PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : خاطرات خواندنی یک عاقد سر سفره های عقد !



do0rsa
03-14-2011, 00:13
واسطه ای برای ازدواج:

" الو سلام داداش. کجایی؟ ""گوشیو قطع کن . ولش کن." این سوال خواهری ازبرادر و آنهم صدای زن برادر که آنسوتر در اتاق دنجی در هتلی در شهریدوردست در کنار داماد نشسته و ماه عسل را می گذراند.

داستان را دختری که با من درد دل می کند از اینجا شروع می کند: درخوابگاه دانشگاه دختری هم اطاقیم بود که با هم خیلی دوست بودیم. او رابرای برادرم درنظر گرفتم. برادر یکی دوبار آمد شهر محل تحصیلم و من آنهارا با هم آشنا کردم. مدتی گذشت. تابستان بود و دانشگاه تعطیل. برادرمناتنی بود و جدا از ما زندگی می کرد. دلم برایش تنگ شد و به او زنگی زدم.

مکالمه بالا مکالمه این خواهر با برادرش بود و صدای عروس صدای هماندختر هم اطاقی !! . بله آنها بدون اطلاع این دختر زندگیشان را شروع کرده وهمینک در ماه عسل به سر می بردند.

ادامه می دهد: دنیا بر سرم آوار شد . نه تنها به من خبر ندادند و احوالیهم از من نگرفتند و آمدند اینجا عقد کردند و رفتند ، بلکه به وضوح میشنیدم که دوستم که حالا زن داداشم بود حتی نمی خواهد من مکالمه را بابرادرم ادامه دهم.

شما بودید چه حرفی می توانستید برای تسکینش بزنید. من جوابی برایش نداشتم.

تجربه یک عاقد: واسطه های وصلت در بسیاری از موارد نادیده گرفته شدهفراموش می شوند و اساسا دخالت آنان را در ازدواج انکار هم می کنند.

do0rsa
03-14-2011, 00:14
دعوایی بر سر مهریه :

ساعت ۸ صبح بود. شنبه گذشته. داماد برای طلاق آمده بود ، پس از عقدی که روز پنج شنبه دو روز قبلش بسته شده بود.

پنج شنبه بعد از ظهر در اتاقم بودم که سروصدایی را شنیدم. به بچه هاگفتم دعواشده ؟ گفتند چیزی نیست درست میشه. اما ادامه یافت. حکایت را جویاشدیم. داماد می گفت مهریه باید عندالاستطاعه باشد و خانواده از اوپشتیبانی می کردند.پدر عروس و پشتیبانانش هم میگفت باید عندالمطالبه باشد.کار به دعوا و زدو خورد و حرفهای زشت رسید. دفتردار زبان بازم را با آنهاراهی اتاق کردم اما کارگر نیفتاد.

داماد بارها قهر کرد اما باز برش گرداندند. همه شاکی و عضو طرفی ازدعوا برای درگیری بودندتا بالاخره راضی شدند برسرسفره عقد بنشینند. عقدکردند با قرار عندالمطالبه و رفتند. اما قابل پیش بینی بود که باز میگردند.

صبح روز شنبه داماد مصمم بود دختر را طلاق دهد. طلاقی بعد از دوروز زندگی نامشترک.

تجربه یک عاقد: تمام قرارهارا پیش از دعوت مردم و آمدن برای عقد چک کرده و همه چیز را تمام کنید. به آبروهم بیاندیشید.

do0rsa
03-14-2011, 00:14
هوویی برای یک زن :

اینسوی میز دفتر در قسمت پذیرش زنی داشت با دفتریار صحبت می کرد وراهنمایی می خواست که " دارم زن دوم مردی میشم. راه قانونیش چیه ؟!" و ازاین حرف ها. در بین حرف آنها زنی با عجله وارد شد و پرید وسط حرف و میخواست سوال خود را مطرح کند. دفتریار ازو خواست تا چند دقیقه صبرکند تاکار این خانم تمام شود. خانم منتظر داشت به حرف های آن زن با دفتریار گوشمی داد. کم کم متوجه شد که طرف میخواهد زن دوم کسی شود. رنگش کم کم سرخ شد. و به ناگاه گفت: توغلط می کنی زن دوم بشی ؟! کار دو زن بالا گرفت ونزدیک بود به گیس کشی بیانجامد. می توانید حدس بزنید قضیه چه بود ؟

زن منتظر که با عجله آمده بود میخواست شکایت کند که شوهرش زن دوم گرفته و از نظر قانونی چه کاری می تواند انجام بدهد و...

این دوزن هووی همدیگر نبودند اما گویا برای تمام زن های اول دنیا زن های دوم هوو هستند.

تجربه یک عاقد: مرد دوزنه ( البته در زمان حاضر نه در گذشته ) کارش اگر به جنون نکشد زودتر از معمول به گورستان روانه اش می فرمایند.

do0rsa
03-14-2011, 00:15
زن و شوهر دیروز - خواهر و برادر امروز :

(( حاج آقا خواب دیدم که در خواب کسی به من گفت تو داری با برادرتزندگی می کنی)) این را دختری با چشمان اشکبار بیان کرد. سردفتر در فکر فرورفت. فردای آن روز مادر زن و شوهری که باهم پسرعمو و دختر عمو بودندروبروی او بر صندلی دفتر نشسته بودند ، اشک ریزان. بعد از ساعتی گفتگو وتشریح لزوم واگویی حقیقت این دوزن اعتراف کردند که پسر و دختر به دفعاتمتعدد در شیرخوارگی شیر یکدیگر را نوشیده بودند . آنها فکر کرده اند کهاین دو جوان حیف هستند و برای یکدیگر مناسب .پس سکوت کردند. بنا بر اینآنان که فعلا زن و شوهر هستند درحقیقت برادر و خواهر شیری یا رضاعی هستند.

چاره ای نبود پس از دوسال زندگی مشترک و بدون تولد فرزند ( خوشبختانه )سرانجام با آه و زاری و ندامت و گریه بیشمار والدین و خود این دوجوان درتلخ ترین صحنه ای که می شود از فراق دو همسر و طلاق آنان دید از هم جداشدند تا ازین پس این زن و شوهر دختر عمو و پسر عمو ... برادر و خواهریکدیگر باشند.

تجربه یک عاقد : قوانین شرعی را جدی بگیرید.

do0rsa
03-14-2011, 00:15
دست در گردن مادرشوهر :

زن چاق عرق ریزان دست از گردن عروس باز کرد. عروس مستاصل و کلافه بودو داماد لب ور می چید. پدر داماد که آن سوی پدر عروس کنار من نشسته بودگفت : حالا بگذارید برای بعد . داستان از آنجا شروع شد که کسی گفت : عروسزیرلفظی می خواد . مادر داماد هن و هن کنان آمد و در جعبه ای را باز کرد وگردنبندی را به حضار نشان داد به افتخار . بعد شروع کرد به بستن گردنبندبه گردن عروس. .

گردنبند را بست و رفت نشست. تازه مشغول خطبه خواندن بودم که گویاگردنبند از گردن عروس افتاد . همهمه شد و باز مادر داماد آمد و روز از نوروزی از نو تا اینکه بالاخره پدر داماد با جمله ای که گفتم به فریاد عروسرسید و عروس هم که در تمام مدت خطبه عقدش ( یک بار در زندگی) مادر شوهرشبه گردنش آویزان بود ، نفس راحتی کشید.

تجربه یک عاقد : زیرلفظی را بگذارید خودشان بعدا نصب! می کنند . ممنون از هدیه شما .

do0rsa
03-14-2011, 00:16
سهل انگاری ساده داماد :

هاج و واج به من نگاه کرد. معنی نگاهش را نفهمیدم. پسر جوانی بود و بهنظرم آشنا آمد. تعجب او زمانی بود که من مهریه و صداق را برای گرفتن وکالتمی خواندم. وقتی رفتند فکر کردم و فهمیدم چندروز پیش که برای کاری به یکدفتر پلیس +۱۰ رفته بودم او را دیده بودم. متصدی کاری بود. اتفاقا چند روزبعد دوباره برای ادامه کار رفتم. مارا تحویل گرفت و بعد از انجام کار برایمشورت با من به اینسوی پیشخوان آمد .

حکایت نگاه متعجبش سر سفره عقد را آنگاه دریافتم که گفت : شما اونروزطلا رو مبلغ ۴ میلیون تومان خواندید در صورتی که توافق ما ۲ میلیون تومانبود. بعد از اون با خانواده عروس درگیر شدیم و مشکلاتی پیش اومد . تلفنشرا گرفتم تا نتیجه را به او بگویم. به دفتر برگشتم و مدارک و سند را نگاهکردم. درست بود . طلا ۴ میلیون بود و خود او هم پای برگه پیش نویس و تمامیاوراق را امضا کرده بود. احساس بدی داشت . کلاه سرش رفته بود برای یک سهلانگاری ساده.

تجربه یک عاقد : هرچیز را که می خواهید امضا کنید بخوانید. خیلی ساده است

do0rsa
03-14-2011, 00:17
یک بوس کوچک! :

برای عقد به منزلی رفته بودیم. عروس و داماد سنی بیش از جوانی داشتند.فکر می کنم حدود ۳۰ تا ۳۵. داماد ملتهب به نظر می رسید. از عروس خانموکالت که گرفتم داماد استرسش بیشتر شده بود. فورا با حالتی به عروس نگاهانداخت ، منتظر و آماده. من رو برگرداندم تا ادامه مراسم را پی بگیرم. سروصدای خفیف و همهمه کوچکی با خنده های ریز در گرفت. کار تمام شد و ما رابدرقه کردند. داخل ماشین که برمی گشتیم. صابر (اسم یکی از منشی هام صابره) گفت : فهمیدی چی شد؟ گفتم چی رو ؟ گفت واقعا متوجه نشدی همهمه برای چیبود؟ گفتم نه. گفت بعد از "بله" عروس خانم داماد نگاهی به عروس انداخت وگویا قبلا با هم قرار گذاشته بودند همدیگر را بوسیدند البته باشرم .

جالب آنکه پدر و برادرهای عروس هم بودند و فامیل دو طرف.

تجربه یک عاقد : اینگونه چیزی سر سفره عقد هیچوقت ندیده ام. آن یک بار هم ندیدم ، منشی ام گفت.

do0rsa
03-14-2011, 00:17
"بله" در سکوت :

"با اجازه بزرگترا بله" شما پس از شنیدن این جمله ازیک عروس پس از سه بارخواستن چه می کنید. ممکن است دست بزنید . ممکن است کل بکشید. ممکن استصلوات بفرستید . بالاخره کاری می کنید. اما من بارها و بارها دیده ام کهتمام حضار یک کار مهم می کنند. آنها سکوت می کنند. تعارف می کنند ومنتظرند یک نفر اولین دست را بزند . من سکوت می کنم و منتظر می مانم. اماکسی چیزی نمی گوید و من ادامه میدهم .حرصم می گیرد وقتی با این صحنه مواجهمی شوم. باخود می گویم کسی نیست برای خوشامد عروس مورد نظر که قرار استفقط یک بار در طول عمر بله ای بگوید دست بزنند یا سروصدا بکنند. جالب آنکهوقتی داماد بله می گوید یخشان آب می شود و دستی می زنند.

تجربه یک عاقد: "بله" عروس سروصدا و خوشی می خواهد دریغ نکنید.

do0rsa
03-14-2011, 00:18
حواس پرتی سر سفره عقد :

باغ بزرگی بود و ما برای مراسم عقد دعوت شده بودیم. عروس و داماد درجایگاهمخصوص بودندو پس از گرفت امضاهای فراوان مورد نیاز از آنان ، نوبت بهخواندن خطبه توسط من رسید. بار اول که طلب وکالت کردم خانمی از گل چیدنگفت. سرو صدایی شنیدم. خانم درشت هیکلی خود را به بالای سر عروس و دامادرساند. بار دوم او بود که از گل چیدن گفت. برای بار سوم پرسیدم. عروس شروعکرد " با اجازه بز.... " و آن خانم هم شروع کرد " عروس رفته گلاب...."خلاصه جملات آنان قاطی شد. بعد از(( بله)) او به عروس نگاهی انداخت و عروسهم به او. عروس با ناراحتی گفت: " بار سوم بود. آن خانم هم قرمز شد و منبه خودم شک کردم نکند دوبار پرسیده ام و اشتباه از من بوده. خانم مقابل آنجمعیت ضایع شده و اشتباه خود را برای همیشه در فیلم عقد عروسی داماد ثبتکرد چون به هیچ وجه قابل جداکردن نبود جمله ایشان و عروس.

تجربه یک عاقد : کل خطبه ۵ تا ۷ دقیقه طول می کشد . لطفا حواس خود را جمع کنید کارگزاران عقد!

do0rsa
03-14-2011, 00:18
پدر عروس : با اجازه بزرگترها بله ! :

از حاشیه آمده بودند به گمانم. از دختر که پرسیدم وکیلم گفت : چهاشکالی داره !! البته من تحقیق کردم و متوجه شدم که این اصطلاح معادل "چراکه نه " است و مفهومی اینچنینی در بعضی از فرهنگ ها به معنای جواب مثبت وبله است.

یادم می آید چندسال پیش از عروسی برای وکالت سوال کردم. گفت : ها ! خوب لابد می دانید این ها هم همان جواب مثبت یا بله است.

یا مثلا از پدر عروس که میخواهم اجازه بگیرم غالبا می شنوم که : صاحباختیاری . اختیار داری . بفرمایید . اجازه ماهم دست شماست . باشه . مبارکباشه..... و بعضی دقیقا می گویند بله. البته یک بار یک پدر عروس جوگیر شدگفت با اجازه بزرگترها بله !

تجربه یک عاقد : ما بله می خواهیم به هر زبانی باشد.

do0rsa
03-14-2011, 00:19
معامله مهریه

مهریه اش ۲۵۰ سکه تمام بهار آزادی طرح قدیم بود ( این طرحش خیلی مهم است ). در هنگام وکالت گرفتن از عروس و داماد بعد از بله گفتن عروس مرد میانسالی که دورتر نشسته بود به ناگاه بلند شد و گفت : ( با اجازه شما حاج آقا به حرمت مادر داماد ما تعداد ۵۰ سکه از مهریه را به ایشان می بخشیم. ان شا، اله مبارک باشد.)

بلافاصله صدای کف بلند شد و کلمات تشکر آمیزی از زبان همگان صادر شد به نشانه قدردانی. خود من هم از او تشکر کردم. بدجوری با تدبیری که کرده بود همه را ذوق زده و تحت تاثیر خود قرار داد.

جالب آنکه این شخص پدر عروس نبود. پدر عروس به رحمت خدا رفته بود.اما هرچه بود با هماهنگب قبلی با مادر عروس و خود عروس صورت گرفته بود. او دایی عروس بود.

do0rsa
03-14-2011, 00:21
عروس بدقدم!!
سپر پژو ۴۰۵ نقره ای صفر مچاله شده لابلای چرخ بنز ۶ تن دیده می شد و گلهایی که پرپر شده اینجا و آنجا پخش شده بود.
دیروز عصر سر یکی از تقاطع های خروجی غربی شهر با این منظره مواجه شدم. نزدیکتر که رفتم متوجه شدم که حدسی که دلم را لرزانده بود ، درست بود. قسمت جلو موتورماشین گلکاری شده عروس از بین رفته بود ، اما هردو سالم بودند . کاروانیان همراه کاروان عروس همه پیاده شده بودند و دور آنها را گرفته بودند. دقایقی بعد عروس را با آن هیات همیشگی عروس ها درحالیکه گریه می کرد از ماشین پیاده کرده و آنسوتر سوار پرایدی با چند سرنشین کردند ، از اعتبار افتاده.
او را مرکب آراسته که با جلال و شکوه قرار بود ده دقیقه و یک بار برای تمام عمر سوار بر آن شود ، زودتر از معمول پیاده کرد.
تجربه یک عاقد : بی احتیاطی از داماد بوده اما متاسفانه همگان عروس را بدقدم می دانند.

do0rsa
03-14-2011, 00:22
پدر بودن یا نبودن . مساله اینست!
۲۰ سال بود دختر را بزرگ کرده بود ، درست مثل دختر خودش. حکایت از آنجا شروع شده که ۲۰ سال پیش مادر از شوهرش جدا شده بود ، درحالیکه دختر چندماهه ای داشت. چندی بعد مرد دیگری او را خواستگاری کرد. از آن به بعد دختر کوچک ، دختر آن مرد هم بود.
در تمام این ۲۰ سال در پدر بودنش شک نکرده بود و مهری داشت عمیق و پدرانه . اما حالا دختر می خواست ازدواج کند و علی القاعده باید پدر دختر اجازه داده و دفاتر را امضا می کرد . مرد خود را برای امضا و صدور اجازه ازدواج دختر آماده کرده بود. وقتی آن روز در دفتر ما نتوانست امضایی پای سندی بزند شاید شرع و قانون با پتک محکمی برسرش کوبیدند تا به او بفهماند او پدر دختر نیست . غمی گسترده صورتش را پوشاند وقتی این واقعیت را برایش توضیح دادم.
به راستی او پدر دختر نیست؟ و آن مرد که ۲۰ سال بود رفته بود و دختر حتی یک بار هم او را ندیده بود پدر بود؟
تجربه یک عاقد : مردی که من دیدم پدر بود پدری با تمام معنای پدر بودن

do0rsa
03-14-2011, 00:23
هزار و سیصد و هشتاد و هشت گل رز ایتالیایی
روز عید فطر مراسم عقدی داشتیم که مهریه عروس خانم تعداد هزار و سیصد و هشتاد و هشت گل رز ایتالیایی بود.
وقتی همکارم مهریه را برای اطمینان دوطرف و امضای دفاتر خواند ناگاه یک نفر از آن میان صدا برآورد که " آقا اومدیم ایران تحریم شد و ایتالیا صادرات همه چیز حتی همین گل رز ایتالیایی رو به ایران ممنوع کرد. اونوقت داماد چکار باید بکنه ؟".
مرد ادامه داد " گیرم عروس خانم مهریه ش رو مطالبه کرد. این هزار و سیصد و هشتاد و هشت گل رو می خواد چکار کنه. یک روزه همه شو ن می پلاسن و از بین می رن که !!......"
دفاتر امضا شد و کسی به اخطار او توجهی نکرد.
تجربه یک عاقد : موارد رومانتیک برای مهریه فقط خورند پز است و بس.

do0rsa
03-14-2011, 00:24
ترانه هایی برای عروس و داماد.
به مناسبت ۸/۸/۸۸ میلاد امام هشتم ۸۸ جوان را به خانه بخت روان کردیم. انتظار که ندارید همه خاطرات آن را یکجا نقل کنم ! خوب اولی را امروز بخوانید.
اولین بخش وکالت گرفت از عروس که به پایان رسید ، دختری که بر سر عروس و داماد ایستاده بود گفت : عروس رفته گل بچینه . همزمان با او خانم دیگری که در میان جمعیت گم بود شروع کرد همین جمله را با آهنگی باباکرم گونه به آواز خواندن.
بار دوم که پرسیدم ، دیگر آن دختر سکوت کرد و همان زن از میان جمعیت با آهنگ خبر داد که عروس خانم رفته گلاب بیاره . جالب آنکه در حین خواندن ترانه وار این جملات صدای ریز بشکن های اطرافیان همآهنگ با او شنیده می شد.
سالن را پس از خطبه ترک کردم ، از بچه ها شنیدم که پس از رفتن من آن خانم چند ترانه ای حاضران را میهمان کرده است.
تجربه یک عاقد : گاهی می مانی چه بکنی و من ماندم چه بکنم. مکث و اشاراتم کارگر نیفتاد.

do0rsa
03-14-2011, 00:25
من وکیل تو یا تو وکیل من ؟
اضطرابی داماد را فرا گرفته بود دیروز. نمی دانم چرا فکر می کرد عروس نمی داند. وقتی وکالت گرفتن را شروع کردم زیر لب چند بار به عروس گفت. سه مرتبه سه مرتبه....... بار اول نگی ها . عروس اما آرام بود و مطمئن. درخواست وکالت اول که تمام شد داماد نفس راحتی کشید و چهره ای مصمم به خود گرفت.
نوبت به وکالت ستانی از داماد رسید. پرسیدم : آقای...... آیا وکیلم تا دوشیزه........؟ جواب داماد باعث شد دو نفر از زور خنده در سالن را بازکرده به بیرون پناه ببرند و چند نفر بزنند زیر قهقهه و دختران تورگیر هی ریز و طولانی بخندند و عاقد با جان کندن خطبه را تمام کند.
بله. داماد با همان چهره مصمم و مطمئن در جواب من بلند و رسا گفت : وکیلم!! خنده که کمتر شد گفتم. من وکیل شماهستم یا شما وکیل من؟ حرف من آنهایی را که به واسطه حرمت مجلس خنده خود را محبوس کرده بودند ، رهایش کنند . جالب آنکه داماد اصلا متوجه اشتباه خود نشد .
تجربه یک عاقد : تا دیگر دامادها باشند سر سفره به عروس ها گیر نداده و به آنها آموزش " بله گویی " ندهند.

do0rsa
03-14-2011, 00:26
با اجازه موبایل : بله !
(( عروس خانم آیا وکیلم تا شما را........ )) بینگلو بینگلو بینگلو بینگ . صدای ناهنجار موبایل داماد در سومین باری که داشتم از عروس وکالت می گرفتم همه را متوجه خود کرد. داماد که بنابود تا لحظاتی دیگر بله عروس خانم را بشنود، اتفاقی که بناست یک بار در عمرش بیافتد در آن لحظه حساس فکر می کنید چکار کرد. گوشی را از جیبش درآورد و دکمه سبز را فشار داد و گفت : الو.
من ایستادن به احترام موبایل و مکث به خاطر داماد زمان نشناس را جایز ندانسته و ادامه دادم. یکی از جمعیت صدا برآورد که : با اجازه موبایل بله. داماد بلافاصله تلفن را قطع کرد و عروس جواب مثبتی به من داد برای وکالت ، اما حتما دمار از روزگار داماد در می آورد برای این جسارت.
تجربه یک عاقد : زنگ می زند گاهی، ازمیان جمعیت ، از جیب پدر عروس ، از کیف خانم مهمان ، از این سو و از آن سو.... لطفا موبایلتان را سر سفره عقد بر روی وضعیت سکوت قرار دهید.

do0rsa
03-14-2011, 00:27
عروس رفته باغ گل بچینه!
"آقای فیلمبردار عسک این نوه ما رو هم بنداز!" این سخن را پیر زنی بلند از میان جمعیت گفت در حالیکه فیلمبردار خود را پیچ و تاب می داد تا از سفره عقد و بله گفتن عروس خانم تصاویر نابی تهیه کند. فیلمبردار نگاهی به او انداخت و هیچ نگفت. وکالت گرفتن را شروع کردیم. سه دختر خانم بر سر عروس و داماد تور سفیدی گرفته و قند می ساییدند. به محض اینکه بار اول از عروس پرسیدم ، تا یکی از دخترها لب باز کرد و گقت "عرو......." پیر زن از میان جمعیت داد زد " عروس خانم رفته باغ گل بچینه ." همهمه ای شروع شد اما کوتاه. بار دوم هم پرسیدم. دخترها ساکت بودند. پیرزن صدا برآورد که عروس خانم رفته گلابخانه گلاب بیاره" . بار سوم که عروس بله را گفت صدای دست زدن پیرزن از همه بلندتر بود . مراسم عقد آن روز ما را پیرزن تحت الشعاع خود قرار داد. اداره کننده او بود.
تجربه یک عاقد : معمولا یکی از طرفین ، عروس یا داماد بدلیل شگفتی سازی ! یکی از اقوامشان احساس شرمندگی می کنند.

do0rsa
03-14-2011, 00:28
قهقهه مستانه عروس و اشک های مخفیانه پدر
ـ آیا وکیلم شما را به عقد...
- پخخخخخ
صدای انفجارگونه ای شبیه این اصوات ، حرف مرا قطع کرد. صدای چه بود؟ خیلی زود فهمیدم وقتی دیدم عروس خانم دارند در لباس سفید پف کرده شان به خود می پیچند. بله علیا مخدره ناگاه فشار خنده امانشان را بریده بود. به همین بسنده نکرده و هی کروکر خندیدند. خنده ایشان موجی راه انداخت که اول بار داماد را وادار به تبعیت کرد و بعد هم تور برسر گیرها و قندساب محترم را.
چندی از جمعیت هم چنین کردند و پیرو موج راه افتاده عروس شدند. وقتی بنده مثل یک موج سوار حرفه ای جملاتم را تمام کردم و در انتظار " بله " ماندم ، عروس با هزاران بدبختی فقط توانست بله نیمبندی تحویلم بدهد. داماد هم البته.
کنار دستم پدر عروس بود و در تمام مدت قهقهه مستانه عروس و اطافیان ، دستمالی در دست از زیر عینک قطورش مخفیانه اشک هایش را پاک می کرد.
تجربه یک عاقد : ماجرای خنده عروس خانم نقل می شود در محافل ، اما کسی غیر از من به اشک های پدر توجه نکرد!

do0rsa
03-14-2011, 00:29
نه نه نه !
سوال : آقای... آیا بنده از طرف شما..........وکیلم؟
جواب : نه نه نه......
وکالت را از عروس خانم گرفته بودم و داشتم از داماد می پرسیدم. سوال من که تمام شد صدا آمد که :نه نه نه... شگفت زده شدیم ، من و همه حاضران. صدای مخالفت و" نه" از طرف داماد نبود. پس این چه کسی بود که با وصلت آنها مخالف بود. من و حاضران و عروس و داماد رو برگرداندیم ببینیم او کیست.
منظره جالبی را دیدیم. پیر زنی کنار پیر زنی دیگر نشسته بود. گویا در حال و هوایی دیگر بودند و اصلا فراموش فرموده بودند که اینجا به مهمانی عقد آمده اند. صحبت دونفره شان گل انداخته بود و این "نه نه نه " جواب یکی به دیگری بود. سکوت کردیم. مکالمه آن دو باز ادامه داشت و یک بار دیگر مخالفت خود را آن بانو با دیگری نشان داد و گفت نه نه نه.
همه خیالمان راحت شد. داماد "بله" گفت و حاضران دست زدند.از اتاق که داشتم خارج می شدم نگاهشان کردم. همچنان گرم و غرق صحبت دوستانه دوطرفه بودند.
تجربه یک عاقد : پیرزنها زیاد پر حرف نیستند !گاهی اختلاطی می کنندو بس !!!

do0rsa
03-14-2011, 00:30
دلنوازان
"دلنوازان" . این عنوان فخیم برای سریال سطحی است که هرشب به تماشایش می نشینیم.
همه شما دیدید که خانم مطلقه ( یلدا ) به سادگی در دفترخانه ازدواج " دوشیزه " خطاب شد و به عقد بهزاد درآمد. بهزاد درجواب این سوال از سوی منصور ( با بازی قشنگ ،خوب و روان) که حالا لو نره که یلدا قبلا ازدواج کرده!! می گوید " نه به دفترخانه گفتم !! از دادگاه حکم دارم."
جهت اطلاع عرض میکنم. هیچ خانم مطلقه ای در دفاتر ، دوشیزه خطاب نخواهد شد و هیچ دوشیزه ای "مگر با حکم رسمی دادگاه که ارائه شده باشد" بدون رضایت پدر عروس به عقد کسی در نمی آید و هیچ مطلقه ای نمی تواند خود را به جای دوشیزه جا دهد.
از آقای سهیلی زاد "کارگردان " قبلا هم از این اشتباهات دیده ایم . البته در سریالی که بیمار عمل بای پس عروق کرونر و جراحی قلب باز که استخوان جناق سینه اش اره شده و سینه اش باز گشته و عملا ۲۴ ساعت باید بیهوش باشد و ۴۸ ساعت باید از آی سی یو خارج نشود و ده روز در بخش بستری شود ، ساعتی بعد خرم و خندان به هوش آمده و با بستگان ملاقات کرده و دو سه روز بعد می خواهند او را به خارج از کشور ( امری محال ) بفرستند ، بعید نیست که بانو دوشیزه شود و دفتردار هم هالو باشد.
تجربه یک عاقد : تلویزیون در پردازش صحنه عقد همیشه ایجاد کج فهمی می کند.

do0rsa
03-14-2011, 00:30
داماد رسوا می شود!
عروس و داماد و مهمانان دوساعتی بود که زانوی اندوه بغل گرفته ، نگران و مضطرب و منتظر بودند. داماد آتش گرفته بود و غرق شرم و عرق. همه مهمانان درسکوت و بهت به همدیگر نگاه دزدانه می انداختند. کسی را یارای اظهار نظر نبود ، چون همگان دریافته بودند جرقه ای آتش در خیمه این منتظران ملتهب می زند.
دوساعت پیشتر که مهمانان آماده ورود به سالن عقدشده و عروس و داماد پشت میز امضا ایستاده بودند. منشی دقیق دفتر پرده از یک کلاه برداری برداشت. او درحین بررسی شناسنامه داماد متوجه ضخامت غیرمعمول صفحه دوم شناسنامه داماد می شود و دست به تفحص میزند که داماد می گوید :چیزی نیست این آب خورده یه کمی غیرمعمول شده. او اما پوارووار ادامه می دهد. پرده اینجا برافتاد که وی متوجه شد داماد ، صفحه میانی شناسنامه فردمجردی را آورده ، به صفحه دوم چسپانده و بقیه را دوخت زده است. دوصفحه که جداشدند تازه نام زن قبلی مرد و فرزندش خودنمایی کرد.
اکنون دوساعت ملتهب سپری شده ، آبهای درگیری از آسیاب افتاده ، همه تن به این وصلت داده و منتظر بودند تا قسمتهای اصلی شناسنامه را از شهرستانی همین اطراف به دفتر ما برسانند.
تجربه یک عاقد : سرانجام ، شرمساریست دغلان را و نابکاران را.

do0rsa
03-14-2011, 00:31
آتشفشان
از همه شما به خاطر لطفتون به مانی ، دعاها و کامنتهای امیدبخشتون بسیار بسیار ممنونم. اما بعد :
آتش فشانی از نور و رنگ و آتش به هوا پرتاب شد. عروس لباس گرانقیمت احتمالا اجاره ایش را جمع کرد . داماد خود را سپر بلای عروس کرد تا حمایت خود را در همین آغاز عیان نماید. بچه ها شروع کردند به دست زدن و شادی کردن و من سکوت معناداری پیشه کردم.
وکالت گرفتن از عروس و داماد تمام شده بود و من با درخواست سکوت از همگان مشغول خواندن خطبه بودم که (( انکحت و زوجت .......)) خانمی شروع به رفتن و آمدن کرد. اول نفهمیدم چرا اما وقتی آتش به پا کرد ، تازه متوجه شدم دسته گلی که خانم به آب داده چه بود. ایشان فشفشه های آتشفشانی ( که با جرقه و نور و سروصدا تا ۳ با ۴ متر به هوا فواره می زند و معمولا در فضای باز یا سالن های با سقف بلند استفاده می شود )) را درست سرخواندن خطبه آنهم در یک فضای بسته ، جلو روی عروس و داماد و مقابل چشمان متعجب من آتش زد.
آتش فشان که خاموش شد ، گفتم : خانم محترم من خواهش کردم سکوت کنید شما آتش روشن می کنید. سرزنش و توبیخ همگان آن خانم را به پشیمانی عمیقی کشاند تا او باشد که دیگر کار نسنجیده نکند.
تجربه یک عاقد : معمولا عزیزانی برای خوش آیند و شگفت زدگی مهمانان تدبیری می اندیشند. این یکی بدشانس بود که تدبیرش با سوراخ سوراخ شدن لباس عروس همراه بود.

do0rsa
03-14-2011, 00:31
تله مریج
همه چیز آماده شده بود. عروس بر روی صندلی مخصوص خود نشسته بود ، گلی در دست. مهمانان در اطراف نشسته و عروس را در حلقه شادمانه خود گرفته بودند. دامادی بر روی صندلی ویژه داماد ها ننشسته بود.
برروی صندلی داماد کامپیوتر لپ تاپی قرار گرفته بود که بر روی صفحه نمایشگر آن مردی با لباس دامادی نشسته بود درحالیکه ده ها هزار کیلومتر دورتر از ما و سفره عقدش پشت میز کامپیوترش به وب کم خود چشم دوخته بود.
وکالت را که از عروس گرفتم لبخندی بر لبانش نقش بست و خود او هم دست زد. لحظاتی بعد او هم از راه دور به من وکالت داد و من هم آن دو را به عقد هم درآوردم. همه شادمان بودند و عروس، خوشدل که تاچند روز آینده در ازدحام ینگه دنیا در کنار داماد قرار خواهد گرفت.
خلاصه تله کامیونیکیشن ، تله مدیسین ، تله کنفرانس و.... دیده یا شنیده بودیم اما تله مریج نشنیده بودیم که دیدیم و انجام دادیم.
تجربه یک عاقد : عشق و فاصله مانعه الجمع هستند.

do0rsa
03-14-2011, 00:32
اولین سوال داماد از عروس چیست؟
اولین سوال هردامادی بعد از بله گفتن عروس چیست ؟! ممکن است شما بگویید " خوب می تواند هرچیزی باشد . ممکن است بگوید کجا دوست داری مسافرت ببرمت؟ جشن عقدمون خوب بود ؟ چی می خوای برات بخرم؟ برای خوشبختیمون میشه باهم صادق باشیم؟ زیرلفظیت باکلاسه؟ اون خانمه عمه ته ؟ پشیمون نیستی ؟........" شما حق دارید . ممکن است هرچیزی بپرسند اما من چیز دیگری می بینم. تقریبا ۶۰ درصد ( البته برآورد احتمالیست) داماد ها سوال مشابهی می پرسند. چه سوالی ؟!
خیلی ساده است. چون بعد از بله عروس ، از داماد می پرسم که آیا وکیلم تا دوشیزه خانم... را بر صداق... به عقدشما در آورم؟! از آنجا که قبلا وکالت گرفتن از داماد به این شکل معمول نبوده و در فیلم ها هم فقط وکالت گرفتن از عروس را نشان می دهند ، بسیاری از داماد ها یواشکی از سر استیصال و کم آگاهی از عروس می پرسند که (( اول بار باید بله بگم ؟!.)) و یک بله ریز هم ، عروس می گوید تا خیال داماد راحت شود که بحث گل و گلاب آوردنی درکار نیست و بعد داماد با عزم راسخ و اول بار "بله" می گوید.
تجربه یک عاقد : بسیاری از دامادها ، قندساب ها ، تورگیرها و حضار نمی دانند که از داماد هم باید وکالت گرفته شود.

do0rsa
03-14-2011, 00:32
دندان روی جگر بگذار پدر عروس!
پدر عروس را توجیه نکرده بودند. اهل روستا بود با لباس محلی و سن زیاد. وقتی می خواستم از عروس بله بگیرم و عروس طبق رسم عروسان در گفتن بله تامل کردُ دادش درامد که "بگو بله دیگه". عروس ناشنیده گرفت . بار بعد هم پرسیدم آیا وکیلم ؟ عروس بله نگفت چون رفته بود گلاب بیاره و پدر نگران و عصبی از این رسوایی بازهم دختر را خطاب کرد " بگو بله چته دختر؟. من که چهره عروس و اطرافیان و فامیل عروس را ندیدم . شما هم ندیدید اما هردو می توانیم حدس بزنیم که چه عرقی بر پیشانیشان نشسته بود از این رسوایی بزرگ آنهم جلو خانواده داماد که کلی برایشان کلاس گذاشته بودند.. چقدر خود را سرزنش می کردند برای این خبط. فکر همه چیز را کرده بودند غیر از توجیه کردن پدر عروس. و فکر کنید من در این بین چه فشاری تحمل کردم. چاره ای نداشتم . پدر عروس کنار دستم بود یواشکی زانویش را فشردم که "ول کن بابا".
تجربه یک عاقد: توجه داشته باشید برای مراسم عقد از توجیه بودن پدر عروس اطمینان حاصل کنید!

do0rsa
03-14-2011, 00:32
0-1-2-3-7
۷ تکه کرده بود برگه آزمایش زرد رنگ طراحی شده زیبای دفتر را وقتی دستم داد . جوان درشت هیکلی که بازوان وعضلات ریزو درشتش از زیر لباس چسبان فیروزه ایش بیرون زده بود.
۴روز پیش برای گرفتن برگه آزمایش امد با خانمی که به نظر مسن تر از او می رسید. ۳ روز پیش آمد تا شناسنامه خانم را بگیرد . می گفت برای تحویل فرزند کوچکش که سرپرستی او را برعهده گرفته نیاز به شناسنامه دارد. ۲ روز پیش آمد درحالیکه برگه آزمایش را تکه تکه کرده بود . می گفت از لج خانواده ام که با این وصلت موافق نبودند این کار را کرده. شاید به خاطر اینکه زن مطلقه و دارای فرزند بود و داماد با ازدواج با او بلافاصله باید فرزندپروری می کرد.
۱ روز پیش جمعه بود و از آن جوان خبری نبود و امروز مراسم عقد او بعد از ظهر برگزار می گردد. شاید به خیر بگذرد.
تجربه یک عاقد : درگیری بین چنین خانواده هایی اگر برسرسفره عقد نباشد ، پس از آن هست. بدجوری هم.

do0rsa
03-14-2011, 00:32
سفر سوریه
داشتم وکالت می گرفتم از عروس خانم (( ...... سکه بهار آزادی و یک سفر حج تمتع که تمامی آن بر زمه....)). یک باره پدر داماد حرفم را قطع کرد و گفت " یک سفر سوریه هم بگو حاج آقا. گفتم: توی توافقات شما برای مهریه سفر سوریه قید نشده. گفت : حالا اشکال نداره اونم بنویس. نگاهی به داماد انداختم . گفت آره یک سفر سوریه هم بنویسید. گفتم شما پنج دقیقه پیش توافق کردید. مهریه نوشته شده و امضا کردید. چطور حرفی از سفر سوریه نزدید.گفتند هست حاج آقا. به پسر جوانی که آنجا نشسته بود گفتم که برود و یکی از منشی ها را صدا بزند ببینم سفر سوریه هست یا نه .
اتفاقا دفتریار زبان باز ما آمد. پرسیدم . گفت : نه سفر سوریه جزو مهریه نیامده. گفتند :خوب اینم اضافه کنید. دفتریار ما گفت. نمیشه اضافه کنیم سندها نوشته شده و راهی نداره. سرانجام خود او که معطلی مردم را دید کار را تمام کرد . رو کرد به داماد و گفت : خوب یه سفر سوریه ام ببرش دیگه و با صلواتی غائله سفر سوریه را خواباند.
تجربه یک عاقد : سفر سوریه ! هم می تواند دستاویز یک بحث مفصل بر سر سفره عقد باشد.

do0rsa
03-14-2011, 00:33
قدیم و جدید
منشی به عروس و داماد گفت : سکه ش طرح جدید باشه یا طرح قدیم؟ عروس نگاهی به داماد کرد و پچ پچ کوتاهی و بعد گفت : طرح جدید. عروس گمان می کرد ""طرح جدید چون جدیده بالاخره باکلاس تره دیگه"".
چند روز بعد که روز عقد بود شرایط را برای پدر عروس خواندند. پدر گفت : چرا طرح جدید؟ بچه ها گفتند " توافق خود عروس و داماده. پدر نگاه غضب آلودی به دختر انداخت : توگفتی طرح جدید باشه؟ عروس گفت : چطور مگه ؟! پدر داماد رو به منشی کرد و گفت بنویس طرح قدیم. داماد می خواست حرفی بزند که نگاه پدر عروس میخکوبش کرد. منشی هم نظری به داماد کرد : بنویسم؟ و داماد گفت : هرچی آقای... بگن. بنویس مهم نیست.
اما می دانم که در دل داماد چه گذشت و اگر عروس و پدرش تنها بودند پدر به او چه می گفت : دختره کم عقل مهریه ۵۰۰ سکه است . اختلاف هر سکه ۲۰ هزار تومان . می شود به عبارتی ده میلیون تومان . فهمیدی؟
تجربه یک عاقد : هرچیزی جدیدش بهتره جز دوست ( و البته سکه ) .

do0rsa
03-14-2011, 00:33
تاریکی و نور
مرد پریده رنگ لاغراندام انگشتهای درازش را روی استخوان برآمده گونه گذاشته بود ، درتاریکی .. و در فکر فرو رفته بود ، غمگنانه . فضای اندوه و اندیشه او در یک جمله خلاصه می شد (( آدم بدبخت بدبخته دیگه)).
او کارگر فروشگاهی بود که سر چهار راه نزدیک دفتر همیشه مشغول کار است ، با سختکوشی . حالا که با جان کندن برای پسر لاغرتر از خودش زن می گرفت بدشانسی بازهم گریبانش را فشرده بود . ساعت ۸ شب عیدفطر بود و دفتر عریض و طویل ما دچار قطعی برق شده بود. چراغ اضطراری ها از کار افتاده بودند و همه جا تاریک بود تاریک... به هر دری زدیم تا برایش نوری فراهم کنیم نشد که نشد. آخرسر تصمیم برآن شد که به خانه برگردند و ما به آنجا برویم برای خطبه عقد. لابد حالا که در آن گوشه نشسته بود فکر می کرد که " اگر به خانه برویم شام این همه آدم را ازکجا بدهم." قصد کردیم در حیاط بساط عقد را برپا کنیم و با نور ماشین روشنش کنیم. نشد. داشتند می رفتند که ناگاه نور سراسر دفتر را روشن کرد. صدای صلوات های پی درپی همه جا را پر کرد. مرد تکیده دیگر غمگین نبود و با صدای بلند بلندتر از انچه فکر کنید پی در پی فریاد می زد : عمامه سبز پیغمبر صلوات..
دقایقی بعد با اتمام خطبه عقد ، شروع زندگی مشترک فرزندشان را در وفور نور جشن گرفتند.
تجربه یک عاقد : خداوند دل های جوانان را نمی شکند بخصوص اگر تهیدست باشند.

do0rsa
03-14-2011, 00:33
بد روزگاریست
" بعد از اینکه اونروز توی دفتر شما عقد کردیم من یه مقداری مشکوک شدم. علی رغم اینکه تحقیقات کرده بودم اما باز هم تحقیق جدی تری رو شروع کردم. به حوزه محل تدریس آقا دامادمان رفتم. آشنایی را پیدا کردم که از راز هولناکی پرده برداشت. داماد جوان ما که الان در کسوت روحانیت مشغول تدریس در حوزه علمیه بود با جعل مدرک به این موقعیت رسیده بود و حالا در آستانه اخراج است."
مرد جرعه دیگری از چای را به همراه تکه ای بامیه خورده و ادامه داد:" قضیه را به طور جدی پیگیری کردم و صحت ماجرا رو دریافتم. بعد از اون به دلیل دروغی که به خانواده ام گفته بود شکایت کردم. سرانجام طلاق دخترم رو از حاج آقای قلابی گرفتم. همه طلاها و حتی لباسهایی که خریده بود رو به او پس دادم و دخترم نجات پیدا کرد. "
پدر عروس که اتفاقا دیشب بر سر سفره افطاری روبروی من نشسته بود آهی کشید و گفت : بد روزگاریه حاجی ... بد روزگاری.
تجربه یک عاقد: برای عقد عجله نکنید. تحقیقاتتان را کامل کنید چون : بدروزگاریست حاجی .... بد روزگاری

do0rsa
03-14-2011, 00:34
فرار از ازدواج
" وارد خانه که شدم همه چیز عجیب بود. خانه چراغانی شده بود و همه با لباس های رنگارنگ به دنبال انجام کارها بودند. صدای موسیقی به گوش می رسید و بچه ها در گوشه ای شادمانه تنی می جنباندند. آشپزی عرق کرده سر دیگ را کنار زده و دم کشیدن را تست می کرد. ماشین عروس گلکاری شده ای دم در خانه پارک شده بود و کودکی از سلامت گلها در مقابل حمله همسالانش مراقبت می کرد. از حیاط پر زرق و برق که گذشتم و وارد راهرو شدم مادرم با خواهرانم اسپند در دست جلویم را گرفتند. آمدن من گویا مثل توپ صدا داده بود که زنها بر سرم ریختند و نقل و نبات پاشیدند. نگاه متعجبی از لابلای جمعیت به مادرم انداختم با این مضمون که : مگر چه شده که من از آن بی خبرم ؟ مادرم انگار فهمید . نظر مرا به سویی جلب کرد. جایی که در حجله ای نورافشانی شده دختر خانمی با لباس عروسی نشسته بود ، بر صندلی خوش ترکیبی که صندلی بغل دستش خالی بود.... باورم نمی شد که داماد این مراسم باشکوه من باشم. ناگاه در میان جمعیت فریاد بر آوردم که : نهههههههههه .
همه ساکت شدند و من با زاری ادامه دادم : نه من آمادگیشو ندارم. نمی خوام. نه من نمی خوام عروسی بکنم. در این هنگام دستانم را به شدت به رانهایم می کوبیدم، عزادارانه. لابلای داد و بیداد دستم به چیزی در جیبم خورد. آن را درآوردم. شناسنامه ام بود. به سرعت صفحه دومش را نگاه کردم. اسم کسی بر آن ثبت نشده بود. خوشحالی عجیبی درجانم پیچید و در رفتم. حالا نرو کی برو.
جوان که با اشتیاق برای من حرف می زد ، ادامه داد : از خواب که پریدم احساس دردی بر روی رانهایم آزارم می داد.
تجربه یک عاقد : انسانها گاهی در خواب عاقل تر از بیداریند.

do0rsa
03-14-2011, 00:34
فاطمه و فرشته
نام عروس را که به زبان آوردم جمعیت متشنج شد. پدر عروس نگاه تندی به من انداخت. عروس سرخ شد و داماد نگران. فاطمه نیست آقا فرشته ست.
گفتم : ولی در پرسشنامه ای که پرشده نام فاطمه نوشته شده است. پدر عروس گفت : نه حاج آقا فاطمه دختر کوچکتر منه. اونجاست. فاطمه شرم گرفته ، از جایش بلند شده بود. به یکی از جوانها گفتم برود و منشی را با پرونده بیاورد. منشی آمد و برگه پرسشنامه و شناسنامه ها را به من داد. در برگه نام فاطمه قید شده بود ولی در شناسنامه فرشته بود.
دراین هنگام فاطمه به حرف آمد : إإإ حاج آقا ببخشید اون برگه رو من پرکردم. اشتباه کردم . حواسم نبود اینجوری نوشتم. برگه اصلاح شد و فرشته به خانه بخت رفت . ولی نزدیک بود فاطمه خود را به جای خواهر بفرستد.
تجربه یک عاقد : فاطمه فاطمه است! و فرشته فرشته. لطفا دقت کنید.

do0rsa
03-14-2011, 00:35
طلاق برای استخدام
(( ببخشید ما می خواستیم از هم جدا شیم.)) چندروز پیش آنها را که دو جوان به ظاهر خشنود از ازدواج بودند ، عقد کردیم. چهره آنها و پدر داماد به کسانی نمی خورد که به قول معروف" زده باشند به تیپ همدیگه "و حالا می خواهند کار را یکسره کنند.
از علت جویا شدم ، متعجب. پدر داماد توضیح داد که : پسر من برای ورود به ارتش امتحان داده و قبول شده بود. ما هم دیدیم کارش جور شده براش زن گرفتیم. موقع تحویل و تکمیل مدارک دیدیم یکی از شرطهای استخدام مجرد بودنه. چون باید ازدواج با اجازه ارتش و تایید خانواده عروس صورت بگیره. ماهم فکرکردیم که چاره ای نداریم جز اینکه دختر رو طلاق بدیم و بعد از انجام کار استخدام دوباره اونهارو عقد کنیم.
دختر هم با اصرار توضیح می داد که اسم من نباید پشت شناسنامه اش باشد . داماد نگران بود.واهمه ای در چهره اش هویدا. ساعتی بعد آنها به احتمال قوی در راهروهای دادگاه در به در به دنبال طلاق بودند.
تجربه یک عاقد : ازدواج بازیچه می شود گاهی!

do0rsa
03-14-2011, 00:35
گریه در شادمانه
"آیا به من وکالت می دهید تا شما را به عقد نکاح......... یکی اینو از اینجا برداره!!!" این سوال سوم من بود از عروس. چه اتفاقی افتاد که من اینگونه می خواستم وکالت بگیرم. این کسی که خواستم او را بردارند چه کسی بود؟!. راستش از اول ورود من به سالن عقد بچه ای شروع کرد به گریه کردن با صدای بلند، یک ساله بود. حکایت آن است که مادرش یکی از تور گیرهای بالای سر عروس و داماد بود. بچه هم مدام بهانه مادرش را می گرفت. اوایل کار اورا از مادرش جدا کردند. اما آنقدر گریه کرد که دوباره او را به را به سمت مادر آوردند و او در حالی که زار می زد به پاهای مادر چسپیده بود. مادر بیچاره نمی دانست چکار کند. واقعا کلافه ام کرد . فکر کردم عروس و داماد چه گناهی دارند که تا ابد هرگاه بخواهند فیلم عقدشان را ببینند گریه و زاری بشنوند. بالاخره دل را به دریا زدم ::"آیا به من وکالت می دهید تا شما را به عقد نکاح......... یکی اینو از اینجا برداره!!! حداقل یکی بیاد جای مادرش تا اینم گریه نکنه....." بلافاصله همه که ساکت بودند شدند پشتیبان من. فکر کنم دعای عروس و داماد را برای خودم خریدم. شما چه فکر می کنید؟!
تجربه یک عاقد: نگذارید شادترین لحظات نزدیکانتان را بچه شما با گریه قرین کند.

do0rsa
03-20-2011, 22:48
عروس خانم وکیلم؟ نه!
کارآموز بودم و کنار پدرم نشسته بودم. دختری را عقد می کرد که به او گفت : وکالت دارم ؟ و دختر گفت : نه . همه یخ زدند. از خانواده داماد تا خانواده عروس و عاقد و من و بخصوص داماد بخت برگشته. همه فکر کردیم مساله خیلی جدی است و دختر حتما با این وصلت موافق نیست و گذاشته تا در این هنگام همه چیز را به هم بریزد. پدرم پرسید چرا ؟ و دختر درکمال ناباوری متعجبان ناظر گفت : آخه طلاش کمه. بله همه نفس راحتی کشیدند . و به عروس که از فرط سادگی "نه " محکمی گفته بود اطمینان خاطر دادند که طلا افزایش می یابد.
تجربه یک عاقد: اگر عروسی گفت "نه" . شوکه نشوید و مواظب سلامت خود باشید . شاید طلایش کم است!!

do0rsa
03-20-2011, 22:48
یک روز شلوغ و زوج ناخوشبخت!
یک روز جشن بود و دفتر ما پر رفت و امد و شلوغ. خانواده ای برای عقد امده بودند. بر سر مهریه و صداق دچار عدم توافق شدند. دفتر یار همه چیز را برایشان توضیح داد اما داماد و پدر عروس البته با دخالت اطرافیان به توافق نمی رسیدند. بدجوری کشمکش ادامه داشت . ماهم نگران وقت مردم بودیم . کار به داد و بیداد و فریاد رسید. نوبت عقدهای بعدی آمد و رفت اما توافق آنان شکل نگرفت. استرس و فشار لحظه به لحظه بیشتر می شد. دفتر یار مجبور شد همه را به حیاط هدایت کرده و عروس و داماد مستاصل را به اطاقی خلوت فراخواند تا توافقی حاصل کند.در همین زمان بود که برادر داماد عربده کشان و احتمالا به قصد به هم زدن توافق احتمالی پشت درهای بسته آیینه بزرگ سالن عقد را با مشت محکمی درهم شکست. از صدای شکسته شدن آینه داماد و عروس سیه بخت هراسان از اتاق بیرون امدند و داماد برادرش را به باد فحش گرفت. خلاصه از دفتر بیرونشان کردیم. دعوا در خیابان ادامه داشت به شدت. خلاصه رفتند گریان و غضبان و عصبی. نیم ساعتی گذشت آمدند. دم در دفتر و همانجا که قصد پیاده شدن از ماشین ها را داشتند. باز دعوا شروع شدو رفتند . خلاصه یک بار دیگر آمدندو در انظار دهها نفر رهگذر سر و صدایی و داد و فریادی و... رفتند. ساعتی گذشت دو سه نفری از طرف آنها آمدند. گفتند همه چیز درست شده . اما برای پسیشگیری از درگیری دیگری عقد درخانه برپا می شود. شب با منشی رفتیم. باور نمی کردم بعد از ان همه کشمکش صدای درینگ و دانگ موسیقی از خانه بیاید. وارد خانه شدیم . با هر ترس و لرزی بود خطبه شان را خواندم. اما جالب اینکه موقع وکالت دیدم زنی اشاراتی به عروس می کند . ترسیدم که باز به هم بریزد .اما متوجه شدم میگوید . قرآن را بردار و ببوس.
خلاصه آن روز گذش و لابد شماهم مثل من به خوشبختی آنان اعتمادی ندارید. بله چندماهی گذشت و عروس و داماد آن روز جشن پرسرو صدا برای طلاق امدند و برای همیشه جداشدند.
تجربه یک عاقد: قرص و محکم توافقات خود را انجام دهید. و هیچ ابهامی برای سرسفره عقد نگذارید.

do0rsa
03-20-2011, 22:49
مهریه بی مهریه
دیروز میخواستم وارد اتاق عقد بشوم که یکی از بچه های دفتر گفت: مواظب باش اشتباه نکنی . مهریه ندارند. کارم سخت بود باید همه اش مواظب می بودم که در ادای جملات تپق نزنم.
بله مهریه نداشتند به همین سادگی. این هم می شود ها !
تجربه یک عاقد: آوانگارد بودن چیز بدی نیست.

do0rsa
03-20-2011, 22:49
چهار بخت بازشده همزمان!
دو عروسه وارد سالن عقد شدند. نه ... اشتباه نکنید قرار نبود یک مرد دو عروس همزمان اختیار کند. این مردم را چه دیده ای شاید هم روزی خاطره یک داماد دوعروسه را برایتان نقل کنم. برویم سر اصل موضوع. دوعروسه و دو داماده وارد سالن عقد شدند. خیلی جالب بود. می خواهید بدانید چه نسبتی با هم داشتند.؟ بچه یک عروس می شود پسردایی و پسر عمه بچه عروس دیگر . چیز مهمی نیست . زیاد هم سخت نیست . حکایت این است که برادر و خواهری از یک خانواده با خواهر و برادری از خانواده دیگر وصلت کرده بودند. به اصطلاح می گفتند : زن به زن. مهریه و طلا و جهیزیه و همه چیز هم مثل هم بود . عروس و دامادی آن سوتر روی دو صندلی نشستند و شاهد عقد برادر و خواهرشان بودند و بعد که خطبه تمام شد بر صندلی عقد تکیه زدند . شادی مضاعفی بود بخصوص اینکه همه دختر عمو و پسر عمو بودند . می شود شادی دبل مضاعف . در یک خانواده/فامیل چهار جوان هم زمان وصلت کردند. خوب برگزار شد . من هم لذت بردم. البته اینکه بعدا مشکلی خواهند داشت یا نه بماند . اما من دوستی داشتم که بعد از اتفاقی مشابه یک زوج از هم جدا شدند. و لابد زوج بعدی زجر بسیار کشیده اند.
تجربه یک عاقد : بد نیست آدم دایره خویشان را افزایش دهد.

do0rsa
03-20-2011, 22:49
گلدن تایم
در مسابقات قهرمان قهرمانان آیتمی هست که شخص باید درحالی که دستها را از بدن جدا کرده است ، وزنه ای را نگاه دارد. هرچقدر زمان بیشتری تاب بیاورد به برد نزدیکتر می شود.
اگر سنگینی وزنه به اندازه یک تور یک در یک باشد و دونفر هم آن را گرفته باشند چطور ؟ چه زمانی می توان آن را نگاهداشت. شاید تصور کنید زمان زیادی می توانید این کار را انجام دهید. اما اینطور نیست.
گاهی اوقات مثل همین دیروز دختران تورگیر پس از "بله " عروس و داماد تور را برنداشته و همچنان نگاه می دارند. خطبه عقد رابنده می خوانم و می دانم که چه زجری تحمل می کنند. از سویی رها کردن تور یا جمع کردن آن را هنگام خطبه درست نمی دانند و نیز نمی دانند خطبه کی تمام می شود و از دیگرسو دستهایشان به شدت خسته شده و به پیچ و تاب می افتند. خلاصه اینکه ۵ تا ۷ دقیقه زمان طلایی برای عروس و داماد برای آنها جهنمی و عذاب آور می شود. در عقد دیروز دختر خانم سمت راستی تور را رها عروس را تور به سر و خود را خلاص کرد.
راستی پیش از اینکه بخواهید به او خرده بگیرید دستها را در این مدت در هوا ثابت نگاه دارید و خود را جای او بگذارید.
تجربه یک عاقد : گلدن تایم پنج تا هفت دقیقه ای را قبلا برنامه ریزی و تمرین کنید.

do0rsa
03-20-2011, 22:49
راز کل کشیدن
معمولا شاداب ترین اعضای شرکت کننده در مراسم عقد همان چند دختر یا خانمی هستند که تور را بر سر عروس می گیرند و یا قند می سایند. همه آنها هم دو دستشان بند بوده و بعد از گفتن "بله" عروس نمی توانند دست بزند. این امر پرده از راز بزرگ کشف اصواتی بر می دارد که به آن "کل" می گویند و معمولا چون ممتد می باشد فعل کشیدن را به دنبال آن می آورند. آخر می دانید تخلیه هیجانات ناشی از امواج " بله گفتن " اگر با اصوات ناشی از دست زدن نباشد ، شامل شیوه دیگری نمی شود جز سروصدای دهانی. البته بماند که بعضی ها قندهارا به هم می کوبند و بعضی دست از تور بر میدارند تا خرده های قند و تور باهم برسروروی عروس و داماد بریزد و بیافتد تا آن ها دستی بزنند. ولی هرچه هست این صدای (( قلیلیلیییلیلیییییییی )) کشف بانوانیست که گفتم.
تجربه یک عاقد : بسیاری از اوقات تشویق جمعیت به دنبال اصوات اینان است که شکل می گیرد و مجلس را می آراید.

do0rsa
03-20-2011, 22:50
قرآن و حافظ
عروسی را که چند روز پیش عقد کردم مهریه اش یک جلد قرآن و یک جلد کتاب حافظ بود. این مهریه منحصر به این عروس نیست. او از خاندانی است که مهریه تمام عروس هایشان همین است. خاندان را دورادور می شناسم. با این مهریه هم تاکنون هیج مورد طلاقی نداشته اند.
تجربه یک عاقد: اگر قرار باشد زندگی از هم پاشیده شود هیچ حتی صدها و هزاران سکه هم جلودارش نیست و اگر خوشبختی همراه زندگیشان باشد ، چیزی که مهم نیست مهریه است.

do0rsa
03-20-2011, 22:50
جوانکی با ارگ و آدامس!
آدامس در دهانش به شدت می چرخید ، مطابق با حرکات ریزی که با سر ، انجام می داد. هندس فری سیاه رنگی بر گوش چپش جا خوش کرده بود و چیزی پخش می کرد. کلاه کج قرمز رنگ با آفتابگیر بلند ، سرش را که از ته زده بود پوشانده بود. شلوار جین چسپان با چند طرح رنگ و رو رفته و تی شرت کوچک سایزی که نشان و لوگوی شرکتی معتبر بر آن خودنمایی می کرد پوشیده بود.
زیر بغلش بسته بزرگی بود. سینتی سایزر یا همان ارگ و در دست دیگر پایه اش . چند دقیقه قبل از عروس و داماد آمده بود. با همان چرخش آدامس در دهان پرسید. پریز برق کجاست؟ بچه ها گفتند : برای چی می خوای ؟ گفت : این ارگو برپاش کنیم. می خواست بساط موسیقی و بعد حرکات موزون ! را در دفتر راه بیندازد.
تجربه یک عاقد : با آدامس چرخان در دهان هم می شود خواند. چه خواندنی. هرچند ایشان به این توفیق در دفتر ما نائل نیامد.

do0rsa
03-20-2011, 22:50
بچه موقع نشناس!
خود سانسوری نمی کنم و این مطلب را با عذرخواهی می آورم.
بچه خیلی ورجه وورجه می کرد. داشتم وکالت می گرفتم. عروس وکالت داد و نوبت به داماد رسید. از داماد که پرسیدم و در پایان جمله هایم گفتم :وکیلم؟ بچه کار خود را کرد تا مجلس را به سوی شرم بعضی و خنده و شیطنت بعضی دیگر بکشاند و البته اندوه زیاد دو نفر نشسته زیر تور سفید. بله.. گفتم : وکیلم ؟ که ناگاه صدای بلند خروج گازهای روده بچه بعد از این سوال مجلس را تحت تاثیر قرار داد. داماد با اندکی مکث رو به من کرد و با حالتی در چهره که(( اینم شانس ما!! خوب لابد بله دیگه !!)) آهی کشید و گفت بله.
تجربه یک عاقد: بچه ها اگر مانند این بچه موقع نشناس عمل نکنند حضورشان فرخنده است.

do0rsa
03-20-2011, 22:50
شاهد جوان عقد
مردجوانی بود . پس از خواندن صیغه عقد که این بار برخلاف همیشه در اتاق خودم بود نه در سرسرای عقد ، شیرینی را به حضار تعارف کرد که عبارت بودند از : پدر پیر عروس ، یک شاهد و عروس و داماد. اما خودش شیرینی نخورد. داماد که متولد سال هزار و سیصد و بیست و شش بود خودش به اصرار به او شیرینی تعارف کرد. با دلخوری خورد. عروس متولد سال هزار و سیصد و چهل و دو بود .
شاید حالا متوجه شدید چرا مراسم عقد بی سر و صدا و در دفتر خودم برگزار شد. وقتی که رفتند از بچه ها پرسیدم: آن مرد جوان کی بود؟ گفتند پسر عروس. بله این از جمله موارد اندکیست که پسر به عنوان شاهد عقد مادر ، اسمش در دفتر ازدواج ثبت می گردد.
تجربه یک عاقد: نگران نشوید .بگذارید ازدواج کنند...... تنهایی سخت است ، سخت

do0rsa
03-20-2011, 22:50
من عروس را نجات دادم.
من عروس را نجات دادم. باور نمی کنید بخوانید.
دیروز جمعه بود. عصر عقد داشتیم. عروس و داماد آمدند و نشستند و بنده شروع کردم به وکالت گرفتن. بار سوم که از عروس پرسیدم ، هنوز جمله ام ناقص بود که گفت: با اجازه بز... حرفش را بالاجبار قطع کردم و بعد از پایان جمله ام بله راگفت. عده ای خندیدند و من زیر چشمی دیدم که داماد با خنده به عروس گفت" چقدر هولی". راستش خیلی به من برخورد. در دلم گفتم" باشه آقا داماد دارم برات. " از داماد که می خواستم وکالت بگیرم عمدا در بین جمله هایم یک مکث کوچک دادم که موفق شدم داماد را به اشتباه بیاندازم. گفت : با اجاز... حرفم را سریع ادامه دادم. همه خندیدند. به وضوح احساس کردم که عروس نفس راحتی کشید و خیالش راحت شد که از زیر بار طعنه! نجات یافته است. حداقل الان می گویند" هردو هول بودند . لابد عاشق هم هستند."
تجربه یک عاقد: عروس خانم ها اصلا برای گفتن بله عجله نکنید زمان متعلق به شماست و نازتان رامی خرند... به هرقیمتی

do0rsa
03-20-2011, 22:51
گناه بزرگ!
(( قبول نمیکنه خوب . میگه خوشگل نیست. حالا دارم راضیش می کنم. دختره خوبه ها ولی این راضی نمیشه.))
زنی که تحمل رنج سالیان بچه دار نشدن را بر صورتش می شد دید به ستوه آمده بود از مردش. چون تابه حال هرکسی را برای ازدواج دوباره مرد به او پیشنهاد داده بود ، به دلیلی رد کرده بود. این یکی را هم به دلیل خوشگل نبودن!! رد کرده بود. زن ادامه داد" ولی بالاخره یکی رو براش پیدا می کنم که راضی بشه.
یک ماه گذشته بود از سخنان این زن که می خواست برای شوهرش زن دیگری بگیرد. باز هم وارد شد، خوشحال و راضی. عکسهای مردش و زنی در دست خندان به من سلامی کرد و گفت : بالاخره یکی رو پیدا کردم که دیگه "نه" توش نیاره".
سه روز بعد مجلس عقد برپا بود. هنگام خطبه نیم نگاهی به زن انداختم. میشد دید حس دوگانه عذاب آور را در زیر لبخند سردش.
ده ماهی گذشت. زن که برای طلاق از مردش آمده بود از تولد پسر شوهرش خبر آورد.
تجربه یک عاقد : بچه دار نشدن گناه بزرگیست بزرگ. چون مرتکبش را مجازات می کنند سخت. گناهی ناکرده.

do0rsa
03-20-2011, 22:51
ماجرای من و علی
" با کسب اجازه از پدر عروس ، پدر داماد و این آقا پسری که اینجاست." این جمله را من گفتم تا همراهان ، این پسر بچه بازیگوش را که بر روی استیج مخصوص عروس و داماد رژه می رفت پیش خود ببرند تا ما کارمان را با خیال راحت و بدون ترس از خرابکاری بچه انجام دهیم.
به بچه اشاره کردند که بیا. با حرکت سر چندبار نشان داد که نمی آید. پدر بچه آمد و بچه را به سختی کند و برد. بچه همه اش خود را کش و قوس می داد تا اینکه شروع به گریه کرد. مادر رسید و بچه را از پدر گرفت و به زور برد اما گریه و لج بچه ادامه داشت. صدای ضربه کوچک تنبیهی به بچه را شنیدم . چندبار تذکر دادم که نگذارید گریه بکند . مهم نیست. اما کودک و والدین دست بردار نبودند. سرانجام پدر ، بچه را که بعدا فهمیدم نامش علیست از اتاق عقد بیرون برد ، درحالی که صدای گریه او باز هم به گوش می رسید. دلم کباب شد. در میانه عقد متوجه شدم بچه ساکت شده و پدر بچه وارد اتاق شده. خطبه به اتمام رسید و من در راه خروج از پدر بچه عذرخواهی کردم. بیرون که رفتم علی درحالیکه سر خود را میان دستها پوشانده و دستها را بر زانوان خوابانده بود بر مبل اتاق انتظار نشسته بود. یکراست به سراغ او رفتم. هر کاری کردم و نازش کشیدم تا دست از لجبازی بردارد و به اتاق برود نرفت که نرفت. پدر که این صحنه را دید آمد و با عذرخواهی کار من را ادامه داد. نشد. رفت و شیرینی آورد. باز هم نشد.
۱۵ دقیقه ای گذشت. من درحالیکه مشغول کاری بودم تصادفا علی را دیدم که شیرینی به دست غرق شادیست و بازیگوشی.
تجربه یک عاقد : نوشتن خاطره از ناراحت کردن کودکی در روز جهانی کودک برایم سخت بود.

do0rsa
03-20-2011, 22:52
با مادر زن ، برای همیشه
عروس دختر شهید بود. مهریه اش ۵ هزار سکه بهار آزادی ( معادل ۱ میلیار و ۲۵۰ میلیون) . دامادی که با کت و شلوار شیک و کراوات قهوه ای کناردستش نشسته بود ، دقایقی قبل شرطی را امضا کرد که کمتر کسی حاضر می شود حتی به آن فکر هم بکند. بعضی ها هم شاید آرزویش را داشته باشند تا از اجاره خانه خلاص شوند.. براساس این شرط داماد متعهد شد که با مادر زنش! زندگی کند.
تجربه یک عاقد : زندگی با مادر زن! می تواند شیرین باشد

do0rsa
03-20-2011, 22:52
کراوات بندان
( بسم الله الرحمن الرحیم.....) مردعکاس مسنی که موهایش را رنگ مشکی تندی زده بود اما چروکهای صورت ، سنش را فریاد می زدند حرفم را قطع کرد و گفت : ببخشید حاجی . منصور کراواتت کو؟ منصور داماد بود . سکوت کردم. زنی دستپاچه در میان چند نایلون رنگارنگ گشت و کراوات منصور را آورد و دست عکاس داد. مراسم کراوات بندان در پرانتز مراسم عقد شروع شد. کمی که طول کشید و گردن داماد به این سو و آن سو کشیده شد ، دریافتم عکاس مهارتی در کراوات بستن ندارد. مرد دیگری از میان جمعیت آمد و سکان را به دست گرفت. داماد عرق ریزان در دست دوتن کراوات بند به اطراف کشیده می شد.
با اشاره زنی که گفت : عمو جلال!! کراوات را از گردنش کشیدند و به دست عموجلال سپردند. پیرمردی با عینک کائوچویی و سبیل کشیده به پهنای صورت. عصایش را میان دو پاگرفت ، زانویش را بالا آورد و دور زانویش شروع کرد به بستن گره کراوات.
دقایقی بعد پرانتز کراوات بندان بسته و مراسم عقد آغاز شد.
تجربه یک عاقد : برخی اوقات از پنجره اتاقم می بینم که برای بستن گره کراوات داماد یا همدیگر ، دردسری تحمل می کنند که نگو.

do0rsa
03-20-2011, 22:52
دل یک دله کن
دختر از توی کیفش دستمال مچاله شده ای را پیدا کرد تا اشکش را پنهان کند و ادامه داد. (( دوستم گفت بیا نامزدتو امتحان کنیم. شماره تلفنش رو به دوستم دادم و اونم بلافاصله شماره شو گرفت. صدای تلفن رو بر روی اسپیکر گذاشت تا من هم بشنوم. به محض اینکه دوستم شماره رو گرفت و گفت سلام ، نامزدم گفت سلام لیلا تویی ؟دوستم که اسمش لیلا نیست گفت آره خوبی ؟ ))
دیگر سیل اشک سد خودگیریش را شکست و صدای گریه اش را در هوا رها کرد. در همان حال برایم تعریف کرد که چطور بعد از حال و احوالی آنچنانی بلافاصله با هم قرار گذاشتند و پسر مسافت حدود ۱۰۰ کیلومتری را طی کرده تا خود را به لیلا؟! برساند. گفت : من و دوستم رفتیم نزدیکی های قرار گوشه ای ایستادیم. نامزدم آمد و منتظر ماند . تا اینکه به موبایلش زنگ زدم و فقط یک جمله گفتم . (( نمی آد منتظرش نباش)).
دختر شناسنامه اش راکه تحویل گرفت امضایی داد و رفت تا پسر هم بیاید و شناسنامه اش را پیش از هرمراسمی تحویل بگیرد تا پرونده این زوج به هم نارسیده در دفتر ما برگه آزمایشی باشد با عکس دوجوان که با لبخند محوی در صورت به خوشبختی اندیشیده بودندو خودکار قرمزی که با عجله نوشته بود: کنسل.
تجربه یک عاقد : دل اگر یک دله نکنید ، ازدواج مهلک می شود برای صد دلان.

do0rsa
03-20-2011, 22:52
ام اس
مولتیپل اسکلروزیس را با علامت اختصاري ام اس مي شناسيم . این بیماری مختص سیستم عصبی مرکزی بوده و اندامها را دچار فلج گسترده ای می کند.
مردی که حلقه سیاهی دور چشمانش را گرفته بود و رنج در چهره اش فریاد می کرد ،دیروز با کاغذی در دست مقابل من ایستاد. کاغذ حکم دادگاه بود،با این مضمون که زن این مرد به دلیل بیماری ام اس ضمن مراجعه به دادگاه رضایت داده بود که مردش زن دیگری اختیار کند. مرد از من پرسید که آیا این مدرک برای ازدواج دوم او معتبراست......
میگفت زن نمی تواند برای تایید رضایت از ازدواج مجدد به دفتر بیاید یا به دفتر اسناد رسمی برود برای امضای اوراق. سند او معتبر بود و او به زودی سرسفره عقد می نشست و زن ام اسی او بریده دست و شکسته پا در انتظار روزهایی بود که به زودی می آمد، با هوویی تازه نفس!
تجربه یک عاقد : ماندن و به پای زن سوختن؟ یا رفتن و زن گرفتن؟ چه باید کرد.

do0rsa
03-20-2011, 22:53
همه واقعی هستند.

مهریه های عجیب و غریب و عاشقانه!
( شاهرگ برادر داماد) این جمله را در مقابل سوال یکی از بچه های دفتر ما عنوان کردند. سوال این بود : مهریه چقدر؟ جواب :شاهرگ برادر داماد. بله او درست شنیده بود و شماهم درست دارید می خوانید. مهریه عجیبیست . فرض کنید تقی به توقی بخورد و عروس خانم بخواهد مهریه اش را بگیرد. یا داماد بخواهد طلاقش دهد. البته این مهریه پذیرفتنی نیست و ثبت نمی شود. اما از این دست موارد عجیب باز هم هست که اتفاقا ثبت هم شده اند.
دست راست و پای چپ داماد.
یک کیلو بال مگس.
ده آهوی وحشی
ده هزار گل رز سیاه
بیست هزار توپ گلف
دو قوی سفید وحشی
هزار مرغ مینای سخن گو
چشمان داماد
هزار جلد کتاب خیلی نفیس
اما جالبتر از همه مهریه " هزار بوسه عاشقانه" بود . اتفاقا می گویند کار به دادگاه کشیده و طلاق. داماد مرتب میگفته :"بیا ! بیا تا مهریه تو رو بدم" . عروس میگفته:" من نمی خوام ریختتو ببینم چه برسه به اینکه بخوای منو ببوسی . اونم هزارتا . مهرم حلال جونم آزاد."
تجربه یک عاقد: به نظر من موارد عجیب تری هم هست مثل هزار و سیصد و شصت و پنج سکه بهار آزادی (سیصد و چهل میلیون تومان ) دو هزار سکه بهار آزادی (پانصد میلیون تومان) پنج هزار سکه بهار آزادی (یک میلیارد و دویست و پنجاه میلیون تومان و...... ) خود را به این دام نیندازید.

do0rsa
03-20-2011, 22:53
دست داماد بر سر برادرش!
رفته بودم خانه کسی برای مراسم عقد. شاد و سرحال بودند و شوخ. خواهران سه گانه داماد تور برسر آنها گرفته و قند می ساییدند. برادر داماد که خیلی شبیه خود داماد بود کنار مبل آنها روی زمین نشسته بود. به محض گفتن بله توسط داماد برادرش به زور دست داماد را گرفت و بر سر خود کشید. همه خندیدند. ظاهرا بین خودشان حرف به میان آمده و شاید هم باور داشتند که اولین کسی که داماد بر سر او دست بکشد داماد بعدی می شود. البته بیشتر بار طنز داشت.
تجربه یک عاقد: وقتی شتر ازدواج جلوی پای شما زانو بزند شماهم سوار می شوید. به وقتش

do0rsa
03-20-2011, 22:53
دخترکی با موهای بافته و چشمان ملیح

دستان کوچک دخترکی با موهای بافته و چشمان رنگی ملیح در دستان مردی بود با کت و شلوار مشکی و کراواتی آبی که جای جایش را نقطه های سفیدی فراگرفته بود. مرد مهربانانه نوازش می کرد این دست آسمانی را و دخترک لم داده بود و چانه بر پاهای مرد می فشرد کودکانه . او با همان چشمان کنجکاو به من این تنها متکلم مجلس چشم دوخته بود. عروس گهگاهی دخترک را می پایید و از آسودگیش که خیال آسوده می شد با شرمی به شیوه عروسان به زمین خیره می گشت.
مرد مهربان پس از " بله " عروس صورت دختر زنش را بوسید و دخترک لبخند زد. او دیگر پس از دوره ای بی پدری و نامهری روزگار که پدرش را در تصادف گرفته بود ، دیگربار مهرپدر را تجربه می کرد.
حاضران با لبخندی برخی استهزا آمیز و بعضی خرسندانه همراهی می کردند مجلس عقد مردی که دختر زنش را به فرزندی پذیرفته بود و زنی که خود را در کنار مردی می دید که دخترش را دوست می داشت.
تجربه یک عاقد: کودکان همه بی گناهند. مهر مادری و عشق پدری می خواهند مردم. هردو باهم.

do0rsa
03-20-2011, 22:55
سکوت برای پدر و هلهله برای مادر
سر و وضع مرتبی داشت. در سالن پذیرش نشسته بود. منشی صدا زد . پدر عروس ! مرد بی روح و افسرده بلند شد. منشی جای امضا را به او نشان داد و او با دستانی لرزان بردفتر بزرگ ثبت ازدواج و دفترچه عقد چند خط کشید. اورا به اتاق من راهنمایی کردند. من از او برای عقد دخترش وکالت گرفتم. نگاه سردرگم و صورتی تکیده داشت. وکالت داد و رفت . همه چیز در سکوت برگزار شد از حیاط که رد می شد از پنجره راه رفتنش را به نظاره نشستم. سیگاری گیراند . خمیده بود.
نیم ساعت بعد سر و صدایی برپا شد . با صلوات و کف زدن و کل کشیدن عروس و داماد و همراهان شاد و دست افشان وارد شدند. از پنجره شادمانیشان را نظاره گر بودم . لبخند و لباس های رنگارنگ و برف شادی و نقل و شیرینی..... . دفاتر را امضا کردند و من برای خواندن خطبه به سرسرای عقد رفتم. صندلی کنار من که جای پدر عروس است خالی بود. مادر عروس در ظاهر سرحال بود. عروس در جواب طلب وکالت من گفت با اجازه مادرم بله. او اشاره ای به پدرش نکرد. همان مردی که نیم ساعت قبل با اندوه به من اجازه داد دخترش را عقد کنم و حالا که سالها بود زنش را طلاق داده بود گویا دخترش که نزد مادر مانده بود هم دیگر او را فراموش کرده بود و روز عقد دخترش هم فرصتی برای رویارویی این خانواده از هم پاشیده فراهم نکرد و اکنون که پدر اجازه عقد را داده بود دیگر برای همیشه رفت... برای همیشه
تجربه یک عاقد : پدر پدر است هرچه باشد و مادر مادر است هرچه باشد. دوست و پاسشان بداریم.

do0rsa
03-20-2011, 22:56
حج یا دبی؟
داماد با ریش پروفسوری و قدری هول درکنار عروس سپید پوش مقابل کانتر سالن پذیرش دفتر ایستاده بود تا همکارم یک بار دیگر توافقات را با آنها چک کند. پرسید: این حجی که نوشتین عمره باشه یا تمتع؟ داماد رو کرد به عروس و گفت : کدومشون. اونی که زودتره چیه ؟ عروس هم که مثل داماد نمی دانست عمره چیه و تمتع کدام گفت : فرقی نمی کنه. داماد از همکارم پرسید: اون که زودتره کدومشه ؟ همکارم پرسید : عمره. داماد یواشکی به عروس گفت : به جای اینکه بریم دبی میریم اونجا.
...
به نظر شما این حج که اخیرا توی مهریه ها می آید به چه منظوریست؟ قاعدتا اگر خانواده مستطیع باشند واجب است به حج بروند و اگر نداشته باشند می توانند نروند. در جامعه ما معمولا کمتر کسی مهریه اش را مطالبه می کند، مگر هنگام طلاق. حال در هنگام طلاق زن می گوید : مهره ام را بده و مرد به سازمان حج می رود و آنجا می گویند تا ۵ سال دیگر ثبت نام تمتع نداریم. تکلیف چیست؟
تجربه یک عاقد : ذکر حج در مهریه را شاید برخی برای مبارکی و میمنت قید کنند ، اما بسیاری را هدف پیروی از مد روز مهریه است.

do0rsa
03-20-2011, 22:57
بلوتوث ناموس
داماد عکس گرفته شده با موبایل از عروس را در آرایشگاه مقابل دیدگان دختر عمویش گرفت و فریاد زد. همین بسته. همینو بلوتوث می کنم بدبخت شی.
دختر عمو که لباس عروسی برتن کرده بود چاره ای جز گریستن نداشت. عمو سر زن عمو داد کشید که : صدبار بهت گفتم نمی خواد ببریش آرایشگاه. همه چیز به هم ریخته بود. آتش بیاران دعوا جاری ها بودند و آتش گرفته ها دو برادر. میهمانان هرکدام اظهار نظری می کردند که در مجموع خوراک هیمه آتش را فراهم می نمود.
دعوا بر سر مهریه بود. هیچکدام از طرفین تن به خواسته دیگری نمی دادند. داماد قهر کرد و رفت. دایی ها هم طرف خواهرانشان را گرفتندو.....
ساعتی بعد داماد نشسته بود در کنار عروس. پدر عروس و خود عروس و داماد به من وکالت دادند و همه را آرامشی این بار پس از طوفان فراگرفته بود. اما آیا طوفان در راه بود؟
تجربه یک عاقد : مانده ام داماد چگونه می توانست سربلند کند. او ساعتی پیش تهدید میکرد که عکس ناموس آرایش کرده اش را بلوتوث می کند.

do0rsa
03-20-2011, 22:59
پدر عروس : با اجازه بزرگترها بله !
از حاشیه آمده بودند به گمانم. از دختر که پرسیدم وکیلم گفت : چه اشکالی داره !! البته من تحقیق کردم و متوجه شدم که این اصطلاح معادل "چرا که نه " است و مفهومی اینچنینی در بعضی از فرهنگ ها به معنای جواب مثبت و بله است.
یادم می آید چندسال پیش از عروسی برای وکالت سوال کردم. گفت : ها ! خوب لابد می دانید این ها هم همان جواب مثبت یا بله است.
یا مثلا از پدر عروس که میخواهم اجازه بگیرم غالبا می شنوم که : صاحب اختیاری . اختیار داری . بفرمایید . اجازه ماهم دست شماست . باشه . مبارک باشه..... و بعضی دقیقا می گویند بله. البته یک بار یک پدر عروس جوگیر شد گفت با اجازه بزرگترها بله !
تجربه یک عاقد : ما بله می خواهیم به هر زبانی باشد.

do0rsa
03-20-2011, 22:59
رونمایی زیر لفظی
"عروس زیر لفظی می خواد" جمله ای بود که به طرز طنازانه ای خانمی در ردیفِ نخست ِنشستگان ادا کرد. همکار مکرمه شان بانویی بودند میانسال که طبق سناریو دست بردند به کیف مبارک تا زیر لفظی را رونمایی کنند. ناگاه رنگ از رویشان پرید و لرزان دست ، دو جعبه کادوی همشکل و همرنگ و هم اندازه را از کیف کذایی خارج کردند و ندا دردادندکه : نمی دونم کدومشونه.
بیان این جمله مصادف بود با تصمیم سریع بانوی کارکشته که شروع کرد به کادو برداری زیر لفظی. کادوها جیر و بدقلق بودند و باز کردن آنها میسر نبود. بناچار شروع کرد به پاره کردن یکی از کادوها. به سختی کاغذ کادو را جرداد جعبه ای قرمز خودنمایی کرد. در جعبه را باز کرد. گفت : این نیست... ساعت مردانه ای بود. بلادرنگ شروع کرد به پاره کردن کادوی دوم.
یکی از جمعیت گفت : خوب وقتی این نیست اونه دیگه چرا بازش می کنی. دیگری گفت: بذار خودشون باز کنن. اما کار از کار گذشت و زیر لفظی از لفافه کاغذ کادو خارج شد و دست به دست به دست داماد رسید تا در دست عروس کند.
من درنگ بیش ازین جایز ندانستم و نگذاشتم .بلا فاصله " بله وکالت " از عروس ستاندم. دامادِساعت عروس در دست هم بله گفت تا پس از خروج من از صحنه نفس گیرو وقت بر رونمایی زیر لفظی ساعتها در دستان جا خوش کنند به مبارکی.
تجربه یک عاقد: بعضی عروسها با زبان بی زبانی فریاد می زنند که : بابا ما اگه زیر لفظی نخوایم ، کیو باید ببینیم.

do0rsa
03-20-2011, 23:01
حواس پرتی سر سفره عقد
باغ بزرگی بود و ما برای مراسم عقد دعوت شده بودیم. عروس و داماد درجایگاه مخصوص بودندو پس از گرفت امضاهای فراوان مورد نیاز از آنان ، نوبت به خواندن خطبه توسط من رسید. بار اول که طلب وکالت کردم خانمی از گل چیدن گفت. سرو صدایی شنیدم. خانم درشت هیکلی خود را به بالای سر عروس و داماد رساند. بار دوم او بود که از گل چیدن گفت. برای بار سوم پرسیدم. عروس شروع کرد " با اجازه بز.... " و آن خانم هم شروع کرد " عروس رفته گلاب...." خلاصه جملات آنان قاطی شد. بعد از(( بله)) او به عروس نگاهی انداخت و عروس هم به او. عروس با ناراحتی گفت: " بار سوم بود. آن خانم هم قرمز شد و من به خودم شک کردم نکند دوبار پرسیده ام و اشتباه از من بوده. خانم مقابل آن جمعیت ضایع شده و اشتباه خود را برای همیشه در فیلم عقد عروسی داماد ثبت کرد چون به هیچ وجه قابل جداکردن نبود جمله ایشان و عروس.
تجربه یک عاقد : کل خطبه ۵ تا ۷ دقیقه طول می کشد . لطفا حواس خود را جمع کنید کارگزاران عقد!

do0rsa
03-20-2011, 23:02
مهندس!
در زمان خواندن خطبه و برای گرفتن وکالت، ما نام کامل عروس و داماد را می بریم، بدون پیشوندهای معمول علمی یا مذهبی و یا نام های غیر شناسنامه ای. یعنی حاج ... یا دکتر.... را نمی گوییم.
مادر دامادی که برای عقد پسرش آمده بود از همان آغاز بر مهندس بودن گل پسر نازنینش تاکید می کرد. کار گرفتن امضاها که تمام شد و قبل از اینکه من وارد سالن عقد شوم کلی با بچه های دفتر کلنجار رفته بود که حتما باید قید کنید در دفاتر و اسناد و درکنار نام داماد کلمه مهندس را. من هم که وارد شدم پیله کرد اساسی... برای اینکه ایشان را مهندس خطاب کنم درخطبه عقد.
البته سرانجام من برخلاف همکاران دفتر که زیر بار نوشتن مهندس در دفاتر نشدند راضی شدم تا در خطبه، مهندس بخوانمش. و شما تصور کنید فخر و مباهات مادر را در هنگام ایراد خطبه از شآن مهندسی! فرزند دلبندشان .
تجربه یک عاقد :مشک آن است که خود ببوید نه آنکه عطار بگوید.

do0rsa
03-20-2011, 23:03
عروس خانم داماد را مثل پسر خود بزرگ کند.
پسر ۱۵ سال سن داشت. کنار دختر عمویش نشسته بود تا یکی از همکارانم آنها را عقد کند. دختر عمو هم ۲۶ سال سن داشت. پسر در حقیقت بچه ای بود که چیزی از ازدواج نمی فهمید. خطبه انها وقتی خوانده شد پدر داماد که عموی عروس بود به او گفت : دخترم انتظار دارم درست مثل پسر خودت بزرگش کنی.
این مساله چند سال پیش اتفاق افتاد و آنچه آنها را به فکر این وصلت انداخته بود آن بود تا دختر عمو را غریبه ای نبرد. آخر عقد آنها را در آسمان ها بسته اند.
تجربه یک عاقد: عقد کسی را در آسمانها نبسته اند و کاش عقد آنها درصورتی در زمین بسته شود که آزمایشات دقیق ژنتیکی انجام داده باشند.

do0rsa
03-20-2011, 23:04
عروس بیست ساعته
وارد اتاق عقد که شدم و کنار پدر عروس و داماد نشستم خانمی آمد و گفت می خواهم با شما صحبت کنم. مادر عروس بود. گفتم به دفتردار مراجعه کند. با پدر داماد و عروس رفتند و برگشتند. گفتم مشکلی نیست و وکالت از پدر عروس خواستم . گفت بخوایم یا نخوایم باید بشه دیگه. لحجه ترکی داشت و بله ای برای وکالت به من تحویل داد. خطبه را خواندم.
صبح روز بعد مادر عروس هراسان آمد. شنیدم که در سالن پذیرش سر و صدا برپاست رفتم و دیدم همان زن است . به دفتر خودم دعوتش کردم و شروع کرد به درد دل کردن: ما این خانواده را نمی شناختیم . توی این شهر غریبیم. یک روز به خانه برگشتم . دختری توی اتاق دخترم بود . گفتم این کیه ؟ گفت همکلاسیمه اتفاقا برای برادرش منو خواستگاری کرده. دنیا بر سرم آوار شد. بالاخره همه چیز گذشت و ما اطلاعات زیادی از خانواده داماد نتوانستیم گیر بیاریم تا روز عقد که خانواده و فامیلشان را دیدم و متوجه شدم اصلا به ما نمی خورند. دیشب در خانه ما جشن گرفتند و وقتی رفتند کلی وسیله از ما دزدیدند . دخترم حالا می گوید سم می خورم و من دیشب اصلا نخوابیدم.
کار از کار گذشته بود و دیگر دادگاه باید تکلیف را روشن می کرد و من ماندم با این اندیشه که:
تجربه یک عاقد: پیش از ازدواج چشمانتان را باز کنید و بعد از آن ببندید.

do0rsa
03-20-2011, 23:04
بی بی
""نمیشه آقا . چطور ممکنه ؟ تا بی بی نیاد شروع نمی کنیم. زشته. "" اینها پاسخ همراهان عروس و داماد بود در مقابل همکارم که پرسید :خطبه عقد رو شروع کنیم؟! منتظر ماندیم و دست روی دست گذاشتیم تا بی بی بیاید. ده دقیقه بعد بی بی را با سلام و صلوات آوردند ، درحالی که بر ویلچری نشسته و سالیان درازی از عمرش گذشته بود. ظاهرا بزرگترین و مسن ترین فرد این خاندان بود.
خطبه عقد را با حضور بی بی خواندیم. خطبه تمام شد و بعد از آن ، سرو صدای مهمانان که فلانی چی آورده و بهمانی چه چیزی هدیده کرده. بعد از مدتی با کل کشیدن و نقل پاشیدن و هلهله پشت سر عروس و داماد همه رفتند. اتاق عقد ظاهرا خالی شده بود. اما یکی از بچه های دفتر که وارد سالن شد تا سالن را چک کند ، منظره جالبی دید. بی بی بیچاره ی بزرگ خاندان !! را جاگذاشته بودند و اصلا کسی به بردنش توجهی هم نکرده بود. فرستادم تا خبر دهد. بعد از مدتی مردی غرغرکنان آمد و با اکراه و نارضایتی دسته ویلچر بی بی را گرفت و کشان کشان از دفتر خارج کرد.
تجربه یک عاقد : شوری و بی نمکی هردو ناخوشایند است.

do0rsa
03-20-2011, 23:05
اندیشه های پدر یک عروس
اتاق نگهبانان جایی بود که احساس در زندان بودن را به آدم می داد. مرد نشسته بر صندلی رو به روی من قیافه نادم و چشمانی مغموم داشت. برادرش را کشته بود. می گفت : برسر مقداری پول ناچیز با هم درگیر شدیم. او من را به شدت زد و من ناخواسته دست به چوبی بردم و برسرش کوفتم. تا شد این که نباید می شد. نمی توانست لباس مرتب پوشیده و برسرسفره عقد دخترش بنشیند. دردآور بود.
به زندان رفته بودم تا از او وکالت بگیرم دخترش را برای فردی عقد کنم و اسناد را امضا کند. روز بعد عروس و داماد آمدند. صندلی کنار من جای نشستن پدر عروس است. خالی بود و من حضورش را حس می کردم. در همین زمان او در سلول یا بند مربوط به جانیان در حال چه کاری بود. درست هنگام عقد دخترش به چه فکر می کرد. شاید به آن لحظه لعنتی که عصبانی دست به چوب برده بود و شاید به آینده می اندیشید: چوبه دار. شاید به نوه هایی که نخواهد دید و شاید به ......
تجربه یک عاقد: ......

do0rsa
03-20-2011, 23:06
مردان نیم نشسته!
در سرسرای عقد دفتر همیشه مردانی را می دیدم که حد اقل نشیمنگاهشان را بر صندلی قرار می دادند و خود را تا حد ممکن جلو می کشیدند. بعد که سالن را ترک می کردم بعد از مراسم عقد بلند می شدند و تشکر می کردند. تقریبا همیشه این اتفاق می افتاد.
من در کنار صندلی عاقد یک صندلی قرار داده ام که پدر عروس برروی آن کناردستم می نشیند چون باید از او هم وکالت بگیرم. جایی برای پدر داماد نبود. شاید حدس زدید پدر داماد کجا می نشست؟! همان مردان نیم نشسته پدران دامادها بودند. یکی دوهفته پیش صندلی دیگری را گفتم کنار پدر عروس قرار دهند و روی صندلی ها هم بنویسند" پدر عروس" " پدر داماد". حالا دیگر از آن مردان نیم نشسته خبری نیست و با خیال راحت کنار من می نشینند. دو دسته گل هم فراهم کرده ام که اگر یکی یا هردو آنان فوت کرده اندبه جای آنان دسته گلی قرار دهند.
لابدفکر می کنید پس مادران عروس و داماد چه ؟! عرض می کنم. آنان تاب نشستن بر صندلی ندارند و بی تاب تدارک خوب مراسمند و آمد و شد می کنند و سرگرمند.
تجربه یک عاقد: برای پدرها و مادرها لحظه ای زیباتر از نشستن در کنار سفره عقد فرزندشان نیست و برای من نشستن در کنار آنها و درک حس عمیقشان از نزدیک.

do0rsa
03-20-2011, 23:06
داماد رفته مسافرکشی!
همیشه کسانی هستند که با متلک گویی خود مراسم عقد را همراهی می کنند . گاهی خنک و البته زمانی "یخ" و گاهی خوشمزه. چند نمونه اش را برایتان بعدا نقل می کنم. اما برای امروز از عقد دیروز عصر می گویم. از عروس وکالت گرفتم و نوبت به داماد رسید. پرسیدم آیا وکیلم فلان دختر ( عروس) را به عقد... شما در بیاورم که از میان جمعیت کسی داد زد. " خیلی منت هم ببره!" داماد می خواست بگه بله که گفت" داماد رفته دنبال وام ازدواج. مردم که خندیدند باز نگذاشت داماد بله بگوید. گفت : داماد رفته مسافر کشی. و البته از این سخن پرانی ها زیاد پیش می آید.
تجربه یک عاقد: اگر متلک یا تیکه شما باحال نیست از گفتنش سر سفره عقد اجتناب کنید.

do0rsa
03-20-2011, 23:07
به سوی روشنی
وکالت از عروس و داماد را گرفتم. عاشقانه در کنار همدیگر نشسته بودند. دستهایشان پس از خطبه به جستجوی همدیگر پرداختند. دستها عاشقانه در آغوش همدیگر جای گرفتند. سالن بزرگ و پرنور سالن عقد ما را با باران نور و رنگ. مهمانانی با لباسهای پرزرق و برق . بچه هایی که از نزدیک خیره به چهره آنان می نگریستند ، کنجکاوانه. دفتر بزرگی که امضاهایشان بر آن نقش بست. پدر عروسی که یارای پنهان کردن اشک نداشت. مادر عروسی که چینهای نشسته بر چهره اش سالیان رنج را فریاد می زد. پدر دامادی که دستهایش برای دعا به آسمان بود . خواهر کوچکتر داماد که مادرانه او را می پایید. مهمانانی که با علامت سوال بزرگی عیان بر سر شاهد وصلتشان بودند. دخترکانی که تور گرفته و بر سر آنان قند می ساییدند.... و من که یک بار برای طول زندگی شان در ایستگاهی برای پیوستن در کنارشان بودم. هیچ کدام و هیچ کدام را هیچکدام ... نه عروس و نه داماد ندیدند. اما مطمئنم که آینده را می دیدند ، درکنار هم برای سعادت.
زوج روشندل عاشق در این نقطه از زمان. در این مکان از جغرافیا ..زندگی بی نور تاریک خود را به هم گره زدند. آنان به روشنی فردایی در پرتو عشق می اندیشیدند. از محضر که خارج شدند نگذاشتند کسی دستهایشان را بگیرد. عصاهای سفید را در دست گرفتند و شانه به شانه هم رفتند.
تجربه یک عاقد : چیزی مانع نمی شود که نیمه گمشده را یافت.

do0rsa
03-20-2011, 23:08
نیسان ، پدر مضطرب ، عروس گریان و داماد موفرفری!
سالها پیش وارد خانه شدم. پدر عروس مضطرب این واژه ها را تکرار می کرد(( عزیزم بگو بله!))(( جانم بگو بله)) و این حرفها را مدام به عروس تکرار می کرد و به من گفت شروع کن حاجی. گفتم صبرکن ببینم قضیه چیه؟ گفت هیچی. اما دختر گریه می کرد. داماد پسر عموی دختر بود. همه را بیرون کردم تا تنها با عروس و مادرش صحبت کنم. دختر می گفت به هیچ وجه حاضر به ازدواج با پسر عمو نیست. خلاصه خطبه عقد را نخواندم و مجلس به هم ریخت.
منشی برایم تعریف کرد که وقتی در اتاق با عروس و مادرش صحبت می کردم، پدر عروس در اوج اضطراب به داماد که ظاهرا یک خودرو نیسان باری داشته می گوید. همین الان میروی نیسانت رو می آری از روش رد می شی خونشو میریزی منم بهت رضایت می دم. و داماد موفرفری سبیل گنده حالتی به خود گرفته گویا می خواسته است برود و این کار را بکند و می گفته به خدا می کشمش عموجان.
دختر حالا با یک هم شاُنش ازدواج کرده و پدر عروس زمینگیر شده است.
تجربه یک عاقد: هرگز دخترتان را فدای روابط فامیلی نکنید . هرگز!

do0rsa
03-20-2011, 23:09
خنده بی امان عروس خانم!
گاهی در گرداب خنده گرفتار می آییم . شاید شما هم دیده باشید یا مبتلا شده باشید. یک دفعه بی خود و بی جهت و یا با یک دلیل کوچک ، بخصوص در جمع های رسمی فشار خنده شما را از پا در می آورد. عروس دیروز ماهم گرفتار شده بود با درد خنده. می خواستم وکالت بگیرم دیدم هی کروکر می خندد. قرمز شده و به خود می پیچد . حالا همه منتظر "بله" عروس بودند. نمی گفت که نمی گفت. خنده اجازه نمی داد. خیلی طول کشید داماد از شرم عرق کرده بود و حاضرین به ولوله افتادند. برادر عروس که آدم میانسالی هم بود کار را تمام کرد . بلند شد تا دختر را زیر ضربات سهمگین خود بگیرد که دختر به خود آمد و "بله ای" گفت. عروس دیگری هم که دیروز عقد کردم سرما خورده بود . سر سفره همه اش دماغش را جمع و جور می کرد. بنده خدا دستمال کاغذی هم نداشت. کسی هم به فریادش نرسید . داماد یواشکی دست در جیب برد اما دستمالی نیافت.
تجربه یک عاقد : عروس خانم ها کانون توجه بر سر سفره عقدند. بهتر است با آمادگی و تمرین سر امتحان! حاضر شوند.

do0rsa
03-20-2011, 23:11
عروس عوضی!
صبح روز بعد از عقدش با سر باند پیچی شده آمد و تقاضای طلاق داشت. از حکایت پرسیدم گفت:(( در روز خواستگاری دختر ( که خواهر کوچکتر بود) برایمان چای آورد . پسندیدیمش. چندروز بعد برای انجام آزمایش رفتیم. چند نفر زن و مرد همراه ما آمده بودند و من را سرگرم کردند و نگذاشتند درست و حسابی دختر راببینم. روز عقد دختر با چادر سفیدی که بر سر کشیده بود کنار من نشست و شما ما را عقد کردید. وقتی به خانه رفتیم چادر از سر عروس برگرفته شد دیدم ای دل غافل این عروس که آن دختر شب خواستگاری نیست و خواهر بزرگترش است که قیافه تحمل ناکردنی داشت. خلاصه درگیر شدیم . حاصل حضور من برای طلاق و سر باندپیچی شده ام است.)) بله فکرنکنید قصه می گویم. این واقعی واقعیست.
تجربه یک عاقد: عروستان را خوب برانداز کنید.... خوب!

do0rsa
03-20-2011, 23:11
راز صلوات پیوسته
صدای صلوات پی در پی می آمد، از لحظه قدم گذاشتن عروس و داماد به در حیاط پرگل دفتر. برایم تازگی داشت این بلا انقطاعی صلوات ها. فکر کردم شاید عقیده شان این است و شگون دار می دانند با سلام و صلوات وارد شدن عروس و داماد را. پس بیشتر دقت کردم..... صدای پیرزنی را شنیدم . درکمال تعجب چیزی دیدم که هنوز که فکرش را می کنم...... خنده بر لبانم می نشیند . این پیرزن اینگونه صلوات می داد.(( الهم صلی علی محمد و آل محمد صلوات )) یعنی این خانم واژه صلوات را جزو خود صلوات می دانست و بلند هم این صلوات را ادا می کرد و مردم هم بعد از آن و بر اساس واژه صلوات که پیرزن فریاد می زد باز هم صلوات می دادند و پیرزن هم باز همان چرخه را تکرار می کرد و اصلا هم متوجه اشتباه خود نبود . مردم هم که همه شاکی اما در رودربایستی هی صلوات می دادند. و این همان راز پیوستگی صلوات جماعت همراه عروس و داماد بود. !!
تجربه یک عاقد: در میان همراهان زوجین تقریبا همیشه یک صلوات فرست هست که غالبا با یک جمله تکراری به دفعات طلب صلوات می کند.

do0rsa
03-20-2011, 23:11
پارک پاییزی
دو شاهد جوان همه همراهان دختر و پسری بودند که لباسهای عروسان و دامادها را نپوشیده بودند. خبری از زیرلفظی و هدیه سر عقد و فیلمبردار و کل کشیدن و دست زدن و... نبود
خطبه را که جاری کردم رفتند. یک ماه بعد همان داماد آمد با همان هیات. سرو ریش ژولیده و لاغر اندام با اندوهی میان دو چشمان. گفت می خواهیم طلاق بگیریم. علت را جویا شدم. طفره رفت و نهایت تن داد به راز گشایی:
به مرز خودکشی رسیده بودم. بر نیمکت نم گرفته پارکی در دلگیری پاییز نشسته بودم و به دوردست ... به هیچ می اندیشیدم. دخترکی آنسو تر نشست. سیگاری گیرانده بودم. آتش خواست تا آتش در سیگارش افکند. آتش اندیشه ای نو در من افکند. راز نداریم را که فهمید و نومیدی دم خودکشیم را راهی پیش پایم گذاشت.(( هردو می ریم محضر عقد می کنیم. بعد وام چهار میلیونی رو که گرفتیم نصف مال تو ، نصف مال من. ضامنشم خودم جور می کنم. بعد طلاق توافقی می گیریم.))
پسر پاکت سیگارش را در آورد و مشغول بازی با آن شد. اندکی بعد او رفت تا دادگاه حکم جدایی دو تن را بدهد که تن به ازدواج اجباری دادند درحالیکه به هم نزدیک هم نشدند. برای فقر... برای رهایی موقت از فقر.
تجربه یک عاقد : خواب فقط چشم بر هم نهادن نیست. خواب خرگوشیمان ( + شان ) سنگین تر از آنست که برآشوبد با مرگ و فقر مردمانمان.

do0rsa
03-20-2011, 23:11
تونل مستقبلین
تونلی از مستقبلین از درورودی محضر به داخل حیاط کشیده شده بود. دختران جوان در سمتی و پسران جوان در سمت دیگر. همه بادکنک ها و برف شادی ها و نقل و سکه و ..... را در دست گرفته آماده بودند.
این انسجام حاصل ۱۵ دقیقه سر و صدا و رفت و آمد جوانانی بود که برای آمدن عروس و داماد انتظار می کشیدند ، درحالیکه من گهگاهی که سر از میان لپ تاپم برمی داشتم مشاهده می کردم. همه چیز آماده شده بود. دقایقی بعد عروس و داماد از راه رسیدند و قدم به درون حیاط گذاشتند. آمدن آنان همان و سر وصدا و جیغ فراوان همان. بارانی از فشفشه و نقل و برف و کاغذ پاره و سکه .... عروس و داماد را در بر گرفت.از تونل که گذشتند و از سه پله بالا آمدند هردو رو کردند به جمعیت و تعظیمی کردند. انفجاری از سرو صدا به هوا برخاست .
دقایقی بعد بنده در حلقه شادمانه آنان به خطبه خوانی پرداختم.
تجربه یک عاقد : شادی خوب است و شادی افزایی و شادی بخشی بهتر.

do0rsa
03-20-2011, 23:12
وصلی دوباره
صندلی های عروس و داماد خالی بود. وارد اتاق که شدم دو پسر نوجوان که تازه پشت لبشان سبز شده بود جلو پایم بلند شدند با نگاه هایی نگران و سرگردان. پیرمردی و مردی جوانتر هم بودند و البته عروس و داماد.
شرمگین نشسته بودند بر صندلی های عادی سالن عقد. خطبه را شروع کردم دور از رسم های معمول پایان یافت. عروس و داماد باز هم زندگی مشترکشان را شروع کرده بودند تا سایه شان بازهم با هم بر سر دو نوجوان کنار دستشان باشد.
آنها طعم طلاق چشیده و باز هم به وصل اندیشیده و پیوسته بودند. این شروع دوباره آیا با طعم خوش خوشبختی همراه خواهد بود. آیا بازهم کانون خانواده گرم خواهد شد یا ....؟
تجربه یک عاقد : پا که خیس کرده از رودخانه یکبار بگذرید بار دیگر سهل تر قدم می گذارید.

do0rsa
03-20-2011, 23:12
گواهی پزشک
همه چیز مهیا شده بود. عروس آراسته و داماد آماده با همراهان و مهمانان و شاهدان و دوستان و اقوام همه آمده بودند.
از چند روز پیش لابد خواستگاری و بله برون و ... همه چیز انجام شده بود و زوجین به آزمایشگاه و کلاس مشاوره رفته بودند و چندباری برای تکمیل پرونده به دفتر ما رفت و آمد کرده بودند.
توافقات را که با حضور پدران داماد و عروس و خودشان بررسی کردیم ، ناگاه مادر داماد در گوش شوهرش پچ پچی کرد. مرد در گوش داماد چیزی گفت و همان سخنان درگوشی کافی بود تا مراسم را بعد از مدتی رفت و آمد به هم بزند. (( برویم آقا برویم )) خیلی راحت مراسم کنسل شد و همگان رفتند . علت را جویا شدیم. داماد گفت : والا نمی دونم اینا می گن باید گواهی باکره بودن دختر را از پزشک بگیریم. میگن قبل از گرفتن گواهی عقد نمی کنیم.
تجربه یک عاقد : برخی رسوم همچنان میان بعضی برجای مانده است. چه خوب چه بد.

do0rsa
03-20-2011, 23:12
نور الله و نیما
به محض اینکه سر سفره عقد اسم داماد را می آوردم تعدادی از حضار صلوات می فرستادند. تعجب کردم . باز هم صلوات و صلوات بعد از هربار نام داماد. اسمش نورالله بود . گفتم شاید به خاطر الله اسمش است ویا شاید به اصطلاح کل کلی بین خانواده عروس و داماد و رو کم کنی دربین بود . نفهمیدم . فکر کردم شاید آقا نورالله یک وجهه تقدس یا چیزی شبیه به این دارد . خطبه تمام شد و من به بیرون از اتاق عقد رفتم. دیدم دوسه نفر از جوانان قدیم ( و البته شیطان ) پشت سر من در حالیکه از زور خنده داشتند منفجر می شدند بیرون آمدند. خودخواسته جلو آمدند و من را به کناری کشیدند که داستان را بگویند. خیلی ساده بود . اسم پسر نورالله بود اما او برای افزایش کلاس نزد خانواده عروس خود را نیما معرفی کرده بود . این صلوات ها برای پیچاندن خانواده عروس و کمک به نشنیدن نام نورالله بود. البته در هر خطبه من دوازده بار نام عروس و داماد را می آورم. فکر می کنم نورالله بودنش را قطعی کردم..
تجربه یک عاقد: شیرین ترین لحظه زندگی برای نورالله (نیمای خانواده عروس ) سخت ترین لحظه بود.

do0rsa
03-20-2011, 23:13
زندگی بازهم زیر یک سقف!
ساعتی پیش دو نفره دست همدیگر را گرفته بودند و وارد دفتر ما شدند. فقط عروس و داماد و یک مرد میانسال و یک نوجوان. رفتند در جایگاه عروس و داماد نشستند. وارد شده و آرام خطبه عقدشان را خواندم. حس دوگانه ای داشتند ،به گمانم. ان ها پس از یک دوره جدال طلاق گرفته بودندو حالا باز هم می خواستند زیر یک سقف زندگی کنند. امیدوارم دیگر از هم جدا نشوند ، هرچند تجربه من چیز دیگری می گوید.
تجربه یک عاقد: آزموده را آزمودن خطاست

do0rsa
03-20-2011, 23:13
نغمه خوانان بر سر عروس و داماد
من نمی دانم با این خانم هایی که مسوولیت خطیر گفتن جملات کلیدی ( عروس رفته گل و گلاب بیاره را بر عهده دارند چه بکنم. اولا اینکه از فرط هیجان و اضطراب و شتاب نمی گذارند جمله ما منعقد شود که بلافاصله وظیفه خود را ادا می کنند . انگار نه انگار که مثلا این جمله به دنبال تامل و تعلل عروس خانم گفته می شود که فرصت دیگری برای او فراهم گردد تا با خیال راحت بله را بفرماید. خلاصه جالب آنکه جملاتم را طوری می چینم که کوچکترین جای مکثی نداشته باشد تا آنها را به اشتباه نیندازد. دیروز خانمی پرید وسط حرفم و بعد از توضیحات ریزی که برای اطافیان می داد فهمیدم که چقدر خجالت می کشد که اشتباه کرده. مساله مهمی نیست ولی دیگران سرزنش را برخود واجب می دانند و ما صبر را برخود.
تجربه یک عاقد: هوشیاری و تمرین برای یک لحظه حساس !! مهم است. لطفا دقت کنید.

do0rsa
03-20-2011, 23:13
3 در 4
ساعت کار تموم شده بود. درها رو بستم و چتر در دست از حیاط دفتر رد می شدم که یکهو عکس ۳ در ۴ خانمی رو دیدم که افتاده بود روی زمین . شناختمش . دختر خانمی بود که ساعتی قبل اومده بود برای نوشتن برگه آزمایش و خیلی هم مضطرب بود. احتمالا موقع بیرون رفتن از دفتر از دستش افتاده. خواستم برگردم و بذارم تو پرونده ش . دیدم درها رو قفل کردم. گذاشتمش توی جیبم تا فردا این کارو بکنم.
منشی جوان دفتر تکه ای ساقه طلایی را در چای فروبرد و به دهان گذاشت و ادامه داد: چشمتون روز بد نبینه . در عملی جستجوگرانه خانمم که میخواسته لباسهامو بگرده که خالیش کنه و بندازه تو ماشین یکدفعه عکس این خانمه رو می بینه.
چای را هورت کشید. فکر کردم امروز بی صبحانه از خانه بیرونش کرده اند اما گفت : قشقرقی راه افتاد که بیا و ببین. بعدهم آژانسی گرفت و با دشنام (( مرتیکه بی چشم و رو و بی حیا )) رفت خونه باباش .حالام دستم به دامانت اگه یه کاریش نکنین بدبخت می شم.
تجربه یک عاقد: جرم یک عکس ۳در ۴ در جیب یک مرد متاهل گناهیست بس نابخشودنی.
تجربه یک خواننده : ( توت فرنگی ) : فقط رفت خونه ی باباش؟همین؟
به نظر من اول باید چشاش رو در می یاورد
بعد کله اش رو می کند
بعد می ذاشتتش زیر تریلی 18 چرخ
بعد می رفت خونه ی باباش

do0rsa
03-20-2011, 23:13
فیلمبردار ، سوژه می شود
دوربین فیلمبرداری خوش تراشش را به چالاکی می پیچاند و بالاو پایین می برد تا بهترین تصاویر را از لحظات ناب امضای دفاتر توسط زوجین و وارد شدن آنها به سالن عقد بگیرد.
ناگاه دستی محکم دوربین را چسپید : ببخشید شما چرا فیلمبرداری می کنی. یعنی چی ؟ از طرف کی اومدی؟ . دوربینو ول کن آقا شما چکاره هستی؟ . من پدر داماد هستم. یادم نمی آد فیلمبردار خبر کرده باشیم. فیلمبردار شاکی گفت : لابد خانواده عروس هماهنگ کردن. دستتو بکش.
پدر عروس به دفاع از خود پرداخت و گفت : نه والا ما خبر نداریم.... فیلمبردار مانده بود که چکار باید بکند. منشی پرسید : برای عقد کی اومدی ؟ گفت حسنی. گفت : نه آقا جان این مجیدیه. عقد حسنی بعد از ایشونه. هنوز نیومدن.
فیلمبردار شرمنده شد از این اشتباه فاحش. عذرخواهی بسیار کرد و مونیتور دوربین را مقابل دیدگان پدر عروس گذاشت و شروع کرد به پاک کردن تصاویر. فیلمبردار گوشه ای نشست تا هنرش را در ثبت تصاویر برای حسنی خرج کند.
تجربه یک عاقد : یک پرسش می تواند ما را از گمراهی رها کند گاهی.

do0rsa
03-20-2011, 23:13
عمو ازین پس پدر است
وارد اتاق عقد که شدم سنگینی فضا را احساس کردم . به سمت عروس و داماد نگاهی انداختم. کسی تور برسرآنها نگذاشته و دختری قند نمی سایید. از لباس عقد فخیم خبری نبود . عروس را پوششی سیاه در هم پیچیده بود. داماد جوان بود و عروس مسن تر و مغموم. دوسه نفر مرد و یک پیر زن آمده بودند. بچه ای در میان دست و پای آنان وول می خورد. جو سنگین بود. سنگین. داشتم وکالت می گرفتم . با سنگینی فضا دریافته بودم که عروس وکالت را در مرحله اول با بله قبول میکند و ادامه نمی دهد. پیرمردی اما نگذاشت. پاپیش گذاشت و از گل چیدن و گلاب آوردن عروس گفت لابد برای دل عروس . دل من هم مثل همه ی آنها گرفت. بخصوص برای آن بچه که درلحظه عقد مادرش داشت بر روی صندلی های دفتر بازیگوشی می کرد. و دلم برای عروس سوخت . و داماد و آن پیرزن و آن پیرمرد . و دلم گرفت برای آن جوانی که فوت کرده بود . او که برادر داماد حاضر. شوهر قبلی این عروس و پدر آن پسرکوچک و پسر این پیرمرد و پیرزن بود. بله و اینچنین است که بزرگان خانواده برای اینکه بچه زندگیش را نبازد برادر داماد را به کاری می خوانند که از آن سخت تر متصور نیست . البته گریزی نیست. گریزی نیست. باید زیست.
تجربه یک عاقد: سخت است اما این راه برای آینده فرزندان فرد متوفی بهترین است.

do0rsa
03-20-2011, 23:14
عروس کلید زبان می خواست
"هر قفل را کلیدیست" این جمله را شاید شنیده باشید. دیروز جمعه بود و ما هم عقد داشتیم. از عروس داشتم بله می گرفتم . در دومین مرحله شخص بالاسر عروس و داماد به جای عروس رفته گلاب بیاره گفت: عروس کلید زبان می خواد. جا خوردم تاحالا چنین چیزی نشنیده بودم. کلید زبان در نظر او همان زیرلفظی بود. شاید عروس مظلوم زبانش قفل کرده بود که کلیدش چند قطعه اسکناس بود. خلاصه عروس در مرحله سوم کلید را در قفل چرخاند و بله گفت.
همین دیروز عقد دیگری داشتیم که از داماد که میخواستم وکالت بگیرم بله نمی گفت . خیلی ضایع بود که مادر عروس مجبور شد پولی به داماد بدهد تا قفل زبان ایشان هم باز شود . راستش از داماد بدم آمد خیلی ژست ناجور و ادای مسخره ای بود. راستی تا یادم نرفته بگویم . بعضی وقتها به جای زیر لفظی می گویند "زیرزبانی " انگار عروس سکته قلبی کرده و قرص زیر زبانی می خواهد.
تجربه یک عاقد: برای هیچ قفلی دنبال کلید نگردید . کافیست دست درجیب کنید. قفل ها باز می شوند.

do0rsa
03-20-2011, 23:14
سی و پنج سال اختلاف سن عروس و داماد
سی و پنج سال یک عمر است. یک مرد سی و پنج سال سن داشت که یک دختر دیده به جهان گشود. بیست و پنج سال بعد دختر بیست و پنج سال داشت و مرد ۶۰ سال. حالا هردو در کنار هم سر سفره عقد دفتر ما نشسته اند. دختر دوشیزه بود و مرد مردی کامل. خیلی متاسف شدم . نه که فکر کنید مرد خیلی ثروتمند بود یا چیزی . نه . سرو وضعش خیلی دولتمندانه نبود. وقتی داشتم وکالت می گرفتم فکر کردم سرسری بله می دهند و میرود پی کارش که دیدم نه اینگونه نیست! مراتب تشریفات را طی کردیم برای عروس بیست و پنج سال و پنج ساله و بعد وکالت داماد شصت ساله. دست بزن و کل بکش و ....
من هنوز مانده ام که آن زوج چرا و چگونه به هم رسیدند.
تجربه یک عاقد: اختلاف سن زیاد برای زوجین جدا خطرناک است.

do0rsa
03-20-2011, 23:14
عروس خانم داماد را طلاق داد
پسر کارشناس ارشد و دختر مدرس آموزشگاه بود. وقتی آمدند دفتر تلاش فراوان دختر را دیدیم که حق طلاق می خواست و پسر بعد از رفت و آمد فراوان این حق را به دختر داد. دختر شد صاحب حق طلاق. فکر می کنید چه شد. هنوز عروسی نکرده بودند که دختر شوهرش را طلاق داد. بله طلاق داد. از رفتارش خوشش نمی آمد می گفت به من سخت می گیرد. من هردوشان را می شناسم. دختر هنوز شوهر نکرده و مرد زندگی جدیدی تشکیل داد. اما می دانم که مرد با این حس که طلاق داده شده و به عبارتی مطلق( مذکر مطلقه) شده خیلی دست و پنجه نرم کرده.
تجربه یک عاقد: اگر شما خانم محترم حق طلاق گرفتی. صبور باش . مثل تعدادی از مردها

do0rsa
03-20-2011, 23:15
هدیه
زرق و برق لباسهای رنگارنگ بانوان ، پذیرایی بی وقفه مردان از خود و سفره عقد گسترده در سالن پذیرایی یک خانه بزرگ در محله ای مفرح و مرفه نشین. همه آن چیزی بود که در نگاه اول به چشم می آمد. عروسی آراسته و دامادی پیراسته با لبخندهای نمکین و نگاههایی مخملین ، نشسته با کبکبه و دبدبه.
عروس که از گل چیدن و گلاب آوردن برگشت و با "بله" در دل داماد تپش انداخت و در دست جماعت شور به هم کوبیدن آنگاه نوبت به داماد رسید. ایشان بی نیاز به گل و گلاب و بعد از آنکه زن میانسالی از میان جمعیت گفت : عروس رفته بنز بیاره ، بله گفت و بلافاصله خاطرنشان ساخت : بنده یک هدیه برای عروس خانم در نظر گرفتم که شش........ سکوت همگان را فراگرفت . داماد حین حرف زدن خم شد و پاکتی با روبان خوشرنگی را از سر سفره برداشت و افزود : شش دانگ یک ساختمان را به عروس خانم اهدا می کنم و سند را به دست عروس داد.
تجربه یک عاقد : هدیه و پیشکشی ، خانه باشد (۴۰۰ تا ۵۰۰ میلیون )یا انگشتر ، سکه یا یک شاخه گل مبارک است دادنش ( اگر داشته باشی) و واجب است گرفتنش (و حرام است شمردن دندانش )

do0rsa
03-20-2011, 23:15
عروس رفته کجا!!
سر سفره های عقد دو جمله "عروس رفته گل بچینه" و " عروس رفته گلاب بیاره " به طور معمول شنیده میشود. اما اخیرا بعضیها از عبارتهای دیگه ای هم استفاده می کنند که البته بیشتر ناظر بر مفاهیم مذهبی هستند . امروز صبح یکی گفت " عروس از یزرگای مجلس دعای خیر می خواد" . حالا چند نمونه را برایتان می آورم.
عروس رفته وضو بگیره.
عروس رفته قرآن بیاره
عروس رفته زیارت
عروس داره سوره... می خونه
عروس داره قرآن می خونه
عروس رفته دعا بخونه.
عروس رفته خدمت....
عروس رفته رضایت امام زمان رو بگیره
عروس رفته محبت امام زمان رو بیاره
بله . البته دارم فکر می کنم بدنیست شماهم عبارت های جدیدی بسازید. البته به نظرم لزوما نباید بار مذهبی داشته باشد.
تجربه یک عاقد: عروس خانم ها ! با یکی از دخترخانم های نزدیکتون بشینید و دو جمله طراحی کنید و بگذارید او این عبارات را سر سفره عقد بگوید

do0rsa
03-20-2011, 23:16
کارگردانی برای مراسم عقد
وارد اتاق عقد که شدم خانمی بند سلامم کرد. کنار عروس و داماد ایستاده بود. کم کم فهمیدم نقش این خانم کلیدیست. بله کارگردان بود . کارگردان مراسم عقد. دیدم جنب و جوشی داره و پچ پچی می کنه و علامت هایی میده. خواستم بله از عروس بگیرم که دیدم خانمه با دست اشاراتی کرد.. خانم سیاهی لشکر و بازیگرهایی داشت درمیان جمعیت که بلافاصله بعد از درخواست وکالت شروع کردند. ده دوازده تا پسر به ناگاه فریاد زدند: عروس رفته گل بچینه. راستش منم جاخوردم که به جای صدای آرام و معمولا خجل یک دختر کم سن وسال - ده دوازده پسر کلفت صدا داد بزنند. لبخندی بر لبم نشست. کار ادامه یافت بازیگرانش در مرحله بعد از گلاب آوردن عروس گفتند تا نوبت به عروس رسید برای بله گفتن. دیدم مکث کرد و خانم کارگردان صدا برآورد که عروس زیر لفظی می خواد و مادر داماد باید زیرلفظی بده. مادر داماد هم که از قبل توسط کارگردان آموزش دیده بود این کار رو کرد. اما جالب اینکه برای بله گفتن داماد هم گفت : داماد زیر لفظی ! می خواد و مادر عروس که اتفاقا ایشان هم تعلیم دیده بود زیرلفظی داماد رو داد . خلاصه کارگردان مجلس رو تا آخر اداره کرد. برام جالب بود.
تجربه یک عاقد: برنامه های مراسم عقد رو یک بار همه تمرین کنید . البته با فرماندهی یک کارگردان.

do0rsa
03-20-2011, 23:16
با اجازه بابای عزیزم بله
یکی از محلات مرفه نشین شهر جایی بود که دیروز برای خطبه عقد رفتیم. خانه بزرگ با پذیرایی خیلی خوب و فضای آراسته . نمونه سفره عقدشان را تا به حال ندیده بودم . بخش عظیمی از سالن بزرگ را سفره گرفته بود از انواع گل ها و میوه ها و شمعدانی ها و ظروف تزیین شده و ...
اینها البته چیزی نبود که می خواستم در این پست بنویسم. نکته این بود. پدر عروس فوت کرده بود و من از مادرش اجازه گرفتم. منشی دفتر کنارم بود و دایی عروس . خانواده داماد هم از شهر دیگری آمده بودند. هنگام گرفتن وکالت عروس گفت: با اجازه بابای عزیزم و مادر مهربانم : بله. خشکم زد یواشکی به منشی گفتم.پدرش زنده است ؟ گفت : نمی دانم. گفتم گواهی فوت دارن؟ گفت : آره. خلاصه خطبه تمام شد و منشی از دایی عروس پرسید و معلوم شد پدر عروس فوت شده و من دلم گرفت و از کار عروس خوشم آمد.
تجربه یک عاقد : سر سفره عقد یاد پدر یا مادر خدای ناکرده فوت شده را گرامی بدارید.

do0rsa
03-20-2011, 23:16
برادرانه
"حاج آقا اون 313 سکه ش هیچی ولی بی زحمت اون حج تمتعشو توی عقدنامه ننویسین." مردی میانسال با صورت درشت و ابرویی پهن و موی پرپشتی که درناحیه شقیقه به سپیدی گراییده بود و تسبیحش را با حرص می گرداند ، پس از اتمام خطبه عقد و درحالیکه قصد خارج شدن از سالن را داشتم پس ازاین دستور در مقابل سوال من قرار گرفت: ببخشید شما چه نسبتی با زوجین دارید ؟ پیروزوار گفت : برادر آقا دامادم. گفتم : این مساله توافقیست بین عروس و داماد و پدر عروس. به شما مربوط نمی شود. جدلی به راه افتاد و من در میانه گفتگوی نه چندان مهربانانه سالن را ترک گفتم.
لحظاتی بعد به دنبال من خانواده های زیادی که می نمود از تبار داماد باشند از سالن خارج شدند به سر کردگی همان برادر معترض. نیمی از سالن خالی شد . مانده بودند عروس و خانواده اش و داماد تنها. همکارانم برایشان توضیح دادند که همه چیز تمام شده و این دیگر مهریه و حق عروس است. اگر بخواهد ببخشد می تواند در دفاتر ثبت این کار را رسما انجام دهد.
فردای همان روز مردی فرهنگی روبرویم نشست بادلی پر. پدر عروس دیروزی. سخت به دنبال طلاق دخترش بود که دیروز با چشمان گریان از سر سفره عقد بلند شده بود و به گفته پدر اندوهگین ، چشمه اشکش نخشکیده بود تا این زمان.
تجربه یک عاقد : برادرها هم گاهی برادری در حق برادر نمی کنند.

do0rsa
03-20-2011, 23:16
آقا عزت
۱۸سال پیش از آنکه چشم به دنیا بگشاید آقاعزت متولد شده بود. ۷ ساله بود که آقا عزت با دختر عمویش ازدواج کرده بود. ۱۵ ساله بود که آقا عزت از زنش جدا شده بود و حالا ۲۴ ساله بود و با چادری سپید بر سر ، در کنار آقا عزت ۴۲ ساله با کت نیمدار طوسی و سبیل دسته موتوری نشسته بود تا زندگی مشترکشان را با خطبه من آغاز کنند.
همه چیز به خوبی برگزار شد.
تجربه یک عاقد : چشمان گاهی می بینند اما باور تن به باور نمی دهد
تجربه یک خواننده : (ستاره سبز): زنی در همسایگی ما زندگی میکرد که در شانزده سالگی به همسری مردی پنجاه ساله درآمده بود همه اش به خاطر لج و لجبازی با برادر خودش بوده که به او اجازه ازدواج با مرد دلخواهش را نداد وقتی این آقا به خواستگاری این خانم میاد برای اینکه حال برادرش را بگیرد به او جواب مثبت میدهد و با دعوا و قهر با خانواده اش به خانه بخت میرود . ازدواج با مردی که بیست و چهار سال سابقه زندگی زناشویی داشته و در زندگی اولش بچه ای نداشته و در آستانه بازنشستگی از کار بوده و بعد از فوت همسرش هوس تجدید فراش کرده بود بیچاره این زن سی و چهارسال با این مرد زندگی کرد و صاحب چهار فرزند شد اما همیشه غمی در چشماش موج میزد که آدم را کباب می کرد همیشه از دوران جوانیش با حسرت حرف میزند میگفت تنها سهمش از زندگی با این مرد تحمل بیماری ها و حوصله کردن غرو لند های او بوده است می گفت هیچ وقت با همسرش مسافرت نرفته به خانه دوست وآشنا نرفته شوهرش هیچگاه حوصله هیچ کاری را نداشته است . اواخر همسرش سکته کرده بود و او مجبور بود در چهل و چند سالگی مردی را بر روی ویلچر به این طرف و آن طرف حمل کند , وقتی که همسرش مرد به دیدنش رفتم باز هم همان غم در چشمانش موج میزد با حسرت جوانی که از کف رفت و ترس از تنهایی
کاش روزگار به انسانها فرصت دوباره میداد کاش

do0rsa
03-20-2011, 23:17
دو ماچ آبدار
" عروس خانم زیرلفظی می خوان " این جمله را که خانم محترم قندسابی بر سر عروس بلند و رسا ادا کرد ، داماد مطمئن و مصمم با خیالی آسوده و لبخند رضایتی بر لب دست راستش را به سوی جیب چپ داخلی کت کبریتی زرد رنگ پوشیده بر شلوار جین آبی کمرنگش برد تا زیر لفظی را به بیرون بجهاند و در دستان عروس خانم محبوبش بنشاند. دستها سرچ کردند و آرام آرام لبخند رضایت ، رنگ تلخی به خود گرفت و بر صورتش خشکید. سرعت جستجوی دستها بیشتر و بیشتر شد و نیافت که نیافت. از دست چپ کمک گرفت و جیب راست را کاوید نبود که نبود . دست بر جیبهای تنگ جین کشید .... معلوم بود آنجا هم نبود. نبود که نبود. اشاره ای به فرد بالاسری که گویا خواهرش بود کرد و او شانه بالا انداخت. نبود. زیر لفظی مفقود شده بود. سکوت بود و سکوت . پیرمرد درشت صورتی چمیده بر عصای چوبی خوش ترکیب با نواری طلایی بود اما که کارستان کرد: زیر لفظیش صلواتیست برای محمد و آل محمد به نیت خوشبختی این زوج جوان.
داماد قدردانانه به پیرمرد نگریست .... حس کردم دلش می خواهد بلند شود و برود دو ماچ آبدار بر صورت پف کرده و خونسرد او بنشاند. صلوات دم گرفت و من آسوده خیال بله از عروس گرفتم و به خطبه خوانی پرداختم.
تجربه یک عاقد : تجربه جواهریست بس گرانبهای و خامی سنگیست در پیش پای

do0rsa
03-20-2011, 23:17
دایی جان
"بله" را که از عروس گرفتم و جمله وکالت از داماد را شروع کردم بلافاصله خانم محترمی با وزن زیاد و سن و سال پنهان کرده در زیر چندین قلم آرایش گوشی موبایل را چسپاند به گوش داماد که : دایی جونه. داماد هم شروع کرد به خوش و بش . من هم ادامه دادم . جمله اینگونه پایان یافت که : وکیلم ؟ داماد گوشی در گوش گفت : ببخشید دایی جون یه لحظه : بله ... و ادامه داد زن دایی چطورن ؟ سلام برسونید. خیلی ممنون که تماس گرفتید . آره اینجاس گوشی رو می دم دستش. و گوشی را به سمت عروس گرفت. من درحال خواندن صیغه عقد بودم. عروس کلافه و ناراحت گوشی را گرفت ، دکمه قرمزش را فشار داد و آنرا میان دستانش پنهان کرد. داماد در صدد انتقاد بر آمد و عروس با یک هیسسسس به او فهماند که الان وقت این کارها نیست.
تجربه یک عاقد: موبایل بلای جان می شود اگر فرهنگ استفاده صحیح از آن را ندانی. اما نمی دانم عروس خود را با مادر داماد در انداخت یا قدردان هوشیاریش می شود.
تجربه یک خواننده : (ماجراهای من و مادر شوهر جانم !)آخ آخ آخ اون طفلکی نمی دونه الان چه خطای عظیمی کرده که...من می دونم، من که بسیار در این زمینه درد کشیده می باشم.... اگر چه کارش صحیح بوده اما این اقدام معنیش اینه که اولین تیر را عروس رها کرده و نزاع همیشگی را شرو ع کرده

do0rsa
03-20-2011, 23:19
تلخ
دوستان خوشبختانه دامنه عاقد دات آی آر را برای وبلاگ ثبت کردم. از این نشانی هم می توانید استفاده کرده و یا ساده تر به دوستان نشانی بدهید. و اما....
"همه بیان. همه شاد باشن. همه چیز خوب برگزار بشه. مشکلی پیش نیاد. نوبت آرایشگاه درست باشه. نوبت سالن عقد به جا مراعات بشه. برای مهمونا مشکلی پیش نیاد . درگیری چیزی نباشه. ماشین درست تزئین شده باشه. شام یا نهار ردیف باشه. عسل آورده باشن. فشفشه. نقل. سکه....... همه چیز ردیف باشه."
شاید اگر از شما بپرسند که روز عقدتون چطور می خواین باشد به خیلی چیزها مثل موارد بالا اشاره کنید اما......
پسر جوانی که چند روز پیش عقد کردم چطور ؟ او که با حجب و حیا و متانت بر سر سفره عقد نشست درحالیکه ساعتی قبل با ماشین عروس ، پیر مردی را راهی بیمارستان کرده بود.( چند پست پایین تر ). دیروز پدرش برای گرفتن سند ازدواج آمد و گفت که متاسفانه پیرمرده فوت کرده. چه رنجی می برد داماد آن روز.... چه خاطره تلخ تر از زهری....
تجربه یک عاقد: دعا می کنم برای هیچ کس پیش نیاید.... هیچ کس.

do0rsa
03-20-2011, 23:19
حواس جمع
من :دوشیزه عفیفه آیا.........؟
خانم شماره ۱ : عروس رفته گل بچینه.
من :دوشیزه عفیفه آیا.....؟
خانم شماره ۲ : عروس رفته گل بچینه.
من ( با تعجب از اینکه چرا گل بچینه. چرا گلاب نیاره ) : برای بار سوم می پرسم . دوشیزه.....؟
ختم شماره ۲ : عروس رفته گلاب بیاره.
من ( درگیر این کم حواسیتان هستم ): نه دیگه نشد سه بار پرسیدم.
عروس : با اجازه بزرگترها بله.
راستش هنوز مانده ام که چگونه سوال اول من و سخن خانم شماره یک به طور کلی از ذهن خانم شماره ۲ دلیت شده بود.
تجربه یک عاقد: حواس جمع سیری چند ؟

do0rsa
03-20-2011, 23:19
"عروس"
همه آمده بودند ، شاد و سرحال. پدر و مادر داماد و عروس هم بودند. دو بانو در گوشه دنجی در حیاط دفترخانه مشغول گیراندن ذغال ها بودند برای اسپند دود کردن. بچه ها آنسوتر به دنبال همدیگر می دویدند . همه آمده بودند .... اندکی گذشت و از عروس و داماد خبری نبود.
تماس تلفنی پدر داماد همه چیز را به هم ریخت. بی معطلی دوید و رفت و به دنبال او چند نفر دیگر. زنها آرام صدایشان را بالا بردند. گریه و زاری در بعضی و دعا و درخواست از خدا از سویی دیگر. التهاب اوج گرفته بود. آرام آرام همگی رفتند و دفتر خالی شد از رنگ و شادمانی آنان.
حکایت چه بود ؟ .... داماد و عروس بر مرکب آراسته خود در بلواری ، دلشاد در حال آمدن به دفتر بودند که پیر مردی مقابل ماشین عروس ظاهر شده بود. آنچه به جایی نرسیده بود ترمز بود. پیرمرد آسفالت خیابان را در آغوش گرفته بود. داماد در مقابل وسوسه در رفتن و ماندن مانده بود. خوش غیرت تر از آن بود که بگذارد و بگریزد. پیرمرد را به بیمارستان رسانده بود. سه دنده و پای چپش شکسته بود. داماد بازداشت شد!
چند ساعت گذشت . پدر داماد با ضمانت او را به دفتر رسانده بود تا مراسم بیش ازین به تاخیر نیفتد. داماد پریشان بود و عروس نگران. چه سخت گذشت بهترین لحظات عمر برای آندو. با لبخند به من وکالت دادند و رفتند.
تجربه یک عاقد : داستان فیلم سینمایی " عروس " تکرار نشد.

do0rsa
03-20-2011, 23:20
حادثه
از زمان آغاز کار وبلاگ تا به حال هرگاه که می خواستم این خاطره را بنویسم دلم لرزید و دست نگاه داشتم :
جمعیت زیادی برای عقد دو جوان آمده بودند. روز مناسبتی پر رفت و آمد و عقد و ازدواجی بود. دفتر ماهم شلوغ بود و پر تراکم. کار عقد و هدیه دادن و... که تمام شد ، با سلام و صلوات همه خارج شدند......
دقاقی بعد صدای شیون به هوا خاست. از پنجره اتاقم چیزی پیدا نبود. مردان و زنانی بودند که دوان و سرگردان می آمدند و می رفتند. ترسی عجیب وجودم را فرا گرفت و از اتاق زدم بیرون. دوان که به در محضر رسیدم و کنار خیابان ، پسر کوچکی را دیدم وارفته بر دستان پدرش در حالی که مادر دستار و چادر از سر افتاده شیون می کند.
هنگام عبور از خیابان ماشینی به او برخورد کرده بود. راننده در میان ضربات همراهان عروس و داماد نالان و خونین بود. کودک را سوار بر ماشینی بردند و من هنوز هم دلم می لرزد . حتی جرات نداشتم از ترس شنیدن خبر بد ، جویای حالش شوم از داماد کم شانس آن روز عید.
تجربه یک عاقد : حادثه خبر نمی کند.

do0rsa
03-20-2011, 23:21
ازدواج موقت
شال سیاه را به دور گردن حلقه کرده بود . وارد دفتر که شد نگاه دزدانه اش را حس کردم که پیرامون را می کاود. این نگاه متعلق به کسانیست که رازی را قصد افشا دارند. روبروی من که نشست سخن گفتن آغاز کرد با احتیاط. درد دلش را که آرام آرام بیان کرد وُ رفت، من ماندم و بار رنج زنی که با فرزندی در شکم به سوی آینده ای نامعلوم می رفت. فرزندی در شکم حاصل ازدواجی موقت با مردی که رفته بود و اثری از او نبود .راهنمائیش کردم. اما سرانجامش را از همان آن می توانستم حدس بزنم...
تجربه یک عاقد : ازدواج موقت پیامدهایی دارد ، گاه بس ناگوار. شما چه فکر می کنید؟

do0rsa
03-22-2011, 10:30
اندکی صبر...
ندا برآورد دخترکی ایستاده در کنار عروس و داماد که : عروس خانم زیرلفظی می خوان. مادر داماد دست برد از کیف سیاه مبارکه برگه ایران چکی در آورد و در دستان عروس نهاد. لحظاتی بعد بانوی دیگری با لباس مجللی ، پول در دست آمد و در دستان عروس گذاشت. زن دیگری آمد و پولی داد و رفت. دیگران هم برای اینکه جا نمانند هرکدام پول و هدیه در دست آمدند و حساب خود صاف کردند. رفت و آمد شدت گرفت و تقریبا همه بانوان هدایای سرعقد خود را دادند و در جایگاه خود نشستند.
بنده هم در این هنگامه خطبه می خواندم و بانوان هنگام نشناس هی می آمدند و هی می رفتند. آبی را که آن خانم مجلل پوش ریختند و خطبه عقد را با مراسم هدیه دادن اشتباه گرفتند ، عقد دو جوان را به صحنه آمد و شد بدل کرد ، دریغ از یک تصویر درست و حسابی برای فیلمبردار.
تجربه یک عاقد : اندکی صبر ، اندکی دقت.... می تواند از بروز چنین ماجراهایی پیشگیری کند.

do0rsa
03-22-2011, 10:32
داماد قاتل!
دستهای لرزان مرد میانسال که از پیراهن سیاهی در آمده بود ، در پاکت را باز کرد و نامه دادگاه را دست من داد. نامه را خواندم و پرسیدم : جریان چیه ؟ تاب نیاورد تا سرپا بایستد در مقابل کانتر دفتر خانه . پس با اشاره من نشست. رفتم و کنار دستش نشستم . حلقه اشک را از پس عینکش می توانستی تشخیص داد.
" ظهر بود. نان سنگکی گرفته بودم و به سمت خونه می رفتم. سرکوچه شلوغ بود. چند ماشین پلیس و مردم زیادی جمع شده بودند. ترس برم داشت. نزدیکتر که شدم ، فهمیدم سروصدا از خونه منه. نفهمیدم چی شد. وقتی وارد خونه شدم جسد بیجان دختر و زنم رو دیدم که خون آلود روی برانکارد بودن و داشتن به طرف آمبولانسها می بردنشون. همه جای خونه خون بود و گلوله های زیادی که درو دیوار رو پر کرده بود."
مرد گریان ادامه داد و گفت که داماد ناجوانمرد ، دختر مرد (زن خود) و مادر زنش را با هم به رگبار گلوله بسته بود.
نامه را بادقت بیشتری خواندم. دادگاه برای مراحل اعدام داماد قاتل به کپی شناسنامه اش نیاز داشت و از دفتر خانه خواسته بود در اختیارش بگذارد.
تجربه یک عاقد : روزگار غریبیست نازنین.... روزگار غریبیست.

do0rsa
03-22-2011, 10:33
حاجیه خانوم
"آماده هستند . فقط پدر عروس به شدت اصرار داره که قبل از اسم دخترش حتما " حاجیه " گفته بشه." منشیم بود که این مسئله رو خاطرنشان ساخت.
وارد سالن عقد شدم و مطابق معمول کنار پدر عروس و داماد نشستم. خوش و بش و تبریکی گفتم و خواستم شروع کنم که پدر عروس گفت : حاج آقا دخترم حاجیه خانومه لطفا قبل از اسمش بگید. گفتم که ما معمولا از القابی مثل دکتر و مهندس و حاج و ... استفاده نمی کنیم. گفت : آخه نمیشه خوب حاجیه دیگه. پدر داماد هم به کمکم آمد و گفت : حالا چه فرقی داره خوب نگه حاجی چی می شه ؟! این جمله پدر داماد به ایشان برخورد و بلافاصله حرفش را قطع کرد که : فرق داره آقا فرق داره.
دیدم که این مجادله ممکن است ادامه یابد . یواشکی به پدر عروس گفتم. بهتر از هرچیزی لفظ " دوشیزه" است که گفته بشه. این مهمه. پدر عروس لختی اندیشید و رضایت داد تا به جای حاجیه خانوم بگویم دوشیزه خانوم.
تجربه یک عاقد : دردی دوا نمی کند نام و نشان ، آنچه مهم است درونیست نهان.

do0rsa
03-22-2011, 10:34
خیاط در کوزه افتاد
مشغول بودم به خواندن خطبه. همه جا سکوت بود و گوینده ، تنها عاقد. ناگاه موردهجوم قرار گرفتم. هجوم فشار برای عطسه کردن. اگر به عطسه مبارکه اجازه می دادم به عرض اندام ، از آنجا که می دانستم در باور عامه عطسه نشانه غیبی برای انجام ندادن کاریست ، همه چیز خراب می شد و ممکن بود دل عروس و داماد را خدشه افتد . به من بسیار سخت گذشت. سخت. به سرعت صیغه را خوانده و خواستم از سالن عقد خارج شوم. به محض باز کردن در و قدم گذاشتن به بیرون سالن توان مقابله را از دست دادم و به شدت عطسه سردادم. دیگر کسی به عطسه توجهی نمی کرد آنها داشتند دست می زدند و شادی می کردند. آنها دیگر بد به دلشان راه نمی دادند و من به پست جدید اندیشیدم که خودم سوژه اش می شوم.
تجربه یک عاقد : خیاط هم در کوزه می افتد.
تجربه یک خواننده : (مریم از ملبورن): بنظرم کار عاقلانه ای انجام دادین چون یادمه وقتی چند سال قبل عاقد موقع عقد دختر خاله م عطسه کرد همه بزرگای فامیل این رو نشانه بدی دونستند.هر اتفاق نا خوشایندی توی زندگی شون می افتاد به اون عطسه نسبت می دادند.حتی وقتی دختر 3 ساله ش در تصادف رانندگی کشته شد باز هم اون عطسه نابجا بخشی از تقصیر ها رو به گردن داشت و الان که داره از شوهرش جدا می شه باز هم قصه همون عطسه..بنظر من با اعتقادات بعضا خرافی آدما کاری نمی شه کرد

do0rsa
03-22-2011, 10:35
آهنگ شاد
- "حاج آقا قربان دستت داری می ری بیرون یه آهنگ شاد برامون بذار."
- چشم.
به نظرتان در جواب خانم محترمی که بعد از خطبه عقد خطاب به بنده که در حال خروج بودم ، این جمله را فرمودند ، چه باید می گفتم جز "چشم"!!!
تجربه یک عاقد : شادی چیز خوبی است

do0rsa
03-22-2011, 10:35
سرباز
سرباز مچ دستش را به شدت گرفته بود و پیش از آن محمد افسر بلند قد با موهای جوگندمی مچش را گرفته بود که در گوشه پادگان تیغ در دست در حال کشیدن آن به مچش بود تا رگ را پاره کند و رابطه خود را نیز با دنیای زیست و سربازی.
دستش را پیش از آنکه خون جهنده رگ دست چپ ، رگها را تهی کند و قلب را از حرکت بایستاند ، بستند و باند پیچیش کردند.
محمد که این خاطره را تعریف می کرد درد دل سرباز را هم شنیده بود: دختر حاضر نیست باهام زندگی کنه. الان شش ماهه که عقد کردیم. میگه مهریه مو می خوام. مهریه ش ۳۰۰ تا سکه س. اخه من از کجا بیارم. بابام هم که آه در بساط نداره. مگه چاره دیگه ای داشتم. باید خودمو خلاص می کردم.
سرباز دختر را دوست داشت و دختر سکه ها را بیشتر از سرباز.
تجربه یک عاقد : سربازی گاهی سر بازی مهریه بازی زندگی را می بازد.

do0rsa
03-22-2011, 10:36
مرشد
پدر داماد بود. موهایش از فرق سر ریخته ،اندکی تپل بود . خالی بزرگ در گوشه گونه داشت که به سبلتی پر پشت می رسید . چند انگشتر بزرگ رنگارنگ انگشتانش را عاشقانه در آغوش گرفته بودند. وارد سالن عقد که شدم و حال و احوالی کردم ، گفت : حاج آقا با کسب اجازه چند خط برای عرض ادب به مولا...شروع کرد: به نام خداوند جان و خرد.....
مرد صدای دلنشینی داشت. مرشد زورخانه بود. چند خط شعر که خواند از او رخصت ستاندم برای شروع. وارد گود شدم تا برای پسرش که عرق بر پیشانی اش نشسته بود ، خطبه عقد بخوانم.
تجربه یک عاقد : صدای خوب هم خوب چیزیست. شاید به کار بیاید. حتی سر سفره عقد فرزند..

do0rsa
03-22-2011, 10:36
آقاجون
مسافرت پیشین من به یکی از غربی ترین نقاط کشور درست در کنار مرز عراق بود و حالا از فردا به یکی از جنوبی ترین نقاط ایران مسافرت می کنم ، جزیره کیش. اگر برسم حتما پست جدید می گذارم. برای امروز اما :
مانده بودم که چه صدا می زند آقا داماد ، پدر زنش را. آقاجون.... پدر.... بابا.......؟ مانده بودم پدر زن چگونه رضا داده بود به این وصلت. مانده بودم عروس چه اندیشیده که می خواهد بله بگوید.مانده بودم که بدانم اگر پدر عروس در بیست سالگی ازدواج کرده باشد و در بیست و دوسالگی صاحب دختر شده باشد و دختر الان ۱۶ سال سن داشته باشد ، پس عروس با داماد چقدر اختلاف سن دارد ؟ شما حساب کنید . آخر می دانید : داماد هفت سال از پدر عروس بزرگتر بود .......
تجربه یک عاقد : جنایتکاران را مجازات می کنند. قاتلها را.... دزدان را....چراکسی جنایتکاران پنهان را مجازات نمی کند.

do0rsa
03-22-2011, 10:36
همسفر
چند اتاق آنسوتر در هتل محل اقامت ما در جزیره زیبای کیش ، زن و شوهری بودند که ما آنها را در زمانهای صبحانه و ناهار می دیدیم. گمانه زنی همراهانمان بر سر میز حاکی از آن بود که این دو پدر و دخترند.
هیچ حرفی رد و بدل نمی کردند. از خنده اثری نبود و از دوستی هم نشانی یافت نمی شد. در هنگام راه رفتن ، زن چندین قدم از مرد پیش بود. پدر و دختر نبودند. زن و شوهر بودند. بی اختیار به یاد بالا افتادم. می شد آینده قهرمانان قصه پیشم را دید در سردی رابطه این دو همسفر.
تجربه یک عاقد : شاید خوشبخت بودند...... شاید... من حتی کلامی با آنان همکلام نشدم.

do0rsa
03-22-2011, 10:37
در باب حلقه ها!
خطبه عقد را که می خواندم پچ پچ و اضطرابی را در نگاه و اشارات داماد و تعدادی می دیدم. به آخر خطبه رسیدم که ناگاه در به تندی باز شد و جوانی با کاپشن مشکی ، عرق کرده و مضطرب، نفس زنان داخل شد. چند جمله کوتاه رد و بدل شد و داماد با دستمال مچاله شده میان دست راستش عرق پیشانی را سترد.
جوان یکسره به سراغ بانوی نگرانی رفت که می مانست خواهر داماد باشد و چیزی را در دستانش گذاشت. خطبه تمام شد و من خارج شدم.
همکارم که با یک استکان چای و چندقطعه بیسکویت وارد اتاقم شد ، ماجرا را برایش توضیح دادم و او گفت : پس بالاخره رسوندنش؟! گفتم چی رو ؟ گفت : بابا اینا حلقه های نامزدی رو توی خونه جاگذاشته بودن ، یکی رو فرستادن بیاره و هی لفتش می دادن که حلقه ها برسه تا آبروریزی نشه.
تجربه یک عاقد : حلقه را بسیاری تا آخر در دست می کنند و عده ای به زعم خود ، خود را از آن خلاص می کنند

do0rsa
03-22-2011, 10:38
مچاله
" شرط من اینه حاج آقا که محل زندگی دخترم از محل زندگی خانواده شوهرش جدا باشه " مرد ریزجثه با کتی سرمه ای که شانه هایش افتاده بود ، کاغذی در دست روبروی من نشسته بود . بر روی کاغذ رای دادگاه حل اختلاف بود که توافق عروس و پدرش با داماد را نشان می داد.
گفتم : پدرجان چرا به دادگاه رفتین. همینجا شرط های شمارو می نوشتیم؟! مرد کاغذ را با استرس طوری در دستانش فشار می داد که آرام آرام مچاله اش کرد . نفس عمیقی کشید : دخترم با این پسره توی خیابان آشنا شده بود. بحث ازدواج را پیش کشیدند. موافقت نکردم. پسره اومد پیشم گفت که موافقت نکنی ، با هم فرار می کنیم . کارمون به دعوا کشید. دختره بنای قهر گذاشت و سه روز توی خونه اعتصاب غذا کرد. آخرش مادره اومد گفت که اینا همدیگرو می خوان. اینجوری نمیشه. خوب رضا بده برن پی زندگیشون خداکنه خوشبخت بشن. زندگی خودشه و خودش اینجوری می خواد. ماچه کاره ایم.
کاغذ کاملا مچاله شده بود و مرد هم : حالام که اینجام با چندتا شرط که توی این کاغذه . چاره ای ندارم.....
تجربه یک عاقد : گاهی.... چه رنجی می برد آنکس که پدر است... آنکس که مادر است

do0rsa
03-22-2011, 10:38
داماد 16 ساله
از چهارسال پیش که با همت رییس کارخانه به حج مشرف شده است ، کلاه سفیدی بر سر می گذارد. کارگر بخش بسته بندی کارخانه ایست و شکم برآمده و موهایی رنگ کرده دارد. با قرض و قوله پیکان آبی آسمانی خریده و در کار خیر واسطه مبرزیست.
پسری دارد ۱۶ ساله با موهای ژل زده و پیراهنهای چسپان با آرم های عجیب. برای پیکان سیستم صوتی بسته و با دوستان به اصطلاح در خیابانها "گپس گپس " می نماید و حالا زن می خواهد.
مرد در میوه فروشی سر گذر برای من درد دل کرد و گفت که به ستوه آمده ، دختری از فامیل را دیده و ناچار به گرفتن زن شده برای پسرک سال دوم دبیرستان... و چندروز آینده برای گرفتن معرفی نامه جهت آزمایش مراجعه می کند.
تجربه یک عاقد : چه زجری می کشد آنکس که ....پدر است.

do0rsa
03-22-2011, 10:39
محمد حسن
محمدحسن ۸ ساله بود با پلیور زرد رنگ . کودکی که در نگاه اول واژه "توپول" را به ذهن آدم متبادر می کرد. با پسری هم سن و سال خود مشغول بازیگوشی بود و سوراخ سنبه های دفترخانه را می کاوید، غافل از هیاهویی که بر سر او درگرفته بود.
پدرش ، مادر را سال گذشته طلاق داده بود و حالا می خواست برای خود زن و برای او نامادری بگیرد . پدر شرطی را در پرسشنامه ازدواج قید کرده بود که زن حقوق پسر را به رسمیت شناخته ، در تربیت او بکوشد و حقی برای طلاق درخصوص وضعیت پسر نداشته باشد و.... شرط خوانده شد . برادر عروس وارد معرکه شده ، شرط را غیرمنطقی دانست. چند دوست دیگر هم وارد کارزار شدند. داماد یک تنه در مقابل همه ایستاد و شرط را منطقی و عقلایی توصیف می کرد. می گفتند : فردا پس فردایی پسره بزرگ شد و مثلا این زن رو کتک زد . این بیچاره که نمی تونه دم بر بیاره. بحث با مداخله مهمانان گرمتر شد و به شدت بالا گرفت.
نیم ساعت بعد محمد حسن پشت سر پدر و بستگان از دفترخانه خارج شد ، در حالیکه نگاه نگرانی به همه سو داشت. دقایقی قبل از آنها هم دختری با چادری سفید بر سر به اتفاق بستگانش رفته بود. دختری که قرار بود مادر... نامادری محمد حسن باشد اما نشد...
تجربه یک عاقد : نامادری مادر نمی شود اما می تواند مادری کند ، نه نامادری.

do0rsa
03-22-2011, 10:39
اقرارنامه
"در مورخه .... در این دفتر حاضر شدند آقای... و خانم ..... و توافق نمودند که مهریه تهین شده در سند ازدواج شماره ... مورخ.... آن دفترخانه از تعداد ۱۱۴ سکه تمام بهار آزادی طرح جدید به تعداد ۵۰۵ سکه تمام بهار آزادی طرح جدید افزایش یابد. بنا بر این مهریه مذکور ازین پس تعداد ۵۰۵ سکه... خواهد بود."
برگه اقرار نامه دفترخانه اسناد رسمی را داماد برای درج در سند ازدواج آورده بود تا چیزی حدود یکصد میلیون تومان بدینسان بر مهریه خانمش بیافزاید.
تجربه یک عاقد : چگونه چنین چیزی محقق می شود؟
الف ) اصرار عروس و مجاب کردن داماد؟
ب) علاقه مفرط داماد به عروس؟
ج) داماد باج می دهد؟
د) شما بگویید........!

do0rsa
03-22-2011, 10:40
شیب و سراشیبی
"بسم الله..."
"حاج آقا ببخشید چند لحظه... خانم شما ... لطفا.. جاتون خوبه؟... یه مقداری..." فیلمبردار دوربین در دست فرمان توقف خطبه خوانی داد در همان آغاز. آنگاه شروع کرد به من و من کردن .چیزی شبیه آنچه نوشته ام... بنده خدا را شرم گرفته بود و نمی دانست چه بگوید. از اشاراتش زنی که در سمت راست عروس و داماد ایستاده ، گوشه تور را گرفته بود قضیه را فهمید. رو کرد به خانم قندساب و گفت : میشه جامونو عوض کنیم؟ خانم قندساب قند را به دست او داد و گوشه تور را گرفت. فیلمبردار باز هم راضی نشد. همان خانم اشاره ای کرد و دختری لحظاتی بعد آمد و افتخار گوشه تور گرفتن را از زن (همان قندساب قبلی ) گرفت.
این زمان بود که من هم به راز فرمان ایست فیلمبردار واقف شدم. آن خانم محترمه قد کوتاهی داشتند و اساسا از پشت تور دیده نمی شدند و به سختی قند را بر روی تور گرفته بودند.و وقتی گوشه تور را گرفتند تور به شدن شیبدار شد.
تجربه یک عاقد : گاهی حتی برای آنکه شیبی در توری نیافتد ، دلی به سراشیبی شکستن می افتد.

do0rsa
03-22-2011, 10:40
زبان مردم
زوج جوان در برابر من نشسته بودند. جوانانه شرمی برچهره داشتند. دختر گوشه لب می گزید ، مرد جوان سخنگو بود و گفت که زندگیشان را پس از عقد و پیش از ازدواج رسمی شروع کرده اند. منظورشان برقراری رابطه زناشویی بود . حالا مانده بودند که چه کنند؟ نوروز آینده مراسم عروسیشان برپا می شد و بیم آن داشتند که این مسئله کار دستشان بدهد.
تجربه یک عاقد: ترس برخی از زبان مردم است که نساخته می سازد و ناکرده می تراشد.

do0rsa
03-22-2011, 10:40
محمدحسن مادردار می شود
پست محمد حسن را نمی دانم خوانده اید یا نه ؟ ( دو تا پست بالاتر)
عروس دوباره در هیات عروس ها ظاهر شد. همگی دوباره آمدند. محمد حسن هم بود و پدرش و همه طرفین دعوای چندروز پیش. نزدیک بود دوباره کار به دعوا بکشد که وساطتی کردیم و کار تمام شد.
پدر محمد حسن همسردار شد . محمد حسن مادر دار شد و نامادری محمد حسن پای شرط پیش گفته را امضا کرد و شوهر دار و پسر دار شد.
تجربه یک عاقد : امیدواریم همه پیوندها مثل فیلم های ایرانی هپی اند شوند.

do0rsa
03-22-2011, 10:40
دو عروس ...دو داماد!
عروس و داماد با کبکبه و دبدبه وارد شدند ، گل در دست عروس و بازو در بازوی داماد ، شانه به شانه هم. برای بالارفتن از پله ها دستانشان را گرفتند و یاریشان دادند جون پاهای کوچکشان نمی توانست پله ها را راحت بپیماید . بیننده ای که راز را نمی دانست لابد تعجب زده می شد از رویت این عروس و داماد. صدای کل کشیدن بود و کف زدن همراه با خندیدن و شوخی کردن. احساس خاصی در چهره آن دو دیده نمی شد. داماد گاهی حواسش پرت جایی می شد و عروس با دست با لباس سفیدش بازی می کرد. کراوات داماد کج شده بود و عروس موی سر انبوه و پیچیده شده اش را می خاراند.
لحظاتی بعد از ورود آنها عروس و داماد وارد شدند شانه به شانه هم تا کف زدن ها و کل کشیدن ها جدی شده و اوج بگیرد.
وارد اتاق عقد که شدم عروس و داماد در جایگاه خود مستقر بودند و دو کودکی که به طور نمادین لباس عروس ها و دامادها را پوشیده بودند ،محو نور سالن به بازیگوشی مشغول گشتند.
تجربه یک عاقد : شیرین کاری در مراسم عقد به یاد ماندنی می شود.

do0rsa
03-22-2011, 10:40
اعترافات یک پدر

شغلتون چیه؟ هیچی والا .. حالا یه جاهایی قولهایی بهم دادن ( یا به قول لطیفه جدید توخوشه یک هستم ) سربازی رفتید؟ نه ولی بعد از عروسی معافیت بگیرم. خونه ای چیزی داری ؟ نه . درست میشه بالاخره.

جوابهای سربالای بالا را خواستگار داده بود به پدر دختر. پدری که خبر می داد از مخالفت خود با این ازدواج و اینکه دخترش براثر این مخالفت تاکنون دوبار رگ خود را زده بود. پدر اعتراف می کرد چاره ای جز قبول موضوع ندارد ، اما برای مشاوره در مورد موضوع دیگری نزد من آمده بود:

می گفت : پسر زیر پای دخترم نشسته و چون خبرداره که من خونه و مغازه دارم ، دختره رو وادار کرده که من رو متقاعد کنه که سرعقد به عنوان کادو سه دانگ مغازه ام رو به دختر بدم. مرد میگفت که می داند بعدا پسر خانه را ازچنگ دختر درخواهد آورد و او را راهی خانه پدر می کند ، اما چاره ای ندارد. مانده بود چه بکند که از وقوع این امر پیشگیری کند.

تجربه یک عاقد : می گویند ازدواج چون هندوانه است ، سخت می شود فهمید چگونه از آب در می آید.

do0rsa
03-22-2011, 10:40
عروس و عقدنامه


پسر جوانی بود با کاپشن قهوه ای و ریشی که مرتب کرده بود ، برای کارهای مقدماتی عقد آمده بود. پنج شنبه قرار است مراسم عقد او و دختری برگزار شود که روز جمعه با جشن عروسی زندگی مشترکشان را شروع می کنند.

اصرار می کرد که سند عقدنامه اش برای روز عروسی آماده شود. معمولا ممکن است بخواهند به ماه عسل بروند و برای هتل به شناسنامه پشت نویسی شده نیاز دارند ، اما ایشان دلیل جالبی را مطرح کرد: رسم خانواده عروس اینه که عروس بعد از خروج از خانه پدر باید پا بر روی سند ازدواج بگذارد و از روی آن عبور کند.... شنیدم منشی تعجب زده می گفت : آخه این اسم خدا توش نوشته شده ..و مردجوان که آشکارا خجالت می کشید از این درخواست ، می گفت : خوب من چیکار کنم. میگن رسم ماست... گیر دادن.

تجربه یک عاقد : چرا ؟

do0rsa
03-22-2011, 10:41
صندلی های کنار من با دو نوشته بر سرشان جایگاه ویژه ای شده اند برای " پدر عروس " و " پدر داماد " . چند روز پیش که برای خطبه عقد وارد اتاق شدم مردی با موهای ریخته بر صندلی پدر عروس نشسته بود.

از او اجازه گرفتم تا دخترش را به عقد داماد در آورم. اجازه داد. گفتم :پدرداماد کجا هستند؟ گفت خودمم. مرد ، هم پدر عروس بود و هم پدر داماد.

خطبه را خواندم و از سالن خارج شدم .....

سالها پیش وقتی برادرش که دختر کوچکی داشت بر اثر تصادف رانندگی جان سپرد ، خانواده او را که زن و دو پسر داشت واداشتند تا زن برادر فوت شده را به عقد خود درآورد. مرد از آن پس دو خانواده داشت در دو خانه جدا. حالا هم از زن قبلی برادر ، پسری دارد و از زن اول دختری دیگر.

حالا دختر برادر که عمویش سرپرستش بود با پسر عمویش که پسر پدرش هم هست ازدواج می کند و در مراسم او دو مادر که هووی همدیگر هم هستند ، در کنار یک دیگر نشسته اند.

مرد ریخته موی هم پدر عروس بود ، هم پدر داماد...

تجربه یک عاقد : ازدواج همزمان پسر کسی با دختر خوانده اش می تواند شادی مضاعف بیافریند.

do0rsa
03-22-2011, 10:41
آقای .. قبلا صیغه محرمیت براشون خوانده شده ؟..... پدر عروس لبی ورچید و با تکان دادن سر اظهار بی اطلاعی کرد.

آقای.. قبلا صیغه محرمیت برای شما خوانده شده.؟.... داماد نگاهی به مادرش انداخت و گفت....نمی دانم.

خانم... فبلا صیغه محرمیت برای شما خوانده شده؟..... عروس خانم جواب داد.. بله بله.

پدر عروس گفت : بین خودشون خونده شده. داماد به کسی که بالای سرش تور گرفته بود گفت : من در جریان نیستم!.

صیغه محرمیت را باطل کردم وخطبه شان را خواندم. صیغه محرمیتی که کسی از آن خبری نداشت حتی داماد.

تجربه یک عاقد: عروس خانم هم نمی دانست!

do0rsa
03-22-2011, 10:42
طبقه دوم مسجدالحرام درست روبروی رکن یمانی جایی بود که دختران در عمره مفرده دانشجویی جمع شده ، بساطی برپا کرده بودند از شیرینی و گل و سر و صدا.
مدام نگاهم به اطراف بود که مبادا شرطه ها سر برسند و مانع شوند از این تجمع شادمانه. بارها به آنها گفتم که مراعات کنند اما گوششان به حرفم بدهکار نبود . حق هم داشتند ، آخر آنها در مراسم عقد دوستشان گردهم آمده بودند، آنهم در چنین مکانی. داماد در یکی از شهرهای غربی کشور بود و در حالی که در میان مهمانان در مراسم مفصلی که ترتیب داده بودند ، نشسته و با موبایل روی خط ما در مکه مکرمه بود. خطبه عقدشان را خواندم و مراسم را دانشجویان برابر با رسوم ایرانی همانجا برپا کردند و خوشبختانه خبری از انتظامات هم نشد.
روحانی همکار که از وجود وبلاگم با خبر بود این خاطره را برایم تعریف کرد. از آن روحانی های خوش صحبت که درمنبر نه فخر می فروشد و نه کم و نه سخنرانی.
تجربه یک عاقد : کاش تجربه داشتم سفر به سرزمین وحی را و لذت خطبه خواندن برای جوانان در آن تکه از پردیس را.

do0rsa
03-22-2011, 10:42
سخنران پیش از خطبه


سخنران پیش از خطبه عقد مردی بود با کت و شلوارطوسی که برق می زد و پیراهن راه راهی که خط های صورتی داشت و سبیلی که در مرز لبها به دقت قطع شده بود. دیروز در روز اول ربیع الاول که وارد سالن عقد شدم ، مرد خم شد و در گوش من گفت : حاج آقا مطلبی هست که قبل از شروع صحبت شما باید گفته بشه . اجازه هست ؟ گفتم : خواهش می کنم ... بفرمایید. و ایشان سخن آغاز کرد که : با عرض سلام و تشکر از سپاسگزاری(!) شما که تشریف آوردید!!..ادامه داد تا به این جمله رسید: پدر محترم عروس خانوم سر ما منت گذاشتن و به خاطر پدر و مادر داماد مهریه ای را که در شب خواستگاری ۴۰۰ سکه تعیین شده بود با بخشیدن ۱۰۰ سکه به تعداد ۳۰۰ سکه رساندند. صدای کف زدن جمعیت برخاست. پدر عروس سرخ شده بود و مدام می گفت : خواهش می کنم... خواهش می کنم.

تجربه یک عاقد : سخنران پیش از خطبه ها فقط مختص خطبه جمعه نیست. شامل خطبه عقد هم می شود.

do0rsa
03-22-2011, 10:42
مادر


زن نحیف لباس ساده ای پوشیده بود . شادمانی در برق چشمان و لبخند صورتش هویدا بود. هنگام برنامه عقد گاهی به او نگاهی می انداختم ، مادر داماد بود.

۱۵ دقیقه قبل زن با سروروی خونین وارد سالن پذیرش دفترخانه شد، درحالیکه با روسری سعی در بندآوردن خون داشت. با صدای بلند که گفت : مریم سرم شکست،فقط و فقط دختر جوانی از سالن عقد خارج شد تا به او رسیدگی کند. بچه ها را فرستادم تا مقداری کمک های اولیه به او برسانند. مادرشوهر دختری که اکنون در کنار داماد نشسته بود تا به سمت عروسیش درآید هنگامی که در اتومبیل را باز کرده بود ، لبه تیز در جلوی پژو شقیقه اش را نشانه رفته و به خون نشانده بود.

زن خوشحال بود، دستمالی در دست داشت و برای خوشبختی فرزندش دعا می کرد. مردی که برای حساب و کتاب بعد از عقد به همکارانم مراجعه کرده بود ، گفته بود که دیروز هم اتومبیلی به آن زن کم چاره زده است.

تجربه یک عاقد : مادران فرشته های زمینی اند.

do0rsa
03-22-2011, 10:42
"و"


همه چیز آماده بود و رو به راه . از عروس وکالت گرفتم. نوبت به داماد رسید . پرسیدم آیا وکیلم تا دوشیزه .. را به عقد... شما در بیاورم؟

داماد که کمی هول شده بود پاسخ داد: با اجازه ی و...من و من و مکث کرد و گفت :... بله. نمی دانم منظورش از آن "و" چه بود. تپق بود یا می خواست اسم کسی را بیاورد و منصرف شد.هرچه بود خنده جماعت را به دنبال داشت

تجربه یک عاقد : دامادها کمتر تمایل به اجازه گرفتن دارند. آنها یکراست می روند سر اصل موضوع و می گویند : بله

do0rsa
03-22-2011, 11:00
فقیر و غنی
ب ام و رنگی بادنجانی داشت و به سادگی فاخرانه ای آراسته شده بود. عروس و دامادی با البسه بس گرانبها و همراهانی زیاد که در نهایت دقت و هزینه ، خود را برای مراسم عقد آماده کرده بودند. هنگام خطبه همه چیز در سکوت بود و پس از آن هدایایی غیر معمول نثار شد.
هنگام گذشتن عروس و داماد با کبکبه و دبدبه مثال زدنی از سالن پذیرش ، شش نفر بر روی صندلی ها نشسته و به آنان می نگریستند.......
برای خواندن خطبه عقد بعدی وارد سالن شدم. چهار نفر به گونه ای که می نمود موقت است بر گوشه صندلی ها نشسته بودند و عروس و داماد در جایگاه مخصوص خود بدون تور ... بدون قند.
عروس با مانتوی سیاه مندرسی آمده بود و داماد با همان لباس معمولی.کفش های داماد در زاویه نگاه من بود. کفش ورزشی زمختی با چند کوک و بخیه و پارگی. خطبه عقدشان را خواندم ، درست همانگونه که برای عقد قبلی خوانده بودم. لختی بعد از خروج من ، آنها هم زیر نم نم باران بهاری قدم زنان به سوی زندگی مشترک رفتند.
تجربه یک عاقد : همیشگیست...فقر......... غنا.

do0rsa
03-22-2011, 11:00
"نبله"

این پاسخی بود که من و تمام کسانی که در سالن عقد نشسته بودیم از زبان داماد شنیدیم که در جواب سوال برای گرفتن وکالت اظهار نمود. مکث کردم و به نشانه تعجب نگاهی به داماد و دو تصویر برداری که سعی در برداشتن تصاویر کلوزآپ از داماد داشتند ، انداختم. یکی از آنها که به من نزدیک تر بود گفت: هیچی حاج آقا میگه بله.
همه خندیدند. دوباره پرسیدم و او به من بله ای تحویل داد.
برایم بسیار تعجب آور بود که این "نه... بله " یعنی چه؟! بیرون از سالن که مشغول کار بودم همان فیلمبردار آمد و گفت : حاج آقا می دونی قضیه چیه، ما دوستای دامادیم و شرط بندی کرده بودیم که داماد نمی تونه "نه" بگه و داماد شرط بست که "نه" بگه. اینطور شد که شرط رو نباخت!!!!
تجربه یک عاقد : شرط بندی ؟ آنهم در این لحظه حساس! میشود حتی فکرش را هم کرد ؟ چه برسد به عمل!

do0rsa
03-22-2011, 11:01
چکمه

دخترخانم تینیجر چکمه ای به سان قزاقان پوشیده بود بس بلند. مانتوی کش بافی به تن و شیطنتی آشکار در رفتار.

گوشه سمت راست تور سر عروس و داماد را گرفته بود. در سومین مرحله وکالت گرفتن از عروسی که گلهایش را چیده و گلابش را آورده بود،جمله ام که به پایان رسید همان دختر بی تامل فریاد زد : بعععععععله و اندکی بعد از آن عروس با شرم و حیا گفت : با اجازه بزرگترها : بله.

تجربه یک عاقد : عمل نادر"بله" گفتن به جای عروس را می توان چندگونه تفسیر کرد. باشما

do0rsa
03-22-2011, 11:01
155 هزار راس گوسفند!


همان روحانی که در پست " رکن یمانی " از او نقل قول کرده بودم خاطره جالب دیگری برایم گفت :

"در جشن ازدواج دانشجویی برخوردم به سند ازدواج زوج دانشجویی از اهالی یکی از روستاهای دوردست. مهریه شان ۱۲۴ هزار سکه تمام بهار آزادی بود."

من تعدادی معادل برای این میزان مهریه نوشتم تا ملموس تر شود. شماهم می توانید در نتیجه محاسبات خود را بنویسید.

- ۱۲۴ هزار سکه با قیمت تقریبی ۲۵۰۰۰۰ تومان می شود : ۳۱ میلیارد تومان

- معادل تقریبی ۱۲۴ باب خانه با قیمت ۲۵۰ میلیون تومان

- معادل بیش از ۲۰ هزار و ۶۶ اتومبیل پژو ۱۵ میلیون تومانی

- معادل ۵ هزار و ۱۶۶ سال حقوق یک کارمند با حقوق ۵۰۰ هزار تومانی

- معادل ۳۱ درصد فروش روزانه نفت ایران با بشکه ای ۵۰ دلار ( ۸ ساعت فروش نفت ایران )

- معادل ۱۵۵ بنز ۲۰۰ میلیون تومانی

و معادل ۱۵۵ هزار راس گوسفند !!!!!

تجربه یک عاقد : به نقل از همانحاج آقا : حاکمی برای شخصی ۱۰۰۰ ضربه شلاق تعیین کرد. مرد گفت : ای حاکمشما یا نمی دانید شلاق چیست یا نمی دانید ۱۰۰۰ چقدر است !

do0rsa
03-22-2011, 11:01
پدری که غایب بود!
" اما بعد قال رسول الله..." تلفن موبایل پدر عروس زنگ زد. پدر عروس از جای خود که در کنار بنده بود بلند شد و موبایل در دست در حالیکه زنگ موبایل از ما دور می شد. .. دور شد. از سالن عقد که خارج شدم، اورا دیدم که هنوز داشت با موبایل حرف می زد در حالیکه در حال قدم زدن در سالن پذیرش بود.
پدر محترم عروس که فرزند ۲۰ ساله اش را۲۰ سال بزرگ کرده بود و در آرزوی دیدن لحظه پیوندش بود ، هیچ ندید. او شاهد و ناظر هیچ چیز نبود. او گریه ظریف دختر..... هیاهوی بلند دختری که خبر میداد عروس اینجا نیست تا " بله" بگوید ، بلکه رفته و اکنون در باغ با گل ها سروکار دارد ، جمله شرمگنانه " با اجازه پدر و مادر عزیزم ... بله " ، بله گفتن دامادش.... هلهله و کل کشیدن حضار.... شادمانی و دست زدن و صلوات فرستادن را ندید.... هیچکدام را... پدر غایب بود .. او لحظه ای را که دخترش از دوران تجرد به سالهای تاهل قدم گذاشت را ندید..او برای فردای خود و نوه هایش از این واقعه خاطره ای ندارد... چون او داشت با موبایل !! حرف می زد.
تجربه یک عاقد : دو مولفه مهم موبایل را یاد بگیریم. دکمه قرمز : رد تماس- خاموش کردن موبایل....... گزینه سایلنت: سکوت موبایل... و یک مولفه پدر بودن را : بودن بر سر سفره عقد دختر و پسر

do0rsa
03-22-2011, 11:01
زیرلفظی ملوکانه!

عروس زیرلفظی می خواد.

این جمله شما را به یاد سفره عقد و هنگام خطبه می اندازد و زیرلفظی قابل توجه ای که داماد به عروس می دهد. سند خانه... سوییچ ماشین ... سکه.... انگشتر....دستبند..... چک پول..... یا مواردی از این دست. اما داماد دیروز ما به دنبال این جمله دست در جیب مبارکه نمود و یک قطعه اسکناس پنج هزار تومانی وجه رایج مملکت را به عنوان زیرلفظی ملوکانه در دستان عروس نهاد....و عروس هم "بله " را بر زبان راند.

تجربه یک عاقد : زیر لفظیست دیگر... گاهی آنچنان و گاهی اینچنین!

do0rsa
03-22-2011, 11:02
پدر و مادر.... خانم!
حق تعیین محل سکونت با پدر و مادر.... خانم باشد. عروس حق تحصیل داشته باشد. داماد تمام هزینه های تحصیل و دانشگاه ... خانم را بدهد. رفتن به زیارتگاه ها با اجازه پدر و مادر ... خانم باشد و رفتن به تفریگاه ها ( تفریحگاه ها ) با پدر و مادر ... خانم باشد.
داماد که از روستایی خوش آب و هوا به خواستگاری دختری رفته بود در روستای مجاور با قید این شروط و چندمورد دیگر هم دختر را به زنی گرفت با ۱۳۷۱ سکه تمام بهار آزادی طرح قدیم ( چیزی حدود ۳۵۷ میلیون تومان ) به عنوان مهریه.
تجربه یک عاقد : برخی از آغاز برای عدم دخالت پدر و مادر در خانواده خط و نشان می کشند و برخی پای برگه ای را امضا می کنند که حتی اجازه رفتن به مسافرت یا تفریح را به آنان می دهد.

do0rsa
03-22-2011, 11:02
صلوات
امادیروز که بر سر سفره عقد عروس ودامادی نشسته بودم مسئله ای به شدت اذیتم کرد. آقا ... یا شایدم خانم...این پدر داماد بدجور صلوات می فرستاد. یعنی اهنگ صلواتش با دیگران متفاوت بود و با قدرت عجیبی که در حنجره داشت صلوات را فریاد می زد. من صبوری کردم تا دیدم داماد یواشکی به عروس گفت : ببخشید این بابای ما یه کمی بلند صلوات می فرسته. خنده ام گرفته بود. سعی کردم تا با تسلط بر خودم ضایع نکنم و درصدایم نشانی از خنده نباشد.جالب اینکه از صلوات فرستادن دریغ نمی کردو با سخاوت تمام بلند و نعره آسا این کار را می کرد.آنهم به شیوه منحصر به فردی
تجربه یک عاقد : بعضی ها اینطورین.

do0rsa
03-22-2011, 11:02
شک!
باور نمی کردم او را ببینم به چنین روزگاری درافتاده ، جوانی دیروزین برجای نهاده ، رنگ مردگان بر سرو روی فشانده ، غبار پیری بر چهره نشانده و چنین در چرخ نامراد روزگار درمانده.
دیروزش دیده بودم خرامان چون آهوان ، مست از باده لطف رحمان ، هم شانگی مردی جوان ، عاشق به سان کبوتران ، نورفشان چون اختران سبک گام و رام مهر آن مرد خوش مرام از دفتر ما خارج شد.
اشکش چون باران بهاری بود و دل چونان تنگی سرد زمستان و رخساره به سان زردی پاییزان و گرم از تصمیم رهایی چون ظهر داغ تابستان.
پسر شکاک بود ، بسی سخت گرفته بود در این یک ساله و عنان سختگیری در دستان به بند زندان و دوری از دیدار مهمان و روزگار روشن خیابان فکنده و جانش به لب آورده بود،.
تجربه یک عاقد : برای مردان شکاکی چون سم است و نشانی روشن از تباهی بنیان خانواده.

do0rsa
03-22-2011, 11:02
به احترام استاد
به سر سفره عقد رفتم. همه چیز خوب بود. همکارانم برگه هایی را روی میز عسلی جلو من می نویسند که شامل نام عروس و داماد و توافقات است که از روی آن بخوانم. چشمم به نام داماد افتاد .نامش را که دیدم گلبانگی در مغزم پیچید و پیغام اهل راز را درگوشم نوا کرد و شوری برپا. چون عود دود از سرم آمد و دل مجنونم به دلشدگی غرقه. آسمان عشق من به یاد ایام و چشمه نوشی افتاد و جان عاشقان ،عشق درخیال ام چهره به چهره " معمای هستی را بازگفت.
داد و بیداد که خلوت گزیدن نتوانستم ... همایون روز گشتم و به شب وصل و شب سکوت و کویر و آن سروچمان اندیشیدم. آرام جان از دست دادم و جام تهی سرکشیدم... تفنگی در دستم نبود.. قلم بود قلم را زمین گذاشتم.
گوش سپردم به عاشقانه های ناب . هرچه در فضای ذهنم بود موسیقی بود... آواز بود... عشق بود... آن نواها جانم را تازه کرد.... دور سرم می پیچید.... همه چیز.... همه چیز به پاس استاد.
نام داماد جوانی که با کت و شلوار مشکی با راه راه های سفید و رویی خندان بر سر سفره عقد نشسته بود " محمد رضا شجریان " بود.
تجربه یک عاقد : برخی نامها می مانند تا ایرانی هست.. اما به نیکی.

do0rsa
03-22-2011, 11:04
روز اول.. روز دوم.. روز سوم


زن میانه سال بود و رنج برده. وقتی برای اجرای صیغه عقد از سالن پذیرش دفترخانه بلند شدند تا از پله های سالن عقد بالا بروند ، درحالیکه خواهران و برادران داماد همراه او بودند ، این زن بود که دست او را گرفت. دیگران از پشت این زوج را نگاه می کردند تا ببینند که زن چگونه او را راهبری می کند. زن شتابزده بود و خامی دستگیری در حرکاتش نمایان. " نندازه ش " یکی گفت. اما آن دو ادامه دادند.
این دومین روز پیاپی بود که زن به همراه دختر جوانش و مرد سپید موی سیگار به لب با خواهران وبرادرانش برای عقد مراجعه می کردند. روز اولشان با توافق همراه نبود ، اما در روز دوم درحالیکه زن می گریست و مرد خوش هیکل لابد به روزی می اندیشید که در جبهه بینایی چشمانش را جا گذاشته بود، خطبه شان را خواندم. عروس با چشمان گریان و داماد با چشمانی به ظاهر سالم که هیچ نمی دید به من نگاه کردند و " بله " گفتند.!
روز سوم باز هم آمدند در حالیکه همراهان هردو غضبان بودند . ..... چندی بعد نامه طلاقشان به دفتر رسید تا دستان مرد به دنبال دستان دیگری بگردد برای راه بردن در دنیای تارک تاریک!
تجربه یک عاقد : تماشا دارد باغ.. تماشا دارد بهار... تماشا دارد زندگی.... تماشا نمی توانند اما روشن دلان... این تاریکی زجرآوریست.... اندوه بار.. و سخت.

do0rsa
03-22-2011, 11:05
پسرعمو!

پدر مسن عروس خانم قدری ضعف شنوایی داشت. پرسیدم برادر عروس یا کسی هست از افراد نزدیک که از ایشان برای من وکالت بگیرد. مردی که نزدیک بود گفت : من دایی عروسم... بالاخره پدر به بنده وکالت داد.
در بار سومی که از عروس خانم داشتم وکالت می گرفتم گفت : با اجازه بابام ، دایی هام و پسرعموم ... بله .
وقتی گفت پسر عمو.. با اشاره سرهم اشاره ای کرد به پسر عمو . می شد در امتداد نگاهش او را پیدا کرد . من نیم نگاهی انداختم تا ببینم این پسر عمو کیست که از این همه آدم ، عروس خانم از او هم اجازه می گیرد ، نیافتم.
تجربه یک عاقد : این اولین تجربه من بود که می دیدم عروسی از "پسرعمو" اجازه می گیرد.

do0rsa
03-22-2011, 11:05
مکث

داماد که تا آن زمان با شرم در آینه نگاه می کرد تا عروسش را در لحظه گفتن آن بله معروف ببیند،چشم از آینه برگرفت و مستقیما در نیم رخ عروس نگاه می کرد ،متحیر. دختری که تور را از سمت راست آنها برسرشان گرفته بود ، مدام یواشکی می گفت: بگو... دبگو دیگه... بگو بله. زنی کمی دورتر با حرکت صورت از دور به عروس اشاره می کرد که بگو. نفس پدر داماد که به من نزدیک بود به شمارش افتاده بود. پدر عروس با دستمالی عرق صورتش را می چید و ......
همه منتظر بودند که عروس خانم پس از اینکه گلهایش را چیده و گلابشان راگرفته و آورده بود "بله " را بگوید و کار را تمام کند.. اما عروس همچنان مکث کرده بود و چیزی نمی گفت....
مکثش طولانی شد تا بالاخره فشار افکار عمومی او را به " بله " قرص و محکمی فراخواند و او چنین کرد... داماد همچنان در نیم رخ عروس نگاه می کرد اینبار نگاهی با سوالی در ذهن که چرا ؟.. نوبت به داماد رسید.. می خواست تلافی کند... مکث کرد..خیلی کوتاه . ظاهرا نتوانست خیی مقاومت کند و گفت :بله

تجربه یک عاقد : غالبا دوبار بله نگفتن عروسشکل ظاهری و کلیشه ای دارد در حالی که اصل قضیه چنین نبوده و عروس ها بهطور واقعی در بله گفتن شرم داشته اند.. این عروس هم مردم را منتظر گذاشت ،نه از روی شرم.

do0rsa
03-22-2011, 11:06
کاشون

سلام. سال نو مبارک.
اولین مراسم عقد امسال عصر روز سوم فروردین بود، آنهم در یک خانهاعیانی در بخشی از شمالی ترین نقطه شهر. همه چیز ثروتمندانه بود. ازخودروهایی که دم در پارک بودند تا خانه با معماری خاص و تزیینات ویژه ومهمانان آنچنانی.
وارد سالن پذیرایی خانه که شدیم ، گوشه ای نشستم تا همکارم کارهایمربوط به امضای دفتر و سند را آنجام دهد. نوبت خطبه که شد ، ناگاه دیدم کهتعداد زیادی از دوشیزگان و بانوان مجلس برخاستند و به سمت سفره عقد مجللرفتند. تور کارشده بسیار بزرگی باز شد و هرکسی گوشه ای از آن را گرفت. پیشروی عروس و داماد سفره عقدی بود رنگارنگ و پشت و اطراف سر آنها جماعت زیادخانم ها با تور بزرگ و قندها و قندسابها. منظره جالبی شده بود. وقتیدرخواست وکالت کردم تقریبا همه همصدا "عروس رفته گل بچینه" و "رفته گلاببیاره " را گفتند. در لابه لای این صدا ها صدای خانمی هم به گوش رسید کهگفت : عروس رفته کاشون.. تعدادی که شنیدند خنده ای بر لب نشاندند.

تجربه یک عاقد : همدلی خوب است چه در آن فرازها و چه در این فرودهای شهر.

do0rsa
03-22-2011, 11:06
دست بسته ، دست باز
شهرت عروس خانم قدری عجیب بود. دست بسته. از پدر عروس پرسیدم که نکند اشتباه کنم. گفت بله درسته.. دست بسته.
فردای آن روز شهرت عروس دیگر خیلی بیشتر غریب بود . دست باز.
شاید شما باور نکنید که دو عروس در دو روز پشت سرهم به یک دفترخانه برای ازدواج مراجعه کنند و یکی دست بسته باشد و دیگری دست باز.
تجربه یک عاقد : چنین اتفاقی با قانون احتمالات خیلی دور از ذهن به نظر می رسد.

do0rsa
03-22-2011, 11:06
عروس شادمان
وضع مالی مناسبی داشتند. این را از خودرو و سرو لباس عروس و داماد که از چند روز پیش برای تکمیل پرونده می آمدند ، دریافت.
سر عقد برای بار سوم که پرسیدم ، عروس مکثی کرد و بعد "بله" گفت و همه دست زدند. دست زدن که تمام شد ، شنیدم خانمی گفت : عروس خانم زیرلفظی نگرفت بله اش قبول نیست، گروه تدارکات ضعیف بودن. صدای مخصوصی داشت قدری بم. همه خندیدند و دست زدند. در این هنگام داماد دست به جیب برد و احتمالا اسکناس یا ایران چکهایی را درون کاغذ کادو گذاشته بود ، به عروس داد. عروس گرفت و گفت : خوب اینم زیر لفظی و شروع کرد به نشان دادن کادو به طرز خاصی که موجب خنده و دست زدن شد . بعد کادو را به طرف پدرش دراز کردو گفت. بیا پدر جون بذار به حسابم. .... تازه صدایش را که شنیدم متوجه شدم که این خود عروس بود که جمله عروس زیر لفطی نگرفته... را بیان کرده.
تجربه یک عاقد : می شود با اندکی راحتی و دوری از رسمیت جلسه های اینچنینی بر شادی مجلس افزود

do0rsa
03-22-2011, 11:07
کوتاه.. اما اشتباه

پسر و دختر که وارد سالن پذیرش دفترخانه شدند ، من به طور تصادفی در گوشه ای نشسته بودم . من را که دیدند پسر منصرف شد و برگشت. توجهم جلب شد. سلامی رد و بدل کردیم. چند قدم آنسوتر صدای اصرار دختر به مراجعه و تلاش پسر برای رفتن را شنیدم. بحث به مشاجره کشید و آرام صدایشان بلندتر شد. ناگهان صدای جیغ دختر و سر و صدایی راه افتاد. به اتاق خودم رفتم که از پنجره مشرف به حیاط ببینم که چه اتفاقی افتاده. دختر را دیدم که ظاهرا از پله های سه گانه دفتر افتاده و بر کف حیاط ولو شده بود. پسر مرتب دستش را می کشید که " آبروریزی نکن" و دختر جیغ می کشید که "توکه برای من آبرو نذاشتی....حالا منو از پله پرت می کنی" و " نمی خواستم اینطور بشه...اشتباه کردم." چند مراجع خواستند میانجی گری کنند، نشد. از همان همکار زبان باز که دارای پشتوانه تجربه سالها کار در شورای حل اختلاف است ، خواستم تا کاری بکند. رفت و آنها را به اتاقی آوردو پس از چند دقیقه با لیوانی آب وارد اتاق شد. وقتی از اتاق خارج شد ازاو پرسیدم که چه کردی ؟ گفت برای طلاق راهنمایی کردم که چه بکنند. ... بله آنها برای همین آمده بودند. چه کنند که از هم جدا شوند ؟!

وقی رفتند از پنجره ، نگاهشان می کردم. دختر لنگ لنگان از سویی رفت و پسر از سویی دگر.

تجربه یک عاقد : گاهی چقدر دشوار است که رها شوی از پیوندی که زجرت می دهد. پیوندی کوتاه اما اشتباه.

do0rsa
03-22-2011, 11:08
1386-1389
دوستان عزیزم. متاسفانه مشغله کاری به من اجازه نداد که مطالب وبلاگ بروز باشد. سعی می کنم قدری جبران کنم:
سال ۱۳۸۶ که به دفترخانه ما مراجعه کرد سه سال جوانتر بود ، با دامادی که عاشقانه درکنارش نشسته بود. دوشیزه خطابش کردیم.
سال ۱۳۸۹ که به دفترخانه ما مراجعه کرد سه سال مسن تر بود در کنار دامادی که عاشقانه درکنارش نشسته بود. دوشیزه خطابش کردیم.
داماد عاشق اول سال ۱۳۸۶ پیش از عروسی براثر تصادف جان سپرده بود. عروس عاشق سال ۱۳۸۶ پس از چند سال اندوه بالاخره در سال ۱۳۸۹ به داماد عاشق دوم سال ۱۳۸۹ که اکنون درکنارش نشسته بود ، بله گفت.
تجربه یک عاقد : روزگار ، سختی را آسان کرده و اندوه را می زداید.

do0rsa
03-22-2011, 11:08
پیرمرد
نمی خواستند وارد سالن عقد شوند . می گفتند همین یکی از اتاق ها خوبه. همکارم راهنمایی کرد تا وارد سالن شوند. رفتند و در گوشه ای نشستند ، اندکی دور از جایگاه ویژه عروس و دامادها.
پیرمرد متولد سال ۱۳۱۳ بود ( ۷۶ سال). او پس از بیش ازنیم قرن زندگی مشترک ، ۱۱ فرزند ثمره زندگی با همسرش که پنج ماه پیش فوت کرده بود ، اکنون برای عقد با زنی که چهار بچه داشت و کوچکترین فرزند او متولد ۱۳۶۶ بود ، به دفتر ما آمده بود.
کوچکترین فرزند مرد متولد ۱۳۴۳ بود .
تجربه یک عاقد: پیرمرد پنج ماه صبر کرده بود . بعضی بیشتر و تعدادی کمتر. برخی هم هرگز ازدواج نمی کنند ، پس از مرگ همسر

do0rsa
03-22-2011, 11:08
پسر ، من رامی شناخت. یکراست آمد سراغ من که پشت میز یکی از همکارانم مشغول کار بودم. به آرامی طوری که کس دیگری متوجه نشود گفت : ببخشید ما مهریه مون ۲۰۰ سکه ست. میشه توی دفتر و سند ۲۰۰ تا بنویسین ، ولی موقع عقد ۱۱۴ تا بگین؟.... گفتم می خوای خوانواده ات نفهمن ؟ گفت آره.جواب سوالش منفی بود. قدری اصرار کرد و من بازهم به او جواب منفی دادم.

دوساعتی گذشت که مردی میانسال که پدر داماد بود و زنی قدری جوانتر که مادر عروس بود آمدند و همان سوال را مطرح کردند.جوابشان منفی بود. علت را توضیح دادند. درنهایت قرار شد توافقات را بنویسیم و امضا بگیریم ، اما سرخطبه عقد بگوییم (( مهر معلوم )). این پیشنهاد را پذیرفتند.
مرد خیالش راحت شد . آخر می دانید. او هفته گذشته برای پسر بزرگتر در دفتر ما دختری را عقد کرده بود که مهریه اش ۱۱۴ سکه بود و حالا ترس داشت که این مساله موجب ناراحتی عروس اول شود.
تجربه یک عاقد : نمی شود رازی را برای یک عمر محرمانه نگاه داشت. روزی برملا می شود و آتشی در می گیرد.

do0rsa
03-22-2011, 11:08
تعهد"نه آقا نه اینکه داماد متعهد بشه خرج تحصیل دخترمو بده. باید بابای داماد متعهد بشه"
این جملات را پدر عروس ،مردی با شکمی برآمده می گفت ، وقتی همکارم برای درستی شرطی که گذاشته بودند از آنها سوال کرد.
معمولا در شروط مطرح شده از سوی مردم یکی از زوجین متعهد می شود کاری را انجام دهد یا کاری را انجام ندهد. مثلا خرج تحصیل دختر را بدهد یا برای اشتغال همسر ممانعتی ایجاد نکند. اما اینبار پدر عروس می خواست پدر داماد را متعهد کند، به یک دلیل ساده : داماد دانشجو بود و خود او هم از پدرش خرجی اش را می گرفت.
تجربه یک عاقد : پدرهای دامادها در صورت قبول زن گرفتن برای پسری بی درآمد و خصوصا دانشجو در صورتی که درآمد خودشان مناسب نباشد ، شاید پشیمان شوند.

do0rsa
03-22-2011, 11:08
مادر

مادر هراسان به همراه زنی که قدری جوانتر و آگاه تر بود وارد دفتر شد و بلافاصله از اینکه پسری با فلان نام و نشان امروز در دفتر ما عقد می کند یا نه جویا شد. همکارانم گفتند که خیر . برای آزمایش مجدد به آزمایشگاه معرفی شده اند و هنوز جواب را نیاورده اند. داماد قول داده که امروز نتیجه را بیاورد و اگر این کار را بکند احتمال دارد امروز مراسم عقدشان برگزار شود.
ساعت ۹ شب تنها در دفتر نشسته و بودم که باز هم ترسان آمدند. مادر باز هم از نتیجه آزمایش پسرش جویا شد که جواب دادم خبری نیست .... با دلهره پرسید : ممکنه امروز عقدشون انجام نشه ؟ گفتم : خیالتان راحت باشد ما دیگر تا چند دقیقه دیگر دفتر را تعطیل می کنیم. مادر رفت اما هنوز دلهره داشت.. آخر پسرش...جگرگوشه اش می خواست دور از چشم او..... حتی بدون اطلاع او ازدواج کند.
تجربه یک عاقد : مادر....... واژه ایست به عمق یک دریا..... که درکش مقدور نیست مگر آنکه مادر باشی

do0rsa
03-22-2011, 11:08
ر و لام
گاهی اشتباه های گفتاری برای همه ما پیش می آید. بعضی مواقع این اشتباهات یا تپق ها خیلی مهم نیستند و گاهی باعث ناراحتی ما می شود و نگران برداشت یا تمسخر ولو ناپیدا و خاموش مردم می شویم. به طور کلی تصور ذهنی مان از خودمان را مخدوش می کند.
عروس به دنبال سومین باری که از او درخواست وکالت کردم جمله تاریخی ((با اجازه بزرگترها: بله )) را اینگونه ادا کرد : با اجازه بزلگترها : بره.
عروس به گمانم و قاعدتا باید سرخ شده باشد. آخر می دانید این تک جمله را فقط یکبار در زندگی می گویند..
تجربه یک عاقد : گاهی در ادای حروف به ویژه اگر دارای مخرج نزدیکی باشند و در کنار هم قرار بگیرند دچار جابجایی و تپق می شویم.

do0rsa
03-22-2011, 11:08
به ظاهر همه چیز طبیعی بود و مطلب غیر متعارفی درکار نبود. مردان و زنان بسیاری نشسته بودند ، بعضی سالخورده و عده ای میانسال یا جوان تر. از عروس که برای سومین بار پرسیدم : وکیلم ؟ گفت : با اجازه مادرم ، برادرم و زن برادرم..... بله.
تجربه یک عاقد : اجازه گرفتن از زن برادر برای گفتن "بله" شاید دلیل خاصی دارد ، هرچه هست " این یکی دیگه نوبره والا "

do0rsa
03-22-2011, 11:09
پسر محترم را پیشتر می شناختم ریش تنکی داشت و صورتی با پوستی شبیه آفتاب سوختگی . کت و شلواری طوسی داشت و میانه اندام بود. پس از گرفتن وکالت از عروس نوبت به داماد رسید و او در جوابم گفت : با یادکردن از پدر مرحومم ، با یادکردن از برادر مرحومم ، با یادکردن از خواهر مرحومم.... "بله".
طاقت نیاورد و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد. برای تبریک که بعد از خطبه با او دست دادم چشمان سرخ شده اش غرق اشک بود
تجربه عاقد : شیرین است بودن تمام اعضای خانواده در لحظه عقد درکنار هم ......

do0rsa
03-22-2011, 11:09
اسب سپید عرب!

همه چیز حکایت داشت از وضعیت مالی خوب طرفین. راستش اهل به رخ کشیدن و خود را بزرگ نشان دادن و ژست های تازه به دوران رسیدگی نبودند. همه چیز را ساده برگزار کردند ، خوشحال و خرسند.
مهریه عروس یک اسب سفید عرب بود. همکارم که می پرسد اگر نباشد این مهریه باطل است گفته بود : نه... خودمون داریم.
مراسم عقد را در سالن باشگاه سوارکاری شان برپا کردند

do0rsa
03-22-2011, 11:09
سکوت
سکوت مرد در ظاهر شبیه همه مردهای دیگر بود. اما اختلاف کوچکی با دیگران داشت. بچه ها قبل از ورود به سالن عقد به من خبر دادند و من با آرامش و شمرده جملاتم را بیان کردم. هنگام وکالت گرفتن از داماد مستقیم در چشمانش نگاه کردم و سوال پرسیدم که آیا از طرف شما وکیلم که......؟
بغل دستی من پیرمردی بود که یواشکی به من گفت : گوشش سنگین است من کمکتان می کنم. پیرمرد که می گفت من عموشم و وکیلش. مثل پدرشم. خودم بزرگش کردم ، سوال من را با اشارات دست به داماد فهماند و او با نشان سر به من وکالت داد. او در مدت زمان ۵ دقیقه که خطبه عقد را قرائت کردم. هیچ نشنید. او ۳۴ سال پیش تا آن لحظه هم چیزی نشنیده بود... او هرگز چیزی نخواهد شنید.
تجربه یک عاقد : سکوت خوب است اما برای همیشه اگر باشد زجرآور است.

do0rsa
03-22-2011, 11:10
سرعت
چشمان بسیار کمرنگ و صورت کشیده ای داشت با ریش دگمه ای بلوندی که زیر لبهایش جا خوش کرده بودند. پیراهن اندامی کوتاه و شلوار جین تنگ سنگ شور پوشیده بود، متولد سال ۱۳۵۴.
وقتی برای امضای اسناد به عنوان "پدرعروس" جلو آمد باور نمی کردیم که این جوان با آن هیبت ، پدر عروس باشد. خطبه را که خواندم نگاهی به پرونده انداختم :
پدر عروس : ۱۳۵۴/ داماد: ۱۳۵۹ / عروس: ۱۳۷۴
داماد وقتی به دنیا آمده ، پدر عروس تازه ۵ سالش بوده و هنوز تا رفتن به مدرسه ۲ سال وقت داشته.
تجربه عاقد : بعضی ها در ایجاد نسلهای بعدی سرعت به خرج می دهند.

do0rsa
03-22-2011, 11:10
داماد و مادرش
سر ساعت به دفترخانه وارد شد ، دست در دست عروس در حالیکه قدش قدری کوتاه تر از او به نظر می رسید ، با ست کرم - قهوه ای متناسب با لباس پر پیچ و خم شکلاتی عروس خانوم.
در اتاق انتظار که نشسته بودند تا میهمانان عقد قبلی بروند ناگاه داماد غیبش زد. زن میانسالی پس از آنکه داماد را صدا زدیم و خبری نبود آمد و گفت : پدر و مادرش قهر کرن رفته دنبالشون بیارتشون... الانا دیگه می رسن.
یک ساعت گذشت تا داماد عرق کرده خود را به دفتر برساند درحالیکه مادر با چادر سیاه و ظاهری ساده با اخم و تخم و بی اعتنایی به همه در کنارش بود.
داماد وکالت را با اجازه " خانواده محترمش" به من داد و مادرش زیرلفظی نقدی را در دستان عروس گذاشت.
از سالن که خارج شدم ، بلافاصله پس از من مادر آمد و سرش را میان دستان گذاشت و به ظاهر شروع کرد به گریه کردن. چند نفری آمدند و اصرار کردند که داخل سالن بیاید ، اما او راضی نشد.
دقایقی بعد که با هلهله ، عروس و داماد از کنارش گذشتند او چادرش را کنار صورتش کشید تا این منظره را نبیند... زیرلب هم مدام چیزهایی می گفت..... آخرین حرفش را شنیدم که با خود می گفت : نمی دونی خودت را بدجوری گیر انداخته ای.. بیچاره....
تجربه عاقد : بعید است پسر با این شرایط زندگی آرامی را

do0rsa
03-23-2011, 10:20
چهارمین بار
چهارمین باراین چهارمین باری بود که روی صندلی داماد می نشست. بار اول که موفق شد ۹ سال با همسرش زندگی کند و دو فرزند بیاورند. بار دوم یکسال پس از طلاق زن اول بازهم به سراغ او رفت و مجددا عقد کردند. ۶ ماه بعد باز هم او را طلاق داد . کمتر از بیست روز پس از طلاق او بازن دیگری ازدواج کرد و قریب یکسال بعد طلاقش داد و حالا در کنار خانومی بود که چهارمین عروسش محسوب میشد.
در جواب من که از او بله می خواستم ، مردی که سبیل و ریشش را زده ، پیراهن کرم ، کت و شلوار قهوه ای و کراوات قهوه ای تیره با راه راه های کرم پوشیده بود ، خیلی راحت و تجربه دار گفت : ما که گل چیدن و گلاب آوردن نداریم که... بله.
تجربه یک عاقد :...... می شود خوشبخت شد.. این که دلیل نمی شود.. او را هم طلاق دهد.

do0rsa
03-23-2011, 10:21
دبستان
دبستانپسربچه ۶ ساله ای بود و تازه وارد کلاس اول شده بود که خانمی ازدواج کرد. پسر تازه وارد سال سوم دبستان شده بود که آن خانم بچه ای آورد.
سال دوم راهنمایی را که می گذراند آن خانم از مردش طلاق گرفت.
حالا پسر که متولد سال ۱۳۶۵ است در کنار آن خانم که متولد سال ۱۳۵۶ است ، نشسته بودند. همه چیز به خیر و خوشی تمام شد و آن دو رسما زن و مرد شدند.
تجربه یک عاقد : نه سال برای اختلاف سن ازدواج یک عمر است ، فرقی نمی کند زن بزرگتر باشد یا مرد.

do0rsa
03-23-2011, 10:21
غضبان
غضبان از اتاق عقد خارج شدم که با صدای فریاد عربده وار مردی ناخودآگاه به سالن چشم دوختم. مردی را دیدم غضبان که چندمرد کشان کشان او را از اتاق به بیرون می کشیدند و او فریاد می زد که خونش را می ریزم..... همینجا می کشمش......
سروصدا بالا گرفت. مجلس به هم ریخت و همه به تکاپو افتادند که جو را آرام کنند. مرد اما آرامش پذیر نبود ..عرق کرده و رنگ از رخسار رفته، کشان کشان قصد ضرب و احیانا جرح داماد را داشت.
از لابه لای تهدیدها و هوارها فهمیدم که او برادر عروس است و از اینکه مهریه را به جای ۳۰۰ سکه ۱۰۰ سکه تعیین و از او مخفی نگاه داشته بودند، چنان بی تابی می کرد.
تجربه یک عاقد : توافقات را مخفی نکنید..... بگذارید شبهه ای نباشد به ویژه برای بستگان نزدیک

do0rsa
03-23-2011, 10:21
زن دیگر
زن دیگرمرد میانسال با شکم برآمده کت اسپرت چهارخانه کرم قهوه ای با سبیلی که در زیر دماغ تراشیده و باریک کرده بود ، عینکی را در جیب کت قرارداده بود و انگشتر فیروزه ای در دست داشت.
پدر عروس بود و من با اجازه او دخترش را عقد کردم. دختری که مادرش مثل پروانه دور او می چرخید.
از سالن که خارج شدم داخل اتاقم رفتم و چند دقیقه بعد برای کاری میخواستم از اتاق خارج شوم که دیدم همان مرد به دور از چشم مهمانان از سالن عقد خارج شده و با منشی دفتر صحبت می کند .
او داشت یواشکی می پرسید که : ببخشید شما اینجا عقد موقت هم میکنین!
تجربه یک عاقد : خیلی از مردها که من را می بینند ظاهرا به شوخی می گویند " کی بیام یه زن دیگه برامون عقد کنی؟" یا جملاتی شبیه به این.

do0rsa
03-23-2011, 10:22
دو نوجوان
تعداد بسیاری از بانوان با البسه الوان در جای جای سالن عقد نشسته بودند.
بر روی صندلی عاقد نشستم و خواستم خطبه را شروع کنم ... دیدم کسی تور و قند بر سر عروس و داماد نگرفته! به آقا داماد گفتم که اگر کسانی می خواهند تور و قند بگیرند لطفا سریع تر بگید بیان.
داماد شروع کرد به نگاه کردن به جمعیت... به یکی دونفر دستوری گفت که بیان....اما نیامدند فقط دختر نوجوانی بود که تور و قند را در دست گرفته ، منتظر مانده بود... به حالت خواهشی در حالی که می شد از خطوط چهره این درخواست را دید گفت که یکی دونفر بیان... اما کسی پیش قدم نشد.. ناگاه دو پسر نوجوان با قد بلند آمدند و هرکدام گوشه ای از تور را گرفتند و باز هیچ خانمی نیامد ... خطبه را شروع کردم و پس از مکث عروس خانم برای "بله گفتن " بار اول هیچ خانمی چیزی نگفت تا یکی از همان پسرها گفت عروس رفته گل بچینه. در جواب بار دوم هم که پرسیدم کسی چیزی نگفت جز آن پسر دیگر....
خانم ها با آن تعداد زیاد هیچ همکاری نکردند در کاری که تقریبا همیشه آنها انجام می دهند.
اول فکر کردم شاید همه غریبه هستند اما پس از خروج از سالن و موقع تحویل هدایا می شنیدم که دخترعمو و دختر دایی و عمه و خاله عروس و داماد هم آنجا هستند.
تجربه یک عاقد : این اولین باری بود که تورها در دستان مردان بود و سکوت از آن بانوان

do0rsa
03-23-2011, 10:23
سه کاغذ
از همان بدو ورود به سرسرای عقد متوجه چیزهایی غیرعادی شدم. پشت سر عروس و داماد درست همانجایی که پرده صورتی رنگ دفترخانه خود نمایی می کرد سه کاغذ آ۴ پرینت شده سنجاق شده بود.
نگاه کوتاهی کافی بود تا بفهمم برروی کاغذها چه چیزی نوشته شده : عید غدیرخم مبارک/پیوندتان مبارک/پر... جان تولدت مبارک.
پر... نام دختر خانمی بود که جشن تولدش مصادف بود با روز عید و روز عقدش.
خطبه که خوانده شد دوکیک خوشرنگ با ۱۸ شمع فوت شده را مابین حضار تقسیم کردند. البته تکه ای از آن هم به عاقدشان رسید.
تجربه یک عاقد : بعضی وقتها مناسبتهایی به مناسبتهای دیگر گره می خورد و بدینسان جاودانه در ذهن می ماند.

do0rsa
03-23-2011, 10:23
گوشی
"عروس زیرلفظی می خواد" این جمله را که شنید دست برد و از روی میز مقابل بسته کادو نشده رنگ و رو رفته ای را به دست عروس داد.
داماد سرعقد به عنوان زیرلفظی یک گوشی موبایل نوکیا ۱۱۰۰ به عروس هدیه داد.
تجربه یک عاقد : هدیه هدیه است...

do0rsa
11-22-2011, 18:08
100001

مرد جوان دستان دختر سپید پوش را در دست می فشرد تا "بله" شرمگنانه ای از او شنید. رو کرد به او و چندکلامی لابد از سر سپاس برزبان آورد. در هنگام بله گفتن خود نیز زیر لب دعا می خواند.
آن مرد دارنده رکورد بالاترین مهریه ای بود که تاکنون ثبت کرده بودیم.
او هنگامی که برای خواستگاری می رود خانواده عروس اظهار می دارند که مهریه برای ما مهم نیست فقط یک سکه بنویسید.
مرد قدرشناسانه به هیجان درآمده و گفته بود : حالا که برای شما مهم نیست پس برای من هم مهریه مهم نیست. یکصد هزار سکه هم من اضافه میکنم.
مرد و زن جوان در آن روز شهریورماهی با "یکصد هزار و یک سکه تمام بهار آزادی " به عقد یکدیگر درآمدند...

تجربه یک عاقد : با عنایت به قیمت روزسکه ۱۰۰۰۰۱ ضرب در ۶۰۰۰۰۰ تومان می کند به عبارتی حدود ۶۰ میلیار تومان!

do0rsa
11-22-2011, 18:10
"آقا"

آقا داماد یک شاهد از طرف خودتون معرفی کنید برای امضا...
"آقا"... بگین آقا بیاد و داماد شیک پوشیده قدری سن گذشته كه اين را گفت رو کرد به چند نفری که کنارمن و سفره عقد مجلل نشسته بودند ، در اتاق کوچک یک خانه ویلایی بزرگ که مهمانان آراسته در دوطرف استخر بزرگ و لابلای درختان سترگش به چای نوشی و گل گویی و خنده های گاه و بیگاه مشغول بودند به سان مرفهان ، فاخرانه.... و اشاره كرد : "آقا" پدر بزرگمه.. ما بهش مي گيم "آقا".
دقايق طولاني طول كشيد تا "آقا "را عصا زنان وارد اتاق كردند و بر صندلي نشاندند تا امضاهايي بزند بر دفتر ثبت و دفترچه سند نكاحيه...آقا عينك ذره بيني بزرگ بر چشم نهاده بود و دستانش لرزشي رعشه وار داشت.
پيش از نخستين امضا "آقا" چشمش به تابلوفرشي افتاد كه درست روبروي او و آن سوي سفره عقدي كه تقريبا تمام طول اتاق را احاطه كرده بود .. تصويري از مكه مكرمه.
"آقا" ناگهان.. ناتوان گفت: رسم من اين است كه بايد اول بر روي كعبه امضا كنم.. پس بلند شد.. اطرافيان هرچه منعش كردند نشد كه نشد. پيرمرد كشان كشان از باريكه راه و تونلي از گل و شمع و كيك عظيم...، خود را به كنار تابلو رساند و با زحمت فراوان دستش را دراز كرد و بر روي كعبه تابلو فرش امضايي كرد و به زحمت بسيار بازگشت وامضاها را زد و.... فورا از اتاقش خارج كردند، درحاليكه لباسهايش منقش بود به انواع رنگ هاي كيك عقد و فقط كمي مانده بود تا شمعها نقش پارچه سوخته هايي بر البسه اش بنشانند، در عبور از كنار سفره مجلل. وقتي كه رفت داماد در حاليكه نفس حبس شده اش را بيرون داد با دستمال كاغذي دانه هاي درشت عرق پيشانيش را سترد.

تجربه يك عاقد : گاهي دامادها از برخي پيشنهادهايشان پشيمان مي شوند .

do0rsa
11-22-2011, 18:13
نگاه خيره

شامگاه جمعه برای خواندن خطبه عقد دعوت شده بودیم به باغی در حاشیه شهر. کمی زودتر راه افتادیم من و منشی ام که هوایی عوض کنیم . بنابراین زود رسیدیم و تا آمدن عروس و داماد باید چندی معطل می شدیم.
میهمانان آراسته جشن که زیر نورهای بسیاری که چون ستارگان ، سقف سفید و نارنجی تالار را پرکرده بود و حجم آزار دهنده موسيقي لابد مشغول شادمانی !! بودند، هرگز نفهمیدندکه در مقابل چشمان ما چند جوان با برزبان جاری کردن این جمله که : من و تو هیچ نسبتی با هم نداریم. حق نداری تو چشمای من خیره بشی ! به همدیگر پريدند و کار به فحش های ناجور کشید . عنقريب بود كه خبر به سالن برسد و بلوايي برپا شود كه شيرزن ميانسالي وارد معركه شد و قضيه را جمع كرد.
وقتی وارد سالن شدیم منشی به پدر داماد گفت : یک نفر از شما و یک نفر از طرف عروس را به عنوان شاهد معرفی کنید و پدر داماد گفت : فرقی نمیکنه ما هردو یک خانواده ایم...هركس رو مي خواي بنويس
تجربه یک عاقد : گاهي مي شود با يك نگاه خيره دعوايي راه انداخت خانمان برانداز.. حتي بين اعضاي يك خانواده

do0rsa
11-22-2011, 18:17
انگشت سبابه دست راست
وقتی که با شرم "بله" گفت و ناخودآگاه دستش به سمت گوشه چادرسفید رفت و تکانی همچون مرتب کردن حجاب به آن داد مواظب بود تا انگشت سبابه آبی شده دست راستش چادر را لکه دار نکند.
"زینب" دختر پنجم "محمد" متولد سال ۱۳۷۲ در روز میلاد امام رضا (ع) به عقد یکی از بستگانش درآمد. او تمام بندهای دفتر ثبت بزرگ معروف دفترخانه و تمام بندهای سند ازدواج خود را با انگشت سبابه دست راستش تایید کرد.
زینب در سال ۱۳۹۰ برابر با ۱۴۳۲ و ۲۰۱۱ با ۱۸ سال سن سواد نداشت.

تجربه یک عاقد: تاکنون چیزی درباره جشن باسوادی تمام مملکت شنیده اید؟

do0rsa
11-22-2011, 18:28
زیرلفظی

عروس زیرلفظی می خواد...
داماد انگار چیزی نشنیده بود... خیره و بی توجه به جمله بالا که دختر قندساب بر زبان آورد واکنشی نشان نداد.
دختر گفت : بابای داماد باید زیرلفظی بده.. اما پدر داماد هم اعتنایی نکرد...
دختر نزدیک داماد که گوشه تور را گرفته بود یواشکی گفت : باید پول بدی و داماد که تازه به خود آمده بود دست در جیب برد و سه اسکناس دو هزار تومانی درآورد و در میان تعجب همگان پول را برد به طرف دخترخانم قندساب... یکی گفت : بده به
عروس... و داماد هم پول را به عروس داد. عروس گرفت و خندان "بله" گفت.
تازه فهمیدم داماد و پدرش شاید اصلا تاکنون هیچگاه عنوان " زیرلفظی" را نشنیده بودند.

تجربه یک عاقد: کاش قندساب ها و تورگیران " یک هماهنگی کوچولو" می کردند قبل از خطبه عقد.

do0rsa
11-22-2011, 18:28
کارشناس ارشد حقوق

چادر سفیدی به سرکرده بود بر مانتوی سیاه. کارشناس ارشد حقوق بود با پدری رنج دوران دیده و تکیده و مادری سردو گرم چشیده و غرولندکنان. دختر به شدت با پدرش جروبحث می کرد.پدر رنجور میگفت : می خوام حرف خودمو به کرسی بنشونم دخترم می نویسیم ۵۱۴سکه و نگاه دختر به آنسوتر جایی که مادرش درو از نظر ما نشسته بود بر صندلی و مناقشه را فرماندهی می کرد کافی بود تا دختر بازهم اصرار کند که :۶۱۴ تا.
داماد که به چهره کم سن و سال تر از دختر می نمود بالاخره به سخن درآمد که : پدرته و دخترجوابش را داد که : به توچه و پسرک گفت : ما یک عمر باید یاهمدیگر زندگی کنیم .. تو که اینجا جلو چهار مرد غریبه داری باباتو به صدتا سکه می فروشی فردا با من چکار می کنی ؟!
آخر سر دختر و مادر فرمانده خاموشش مغلوبه شدند. پس از امضای اسناد پسر می خواست دست دختر را بگیرد تا به اتفاق وارد سرسرای عقد شوند که دختر درحالیکه آدامس دهانش را تاب می داد دست اورا پس زد. پسر نگاهی به ما انداخت با این معنی : اگر به خاطر آبرو نبود همین الان می زدم زیر همه چیز.
دختر که حالا عروس بود در تمام مدت خطبه التفاتی به شوهر نکرد و پس از "بله"خشکی که تحویلم داد سر را به دیگر جانب چرخاند.

تجربه یک عاقد:چیزی شنیده اید از حکایت نیکویی سالی که از بهارش پیداست؟

do0rsa
11-22-2011, 18:30
با اجازه مادرم..بله

درپاسخ سوال سوم من که "آیا به من اجازه و وکالت می دهید تا شما را به عقد نکاح... وکیلم؟" دختر خانم پاسخ داد: با اجازه مادرم و بزرگترا...بله!
ناخودآگاه نگاه گوشه چشمی انداختم به پدر او که در کنار من نشسته بود که شاید اثری یا بازتابی از این حرف در چهره او بیابم..و نیافتم.

تجربه یک عاقد: سرسفره عقد آیا می توان به هدف انتقام ، پدر... مادر... یا یکی از بستگان را هدف قرار داد؟

do0rsa
11-22-2011, 18:30
پارس سپيد

عروس و داماد با هزاران شادی و فخر از صندلی های اتاق عقد برخاسته، طول سالن را طي كرده ، به تراس رسيده از آنجا گذشتند و پس از گام نهادن نمكين بر دو پله به حياط پا گذاشتند و درميان هلهله جمعيت به خيابان رسيدند.
داماد كه سراسر چهره اش شادي بود يكباره نگاهي مضطرب به هرسو افكند و لبخند بر صورتش ماسيد. ماشين كو؟!
پارس سفيد رنگ گل زده قرض گرفته از يكي از بستگان كه قرار بود مركب خوشبختي آنان باشد ، حالا نبود.. نه كه نباشد..بود..اما آنجا نبود و حالا داشت سواري ميداد به دزد فرصت طلبي كه از غفلت داماد و اطرافيان كه سوئيچ خودرو را بر روي خود خودرو جاگذاشته بودند استفاده كرده و ربوده بودش.
هم ما هم همه همراهان ماتمزده شديم از اين اتفاق ناخوش آيند.
عروس را با وسيله ديگري رساندند و همه سوار بر وسائط خود در اطراف شهر مي گشتند براي يافتن اين قوي سپيد خوشخرام گل به سر!
داماد ديوانه وار مي دويد به هرجا ... پيش ما كه آمد فغانش برخاست. كه مال مردم بود . حالا جواب اون بيچاره رو چي بدم.
از عروس خبري نداشتيم ولي ميشد حس كرد با چه حسي كلنجار مي رفت.
فرداي آن روز اما داماد خبر داد از غروب ديروزش كه خودرو را در كوچه هاي اطراف دفتر يافته اند شكر خدا سالم و سرپا.

تجربه يك عاقد: مردماني كه عصا از كور مي دزند.. ماشين عروس هم مي دزدند.

do0rsa
11-22-2011, 18:31
نسیم و ژیان

ژیان = خشمناك و غضبناك؛ 2- (به مجاز) بيباك و شجاع.(پسر)
نسیم = باد ملايم و خنك، باد بسيار آرام؛ 2- (در قديم) بوي خوش؛ 3- (در عرفان) تجلي جمالي الهي و رحمت متواتر و نفس رحماني را گويند.(دختر)
معانی این نام ها و جنسیت آنها را در فرهنگ نام سازمان ثبت احوال یافتم.
هفته گذشته به عقد همدیگر درآوردم دختری به نام ژیان و پسری به نام نسیم را.
تجربه یک عاقد : گفتن واژه جناب آقای نسیم و دوشیزه ژیان قدری دشوار می نماید.

do0rsa
08-24-2013, 18:38
شناسنامه

دو برگه داخلی شناسنامه داماد که از شناسنامه های جدید یا به قول مردم پاسپورتی بود کمرنگ تر از برگه های دیگر به نظر می رسید .
منشی دفتر پس از توجه به این تفاوت رنگ ، به بررسی شناسنامه پرداخت. به ظاهر همه چیز از جمله سریال شناسنامه در تمامی برگه ها صحیح و یکی بود.. چیزی نیز که نشان خدشه باشد دیده نمی شد. منشی موضوع را با من درمیان گذاشت. گفتم که از ثبت احوال بپرسد. ثبت احوال گفت که ملاک ، شماره سریال است و این صحیح است اما اختلاف رنگ برگه ها هم چیز معمولی نیست. داماد را صدا زدیم تا از او سوالی بپرسیم. داماد در جواب ما که ازاو خواستیم صادقانه پاسخمان را بدهد که آیا سابقه ازدواج داشته گفت : بله !
داماد ، برگه را با ظرافت از شناسنامه جدا کرده و در ماده ای گذاشته بود. آن ماده تمام نوشته های خودکار و رد استامپ مهر را با دقت تمام پاک کرده و البته رنگ برگه را هم قدری برده بود. تجربه یک عاقد : روزگار غریبست… روزگار جعل و دروغ و تدلیس !!

do0rsa
08-24-2013, 18:40
عقد موقت

پیش از شروع آیین خطبه عقد من دو سوال می پرسم. یکی از پرسش ها از داماد است برای اینکه بدانم پیشتر صیغه محرمیت برایشان خوانده شده است یا نه و اگر خوانده شده آیا مدتش باقی مانده یا خیر؟! یکی از مراسم پنج شنبه عصر ما برای زوج جوانی بود که با حضور خویشاوندان دو طرف برگزار شد و من همین سوال را از داماد پرسیدم. داماد که در کنار عروس و مقابل سفره عقد نشسته بود گفت : صیغه ! گفتم : بله . با اشاره به عروس گفت : با ایشون ؟ گفتم : بله. جواب داد : نه! طلب صلواتی کردم . جمعیت که صلوات می فرستادند پدر عروس که کنار من بود به آرامی گفت : حاج آقا ببخشید چندلحظه می تونین بیاین بیرون؟ گفتم : مشکلی پیش آمده؟ گفت : عرض می کنم. خود او به داماد اشاره کرد که همراهش بیاید و دست پدر داماد را که در کنارش بود گرفت و با خود بیرون آورد. چهار نفری بیرون از سالن عقد به گوشه ای رفتیم. پدر عروس گفت : ببخشید حاج آقا بی ادبی شد. من میخوام بدونم این پسره قبلا کیو صیغه کرده که میگه : با ایشون نه؟! ها ؟ داماد گفت : چی شده مگه. پدرعروس گفت : وقتی تو میگی با ایشون صیغه نخوندیم مشخصه قبلا صیغه کردی دیگه ! پسر گفت : نه آقا من اصلا نمی دونستم چی دارم می گم . هول بودم. پدر داماد گفت : این حرفا چیه آقا . زشته.. پسر من و این صحبتها… تازه اگر یک در هزار باشه مگه کار خلاف شرع کرده. داماد گفت : نه پدرجان من اصلا کی…
دخالت را جایز ندیدم تا خود آنها بعد از مدتی به توافق رسیدند و با هم به سالن عقد رفتیم ، در حالیکه پدرعروس هنوز مکدر بود که نکند داماد پیش از دخترش با کسی یا کسانی رابطه عقدی داشته … تجربه یک عاقد : صیغه یا عقد موقت ! فرصت ها و تهدیدها ! شما چه می گویید؟

do0rsa
08-24-2013, 18:41
بابا
عصر گرم رمضانی بود . دختری که قرار بود عروس شود دختر یکی از آشناهای من بود که صاحب یک نمایشگاه اتومبیل است. پسر که قرار بود برای تهیه کپی مدارک بیرون برود به دختر گفت : هوا گرمه همینجا بشین تا برگردم. دختر قبول کرد و داماد رفت. مشغول انجام کارهایم بودم که پرسیدم: بابا چطوره؟ گفت : خوبه ممنون. گفتم بالاخره چطور رضا داد؟ گفت : والا چه می دونم شما که خودتون در جریانید. یکی می اومد خواستگاری می گفت : این دندوناش یه جوریه. به یکی دیگه می گفت نه این قد و قواره ش مناسب نیست. دیگری رو به جرم اینکه خونه نداره رد کرد حتی تا پای عقد هم پیش رفتیم. یکی دیگه رو هم گفت اصل و نسب نداره از یکی دیگه به این دلیل که کارش رو نمی پسندید خوشش نمی اومد تا بالاخره نمی دونم چطور شد که خیلی به این یکی گیر نداد حالاهم که می بینین اینجاییم هنوزهم ته دلم میلرزه که نکنه به چیری گیر بده.
لبخندی زدم و در حالی که اوراق را جابجا می کردم گفتم : نه ان شاء الله… به او نگفتم که من هم در یک مهمانی ضمن ملاقات پدرش و بعد از باز شدن سر صحبت از ازدواج فرزندانش با ذکر تجربیاتی از او خواسته بودم تا مقداری وسواس هایش را کم کند تا دختر بتواند راحت تر ازدواج کند. تجربه یک عاقد : متاسفانه برای ازدواج ، در وضعیت فرهنگی اجتماعی اکنون ایران یک بازه زمانی وجود دارد …به ویژه برای دختران …