PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : دیوان اشعارعراقی



صفحه ها : 1 [2]

Mori33
07-07-2011, 20:58
چه خوش باشد دلا کز عشق یار مهربان میری

شراب شوق او در کام و نامش در زبان میری

چو با تو شاد بنشیند ز هر چت هست برخیزی

جو از رخ پرده برگیرد به پیشش شادمان میری


چو عمر جاودان خواهی به روی او بر افشان جان

بقای سرمدی یابی چو پیشش جان فشان میری


به معنی زیستن باشد که نزد دوست جان بازی

حقیقت مردن آن باشد که دور از دوستان میری


در آن لحظه که بنماید جمال خود عجب نبود

که از حسرت سرانگشت تعجب در دهان میری


ببینی عاشقانش راکه چون در خاک و خون خسبند؟

تو نیز از عاشقی باید که اندر خون چنان میری


اگر تو زندگی خواهی دل از جان و جهان بگسل

نیابی زندگی تا تو ز بهر این و آن میری


مقام تو ورای عرش و از دون همتی خواهی

که چون دونان درین عالم ز بهر یک دو نان میری


به نوعی زندگانی کن که راحت یابی از مردن

ببین چون میزیی امروز، فردا آن چنان میری


اگر مشتاق جانانی چو مردی زیستی جاوید

و گر عشقی دگر داری ندانم تا چسان میری؟


بدو گر زندهای، یابی ز مرگ آسایش کلی

و گر زنده به جانی تو، ضرورت جان کنان میری


عراقی، گفتنت سهل است ولیکن فعل میباید

و گر تو هم از آنان به مردن هم چنان میری

Mori33
07-07-2011, 20:58
چو برقع از رخ زیبای خود براندازی

بگو نظارگیان را صلای جانبازی

ز روی خوب نقاب آنگهی براندازی

که جان جمله جهان ز انتظار بگدازی


نقاب روی تو، جانا، منم که چون گویم:

رخ از نقاب برافگن، مرا براندازی


ز رخ نقاب برانداز، گو: بسوز جهان

که شمع روشنی آنگه دهد که بگدازی


عجبتر آنکه جهان را ز تو برون انداخت

به صد زبان و تو با وی هنوز دمسازی


ز نقش روی تو با هیچ کس نشان ندهد

زمان زمان ز رخت نقش دیگری آغاز


رخ تو راز همه عالم آشکارا کرد

بلی، عجب نبود ز آفتاب غمازی


ز رخ نقاب برانداز و پس تماشا کن

که عاشقان تو چون میکنند جانبازی؟


به تیر غمزه چرا خسته میکنی دلها؟

چو چارهی دل بیچارگان نمیسازی


دلم، که در سر زلف تو شد، طمع دارد

ز پای بوس تو بر گردنان سرافرازی


اگر تن است و اگر جان، فدای توست همه

به هیچ وجه مرا نیست با تو انبازی


بساز با من مسکین، که ساز بزم توام

ز پردهساز نباشد غریب دمسازی


صدای صوت توام، گرچه زار مینالم

بدان خوشم که تو با نالهام همآوازی


از آن خوش است چو نی نالهام به گوش جهان

که هیچ دم نزنم تا توام به ننوازی


بهر چه مینگرم چون رخ تو میبینم

بگویم: از همه خوبان به حسن ممتازی


کمال حسن تو را چون نهایتی نبود

چگونه بر رخ زیبات برقع اندازی؟


همای عشق عراقی چو بال باز کند

کسی بدو نرسد از بلند پروازی

Mori33
07-07-2011, 20:59
از کرم در من بیچاره نظر کن نفسی

که ندارم بجز از لطف تو فریادرسی

روی بنمای، که تا پیش رخت جان بدهم

چه زیان دارد اگر سود کند از تو کسی؟


در سرم نیست بجز دیدن تو سودایی

در دلم نیست، بجز پیش تو مردن هوسی


پیش از آن کز تو مرا جان به لب آید ناگاه

نظری کن تو، مرا عمر نمانده است بسی


تو خود انصاف بده، بلبل جان مشتاق

بیگلستان رخت چند تپد در قفسی؟


آتش هجر تو پنهان جگرم میسوزد

لیکن از بیم نیارم که برآرم نفسی


مکن از خاک سر کوی عراقی را دور

باش، گو: کم نشود قیمت گوهر ز خسی

Mori33
07-07-2011, 20:59
نگارا، وقت آن آمد که یکدم ز آن من باشی

دلم بیتو به جان آمد، بیا، تا جان من باشی

دلم آنگاه خوش گردد که تو دلدار من باشی

مرا جان آن زمان باشد که تو جانان من باشی


به غم زان شاد میگردم که تو غم خوار من گردی

از آن با درد میسازم که تو درمان من باشی


بسا خون جگر، جانا، که بر خوان غمت خوردم

به بوی آنکه یک باری تو هم مهمان من باشی


منم دایم تو را خواهان، تو و خواهان خود دایم

مرا آن بخت کی باشد که تو خواهان من باشی؟


همه زان خودی، جانا، از آن با کس نپردازی

چه باشد، ای ز جان خوشتر ، که یک دم آن من باشی؟


اگر تو آن من باشی، ازین و آن نیندیشم

ز کفر آخر چرا ترسم، چو تو ایمان من باشی؟


ز دوزخ آنگهی ترسم که جز تو مالکی یابم

بهشت آنگاه خوش باشد که تو رضوان من باشی


فلک پیشم زمین بوسد، چو من خاک درت بوسم

ملک پیشم کمر بندد، چو تو سلطان من باشی


عراقی، بس عجب نبود که اندر من بود حیران

چو خود را بنگری در من، تو هم حیران من باشی

Mori33
07-07-2011, 21:00
خوشا دردی!که درمانش تو باشی

خوشا راهی! که پایانش تو باشی

خوشا چشمی!که رخسار تو بیند

خوشا ملکی! که سلطانش تو باشی


خوشا آن دل! که دلدارش تو گردی

خوشا جانی! که جانانش تو باشی


خوشی و خرمی و کامرانی

کسی دارد که خواهانش تو باشی


چه خوش باشد دل امیدواری

که امید دل و جانش تو باشی!


همه شادی و عشرت باشد، ای دوست

در آن خانه که مهمانش تو باشی


گل و گلزار خوش آید کسی را

که گلزار و گلستانش تو باشی


چه باک آید ز کس؟ آن را که او را

نگهدار و نگهبانش تو باشی


مپرس از کفر و ایمان بیدلی را

که هم کفر و هم ایمانش تو باشی


مشو پنهان از آن عاشق که پیوست

همه پیدا و پنهانش تو باشی


برای آن به ترک جان بگوید

دل بیچاره، تا جانش تو باشی


عراقی طالب درد است دایم

به بوی آنکه درمانش تو باشی

Mori33
07-07-2011, 21:00
چه خوش باشد! که دلدارم تو باشی

ندیم و مونس و یارم تو باشی


دل پر درد را درمان تو سازی

شفای جان بیمارم تو باشی


ز شادی در همه عالم نگنجم

اگر یک لحظه غم خوارم تو باشی


ندارم مونسی در غار گیتی

بیا، تا مونس غارم تو باشی


اگر چه سخت دشوار است کارم

شود آسان، چو در کارم تو باشی


اگر جمله جهانم خصم گردند

نترسم، چون نگهدارم تو باشی


همی نالم چو بلبل در سحرگاه

به بوی آنکه گلزارم تو باشی


چو گویم وصف حسن ماهرویی

غرض زان زلف و رخسارم تو باشی


اگر نام تو گویم ور نگویم

مراد جمله گفتارم تو باشی


از آن دل در تو بندم، چون عراقی

که میخواهم که دلدارم تو باشی

Mori33
07-07-2011, 21:01
الا قم، واغتنم یوم التلاقی
و در بالکاس وارفق بالرفاقی

بده جامی و بشکن توبهی من
خلاصم ده ازین زهد نفاقی

مشعشعة اذا اسکرت منها
فلا اضحوا الی یوم التلاقی

ازان باده که اول دادی، ای دوست
بده بار دگر، گر هست باقی

و ان لم یبق فیالدن الحمیا
تدارک بالرحیق من الحداقی

مرا باده مده، بوی خودم ده
که از بوی تو سرمستیم، ساقی

اما تسقی کئوس الوصل یوما
الی کم کاس هجران تساق

به وصلت شاد کن جانم، کزین بیش
ندارد طاقت هجران عراقی

Mori33
07-07-2011, 21:02
اندوهگنی چرا؟ عراقی

مانا که ز جفت خویش طاقی

غمگین مگر از فراق یاری؟

شوریده مگر ز اشتیاقی؟


خون خور، که درین سرای پر غم

با هجر همیشه هم وثاقی


یاران ز شراب وصل سر مست

مخمور تو از شراب ساقی


ناگشته دمی ز خویش فانی

خواهی که شوی به دوست باقی؟


جان کن، که نه لایق وصالی

خون بار، که در خور فراقی


چون در خور وصل نیست بودت

ای کاش نبودی، ای عراقی

Mori33
07-07-2011, 21:02
فمالی لم اطا سبع الطباقی

و لم اصعد علی اعلی المراقی

چرا خربندهی دجال باشم؟

چو کردم با مسیحا هم وثاقی


علی اعلی المعارج و المعالی

مطاء المجد اوحی کالتراق


به از هشتم بهشت آید مرا جای

ورای این رواق هفت طاقی


و انی لم اصرح باتحاد

ولکن ان فنیت اکون باق


مگو: من او و او من، نیک میدان

که او را خود نباشد جفت و طاقی


و کیف تبین فی ثیار بحر

قطیرات جرین من السواق


مکن فاش این سخنها همچو حلاج

بیاویزندت از دار، ای عراقی

Mori33
07-07-2011, 21:03
لقد فاح الربیع و دار ساقی

وهب نسیم روضات العراق

صبا بوی عراق آورد گویی

که خوش گشت از نسیم او عراقی


الا یا حبذا! نفحات ارض

جوی المشتاق یشفی باشتیاق


دریغا! روزگار نوش بگذشت

ندیمم بخت بود و یار ساقی


بلیت ان صبحی بالبلایا

الاق مرور ایام التلاقی


ز جور روزگار ناموافق

جدا گشتم ز یاران وفاقی


ادر، یا ایها الساقی، ارحنی

زمانا من خمار الافتراق


دلم را شاد کن، ساقی، که نگذاشت

جدایی بر من از غم هیچ باقی


و عل لعل لطیفی نار قلبی

و قلبی من تراکم فی احتراق


بده جامی، که اندر وی ببینم

جمال دوستان هم وثاقی


جرعت من التفرق کل یوم

و اجریت الدموع من الماقی


بنال، ایدل، ز درد و غم که پیوست

گرفتار غم و درد فراقی


الا یا اهل العراق، تحذ قلبی

الیکم و اشتمل من اشتیاقی


عراقی، خوش بموی و زار بگری

که در هندوستان از جفت طاقی

Mori33
07-07-2011, 21:04
آن جام طرب فزای ساقی

بنمود مرا لقای ساقی

در حال چو جام سجده بر دم

پیش رخ جان فزای ساقی


ننهاده هنوز چون پیاله

لب بر لب دلگشای ساقی


ترسم که کند خرابیی باز

چشم خوش دلربای ساقی


پیوسته چو جام در دل آتش

در سر هوس و هوای ساقی


با چشم پر آب چون قنینه

جان میدهم از برای ساقی


باشد چو پیاله غرقه در خون

چشمی که شد آشنای ساقی


عمری است که میزنم در دل

یعنی که در سرای ساقی


باشد که رسد به گوش جانم

از میکده مرحبای ساقی


آیینهی سینه زنگ غم خورد

کو صیقل غم زدای ساقی؟


تا بستاند مرا ز من باز

این است خود اقتضای ساقی


باشد که شود دل عراقی

چون جام جهان نمای ساقی

Mori33
07-07-2011, 21:05
جانا، ز منت ملال تا کی؟

مولای توام، دلال تا کی؟

از حسن تو بازمانده تا چند؟

بر صبر من احتمال تا کی؟


بردار ز رخ نقاب یکبار

در پرده چنان جمال تا کی؟


از پرتو آفتاب رویت

چون سایه مرا زوال تا کی؟


یکباره ز من ملول گشتی

از عاشق خود ملال تا کی؟


بی وصل تو در هوای مهرت

چون ذره مرا مجال تا کی؟


خورشید رخا، به من نظر کن

از ذره نهان جمال تا کی؟


در لعل تو آب زندگانی

من تشنهی آن زلال تا کی؟


وصل خوش تو حرام تا چند ؟

خون دل من حلال تا کی ؟


فریاد من از تو چند باشد؟

بیداد تو ماه و سال تا کی؟


از دست تو پایمال گشتم

آخر ز تو گوشمال تا کی؟


ای دوست، به کام دشمنان باز

کام دل بدسگال تا کی؟


دل خون شده، جان به لب رسیده

از حسرت آن جمال تا کی؟


با دل به عتاب دوش گفتم:

کایدل، پی هر خیال تا کی؟


اندیشهی وصل یار بگذار

سرگشته پی محال تا کی؟


در پرتو آفتاب حسنش

ای ذره تو را مجال تا کی؟


آشفتهی روی خوب تا چند؟

دیوانهی زلف و خال تا کی؟


از مهر رخ جهان فروزش

ای سایه، تو را زوال تا کی؟


از حلقهی زلف هر نگاری

بر پای دلت عقال تا کی؟


در عشق خیال هر جمالی

پیوسته اسیر خال تا کی؟


بر بوی وصال عمر بگذشت

آخر طلب محال تا کی؟


در وصل تو را چو نیست طالع

از دفتر هجر فال تا کی؟


نادیده رخش به خواب یکشب

ای خفته، درین خیال تا کی؟


هر شب منم و خیال جانان

من دانم و او و قال تا کی؟


دل گفت که: حال من چه پرسی؟

از شیفتگان سال تا کی؟


من دانم و عشق، چند گویی؟

با بیخبران جدال تا کی؟


دم در کش و خون گری، عراقی

فریاد چه؟ قیل و قال تا کی؟

Mori33
07-07-2011, 21:05
دلربایی دل ز من ناگه ربودی کاشکی

آشنایی قصهی دردم شنودی کاشکی

خوب رخساری نقاب از پیش رخ برداشتی

جذبهی حسنش مرا از من ربودی کاشکی


ای دریغا! دیدهی بختم بخفتی یک سحر

تا شبی در خواب نازم رخ نمودی کاشکی


در پی سیمرغ وصلش عالمی دل خستهاند

بودی او را در همه عالم وجودی کاشکی


چون دلم را درد او درمان و جان را مرهم است

بر سر دردم دگر دردی فزودی کاشکی


حلقهی امید تا کی بر در وصلش زنم؟

دست لطفش این در بسته گشودی کاشکی


از پی بود عراقی زو جدا افتادهام

در همه عالم مرا بودی نبودی کاشکی

Mori33
07-07-2011, 21:06
از غم دلدار زارم، مرگ به زین زندگی

وز فراقش دل فگارم، مرگ به زین زندگی

عیش بر من ناخوش است و زندگانی نیک تلخ

بی لب شیرین یارم، مرگ به زین زندگی


زندگی بیروی خوبش بدتر است از مردگی

مرگ کو تا جان سپارم؟ مرگ به زین زندگی


هر کسی دارد ز خود آسایشی، دردا! که من

راحتی از خود ندارم، مرگ به زین زندگی


کاشکی دیدی من مسکین چگونه در غمش

عمر ناخوش میگذارم، مرگ به زین زندگی


هر دمی صد بار از تن می برآید جان من

وز غم دل بیقرارم، مرگ به زین زندگی


کار من جان کندن است و ناله و زاری و درد

بنگرید آخر به کارم، مرگ به زین زندگی


در چنین جان کندنی کافتادهام، شاید که من

نعرهها از جان برآرم، مرگ به زین زندگی


هیچ کس دیدی که خواهد در دمی صدبار مرگ؟

مرگ را من خواستارم، مرگ به زین زندگی


از پی آن کز عراقی مرگ بستاند مرا

مرگ را من دوستدارم، مرگ به زین زندگی

Mori33
07-07-2011, 21:07
الا، قد طال عهدی بالوصال

و مالی الصبر عن ذاک الجمال

به وصلم دست گیر، ای دوست، آخر

به زیر پای هجرم چند مالی؟


یضیق من الفراق نطاق قلبی

و یشتاق الفؤاد الی الوصال


چه خوش باشد که پیش از مرگ بینم!

نشسته با تو یکدم جای خالی


فراقک لا یفارقنی زمانا

فمالی للجهر مولائی و مالی


دلا، درمان مجو، با درد خو کن

بجای وصل هجران است، حالی


اما ترثی لمکتئب حزین

یان من النوی طول اللیالی


دلا، امیدوار وصل میباش

ز درد هجر آخر چند نالی؟


زمانا کنت لا ارضی بوصل

فصرت الان ارضی بالخیال


به دل نزدیکی، ار چه دوری از چشم

دلم را چون همیشه در خیالی


احن الیک و العبرات تجری

کما حق العطاش الی الزلال


عراقی، تا به خود میجویی او را

یقین میدان که دربند محالی

Mori33
07-07-2011, 21:07
گر به رخسار تو، ای دوست، نظر داشتمی

نظر از روی خوشت بهر چه برداشتمی؟

چون من بیخبر از دوست دهندم خبری

باری، از بیخبری کاش خبر داشتمی؟


در میان آمدمی چون سر زلفت با تو

از سر زلف تو گر هیچ کمر داشتمی؟


گر ندادی جگرم وعدهی وصلت هر دم

کی دل و دیده پر از خون جگر داشتمی؟


گفتیم: صبر کن، از صبر برآید کارت

کردمی صبر ز روی تو، اگر داشتمی


خود کجا آمدی اندر نظرم آب روان؟

گر ز خاک در تو کحل بصر داشتمی


دل گم گشتهی خود بار دگر یافتمی

بر سر کوی تو گر هیچ گذر داشتمی


گر ز روی و لب تو هیچ نصیبم بودی

بهر بیماری دل گل بشکر داشتمی


کردمی بر سر کویت گهرافشانیها

بجز از اشک اگر هیچ گهر داشتمی


گر عراقی نشدی پردهی روی نظرم

به رخ خوب تو هر لحظه نظر داشتمی

Mori33
07-07-2011, 21:08
در جهان گر نه یار داشتمی

با جهان خود چه کار داشتمی؟

دست کی شستمی به خون جگر

گر به کف در نگار داشتمی؟


گر نبردی قرار و آرامم

حالی، آخر قرار داشتمی


ور مرا عشوه کمترک دادی

قول او استوار داشتمی


ور به کارم دمی نظر کردی

به ازین کار و بار داشتمی


دل اگر در میانه گم نشدی

دلبر اندر کنار داشتمی


با سپاه غمت برآمدمی

با خود ار بخت یار داشتمی


با عراقی، اگر دلاورمی

روز و شب کارزار داشتمی

Mori33
07-07-2011, 21:09
گرنه سودای یار داشتمی

کی چنین ناله زار داشتمی؟


ورنه غیرت دمم فرو بستی

ناله هر دم هزار داشتمی


بر در دوست گر رهم بودی

روز و شب زینهار داشتمی


ور وصالش بساختی کارم

با فراقش چه کار داشتمی؟


چه غمم بودی؟ ار درین تیمار

با غمش غمگسار داشتمی


یار در کارم ار نظر کردی

بهترین کار و بار داشتمی


زان فراموش عهد دشنامی

کاشکی یادگار داشتمی


روزگارم شد، ار نه عاقلمی

ماتم روزگار داشتمی


بیرخ یار ناخوش است حیات

چه خوشستی که یار داشتمی!


گر عراقی برون شدی ز میان

دلبر اندر کنار داشتمی

Mori33
07-07-2011, 21:09
ای که از لطف سراسر جانی

جان چه باشد؟ که تو صد چندانی

تو چه چیزی؟ چه بلایی؟ چه کسی؟

فتنهای؟ شنقصهای؟ فتانی؟


حکمت از چیست روان بر همه کس؟

کیقبادی؟ ملکی؟ خاقانی؟


به دمی زنده کنی صد مرده

عیسیی؟ آب حیاتی؟ جانی؟


به تماشای تو آید همه کس

لالهزاری؟ چمنی؟ بستانی؟


روی در روی تو آرند همه

قبلهای؟ آینهای؟ جانانی؟


در مذاق همه کس شیرینی

انگبینی؟ شکری؟ سیلانی؟


گر چه خردی، همه را در خوردی

نمکی؟ آب روانی؟ نانی؟


آرزوی دل بیمار منی

صحتی؟ عافیتی؟ درمانی؟


گه خمارم شکنی، گه توبه

می نابی؟ فقعی؟ رمانی؟


دیدهی من به تو بیند عالم

آفتابی؟ قمری؟ اجفانی؟


همه خوبان به تو آراستهاند

کهربایی؟ گهری؟ مرجانی؟


مهر هر روز دمی در بندهات

سحری؟ صبحدمی؟ خندانی؟


همه در بزم ملوکت خوانند

قصهای؟ مثنویی؟ دیوانی؟

Mori33
07-07-2011, 21:10
ترسا بچهای، شنگی، شوخی، شکرستانی

در هر خم زلف او گمراه مسلمانی

از حسن و جمال او حیرت زده هر عقلی

وز ناز و دلال او واله شده هر جانی


بر لعل شکر ریزش آشفته هزاران دل

وز زلف دلاویزش آویخته هر جانی


چشم خوش سرمستش اندر پی هر دینی

زنار سر زلفش دربند هر ایمانی


بر مائدهی عیسی افزوده لبش حلوا

وز معجزهی موسی زلفش شده ثعبانی


ترسا به چهای رعنا، از منطق روحافزا

صد معجزهی عیسی بنموده به برهانی


لعلش ز شکر خنده در مرده دمیده جان

چشمش ز سیه کاری برده دل کیهانی


عیسی نفسی، کز لب در مرده دمد صد جان

بهر چه بود دلها هر لحظه به دستانی؟


تا سیر نیارد دید نظارگی رویش

بگماشته از غمزه هر گوشه نگهبانی


از چشم روان کرده بهر دل مشتاقان

از هر نظری تیری وز هر مژه پیکانی


از دیر برون آمد از خوبی خود سرمست

هر کس که بدید او را واله شد و حیرانی


شماس چو رویش خورشید پرستی شد

زاهد هم اگر دیدی رهبان شدی آسانی


ور زانکه به چشم من صوفی رخ او دیدی

خورشید پرستیدی، در دیر، چو رهبانی


یاد لب و دندانش بر خاطر من بگذشت

چشمم گهرافشان شد، طبعم شکرستانی


جان خواستم افشاندن پیش رخ او دل گفت:

خاری چه محل دارد در پیش گلستانی؟


گر خاک رهش گردم هم پا ننهد بر من

کی پای نهد، حاشا، بر مور سلیمانی؟


زین پس نرود ظلمی بر آدم ازین دیوان

زیرا که سلیمان شد فرماندهی دیوانی


نه بس که عراقی را بینی تو ز نظم تر

در وصف جمال او پرداخته دیوانی

Mori33
07-08-2011, 20:15
چنانم از هوس لعل شکرستانی

که میبرآیدم از غصه هر نفس جانی

امید بر سر زلفش به خیره میبندم

چگونه جمع کند خاطر پریشانی؟


در آن دلی، که ندارم، همیشه مییابم

ز تیر غمزهی تو لحظه لحظه پیکانی


بیا، که بیتو دل من خراب آباد است

جهان نمیشود آباد جز به سلطانی


چه جای توست دل تنگ من؟ ولی یوسف

گهی به چه فتد و گه به بند و زندانی


چنان که چشم خمارین توست مست و خراب

بسوی ما نکند التفات چندانی


چو نیست در دل تو ذرهای مسلمانی

چگونه رحم کند بر دل مسلمانی؟


زمان زمان که دلم یاد چهر تو بکند

شود ز عکس جمالت دلم گلستانی


اگر چه چشم عراقی به هر بتی نگرد

به جان تو، که ندارد بجز تو جانانی

Mori33
07-08-2011, 20:16
سر عشقت کس تواند گفت؟ نی

در وصفت کس تواند سفت؟ نی

دیدهی هر کس به جاروب مژه

خاک درگاهت تواند رفت؟ نی


از گلستان جمال دلگشات

هیچ بیدل را گلی بشکفت؟ نی


آفتابا، در هوایت ذرهام

آفتاب از ذره رخ بنهفت؟ نی


حلقه بر در میزدم، گفتی: درآی

اندر آن بودم که غیرت گفت: نی


آخر این بخت مرا بیداریی

هیچ کس را بخت چندین خفت؟ نی


از برای تو عراقی طاق شد

از همه خوبان و با تو جفت نی

Mori33
07-08-2011, 20:16
کی بود کین درد را درمان کنی؟

کی بود کین رنج را آسان کنی؟

کی بسازی چارهی بیچارهای؟

بیدلی را کی دوای جان کنی؟


کی برون آیی ز پرده آشکار؟

چند روی خوب را پنهان کنی؟


چند رو گردانی از سرگشتهای؟

عاجزی را چند سرگردان کنی؟


در بیابان غمم، وقت این دم است

کابر رحمت بر سرم باران کنی


بسکه غم خوردم ز جان سیر آمدم

چند بر خوان غمم مهمان کنی؟


دود سوز من گذشت از آسمان

تا کیم در بوتهی هجران کنی؟


همچو ابراهیم از لطفت سزد

کز میان آتشم بستان کنی


چون عراقی سر نهاده در برت

هم سزد گر درد او درمان کنی

Mori33
07-08-2011, 20:17
نگویی باز: کای غم خوار چونی؟

همیشه با غم و تیمار چونی؟

کجایی؟ با فراقم در چه کاری؟

جدا افتاده از دلدار چونی؟


مرا دانی که بیمارم ز تیمار

نپرسی هیچ: کای بیمار چونی؟


نیاری یاد از من: کای ز غم زار

درین رنج و غم بسیار چونی؟


مرا گر چه ز غم جان بر لب آمد

نخواهی گفت: کای غم خوار چونی؟


تو گر چه بینیم غلتان به خون در

نگویی آخر: ای افگار چونی؟


سحرگه با خیالت دیده میگفت:

که هر شب با من بیدار چونی؟


خیالت گفت: کری نیک زارم

ز بهر تو، که هر شب زار چونی؟


سگ کویت عراقی را نگوید

شبی: کای یار من، بی یار چونی؟

Mori33
07-08-2011, 20:17
بیا، تا بیدلان را زار بینی

روان خستگان افکار بینی

تن درماندگان رنجور یابی

دل بیچارگان بیمار بینی


به کوی عاشقان خود گذر کن

که مشتاقان خود را زار بینی


میان خاک و خون افتاده حیران

زهر جانب دو صد خونخوار بینی


بسا جان عزیز مستمندان

که بر خاک در خود خوار بینی


یکی اندر دل زار ضعیفان

نظر کن، تا غم و تیمار بینی


نبینی هیچ شادی در دل ما

ولی اندوه و غم بسیار بینی


دلا، با این همه امید دربند

که هم روزی رخ دلدار بینی


چو افتادی، عراقی، رو مگردان

اگر خواهی که روی یار بینی

Mori33
07-08-2011, 20:18
ای خوشتر از جان، آخر کجایی؟

کی روی خوبت با ما نمایی؟

بیتو چنانم کز جان به جانم

هر سو دوانم، آخر کجایی؟


بیمار خود را میپرس گه گه

پیوسته از ما مگزین جدایی


جانا، چه باشد؟ گر در همه عمر

گرد دل ما یک دم برآیی


تا کی ز غمزه دلها کنی خون؟

چند از کرشمه جان را ربایی؟


چون میبری دل، باری، نگهدار

بیچارهای را چند آزمایی؟


دربند خویشم، بنگر سوی من

باشد که یابم از خود رهایی

Mori33
07-08-2011, 20:18
ای ربوده دلم به رعنایی

این چه لطف است و آن چه زیبایی؟


بیم آن است کز غم عشقت

سر بر آرد دلم به شیدایی


از خجالت خجل شود خورشید

گر تو برقع ز روی بگشایی


زیر برقع چو آفتاب منیر

اندر ابر لطیف پیدایی


در جمالت لطافتی است که آن

در نیابد کمال بینایی


منقطع میشود زبان مرا

پیش وصف رخ تو گویایی


آن ملاحت که حسن روی توراست

کس نبیند، مگر که بنمایی


نیست بیروی تو عراقی را

بیش ازین طاقت شکیبایی

Mori33
07-08-2011, 20:19
بود آیا که خرامان ز درم بازآیی؟

گره از کار فروبستهی ما بگشایی؟

نظری کن، که به جان آمدم از دلتنگی

گذری کن: که خیالی شدم از تنهایی


گفته بودی که: بیایم، چو به جان آیی تو

من به جان آمدم، اینک تو چرا مینایی؟


بس که سودای سر زلف تو پختم به خیال

عاقبت چون سر زلف تو شدم سودایی


همه عالم به تو میبینم و این نیست عجب

به که بینم؟ که تویی چشم مرا بینایی


پیش ازین گر دگری در دل من میگنجید

جز تو را نیست کنون در دل من گنجایی


جز تو اندر نظرم هیچ کسی میناید

وین عجب تر که تو خود روی به کس ننمایی


گفتی: «از لب بدهم کام عراقی روزی»

وقت آن است که آن وعده وفا فرمایی

Mori33
07-08-2011, 20:19
بیا، که بیتو به جان آمدم ز تنهایی

نمانده صبر و مرا بیش ازین شکیبایی

بیا، که جان مرا بیتو نیست برگ حیات

بیا، که چشم مرا بیتو نیست بینایی


بیا، که بیتو دلم راحتی نمییابد

بیا، که بیتو ندارد دو دیده بینایی


اگر جهان همه زیر و زبر شود ز غمت

تو را چه غم؟ که تو خو کردهای به تنهایی


حجاب روی تو هم روی توست در همه حال

نهانی از همه عالم ز بسکه پیدایی


عروس حسن تو را هیچ درنمییابد

به گاه جلوه، مگر دیدهی تماشایی


ز بس که بر سر کوی تو نالهها کردم

بسوخت بر من مسکین دل تماشایی


ندیده روی تو، از عشق عالمی مرده

یکی نماند، اگر خود جمال بنمایی


ز چهره پرده برانداز، تا سر اندازی

روان فشاند بر روی تو ز شیدایی


به پرده در چه نشینی؟ چه باشد ار نفسی

به پرسش دل بیچارهای برون آیی!


نظر کنی به دل خستهی شکسته دلی

مگر که رحمتت آید، برو ببخشایی


دل عراقی بیچاره آرزومند است

امید بسته که: تا کی نقاب بگشایی؟

Mori33
07-08-2011, 20:20
پسرا، ره قلندر سزد ار به من نمایی

که دراز و دور دیدم ره زهد و ایی

پسرا، می مغانه دهی ار حریف مایی

که نماند بیش ما را سر زهد و ایی


قدحی می مغانه به من آر، تا بنوشم

که دگر نماند ما را سر توبهی ریایی


می صاف اگر نباشد، به من آر درد تیره

که ز درد تیره یابد دل و دیده روشنایی


کم خانقه گرفتم، سر مصلحی ندارم

قدح شراب پر کن، به من آر، چند پایی؟


نه ره و نه رسم دارم، نه دل و نه دین، نه دنیی

منم و حریف و کنجی و نوای بینوایی


نیم اهل زهد و توبه به من آر ساغر می

که به صدق توبه کردم ز عبادت ریایی


تو مرا شراب در ده، که ز زهد تو به کردم

ز صلاح چون ندیدم جز لاف و خودنمایی


ز غم زمانه ما را برهان ز می زمانی

که نیافت جز به می کس ز غم زمان رهایی


چو ز باده مست گشتم، چه کلیسیا، چه کعبه؟

چو به ترک خود بگفتم، چه وصال و چه جدایی؟


به قمارخانه رفتم همه پاکباز دیدم

چو به صومعه رسیدم همه یافتم دغایی


چو شکست توبهی من، مشکن تو عهد، باری

به من شکسته دل گو که: چگونهای؟ کجایی؟


به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند

که برون در چه کردی، که درون خانه آیی؟


در دیر میزدم من، ز درون صدا بر آمد

که: درآی، ای عراقی، که تو خود حریف مایی

Mori33
07-08-2011, 20:21
چه بود گر نقاب بگشایی؟

بیدلان را جمال بنمایی؟

مفلسان را نظارهای بخشی؟

خستگان را دمی ببخشایی؟


عمر ما شد، دریغ! ناشده ما

بر سر کوی تو تماشایی


با وصالت نپخته سودایی

از فراغت شدیم سودایی


چه توان کرد؟ یار مینشنوی

هیچ باشد که یار ما آیی؟


جان را به چهره شاد کنی؟

دل ما را به غمزه بربایی؟


بی تومان جان و دل نمیباید

دل ما را به جان تو میبایی


پرده بردار، تا سر اندازیم

به سر کوی تو، ز شیدایی


ور بر آنی که خون ما ریزی

غمزه را حکم کن، چه میپایی؟


مفلسانیم بر درت عاجز

منتظر گشته تا چه فرمایی؟


چون عراقی امید در بسته

تا در بسته، بو که، بگشایی

Mori33
07-08-2011, 20:21
در کوی تو لولیی، گدایی

آمد به امید مرحبایی

بر خاک درت گدای مسکین

با آنکه نرفته بود جایی


از دولت لطف تو، که عام است

محروم چراست بینوایی؟


پیش که رود؟ کجا گریزد؟

از دست غمت شکسته پایی


مگذار که بی نصیب ماند

از درگه پادشه گدایی


چشمم ز رخ تو چشم دارد

هر دم به مبارکی لقایی


جانم ز لب تو میکند وام

هر لحظه به تازگی بقایی


جستم همه جای را، ندیدم

جز در دل تنگ جایگایی


بی روی تو هر رخی که دیدم

ننمود مرا جز ابتدایی


دل در سر زلف هر که بستم

دادم دل خود به اژدهایی


در بحر فراق غرق گشتم

دستم نگرفت آشنایی


در بادیهی بلا بماندم

راهم ننمود رهنمایی


در آینهی جهان ندیدم

جز عکس رخت جهان نمایی


خود هر چه بجز تو در جهان است

هست آن چو سراب یا صدایی


فیالجمله ندید دیدهی من

از تیرگی جهان صفایی


اکنون به در تو آمدم باز

یابم مگر از درت عطایی؟


در چشم نهادهام که یابم

از خاک در تو توتیایی


در گلشن عشق تو عراقی

مرغی است که نیستش نوایی

Mori33
07-08-2011, 20:22
دلی دارم، چه دل؟ محنت سرایی

که در وی خوشدلی را نیست جایی


دل مسکین چرا غمگین نباشد؟

که در عالم نیابد دلربایی


تن مهجور چون رنجور نبود؟

چه تاب کوه دارد رشته تایی؟


چگونه غرق خونابه نباشم؟

که دستم مینگیرد آشنایی


بمیرد دل چو دلداری نبیند

بکاهد جان چون نبود جان فزایی


بنالم بلبلآسا چون نیابم

ز باغ دلبران بوی وفایی


فتادم باز در وادی خون خوار

نمیبینم رهی را رهنمایی


نه دل را در تحیر پای بندی

نه جان را جز تمنی دلگشایی


درین وادی فرو شد کاروانها

که کس نشنید آواز درایی


درین ره هر نفس صد خون بریزد

نیارد خواستن کس خونبهایی


دل من چشم میدارد کزین ره

بیابد بهر چشمش توتیایی


روانم نیز در بسته است همت

که بگشاید در راحت سرایی


تنم هم گوش میدارد کزین در

به گوش جانش آید مرحبایی


تمنا میکند مسکین عراقی

که دریابد بقا بعد از فنایی

Mori33
07-08-2011, 20:23
ز اشتیاق تو جانم به لب رسید، کجایی؟

چه باشد ار رخ خوبت بدین شکسته نمایی؟

نگفتیم که: بیایم، چو جان تو به لب آید؟

ز هجر جان من اینک به لب رسید کجایی؟


منم کنون و یکی جان، بیا که بر تو فشانم

جدا مشو ز من این دم، که نیست وقت جدایی


گذشت عمر و ندیدم جمال روی تو روزی

مرا چهای؟ و ندانم که با کس دگر آیی؟


کجا نشان تو جویم؟ که در جهانت نیابم

چگونه روی تو بینم؟ که در زمانه نپایی


چه خوش بود که زمانی نظر کنی به دل من؟

دل ز غم برهانی، مرا ز غم برهایی


مرا ز لطف خود، ای دوست، ناامید مگردان

کامیدوار به کوی تو آمدم به گدایی


فتادهام چو عراقی، همیشه بر در وصلت

بود که این در بسته به لطف خود بگشایی؟

Mori33
07-08-2011, 20:23
ز دو دیده خون فشانم، ز غمت شب جدایی

چه کنم؟ که هست اینها گل خیر آشنایی

همه شب نهادهام سر، چو سگان، بر آستانت

که رقیب در نیاید به بهانهی گدایی


مژهها و چشم یارم به نظر چنان نماید

که میان سنبلستان چرد آهوی ختایی


در گلستان چشمم ز چه رو همیشه باز است؟

به امید آنکه شاید تو به چشم من درآیی


سر برگ گل ندارم، به چه رو روم به گلشن؟

که شنیدهام ز گلها همه بوی بیوفایی


به کدام مذهب است این؟ به کدام ملت است این؟

که کشند عاشقی را، که تو عاشقم چرایی؟


به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند

که برون در چه کردی؟ که درون خانه آیی؟


به قمار خانه رفتم، همه پاکباز دیدم

چو به صومعه رسیدم همه زاهد ریایی


در دیر میزدم من، که یکی ز در در آمد

که : درآ، درآ، عراقی، که تو خاص از آن مایی

Mori33
07-08-2011, 20:23
زهی! جمال تو رشک بتان یغمایی

وصال تو هوس عاشقان شیدایی

عروس حسن تو را هیچ در نمییابد

به گاه جلوهگری دیدهی تماشایی


بدین صفت که تویی بر جمال خود عاشق

به غیر خود، نه همانا، که روی بنمایی


حجاب روی تو هم روی توست در همه حال

نهانی از همه عالم، ز بسکه پیدایی


بهر چه مینگرم صورت تو میبینم

ازین میان همه در چشم من تو میآیی


همه جهان به تو میبینم و عجب نبود

ازان سبب که تویی در دو دیده بینایی


ز رشک تا نشناسد تو را کسی، هر دم

جمال خود به لباس دگر بیارایی


تو را چگونه توان یافت؟ در تو خود که رسد؟

که هر نفس به دگر منزل و دگر جایی


عراقی از پی تو دربه در همی گردد

تو خود مقیم میان دلش هویدایی

Mori33
07-08-2011, 20:24
سحرگه بر در راحت سرایی

گذر کردم شنیدم مرحبایی

درون رفتم، ندیمی چند دیدم

همه سر مست عشق دلربایی


همه از بیخودی خوش وقت بودند

همه ز آشفتگی در هوی و هایی


ز رنگ نیستی شان رنگ و بویی

ز برگ بینواییشان نوایی


ز سدره برتر ایشان را مقامی

ورای عرش و کرسی متکایی


نشسته بر سر خوان فتوت

بهر دو کون در داده صلایی


نظر کردم، ندیدم ملک ایشان

درین عالم، بجز تن، رشتهتایی


ز حیرت در همه گم گشته از خود

ولی در عشق هر یک رهنمایی


مرا گفتند: حالی چیست؟ گفتم:

چه پرسی حال مسکین گدایی؟

Mori33
07-08-2011, 20:24
کشید کار ز تنهاییم به شیدایی

ندانم این همه غم چون کشم به تنهایی؟

ز بس که داد قلم شرح سرنوشت فراق

ز سرنوشت قلم نامه گشت سودایی


مرا تو عمر عزیزی و رفتهای ز برم

چو خوش بود اگر، ای عمر رفته بازآیی


زبان گشاده، کمر بستهایم، تا چو قلم

به سر کنیم هر آن خدمتی که فرمایی


به احتیاط گذر بر سواد دیدهی من

چنان که گوشهی دامن به خون نیالایی


نه مرد عشق تو بودم ازین طریق، که عقل

درآمده است به سر، با وجود دانایی


درم گشای، که امید بستهام در تو

در امید که بگشاید؟ ار تو نگشایی


به آفتاب خطاب تو خواستم کردن

دلم نداد، که هست آفتاب هر جایی


سعادت دو جهان است دیدن رویت

زهی! سعادت، اگر زان چه روی بنمایی!

Mori33
07-08-2011, 20:25
همی گردم به گرد هر سرایی

نمییابم نشان دوست جایی

وگر یابم دمی بوی وصالش

نیابم نیز آن دم را بقایی


وگر یک دم به وصلش خوش برآرم

گمارد در نفس بر من بلایی


وگر از عشق جانم بر لب آید

نگوید: چون شد آخر مبتلایی؟


چنان تنگ آمدم از غم که در وی

نیابی خوشدلی را جایگایی


عجب زین محنت و رنج فراوان

که چون میباشد اندر تنگنایی؟


ازین دریای بیپایان خون خوار

برون شد کی توان بیآشنایی؟


مشامم تا ازو بویی نیابد

نیابد جان بیمارم شفایی


مرا یاری است، گر خونم بریزد

نیارم خواست از وی خون بهایی


غمش گوید مرا: جان در میان نه

ازین خوشتر شنیدی ماجرایی؟

Mori33
07-08-2011, 20:26
شدم از عشق تو شیدا، کجایی؟

به جان میجویمت جانا، کجایی؟

همی پویم به سویت گرد عالم

همی جویم تو را هر جا، کجایی؟


چو تو از حسن در عالم نگنجی

ندانم تا تو چونی، یا کجایی؟


چو آنجا که تویی کس را گذر نیست

ز که پرسم، که داند؟ تا کجایی؟


تو پیدایی ولیکن جمله پنهان

وگر پنهان نهای، پیدا کجایی؟


ز عشقت عالمی پر شور و غوغاست

چه دانم تا درین غوغا کجایی؟


فتاد اندر سرم سودای عشقت

شدم سرگشته زین سودا، کجایی؟


درین وادی خونخوار غم تو

بماندم بی کس و تنها، کجایی؟


دل سرگشتهی حیران ما را

نشانی در رهی بنما، کجایی؟


چو شیدای تو شد مسکین عراقی

نگویی: کاخر، ای شیدا، کجایی؟

Mori33
07-08-2011, 20:26
نیم بیتو دمی بیغم، کجایی؟

ندارم بیتو دل خرم، کجایی؟

به بویت زندهام هر جا که هستی

به رویت آرزومندم، کجایی؟


نیایی نزد این رنجور یک دم

نپرسی حال این درهم، کجایی؟


چو روی تو نبینم هر سحرگاه

بنالم زار: کای همدم، کجایی؟


ز من هر دم برآید ناله و آه

چو یاد آید رخت هر دم، کجایی؟


درآ شاد از درم: کز آرزویت

به جان آمد دل پر غم، کجایی؟

Mori33
07-08-2011, 20:27
درین ره گر به ترک خود بگویی

ببینی کان چه میجویی خود اویی

تو جانی و چنان دانی که: جسمی

تو دریایی و پنداری که جویی


تویی در جمله عالم آشکارا

جهان آیینهی توست و تو اویی


نمیدانم چو بحر بیکرانی

چرا پیوسته در بند سبویی؟


ز بیرنگی تو را چون نیست رنگی

از آن در آرزوی رنگ و بویی


به گرد خود برآ، یک بار، آخر

به گرد هر دو عالم چند پویی؟


مراد خود هم از خود بازیابی

عراقی، گر به ترک خود بگویی

Mori33
07-08-2011, 20:27
گر از زلف پریشانت صبا بر هم زند مویی

برآید زان پریشانی هزار افغان ز هر سویی

به بوی زلف تو هر دم حیات تازه مییابم

وگر نه بیتو از عیشم نه رنگی ماند و نه بویی


به یاد سرو بالایت روان در پای تو ریزم

به بالای تو گر سروی ببینم بر لب جویی


چو زلفت گر برآرم سر به سودایت، عجب نبود

چه باشد با کمند شیرگیری صید آهویی؟


ز کویت گر رسد گردی به استقبال برخیزد

ز جان افشانی صاحبدلان گردی ز هر کویی


چنان بنشست نقش دوست در آیینهی چشمم

که چشمم عکس روی دوست میبیند ز هر سویی


رقیبان دست گیریدم، که باز از نو در افتادم

به دست بیوفایی، سست پیمانی، جفاجویی


ملولی، زود سیری، نازنینی، ناز پروردی

لطیفی همچو گل نازک ولی چون سرو خودرویی


نیارد جستن از بند کمندش هیچ چالاکی

ندارد طاقت دست و کمانش هیچ بازویی


اگر چه هر سر مویم ازو دردی جدا دارم

دل من کم نخواهد کرد از مهرش سر مویی


ز سودا عاشقانش همچو این گردون چوگان قد

به گرد کوی او سرگشته میگردند چون گویی


نگیرد سوز مهر جان گدازش در دل هر کس

مگر باشد چو شمع آتش زبانی، چرب پهلویی


به سودای نکورویی اگر دل گرمیی داری

تحمل بایدت کردن جواب سرد بدخویی

Mori33
07-08-2011, 20:28
نه از تو به من رسید بویی

نه وصل توام نمود رویی

اندیشهی هجر دردناکت

آویخته جان من به مویی


سودای تو در دلم فکنده

هر لحظه به تازه جست و جویی


با آنکه ز گلشن وصالت

دانم نرسد به بنده بویی


لیکن شدهام به آرزو شاد

مزار تو، کم ز آرزویی


سودای محال در دماغم

افگنده به هرزه های و هویی


داده سر خویش را عراقی

زیر خم زلف تو چو گویی

Mori33
07-08-2011, 20:29
در مدح شیخ حمیدالدین احمد واعظ



ای صبا جلوه ده گلستان را

با نوا کن هزاردستان را


بر کن از خواب چشم نرگس را

تا نظاره کند گلستان را


دامن غنچه را پر از زر کن

تا دهد بلبل خوشالحان را


گل خوی کرده را کنی گر یاد

کند ایثار بر تو مرجان را


ژاله از روی لاله دور مکن

تا نسوزد ز شعله بستان را


مفشان شبنم از سر سبزه

به خضر بخش آب حیوان را


تا معطر شود همه آفاق

بگشائید زلف جانان را

Mori33
07-08-2011, 20:29
بهر تشویش خاطر ما را

برفشان طرهی پریشان را


سر زلف بتان به رقص درآر

تا فشانیم بر سرت جان را


برقع از روی نیکویان به ربای

تا ببینم ماه تابان را


ور تماشای خلد خواهی کرد

بطلب راه کوی جانان را


بگذر از روضه قصد جامع کن

تا ببینی ریاض رضوان را


نرمکی طره از رخش وا کن

بنگر آن آفتاب تابان را


حسن رخسار یار را بنگر

گر به صورت ندیدهای جان را

Mori33
07-08-2011, 20:30
مجلس وعظ واعظ اسلام

حل کن مشکلات قرآن را


اوست اوحد حمید احمد خلق

کز جلالش نمود برهان را


پیش تو ای صبا، چه گویم مدح

گر توانی ادا کنی آن را


برسان از کرم زمین بوسم

ور توانی بگوی ایشان را


خدمت ما بدو رسان و بگو

کای فراموش کرده یاران را


ای ربوده ز من دل و جان را

وی به تاراج داده ایمان را


در سر آن دو زلف کافر تو

دل و دین رفت این مسلمان را


چشم تو میکند خرابی و ما

بر فلک میزنیم تاوان را


گر خرابی همی کند چه عجب؟

خود همین عادت است مستان را


مردم چشم تو سیه کارند

وین نه بس نسبت است انسان را


همه جایی تو را خوش است ولیک

بی تو خوش نیست اهل ملتان را


شاد کن آرزوی دلها را

بزدای از صدور احزان را

Mori33
07-08-2011, 20:31
قصهی درد من بیا بشنو

مینیابم، دریغ، درمان را


باز سرگشتهام همی خواهد

تا چه قصد است چرخ گردان را


خواهدم دور کردن از یاران

خود همین عادت است دوران را


ما چه گویی، قضا چو چوگانی

چه از آنجا که گوست چوگان را؟


میکند خاطرم پیاپی عزم

که کند یک نظاره جانان را


دیده امیدوار میباشد

تا ببیند جمال خوبان را


منتظر ماندهام قدوم تو را

هین وداعی کن این گران جان را


آخر ای جان، غریب شهر توام

خود نپرسی غریب حیران را؟


هر غریبی که در جهان بینی

عاقبت باز یابد اوطان را


جز عراقی که نیست امیدش

تا ببیند وصال کمجان را


من نگویم که حسنت افزون باد

چون بدان راه نیست نقصان را


باد عمرت فزون و دولت یار

تا بود دور چرخ گردان را

Mori33
07-08-2011, 20:32
در مدح شیخ بهاء الدین زکریا ملتانی




لاح صباح الوصال در شموس القراب

صاح قماری الطرب دار کئوس الشراب


شاهد سرمست من دید مرا در خمار

داد ز لعل خودم در عقیق مذاب


چهرهی زیبای او برده ز من صبر و هوش

جام طرب زای او کرده نهادم خراب


من ز جهان بیخبر، کرد دل من نظر

دید جهانی دگر برتر ازین نه نقاب


ساحت آن دلگشای روضهی آن جانفزای

ذرهی آن آفتاب سایهی آن مهر ناب


دل متحیر درو کینت جهانی عظیم

جان متعجب درو کینت گشاد عجاب


هاتف مشکل گشای گشت مرا رهنمای

گفت بگویم تو را گر نکنی اضطراب

Mori33
07-08-2011, 20:32
عکس جمال قدیم نور بهای قدیر

کرد جمال آشکار از تتق بیحجاب


شعشعهی روی او کرد جهان مستنیر

لخلخهی خوی او کرد جهان مستطاب


نور جبینش به روز مشرق صبح یقین

صبح ضمیرش به شب مطلع صد آفتاب


دیدهی ادراک او ناظر احکام لوح

چشم دل پاک او مشرق امالکتاب


خاطر وقاد او کاشف اسرار غیب

پرتو انوار او محرق نور حجاب


از رغبوتش فراغ وز رهبوتش امان

در ملکوتش خیم در جبروتش قباب


در دم او تافته از دم عیسی نشان

در دلش افروخته ز آتش موسی شهاب


ساقی لطف قدم داده به جام کرم

بهر دلش دم بدم از خم خلقت شراب

Mori33
07-08-2011, 20:33
کرده دو صد بحر نوش تا شده یکدم ز هوش

باز شده در خروش سینهی او کاب آب


اصبح مستبشرا من سبحاتالجمال

اشرق مستهترا من سطواتالقراب


لاح من اسراره طلعت صبحالیقین

راح بانواره ظلمت لیل ارتیاب


راهبر اصفیا پیشرو اولیا

هم کنف انبیا صاحب حق کامیاب


شیخ شیوخ جهان قطب زمین و زمان

غوث همه انس و جان معتق مالک رقاب


ناشر علمالیقین کاشف عینالیقین

واجد حقالیقین هادی مهدی خطاب


مفضل فاضل پناه عالم عالم نواز

مکمل کامل صفات عالی عالیجناب

Mori33
07-08-2011, 20:34
پرسی اگر در جهان کیست امامالامام؟

نشنوی از آسمان جز زکریا جواب


نیستی ار مستحیل از پس آل رسول

آمدی از حق یقین وحی بدو صد کتاب


در نظر همتش هر دو جهان نیم جو

در کف دریا و شش هفت فلک یک حباب


سالک مسلوک را در بر او بازگشت

طالب مطلوب را از در او فتح باب


سدهی اقبال او قبلهی اهل ثواب

کعبهی افضال او مامن اهلالعقاب


نظرة انعامه روح قلوب الصدور

تربت اقدامه کحل عیون النقاب


ای به تو روشن جهان ذره چه گوید ثنا؟

خاطر من شب پره مدح تو خورشید تاب

Mori33
07-08-2011, 20:34
پیش سلیمان چو مور تحفهای آرم ملخ

مجلس داود را نغمه طنین ذباب


خاک درت را از آن دردسری میدهم

بو که دهد بوی او درد دلم را گلاب


چنگ به فتراک تو زان زدهام بندهوار

تا کنیم روز عرض با خدمت هم رکاب


در کنف لطف تو برده عراقی پناه

درگه رحمان بود عاجزکان را مآب


گر شنود مصطفی مدحت حسان تو

گویدم احسنت قد جرت کنوزالصواب


باد به انفاس تو زنده دل عاشقان

تا بود انفاس خلق در دو جهان بیحساب


چاکر درگاه تو اهل سما چون ملوک

خاک کف پای تو اهل زمین چون تراب

Mori33
07-08-2011, 20:35
در مدح شیخ عزیزالدین محمد الحاجی



اگر وقت سحر بادی ز کوی یار در جنبد

دل بیمار مشتاقان ز هر سو زار در جنبد


ور از زلفش صبا بویی به کوی بیدلان آرد

ز هر کویی دو صد بیدل روان افگار در جنبد


ز باد کوی او در دم دل رنجور جان یابد

ز یاد روی او هر دم دل بیمار در جنبد


چو بینی جنبش عاشق مشو منکر که عشق او

دلی را چون بجنباند تنش ناچار در جنبد


چو از باد هوا دریا بجنبد بس عجب نبود

کزان باد هوای او دل ابرار در جنبد


ولی چون دیدهی منکر نبیند دیدهی باطن

ز ظاهر جنبشی بیند دلش زان کار در جنبد


بیا تا بینی، ای منکر، دلی از همت مردی

که در صحرای قرب حق همی طیار در جنبد


ولی حق عزیزالدین محمد حاجی آن عاشق

که گرد کعبهی وحدت همی صدبار در جنبد


همه عالم شود مستغرق انوار او آن دم

که دریای روان او ز شوق یار در جنبد


چو بیند دیدهی جانش جمال یار، بخروشد

دلش زان چون عیان گردد رخ دلدار در جنبد


چو انوار یقین بر وی فرود آمد بیارامد

دل و جان و تنش چون زان همه انوار در جنبد


جمال جانش ار بیند که و صحرا به رقص آید

کمال وحدت ار یابد در و دیوار در جنبد


نجبید تا ضمیر او ندرد پردههای غیب

چو بر وی منکشف گردد همه اسرار در جنبد


نشان جام کیخسرو که میگویند بنماید

ضمیر پاک او آن دم که از اذکار در جنبد


بر آن خوانی که عیسی خورد روحش دمبدم شیند

در آن آتش که موسی شد سمندروار در جنبد


ز دست ساقی همت دو صد باده بیاشامد

چو شد سرمست برخیزد ولی هشیار در جنبد


در آن سر وقت کان عاشق شود سرمست اگر ناگه

نظر در کوه اندازد که و کهسار در جنبد


فضای سینه از صورت چو خالی کرد بخرامد

درخت جانش از معنی چو شد پربار در جنبد


بجنبد چون فلک هر سو هزاران پرده پیش او

چو زان یک را بسوزاند همه استار در جنبد


فلک گر زو امان یابد زمین آسا بیاساید

زمین را گر دهد فرمان فلک کردار در جنبد


فلک خود از برای آن همی گرد زمین گردد

که بر روی زمین مردی چنو عیار در جنبد


قلندروار در جنبد ز گفت مطرب خوشگو

چو حق با او سخن گوید از آن گفتار در جنبد


زهی آراسته ذاتت به اسمای صفات حق

ز ذکر پیش ذات تو دو عالم خوار در جنبد


زهی خلق کریم تو معطر کرده عالم را

خجل گشته ازو بادی که از گلزار در جنبد


عراقی کی تواند گفت مدح تو؟ ولی مفلس

بدانچش دسترس باشد بدان مقدار در جنبد


اگر پیش سلیمانی برد پای ملخ موری

روا باشد که هر شخصی ز استظهار در جنبد


به انوار یقین بادا دل و جان و تنت روشن

همیشه تا ز ذوق تن دل احرار در جنبد

Mori33
07-08-2011, 20:36
- فی مدح شیخ صدرالدین


دل تو را دوستتر ز جان دارد

جان ز بهر تو در میان دارد


گر کند جان به تو نثار مرنج

چه کند؟ دسترس همان دارد


با غمت زان خوشم که جان مرا

غمت هر لحظه شادمان دارد


بر دلم بار هجر پیش منه

آخر این خسته نیز جان دارد


رخ ز مشتاق خود نهان چه کنی

آنچنان رخ کسی نهان دارد؟


بر رخ تو توان فشاندن جان

راستی را رخ تو آن دارد


با خیال لب تو دوش دلم

گفت: جان عزم آن جهان دارد


بوسهای ده مرا، که نوش لبت

لذت عیش جاودان دارد


از سر خشم گفت چشم تو: دور

نه کسی بوسه رایگان دارد

Mori33
07-08-2011, 20:37
خوش برآشفت زلف تو که: خموش

زندگانی تو را زیان دارد


کز شکر خواب دیده معذور است

در درون جان ناتوان دارد


مرهمی، پیش از آنکه از تو دلم

پیش صدر جهان فغان دارد


عرش بابی، که مهر همت او

برتر از عرش آشیان دارد


رهنمایی، که پرتو نورش

روشن اطراف کن فکان دارد


زان سوی کاینات صحرایی است

او در آن لامکان مکان دارد


سبق امالکتاب میگیرد

لوح محفوظ خود روان دارد


شمهای از نسیم اخلاقش

روضهی گلشن جنان دارد


ذرهای از فروغ انوارش

آفتاب شررفشان دارد


بوی خلق محمد آن بوید

که در آن روضهای قران دارد


سرفراز آن کسی بود که چو چرخ

بر درش سر بر آستان دارد


خاک درگاه او کسی بوسد

کز فلک هفت نردبان دارد

Mori33
07-08-2011, 20:37
پیش او مهر چون زمین بوسد

زیبد ار سر بر آسمان دارد


ریزه چینی است از سر خوانش

آسمان گر چه هفت خوان دارد


بسکه بر خوان او نواله ربود

در بغل زان دوتای نان دارد


چاشنی گیر او بود رضوان

قدسیان را چو میهمان دارد


گرد خاک درش نگردد دیو

زانکه جبریل آشنا دارد


بگریزد ز سایهاش شیطان

ز آنکه از نور سایبان دارد


نهراسد ز بیم گرگ عدو

رمهای کو چو تو شبان دارد


بر سر آمد ز جمله عالمیان

بسکه او علم بیکران دارد

Mori33
07-08-2011, 20:37
بر سر آید پسر ز اهل زمان

چو پدر صاحبالزمان دارد


فتح گردد ز فضل او آن در

کز جهان روی سوی آن دارد


منعما، ذکر شکر تو پیوست

خاطرم بر سر زبان دارد


لیک اظهار، شرط عاشق نیست

مگر از شوق دل، تپان دارد


زنده کردی شکسته را به سه بیت

کز دم عیسوی نشان دارد


حرز جان ساختم سه بیت تو را

که ز صد فتنه در امان دارد


خسته چون خواند نظم تو، ز طرب

پی بر فرق فرقدان دارد


گر کند فخر بر جهان، رسدش

که مربی مهربان دارد


خواستم تا جواب گویم، عقل

گفت: که طاقت و توان دارد؟


عاجز آید ز دست مدح و ثنات

هر که پا در ره بیان دارد


در مدح تو چون زنم؟ که ز غم

خاطرم قفل بر دهان دارد


باد از انوار تو جهان روشن

تا جهان نور ز اختران دارد

Mori33
07-08-2011, 20:38
طرب، ای دل، که نوبهار آمد

از صبا بوی زلف یار آمد

هان نظاره که گل جمال نمود

هین تماشا که نوبهار آمد


در رخ او جمال یار ببین

که گل از یار یادگار آمد


به تماشای باغ و بستان شو

که چمن خلد آشکار آمد


از صبا حال کوی یار بپرس

که سحرگاه از آن دیار آمد


بر در یار ما گذشت نسیم

زان گل افشان و مشکبار آمد


تا صبا زان چمن گل افشان شد

چون من از ضعف بیقرار آمد


دید چون عندلیب ضعف نسیم

به عیادت به مرغزار آمد


گل سوی فاخته اشارت کرد:

هین نوایی که وقت کار آمد


بلبل از شوق گل چنان نالید

که گل از وجد جان سپار آمد


های و هوی فتاد در گلزار

نالهی عاشقان زار آمد


گل مگر جلوه میکند در باغ؟

کز چمن نالهی هزار آمد


زرفشان میکند گل صد برگ

کش صبا دوش در کنار آمد


گل زرافشان اگر کند چه عجب؟

کز شمالش بسی یسار آمد


گل زر افشاند و ز ابر بر سر او

صد هزاران گهر نثار آمد


غنچه از بند او نشد آزاد

زان گرفتار زخم خار آمد


خار کز غنچه کیسهای بر دوخت

می زنندش که مایه دار آمد


نیست آزادهای مگر سوسن

که نه در بند کار و بار آمد


لاله را دل بسوخت بر نرگس

که نصیبش ز می خمار آمد


ابر بگریست بر گل، از پی آنک

زین جهان بر دلش غبار آمد


شد ز یاری جدا بنفشه مگر

که چنین وقت سوکوار آمد


جامهی سوک بر بنفشه برید

زان مگر لاله دلفگار آمد


نقش رنگ چمن ز لطف بهار

نقش دیبای پرنگار آمد


خوش بهاری است، لیک آن کس را

کز لب یار میگسار آمد


هان، عراقی، تو و نسیم بهار

کز صبا بوی زلف یار آمد

Mori33
07-08-2011, 20:39
عاشقان چون بر در دل حلقهی سودا زنند

آتش سودای جانان در دل شیدا زنند


تا به چنگ آرند دردش دل به دست غم دهند

ور به دست آید وصالش جان به پشت پا زنند


از سر خوان دو عالم بگذرند آزادوار

سنگ آزادی برین نه کاسهی مینا زنند


از سر مستی همه دریای هستی در کشند

چون بترسند از ملامت خیمه بر صحرا زنند


بگذرند از تیرگی در چشمهی حیوان رسند

دمبدم بر جان و دل آن جام جانافزا زنند


چون به آب زندگی لب را بشویند خضروار

بوسه بر خاک سرای خواجهی بطحا زنند


رحمت عالم، رسول الله، آن کو قدسیان

بر درش لبیک او حی الله ما اوحی زنند


آن شهنشاهی که بهر اعتصام انبیا

عقدهی فتراک او از عروةالوثقی زنند


در ازل چون خطبهی او والضحی املا کند

نوبتش زیبد که سبحانالذی اسری زنند


چون بساط قرب او از قاب قوسین افگنند

رایت اقبال او بر اوج او ادنی زنند


طرهی مشکین عنبر پاش از یاسین چنند

حلقهی روی بهشت آساش از طاها زنند


تا نسوزد آفتاب از پرتو نور رخش

سایبان از ابر بر فرق سرش در وا زنند


شمهای از طیب خلقش در دم عیسی نهند

وز فروغ شمع رویش آتش موسی زنند


هشت بستان بهشت از شبنم دستش خورند

نه حباب چرخ قبه هم در آن دریا زنند


برتر از کون و مکان کعبه است یعنی در گهش

هشت قصر کاینات از خاک او ملجا زنند


چون بود دریم دستش منبع آب حیات

سنگ ریزه هم درو گویا شود ار وا زنند


دو کمان از یک سپر سازند انگشتان او

وز لزومش ناوک الزام بر اعدا زنند


از برای آستان قدر او در هر نفس

صد هزاران خشت جان بر قالب تنها زنند


خیمهی اطلس برای دودگیر مطبخش

بر سر این هفت طاق آینه سیما زنند


مرکب او شیهه بر میدان علیین کشند

موکب او خیمه بر نه طارم خضرا زنند


مشعله داران کویش هر مهی ماهی کنند

سایبان در گهش زین مهر چتر آسا زنند


گر چه نگرفت از جهان زر، خاک بیزان درش

تودهی زر در ره خورشید زر پالا زنند


چاکران او بدون حق فرو نارند سر

بندگان او قدم بر اولی و اخری زنند


خاصگان او ندیم مجلس خاص قدم

با چنین نسبت کجا دم ز آدم و حوا زنند؟


دوستی حق نیابی در دلی بیدوستیش

مهر مهر او و مهر حق همه یکجا زنند


هر که او را دوستتر از خود ندارد راندهای است

ور چه دارد یک جهان طاعت به رویش وازنند


ور همه عالم گنه دارد، چو او را دوست داشت

خمیهی جاهش درون جنتالماوی زنند


هر که او دعوی بینایی کند بی پیرویش

رهروانش خاک در چشم جهان پیما زنند


چون عراقی پیرو او شد سزد گر روز حشر

خیمهی قدرش ورای ذروهی اعلا زنند

Mori33
07-08-2011, 20:40
روشنان آینهی دل چو مصفا بینند

روی دلدار در آن آینه پیدا بینند


از پس آینه دزدیده به رویش نگرند

جان فشانند بر او کان رخ زیبا بینند


چون بدیدند جمالش دل خود را پس از آن

ز آرزوی رخ او واله و شیدا بینند


عارفان چون که ز انوار یقین سرمه کشند

دوست را هر نفس اندر همه اشیا بینند


در حقیقت دو جهان آینهی ایشان است

که بدو در رخ زیباش هویدا بینند


چون ز خود یاد کنند آینه گردد تیره

چون ازو یاد کنند آینه رخشا بینند


بر در منظر دل دلشدگان زان شینند

که تماشاگه دلدار هویدا بینند


ناید اندر نظر همتشان هر دو جهان

عاشقان رخ او کی به جهان وا بینند؟

Mori33
07-08-2011, 20:40
اسم جان پرور او چون به جهان یاد کنند

در درون دل خود عین مسما بینند


عاقلان گر چه ز هر چیز بدانند او را

نه همانا بشناسند یقین تا بینند


هر صفاتی که عقول بشری دریابد

ذات او زان همه اوصاف مبرا بینند


خوشدلان از رخش امروز بهشتی دارند

نه بهشتی که دگر طایفه فردا بینند


گر ببینند جمالش نفسی مشتاقان

ز اشتیاقش دل خود واله و شیدا بینند


نفسی باد صبا گر به سر کوش وزد

خوشدمان خوشتر از انفاس مسیحا بینند


تشنگان ار همه دریای محیط آشامند

در دل از آتش سوداش شررها بینند


درد نوشان که همه دردی دردش نوشند

مستی دردی دردش نه ز صهبا بینند

Mori33
07-08-2011, 20:41
ساغر دل ز می عشق لبالب دارند

دم به دم حسن رخ یار در آنجا بینند


گرمی ساغرشان عکس بر افلاک زند

کل افلاک چو ذرات مجزا بینند


سالکان چون که هوا را به قدم پست کنند

پای خود بر زبر عرض معلا بینند


سرشان بر سر زانو، رخشان بر در دوست

قبلهی زانوی خود را که سینا بینند


باز محنتزدگان از غم و اندوه و فراق

دل چو آتشکده و دیده چو دریا بینند


گر زنند از سر حسرت نفسی وقت تموز

بس که تفسیده دلان زاندم سرما بینند


ور برآرند دگر باره دمی از سر شوق

زآن نفس اهل زمستان همه گرما بینند


قدسیان منزلت این چو همه در نگرند

رتبت قطب زمان از همه بالا بینند


از مقامات جلالش همه را رشک آید

که مقامش ز مقامات خود اعلا بینند

Mori33
07-08-2011, 20:41
همه گویند که آیا که تواند بودن

که جهان روشن از آن طلعت غرا بینند؟


ناگه از لطف زمانی سوی ایشان نگرند

همه مدهوش شوند، جانب بالا بینند


خاص حق، صاحب قدوس، بهاء الاسلام

غوث دین، رحمت عالم زکریا بینند


زده یابند سراپردهی او در ملکوت

هم نشینش ملکالعرش تعالی بینند


سبحهاش نور و مصلاش ردای رحمان

لجهی بحر ظهورش متوضا بینند


خاک پایش به تبرک همه در دیده کشند

تا مگر از مددش نور تجلا بینند


قطب وقت اوست، همه عالم ازو آسوده

بر درس زبدهی ابدال تولا بینند


خوبرویان به جهان شیخ هم او را دانند

در جهان نیست جزو شیخ دگر تا بینند


شهسواری که به چوگان قضا گوی مراد

برباید ز قدر، همت او را بینند


آنکه در قبضهی او هر دو جهان گم گردد

گر بجویند جزو را نه همانا بینند

Mori33
07-08-2011, 20:42
بیدلان از نظر او دل بینا یابند

مردگان از نفس او دم احیا بینند


خادمان در او آخرت و دنیی را

بر در خدمت او لؤلؤ لالا بینند


خانگاه کهنش از فلک اعلی یابند

جایگاه نو او جنتماوی بینند


در جهان هر که ز خاک در او سرمه نکرد

دیدهی بخت بدش اعمش و اعمی بینند


بر سر کوش عزیزان به عراقی نگرند

دل محنتزدهاش در کف سودا بینند


بهر او زار بگریند، که او را پیوست

از پی فعل بدش بی سر و بیپا بینند


دوستانش چو ببینند بمویند برو

دل او را چو به کام دل اعدا بینند


مکر ما، بر در لطف تو پناه آورده است

بندگان ملجا خود را در مولی بینند

Mori33
07-08-2011, 20:43
ز آفتاب نظرت بر سر او سایه فگن

تا مگر بر مگسی سایهی عنقا بینند


گر چوریم آهن زنگار پذیر است دلش

سوی او کن نظری، کاینه سیما بینند


زار گریند بر احوال دلش نرم دلان

که دلش سختتر از صخرهی صما بینند


بگشای از دلش، ای موسی عهد، آب خضر

به عصایی که تو را در ید بیضا بینند


بوسهگاه همه پاکان جهان باد درت

کز همه درگه تو ملجا و ماوی بینند


عالم از نفس شریف تو مبادا خالی

که جهان هر دم از انفاس تو بویا بینند

Mori33
07-08-2011, 20:43
یا نسیم خوش بهار وزید

یا صبا نافهی تتار دمید

یا سحر باد بوی جان آورد

یا سر زلف یار در جنبید


این همه شادی و نشاط و طرب

در سر خشک مغز ما گردید


هین! که گلزار من روان بشکفت

هان که صبح دم سعادتم بدمید


دل من از طرب دمی میجست

ناگهی بر سر مراد رسید


دست در گردن نشاط آورد

پای در دامن سرور کشید


نفس جانفزای خوش نفسی

دل ما را ز لطف جان بخشید


در راحت سرای میکفتم

سعد دینم به دست داد کلید


سعد چرخ ولا، فرشته صفت

که چنو سعد کس به چرخ ندید


اول او را عنایت ازلی

بر بسی صوفیان قدس گزید


بر فلک آستین زهد افشاند

دل او رغبت از جهان در چید


پیش چشم ضمیر حقبینش

در جهان هر چه ناپدید پدید


به جهان گوهری گرانمایه

این چنین بندهای گران نخرید


دل من کان جهان معنی دید

صحبتش بر همه جهان بگزید


ناچشیده شراب مست شدم

بسکه از لفظش آب لطف چکید


خاطرم چون نداشت گوهر فضل

هم از آن نظم گوهری دزدید


خواست بر نظم او نثار کند

آن گهر، لیک عقل نپسندید


گفت جان را نثار باید کرد

بر آن عقد خوش، نه مروارید


جان نکردم نثار و معذورم

زانکه جان هم بدان نمیارزید


و آن دعا آنچنان نهان گفتم

که بجز سمع حق کسی نشنید

Mori33
07-08-2011, 20:44
یا رب، این بوی خوش ز گلستان آید؟

یا ز باغ ارم و روضهی رضوان آید

یا صبا بوی سر زلف نگاری آورد

یا خود این بوی ز خاک خوش کمجان آید


یا شمال از دم عیسی نفسی بویی یافت

کز نسیم خوش او در تن من جان آید


شمس دین، آنکه بدو دیدهی من روشن شد

نور او در همه آفاق درخشان آید


به جمالش سزد ار چشم جهان روشن شد

که همه روی مه از مهر فروزان آید


لطف فرمود و فرستاد یکی درج گهر

که از آن هر گهری مایهی صد کان آید


تا مرا در نظر آید خط جان پرور او

ای بسا آب که در دیدهی گریان آید


شاید ار آب حیات از سخنش میبچکد

زانکه آبشخور او چشمهی حیوان آید


جان من در شکر آب و شکر اندر خط شد

که خطش چون خط یارم شکرافشان آید


شکر کردم که پس از مدت سی و شش سال

یادش از بندگی بی سر و سامان آید


ای برادر، چه دهم شرح؟ که دور از تو مرا

بر دل تنگ چه غمهای فراوان آید؟


چند سرگشته دویدم چو فلک تا آخر

حاصلم سوز دل و دیدهی گریان آید


آنچه بینی که ندارم ز جهان بر جگر آب

چشم من بین که چگونه جگرافشان آید؟


این همه هست و نیم از کرم حق نومید

گرچه جانم به لب از محنت هجران آید


آخر این بخت من از خواب درآید سحری

روز آخر نظری بر رخ جانان آید


چند گردم چو فلک گرد جهان سرگردان؟

آخر این گردش من نیز به پایان آید


یافتم صحبت اوتاد اگر روزی چند

این همه سنگ محن بر سر من زان آید


تا بود در خم چوگان هوا گوی دلم

که مرا گوی غرض در خم چوگان آید


یوسف گمشده چون باز نیابم به جهان

لاجرم سینهی من کلبهی احزان آید


بلبلآسا همه شب تا به سحر نعره زنم

بو که بویی به مشامم ز گلستان آید


گر نخواهد که همی با وطن آید لیکن

تا خود از درگه تقدیر چه فرمان آید؟


به عراق ار نرسد باز عراقی چه عجب؟

که نه هر خار و خسی لایق بستان آید

Mori33
07-08-2011, 20:45
طاب روح النسیم بالاسحار

این دورالندیم بالادوار؟

در خماریم کو لب ساقی؟

نیم مستیم کو کرشمهی یار؟


طرهای کو؟ که دل درو بندیم

چهرهای کو؟ که جان کنیم نثار


غمزهی یار مست و ما مخمور

لعل او تابدار و ما هشیار


خیز، کز لعل یار نوشین لب

به کف آریم جام نوش گوار


که جزین باده بار نرهاند

نیم مستان عشق را ز خمار


در سر زلف یار دل بندیم

که به روز آید آخر این شب تار


زیر هر تار مو نظاره کنیم

صد هزار آفتاب خوش دیدار


از رخش کافتاب، ذرهی اوست

بر فروزیم ذرهوار عذار


تا همه نور آفتاب بود

نبود بیش ذره را آثار


در چنین حال شاهد توحید

ننماید به عاشقان دیدار


به حقیقت یقین کنند که نیست

جز یکی در جهان جان دیار


نور وحدت چو آشکار شود

متواری شود جهان ناچار


در جهان ذره در فضای قدم

نور او آفتاب ذره شکار


ای دریغا! که پرتوی بودی

زانچه روشن شدی ازین گفتار


تا در آیینهی معاینهام

تافتی عکس نور این اسرار


چون مرا زین بهار بویی نیست

چه کنم وصف بوستان بهار؟


چشم خفاش را چه از خورشید؟

مرغ محبوس را چه از اشجار؟


چون که همرنگ آفتاب شویم

شاید آن لحظه گر کنیم قرار


کاشکار و نهان او ماییم

لیس فیالدار غیره دیار


ور نشد زین بیان تو را روشن

جام گیتینمای را به کف آر


کاش بودی به جای دم قدمی

یا ظهوری به جای این اظهار


یا در اول نهان شدی آخر

یا در انوار طی شدی اطوار


تا عراقی جان رسیده به لب

باز رستی ز دست خود یک بار


گر ببودم نبود پیوستی

کردمی آن نفس به جان اقرار


تا ببینی درو که جمله یکی است

خواه یکصد شمار و خواه هزار


هر پراکندهای که جمع شود

بر زبانش چنین رود گفتار


اگر عراقی زبان فرو بستی

آشکارا نگشتی این اسرار

Mori33
07-08-2011, 20:46
راه باریک است و شب تاریک و مرکب لنگ و پیر

ای سعادت رخ نمای و ای عنایت دست گیر

تا قدم زین وحشت آباد عدم بیرون نهم

ز آن سرای راحتآباد قدم جویم نصیر


جذبهای، تا بر کشم جان را ز قعر چاه تن

جرعهای، تا افگنم خود را به دریایی قعیر


چند آخر بر لب دریا نشینم خشک لب؟

تا کی از دون همتی گردم به گرد آبگیر؟


تا که مستغرق شوم در قعر بحر بیخودی

سر بسر دریا شود، نی جوی ماند نی غدیر


تا چو با بحر آشنا گردم برون آرم دری

کز فروغ عکس آن گردد دو عالم مستنیر


در کشم در رشتهی جان آن گهر را سبحهوار

تا ز سبحه بشنوم تسبیح سبوح قدیر


آن به تسبیح جلال و حمد سبوحی سزا

و آن به تقدیس کمال و نعت قدوسی حذیر


و آن سزای آفرین، کز حمد او زنده است جان

و ان بدایع آفرین، کز شکر او تابد ضمیر


نی ز تسبیح جلالش ذکر را چاره دمی

نی ز تقدیس کمالش شکر را یکدم گزیر


یاد رویش عاشقان را خوشتر از عیش نعیم

باد کویش بیدلان را بهتر از بوی عبیر

Mori33
07-08-2011, 20:46
هر که باید زو نظر زنده بماند جاودان

هر که از وی زنده شد هرگز نمیرد هر که گیر


در همه هستی حقیقت نیست هستی غیر او

هر چه هست از هستی او از قلیل و از کثیر


غیر او چون خود نباشد کی بود او را شریک؟

چون همه او باشد آخر کی توان بودش نظیر؟


در هوای امر او خورشید چون ذره دوان

در فضای قدر او عالم هباء مستطیر


با تجلی جلالش محو گردد کاینات

با نهیب باد صرصر تاب کی دارد نفیر؟


تاب نور او ندارد چشم عقل دوربین

طاقت خورشید نازد چشم خفاش ضریر


جز به علم او نداند ذات او را هر علیم

جز به نور او نبیند روی او را هر بصیر


جلوه داده از کرم خود را ز هر ذره عیان

گشته نور او حجاب دیدههای مستیر


با همه با هم ولیکن ز آشکارایی نهان

با همه آمیخته از لطف چون با آب شیر


صد تجلی کرده هر دم بی تماشای بصر

صد هزاران راز گفته بی تقاضای سمیر

Mori33
07-08-2011, 20:47
روی او را دیده چشم دل ز روی شاهدان

راز او بشنیده گوش سر ز لحن بم و زیر


ساحت قدسش مبرا از چه و چون و چرا

لطف صنع او منزه ز آلت عون و ظهیر


یک سخن گفته دو عالم زآن سخن جان یافته

یک نظر کرده به آدم گشته در عالم وزیر


گفته با عالم سخن از بهر روی مصطفی

کرده در عالم نظر بهر دل پاک نذیر


چذبهای از نور نارش گشته موسی را دلیل

قطرهای از آب رویش خضر را کرده نضیر


بر بساط رحمتش عالم چو آدمک مفتقر

بر در فضلش سلیمان نیز چون سلمان فقیر


در دم عیسی دمیده شمهای از خلق او

تا دهد مژده کالا یا قوم قد جاء البشیر


روز عرض او پیش وصف انبیا استاده پس

اینت سلطان حقیقت، اینت شاهنشاه و میر


از برای پردهداران درش فراش صنع

بر هوا افکنده شادروان نه توی اثیر

Mori33
07-08-2011, 20:48
شقهی شش گوشه را از هفت خم داده دو رنگ

زیر پای مرکب خنگش کشیده چون حریر


هشت بستان کرده بهر دوستانش پر نعیم

هفت زندان از برای دشمنانش پر زحیر


بهر خاصانش کشیده بر بسصاط عرش فرش

بهر خصمانش نهاده در کمان چرخ تیر


بر لب جو، از برای کوزهای آب روان

بر یکی دولاب بسته نه سبوی مستدیر


در خور خوانش ندیده چاشنی این جهان

در تنور مطبخش بسته دوتا نان فطیر


از سرانگشت مبارک ماه را کرده دو نیم

خود نخورده عالمی را قوت داده زان خمیر


این همه از بهر او، او فارغ از هر دو سرای

در سرای خاص هر دم با یکی بر یک سریر


چون شوم عاجز ز مدح احمد سبوح خلق

باز گردم بر در قدوس اکبر مستجیر


ای مقدس ذات تو از وصف هر ناپاک و پاک

وی منزه وصف تو از نعت نادان و خبیر

Mori33
07-08-2011, 20:49
ای ز تسبیح تو تازه چهرهی هر خاص و عام

وی به تقدیس تو زنده جان هر برنا و پیر


ز آفتاب مهر خود حمد مرا نوری ببخش

تا چو ذره در فضای حمد تو یابم مسیر


وز شعاع نور توحیدت، تو توحید مرا

روشنایی ده که ماندم در گو ظلمت اسیر


کی بود کز نور تو روشن شود تیره دلم؟

کی به روز آید شب بیچارهی خوار حقیر؟


از هوای خود به فریادم، اغثنی یا مغیث

در پناه لطف افتادم، اجرنی یا مجیر


گر بیابم از تو بویی ذلک الفوز العظیم

ور بمیرم پیش رویت ذلک الفضل الکبیر


جملهی امیدوران را به کام دل رسان

ای امید جان، عنایت از عراقی وامگیر

Mori33
07-08-2011, 20:49
حبذا صفهی سرای کمال

خوشتر از روی دلبران به جمال

طیره از زلف او ریاض بهشت

خجل از ذوق او نعیم وصال


هفتمین طارم آستانهی او

هشتمین بوستان صف نعال


هر یک از جام قبهی نورش

جام گیتینما به استقلال


سایهی این سرای جانافزا

سر بسر نور آفتاب مثال


خوان این مجلس جهان آرای

مشتمل بر نعیم و جاه و جلال


بر در فیض این سراپرده

آفرینش طفیل و خلق عیال


وز سر خوان این خزانهی نور

دو جهان را همیشه برگ و نوال


نغمات صدای ایوانش

عاشقان را محرک آمال


نفحات ریاض بستانش

مرده زنده کنند در همه حال


در هوای درست او نبود

هیچ بیمار جز نسیم شمال


در درون ریاض او نرود

هیچ تر دامنی جز آب زلال


صورت سایهی درختانش

هر چه بینی درین جهان اشکال


جنبش موج آب حیوانش

هر چه یابی زمان زمان ز احوال


تا سرایی چنین بدید ملک

میزند در هوای او پر و بال


تا صریر درش شنود فلک

بر درش چرخ میزند همه سال


در نیابند نقش این خانه

نقش بندان کارگاه خیال


عقل اگر چه ز خانه بیرون نیست

هم نیابد درون خانه مجال


نام این خانه مینیارم گفت

از پی عقل و العقول عقال


خود تو از پیش چشم خود برخیز

تا ببینی عیان به دیدهی حال


خویشتن را درون این حضرت

بر سریر سعادت و اقبال


مطرب آغاز کرد ساز طرب

ساقی آورد جام مالامال


چون عراقی همه جان سرمست

از می وصل و بیخبر ز وصال

Mori33
07-08-2011, 20:50
حبذا صفهی سرای کمال

خوشتر از روی دلبران به جمال

طیره از زلف او ریاض بهشت

خجل از ذوق او نعیم وصال


هفتمین طارم آستانهی او

هشتمین بوستان صف نعال


هر یک از جام قبهی نورش

جام گیتینما به استقلال


سایهی این سرای جانافزا

سر بسر نور آفتاب مثال


خوان این مجلس جهان آرای

مشتمل بر نعیم و جاه و جلال


بر در فیض این سراپرده

آفرینش طفیل و خلق عیال


وز سر خوان این خزانهی نور

دو جهان را همیشه برگ و نوال


نغمات صدای ایوانش

عاشقان را محرک آمال


نفحات ریاض بستانش

مرده زنده کنند در همه حال


در هوای درست او نبود

هیچ بیمار جز نسیم شمال


در درون ریاض او نرود

هیچ تر دامنی جز آب زلال


صورت سایهی درختانش

هر چه بینی درین جهان اشکال


جنبش موج آب حیوانش

هر چه یابی زمان زمان ز احوال


تا سرایی چنین بدید ملک

میزند در هوای او پر و بال


تا صریر درش شنود فلک

بر درش چرخ میزند همه سال


در نیابند نقش این خانه

نقش بندان کارگاه خیال


عقل اگر چه ز خانه بیرون نیست

هم نیابد درون خانه مجال


نام این خانه مینیارم گفت

از پی عقل و العقول عقال


خود تو از پیش چشم خود برخیز

تا ببینی عیان به دیدهی حال


خویشتن را درون این حضرت

بر سریر سعادت و اقبال


مطرب آغاز کرد ساز طرب

ساقی آورد جام مالامال


چون عراقی همه جان سرمست

از می وصل و بیخبر ز وصال

Mori33
07-08-2011, 20:51
وصف کعبهی معظم


حبذا صفهی بهشت مثال

برترین آسمانش صف نعال


مجلس نور و جلوهگاه سرور

روضهی انس و بارگاه وصال


بیت معمور او مقر شرف

سقف مرفوع او سپهر جلال


غرفش خوشتر از ریاض بهشت

شرفش خوشتر از شکوه کمال


زین گرفته بها مدارج قدس

یافته زان بهشت زیب جمال


در بستاتین بینهایت او

سدرةالمنتهی هنوز نهال


بر سر خوان عالمآرایش

آفریننش طفیل و خلق عیال


آفتاب صفای صفهی او

ایمن از وصف کسوف و زوال


ذرههای هوای غرفهی او

سر بسر نور آفتاب مثال


صورت ذرههای درگه اوست

هر چه بینی درین جهان اشکال


معنی موجهای برکهی اوست

هر چه یابی زمان زمان ز احوال


هر یک از ذرههای لطف هواش

جام گیتینما به استقلال


هر یک از شعلههای عکس صفاش

آفتابی است کاینات ضلال


صفحات سطوح بی نقشش

مشتمل بر نقوش حال و مآل


نفحات ریاض جان بخشش

مرده را زنده کرده اندر حال


تا نسیم هواش یافت ملک

مرده را زنده کرده اندر حال


تا صریر درش شنید فلک

بر درش چرخ میزند همه سال


در هوای درست او نبود

هیچ بیمار جز نسیم شمال


در ریاض لطیف او نرود

هیچ تر دامنی جز آب زلال


در نیابند نقش این خانه

نقشبندان کارگاه خیال


عقل اگر چه ز خانه بیرون نیست

هم نیابد درون خانه مجال


نام آن خانه می نیارم گفت

از پی عقل و العقول عقال


خود تو از پیش چشم خود برخیز

تا ببینی عیان به دیدهی حال


خویشتن را درون آن خانه

بر سریر سعادت و اقبال


مطرب عشق برکشید سرور

وصل را داد جام مالامال


چون عراقی همه جهان سرمست

از می وصل و بیخبر ز وصال

Mori33
07-08-2011, 20:51
دوش مانا شنید فریادم

کرد بیمار پرسشی بادم

من هم از روی باد پیمایی

نفسی با نسیم بگشادم


با دلش رمزکی فرو گفتم

به کف او پیامکی دادم


گفتم: ار چه تو نیز بیماری

خبری ده ز صحت آبادم


نفسی از دم مسیح دمی

به من آور، که نیک ناشادم


بر سرم سنگ جور از چه رسد

بیمحابا، مگر ز اوتادم؟


همچو غنچه چرا به بند کنند

چون ززر همچو سوسن آزادم؟


نرمکی باد گفت در گوشم:

خود گرفتم که در ره افتادم


بر چهار فلک چگویم روم؟

بر سر خود چو پای ننهادم


کی چنان جای در شمار آیم؟

من یکی گوشه گرد آحادم


خود تو انگار لحظهای رفتم

بر در او به خدمت استادم


که گذارد مرا به صدر بهشت؟

که کند در طریق ارشادم؟


گفتم: ای باد، باد کمپیمای

که من از باد خود به فریادم


بی تکاپوی تو در آن حضرت

پیک امید را فرستادم


همتی بستهام که از ره لطف

به عیادت کند دمی یادم


ای مسیحا نفس، بیا، نفسی

تا رسد از دم تو امدادم


باد انفاس تو شفا ده خلق

تا نفس میزند بنی آدم

Mori33
07-08-2011, 20:52
شهبازم و شکار جهان نیست در خورم

ناگه بود که از کف ایام برپرم

چون میتوان ز دست شهان طعمه یافتن

از دست روزگار چرا غصه میخورم؟


بر فرق کاینات چرا پا نمینهم؟

آخر نه خاک پای عزیز پیمبرم؟


آن کاملی که رتبتش از غایت کمال

گوید: منم که عین کمال است منظرم


نورم که از ظهور من اشیا وجود یافت

ظاهر تراست هر نفس انفاس اظهرم


وصاف لایزال ز من آشکار شد

بنگر به من که آینهی ذات انورم


روشنتر است دم به دم انوار کاینات

از نور بینهایت روح منورم


روشنتر از وجود تجلی ذات حق

بنموده آنچه بود و بود جمله یکسرم


عالم بسوزد از سبحات جلال من

از روی لطف اگر به جهان باز ننگرم


روشنتر از وجود شود ظلمت عدم

گر پردهی جمال خود از هم فرو درم


آن دم که بود مدت غیبم شهود یافت

بنمود آنچه بود و بود جمله یکسرم


پیش از وجود خلق به هفتصد هزار سال

شد علم آخرین و نخستین مقررم


بر لوح ممکنات قلم آنچه ثبت کرد

حرفی بود همه ز حواشی دفترم


معنی حرف عالم و سر صفات حق

شد منکشف ز پرتو انوار جوهرم


فیالجمله ورد جملهی اشیاست ذات من

بل اسم اعظمم، نه که بل اسم مصدرم


زانجا که اسم عین مسماست میدهند

هر لحظه خلعت دگر و تاج دیگرم


سلطان منم که از سر میدان بدین صفت

گوی مراد از خم چوگان همی برم


هر نور کاشکار شد از مشرق شهود

عین من است جمله و زان نیز برترم


چون بنگرم در آینه عکس جمال خویش

گردد همه جهان به حقیقت مصورم


خورشید آسمان ظهورم، عجب مدار

ذرات کاینات اگر گشت مظهرم


حق را ندید آنکه رخ خوب من ندید

باری نظاره کن رخ انوار گسترم


انوار انبیا همه آثار روی من

انفاس اولیا ز نسیم مطهرم


ارواح قدس جمله نمودار معنیم

اشباه انس جمله نگهدار پیکرم


بحر محیط رشحهای از فیض فایضم

نور بسیط لمعهای از نور ازهرم


از من کمال یافت نبوت که خاتمم

بر من تمام گشت ولایت که سرورم


عالیترین معارج ارواح کاملان

نازکترین مدارج والای منبرم


بحر ظهور و بحر بطون قدم بهم

در من ببین که مجمع بحرین اکبرم


موسی و خضر در طلب مجمعی چنین

لب تشنهاند بر لب دریای اخضرم


جسم رخم به صورت آدم پدید شد

در حال سجده کرد فرشته برابرم


کشتی نوح از نظر من نجات یافت

نار خلیل سوخت هم از تاب آذرم


عیسی که مرده زنده همی کرد از نفس

بود آن نفس هم از نفس روح پرورم


امروز هر که سلطنت و جاه من بدید

بیند چو آفتاب عیان روز محشرم


بر تخت اختیار نشسته به عز و ناز

گشته همه مراد ز دولت میسرم


بر درگه خلافت من صف زده رسل

در سایهی لوای من آسوده لشکرم


هم واصفان شرعم و هم حاملان عرش

جمله به یک زبان شده آنجا ثناگرم


در بحر بینهایت اوصاف مصطفی

گفتم که آشنا کنم و غوطهای خورم


هم در شب فروز ازل آیدم به کف

هم گوهر حیات ابد زو برآورم


نارفته در میانه که موجیم در ربود

وافکند در میانه لی و گوهرم


میخواهم این زمان که برآرم دمی از آن

لیکن نمیتوان، که گشت آب از سرم


یک قطره نیست ز دریای نعت او

وصفی که گشته ظاهر ازین گفتهی ترم


سر صفات ظاهر بیمنتهای او

پیدا نمیکنم، که ندارند باورم


از من که میبرد بر آن رحمت خدای؟

آن کوست سوی جمله کمالات رهبرم


آنجا که اوست کیست که پیغام من برد؟

یا عرضه دارد این سخنان مبترم


هم لطف او مگر نظری سوی من کند

گیرد عنایتش ز کرم باز در برم


گوید قبول او که: عراقی از آن ماست

احسان او آند ز شفاعت توانگرم


بخشد نوالهای ز سر خوان خاص خود

و آبی دهد به کاس خود از حوض کوثرم

Mori33
07-08-2011, 20:53
می بیاور ساقیا، تا خویشتن را کم زنیم

کار خود چون زلف خوبان در هم و برهم زنیم

از سر مستی همه دریای هستی بر کشیم

فارغ آییم از خود و هر دو جهان را کم زنیم


بگسلیم از هم طناب خیمهی هفت آسمان

خیمهی همت ورای نیلگون طارم زنیم


لایق میدان ما چون نیست نه گوی فلک

شاید ار چوگان زلف یار خم در خم زنیم


جام کیخسرو به کف داریم پس شاید که ما

دم به دم در بزم وصل یار جام جم زنیم


چون درآید از در او، در پایش اندازیم سر

دست در زلف درازش گاهگاهی هم زنیم


خاک روییم از سر کویش به جاروب وفا

ور بماند گردکی، از دیده او را نم زنیم


پای چون روحالقدس بر دیدهی صورت نهیم

آتشی از سوز دل در سنگر آدم زنیم


خرمن هستی به باد بینیازی در دهیم

دست در فتراک صاحب همت اعظم زنیم


شیخ ربانی بهاء الحق والدین آنکه ما

بوسه بر خاک درش چون قدسیان هر دم زنیم

Mori33
07-09-2011, 13:23
هنوز باغ جهان را نبود نام و نشان

که مست بودم از آن می که جام اوست جهان

به کام دوست می مهر دوست میخوردم

در آن نفس که ز جان جهان نبود نشان


به چشم یار رخ خوب یار میدیدم

در آن مقام که میزیستم به جان کسان


تبسم لب ساقی مرا شرابی داد

ز بادهای که شد از لطف او قدح خندان


مرا پیاله چو جام جهاننما باشد

ببین شراب چه باشد، ندیم، خود میدان


شراب داد مرا ساقی از خمستانی

که جرعهچین در اوست روضهی رضوان


بساط عیش من افکند در گلستانی

که خاکروب در اوست حوری و غلمان


درین بساط یکی بود ساغر و ساقی

درین مقام یکی بود مطرب و الحان


که دید جام که کار شراب ناب کند؟

که دید می که بود جام او رخ تابان؟


هم از لطافت می میگرفت رنگ قدح

هم از صفای قدح مینمود باده عیان


صفای جام بیامیخت با لطافت می

ظهور یافت ازین امتزاج ساغر جان


درین قدح رخ ساقی معاینه بنمود

ز حسن کرد دوصد رنگ آشکار و نهان


چو هیچ رنگ ندارد شراب ما، ز کجا

پدید میشود این رنگهای بیپایان؟


مگر شراب به جام جهاننما دادند

که مینماید از اجرام جام، این الوان؟


از آنکه نیست مقید به هیچ رنگ آن می

بهر صفت که بود جام بر زند سر از آن


گهی به گونهی معشوق آشکار شود

گهی به گونهی عاشق چو نوبهار و خزان


ز عکس روشن آن باده میشود روشن

جهان تیره کنون دم به دم زمان به زمان


ز عکس می چه عجب گر جهان منور شد؟

که مه ز تابش خورشید میشود رخشان


به بوی جرعه کنون سالهای گوناگون

مئی پدید شود از سرای غیب در آن


همه جهان ز می عشق یار سرمستند

ولیک مستی هر مست هست دیگرسان


نیافت هیچ نصیب از حیات آنکه نیافت

ازین شراب نصیب، از جماد تا حیوان


چنین شراب فلک چون به هفت جام خورد

عجب نباشد اگر میشود به سر غلتان


چو ساقی مه نو ساغری نهد بر کف

هم از برای مه و مهر میرود خندان


ازین شراب اگر جرعه بر زمین نچکد

چرا شکوفه کند باغ و بشکفد بستان؟


شگفت نیست که گل رنگ و بوی می دارد

وگرنه بلبل بیدل چرا زند دستان؟


وگرنه نرگس مخمور یار سرمست است

چرا کند به جهان در خرابی آن فتان؟


سرشتهاند ز می طینتم وگرنه چرا

همیشه مست و خرابم ز غمزهی جانان؟


وگرنه مردمک چشم آن نگار منم

چراست نام من از جملهی جهان انسان؟


چو بر زبان عراقی حدیث عشق رود

برو مگیر، که آندم نه آن اوست زبان

Mori33
07-09-2011, 13:23
قبلهی روی صوفیان بارگه صفای او

سرمهی چشم قدسیان خاک در سرای او

گوهر بحر اجتبا، مهر سپهر اصطفا

یافته نور انبیا روشنی از ضیای او


تافته حسن ایزدی از رخ خوب احمدی

خضر بقای سرمدی یافته از لقای او


برده ز مرسلان سبق خاتم انبیا به حق

طینت او ز نور حق طلعتش از بهای او


حضرت عزتش وطن خلوت او در انجمن

خاص و ندیم ذوالمنن هر دو جهان سرای او


چاکر درگهش جهان حاجبیش به انس و جان

عرش مجیدش آسمان ساحت قرب جای او

Mori33
07-09-2011, 13:24
ای جلالت فرش عزت جاودان انداخته

گوی در میدان وحدت کامران انداخته

رایت مهر جمالت لایزال افروخته

سایهی چتر جلالت جاودان انداخته


تاب انوار جمالت بهر اظهار کمال

پرتوی بر ظلمتآباد جهان انداخته


نور خود را جلوه داده در لباس این و آن

در جهان آوازهی کون و مکان انداخته


روی خود را گفته: ظاهر شو بهر صورت که هست

پس به عالم در، ندای کن فکان انداخته


از فروغ روی خود روی زمین افروخته

پس بهانه بر چراغ آسمان انداخته


خود همه هستی شده وانگه برای روی پوش

نام هستی گه برین و گه بر آن انداخته


چیست عالم بیفروغ آفتاب روی تو؟

کمتر از هیچ است در کنج هوان انداخته


پیش ازین بیتو جهان چون بود در کتم عدم؟

هم بر آن حال است حالی همچنان انداخته


در بیابان عدم عالم سرابی بیش نیست

تشنگان را بهر سود اندر زیان انداخته


ظاهر و باطن تویی و طالب و مطلوب تو

و آن دگر نامی است اندر هر زبان انداخته


در محیط هستیت عالم بجز یک موج نیست

باد تقدیرت به هر جانب روان انداخته


صد هزاران گوهر معنی و صورت هر نفس

موج این دریا به پیدا و نهان انداخته


باز دریای جلالت ناگهان موجی زده

جمله را در قعر بحر بیکران انداخته


جمله یک چیز است موج و گوهر و دریا ولیک

صورت هریک خلافی در میان انداخته


روی خود بنموده هر دم در هزاران آینه

در هر آیینه رخت دیگر نشان انداخته


آفتابی در هزاران آبگینه تافته

پس به رنگ هریکی تابی عیان انداخته


در همه صورت تویی و نیست خود صورت تو را

وین حقیقت حیرتی در رهروان انداخته


جمله یک نور است، لیکن رنگهای مختلف

اختلافی در میان انس و جان انداخته


تا جمال تو نبینند بینقاب انقلاب

بر رخ از غیرت ردای جاودان انداخته


یک کرشمه کرده با خود جنبشی عشق قدیم

در دو عالم اینهمه شور و فغان انداخته


در گلستان روی خود دیده به چشم بلبلان

غلغلی از بلبلان در گلستان انداخته


جنبش عشق قدیم از خود به خود دیده مقیم

در میانه تهمتی بر بلبلان انداخته


یک سخن با خویشتن گفته و زان هر ذره را

در زبان صد گونه تقدیر و بیان انداخته


آشکارا کرده اسرار تو هم گفتار تو

پس بهانه بر زبان ترجمان انداخته


گشتهام سرگشته از وصف کمال کبریات

ای کمال تو یقین را در گمان انداخته


گرچه از دریای توحید آب حیوان میکشم

ماندهام از تشنگی بر لب زبان انداخته


تهمت دریا کشم خواهم که دریایی شوم

کاندرو موجی نباشد هر زمان انداخته


تا عراقی لنگر من شد دین دریای ژرف

کشتی سیر مرا شد بادبان انداخته

Mori33
07-09-2011, 13:25
ای جلالت فرش عزت جاودان انداخته

عکس نورت تابشی بر کن فکان انداخته

نقشبند فطرتت نقش جهان انگیخته

بر بساط لامکان شکل مکان انداخته


چیست عالم؟ نیم ذره در فضای کبریات

آفتاب قدرتت تابی بر آن انداخته


کیست جان؟ از عکس انوار جمالت تابشی

چیست تن؟ خاکی درو آب روان انداخته


تا شود سیراب ز آب معرفت هر دم گیا

فیض مهرت قطرهای در کشت جان انداخته


کرده عکس روی تو آیینهی دل گلشنی

بلبل جان غلغلی در گلستان انداخته


یک نظر کرده خروش از عالمی برخاسته

یک سخن گفته غریوی در جهان انداخته


ز استماع آن سخن مستان عشقت صبحوار

جامه پاره کرده و جان در میان انداخته


ز آرزوی قرب تو مرغان قدسی هر نفس

های و هوی فتنهای در آشیان انداخته


آفتاب جذبهی تو شبنم اشباح را

در زمانی از زمین تا آسمان انداخته


تا دهد از تو نشانی بینشان آدمی

در مثال ذات تو وصف نشان انداخته


تا به نور روی تو بیند جمال روی تو

در دو چشمش نور تو کحل عیان انداخته


برکشیده بهر مشتی خاک ایوان جهان

بر بساطش نه سماط و هشت خوان انداخته


باد سلطان جلالت در نوشته فرش کون

سنگ بطلان در سرای انس و جان انداخته


در فضای لایزالی کوس قدوسی زده

گوی در میدان وحدت جاودان انداخته


نور قدست خرمن چون و چرایی سوخته

خنجر وصفت سر وهم و بیان انداخته


کم زند تا لاف توحید تو هر کس، غیرتت

بر سر دار ملامت ریسمان انداخته


خود که باشد ذره تا دعوی خورشیدی کند؟

هیچ دیدی قطره دریا در دهان انداخته؟


در حقیقت هستی عالم خیالی بیش نیست

وین خیالی چند ما را در گمان انداخته


کی به انوار تو بینم آخر این ذرات را؟

باز در کتم تو آری هم چنان انداخته؟


کی به میدان تو یابم این دو سه گوی جهان

در خم چوگان وحدت ناگهان انداخته؟


هم ببینم عاقبت این کشتی افلاک را

موج دریای ظهورت بادبان انداخته


ای خوش ار بینیم بیما گوهر بحر بقات

کشتی ما در محیط بیکران انداخته


غرق دریا حیاتیم و چو دریا خشک لب

دم به دم از تشنگی بر لب زبان انداخته


ذرهای خاکیم حیران در هوای مهر تو

در سر از سودات شوری در جهان انداخته


تا مگر یابیم از عشق تو بوی زندگی

خویشتن را در میان کشتگان انداخته


یک نظر کرده به مشتاقان ز روی دوستی

در سر هریک ز عشقت صد فغان انداخته


زان نظر مسکین عراقی را حیاتی بخش نیز

چند باشد مردهای در خاکدان انداخته؟

Mori33
07-09-2011, 13:25
ای رخت مجمع جمال شده

مطلع نور ذوالجلال شده


عاشق روت لمیزل گشته

شاکر خوت لایزال شده


ذروهی عرش و قسوهی ملکوت

زیر پای تو پایمال شده


در نوشته سرادق جبروت

محرم پردهی وصال شده


با جمال قدم لقای تو را

در ملاقات اتصال شده


هرچه او خواسته شده موجود

وآنچه ناخواسته محال شده


بهر تو نیستی شده همه هست

همه هست از تو با کمال شده


از پی جرعهدان مجلس تو

طینت آدمی سفال شده


ساقی مجلس تو فیض قدم

جرعهای خیر انتیال شده


کرده دعوی عقل کل باطل

معجزاتت گواه حال شده


سایه از تاب آفتاب رخت

در نهان خانهی زوال شده


از بیان تو شکل میم و دو نون

حل کن مشکلات ضال شده


عقل در مکتب هدایت تو

دیو بوده، ملک خصال شده


از شب و روز زلف و رخسارت

عالم مهتری نکال شده


ز انعکاس شعاع طلعت تو

آفتاب آینهی مثال شده


تا حکایت کند ز عکس رخت

روی خورشید با جمال شده


تا نشانی دهد ز ابرویت

ماه در هر مهی هلال شده


تا معطر ریاض قدس شود

از سر کوی تو شمال شده


هر سحر مقبلان قدسی را

روی خوبت خجسته فال شده


دل دیوانگان روحانی

در سر آن دو زلف و خال شده


حلقهداران چرخ بر در تو

حلقه در گوش چون هلال شده


ورد ارواح در جوانب قدس

الف و حا و میم و دال شده


برده نامت مسیح در سر گور

مرده در شور و وجد و حال شده


ز آب رویت خلیل را آتش

گلشن و منبع زلال شده


حاجت سایل از در تو روا

بیش از اندیشهی سال شده


ابرش عزم پیروان تو را

ساحت لامکان مجال شده


صفهی آسمان و صدر بهشت

چاکرت را صف نعال شده


از مدیح تو عاجز آمده عقل

ناطقه در ثنات لال شده


قدر تو در جهان نگنجیده

نعت تو برتر از خیال شده


نظری کن به مفلس عوری

دل و دین رفته، جاه و مال شده


عمر در ناخوشی بسر برده

عیس بیخوشدلی وبال شده


کرده در شرع تو شروع ولیک

نفس بر پای او عقال شده


بر در قرب تو چگونه بود

مرغکی پر شکسته بال شده؟


راه ده بر درت عراقی را

ای درت جمله را مآل شده

Mori33
07-09-2011, 13:26
که برد از من بیدل بر جانان خبری؟

یا که آرد ز نسیم سر کویش اثری؟

جز صبا کیست کزین خسته برد پیغامی؟

جز نسیم از بر دلدار که آرد خبری؟


ای صبا، چند روزی گرد گلستان و چمن؟

چند آشفته کنی طرهی هر خوش پسری؟


ای صبا، صبح دمی بر سر کویش بگذر

تا معطر شود آفاق ز تو هر سحری


بوسه زن خاک کف پای حمیدالدین را

که چنو یار ندارم به جهان دگری


رو سحر خاک کف پای کریمالدین بوس

تا معطر شود آفاق ز تو هر سحری


آنکه چون من همه کس از دل و جان بندهی اوست

گرچه در خاطر او نیست کسی را خطری


خدمت بنده به وجهی که توانی برسان

که: بیا، کز غم هجرانت شدم دربدری


در غم هجر تو تنها نه منم، کز یاران

هر کسی راست به قدر خود ازین غم قدری


برسان خدمت و گو: ای رخت از جان خوشتر

چند نالد ز فراق رخ تو لابهگری؟


تو چه دانی که چها کرد فراقت با من؟

داند این آنکه ازین غم بود او را قدری


غم هجران تو، ای دوست، چنان کرد مرا

که ببینی نشناسی که منم یا دگری؟


به دو چشم تو، که چون چشم تو بیمار توام

چه شود گر بفرستی ز دو عالم شکری؟


دوستان منتظر مقدم میمون تواند

بیش ازین خود نشکیبند، بیا زودتری


گر عزیمت کنی ای دوست، به سوی ملتان

چه مبارک بود آن عزم و چه نیکو سفری؟


بر خیال تو شب و روز همی گریم زار

چه کنم؟ همرهم و میدهمش دردسری


تا نگویی که چرا رفت سراسیمهی ما

در نمانم ز جوابت، بشنو ماحضری


بر خود و دیدهی خود غیرتم آمد، رفتم

تا نبیند رخ زیبای تو هر مختصری


من که بر دیدهی خود رشک برم چون بینم؟

که ببیند رخ تو دیدهی کوتهنظری؟


از برای دل من روی به هر کس منمای

کان رخ، انصاف، دریغ است به هر دیدهوری


از درت خسته عراقی سبب غیرت رفت

ورنه بودی به سر راه تو هر بیبصری

Mori33
07-09-2011, 13:27
دلا در بزم عشق یار، هان، تا جان برافشانی

که با خود در چنان خلوت نگنجی، گر همه جانی

چو گشتی سر گران زان می، سبک جان برفشان بر وی

که در بزم سبک روحان نکو نبود گران جانی


تو آنگه زو خبر یابی که از خود بیخبر گردی

تو آنگه روی او بینی که از خود رو بگردانی


بدو آن دم شوی زنده که جان در راه او بازی

ازو داد آن زمان یابی که از خود داد بستانی


بدو او را چو خواهی دید، پس دیده چه میداری؟

بدو چون زنده خواهی ماند پس جان را چه میمانی؟


به روی او برافشان جان و دیده در ره او باز

تو را معشوق آخر به که مشتاقی و پژمانی


مشو چون گوی سرگردان، فگن خود را درین میدان

رساند خود تو را چوگان به جولانگاه سلطانی


همای عشق اگر یک ره تو را در زیر پر گیرد

نه سدرهات آشیان آید، نه از فردوس وامانی


نشین با خویشتن، برخیز و در فتراک عشق آویز

مگر خود را ز دست خود طفیل عشق برهانی


ز بهر راحتت تن را مرنجان جان، نکو نبود

که جان را در خطر داری و تن را در تن آسانی


تو خود انصاف ده آخر، مروت کی روا دارد؟

ستوری را شکرخایی و طوطی را مگس رانی؟


درین وحشت سرا امنی نخواهی یافتن هرگز

درین محنتکده روحی نخواهی دید، تا دانی


چو عیسی عزم بالا کن، برون بر جان ازین پستی

میا اینجا، که خر گیرند دجالان یونانی


ولی بیعون ربانی مرو در ره، که این غولان

بگردانند از راهت به تخییلات نفسانی


برون از شرع هر راهی که خواهی رفت گمراهی

خلاف دین هر آن علمی که خواهی خواند شیطانی


ز صرافان یونانی دغل مستان، که قلابند

ندارند قلبشان سکه ز دارالضرب ایمانی


تو را دل لوح محفوظ است و علم از فلسفی گیری؟

تو را خورشید همسایه، چراغ از کوچه گیرانی؟


دلت آیینهی غیب است و هر دانا درو بینی

طلسم عالم جسمی و گنج عالم جانی


ور از خورشید وجدانی شود چشم دلت روشن

نه روی آن و این بینی، نه نقش این و آن خوانی


به شب در آب نتوان دید عکس انجم و افلاک

ولی در روز بنماید ز تاب مهر نورانی


ازین معنی حقیقت بین نظر بر هر چه اندازد

همه انوار حق بیند، نبیند صورت فانی


چنین دولت تو را ممکن، تو از بیدولتی دایم

چو دونان مانده اندر ره، اسیر نفس شهوانی


هوای دنیی دون را تو از بیهمتی مپسند

که وامانی به مرداری درین وادی ظلمانی


چه بینی سبزه دنیا؟ که چشم جان کند خیره

تماشای دل خود کن، اگر در بند بستانی


دلی تا باشد اصطبل ستور و گلخن شیطان

نیابد از مشام جان نسیم روح ریحانی


اگر خواهی که این گلخن گلستانی شود روشن

میان دربند روز و شب عمارت را چو بستانی


اگر شاخ وفا بینی ز دیده آب ده او را

وگر خار جفا بینی بزن راه پشیمانی


بروب از صحن میدانش صفات نفس بدفرمان

برآور قصر و ایوانش به ذکر و شکر یزدانی


مراعات زمین دل بدین سان گر کنی یک چند

گلستانی شود روشن نظارهگاه اخوانی


درو از مشرب عرفان روان صد چشمهی حیوان

درو از منبع اخلاق جاری هم دو صد خانی


کشیده طوبی ایمان سر از طاعت به علیین

غصونش پرتو احسان، ثمارش ذوق وجدانی


فروزان از سر هر غصن صد قندیل در میدان

نمایان نور هر قندیل خورشیدی درخشانی


خرد در صحن بستانش کمر بسته به فراشی

ملک بر قصر ایوانش ادا کرده ثنا خوانی


ز یک سو طوطی اذکار خندان از شکر خایی

ز یک سو بلبل اسرار نالان از خوش الحانی


نوای بلبل اسرار کرده عقل را بیدار

که: آخر در چنین گلزار خاموش از چه میمانی


به عشرتگاه مستان آی، اگر عیش ابد خواهی

به نزهتگاه جانان آی، اگر جویای جانانی


شراب از دست جانان خور، چه نوشی از کف رضوان؟

بساط بزم رحمن بین، چه بینی بزم رضوانی؟


بساط وصل گسترده، سماط عشرت افکنده

به جام شوق در داده شراب ذوق حقانی


نموده شاهد معنی جمال از پردهی صورت

ز چشم خویش کرده مست جان انسی و جانی


ز بهر نقل سرمستان ز لب کرده شکرخایی

برای چشم مشتاقان ز رخ کرده گلافشانی


روان کرده لب ساقی لبالب جام مشتاقی

حضورش کرده در باقی حدیث نفس انسانی


عنایت گفته با همت که: اندر منزل اول

چه دیدی؟ باش تا بینی جمال منزل ثانی


چه شینی در گلستانی؟ که دارد حد و پایانی

چه خوش باشی به بستانی؟ چو طاووس گلستانی


هزار و یک مقام آنجا، اگر چه بگذری، لیکن

ز حد جملهی اسما ***** کرد نتوانی


تجلی صفات آنجا گرت صد نقش بنماید

تو را یک رنگ گرداند، ببینی روی یکسانی


گهت از لطف بنوازد، گهت از قهر بگدازد

گهی از بسط خوش باشی، گهی از فیض پژمانی


گهی از انس ، همچون برق، خوش خندی درین گلزار

گه از هیبت، بسان ابر، اشک از دیده بارانی


بساط رسم را طی کن، براق وهم را پی کن

تو را عز خدایی بس، که دل در بند فرمانی


برون شو ز آشیان جان، مکن منزل درین بستان

نگیرد در قفس آرام سیمرغ بیابانی


مشعبد باز وقت اینجا دمی صد مهره غلتاند

تو بر نطع مراد او ازان چون مهره غلتانی


ورای بوستان دل یکی صحراست بیپایان

به پای جان توان رفتن در آن صحرای حیرانی


در آن صحرا شو و میبین ورای عرش علیین

سرا بستان قدسی و بهشت آباد سبحانی


فضایی سر بسر انوار از سبحات قیومی

ریاضی سر بسر گلزار از نفحات ربانی


ز آثار غبار او منور چشم گردونی

ز ازهار ریاض او معطر جان روحانی


حضور اندر حضور آنجا نهان اطوار در انوار

ظهور اندر ظهور آنجا عیان اسرار کتمانی


ازل آنجا ابد بینی، ابد آنجا ازل یابی

ز نور تابش کیسان ببینی تاب کیسانی


بخود نتوان رسید آنجا، ولیکن گر شوی بیخود

از آن اوج هوا میپر به بال و پر وجدانی


هزاران ساله ره میبر، به یک پرواز در یکدم

همی کن کار صد ساله درین یکدم به آسانی


چه حاجت خود تو را آنجا به سیر و طیر چون کونین؟

همه در قبض تو جمعند و تو در قبض ربانی


ببینی هر چه هست و بود و خواهد بود در یکدم

بدانی آنچه میبینی، ببینی آنچه میدانی


کند چشم تو کار گوش، گوشت کار چشم آنجا

تنت رنگ روان گیرد، روانت رنگ جسمانی


بنور لم یزل بینی جمال لایزالی را

به علم سرمدی دانی همه اسرار پنهانی


وگر موج محیط او رباید خود تو را از تو

نه از آتش ضرر یابی و نی از آب تاوانی


نه از حد و نه از قید و نه از وصل و نه از هجران

نه از درد و نه از درمان، نه از دشوار و آسانی


تو را چون از تو بستاند، نمانی، جمله او ماند

تو آنگه خواه انالحق گوی و خواهی گوی سبحانی


عجب نبود درین دریا، گر آویزی به زلف یار

غریق بحر در هر چیز، آویزد ز حیرانی


چو با بحر آشنا گشتی شدی از خویش بیگانه

چو آن زلفت به دست آمد برستی از پریشانی


گرت چوگان به دست آمد ربودی گوی از میدان

ورین ملکت مسلم شد، بزن نوبت که سلطانی


وگر پیش آمدت جبریل مپسندش به جادویی

وگر زحمت دهد رضوان رها کن تو به دربانی


وگر خواهی که دریانی، به عقل این رمز را، نتوان

که اندر ساغر موری نگنجد بحر عمانی


عراقی، گر کنی ادراک رمز اهل طیر و سیر

چه دانی منطق مرغان؟ نگردی چون سلیمانی


تو را آن به که با جانان ثنا گویی سنایی را:

مسلمانان، مسلمانان، مسلمانی، مسلمانی

Mori33
07-09-2011, 13:28
ای باد برو، اگر توانی

برخیز سبک، مکن گرانی

بگذر سحری به کون جانان

دریاب حیات جاودانی


باری تو نهای چو من مقید

از وی به چه عذر باز مانی؟


خاک در او ببوس و از ماش

خدمت برسان، چنان که دانی


دارم به تو من توقع اینک

چون خدمت من بدو رسانی


گر هیچ مجال نطق یابی

گویی به زبان بیزبانی:


ما تشنه و آب زندگانی

در جوی تو رایگان، تو دانی


با ما نظر عنایت، ای دوست،

گر بهتر ازین کنی توانی


آن دل که به بوی تو همی زیست

اینک به تو داد زندگانی


زنده شوم ار ز باغ وصلت

بویی به مشام من رسانی


بی تو نفسی نیم خوش و شاد

بیمن تو خوشی و شادمانی


چون نیست مرا لب تو روزی

چه سود ز عمر و زندگانی؟


بنمای رخت، که جان فشانم

ای آنکه مرا چو جان نهانی


خوشتر بود از حیات صد بار

در پیش رخ تو جان فشانی


مگذار دلم به دست تیمار

آخر نه تو در میان آنی؟


تقصیر نمیکند غم تو

غم میخوردم به رایگانی


با اینهمه، هم غم تو ما را

خوشتر ز هزار شادمانی


از یاد لب تو عاشقان را

هر لحظه هزار کامرانی


جانهات فدا، که از لطافت

آسایش صدهزار جانی


هر وصف که در ضمیرم آید

چون درنگرم ورای آنی


عاجز شدم از بیان وصفت

زیرا که تو برتر از بیانی


حال من ناتوان تو دانی

گر بهتر ازین کنی توانی


آن دل که به بوت زنده می بود

اینک به تو داد زندگانی


تن ماند کنون و نیم جانی

آن هم چو غمت، چنان که دانی


بیروی تو نیستم خوش و شاد

بیتو چه خوشی و شادمانی؟


بی تو سر زندگی ندارم

بیتو چه خوشی و شادمانی؟

Mori33
07-09-2011, 13:28
با آنکه خوش آید از تو، ای یار، جفا

لیکن هرگز جفا نباشد چو وفا

با این همه راضیم به دشنام از تو

از دوست چه دشنام؟ چه نفرین؟ چه دعا؟

Mori33
07-09-2011, 13:29
عیشی نبود چو عیش لولی و گدا

افکنده کله از سر و نعلین ز پا

پا بر سر جان نهاده، دل کرده فدا

بگذاشته از بهر یکی هر دو سرا

Mori33
07-09-2011, 13:29
ای دوست، به دوستی قرینیم تو را

هر جا که قدم نهی زمینیم تو را

در مذهب عاشقی روا نیست که ما:

عالم به تو بینیم و نبینیم تو را

Mori33
07-09-2011, 13:30
ای دوست، فتاد با تو حالی دل را

مگذار ز لطف خویش خالی دل را

زیبد به جمال تو خود بیارایی دل

زیرا که تو بس لایق حالی دل را

Mori33
07-09-2011, 13:30
سودای تو کرد لاابالی دل را

عشق تو فزود غصه حالی دل را

هر چند ز چشم زخم دوری، ای بینایی

نزدیک منی چو در خیال دل را

Mori33
07-09-2011, 13:41
تا با توام، از تو جان دهم آدم را

وز نور تو روشنی دهم عالم را

چون بیتو بوم، قوت آنم نبود

کز سینه به کام خود برآرم دم را

Mori33
07-09-2011, 13:42
تا ظن نبری که مشکلی نیست مرا

در هر نفسی درد دلی نیست مرا

مشکلتر ازین چیست؟ که ایام شباب

ضایع شد و هیچ منزلی نیست مرا

Mori33
07-09-2011, 13:43
از بادهی عشق شد مگر گوهر ما؟

آمد به فغان ز دست ما ساغر ما

از بسکه همی خوریم می را بر می

ما درسر می شدیم و می در سر ما

Mori33
07-09-2011, 13:43
ای روی تو آرزوی دیرینهی ما

جز مهر تو نیست در دل و سینهی ما

از صیقل آدمی زداییم درون

تا عکس رخت فتد در آیینهی ما

Mori33
07-09-2011, 13:44
گل صبح دم از باد برآشفت و بریخت

با باد صبا حکایتی گفت و بریخت

بد عهدی عمر بین، که گل ده روزه

سر بر زد و غنچه گشت و بشکفت و بریخت

Mori33
07-09-2011, 13:44
عشق تو ز دست ساقیان باده بریخت

وز دیده بسی خون دل ساده بریخت

بس زاهد خرقه پوش سجاده نشین

کز عشق تو می بر سر سجاده بریخت

Mori33
07-09-2011, 13:44
ای جملهی خلق را ز بالا و ز پست

آورده ز لطف خویش از نیست به هست

بر درگه عدل تو چه درویش و چه شاه؟

در سایهی عفو تو چه هشیار و چه مست؟

Mori33
07-09-2011, 13:45
گفتم: دل من، گفت که: خون کردهی ماست

گفتم: جگرم، گفت که: آزردهی ماست

گفتم که: بریز خون من، گفت برو

کازاد کسی بود که پروردهی ماست

Mori33
07-09-2011, 13:46
ماییم که بیمایی ما مایهی ماست

خود طفل خودیم و عشق ما دایهی ماست

فیالجمله عروس غیب همسایهی ماست

وین طرفه که همسایهی ما سایهی ماست

Mori33
07-09-2011, 13:50
آن دوستی قدیم ما چون گشته است؟

مانده است به جای؟ یا دگرگون گشته است؟

از تو خبرم نیست که با ما چونی

باری، دل من ز عشق تو خون گشته است

Mori33
07-09-2011, 13:51
در دام غمت دلم زبون افتاده است

دریاب، که خسته بیسکون افتاده است

شاید که بپرسی و دلم شاد کنی

چون میدانی که بی تو چون افتاده است؟

Mori33
07-09-2011, 13:52
هرگز بت من روی به کس ننموده است

این گفت و مگوی مردمان بیهوده است

آن کس که تو را به راستی بستوده است

او نیز حکایت از کسی بشنوده است

Mori33
07-09-2011, 13:52
معشوقه و عشق عاشقان یک نفس است

رو هم نفسی جو، که جهان یک نفس است

با هم نفسی گر نفسی بنشینی

مجموع حیات عمر آن یک نفس است

Mori33
07-09-2011, 13:53
دل رفت بر کسی که بیماش خوش است

غم خوش نبود، ولیک غمهاش خوش است

جان میطلبد، نمیدهم روزی چند

جان را محلی نیست، تقاضاش خوش است

Mori33
07-09-2011, 13:53
عشق تو، که سرمایهی این درویش است

ز اندازهی هر هوسپرستی بیش است

شوری است، که از ازل مرا در سر بود

کاری است، که تا ابد مرا در پیش است

Mori33
07-09-2011, 13:54
شوقی، که چو گل دل شکفاند، عشق است

ذهنی، که رموز عشق داند، عشق است

مهری، که تو را از تو رهاند، عشق است

لطفی، که تو را بدو رساند، عشق است

Mori33
07-09-2011, 13:55
بیمار توام، روی توام درمان است

جان داروی عاشقان رخ جانان است

بشتاب، که جانم به لب آمد بیتو

دریاب مرا، که بیش نتوان دانست

Mori33
07-09-2011, 13:55
این دورهی سالوس، که نتوان دانست

میباش به ناموس، که نتوان دانست

خاکی شو و کبر را ز خود بیرون کن

پای همه میبوس، که نتوان دانست

Mori33
07-09-2011, 13:56
پرسیدم از آن کسی که برهان دانست:

کان کیست که او حقیقت جان دانست؟

بگشاد زبان و گفت: ای آصف رای

این منطق طیر است، سلیمان دانست

Mori33
07-09-2011, 13:56
کردیم هر آن حیله که عقل آن دانست

تا راه توان به وصل جانان دانست

ره مینبریم و هم طمع می نبریم

نتوان دانست، بو که نتوان دانست

Mori33
07-09-2011, 13:57
چشمم ز غم عشق تو خون باران است

جان در سر کارت کنم، این بار آن است

از دوستی تو بر دلم باری نیست

محروم شدم ز خدمتت، بار آن است

Mori33
07-09-2011, 13:57
اول قدم از عشق سر انداختن است

جان باختن است و با بلا ساختن است


اول این است و آخرش دانی چیست؟

خود را ز خودی خود بپرداختن است

Mori33
07-09-2011, 13:58
از گلشن جان بیخبری، خار این است

میلت به طبیعت است، دشوار این است

از جهل بدان، گر تو یکی ده گردی

در هستی حق نیست شوی، کار این است

Mori33
07-09-2011, 13:58
با حکم خدایی، که قضایش این است

میساز، دلا، مگر رضایش این است

ایزد به کدامین گنهم داد جزا؟

توبه ز گناهی، که جزایش این است

Mori33
07-09-2011, 13:59
هر چند که دل را غم عشق آیین است

چشم است که آفت دل مسکین است

من معترفم که شاهد دل معنی است

اما چه کنم؟ که چشم صورت بین است

Mori33
07-09-2011, 13:59
ایزد، که جهان در کنف قدرت اوست

دو چیز به تو بداد، کان سخت نکوست

هم سیرت آن که دوست داری کس را

هم صورت آن که کس تو را دارد دوست

Mori33
07-09-2011, 14:00
در دور شراب و جام و ساقی همه اوست

در پرده مخالف و عراقی همه اوست

گر زانکه به تحقیق نظر خواهی کرد

نامی است بدین و آن و باقی همه اوست

Mori33
07-09-2011, 14:00
هر چند کباب دل و چشم تر هست

هجر تو ز وصل دیگری خوشتر هست

تو پنداری که بی تو خواب و خور هست؟

بی روی تو خواب و خور کجا در خور هست؟

Mori33
07-09-2011, 14:01
گردنده فلک دلیر و دیر است که هست

غرنده بسان شیر و دیر است که هست

یاران همه رفتند و نشد دیر تهی

ما نیز رویم دیر و دیر است که هست

Mori33
07-09-2011, 14:01
بی آنکه دو دیده بر جمالت نگریست

در آرزوی روی تو خونابه گریست

بیچاره بماندهام، دریغا! بی تو

بیچاره کسی که بی تواش باید زیست

Mori33
07-09-2011, 14:02
اندر ره عشق دی و کی پیدا نیست

مستان شدهاند و هیچ می پیدا نیست

مردان رهش ز خویش پوشیده روند

زان بر سر کوی عشق پی پیدا نیست

Mori33
07-09-2011, 14:03
ای دوست بیا، که بی تو آرامم نیست

در بزم طرب بیتو می و جامم نیست

کام دل و آرزوی من دیدن توست

جز دیدن روی تو دگر کامم نیست

Mori33
07-09-2011, 14:03
دل سوختگان را خبر از عشق تو نیست

مشتاق هوا را اثر از عشق تو نیست

در هر دو جهان نیک نظر کرد دلم

زان هیچ مقام برتر از عشق تو نیست

Mori33
07-09-2011, 14:03
رخ عرضه کنیم، گوی: این زر سره نیست

جان پیش کشیم، گوی، گوهر سره نیست

دل نپسندی، که مایهی ناسره است

هر مایه که قلب است عجب گر سره نیست!

Mori33
07-09-2011, 14:04
عشق تو ز عالم هیولانی نیست

سودای تو حد عقل انسانی نیست


ما را به تو اتصال روحانی هست

سهل است گر اتفاق جسمانی نیست

Mori33
07-09-2011, 14:04
دیشب دل من خیال تو مهمان داشت

بر خوان تکلف جگری بریان داشت

از آب دو دیده شربتی پیش آورد

بیچاره خجل گشت ولیکن آن داشت

Mori33
07-09-2011, 14:05
افسوس! که ایام جوانی بگذشت

سرمایهی عیش جاودانی بگذشت

تشنه به کنار جوی چندان خفتم

کز جوی من آب زندگانی بگذشت

Mori33
07-09-2011, 14:05
دردا! که دلم خبر ز دلدار نیافت

از گلبن وصل تو بجز خار نیافت

عمری به امید حلقه زد بر در او

چون حلقه برون در، دگر بار نیافت

Mori33
07-09-2011, 14:06
عالم ز لباس شادیم عریان یافت

با دیدهی پر خون و دل بریان یافت

هر شام که بگذشت مرا غمگین دید

هر صبح که خندید مرا گریان یافت

Mori33
07-09-2011, 14:07
زنجیر سر زلف تو تاب از چه گرفت؟

و آن چشم خمارین تو خواب از چه گرفت؟

چون هیچ کسی برگ گلی بر تو نزد

سر تا قدمت بوی گلاب از چه گرفت؟

Mori33
07-09-2011, 14:08
در عشق توام واقعه بسیار افتاد

لیکن نه بدین سان که ازین بار افتاد

عیسی چو رخت بدید دل شیدا شد

از خرقه و سجاده به زنار افتاد

Mori33
07-09-2011, 14:08
چون سایهی دوست بر زمین میافتد

بر خاک رهم ز رشک کین میافتد

ای دیده، تو کام خویش، باری، بستان

روزیت که فرصتی چنین میافتد

Mori33
07-09-2011, 14:08
غم گرد دل پر هنران میگردد

شادی همه بر بیخبران میگردد

زنهار! که قطب فلک دایرهوار

در دیدهی صاحبنظران میگردد

Mori33
07-09-2011, 14:09
از بخت به فریادم و از چرخ به درد

وز گردش روزگار رخ چون گل زرد

ای دل، ز پی وصال چندین بمگرد

شادی نخوری ولیک غم باید خورد

Mori33
07-09-2011, 14:09
گر من روزی ز خدمتت گشتم فرد

صد بار دلم از آن پشیمانی خورد

جانا، به یکی گناه از بنده مگرد

من آدمیم، گنه نخست آدم کرد

Mori33
07-09-2011, 14:10
نرگس، که ز سیم بر سر افسر دارد

با دیدهی کور باد در سر دارد

در دست عصایی ز زمرد دارد

کوری به نشاط شب مکرر دارد

Mori33
07-09-2011, 14:10
حسنت به ازل نظر چو در کارم کرد

بنمود جمال و عاشق زارم کرد

من خفته بدم به ناز در کتم عدم

حسن تو به دست خویش بیدارم کرد

Mori33
07-09-2011, 14:11
دل در غم تو بسی پریشانی کرد

حال دل من چنان که میدانی کرد

دور از تو نماند در جگر آب مرا

از بسکه دو چشمم گهرافشانی کرد

Mori33
07-09-2011, 14:12
بازم غم عشق یار در کار آورد

غم در دل من، بین، که چه گل بار آورد؟

هر سال بهار ما گل آوردی بار

امسال بجای گل همه خار آورد

Mori33
07-09-2011, 14:12
دل در طلبت هر دو جهان میبازد

وز هر دو جهان سود و زیان میبازد

مانندهی پروانه، که بر شمع زند

بر عین تو جان خود چنان میبازد

Mori33
07-09-2011, 14:13
آنجا که تویی عقل کجا در تو رسد؟

خود زشت بود که عقل ما در تو رسد

گویند: ثنای هر کسی برتر ازوست

تو برتر از آنی که ثنا در تو رسد

Mori33
07-09-2011, 14:13
مسکین دل من! که بیسرانجام بماند

در بزم طرب بی می و بیجام بماند

در آرزوی یار بسی سودا پخت

سوداش بپخت و آرزو خام بماند

Mori33
07-09-2011, 14:13
از روز وجودم شفقی بیش نماند

وز گلشن جانم ورقی بیش نماند

از دفتر عمرم سبقی باقی نیست

دریاب، که از من رمقی بیش نماند

Mori33
07-09-2011, 14:14
یک عالم از آب و گل بپرداختهاند

خود را به میان ما در انداختهاند


خود گویند راز و خود میشنوند

زین آب و گلی بهانه بر ساختهاند

Mori33
07-09-2011, 14:14
در سابقه چون قرار عالم دادند

مانا که نه بر مراد آدم دادند

زان قاعده و قرار، کان دور افتاد

نی بیش به کس دهند و نی کم دادند

Mori33
07-09-2011, 14:15
زان پیش که این چرخ معلا کردند

وز آب و گل این نقش معما کردند

جامی ز می عشق تو بر ما کردند

صبر و خرد ما همه یغما کردند

Mori33
07-09-2011, 14:15
بی روی تو عاشقت رخ گل چه کند؟

بی بوی خوشت به بوی سنبل چه کند؟

آن کس که ز جام عشق تو سرمست است

انصاف بده، به مستی مل چه کند؟

Mori33
07-09-2011, 14:16
هر کتب خرد، که هست، اگر برخوانند

در پردهی اسرار شدن نتوانند

صندوقچهی سر قدم بس عجب است

در بند و گشادش همه سرگردانند

Mori33
07-09-2011, 14:16
قومی هستند، کز کله موزه کنند

قومی دیگر، که روزه هر روزه کنند

قومی دگرند ازین عجبتر ما را

هر شب به فلک روند و دریوزه کنند

Mori33
07-09-2011, 14:17
در کوی تو عاشقان درآیند و روند

خون جگر از دیده گشایند و روند

ما بر در تو چو خاک ماندیم مقیم

ورنه دگران چو باد آیند و روند

Mori33
07-09-2011, 14:17
ملک دو جهان را به طلبکار دهند

وین سود و زیان را به خریدار دهند

بویی که صبا ز کوی جانان آورد

وقت سحر آن را به من زار دهند

Mori33
07-09-2011, 14:18
دل جز به دو زلف مشکبارش ندهند

جان جز به دو لعل آبدارش ندهند

در بارگه وصل، جلالش میگفت:

این سر که نه عاشق است بارش ندهند

Mori33
07-09-2011, 14:19
در بند گرهگشای میباید بود

ره گم شده، رهنمای میباید بود

یک سال و هزار سال میباید زیست

یک جای و هزار جای میباید بود

Mori33
07-09-2011, 14:19
مازار کسی، کز تو گزیرش نبود

جز بندگی تو در ضمیرش نبود

بخشای بر آن کسی، که هر شب تا روز

جز آب دو دیده دستگیرش نبود

Mori33
07-09-2011, 14:20
ای جان من، از دل خبرت نیست، چه سود؟

در عالم جان رهگذرت نیست، چه سود؟

جز حرص و هوی، که بر تو غالب شده است

اندیشهی چیز دگرت نیست، چه سود؟

Mori33
07-09-2011, 14:20
حاشا! که دل از خاک درت دور شود

یا جان ز سر کوی تو مهجور شود

این دیدهی تاریک من آخر روزی

از خاک قدمهای تو پر نور شود

Mori33
07-09-2011, 14:21
دل دیدن رویت به دعا میخواهد

وصلت به تضرع از خدا میخواهد

هستند شکرلبان درین ملک بسی

لیکن دل دیوانه تو را میخواهد

Mori33
07-09-2011, 14:22
ای از کرمت مصلح و مفسد به امید

وز رحمت تو به بندگان داده نوید

شد موی سفید و من رها کرده نیم

در نامهی خود بجای یک موی سفید

Mori33
07-09-2011, 14:22
یاری که نکو بخشد و بد بخشاید

گر ناز کند و گر نوازد شاید

روی تو نکوست، من بدانم خوشدل

کز روی نکو بجز نکویی ناید

Mori33
07-09-2011, 14:23
عالم ز لباس شادیم عریان دید

با دیدهی گریان و دل بریان دید

هر شام، که بگذشت مرا غمگین یافت

هر صبح، که خندید مرا گریان دید

Mori33
07-09-2011, 14:24
این عمر، که بردهای تو بییار بسر

ناکرده دمی بر در دلدار گذر


جانا، بنشین و ماتم خود میدار

کان رفت که آید ز تو کاری دیگر

Mori33
07-09-2011, 14:24
افتاد مرا با سر زلفین تو کار

دیوانه شدم، به حال خویشم بگذار

دل در سر زلفین تو گم کردستم

جویای دل خودم، مرا با تو چه کار؟

Mori33
07-09-2011, 14:25
اندیشهی عشقت دم سرد آرد بار

تخم هجرت ز میوه درد آرد بار

از اشک، رخم ز خاک نمناکتر است

هر خار، که روید گل زرد آرد بار

Mori33
07-09-2011, 14:26
در واقعهی مشکل ایام نگر

جامی است تو را عقل، در آن جام نگر

ترسم که به بوی دانه در دام شوی

ای دوست، همه دانه مبین دام نگر

Mori33
07-09-2011, 14:26
ای در طلب تو عالمی در شر و شور

نزدیک تو درویش و توانگر همه عور

ای با همه در حدیث و گوش همه کر

وی با همه در حضور و چشم همه کور

Mori33
07-09-2011, 14:26
اندر همه عمر خود شبی وقت نماز

آمد بر من خیال معشوق فراز

برداشت ز رخ نقاب و می گفت مرا:

باری، بنگر، که از که میمانی باز؟

Mori33
07-09-2011, 14:27
دل ز آرزوی تو بیقرار است هنوز

جان در طلبت بر سر کار است هنوز

دیده به جمالت ارچه روشن شد، لیک

هم بر سر آن گریهی زار است هنوز

Mori33
07-09-2011, 14:28
ای دل، سر و کار با کریم است، مترس

لطفش چو خداییش قدیم است، مترس

از کرده و ناکرده و نیک و بد ما

بی سود و زیان است، چه بیم است؟ مترس

Mori33
07-09-2011, 14:28
ای دل، قلم نقش معما میباش

فراش سراپردهی سودا میباش

مانندهی پرگار به گرد سر خویش

میگرد و به طبع پای بر جا میباش

Mori33
07-09-2011, 14:29
امشب چو جمال دادهای خب میباش

مه طلعت و گل رخ و شکرلب میباش

ای شب، چو من از تو روز خود یافتهام

تا صبح قیامت بدمد شب میباش

Mori33
07-09-2011, 14:29
آمد به سر کوی تو مسکین درویش

با چشم پرآب و با دل پارهی ریش

بگذار که در پای تو اندازد سر

کو بیرخ خوب تو ندارد سر خویش

Mori33
07-09-2011, 14:29
حاشا! که کند دل به دگر جا منزل

او را ز رخ که گردد از عشق خجل

گردیده به کس در نگرد عیبی نیست

کو شاهد دیده است و او شاهد دل

Mori33
07-09-2011, 14:30
خاک سر کوی آن بت مشکین خال

میبوسیدم شبی به امید وصال

پنهان ز رقیب آمد و در گوشم گفت:

میخور غم ما و خاک بر لب میمال

Mori33
07-09-2011, 14:30
در کوی خرابات نه نو آمدهام

یاری دارم ز بهر او آمدهام

گر یار مرا کوزهکشی فرماید

من هم به کشیدن سبو آمدهام

Mori33
07-09-2011, 14:31
ای جان و جهان، تو را ز جان میطلبم

سرگشته تو را گرد جهان میطلبم

تو در دل من نشستهای فارغ و من

از تو ز جهانیان نشان میطلبم

Mori33
07-09-2011, 14:31
ای یار رخ تو کرده هر دم شادم

یک دم رخ تو نمیرود از یادم

با یاد تو، ای دوست، همی بودم خوش

زاندم که ز نزدیک تو دور افتادم

Mori33
07-09-2011, 14:32
آن وصل تو باز، آرزو میکندم

گفتن به تو راز، آرزو میکندم

خفتن ببرت به ناز تا روز سپید

شبهای دراز، آرزو میکندم

Mori33
07-09-2011, 14:33
بی روی تو، ای دوست، به جان در خطرم

در من نظری کن، که ز هر بد بترم

جانا، تو بیک بارگی از من بمبر

کز لطف تو من امید هرگز نبرم

Mori33
07-09-2011, 14:34
دل نزد تو است، اگر چه دوری ز برم

جویای توام، اگر نپرسی خبرم

خالی نشود خیالت از چشم ترم

در کوزه تو را بینم اگر آب خورم

Mori33
07-09-2011, 14:35
دل پیشکش نرگس مستت آرم

جان تحفهٔ آن زلف چو شستت آرم

سرگردانم ز هجر، معلومم نیست

در پای که افتم که به دستت آرم؟

Mori33
07-09-2011, 14:35
امشب نظری بروی ساقی دارم

وز نوش لبش حیات باقی دارم

جانا، سخن وداع در باقی کن

کین باقی عمر با تو باقی دارم

Mori33
07-09-2011, 14:36
ای دوست، بیا، که با تو باقی دارم

با هجر تو چند وثاقی دارم؟

در من نظری کن، که مگر باز رهم

زین درد که از درد عراقی دارم

Mori33
07-09-2011, 14:36
در سر هوس شراب و ساقی دارم

تا جام جهان نمای باقی دارم

گر بر در میخانه روم، شاید، از انک

با دوست امید هم وثاقی دارم

Mori33
07-09-2011, 14:37
جانا، ز دل ار کباب خواهی، دارم

وز خون جگر شراب خواهی، دارم

با آنکه ندارم از جهان بر جگر آب

چندان که ز دیده آب خواهی دارم

Mori33
07-09-2011, 14:37
اندر غم تو نگار، همچون نارم

میسوزم و میسازم و دم برنارم

تا دست به گردن تو اندر نارم

آکنده به غم چو دانه اندر نارم

Mori33
07-09-2011, 14:37
یارب، به تو در گریختم بپذیرم

در سایهٔ لطف لایزالی گیرم

کس را گذر از جادهٔ تقدیر تو نیست

تقدیر تو کردهای، تو کن تدبیرم

Mori33
07-09-2011, 14:38
چون قصهٔ هجران و فراق آغازم

از آتش دل چو شمع خوش بگدازم

هر شام که بگذشت مرا غمگین دید

میسوزم و در فراقشان میسازم

Mori33
07-09-2011, 14:39
بگذار، اگر چه رندم و اوباشم

تا خاک سر کوی تو بر سر پاشم


بگذار، که بگذرم به کویت نفسی

در عمر مگر یک نفسی خوش باشم

Mori33
07-09-2011, 14:39
پیوسته صبور و رنجکش میباشم

وندر پی عاشقان ترش میباشم

دل در دو جهان هیچ نخواهم بستن

با آنکه مرا خوش است خوش میباشم

Mori33
07-09-2011, 14:40
با نفس خسیس در نبردم، چه کنم؟

وز کردهٔ خویشتن به دردم، چه کنم؟

گیرم که به فضل در گزاری گنهم

با آنکه تو دیدی که چه کردم، چه کنم؟

Mori33
07-09-2011, 14:40
آوازهٔ حسنت از جهان میشنوم

شرح غمت از پیر و جوان میشنوم

آن بخت ندارم که ببینم رویت

باری، نامت ز این و آن میشنوم

Mori33
07-09-2011, 14:41
آزاده دلی ز خویشتن میخواهم

و آسوده کسی ز جان و تن میخواهم

آن به که چنان شوم که او میخواهد

کاین کار چنان نیست که من میخواهم

Mori33
07-09-2011, 14:41
در عشق تو زارتر ز موی تو شدیم

خاک قدم سگان کوی تو شدیم

روی دل هر کسی به روی دگری است

ماییم که بتپرست روی تو شدیم

Mori33
07-09-2011, 14:41
وقت است که بر لاله خروشی بزنیم

بر سبزه و گلخانه فروشی بزنیم

دفتر به خرابات فرستیم به می

بر مدرسه بگذریم و دوشی بزنیم

Mori33
07-09-2011, 14:42
امروز به شهر دل پریشان ماییم

ننگ همه دوستان و خویشان ماییم

رندان و مقامران رسوا شده را

گر میطلبی، بیا، که ایشان ماییم

Mori33
07-09-2011, 14:42
چون درد نداری، ای دل سرگردان

رفتن ببر طبیب بیفایده دان

درمان طلبد کسی که دردی دارد

چون نیست تو را درد چه جویی درمان؟

Mori33
07-09-2011, 14:43
هر دم شب هجران تو، ای جان و جهان

تاریکتر است و مینگیرد نقصان

یا دیدهٔ بخت من مگر کور شده است؟

یا نیست شب هجر تو را خود پایان؟

Mori33
07-09-2011, 14:43
هر شب به سر کوی تو آیم به فغان

باشد که کنی درد دلم را درمان


گر بر در تو بار نیابم، باری

از پیش سگان کوی خویشم، بمران

Mori33
07-09-2011, 14:44
تا چند مرا به دست هجران دادن؟

آخر همه عمر عشوه نتوان دادن

رخ باز نمای، تا روان جان بدهم

در پیش رخ تو میتوان جان دادن

Mori33
07-09-2011, 14:44
هان! راز دل خستهٔ ما فاش مکن

با یار عزیز خویش پرخاش مکن

آن دل که به هر دو کون سر در ناورد

اکنون که اسیر توست رسواش مکن

Mori33
07-09-2011, 14:45
خورشید رخا، ز بنده تحویل مکن

این وصل مرا به هجر تبدیل مکن

خواهی که جدا شوی ز من بیسببی؟

خود دهر جدا کند، تو تعجیل مکن

Mori33
07-09-2011, 14:45
ای نفس خسیس، رو تباهی میکن

تا جان خسته است روسیاهی میکن

اکنون چو امید من فگندی بر خاک

خاکت به سر است، هر چه خواهی میکن

Mori33
07-09-2011, 14:46
آخر بدمد صبح امید از شب من

آخر نه به جایی برسد یارب من؟

یا در پایت فگند بینم سر خویش

یا بر لب تو نهاده بینم لب من

Mori33
07-09-2011, 14:46
ای یاد تو آفت سکون دل من

هجر و غم تو ریخته خون دل من

من دانم و دل که در فراقت چونم

کس را چه خبر ز اندرون دل من؟

Mori33
07-09-2011, 14:47
ای دل، پس زنجیر تو دیوانه نشین

در دامن درد خویش مردانه نشین

ز آمد شد بیهوده تو خود را پی کن

معشوق چو خانگی است در خانه نشین

Mori33
07-09-2011, 14:47
ای مایهٔ اصل شادمانی غم تو

خوشتر ز حیات جاودانی غم تو

از حسن تو رازها به گوش دل من

گوید به زبان بیزبانی غم تو

Mori33
07-09-2011, 14:48
ای زندگی تو و توانم همه تو

جانی و دلی، ای دل و جانم همه تو

تو هستی من شدی، از آنم همه من

من نیست شدم در تو، از آنم همه تو

Mori33
07-09-2011, 14:49
آن کیست که بیجرم و گنه زیست؟ بگو

بیجرم و گناه در جهان کیست؟ بگو

من بد کنم و تو بد مکافات کنی

پس فرق میان من تو چیست؟ بگو

Mori33
07-09-2011, 14:49
در عشق تو بیتو چون توان زیست؟ بگو

و آرام دلم جز تو دگر کیست؟ بگو

با مات خود این دشمنی از بهر چه خاست؟

جز دوستی تو جرم ما چیست؟ بگو