را طی کرد وبه انتها رسید. جایی برای نشستن

پیدا نکرد.انگار همه مسافران بر صندلیها دوخته شده بودند، بعضی از آنها آنقدر

خسته ازکار روزانه بودندکه دیگر نای حرکت نداشتند،بعضی ها هم خودشان

را به چیزی مشغول کرده بودند که متوجه چیز دیگری نشوند.تازه من هم که

دوست داشتم بلندشوم تا اوبنشینددر صلابت او خیره مانده بودم،چه ابهتی

داشت پیرمرد.

او مقابل صندلی ام ایستاد.پیرزنی که کنارم نشسته بود لبخندی زد و بلند

شد و گفت: بفرمابشین حبیب آقا. پیرمرداز اینکه آن خانم اورا می شناسد

یکه خورد.فوراعینک نزدیک بین خودرا که روی سینه اش افتاده بود،برچشم

زد وبادقت چهره پیرزن را وارسی کردو با صدایی لرزان گفت:نگو مرضیه ای

که باورم نمیشه ... پیرزن پلکهایش را به علامت تصدیق برهم گذاشت و. . .

درحالی که هر دو آنها ایستاده بودند حال و احوالی کردند و بعدش گرم صحبت

شدند، انگار ناتوانی خودرا فراموش کرده بودند، غرق در گذشته خود و اتفاقات

آنروزها... از صحبتهای لرزان وگاهاً بریده آنها فهمیدم که چه عشقی میانشان

وجود داشته.


یک آن به خودم آمدم و از جا بلند شدم و گفتم: حاج خانم، حاج آقا ببخشید

بفرمائین بنشینید. پیرمرد مرا برانداز کرد و زیر لب زمزمه کرد: کجایی جوونی

که یادش به خیر. بعد همراه پیرزن نشستند. صحبتهایشان گل انداخته بود.

آنقدر حرفهایشان شنیدنی وجذاب بود که من مشتاق به شنیدن آن، میله

روی صندلیشان را دودستی چسبیده بودم وحاضر نبودم جایم را به کس

دیگری بدهم.حتی قصدکردم،اگرهم زودترازآنهابه مقصدرسیدم،پیاده نشوم.

حالا دیگر چندتاصندلی هم خالی شده بود. پیرمرد اشاره ای به من کرد و

گفت: جوان برو بنشین، خسته شدی. ولی من که دوست داشتم خاطرات

آنها را بشنوم جواب دادم: راحتم،الان دیگه می رسم.


دقایقی گذشت و مرضیه خانم خطاب به من گفت: پسرم ، به آقای راننده بگو

آب منگل نگه داره ، من پیاده میشم. اتوبوس به ایستگاه نزدیک می شد که

مرضیه خانم بر روی صندلی جابجا شد که پیاده شود. حبیب آقا که همچنان

محکم بر جای خود نشسته بود خطاب به او گفت: مرضیه پیاده میشی ؟

مرضیه خانم درحالی که روسریش را محکم می کرد آهی کشید و گفت: آره

وقتی که از اون محل بلندشدیم به آب منگل اومدیم ، محله ی جدایی من و

خاطراتم. بعدبا خنده تلخی ادامه داد:منم با پدرم لج کردم وبه همه خواستگارام

جواب رد دادم تاحالاکه. . . حبیب آقا حرف مرضیه خانم راقطع کرد و گفت: پس

تو هم مثل من جلوی همه ایستادی. بعد هر دو برای لحظاتی آرام گرفتند.

سکوت قشنگی بینشان حاکم شد.


بعد از لحظاتی مرضیه خانم سکوت را شکست و گفت: راستی شما کجا

میشینید؟ حبیب آقادرجوابش گفت:من هم بعدازرفتن شما، نتونستم توی

اون محل بمونم ،هفته بعدش پدرو مادر خدا بیامرزمو راضی کردم که خونه رو

بفروشن و بریم یه محل دیگه.این بود که ماهم رفتیم محله سرچشمه.بعدش

هم هرچی دنبالت گشتم،انگارآب شدی رفتی توی زمین.مادرم هم هرکاری

کرد که زن بگیرم گفتم یا مرضیه یا هیچ کس دیگه. بعد با تبسمی ادامه داد:

ناراحت نباش من هم مثل توتنها موندم. مرضیه خانم هم که قطرات اشک

صورت سفیدش را مرطوب کرده بود زیرلب زمزمه کرد:خدا ازش نگذره کسی

رو که باعث اون اختلاف بی خودی بین خانوادهامون شد.اون بی انصاف یه

کاری کرد که پدرم تمام مشکلاتش را بین من وتو تسویه کنه.توخونه حبسم

کرد و بعد ازمدتی منم به اون زندان عادت کردم. بعد آهی از ته دل کشید و

ادامه داد: ای روزگار


اتوبوس به ایستگاه رسید ولی هنوز نایستاده بودکه مرضیه خانم دست پاچه

و مضطرب رو به من گفت: پسر گلم ببخشید ، به آقای راننده بگو به خاطر من

نگه نداره،من پیاده نمیشم. بعدهر دو آرام گرفتند.


اتوبوس به ایستگاه سرچشمه رسیدو حبیب آقا و مرضیه خانم هر دو پیاده

شدند. غروب پررنگ تر شده بود و نم نم بارانی باریدن گرفت.پیرمرد چترش

را باز کردو هردو درکنار هم به راه افتادند.


اتوبوس حرکت کرد و من هنوز در راه بودم . . .

Arezoo
01-28-2011, 17:40
) دکتر چیره دستی است ولی درچشمانش هوس موج میزند. حال داداش هر

روز بدتر می شود دکترها می گویند: مرض ارثی ایست و پایانش همان عاقبت

پدر مادرت. داداش تنها کس وکار من است. دکترها درست تشخیص داده اند.


یک ماه بعد

2) این اواخر داداش دچار اختلات روحی هم شده. مدام میگوید: من دیگر وقتی

ندارم ، خودت را خسته نکن. این حرفهای او من را خرد می کند. گاهگاهی

لبخندهای بی رنگ و دردآلود داداش به من امید پررنگی می دهد.


چند شب بعد

3) دیشب دوباره پیش دکتر رفتم ، دکتر گفت: اگر خودش بخواهد و بعد سکوت

کرد ، خیره در چشمان من با تاکید ادامه داد: وشما بخواهید من قول می دهم

خوب شود.


دوماه بعد

4) حالا دیگر هیچ چیز آرامش ندارد. فصل پاییز هم رسید همان تاریخ از قبل

تعیین شده دکترها. داداش لحظه ای ناله می کند. لحظه ای در کماست و

لحظه ای درگریه های پنهانی و دوباره راز و نیاز من و خدا


شب همان روز

5) دوباره پیش دکتر رفتم .التماس کردم. به پایش افتادم. اما او گفت: تصمیم

با خودت. خدایا این چه بدبختی است. چرا من. چرا داداش.


دو روز بعد

6) شب و روزم شده جنگ و تقلا باخودم ، باخدا. همه ذهنم شده داداش ،

خودم ، آینده ، بیچارگی ، آه ، گریه


دم دم غروب همان روز

به هر جان کندنی بود خودم را رساندم به مطب. جلوی در دیگر توان نداشتم .

دنیا دور سرم می چرخید. پاهایم انگارخواب رفته بودند. صورتم داغ و دستانم

یخ زده بود. دکتر را روی پله ها دیدم. بدنم سست شد. نزدیک بود روی زمین

بیافتم.


7) فردای همان روز ویرانی وجودم ضمیمه شد به مرگ داداش . . .

Arezoo
01-28-2011, 17:46
هدیه ی سالگرد ازدواج مان بود.

یک تابلو ، با قابی نفیس ؛منظره ای از یک غروب و حضور برگهای پاییزی

و چند درخت کهنسال و نهری که درست از وسط بالای تابلو به صورت مایل

و با انحنای ظریفی در گوشه ی چپ ازنظر پنهان میشد و انگارهنوز میل به

رفتن داشت . . .


بعد از مشورت های رنگارنگ که اکثرن بی خاصیت هستند ، در نهایت تابلو در

سینه ی دیوار یک اتاق جا خوش کرد و به زندگی ما خیره شد وماهم به پاییزی

که تازه به خانه ی ما آمده بودکم کم عادت کردیم. ولی برای من این پروسه ی

عادی شدن کمی طول کشید.


اوایل به محض این که وقت آزادی پیدا می کردم درست روبرویش می نشستم

به هیچ وجه درتصورم نمی گنجید که این قدر مجذوب مقداری رنگ شده باشم

و همینطور هم بود چیزی که مرا شیفته این تصویر کرده بود ظاهر زیبای آن

نبود ، کلیتی بود که ناخودآگاه مرا مجذوب کرده بود .


مثل این که شما به یک مطلبی مثلاً گرده افشانی ِ گل ها درکوهستان علاقمند

باشید و ناگهان یک دایره المعارف سبز شود و تصویر تمام پروانه هایی را که

در گرده افشانی نقش دارند به شما نشان دهد ، یا درحین خواندن شعری

کلمات به سخن آمده و تاریخچه ی خود را به زبان بیاورند.


انگار مرا یاد چیزی می انداخت ؛ نوعی همذات پنداری را در من بیدار می کرد

و این احساس را که بدون من حضورش منتفی ست وبدون او حضورمن ممتنع

در خارج خانه نیز به نوعی با عوارض ناشی از آشنایی با این " بوم محصور"

درگیر بودم ، به طوری که سعی می کردم هنگام راه رفتن پایم برگ خشکی

را لگدمال نکند و یا درختان حاشیه ی خیابان را با آنچه در تابلو بود مقایسه

جزء به جزء می کردم برگ ها همان برگ ها ، تنه ی درختان یکسان ، آب نهر

و جوی هر دو روان ،خورشید هم . . . و تنها فرقش این بود که درنقاشی جای

چیزی خالی بود . . . یا شاید چیز اضافه ای درآن بود. بعد از مدتی به این

نتیجه رسیدم که چیزی کم دارد تا بشود یک اثر متوسط هنری.


مانند اشعاری که گاه سپید ،گاه حجم ،گاه غزل ،گاه رباعی ، گاه موزون

و غالباً بی رنگ و رو ، فقط واژه هایی را که ما می شناسیم درلباس استعاره

و ایهام و ایجاز و صنایع ادبی ای که اکثراً به تنشان تنگ و یا گشاد است به

خورد مخاطب می دهند و اصرار بر این است که ازجایی الهام گرفته شده است.

دقیقاً این تابلو هم چیزی ندارد که مرا راضی کند. هرکدام از عناصر آن وام

گرفته از ایده های بسیار کهنه ای است که زمان حیات شان به اتمام رسیده

به هر حال بعد از مدتی من هم مانند همسرم به این هدیه سالگرد ازدواج

بی اعتنا شدم تا جایی که حتا موجودیت اش راهم فراموش کردم.


زمستان هم باجاذبه های منحصربه فردش رسید.

شبی که به خانه آمدم و با جای خالی ِ تابلو روبرو شدم ، فکر کردم به آخر

داستان رسیده ام ؛ گویا سقوط اتفاقی تابلو باعث شده بود صدمه ببیند.

فردای آن شب که تعطیل بود فارغ از روزمرگی به سراغش رفتم ، شیشه و

قابش شکسته و فقط یک بوم مانده بود. به نظرم بدون قاب و حتی شیشه

زیباتر و از همه مهم تر ، گویاتر به نظر می رسید. من اطمینان دارم هنرمندان

نقاشی که اثرشان را باعشق و علاقه خلق می کنند ، هیچ اصراری به قاب

کردن آن ندارند.


قاب وقتی به خلوت هنر نقاشی پای می نهد ، اگر خودش یک اثر هنری

باشد ، قسمتی از ظرفیت ذهنی ِ مخاطب را درگیر می کند و از تاثیر کامل

محتوای بوم می کاهد و گاهی آن را به جای خویش درحاشیه می نشاند.

اگر ساده وبدون ارزش هنری باشد کمترین کاری که انجام می دهد محاصره

و محدود کردن اثر است .


. . . گفتم که بدون قاب و شیشه زیباتر به نظر می رسید. با دقت زیاد پشت

و روی بوم را نگاه کردم. امتداد نهری که به گوشه ی سمت چپ تابلو می رفت

و در ابتدا به آن اشاره کردم ،روی پارچه ی بوم تا آن جایی که پارچه در پشت

بوم به چوب منگنه شده بود دیده می شد. فقط امتداد نهر !!؟


قاب شکسته را تکه تکه کردم و بوم را دوستانه فارغ از قاب و شیشه در

آغوش گرفتم . . .



هادی قربانی

Arezoo
01-28-2011, 17:50
از دور كه ديدمش قند تو دلم آب شد. خيلي خوشگل بود. اون رنگ قرمز و

صورتي كه تو چهرش ديده ميشد آنقدر بجا بكار رفته بود كه زيبائيشو دوچندان

كرده بود. زيبائيش به حدي بود كه چهره ی هر رهگذري رو به سمت اون

مي كشوند كنارش نشستم. نميدونستم چي بگم. نميدونستم از زيبائيش بگم يا از

بي وفائيش كه هيچوقت اجازه نداد يه دل سير ببينمشو از بودنش لذت ببرم.

هميشه باهاش قرار ميزاشتم ولي هيچوقت رفتنشو خبر نميداد.خواستم اينا

رو بهش بگم ولي تا ميديدمش همه چيز يادم مي رفت و فقط محو تماشاش

ميشدم.ساعتي پيش هم بوديم. از آرزوهام براش گفتم. از اينكه چقدر دلتنگش

ميشم وقتي نيستش و چقدر بهاريم وقتي كنارشم و چقدر خوب مي شد اگه

هميشه باهم بوديم. كنارم كه بود دنيا يه رنگ وبوي ديگه اي داشت ولي چقدر

اين در كنار هم بودن زود تموم ميشد. دلم نمي خواست از هم جدا بشيم ولي

بايستي ميرفتم. از كنارش بلند شدم. قدري نوازشش كردم و قول دادم كه فردا

هم بيام پيشش. ازش خداحافظي كردم.چند قدمي كه ازش دور شدم ناگهان

صداي سوت مامور پارك بلند شد. سرمو كه برگردوندم،كودكي بازيگوش، گل ِ

نازم رو چيده بود.





حميد هوشمندي ([فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .])

آرامــش
01-28-2011, 17:53
بهلول و دوست خود:

شخصي كه سابقه دوستي با بهلول داشت روزي مقداري گندم به آسياب برد،چون آرد
نمود بر الاغ خود نمود و چون نزديك منزل بهلول رسيد اتفاقا" خرش لنگ شد و به زمين
افتاد آن شخص با سابقه دوستي كه با بهلول داشت بهلول را صدا زد و درخواست نمود
تا الاغش را به او بدهد و بارش را به منزل به رساند.چون بهلول قبلا" قسم خورده بود كه
الاغش را به كسي ندهد به آن مرد گفت:

الاغ من نيست . اتفاقا" صداي الاغ بلند شد و بناي عر عر كردن را گذارد. آن مرد به بهلول
گفت الاغ تو در خانه است و مي گويي نيست. بهلول گفت عجب دوست احمقي
هستي تو ، پنجاه سال با من رفيقي ، حرف مرا باور نداري ولي حرف الاغ را باور
مي نمايي؟

آرامــش
01-28-2011, 17:54
بهلول و مستخدم:

آورده اند كه يكي از مستخدمين خليفه هارون الرشيد ماست خورده و قدري ماست

در ريشش ريخته بود بهلول از او سوال نمود چه خورده، مستخدم براي تمسخر

گفت:كبوتر خورده ام بهلول جواب داد قبل از آن كه به گويي من دانسته بودم .

مستخدم پرسيد از كجا مي دانستي؟ بهلول گفت چون فضله اي بر ريشت

نمودار است.

آرامــش
01-28-2011, 17:55
بهلول و مرد شياد :

آورده اند كه بهلول سكه طلايي در دست داشت و با آن بازي مي نمود. شيادي چون

شنيده بود كه بهلول ديوانه است جلو آمد و گفت: اگر اين سكه را به من بدهي در عوض

ده سكه كه به همين رنگ است به تو مي دهم!بهلول چون سكه هاي او را ديد دانست

كه سكه هاي او از مس است و ارزشي ندارد به آن مرد گفت به يك شرط قبول

مي نمايم! اگر سه مرتبه مانند الاغ عرعر كني .

شياد قبول نمود و مانند خر عرعر نمود

. بهلول به او گفت: خوب الاغ جون چون تو با اين خريت فهميدي

سكه در دست من است از طلاست. من نمي فهمم كه سكه هاي تو از مس است.

آن مرد شياد چون كلام بهلول را شنيد از نزد او فرار نمود.

آرامــش
01-28-2011, 17:56
بهلول و دزد:

گويند روزي بهلول كفش نو پوشيده بود داخل مسجدي شد تا نماز بگذارد در آن محل

مردي را ديد كه به كفش هاي او نگاه مي كند فهميد كه طمع به كفش او دارد ناچار با

كفش به نماز ايستاد آن دزد گفت با كفش نماز نباشد. بهلول گفت ، اگر نماز نباشد

كفش باشد!

آرامــش
01-28-2011, 17:56
بهلول و سوداگر:

روزي سوداگري بغدادي از بهلول سوال نمود من چه بخرم تا منافع زياد ببرم؟ بهلول جواب

داد آهن و پنبه. آن مرد رفت و مقداري آهن و پنبه خريد و انبار نمود اتفاقا" پس از چند

ماهي فروخت و سود فراوان برد. باز روزي به بهلول بر خورد . اين دفعه گفت بهلول ديوانه

من چه بخرم تا منافع ببرم؟ بهلول اين دفعه گفت پياز بخر و هندوانه. سوداگر اين دفعه

رفت و سرمايه خود را تمام پياز خريد و هندوانه انبار نمود و پس از مدت كمي تمام پياز و

هندوانه هاي او پوسيد و از بين رفت و ضرر فراوان نمود. فوري به سراغ بهلول رفت و به

او گفت در اول كه از تو مشورت نموده، گفتي آهن بخر و پنبه ، نفعي برده . ولي دفعه

دوم اين چه پيشنهادي بود كردي؟ تمام سرمايه من از بين رفت. بهلول در جواب آن مرد

گفت روز اول كه مرا صدا زدي گفتي آقاي شيخ بهلول و چون مرا شخص عاقلي خطاب

نمودي من هم از روي عقل به تو دستور دادم . ولي دفعه دوم مرا بهلول ديوانه صدا زدي ،

من هم از روي ديوانگي به تو دستور دادم . مرد از گفته دوم خجل شد و مطلب را درك

نمود.

آرامــش
01-28-2011, 17:57
بهلول و عطيه خليفه:

روزي هارون الرشيد مبلغي به بهلول داد كه آن را در ميان فقرا و نيازمندان تقسيم نمايد

بهلول وجه را گرفت و بعد از لحظه اي به خود خليفه رد كرد. هارون از علت آن سوال

نمود. بهلول جواب داد كه من هر چه فكر كردم از خود خليفه محتاج تر و فقير تر كسي

نيست. اين بود كه من وجه را به خود خليفه رد كردم . چون مي بينم مامورين و

گماشتگان تو در دكان ها ايستاده و به ضرب تازيانه ماليات و باج و خراج از مردم مي گيرند

و در خزانه تو مي ريزند و از اين جهت ديدم كه احتياج تو از همه بيشتر است لذا وجه را

به شما بر گرداندم.

آرامــش
01-28-2011, 17:57
بهلول و وزير :

روزي وزير خليفه به تمسخر بهلول را گفت : خليفه تو را حاكم به سك و خروس و خوك

نموده است . بهلول جواب داد پس از اين ساعت قدم از فرمان من بيرون منه، كه رعيت

مني. همراهان وزير همه به خنده افتادند و وزير از جواب بهلول منفعل و خجل گرديد.

آرامــش
01-28-2011, 17:57
بهلول و امير كوفه:

اسحق بن محمدبن صباح امير كوفه بود . زوجه او دختري زائيد. امير از اين جهت بسيار

محزون و غمگين گرديد و از غذا و آب خوردن خود داري نمود چون بهلول اين مطلب را

شنيد به نزد وي آمد و گفت: اي امير اين ناله و اندوه براي چيست؟ امير جواب داد من

آرزوي اولادي ذكور داشتم متاسفانه زوجه ام دختري آورده است. بهلول جواب داد: آيا

خوش داشتي كه به جاي اين دختر زيبا و تام الاعضاء و صحيح و سالم خداوند پسري

ديوانه مثل من به تو عطا مي كرد؟ امير بي اختيار خنده اش گرفت و شكر خداي را به

جاي آورد و طعام و آب خواست و اجازه داد تا مردم براي تبريك و تهنيت به پيشگاه او

بيايند.

آرامــش
01-28-2011, 17:58
پند دادن بهلول هارون را:

روزي بهلول بر هارون وارد شد. هارون گفت اي بهلول مرا پندي ده . بهلول گفت اگر در

بياباني تشنگي بر تو غلبه نمايد و غريب به موت شوي آيا چه مي دهي تا تو را جرئه اي

آب دهند كه عطش خود را فرو نشاني ؟ گفت صد دينار طلا. بهلول گفت اگر صاحب آن به

پول رضايت ندهد، چه مي دهي؟ گفت نصف پادشاهي خود را مي دهم. بهلول گفت ،

پس از آن كه آشاميدي ، اگر به مرض حيس اليوم مبتلا گردي و رفع آن نتواني باز چه

مي دهي تا كسي علاج آن بليه بنمايد؟ هارون گفت نصف ديگر پادشاهي خود را .

بهلول گفت پس مغرور به اين پادشاهي مباش كه قيمت آن يك جرعه آب بيش نيست

آيا سزاوار نيست كه به خلق خداي عزوجل نيكويي كني؟

آرامــش
01-28-2011, 17:59
بهلول و طبيب در بار هارون:

آورده اند كه هارون الرشيد طبيب مخصوصي از يونان جهت در بار خواست. چون آن طبيب

وارد بغداد شد هارون با جلال مخصوصي آن طبيب را وارد دربار نمود و بسيار به او احترام

نمود. تا چند روز اركان دولت و اكابر شهر بغداد به ديدن آن طبيب مي رفتند تا اين كه روز

سوم بهلول هم به اتفاق چند تن به ديدن آن طبيب رفت و در ضمن تعارفات و صحبت

هاي معمولي ناگهان بهلول از آن طبيب سوال نمود : شغل شما چه مي باشد؟ طبيب

چون سابقه بهلول را شنيده و او را مي شناخت كه ديوانه است خواست او را مسخره

نمايد به او جواب داد من طبيب هستم و مرده ها را زنده مي نمايم! بهلول در جواب گفت:

تو زنده ها را نكش ، مرده زنده كردنت پيش كش. از جواب بهلول هارون و اهل مجلس

خنده بسيار نمودند و طبيب از رو رفت و بغداد را ترك نمود.

آرامــش
01-28-2011, 17:59
بهلول و طعام خليفه:

آورده اند كه هارون الرشيد خوان طعامي براي بهلول فرستاد .خادم خليفه طعام نزد

بهلول آورد و پيش او گذاشت و گفت اين طعام مخصوص خليفه است و براي تو فرستاده

است تا بخوري . بهلول آن طعام را پيش سگي كه در آن خرابه بود گذاشت . خادم بانك

به او زد كه چرا طعام خليفه را پيش سگ گذاري؟ بهلول گفت دم مزن اگر سگ بشنود

اين طعام از خليفه است او هم نخواهد خورد.

آرامــش
01-28-2011, 18:00
نشستن بهلول در مسند هارون:

روزي بهلول وارد قصر هارون شد و چون مسند خلافت را خالي و بلا مانع ديد فورا" بدون

ترس بالا رفت و بر جاي هارون قرار گرفت.چون غلامان خاص دربار آن حال را مشاهده

كردند فورا" بهلول را با ضرب تازيانه از مسند پايين آوردند. بهلول به گريه افتاد و در همين

حال هارون سر رسيد و ديد بهلول گريه مي كند از پاسبانان سبب گريه بهلول را سوال

نمود . غلامان واقعه را به عرض هارون رساندند هارون آن ها را ملامت نمود و بهلول را

دلداري داد و نوازش نمود. بهلول گفت من بر حال تو گريه مي نمايم نه بر حال خود ، به

جهت آن كه من به اندازه چند ثانيه بر جاي تو نشستم اين قدر صدمه و اذيت و آزار

كشيدم و تو در مدت عمر كه در بالاي اين مسند نشسته ، آيا تو را چقدر آزار و اذيت

مي دهند و تو از عاقبت امر خود نمي انديشي؟

آرامــش
01-28-2011, 18:03
مباحثه بهلول با مرد فقيه:

آورده اند كه فقهي مشهور از اهل خراسان وارد بغداد شد و چون هارون الرشيد شنيد
كه آن مرد فقيه به بغداد آمد او را به دارالخلافه طلبيد. آن مرد نزد هارون الرشيد رفت
خليفه مقدم او را گرامي داشت و با عزت او را نزديك خود نشاند و مشغول مباحثه شدند
در همين اثنا بهلول وارد شد هارون او را امر به جلوس داد آن مرد نگاهي به وضع بهلول
نمود و به هارون الرشيد گفت عجب است از مهر و محبت خليفه كه مردمان عادي را اين
طور محبت مي نماييد وبه نزد خود راه مي دهيد چون بهلول فهميد كه آن شخص نظرش
با اوست با كمال قدرت به آن مرد تغيير نمود و گفت : به علم ناقص خود غره مشو و به
ظاهر من نگاه منما من حاضرم باتو مباحثه نمايم و به خليفه ثابت نمايم كه تو هنوز چيزي
نمي داني. آن مرد در جواب گفت شنيده ام كه تو ديوانه اي و مرا با ديوانه كاري نيست .
بهلول گفت : من به ديوانگي خود اقرا مي نمايم ولي تو به نفهمي خود قائل
نيستي.هارون الرشيد نگاهي از روي غضب به بهلول نمود و او را امر به سكوت داد ولي
بهلول ساكت نشد و به هارون گفت اگر اين مرد به علم خود اطمينان دارد مباحثه نمايد
هارون به آن مرد فقيه گفت چه ضرر دارد ، مسائلي از بهلول سوال نمايي؟ آن مرد گفت
به يك شرط حاضرم و آن شرط بدين قرار است كه من يك معما از بهلول مي پرسم اگر
جواب صحيح داد من هزار دينار زر سرخ به او بدهم ولي اگر در جواب عاجز ماند هزار دينار
زر بدهد.
بهلول گفت: من از مال دنيا چيزي را مالك نيستم و زر و دينار ندارم ولي حاضرم چنانچه
جواب معماي تو را دادم زر از تو بگيرم و به مستحقان بدهم و چنانچه در جواب عاجز
ماندم در اختيار تو قرار بگيرم و مانند غلامي براي تو كار نمايم . آن مرد قبول نمود و بعد
معمايي بدين نحو از بهلول سوال نمود و گفت: در خانه اي زن با شوهر شرعي خود
نشسته اند و نيز در همين خانه يك نفر مشغول نماز گذاردن است و نفري ديگر روزه دارد
. در اين حال مردي از خارج وارد اين خانه مي شود به محض وارد شدن آن مرد زن و
شوهري كه در آن خانه بودند به يكديگر حرام مي شوند و آن مردي كه نماز مي خواند
نمازش باطل مي شود و آن يك نفر ديگر هم روزه داشت روزه اش باطل مي شود .آيا
مي تواني بگويي اين مرد كه بود؟بهلول فوري جواب مي دهد اين مرد وارد خانه شده
سابقا" شوهر اين زن بود . به مسافرت مي رود و چون سفر او طول مي كشد و خبر
مي آورند كه شوهر او مرده است آن زن با اجازه حاكم شرعي به ازدواج اين مرد كه
پهلوي او نشسته بود در مي آيد و به دو نفر پول مي دهد. يكي براي شوهر فوت شده
اش نماز بخواند و ديگري روزه بگيرد در اين بين شوهر سفر رفته كه خبر او را منتشر كرده
بود از سفر باز مي گردد. پس آن شوهر دومي بر زن حرام مي شود و آن مرد كه نماز
براي ميت مي خواند نمازش باطل مي شود و همچنين آن يك نفر كه روزه داشت چون
براي ميت بود روزه او هم باطل مي شود.
هارون الرشيد و حاضرين مجلس از حل معما و جواب صحيح بهلول بسيار خوشحال
شدند و همه به بهلول آفرين گفتند. بعد بهلول گفت الحال نوبت من است تا معمايي
سوال نمايم آن مرد گفت سوال كن بهلول گفت:اگر خمره اي پر از شيره و خمره اي پر از
سركه داشته باشيم و بخواهيم سركنگبين درست نماييم . پس يك ظرف از سركه
برداريم و يك ظرف هم از شيره و اين دو را در ظرفي بريزيم براي درست نمودن سركنگبين
و بعد متوجه شويم كه موشي در آن ها است آيا مي تواني تشخيص بدهي آن موش
مرده در خمره سركه بوده يا در خمره شيره؟
آن مرد بسيار فكر نمودو عاقبت در جواب دادن عاجز ماند. هارون الرشيد از بهلول خواست
تا خود او جواب معما را بدهد پس بهلول گفت : اگر اين مرد به نفهمي خود اقرا نمايد
جواب معما را مي دهد ناچار آن مرد اقرار نمود . پس بهلول گفت : بايد آن موش را برداريد
و در آب بشوريم پس از آن كه او از شيره و سركه پاك شد شكم او را پاره نماييم اگر در
شكم او سركه باشد پس در خمره سركه افتاده بايد سركه را بيرون ريخت. و اگر در
شكم او شيره باشد پس در خمره شيره افتاده بايد شيره ها را بيرون ريخت . تمام اهل
مجلس تمامي از علم و فراست بهلول تعجب نمودند و بي اختيار او را آفرين مي گفتند .
و آن مرد فقيه سر بزير ناچار هزار دينار كه شرط نموده بود تسليم بهلول نمود . بهلول آن
زر به گرفت و تمامي آن را بين فقراي بغداد تقسيم نمود.

آرامــش
01-28-2011, 18:03
سوال هارون از بهلول:

روزي بهلول بر هارون وارد شد و بر صدر مجلس كنار هارون نشست. هارون از رفتار

بهلول رنجيده خاطر شد و خواست بهلول را در انظار خفيف نمايد سوال نمود آيا بهلول

حاضر است جواب معماي مرا بدهد؟ بهلول گفت اگر شرط نمايي و مانند دفعات پيش

پشت پا نزني حاضرم.سپس هارون گفت: اگر جواب معماي مرا فوري بدهي هزار دينار زر

سرخ به تو مي دهم و چنانچه در جواب عاجز ماني امر مي نمايم تا ريش و سبيل تو را

بتراشند و بر الاغي سوارت نمايند در كوچه و بازار بغداد با رسوايي تمام بگردانند. بهلول

گفت من به زر احتياجي ندارم ولي با يك شرط حاضرم جواب معماي تو را بدهم . هارون

گفت آن شرط چه مي باشد؟ بهلول گفت : اگر جواب معماي تو را دادم از تو مي خواهم

تا امر نمايي مگس ها مرا آزار ننمايند. هارون دقيقه اي سر به زير انداخت و بعد گفت اين

امر محال است و مگس ها مطيع من نيستند. بهلول گفت: پس از كسي كه در مقابل

مگس ناچيز عاجز است چه توقعي مي توان داشت! حاضران مجلس بر عقل و جرات

بهلول متحير بودند. هارون هم در مقابل جواب هاي بهلول از رو رفت. ولي بهلول فهميد

كه هارون در صدد تلافي است و براي دل جويي او گفت:الحال حاضرم بدون شرط جواب

معماي تو را بدهم سپس هارون سوال نمود. اين چه درختي است؟ يك سال عمر دارد و

دوازده شاخه و هر شاخه سي برگ و يك روي آن برگ ها روشن است و روي ديگر تاريك.

بهلول فوري جواب داد اين درخت سال و ماه و روز و شب است به دليل اين كه هر سال

دوازده ماه دارد و هر ماه شامل سي روز است كه نصف آن روز و نصف ديگرش شب

است. هارون گفت احسنت ، صحيح است حضار زبان به تحسين بهلول گشودند.

آرامــش
01-28-2011, 18:04
بهلول و هارون :

روزي هارون الرشيد به بهلول گفت: بزرگترين نعمت الهي چيست؟ بهلول جواب داد

بزرگترين نعمت الهي عقل است و خواجه عبداله انصاري هم در مناجات خود

گويد:(خداوندا آن كه را عقل دادي چه ندادي و آن كه را عقل ندادي چه دادي.) در خبر

است كه چون خداوند اراده فرمود كه نعمتي را از بنده زايل كند اول چيزي كه از او سلب

مي نمايد عقل اوست و عقل از رزق محسوب شده است افسوس كه حقتعالي اين

نعمت را از من سلب نموده است.

آرامــش
01-28-2011, 18:05
بهشت فروختن بهلول:

روزي بهلول نزديك رودخانه لب جويي نشسته بود و چون بي كار بود مانند بچه ها با گل

ها چند باغچه كوچك ساخته بود در اين هنگام زبيده زن هارون الرشيد از آن محل عبور

مي نمود چون به نزديك بهلول رسيد سوال نمود بهلول چه مي كني؟ بهلول جواب داد

بهشت مي سازم زن هارون گفت از اين بهشت ها كه ساخته اي مي فروشي ؟ بهلول

گفت مي فروشم . زبيده گفت چند دينار؟ بهلول گفت صد دينار . چون زن هارون

مي خواست از اين راه كمكي به بهلول نموده باشد فوري به خادم خود گفت صد دينار به

بهلول بده . خادم پول را به بهلول رد نمود . بهلول گفت قباله نمي خواهد؟ زبيده گفت

بنويس و بيار . اين به گفت و به راه خود رفت . بهلول پول ها را بين فقرا تقسيم نمود .از

آن طرف زبيده همان شب خواب ديد كه باغ بسيار عالي كه مانند آن در بيداري نديده بود

و تمام عمارات و قصور آن با جواهرات هفت رنگ و با طرزي بسيار اعلا زينت يافته و جوي

هاي آب روان با گل و رياحين و درخت هاي بسيار قشنگ با خدمه و كنيز هاي ماه رو و

همه آماده به خدمت او عرضه نمودند و قباله تنظيم شده به آب طلا به او دادند و گفتند

اين همان بهشت است كه از بهلول خريدي. زبيده چون از خواب بيدار شد خوشحال شد

و خواب را به هارون گفت. فرداي آن روز هارون عقب بهلول فرستاد چون بهلول آمد به او

گفت از تو مي خواهم اين صد دينار را از من بگيري و يكي از همان بهشت ها كه به زبيده

فروختي به من هم به فروشي . بهلول قهقه زد و گفت زبيده ناديده خريد تو شنيدي و

مي خواهي بخري ولي افسوس كه به تو نخواهم فروخت.

آرامــش
01-28-2011, 18:06
تدبير نمودن بهلول:

آورده اند روزي بهلول از راهي مي گذشت مردي را ديد كه غريب وار و سر به گريبان ناله

مي نمايد بهلول به نزد آن رفت و سلام نمود و سپس گفت آيا به تو ظلمي شده كه

چنين دلگير و نالان هستي آن مرد جواب داد: من مردي غريب و سياحت پيشه ام و چون

به اين شهر رسيدم قصد حمام و چند روزي استراحت نمودم و چون مقداري پول و

جواهرات داشتم از بيم سارقين آن ها را به دكان عطاري به امانت سپردم و پس از چند

روز كه مطالبه آن امانت را از شخص عطار نمودم به من ناسزا گفت و من را ديوانه خطاب

نمود.بهلول گفت: غم مخور من امانت تو را به آساني از آن مرد عطار گرفته پس مي دهم

. آنگاه نشاني آن عطار را سوال نمود و چون او را شناخت به آن مرد غريب گفت من فردا

فلان ساعت نزد آن عطار هستم تو در همان ساعتي كه معين مي نمايم در دكان آن مرد

بيا و با من ابدا تكلم منما اما به عطار بگو امانت مرا بده . آن مرد قبول نمود. بهلول فوري

نزد آن عطار شتافت و به او گفت من خيال مسافرت به شهر هاي خراسان را دارم و چون

مقداري جواهرات كه قيمت آن ها معادل سي هزار دينار طلا مي شود مي خواهم به

امانت نزد تو بگذارم تا چنانچه به سلامت باز گردم آن جواهرات و زر ها را از تو مي گيرم و

چنانچه تا فلان مدت باز نگردم تو از جانب من وكيل و امين هستي تا آن جواهرات را

بفروشي و از قيمت آن ها مسجدي بسازي. عطار از اين سخن خوشحال شد و گفت

بديده منت چه وقت امانت را مي آوري؟ بهلول گفت فردا فلان ساعت و بعد به خرابه رفت

و كيسه چرمي بساخت و مقداري خورده آهن و شيشه در آن جاي داد و سر آن را

محكم بدوخت و در همان ساعت معين آن ها را به دكان عطار برد مرد عطار از ديدن

كيسه كه تصور مي نمود در آن جواهرات است بسيار خوشحال شد در همان وقت آن مرد

غريب آمد و مطالبه امانت خود را نمود آن مرد عطار فوري شاگرد خود را صدا زد و گفت:

كيسه امانت از اين شخص در فلان محل در انبار است فوري بياور و به اين مرد بده .

شاگرد فوري امانت را آورد و به آن مرد داد و آن شخص امانت خود را گرفت و برفت و

دعاي خير براي بهلول نمود.

آرامــش
01-28-2011, 18:06
حمام رفتن بهلول و هارون :

روزي خليفه هارون الرشيد به اتفاق بهلول به حمام رفت خليفه از روي شوخي از بهلول

سوال نمود اگر من غلام بودم چند ارزش داشتم؟ بهلول جواب داد پنجاه دينار . خليفه

غضبناك شده گفت : ديوانه تنها لنگي كه به خود بسته ام پنجاه دينار ارزش دارد. بهلول

جواب داد: من هم فقط لنگ را قيمت كردم و الا خليفه ارزشي ندارد.

آرامــش
01-28-2011, 18:07
بهلول و منجم:

آورده اند كه شخصي به نزد خليفه هارون الرشيد آمد و ادعاي دانستن علم نجوم نمود.

بهلول در آن مجلس حاضر بود و اتفاقا" آن منجم كنار بهلول قرار گرفته بود بهلول از او

سوال نمود آيا مي تواني بگويي در همسايگي تو كه نشسته است؟ آن مرد گفت:

نمي دانم. بهلول گفت: تو كه همسايه ات را نمي شناسي چطور از ستاره هاي

آسمان خبر مي دهي. آن مرد از حرف بهلول جا خورده و مجلس را ترك نمود.

آرامــش
01-28-2011, 18:07
قضاوت بهلول:

آورده اند كه اعرابي فقير وارد بغداد شد و چون عبورش از جلوي دكان خوراك پزي افتاد از

بوي خوراك هاي متنوعه خوشش آمد و چون پول نداشت نان خشكي كه در توبره داشت

بيرون آورده و به بخار ديگ خوراك گرفته و چون نرم مي شد مي خورد . آشپز چند دقيقه

اي اين منظره را به حيرت نگاه كرد تا نان اعرابي تمام شد و چون خواست برود آشپز جلو

او را گرفت و مطالبه پول نمود بين آن ها مشاجره شد و اتفاقا" بهلول از آن جا عبور

مي نمود اعرابي از بهلول قضاوت خواست بهلول به آشپز گفت: اين مرد از خوراك هاي

تو خورده است يا نه ؟ آشپز گفت از خوراك ها نخورده ولي از بوي و بخار آن ها استفاده

نموده است. بهلول به آشپز گفت : درست گوش بده و بعد سكه از جيبش بيرون آورد

يكي يكي آن ها را نشان آشپز مي داد و به زمين مي انداخت و آن ها را بر مي داشت و

به آشپز مي گفت صداي پول ها را تحويل بگير. آشپز با كمال تحير گفت: اين چه قسم

پول دادن است؟ بهلول گفت مطابق عدالت و قضاوت من كسي كه بخار و بوي غذا

بفروشد بايد در عوض هم صداي پول را دريافت كند.

آرامــش
01-28-2011, 18:09
راز خوشبختی

روزگاری مردی فاضل زندگی می‌کرد. او هشت‌سال تمام مشتاق بود راه خداوند را بیابد؛ او هر روز از

دیگران جدا می‌شد و دعا می‌کرد تا روزی با یکی از اولیای خدا و یا مرشدی آشنا شود.

یک روز هم‌چنان که دعا می‌کرد، ندایی به او گفت به‌جایی برود. در آن‌ جا مردی را خواهد دید که راه

حقیقت و خداوند را نشانش ‌خواهد داد. مرد وقتی این ندا را شنید، بی‌اندازه مسرور شد و به ‌جایی که به

او گفته شده بود، رفت. در آن ‌جا با دیدن مردی ساده، متواضع و فقیر با لباس‌‌های مندرس و پاهایی خاک‌

آلود، متعجب شد.

مرد آن اطراف را کاملاً نگاه کرد اما کس دیگری را ندید. بنابراین به مرد فقیر رو کرد و گفت:

روز شما به ‌خیر. مرد فقیر به ‌آرامی پاسخ داد: "هیچ‌وقت روز شری نداشته‌ام."

پس مرد فاضل گفت:...

"خداوند تو را خوشبخت کند."

مرد فقیر پاسخ داد: "هیچ‌گاه بدبخت نبوده‌ام."

تعجب مرد فاضل بیش‌‌تر شد: "همیشه خوشحال باشید."

مرد فقیر پاسخ داد: "هیچ‌گاه غمگین نبوده‌ام."

مرد فاضل گفت: "هیچ سر درنمی‌آورم. خواهش می‌کنم بیش‌تر به من توضیح دهید."

مرد فقیر گفت: " با خوشحالی این‌کار را می‌کنم. تو روزی خیر را برایم آرزو کردی درحالی‌که من هرگز

روز شری نداشته‌ام زیرا در همه‌حال، خدا را ستایش می‌کنم. اگر باران ببارد یا برف، اگر هوا خوب باشد یا

بد، من هم‌چنان خدا را می‌پرستم. اگر تحقیر شوم و هیچ انسانی دوستم نباشد، باز خدا را ستایش می‌کنم و

از او یاری می‌خواهم بنابراین هیچ‌گاه روز شری نداشته‌ام.

تو برایم خوشبختی آرزو کردی در حالی‌که من هیچ‌وقت بدبخت نبوده‌ام زیرا همیشه به درگاه خداوند

متوسل بوده‌ام و می‌دانم هرگاه که خدا چیزی بر من نازل کند، آن بهترین است و با خوشحالی هر آن‌چه را

برایم پیش‌بیاید، می‌پذیرم. سلامت یا بیماری، سعادت یا دشمنی، خوشی یا غم، همه‌ هدیه‌هایی از سوی

خداوند هستند.

تو برایم خوشحالی آرزو کردی، در حالی‌که من هیچ‌گاه غمگین نبوده‌ام زیرا عمیق‌ترین آرزوی قلبی من،

زندگی‌کردن بنا بر خواست و اراده‌ی خداوند است.

آرامــش
01-28-2011, 18:10
دزدی در شبی تاریک از کوچه ای می گذشت.کم کم به ته کوچه رسید.

جلو دیوار خانه ای ایستاد و به دور و برش نگاهی انداخت ، هیچ کس را ندید.

سپس با چابکی از دیوار بالا رفت و چند لحظه بر سر دیوار نشست و توی خانه را نگاه کرد.

حیاط خانه خلوت و تاریک بود .

دزدخوشحال شد و توی حیاط پرید.کمی اطراف حیاط گشت اما چیزی برای دزدیدن ندید،

بعد از پله ها بالا رفت و وارد اتاق شد.

لحظه ای ایستاد تا چشمانش به تاریکی عادت کرد ، ناگهان مردی را دید که

در کنار اتاق خوابیده بود.

دزد نگاهی به گوشه و کنار اتاق انداخت .

می خواست هر طور شده چیزی برای دزدیدن پیدا کند.اما هر چه نگاه کرد چیزی ندید.

دیگر داشت نا امید می شد که صاحب خانه توی رختخوابش غلتی زد و با صدای خواب آلود گفت:

ای دزد بد بخت، من در روز روشن در خانه چیزی پیدا نمی کنم حالا تو در شب تاریک

می خواهی چیزی پیدا کنی؟!

آرامــش
01-28-2011, 18:11
نرود میخ آهنی در سنگ

[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]



یکی بود، یکی نبود روزگاری هم بود که مردم با کاروان به سفر می رفتند عده ای جمع می شدند و

تعدادی اسب و شتر کرایه می کردند. بارهایشان را بر پشت چهارپایان می بستند و همه با هم به

سفر می رفتند. گاهی در پیج خم های راه طولانی خود به دزدانی که سر راهشان کمین کرده بودند

بر می خوردند. جنگ و جدال میان دزدان و کاروانیان راه در می گرفت اگر کاروان با خودش چند

مرد کار آزموده و جنگ دیده داشت، در نبرد با دزدان پیروز می شد و مسافران و کالاهایشان را به

مقصد می رساند. اگر نداشت، دزدان مال و دارایی کاروانیان را غارت می کردند و با خود

می بردند.

در زمان های قدیم، یکی از همین کاروان ها از سرزمین یونان می گذشت در میان افراد کاروان،

هم تاجرانی بودند که مال خود را برای فروش می بردند، هم مردم عادی. لقمان حکیم هم توی آن

کاروان بود کاروانیان مدت زیادی راه رفتند تا در سر راه خود به جاده ای کوهستانی و پرپیچ و خم

رسیدند. ناگهان دزدانی که میان سنگ های کوه مخفی شده بودند حمله کردند و راه را بر کاروان

بست.

کاروانیان که مرد جنگی همراه خود نداشتند، گریه و زاری خواهش و التماس کردند تا شاید دل

دزدان به رحم بیاید و از دزدیدن مال و دارایی آن ها چشم بپوشند یک نفر که سابقه ی سفر به یونان

را داشت، با صدای بلند گفت: «چرا این قدر گریه و زاری می کنید؟ آن ها که زبان ما را بلد

نیستند، مسلمان هم نیستند که خدا و پیغمبر را بشناسند و معنی التماس ها و قسم دادن های شما را

بفهمند.»

یکی دیگر گفت: «لقمان حکیم توی کاروان ماست. او زبان یونانی می داند باید از او بخواهیم که با

دزدها حرف بزند و جلو غارت اموالمان را بگیرد.»

دزدان مشغول جمع آوری اموال کاروان بودند که کاروانیان به سراغ لقمان رفتند. لقمان که چیزی

نداشت، گوشه ای نشسته بود تا ماجرای حمله ی دزدها به پایان برسد. کاروانیان به او گفتند: «تو

لقمانی. تو دانشمند و حکیمی، زبان یونانی بلدی. بیا با این دزدها حرف بزن و نصیحت شان کن.

شاید با حرف ها و نصیحت های تو خجالت بکشند. و دست از سرما بردارند.»

لقمان گفت: «دل آن ها سنگ شده است اگر با نصیحت سر به راه می شدند که سر از این جا در

نمی آوردند، دزد نمی شدند. حرف من روی آن ها هیچ تأثیری ندارد. حرف من به گوش خر یاسین

خواندن است. حرف من مثل میخی است که روی سنگ بکوبند.»

از آن به بعد، هر وقت می خواهند بگویند که فلانی هیچ توجهی به راهنمایی ها و نصحیت های

دیگران نمی کند و هر کاری دلش بخواهد انجام می دهد،این ضرب المثل را به یاد می آورند و

می گویند: «نرود میخ آهنین در سنگ.»

آرامــش
01-28-2011, 18:24
روزی مردی داخل چاهی افتاد و بسيار دردش آمد .
یك روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ا ی.
یک دانشمند عمق چاه ورطوبت خاک آنرا اندازه گرفت.
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد.
یک یوگيست به او گفت:این چاله و همچنين دردت فقط درذهن تو هستند.در واقعيت وجود ندارند.
یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایين انداخت.
یک مددكار کنار چاه ایستاد و با او گریه کرد.
یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاه کرده بودند پيدا کند.
یک تقویت کننده فکر او را نصيحت کرد که :خواستن توانستن است.
یک فرد خوشبين به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی.
سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاه بيرون آورد!

آرامــش
01-28-2011, 18:24
مورچه ای بر صفحه کاغذی می رفت . از نقشها و خطهایی که بر آن بود حیرت کرد ؛ آیا این نقش ها را خود کاغذ آفریده است یا از جایی دیگر است ؟
در این اندیشه بود که ناگاه قلمی بر کاغذ فرود آمد و نقشی دیگر گذاشت . مور دانست که این خط و خال از قلم است ، نه از کاغذ .نزد مورچگان دیگر رفت و گفت : مرا حقیقتی آشکار شد .
گفتند : کدام حقیقت ؟
گفت: بر من کشف شد که کاغذ از خود نقشی ندارد وهر چه هست از گردش قلم است .
ما چون سر به زیر داریم ، فقط صفحه می بینیم ؛ اگر سر برداریم وبه بالا بنگریم ، قلمی روان خواهیم دید که می چرخد و نقش و نگار می آفریند .
در میان مورچگان ، یکی خندید . سبب را پرسیدند .
گفت : این کشف بزرگ را من نیز کرده بودم ؛ لیک پس از عمری گشت و گذار روی صفحات ، دانستم که آن قلم نیز اسیر دستی است که او را می چرخاند و به هر سوی می گرداند . انصاف بده که کشف من عظیم تر و شگفت تر است .
همگان اقرار دادند به بزرگی کشف وی . او را بزرگ خود شمردند و سلطان عارفان و رئیس فیلسوفان خواندند ؛ چه تا کنون می پنداشتند که نقش از کاغذ است و اکنون علم یافتند که آفریدگار نقش ها نه کاغذ و نه قلم است ، بلکه آن دو خود اسیر دیگری اند .
این بار موری دیگر گریست . موران سبب گریه اش را پرسیدند . گفت : عمری بر ما گذشت تا دانستیم که نقش را قلم می زند ، نه کاغذ . اکنون بر ما معلوم شد که قلم نیز اسیر است ، نه امیر . ندانم که آیا آن امیری که قلم را می گرداند بواقع امیر است ، یا او نیز اسیر امیر دیگری است و این اسیران کی به امیری می رسند که او را امیر نیست ؟

آرامــش
01-28-2011, 18:25
در دوران حضرت موسى (ع ) در بنى اسرائیل قحطى شدیدى پیش آمد. مؤمنین هفتاد مرتبه به استسقاء و طلب باران رفتند، دعایشان مستجاب نشد، یك شب موسى بن عمران به كوه طور رفت و مناجات و گریه زیادى كرد و بعد عرض كرد: پروردگارا! اگر مقام و منزلت من در نزد تو بى ارزش ‍ شده ، از تو مى خواهم به مقام پیامبرى كه وعده دادى در آخر الزمان مبعوث كنى ، باران رحمتت را بر ما نازل فرما.
خطاب آمد: اى موسى ! مقام و منزلت تو در نزد ما بى ارزش نشده ، تو در پیش ما وجیه و آبرومندى ، لیكن در میان شما شخصى است كه مدت چهل سال است آشكارا معصیت مرا مى كند، اگر او را از میان خود بیرون كنید من باران رحمتم را بر شما نازل مى كنم .
موسى (ع ) در میان بنى اسرائیل فریاد بر آورد: اى بنده اى كه چهل سال است معصیت پروردگار مى كنى ، از میان ما بیرون رو تا خداوند باران رحمتش را بر ما نازل كند كه به خاطر تو ما را از رحمتش محروم كرده است .
آن مرد عاصى نداى حضرت موسى را كه شنید، فهمید او مانع نزول رحمت الهى است ، با خود گفت : چه كنم اگر بمانم خداوند رحمت نمى فرستد، و اگر از میان آنها بیرون بروم ، مرا خواهند شناخت و آنگاه رسوا و مفتضح خواهم شد. عرض كرد: الهى مى دانم كه معصیت تو را كردم ، از روى جهل و نادانى گناه و عصیان كردم ، حال به درگاه با عظمت تو آمده ام در حالى كه از كرده ها و اعمال خود نادم و پشیمانم ، توبه كردم ، قبولم نما و به خاطر من رحمتت را از این جماعت منع نكن !!
هنوز سخنش تمام نشده بود كه ابرى ظاهر شد و باران زیادى بارید.
حضرت موسى (ع ) عرض كرد: خداوندا! تو باران رحمت بر ما نازل كردى با آن كه كسى از میان ما بیرون نرفت ، خطاب رسید: اى موسى ! همان كسى كه به خاطر او رحمتم را از شما قطع كردم ، حال به واسطه او براى شما رحمتم را فرو فرستادم . موسى عرض كرد: خدایا آن بنده ات را به من نشان بده ، خطاب آمد: اى موسى ! من او را در حالى كه گناه و معصیت مى كرد رسوا نكردم ، حال كه توبه كرده مفتضح نمایم ؟ اى موسى ! من نمام و سخن چین را دشمن مى دارم و مى گویى خود نمامى كنم ؟

آرامــش
01-28-2011, 18:26
بوعلى در حواس و در فكر انسان فوق العاده اى بوده و شعاع چشمش از ديگران بيشتر و

شنوايى گوشش تيز تيز بود. به طورى كه مردم درباره او افسانه ها ساخته اند.

مثلا مى گويند هنگامى كه در اصفهان بود، صداى چكش مسگرهاى كاشان را مى شنيد.

شاگردش بهمنيار به او گفت : شما از افرادى هستيد كه اگر ادعاى پيغمبرى بكنيد، مردم

مى پذيرند و واقعا از خلوص نيت ايمان مى آورند.

بوعلى گفت : اين حرفها چيست ؟ تو نمى فهمى ؟

بهمنيار گفت : نه . مطلب حتما از همين قرار است . بوعلى خواست عملا به او نشان بدهد كه

مطلب چنين نيست . در يك زمستان كه با يكديگر در مسافرت بودند و برف زيادى هم آمده بود،

مقارن طلوع صبح كه مؤ ذن مى گفت ، بوعلى بيدار بود و بهمنيار را صدا كرد.

بهمينيار گفت : بله .

بوعلى گفت : برخيز.

بهمنيار گفت : چه كار داريد؟

بوعلى گفت : خيلى تشنه ام . يك ظرف آب به من بده تا رفع تشنگى كنم .

بهمنيار شروع كرد استدلال كردن كه استاد، خودتان طبيب هستيد. بهتر مى دانيد معده وقتى

در حال التهاب باشد، اگر انسان آب سرد بخورد معده سرد مى شود و ايجاد مريضى مى كند.

بوعلى گفت : من طبيبم و شما شاگرد هستيد. من تشنه ام شما براى من آب بياوريد، چكار داريد.

باز شروع كرد به استدلال كردن و بهانه آوردن كه درست است كه شما استاد هستيد و لكن من

خير شما را مى خواهم من اگر خير شما را رعايت كنم ، بهتر از اين است كه امر شما را اطاعت

كنم . پس از آنكه بوعلى براى او اثبات كرد كه برخاستن براى او سخت است .

گفت : من تشنه نيستم . خواستم شما را امتحان كنم . آيا يادت هست به من مى گفتى : چرا

ادعاى پيغمبرى نمى كنى ؟ اگر ادعاى پيغمبرى بكنى مردم مى پذيرند. شما كه شاگرد من

هستى و چندين سال است پيش من درس خوانده اى ، مى گويم ، آب بياور، نمى آورى و دليل

براى من مى آورى ، در حالى كه اين شخص مؤ ذن پس از گذشت چند صد سال از وفات پيغمبر

اكرم (ص ) بستر گرم خودش را رها كرده و بالاى ماءذنه به آن بلندى رفته است تا آن كه نداى

((اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله )) را به عالم برساند. او پيغمبر است ، نه

من كه بوعلى سينا هستم .

آرامــش
01-28-2011, 18:28
همدردى با ديگران

در زمان امام صادق (ع ) سالى در مدينه قحطى پيش آمد و اوضاع خيلى سخت شد. مى دانيد در

وقتى كه چنين اوضاعى پيش مى آيد مردم نگران مى شوند و شروع مى كنند به آذوقه خريدن و

ذخيره كردن و احتياطا دو برابر ذخيره مى كنند. امام صادق (ع ) از پيشكار خودش پرسيدند كه آيا

ما ذخيره در خانه داريم يا نه ؟

گفت : بله ما به اندازه يك سال ذخيره داريم .

پيشكار شايد پيش خودش خيال مى كرد كه آقا مى خواهد دستور بدهد چون سال سختى است

برو مقدارى ديگر هم ذخيره كن . بر خلاف انتظار او آقا دستور دادند هر چه گندم داريم همه را ببر

بازار بفروش .

گفت : مگر شما خبر نداريد اگر بفروشم دو مرتبه نمى توانيم بخريم . فرمود: توده مردم چكار

مى كنند؟

عرض كرد: روزانه نان خودشان را از بازار مى خرند و در بازار جو و گندم را مخلوط مى كنند و از آن

و يا جو به تنهايى نان درست مى كنند. حضرت فرمود: گندمها را مى فروشيد و از فردا براى ما از

بازار نان مى خرى ! براى اينكه در شرايطى هستيم كه مردم ديگر ندارند و ما نمى توانيم كارى

كنيم كه مردم ديگر مثل ما نان گندم بخورند زيرا شرايطش فراهم نيست ولى براى ما مقدور است

كه خودمان را در سطح آنها وارد كنيم و لااقل با آنها همدرد باشيم تا همسايه ما بگويد، اگر من

نان جو مى خورم امام صادق (ع ) هم كه امكانات ماديش اجازه مى دهد نان گندم بخورد،

نان جو مى خورد، حال چرا چنين زندگى انتخاب مى كنيم ؟ به خاطر همدردى با ديگران .

آرامــش
01-28-2011, 18:29
پيشگويى منجم


در نهج البلاغه آمده است كه امام على (ع ) وقتى تصميم گرفتند به جنگ خوراج بروند، اشعث بن

قيس كه آن وقت از اصحاب بود، با عجله و شتابان جلو آمد و گفت : يا اميرالمؤ منين ، صبر كنيد،

عجله نكنيد، براى آنكه يكى از خويشاوندان من مطلبى دارد و مى خواهد به عرض شما برساند.

حضرت فرمودند بيايد.

آمد عرض كرد: يا اميرالمؤ منين . من منجم هستم و متخصص سعد و نحس ايام . در حسابهاى

خودم به اينجا رسيدم كه شما اگر الآن حركت كنيد و به جنگ برويد قطعا شكست خواهيد خورد و

با اكثريت اصحابتان كشته خواهيد شد.

حضرت در جواب فرمودند: هر كس كه گفته تو را تصديق كند. پيغمبر را تكذيب كرده است . اين

حرفها چيست كه شما مى گوييد؟...سپس به اصحاب فرمودند: بگوييد به نام خدا، به خدا اعتماد

و توكل كنيد، حركت كنيد، عليرغم نظر منجم الان حركت كنيد و برويد.

رفتند و بعد معلوم شد كه در هيچ جنگى به اندازه اين جنگ ، على (ع ) فاتح نشده است .

آرامــش
01-28-2011, 18:30
آرزوى شهادت


در سفينة البحار داستانى از مردى به نام خيثمه و يا خثيمه نقل مى كند كه چگونه پدر و پسری

براى نوبت گرفتن در شهادت با يكديگر منازعه داشتند.

مى نويسند: هنگامى كه جنگ بدر پيش آمد، اين پدر و پسر با همديگر مباحثه و مشاجره داشتد.

پس مى گفت : من مى روم به جهاد و تو در خانواده بمان .

و پدر مى گفت : خير تو بمان من مى روم به جهاد، پسر مى گفت من مى خواهم بروم كشته

بشوم ، پدر مى گفت : من مى خواهم بروم كشته بشوم . آخرش قرعه كشى كردند.

قرعه به نام پسر درآمد او رفت و شهيد شد.

بعد از مدتى پدر، پسر را در عالم رويا ديد كه در سعادت خيره كننده ايست و به مقامات عالى

نائل آمده است .

به پدر گفت : پدر جان : ((انه قد و عدنى ربى حق )) آنچه خداوند به من وعده داده بود، همه حق

و راست بود، خداوند به وعده خود وفا كرد. پدر پير آمد خدمت رسول اكرم (ص ) عرض كرد: يا

رسول الله ، اگر چه من پير شده ام ، اگر چه استخوانهاى من ضعيف و سست شده است ، اما

خيلى آرزوى شهادت دارم .

يا رسول الله ، من آمده ام از شما خواهش كنم دعا كنيد كه خدا شهادت نصيب من كند. پيغمبر

اكرم (ص ) دعا كرد: خدايا براى اين مؤ منت شهادت روزى فرما. يك سال طول نكشيد كه جريان

جنگ احد پيش آمد و اين مرد مؤ من در احد شهيد شد.

آرامــش
01-28-2011, 18:33
پيروى از منطق

حديثى از رسول اكرم (ص ) ماءثور است كه ضمنا مشتمل بر داستانى است و عملا در آن

داستان فرق بين پيروى از منطق و پيروى از احساسات ديده مى شود.

مردى از اعراب به خدمت رسول اكرم (ص ) آمد و از او نصيحتى خواست ، رسول اكرم (ص ) در

جواب او يك جمله كوتاه فرمود و آن اين كه : ((لا تغضب )) يعنى : خشم نگير.

آن مرد هم به همين مقدار قناعت كرد و به قبله خود برگشت . تصادفا وقتى رسيد كه حادثه اى

بين قبيله او و يك قبيله ديگر رخ داده بود. هر دو طرف صف آرايى كرده و آماده حمله به يكديگر

بودند آن مرد از روى خوى و عادت قديم و تعصب قومى شد و براى حمايت از قوم خود سلاح بست

و در صف قوم خود ايستاد. در همين حال گفتار پيامبر اكرم (ص ) به يادش آمد كه نبايد خشم و

غضب را در خود راه بدهد. خشم خود را فرو خورد، به انديشه فرو رفت ، تكانى خورد، منطقش

بيدار شد، با خود فكر كرد چرا بى جهت بايد دو دسته از افراد بشر به روى يكديگر شمشير بكشند.

خود را به صف دشمن نزديك كرد، حاضر شد آنچه آنها به عنوان ديه و غرامت مى خواهند از مال

خود بدهد، آنها نيز كه چنين فتوت و مردانگى از او ديدند از ادعاى خود چشم پوشيدند. غائله ختم

شد، و آتشى كه از غليان احساسات افروخته شده بود با آب عقل و منطق خاموش گشت .

آرامــش
01-28-2011, 18:35
تاکسی

کنار خیابان ایستاده بودم و غوطه ور در افکار خود که چه طور ساعات را کش بیاورم و دیر نرسم.تاکسی ها

یکی یکی می آمدند و می رفتند تا بالاخره یک تاکسی سبز رنگ روبرویم ایستاد.راننده اش یک دختر حدوداً

23-24 ساله با چادر و مانتو و دستکش و مقنعه و ... بود.دیدن دختری با این سن و پوشش و رانندگی او در

تاکسی برایم عجیب و غریب بود.

داخل ماشینش مانند اتاقی به هم ریخته به نظر می رسید.آیینه ی جلو پر از تسبیح و شمایل و پلاک دوره ی

جنگ و ...،وفرمان اتومبیل هم آبی نفتی با یک بوق گل باقالی بود که دست راننده از آن جدا نمی شد.حتی

اگر پشه ای از جلوی ماشین سبز می شد، چنان بوقی نثارش می کرد که تمام بالهایش بریزد و سکته ی

کامل کند.این بوقهای پی در پی بعضی ها را عصبی می کرد وعده ای هم که اصولاً عصبی بودند به محض

شنیدن بوق دست به کمر می ایستادند، به گفتن کلمات درشت و نیش دار.هر چند بعضی ها تا متوجه

می شدند راننده دختر است،کنار می رفتند و اجازه می دادند که راهش را برود.

هر بار که به چشمانش نگاه می کردم به نظرم می آمد،سعی می کند خود را با این شغل همساز کند.انگا ر

داشت بی خیال شدن را تمرین می کرد.اما دختری که کنار من نشسته بود،دائم پشت چشم نازک می کرد

و هر چند ثانیه یک بار شیشه را بالا و پایین می برد

.و در نهایت صبر نداشته اش لبریز شد و با لحن کش داری گفت:

_چه قدر خوبه شما رانندگی رو دوست دارین.من که سه ماهه دنبال کار می گردم اما پیدا نمی کنم.بهم

می گن شما زیادی خوشگلین به درد اینجا نمی خورین.به خدا بدون آرایشم می رما،اما همه به قیافم گیر

می دن.اعصابم خورد شده،افسردگی گرفتم.

راننده در آیینه نگاهی به دختر انداخت و بدون اینکه جوابی بدهد رادیو ماشینش را روشن کرد.دختر جوان به

نظر 27 -28 ساله می آمد ولی رفتارش بیش از 20 سال نبود و مصرانه ادامه داد:

_یه موزیک درست و حسابی نداری گوش بدیم؟

اما گوینده ی رادیو درباره ی تاثیر انواع ورزشها روی پوکی استخوان توضیح می داد و من هم که سر تا پا

گوش شده بودم گفتم:

_لطفاً چند لحظه صبر کنید.

و بعد از تمام شدن صحبتها گوینده برای تغییر دادن جو گفتم:

_من توی کتاب برایان تریسی خوندم،کسی در کسب و کار موفقه که همیشه در حال یاد گیری باشه،

حتی توی ماشین.به نظر شما اینطور نیست

_من که یه لیسانس گرفتم از سرمم زیاده،دیگه حوصله درد سر ندارم.

و رو به راننده گفت:

موزیک خوب نداری؟

آرامــش
01-29-2011, 23:07
شغل پسر کشيش...

کشيشى يک پسر نوجوان داشت و کم‌کم وقتش رسيده بود که فکرى در مورد شغل آينده‌اش

بکند. پسر هم مثل تقريباً بقيه هم‌سن و سالانش واقعاً نمي‌دانست که چه چيزى از زندگى

مي‌خواهد و ظاهراً خيلى هم اين موضوع برايش اهميت نداشت .

يک روز که پسر به مدرسه رفته بود ، پدرش تصميم گرفت آزمايشى براى او ترتيب دهد . به اتاق

پسرش رفت و سه چيز را روى ميز او قرار داد : يک کتاب مقدس، يک سکه طلا و يک بطرى

مشروب .

کشيش پيش خود گفت : « من پشت در پنهان مي‌شوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش

بيايد . آنگاه خواهم ديد کداميک از اين سه چيز را از روى ميز بر مي‌دارد . اگر کتاب مقدس را بردارد

معنيش اين است که مثل خودم کشيش خواهد شد که اين خيلى عاليست . اگر سکه را بردارد

يعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نيست . امّا اگر بطرى مشروب را بردارد يعنى آدم

دائم‌الخمر و به درد نخوري خواهد شد که جاى شرمسارى دارد .»

مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت . در خانه را باز کرد و در حالى که سوت مي‌زد کاپشن

و کفشش را به گوشه‌اى پرت کرد و يک راست راهى اتاقش شد . کيفش را روى تخت انداخت و

در حالى که مي‌خواست از اتاق خارج شود چشمش به اشياء روى ميز افتاد . با کنجکاوى به ميز

نزديک شد و آن‌ها را از نظر گذراند .

کارى که نهايتاً کرد اين بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زير بغل زد . سکه طلا را توى

جيبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و يک جرعه بزرگ از آن خورد . . .

کشيش که از پشت در ناظر اين ماجرا بود زير لب گفت : « خداى من! چه فاجعه بزرگي !

پسرم سياستمدار خواهد شد

آرامــش
01-29-2011, 23:10
ماهم .....

یك دانشجو برای ادامه تحصیل و گرفتن دکترا همراه با خانواده اش

عازم استرالیا شد. در آنجا پسر كوچکشان را در یک مدرسه استرالیایی ثبت نام کردند تا او

هم ادامه تحصیلش را در سیستم آموزش این کشور تجربه کند.

روز اوّل كه پسر از مدرسه برگشت، پدر از او پرسيد: پسرم تعريف كن ببينم امروز در

مدرسه چي ياد گرفتي؟

پسر جواب داد: امروز درباره خطرات سيگار كشيدن به ما گفتند، خانم معلّم برايمان يك كتاب

قصّه خواند و يك كاردستي هم درست كرديم.

پدر پرسيد: رياضي و علوم نخوانديد؟ پسر گفت: نه

روز دوّم دوباره وقتي پسر از مدرسه برگشت پدر سؤال خودش را تكرار كرد. پسر جواب داد:

امروز نصف روز را ورزش كرديم، ياد گرفتيم كه چطور اعتماد به نفسمان را از دست ندهيم،

و زنگ آخر هم به كتابخانه رفتيم و به ما ياد دادند كه از كتاب هاي آنجا چطور استفاده كنيم.

بعد از چندين روز كه پسر مي رفت و مي آمد و تعريف مي كرد، پدر كم كم نگران شد چرا كه

مي ديد در مدرسه پسرش وقت كمي در هفته صرف رياضي، فيزيك، علوم، و چيزهايي كه از

نظر او درس درست و حسابي بودند مي شود. از آنجايي كه پدر نگران بود كه پسرش در اين

دروس ضعيف رشد كند به پسرش گفت:

پسرم از اين به بعد دوشنبه ها مدرسه نرو تا در خانه خودم با تو رياضي و فيزيك كار كنم.

بنابراين پسر دوشنبه ها مدرسه نمي رفت. دوشنبه اوّل از مدرسه زنگ زدند كه چرا پسرتان

نيامده. گفتند مريض است. دوشنبه دوّم هم زنگ زدند باز يك بهانه اي آوردند. بعد از مدّتي مدير

مدرسه مشكوك شد و پدر را به مدرسه فراخواند تا با او صحبت كند.

وقتي پدر به مدرسه رفت باز سعي كرد بهانه بياورد امّا مدير زير بار نمي رفت. بالاخره به ناچار

حقيقت ماجرا را تعريف كرد. گفت كه نگران پيشرفت تحصيلي پسرش بوده و از اين تعجّب مي كند

كه چرا در مدارس استراليا اينقدر كم درس درست و حسابي مي خوانند.

مدير پس از شنيدن حرف هاي پدر كمي سكوت كرد و سپس جواب داد:

ما هم ۵۰ سال پيش مثل شما فكر مي كرديم

آرامــش
01-29-2011, 23:11
قاصدك

روزی روزگاری عاشقی در گوشه ای نشسته و غم گرفته بود……

از یار و یاورش دور بود و غمی بالاتر از غم عاشقی در دل داشت ….

در حالی که اشک میریخت و هق هق دلتنگی به سر میداد

قاصدکی بر روی دستان اون نشست….. گویا از سوی کسی آمده بود……

قاصدکی که انگار شبنمی بر روی آن نشسته بود…..

شبنمی که بوی اشک میداد ، بوی عاشقی میداد و در نگاه آن شبنمی که

بر روی قاصدک نشسته بود چشمان خیس یارش نمایان بود……….

عاشق دلتنگ تر شد و بغض گلویش را گرفت ….. قاصدک را با دستانش گرفت

و با آن درد دل هایش را سر داد و بر آن بوسه ای زد

و در جواب با نفسی از اعماق وجودش قاصدک را فرستاد...

اما قاصدک پرپر شد ، شکسته شد و از ادامه سفر بازماند…….

سنگینی اشکهای عاشق بر روی قاصدک مانع سفر کردن او شد.....

تمام درد دل ها بر باد رفت و تمام اشکهای عاشق نیز بر زمین ریخت …..

عاشق از دلتنگی شکسته شد و معشوق نیز در آن سوی دنیا

همچنان منتظر قاصدک ماند تا از این انتظار تلخ پر پر شد....

آرامــش
01-29-2011, 23:15
روزی روزگاری شاهزاده جوانی بود که پادشاه سرزمین همسایه اش او را دستگیر و زندانی کرد. پادشاه
می توانست شاهزاده جوان را بکشد اما تحت تاثیر جوانی او و افکار و عقایدش قرار گرفت.

از این رو، پادشاه برای آزادی وی شرطی گذاشت که می بایست به سؤال بسیار مشکلی پاسخ دهد. شاهزاده
جوان یک سال زمان داشت تا جواب آن سوال را بیابد، و اگر پس از یکسال موفق به یافتن پاسخ نمی شد، کشته
می شد. سؤال این بود: زنان واقعاً چه چیزی میخواهند؟!!

این سؤالی حتی اکثر مردم اندیشمند و باهوش را نیز سرگشته و حیران می نمود و به نظر می آمد برای شاهزاده
جوان یک پرسش غیرقابل حل باشد. اما از آنجایی که پذیرش این شرط بهتر از مردن بود، وی پیشنهاد پادشاه را
برای یافتن جواب سؤال در مدت یک سال پذیرفت.

شاهزاده جوان به سرزمین پادشاهی اش بازگشت و از همه شروع به نظرخواهی کرد: از شاهزاده ها گرفته
تا کشیش ها، از مردان خردمند، و حتی از دلقک های دربار...

او با همه صحبت کرد، اما هیچ کسی نتوانست پاسخ رضایت بخشی برای این سؤال پیدا کند. بسیاری از مردم از
وی خواستند تا با جادوگر پیری که به نظر می آمد تنها کسی باشد که جواب این سؤال را بداند، مشورت کند. البته
احتمال می رفت دستمزد وی بسیار بالا باشد چرا که وی به اخذ حق الزحمه های هنگفت در سراسر آن سرزمین
معروف بود.

وقتی که آخرین روز سال فرا رسید، شاهزاده جوان فکر کرد که چاره ای به جز مشورت با جادوگر پیر ندارد.
جادوگر موافقت کرد تا جواب سؤال را بدهد، اما قبل از آن از شاهزاده جوان خواست تا با دستمزدش موافقت کند.
جادوگر پیر می خواست که با نزدیکترین دوست شاهزاده جوان و نجیب زاده ترین دلاور و سلحشور آن سرزمین
ازدواج کند!

شاهزاده جوان از شنیدن این درخواست بسیار وحشت زده شد. جادوگر پیر؛ گوژپشت، وحشتناک و زشت بود و
فقط یک دندان داشت، بوی گنداب میداد، صدایش ترسناک و زشت و خیلی چیزهای وحشتناک و غیرقابل تحمل
دیگر در او یافت میشد.

شاهزاده هرگز در سراسر زندگی اش با چنین موجود نفرت انگیزی روبرو نشده بود، از اینرو نپذیرفت تا دوستش
را برای ازدواج با جادوگر تحت فشار گذاشته و اورا مجبور کند چنین هزینه وحشتناکی را تقبل کند. اما دوستش
، از این پیشنهاد باخبر شد و با او صحبت کرد. او گفت که هیچ از خودگذشتگی ای قابل مقایسه با جان دوستش
نیست. از این رو مراسم ازدواج آنان اعلان شد و جادوگر پاسخ سوال را داد.

پاسخ جادوگر این بود: زنها می خواهند تا خود مسئول زندگی خودشان باشند !

همه مردم آن سرزمین فهمیدند که پاسخ جادوگر یک حقیقت واقعی را فاش کرده است و جان شاهزاده جوان به وی بخشیده خواهد شد، و همینطور هم شد.

پادشاه همسایه، آزادی شاهزاده جوان را به وی هدیه کرد و دوست شاهزاده و جادوگر پیر یک جشن باشکوه
ازدواج را برگزار کردند.

ماه عسل نزدیک میشد و دوست شاهزاده خودش را برای یک تجربه وحشتناک آماده می کرد، در روز موعود با
دلواپسی فراوان وارد حجله شد. اما، چه چهره ای منتظر او بود؟ زیباترین زنی که به عمر خود دیده بود بر روی
تخت منتظرش بود. او شگفت زده شد و پرسید چه اتفاقی افتاده است؟

زن زیبا جواب داد: از آنجایی که تو با من به عنوان جادوگری پیر با مهربانی رفتار کرده بودی، از این به بعد
نیمی از شبانه روز می توانم خودم را زیبا کنم و نیمی دیگر همان زن وحشتناک و علیل باشم.

سپس جادوگر از وی پرسید: کدامیک را ترجیح می دهد؟ زیبا در طی روز و زشت در طی شب، یا برعکس آن...؟


مرد جوان در مخمصه ای که گیر افتاده بود تعمقی کرد. اگر زیبایی وی را در طی روز خواستار میشد آنوقت
می توانست به دوستانش و دیگران، همسر زیبایش را نشان دهد، اما در خلوت شب در قصرش همان جادوگر
پیر را داشته باشد!

یا آنکه در طی روز این جادوگر مخوف و زشت را تحمل کند ولی در شب، زنی زیبا داشته باشد که لحظات فوق العاده و لذت بخشی رابا وی بگذراند...!

اگر شما یک مرد باشید و این مطلب را بخوانید کدامیک را انتخاب می کنید... انتخاب شما کدامیک خواهد بود؟!

اگر شما یک زن باشید که این داستان را می خواند، انتظار دارید مرد شما چه انتخابی داشته باشد؟ انتخاب
خودتان را قبل از آنکه بقیه داستان را بخوانید بگویید !

آنچه مرد جوان انتخاب کرد این بود:

او می دانست که جادوگر قبلاً چه پاسخی به سؤال شاهزاده جوان داده بود؛ از این رو جواب داد که این حق
انتخاب را به خود او می دهد تا خودش در این مورد تصمیم بگیرد.

با شنیدن این پاسخ، جادوگر اعلام کرد که برای همیشه و در همه اوقات زیبا خواهد ماند، چرا که مرد جوان
به این مسئله که آن زن بتواند خود مسئول زندگی خودش باشد احترام گذاشته بود...

آرامــش
01-29-2011, 23:16
روزي دو نفر در جنگل قدم مي زدند.

ناگهان شيري در مقابل آنها ظاهر شد..

يكي از آنها سريع كفش ورزشي اش را از كوله پشتي بيرون آورد و پوشيد.

ديگري گفت بي جهت آماده نشو هيچ انساني نمي تواند از شير سريعتر بدود.

مرد اول به دومي گفت : قرار نيست از شير سريعتر بدوم. كافيست از تو سريعتر بدوم...

آرامــش
01-29-2011, 23:19
شما هم سعی کنید از راهکار های خلاقانه در زندگیتان استفاده کنید:

در تورنتو کانادا یه دانشگاه بود.

تازگی ها مد شده بود دخترها وقتی می رفتن تو دستشویی ، بعد از آرایش کردن آیینه رو

می بوسیدن.

تا جای رژ لبشون روی آینه دستشویی بمونه.

مستخدم بیچاره از بس جای رژ لب پاک کرده بود خسته شده بود.

موضوع رو با رییس دانشگاه در میون می ذاره.

فرداش رییس دانشگاه تمام دخترها رو جمع می کنه جلوی در دستشویی و می گه :

کسانیکه که این کار رو می کنن خیلی برای مستخدم ایجاد زحمت می کنن.

حالا برای اینکه شما ببینین پاک کردن جای رژ لب چقدر سخته، یه بار جلوتون پاک می کنه.

مستخدم با آرامش کامل رفت دستمال رو فرو کرد تو توالت، بعد که دستمال خیس شد،

شروع کرد به پاک کردن آینه.

از اون به بعد دیگه هیچکس آیینه ها رو نبوسید.

آرامــش
01-29-2011, 23:22
افسانه فرزندان شاهنشاه هرمزد


در زمان های قديم، پيش از حمله ی اعراب به ايران زمين، شاهنشاهی
به نام هرمزد بر اين سرزمين حکومت می کرد. عمر شاهنشاه هرمزد رو
به پايان بود و او پنج پسر با نام های شاپور، اردشير، يزدگرد، بهرام و
خسرو داشت. از بين پسران، شاهنشاه فرزند دوم خود که اردشير نام
داشت را بيش از ديگران دوست می داشت. شايد علتش علاقه ی بيش از
حد هرمزد به زن دوم خود ( مادر اردشير ) بود. در روزگار جوانی، به
علل سياسی و به فرمان پدر، هرمزد با زن اول خود ( مادر شاپور ) که
از خاندان قدرتمند سورن که بعد از خاندان ساسانی قدرتمند ترين خانواده
ی کشور بود و بسياری از مقامات لشکری و کشوری و از جمله مقام
وزير اعظم ( ورزگ فرمَدار ) که بر عهده ی شخصی به نام 3قباد بود
را در اختيار داشتند، ازدواج کرده بود. در آن زمان 4هفت خانواده ی
بزرگ تيول دار که از گذشته های قديم در ايران زمين وجود داشتند،
دارای قدرت و ثروت بودند که در عصر ساسانی خود خاندان ساسانی
يکی از اين هفت خانواده بود و بعد از آن خاندان سورن ( suren ) و
کارن يا قارن ( karin ) بيشترين قدرت را داشتند. زن دوم، انتخاب خود
هرمزد بود و به همين علت دوست داشت فرزند اين زن جانشينش شود.
بنابراين او را برخلاف نظر بسياری از بزرگان به ولايت عهدی انتخاب
کرده بود. اما عرف آن زمان به جانشينی فرزند ارشد حکم می داد.
شاپور، پسر بزرگ تر که از طرز فکر پدر بسيار ناراحت بود،
چون شاهنشاهی را حق خود می دانست، بعد از نااميدی از پدر، سعی در جلب
نظر بزرگان داشت و چون از سورن ها بود، قباد و خاندان سورن به
شدت از او حمايت می کردند. از طرف ديگر خاندان کارن که چشم ديدن
جاه و مقام بيش از حد سورن ها و کم شدن قدرت خود در آن زمان را
نداشت، به سرپرستی شخصی به نام پيروز، از نظر هرمزد و جانشينی
اردشير حمايت می کرد. در اين ميان فرزند سوم ( يزدگرد ) ميل چندانی
به قدرت نداشت. او سعی می کرد زندگی آرامی داشته و از مسائل سياسی
دور بماند. اما فرزند چهارم که 5بهرام نام داشت و مادرش از خاندان
بزرگ سپَندياد بود، علاقه ی فراوانی به نظامی گری داشت. با اينکه او
يک شاهزاده بود، بيشتر وقت خود را در پادگان ها می گذراند و حتی
شب ها در آنجا می خوابيد. او با تمام توان سعی می کرد، فنون رزمی و
استراتژی های جنگ را هر چه بهتر بياموزد. بهرام دوستی به نام
مهرداد داشت که مثل خودش از خاندان ساسانی بود و بسيار به يکديگر
نزديک بودند. مهرداد در تير اندازی با کمان بسيار استاد بود، چنانکه
می توانست سواره و از فاصله ای دور تير را بر گردن موش صحرايی
گريزان فرود آورد. کوچک ترين برادر که خسرو نام داشت، در اين زمان
هنوز به سن بلوغ نرسيده بود.

آرامــش
01-30-2011, 01:14
.
گرمای وجود

[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .] ([فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .])


در عصر يخبندان بسياري از حيوانات يخ زدند و مردند.

ميگويند خارپشتها وخامت اوضاع را دريافتند تصميم گرفتند دورهم جمع شوند و

بدين ترتيب همديگر را حفظ کنند،

وقتي نزديکتر بهم بودند گرمتر ميشدند ولي با خارهايشان يکديگر را زخمي ميکردند.

بخاطرهمين تصميم گرفتند ازهم دور شوند، ولي از سرما يخ زده ميمردند،

از اين رو مجبور بودند يا خارهاي دوستان را تحمل کنند،

يا نسلشان منقرض شود.پس دريافتند که بهتر است بازگردند، گردهم آيند و آموختند که:

با زخمهاي کوچکي که از همزيستي با کسان بسيار نزديک بوجود مي آورد زندگي کنند،

چون گرماي وجود ديگري مهمتر است و اين چنين توانستند زنده بمانند

بهترين رابطه اين نيست که اشخاص بي عيب و نقص را گردهم مياره

بلکه هر فرد بياموزد با معايب (نه با بديهاي) ديگران کنار آيد و خوبيهاي آنان

را تحسين نمايد و سعي کند که بديها را بخوبي تبديل کند.

آرامــش
01-30-2011, 01:17
چوپان بیچاره خودش را کشت که آن بز چالاک از آن جوی آب بپرد نشد که نشد.

او می‌دانست پریدن این بز از جوی آب [/URL]همان و پریدن یک گله گوسفند و بز به دنبال آن همان.

عرض جوی آب قدری نبود که حیوانی چون نتواند از آن بگذرد…

نه چوبی که بر تن و بدنش می‌زد سودی بخشید و نه فریادهای چوپان بخت برگشته.

پیرمرد دنیا دیده‌ای از آن جا می‌گذشت وقتی ماجرا را دید پیش آمد و گفت من چاره کار را می‌دانم.

آنگاه چوب دستی خود را در جوی آب فرو برد و آب زلال جوی را گل آلود کرد.

بز به محض آنکه آب جوی را دید از سر آن پرید و در پی او تمام گله پرید.

چوپان مات و مبهوت ماند. این چه کاری بود و چه تأثیری داشت؟

پیرمرد که آثار بهت و حیرت را در چهره چوپان جوان می‌دید گفت:

تعجبی ندارد تا خودش را در جوی آب می‌دید حاضر نبود پا روی خویش بگذارد آب

را که گل کردم دیگر خودش را ندید و از جوی پرید. …

و من فهمیدم این که حیوانی بیش نیست پا بر سر خویش نمی‌گذارد و خود را

نمی‌شکند چه رسد به انسان[URL="[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]"] ([فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .])که بتی ساخته است از خویش و گاهی آن را می‌پرستد.

آرامــش
01-30-2011, 01:19
داستان عاشقانه غمگين


در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را
یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای
زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت
پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت
راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی
با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن
شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند
بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود
که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک
بار هم موهایش را کوتاه نکرد.

دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ
التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی
قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با
دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر
کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت
عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد.
شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از
آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.
ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال
ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار
نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها
کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم
گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.

زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های
دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام
شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم،
مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا
می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه
خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.
مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را
در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟
کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::
معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.

آرامــش
02-01-2011, 16:56
"کلبه شیطان"


[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]



فصل اول : تولد

حدود پنجم یا ششم عید بود برابر با جشن تولد ۲۰ سالگی پسری لاغر اندام و قد بلند ساکن نارمک به نام
محسن برای تولدش تصمیم داشت با صمیمی ترین دوستش علیرضا به ویلای یکی دیگر از دوستانشان که
در حوالی جنگلهای گلستان بود بروند.
ساعت از دوازده ظهر گذشته بود محسن با شادی از در خانه بیرون زد.ار ماشین شد و بسمت خونه ی
علیرضا حرکت کرد سپس علیرضا هم سوار شد و دوتایی بسمت شمال راه افتادند.
ساعت از ۸ گذشته بود و نصف بیشتر راه را رفته بودند هوا حسابی تاریک شده و گرفته بود.
باران هرازگاهی میبارید و هوا سرد بود . دوطرف جاده را جنگل های وسیع پوشش داده بود.
محسن خواب آلود رانندگی میکرد که ناگهان یک گراز وحشی از وسط جنگل به جلوی ماشین پرید.
محسن سریع فرمونو پیچیوند و با سرعت به یک درخت برخورد کرد خودشان آسیبی ندیدند ولی ماشین
داغون شده بود محسن نارحت و در حالی که دست و پاشو گم کرده بود از ماشین پیاده شد.
موبایلشو از جیبش درآورد و نگاه کرد ولی اصلا آنتن نمیداد محسن با نا امیدی نگاهی به جاده ی بدون
ماشین کرد و آهی کشید نگاهش از جاده به یک راه باریک افتاد که به عمق جنگل میرفت.
محسن نگاهی به علیرضا کرد و علیرضا سریع گفت: اصلا فکرشو نکن.
محسن با حالتی که میخواست علیرضا رو توجیح کنه گفت: چاره ای نداریم باید این راه به یک جایی وصل
باشه خلاصه علیرضا به ناچاری قبول کرد و هردو راهو پیش گرفتند و وارد جنگل شدند.
حدود نیم ساعت پیاده روی کردند در راه از صدای جغد گرفته تا روباه داخل جنگل طنین انداخت.
آنقدر رفتند تا رسیدند به یک کلبه ی چوبی محسن با حالتی امیدوار گونه لبخند زد و بسمت کلبه رفت.
هرچقدر در زد کسی جوابشو نداد علیرضا هم مدام می گفت بیا بریم بابا.
محسن هم نا امید شده بود و با هم تصمیم گرفتند برگردند. اما هنوز یک قدم برنگشته بودند که ناگهان
در کلبه خودبخود باز شد هر دو نگاهی به یکدیگر کردند و سپس وارد کلبه شدند.


فصل دوم : کلبه شیطان

کلبه پر بود از بوی نم و تار عنکبوت انگار سالها است که کسی آنجا زندگی نمی کند.
یک تخت قدیمی و خاک گرفته در گوشه ی کلبه بود. یک شومینه ی کثیف هم در گوشه ی دیگر کلبه بود.
یک اتاق کوچک در کلبه وجود داشت اتاقی عجیب و غریب و ترسناک که تمام در رو دیوارش سیاه بود و لکه
ها و جای دستهای خون آلود در بینش خودنمایی میکرد. در کف اتاق یک دریچه ی چوبی بود که تنها
قسمتی از کل کلبه بود که خاک نگرفته بود.محسن گفت: اینجا خیلی سرده بیا بریم هیزم بیاریم تا گرم
بشیم مثلینکه امشبو باید اینجا بمونیم! علیرضا هم از ترسش رفت تند تند دو سهتا هیزم شکست و با تبر
زنگ زده اش برگشت محسن در حالی که لبخند زده بود گفت: اینو براچی آوردی علیرضا هم با حالتی
تدافعی گفت: مگه چیه گفتم شاید لازم بشه!
سپس آتیش روشن کردند و صدای چرخ چرخ چوبها سکوت کلبه را می شکست.
ساعت نزدیک ۱۲ شب بود هر دو خواب آلود و خسته بودند.محسن بسمت تخت رفت و شروع به خاکگیری
کردو با تردید گفت: حالا کی روی تخت بخوابه؟ علیرضا هم با حالتی فداکارانه گفت: چون تولدته تو بخواب
منم روی زمین میخوابم محسن لبخندی پیروز مندانه زد و روی تخت دراز کشید.
نگاهی به ساعتش کرد همان لحظه ثانیه شمار ساعت روی عدد ۱۲ ایستاد و دیگر تکان نخورد.
در همان حال صدای زوزه ی چند گرگ از داخل جنگل طنین انداخت.ماه هم که انگار ترسیده بود پشت ابر
قایم شد.محسن با ترس و نگرانی گفت: علیرضا نگاه کن ساعتم کار نمیکنه!
علیرضا هم با دلخوری گفت: حتما باطریش تموم شده دیگه.
محسن بلافاصله گفت: نه بابا همین دیروز باطریشو عوض کردم.


فصل سوم : حمله ی شیطان

رنگ از رخسار هردوتاشون پرید. در همان لحظه صدای گروپ گرومپ پای یک نفر از زیر خانه بگوش رسید.
پیشونی علیرضا خیس عرق شده بود. ناگهان یک دست پوسیده و وحشتناک از دریچه بیرون زد.
محسن بدو بدو بسمت دریچه رفت و زنجیر دریچه را انداخت. علیرضا بی امان جیغ میزد.
بعد چهره ی وحشتناک و پوسیده ی یک پیرزن با چشمهای سفید از زیر دیرچه نمایان شد که
پشت سر هم
جیغهای گوشخراشی میزد. ایندفعه حتی محسن هم از ترس خشک شده بود.
یک دفعه صدای شکستن پنجره محسن را بخود آورد و دید که یک دست پوسیده ی دیگر صورت
علیرضا را از داخل پنجره گرفته و داره خفه اش می کند.
محسن سریع تبر کهنه را برداشت و بروی دست مرده زد و خون پیرهن علیرضا را رنگین کرد.
علیرضا از ترس به بغل محسن پرید در همان لحظه نفس محسن حبس شد.

روانه شدند.محسن سریع دست علیرضا را گرفت و بسمت دریچه برد.
محسن گفت: مطمعنا یک راهی از زیر از دریچه به بیرون هست و تبرو محکم گرفت و دریچه
را باز کرد.
پیرزن شیطانی با سرعت برق از زیرزمین به سمت علیرضا پرید و محسن با تبر سرش رو از تنش جدا کرد.
اما تنش همچنان حرکت میکردو دنبال کله اش میگشت .محسن با عجله دست علیرضا را
گرفت و به زیر زمین برد آنجا خیلی تاریک بود با سرعت دویدند در تاریکی تا اینکه به سمت بیرون کلبه از راه پشتی افتادند.
در همان لحظه مردگان به داخل کلبه حمله کردند. محسن و علیرضا هم بدو بدو بسمت راه
خروجی جنگل
دویدند.در همین حین ۶ تا گرگ وحشی و خونخوار به دنبالشون دویدند.
پای علیرضا همان موقع به یک ریشه ی درخت گیر کرد و زمین خورد و فریاد زد محسن برو!
محسن تا برگشت دید هر ۶ تا گرگ بسمتش رفتند و تیکه تیکه اش کردند محسن در حالی که
شوکه شده بود و گریه میکرد با آخرین توان به سمت بیرون جنگل دوید.


فصل چهارم : فرار از ترس

سرانجام به لب جاده رسید . در جاده یک ماشینم نبود.از دوردست صدای گرگها و مردگان بگوش میرسید.
از دوردست نور ضیعف یک موتور سیکلت نور امیدرا در دل محسن روشن کرد صداهای وحشتناک هرلحظه
نزدیکتر می شدند تا اینکه موتور سوار رسید یک پیرمرد سوارش بود در حالی که لهجه ی
شمالی داشت گفت:چرا اینجا ایستادی محسن گفت: باید کمکم کنید حیوانهای وحشی
بهمون حمله کردند سریع تر منو از
اینجا ببرید و پیرمرد که حالت صورتش تعجبی بود گفت : خیلی خوب سوارشو بریم.
صدای حیوانها رفته رفته کم شد در راه محسن در حالی که صدایش میلرزید و بغض کرده بود
گفت: کجا میریم پیرمرد گفت: اول میریم خانه ی من .
سپس به خانه ی پیرمرد رسیدن محسن اصلا حالت عادی نداشت فقط میخواست سر از سر آن کلبه در آرد.
برای همین رو به پیرمرد کل اتفاقاتو تعریف کرد پیرمرد با مهربانی چایی برایش ریخت و گفت: من باور میکنم
حوالی اونجا قبلا یک پیرزن زندگی میکرد دیوونه بود و ادعا می کرد که با ارواح و جنیان در ارتباط
است هیچکس حرفشو باور نمیکرد تا اینکه چند وقت بعد هر هفته یک نفر از اهالی گم میشد
و دیگر اثری ازش نبود
اینطور که تو میگی اون راست میگفته و اون مردگان همون اجساد و قربانیها بودند که جلوی
کلبه اش خاک کرده حالا تو محل زندگیشو پیدا کردی اینطور که معلومه دوستت هم قربانی این
حادثه شده پس سریع چایتو بخور تا برویم پاستگاه پلیس . محسن گفت: ولی آنها حرفمونو
باور نمی کنند. پیرمرد در حالی که لبخند میزد گفت:یه زمانی من خودم صاحب پاستگاه بودم
اونجا همه دوستان و همکارانم هستند خیالت راحت میریم محل حادثه.

و بعد هر دو بسمت پاستگاه رهسپار شدند.


فصل پنجم : راز مرگ

بلافاصله بعد از اینکه به پاستگاه رسیدند پیرمرد با عجله به سمت دفتر رئیس پاستگاه رفت .
همه انگار اورا می شناختند و بهش احترام میزاشتند. محسن روی یک سکو نشست و منتظر
پیرمرد شد.
لحظه ای نگذشت تا اینکه پیرمرد و رئیس پاستگاه با عجله از دفتر بیرون آمدند و رئیس پلیس با
بی سیم
درخواست نیروی کمکی کرد پیرمرد بسمتم آمد و گفت پاشو باید برویم محل حادثه.
سپس همگی به راه افتادند وقتی به آن جنگل رسیدند اثری از آن راه باریک نبود و سگهای
پلیس شروع به ردیابی کردند تا به کلبه رسیدند و وارد کلبه شدند اما درست مثل دیشب سالم
بود و اثری از پیرزن یا اجساد و علیرضا نبود.
محسن سریع گفت : زیر اون دریچه قایم شده بود باید اونجا باشه.
ماموران وارد آنجا شدند اما باز هم اثری از کسی نبود.
پیرمرد نگاهی نا امیدانه به محسن کرد و گفت: پس کجاست؟؟؟؟!!
محسن گفت: نمیدونم من هرچی میدونستم را تعریف کردم.
سپس ماموران جلوی خانه را کندند تا به اجساد رسیدند اجساد مردگان دیشب بود.
محسن اشکی از شوق ریخت و گفت: دیدی راست می گفتم.
پیر مرد گفت: پس اون پیرزن و دوستت کجان؟؟
محسن گفت: باور کنید نمیدونم.
رئیس پلیس گفت: بحرحال تا بسته شدن پرونده شما باید بازداشت باشید چون شما هم
یک مزمون هستید.
و سپس دسبند به دست محسن زدند . محسن که گیج شده بود حتی یک کلمه هم حرف نزد
و همراه مامور
به داخل ماشین پلیس رفت. و سپس در پاستگاه به داخل بازداشتگاه رفت.
شب شد و هوا مثل شب قبل بارانی و سرد بود.محسن بدجور نگران بود برای همین به مامور
بازداشتگاه گفت:جناب سروان میشه بگین اون اجساد رو کجابردند مامور گفت: سردخونه
بزودی هم خاک میشوند.
بعد پرسید ساعت چنده و مامور گفت: نزدیکا ی ۱۲ بسه دیگه بگیر بخواب چقدر سئوال می کنی!
حدود ۱۰ دقیقه بعد محسن بار دیگر مامور را صدا زد و مامور با دلخوری گفت: باز چی شده؟
محسن گفت: میشه یک نگاهی به ساعت بکنی مامور گفت: ۱۲ محسن گفت ساعت از
حرکت وای نه ایستادهمامور اخمی کرد و گفت: مثل اینکه حالت خوب نیست باید....
نگاهش روی ساعت خشک شد و گفت : تو از کجا میدونستی؟!
محسن گفت : میشه به رئیس پاستگاه بگی الان اون پیرزن تو کلبه است و اجساد زنده شدن!
خواهش میکنم! مامور نگاهی کرد و گفت: واقعا آدم عجیبی هست و بسمت دفتر رئیس رفت.


فصل ششم : نبرد مرگ و زندگی

رئیس پلیس با عصبانیت از دفتر بیرون زد و به سمت محسن آمد و گفت: تو چی راجب ما فکر
کردی تا کی میخوای خودتو به دیوانه ها بزنی.
محسن با نا امیدی گفت: بخدا من دیوونه نیستم قاتلم نیستم.
میدونم باور نکردنیه اما حقیقت داره خواهش میکنم خودتون بروید تا ببینید اگه چیزی نبود درجا
منو بکشید.
اصلا قول میدم اگه کسی نباشه خودم جرمو گردن بگیرم.
رئیس پلیس دستی به ریشش کشید و حسابی به فکر رفت.
بعد با حالاتی پیروز مندانه گفت : پاشو بریم فقط وای بحالت اگه بعدش اعتراف نکنی ! محسن
گفت: باشه قول میدم بعد یک سرباز دستبند به دست محسن زد و با رئیس پلیس و دو مامور
دیگه سوار ماشین شدند
محسن گفت: اجساد کجان؟
مامور گفت : سردخونه ی پزشک قانونی نزدیک قبرستون!
یک ربعی گذشت تا رسیدند . مامور نگهبان آنجا که انگار خواب بود و کلاهش روی صورتش بود
در نور جلوی در
پزشک قانونی خودنمایی میکرد.
یکی از ماموران داخل ماشین با تردید به دستور رئیس پلیس پیاده شد و بسمت نگهبان رفت.
و دستی به شونه ی نگهبان زد و گفت : خجالت نمیکشی چه وقته خوابه پاشو یکدفعه نگهبان
که نشسته مرده بود با صورتی سیاه شده بروی زمین افتاد.
تمام ماموران داخل ماشین از جمله رئیس پلیس سریع اسلحه کشیدند.
و با ترس دورو براشان را نگاه کردند. یکدفعه همون اجساد دیشب که زنده شده بودند از داخل
پزشک قانونی
با طرزی فجیه بسمت مامور کنار نگهبان حمله کردند و شروع به خوردن دستو پاش کردند.
مامورا از ماشین پیاده شدند و بسمت مرده ها شلیک کردند. اما به مرده ها کوچکترین آسیبی
نرسید.
و خرامان خرامان بسمت مامورها رفتند و شروع به تکه تکه کردن تک تکشان کردند.
رئیس پلیس با عجله به داخل ماشین پرید و با آخرین سرعت در حالی که خیس عرق شده بود
و نفس نفس میزد از آنجا با محسن فرار کردند. هیچکدام کوچکترین حرفی نزدند محسن از ترس بدنش میلرزید.
در ره از کنار جنگلی که به خانه ی پیرزن وصل میشد رد شدند که ناگهان همانجا از لای درختان
جسد پیرمرد مهربان که دیشب محسنو نجات داده بود به روی شیشه ی ماشین افتاد و باعث
شد رئیس پلیس کنترل ماشینو از دست بده و ماشین بطرز ناجوری چپ کنه. محسن در حالی
که بدنش خون آلود شده بود با احساس درد شدیدی از زیر ماشین خودشو بیرون کشید و
کشان کشان به نزدیک جاده رفت . رئیس پلیس هم مرده بود . محسن دنبال اسلحه رئیس
پلیس بود تا اینکه پیرزن از لای درختان با گرگهایی که مثل سگ وفادار دنبالش بودند بیرون آمد.
و در حالی که خنده های شیطانی میکرد با تبری که دستش بود به سر محسن زد محسن
چشماشو بست و چیزی جز درد و خون حس نکرد و به یک خواب رفت و احساس کرد روحش
دارد از جسمش جدا میشه و دیگه دردی ندارد داشت پرواز میکرد به جسدش نگاه کرد که غرق
خون بود و گرگها دورش کرده بودند ترس استخوانهایش رو میفشرد. در حالی که گویی پرواز
میکرد با حس عجیبی بسمت پیرزن رفت حالا که روح شده بود پیرزن را بشکل دیگری
میدید.روحی سفید با قلبی سیاه که مثل دود گازوئیل در هم گره میخورد.
محسن دستشو دراز کرد با آخرین توان قلبه سیاه پیرزنو گرفت پیرزن نره زد و با دست سیاهش
تبرو بسمت محسن پرت کرد اما محسن جسم نداشت و تبر از روحش رد شد و به آنطرف جاده
افتاد. دودستی با آخرین توانش قلب سیاهو بیرون کشید و بعد احساس کرد که دارد بسمت
جسم داغانش کشیده میشود.
بعد با حس لرزش و افتادن به هوش اومد و دوباره در وجودشو پر کرد چشماشو به زحمت باز
کرد.
دید پیرزن به گوشه ای افتاده و دارد درد میکشه. گرگها هم اینور و آنور میپریدند.
کشان کشان خودشو بسمت تبر رسوند و دید قلب سیاه که دود خیلی تیره ازش بلند میشد
دارد روی زمین میتپدتبرو برداشت با تمام توانش به روی قلب فرود آورد قلب دو نیم شد. و بعد
پیرزن فریادی کشید و تبدیل به جسدی با شکل اصلی پیرزن شد و گرگها با حالتی که انگار فرار
میکنند به داخل جنگل رفتند محسن دیگر نمیتوست چیزی حس کنه و بدجور خواب آلود بود با
دردی که داشت بیهوش شد.

منبع: داستانهای جوزف

آرامــش
02-01-2011, 16:59
عابد بنی اسرائیل


در میان بنی اسرائیل عابدی بود.
وی را گفتند:« فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند»
عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند.
ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد،
و گفت:« ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!»
عابد گفت:« نه، بریدن درخت اولویت دارد» مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند.
عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست.
ابلیس در این میان گفت:

«دست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است، به
خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این
بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است»؛
عابد با خود گفت :« راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف
کنم» و برگشت.
بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت. روز دوم دو دینار دید و برگرفت.
روز سوم هیچ نبود. خشمگین شد و تبر برگرفت.
باز در همان نقطه، ابلیس پیش آمد و گفت:«کجا؟»
عابد گفت:«تا آن درخت برکنم»؛
گفت«دروغ است، به خدا هرگز نتوانی کند» در جنگ آمدند.
ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست! »
عابد گفت: « دست بدار تا برگردم. اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو
حقیر شدم؟»
ابلیس گفت:« آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد، که هرکس کار برای
خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛ ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من
گشتی»

آرامــش
02-01-2011, 17:01
داستانی از جبران خلیل جبران


برگ علفی به برگ پاییزی گفت:
" هنگام سقوط چه همهمه ای می كنی، تو همه خواب زمستانی
مرا می آشوبی."

برگ پاییز خشمگین گفت:
"ای فرومایه و درون جایگاه! ای بی آواز و تندخو! تو در بلندای آسمان زندگی
نمی كنی و نمی توانی با صدایی [خوش] نغمه سرایی كنی."

آنگاه برگ پاییزی به زمین سقوط كرد و به خواب رفت. هنگامی كه بهار آمد.
از خواب برخاست. او "برگ علف" بود.

وهنگام پایئز كه خواب زمستانی او را در خود گرفته بود، بالای سرش در
فضا،برگ ها سقوط می كردند، او با خود می گفت:"آه، این برگهای پاییزی! جه
همهمه و جنجالی می كنند! آن ها همه’ خواب زمستانی مرا میآشوبند."!!!

آرامــش
02-01-2011, 17:02
روزي مردي خواب ديد..


روزي مردي خواب ديد که مرده و پس از گذشتن از پلي به دروازه بهشت رسيده است.
دربان بهشت به مرد گفت: براي ورود به بهشت بايد صد امتياز داشته باشيد،
کارهاي خوبي را که در دنيا انجام داده ايد، بگوييد تا من به شما امتياز بدهم.
مرد گفت: من با همسرم ازدواج کردم، 50 سال با او به مهرباني رفتار کردم و هرگز به او خيانت نکردم.

فرشته گفت: اين سه امتياز.
مرد اضافه کرد: من در تمام طول عمرم به خداوند اعتقاد داشتم و حتي ديگران را هم به راه راست
هدايت مي کردم.
فرشته گفت: اين هم يک امتياز.
مرد باز ادامه داد: در شهر نوانخانه اي ساختم و کودکان بي خانمان را آنجا جمع کردم و به آنها کمک کردم.
فرشته گفت: اين هم دو امتياز.
مرد در حالي که گريه مي کرد، گفت: با اين وضع من هرگز نمي توانم داخل بهشت شوم مگر اينکه
خداوند لطفش را شامل حال من کند.
فرشته لبخندي زد و گفت: بله، تنها راه ورود بشر به بهشت موهبت الهي است و اکنون اين لطف شامل
حال شما شد و اجازه ورود به بهشت برايتان صادر شد!

آرامــش
02-01-2011, 17:05
خدا بهت گفته بنده من برو برام یه لیوان پر شیر داغ
بیار وقتی آوردی خستگیم در اومد هرچی بخوای بهت میدم.

- تومیری تا بیاری –
شیر رو به سختی تهیه میكنی.
گرمش میكنی.
توی یه لیوان خوشگل می ریزی آخه داری واسه خدات میبری،.
لیوانو دستت می گیری شروع می كنی به رفتن پیش خدا.
توی راه از شدت داغی لیوان مجبور میشی هی ازین دست به اون دست كنی.
از مشكلات جلوی پات كه باعث میشه تو حواست پرت بشه و
لیوان داغ یا بریزه یا دستت بسوزه باید بی توجه باشی.
باید به خدا فكر كنی كه قراره بهت پاداش بهتر ازین دستات بده.
شاید بتونی بخاطر سوختن دستات ازخدا دستایی بخوای كه
هیچوقت نسوزه.
شاید بخوای بهت ثروت بده بجای دست.
شاید بخوای بهت صبر بده بجای ثروت.
شاید بخوای بهت زیباترینها رو بده .
شاید و شاید وشاید . . . ،

اما الان فكرت برگشته سمت لیوان كه نكنه بریزه یا دستت
بسوزه. خوب به لیوان نگاه می كنی لیوان تاسر پر شیره آخ
جون پس خودم كه اینقدر خسته شدم چی!
بزار یكم بخورم خستگیم در بره! خدا خودش كریمه می بخشه
لیوان پر نیست! آره ، میخورم! همینكه لیوانو میبری سمته دهنت
یادت می افته میتونی وقتی رسیدی بخوای خدا خستگیتو از
وجودت دفع كنه كه هیچوقت خسته نشی. لیوانو دوباره دستت
می گیری بدون اینكه ذره ای ازش كم بشه.
توی راه پات به فرش(دنیا) گیر میكنه. داری زمین میخوری
نگاه به خودت میكنی. آره ، لیوان مهمتره پای منو ولش! لیوانو
دو دستی می چسبی كه نریزه.
روی پات حالا جای یه زخم گنده داره، كه هم سوزش
داغی لیوان تو دستت هم زخم پات امونتو بریده.
دیگه داری كم كم به خودت میفهمونی كه خدا چرا ازم خواست

وقتی میدونست این اتفاقات برام می افته مگه اون عادل
نیست؟!!!
دوباره میگی ولش بهش میگم زخم پام روهم خوب كنه كه دیگه
هیچ وقت زخم نشه.
حالا كه از هم دنیا هم ثروتاش و همه وجودت رها شدی داری كم كم به خدا نزدیك میشی.
در میزنی ....تق تق..... بیاتو بنده من!!!
میری داخل به خدا میگی: بفرمائید این لیوان پر شیر داغ بدون
ذره ای كه ازون كم شده باشه؟!؟!



خدا میگه :
میدونم بنده من.
درتمام راه من همراهت بودم و ازتمام حرفات و آرزوهات و
اتفاقاتی كه برات افتاد خبر دارم.
اون اتفاقاتو من برات گذاشتم تا بسنجمت.

تو اخم میكنی میگی: خدا دستت درد نكنه جواب من ین بود چرا
كمكم نكردی؟

خدا میگه :
وقتی دستت سوخت غصتو خوردم.
وقتی پات زخم شد درد كشیدنتو فهمیدم.
این من بودم كه كمكت كردم.
وقتی دستت سوخت صبوری كنی سوزش اونو برات كم كردم.
وقتی پات زخم شد كمكت كردم بتونی روپات بایستی.
بنده من اگه راهو راحت می اومدی دیگه قدر نعمتی كه میخوام
بهت بدمو نمیدونستی پس بهتر بود ابنا برات اتفاق بیفته .



خدا بهت لبخند میزنه میگه : حالا بگو چی از من می خوای ؟

توو خودت فرو میری میگی : آخه چی بخوام وقتی اون
از همه آرزوهام خبر داره میخواست میتونست بهم بده
بدون اینكه ازش بخوام .

بعد از چند لحظه خدا روبهت میكنه میگه : پس چی شد بگو ؟!



میگی : خدا من وجود شما برام كافیه ، شما رو دارم
دیگه هیچی برام مهم نیست! نه دست سوخته ، نه زخم
پا ، نه هیچ ثروتی كه ازتون میخواستم درخواست كنم
.


فقط میگم: خدا، بازم هوامو داری یا نه ؟

تنهام نذار كه روزی این چیزای كم ارزش برام هدف بشه .

پایان



حالا آیا ما هستیم كه خدا مارو تنها گذاشته
یا ما خدا رو فراموش كردیم

آرامــش
02-01-2011, 17:06
پروانه .........


در سرزمین پروانه ها افسانه ای وجود دارد در مورد پروانه ای پیر. یک شب وقتی که پروانه پیر هنوز بسیار

جوان بود، با دوستانش پرواز می کرد. ناگهان سرش را بلند کرد و نوری سپید و شگفت آور را دید که از میان

شاخه های درختی آویزان است. در واقع، این ماه بود. ولی چون تمام پروانه ها سرگرم نور شمع و چراغ های

خیابان بودند و همیشه به دور آنها می گشتند، قهرمان با دوستانش هرگز ماه را ندیده بود.

با دیدن این نور یک پیمان ناگهانی و محکم در او پیدا شد: من هرگز به دور هیچ نور دیگری به جز ماه چرخ

نخواهم زد. پس هر شب، وقتی پروانه ها از مکان های استراحت خود بیرون می آمدند و به دنبال نور مناسب

می گشتند، پروانه ما به سمت آسمان ها بال می گشود. ولی ماه، با این که نزدیک به نظـر می رسید،

همیشه در ورای ظرفیت پروانه باقی می ماند. ولی او هرگز اجازه نمی داد که ناکامی اش بر او چیره شود و در

واقع، تلاش های او هر چند ناموفق چیزی را برایش به ارمغان می آورد.

برای مدتی دوستان و خانواده و همسایگان و ساکنان سرزمین پروانه ها همگی او را مسخره و سرزنش

می کردند. ولی همگی آنها با سوختن و خاکستر شدن در اطراف نورهای جزیی و در دسترسی که انتخاب

کرده بودند در مرگ از او پیشی گرفتند.

ولی پروانه پیر در زیر درخشش سپید و خنک معشوق در سن بسیار بالا از دنیا رفت.

آرامــش
02-01-2011, 17:07
خاطره یک کوره




خاطره جالبی است خاطره ی "کوره". یکی از روحانیون مشهور اصفهان در اوایل انقلاب وقتی که

می بینه کوره ی آجر پزیش در حال ورشکستی هست و هیچ چاره نداره دست به یک ابتکارعمل

جالب می زنه. در یکی از شب های ماه رمضان و در فرصت بین دعای ابوحمزه ی ثمالی برای

سخنرانی بالای منبر می ره. و طبق معمول به التماس دعاها اشاره ای می کنه. اونشب برای یک

کوره التماس دعا داشته! یه کوره! به مردم می گه امشب می خیم برا یه کوره پول جم کونیم! یا علی!

مردم ساده دل هم به خیال اینکه روحانی مشهور منظورش از کوره یک فرد نابیناست، از سر

خیرخواهی مقدار زیادی کمک می کنند و اون کوره از خطر ورشکستگی نجات پیدا می کنه. بعد از

لو رفتن این ماجرا مردم به خاطر علاقه ای که به اون روحانی داشتند اصلاْ بهش خورده نگرفتند

...

آرامــش
02-01-2011, 17:09
معجون ...


دختري ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولي هرگز نمي توانست با مادرشوهرش کنار بيايد و هر روز

با هم جرو بحث مي کردند.

عاقبت يک روز دختر نزد داروسازي که دوست صميمي پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمي به

او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!

داروساز گفت اگر سم خطرناکي به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد،

پس معجوني به دختر داد و گفت که هر روز مقداري از آن را در غذاي مادر شوهر بريزد تا سم معجون

کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصيه کرد تا در اين مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسي به او

شک نکند.
دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداري از آن را در غـذاي مادر شوهـر

مي ريخت و با مهرباني به او مي داد.

هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که

يک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقاي دکتر عزيز، ديگر از مادر شوهرم متنفر نيستم.

حالا او را مانند مادرم دوست دارم و ديگر دلم نمي خواهد که بميرد، خواهش مي کنم داروي ديگري

به من بدهيد تا سم را از بدنش خارج کند.

داروساز لبخندي زد و گفت: دخترم ، نگران نباش. آن معجوني که به تو دادم سم نبود بلکه سم

در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بين رفته است.

آرامــش
02-01-2011, 17:11
سرداری برای بودن و نبودن


وقتی سپاهیان خسته از راهی دراز به کنار رودخانه رسیدند پیکری آویخته بر تکه سنگی در میانه رودخانه دیدند .

او را که از آب بیرون کشیدند .

از دروازه مرگ بازگشته بود ...

چهار روز در میان آبهای رودخانه ایی مهیب و سیاه بر روی تکه سنگی که تنها می توانست

سرش را از آب بیرون نهد ...

فردای آن روز سردار سپاه وقتی از او پرسید در این چهار روز به چگونه ماندن اندیشیدی و

یا به چگونه مردن ؟ !

نگاهی به صورت مردانه سردار افکند و گفت تنها به این اندیشیدم که باید

شما را ببینم و بگویم می خواهم سربازتان باشم .

می گویند چهار روز پس از انتشار خبر کشته شدن نادر شاه افشار جنازه او را یافتند

در حالی که از

غصه مرگ سردار بزرگ ایران زمین ، دق کرده بود .

آرمان او تنها خدمت به فرمانروای ایران زمین بود

و به سخن ارد بزرگ : آدمهای ماندگار به چیزی جز آرمان نمی اندیشند .

و وقتی آرمان پرکشید دلیلی برای ماندن او نیز نبود...

آرامــش
02-01-2011, 17:13
داستان جستجوگر



سلطان عشق خواست که خیمه به صحرا زند، در خزاین بگشود، گنج بر عالم پاشید،

ورنه عالم با “بود و نبود” خود آرمیده بود و در خلوت خانه شهود آسوده، آنجا که

“سبحان الله و لم یکن معه شیء” ناگاه عشق بی قرار از بهر اظهار کمال،

پرده از روی کار بگشود.

صبح ظهور نفس زد، آفتاب عنایت طلوع کرد، نسیم هدایت بوزید، دریای وجود در

جنبش آمد و سحاب فیض چندان بارید که عاشق از آب حیات سیراب شد.

از خواب عدم برخواست، قبای وجود درپوشید، کمر شوق بر میان بست و قدم در راه طلب نهاد.

جستجوگر، جستجو کرد،

غذا را یافت، سیر شد،

سر پناهی جستجو کرد، تامین شد،

همسری طلب کرد، یافت.

اما با هیچ یک راضی نشد و جستجویش پایان نگرفت، گفت:

هر چه از این ماده بجویم راضیم نگرداند، لاجرم باید که معنا جستن.

سوال کرد:

معنای جستجوگر چیست؟

حقیقت چیست؟

جستجوگر در این عالم چکار می‌کند؟

چرا هر چه که جستجو کردم یافتم، اما رضایت حاصل نشد؟

پس جستجوگر، جستجوی خود را برای یافتن رضایت ابدی شروع کرد.

شاید از این لحظه او به یک جستجوگر حقیقی تبدیل شده باشد.

آرامــش
02-01-2011, 17:14
هیچ مگو

لقمان حکیم(ره)پسر را گفت:امروز طعام مخور و روزه دار و هر چه بر زبان راندی بنویس.

شبانگاه همه آنچه را که نوشتی بر من بخوان انگاه روزه ات را بگشا و طعام خور.


شبانگاه پسر هر چه نوشته بود خواند. دیر وقت شد وطعام نتوانست خورد.

روز دوم نیز چنین شد وپسر هیچ طعام نخورد. روز سوم باز هر چه گفته بود نوشت

وتا نوشته را برخواند آفتاب روز چهارم طلوع کرد و او هیچ طعام نخورد. روز چهارم

هیچ نگفت شب پدر از او خواست تا کاغذها بیاورد و نوشته ها برخواند . پسر گفت:

امروز هیچ نگفته ام تا برخوانم.لقمان گفت: پس بیا و از این نان که در سفره است

بخور و بدان که روز قیامت آنان که کم گفته اند چنان حال خوشی دارند که اکنون تو داری.

آرامــش
02-01-2011, 17:16
مردي در جهنم بود كه فرشته اي براي كمك به او آمد و گفت: من تو




را نجات مي دهم براي اينكه تو روزي كاري نيك انجام داده اي. فكر كن




ببين آن را به خاطر مي آوري يا نه؟







او فكر كرد و به يادش آمد كه روزي در راهي كه ميرفت عنكبوتي را




ديد اما براي آنكه او را له نكند راهش را كج كرد و از سمت ديگري




عبور كرد.فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنكبوتي پايين آمد و




فرشته گفت تار عنكبوت را بگير و بالا برو تا به بهشت بروي.







مرد تار عنكبوت را گرفت در همين هنگام جهنميان ديگر هم كه




فرصتي براي نجات خود يافتند به سمت تار عنكبوت دست دراز كردند




تا بالا بروند، اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار عنكبوت پاره شود




و خود بيفتد كه ناگهان تار عنكبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت




جهنم پرت شد.







فرشته با ناراحتي گفت: تو تنها راه نجاتي را كه داشتي با فكر كردن




به خود و فراموش كردن ديگران از دست دادي.




ديگر راه نجاتي براي تو نيست و بعد فرشته ناپديد شد...!

آرامــش
02-01-2011, 17:17
بدترين و بهترين اعضاء!!


لقمان بزرگوار از بيهوده گوئي خواجه سخت ناراحت بود و مترصد فرصت که خواجه را بيدار کند،

روزي مهمان عاليقدري بر خواجه وارد شد لقمان را گفت تا گوسپندي ذبح کند و از بهترين

اعضاء او غذائي مطبوع بياورد.

لقمان از دل و زبان گوسپند غذائي تهيه کرد و بر خوان گذاشت روز ديگر خواجه گفت گوسپندي

ذبح کن و از بدترين اعضايش غذائي بساز اين بار نيز غذائي از دل و زبان آماده ساخت .

خواجه از کار لقمان دچار حيرت شد، پرسيد چگونه مي شود که دو عضو هم بهترين و هم بدترين اعضاء

باشد؟ لقمان گفت:

اي خواجه دل و زبان مؤثرترين اعضاء در سعادت و شقاوتند چنانکه اگر دل را منبع فيض و نور گردانند،

و زبان را در راه نشر حکمت و بسط معرفت و اصلاح بين مردم و رفع خصومات به جنبش آورند،

بهترين اعضاء باشند، ولي هر گاه دل به ظلمت بدانديشي فرورود و کانون کينه و عناد گردد،

و زبان به غيبت و فتنه انگيزي آلوده گردد از بدترين اعضاء خواهند بود.

خواجه از اين داستان پند گرفت و از آن پس درصدد اصلاح خويش برآمد .

do0rsa
02-07-2011, 09:06
روزي خانمی سخنی را بر زبان آورد كه مورد رنجش خاطر بهترين دوستش شد ، او بلافاصله از گفته خود پشيمان شده و بدنبال راه چاره ای گشت كه بتواند دل دوستش را بدست آورده و كدورت حاصله را برطرف كند .

او در تلاش خود براي جبران آن ، نزد پيرزن خردمند شهر شتافت و پس از شرح ماجرا ،‌ از وي مشورت خواست . پيرزن با دقت و حوصله فراوان به گفته های آن خانم گوش داد و پس از مدتي انديشه ، چنين گفت : " تو براي جبران سخنانت لازمست كه دو كار انجام دهی و اولين آن فوق العاده سختتر از دوميست . "
خانم جوان با شوق فراوان از او خواست كه راه حلها را برايش شرح دهد .
پيرزن خردمند ادامه داد : " امشب بهترين بالش پری را كه داری ، ‌برداشته و سوراخ كوچكی در آن ايجاد ميكني ،‌ سپس از خانه بيرون آمده و شروع به قدم زدن در كوچه و محلات اطراف خانه ات ميكنی و در آستانه درب منازل هر يك از همسايگان و دوستان و بستگانت كه رسيدي ،‌ يك عدد پر از داخل بالش درآورده و به آرامي آنجا قرار ميدهی . بايستی دقت كنی كه اين كار را تا قبل از طلوع آفتاب فردا صبح تمام كرده و نزد من برگردي تا دومين مرحله را توضيح دهم "
خانم جوان بسرعت به سمت خانه اش شتافت و پس از اتمام كارهاي روزمره خانه ، شب هنگام شروع به انجام كار طاقت فرسائي كرد كه آن پيرزن پيشنهاد نموده بود . او با رنج و زحمت فراوان و در دل تاريكي شهر و در هواي سرد و سوزناكی كه انگشتانش از فرط آن ، يخ زده بودند ، توانست كارش را به انجام رسانده و درست هنگام طلوع آفتاب به نزد آن پيرزن خردمند بازگشت
خانم جوان با اينكه بشدت احساس خستگی ميكرد ، اما آسوده خاطر شده بود كه تلاشش به نتيجه رسيده و با خشنودی گفت :‌ " بالش كاملا خالی شده است "
پيرزن پاسخ داد : " حال براي انجام مرحله دوم ، بازگرد و بالش خود را مجددا از آن پرها ،‌ پر كن ، تا همه چيز به حالت اولش برگردد ! "
خانم جوان با سرآسيمگی گفت : " اما ميدونی اين امر كاملا غير ممكنه ! اينك باد بيشتر آن پرها را از محلی كه قرارشان داده ام ،‌ پراكنده است ، ‌قطعا هرچقدر هم تلاش كنم ، ‌دوباره همه چيز مثل اول نخواهد شد ! "‌
پيرزن با كلامی تامل برانگيز گفت : " كاملا درسته ! هرگز فراموش نكن كلماتي كه بكار ميبری همچون پرهائيست كه در مسير باد قرار ميگيرند . آگاه باش كه فارغ از ميزان صمميت و صداقت گفتارت ، ديگر آن سخنان به دهان بازنخواهند گشت ، بنابراين در حضور كسانی كه به آنها عشق ميورزی ،‌ " كلماتت را خوب انتخاب كن "

آرامــش
02-07-2011, 09:28
عشق...


پس از کلي دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم...ما همديگرو به حد مرگ دوست داشتيم

سالاي اول زندگيمون خيلي خوب بود...اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به

وضوح حس مي کرديم...مي دونستيم بچه دار نمي شيم...ولي نمي دونستيم

که مشکل از کدوم يکي ازماست...اولاش نمي خواستيم بدونيم...با خودمون مي گفتيم...

عشقمون واسه يه زندگي رويايي کافيه...بچه مي خوايم چي کار؟...

در واقع خودمونو گول مي زديم...

هم من هم اون...هر دومون عاشق بچه بوديم...

تا اينکه يه روزعلي نشست رو به روم وگفت...اگه مشکل از من باشه ...تو چي کار مي کني؟

...فکر نکردم تا شک کنه که دوسش ندارم...خيلي سريع بهش گفتم...من حاضرم به خاطر

تو رو همه چي خط سياه بکشم...علي که انگار خيالش راحت شده بود يه نفس

راحت کشيد و از سر ميز بلند شد و راه افتاد...

گفتم:تو چي؟گفت:من؟

گفتم:آره...اگه مشکل از من باشه...تو چي کار مي کني؟

برگشت...زل زد به چشام...گفت:تو به عشق من شک داري؟...

فرصت جواب ندادوگفت:من وجود تو رو با هيچي عوض نمي کنم...

با لبخندي که رو صورتم نمايان شد خيالش راحت شد که من مطمئن شدم

اون هنوزم منو دوس داره...

گفتم:پس فردا مي ريم آزمايشگاه...

گفت:موافقم...فردا مي ريم...

و رفتيم...نمي دونم چرا اما دلم مث سير و سرکه مي جوشيد...

اگه واقعا عيب از من بود چي؟...سرخودمو با کار گرم کردم تا ديگه فرصت

فکر کردن به اين حرفارو به خودم ندم...

طبق قرارمون صبح رفتيم آزمايشگاه...هم من هم اون...هر دو آزمايش داديم...

بهمون گفتن جواب تا يک هفته ديگه حاضره...

يه هفته واسمون قد صد سال طول کشيد...اضطراب رو مي شد خيلي اسون تو چهره هردومون ديد...

بااين حال به همديگه اطمينان مي داديم که جواب ازمايش واسه هيچ کدوممون مهم نيس...

بالاخره اون روز رسيد...علي مثل هميشه رفت سر کار و من خودم بايد جواب ازمايشو

مي گرفتم...دستام مث بيد مي لرزيد...داخل ازمايشگاه شدم...

علي که اومد خسته بود...اما کنجکاو...ازم پرسيد جوابو گرفتي؟

که منم زدم زير گريه...فهميد که مشکل از منه...اما نمي دونم که تغيير چهره اش از

ناراحتي بود...يا ازخوشحالي...

روزا مي گذشتن و علي روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر ميشد...

تا اينکه يه روز که ديگه صبرم از اين رفتاراش طاق شده بود...

بهش گفتم:علي...توچته؟چرا اين جوري مي کني...؟

اونم عقده شو خالي کرد گفت:من بچه دوس دارم مهناز...مگه گناهم چيه؟...

من نمي تونم يه عمر بي بچه تو يه خونه سر کنم...

دهنم خشک شده بود...چشام پراشک...

گفتم اما تو خودت گفتي همه جوره منودوس داري...

گفتي حاضري بخاطرم قيد بچه رو بزني...پس چي شد؟

گفت:آره گفتم...اما اشتباه کردم...الان مي بينم نمي تونم...نمي کشم...

نخواستم بحثو ادامه بدم...پي يه جاي خلوت مي گشتم تا يه دل سير گريه کنم...

واتاقو انتخاب کردم...

من و علي ديگه با هم حرفي نزديم...تا اينکه علي احضاريه اورد برام و گفت مي خوام

طلاقت بدم...يا زن بگيرم...نمي تونم خرج دو نفرو با هم بدم...بنابراين از فردا تو واسه

خودت...منم واسه خودم...

دلم شکست...نمي تونستم باور کنم کسي که يه عمر به حرفاي قشنگش دل خوش

کرده بودم...حالا به همه چي پا زده...

ديگه طاقت نياوردم لباسامو پوشيدمو ساکمم بستم...برگه جواب ازمايش هنوز توي

جيب مانتوام بود...

درش اوردم يه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم...احضاريه

رو برداشتم و از خونه زدم بيرون...

توي نامه نوشت بودم:

علي جان...سلام...

اميدوارم پاي حرفت واساده باشي و منو طلاق بدي...چون اگه اين کارو نکني خودم

ازت جدا مي شم...

مي دوني که مي تونم...دادگاه اين حقو به من مي ده که از مردي که بچه دار

نميشه جدا شم...وقتي جواب ازمايشارو گرفتم و ديدم که عيب از توئه...

باور کن اون قدربرام بي اهميت بود که حاضربودم برگه رو همون جاپاره کنم...

اما نمي دونم چرا خواستم يه بار ديگه عشقت به من ثابت شه...

توي دادگاه منتظرتم...امضا...مهناز

زیبا
02-07-2011, 20:38
> دو
> پيرمرد ٩٠ ساله، به نامهاى بهمن و
> خسرو دوستان بسيار قديمى همديگر
> بودند.
> هنگامى که بهمن در بستر مرگ
> بود، خسرو هر روز به ديدار او
> میرفت.
> يک
> روز خسرو گفت: «بهمن جان، ما هر دو
> عاشق
> فوتبال بوديم و سالهاى سال با هم
> فوتبال بازى میکرديم. لطفاً وقتى
> به بهشت رفتى، يک جورى به من خبر
> بوده که در آن جا هم میشود فوتبال
> بازى کرد يا نه.»
> بهمن گفت: «خسروجان، تو
> بهترين دوست زندگى من هستى. مطمئن
> باش اگر امکانش بود حتماً بهت خبر
> میدهم»
> چند روز بعد بهمن از دنيا
> رفت.
> يک
> شب، نيمه هاى شب، خسرو با صدايى از
> خواب پريد. يک شیء نورانى چشمکزن
> را ديد که نام او را صدا میزد:
> خسرو، خسرو ...
> خسرو گفت: کيه؟
> منم، بهمن.
> تو
> بهمن نيستى، بهمن مرده!
> باور کن من خود
> بهمنم.
> تو
> الان کجايی؟
> بهمن گفت: در بهشت! و چند خبر
> خوب و يک خبر بد برات
> دارم.
> خسرو گفت: اول خبرهاى خوب را
> بگو.
> بهمن گفت: اول اين که در بهشت
> هم فوتبال برقرار است. و از آن بهتر
> اين که تمام دوستان و هم تيمی
> هايمان که مرده اند نيز اينجا
> هستند. حتى مربى
> سابقمان هم اينجاست. و باز هم از
> آن بهتر اين که همه ما دوباره جوان
> هستيم و هوا هم هميشه بهار است و از
> برف و باران خبرى نيست. و از همه
> بهتر اين که میتوانيم هر چقدر
> دلمان میخواهد فوتبال بازى کنيم و
> هرگز خسته نمیشويم. در حين بازى هم
> هيچکس آسيب نمیبيند.
> خسرو گفت: عاليه! حتى خوابش
> را هم نمیديدم! راستى آن خبر بدى که
> گفتى چيه؟
> بهمن گفت: مربیمون براى بازى
> روز جمعه اسم تو را هم توى تيم
> گذاشته…
>

آرامــش
02-12-2011, 20:33
می خواستم به دنیا بیایم، در زایشگاه عمومی، پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط

بیمارستان خصوصی. مادرم گفت: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...


می خواستم به مدرسه بروم، مدرسه ی سر کوچه ی مان. مادرم گفت: فقط

مدرسه ی غیر انتفاعی! پدرم گفت: چرا؟...مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...


به رشته ی انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: ...

فقط ریاضی! گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...


با دختری روستایی می خواستم ازدواج کنم. خواهرم گفت: مگر من بمیرم. گفتم:

چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...


می خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه ی زندگی ام کنم. پدر و مادرم گفتند:

مگر از روی نعش ما رد شوی. گفتم: چرا؟...گفتند: مردم چه می گویند؟!...


می خواستم به اندازه ی جیبم خانه ای در پایین شهر اجاره کنم. مادرم گفت: وای

بر من. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...


اولین مهمانی بعد از عروسیمان بود. می خواستم ساده باشد و صمیمی. همسرم

گفت: شکست، به همین زودی؟!...گفتم: چرا؟... گفت:مردم چه می گویند؟!...


می خواستم یک ماشین مدل پایین بخرم، در حد وسعم، تا عصای دستم باشد. زنم

گفت: خدا مرگم دهد. گفتم: چرا؟... گفت: مردم چه می گویند؟!...


بچه ام می خواست به دنیا بیاید، در زایشگاه عمومی. پدرم گفت: فقط بیمارستان

خصوصی. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...


بچه ام می خواست به مدرسه برود، رشته ی تحصیلی اش را برگزیند، ازدواج کند...

می خواستم بمیرم. بر سر قبرم بحث شد. پسرم گفت: پایین قبرستان. زنم جیغ

کشید. دخترم گفت: چه شده؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...



مُردم. برادرم برای مراسم ترحیمم مسجد ساده ای در نظر گرفت. خواهرم اشک

ریخت و گفت: مردم چه می گویند؟!...



از طرف قبرستان سنگ قبر ساده ای بر سر مزارم گذاشتند. اما برادرم گفت:

مردم چه می گویند؟!...


خودش سنگ قبری برایم سفارش داد که عکسم را رویش حک کردند. حالا من در

اینجا در حفره ای تنگ خانه کرده ام و تمام سرمایه ام برای ادامه ی زندگی جمله

ای بیش نیست: مردم چه می گویند؟!... مردمی که عمری نگران حرفهایشان بودم،

لحظه ای نگران من نیستند

آرامــش
02-12-2011, 20:41
آرزو

سه دوست در يك اتومبيل به مسافرت رفته بودند و متاسفانه يك تصادف مرگبار

باعث شد كه هر سه در جا كشته شوند يك لحظه بعد روح هر سه دم دروازه بهشت

بود و فرشته نگهبان بهشت داشت آماده مي شد كه آنها را به بهشت راه دهد...

يك سوال!!!

الان كه هر سه تا دارين وارد بهشت مي شين اونجا روي زمين بدن هاتون روي

برانكارد در حال تشييع شدن بسوي قبرستان است و خانواده ها و دوستان در حال

عزاداري در غم از دست دادن شما هستند دوست دارين وقتي دارن از كنار جنازه

راه مي رن در مورد شما چي بگن؟


اولي گفت : دوست دارم پشت سرم بگن كه من جز بهترين پزشكان زمان خود بودم

و مرد بسيار خوب و عزيزي براي خانواده ام


دومي گفت : دوست دارم پشت سرم بگن كه من جز بهترين معلم هاي زمان خود

بودم و توانسته ام اثر بسيار بزرگي روي آدمهاي نسل بعد از خودم بگذارم



سومي گفت : دوست دارم بگن : نگاه كن داره تكون مي خوره مثل اينكه زنده است!!!!!!!

آرامــش
02-12-2011, 20:46
جيني دختر کوچولوي زيبا و باهوش پنج ساله اي بود ...

يک روز که همراه مادرش براي خريد به مغازه رفته بود، چشمش به يک گردن بند مرواريد

بدلي افتاد که قيمتش 5/2 دلار بود،چقدر دلش اون گردنبند رو مي خواست.پس پيش

مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که اون گردن بند رو براش بخره.

مادرش گفت : خب! اين گردنبند قشنگيه، اما قيمتش زياده،اما ميگم که چکار ميشه کرد!

من اين گردنبند رو برات مي خرم اما شرط داره : ' وقتي رسيديم خونه، ليست يک سري

از کارها که مي توني انجامشون بدي رو بهت مي دم و با انجام اون کارها مي توني پول

گردن بندت رو بپردازي و البته مادر بزرگت هم براي تولدت بهت چند دلار هديه مي ده و

اين مي تونه کمکت کنه.'


جني قبول کرد.. او هر روز با جديت کارهايي که بهش محول شده بود رو انجام مي داد و

مطمئن بود که مادربزرگش هم براي تولدش بهش پول هديه مي ده.بزودي جيني همه

کارها رو انجام داد و تونست بهاي گردن بندش رو بپردازه.



واي که چقدر اون گردن بند رو دوست داشت.همه جا اونو به گردنش مي انداخت ؛

کودکستان، رختخواب، وقتي با مادرش براي کاري بيرون مي رفت، تنها جايي که اون رو

از گردنش باز مي‌کرد تو حمام بود، چون مادرش گفته بود ممکنه رنگش خراب بشه!



پدر جيني خيلي دوستش داشت. هر شب که جيني به رختخواب مي رفت، پدرش کنار

تختش روي صندلي مخصوصش مي نشست و داستان دلخواه جيني رو براش مي خوند.

يک شب بعد از اينکه داستان تموم شد، پدرجيني گفت :

- جيني ! تو منو دوست داري؟

- اوه، البته پدر! تو مي دوني که عاشقتم.

- پس اون گردن بند مرواريدت رو به من بده!!!

- نه پدر، اون رو نه! اما مي تونم رزي عروسک مورد علاقمو که سال پيش براي تولدم بهم

هديه دادي بهت بدم، اون عروسک قشنگيه ، مي توني تو مهموني هاي چاي دعوتش

کني، قبوله؟

- نه عزيزم، اشکالي نداره...

پدر گونه هاش رو بوسيد و نوازش کرد و گفت : 'شب بخير کوچولوي من.'




هفته بعد پدرش مجددا ً بعد از خوندن داستان ،از جيني پرسيد:

- جيني! تو منو دوست داري؟

اوه، البته پدر! تو مي دوني که عاشقتم.

- پس اون گردن بند مرواريدت رو به من بده!

- نه پدر، گردن بندم رو نه، اما مي تونم اسب کوچولو و صورتيم رو بهت بدم، اون موهاش

خيلي نرمه و مي توني تو باغ باهاش گردش کني، قبوله؟

- نه عزيزم، باشه ، اشکالي نداره!

و دوباره گونه هاش رو بوسيد و گفت : 'خدا حفظت کنه دختر کوچولوي من،

خوابهاي خوب ببيني.'



چند روز بعد ، وقتي پدر جيني اومد تا براش داستان بخونه، ديد که جيني روي تخت

نشسته و لباش داره مي لرزه.

جيني گفت : ' پدر ، بيا اينجا.' ، دستش رو به سمت پدرش برد، وقتي مشتش رو باز کرد

گردن بندش اونجا بود و اون رو تو دست پدرش قل داد.

پدر با يک دستش اون گردن بند بدلي رو گرفته بود و با دست ديگه اش، از جيبش يه

جعبه مخمل آبي بسيار زيبا رو درآورد. داخل جعبه، يک گردن بند زيبا و اصل مرواريد بود!!!

پدرش در تمام اين مدت اونو نگه داشته بود.

او منتظر بود تا هر وقت جيني از اون گردن بند بدلي صرف نظر کرد ،

اونوقت اين گردن بند اصل و زيبا رو بهش هديه بده ...




خب! اين مسأله دقيقا ً همون کاريه که خدا در مورد ما انجام ميده!

او منتظر مي مونه تا ما از چيزهاي بي ارزش که تو زندگي بهشون چسبيديم

دست برداريم، تا اونوقت گنج واقعي اش رو به ما بده.

K@Z3M
02-20-2011, 15:52
در آغوش كاناپه مهربانم نشسته ام و مثل هميشه موهاي سينه ام را با دو انگشتم مي پيچانم تا در هم تنيده شوند و به شكل موشك درآيند. بعد، چند موشك ديگر درست مي كنم تا از لحاظ توان تسليحاتي قوي تر شوم... هر كدام از اين موشكها توان حمل يك كلاهك هسته ايي را دارند...!

صداي زنگ آيفون تمركزم را به هم مي زند. نگاهي به مانيتور آيفون مي اندازم و يك زن را مي بينم كه ابلهانه به دوربين زُل زده است. چقدر احمق و آشنا به نظر مي رسد...خداي من! زنم است!...يك ماهي مي شود كه با خاله خان باجي هاي فاميل يك تور ايرانگردي تشكيل داده اند. چقدر زود يكماه تمام شد !

مثل هميشه آسانسور لعنتي خراب است و مجبور شدم چمدانهاي سنگين را از پله ها بالا بياورم....وسط اتاق بغلم مي كند. لباسش بوي عرق و دود گازوئيل مي دهد...گونه هايش هم شور است.

وقتي به حمام رفت خانه را وارسي ميكنم تا چيز شك برانگيزي بر حسب تصادف اين گوشه كنارها پيدا نكند، چون آنوقت مجبورم كل اين هفته را براي اثبات بي گناهي ام حرف بزنم.

يكي از چمدانها را باز مي كنم تا دليل سنگيني بيش از حدش را بفهمم. خدايا! اينجا يك بازار "سيد اسماعيل" كوچك است!...صداي نا مفهومش از حمام به گوش مي رسد كه اين خود دليلي بر آن است كه ديوانه تر شده، چون قبلا با خودش حرف نمي زد.

وقتي از حمام بيرون آمد حوله اش را دور سرش پيچيد و خودش را روي كاناپه ام انداخت. هزار با گفته ام كاناپه مثل مسواك، يك وسيله شخصي است و دوست ندارم كسي خودش را روي كاناپه ام پرت كند...اينهمه جا...برود براي خودش يك كاناپه دست و پا كند...اه اه ....

مشغول حرف زدن است و من تمام حواسم به آن دسته از موهايش است كه از لاي حوله بيرون افتاده و از نوكش قطره قطره روي كاناپه ام آب مي چكد.

مي پرسم برايم چه سوغاتي آورده...موثر بود. مثل پنگوئن به سمت چمدانهاي آنطرف اتاق دويد و من فرصت پيدا مي كنم تا طوري روي كاناپه لم بدهم که ديگر جايي براي دوباره نشستنش باقي نماند...

مثل شعبده بازها از داخل چمدانها خرت و پرتهاي رنگي در مي آورد و نشانم مي دهد. به گمانم براي من خريده. وانمود مي كنم كه خيلي ذوق زده شده ام و برايش اطوارهاي عاشقانه در مي آورم. كاش بشود دوباره سفر برود.
حيف من!

***
چقدر زود تمام شد...دوباره مجبورم برگردم در آن خراب شده و هر روز شاهد مردي باشم كه مثل ديوانه ها روي كاناپه كوفتي اش مي نشيند و با موهاي سينه اش موشك درست مي كند.

مجبورم بغلش كنم و خودم را ذوق زده نشان بدهم. تنش بوي عرق مي دهد. نگاه كن موهاي سينه اش دوباره فر خورده....شك ندارم قبل از آمدنم حسابي مشغول خل بازيهايش بوده. مايه آبرو ريزي و خجالت ...

اصلا در حمام حواسم نبود كه بلند بلند به بخت بدم لعنت مي فرستم، هرچند مي دانم نشنيده چون يا يكي از چمدانها را باز كرده و فضولي مي كند يا خانه را وارسي مي كند تا مدرك جرمي باقي نگذارد.

عمدا همه موهايم را در حوله نپيچيدم تا كاناپه اش را خيس كنم. وقتي مثل بچه ها حرص كاناپه بد تركيبش را ميخورد قيافه اش حسابي ديدني است.

دلم برايش مي سوزد و مي روم تا سوغاتش را نشانش دهم. نگاه كن خداي من.. كدام احمقي است كه وقتي ببيند بعد از يك ماه برايش يك مايو بنفش راه راه و يك جفت جوراب پشمي سوغات آورده اند اينقدر ذوق كند... .
حيف من!

آرامــش
02-23-2011, 01:58
در دستانم دو جعبه دارم که خدا به من داده است. او گفت:غصه هایت را درون جعبه سیاه بگذار و

شادی هایت را درون جعبه طلایی.به حرف خدا گوش کردم.شادی ها و غصه هایم را درون جعبه ها

گذاشتم. جعبه طلایی روز به روز سنگین تر می شد و جعبه سیاه روز به روز سبک تر.

از روی کنجکاوی جعبه سیاه را باز کردم تا علت را دریابم.دیدم که ته جعبه سوراخ است و غصه

هایم از آن بیرون می ریزد.سوراخ جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم:در شگفتم که غصه های من

کجا هستند؟خدا با لبخندی دلنشین گفت:ای بنده من!همه آنها نزد من٬ اینجا هستند.

پرسیدم پروردگارا!چرا این جعبه ها را به من دادی؟چرا ته جعبه سیاه سوراخ بود ؟گفت:ای بنده

من!جعبه طلایی را به تو دادم تا نعمت های خود را بشماری و جعبه سیاه را برای اینکه غم هایت را

دور بریزی...

آرامــش
02-23-2011, 02:01
بخت بیدار


روزی روزگاری نه در زمان های دور، در همین حوالی مردی زندگی می كرد

كه همیشه از زندگی خود گله مند بود و ادعا میكرد "بخت با من یار نیست" و

تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهبود نمی یابد.

پیر خردمندی وی را پند داد تا برای بیدار كردن بخت خود به فلان كشور نزد

جادوگری توانا برود.

او رفت و رفت تا در جنگلی سرسبز به گرگی رسید. گرگ پرسید: "ای مرد

كجا می روی؟"

مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار كند، زیرا او

جادوگری بس تواناست!"

گرگ گفت : "میشود از او بپرسی كه چرا من هر روز گرفتار سر دردهای

وحشتناك می شوم؟"

مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.

او رفت و رفت تا به مزرعه ای وسیع رسید كه دهقانانی بسیار در آن سخت

كار می كردند.

یكی از كشاورزها جلو آمد و گفت : "ای مرد كجا می روی ؟"

مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار كند، زیرا او

جادوگری بس تواناست!"

كشاورز گفت : "می شود از او بپرسی كه چرا پدرم وصیت كرده است من

این زمین را از دست ندهم زیرا ثروتی بسیار در انتظارم خواهد بود، در صورتی

كه در این زمین هیچ گیاهی رشد نمیكند و حاصل زحمات من بعد از پنج

سال سرخوردگی و بدهكاری است ؟"

مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.

او رفت و رفت تا به شهری رسید كه مردم آن همگی در هیئت نظامیان بودند

و گویا همیشه آماده برای جنگ.

شاه آن شهر او را خواست و پرسید : "ای مرد به كجا می روی ؟"

مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار كند، زیرا او

جادوگری بس تواناست!"

شاه گفت : " آیا می شود از او بپرسی كه چرا من همیشه در وحشت

دشمنان بسر می برم و ترس از دست دادن تاج و تختم را دارم، با ثروت

بسیار و سربازان شجاع تاكنون در هیچ جنگی پیروز نگردیده ام ؟"

مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.

پس از راهپیمایی بسیار بالاخره جادوگری را كه در پی اش راه ها پیموده بود

را یافت و ماجراهای سفر را برایش تعریف كرد.

جادوگر بر چهره مرد مدتی نگریست سپس رازها را با وی در میان گذاشت و

گفت : "از امروز بخت تو بیدار شده است برو و از آن لذت ببر!"

و مرد با بختی بیدار باز گشت...

به شاه شهر نظامیان گفت : "تو رازی داری كه وحشت برملا شدنش آزارت

می دهد، با مردم خود یك رنگ نبوده ای، در هیچ جنگی شركت نمی كنی،

از جنگیدن هیچ نمی دانی، زیرا تو یك زن هستی و چون مردم تو زنان را به

پادشاهی نمی شناسند، ترس از دست دادن قدرت تو را می آزارد.

و اما چاره كار تو ازدواج است، تو باید با مردی ازدواج كنی تا تو را غمخوار

باشد و همراز، مردی كه در جنگ ها فرماندهی كند و بر دشمنانت بدون

احساس ترس بتازد."

شاه اندیشید و سپس گفت : "حالا كه تو راز مرا و نیاز مرا دانستی با من

ازدواج كن تا با هم كشوری آباد بسازیم."

مرد خنده ای كرد و گفت : "بخت من تازه بیدار شده است، نمی توانم خود را

اسیر تو نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می خواهم ببینم چه

چیز برایم جفت و جور كرده است!"

و رفت...

به دهقان گفت : "وصیت پدرت درست بوده است، شما باید در زیر زمین

بدنبال ثروت باشی نه بر روی آن، در زیر این زمین گنجی نهفته است، كه با

وجود آن نه تنها تو كه خاندانت تا هفت پشت ثروتمند خواهند زیست."

كشاورز گفت: "پس اگر چنین است تو را هم از این گنج نصیبی است، بیا

باهم شریك شویم كه نصف این گنج از آن تو می باشد."

مرد خنده ای كرد و گفت : "بخت من تازه بیدار شده است، نمی توانم خود را

اسیر گنج نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می خواهم ببینم چه

چیز برایم جفت و جور كرده است!"

و رفت...

سپس به گرگ رسید و تمام ماجرا را برایش تعریف كرد و سپس گفت:

"سردردهای تو از یكنواختی خوراك است اگر بتوانی مغز یك انسان كودن و

تهی مغز را بخوری دیگر سر درد نخواهی داشت!"

شما اگر جای گرگ بودید چكار می كردید ؟

بله. درست است! گرگ هم همان كاری را كرد كه شاید شما هم

می كردید، مرد بیدار بخت قصه ی ما را به جرم غفلت از بخت بیدارش درید و

مغز او را خورد.

آرامــش
02-23-2011, 02:02
دانه ای که سپیدار بود


دانه كوچک بود و كسی او را نمی‌دید. سال‌های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه

كوچک بود.

دانه دلش می‌خواست به چشم بیاید، اما نمی‌دانست چگونه. گاهی سوار باد می‌شد و از

جلوی چشمها می‌گذشت. گاهی خودش را روی زمینه روشن برگها می‌انداخت و گاهی

فریاد می‌زد و می‌گفت: "من هستم، من اینجا هستم، تماشایم كنید ."

اما هیچكس جز پرنده‌ها‌یی كه قصد خوردنش را داشتند یا حشره‌هایی كه به چشم آذوقه

زمستان به او نگاه می‌كردند، به او توجهی نمی‌كرد.

دانه خسته بود از این زندگی؛ از این‌ همه گم‌ بودن و كوچكی خسته بود. یک روز رو

به خدا كرد و گفت:

"نه، این رسمش نیست. من به چشم هیچ‌كس نمی‌آیم. كاشكی كمی بزرگتر، كمی

بزرگتر مرا می‌آفریدی." خدا گفت:

"اما عزیز كوچكم! تو بزرگی، بزرگتر از آنچه فكر می‌كنی. حیف كه هیچ وقت به

خودت فرصت بزرگ‌شدن ندادی. رشد ماجرایی است كه تو از خودت دریغ كرده‌ای.

راستی یادت باشد تا وقتی كه می‌خواهی به چشم بیایی، دیده نمی‌شوی. خودت را از

چشم‌ها پنهان كن تا دیده شوی."

دانه كوچک معنی حرف‌های خدا را خوب نفهمید، اما رفت زیر خاك و خودش را

پنهان كرد.

سال‌ها بعد دانه كوچک، سپیداری بلند و با شكوه بود كه هیچكس نمی‌توانست ندیده‌اش

بگیرد. سپیداری كه به چشم همه می‌آمد.

آرامــش
02-23-2011, 02:03
روزی حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد: دلم می خواهد یکی از آن بندگان خوبت را

ببینم. خطاب آمد: به صحرا برو. آنجا مردی کشاورزی می کند. او از خوبان درگاه ماست. حضرت

به صحرا آمد و مردی را مشغول به کشاورزی دید. حضرت تعجب کرد که او چگونه به درجه ای

رسیده است که خداوند می فرماید از خوبان ماست. از جبرئیل پرسش کرد. جبرئیل عرض کرد: در

همین لحظه خداوند او را امتحان میکند، عکس العمل او را مشاهده کن. بلیه ای نازل شد که آن مرد

در یک لحظه هر دو چشمش را از دست داد. نشست و بیلش را در مقابلش قرار داد و گفت: مولای

من تا تو مرا بینا می پسندیدی من داشتن چشم را دوست می داشتم. حال که تو مرا نابینا می پسندی

من نابینایی را بیش از بینایی دوست می دارم. حضرت دید این مرد به مقام رضا رسیده است. رو

کرد به آن مرد و فرمود: ای مرد من پیغمبرم و مستجاب الدعوه. میخواهی دعا کنم خداوند چشمانت

را شفا دهد؟ مرد گفت: خیر. حضرت فرمود: چرا؟ گفت: آنچه مولای من برای من اختیار کرده

بیشتر دوست می دارم تا آنچه را که خودم برای خودم بخواهم

آرامــش
02-23-2011, 02:05
عشق بازی


عشقبازی به همین آسانی است . . . .

که گلی با چشمی،بلبلی با گوشی،رنگ زیبای خزان با روحی . . . .

نیش زنبور عسل با نوشی،کار همواره باران با دشت . . . .

برف با قله کوه،رود با ریشه بید،باد با شاخه برگ،ابر عابر با ماه،چشمه ای با آهو . .

برکه ای با مهتاب و نسیمی با زلف . . . . .

دو کبوتر با هم . . . .

وشب و روز و طبیعت با ما. عشقبازی به همین آسانی است . . . .

شاعری با کلماتی شیرین . . . .

دست آرام و نوازش بخش بر روی سری،پرسشی از اشکی و چراغ شب یلدای کسی با شمعی . . .

و دل آرام و تسلا و مسیحای کسی با جمعی . . . .

عشقبازی به همین آسانی است . . . .

که دلی را بخری،بفروشی مهری،شادمانی را حراج کنی،مهربانی را ارزانی عالم

بکنی، و بپیچی همه را لای حریر احساس . . . . .

گره ی عشق به آنها بزنی، مشتریهایت را با خود ببری تا لبخند .

عشقبازی به همین آسانی است . . . . .

هر که با پیش سلامی در صبح،هر که با پوزش و پیغامی با رهگذری، هر که با

خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی،نمک خنده بر چهره در لحظه ی کار، عرضه ی

سالم کالای ارزان به همه . . . .

لقمه ی نان گوارایی از راه حلال . . .

آرامــش
02-23-2011, 02:09
توی قصابی بودم که یه پیرزن اومد تو و یه گوشه وایستاد .....

یه آقای خوش تیپی هم اومد تو گفت: ابرام آقا قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم .....

آقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافه‌هاش .....

همینجور که داشت کارشو می‌کرد رو به پیرزن کرد گفت: چی مِخی نِنه ؟

پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت: هَمینو گُوشت بده نِنه .....

قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی کرد گفت: پُونصَد تُومَن فَقَط اّشغال گوشت مِشِه نِنه بدم؟

پیرزن یه فکری کرد گفت بده نِنه!

قصاب اشغال گوشت‌های اون جوون رو می‌کند می‌ذاشت برای پیره زن .....

اون جوونی که فیله سفارش داده بود همین جور که با موبایلش بازی می‌کرد گفت:

اینارو واسه سگت می‌خوای مادر؟

پیرزن نگاهی به جوون کرد گفت: سَگ؟

جوون گفت اّره ..... سگ من این فیله‌ها رو هم با ناز می‌خوره .....

سگ شما چجوری اینا رو می‌خوره؟

پیرزن گفت: مُخُوره دیگه نِنه ..... شیکم گشنه سَنگم مُخُوره .....

جوون گفت نژادش چیه مادر؟ پیرزنه گفت بهش مِگن تُوله سَگِ دوپا نِنه .....

اینا رو برا بچه‌هام می‌خام اّبگوشت بار بیذارم!

جوونه رنگش عوض شد .....

یه تیکه از گوشتای فیله رو برداشت گذاشت رو اشغال گوشتای پیرزن .....

پیرزن بهش گفت: تُو مَگه ایناره بره سَگِت نگرفته بُودی؟

جوون گفت: چرا

پیرزن گفت ما غِذای سَگ نِمُخُوریم نِنه .....

بعد گوشت فیله رو گذاشت اون طرف و اشغال گوشتاش رو برداشت و رفت.

آرامــش
02-23-2011, 02:10
زاهدی گوید:

جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد . اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه

لباسم را جمع کردم تا به او نخورد . او گفت ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه

خواهد بود!

دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی . گفت

تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟

سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده ای ؟

کودک چراغ را فوت کرد و ان را خاموش ساخت و گفت:تو که شیخ شهری بگو که

این روشنایی کجا رفت؟

چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد . گفتم اول رویت

را بپوشان بعد با من حرف بزن .

گفت من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست

تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟

آرامــش
02-23-2011, 02:11
گفته اند اسبی به بیماری گرفتار آمد و پشت دروازه شهر بیفتاد .





صاحب اسب او را رها کرده و به داخل شهر شد مردم به او گفتند اسبت از چه بابت

به این روزگار پرنکبت بیفتاد





و مرد گفت از آنجایی که غمخواران نازنینی همچون شما نداشت و مجبور بود دائم

برای من بار حمل کند .





یکی گفت براستی چنین است من هم مانند اسب تو شده ام .





مردم به هیکل نحیف او نظری انداختند و او گفت زن و فرزندانم تا توان داشتم و بار

می کشیدم در کنارم بودند





و امروز من هم مانند اسب این مرد تنهایم و لحظه رفتنم را انتظار می کشم.





می گویند آن مرد نحیف هر روز کاسه ایی آب از لب جوی برداشته و برای اسب

نحیف تر از خود می برد





ودر کنار اسب می نشست و راز دل می گفت . چند روز که گذشت اسب بر روی پای

ایستاد و همراه پیرمرد به بازار شد .





صاحب اسب و مردم متعجب شدند . او را گفتند چطور برخواست .





پیرمرد خنده ایی کرد و گفت از آنجایی که دوستی همچون من یافت که تنهایش نگذاشتم





و در روز سختی کنارش بودم .



می گویند : از آن پس پیر مرد و اسب هر روز کام رهگذران تشنه را سیراب

می کردند و دیگر مرگ را هم انتظار نمی کشیدند

آرامــش
02-23-2011, 02:12
زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود

ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد: مواظب باش، مواظب باش،

یه کم بیشتر کره توش بریز..

وای خدای من، خیلی درست کردی ... حالا برش گردون ... زود باش.

باید بیشتر کره بریزی ... وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم؟؟ دارن

می‌سوزن. مواظب باش. گفتم مواظب باش! هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من

گوش نمی‌کنی ... هیچ وقت!! برشون گردون! زود باش! دیوونه شدی؟؟؟؟ عقلتو از

دست دادی؟؟؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی. نمک بزن... نمک.....


زن به او زل زده و ناگهان گفت: خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده؟! فکر می‌کنی

من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟

شوهر به آرامی گفت:

فقط می‌خواستم بدونی وقتی دارم رانندگی می‌کنم، چه احساسی دارم

آرامــش
02-23-2011, 02:13
سرباز از برج دیده بانی نگاه می کرد و عکاس را می دید که بی خیال پیش می آمد. سه پایه اش را

به دوش می کشید. هیچ توجهی به تابلوی«منطقه نظامی/ عکاسی ممنوع» نکرد. هوا سرد بود و

حوصله نداشت از دکل پایین بیاید. مگسک را تنظیم کرد و لحظه نفس در سینه اش حبس شد.

تلفن که زنگ زد، تیرش خطا رفت.


ـ جک خواهرت از مینه سوتا آمده بود تو را ببیند. همان که می گفتی عکاس روزنامه

است.فرستادمش سر پستت تا غافلگیر شوی.

Arezoo
03-02-2011, 12:11
کتاب سیاه

کتاب خواندن خوب است . خیلی خوب است . همه می گویند خوب است .
این جملات در مغزش پشت سر هم تکرار می شد
بلاخره پا به کتابخانه نهاد . تا دانا شود دانشمند شود و به همه ثابت کند او هم به جرگه خوانندگان کتاب پیوسته است .
کتابی برداشت
آن را باز کرد
شگفت زده شد
زیرا برگ های کتاب سیاه بود
به کتاب گفت :
تو چرا سیاهی؟
کتاب گفت:
نویسنده من خیلی دانا بوده است .
اندیشه اش سرشار از واژه های زیبا...
نوشت و نوشت و نوشت
تا من به اینگونه ، سیاه سیاه شدم
اکنون تو باید حدس بزنی نویسنده من چه افکاری را نوشته است.

جوان هراسان شد
سرش گیج شد از آن همه سیاهی
و در حالی که کتاب را پرتاب می کرد گفت :
هرگز هرگز نمی خواهم نمی خواهم
و از کتابخانه گریخت ...


زیبا تبریزی

Arezoo
03-02-2011, 12:13
بدشانسی

وقتی بیدار شدم تمام تنم درد می کرد و می سوخت. چشم هایم را بازکردم و دیدم پرستاری کنار تختم ایستاده.



اوگفت:«آقای فوجیما . شما خیلی شانس آوردید که دو روز پیش از بمباران هیروشیما جان به در بردید. حالا در این بیمارستان در امان هستید.»



با ضعف پرسیدم :« من کجا هستم؟»



آن زن گفت :« در ناگازاکی»








نوشته Alan E Mayer



ترجمه گیتا گرگانی

توضیحات:



بمباران اتمی هیروشیما و ناکازاکی دو عملیات اتمی بودند که در زمان جنگ جهانی دوم به دستور هری ترومن، رئیس جمهور وقت آمریکا، علیه امپراتوری ژاپن ([فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]) انجام گرفتند. در این دو عملیات‌، دو بمب اتمی بر روی شهر هیروشیما و سه روز بعد بر روی شهر ناگازاکی انداخته شد که باعث کشتار گسترده شهروندان این دو شهر گردید. حدود ۲۲۰٬۰۰۰ نفر در اثر این دو بمباران اتمی جان باختند که بیشتر آنان را شهروندان غیرنظامی تشکیل می‌دادند. بیش از نیمی از قربانیان بلافاصله هنگام بمباران کشته شدند و بقیه تا پایان سال ۱۹۴۵ بر اثر اثرات مخرب تشعشعات رادیواکتیو جان خود را از دست دادند.


شهر ناگازاکی در ایران به اشتباه ناکازاکی خوانده می شود .

Arezoo
03-02-2011, 12:14
نقشه ی شکست خورده


آن روز صبح یک دسته صورتحساب تازه رسیده بود . نامه شرکت بیمه ، از لغو شدن قرارداد هایشان خبر می داد.


زن آه کشید و با نگرانی از جا برخاست تا شوهرش را در جریان بگذارد. آشپزخانه بوی گاز می داد.


روی میز کار شوهرش نامه ای پیدار کرد .


«...پول بیمه عمر من برای زندگی تو و بچه ها کافی خواهد بود...»


نوشته Monica Ware


ترجمه گیتا گرگانی

Arezoo
03-02-2011, 12:18
برنامه نویس و مهندس

یک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامه‌نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامه‌نویس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما یک سوال می‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی‌دانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می‌کنید و اگر من جوابش را نمی‌دانستم من ۵ دلار به شما می‌دهم.
مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، برنامه‌نویس پیشنهاد دیگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ۵٠ دلار به شما می‌دهم. این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامه‌نویس بازى کند.

برنامه‌نویس نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چیست که وقتى از تپه بالا می‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائین می‌آید ۴ پا؟» برنامه‌نویس نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخورى پیدا نکرد. سپس براى تمام
همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.

بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و ۵٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ۵٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه‌نویس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد و رویش را برگرداند و خوابید ...

Arezoo
03-02-2011, 12:21
دوستان

یکی از روزهای سال اول دبیرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می گشتم که یکی از بچه های کلاس را دیدم. اسمش مارک بود و انگار همه‌ی کتابهایش را با خود به خانه می برد.
با خودم گفتم: 'کی این همه کتاب رو آخر هفته به خانه می بره. حتما ً این پسر خیلی بی حالی است!'
من برای آخر هفته ­ام برنامه‌ ریزی کرده بودم. (مسابقه‌ی فوتبال با بچه ها، مهمانی خانه‌ی یکی از همکلاسی ها) بنابراین شانه هایم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.‌
همینطور که می رفتم،‌ تعدادی از بچه ها رو دیدم که به طرف او دویدند و او را به زمین انداختند. کتابهاش پخش شد و خودش هم روی خاکها افتاد.
عینکش افتاد و من دیدم چند متر اونطرفتر، ‌روی چمنها پرت شد. سرش را که بالا آورد، در چشماش یه غم خیلی بزرگ دیدم. بی اختیار قلبم به طرفش کشیده شد و بطرفش دویدم. در حالیکه به دنبال عینکش می گشت، ‌یه قطره درشت اشک در چشمهاش دیدم.
همینطور که عینکش را به دستش می‌دادم، گفتم: ' این بچه ها یه مشت آشغالن!'
او به من نگاهی کرد و گفت: ' هی ، متشکرم!' و لبخند بزرگی صورتش را پوشاند. از آن لبخندهایی که سرشار از سپاسگزاری قلبی بود.
من کمکش کردم که بلند شود و ازش پرسیدم کجا زندگی می کنه؟ معلوم شد که او هم نزدیک خانه‌ی ما زندگی می کند. ازش پرسیدم پس چطور من تو را ندیده بودم؟
او گفت که قبلا به یک مدرسه‌ی خصوصی می رفته و این برای من خیلی جالب بود. پیش از این با چنین کسی آشنا نشده بودم. ما تا خانه پیاده قدم زدیم و من بعضی از کتابهایش را برایش آوردم.
او واقعا پسر جالبی از آب درآمد. من ازش پرسیدم آیا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازی کند؟ و او جواب مثبت داد.
ما تمام اخر هفته را با هم گذراندیم و هر چه بیشتر مارک را می شناختم، بیشتر از او خوشم می‌آمد. دوستانم هم چنین احساسی داشتند.
صبح دوشنبه رسید و من دوباره مارک را با حجم انبوهی از کتابها دیدم. به او گفتم:' پسر تو واقعا بعد از مدت کوتاهی عضلات قوی پیدا می کنی،‌با این همه کتابی که با خودت این طرف و آن طرف می بری!' مارک خندید و نصف کتابها را در دستان من گذاشت.
در چهار سال بعد، من و مارک بهترین دوستان هم بودیم. وقتی به سال آخر دبیرستان رسیدیم، هر دو به فکر دانشکده افتادیم. مارک تصمیم داشت به جورج تاون برود و من به دوک.
من می دانستم که همیشه دوستان خوبی باقی خواهیم ماند. مهم نیست کیلومترها فاصله بین ما باشد.
او تصمیم داشت دکتر شود و من قصد داشتم به دنبال خرید و فروش لوازم فوتبال بروم.
مارک کسی بود که قرار بود برای جشن فارغ التحصیلی صحبت کند. من خوشحال بودم که مجبور نیستم در آن روز روبروی همه صحبت کنم.
من مارک را دیدم. او عالی به نظر می رسید و از جمله کسانی به شمار می آمد که توانسته اند خود را در دوران دبیرستان پیدا کنند.
حتی عینک زدنش هم به او می آمد. همه‌ی دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهی من بهش حسودی می کردم!
امروز یکی از اون روزها بود. من میدیم که برای سخنرانی اش کمی عصبی است. بنابراین دست محکمی به پشتش زدم و گفتم: ' هی مرد بزرگ! تو عالی خواهی بود!'
او با یکی از اون نگاه هایش به من نگاه کرد( همون نگاه سپاسگزار واقعی) و لبخند زد: ' مرسی'.
گلویش را صاف کرد و صحبتش را اینطوری شروع کرد: ' فارغ التحصیلی زمان سپاس از کسانی است که به شما کمک کرده اند این سالهای سخت را بگذرانید. والدین شما، معلمانتان، خواهر برادرهایتان شاید یک مربی ورزش... اما مهمتر از همه، دوستانتان...
من اینجا هستم تا به همه ی شما بگویم دوست کسی بودن، بهترین هدیه ای است که شما می توانید به کسی بدهید. من می خواهم برای شما داستانی را تعریف کنم.'
من به دوستم با ناباوری نگاه می کردم، در حالیکه او داستان اولین روز آشناییمان را تعریف می کرد. به آرامی گفت که در آن تعطیلات آخر هفته قصد داشته خودش را بکشد. او گفت که چگونه کمد مدرسه اش را خالی کرده تا مادرش بعدا ً وسایل او را به خانه نیاورد.
مارک نگاه سختی به من کرد و لبخند کوچکی بر لبانش ظاهر شد.
او ادامه داد: 'خوشبختانه، من نجات پیدا کردم. دوستم مرا از انجام این کار غیر قابل بحث، باز داشت.'
من به همهمه‌ ای که در بین جمعیت پراکنده شد گوش می دادم، در حالیکه این پسر خوش قیافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ی سست ترین لحظه های زندگیش توضیح می داد.
پدر و مادرش را دیدم که به من نگاه می کردند و لبخند می زدند. همان لبخند پر از سپاس.
من تا آن لحظه عمق این لبخند را درک نکرده بودم.
هرگز تاثیر رفتارهای خود را دست کم نگیرید. با یک رفتار کوچک، شما می توانید زندگی یک نفر را دگرگون نمایید: برای بهتر شدن یا بدتر شدن.

Arezoo
03-02-2011, 12:23
اوضاع اقتصادی جهان

اگر در درک شرایط فعلی اقتصادی جهان مشکل دارید ممکن است داستان زیر به شما کمک کند:

روزی روزگاری در روستایی در هند؛ مردی به روستایی‌ها اعلام کرد که برای خرید هر میمون ۱۰ دلار به آنها پول خواهد داد. روستایی‌ها هم که دیدند اطراف‌شان پر است از میمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتن‌شان کردند و مرد هم هزاران میمون به قیمت ۱۰ دلار از آنها خرید ولی با کم شدن تعداد میمون‌ها روستایی‌ها دست از تلاش کشیدند. به همین خاطر مرد این‌بار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها ۲۰ دلار خواهد پرداخت. با این شرایط روستایی‌ها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی باز هم کمتر و کمتر شد تا روستایی‌ان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزارهای‌شان رفتند.

این بار پیشنهاد به ۲۵ دلار رسید و در نتیجه تعداد میمون‌ها آن‌قدر کم شد که به سختی می‌شد میمونی برای گرفتن پیدا کرد. این‌بار نیز مرد تاجر ادعا کرد که برای خرید هر میمون ۵۰ دلار خواهد داد ولی چون برای کاری باید به شهر می‌رفت کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمون‌ها را بخرد.

در غیاب تاجر، شاگرد به روستایی‌ها گفت: «این همه میمون در قفس را ببینید! من آنها را به ۳۵ دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت مرد آنها را به ۵۰ دلار به او بفروشید.» روستایی‌ها که [احتمالا مثل شما] وسوسه شده بودند پول‌های‌شان را روی هم گذاشتند و تمام میمون‌ها را خریدند... البته از آن به بعد دیگر کسی مرد تاجر و شاگردش را ندید و تنها روستایی‌ها ماندند و یک دنیا میمون!...

به وال‌استریت خوش آمدید!!!

Arezoo
03-02-2011, 12:24
مدیر و منشی



مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن
منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم سفر کاری, کارهات رو روبراه کن
شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش, میگه: زنم یه هفته میره ماموریت کارهات رو روبراه کن
معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه: من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام
پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه: معلمم یه هفته کامل نمیاد, بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم
پدر بزرگ که اتفاقا همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ میزنه میگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده
منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه: ماموریت کنسل شد من دارم میام خونه
شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه: زنم مسافرتش لغو شد نیا که متاسفانه نمیتونم ببینمت
معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه: کارم عقب افتاد و این هفته بیکارم پس دارم میام که بریم سر درس و مشق
پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه: راحت باش برو مسافرت, معلمم برنامه اش عوض شد و میاد
مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه برنامه عوض شد حاضر شو که بریم مسافرت...

Arezoo
03-02-2011, 12:28
بیمارستان روانی

به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان‌پزشک پرسیدم شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟
روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان را خالى کند.
من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ‌تر است.
روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر می‌دارد. شما می‌خواهید تخت‌تان کنار پنجره باشد؟

Arezoo
03-02-2011, 12:30
اگر کوسه ها آدم بودند
دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای "کی " پرسید:

اگر کوسه ها آدم بودند با ماهی های کوچولو مهربانتر میشدند؟

آقای کی گفت:البته !اگر کوسه ها آدم بودند

توی دریا برای ماهی هاجعبه های محکمی میساختند

همه جور خوراکی توی آن می گذاشتند

مواظب بودند که همیشه پر آب باشد

هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتند

برای آنکه هیچوقت دل ماهی کوچولو نگیرد

گاه گاه مهمانی های بزرگ بر پا میکردند

چون که

گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است

برای ماهی ها مدرسه می ساختند

وبه آنها یاد می دادند که چه جوری به طرف دهان کوسه شنا کنند

درس اصلی ماهی ها اخلاق بود

به آنها می قبولاندند که زیبا ترین و باشکوه ترین کار برای یک ماهی این است

که خودش را در نهایت خوشوقتی تقدیم یک کوسه کند

به ماهی کوچولو یاد می دادند که چطور به کوسه ها معتقد باشند

وچه جوری خود را برای یک آینده زیبا مهیا کنند

آینده یی که فقط از راه اطاعت به دست میایید

اگر کوسه ها آدم بودند

در قلمروشا ن البته هنر هم وجود داشت

از دندان کوسه تصاویر زیبا ورنگارنگی می کشیدند

ته دریا نمایشنامه یی روی صحنه می آوردند که در آن ماهی کوچولو های قهرمان

شاد وشنگول به دهان کوسه ها شیرجه میرفتند

همراه نمایش آهنگهای محسور کننده یی هم می نواختند که بی اختیار

ماهیهای کوچولو را به طرف دهان کوسه ها می کشاند

در آنجا بی تردید مذهبی هم وجود داشت

که به ماهیها می آموخت

"زندگی واقعی در شکم کوسه ها اغاز میشود"

"برتولد برشت"

Arezoo
03-02-2011, 12:32
سفره را جمع کردم ودر یخچال گذاشتم ولی ناگاه !! صدای دلنشینی و آهنگینی را شنیدم.
به مادر گفتم : می شنوید؟
گفت : چی ؟
گفتم: صدای آهنگی دلنشین می آید
مادر گفت: آنچه می شنوی ، قل قل سماور است و صدای گر گر بخاری ، صدای باد که شیشه های پنجره را می لرزاند ، صدای خش خش کاغذی که خواهرت روی آن می نویسد . صدای شستشوی ظرفهای من و صدای بوق و عبور ماشینها در خیابان است .
گفتم صدای دیگر هم هست
صدای آهنگین شما که داشتید حرف می زدید !
پدر گفت : و صدای گوش تیز کردن من که داشتم به حرف های شما گوش می دادم !
هر سه خندیدیم .

زیبا تبریزی

Arezoo
03-02-2011, 12:34
راهبی در نزدیکی معبد شیوا زندگی میکرد. در خانه روبرویش یک روسپی اقامت داشت. راهب که میدید مردان زیادی به اون خونه رفت و آمد میکنند تصمیم گرفت با او صحبت کند. زن را سرزنش کرد و گفت: تو بسیار گناهکاری . روز و شب به خدا بی احترامی میکنی. چرا دست از این کار نمیکشی؟چرا کمی به زندگی پس از مرگت فکر نمیکنی؟
زن به شدت از گفته های راهب شرمنده شد و از صمیم قلب به درگاه خدا دعا کرد و بخشش خواست. همچنین از خدای قادر و متعال خواست که راه تازه ای برای امرار معاش به او نشان بدهد. اما راه دیگری پیدا نکرد و بعد از یک هفته گرسنگی دوباره به روسپی گری پرداخت. اما هر بار از درگاه خدا آمرزش میخواست. راهب که از بی تفاوتی زن نسبت به اندرز او خشمگین شده بود فکر کرد: از حالا تا روز مرگ این گناهکار ، میشمرم که چند مرد وارد خانه او شده اند!
و از آن روز کار دیگری نکرد جز این که زندگی آن زن را زیر نظر بگیرد. هر مردی وارد خانه اومیشد، راهب هم ریگی بر ریگ های دیگر میگذاشت ! مدتی گذشت راهب دوباره زن را صدا کرد و گفت: این کوه سنگ را میبینی؟ هر کدام از این سنگها نماینده یکی از گناهان کبیره ای است که انجام داده ای.آن هم بعد از هشدار من! دوباره میگویم مراقب اعمالت باش!
زن به لرزه افتاد ، فهمید گناهانش چقدر انباشته شده. به خانه برگشت اشک پشیمانی ریخت و و دعا کرد: خدایا کی رحمت تو مرا از این زندگی مشقت بار رها میکند؟
خداوند دعایش را پذیرفت و همان روز فرشته مرگ ظاهر شد و جان او را گرفت. فرشته به دستور خدا جان راهب را هم گرفت. و با خود برد. روح روسپی بی درنگ به بهشت رفت اما شیاطین روح راهب را به دوزخ بردند. در راه راهب دید که بر روسپی چه گذشته و شکوه کرد: خدایا این عدالت توست؟ من که تمام زندگی ام را در فقر و اخلاص گذراندم به دوزخ میروم و آن روسپی که فقط گناه کرد به بهشت میرود؟!
یکی از فرشته ها پاسخ داد: تصمیمات خداوند همیشه عادلانه است! تو فکر میکردی که عشق خدا یعنی فضولی در رفتار دیگران. هنگامی که تو قلبت را سرشار فضولی میکردی این زن شب و روز دعا میکرد. روح او پس از گریستن چنان سبک میشد که توانستیم او را تا بهشت بالا ببریم. اما آن ریگها چنان روح تو را اسنگین کرده بودند که نتوانستیم آن را بالا ببریم....
فکر میکنید با قضاوت های نابجامون تا به حال چقدر روحمون رو سنگین کردیم؟

Arezoo
03-02-2011, 12:35
تفسیرهای خاخام

خاخامی در میان مردم محبوبیت زیادی داشت ، همه مسحور گفته هایش می شدند . همه به جز اسحاق که همیشه با تفسیرهای خاخام مخالفت می کرد و اشتباهات او را به یادش می آورد . بقیه از اسحاق به خشم می آمدند ، اما کاری از دستشان بر نمی آمد .

روزی اسحاق در گذشت . در مراسم خاکسپاری ، مردم متوجه شدند که خاخام به شدت اندوهگین است.
یکی گفت : چرا اینقدر ناراحتید ؟ او که همیشه از شما انتقاد می کرد !
خاخام پاسخ داد : من برای دوستی که اکنون در بهشت است ناراحت نیستم . برای خودم ناراحتم .وقتی همه به من احترام می گذاشتند ، او با من مبارزه می کرد و مجبور بودم پیشرفت کنم .حالا رفته ، شاید از رشد باز بمانم .

Arezoo
03-02-2011, 12:38
خدا و کودک


کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:
می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید، اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد: در میان تعداد بسیاری از فرشتگان،من یکی را برای تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداری خواهد کرد
اما کودک هنوزاطمینان نداشت که می خواهد برود یا نه،گفت : اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این ها برای شادی من کافی هستند.
خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود
کودک ادامه داد: من چگونه می توانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟...
خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشتهّ تو، زیباترین و شیرینترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.
کودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با شما صحبت کنم ،چه کنم؟
اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دست هایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.
کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام که در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند،چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟
فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد ،حتی اگر به قیمت جانش تمام شود .
کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.
خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه دربارهّ من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت،گر چه من همیشه در کنار تو خواهم بود
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد.
کودک فهمید که به زودی باید سفرش را آغاز کند.
او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید:
خدایا !اگر من باید همین حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را به من بگویید..
خداوند شانهّ او را نوازش کرد و پاسخ داد:
نام فرشته ات اهمیتی ندارد، می توانی او را ...
*** مـادر***
صدا کنی

Arezoo
03-02-2011, 12:39
مورچه

روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد .سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود ، مورچه به داخل دهان او وارد شد ، و قورباغه به درون آب رفت.
سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد ، ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود ، آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت .
سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید.
مورچه گفت : " ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند . خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند از آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می کنم . خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد .
این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم وبه دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب شناوری کرده مرا به بیرون آب دریا می آورد و دهانش را باز می کند ومن از دهان او خارج میشوم ."
سلیمان به مورچه گفت : (( وقتی که دانه گندم را برای آن کرم میبری آیا سخنی از او شنیده ای ؟ ))
مورچه گفت آری او می گوید :
ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن

Arezoo
03-02-2011, 12:40
اینم از سیزده به درشون
کاری به شهادت و وفات و عزای عمومی ندارم! آدم دلش پاک باشه، یه نوار قشنگ بذار برو بچ بیان صفا......
-بابا امروز اربعینه ،دمه غروبه ، چیه چه خبرتونه؟نوار رو خاموش کنید ....
تو برو ذکرتو بگو ....
نماز اول وقتت نپره حاجی...
ای بابا یه ذره داریم حرکات موزن می کنیم بدنمون برا فوتبال گرم شه نمی ذاره! نکنه می خوای این پسرای بی عرضه ما رو

ببرن؟؟؟
_ حداقل الان که اذونه خاموشش کنین!
اوه مسخره ی بی مصرف....
گوشتو بگیر ناراحتی، مگه تو این جلسه ای که می ری یادت ندادن این موقع ها چی کار کنی؟؟؟
حاجی بخون بهت اقتدا کنیم نماز اول وقته ها!
امل بی کلاس به یه ذره تفریح هم گیر میده
ای بابا تو خونه گیر میدن؛تو کوچه گیر می دن ؛‌اینجا هم ایشون گیر میدن ول کن برو یه کم از فضای سبز باغ استفاده کن!
آره راست می گه برو یه گوشه صداتم در نیاد! اینا هم با این دین داریشون.......
اینم از سیزده به درشون....

Arezoo
03-02-2011, 12:41
رویاها
دخترهایش دل خوش کرده اند به پسر عاشق رویاهایشان که هم پولدار است و هم خوش چشم و ابرو و همیشه لبخند زیبایی به لب دارد و هرآنچه او گفت پسرک با کمال میل می پذیرد و دخترک به آرزویش می رسد و می شود همان سیندرلای معروف!! و پسر هایش دل بسته اند به دختر زیبای خیالات شان!! همان همسر وفاداری که وصفش را شنیده بودند، همان که با نگاهش خستگی ها و زشتی های عالم را از ذهن و تن به در می کند!! چه می‌دانم، شاید نتیجه اش باشد از همان فیلمفارسی های معروف عشق و عاشقی. و هر روز همین ها که ذکر و خیرشان بود به دنبال هم می گردند، می بینند، می پسندند و دل می بندند! و می فهمند که نه! این آن که ما می خواستیم نیست و روز از نو روزی از نو.

Arezoo
03-02-2011, 12:42
ماجرای مرد خبیثی که روزی در کوچه‌ای راه می‌رفت و فکر می‌کرد که من هر گناه و خباثتی که وجود دارد, انجام داده‌ام. این شیطان چه کار کرده که من نکرده‌باشم؟ که پیرمردی آرام آرام جلو آمد و با صدایی لرزان گفت: پسرم با من کاری داشتی؟
- شما؟
- من شیطانم, گویا نام مرا می‌بردی.
- بله, میخواهم بدانم تو چه کرده‌ای که اینقدر به بدی مشهوری. من هر فعل بدی که به ذهن برسد انجام داده‌ام و مطمئنم که صدبار از تو بدترم. کاری هست که تو کرده‌باشی و من نکرده‌باشم؟
- نمیدونم پسرم, میخواهی یک مسابقه با هم بدهیم تا ببینیم که من چه کار می‌توانم بکنم و تو چه کار؟
- موافقم.
- پس وعده ما یک ماه دیگر, همین جا.
مرد خبیث می‌رود و در این یک ماه از هیچ قتل و جنایت و ##### و خباثتی دریغ نمی‌کند. دزدی می‌کند و به حق دیگران ##### می‌کند و با استفاده از سیاست‌های پلید, ملت‌های مختلف را به جان هم می‌اندازد و جنگ درست می‌کند. و خلاصه هر عمل ناشایست و هر فعل کثیفی از او سرمی‌زند. بعد از یک ماه به کوچه محل قرار باز می‌گردد. پیرمرد یا همان شیطان خودمان آرام آرام می‌آید. مرد می‌پرسد: خب پیرمرد چه کردی؟ شیطان با صدایی لرزان می‌گوید: پسرم اول تو بگو چکار کردی؟ و مرد شروع می‌کند به تعریف آنچه از بدی و کثیفی در این یک ماه کرده‌.
- خب, می‌بینی که من از هیچ خباثتی کم نگذاشته‌ام. حالا تو بگو چکار کردی؟

Arezoo
03-02-2011, 12:45
درسی از ابو مسلم خراسانی

شاگرد معمار ، جوانی بسیار باهوش اما عجول بود گاهی تا گوشی برای شنیدن می یافت شروع می کرد تعریف نمودن از توانایی های خویش در معماری و در نهایت می نالید از این که کسی قدر او را نمی داند و حقوقش پایین است .
روزی برای سلمانی به راه افتاد دید سلمانی مشغول است و کسی را موی کوتاه می کند . فرصت را مناسب شمرده و باز از هنر خویش بگفت و اینکه کسی قدر او را نمی داند و او هنوز نتوانسته خانه خوبی برای خویش دست و پا کند . به اینجای کار که رسید کار سلمانی هم تمام شد . مردی که مویش کوتاه شده بود رو به جوان کرده و گفت آیا چون هنر داری دیگران باید برایت اسباب آسایش بگسترند ؟! جوان گفت : آری
مرد تنومند دستی به موهای سفیدش کشید و گفت : اگر هنر تو نقش زیبای کاشانه ایی شود پولی گیری در غیر اینصورت با گدای کوچه و بازار فرقی نداری .




[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .] ([فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .])

چون از او دور شد جوانک از استاد سلمانی پرسید او که بود که اینچنین گستاخانه با من سخن گفت . استاد خندید و گفت سالار ایرانیان ، ابومسلم خراسانی . جوان لرزید و گفت : آری حق با او بود من بیش از حد پر توقع هستم.
اندیشمند یگانه کشورمان ارد بزرگ می گوید : “آنچه بدست خواهی آورد فراتر از رنج و زحمتت نخواهد بود .”
ابومسلم خراسانی با این حرف به آن جوان آموخت هنر بدون کار هیچ ارزشی ندارد و هنرمند بیکار و بی ثمر هم با گدا فرقی ندارد.

Arezoo
03-02-2011, 12:47
مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبوراز کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌کشد تامرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند…!
پیاده ‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ ریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی باسنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذررو به مرد دروازه ‌بان کرد و گفت: "روز بخیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟"
دروازه‌بان: "روز به خیر، اینجا بهشت است."
- "چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم."
دروازه ‌بان به چشمه اشاره کرد و گفت: "می‌توانید وارد شوید و هر چقدر دلتان می‌خواهد بنوشید."
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است."
مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. ازنگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند،به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز کشیده بود وصورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
مسافر گفت: " روز بخیر!"
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنه‌ایم . من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر که می‌خواهیدبنوشید.
مرد، اسب و سگ به کنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، می‌توانید برگردید.
مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت!
- بهشت؟!! اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند:" باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود! "
- کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌کنند!!! چون تمام آنهایی که حاضرندبهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا می‌مانند...
بخشی از کتاب "شیطان و دوشزه پریم " اثر پائولو کوئیلو

Arezoo
03-02-2011, 12:56
فرمانروای شهر از دیدار شاه سلطان حسین صفوی باز می گشت . بزرگان و ریش سفیدان شهر به دیدار سالار شهر خویش رفته و از حالا شاه ایران زمین جویا می شدند .
فرمانروای شهر گفت : شاه شاداب و آسوده هستند در زمانی که من در مجلس گفتگوی ایشان با بزرگان بودم دیدم ایشان ریز امور کشور را در اختیار دارند قیمت همه اجناس ، سود بازآریان ، میزان خمس ، تعداد مسافران سفر حج ، مشهد و کربلا را به خوبی می دانند و از زندگی خصوصی فرمانروایان شهرهای ایران آگاهند . به این مجموع آگاهی ایشان را از زندگی خصوصی و درس علما را نیز بیفزایید ، این نشان می دهد کشور هیچ مشکلی ندارد .




[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .] ([فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .])

یکی از ریش سفیدان خردمند از جای برخواسته و گفت خدا خودش این کشور را نگهدارد . پادشاهی که چنین سرگرم اندرون کشور است کی به برون آن می نگرد .
سخن آن پیر خیلی زود آشکار شد . دودمان صفویه بدست تعدادی راهزن سرنگون گشت . اندیشمند یگانه کشورمان ارد بزرگ می گوید : آدمی تنها زمانی دربند رویدادهای روزمره نخواهد شد که در اندیشه ایی فراتر از آنها در حال پرواز باشد .
شاه سلطان حسین به روزمرگی دچار بود تمام هوش خود را برای نگهداری و نگهبانی از چیزهای خرد و بی ارزش بکار گرفته و بیشتر انباردار خوبی بود تا فرمانروایی که باید نظر به آینده کشور داشته باشد .

یاسمین آتشی

Arezoo
03-02-2011, 12:57
گویند سربازان سر دسته راهزنان را گرفته و پیش فرمانروای شهر یزد آوردند چون او را بدید بی درنگ شمشیر از نیام بیرون کشیده و سرش را از بدن جدا ساخت یکی از پیشکاران گفت گرگ در گله خویش بزرگ می شود این گرگ حتما خانواده دارد بگویید آنها را هم مجازات کنند . فرمانروا که سخت آشفته بود گفت آنها را هم از میان برخواهم داشت تا کسی هوس راهزنی به سرش نزند . همسر و کودک راهزن و همچنین برادر او را نزد فرمانروا آوردند کودک و زن می گریستند و برادر راهزن التماس می کرد و می گفت چاه کن است و گناهی مرتکب نشده اما فرمانروا در کوره خشم بود و هیچ کس در دفاع از آن نگون بختان دم بر نمی آورد . چون فرمانروا دست به شمشیر برد یکی از رایزنان پیر سالخورده گفت وقتی برادر شما محاکمه شد شما کجا بودید . فرمانروا به یاد آورد که زمانی برادر خود او را به جرم دزدی و غارت از دم تیغ گذرانده بودند. پیرمرد گفت من آن زمان همین جا بودم ، آن فرمانروا هم قصد جان نزدیکان برادر شما را داشت اما همانجا گفتم فرمانروای عادل ، بیگناهان را برای ایجاد عدل نمی کشد .
فرمانروای یزد دست از شمشیر برداشت و گفت این بیچارگان را رها کنید .
ارد بزرگ اندیشمند نام آشنای کشورمان می گوید : کین خواهی از خاندان یک بدکار ، تنها نشان ترس است ، نه نیروی آدمهای فرهمند .
یاسمین آتشی

Arezoo
03-02-2011, 12:58
در افسانه ای هندی آمده است که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دوانتهای چوبی می بست...چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای خانه اش آب می برد.
یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک های کوچکی داشت. هربار که مرد مسیر خانه اش را می پیمود نصف آب کوزه می ریخت.
مرد دو سال تمام همین کار را می کرد. کوزه سالم و نو مغرور بود که وظیفه ای را که به خاطر انجام آن خلق شده به طورکامل انجام می دهد. اما کوزه کهنه و ترک خورده شرمنده بود که فقط می تواندنصف وظیفه اش را انجام دهد. هر چند می دانست آن ترک ها حاصل سال ها کار است.
کوزه پیر آنقدر شرمنده بود که یک روز وقتی مرد آماده می شد تا از چاه آب بکشد تصمیم گرفت با او حرف بزند : " از تو معذرت می خواهم. تمام مدتی که از من استفاده کرده ای فقط از نصف حجم من سود برده ای...فقط نصف تشنگی کسانی را که در خانه ات منتظرند فرو نشانده ای. "
مرد خندید و گفت: " وقتی برمی گردیم با دقت به مسیر نگاه کن. "
موقع برگشت کوزه متوجه شد که در یک سمت جاده...سمت خودش... گل ها و گیاهان زیبایی روییده اند.
مرد گفت: " می بینی که طبیعت در سمت تو چقدر زیباتر است؟ من همیشه می دانستم که تو ترک داری و تصمیم گرفتم از این موضوع استفاده کنم. این طرف جاده بذر سبزیجات و گل پخش کردم و تو هم همیشه و هر روز به آنها آب می دادی. به خانه ام گل برده ام و به بچه هایم کلم و کاهو داده ام. اگر تو ترک نداشتی چطور می توانستی این کار را بکنی؟ "

Arezoo
03-02-2011, 13:01
در شهر “میانه” نوجوانی باهوش تمام کتابهای استادش را آموخته و چشم بسته آن ها را برای دیگر شاگردان می خواند .
استادش به او گفت به یک شرط می گذارم در امر آموزش دادن مرا کمک کنی شاگرد پرسید چه امری ؟، استاد گفت آموزش بده اما نصیحت مکن . شاگرد گفت چرا نصیحت نکنم . استاد پیر گفت دانش در کتاب هست اما پند آموزی احتیاج به تجربه و زمان دارد که تو آن را نداری خرد نتیجه باروری دانش و تجربه است .

[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]

شاگرد گفت : درس بزرگی به من آموختید سعی می کنم امر شما را انجام دهم .
ارد بزرگ اندیشمند نامدار کشورمان می گوید : سرایش یک بیت درست از زندگی ، نیاز به سفری ، هفتاد ساله دارد .
گفته می شود سالها گذشت و تا استاد زنده بود آن شاگرد ، کسی را اندرز نمی داد .

یاسمین آتشی
([فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .])

Arezoo
03-02-2011, 13:12
آلن جونز کشیش می گوید برای ساختن روح به چهار نیروی نامرئی نیاز داریم : عشق ، مرگ ،قدرت ، زمان .
عشق لازم است زیرا خدا ما را دوست دارد .
آگاهی از مرگ لازم است تا زندگی را بهتر بفهمیم .
مبارزه برای رشد لازم است ، اما نباید در دام قدرتی که در این مبارزه به دست می آید بیفتیم زیرا می دانیم که این قدرت هیچ ارزشی ندارد.
سرانجام باید بپذیریم که روح ما هر چند ابدی است اما در این لحظه گرفتار دام زمان است ، با فرصتها و محدودیتهایش .بدین ترتیب باید طوری عمل کنیم که در زمان بگنجد، کاری کنیم تا به هر لحظه ارزش بگذاریم .نباید این چهار نیرو را مشکلاتی بدانیم که باید حل کنیم ، زیرا خارج از اختیار ماست . باید آنها را بپذیریم و بگذاریم آن چه را که باید به ما بیاموزند .

Arezoo
03-02-2011, 13:15
ناصر خسرو قبادیانی بسوی باختر ایران روان بود . شبی میهمان شبانی شد در روستای کوچکی در نزدیکی سنندج ، نیمه های شب صدای فریاد و ناله شنید برخاست و از خانه بیرون آمد صدای فریاد و ناله های دلخراش و سوزناک از بالای کوه به گوش می رسید . مبهوت فریاد ها و ناله ها بود که شبان دست بر شانه اش گذاشت و گفت : این صداها از آن مردیست که همسر و فرزند خویش را از دست داده ، این مرد پس از چندی جستجو در غاری بر فراز کوه ماندگار شد هر از گاهی شبها ناله هایش را می شنویم . چون در بین ما نیست همین فریاد ها به ما می گوید که هنوز زنده است و از این روی خوشحال می شویم . که نفس می کشد . ناصر خسرو گفت می خواهم به پیش آن مرد روم . مرد گفت بگذار مشعلی بیاورم و او را از شیار کوه بالا برد . ناصر خسرو در آستانه غاری ژرف و در زیر نور مهتاب مردی را دید که بر تخته سنگی نشسته و با دو دست خویش صورتش را پنهان نموده بود .
مرد به آن دو گفت از جان من چه می خواهید ؟ بگذارید با درد خود بسوزم و بسازم .
ناصر خسرو گفت : من عاشقم این عشق مرا به سفری طول دراز فرا خوانده ، اگر عاشقی همراه من شو . چون در سفر گمشده خویش را باز یابی . دیدن آدمهای جدید و زندگی های گوناگون تو را دگرگون خواهد ساخت . در غیر اینصورت این غار و این کوهستان پیشاپیش قبرستان تو و خاطراتت خواهد بود . چون پگاه خورشید آسمان را روشن کند براه خواهم افتاد اگر خواستی به خانه شبان بیا تا با هم رویم .
چون صبح شد آن مرد همراه ناصرخسرو عازم سفر بود . سالها بعد آن مرد همراه با همسری دیگر و دو کودک به دیار خویش باز گشت در حالی که لبخندی دلنشین بر لب داشت .
اندیشمند یگانه سرزمینمان ارد بزرگ می گوید :
“سنگینی یادهای سیاه را
با تنهایی دو چندان می کنی …
به میان آدمیان رو و در شادمانی آنها سهیم شو
لبخند آدمیان اندیشه های سیاه را کمرنگ و دلت را گرم خواهد نمود . ”
شوریدگان همواره در سفر هستند و چون خواسته خویش یافتند همانجا کاشانه ایی بسازند ، و چون دلتنگ شوند به دیار آغازین خویش باز گردند…


یاسمین آتشی ([فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .])

Arezoo
03-02-2011, 13:17
اردوان (سومین پادشاه اشکانی و فرزند تیرداد یکم) پادشاه ایران از بستر بیماری برخواسته بود با تنی چند از نزدیکان ، کاخ فرمانروایی را ترک گفته و در میان مردم قدم می زد . به درمانگاه شهر که رسیدند اردوان گفت به دیدار پزشک خویش برویم و از او بخاطر آن همه زحمتی که کشیده قدردانی کنیم.
چون وارد درمانگاه شد کودکی را دید که پایش زخمی شده و پزشک پایش را معالجه می نماید. مادر کودک که هنوز پادشاه را نشناخته بود با ناله به پزشک می گفت خدا پای فرزند پادشاه را اینچنین نماید تا دیگر این بلا را بر سر مردم نیاورد .

[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .] ([فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .])

پادشاه رو به زن کرده و گفت مگر فرزند شاه این بلا را بر سر کودکت آورده و مادر گفت آری کودکم در میانه کوچه بود که فرزند پادشاه فریاپت با اسب خویش چنین بلای را بر سر کودکم آورد . پادشاه گفت مگر فرزند شاه را می شناسی ؟ و زن گفت خیر ، همسایگان او را به من معرفی نمودند . پادشاه دستور داد فریاپت را بیاورند پزشک به زن اشاره نمود که این کسی که اینجاست همان پادشاه ایران است .
زن فکر می کرد به خاطر حرفی که زده او را به جرم گستاخی با تیغ شمشیر به دونیم می کنند . پسر شاه ایران را آوردند و پدر به او گفت چرا این گونه کردی و فرزند گفت متوجه نشدم . و کودک را اصلا ندیدم . پدر گفت از این زن و کودکش عذرخواهی کن . فرزند پادشاه روی به مادر کودک نموده عذر خواست پادشاه ایران کیسه ایی زر به مادر داده و گفت فرزندم را ببخش چون در مرام پادشاهان ایران ، زور گویی و اذیت خلق خویش نیست .
زن با دیدن این هم فروتنی پادشاه و فریاپت به گریه افتاده و می گفت مرا به خاطر گستاخی ببخشید . و پادشاه ایران اردوان در حالی که از درمانگاه بیرون می آمد می گفت : فرزند من باید نمونه نیک رفتاری باشد نمونه…
اندیشمند یگانه کشورمان ارد بزرگ می گوید : پوزش خواستن از پس اشتباه ، زیباست حتی اگر از یک کودک باشد.
این داستان به ما می آموزد هیچ چیزی بالاتر و مهمتر از نیک رفتاری و فروتنی نیست .

Arezoo
03-02-2011, 13:17
نادانی رو به خردمندی کرد و گفت فلان شخص ، ثروتمندترین مرد شهر است . باید از او آموخت و گرامیش داشت .
خردمند خندید و گفت فلانی کیسه اش را از پول انباشته آنگاه تو اینجا با جیب خالی بر او می بالی و از من می خواهی همچون تو باشم ؟!
نادان گفت خوب گرامیش مدار ، بزودی از گرسنگی خواهی مرد .




[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .] ([فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .])

خردمند خندید و از او دور شد . از گردش روزگار مرد ثروتمند در کام دزدان افتاد و آنچه داشت از کف بداد و دزدان کامروا شدند . چون چندی گذشت همان نادان رو به خردمند کرد و گفت فلان دزد بسیار قدرتمند است باید همچون او شکست ناپذیر بود . و خردمند باز بر او خندید و فردای حرف نادان دزد به چنگال سربازان فرمانروای اسیر شده ، برهنه اش نموده و در میدان شهر شلاقش می زدند که خردمند دید نادان با شگفتی این ماجرا را می بیند . دست بر شانه اش گذاشت و گفت عجب قهرمانهایی داری ، هر یک چه زود سرنگون می شوند و نادان گفت قهرمانهای تو هم به خواری می افتند . خردمند خندید و گفت قهرمانان من در ظرف اندیشه تو جای نمی گیرند ، همین جا بمان و شلاق خوردن آن که گرامیش می داشتی را ببین ، و با خنده از او دور شد .
اندیشمند کشورمان ارد بزرگ می گوید : قهرمان های آدمهای کوچک ، همانند آنها زود گذرند .

Arezoo
03-02-2011, 13:19
روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز کرد.پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.

دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی.مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازائی ندارد.» پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم»

سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.

دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت.

سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید.

آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.

زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:

«بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است»

Arezoo
03-02-2011, 13:19
روزی ابوریحان درس به شاگردان می گفت که خونریز و قاتلی پای به محل درس و بحث نهاد . شاگردان با خشم به او می نگریستند و در دل هزار دشنام به او می دادند که چرا مزاحم آموختن آنها شده است . آن مرد رسوا روی به حکیم نموده چند سئوال ساده نمود و رفت . فردای آن روز ، شاعری مدیحه سرای دربار ، پای به محل درس گذارده تا سئوالی از حکیم بپرسد شاگردان به احترامش برخواستند و او را مشایعت نموده تا به پای صندلی استاد برسد .
که دیدند از استاد خبری نیست هر طرف را نظر کردند اثری از استاد نبود . یکی از شاگردان که از آغاز چشمش به استاد بود و او را دنبال می نمود در میانه کوچه جلوی استاد را گرفته و پرسید : چگونه است دیروز آدمکشی به دیدارتان آمد پاسخ پرسش هایش را گفتید و امروز شاعر و نویسنده ایی سرشناس آمده ، محل درس را رها نمودید ؟!




[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .] ([فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .])

ابوریحان گفت : یک بزهکار تنها به خودش و معدودی لطمه میزند ، اما یک نویسنده و شاعر خود فروخته کشوری را به آتش می کشد.
شاگرد متحیر به چشمان استاد می نگریست که ابوریحان بیرونی از او دور شد .
ارد بزرگ اندیشمند یگانه کشورمان می گوید : هنرمند و نویسنده مزدور ، از هر کشنده ای زیانبارتر است .
ابوریحان بیرونی دانشمند آزاده ایی بود که هیچگاه کسب قدرت او را وسوسه ننمود و همواره عمر خویش را وقف ساختن ابوریحان های دیگر کرد .

Arezoo
03-02-2011, 13:20
در فرودگاه گفتگوی لحظات آخر بین مادر و دختری را شنیدم :
هواپیما درحال حرکت بود و آنها همدیگر را بغل کردند و مادر گفت: " دوستت دارم و آرزوی کافی برای تومیکنم."
دختر جواب داد: " مامان زندگی ما باهم بیشتر از کافی هم بوده است. محبت تو همه آن چیزی بوده که من احتیاج داشتم. من نیز آرزوی کافی برای تومیکنم ."
آنها همدیگر را بوسیدند و دختر رفت. مادر بطرف پنجره ای که من در کنارش نشسته بودم آمد. آنجا ایستاد و می توانستم ببینم که می‌خواست و احتیاج داشت که گریه کند. من نمی‌خواستم که خلوت او را بهم بزنم ولی خودش با این سؤال اینکار را کرد: " تا حالا با کسی خداحافظی کردید که می‌دانید برای آخرین بار است که او را می‌بینید؟ "
جواب دادم: " بله کردم. منو ببخشید که فضولی می‌کنم چرا آخرین خداحافظی؟ "
او جواب داد: " من پیر و سالخورده هستم او در جای خیلی دور زندگی می‌کنه. من چالش‌های زیادی را پیش رو دارم و حقیقت اینست که سفر بعدی او برای مراسم دفن من خواهد بود . "
" وقتی داشتید خداحافظی می‌کردید شنیدم که گفتید " آرزوی کافی را برای تو می‌کنم. " می‌توانم بپرسم یعنی چه؟ "
او شروع به لبخند زدن کرد و گفت: " این آرزویست که نسل بعد از نسل به ما رسیده. پدر و مادرم عادت داشتند که اینرا به همه بگن."
او مکثی کرد و درحالیکه سعی می‌کرد جزئیات آنرا بخاطر بیاورد لبخند بیشتری زد و گفت: " وقتی که ما گفتیم " آرزوی کافی را برای تو می‌کنم. " ما می‌خواستیم که هرکدام زندگی ای پر از خوبی به اندازه کافی که البته می‌ماند داشته باشیم. " سپس روی خود را بطرف من کرد و این عبارتها را که در پائین آمده عنوان کرد :
" آرزوی خورشید کافی برای تو می‌کنم که افکارت را روشن نگاه دارد بدون توجه به اینکه روز چقدر تیره است. آرزوی باران کافی برای تو می‌کنم که زیبایی بیشتری به روز آفتابیت بدهد .
آرزوی شادی کافی برای تو می‌کنم که روحت را زنده و ابدی نگاه دارد .
آرزوی رنج کافی برای تو می‌کنم که کوچکترین خوشی‌ها به بزرگترینها تبدیل شوند .
آرزوی بدست آوردن کافی برای تو می‌کنم که با هرچه می‌خواهی راضی باشی .
آرزوی از دست دادن کافی برای تو می‌کنم تا بخاطر هر آنچه داری شکرگزار باشی .
آرزوی سلام‌های کافی برای تو می‌کنم که بتوانی خداحافظی آخرین راحتری داشته باشی ."
بعد شروع به گریه کرد و از آنجا رفت ...
می گویند که تنها یک دقیقه طول می‌کشد که دوستی را پیدا کنید٬ یکساعت می‌کشد تا از او قدردانی کنید اما یک عمر طول می‌کشد تا او را فراموش کنید ...
اگر دوست دارید این را برای کسی که هرگز فراموش نمی‌کنید بفرستید ...
تقدیم به شما دوستان عزیزم آرزوی کافی برایتان میکنم

Arezoo
03-02-2011, 13:23
خواجه نصیر الدین طوسی پس از مدتها وارد زادگاه خویش طوس شد . سراغ دوست دانای دوران کودکی خویش را گرفت مردم گفتند او حکیم شهر ماست اما یک سال است تنها نفس سرد از سینه اش بیرون می آید و نا امیدی در وجودش رخنه نموده است .




[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .] ([فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .])

خواجه به دیدار دوست گوشه نشین خویش رفت و دید آری او تمام پنجره های امید به آینده را در وجود خویش بسته است . به دوست خویش گفت تو دانا و حکیمی اما نه به آن میزان که خود را از دردسر نا امیدی برهانی ، دوستش گفت دیگر هیچ شعله امیدی نمی تواند وجودم را در این جهان رو به نیستی گرما بخشد ، خواجه گفت اتفاقا هست دستش را گرفت و گفت می خواهم قاضی نیشابور باشی ، و می دانم از تو کسی بهتر نخواهم یافت .
ارد بزرگ اندیشمند یگانه کشورمان می گوید : اندیشه و انگاره ای که نتواند آینده ای زیبا را مژده دهد ناتوان و بیمار است .
می گویند یک سال پس از آن عده ایی از بزرگان طوس به دیدار قاضی نیشابور رفتند و با تعجب دیدند هر داستانی بر زبان قاضی می آید امیدوارانه و دلگرم کننده است .


یاسمین آتشی ([فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .])

Arezoo
03-02-2011, 13:27
خدا گفت: زمین سردش است. چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟
لیلی گفت: من.
خدا شعله ای به او داد. لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت.
سینه اش آتش گرفت. خدا لبخند زد. لیلی هم.
خدا گفت: شعله را خرج کن. زمینم را به آتش بکش.
لیلی خودش را به آتش کشید. خدا سوختنش را تماشا می کرد.
لیلی گر می گرفت. خدا حظ می کرد.
لیلی می ترسید. می ترسید آتش اش تمام شود.
مجنون سر رسید. مجنون هیزم آتش لیلی شد.
آتش زبانه کشید. آتش ماند. زمین خدا گرم شد.
خدا گفت: اگر لیلی نبود، زمین من همیشه سردش بود.

Arezoo
03-02-2011, 13:28
لیلی گفت: امانتی ات زیادی داغ است. زیادی تند است.
خاکستر لیلی هم دارد می سوزد، امانتی ات را پس می گیری؟
خدا گفت: خاکسترت را دوست دارم، خاکسترت را پس می گیرم.
لیلی گفت: کاش مادر می شدم، مجنون بچه اش را بغل می کرد.
خدا گفت: مادری بهانه عشق است، بهانه سوختن؛ تو بی بهانه عاشقی، تو بی بهانه می سوزی.
لیلی گفت: دلم زندگی می خواهد، ساده، بی تاب، بی تب.
خدا گفت: اما من تب و تابم، بی من می میری...
لیلی گفت: پایان قصه ام زیادی غم انگیز است، مرگ من، مرگ مجنون،
پایان قصه ام را عوض می کنی؟

خدا گفت: پایان قصه ات اشک است. اشک دریاست؛
دریا تشنگی است و من آبم، تشنگی و آب. پایانی از این قشنگتر بلدی؟
لیلی گریه کرد. لیلی تشنه تر شد.
خدا خندید.

Arezoo
03-02-2011, 13:29
شمع بود، اما کوچک بود. نور هم داشت اما کم بود.
شمعی که کوچک بود و کم، برای سوختن پروانه بس بود.
مردم گفتند: شمع عشق است و پروانه عاشق.
و زمین پر از شمع و پروانه شد.
پروانه ها سوختند و شمع ها تمام شدند.
خدا گفت: شمعی باید دور، شمعی که نسوزد، شمعی که بماند.
پروانه ای که به شمع نزدیک می سوزد، عاشق نیست.
شب بود، خدا شمع روشن کرد.
شمع خدا ماه بود. شمع خدا دور بود.
شمع خدا پروانه می خواست. لیلی، پروانه اش شد.
بال پروانه های کوچک زود می سوزد، زیرا شمع ها، زیادی نزدیکند.
بال لیلی هرگز نمی سوزد. لیلی پروانه شمع خداست.
شمع خدا ماه است. ماه روشن است؛ اما نمی سوزد.
لیلی تا ابد زیر خنکای شمع خدا می رقصد.

Arezoo
03-02-2011, 13:29
دنیا که شروع شد زنجیر نداشت، خدا دنیای بی زنجیر آفرید. آدم بود که زنجیر را ساخت، شیطان کمکش کرد.
دل، زنجیر شد، زن، زنجیر شد. دنیا پر از زنجیر شد و آدم ها همه دیوانه زنجیری!
خدا دنیا را بی زنجیر می خواست. نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است.
امتحان آدم همین جا بود. دستهای شیطان از زنجیر پر بود.
خدا گفت: زنجیرهایتان را پاره کنید. شاید نام زنجیر شما عشق باشد.
یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد. نامش را مجنون گذاشتند.
مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری. این نام را شیطان بر او گذاشت.
شیطان آدم را در زنجیر می خواست.
لیلی، مجنون را بی زنجیر می خواست.
لیلی می دانست خدا چه می خواهد.
لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند.
لیلی زنجیر نبود. لیلی نمی خواست زنجیر باشد.
لیلی ماند. زیرا لیلی نام دیگر آزادی است.

Arezoo
03-02-2011, 13:30
پدری به زور فرزند نوجوان خویش را نزد استاد آورد و گفت : من با خانواده ام تازه به شهر ابیورد آمده ایم فرزندم می پندارد همه چیز را می داند و نیاز به درس و مکتب ندارد .
استاد رو به فرزند او کرد و پرسید : آیا اینچنین است ؟
نوجوان گفت : آیا میزان فهم ما از جهان بیشتر از آن چیزی ست که می اندیشیم ؟
استاد گفت : خیر
نوجوان پرسید آیا فهم ما بالاتر از دیده ، تصور و خیال ماست ؟
استاد پاسخ داد : خیر ، بیشتر نیست
نوجوان گفت : حد خیال ، تصور و دیده ما آیا بیشتر از خرد و رشد عقلی و سنی ماست ؟
استاد پاسخ داد خیر نیست
نوجوان گفت : پس خرد که ماحصل دانش و تجربه هست و سن که در گذر ایام بدست می آید شاه بیت وجودی هر انسان است .
استاد گفت آری چنین است .
نوجوان گفت دانش در کف دست استاد است و تجربه در دم خوری با پیران با تجربه و همچنین کار و سفر .
استاد گفت آری اینچنین است .
نوجوان گفت : من به نیکی می دانم سخن شما چیست چون کتاب های مکتب خانه ها را خوانده ام و به یاد سپرده ام امروز بر آنم که به سفر باشم و با پیران گفتگو کنم .

[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .] ([فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .])

استاد گفت : خرد همچون دریاست . هر یک از ما با این دریا وجودمان را سیراب می کنیم و درختان و گلهای وجودمان را شکوفا می سازیم . در کتاب ، دریایی از خرد نهفته است اگر می گویی همه را نیک می دانی . خواهم گفت این دریا همچون سیل هستی وجودت را پوشانیده و کمالی در تو نیست . جز غرقه شدن در خردی که نه عرض آن را می دانی و نه طول آنرا . تنها زمانی خرد باعث کمال تو می گردد که تو وجود داشته باشی . دیده شوی و سبزی کمال را که در وجودت نقش بسته به همگان نشان دهی ، آنکه راه تو را می رود در نهایت در جوانی پیر شده و با همان کمالی که هیچ گاه درست درکش نکرده منزوی می گردد. چون همگان را خالی از آن خردی می بیند که در وجود بی وجود خویش می بیند .
نوجوان پرسید مگر نباید به دریای خرد فرود آمد .
استاد گفت باید خرد را مانند باران بر وجود خویش باراند و وجود خویش را سبز کرد که این کمال و دلپذیری است .
پانزده سال بعد استاد مرد ژولیده ایی را در کنار مکتب خانه خویش دید که به شاگردان مشتاق دانش می نگرد و حرفهای آنها را گوش می دهد . آن مرد ژولیده پیش آمد و گفت من هم نوجوان غرقه در دریایم که به مکتب شما نیامدم و امروز می بینم همه چیز برایم بی مفهوم است . و امروز می فهمم مسیرم درست نبوده و افسوس که جوانی و بهار زندگی خویش را در این راه باختم . استاد گفت به گرمابه رو و موی و ریش کوتاه کن پیشم بیا تا به تو بگویم چه باید کرد .
مرد نیز چنین کرد و استاد یکی از همان کتابهایی را که مرد زمانی گفته بود آن را بخوبی می داند داد و گفت یک بار دیگر بخوان و دوباره پیشم بیا مرد فردای آن روز پیش آمد و گفت خواندم .استاد گفت حالا هر روز تنها یک صفحه از این کتاب را برای شاگردان بخوان و آموزش بده . و اینبار با این کار زمین وجود خویش را از زیر این دریای مهیب خارج ساز .

متفکر یگانه کشورمان ارد بزرگ می گوید : خرد در دانسته های ما دیده نمی شود ، خرد تنها در کردار ما هویدا می گردد .
سه سال گذشت . آن مرد ، استاد بی مانندی شده بود که از سراسر گیتی شاگردانی به پای درس و مکتبش می شتافتند.


یاسمین آتشی ([فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .])

Arezoo
03-02-2011, 13:31
مردی مقابل پور سینا ایستاد و گفت : ای خردمند ، به من بگو آیا من هم همانند پدرم در تهی دستی و فقر می میرم ؟ پورسینا تبسمی کرد و گفت : اگر خودت نخواهی ، خیر به آن روی نمی شوی . مرد گفت گویند هر بار ما آینه پدران خویشیم و بر آن راه خواهیم بود .
پور سینا گفت پدر من دارای مال و ثروت فراوان بود اما کسی جز مردم شهرمان او را نمی شناخت . حال من ثروت ندارم اما شهرت بسیار دارم . هر یک مسیر جدا را طی کرده ایم . چرا فکر می کنی همواره باید راه رفته را باز طی کنیم .
مرد نفسی راحت کشید و گفت : همسایه ام چنین گفت . اگر مرا دلداری نمی دادید قالب تهی می کردم .




[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .] ([فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .])

پورسینا خندید و در حالی که از او دور می شد گفت احتمالا ترس را از پدر به ارث برده ایی و مرد با خنده می گفت آری آری…
متفکر یگانه کشورمان ارد بزرگ می گوید : گیتی همواره در حال زایش است و پویشی آرام در همه گونه های آن در حال پیدایش است .
این سخن اندیشمند کشورمان نشان می دهد تکرار تاریخ ممکن نیست . حتی در رویدادهای مشابه ، باز هم کمال و افق بلندتری را می شود دید .

Arezoo
03-02-2011, 13:31
خدا گفت: لیلی یک ماجراست، ماجرایی آکنده از من.
ماجرایی که باید بسازیش.
شیطان گفت: تنها یک اتفاق است. بنشین تا بیفتد.
آنان که حرف شیطان را باور کردند، نشستند
و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد.
مجنون اما بلند شد، رفت تا لیلی را بسازد.
خدا گفت: لیلی درد است. درد زادنی نو. تولدی به دست خویشتن.
شیطان گفت: آسودگی ست. خیالی ست خوش.
خدا گفت: لیلی، رفتن است. عبور است و رد شدن.
شیطان گفت: ماندن است. فرو رفتن در خود.
خدا گفت: لیلی جستجوست. لیلی نرسیدن است و بخشیدن.
شیطان گفت: خواستن است. گرفتن و تملک.
خدا گفت: لیلی سخت است. دیر است و دور از دست.
شیطان گفت: ساده است. همین جایی و دم دست.
و دنیا پر شد از لیلی های زود. لیلی های ساده اینجایی.
لیلی های نزدیک لحظه ای.
خدا گفت: لیلی زندگی ست. زیستنی از نوعی دیگر.
لیلی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود.
مجنون، زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد.

Arezoo
03-02-2011, 13:31
دوباره باید بر می خواست او کارهای ناتمام بسیاری بر دوش خود حس می کرد آیا از پس استقبال از مرگ ، می توانست زندگی را دوباره در آغوش گیرد ؟
او یا باید فنای تدریجی را می پذیرفت و یا مرگ سریع را ، و شاید هم در پس این مرگ سریع زندگی را بدست می آورد . بلاخره تصمیم خویش را گرفت و از حصار اردوگاه بردگی و مرگ به بیرون پرید و با چند نفر از مرگ رستگان عهد بست و ایران را نجات بخشید . بقول اندیشمند یگانه کشورمان ارد بزرگ : هنگام گسست و بریدن از همه چیز ، می توانی بسیاری از نداشته ها را در آغوش کشی .
آن کسی که از زندان بردگی بیرون جست و ایران را نجات بخشید نادرشاه افشار بود که در سن ۲۵ سالگی پس از سالها تحمل بردگی از حصار ازبکان بیرون آمده و کشور ایران را دوباره سرفرازی بخشید .

[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .] ([فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .])

شاید اگر او از مرگ می هراسید هیچ گاه برای خود و کشورش آزادی و شرف به ارمغان نمی آورد …

Arezoo
03-02-2011, 13:32
خدا به شیطان گفت: لیلی را سجده کن. شیطان غرور داشت، سجده نکرد.
گفت: من از آتشم و لیلی گل است.
خدا گفت: سجده کن، زیرا که من چنین می خواهم.
شیطان سجده نکرد. سرکشی کرد و رانده شد؛ و کینه لیلی را به دل گرفت.
شیطان قسم خورد که لیلی را بی آبرو کند و تا واپسین روز حیات، فرصت خواست. خدا مهلتش داد.
اما گفت: نمی توانی، هرگز نمی توانی. لیلی دردانه من است. قلبش چراغ من است و دستش در دست من.
گمراهی اش را نمی توانی حتی تا واپسین روز حیات.
شیطان می داند لیلی همان است که از فرشته بالاتر می رود.
و می کوشد بال لیلی را زخمی کند. عمریست شیطان گرداگرد لیلی می گردد.
دستهایش پر از حقارت و وسوسه است.
او بدنامی لیلی را می خواهد. بهانه بودنش تنها همین است.
می خواهد قصه لیلی را به بی راهه کشد.
نام لیلی، رنج شیطان است. شیطان از انتشار لیلی می ترسد.
لیلی عشق است و شیطان از عشق واهمه دارد.

Arezoo
03-02-2011, 13:32
لیلی گفت: موهایم مشکی ست، مثل شب، حلقه حلقه و مواج، دلت توی حلقه های موی من است.
نمی خواهی دلت را آزاد کنی؟ نمی خواهی موج گیسوی لیلی را ببینی؟
مجنون دست کشید به شاخه های آشفته بید و گفت: نه نمی خواهم، گیسوی مواج لیلی را نمی خواهم. دلم را هم.
لیلی گفت: چشمهایم جام شیشه ای عسل است، شیرین،
نمی خواهی عکست را توی جام عسل ببینی؟ شیرینی لیلی را؟
مجنون چشمهایش را بست و گفت: هزار سال است عکسم ته جام شوکران است،
تلخ. تلخی مجنون را تاب می آوری؟
لیلی گفت: لبخندم خرمای رسیده نخلستان است.
خرما طعم تنهایی ات را عوض می کند. نمی خواهی خرما بچینی؟
مجنون خاری در دهانش گذاشت و گفت: من خار را دوستتر دارم.
لیلی گفت: دستهایم پل است. پلی که مرا به تو می رساند. بیا و از این پل بگذر.
مجنون گفت: اما من از این پل گذشته ام. آنکه می پرد دیگر به پل نیازی ندارد.
لیلی گفت: قلبم اسب سرکش عربی ست. بی سوار و بی افسار. عنانش را خدا بریده،
این اسب را با خودت می بری؟
مجنون هیچ نگفت. لیلی که نگاه کرد، مجنون دیگر نبود؛ تنها شیهه اسبی بود و رد پایی بر شن.
لیلی دست بر سینه اش گذاشت، صدای تاختن می آمد.

Arezoo
03-02-2011, 13:33
لیلی زیر درخت انار نشست.
درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ.
گلها انار شد، داغ داغ. هر اناری هزارتا دانه داشت.
دانه ها عاشق بودند، دانه ها توی انار جا نمی شدند.
انار کوچک بود. دانه ها ترکیدند. انار ترک برداشت.
خون انار روی دست لیلی چکید.
لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید.
مجنون به لیلی اش رسید.
خدا گفت: راز رسیدن فقط همین بود.
کافی است انار دلت ترک بخورد.

Arezoo
03-02-2011, 13:34
خدا مشتی خاک برگرفت. می خواست لیلی را بسازد،
از خود در او دمید. و لیلی پیش از آنکه با خبر شود، عاشق شد.
سالیانی ست که لیلی عشق می ورزد. لیلی باید عاشق باشد.
زیرا خدا در او دمیده است و هر که خدا در او بدمد، عاشق می شود.
لیلی نام تمام دختران زمین است؛ نام دیگر انسان.
خدا گفت: به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید.
آزمونتان تنها همین است: عشق. و هر که عاشق تر آمد،
نزدیکتر است. پس نزدیکتر آیید، نزدیکتر.
عشق، کمند من است. کمندی که شما را پیش من می آورد. کمندم را بگیرید.
و لیلی کمند خدا را گرفت.
خدا گفت: عشق، فرصت گفتگو است. گفتگو با من.
با من گفتگو کنید.
و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد. لیلی هم صحبت خدا شد.
خدا گفت: عشق، همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور می کند.
و لیلی مشتی نور شد در دستان خداوند.

Arezoo
03-02-2011, 13:34
خواجه نصیر الدین توسی در ابتدای وزارت خویش بود ، که تعدادی از نزدیکان بدو گفتند ایران مدیری همچون شما نداشته و تاریخ همچون شما کمتر به یاد دارد .

[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .] ([فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .])

یکی از آنها گفت : نام همشهری شما خواجه نظام الملک توسی هم به اندازه نام شما بلند نبود . خواجه نصیر سر به زیر افکنده و گفت : خواجه نظام الملک باعث فخر و شکوه ایران بود آموخته های من برآیند تلاشهای انسانهای والا مقامی همچون اوست. حرف خواجه به جماعت فهماند که او اهل مبالغه و پذیرش حرف بی پایه و اساس نیست.
ارد بزرگ اندیشمند فرزانه کشورمان می گوید : “شایستگان بالندگی و رشد خود را در نابودی چهره دیگران نمی بینند.”
شاید اگر خواجه نصیر الدین طوسی هم به آن سخنان اعتنا می نمود هیچگاه نمی توانست گامهای بلندی در جهت استقلال و رشد میهنمان بردارد.


یاسمین آتشی ([فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .])

Arezoo
03-02-2011, 13:35
روزی مردی خواب دید که مرده و پس از گذشتن از پلی به دروازه بهشت رسیده است. دربان بهشت به مرد گفت: برای ورود به بهشت باید صد امتیاز داشته باشید، کارهای خوبی را که در دنیا انجام داده اید، بگویید تا من به شما امتیاز بدهم.
مرد گفت: من با همسرم ازدواج کردم، 50 سال با او به مهربانی رفتار کردم و هرگز به او خیانت نکردم.
فرشته گفت: این سه امتیاز.
مرد اضافه کرد: من در تمام طول عمرم به خداوند اعتقاد داشتم و حتی دیگران را هم به راه راست هدایت می کردم.
فرشته گفت: این هم یک امتیاز.
مرد باز ادامه داد: در شهر نوانخانه ای ساختم و کودکان بی خانمان را آنجا جمع کردم و به آنها کمک کردم.
فرشته گفت: این هم دو امتیاز.
مرد در حالی که گریه می کرد، گفت: با این وضع من هرگز نمی توانم داخل بهشت شوم مگر اینکه خداوند لطفش را شامل حال من کند.
فرشته لبخندی زد و گفت: بله، تنها راه ورود بشر به بهشت موهبت الهی است و اکنون این لطف شامل حال شما شد و اجازه ورود به بهشت برایتان صادر شد!

Arezoo
03-02-2011, 13:36
دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جرو بحث می کردند.
عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!
داروساز گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهر بریزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند.
دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداری از آن را در غـذای مادر شوهـر می ریخت و با مهربانی به او می داد.
هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقای دکتر عزیز، دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد که بمیرد، خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند.
داروساز لبخندی زد و گفت: دخترم ، نگران نباش. آن معجونی که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بین رفته است.

Arezoo
03-02-2011, 13:37
فرمانروایی که می کوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد، با مقاومتهای سرداری محلی مواجه شد و مزاحمتهای سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت و بنابراین او تعداد زیادی سرباز را مامور دستگیری سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نیروهای فرمانروا درآمدند و برای محاکمه و مجازات با پایتخت فرستاده شدند.
فرمانروا با دیدن قیافه سردار جنگاور تحت تاثیر قرار گرفت و از او پرسید: ای سردار، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم، چه می کنی؟
سردار پاسخ داد: ای فرمانروا، اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود.
فرمانروا پرسید: و اگر از جان همسرت در گذرم، آنگاه چه خواهی کرد؟
سردار گفت: آنوقت جانم را فدایت خواهم کرد!
فرمانروا از پاسخی که شنید آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشید بلکه او را به عنوان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب کرد.
سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید: آیا دیدی سرسرای کاخ فرمانروا چقدر زیبا بود؟ دقت کردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته شده بود؟
همسر سردار گفت: راستش را بخواهی، من به هیچ چیزی توجه نکردم. سردار با تعجب پرسید: پس حواست کجا بود؟
همسرش در حالی که به چشمان سردار نگاه می کرد به او گفت: تمام حواسم به تو بود. به چهره مردی نگاه می کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند!

Arezoo
03-02-2011, 13:37
سالها پیش که من به عنوان داوطلب در بیمارستان کار می کردم، دختری به بیماری عجیب و سختی دچار شده بود و تنها شانس زنده ماندنش انتقال کمی از خون خانواده اش به او بود.
او فقط یک برادر 5 ساله داشت. دکتر بیمارستان با برادر کوچک دختر صحبت کرد.
پسرک از دکتر پرسید: آیا در این صورت خواهرم زنده خواهد ماند؟
دکتر جواب داد: بله و پسرک قبول کرد.
او را کنار تخت خواهرش خواباندیم و لوله های تزریق را به بدنش وصل کردیم، پسرک به خواهرش نگاه کرد و لبخندی زد و در حالی که خون از بدنش خارج می شد، به دکتر گفت: آیا من به بهشت می روم؟!
پسرک فکر می کرد که قرار است تمام خونش را به خواهرش بدهند!

Arezoo
03-02-2011, 13:38
روزی مردی پیش قاضی آمده و گفت : ای قاضی نگهبان دروازه شهر هر بار که من وارد و یا خارج می شوم مرا به تمسخر می گیرد و در مقابل حتی نزدیکانم دشنامم می دهد . قاضی پرسید چرا ؟ این رفتار را می کند مگر تو چه کرده ایی آن مرد گفت : هیچ ، خود در شگفتم چرا با من چنین می کند .
قاضی گفت بیا برویم و خود با لباسی پوشیده در پشت سر شاکی به راه افتاده و به او گفت به دروازه شو تا ببینم این نگهبان چگونه است . به دروازه که رسیدند نگهبان پوز خندی زد و شروع کرد به دشنام گویی و تمسخر آن مرد بیچاره . قاضی صورت خویش را از زیر نقاب بیرون آورد و گفت مردک مگر مریضی که با رهگذران اینچنین می کنی سپس دستور داد او را گرفته و محبس برده و بر کف پایش ۵۰ ضربه شلاق بزنند .

[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .] ([فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .])

سه روز بعد دستور داد نگهبان را بیاورند و رو کرد به او و گفت مشکل تو با این مرد در چه بود که هر بار او را می دیدی دیوانه میشدی و چنین می گفتی .
مرد گفت : هیچ
قاضی پرسید پس چرا در میان این همه آدم به او می گفتی ؟
گفت : چون می پنداشتم این حق را دارم که با مردم چنین کنم اما هر ضربه شلاق به یادم آورد که باید پا از گلیم خود بیرون نگذارم .
قاضی گفت : عجیب است با این که به تو بدی نکرده بود تو به او می تاختی ؟ چون فکر می کردی این حق را داری !؟
آن مرد گفت سالها به مردم به مانند زیر دست می نگریستم فکر می کردم چون مواجب بگیر سلطانم پس دیگران از من پایین تر هستند . این شد که کم کم به عابرین آن طور برخورد می کردم که دوست داشتم .
قاضی پس از آن ماجرا پنهانی در کار کارمندان و کارگزاران دستگاه دیوانی دقت کرد و دید اغلب آنها دیگر وظایف خویش را آن گونه که دستور گرفته اند انجام نمی دهند و هر یک به شیوه ایی به خطاکاری روی آورده اند . به محضر سلطان شد و شرح جریان را بگفت .
سلطان در دم دستور داد او را بگیرند و به محبس برده و ۵۰ چوب بر کف پای بیچاره قاضی بنوازند . چون قاضی را بار دیگر به پیشگاه سلطان آوردند سلطان گفت : خوب حالا فهمیدی در کار دیوانی دخالت کردن چه مزه ایی دارد . قاضی سر افکنده و گریان گفت : آری و سپاس از چوب سلطان که مرا به خود آورد .
قاضی چون از درگاه سلطانی برون شد با خود گفت : عجبا ! من به پیش سلطان شدم تا خطاهای عوامل حکومت را باز گویم و او به من فهماند زمان چقدر دستگاه و دیوان را عوض می کند . متفکر یگانه کشورمان ارد بزرگ می گوید : ریشه رشد تبهکاری در امنیت بزهکار است . و اینچنین بود که قاضی دست از قضاوت شسته با خانواده عزم ترک دیار خویش کرد . چون از دروازه خارج می شد دید همان نگهبان بزهکار با ترکه ایی در دست ، مردم را مضحکه و مورد ریش خند قرار می دهد …

Arezoo
03-02-2011, 13:41
در امتحان پایان ترم دانشکده پرستاری، استاد ما سوال عجیبی مطرح کرده بود. من دانشجوی زرنگی بودم و داشتم به سوالات به راحتی جواب می دادم تا به آخرین سوال رسیدم،
نام کوچک خانم نظافتچی دانشکده چیست؟
سوال به نظرم خنده دار می آمد. در طول چهار سال گذشته، من چندین بار این خانم را دیده بودم. ولی نام او چه بود؟!
من کاغذ را تحویل دادم، در حالی که آخرین سوال امتحان بی جواب مانده بود.
پیش از پایان آخرین جلسه، یکی از دانشجویان از استاد پرسید: استاد، منظور شما از طرح آن سوال عجیب چه بود؟
استاد جواب داد: در این حرفه شما افراد زیادی را خواهید دید. همه آنها شایسته توجه و مراقبت شما هستند، بـاید آنها را بشناسید و به آنهـا محبت کنید حتـی اگر این محبت فقط یک لبخنـد یا یک سلام دادن ساده باشد.
من هرگز آن درس را فراموش نخواهم کرد!

Arezoo
03-02-2011, 13:41
در یکی از روستـاهای ایتالیـا، پسر بچه شـروری بود که دیگران را با سخنـان زشتش خیلی ناراحت می کرد.
روزی پدرش جعبه ای پر از میخ به پسر داد و به او گفت: هر بار که کسی را با حرفهایت ناراحت کردی، یکی از این میخها را به دیوار انبار بکوب.
روز اول، پسرک بیست میخ به دیوار کوبید. پدر از او خواست تا سعی کند تعداد دفعاتی که دیگران را می آزارد ، کم کند. پسرک تلاشش را کرد و تعداد میخهای کوبیده شده به دیوار کمتر و کمتر شد.
یک روز پدرش به او پیشنهاد کرد تا هر بار که توانست از کسی بابت حرفهایش معذرت خواهی کند، یکی از میخها را از دیوار بیرون بیاورد.
روزها گذشت تا اینکه یک روز پسرک پیش پدرش آمد و با شادی گفت: بابا، امروز تمام میخها را از دیوار بیرون آوردم!
پدر دست پسرش را گرفت و با هم به انبار رفتند، پدر نگاهی به دیوار انداخت و گفت: آفرین پسرم! کار خوبی انجام دادی. اما به سوراخهای دیوار نگاه کن. دیوار دیگر مثل گذشته صاف و تمیز نیست. وقتی تو عصبانی می شوی و با حرفهایت دیگران را می رنجانی، آن حرفها هم چنین آثاری بر انسانها می گذارند. تو می توانی چاقویی در دل انسانی فرو کنی و آن را بیرون آوری، اما هـزاران بـار عذرخواهـی هم نمی تواند زخم ایجاد شده را خوب کند.

Arezoo
03-02-2011, 13:41
اما آن هیبت سیاه هم چنان جلو می آمد. با همان قدم های منظم همیشگی. قدم هایی که انگار با کفش هایی با پاشنه های تیز برداشته می شدند. پاشنه هایی که زمین را سوراخ می کرد. تق تق تق تق.کفش هایی با پاشنه های سیاه.

ساعت دیواری بزرگ هم همچنان ادامه می داد. نوک تیز ثانیه شمار هر لحظه خطی را نشان می داد و صدای حرکتش در سالن خالی می پیچید. هیبت سیاه قدم هایش را با ساعت تنظیم کرده بود یا ساعت با او؟

-بایست... لطفا! بایست. بایست. بایست... حاضرم هر چی دارم بدم فقط بایست...

حتی یک لحظه هم توقف نکردند. هیچ کدامشان. حتی حرکتشان را کند هم نکردند. حتی نپرسیدند که حاضر است چه چیزی را بدهد.

تق تق تق تق. این زمین نبود که با هر قدم سوراخ می شد. او بود. ذهنش بود. وجودش بود. با هر "تق" انگار در زمین فرو می رفت. انگار هر قدم روی سر او فرو می آمد.

-نه... بایست! ادامه نده، بایست...

هیبت سیاه نزدیک شده بود. خیلی نزدیک. ساعت هم همچنان ادامه می داد. کند تر نشده بود. تند تر هم نشده بود حتی. فقط ادامه می داد. او بیشتر فرو می رفت.

ضجه زد:

-بایست...

هیبت سیاه با تمام سیاهی اش به روی او فرو آمد. تیک/تق.

آخرین ضربه بود

Arezoo
03-02-2011, 13:42
بر دل مردم شهر نیشابور ترسی بسیار افتاده بود سپاه دشمن به نزدیکی شهر رسیده و تیراندازان و مردان نیزه بدست در پشت کنگره ها ایستاده و کمین گرفته بودند . ارگ فرمانروای شهر پر رفت و آمدتر از هر زمان دیگر بود یکی از سربازان محکم درب خانه خردمند پیر شهر را می کوبید و در نهایت پیرمرد را با خود به ارگ برد فرمانروای شهر نگاهی به صورت آرام و نگاه متین پیر مرد افکنده و گفت می دانم که گلایه ها در سینه داری اما اکنون زمان این سخن ها نیست به من بگو در این زمان چه راهی در پیش روی ماست . شهر در درون سپاه فراوان دشمن گم خواهد شد . دشمن شهرهای بین راه را به آتش کشیده و سرها بریده است . دیوارها و درهای شهر توان مقاومت زیادی ندارند . هیچ سپاهی هم به کمک ما نخواهد آمد ما هستیم و همین خونخواران پیش روی . لشکر آنها همچون نیزه ایی به سینه شهرمان فرود خواهند آمد.

[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]

ریش سفید شهر خنده اش گرفت : فرمانروا پرسید هنگامه جنگ و ستیز است نه جای خنده .
پیرمرد گفت فرمانروایی که می ترسد جان خویش را هم نمی تواند از مرگ نجات دهد چه برسد به مردم بی پناه را.
فرمانروا گفت سپاه دشمن در نزدیکی نیشابور است آن وقت من نهراسم .
ریش سفید گفت در این مواقع هر دو طرف سپاه به فرمانروای خویش و شجاعت او می اندیشند . مردم زندگی و امیدشان را در سیمای شما می بینند و سپاه دشمن هم به فرمانروای خویش .
فرمانروا اگر نباشد نه شهر باقی می ماند و نه سپاه دشمن. ریش سفید ادامه داد راه نجات ما از شمشیر های برهنه دشمن تنها و تنها در به زانو در آوردن فرمانروای آنها خلاصه می شود . شما در درون شهر هستید و آنهم در مرکز شهر و آنها در بیابان و بدون دیوار ، حال فرمانروایی که امنیت ندارد شما هستید یا دشمن ؟.
فرمانروای نیشابور گفت اکنون در اطراف فرمانروای دشمن پنجاه هزار شمشیر بدست حضور دارند چگونه به او دست یابیم . ریش سفید گفت نیشابور شهری بزرگ است بگذار دور شهر حلقه بزنند به این شکل سپاه دشمن پراکنده می شود و تعداد نگهبانان فرمانروای آنان نیز بسیار کم خواهد شد . آن گاه در زمان مناسب عده ایی را با تن پوشهایی همانند سربازان دشمن به سراغ او بفرستید و سپس سر او را بر نیزه کرده بر برج و باروهای شهر بگردانید تا ترس بر جان آنان فرو افتد در غروب همان روز طبل جنگ را به صدا درآورد به گونه ایی که همه حتی سربازان ما هم بدانند فردا کارزار در راه است. فردایش چون سپیده خورشید آسمان دشت را روشن کند سپاهی نخواهید دید.
در همین هنگام رایزنان دربار نیشابور وارد شده و پند و اندرز دادن را آغاز کردند آنها می گفتند جنگ به سود هیچ کس نیست خونریزی دوای درمان هیچ دردی نیست و قتل کردن عذاب دنیوی و اخروی خواهد داشت . فرمانروا رو به ریش سفید شهر کرده و گفت می بینی رایزنان شهر ما را . پیرمرد گفت نوک پیکان سپاه دشمن از همین جا آغاز می شود . فرمانروا با شنیدن این سخن دستور داد رایزنان ابله را به زندان بیفکنند .
اندیشمند یگانه کشورمان ارد بزرگ می گوید : آنهایی که آمادگی برای پاسخگویی به تجاوز دشمن را با گفتن این سخن که : ” جنگ بد است و باید مهربان بود ، درگیری کار بدیست” را رد می کنند ، ساده لوحانی هستند که خیلی زود در تنور دشمن خواهند سوخت .
چهار روز گذشت دروازه های شهر نیشابور دوباره باز شد ، کشاورزان و باغداران به سوی محل کار خویش بازگشتند و زندگی ادامه یافت .
فرمانروای نیشابور تا پایان زندگی پیرمرد به خانه او می رفت و درس ها می آموخت .


یاسمین آتشی ([فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .])

Arezoo
03-02-2011, 13:42
سهروردی را گفتند تا به کی از ایران سخن گویی ؟ گفت تا آن زمان که زنده ام . گفتند این بیماری است چون ایران دختره باکره ای نیست برای تو ، و گنج سلطانی هم برای بی چیزی همانند تو نخواهد بود .




[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .] ([فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .])

سهروردی خندید و گفت شما عشق ندانید چیست . دوباره او را گرفته و به سیاهچال بردند.
ارد بزرگ اندیشمند یگانه کشورمان می گوید : “نماز عشق ترتیبی ندارد چرا که با نخستین سر بر خاک گذاردن ، دیگر برخواستنی نیست . ”
شبها از درون روزن سیاه چال زندان سهروردی ، اشعار حکیم فردوسی را زندانبانان می شنیدند و از این روی ، وعده های غذایش را قطع نمودند و در نهایت سهروردی از گرسنگی به قتل رسید…


یاسمین آتشی ([فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .])

Arezoo
03-02-2011, 13:43
زیر سایه های لغزان برف پاک کن نشسته است و با چشمان نیمه باز به جایی مثل افق نگاه می کند طوری که به نظر برسد با چشمان باز خوابیده است. ساعت ماشین خراب است و از صبح همان عدد لعنتی 02:08 را نشان می دهد. منتظر است. منتظر است باران آرام بگیرد.

"زنی در راهروی ورودی میهمان خانه در شیشه ای را باز می کند. دستش را می برد بیرون. باران هنوز تندی اش را دارد! بر می گردد و از پله ها بالا می رود."

اصلآ از بوی خاک باران خورده خبری نیست. شیشه را می بندد. هنوز چشمانش به جایی مثل افق خیره است. عاشق بوی "باران" است. یاد بچگی اش می افتد وقتی که مادربزرگش را خاک کردند. یادش می افتد که چکمه های قرمزش را پوشیده بود و آن روز چه قدر کیف می داد که پایش را به زور هم که شده به درون گل خیس فرو کند و جای پایش را وارسی کند.

"زن را می شود از ساختمان روبه رویی دید. از زیر پرده ها چندان معلوم نیست چه می کند. مثل اینکه دارد ساکش را می گردد. یا اینکه دارد چیزی را پاره می کند یا هر کار دیگر. پشتش به پنجره است. نور اتاق ضعیف است و هوا مه آلود و بارانی! انگار منصرف شده است. نزدیک تر می آید. نزدیک پنجره. می فهمد تحت نظر است اما نمی خواهد وانمود کند که متوجه شده است. بازش می کند پرده را کنار می زند. سرش را بیرون می آورد و با ته مایه ای از لبخند چشمش را می بندد و بو می کشد."

داشبورد را باز می کند. دنبال مبایلش می گردد. به عقب بر می گردد کیف چرمی اش را از بین ساک هایش می کشد بیرون. پیدایش می کند. باز چشمانش را به همانجا خیره می کند. چنان روی عکس بیلبرد خیره می شود که انگار افق را می نگرد. شماره می گیرد. دهانش نیمه باز مانده است. صدایی شنیده می شود. هنوز ساکت است. چیزی نمی گوید. چشمانش سنگین تر می شوند. لبخند تلخی صورتش را کش می دهد. گوشی آرام از دستش سر می خورد. زیر لب نفسش با "باران" می آمیزد.

" سرش را می برد داخل. پرده را می کشد. باد ضعیفی پرده را می لغزاند. موهایش تر شده است. چند قطره باران از روی پیشانی اش سر می خورند و جذب ابروانش می شوند. با لطافت خاصی انگشتش را روی ابرویش می کشد. آنقدر نمایشی حرکت می کند که احساس می کنم نمایشنامه ای را بی کم و کاست جلوی انبوه تماشاچیان اجرا ی کند. لبخندش را نگه داشته است. آرام با چرخشی ملایم رقصیدن آغاز می کند. با سرمستی و خونسردی عجیبی شروع می کند به کندن لباس هایش . چشمانش نیمه باز است. گاهآ بازشان می کند. ولی زود منصرف می شود. رقصان به طرف پنجره می آید.

هاله ای از زن زیر سرخی پرده دیده می شود باد پرده را به بدنش می کشد. می داند تحت نظر است. برای من نمایش می دهد. از این چنین دیدنش زجر می کشم. اما نمی توانم نگاه نکنم. همینطور کنار پنجره به رقصیدنش ادامه می دهد. نمی دانم دوست دارم پرده رابکشد یا نه! می بینمش اما نه آنطور که دلم می خواهد. به گونه ای می بینمش که تنها میلم به بیشتر دیدن زیاد تر شود. اندامش را نمی توانم تصور می کنم که زیر این سرخی ، زیر این پرده چگونه در هم می لولد.

هر لحظه مه غلیظ تر می شود. نمی توانم خوب ببینمش. با دیوانگی خاصی پرده را کنار می زنم. دیگر هیچ برایم مهم نیست که مرا ببیند یا نه! می خواهم پنجره را هم باز کنم. نمی توانم. هر لحظه که مصمم تر می شوم بازوانم سست و سست تر می شوند و من به زیر می لغزم. نیروی پاهایم به تحلیل می رود. یک لحظه می بینم که پرده را کنار زده و به من می خندد و با اشاره می خواهد چیزی را بفهماند. به زمین می افتام. نمی توانم حرکت کنم می خواهم یک بار دیگر ببینمش. می خواهم نامش را فریاد بزنم ، کمک بخواهم اما جای فریاد زیر لب نفسم با "باران" می آمیزد.

از بالا می بینم که روی زمین به سینه افتاده است و زور می زند فریاد بزند اما نمی تواند. انگار دارد می میرد. نزدیکش می شوم. جوان به نظر می آید! صورتش را نمی توان وسط هاله های سرخ تشخیص داد. می شناسمش. باید جایی دیده باشمش اما کجا نمی دانم.

هنوز با انگشتش علامت می دهد. "باران" برای من تمام شده است. اما بوی تند "باران" در حفره های دماغم بدجوری حبس شده است. سرم درد می کند. به طرف در می روم. روی در عدد 208 حک شده است. در را باز می کنم. نور کمی در اتاق به رنگ سرخ جریان دارد ، مثل غبار می چرخد و خود را به دیوار ها می کوبد. همه چیز مات دیده می شود. می بینمش که هنوز آن لبخند بر لبانش جاری است و چشمانش نیمه باز مانده. طوری که احساس می کنم با چشمان باز خوابیده است. صورتم را نزدیک تر می کنم. می گیرم پایینی را مثل عدد دو و مثل ماری که زهر از دهانش بیرون ریزد تلخی زبانش را مزه می کنم مثل آرامش هولناک سرخ بالشی که از گرمای تب می سوزد میچسبم به بدنش. عرق سرد می چکد و آزارم می دهد! خواب را از چشمانم لیس می زند و خواب را از چشمانش می مکم! نمی دانم چه می کنم و چرا این چنین گرمم که می سوزم مثل تب در بالشی خیس از عرق و سردی آزار دهنده اش که می سوزاندم مثل آتش. خفه می شوم و خفه می شود در تاریکی آلوده غبار های مرده سرخی که می ریزد روی بدن هایمان و می چسباند پوستش را به من و دردم می آید و نمی دانم که چگونه عشق بازی می کنم و نمی فهمم که آیا لذتی می برم یا نه؟ تنها فریاد زوزه ای می شنوم که انگار سال ها پیش سر داده شده و من پژواک هایش را بشنوم. می شنوم صدای کسی را که فریاد می زد :«باران»"



باران بند آمده. از صدای زنگ موبایلش بیدار می شود. گوشی را از زیر پایش برمی دارد. شماره را نگاه می کند شماره باران است! مردی از آن طرف داد می زند. بدون اینکه پاسخی بدهد خاموشش می کند. سرش را بالا می گیرد از آینه به صورتش نگاه می کند. با دستمال ، خیسی چشمانش را پاک می کند. به سرعت از جلوی بیلبرد دور می شود. با خودش فکر می کند که باران قبل از خودکشی در آن مسافرخانه لعنتی شاید مدل تبلیغاتی بود

Arezoo
03-02-2011, 13:43
ساعت را نگاه می کنم. ده است. آخ چه قدر خوابم می آید! حتماً همه رفته اند . مانند هر سال . انگار نه انگار که دیشب تا کنون نه ساعت خوابیده ام . این قدرخواب های جورواجور و مزخرف می بینم که احساس پریشانی عجیبی بهم دست می دهد. هنوز به چند ساعت خواب دیگر نیاز دارم. اگر مثل سال های گذشته رفتار کرده باشند حتما پدر نرفته است . عادت باقی اعضای خانواده است که در «روز سپید» هر سال اول صبح به محل عبادت با جماعت می روند. من هم دو سال همراهیشان کردم اما چیزی دستگیرم نشد و هیچ سودی در این کار ندیدم ! بعد فکر کردم که وقتی در این روز پدر این قدر مهربان است چرا باید مهر او را از دست داد و برای عبادت همگانی _که بی نتیجه هم هست_ رفت!؟ باری به این نتیجه رسیدم که بهتر است امروز در خانه بمانم و از لحظاتم بهتر استفاده کنم. با این که احتیاج به خواب دارم ، اما باید برخیزم ! باید از امروز به خوبی استفاده کنم . به صورتی مبهم به یاد می آورم که صبح مادر دستوراتی به من داده است. اما اهمیتی ندارد زیرا کارهای مهم تری دارم. امروز همه جا حسابی تمیز و صامت است ! اصلا اسم « روز سپید » را من به همین خاطر برای این روز انتخاب کرده ام . همه چیز پاک است و در خیابان ها نیز سر و صدایی وجود ندارد. البته نفس و روح مردم نیز تا حدی پاک می شود و در مجموع همه چیز سپید است! علت این که دیشب خواب های پریشان می دیدم این بود که : قصد داشتم امروز به عبادت نروم و دیشب هی با خودم کلنجار می رفتم که آیا کار درستی می کنم یا نه؟ این قدر فکر کردم که افکارم حسابی پیچیده و در هم ریخته شدند. لیکن باید برخیزم که کارهای زیادی دارم.

لباس های زیبا ترم را می پوشم ؛ به پدر سلام می کنم و او همراه لبخندی جوابم را می دهد و احوالم را می پرسد و من هم با خوش رویی پاسخ می دهم . دارم اتاقم را تمیز می کنم که فکرم سراغ پدر می رود. از همان لبخند آغاز صبحش دریافتم که امروز هم ، چون سال های پیش با مهر خاصی رفتار می کند. باید به سراغ نقاشی نیمه کاره ام بروم . هنوز فکرم پیش پدر است . ناگهان به این فکر می کنم که او در روز سپید چه گونه عمل می کند؟ این قدر دیشب فکر کرده ام که اکنون قدرت تفکر چندانی ندارم ، لیکن این یکی ، از آن دسته فکرهای سخت نیست . پدر ساعات یا دقایقی را به تنهایی در اتاقش به سر می برد و باقی ساعات روز را همراه ماست و با خوش رویی با ما صحبت و کمکمان می کند. اما نمی دانم در آن ساعات تنهایی چه گونه تزکیه ی نفس و روح را انجام می دهد و یا اصلا انجام می دهد؟ البته از رفتارش روشن است که نسبت به اعمال خاص روز سپید بی تفاوت نیست. حس کنجاوی شدیدی در من پدید آمده و البته همواره به این امید وارم که همان گونه که کارهای پدر همیشه بر من تا ثیر گذاشته ، تهذیب نفس او نیز بر من خاصه بر افکار بی نتیجه و خسته ام اثر کند. با این که اندیشه ام امروز پریشان است ، نمی دانم چرا این قدر حال دارم و خوش بختانه همین حال و حوصله ، افکارم را در بهبودشان یاری می کند . با این وجود جلوی عملی کردن کنجکاوی خود را می گیرم . آه ! من احتیاج به یک طرح تازه دارم ! نقاشی را باز نیمه کاره می گذارم و به سراغ ویلون می روم . با نواختن آن شور و احساس عجیبی در من ایجاد می شود . . . بی اراده ویلون را رها می کنم و به سراغ پدر می روم . احساس می کنم دلم می خواهد با او باشم و با او صحبت کنم . پدر در اتاق است . در را باز می کنم . ناگهان حس عجیبی در من ایجاد می شود. پدر احتمالا در حال عبادت است . من که بسیار منتظر چنین فرصتی بودم لیکن نمی توانم حالت پدر را تشخیص دهم و کم کم هم این امر را فراموش می کنم . چهره ی پدر را می بینم که با خوش رویی بر من لبخند می زند . بی اختیار داخل می شوم و به سوی او می روم . چهره ی خود را در آ یینه ی درون اتاق می بینم که لبخندی شبیه پدر بر لب دارم . در احساسی عجیب غرق می شوم و چیزی به خاطر نمی آورم ...

Arezoo
03-02-2011, 13:44
در سرزمین پروانه ها افسانه ای وجود دارد در مورد پروانه ای پیر. یک شب وقتی که پروانه پیر هنوز بسیار جوان بود، با دوستانش پرواز می کرد. ناگهان سرش را بلند کرد و نوری سپید و شگفت آور را دید که از میان شاخه های درختی آویزان است. در واقع، این ماه بود. ولی چون تمام پروانه ها سرگرم نور شمع و چراغ های خیابان بودند و همیشه به دور آنها می گشتند، قهرمان با دوستانش هرگز ماه را ندیده بود.
با دیدن این نور یک پیمان ناگهانی و محکم در او پیدا شد: من هرگز به دور هیچ نور دیگری به جز ماه چرخ نخواهم زد. پس هر شب، وقتی پروانه ها از مکان های استراحت خود بیرون می آمدند و به دنبال نور مناسب می گشتند، پروانه ما به سمت آسمان ها بال می گشود. ولی ماه، با این که نزدیک به نظـر می رسید، همیشه در ورای ظرفیت پروانه باقی می ماند. ولی او هرگز اجازه نمی داد که ناکامی اش بر او چیره شود و در واقع، تلاش های او هر چند ناموفق چیزی را برایش به ارمغان می آورد.
برای مدتی دوستان و خانواده و همسایگان و ساکنان سرزمین پروانه ها همگی او را مسخره و سرزنش می کردند. ولی همگی آنها با سوختن و خاکستر شدن در اطراف نورهای جزیی و در دسترسی که انتخاب کرده بودند در مرگ از او پیشی گرفتند.
ولی پروانه پیر در زیر درخشش سپید و خنک معشوق در سن بسیار بالا از دنیا رفت.

Arezoo
03-02-2011, 13:44
در روزگاران دور یکی از دانه های شانه ایی ، از دوست جادوگرش خواست که قد او را از بقیه دانه های شانه بلندتر کند .
جادوگر ابتدا مخالفت کرد اما با اصرار دانه خودخواه قبول کرده و یک سانت از دیگر دانه ها قدش را بلندتر نمود .

هنگامی که صاحب شانه خواست موهایش را شانه کند احساس کرد خاری بر سرش فرو می رود . شانه را که خوب نگاه کرد شگفت زده شد زیرا دانه ایی را می دید که از دیگر دانه ها بلندتر شده . چاره ایی نبود یا شانه را باید دور می انداخت و یا آن دانه بلند را کوتاه می ساخت . تصمیمش را گرفت .
چاقوی تیزی آورد و بر گلوی دانه خودخواه نهاد .
دانه شانه مرگ را در زیر گلوی خویش حس کرد .
خودش را بخاطر آرزویش نفرین و سرزنش کرد
ناله ها کرد
فریادها کشید
و جیغی از ته دل
اما ....
هیچ کدام دوای دردش نشد و سرش را از دست داد.

از آن پس هیچ دانه شانه ی چنین خواست و آرزویی را مطرح ننموده است . همه دانه ها می دانند در کنار هم امنیت دارند...
زیبا تبریزی

Arezoo
03-02-2011, 13:44
کمی پس از آن که آقای داربی از "دانشگاه مردان سخت کوش" مدرکش را گرفت و تصمیم داشت از تجربه خود در کار معدن استفاده کند، دریافت که "نه" گفتن لزوماً به معنای "نه" نیست. او در بعد از ظهر یکی از روزها به عمویش کمک می کرد تا در یک آسیاب قدیمی گندم آرد کند.
عمویش مزرعه بزرگی داشت که در آن تعدادی زارع بومی زندگی می کردند. بی سرو صدا در باز شد و دختر بچه کم سن و سالی به درون آمد، دختر یکی از مستاجرها بود؛ دخترک نزدیک در نشست. عمو سرش را بلند کرد، دخترک را دید، با صدایی خشن از او پرسید: "چه می خواهی؟ " کودک جواب داد : "مادرم گفت 50 سنت از شما بگیرم و برایش ببرم."
عمو جواب داد: " ندارم، زود برگرد به خانه ات" کودک جواب داد: "چشم قربان" اما از جای خود تکان نخورد. عمو به کار خود ادامه داد. آن قدر سرگرم بود که متوجه نشد کودک سر جای خود ایستاده. وقتی سرش را بلند کرد، کودک را دید بر سرش فریاد کشید که: "مگر نگفتم برو خانه. زود باش."
دخترک گفت:" چشم قربان" اما از جای خود تکان نخورد. عمو کیسه گندم را روی زمین گذاشت ترکه ای برداشت و آن را تهدید کنان به دخترک نشان داد. منظور او این بود که اگر نرود به دردسر خواهد افتاد. داربی نفسش را حبس کرده بود، مطمئن بود شاهد صحنه ناخوشایندی خواهد بود. زیرا می دانست که عمویش عصبانی است. وقتی عمو به جایی که کودک ایستاده بود، نزدیک شد، دخترک قدمی به جلو گذاشت و در چشمان او نگاه کرد و در حالی که صدایش می لرزید با فریادی بلند گفت: "مادرم 50 سنت را می خواهد." عمو ایستاد. دقیقه ای به دختر نگاه کرد، بعد ترکه را روی زمین گذاشت، دست در جیب کرد و یک سکه 50 سنتی به دخترک داد. کودک پول را گرفت و عقب عقب در حالی که همچنان در چشمـان مردی که او را شکسـت داده بود می نگریست به سمت در رفت. وقتی دخترک آسیاب را ترک کرد، عمو روی جعبه ای نشست و از پنجره مدتی به فضای بیرون خیره شد. این نخستین بار بود که کودکی بومی به لطف اراده خود توانسته بود سفید پوست بالغی را شکست دهد.
نویسنده: ناپلئون هیل
منبع: بیندیشید و ثروتمند شوید

Arezoo
03-02-2011, 13:45
روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگـانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.
در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمند تر است، تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم!
در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.
او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.
پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد.
کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بارآرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.
همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است!

منبع: نشان لیاقت عشق

Arezoo
03-02-2011, 13:45
جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا میکرد. رفتن و ردپای آن را. و آدمهایی را می دید که به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می بندند. جغد اما می دانست که سنگ ها ترک می خورند، ستون ها فرو می ریزند، درها می شکنند و دیوارها خراب می شوند. او بارها و بارها تاجهای شکسته، غرورهای تکه پاره شده را لابلای خاکروبه های کاخ دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری اش می خواند و فکر می کرد شاید پرده های ضخیم دل آدمها، با این آواز کمی بلرزد.
روزی کبوتری از آن حوالی رد می شد، آواز جغد را که شنید، گفت: بهتر است سکوت کنی و آواز نخوانی. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگین شان می کنی. دوستت ندارند. می گویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری.
قلب جغد پیر شکست و دیگر آواز نخواند.
سکوت او آسمان را افسرده کرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان کنگره های خاکی من! پس چرا دیگر آواز نمی خوانی؟ دل آسمانم گرفته است.
جغد گفت: خدایا! آدمهایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند.
خدا گفت: آوازهای تو بوی دل کندن می دهد و آدمها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چیز کوچک و هر چیز بزرگ. تو مرغ تماشا و اندیشه ای! و آن که می بیند و می اندیشد، به هیچ چیز دل نمی بندد. دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین کار دنیاست. اما تو بخوان و همیشه بخوان که آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ.
جغد به خاطر خدا باز هم بر کنگره های دنیا می خواند و آنکس که می فهمد، می داند آواز او پیغام خداست.

Arezoo
03-02-2011, 13:46
روزی سقراط در کنار دریا راه می رفت که نوجوانی نزد او آمد و گفت:
«استاد! می شود در یک جمله به من بگویید بزرگترین حکمت چیست »
سقراط از نوجوان خواست وارد آب بشود.
نوجوان این کار را کرد.
سقراط با حرکتی سریع، سر نوجوان را زیر آب برد و همان جا نگه داشت،
طوری که نوجوان شروع به دست و پا زدن کرد.
سقراط سر او را مدتی زیر آب نگه داشت و سپس رهایش کرد.
نوجوان وحشت زده از آب بیرون آمد و با تمام قدرتش نفس کشید.
او که از کار سقراط عصبانی شده بود، با اعتراض گفت:
«استاد! من از شما درباره حکمت سؤال می کنم و شما می خواهید مرا خفه کنید »
سقراط دستی به نوازش به سر او کشید و گفت:
«فرزندم! حکمت همان نفس عمیقی است که کشیدی تا زنده بمانی.
هر وقت معنی آن نفس حیات بخش را فهمیدی، معنی حکمت را هم می فهمی!»

Arezoo
03-02-2011, 13:46
خولی و خر نامرد

روزی خولی از راهی می گذشت.
درختی پیدا کرد و زیر سایه آن کمی خوابید.
ناغافلی دزدی آمد و خرش را دزدید.
خولی وقتی از خواب بیدار شد و دید خرش نیست،
خورجینش را برداشت و به راه خودش ادامه داد
تا اینکه چشمش به خر دیگری افتاد که بدون صاحب بود.
آن را گرفت و کوله بارش را روی آن گذاشت و به راه خود ادامه داد
و با خودش گفت: خدا گر ز حکمت ببندد دری، ز رحمت گشاید در دیگری.
چند روز بعد صاحب خر پیدا شد و گفت: این خر مال من است.
خولی هم زیر بار نمی رفت و می گفت مال من است.
صاحب خر پرسید: خر تو نر بود یا ماده؟
خولی گفت: نر.
صاحب خر گفت: این خر ماده است.
خولی هم جواب داد: اما خر من، خر نامردی بود.

Arezoo
03-02-2011, 13:47
روزی ابومسلم خراسانی با سپاه خویش از کنار روستای بسیار سبز و زیبا می گذشت جمعی از مردم آن روستا تقاضای دیدار با او را داشتند یکی از آنها را اجازه دادند تا نزد سردار ایرانی بیاید او گفت ما مردان روستا از شما می خواهیم ثروت روستا را بین ما تقسیم کنید و ادامه داد باغ بزرگی در کنار روستا است که اگر تقسیم اش کنید هر کدام از ما صاحب باغ کوچکی می شویم و همیشه دعاگوی شما خواهیم بود . سردار پرسید اگر صاحب باغ هستید پس چرا به پیش من آمده اید ؟! بروید و بین خویش تقسیم اش کنید .
مرد گفت : در حال حاضر باغ از آن ما نیست اما ما آن را سبز کردیم ابومسلم متعجب شد و پرسید : داستان این باغ چیست از آغازش برایم بگویید.
آن مرد گفت مردم روستای ما 15 سال پیش تنها چند باغ کوچک داشتند تا اینکه مرد مسافری شبی در روستای ما میهمان شد و فردای آن ، مسافر بخشی از زمینهای اطراف روستا را از مردم روستا خرید و بخشی از مردان و زنان روستا را به کار گرفت تا باغ سبز شد . سردار پرسید در این مدت مزد کارگر و سهم زحمت مردم روستا را پرداخته است و روستایی گفت آری پرداخته اما ریشه او از روستای ما نیست و مردم روستا می گویند چرا او دارایی بیشتری نسبت به ما دارد؟ و باغی مصفا در اختیار داشته باشد و ما نداشته باشیم ؟!
سردار گفت شما دستمزد خویش را گرفته اید و او هم برای آبادی روستای شما زحمت کشیده است پس چطور امروز این قدر پر ادعا و نالان شده اید روستایی گفت دانشمند پرهیزگاری چند روزی است میهمان ما شده او گفت درست نیست که کسی بیشتر و فزون تر از دیگری داشته باشد و اینکه آن مرد باغدار هم از زحمت شما روستاییان باغدار شده و باید بین شما تقسیم اش کند .
ابومسلم پرسید این مردک عالم این چند روزی که میهمان روستا بوده پولی هم به شما پرداخته روستایی گفت ما با کمال مهربانی از او پذیرایی کرده ایم و به او پول هم داده ایم چون حرفهایش دلنشین است .
سردار دستور داد آن شیاد عالم را بیاورند و در مقابل چشم مردم روستا به فلک بستن اش .
شیاد به زاری و التماس افتاده و از بابت نیرنگ و دسیسه خویش طلب بخشش و عفو می نمود . آنقدر او را فلک نمودند که از پاهایش خون می چکید سوار بر خرش کرده و از روستا دورش نمودند .
مردم روستا بر خود می لرزیدند ابومسلم رو به آنها کرده و گفت : شما مردم بیچاره ایی هستید ! کسی که ثروتش را به پای روستای شما ریخته برایتان کار و زندگی به وجود آورده را پست جلوه می دهید و می گویید در داشته های او سهیم هستید و کسی را که در پی شیادی به اینجا آمده و از دسترنج شما شکم خویش را سیر می کند عزیز می دارید چون از مال دیگری به شما می بخشد ! هر کس با ثروتش جایی را آباد کند و با اینکار زندگی خویش و دیگران را پر روزی کند گرامی است و باید پاس اش داشت .
ارد بزرگ اندیشمند و متفکر کشورمان می گوید : (( کارآفرین ، زندگی آفرین است پس آفرینی جاودانه بر او )) می گویند مردم بر زمین افتاده و از ابومسلم خراسانی بخشش خواستند . و از آن پس هر یک به سهم خویش قانع بودند و آن روستا هر روز آبادتر و زیباتر می گشت .

Arezoo
03-02-2011, 13:49
کودکی با پای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد زنی در حال عبور او را دید، او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت: مواظب خودت باش
کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟
زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم.
کودک گفت: می دانستم با او نسبتی داری

Arezoo
03-02-2011, 13:50
کالین ویلسون*که امروز نویسنده ی مشهوری است،وسوسه ی

خودکشی راکه در شانزده سالگی به او دست داده بود،چنین توصیف میکند:

وارد آزمایشگاه شیمی مدرسه شدم و شیشه ی زهر را برداشتم.
زهر را در لیوان پیش رویم خالی کردم،غرق تماشایش شدم،رنگش را نگاه کردم
و مزه ی احتمالی اش را در ذهن ام تصور کردم.سپس اسید را به بینی ام نزدیک کردم، و
بویش به مشامم خورد، در این لحظه، ناگهان جرقه ای از اینده در ذهنم
درخشید..... و توانستم سوزش ان را در گلویم احساس کنم و سوراخ ایجاد
شده در درئن معده ام را ببینم. احساس اسیب ان زهر ان چنان حقیقی بود که
گویی به راستی ان را نوشیده بودم.سپس مطمئن شدم که هنوز این کار را نکرده ام.
در طول چند لحظه ای که ان لیوان را در دست گرفته بودمو امکان مرگ را مزه مزه میکردم،با خودم فکر کردم:اگر شجاعت کشتن خودم را دارم، پس شجاعت ادامه دادن زندگی ام را هم دارم.

*کالین ویلسون نویسنده ی انگلیسی که کتاب های بسیاری در زمینه های داستان،فلسفه،جامعه شناسی،موسیقی،ادبیات و علوم غریبه نوشته است.

Arezoo
03-02-2011, 13:50
عروسک پشت پرده
صادق هدایت

تعطیل تابستان شروع شده بود. در دالان لیسه پسرانه لوهاور شاگردان شبان هروزی چمدان بدست، سوت زنان و
شادی کنان از مدرسه خارج می شدند . فقط مهرداد کلاه ش را بدست گرفته و مانند تاجری که کشتیش غرق شده
باشد بحالت غمزده بالای سر چمدانش ایستاده بود . ناظم مدرسه با سر کچل ، شکم پیش آمده باو نزدیک شد و
گفت:
- شما هم می روید ؟
مهرداد تا گوشهایش سرخ شد و سرش را پائین انداخت ، ناظم دوباره گفت:
- ما خیلی متأسفیم که سال دیگر شما در مدرسة ما نیستید . حقیقتًا از حیث اخلاق و رفتار شما سرمشق
شاگردان ما بودید ، ولی از من بشما نصیحت ، کمتر خجالت بکشید ، کمی جرئت داشته باشید ، برای جوانی
مثل شما عیب است . در زندگی باید جرئت داشت !
مهرداد بجای جواب گفت :
- منهم متأسفم که مدرسة شما را ترک میکنم !
ناظم خندید ، زد روی شانه اش ، خدا نگهداری کرد ، دست او را فشار داد و دور شد . دربان مدرسه چمدان
گذاشت . مهرداد هم باو انعام « تاکسی » مهرداد را برداشت و تا آخر خیابان آناتول فرانس آنرا همراهش برد و در
داد و از هم خداحافظی کردند.
نه ماه بود که مهرداد در مدرسه لوهاور مشغول تکمیل زبان فرانسه بود . روزیکه در پاریس از رفقایش جدا شد
مثل گوسفندی که بزحمت از میان گله جدا بکنند ، مطیع و پخته بطرف لوهاور روانه گردید . طرز رفتار و اخلاق
او در مدرسه طرف تمجید ناظم و مدیر مدرسه شد . فرمانبردار ، افتاده و س اکت ، در کار و درس دقیق و موافق
نظامنامة مدرسه رفتار میکرد . ولی پیوسته غمگین و افسرده بود . بجز ادای تکالیف و حفظ کردن دروس و جان
کندن چیز دیگری را نمیدانست . بنظر میآمد که او بدنیا آمده بود برای درس حاضر کردن ، و فکرش از محیط
درس و کتاب های مدرسه ##### ن می کرد . قیافة او معمولی، رنگ زرد، قد بلند، لاغر، چشمهای گرد بی حالت ،
مژه های سیاه، بینی کوتاه و ریش کوسه داشت که سه روز یکمرتبه میتراشید . زندگی منظم و چاپی مدرسه ،
خوراک چاپی ، دروس چاپی ، خواب چاپی و بیدار شده چاپی روح او را چاپی بار آورده بود . فقط گاهی مهرداد
میان دیوارهای بلند و دودزدة مدرسه و شاگردانی که افکارش با آنها جور نمیآمد ، زبانی که درست نم ی فهیمد ،
اخلاق و عاداتی که به آن آشنائی نداشت ، خوراکهای جور دیگر ، حس تنهائی و محرومی مینمود، مثل احساسی
که یکنفر زندانی بکند . روزهای یکشنبه هم که چند ساعت اجازه می گرفت و بگردش میرفت ، چون از تآتر و سینما
خوشش ن میآمد، در باغ عمومی جلو بلدیه ساعتهای دراز روی نیمکت می نشست ، دخترها و مردم را که در آمد و
شد بودند، زنها را که چیز میبافتند سیاحت می کرد و گنجشکها و کبوترهای چاهی را که آزاد روی چمن
میخرامیدند تماشا میکرد . گاهی هم بتقلید دیگران یک تکه نان با خودش میبرد ، ریز می کرد و جلو گنجشکها
میریخت و یا اینکه کنار دریا بالای تپه ای که مشرف به فارها بود م ینشست ، به امواج آب و دورنمای شهر تماشا
میکرد – چون شنیده بود لامارتین هم کنار دریاچة بورژه همین کار ر ا میکرده . و اگر هوا بد بود در یک کافه
درسهای خودش را از برمیکرد . و از بسکه گوشت تلخ بود دوست و هم مشرب نداشت و ایرانی دیگر را هم
نمیشناخت که با او معاشرت بکند.
مهرداد از آن پسرهای چشم و گوش بسته بود که در ایران میان خانواد ه اش ضرب المثل شده بود و هنوز هم
اسم زن را که می شنید از پیشانی تا لاله های گوشش سرخ میشد . شاگردان فرانسوی او را مسخره میکردند و
زمانی که از زن ، از رقص ، از تفریح ، از ورزش ، از عشقبازی خودشان نقل میکردند، مهرداد همیشه از لحاظ
احترام حرفهای آنها را تصدیق میکرد ، بدون اینکه بتواند از وقا یع زندگی خودش بسرگذشتهای عاشقانه آنها
چیزی بیفزاید ، چون او بچه ننه ، ترسو ، غمناک و افسرده بار آمده بود ، تاکنون با زن نامحرم حرف نزده بود و
پدر و مادرش تا توانسته بودند مغز او را از پند و نصایح هزار سال پیش انباشته بودند . و بعد هم برای اینکه
پسرشان از را ه درنرود ، دخترعمویش درخشنده را برای او نامزد کرده بودند و شیرینیش را خورده بودند – و
این را آخرین مرحله فداکاری و منت بزرگی میدانستند که بسر پسرشان گذاشته بودند و بقول خودشان یک پسر
عفیف و چشم و دل پاک و مجسمه اخلاق پرورانیده بودند که بدرد دوهزار سال پیش میخورد . مهرداد بیست و
چهار سالش بود ولی هنوز به اندازة یک بچة چهارده ساله فرنگی جسارت ، تجربه ، تربیت ، زرنگی و شجاعت در
زندگی نداشت . همیشه غمناک و گرفته بود مثل اینکه منتظر بماند کی روضه خوان بالای منبر برود و او گریه
بکند. تنها یادگار عشقی او منحصر میش د بروزی که از تهران حرکت میکرد و درخشنده با چشم اشک آلود
بمشایعت او آمده بود . ولی مهرداد لغتی پیدا نکرد که باو دلداری بدهد . یعنی خجالت مانع شد – هر چند او با
دختر عمویش در یک خانه بزرگ شده و در بچگی همبازی یکدیگر بودند ، تا زمانیکه کشتی کراسین از بندر
پهلوی جدا شد ، آب دریا را شکافت و ساحل ایران سبز و نمناک ، آهسته پشت مه و تاریکی ناپدید گردید هنوز
بیاد درخشنده بود. چند ماه اول هم در فرنگ اغلب او را بیاد میآورد ولی بعد ک مکم درخشنده را فراموش کرد .
در مدت تحصیل مهرداد ، چندین تعطیل در مدرسه شد ، ولی تمام ا ین تعطیل ها را او در مدرسه ماند و مشغول
خواندن درسهایش بود ، و همیشه بخودش وعده میداد که تلافی آنرا برای سه ماه تعطیل تابستان در بیاورد ،
حالا که با رضایتنامة بلند بالا از مدرسه خارج شد و در خیابان آناتول فرانس به هیکل دود زده مدرسه آخرین
نگاه را کرد و پیش خودش از آن خداحافظی کرد ، یکسر رفت در پانسیونی که قب ً لا دیده بود . یک اطاق گرفت و
همان شب اول از بسکه سرگذشتهای عاشقانه و کیفهای همشاگردیهایش را از تعریف گران تاورن ، کازینو ،
دانسینگ روایال 1و غیره شنیده بود ، در همان شب هفتصد فرانک پس انداز خودش را با ه زار و هشت صد فرانک
ماهیانه اش را در کیف بغلش گذاشت و تصمیم گرفت که برای اولین بار به کازینو برود . سر شب ریشش را
تراشید ، شامش را خورد و پیش از اینکه به کازینو برود، چون هنوز زود بود بقصد گردش بسوی کوچه پاریس
رفت که کوچه پرجمعیت و شلوغ لوهاور بود و به بندر منتهی میشد . مهرداد آهسته راه میرفت و از روی تفنن
اطراف خودش را نگاه میکرد ، پشت شیشه مغازه ها را دقت میکرد . او پول داشت ، آزاد بود ، سه ماه وقت در
پیش داشت و امشب هم میخواست ازین آزادی خودش استفاده بکند و به کازینو برود . این بنای قشنگی که آنقدر
از جلوی آن گذشته بود و هیچوقت جرئت نمیکرد که در آن داخل بشود ، حالا امشب بآنجا خواهد رفت و شاید ،
کی میداند چند دختر هم عاشق دلخسته چشم و ابروی سیاه او بشوند ! همینطور که با تفنن میگذشت ، پشت
شیشة مغازه بزرگی ایستاد و نگاه کرد . چشمش افتاد به مجسمة زنی با موی بور ک ه سرش را کج گرفته بود و
لبخند می زد . مژه های بلند ، چشمهای درشت ، گلوی سفید داشت و یک دستش را بکمرش زده بود ، لباس مغز
پسته ای او زیر پرتو کبود رنگ نورافکن این مجسمه را بطرز غریبی در نظر او جلوه داد . بطوریکه بی اختیار
ایستاد ، خشکش زد و مات و مبهوت به ب حر آن رفت . این مجسمه نبود ، یک زن ، نه بهتر از زن یک فرشته بود
که باو لبخند می زد . آن چشمهای کبود تیره ، لبخند نجیب دلربا، لبخندی که تصورش را نمیتوانست بکند ، اندام
باریک ظریف و متناسب ، همه آنها مافوق مظهر عشق و فکر و زیبائی او بود . باضافه این دختر با او حرف نمیزد
، مجبور نبود با او بحیله و دروغ اظهار عشق و علاقه بکند ، مجبور نبود برایش دوندگی بکند ، حسادت بورزد ،
همیشه خاموش ، همیشه به یک حالت قشنگ ، منتهای فکر و آمال او را مجسم می کرد . نه خوراک میخواست و نه
پوشاک، نه بهانه میگرفت و نه ناخوش میشد و نه خرج داشت . همیشه راضی ، همیشه خندان ، ولی از همه اینها
مهمتر این بود که حرف نمیزد ، اظهار عقیده نمیکرد و ترسی نداشت که اخلاقشان با هم جور نیاید .صورتی که
1 Grand Tavern, Casino , Dancing Royal.
هیچوقت چین نمیخورد . متغیر نمیشد . شکمش بالا نمیآید ، از ترکیب نمیافتاد . آنوقت سرد هم بود . همة این
افکار از نظرش گذشت . آیا میتوانست ، آیا ممکن بود آنرا بدست بیاورد ، ببوید ، بلیسد ، عطری که دوست داشت
به آن بزند ، و دیگر از این زن خجالت هم نمیکشید . چون هیچوقت او را لو نمیداد و پهلویش رو در بایستی هم
نداشت و ، او همیشه همان مهرداد عفیف و چشم و دل پاک میماند. اما این مجسمه را کجا بگذارد؟
نه، هیچکدام از زنهائی که تاکنون دیده بود بپای این مجسمه نمیرسیدند . آیا ممکن بود بپای آن برسند؟ لبخند و
حالت چشم او بطرز غریبی این مجسمه را با یک روح غیر طبیعی بنظر او جان داده بود . همة این خطها ، رنگها و
تناسبی که او از ز یبائی میتوانست فرض بکند این مجسمه به بهترین طرز برایش مجسم میکرد . و چیزیکه بیشتر
باعث تعجب او شد این بود که صورت آن رویهمرفته بی شباهت بیک حالتهای مخصوص صورت درخشنده نبود .
فقط چشمهای او میشی بود در صورتیکه مجسمه بور بود . اما درخشنده همیشه پژمرده و غمناک بود ، در
صورتیکه لبخند این مجسمه تولید شادی م یکرد و هزار جور احساسات برای مهرداد برم یانگیخت .
یک ورقه مقوائی پائین پای مجسمه گذاشته بودند ، رویش نوشته بود 350 فرانک . آیا ممکن بود این مجسمه را
به سیصد و پنجاه فرانک به او بدهند؟ او حاضر بود هر چه دارد بده د، لباسهایش را هم بصاحب مغازه بدهد و
این مجسمه مال او بشود ، مدتی خیره نگاه کرد ، ناگهان این فکر برایش آمد که ممکن است او را مسخره بکنند .
ولی نمیتوانست ازین تماشا دل بکند، دست خودش نبود ، از خیال رفتن به کازینو بکلی چشم پوشیده و به نظرش
آمد که بدون این مجسمه زندگی او بیهوده بود و تنها این مجسمه نتیجه زندگی او را تجسم میداد. اگر این مجسمه
مال او بود ، اگر این مجسمه مال او بود ، اگر همیشه می توانست به آن نگاه بکند ! یکمرتبه ملتفت شد که پشت
شیشه همه اش لباس زنانه گذاشته بودند و ایستادن او در آنجا چندان تناس ب نداشت ، و پیش خودش گمان کرد
همه مردم متوجه او هستند ، ولی جرئت نمیکرد که وارد مغازه بشود و معامله را قطع بکند . اگر ممکن بود کسی
مخفیانه میآمد و این مجسمه را باو می فروخت و پولش را از او می گرفت تا مجبور نمی شد که جلو چشم مردم
اینکار را بکند ، آنوقت دسته ای آن شخص را می بوسید و تا زنده بود خودش را رهین منت او میدانست . از پشت
شیشه دقت کرد ، در مغازه دو نفر زن با هم حرف می زدند و یکی از آنها او را با دستش نشان داد . تمام صورت
خودش را آهسته « مغازه سیگران نمرة 102 » : مهرداد مثل شله سرخ شد بالای ، مغازه را نگاه کرد دید نوشته
کنار کشید ، چند قدم دور شد .
بدون اراده راه افتاد، قلبش می تپید ، جلو خودش را درست ن میدید . مجسمه با لبخند افسونگرش از جلو او رد
نیمشد و میترسید مبادا کسی پیشدستی بکند و آنرا بخرد . در تعجب بود چرا مردمان دیگر آنقدر بی اعتنا به این
مجسمه نگاه می کردند . شاید برای این بود که او را گول بزنند، چون خودش میدانست که این میل طبیعی نیست !
یادش افتاد که سرتاسر زندگی او در سایه و در تاریکی گذشته بود، نامزدش درخشنده را دوست نداشت . فقط از
ناچاری ، از رودربایستی مادرش باو اظهار علاقه میکرد . با زنهای فرنگی هم میدانست که باین آسانی نمیتواند
رابطه پیدا بکند ، چون از رقص، صحبت ، مجلس آرائی ، دوندگی ، پوشیدن لباس شیک ، چاپلوسی و همة کارهائی
که لازمة آن بود گریزان بود . بعلاوه خجالت مانع میشد و جربزه اش را در خود نمیدید . ولی این مجسمه مثل
چراغی بود که سرتاسر زندگ ی او را روشن میکرد – مثل همان چراغ کنار دریا که آنقدر کنار آن نشسته بود و
شبها نور قوسی شکل روی آب دریا میانداخت . آیا او آنقدر ساده بود، آیا نمیدانست که این میل مخالف میل
عموم است و او را مسخره خواهند کرد؟ آیا نمیدانست که این مجسمه از یکمشت مقوا و چینی و ر نگ و موی
مصنوعی درست شده مانند یک عروسک که بدست بچه میدهند . نه میتواند حرف بزند، نه تنش گرم است و نه
صورتش تغییر میکند؟ ولی همین صفات بود که مهرداد را دلباختة آن مجسمه کرد . او از آدم زنده که حرف
بزند، که تنش گرم باشد ، که موافق یا مخالف میل او رفتار بکند ، که حسادتش را تحریک بکند میترسید و واهمه
داشت. نه، این مجسمه را برای زندگیش لازم داشت و نمیتوانست ازین ببعد بدون آن کار بکند و بزندگی ادامه
بدهد. آیا ممکن بود همة اینها را با سیصد و پنجاه فرانک بدست بیاورد؟
مهرداد از میان مردم دستپاچه که در آمدوشد بودند با فکر مغشوش میگذشت ، بی آنکه کسی را در راه ببیند و یا
متوجه چیزی بشود . مثل یک آدم مقوائی ، مثل مجسمة بی روح و بی اراده راه میرفت، مثل آدمی که شیطان
روحش را تسخیر کرده باشد . همینطور که میگذشت زنی را دید که ر و دوشی سبز داشت و صورتش غرق بزک
بود ، بی مقصد و اراده دنبال آن زن افتاد . او از کنار کلیسا در کوچة سن ژاک پیچید که کوچه باریک و ترسناکی
بود با ساختمانهای دود زده ، و تاریک . آن زن در خانه ای داخل شد که از پنجره باز آن آهنگ رقص فکس تروت
که در گرامافون میزدند شنیده می شد، که فاصله بفاصله با آواز سوزناک انگلیسی همان آهنگ را تکرار میکرد . او
مدتی ایستاد تا صفحه تمام شد ولی هیچ بکیفیت این ساز نمیتوانست پی ببرد . این زن کی بود و چرا آنچا رفت ؟
چرادنبالش آمده بود ؟ دوباره براه افتاد . چراغهای سرخ میکده پست ، مردهای قاچاق ، صورتهای عجیب و غریب
، قهوه خانه های کوچک و مرمومز که بفراخور این اشخاص درست شده بود یکی بعد از دیگری از جلو چشمش
می گذشت . جلو بندر نسیم نمناک و خنکی می وزید که آغشته به بوی پرک ، بوی قطران و روغن ماهی بود .
چراغهای رنگین ، سر دیرکهای آهنگ چشمک می زدند . در میان همهمه و جنجال کشتیهای بزرگ و کوچک ، قایق
و کرجی بادبان دار ، یکدسته کارگر ، دزد و پاچه ورمالیده همه جور نمونه نژاد آدم دیده میشد، از آن دزدهای
قهار که سورمه را از چشم می دزدند ، مهرداد بی اراده تکمه های کت خودش را انداخت و سین ه اش را صاف کرد .
بعد با قدمهای تندتر بطرف شوسة اتازونی رفت که سدی از سمت جلو آن ساخته شده بود . کشتی بزرگی کنار
دریا لنگر انداخته بود و چراغهای آن ردیف از دور روشن شده بود . ازین کشتیهائی که مانند دنیاهای کوچک ،
مثل شهر سیار آب دریا را میشکافت و با خودش یکدسته مردمان با ر وحیه و قیافه و زبانهای عجیب و غریب از
ممالک دوردست ب ه بندر وارد میکرد و بعد خرده خرده آنها جذب و هضم میشدند . این مردمان غریب ، این
زندگیهای عجیب را یکی یکی از جلو چشمش می گذرانید ، صورت بزک کردة زنها را دقت میکرد . آیا اینها بودند که
مردها را فریفته و دیوا نه خودشان کرده بودند؟ آیا اینها هر کدام مجسمه ای بمراتب پست تر از آن مجسمه پشت
شیشة مغازه نبودند ؟ سرتاسر زندگی بنظرش ساختگی ، موهوم و بیهوده جلوه کرد . مثل این بود که درین
ساعت او در مادة غلیظ و چسبنده ای دست و پا میزد و نمیتوانست خودش را از دست آن برهاند . همه چیز
بنظرش مسخره بود؛ همچنین آن پسر و دختر جوانی که دست بگردن جلو سد نشسته بودند ، بنظر او مسخره
بودند. درسهائی که خوانده بود ، آن هیگل دودزده مدرسه ، همة اینها به نظرش ساختگی ، من در آری و بازیچه
آمد . برای مهرداد تنها یک حقیقت وجود داشت و آن مجسمه پشت شیشة مغازه بود . ناگهان برگشت ، با گامهای
مرتب از میان مردم گذشت و همین که جلو مغازة سیگران رسید ایستاد . دوباره نگاهی به مجسمه کرد ، سر
جای خودش بود ، مثل اینکه اولین بار در زندگیش تصمیم گرفت . وارد مغازه شد . دختر خوشگلی با لباس سیاه
و پیشبند سفید لبخند مصنوعی زد ، جلو آمد و گفت :
- آقا چه فرمایشی داشتید؟
مهرداد با دست پشت شیشه را نشان داد و گفت :
- این مجسمه را .
- لباس مغز پسته ای را میخواستید ؟ ما رنگهای دیگرش را هم داریم . اجازه بدهید . دو دقیقه صبر بکنید ،
بفرمائید الان کارگر ما میپوشد به تنش ببینید . لابد برای نامزد خودتان می خواهید همین رنگ مغزپست ه ای را
خواسته بودید ؟
- ببخشید ، مجسمه را میخواستم.
- مجسمه ! چطور مجسمه ؟ مقصودتان را نمیفهمم.
مهرداد ملتفت شد که پرسش بی جائی کرده ولی خودش را از تنگ و تا نینداخت ، فورًا مثل اینکه باو الهام شد گفت
:
- بله ، م جسمه را همینطور که هست با لباسش ، چون من خارجی هستم و مغازة خیاطی دارم ، این مجسمه را
همینطور که هست میخواستم.
- آه ! این مشکلست ، باید از صاحب مغازه بپرسم ، (رویش را کرد بطرف زن دیگری و گفت [فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .] آهای سوزان ،
مسیولئون را صدا بزن .
مهرداد بطرف مجسمه رفت ، مسیو لئون با ریش خاکستری ، قد کوتاه ، بدنی چاق ، لباس مشکی و زنجیر ساعت
طلا بعد از مذاکره با آن دختر فروشنده بطرف مهرداد آمد و گفت :
- آقا شما مجسمه را خواسته بودید؟ چون همکار هستیم بشما همینطور با لباسش دو هزار و دویست فرانک
میدهم با تخفیف نهصد فرانک . چون برای خ ودمان این مجسمه دو هزار و هفتصد و پنجاه فرانک تمام شده .
لباسش هم سیصد و پنجاه فرانک ارزش دارد . ا ین قشنگترین مجسمه ای است که از چینی خالص ساخته
است . « روکرو » شده بشما تبریک میگویم ، معلوم میشود شما هم خبره هستید . این کار آرتیست معروف
چون ما می خواستیم م جسمه هائی بطرز جدید بیاوریم اینست که بضرر خودمان این مجمسه را میفروشیم ،
ولی بدانید بطور استثناء است، چون معمو ً لا اثاثیه مغازه را ما به مشتری نمی فروشیم و ضمنًا تذکر میدهم که
می توانیم آنرا در صندوقی برای شما ببندیم .
مهرداد سرخ شده بود نمی دانست در مقابل نطق مفصل و مهربان صاحب مغازه چه بگوید . به عوض جواب دست
کرد کیف بغلی خودش را درآورد ، دو اسکناس هزار فرانکی و یک پانصد فرانکی بدست صاحب مغازه داد و
سیصد فرانک پس گرفت . آیا با سیصد فرانک می توانست یکماه زندگی بکند؟ چه اهمیتی داشت چون به منتها
درجة آرزوی خودش رسیده بود !
پنج سال بعد ازین پیش آمد مهرداد با سه چمدان که یکی از آنها خیلی بزرگ و مثل تابوت بود وارد تهران شد .
ولی چیزی که اسباب تعجب اهل خانه شد مهرداد با نامزدش درخشنده خیلی رسمی برخورد کرد و حتی سوغات
هم برای او نیاورد . روز سوم که گذشت مادرش او ر ا صدا زد و باو سرزنش کرد . مخصوصًا گوشزد کرد در
این مدت شش سال درخشنده بامید او در خانه مانده است . و چندین خواستگار را رد کرده و بالاخره او مجبور
است درخشنده را بگیرد . ا ما این حرفها را مهرداد با خونسردی گوش کرد و آب پاکی را روی دست مادرش
ریخت و جواب داد ، که من عقیده ام برگشته و تصمیم گرفته ام که هرگز زناشوئی نکنم . مادرش متأثر شد و
دانست که پسرش همان مهرداد محجوب فرمان بردار پیش نیست . این تغییر اخلاق را در اثر معاشرت با کفار و
تزلزل در فکر و عقیدة او دانست . اما بعد هم هر چه در اخلاق، رفتار و روش او دق ت کردند چیزی که خلاف
اظهار او را ثابت بکند ندیدند و نفهمیدند که بالاخره او در چه فرقه و خطی است . او همان مهرداد ترسو و افتاد ة
قدیم بود ، تنها طرز افکارش عوض شده بود ، و اگر چه چندین نفر مواظب رفتار او شدند ولی از مناسبات
عاشقانه اش چیزی استنباط نکردند .
اما چیزیکه اهل خانه را نسبت به مهرداد ظنین کرد این بود که او در اطاق شخصی خودش پشت درگاه مجسمة
زنی را گذاشته بود که لباس مغزپسته ای دربرداشت ، یک دستش را بکمرش زده بود و دست دیگرش به پهلویش
افتاده بود و لبخند میزد ، یک پردة قلمکار هم جلو آن آویزان بود، و ش بها، وقتیکه مهرداد بخانه برمیگشت درها را
می بست ، صفحة گرامافون را میگذاشت ، مشروب میخورد و پرده را از جلو مجسمه عقب میزد ، بعد ساعتهای
دراز روی نیمکت روبرو می نشست و محو جمال او می شد . گاهی که شراب او را میگرفت بلند میشد، جلو میرفت
و روی زلفها و سینة آن را نوازش میکرد . تمام زندگی عشقی او بهمین محدود میشد و این مجسمه برایش مظهر
عشق ، شهوت و آرزو بود.
پس از چندی خانواده اش و مخصوصًا درخشنده که درین قسمت کنجکاو بود پی بردند که سری درین مجسمه
است . درخشنده به طعنه اسم ا ین مجسمه را عروسک پشت پرده گذاشته بود . مادر مهرداد برای امتحان چندین
بار به او تکلیف کرد که مجسمه را بفروشد و یا لباسش را بجای سوغات به درخشنده بدهد . ولی همیشه مهرداد
خواهش او را رد میکرد . از طرف دیگر درخشنده برای اینکه دل مهرداد را بدست بیاورد، سلیقه و ذوق او را ازین
مجسمه دریافت . موی سرش را مثل مجسمه داد زدند و چین دادند ، لباس مغزپست ه ای بهمان شکل مجسمه
دوخت، حتی مد کفش خودش را از روی مجسمه برداشت و روزها که مهرداد از خانه میرفت ، کار درخشنده این
بود که میآمد در اطاق مهرداد ، جلو آینه تقلید مجسمه را میکرد . یکدستش را بکمرش میزد، مثل مجسمه گ ردنش
را کج میگرفت و لبخند میزد ، و مخصوصًا آن حالت چشمها ، حالت دلربا که در عین حال بصورت انسان نگاه
میکرد و مثل این بود که در فضای تهی نگاه میکند، میخواست اص ً لا روح این مجسمه را تقلید بکند . شباهت کمی
که با مجسمه داشت اینکار را تا اندازه ای آسان کرد . درخشنده ساعتهای دراز همة جزئیات تن خود را با مجسمه
مقایسه میکرد و کوشش مینمود که خودش را بشکل و حالت او را درآورد و زمانی که مهرداد وارد خانه میشد ،
بشیوه های گوناگون و با زرنگی مخصوصی خودش را بمهرداد نشان میداد . در ابتدا زحماتش بهدر میرفت و
مهرداد باو محل نم ی گذاشت . این مسئله سبب شد که بیشتر او را باین کار ترغیب و تهییج بکند و باین وسیله
کم کم طرف توجه مهرداد شد . و جنگ درونی ، جنگ قلبی در او تولید گردید . مهرداد فکر میکرد از کدام یک دست
بکشد؟ از انتظار و پافشاری دخترعمویش حس تحسین و کینه در دل او تولید شده بود . از یکطرف این مجسمة
سرد رنگ پاک شده با لباس رنگ پریده که تجزیة جوانی و عشق ، و نمایندة بدبختی او بود و پنج سال بود که با
این هیکل موهوم بیچاره احساسات و میلهایش را گول زده بود ، از طرف دیگر دخترعمویش که زجر کشیده،
صبرکرده ، خودش را مطابق ذوق و سلیقة او درآورده بود، از کدام یک میتوانست چشم بپوشد ؟ ولی حس کرد
که باین آسانی نمیتواند ازین مجسمه که مظهر عشق او بود صرفنظر بکند . آیا وی یک زندگی بخصوص ، یک
مکان و محل جداگانه در قلب او نداشت ؟ چقدر او را گول زده بود، چقدر با فکرش تفریح کرده بود، برای او
خوشی ت ولید شده بود و در مخیلة او این مجسمه نبود که با یکمشت گل و موی مصنوعی درست شده باشد ،
بلکه یک آدم زنده بود که از آدمهای زنده بیشتر برای او وجود حقیقی داشت . آیا میتوانست آنرا روی خاکروبه
بیندازد یا ب ه کس دیگر بدهد . پشت شیشة مغازه بگذارد و نگاه هر بیگانه ای ب ه اسرار خوشگلی او کنجکاو بشود و
با نگاهشان او را نوازش بکنند و یا آنرا بشکنند ، این لبهائی که آنقدر روی آنها را بوسیده بود ، این گردنی که
آنقدر روی آنرا نوازش کرده بود ؟ هرگز ، باید با او قهر بکند و او را بکشد همانطوریکه یکنفر آدم زنده را
می کشند ، بدست خودش آنرا بکشد . برای این مقصود مهرداد یک رولور کوچک خرید . ولی هر دفعه ک ه
میخواست فکرش را عملی بکند تردید داشت .
یکشب که مهرداد مست و لایعقل ، دیرتر از معمول وارد اطاقش شد ، چراغ را روشن کرد . بعد مطابق پرگرام
معمولی خودش پرده را پس زد ، شیشة مشروبی از گنج ه درآورد . گرامافون را کوک کرد یک صفحه گذاشت و
دو گیلاس مشروب پشت هم نوشید. بعد رفت و روی نیمکت جلو مجسمه نشست و باو نگاه کرد.
مدتها بود که مهرداد صورت مجسمه را نگاه میکرد ولی آن را نمیدید، چون خودبخود در مغز او شکلش نقش
می بست . فقط اینکار را بطور عادت می کرد چون سالها بود که کارش همین بود . بعد از آنکه مدتی خیره نگاه کرد،
آهسته بلند شده و نزدیک مجسمه رفت ، دست کشید روی زلفش بعد دستش را برد تا پشت گردن و روی
سینه اش ولی یکمرتبه مثل اینکه دستش را با آهن گداخته زده باشد ، دستش را عقب کشید و پس پس رفت . آیا
راست بود ، آیا ممکن بود ، این حرارت سوزانی که حس کرد . نه جای شک نبود . آیا خواب نمیدید ، آیا کابوس نبود ؟ در اثر مستی نبود؟ با آستین چشمش را پاک کرد و روی نیمکت افتاد تا افکارش را جم ع آوری بکند . ناگاه همینوقت دید مجسمه با گامهای شمرده که یکدستش را بکمرش زده بود میخندید و باو نزدیک میشد . مهرداد مانند دیوانه ها حرکتی کرد که فرار بکند، ولی در اینوقت فکری بنظرش رسید ب یاراده دست کرد در جیب شلوار رولور را بیرون کشید و سه تیر بطرف مجسمه پشت هم خالی کرد . ناگهان صدای ناله ای شنید و مجسمه به زمین خورد . مهرداد هراسان خم شد و سر آنرا بلند کرد . اما این مجسمه نبود درخشنده بود که در خون غوطه میخورد!

Arezoo
03-02-2011, 13:51
می خواست برود، ولی چیزی او را پایبند کرده بود. می خواست بماند، ولی چیزی او را به سوی خود می کشید. می خواست بنویسد، قلمی نداشت، می خواست بایستد، چیزی او را وادار به نشستن می کرد.می خواست بگوید، لبان خشکیده اش نمی گذاشتند. می خواست بخندد، تبسم در صورتش محو می شد. می خواست دست بزند و شادی کند، ولی دستانش یاری نمی دادند. می خواست نفس عمیقی بکشد و تمام اکسیژن های هوا را ببلعد، اما چیزی راه تنفسش را بسته بود. می خواست آواز سر دهد، نغمه اش به سکوت مبدل شد. می خواست پنجره ی کلبه اش را باز کند و از دیدن زیباییها لذت ببرد ، اما با اینکه پنجره با او فاصله ای نداشت این کار برایش غیر ممکن بود. می خواست بی پروا همه چیز را تجربه کند ولی دیگر فرصتی وجود نداشت. می خواست پرنده ی زندانی در قفس را پرواز دهد ولی ناتوان بود. می خواست گلی بچیند و به کسی که به او خیره شده بود بدهد دستش جلو نمی رفت. می خواست به همه بگوید دوستشان دارد و عاشقشان است لبش گشوده نمی شد، می خواست ستاره های آسمان را بشمارد و هنگام عبور شهاب آرزو کند که کاش روزهای رفته بر گردند. آخر او عکسی در قابی کهنه بود که توان هیچ کاری را نداشت می خواست حداقل لبخندی به لب داشته باشد اما لبانش خشکیده بود. یادش افتاد کاش وقتی عکاس گفت "بگو سیب" از دنیا گله نمی کرددلش می خواست اگر نمی تواند هیچ کاری بکند فقط بگوید سیب

Arezoo
03-02-2011, 13:52
جان بلا نکارد" از روی نیکمت برخاست . لباس ارتشی اش را مرتب کرد وبه تماشی انبوه جمعیت که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت دختری با یک گل سرخ .از سیزده ماه پیش دلبستگی اش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه مرکزی فلوریدا با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود. اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشت هایی با مداد که در حاشیه صفحات آن به چشم می خورد. دست خطی لطیف از ذهنی هشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد :دوشیزه هالیس می نل" . با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند. "جان" بری او نامه ی نوشت و ضمن معرفی خود از او در خواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود. در طول یک سال ویک ماه پس از آن دو طرف به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ی بود که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست عکس کرد ولی با مخالفت "میس هالیس" رو به رو شد . به نظر "هالیس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد. وقتی سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسید آن ها قرار نخستین دیدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک . هالیس نوشته بود: "تو مرا خواهی شناخت از روی رز سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراین راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختری می گشت که قلبش را سخت دوست می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنوید: " زن جوانی داشت به سمت من می آمد بلند قامت وخوش اندام - موهای طلایی اش در حلقه هایی زیبا کنار گوش های ظریفش جمع شده بود چشمان آبی به رنگ آبی گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاری می ماند که جان گرفته باشد. من بی اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون تو جه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد. اندکی به او نزدیک شدم . لب هایش با لبخند پر شوری از هم گشوده شد اما به آهستگی گفت "ممکن است اجازه بدهید من عبور کنم؟" بی اختیار یک قدم به او نزدیک تر شدم و در این حال میس هالیس را دیدم که تقریبا پشت سر آن دختر یستاده بود. زنی حدود 40 ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود . اندکی چاق بود مچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرار گرفته ام از طرفی شوق تمنایی عجیب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا می خواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنی واقعی کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت می کرد. او آن جا یستاده بود و با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام وموقر به نظر می رسید و چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید. دیگر به خود تردید راه ندادم. کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد. از همان لحظه دانستم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود. اما چیزی بدست آورده بودم که حتی ارزشش از عشق بیشتر بود. دوستی گرانبها که می توانستم همیشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم . با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم باید دوشیزه "می نل" باشید . از ملاقات با شما بسیار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟ چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمی شوم! ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هماکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست . او گفت که این فقط یک امتحان است!طبیعت حقیقی یک قلب تنها زمانی مشخص می شود که به چیزی به ظاهر بدون جذابیت پاسخ بدهد

Arezoo
03-02-2011, 13:52
فقط برای چند لحظه خودتونو اونجا ببینید..
چند سال پیش در جریان بازی های پارالمپیک (المپیک معلولین) در شهر سیاتل آمریکا 9 نفر از شرکت کنندگان دو100متر پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند. همه این 9 نفر افرادی بودند که ما آنها را عقب مانده ذهنی و جسمی می خوانیم. آنها با شنیدن صدای تپانچه حرکت کردند. بدیهی است که آنها هرگز قادر به دویدن با سرعت نبودند و حتی نمی توانستند به سرعت قدم بردارند بلکه هر یک به نوبه خود با تلاش فراوان می کوشید تا مسیر مسابقه را طی کرده و برنده مدال پارالمپیک شود ناگهان در بین راه مچ پای یکی از شرکت کنندگان پیچ خورد . این دختر یکی دو تا غلت روی زمین خورد و به گریه افتاد. هشت نفر دیگر صدای گریه او را شنیدند ، آنها ایستادند، سپس همه به عقب بازگشتند و به طرف او رفتند یکی از آنها که مبتلا به سندروم داون(عقب ماندگی شدید جسمی و روانی) بود، خم شد و دختر گریان را بوسید و گفت : این دردت رو تسکین میده .سپس هر 9 نفر بازو در بازوی هم انداختند و خود را قدم زنان به خط پایان رساندند. در واقع همه آنها اول شدند. تمام جمعیت ورزشگاه به پا خواستند و 10 دقیقه برای آنها کف زدند.

Arezoo
03-02-2011, 13:53
مردی تخم عقابی پیدا کرد و آن را در لانه مرغی گذاشت. عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آن ها بزرگ شد. در تمام زندگیش همان کارهایی را انجام داد که مرغها می کردند؛ برای پیدا کردن کرم ها و حشرات زمین را می کند و قدقد می کرد و گاهی با دست و پا زدن بسیار، کمی در هوا پرواز می کرد. سالها گذشت و عقاب خیلی پیر شد. روزی پرنده با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید. او با شکوه تمام، با یک حرکت جزئی بالهای طلاییش برخلاف جریان شدید باد پرواز می کرد. عقاب پیر بهت زده نگاهش کرد و پرسید: این کیست؟ همسایه اش پاسخ داد: این یک عقاب است. سلطان پرندگان. او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم. عقاب مثل یک مرغ زندگی کرد و مثل یک مرغ مرد. زیرا فکرمی کرد یک مرغ است.

Arezoo
03-02-2011, 13:53
روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند. آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟پسر پاسخ داد: عالی بود پدر! پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی؟پسر پاسخ داد: بله پدر! و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست! با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. بعد پسر بچه اضافه کرد : متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!

Arezoo
03-02-2011, 13:53
تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود. او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست. سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن لختی بیاساید. اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد: « خدایــــــــــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ » صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بودنجات دهندگان می گفتند: "خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم"

Arezoo
03-02-2011, 13:54
مردی در عالم رویا فرشته ای دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای روشن و تاریک راه می رفت. مرد جلو رفت و از فرشته پرسید: این مشعل و سطل آب را کجا می بری؟ فرشته جواب داد: می خواهم با این مشعل بهشت را آتش بزنم و با این سطل آب جهنم را خاموش کنم. آن وقت ببینم چه کسی واقعا خدا را دوست دارد!

Arezoo
03-02-2011, 13:54
لشکر پادشاه قدرتمند سلوکی دمتریوس را افسران مهرداد یکم در ماد شکست داده و "دمتریوس" فرامانروای آنان را نزد مهرداد یکم پادشاه اشکانی به دشت اترک (شیروان ، بجنورد و گرگان امروزی) فرستادند . مهرداد با آمدن دمتریوس جشنی برگزار نمود و دختر خویش را به توصیه ریش سفیدان پارت به او داد . که این کار در آینده چنان نتیجه مثبتی برای ایران داشت که کسی تصور نمی کرد و آن انهدام کامل سلسله سلوکی بود . مدتی بعد در هنگامه جشن و سرور سالروز زاده شدن مهرداد فرمانروای ایران یکی از تاجران سرشناس بارها از او به بزرگی یاد کرد و گفت امنیت امروز ایران به دست با کفایت شما بوده است و چنین و چنان ، می گویند مهرداد که از آغاز مجلس خموش بود و به سخن رایزنان و بزرگان گوش می داد به سخن آمده و گفت : آرامش مردم کار من است و اگر از این کار برنیایم شایسته این تخت و تاج نیستم . ارد بزرگ اندیشمند کشورمان می گوید : نگهبانی از داشته های یک کشور برای فرمانروا یک قانون است و انجام آن خودستایی ندارد .
مهرداد یکم جنگاوری به تمام معنا بود او در طی زندگی تا هنگام مرگ در سال 138 پیش از میلاد همواره در حال پاکسازی مناطق مختلف سرزمین باستانی ایران از شر خونخواران باقی مانده سلوکی و اقوام بدوی بود.
یاسمین آتشی ([فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .])

Arezoo
03-02-2011, 13:54
چند روز به کریسمس مانده بود که به یک مغازه رفتم تا برای نوه ی کوچکم عروسک بخرم. همان جا بود که پسرکی را دیدم که یک عروسک در بغل گرفت و به خانمی که همراهش بود گفت: "عمه جان..." اما زن با بی حوصلگی جواب داد: "جیمی، من که گفتم پولمان نمی رسد!" زن این را گفت و سپس به قسمت دیگر فروشگاه رفت. به ارامی از پسرک پرسیدم: "عروسک را برای کی می خواهی بخری؟" با بغض گفت: "برای خواهرم، ولی می خوام بدم به مادرم تا او این کادو را برای خواهرم ببرد." پرسیدم: "مگر خواهرت کجاست؟" پسرک جواب داد خواهرم رفته پیش خدا، پدرم میگه مامان هم قراره بزودی بره پیش خدا"پسر ادامه داد: "من به پدرم گفتم که از مامان بخواهد که تا برگشتنم از فروشگاه منتظر بماند. "بعد خودش را به من نشان داد و گفت: "این عکسم را هم به مامان می دهم تا آنجا فراموشم نکند، من مامان را خیلی دوست دارم ولی پدرم می گوید که خواهرم آنجا تنهاست و غصه می خورد." پسر سرش را پایین انداخت و دوباره موهای عروسک را نوازش کرد. طوری که پسر متوجه نشود، دست به جیبم بردم و یک مشت اسکناس بیرون آوردم. از او پرسیدم: "می خواهی یک بار دیگر پولهایت را بشماریم، شاید کافی باشد!" او با بی میلی پولهایش را به من داد و گفت: "فکر نمی کنم چند بار عمه آنها را شمرد ولی هنوز خیلی کم است "من شروع به شمردن پولهایش کردم. بعد به او گفتم: "این پولها که خیلی زیاد است،حتما می توانی عروسک را بخری!" پسر با شادی گفت: "آه خدایا متشکرم که دعای مرا شنیدی!" بعد رو به من کرد وگفت: "من دلم می خواهد که برای مادرم هم یک گل رز سفید بخرم، چون مامان گل رز خیلی دوست دارد، آیا با این پول که خدا برایم فرستاده می توانم گل هم بخرم؟"اشک از چشمانم سرازیر شد، بدون اینکه به او نگاه کنم، گفتم:" بله عزیزم، می توانی هر چقدر که دوست داری برای مادرت گل بخری." چند دقیقه بعد عمه اش بر گشت و من زود از پسر دور شدم و در شلوغی جمعیت خودم را پنهان کردم. فکر آن پسر حتی یک لحظه هم از ذهنم دور نمی شد؛ ناگهان یاد خبری افتادم که هفته ی پیش در روزنامه خوانده بودم: "کامیونی با یک مادر و دختر تصادف کرد" دختردر جا کشته شده و حال مادر او هم بسیار وخیم است." فردای آن روز به بیمارستان رفتم تا خبری به دست آورم. پرستار بخش خبر نا گواری به من داد: "زن جوان دیشب از دنیا رفت." اصلانمی دانستم آیا این حادثه به پسر مربوط می شود یا نه، حس عجیبی داشتم. بی هیچ دلیلی به کلیسا رفتم. در مجلس ترحیم کلیسا، تابوتی گذاشته بودند که رویش یک عروسک، یک شاخه گل رز سفید و یک عکس بود.

Arezoo
03-02-2011, 13:55
با یک شکلات شروع شد. من یک شکلات گذاشتم کف دستش. او هم یک شکلات گذاشتم توی دستم. من بچه بودم، او هم بچه بود. سرم را بالا کردم. سرش را بالا کرد. دید که مرا می شناسد. خندیدم. گفت: «دوستیم؟» گفتم: «دوست دوست» گفت: «تا کجا؟» گفتم: «دوستی که تا ندارد» گفت: «تا مرگ؟» خندیدم و گفتم: «من که گفتم تا ندارد» گفت: «باشد، تا پس از مرگ» گفتم: «نه، نه، گفتم که تا ندارد». گفت: «قبول، تا آن جا که همه دوباره زنده می شود، یعنی زندگی پس از مرگ. باز هم با هم دوستیم. تا بهشت، تا جهنم، تا هر جا که باشد من و تو با هم دوستیم.» خندیدم و گفتم: «تو برایش تا هر کجا که دلت می خواهد یک تا بگذار. اصلأ یک تا بکش از سر این دنیا تا آن دنیا. اما من اصلأ تا نمی گذارم» نگاهم کرد. نگاهش کردم. باور نمی کرد. می دانستم. او می خواست حتمأ دوستی مان تا داشته باشد. دوستی بدون تا را نمی فهمید. گفت: «بیا برای دوستی مان یک نشانه بگذاریم». گفتم: «باشد. تو بگذار.» گفت: «شکلات. هر بار که همدیگر را می بینیم یک شکلات مال تو و یکی مال من، باشد؟» گفتم: «باشد»هر بار یک شکلات می گذاشتم توی دستش، او هم یک شکلات توی دست من. باز همدیگر را نگاه می کردیم. یعنی که دوستیم. دوست دوست. من تندی شکلاتم را باز می کردم و می گذاشتم توی دهانم و تند تند آن را می مکیدم. می گفت: «شکمو! تو دوست شکمویی هستی» و شکلاتش را می گذاشت توی یک صندوق کوچولوی قشنگ. می گفتم «بخورش» می گفت: «تمام می شود. می خواهم تمام نشود. می خواهم برای همیشه بماندصندوقش پر از شکلات شده بود. هیچ کدامش را نمی خورد. من همه اش را خورده بودم. گفتم: «اگر یک روز شکلات هایت را مورچه ها بخورند یا کرم ها، آن وقت چه کار می کنی؟» گفت: «مواظبشان هستم» می گفت «می خواهم تا موقعی که;" دوستهستیم » و من شکلات را می گذاشتم توی دهانم و می گفتم: «نه، نه، تا ندارد. دوستی که تا ندارد یک سال، دو سال، چهار سال، هفت سال، ده سال و بیست سال شده است. او بزرگ شده است. من بزرگ شده ام. من همه شکلات ها را خورده ام. او همه شکلات ها را نگه داشته است. او آمده است امشب تا خداحافظی کند. می خواهد برود آن دور دورها. می گوید «می روم، اما زود برمی گردم». من می دانم، می رود و بر نمی گردد. یادش رفت به من شکلات بدهد. من یادم نرفت. یک شکلات گذاشتم کف دستش. گفتم «این برای خوردن» یک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش: «این هم آخرین شکلات برای صندوق کوچکت». یادش رفته بود که صندوقی دارد برای شکلات هایش. هر دو را خورد. خندیدم. می دانستم دوستی من «تا» ندارد. مثل همیشه. خوب شد همه شکلات هایم را خوردم. اما او هیچ کدامشان را نخورد. حالا با یک صندوق پر از شکلاتنخورده چه خواهد کرد؟

Arezoo
03-02-2011, 13:55
مادر خسته از خرید برگشت و به زحمت زنبیل سنگین را داخل خانه کشید. پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و می خواست کار بدی را که تامی کوچولو انجام داده، به مادرش بگوید. وقتی مادرش را دید به او گفت: «مامان! مامان ! وقتی من داشتم تو حیاط بازی می کردم و بابا داشت با تلفن صحبت می کرد تامی با یه ماژیک روی دیوار اطاقی را که شما تازه رنگش کرده اید، خط خطی کرد!» مادر آهی کشید و فریاد زد: «حالا تامی کجاست؟» و رفت به اطاق تامی کوچولو. تامی از ترس زیر تخت خوابش قایم شده بود، وقتی مادر او را پیدا کرد، سر او داد کشید: «تو پسر خیلی بدی هستی» و بعد تمام ماژیکهایش را شکست و ریخت توی سطل آشغال. تامی از غصه گریه کرد. ده دقیقه بعد وقتی مادر وارد اطاق پذیرایی شد، قلبش گرفت و اشک از چشمانش سرازیر شد. تامی روی دیوار با ماژیک قرمز یک قلب بزرگ کشیده بود و درون قلب نوشته بود: مادر دوستت دارم!مادر درحالی که اشک می ریخت به آشپزخانه برگشت و یک تابلوی خالی با خود آورد و آن را دور قلب آویزان کرد. بعد از آن، مادر هرروز به آن اطاق می رفت و با مهربانی به تابلو نگاه می کرد!

Arezoo
03-02-2011, 13:56
اندیشمند و متفکر برجسته ایرانی " ارد بزرگ " می گوید : (( نوازش و دلربایی زیاد ، پیشاپیش بستر مرگ را فراهم کند )) اما این حقیقت را قرنها پیش سردار متجاوز مغول نمی دانست ده سال بود که حاکم نظامی کرمانشاه شده و در این مدت مدام چشم چرانی می کرد و پی عیش و نوش بود.
برای چندمین بار عاشق گشته و بی قرار دختر یکی از معتمدین کرمانشاه شده بود پس از چند روز خودخوری بلاخره اختیار از کف بداد و به خانه آن آدم آبرومند یورش برده و گیسوی دختر را در چنگال گرفته و بر زمین می کشید .
تیغ شمشیر در زیر گلوی خانواده دختر بود پس کسی حتی نمی توانست التماس و خواهش کند چون دختر را به قلعه سیاه خویش برد کنیزکان دخترک را احاطه کردند دستی بر سر رویش کشیده آرایشش کرده و به اتاقی فرستادند که آن مرد نانجیب انتظارش را می کشید . دخترک دیگر چه امیدی می توانست داشته باشد ، چون مرغ اسیری در چنگال اژدها . گلویش پر از بغض بود و چشمانی مضطرب . با خود گفت خودم را می کشم تا از این ننگ خلاصی یابم . اما ناگهان فکری به سرش زد و به سردار گفت من آماده ام تا تو را امشب از خویش راضی کنم اما پیش از آن باید از پدرم اجازه بخواهم و چون پدرم در خانه اسیر است بگویید کاتب بیاید تا بگویم نامه ی برای پدرم نوشته و از او برای همیشه خداحافظی کنم . سردار کاتب را خواست کاتب جوانی زشت رو و مغول که تازه نوشتن را آموخته بود.
نامه نوشتن را آغاز نمود سردار چون از آن دو دور شد ، دختر به کاتب گفت : تو جوان برازنده و فوق العاده زیبایی هستی جوانک بر خود لرزید و دختر گفت سیمای تو همان سیمایی مردی است که من قبلا در خواب دیده بودم جوانک سکوت کرده و سرخ شده بود دخترک باز گفت تو تا به امشب کجا بودی که من خودم را فدایت کنم .
قلم در دست کاتب می لرزید ! پریزادی بی مانند و خوشبو را می دید که او را چنین وصف می کند به دختر گفت : اما من اینجا یک کاتب هستم و شما همسر حاکم !
دختر با کرشمه خاصی گفت فرمانروای من تویی ! اگر او را از پا درآوری !!
کاتب نگاهی به چشمان زیبای دختر افکند و دل از دست بداد ، دختر گفت اگر سردار به من دست زد دیگر عشق و مهری از من نخواهی دید کاتب از شدت هیجان سرخ شده بود مرکب از دستش افتاد بر زمین از صدای آن حاکم باز آمده و گفت بس است نامه را بردار و برو . حاکم دست بر شانه دخترک نهاده و به او گفت بلند شو برویم چون کاتب دست حاکم را بر شانه دختر بدید قرار از کف بداد و تیغ تیز کردن قلم خویش را بیرون کشید از پشت بر گردن حاکم کشید چون فریاد مرگ حاکم به آسمان کشیده شد محافظین به درون اتاق ریخته و در دم کاتب تیغ بدست را کشتند . دخترک گریه می کرد نگهبانان با احترام به او گفتند شما از اینجا بروید چند روز بعد سردار جدیدی به کرمانشاه وارد شد مستخدمین و زنان سردار قبلی اجازه خروج از آن اسارتکده مجلل را پیدا نمودند و آن دختر نجیب توانست بار دیگر به خانه پدری پا گذارد . یاسمین آتشی

Arezoo
03-02-2011, 13:56
راما کریشنا تعریف می کند که مردی می خواست از رودی بگذرد که استاد بیبهی شانا نزدیک شد ، نامی را بر روی کاغذ نوشت و آن را بر پشت مرد چسباند و گفت :
(( نگران نباش . ایمان تو کمکت می کند تا بر آب راه بروی . اما هر لحظه ایمانت را از دست بدهی ، غرق خواهی شد .))
مرد به بیبهی شانا اعتماد کرد و پایش را بر آب گذاشت و به راحتی پیش رفت . اما ناگهان هوس کرد ببیند که استاد بر کاغذی که به پشت او چسبانده چه نوشته است .
آن را برداشت و خواند : (( ایزد راما ، به این مرد کمک کن تا از رود بگذرد.))
مرد فکر کرد : همین ؟ این ایزد راما اصلا کی هست ؟
در همان لحظه ، شک در ذهنش جای گرفت ، در آب فرو رفت و غرق شد.

Arezoo
03-02-2011, 13:57
در افسانه ای هندی آمده است که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دو انتهای چوبی می بست...چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای خانه اش آب می برد.
یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک های کوچکی داشت. هربار که مرد مسیر
خانه اش را می پیمود نصف آب کوزه می ریخت.
مرد دو سال تمام همین کار را می کرد. کوزه سالم و نو مغرور بود که وظیفه ای را که به خاطر انجام آن خلق شده به طورکامل انجام می دهد. اما کوزه کهنه و ترک خورده شرمنده بود که فقط می تواندنصف وظیفه اش را انجام دهد. هر چند می دانست آن ترک ها حاصل سال ها کار است. کوزه پیر آنقدر شرمنده بود که یک روز وقتی مرد آماده می شد تا از چاه آب بکشد تصمیم گرفت با او حرف بزند : " از تو معذرت می خواهم. تمام مدتی که از من استفاده کرده ای فقط از نصف حجم من سود برده ای...فقط نصف
تشنگی کسانی را که در خانه ات منتظرند فرو نشانده ای. "
مرد خندید و گفت: " وقتی برمی گردیم با دقت به مسیر نگاه کن. "
موقع برگشت کوزه متوجه شد که در یک سمت جاده...سمت خودش...
گل ها و گیاهان زیبایی روییده اند.
مرد گفت: " می بینی که طبیعت در سمت تو چقدر زیباتر است؟ من همیشه می دانستم که تو ترک داری و تصمیم گرفتم از این موضوع استفاده کنم. این طرف جاده بذر سبزیجات و گل پخش کردم و تو هم همیشه و هر روز به آنها آب می دادی. به خانه ام گل برده ام و به بچه هایم کلم و کاهو داده ام. اگر تو ترک نداشتی چطور می توانستی این کار را بکنی؟ "

Arezoo
03-02-2011, 13:57
توکای پیری تکه نانی پیدا کرد ، آن را برداشت و به پرواز در آمد . پرندگان جوان این را که دیدند ، به طرفش پریدند تا نان را از او بگیرند .
وقتی توکا متوجه شد که الان به او حمله می کنند ، نان را به دهان ماری انداخت و با خود فکر کرد:
- ((وقتی کسی پیر می شود ، زندگی را طور دیگری می بیند : غذایم را از دست دادم ؛ اما فردا می توانم تکه نان دیگری پیدا کنم . اما اگر اصرار می کردم که آن را نگه دارم ، در وسط آسمان جنگی به پا می کردم ؛ پیروز این جنگ ، منفور می شد و دیگران خود را آماده می کردند تا با او بجنگند و نفرت قلب پرندگان را می انباشت و این وضعیت می توانست مدت درازی ادامه پیدا کند.
فرزانگی پیری همین است : آگاهی بر این که باید پیروزی های فوری را فدای فتوحات پایدار کرد.))

Arezoo
03-02-2011, 13:57
لشکر ایران آماده جنگ شده و سواران پا بر رکاب اسب ، کورش پادشاه ایران از نزدیکان خداحافظی کرده و قصد راهبری سپاه ایران را داشت . یکی از نزدیکان خبر آورد همسر سربازی چهار فرزند بدنیا آورده ، فروانروای ایران خندید و گفت این خبر خوش پیش از حرکت سپاه ایران بسیار روحیه بخش و خوش یومن است . دستور داد پدر کودکان لباس رزم از تن بدر آورده به خانه اش برود پدر اشک ریزان خواهان همراهی فرمانروای ایران بود . فرمانروا با خنده به او گفت نگهداری و پرورش آن چهار کودک از جنگ هم سخت تر است . می گویند وقتی سپاه پیروز ایران از جنگ باز گشت کورش تنها سوغاتی را که با خود به همراه آورده بود چهار لباس زیبا برای فرزندان آن سرباز بود . این داستان نشان می دهد کورش پادشاه ایران ، دلی سرشار از مهر در سینه داشت. ارد بزرگ فیلسوف کشورمان می گوید : فرمانروای مردمدار ، مهر خویش را از کسی دریغ نمی کند .
می گویند سالها بعد آن چهار کودک سربازان رشیدی شدند ، آنها نخستین سربازان سپاه ایران بودند که از دیوارهای آتن گذشته و وارد پایتخت یونان شدند . نکته جالب آن است که یکی از آن چهار کودک دختر بود و نامش پارمیس که از نام دختر ارشد کورش بزرگ اقتباس شده بود .

یاسمین آتشی

Arezoo
03-02-2011, 13:58
شبی راه‌زنان به قافله‌ای شبیخون زدند و اموال ‌آنان را به غارت بردند، بعد از مراجعت به مخفیگاه نوبت به تقسیم اموال مسروقه رسید، همه جمع شدند و هرکس آنچه به دست آورده بود به میان گذاشت، رئیس دزدان از جمع پرسید چگونه تقسیم کنیم ؟ خدایی یا رفاقتی ؟ جمع به اتفاق پاسخ دادند خدایی.

رئیس دزدان شروع به تقسیم کرد، بیش از نیمی از اموال را برای خود برداشت و الباقی را به شکل نامساوی میان سه تن از راه‌زنان تقسیم کرد و به بقیه هیچ نداد، دیگران اعتراض کردند که ما گفتیم خدایی تقسیم کن تا تساوی رعایت شود و همه راضی باشیم این چه تقسیمیست ؟؟؟ رئیس پاسخ داد : خداوند به یکی زیاد بخشیده و به یکی کمتر و به یکی هم هیچ، خود شاهدی بر این ادعا هستید، آن تقسیمی که شما در نظر دارید تقسیم رفاقتی بود که نپذرفتید پس حق اعتراض ندارید…

Arezoo
03-02-2011, 13:58
در دودمان صفوی خبر رسید فلان روستای نزدیک اصفهان سیل آمده است و کوهی ریزش نموده مردم ده روز است گرسنه اند چند روزی که گذشت شاه سلطان حسین مشغول خوردن غذا بود یاد آن روستا افتاد یکی از نزدیکان خود را با پنج محافظ فرستاد تا میزان خسارات آن روستا را وارسی کنند و نیازهای آنها را گزارش دهند تا نسخه ایی برای حل مشکل آن روستا پیچیده شود . چون به آن روستا رسیدند دیدند قشری از گِل و لای روستا را در بر گرفته و خانه ایی با سقف دیده نمی شود مردم رنجور بر زمین خود را می کشیدند و بوی مردار به مشام می رسید . از اسب پیاده شده و کمی در روستا گشتند فقر و بیچاره گی در حدی بود که کمک رسانی به آنها را بسیار سخت می کرد اشراف زاده گفت برگردیم و بگویم هیچ چیزی اینجا درست نیست و هر چه زودتر غذا و کمک بفرستند .
چون بازگشتند دیدند جماعتی در جایی که اسبها را بسته بودند جمع شده و چون آنها را دیدند می دویدند . خوب که نگاه کردند دیدند هر یک تکه گوشتی در دست گرفته و از آنها دور می شوند . مردم از گرسنگی اسبها را پاره پاره کرده و از استخوانها نیز نگذشته بودند . هوا نزدیک تاریکی بود در گوشه ایی نشستند تا فردا از همان راهی که آمده بودند باز گردند . شاه سلطان حسین آنشب خواب بدی دید و همان نیمه شب 200 سوار با زره کامل فرستاد به دنبال خویشاوند خویش ، چون سواران به روستا رسیدند صبح شده بود اشراف زاده نزدیک آنها شد و گفت آیا غذا و خوراکی به همراه خود آورده اید فرمانده سواران گفت خیر ، آمده ایم تا شما را سلامت برگردانیم .
اشراف زاده که شب تا به صبح ناله های آدمهای رو به مرگ را شنیده بود به سربازان گفت از اسبها پیاده شوید و با من بیایید سربازان پیاده شده و از همان جا عازم اصفهان شدند این در حالی بود که صدای اسبهایی که در حال پاره پاره شدن بودند از پشت سر شنیده می شد . ارد بزرگ اندیشمند کشورمان می گوید : برای آدمهای گرسنه ، هیچ نسخه ایی ، جای خوراک آنها را نمی گیرد .
می گویند شاه سلطان حسین پس از دیدن اشراف زاده با سواران پیاده و شنیدن مرگ و میر روستا دستور داد پرچم های سیاه همه جا نسب شود و آنقدر مشغول سوگواری بود که اگر باز هم صحبتهای آن اشراف زاده نبود مردم آن روستا را فراموش می ساخت .

یاسمین آتشی

Arezoo
03-02-2011, 13:59
زن خیلی دیرش شده بود هیچ چاره ای جز اینکه این مسافت کوتاه و با ماشین بره نداشت

بالاخره دم پارک ایستاد و به ماشین های رهگذر که از تو خیابان رد می شدند مسیرش و می گفت

کسی سوارش نمی کرد

بالاخره یه ماشین پیکان قدیمی بوق زد و نگه داشت

آبجی راهی که تا میدون نیست

دیرم شده خیلی

ترافیک لعنتی دست از سر تهران بر نمی داره

تمام جاهای کیفش و گشت

فقط ۱۰۰ تومان پول داشت

-آقا ببخشید چقدر میشه؟

-۱۵۰ تومان آبجی

زن دوباره همه جای کیفش وگشت

دوباره و دوباره اما چیزی پیدا نمی کرد

-۱۰۰ تومان بیشتر خورده ندارم

-عیب نداره پول خرد زیاد دارم ، می دونید پسرم دیشب قلکش وشکسته و ما هم همه اش وریختیم تو داشتبرد ، حالا حالا ها از ان پول خرد راحتم

این جمله انگار قلب زن و شکوند

حالا نمی شد بچه ات امشب قلکش و می شکست.

زن دیگه هیچ چاره ای نداشت دست کردتو گوشه کیفش و یک ۵۰ تومانی تا نخورده را برداشت

روش نوشته بود « عیدی پدر سال ۱۳۶۸»

اون آخرین عیدی بود که از پدر گرفته بود و از خرداد همون سال دیگه پدر نداشت.

این آخرین باری بود که به اون نگاه می کرد چون دیگه رسیده بود به میدون

۱۵۰ تومان و داد وسریع پیاده شد

-به آبجی ۱۵۰تومان که دیگه خرد

دیگه از این خرد تر هم مگه پیدا میشه، کاش همه مثل شما پول خرد نداشته باشن

زن سریع شروع به حرکت کرد وارد پیاده رو شد و هراسان به سمت کوچه رفت

دیگه کاملا در حال دویدن بود.

رسید به خونه کلید و انداخت تو در هول شده بود دیگه اونقدر قلبش تند می زد که اگر کسی از کنارش رد می شد می تونست صدای قلبش و بشنوه

نیمه های در چادرش و از سر انداخت

صدای ضعیف یه ناله می اومد

دوید و مادر و از روی تخت بلند کرد

همسایه راست گفته بود مادرش از روی تخت افتاده بود و برادرش خونه نبود.

Arezoo
03-02-2011, 13:59
میترادات دختر مهرداد پادشاه اشکانی خواب دید ماری سیاه به شهر حمله نموده سربازان مار را به بند کشیدند و چون پدرش آن مار زشت را بدید دست او را گرفته و به مار پیشکش کرد مار بدورش پیچید و او را با خود از شهر ببرد چون از شهر دور شدند ماری دیگر بر سر راه آنها سبز شد و بدین طریق میترادات از مهلکه گریخت به سوی شهر خویش باز گشت مردم شادی می کردند و نوازندگان می نواختند او هم شاد شد اما همه چیز برایش غریبه و نا آشنا بود چون بر لب جوی آبی نشست موهای خویش را خاکستری دید زنی کامل در آب دیده می شد از ترس از خواب پرید و ساعتها بر خود لرزید . میترادات در آن هنگام تنها 14 سال داشت . چند سال گذشت در پایان جنگ ایران سلوکیان (جانشینان اسکندر) فرمانروای آنها اسیر شده و به ایران آوردنش .

آن شب در زیر نور مهتاب مهرداد به دخترش میترادات گفت ای عزیزتر از جان می خواهم همسر دمتریوس فرمانروای اسیر شده سلوکیان شوی . رایزاننم می گویند اگر دمتریوس را عزیز داریم در آینده او دودمان سلوکیان را تضعیف خواهد کرد و در نهایت ما می توانیم برای همیشه آنها را نابود کنیم و تو می دانی آنها چقدر از ایرانیان را کشته اند آیا قبول می کنی همسر او شوی ؟ دختر به پدر نگاهی کرد و خوابش را بیاد آورد .
در دل گفت آه ای پدر ، آه ای پدر من این مار را قبلا در خواب دیده ام و می دانم کی باز خواهم گشت زمانی که دیگر نیمی از موهایم سفید شده اما بخاطر ایران و شادی مردمم خواهم رفت .

سرش را پایین انداخت و گفت پدر هر چه شما تصمیم بگیرید همان می کنم پادشاه ایران دخترش را در آغوش گرفته موی سر او را بوسید و گفت دخترم می دانی که چقدر دوستت دارم .
میترادات در دل می دانست آغوش مار در انتظار اوست اما صدای شادی ایرانیان آرام ش می کرد همچون آرامش آغوش پدر ، و آرام گریست .
اندیشمند میهن دوست کشورمان ارد بزرگ می گوید : گل های زیبایی که در سرزمین ایران می بینید بوی خوش فرزندانی را می دهند که عاشقانه برای رهایی و سرفرازی نام ایران فدا شدند .
سالها گذشت میترادات که به ایران باز گشت همه چیز همانگونه بود که در خواب دیده بود بر لب همان جوی آب نشست خود را در آن دید اشکهایش با آب جوی در هم آمیخت و طعم میهن پرستی را برای روح و جان ایرانیان به یادگار گذاشت .


یاسمین آتشی ([فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .])

Arezoo
03-02-2011, 13:59
مکتب دار محله "مهاد مهین" (از محلات قدیمی شهر تبریز) به مادر کودک گفت فرزند شما هر روز پژمرده تر و منزوی تر می شود مادر گفت : از زمانی که پدرش در جنگ (ایران و عثمانی) گمشده است کودکم را نمی دانم چگونه شاد کنم کمک دولت کفاف زندگیمان را نمی دهد . پیر مرد مکتب دار کمی فکر کرد و گفت با او گفتگو کن .
مادر گفت فقط گفتگو ! در حالی که چشم کودک به دست من است .
پیرمرد گفت خیر عقل کودک به زبان شماست اگر با کودک گفتگو کنید بسیاری از خیالات او کاسته می شود او هم اکنون در دست رویاهای تیره اسیر است .
این همان نکته ایی ست که ارد بزرگ اندیشمند کشورمان از آن یاد می کند و می گوید : کودکان برای شاد بودن ، بیش از هر چیزی به گفتگو با ما نیاز دارند .
گفته می شود با تحول در رابطه مادر و کودک ، بتدریج روحیه کودک تغییر نموده و انزوای او در هم شکست .
یاسمین آتشی

منبع : گفتگو با کودکان از یاسمین آتشی - داستان کوتاه ([فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .])

Arezoo
03-02-2011, 13:59
مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌کشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.
پیاده ‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه ‌بان کرد و گفت: "روز بخیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟"
دروازه‌بان: "روز به خیر، اینجا بهشت است."
- "چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم."
دروازه ‌بان به چشمه اشاره کرد و گفت: "می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بوشید."
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است."
مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
مسافر گفت: " روز بخیر!"
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنه‌ایم . من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر که می‌خواهید بنوشید.
مرد، اسب و سگ به کنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، می‌توانید برگردید.
مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند:" باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود! "
- کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌کنند. چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا می‌مانند...

Arezoo
03-02-2011, 14:00
برای انجنیر نادر عـمـر و خانواده

« گل آغا» کارمند شـصت و هـشـت سـاله، عصر که از کار برمیگردد پیش از تبدیل لباسـهایش چایجوش حلبی کوچکی را بر سـر اشـتوپ میگذارد و منتظر میماند تا آب جوش بیاید و برایش چای دم کند. آن وقـت در کنج بالایی اتاق رو به ارسی می نشـیند و پتویی را بر سـر زانو های پر دردش می کشـد و نامه ای پاسـخ طلب از فـرزندش را که از امریکا آمده بود ته و بالا می کند. آنها از پدر شـان خواسـته بودند که هـرچه زودتر کابل را ترک بگوید و به آنها بپیوندد.

بیرون از اتاق چمن رنگ پریده، در پنجهء پاییز زودرس جان میکند. باغچهء سـبز و خرم چند صباح پیش، دیگر عرصهء پرواز زنبور های سـبز رنگ کوچکی بود که به خاطر تخم گذاری سـنگین بار و تنبل به نظر می آمدند و بر آخرین گلهای خزانی می چسـپیدند و گلبرگها را می لیسـیدند.

از باغچه هیچ صدایی بر نمی خاسـت، حتی گنجشـکها هم بغض کرده، و غمین معلوم می شـدند و غچ غچ و سـر و صدا در گلوی شـان خشـکیده بود. یک جفـت موسـیچهء خوش خط و خال که از دیر گاه بر بلند ترین شـاخ نسـترن آشـیان کرده بودند از هوهو و قوقو افتاده بودند و کبوتر های رنگارنگ هـمسـایه که گاه و بیگاه برصحن سـرا ظاهـر می شـدند از چندی نا پیدا بودند و پیدا نبود که آنها را گربه خورده یا اینکه توسـط صاحب شـان گم و غیب شــده اند. به گفـت مرغ بازها، کوچگی ها همه چون مرغهای کری خورده! و بودنه های قو شـده! پُک شـانرا گم کرده بودند. از کودتای ثور فقط پنج سـال و چند ماه و از فوت هـمسـر گل آغا سـه ماه میگذشـت.

گل آغا مواظب جز جز چایجوش بود تا سـر نرود. برای او جز همین « چای بر » کوچک حلبی همصحبتی نمانده بود. پارسـال این کار را مادر اولاد ها انجام میداد. هـمسـر مهربانش بی بی جان، هر روز بلا تأخیر، پیش از اینکه شـوهـرش به اصطلاح کمرش را باز کند! یک چاینک شـلغمی قاشـقاری را پُـر از چای سـبز اعلای چینایی میکرد و در پتنوسی نکلی و خوش سـاخت میگذاشـت و آن نوشـداروی داغ، معطر و هیل دار چنان رگ و پی گل آغا را باز میکرد که بزودی خودرا خمار میافـت و جا به جا بر سـر تشـکش می لمید و به خواب خوشی فرو میرفـت.

هـنگام صرف نان شـب بازهمسـرش بر بالینش می آمد و با ملایمت و احتیاط زیاد آنقدر که پدر اولاد هایش اذیت نشـود صدا میزد: گل آغا، گل آغا جان! وخت نان اسـت گشـنه نشـدی؟

گل آغا از خواب برمیخاسـت و بسـم الله گویان بر صدر دسـترخوان سـفـید و درازی می نشـسـت که دورا دورش بامهمانها، دخـترها، پسـرها، و نواسـه هایش پر میبود وصحبتهای گرم آنها لذت غــذا را چند برابر میکرد.

در آن وقـتها، جویباری از صدا های گوشـنواز از هـرکنج و کنار آن عمارت بزرگ بگوش میرسـید. سـالمندان زیر سـایهء درخت یا چَـیله های تاک می غـنودند، جوانهای خانواده در چمن سـبز مخملین والیبال می کردند، کودکان گاز میخوردند، دخـترهای جوان ودم بخـت گاهی ریسـمان بازی میکردند و گاهی از آسـمان و ریسـمان حرف میزدند.

قـرقـر چایجوش کوچک حلبی گل آغا را بخود بر میگرداند. چایجوش را دم میکند و بی میل و بی کیف یکی دو پیاله برایش می ریزد.

شـام فرا میرسـد، مدتی بود که برق هم نمی آمد و شهـر در تاریکی مطلق غرق میبود. از چندی به آن طرف ملای مسـجد کوچه هم از ترس، خیلی آهـسـته اذان میداد و گل آغا از روی تاریک و روشـن هوا یا رجوع به سـاعتش بر جانماز می ایسـتاد و خونین دل و گیچ عبادت را به پایان میبرد. هـنگام دعای آخر، عوض طلب مغفـرت و سـلامتی ایمان میگفـت: ــ خدایا! تنهایی به تو می زیبد، شـکر که تـُره دارم و بیخی بیکس و تنها نیسـتم. اما آرام نمیگرفـت و خطاب به مسـافرانش می زارید: ــ از مه دور اسـتین، از بلا های زمین و آسـمان دور باشـین!

چند سـال پیش وقـتیکه نخسـتین نواسـهء شـان « حامد» به دنیا آمد برای او و بی بی، جهان رنگ دیگری گرفـت. بی بی در بیان محبتش نسـبت به او میگفـت: اولاد بادام اسـت و نواسـه مغز بادام!

گل آغا گازکی قـیمتی برای نواسـه اش می خرد و آنرا در اتاق نشیـمن شـان میگذارد تا از طرف روز پهلوی خودشـان باشـد و دقـیقه ای تنها نماند. بدینگونه گل آغا چوشـک دادن، گهواره جنباندن و حتی پنهانی آللو خواندن را یاد می گیرد و پیرانه سـرپرسـتاری میکند.

یک ونیم سـال بعـد تر خواهـر حامد « ثریا» به دنیا می آید و در مردمکهای دیدهء گل آغا و بی بی جان جا می گیرد. هـمینکه به راه رفـتن شـروع می کند بنا به طبیعت معصوم و مظلوم دخترانه، برعکس حامد که سـخت شـوخ و شـیطان بود، نرمخو و بی آزار بار می آید و مانند چوچه گربه ای خُر خُر کنان سـرش را به پر و پاچهء پدر کلان و مادر کلانش میمالد.

ثریا گاه و بیگاه از کلک گل آغا و بی بی جانش میگرفـت و آنها را نرمک نرمک به طواف چوکی ها، درختها و حتی گدی هایش میبرد و وانمود میکرد که این اوسـت که به موسـفـید ها طریق راه رفـتن می آموزد. ثریا دسـت آنها را نیز سـبک میکرد. گاهی پیاله های خالی چای شـانرا به چایخانه میبرد، باری با لکنت زبان برای آنها آواز میخواند و گاهی هم پرانه سـان میده میده! میرقصید. هـنگام خفـتن و قـتیکه خواب بر او غلبه میکرد بدون صلا در آغوش گرم یکی فرو میرفـت و گربه وار نفـس میکشـید.

بلوای جاری، مملکت را از بیخ میلـرزاند و چوچ و پوچ گل آغا نیز از آن زلزهء مدهـش برکنار نمی مانند. اوباش های کوچه هم تحت تأثیر و ترغیب حکومت بر دوشـصت پا می شـوند تا در فرصتی مناسـب بر جان و مال مردم با آبرو بتازند.

جوانهای خانواده اعم از دختر و پسـر با اصرار و ابرام، پدر شـانرا زیر فـشـار می گیرند که به تقـلید از هـمسـایهء شـان که در کالیفورنیا رسـتوران باز کرده بود ملک و مالش را بفـروشـد و راهـیی امریکا شـود. ولی گل آغا میگفـت که از او شـرابفـروشی پوره نیسـت و در آخر عمر نمی خواهـد که شـیشـهء تقوایش درز بـردارد و به کار های دون شـأنش دسـت بیازد. بنابر آن فـرزندانش که می بینند پدرشـان هـر دوپا را دریک کفـش کرده و هرگز کابل را ترک نخواهد کرد؛ خود در تدارک عـزیمت از کشـور می برایند و دل از خانه و لانه می کنند.

شـبی کلانترین پسـر شـان کبیر آرام آرام به پدر و مادرش حالی میکند که دیگر تحمل زندگی دراین شـهر را ندارد و میترسـد که روزی دیر شـود و او نتواند جان هـمسـر و کودکانش را نجات دهـــد.

گل آغا در میماند که چه بگوید. زبانش می خشـکد و عقـلـش از کار میماند. بالاخـره با گلوی پر و گرفـته میگوید: هـرچه خیر تان باشـه، خدا پـشـت و پناه تان!

اما چشـمهای مادرش سـیاهی میروند و جا به جا بیهوش می شـود. فوراً به شـفاخانه، در بخش بیماری های قلبی بسـترش میکنند.

جنگ نه تنها خانوده ها را تجزیه میکند بلکه ظریفـترین پیوند های عاطفی را پاره میکند و هر آدم را در لاک و محفظهء کوچکی میراند که جز جان و بقای خودش به دیگری نیندیشـد. به این ترتیب آن مثل های معـروف مصداق تمام و کمال میابنـد: « آب تا گلو بچه زیر پای! » ویا « واگور تنها گور! »

گل آغا، هـمسـرش را به شـکیبایی فرا میخواند و عتاب آمیز میگوید: ناشـکری گناه داره،توکل به خدا کو!

و بی بی می موید*: دگه دلم از خودم نیسـت، دنبهء سـرچراغ اسـتم! و درسـاعت تنهایی گهوارهء خالی را آرام آرام می جنباند و زیر لب زمزمه میکند:

آللوی ابریشـم بند و بارت مه میشـم

برایی سـر بازار خریدارت مه میشـم

دیگر بی بی تقـریباً از گپ میماند و در خود می پـژمرد، گفتی منجمد شـده اسـت. باز دنیا می چرخـد و پائیز و بهار می آید. جوانی رعـنا ودرس خوانده به خواسـتگاری عادله دختر دم بخـتِ خانواده می آید. او را به شـرطی به دامادی قـبول میکنند که خانه داماد شـود و عادله را از آنها دور نکند.

بعـد از نُـه ماه، نـُه روز، نُـه سـاعت، نُـه دقیقه و نُـه ثانیه خدا به عادله و شـوهـرش، دختری ارزانی میکند که نامش را « یلدا» میگذراند. خانه رنگ و رونق می گیرد و غرق در سـاز و سـرود می شـود. سـال دیگر « بهـشـته » می آید و به دنبالـش محافل شـب شـش، نام مانی، سـرشـویان، چله گریز و سـالگره.

جنگ اوجی تازه می یابد و خواب و خوراک را بر مردم حرام میکند. راکتی برخانهء هـمسـایه اصابت میکند و جمعی را به خاک و خون می غلـتاند. راکتهای کور و گلوه های بینا و نابینا تمام سـرها را در گود شـانه ها دفن میکنند. شـهر بلاخیز، بی بلاگردان و بی حفاظ میماند و عادله و شـوهـرش را ناگزیر می سـازد که از موسـفـید ها دعای خیر بگیرند و رهـسـپار دیار غربت شـوند.

سـپس خانه تقـریباً خالی می شـود، بی بی میماند، گل آغا و نادر جوانترین پسـر شـان. گهوارهء خالی نادر را زنهار میدهـد: حیف اسـت که دراین روزهای دشـوار، عروس دیگری به خانه نیاید و او همان ناهـید خودت نباشـد.

تو که سـالها ناهـید را سـتاره وار در محراق و محراب آرمانهایت می جُسـتی اکنون دم غـنیمت دان و او را بخانه بیاور تا باز گهواره بجنبد.

دیگر بار، دنگ و دهل و رقص و قرص درخانه طنین می اندازد و چند ماه بعـد زید می آید. ــ کودک شـرینی که بینی گکی چون سـنجد و گوشـک هایی چون شـیر پیره داشـت. از همان بدو امر از چشـمهای مهره مانند و شـیطنت بارش زیـرکی غـیر عادی می تراوید. چهار ماه زودتر از دیگر کودکان به راه رفـتن و شـش ماه زودتر به حرف زدن شـروع میکند. بی پرسـان، آن گهوارهء خالی را از خود میکند و بی بی وبابا را مجبور میکند که گازش بدهـند. آن گاه خودش برای خودش آللو را میخواند و سـالمند ها را می خنداند.

دیگر مرگِ بی هـنگام، از شـاهرگ گردن مردم نیز نزدیکتر می آید و بی بی و گل آغا در میمانند که از ناهـید و نادر و زید چگونه محافـظت کنند. سـر انجام دندان برجگر می گیرند و از عروس و پسـر شـان تمنا میکنند که تا دیر نشـده به جای امنی بروند. ناگزیر آنها هم می کوچـند و باز گهواره خالی میماند.

در یک روز ابری پائیزی که باران دانه دانه می بارید، بی بی عادتاً بعـد از نماز پیشـین کنار گهواره میخوابد و دیگر هرگز بیدار نمیشـود. اولاد ها از آن دور به پدر شـان می نویسـند که کابل را ترک بگوید و به آنها بپیوندد.

گل آغا آن نامهء پاسـخ طلب را که از امریکا آمده بود ته و بالا میکند و در جواب می نویسـد:

عـزیزانم خدا پشـت و پناه تان باد! با کابل نفـس میکشـم، این شـهر گهواره وگور من اسـت. من همین جا میمانم و همین جا می میرم

یون شـاپینگ 29 مارچ 2003

Arezoo
03-02-2011, 14:00
بهای عشق

داکتر ش. پرتو



هـیرتا پسـر سـورنا در کاخ بزرگ و با شـکوه خود و در ملک پدرش درکنار دریاچه «رزیبمند» میزیسـت، هـیرتا تنها پسـر سـورنا سـپهسـالار بزرگ ارد پادشـاه اشـکانی بود که رومیان را در بین النهرین شـکسـت فاحشـی داد و در آن جنگ بود که کراسـوس سـردار رومی هم بقتل رسـید، بعـد از آمدن سـاسـانی ها شـکوه و اقـتدار اشـکانی ها از بین رفـت سـرداران بزرگ ایرانی به ارتش اردشـیر بابک پیوسـته و بازماندگان اشـکانی ها آنهائی را که دم از خودسـری نمی زندند در ملک ها و سـرزمین های پدریشـان میزیسـتند . هـیرتا فـرزند سـورنا مدتها بودکه درکاخ بزرگ ییلاقی پدرش زندگی میکرد. چند سـالی بود که زن اولش مرده بود و چون از او فـرزندی نداشـت در سـال اخیر با دخـتر جوان 21 سـاله که اتفاقاً دریک دهـکده با او آشـنا شـده بود عـروسی کرد. هـیرتا هـنگامیکه از شـکار بر می گشـت نزدیک دهـکده به ماندانا برخورد. ماندانا کوزهء آب بزرکی بردوش گرفـته و از چشـمه بخانه آب می برد، از وی آب خواسـت نامش را پرسـید و همان شـب اورا از پدر پیرش خواسـتگاری کرده و روز بعـد ماندانا را به قـصر خود آورد.

ماندانا دخـتر زیبا و بلند قـد و خوش اندام بود و با چشـم های دشـت و سـیاه، گیسـوان بلند، صدای دلکش و آرزوها بزرگ در قصر بزرگ هـیرتا وارد شـد. هـیرتا بیشـتر اوقات خودرا به سـرکشی املاک دور دسـت خود و شـکار می گذزانید و کمتر به دلخوشی ماندانای جوان و زیبا می پرداخـت. روزها و هـفـته های اول به ماندانا بد نگذشـت. ولی پس از چندی زندگی برای ماندانا دوزخی شـد و کاخ بزرگ و با شـکوه هـیرتا برای او زندانی شـد بود، هـیرتا جوان نبود و بیش از دو برابر سـن ماندانا داشـت.

زندگی یک دخـتر جوان پر عـشق با یک مردیکه با او اختلاف سـنی زیادی دارد چه میتواند باشــد؟ ماندانا به نوازش و سـرود های دیوانه جوانی احتیاج داشـت و هـیرتا با کار های زیادی که داشـت نمی توانسـت نیازمندیهای روح پرشـور اورا برآورد.

باین جهت ماندانا رنج می برد و کم کم زرد و افـسـرده مثل گل سـرخ درشـت و پر آبی که نا گهان در برابر خورشـید سـوزانی قـرار میگیرد، پژمرده میگشـت. هـیرتا که زن جوانش را بخوبی می پایید، فـهمید که اگر برای نجات او نیندیشـد ماندانا را از دسـت خواهـد داد. با او دلبسـتگی زیادی داشـت و زنش را مانند بهـترین چهره ها و گرانبها ترین جـواهـر هـا دوسـت میـداشــت . یکــروز ظهــر کـه میخواسـتند نهار بخورند ماندانا مثل هفته اخیر میل نیافـت که چیزی بخورد، گیلاس شـرابش را برداشـت لبش را تر کرد و سـپس بی آنکه اندکی ازآن بنوشـد آنرا برجای گذاشـت، بانگاه غبار آلود و ترحم آوری یک آن به هـیرتا نگریسـت و بعـد سـرش را پائین انداخـت؛ هـیرتا با صدای گرفـته گفـت: ماندانای عزیزم میدانم که بتو خیلی بد میگذرد ولی من برای تفـریح و سـرگرمی تو فـکر خوبی کرده ام...

با اینکه این سـخن برای ماندانا تازگی داشـت سـرش را بلند نکرده و نگاه دیگری به شـوهرش نیفگند، هـیرتا دوباره گفـت:

ــ ماندانای عزیز من خوب گوش کن، همین امروز جوانی به کاخ ما خواهـد آمد، او سـوار کار خوبی اسـت. و در تیر اندازی و چوگان بازی مهارت دارد. ازاو خواسـته ام که در قـصر ما بماند، و بتو اسـپ سـواری و هـنر های چوگان را بیاموزد او در هـنر های بسـیاری بلد اسـت و اورا از پاریس خواسـته ام. شـب و روز مثل یک نفر از بسـتگان نزدیک ما با ما زندگی خواهد کرد، با ما بگردش خواهد رفـت و با ما غذایش را خواهـد خورد...

بیخود قـلب مـانـدانـا میزد " اسـپ ســواری " " چـوگان بـازی"، " مدتی در قصر ما خواهد ماند"، " شـب و روز با ما زندگی خواهد گرد "، در گوش او مثل صدای ناقوس بزرگ دنگ، دنگ آوا انداخـته بود مثل این بود که درین زندگی رقـت بار و بدبختانه اش فـروغ نوینی میدرخـشـد.

عصر همان روز هـنگامیکه در کنار یکی از باغچه های بزرگ پرگل کاخ ماندانا و هـیرتا گردش میکردند یکی از چاکران خبر داد: مهمانی که بایسـتی بیاید آمده اسـت. مهمان جوان لاغـر اندام سـی سـاله با موهای فراوان، چابک و خندان مثل تازه دامادی دلشـاد نزد آنان آمد، کارد کوچکی به کمرش بسـته بـود و در نـگاه هـایـش بـرق تـیـزی بـودکـه بـردل می نشـسـت.

ماندانا قلب و دیدگانش از دیدن مهیار میدرخشـید و از آمدن او بی اندازه دردل خرسـند و شـادمان شـده بود . گاهی زیر چشمی به او نگاه میکرد و به حرفـهای او به دقـت گوش میداد. مهیار از مسافرت خود رنج راه صحبت میکرد و از تماشـای کاخ هـیرتا تمجـید می نمـود و بـه هـیرتا گفـت آقای من کاخ و بـاغ شــما خیـلی بـا شــکـوه و زیباسـت، در باغهای « اکباتان» گلهای زیبا ودلفـریبی پیدا میشـود... و وقتی این حرف را گفـت برگشـته و به ماندانا نگریسـت و بلا فاصله افـــزود: ولی با نوای من! در پارس هم گلهای سـرخ خوش بو و جانفزا زیاد اسـت.

از آن شـب که مهیار در قصر هـیرتا جای گرفـت، در قلب ماندانا نیز جای بزرگی برای خود پیدا کرد؛ ماندانا عوض شـده بود، مثل کودکی که بازیچه قـشـنگی برایش آورده باشـند شـادی میکرد و آواز می خواند. مهیار نیز دلخوشی بزرگی یافـته بود، هرروز یکی دوسـاعـت با ماندانا اسـپ سـواری میکرد، گوی و جوگان به او میاموخت و کم کم به ماندانا می فـهمانید، گاهی هم که دو بدو به گردش میرفـتند دزدیده پشـت گردن و یا بازو و دسـت ماندانا را میبوسـید و یا صورت اش را به گیسـوان خوشـرنگ و خوش بوی ماندانا می چسـپانید، تا یک روز بلاخره در پـشت گلبن سـرخ بزرگی ماندانا و مهیار بازوان شـان را به گردن هم انداخـته و لبهایشـان بی اختیار زمانی بهم چسـپید...

چند روز بعـد که هـیرتا از گردش اسـپ سواری صبحانه خود به خانه آمد در حالی که لباس اش را عوض میکرد از ماندانا پرسـید:

ــ ماندانای عزیزمن ، بگو ببینم از مهیار راضی هسـتی ؟ ماندانا پاسـخ داد: آری راضی هـسـتم او خیلی چیز ها بمن آموخـته اسـت، اکنون میتوانم از نهرهای بزرگ سـوار بپرم در گوی بازی هم پیشـرفت کرده ام ولی هـنوز کار دارد چوگان باز قابلی بشـوم. هـیرنا پرسـید: گمان میکنی تا چند ماه دیگر خوب یاد بگیری؟

ــ نمیدانم ... خود او میگوید با اسـتعـدادی که از خود نشـان میدهم چهار ماه دیگر چوگان باز خوبی خواهم شـد و تمام هـنر های آنرا به خوبی خواهم آموخـت و لی مهیار شـتاب ندارد و میگوید با آهـسـتگی باید پیش رفـت.

هـیرتا گفـت: را سـت میگوید، بهـتر اسـت همه چیز را به آهـسـتگی یاد بگیری... سـپس اندکی خاموش شـده ولی ناگهان پرسـید: خوب ماندانای عزیز من! حالا راسـت بگو او را چقـدر دوسـت داری؟ آیا مهیار را بیشـتر از من دوسـت داری؟

قـلب ماندانا ناگهان فـروریخـت و لی خودش را گم نکرده وگفـت:

هـیرتا، هـیرتا! تو شـوهـر من و آقای من هـستی او فقط سـوار کار خوبی اسـت...

هـیرتا به ماندانا نزدیک شـده دسـتهایش را در دسـت گرفـته نوازش کردو بوسـید: ماندانا من به تو اجـازه میـدهم که با او خوش باشی گردش بروی بازی کنی .. من یقـین دارم که هـیچوقـت به خودت اجازه نخواهی داد که کاری برخلاف شـرافـت من انجام بدهی...

از این روز ماندانا آزادی بیشـتری داشـت که با مهیار خوش باشـد، باو بیشـتر بوسـه میداد از او بوسـه بیشـتری میگرفـت و هـر زمان که در چمن زار ها و علف های دور دسـت میرفـتند و با او در میان سـبزه ها بیشـتر می غلطید، ولی هـروقـت که دسـت مهیار گسـتاخ میشـد، ماندانا از دسـت او می گریخـت.

چه سـاعـت ها شـیرینی که با او میگذرانید اما نمی گذاشـت کاری که شـرافـت هیرتا را لکه دار سـازد وقوع یابد. مهیار سـخت دیوانه عـشـق ماندانا شـده بودو تشـنه و بی تاب وصال او بود تا یک روز بلاخره به ماندانا گفـت:

ــ ماندانای شـیرین من! بگو بدانم کی از آن من خواهی شـد، چرا دلدارت را اینقـدر اذیت میکنی؟ مگر تو مرا دوسـت نداری ؟ ماندانا جواب داد:

ــ چرا، چرا مهیار من ترا بیحد دوسـت دارم ولی تو نمیدانی چه اشـکال بزرگی درکار من اسـت بدبخـتانه من حالا نمی توانم خودم را بتو بدهم، اما قلبم مال توسـت، روحم مال توسـت، همه احسـاسـاتم مال توسـت. مهیار ناله ای کشـید و پرسـید:

ــ پس کی؟ ماندانای من ماندانای عزیزمن تو نگذار که من اینقـدر بسـوزم، میدانی دو نفـر که اینقـدر و به اندازه ای که ما هـمدیگر را دوسـت میداریم، دوسـت میدارند هـیچ اشـکالی نمیتواند وجود داشـته باشـد حتی اگر کوهـهای اشـکال باشـد باید هـمه آب بشـوند...

ــ تو راسـت میگویی، من میتوانم اشـکالات را رفع کنم ولی می ترسـم به قیمت بزرگی تمام شـود. مهیار صورت اش را به سـینه او فـشـار داده و گفـت بهـر قـیمت که باشـد ماندانا، بهـر قـیمت میخواهـد تمام شــود من حاضرم جانـم را نـثـار تـو کنم که از آن من بشـوی.

سـپس ماندانا یک زمان خاموش شـد، دیدگانش را بربسـت و آرام مثل آنکه در خواب حرف میزند گفـت: باشـد مهیار، باشـد هفـته دیگر هر روز که هیرتا به سـرکشی رفـت من مال تو.

دورازه روز بعـد هیرتا با همراهانش بسرکشی رفـت، آنروز مهیار و ماندانا هردو بسـیار شـاد بودند پیش از ظهر بعـد از چوگان بازی سـواره تاخـتند و دریک سـبزه زاری کمرکش کوه از اسـپ پیاده شـدند و جای آرام و زیبایی روی علف های نرم و سـبز نشـسـتند. ماندانا با چشـم های پراز نوازش و مهیار با دیدگان پر از آتش خیره بهم نگریسـتند چه شـعـر و زیبایی در برق دیدگان آنها پنهان بود، سـخن نمی گفـتند ولی بوسـه ها و نوازش ها بهـترین واژه بیان کننده احسـاسـات آنها بود، زمانی همانجا روی سـبزه ها غلطیدند...!

آنروز ها و روز های دیگر به آنها بی اندازه خوش گذشـت چه سـاعـت های شـیرین که بر آنها میگذشـت، چقـدر شـیرین و لذیذ اسـت دوسـت داشـتن. ماندانا به مهیار گفـته بود هـنگامیکه باهم نهار یا شـام خوردند در نگاهها و حرکات خود دقـت کند و کاری نکند که کوچکتری شـکی دردل هیرتا پیداشـود.

ولی دلدادگان هـرچه بیشـتر دقـت کنند، چشـمهای بیگانگان چیزی را که باید ببیند می بیند، و شـوهـرانی که زنان شـان را می پایند، بهتر از هرکس، اولین کسی هـسـتند که به بیوفایی زنانشـان پی می برند.

هـیرتا تا چند روز بعـد ازاینکه از سـرکشی املاکش برگشـت فـهمیده بود که ماندانا برخلاف پیمان، عهدش را شـکسـته اسـت. بروی او نیاورد و هـمین یکی دو روز بایسـتی انتقامش را بگیرد.

امشـب که ماندانا سـر میز شـام رفـت جای مهیار خالی بود، بعـد از ظهر با هم اسـپ سواری کرده و گوشـه و بخی در آغوش او لذت را چشـیده بود ولی بعـد از اینکه از اسـپ سـواری برگشـتند و مهیار اسـپ ها را باخود برد تا کنون او را ندیده، به گمانـش که گوشـهء رفـته اسـت، چون ماندانا به جای خالی مهیار مینگریسـت و نگران شـده بود هـیرتا گفـت: تشـویش نداشـته باش عزیزم من اورا به همین ده نزدیک فرسـتاده ام تا کره اسـپ سـفیدی را که به من هـدیه شـده بیاورد، گمان میکنم فردا بعـد از ظهر نزدما باشـد.

ماندانا به غذا خوردن مشـغول شـد بیادش آمد زمانی که درمیان سـبزه ها و زمانی در آغـوش مهیار خفـته بود. برای آنکه لذت خودرا پنهان کند شـرابش را تا ته نوشـید هـیرتا دوباره در گیلاس او شـراب ریخـت خدمتگاران خوراک آوردند و جلو هـیرتا و بانو ماندانا گذاشـتند، جام شـراب به ماندانا اشـتها داده بود و با لذتی فراوان بشـقابش را تمام کرد، یکی دو دقیقه بعـد سـیبش را پوسـت کنده و میخورد، هـیرتا پرسـید:

ــ مانـدانـا از خـوراکی کـه خوردی خیلی خوشـت آمـــــــــــد؟

ماندانا جواب داد: آری خیلی خـوشـم آمــــد.

هـیـرتا پرسـید: میدانی این خوراک از چه درسـت شـــده بـــود؟

ماندانا گفـت: نمی دانم.

سـپس هـیرتا آرام گفـت: این جگر مهیار بود!... جگر او بود که خوردی!...

سـیب و کارد از دسـت ماندانا افـتاد، رنگش پرید، تمام اندامش سـرد شـد ناگهان فـریاد وحشـتناکی کشـید از جای برخاسـت مثل دیوانه یی جیغ میکشـید، دوید و خودش را از پنجره بباغ پرتاب کرد!...

در باره نویسنده:

شـین پرتو شـاعر و نویسـنده ایسـت که طبعی ظریف و اسـتعداری فراوان در سـرودن اشـعار جذاب و داسـتانهای دل انگیز دارد. این نویسـنده به چند زبان خارجی آشـنا و از ادبیات قدیم فارسی نیز با اطلاع میباشـد . بنا برین وسـعت اطلاع و اسـتعـداد او دسـت به دسـت هم داده و در نگارش داسـتانهای دلپذیر او را موفق گردانیده اسـت.

در داسـتانهای این نویسـنده روشـن بینی ومبارزه با هـر نوع بدی و آلودگی به چشـم میخورد.

برخی از آنچه از نظم و نثر این نویسـنده بزیور طبع آراسـته شـده به شـرح زیر اسـت:

دختر دریا، سـمندر، ژینوس، غـژمه، پهلوان زند، سـایه شـیطان، نمایشـنامه کاوه آهنگر، شـیطان، کام شـیر، ویدا و زندگی فـرد اسـت. □

Arezoo
03-02-2011, 14:01
آورده اند که سـلطان سـکندر کابلی ملقـب به صاحبقـران! دوتا شـاخ داشـت ــ بـُرا، بـراق، و تـابیـده به عـقـب ــ که جـز ملکه و وزیر دسـت راسـتش دیگری از آنها خبر نداشـت . پادشـاه در اختفـای شـاخهایش بسـیار می کوشـید و از داشـتن شـان دلگـیر و عصبانی بود.

هـنگام روز شـاخهایش را تاجی جوهـر نشـان از انظار می پوشـاند و شـبها با شـبکلاهی می خفـت تـا مـتـکا و ملحفـه را پاره نکنند و بر سـرو صورت ملکه نخلند. اما بعـد از اصلاح سـرو ریشـش چاره ای نمی ماند جز اینکه امر کند جلاد خاصش سـلمانی را سـر ببرد تا رازش در افـواه نیافـتد و مردم مسـخره اش نکـنـند.

به این صورت هـر سـال دکان ِ چندین سـلمانی، تخـته بند میشـد و هـیچکــس نمی دانسـت که صاحـبـان شـان کجا گم و غـیب شـده اند. بسـتگان گـمـشـده ها می گـفـتـند: شـبی نامگـیـرک ! آمـد و اورا با خـود بــرد و دیگـر خبری ازش نشـد .

از قضا نوبت به سـلمانی موسـفـید و مظلومی رسـید که نامش « پـیـر محمد » بود. این پـیـرمحمد چندین سـر عـیال و چـوچ و پـوچ داشـت و یگانه نان آور آنها خودش بود. در پایان آرایش سـر و صورت پادشـاه ، قـرار شـد سـر او را نیـز زیر بالش کنند! سـلمانی با لابه و زاری به خاک افـتاد و گریه کنان عـرض کرد: اعلیحضرتا! امانم دهـید و به من رحم کنید به فـکر بود و نبود خودم نیسـتم ولی با مرگ من یک مشـتِ خـُریچ ! خرد و ریـزه و سـیاه و سـفـید سـرتباه میـشـوند.

خلاف عادت، دل سـنگ پادشـاه نرم می شـود، و به شـرطی از کشـتنش صرف نظر می کند که در صورت افـشـای راز نه فـقط خودش بلکه کودک گهواره اش را نیز زیر تیغ خواهـد انداخـت.

به این صورت سـلمانی جان به سـلامت می بـرد و هـراسـان و لرزان از قـصر می براید . مـدتی از سـرترس، جلو دهانش را می گـیرد؛ لیکن چندی نمیگذرد که رنج نگهداری آن راز نگفـتنی، خواب و خوراک او را می گیرد و یک محرک بسـیار نیـرومندِ درونی، در سـفر و حضر و کار و بـیکاری، تحریکش میکند که به بام یا چهار سـوق بـراید و با قـوت تمام فـریاد آورد : اوهـوی مردم! سـلطان سـکندر شـاخ داره! سـلطان سـکندر شـاخ داره!

اما کجا زهـرهء آنرا داشـت که سـرش را کف دسـتش بگیرد و پـرده از روی آن راز برگــیرد.

گپ در دلش غـوره می شـود و آخرامر گمان میبرد که قـطاری از آن غـوره ها راه نفـسش را می بندند. هـنگام کار در دکانش به شـدت وسـوسه می شـود که در گوش مشـتری بگوید : سـلطان سـکند شـاخ دارده! سـلطان سـکندر شـاخ داره! . و چنین وسـوسـه ای باعـث میشـد که اغـلب گوش و یا پـس گـردن مشـتری را خونین کند ویا بجای ریش کاکل طرف را کـوتاه نماید. به این ترتیب بازار کسـب و کارش کسـاد می شـود و آوازه می افـتد که خلیفـه پـیـر محمد سـودائی و بی فـکر شــده اسـت . بدین منوال چاره ای جز این نمی بیند که روزی بی خبـر به صحرا برایـد و دور ازچشـم و گوش مردم، دلش را خالی کند. به هـمین مقـصد گل صبح از خانه می براید و دردل یک دشـت بسـیار دور، دهانش را به دهان یک چاهِ عـمیق میگذارد و از تهء دل چـیـق میزند : سـلطان سـکندر شـاخ داره ! سـلطان سـکندر شـاخ داره! سـلطان سـکندر شـاخ داره ! سـلطان سـکندر شـاخ داره!...

دلـش خالی می شـود وشـاد و سـبکحال بـه خـانـه بـرمیگـردد.

سـال دیگـر تصادفـا ً به کودکی بر میخورد که نی لبکی برلب داشـت و با هـر دمیـدنی از نی آواز بلند خودش می برآمد : سـلطان سـکندر شـاخ داره ! سـلطان سـکندر شـاخ داره! چون بیـد به خـود میـلـرزد و غـرق در عـرق ِ ترس، راهـش را پیش می گـیـرد، تا رســیـدن به دکان چـنـد جا، نی لـبکیهای بچه های کوچک آن رسـوائی بـزرگ را جار میـزدند.

هـوش از سـر سـلمانی میکوچـد و میکوشـد تمام آن نیها را از نی فـروش سـرِ گـذر و کودکان ِ کوی بخرد و جلو افـتضاح را بگـیرد اما « شـهـسوار» که از کاکه های بنام کابل بود و در دکان پُـرو پیمانش برای کودکان کوچه حلوای قـندی، حلوای سـوانک، کلچهء گری، سـنجد، کشـمـش ونخود، کاغـذپـران، تارشـیشه و نی لبک میفـروخت، تـقـلای کوچگی و رفـیقـش خلیفه پیـرمحمد را بی فـایده می بیند و از سـر دلسـوزی میگویدش : بیخود تقـلا میکنی ، شـدنی میشـه ، خـدا خواسـته که شـاه شـاخدار رسـوا شـوه . راه دگی وجود نداره، تا دیر نشـده جُـل و چَپَـنته وردار و از کابل بگریز. خبر دهان بدهان به گوش سـلطان می رسـد و او با خشـمی زیاد امر میکند که بدون تأخـیر، گماشـته های خاصش شـهـر را ریگشـوی بکـنند .وبه هـر رنگ، حتی از زیر زمیـن هم سـلمانی و نیفـروش را که چنان طوله هائی را فـروخـته اسـت پـیـداکــنند.

وقـتی که سـراغ سـلمانی میروند، درمیابند که او با احل و بیتـش چند روز پیش به جای نامعـلومی فـرار کرده اسـت . دکان شـهـسوار طوله فـروش را که لادرک شـده بود مهـر و موم می کـنند. لیکـن دیگـر درهـر کوی و برزن کابل، نی لبکی ها هـمان صدارا پخش میکردند که باد های موافق آنرا به هـرطرف می پـراگندند و کابلی ها را زنهار مـیدادند که رعـیت یک شـاه شـاخـدار هـســتند که در قـصاوت و بیرحمی، ضحاک ماران! را روسـفـید کرده اســت.

سـلطان که می بیند طشـت رسـوائی اش از بام افـتاده اسـت دسـتور میـدهـد که سـپاهـیانش برهـیچکس رحم نکنند وبه تلافی مافات، تمام نیسـتانها را آتش بزنند و تمام طربخانه ها را مهـر وموم کنند، تا از هـیچ نی و سـرنایی آن آواز کریه بالا نشــود.

کوتوال شـهـر هم که بهانهء خوبی برای اخاذی بیشـتر یافـته بود بیگـناهان زیادی را به عـنوان شـریک جرم با قـین و فانه شـکنجه میدهـد و هـریک را به گونه ای میدوشــد.

دیگر اندک اندک آتش بلوا و بغـاوت روشـن می شـود و کاکه شـهـسـوار و چند کاکهء دیگـر، شـبی بر کوتوالی شـبخون میزنند وسـر کوتوال ِ غـریب آزار و راشی را چون تـُرب جدا می کـنند.

شـنیدن این خبر سـلطان را چندین برابر برافـروخته می کند و در ملاء عام چندین کاکه را که به اتهام هـمکاری با شـهـسوار دسـتگیر شـده بودند به دار می آویزد تا چشـم کابلی ها بسـوزد و آرام شـوند . لیکــن کابلزمین، کاکه پـرور بود. از آن پـس از درز های دیوار و از چاک و چیرهء زمین، کاکه ها چون سـمارق سـر بالا میکردند و به کاکه شـهـسوار می پیوسـتند. دیگر آتش نزاع در چندین کوچهء شـهر روشـن شـده بود و هـمه میدانسـتند که فـتنه زیر پای شـهـسوار اسـت . او هـر جا بود وهـیچ جاه نبود. شـبی با خَـوازه بر دیوار خانهء جرنیلی میبـرآمد و هـسـت و بودش را آتش میزد و شـبی دیگر خزانهء دولت را غارت می کرد و غـنیمت بدسـت آمده را به شـورشـگر ها تقـسـیم می نمود.

درین میان زمسـتان عـافـیت سـوزی می آید و برف سـنگینی زمینها را می پـوشـاند . پلزن های ماهـر به فـلیـته و چراغ ، پل پای شـهـسوار را می جسـتند و رفـته رفـته با شـگـفـتی میدیدند که پـل او به تدریج تغـییر شـکل مییابد و شـبیه پل پای شـیر می شـود . خبر را بازهم به پادشـاه میبرند.

پادشـاه غـرق در حیرت میگـوید : ترسـوها ! شـما را سـیاهی پخچ کرده . بازهم بکشـید و تخم کاکه را در کابل نگـذارید ! . از سـرهای کاکه ها کله منار درسـت می شـود ولی بازهم پل پا های پلنگها و شـیـر ها در دامنه های کوه های آسـمائی ، شـیر دروازه و تپه های بی بی مهـرو مرنجان پیدا می بودند که روز تا روز به ارگ شـاهی بالا حصار نزدیک میـشـدند.

بالاخره شـاه شـاخـدار که می بیند در میدان جنگ کاری از پیش نمیبرد به حیله متوسـل میشـود و با پـراخـت مبلغ کلانی هـرزه نامردی را میخرد که ظاهـراً یکی از یاران شـهـسوار بود . او محل اخـتـفای سـرکرده اش را دریکی از قـلعـه های « نـُه برجهء » کابل نشـان میـدهـد . سـپاهـیان حکومت شـباشـب آن قـلعه را در محاصره می گـیــرنــد و کاکه را در حال خواب دسـتگــیر می کنند.

سـلطان امر میکند که شـهـسوار را تنهای تنها به حضورش بیاورند تا از نزدیک ببیند که آن سـرکش از چه قـُماشـیسـت. تا آوردن شـهـسوار، شـاه شـاخدار مانند یک نرگاو وحشی سـُمهایش را برزمین می سـاید و از سـوراخهای دماغـش تـَف تبداری میبراید .

کاکه را کشان کشـان داخل قـصر میکنند . تمام چشـمها بسـوی او دور میخورند اما کاکه آسـمان را می بیند و خمی به ابرو نمی آورد. در خلوتخــانهء امیر وقـتیکه چشـم امیر به او می افـتد چـنـان شــراری از مردمکهای سـبزگونش می جهـد که گفـتی گرگی خون آشـام منتظر طعـمه اسـت.

شـهـسوار خونسـرد و آرام مقابل شـاه می ایـســتـد و گمان میبرد که تاچند لحظهء دیگر ســرش از خودش نخواهـد بود. لیکن شـاه با صدایی گـرفـته و بَمّی از او می پرسـد:

ــ نامت چیسـت؟

کاکه جواب میدهـد: شـهـسوار .

شـاه می پرسـد: از کجای کابل اسـتی؟

کاکه جواب میدهـد: از برکی

شـاه می پرسـد: ای ( این) نـیـهای تهمتگـر، سـاخـتـهء دسـت تـوسـت؟

کاکه جواب میدهـد: نی سـاختهء دسـت خداسـت.

شـاه میپـرسـد: چطور پـیــدای شـان کردی؟

کاکه جواب میـدهـد: از یک دشـت خـدا. روزی راهـیی نیسـتان بودم که چشـمم به چند تا نی رسـا و خوش سـاخت افـتاد که لب یک چاه رسـته بـودنـد. عـلی الحسـاب چاقـویمه کشـیدم و آنها ره با احـتیاط تمام از بیخ بریدم. روزی که کار صاف کردن و سـوراخ کـردن شـان تمـام شـد و خـواسـتم امـتحان شـان کنم با هـر پُـفـم، صدا میـزدند که: سـلطان سـکندر شـاخ داره، سـلطان سـکندر شـاخ داره.

پادشـاه بعـد از اندک تأملی میگوید: نیها دروغ میگـن، تهـمتگـر اسـتـنـد.

کاکه میگوید: از پـیـر پـیـر ها سـینه به سـینه مانده که اگه گفـتـنی ای باشــه و هـزار کس از ریـش ِ گـوینده بگـیرند که دهان باز نکه، باز هم امکان نـــداره. آن « گـفـتنی» امسـال، یا سـال آیـنـده یـا هــزار سـال پس به گوش مردم میرسـه.

پادشـاه در میماند که چه بگـوید. در تمام عـمرش هـرگز به مسـتِ السـتی چون او بر نخورده بود.

گپی مناسـب شـأن خود می پالید و لی نمـیـابد. لاجرم از باب دیگری سـخن میـرانـد . می پـرسـد:

ــ آیا درسـت اسـت که جار میزنی، شـهـسوار، شـاهِ رادمرد هاسـت؟

شـهـسوار جواب میدهـد: بیخی درسـت اسـت .

پادشـاه می پرسـد: مگر خبر نداری که ثبات دین ودولت، از دولت سـر پادشـاهان اسـت ؟

شـهـسوار جـواب میدهـد: پادشـاهی ارزانی خـودت، اما مه ده پارسـایی و مردی شـهـسـوار اســتـم . اگه شـهـر از پاک ها و پارسـا ها خالی شـوه پوچ و بیدانه میـشه.

پادشـاه میگوید: پس میگی که مه پارسـا نیسـتم؟

شـهـسوار جواب میدهـد: خدا بهـتر میدانه . ای ( این) منصب هم با لاو لشـکـر گـرفـتــه نمیشـه .

پادشـاه میگـویـد: پس قـد بلندک میکنی؟ نمی فـهـمی که دریک ملک دو پادشـاه نمی گنجـه؟

شـهـسوار میگوید: کار مه با دلهاسـت بمان ( بگـذار) که حاکم دلها مه باشــم!

پادشـاه برافـروخته جواب میدهـد: گـپت بوی فـتنه میته ( مدهـد) از گـپت نگذری مثل مرغ سـرته ( سـرت را ) جدا میکـنـم.

شـهـسوار جواب میدهـد:

خـروسی که بی تیغ خونخوار مرد

به دور افـگنیدش که مـردار مـرد

مه از گـپم نمگردم . شـهـسوار تا دم مرگ شـهـسوار اسـت.

پادشـاه میگوید : پس سـزای قـروت او( آب) گرم !

جلاد ها کاکه را می بندند تا در صحن قـصر سـر ببرند و او بی مقاومت پیش می افـتد و رضا به قـضا میدهـد . ناگهان نرسـیده به دروازه می ایســـتـد و لاحول گویان، شـیطان را لعـن میکـنـد.

پادشـاه گمان میبـرد که ضعـف بر کاکه چیـره شــده و از بیم مرگ پاهایش سـستی کرده اسـت . اما مرد مردانه صدا میزند : او پاچا مره نکش که کار دارم!

پادشـاه با طعـن و پوزخـند میگوید: چی کاری به موقع! خوب بگو که چی کار داری؟

جواب میدهـد: میخواهم حج بُرم ، حج بیت الله .

پادشـاه میگوید: راه گـریـز می پالی؟ دیدی که کمدل شـدی؟

شـهـسوار میگوید: اگه پس نامـدم نامرد اسـتم.

پادشـاه میگوید: شـرط سـنگـینی بگـردن گـرفـتی . تا پس آمدنت، سـر بـریدنـتـه معـطل می کـنـــم.

چند روز بعـد کاکه، هـمراه با قـافـله ای بزرگ، راهی خانهء خدا می شـود و برای ماه ها نا پیدا می باشـد. هـمه می پندارند که او پادشـاه را فـریـفـتــه اسـت و هـرگـز برنخواهـد گشـت .

اما روزی از روز ها شـهـسوار هـمچنان سـر بـلـنـد و سـرمست سـر میرسـد و به ملازمان پادشـاه میگـوید که خبر برگشـتش را برسـانند . امیر هـم بی درنگ اورا بار میدهـد تا ببیند که حریف، به اسـتـغـفـار نشـسـته اسـت یا خیر؟ اما شـهـسوار هـمچنان هـردوپا را دریک کـفـش می کـنــد و میگــویـد که کماکان شـهـسوار اســت.

باز دعـوا بیـن دو مـدعی در می گیرد، و سـر انجام شـهـسوار به شـاه میگـوید: اگــر تـو هم شـهـسوار باشی به مه نمی رسـی، مه حاجی شـهـسوار اسـتم.

امیر را خـنده می گـیرد و حیفـش می آید که چنان قـلندری را به جلاد بسـپارد . شـاخ کبرش می شـکـنـد و بار اول دسـت برشـانهء شـهـسوار می گـوبـد: حقـا که دُر سـفـتی. اقـرار میکـنم کــه تـو شـهـسـوار اسـتی . زیب و زینت شـهـر کابل مـرد های کابل اسـت، اگر کابل از مرد خالی شـوه هـیچ و پـوچ مـیـشـه و فـقط کاه و کاهــدانـش میـمانــه .

سـویدن ، یون شـاپینگ 27 مارس 2001

Arezoo
03-02-2011, 14:02
روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد .سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود ، مورچه به داخل دهان او وارد شد ، و قورباغه به درون آب رفت.
سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد ، ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود ، آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت .
سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید.
مورچه گفت : " ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند . خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند از آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می کنم . خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد .
این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم وبه دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب شناوری کرده مرا به بیرون آب دریا می آورد و دهانش را باز می کند ومن از دهان او خارج میشوم ."
سلیمان به مورچه گفت : (( وقتی که دانه گندم را برای آن کرم میبری آیا سخنی از او شنیده ای ؟ ))
مورچه گفت آری او می گوید :
ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن

Arezoo
03-02-2011, 14:04
پنجرهء اپارتمانم را باز کردم. آمدم و با دل بی حال پهـلوی تابوت نشـسـتم، مادرم آرام آرام قـصه می کرد. هـمینکه آمد، نفـس نفـس می زد و صدایش می لرزید . هـمینقـدر گفـت که پشـت من می آیند گلون ِ پُـر و گرفـته ئی داشـت . داخل اتاق خود شـد و در را از عـقـب خویش قـلفـک نمود. صدایش را می شـنیدم که با خود می گفـت : مگر مرده ام را در آغـوش بکشـند. مگر مرده ام را در آغـوش بکشـند. مادرم زار زار میگریسـت. و اشـک هایش مانند ژاله و باران فـرو می ریخـتند، چشـمهایش را با نوک چادرِ گاجش پاک کرد. و افـزود:

ــ اگر میدانسـتم که از دسـت آنان فـرار کرده اسـت . اگر میدانسـتم که از دسـت آنها خودش را می کشـد؛ می مردم اما نمی گذاشـتم این چنین شـود.

او در صورت پُـر چین و چروک خویش نواخـت :

من ِ کور شـده آنها را از بالا دیدم که با پاچه های پـریده از زینه های بلاک ما بالا شـدند. من کور شـده کلشـنکوف هایشـان را دیدم که به شـانه انداخـته بودند. من ِ کورشـده شـنیدم که هـمسـایه ها دروازه هایشـان را از ترس آنان تیز تیز بسـته کردند. من ِ کور شـده صدای دروازه ها را می شـنیدم اما چه میدانسـتم. من ِ کور شـده، من ِ کور شـده ... مادر های های گریست و گریسـت و. گریسـت . گفـتم:

ــ برو بخواب مر آرام بگـذار. تو که اورا نه کشـته ای، شـانهء تو هم که ضرب دیده اسـت برو بخواب، باز کاش با اشـک ها دوباره زنده شـود . مادرم اشـکهایش را پاک کرد کمرش را راسـت نمود و به اتاق دیگر رفـت . ومن سـرم را روی آن تابوت معصوم گذاشـتم، که مثل یک جسـم نورانی و مقـدس در وسط اتاق خوابیده بود. و بوی خود، بوی مرگ و زعـفـران از آن برمیخواسـت. و برمی خواسـت و بر می خواسـت.

****

دیدم دسـتهایش را بدو جانب باز کرد، چنان حالتی بخود گرفـته بود که گمان کردم میخواهـد پـرواز کــند. آرام آرام پیش پنجره رفـت، باد صدایش را محزونتر سـاخته بود. در برابر باد نشـست. با قـوت بیشـتری بوزیدن آغـاز کرد. و آسـتین های اورا به حرکـت در آورد؛ گفـتی باد در آسـتین هایش خانه کرده بود. آســتین هایش مثل بالهای یک مرغ بزرگ شـده بودند؛ خوشـرنگ، قـوی و اسـیری معلوم مشــدند. به نظرم آمدکه شـراره بال می زند، به نظرم آمد که روی سـنگی در برابر باد نشـسـته و بال می زند. گفـتی زور و توانائی خویش را برُخ باد می کشـد و بی خواند، و می خواند؛ و بال می زند و بال می زند . گفـتی سـازو صدای خفـتهء قـلب ها را بیرون میداد . یکـبار سـوی من نگریسـت و گفـت: تو هـم بال بزن . گفـتم من پری ندارم .

صدای بالهای شـراره بلند تر شـده بود، گفـت تو هم بال بزن. دیدم هـیزمی را زیر پالهایش انبار کرده بود روی هـیزم ها نشــسـته بود و بال می زد موهایش بدسـت باد افـتاده و مثل تاجی روی سـرش به اهـتزاز در آمده بودند. دیدم شـراره یک مرغ کلان شـده بود یک مرغ قـشـنگ و نهایت خوش رنگ و خوش آواز . باصدای بهشـتی ای میخواند و می گفـت:

تو هـم بال بخوان . من هم خواندم . گفـت: تو هـم بال بزن، دیدم من هم بال میزنم . شـهـپر های رنگینی به مثل او برایم دیدم از شـهپـر هایم خوشـم آمد؛ تیز تیز بال زدم .

شـراره می خواند و بال میزد ومی گفـت، تو هـم بخوان، تو هـم بال بزن، که امشـب شـب تولد من اســت . امشـب من هـزار سـاله می شـوم .

شـراره مسـت شـده بود. روی هـیزم ها در برابر باد نشـسـته بود. بال برهم میزد و سـرود میخواند. یکبار دیدم هـیزم ها آتش گرفـته بودند. شـراره میان شـعله ها بال برهم میزد و می خواند، و می خواند من حیرت زده میدیدم که هـیزم ها زیر پا هایش می سـوخـتند و خاکسـتر می شـدند، و از آن خاکسـتر ها چیزی شـبه یک بیضه شـکل می گرفـت، آن بیضه به گونهء یک تابوت بود، یک تابوت سـفـید و دراز؛ روی کوه های آتش نشـسـته بود . یک بار صدای شـراره را از میان شـعـله ها شـنیدم که بال می زد و بال میزد و آرام آرام می گفـت: این تابوت بیضهء من اسـت، و این بیضه تابوت من اسـت.

صدایش در اتاق می پیچید ومی پیچید ومی پیچید. حول زده بیدار شـدم، سـرم را بلند کردم، دیدم تابوت سـفـید شـراره به راسـتی مثل یک بیضهء بزرگ پیش رویم قـرار داشـت . و رگه های باریک خون زیر پوسـتش هـویدا بودند. دلم طاقـت نیاورد آرام آرام رفـتم و با دسـت های عـرقـدارم پارچهء سـفـید را از روی تابوتش کنار زدم، صورت جادوئی شـراره نمایان شـد، که مثل مهـتاب، شـیری رنگ بود، چشـمان رشـقـه ئی اش که خط های سـیاهی اطراف آن حلقه بسـته بودند هـنوز هم به آسـمانهء سـفـید اتاق دوخـته شـده بودند. صورتِ متبسـم، نمکی و بازی داشـت، چشـمانش به شـدت برق میزد و می درخـشـید و کنج دامن سـفـیدش از تابوت بیرون آمده بود و این صدا روی لبان گوشـت آلودش نشـسـته بود و تو هـم بخوان، تو هم بال بزن.

نمیدانم چرا برایش گفـتم: شـراره تو نمرده ای، تو بیضه ای، تو باز تولد می شـوی، هـزار سـال عـمر می کنی، هـزار سـال می خوانی و هـزار سـال مثل خـنده در لبهای مردم میدوی. این را گفـتم و مغموم و خواب آلود پارچهء سـفـید را دوباره روی صورت نیلی رنگش انداخـتم و سـرم را روی تابوتش گذاشـتم و به فـکر و اندیشـه فـرو رفـتم. غـیچک خاموش شـده بود و نینواز دیگر نمی نواخـت . و روزی که در راه بود پشـت کوه آسـمائی ذخـیره بود. گفـتی میخواسـت از صخره های آن بالا بیاید و به این منظور کمندی را به بام خانهء من انداخـته بود. و من رشـته های طلائی رنگ کمندش را می دیدم که بدیوار های خانه ام چسـپیده بوند.

****

یکبار صدای دروازه را شـنیدم که باز شـد. سـرم را بلند کردم . دیدم مادرم بود. با صورت رنگ پـریده ئی سـوی من می آمد . برایم شـیر آورده بود . پهـلویم نشـسـت و سـرم را در میان بازوان خویش گرفـت و با صدای شـبیه یک ناله بود گفـت هـمه ی شـب نخوابیدی . ناگهان چیغی کشـید و درحالیکه صورتم را در میان دو دسـتش می گرفـت، بصورت تکیده ام نگاه کرد وهای های گریسـت:

ــ ترا چه شـده اسـت ؟ چرا موهای سـیاهـت یک و یکبار سـفـید شـده اند؟ واه خدایا ! پسـرم راچه شـده اسـت ؟ واه خـدایا !...

مادرم گریسـت و گریسـت و گریسـت. نگو که من به اندازهء هـزار سـال پیر شـده بودم . گفـتی هـزار سـال با شـراره خوانده بودم. گفـتی هـزار سـال با شـراره بال زده بودم . گفـتی هـزار سـال پای بیضهء او به انتظار نشـسـته بوم . مادرم مویه کنان به سـرو صورت خویش زد وبا کمر دولا، های های کنان به اتاق دیگر رفـت.

از آن اتاق صدای هـمسـایهء ما می آمد که به طفل خویش می گفـت : سـرت مرگت را بمان و بخواب؛ آنها که ماتم دار هـسـتند تو چرا گریه می کنی.؟

آواز هـمسـایه در گوشـم پیچید و پیچید و پیچید ... سـر مرگت را، سـر مرگت را، سـر مرگت را بمان.

یکبار حیـرت زده دیدم که تابوت آرام آرام تکان خورد و بیضه به حرکت در آمد. و لـُخـتی بعـد درز برداشـت و درز برداشـت؛ و شـکسـت و شـکسـت، و عـطر مهَیجی از آن برخاسـت وبر خاسـت و برخاسـت و فـضای اتاقم را انباشـت و انباشـت . گفـتی اتاقم از عطرمنفجر می شـود .

لحظاتی متواتر مثل دیوانه ها به آن بیضه و به آن درز برداشـتن ها و آن شـکسـتن ها نگاه کردم. دیدم که چگونه جسـم بیضه پارچه پارچه از هم جدا شـدند و چگونه زلفان معـطر شـراره سـر از آن بیرون آورده اند. یکبار به نظرم آمد که لبخـندی روی لبان خشـکیده و زنگ بسـته ام زائیده شـده اسـت. بنظرم آمد که کف های دسـتهایم بهم شـقـیده می شـوند بنظرم آمد که مثل آدمهای مسـت رو به آئینهء دیوار اتاقم ایسـتاده ام و مادرم پهـلویم میباشـد او هم صورت خویش را در آئینه تماشـا میکند و من با خوشـحالی برایش می گویم :

مادر ! می بینی، نمی گفـتم شـراره برمی خیزد، شـراره برمی خیزد، شـراره بار دیگر تولد می یابد. و در آن حال صدای هـمسـایه در گوشـم می پیچـید و می پیچـید که به طفل خود می گفـت:

سـر مرگت را بمان و بخواب آنها که ماتم دار هـسـتند، تو چرا گریه می کنی.

بوی عـطر تند و مهَیج در فضا پـراگنده بود و صدای خودم به گوشـم می آمد شـراره برمی خیزد، شـراره بار دیگر تولد می یابد. و می شـنیدم که نی ای به سـرود در آمده بود و غـیچکی بلند بلند می خواند و مادرم با کمر راسـتی در برابر آئینه ایسـتاده بود و سـرو صورتش را تازه می سـاخت.□

Arezoo
03-02-2011, 14:04
ابوریحان بیرونی در خانه یکی از بزرگان نیشابور میهمان بود از هشتی ورودی خانه ، صدای او را می شنید که در حال نصیحت و اندرز است .
مردی به دوست ابوریحان می گفت هر روز نقشی بر دکان خود افزون کنم و گلدانی خوشبوتر از پیش در پیشگاهش بگذارم بلکه عشقم از آن گذرد و به زندگیم باز آید . و دوست ابوریحان او را نصیحت کرده که عمر کوتاست و عقل تعلل را درست نمی داند آن زن اگر تو را می خواست حتما پس از سالها باز می گشت پس یقین دان دل در گروی مردی دیگر دارد و تو باید به فکر آینده خویش باشی .
سه روز بعد ابوریحان داشت از دوستش خداحافظی می کرد که خبر آوردند همان کسی که نصیحتش نمودید بر بستر مرگ فتاده و سه روز است هیچ نخورده .
میزبان ابوریحان قصد لباس کرد برای دیدار آن مرد ، ابوریحان دستش را گرفت و گفت نفسی که سردی را بر گرمای امید می دمد مرگ را به بالینش فرستاده . میزبان سر خم نمود .
ابوریحان بدیدار آن مرد رفته و چنان گرمای امیدی به او بخشید که آن مرد دوباره آب نوشید . ارد بزرگ اندیشمند برجسته می گوید : هیچگاه امید کسی را نا امید نکن، شاید امید تنها دارایی او باشد .






می گویند : چند روز دیگر هم ابوریحان در نیشابور بماند و روزی که آن شهر را ترک می کرد آن مرد با همسر بازگشته خویش او را اشک ریزان بدرقه می کردند .

Arezoo
03-02-2011, 14:04
در افسانه ای هندی آمده است که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دو
انتهای چوبی می بست...چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای
خانه اش آب می برد.
یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک های کوچکی داشت. هربار که مرد مسیر
خانه اش را می پیمود نصف آب کوزه می ریخت.
مرد دو سال تمام همین کار را می کرد. کوزه سالم و نو مغرور بود که
وظیفه ای را که به خاطر انجام آن خلق شده به طورکامل انجام می دهد. اما
کوزه کهنه و ترک خورده شرمنده بود که فقط می تواندنصف وظیفه اش را
انجام دهد. هر چند می دانست آن ترک ها حاصل سال ها کار است.
کوزه پیر آنقدر شرمنده بود که یک روز وقتی مرد آماده می شد تا از چاه آب
بکشد تصمیم گرفت با او حرف بزند : " از تو معذرت می خواهم. تمام مدتی
که از من استفاده کرده ای فقط از نصف حجم من سود برده ای...فقط نصف
تشنگی کسانی را که در خانه ات منتظرند فرو نشانده ای. "
مرد خندید و گفت: " وقتی برمی گردیم با دقت به مسیر نگاه کن. "
موقع برگشت کوزه متوجه شد که در یک سمت جاده...سمت خودش...
گل ها و گیاهان زیبایی روییده اند.
مرد گفت: " می بینی که طبیعت در سمت تو چقدر زیباتر است؟ من همیشه
می دانستم که تو ترک داری و تصمیم گرفتم از این موضوع استفاده کنم. این
طرف جاده بذر سبزیجات و گل پخش کردم و تو هم همیشه و هر روز به آنها
آب می دادی. به خانه ام گل برده ام و به بچه هایم کلم و کاهو داده ام. اگر
تو ترک نداشتی چطور می توانستی این کار را بکنی؟ "

Arezoo
03-02-2011, 14:05
ارد بزرگ اندیشمند سرشناس کشورمان می گوید : تنها کسانی از آرزوهای نیک جوانان واهمه دارند که بر جایگاه خویش بیمناکند . سخن ارد بزرگ در دل تاریخ ایران در رفتار بسیاری دیده می شود و از جمله امیرفاتح خان حاکم خیوه ! (خیوه شهری در نزدیکی خوارزم و در کشور فعلی ازبکستان)
پس از پاک سازی خیوه از اشرار فاتح خان بدست با کفایت پادشاه ایران زمین نادرشاه افشار حاکمرانی آنجا به طاهرخان سپرده شد .
چون طاهرخان فرمانروای خیوه ، بدنبال آدم با کفایت برای دستگاه دیوانی گشت دید هیچ کس در خیوه مناسب کار نیست . چون از پیران بپرسید گفتند امیرفاتح خان ، کسی را اجازه درس و بحث نداده و همه را به کشاورزی ، باغداری و دامداری تشویق می نمود ! در حالی که بسیاری از جوانان در آرزوی کسب دانش و معرفت بودند . طاهر خان به آنها گفت اگر امیرفاتح جوانان باهوش دیار خویش را به کسب دانش و خرد بیشتر تشویق می نمود شاید همچنان بر کرسی ریاست شهر تکیه داشت ...

Arezoo
03-03-2011, 12:45
سالها فکر و هوشم را به او سپرده بودم ، برایم بتی شده بود دست نیافتنی ، با حرارت تمام در پایان یکی از سمینارهای دانشکده این جمله ارد بزرگ را به ریشخند گرفته بود که : بن و ریشه هستی مانند گردونه ای دوار است که همه چیز را گرد رسم کرده است برسان : گردش روزها ، چرخش اختران و ستارگان ، چرخش آب بر روی زمین ، زایش و مرگ ، نیکی و بدی ، گردش خون در بدن ، حرکت اتم و ...
استاد می گفت انسان همواره در دامنه کوه رشد و کمال است تا در نهایت به قله اخلاق و کمال برسد پس کودکی ابتدای این سطح و کمال ، قله انتهای این مسیر است .
خطی شیب و صاف ، او ارد بزرگ را انسانی متحجر فرض می کرد که دایم میل به بازگشت به مرحله نخستین را دارد .
صورت استادمان برافروخته بود و سوار کلام ، یکی از دانشجویان کاغذی به او داد چون پشت سرش بودم هنگام باز کردن کاغذ این جمله را در آن دیدم ( همواره بدنبال روزهای بی ریای کودکیم ) استاد از همکلاسیم پرسید این جمله را که نوشته و او مردی تنومند با موهای خاکستری را به استاد نشان داد که از انتهای سالن بیرون می رفت . استاد کیفش را برداشت و به سوی او رفت ، کنجکاو شدم و بدنبالش دویدم در سرسرای خروجی دانشکده استاد مچ آن مرد مو خاکستری را گرفت و سلام کرد و با شرمندگی گفت : کودکی کردم مرا عفو کنید ، آن مرد خنده ایی کرد و گفت پس گیتی دوار است و ما می توانیم به قول شما کودکی هم بکنیم پیشانی استادمان را بوسید و رفت چند دقیقه بعد فهمیدم آن مرد مو خاکستری ارد بزرگ بود...

Arezoo
03-03-2011, 12:45
پدرم رادیوی کوچکی داشـت که شـب و روز با آن سـرگردان بود. هـمیشـه که رادیو می شـنید، رادیو را به گوشـش می چسـپاند، سـیم هوایی شـکسـتهء آن را بلند می کرد و بایک دسـت دیگر گوتک عـقربهء رادیو را آهـسـته، آهـسـته و بسـیار با دقـت و احتیاط می چرخاند تا صدای رادیو صاف تر شـود و بتواند خبر ها را درسـت تر بشـنود.

من از روزی که خودم را واطرافم را شـناخـتم، پدرم رادیدم و هـمین رادیوی کوچکش را. پدرم حتی وقـتی که به تشـناب هم می رفـت، رادیو بیخ گوشـش بود و چغ و پغ می کرد. این حالت پدرم و رادیویـش دلم را گرفـته بود. هـمیشـه که رادیو و پدرم را می دیدم، می ترسـیدم و بی اختیار به یاد درس های کورس انگلیسی می افتادم. یک نیروی ناشـناخـته مرا به گوشـهء خانه می کشـاند و آن گاه کتاب انگلیسی را می گشـودم و به خواندن درس های انگلیسی مشـغـول می شـدم. تـنها دراین وقـت ترس و اضطرابی که از دیدن پدرم و رادیویش به من دسـت می داد، کمی کاهـش می یافـت.

پدرم، رادیو و انگلیسی تمام لحظه های زندگی ام را مثل ابر های سـیاه پوشـانده بودند. بعضی اوقات خودم را به زنجیر های سـنگینی بسـته می یافـتم. آن زنجیر ها از پدرم و از چشـم های غضبناک او و از رادیوی کوچک و صدای چغ پغ او و از کتاب انگلیسی و خط های آن تشـکیل شـده بودند. خیال می کردم که توان رهایی از چنگ این زنجیر ها را ندارم. یادم می آید، در صنف پنجم مکتب بودم که پدرم مرا از مکتب خارج سـاخـت و به کورس انگلیسی شـامل کرد. یادم اسـت که پدرم آن روز به مادرم علت این کارش را این طور بیان کرده بود:

ــ ازین چیز ها چیزی جور نمی شـود. انگلیسی بخواند یک روز بدردش بخورد، ببین ما گفـتیم که زبان انگلیسی به چه درد می خورد، زبان فـرنگی هاسـت. حالا بی سـواد و بیکار و در بدر و خاک بسـر می گردیم.

وقتی پدرم رادیو می شـنید، احدی حق نداشـت که گپ بزند. یادم می آید که خرد بودم و از خاطر رادیوی منحوس ، پدرم مرا چقـدر لت می کرد. از گوش هایم می کشـید، مو هایم را کش می کرد، با سـیلی می زد، بالگد می زد و فریاد کنان می گفـت :

ــ از برای خدا می مانید که خبر ها را بشـنوم یانی؟

پسـان ها، دراین سـال های نزدیک که به گفـته مادرم جوان شـده بودم ،پدرم در وقـت شـنیدن رادیو از غالمغال برادر کوچکم که در صنف دوم درس می خواند، عصبانی می شـد. می دوید و اورا با سـیلی می زد و یا به شـدت از موهایش می کشـید و خشـمناک فریاد می کشـید:

ــ گفـتم آرام باش خبر ها رامی شـنوم.

ویا می دوید بازوی برادر کوچکم را به شـدت دندان می کند و چیغ و نالهء اورا بلند می کرد. دوباره با عجله رادیو را به گوشـش می چسـپاند و با حرکت دادن گوتک رادیو مصروف می شـد.

اکثر اوقات در چنین لحظه ها که پدرم را می دیدم، او به نظرم بیشتر مثل یک آدم دیوانه جلوه می کرد. از رادیوبدم می آمد. صدای چغ وپغ رادیومغزم را می خراشید. دلم می شد با یک حمله رادیو را ازچنگ پدرم بقاپم . لگد مالش کنم تا تکه تکه شود وهمه ، مان از شرش رهایی یابیم. وقتی پدرم ، برادر کوچکم را زیر لگد می گرفت ویا بازوی اورا دندان می کرد ویا از گوش ومویش می کشید، روزهایی یادم می آمدند که من هم از خاطر همین رادیو، همین طور شکنجه می شدم. در چنین لحظه ها دردهای خفیفی را در بازو ، سر وگوش هایم احساس می کردم.

اغلب اوقات مادرم در برابر این دیوانگی های پدرم برآشـفـته می شـد، کاسـهء صبر و حوصله اش لبریز می گشـت و با صدای بلند و عصبانی به پدرم می گفـت:

ــ خبر ها سـرت را بخورد خود را بُکـُشـی هم رنگ آرامی را نمی بینی.

گاهی در چنین مواقع، پدرم به خودش چهـرهء عالمانه یی می داد و به مادرم می گفـت:

ــ تو چه می دانی، تو یک زن بی عقل هـسـتی، یک زن بی عـقل.

و مادرم که ازین سـخن نیشـدارِ پدرم بیشـتر غضبناک می شـد می گفـت:

ــ تو که با عقـل شـدی کجا را آباد کردی، دلت را جمع بگیر، دیگر رنگ آرامی را نمی بینی، دلت را بکن، هـمین جا در همین ملک بیگانه می میری. ازین قـدر رادیو شـنیدن و خبر شـنیدن چه فایده، برو کاری برایت پیداکن، تاکی بچه از خارج روان کند و ما بخوریم، بیچاره از بس ظرفـشویی و خانه تکانی خارجی هارا کرد، نفـسـش برآمد. هژده سـال اسـت که روان می کند و ما می خوریم و تو رادیو می شـنوی، آخر تابه کی؟

پدرم رادیو را بیشـتر به گوشـش می چسـپاند و گوتک آن را بسـیار با احـتیاط می چرخاند و از مقابله با مادرم منصرف می شـد و با لحن تملق آمیزی به مادرم می گفـت:

--چُپ باش! آتش بس شـده، بخیر به وطن می رویم.

در چنین مواقع من در می یافتم که مادرم راست می گوید وپدرم می داند که مادرم راست می گوید. اما با وجود آن ، پدرم مثل یک آدم معتاد ، با عطش فراوان گوشش را به رادیو می چسپاند.

مادرم به پدرم می گفت که از من آدمی جور شده است که همیشه تنهایی را خوش دارد وچرت می زند. ساکت وخاموش است . گوشه گیر است واز صبح تا شام در کنج خانه نشسته وکتاب می خواند. مادرم، پدرم را ملامت می کرد که او باحرکات خشنش مرا این طور ساخته است. اما پدرم، بی تفاوت گوشش را بیشتر به رادیو یش می چسپاند ومی گفت:

ــ خوب است،انگلیسی می خواند، انگلیسی ...

***

پدرم و من در سـال های اخیر گپی باهم نداشـتیم، تنها هـربارکه پدرم مرا می دید، وارخطا می شـد و نگاه هایش رنگ دیگری بخود می گرفـتند و بعـد می پرسـید:

ــ درس خواندی؟

ومن سـرم را پائین می انداختم و ترس خورده و لرزان می گفـتم:

--ها، خواندم.

و بعـد پدرم در حالی که رادیوی کوچکش را بیشـتر به گوشـش می چسـپاند و گوتک عـقـربهء آ ن را می چرخاند می گفـت:

ــ ها، بچیم، انگلیسی؛

هـمیشـه هـمین طور جمله اش را ناتمام می گذاشـت. مثل این بود که او با هـمین جملهء ناتمام وظیفه اش را در برابر من به سـر رسـانیده اسـت. ویا هم خبر های مهم رادیو به او مجال نمی داد که جمله اش را تکمیل کند.

پسـان ها هـمین که پدرم را می دیدم ویا رادیوی او را می دیدم به یاد انگلیسی می افـتادم و با عجله کلمه ها وجمله های انگلیسی را که تازه یاد گرفـته بودم، به یاد می آوردم. می ترسـیدم که پدرم بپرسـد و من نتوانم از درس هایم چیزی بگویم. وقـتی پدرم کتابچه هایم را می دید ویا ورق های امتحانم را از نظر می گذراند، خوش می شـد و می گفـت:

ــ ها، بچیم انگلیسی.

و بعـد بی آنکه چیز دیگر بگوید سـراسـیمه به سـاعـتش نگاه می کرد و وارخطا می رفـت و رادیویش را می گرفـت، زیر گوشـش قـرار می داد با سـرعـت آنتن شـکسـته آن را بلند می کرد و گوتک عقربهء آن را می چرخاند.

پدرم روز به روز لاغر تر می شـد، رنگ و رویش زردتر و اسـتخوان گونه هایش برجسـته تر، مویش سـفید تر می شـد و ریش و بروتش هم. وقتی به او نگاه می کردم به خیالم می آمد که هـر روز و هـر لحظه خروار های زهـر از رادیو درون گوش های پدرم فـرو می روند و این زهـر ها او را به سـرعـت سـوی پیر شـدن و زرد و زار شـدن می کشـاند.

صبح وقـت پدرم بود و رادیویش چند سـاعـت بعـد ظهر می شـد و پدرم هـرکجا که می بود سـر دسـترخوان و یا در تشـناب رادیویش را چالان می کرد. نماز دیگر، بار دیگر شـروع می شـد. تا نیمه های شـب همین رادیو بود و پدرم و فـردایش هم پیش از آن که آفتـاب طلوع کند، صدای مینگ، مینگ و چغ و پغ رادیو بلند می شـد. هـمان طوری که خودش می گفـت هـمهء رادیو های جهان را که به زبان ما خبر پخش می کردند می شـنید. یگان وقـت که پدرم فـرصت کوتاهی می یافـت به مادرم می گفـت:

ــ به خیر و خوبی صلح می شـود، آرامی می شـود، جنگ ختم می شـود. آتش بس شـده.

و مادرم که هـیچ وقـت به این گپ ها باور نمی کرد، به پدرم می گفـت:

ــ دلت را جمع بگیر، آرامی را در خواب هم نخواهی دید.

و فـردایش پدرم پس از شـنیدن خبر ها بیشـتر افـسـرده می شـد و می گفـت:

ــ جور نمی شـود، صد سـال هم تیر شـود جور نمی شـود.

ومادرم می گفـت:

ــ همین رادیو ها جنگ اندازهستند، همین رادیو ها خودشان .

وبعد پدرم، می آمد تا ببیند که من چه می کنم. اگر انگلیسی می خواندم، خوش می شد دوباره بر می گشت واگر می دید که کدام کتاب ویامجلهء دیگری را می خوانم، خشمناک می شد، حدقه ء چشم هایش کلانتر می شدند و می گفت که

ــ گفتم انگلیسی بخوان، از این چیزها فایده نیست.

ومن ترس خورده ولرزان کتاب انگلیسی را برمی داشـتم وپدرم که خاطرش جمع می شـد، دوباره به سراغ رادیویش می رفت.

پدرم از یک گپ مهم خبر نداشت. من نمی دانستم که چقدرتوانسته ام زبان انگلیسی را یاد بگیرم. اما پدرم از نمره های عالی که در امتحان می گرفتم، خوش می شد. مگر زمانی که امتحان می گذشت ومن همان سوال های امتحان را از خودم می پرسـیدم، از آن ها چیزی سردرنمی آوردم. مثل آن بود که پس ازهر امتحان، یاد گرفته گی های من از ذهنم پرواز می کردند و می رفتند. از این گپ می ترسـیدم. اگر پدرم خبر می شـد، حتمی دیوانه می شـد ویا سکته می کرد. خوب بود که رادیو وخبر هایش به او مجال نمی دادند که بنشـیند واز من پرس وپال کند.

پدرم همیشـه آرزو داشـت تا یک خبر خوش از رادیو بشـنود. اگر یک شـب، ازشـنیدن خبرها امیدی در قلبش پیدا می شـد، مثلا می شـنید که جنگ های ملک ما پایان می یابند وآواره هابه خانه های شان بر می گردند، فردایش با شـنیدن یک خبر دیگر این غنچهء امیدش هم پرپر می شـد ورنگ وروی پدرم، افسـرده تر ازهمیشـه ومادم که هرگز خبر های رادیو را نمی شـنید، به پدرم می گفت:

ــ این تو هـستی که به گپ جنگ انداز ها باور می کنی

و بعـد پدرم به دفاع از خودش شـروع می کرد و می گفـت:

ــ رادیوی بی بی سی این طور گفـت، رادیوی صدای امریکا آن طور، رادیوی مسـکو طور دیگر، رادیوی دهلی این طور، رادیوی پاریس آن طور، صدای آلمان این طور، رادیوی تهران طور دیگر، رادیوی پیکن، رادیوی تاشـکند، رادیوی تاجکسـتان، رادیوی مشـهد، رادیوی پاکسـتان، رادیوی اسـرائیل، رادیوی عربسـتان، رادیوی کابل، و رادیو و رادیو و رادیو ...

و من خیال می کردم که این همه رادیو های، هر روز و هر شـب مغز پدرم را ضربه می زنند و در گوش هایش زهر می ریزند تا بیشـتر زرد و زار شـود. . مادرم از شـنیدن این فـهرسـت طویل رادیو ها حیران می شـد و می گفـت:

ــ این ها دیگر کار ندارند که بیسـت و چهار سـاعت پُشـت مُلک ما گپ می زنند؟

در چنین لحظه ها به خیالم می آمد که این هـمه رادیو ها صدها رادیو، مثل گژدم ها و مارها به جان پدرم حمله می کنند. به خیالم می آمد که پدرم توپ فوتبال شـده و رادیو ها غالمغال کنان با خوشـحالی پدرم را با لگد می زنند و بسـوی هـمدیگر می رانند. پدرم که سـراپا زخمیِ زخمی شـده بود با سـرو روی خون آلود و خاکزده به زیر پای رادیو ها می لولید. ازین حالت پدرم نفرتی نسـبت به رادیو ها در دلم پیدا می شـد. دلم می شـد با یک شـمشـیر بروم و هـمه رادیو ها را از دم تیغ بکشـم تا دیگر پدرم را فـوتبال نکنند و اورا به حال خودش بگذارند.

***

یک شـب پدرم نسـبت به هر وقـت دیگر عصبانی و خشـمناک بود. من خودم را با سـوالیه های انگلیسی مصروف سـاخـته بودم تا آگر پدرم بیاید، ببیند که انگلیسی می خوانم. آن شـب هـیچ مغزم کار نمی کرد و سـرم باز نمی شـد که سـوالیه های انگلیسی چطور اسـتعمال می شـوند. چرا؟ چطور؟ چه وقـت؟ چی؟ ... و هـمی نطور در میان سـوالیه ها دسـت وپا می زدم و مثل هـمیشه نمی توانسـتم چیزی یاد بگیرم. پدرم در اتاق دیگر رادیو می شـنید. مثل هـمیشه صدای مینگ، مینگ نطاق و چغ و پغ رادیو به صورت خفیف شـنیده می شـد. ناگهان صدایی مرا تکان داد، صدای گریهء پدرم بود. پدرم مثل کودکان گریه می کرد و مادرم با سـراسـیمه گی می پرسـید:

ــ چرا؟ چه گپ شـده؟ بگو چه گپ شـده؟

من با عجله برخاسـتم هـمین که به دهـلیز آمدم، دیدم پدرم در حالی که رادیوی کوچکش به دسـتش می لرزید، به دهـلیز آمده بود. چشـم هایش بیجا و مثل دو پیالهء پر خون بودند. مرا که دید به صدای بلندتر گریه کردو به شـدت رادیو را به زمین زد. رادیو پارچه، پارچه شـد. پدرم بار دیگر خشـمناک پارچه های آن را برداشـته وبه درو دیوار کوفـت و فریاد زد:

--دروغ، دروغ، خدایا چقدر دروغ !

مادرم می کوشـید تا پدرم را محکم گیرد. اما نمی شـد. پدرم مثل دیوانه ها گریه می کرد و با پاهایش پارچه های رادیو را به هر سـو با لگـد می زد و آن ها را می شـکسـت. من ایسـتاده بودم مثل یک مجسـمه و تماشـا می کردم نمی دانسـتم چه کنم.

خوش بودم از این که پدرم رادیویش را شـکسـته بود، اما لحظه یی بعـد پدرم دوید به طرف آشـپزخانه و رادیوی روسـی کلانـی را که خراب بود و از مدت ها به این طرف در آن جا افـتاده بود، آورد و با تمام توانش آن را به زمین زد، بار دیگر برداشـت و بار دیگر به زمین زد، این رادیو هم پارچه پارچه شـد. مادرم که گریه می کرد سـعی کرد تا اورا بگیرد:

ــ گریه نکن! چیغ نزن! چه گپ شـده، هـمسـایه ها چه می گویند؟ پدرم گریه می کرد و چیغ می زد:

-- بمان، مرابمان، دروغگو ها، خدایا چقدر دروغ، چقـدر دروغ، چقـدر دروغ ...

آن شـب مادرم و هـمسـایه ها پدرم را به شـفاخانه بردند و من حیران حیران به سـوی پارچه های شـکسـته رادیو ها نگاه می کردم. وضعیت پدرم سـخت ناراحتم سـاخـته بود. مگر از دیدن شـکسـته های رادیو ها بسـیار خوش بودم.

حالا از آن حادثه یک سـال می گذرد. آن شـب وقـتی که پدرم را از شـفاخانه پس آوردند، مادرم با دیدن من فریادکنان به گریه شـد و مرابه بغلش فـشـرد. پدرم مرده بود.

حالامن از خواندن انگلیسی فارغ شـده ام. دیگر آن زنجیر ها از دسـت و پایم دور شـده اند. مگر رادیوی کوچکی خریده ام و مانند پدرم شـب وروز خبر ها را می شـنوم. صبح، ظهر، شـام، شـب، نیمه شـب، عادتم شـده اسـت. خودم ندانسـته یکی ویک بار محتاط به رادیو شـده ام. بیشـتر از پدرم شـاید به امید آن که روزی خبر خوشی را که پدرم سـال ها آرزوی شـنیدنش را داشـت، بشنوم.

حالا چند تار موی من هم به سـفیدی گراییده اسـت.

ختم

Arezoo
03-03-2011, 12:46
[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]

گفته می شود رودکی در نوجوانی رقیبی در پای درس استاد ابوالعنک بختیاری داشت او همچون رودکی خوب می نواخت و صدای گرمی داشت . و شعر هم می سرود
سالها بعد رقیب رودکی مطرب دوره گرد ناشناسی بود و رودکی در دربار نصربن احمد سامانی .

یکی از دوستان قدیمی آن دو از رودکی علت این امر را جویا شد رودکی گفت آن دوست دل در هوای عشوه زنان و پستوی خانه داشت من در هوای ایران و تاریخ آن . و اینچنین است که متفکری همچون ارد بزرگ می گوید : (( هنرمندی که آرمانی بزرگ در سر ندارد جز پلشتی چیزی نمی آفریند )) .

احترامی که رودکی به تاریخ و فرهنگ کشور خویش می گذاشت نام او را ماندگار نمود .



یاسمین آتشی ([فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .])

Arezoo
03-03-2011, 12:47
ابرهای تیره از بالای کلیسای جامع گذشتند و هوا ناگهان روشن شد. دسته های بازدیدکنندگان چشم بادامی با استفاده از فرصت شروع به گرفتن عکسهای یادگاری کردند. یکشنبه ای بود مرطوب و گرم و بسیار شلوغ در میانه تابستان، فصلی که جهانگردها به شهر هجوم می آورند و بازار همه چیز از جمله کلیساها رونق دارد. مارک تواین زمانی درباره این شهر گفته بود به هر طرفش که سنگی بیندازی شیشه کلیسایی می شکند.

از کلیسای قبلی تا اینجا راه زیادی نبود. رمزی با شاپوی حصیری کوچک، کت و شلوار کتانی سفید و نام مستعارش ایستاد تا نفسی تازه کند. گرما بیداد می کرد. پیراهن گشادش از فرط رطوبت به تنش چسبیده بود. نگاهی سرسری به اطلاعیه ای انداخت که دسته ای از جوانهای پرشور در این سو و آن سو میان مردم پخش می کردند و یکی هم به او رسید.

"همایش باشکوه

نظر به استقبال فوق العاده عاشقان صلح و دوستی، ژان ما، اهل لاوال بار دیگر درباره انفاق، ایمان و ضرورت همبستگی میان ملتهای جهان با شما سخن می گوید. پنجشنبه ساعت شش بعدازظهر با قلبهای پاک مان به استقبال او می رویم. صندوق خیریه جهت دریافت کمکهای نقدی در محل سخنرانی دایر است. رحمت خدا بر شما که رنج بی خانمانها و گرسنگان را با سخاوت خود چاره می کنید . . ."

رمزی دور و برش را نگاه کرد. یک زوج جوان چشم بادامی با دوربین و لبخند به او نزدیک شدند.

"ممکن است عکسی از ما بیندازید؟"

"با کمال میل."

مرد جوان دوربینیش را به او داد. کنار دختر ایستاد. رمزی عکس آن دو را در مقابل در کلیسا گرفت. دو دلداده دست در دست روی پله ها پریدند.

"لطفا یکی دیگر."

رمزی عکس دیگری در پس زمینه ابرها گرفت. مرد جوان از پله ها پایین آمد و دوباره تشکر کرد. رمزی دوربین را همراه آگهی سخنرانی به او داد. مرد کاغذ را گرفت، با نگاهی کنجکاو رمزی را برانداز کرد، باز هم لبخند زد و به اتفاق زن جوان از او دور شد.

از این کلیسا تا کلیسای بعدی و کلیساهای بعدی راه زیادی نبود. اما در مجموع تا رسیدن به خانه زیر شیروانییش در برج قدیمی حومه شهر یک ساعتی پیاده راه بود. خسته و گرسنه این راه را پیمود و در آستانه ورود به ساختمان طبق عادت معمول محض رفع تکلیف به سرایدار سری تکان داد و بی اعتنا به آدمهای هر روزه وارد آسانسور شد. مهاجر سی و پنج سالهء منزویِ نجوشی بود که از نداشتن تجربهء دمی رفاه مالی به تنگ آمده بود. نه غذای درستی برای خوردن داشت و نه آغوش گرمی که ساعتهای تنهایی اش را با آن تقسیم کند. غذای معمولش، جز موارد نادری که دستش به چیز بهتری می رسید، سیب زمینی پخته و نان و گاهی کره بود. داستانهایی می نوشت که کسی آنها را نمی خواند. همسایه ها می گفتند اهل ایرلند یا ایران است. از منبع معاش و ملیت اصلیش چیزی بیش از این نمی دانستند. در زندگی محقرش به رغم اشتهای زیاد از رفاه جنسی اصلا خبری نبود. زمانی دراز نامه های پرسوز و گداز برای مراکز فرهنگی و دانشگاهی می نوشت و ضمن تشریح وسواس آمیز و دقیق موقعیت دشوار خود از آنها تقاضای کمک مالی می کرد. صندوق پستیش تا چندی پیش همواره پر از نامه های سرشار از ابراز همدردی و البته پاسخهای منفی این مراکز بود. پس از قطع امید از دریافت وام و کمک هزینه زندگی با نوشتن چند نامه مشابه خطاب به مراکز مربوطه به این وضع خاتمه داد. نوشت که از سخاوت مشروط آنها در اهدای کمکهای مالی در شگفت و از آیندهء خود و سرنوشت قصه هایش بیمناک شده است. نامه ها را در بامداد روزی خوش یک جا به رودخانه سن لوران انداخت، اما از سر احتیاط همه را با جوهر ضد آب نوشت تا اگر بر حسب تصادف به دست مسئولان فرهنگی و دانشگاهی رسید در مقابل اعتراض به حق او بهانه ای نداشته باشند. از آنجا که نمی توانست به کار دیگری جز همین که فکر می کرد برایش ساخته شده بپردازد، تصمیم گرفت نان خود را مثل سابق از کشور زادگاهش دربیاورد. به همکاری قدیمی در روزنامه های تعطیل شده نامه نوشت و گفت که مایل است به کار سابقش از راه دور ادامه دهد. سه هفته بعد پاسخی از دوست قدیمی همراه با چند شماره از روزنامه تازه ای به نام آوای زمان با پست سفارشی به دستش رسید. دوست قدیمی به او پیشنهاد همکاری داد. از قرار اطلاع آوای زمان توسط افراد با نفوذ و ثروتمندی اداره می شد که اعتقادهای الهی داشتند و به هیچوجه مایل نبودند در گرداب اختلافها به سرنوشت دهها روزنامه و هفته نامه و ماهنامه و فصل نامه ای که پول و نفوذ و اعتقادهای الهی نداشتند گرفتار شوند. رمزی در انتظار بود تا به فرمان سردبیر کار خود را آغاز کند. نیمه شب گذشته سردبیر شخصا به او زنگ زد، از خواب بیدارش کرد و انتخابش را به عنوان اولین خبرنگار آوای زمان در آن سوی آبها تبریک گفت. رمزی دستپاچه شد. می خواست درباره حقوق، مزایا و جزییات دیگر صحبت کند که تلفن قطع شد. روز یکشنبه گرم و طولانی و کسالت بار به پیاده روی و اتلاف وقت گذشت. ساعت دو بامداد روز دوشنبه به وقت محلی بار دیگر تلفن زنگ زد. رمزی خواب آلود و سراسیمه گوشی را برداشت و سردبیر بی مقدمه او را سئوال پیچ کرد.

"این ژان دارک اهل لاوال دیگر کیست؟"

"کدام ژان دارک؟"

"همین که توی شهرتان پیدا شده، حرفهایش فوق العاده است."

مرد خواب آلود فکرش به همه جا رفت جز اطلاعیه ای که شخصا به دست جهانگردهای چشم بادامی داده بود.

"درباره چی صحبت می کنی؟"

"درباره همین ژان دارک اهل لاوال، حرفهایش فوق العاده ست. همان کسی ست که دنبالش هستیم. حرفهایش عجیب به دل می نشیند. صلح، دوستی، عدالت . . . "

"اطلاعی ندارم. یعنی، نمی دانم.. الان ساعت دو نصفه شب است."

"آه؟ فکر کردم دو بعدازظهر است، ببخشید."

"خواهش می کنم."

"پس من وقتت را نگیرم. بچسب بهش، می فهمی؟"

"بچسبم به چی؟ نه، نمی فهمم."

"همین ژان دارک، بابا! گزارش سریع، مفصل و مشروح . . ."

"کدام ژان دارک؟ اصلا درباره چی صحبت می کنی؟"

"دبلیو، دبلیو، ژان دارک! همین الان بهش معرفیت می کنم. برو سراغش، دوربین و ضبط صوت یادت نرود!"

"از کجا پیدا کنم؟"

"ای بابا، آدرسش توی اینترنت است."

"منظورم دوربین و ضبط صوت است."

"یعنی چه؟"

"من دوربین و ضبط صوت ندارم."

"پس تو چه خبرنگاری هستی؟"

"نمی دانم. فکر میکنم به کاهدان زده ای!"

"این حرف را نزن. من خیلی تعریفت را شنیده ام."

رمزی چیزی نگفت.

"الو؟"

"یک کاری می کنم."

"سعی خودت را بکن."

"سعی خودم را می کنم."

"سعی نکن، یک کاری بکن . . .ای بابا، این چه خبرنگاریه . . . الو؟ . . ."

بار دیگر تلفن قطع شد. رمزی تا صبح نخوابید. دبلیو، دبلیو، ژان دارک! صبح اول وقت به کتابخانه محله رفت و پشت کامپیوتر نشست. ژان ما، اهل لاوال. . . همایش با شکوه ـ روز پنجشنبه ساعت شش بعدازظهر با قلبهای پاک مان . .. یک، دو، سه، چهار، پنج . . .

"خداوندا. . .!

شما دیدارکنندهء شماره صد و نود و شش ما در این بامداد زیبا هستید. رحمت خدا بر شما باد . ..

"خداوندا . . .!"

تازه یاد اطلاعیه ای افتاد که جلو کلیسا به دستش دادند و او هم آن را تقدیم جوانهای چشم بادامی کرد . . .

"هدف ما جوانهای انسان دوست، کوشش در راه استقرار صلح جهانی در پرتو دوستی و همبستگی میان مذاهب و ملل مختلف است. از شما دعوت می کنیم ما را در راه این هدف مقدس به هر نحو که برایتان امکان پذیر است یاری کنید. کمکهای مالی شما . . ."

رمزی به سرعت اطلاعات اندک روزنامه خبری گروهی را که از این سوی آبهای جهان توجه سردبیر آوای زمان را به خود جلب کرده بودند، یادداشت کرد. ژان جوان و یارانش خود را مستقل و از جهت مالی غیروابسته به کلیسا و دیگر نهادهای رسمی مذهبی می دانستند. بی درنگ پیامی ارسال کرد و تمایل آوای زمان را به گفتگو با نماینده جوانهای انساندوست و طرفدار صلح اطلاع داد.

به خانه برگشت. چای دم کرد. ظرف مربا و کره را روی میز گذاشت. شب شام درستی نخورده بود. گرسنگی و بی خوابی آزارش می داد. هنوز دست به کار نشده بود که زنگ تلفن به صدا درآمد.

"آقای رمزی؟"

"بله!"

"موریس ترامبله!"

صدای غریبه و خشن مردی که با لهجه فرانسوی غلیظ محلی او را به نام می خواند بر هیجان و احساس گرسنگیش افزود.

"از کجا زنگ می زنید؟"

"من پدر ژان هستم ، از طرف او زنگ می زنم. پیام شما و سردبیر آوای زمان را دریافت کردم. به اطلاع شما می رسانم که ژان آماده گفتگوست. لطفا بفرمایید چه زمان برای شما مناسب است."

انتظار این تماس سریع را نداشت. دستی به ریش سرخ کوتاه و تنکش کشید.

"آه، بله، یکی از این روزها . . . یک بعدازظهر . . . متشکرم. . ."

"همین امروز ساعت پنج خیلی مناسب است."

"امروز؟ همین امروز؟!"

بار دیگر ریش تنکش را خاراند. خسته بود و می خواست استراحت کند.

"می دانید، آخر، من حتی سئوالهایم را طرح نکرده ام، فردا چطور است؟"

"بله، البته، می دانید.. ژان این روزها خیلی سرش شلوغ است. وحشتناک . . . فردا و پس فردا با دوستانش روی متن سخنرانی کار می کنند. پنجشنبه هم قرار ملاقات عمومی ست. آخر هفته مهمان داریم ، دوشنبه هم ژان به سفر می رود و تا پانزده روز دیگر برنمی گردد. پیشنهاد می کنم همین امروز کار را تمام کنید وگرنه می ماند برای اوایل ماه آینده . . ."

چاره ای جز تسلیم نبود. در مقابل سرعت عمل و لحن مصمم پیرمرد نتوانست مقاومت کند.

"بسیار خوب، برای من موجب خوشحالی ست. فقط، بگذارید ببینم. . . ساعت شش چطور است؟"

"البته. آدرس بدهم؟"

"بله. اجازه بدهید."

رمزی قلم و کاغذی برداشت.

"تا به حال به لاوال آمده اید؟"

"آه، بله!"

"اتومبیل دارید؟"

آه، نه!"

"با تاکسی می آیید؟"

"آه، بله!"

رمزی دستپاچه شد. حتما او را آدم مهمی فرض کرده اند.

"ویلای آقای ژان لویی آنوی در اینجا معروف است. شماره ده خیابان مه لی یس."

"شما آنجا هستید؟ منظورم ویلای آقای . . ."

"آنوی . . . یاداشت کنید! شماره ده. ژان لویی آنوی. من باغبان ایشان هستم."

آقای ترامبله، باغبان، پدر ژان، آقای آنوی، آوای زمان، صلح جهانی، همایش باشکوه، عجب داستانی . . . !

راه زیادی در پیش نبود. نباید ولخرجی می کرد. به آوای زمان و نتیجه کار اعتماد نداشت. با دو خط اتوبوس می توانست به آنجا برود. حدود یک ساعت طول می کشید. بعد هم کمی پیاده روی داشت. اگر زودتر راه میافتاد می توانست دست کم از هدر رفتن پول در راه این ماموریت احمقانه جلوگیری کند.

به پیاده روی و اتلاف وقت خو گرفته بود. ساندویچ سیب زمینی درست کرد و ساعت یک بعدازظهر از خانه بیرون زد. وقتی که به لاوال رسید آن قدر وقت داشت که مدتی در طبیعت و هوای خوش حومه شهر پرسه بزند. از حاشیهء رودخانه و جنگل گذشت، زیر آسمان آبی در سایهء درختهای بلند بر نیمکتی نشست و غذایش را خورد. از آنجا به گردشگاه عمومی رفت. در چمنزار دراز کشید و محو تماشای دلدادگان جوان، زیباییهای طبیعت و رویاهای دور و نزدیک شد. به هر طرف که نگاه می کرد زوجهای جوان را سرخوش و مست در حال گردش و تفریح، حمام آفتاب و نجواهای عاشقانه می یافت. وقتی چشمش به اندام نیمه برهنه دختری زیبا میافتاد آتش هوس در دلش زبانه می کشید. امیال جسمانی، زیبایی این بدنهای با طراوت، پاهای بلند و رانهای فربه او را به وجد می آورد. گاهی هم به توده های بی شکل ابرهای سفید پنبه مانند خیره می شد و اندوهناک آه می کشید. دیگر به مجرد ماندن خو گرفته بود. می دانست که مرد ازدواج نیست. یکی دو فرصت خوب را در گذشته به همین سبب از دست داده بود. می گفت ازدواج یعنی مرگ عشق و با شناختی که از خودش داشت پیشاپیش از بی وفاییهای ناگزیر به وحشت میافتاد. وقتی جوانتر بود در برابر امیال سرکش خود تن به عشقهای ارزان می داد. حالا در این هم نوعی بی وفایی می دید. بی وفایی به عادتها و اخلاقی که خواسته و ناخواسته در گذر عمر مبدل به ارزش می شوند. یک بدن زیبا به صرف زیبایی نگاه او را به خود جلب می کرد. زمانی شیفتهء زیبایی روشنفکرانه دخترهای پاریسی بود. اما این هم مثل بسیاری از چیزها پایدار نماند. حوصله ادا و اصول را نداشت. فرصتها از دست می رفتند. فرصتهای مردی که دیگر چندان جوان نبود و هنوز شیفتهء دختران جوانی بود که نسل به نسل از او فاصله می گرفتند. با لهجهء غریب، زبان ناقص و حرکات عصبیش مایه شگفتی آنها می شد. و روزها بدون حادثه عاشقانه به کندی می گذشتند.

حادثهء عاشقانه ای که برای او به معنای از میان برداشتن تفاوت فرهنگی و پیروزی خصوصی کوچک ولی مهمی بر یک قاره پهناور بود. همهء این فکرها و بسیاری فکرهای دیگر برای او در یک واژه خلاصه می شد: بیگانه . . .

با این همه از این که با یکی از آن دخترهای بی بو و خاصیت زادگاهش ازدواج نکرد خوشحال بود. بیست سال زندگی در محیط بسته شهرستان و سالهای دشوار سرگردانی در پایتختی که سرانجام با نفرت و برای همیشه آن را ترک کرد جز کسالت حاصلی نداشت. روی پل در راه خانه آقای آنوی لحظه ای ایستاد و به قایقهای بادی زرد و آبی و سفید که با سرعت از پی هم می گذشتند نگاه کرد. در میان یکی از قایقها دختری باریک اندام با لباس شنا، گیسوان بلند زیبایش را به دست باد داده در حالی که به زحمت تعادلش را حفظ می کرد با دستهای گشوده و سرخوشی رشگ انگیزی آواز می خواند. قایقرانهای جوان با تمام نیرو پارو می زدند و هر لحظه یکی بر دیگری سبقت می گرفت. تکانهای جزیی قایق هر بار آوازه خوان زیبا را به روی شانه و بازوی نیرومند یکی از پاروزنهای جوان می انداخت. رمزی به این منظره خیره شده بود. دختر جوان با دیدن او برایش دست تکان داد. این حرکت ساده که شاید هم معلول به هم خوردن تعادل دختر بود موجی از هیجان در او برانگیخت.

از روی شیطنت برای دختر بوسه ای فرستاد. دختر ناباورانه نگاهش کرد و در همان حال پایش لغزید و به کف قایق افتاد. قایقرانها با شادی و هیجان دست از پارو کشیدند و بر سر دختر ریختند. چند قایق به شدت با هم برخورد کردند و یکی دو نفر در آب افتادند. صدای خنده و فریاد و هیاهوی جمعی توجه رهگذران گوشه و کنار گردشگاه را به سوی آنها جلب کرد. رمزی دیگر دختر را نمی دید. وحشت زده از روی پل تا کمر خم شد و در آبهای کف آلود، میان قایقها و بدنهای درهم و برهم، او را جستجو کرد. ناگهان بادی وزید و کلاه کوچک و سبک او را از سرش برداشت. پیش از آنکه بتواند آن را بگیرد کلاه در هوا چرخید و به سوی آبها رفت. یکی از قایقرانها کوشید آن را بگیرد، اما نتوانست. کلاه سرگردان دور از دسترس همه به آب افتاد و در جریان تند یک گذرگاه تنگ میان خیزابها از نظر دور شد. صدای خنده رعدآسا و فریاد شادی جوانها بار دیگر برخاست، رمزی فلج شده بود. دست بر سر گذاشته شگفت زده به مسیر آب نگاه می کرد. قایقها بار دیگر به راه افتادند. دختر جوان از کف قایق برخاست نگاهی به او کرد و با تاسف شانه ای بالا انداخت و از پی دیگران ناپدید شد. رمزی به جای خالی آنها در زیر پل نگاه کرد. تصویر مضحکش با سر بی کلاه و تأسفی ساده لوحانه در آبها تکان می خورد. صورت استخوانیش با آن ریش تنک کوچک زمانی ته شباهتی به چخوف داشت، حالا شبیه سیب زمینی شده بود.

پس از آن همه مناظر زیبا و آدمهای نشاط انگیز حوصله پرهیزکاران و دیدار با ژان اهل لاوال را نداشت. با این حال خسته و بی تفاوت در پی ماموریتی که پذیرفته بود روانه شد. کمی زودتر از ساعت مقرر در مقابل در آهنی بزرگ خانه شماره ده ایستاد. آقای ترامبله شخصا در را روی او باز کرد. پیرمردی بود سر زنده، با چکمه باغبانی، دستهای قوی، ریش سفید و آبپاش عجیبی که همه سطوحش را به رنگ گلهای ریز و درشت نقاشی کرده و با ریسمان باریکی به پشتش انداخته بود. لحظه ای با دقت سراپای رمزی را برانداز کرد، دستش را فشرد و همراه خود به درون برد. از میان ردیفی از درختهای کوتاه گیلاس و زردآلو گذشتند و به محوطه باز چمن و استخر رسیدند.

بین راه آقای ترامبله بدون وقفه از کار خود صحبت می کرد.

"امسال گیلاسهای خوبی داریم. اما از زردآلوها راضی نیستم. می خواستم محصول پیوندی تازه ای به بازار بدهم، قلمه ها درست نگرفتند. می دانید این کار خیلی ظرایف دارد. یک غفلت کوچک همه چیز را خراب می کند. اما شما که از این چیزها سردر نمی آورید . . .!"

حین صحبت مرتب سرش را به چپ و راست تکان می داد. انگار با آدمهایی خیالی احوالپرسی می کند.

"بله. البته، این باغ خیلی قشنگ است، و این درختها . . . "

"بله، البته خیلی قشنگ است! خوب نگاه کنید و از اوقاتتان لذت ببرید."

میز کوچکی با رومیزی سفید، سبدی از میوه و دو صندلی کوتاه و راحت در کنار استخر قرار داشت. چتر بزرگی به رنگ صندلی و میز بر این گوشه خلوت و آرام سایه انداخته بود.

"همین جا بنشینید!"

بار دیگر نگاهی به چپ و راست کرده و لخ لخ کنان با آب پاش رنگارنگش از او دور شد. رمزی نگاهی به دور و برش کرد. جز صدای پرندگان و فش فش فواره های چرخان میان چمنها صدای دیگری به گوش نمی رسید. از ساکنان احتمالی عمارت سفید و زیبای آن سوی باغ خبری نبود. روزنامه ها را از جیبش درآورد، روی میز گذاشت و برای تماشای هر چه بیشتر طبیعت زیبای باغ بر صندلی پشت به عمارت اصلی نشست. پس از چند لحظه صدای پای آقای ترامبله و گفتگوهای مبهمی را از دور شنید. پیرمرد از سمت دیگری رفته بود و حالا از راه دیگری برمی گشت. نگاه رمزی متوجه آن سوی باغ شد. با دیدن منظره ای غریب بر درخت تنومند پربار انجیر نفس در سینه اش حبس شد. زنی حامله، پا به ماه با موهای بلند که تا کمر گاهش می رسید، سراپا عریان بر شانه درخت نشسته بود. با دیدن رمزی نگاهی محبت آمیز کرد و به او لبخند زد. لبخندی ملایم و نامحسوس، و مرموز، آن قدر که مرد خسته و بی خواب را در خود غرق کرد. از روی صندلیش در میان دریای ژرف لبخند سقوط کرد. امواج سیمگون آب و صدای گفتگوهای مبهمی که از دور می آمد، ناگهان احاطه اش کرده بودند. آقای ترامبله داشت با دخترش حرف می زد.

"فردا گل فروش می آید و من هنوز سفارشهایش را حاصر نکرده ام. تو هم که به من هیچ کمکی نمی کنی. همه اش به فکر خدا و دعا هستی. امیدوارم تو را مثل او زود نبرد! بنده خوب خدا بودن چه فایده ای دارد؟ باید بروی پیش مادرت آن بالا بین ابرها همه اش خمیازه بکشی! هر چه هست، همه چیزهای خوب، همه زیباییها توی همین دنیاست . . ."

"بس کن پاپا. برو به کارت برس و مرا با مهمانم تنها بگذار . . ."

از راه باریک سنگریزه ها تا درخت انجیر راه زیادی نبود. حالا به چند قدمی او رسیده بودند. رمزی غرق در اندیشه از خود می پرسید این زن با آن وضع دشوار چگونه از درختی چنین بلند بالا رفته است.

"پس شیشه ها را کی تمیز کنیم؟"

"فردا صبح."

"پرده ها را کی می شویی."

"پس فردا."

"پس فردا! می گوید پس فردا. تا بجنبی شنبه است. آقای آنوی با صدنفر مهمان می ریزند اینجا . . ."

"این قدر حرص و جوش نزن پاپا. همه چیز رو به راه می شود."

"فردا گل فروش خودش می آید."

"عصر می آید."

"هیچ کدام سفارشهاش را حاضر نکرده ام."

"من سفارشها را حاضر می کنم. حالا راحتم بگذار."

رمزی هنوز مسحور درخت انجیر و زن حامله بود. شگفتیش زمانی بیشتر شد که احساس کرد از این تصویر یک تجربهء پیشین داشته است. نمی توانست از تماشای بدن برهنه و زیبای زن دل بکند. زیبایی طبیعی او در میان انبوه برگهای سبز و میوه های رسیده سرشار از حسی شاعرانه و لذت بخش بود. آقای ترامبله و ژان به یک قدمی او رسیده بودند و رمزی هنوز تماشا می کرد. احساس سرگیجه آور تجربهء پیشین و این لذت وحشتناک داشت او را از پا درمی آورد. صدای پرندگان، فش فش فواره ها و حتی بگو مگوی پدر و دختر در مقابل درخت انجیر و لبخند زن حامله به رویایی شیرین در جهانی دیگر شباهت داشت. با این همه به رغم شگفتی بی حد، تمامی این دریافتهای محسوس آکنده از واقعیت محض بود.

"از آشنائیتان خوشوقتم."

زن جوان بالای سرش ایستاده بود. رمزی همه قوایش را به کار گرفت تا از جا برخیزد. در چهرهء مصاحب جوانش با همان شگفتی پنهان ناپذیر نگاه کرد، دستی را که برای آشنایی پیش آورده بود فشرد و با خود گفت: "حالا سرم گیج می رود."

و سرش گیج رفت! سرد و بی جان روی صندلی افتاد. تجربهء پیشین به یادش آورد که انتظار زنی آرام، رنگ پریده از نوع تارک دنیاهای دیرنشین را داشته است و بعد با دختری جوان، پرجنب و جوش و شاداب رو به رو شده و تعجب کرده است.

و تعجب کرد.

آقای ترامبله پرسید : "چای یا قهوه؟"

رمزی نفس عمیقی کشید. ژان جوان با ملاطفت و لبخندی خوش آمدگویانه در کنارش نشست.

"فرقی نمی کند. هر کدام که آماده است."

پیرمرد با لحن محکم و رسمی سئوالش را تکرار کرد.

رمزی گفت: "چای، لطفا."

پیرمرد برگشت. در حالی که تصنیف کودکانه ای را زیر لب زمزمه می کرد و سرش را طبق عادت به چپ و راست می چرخاند از آنها دور شد. چالاک و سریع به راه خود می رفت. رمزی به ورجه و ورجه های آب پاش رنگارنگ بر پشت او نگاه می کرد. عرق سرد بر پیشانیش نشسته بود.

"حالتان خوب نیست؟"

"آه، چرا . . . کمی حساسیت . . . شاید به خاطر رطوبت هواست."

نمی خواست درباره زن حامله روی درخت چیزی بگوید. این یک حقیقت خصوصی یا شاید اصلا وهمی شاعرانه بود.

ژان یقه باز پیراهن کشی نازکش را به دست گرفت و خودش را باد زد. مرد جوان برای اولین بار نگاهی به اندام زیبا و کمی فربه او در آن پیراهن کوتاه تابستانی کرد. یاد سردبیر افتاد که توصیه کرده بود دوربین همراه خودش ببرد. به طور قطع نمی توانست در این هیات از دختر جوان برای گزارش رسمی عکس بگیرد. با این همه کمترین نیت ترغیب آمیزی در رفتار ساده و بی تکلف دختر جوان دیده نمی شد.

"حق با شماست، واقعا آدم خیس می شود!"

رمزی بار دیگر با ناراحتی دستمالش را به پیشانی کشید.

"می دانید، قبل از رسیدن به اینجا کلاهم را از دست دادم."

"بله، می دانم!"

"چطور؟"

اگر دخترجوان می گفت، از راه علم غیب تعجب نمی کرد. دیگر نمی توانست بیش از آنچه که تعجب کرده است تعجب کند.

ژان خندید.

"شما می گویید، من هم جوابتان را می دهم!"

رمزی کلافه شده بود. شرمسارانه خندید و روزنامه ها را به طرف او سر داد.

"اینها چند شماره از آوای زمان است."

ژان روزنامه ها را برداشت و نگاهی سرسری به آنها انداخت. چشمهایش روی سرمقاله یکی از شماره ها ثابت ماند.

"وقتی که پیام شما و سردبیرتان را دریافت کردم خیلی خوشحال شدم. می دانید، زمان زیادی از گسترش فعالیتهای من نمی گذرد. برایم خیلی دلگرم کننده بود که توجه کسانی را در آن سوی آبهای زمین جلب کرده ایم. کنجکاو هستم بدانم پیشنهاد ملاقات از شما بود یا . . ."

آقای ترامبله با سینی چای بار دیگر ظاهر شد. فنجانها و قوری و ظرف شکر را روی میز گذاشت و به سرعت آنها را ترک کرد. ژان در انتظار پاسخ رمزی بود.

"نمی دانم جوابم دلگرم کننده ست یا نه. به هر حال پیشنهاد از طرف سردبیر بود. می دانید، من دربارهء این نوع مسایل چندان خبره نیستم، ولی می توانم اطمینان بدهم که فعالیتهای شما کاملا همکاران مرا به هیجان آورده ست."

"از این بابت بسیار خوشحالم. ببینید، اینجا درباره صلح، دوستی و عدالت مطالب جالبی نوشته اند. این درست همان چیزی ست که ما تبلیغ می کنیم. اطمینان دارم که مردم زیادی در چهار گوشه عالم مثل ما فکر می کنند، بله بسیار دلگرم کننده است. حالا بگویید از من چه می خواهید. آماده ام به همه ی سئوالهای شما تا آنجا که می دانم پاسخ روشن و صریح بدهم."

رمزی بی درنگ دفتر یادداشت و قلم را از جیبش درآورد.

"پیشنهاد سردبیر این بود که با ضبط صوت و دوربین به اینجا بیایم، ولی من با این چیزها راحت ترم."

ژان روزنامه ها را روی میز گذاشت و فنجانها را از چای داغ و تازه پر کرد.

"با شما موافقم. به این ترتیب راحت تر و صمیمانه تر حرف می زنیم."

پس خودتان شروع کنید . . . "

"شما بپرسید، من جواب می دهم."

رمزی به زن حامله روی درخت فکر کرد. اما نگاهش را از ژان برنگرفت.

"اول بگویید چند سال دارید؟"

"دو ماه پیش وارد بیستمین سال زندگیم شدم."

رمزی علامتی در دفترچه اش گذاست.

"از دوستانتان بگویید، از خانواده تان . . چطور توانستید با این سن کم طرفدارانتان را تحت تاثیر قرار بدهید؟"

"من کار خارق العاده ای نکرده ام. می دانید، مادرم زنی مذهبی بود و در جوانی درگذشت. تمام دوران کودکیم روزهای یکشنبه با او زودتر از همه به کلیسا می رفتیم و دیرتر از بقیه برمی گشتیم. صدای خوبی داشت. در گروه کر آواز می خواند. قصه های کتاب مقدس و چیزهای دیگر را خیلی زود یاد گرفتم. از همان موقع به صلح، دوستی و عدالت فکر می کردم. کتابهایی می خواندم که درک شان برای بزرگسالها هم آسان نبود. مادرم تشویقم می کرد. البته پدرم با این چیزها مخالف بود. در مدرسه با معلمها درباره نقشه های آینده ام صحبت می کردم. . . "

رمزی چیزهایی را در دفترش یادداشت کرد.

"آن موقع نقشه هایتان برای آینده چه بود؟"

ژان خندید.

"می گفتم مردان سیاست و مذهب باید تعصب و منافع خصوصی خودشان را کنار بگذارند و به خاطر صلح، به خاطر مردم، از هر نژاد، مذهب و عقیده ای که هستند تلاش کنند. راه حلی هم برای این منظور داشتم. می دانید من به برتری انفاق بر ایمان واقف شده ام. شاید بعضی از بزرگان دین و کلیسا از این حرف خوششان نیاید، ولی رمز موفقیت و تاثیر حرفهای من بخصوص بین جوانها در همین نکته است . . ."

رمزی سراپا گوش بود. با اندکی تردید پرسید:

"گفتید راه حلی داشتید . . . شاید بخواهید در این باره توضیح بیشتری بدهید . . ."

"یک وقتی می خواستم پای پیاده به واتیکان بروم. از آنجا با نماینده پاپ به اورشلیم بروم و از آنجا همراه نمایندگان دولت اسرائیل به مصر و خاورمیانه بروم. . . پیشنهادم این بود که رهبران دولت و حکومت در این کشورها برای مدتی جایشان را با هم عوض کنند. به این ترتیب مشکلات یکدیگر را درک می کنند. با مردم و افکار و آرزوهایشان از نزدیک آشنا می شوند. می دانید، بزرگترین مشکل دنیای ما عدم درک و تفاهم میان ملتهاست. هنوز هم همین عقیده را دارم."

رمزی به فکر فرو رفت. با انتهای قلم گوشش را خاراند.

"ولی حتما تا به امروز راه حلهای مناسب تری پیدا کرده اید. منظورم این است که چطور و در چه زمانی رویاهای شیرین کودکانه تان را متحول کردید؟"

"اگر منظورتان را از تحول درست فهمیده باشم باید بگویم که هنوز در آغاز راه هستم. اما در رویاهای به قول شما کودکانه ام تجدیدنظر نکرده ام."

رمزی در مقابل این پاسخ صریح خلع سلاح شد.

"اما این حرف خیلی ساده انگارانه است."

"کدام حرف؟"

"همین که می گویید! یعنی چه..؟ جاهایشان را عوض کنند. . . آخر چطور؟"

"پاپ به اسرائیل برود و نخست وزیر اسرائیل جای او را در واتیکان بگیرد!"

رمزی قلمش را روی میز گذاشت و سرش را میان دستهایش گرفت. ژان با خونسردی جرعه ای چای نوشید. مرد درمانده از زیر چشم او را می پایید. به یاد آورد که برای چه به آنجا آمده و ماموریت را پایان یافته تلقی کرد. از ابتدا هم می دانست که با آوای زمان و پیشنهاد سردبیر به جایی نخواهد رسید.

"چایتان سرد نشود؟"

رمزی سربرداشت. نگاهی به ژان کرد و لبخند زد. آثار خستگی در چهره اش نمودار بود.

"به همین زودی ناامید شدید؟ فرض کنید که با شما شوخی کردم. می دانید، در مدرسه مرا با ژان دارک مقایسه می کردند. روز تولد من درست مصادف با سال روز مرگ اوست . . ."

"این یکی را نمی دانستم. اما سردبیر ما چیزهایی درباره ژان دارک لاوال می گفت. احتمالا در روزنامه تصویری شما چیزی خوانده بود."

"وقتی که بیست ساله شدم خدا را شکر کردم. نه برای این که بیشتر از ژان دارک به من عمر داد، بلکه چون می خواستم راهم را دنبال کنم. من به هیچ یک از فرقه های کوچک و بزرگ مذهبی وابسته نیستم. همه آنها ایمان را امری واجب و انفاق را تنها صواب شخصی می دانند. این حقیقت تلخ را وقتی فهمیدم که یازده سال بیشتر نداشتم. مادرم که مسیحی مومنی بود حرفم را تایید کرد.

رمزی بار دیگر او را برانداز کرد. فکری از ذهنش گذشت.

"پدرتان چه می گفت؟"

"او یک خدانشناس حقیقی ست. در زندگیش سه چیز را عاشقانه دوست دارد. مادرم، شراب و گلها ... همیشه ما را به خاطر عقیده مان به باد تمسخر می گرفت. از مادرم خیلی بزرگتر بود. وقتی که او مرد به اینجا آمدیم. آقای آنوی مرد بزرگواری ست. به ما خیلی لطف دارد. بخش زیادی از درآمد هنگفت کارخانه هایش را خرج بیماران، مستمندان و سیاستمدارهای مردم دوست می کند."

"و شما . . . منظورم این است که . . . "

می خواست چیزهای بیشتری درباره آقای آنوی و بخصوص درباره زن حامله روی درخت بداند . اما ژان از او جدا شده بود. انگار حضور نداشت. دختر جوان سر به آسمان برده و به صدای پرنده ها در میان شاخه های بلند درختها گوش می داد. هوا رو به تیرگی می رفت و ابرهای غلیظ در آسمان ظاهر می شدند. آقای ترامبله آن دورها داشت آب پاش رنگارنگش را می شست. رمزی جرعه ای چای نوشید و از بالای شانه ژان نگاهی دزدکی به درخت انجیر انداخت. نور تند آفتاب از میان شاخه ها چشمهایش را زد. از زن حامله خبری نبود. ژان سرش را پایین آورد و بار دیگر به او لبخند زد.

"آقای آنوی و خانواده اش اینجا زندگی می کنند، این طور نیست؟"

روی کلمه خانواده عمدا تاکید کرد تا بر کنجکاوی غیرضروری و نابه جایش سرپوش بگذارد.

ژان خندید.

"وضعیت آقای آنوی و دخترش درست شبیه ماست. او و همسرش از هم جدا شده اند. روابط ما بسیار دوستانه ست. من و پدرم در مقابل نظافت خانه و نگهداری باغ از محل سکونت رایگان استفاده می کنیم. با این حال روابط مان اصلأ جنبه صاحبخانه و سرایدار ندارد. من و آن ـ ماری چند سالی به یک مدرسه می رفتیم. بعد آنها به اروپا رفتند. حالا هم در خانه مرکز شهر زندگی می کنند. آخر هفته ها به اینجا می آیند، برای مهمانی، گردش و هواخوری . . . "

رمزی سیگاری روشن کرد. همچنان که به صدای آب و پرنده ها گوش می داد پک محکمی به آن زد و دودش را به هوا داد. این بار بی آنکه بخواهد چشمش به درخت انجیر افتاد. در سایه روشن نور آفتاب میان شاخه ها زن را دید که سربالا کرده و نگاهش می کند. رمزی بار دیگر به حالتی عصبی به سیگارش پک زد. زن حامله دستهاش را دور شکم برآمده اش گرفته و لبخندزنان به او چشم دوخته بود.

"به چه فکر می کنید؟"

مرد خسته به خودش آمد. بار دیگر تابش مستقیم نور آفتاب همه چیز را از برابر چشمهایش محو کرد.

"آه، می دانید . . . به منظره ای باورنکردنی . . . داشتم فکر می کردم یک زن حامله برهنه روی شاخه درخت انجیر... درست مثل این منظره پشت سر شما، نشانهء چه چیزی می تواند باشد"

ژان با خونسردی نگاهی به پشت سرش انداخت. آفتاب تند درست از میان شاخه ها می تابید و چشم را خیره می کرد.

"کدام درخت؟"

"همان درخت انجیر . . ."

"این که زردآلوست!"

"آه، نه! آن یکی! منظورم . . . یکی دوتا آن طرفتر . . . اگر نور آفتاب بگذارد . . "

ژان دستش را سایبان چشم کرد.

"آن یکی هم زردآلوست. ما اینجا درخت انجیر نداریم!"

برگشت و با بی اعتنایی به رمزی نگاه کرد. مرد درمانده شرمسارانه چشم از او گرفت و به زمین خیره شد. چیزی نمانده بود که طاقتش را از دست بدهد، می خواست فریاد بزند. به جای این کار با ولع زیاد پکی به سیگارش زد و به زن جوان نگاه کرد. برای اولین بار چیزی مرموز در نگاه او دید.

"زن حامله چطور؟ زن حامله ای روی درخت . . .!"

ژان جوان به قهقه خندید.

"چه فکر کرده اید؟ اینجا باغ بهشت است؟ البته زن حامله همه جا هست. حتی شاید درباغ بهشت. . ."

از این پاسخ دو پهلو چطور می توانست راه به جایی ببرد. رویش را برگرداند و با حالتی عصبی پک دیگری به سیگارش زد.

"شما نباید سیگار بکشید!"

پوزش خواهانه با دست دود سیگار را در هوا پراکند.

"شما را ناراحت می کند؟"

"بله."

"ولی اینجا هوای آزاد است."

"برای سلامتی تان خوب نیست."

"آه، من از این حرفهام گذشته! به علاوه زیاد نمی کشم، روزی چند تا . . . "

ژان آب دهانش را فرو داد. با حالتی اندوهگین به او نگاه کرد.

"میوه بخورید!"

رمزی خندید. سیگارش را زمین انداخت و آن را زیر پا له کرد. ژان همچنان نگاهش می کرد. با چشمهای آبی و طره های طلایی موهایی که به سختی شانه های فراخ گوشتالودش را می پوشاند به راستی زیبا بود. در پس این چهره معصوم رمز و رازی نبود. حتی در پس اندوه ظاهریش روح کودکانه و نشاط و شیطنتی طبیعی موج می زد. رمزی از قضاوت پیشین خود شرمسار شد.

"پس ناراحت شده اید! واقعا؟ ولی علتش سیگار نیست . . . "

"آه، چرا. خودش است. از آن خاطره خوبی ندارم . . . "

"یعنی چه؟ یک سیگار؟ حتما جایی را آتش زده، آه، متاسفم . . ."

"نه، نه. موضوع این نیست."

"مرا کنجکاو کرده اید. پس چیست؟ لطفا بگویید؟"

ژان فنجان چایش را برداشت و باقیمانده آن را با طمانینه نوشید.

"خاطرهء دوری نیست. آن ـ ماری قبل از سفر تابستانی به اروپا به مناسبت فارغ التحصیلیش مهمانی بزرگی داد. آقای آنوی آماده ست به هر بهانه ای جشن بگیرد. وقتی پای دخترش در میان باشد از هیچ چیز فروگذار نمی کند. همه همکلاسیهای آن ـ ماری و دوستهای آنها و دوستهای دوستهای آنها آمده بودند. فکر می کنم صد نفری بودند. هفتاد ـ هشتاد تا که حتما بودند. در میانشان یک جوان جاماییکایی بلندبالای زیبایی بود که ظاهر فریبنده و رفتار گستاخانه اش خیلی زود او را انگشت نما کرد. خیلی خوب می رقصید ولی بی نزاکت بود. همه از دستش فرار می کردند. اسمش را گذاشته بودند جانور! خب دیگر پیش می آید . . . منظورم این جور مهمانی هاست. باید منتظر همه چیز باشید! اما اتفاقی که برای من افتاد بی سابقه بود. تا آن شب لب به سیگار نزده بودم. در غذا و بخصوص شراب همیشه امساک می کنم. نوشیدنی الکلی، ابدا . . ولی خب. البته مثل همه دوستانم از موسیقی لذت م یبرم. از رقص لذت می برم، شاید بیشتر از خیلی ها."

طنین رعدی نابهنگام رشته صحبت دختر جوان را قطع کرد. برقی تند با نور خیرکننده اش مثل خطی باریک و تیز در آسمان شکاف انداخت. رمزی با ناراحتی از این دگرگونی بی موقع هوا به دور و برش نگاه کرد. ژان با تردید او را می پایید.

"الان باران می گیرد."

"آه، مهم نیست! زیر این سایبان امن نشسته ایم. . . لطفا ادامه بدهید!"

ژان نفس عمیقی کشید. با لبخندی دلگرم کننده و اطمینان بخش صندلیش را به رمزی نزدیکتر کرد.

"شما اسمش را هر چه می خواهید بگذارید. ولی من قاطعانه به شما می گویم که علتش دود سیگار بود. بله، بچه ها علیه م توطئه کردند. یک نفر سیگاری به من داد. بی آن که حتی فکر کنم بلافاصله آن را در اولین جا سیگاری خاموش کردم. ناگهان فریاد همه به آسمان رفت: "ژان سیگار نمی کشد، ژان باید سیگار بکشد!" آن ـ ماری گریه می کرد: "ژان به خاطر من، فقط یکی . . ." به کلی گیج شده بودم. گفتم که توطئه بود. نه، یک شیطنت ساده بود.. آن ـ ماری مقصودی نداشت . . "

دختر جوان بار دیگر نفس تازه کرد. رمزی سراپا گوش بود. هر لحظه بیم آن می رفت که باران تندی شروع به باریدن کند. مرد کنجکاو بی صبرانه چشم به دهان ژان دوخته بود.

"شاید خنده دار باشد. مهم نیست. چاره ای نداشتم. یعنی اصلا خنده دار نیست. سیگاری روشن کردم و ناشیانه آن را تا آخر کشیدم. خدای من، چه سم زهرآگینی! وحشتناک بود. می خندیدم! تمام سالن دور سرم می چرخید. بچه ها دست می زدند. در میان رقص نورهای رنگارنگ و طنین گوشخراش موسیقی گم شده بودم. و غافل! غافل از این که جاماییکایی در کمینم نشسته، آه . . .!"

عضلات چهره ژان هر لحظه کشیده تر می شد. رمزی با حیرت در این داستان عجیب و زیر و بمهای نامنتظر رفتار دختر غرق شده بود.

"با من هستید؟"

"منظورتان چیست؟ بله! البته . . ."

"پس گوش کنید. این مساله از نظر پزشکی ثابت شده، ربطی به مقاومت بدن ندارد. من کاملا گیج بودم. فکر می کنم تأثیر تار و نیکوتین بود! دیگر کسی به من توجهی نداشت. به هر زحمتی بود خودم را به بالکن رساندم. روی نرده ها تکیه دادم و تا می توانستم در هوای آزاد نفس عمیق کشیدم. داشت حالم بهتر می شد. ولی هنوز پاهایم سست بود و دستهایم می لرزید. دنبال کسی می گشتم که یک لیوان آب به من بدهد. همه در حال رقص بودند. ناگهان سرم گیج رفت، نمی دانم چه شد . . . قبل از اینکه بتوانم تعادلم را حفظ کنم سقوط کردم. آه! حدس بزنید کجا؟ در میان بازوان محکم و نیرومند آن جاماییکایی! چه زوری! چه اشتیاقی! باور کنید هیچ کاری از دستم ساخته نبود. هر چه تقلا میکردم بیشتر گرفتار می شدم. از بالای نرده ها به روی چمنها افتادیم. حتی نمیتوانستم فریاد بزنم. انگار فلج شده بودم. چه اراده ای، چه عضلاتی، چه صورتی . . . مثل آهن، مثل آبنوس، مثل عاج . . . غرق در وحشت و لذتی مرموز دست و پا می زدم. همه اش به خاطر دود سیگار. . . و عطر تنش که بوی کاجهای جنگلی می داد، نمی دانم چقدر طول کشید. وقتی که به خودم آمدم او رفته بود. باور کنید در هر شرایطی دیگری حقش را کف دستش می گذاشتم. اما در آن حالت مسخ شده بودم. پایم می سوخت. این جانور وحشی دندانهایش را مثل ببر توی رانم فرو کرده بود، همین جا . . ."

دختر جوان در یک لحظه زودگذر با معصومیت و بی پروایی غریزی دامنش را تا انتهای ران بالا زد. چشمهای رمزی داشت از حدقه بیرون می زد. موجی گرم به دیدن آن پاهای زیبای هوس انگیز مثل آب جوشید و از نوک پنجه پا تا قلبش بالا رفت. چهره اش سرخ شد و روحش مثل کاغذ مچاله ای به هم پیچید. دست بر سر بی کلاهش برد و به موهای سیاه پریشانش چنگ زد. خواست چیزی بگوید، اما سرفه امانش نداد. ژان پوزش خواهانه به او نگاه کرد و دامنش را پایین کشید.

"شما را گاز گرفت؟"

"جایش تا همین چند وقت پیش مانده بود!"

"و شما چه کردید؟"

"او را نبخشیدم! البته به آن ـ ماری گفتم موضوع را فراموش کند. می دانید، به هر حال یک ماجرای خصوصی ست. خواستم فقط بدانید که سیگار چیز خوبی نیست!"

رمزی بار دیگر به سرفه افتاد. انگار همه توانش را از دست داده بود. قلبش از شدت اشتیاق به تندی می تپید. گونه هایش می سوخت. حاضر بود نیمی از عمر بی فایده اش را بدهد و مثل آن جانور جاماییکایی دندانهایش را در رانهای فربه این دختر زیبا فرو کند! به نیازهای جسمی و کاستیهای زندگیش برای نخستین بار بی هیچ سرزنشی با نظر لطف نگاه کرد. در آنها چیز شرم آوری ندید. به چهره ژان نگاه کرد. چهره ای که در سایه روشن رنگهای غروب آفتاب تابستانی ملتهب تر می نمود.

"این موضوع هم ربطی به گفتگوهایمان ندارد. غرایز ما گاهی به حیوانات شبیه است. به عنوان مثال من خودم در سال ببر به دنیا آمده ام..."

غرشی سهمگین بار دیگر آسمان را به لرزه درآورد. برق دیگری درخشید و باران سیل آسا شروع به باریدن کرد. ژان از شدت هیجان در میان زوزهء بادهای تندی که در میان درختها می پچید، جیغ کشید.

"آه، راستی؟ چه باشکوه. دوست عزیز، شما خیلی اصیل هستید!"

صدای ضربه های تند باران سیل آسا بر آبهای استخر و سنگفرشها مانع گفتگوی آزاد و راحت بود. رمزی به درستی نمی شنید.

"چطور؟ یعنی به خاطر ببر . . .!"

"بله، به خاطر ببر. به خاطر ببر وجودتان که در قفس کرده اید!"

رمزی با ناراحتی و احساس سرخوردگی به دختر جوان نگاه کرد.

حالا او هم فریاد می زد.

"از کجا م یدانید!؟"

طنین خنده شادمانه ژان در گوشش پیچید.

"از سرتاپای وجودتان پیداست! شما گستاخ نیستید و از این بابت رنج می برید. این چیزی ست که خودتان خواسته اید. شاید نمی دانید، ولی درست به همین دلیل دوست داشتنی هستید!"

باران تند به همان سرعت ناگهانی که باریده بود قطع شد. زمین سنگفرش، درخت و چمن، و گلهای لرزان رنگارنگ آرام گرفتند. بادها ایستادند. قطره های درشت و درخشان آب از کناره های سایبان به زمین می چکید.

"منظورتان را نمی فهمم."

این را گفت و با اندوهی که نمی توانست پنهان کند به ژان نگاه کرد.

"لطف شما به تجربه های سختی ست که ناخواسته از سر گذرانده اید . . . !"

اصالت، گستاخی، ببر وجود، تجربه های سخت، دود سیگار . . .!

به این ملغمه ی ریشخندها چطور می توانست دل خوش کند؟ در فهرست ساده و متغیر نیازهای کوچک، نیازهای کوچک طبیعی و روزمره اش به تنها چیزی که فکر نمی کرد اصالت و افتخار بود!

با این حال گفتگویشان به درازا کشید. آن قدر که درخت، زن حامله و آقای ترامبله در تاریکی فرو رفتند. درباره ایمان و انفاق، درباره حقیقت و مجاز و درباره ی بسیاری چیزها حرف زدند. حرفهایی که حتی یک واژه آن به دفتر یادداشت رمزی راه نبرد. هنگام خداحافظی ژان برخاست و با صمیمت یک دوست، یک خواهر کوچکتر بر گونه او بوسه زد. رمزی هم در پاسخ برای لحظه ای کوتاه لبهای داغش را بر گونه دختر گذاشت. بوسه ای بر آن زد و تا رسیدن به خانه در سکوت و انزوای شبی سرد و تاریک از شبهای سوت و کور زندگیش درد کشید.



حقیقت و مجاز. این نکته هم قابل توجه است که گاهی در میان عبارتهای درهم و برهم یک گفتگوی تصادفی می توان به چند واژه به ظاهر بی اهمیت استناد کرد. واژه های خوشبختی که بی اختیار به هدف خورده اند. فکر کرد چه خوب شد از همان ابتدا به سردبیر گفت که به کاهدان زده است، وگرنه از نوشتن گزارش منصرف می شد. در آن صورت آوای زمان بدون تردید سکوت او را حمل بر بی کفایتی در شناخت یک لحظه مهم خبری می کرد. رمزی بر حسب قولی که داده بود گزارشی موافق سلیقه روزنامه نوشت و برای سردبیر فرستاد. در این گزارش اشاره ای به مرد جاماییکایی و زن حامله روی درخت نکرد. که اولی ماجرای خصوصی ژان و دومی ماجرای خصوصی خودش بود. از اینها گذشته تمایلی به خودنمایی در حوزه باور سردبیر و خوانندگانش نداشت. دو هفته بعد در یکی از ساعتهای اول شب سردبیر به او تلفن کرد. گفت که گزارش او را به هیجان آورده ولی قابل انتشار نیست. ناقص است، چیزی کم دارد، نمی داند آن چیز چیست، ولی باید پیدایش کرد. گفت که نمی تواند پیدایش کند مگر آن که مطلب را به دست نویسنده کارکشته ای در هیات تحریریه بدهد تا بازنویسی شود. رمزی هم اظهار علاقه کرد بداند نقص گزارش در کجاست و آن چیز گمشده که مطلب او را به پسند انتشار در آوای زمان می رساند چیست. سردبیر مایل بود با همکاری با او تا رسیدن به نتایج بهتر و پرثمرتر ادامه بدهد. گفت که منباب شروع دستمزد ناچیزی از طریق حواله بانکی برایش فرستاده است. رمزی به دختر جوانی فکر می کرد که با قلب پاک، صفا و سادگی و نظر بلندش به روشنی روح، شادی جسمانی و سخاوت عاشقانه عقیده داشت. پس از دریافت دستمزد ناچیز آن گزارش مخدوش برای خودش یک شاپوی حصیری تازه خرید.

Arezoo
03-03-2011, 12:48
ساعت پنج صبح یا کمی زودتر شهاب از خواب پرید. او که عادت به سحرخیزی نداشت با شگفتی در رختخواب غلتی زد و به صدای دور و غریب پرنده ای بر شاخه درخت گوش داد. چکاوک بود که شادمانه طلوع صبح و آغاز روز دیگری را نوید میداد. احساسی شیرین مثل یک رویای هوس آلود از ذهن شهاب گذشت. حالا همه پرنده ها با هم میخواندند. عجب موسیقی لطیف و باشکوهی. این همه پرنده از کجا آمده اند. این همه شور و غوغا برای چیست. آیا طبیعت این قدر به راستی هماهنگ و زیبا و مهربان و بسامان است، یا او بی آنکه بداند چشم بر بهشت برینی باز کرده که وعده اش را در آسمانها داده اند. آخر به شهادت سپیده سحری و غریو شادی این پرندگان وحشی تو را به خدا نگاه کن که چه جشنی برپاست. . . !

باور کردنی نیست. پس این همه پرنده بیخ گوشش هر روز صبح با چنین سروصدایی دمیدن روز و زندگی دوباره را جشن میگیرند و او همه این دقایق و ساعتهای بعد از آن را در خواب است، اما چطور . . .

اما چطور میشود در میان این همه سروصدا خوابید؟ خوابی که تنها راه گریز از کابوس روزهای گرم و خفقان آور این تابستان فاجعه بار است.

پس او بار دیگر به عالم رویا پناه میبرد. یعنی اگر بهتر گفته باشیم پلکهایش را برهم میگذارد و با حسی مبهم، گرم و نرم دل به هوسی میدهد که چنین بی محابا به ساعت خوابش رخنه کرده و نهایت این که روحش را تسلیم غرایب این هوس میکند. پرنده ها هنوز میخوانند. چیزی نمیگذرد که او هم بی اختیار در میان شور و غوغای ناخوانده این مهمانی عاشقانه به زبان واژه ها با آنها هماوا میشود. بدیهی است که ترتیب واژه ها با معیارهای زمان هوشیاری و معانی حقیقی شان نمیخواند، ولی مرد رویابین به قواعد و حقایق عالم محسوسها وفادار نیست. او با لذت واژه های نامفهوم و دلفریبش را مثل نیازی عاشقانه زیر لب تکرار میکند و میداند که دارد به خودش وعده ای میدهد.

زمانی خوش که مدتش معلوم نیست بر این منوال میگذرد، آن قدر که صداها به تدریج رو به کاهش میروند، یا او بر اثر سنگینی خواب دیگر نمیشنود. عالم نامحسوس و سکوت ژرف و مرموز بر او چیره میشود و در حالت خواب و استراحت ساعتهای اول صبح را مثل همیشه از او میرباید.

حالا ساعت نه صبح است. شهاب به عادت معمول از خواب برمیخیزد. برای گذاشتن کتری و دم کردن چای به آشپزخانه میرود. یک روز معمولی مثل روزهای دیگر آغاز میشود. جز این او هیچ احساسی دیگری ندارد. اصلا به یاد هم نمیآورد که صبح زود از خواب پریده، اما آن وعده شیرین، دور از گزند استدلال و قوانین مرسوم عالم بیداری در گوشه های امن و عصیانی روحش حتی از چشم خودش هم پنهان مانده است.

از قضا قصه ما هم درباره همین وعده شیرین و تاثیر لطیفی است که در زندگی آینده شهاب گذاشت. بنابر این موضوع را از همین جا دنبال میکنیم که او بعد از خوردن صبحانه با شتاب از خانه بیرون میرود تا روز دیگری را در کنار محجوب کارشناس ارشد اداره آغاز کند. این دو در واقع از روزی که نماینده ویژه دادگاه اداری به دیدارشان آمد و پس از یک ارزیابی سریع مدیران سابق را به پاس پیروزی انقلاب اخراج و کارمندها را با وعده بازخرید سالهای خدمت از کار اداری معاف کرد و برای راهپیمایی به خیابانها برد، به حکم همان نماینده ماندند تا تعیین قطعی تکلیف اداره از وسایل و اموال دولت مواظبت کنند و شریک غم هم در این تنهایی و انزوای ناخواسته شوند. به هر حال شهاب محیط کسالت بار و سوت و کور اداری را به لطف کارشناس ارشد که با وجود همه اختلاف نظرها مردی شریف و همدل بود به ماندن و نشستن در خانه ترجیح میداد، بخصوص از وقتی که همسر جوانش رخساره او را ترک کرده بود تحمل آن فضای سرد و خالی از نشانه های زندگی را نداشت. پس در اینجا خوب است تاکید کنیم که شتاب هر روز او به محض صرف صبحانه برای بیرون زدن از خانه نه به دلیل وقت شناسی و مسئولیت اداری و نه لذت بیمارگونه از جنگ و دعوای هر روزه با رفیق شریف و همدلی است که این نماد مجسم جوانی و بی قراری و فریاد را به شکیبایی و مدارا دعوت میکند.

اما اختلاف در چیست؟ این دو که ناخواسته در یک قایق کوچک میان اقیانوس پرتلاطم گرفتار شده اند، چطور است که نمیتوانند با هم موافق باشند. محجوب میگوید باید به نظر اکثریت احترام گذاشت. شهاب توصیه کارمند ارشد را پیشاپیش پذیرفته است، ولی باور نمیکند که به این سادگی آنها را به حاشیه جامعه رانده اند، گرچه رادیو هر روز صبح افراد روشنفکر و مردم آزادیخواه را براساس یک آمار غیرقابل اعتماد در حدود نیم درصد از کل جامعه کشور تخمین میزند و آنها را ضدانقلاب و لاجرم عامل بیگانه میخواند، او نمیتواند بپذیرد که به این سادگی در اقلیت قرار گرفته است. در حالی که محجوب ظاهرا با این مساله به خوبی کنار آمده، یعنی از وقتی که مسئولان اداره آنها را مثل بسیاری از سازمانها و دوایر دولتی سابق به حال نیمه تعطیل رها کرده اند، با خیال راحت دفترچه پشت گلی شعرهایش را روی میز گذاشته و هر روز در کمال کنجکاوی و درانتظار پایان نامعلوم بازی خطرناک انقلاب بیتهای تازه ای در ستایش صلح و آزادی میسراید و اوراق شخصی خود را غنی تر میکند. البته برخلاف شهاب از وظایف اداری هم غافل نیست، بلکه در همه موارد درست مثل همه سالهای گذشته با دلسوزی و جدیت کار خود را دنبال میکند. با این که دولت گاهی حتی از پرداخت حقوق ماهیانه کارمندان به بهانه شرایط دشوار انقلابی سرباز میزند، او حتی هزینه ماموریتهای اداری و سفرهای فصلی اجباری را هم از جیب خود میپردازد و به این ترتیب بهانه به دست شهاب میدهد تا به راستی هیچ کاری نکند جز ریشخند او که آخر وقتی همه دارند از کشور فرار میکنند و وارثان قدرت به جان هم افتاده اند چه معنی دارد که تو پرونده های راکد را به جریان میاندازی، از شرایط نامناسب کوچ پرندگان مهاجر گزارش تهیه میکنی و بر نسل رو به انقراض پلنگهای درمانده بیابان دل میسوزانی و بعد هم لطفا اگر گوش ات با من است بگو چرا گوش ات اصلا بدهکار این همه توهین و تحقیر سیل راهپیمایان هر روزه در خیابانها نیست. یعنی از وقتی که این موج سرخوش از زنگ فراغت انقلابی به خیابانها ریخته اند تو هم با خیال راحت به دفترچه پشت گلی شعرهایت پناه برده ای و از صلح و آزادی دم میزنی؛ در حالی که مصائب کم نبود، جنگ هم سرتاسر کشور از شمال تا جنوب و از شرق تا غرب را به کام کشیده آتش در خرمن اقوام انسانی انداخته و تو هنوز به شمال و جنوب و شرق و غرب میروی به امید این که گوشهای شنوا را متوجه خطر آلودگیهای محیط زیست و زوال حیات وحش کنی و مگر نمیدانی همه این کارها پوچ و بی معنی ست و چطورست که غمی هم به دلت راه نمیدهی وقتی که میبینی نمیتوانی به من بگویی که من به تو چه بگویم. . .

اما نقد شهاب از شیوه های تفکر اخلاق همکارش در این چند کلمه خلاصه نمیشد. کارمند ارشد از حاصل سالهای طلایی دلارهای نفتی یک ماشین فیات مدل ماقبل میلاد مسیح نصیبش شده بود که آن را همراه جواهرات بدلی همسرش از ترس چشم بد در گوشه ای پنهان کرده و روزها با اتوبوس به سرکار میآمد. در حالی که شهاب رنوی قراضه اش را همه جا با خود میبرد و از آنجا که پولی در بساط نداشت تا به موقع آن را تعمیر کند، گذاشته بود تا روزی که ماشین خود به خود از کار بیفتدد و آن وقت در کمال خوشبختی برای همیشه در خیابان رهایش کند. از طرف دیگر سه ماه اجاره خانه اش عقب افتاده بود که البته در شرایط انقلاب امری طبیعی و موجب افتخار صاحبخانه محسوب میشد. با این حال در چنین شرایط نابسامان زندگی بخشی از آخرین حقوق ماهیانه اش را به محجوب قرض داده بود تا کارمند وظیفه شناس آن را همراه با پس انداز اندک خودش خرج سفر کارشناسی جهت سرشماری سالانه گرازهای خراسان و گوزنهای بویراحمد کند.

این افکار شهاب را آزار میداد. از طرفی آشنایی با چند شاعر و هنرمند معتبر که تازگی پایش به محفل آنها باز شده بود، او را متوجه سطح نازل شعرهای رفیقش کرد. جالب این که محجوب در مقابل این انتقاد هم واکنشی نشان نداد. او خود را شاعر نمیدانست، همین قدر که از سر تفنن شعر نو به سبک خواجوی کرمانی و منوچهری دامغانی در ستایش عدالت و آزادی میسرود و به زعم خودش تسلای خاطر و رضایت روانش را تضمین میکرد چیز دیگری نمیخواست. هر چه باشد این دو اخلاقشان زمین تا آسمان با هم فرق داشت. شهاب حیرت میکرد و محجوب لبخند میزد. شگفت این که دو همکار با این همه اختلاف سلیقه از دوستی با هم و از مشاجره های وقت و بی وقت به یک اندازه لذت میبردند. شاید علت همان تنهایی و انزوایی بود که به هر دو تحمیل شده بود.

حالا در اوج گرمای کشنده این تابستان خفقان آور که بار دیگر در مقابل هم نشسته اند، محجوب در حال تنظیم گزارش سفر تحقیقی به شمال و جنوب کشور است، و میخواهد به هر ترتیب ممکن صدایش را به گوش مسئولان کشور برساند. شهاب با خشم و ناراحتی طول و عرض اتاق را طی میکند و در افکار دیگری غوطه میخورد. اما حرفهای محجوب به راستی شنیدنی ست. او با سند و مدرک و عکس و تفصیل به شیوه علمی مخصوص خودش توضیح میدهد که چگونه ارتش داوطلب انقلابی با بیست میلیون عضو افتخاری زیر سن قانونی به بهانه کشیدن جاده برای روستاها مسیر رودخانه ها را تغییر میدهند. آب کرخه و کارون را در باغهای میوه افراد انقلابی سرازیر میکنند و رود اترک را در باغچه افراد دیگری میریزند و از همه بدتر هر جا دلشان خواست سد میزنند و خشکسالی انقلابی را بر کشاورزان و توده های همیشه در صحنه که صاحبان اصلی انقلاب معرفی شده اند و سرمایه های ملی میهن بلا زده اند تحمیل میکنند. بله، اوضاع نابسامان است و در این شرایط هزارها پرنده مهاجر هم در راه هستند. اما این لشکر صلح وقتی که در حدود یک ماه دیگر از سیبری و مینسک و مالزی و استرالیا و جاهای دیگر به دشت ارزن برسند، میبینند که به جای آبگیرهای سابق و تالابهای خشکیده باید در انبارهای بی سر پناه اسلحه اسکان کنند و این وضع هرج و مرج بدون شک نه به نفع مرغان هوا و نه به نفع مردان انقلاب و اموال آنها و نه به نفع طبیعت و هیچ یک از ساکنان زنده آن است.

شهاب با خشم خودش را باد میزد و در حال شنیدن این گزارش تکان دهنده بی صبرانه منتظر ساعت دریافت سهمیه برق روزانه بود که بتواند لااقل کولر را روشن کند. دلش به حال رفیقش و بیش از او برای خودش میسوخت. سخت بود روزهایی که میتوانست با عشق و شادی سپری شود، یک روز صبح چشم از خواب باز کنی و بسترت را خالی از دلدار زیبایت ببینی. و بعد هم روزهای سرخوشی و شکوفاییت زیر این سقف طبله کرده میان این دیوارهای بی روح رنگ رو رفته و در کنار این مرد محتاط که سالهای جوانی را پشت سر گذاشته و با موهای جوگندمی و چشمهای بی فروغ و دلخوشی های حقیر تو را به شکیبایی و مدارا با چنین فاجعه های وحشتناک هر روزه ای دعوت میکند که خودش هم به وحشتناک بودن آنها معترف است. شهاب با خود میگفت، اما در بیست و پنجسالگی نباید به این مصیبت تن بدهم. من جوان هستم و برومند. باید جواب این انقلاب را با یک انقلاب دیگر بدهم، ولی چگونه. . .

هنوز دو سال بیشتر از ازدواجش با رخساره نمیگذشت. سال اول دختر جوان خانواده اش را به خاطر عشق او رها کرد و چهارماه پیش هم او را به خاطر عقاید انقلابیش تنها گذاشت. محجوب اینها را میدانست و به شهاب میگفت طبیعی ست کسی که به خاطر عشق چشم از ثروت هنگفت پدری میپوشد، این یکی را هم به عقاید انقلابی بفروشد. این موضوع البته به قصه ما مربوط نیست، ولی هنوز چهار ماه از همین تاریخ وقت لازم بود که ماموران عقیدتی سیاسی جبهه ها همسر او را همراه صدها داوطلب دیگر به نام ستون پنجم دشمن شناسایی کنند و با وعده رسیدگی به پرونده شان در اولین فرصت فراغت از جنگ موقتا به پایتخت و آغوش گرم خانواده برگردانند. در واقع خانواده رخساره تازه داشتند با ازدواج دختر و داماد یک لاقبایشان کنار میآمدند که این اتفاق افتاد. رخساره در بازگشت دید که خانه بزرگ پنج اتاق خوابه پدری در شمال شهر به حکم پسر بقال محله تبدیل به آپارتمان نقلی قشنگی در خیابانهای مرکزی شهر شده که البته خیلی هم نقلی و جمع و جور نبود، چون پدرش در زندان بود و مادرش به هر حال میتوانست در این فضای کوچک به هر تقدیر دست و پایش را دراز کند. از آن پس دختر جوان نازپرورده تصمیم گرفت به جای کمک به مجروحان جنگی و نکو داشت شعارهای انقلابی هر طور شده خانه پدری را از پسر بقال که از کودکی به شرارت معروف خاص و عام بود پس بگیرد. حالا او در راه آزادی پدر و ادعای مالکیت خانه و رفع اتهام جاسوسی برای دشمن در جبهه های جنگ به کجا رسید و چه کرد و حوادث بعدی به چه ترتیب رقم خورد، همانطور که گفتیم موضوع قصه ما نیست.

پس برمیگردیم به روزهای گرم تابستان فاجعه باری که شهاب با تنهایی و انزوای ناخواسته دست به گریبان است. اما از همه این نگون بختیها و بحثهای بیهوده با محجوب که بگذریم گاهی نیز وسایل انبساطی نامنتظر در عصرهای دلپذیر و کمیاب فراهم میشد. برگ عیشی ورق میخورد که مایه تسلای دل بی قرار مرد رویابین بود. این فرصتهای باد آورده که به ضرورت شرایط انقلاب فاقد مقدمه چینیهای معمول پذیراییهای رسمی بود در محفل پرستو دست میداد. جایی که او میتوانست پس از رفتن مهمانهای ناخوانده در صورت تمایل کمی بیشتر بماند و دقایقی را در آرامش و فراموشی سپری کند. اما این پرستو که اتفاقا موضوع قصه ماست یک پرنده نبود.

او زنی بود هنرمند، از بستگان نزدیک رخساره که در آن تابستان گرم و خفقان آور نزدیک سی و پنج سال از سنش میگذشت. نسبت به شهاب و تنهایی و نابسامانی او عمیقا حساس بود و در هر فرصتی دلداریش میداد. میگفت با شناختی که از روحیه و اخلاق رخساره دارد مطمئن است که هیجان تب آلود و آرمان گرایی معصومانه او به زودی جای خودش را به واقع بینی خواهد داد و در این صورت دختر جوان پی به ارزش عشق و زندگی زناشوییش خواهد برد. شهاب به این استدلال چندان اعتماد نداشت، یا دست کم در آن لحظات ترجیح میداد درباره چیزهای دیگری حرف بزنند، اما از بخت بد به روشنی میدید که زن دلربا به او مثل بچه ای نابالغ نگاه میکند و این سبب از دست رفتن اعتماد به نفسش میشد. او میدانست که پرستو به زودی، شاید برای همیشه کشور را ترک میکند، پس در حالی که عطر حضور زن در آن لباسهای تنگ و نازک تابستانی اعصابش را کرخت میکرد، ناامیدانه به رغم نظر واقعی و باطنی اش از نشانه های بهبودی اوضاع میگفت و ناشیانه به خبرهای دلگرم کننده ای که همکار اداریش از این سو و آن سو شنیده بود متوسل میشد. اما پرستو که در جریان مشکلات مهیب تری دست و پا میزد شنونده مستعدی برای این حرفها نبود. گاهی در حالی که تمرکز خود را به سختی حفظ میکرد در تایید او سری تکان میداد، قلم مویش را برمیداشت و نقشی بر منظره آبرنگ روی بوم نقاشی میزد. اما این کار هم کمکی به آرامش او نمیکرد. قلم مو را به کناری میانداخت و به بهانه آوردن چای یا میوه از کنار مرد جوان میگذشت، برای عوض کردن صحبت پوزخند زنان با مهربانی دماغ او را میپچاند و به آشپزخانه میرفت. شهاب دیگر نمیدانست چه بگوید، پس با لجاجت به بهانه تنهایی و بی وفایی همسر ـ تا جایی که اجازه مییافت پیش برود ـ خود را در مهلکه شور و اشتیاق و اوهام عاشقانه میانداخت و با این تمهید بر لذت دیدارهای کمیاب و ارزشمند خود میافزود.

اما پرستو با این نوع احساس به خوبی آشنایی داشت. پس از سالها حشر و نشر با قشرهای روشنفکر و مردان جوان به خوبی یاد گرفته بود که در روابطش جای هیچ ابهامی باقی نگذارد. او میدانست که بسیاری از این کسان شیفته زیبایی اش هستند و با واقع بینی نه این امتیاز و نه هنرش را در نقاشی شایسته آن همه ستایش که نصیبش میشد نمیدانست. البته با سخاوت نجیبانه تمجیدها را میپذیرفت و آموزه های مغتنمی را که هنرمندان با میل و رغبت در اختیارش میگذاشتند به کار میبست، اما در گذر از تجربه این دانش را هم به دست آورده بود که ادامه دوستی با همه کسان امکانپذیر نیست. با این حال خانه اش در بیشتر اوقات سال محل دیدار و تبادل افکار و تجربه های هنرمندان بود. شاعرها شعرهای تازه شان را برای اولین بار در خانه او میخواندند، نقاشها بهترین کارهای هنریشان را برای دیدار و بحث و گفتگو میآوردند. و این افراد غالبا با فراستی پنهان از میان کسانی انتخاب میشدند که تمایلی به معاوضه خوشنامی و اعتبار خود با وسوسه های نزدیکی به زبیایی هوس انگیز زنی ثروتمند نداشتند. این را همه کس میدانست. در واقع راز موفقیت خانه پرستو در مقایسه با سایر محافل روشنفکری در همین نکته بود. شهاب هم با وجود تجربه اندکش در شناخت ماهیت جنجالها و راست و دروغ شایعه هایی که همیشه در اطراف آدمهای مشهور پراکنده است، به زودی پی به سلامت رابطه دوستانه و معنوی این افراد برده بود. پس تنها نکته تاسف جمع دوستان در تابستان گرم و خفقان آوری که از آن صحبت میکنیم این بود که پرستو به زودی همه آنها را تنها میگذاشت. این دوستان که با وجود اختلاف سلیقه همه برحسب بینش روشنفکرانه عمیقا زیر تاثیر انقلاب بودند با تردید و شگفتی خبرهای مربوط به دادگاه انقلاب و سیل اتهامهای سنگین و باورنکردنی را که متوجه شوهر پرستو شده بود دنبال میکردند. بدیهی است که این افراد همه شان با هرگونه شائبه فساد مالی و تباهی سیاسی عمیقا در تضاد بودند. اما نوع برخورد و شیوه مصادره اموال ثروتمندان در بعضی موارد حتی از منظر طرفداران لغومالکیت خصوصی یعنی کسانی که به همین اتهام مورد سوءظن و تعقیب و آزار حکومت قرار میگرفتند قابل دفاع نبود. حالا در روزهایی که از آن صحبت میکنیم نزدیک شش ماه است که منصور مهران شوهر پرستو در آستانه بازگشت از یک سفر تجاری به توصیه همسرش در حال بلاتکلیفی خاک غربت میخورد. متن ادعانامه دایره مصادره اموال در نظر اول آنقدر بی پایه و حتی مضحک بود که زن جوان فکر میکرد با مراجعه به دادگاه میتواند به آسانی رفع سوءتفاهم کند. اما در گردباد حوادث فاجعه بار معلوم شد که موارد اتهام سوء مدیریت مالی شرکت سهامی واردات وسایل برقی متعلق به مهران و شرکای او آنقدر سنگین است که واگذاری همه اموال شرکت بدون قید و شرط و انصراف از درخواست تجدیدنظر در حکم دادگاه به توصیه مشاور حقوقی شرکت تنها راه ساده و بی دردسر پرهیز از بحرانهای بعدی ست. این حقیقت در آخرین ملاقات با قاضی جوان پرونده چنان به روشنی آشکار شد که پرستو از بیم جان شوهرش او را از وسوسه ی بازگشت و حضور در دادگاه منصرف کرد. قاضی جوان در واقع به استناد پاره ای تبلیغات تجاری شرکت که واردات وسایل برقی ژاپنی تولید سنگاپور را به حساب ابتکار خود جهت قیمت تمام شده بهتر به نفع مصرف کننده میگذاشت، مدیریت مالی را متهم به تاراج کشور به نفع امپریالیسم سنگاپور میکرد. پرستو توضیح داد که سنگاپور کشور کوچکی است در حال توسعه که شاید مثل بسیاری موارد مشابه ممکن است خود قربانی امپریالیسم باشد. اما قاضی جوان حرف او را نپذیرفت. از آنجا که به درستی نمیدانست این کشور با چنین نام عجیبی در کجای نقشه دنیاست از پس لکنت زبان همسر مال باخته مرد فراری، توطئه مخوف تاراج کشور توسط عوامل سوداگرا مرموزی را محتمل میدانست که بسیار خطرناک تر از ابرقدرتهای معروف و رسوای جهان هستند. او به صراحت گفت که کشف جزییات موارد مبهم این پرونده در آینده نزدیک میتواند به سرنگونی پادشاه سنگاپور و رئیس جمهوری ژاپن از طریق شورشهای مردمی منجر شود

در این احوال بود که پرستو روزها به دادگاه انقلاب میرفت و عصرها در خانه ای که قرار بود به حکم شعبه دیگری از دادگاه انقلاب هر چه زودتر تحویل دفتر مصادره اموال شود از میهمانهایش پذیرایی میکرد. شهاب دیگر میدانست که روزهای وداع نزدیک است. عصرها بیشتر میماند و بعد از رفتن مهمانها به صاحبخانه در بستن وسایل شخصی و جمع آوری و تابلوهای مناظر طبیعت کمک میکرد. از وقتی که رخساره رفته بود شام و ناهار او به ساندویج های ارزان دکه هایی که مثل قارچ در کنار پیاده روها سبز شده بودند، خلاصه میشد. پرستو به کوکب خدمتکار قدیمی اش میگفت برای او غذای گرم تهیه کند. شهاب هم در سکوت شامش را میخورد و دیگر از امیدهای واهی بهبود اوضاع حرفی نمیزد. او غمگین بود و نسبت به گذشته احساس تنهایی بیشتری میکرد. این واقعیت ناگزیر اهمیت دوستی با همکار اداریش را به رغم اختلاف نظرها از درون غبارهای تیره تردید بیرون کشید. دلش میخواست برای او کاری بکند. میدانست که در غیاب پرستو جمع دوستان از هم پراکنده میشوند. یک روز به اغتنام فرصت با یکی از آنها درباره محجوب صحبت کرد و گفت که این کارشناس ارشد محیط زیست حرفهای مهمی برای رساندن به گوش مسئولان کشور دارد. از طریق آن دوست قرار ملاقاتی با سردبیر یکی از روزنامه های معتبر گذاشت. وقتی موضوع را با محجوب مطرح کرد، کارمند نجیب و دلسوز از خوشحالی در پوست نمیگنجید. برای دو سه روزی که تا قرار ملاقات وقت داشت با دقت و پشتکار یادداشتهای مستند دیگری بر اوراق پرونده خود افزود. روز موعود با هیجان و اضطراب به اتفاق شهاب سروقت به دیدن سردبیر رفتند. محجوب امیدوار بود بازتاب گزارش صادقانه اش درباره طبیعت بلازده و زوال حیات وحش در روزنامه ای که جای روزنامه قبلی را گرفته و به زودی جایش را را به روزنامه بعدی میداد دل مسئولان را به درد آورد. سردبیر هم با خوشرویی از آنها استقبال کرد و از آنجا که در میان انواع مصایب کشور تا به آن روز چیزی درباره این یکی نشنیده بود غرق در شگفتی شد. پس اوضاع پرستوها هم رو به راه نیست، اما چطورمیتوان گزارش جامع و مطلوبی در این باره منتشر کرد0 هر چه باشد منافع کسانی که به زودی جای این روزنامه را به روزنامه بعدی میدهند مهمتر از نابودی طبیعت و بی خانمانی پرستوهاست. محجوب در ادامه گزارش خود گفت که اکنون در بستر خشکیده رودخانه ها بساط کتابفروشی پهن کرده اند. کتابها هم همدیگر را میخورند. به طوری که تا همین جا دیگر از بشارت دهندگان اولیه انقلاب مانند دکتر شریعتی و آل احمد خبری نیست. حالا آنچه که در شمارگان روزافزون به چاپ میرسد حرفهای غیرمسئولانه و یکنواخت چهره های ناشناخته است که حتی نمیتوانند مطالب خود را بنویسند، بلکه محصول اندیشه هایشان را در ستایش خودکامگی و تک صدایی به طور مستقیم از روی نوارهای سخنرانی در کوچه و خیابان به داخل کتابها منتقل میکنند.

محجوب در اینجا برای اثبات مدعای خود تصاویر افشاگرانه از بساط کتابفروشیهایی را که در شهرهای دور و نزدیک گرفته بود به سردبیر نشان داد، با یک لبخند و این توضیح شرمسارانه که به تکرار میگفت خلاصه اوضاع رو به راه نیست.

اما چه باید کرد. سردبیر میترسید و در جواب لبخند مرد دلسوخته لبخندهای دلسوزانه میزد. آخر اینها را که نمیشود نوشت. پس کتابهای آل احمد و شریعتی کجا رفتند. میدانید به هر حال همه انقلاب ها همین طورند. هر چند انقلابی که این دو نفر توصیه کردند از حاصل نظریه پردازیهای ولتر و روسو پدر انقلاب کبیر فرانسه هم پیچیده تر از کار درآمده است.

پیچیده تر! منظورش را خدا میداند. پس او مایل به همکاری نیست. شهاب حرفی نمیزد و فقط گوش میکرد. اما محجوب میخواست به هر تقدیر بازتاب دریافتهایش را در روزنامه ببیند. حرف سردبیر این بود که از بسته شدن روزنامه اش ترسی ندارد چون این اتفاق به زودی خواهد افتاد، ولی با وجود این صلاح نمیدانست با مسئولان کشور به طور مستقیم درباره ی حقایق عریان وارد گفتگو شود. حالا پرستوها از این پس باید به جای آب و دانه در خانه زمستانی خود کتاب بخوانند. بسیار خوب، اما چطور است که آنها را به حال خود بگذاریم، و مگر نه این که قانون طبیعت و منشاء انواع راز بقای موجودات عالم را در گرو قدرت، مبارزه و تدبیر خودشان قرار داده، پس اینها هم فکری به حال خود بکنند0

این حرف سردبیر بود. و سرانجام به خواهش محجوب قلم به دست گرفت و محض خاطر او ضمن تقدیر انقلاب دلایل خود را مبنی بر عدم امکان پذیرایی از سفیران صلح آسمان به صورت صریح با خود آنها در میان گذاشت. عنوان گزارش هم شد با حروف نسبتا درشت: پرستوها فعلا صبر کنند . . .

تازه برای همین مختصر هم از محجوب و شهاب خواست که پای گزارش را امضاء کنند. البته این خواهش به مقتضای رسمیت مقاله و تایید جنبه های تحقیقی آن بود و هیچ مسئولیتی را متوجه دو کارمند و دوایر دولتی مرتبط با موضوع مقاله نمیکرد. محجوب و شهاب یکی راضی و دیگری ناراضی گزارش را امضا، کردند، دست سردبیر را فشردند ، خداحافظی کرده به خانه رفتند.

فردای آن روز درست یکی دو ساعت پس از انتشار روزنامه موج اعتراض از هر سو برخاست که غم آب و دانه پرستوها یعنی بی اعتنایی به مصالح انقلاب و این قابل تحمل نیست. شهاب روزنامه را به اداره آورد. و با خشم آشکار روی میز محجوب انداخت. کارمند وظیفه شناس با دقت مقاله را خواند و لبخند زد. شهاب مختصری از بحثهای خیابانی و شنیده های خود را در اطراف دکه های روزنامه فروشی برای همکارش باز گفت. محجوب با خونسردی همه حرفهای رفیقش را شنید و طبق معمول نتیجه گرفت که باید به نظر اکثریت و اراده جمعی احترام گذاشت. هر چه بود در شرایط فعلی تنها راه ممکن همان هشدار به پرستوها و سختگیری بر آنهاست که او فکر میکرد هر دو به خوبی از عهده اش برآمده اند. شهاب باورش نمیشد، نه این که انتظار معجزه داشت، فقط بی اختیار در سکوت به همکارش خیره شده بود که چه راحت و بی رحمانه در این بزنگاه وقوف به ناتوانی خود پرونده موضوعی را که با آن همه احساس وظیفه و دلبستگی دنبال کرده به حال خود میگذارد و شاید برای همیشه در میان دیگر اوراق بایگانی شده اداره فراموش میکند. این فکر به طرزی اغراق آمیز و غیرمنطقی او را میترساند. در حالی که واقعا دلیل چندانی برای ترس نداشت، چون محجوب با همدردی به او نگاه میکرد و حتی به پاس نجابت بی خریدارش یکی از سیگارهای مرغوبی را که آن هم از نسلهای روبه انقراض بود و برای همین مواقع نگه میداشت تعارف او کرد. شهاب میخواست سرش را به دیوار بکوبد اما به جای این کار همراه رفیقش در سکوتی مرگبار سیگار کشید و دم هم نزد. از قضا آن روز برق اداره هم سر به طغیان برداشته و ساعتی پیش از زمان مقرر خاموشی در جدول هفتگی وزارتخانه به عذاب آنها در اوج گرمای کشنده ادامه میداد.

اما خبر خوش این بود که در فروشگاههای تعاونی روغن نباتی توزیع میکردند. محجوب میخواست تا کار به ساعتهای آخر کمیابی و غارت فروشگاهها نکشیده سهمیه اش را دریافت کند. شهاب هم به جای نشستن در سکوت و دریغ بر نسیمی که شاید همین حالاداشت در سوی دیگری از شهر میوزید، پذیرفت رفیقش را تا فروشگاه تعاونی همراهی کند، غافل از این که در گرمای جهنمی زیر آفتاب سوزان به زودی در میان سیل خروشان راهپیماهای هر روزه گرفتار میشوند.

حالا در این شگفتی با ترس تازه و تاسف میبینند که این بار موج بی شکل جمعیت خمشگین دارد پرچمها، شعار نوشته ها و فریادهای مهیبش را به کجا میبرد. شهاب با مهارت راننده تب زده و کلافه ای که به این چیزها عادت کرده به هر زحمتی ماشین فرسوده اش را از لابه لای دشنامها و فریاد اعتراض عمومی تظاهرکننده ها پیش میبرد. اما شگفتی پایان ندارد. هیچ کدام باور نمیکنند، یعنی تا بخواهند باور کنند رنجی گران از سرشان میگذرد، چون این مردم با گامهای محکم و عزم استوار عازم دفتر روزنامه ای هستند که به جرم انتشار وضع حال پرستوها محکوم به تعطیلی شده است. شهاب احساس گناه میکند و محجوب پریشان است که چه باید کرد.

به هر حال این اتفاق دیر یا زود میافتاد. پس باید پذیرفت. یعنی بگوییم این هم اتفاق تاسف آور دیگری ست که نمیشود جلویش را گرفت. محجوب ابتدا با لکنت زبان و کمی بعد با لحن تسلاگر همیشگی اش میگوید که باید پذیرفت. او حتی در اعماق ذهنش جایی دور از دسترس شهاب چندقدمی هم از واقعیت موجود پیشی میگیرد. آنقدر که دیگر تلخ کام هم نیست، فقط فکر میکند که باید هر چه زودتر از میان توفان خشم عمومی بیرون زد و به فروشگاه تعاونی رفت، مگر نه این که سردبیر خودش میگفت روزنامه دیر یا زود بسته میشود.

پس او بهتر از هر کس میداند چه باید بکند. محجوب این طور عقیده دارد و شهاب هم دیگر تا رسیدن به فروشگاه حرفی نمیزند. در آنجا به امید یافتن یک نوشیدنی سرد برای چند لحظه در میان راهروها از همکارش جدا میشود. اما برق فروشگاه هم رفته است و او در اندیشه اتفاق بدی که در شرف وقوع است با بی میلی به انبوه پاکتهای مقوایی آب انگورهای گرمی که در یخچال خاموش و لکنتو روی هم تلنبار شده اند نگاه میکند. ساعت نزدیک یک بعدازظهر است. حالا محجوب با لبخند و یک حلب روغن به او میپیوندد. با دیدن این منظره شهاب احساس دل به هم خوردگی میکند. وقت ناهار است و او حتی میل به غذا هم ندارد. با هم به طرف صندوق پرداخت میروند. شهاب برای این که کاری کرده باشد یک نوار موسیقی با صدای زنانه میخرد، فقط برای این که گفته اند به زودی این کالا را هم از مراکز فروش کشور جمع میکنند. پس با هم از فروشگاه بیرون میآیند. خیابان خلوت تر شده است. گروههای پراکنده مردمی با موفقیت از ماموریت خود برگشته اند. چهره ها خسته و عرق کرده ولی خندان است. معلوم میشود که ابلاغ یک قطعنامه تهدیدآمیز بسیار سریعتر از موارد گذشته نتیجه داده است. سردبیر و همکارهایش در واقع به روایت شاهدان عینی چنان زیر تاثیر احساسات پاک و پرشور جمعیت قرار گرفته اند که بدون فوت وقت قول همکاری بی قید و شرط مبنی بر تعطیل روزنامه و همه ی زمینه های فعالیتشان را ظرف بیست و چهار ساعت داده اند. محجوب از این بابت خوشحال است چون فکر میکند به این ترتیب خطر تعقیب و مجازات سردبیر و هیات تحریریه رفع شده است. حالا دارد با جماعت پیروزمند به لحن دوستانه بحث خیابانی میکند. اما شهاب آرام و قرار ندارد. دلش میخواهد یک تنه میان آنها بیفتد و به جرم جهالت به باد کتک و ناسزایشان بگیرد. شاید برای رفیقش هم درس عبرتی بشود که این قدر راحت به لبخند مدارا بایک مشت ولگرد خیابانی مغازله نکند. آخر چطور ممکن است، انگار همه این صحنه ها را محض تفریح او درست کرده اند، در حالی که سردبیر بیچاره دست کم این بار چوب حرفهای گزنده و تحقیقات درخشان علمی او را خورده است. بله، راز پیروزی همه حاکمان خودکامه تاریخ در همین جاست، در همین قلب محجوبهای تنک مایه و سست عنصری که برای همه پستی های روح و رذالتهای طبع پلیدشان دلیل میتراشند و فلسفه میبافند!

شهاب با خودش این حرفها را میزد و همینطور زیر آفتاب ایستاده بود تا کارشناس ارشد با یک بغل روغن جامد که از فرط گرما داشت حسابی آب میشد از راه برسد. آخر طاقتش تمام شد. دست روی بوق گذاشت و آنقدر برنداشت تا مرد صبور از همه ولگردها خداحافظی کرد و به او پیوست. در ماشین پوزش خواهانه به شهاب توضیح داد که تا حدودی موفق شده این توده های ناآگاه را به اشتباهشان واقف کند. احساس پیروزمندانه کسی را داشت که توانسته با پنهان کردن افکار واقعی خود دشمنش را به بازی بگیرد. شادمان از غلبه بر ترسهایش حلب روغن داغ را مثل غنیمتی که انگار از میدان جنگ به دست آورده جلو پایش گذاشت و از ترس گرمای فاسدکننده تقاضا کرد که رفیق جلیس هر چه زودتر او را به خانه برساند. پس حالا فقط مانده است که غنیمت را به همسرش نشان دهد و به اجبار از لذت مابقی ساعتهای بیکاری در اداره صرف نظر کند. شهاب نمیدانست در این روز گرم و کسالت بار تا رسیدن شب چه کار باید بکند و به هر حال به سوی خانه رفیقش راه افتاد. هر چه بود او هم دیگر تحمل اداره را برای آن روز نداشت. بین راه گاه و بی گاه با رقت به لبخند ماسیده بر لبهای خشک و نازک رفیقش نگاه میکرد و آشکارا به احساس سرافرازی او در بحث با ولگردها میخندید. محجوب میگفت آخر خوب است بدانی که داشتم آنها را سرزنش میکردم و اجازه داد رفیقش به این حرف تا جایی که دوست دارد بخندد. بعد هم با همان لحن شکیبا و یکنواختش ادامه داد که این افراد حسن نیت دارند، ولی متاسفانه به راه غلط افتاده اند و کسی هم نیست به آنها بگوید با ناسزا و قبض و بست نمیشود مسایل دشوار امروز دنیا را حل کرد و اینها دیر یا زود میفهمند و ما هم البته تا روز آگاهی جمعی توده ها چاره ی نداریم جز این که مثل توماس مان در همین کتاب با ارزشی که دیشب خواندم به فکر راه میانه ای شبیه آشتی اندیشه های انقلابی مارکس و شعرهای غنایی هولدرلین باشیم.

شهاب نه با شعر هولدرلین آشنایی داشت و نه میدانست که توماس مان با ظهور نخستین علایم استقرار فاشیسم از کشورش گریخت و حتی بعد از سقوط رایش سوم هم از وحشت چیزهایی که دیده بود دیگر به آنجا برنگشت. و چون اینها را نمیدانست با لجاجت از همکارش خواست به تاوان این حرفهای خشم آور پولی را که برای سفرهای علمی از او قرض گرفته بود همین فردا پس بدهد. محجوب هم با لبخند دوستانه همیشگی تن به حکم قطعی رفیقش داد و جلو در خانه از ماشین پیاده شد. هنگام خداحافظی چشم شهاب در یک لحظه به پرده ای افتاد که همسر کارمند وظیفه شناس با صدای غرش ماشین فرسوده او از جلو پنجره کنار زده بود. محجوب مسیر نگاه او را دنبال کرد. با دیدن همسرش در قاب پنجره بار دیگر به سوی شهاب برگشت و پوزش خواهانه باز هم لبخند زد. مرد جوان دلش به حال او سوخت. میخواست بگوید به آن پول فعلا نیازی ندارد، اما این کار را نکرد. محجوب برگشت و در حال رفتن به سمت خانه پیروزمندانه کالای با ارزش خود را به همسرش نشان داد. شهاب پا روی گاز گذاشت و شتابان از سوی دیگر کوچه بیرون رفت.

حالا باید چکار میکرد. مغزش از شدت گرما داشت منفجر میشد. جلو باجه تلفن ترمز کرد. در این چند روز حتی یک لحظه هم به یاد آن وعده شیرین و رویای دم صبح نیفتاده بود. مثل خوابگردها پیاده شد و خود را به باجه تلفن رساند. قلبش به تندی میزد. نفسش به شماره افتاده بود. عزمش را جزم کاری میکرد که از ماهیتش خبری نداشت. با خود گفت مقاومت بی فایده است. و شماره پرستو را گرفت. لحظه ای بعد صدای او را از آن سوی سیم شنید. گفت که میخواهد ببیندش0 پرستو مکث کرد میدانست که او میداند در این ساعت روز تنهاست. پرسید ضروری ست؟ و او با هیجان گفت که خیلی فوری و ضروری است. زن باز هم سکوت کرد. شهاب گفت تا نیم ساعت دیگر میرسد.

حالا دوباره پشت فرمان نشسته است. باید از نزدیک ترین راهها خودش را به زن زیبا برساند. خیابانها خلوت است و مقصد چندان دور نیست. شاید نیم ساعت هم نکشد0. بهتر که این طور باشد. صدای غرش موتور فرسوده ماشین در آن هوای گرم جهنمی مثل رعد میپچید و از پشت سر در میان فریاد وحشت عابران و بوق های اعتراض ماشینها خطی از دود باقی میگذاشت. او میخواهد هر چه زودتر برسد. همین کار را میکند و با آخرین سرعت به سوی خانه پرستو و پایان این قصه میشتابد.

از حیاط بی اعتنا به مردی که در حال چیدن شاخه هاست میگذرد. وارد ساختمان میشود. به کوکب سلام میکند و قدم دوان راه پله ها را دو سه تا یکی در پیش میگیرد. از اتاق انتهایی صدای ضعیف موسیقی ملایمی به گوش میرسد. باد از میان پنجره های چارتاق به درون میوزد و تورهای سفید پرده های بلند را به هم میپیچد. در اتاق خواب یک چمدان باز و چند بسته کوچک و بزرگ روی تختخواب کنار هم رها شده اند. شهاب دست روی شقیقه هایش میگذارد. میگوید من اینجا هستم و پاسخی نمیشنود. بادی میوزد و در سالن با شدت بسته میشود. باز هم پاسخی نمیشنود. صدای موسیقی از اتاق انتهایی به سختی شنیده میشود. شهاب با گامهای لرزان به آن سو میرود، اما در میانه راه متوقف میشود. چشمش به یک لوله رنگ روغن روی میز میافتد، برش میدارد و با آن چند ضربه ملایم به لیوان بلوری میزند. پرستو میگوید من اینجا هستم و شهاب در آستانه در ظاهر میشود. زن دارد تپه ماهورهای آن سوی پنجره را بر روی بوم نقاشی میکند. به دیدن او پیشبندش را باز میکند، لبخند میزند و در حال پاک کردن دستهایش به مرد جوان خیره میشود. میپرسد اتفاقی افتاده و لبخند از چهره اش محو میشود. شهاب چیزی میگوید اما صدا در گلویش میشکند. پرستو میپرسد چرا این قدر پریشانی و میرود برایش شربت بیاورد. میگوید امروز از صبح برق نداریم و میخواهد از کنار او بگذرد که مرد ملتهب راهش را سد میکند. دست لرزانش را به سوی موهای او میبرد. زن سرش را عقب میکشد و ناگهان در یک حرکت برق آسا خودش را سراپا در آغوش مرد مییابد. دستهای نیرومند در سینه و کمر و پشتش فرو میروند. شهاب دیگر مهلت نمیدهد. چشم، گونه، سر و گردن و بناگوش زن را غرق در بوسه میکند. دوستت دارم! دوستت دارم! دوستت دارم!

صدای موسیقی ضعیف تر و ضعیفتر میشود. دو بازوی برهنه دور گردن مرد جوان حلقه بسته، اما جسم زن سرد و منجمد است. نه مقاومت میکند، نه چیزی میگوید و نه اشتیاقی نشان میدهد. روحش انگار از بدن پرواز کرده و سرمای تنش سینه به سینه مرد میساید. اما او نمیفهمد. اعصاب فرسوده اش با تاخیری توجیه ناپذیر این پیام ساده را دریافت میکند و از وحشت و شرمساری تن به معنی روشن آن نمیدهد. پس این بود حقیقت تلخ وعده ای که چکاوک داد. اما او دیگر از پا افتاده، حتی توان رها کردن هم ندارد و تازه بعد از ضربه های سوم و چهارم است که میفهمد کسی از پشت سر او را به خود میخواند.

پرستو همچنان ساکت است. نه حرفی میزند و نه مقاومت میکند. اما کسی هست که از پشت سر به او میزند. شاید یک شبح! چون اطمینان دارد که در زیر آن سقف تنها هستند. از وحشت به خود میلرزد. مسخ شده و جرات رها کردن هم ندارد. خدایا! این رسوایی را به کجا باید برد. شاید همه اینها مثل آن رویای فراموش شده دم صبح فریبی زودگذر است که همین الان میگذرد.

اما نمیگذرد. چشمهایش را میبندد و باز میکند و رها میکند. به پشت سر برمیگردد. چشمها به سیاهی میروند . کسی آنجا نیست. تازه میفهمد دستهای زنی که مغلوب اعتماد خود شده در آن لحظه اسارت جسمانی کجا بوده اند و چه میکرده اند.

باید از پنجره بیرون رفت. اگر به عقوبت الهی عقیده داشت میرفت، اما نرفت چون خود را سزاوار مجازات میدانست. پرستو مثل ماهی لغزان از کنارش گذشت و به اتاق برگشت. قلم موهایش را جمع کرد و آنها را در لیوان آب گذاشت. برگشت و بار دیگر از کنار او گذشت و این بار به اتاق خواب رفت. چیزهایی را جابه جا کرد در چمدان را بست واز اتاق بیرون آمد. به آشپزخانه رفت. باز هم صدای جابه جایی چیزهای دیگری و باز هم سکوت. صدای ضعیف موسیقی از دستگاه کوچک اتاق مجاور هنوز میآمد.

باید راه پله ها را در پیش میگرفت، اما آن پایین جز تحقیر چیزی در انتظارش نبود. بهتر که بیرونش میکردند، هر دو یک معنی داشت. نوار با گردش کند در دستگاه میچرخید. دو نقطه سیاه چرخان روی رف کنار پنجره مثل مغز او از حرکت باز میماندند. باید از پرستو پوزش میخواست، اما میترسید صدایش مثل طنین رو به زوال موسیقی بار دیگر در گلویش بشکند. حالا داشت به نقطه های سیاه چرخان نگاه میکرد. نقطه هایی که نقطه های دیگری از درونشان بیرون میزد. نقطه های سیاه چرخان، دو تا دو تا و ده تا ده تا از دل هم بیرون میآمدند. پایان همه چیز. سرش گیج رفت.

پایان همه چیز! پرستو از آشپزخانه بیرون آمد. از کنار او گذشت و به اتاق رفت. صدای موسیقی را قطع کرد. گفت باید باتری بخرم و دوباره از کنار او گذشت. به طرف اتاق خواب رفت. درش را بست و به سوی او برگشت.

"ناهار خورده ای؟"

شهاب لبخند زد و سرش را تکان داد. زن به آشپزخانه رفت. با یک لیوان شربت آلبالو برگشت. آن را روی میز گذاشت. گفت: "زود بخور تا گرم نشده."

گفت باید باتری بخرم. گفت یک چیزهایی هم برای خانه میخواهم. باز به آشپزخانه رفت و دوباره برگشت. به شهاب نگاه کرد. "مرا میبری؟"

آنجا پشت به آفتاب با بلوز رکابی ملوانی و دامن سبز نازک ایستاده بود و او را نگاه میکرد. قلب شهاب از شوق دوباره به تپش افتاد. مثل مردی محترم همراه او از خانه بیرون میرفت. لیوان شربت را برداشت و جرعه ای نوشید اما شیرینی آن دلش را زد. گفت او را هر جا بخواهد میبرد. پرستو روپوش سیاهش را برداشت و روی همان لباس راحت خانه پوشید. روسری نازکی سر کرد و با هم از خانه بیرون زدند. لحظه ای بعد بار دیگر پشت فرمان ماشین قراضه اش نشسته بود. در حالی که پرستو را در کنار خود داشت برای دومین بار به فروشگاه تعاونی رفت. بین راه زیاد حرف نزدند.

در فروشگاه همه چیز روبه راه بود. هوای مطبوع، موسیقی سبک چیزی شبیه همان که در خانه پرستو شنیده بود، به او احساس آرامش داد. گفت که ساعتی پیش اینجا هم برق نداشت و بی آنکه به مخاطبش نگاه کند یک چرخ دستی از میان ردیف چرخها بیرون کشید و به سوی او سر داد. پرستو خندید. گفت که معلوم میشود قدمم خوب است. شهاب هم خندید و شرمسارانه گفت: "البته، البته . . .!"

با هم یکی دو دور از میان ردیف محصولهای غذایی گذشتند. پرستو یک شیشه مایونز، میوه، سیب زمینی، کاهو و چندبطری نوشیدنی برداشت. فروشگاه خلوت بود. در مقابل صندوق پرداخت چند تا هم باتری به صورت خریدهایش اضافه کرد. همچنان که با آهنگ لطیف موسیقی چیزی را زیر لب زمزمه میکرد، بطریهای نوشیدنی و بسته های میوه و سبزی را روی پیشخان گذاشت. فروشنده با خوش خدمتی خریدهای او را در کیسه های جداگانه جا داد. پرسید چیز دیگری نمیخواهید. پرستو گفت نه، فعلا نه و تشکر کرد. پول همه چیز را پرداخت و با شهاب از فروشگاه بیرون آمد.

در بازگشت باز هم شهاب ساکت بود. دلش میخواست به هر قیمتی سکوت را بشکند، اما نمیتوانست. انگار مغزش از کار افتاده بود. سرانجام پرستو او را به حرف کشید0 از کار اداری و قرار دیدارش با سردبیر پرسید. شهاب گفت که با همکارش به دفتر روزنامه رفته و خلاصه ای از حرفها را تعریف کرد. بعد هم گفت که روزنامه امروز بسته شد. پرستو با دقت به حرفهای او گوش داد. گفت که چقدر از این بابت متاسف است. گفت که ممکن است تعطیلی رونامه موقت باشد و گفت که این روزها اتفاقهای عجیبی میافتد. شهاب گفت روزنامه را برای همیشه بسته اند. گفت که روزنامه دیگر هرگز باز نمیشود و خوشحال بود که بابت این پاسخ کسی دماغش را نمیپچاند.

پرستو دیگر چیزی نگفت. به خیابان خلوت و خاموش خیره شد0 تکه های کاغذ سوخته، روزنامه های پاره و مچاله، پرچمهای باد برده بر سر شاخه های خشک و بی بار درختها، کفشهای لنگه به لنگه رها شده در خیابان و پیاده روها حکایت از پایان یک جشن اعلام نشده خودجوش و انقلابی داشت. در کنار یکی از پیاده روها چند کارگر شیشه های شکسته مغازه ای را تعویض میکردند. حالا پرستو بود که باید حرفهای تسلادهنده میزد و این کار دشوار بود. شهاب چیزی نمیگفت چون میدانست که او یکی از همین روزها کشور را ترک میکند.

پس بگذار هر چه میخواهد بگوید. اگر فکر میکند این حرفها تسلادهنده اند بگذار این طور فکر کند. افسوس که آن همه از هم دورند. و این حرفها شبیه همان حرفهایی بود که خودش میگفت و پرستو با خنده تمسخر دماغش را میپیچاند. حالا در این فضای کوچک آن قدر نزدیک هم نشسته اند که میتواند صدای نفس خفیف او را در اعماق سینه اش بشنود. اما از آن قلب کوچک تا این گوش حساس دره ای هولناک به وسعت بهشت آسمانها و جهنم این خیابانها فاصله است. فکر این که تا ساعتی پیش چقدر مورد اعتماد او بود و حالا در آستانه داوری دیگری قرار گرفته آزارش میداد. از باغ بهشت رانده شده، این است حقیقتی که نمیگذارد از این دقایق کوتاه در کنار او بودن لذت ببرد. برای راندن افکار مزاحم نواری را برداشت تا در دستگاه ضبط بگذارد. چیزی که به دستش رسید نواری بود که همان روز از فروشگاه خرید. پرستو زیر چشم نگاهش کرد و لبخندی مبهم زد. شهاب منظورش را نفهمید. فکر کرد شاید این آهنگ را دوست ندارد. در میان نوارهای دیگر گشت و چیزی شبیه همان که در فروشگاه و خانه او شنیده بود گذاشت. پرستو گفت که آهنگ قشنگی ست. گفت موسیقی سبک و گردش در فروشگاههای بزرگ را دوست دارد. گفت ظهرهای گرم تابستان وقتی که دستگاه تهویه مطبوع خوب کار میکند شنیدن این موسیقی را در فروشگاههای بزرگ دوست دارد. شهاب با آهنگی نه چندان شتابان در سکوت به سوی خانه او میراند.

جلو در خانه صبر کرد تا زن جوان از ماشین پیاده شود. میخواست کمکش کند ولی ترجیح داد با آن بطریهای بزرگ نوشابه و بسته های کوچک، به رغم تمایل باطنی، رهایش کند و همان جا از او جدا شود. در هوای گرم روی صندلی داغ آنقدر انتظار کشید تا زن نفس زنان همه بسته ها را یکی یکی بر زمین گذاشت. لحظه ها در چشم شهاب به کندی میگذشت یا پرستو در کار خود شتابی نداشت. یک واژه نامفهوم از زبانش گذشت، یک لحظه تردید، یک آه و بعد گفت مهم نیست. شاید چیزی را فراموش کرده بود. شهاب پرسید و او گفت نه. بعد گفت متشکرم و منتظر شد چیزی بشنود. ولی شهاب چیزی نگفت. لبخند زد و ناشیانه در انتظار نشست تا پرستو در را ببندد، ولی او در را نبست. گفت نه، چیزی را فراموش نکردم، و گفت چه هوای گرمی و خم شد و گفت: "میخواهی بیایی بالا. . .؟"

شهاب جا خورد. در لحن زن نشانی از ترغیب ندید، با این حال سرخ شد و قلبش به تپش افتاد. چطور است که نمیتواند مثل او باشد. طبیعی رفتار کند و عادی حرف بزند. هنوز دستخوش اوهام و مالیخولیا بود. اما این تعارف ساده در نهایت میتواند به معنی گذشت از خطای او باشد. دلش گرم شد. دوستانه از هم جدا میشدند و آن حماقت را دیر یا زود هر دو فراموش میکردند. گفت باید به خانه برود و تشکر کرد. کارهای زیادی دارد که باید سر و سامان بدهد. اما پرستو انگار قانع نشد. به نظر ناراضی و بی قرار میآمد. آفتاب توی صورتش افتاده بود و چشمهایش را میزد. باز هم یک واژه نامفهوم، حالا داشت غرولند میکرد. چشمهایش را از مقابل نور تند آفتاب کنار کشید و نگاهی به او کرد، سرش را زیر سقف ماشین آورد و گفت: "پس یک بوسه . . . "

شهاب با تردید به او نگاه کرد. به سختی میتوانست آن چه را که شنیده باور کند. پس هنوز در نظر او همان کودک نابالغ همیشگی است. چه بهتر. دیگر جای تاسف نبود. قلبش میکوبید، اما به هر زحمتی که بود بر هیجانش غلبه کرد. سر پیش برد تا به عادت خداحافظی آن گونه های لطیف را ببوسد، ولی در آخرین لحظه او را چهره به چهره خود دید. پرستو لبهایش را بر لبهای او گذشت و با تمام نیرو فشرد. بوسه ای گرم، مرطوب و مطبوع که میخواست انگار در اوج شگفتی زمان را به ابدیت پیوند بزند.

پس او بار دیگر در عالم رویا غرق شد. چشمهایش را بست و به صدای گامهایی که دور میشدند گوش سپرد0 هنوز جای دستی را که به آرامی او را پیش کشید و به نرمی پس زد بر قلب خود احساس میکرد. این اتفاق چند بار افتاد ـ نمیدانست.

حالا میتوانست آن بالا باشد. مغرور و آسوده. اما نمیخواست چون دیگر واهمه ای نداشت. چقدر سبک بود. اینجا در کنار خیابان همان قدر خوشبخت بود که آن بالا و دیگر فاصله ای نبود. چشمهایش را باز کرد و نفس عمیق کشید. با خود گفت روزها میگذرند و سالها. اما این لحظه شیرین برای همیشه از آن من شد. حالا میفهمم که چه روزهای سختی را پشت سر گذاشتم، بی آن که حتی یک نفس راحت بکشم. اما مهم نیست، چون او با من مهربان بود. حتی دعوتم کرد دوباره از این پله ها بالا بروم. چقدر من خوشبخت هستم. مثل همه کسانی که با خوشبختی خصوصی خودشان زندگی میکنند. با خاطری آسوده به خانه میروند، برای خودشان غذا درست میکنند، در این بعدازظهرهای گرم اندکی استراحت میکنند، در تختخوابشان دراز میکشند، موسیقی گوش میکنند، کتاب میخوانند و تا وقتی که سایه درختی هست، آن را در این جهان ویران مصیبت زده سرپناه امیدهای خود میکنند. من زنده ام و نفس میکشم. خانه ام را مرتب میکنم. من خوشبخت هستم و زندگی میگذرد.

در سایه درختها از شکاف در نیمه باز پرستو را دید که به تدریج از نظرش ناپدید میشود. میخواست برود و در خانه را ببندد، اما در همان لحظه سایه مردی را دید که شاخه ها را میچید. شهاب حرکت کرد. در به آرامی بسته شد و او شتابان به سوی خانه رفت.

آوینا
03-03-2011, 17:16
دانشجويي پس از اينكه در درس منطق نمره نياورد به استادش گفت:

قربان، شما واقعا چيزي در مورد موضوع اين درس مي دانيد؟





.استاد جواب داد: بله حتما! در غير اينصورت نمي توانستم يك استاد باشم



دانشجو ادامه داد: بسيار خوب، من مايلم از شما يك سوال بپرسم ،اگر جواب صحيح داديد من نمره ام را قبول مي كنم در غيراينصورت از شما مي خواهم به من نمره كامل اين درس را بدهيد



:استاد قبول كرد و دانشجو پرسيد




آن چيست كه قانوني است ولي منطقي نيست



منطقي است ولي قانوني نيست


و نه قانوني است و نه منطقي؟

استاد پس از تاملي طولاني نتوانست جواب بدهد و مجبور شد نمره كامل درس را به آن دانشجو بدهد

بعد از مدتي استاد با بهترين شاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسيد و شاگردش بلافاصله جواب داد

.قربان شما 63 سال داريد و با يك خانم 35 ساله ازدواج كرديد كه البته قانوني است ولي منطقي نيست

.همسر شما يك معشوقه 35 ساله دارد كه منطقي است ولي قانوني نيست

.و اين حقيقت كه شما به معشوقه همسرتان نمره كامل داديد در صورتيكه بايد آن درس را رد مي شد نه قانوني است و نه منطقی

آوینا
03-03-2011, 17:25
مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.
مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد!
او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما
در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان
تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ
بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.
مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او
نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.
مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد:
((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را
تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم
و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد
خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را
خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.

نتیجه اخلاقی داستان:
کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با
سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد.
این کار را انجام دهید و پیروزی خدا را ببینید.

zelzele
03-08-2011, 01:16
اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است,

دستشو گرفتم و گفتم: …


باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست
و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم.
اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم, انگار دهنم باز نمی شد.
هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود,
باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم.
بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟!
اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری
خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی
اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می
ریخت, می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و
چرا؟
اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم, چرا که من
دلباخته یک دختر جوان به اسم”دوی” شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی
نداشتم.
من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس
ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم,
خونه, سی درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها
کرد و بعد همه رو پاره کرد.
زنی که بیش از ده سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود
و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون ده سال از عمرش رو برای من
تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده, اما
دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم.
بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد, چیزی که انتظارش رو داشتم.
به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود.بلاخره مسئله طلاق کم کم داشت
براش جا می افتاد. فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک
نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب
عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتی
اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به
جز این که در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم.
اون درخواست کرده بودکه در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به
صورت عادی کنار هم زندگی کنیم, دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در
ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو
دچار مشکل بکنه!
این مسئله برای من قابل قبول بود, اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از
من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام
گرفته بودم و به خانه اوردم. و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده
از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت
روی دست هام بگیرمو راه ببرم.
خیلی درخواست عجیبی بود, با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه.
اما برای این که اخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم.
وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای “دوی”تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت:
به هر باید با مسئله طلاق روبرو می شد, مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره..
مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط
طلاق که همسرم تعین کرده بود من ([فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]) اون رو بلند کردم و در میان دست هام
گرفتم.
هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم..
پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل
گرفته راه می بره.
جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و
از اون جا تا در ورودی حدود ده متر مسافت رو طی کردیم.. اون چشم هاشو بست
و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو!
نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم.. بالاخره دم در
اون رو زمین گذاشتم, رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت, من هم
تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم.
روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم, می تونستم بوی عطرشو اسشمام
کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست
که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که ندیدمش, من از
اون مراقبت نکرده بودم.
متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته, چندتا چروک کوچک گوشه چماش
نشسته بود,لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود!
برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟!
روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره
احساس کردم.
این زن, زنی بود که ده سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود.
روز پنجم و ششم احساس کردم, صیمیت داره بیشتر وبیشتر می شه, انگار دوباره
این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره.
من راجع به این موضوع به “دوی” هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون
تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم, با خودم
گفتم حتما عظله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می
کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که
هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند.با صدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد
شدند.
و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به
همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم, انگار وجودش داشت ذره ذره
آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد, ضربه ای که تا عمق وجودم رو
لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود, انگار
جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم..
پسرم این منظره که پدرش , مادرش رو در اغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک
جزئ شیرین زندگی اش شده بود.
همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو
در آغوش فشرد.
من روم رو برگردوندم, ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیم رو عوض کنم.
بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسیر هر روز, از اتاق خواب
تا اتاق نشیمن و در ورودی.دستهای اون دور گردن من حلقه شده بود و من به
نرمی اون رو حمل می کردم,
درست مثل اولین روز ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در اغوش گرفتم به
سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم.
انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد.
پسرمون رفته بود مدرسه, من در حالی که همسرم در اغوشم بود با خودم گفتم:
من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون
توجه نکرده بودم.
اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم, وقتی رسیدم بدون این که
در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم, نمی خواستم حتی یک لحظه در
تصمیمی که گرفتم, تردید کنم.
“دوی” در رو باز کرد, و من بهش گفتم که متاسفم, من نمی خوام از همسرم جدا بشم!
اون حیرت زده به من نگاه می کرد, به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمی
کنی تب داشته باشی؟
(نویسنده داوود آنلاین)
من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم, من جدایی رو نمی خوام, این منم که
نمی خوام از همسرم جدا بشم.
به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم.
زندگی مشترک من خسته کننده شده بود, چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته
هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم.
زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود
نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم.
من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش
گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش
حمایت خودم داشته باشم. “دوی” انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی
که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت.
من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم.
یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم.
دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟
و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم :
از امروز صبح, تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم, تو روبا پاهای
عشق راه می برم, تا زمانی که مرگ, ما دو نفر رو از هم جدا کنه.
***
جزئیات ظریفی توی زندگی ما هست که از اهمیت فوق العلاده ای برخورداره,
مسائل و نکاتی که برای تداوم و یک رابطه, مهم و ارزشمندند.
این مسایل خانه مجلل, پول, ماشین و مسایلی از این قبیل نیست.
این ها هیچ کدوم به تنهایی و به خودی خود شادی افرین نیستند.
پس در زندگی سعی کنید:
زمانی رو صرف پیدا کردن شیرینی ها و لذت های ساده زندگی تون کنید.
چیزهایی رو که از یاد بردید, یادآوری و تکرار کنید و هر کاری رو که باعث
ایجاد حس صمیمیت و نزدیکی بیشتر و بیشتر بین شما و همسرتون می شه, انجام
بدید..
زندگی خود به خود دوام پیدا نمی کنه.
این شما هستید که باید باعث تداوم زندگی تون بشید.
اگر این داستان رو برای فرد دیگه ای نقل نکنید هیچ اتفاقی نمی افته,
اما یادتون باشه که اگه این کار رو بکنید شاید یک زندگی رو نجات بدید

شيطونك
03-09-2011, 12:13
استخر

مرد جوان مسيحي كه مربي شنا و دارنده چندين مدال المپيك بود ، به خدا
اعتقادي نداشت. او چيزهايي را كه درباره خدا و مذهب مي شنيد مسخره ميكرد.
شبي مرد جوان به استخر سرپوشيده آموزشگاهش رفت. چراغ خاموش بود ولي ماه
روشن بود و همين براي شنا كافي بود.
مرد جوان به بالاترين نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز كرد تا درون
استخر شيرجه برود.
ناگهان، سايه بدنش را همچون صليبي روي ديوار مشاهده كرد. احساس عجيبي
تمام وجودش را فرا گرفت. از پله ها پايين آمد و به سمت كليد برق رفت و
چراغ را روشن كرد.
آب استخر براي تعمير خالي شده بود!

شيطونك
03-09-2011, 12:14
قدرت کلمات
چند غورباغه از جنگلی عبور میکردند که ناگهان ۲ تا از آنها به داخل
چاهی عمیق میفتند ..بقیه غورباقه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی
دیدند گودال چقدر عمیق است به آن ۲ گفتند : چاره ای نیست شما به زودی
میمیرید ..
۲ غورباقه این حرف ها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیددند که
از گودال بیرون آیند ..اما دائما غورباقه های دیگر به انها میگفتند دست
از تلاش بردارید..چون نمیتوانید خارج شوید ...به زودی خواهید مرد..
بالاخره یکی از ۲ غورباقه تسلیم شد و به داخل اعماق گودال افتاد و
مرد..اما غورباقه دیگر حداکثر توانش را برای بیرون آمدن به کار گرفت
..بقیه غورباقه ها فریاد میزدند که دست از تلاش بردار اما او با توان
بیشتری تلاش کرد و بالاخره خارج شد ...
وقتی بیرون آمد بقیه از او پرسیدند مگر صدای ما را نمیشنویدی ..؟؟؟
معلوم شد که غورباقه ناشنواست ..او در تمام مدت فکر میکرده که دیگران
وی را تشویق میکنند .

شيطونك
03-09-2011, 12:15
شمع فرشته
مردي كه همسرش را از دست داده بود ، دختر سه ساله اش را بسيار دوست مي
داشت . دخترك به بيماري سختي مبتلا شد ، پدر به هر دري زد تا كودك سلامتي
اش را دوباره به دست آورد ، هرچه پول داشت براي درمان او خرج كرد ولي
بيماري جان دخترك را گرفت و او مرد .
پدر در خانه اش را بست و گوشه گير شد . با هيچكس صحبت نمي كرد و سركار نمي
رفت . دوستان و آشنايانش خيلي سعي كردند تا او را به زندگي عادي برگردانند
ولي موفق نشدند .
شبي پدر روياي عجيبي ديد . ديد كه در بهشت است و صف منظمي از فرشتگان كوچك
در جاده اي طلايي به سوي كاخي مجلل در حركت هستند .
هر فرشته شمعي در دست داشت و شمع همه فرشتگان بجز يكي روشن بود . مرد وقتي
جلوتر رفت و ديد كه فرشته اي كه شمعش خاموش است ، همان دختر خودش است . پدر
فرشته غمگينش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد ، از او پرسيد : دلبندم ،
چرا غمگيني ؟ چرا شمع تو خاموش است ؟
دخترك به پدرش گفت : بابا جان ، هر وقت شمع من روشن مي شود ، اشكهاي تو آن
را خاموش مي كند و هر وقت تو دلتنگ مي شوي ، من هم غمگين مي شوم .
پدر در حالي كه اشك در چشمانش حلقه زده بود ، از خواب پريد .
كتاب « نشان لياقت عشق »‌ برگردان بهنام زاده