PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : چشمه هايى از دانش على(ع)


E H S A N
07-13-2007, 15:46
چشمه هايى از دانش على(ع)
چشمه اول
يكى از علماى يهود نزد والى آمد و گفت: آيا تو جانشين پيامبر اين امت هستى؟ او گفت: آرى. يهود گفت كه ما در تورات ديده ايم كه جانشينان پيامبران در ميان امت آنان، دانشمندترين آنان است. پس مرا آگاه كن كه خداى تعالى كجاست، آيا در زمين است يا در آسمان؟
او گفت: او در آسمان و برعرش است. يهودى گفت در اين صورت زمين از وجود خدا خاليست و بنا به قول تو در جايى هست و در جايى نيست.
والى برآشفت و گفت: از نزد من دور شو وگرنه تو را مى كشم! يهودى در حال تعجب از اين سخن از نزد وى دور شد. در همين حال على(ع) از مقابل او عبور كرد و فرمود: اى يهودى، آنچه پرسيدى و آن چه در پاسخ شنيدى من مى دانستم. ما مى گوييم خداى عزوجل جا و مكان را آفريد و براى او جا و مكانى نيست و بالاتر از اين است كه مكانى او را در برگيرد بلكه او هر آن چه را كه در مكان است فراگرفته است و چيزى وجود ندارد كه از حيطه تدبير او بيرون باشد و براى تأييد صحت آن چه گفتم از كتاب خود شما خبر مى دهم و اگر دانستى كه درست است آيا ايمان مى آورى؟
يهودى گفت: آرى
فرمود: آيا در بعضى كتاب هاى خود نديده ايد كه روزى موسى بن عمران نشسته بود، ناگاه فرشته اى از جانب شرق نزد او آمد و موسى از او پرسيد از كجا آمدى؟ گفت: از جانب خداى عزوجل و فرشته اى از سوى مغرب سوى او آمد. موسى بدو گفت از كجا آمدى؟ گفت از نزد خداى عزوجل. آنگاه فرشته ديگرى نزد او آمد و گفت از آسمان هفتم و از نزد خداى عزوجل آمده ام و سپس فرشته اى ديگر آمد و گفت از زمين هفتم و از جانب خداى عزوجل آمده ام. موسى(ع) گفت: منزه است آن خدايى كه جايى از او خالى نيست و به همه جا نزديك است. يهودى گفت: گواهى مى دهم كه اين سخن حق است و باز گواهى مى دهم كه تو سزاوارترى به جانشينى پيامبرت.

E H S A N
07-13-2007, 15:46
چشمه دوم
پس از رحلت پيامبر(ص) جماعتى از يهوديان به مدينه آمده و گفتند در مورد «اصحاب كهف» قرآن شما مى گويد كه اصحاب كهف سيصد و نه سال در غار خوابيدند در صورتى كه در تورات باقى ماندن آن ها در غار سيصد سال قيد شده و اين دو با هم مغايرت دارند.
در برابر اين اشكال و ايراد نه تنها خليفه بلكه همه صحابه از پاسخگويى عاجز ماندند. بالاخره دست توسل به دامان حلال مشكلات على(ع) زدند. حضرت فرمود: خلاف و تضادى در بين نيست زيرا از نظر تاريخ آن چه نزد يهود معتبر است، سال شمسى است و در نزد عرب سال قمرى است وتورات به لسان يهود نازل شده و قرآن به لسان عرب و سيصد سال شمسى، سيصد و نه سال قمرى است.

E H S A N
07-13-2007, 15:47
چشمه سوم
مردى شخصى را كشته بود. خانواده مقتول شكايت نزد حاكم بردند. او دستور داد قاتل را در اختيار پدر مقتول گذارند تا به حكم قصاص او را به قتل رساند، پدر مقتول دو ضربت سخت بر آن مرد زد و يقين به مرگ او نمود ولى چون رمقى از حيات داشت، كسان وى از او پرستارى كردند و مدارا نمودند تا پس از شش ماه بهبودى كامل يافت. پدر مقتول روى او را در بازار ديد تعجب كرد و چون نيك شناخت، گريبانش را گرفت و نزد حاكم آورد. او براى بار دوم دستور داد كه سر از تن او برگيرند. قاتل از على(ع) استغاثه نمود آن حضرت فرمود: اين چه حكمى است كه بر اين مرد مى كنى؟
حاكم گفت: يااباالحسن اين شخص قاتل پسر اوست و به حكم «النفس بالنفس» بايد كشته شود. حضرت فرمود آيا مى شود كسى را دو بار كشت؟ او متحير ماند و سكوت كرد.
آنگاه على(ع) به پدر مقتول گفت: مگر قاتل پسرت را با دو ضربه نكشتى؟ عرض كرد كشتم ولى او زنده شد و اگر مجدداً او را نكشم خون پسرم هدر مى شود!
على (ع) فرمود: در اين صورت بايد آماده شوى اول به قصاص دو ضربتى كه به او زدى او هم دو ضربت به تو بزند، آنگاه اگر تو زنده ماندى او را بكش!
پدر مقتول گفت: يا اباالحسن آيا قصاص از مرگ سخت تر است و من از اين موضوع درگذشتم. آنگاه با هم مصالحه نموده و آشتى كردند

E H S A N
07-13-2007, 15:47
10 حدیث زیبا از امام علی (ع):

1-امام علی (ع) میفرمایند:کسی که کم سخن باشد گناهانش نیز کمتر است .
2-امام علی (ع) میفرمایند:عاقل ترین مردم کسی است که عواقب کارها را بیشتر بنگرد.
3-امام علی (ع) میفرمایند: نتیجه عقل با مردم مدارا کردن است .
4-امام علی (ع) میفرمایند:عاقل ترین مردم کسی است که نسبت به چیزی که جاهل به آن رغبت دارد، بی رغبت باشد.
5-امام علی (ع) میفرمایند:عاقل نیست کسی که آرزویش را طولانی کند.
6-امام علی (ع) میفرمایند:ادب بهترین سجایای اخلاقی است .
7_امام علی (ع) میفرمایند:چون عقل به مرتبه کمال رسد گفتار کم گردد.
8-امام علی (ع) میفرمایند:چه بسا یک ساعت کامروایی و شهوت اندوه و غم وغصه طولانی به بار آورد.
9-امام علی (ع) میفرمایند:چه ناپسند است کسی که ظاهری آراسته و باطنی معیوب داشته باشد.
10-امام علی (ع) میفرمایند:جوانیت را قبل از پیر شدنت دریاب وهمچنین تندرستیت را قبل از بیماری.

E H S A N
07-13-2007, 15:47
دستمو بگيرو بگو يا على
بچه هاى ايرانى وقتى زبان مى گشايند، «يا على» جزو نخستين عبارت هايى است كه ياد مى گيرند. از همين نشانه مى توان به ميزان علاقه مندى ايرانيان به نخستين پيشواى شيعيان پى برد. محبت على و فرزندانش اگرچه فى نفسه براى ايرانيان واجد ارزش بود، اما بيشتر مورخين معتقدند كه همواره به عنوان ابزارى در مقابله با خلفاى عرب مورد استفاده قرار گرفته است. از اين روست كه نشانه هاى حضور على آنچنان در ذهن و رفتار ايرانيان رسوخ كرده است كه جزيى تفكيك ناپذير از ايرانى گرى نيز به حساب مى آيد.
ايرانيان جدا از آنكه چه ميزان در اعتقادات مذهبى راسخ هستند، همواره نشانه هاى احترام به على را در رفتار و گفتار حفظ كرده اند. آموختن عبارت «يا على» به كودكان تازه زبان باز كرده و نوپا شاهد اين مدعاست.
اين عبارت را بسيارى از ما در پايان صحبت هايمان ، در برخوردهاى رودررو و مكالمات تلفنى به كار مى گيريم و فرقى هم نمى كند كه چه گرايشى داشته باشيم. در ميلاد على(ع) شادى مى كنيم، روزهاى ضربت خوردن و شبهايش را گرامى مى داريم و... همچنان كه همه ما با هر گرايشى نوروز را پاس مى داريم.
سوگند به على، مرامش و ولايتش، هميشه يكى از سوگندهاى مردان و زنان ايرانى بوده است. لوطى هاى قديم وقتى به «ولاى على» قسم مى خوردند، ديگر هيچ ترديدى در راستگويى شان باقى نمى ماند. چنان كه عباراتى مثل «دست على به همرات» و «يا على مدد» به عنوان مهرآميزترين آرزوهاى مرسوم رد و بدل مى شد و هنوز هم به كرات مى توان نشانه هاى آن را در مكالمات روزمره مردم جست وجو كرد.
در آمارى كه چند سال پيش منتشر شده بود، بيش از شصت درصد دختران و پسران جوان در مقابل اين پرسش كه «اگر قرار باشد يك مناسبت مذهبى را براى ازدواج انتخاب كنيد، انتخابتان چه خواهد بود؟» پاسخ داده بودند: سيزده رجب. ميلاد حضرت على(ع).
گردن آويز شمايل على (ع) در طلا فروشى ها ، كاشى هاى منقوش به عبارت يا على، نقاشى هاى مولا در زورخانه ها ، منازل ، مغازه ها و ... همه وهمه شاهد اين عشقند. اين احترام و اهميت حتى به هرآنچه كه با على در ارتباط است نيز مى رسد. چه اسب على باشد چه شمشير او .
به هر رو حضور على (ع) مرام، رفتار و گفتارش نشانه هاى جدايى ناپذير فرهنگ عاميانه و رسمى ايرانيان بوده و هست.

E H S A N
07-13-2007, 15:48
چشم چرانی ممنوع
در روایت است که امیر المومنین ( علیه السلام ) در میان اصحاب خود نشسته بود که زنی زیبا و جمیل <p><b><font color="red" face="Tahoma" size="2">[<span lang="fa">مشاهده فقط برای
اعضا امکان پذیر است </span>. <a href="http://www.iranpardis.com/register.php">
<span lang="fa">برای ثبت نام اینجا کلیک کنید </span>...</a>]</font></b></p>
از آنجا عبور کرد و این گروه چشماهای خود را با نگاهی طولانی به او دوختند. <p><b><font color="red" face="Tahoma" size="2">[<span lang="fa">مشاهده فقط برای
اعضا امکان پذیر است </span>. <a href="http://www.iranpardis.com/register.php">
<span lang="fa">برای ثبت نام اینجا کلیک کنید </span>...</a>]</font></b></p>

در اینحال حضرت فرمودند: چشم های این مردان. گشاده و تیزبین و دنبال کننده مطلوب از راه دور است و همین چشم چرانی سبب هیجان نفوس آنها یرای آمیزش و لمس نمودن زنان است. بنابر این اگر احیاناً چشم شما به زن زیبایی افتاد، که برای شما شگفت آور و دلپسند بود فوراً بروید، و با عیال خودتان در منزل آمیزش نموده و هم بستر شوید: زیرا زوجه شما هم زنی است مانند سایز زنان.
مردی از خوارج که سخن امام علی ( علیه السلام ) راشنید به امام گفت: خدا این مرد کافر را بکشد، چه قدر دانا و بینا و فقیه و عاقبت اندیش و به اسرار احرام آشنا و بصیر است؟! اصحاب امام علی( علیه السلام ) از جا برجستند تا آن مرد بی ادب را بکشند. حضرت فرمودند: آرام باشید، جزای او نیست مگر دشنامی درمقابل دشنام او که به من داده است و یا به عوض آن، عفو و گذشت از گناهی که مرتکب شده است.

E H S A N
07-13-2007, 15:48
کوتاه و گویا
روزی علی (علیه السلام ) به عمر فرمود: ای عمر در مقام مدیریت جامعه سه موضوع را در کارهای خود انجام بده که در بردارنده کلیه ی مسائل می باشد و تو را از انجام بسیاری از کارها کفایت می کند و هرگاه این سه مطلب را مد نظر نگیری، دیگر اعمال تو نیز سودی نخواهد داشت. عمر پرسید: آن سه عمل که جنبه ی ریشه ای برای یک مدیر دارند کدامند؟
علی علیه السلام فرمودند:
- اجرا کردن قانون خدا در مورد نزدیکان و بیگانگان

2- قضاوت کردن به کتاب خدا در حال خشنودی و خشم

3- توضیع اموال عمومی به عدالت یعنی بین همه بدون در نظر گرفتن هیچ رابطه و تبعیض بین سیاه و سرخ پوست.

عمر پس از شنیدن این سخنان گفت: به جان خودم چه کوتاه و رسا سخن گفتی.

E H S A N
07-13-2007, 15:49
درمورددانش مولا علی هرچه بگوییم کم است همانندقطره ایی دربرابردریا
این مطلب دروصف بزرگی وعظمت مولاست.وخداست بزرگترین بزرگان
ـپيامبر صلى الله عليه و آله و سلم داخل خانه فاطمه عليها السلام شد و فرمود:اى فاطمه،امروز پدرت ميهمان توست.فاطمه عليها السلام گفت:پدر جان!حسن و حسين از من خوراكى خواسته اند و من چيزى نداشتم كه براى خوردن به آنان دهم.سپس پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم داخل شد و در كنار على و حسن و حسين و فاطمه عليهم السلام نشست و فاطمه سرگردان مانده بود و نمى دانست چه كند!پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم لختى به آسمان نگريست كه جبرئيل عليه السلام فرود آمد و گفت:اى محمد،خداى برتر و والا سلامت مى رساند و تو را تحيت و گراميداشتى ويژه مى فرستد و گويد:به على و فاطمه و حسن و حسين بگو كه از ميوه هاى بهشت چه ميل دارند؟پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم يك يك آنان را صدا زد و فرمود:خداوند عزت دانست كه شما گرسنه ايد،اينك از ميوه هاى بهشت چه ميل داريد؟

آنان به خاطر شرم از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم لب فرو بستند و پاسخى ندادند،حسين عليه السلام گفت:پدرم اى امير مؤمنان،مادرم اى سرور زنان بهشت و برادرم اى حسن پاك،آيا اجازه مى دهيد كه من از ميوه هاى بهشت برگزينم؟همه گفتند:اى حسين،بگو كه به انتخاب تو خشنوديم.حسين گفت:اى رسول خدا،به جبرئيل بگو:ما خرماى تازه ميل داريم.پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:خدا اين را مى داند.آن گاه فرمود:اى فاطمه،برخيز و به داخل اتاق برو و آنچه آنجا هست بياور.فاطمه عليها السلام به داخل رفت،طبقى ديد از بلور كه حوله اى از سندس سبز بر روى آن كشيده شده و در آن خرماى تازه در غير فصل خود قرار دارد.پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:اى فاطمه،اين از كجاست؟گفت:«از سوى خدا،كه خداوند هر كه را خواهد بى حساب روزى مى دهد» (13) همان گونه كه مريم دختر عمران گفت.

پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم برخاست و آن را گرفت و نزد همه نهاد.سپس بسم الله گفت و يك دانه خرما برداشت و در دهان حسين نهاد و فرمود:گوارايت باد اى حسين.سپس دانه ديگرى برداشت و در دهان حسن نهاد و فرمود:گوارايت باد اى حسن.آن گاه دانه سوم را برداشت و در دهان فاطمه نهاد و فرمود:گوارايت باد اى فاطمه.و دانه چهارم را برداشت و در دهان على نهاد و فرمود:گوارايت باد اى على.آن گاه دانه ديگرى به على داد و مى فرمود:گوارايت باد اى على.آن گاه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم برخاست و دوباره نشست،سپس همگى از آن خرما خوردند،چون دست كشيدند و سير شدند ظرف خرما به فرمان خدا به آسمان بالا رفت .

فاطمه عليها السلام عرض كرد:پدر جان،امروز كار شگفتى از شما ديدم!فرمود:اى فاطمه خرماى اول را كه در دهان حسين نهادم و گوارا بادش گفتم بدان جهت بود كه شنيدم ميكائيل و اسرافيل مى گفتند:گوارايت باد اى حسين،من هم با آنان موافقت كردم.خرماى دوم را كه در دهان حسن نهادم شنيدم جبرئيل و ميكائيل گوارا باد گفتند من هم به موافقت آنها گفتم.خرماى سوم را كه در دهان توـاى فاطمهـنهادم شنيدم كه حور العين با سرور و شادى در حالى كه از بهشت به سوى ما سركشيده بودند گوارا باد مى گفتند،من نيز به موافقت آنان گفتم.خرماى چهارم را كه در دهان على نهادم ندايى از سوى خداى سبحان شنيدم كه گوارا باد مى گفت،من نيز به موافقت او گفتم.سپس چند دانه پى در پى به على دادم و پيوسته صداى خداى سبحان را مى شنيدم كه گوارا باد مى گفت.به همين دليل براى تجليل پروردگار عزت برخاستم،و شنيدم كه مى فرمود :اى محمد،به عزت و جلالم سوگند كه اگر از اين لحظه تا روز قيامت به على دانه خرما مى دادى من هم بلاانقطاع به او گوارا باد مى گفتم

E H S A N
07-13-2007, 15:49
مجازات مردان زنا کار

6 مرد را پیش قاضی بردند به جرم زنا کاری و قاضی گفت که همه را سنگسار کنند ؛ امام علی (ع) فرمود که این درست نباشد و چون حکم درست را پرسیدند فرمود که باید اولی را گردن زد ، دومی را سنگسار کرد ، سومی را حد زنا کار که صد تازیانه باشد زد ، چهارمی را نیم حد 50 تازیانه زد ، پنجمی را تنیه نمایند و ششمی را بی مجازات ببخشند ؛ و چون پرسیدند که جرم هر 6 نفر یکی بوده اما مجازات آنها نه فرمود که : اولی کافر میباشد که به دروغ به اسلام آمده و با زن مسلمه ای زنا کرده که حکمش قتل است ، دومی مرد محصن بود یعنی زن داشت و حکمش سنگسار است ، سومی مصن نبود لذا حکمش حد است ، چهارمی غلامی بود که حدش نصف میباشد ، پنجمی نابالغ بود که تنبیه کافی است و ششمی دیوانه بود که حکمی بر او نمیباشد.

E H S A N
07-13-2007, 15:49
سوال از شهوت مرد و زن

چهل تن از زنان عرب نزد مولا از شهوت مرد سوال کردند ، جواب گرفتند که از ده قسمت - 9 قسم برای زن و 1 قسم برای مرد میباشد . گفتند پس چگونه است که با این حساب دستور وارونه آمده ( مردان میتوانند زنان متعددی اختیار کنند ولی زنان نمیتوانند ) مولا علی (ع) رو به زنان کرد و به ایشان دستور داد که هریک از زنان کاسه ای آب بیاورند و آوردند و دستور داد که همه آبها را در داخل یک ظرف بریزند و ریختند و سپس دستور داد که هر یک آبی را که در داخل ظرف ریختند بردارند و زنان همگی گفتند که این مویثر نشود و مولا علی (ع) فرمود که حکم سوال شما در همین است .

با دقت در این حکم مولا در میآبیم که چنانچه زنی با چند مرد جماع داشته باشد و فرزندی از او متولد شود نمیتوان گفت که فرزند از آب کدام مرد میباشد

E H S A N
07-13-2007, 15:49
خبر از آینده اصحاب

واقعه رشید هجری است که چون او را بنزد زیاد بن ابیه آوردند گفت :

شنیده ام که تو از خاصان علی میباشی ، آیا چیزی داری که مولایت در مورد من و تو گفته باشد

گفتا : آری

مولایم علی(ع) مرا خبر داده که تو دست و پای و زبان من را قطع میکنی و به دار مرا میآویزی

گفت : این کار نمی کنم تا مولایت دروغگودرآید

گفتا : نمیتوانی

زیاد گفت : اورا آزاد کنید تا همگان ببینند که علی دروغ گفته است

و این کار را نیز کردند که در این حال به زیاد گفتند که این کار او باعث شده که رشید به مدح علی و علیه تو مردم را آگاه میکند

زیاد گفت: زنده بودن رشید باعث مشکل ما شده لذا آن کاری کنید که مولایش گفته بود ولی زبانش را قطع نکنید .

و همین کار را کردند اما رشید با همان حال آنچنان به مدح علی پرداخت که زیاد به ناچار دستور به قطع زبان رشید داد .

E H S A N
07-13-2007, 15:50
فاسق و فاسقه ای که کسی را کشتند

زنی با معشوقه اش پسر شوهرش را کشت و جون قاضی در امر اینکه برای یک کشته هر دو و یا یک تن را باید کشت درمانده شد و قضاوت به علی علیه السلام رسید و او چنین فرمود که اگر دو نفر بار شتری را بدزند دست کدامشان را باید برید ، قاضی گفت دست هر دو را ، مولا فرمود حکم اینان نیز چنین میباشد

E H S A N
07-13-2007, 15:50
نزاع سه مرد بر سر یک طفل

وقتی امیرالمومنین سفری به یمن داشت ، سه مرد بر سر طفلی نزاع داشتند که هر کدام آن طفل را از آن خود میداشتند چرا که بنا به رسم جاهلیت هر سه در آنی با مادر آن طفل همبستر شده بودند تا اینکه قضاوت به امام علی (ع) بردند و مولا دستور داد تا نام هر سه را بر روی کاغذ های نوشته و نزد طفل برده ، و هر کدام را که طفل بردارد آن پدر بچه باشد و چون خبر به رسول خدا رسید گفت که شکر خدا را که در میان ما اهلبیت کسی را گذارد تا سنت داود نبی را زنده میسازد .

E H S A N
07-13-2007, 15:50
هنگامى كه فرق مباركش با ضربه اشقى الاخرين از هم شكافته شد خروشى برآورد و فرمود فزت و رب الكعبه به خدای كعبه رستگار شدم.
امير مؤمنان على (عليه السلام) در وصاياى خود بعد از آن كه فرق مباركش با شمشير ابن ملجم ملعون شكافته شد فرمود:
الله الله فى الصلوة فانها عمود دينكم - خدا را خدا را در باره نماز، چرا كه ستون دين شما است.


سفارش على (ع) را نسبت به آن جنايتكار كه دستور داد نسبت به او مدارا كنند و حتى از غذاى خودش كه شير بود براى او مى فرستاد، و در مورد اعدامش فرمود بيش از يك ضربه بر او نزنند
چرا كه او يك ضربه بيشتر نزده است 


ميزند پس لب او كاسه شير
ميكند چشم اشارت به اسير
چه اسيري كه همان قاتل اوست ( شهريار)


رسول خدا (ص) به على (ع) فرمود:
قل اللهم اجعل لى عندك عهدا ، و اجعل لى فى قلوب المؤمنين مودة، فانزل الله تعالى ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات سيجعل لهم الرحمن ودا - بگو خداوندا ! براى من عهدى نزد خودت قرار ده، و در دلهاى مؤمنان مودت مرا بيفكن، در اين هنگام، آيه ان الذين آمنوا ... نازل گرديد.


ابن عساكر از جابر بن عبد الله روايت كرده كه گفت:
نزد رسول خدا (ص) بوديم كه على (ع) از راه رسيد، رسول خدا (ص) فرمود:
به آن خدايى كه جانم به دست او است، اين مرد و پيروانش تنها و تنها رستگاران در قيامتند، آنگاه اين آيه نازل شد: ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات اولئك هم خير البرية، از وقتى كه اين آيه نازل شد اصحاب رسول خدا (ص) هر وقت على (ع) را مى ديدند كه دارد مى آيد مى فرمودند: خير البرية آمد (ترجمة الميزان جلد بيست ص: 578)


برو اي گداي مسكين در خانه علي زن
كه نگين پادشاهي دهد از كرم گدا را
دل اگر خداشناسي همه در رخ علي بين
بعلي شناختم من بخدا قسم خدا را ( شهريار)


يا علي و ياعلي
دردمندي ، رو سياهم با شفاعت مستحق
اي درت دار الشفاي دردمندان ياعلي
يا عل  ی و ياعلی يا علی

هر شفق محراب و سيمايي است از مولا علي
زيور خونش به پيشاني نوراني هنوز
جوش زد خون حسين و آخرين سرمشق داد
عارفان محوند در اين درس عرفاني هنوز

E H S A N
07-13-2007, 15:51
<p><b><font color="red" face="Tahoma" size="2">[<span lang="fa">مشاهده فقط برای
اعضا امکان پذیر است </span>. <a href="http://www.iranpardis.com/register.php">
<span lang="fa">برای ثبت نام اینجا کلیک کنید </span>...</a>]</font></b></p>




سرشارم از مهرت، اي آنكه تمام خوبيها از تو معنا مي گيرد


نام مقدس تو ابتدا و انتهاي همه جستجو هاست
انديشه تو خورشيدي است كه غروب نمي شناسد


نگاهت بارقه اي آسماني است كه ديو ظلمت ياراي نگريستن آن را ندارد

لبريزم از عشقت، اي قامت بلندي كه سرمشق تواضعي
و پهلوانان اخلاص و فروتني را از تو مي آموزند و گاه سختي
از تو مدد مي جويند و نام تو را بر زبان مي رانند.
كيست كه تورا بشناسد و نستايدت؟
اي كسي كه خدا و رسولش تورا ستوده اند
ممتازتر از تمامي ممتازاني، آميزه اي شگفت و برتر از اساطيري
مجموعه اي عظيم از همه ناممكن ها، آينه جلال و جمال خدا تويي
اوصاف تو فزون و قلم لنگ است
فرصت اگر چه قرنها باز هم تنگ است
تو آن حقيقت والايي كه چون كوه قد بر افراشته اي و تنها آنان مي توانند
عظمت را در يابند كه گامي به تو نزديك تر شوند
ژرف تر از اقيانوس و گسترده تر از كهكشان هايي و در پيشگاه تو
ما چون كودكاني در اول راه
اي مظهر العجايب چگونه بايد از تو سخن گفت وقتي كه قرنها ست





زبانها و قلمها از تو مي گويند و مينويسند و باز هم اين عطش


عطش از تو گفتن، از تو سرودن، سيراب نميشود
چه بسيار آمده اند و رفته اند.


مرداني با علم و صولت و قدرت


اما جز نامي از آنان بر صفحه تاريخ نقش نبسته است


و زمان آنان را در زير غبار خاموشي و فراموشي از ياد برده است


اما تو حرف هميشه ها و هر روزي، حتي ثانيه ها از رايحه نجيب تو
آكنده است و ديوان سخن سرايان نامدار


متبرك از مدح و منقب توست

هيچكس چون تو اين گونه محبوب خاص و عام نبوده است
اي سلطان قلبها كه باب الحوائج حاجتمندان دنيا و شفيع ديار آخرتي




كامران شرفشاهي





آري علي در گذرگاه تاريخ به عنوان امام حق و نيكي همانند كوهي استوار قرار گرفته، به گونه اي كه حوادث كوبنده و بادهاي سخت آن را متزلزل نمي كند شخصيت علي از هر جهت براي مردم شگفت انگيز است رشته محبت او از هر طرف به قلبهاي ايشان پيوند يافته است علي (ع) نمونه والاي فكر و بيان است. او شخصيتي است كه سزاوار شگفتي و شايسته محبت عميق است پيروان امام كه در ظلمات تاريخ با نور هدايت او گام بر ميداشتند چنان دلهايشان از محبت او مالامال بود كه زبان و قلم از شرح آن ناتوان است.


جانبازي آنان در اين راه به گونه اي است كه در تاريخ نمونه آن را نتوان يافت



(كتاب امام علي صداي عدالت انساني)

E H S A N
07-13-2007, 15:51
زیباترین شعری که از ابتدای خلقت سروده شده:



علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را



که به ماسوا فکندی همه سایه*ی هما را

دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین

به علی شناختم به خدا قسم خدا را

به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند
چو علی گرفته باشد سر چشمه*ی بقا را

مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ
به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را

برو ای گدای مسکین در خانه*ی علی زن
که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را

بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من
چو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا

بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب
که علم کند به عالم شهدای کربلا را

چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان
چو علی که میتواند که بسر برد وفا را

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را

بدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت
که ز کوی او غباری به من آر توتیا را

به امید آن که شاید برسد به خاک پایت
چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را

چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان
که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را
چه زنم چونای هردم ز نوای شوق او دم
که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را

«همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی
به پیام آشنائی بنوازد و آشنا را»

ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب
غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهریارا











<p><b><font color="red" face="Tahoma" size="2">[<span lang="fa">مشاهده فقط برای
اعضا امکان پذیر است </span>. <a href="http://www.iranpardis.com/register.php">
<span lang="fa">برای ثبت نام اینجا کلیک کنید </span>...</a>]</font></b></p>
برای شادی روح بزرگ استاد شهریار صلوات

E H S A N
07-13-2007, 15:53
طاووس یمانى
در بارگاه هشام بن عبدالملک

هشام بن عبدالملک خلیفه مستبد اموى ، سالى براى زیارت به مدینه و مکه رفت . وقتى به مدینه رسید و اندکى آسود، گفت : یکى از اصحاب پیامبر را نزد من آورید. اطرافیانش به وى گفتند: کسى از یاران پیامبر زنده نمى باشد و همه مرده اند. هشام گفت : پس یکى از تابعین را بیاورید.
طاووس یمانى یکى از یاران حضرت على (ع ) را یافتند و نزد هشام بردند. طاووس وقتى که به مجلس هشام رسید نعلین خود را از پا در آورد و گفت :
السلام علیک یا هشام ، چطورى ؟ سپس بدون اینکه منتظر جواب وى شود، بدون اجازه هشام نشست .
هشام بسیار عصبانى شد و خواست که هشام را به قتل برساند، اما یاران و اطرافیانش به وى گفتند: اینجا حرم رسول خدا، و این مرد هم از علما است و او را نمى توان کشت هشام که وضع را آنطور دید، رو کرد به طاووس و گفت : اى طاووس تو با چه دل و جراءتى این کار را انجام دادى ؟ طاووس در جواب هشام گفت : مگر چه کار کردم ؟ هشام با بیشترى گفت : تو در اینجا چند عمل بى ادبانه مرتکب شدى ، یکى آنکه نعلین خود را در کنار بساط من بیرون آوردى ، و این کار در نزد بزرگان زشت است ، دیگر اینکه مرا امیرالمؤ منین نگفتى . و دیگر اینکه بدون دستور من ، در حضورم نشستى و بر دست من بوسه نزدى .
طاووس گفت : من نعلین خود را به این دلیل پیش تو در آوردم که هر روز پنج بار پیش خداوند بزرگ که خالق همه است بیرون مى آوردم و او بر کار من خشم نمى گیرد، و دلیل اینکه تو را امیرالمؤ منین نخواندم ، این است که همه مردم به امیرى تو راضى نیستند، و من اگر مى گفتم ، امیرالمؤ منین ، دروغ گفته بودم . و اما اینکه تو را به نامت و بدون لقب خواندم ، به این دلیل است که ، خداوند بزرگ دوستان خود را با نام بدون لقب مى خواند و گفته است یا، داود و یا یحیى و... اما دشمنان خود را به لقب یاد کرده است و گفته : تبت یدا ابى لهب و تب . و اما اینکه دست تو را نبوسیدم ، این بود که از امیرالمؤ منین شنیدم که گفت : روا نیست بر دست هیچ کس بوسه زدن ، مگر دست زن خویش بر مبناى رابطه زن و شوهرى ، و دست فرزند خویش بر اساس رحمت پدرى و دیگر اینکه بدون اجازه در پیش تو نشستم ، از على (ع ) شنیدم که فرمود: هر که مى خواهد، مردى دوزخى را ببیند، بگوئید، در مردى نگرد که نشسته باشد و در پیشگاه وى عده اى ایستاده باشند. هشام از دلیرى طاووس سخت برآشفت و گفت : اى طاووس مرا پندى و نصیحتى بگوى . طاووس در جواب گفت :
از امیرالمؤ منین شنیدم که فرمود: در دوزخ مارهایى هستند، هر کدام به اندازه یک کوه و عقربهایى هستند به اندازه چند شتر منتظر امیرى هستند که با رعیت خود عدل نکند. طاووس وقتى که این سخن را گفت ، برخاست و از آنجا فرار کرد.

E H S A N
07-13-2007, 15:53
دلا باید به هر دم یا علی گفت
نه هر دم بل دما دم یا علی گفت


بصدق دل همیشه یاد او کرد
به هر پیچ به هر خم یا علی گفت


یقین سری است در دل های مردم
به هر شادی به هر غم یا علی گفت


دمی که روح در آدم دمیدند
ز جا بر خاست آدم یا علی گفت


ز بطن حوت کی آزاد می گشت
چو یونس بس که هر دم یا علی گفت


چو نوح از موج طوفان ایمنی خواست
توسل جست هر دم یا علی گفت


عصا در دست موسی اژدها گشت
کلیم آن جا مسلم یا علی گفت


نمی شد جان مرده زنده هرگز
یقین عیسی بن مریم یا علی گفت


پیامبر در شب معراج بر خاست
به قصد قرب اعظم یا علی گفت


علی در کعبه بر دوش پیامبر
قدم بنهاد و آن دم یا علی گفت


ز جا کی کنده میشد درب خیبر
یقین مولا علی هم یا علی گفت


به فرقش کی اثر میکرد شمشیر
یقینا ابن ملجم یا علی گفت


علی حلال جمع مشکلات است
علومی هم همانجا یا علی گفت

E H S A N
07-13-2007, 15:54
عدل علي (ع)
<p><b><font color="red" face="Tahoma" size="2">[<span lang="fa">مشاهده فقط برای
اعضا امکان پذیر است </span>. <a href="http://www.iranpardis.com/register.php">
<span lang="fa">برای ثبت نام اینجا کلیک کنید </span>...</a>]</font></b></p>


روزي دو زن نزد حضرت علي عليه السلام آمده و فقر و تنگدستي خود را بيان داشته و از حضرتش تقاضاي کمک کردند . حضرت پس از بررسي ، آنان را مستحق دانسته ، دستور داد آنان را غذا و لباس داده و مبلغي هم به آنها کمک نقدي بکنند . يکي از آن زنان اصرار داشت چون از زنان عرب است از ديگري که از زنان موالي است بيشتر دريافت کند و خود را از آن زن موالي برتر و بالاتر مي دانست . حضرت علي (ع) خيره به آن زن عرب نگاه کرد و فرمود : من گمان نمي کنم خداوند تبارک و تعالي هيچ فردي از افراد مردم را جز از راه طاعت و پرهيزکاري بر ديگري ترجيح و برتري دهد .

E H S A N
07-13-2007, 15:54
ايمني از خلق
روزي امير المؤمنين علي عليه السلام در حجره بودند و غلامي از آن او ، بر در حجره نشسته بود . اميرالمؤمنين او را آواز داد ، او مي شنيد و جواب نمي داد. حضرت بيرون آمد و فرمود : اي غلام آواز من نمي شنيدي ؟ گفت: بلي ، فرمود : چرا جواب ندادي ؟ گفت : براي آن که از تو ايمن بودم . حضرت علي (ع) شکر گزارد خدا را ، که مرا چنان کرد که بندگان او ، از من ايمن اند . اي غلام ! برو که ترا آزاد کردم

E H S A N
07-13-2007, 15:54
داوري علي (ع)
<p><b><font color="red" face="Tahoma" size="2">[<span lang="fa">مشاهده فقط برای
اعضا امکان پذیر است </span>. <a href="http://www.iranpardis.com/register.php">
<span lang="fa">برای ثبت نام اینجا کلیک کنید </span>...</a>]</font></b></p>


روايت شده دو مرد کيسه اي را که صد دينار در ميان آن بود ، نزد زني به امانت گذاشتند و شرط کردند امانتي را بايد در حضور دو نفر مسترد کند . بعد از مدتي طولاني ، يکي از آن مردان به زن امانت دار مراجعه کرد و گفت : دوست من فوت کرده ، امانت را به من رد کن ، چون شرط کرده بودند که دو نفري براي گرفتن امانت مراجعه کنند ، زن امانت را به آن مرد نداد . بالاخره مرد به قوم و خويشان زن شکايت کرد ، آنها فشار آوردند و کيسه امانتي را به آن مرد داد .

پس از يک سال رفيق او که زن فکر مي کرد ، مرده است آمد و امانتي را طلب نمود . داوري به "عمر" برده شد و عمر به زن گفت : تو ضامني که پول اين مرد را بدهي. زن ، "عمر" را سوگند داد که اين داوري را به علي (ع) وا گذارد تا شايد گره کور کارش با سر انگشت تدبير و کياست علي (ع) گشوده گردد .

شاکي به خدمت آن حضرت رسيد و شکايت خويش را مطرح کرد . حضرت علي (ع) فرمود : مگر قرار شما اين نبود هر دو با هم براي بردن کيسه امانتي مراجعه کنيد ، مرد گفت : بلي ، حضرت فرمود : کيسه شما آماده است ، برو دوستت را بياور و کيسه را تحويل بگيريد . مرد حيله گر شرمنده شد و پي کار خود رفت . اين خبر چون به "عمر" رسيد ، گفت : به غير از خدا به کسي غير از علي در قضاوت اعتقاد ندارم.

E H S A N
07-13-2007, 15:55
علي مي دانست ...

<p><b><font color="red" face="Tahoma" size="2">[<span lang="fa">مشاهده فقط برای
اعضا امکان پذیر است </span>. <a href="http://www.iranpardis.com/register.php">
<span lang="fa">برای ثبت نام اینجا کلیک کنید </span>...</a>]</font></b></p>

آنچه در روايات آمده ، اين است که امير المؤمنين (ع) مي دانسته که ابن ملجم مرادي او را به قتل خواهد رساند درباره اينکه منبع اين علم غيب چه بوده و خود چگونه علمي است و عکس العمل آن حضرت در نتيجه آن علم و نيت فاسد ابن ملجم چه بوده است ، مسائل متعددي وجود دارد که ما به برخي از آنها اشاره مي کنيم .

منابع اين روايت ، که اميرالمؤمنين (ع) مي دانسته که کشته خواهد شد و قاتل او ابن ملجم مرادي است ، فراوان مي باشد . از آن جمله :

1. مرحوم محدث قمي ، رحمةالله عليه، مي گويد :

« اميرالمؤمنين روزي از بالاي منبر به جانب فرزندش امام حسن (ع) نظري افکند و فرمود : اي ابا محمد ، از اين ماه رمضان چند روز گذشته است ؟

عرض کرد: سيزده روز.

پس به جانب امام حسين (ع) نظري افکند و فرمود : اي ابا عبدالله، از اين ماه رمضان چند روز باقي مانده است ؟

عرض کرد : هفده روز.

پس حضرت دست بر محاسن شريف خود زد ، [ در آن روز لحيه آن جناب سفيد بود ] و فرمود :

- سوگند به خدا ، که شقي ترين امت ، اين موي سفيد را با خون سر من خضاب خواهد کرد .

پس اين شعر را فرمود :

- من زندگي او ( مرادي ) را مي خواهم ، او کشتن مرا . عذرت را از اين يار مرادي ات بياور.»

2. مؤلف دلايل النبوة مي گويد:

« عمار بن ياسر گفته است: من و علي بن ابيطالب در جنگ عشير همراه بوديم . در منزلي فرود آمديم و در ميان نخل هايي کوچک جاي گرفتيم . پس زير آن نخلها ، در روي خاکي بي سبزي خوابيديم و ما را از خواب بيدار نکرد ، مگر رسول خدا (صلي الله). آن حضرت به طرف علي آمد و پاهاي او را کمي فشار داد ، در حاليکه آلوده به خاک شده بودند . سپس فرمود : برخيز . آيا تو را از شقي ترين مردم خبر ندهم؟ شقي ترين مردم احيمر پي کننده ناقه صالح و آن کسي که به اين عضو تو مي زند . [ و اشاره فرمود به پيشاني آن حضرت] و ريشت را با خون سرت تر مي کند . »

عثمان بين مغيره مي گويد وقتي که ماه رمضان وارد شد ، اميرالمؤمنين (ع) شبي نزد امام حسن و شبي نزد امام حسين (ع) و شبي نزد جعفر شام مي خورد و از سه لقمه تجاوز نمي کرد ، و مي گفت : دوست دارم امر خداوندي (مرگ) به سوي من بيايد و من گرسنه باشم و جز اين نيست که يک يا دو شب مانده است و شبي نگذشت تا کشته شد . »

3. حسن بن کثير از پدرش نقل مي کند :

« علي در بامداد بيرون آمد . مرغابي ها به روي او فرياد مي زدند. آن ها را کنار زدند . آن حضرت فرمود : آن ها را به حال خود رها کنيد ، زيرا آنها نوحه گران اند و در همان شب ابن ملجم او را زد. »

4. حسن بن علي (ع) مي گويد :

« روزي که علي (ع) شهيد شد ، شب پيش از آن بيرون آمدم . پدرم در مسجد خانه اش نماز مي خواند. به من فرمود : فرزندم ، من امشب خاندانم را [ براي عبادت] بيدار مي کردم ، زيرا شب جمعه و بامداد بدر است ، چشمم اختيار از دست ربود ، خوابيدم و رسول الله را ديدم ، به او عرض کردم : اي پيامبر خدا ، چه انحراف و خصومت ها از امت تو ديدم . فرمود : نفرين کن بر آنان . پس گفتم : خداوندا ، بهتر از آنان به من عنايت فرما و زمامدار بدي به جاي من به آنان نصيب فرما. ابن النباه آمد و اذان نماز را گفت . پدرم بيرون رفت و من هم پشت سر او بيرون رفتم . پس ابن ملجم او را به قتل رسانيد ، آن حضرت هر وقت ابن ملجم را مي ديد ، مي فرمود :« من زندگي او ( ابن ملجم ) را مي خواهم ، او کشتن مرا! عذرت يار مرادي ات بياور.»

E H S A N
07-13-2007, 15:55
سفارش امير المؤمنين (ع)
<p><b><font color="red" face="Tahoma" size="2">[<span lang="fa">مشاهده فقط برای
اعضا امکان پذیر است </span>. <a href="http://www.iranpardis.com/register.php">
<span lang="fa">برای ثبت نام اینجا کلیک کنید </span>...</a>]</font></b></p>

آن زمان که ابن ملجم لعنت الله عليه، با شمشير زهر آلود به امام علي عليه السلام ضربت زد، وي را گرفته ، حبس کردند تا ببينند کار علي (ع) به کجا مي انجامد . دراين هنگام امام فرزندان و نزديکان خويش را گرد آورد و فرمود: اي فرزندان عبدالمطلب ازهرسو گرد هم جمع نشويد وبگوييد، اميرالمؤمنين کشته شد، اميرالمؤمنين کشته شد ، مبادا اين مرد را مثله کنيد که من ازرسول خدا شنيدم مثله را حتي درباره سگها هم به کار نبريد. نيک بنگريد اگر من از اين ضربت در گذشتم ، اين مرد را يک ضربه بزنيد در مقابل ضربه اي که به من زده است .

E H S A N
07-13-2007, 15:55
جوانمردي حضرت علي (ع)

ر کتب تاريخي آمده که : حضرت علي عليه السلام دريکي از نبردها مردي را به زمين زد و روي سينه او نشست تا سرش را از تن جدا کند ، ولي آن مرد آب دهان بر روي حضرت علي (ع) انداخت، در اين هنگام حضرت از روي سينه آن مرد برخاسته و از قتل او صرفنظر کرد . چون سبب برخاستن از روي سينه آن مرد را از حضرت جويا شدند ، فرمود: چون آب دهان بر رويم افکند ، خشمگين شده ترسيدم اگر او را بکشم خشم و غضب من در قتل او دخيل باشد . دوست نمي داشتم او را جز براي رضاي خداوند قادر متعال بکشم

E H S A N
07-13-2007, 15:56
علي (ع) و بيت المال بصره
<p><b><font color="red" face="Tahoma" size="2">[<span lang="fa">مشاهده فقط برای
اعضا امکان پذیر است </span>. <a href="http://www.iranpardis.com/register.php">
<span lang="fa">برای ثبت نام اینجا کلیک کنید </span>...</a>]</font></b></p>

علي ( ع ) پس از پايان جنگ جمل با دوازده هزار سرباز مجاهد اسلام وارد بيت المال بصره شد . به سکه هاي نقره روي هم انباشته نگاه کردند ، با لحن زاهدانه اي که مخصوص آن حضرت بود گفتند : غر غيري ! ( اي سکه ها !) غير علي را فريب دهيد !

شما با اين جلوه ها نمي توانيد در روح بزرگ علي رخنه کنيد . سپس علي ( ع ) دستور داد به هر يک از سربازان پانصد درهم بدهند ، بعدها معلوم شد که تعداد آن سکه هاي درهم شش ميليون است و درست به هر نفر پانصد درهم رسيد . علي ( ع ) براي خودشان پانصد درهم برداشتند .

در اين هنگام مردي به محضر آن حضرت رسيد و عرض کرد : گرچه من در جنگ با شما شرکت نکردم ولي دلم همراه شما بود. حضرت فوراً پانصد درهم خود را به آن مرد بخشيدند و براي خود چيزي برنداشتند .

E H S A N
07-13-2007, 15:56
قضاوت حضرت علي عليه السلام »
<p><b><font color="red" face="Tahoma" size="2">[<span lang="fa">مشاهده فقط برای
اعضا امکان پذیر است </span>. <a href="http://www.iranpardis.com/register.php">
<span lang="fa">برای ثبت نام اینجا کلیک کنید </span>...</a>]</font></b></p>

روزي ميهماني ناشناس بر حضرت علي عليه السلام وارد شد و چند روزي در خانه علي (ع) به سر برد . آن ميهمان طرف دعوايي داشت که منتظر بود تا آن او بيايد و علي (ع) در اختلاف بين آنها داوري کند . هنگاميکه حضرت به نيت او پي برد با کمال مهرباني عذرش را خواست و به او گفت : پيامبر ما فرموده : قاضي حق ندارد يکي از طرفين دعوا را ضيافت کند ، مگر آنکه هر دو ميهمان باشند .
__________________

E H S A N
07-13-2007, 15:56
<p><b><font color="red" face="Tahoma" size="2">[<span lang="fa">مشاهده فقط برای
اعضا امکان پذیر است </span>. <a href="http://www.iranpardis.com/register.php">
<span lang="fa">برای ثبت نام اینجا کلیک کنید </span>...</a>]</font></b></p>

نيرنگ زنى حيله گر
زنى فتنه گر شيفته و دلباخته نوجوانى از انصار گرديد، ولى هر چه كوشيد جوان پرهيزكار را جلب توجه و عطف نظر كند نتوانست ، از اين رو در صدد انتقامجويى بر آمده و تخم مرغى را شكسته با سفيده آن جامه خود را از بين دو ران آلوده ساخت و بدين وسيله جوان پاكدامن را متهم كرده او را نزد عمر برد و گفت : اى خليفه ! اين مرد مرا رسوا نموده است .
عمر تصميم گرفت جوان انصارى را عقوبت دهد، مرد پيوسته سوگند ياد مى كرد كه هرگز مرتكب فحشايى نشده است و از عمر مى خواست تا در كار او دقت و تحقيق نمايد، اتفاقا اميرالمومنين عليه السلام در آنجا نشسته بود، عمر به آن حضرت عليه السلام رو كرده و گفت : يا على ! نظر شما در اين قضيه چيست ؟
آن حضرت به سفيدى جامه زن به دقت نظر افكنده وى را متهم نموده و فرمود: آبى بسيار داغ روى آن بريزند و چون ريختند سفيدى جامه بسته شد، پس امام عليه السلام براى فهماندن حاضران اندكى از آن را در دهان گذاشت و چون طعمش را چشيد آن را به دور افكند و سپس به زن رو كرده ، او را سرزنش نمود تا اين كه زن به گناه خود اعتراف نمود و از اين راه مكر و خدعه زن را آشكار كرد و به بركت آن حضرت ، مرد انصارى از عقوبت عمر رها گرديد.
و نيز زنى با سفيده تخم مرغ رختخواب هووى خود را آلوده ساخت و به شوهرش گفت : اجنبى با او همبستر شده است ، ماجرا نزد عمر مطرح گرديد، عمر خواست زن را كيفر دهد، اميرالمومنين عليه السلام فرمود: آبى بسيار داغ بياورند و چون آوردند دستور داد مقدارى روى آن سفيدى بريزند چون ريختند فورا جوش آمده و بسته شد، آن حضرت جامه را به نزد زن انداخت و به او فرمود:
اين از نيرنگ شما زنان است و مكرتان بسيار است .
آنگاه به مرد رو كرده و فرمود: زنت را نگهدار كه اين از تهمتهاى آن زنت مى باشد، و فرمود: تا بر زن تهمت زننده حد افتراء جارى كنند

E H S A N
07-13-2007, 15:57
<p><b><font color="red" face="Tahoma" size="2">[<span lang="fa">مشاهده فقط برای
اعضا امکان پذیر است </span>. <a href="http://www.iranpardis.com/register.php">
<span lang="fa">برای ثبت نام اینجا کلیک کنید </span>...</a>]</font></b></p>

تفرقه بين گواهان و كشف جرم
دخترى بى گناه به نزد عمر آورده به زناى او گواهى دادند، و اينكه سرگذشت وى :
در كودكى پدر و مادر را از دست داده مردى از او سرپرستى مى كرد، آن مرد مكرر به سفر مى رفت ، دختر بزرگ شده و به مرتبه زناشوئى رسيد، همسر آن مرد مى ترسيد شوهرش دختر را به عقد خود درآورد، از اين رو حيله اى كرد و عده اى از زنان همسايه را به منزل خود فراخواند تا او را بگيرند و خود با انگشت ، بكارتش را برداشت .
شوهرش از سفر بازگشت ، زن به او گفت : دخترك مرتكب فحشاء شده ، و زنان همسايه را كه در ماجرايش شركت داشتند جهت گواهى حاضر ساخت . مرد قصه را نزد عمر برد و مطرح نمود، عمر حكم نكرد و گفت : برخيزيد نزد على بن ابيطالب برويم . آنان برخاسته و همه با هم به محضر اميرالمومنين عليه السلام شرفياب شدند و داستان را براى آن حضرت بيان داشتند.
اميرالمومنين عليه السلام به آن زن رو كرد و فرمود: آيا بر ادعايت گواه دارى ؟
گفت : آرى ، بعضى از زنان همسايه شاهد من هستند، و آنان را حاضر ساخت . آنگاه حضرت شمشير را از غلاف بيرون كشيد و در جلو خود قرار داد و فرمود: تمام زنها را در حجره هايى جداگانه داخل كنند، و آنگاه زن آن مرد را فراخوانده بازجوئى كاملى از او به عمل آورد ولى او همچنان بر ادعاى خود ثابت بود، پس او را به اتاق سابقش برگرداند و يكى از گواهان را احضار كرد و خود، روى دو زانو نشست و به وى فرمود: مرا مى شناسى ؟ من على بن ابيطالب هستم و اين شمشير را مى بينى شمشير من است و زن آن مرد، بازگشت به حق نمود (15) و او را امان دادم ، اكنون اگر راستش را نگويى تو را خواهم كشت .
زن بر خود لرزيد و به عمر گفت : اى خليفه ! مرا امان ده ، الان حقيقت حال را مى گويم .
اميرالمومنين عليه السلام به وى فرمود: پس بگو.
زن گفت : به خدا سوگند حقيقت ماجرا از اين قرار است : چون زن آن مرد، زيبايى و جمال دختر را ديد، ترسيد شوهرش با او ازدواج نمايد از اين جهت ما را به منزل خود فراخواند و مقدارى شراب به او خورانيد و ما او را گرفتيم و خود با انگشت بكارتش را برداشت . در اين موقع اميرالمومنين عليه السلام فرمود: الله اكبر! من اولين كسى بودم پس از حضرت دانيال كه بين شهود تفرقه انداخته از اين راه حقيقت را كشف كردم ، و سپس بر تمام زنانى كه تهمت به ناحق زده بودند حد افتراء جارى كرد، و زن را وادار نمود تا ديه بكارت دختر چهارصد درهم را به او بپردازد و دستور داد آن مرد، زن جنايتكار خود را طلاق گفته همان دختر را به همسرى بگيرد و آن حضرت عليه السلام مهرش را از مال خود مرحمت فرمود.

E H S A N
07-13-2007, 15:57
<p><b><font color="red" face="Tahoma" size="2">[<span lang="fa">مشاهده فقط برای
اعضا امکان پذیر است </span>. <a href="http://www.iranpardis.com/register.php">
<span lang="fa">برای ثبت نام اینجا کلیک کنید </span>...</a>]</font></b></p>

اقرار از روى تهديد
زنى آبستن را كه به زنا متهم بود نزد عمر آوردند، عمر از او پرسش كرد، زن به زناى خود اعتراف نمود، عمر دستور داد او را سنگسار كنند، در حالى كه زن را مى بردند. اميرالمومنين عليه السلام به آنان برخورد نموده به ماموران فرمود: به اين زن چكار داريد؟
گفتند: عمر فرمان قتلش را داده است !
اميرالمومنين عليه السلام آنان را نزد عمر برگردانده به او فرمود: آيا تو گفته اى اين زن سنگسار شود؟
عمر گفت : آرى ؛ زيرا او به زناى خود اقرار كرد. امام عليه السلام به او فرمود: اين زن خودش گناهكار است و حق دارى درباره او چنين حكم كنى ، اما بر طفلى كه در شكم دارد چه حقى دارى ؟ و گمانم او را ترسانده اى و در نتيجه اقرار كرده است .
عمر گفت : آرى ، چنين بوده است .
اميرالمومنين عليه السلام به وى فرمود: آيا از رسول خدا صلى الله عليه و آله نشنيدى كه فرمود: كسى كه از روى شكنجه اقرار كند حدى بر او نيست ، و كسى كه با حبس و تهديد اعتراف كند اقرارش نافذ نيست .
عمر زن را آزاد نمود و گفت : زنان جهان عاجزند از اين كه پسرى مانند على بن ابيطالب بزايند. سپس گفت : لولا على لهلك عمر؛ اگر على نبود عمر هلاك مى شد

E H S A N
07-13-2007, 15:58
<p><b><font color="red" face="Tahoma" size="2">[<span lang="fa">مشاهده فقط برای
اعضا امکان پذیر است </span>. <a href="http://www.iranpardis.com/register.php">
<span lang="fa">برای ثبت نام اینجا کلیک کنید </span>...</a>]</font></b></p>

پدر و مادر سياه و فرزند سفيد!
مردى همسرش را نزد عمر برده و گفت : خودم و اين زنم سياه هستيم و او پسرى سفيد زاييده است .
عمر به مجلسيان گفت : نظر شما در اين قضيه چيست ؟
گفتند: زن بايد سنگسار شود؛ زيرا او و شوهرش سياهند و فرزندشان سفيد. عمر دستور داد زن را سنگسار كنند، ماموران زن را به جهت سنگسار مى بردند در بين راه اميرالمومنين عليه السلام به آنان برخورد نموده و به زن و شوهر فرمود: مطلب شما چيست ؟ آنان قصه خود را بيان داشتند.
آن حضرت عليه السلام به مرد رو كرده و فرمود: آيا زنت را متهم مى سازى ؟
گفت : نه .
فرمود: آيا در حال قاعدگى با او همبستر شده اى ؟
گفت : آرى ، يك شب ادعا مى كرد كه قاعده است و من گمان مى كردم به جهت سرما عذر مى آورد پس با او همبستر شدم .
آن حضرت عليه السلام به زن رو كرده و فرمود: آيا شوهرت در آنحال با تو نزديكى كرده است ؟ گفت : آرى .
پس على عليه السلام به آنان فرمود: برگرديد كه اين فرزند پسر شماست و علت سفيد شدنش اين است كه خون حيض   بر نطفه غلبه كرده است و وقتى كه بزرگ شود سياه مى گردد، و طبق فرموده آن حضرت پس از بزرگ شدن سياه گرديد

E H S A N
07-13-2007, 15:58
<p><b><font color="red" face="Tahoma" size="2">[<span lang="fa">مشاهده فقط برای
اعضا امکان پذیر است </span>. <a href="http://www.iranpardis.com/register.php">
<span lang="fa">برای ثبت نام اینجا کلیک کنید </span>...</a>]</font></b></p>

عمر به على (ع ) اشاره كرد
عمر خليفه بود، جوانى يهودى بر او وارد گرديد در هنگامى كه عمر در مسجدالحرام نشسته و گروهى از مردم به دورش   حلقه زده بودند، جوان يهودى گفت : مرا به داناترين مردم به خدا و پيامبر خدا و كتاب خدا هدايت كن .
عمر با دست به اميرالمومنين اشاره كرد. جوان به نزد آن حضرت آمده و پرسشهاى خود را مطرح كرد و از جمله آنها اين سه تا سوال بود: يا على ! مرا آگاه كن از اول درختى كه روى زمين روئيده و اول چشمه اى كه روى زمين جارى شده و اول سنگى كه بر روى زمين قرار گرفته است .
حضرت امير عليه السلام به وى فرمود: اما سوال تو از اولين درخت ؛ يهوديان مى گويند: درخت زيتون بوده ولكن خلاف گفته اند. بلكه اولين درخت نوعى درخت خرما بوده كه حضرت آدم آن را از بهشت آورده و در زمين كاشته و تمام نخلهاى روى زمين از آن به عمل آمده است .
و اما سوال تو از اولين چشمه ، يهوديان مى گويند: آن چشمه اى است كه در بيت المقدس در زير سنگى قرار دارد ولكن دروغ گفته اند، بلكه اولين چشمه ، آب حيات بوده كه هر كس از آن بياشامد حيات جاودان مى يابد و حضرت خضر كه پيشرو ذوالقرنين بود آن را يافته از آن آشاميد و ذوالقرنين بر آن دست نيافت .
و اما سوال سوم ؛ يهوديان مى گويند: سنگى است كه در بيت المقدس قرار دارد ولكن چنين نيست ، بلكه اولين سنگ حجرالاسود بوده كه حضرت آدم آن را از بهشت به همراه خود آورده و در ركن قرار داده و مردم آن را زيارت مى كنند، و آن از برف هم سفيدتر بوده ولى در اثر گناهان مردم اين چنين سياه شده است .

E H S A N
07-13-2007, 15:58
<p><b><font color="red" face="Tahoma" size="2">[<span lang="fa">مشاهده فقط برای
اعضا امکان پذیر است </span>. <a href="http://www.iranpardis.com/register.php">
<span lang="fa">برای ثبت نام اینجا کلیک کنید </span>...</a>]</font></b></p>

دو نفر از دانشمندان يهود كه به پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله علاقه زيادى داشته و مكرر به نزد آن حضرت رفته به سخنانش گوش فرا مى دادند پس از وفات آن بزرگوار پيوسته از خليفه و جانشين او پرسش مى نمودند و مى گفتند: هيچ پيغمبرى از دنيا نرفته مگر آن كه جانشينى از اهل بيت خودش كه با او خويشاوندى نزديك داشته و داراى مقامى رفيع و منزلتى منيع بوده به جاى خود معين كرده تا قوانين و برنامه آئينش را در ميان ملت و امتش برپا دارد.
روزى يكى از آن دو به ديگرى گفت : آيا تو خليفه پس از اين پيغمبر را مى شناسى ؟ گفت : نه ، ولى نشانه هاى او را در تورات خوانده ام كه شخصى است اصلع و زرد چهره ، و نزديكترين مردم است به رسول خدا صلى الله عليه و آله .
چون وارد مدينه شدند از جانشين پيامبر صلى الله عليه و آله سوال نموده آنان را به نزد ابوبكر راهنمايى كردند. آن دو به نزد ابوبكر رفته و با اولين برخورد گفتند: اين مرد گمشده ما نيست . آنگاه از او پرسيدند؛ قرابت تو با رسول خدا چيست ؟
ابوبكر گفت : من مردى از عشيره او هستم و دخترم عايشه نيز همسر او مى باشد.
گفتند: آيا غير از اين قرابتى دارى ؟
گفت : نه .
گفتند: پس ما را به شخصى برسان كه از خودت داناتر باشد، زيرا تو آن نشانه هايى را كه ما در تورات براى جانشين اين پيغمبر خوانده ايم دارا نيستى .
ابوبكر از شنيدن سخنانشان برآشفته ، خواست آنان را بكشد. و سپس ايشان را به نزد عمر هدايت كرد، چون مى دانست كه اگر آنان نسبت به عمر ابراز مخالفت كنند، عمر تحمل ننموده ايشان را مجازات خواهد كرد. پس به نزد عمر آمده و از او پرسيدند خويشى تو با پيغمبر چيست ؟
عمر گفت : من از قبيله او بوده و دخترم حفصه نيز همسر او مى باشد.
گفتند: آيا غير از اين هم قرابتى دارى ؟
گفت : نه .
گفتند: تو گمشده ما نيستى ، و آنگاه از او پرسيدند پروردگارت كجاست ؟
عمر گفت : در بالاى هفت آسمان .
گفتند: پس جاى ديگر نيست ؟
گفت : نه .
گفتند پس ما را به شخصى دلالت كن كه از خودت داناتر باشد. عمر آنان را به نزد حضرت امير عليه السلام هدايت كرد. چون به نزد آن حضرت عليه السلام رسيدند با اولين نگاه گفتند اين همان كسى است كه نشانه هايش را تورات خوانده ايم اوست وصى و خليفه اين پيغمبر اوست پدر حسن و حسين ؛ اوست شوهر دختر پيغمبر؛ اوست آن كسى كه حق ، با او بستگى دارد؛ و آنگاه از آن حضرت عليه السلام پرسيدند قرابت تو با پيامبر چيست ؟
فرمود: پيامبر برادر من و من وصى اويم ، و من اولين كسى هستم كه به او ايمان آورده ام . و شوهر دخترش فاطمه هستم .
گفتند: اين قرابتى است بزرگ و فاخر، و نشانه اى است كه آن را در تورات خوانده ايم . آنگاه از آن حضرت عليه السلام پرسيدند پروردگار تو كجاست ؟
على عليه السلام : اگر بخواهيد شما را خبر دهم از آنچه كه در عهد پيغمبر شما موسى واقع شده و مشكل شما را حل مى كند، و اگر بخواهيد شما را آگاه سازم از آنچه كه در زمان پيغمبر ما محمد صلى الله عليه و آله روى داده كه سوال شما را پاسخ مى گويد.
گفتند: ما را خبر ده از آنچه كه در زمان پيغمبر ما موسى روى داده است .
على عليه السلام فرمود: چهار فرشته از چهار سوى جهان آمده و به هم رسيدند؛ يكى از خاور و ديگرى از باختر سومى از آسمان و چهارمى از زمين ، پس فرشته اى كه از خاور آمده بود به فرشته باختر گفت : از كجا آمده اى ؟ گفت : از نزد پروردگارم ، و فرشته اى كه از باختر آمده به فرشته خاور گفت : از كجا آمده اى ؟ گفت : از نزد پروردگارم و فرشته آسمانى به فرشته زمينى گفت : از كجا آمده اى ؟ گفت : از نزد پروردگارم و فرشته زمينى به فرشته آسمانى گفت : از كجا آمده اى ؟ گفت : از نزد پروردگارم اين بود جريانى كه در عهد پيغمبر شما موسى روى داده كه پرسش شما را پاسخ مى دهد(يعنى خدا همه جاست )
پس آن دو يهودى گفتند: يا على ! چه چيز سبب شد كه دو همراهت (ابوبكر و عمر) تو را از منصب مخصوصت جلوگيرى كنند، سوگند به خدايى كه تورات را بر موسى فرستاده تو خليفه بر حق هستى ، و ما صفات و نشانه هاى تو را در كتابهاى خود و در كنيسه ها و معابدمان خوانده ايم ، و تو سزاوارترى به اين مقام از كسانى كه در تصدى آن بر تو تقدم جسته اند.
على عليه السلام فرمود: آنان جلو رفته اند و ديگران را عقب گذارده اند و حسابشان با خداست كه در روز رستاخيز آنان را توقيف نموده بازخواست خواهد نمود

E H S A N
07-13-2007, 15:59
معناى روح
<p><b><font color="red" face="Tahoma" size="2">[<span lang="fa">مشاهده فقط برای
اعضا امکان پذیر است </span>. <a href="http://www.iranpardis.com/register.php">
<span lang="fa">برای ثبت نام اینجا کلیک کنید </span>...</a>]</font></b></p>


قيصر نامه اى به عمر نوشت ، در نامه اش سوالاتى دينى و علمى وجود داشت عمر پاسخهايش را ندانسته از اميرالمومنين عليه السلام كمك خواست ، آن حضرت عليه السلام به سوالات قيصر پاسخ داده ، نامه از طرف عمر براى قيصر فرستاده شد، قيصر پاسخ نامه اش را دريافت نموده از مطالعه آن دريافت كه پاسخ دهنده على عليه السلام بوده از اين رو نامه اى به اين مضمون به آن حضرت عليه السلام نوشت : بر پاسخهاى تو آگهى يافتم و دانستم كه تو از خاندان رسالت هستى و به علم و شجاعت آراسته ، اكنون مى خواهم معناى روح را كه خداوند در قرآن مجيد فرموده :و يسئلونك عن الروح قل الروح من امر ربى برايم توضيح دهى .
اميرالمومنين عليه السلام در پاسخش نوشت : اما بعد؛ روح نكته اى است لطيف ، و نورى است شريف كه از آفريده هاى حيرت آور و اسرارآميز پروردگارش مى باشد، خداوند روح را از گنجينه هاى ارزشمند خود خارج ساخته و آن را در نهاد انسان قرار داده است ، روح وسيله ارتباط توست با خدايت ، و سپرده اى است از سوى خداوند در نزد تو، و هرگاه پيمانه ات پر شود روح را از تو باز خواهد ستاند

E H S A N
07-13-2007, 15:59
روزى عمر به حضرت امير عليه السلام رسيد و گفت : يا اميرالمومنين ! پرسشهايى چند در نظر داشته ام و فراموش   كردم كه آنها را از رسول خدا صلى الله عليه و آله بپرسم آيا شما پاسخ آنها را مى دانيد؟
على عليه السلام فرمود: سوالات خود را بگو.
عمر: گاهى انسان چيزى در خواب مى بيند و وقتى كه بيدار مى شود اثرى از آن نمى يابد، و گاهى با كسى برخورد مى كند و بدون سابقه او را دوست مى دارد. و برعكس ، گاهى هم با افراد ناشناسى دشمن است و گاهى هم چيزى مى بيند و يا مى شنود و مدتها آن را بخاطر دارد و گاه احتياج ، آن را فراموش مى كند و باز در غير وقت حاجت يادش مى آيد.
اميرالمومنين عليه السلام در پاسخش فرمود: اما سوال تو از خواب ؛ خداوند در قرآن مجيد مى فرمايد: (( الله يتوفى الانفس حين موتها والتى لم تمت فى منامها فيمسك التى قضى عليها الموت و يرسل الاخرى الى اجل مسمى خداوند جانها را در وقت مردن ، و نيز جانهاى آنان كه نمرده اند در خواب از بدنها مى گيرد، پس از آن نفسى را كه خدا حكم به مردن او كرده او را نگه مى دارد و آن نفسى را كه اجلش نرسيده به بدن خود تا اجل و موعد معينى مى فرستد.
آنگاه فرمود: خواب شبيه مرگ است ، پس آنچه را كه انسان به هنگام تحليل و جدا شدن روح از بدن ببيند راست و از ملكوت است . و آنچه را كه در موقع بازگشت روح ببيند باطل و از رنگهاى شيطان است .
و اما سوال تو از دوستى و دشمنى با عدم سابقه ؛ خداوند ارواح را دو هزار سال قبل از بدنها آفريده و آنان را در هوا و فضا سكونت داده است ، پس ارواحى كه در آنجا با يكديگر انس و الفت داشته اند اينجا نيز با هم مانوسند، و ارواحى كه در آنجا با هم دشمن بوده اند اينجا نيز با هم دشمنند.
و اما سوال تو از ذكر و فراموشى ؛ هيچ قلبى نيست مگر اينكه داراى پرده و پوششى است ، پس هرگاه قلب در زير آن پرده نهان باشد آنچه را كه ديده و شنيده فراموش مى كند، و هرگاه پرده كنار رود آنچه را كه ديده و شنيده يادش مى آيد.
عمر گفت : راست گفتى ، خدا مرا زنده نگذارد و نه در شهرى باشم كه تو در آنجا نباشى

E H S A N
07-13-2007, 15:59
تكيه بر دست

زنى را نزد عمر آوردند، شوهر زن ، مرد سالمندى بود كه پس   از مواقعه با زن از دنيا رفته بود، و زن باردار شده و پسر زاييده بود. پسران پيرمرد (از زن ديگر) بر زن ادعاى زنا كرده بر آن گواهى دادند (و بدين وسيله مى خواستند پسر زن را از ارث پدر محروم كنند). عمر دستور داد زن را سنگسار كنند، اتفاقا اميرالمومنين عليه السلام از كنار زن عبور مى كرد، چون نگاه زن به آن حضرت افتاد گفت : اى پسر عم رسول خدا (ص ) كاغذى دارم .
على عليه السلام فرمود: ببينم كاغذت را، چون آن را مطالعه كرد به همراهان زن رو كرده و فرمود: اين زن تاريخ ازدواج با شوهر و تاريخ همبستر شدن با او و كيفيت آن را در اين ورقه يادداشت كرده زود باشيد او را برگردانيد.
آنگاه روز ديگر آن حضرت عليه السلام كودكانى همسن و سال آن كودك جمع نموده و كودكان را با پسر زن به بازى مشغول ساخت ، و چون سرگرم بازى شدند به آنان فرمود: بنشينيد! چون نشستند، بر آنان بانگ زد برخيزيد. و در اين هنگام كه پسر زن خواست برخيزد بر دو دست تكيه زد، اميرالمومنين از مشاهده اين حالت پسر را پيش خوانده او را از پدر ارث داد، و بر تمام برادرانش حد افتراء جارى كرد! عمر. حيرت زده گفت : يا على چه كردى ؟ حضرت فرمود: از تكيه پسر بر دستها، ضعف پيرمرد را دريافتم

E H S A N
07-13-2007, 15:59
تدبير

زنى كودك شش ماهه اى را در پشت بام تنها گذاشته بود، كودك اندك اندك از پشت بام خارج شده در انتهاى ناودان قرار گرفت مادر كودك از ديدن اين صحنه سخت در اضطراب و تشويش شده هر تدبيرى كرد كه فرزند را نجات دهد نتوانست ، نردبان آوردند ولى آن هم نتيجه اى نداشت ؛ زيرا ناودان طولانى بود و با ديوار فاصله زيادى داشت . در اين موقع مادر گريه و زارى سر داد و طفل نيز گريه مى كرد.
حضرت امير عليه السلام نزديك آمده لحظه اى به صورت كودك خيره شد و در آن هنگام كودك زمزمه اى كرد كه كسى معناى آن را نفهميد. پس على عليه السلام فرمود: كودكى همسن و سال او را بياوريد، و چون آوردند به دستور آن حضرت كودك را در پيش اطفال با هم حرف مى زدند. پس آن طفل از ناودان خارج شد و به پشت بام برگشت . پس چنان شادمانى و سرورى در مدينه روى داد كه تا آن زمان مانند آن ديده نشده بود