PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : خاطرات یک گیشا | آرتور گلدن


ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:33
نام:خاطرات یک گیشا

نویسنده:آرتور گلدن

مترجم:مریم بیات

چاپ:اول

انتشارات:سخن

تعداد صفحات:640

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:34
یادداشت مترجم
چهارده ساله بودم که در غروبی در بهار سال 1936، پدرم مرا به تماشای یک برنامه رقص در کیوتو برد. از آن برنامه تنها دو چیز را به یاد دارم. اول این که من و پدرم تنها تماشاچی غربی در میان تماشاگران بودیم، فقط دو سه هفته بود که از کشورمان هلند به آنجا سفر کرده بودیم بنابراین هنوز نتوانسته بودم خودم را با انزوای فرهنگی تطبیق دهم و تاثیر آن بر من هنوز فوق العاده زیاد بود. دوم اینکه خوشحال بودم که بعذد از ماه ها فراگیری زبان ژاپنی به صورت فشرده می توانستم از حرفهایی که می شنیدم جسته گریخته چیزی سر در بیاورم. از زن های جوان ژاپنی که روی صحنه می رقصیدند بجز اشکالی مبهم از کیمونوهای الوان درخشانی که بر تن داشتند چیزی به یاد ندارم. مسلم است که به هیچ راهی به ذهنم خطور نمی کرد که در زمان و مکانی بسیار دور، یعنی تقریباً پنجاه سال بعد، و در مکانی به دوری نیویورک، یکی از این زنان نزدیک ترین دوستم خواهد شد و خاطرات استثنایی اش را برایم تقریر خواهد کرد.
در مقام یک تاریخ نگار همیشه خاطرات را به چشم منبعی از مواد نگاه می کنم. خاطرات سوابقی را فراهم می آورد که بیشتر به دنیای خاطره نویس مربوط است تا خود او. خاطرات با بیوگرافی فرق دارد، چون در بیوگرافی خاطرات نویس نمی تواند جنبه هایی را ببیند که برای بیوگرافی نویس امری عادی و منطقی است.
اتوبیوگرافی، البته اگر واقعاً چنین چیزی وجود داشته باشد، به این می ماند که از خرگوش بخواهیم برایمان بگوید وقتی توی علفزار بالا و پایین می پرد به چه شکل در می آید. از کجا بداند؟ از طرفی، اگر بخواهیم چیزی در مورد علفزار بدانیم هیچکس بهتر از او نمی تواند برای ما توصیف کند مگر آنکه در نظر داشته باشیم در جستجوی چیزهایی هستیم که خرگوش قادر به مشاهده ی آنها نمی باشد.
این را با قاطعیت اهل تحقیقی می گویم که حرفه اش براساس این تفاوت ها بنیاد گذاشته شده است و با وجود آن باید اعتراف کنم که خاطرات دوست عزیزم نینا سایوری مرا به بازاندیشی در نظراتم واداشت. آری، او از دنیای بسیار مرموزی برایمان می گوید که در آن زندگی می کرد. اگر مایلید می توان گفت چشم انداز خرگوش از علفزار شاید هیچ گزارشی از زندگی عجیب گیشاها به خوبی آنچه که سایوری نقل می کند نباشد. اما او گزارش زندگی خودش را نیز می دهد، گزارشی بسیار کامل تر، بسیار دقیق تر، بسیار مهم تر و بسیار جالب تر از فصل طویلی که از زندگی اش در کتاب جواهر درخشان ژاپن، یا در طی مقالاتی در طول سالها در مجلات مختلف از او چاپ شده است. به نظر می رسد که دست کم در آن مورد عجیب هیچ کس خاطرات نویس را به خوبی خود خاطرات نویس نشناسد.
دست یافتن سایوری به چنین شهرتی بیشتر بر حسب اتفاق بوده است. چه بسا بسیاری از زنهای دیگر نیز این نوع زندگی را گذرانده اند. کاتایوکی معروف گیشایی که بعد از تسخیر قلب جورج مورگان، خواهر زاده ی جی پی یرپونت، که در دهه اول قرن همسر تبعیدی او شد شاید به نوعی دیگر زندگی عجیب تری از سایوری را پشت سر گذاشته باشد. اما تنها سایوری است که افسانه خود را این اندازه درست به قلم آورده است. مدتی ر این باور بودم که انتخاب او در این مورد کاملاً اتفاقی بوده است. اگر او به اقامتش در ژاپن ادامه می داد زندگی اش برتر از آن می شد که به فکر نوشتن خاطرات بیفتد. به هر تقدیر، در سال 1956 زندگی شرایطی را برایش پیش آورد که او را به مهاجرت به امریکا کشاند. در چهل سالگی باقی مانده ی عمر در آپارتمانی در طبقه ی سی و دوم آسمانخراش والدورف آستوریا در شهر نیویورک ساکن شد. آپارتمانی شیک و آرایش یفته به سبک ژاپنی برای خود خلق کرد. حتی آن هنگام هم زندگیش ادامه ای شلوغ و پرهیجان داشت. خانه اش بیش از حد انتظار چهره های هنرمندان و روشنفکران و صاحبان مشاغل ژاپنی را به خود می دید؛ حتی از وزرای کابینه و یکی دو گانگستر. تا سال 1985 که یکی از اشنایان ما را با هم آشنا کرد، او را نمی شناختم. درست است که در مقام یک محقق ژاپن شناس به نام سایوری برخورد کرده بود، اما چیزی از او نمی دانستم. دوستی مان به تدریج پا گرفتو اعتماد او روز به روز به من بیشتر شد. روزی از او پرسیدم آیا اجازه می دهد زمانی داستان زندگیش را بنویسم.
گفت: «راستش جاکوب – سان، ممکن است، البته اگر قرار باشد که کاتب آن خودت باشی»
اینگونه کارمان را شروع کردیم. سایوری بدون رودربایسی گفت ترجیح می دهد به جای نوشتن خاطراتش را تقریر کند. گفت آنقدر به گفتگوی مخاطب عادت کرده است که نمی داند چگونه بدون این که شنونده ای مقابلش نشسته باشدحرف بزند. موافقت کردم و نوشتن تقریرات او هیجده ماه زمان برد. تا هنگامی که با این سوال روبرو نشدم که چگونه مختصر تفاوت لهجه را در ترجمه ام پیاده کنم، هیچ وقت تا بدین حد متوجه لهجه توکیویی سایوری نشده بودم – لهجه ای که در آن گیشاها خود را gciko می نامند و گاهی کیمونو را olebe می گویند - اما از همان ابتدا احساس می کردم که در دنیای او گم شده ام. به جز دو سه بار قرار ملاقات ما بیشتر در شبها بود چون طبق عادتی دیرینه، ذهن سایوری شبها بهتر از روز کار می کرد. معمولاً ترجیح می داد در خانه اش در آسمانخراش والدورف آستوریا کار کنیم. اما گاهی پیش می آمد که در اتاق خصوصی یک رستوران ژاپنی در پارک آوینو که او چهره ای شناخته شده در آن بود یکدیگر را ببینیم. دیدارهایمان معمولاً دو یا سه ساعت به طول می انجامید. اگر چه گفته هایش را روی نوار ضبط می کردیم اما منشی اش نیز همیشه حضور داشت و آنچه راکه او تقریر می کرد می نوشت، و وظیفه اش را در نهایت صداقت انجام می داد. اما سایوری هیچگاه خطاب به ضبط صوت یا منشی اش صحبت نمی کرد، مخاطبش همیشه من بودم. وقتی به تردید می افتاد که از کجا شوع کند، من بودم که سررشته را به دستش می دادم. خودم را پایه ای می دیدم که این بنای جسورانه بر روی آن استوار می شود و این احساس را داشتم که اگر اعتماد او به من جلب نشده بود داستانش انتخاب کرد، اما هیچج بعید نیست که همیشه چشم انتظار پدیدار شدن نامزدی مناسب این اقدام بوده است. اکنون این پرسش اساسی برایمان مطرح می شود که: چرا سایوری می خواست داستان زندگیش نوشته شود؟ ممکن است که گیشاها رسماً عهد به سکون نبسته باشند، اما بقایشان براساس این اعتقاد منحصر به فرد ژاپنی ها بنا نهاده شده که آنچه در طول روز در ادارات و شبها در پشت درهای بسته می گذرد هیچ ربطی به هیچ کس ندارد، و باید برای همیشه سربسته و خصوصی بماند. گیشاها هیچگاه گزارش زندگی شان را نمی دهند. فواحش، همانند گیشاهای طبقات پایین همیشه در این موقعیت دارند که بدانند فلان مقام معروف اجتماعی مثل هر کس دیگر شلوارش را از کدام لنگه به پا می کند. احتمالاً اعتبار این پروانه های شب در این است که خود را به نوعی در نقش محرم اسرار همگانی می بینند، اما به هر حال، گیشایی که این اعتقاد را نقض کند خود را در شرایطی غیرقابل دفاع قرار می دهد. موقعیت سایوری در نقل داستان زیندگیش غیرمعمول است، چون دیگر در ژاپن سیطره ی آدم قدرتمندی را در بالای سر خود ندارد و پیوندش با سرزمین مادری اش گسسته است. این قطع ارتباط شاید، لااقل تا اندازه ای به ما بگوید که چرا او دیگر خود را مجبور به رعایت سکوت نمی بیند ولی در عین حال نیز نمی گوید که چرا گفتن را انتخاب کرده است. می ترسیدم که این پرسش را با او مطرح کنم. اگردر بازبینی محظورات اخلاقی اش در این موضوع، لازم می دید عقیده اش را عوض بکند چه پیش می آمد؟ حتی زمانی که نسخه ی دست نویس تکمیل شد باز هم از پرسش در این مورد اکراه داشتم. اما وقتی چک پیش پرداخت را از ناشر گرفتآن اندازه احساس امنیت کردم که از او بپرسم: چرا خواست زندگیش را سند قرار دهد؟
پاسخ داد: «مگر الان چیز دیگری هم دارم که بتوانم وقتم را با آن پرکنم؟»
اظهارنظر در این مورد را، که آیا انگیزه ی او براستی به همین سادگی بوده است به خواننده وا می گذارم. اگرچه سایوری مشتاقانه می خواست که زندگینامه اش را به تحریر درآید، اما بر اجرای چند شرط اصرار داشت. می خواست اولین چاپ کتاب بعد از مرگ او و مرگ چند مردی که در زندگیش نقشی شاخص داشتند باشد و همین اتفاق افتاد و این افراد قبل از او از دنیا رفتند. یکی از مهم ترین نکات مورد توجه سایوری این بود که این افشاگری سبب سرافکندگی کسی نشود، اما من هر کجا که امکان داشتن کوشیدم که اسامی را دست نخورده باقی بگذارم، گرچه سایوری طبق عرف رایج گیشاها، که از مشتریها با لقبشان یاد می کنند، هویت برخی مردها را حتی از من نیز پنهان نگه داشت. وقتی به شخصیت هایی مانند آقای برف پاش برمی خوردیم – که لقب اتهزا آمیزش نشان از ریزش شوره ی سر دارد- خوانندگانی که معتقدند سایوری تنها قصد مزاح دارد شاید به نیت واقعی او پی نبرده اند.
وقتی از سایوری اجازه خواستم از ضبط صوت استفاده کنیم، قصدم تنها پرهیز از غلط های احتمالی منشی اش در نوشتار بود. اما، از زمان مرگ او در سال گذشته، به این فکر افتاده ام که در اقدام به این عمل شاید انگیزه ی دیگری نیز داشته ام- یعنی خواسته ام صدایش را هم حفظ کنم، صدایی آن چنان بااحساس که در زندگیم کمتر به نظیرش برخورده ام. معمولاً نرم سخن می گفت، همان گونه که از زنی که حرفه اش سرگرم کردن مردان است انتظار می رود. اما هر وقت که می خواست صحنه ای را در برابرم زنده کند صدایش چنان نرم می شد که فکر می کردم هفت هشت نفر در اتاق هستند. هنوز هم گاهی اوقات غروب ها در اتاق کارم به نوارهایش گوش می دهم و نمی توانم باور کنم که او دیگر زنده نیست.
فصل یکم
فرض کنید که روزی است آرام و من و شما در اتاقی رو به باغ نشسته ایم و گپ می زنیم و چای سبز می نوشیم و از چیزی می گوییم که مدت ها پیش اتفاق افتاده است. و من به شما می گویم: «آن روز بعدازظهر که چنین و چنان شد هم بهترین روز زندگیم بود و هم بدترین.» انتظرام این است که فنجان چایتان را زمین بگذارید و بگوئید: «خب کدام بود؟ بهترین یا بدترین؟ این که نمی شود که هر دو باشند!» معمولاً بایدخندهام بگیرد و به شما حق بدهم ولی واقعیت اینست که آن روز بعدازظهر که آقای تاناکا ایشیرو[1] را دیدم واقعاً بهترین و بدترین روز زندگیم بود. چنان مجذوب او شدمکه حتی بوی ماهی دستش برایم عطر بود. اگر او را نمی دیدم به طور قطع هرگز گیشا نمی شدم.
به دنیا نیامده و بزرگ نشده بودم که گیشایی توکیویی[2] باشم. حتی در کیوتو هم به دنیا نیامدم. من دختر یک ماهیگیر و اهل شهرک کوچکی به نام یورویدو[3] در ساحل دریای ژاپن هستم. در همه ی عمرم،گذشته از چند نفر با کسی از یورویدو حرف نزده ام، نه از خانه ام که در آن بزرگ شدم، نه از پدر و مادرم، و نه از خواهر بزرگترم – و مسلماً نه از اینکه چگونه گیشا شدم. یا اینکه گیشا بودن چه شکل است. بهتر است مردمبه همان قصه های خودشان دلخوش باشند که مادرم و مادربزرگم گیشا بوده اند، و هنر تعلیم رقص را وقتی که تازه از شیر گرفته شده بودم شروع کردم و چه و چه و چه. راستش را بخواهید، سالها قبل، روزی در حال پر کردن فنجان ساکی[4] مردی بودم که بر حسب اتفاق گفت هفته ی قبل در یورویدو بوده است. آن هنگام احساسم چون احساس پرنده ای بود که کران تا کران اقیانوس را دور زده و به موجودی برخورده که آشیانه اش را می شناسد. چنان یکه خوردم که نتوانستم جلو دهانم را بگیرم:
«یورویدو! عجیب است، من آنجا بزرگ شده ام»
مردک بیچاره! آشکارا حالت صورتش عوض شد. به زحمت کوشید لبخندی بر لب آورد، اما موفق نشد، نمی توانست آثار بهت را از صورتش پاک کند.
گفت: «یورویدو؟ دروغ می گوئی.»
باتمرین زیاد از مدت ها قبل زدن لبخندی را به خودم آموخته بودم، لبخندی که آن را «لبخند نو'»[5]می خوانم، چون شبیه نقاب بی حالت "نو" است. امتیاز این لبخند در آنست که مردها در تعبیر آن به میل خود آزادند. می توانید تصورش را بکنید که چگونه بارها و بارها به آن متوسل شده ام. تصمیم گرفتم یک بار دیگر از این لبخند استفاده کنم، که البته موثر هم واقع شد. مرد نفسش را بیرون داد و فنجان ساکی را که برایش پر کرده بودم روی میز گذاشت، قهقهه خنده را سر داد خنده ای که مطمئنم بیشتر ناشی از آسودگی خاطر بود نه چیز دیگر.
با خنده ی بلند دیگری گفت: «عجب! بارک الله! و تو در بیغوله ای مثل یورویدو بزرگ شده ای، مثل اینست که بگویی چای را در سطل دم کنی!» و بعد از اینکه دوباره خندید گفت: «برای همین است که اینقدر بامزه ای! سایوری – سان، گاهی اوقات مجبورم می کنی باور کنم شوخی هایت حقیقت دارند.»
دوست ندارم خود را به شکل چایی ببینم که در سطل درست شده است، اما احساس می کنم که به نوعی حقیقت است هرچه باشد در یورویدو بزرگ شده ام و هیچکس آن را جای جالبی نمی داند. هرچند که به ندرت کسی گذارش به آن می افتد. مردم آن نیز، هیچوقت فرصت ترک آن جا نصیبشان نمی شود. حتماً از خودتان می پرسید پس من خودم چگونه آنجا را ترک کردم. داستان من از همین جا شروع می شود.
***
در روستای کوچک ماهیگیری یورویدو، در خانه ای زندگی می کردم که آن را «شنگول» می خواندم. این خانه در مجاورت پرتگاهی صخره ای بود که باد اقیانوس همیشه بر آن می وزید. به چشم کودکانه ام مثل این بود که اقیانوس سرمای سختی خورده است چون همیشه خس خس می کرد و بارها می شد که عطسه های بلند می زد – یعنی وزش تند ناگهانی باد همراه با گرده ی عظیمی از آب. به این نتیجه رسیده بودم که خانه ی کوچک ما حتماً از عطسه های گاه و بیگاه اقیانوس بر صورتش عصبانی شده و تصمیم گرفته است سرش را از عطسه ها بدزدد، اگر پدرم تیری از قایق ماهیگری شکسته ای نکنده و مثل شمع زیر لبه ی بام آن نزده بود احتمالاً تا به حال بنا فرو ریخته بود، اینک خانه مان شبیه پیرمرد شنگولی بود که به چوب زیر بغل تکیه کرده است.
زندگیم در این خانه ی شنگول از تعادل و توازنی برخوردار نبود. چون از سنین اولیه ی عمر بیشتر به مادرم شبیه بودم و هیچگونه شباهتی به پدر و یا خواهرم نداشتم. مادرم می گفت به این خاطر است که ما مثل هم خلق شده ایم. او و من – و این هم راست بود که هر دو چشم عجیب و غریبی داشتیم که احتمالاً نمی توانید شبیه آن را در ژاپن پیدا کنید. رنگ چشمان مادرم به جای اینکه مثل

[1]- Tanaka Ishiro

[2]- Kyoto

[3]- Yoroido

[4]- Sake مشروبی ژاپنی که از برنج می گیرند..

[5] - Noh رقص با نقابی خاص، نمایشنامه ی اساطیری ژاپن، با گروه همخوانی و حرکات و لبس و صحنه آرایی بسیار خاص.

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:34
چشم بقیه ی مردم قهوه ای سیر باشد خاکستری روشن بود، و رنگ چشم من هم به او رفته بود. وقتی خیلی کوچک بودم به او گفتم فکر می کنم کسی چشمش را سوراخ کرده و رنگش را بیرون کشیده، که به نظر مادرم خنده دار رسید فالگیرها می گفتند چون نقش عنصر آب در شخصیتش زیاد است، چشمش کمرنگ شده است، می گفتند آنقدر آب زیاد دارد که چهار عنصر دیگر جایی برای نشان دادن خود ندارند- و توضیح می دادند به همین خاطر است که ترکیب اجزار صورتش زیاد به هم نمی خورد. مردم دهکده اغلب می گفتند او بایستی خیلی زیبا از آب در می آمد چون والدینش واقعاً زیبا بودند، خب، البته هلو خوشمزه است، قارچ هم خوشمزه است، اما نمی توانید این دو را با هم ترکیب کنید. بدترین کلکی که روزگار به او زده بود، از مادرش لبهای کلفت را به ارث برده بود و از پدرش فک زاویه دار را که به او شکل عکسی ظریف در یک قاب زمخت را می بخشید، و چشمان دلربای خاکستری اش در محاصره ی مژگان پرپشتی بود که می بایست از پدرش به ارث برده باشد، اما درمورد او فقط صورتش را هراسان تر نشان می داد.
مادرم همیشه می گفت به این خاطر با پدرم ازدواج کرده است که در شخصیت خودش عنصر آب خیلی زیاد است و درشخصیت پدرم عنصر چوب . کسانی که پدرم را می شناختند بلافاصله متوجه می شدند که منظور مادرم چیست. آب راحت از اینجا به آنجا می رود و همیشه نیز سوراخی پیدا می کند که در آن بریزد. اما چوب، محکم به زمین می چسبد. درمورد پدرم عنصر مقیدی بود، چون او ماهیگیر بود. و مردی با عنصر چوب در شخصیتش با دریا راحت کنار می آید. درواقع پدرم در دریا از همه جا راحت تر بود، و هیچ وقت از آن دور نمی شد. حتی بعد از حمام هم باز بوی دریا می داد. وقتی به ماهیگیری می رفت، در تاریکی اتاق جلو روی زمین می نشست و تور ماهیگیری اش را تعمیر می کرد و اگر تور ماهیگیری موجودی خفته بود، با آرامی که او کار می کرد، از خواب بیدار نمی شد، همه چیز را کند انجام می داد. وقتی نگاهش برجایی متمرکز می شد، می توانستید بروید و آب حمام را خالی کنید و برگردید و ببینید تازه قیافه اش دارد حالت عوض می کند. صورتش پر از چین و چروک بود و درهر چروک نگرانی از چیزی را جا داده بود، از اینرو دیگر صورتش صورت خود او نبود، بیشتر شبیه درختی بود که بر هر شاخه اش پرنده ای آشیانه ساخته است. مدام در حال جنگیدن برای کنار آمدن با این نگرانیها بود و از این تلاش همیشه خسته به نظر می رسید.
در شش سالگی یا هفت سالگی چیزی درباره ی پدرم فهمیدم که تا آن زمان نمی دانستم. روزی از او پرسیدم.« پدر، چرا این قدر تو پیری؟» با این سوال ابروها را بالا انداخت، ابروانی که بالای چشمانش به شکل چترهایی کوچک و گرد آویزان بودند.
نفسی عمیق کشید، سری تکان داد و گفت:« نمی دانم.» وقتی رو به مادرم کردم، نگاهی به من انداخت که می گفت وقتی دیگر پاسخ این سوال را خواهد داد. فردای آن روز مادرم بدون این که چیزی بگوید مرا از بالای تپه به دهکده پایین برد و درآنجا به معبری پیچید که به قبرستانی در وسط جنگل می رسید. مرا به طرف سه گور در گوشه ای برد، سه گور با سه تیرک سفیدی که از من بلندتر بودند. روی این تیرکها از بالا تا پایین عباراتی با حروف پوسته شده و سیاه نوشته شده بود، اما آن زمان از رفتنم به مدرسه ی کوچک دهکده آنقدرها نمی گذشت که بدانم این حروف درکجا شروع و درکجا تمام می شودند. مادرم اشاره ای به آنها کرد و گفت:« ناتسو، همسر ساکاموتو مینورو». ساکاماتو مینورو نام پدرم بود.« مرگ در بیست چهارسالگی، سال نوزدهم میجی».
سپس به تیر بعدی اشاره کرد:« اجینیشرو، پسر ساکاماتو مینورو، مرگ در شش سالگی، سال نوزدهم میجی.» و به گور بعدی، که تنها اسم، ماسانو، و سن سه سال رویش ثبت بود. چند لحظه طول کشید تا فهمیدم که پدرم قبلاً یک بار ازدواج کرده است. خیلی پیش از این، و خانواده اش همگی مرده اند. چندی بعد دوباره سراغ این گورها رفتم و همچنانکه آنجا ایستاده بودم دریافتم غم بار بسیار سنگینی است. احساس می کردم وزنم دوبرابر لحظه ی قبل است، چنانکه گویی آن گورها مرا به سوی خودشان می کشیدند.
با این همه عنصر آب و این همه عنصر چوب، می باید بین این دو موازنه ای معقول به وجود می آمد و فرزندانی با ترکیب متعادل عناصر به وجود می آمدند یقین دارم که وقتی فرجام کار به دو فرزند و هر کدام با یکی از این عناصر منتهی شد، پدر و مادرم به شگفت در آمدند. این شگفتی فقط به این خاطر نبود که من شکل مادرم شده بودم و حتی چشمهای غیر عادی او را به ارث برده بودم، خواهرم ، ساتسو نیز به همان اندازه شکل پدرم بود. ساتسو شش سال از من بزرگتر بود، البته، به خاطر بزرگتر بودن اجازه ی انجام دادن کارهایی را داشت که من نداشتم. اما ساتسو این خصوصیت درخشان را داشت که می توانست هر کاری را به گونه ای انجام دهد که کاملاً تصادفی جلوه کند. مثلاً اگر از او می خواستند کاسه ای سوپ از قابلمه ی روی اجاق پر کند. این کار را انجام می داد، اما به روشی که گویی سوپ اتفاقی در کاسه ریخته است. یک بار خودش را با ماهی زخمی کرد. نه این که منظورم کاردی باشد که با آن ماهی را تمیز می کرد. یک ماهی پیچیده شده در روزنامه را از دهکده به خانه مان در بالای تپه می آورد و طوری از دستش لیز خورد و افتاد که باله ی ماهی پایش را برید.
پدر و مادرم می توانستند بجز من و ساتسو صاحب فرزندان دیگری نیز باشند، بخصوص که پدرم در آرزوی داشتن پسری بود که همراه او به ماهیگیری برود. اما وفتی من هفت ساله بودم، مادرم به بیماری شدیدی مبتلا شد که احتمالاً سرطان استخوان بود، گرچه آن موقع نمی دانستم چه اتفاقی افتاده. تنها چاره ی دردش خواب بود، که مثل گربه به آن روی آورد-وباید گفت تقریباً همیشه خواب بود. با گذشت ماهها بیشتر و بیشتر می خوابید، و کم کم هربار که بیدار می شد به ناله می افتاد. می دانستم که چیزی در او سریعاً تغییر کرده است. اما با آن همه عنصر آب در شخصیتش، به نظرم جای نگرانی نبود. گاهی اوقات در طول دو سه ماه به شدت لاغر می شد و بعد به همان سرعت بلافاصله جان می گرفت و قوی می شد. اما وقتی نه سال داشتم استخوانهای صورتش بیرون زد و بعد از آن دیگر هیچوقت به وزنش اضافه نشد. تشخیص نمی دادم که به خاطر بیماری، آب از بدنش کشیده می شود. می دانید، مثل جلبک دریایی که طبیعتاً لزج است و با خشک شدن شکننده می شود، مادرم نیز اصلیتش را روز به روز بیشتر از دست می داد.
بعد، یک روز بعداز ظهر که روی کف گود افتاده ی اتاق تاریک جلومان نشسته بودم و برای جیرجیرکی که صبح پیدا کرده بودم آواز می خواندم، صدای کسی را شنیدم که از پشت در صدا می زد.
« آهای! باز کنید! من هستم، دکتر میورا.»
دکتر میورا هفته ای یک بار به دهکده ی ماهیگری ما می آمد، و از هنگام بیماری مادرم پیاده تا بالای تپه می آمد و او را معاینه می کرد. پدرم آن روز در خانه بود چون هوا خبر می داد که طوفانی شدید در راه است. سر جای همیشگی اش روی زمین نشسته بود و دستهایش مثل عنکبوت روی تور ماهیگیری بالا و پایین می رفت. لحظه ای طول داد تا نگاهی به من بیندازد و یکی از انگشتانش را بالا ببرد، که یعنی بروم و در را باز کنم.
دکتر میورا شخصیت بسیار مهمی بود- یا برداشت ما در دهکده مان این بود. او در توکیو تحصیل کرده بود و می گفتند که بیش از هر کس دیگر حروف الفبای

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:35
چینی را میشناسد خود را مهمتر از آن می دانست که مخلوقی چون مرا داخل آدم حساب کند.در را که باز کردم،کفشش را در آورد و مرا کنار زد وداخل شد.
به پدرم گفت؟((ساکاموتو-سان،دلم میخواست زندگیم مثل تو بود.به دریا میرفتم .تمام روز ماهی میگرفتم.چه لذتی!روزهایی که هوا بد بود استراحت میکردم.میبینم زنت هنوز خواب است.))وادامه داد:حیف فکر میکردم شاید بشود معاینه اش کنم.
پدرم گفت:اوه
می دانی که هفته دیگر به این طرف نمی آیم .شاید حالا بتوانی بیدارش بکنی.
پدرم مدتی طول داد تا دستش را از لا بلای تور خلاص کند اما بالخره از جا بلند شد.
به من گفت"شیو-شان یک فنجان چای برای دکتر بیاور.
آن زمان اسم من شیو بود.سالها بعد بود که با تام گیشایی ام ساپوری شناخته شدم.
پدرم ودکتر به اتاق دیگر رفتند.اتاقی که مادرم در آن خوابیده بود.سعی کردم گوش کنم ببینم که چه میگویند،اما فقط صدای ناله ی مادرم رای میشنیدم ومتوجه حرغهایشان نمیشدم به درست کردن چای پرداختم.چیزی نگذشت که دکتر با قیافه ای جدی و در حالیکه دست به هم می مالید بیرون آمد.پدرم هم به دنبالش آمد و پشت میز وسط اتاق نشستند.
دکتر میورا حرفش را شروع کرد:حالا دیگر باید چیزی را به تو بگویم ساکاموتو-سان.باید با یکی از زنهای ده صحبت کنی شاید خانم سوگی بد نباشد از او بخواه لباس قشنگی برای زنت بدوزد.
پدرم گفت:پول ندارم دکتر.
این روزها وضع همه خراب است.منظورت را می فهمم اما یادت باشد که این را به زنت مدیوی نباید با لباس پاره بمیرد.
پس دارد میمیرد؟
احتمالا تا چند هفته ی دیگر خیلی درد میکشد.میمیرد وراحت میشود.
دگیر صدایشان را نمی شنیدم .صدا ی بهم خوردن بال پرنده ای هراسان در گوشم طنین اداخته بود.نمی دانم شاسد صدای قلبم بود.اما اگر تا به حال پرنده ای را دیده باشید.که در هشتی بزرگ معبدی گیر افتاده ور در جستجوی راهی برای فرار است.خب عکس العمل ذهن من هم همین بود هرگز به ذهنم خطور نکرده بود که بیماری مادرم دوام نخواهد یافت.ونمیخواهم بگویم هرگز به این فکر نیفتاده بودم که اگر او بمیرد چه میشود این فکر را کرده بودم ام همان طور که فکر میکردم اگر زلزله بیاید و خانه مان را ازبین برود چه میشود.بعد از چنین اتفاقی دیگر زندگی وجود ندارد.پدرم داشت می گفت:فکر می کردم اول من میرم.
تو پیر شده ای ساکاموتو –سان اما از نظر سلامتی وضعت خوب استهنوز چهار پنج سال دیگر وقت داری از این قرص ها برایش بیشتر می گذارم.اگر مجبور شدی هر بار به او دو قرص بده.
اندکی بیشتر از قرص ها حرف زدند و بعد دکتر میورا رفت.پدرم تا مدتها پشت به من سر جایش نشست.پیراهن به تن نداشت.فقط پوست شلش بود هر چه بیشتر به او نگاه میکرد بیشتر شبیه مجموعه ای عجیب و غریب از شکل وترکیب به نظر میرسید.ستون فقراتش یک رشته قلمبگی بود .سرش با لکه های بی رنگ می توانست میوه ای له شده باشد دستهایش مثل چوبی پیچیده در تکه ای چرم کهنه از برجستگی های شانه در دو طرف آویزان بود اگر مادرم می مرد چطور میتوانستم با او در این خانه زندگی کنم؟نمی خواستم از او جدا شوم ولی او چه می بود .بعد از رفتن مادرم خانه همچنان خالی بود.
سرانجام پدرم نامم رو زیر لب بر زبان آورد.رفتم کنارش وزانو زدم.
گفت :یک چیز بسیار مهم.
صورتش از همیشه سنگین تر بود.چشمانش چنان می چرخید که گویی اختیارش را از دست داده است.فکر کردم در کشاکش گفتن این است که مادرم به زودی می میرد اما فقط گفت:برو به دهکده و قدری بو خوش برای محراب بخر.
مجراب کوچک بودایی مان رو ی صندوقی کهنه کنار کنار در آشپزخانه قرار داشت تنها شی باارزش در خانه ی شنگولمان همان بود.جلو پیکره کنده کاری شده خشنamida بودای بهشت خاور دور .لوحه های سیاه کوچکی قرار داشت که نام بودایی اجدادمان بر آن نوشته شده بود.
پدر ...چیز دیگری نمیخواستی بگویی؟
امیدوار بودم که پاسخ بدهد اما فقط با دستش اشاره ای کرد که یعنی برو.
*****
جاده ی خانه مان پیش از پیچیدن به داخل دهکده از کنار صخره ها می گذشت.گذر از آن در چنین روزی دشوار بود.اما به یاد می اورم سپاسگذار بودم که وزش بیرحمانه ی باد زهنم را از چیزهایی که ناراحتم میکرد به خود مشغول میکرد..دریا خشمگین بود.امواجش همانند سنگ لبه دار تیز شده بود.انقدر تیز که میتوانس ادم را مجروح کند.به نظرم می رسید که دنیا نیز احساسی چون احساس من دارد.ایا زندگی چیزی بیش از طوفانی نبود که بدون توقف تمام چیزهایی را که تا لحظاتی قبل وجد داشت میشست وبا خود میبرد.وتنهاچیزهایی بیهوده ونا مشخص را باقی میگذاشت.قبلا فکری نکرده بودم.برای فرار از ان طول جاده زپرا تا زمانی که دهکده در زیر پایم نمایان شد دویدم یورویدو آیبادی کوچکی بود که در مدخل خلیج فرار داشت.معمولا اب ان همیشه پر از ماهگیر بود اما نا روز فقط دو سه قایق را دیدم که در حال بازگشت بودند که روی آب وول میخورند.اینک طوفان شدت گرفته بود.
صدای غرشش به گوشم می خورد.ماهگیران در خلیج لا به لای پرده های باران ناپدید می شدند وبه تدیج از تعدادشان کاسته میشد تا وقتی که همه شان.رفتند.
طوفان را دیدم که از سراشیبی خلیج به سوی من بالا می امد.برخورد اولین نظرات ان مانند خوردن تخم بلدرچین بود و چند لحظه نگذشته چنان خیس شدم که انگار دریا افتاده بودم.
یورویدو فقط یک خیابان داشت که ان هم به در ورودی ساختمان موسسه ی ساحلی شیلات ژاپن منتهی میشد ردیف به ردیف ساختمان های متعددی که اتاقهای جلوشان نقش فروشگاه را داشتند.از این سوی حیابان به ان سو وبه طرف خشکه فروشی اکادا دویدم اما اتفاقی افتاد-از ان اتفاقهای کوچکی که گاه پسامدهای بزرگی دارند مثل این که جلو قطاری پایتان در برود وزمین بخورید.خیابان خاکی زیر باران گل الود ولیز شده بود.سر خوردم وبا یک طرف صورت به زمین افتادم گمان میکنم سنگ شده بودم.چون تنها چیزی که به یاد می اورم کرختی و احساس چیزی در دهانم بود که میخواستم تف کنم سر وصدایی به گوشم خورد واحساس کردم و به پشت بر گردانده می شوم بعد دستهای مرا بلند کرد وبه جایی برد .چون بلا فاصله بوی ماهی به دماغم زد و در اطرافم پیچید .صدای به زمین افتادن یک بار ماهی از روی یکی از میزهای چوبی را شنیدم.میزی را که مرا روی سطح سطح لیزش خواباندند.می دانستم که زیر باران خیس شده ام.می دانستم که خونین و مالین هم شده ام.
می دانستم پا برهنه کثیف هستم ومیدانستم.که لباسم دهاتی است اما یک چیز را نمیدانستم.وان این بود که این لحظه همان لحظه ای است که همه چیز تغییر میکند.چون همان وقت بود که دیدم دارم به صورت آقای تاناکا ایشیرو بالای سرم نگاه میکنم.
آقای تاناکا را به دفعات در دهکده دیده بودمدرشهرک بزرگتری در مجاورت دهکده ی ما زندگی میگرد.اما هر روز به دهکده ی ما می آمد چون با افراد خانواده اش مالک موسسه ساحلی شیلات ژاپن در خیلخ بودند.او بر خلاف ماهاگیر ها لباشس های دهاتی نمی پوشید.کیموتوی مردانه به تن میکرد.با شلوار کیمونو که سبب میشد به چشم من شکل نقاشی هایی باشد که از سامورایی ها دیده اید.پوستش نرم ومثل پوست طبل کشیده بود.استخاون گونه اش مقل پوست ماهی کباب شده برجسته وبراق بود.این مرد همیشه برایم مجذوب کننده بود.وقتی با بچه ها در خیابان توپ بازی میکردم. واقای تاناکااز درساختمان شیلات بیرون میامد از بازی دست میکشیدم و او را نگاه میکردم.روی میز لزج دراز کشیده بودم واقاب تاناکا داشت لبم را معاینه میکرد.ان را پایین می اورد سرم رو به این سو وان سو میچرخاند.ناگهان نگاهش به چشمان خاکستریم افتاد که مجذوب بر صورت او مانده بود.نمی توانستم تظاهر کنم که به او خیره نشده ام.خنده ای حاکی از تحقیر بر اب نیاورد که انگار بخواد بگوید دختر پر رویی هستم.ونگاهش را نیز بر نگرفت تا وانمود کند برای او فرقی ندارد که نگاه من به کجا است و یا به چه فکر میکنم.لحظاتی طولانی به یکدیگر خیره ماندیم.انقدر طولانی که در هوای دم کردهسالن شیلات احساس سرما کردم.
سر انجام به حرف امد :تو را میشناسم تو دختر کوچک بابا ساکاموتو هستی.
با انکه بچه بودم اما خوب می فهمیدم که اقای تاناکا دنیای دور و برش را همان گونه که هست میبیند.مثل پدرم نگاهش هرگز گنگ نمیشد.به چشم من چنان بود که چکیدن قطرات شیره بر تنه ی درختان کاج و حلقه ی روشنایی اسمان را درجایی که خورشید پشت ابر قرار میگیرد او در دنیای مرئی زندگی میکرد حتی اگر همیشه از بودن در ان احساس خشنودی نمیکرد.می دانستم که متوجه درختها ،متوجه ی گل و و لای و متوجه بچه ها در جاده میشد.ما دلیلی وجود نداشت که باور کنم به طور کلی متوجه من نیز شده است.
شاید همین بود که وقتی با من حرف میزد سوزش اشک را در چشمم احساس می کردم.
آقای تاناکا کمکم کرد بنشینم .فکر کردم می خواهد مرا بفرستد بروم.ولی گفت:خون را قورت نده دختر کوچولو مگر اینکه بخواهی سنگ شود.اگر جای تو بودم ان را تف مکیردم.
یکی از مردها گفت:اقای تاناکا خون یک دختر بچه؟اینجا که ماهیها را میریزیم؟
میبینید ماهیگیرها به نحو وحشتانکی خرافاتی هستند بخصوص دوست ندارند زنها کاری به کار ماهیگیری داشته باشند.یکی از مردهای دهکده مان آقای یامامورا یک روز صبح دیده بود که دخترش دارد در قایق او بازی میکندو بعد قایقش را با ساکی شسته بود.انقدر محکم ساییده بود که که رنگ بدنه ی جوییش خط خطی شده بود.حتی این هم کافی نبود این آقای یاموذا از کاهن شینتو درخواست کرده بود که بیاید و قایق را تبرک کند.همه به خاطر این بود که دخترش در جایی که برای صید ماهی بود بازی کرده است..اکنون اقای تاناکا داشت میگفت که خون دهانم را کف سالن جایی که ماهیها را تمیز میکنند تف کنم.
آقای تاناکا گفت:اگر میترسید که تف او در دل و **** ماهی ها را بشوید وببرید. من باز هم از انها دارم.
-اقا مسئله **** ماهیها نیست.
آقای تاناکا گفت:باید چیزی را به شما بگویم.از روزی که من و شما به این دنیا چشم باز کرده ایمتا حالا چیزی تمیز تر از خون او روی این زمین نریخته است؟ و رو به من کرد وگفت:زود باش تف کن.
روی میز لزج نشسته بودم و نمیدانستم چه کنم.فکر میکردم سر پیچی از دستور آقای تاناکا کار بسیار بدی به شمار میرود.اما گمان میکنم اگر او را میدیدم که چطور یکی از کارگرها خم شده و با فینی محکم بینی اش رو گرفت و روی زمین انداخت.شهامت لازم را برای تف کردن به دست نمی اوردم.بعد از دیدن این صحه حتی برای یک لحظه هم قادر به نگه داشتن چیزی در دهانم نبودم. وهمان طور که اقای تاناکا گفته بود خون را تف کردم.کارگرها همگی خود را با نفرت کنار کشیدند.بجز سوگی معاون اقای تاناکا به گفت برود ودکتر میورا را بیاورد.
سوگی گفت:نمیدانم کجا میشود پیدایش کرد.که البته فکر کنم منظور اصلی اش نرفتن بود.
به اقای تاناکا گفتم که دکتر چند دقیقه پیش خانه ی ما بود.
اقای تاناکا پرسید :خانه تان کجاست؟
-همان خانه ی خانه ی شنگولی روی صخره.
-منظورت از خانه ی شنگولی چیست؟
-همان خانه ای که مثل مستها پله داده.
به نظر نمی رسیر آقای تاناکا چیزی از ان سر در اورده باشد.بسیار خوب،سوگی،برو به خانه ی شنگولی ساکاموتو ودکتر میورا را بیاور راحت میتوانی او را پیدا کنی فقط گوش بده ببین صدای جیغ های مریض هایی که آمپولشان می زند از کجا می آید.
فکر میکردم سوگی که برود اقای تاناکا سر کارش بر میگردد.اما کنار میز ایستاد و مدتها به من خیره ماند احساس میکردم صورتم دارد می سوزد سر انجام حرفی بر زبان اورد که فکر کردم خیلی زیرکانه است.
-دختر کوچولوی ساکاموتو روی صورتت یک با دمجان در اورده ای.
سراغ کشوی رفت و ایینه ای بیرون اورد وجلو صورتم گرفت همان طور که گفته بود لبم ورم کرده بود و کبود شده بود.
به حرفش ادامه داد:اما چیزی که واقعا می خواهم بدانم اینست که این چشمهای استثنایی را از کجا اورده ای چرا شکل پدرت نیستی؟
گفتم:چشمم به مادرم رفته ولی پدرم ان قدر چین وچروک دارد کع تا حالا نفهمیده ام چه شکلی دارد.
-خودت هم روزی چین و چروک در می اوری.
گفتم:اما بعضی از چروک هایش دست خودش است پشت سرش هم جلو سرش پیر است.ولی مثل تخم مرغ صاف است.
آقای تاناکا گفت:آدم از پدرش با بی احترامی حرف نمیزنداما فکر میکنم درست می گویی.
سپس چیزی گفت که صورتم سرخ شد و مطمئنم که رنگ لبم پرید.
-ااین پیر مرد چین وچروکی و سر تخم مرغی چه دختر زیبایی مثل تو دارد؟
در سالهای بعد انقدر زیبا خوانده شدم که نمی توانم بیاد بیاورم البته همیشه گسشاها را زیبا میخوانند حتی اگر زیبا نباشند اما وقتی آقای تاناکا این حرف را به من زد پیش از ان که حتی اسم گیشا به گوشم خورده باشد باور داشتم که حقیقت را گفته است.

****
بعد از اینکه دکتر میورا را پانسمان کرد و بو خوش هایی را که پدرم گفته بود خریدم چنان هیجان زده به خانه رفتم که حتی اگر چال مورچه ها هم می بردم فکر نمی کنم بیش از ان در درونم جنب وجوش می داشتم اگر احساساتم به یک سو هدایتم میکرد برایم راحت تر بود اما این گونه اسان نبود مثل کاغذی بودم که وسط باد گیر کرده است.لا به لای افکاری درباره ی مادرم و در جایی بعد از مسئله ی لبم- فکری چنان دلپذیر جا خوش کرده بود وسعی کردمرویش تمرکز کنم..این فکر درباره ی درباره اقای تاناکا بود روی صخره ای ایستادم و به دریا خیره شدم با وجود تمام شدن طوفان امواج هنوز مثل سنگ های لبه دار بردد . آسمان مثل گل قهوه ای بود.نگاهی به اطراف انداختم تا مطمئن بشم کسی نگاهم نمی کندوبعد بوخوش ها رو به سینه ام فشردم و نام آقای تاناکا را در صفیر باد فریاد زدم.آن را بارها و بارها تکرار کردمتا اناگه از شنیدن تک تک هجاهایش راضی شدم.میدانم که به نظر احمقانه میرسد واحمقانه هم بود.اما من فقط یک دختر کوچولوی گیج بودم.
بعد از تمام شدن شام پدرم به دهکده رفت تا به تماشای بازس شطرنج زاپنی ماهگیرها بنشیند.من وساتسو در سکوت ظرفها رو شستیم.کوشیدم احساسس را درخود تجدید کنم که آقای تاناکا مرا به ان کشانده بود. اما در ارامش سر خانه ان احساس از وجودم رفته بود.در عوض از فکر بیماری مادرم وحشتی سمج ومنجمد کننده دست از جانم بر نمی داشت متوجه شدم دارم به این فکر میکنم که چقدر زمان میبردتا او در کنار خانواده ی اول پدرم در گئرستان دهکده خاک شود.آن وقت چه میکردم؟به نظرم میرسید که بعد از مرگ مادرم ساتسو نقش او را به عهده خواهد گرفت.خواهرم را تماشا کردم که داشت قابلمه ی آهی سوپ را می سایید.با وجود این که چشمش به ان بود می توانم بگویم که آن را نمی دید.تا مدتها بعد از این که قابلمه تمیز شده بود هنوز داشت ان را می سایید.
بالاخره گفتم:ساتو سان حالم زیاد خوش نیست.
گفت:برو حمام را گرم کن.
و با دست خیس بک دسته از موی سر کشش را از روی چشم عقب زد.
گفتم:حمام نمیخواهم ساتسو مادر دارد میمیرد.
قابلمه دارد سوراخ میشود نگاه کن.
گفتم:سوراخ نشده، ان خط ها را همیشه داشته.
پس چطور آب پس میدهد؟
تو انقدر ان ر ا ساییدی که عاقبت سوراخش کردی.نگاهت میکردم.
می توانستم بگویم برای لحظه ای وجود ساتسو را احساسی چنان نیرومند فرا گرفت که سر درگمی آن از صورتش نمایان شد.این اتفاق برای بسیاری از احساس های دیگرش نیز می افتاد اما چیزی نگفت .قابلمه را از روی اجاق بر داشت و بیرون برد تا دور بیندازد.

فصل دوم




فردای انروز برای کنار گذاشتن مشکلات از ذهنم برای شنا به برکه ای در جنگل کاج نزدیک خانه رفتم.روزهایی که هوا خوب بود بچه های دهکده اغلب صبح ها در انجا جمع میشدند.ساتسو هم گاهی می امد .لباس شنایراه راهی به تن میکرد که از قدیم ماهیگری پدرمان برابرای خودش درست کرده بود.این لباس شنا چیزی درست وحسابی نبود چون وقتی خم میشد یقه اش شل میشد اما ساتسو اعتنایی نداشت وباز هم این لباس را می پوشید.
نزدیکی ها سی ظهر بود تصمیم گرفتم به خانه باز گردم و چیزی بخورمساتسو مدتی پیش با سوگی پسر آقای سوگی معاون آقای تاناکا برکه را ترک کرده بودرفتارش با این اشاره ای به او می گفت به دبالش برود وساتسو همیشه می رفت فکر نمی کردم تا هنگام خوردن شام او را ببینم اما نرسیده به خانه او را دیدم که به درختی تکیه داده بود اگر شما آن صحنه را می دیدید بلافاصله می فهمیدید که ماجرا چیست اما من دختر بچه ای کوچک بودم.ساتسو یقه ی شنای خود را تا شانه پایین کشیده بود و سوگی مقابلش ایستاده با او داشت بازی میکرد.
از شروع بیماری مادرمان خواهرم مثل خیک چاق شده بود.سینه هایش همانند موی سرش سر کش شده ب ود.وچه بسا سوگی را مجذوب میکرد.سینه او را به یک طرف می کشید و میدید که چطور دوباره سر جای اولش باز می گزدد.می دانستم که مباید جاسوسی کنم اما این گونه که سر راهم قرار گرفته بودند کار دیگری نمی توانستم بکنم ناگهان صدای مردانه ای از پش شنیدم.
-شیو-شان چرا پشت درخت چندک زده ای؟
با در نظر گرفتن این که دختر بچه ای نه ساله بودم و از برکه برمی گشتم که برای شنا رفته بودم و بادرنظر گرفتن این که هنوز بدنم شکل وساختاری به خود نگرفته بود که بخواهم از دیدی پنهان نگه دارم خب راحت می شود حدس زد چه به تن دارم.
به عقب برگشتم آقای تانکا را دیدم که انجا ایستاده بود هنوز وسط راه چندک زده بودم و بدن برهنه ام را با بازوانم آن گونه که از عهده اش بر می امدم پوشانده بودم.خجالت بیش از این امکان نداشت.
گفت:خانه ی شنگولی ات باید آن باشد آن پسرک هم شکل پسر شوگی است.ظاهرا سرشان خیلی گرم است!آن دختر کیست؟
-خب حتما خواهرم است.آقای تاناک منتظر بودم که بروند.
آقای تاناکا دست بر دهان برد و فریادی کشید صدای فرار پسر سوگی را در جاده شنیدم خواهرم هم باید فرار کرده باشد.چون آقای تاناکا گفت:می توانم به خانه بروم ولباس بپوشم گفت:خواهرت را دیدی،این را به او بده.
بسته ای به دستم داد که در کاغذ برنج پیچیده شده بود،بسته ای اندازه سر یک کاهی بود.گفت:علف چینی است.دکتر میورا گفت به درد نمیخورد به حرفش گوش نکنید.به خواهرت بگو این را با چایی گرم کند وبه مادرت بدهد از دردش کاسته میشود.علف گرانقیمیت است مراقب باشید که حرام نشود.
بهتر است خودم این کار را بکنم.آقا خواهرم خوب چایی درست نمیکند.
-دکتر میورا گفت مادرت ناخوش است وحالا تو می گویی حتی برای چایی درست کردن هم نمی شود به خواهرت اعتماد کرد!پدرت هم که پیر است.این وسط به سر تو چه خواهد آمد شیو-شان؟الان چه کسی مواظب توست؟
-گمانم الان خودم مواظب خودم هستم.
مردی را می شناسم که حالا بزرگ است وای وقتی پدرش مرد به سن تو بود.درست یک سال بعد از مرگ پدر مادرش هم مرد.برادر بزرگش هم به اوزاکا فرار کرد.او را تک و تنها گذاشت.فکر نمی کنی کمی شبیه زندگی تو است.
آقای تاناکا نگاهی به من انداخت مثل این که می گوید اجازه ندارم با حرفش مخالفت کنم.
ادامه داد:خب ان مذد تاناکا ایشیرو نام دارد.بله خود من...گرچه که آن زمان نامم موری هاشی ایشیرو بود.دوازده سالم بود که خانواده تاناکا سر پرستی ام را به عهده گرفتند.بزرگتر که شدم با دختر خانواده ازدواج کردم . مرا به فرزند خوانگی پذیرفتند.حالا موسسه صید آبزیان دریایی متعلق به خانواده را اداره میکنم.می بینی زندگی ام سر انجام خوبی داشت.شاید سر نوشت تو هم همین باشد.لحظه ای به موهای خاکستری آۀقای تاناکا و چین های پیشانی اش که مثل شیارهای پوست درخت بود نگاه کردم.به نظرم عاقل ترین و با تدبیر ترین مرد عالم می رسید .مطمئن بودم چیزهایی را میداند که من هرگز نخواهم دانست.و برازندگی ای دارد که من هرگز نخواهم داشت.واین که کیموتوی آبیش زیباتر از هر چیزی است که حتی روزی خواب به تن کردنش را ببینم نیمه برهنه رو به رویش نشسته بودم با بدن گل آلدو و موهای به هم ریخته و صورت کثیف و پوستی که بوی آب برکه را میداد.
گفتم:فکر نمیکنم کسی روزی مرا به فرزند خواندگی بپذیرد.
فکر نمی کنی؟اما تو دختر باهوشی هستی مگر نه؟تو که بلدی اسم خانه تان را شنگولی بگذاری و می گویی سر پدرت شکل تخم مرغ است.
-خب شکل تخم مرغ هم هست.
گفت:اگر به جز این می گفتی باهوش نبودی.حالا بدو برو خانه،شیو-شان میخواهی ناهار بخوری مگر نه؟شاید اگر خواهرت سوپ بار گذاشته ،بتوانی زیر اجاق دراز بکشی و سوپی که از قابلمه سر می رود هورت بکشی.

****

از آن لحظه خیالبافی هایم شروع شد.می دیدم که آقای تاناکا مرا به فرزند خواندگی پذیرفته است.گاهی وقتها فراموش می کنم که در آن دوران چقدر سختی کشیدم گمان میکنم به هر چیزی که برایم آرامش داشت پناه می بردم بیشتر وقتهایی که ناراحت بودم می دیدم که ذهنم به تصویر مادرم بازگشته است.تصویری مربوط به مدتها پیش از ان که صبح ها از درد تن بنالد .آن زمان چهار سال داشتم.در دهکده جشن عید اوبون را داشتیم.در این عید به بازگشت ارواح مردگان خوش امد می گوییم بعد از گذراندن چند شب برنامه در گورستنا و روشن کردن آتش در جلو خانه ها برای راهنمایی ارواح در حال بازگشت به خانه شب آخر در معبدمان که روی صخره های مشرف بر خلیج قرار داشت دور هم جمع شدیم .آن شب محوطه ی ورودی معبد را با فانوس های کاغذی رنگارنگی آذین بسته بودن که از ریسمان های بسته شده به درخت آویزان بودند.من ومادرم همراه سایر دهاتیها مدتی با هانگ طبل وفلوت می رقصیدیم.اما آخر سر من خسته شدم واو گوشه ای نشست مرا روی زانویش خواباند ناگهان بادی از سوی خلیج مزید و یکی از فانوس ها را به آتش کشید چشم به شعله های آن دوختیم تا وقتی که اشتعال به ریسه اش رسید و فانوس داشت می افتاد که باد اختیارش را در دست گرفت وان را به هوا برد و به دور خود چرخاند وبا دنباله ای از غبار زرافشان از اسمان مستقیم رو به طرف ما آورد.برای لحظه ای چنان بود که گویی آتشین روی زمین افتاده است اما زیر نگاه من و مادرم این گو یک بار دیگر با جریان با بلند سد وجو ن گلوله ای مشتعل شناور در هوا صاف به سوی ما آمد.مادرم مرا رها کرد وبا مشت به آن کوبید وپخشش کرد.لحظه ای چنان بود که انگار هر دو میان جرقه ها و گدازه ی آن ناپیدید شده ایم ما بعد این تو ده ی گداخته به سوی درختی پر کشید و خاموش شد و هیچکس- حتی مادرم- کوچکترین صدمه ای ندید.
****
یک هفته بعد یا چیزی در این حدود ،وقتی قوه ای تخیلم برای دستیابی به سود فرزند خواندگی به اندازه ی کافی وقت داشت،عصر که به خانه آمدم آقای تاناکا را دیدم که پشت میز کوچک خان مان رو به رو ی پدرم نشسته بود فهمیدم که دارند درباره ی مطلبی جدی صحبت می کنند.چون وقتی قدم از درگاه به داخل گذاشتم حتی متوجه آمدن من نشدند.بدون این که از کجا تکان بخورم ایستادم تا به حرفشان گوش کنم.
خب ، ساکامونو، دربارهی این پیشنهاد چه عقیده ای داری؟
پدرم گفت:نمی دانم آقا نمی توانم فکر کنم که دخترها جایی دیگر زندگی کند.
می فهمم اما زندگی شان بهتر خواهد بود.زندگی خودت هم همینطور فعلا آنها را فردا عصر به دهکده بفرست.
بعد آقای تاناکا از جا بلند شد که برود وانمود کردم که الان رسیده ام و دم در به اوم بر خورده ام.
آقای تاناکا گفت:شیو –شان داشتیم با پدرت درباره ی تو صحبت می کردیم خانه ای من در شهر سن زور و در آن خوشت بیاید چطور است تو وساتو-سان فردا به انجا بیایید؟هم خانه ام را می بینید و هم با دختر کوچکم آشنا می شوید.اصلا چرا ب نمانید؟فقط یک شب خوب است بعد باز شما را به خانه بر می گردانم تو چه عقیده ای داری؟
به او گفتم که عالی است.سخت کوشیدم وانمود کنم پای پیشنهادی غیر معمول در میان نیست.اما چنان بود که که در ذهنم انفجاری رخ داده است.افکارم چنان تکه تکه شده بود که به زحمت می توانستم به هم بچسبانم البته این حقیقت داشت که پاره ای از وجودم سخت به این امید دل بسته بود که بعد از مرگ مادرم به فرزند خواندگی آقای تاناکا پذیرفته شوم.اما بخش دیگر آن بیش از حد به هراس افتاده بود.حتی از تصور اینکه در مکانی بجز خانه ی شنگولی ام زندگی کنم دستپاچه میشدم.بعد از رفتن آقای تاناکا سعی کردم در آشپزخانه خودم رو مشغول کنم.اما احساس می کردم مثل ساتسو شده ام چون بختی می توانستم اشیا مقابلم را ببینم نمی انم چقدر گذشت سر انجام صدای فین فین پدرم را شنیدم.که یه گریه تغییر کردم و سبب شد که از خجالت صورتم بسوزد وقتی بالاخره خودم را مجبور کردم که نگاه به سویش بیندازم دیدم که دست در تور ماهیگیری در کنار در درگاه اتاق پشتی ایستاده است.اتاقی که مادرم در آن روشنایی آفتاب زیر ملافه ای که مثل پوست تنش بود خوابیده بود.
****
فردای آن روز برای آماده شدن دیدن آقای تاناکا در دهکده زانوهای کثیفم را ساییدم ومدتی در وان خیس خوردم.اما این وان زمانی مخزن آب گرم دیگ بخار یک موتور بوده وکسی در دهکاده آنرا دور انداخته بود.بعد قسمت بالای آن را بریده و به جدار داخلی اش راه راه چوب چسبانده بودند.مدتی طولانی نشستم و درحال نگاه کردن به دریا احساس استقلال کردم.چون قرار بود برای اولین بار در عمرم چیزی ارج از دنیای دهکده ی کوچکمان را ببینم.
وقتی من وساتسو به موسسه ی شیلات ساحلی ژاپن رسیدیم.به تماشای ماهیگیرانی ایستادیم که صیدشان را در اسکله خالی میکردند.پدرم نیز در میانشان بود.با دستهای استخوانی اش ماهی ها را از روی زمین بر میداشت. ودر سبد می انداخت.از گوشه ای نگاهش به منو ساتسو افتاد.با استینش صورتش را پاک کرد..چهره اش به نظرم سنگین تر از همیشه میرسید..کارگرها سبدهای پر شده را به طرف گاری آقای تاناکا بردند و در آن چیدند از چرخ گاری بالا رفتم که تماشایشان کنم.ماهی ها اغلب با چشمهای بی فروغ به جایی خیره مانده بودند.اما پیش هم می آمد که دهان یکی تکان بخورد که به نظر من مثل فریادی کوچک بود.کوشیدم پا گفتن این جمله آرامشان کنم.
ماهی کوچولو ها دارید به شهر سن زورو می روید.انجا همه چیز درست میشود.
نمی دانستم حقیقت گویی چه منفعتی به حالشان دارد.
بالاخره آقای ناتاکا قدم به جاده گذاشت و به من و ساتسو گفت همراه او سوار گاری اشش شویم .من وسط نشستم چنان به او چسبیده بودم که می توانستم سایش کیمونویش را بر دستم اجساس کنم.ونمی توانستم جلو سرخ شدن از این تماس را بگیرم.ساتسو نگاهش را به من دوخته بوداما ظاهرا متوجه چیزی نشده بود.همان حالت گیجی همیشگی را داشت.
بیشتر راه نگاهم به پشت گاری و ماهیهایی بود که در سبد هایشان در هم می لولیدند.وقتی به بالای ارتفاعات رسیدیم ویویرویدو را پشت سر گذاشتیم.ناگهان یکی از چرخهای گاری به سنگی کنار جاده گیر کرد و گاری یکوری شد وایستاد.یکی از خورشید ماهیها چنان محکم به بیرون پرت شد که دوباره جان گرفت وزنده شد.نمی توانستم بالا و پایین پریدن و به نفس افتادنش را تحمل کنم.اشک در چشم سر برگرداندم و گرچه کوشیدم آن را از آقای تاناکا پنهان نگه دارم.اما او متوجه شد.وقتی ماهی را در سبد انداخت و مجددا به راه افتادیم .از من پرسید که چه شده است.
گفتم:ماهی طفلکی!
-تو هم مثل زنم هستی.او وقتی ماهیها را می بیند که بیشترشان مرده اند.اما هر وقت که مجبور شود خرچنگ یا هر جانور زنده ای را بپزد اشک در چشمش جمع می شود و برایشان آواز می خواند.آقای تاناکا آواز کوتاهی را یادم داد-در واقع بیشتر شبیه مناجات بود- فکر می کنم تصنیف زنش بود.آن را برای خرچنگ ها میخواند،اما ما کلماتش را برای ماهیها عوض کردیم.

خورشید ماهیها آه،خورشید ماهی ها ی کوچولو!
خودتان را به بودا برسانید!
بعد آواز دیگری یادم داد،یک لالایی که هرگز نشنیده بودم.آ« را برای ماهی حلوایی خوانده ایم که با دو چشم تیله ای در دوطرف سر در سبد کوتاهی پشت گاری وول می خورد.



بخواب ،ماهی حلوای ناز نازی!

همه خوابیده اند
حتی جوجو ها بع بعی ها
در باغها ودر مزارع
ستاره ها
تور نقره ای شان را
از پنجره ها به داخل می اندازند.


لحظاتی بعد به آن سوی بالای ارتفاعات رسیدیم .منظره ی شهر زورو در پایین پایمان به نمایش در آمد.روز دلگیری بود.همه چیز زیر سایه ای خاکستری قرار داشت.این اولین نگاهم به دنیای خارج از یورویدو بود و فکر نمی کردم.که چیز خیلی مهمی را از دست داده ام.می توانستم پشت بامهای کاه گلی شهرک دور خلیج کوچک را ببینم.خلیجی در میان تپه های دلگیر ودریایی به رنگ فلز با رگه های سفید شاید که طبیعت آن خوش منظره بود اما خط اهنی که به دورش کشیده بودند مثل جای زخم بود.
شهر سن زورو هم کثیف بود و هم بو می داد.بوی اقیانوس هم در آن وحشتناک بود.گویی تمام ماهیهای آن گنیده است.همین طور دور پایه های اسکله انواع و اقسام سبزینه ها مثل زله ماهی های در خلیج کوچک ما بالا و پایین می رفتند.بدنه ی قایقها ی ماهیگیری زخم و زیلی بودند. وبعضی از قسمت هایشان نیز سوراخ بود.به چشم من چنان که گویی با هم جنگیده اند.من و ساتسو مدتی روی اسکله نشستیم،تا بالاخره آقای تاناکا صدا کرد که به داخل اداره ی مرکزی شیلات ساحلی ژاپن برویم.راهر. طویلی را پشت سر گذاشتیم.اگر داخل شکم ماهی شده بودیم بوی دل و روده اش این گونه که در اینجا پیچیده بود به مشاممان سنگین نبود.اما در انتهای راهرو شگفت زده به دفتری رسیدیم که به چشم من نه ساله زیبا آمد با ساتسو پا برهنه در درگاه اتاق روی سنگفرش براق ایستادیم.در یک قدمی مان سکویی قرار داشت که با زیلوی حصیری مفروش بود.شاید به همین خاطر بود که تحت تاثیر قرار گرفته بودم.این سکو سبب می شد که همه چیز ملل تر به چشم آید.به هر دلیل به چشم من زیباترین اتاقی بود که تاکنون دیده بودم.گرچه که حالا خنده ام میگیرد.که می بینیم دفتری در اداره ی مرکزی عمده فروشی ماهی در شهرکی کوچک می تواند تاثیری این چنین روی سکو بگذارد.
پیرزنی بالای سکو نشسته بود.ما را که دید به لبه ی سکو آمد ودو زانو نشست سالخورده و ترشرو بود.وفکر نمی کنم تا به حال چشمتان به آدمی بی قرار تر از او افتاده باشد.وقتی مشغول صاف کردن کیمونویش نبود یا گوشه ی چشمش را پاک میکرد.ویا دماغش را میخاراند. وتمام مدت نیز آه میکشید .گوی از آرام کردن این بی قراری ها متاسف است.
آقای تاناکا به او گفت:این شیو –شان است.آن هم خواهر بزرگش ساتسو –سان تعظیم کوتاهی به او کردم وخانم بی فرار با تکان سر پاسخ داد.بعد طویل ترین آهش را کشید و مشغول ومشغول ور رفتن با جوشی سفت رو گردنش شد.می خواستم چشم از او بردارم اما نگاهش به نگاه من خیره مانده بود.
گفت:خب پس تو ساتسو هستی درست است؟اما نگاهش هنوز صاف بر من بود.
خواهرم گفت:من ساتسو هستم.
-کی به دنیا آمدی؟
ساتسو مطمئن نبود که منظور خانم بی قرار کدامیک از ما هستیم.من به جای او پاسخ دادم.
گفتم:متولد سال گاو است.
زن سالخورده دست جلو آورد و نوازشم کرد.ولی من نوازشش هم مخصوص به

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:36
خود و عجیب و غریب بود . چند سقلمه به صورتم زد . می دانستم که منظورش نوازش است، چون نگاهش مهربانبود.
« این یکی خوشگلتر است، مگر نه؟ چه چشمهایی دارد؟ هوشش هم خوب است .پیشانیش راببین.»
دوباره نگاه به خواهرم برگرداند و گفت : «خب پس ،سال گاو ، پانزده ساله ، سیاره ونوس ، شش، سفید و عجیب .......بیا نزدیکتر .»
ساتسو نزدیکتر رفت ، خانم بی قرا صورت اورا ، نه تنها بانگاه بلکه با دست وارسی کرد. مدتی را به بررسی دماغ و گوش های او از زوایای مختلف گذراند . چندین بار نرمه ی گوشش را کشید ، بعد به نشانه ی پایان کار خره ای از گلو برآورد و رو به من کرد.
« تو سال میمونی، آدم با یک نگاه می فهمد ، عنصر آب هم زیاد داری، هشت،سفید ، سیاره ساتورن و دختر خیلی قشنگی هستی ، بیا نزدیکتر.»
همان عملیات را با من انجام داد ، گوشهایم را کشید و غیره وغیره ...
با خودم فکری کردم که چه دفعات بی شماری چروک های گردنش را با همین انگشتان خارانده است . بعد از جا بلند شد و از سکو پایین آمد و کنار ما روی سنگفرش ایستاد. مدتی طول کشید تا توانست پا در کفش چوبی اش بکند .اما سرانجام رو به آقای تاناکا کرد که او ظاهرا بلافاصله معنایش را فهمید ، چون از اتاق بیرون رفت و در را پشت سر بست.
خانم بی قرار بند پیراهن دهاتی ساتسو را باز کرد و از تنش پایین کشید ، دست به سینه اش زد و نگاه به زیر بغلش انداخت و بعد او را چرخاند و به پشتش نگاه کرد .
از دیدن این منظره چنان تکان خوردم که به سختی می توانستم تماشاکنم. درست است که قبلا اندام برهنه ساتسو را دیده بودم ، اما آن گونه که خانم بی قرار به او دست می کشید رفتارش حتی زشت تر از رفتاری بود که پسر سوگی با او داشت . بعد انگار که کافی نبوده است ، تنکه ی او را پایین کشید و سرا پایش را نگاه کرد و او را رو به جلو چرخاند.
« تنکه ات را در بیار»
صورت ساتسو آنقدر گیج شده بود که تا به حال ندیده بودم اما پا از تنکه بیرون آورد و آن را روی سنگ براق زمین باقی گذاشت خانم بی قرار شانه اش را گرفت و او را روی سکو نشاند.
ساتسو سر تا پا برهنه بود. مطمئنم که او هم دراین باره که چرا باید آنجا بنشیند بیش از من اطلاع نداشت. اما حتی فرصت ابراز تعجب به دست نیارد . چون خانم بی قرار زانوهایش را از هم باز کرد و بدون معطلی دست به میان پایش برد . بیش از این نمی توانستم نگاه کنم . فکر می کنم ساتسو مقاومت کرده بود چون خانم بی قرار فریادی کشید و بلافاصله صدای بلند یک سیلی را شنیدم ، که سیلی خانم به پای او بود _ بعد جای قرمزش را دیدم _ لحظه ای بعد کارش را تمام کرد و به ساتسو گفت که تنکه اش را بپوشد . ساتسو در حال پوشیدن لباس به فین فین افتاده بود شاید هم گریه می کرد ، جرئت نگاه کردن به صورتش را نداشتم.
بعد، خانم یک راست به سراغ من آمد یک لحظه نگذشته نتکه ام سر زانویم بود ، مثل ساتسو لباس زیر تنم نبود . هنوز سینه نداشتم که پیرزن معاینه اش کند ، اما مثل خواهرم به زیر بغلم نگاه کرد و بیش از آنکه مرا نیز به روی سکو بنشاند و تنکه ام رادر بیاورد ، یک بار به دور خودم چرخاند . از آنچه می خواست بکند سخت می ترسیدم و وقتی خواست زانوهایم را از هم باز کند ، مجبور شد مثل ساتسو به پای من هم سیلی بزند ،که سبب شد گلویم از بغض به سوزش بیفتد ، وقتی دست به میان پایم برد و عملی مثل نیشگون گرفتن انجام داد ، فریادکشیدم . وقتی گفت لباسم را بپوشم احساسم مثل سدی بود که آب رودخانه را عقب نگه داشته اشت . اما می ترسیدم که اگر من و ساتسو مثل دختر کوچولوها به گریه بیفتیم ، به چشم آقای تاناکا دختر های خوبی نباشیم.

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:36
وقتی آقای تاناکا به اتاق بازگشت زن به او گفت:"دخترها سلامت هستند به درد می خورند و دست نخورده اند.دختر بزرگ بیش از حد لازم عنصر جواب داد،اما دختر کوچک تر تا دلتان بخواهد عنصر آب داد.خیلی هم خوشگل است.به نظر شما این طور نیست؟خواهرش در کنار او مثل دهاتیها است."
وقتی آقای تاناکا گفت:"البته هر دو برای خودشان زیبا هستند، چرا تا دم در در این باره حرف نزنیم؟ دخترها اینجا می مانند تا من برگردم."
وقتی آقای تاناکا در را بست، رو به تاتسو کردم که روی لبه ی سکو نشسته بود وسر را بالا برده وبه سقف خیره شده بود. به خاطر ساخت مخصوص صورت، قطرات اشک بالای سوراخ بینی اش جمع شده بود، ناراحتی اش را که دیدم من هم به گریه افتادم.خودم را مقصر می دانستم.با گوشه ی پیراهنم صورتش را تمیز کردم.
گفت:" این زن ترسناک که بود؟"
"حتما غیبگو بود.شاید آقای تاناکا می خواست درباره ی ما همه چیز را بداند..."
"ولی چرا نگاهش این قدر ترسناک بود!"
گفتم:"ساتسو-سان، چرا نمی فهمی؟ آقای تاناکا می خواهد ما را به فرزندخواندگی قبول کند."
خواهرم با شنیدن این حرف، مثل اینکه پشه به چشمش رفته باشد، مژه هایش رابرهم زد.
گفت:"داری چی می گویی؟ آقای تاناکا که نمی تواند ما را به فرزندخواندگی بپذیرد."
"پدر پیر شده... و مادر هم بیمار است، به نظرم آقای تاناکا نگران آینده ی ماست کسی را نداریم که از ما مراقبت می کند."
ساتسو با شنیدن این حرف چنان برآشفت که از جا بلند شد و ایستاد برای لحظه ای چشمش چپ شد.می توانستم ببینم که به سختی دارد با خودش می جنگد که هیچ چیز نمی تواند ما را از خانه ی شنگولمان دور کند.مثل آبی که از فشردن اسفنج بیرون کشیده شود، داشت از حرفی که به او زده بودم چیزی بیرون می کشید صورتش آهسته آهسته آرام شد. یک بار دیگر روی لبه ی سکو نشست. لحظه ای بعد چنان به دور وبر اتاق نگاه می کرد که گویی اصلا حرفی نزده ایم.

خانه ی آقای تاناکا در انتهای کوچه ای در جاده ی خروجی شهر بود. جنگل کاج محوطه اش بویی سنگین چون بوی اقیانوس بر خلیج خانه ی ما را داشت.وقتی که به اقیانوس و به این تداعی که چگونه بویی دیگر معامله کرده ام اندیشیدم، چنان احساس خالی شدن دلم را کردم که بایستی خودم را از آن دور نگه می داشتم، مثل قدم برداشتن به عقب بعد از نگاه کردن از بالای صخره به پرتگاه خلیج بود. خانه ی آقای تانکامجلل تر ازتمام خانه هایی بودکه در یوروید وجود داشت.پیش آمدگی هایی عظیمش مثل معبد دهکده مان بود . وقتی آقای تاناکا قدم به درگاه خانه اش گذاشت کفشهایش را در اورد بدون اینکه به آنها دست بزند. خدمتکاری آمد و انها را روی طبقه ایی گذاشت من وساتسو کفش نداشتیم که در بیاوریم . به خانه که وارد می شدم چیز نرمی به پشتم خورد ،و کاجی زیر پایم روی کف چوبی افتاد . به عقب بر گشتم و دختری همسال خودرادیدم،باموهای کوتاه ، داشت می دوید که پشت درختی پنهان شود با دهان دندان افتاد ه اش لبخندی بهمن زد و فرار کرد ، در همان حال سر به عقب بر می گرداند تامطمئن شود به دنبالش هستم شاید به نظر عجیب بیاد، اما تا به حال فرصتی به دست نیاورده بودم که با دختر کو چولوی دیگری آشناشوم درست است که دختران دهکده مانرا می شناختم ، اماما با هم بزرگ شده بودیم وهیچگاه عملی به اسم "آشنا " شدن انجام نداده بودیم . اما کوتیکو نامدختر کوچولوی آقای تاناکا از نخستین لحظهای که چشمم به او افتاد رفتاری چنان دوستانه داشت که فکر کردم حرکت ازاین دنیا به آن دنیا برایم چندان سخت نیست
پیراهن کوتیکو فرهنگی بالاتر از پیراهن من داشت ، و کفش چوبی هم به پا داشت اما من از ده امده بودم و پا بر هنه به دنبالش دویدم تا وسط جنگل کنار خانه های کوچولو که باشاخه های خشک درخت درست شده بود به او رسیدم داخل خانه را باگذاشتن سنگ و کاج اتاق بندی کرده بود.در یکی از اتاق ها با فنجانی ترک خورده ، مهمانی بازی کردیم ،ودر اتاقی دیگر به نوبت به پرستاری از عروسکی شیرخوارپرداختیم عروسک کهنه ا ی که نامش راتارو گذاشته بود .اینگونه کوتیکو می گفت ، تارو غریبه ها رو دوست داشت ، اما از کرم می ترسید، وبر حسب اتفاق کوتیکوهم از آن می ترسید.وقتی چشممان به یک کرم افتاد ، کوتیکو مواظب بود تا طفلک تارو به گریه نیفتاده من آن رابگیرم و بیرون بندازم.
چشم اندازداشتن خواهری مثل کوتیکو برایم خوشحال کننده بود در حقیقت ، درخت های عظیم شاهانه و بوی کاج - حتی آقای تاناکو- در قیاس بااین خواهری ناگهان به نظرم کوچک رسیدند. تفاوت زندگی در این محیط و در خانه ی آقای تاناکا و زندگی در یوروید مثل تفاوت شنیدن بوی غذاو جویدن چیزی خوشمزه در دهان بود.
با تاریک شدن هوا ، دست و پایمان رابا آب چاه شستیم و به خانه رفتیم و پشت میزی چارگوشه نشستیم. از تماشای خوردن بخار غذا به سقف مرتفع بالای سرم به حیرت افتادم . سقفی که یک لامپ برقی از آن در بالای سرمان آویزان بود روشنایی اتاق چشم را می زد، تا آن هنگام به چنین پدید های بر نخورده بودم مستخدمه ها غذا را آوردند - ماهی حلوای شور کبابی ،ترشی ، سوپ وبر نج -اما همین که خواستیم دست به طرفشان دراز کنیم، برق رفت .آقای تاناکا خندید .ظاهراً این اتفاق زیاد می افتد مستخدمه ها فانونس های آویخته بر سه پایه های چوبی راروشن کردند.
هنگام صرف غذا کسی حرف نزد فکر می کردم خانم تاناکا زن زیبا و جذابی است .اما نمونه ای از یک ساتسوی بزرگتر بود ، به جز اینکه اغلب لبخند برلب داشت بعد از تمام شدن شام او و ساتسو به بازی شطرنج ژاپنی مشغول شدند ، و اقای تاناکا بلند شد و به خدمتکاری گفت کت کیمونویش را بیاورد.چیزی نگذشته بود آقای تاناکا از در بیرون رفت ، واندکی بعد ،کوتیکو به من اشاره کرد به دنبالش بروم ،کفش حصیری به پا کرد و یک جفت هم به من قرض داد وپرسیدم کجا می رویم.
گفت:"ساکت. دنبال پدرم میرویم. هر وقت بیرون میرود او را دنبال میکنم این یک راز است"
از کوچه بیرون آمدیم و در خیابان اصلی ، با فاصله از آقای تاناکا، به مرکز شهرک سن زورو رفتیم. چند دقیقه بعد به محلات مسکونی شهر رسیدیم. کوتیکو دستم را گرفت و مرا به انتهای کوچه های برد .در انتهای پیاده رو سنگ فرش کوچه بین دوخانه به پنجره ای رسیدیم که باصفحه ای کاغذی پوشانده شده و از پشتش روشن بود . کوتیکو به بلندی قد خودش چشم بر سوراخ یکی از پرد ه ها گذاشت . هنگام تماشای او صدای خنده و گفتگو را می شنیدم ،و کسی نیز با شامی سن آواز می خواند. او بالاخره خود راکنار کشید ومن چشم برسوراخ گذاشتم به خاطر بسته بودن نیمی از یک در کشوی نیمی از اتاق را نمی دیدم. اما

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:36
آقای تاناکا را دیدم که با سه چهار مرد روی زمین نشسته بود. مرد مستی داشت از ماجرای نگه داشتن نردبان برای زنی تعریف میکرد که از پایین آن به زیر لباس او نگاه میکرده است. جز آقای تاناکا همه خندیدند. او به نقطه ای از اتاق خیره شده بود که برنگاه من مسدود بود. زن سن و سال دار کیمونوپوشی آمد و گیلاسی به او داد. و آقای تاناکا آن را نگه داشت تا زن برایش آبجو بریزد. تعجب کردم، چون با وجود این که همه از شنیدن داستان خوششان آمده بود – حتی زنی که آبجو میریخت – ولی آقای تاناکا به میز خیره مانده بود. چشم از سوراخ برداشتم تا از کونیکو بپرسم اینجا کجاست.
گفت:«چای خانه است. در اینجا گیشاها از مردها پذیرایی میکنند. پدرم تقریباً هرشب میاید. نمیدانم چرا اینقدر به اینجا علاقه دارد. زنها مشروب میریزند و مردها داستان تعریف میکنند، به جز وقتهایی که آواز میخوانند بالاخره هم همه مست میشوند.»
باز هم چشم به سوراخ گذاشتم و این بار سایه ای بر دیوار دیدم، بعد زنی جلو آمد. گیسویش را با شاخه های کوتاه سبز بید آراسته بود، کیمونویی صورتی کمرنگ با گلهای سفید تک دوزی به تن داشت. اوبی ( شال یا کمربند بسیار پهنی که زنهای ژاپنی در قسمت کمر تا سینه روی کیمونو میبندند. ) پهن بسته شده بر نیم تنه اش رنگ پرتغالی و زرد بود و تاکنون هیچ گاه لباسی به این شیکی ندیده بودم. فاخرترین لباس زنها در یورویدو نخی، یا شاید از جنس کتان و با طرحی ساده از گلهای آبی نیلی بر روی آن بود. اما آن زن، خلاف لباسی که بر تن داشت خود اصلاً زیبا نبود. دندانهایش آنقدر جلو بود که لبش روی آن را نمیپوشاند و پخ بودن سرش مرا به این حیرت مینداخت که شاید در شیرخوارگی لای دو تخته پرس شده است. چه بسا فکر کنید که توصیفی این چنین بی رحمانه ظالمانه است، اما به نظرم عجیب بود با وجودی که کسی او را زیبا نمیخواند، اما چشم آقای تاناکا، مثل لباسی آویزان بر قلاب، بر روی او ثابت مانده بود. بقیه مشغول بگو و بخند بودند و او چشم از زن برنمیداشت، و وقتی زن در کنارش زانو زد تا چند قطره آبجو به لیوانش اضافه نگاهی به او انداخت که نشان میداد کاملا با یکدیگر آشنا هستند.
کونیکو یک بار دیگر جای خود را برای تماشا از پشت سوراخ گرفت و بعد به خانه بازگشتیم. مدتی در وان حمام در حاشیه جنگ کاج نشستیم. آسمان پر از ستاره بود، به جز نیمی از آن پشت شاخه درختی بالا سرم از دیده ام پنهان بود. میتوانستم ساعتها بنشینم و در درک چیزهایی بکوشم که آن روز دیده بودم، و تغییراتی که با آن مواجه شده بودم ... اما کونیکو پس از غوطه در آب داغ خوابش گرفته بود و اندکی نگذشته مستخدمه ها آمدند تا در بیرون آمدن از وان کمکمان کنند.
هنگامی که من و کونیکو دست در دست در کنار یکدیگر روی دشک دراز کشیدیم، درکنارمان خُرخُر ساتسو به هوا بود. احساس گرمای شادمانی وجودم را فرا گرفت. با زمزمه به کونیکو گفتم:«میدانستی که من آمده ام تا با شما زندگی کنم؟» فکر میکردم تکان این خبر سبب میشود که چشمش را باز کند، یا حتی بلند شود و بنشیند. اما مانع خوابش نشد. ناله ای کرد، و لحظه ای بعد نفسش، همراه با صدای خواب، گرم و مرطوب شد.
پایان فصل دوم

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:36
فصل سوم



فردای آن روز وقتی به خانه برگشتیم، بیماری مادرم در طول یک روز غیبت به نظرم سنگین تر شده بود. یا شاید هم خودم خواسته بودم فراموش کنم که واقعاً چقدر بیمار است. خانه آقای تاناکا بوی دود و کاج میداد، اما خانه خودمان چنان آکنده از بوی بیماری او بود که تحمل توصیفش را ندارم. بعدازظهر آن روز ساتسو در دهکده کار میکرد، خانم سوگی به کمکم آمد تا مادرم را حمام کنیم. او را که از خانه بیرون میبردیم، قفسه سینه اش پهن تر از شانه اش به نظر میرسید و سفیدی چشمش هم کدر شده بود. تنها با به یاد آوردن احساس روزهایی که با او از در حمام بیرون میامدیم و او چه اندازه نیرومند و سلامت بود و بخاری از بدن شسته مان برمیخاست انگار که تربچه جوشانده شدن هستیم، میتوانستم دیدن او را در این حالت تحمل بیاورم. مشکل میشد تصور کرد که این زن، که بارها پشتش را با سنگ سائیده بودم و گوشتش همیشه محکمتر و صاف تر از ساتسو بود، ممکن است حتی تا پیش از پایان تابستان بمیرد.
آن شب وقتی روی دشک دراز کشیدم، سعی کردم این وضعیت گیج کننده را از اول تا آخر و از تمام زوایا در نظرم مجسم کنم. این گونه میتوانستم خودم را راضی کنم که به نوعی همه چیز درست خواهد شد. مثلاً به این فکر کردم که چطور میتوانیم بدون مادرم زندگی کنیم؟ حتی اگر از آقای تاناکا به نجاتمان برمیخاست و ما را به فرزندی قبول میکرد، آیا موجودیت خانواده مان را از دست نمیدادیم؟ سرانجام به این نتیجه رسیدم که آقای تاناکا نه تنها من و خواهرم بلکه پدرم را هم میپذیرفت، و از هرچه بگذریم او که انتظار نداشت پدرم تنها زندگی کند. معمولاً تا خودم را به این متقاعد نمیکردم خوابم نمیبرد، درنتیجه در آن هفته ها شبها کم میخوابیدم و روزهایم نیز به تیرگی سپری میشد.
در یکی از این روزها و در اوج گرمای تابستان از خرید یک پاکت چای از دهکده به خانه بازمیگشتم که که از پشت سرم صدایی شنیدم آقای سوگی را دیدم – معاون آقای تاناکا – که در جاده منتهی به خانه مان میدوید. به من که رسید، مدتی طول کشید تا توانست نفسش را جمع کند، دست به پهلو گذاشته بود و چنان هِن هن میکرد که آنگار از سن ژورو تا اینجا دویده است. با وجودی که هنوز هوا آنقدر داغ نشده بود، اما او مثل ماهی حوض قرمز و براق شده بود. بالاخره گفت:«آقای تاناکا گفت که تو و خواهرت ... به دهکده بیایید ... همین که توانستید.»
آن روز وقتی دیدم پدرم به ماهیگیری نمیرود تعجب کرده بودم، چرایش را حالا میدانستم : آن روز امروز بود.
پرسیدم:«پدرم هم بیاید؟ آقای تاناکا چیزی از او نگفت؟»
آقای سوگی گفت:«راه بیفت شیو-شان ، برو ، خواهرت را بیاور.»
از این حرف خیلی خوشم نیامد، اما به خانه دویدم و پدرم را دیدم که پشت میز نشسته و با ناخن لکه سیاهی را از روی آن میتراشد. ساتسو داشت زغال سنگ در اجاق میریخت. انگار که هر دو منتظر وقوع یک اتفاق مهیب هستند.
گفتم:«پدر، آقای تاناکا گفت من و ساتسو به دهکده برویم.»
ساتسو پیش بندش را در آورد و آن را به میخ آویخت و از در بیرون رفت. پدرم پاسخ نداد، اما چند بار مژه زد، به جایی خیره شد که لحظه ای قبل ساتسو آنجا نشسته بود. بعد سرش را سنگین پایین انداخت و اشاره ای کرد. از اتاق پشتی صدای ناله مادرم را در خواب شنیدم.
وقتی به ساتسو رسیدم که تقریباً به دهکده رسیده بود. هفته ها بود که امروز را مجسم میکردم، اما انتظار نداشتم که این اندازه ترسناک باشد. به نظر نمیرسید که ساتسو بین رفتن امروز به دهکده یا دیروز فرقی گذاشته باشد. حتی زحمت پاک کردن سیاهی زغال از روی دستهایش را به خود نداده بود. مویش را که از روی صورت عقب زد لکه سیاهی نیز بر آن باقی گذاشت. نمیخواستم آقای تاناکا او را با این وضع ببیند، دست جلو بردم، تا مثل مادرم، سیاهی را ار صورتش پاک کنم. دستم را کنار زد.
بیرون اداره شیلات ساحلی به آقای تاناکا با تعظیم سلام کردم، فکر میکردم از دیدنمان خوشحال میشود. اما بر عکس، رفتارش به نحو غریبی سرد بود. به نظرم این نشانه ای بود که بفهمم اوضاع آن گونه که تصور میکردم نخواهد بود. به طرف گاری اش رفتیم، فکر کردم شاید میخواهد در حضور زن و دخترش بگوید که ما را به فرزند خواندگی پذیرفته است.
گفت:«آقای سوگی جلو گاری پیش من مینشیند، تو و خواهرت شیزو-سان بهتر است عقب بنشینید.» دقیقاً گفت:«شیزو-سان» فکر کردم این بی ادبی است که نام خواهرم را اشتباه میگوید، اما ظاهر ساتسو متوجه چیزی نشده بود. از پشت گاری بالا رفت ولای سبدهای خالی نشست. دستش را روی چرخ گاری گذاشت. و بعد با همان دست مگسی را از روی صورت پراند و خطی براق بر گونه اش باقی گذاشت. من مثل ساتسو به کثیفی بی تفاوت نبودم. به چیزی جز بو فکر نمیکردم، و این که چه احساس مسرتی خواهم داشت وقتی به خانه آقای تاناکا برسیم و دست، و شاید حتی لباسم را بشویم.
در طول راه، من و ساتسو حتی یک کلمه با هم حرف نزدیم، تا وقتی که به بالای ارتفاعات مشرف به سن ژورو رسیدیم، آن گاه بود که او ناگهان گفت:«قطار.»
نگاه کردم و قطاری را در فاصله دیدم که به طرف شهر میرفت. بخارش در هوا میچرخید که مرا به فکر پوست انداختن مار انداخت. فکر خوبی به نظرم رسید و خواستم آن را برای ساتسو شرح دهم ، اما به نظر علاقمند نرسید . فکر کردم آقای تاناکا ، و همینطور کونیکو ، قدر آن را میدانند . تصمیم گرفتم وقتی به خانه آقای تاناکا برسیم آن را برایشان شرح دهم .
بعد ناگهان متوجه شدم که اصلاً رو به خانه آقای تاناکا نداریم .
چند دقیقه بعد ، گاری در زمینی خاکی کنار خط راه آهن ، در خروجی شهر ایستاد . عده ای با کیسه ها و صندوقهایشان در اطراف بودند . ودر سویی دیگر ، در گوشه ای ، خانم بی قرار کنار مردی بسیار لاغر اندام که کیمونوی شق ورقی به تن داشت ایستاده بود . مرد موی نرم وسیاهی چون گربه داشت و بند کیسه ای پارچه ای را با یک دست گرفته بود از دیدن این وصله ناجور در سن ژورو حیرت کردم ، بخصوص در این جا و درکنار زارعین وماهیگیران و صندوقهایشان ، وپیرزنی قوز کرده که بقچه ای سیب زمینی بر پشتش داشت . بیقرار چیزی به او گفت و وقتی مرد برگشت ونگاه خیره اش را به ما انداخت ، از او ترسیدم .
آقای تاناکا ما را به او معرفی کرد . نام مرد آقای بکو بود . آقای بکو چیزی برزبان نیاورد ، فقط با دقت به من نگاه کرد و بنظر میرسید که از دیدن ساتسو گیج شده است .
آقای تاناکا به او گفت :«سوگی را از یورویدو با خودم آورده ام میخواهید با شما بیاید؟ دخترها را میشناسد. میتوانم یکی دو روز به او مرخصی بدهم.»
آقای بکو دست تکان داد و گفت:«نه.»
مسلم است که در انتظار هیچ یک از این وقایع نبودم، پرسیدم کجا میرویم، اما به نظر نمیرسید که کسی صدایم را شنیده باشد. پس فقط یک پاسخ برای آن یافتم. به این نتیجه رسیدم که آقای تاناکا از آنچه خانم بی قرار از ما به او گفته است، خوشش نیامده و این مردک لاغر فضول، آقای بکو ، نقشه کشیده ما را به جایی ببرد که غیب گویی آینده مان صحیح تر باشد. بعد به خانه آقای تاناکا بازمیگردیم.
درحالیکه به سختی میکوشیدم با این افکار دل خوش کنم، خانم بی قرار با لبخندی دلنشین من و ساتسو را به گوشه دوری از سکوی خاکی برد. وقتی آنقدر فاصله گرفتیم که سایرین صدایمان را نشنوند، لبخند از لبش پرید و گفت:«حالا به من گوش بدهید. هر دو دخترهای شیطانی هستید!» نگاهی به دور و بر انداخت تا مطمئن شود کسی نگاهمان نمیکند و آن وقت به هر کداممان یک تو سری زد. دردم نگرفت. اما از تعجب فریاد کشیدم. به حرفش ادامه داد:«اگر کار خلافی بکنید و باعث خجالتم بشوید، از خجالتتان درمیایم! آقای بکو مرد سخت گیری است. باید خوب به حرفهایش گوش بدهید! اگر گفت چهار دست و پا زیر صندلی قطار بروید، بروید. فهمیدید؟»
از حالت صورت خانم بی قرار متوجه شدم که باید پاسخش را بدهم. در غیر این صورت کتکم میزند. اما آنچنان یکه خورده بودم که صدا از دهانم در نمیامد. بعد همانطور که ایستاده بودم و از ترس میلرزیدم دست جلو آورد و نیشگونی چنان محکم از گردنم گرفت که حتی نمیتوانستم جای درد را تعیین کنم. احساس میکردم درون طشتی پر از جانور افتاده ام و سرتاسر بدنم را گاز میگرند. صدای هق هقم را شنیدم. چیزی که بعد از آن به یادم میاید، اینست که آقای تاناکا کنارمان ایستاده بود.
گفت:«اینجا چه خبر است؟ اگر باز هم چیزی داری به این دخترها بگویی، جلو من بگو. مجبور نیستی اینطور رفتار کنی.»
خانم بی قرار گفت:«البته که خیلی چیزهاست که باید درباره اش حرف بزنیم، اما قطار دارد میاید.» و این درست بود. میتوانستم آن را در فاصله ای نه چندان دور ببینم که داشت دور میزد.
آقای تاناکا ما را به قسمت بالای سکو برد که زارعین و پیرزن ها مشغول جمع کردن اسبابهایشان بودند. اندکی نگذشته قطار جلویمان ایستاد. آقای بکو با کیمونوی شق و رقش بین من و ساتسو ایستاد و آرنجمان را گرفت و سوار قطار شدیم. شنیدم که آقای تاناکا چیزی گفت، اما گیج تر و پریشان تر از آن بودم که بفهمم. نمیتوانستم با اطمینان بگویم چه شنیده ام. میتوانست:
«
Mata yo! تا دیداری دوباره
یا این:
Matte yo! صبر کنید
یا حتی این:
Ma … deyo! خوب، برویم »
باشد.
وقتی از پنجره بیرون را نگاه کردم. او را دیدم که به طرف گاری اش میرفت و خانم بی قرار دستش را به کیمونویش میمالید.
یک لحظه بعد خواهرم گفت:«شیو-شان!»
صورتم را با دستهایم پوشاندم، و حقیقت را بگویم اگر میتوانستم از شدت بدبختی کف قطار میفتادم. با لحنی که خواهرم صدایم کرده بود، نیاز به گفتن چیزی نداشت.
گفت:«میدانی داریم به کجا میرویم؟»
فکر کنم تنها پاسخی که میخواست بداند فقط بله و خیر بود. احتمالاً برایش اهمیتی نداشت که مقصدمان کجاست – تا آنجایی که کسی میدانست داریم چه میکنیم. ولی البته من چیزی نمیدانستم. از مرد لاغر اندام، آقای بکو سوال کردم، ولی جوابم را نداد. هنوز به ساتسو خیره مانده بود. انگار که تا به حال چیزی شکل او ندیده است. سرانجام با چندش صورتش را درهم کشید و گفت:«ماهی! چه بوی گندی میدهید، هردوتان!»
از کیسه آویخته بر شانه اش شانه ای بیرون کشید و به شانه کردن موی ساتسو پرداخت. مطمئن بودم خواهرم دردش میامد. اما میتوانستم ببینم که از تماشای پشت سرگذاردن مناظر طبیعت در بیرون از پنجره بیشتر درد میکشد. لحظه ای بعد مثل شیرخواره ها لب ورچید و به گریه افتاد. اگر مرا کتک میزد و سرم فریاد میکشید، اینقدر درد نمیکشیدم که از تماشای صورت لرزان او کشیدم. همه اش تقصیر من بود. پیرزنی دهاتی با دندانهای جلو آمده چنان که چیزی به سگی میدهد هویجی به طرف ساتسو دراز کرد و بعد پرسید به کجا میروید.
آقای بکو پاسخ میدهد:«کیوتو.»
از شنیدن این حرف چنان ترسیدم که دیگر نمیتوانستم به چشم ساتسو نگاه کنم. حتی سن ژورو اینک شهری دور و با فاصله زیاد به نظر میرسید. و اما کیوتو، به گوش من مثل هنگ کنگ یا حتی نیویورک – که یک بار شنیدم دکتر میورا از آن حرف میزد – بیگانه بود. تا آنجا که میدانستم، میگفتند که در کیتو بچه ها را بزرگ میکنند که بدهند به سگها بخورند.
ساعتها سوار قطار بودیم، بدون این که لب به چیزی بزنیم. تماشای آقای بکو که یک برگ کاهوی بزرگ مثل بقچه از کیسه اش بیرون آورد و باز کرد و یک کوفته برنجی براق با دانه های کنجد لایش ظاهر شد البته چشمم را گرفت. اما وقتی آن را با انگشتهای استخوانیش برداشت و بدون این که حتی به من نگاه کند، به دهان کوچک و خسیسش فرو برد. دیدم دیگر حتی یک لحظه هم نمیتوانم این شکنجه را تحمل کنم. سرانجام در شهری بزرگ از قطار پیاده شدیم. که من فکر کردم باید کیوتو باشد. اما بعد از مدتی قطار دیگری آمد و سوار آن شدیم. این یکی ما را به کیوتو برد. این قطار خیلی شلوغ تر از قطار اولی بود. بنابراین مجبور شدیم تمام مدت بایستیم. وقتی با نزدیک شدن غروب آفتاب به کیوتو رسیدیم، مثل صخره ای که تمام روز زیر ریزش آبشار بوده است درد میکشیدیم.
هنگام نزدیک شدن به ایستگاه کیوتو چیز زیادی از شهر نمایان نبود. اما بعد، حیرت زده، نگاهم به پشت بامهایی افتاد که تا دامنه های تپه های دوردست کشیده شده بود. هرگز در تصورم نمی گنجید که کیوتو شهری به این بزرگی باشد. حتی امروز هم، هنگام تماشای منظره خیابانها و ساختمان ها از داخل قطار اغلب به یاد احساس بی پشت و پناهی و ترسی میفتم که در آن روز کنجکاوی برانگیزی که برای اولین بار خانه ام را ترک میکردم احساس کردم.
در آن زمان، سال 1930، تعداد ریکشاهای مشغول به کار در کیوتو هنوز زیاد بود. در حقیقت، آنقدر ریکشا جلو ایستگاه راه آهن کیوتو ایستاده بود که فکر کردم در این شهر بزرگ هیچ کس بدون سوار شدن در ریکشا به جایی نمیرود – که نمیتوانست چندان دور از حقیقت باشد. شاید پانزده الی بیست ریکشای دسته بالا آورده جمع بودند، و ریکشاکشها، چندک زده در اطراف، یا سیگار میکشیدند یا مشغول خوردن چیزی بودند. حتی بعضی کف کثیف خیابان دراز کشیده و خوابیده بودند. آقای بکو یکبار دیگر آرنجهایمان را گرفت و ما را به جلو برد، گویی دو سطل آب را از چاه برمیگرداند.
56 تا 65

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:37
احتمالاً فکر میکرد اگر لحظه ای از من غافل شود فرار میکنم، البته این کار را نمیکردم. هرکجا میرفتیم ترجیح داشت به این که تک و تنها در خیابانها و ساختمانهای آن شهر سرگردان شوم،که مثل ته دریا برایم ناشناخته بود.
سوار ریکشایی شدیم، آقای بکو با زحمت و فشار بین ما روی نیمکت نشست. زیر کیمونویش استخوانی تر از آن بود که گمان میکردم. ریکشاکش دسته را که بالا آورد به عقب افتادیم، بعد آقای بکو گفت:«تومیناگا-شو. گیون.»
ریکاکش چیزی نگفت، تکانی به ریکشایش داد و یورتمه کنان راه افتاد. بعد از عبور از یکی دو خیابان درجه شهامتم را بالا بردم و به آقای بکو گفتم:«خواهش میکنم، به ما نمیگویید؟ کجا میرویم؟»
به نظر نمیرسید که در پی پاسخ باشد، اما بعد از لحظه ای گفت:«به خانه جدیدتان.»
از شنیدن این حرف گریه ام گرفت. صدای هق هق گریه ساتسو را از آن طرف آقای بکو شنیدم و او نیز میخواست مثل من بغضش را فرو دهد که آقای بکو سقلمه ای به او زد و ساتسو با صدای بلند بغضش را خفه کرد. من لبم را گاز گرفتم و چنان به سرعت گریه ام را متوقف کردم که فکر میکنم اشکهای غلطان در همان جا که بودند روی گونه ام متوقف شدند.
اندکی بعد به داخل خیابانی پیچیدیم که به وسعت تمام دهکده یورویدو بود. به خاطر شلوغی خیابان از مردم و دوچرخه و ماشین و کامیون نمیتوانستم طرف دیگرش را ببینم. تا آن زمان ماشین ندیده بودم. عکسش را دیده بودم، اما به یاد میاورم که از دیدن این که ... خب، به چشم منِ ترسیده چقدر بیرحم به نظر میرسید – به حیرت افتادم، گویی بیشتر برای آزار مردم خلق شده بودند تا کمک به آنها. سرتاپا حواس شده بودم. کامیونها غرش کنان چنان چسبیده به ما از کنارمان میگذشتند که میتوانستم بوی سایش تایر لاستیک هایشان را بشنوم. صدای گوشخراش وحشتناکی به گوشم رسید، که معلوم شد صدای عبور قطار از روی خط آهن در وسط خیابان است.
با تاریک شدن هوا به وحشت افتادم، اما هرگز در زندگیم از چیز بیش از اولین نگاه به چراغهای شهر حیرت نکرده بودم. تا به حال بجز شبی که برای شام به خانه آقای تاناکا رفته بودیم هیچ وقت روشنایی برق ندیده بودم. در اینجا پنجره ها، از طبقه اول تا آخر ساختمانها سرتاسر روشن بودند و مردم در پیاده روها زیر روشنایی های زرد ایستاده بودند. حتی در دورترین نقاط خیابان هم میتوانستم شناسائیشان کنم. به خیابان دیگری پیچیدیم، و برای اولین بار تئاتر مینامیزا را دیدم که در سوی دیگر پلی در مقابلمان قرار داشت. شیروانی سفالیش آنقدر عظیم بود که ابتدا فکر کردم یک قصر است.
سرانجام ریکشا به داخل کوچه ای با ردیف خانه های چوبی پیچید. بناهایی آن گونه به هم چسبیده که به نظر میرسید نمایشان یکسره است – که یکبار دیگر احساس ترسناک گم شدن به من دست داد. زنهای کیمونوپوشی را دیدم که در خیابان کوچک شتابزده در حرکت بودند. به نظرم خیلی شیک میرسیدند، گرچه بعدها فهمیدم که بیشترشان خدمتکارند.
جلوی دری توقف کردیم و آقای بکو به من دستور داد پیاده شوم. بعد خودش نیز از جا بلند شد، و آنگاه گویی به اندازه کافی روز سختی را نگذرانده بودیم، که بدترین اتفاقها افتاد. چون وقتی ساتسو نیز خواست پیاده شود، آقای بکو برگشت و با دست درازش او را با هل به سرجا برگرداند.
به او گفت:«همین جا بمان، تو به جای دیگری میروی.»
نگاه من و ساتسو به هم افتاد. شاید اولین بار بود که احساس یکدیگر را به طور کامل درک میکردیم، اما فقط لحظه ای طول کشید، چون متوجه شدم که آنقدر اشک در چشمم جمع شده است که به سختی چیزی میبینم. احساس کردم آقای بکو مرا عقب عقب میکشید، صدای زنها و جنجال به پا شده را میشنیدم. میخواستم خودم را کف خیابان بیندازم که ناگهان دیدم دهان ساتسو از چیزی در آستانه در در پشت سر من هاج و واج باز ماند.
در آستانه راهرو باریک ورودی خانه ای با چاهی قدیمی در یک طرف و چند گل و گیاه در طرف دیگر بودم. آقای بکو میخواست مرا به داخل بنا بکشد و تلاش میکردم که در جایم بایستم. روی پله راهرو ورودی، زنی ایستاده بود با زیباترین کیمونویی که ممکن بود در ذهن مجسم کنم. صندل پایش ورنی بود. مرا بگویید که تحت تاثیر کیمونوی گیشای جوان دندان گراز دهکده سن ژوروی آقای تاناکا قرار گرفته بودم. کیمونوی این گیشا رنگ آبی آب بود، با پیچ و تابی از خطوطی به رنگ عاج به نشانه نمایش آب در رودخانه و در این آب ماهیهای نقره ای براق بالا و پایین میپریدند، و سطح آب در هرکجا که شاخ و برگهای سبز شاداب درختی به آن میخورد، حلقه حلقه طلایی میشد. شک نداشتم که جنس پارچه اش از ابریشم خالص است. همین طور اوبی اش، که با رنگهای سبز و زرد کمرنگ گلدوزی شده بود. این تنها لباس او نبود که شگفتی ام را برمی انگیخت، صورتش با رنگ سفیدی زل نقاشی شده بود، مثل تیغه ابری بود که در نور آفتاب بتابد. گیسوی سیاه براقش را در پشت سر شینیون کرده و لا به لایش را با زیورهایی دسته عقیق و شانه ای با آویزه های نقره ای که با هر حرکت سرش میدرخشیدند آرایش داده بود.
این اولین دید من از هاتسومومو بود. در آن هنگام او یکی از مشهورترین گیشاهای محله های گیون بود، گرچه که البته آن موقع از این چیزها بی اطلاع بودم. زنی کوچک اندام بود، بالای موی جمع کرده اش به شانه آقای بکو نمیرسید. از دیدن او چنان خیره مانده بودم که آداب را فراموش کردم – نه این که آن موقع به اجرای آداب خوب وارد بودم! – و به صورتش زل زدم. به من لبخند زده بود. گرچه لبخندی از روی محبت نبود. گفت:«آقای بکو، میشود بعد از اینکه من رفتم آشغالها را ببرید؟ سر راهم را گرفته است!»
در راهرو ورودی آشغالی وجود نداشت، منظورش من بودم. آقای بکو گفت فکر میکند برای عبور او جا به اندازه کافی هست.
هاتسومومو گفت:«شاید برای شما نزدیک بودن به او مهم نباشد، اما من وقتی در این طرف خیابان چشمم به آشغال میفتد به آن طرف میروم.»
ناگهان زنی مسن تر، بلند بالا و چون بامبو، گره دار، پشت سر او در درگاه ظاهر شد.
گفت:«هاتسومومو-سان، نمیدانم مردم با تو چطور کنار میایند.» اما در همان حال با دست به آقای بکو اشاره کرد مرا به خیابان برگرداند، و او هم همین کار را کرد. بعد زن با زحمت قدم به راهرو گذاشت – چون یکی از کفل هایش بیرون زده و راه رفتن را برایش مشکل میکرد – و سراغ قفسه ای در دیوار رفت. چیزی از آن بیرون آورد که به چشم من شکل سنگ آتش زنه بود. و همینطور سنگی مستطیل شکل از آن نوع که ماهی گیرها برای تیز کردن چاقو استفاده میکنند. بعد پشت هاتسومومو ایستاد و سنگ آتش زنه را به آن سنگ زد، جرقه ای از آن بیرون آمدکه به پشت هاتسومومو خورد. از این چیزها سر در نمی آوردم. اما میدانید، گیشاها از ماهیگیرها هم خافاتی ترند. شبها تا به خاطر طالع خوش کسی پشت سرشان جرقه ای روشن نکند قدم از خانه بیرون نمیگذارند.
هاتسومومو راه افتاد، و چنان ریز قدم برمیداشت که به نظر میرسید با هر تکان کوچک لبه کیمونویش خود به جلو سر میخورد. آن موقع نمیدانستم که او گیشاست، چون با مخلوقی که چند هفته پیش در سن ژورو دیده بودم یک دنیا تفاوت داشت. فکر کردم باید یکی از بازیگرهای تئاتر باشد. شناور در هوا رفت و همه به تماشایش ایستادیم، بعد آقای بکو مرا به دست زن مسن تری و خود در کنار خواهرم سوار ریکشا شد و ریکشاکش دسته را بالا برد. من حرکت کردنشان را ندیدم، کف راهرو افتاده بودم و گریه میکردم.
بایستی که دل زن مسن تر برای من سوخته باشد، چون در طول مدتی که از جا تکان نمیخوردم و بر مصیبتی که بر سرم نازل شده بود میگریستم کسی مزاحمم نشد. حتی صدای هیس هیس زن را به خدمتکاری که از داخل خانه آمد تا چیزی به او بگوید شنیدم. و بالاخره دستم را گرفت که بلند شوم و صورتم را با دستمالی که از آستین کیمونوی ساده ی خاکستری اش بیرون آورد خشک کرد.
«بس است، بس است، دختر کوچولو، لازم نیست بترسی. کسی خیال ندارد تو را کباب کند و بخورد.»
لهجه عجیب آقای بکو و هاتسمومو را داشت. لهجه ای آنچنان متفاوت با زبان ژاپنی معمول در دهکده ام که به سختی میفهمیدم چه میگوید و با این حال، کلمات او محبت آمیزترین کلماتی بود که در آن روز از کسی شنیده بودم . تصمیم گرفتم هرچه بگوید گوش کنم. گفت او را خاله صدا کنم. و بعد به صورتم نگاه کرد و با صدایی از بیخ گلو گفت:«خدای من! چه جشمهای بی نظیری! دختر خوشگلی هستی، مگر نه؟ مادر خیلی خوشحال میشود.»
بلافاصله به فکر افتادم که مادر این زن، هر که هست، بایستی خیلی پیر باشد، چون گیسوی خاله، که محکم پشت سر جمع کرده بود، بیشتر خاکستری بود و تنها آثاری از تارهای سیاه در آن دیده میشد.
خاله مرا از راهرو ورودی به داخل بنا برد، خودم را در راهرو با کف خاکی دیدم که میان دو ساختمان کنار هم کشیده بود و به حیاط پشت راه داشت. یکی از ساختمانها بنای کوچکی مثل خانه ام در یورویدو بود – دو اتاق با کف خاکی، که از قرار محل سکونت خدمتکاران بود. بنای دیگر ساختمان شیک و کوچکی بود که روی سکویی سنگی زیر خالی با فاصله ای از زمین بنا شده بود که گربه درحد فاصل آن میتوانست قرار بگیرد. راهرو بین دو بنا رو به آسمان باز تاریک بالا سرمان داشت، که سبب شد بیشتر این احساس را داشته باشم که در شبه دهکده ای کوچک هستم و نه در یک خانه – بخصوص این که میتوانستم بنای چندین ساختمان کوچک چوبی دیگر را در ته حیاط ببینم. آن زمان نمیدانستم ، اما در آن بخش از کیوتو این خانه معمولی بود. ساختمانهای ته حیاط، گرچه به نظر تعدادی خانه های کوچک میرسید اما در واقع اتاقکی به اسم مستراح و یک انباری دو طبقه با نردبانی در پشتش بود. کل بنا در زمینی به مساحتی کمتر از خانه آقای تاناکا در حومه شهر بود و هشت نفر ساکن داشت، و اکنون با آمدن من، این تعداد به نه نفر میرسید.
بعد از اینکه به کار ساختمانهای کوچک پی بردم، متوجه مدل شیک بنای اصلی خانه شدم. در یورویدو چوبهایی که در ساختمان به کار میبرند بیشتر خاکستری هستند، نه قهوه ای، و نمک موجود در هوا این چوبها را خط خط میکند. اما در اینجا چوبهای به کار برده شده در کف و تیرهای سقف زیر روشنایی لامپها از درخشندگی برق میزدند. درهای کشویی سرسرای ورودی صفحات کاغذی داشتند، مثل دری در جلو پلکانی که ظاهراً به طبقه بالا میرفت. یکی از این درها باز بود، و میتوانستم در پشت آن یک قفسه چوبی را با محرابی بودایی به رویش ببینم. معلوم شد که این اتاقهای شیک مورد استفاده افراد خانواده است. – و همینطور هاتسومومو، گرچه بعدها مطلع شدم که به طور کلی او اصلاً عضو خانواده نیست. افراد خانواده وقتی میخواستند به حیاط بروند، مثل مستخدمین از راهرو خامی عبور نمیکردند، گذری مفروش با چوب براق در کنار خانه داشتند. حتی استفاده از مستراحها هم جداگانه بود – مستراح بالا مخصوص استفاده افراد خانواده بود و مستراح پایین خاص مستخدمین.
هنوز خیلی چیزها را باید کشف میکردم، گو اینکه بعد از یکی دو روز به همه چیز پی بردم. مدتی در آن راهرو ایستادم ، متعجب بودم اینجا کجاست و بعد ترسیدم . خاله به آشپزخانه رفته بود و با صدای آهسته با کسی حرف میزد . بالاخره آن کس بیرون آمد . دیدم که دختری همسال من است ، سطل چوبی پر چنان سنگینی در دست داشت که با هربار لمبر زدن نیمی آب آن بر روی کف خاکی راهرو میریخت . دختری بود لاغر اندام ، اما صورت چاق وگرد و قلمبه داشت ، به چشم من شکل یک طالبی بود که به آن چوب فرو کرده باشند . سطل را بازحمت حمل میکرد و زبانش مثل دسته کدوحلوایی از دهان بیرون زده بود . به زودی متوجه شدم که این عادتش است . هروقت که سوپ را در کاسه هم میزد ، یا برنج پیمانه میکرد و در دیگ میریخت ، یا حتی بند کمرش را میبست ، زبانش را بیرون میاورد . واین صورت گرد و قلمبه و نرم ، و زبانی که مثل دسته کدوحلوایی از دهانش بیرون بود ، سبب شد که چند روز نگذشته او را به نام «کدوحلوایی» ملقب کنم ، و از آن به بعد همه او را با آن نام صدا کردند و حتی مشتریهایش در سالهای خیلی بعد وهنگامی که یکی از گیشاهای گیون بود .
وقتی کدوحلوایی سطل آب را کنار من زمین گذاشت ، زبانش را تو برد و دسته ای مو را پشت گوش کشید و مرا از سر تا پا برانداز کرد . فکر کردم میخواهد چیزی بگوید ، اما به نگاه کردن ادامه داد ، گویی دارد تصمیم میگیرد بالاخره گازی به من بزند یا نه . واقعاً به نظر گرسنه میرسید ، اما سرانجام خم شد وبا زمزمه گفت : «تو ازکجا پیدایت شده؟»
دیدم چه فایده که بگویم از یورویدو آمده ام ، چون لهجه او هم مثل لهجه سایرین برایم عجیب بود ، مطمئن بودم که نام دهکده ام به گوشش نخورده است ، فقط گفتم که تازه آمده ام .
گفت :«فکر نمیکردم هیچ وقت دختری به سن خودم را ببینم، اما بگو چرا چشمت اینطوری است؟» همان وقت خاله از آشپزخانه بیرون آمد، کدوحلوایی را کنار زد و یک سطل و تکه ای کهنه برداشت و مرا به حیاط برد. حیاط منظره خزه گرفته زیبایی داشت، و پلکانی سنگی به انباری پشت داشت، اما به خاطر وجود مستراح در یک گوشه اش بوی تعفن میداد. خاله گفت که لباسهایم را دربیاورم. ابتدا ترسیدم که بخواهد همان کاری را که خانم بی قرار با من کرده بود بکند. اما فقط آب روی شانه ام ریخت و با کهنه بدنم را شست. کارش که تمام شد لباسی به من داد، چیزی بیش از یک لباس ساده نخی آبی سیر نبود، اما بدون شک قشنگترین لباسی بود که تا آن وقت به تن کرده بودم. پیرزنی که معلوم شد آشپز است با چند خدمتکار مسن از آشپزخانه به راهرو آمدند و به تماشای من ایستادند. خاله گفت بعد از این به اندازه کافی وقت برای تماشای من خواهند داشت و همانجا بروند که بودند.
تنها که شدیم به من گفت :«حالا گوش کن، دختر کوچولو. فعلاً نمیخواهم اسمت را بدانم. آخرین دختری که به اینجا آمد، مادر و مادربزرگ از او خوششان نیامد. یک ماه ماند و رفت. پیر شده ام و نمیتوانم هر روز یک اسم تازه حفظ کنم. مگر اینکه تصمیم بگیرند تو را نگه دارند.»
پرسیدم :«اگر نخواستند مرا نگه دارند، چطور؟»
«بهتر است که نگهت دارند.»
«خانم، میتوانم بپرسم ... اینجا کجاست؟»
گفت :«اینجا اوکیاست ( گیشاخانه ). خانه ای که گیشاها در آن زندگی میکنند. اگر خوب کار کنی، خودت هم روزی گیشا خواهی شد. اما اگر خوب به حرفهای من گوش نکنی، یک هفته هم اینجا نمیمانی، مادر و مادربزرگ تا یک دقیقه دیگر پایین میایند که تو را ببینند. و بهتر است که از تو خوششان بیاید. وظیفه ات اینست که وقت تعظیم تا میتوانی خم شوی و نگاه به چشمانشان نیندازی. خانم پیرتر، خانمی که ما او را مادربزرگ صدا میکنیم، در عمرش از کسی خوشش نیامده. اما نگران حرفهای او نباش. اگر از تو سوالی کرد، به خاطر خدا جوابش را نده! من به جای تو جواب میدهم. حواست را جمع کن که مادر را تحت تاثیر قرار دهی. آدم بدی نیست، اما در دنیا فقط یک چیز برایش مهم است.»
فرصت به دست نیاوردم که بپرسم آن یک چیز چیست، چون سروصدایی از سرسرای ورودی شنیدم، و لحظه ای نگذشت که دو زن قدم به راهرو گذاشتند. جرئت نکردم نگاهشان کنم. اما از آنچه که از گوشه چشم دیدم یاد دو بقچه ابریشمی قشنگی افتادم که در روی رودخانه شناور باشند. لحظه ای بعد جلوی من در راهرو ایستادند، بعد نشستند و کیمونوهایشان را روی زانو صاف کردند.
خاله با صدای بلند گفت :«اومکو-سان!» - آشپز را صدا کرد - «برای مادر بزرگ چای بیاورد.»
صدای خشمگینی در پاسخ گفت :«من چای نمیخواهم.»
صدای گوشخراش تر دیگری، که فهمیدم صدای مادر است گفت :«بسیار خوب، مادربزرگ، مجبور نیستید چای بخورید. خاله میخواهد مطمئن شود که راحت هستید.»
پیرزن باشکوه گفت :«با این استخوانها که راحتی ندارم.» صدای نفس تو دادنش را شنیدم که میخواست چیز دیگری بگوید، اما خاله امان نداد.
گفت :«مادر، این دخترک تازه وارد است.» و سقلمه کوچکی به من زد. که به نشانه تعظیم کردن گرفتم. دو زانو نشستم و چنان خم شدم که میتوانستم بوی هوای مانده ای را که از زیر پی ساختمان برمیخاست، بو بکشم. سپس یک بار دیگر صدای مادر را شنیدم. «بیا اینجا میخواهم نگاهت کنم.»
مطمئن بودم وقتی نزدیکش شوم چیز دیگری خواهد شد. اما از زیر اوبی اش چپقی با فلزی و یک سیخ بلند بامبو بیرون آورد و مشتی تنباکو از داخلش برداشت. تنباکو را با انگشت کوچک در کاسه چپق فرو برد، انگشتی که مثل چغندر قرمز شد، بعد چپق را در دهان گذاشت و با کبریتی که از یک قوطی فلزی کوچک بیرون آورد، روشنش کرد
اکنون برای اولین بار از نزدیک نگاهم میکرد، به چپقش پُک میزد و زن سالخورده نشسته در کنارش آه میکشید. احساس میکردم که نمیتوانم صاف به صورت مادر نگاه کنم، اما دود چپقش را میدیدم که چون بلند شدن بخار از شکافی در زمین از صورتش برمیخاست. آن چنان کنجکاو تماشای او شده بودم که چشمانم جان گرفت و مثل تیر به او نشانه رفت. هرچه بیشتر نگاهش میکردم بیشتر تحت تاثیر جذبه اش قرار میگرفتم. کیمونویش زرد بود، و نقشهایی از شاخه های بید با برگهای زیبا سبز و نارنجی داشت، جنسش از ابریشم توری بود و ظرافتش چون تار عنکبوت بود. اوبی اش نیز به همان اندازه حیرتم را برانگیخت. جنس آن نیز از توری زیبایی بود، اما با رنگ حنایی و قهوه ای و تاروپود طلایی اش، به نظر سنگین تر میرسید. هرچه بیشتر به لباسش نگاه میکردم کمتر متوجه میشدم که در راهرو خاکی ایستاده ام ،یا به سرنوشت خواهرم فکر میکنم – و به سرنوشت مادر و پدرم – و این که چه بر سرم خواهد آمد. هر جزء کیمونوی این زن کافی بود که خودم را به فراموشی بسپارم. بعد ناگهان با ضربه ای ترساننده تکان خوردم. چون بالای یقه کیمونوی زیبایش صورتی آن چنان متضاد با لباسش قرار داشت که گویی بدن گربه ای را نوازش

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:37
می کرده ام و بعد دیده ام سر یک سر گرگی را دارد.زن کریه المنظری بود،گرچه خیلی جوانترازخاله ، که منتظرآن نبودم. معلوم شد که مادر ظاهراً خواهر کوچکتر خاله است.گرچه یکدیگر را مثل بقیه ساکنین اوکیا ((مادر)) و ((خاله)) صدا میکردند،اما نه این که براستی مثل من و ساتسو خواهرهای واقعی باشند.در یک خانواده متولد بودند،بلکه مادر بزرگ هر دو را به فرزند خواندگی پذیرفته بود.
ایستاده در میانشان چنان منگ شده بودم،وهجوم افکار گوناگون به ذهنم چنان انبوه بود که کاری کردم که خاله از آن منعم کرده بود.صاف به چشم های مادر نگاه کردم . با این حرکت جبق از دهان برداشت ، که سبب گردید آرواره اش مثل دریچه ای باز شود.گرچه که می دانستم باید باز نگاهم را به پایین بیندازم ، اما چشمان عجیب زشتش آنچنان براین تکان دهنده بود که جز ایستادن و خیره شدن به آن کار دیگری نمی توانستم بکنم،سفیدی چشمش در عوض سفید و روشن بودن ، به رنگ زرد زننده ای بود ، که بلافاصله یاد لگن مستراح افتادم که کسی تازه در آن پیشاب ریخته است. این زردی دور حلقه ی پلک ِ رفته ی چشمش را هم گرفته بود ، و رطوبتی کدر دور آن جمع شده بود، پوست دورش لیز آویزان بود .
نگاه را پایین تر آورده و به دهانش بردم که هنوز باز بود در صورتش هر رنگی دیده می شد.حلقه ی پلکش مثل گوشت ِ قرمز بود ، و لثه و زبانش خاکستری و برای افزودن وحشتناکی بیشتر به اوضاع ، به نظر می رسید که تک تک دندان های پایینش در حفره ای کوچک پر از خون به لثه اش محکم شده اند. بعد ها فهمیدم که سبب آن کمبود موادی در رژیم غذایی مادر در سال های گذشته بوده است ، اما هرچه به او نگاه میکردم بیشتر این احساس را داشتم که شکل درختی است که برگ هایش دارد می ریزد و چنان از تماشای کل اثر تکان خورده بودم که می بایست یا قدمی به عقب برداشته باشم، یا صدایی از گلو بیرون داده باشم، یا اشاره ای از احساسم دیده باشد ، چون ناگها با صدای گوش خراشش پرسید:
-به چه نگاه می کنی؟؟
گفتم:-ببخشید خانم ، به کیمولوتان نگاه می کردم فکر نمی کنم تا حالا چیزی مثل آن دیده باشم.
بایستی پاسخ مناسبی بوده باشد -البته اگر پاسخ مناسبی وجود داشت- چون صدایی شبیه خنده از دهانش خارج شد ، گرچه بنظر مثل سرفه می رسید.به سرفه ، یا خنده ، نمی دانم کدام یک ، ادامه داد و گفت:
-از آن خوشت آمده ؟ بله ؟ می دانی قیمتش چند است؟؟
-خیر ، خانم .
-حتماً ، خیلی بیشتر از آن است که بدانی.
اینجا بود که مستخدمه چای آورد.در حال تعارف چای فرصتی بدست آوردم تا نگاهی از زیر چشم به مادر بزرگ بیندازم. در حالی که می شد مادر را با انگشت های کوتاهِ خپل و گردن چاق و چله ، اندکی فربه خواند ، مادر بزرگ پیر و خشکیده بود.دست کم به سن پدرم بود ، اما چنان می رسید که سال های عمرش را با تمرکز روی حساب و کتاب خِساست گذرانده است. موی خاکستری اش مرا یاد تار ابریشم می انداخت ، چون به راحتی کاسه سرش معلوم بود، حتی این کاسه سر هم بنظر خسیس م رسید ، چون پوستش به خاطر سالخوردگی لکه های قهوه ای و قرمز داشت. اخم نکرده بود ، اما شکل طبیعی دهانش او را اخم آلود نشان می داد.
نفس عمیقی تو کشید تا آماده حرف زدن شود؛ و بعد ، پس از اینکه نفسش را دوباره بیرون داد گفت:
-من که گفتم چای نمی خواهم؟
آنگاه آهی کشید و سرش را تکان داد و خطاب به من گفت :
-چند سال داری،دختر کوچولو؟؟
خاله به جای من پاسخ داد:
-8سال میمون به دنیا آمده است.
مادر بزرگ گفت :
-این آشپز ابله هم همسال میمون است.
مادر گفت:
-نُه سال خاله،تو در باره اش چه فکر می کنی؟
خاله جلو آمد و صورتم را چرخاند تا نگاهم کند:
-عنصر آبش زیاد است.
مادر گفت:
-چشم های قشنگی دارد چشمش را دیده اید،مادر بزرگ؟
مادر بزرگ گفت:
-به نظر من احمق می آید،به هر حال یک میمون دیگر لازم نداریم.
خاله گفت:
-وای البته که حق با شماست،احتمالاً همین است که می گویید اما به نظر من دختر باهوشی است،می شود قبولش کرد،از گوش هایش می توانید بفهمید.
مادر گفت:
-با این همه آب در شخصیتش احتمالاً بوی آتش را پیش از روشن شدن می فهمد.خوب نیست،مادر بزرگ؟ دیگر لازم نیست نگران آتش سوزی انبار با آن همه کیموثویش باشید.
این گونه که بعدها مطلع شدم مادر بزرگ بیش از شیشه ای که از سنگ می ترسد از آتش وحشت داشت.
مادر افزود:
-بهر حال،فکر نمی کنید که واقعاً خوشگل است؟
مادر بزرگ گفت:
-این همه دختر خوشگل در گیون ریخته است،ما دختر زرنگ لازم داریم،نه خوشگل.آن هاتسومومو هم مثلاً خوشگل است،اما ببینید چه احمقی از آب در آمده!
بعد از گفتن این حرف مادر بزرگ،با کمک خاله،از جا بلند شد و باز به سوی راهرو بازگشت.گرچه باید بگویم با تماشای راه رفتن سنگین خاله – به خاطر بیرون بودن بیشتر یک کفلش از کفل دیگر – معلوم نبود برای کدام یک از دو زن راه رفتن آسانتر است.چیزی نگذشته صدای باز و بسته شدن در کشوی جلو سرسرای ورودی را شنیدم و خاله بازگشت.
مادر از من پرسید:
-دختر کوچولو،شپش داری؟
گفتم:
-نه.
-باید یاد بگیری با ادب حرف بزنی .-خاله ،مراقب باش، بگو موهایش را کوتاه کنن، فقط برای خاطر جمعی.
خاله مستخدمی را صدا کرد و قیچی خواست.
مادر به من گفت:
-بسیار خوب،دختر کوچولو،حالا در کیوتو هستی باید یاد بگیری که رفتارت درست باشد،وگرنه کتک می خوری.در اینجا کتک زدن مال مادر بزرگ است،از آن پشیمان خواهی شد.یک نصیحتت می کنم کارت را درست انجام بده،و هیچ وقت بدون اجازه از در اوکیا بیرون نروهر چه به تو می گویند خوب گوش بده،اسباب زحمت نشو،آن وقت از دوسه ماه دیگر شروع می کنی که هنر گیشا شدن را یاد بگیری تو را برای کلفتی نیاورده ایم اگر کارت به آنجا بکشد،بیرونت می کنیم.

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:37
به چپقش پک زد و نگاهش را بر من ثابت نگه داشت تا وقتی او اجازه نمی داد،جرئت تکان خوردن نداشتم به فکر افتاده بودم که آیا خواهرم نیز روبروی زن ظالم دیگری،در خانه ای دیگر،جایی در این شهر ترسناک است.و تصویر ناگهانی دیگری از مادر بینوا و بیمارم به ذهنم آمد،او را دیدم که روی آرنجش روی دشک بلند شده و نگاه می کند ببیند ما کجا هستیم،نمی خواستم چشم مادر به گریه ام بیفتد،اما پیش از آن که به فکر بیفتم که جویش را بگیرم،اشک در چشمم حلقه زد با بی فروغ شدن تصویرش در ذهنم،رنگ زرد کیمونویش کمرنگ و کمرنگ تر شد،تا جایی که تنها برقی از آن باق ماند.آنگاه پکی به چپقش زد و دودش را بیرون داد،وتصویر در آن محو شد.
فصل چهارم
در چند روز اولیه ی زندگی در آن مکان عجیب،فکر نمی کنم به جای از دست دادن خانواده ام دست یا پایم را از دست داده بودم دچار احساس بدتری می شدم هیچ شکی نداشتم که زندگی ام هرگز زندگی سابق نخواهد بود.به تنها چیزی که می توانستم فکر کنم پریشانی و بدبختی ام بود،وروزپشت روزبااین حیرت می گذراندم که چه وقت ممکن است دوباره ساتسو را ببینم .
بدون پدرم بودم ،بدون مادرم بودم –حتی بدون لباسی بودم که همیشه برتن داشتم اما باوجوداین چیزی که بیش از همه مبهوتم کرداین بود ،که پس از گذشت یکی دوهفته ، دیدم درحقیقت توانسته ام آنرا به سلامت بگذرانم. یادم می آید لحظه ای را که درآشپزخانه مشغول خشک کردن کاسه های برنج بودم وازاین فکرناگهان چنان حیرت کردم که دست ازکارکشیدم ومدتی به دستهایم خیره ماندم ،چون به سختی درک می کردم این آدمی که دارد کاسه ها را خشک می کند واقعاً من هستم .
مادر به من گفته بود اگرخوب کارکنم ورفتارم نیز درست باشدبعدازدوسه ماه تعلیماتم راشروع می کنم ،این گونه که ازکدوحلوایی دریافتم شروع تعلیمات یعنی رفتن به مدرسه ای درناحیه ای دیگرازگسیون برای اموختن درسهایی مثل موسیقی ،رقص وتشریفات درست کردن چای .دخترهایی که برای گیشا شدن تربیت می شوند همگی باید به کلاسهای این مدرسه می رفتند مطمئن بودم روزی که اجازه ی رفتن به مدرسه کسب کنم ساتسو را درآنجاپیدا خواهم کرد ،لذا درآخرهفته ی اول اقامتم بود که تصمیم گرفتم مثل گاوی که طناب برگردنش بسته اند مطیع وفرمانبردار باشم ،یا این امید که مادر بلافاصله مرابه مدرسه خواهد فرستاد .
تکالیف روزانه ام اغلب مشخص بود.صبحها بعدازجمع کردن دشکها ،اتاقها را تمیزمی کردم ،راهروخاکی راجارومی کشیدم وبه همین ترتیب جلو می رفتم .گاهی به داروخانه فرستاده می شدم که برای بیماری جَرَب آشپز پماد بگیرم ،یابه مغازه ای درخیابان شپژو می رفتم که برای خاله نان برنجی بخرم که عاشقانه دوست داشت. خوشبختانه انجام دادن کارهای کثیف،مثل تمیزکردن مستراح ها ،مسئولیت یکی ازخدمتکارهای مسن بود.
اما باوجود اینکه تا آنجا که می توانستم سخت کارمی کردم ،هیچ وقت اثرخوبی راکه امیدواربودم برآنها بگذارم ندیدم ،چون تعداد وظایف روزانه ام بیش ازان بود که توان انجام دادنشان را داشته باشیم،و وجود مادربزرگ برخراب تر شدن اوضاع می افزود.
مراقبت ازمادربزرگ جزء وظایف من نبود- نه ازجمله وظایفی که خاله برایم شرح داده بود اما اگر مادربزرگ احضارم می کرد نمی توانستم به اسانی ندیده اش بگیرم ،چون ازنظرسن دراوکیا برهمه ارشدیت داشت .مثلاً روزی ،سینی چای را به اتاق مادر درطبقه ی بالا می بردم که شنیدم مادربزرگ صدا زد:
-این دخترکجاست!بگوئید بیایداینجا؟
بایدسینی مادررا زمین می گذاشتم وشتاب زده به اتاقی می دویدم که مادر بزرگ درآن نهارمی خورد.بعد ازآنکه دو زانو نشستم و تعظیم کردم ،گفت :
-نمی بینی هوای اتاق چقدرگرم است ،باید بیایی وپنجره ها رابازکنی .
-ببخشید مادربزرگ ،نمی دانستم گرمتان شده .
-معلوم نیست که گرمم است ؟
داشت برنج می خورد وچند دانه ازآن به لب پایینش چسبیده بود فکرکردم بیش از گرم ،خسیس به نظرمی آید . اما فوراً سراغ پنجره رفتم وآنرابازکردم بلافاصله مگسی داخل شد و دوربشقاب مادربزرگ به وزوزافتاد.
او باچوب غذا خوری مگس را پراند و گفت:
-چه ات شده ،مستخدم های دیگروقتی پنجره را بازمی کنند نمی گذارند مگس بیاید .
پوزش خواستم وگفتم الان مگس کش می اورم .
-که مگس را درغذایم بیندازی؟وای نه ،لازم نیست !همینجا بایست وتا من نهارمی خورم آن را دور کن .
اینگونه مجبوربودم تا مادربزرگ انجا بایستم ،و به حرفش گوش بدهم که ازبازیگر کابوکی ،ایشی مورا اوزِمون شانزدهم می گفت که درچهارده سالگی شبی مهتابی در یک مهمانی دستش را گرفته بود وقتی سرانجام ازدست او رها شدم ، چای مادر سرد شده بود ونمی توانستم برایش ببرم مادر وآشپز هردو خشمگین بودند.
واقعیت این بود که مادربزرگ تنها بودن را دوست نداشت .حتی وقتی به دستشویی می رفت خاله به اجباردرکنارش می ایستاد ودستش را می گرفت و درحفظ تعادل برای چُندک نشستن کمکش می کرد . خاله بیچاره برای دور نگه داشتن سرش ازبوی غیرقابل تحمل تاانجا که ممکن بود کم می ماند که گردنش را بشکند . وظایفی تا این اندازه بد به من محول نمی شد ، اما مادر بزرگ اغلب صدایم می کرد تا وقتی گوشش را باسیخی نقره ای پاک می کرد بدنش را ماساژ دهم ، وماساژ دادنش بدتراز ان بود که تصور کنید . اولین باری که بند لباسش را باز کرد و آنرا ازشانه پایین کشید چیزی نمانده بود که استفراغ کند چون پوست شانه وگردنش مثل پوست مرغ خام دانه دانه وزرد بود که بعدها فهمیدم چون درزمان گیشایی برای سفید کردن صورت ازخمیری استفاده می کرده است که ما آنرا ((گِل چینی ))می خوانیم به این مشکل دچار شده بود ، ماده اولیه این گِل سُرب است .بعدها معلوم شد که گل چینی حساسیت می اورد که مقدمتاً، احتمالاً موجب آلودگی از بخشی ازارایش مادربزرگ بوده است .امامادربزرگ به چشمه های آب گرم درشمال کسیوترنیز می رفته است .این مسئله خود ایرادی ندارد،مگراینکه چون مواد سربی موجود درزیربنای آرایشش به راحتی پاک نمی شده است ،ازترکیب آثار باقیمانده آن بابرخی با مواد شیمیایی موجود در آب معدنی ترکیبی به بوجود می آمده که سبب خراب شدن پوستش می شده است این تنها مادربزرگ نبود که به این بلیه دچار غده بود .حتی تاسالهای اولیه ی جنگ جهانی دوم ،هنوز می توانستید درخیابانهای گیون زنهای سالخورده ای را ببینید که گردنهای چروکیده شان زرد بود .
***
تقریباً سه هفته بعد از اقامت در اوکیاء روزی برای مرتب کردن اتاق هاتسومومو دیرتر از معمول به طبقه بالا رفتم از هاتسومومو پرسیدم ، با وجودی که به خاطر زندگی پر مشغله اش کمتر او را می دیدم از این می ترسیدم اگر مرا تنها بیابد چه بر سرم خواهد آورد.بنابراین می کوشیدم همیشه وقتی برای تمیز کردن اتاقش بروم که برای رفتن به کلاس رقص اوکیا را ترک کرده است بدبختانه،آنروز صبح مادر بزرگ آنقدر مرا مشغول نگه داشت که تقریباً ظهر شد.
اتاق هاتسومومو بزرگ ترین اتاق اوکیا بود وسعت آن از کل مساحت خانه ام در پورویدو بیشتر بود.نمی توانستم درک کنم که چرا بایستی اتاق او از همه بزرگتر باشد،تا اینکه یکی از مستخدمه های پیر گفت که گرچه هاتسومومو فعلاً تنها گیشای اوکیا است ، اما در گذشته تعدادشان سه یا چهر نفر بوده و همه در آن اتاق می خوابیدند.درست است که اینک هاتسومومو تنها در آن اتاق بوده اما به اندازه سه چهار نفر ریخت وپاش داشت .آنروز وقتی به اتاقش رفتم ،علاوه بر محله هایی که عادت داشت این طرف و آن طرف بیندازد،و برسهایی نیز که روی دشک کنار میز آرایش کوچکش جا گذاشته بود،زیر میز هم آشغال سیب و بطی خالی ویسکی پیدا کردم.پنجره باز بود و حتماً باد جارختی چوبی که کیمونوی شب قبلش را به آن می آویخت انداخته بود- یا چه بسا پیش از آن که سست به بستر برود خود جارختی را انداخته و زحمت بلند کردنش را به خود نداده بود-طبق قاعده تا این هنگام خاله می آمد و کیمینو را می برد،چون مسئولیت نگهداری لباس ها در اوکیا بر عهده ی او بود،اما امروز به دلایلی هنوز نیامده بود،جارختی را بلند کردم و سر جایش گذاشتم.ناگهان در باز شد،سر برگرداندم و هاتسومومو را در درگاه دیدم.
گفت:اوه تو هستی،فکر کردم صدای موش یا چیز دیگری می آید.داری اتاقم را مرتب می کنی!پس این تو هستی که لوازم آرایشم را دوباره می چینی؟چه اصراری داری دوباره این کار را بکنی؟
گفتم:ببخشید خانم فقط بر میدارم که زیرشان را تمیز کنم.
گفت:دستت که به آنها می خورد،بوی تو را می گیرند آن وقت مردها می گویند، هاتسومومو-سان،چرا بوی دخترهای بی سواد دهات ماهیگیری را می دهی آ مطمئنم که حالیت است چه می گویم،مگر نه؟حالا بگذار از دهان خودت بشنوم که خیالم راحت باشد،چرا من نمی خواهم تو دست به لوازم آرایشم بزنی؟
به سختی می توانستم خودم را مجبور به گفتن کنم.اما بلاخره پاسخش را دادم.
-وای این که بوی مرا می گیرند.
-درست گفتی!بعد مردها چه می گویند؟
-می گویند هاتسومومو-سان، بوی دخترهای بی سواد دهات ماهیگیری را می دهی.
-آها....چیزی در لحنت بود که از آن خوشم نیامد،اما گمان می کنم بشود قبول کرد.نمی فهمم شما دخترای دهاتی چرا بوی بد می دهید،آن خواهر زشتت دیروز آمده بود اینجا و دنبال تو می گشت.او هم مثل تو بوی گند می داد.
تا آن لحظه نگاه به پایین داشتم،اما با شنیدن این حرف نگاهم را به چهره اش دوختم که ببینم راست می گوید یا دروغ.
گفت:تعجب کردی!به تو نگفته بودم که اینجا آمده بود؟از من خواست به تو پیغام بدهم که در کجا زندگی می کند لابد می خواهد به دنبالش بروی،که بتوانید با هم فرار کنید.
- هاتسومومو-سان.
-می خواهی بگویم کجاست؟خوب حالا نوبت خودت است که بروی خبردار شوی،وقتی فکرش را کردم که چطور،آن وقت خودم به تو می گویم ،حالا برو بیرون.
جرئت اطاعت نکردن از او را نداشتم،اما از اتاق بیرون نرفته ایستادم،فکر کردم شاید بتوانم به نوعی ترغیبش کنم.
گفتم: هاتسومومو-سان،می دانم که شما مرا دوست ندارید اما اگر محبت کنید و چیزی را که باید بدانم به من بگویید،قول می دهم که دیگر هیچ وقت مزاحمتان نشوم.
او به نظر از شنیدن این حرف خوشحال شد و با درخشش آن بر صورتش یه سویم آمد.به راستی که تا کنون با زنی با زیبایی اینچنین خیره کننده روبرو نشده بودم.گاهی اوقات در خیابان مردهایی را می دیدم که برای خیره شدن به او سیگار از دهان بر می دارند.فکر کردم می خواهد بیاید در گوشم بگوید،اما آمد و روبرویم ایستاد و لبخند کوچکی زد.بعد دستش را عقب برد و کشیده ای محکم به صورتم کوبید.
گفت:مگر نگفتم از اتاقم برو بیرون،نگفتم؟
بیش از آن گیج شده بودم که بدانم باید چه عکس العملی نشان بدهم،اما حتماً تلوخوران ازاتاق بیرون رفته بودم ،چون چیزی که بعدازآن بخاطرمی آورم این است که دیدم کف چوبی راهرو افتاده ام وصورتم را دردست گرفته ام .لحظه ای نگذشته درکشوی اتاق مادربه یک سو رفت.
مادرگفت :هاتسومومو ،باشیوچه کرده ای ؟
وآمد که کمکم کند ازجا بلند شوم
-مادر، داشت حرف از فرارمی زد فکر کردم ازجا کشیده اش بزنم بهتراست ،فکرکردم گرفتاری شما بیش از آن است که خودتان این کاررا بکنید.
مادر مستخدمه ای را صدا کرد وگفت چند تکه زنجبیل تازه بیاورد ، بعد مرا به اتاقش برد وپشت میزنشاند وپاسخ تلفنی را به پایان رساند. تنها تلفنِ اوکیا در ارتباط باخارج ازگیون به دیواراتاق او نصب بود ، وهیچ کس اجازه ی استفاده ازانرا نداشت . گوشی را روی قفسه گذاشته بود ووقتی آنرا برداشت، بنظرم رسید که دارد یا انگشتان چاقش چنان به ان فشارمی اورد که الان ابش روی دشک می ریزد.
با صدای گوشخراش درگوشی تلفن گفت : ببخشید ، هاتسو مومو دوباره سیلی زدن به مستخدمه ها را شروع کرده .
درچند هفته ی اول اقامتم دراوکیا ، بدون دلیل نسبت به مادراحساس علاقه می کردم –مثل احساسی که ممکن است ماهی نسبت ماهیگیری داشته باشد که قلاب را ازدهانش بیرون می کشد . شاید سببش این بود که درروز بیش ازدو سه دقیقه ای که اتاقش را تمیزمی کردم او را نمی دیدم ،جایش پشت میزاتاقم بود ،معمولاً دفترحسابی باز جلو رویش قرار داشت که ازطبقه ای درکتابخانه ی پشت سرش برمی داشت وانگشتانش مدام درحال بالا وپائین کردن مهره های چرتکه اش بود . اما درسایرموارد درشلختگی دست کمی ازهاتسومومو نداشت .هروقت که چپقش را باضربه ای محکم روی میزمی گذاشت ،خاکستروتوتونش بیرون می ریخت وهرجا هم که می ریخت ، کاری به آن نداشت .خوشش نمی آمد که کسی دست به دشکش بزند ،حتی برای عوض کردن ملافه ، بنابراین اتاقش همیشه بوی رخت چرک می داد. وبخاطر دود چپق ،صفحه های کاغذی پنجره اش لکه های زشت برداشته بود، که به اتاق منظره ای دلگیر می داد.
وقتی مادرباتلفن مشغول حرف زدن بود،یکی ازمستخدمه ها چند بریده ی زنجبیل تازه به اتاق اورد به من داد که روی صورتم جای کشیده ی هاتسومومو بگذارم. صدای بازوبسته شدن در کشوی اتاق ، سگ کوچولوی مادر، تاکو، را ازخواب بیدارکرد ، که حیوانی بداخلاق اما خوش صورت بود .به نظرمی رسید که این حیوان تنها سه کاربلد است ؛ پارس کند ، خرناس بکشد ، وهر که بخواهد اورانازکند گازبگیرد . مستخدمه که رفت تاکو آمد وپشت من ایستاد ، این یکی ازکلک هایش بود ، دوست داشت جایی بایستد که ندیده پارویش بگذارند تا بدون معطلی گازم بگیرد . آنگونه که بین مادر وتاکو ایستاده بودم خودم را مثل موشی می دیدم که لای در گیرکرده است ، که بالاخره مادر گوشی راگذاشت و آمد و پشت میز نشست ، با چشمان زردش به من خیره شد وسرانجام پرسید:
- ببین چه می گویم ، دختر کوچولو ، دروغ هاتسو مومو راشنیدی اگراو می تواند راحت اززیر آن در برود دلیل نمی شود که تو هم بتوانی ، حالا بگو ببینم ...چرا به تو سیلی زد؟
گفتم :مادر ، گفت که ازاتاقش بروم ، ببخشید ، مرا ببخشید .
مادر مجبورم کرد جمله ام یکبار دیگر به لهجه ی صحیح کیوتویی بگویم، وکار آسانی نبود . وقتی سرانجام به اندازه کافی آنرا درست ادا کردم که رضایتش حاصل شد ، ادامه داد :
-فکر نمی کنم فهمیده باشی که وظیفه ات دراین اوکیا چیست، همه ی ما فقط به یک چیز فکر می کنیم – باید چه بکنیم که هاتسو مومو گیشای موفقی باشد.
حتی مادربزرگ،شاید بنظرتو پیرزن سختی بیاید ، اما او هم تمام مدت دائماً به فکرراههایی است که می تواند برای هاتسومومو کمک باشد.
هیچ درک نمی کردم که مادرازچه می گوید ،راستش ،فکرنمی کنم مادر می توانست هیچ بینوایی را باگول زدن به این باور بیاورد که مادربزرگ می تواند به طریقی برای کسی کمک باشد .
- اگرکسی درمقام مادربزرگ می تواند برای آسانترکردن کار هاتسومومو تمام روز سخت کارکند ،فکرکن تو باید چقدر سخت تر کارکنی .
- چشم مادر ،ازاین به بعد سخت تر کارخواهم کرد
- دیگر نمی خواهم بشنوم باز هم هاتسو مومو از دستت ناراحت شده ،ان یکی دختر کوچولو هیچ وقت جلو چشم اوظاهر نمی شود توهم همین کار را بکن .
- چشم مادر ... ولی پیش از آنکه بروم ، اجازه دارم بپرسم ؟ میخواستم بدانم آیا کسی می داند خواهرم کجاست ، می دانید، امیدوار بودم برایش نامه بفرستم .
شکل دهان مادر عجیب بود ، دهانی بیش ازاندازه بزرگ برای صورتش که بیشتر وقتها هم باز می ماند ، اما اکنون عملی با ان انجام داد که تابحال ندیده بودم ، دندان ها را به گونه ای به هم فشار داد که گویی می خواست خوب نگاهشان کنم . این طریق لبخند زدنش بود- گو اینکه تا وقتی که صدای سرفه ای که مثلاً خنده اش بود بلند شد متوجه ان نشدم .
گفت : به چه مناسبتی باید این را به تو بگویم .
بعد ،خنده ی سرفه مانندش را چند بار تکرار کرد وآنگاه دستش را تکان داد یعنی باید برود .
از اتاق او که بیرون رفتم ، خاله برای تعیین وظایف من درپاگرد پله های طبقه ی بالا ایستاده بود سطلی به دستم دادو مرا ازنرده بانی بالا فرستاد که از دریچه ای در سقف به پشت بام می رفت ، روی تیرچه های حایل پشت بام تانکری برای جمع کردن آب باران قرارداشت . آب باران با نیروی جاذبه زمین پایین می رفت ونقش سیفون مستراح کوچک طبقه دوم درکنار اتاق مادر را انجام می داد در ان زمان حتی در اشپزخانه هم لوله کشی آب نداشتیم .اخیراً هوا خشک شده بود ومستراح بو گرفته بود ، من باید درتانکرآب می ریختم که خاله بتواند باچندبار کشید ن سیفون مستراح راتمیز کند.
سفال شیروانی زیرافتاب ظهر زیر پایم چون ماهی تابه داغ شده بود ، وقتی سطل را خالی می کردم نمی توانستم به چیزی جزء آب خنک برکه دهکدمان در کنار دریا که در آن شنا می کردیم فکر کنم .از آخرین باری که در آن برکه بودم چند هفته بیشترنمی گذشت ، اما اکنون روی شیروانی اوکیا به نظرم چقدردور می رسید. خاله فریاد زد که پیش از پایین امدن از پشت بام علف های لای سفال هارا بکنم .به گرمای غبار الود خوابیده بربستر شهر وتپه هایی که چون دیوار زندان مارا دراحاطه گرفته بودن نگریستم، در ماکانی دیگر وزیر یکی از آن شیروانی ها ، خواهرم نیز حتماً داشت مثل من وظیفه اش را انجام می داد در حال فکر کردن به او بودم که اتفاقی سطل از دستم افتاد وابش به خیابان سرازیر شد.
***

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:37
یک ماه از امدن به اوکیا می گذشت که مادر گفت زمان ان رسیده که به مدرسه بروم .باید فرد صبح باکدو حلوایی میرفتم تا به مربی ها معرفی شوم ،بعد ،هاتسومومو مرا به ((دفترنام نویسی ))می برد ، که تاکنون اسمش را نشنیده بودم ، وهمان روز غروب باید به تماشای او به هنگام ارایش وپوشیدن کیمونو می نشستم ، تماشای آماده شدن گیشای ارشد ، رسمی برای دختران تازه وارد به اوکیا در اولین آغاز تعلیماتشان بود.
وقتی کدو حلوایی شنید فردا صبح باید مرا با خود به مدرسه ببرد ، جوش آورد .
گفت :همینکه چشمت را باز کردی باید آماده باشی که را ه بیفتیم ، اگر دیر کنیم ، بهتر است خودمان را درفاضلاب بیندازیم ...
هرروز صبح زود می دیدم که کدو حلوایی به زور و درحالی از دراوکیا بیرون می رود که هنوز چشمهایش بسته است ، واغلب هم هنگام رفتن کم می ماند که اشکش سرازیرشود،در واقع ، وقتی با کفشهای چوبی اش از پشت پنجره ی آشپزخانه رد میشد ، گاهی وقتها فکر می کردم که صدای گریه اش را هم می شنوم . دریادگیری درسهایش انچنان که باید موفق نبود –درواقع اصلاً یاد نمی گرفت . او 6ماه قبل از من به اوکیا آمده بود ، روزها ، اغلب وقتی نزدیک ظهر به خانه باز می گشت ، مستقیم به اتاق مستخدمه ها می رفت وخود ر ا پنهان می کرد که کسی پکریش را نبیند.
صبح روز بعد من از معمول هم زودتر بیدار شدم و برای اولین بار روپوش آبی وسفید دانش آموزی را به تن کردم . چیزی بیش از یک روپوش ساده ی نخی بایقه ی بچه گانه ی مربع شکل نبود ، ومطمئنم که شکل وشمایلی شیک تر از مسافری که در مسافرخانه ای بین راه به حمام می رود نداشتم . اما تا آن زمان هر گز لباسی اینچنین با شکوه برتن خود ندیده بودم .
کدو حلوایی با نگاهی نگران در راهرو به انتظارم ایستاده بود . داشتم کفش پا می کردم که مادر بزرگ از اتاقش صدایم کرد .
کدو حلوایی زیر لب گفت : نرو !
و به راستی صورتش مثل موم آب شده چین افتاد .
-باز هم دیر می رسم ، بیا برویم و وانمود کنیم صدایش را نشنیده ایم!
دلم می خواست به حرفش گوش دهم ، اما مادر بزرگ در درگاه اتاقش ایستاده بود ، و از ان سوی راهرو به من چشم غره می رفت .درست است که کارش بیش از ده دقیقه یا یک ربع وقت نگرفت ، اما این بار درچشم کدو حلوایی اشک جمع شده بود.
وقتی سرانجام به راه افتادیم ، او باچنان قدم های تندی گام برمیداشت که به زحمت به او می رسیدم .
گفت : قساوت این پیرزن اندازه ندارد، مواظب باش بعداز ماساژ گردنش حتماً دستت را دربشقاب نمک بگذاری .
-برای چه باید این کار را بکنم ؟
- مادرم همیشه می گفت : شیطان از طریق تماس در دنیا پخش می شود ، ومن هم می دانم که راست می گفت ، چون یک روز صبح مادرم به شیطانی که از کنارش در جاده عبور می کرد دست کشیده بود ، وبه همین دلیل هم مرد.اگر دستت را پاک نکنی ، مثل مادر بزرگ، پیر که شدی ، یک عجوزه ی چغر می شوی .
بادرنظر گرفتن اینکه من وکدو حلوایی هم همسال بودیم و هم در زندگی در یک موقعیت قرار داشتیم ، مطمئنم، که اگر می توانستیم، خیلی چیزها داشتیم که به هم بگوییم . اما انجام دادن تکالیف چنان دست وبالمان را می بست که حتی برای غذا خوردن نیز وقت نداشتیم – کدو حلوایی به خاطر ارشد بودن بر من ، زودتر غذا می خورد . همانطور که قبلاً گفتم می دانستم که او 6 ماه قبل از من به انجا آمده . اما چیز زیادی درباره اش نمی دانستم ، برای همین پرسیدم :
-کدو حلوایی ،تواهل کیوتو هستی ؟لهجه ات نشان می دهد .
- در سا پورو به دنیا آدم .5 سال داشتم که مادرم مرد ،پدرم مرا به اینجا فرستاد که با عمویم زندگی کنم . عمویم پارسال بیکار شد ، حالا اینجا هستم .
- چرادوباره به ساپورو فرارنکردی ؟
- پدرم نفرین شده بود و پارسال مرد .به کجا فرار کنم ، جائی ندارم بروم .
من گفتم : خواهرم را که پیدا کردم ، می توانی بیایی با ما زندگی کنی .با هم فرار می کنیم .
باتوجه سختی هایی که کدو حلوایی در سرو کله زدن با درس هایش داشت ، منتظر بودم ازپیشنهاد من خوشحال شود . اما چیزی از آن ابراز نکرد . اکنون وارد خیابان شیژو شده بودیم و درسکوت به آن سویش می رفتیم ، شیژو همان خیابان خیلی شلوغ شب اولی بود که آقای بِکو منو ساتسورو از ایستگاه راه آهن می آورد . اکنون ودر صبح زود ، تنها می توانستم واگن برقی را در فاصله دور و چند دوچرخه سوار را اینطرف و آنطرف ببینم . به آنسوی خیابان که رسیدیم ، مسیر خیابان سربالای باریکی را در پیش گرفتیم ، وسپس برای اولین بار از وقتی که ازاوکیا راه افتاده بودیم، کدو حلوایی ایستاد .
گفت : عمویم مرد خیلی خوبی بود . وقتی می خواست مرا به اوکیا بفرست آخرین چیزی که به من گفت این بود" بعضی دخترها زرنگ هستن وبعضی کودن ، تو دختر خوبی هستی ، اما جز کودن ها هستی ، خودت تک وتنها نمی توانی گلیمت را در زندگی ازآب بیرون بکشی ، دارم تو را به جایی می فرستم که دیگران به تو بگویند باید چه بکنی . وهر کاری که گفتن انجام بده تاتورا نگه دارند"راستش ، شیوشان اگر تو می خواهی روی پای خودت بایستی ، برو اما من برای خودم جایی پیداکرده ام . انقدر کار می کنم که مرا بیرو ن نکنند . اما ترجیح می دهم خودم را از بالا ی صخره به خلیج پرت کنم تا با خراب کردن تقدیرم گیشایی مثل هاتسومومو بشوم .
در اینجاکدو حلوایی حرفش را برید . نگاه به پشت سرمن وبه چیزی کف خیابان داشت ،گفت : وای ، خدای من ، شیو-شان ، دهانت آب نمی افتد؟
برگشتم ودیدم در مدخل ورودی اوکیای دیگری هستیم روی طاقچه ای در پشت در ،نمونه ی کوچکی از معبدی بایک ظرف نان برنجی قرار داشت . فکر کردم که کدو حلوایی چشم بر آن دارد ، اما نگاه او بر زمین بود . چند شاخه سرخز وچند خزه روی سنگ چین مدخل ورودی پوشانده بودن ، اما چیز دیگری ندیدم . وبعد ، متوجه شدم نرسیده به راهروی ورودی کنار دیوار یک سیخ چوبی با تکه ای ماهی چسبیده به آن روی زمین افتاده بود . فروشنده های دوره گرد شبها روی چهارچرخه کباب ماهی می فروختند .از بوی روغن ماسیده آن بدم آمد . مستخدمه هایی چون ما بهترین غذایی که درروز می خورند برنج با ترشی ، و کاسه ای سوپ است ، ماهی دوبارهم سهمیه ای کوچک از ماهی دودی دارند ، با این همه ، چیز اشتها اوری در این یک لقمه ماهی افتاده در کف خیابان ندیدم .دو مگس چنان دور آن می چرخیدن که انگار برای گردش به پارک آمده اند .
کدو حلوایی از آن دخترهایی بود که بنظرمی رسد که اگر فرصت بدست بیاورند استعداد چاقی دارند .گاهی وقتها صدای قارو قور شکمش را می شنیدم که بی شباهت به صدای باز کردن دری عظیم نبود . با این همه حتی به ذهنم خطورنمی کرد که واقعاً بخواهد این تکه ماهی را بخورد ، تا وقتی که دیدم نگاه به بالا و پایین خیابان می اندازد تا مطمئن شود کسی او نمی بیند .
گفتم : کدو حلوایی ، بخاطر خدا ، اگر گرسنه ات است یک نان برنجی از روی آن طاقچه بردار ، مگسها قبلاً صاحب ماهی شدن .
گفت: من بزرگتر از آنها هستم ، وانگهی ، خوردن این نان برنجی ها گناه دارد نذر معبد کرده ام . وبعد ، خم شد که سیخ را بردارد.
درست است که من جایی بزرگ شده بودم که بچه ها خوردن هرچیزی را بجنبد امتحان می کنند واعتراف می کنم که یک بار درچهارپنج سالگی حتی یک مارمولک خوردم ، اما فقط به این خاطربود که گول خورده بودم . ولی تماشای کدو حلوایی ،سیخ ماهی دردست وآشغالهایی که به آن چسبیده بود ومگسهایی که دورش جمع بودن ....فوتی به آن کرد تا مگس هارا فرار دهد ، اما مگسها فاصله گرفتن تارعایت حفظ موازنه را کرده باشند .
گفتم : کدو حلوایی ، نخور ، مثل این است که کف خیابان رالیس بزنی !
گفت: مگر کف خیابان چه ایرادی دارد .
و -اگر با چشم خودم ندیده بودم باورنمی کردم –روی زمین دو زانو نشت وزبانش را بیرون آورد وباحوصله وسرفرصت به لیس کشیدن زمین پرداخت ازتعجب دهانم باز مانده بود . وقتی دوباره بلند شد ، بنظر می رسید که حتی به باور خودش هم نمی آید که چه کرده روی زبانش دست کشید ، دوسه بار تُف کرد ، وبعد بادندان تکه ی ماهی را گرفت وسیخ کند .
گوشت ماهی باید سفت بوده باشد ، چون تاپشت در چوبی ساختمانهای مدرسه در بالای سربالایی کدو حلوایی هنوز مشغول جویدن آن بود .داخل مدرسه که شدم دلم ریخت ، باغ آن بنظرم بیش از حد بزرگ می رسید درختچه های سرسبز وسروهای نقره ای دور یک آبنمای پر از ماهی را گرفته بودند . درقسمت باریک شده ی این آبنما صفحه ای سنگی قرار داشت . دو خانم پا به سال گذاشته ی کیمونو پوش چتر آفتابی دردست روی این صفحه ی سنگی ایستاده بودند . واما ساختمانش ، آن زمان نمی دانستم دارم به چه نگاه می کنم ، اما اکنون مید انم که تنها بخش کوچکی از این مِلک وقف مدرسه شده بود . ساختمان عظیم پشت ، درواقع تئاتر کابورِنژو بود –گیشاهای گیون در فصل بهار درآن فستیوال رقص های پایتخت قدیمی رااجرا می کردند .
کدو حلوایی به طرف در ساختمان چوبی کشیده ای دوید که فکر کردم بخش مستخدمین است ، اما معلوم شد ساختمان مدرسه است قدم به راهرو که گذاشتم ، بوی متفاوت برگ بو داده ی چای به مشامم خورد، این بو حتی هنوز هم می تواند چنان دلم را بفشارد که گویی باز هم دارم به مدرسه می روم .کفشم را در آوردم تا در یک طبقه ی دم دست در جا کفشی بگذارم اما کدو حلوایی جلوُم را گرفت ، قانون ننوشته ای در آنجا حاکم بود که هرکس کفشش را در کدام طبقه بگذارد . کدو حلوایی در طبقه بندی ارشدیت ها پایین ترین مقام راداشت و باید مثل نردبا ن بالا می رفت تا کفشش را در طبقه ی بالا بگذارد چون اولین روز ورود من به مدرسه بود ، از نظر طبقه بندی حتی از او هم پایین تر بودم ، و می بایست ازطبقه ای در بالای طبقه ی او استفاده می کردم .
با وجود ی که تعداد کفشها در طبقات چند جفت بیشتر نبود ، کدو حلوایی به من گفت : مواظب باش وقتی از طبقه بالا می روی پاروی کفش بقیه نگذاری اگر این کار را بکنی وشاگردها ببینند ،چنان توبیخت می کنند که نمی دانی با گوش قرمزت چه بکنی .
داخل بنای مدرسه مثل خانه ای به حال خود رهاشده ، بنظرقدیمی و پرازگردوخاک می رسید.درانتهای راهروِ درازش شش هفت شاگرد را دور هم دیدم . چشمم که به آنها افتاد قلبم ریخت فکر کردم چه بسا ساتسو هم درمیانشان باشد . اما وقتی برگشتندوبه ما نگاه کردن ،نا امید شدم موی همشان یک مدل بود –شینیون گیشاهای کاراموز –وبه نظرمن اینطوررسید که اینها بیش از کدو حلوایی و آنچه که من روزی خواهم میدانست ازگیون می دانند .
وسط راهرو وارد اتاق بزرگ نصب بود که رویش پلاک های چوبی کوچک از میخ آویخته بود ، روی هر یک از این پلاک ها نامی با حروف درشت سیاه نوشته شده بود .سواد خواندن ونوشتن چندان نداشتن ، در یورویدوصبح ها به مدرسه میرفتم وازوقتی به کیوتو آمده بودم نیزروزی یک ساعت عصرها نزدخاله درس می خواندم ، اما نمی توانستم این اسامی را صحیح بخوانم ، کدو حلوایی به سراغ آن رفت ، از روی دشک زمین ، پلاکی را برداشت که نام خودش بر آن بود ، وانرا بریک میخ خالی آویخت .
می بینید این تخته نقش دفترحضور وغیاب راداشت .
سپس ، به چندین کلاس دیگر سر زدیم وکدو حلوایی به همین طریق برای درسهایی دیگر نیز نامش رانوشت .
آنروز صبح قراربود که در 4کلاس حضور یابد –شامی سِن،رقص،تشریفات چای ، ونوعی آواز که ماآنراnagauta می خوانیم ، از این ناراحت بودکه آخرین شاگردی است که وارد کلاس می شود ، این مسئله آنقدر برایش سنگین بود که هنگام بیرون رفتن از مدرسه برای صرف صبحانه دراوکیا او را لوله می کرد .اما وقتی داشتیم کفش می پوشیدیم ،دختر دیگری همسال ما سراسیمه و با موی ژولیده در باغ را باز کرد ، کدو حلوایی بادیدن او آرام گرفت.

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:38
در اوکیا شتابزده کاسه ای سوپ سر کشیدیم و به مدرسه بازگشتیم و کدو حلوایی توانست ته کلاس بنشیند و در جمع شاگردان درس شامی سن باشد. اگر تا به حال شامی سن ندیده اید، آن را سازی عجیب می بینید. برخی آن را گیتار ژاپنی می خوانند، اما در حقیقت با گردن چوبی باریکش که در انتها به سه دسته کوک ختم می شود، از گیتار خیلی کوچک تر است. بدنه ای به شکل جعبه ای کوچک چوبی دارد که مثل طبل پوست گربه رویش کشیده شده است. این ساز را می توان با تکه تکه کردن از هم جدا کرد و در جعبه یا کیسه ای گذاشت، که معمولا اینگونه حمل می شود. به هر رو، کدو حلوایی در کلاس نشست و با زبان بیرون آورده شروع به کوک کردن سازش کرد. اما متاسفانه باید بگویم گوشش ضعیف بود و تنها مثل قایق روی امواج بالا و پایین می رفتند. بدون اینکه بتوانند در جایی قرار گیرند که باید باشند. به زودی کلاس پر از دختر ها با ساز هایشان شد. مثل شکلات در جعله. یک به یک به ترتیب سر جاهایشان نشستند به امید اینکه ساتسو هم وارد می شود یک چشم به در نگه داشتم، اما او نیامد.
چند دقیقه بعد مربی کلاس آمد او زنی سالخورده و ریز نقش بود و صدایی تیز داشت. نامش خانم معلم موزومی بود، در حضور خودش او را به این نام صدا می زدیم. اما موزومی کلمه ای شبیه ئوزومی است که به معنای موش است بنابراین در پشت سر او او را خانم معلم ئوزومی می خواندیم. –خانم معلم موش.
خانم معلم موش روی دشکچه ای روبه روی شاگردها نشست و گوشش نیز در درست به چشم آمدن به کار نبرد. وقتی بچه ها دست جمعی تنظیم کردند و به او صبح بخیر گفتند، بدون بر زبان آوردن کلمه ای تنها یک چشم غره به همه رفت. سر انجام بعد از نگاه کردن به اسامی روی تخته اولین شاگرد را صدا زد. به نظر می رسید این دختر از خودش خیلی مطمئن است. بدون صدا جلو رفت. تعظیمی به خانم کرد و سازش را در دست گرفت. دو دقیقه نگذشت که خانم معلم موش به او گفت دست نگه دارد. و هرچه بد و بیراه بلد بود نثار ساز زدش کرد، بعد باد بزنش را بست و به آن دختر اشاره کرد بنشیند. دختر تشکر کرد، تعظیمی دوباره کرد و سر جایش نشست. و خانم معلم موش نام شاگرد بعدی را بر زبان آورد.
این برنامه یک ساعت ادامه داشت تا سرانجام نام کدوحلوایی خوانده شد. عصبی بودنش را می فهمیدم. و در حقیقت، از لحظه ای که شروع به نواختن کرد، بد پشت بد آورد. اول اینکه خانم به او گفت نزند و ساز را از او گرفت تا خود سیمهایش را کوک کند. بعد که کدوحلوایی شروع به نواختن کرد، شاگردها همه به یک دیگر نگاه کردند، کسی نمی توانست بگوید که چه قطعه ای را می نوازد. خانم ضربه ای محکم روی میز زد و گفت همه رو به رو را نگاه کنند. بعد با بادبزن بسته اش ضرب گرفت که کدوحلوایی آن را دنبال کند. از آن نیز کمکی بر نیامد. سرانجام خانم طرز صحیح به دست گرفتن مضراب را به او یاد داد. اینطور به نظرم رسید که در حال کوشش برای این آموزش، یک یک انگشتان کدوحلوایی را شکست. سرانجام از این تلاش هم مایوس شد و با خشم مضراب را به زمین پرت کرد. کدوحلوایی اشک در چشم آن را برداشت و برگشت سر جایش نشست.
آن وقت بود که فهمیدم چرا کدوحلوایی می ترسد آخرین نفری باشد که وارد کلاس می شود. چون اینک دختری با گیسوی ژولیده آمده بود، همان دختری که وقتی برذای صرف صبحانه می رفتیم آمد، جلو رفت و تعظیم کرد. خانم مربی سرش فریاد کشید:« با این کارها وقتت را تلف نکن! اگر صبح تا دیر وقت نمی خوابیدی، به موقع می آمدی و چیزی یاد میگرفتی.»
دختر پوزش خواست و نواختن را شروع کرد، اما خانم اعتنایی به نواختن او نکرد و فقط گفت:« صبح ها دیر بلند می شوی، توقع داری وقتی مثل بقیه ی بچه ها صبح زود به موقع نمی آیی که اسمت را بنویسی، به تو درس بدهم؟ برگرد سر جایت و وقت را نگیر.»
کلاس تعطیل شد. کدوحلوایی مرا جلو برد و به خانم مربی تعظیم کردم
کدوحلوایی گفت:« خانم معلم اجازه دارم شیو را معرفی کنم و بگویم بزرگواری کنید و تعلیمش دهید، چون دختر بی استعدادی است.»
منظور کدوحلوایی کوچک کردن من نبود، در آن زمان راه و رسم با ادب صحبت کردن این بود. اگر مادر خودم هم بود همین را می گفت.
خانم معلم مدتی چیزی نگفت. بعد نگاه دیگری به من انداخت و گفت:« تو دختر باهوشی هستی. با یک نگاه فهمیدم. شاید بتوانی به درس های خواهر بزرگترت کمک کنی.»
البته منظورش کدوحلوایی بود.
گفت:« اول صبح، هرچه زودتر که بتوانی اسمت را روی تخته بنویس. سر کلاس ساکت باش. حوصله شنیدن حرف های زیادی ندارم! چشم هایت هم باید به رو به رو باشد. تو این ها را رعایت کن، من هم سعی میکنم خوب تعلیمت دهم.»
و بعد مرخصمان کرد.
در زنگ تفریح کلاس ها در راهرو، با چشم دنبال ساتسو می گشتم اما او را پیدا نمی کردم. کم کم از این می ترسیدم که دیگر هیچوقت او را نبینم و از این فکر چنان نگران شدم که یکی از مربی ها، پیش از شروع به درس، از بچه ها خواست ساکت باشند و به من گفت:
«هی ، تو! چه ات است؟»
«اوه، چیزی نیست خانم. نفهمیدم لبم را گاز گرفتم.» و برای این که حرفم را ثابت کنم –به خاطر شاگردهایی که دور وبرم به من خیره شده بودند- لبم را محکم گاز گرفتم و خون را مزه کردم.
خوشحال بودم که تماشای بقیه ی کلاس های کدوحلوایی به دردناکی کلاس اول نبود. مثلا سر کلاس رقص، شاگردها دسته جمعی حرکات را تمرین می کردند و کسی از صحنه بیرون نبود. رقص کدوحلوایی به معنای واقعی کلمه بدترین نبود و باید بگویم حرکاتش قشنگی چشمگیر مخصوص به خود را نیز داشت. کلاس آواز در پایان همان روز، به خاطر ضعیف بودن شنوایی گوشش، برایش دشوار تر بود، ولی آنجا نیز شاگردها دسته جمعی تمرین می کردند و بنابراین کدوحلوایی می توانست با زیر لب خواندن اشتباهاتش را با باز و بسته کردن دهان خیلی زیاد پنهان نگه دارد.
در پایان هر درس مرا به مربی مربوطه معرفی می کرد. یکی از آنها گفت:«تو هم در اوکیای کدوحلوایی زندگی میکنی، درست است؟»
گفتم:« بله خانم در اوکیای نیتا.» نیتا نام خانوادگی مادربزرگ و مادر و خاله بود.
«پس با هاتسومومو-سان هستی.»
«بله خانم. فعلا هاتسومومو تنها گیشای اوکیای ماست.»
گفت:« سعی میکنم آواز خواندن را بهتر به تو یاد بدهم. البته اگر زنده بمانی.»
بعد از این حرف خانم مربی انگار که شوخی بامزه ای بوده است، خندید و مرخصمان کرد.

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:38
فصل 5
بعد از ظهر آن روز هاتسومومو مرا به دفتر ثبت احوال گیون برد. چشم انتظار دیدن چیزی عظیم بودم، اما گذشته از چند اتاق تاریک مفروش با زیلری حصیری در طبقه دوم ساختمان مدرسه، چیز مهمی ندیدم. اتاق ها پر از میز تحریر و دفترهای حساب بود و بوی سیگار هم در آن پیچیده بود. یکی از کارمندها از پشت ابری از دود به ما نگاه کرد و با اشاره گفت به اتاق پشت برویم. در آن اتاق پشت میز تحریری انباشته از نامه و کاغذ، عظیم ترین مردی نشسته بود که تا کنون دیده بودم. آن موقع نمی دانستم، اما بعدها فهمیدم آن مرد زمانی پهلوان کشتی سومو بوده است، و به راستی اگر بیرون میرفت، و با تمام وزن، خود را به ساختمان می کوبید، میز تحریر ها از روی سکو به زمین می افتادند. شنیدم که هنگام پهلوانی کشتی گیر آنچنانی در سومو نبوده است که به هنگام بازنشستگی به او لقب بدهند، اما خوشش می آمد او را به نامی صدا کنند که هنگام پهلوانی از آن استفاده می کرد. این نام "آواژیومی" بود. بعضی از گیشاها آن را به شوخی کوتاه کرده و او را آواژی میخواندند.
به محض وارد شدن به دفتر او، هانسومومو چهره ای دلربا جذاب به خود گرفت. اولین باری بود که او را در اجرای این نقش می دیدم به او گفت: «آواژی-سان!»
اما آنگونه که آن را بر زبان آورد، اگر وسط راه نفسش می گرفت تعجب نمی کردم. تلفظی این گونه بود:« آوااااا-ژی ی ی- سااااان ن ن ن ن ن ن ن!»
انگار دارد او را دعوا می کند. مرد صدای او را که شنید قلم را زمین گذاشت و دو بنا گوش عظیمش بالا رفت، یعنی لبخند زد
گفت:« اووه... هاتسومومو-سان، اگر خوشگلتر از این بشوی، آن وقت دیگر نمی دانم باید چه بکنم!»
حرف که میزد صدایش مثل زمزمه ای بلند بود. چون کشتی گیر های سومو اغلب با خشونتی که حریف در زدن ضربه به گلویشان به کار میبرد، حنجره هایی صدمه دیده دارند. درست است که هیکل آواز یومی – سان به درشتی یک اسب آبی بود، اما شیک پوشی اش جای حرف نداشت. کیمومو و شلوار راه راه باریکی به تن کرده بود. وظیفه اش در اداره خاطر جمعی از این بود که هر پولی در گیون دست به دست می شود به آنجایی می رود که باید برود. و قطره ای از این رودخانه عظیم در جیب خودش راه داشت. نه به این معنی که اسمش دزدی باشد، روش کار این بود. با توجه به حرفهای آواژ یومی ، راضی نگهداشتن او برای هر گیشایی امتیاز محسوب می شد به همین دلیل بود که شهرت داشت او به همان اندازه ی پوشیدن لباس های شیک، بدون آن نیز به سر می برد.
هاتسومومو و آوازیومی مدتی صحبت کردند و سرانجام هاتسومومو گفت آمده که نام مرا در مدرسه ثبت کند. تا این لحظه آواژیومی به من نگاه نکرده بود، اما اکنون سر عظیمش را چرخاند بعد بلند شد تا یکی از پنجره های کاغذی را باز کند که روشنایی بیشتری داخل بیاید.
گفت:« عجب! فکر کردم اشتباه دیده ام، باید زودتر می گفتی که چه دختر قشنگی با خودت آورده ای. چشمهایش.... رنگ آینه است!»
هاتسومومو گفت:« آینه؟ آینه که رنگ ندارد، آواژی – سان.»
«البته که دارد. خاکستری براق. آدم به آینه که نگاه می کند فقط خودش را می بیند، اما وقتی به رنگش توجه کردم دیدم زیباست.»
«راستی؟ خب، به نظر من این دختر آن قدر ها هم زیبا نیست، یکبار جنازه ی مردی را دیدم که از داروخانه بیرون کشیده بودند، زبانش رنگ چشم این دختر بود.»
آواژیومی دفتری را باز کرد و قلم برداشت و گفت:« شاید تو چون خودت خیلی زیبایی، زیبایی های دیگران را نمیبینی. حالا، بگذار نامش را بنویسم. بگو ببینم... شیو، درست گفتم؟ نام و نام خانوادگی ات را بگو، شیو، و محل تولد.»
وقتی این جملات را شنیدم، در ذهنم تصویری از ساتسو شکل گرفت که ترسخورده و گیج به آواژیومی خیره شده است. بایستی که او هم زمانی به این اتاق آمده باشد، اگر نام من باید ثبت میشد، مسلما نام او هم باید به ثبت می رسید.
گفتم:« نام خانوادگی ام ساکاموتو است. در دهکده یورویدو به دنیا آمده ام، حتما اسمش را شنیده اید، آقا، از خواهر بزرگترم، ساتسو؟»
فکر کردم هاتسومو از دست من خشمگین می شود، اما در نهایت حیرت دیدم از سوالی که کرده ام خوشحال به نظر می رسد.
آواژیومی گفت:« اگر از تو بزرگتر است باید تا به حال ثبت نام کرده باشد. اما من او را ندیده ام، فکر نمیکنم اصلا در گیون باشد.»
انون معنی لبخند هاتسومو را می فهمیدم، او می دانست که آواژیومی چه می گوید. اگر بیش از این ذره ای شک داشتم که طبق ادعایش واقعا با خواهرم حرف زده است، اینک شکم بر طرف شد. در کیوتر ناحیه های گیشا نشین دیگری نیز وجود داشت. گرچه که چیزی از آنها نمی دانستم.
ساتسو در یکی از این نواحی بود و مصمم بودم که پیدایش کنم.

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:38
به اوکیا که بازگشتم خاله منتظر بود مه مرا به حمام سر کوچه ببرد. قبلا هم به این حمام رفته بودم. با مستخدمه ها که معمولا لیفی کوچک و تکه صابون به دستم می دادند و خود کف حمام چندک می زدند و سر وتن یکدیگر را می شستند و من هم همین کار را با خودم می کردم. محبت خاله بیشتر بود. زانو زد که پشتم را کیسه بکشد از این که دیدم از بدن برهنه اش اصلا خجالت نمی کشد تعجب کردم. سینه های افتاده اش را مثل بطری این طرف و آن طرف می انداخت. چندین باز یکی از آنها اتفاقی به شانه ام خورد.
بعد مرا به اوکیا بازگرداند و اولین کیمونوی ابریشمی را به تنم کرد. یک کیمونوی آبی براق که دور تا دور دامنش مثل چمن گلدوزی شده بود و روی آستین ها و سینه اش گلهای زرد داشت. بعد مرا به اتاق هاتسومومو در طبقه ی بالا برد. پیش از ن که وارد اتاق او شویم، به من اخطار کرد که به هیچ وجه و به هیچ نوع حواس هاتسومومو را پرت نکنم، خشمگینش هم نکنم. آن وقت متوجه نشدم که منظورش چیست، اما حالا خوب می دانم که چرا این قدر نگران بود- می دانید، گیشاها وقتی صبح ها از خواب بلند می شوند، مثل همه ی زنها ممکن است چهره ای پف کرده و نفسی نامطبوع داشته باشند. این درست است که حتی وقتی دارند از خواب بیدار میشوند قشنگی مدل مویشان جای حرف ندارد، اما در بقیه موارد جزء به جزء مثل سایر زنها هستند، و نه یک گیشا. فقط وقتی پشت میز آرایش می نشینند تا صورتشان را با دقت درست کنند گیشا می شوند و منظورم فقط این نیست که در این لحظه شکل گیشاها می شوند. بلکه در این لحظه چون یک گیشا هم فکر می کنند.
در اتاق او به من دستور داده شد که با نیم متر فاصله در پشت او بنشینم، از آنجا می توانستم صورتش را در آینه کوچک میز آرایشش ببینم. روی دشکچه زانو زده بود و با پیراهن رکابی نخی بر تن چندین برس بزرگ و کوچک آرایش در دست داشت. بعضی از این برس ها به پهنای بادبزن بودند. و بعضی به نازکی خلال دندان، یا فقط یک موی نرم در دسته. هاتسومومو برگشت و آنها را به من نشان داد.
گفت:« اینها برس هایم هستند. این را یادت می آید؟» از کشوی میز آرایش شیشه ای سفید بیرون آورد و تکان داد تا خوب ببینم «همان است که گفتم هیچوقت دست نزن.»
گفتم«دست نزده ام.»
شیشه ی در بسته را چندین بار بو کشید و گفت:« نه گمان نمیکنم دست زده باشی.» بعد آن را زمین گذاشت. سه سیخ چوبی رنگی برداشت و کف دستش گذاشت که من ببینم.
«با این ها به چشمم سایه می زنم. بیا نگاهش کن.»
یکی از چوبها را از او گرفتم. به اندازه ی انگشت نوزاد اما مثل سنگ محکم و صاف بود. دستم را رنگی نکرد. به یک طرفش کاغذ آلمینیوم نازکی داشت که با استفاده خال خال شده بود.
هاتسومومو سیخ چوبی را از سر دیگرش گرفت. و چیزی جلو آورد که به نظرم مثل تکه چوب کوچک رسید که یک سرش سوخته باشد.
گفت:« این چوب درخت پائولوئیاست. ابرویم را با این می کشم. و این هم خمیر سفید است.» دو قوطی نیمه پر از لای کاغذی در آورد و نشانم داد.
«حالا بگو ببینم فکر می کنی برای چه اینها رو به تو نشان دادم؟»
گفتم:«برای آنکه بدانم با چه آرایش می کنید.»
«خدای من، اصلا! نشانت دادم که ببینی جادو در کار نیست. دلم برایت می سوزد! یعنی این که نمیشود فقط با آرایش از شیوی بینوا چیزی ساخت.»
بعد زیر لب زمزمه ی آهنگی را سر داد و در یک قوطی کرم زرد را باز کرد و رو به آینه برد. باورتان نمی شود اگر بگویم این کرم از فضله بلبل درست می شد. ولی حقیقت است. در آن زمان خیلی از گیشاها به عنوان کرم صورت از فضله بلبل استفاده می کردند. معتقد بودند که برای پوست خیلی خوب است. اما این کرم چنان گران قیمت بود که هاتسومومو فقط چند نقطه از آن به دور چشم و لبش گذاشت. بعد از داخل یکی از قوطی ها تکه ای کوچک موم برداشت و بعد از نرم کردن آن با نوک انگشت، آن را ابتدا به صورت و گردنش مالید، اما دور چشم و لب و دماغ را باز گذاشت. اگر تا به حال دیده باشید که بچه ای با سوراخ کردن کاغذ برای صورتش نقاب درست میکند، چهره ای بود که هاتسومومو پیدا کرد. و بعد با چند برس کوچک تر این نقاط خالی را نیز پر کرد. صورتش چنان ترساننده سفید شده بود که گویی در کیسه ی آرد افتاده است. شکل شیطانی شده بود که بود، ولی با وجود این، از خجالت و حسادت احساس می کردم بیمار شده ام. چون می دانستم تا یک ساعت دیگر مردها با ناباوری به این صورت خیره خواهند ماند. و من با صورت ساده و خیس عرق هنوز در اوکیا هستم.
اینک داشت با خیس کردن چوبهای رنگی گونه اش را قرمز می کرد در یک ماه اول اقامتم در اوکیا، بارها هاتسومومو را با آرایش کامل دیده بودم. هروقت که می توانستم بدون اینکه توجه کسی را جلب کنم، دزدکی تماشا می کردم. می دانستم که برای رنگ گونه اش، بسته به رنگ کیمونو از چندین رنگ استفاده می کند. این عملی غیر معمول نبود. اما چیزی که تا سالها نمی دانستم این بود که هاتسومومو همیشه از سرخابی پر رنگ تر از سرخاب دیگران استفاده می کرد. نمی توانم بگویم چرا این کار را می کرد. شاید می خواست مردم را یاد خون بیندازد. اما هاتسومومو احمق نبود. می دانست چگونه تجسم زیبایی محض را به صورتش ببخشد.
وقتی قرمز کردن گونه اش را به پایان رساند، هنوز نه ابرو داشت و نه رنگی به لبش. اما گذاشت که لحظاتی صورتش چون نقابی عجیب باقی بماند و از خاله خواست پشت گردنش را نقاشی کند.
اگر نمی دانید باید چیزی از نقش گردن در ژاپن برایتان بگویم. یعنی اینکه مردهای ژاپنی، بر اساس سلیقه، همان حساسیتی را روی گردن و گلوی زن دارند که مرد های امریکایی روی ساق پای زنان دارند. به همین دلیل است که گیشاها پشت یقه ی کیمونو را تا آشکار شدن اولین مهره های ستون فقراتشان کوتاه می گیرند، به گمانم مثل پوشیدن دامن کوتاه در پاریس است.
خاله پشت گردن هاتسومومو نقشی کشید که sabon-ashi «سه پا» نام دارد. نقشی احساس برانگیز است، انگار که گردن سفید را از پشت توری نازک نگاه می کنید. سالها زمان برد که اثر برانگیزنده ی آن را روی مردها دریافتم، به نوعی مثل زنی است که از لای انگشت نگاه می کند. در حقیقت گیشا در مرز خط موی سر نقاطی کوچک را خالی باقی می گذارد که آرایش اش بیش از پیش لبخند مصنوعی جلوه کند. مثل نقابی که در نمایش "نو" «noh بی حالت» بر صورت می گذارند. وقتی مردی در کنار او می نشیند و آرایش صورتش را چون نقاب می بیند، بیش از پیش متوجه برهنگی پوست زیر آن می شود.
هاتسومومو در حال بالا بردن برس ها، چندین بار در آینه به من نگاه کرد و سرانجام گفت:« میدانم به چه فکر می کنی. فکر می کنی که هیچوقت این اندازه زیبا نخواهی شد. درست است. کاملا حق داری.»
خاله گفت:« بد نیست که بدانی بعضی ها شیو-شان را دختر بسیار زیبایی می دانند.»
هاتسومومو گفت:« این بعضی ها از بوی ماهی خوششان می آید.» و خواست که اتاق را ترک کنیم چون می خواست لباس زیرش را عوض کند.
من و خاله از اتاق بیرون رفتیم و در پاگرد به آقای بگو بر خوردیم. در کنار آیینه ی قدی در انتظار ایستاده بود. دقیقا مثل همان روزی به نظر می رسید که من و ساتسو را از خانه مان دزدیه بود. آن گونه که در یکی دو هفته اول ورودم به اوکیا فهمیدم حرفه اصلی او ربطی به بیرون کشاندن دخترها از خانه و زندگ
شان نداشت، حرفه اش پوشاندن لباس بود. یعنی هر روز به اوکیا می آمد که در تن کردن کیمونو های مجلل به هاتسومومو کمک کند.
لباسی که قرار بود آن شب هاتسومومو تن کند به رخت آویزی در کنار آینه آویخته بود. خاله ایستاد و تا وقتی که هاتسومومو با لباس زیر زیبای قهوه ای کمرنگ با نقش برگهای زرد سیر از اتاق بیرون آمد آن را نوازش کرد. اتفاقی که بعد از آن افتاد در آن هنگام برایم قابل درک نبود. چون پوشیدن لباس پیچیده ی کیمونو برای کسانی که عادت به تن کردن آن نداند گیج کننده است اما اگر درست شرح داده شود می شود آن را درک کرد.
در ابتدا باید گفت کیمونویی که خانم های خانه دار می پوشند با کیمونوی تن گیشاها زمین تا آسمان تفاوت دارد. در کیمونوی خانم ها انواع و اقسام لایی به کار برده می شود تا لباس روی کمر چین نخورد و بی قواره به نظر نرسد. به این ترتیب در نهایت این لباس مثل ستون چوبی معابد ، استوانه مانند می ایستد. اما گیشا ها چون همیشه کیمونو به تن دارند نیاز به لایی ندارند، مشکل چین افتادن هم ندارند. چه گیشاها چه زن های معمولی پوشیدن این لباس را در ابتدا با در آوردن روپوش آرایش و بستن یک شال ابریشمی ه دور باسن شروع می کنند. ما «شال باسن» میخوانیم.koshimakiاین شال را
بعد کیمونویی آستین کوتاه به عنوان لباس زیر به تن می کنند، که در کمر بسته می شود، آنگاه بالشتکی کوچک با بندی محکم به پشت می بندد. هاتسومومو، با قامت ترکه ای و باسن سنتی کوچک و نجربه ای که از سالها کیمونو پوشیدن داشت، هیچگاه از بالشتک استفاده نمی کرد.
تا اینجا چیزهایی که زن به تن می کند بعد از تکمیل پوشیدن لباس جلو چشم نخواهد بود. اما تکه ی بعد، یعنی لباس زیرین در واقع اصلا لباس زیر نیست. گیشا ها هنگام رقصیدن یا حتی هنگام راه رفتن در خیابان، لبه ی کیمونو را در دست چپ می گیرند که مزاحم زاه رفتنشان نباشد. در نتیجه لباس زیرین تا زیر زانو نشان داده می شود. بنابراین، متوجه هستید که طرح و جنس آن بایستی با کیمونو بخواند. همچنین یقه ی لباس زیرین نیر، مثل مردی که کت و شلوار به تن دارد اما یقه ی پیراهنش هم معلوم است، نشان داده می شود. یکی از وظایف خاله در اوکیا دوختن، روز به روز یقه ی ابریشمی به لباس زیرین هاتسومومو و شکافتن آن در روز بعد برای شستن بود. یقه ی گیشای کارآموز قرمز است. اما البته هاتسومومو کارآموز نبود و یقه ی سفید می گذاشت.
از اتاقش که بیرون آمد تمام چیزهایی را که گفتم به تن داشت. – گو اینکه ما جز لباس زیرین که دور کمر آن بسته شده بود چیزی نمی دیدیم. همین طور جوراب سفید به پا کرده بود و در کنار دکمه م ی شود. اکنون آماده ی پوشیدن کیمونوی اصلی با کمک آقای بکو بود. هنگام تماشای آقای بکو در حال پوشاندن لباس به او درک می کردید که چرا وجودش لازم است. اندازه ی کیمونو، بدون در نظر گرفتن این که چه کسی آن را می پوشد، همیشه ثابت است. لذا صرف نظر از زن های بلند قامت، قسمت اضافی آن باید زیر اوبی در کمر تا شود. هنگامی که آقای بکو آن را در کمر تا کرد و برای محکم شدن بندی به رویش بست، لباس ذره ای کجی نداشت. اگر چینی هم اضافه می آمد، با بالا و پایین کردم در اینجا و آنجا، ایرادی در کل آن باقی نمیگذاشت و وقتی کارش تمام می شد، لباس به گونه زیبا بر اندام می خوابید.
حرفه ی اصلی آقای بکو در مقام جامه آرا بستن اوبی به دور سینه بود. که آن گونه که بر زبان آورده میشود، حرفه ی آسانی نیست. بلندای اوبی که هاتسومومو به دور سینه می بست دو برابر بلندای یک مرد و عرضش به اندازه ی شانه ی یک زن بود. این اوبی دور کمر را از زیر جناغ سینه تا زیر ناف می پوشاند. کسانی که از کیمونو چیزی نمی دانند فکر می کنند که بستن این شال چیزی مثل بند بستن است. اما واقعیت این طور نیست. برای نگه داشتن آن در سرجا پنج شش بند و گیره لازم است و چندیدن لایی برای شکل دادن به گره لازم دارد. آقای بکو چندیدن دقیقه وقت صرف اوبی هاتسوموموکرد. کارش که تمام شد، با وجود ضخامت و سنگینی پارچه، حتی یک چین هم روی آن دیده نمی شد.
از آنچه که آن روز در پاگرد پلکان دیدم چیزی سر در نیاوردم، به جیز اینکه اقای بکو چند بند را محکم کشید و پارچه را تند تند تا زد و هاتسومومو نیز فقط دست ها را باز نگهداشته و نگاهش به تصویرش در آینه بود. از تماشای او از حسرت به خود می پیچیدم. پارچه کیمونویش زربافت بود و سایه های قهوه ای و طلایی داشت. نقش آن از زیر کمر، مثل ریزش برگ درخت بر زمین جنگل در پاییز، قهوه ای و طلایی و سبز بود. اوبی آن به رنگ آلو و با تار و پود نقره ای بود. آن موقع نمی دانستم اما بهای لباسی که بر تن داشت برابر یک سال حقوق یک مامور پلیس یا یک مغازه دار بود. و با وجود این، وقتی برگشت نگاهی به تصویرش در آینه پایه دار بیندازد، اگر می دیدید باور می کردید که هیچ رقم پولی در دنیا نمی توانست آیتی به زیبایی هاتسومومو خلق کند.
آخرین دستکاری در آرایش صورت و گذاشتن شانه های زینتی در موی سر، تنها کار باقی مانده بود. با خاله هاتسومومو را در برگشت به اتاقش دنبال کردیم. جلوی میز آرایش زانو زد و قوطی کوچک براقی در دست گرفت که روژ لبس بود. برس کوچکی به آن مالید. مد روز در آن زمان این بود که لب بالا را رنگ نمی کردند، که در نتیجه لب بالا تو پر تر به نظر می آمد. زمینه ی سفید آرایش یک به یک رنگ ها را به نمایش می گذاشت. اگر گیشایی هم لب بالا و هم لب پایین را رنگ می کرد، دهانش مثل دو تکه ماهی تن می شد. لذا اغلب گیشاها مدل لب غنچه ای را ترجیج می دادند. بیشتر غنچه گل بنفشه. مگر گیشاهایی که طبیعتا لبشان غنچه ای بود – که کم پیش می آمد- و اغلب دوست داشتند که گردی لبشان را بیشتر از آن چه که هست نشان دهند. اما همانطور که گفتم در آن زمان مد تنها رنگ کردن لب پایین بود، که هاتسومومو هم همین کار را کرد.
اینک چوبی را برداشت که قبلا نشان داده بود. آن را با کبریت آتش زد. بعد از سوختن چوب در چند لحظه آن را فوت کرد و با نوک انگشت سردش کرد، و باز سراغ آینه میز آرایشش برگشت که ابرویش را با زغال آن سیاه کند. رنگ خاکستری کمرنگی از آن باقی ماند. آن گاه کشوی را بیرون کشید و شانه هایی برای گذاشتن در مویش انتخاب کرد، یک کاسه ی لاکپشت، و گیره ای که یک ردیف مروارید در انتهایش آویزان بود. وقتی که این ها را در شینیونش جای داد، یک قطره عطر به پشت گردنش زد، و شیشه ی آن را زیر اوبی اش گذاشت، چه بسا بعد لازم داشت. یک بادبزن تیز زیر اوبی و دستمالی در آستینش گذاشت. بعد برگشت و به من نگاه کرد، همان لبخند سابق را بر لب داشت. اینک حتی خاله هم از تماشای زیبایی حیرت انگیز او به آه کشیدن افتاده بود.

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:38
فصل ششم

هر کدام ما فکری که دلمان می خواست از هاتسومومو می کردیم، اما چون در آمدی که همه مان با آن زندگی می کردیم از طریق او به دست آورده می شد، در اوکیا نقش یک امپراطیس را داشت. اما این امپراطیس در کاخی زندگی می کرد که وقتی دیر هنگام شب به آن باز می گشت می دید که چراغ هایش خاموش و مستخدمینش در خوابند، خشنود نبود. یعنی، شبها وقتی به خانه باز می گشت مست بود و نمی توانست دکمه های جورابش را باز کند، کسی دیگر باید این کار را برایش می کرد. اگر گرسنه بود مسلما نمی رفت در آشپزخانه بگردد و چیزی را برای خود سرهم بندی کند – مثل برنجی مانده یا ترشی گوجه خوابانده در چای داغ ، که غذای محبوبش بود در حقیقت این وضع در اوکیای ما استثنا نبود. وظیفه ی در انتظار ماندن و تعظیم کردن و خوشامد گفتن به گیشا همیشه به عهده پایین ترین رده «cocoons» یعنی گیشای کار آموز بود.
و از زمانی که برای گرفتن تعلیم قدم به مدرسه گذاشته بودم، مقام کدوحلوایی و دو مستخدمه س پیر و روی دشکی روی کف چوبی با فاصله یک متر از سرسرای ورودی می افتادند و می خوابیدند، اما من باید دو زانو می نشستم و گاهی تا ساعت دو بامداد با خوابیدن می جنگیدم. اتاق مادربزرگ در نزدیکی مان بود. او وقت خواب چراغ را روشت و لای در را باز می گذاشت. باریکه ی نوری که از آنجا روی دشک خالی من می افتاد مرا یاد روزی نه چندان دور نی انداخت. زمانی که با ساتسو از دهکده مان ربوده شدیم. روزی که به اتاق پشتی خاله مان سرک کشیدیم و مادرم را دیدم که خواب بود. پدرم برای تاریک کردن اتاق روی پنجره های کاغذی تور ماهیگیری کشیده بود. اما این تاریکی به چشم من آنقدر دلگیر رسید که تصمیم گرفتم یکی از پنجره ها را باز کنم و بعد باریکه ای از نور آفتاب روی دشک مادرم افتاد و دست پوست و استخوانی بی رنگش را نشان داد. از تماشای روشنایی اتاق مادربزرگ بر روی دشکم.... به این فکر افتادم که آیا هنوز مادرم زنده است؟ چقدر شبیه هم بودیم. مطمئن بودم که اگر می مرد می فهمیدم اما تا به حال هیچگونه نشانه ای ندیده بودم.
شبی در پاییز که هوا رو به سرما بود، به ستونی تکیه داده و در حال چرت زدن بودم که صدای باز شدن در بیرون را شنیدم. هاتسومومو اگر می دید خوابم برده خشمگین می شد. لذا کوشیدم که به چشم هوشیار بیایم اما بعد از باز شدن در خانه از دیدن مردی با کت گشاد کارگری و بند شلوار دهای، تعجب کردم – گرچه که به ظاهر نه کارگر و نه دهاتی به نر می رسید. مویش را به آخرین مدل اصلاح کرده و با روغن به عقب شانه کرده وبد، و ریشی تمیز و کوتاه نیز داشت که به او چهره ای روشن فکر می بخشید. خم شد و صورتم را در دست گرفت و از نزدیک نگاهم کند.
آهسته پرسید:«هی، تو چقدر خوشگلی، اسمت چیست؟»
مطمئن شدم که حتما کارگر است. گرچه سر در نمی آوردم چرا شب و آنقدر دیر آمده است. از پاسخ دادن ترسیدم، اما توانستم بگویم که نامم چیست. انگشتش را با زبان تر کرد و به گونه ام زد. –ظاهرا برای اینکه مژه ای را بردارد.
پرسید:« یوکو هنوز اینجاست؟» یوکو زن جوانی بود که هر روز از بعدازظهر تا دیروقت شب در اتاق مستخدمه ها می نشست. در آن زمان اوکیا ها و جای خانه های گیون یک خط تلفن خصوصی در اختیار داشتند و سر یوکو در اوکیای ما از همه شلوغ تر بود، پاسخ تلفن هایی را می داد که می خواستند با هاتسومومو قرار بگذارند و گاهی حتی از شش ماه قبل برای شرکت در یک ضیافت و یا برگذاری مهمانی در همان سال او را دعوت می کردند. به طور معمول جدول برنامه های هاتسومومو تا صبح روز پیش کاملا پر نمی شد. و تلفن از چای خانه ها تا آخر شب ادامه داشت، مشتریان آنها می خواستند اگر او آن روز وقت آزاد دارد به آن جا سر بزند. اما در آن شب بخصوص خیلی صدای زنگ تلفن شنیده بودم و فکر کرده بودم یوکو هم مثل من خوابش برده است. مرد منتظر پاسخ من نماند. اشاره کرد که ساکت باشم و به طرف اتاق مستخدمه ها در ته راهرو خاکی رفت.
بعد صدای عذر خواهی یوکو را شنیدم –چون واقعا خوابش برده بود.- و سپس گفتگویی طولانی با متصدی تلفنخانه برقرار کرد. بایستی با چندیدن چای خانه تماس می گرفت که بتواند سرانجام هاتسومومو را پیدا کند و برایش پیام بگذارد که "اُنواِشیگان" بازیگر کابوکی به شهر آمده است. آن زمان نمی دانستم، اما شخصی به مام اُنواِشیگان وجود خارجی نداشت. این فقط یک رمز بود.
بعد یوکو رفت. به نظر نمی رسید از این که مردی در اتاق مستخدمه ها در انتظارش نشسته ناراحت است. من هم تصمیم گرفتم حرفی از آن به دیگران نزنم. تصمیم درستی بود چون بیست دقیقه بعد، سر و کله ی هاتسومومو در آستانه در پیدا شد و گفت:
« تاحالا نخواستم که روز و شب را برایت سیاه کنم اما اگر ببینم که از زبانت در رفته که مردی اینجا بوده، یا حتی بگویی که من قبل از نیمه شب بتع خانه آمده ام، آن وقت میبینی که تغییر عقیده می دهم.»
این حرف را که می زد بالای سرم ایستاده بود. و بعد وقتی دست به آستین برد که چیزی بیرون بیاورد. حتی در نور تاریک و روشن نیز توانستم بر افروختگی دستش را ببینم. به اتاق مستخدمین رفت و در را بست. صدای خفه ی گفتگویی به گوشم رسید. و بعد اوکیا در سکوت فرو رفت. گاهی فکر می کردم صدای ناله یا یه چیز شبیه به آن شنیده ام اما صدا آهسته بود و نمی توانستم مطمئن باشم. نمی توانم بگویم که می دانستم دارند چه می کنند. اما به یاد وقتهایی افتادم که خواهرم با پسر سرگی بود. از ترکیب انزجار و کنجکاوی به چنان حالی افتاده بودم که حتی اگر می خواستم جایم را ترک کنم، قدرتش را نداشتم.
***********************
هاتسومومو و دوست پسرش –که معلوم شد سر آشپز یک رستوران رشته فروشی در همسایگی است – هفته ای یکی دوبار با هم به اوکیا می آمدند و در اتاق مستخدمین را پشت سر می بستند. سایر وقتها یک دیگر را در نقاط دیگر می دیدند. به این دلیل از آن خبر دارم که بیشتر از یوکو می خواستند که پیغام هایشان را برساند و گاهی من هم میشنیدم. مستخدمه ها همگی از این جریان خبر داشتند. و این نشان دهنده ی قدرت او بر روی ما بود که هیچ یک حتی یک کلمه به مادربزرگ یا مادر یا خاله بروز نمی دادیم. اگر هرکسی از دوست پسر داشتن هاتسومومو مطلع می شد به دردسر می افتاد چه برسد به اینکه بداند او را به اوکیا هم می آورد. ساعاتی را که با او میگذراند درآمد کسب نمی کرد. تازه از پذیرایی در چای خانه ها نیز باز میماند، که می توانست برایش پول داشته باشد وانگهی، اگر در این میان سر و کله ی مرد ثروتمندی پیدا می شد که ممکن بود برای برقرار کردن رابطه طولانی و پر درآمد به او نظر داشته باشد به طور قطع اگر می فهمید که او با سر آشپز رستوران رشته فروشی ارتباط دارد، از آن فکر منصرف میشد.
یک شب برای خوردن یک لیوان آب از چاه، به حیاط رفته بودم و داشتم باز می گشتم که صدای باز و بسته شدن محکم در بیرون را شنیدم.
صدایی زمخت گفت:« هاتسومومو – سان!! واقعا تو هرکسی را ...»
هیچوقت نفهمیدم چرا هاتسومومو دست به خطر آوردن دوست پسرش به اوکیا می زد. – گرچه احتمالا همان خطر بود که او را به هیجان می آورد اما پیش از این هیچگاه در سر و صدا راه انداختن این اندازه بی ملاحظه نبود. سراسیمه دو زانو روی دشکم نشستم و لحظه ای بعد هاتسومومو با دو بسته لفاف پیچ شده در دست در سرسرای پذیرایی ظاهر شد و لحظاتی بعد سر و کله ی گیشایی دیگر نیز در پشت سر او پیدا شد. این گیشا قامتی آنچنان بلند داشت که هنگام عبور از درگاه کوتاه سرش را خم کرد. وقتی ایستاد که به من نگاه کند، لبهایش در پایین صورت به نحوی غیر طبیعی به نظر بزرگ و سنگین می رسید. هیچکس نمی گفت که او زیباست.
هاتسومومو گفت:« این همان دختر کلفت احمقمان است. گمانم اسمی دارد، اما چرا "احمق خانم کوچولو" صدایش نکنیم؟»
گیشای دیگر گفت:«بسیار خب، احمق خانم کوچولو، برو برای من و خواهر بزرگترت چیزی بیاور بنوشیم. چرا نمی روی؟» صدای زمختی که شنیده بودم صدای او بود. صدای دوست پسر هاتسومومو نبود.
هاتسومومو معمولا نوعی ساکی مخصوص به نام amakuchi را که سبک و شیرین بود دوست داشت. اما این ساکی فقط در فصل زمستان به عمل می آمد و اکنون از آن نداشتیم. برایشان دو گیلاس آب جو ریختم و آوردم. هاتسومومو و دوستش با کفشهای چوبی به حیاط رفته و اکنون در راهرو خاکی ایستاده بودند و هر دو مست مست بودند و کفش چوبی اوکیای ما برای پای دوست هاتسومومو خیلی کوچک بود بنابراین با هر قدم که بر می داشتند هر دو غش غش می خندیدند. شاید به یاد داشته باشید کف گفته بودم در حیاط یک گذر چوبی قرار داشت. هاتسومومو تازه بسته ها را در این گذر زمین گذاشته بود و

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:39
می خواست یکی از آنها را باز کند که من با لیوانهای آبجو رسیدم.
گفت:«هوس آبجو ندارم.»هر دو لیوان را برداشت و زیر پی خانهخالی کرد.دوستش گفت:«من هوسش را دارم!»ولی دیگر دیر شده بود.«چرا لیوان من را خالی کردی؟»
هاتسومومو گفت:«وای کورین،ساکت باش!لازم نیست چیزی بخوری.این را تماشا کن،وقتی ببینی از خوشحالی ضعف می کنی!»نخ دور بسته را باز کرد.و از لای آن کیمونوی بسیار زیبای سبز کمرنگ با نقشهایی از شاخه هایی با برگ قرمز بیرون آورد.جنس آن از ابریشم بسیار فاخری بود _ گرچه مناسب فصل تابستان بود و به درد هوای پاییز نمی خورد.دوست هاتسومومو ،کورین،آنقدر از آن تعریف کرد که نفسش تند شد و آب دهانش به گلویش پرید و به سرفه افتاد _ که یک بار دیگر هر دو به غش غش خنده افتادند.فکر کردم وقت آن رسیده که من بروم.امّا هاتسومومو گفت:
«نرو،احمق خانم کوچولو.»و رو به دوستش کرد و گفت،«حالا چطور است کمی تفریح کنیم،کورین _ سان،حدس بزن که این کیمونو مال کیست؟»
کورین هنوز مشغول سرفه کردن بود،امّا وقتی توانست حرف بزند،گفت:«آرزو می کنم مال من بود!»
«خب،مال تو نیست کیمونوی گیشایی است که هر دو بیش از هر کس در دنیا از او متنفریم!»
««وای،هاتسومومو... تو واقعاً یک نابغه ای.امّا بگو ببینم کیمونوی ساتوکا را از کجا آورده ای؟»
«از ساتوکا حرف نمی زنم!از خانم بی عیب و نقص می گویم!»
«کی؟»
«خانم – مقام – من – از شما – خیلی – خیلی – بالاتر – است... او!»
«مکثی طولانی برقرار شد و سپس کورین گفت:«مامه ها!وای،خدای من.این کیمونوی مامه هاست.باورم نمی شود که آن را نشناخته باشم!از کجا دستت به آن رسید؟»
هاتسومومو گفت:«چند روز پیش که برای تمرین به تئاتر کابورنزو رفته بودم چیزی جاگذاشتم وقتی برگشتم آن را بردارم،از زیر پله ی زیرزمین سر و صدایی شنیدم.فکر کردم،"از این بهتر نمی شود!چه تفریحی!"با نوک پا پایین رفتم و چراغ را روشن کردم ،حدس بزنم چه کسانی را آنجا دیدم که مثل برنج روی زمین به هم چسبیده بودند؟»
«باور نمی کنم!مامه ها؟»
«احمق نباش.ادا و اصول او بیشتر از آن است که دست به این کارها بزند.مستخدمه اش بود،با سرایدار تئاتر می دانستم حاضر است هر کاری بکند که من صدایش را در نیاورم،خب،من هم بعد به سراغش رفتم و گفتم این کیمونوی مامه ها را می خواهم.وقتی فهمید منظورم کدام یک است،به گریه افتاد.»
کورین به بسته ی دیگری که هنوز نخ پیچ بود اشاره کرد و پرسید:«توی این یکی چیست؟»
«دخترک را وادار کردم با پول خودش این را برایم بخرد،و حالا مال من است.»
کورین گفت:«با پول خودش؟کلفت پولش کجاست که کیمونو بخرد؟»
«خُب،اگه راست نگفته و این را با پول خودش نخریده،می خواهم بدانم از کجا پولش را آورده.به هر حال این اخمق خانم کوچولو آن را برایم در انبار می گذارد.»
بالافصله گفتم:«هاتسومومو – سان،من اجازه ی وارد شدن به انبار را ندارم.»
«اگر می خواهی بدانی خواهر بزرگت کجاست،امشب مجبورم نکن هر چیز را دوبار بگویم.نقشه ها برایت دارم.بعد،می توانی یک سؤال بکنی و یک جواب بگیری.»

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:39
از صفحه 108 تا صفحه 117
نمی گویم که حرفش را باور کردم، ولی البته، هاتسومومو اگر می خواست این قدرت را داشت که به هر راهی زندگیم را جهنم کند. چاره ای جز اطاعت نداشتم. کیمونو را- باز در لفاف پیچیده – در دستم گذاشت. مرا به طرف انبار ته حیاط برد. در آن را باز کرد و کلید برق را با سر و صدا زد. چشمم به طبقات پر از ملافه و بالش افتاد، همین طور چندین گنجه ی قفل و چند دشک تا شده. بازویم را گرفت. به نردبانی پشت دیوار بیرون اشاره کرد.
گفت:«کیمونوها بالا هستند.»
از نردبان بالا رفتم و در چوبی کشوی طبقه بالا را باز کردم. انبار بالا مثل پایین گنجه نداشت. در عوض چمدان هایی با چرم براق کنار دیوار روی هم چیده شده بود که ارتفاعشان تا سقف می رسید. بین چمدان ها در دو طرف دیوار راه باریکی بود، که در انتها به نورگیرهایی در شیروانی می رسید که برای تهویه هوا با پرده پوشانده شده بودند. روشنایی چراغ مثل طبقه پایین کم بود اما هوا روشن تر بود. به همین خاطر وقتی وارد شدم توانستم حروف سیاهی را که روی چمدان ها حک شده بود بخوانم. اسامی طراحان و نوع پارچه بود. راستش در آن زمان نمی توانستم معنای تمام حروف را بفهمم، اما توانستم چمدانی که نام هاتسومومو را بر خود داشت روی طبقه ای در بالا پیدا کنم. پایین آوردن آن برایم راحت نبود، اما بالاخره کیمونوی تازه را، که هوز در لفاف بود، روی بقیه گذاشتم و چمدان را سرجایش برگرداندم. به خاطر کنجکاوی در چمدان دیگری را باز کردم و نگاهی تند به داخلش انداختم و دیدم شاید در مجموع پانزده سال کیموتو در آن است. به داخل هر چمدانی که سرک کشیدم همان را دیدم. با دیدن انباشتگی انبار از چمدان، بلافاصله فهمیدم که چرا مادربزرگ از آتش سوزی این اندازه وحشت دارد. ارزش مجموعه ی این کیمونوها شاید دو برابر ارزش کل دهکده ی یوریدو و سن زورو با هم بود. این گونه که بعدها خبردار شدم، کیمونوهای گرانقیمت شان تازه در جایی دیگر انبار شده بود. آن کیمونوها مخصوص گیشاهای کارآموز بود و چون هاتسومومو دیگر از آنها استفاده نمی کرد برای حفظ کردنشان تا زمانی که یک بار دیگر وجودشان لازم می شد در اتاقی در صندوق امانات اجاره ای نگه داری می شدند.
وقتی به حیاط برگشتم، هاتسومومو به اتاقش رفته بود که یک دسته مرکب خشک و دوات و یک قلم مو برای خطاطی بیاورد. فکر کردم می خواهد یادداشتی بنویسد و لای کیمونو بگذارد. از چاه کمی اب توی دوات ریخت و روی زمین نشست و به خرد کردن مرکب خشک پرداخت. وقتی نرم و سیاه شد، قلم مو را در آن فرو برد و نوکش را به سنگ مالید – تا مرکب خوب به خوردش برود و قطره اش نچکد. بعد آن را در دست من گذاشت و دستم را به طرف کیمونوی زیبا یرد و گفت:
«شیو کوچولو، حالا تمرین خط درشت کن.»
کیمونو متعلق به گیشایی به نام مامه ها بود – تا آن هنگام نام او را نشنیده بودم – و یک کار هنری به شمار می رفت. از لبه ی دامن تا کمر شاخه های زیبایی در آن بافته شده بود که چون سیم هایی ظریف در هم می تنید. بافت ان در تاروپود پارچه بود، اما چنان به نظر می رسید که گویی در واقع روی پارچه سبز شده است. احساس می کردم اگر بخواهم می توانم شاخه ها را در دست بگیرم و مثل دسته ای علف از زمین بکنم. به نظر می رسید که برگهای پیچیده به دورشان در هوای پاییزی رنگ باخته و خشک شده اند، و حتی زردی کمرنگی نیز به خود گرفته اند.
با صدای بلند گفتم:«هاتسومومو- سان، نمی توانم این کار را بکنم.»
دوستش گفت:«خجالت دارد، کوچولوی غزیزم. می دانی اگر هاتسومومو را مجبور کنی یک بار دیگر بگوید، بخت پیدا کردن خواهرت را از دست می دهی.»
«وای کورین، خفه شو. شیو می داند که هرکاری بگویم باید بکند. چیزی روی آن بنویس، احمق خانم، مهم نیست که چه می نویسی.»
وقتی که نوک قلمی که دردست داشتم برای اولین بار به کیمونو رسید، گورین به چنان هیجانی افتاد که شیهه ای کشید و سبب گردید که یکی از مستخدمه ها از خواب بیدار شود، او پارچه ای روی سر انداخت و با لباس خواب گشاد به راهرو سر کشید.
هاتسومومو محکم پایی به زمین کوبید و مثل گربه چنان خیزی برداشت که زن فهمید باید سراغ دشکش برگردد. کورین از چند خط تا مطمئنی که روی ابریشم ظریف کشیده بودم رضایت نداشت، بنابراین هاتسومومو دستور داد خط را کجا بکشم و چه نوع خطی بکسم، این خطوط معنا نداشتند. هاتسومومو می خواست در این کار هنری هم از خودش ارائه کرده باشد. بعد کیمونو را دوباره در لفاف پیچید و نخ را به دورش بست و با کورین به طرف در ورودی رفتند که کفش های چوبی شان را پا کنند. ار در که خارج می شدند هاتسومومو به من گفت که دنبالشان بروم.
«هاتسومومو – سان، اگر بدون اجازه از در اوکیا بیرون بروم مادر عصبانی می شود و ... »
هاتسومومو میان حرفم پرید:«من به تو اجازه می دهم. مگر نه اینکه باید کیمونو را به صاحبش برگردانم؟ امیدوارم خیال نداشته باشی که مرا منتظر بگذاری.»
این گونه چاره ای نداشتم جز اینکه کفش به پا کنم و دنبال او بروم و در انتهای کوچه به خیابانی بپیچم که در کنار نهر باریکشیراکاوا کشیده شده بود. در آن زمان، خیابانها و پیاده رو های گیون هنوز سنگفرش و زیبا بودند. زیر نور مهتاب و کنار شاخه های آویزان درختهای گیلاس روی آب تاریک، یکی دو خیابان را در کنار هم پیمودیم، و سرانجام از روی پلی چوبی به بخشی از گیون پیچیدیم که تاکنون نرفته بودم. اینجا در بیشتر نقاط دیواره رودخانه سنگی بود و با تکه های خزه پوشیده شده بود. بالای آن، جای خانه ها و اوکیاها از طریق یک دیوار از پشت به هم چسبیده بودند. حصیر آویزان بر پنجره ها روشنایی زرد را به راههای باریکی در آورده بود که مرا یاد ترشی تربچه ای انداخت که آن روز آشپز درست کرده بود. صدای خنده گروهی مرد و گیشا را می شنیدم. بایستی اتفاقی خیلی خنده دار در یکی از چای خانه ها افتاده بود، چون موج خنده بر موج های قبل فزونی می گرفت، تا آن که محو شد و جا به صدای زه شامی سن در یک مهمانی دیگر سپرد. در آن لحظه تصور می کردم که گیون برای برخی از مردم محل خوشگذرانی است. با وجود این که آواژیومی، در اداره ثبت احوال، به من گفته بود که ساتسو اصلاً در گیون نیست، اما نمیتوانستم جلو این حیرت را بگیرم که آیا او در یکی از این مهمانی ها شرکت ندارد.
اندکی بعد، هاتسومومو و کورین جلو یک در چوبی ایستادند.
هاتسومومو به من گفت:«این کیمونو را تا بالای پله ها ببر و به دست مستخدمه بده. اگر خانم بی عیب و نقص خودش در را باز کرد، به خود او بده و چیزی نگو، فقط آن را بده. ما اینجا می ایستیم و نگاهت می کنیم.»
و بعد، کیمونو را زیر بغل من گذاشت و کورین در را باز کرد. راه پله چوبی صیقل افتاده تاریک بود. از ترس چنان می لرزیدم که نتوانستم بیش از نیمی از پله ها را بالا بروم و همانجا ایستادم. صدای کورین را در تاریکی شنیدم که آهسته گفت:
«برو کوچولو! کسی تو را نمی خورد. مگر این که با کیمونو پایین برگردی آن وقت خودمان تو را می خوریم، مگر نه هاتسومومو – سان؟»
هاتسومومو فقط آه کشید، اما چیزی نگفت. کورین در تاریکی سر می مشید و سعی می کرد مرا ببیند، اما هاتسومومو با قد تا سر شانه ی کوریسن، بدون توجه ناخنش را می جوید. حتی در آن حال، و با ترسی که وجودم را گرفته بود، باز هم نمی توانستم از توجه بی زیبایی خارق العاده ی هاتسومومو غافل باشم. درست است که چون عنکبوت ظالم بود، اما در همان حال که ناخنش را می جوید، زیبایی اش بیش از گیشاهایی بود که جلو دوربین عکاسی ژست می گرفتند و مقایسه ی او با دوستش کورین مثل مقایسه سنگ کنار جاده با یک تکه جواهر بود. کورین با مدل رسمی گیسو و زیورهای زیبایی که به آن آویخته بود، به نظر ناراحت می رسید، و چنان بود که گویی کیمونویش تمام مدت جلو دست و پایش را می گیرد. در حالی که کیمونوی هاتسومومو بر تنش چنان بود که انگار پوست بدنش است.
در پاگرد بالای پله، دو زانو در تاریکی نشستم و با صدای بلند گفتم:
«ببخسید، لطفاً در را باز کنید!»
به انتظار ماندم اما پاسخی نشنیدم. کورین گفت:«بلندتر بگو، کسی منتظر نیست.»
لذا دوباری گفتم:«ببخشید!»
صدایی گنگ بلند شد که می گفت:«یک دقیقه صبر کنید!» و در بلافاصله باز شد. دختری که در آن سوی در زانو زده بود بزرگ تر از ساتسو به نظر نمی رسید، اما مثل پرنده ها لاغر و عصبی بود. بسته ی کیمونو را به او دادم. حیرت کرد و بلافاصله تقریباً آن را از دستم قاپید.
صدای از داخل خانه گفت:«کیست، آسامی – سان؟» یک فانوس کاغذی روشن آویخته از پایه ای عتیقه در کنار دشکی تازه پهن شده را دیدم. دشک گیتا مامه ها بود، این را از ملافه های اتو زده و روکش ابریشمی شیک آن فهمیدم، همین طور takamakura – متکا – مثل جیزی که هاتسومومو زیر سر می گذاشت. آن را اصلاً نمی شود بالش خواند. جعبه ای چوبی کشیده با جایی برای گذاشتن گردن است، تنها راه خوابیدن گیشاها بدون به هم خوردن مدل درست کرده ی گیسویشان.
مستخدمه پاسخ او را نداد، اما آهسته لفاف بسته را باز کرد و آن را این طرف و آن طرف برد که روشنایی چراغ بر آن بیفتد. وقتی نگاهش به لکه های مرکب افتاد، نفسش بند آمد و دست بر دهان گذاشت. بلافاصله اشک بر گونه اش جاری شد، و بعد صدایی گفت:
«آسامی – سان! کی آنجاست؟»
مستخدمه به صدای بلند گفت:«کسی نیست، خانم!» اشک چشم را با آستین خشک می کرد دلم برایش سوخت. وقتی دست جلو آورد که در را بکشد و بندد، نگاهم به خانمش افتاد. بلافاصله فهمیدم که چرا هاتسومومو، مامه ها را «خانم بی عیب و نقص» می خواند. صورتش چون صورت عروسک، بیضی کامل بود، و حتی بدون آرایش، مثل چینی صاف و لطیف بود. برای نگاه کردن به راه پله کنار در آمد، اما دیگر او را ندیدم، مستخدمه در را بسته بود.
فردا صبح، بعد از تعطیل مدرسه، وقتی به اوکیا بازگشتم مادر و مادربزرگ و خاله را دیدم که در اتاق پذیرایی طبقه اول را بسته و خلوت کرده بودند. مطمئن بودم که دارند درباره ی کیمونو صحبت می کنند، و صد البته، همین که هاتسومومو از حیابان برگشت، یکی از مستخدمه ها به مادر خبر داد و او به سرسرای ورودی آمد و هاتسومومو را که داشت از پله ها بالا می رفت متوقف کرد.
گفت:«امروز دیدار کوتاهی با مامه ها و مستخدمه اش داشتیم.»
«آه، مادر، می دانم چه می خواهید بگویید. برای کیمونو واقعاً متاسفم. خواستم پیش از آن که شیو رویش مرکب بریزد جلوش را بگیرم، اما دیر شده بود. فکر کرده بود کیمونوی من است! نمی دانم چرا از روزی که به اینجا آمده اینقدر با من بد است ... فکرش را بکنید. کیمونویی به آن زیبایی را از بین برد فقط به خاطر اسنکه مرا ازار دهد!»
اکنون، خاله پاکشان به سرسرا آمد. فریاد کشید،«mattemashita» معنی حرفش را خوب می فهمیدم، یعنی:«منتظرت بودیم!» اما نمی دانستم منظورش چیست. درواقع حرف خوبی را برای گفتن انتخاب کرده بود چون وقتی ستاره ای بزرگ در نمایش کابوکی قدم به صحنه می گذارد گاهی وقت ها تماشاچیان فریاد می زنند و همین را می گویند.
هاتسومومو گفت:«خاله، منظورتان اینست که من در خراب کردن کیمونو دخالت داشتم؟ چرا باید این کار را بکنم؟»
خاله گفت:«همه می دانند تو چقدر از مامه ها بدت می اید، از هر کسی که موفق تر از تو باشد بدت می آید.»
«این حرف به معنای آن نیست که باید عشق زیادی به شما داشته باشم، خاله، جون شما مظهر شکست هستید؟»
مادر گفت:« دست از این حرفها بردارید، حالا هاتسومومو، خوب به حرفم گوش کن. فکر نکن کسی واقعاً تا آن حد مغزش خراب است مه قصه تو را باور می کند. من برای مامه ها خیلی احترام قائلم، نمی خواهم بشنوم که یک بار دیگر این قضیه تکرار شده است. و اما کیمونو، کسی باید غذامتش را بپردازد نمی دانم دیشب چه اتفاقی افتاده، و مطلب این نیست که قلم دست چه کسی بوده. مستخدمه دیده مه دست دختر بوده. دختر غرامت آن را میدهد.» و چپقش را دوباره به دهان گذاشت.
اینک مادربزرگ از اتاق بیرون آمد و از مستخدمه ای خواست برایش چوب بامبو بیاورد.
خاله گفت:«شیو به اندازه کافی قرض دارد، نمی فهمم چرا او باید بدهی هاتسومومو را بدهد.»
مادربزرگ گفت:«به اندازه کافی در این مورد بحث کرده ایم. دختر باید کتک بخورد و پول کیمونو را بدهد، همین و بس. این بامبو چطور شد؟»
خاله گفت:«من او را کتک می زنم. نمی گذارم یک بار دیگر مفصلتان درد بگیرد، ماردبزرگ بیا، شیو.»
خاله در انتظار ماند تا مستخدمه چوب را بیاورد و بعد مرا به حیاط برد. سوراخ دماغش از خشم بزرگ شده و چشمش بیرون زده بود. از هنگام ورود به اوکیا همیشه مراقب بودم تا کاری نکنم که فرجامش کتک خوردن باشد. اکنون دلم آتش گرفته بود و سنگ زیر پایم را نمی دیدم اما خاله به جای کتک زدن چوب را به دیوار انبار تکیه داد و لنگان جلو آمد که به من چیزی بگوید:
«تو به هاتسومومو چه کرده ای؟ تصمیم گرفته که تو را نابود کند. حتماً دلیلی برای آن دارد، و من می خواهم آن را بدانم.»
«خاله، قسم می خورم، از وقتی قدمم به اینجا رسیده، همیشه رفتارش با من همین بوده. نمی دانم من با او چه کرده ام.»
«ممکن است که مادربزرگ فکر کند هاتسومومو احمق است، اما من چیزی را به تو می گویم و به آن عقیده داشته باش. هاتسومومو احمق نیست اگر بخواهد تو را خراب کند، حتماً این کار را خواهد کرد. هرکاری که کرده ای و خشمگین شده، دیگر آن کار را نکن.»
«خاله، من هیچ کاری نکرده ام، قسم می خورم.»
«به او اطمینان نکن، هیچ وقت اطمینان نکن. حتی اگر بخواهد کمکت کند. فعلاً آن قدر قرض برایت بالا آورده که از عهده ی پرداختنش هیچ وقت نمی توانی بربیایی.»
گفتم:«نمی فهمم، منظورتان از قرض چیست؟»
«پول حیله ای که هاتسومومو با آن کیمونو به گردنت انداخت بیش از آن برایت آب می خورد که بتوانی تصورش را بکنی. قرض یعنی این.»
«اما ... از کجا بیاورم که بدهم؟»
«گیشایی را که شروع کردی، پولش را به اوکیا پس می دهی. همین زور پول بقیه چیزهایی را که قرضت است.- غذا و درس، و اگر مریض شوی، حق معالجه ی دکتر. پول همه شان را خودت باید بپردازی. فکر می کنی برای چه مادر تمام مدت در اتاقش نشسته، و رقم به رقم را در آن دفترهای کوچک می نویسد؟ تو حتی مخارج آوردنت به اوکیا را مفروضی.»
در ماههایی که در گیون به سر می بردم، مسلم است که این احتمال را داده بودم که پیش از بیرون کشیدن من و ساتسو از خانه و زندگیمان بایستی پولی رد و بدل شده باشد. اغلب به چیزهایی که از گفتگوی پدرم و اقای تاناکا به گوشم خورده بود. و این که خنم بی قرار گفت من و ساتسو «به درد می خوریم.» اندیشیده بودم. و با نگرانی به فکر افتاده بودم که ایا برای کمک در فروش ما چیزی هم دسا آقای تاناکا را گرفته بود، و چه بهایی روی ما گذاشتهاند. اما هرگز به مخیله ام خطور نمی کرد که این خودم هستم که باید آن را پس بدهم.
خاله به حرفش ادامه داد:«تا مدتی از گیشا شدنت نگذرد، نمی توانی آن را پس بدهی. و اگر عاقبت گیشای ناموفقی چون من از آب در آیی، هرگز آن را پس نخواهی داد. دلت می خواهد آینده ات این باشد؟»
در آن لحظه اصلاً برایم مهم نبود که آینده ام چه باشد.
خاله گفت:«اگر خیال داری که زندگی ات را در گیون نابود کنی، هزار راه برای آن هست. می توانی فرار کنی، آن وقت، مادر تو را به حساب سرمایه گذاری بد می گذارد و بیش از آن برای کسی پول خرج نمی کند که هر لحظه ممکن است غیب شود. یعنی این که باید قید تعلیم گرفتن را بزنی، و بدون گرفتن تعلیم نمی توانی گیشا شوی. یا ممکن است شاگرد خوبی برای مربی هایت نباشی، آن وقت آن ها هم کمک لازم را به تو نمی کنند. یا بزرگ که شدی مثل من گیشای زشتی باشی. زمانی که مادربزرگ مرا از پدر و مادرم خرید دختر زشتی نبودم، اما بعد خوشگل از آب در نیامدم. مادربزرگ همیشه به این خاطر از من بدش می آمد. یک بار برای انجام کاری آنقدر محکم کتکم زد که استخوان لگن خاصره ام شکست. همانجا بود که با گیشا شدن خداحافظی کردم. به همین جهت هم وظیفه کتک زدن تو را خودم به عهده گرفتم، دیدم ترجیح دارد به این که مادربزرگ دست به رویت دراز کند.»
مرا به گذر چوبی برد و روی شکم بر زمین خواباند، برایم مهم نبود که کتکم بزند یا نزند، به نظر می رسید که هیچ چیز نمی تواند شرایطی را که در آن قرار گرفته بودم بدتر کند. با هر تکان بدنم زیر ضربه ی چوب، با بلندترین صدایی که جراتش را به خودم می دادم ضجه می کشیدم، و قیافه ی زیبای هاتسومومو را جلو چشمم می دیدم که از بالا با لبخند تماشایم می کند. کتکم که تمام شد، خاله مرا به حال خود رها کرد. چیزی نگذشته دیدم معبر چوبی زیر پای کسی می لرزد، نشستم و هاتسومومو را دیدم که بالای سرم ایستاده بود.
«شیو، اگر خودت را از سر راه من کنار بکشی، تا ابد از تو ممنون می شوم.»
به او گفتم:«شما قول دادید که بگویید خواهرم را کجا می توانم پیدا کنم، هاتسومومو.»
«بله، گفتم!ـ خم شد و صورتش را نزدیک صورت من آورد. فکر کردم می خواهد بگوید به اندازه ی لازم برایش کار انجام نداده ام، و هر وقت فکری در این مورد به نظرش برسد به من خواهد گفت. اما اسن گونه نبود.
گفت:«خواهرت در یک jorou-ya به نام تاتسویو است، در ناحیه ی میاگاوا- شو. در جنوب گیون.»
حرفش را که تمام کرد، لگدی به من زد و از سر راهش کنار رفتم.

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:39
تا به حال کلمه ای به نام joro-u-ya به گوشم نخورده بود. لذا آن شب وقتی خاله یک طبق کار دوخت و دوز کف سرسرای ورودی ریخت و از من خواست در جمع و جورشان کمک کنم. گفتم:
_ خاله، joro-u-ya یعنی چه؟
خاله پاسخ نداد. به پیچیدن نخ دور قرقره ادامه داد.
دوباره گفتم: خاله؟
گفت: جایی است که بالاخره کار هاتسومومو به آن جا می کشد، اگر چیزی را که حقش است به دست بیاورد.
به نظر نمی آمد که او بخواهد بیش از این در این باره بگوید، بنابراین جز این که او را به حال خودش بگذارم کار دیگری نمی توانستم بکنم. درست است که سوال من بی پاسخ ماند، اما آن را به این مفهوم تعبیر کردم که حتما ساتسو بیش از من عذاب می کشد. به همین خاطر فکر کردم که چطور می توانم در اولین فرصت مخفیانه به مکانی بروم که ساتسویو خوانده می شد. بدبختانه یکی از مجازات هایم برای خراب کردن کیمونوی مامه ها پنجاه روز حبس در اوکیا بود. به شرط همراهی با کدو حلوایی اجازه رفتن به مدرسه را داشتم، اما اجازه به خرید رفتن را نداشتم. گمان می کنم اگر می خواستم می توانستم بیرون بروم، ولی عاقل تر از ان بودم که دست به چنین کار احمقانه ای بزنم. بیش از همه، مطمئن نبودم که تاتسویو را چگونه می شود پیدا کرد. و بدتر از آن، به محض این که معلوم شد نیست شده ام، آقای یکو یا کس دیگری را دنبالم می فرستادند. دختر مستخدمه ای در اوکیایی در همسایگیمان چند ماه قبل دست به فرار زده و روز بعد برگردانده شده بود تا چند روز بعد از آن چنان سبعانه کتک می خورد که صدای ضجه اش همیشه بلند بود. گاهی وقت ها، برای نشنیدن صدایش مجبور می شدم انگشت در گوشم بگذارم.
دست آخر به این نتیجه رسیدم که جز انتظار کشیدن برای به پایان رسیدن پنجاه روز مجازاتم چاره ای ندارم. در این میان هم و غمم را بر این گذاشتم که راهی برای تلافی ظلم هاتسومومو و مادربزرگ پیدا کنم. یا هاتسوموم با جمع کردن فضله کبوتر به هنگام جاروی راهرو خاکی و خرد کردن آن در کرم صورتش تسویه حساب کردم.همان طور که گفتم اصل این کرم را با فضله بلبل درست می کردند، لذا احتمالا این عمل به او صدمه ای نمی زد، اما دلم را خنک می کرد. با مادربزرگ، با مالیدن کهنه نظافت مستراح به پشت پیراهن خوابش حسابم را پاک کردم، و چه لذتی می بردم هر بار که می دیدم که او حیران آن را بو می کرد، گرچه هیچ گاه از تنش بیرون نمی آورد. به زودی فهمیدم که آشپز با وجود اینکه کسی چنین چیزی از او نخواسته بود، تشدید مجازات مرا با قطع جیره دو بار ماهی دودی در ماه به خاطر ماجرای کیمونو وظیفه خود دانسته. نمی دانستم در حق او باید چه بکنم، تا روزی که دیدم تخماق به دست در راهرو به دنبال موشی می دود_ میگفتند که از موش هزار بار بیشتر از گربه بدش می اید.لذا از زیر پی خانه فضله موش جمع کردم و گوشه و کنار آشپزخانه ریختم. حتی یک روز با چوب غذا خوری کیسه برنج را در چندین جا سوراخ کردم، این گونه مجبور شد گنجه ها را خالی کند و دنبال نشانه ای از این جانور بگردد.
****
یک شب که بیدار منتظر هاتسومومو نشسته بودم، صدای زنگ تلفن را شنیدم. لحظه ای بعد بوگو از اتاق بیرون آمد و به طبقه بالا رفت. پایین که آمد، جعبه براق شامی سن از هم باز شده هانسوموم را در دست داشت.
گفت: این را باید به چای خانه میزوگی ببری. هاتسوموم یک شرط را یاخته و باید شامی سن بزند. نمی دانم چرا ولی نمی خواهد با شامی سن چای خانه بزند. سالهاست که دست به شامی سن نزده، فکر می کنم که زدن آن یادش رفته است.
ظاهرا یوگو نمی دانست که من در اوکیا حبس هستم، که در واقع تعجب نداشت. برای اینکه تلفن های مهم را از دست ندهد به ندرت اجازه پیدا می کرد که ز اتاق مستخدمین خارج شود. به هیچ طریق از آنچه در اوکیا می گذشت باخبر نمی شد. شامی سن را از او گرفتم و او هم کت کیمونویش را پوشید و گفت که چطور چای خانه میزوگی را پیدا کنم و عازم خانه اش شد. می لرزیدم که کسی جلوم را نگیرد. پشت در کفشم را پا کرد. مستخدمه ها و کدو حلوایی_حتی سه زن سالخورده¬_ همگی خواب بودند. و یوکو هم تا چند دقیقه دیگر می رفت. به نظرم می رسید که یرانجام فرصت پیدا کردن خواهرم را به دست آورده ام.
صدای غرش توفان را از آسمان می شنیدم، و هوا بوی باران می داد. راسته ی خیابان را شتابزده طی کردم و از کنار دسته دسته مردها و گیشاها گذشتم. برخی نگاه های معنی دار به سویم می انداختند. چون در آن زمان هنوز در گیون مردها و زن هایی پیدا می شدند که با آوردن و بردن شامی سن امورات زندگی شان را می گذراندند، این افراد غالبا سال خورده بودند، و به طور قطع میانشان کودک وجود نداشت. اگر برخی از کسانی که از کنارشان عبور می کردم فکر می کردند که شامی سن را دزدیده ام و اکنون دارم فرار می کنم تعجب نداشت.
وقتی به چای خانه میزوکی رسیدم ریزش باران هم شروع شد، اما ورودی بنا چنان شیک بود که می ترسیدم قدم به داخلش بگذارم. دیوار پشت پرده ی کوچک اویخته به در ورودی نارنجی کم رنگ با چوبی تیره قاب بندی شده بود. راهرو سنگی براق به گلدانی عظیم منتهی می شد که با شاخه های در هم پیچیده ی چنار با انواع رنگ های قرمز زیبای پائیزی آراسته شده بود. سرانجام شهامتم را جمع کردم و پرده کوچک را عقب زدم و داخل شدم. در آن سوی گلدان، راهروی پهن با کف مرمر براق قرار داشت. به خاطر می اورم که دیدن زیبایی ورودی این چای خانه نود که مرا به حیرت انداخت، بلکه زیبایی راهروی بود که به آن ختم می شد. از نظر تجمل بی نظیر بود_که بایستی هم می بود_چون گرچه آن موقع نمی دانستم اما برای اولین بار یکی از زیباترین چای خانه ها در سراسر ژاپن را می دیدم. می دانید که چای خانه محل نوشیدن چای نیست، جایی است که گیشاها در آن از مردها پذیرایی می کنند. وقتی قدم به راهرو گداشتم، در کشوی مقابلم باز شد. مستخدمه ای دو زانو نشسته روی سطحی بلند تر به من خیره شد، باید صدای برخورد کفش چوبی ام روی کف سنگی را شنیده باشد. کیمونویی زیبا به رنگ آبی سیر با طرحی خاکستری ساده به تن داشت . در یک سال پیش او را جای بانو جوان چنین مکان مجللی می گرفتم، اما اکنون بعد از ماهها اقامت در گیون ، بلافاصله متوجه شدم که کیمونوی او _گرچه زیباتر از هر چیزی بود که در یورویدو دیده بودم_ اما ساده تر از آن بود که مال گیشا یا مدیره ی چای خانه باشد. والبته مدل موی سرش نیز ساده بود . با وجد این از من خیلی شیک تر بود و با حقارت نگاهم می کرد.
گفت: از در پشت بیا.
_هاتسومومو خواسته که... .
یک بار دیگر گفت: از در پشت!
و بدون منتظر ماندن برای پاسخ در را بست.

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:39
اکنون ریزش باران تندتر شده بود ، لذا به جای راه رفتن در کوچه تنگ کنار چای خانه دویدم .به در پشت که رسیدم بلافاصله باز شد ، همان مستخدمه زانو زده در آنجا در انتظارم بود ، چیزی نگفت ، تنها جعبه شامی پین را گرفت .
گفتم :« خانماجازه دارم بپرسم؟ ... ممکن است بگویید محله ی میا گاوا –شو کجاست ؟»
« برای چی می خواهی به آنجا بروی ؟»
« باید چیزی بگیرم .»
نگاه عجیبی به من انداخت ، اما گفت کنار رودخانه را بگیرم و آنقدر بروم که به تئاتر مینامیزا برسم ، آنجا محله میا گاوا –شو بود .
فکر کردم زیر پناه چای خانه بایستم تا باران بند بیاید . وقتی ایستادم به دور و برم نگاه کردم ، بخشی آشکار از ساختمان را از لای حصار سیمی در کنارم دیدم . چشم بر حصار گذاشتم و در آن سوی باغی زیبا یک پنجره شیشه ای دیدم .در داخل اتاق ، در روشنایی نارنجی ، عده ای مرد و گیشا دور میزی نشسته بودند که رویش فنجانهای ساکی و لیوانهای آبجو پراکنده بود .هاتسوموم نیز بود و مردی مسن با چشمهای پف کرده داشت داستانی تعریف می کرد .هاتسوموم از چیزی خنده اش گرفته بود ، گرچه ظاهراً از داستانی نبود که مرد مسن می گفت . پشتش به من بود و به گیشای دیگری خیره شده بود . به یاد آخرین دفعه ای افتادم که مخفیانه به چای خانه ای نگاه کرده بودم ، همراه کونیکو ، دختر کوچک آقای تاناکا بودم ، و احساسم هماناحساس سنگینی بود که مدتها قبل در کنار گور خانواده ی اول پدرم حس کرده بودم – احساسی که انگار زمین دارد مرا به قعر خود می کشد . فکری در سرم قد کشید ، آن قدر بزرگ شد که نمی توانستم نادیده اش بگیرم می خواستم به آن پشت کنم ، اما تواناییم در توقف چرخش آن در ذهنم به اندازه ای توانایی باد در توقف در وزیدن بود.
به درگاه سنگی چای خانه بازگشتم ، پشت به در روی زمین نشستم و گریه کردم . نمی توانستم به آقای تاناکا فکر نکنم . مرا از پدر و مادر دزدیده بود ، به بردگی فروخته بود ، و خواهرم را حتی به بدتر از آن فروخته بود ، به او به چشم مردی مهربان نگاه می کردم . فکر می کردم چقدر پاک است .دنیا را همانطور که هست می بیند ، چه بچه ی احمقی بودم !تصمیمم را گرفتم ،دیگر هرگز به یورو ویدو بر نمی گردم ، یا اگر برگردم فقط به این خاطر خواهد بود که به آقای تاناکا بگویم چقدر از او متنفرم .
وقتی سرانجام توانستم از جا بلند شوم و با پیراهن خیس چشمم را پاک کنم ، باران بند آمده بود . سنگ فرش کوچه در انعکاس نور فانوسها طلایی شده و می درخشید . راهم را از بخش تومیناگا –شوگیون به تئاتر مینامیزا ادامه دادم . تئاتری که در آنروز که آقای بکو منو ساتسو را از ایتگاه قطار می آورد شیروانی عظیم سفالینش مرا به فکر قصر انداخته بود . مستخدمه ی چای خانه یمیزوکی گفته بود کناره ی رودخانه را تا بعد از مینامیزا طی کنم . اما خیابان امتداد رودخانهه در کنار تئاتر به انتها می رسید . بنابراین خیابان پشت مینامیزا را ادامه دادم . پس از طی چند کوچه خود را در محلی بدون روشنایی چراغ و تقریبا خالی از عابر دیدم . آن موقع نمی دانستم ، ولی خلوتی خیابانها بیشتر به خاطر بحران اقتصادی بود ، در هر زمان دیگر میاگاوا –شو می بایس حتی شلوغ تر از گیون باشد . آن شب به نظرم مکانی بسیار دلگیر رسید – که در واقع فکر می کنم این دلگیری همیشه بوده است . ساختمانهایش مثل ساختمانهای گیون نمای چوبی داشتند . اما نه از دار و درخت اثری بود و نه از رودخانه ی زیبای شیراکاوا و نه از ورودیهای زیبای ساختمانها . تنها روشنایی اش از لامپهای روشن پشت درهای باز بود ، درهایی که پیرزنها در کنارش روی چهارپایه نشسته بودند ، اغلب همراه با دو سه زنی که فکر کردم گیشاهای در حال عبور از خیابان هستند که ایستاده اند . این زنها کیمونوهایی چون گیشاها برتن داشتند و پیرایه هایی نیز بر سر ، اما اوپی شان به جای پشت جلو بسته شده بود .تا آنوقت به چنین چیزی بر نخورده بودم و دلیلش را نیز نمی دانستم . اما این نشانۀ روسپی بودن است . زنی که در طول شب به اجبار بایستی بارها و بارها اوپی اش را باز کند نمی تواند زحمت بستن آنرا در پشت به خود بدهد .
با کمک یکی از همین زنها بود که تاتسویو را در کوچه ای بن بست تنها با سه خانه یافتم . هر یک از این خانه ها پلاکی در کنار در داشتند . نمی توانم بگویم وقتی که حروف »تاتسویو»را روی یکی از این پلاک ها خواندم چه احساسی داشتم . همین بس که بگویم همه وجودم آتش گرفته بود ، آنچنان که فکر کردم چیزی نمانده است که منفجر شوم . کنار در تاتسویو پیرزنی روی چهاپایه ای نشسته بود ، مشغول صحبت با زنی جوانتر نشسته روی چهارپایه ای درآنسوی کوچه بود – گرچه تنها پیرزن بود که حرف می زد . با پیراهن خاکستری اندکی کنار رفته به چهارچوب در تکیه داده و پای در زوری(صندل بندی –کفش سنتی ژاپنی) را بیرون آورده بود . این زوری ها را باحصیر می بافتند و از نظر زیبایی ربطی به زوری های ورنی ندارد که هاتسومومو یا کیمونوهایش می پوشند. بیش از آنجا به جای جوراب های نرم ابریشمی ، پای *** زن بود .ناخنهای کج و کوله اش را چنان بیرون انداخته بود که گویی به نشان دادن آن مباهات می کند و می خواهد مطمئن باشد که همه به آن توجه می کنند .
داشت می گفت :«فقط سه هفته دیگر ،و آنوقت برنمی گردم . خانم فکر می کند برمی گردم ، ولی برنمی گردم . می دانی ،عروسم از من خوب پذیرایی می کند ، باهوش نیست ولی زحمت کش است . تا حلال او را دیدی ؟»
زن جوان از آن سوی کوچه گفت :«اگر هم دیده باشم یادم نیست .این دخترک می خواهد چیزی به تو بگوید ، نمی بینی ؟»
اکنون ، پیرزن برای اولین بار به من نگاه کرد . چیزی نگفت اما با تکان سر فهماند که گوشش به من است .
گفتم :«ببخشید، خانم ، اینجا دختری به نام ساتسو دارید ؟»
گفت :«ساتسو ماتسو نداریم .»
بیش از آن یکه خوردم که چیزی بگویم ، اما به هر دلیل ، پیرزن ناگهان خود را جمع وجور کرد ، مردی از پشت سر من به طرف در ورودی آمد . زن با فاصله ایستاد و دست بر زانو گذاشت و چندین بار تعظیم کرد . گفت :«خوش آمدید !» مرد که داخل شد ، دوباره روی چهار پایه نشست و پا را بیرون آورد .
به من گفت :«چرا هنوز ایستاده ای ؟گفتم که ساتسو نداریم .»
زن جوانتر از آنسوی کوچه گفت :«چرا ، دارید ، یوکیو ، یادم میاد کهنامش ساتسو بود . »
پیرزن پاسخ داد :«شاید . اما برای این دختر ساتسو نداریم .چرا به خاطر هیچ خودم را به دردسر بیندازم . »
نمی دانستم منظورش از این حرفها چیست ، تا آن که زن جوانتر گفت که به نظر نمی آید که حتی یک سِن هم داشته باشم.وکاملاً حق داشت . یک سِن ، با ارزشی برابر یک صدم یِن _در آن روزها هنوز رایج بود ، گو اینکه با این سکه حتی نمی شد یک فنجان چای خرید . از هنگامی که به کیوتو آمده بودم هیچ وقت هیچ سکه ای از هیچ نوع رادر دست نگرفته بودم. به خرید که می رفتم ، می گفتم جنس را به حساب اوکیا نیتا بگذارن .
گفتم :«اگر پول می خواهید ساتسو می دهد .»
«چرا باید برای حرف زدن با کسی مثل تو پول بدهد ؟»
«من خواهر کوچکش هستم .»
با اشاره دست مرا به جلو خواند ، نزدیک که شدم ، بازویم را گرفت و مرا چرخاند . به زن در آن سوی کوچه گفت :«به این دختر نگاه کن ، به نظر می آید که خواهر کوچک کیوتو باشد ؟ اگر کیوتو اینقدر خوشگل بود ، خانه ما از همه شلوغ تر بود !دروغ می گویی،«دروغگو ». و بعد مرا هل داد و به کوچه برگرداند .
اعتراف می کنم که ترسیدم . اما بیش از ترس ، مصمم بودم و این همه راه آمده بودم . البته که خیال نداشتم چون این زن حرف مرا باور نمی کرد دست از سرش بردارم بنابراین برگشتم و تعظیم کردم و گفتم :«ببخشید که دروغگو به نظر می رسم ، خانم .اما دروغ نگفتم . یوکیو خواهرم است .اگر محبت کنید و به او بگویید شیو اینجاست ، هر چقدر بخواهید به شما میدهد .»
باید حرف یه جایی زده باشم ، چون بالاخره رو به سوی زن جوانتر در آن سوی کوچه کرد :«تو به جای من برو . امشب سرت خلوت است ، تازه من گردنم درد می کند ، همین جا می مانم و چشم از این دختر برنمی دارم .»
زن جوانتر بلند شد و به این سوی کوچه آمد و داخل تاسویو شد . صدای بالا رفتنش از پله ها رو شنیدم . سرانجام بازگشت و گفت :«یوکیو مشتری دارد کارش که تمام شد کسی به او می گوید پایین بیاید .»
پیرزن مرا به گوشه ای تاریکی با فاصله از در فرستاد تا بنشینم و جلوی چشم نباشم . نمی دانم چقدر گذشت ، اما لحظه به لحظه بر نگرانیم افزوده می شد که کسی در اوکیا از غیبت من مطلع شود. برای بیرون آمدنم بهانه داشتم ، گو اینکه برای مادر فرق نداشت و بهرحال خشمگین می شد ، اما برای توقف در بیرون بهانه نداشتم . سرانجام مردی بیرون آمد ، مشغول خلال کردن دندانش بود .پیرزن ایستاد تا با تعظیم از آمدنش تشکر کند . سپس قشنگترین صدا را از لحظه آمدنم به کیوتو شنیدم .
«شما با من کار داشتید خانم ؟»
صدای ساتسو بود .
مثل فنر از جا جستم و به طرف او در درگاه دویدم ، رنگ پوستش پریده بود و خاکستری به نظر می رسید _شاید چون رنگ کیمونویی که به تن داشت زرد تند و قرمز بود . به لبش نیز ماتیک براقی از همان رنگ زده بود که مادر هم از آن استفاده می کرد . مثل زنی که در اره دیده بودم ، او هم اوپی اش را جلو بسته بود . از دیدنش چنان خاطرم آسوده شد و چنان به هیجان آمدم ، که نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و به آغوشش نپرم ، و ساتسو نیز فریاد کشید و دست روی دهان گذاشت .
پیرزن گفت :«خانم از دست من عصبانی می شود.»
ساتسو گفت:«همین الان برمی گردم .»و دوباره داخل تاتسویو غیبش زد . چند لحظه بعد بازگشت و چند سکه در دست پیرزن گذاشت . او هم گفت که مرا به اتاق طبقه اول ببرد .
و افزود :«اگر صدایسرفه ام را شنیدی ، بدان که خانم دارد می آید . حالا زود باش . »
به دنبال ساتسو به سرسرای دلگیر تاتسویو رفتم . روشنایی آن به جای زرد ، قهوه ای بود . و در هوا بوی عرق پیچیده بود . زیر راه پله در کشویی قرار داشت که از جا درآمده بود . ساتسو آن را عقب کشید ، و بعد با زحمت پشت سرمان بست .در اتاقی کوچکِ حصیر فرش و فقط با یک پنجره بودیم ،که با پشت دری کاغذی پوشیده شده بود .نور بیرون برای دیدن سایه ی ساتسو کافی بو ، اما چهره اش را نمی دیدم .
گفت :«وای، شیو !»و به صورتش چنگ زد ، یا لااقل من فکر کردم چنگ زده است ، چون خوب نمی دیدم . لحظه ای طول کشید که فهمیدم دارد گریه می کند .من هم نتوانستم جلوی ریزش اشکم را بگیرم .
گفتم :« خیلی متاسفم ، ساتسو ، همه اش تقصیر من است .»
در تاریکی به جستجوی هم برآمدیم و یکدیگر را در آغوش گرفتیم . دیدم فکرم فقط اینست که چقدر لاغر شده ، دستی به سرم کشید که مرا یاد مادرم انداخت ، و سبب شد اشکی در چشمم بجوشد که کم مانده بود سرم در آن غرق شود .
در گوشم گفت :«یواش شیو _شان » با نزدیک شدن صورتش دیدم نفسش بوی بد می دهد .«اگر خانم رئیس بفهمد که تو اینجایی ، کتکم می زند . چرا اینقدر طول دادی که بیایی؟»
«اوه، ساتسو ، ببخش !می دانم که به اوکیا آمده بوید ...»
«مال چند ماه قبل است .»
«زنی که با او حرف می زدی حیوانی بی رحم است ، تا مدتی پیغامت را به من نداد .»
«شیو، باید فرار کنم ، دیگر نمی توانم اینجا بمانم . »
«من هم با تو می آیم . »
«برنامه ی قطار را بالا زیر تشکم پنهان کردهام . هر وقت توانستم . پول دزدیده ام ، آنقدر جمع کردم که به خانم کیشینو باج بدهم . هر وقت دختری می خواهد فرار کند کتک می خورد ، اول باید پولی به او بدهد که اجازه ی فرار بدهد . »
«پیرزنی که در در می نشیند . دارد از اینجه می ود . نمی دانم کی به جایش می آید . دیگر نمی توانم صبر کنم ! جای ترسناکی است . شیو نگذار کارت به این جاها بکشد !حالا بهتر است بروی ممکن است هر لحظه سرو کله ی خانم رئیس پیدا شود .»
«صبر کن ، پس کی فرار می کنیم ؟»
«آن گوشه بایست و صدایت را در نیاید ، باید بروم بالا .»
به حرفش گوش کردم . او که رفت ، صدای خوش و بش پیرزن دم در را با مردی شنیدم و بعد صدای قدمهای سنگینی به گوشم رسید که از پله ی بالای سرم بالا می رفت .چیزی نگذشته مجدداًصدای شتابزده پایین آمدن کسی را شنیدم و در اتاق باز شد .. لحظه ای ترس برم داشت ،اما ساتسو بود که رنگش پیش از پیش پریده بود .
«سه شنبه ، سه شنبه دیر وقت شب فرار می کنیم ، از حالا می شود پنج روز باید بروم بالا ، شیو مردی سراغم آمده . »
«ساتسو ، صبر کن ، کجا همدیگر را ببینیم ؟ چه ساعتی ؟ »
«نمی دانم ...یک صبح .امانمی دانم کجا ؟»
پیشنهاد کردم که کنار تئاتر مینامیزا قرار بگذاریم . اما ساتسو گفت پیدا کردنمان در آنجا راحت است .موافقت کردیم که در همان جا اما در آن طرف رودخانه یکدیگر را ببینیم.
گفت :«حالا باید بروم .»

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:40
«اما ساتسو ...اگر من نتوانم فرار کنم چه ؟یا اگر همدیگر را نبینیم ؟»
«فقط خودت را برسان ،شیو!من تنهاهمین فرصت را دارم .تا آنجا که می توانستم صبر کرده ام . حالا بایدپیش از آن که خانم رئیس بیاید برو.اگر تو را اینجا ببیند ، شاید دیگر هیچ وقت نتوان فرار کنم . »
خیلی چیزها می خواستم به او بگویم ، اما مرا به راهرو برد و در اتاق را در پشت سرمان با زحمت بست . ایستادم که رفتنش رابه بالا تماشا کنم ، اما لحظه ای بعد پیر زن دربان بازویم را گرفت و به خیابان تاریک پرتم کرد .
راه رفته تا میاگاوا_شو را دوان دوان برگشتم و از دیدن اوکیای ساکت به همانگونه که ترک کرده بودم نفسی به راحتی کشیدم . پاورچین داخل شدم و در نور ضعیف سرسرا سرِجایم زانو زدم . با آستین عرق پیشانی وگردنم را خشک کردم . کوشیدم نفس رفته را بازیابم . اندک اندک داشتم به موفقیت گیر نیفتادن باور می آوردم . ولی ناگهان نگاهم به در اتاق مستخدمین افتاد که لایش اندکی باز بود ، آن اندازه که دست کسی بیرون بیاید ، یخ کردم . هیچ وقت کسی لای این در را باز نمی گذاشت . گذشته از روزهایی که هوا گرم بود، معمولاً این در همیشه بسته می ماند اکنون که آن را تماشا می کردم ، مطمئن بودم که صدایی از داخلش می شنوم . امیدوار بودم صدای موش باشد ،چون اگر موش نبود ، باز هم هاتسومومو و دوست پسرش بودند. آرزو کردم ای کاش به میا گاوا –شو نرفته بودم و این آرزو چنان با تمام وجود ، و از ته دل بود ، که اگر عملی بود ، فکر می کنم به خاطر فشارش ، زمان خودبخود به عقب باز می گشت . بلند شدم و پاورچین به راهرو خاکی رفتم ، از نگرانی سرم گیج می رفت و گلویم مثل خاک خشک شده بود . به پشت در اتاق رفتم و از لای آن چشم به داخل دوختم نمی توانستم خوب ببینم ، بوکو ، بعد از ظهر ، به خاطر رطوبت هوا ، منقل روشن کرده بود ، که اینک فقط آتشی مرده از آن بر جای مانده بود ، و در روشنایی کم سوی آن بود که دیدم چیزی کوچک و بی رنگ دارد به دور خود می پیچد . چیزی نمانده بود فریاد بکشم ، چون مطمئن بودم موشی است که در حال جویدن چیزی سرش را می چرخاند وحشتزده حتی صدای تکان خوردن دهنش را می شنیدم . مثل این بود که روی چیزی که نمی دانستم چیست ، ایستاده است . چیزی مثل دو توپ پارچه در مقابلم قرار داشت که فکر کردم موش با جویدن آنها را باز می کند و جلو می رود . حتماً داشت چیزی می خورد که یوکو جاگذاشته بود .از ترس این که به دنبال من به راهرو بیاید ،خواستم در را ببندم که صدای ناله زنی را شنیدم . آن گاه ، ناگهان از پشت جایی که موش در حال جویدن بود سری بالا آمد ، هاتسومومو بود که داشت به من می نگریست ، از جا پریدم ، چیزی که فکر می کردم توپ پارچه است پای او بود . و موشی وجود نداشت .. دست دوست پسرش بود که از آستین بیرون آمده بود .
صدای مرد را شنیدم :«چیست ؟کسی اینجاست ؟»
هاتسومومو زیر لب گفت :«چیزی نیست .»
«کسی اینجاست !»
«نه، کسی نیست فکر کردم صدایی شنیده ام ،اما چیزی نیست .»
شک نداشتم که هاتسومومو مرا دیده است .اما ظاهراً نمی خواست دوست پسرش بفهمد . شتاب زده سرجایم در راهرو برگشتم و زانو دم ، چنان می لرزیدم که گویی از روی واگن برقی افتاده ام . مدتی سرو صدایشان را شنیدم و بعد ساکت شدند . وقتی سرانجام به راهرو آمدند ، دوست پسرش به من نگاه کرد .
گفت :«این دختر ، وقتی آمدم در راهرو نبود .»
«آه، ولش کن . امشب دختر خوبی نبوده ، قرار نبود که از اوکیا بیرون برود ، اما رفته ، خودم بعد به حسابش می رسم .»
«پس این بود که جاسوسی می کرد چرا دروغ گفتی ؟»
«کویچی-سان ، امشب بداخلاق شده ای !»
«از دیدن او هیچ تعجب نکردی ، می دانستی که اینجاست ؟»
دوست پسر هاتسومومو یه سرسرای جلو آمد و پیش از آن که به راهرو خروجی برود چشم غره ای به من رفت .نگاهم را پایین نگه داشتم ، اما سرخی گونه ام را احساس میکردم . هاتسومومو با عجله دوید که در پوشیدن کفش به او کمک کند ، صدایش را می شنیدم که با لحنی با او حرف می زد که هیچگاه با کسی دیگر به کار نمی برد، با التماس و با تضرع .
گفت :« کویچی –سان ، خواهش می کنم آرام بگیر . امشب نمی دانم چه ات شده ! فردا هم بیا ...»
«نمی خواهم فردا تو را ببینم .»
«از وقتهایی که مجبورم می کنی منتظرت بمانم خوشم نمی آید ، هر جا بگویی می آیم ، حتی به کف رودخانه !»
«جایی ندارم که تو را ببینم . زنم همیشه مواظب است .»
«پس بیا همین جا ، به اتاق مستخدمین .»
«بله ، اگر بخواهد دزدکی جاسوسی کنند!هاتسومومو بگذار بروم ، باید بروم.

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:40
خانه.»
«کویچی ـ سان» خواهش می کنم از من عصبانی نباش . نمی دانم چرا اینطور می کنی ! بگو که برمی گردی،حتی اگر فردا نباشد.»
او گفت:«همیشه به تو گفته ام ، یک روز بر نخواهم گشت.»
صدای باز شدن،و سپس در بیرون را شنیدم ، اندکی بعد هاتسومومو به سرسرای جلو بازگشت و ایستاد و بی دلیل به راهرو سرک کشید.بعد به طرف من برگشت و خیسی چشمش را خشک کرد.
گفت:«خُب، شاپو کوچولو، رفتی خواهر زشتت را دیدی ، درست است؟»
گفتم:«هاتسومومو ـ سان ،خواهش می کنم.»
ادامه داد:«و بعد برگشتی تا جاسوسی من را بکنی! »صدایش را انقدر بالا برد که یکی از مستخدمه ها رو بیدار کرد،زن برای تماشا کردن به آرنج تکیه داد. هاتسومومو فریاد کشید:«بگیر بخواب ،پیرزن احمق ! »و زن سرش را تکان داد و دوباره دراز کشید.
گفتم:«هاتسومومو ـ سان ، هر کاری که بگویید می کنم ،نمی خواهم با مادر دچار دردسر شوم.»
«البته که هر چه بگویم می کنی ، در این هیچ حرفی نیست ! و چه بخواهی چه نخواهی دچار دردسر شده ای !»
«باید شامی سِن شما را می آوردم.»
آن مال یک ساعت قبل است.رفتی که خواهرت را پیدا کنی و می خواهی با او فرار کنی.فکر می کنی من احمقم؟بعد هم برگشتی که جاسوسی مرا بکنی !»
گفتم:«ببخشید،نمی دانستم شما آنجا هستید،فکر کردم...»
می خواستم بگویم فکر کردم موش دیده ام، اما دیدم از آن خوشش نمی آید مدتی خیره به من نگاه کرد و بعد به اتاقش در طبقه ی بالا رفت. وقتی برگشت چیزی در دامنش داشت گفت:«می خواهی با خواهرت فرار کنی،درست است؟ به نظر من فکر خوبی است. هر چه زودتر بروی برای من بهتر است. خیلی ها فکر می کنند من قلب ندارم،اما درست نیست.فکر این که تو و آن گاو خیکی در بروید و جایی دیگر در دنیا ،برای خودتان زندگی کنید، مرا تحت تأثیر قرار می دهد. هر چه زودتر از اینجا بروی من بیشتر خوشحال می شوم،بلند شو !»
بلند شدم،گرچه از آنچه خیال داشت بکند می ترسیدم. می خواست آنچه را که در مشت داشت زیر شالم بگذارد،اما قدم که جلو گذاشت ،من عقب رفتم.
گفت:«ببین!» مشتش را باز کرد . چند اسکناس تا شده در آن بود ـ رقمی برایت آوردم . نمی خواهم تشکر کنی،فقط بگیر.همین که از اوکیا می روی و دیگر تو را نمی بینم ،مثل اینست که قرضت را پرداخته ای.»
خاله گفته بود که هیچ وقت به هاتسومومو اطمینان نکنم،ولو اینکه بخواهد کمک بکند . اما وقتی به خودم یادآوری کردم که او چقدر از من بدش می آید، فهمیدم که در واقع ابداً قصد کمک به مرا ندارد،داشت به خودش کمک می کرد که از شر من خلاص شود. وقتی دستش را دراز کرد و پول را در اوبیم گذاشت،ار جا تکان نخوردم.تماس ناخنهای براقش را روی پوستم احساس کردم.مرا چرخاند که اوبی را محکم کند که اسکناسها نیفتد. و بعد حرکت عجیبی انجام داد. مرا دوباره چرخاند تا صورت به صورت شدیم،با نگاهی مادرانه سرم را نوازش کرد. فکر رفتاری این چنین مهربان از هاتسومومو با من عجیب بود،احساس می کردم انگار ماری سمی است که مثل گربه خودش را به من مالد.سپس قبل از اینکه متوجه بشوم دارد چه می کند ،ناخن به زیر موهایم برد،دندانهایش را از خشم به هم سائید و یک دسته از مویم را در مشت گرفت،آن را با چنان قدرتی کشید که به زانو در آمدم و اشکم سرازیر شد. نمی فهمیدم که چه شده،اما بعد مرا از جا بلند کرد و با کشیدن مویم به این طرف و آن طرف به طبقه ی بالا برد از خشم فریاد می کشید،من هم چنان جیغی می کشیدم که تعجب نمی کنم اگر اهل کوچه را از بالا تا پایین از خواب بیدار کرده باشم.
به بالای پله ها که رسیدیم ،با مشت به در اتاق مادر کوبید و او را صدا کرد.مادر در حال بستن اوبی با قیافه ای خشمگین در را باز کرد.
گفت:«شما دو تا چه تان شده!»
هاتسومومو گفت:«جواهرم ! دختره ی احمق بی شعور!» و شروع به کتک زدنم کرد کاری از دستم بر نمی آمد جز اینکه روی زمین بیفتم و فریاد بکشم ولم کند، تا مادر توانست به نوعی جلوش را بگیرد . اینک خاله نیز خود را رسانده بود.
هاتسومومو گفت:« وای مادر،امشب که به اوکیا برگشتم به نظرم رسید که دارم شیو کوچولو را ته کوچه می بینم که دارد با مردی حرف می زند . اما خیلی در این باره فکر نکردم ، می دانستم که نباید او باشد . می دانستم که اجازه بیرون رفتن از اوکیا را ندارد . اما وقتی به اتاقم رفتم ، دیدم جعبه جواهرم بهم ریخته است . پایین دویدم و درست وقتی رسیدم که داشت چیزی به مرد می داد. خواست فرار کند او را گرفتم!»
مادر مدتی طولانی، با نگاهی دوخته بر من، ساکت ماند.
هاتسومومو ادامه داد.«مرد فرار کرد ، اما فکر می کنم که می بایست شیو چند تکه از جواهرات مرا فروخته باشد که بتواند پول جمع کند. مادر، او خیال دارد از اوکیا فرار مند،نظر من این است... بعد از این همه محبتی که به او کرده ایم!»
مادر گفت:«بسیار خوب ،هاتسومومو ، کافی است. با خاله برو به اتاقت و ببینید چه چیزهایی کم و کسر است.»
با مادر که تنها شدیم، زانو به زمین زدم و نگاهم را بالا بردم و با صدای آهسته گفتم:«مادر ، حقیقت ندارد... هاتسومومو با دوست مردش در اتاق مستخدمه ها بود . از چیزی دیگر عصیانی است،تلافی اش را سر من در می آورد. به هیچ چیز او دست نزده ام.»
مادر چیزی نگفت ، مطمئن نبودم که اصلاً حرفم را شنیده باشد. اندکی نگذشته هاتسومومو برگشت و گفت سنجاق اوبی اش نیست.
با تکرار در تکرار می گفت:«سنجاق سینه ی زمردم ،مادر!» و مثل بازیگرها اشک می ریخت.«سنجاق سینه ی زمردم را به مردی فروخت که آدم از او می ترسید ! سنجاق سینه ام! فکر می کند کی است که بتواند آن را از من بدزدد!»
مادر گفت:«دختر را بگردید!»
زمانی که بچه ای شش هفت ساله بودم، در گوشه ای از خانه عنکبوتی دیدم که داشت تار می تنید . پیش از آنکه عنکبوت کارش را تمام کند، پشه ای در میان تارش پرید و در آن گیر کرد. عنکبوت ابتدا به آن توجهی نداشت، به کارش ادامه داد ، تنیدن تار که تمام شد با انگشتهای ته سنجاقیش رفت و نیشی به پشه بیچاره زد و او را کشت. نشسته روی کف چوبی آن اتاق و در حال تماشای هاتسومومو با انگشتهایِ ظریف به طرف من دراز شده اش فهمیدم در تاری افتاده ام که او برایم تنیده است. برای پول نقد زیر شالم هیچ توضیحی نداشتم.وقتی آن را بیرون کشید،مادر از او گرفت و شروع به شمارش کرد.
به من گفت:«این از حماقتت بود که سنجاق سینه ی زمرد را به این ارزانی فروختی،به خصوص که برای خرید عوضش باید خیلی بیش از اینها بپردازی.»
پول را در یقه پیراهن خوابش گذاشت و از هاتسومومو پرسید:
«امشب دوست مردی را به اوکیا آورده بودی؟»
هاتسومومو از این سؤال جا خورد،اما برای پاسخ تأمل نکرد،« چطور شد که به این فکر افتادید ،مادر؟»
مکثی بر قرار شد، و بعد مادر به خاله گفت:«دستهایش را بگیر.»
خاله دو دست هاتسومومو را از پشت گرفت و نگه داشت ، مادر لبه کیمونوی او را کنار زد،فکر کردم هاتسومومو مقاومت می کند،ولی نکرد،نگاه سردش را به من انداخت. مادر دست به زیر لباسش برد و بعد بیرون آورد، انگشتش خیس بود. نشست و انگشتها را به هم مالید و بو کرد. بعد دست به عقب برد و کشیده ای بر صورت او نواخت، و خط خیسی باقی گذاشت.

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:40
فصل هشتم


فردای آن روز این تنها هاتسومومو نبود که از دست من خشمگین بود،مادر دستور داده بود به خاطر پذیرفتن دوست مرد هاتسومومو در اوکیا ، مستخدمه ها همگی برای شش هفته از خوردن ماهی دودی محروم شوند.فکر نمی کنم اگر واقعاً شخصاً و با دست خودم غذایشان را از کاسه شان می دزدیدم بیش از این از دست من خشمگین می شدند ، و کدو حلوایی،وقتی از دستور مادر با خبر شد به گریه افتاد. اما اگر بخواهید واقعیت را بگویم، از اینکه همه به من چپ چپ نگاه می کردند آن اندازه که فکر می کنید ناراحت نبودم ، همین طور به خاطر افزودن بهای سنجاق سینه به قرضم، که تا به حال نه آن را دیده بودم و نه به آن دست زده بودم.
تصور نمی کنم که مادر واقعاً باور داشت که من سنجاق سینه ی اوبی را دزدیده باشم، گرچه که یقیناً راضی بود که اگر سبب جلب رضایت خاطر هاتسومومو می شود،به حساب من یک سنجاق نو برای اوبی او بخرد ، اما در این یک شک نداشت که بی اجازه از اوکیا خارج شده ام، چون یوکو نیز آن را تأیید کرد. وقتی شنیدم مادر دستور داده در ورودی خانه تمام مدت قفل بماند که من نتوانم بیرون بروم، احساس کردم که گویی زندگی ام را از دست داده ام، اینک چگونه می توانستم از اوکیا فرار کنم؟ تنها کلید خانه در دست خاله بود که حتی

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:40
وقت خواب هم آن را به گردن مي آويخت و به عنوان نداشتن لياقت، وظيفه ي نشستن پشت در در شبها از من گرفته شد و به كدو حلوايي سپرده شد. اين بر عهده ي او بود كه شبها وقتي هانسومومو به خانه باز مي گشت خاله را براي باز كردن در بيدار كند.
شبها رو دشكم روي شكم دراز مي كشيدم و نقشه مي ريختم. اما تا تاريخي به ديري دوشنبه، روز قبل از قرار با سانسو، به هيچ نقشه اي براي فرار از اوكيا نرسيده بودم. از شدت نوميدي نيروي انجام دادن وظايفم را نداشتم، و مستخدم ها سرزنشم مي كرد كه چرا به جاي برق انداختن چوبها كهنه به رويشان مي كشم، يا چرا به جاي جاروي راهرو آن را به دنبال خود مي كشم دوشنبه بعداز ظهر مدتي روي سنگچين حياط نشستم و با تظاهر كردن به كندن علفهاي هرزه در اين باره فكر كردم. بعد، يكي از مستخدمه ها وظيفه ي شستن كف اتاقشان را به من محول كرد، يوكو كنار تلفن نشسته بود و آن وقت بود كه اتفاق عجيبي افتاد. كهنه ي پر آبي را روي زمين فشار دادم. ولي آب آن به جاي اين كه مسير در جهت در را طي كند، به طرف گوشه اي در عقب اتاق به راه افتاد.
گفتم:«نگاه كن يوكو، آب سربالا مي رود.»
البته در واقع سربالا نمي رفت. به نظرم سربالا رسيده بود. آنچنان به حيرت در آمدم كه آب بيشتري ريختم و به تماشاي دوباره به عقب رفتنش ايستادم و سپس... راستش، دقيقاً نمي توانم بگويم چطور اين اتفاق افتاد، اما تصور خودم را ديدم كه از پله ها به طبقه ي دوم مي روم، در پاگرد آنجا از نردبان بالا مي روم، از دريچه ي سقفي رد مي شوم و به كنار تانكر بزرگ مخزن آب در پشت بام مي رسم.
پشت بام! از اين فكر چنان به حيرت افتادم كه به كلي خودم را فراموش كردم، و وقتي در كنار به صدا در آمد، چيزي نمانده بود فريادي از دانستن سر دهم. خيلي مطمئن نبودم كه وقتي به پشت بام برسم چه خواهم كرد، اما اگر موفق مي شدم از آنجا راهي به پايين پيدا كنم، مي توانستم خودم را به ساتسو برسانم.

***
فردا شب آن روزبا نمايشي از خميازه به بستر رفتم، و مثل كيسه اي برنج روي دشك افتادم. اگر كشي تماشايم مي كرد فكر مي كرد لحظه اي نگذشته خواب هستم، اما در واقع بيدارتر از هميشه بودم.
مدتها به خانه مان فکر کردم و چه قیافه ای خواد گرفت احتمالاً کیسه ی زیر چشمش پایین می افتاد و گریه می کرد، یا دهانش حالت عجیبی را به خود می گرفت که لبخندش بود. اجاره ندادم که مادرم را نیز به همان گونه زنده تصور کنم، اندیشیدن به دیدن دوباره ی او کافی بود چشم از اشک پر کند.
سرانجام مستخدم ها نیز کنار من روی دشک هایشان اتادند، و کدو حلوایی در انتظار هاتسومومو پستش را اشغال کردو به صدای مادربزرگ که شبها قبل از خواب سوترا sutras:(خطابه های بودا) رامی خواند گوش دادم. سپس از لای درِ اندکی باز اتاق تماشایش کردم که کنار دشکش ایستاده بود و لباس خواب می پوشید. وقتی لباس از روی شانه اش پایین می افتاد، از آنچه دیدم وحشت کردم، چون تاکنون برهنه ی او راندیده بودم. تنها پوست دانه بیرون زده ی گردنش نبود، هیکلش مرا به یاد یک کپه پارچه ی چروک اتاده انداخت.وقتی کورمال تای پیراهن خوابش را، که ازروی میز برداشته بود،باز می کرد، به گونه ای عجیب به نظرم رقت رقّت انگیز می رسید همه چیزش آویزان بود،حتی نوک سینه ی بیرون زده اش که مثل انگشتانه بود هرچه بیشتر او را نگاه می کردم، بیشتر ان احساس را داشتم که بایستی در ذهن غبار گرفته ی بانویی سالخورده اش با افکاری از پدر و مادرش در ستیز باشد ـ که احتمالاً او را در خردسالی به بردگی فروخته بودندـ همانطور که من با همین اندیشه با پدر و مادر خودم در ستیز بودم. چه بسا او نیز خواهری را از دست داده وبود. تا کنون این گونه به مادربزرگ نیندیشیده بودم. به این فکر کردم که شاید او هم زندگی اش را مثل من آغاز کرده است. تفاوت نداشت که او پیرزنی بدجنس بود و من دختری کوچک مبارزه جو. آیا زندگی غلط آدم را بدجنس بار نمی آورد؟ بهیاد می آورم که روزی در یورویدو پسری مرا روی بوته خاری در کنار برکه انداختوقتی با زحمت از جا بلند شدم چنان خشمگین بودم که می توانستم درخت را گاز بگیرم. اگر تحمل درد در دروسه دقیقه می تواند تا این اندازه خشم انسان را برانگیزد، تحمل سالها از آن چه خواهد کرد؟ سنگ هم زیر باران سائیده می شود.
اگر مصمم به فرار نبودم به طور قطع از کر زجری که احتمالاً در گیون در انتظارم بود به وحشت می افتادم. بدون تردید من هم پیزنی مانند مادربزرگ بارمی آمدم اما با این فکر که فردا حتی خاطره ی گیون را نیز به فراموشی خواهم سپرد، به خود تسکین می دادم. تاکنون می دانستم که چگونه خود را به پشت بام برسانم. اما نمی دانستم از آنجا چگونه به خیابان بروم راستش، از هیچ یک اطمینانی نداشتم، جز استفاده از فرصت تاریکی چاره ای نداشتم. حتی اگر سلامت و بدون صدمه رساندن به خودم این کار را انجام می دادم رسیدن به خیابان تازه شروع مشکلاتم بود هر چند که زندگی در گیون سراسر مبارزه بود، امّا مطمئناً خودم را نجات دهم ! برای مدت پریشان روی دشکم باقی ماندم، از خودم می پرسیدم آیا واقعاً قدرت انجام دادن این کار را دارم ــ اما ساتو در اتنظار بود. او می دانست چه باید بکند.
مدتی گذشت تا مادربزرگ در اتاقش آرام گرفت.مستخدمه ها نیز به خُرخُر افتاده بودند برای این که نگاهی از زیر چشم به کدو حلوایی بیندازم که نه چندان دور از من روی زمین نشسته بود. تظاهر کردم که دارم غلت می زنم، صورتش را خوب نمی دیدم. اما به نظرم آمد که خواب آلود است. نقشه ام به طور کلی این بود که صبر کنم او خوابش ببرد، اما دیگر حساب ساعت از دستم در رفته بود، وانگهی، ممکن بود هر لحظه هاتسومومو باز گردد تا آنجا که می توانستم بدون صدا در جایم نشستم،کر کردم اگر کسی متوجه شود به دستشویی میروم و باز می گردم. اما از کسی چیزی ندیدم برای ردا نباشی تا شده در کنار بسترم قرار داشتم و گوش دادم او معمولاً خُر خُر نمی کرد، و در سکوت نمی توانستم چیزی را بررسی نم. جز این که مشغول حرف زدن با تلفن نبود و یا سرو صدایی دیگر نداشت، درواقع به خاطر سگ کوچکش تاکو، که در خواب خِس خِس می کرد. اتاقش هیچگاه در سکوت کامل فرو نمی رفت. هر چه بیشتر گوش می دادم بیشتر به نظرم می رسید که صدای خِس خِس او چنان است که انگار کسی نامم را ادا می کند:«شی ـ یوا شی ـ یوا» تا زمانی که خودم را راضی نمی کردم که مادربزرگ خواب است آمادگی فرار از اوکیا را نداشتم. پس تصمیم گذفتم در را بکشم و نگاهی به داخل اتاقش بیندازم. اگر بیدار بود می گفتم که فکر کردم کسی صدایم می کند مادر نیز مثل مادربزرگ وقت خواب چراغ روی میز را روشن می گذاشت، بنابراین وقتی لای در کشوی را باز کردم و نگاهی به داخل انداختم، توانستم پاشنه ی خشک شده ی پایش را ببینم که از زیر ملافه بیرون بود تاکولای پایش خوابیده بود و سینه اش بالا و پایین می رفت و خِس خِسی را می کرد که آنقدر شبیه اسم من بود.
در را بستم و لباسم را در سرسرای طبقه ی بالا عوض کردم. اکنون قط یک جفت کفش کم داشتم ـــ و ابداً به ای فکر نبودم که بدون کفش فرار کنم، که شاید نشان دهنده ی این به شما باشد که از تابستان به این طرف چقدر تغییر کرده بودم اگر کدو حلوایی جلو راهرو ورودی زانو نزده بود، یک جفت از کفش های چوبی

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:41
برای عبور از راهرو خاکی را بر می داشتم. اما مجبور شدم یک جفت دمپایی مخصوص مستراح طبقه ی بالا را پا کنم. این دمپایی ها از جنس پلاستیک و ارزان قیمت بودند. از آنها که برای نگه داشتن پا فقط یک بند لای انگشتی دارند، و برای خراب تر شدن اوضاع، برای پایم هم خیلی بزرگ بودند، اما چاره ای نداشتم.
دریچه ی پشت بام را که پشت سرم بستم، لباس خوابم را زیر تانکر آب گذاشتم و عازم رفتن به بالا و انداختن دو پایم در دو سوی گُرده شیروانی شدم. نمی گویم که اصلاً نمی ترسیدم، صدای عابرین در خیابان به نظر با فاصله ای دور از پایین می رسید. اما وقت برای تلف کردن روی ترسیدن نداشتم، به نظرم می رسید که ممکن است هر لحظه، یکی از مستخدمه ها، یا مادر یا خاله، به جستجوی من سر از دریچه بیرون درآورند، دمپایی را در دستم گرفتم که از پایم نیفتد و نشسته بر روی گرده ی شیروانی تند تند به جلو رفتم، که آشکار شد دشوارتر از آن است که می پنداشتم. سفالهای شیروانی آنقدر ضخیم بودند که در نقطه اتصال به هم مثل پله می شدند، و اگر سنگین رویشان قدم می گذاشتم به هم می خوردند و صدا می دادند، مگر اینکه با قدمهای آرام از رویشان می گذشتم. هر صدایی در شیروانی های اطراف طنین می انداخت.
چندین دقیقه طول کشید تا از شیروانی اوکیای خودمان رد شدم و به آن سویش رسیدم شیروانی همسایه از شیروانی ما یک قدم کوتاه تر بود. پایین رفتم و لحظه ای ایستادم که راهی برای رفتن به خیابان پیدا کنم، اما با وجود روشنایی مهتاب، همه جا را تنها یک پرده ی سیاه می دیدم. شیروانی مرتفع تر و سرازیرتر از آن بود که دست به خطر سُر خوردن بزنم. و اطمینانی نیز نداشتم که وضع شیروانی بعد بهتر از این باشد، و اندک اندک ترس وجودم را فرا گرفت. اما به از این گُرده به آن گُرده رفتن ادامه دادم تا تقریباً به انتهای کوچه رسیدم، آن گاه از یک سو نگاهی به پایین انداختم و حیاطی را دیدم. اگر خودم را به ناودان می رساندم، می توانستم دور آن لیز بخورم و به روی سطحی برسم که فکر کردم احتمالاً بایستی حمام باشد. از روی سقف حمام، راحت می توانستم به داخل حیاط بپرم.
از فکر افتادن در وسط حیاط خانه ی کسی دیگر لذت نمی بردم. تردیدی وجود نداشت که آنجا هم اوکیا بود، تمام خانه ها این کوچه اوکیا بودند. با هر احتمالی کسی پشت در جلو منتظر بازگشت گیشای خانه بود و جلو مرا در حال فرار می گرفت. و اگر درِ جلوی آن نیز مثل در اوکیای ما قفل بود، آن وقت چه می کردم؟ اما اندیشیدم مسیر پایین رفتن آن برایم امن تر از بقیه شیروانی هایی است که دیده بودم.
مدتی روی گُرده نشستم و به سر و صدای هر نشانه ای از حیاط پایین گوش دادم. تنها چیزی که می شنیدم صدای خنده و حرف بود که از خیابان می آمد نمی دانستم که به حیاط بپرم چه در انتظارم خواهد بود، اما فکر کردم بهتر است قبل از اینکه کسی در اوکیای خودمان از فرارم باخبر شود راه بیفتم. اگر حتی ذره ای اطلاع داشتم که با این کار چه صدمه ای به آینده ام می زنم، روی گُرده ای که ایستاده بودم دور می زدم و دوان دوان خودم را به همان جایی می رساندم که آمده بودم. اما از کجا می دانستم که چه بلایی به سرم خواهد آمد. بچه بودم و فکر می کردم به یک ماجراجویی هیجان انگیز دعوت شده ام.
پا به آن سو انداختم، و لحظه ای بعد در سراشیبی شیروانیی آویزان بودم که به زحمت به گُرده اش بند بود. وحشت زده متوجه شدم که شیبش بیش از آن است که تصور می کردم. خواستم خودم را بالا بکشم، اما نتوانستم، با دمپایی هایی در یک دست، نمی توانستم دست دیگرم را به گُرده شیروانی بند کنم، فقط می توانستم با مچ آن را بگیرم. در آن لحظه بود که فهمیدم چه کاری کرده ام، به هیچ راه نمی توانستم خودم را بالا بکشم، و به نظر می رسید اگر دستم را ول کنم، بدون کنترل روی سراشیبی سُر می خورم. این افکار با سرعت در ذهنم چرخید، اما پیش از آن که تصمیم به کندن از گرده بگیرم، گُرده خود را خلاص کرد. ابتدا آرام تر از آن که انتظار داشتم روی شیروانی سُر خوردم، امیدوار بودم که نرسیده به لبه ی بیرونی اش متوقف شوم. اما پایم به یکی از سفالها گیر کرد که از جا کنده شده و با سر و صدا سُر خورد و به حیاط افتاده و تکه تکه شد. بعد یکی از لنگه های دمپایی از دستم افتاد و پایین رفت. صدای افتادنش را در حیاط شنیدم، و بعد صدایی بدتر به گوشم رسید_ صدای قدمهایی که از گذر چوبی به حیاط می آمد. بارها دیده ام که مگش چنان محکم روی دیوار یا به سقف می ایستد که انگار روی زمین صاف ایستاده است. حال به خاطر چسبناکی پایش است یا سبکی وزن، هیچ اطلاعی ندارم، اما وقتی صدای قدمهای کسی را از پایین شنیدم، تصمیم گرفتم به هر شکل راهی پیدا کنم که مثل مگس به شیروانی بچسبم، و همین الان هم باید پیدا می کردم. در غیر اینصورت یک لحظه بعد کف حیاط نقش زمین می شدم. سعی کردم ابتدا انگشت های پا، بعد بازو و بعد زانوهایم را به شیروانی فرو کنم. و به عنوان آخرین حرکت از شدت استیصال، احمقانه ترینشان را مرتکب شدم _ لنگه ی دیگر دمپایی در دستم را پرت کردم و کوشیدم با چسباندن کف دستهایم به سفال شیروانی جلو سقوطم را بگیرم. بایستی که دستهایم خیس عرق بوده باشند، چون به جای کم شدن از سرعت سُر خوردن ، با گذاشتن دستم بر سفال شیروانی بر شتاب آن افزودم. صدای سُر خوردنم را شنیدم، و ناگهان دیدم دیگر شیروانی زیر پایم قرار ندارد.
لحظه ای چیزی نشنیدم، تنها سکوتی خالی و ترسناک بود. میان زمین و هوا وقت پیدا کردم که به گونه ای روشن به فکری در ذهنم شکل ببخشم. زنی را تصویر کردم که قدم به حیاط می گذارد، نگاه به پایین می اندازد و سفال خرده شده را می بیند، بعد نگاه به بالا می برد و وقتی مرا می بیند که از آسمان بر سرش می افتم، اما البته این اتفاقی نبود که افتاد. در حال سقوط چرخیدم و با پهلو روی زمین افتادم احساس می کردم که برای حفظ سرم بایستی دستم را بالا بیاورم، اما با وجود این، چنان سنگین به زمین خوردم که خودم هم ماندم نمی دانم که زن کجا ایستاده بود، یا آیا در لحظه ای که من از بالا پرت شدم هنوز قدمش به حیاط رسیده بود، به هر حال، باید افتادن مرا دیده باشد، چون وقتی مبهوت روی زمین افتاده بودم شنیدم که گفت:« خدا جون! از آسمان دختر کوچولو می بارد!»
راستش، می خواستم از جا بپرم و فرار کنم، اما قادر به انجام دادن آن نبودم، یک طرف بدنم از بالا تا پائین درد می کرد. اندک اندک متوجه دو زنی شدم که کنارم زانو زده بودند، یکی از آنها حرفی را تکرار می کرد، ولی نمی فهمیدم که چه می گوید. بین خودشان چیزی گفتند و مرا از روی خزه بلند کردند و روی گذرگاه چوبی نشاندند. تنها یک قسمت از گفتگویشان را به یاد دارم.
« من که به شما گفتم خانم، از شیروانی افتاد.»
« چرا دمپایی به دستش داشت؟ دختر کوچولو، رفته بودی مستراح بالا؟ صدایم را می شنوی؟ چه کار خطرناکی! شانس آوردی که وقتی افتادی تکه تکه نشدی!»
« صدایتان را نمی شنود خانم، به چشمهایش نگاه کنید.»
« البته که می شنود.چیزی بگو، دختر کوچولو!»
نمی توانستم چیزی بگویم، فقط می توانستم به ساتسو فکر کنم که کنار تئاتر مینامیزا در انتظارم بود، و مرا نمی دید.
**********
در حالی که مچاله شده و در حالت شوک روی زمین افتاده بودم، مستخدمه به کوچه فرستاده شد که در خانه ها را بزند و بفهمد من کجا زندگی می کنم. بدون ریزش اشک گریه می کردم و از درد بازویم را می مالیدم، که ناگهان از جا کنده شدم و کشیده ای بر صورتم نواخته شد.
صدایی گفت: « احمق، دختره ی احمق!» خاله خشمگین روبه رویم ایستاده بود، مرا از آن اوکیا بیرون کشید و جلو جلو در خیابان به راه افتاد. به اوکیای خودمان که رسیدیم، مرا به در چوبی چسباند و کشیده ای دیگر بر صورتم نواخت.
گفت:« می دانی چه کرده ای؟» نمی توانستم پاسخش را بدهم.« فکر کرده بودی چه می شود ؟ حالا، با این کار همه چیز را خراب کردی ... بدترین کار را کردی ! احمق، دختره ی احمق!»
به تصورم نمی گنجید که خاله روزی تا این اندازه خشمگین شود. مرا به حیاط کشید و روی شکم بر زمین انداخت، اینک با تمام توانم گریه می کردم، چون می دانستم چه خواهد شد. اما این بار خاله مثل دفعه ی قبل با اکراه کتکم نزد، سطلی آب رویم ریخت که درد ترکه را خوب احساس کنم، و بعد به جانم افتاد و آن قدر کتکم زد که دیگر نفسم در نمی آمد. کتک زدنم را که به پایان رساند، ترکه را روی زمین انداخت و مرا به پشت چرخاند، با فریاد گفت:« حالا دیگر هیچ وقت گیشا نخواهی شد، به تو اخطار کردم که دور فرار را خط بکشی ! حالا دیگر نه از دست من کاری بر می آید و نه از دست کسی دیگر.
دیگر نشنیدم چه گفت، چون با اندکی فاصله صدای بدتری بلند شد. مادربزرگ داشت کدو حلوایی را کتک می زد که چرا در مراقبت از من کوتاهی کرده است.
**********
معلوم شد که هنگام افتادن بر پهلو در آن حیاط بازویم را شکسته ام. روز بعد دکتری آمد و مرا به درمانگاهی در همسایگی برد. وقتی با بازوی گچ گرفته به اوکیا باز گردانده شدم دیرگاه عصر بود. هنوز زیاد درد داشتم، اما مادر بلافاصله مرا به اتاقش احضار کرد مدتی نشست و خیره به من نگاه کرد، با یک دست سگش تاکو را نوازش می کرد و با دست دیگر چپقش را در دهان نگه داشته بود.
بالاخره به حرف آمد:« می دانی تا به حال چقدر خرجت کرده ام؟»
پاسخ دادم:« خیر، خانم. اما منظورتان اینست که بیش از ارزشم برایم خرج کرده اید.»
نمی گویم که راه مؤدبانه ای برای پاسخ دادن بود. در حقیقت، فکر کردم ممکن است مادر به خاطر آن کشیده ام بزند، اما ذره ای برایم اهمیت نداشت. به نظرم می رسید که دیگر هیچ وقت هیچ چیز در دنیا درست نخواهد بود. مادر دندانها را به هم می سائید و به روش عجیب خنده اش سرفه کرد.
گفت:« درست گفتی! ارزش تو به اندازه نیم پِن هم نیست، راستش، برداشت من این بود که باهوشی اما نهآنقدر باهوش که بدانی منفعتت در چه است.»
مدتی به پک زدن به چپقش ادامه داد، بعد گفت:« هفتاد و پنج پِن برایت دادم، پولی بود که برای تو پرداختم. بعد رفتی و کیمونویی را خراب کردی، و سنجاق سینه ای را دزدی، و حالا بازویت را شکسته ای، بنابر این خرج معالجه ات نیز به بدهی هایت اضافه می شود. علاوه بر آن خرج غذا و درس هم داشته ای، و امروز صبح هم از خانم رئیس تاتسویو، در میاگاوا_ شو شنیدم که خواهربزرگت فرار کرده. این خانم رئیس هنوز قرضش را به من نداده، و حالا می گوید دیگر خیال دادن هم ندارد! آن را هم به بدهکاری هایت اضافه می کنم، اما مگر تفاوتی هم دارد؟ تاکنون بیش از آنچه که روزی بتوانی پس بدهی به من بدهکار شده ای.»
پس ساتسو فرار کرده بود. امروز تمام مدت به آن فکر کرده بودم، و اکنون پاسخم را گرفتم. دلم می خواست که برای او خوشحال باشم، اما نمی توانستم.
« تصور می کردم بعد از پانزده سال گیشایی می توانی آن را پس بدهی ، البته اگر گیشای موفقی از آب در می آمدی. اما برای دختری که دست به فرار زده است کسی حتی یک سِن هم سرمایه گذاری نمی کند.»
مطمئن نبودم که به هر کدام اینها چه پاسخی باید بدهم، لذا به مادر گفتم که متأسفم، تا آن هنگام با خوشرویی با من حرف زده بود، اما بعد از این پوزش خواهی ام، چپقش را روی میز گذاشت و فکش را جلو داد_ گمانم از شدت خشم _ به چشمم مثل حیوانی رسید که خیال حمله دارد.
« متأسفی؟ من احمق بودم که ندانسته این قدر پول رویت سرمایه گذاری کردم. احتمالاً حالا تو گرانقیمت ترین کلفتِ در سرتاسر گیون هستی! اگر می توانستم استخوانت را بفروشم و نیمی از قرضت را برگردانم، بدان، بدون تردید تکه تکه ات می کردم.»
با این حرف، دستور داد از اتاقش بروم، و دوباره چپق را به دهان گذاشت. از اتاقش که بیرون می آمدم لبم می لرزید، اما چیزی از احساسم را بروز ندادم، چون هاتسومومو در پاگرد ایستاده بود. آقای بِکو در انتظار بستن اویی او بود، و خاله، دستمال در دست، جلو هاتسومومو ایستاده بود و با دقت به چشم او نگاه می کرد.
خاله گفت:« خُب، همه اش پاک شده، کاری نمی توانم بکنم، باید دست از گریه بکشی و از اول آرایش کنی.»
خوب می دانستم که هاتسومومو برای چه گریه می کند. اینک قدغن شده بود که دوست مردش را به اوکیا راه دهند، او هم دیگر سراغی از وی نمی گرفت ... از این جریان دیروز صبح مطلع شده بودم و مطمئن بودم که هاتسومومو مرا مسبب همه ی این مشکلات می داند. دلم می خواست پیش از آن که چشمش به من بیفتد از پله پایین بروم، اما دیر شده بود. دستمال را از دست خاله قاپید و با آن اشاره کرد که به سویش بروم. البته که دلم نمی خواست بروم، اما نمی توانستم کاری خلاف آن انجام دهم.
خاله گفت:« به شیو کار نداشته باش برو به اتاقت و آرایشت را درست کن.»
هاتسومومو پاسخ او را نداد، مرا به اتاقش کشید و در را بست.
گفت:« روزها وقت صرف کردم که بدانم چطور می توانم روزگارت را سیاه کنم، اما با این فرار خودت زحمت مرا کم کردی! نمی دانم باید خوشحال باشم یا نه. دلم می خواست این کار را خودم بکنم.»
مجبور به بی ادبی شدم، به هاتسومومو تعظیم کردم و در کشویی را کشیدم که پاسخ نداده خارج شوم. می توانست برای این کار کتکم بزند، اما فقط تا راهرو به دنبالم آمد و گفت:« اگر می خواهی بدانی معنای یک عمر کلفت بودن چیست، بهتر است چند کلمه با خاله حرف بزنی! هنوز چیزی نگذشته سر و ته یک کرباس شده اید. او لگن خاصره اش شکسته، تو بازویت، شاید روزی مثل خاله، شکل مردها هم بشوی!»
خاله گفت:« بگو، هاتسومومو بگو، جذابیت مشهورت را نشان بده.»
**********
وقتی بچه ای پنج یا شش ساله بودم، و شاید بیش از یک بار به توکیو فکر نکرده بودم، پسری به نام نوبورو را در دهکده مان می شناختم. مطمئنم که پسر خوبی بود، اما همیشه بوی بد می داد، و فکر کنم به همین خاطر بود که کسی او را دوست نداشت. وقتی حرف می زد، بچه ها توجهی بیش از خواندن یک پرنده یا غور غور قورباغه به او نشان نمی دادند، و نوبورو بیچاره می نشست و گریه می کرد. در ماههای بعد از فرار ناموفقم، تازه فهمیدم که زندگی برای او چه بوده است، چون الان دیگر کسی با من حرف نمی زد مگر این که بخواهد دستوری بدهد_ مادر از روز اول رفتارش به گونه ای بود که انگار دود چپقش هستم، افکار مهم تری داشت. ولی حالا تمام مستخدمه ها و آشپز و مادربزرگ نیز همان رفتار را در پیش گرفته بودند.
در درازای آن زمستان سرد و تلخ، به این فکر می کردم که به سر ساتسو و پدر و مادرم چه آمده است. بیشتر شبها، وقتی روی شکم دراز می کشیدم از شدت نگرانی احساس بیماری می کردم، و گویی دنیا جز سرسرایی عظیم و خالی از آدم نیست، در درونم حفره ای بزرگ و خالی احساس می کردم. برای تسکین خاطر چشم بر هم می گذاشتم و مجسم می کردم که دارم در راه کنار خلیج بورویدو قدم می زنم. آن را به اندازه ی کافی خوب می شناختم که بتوانم خودم را چنان زنده مجسم کنم که گویی واقعاً با ساتسو فرار کرده ام و باز در زادگاهم هستم. در ذهنم دست در دست ساتسو به طرف خانه ی شنگولی مان می دویدم_ گرچه قبلاً هیچ گاه دستش را در دست نگرفته بودم _ می دانستم تا لحظاتی دیگر دوباره با پدر و مادرمان هستیم. در این خیالبافیها هیچ گاه به خانه نمی رسیدم، شاید از آنچه ممکن بود در آنجا ببینم وحشت داشت، و بهر دلیل، گذر از آن مسیر تسکینم می داد. بعد، به اینجا که می رسیدیم، صدای سرفه مستخدمه ای در کنارم، یا صدای نامطلوب خارج کردن بادِ شکم مادربزرگ همراه با ناله ای را می شنیدم، و در یک لحظه بوی هوای دریا محو می شد، زِبری خاک گذر زیر پایم یک بار دیگر ملافه ی دشکم می شد و با خودم و تنهایی ام در همان جا که شروع کرده بودم می ماندم.
***********
بهار که آمد، درختان گیلاس پارک ماری ماما به شکوفه نشستند، به نظر می رسید کسی از گذشته از آن از چیز دیگری حرف نمی زند. به خاطر مهمانی های جشن شکوفه ها هاتسومومو روزها بیش از معمول گرفتار بود. به تماشای آماده شدنهای پر سروصدای او در بعد از ظهرها حسودی می کردم. دیگر از این امید که نیمه شبی چشم از خواب می گشایم و ساتسو را بالای سرم می بینم که مخفیانه به نجاتم آمده یا ممکن است به نوعی یا خبری از خانواده ام ازبورویدو بشنوم، دست برداشته بودم. سپس صبح روزی که مادر و خاله آماده می شدند که مادربزرگ را به پیک نیک ببرند، پایین که می آمدم بسته ای را در سرسرای ورودی جلو دیدم. جعبه ای بود به بلندی بازویم که در لفاف ضخیمی پیچیده شده بود و نخی دو لا به دورش داشت. می دانستم که مربوط به من نیست، اما چون کسی دور برم نبود که ببیند سراغش رفتم تا نام و نشانی با حروف درشت نوشته شده بر رویش را بخوانم. نوشته بود:
ساکاموتو شیو
توسط نینا کاپوکو
گیون تومیناگا_ شو
شهر کیوتو، اداره پست کیوتو
چنان به حیرت افتادم که مدتی دست روی دهان ایستادم، و مطمئنم که چشمم چون نعلبکی بزرگ شده بود. آدرس فرستنده، زیر مُهر پستخانه، به نام آقای تاناکا بود. هیچی اطلاعی از محتوای محموله نداشتم، اما دیدن نام آقای تاناکا بر روی آن ... شاید به نظر شما بی معنی برسد، اما من بی غل و غش امیدوار بودم شاید او به اشتباهش در فرستادن من به این مکان هولناک پی برده، و اینک چیز برایم فرستاده که از اوکیا آزادم کند. نمی توانم تصور کنم هیچ بسته ای بتواند دختری را از بردگی برهاند، حتی همان موقع هم این دغدغه را در تصورم داشتم. اما در دل عمیقاً بر این باور بودم که وقتی این بسته باز شود، به نوعی زندگی ام برای همیشه تغییر خواهد کرد.
پیش از آن که بفهمم که باید چه بکنم، خاله از پله پایین آمد و مرا از بسته کنار زد، با وجود این که نام مرا بر خود داشت. دلم می خواست خودم آن را باز کنم، اما خاله گفت چاقویی برایش آوردند و نخ را با آن برید و کاغذ ضخیم را باز کرد. لای آن کیسه ای قرار داشت که سرش با نخ ماهیگیری سفت شده بود. به گوشه کیسه پاکتی چسبیده بود که نام مرا بر خود داشت. خاله پاکت را کند و در کیسه را باز کرد و جعبه ای چوبی سیاه بیرون آورد. از فکر آنچه که ممکن بود در این جعبه ببینم به هیجان آمدم، اما وقتی خاله درش را باز کرد، بلافاصله احساس کردم سنگین شده ام. چون لای کرباس سفید لوحه های کوچک مردگانمان بود که زمانی روی طاقچه ی محراب خانه ی شنگولمان قرار داشت. در میانشان دو لوحه ای بود که تا به حال ندیده بودم و از لوحه های قبلی تازه تر

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:41
به نظر می رسیدند و اسامی نا آشنای بودایی بر خود داشتند، حروفی رویشان نوشته شده بود که نمی توانستم بخوانم. حتی از این فکر که چرا آقای تاناکا اینها را برایم فرستاده است می ترسیدم.
خاله جعبه را با لوح های چیده شده در داخلش روی زمین گداشت ، و نامه را از پاکت بیرون آورد تا بخواند. مدتی طولانی در جایم باقی ماندم ، وجودم سراسر ترس شده بود، حتی جرأت نمی کردم فکر کنم. سرانجام خاله آهی کشید و بازویم را گرفت و مرا به اتاق پذیرایی برد ، پشت میز که زانو می زدم ، دستهایم روی پایم یملرزیدند، شاید از فشار برای جلوگیری از رسیدنافکار وحشتناک به ذهنم بود. چه بسا فرستادن لوح ها توسط آقای تاناکا نشانه ای امید بخش بود . آیا این احتمال می رفت که خانواده ام می خواستند به کیوتو نقل مکان کنند و می توانستیم با هم محراب تازه ای بخریم و الواح را جلو آن بگذاریم ؟ یاشاید هم ساتسو خواسته بود آنهارا برای من بفرستد چون خودش هم داشت می آمد . خاله افکارم را برید.
با لحن سنگین و آرام عجیبی گفت :« شیو نامه ای را برایت می خوانم که مردی به نام ناتاکا ایشیرو برایت فرستاده.» فکر نمی کنم تا هنگامی که کاغذ را روی میز گذاشت اصلاً نفس کشیده باشم .


شیوی عزیز


دوفصل از رفتن تو از یورویدو می گذرد، به زودی درختان به تولد نسلی دیگر از شکوفه ها می نشینند. گلها باز می شوندوگلهای خشک به یادمان می آورندکه مرگ روزی گریبان همه مان را می گیرد.
حقیر به عنوان کسی که دوران خردسالی را در یتیمی گذرانده، متاسف است که به تو اطلاع می دهد که مصیبی بزرگی را باید تحمل کنی. شش هفته بعد از آنکه به عزم آغاز زندگی جدیدت به کیوتو روانه شدی، دوران شکنجه مادر محترمت به پایان رسید، وچند هفته بعد پدر محترمت نیز این دنیا را ترک کرد. حقیر برا ی غم این فقدانها از صمیم قلب متأثر است و امید وار است که مطمئن باشی که جنازه های هر دو والد محترمت در گورستان دهکده محفوظ است . مراسم ترحیمشان در معبد هوکو- ژی در سن زورو برگذار شد ، و علاوه بر آن ، خانمهای یورویدو برایشان سوتراس خواندند. حقیر اطمینان خاطر دارد که هر دو والد محترمت اینک در بهشت آرمیده اند.
گذراندن تعلیمات کارآموز گیشا کار مشکلی است . به هر رو ، وجود حقیر مالا مال از تحسین برای افراد است که می توانند با ساخت قالبی مجدد از رنج و زحمت هنر مندانی بس بزرگ از خود بسازند. چند سال قبل که از گیون دیدار می کردم ، افتخار تماشای رقص های بهاری و پس از آن حضور در یک میهمانی در چای خانه ای را داشتم ، خاطره ایست که تأثیر زیادی رویم گذاشته است . شیو اگر بدانم که در این دنیا مکانی برای خود یافته ای رضایت خاطرم به مقدار زیادی تأمین می شود، واینکه بدانم دیگر مجبور نیستی سالها رنج بلا تکلیفی را بکشی. حقیر آن اندازه عمر در این دنیا گذرانده که رسیدن به عرصه ی دونسل بچه را ببیند، و می داند که زایش قو از دو پرنده ی معمولی چقدر نادر است . قویی که به رندگی روی درخت مادر و پردش ادامه دهد می میرد، به همین خاطر کسانی که زیبا هستند و استعداد دارند سنگینی بار پیدا کردن راه زندگی شان را در دنیا می پذیرند.
خواهرت سادتسو، اواخر پاییز گذشته به یورویدو آمد، امابلافاصله با پسر آقای سوگی فرار کرد. آقای سوگی امید وار است که یکبار دیگر در زندگی چشمش به جمال فرزند دلبندش روشن شود، به همین خاطر از تو خواهش می کند اگر از خواهرت خبری دریافت کردی فوراً او را در جریان بگذاری.


همیشه ارادتمند
تاناکا ایشیرو


از مدتی پیش از آنکه خاله نامه را به پایان برساند ، مثل آب جوشی که از قابلمه سر می رود اشک می ریختم. دانستن اینکه مادرم مرده به اندازه کافی بد بود ، وهمینطور مرگ پدرم . اما تنها در یک لحظه مطلع شدن از اینکه هم پدر و هم مادرم هر دو از دنیا رفته اند و مرا تنها گذاشته اند، وخواهرم نیز برای همیشه رفته است ...ناگهان ذهنم را به شکل گلدان شکسته ای در آورد که نمی تواند بایستد. حتی در اتاقی که بودم گم شدم.
باید مرا آدم ساده ای بپندارید که ماهها امید زنده بودن مادرم را زنده نگه داشتم . اما در واقع برای دل بستن به امید آن قدر کم داشتم که گمان می کنم به هر چیزی چیزی چنگ می انداختم.درمدتی که سعی می کردم خودم را پیدا کنم ، خاله از هیچ محبتی نسبت به من کوتاهی نمی کرد . می رفت و می آمدو می گفت :« تحمل کن ، شیو، تحمل کن ، از دست هیچکس بیش از این دردنیا بر نمی آید.»
وقتی سرانجام توانستم حرف بزنم ، از خاله پرسیدم آیا می تواند لوح هارا جایی بگذارد که من نبینم ، و از طرف من دعا کند- چون این کار برایم عذاب بود . اما او نپذیرفت ، گفت حتی از فکر پشت کردن بهمردگانم هم باید خجالت بکشم. کمک کرد که لوح هارا روی طاقچه ای پایین پله بگذارم، هر روز صبح می توانستم آنجا برایشان دعا کنم. گفت:« سعی نکن فراموششان کنی،این لوح ها تنها یادگارهای دوران کودکیت هستند .»

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:41
فصل نهم


به مناسبت شصت و پنجمین سالگرد تولدم ، دوستی چیزی برایم فرستاد که در جایی پیدا کرده بود . نام آن « بیست گیشای بزرگ گیون درگذشته » یا شاید هم سی گیشای بزرگ بود ، به خاطر ندارم ، در این فهرست نام من هم قرار داشت ، و درچند خط کوتاه شرح حالی در باره ام نوشته بودند. از جمله اینکه در کیو تو متولد شده ام – که البته درست نبود ، و به شمااطمینان می دهم که حتی جزو بیست گیشای بزرگ کیوتو هم نبودم. بعضی از مردم در تفاوت بین چیزی بزرگ و چیزی که فقط درباره اش شنیدهاند مشکل دارند. به هر رو ، اگر آقای تاناکا به من نامهنمی نوشت و خبر نمی داد که پدر و مادرم از دنیا رفته اند و خواهرم را نیز احتمالاً دیگر نخواهم دید، بخت بلندی داشتم که فرجام کارم به جایی نکشید که مثل بسیاری دختر های بد شانس دیگر ، چیزی بیش از گیشایی ناموفق و بدبخت از آب درنیایم.
به خاطر دارید که گفتم آن روزی که برای اولین بار چشمم به آقای تاناکا افتاد ، بهترین و بدترین رو زندگیم بود. شاید دیگر نیازی به این نباشد که بگویم چرا بدترین، اما ممکن است که تعجب کنید که چطور ممکن است که چیز خوبی از آن بیرون بیاید. درست است که تا این هنگام جز عذاب از آقای ناتاکا نصیبی نبرده بودم ، اما همچنین او بود که افق زندگیم را برای همیشه تغییر داد.زندگی را مثل آبی می گذرانیم که از بلندی سرازیر است ، کمابیش مسیری را می پیماییم تا هنگامی که به مانعی برسیم که ناچارمان کند به جستجوی راه دیگری برآییم. اگر هرگز به آقای ناتاکا بر نمی خوردم ، زندگیم مثل رودخانه ساده ای بود که از خانه شنگولمان به اقیانوس را هش را باز می کرد . وقتی که آقای ناتاکا مرا به زندگی بیرون فرستاد ،آن ر به کلی تغییر داد.اما فرستاده شدن به دنیا بیرون لزوماً بهاین معنا نیست که خانه تان را پشت یر بگذارید. روزی که نامه آقای ناتاکا را دریافت کردم شش ماه بود که درگیون به سر می بردم و با وجود این هرگز حتی یک لحظه ازاین باور دست برنداشتم که روزی درجایی دیگر زندگی بهتر خواهم داشت ، دست کم به همراه بخشی از خانواده ام که تا کنون شاخته بودم. نیمی از وجودم در گیون زندگی می کرد ، زندگی نیم دیگرم در رویای رفتن به خانه می گذشت . به همین خاطر است کهرویا می تواند تا این حد خطر ناک باشد : مثل آتشی که در درون می سوزد و گاهی تا ته را می خورد.
درباقی مانده بهارو تابستان بعد از خواندن نامه ، مثل بچه ای بودم که دریاچه ای مه زده گم شده است. روزهایم درگیجی به روز بعد می پیوست . گذشته از احساس بدبختی و ترسیدن در تمام مدت ، تنها اندکی از آن زمان را به خاطر می آورم .غروبی سرد درزمستان ، مدتی طولانی در اتاق مستخدمه ها نشستم و درسکوت از پنجره به ریزش برف درحیاط کوچک اوکیا نگاه کردم . پدرم را مجسم کردم که پشت تنها میز خانه ی تنهایش نشسته و سرفه می کند، و ماردم با اندام آب شده اش دردشکش فرو رفته است . گیج و منگ به حیاط رفتم کهاز بدبختیم فرار کنم ، البته هیچگاه از بدبختی درون راه فرار نداریم .
آنگاه در اوایل بهار ، یکسال بعد از دریافت خبرهای بد درمورد خانواده ام ، اتفاقی افتاد . ماه آوریل سال بعد بود ، هنگامی گه درختان گیلاس به شکوفه می نشینند . چه بسا حتی درست یکسال بعد از دریافت نامه آقای ناتاکا بود.
درآغاز دوازده سالگیم بودم و پا به دوران زنانگی می گذاشتم ، اما کدو حلوایی هنوز به شکل دختر بچه ها بود . من تقریباً به طور کامل قد کشیده بودم . اندامم تا یکی دوسال شکل ترکه ای باریک گره خورده را حفظ کرد، اما صورتم گردی بچه گانه را از دست داده بود و اینک چانه و استخوان گونهام زاویه دار بودند...وچشمانم درشتی یک جفت بادام واقعی را داشتند. درگذشته توجهی که مردها درخیابان به من نشان می دادند بیش از توجه به یک کبوتر نبود ، اما اکنون وقتی از کنارشان می گذشتم سر به تماشایم برمی گرداندند. پس از یک عمر بی اعتنایی دیدن از همه ، مورد توجه قرار گرفتن برایم عجیب بود.
به هر رو ، یک روز سحر آن آوریل ، خواب عجیبی از مردی ریشو دیدم واز خواب پریدم . ریشش آنقدر پر پشت بود که صورتش رانمی دیدم ، مثل این بود که فیلم را سانسور کرده باشند. مقابلم ایستاده بود و چیزی می گفت که به خاطر نمی آورم ، . بعد پنجره کشوی کاغذی را باصدای بلند بست . بیدار شدم و فکر کردم صدایی در اتاق شنیده ام. مشتخدمه ها در خواب آه می کشیدند. کدو حلوایی با صورت گرد فرو برده در بالش آرام خوابیده بود . مطمئنم که همه چیز عادی بود ، اما به نوعی عجیب احساس می کردم که چیزی تغییر کرده است . احساس می کردم به دنیایی نگاه می کنم که به نوعی با دنیا دیشب فرق دارد- تقریباً مثل چشم دوختن به بیرون ، از پنجره ای بود که درخوابم باز شده بود.
نمی توانم به طور دقیق توضیح بدهم که این خواب برایم چه معنایی داشت اما صبح آن رو در حال جاروی سنگچین حیاط به فکر کردن به آن ادامه دادم . ناگهان فکر کردم از فکری گیج می خورم که در سرم می چرخد و جایی ندارد برود، مثل مگسی که در شیشه افتاده باشد . جارو را گذاشتم و به راهرو خاکی رفتم و نشستم ، بادی که از فضای خالی پی ساختمان اصلی می وزید آرام بر پشتم می خورد . وبعد چیزی به ذهنم رسید که از هفته اول ورودم به کیوتو به آن نیندیشیده بودم .
یکی دو روز بعد از جدا شدن از خواهرم ، بعد از ظهر مرا فرستادند که کنه ای را بشویم ، شب پره ای بال زنان از آسمان آمد و روی بازویم نشست . تلنگری به آن زدم ، منتظر بودو بپرد و برود. اما درعوض مثل ریگ کف حیاط، سر خورد و به زمین افتاد . نمی دانم این مرده اش بود که از آسمان افتاده بود یا من او را کشته بودم . اما به هر حال مرگ حشره کوچک متأثرم کرد.نقشهای زیبای روی بالش را ناز کردم ، بعد آنرا لای یکی از کهنه هایی که می شستم پیچیدم و زیر پی بنا پنهان کردم.
از آن به بعد دیگر هیچ وقت به این شب پره فکر نکرده بودم،اما همین که به یادش افتادم بلند شدم و به جستجو در زیر پی رفتم و پیدایش کردم . در این مدت در زندگیم خیلی چیزها تغییر کرده بود ، حتی ظاهرم ، اما وقتی شب پره را از لای کفنش در آوردم ، هنوز همان مخلوق زیبا و دلربای روز اولی بود که پنهانش کرده بودم . انگار که به بازی ماه – ژونگ می رفت به تن می کرد . همه چیزش زیبا و به حد کمال و بدون ذره ای تغییر می رسد . اگر درزندگی خودمم هم حتی یک چیزچون همانگونه ی هفته ی اول ورودم به کیوتو بود... فکرم به اینجا رسید ذهنم چون گردابی عظیم به چرخیدن افتاد. این فکر که ما _من و شب پره _ چه تضادی با هم داشتیم تکانم داد. زندگی من چون جریان یک رودخانه بدون ثبات بود ، به هر راهی می رفت ، اما زندگی شب پره مثل سنگ بود. هیچ وقت تغییر نمی کرد . فکرم به اینجا رسید ، انگشت جلو بردم که بال مخملینش را لمس کنم،اما همین که انگشتم به آن خورد بدون کوچکترین صدایی خاکستر شدو ریخت ، بدون اینکه حتی لحظه ی از هم پاشیدنش را ببینم . آنقدر تعجب کردم که بی اختیار فریاد کشیدم . چرخش ذهنم متوقف شد ، احساس کردم که گویی قدم به طوفانی گذاشتم . کفن کوچولو با خاکستر درونش را زمین انداختم ، و متوجه چیزی شدم کهاز صبح گیجم کرده بود . دیگر هوا بوی مانده نمی داد. گذشته رفته بود . مارد و پدرم مرده بودند و کاری برای تغییر آن از دستم بر نمی آمد . اما به گمانم خودم هم به نوعی سال گذشته مرده بودم . و خواهرم ...بله او رفته بود ، اما من نرفته بودم . نمی دانم که درک می کنید ، اما احساس کردم که به دورخودم چرخیده ام که نگاهم به جانبی دیگر باشد ، و دیگر رو به عقب ف به گذشته نداشته باشم، بلکه نگاهم به جلو به آینده باشد ، اینک به پرسشی برخوردم : آن آینده چیست ؟
لحظه ای که این پرسش در ذهنم شکل گرفت ، با اطمینانی بیش از همیشه می دانستم که در آن روز پیامی دریافت می کنم. به همین خاطر مرد ریشو درخوابم پنجره ای را باز کرده بود، می گفت :« مواظب باش چیزی به تو نشان داده خواهد شد . وان چیز وقتی پیدایش کنی، آینده ات خواهد بود.»
وقت برای فکر های دیگر نداشتم ، خاله صدایم کرد:« شیو باشم !»

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:41
خب در راهروی خاکی چنان قدم برمی داشتم که گویی در خلسه به سر می برم . اگر خاله می گفت :« می خواهی آینده ات را بدانی ؟ بسیار خوب خوب گوش کن ...» اما او دوشانه زینتی سر را که روی ابریشم سفید گذاشته بود به طرفم دراز کرد.
گفت:« اینهارا بگیر خدا می داند که هاتسومومو دیشب چه کرده ، وقتی به اوکیا برگشت شانه های دختر دیگری را به سر داشت . حتماً زیادی ساکی نوشیده و مست کرده . برو به مدرسه به سراغش ، بپرس اینها مال کی هستند ، اونوقت ببر و به صاحبش بده .»
شانه ها را گرفتم ، خاله فهرست خریدی روی کاغذ نوشته شده نیز به دستم دادو گفت به محض انجام یافتن آن به اوکیا باز گردم.
استفاده از شانه سر کسی دیگر درخانه شاید چندان به نظر عجیب نرسد،اما در واقت مثل برگشتن به خانه با لباس زیر کسی دیگر است . می دانید گیشا ها به خاطر آرایش مجلل موهایشان نمی توانند هر روز سرشان را بشویند. بنا براین شانه سر یک چیز بسیار شخصی است . خاله حتی حاضر نبود به آن دست بزند. بزند . به همین دلیل آن را روی یک تکه ابریشم گذاشته بود . پارچه را گره زد به طرف من آورد. دقیقاً شکل بسته شب پره ای شده بود که دقایقی پیش دردست داشتم . البته این پیامها تا برای خودتان تفسیرش نکنید معنا ندارند . ایستاده بودم وبه بسته در دست خاله نگاه می کردم که گفت :« به خاطر خدا بگیر!»بعد سر راه مدرسه دوباره آن را باز کردم تا یکبار دیگر شانه ها را نگاه کنم . یکی شانه ای بود براق شکل خورشید در حال غروب ، که نقشی از گلهای طلایی به دورش داشت . دیگری تکه چوبی بی رنک با دو مروارید در دو طرف که قیقی در میانشان داشتند.
بیرون در مدرسه به انتظار زنگ تعطیل کلاسها ایستادم . چیزی نگذشت که دختر ها با روپوش آبی و سفیدبیرون ریختند.هاتسومومو پیش از آنکه من او را ببینم مرا دید، به همراه گیشای دیگری به سرغم آمد . شاید تعجب می کنید که چرا او که دوره رقص را به پایان برده بودو به طور قطع هر چیزی را که مربوط به دوره گیشایی بود می دانست، به مدرسه می رفت . اما در آن زمان حتی مشهور ترین گیشا ها هم در سالهای آخر کار به آموختن درسهای پیشرفت رقص ، برخی تا سنین پنجاه شصت سالگی ، نیز ادامه می دادند.
هاتسو مومو به دوستش گفت :« اینجارا نگاه کن . به نظرم علف هرزه است . ببین چه قدی کشیده .» مسخره کردن من فقط به خاطر بلند تر بودن یک بند انگشت بیشتر از او بود .
گفتم :« خانم ، خاله مرا فرستاد، می خواهد بداند دیشب شانه ی سر چه کسی را دزدیده اید.»
گفت : « وای اینها که مال من نیستند... از کجا آورده ای؟»
گیشا ی دیگر گفت : « اوه، هاتسو مومو – سان،یادت نیست؟ تو و کائوکو که داشتید با قاضی اووازومی آن بازی بچگانه را می کردید شانه های سرتان را در آوردید. حتماً کاناکو یا شانه های تو به خانه رفته است و تو با شانه های او.»
هاتسو مومو گفت :« چندشم می شود. فکر می کنی آخرین باری که کانامو موهایش را شسته کی بوده؟ به هر حال ، اوکیای او کنار اوکیای تو است. اینها را تو برای او ببر، می بری؟ بگو بعد خودم می آیم شانه هایم را می گیرم ، و بهتر است که نخواهد آنها را برای خودش بردارد.»
گیشای دیگر شانه هارا گرفت و رفت .
هاتسو مومو به من گفت :« آه، شیو کوچولو ، تو نرو ، می خواهم چیزی نشانت بدهم. آن دختر را آنجا می بینی ، آن که دارد از در بیرون می رود. اسمش ایچی کی می است .»
به ایچی کی می ناه کردم ، اما به نظر نمی رسید چیزی داشته باشدکه هاتسومومو بخواهد ار او بگوید.
گفتم :« او را نمی شناسم .»
« بله البته که نمی شناسی، چیز بخصوصی ندارد. کمی احمق است و از نظر دست و پا چلفتی بودن هم مثل عاجزهاست ، اما فکر کردم شاید برایت جالب باشد که بدانی او گیشا می شودو تو هیچ وقت نمی شوی.»
گمان نمی کنم که هاتسومومو می توانست ظالمانه تر از آن چیزی به من بگوید. اینک یک سال و نیم از محکومیتم با وظیفه خدمتکاری می گذشت . احساس می کردم زندگیم همانند گذر طویلی که راه به جایی ندارد در برابرم قد کشیده است . نمی گویم می خواستم گیشا بشوم ، اما مطمئناً نمی خواستم در مقام یک خدمتکار باقی بمانم . مدتی در باغ مدرسه ایستادم و به دختر های هم سن و سالم نگاه کردم که چون سیل می آمدند و می گفتند و می خندیدندو

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:41
می رفتند چه بسا که برای صرف نهار می رفتند، اما به چشم من از این کار مهم به کار با هدف دیگری در زندگی می پرداختند، در حالی که من سراغ چیزی با شکوه تر از ساییدن سنگفرش کف حیاط نمی رفتم. باغ خالی شد متفکر سر جایم ایستادم و به خود گفتم شاید این همان پیامی است که در انتظارش بودم این پیام که دختران دیگر زندگیشان رابه پیش می رانند و مرا پشت سر باقی میگذارند از این فکرچنان وحشت کردم که دیگر نتوانستم تنها در باغ بمانم به خیابانم شیژو رفتم و به طرف رودخانه کامو پیچیدم تابلو های عظیم کنار تئاتر مینامیزا خبر از اجرای یک نمایش کابوکی با عنوان شیباراکو در همان شب می دادند که یکی از معروف ترین نمایشنامه های ماست گو این که آن زمان چیزی از کابوکی نمی دانستم جمعیت مثل سیل از پله های ساختمان بالا می رفتند لابه لای مردهایی با کت و شلوار تیرة غربی و کیمونو گیشا ها با کیمونو هایی با رنک های درخشان چون برگ های پاییز روی آب تیرة رودخانه ایستاده بودند یک بار دیگر زندگی را دیدم که با تمام هیجانات و شلوغی که میتوانست داشته باشد از کنارم می گذشت شتابزده دویدم و به خیابانی پیچیدم که در امتداد رودخانه شیاکاوا بود ولی در آنجا هم مردها و گیشا ها با زندگی هایی هدف دار در شتاب رفتن بودند برای خواباندن این درد به طرف رودخانه شیراکاوا پیچیدم اما ظلم بود حتی آب رودخانه هم با هدف پیش می رفت به رودخانه کامو و سپس به خلیج اوزاکا و بعد به دریاهای داخلی میریخت به نظرم می رسید که در همه جا همان پیام در انتظارم است به کنار دیوار سنگی کوتاهی در کنار رودخانه خزیدم و گریه را سر دادم احساس میکردم جزیره متروکی در یک اقیانوس هستم به طور یقین بدون گذشته و بدون آینده به زودی به جایی می رسیدم که که فکر میکردم دیگر صدای بشری به گوشم نخواهد رسید که ناگهان صدای مردی را شنیدم که می گفت:
- چی شده ؟ امروز قشنگ تر از آن است که غمگین باشی .
معمولاً مردها در خیابان گیون متوجه دخترهایی مثل من نمی شدند چه برسد به این که با گریه کردن هم از خود قیافه مسخره ای ساخته بودم اگر هم متوجه می شدند به طور قطع با من حرف نمی زدند مگر این که دستور بدهند از سر راهشان کنار بروم یا از این قبیل و اکنون این مرد نه تنها زحمت حرف زدن با من را به خود داده بود بلکه لحن مهربانی هم داشت چنان مرا مخاطب قرار داد که گویی زنی جوان و در موقعیتی والا هستم مثل دختر یک دوست خوب در چرخشی از لحظه دنیایی را سراپا متفاوت با دنیایی که همیشه در آن بودم مجسم کردم دنیایی که در آن با انصاف و حتی با مهر برخورد می شد دنیایی که در آن پدر ها دختران خود را نمی فروشند سرو صدا و هیاهوی مردمی که با زندگی هدف دار زندگی می کردند در اطرافم متوقف شد یا دست کم من دیگر از آن آگاه نبودم وقتی سر بلند کردم تا نگاه به مردی بیندازم که داشت حرف می زدن احساس کردم بدبختی ام را پشت آن دیوار سنگی گذاشته ام .
حوشحال می شوم اگر بتوانم او را برای شما توصیف کنم اما برای این توصیف فقط به یک طریق میتوانم فکر کنم با گفتن از درختی که در کنار آب خلیج در یورویدو ایستاده بود این درخت به خاطر وزش باد به نرمی چوبهای آب رانده شده بود چهار یا چتپ سالم بود که روزی نقش چهرة مردی را بر روی آن دیدم این گونه بگویم که لکه صافی به پهنای بشقاب با دو بر آمدگی تیز در بیرون لبه به جای گونه ها دیدم سایه این برآمدگی ها بر آن لکه چون نقش چشم بود و زیر این سایه ها برجستگی ملایمی جای بینی را می گرفت خود صورت اندکی به یک طرف کج شده بود و نگاهی خیره و مبهوت به من داشت به نظرم به من مردی می ماند که مثل درخت از جایگاهش در این دنی مطمئن است در چهرة او چیزی قابل مکاشفه وجود داشت تصور میکردم به چهره ای از بودا دست یافته ام.
مردی که مرا در خیابان مخاطب قرار داد همان چهره پهن و آرام را داشت و علاوه بر آن چهره اش چنان صاف و آرامش بخش بود که این احساس به آدم دست می داد که آنقدر آرام در آنجا خواهد ایستاد که دیگر اندوهی برایم باقی نماند سنش به حدود چهل و پنج سال میخورد موی خاکستریش از پیشانی به عقب شانه شده بود اما نمیتوانستم نگاهم را زیاد بر او نگه دارم به نظر چنان برازنده می رسید که سرخ شدم و رو به سوی دیگر بردم.
در یک طرف او دو مرد جوان تر ایستاده بودند و گیشایی در یک طرف دیگرش بود شنیدم که گیشا زیر لب گفت :
-چه خبر شده؟ یه مستخدمه است حتماً وقتی برای خرید می دویده پایش به چیزی خورده به زودی کسی به کمکش می آید.
مرد گفت:
-ای کاش من هم درباره مردم با تو هم عقیده بودم ایزوگو سان
-نمایش تا چند لحظه دیگر شروع می شود رییس فکر نمی کنم لازم باشد بیش از این وقت را تلف کنیم
وقتی در گیون به خرید می رفتم اغلب می شنیدم که مرد ها را با عناوینی از قبیل ریس کل یا گاهی معاون کل صدا میکنند اما تنها عنوان رییس را به کار بردن بندرت به گوشم خورده بود معمولاً مردهایی که با عنوان رییس مخاطب قرار داده می شدند سری طاس و قیافه ای از خود راضی داشتند در خیابان شق و رق راه می رفتند و تعدادی از مقامات اداری سطوح پایین تر پشت سرشان با گامهایی کوتاه می دویدند مردی که مقابلم ایستاده بود با رییس های دیگر آنقدر فرق می کرد که با وجودی که دختر کوچکی با تجربه محدود از دنیا بودم اما می دانستم موسسه او نباید موسسه ی چندان مهمی باشد مردی که رییس موسسه ی مهمی بود نمی ایستاد که با امثال من حرف بزند.
رییس گفت:
- منظورت این است که ایستادن و کمک کردن به او وقت تلف کردن است.
گیشا گفت:
- آه، نه بیشتر نداشتن وقت برای تلف کردن است شاید برای سانس اول هم تا حالا دیر کرده باشیم.
- گوش کن ایزوگو سان تو هم حتماً زمانی در موقعیت این دختر کوچولو بوده ای نمی توانی تظاهر کنی که زندگی گیشا ها همیشه راحت و آسوده خیال گذشته است فکر میکنم که میان همه تو ..
- من در موقعیتی بوده ام که این دختر است؟ رییس منظورتان این است خودم را جلو مردم به مسخره بیندازم ؟
رییس رو به دو مرد جوان تر کرد و از آنها خواست ایزوگو را به تئاتر ببرند همگی تعظیم کردند و به راهشان ادامه دادند و رییس را تنها باقی گذاشتند او مدتی طولانی به من نگاه کرد گرچه جرأت نمی کردم نگاه به صورتش بیندازم دست آخر گفتم :
- آقا خواهش میکنم او راست می گوید من دختر احمقی هستم به خاطر من دیرتان نشود
-بلند شو بایست
جرأت نافرمانی نداشتم گرچه نمی دانستم که میخواهد چه بکند دیدم که فقط می خواهد با دستمالش آشغالی را که از دیوار سنگی به صورتم چسبیده بود تمیز کند نزدیک تر که شد توانستم بوی پودر تالک صورت نرمش را بشنوم که سبب گردید روزی را به یاد آورم که برادر زاده امپراطوری تایی شو برای بازدید از دهکده ماهیگیری مان آمده بود او جز قدم بیرون گذاشتن از اتومبیل و رفت و برگشت به مدخل خلیج و سر تکان دادن به مردمی که در برابرش به زانو افتاده بودند کاری انجام نداد کت و شلوار غربی به تن داشت اولین کت و شلواری که به عمرم دیدم با وجود این که نباید از زیر چشم نگاهش می کردم همچنین به یاد می آورم که خلاف موی صورت مردانمان در دهکده، که

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:42
مثل علف هرزه کنار را به هر سو میرویید،سبیل او با دقت اسلاح شده بود تا ان روز هیچ آدم مهمی پا به دهکده مان نگذاشته بود،فکر میکنم همه تحت تأثیر جاه و جلال و بزرگی او قرار گرفته بودیم.
گاهی در زندگی با پیز هایی روبه رو میشویم که چون در زندگی با موارد مشابه آن برخورده نکرده ایم،احساس میکنیم نمی توانیم درست درکش کنیم،مسلم است که مورد برادر زاده ی امپراطور به همین علت برایم غافلگیر کننده بود،همان گونه که مورد رئیس بود،وقتی آغال و اشم را از صورتم پاک کرد سرم را بالا آورد،
گفت:«بیا حالا شدی دختر خوشگلی که از هیچ چیز در دنیا خجالت نمیکشه.اما،هنوز هم که میترسی به من نگاه کنی،کسی اذیتت کرده....یا شاید زندگی اذیت کرده.»
گفتم:«نمیدانم آقا.»که البته خوب میدانستم.
او گفت:«هیچکدام از ما آنطور که باید و شاید از دنیا محبت نمی بینیم.»و چشمانش را لحظع ای باریک کرد گویی میخواست بگوید،با دقت به این گفته فکر کنم.
بیش از هر چیز دلم میخواست یک بار دیگر به پوست نرم و پیشانی پهن پلکی که چون تکه ای مرمر بالای چشمان مهربانش قرار گرفته بود نگاه کنم،اما از نظر موقعیت در اجتماع فاصله مان زیاد بود،سرانجام به نگاهم اجازه دادم که به بالا برود،گرچه که سرخ شدم و چنان چشم به سویی دیگر بردم که شاید اصلا نفهمید که نگاهش را دیده ام،اما چگونه میتوانم آنچه را که در آن لحظه دیده ام را بیان کنم؟نگاهش به من چون نگاه موسیقیدانی پیش شروع به نواختن سازش بود،احساس درک و بالا تر بودن،احساس میکردم چنان درونم را می بیند که گویی جزئی از او هستم،و چقدر دوست داشتم سازی باشم که او می نوازد،دست به جیب برد وچیزی از آن بیرون آورد.
گفت:«گوجه ی شیرین یا گیلاس دوست داری؟
«آقا؟منظورتان این است......که بخورم؟»
گفت:«یک دقیقه پیش از کنار فروشنده ای رد شدم که شربت یخی می فروخت،تا وقتی که بزرگ نشده بودم از این شربت نخورده بودم،اما بچه که بودم خیلی دوست داشتم مزه اش را بچشم،ای سکه را بگیر و یکی برای خودت بخر،دستمال را هم بگیر میتوانی بعد صورتت را با آن تمیز کنی.»و سکه را لای دستمال گذاشت و آن را گره زد و به من داد.
از لحظه ای که رئیس شروع به صحبت با من کرده بود،جستجوی پیامی برای آینده را به فراموشی سپرده بودم،اما با دیدن این دستمال گره خورده در دستش و شباهت بسیار آن با کفنی که شب پره را لایش پیچیده بودم،فهمیدم که سرانجام پیام را دریافت کرده ام،بسته را گرفتم و برای تشکر تعظیم کوتاهی کردم،کوشیدم بگویم که چقدر سپاس گذارم __ گرچه که مطمئنم کلماتم قادر به بازگویی کامل احساساتم نبودند،سپاس به خاطر سکه،و یا حتی به خاطر مشکلی که برای ایستادن در کمک کردن من برایش پیش آمده بود نبود به خاطر......خب،به خاطر چیزی از او سپاس گذار بودم که حتی اکنون نیز قادر به توصیف آن باشم تصور میکنم به این خاطر بود که به من نشان داد به جز ظلم،چیز های دیگری در دنیا یافت می شود.
با قلبی دردناک از تأثر به تماشای رفتنش ایستادم،__ گرچه درد دلپذیری بود،البته اگر چنین چیزی وجود داشته باشد،منظورم این است که اگر برانگیختگی هیجان شبی بیش از تمام شب های زندگیتان را تجربه کرده اید ،از به پایان رسیدن آن متأثر می شوید،اما با وجود این از پیش آمدنش سپاس گذارید.در آن برخورد کوتاه با رئیس،از نقش دختری سر درگم در چشم انداز یک عمر زندگی خالی بیرون آمدم و دختری شدم که در زندگی هدف دارد، شاید به نظر عجیب بیاید که ملاقاتی کوتاه و معمولی در خیابان بتواند چنین تغییری را پیش بیاورد اما گاهی خواستِ زندگی این است،قبول دارید؟در واقع فکر میکنم اگر شما هم
آنجا بودید و آنچه را که من می دیدم می دیدید و آچه را که احساس می کردم احساس می کردید،ممکن بود برای شما هم همان پیش بیاید.
وقتی که رئیس از حوزه ی دیدم خارج شد،با شتاب به جستجوی فروشنده ای برآمدم که شربت یخی می فروخت،هوا چندان گرم نبود و زیاد در هوس چیزی خوردن یا یخ نبودم،اما خوردن آن سبب میشد که دیدارم با آقای رئیس طولانی شود،یک قیف کاغذی یخ خرد شده با شربت گیلاس به رویش خریدم و برگشتم و روی همان دیوار سنگی نشستم.مزه ی شربت در من احساس متفاوت و ترساننده را برانگیخت،فکر میکنم به خاطر اوج گرفتن حسهایم بود،اگر گیشایی مثل آن زن که ایزوکو نام داشت بودم،فکر میکنم،مردی مثل رئیس ممکن بود بخواهد با من وقت بگذراند،هیچگاه در تصورم نمیگنجید که به گیشایی حسادت کنم،البته،خودم نیز به منظور گیشا شدن به کیوتو آورده شده بودم،اما اگر تا کنون گیشا شده بودم،بدون درنگ پا به فرار می گذاشتم،اکنون درک میکنم که به چه چیز توجه نداشتم،مسئله ی گیشا شدن نبود،گیشا بودن بود،گیشا شدن،خب .......به زحمت می تواند در زندگی هدف باشد،اما گیشا بودن......اکنون آن را به چشم سکوی پیشرفت چیز دیگری می دیدم،اگر سن رئیس را درست حدس زده بودم،احتمالا بیش از 45 سال نداشت،بسیاری از گیشا ها تا 20 سالگی به موفقیت های بزرگی دست می یابند،همین گیشا ایزوکو احتمالا بیش از 25 سال را نداشت،من هنوز بچه بودم،تقریبا 12 سال داشتم.....اما 12 سال دیگر دهه ی بیست سالگی را می گذراندم،اما رئیس چطور؟آن هنگام او پیرتر از آقای تاناکا در حال حاضر نخواهد بود؟
سکه ای که رئیس به من داده بود بهایی بسیار بالاتر از خرید یک قیف شربت یخی داشت،پول خرد پس گرفته را از فروشنده پس گرفتم __ سه سکه به اندازه های مختلف بودند.ابتدا فکر کردم که نگه شان دارم،اما موجه شدم که این سکه ها می توانند در خدمت هدفی بسیار مهمتری باشند.
با سرعت به خیابان شیزو رفتم و تا رسیدن به انتهای کناره ی غربی گیون و معبد را دویدم. از پله ها بالا رفتم،اما پیش از آن مرعوب شده بودم که بتوانم از زیر دروازه ی عظیم دو طبقه یا شیروانی مثلث گونه اش رد شوم،در عوض آن را دور زدم،در آن سوی حیات از تعدادی پله ی دیگر بالارفتم و دروازه ی دیگری پشت سر گذاشتم و وارد معبد شدم و سکه ها را توی صندق امانات ریختم.__سکه هایی که شاید برای بردن من از کیون به اندازه ی کافی می ارزیدند،سه بار دست به هم کوبیدم و تعظیم کردم و اینگونه حضورم را به اطلاع خدایان رساندم،چشمهایم را روی هم گذاشتم و دست هایم را به هم قلاب کردم و دعا کردم اجازه دهند که به هر طریق گیشا شوم،حاضر بودم برای اینکه یک بار دیگر مردی چون رئیس به من توجه کند،سختی تمام تعلیمات را به جان بخرم و زیر بار هر مشقتی بروم.
چشمم را که باز کردم ،هنوز میتوانستم صدای ترافیک خیابان هیگاشی اوزوی را بشنوم.صدای باد بر شاخه ی درختان چون لحظاتی پیش بود،چیزی تغییر نکرده بود،آیا خدایان حرفم را شنیده بودند؟راهی باری دانستن نداشتم،جز مخفی کردن دستمال رئیس زیر لباسم و بردن آن به اوکیا کار دیگری نمیتوانستم بکنم.

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:42
فصل دهم

چند ماه بعد یک روز صبح که داشتیم لباس های زیر نازک تابستانی را جمع میکردیم و زمستانی ها را بیرون می اوردیم در راهرو چنان بوی وحشتناکی به دماغم خورد که یک بغل لباسی را که در دست داشتم به زمین انداختم بو از اتاق مادر بزرگ می امد پله ها را سراسیمه بالا دویدم که خاله را صدا کنم چون بلا فاصله فهمیدم که بایستی اتفاق بدی افتاده باشد
خاله تا انجا که از عهده ی پای لنگش بر میامد تند تند از پله ها پایین امد وداخل اتاق شد ومادر بزرگ را کف اتاق انجا مرده دید و به شکل عجیبی هم مرده بود تنها فضایی که در اوکیا یا بخاری برقی گرم میشد در اختیلر مادر بزرگ قرار داشت به جز تابستانها او هر شب بخاری را روشن میکرد و اکنون با فرا رسیدن ماه سپتامبر و جمع کردن لباسهای زیر یکبار دیگراستفاده از بخاری را شروع کرده بود
به این دلیل که واقعا هوا سرد شده بود
لباس های فصل را باگردش تقویم عوض میکردیم نه با دمای هوای بیرون واستفاده ی مادر بزرگ از بخاری هم به همین گونه بود بدون منطق به ان وابسته شده بود
چه بسا به این خاطر که بسیاری از شبهای عمرش را در بیچارگی از سرما گذرانده بود
عادت معمولانه روزانه اش این بود که صبح ها سیم بخاری را به دور ان میپیچید ویا با پا به کنار دیوار هلش میداد
به مرور گرمای بنه ی فلزی عایق دور سیم را سوزانده بود و به خاطر *** بودن سیمها برق به بدنه ی بخاری نیز سرایت کرده بود
پلیس گفت صبح که مادر بزرگ به ان دست زده برق او را گرفته و احتمالا جا به جا کشته شده است وقت زمین خوردن با صورت روی فلز داغ و برق دار بدنه ی بخاری می افتد و سبب بوی وحشتناک هم همان میشود
میتوانید تصور کنید تا یکی دو هفته بعد از مرگ مادر بزرگ چقدر سرمان شلوغ بود نه فقط به خاطر تمیز کردن خانه از بالا تا پایین- چون در کیش شین تو*

*مذهب خاص ژاپنی ها

مرگ ناپاک ترین اتفاق است -بلکه برای اماده کردن یا فانوسهای کاغذیه روشن در سر سرای ورودی و چیدن اسباب چای و سینی هایی که مردم تسلیت گو در ان پول میانداختندو......
چنان گرفتار بودیم که اشپز شبی بیمار شد و دکتری به بالینش اوردیم معلوم شد که مشکلش نخوابید بیش از دو ساعت در شب وتمام روز سرپا بودن و خوردن یک کاسه سوپ ابکی به عنوان غذا است
از دیدن اینکه مادر بی دریغ پول خرج میکرد و برای خواندن سو تراس در معبد برای مادر بزرگ نقشه میکشید از متصدر کفن ودفن حلقه ی گل غنچه ی نیلوفر میخرید-انهم دربحبوحه ی کساد اقتصادی تعجب کرده بودم ابتدا فکر کردم به خاطر احساسات عمیقی است که برای مادر بزرگ دارد اما بعد معنای واقعی اش را فهمیدم
در عمل اهالی گیون یک به یک برای ادای احترام به مادر بزرگ به اوکیای ما امدند
و در برگذاریه مراسم ترحیم در اخر هفته در معبدشرکت میکردند مادر میبایست نمایشی شایسته از ان ارائه میداد
در واقع در طول چند روز-همه ی مردم گیون-یا اینطور به نظر میرسید-به اوکیای ما امدند وباید با چای و شیرینی از همه پذیرایی میشد تعداد زیادی از مدیر های چایخانه ها و اوکیاها به دیدن مادر و خاله امدندو همین طور مستخدمه هایی که با مادر بزرگ اشنایی داشتند و همین طور مغازه دارها-کلاه گیس ساز ها-ارایشگرها که اغلب مرد بودند و البته ده ها وده ها گیشا و گیشا های پیر مادر بزرگ را از زمان کار کردنش میشناختند
اما گیشاهای جوان حتی اسم او را نشنیده بودند
وتنها به خاطر احترام مادر یا در مواردی چند به خاطر گونه ای ارتباط با هاتسو مومو امدند
در شلوغی این روزها وظیفه ی من نشان دادن اتاق پذیرایی به مهمانها بود مادر و خاله در انجا به انتظار بودند در این فاصله تنها چند پله بود اما مهمانان به راحتی نمیتوتنستند راهشان را پیدا کنند و وانگهی بایستی به خاطر میسپردم که کدام کفش مال کدام یک است چون وظیفه ی بردن کفها به اتاق مستخدمین برای شلوغ نشدن راهرو و برای باز گرداندنشان در وقت مناسب به عهده ی من بوددر ابتدا برای انجام این کار دچار مشکل میشدم.
نمیتوانستم به مهمانها بدون اینکه بی ادبی باشد خیره شوم و نگاهی از گوشه چشم بر چهره شان کافی نبود
که انها را به خاطر بسپارم اندکی نگذشته یاد گرفتم که با دقت به کیمونوهایشان نگاه کنم.

عصر روز دوم یا سوم بود که در باز شد و مهمانی به داخل امد کیمونویش قشنگترین کیمونویی بود که تا کنون دیده بودم به خاطر موقعیت رنگی تیره داشت -لباسی سیاه و ساده با نشان عزاداری-اما طرح سبز و طلایی سبزه هایی که بر لبه ی دامنش بخش شده بودچنان نگاه را به خود میگرفت که دیدم دارم زنه ودختر های ماهیگیر یور ویدویی را مجسم میکنم که اگر چشمشان به این لباس می افتاد به چه اعجابی میافتادند این دیدار کننده مستخدمه ای به همراه داشت که فکر کردم شاید مدیره ی چایخانه یا اوکیاستچون به ندرت پیش می اید که گیشایی استطاعت پرداخت این مخارج را داشته باشد وقتی به مدل کوچک معبد در راهرو نگاه میکرد فرصتی به دست اودم که کخفیانه نگاهی به صورتش بیندازم
صورتش بیضی کاملی بود که مرا یاد طوماری در اتاق خاله انداخت طوماری از نقاشی شرقیابی در دربار سلسله ی هیان در هزار سال قبل زیبایی صورت این زن به تکان دهندگی های تسومومو نبود اما شکل ان چنان کامل بود که دردم بیش از همیشه احساس کوچکی کردم و بعد ناگهان متوجه شدم که او کیست...........مامه ها گیشاهایی که هاتسومومو مجبورم کرد کیمونویش را خراب کنم
اتفاقی که برای کیمونوی او افتاد در واقع تقصیر من نبود اما با وجود این حاضر بودم لباسی را که بر تن داشتم را از دست بدهم ولی در جایی به او برنخورم
در حال نشان دادن اتاق پذیرایی به او و خدمتکارش سرم را پایین انداختم که چهره ام را پنهان نگه دارم فکر نمیکردم مرا بشناسد چون مطمئن بودم وقتی ان کیمونو رو میبردم صورت مرا ندیده است و حتی اگر دیده بود دوسال از ان میگذشت
مستخدمه ای که اکنون راهنمایی اش میکرد همان زنی نبود که انشب کیمونو رو از من گرفت و چشمش از اشک پر شد با وجود این وقتی وظیفه ام را انجام دادم با تعظیم پشت در اتاق پذیرایی ترکشان کردم احساس ا سودگی خاطر میکردم
بیست دقیقه بعد وقتی مامه ها و مستخدمه اش اماده ی رفتن شدن کفششان را اوردم و روی پله های راهرو جفت کردم اما هنوز هم سرم را پایین نگه داشته بودم در بند بند وجودم احساس عصبی بودن میکردم وقتی مستخدمه اش در بیرون را باز کرد گفتم دیگر سختی اش به پایان رسیده است اما مامه ها به جای رفتن همانجا که بود ایستاد نگران شدم به گمانم که چشم و ذهنم درحفظ ارتباط صحیح با یکدیگر همراه نبود ند چون با وجودی که میدانستم نباید این کار را بکنم اما گذاشتم که نگاهم بالا برود با وحشت دیدم که مامه ها به من خیره شده است..........

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:42
با لحنی که به نظرم بیش از حد جدی می رسید، گفت: " اسم تو چیست، دختر کوچولو؟ "
گفتم که نامم شیو است.
" یک لحظه بایست، شیو، می خواهم نگاهت کنم. "
طبق گفته اش از نشستن دو زانو بلند شدم و ایستادم، اما اگر این قدرت را داشتم که چروکی بر صورتم بیندازم و ناپدید شوم، مثل هُرت دادن رشته، مطمئنم این کار را می کردم.
گفت: " با تو هستم، می خواهم نگاهت کنم! چرا طوری رفتار می کنی که انگار داری انگشتهای پایت را می شماری! "
سرم را بالا بردم. البته نه چشمهایم را، و مامه ها نفس بلندی کشید و دستور داد به او نگاه کنم.
گفت: " چه چشمهای عجیبی! فکر کردم به نظرم آمده است. تاتومی، می گویی چه رنگی دارند؟ "
مستخدمه اش به راهرو بازگشت و نگاهی به من انداخت. پاسخ داد: " آبی - خاکستری، خانم. "
" من هم همین را می خواستم بگویم، حالا بگو ببینم، فکر می کنی چند دختر در گیون این رنگ چشم را دارند. "
نمی دانستم مامه ها با من حرف می زند یا با تاتومی، اما هیچ کدام به او چاسخ ندادیم. با حالتی مخصوص به من نگاه می کرد - به نظر می رسید که حواسش جایی دیگر است. بعد خداحافظی کردند و رفتند، خیالم آسوده شد.


****


مراسم خاکسپاری مادربزرگ یک هفته بعد برگزار شد، صبح روزی که غیبگو تعیین کرده بود. بعد از آن اوکیا را با چندین تغییر، به صورت اول درآوردیم. خاله به طبقه اول و اتاق مادربزرگ نقل مکان کرد، کدو حلوایی - که دیگر چیزی نمانده بود دوره کارآموزی گیشایی را آغاز کند - صاحب اتاق خاله در طبقه بالا شد. علاوه بر آن، هفته بعد دو مستخدمه جدید آمدند، هر دو میانسال و پرنیرو بودند. شاید به نظر عجیب بیاید که با وجود کم شدن از تعداد افراد خانه، مادر به تعداد مستخدمین افزود. اما در واقع اوکیا به این خاطر که مادربزرگ تحمل شلوغی را نداشت، همیشه دچار کمبود مستخدمه بود.
آخرین تغییر معاف کردن کدو حلوایی از انجام دادن وظایف کار خانه بود. به او گفته شد در عوض آن وقتش را صرف تمرین هنرهای گوناگونی کند که به عنوان گیشا رویشان تکیه داشت. معمولاً به دخترها برای تمرین زیاد فرصت نمی دهند، اما کدو حلوایی بینوا کارآموز کندی بود و بیش از بقیه به وقت اضافه نیاز داشت. روزها هنگامی که تماشا می کردم چگونه دو زانو روی گذر می نشیند و ساعتها با شامی سِن تمرین می کند، دلم برایش می سوخت، زبانش همیشه چنان از گوشه های دهانش بیرون بود که گویی می خواهد گونه اش را لیس بزند و تمیز کند. نگاهمان که به هم ما افتاد لبخند کوچکی تحویلم می داد، و به راستی، نهاد شیرین و بسیار مهربانی داشت. ام برای من دیگر تحمل کشیدن بار شکیبایی در زندگی دشوار شده بود، شکیبایی برای باز شدن روزنه کوچکی که شاید هرگز پیش نمی آمد و یقیناً تنها فرصتی بود که امکان داشت به دست آورم. اینک باید تماشاگر باز شدن روزنه فرصت برای دیگران می بودم. گاهی وقتها شبها که به بستر می رفتم، روی شکم دراز می کشیدم و بوی پودر تالک را از دستمالی بو می کشیدم که رئیس به من داده بود. گذشته از سیمای او و احساس آفتاب گرم بر صورتم و سختی دیواره سنگی که در روز ملاقات با او رویش نشسته بودم، هیچ فکری را به ذهن راه نمی دادم. او بودای هزاردستی بود که می توانست کمکم کند. نمی دانستم که کمکش از چه طریق به من خواهد رسید، اما دعا می کردم که برسد.
یک ماه از مرگ مادربزرگ می گذشت که روزی یکی از مستخدمه های تازه وارد صدایم کرد و گفت کسی مرا پشت در می خواهد. بعد از ظهری گرم غیر موسمی در ماه اکتبر بود و از جارو کردن زیلوهای حصیری اتاق تازه کدو حلوایی در طبقه بالا که تا چندی قبل اتاق خاله محسوب می شد، خیس عرق شده بودم. کدو حلوایی عادت داشت پنهانی برنجک به اتاقش ببرد و زیلوی آن باید مرتب جارو می شد. تا آنجا که می توانستم با یک حوله خیس سر و صورتم را تمیز کردم و از پله ها پایین دویدم، زن جوانی را در سرسرای ورودی دیدم که کیمونوی مستخدمه ها را به تن داشت. دو زانو نشستم و تعظیم کردم. وقتی برای دومین بار به صورتش نگاه کردم متوجه شدم مستخدمه ای است که چند هفته قبل همراه مامه ها به اوکیای ما آمده بود. از دیدنش ترسیدم. فهمیدم که به دردسر افتاده ام. اما او اشاره کرد که به دنبالش به راهرو بروم، پا در کفش کردم و به خیابان رفتم.
پرسید: " شیو،گاهی پیش می آید که تو را برای خرید بیرون بفرستند؟ "
از هنگام اقدامم به فرار آن قدر گذشته بود که دیگر در اوکیا حبس نبودم. نمی دانستم برای چه این را می پرسد، اما پاسخ دادم که بله می روم.
گفت: " خوب است، ترتیبی بده که فردا بعد از ظهر ساعت سه بیرون بیایی و مرا کنار پل گنبدی رودخانه شیراکاوا ببینی. "
گفتم: " چشم خانم،اما می توانم بپرسم برای چه؟ "
پاسخ داد: " خودت فردا می فهمی، مگر نه؟ " و چینی به بینی اش انداخت که فکر کردم شاید می خواهد دعوایم کند.


****


جای حرف ندارد که خوشحال نبودم که مستخدمه مامه ها می خواهد مرا جایی ببرد - فکر کردم، احتمالاً نزد مامه ها می برد تا برای کاری سرزنشم کند. حال این کار هرچه بود. فردای آن روز به کدو حلوایی گفتم مرا برای خرید چیزی بفرستد که چندان ضرورت ندارد. از آن می ترسید که دچار دردسر شود، اما به او قول دادم راهی برای جبرانش پیدا می کنم. ساعت سه بعد از ظهر مرا از حیاط صدا کرد.
" شیو - سان، می شود خواهش کنم بروی و چند زِه شامی سِن و دو سه تا مجله کابوکی برایم بخری؟ " به او گفته بودند برای درسادبیات مجله های کابوکی بخواند. سپس دیدم که با صدای بلند تری گفت: " خاله، اشکالی ندارد؟ " اما خاله پاسخش را نداد، به طبقه بالا رغته بود که چرت بزند.
اوکیا را ترک کردم و کنار رودخانه شیراکاوا را گرفتم و رفتم تا به گنبد پلی رسیدم که به ناحیه موتو یوشی - شو منتهی می شد. مردها و گیشاهای زیادی به گردش در هوای گرم و مطبوع آمده بودند و از تماشای شاخه های آویزان گیلاس بر روی آب لذت می بردند. در حال انتظار در کنار پل، دسته ای جهانگرد را تماشا کردم که به دیدن این ناحیه مشهور گیون آمده بودند. این گروه اولین خارجیانی نبودند که تا کنون در کیوتو می دیدم، اما به نظرم بیش از اندازه عجیب و غریب بودند، زنها با بینی های بزرگ و لباس های بلند و موهای بور و مردها بلند قامت و چنان از خود مطمئن که صدای پاشنه های کفششان در پیاده رو بلند بود. یکی از مردها به من اشاره کرد و چیزی به زبان خارجی گفت و همه سر برگرداندند که نگاهم کنند. چنان خجالت کشیدم که با خم شدن تظاهر کردم در جستجوی چیزی روی زمین هستم و این گونه پنهان شدم.
سرانجام مستخدمه مامه ها آمد و همان طور که می ترسیدم مرا به پشت همان دری برد که هاتسومومو و کورین کیمونو را به دستم داده و مرا از پله ها بالا فرستاده بودند. منصفانه نبود که این اتفاق موجب دردسرهای بیشتری شود - آنهم بعد از این همه مدت که از آن می گذشت. اما وقتی مستخدمه در را باز کرد، در نور خاکستری از پله ها بالا رفتیم. بالای پله ها ایستادیم که کفشهایمان را در آوریم و بعد داخل خانه شدیم.
زن گفت: " خانم، شیو اینجاست! "
صدای مامه ها را شنیدم که از اتاق پشتی گفت: " بسیار خوب، متشکرم تاتومی! "
زن جوان مرا به پشت میزی در کنار پنجره ای باز راهنمایی کرد، روی تشکچه ای دو زانو نشستم و سعی کردم عصبی نباشم. بلافاصله مستخدمه دیگری فنجانی چای برایم آورد - این گونه که معلوم شد مامه ها تنها یک مستخدمه نداشت، دو نفر در خدمتش بودند. مسلم است که در انتظار پذیرایی با چای نبودم، بعد از صرف شام در منزل آقای تاناکا در سالها قبل تاکنون با چنین چیزی مواجه نشده بودم. برای تشکر به او تعظیم کردم و چند جرعه از چایم را نوشیدم. بعد تا مدتی طولانی جز نشستن و گوش سپردن به صدای ریزش آبشاری کوتاه در رودخانه شیراکاوا کاری نکردم.
آپارتمان مامه ها بزرگ نبود، اما فوق العاده شیک بود. آشکار بود که حصیرهایش نو هستند، چون سایه زرد - سبزشان می درخشید و بوی حصیر نو ممی داد. اگر تا به حال از نزدیک زیلوهای حصیری را دیده باشید، متوجه می شوید که دورش نوار دوخته می شود. معمولاً لبه دوزی اش یا با پارچه است یا با نوار، اما زیلوهای مامه ها با نوار ابریشمی سبز و طلایی لبه دوزی شده بود. با فاصله ای نه چندان دور از من، بر دیوار طاقچه ای لوحه ای خطاطی با نقوش بسیار زیبا نصب بود، که بعدها معلوم شد هدیه خطاط معروف ماتسودایراکویچی به مامه هاست. زیر آن، روی طبقه ای چوبی در طاقچه، دسته ای شاخه های درخت راج صحرایی غرق در شکوفه در ظرفی اندکی گود با خطوط نامنظم و بریدگیهایی با لعاب سیاه براق قرار داشت. به نظرم چیز غریبی آمد، تمت در واقع این هدیه استاد بزرگ طراحی مدرن سرامیک، یوشیداساکوهی به مامه ها بود. استادی که آثار سرامیکش در سالهای بعد از جنگ جهانی دوم جزء گنجینه های موزه معاصر ملی در آمد. سرنجام مامه ها از اتاق پشتی بیرون آمد، کیمونویی بسیار زیبا به رنگ کرم با طرحی از آب در پایین دامن بر تن داشت. به طرف میز آمد، روی دشکچه به سویش برگشتم و تعظیمی کوتاه کردم. دو زانو رو به رویم پشت میز نشست. جرعه ای از چایی که مستخدمه جلویش گذاشت نوشید و گفت:
" خُب... شیو، درست گفتم؟ بگو ببینم امروز چطور توانستی ترتیبی بدهی از اوکیا بیرون بیایی؟ مطمئنم که خانم نیتا خوشش نمی آید مستخدمه هایش وسط روز به خاطر کارهای شخصی بیرون بروند. "
مسلم است که در انتظار چنین پرسشی نبودم. در واقع، با وجودی که می دانستم پاسخ ندادن بی ادبی است، اما چیزی به فکرم نرسید که بگویم. مامه ها به نوشیدن چای و نگاه کردن به من با پیدا شدن حالت تازه ای بر صورت بی عیب و نقص بیضی اش ادامه داد. سرانجام گفت:
" فکر می کنی می خواهم سرزنشت کنم. من فقط می خواهم بدانم که با آمدن به اینجا خودت را دچار مشکل نکرده باشی. "
خیالم آسوده شد، گفتم: " نه خانم، برای خرید مجله کابوکی و زِه شامی سِن آمده ام. "
گفت: " آه، چه عالی، از هر دو یک عالم دارم. " مستخدمه اش را صدا زد و گفت آنها را بیاورد و روی میز بگذارد. " وقتی خواستی به اوکیایت برگردی اینها را با خودت ببر، این طوری هیچ کس نمی فهمد کجا بوده ای. حالا، چیزی را به من بگو. روزی که برای ادای احترام به اوکیایتان آمدم دختر دیگری همسال تو را هم دیدم. "
" حتماً کدوحلوایی بوده است. صورتش گرد نبود؟ "
مامه ها پرسید چرا او را کدوحلوایی می خوانم، وقتی توضیح دادم، خنده اش گرفت.
گفت: " این دخترک کدوحلوایی میانه اش با هاتسمومو چطور است؟ "
گفتم: " راستش، خانم، گمان می کنم هاتسومومو به او توجهی بیش از برگ درخت کف حیاط نشان نمی دهد. "
" چه شاعرانه... برگ درخت کف حیاط . با تو هم همین رفتار را دارد؟ "
دهان باز کردم که پاسخ دهم، اما خوب، نمی دانستم چه بگویم. از مامه ها خیلی کم می دانستم و درست نبود برای فردی خارج از اوکیا از هاتسومومو با کوچکی حرف بزنم. به نظرم رسید که مامه ها فهمید که چه فکر می کنم، چون گفت:
" نمی خواهد پاسخی بدهی. خوب می دانم رفتار هاتسومومو با تو چگونه است، باید بگویم مثل ماریست که نگاه به طعمه بعدی اش دارد. "
" اجازه دارم بپرسم، خانم، کی به شما گفته؟ "
گفت: " کسی نگفته، من و هاتسومومو از وقتی که من شش سال و او نه سالش بود یکدیگر را می شناسیم. وقتی آدم در طی سالها به تماشای مخلوقی بنشیند که رفتارش اینقدر نادرست است، دانستن این که بعد چه خواهد شد جزء اسرار نیست. "
گفتم: " نمی دانم با او چه کرده ام که این قدر از من بدش می آید. "
" درک هاتسومومو از درک گربه سخت تر نیست. گربه تا وقتی که زیر آفتاب دراز کشیده بدون این که گربه دیگری را در دور و برش ببیند، خوشحال است، اما اگر فکر کند کسی دیگر چشم به ظرف غذایش دوخته... تا به حال کسی برایت این داستان را گفته که هاتسومومو چطور هاتسوکی کوچولو را از گیون بیرون کرد؟ "
به او گفتم که کسی نگفته.
مامه ها داستان را شروع کرد: " دختر بسیار نازی بود، هاتسوکی، برای من هم دوست بسیار عزیزی بود. او و هاتسومومویتو خواهر بودند. منظورم این است که هر دو زیر نظر یک گیشا تعلیم گرفته بودند - مربی شان تومی هاتسوی معروف بود که آن زمان زن مسنی بود. هاتسوموموی تو هیچ وقت از هاتسوکی خوشش نمی آمد. وقتی هر دو در گیشایی به کارآموزی رسیدند، نمی توانست وجود او را به عنوان یک رقیب تحمل کند. رفت و این شایعه را در گیون بر سر زبانها انداخت که هاتسوکی شبی در یک کوچه شلوغ در حال انجام دادن حرکتی ناشایست با یک پلیس مچش گیر افتاده. البته حقیقتی در این ماجرا وجود نداشت. اگر هاتسومومو همین طور ساده راه می افتاد و داستان را تعریف می کرد هیچ کس در گیون آن را باور نمی کرد. مردم می دانستند که او چه حسادتی به هاتسوکی دارد. کارش را این طور آغاز کرد: هر وقت به آدم مستی بر می خورد - گیشایی یا مستخدمه ای یا حتی مردی که برای دیدار از گیون آمده بود، مهم نبود چه کسی - این داستان را از هاتسوکی، مثل یک راز محرمانه در گوشش نقل می کرد. به گونه ای که طرف روز بعد یادش نمی ماند که هاتسومومو آن را گفته است. رفته رفته به حیثیت هاتسوکی لطمه ای وارد شد که دیگر برای هاتسومومو زحمتی نداشتکه با استفاده از چند حیله دیگر او را از شهر بیرون بیندازد. "
از این که می شنیدم رفتار شیطانی هاتسومومو علاوه بر من شامل حال دیگری نیز شده است، به نحو عجیبی احساس راحتی خاطر می کردم.
مامه ها ادامه داد: " تحمل رقیب را ندارد، به همین خاطر با تو این رفتار را دارد. "
گفتم: " خانم، هاتسومومو مرا به چشم رقیب نگاه نمی کند، رقابت من با او مثل رقابت چاله با اقیانوس است. "
" در چای خانه های گیون، بله. اما در اوکیای خودتان... برایت عجیب نیست که تا به حال خانم نیتا هاتسومومو را به دختر خواندگی نپذیرفته؟ اوکیای نیتا یکی از ثروتمند ترین اوکیاهای بدون وارث گیون است. پذیرفتن هاتسومومو به فرزند خواندگی نیتا، نه تنها این مشکل را حل می کرد، بلکه تمام درآمد هاتسومومو نیز در اوکیا می ماند، بدون این که حتی یک سِن آن به خود هاتسومومو پرداخت شود و هاتسومومو گیشای موفقی است! آدم فکر می کند خانم نیتا، با عشقی که مثل هر کس دیگر به پول دارد، باید از مدتها قبل او را به فرزند خواندگی پذیرفته باشد. فکر نمی کنی برای نکردن این کار حتماً دلیل محکمی در دست دارد؟ "
مسلم است که تا به حال به هیچ یک از اینها فکر نکرده بودم، اما بعد از گوش دادن به مامه ها، احساس کردم دقیقاً می دانم علتش چیست.
گفتم: " به فرزند خواندگی پذیرفتن هاتسومومو، مثل رها کردن ببر از قفس است. "
" کاملاً درست است. خانم نیتا خوب می داند که هاتسومومو بعد از پذیرفته شدن چه دختری از آب در خواهد آمد - از آن دخترهایی که راهی برای بیرون کردن مادر پیدا می کنند. به هر دلیل، هاتسومومو مثل بچه ها کم تحمل است. فکر نمی کنم حتی اجازه بدهد مارمولکی در قفس حصیری اش زنده بماند. یکی دو سال نگذشته، با فروش مجموعه کیمونوهای اوکیا خود را از آن خلاص می کند. شیوی عزیز، به این دلیل است که هاتسومومو این قدر از تو بدش می آید. و اما آن دخترک کدوحلوایی، گمان نمی کنم هاتسومومو خیلی نگران باشد که خانم نیتا او را به دختر خواندگی بپذیرد. "
گفتم: " مامه ها - سان، مطمئنم آن کیمونویتان را که خراب شد به خاطر دارید... "
" می خواهی بگویی این تو بودی که مرکب رویش ریختی. "
" خُب... بله خانم، با وجودی که مطمئناً می دانید دست هاتسومومو پشت آن بود. امیدوارم روزی بتوانم به شما نشان بدهم که چقدر از آن اتفاق متأسفم. "
مامه ها مدتی طولانی به من خیره ماند. چیزی در دست نداشتم که بدانم چه فکر می کند، تا این که گفت: " اگر دوست داری پوزش بخواه. "
از پشت میز عقب رفتم و به تعظیم سر را تا روی زیلوی بر کف اتاق پایین آوردم، اما پیش از آن که چیزی بر زبان آورم، مامه ها گفت: " اگر زارعی بودی که برای اولین بار به کیوتو می آمدی به تو می گفتم که تعظیمت قشنگ است. اما چ.ن می خواهی دختری بافرهنگ نشان داده شوی، بایستی این طور تعظیم کنی. به من نگاه کن، از میز بیشتر فاصله بگیر. بسیارخوب، دو زانو بنشین. حالا دستایت را دراز کن و انگشتهایت را روی زمین بگذار، فقط نوک انگشت و نه دست. انگشتها را هم نباید از هم باز نگه داری، می بینم که هنوز هم باز هستند. بسیار خوب، بگذار روی حصیر... هر دو دستت را با هم... اینجا! حالا تعظیمت قشنگ شد. هر چقدر دلت می خواهد خم شو، اما گردنت را کاملاً صاف نگه دار، نگذار سرت این قدر پایین برود. و به خاطر خدا، دستت را سنگین نکن و گرنه مثل مردها می شوی! خوب شد، حالا می توانی یک بار دیگر آن را تکرار کنی. "
یک بار دیگر به او تعظیم کردم و گفتم که با تمام وجودم چقدر احساس تأسف می کنم که در خراب کردن کیمونوی زیبایش نقش داشتم.
گفت: " کیمونوی زیبایی بود، درست است؟ خُب، حالا آن را فراموش می کنیم. می خواهم بدانم چرا دیگر برای گیشا شدن تعلیم نمی گیری. مربی هایت در مدرسه به من گفتند که تا روزی که درس خواندن را کنار گذاشتی خوب کار می کردی. باید تا رسیدن به موفقیت در گیون به راهت ادامه می دادی. چرا خانم نیتا جلوی تعلیم گرفتنت را گرفت؟ "
از قرضهایم به او گفتم، همچنین ماجرای قرض کیمونو و سنجاق سینه ای را که هاتسومومو مرا به دزدیدنش متهم کرده بود تعریف کردم. تا وقتی که حرفم تمام شد، مامه ها بدون نشان دادن هیچ گونه واکنشی به نگاه کردن به من ادامه داد. سرانجام گفت:
" باید چیزی بیش از آن باشد که هنوز نگفته ای. با توجه به قرضی که داری، از خانم نیتا انتظار می رود بیش از آن مصمم به تماشای موفقیت تو در گیشایی باشد. اگر قرار است مستخدمه باقی بمانی شکی نیست که هیچ وقت نمی توانی...

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:42
قرضت را بپردازی."
با شنیدن این حرف باید بدون اینکه متوجه باشم نگاهم را از خجالت پایین آورده باشم چون لحظه ای نگذشته به نظرم رسید که مامه ها به طور دقیق دارد فکرم را می خواند.
" خواستی فرار کنی درست است؟"
گفتم:" بله خانم خواهری داشتم از هم جدا شده بودیم ولی نتوانستیم همدیگر را پیدا کنیم قرار بود شبی به خصوص در جایی یکدیگر را ببینیم و با هم فرار کنیم .. اما من از شیروانی پرت شدم و دستم شکست."
" شیروانی !شوخی می کنی. رفته بودی که برای آخرین بار نگاهی کیوتو بندازی؟"
توضیح دادم که چرا این کارو کردم و بعد گفتم:" می دانم کار احمقانه ای بود به همین خاطر است که مادر از ترس این که دوباره دست به فرار بزنم حاضر نیست حتی یک سن هم خرج تعلیمات من کند."
" بیش از ان است هر دختری که دست به فرار بزند سبب بدنامی مدیره ی اوکیا می شود. مردم گیون این برداشت را دارند می گویند خدای من حتی نمی تواند جلوی قرار مستخدمه هایش را بگیرد اواز این چیزها. اما حالا می خواهی چه بکنی شیو؟ به نظر من دختری نیستی که بخواهی یک عمر خدمتکار باقی بمانی."
گفتم:" وای خانم.. برای جبران اشتباهم حاضرم هر کاری بکنم. دو سال از ان می گذرد با شکیبایی صبر کردم و زندگی ام را با این امید گذراندم که فرصتی به دست آورم."
" تو برای شکیبا بودن ساخته نشده ای می بینم که از عنصر آب چقدر زیاد در شخصیتت داری آب منتظر نمی ماند. اشکال را در هم می ریزد و همه چیز را می گیرد و راه ناپیداییی را پیدا میکند که به فکر هیچ کس دیگر نمی رسد .. یک سوراخ کوچک در شیروانی یا ته یک قوطی شکی نیست که میان پنج عنصر این عنصر همه فن تر از همه است. خاک را می شوید و می برد آتش را خاموش می کند می تواند فلز را بساید و از بین ببرد حتی چوب که طبیعتا مکمل آن است بدون تغذیه ی آب قادر به ادامه ی حیات نمی باشد. با وجود این هنوز از این قدرت در زندگی ات استفاده نکرده ای درست است؟"
" خب، راستش را بخواهید خانم، همین ریختن آب بود که مرا به فکر فرار از پشت بام انداخت."
" شیو من مطمئنم که تو دختر باهوشی هستی اما فکر نمی کنم اون موقع خیلی از هوشت استفاده کرده باشی ما آدمهایی که از عنصر آب در وجودمان زیاد داریم راهی را که باید طی کنیم خودمان انتخاب نمی کنیم تنها باید اجازه دهیم در مسیری به راه بیفتیم که طبیعت زندگیمان پیش می رود."
" فکر می کنم من رودخانه ای هستم که به سدی خورده ام و ان سد هاتسومومو است."
آرام به من نگاه کرد و گفت:" بله، احتمالا درست است ولی رودخانه سد را خراب می کند."
از لحظه ی ورود به خانه مامه ها در این حیرت به سر می بردم که او برای چه مرا خواسته است تاکنون به این نتیجه رسیده بودم که این احضار ربطی بهمسئله ی کیمونو ندارد ولی اینک بالاخره چشمم به روی چیزی باز شد که از اول در پیش رویم قرار داشت مامه ها تصمیم گرفته بود برای انتقام از هاتسومومو از من استفاده کند .اشکار بود که رقیب هم هستند در غیر اینصورت برای چه هاتسومومو دو سال قبل کیمونوی مامه ها را خراب کرد؟ تردیدی نیست که مامه ها در انتظار رسیدن زمان مناسب بوده است، واکنون به نظرمی رسیدکه ان را یافته است می خواست از من در نقش علف هرزه ای استفاده می کند که در باغ گیاهان را می بلعد دنبال یک انتقام ساده نبود اگر اشتباه نکرده باشم می خواست به طور کلی از شر هاتسومومو خلاص شود.
مامه ها به حرفش ادامه داد:" به هر دلیل چیزی تغییر نخواهد کرد مگر اینکه خانم نیتا اجازه دهد که تو تعلیماتت را از سر بگیری.
گفتم:" من زیاد امیدوار نیستم که بتوانم متقاعدش کنم."
" فعلا نگران متقاعد کردن او نباش نگران پیدا کردن وقت مناسب برای آن باش."
مسلم است که تا ان هنگام درسهای بی شماری از زندگی گرفته بودم اما از شکیبایی چیزی نمی دانستم حتی نه ان اندازه که درک کنم منظور مامه ها از پیدا کردن وقت مناسب چیست به او گفتم اگر پیشنهاد کند که چه بگویم خوشحال میشوم که فردا با مادر صحبت کند.
" گوش کن، شیو، سکندی رفتن در زندگی راه درستی برای جلو رفتن نیست باید یادبگیری که چگونه زمان و مکان مناسب را پیدا کنی موشی که می خواهد سر گربه را کلاه بگذارد با احساس کوچکترین خطری بی خیال از سوراخش بیرون نمی اید بلد نیستی چگونه به تقویم نجومی ات مراجعه کنی؟"
نمی دانم آیا تا به حال به تقویم نجومی برخورده اید وقتی آن را باز می کنید و ورق می زنید نمودارهای پیچیده و حروف نا مفهوم را در تمام صفحات می بینید همانطور که قبلا گفتم گیشاها خیلی خرافاتی اند به ندرت پیش می آمد که مادر و خاله و حتی آشپزها و مستخدمه ها برای انجام دادن ساده ترین کارها که حتی مثلا خرید یک جفت کفش باشه به تقویم نجومی اشان مراجعه نکنند اما من حتی یک بار هم در زندگی به آن رجوع نکرده بودم.
مامه ها گفت:" تعجبی ندارد که این همه بدبختی به سرت آمده می خواهی بگویی که بدون مشورت با تقویم برای انتخاب روز معد می خواستی فرار کنی؟"
به او گفتم که خواهرم تصمیمی گرفته بود در چه تاریخی فرار کنیم. مامه ها خواست بداند ایا می توانم تاریخ ان روز را به یاد اورم که البته پس از نگاهی به تقویم با او توانستم این کار را بکنم آخرین سه شنبه ی اکتبر 1929 چند ماه بعد از آن که من و ساتسو از خانه و زندگی مان رانده شده بودیم .
مامه ها به مستخدم اش گفت تقویم نجومی ان سال را بیاورد و بعد از اینکه نماد سال تولدم را پرسید – سال میمون – مدتی را صرف بررسی نمودارهای گوناگون کرد و همین طور به صفحه ای نگاه کرد که بطور کلی نمودار وضعیت من در آن ماه بود سرانجام با صدای بلند خواند.
" نامبارک ترین وقت، از سوزن غذاهای غیر معمول و مسافرت به هر قیمت اجتناب شود." مامه ها دست نگه داشت و به من نگاه کرد :" شنیدی؟ مسافرت بعد می گوید که باید از چه چیزهایی دوری کنی... بگذار ببینم ... حمام کردن تا ساعاتی که خروس می خواند خرید لباس نو اقدام به کارهای مهم به این گوش کن. تغییر محل زندگی." تقویم نجومی را بست و به من خیره شد " حواست به هیچ کدوم از اینها بوده؟ "
خیلی از آدمها نسبت به این قبیل غیبگویی ها شک دارند اما اگر اینجا می بودید و می دیدید که بعد چه شد تمام شک و تردیدها را کنار می گذاشتید. مامه ها نماد تولد خواهرم را پرسید و اطلاعات در مورد او را خواند بعد از اینکه مدتی به ان نگاه کرد گفت:" خب، نوشته روز برای تغییرات کوچک سعد. است. شاید منظورش بهترین روز برای اقدام به ماجراجویی بزرگی چون قرار نباشد اما مسلما بهتر از روزهای دیگر آن هفته و هفته های بعد بوده است." آن وقت تعجب برانگیز ترینش پیش آمد. مامه ها خواند:" می گوید روز خوبی برای سفر در مسیر گوسفند." و وقتی نقشه ای آورد و یوروید و را در آن پیدا کرد در شمال..

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:43
شرقی کبوتر قرار داشت.که در واقع مسیر هم تراز نماد دایره البروج گوسفند بود.ساتسو به تقویم نجومی اش مراجعه کرده بود.احتمالا همان موقع که مرا چند دقیقه در اتاق زیر پله تاتسویو تنها گذاشت ویقینا هم حق با او بود که این کار را بکند.او فرار کرد من نکردم.
اینجا بود که فهمیدم چقدر بی خبر بوده ام.نه تنها از طرح نقشه ی فرار بلکه از همه چیز.هیچوقت نفهمیده بودم که همه چیز از نزدیک به هم ربط دارند.وتنها از دایره البروج نمی گویم.ما نوع بشر جزئی از چیزی بسیار بزرگتر هستیم.وقتی راه می رویم شاید سوسکی را زیر پاله کنیم یا تغییری درهوا به وجود آوریم که به واسطه ی آن مگسی به جای رود که در غیر این صورت نمی رفت.حال بیاییم خودمان را در مثل چون حشره دربرابر عالمی برتر ومسلط فرض کنیم ان گاه کاملا آشکار می شود که زندگی روزانه مان تحت تاثیر نیروهایی قرار دارد که اختیار مابر آن بیش از اختیاری که سوسک بینوا در زیر قدمهای غول آسای ما بر زندگیش دارد نیست.چه باید کرد؟باید به هر راهی که می توانیم از درک گردش کائنات وزمانبندی اقدامبه عمل با آن استفاده کنیم که مجبور به جنگ با آن نشویم با آن حرکت کنیم.
مامه ها یکبار دیگر به صفحه ی تقویم نجومی من مراجعه کرد واین بار چند تاریخ را درهفته ی آینده انتخاب کردکه برای تغییرات بزرگ سعد بود.از او پرسیدم آیا باید در یکی از این تاریخها با مادر صحبت کنم وچه باید بگویم.
گفت:«قصد من این نیست که خودت شخصا با خانم نیتا صحبت کنی.لحظه ای نگذشته رویت را زمین می اندازد.اگر من هم جای او بودم همین کار را می کردم!تا آنجا که او می داند کسی در گیون نیست که بخواهد«خواهر بزرگتر»تو شود.»
از شنیدن این حرف واقعا غمگین شدم:«مامه هاـ سان،اگر این طور است پس چه باید بکنیم؟»
گفت:«شیو باید به اوکیایت برگردی.وبه هیچ کس نگویی با من حرف زده ای.»
بعد نگاهی به من انداخت که می گفت باید تعظیم کنم واز حضورش مرخص شوم.چنان برآشفته بودم که فراموش کردم مجله های کابوکی وزه های شامی سن راکه مامه ها داده بود بردارم.مستخدمه اش دوان دوان در پی ام دوید ودر خیابان انها رابه من داد.
فصل یازدهم
باید توضیح دهم که معنای دقیق حرف مامه ها از«خواهر بزرگتر»چیست.گرچه ان موقع خودم هم به سختی چیزی از ان می دانستم.وقتی دختری سرانجام آماده ی رفتن به بیرون در مقام گیشای کارآموز می شود.نیاز به برقراری رابطه با گیشایی با تجربه ی بیشتر دارد.مامه ها از تامی هاتسوی بزرگ به عنوان خواهر بزرگتر هاتسومومو نام برد که هنگام به عهده گرفتن تعلیم هاتسومومو گیشای پابه سن گذاشته ای بود اما نه اینکه خواهرهای بزرگتر لزوما باید خیلی بزرگتر از گیشاهایی باشند که تحت تعلیم قرارمی گیرند.هر گیشایی می تواند نقش خواهر بزرگتر را برای گیشای کوچکتر ایفا کند تا جایی که دست کم یک روز باو ارشدیت داشته باشد.
وقتی دو دختر با هم پیوند خواهری می بندند جشنی مثل مراسم از دواج برپا می کنند بعد از ان یکدیگر رابه چشم اعضای یک خانواده نگاه می کنند ومثل اعضای واقعی خانواده یکدیگر را«خواهر بزرگتر»و«خواهر کوچکتر»صدا می کنند چه بسا برخی از گیشاها این نقش را آن اندازه که باید جدی نمی گیرند اما خواهر بزرگتری که وظیفه اش را درست انجام می دهد بزرگترین نقش را در زندگی خواهر کوچکترش برعهده دارد.وظیفه اش بیش از فقط حصول اطمینان به اینست که خواهر کوچکترش آموخته که وقتی مردی لطیفه ای زشت تعریف می کند بتواند خنده وخجالت رادر هم بیمامیزد یا در انتخاب سایه ی درست خمیر زیربنای آرایشش به او کمک کند.اوباید مطمئن باشد که خواهر کوچکترش می تواند توجه ادمهایی راکه باید بشناسد جلب کند.این وظیفه را باید با دور گرداندن او در گیون ومعرفی به مدیره های چای خانه های معتبر ومردانی که برای برنامه های روی صحنه کلاه گیس درست می کنند وسرآشپزهای رستوران ای مهم واز این قبیل انجام دهد.
مسلم است که درهر یک از این موارد خیلی کارها باید انجام شود اما معرفی خواهر کوچکتر در سطح گیون در طول روز تنها نیمی از وظیفه ای است که خواهر بزرگتر برعهده دارد.چون گیون همانند ستاره ی جان باخته ای است که بعد از غروب آفتاب با تمام زیبایی خودسر بیرون می اورد.این خواهر شبها اورابه مجالس پذیرایی می برد وبه مشتریها وحامیانی که در گذر سالها با آنها آشنا شده است.معرفی می کند.به آنها می گوید:«آه با خواهر کوچکتر من آشنا شده اید وغیره وغیره؟خواهش می کنم نامش رابه خاطر داشته باشید چون به زودی ستاره ی بزرگی می شود!ولطفا اجازه بدهید اینبار که گیون امدید به شما سربزند.»البته انگشت شماری از مردان حاضرند برای گپی مختصر درشب بایک دختر چهارده ساله بهایی بالا بپردازد لذا این مشتری فکر این راکه در دیدار بعدی از گیون اورا بخواهد نمی کند. اما خواهر بزرگتر ومدیره ی چای خانه آنقدر در تحمیل دختر به او پافشاری می کنند که دست آخر زیر بارمی رود.اگر معلوم شودبه دلایلی از دختر خوشش نمی آید.خب این داستان دیگری است اما در غیر این صورت سرانجام در زمان مناسب حامی وعلاقه مند او می شودـ همان گونه که حامی وعلاقه مند خواهر بزرگتر او هست.

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:43
بر عهده گرفتن نقش خواهر بزرگتر اغلب مثل بردن کیسه ی برنج از این سوی شهر به ان سو است. چون نه تنها بستگی خواهر کوچکتر به خواهر بزرگتر مثل مسلفر به قطاری است که بر ان سواراست ، بلکه وقتی دختر رفتار شایسته ندارد این خواهر بزرگتراست کهباید مسئولیت ان را بپذیرد . دلیل این که گیشایی کار اموز در کارش موفق میشود همه مردم در گیون از ان سود میبرند. خود گیشای کار تمز با پرداخت قرضهایش البته در طول زمان، از ان بهره میبرد و اگر بخت بلندی داشته باشد عاقبت رفیقه مردی ثروتمند میشود. بهره ی خواهر بزرگتر دریافت بخشی از دستمزد خواهر کوچکتر است-همین طور میره های چای خانه های گوناگونی که گیشایی کار اموز در انها پذیرایی می کند نیز سهمی از دستمزد او را می برند. حتی سازنده کلاه گیش و مغازه هایی کهشانه زینتی می فروشند ، و شیرین فر.شی هایی که گیشاهایی کار اموز گاه گاه برای حامیانشان ار انها شیرینی میخرند....شاید که هیچ گاه مستقیما سهمی از دستمزد دخترها درافت نکنند، اما مسلما همگی شان از پشتیبانی یک گیشای موفق دیگر بهره مند میشودن، گیشاهایی که می توانند با جلب مشتری به ریختتن پول در گیون رونق دهند.
اگر بگوییم برای دخترهای جوان کیون تقریبا همه چیز بستگی به خواهر بزرگتر دارد، درست گفته ایم. و با وجود این تعداد دخترانی که بتوانند بگویند چه کسی خواهر بزرگترشان خواهدشد انگشت شمارند. گیشاهای جا افتاده مسلما شهرت خود رابا تحت سرپرستی قراردادن خواهر کوچکتر ی که فکر می کند کودن است یا حامیاش او را دوست نخواهند داشت به خطر نمی اندازد از طرف دیگر مدیرهی اوکیایی که مخارج هنگفت تعلیمات دخترها ی کار اموز بخصوصی را تقبل میکند دست روی دست نمی گذارد و منتظر نمیماند که بچه گیشایی کودن از راه برسد واز او بخواهد تعلیمش را بر عهده گیرد. در نتیجه کار یک گیشای موفق عاقبت به انجا کشیده میشود که بیش از ان که جوابگو باشد تقاضا دریافت میکند. او برخی از این تقاضاها را رد میکند برخی را نمی تواند...اینجا میرسیم به این که چرا مادر گفت –همان طور که نظر مامه ها هم بوده- هیچ گیشایی در گیون حاضر نیست نقش خواهر بزرگتر مرا به عهده بگیرد.
در ابتدای ورودم به اوکیا چهبسا مادر در ذهن داشت که هاتسومومو نقش خواهر بزرگترم را داشته باشد شاید که هاتسومومو از ان زنهایی بود که عنکبوت یک لقمه شان است ، اما تمام کار اموزهای گیون به خود می بالیدند که خواهر کوچکتر او باشند . هاتسومومو تا بهحال دست کم در نقش خواهر بزرگتر دو گیشای جوان تر و پر اوازه ی گیون ظاهر شده بود و خلاف ازاری که به من می رساند با انان خوش رفتاری میکرد. خودش انتخاب کرده بود و به خاطر منافع مادی انجام داده بود . اما در مورد من هاتسو مومو مثل سگی که برای همراهی گربه ای تا انتهای خیابان نمی تواند روی چیزی بیش از گرفتن یک گاز در کوچه حساب کند اونیز نمی توانست برای کمک به من در گیون روی رضایت خاطری بیش از در اوردن چندین اضافه حساب کند. مادر به یقین می توانست هاتسومومو را مجبور کند که خواهر بزرگتر من شود. نه به این خاطر که هاتسومومو در اوکیای ما زندگی میکرد بلکه به این دلیل که او بیش از چند کیمونوی شخصی نداشت وبه محموعه کیمونوهای اوکیا وابسته بود.
اما گمان نمی کنم که هیچ فشاری در این دنیا می توانست او را مجبور کند کهبه من درست تعلیم دهد. مطمئنم روزی که از او خواسته میشد مرا به خانه میزوکی ببرد و به مدیره ی انجا معرفی کند در عوض مرا به کنار رودخانه میبرد و میگفت:«رودخانه کامو ، با خواهر کوچکتر تازه ی من اشنا شده ای؟ » و مرا در ان می انداخت.
واین نظر که گیشای دیگری وظیفه تعلیم دادن مرا به عهده بیرد.....خب معنای ان ایستادن در مقبل هاتسومومو بود. اندک شماری در گیون شجاعت مقابله با چنین جسارتی راداشتند.
**********
چند هفته بعد از ملاقاتم با مامه ها نزدیک ظهر در اتاق پذیرایی مشغول ریختن چای برای مادر و مهمانش بودم که خاله در کشوی را باز کر.
گفت:«ببخشید که مزاحم شدم ، کایوکو-سان اجازههست بپرسم ایرادی ندرد اگر چند لحظه وقتتان را بگیرم» میدانید کایوکو نام واقعی مادر بود اما به ندرت ان را در اوکیا می شندیدیم:« مهمانی برایمان امده»
مادر با شنیدن ان یکی از خنده های سرفه ای اشرا تحویل داد گفت:« خاله، حتما امروز حوصله ا ت خیلی سر رفته که خودت خبر ورود مهمان را میدیه. مستخدمه ها ان گونه که باید کارشان را درست انجام نمی دهند و تو به جای انها انجام وظیفه می کنی؟»
خاله گفت:« فکر کردم ترجیح میدهید از زبان من بشنوید مهمانمان مامه ها هستند»
اندک انکد دچار این نگرانی شده وبدم که ملاقاتم با مامه ها بی حاصل بوده است. اما اینک که شنیدم بی خبر پشت در اوکیای ما ایستاده است......خب ، خون با چنان فشاری به گونه ام دوید که احساس کردم لامپی شده ام که همین الان روشنش کرده اند. اتاق لحظاتی طولانی در سکوت فرو رفت ، سپس مهمان مادر گفت:« مامه ها . سان.......عجب! من میروم . اما به این شرط که قول بدهید فردا بگویید ماجرا چه بوده است»
من هم از فرصت خروج مهمان مادر استفاده کردم و رفتم. بعد در سر سرای ورودی پذیرایی صدای مادر را شنیدم که به خاله چیزی گفت کههرگز تصور نمی کردم. داشت چپقش را به لبه ی زیر سیگاری که با خمود از اتاق پذیرایی اورده بود میزد ، زیر سیگاری رابه من داد و گفت:« خاله. لطفا بیا و دستی به مویم بکش» تاکنون ندیده وبدم که مادر ذره ای نگران ظاهرش باشد درست است کهلباس های شیک می پوشید اما مثل اتاقش که پر از اشیای زیا بود اما به نحوی دردناک غمبار به نظر میرسید ، خودش نیز شاید که فاخرترین پارچه ها را به تن میکشید اما چشم هایش مثل یک تکه ماهی مانده بد بد چرب بود – و واقعا به نظر میرسید موی سرش به همان اندازه برایش مهم است که بای قطار دودکش مهم است. چیزی که اتفاقی در ان بالا قرار دارد.
وقتی مادر به سراغ در رفت من در اتاق مستخدمه ها به خالی کردن زیر سیگاری پرداختم . چنان با تمام وجود مشغول استراق سمع حرفهای مادر و مامه ها بودم که اگر ماهیچه های گوشم از جا رد میرفتند هیچ تعجب نمیکردم.
اول مادر گفت:« ببخشید که پشت در منتظرتان گذاشتم. مامه ها – سان افتخار دادید به دیدن ما امدید!»
بعد مامه ها گفت:« خانم نیتا ، امیدوارم مرا ببخشید که بی خبر امدم.»
و یا چیزی در زمینه ی این تعارف های تشزیفاتی. مدتی این گفتگو ادامه پیدا کرد. جایزه ام در سخت کوشی در این استراق سمع مثل کردی بود که صندوقی را تا بالای کوه به خر می کشد و می برد و انجا می بیند داخلش پر از سنگ است.
سرانجام به سرسرای ورودی امدم و به سالن پذیرایی رفتند. چنان مشتاق گوش دادن به حرفهاشان بودم که تکه ا ی کهنه از اتاق مستخدمه ها برداشتم و مشغول برق انداختن کف سرسرا شدم. معمولا وقتی در سالم مهمان داشتیم خاله اجازه نمیداد انجا کار کنم اما او نیز چون من سخت به گوش کردن ایستاده بود.
مستخدمه که باسینی چای از سالن بیرون امد خاله کنار رفت که دیده نشود وخیالش اسوده ماند که لای در اندکی باز بود. و می تواند حفشان را بشنود. چنان هوش و حواسم را متمرکز به شنیدن گفتگوی اهسته انها کرده بودم که باید پاک از دور و بر غافل باشم. چونناگهان صورت گرد و کدو حلوایی را دیدم کهبه منخیره شده وبد او نیز روی زمین زانو زده بود و مشغول برق انداختن کف بود. با وجودی که من قبلا اینکار را کرد ه بودم و قرار نوبد او یک بار دیگر ا نرا انجام دهد.
زیر لب گفت:« مامه ها کیست؟»
ظاهرا حرف مستخدمه ها راشنیده بود ، انها را میدیدم که در ر اهرو خاکی ته راهرو ورودی جمع شده بودند.
من هم زیر لب پاسخ دادم:« رقیب هاتسومومو . همان که هاتسومومو مجبورم کرد روی کیمونویش مرکب بریزم»
کدو حلوایی می خواست سوال دیگری بکند که صدای مامه ها به گوشمان رسید :« خانم نیتا. امیدورام مرا ببخشید که در این روز پر کار مزاحمتان شده ام. می خواهم مختصری درباره مستخدمه تان شیو با شما صحبت کنم.»
کدو حلوایی گفت:« وای ، نه» . به چشمم نگاه کرد که نشان بدهد چقدر متاسف است که میبیند دارم دچار مشکل میشوم.
مادر گفت:« شیوی ما کمی شیطان است، امیدورام اذیتتان نکرده است»
مامه ها گفت:« خیر اذیت نکرده. اما متوجه شده ام که چند هفتهاست کهبه مدرسهنیامده . عات کرده بودم گاهی او را در سرسرا ببینم ......دیروز بود کهبه فکرم رسید حتما سخت بینار است! به اگی با دکتر قابلی اشناشده ام نمی دنم اجازه دارم از او بخواهم از شیو عیادت کند؟»
مادر گفت :« محبت دارید . اما حتما دختر دیگری را جای او گرفته اید.انکان ندارد که در سرسرای مدرسه به شیوی ما برخورده باشید. او دو سال است کهبهمدرسه نمیرود.»

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:43
«داریم از یک نفر حرف میزنیم؟یک دختر خیلی قشنگ. ک چشم های زیبای ابی – خاکستری دارد؟»
«چشمهایش معمولی نیست اما حتما دو دختر با این مشخصات در گیون هستند.....ادم فکر نمیکند»
مامه ها گفت:« تعجب میکنم از وقتی او را دیده ام دوسال میکذرد . شاید به خاطر اثر خوبی است که روی من گذاشته . فکر می کنم همیناواخر او را دیدم. خانم نیتا اجازه دارم سوال کنم....حالش خوباست؟»
» اه بله، مثل یک نهال تازه سر بیروناورده سلامت سلامت است. و اگر بشود گفت بههماناندازه سرکش»
« و با وجودایندیگر به مدرسه نمیاید؟ جای تعجب است!»
« برای گیشای پر طرفداری مثل شما ، مطمئنم که گیون شهر راحتی برا یپول دراوردن است. اما میدانید، زمان رمان سختی کشدن است. دیگر استطاعت این را که پول خرج کسی کنم ندارم. همین که فهمیدم شیو چقدر بی کفایت.....»
مامهها گفت:« حالا دیگر صد در صد مطمئنم که داریماز دودختر حرف میزنیم . نمی توانم تصور کنم که خانم مدیره ی به باهوشی شما خانم نیتا، شیو را بی کفایت بخواند...»
مادر پرسید:« مطمئنید که نام او شیو است؟«
هیچ کدام از ما متوجه نشدیم اما مادر با به زبان اوردن این کلنات زشت از پشت میز بلند شد و سراغ در اتاق کوچک امده وبد. لحظه ای بعددر کشویی راباز کرد .و گوش خاله را مقابل خوددید . خاله انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده از پشت در کنار رفت و گمان می کنم مادر هم خوشحال شد چون او نیز دقیقا به همان تظاهر کرد . فقط به من نگاه انداخت و گفت:« شیو-شان یک دقیقه بیا تو»
وقتی در کشویی را پشت سرم کشیدم و دو زانو روی زیلوی حصیری نشستم که تعظیم کنم مادر سرجایش پشت میز نشسته بود .
گفت:« این شیو –شان ماست»
مامه ها گفت:« همان دختری است که گفتم.! حالت چطور است شیو –شان؟ خوشحالم که تو را سلامت میبینم. بهخانم نیت گفتم که نگرانت شده بودم اما ظاهرا حالت خوب خوب است»
پاسخ دادم:« بله خانم . خوبم»
مادر به من گفت:« متشکرم شیو»
تعظیم کردم که مرخص شوم اما پیش از ان که از جابلند شوم مامه ها گفت:
« واقعا دختر قشنگی است. خانم نیتا؛ باید بگویم چند با رفکر کرده ام کهبیایم از شما اجازه بگرم او را خواه رکوچکتر خودم بکنم. اما حالا که دیگر تعلیم نمی گیرد...»
مادرباید از شنیدن این حرف غافلگیر شده باشد چون در حالیرون رفتن از اتاق دیدم دستش در حال برن فنجان چای بر لب، میان زمین و اسمان بی حرکت ماند . به سر جای اولم در سرسرا بگشته بودم که بالاخره اوبه صدا در امد.
مامه ها-سان گیشایی به پرطرفداری شما .....در گیون دست روی هر کاراموزی که بگذارد خواهر کوچکتر تان میشود!»
«درست است. که این درخواست خیلی وقتا از من میشود. امابیشتر از یک سال است که برای خودم خواهر کوچکتر نگرفته ا م. شاید فکر کنید ااین وضع خراب اقتصادی دیگر مشتری انچنان نداریم. اما ر واقع تابهحال هیچ وقت این اندازه سرم شلوغ نبوده است. گمان میکنم حتی در اوقاتی مثل این ایام ، ثروتمند ها ثروتمند تر میشوند»
مادر گفت:« حالا بیشتر از همیشه به تفریح نیاز دارند. اما داشتید می گفتید....»
« بله . داشتم چه می گفتم؟ خب فرقی ندارد. نباید بیش ازاین وقتتانرابگیرم. به هر حال خوشحالم که حال شیو کاملا خوب است»
« خلی خوب ، بله. اما مامه ها –سان ، پیش از ان که بروید اگر اشکالی ندارد یک دقیقه صبر کنید. داشتید می گفتید که به فکر افتاده بودید که شیو را به خواهرکوچکتری تان قبول کنید؟»
مامه ها گفت:« راستش ، حالا که خیلی وقت استتعلیم نمی گیرد......به هر حال مطمئنم برای تصمیمی که گرفته اید دلیل بسیار موجهی دارید خانم نیتا. به خودم جرا ت اظهار نظر نمیدهم.»
« انتخا بهایی که در این زمان به ادم تحمیل میشود دلخراش است. استطاعت پرداخت مخارج تعلیمش را بیش از این نداشتم. به هر رو، مامه ها –سان ، اگر احساس میکنید که او استعدادش رادارد مطمئنم کههر نوع سرمایه گذاری روی اینده او به اندازه کافی بازگشت دارد»
مادر داشت از مامه ها امتیاز می گرفت. تاکنون عیچ گیشایی شهریه ی خواهر کوچکترش را نپرداخته بود.
مامه ها گفت:« ای کاش که چنین پیزی عملی بود . اما با این وضع خراب اقتصادی......»
مادر گفت:« شاید بشودراهی برای ان پیدا کرد. گرچه شیو اندکی خودشر است و قرضش هم زیاد است . اغلب با خودم فکر می کنم که اگر روزی قادر به پرداخت ان شود باید حیت کنم»
« دختری به این قشنگی؟ اگر نتواند قرضش را بپردازد جای حیرت دارد»
مادر گفت:« به هر حال ارزش زندگی از پول بالات راست درست نیست؟ ادم دلش میخواهد در حق دختری مثل شیو هر کار خوبی که از دستش بر میاد انجام دهد. شاید در عقیده ام تجدید نظر کردم و پول بیشتری رویش گذاشتم..متوجه میشوی، اما فقط روی تعلیمش باید ببینم همه اینها به کجا میکشد؟»
ما مه ها گفت:« حتما قرض شیو هنگفت است . امام با وجود این فکر می نم به بیست سالگی نرسیده همه را بپردزد»
ما در گفت:« تا یست سالگی، گمان نمی کنم تا ب حال در گیون دختری این کار را کرده باشد .ان هم در یک چنین اوضاع بد اقتصادی.....»
« بلله، درست است. وضع اقتصادی خیلی خراب است»
مادر گفت:« به نظر من اینطور میرسد که امنیت سرمایه گذاری روی کدو حلواییمان بیشتر است. هر چه باشد در مورد شیو اگر قرار است خواهر کوچکتر تان شود قرض هایش بهجای رو به بهبود رفتن رو بهبد تر شدن میرود»
منظور مادر تنها شهریه ی دورس من نبود،منظورش استفاده ای بود که باید به مامه ها می پرداخت. گیشاهایی در موقعیت مامه ها نسبت به گیشاهای معمولی غالبا در صد بالاتری از در امد خواهر کوچکترشان سهیم میشدند.
مادر ادامه داد:« مامه ها-سان ،اگر تا یک دقیقه دیگر بگویید چه در ذهن دارید تعجب نخواهم کرد . اگر مامه های بزرگ می گوید که شیو تا بیستسالگی قرضش را میپردازد، چطور میشود در درستی ان شک کرد؟ البته دختری مثل شیو بدون داشتن خواهر بزرگتری مثل شما موف نخواهدشد ، ولی اوکیای کوچک ما هم محدودیت ای روز را دارد. نمیتوانم شرای معمول شما را پیشنهاد کنم. بهترین پیشنهادی که می توانم از درامد اینده شیو به شما بدهم احتمالا بیش از نیمی از انتظارتان را بر اورده نمی کند»
ما مه ها گفت:« الان هم پیشنهاد های بسیار سخاوتمندانه ای دریافت میکنم. اگر قرار است خواهر کوچکتربگیرم، نمی تواننم پیشنهادی باقیمت پایین تر بدهم»
مادر پاسخ داد:« مامه ها-سان ، حرفم را تمام نکردم. پیشنهاد من اینست ، درست است که فعلا فقط نمی توانم نیمی از انچه راکه معمول شمااست بپردازم اما اگر، ان طور که پیش بینی میکنید شیوبتواند تا بیست سالگی تمام قرضش را بپردازد. بعداز ان باقی مانده ی استفاده تان را به خودتان وا می گذارم به اضافه سی درصد. در دراز مدت پول خوبی است»
مامه ها گفت:« و اگر شیو به بستسالگی برسد و هنوز تمام قرضش رانپرداخته باشد؟»
« در چنین صورتی متاسف خواهم بود که بگویم این سرمایه گذاری برای هر دویمان بد بوده است و اوکیا قادر به پرداخت بدهی دستمزد شما نمیباشد»
سکوت برقرار شد و مامه ها اهی کشید.
« خانم نیتا، حسابو کتاب من ضعف است. اما اگر درست متوجه شده باشم. می خواهید چیی را قبول کنم که به نظرشماغیرممکن است. یعنی استفاده کمتر از معمول رابپذیرم. بسیاری از دخترها باشرایط امید بخش تری در گیون خواهر های کوچک تر مناسب تری برای من خواهندبود. بدون اینکهدتبهخطر بزنم متاسفم که باید پیشنهادتان رارد کنم.»
مادر گفت:« حق دارید ، سی درصد مبلغ پایینی است. اگر موفق شوید انرا دو برابر میکنم»
«ولی اگر شکستبخورم ، ان وقت چیزی دستم را نخواهد گرفت»
« لطفا ان را با هیچ اشتباه نکنید. به هر حال سهمی از درامد شیو متعلق به شما خواهدبود . مسئله تنها اینجاست که اوکیا قادر نخواهد بود بدهی اضافه ان را به شما بپردازم»
مطمئن بودم که پاسخ مامه ها خیر خواهد بود. اما گفت :« بیش از همه چیز علاقه مندم که بدانم بالا بودن قرض شیو در واقع تا چه اندازه است»
مادر گفت:« دفتر حساب را برایتان میاورم»

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:43
بیش از این چیزی از کفتگویشان نشنیدم. چون در اینجا خاله حوصله اش از به گوش نشستن من سر رفت، فهرست خریدی را به دستم داد و مرااز اوکیا بیرون فرستاد. تمام ان روز مثل یک تلنبار سنگ بعد از زلزله در تکان بودم. البته چونخبر نداشتم که نتیجه کار به کجاکششید ه است. اگر مادر و مامه ها به توافق نمیرسیدند با همان اطمینانی که یک لاک پشت به همیشهلاک پشتباقی ماندن دارد من هم تانفس میکشدم خدمتکار می ماندم.
وقتی به اوکیابازگشتم کدو حلوایی دو زانو نزدیک حیاط در راهرو نشسته بود و از شامی سن در دستش صدای دنگ دنگ ترسناکی رد میاورد. چشمش که به من افتاد خندهبر لبش شکفت واشاره کرد که نزدش بروم.
گفت:« بهانه ای پیدا کن و سری به اتاث مادر بزن. ازظهر تا حالا با دفتر ودستک حسابش از انجا تکان نمی خورد. مطمئنم کهچیزی خواهد گفت ، ان وقت بدو بیا و همه رابه من بگو»
فکر کردم عقیده خوبی است یکی از چیزهایی که باید میخریدم پماد بماری جرب اشپز بود . اما داروخانه این دارو را تمام کرده بود. بنابراین تصمیم گرفتم بع طبقه بالا بروم و از مادر پوزش بخواهم که دستخالی به اوکیا برگشته ام. البته برای او اهمیتی نداشت ؛ شایداصلا نمی دانست که برای خرید ان فرستاده شده ام. اما این بهانه لااقل مرابه اتاق میبرد.
وارد که شدم دیدم دارد به اجرای یک قطعه ی فکاهی از رادیو گوش میکند.معمولا اگر در چننینمواقعی مزاحمش میشدم اشاره میکرد که داخل شوم وبه گوش دادن ادامه می داد- همیشه نگاه به دفتر های حسابش داشت. و به چپقش پک میزد. اما امروز، شگفت زده دیدم وقتی نگاه شبه من افتاد رادیو را خاموش کرد ودفتر حسابش را بست. تعظیم کردم و رفتم دو زانو پشت میز نشستم.
گفت:« مامه ها که اینجا بود، دیدم مشغول کهنه کشیدن کف سرسرا بوید. میخواتی به حرفهایمان گوش کنی؟»
« خیر خانم. روی چوب کف خراش افتاده بود من و کدو حلوایی هر کاری کردیم که ان را برق بیندازیم؟؟؟»
گفت:« امیدورام در گیشایی موفق تر از دروغ گویی از اب در بیایی»
و بدون این که چپق را از دهان بردارد خندید، در نتیجه ، در چپقش فوت کرد و خاکسترش را از کاسه ی کوچک فلزی به هوا پراکند. هنوز یعضی از ذرات تنباکو پاشیده شده روی کیمونویش میسوختند. چپق را روی میز کذاشت و شروع به زدن خودش کرد تا هنگامی که خیالش راحت شد همه را خاموش کرده است.
گفت:« خب شیو، بیش از یک سالاست که در اوکیا هستی»
«بیش از دو سال خانم»
«دراین مدت به زحمت متوجه شدم که اینجا هستی. ان وقت فکرش را بکن امروز،سر و کله گیشایی مثل مامه ها پیدا شود و بگوید می خواهد تو را خوهر کوچکتر خود بکند. می گویی این را چگونه تحلیل کنم؟»
به نظر من مامه ها درواقع بیش از انکه علاقه مندبه کمک به من باشد م یخواست به هاتسومومو ضزبه بزند. اما مسلم است که نمی توانستم این رابه مادر گویم. خواستم بگویم اصلا اطلاعی ندارم که چرا مامه ها به من علاقه مند شدهاست اما پیش از ان که دهانم را باز کنم. در اتاق باز شد و صدای هاتسومومو را شنیدمکه گفت:
« مادر بخشید نمیدانستم دارید کلفت خانه را دعوا میکنید»
مادربه او گفت:« از این به بعد یگر کلفت نخواهد بود. امروز مهمانی داشتیم که شاید برایت جالب باشد بدانی»
هاتسومومو گفت:«بله شنیدمه ام که ما مه هاامده بود و ماهی کوچولویمان را از اکواریوم بیرون کشید»
امد و پشت میز زانو زد چنان نزدیک من نشت که مجبور شدم کنار بروم وبرای او جاباز کنم.
مادر گفت:« مامه ها به دلایلی فکر میکند شیو تابیست سالگی قرضش را پس میدهد»
هاتسومومو رو به من کرد. لبخندش را که می دیدید فکر میکردید ماری است که به شیرخواره ی دلبندش می نگرد. اما گفت:
«مادر ، شاید، امااگز او را به روسپی خانه بفروشید......»
«بس من هاتوسمومو، دعوت نکردم که ار این حرفهابزنی. میخواهم بدانم تازگی ها به مامه ها چه کرده ای که چنین خشمگن شده است؟»
«ممکن است خانم نازنازی را در خیابان ندیده گرفته ام وحالش گرفته شده است. ولی به جز این دیگر کاری نکرده م»
«خیالی دارد . دلم میخواهد بدان این خیال چه است»
«سریدر کار نیست. مادر .فکر میکندبه وسیله احمق خانم کوچولو میتواند بهمنبند کند»
مادر پاسخ نداد ، به نظر رسید دارد حرف هاتسومومو رامالعه میکند .دست اخر گفت:
»چه بسا واقعافکر میکند که شیو در گیشایی موفق تر از کدو حلواییمان از اب در بیاید و دلش میخواهد مختصری پول رویش حرام کند. ایا بایدبه خاطران سرزنشش کرد؟»
«مادر ، راستش رابخواهید.....مامه هابرای پول دراوردن به شیو نیاز ندارد. فکر میکنید اتفاقی است که تصمیم گرفته وقتش راروی دختری تلف کند که با من در یک اوکیا زندگی میکند؟ اگر مامه ها فکر میکند که با برقرار کردنارتباط باسگ کوچکمان می تواند مرا از گیون بیرون کند ،ش اید این کار را میکرد»
«دست بردار هاتسومومو. چرا او باید بخواهدتو را از گیون بیرون کند؟»
«برای این که من از او زیباتر هستم. دلیل بهتری لازم است؟دلش میخواهد راهبیفتد دوبا گفتن ، اوه، لطفابا خواه رکوچکتر من اشنا شوید . با هاتسومومو در یک اوکیا زندگی می کند ، اما چون جواهر بی همتایی است به جای او تعلیمش را به من سپرده اند ، مرا کوچک کند»
مادرزیرلب گفت:«گمان نمی کنم مامه ها چنین رفتارکند»
هاتسومومو ادامه داد:« اگر فکر کرده استکه میتواند از شیوگیشای موفق تری از کدوحلوایی بسازد ، پس باید انتظار تعجبش را هم داشته باشد. اما خوشحالم که شیو میتواند کیمونو تنش کند و در خیابان راه بیفتد و جولان بدهد. برای کدوحلوایی فرصتی بهتر از ای نپیش نمیاید. تابه حال دیده اید بچه گربه هایی راکه به بادکنک حمله میکنند؟ اگر کدوحلوایی دندانش را به خاطر ان تیز کند گیشای بهتری از اب در میاید»
ظاهرا مادر از یان حرف خوشش امد چون گوشه لبش به نشانه لبخند باا رفت.
گفت :« نمیداماز امروز چه چیز خوبی بیرونن می اید. صبح که چشم از خواب باز کردم دودختری مصرف در این اوکیازندگی میکردند. حالاباید به جنگ یکدیگر بروند......ان هم باهمراهی دوتن از صاحب نام ترین گیشاها»

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:43
فصل دوازدهم

عصر فرداي آن روز مامه ها مرا به خانه اش خواست . اين بار وقتي مستخدمه در را باز كرد ، پشت ميز منتظر من نشسته بود . اين بار مواظب بودم كه هنگام قدم گذاشتن به اتاق و يك بار ديگرهنگام رسيدن به ميز به درستي تعظيم كنم .
گفتم : «مامه ها ـ سان ، نمي دانم چه طور شد كه چنين تصميمي گرفتيد .. . .ولي نمي توانم مراتب سپاس را ... »
حرفم را قطع كرد و گفت : « فعلاً نيازي به سپاسگذاري نيست . هنوز اتفاقي نيافتاده بهتر است كه بگويي ديروزبعد از ديدار من خانم نيتا به تو چي گفت »
گفتم : « راستش ، فكر مي كنم مادراز اينكه شما به من توجه نشان داده ايد كمي گيج شده است .... و راستش را بخواهيد ، خودم هم گيج شده ام » اميدواربودم كه مامه ها چيزي بگويد، اما حرفي نزد . ادامه دادم : « اما هاتسه مومو ... »
«وقت را بيخود روي اين كه او چه مي گويد تلف نكن . مي داني كه از شكست تو چه لذتي مي برد . خانم نيتا هم همين طور»
گفتم : « نمي فهمم ،با توجه به اينكه اگر موفق شوم مادر پول زيادي در مي آورد ، چرا بايد بخواهد كه من شكست بخورم .»
مامه ها گفت : «اگر قرضت را تا بيست سالگي بدهي او مقدار زيادي به من بدهكار مي شود . ديروزبه نوعي با او شرط بستم » مستخدمه چاي ريخت و مامه ها ادامه داد «تا مطمئن نشوم كه تو موفق خواهي شد اين شرط را نمي بستم . اما اگر قرار است خواهر بزرگتر تو باشم از حالا بايد بگويم در انجام دادن مقررات خود سختگيرم»
انتظار داشتم كه اين مقررات را به من بگويد ، اما تنها چشم غره اي رفت و گفت : «شيو ، واقعاً كه ،نبايد چاي را اين طورفوت كني مي گويند از ده آمده اي ! بگذار روي ميز بماند و سرد شود»
گفتم : «ببخشيد ،متوجه نبودم كه دارم فوت مي كنم»
«از اين به بعد بايد متوجه باشي ، گيشا ها به انظار بايد به ظاهر خيلي اهميت بدهند . حالا همان طور كه گفتم من آدمي هستم مقرراتي ، اول از همه منتظرم كه هرچه به تو مي گويم ، بدون چونه چرا و بدون هيچ ترديدي انجام دهي . مي دانم كه گاهي از خانم نيتا و هاتسو مومو سرپيچي كرده اي . شايد فكر مي كني كه قابل درك است . اما اگر از من مي پرسي ،اگر از اول بيش از اين مطيع بودي شايد به هيچ يك از اين مشكلات بر نمي خوردي»
مامه ها كاملاً حق داشت . دنيا خيلي عوض شده بود ، بچه كه بودم اگر دختري از بزرگترها اطاعت نمي كرد بلافاصله سر جايش نشانده مي شد .
مامه ها ادامه داد : «چند سال پيش دو خواهر كوچكتر براي خودم گرفتم ، يكيشان سخت كار مي كرد و ديگري از زير كار در مي رفت . روزي او را به اينجا به آپارتمان خود آوردم و گفتم كه بيش از اين حاضر نيستم كه مرا دست بياندازد ، اما فايده نكرد . ماه بعد بهش گفتم برود براي خودش يك خواهر بزرگتر ديگر پيدا كند »
گفتم : «مامه ها ـ سان به شما قول مي دهم كه اين اتفاق براي من نخواهد افتاد تشكرش را به شما مديونم ، احساس مي كنم گشتي اي هستم كه براي اولين بار به اقيانوس رفته است . اگر باعث نااميدي شما شوم ، هرگز خودم را نخواهم بخشيد»
«بله ، خُب خوب است . اما منظورم فقط اين نيست كه چقدر بايد سخت كار كني بايد خيلي مراقب باشي كه هاتسو مومو گولت نزند . و به خاطر خدا كاري نكن كه بيش از اين قرض بالا بياوري . مواظب باش حتي يك فنجان هم نشكني !»
به او قول دادم كه اين كار را خواهم كرد ، اما بايد اعتراف كنم وقتي به يك بار ديگر گول خوردن از هاتسومومو فكر كردم ، خُب مطمئن نبودم كه اين بار چگونه مي توانم از خودم دفاع كنم .
مامه ها گفت «هنوز يك چيز ديگر مانده ، هر چه را كه ما به هم مي گوييم بايد بين خودمان بماند . يك كلمه از اين حرف ها نبايد به هاتسومومو زده شود . حتي اگر فقط از آب و هوا بگوييم . مي فهمي ؟ اگر هاتسومومو پرسيد من چه مي گويم ، بگو : آه هاتسومومو ـ سان ، مامه ـ سان ، هيچ وقت حرف جالبي نمي زند . حرف از دهانش بيرون نيامده از خاطرم مي رود . كودن ترين آدمي است كه تا حالا ديده ام !»
به مامه ها گفتم كه فهميدم .
ادامه داد : «هاتسومومو خيلي باهوش است. كوچكترين نشانه اي كه ببيند ، ماتت مي برد كه چه طور از اول تا آخرش را مي خواند »
و ناگهان به سمت من خم شد و با چهره اي خشم آلود گفت«ديروز كه شما دو تا را با هم در خيابان ديدم داشتيد چه مي گفتيد ؟»
گفتم «هيچي خانم » و گرچه خيره نگاه كردنش به من ادامه پيدا كرد ، اما چنان يكه اي خورده بودم كه كلمه اي بيشتر از آن نمي توانستم بگويم .
«منظورت چيست كه مي گويي هيچي ؟ بهتر است جواب بدهي دختره احمق ، وگرنه شب كه خوابيدي در گوشت مركب مي ريزم »
دقيقه اي طول كشيد تا متوجه شدم مامه ها دارد اداي هاتسومومو را در مي آورد. به گمانم در ادا در آوردن موفق نبود اما اينك كه فهميدم منظورش چيست گفتم : «هاتسومومو ـ سان راستش را بخواهيد حرف هاي مامه ها ـ سان حوصله آدم را سر مي برد ، حتي يك كلمه اش هم يادم نمي ماند . مثل برف آب مي شوند . مطمئنيد ديروز ما را با هم ديديد ؟ چون اگر ما با هم حرف زده ايم من يادم نيست . ...»
مامه ها مدتي به اين تمرين ادامه داد ، با ناشي گري اداي هاتسومومو را در مي آورد ، و سرانجام گفت كارم قابل قبول است . خودم به اندازه ي او مطمئن نبودم . زير سوال مامه ها قرارگرفتن گرچه مي كوشيد رفتاري مثل هاتسومومو داشته باشد ، اما هيچ ربطي به حفظ ظاهردر برابر خود هاتسومومو نداشت

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:44
در دو سالي كه مادر نقطه ي پايان بر درس خواندن من گذاشته بود ، بسياري از آموخته هايم را فراموش كرده بودم .و از ابتدا هم چنان درسي نخوانده بودم كه اينك با آن شروع كنم ، چون در آن زمان ذهنم مشغول چيزهاي ديگري بود به همين دليل وقتي بعد از موافقت مامه ها به اينكه خواهر بزرگترم باشد به مدرسه برگشتم ، خالصانه احساس مي كردم كه تازه براي اولين بار درس خواندن را شروع كرده ام .
آن زمان دوازده سال داشتم . و قدم تقريباً به بلندي قد مامه ها بود شايد كه بزرگ شدن به نظر امتياز به نظر بيايد ، اما مطمئن باشيد درباره من اين طور نبود . بيشتر دختران مدرسه درس خواندن را از سنين خيلي پايين تر شروع كرده بودند ، و اين شروع در برخي مواقع طبق سنت در سه سال و سه روزگي بود . انگشت شمار دختراني كه در اين سنين پايين شروع به تعليم گرفتن مي كنند . اغلب دخترها خود گيشا ها هستند و چنان بزرگ مي شوند كه رضص و مراسم تهيه ي چاي در زندگي روزانه نقشي چون شنا دربركه براي من دارد .
مي دانم كه مقداري از آموزش نواختن شامي سن توسط خانم معلم موش را شرح داده ام . (ما گيشا ها بايستي علاوه بر آموختن شامي سِن بسياري هنر هاي ديگر هم بياموزند) و در حقيقيت ((گي)) كلمه ((گيشا)) به معني هنر است لذا كلمه ي گيشا به معني "هنرمند" يا "صاحب هنر" است . صبح ها اول وقت درسم با نواختن نوعي طبل شروع مي شود كه ما آن را LSULSUMI مي خوانيم . شايد تعجب كنيد چرا گيشا بايد زحمت ياد گرفتن طبل را به خود بدهد . پاسخش آسان است . در تمام ضيافت ها و گردهمايي هاي غير رسمي در گيون گيشا ها اگر خواننده يا نوازنده شامي سن همراهي شان نكنند نمي رقصد اما در صحنه هاي رقص ، مثل فستيوال رقص هاي پايتخت قديمي در فصل بهار، تعداد نوازنده هاي شامي سن شش تن يا بيشتر است ، كه با كمك گرفتن ضربات طبلها و همچنين نوعي فلوت ژاپني که آن را fuc می خوانیم می نوازد بنابراین می بینید که گیشا باید در تمام آلات موسیقی دست داشته باشد ، در حالی که ساز تخصصی اش فقط یک یا دو ساز خواهد بود .
همان طور که گفتم ، درس آغازین صبح های من ، نواختن طبل کوچکی بود که آن را LSULSUMI می خوانیم ، که مثل سایر آلات موسیقی تحت تعلیم به حالت نشسته و روی دو زانو نواخته می شود LSULSUMI با طبل های دیگر فرق دارد ، چون آن را روی شانه می گذارند و با دست به آن ضربه می زنند ، نه مثل طبل های بزرگتری مثل okawa که روی پا می گذارند و یا بزرگترین آنها ، taiko که بالای سکو می گذارند و با چوبهای دسته پهن بر آن می کوبند . تمام این ساز ها را یکی دو بار نواخته ام . شاید طبل به نظر سازی بیاید که حتی بچه ها هم می توانند آن را بنوازند . اما در واقع نواختن هریک شیوه خود را دارد
مثلاً برای ــ taiko بزرگترین طبل ـــ باید دست را به یک طرف برد و دسته چوبی را از پشت آورد و بر آن ضربه زد ، یا dchikomi ، با یک دست ضربه را زد و همزمان دست دیگری را بالا برد وبالعکس آن را تکرار کرد که آن را sarashi می گوییم طرق دیگری نیز وجود دارد که هر یک صدای خود را می دهد ، اما تمرین روی هرکدام باید زیاد باشد . مهم تر از آن ، کار دسته ای ارکستر همیشه در جلوی چشم تماشاگر است ، بنابراین حرکاتش باید ظریف و قشنگ باشد ، و همینطور در نواختن هماهنگ با سایر نوازندگان باید تبحر لازم را داشته باشند . پنجاه درصد کار صدای درست بیرون آوردن و پنجاه درصد باقی اجرای صحیح است .
صبح ها بعد نواختن طبل کلاس آموزش فلوت ژاپنی و بعد کلاس شامی سِن داشتم . روش یاد گیری تمام این ساز ها کم و بیش شبیه به یکدیگر بود .مربی درس را نواختن قطعه ای آغاز می کرد ، و بعد شاگرد ها آن را می نواختند . گاهی ، نه همیشه ، پیش می آمد صدای دسته ی ارکستر باغ وحش را در می آوردیم ، چون مربی مواظب بود درس را با نواختن قطعه ای آسان شروع کند . مثلاً ، اولین باری که در کلاس فلوت شرکت کردم ، خانم مربی فقط یک نت نواخت و بعد هم یک به یک آن را نواختیم . حتی بعد زدن یک نُت هم مربی خیلی چیزا را برای گفتن داشت .
«فلان کس انگشت کوچیک را باید پایین بیاوری ، نه اینکه در هوا نگه داری ، و تو ، فلان و بهمان ، مگر فلوتت بو می دهد ؟ خُب پس چرا دماغت را چین انداخته ای ! »
این خانم مثل اکثر مربی ها سختگیر بود و طبیعتاً از ارتکاب اشتباه می ترسیدیم . از او بر می آمد که فلوت را از دست دختر بینوایی بگیرد و بر شانه اش بکوبد .
بعد از طبل ، فلوت و شامی سِن ، درس تعليم آواز داشتم . در ژاپن در اغلب ميهماني ها آواز مي خوانيم . و البته ميهماني ها اغلب همان چيزي است كه مردها به خاطر آن به گيون مي آيند اما اگر دختري قادر نباشد با همراهي ديگران بخواند و هيچ وقت هم از او تقاضاي خواندن در جمع نشود ، باز هم بايد براي كمك به درك رقص درس رشته ي آواز را بگذراند . چون هر رقص براي آهنگ به خصوصي تنظيم مي شود ، و اغلب خواننده اي آن را همراهي مي كند كه با خواندن آوازِ شامي سِن نيز مي نوازد .
آهنگ ها انواع مختلف دارند ـ واي تعدادشان بيش از آن است كه بتوانم بشمارم ـ اما ما پنج نوع آهنگ را ياد مي گرفتيم . برخي منظومه هايي بودند مردم پسنده و برخي قطعه هاي طولاني از نمايشنامه هاي قديمي كابوكي كه داستاني را نقل مي كردند . باقي چيزي شبيه اشعار كوتاه آهنگين بودند . شرح و تفصيل اين آهنگ ها حماقت است فقط اجازه دهيد بگويم در حالي كه به نظر من بيشتراين آهنگ ها جذاب است ، اما ظاهراً به گوش خارجي ها بيشتر از آنچه كه موسيقي بيايد مثل ناله ي دسته اي گربه در حياط معبد است درست است كه آوازهاي سنتي ژاپن شامل مقدار زيادي چهچهه است كه چنان از ته گلو زده مي شود كه بيشتر از دهان صدا از بيني در مي آيد اما مسئله ، فقط عادت داشتن گوش است . در تمام اين كلاسها ، موسيقي و رقص تنها بخشي از آموختنيهايمان را تشكيل مي دادند .
چون دختري كه صاحب كمالات و هنرهاي گوناگون شده اگر هنوز به اصول و رفتار درست وارد نباشد در مجلس خوب جلوه نمي كند . مربي ها به همين دليل روي رفتار و سلوك شايسته شاگردهايشان اصرار مي كردند .
حتي اين رفتار وقتي تنها درگذشتن از سرسرا با قدم هاي كوتاه به دستشويي بود . مثلاً ، اگر درس شامي سِن داشتيم آنقدر نواختنمان را اصلاح مي كردند كه بتوانيم با درست ترين زبان آهنگ صحبت كنيم يا به جاي لهجه ي كيوتويي اگر با لهجه محلي حرف مي زديم ، يا قوز مي كرديم ، يا قدم هاي پر سرو صدا برمي داشتيم در واقع سخت ترين بازخواست از شاگردها براي بد ساز زدن يا يادنگرفتن ابيات آوازها نبود ، بلكه براي كثيف بودن زير ناخن ها و يا بي ادبي رفتار كردن و از اين قبيل چيزها بود .
گاهي وقتها كه درباره دوره تعليماتم با خارجي ها حرف مي زنم ، مي پرسند "خوب گل آرايي را كي ياد گرفتي ؟" پاسخش اين است كه گل آرايي را هيچ وقت ياد نگرفته ام . اگر كسي جلوي مردي بنشيند و براي گرم كردن سر او به آرايش گل بپردازد ، وقتي سرش را بالا بگيرد احتمالاً مي بيند مرد سرش را روي ميز گذاشته و خوابيده است . بايد اين را به ياد داشته باشيد كه گيشا، در درجه ي اول آفريننده شادي و نوازنده است . درست است كه براي مردها ساكي با چايي مي ريزيم ، اما هرگز نمي رويم يك ظرف ديگر ترشي بياوريم و در واقع ، مستخدم هايمان چنان خوب از ما پذيرايي مي كنند كه به زحمت مي دانيم چه طور بايد از خود مراقبت كنيم و يا چه طور اتاقمان را مرتب كنيم چه برسد به اينكه در چاي خانه بنشينيم و گل آرايي كنيم .

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:44
آخرين كلاسي كه در ساعت هاي صبح داشتم . درس تشريفات درست كردن چاي بود . در اين باره كتابهاي بسيارزيادي نوشته اند . بنابراين نيازي به وارد شدن به جزئيات نيست ،اما در اصل ، مراسم تهيه ي چاي توسط يك يا دو تني اجرا مي شود كه در مقابل ميهمانهايشان مي نشينند و با اصولي كاملاً سنتي چاي درست مي كنند ، در فنجان هاي زيبا ، با همزن هاي بامبو و غيره و غيره . ميهمان ها نيز خود بخشي از مراسم هستند ، چون بايد هم فنجان را به طرز مخصوصي در دست بگيرند و هم به طور مخصوصي بنوشند . اگر فكر مي كنيد مراسم چاي فقط نشستن و فنجاني چاي لذيذ نوشيدن.... خُب بايد بگويم كه اين مراسم به نوعي مثل رقص است ، يا حتي مراقبه كه نشسته به روي دو زانو اجرا مي شود . درست كردن اين چاي با برگ چاي كوبيده در آب جوش و بعد هم زدن و كف كردن و به رنگ سبز در آمدنش است و ما آن را mucha مي خوانيم و به ذائقه خارجي ها اصلا خوشمزه نيست . تصديق مي كنم كه مثل كف صابون سبز است و مزه ي تلخي دارد كه فقط بايد به آن عادت كرد .
اين تشريفات بخش مهمي از تعليمات يك گيشا است . شروع پذيرائي ها در ميهماني هاي خصوصي با مراسم ساده ي تهيه ي چاي غير معمول نيست و مهمان هايي كه براي تماشاي رقص هاي فصل به كيون مي آيند ابتدا با چايي پذيرايي مي شوند كه گيشا ها درست مي كنند .
مربي تشريفات چاي ما زن جوان حدود بيست و پنج ساله اي بود كه بعد ها فهميدم در گيشايي به موفقيت نرسيده بود اما در آموزش فراگيري اين سنت چنان وسواس به خرج مي داد كه گويي هر حركت آن كاري مقدس است . به خاطر ذوق و شوقي كه در انجام دادن كارش داشت به زودي ياد گرفتم كه به آموزش او احترام بگذارم و بايد بگويم براي آخرين ساعت يك صبح طولاني بهترين درس بود ، فضا فضايي آرامش بخش بود . حتي اكنون نيز تشريفات تهيه ي چاي چون خواب خوش شبانه برايم لذت بخش است .
دشواري دوره تعليمات گيشا ها تنها به خاطرآموختن هنر هاي لازم نيست . بيشتر به خاطر شلوغ بودن زندگيشان است . بعد از گذراندن تمام صبح در كلاس هاي درس ، از گيشا انتظار مي رود مثل معمول تمام بعد از ظهر و شب را هم مشغول به كار باشد . با وجود اينكه شبها بيش از سه تا پنج ساعت وقت براي خوابيدن ندارد در طول سالهايي كه آموزش مي ديدم ، حتي اگر دو نفر مي شدم ، باز هم زندگي ام به همان اندازه شلوغ بود . اگر مادر مرا نيز مثل كدو حلوايي از انجام دادن كارها معاف مي كرد از او ممنون مي شدم اما با در نظر گرفتن شرطي كه با مامه ها بسته بود ، گمان نمي كنم كه حتي يك بار فكر پيشنهاد وقت بيشتر را به من براي تمرين به ذهنش خطور يافته بود ، برخي از وظايفم بر عهده ي مستخدم ها گذاشته شده بود اما اغلب روزها مسئوليتي بيش از آنكه قادر به انجام دادنش باشم بر عهده ام گذاشته مي شد ، در همان حال كه انتظار مي رفت بعد از ظهر ها يكي دو ساعت هم تمرين شامي سن كنم . زمستان ها من و كدو حلوايي سعي مي كرديم با گذاشتن دستمال در آب يخ تا آنجايي كه از درد به گريه مي افتاديم ، قدرتش را بالا ببريم ، بعد در هواي سرد منجمد كننده حياط مي نشستيم و تمرين مي كرديم ، مي دانم كه واقعاً به نظر ظلم مي آيد ، اما آن زمان زندگي همين بود . و در واقع محكم تر كردن دست به اين شيوه به بهتر نواختن من خيلي كمك مي كرد مي دانيد ، وقتي آدم به وحشت مي افتد دستش بي حس مي شود و وقتي عادت كنيد با دستي بنوازيد كه قبلاً كرخت و بي حس شده است ، وحشت ديگر مشكل نمي آفريند .
اوايل من و كدوحلوايي بعد از ظهرها به اتفاق تمرين شامي سن مي كرديم ، بعد از يك ساعت تمرين خواندن و نوشتن با خاله ،از هنگام آمدن به اوكيا هر روز نزد او ژاپني مي خواندم و او هميشه روي رفتار اصرار داشت . اما بعد از ظهر ها كه با كدو حلوايي شامي سن تمرين مي كرديم ، به ما خيلي خوش مي گذشت . اگر با صداي بلند مي خنديدم خاله يا يكي از مستخدم ها مي آمد و دعوايمان مي كرد ، اما تا وقتي كه سر و صدايمان در نمي آمد و ضمن حرف زدن صداي شامي سن را هم بيرون مي داديم كسي كاري به كارمان نداشت ، در آن ساعت ها مي توانتيم از مصاحبت هم لذت ببريم . در شبانه روز بيش از همه مشتاق رسيدن آن ساعت بودم .
سپس يك بعد از ظهر ، وقتي كدو حلوايي داشت روي تكنيك در هم بر هم نواختن نوتها با هم كمكم مي كرد ، هاتسومومو جلومان در راهرو سبز شد حتي

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:44
صدای آمدنش به اوکیا را نشنیده بودیم.
خطاب به من گفت: (( اینجا را نگاه کن، خواهر کوچولوی آینده مامه ها را ببین!)) کلمۀ ((آینده)) را افزود چون تا هنگامی که زمان معرفی من به گیشای کارآموز به مردم نمی رسید رسما خواهر به حساب نمی آمدیم.
به حرفش ادامه داد: (( بایستی تو را خانم احمق کوچولو صدا می کردم، اما از این صحنه ای که دیدم، فکر می کنم باید این نام را برای کدوحلوایی نگه دارم.))
کدو حلوایی بینوا مثل سگی که دمش را لای پا می گذارد شامی سنش را روی پا گذاشت پرسید: (( کاری بدی کرده ام؟))
اجباری نبود که به هاتسومومو نگاه کنم و شکفتن خشم بر صورتش را ببینم، از چیزی که می خواست اتفاق بیفتد سخت می ترسیدم.
هاتسومومو گفت: (( ابدا! فقط این که تا حالا تشخیص نداده بودم که شعورت این اندازه است.))
کدو حلوایی گفت: (( ببخشید، هاتسومومو، داشتم به شیو کمک می کردم که...))
(( شیو نیازی به کمک تو ندارد هروقت برای زدن شامی سن کمک بخواهد، سراغ مربی اش می رود. توی کلۀ گنده ات مثل کدو خالی است؟))
و چنان نیشگونی محکم از لپ کدو حلوایی گرفت که شامی سن از روی زانویش سرخورد و روی گذر چوبی و از آنجا هم پایین در راهروی خاکی افتاد.
به او گفت: (( من و تو باید چند کلمه باهم حرف بزنیم، شامی سن را بگذار کنار، من هم از اینجا تکان نمی خورم تا خیالم راحت باشد که کار احمقانه ی دیگری نمی کنی.))
وقنی هاتسومومو به او اجازه داد، کدو حلوایی بینوا پایین رفت تا شامی سن را بردارد و تکه هایش را جدا کند. نگاهی ترحم برانگیز به من انداخت،و من فکر کردم شاید آرام شود. اما در واقع لبش شروع به لرزیدن کرد و بعد صورتش مثل زمینی که به زلزله افتاده باشد به لرزیدن افتاد، و آن گاه ناگهان قطعات شامی سن را زمین انداخت و دست به لب برد- که داشت ورم می کرد- اشک هم بر گونه اش جاری شد. صورت هاتسومومو چون آسمانی که از خشم بیرون بیاید نرم شد، با لبخندی رضایت آمیز رو به من کرد.
گفت: (( باید دنبال دوست کوچولوی دیگری بگردی. من و کدوحلوایی که حرفهایمان را زدیم آن وقت بهتر میداند که از این به بعد نبایستی یک کلمه با تو صحبت کند. درست نمی گویم،کدو حلوایی؟))
کدو حلوایی سر تکان داد، چارۀ دیگری نداشت. اما تأسف از چهره اش می بارید دیگر هیچ گاه با هم شامی سن تمرین نکردیم.
* * * * * *

دفعۀ بعد که به دیدار مامه ها به خانه اش رفتم گزارش این برخورد را دادم.
گفت: (( امیدوام معنای آنچه هاتسومومو گفت را با تمام وجود درک کرده باشی. اگر قرار است کدوحلوایی یک کلمه با تو حرف نزند، تو هم یک کلمه با او حرف نمیزنی. او را دچار دردسر می کنی و تازه، مجبور است هرچه را به او بگویی به هاتسومومو بگوید. درست است که قبلا به این دختر بینوا اطمینان داشتی، اما از این به بعد نباید اطمینان کنی.))
از شنیدن این حرف چنان دچار اندوه شدم که مدتی نتوانستم حرف بزنم. سرانجام گفتم: (( تلاش برای زنده ماندن در زیر دست هاتسومومو در اوکیای ما مثل تلاش خوک برای زنده ماند در کشتارگاه است.))
این را که می گفتم به کدوحلوایی فکر می کردم، اما مامه ها بایستی اندیشیده باشد که منظورم خودم هستم. گفت: (( کاملا درست می گویی، تنها دفاعی که از دستت بر می آید موفق تر شدن از هاتسومومو و بیرون کردن او است.))
((ولی همه می گویند که او یکی از پر طرفدارترین گیشاهاست، نمی دانم چطور می توانم روزی پرطرفدارتر از او شوم.))
مامه ها پاسخ داد: (( من نگفتم پرطرفدار، گفتم موفق،رفتن به مهمانی های زیاد به معنای همه چیز نیست. من در خانه ای بزرگ با دومستخدمۀ شخصی زندگی می کنم، در حالی که هاتسومومو- که احتمالا به اندازۀ همان مهمانی هایی که من می روم می رود- هنوز در اوکیای تیتا زندگی می کند. وقتی می گویم موفق، منظورم گیشایی است که استقلال خود را به دست آورده است. تا زمانی که گیشا یک مجموعه کیمونو برای خود درست نکرده- یا تازمانی که دختر خواندۀ اوکیا نشده، که معنای هر دو یکی است- زندگیش در زیر قدرت کسی دیگر است. تو بعضی از کیمونوهای مرا دیده ای، درست است؟ فکر می کنی آنها را از کجا آورده ام؟))
((فکر کرده بودم شاید پیش از آن که تنها زندگی کنید دختر خواندۀ یک اوکیا بوده اید.))
((تا پنج سال پیش در اوکیا زندگی می کردم. اما مدیرۀ آنجا خودش دختری داشت، هیچ وقت نخواست کسی را به فرزند خواندگی بپذیرد.))
((اجازه می دهید سؤال کنم... این مجموعۀ کیمونو را خودتان خریده اید؟))
((شیو، فکر می کنی که یک گیشا چقدر درآمد دارد!منظور از یک مجموعۀ کامل کیمونو دو سه دست لباس برای هر فصل نیست. زندگی بعضی از مردها همیشه در دوروبر گیون می گردد.اگر هرشب تو را با یک لباس ببینند خسته می شوند.))
بایستی همان گونه که احساس می کردم کاملا گیج به نظر آمده باشم، چون چشم مامه ها که به صورتم افتاد خنده اش گرفت.
((شیو،جان اخم نکن، این معما پاسخ دارد. دانای من مرد با سخاوتی است و بیشتر این لباسها را او برایم خریده، به همین دلیل است که من موفق تر از هاتسومومو هستم. من دانای ثروتمندی دارم. او سالهاست که دانا ندارد.))
********
تا آن اندازه در گیون زندگی کرده بودم که از منظور مامه ها از دانا چیزی بدانم. دانا عنوانی است که خانمها برای نام بردن از همسرشان به کار می برند- یا بهتر بگویم ، در آن زمان به کار می بردند. اما گیشایی که به دانایش اشاره می کند از همسرش نمی گوید. گیشا ها هیچ وقت ازدواج نمی کنند، یا دست کم آنهایی ازدواج می کنند که دیگر به گیشایی ادامه نمی دهند.
می دانید، گاهی اوقات رضایت خاطر بعضی از مردها با سپری کردن شب در یک بزم پرشور و نشاط با گیشاها تأمین نمی شود و طالب چیزی بیش از آن هستند. بعضی از این مردها همین اندازه که به اماکنی از قبیل میا گاوا- شو راه یابند و بوی عرق تنشان را به محیط خانه های نامطبوعی از همان قبیل که شبی خواهرم را در آن پیدا کردم بیفزایند، دل خوشی دارند. سایر مردها درجۀ شهامتشان را بالا می برند و آخر شب با چشمهای خسته و قرمز یک بری می شوند و زیر لب از گیشای کنار دستشان از ((نرخ)) او سؤال می کنند. گیشاهای درجه های پایین ممکن است برای چنین قراری مشتاق باشند، احتمالا از این که درآمدی مخصوص خودشان داشته باشند، خیلی هم خوشحال می شوند. شاید که زنهایی اینچنین خود را گیشا بنامند و در اداره ثبت احوال هم ثبت نام کرده باشند، اما فکر می کنم پیش از آن که شایستگی و یا ناشایستگی شان در گیشایی برای شما مسلم شود، ابتدا نگاهی به رقص کردنشان بیندازید،بعد شامی سن زدنشان را تماشا کنید، و ببینید از تشریفات تهیۀ چای چه می دانند یک گیشای اصیل هرگز در پایان یک مهمانی شبانه خود را در اختیار کسی قرار نمی دهد تا به حیثیتش لطمه وارد کند. تظاهر نمی کنم که بگویم هیچ گیشایی هرگز به همین سادگی با مردی که به نظر جذاب می آید قرار نمی گذارد. به هر حال ، چه قرار بگذارد یا نگذارد زندگی شخصی خودش است. گیشاها هم مثل همه دل دارند، و آنها هم مثل همه اشتباه می کنند. گیشایی که دست به چنین خطری می زند فقط باید امیدوار باشد که آبرویش نرود،چون این آبرو واقعا در خطر است. اما مهم تر از آن،جایگاه او با دانایش است، البته اگر دانا داشته باشد. و پیش از آن،خشم زنی را می خرد که اوکیایش را اداره می کند. گیشایی که مصمم است به نبال دلش برود بایستی خطر آن را هم به جان بخرد،اما به طور قطع به خاطر پولی که می تواند خیلی راحت از طرق قانونی به دست آورد این کار را نمی کند.
بنابرانی می بینید، گیشاهای درجه یک و دو در گیون، توسط هیچ کسی، برای یک شب خریداری نمی شوند. اما اگر مردی با مشخصات خوب و علاقه مند به چیز دیگری است- نه فقط گذراندن یک شب، بلکه برای مدتی طولانی- و اگر می خواهد پیشنهاد مدتی قابل قبول را بدهد- خب، در این صورت گیشا خوشحال می شود که چنین قراری را بپذیرد. مهمانی ها و از این قبیل سرگرمیها به جای خود خیلی خوب هستند، اما در گیون پول واقعی از طریق گرفتن دانا به دست می آید،و گیشا بدون دانا-مثل هاتسومومو- مثل گربۀ خیابانگرد است که برای سیر کردن شکم صاحب ندارد.
شاید انتظار دارید همۀ مردها به زنی زیبا چون هاتسومومو با ولع پیشنهاد دانا شدن بدهند، و مطمئنم که بسیاری هم این کار را کرده اند. در واقع او یک بار دانا داشته است، اما چنان خشم خانم مدیرۀ میزوکی ،چای خانۀ رسمی اش را برانگیخته است که مردهایی که بعد ازآن تقاضای دانا شدن او را کرده اند همیشه یک پاسخ شنیده اند؛ آمادگی ندارد- که آنها هم احتمالا این برداشت را کرده اند که برای خود دانا دارد، در حالی که نداشت. هاتسومومو در لطمه زدن به رابطه اش با مدیره این چای خانه به هیچ کس به اندازۀ خود لطمه وارد نیاورد در مقام یک گیشای پرطرفدار آن اندازه پول در می آورد که مادر را راضی نگه دارد، اما به عنوان یک گیشای بدون دانا،آن اندازه در نمیرآورد که استقلالش را به دست آورد و برای همیشه اوکیا را ترک کند. همین طور نمی توانست راحت عضو چای خانه ای شود که روحیه اش با مدیرۀ آن سازگارتر باشد و او در پیدا کردن دانا کمکش کند، مدیرۀ هیچ چای خانه ای حاضر نبود به رابطه اش با مدیره میزوکی لطمه بزند.
البته گیشاهای درجۀ متوسط به چنین گرفتاری هایی دچار نمی شوند. آنها وقتشان را صرف دلربایی از مردهایی می کنند که امیدوارند روزی یکی از آنها سرانجام درخواست گرفتن او را با مدیرۀ چای خانه عنوان کند. بسیاری از این درخواستها آخر و عاقبت ندارد، بعد از تحقیق معلوم می شود که مرد پولدار نیست یا وقتی به او پیشنهاد می شود به عنوان حسن نیت در خواستگاری هدیه ای گرانقیمت مثل کیمونو بیاورد، پا پس می کشد اما اگر هفته ها مذاکره به سرانجامی خوش برسد، گیشا و دانای تازه مراسمی شبیه مراسم خواهر شدن دو گیشا برپا می کنند. در اغلب موارد این پیوندها شش ماه یا چیزی در این حدود دوام می آورند، شاید اندکی طولانی تر- چون البته، مردها زود از یک چیز خسته می شوند. شرایط قرارد داد معمولا مرد را مجبور به پرداخت بخشی از قروض گیشا و به عهده گرفتن مخارج پر هزینۀ زندگی ماهانه اش می کند- مثل خرج آرایش و شاید بخشی از شهریۀ تعلیمات، و شاید هم هزینه های دارو و درمان و چیز هایی از این قبیل. به رغم پرداخت این مخارج سرسام آور، مرد مثل سایر مشتریها، موظف است حق الزحمۀ معمول در ساعت و در هر کجا که با او وقت بگذراند را بپردازد. اما همچنان عنوان((حق ویژه )) را برای خود محفوظ نگه می دارد.

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:44
این ترتیب کار یک گیشای در حد متوسط بود.اما برای گیشاهای در سطوح بالا،که تعدادشان در گیون به چهل نفر می رسید،بیش از این توقع می رفت.اول این که،گیشایی در این مقام حتی به آن فکر نمی کرد که با قبول یک زنجیره (دانا) به شهرت خود لطمه وارد کند،بر عکس،در طول عمر بیش از یک یا دو دانا نمی گرفت.دانای او نه تنها پرداخت مخارج زندگی از قبیل دستمزد نام نویسی در اداره ی ثبت احوال،شهریه ی دروس و مخارج غذا را به عهده می گرفت،تأمین پول تو جیبی و هزینه ی اجراهای رقص و خرید کیمونو و جواهر را نیز تقبل می کرد. و برای گذراندن وقت یا او، هن تنها حق الزحمه ی معمول را می پرداخت،بلکه برای نشان دادن حسن نیت،روی آن نیز می گذاشت.مامه ها به طور قطع یکی از گیشاهای در سطوح بالا بود،در واقع،این گونه که شنیدم،احتمالا یکی از دو یا سه صاحب نام ترین گیشاها در سراسر ژاپن بود.اگر درباره ی گیشای مشهور مامه تسوکی،چیزی به گوشتان رسیده باشد،گیشایی که اندکی پیش از آغاز جنگ جهانی اول با نخست وزیر ژاپن رابطه برقرار کرد و سبب بر پا شدن جنجال بزرگی گردید،او خواهر بزرگ تر مامه ها بود_به همین خاطر نام هر دو با کلمه ی"مامه" شروع می شد.گذاشتن مشتقی از نام خواهر بزرگ تر در اول نام خود برای گیشاهای جوان یک امر عادی است.داشتن خواهر بزرگ تری مثل مامه تسوکی برای تضمین موفقیت مامه ها در کار کافی بود.اما افزون بر آن در اوائل دهه ی 1920 که سازمانهای مسافرتی در ژاپن برای اولین بار تبلیغات خود را در سطح بین المللی شروع کردند،پوسترهایی با نقش زیبایی از معبد توژی در جنوب شرقی کبوتر را به معرض نمایش گذاشتند،با یک درخت گیلاس در یک سو و گیشایی کارآموز در سوی دیگر که به نظر دختری محجوب و زیبا و بی نهایت ظریف می رسید آن گیشای کار آموز مامه ها بود.لازم به گفتن نیست که بگوییم مامه ها به شهرت رسید این پوستر در تمام شهرهای بزرگ دنیا به نمایش درآمد،در زیر آن جمله ی"بیائید و از سرزمین آفتاب تابان دیدن کنید." به تمام زبانهای بیگانه نوشته شده بود_نه فقط به انگلیسی و آلمانی و فرانسوی و روسی و....بله،به زبانهایی که حتی اسمشان به گوشم نخورده است.مامه ها آن زمان شانزده سال داشت،اما ناگهان دید که دارد به ملاقات هر شخصیت دولتی که به ژاپن می آید دعوت می شود. و همین طور اشراف زاده های انگلیسی یا آلمانی، و میلیونرهای امریکایی.برای نویسنده ی بزرگ آلمانی،توماس مان ساکی ریخت و او هم توسط مترجم داستانی ملال آور و طولانی برایش تعریف کرد که قریب به یک ساعت طول کشید،و همین طور ب چارلی چاپلین و سان یات سین و بعدها،با ارنست همینگوی نیز دیدار کرد،و همینگوی شبی در عالم مستی به او گفته بود که لب های زیبایی قرمزش در زمینه ی سفید آرایش صورت او را به فکر خون بر روی برف می اندازد.در سالهای بعد از آن،مامه ها به خاطر اجرای تعدادی برنامه ی رقص با تبلیغات وسیع در تئاتر کابوکوزا در کیوتو به شهرتی بالاتر دست یافت،که معمولا نخست وزیر و تعداد بسیار زیادی از مقامات برجسته در تماشای آن حضور می یافتند.وقتی که مامه ها اعلان کرد که قصد دارد مرا به عنوان خواهر کوچک ترش انتخاب کند،از هیچیک از این چیزها درباره ی او اطلاع نداشتم و ضرر هم نکردم،چون احتمالا چنان می ترسیدم که بیش از لرزیدن در حضورش نمی توانستم کار دیگری بکنم.رقص،احترام برانگیزترین هنر یک گیشا است.تنها امیدبخش ترین و زیباترین گیشاها این دلخوشی را دارند که در این هنر تخصص به دست آورند.و شاید گذشته از تشریفات تهیه ی چای هیچ چیز دیگری در مقام مقایسه به غذای سنتی آن نمی رسد.مدرسه ی رقص اینو،محل تمرین گیشاهای گیون،از هنرهای نمایشی"نو" اقتباس شده است چون"نو" هنری باستانی است که همیشه مورد عنایت دربار امپراتوری بده است.رقاصه های گیون هنر خود را برتر و والاتر از تمرینهای رقص مدرسه ی ناحیه ی پونتوچو در آن سوی رودخانه می دانند،که از هنرهای نمایشی کابوکی اقتباس شده است.اکنون،من یکی از تحسین کنندگان بزرگ کابوکی هستم،و در حقیقت اقبالی آن چنان بلند داشته ام که تعدادی از معروفترین بازیگران کابوکی این قرن بین دوستانم جای داشته اند.اما کابوکی به نسبت،هنری تازه شکل گرفته است،قدمتش به بیش از سال1700 نمی رسد. و همیشه هم بیش از آن که مورد عنایت دربار امپراتوری باشد،مردم از تماشای آن لذت برده اند.در گیون،بین رقصهای پونتوچو و رقصهای اینو اصلا مقایسه نمی شود.گیشاهای کارآموز همگی باید دوره ی تعلیم رقص را ببینند،اما همان طور که گفتم،تنها امیدبخش ترین و زیباترین دخترها آن اندازه شهامت می کنند که در این رشته تخصص به دست آورند و به جای نواختن شامی سن و خواننده ی معمولی شدن،رقاصه ی واقعی شوند.بدبختانه،کدوحلوایی با وجود صورت گرد و صافش،به این خاطر بیشتر وقتش را به نمرین شامی سن می گذارند چون برای رقص انتخاب نشده بود.اما من،چون زیبایی خیره کننده ای،مثل هاتسو مومو،نداشتم که بجز رقص شانس دیگری نداشته باشم،به نظرم می رسید که تنها از طریق نشان دادن علاقه به کوشش زیاد نزد مربی هایم است که می توانم رقاصه شوم.به هر حال،به خاطر محبتهای بیکران هاتسو مومو،درس خواندنم بدجور شروع شد.مربی رقصم زنی در سنین پنجاه سالگی بود که بین خودمان او را خانم دنبالچه صدا می کردیم،چون پوست گلویش چنان چروکی داشت که در زیر چانه شکل دنباله اش شده بود.خانم معلم دنبالچه به اندازه ی هر کس دیگر در گیون از هاتسو مومو بدش می آمد.هاتسو موم این را خوب می دانست،و بنابراین فکر می کنید چه کرد؟سراغ او رفت_این را می دانم چون خانم معلم دنبالچه ماجرا را چند سال بعد برایم تعریف کرد_گفته بود:
"خانم مربی،اجازه دارم محبتی از شما بخواهم؟ یکی از شاگردهای شما چشمم را گرفته،به نظرم خیلی با استعداد می آید.خیلی سپاسگزار می شوم اگر بگویید نظرتان در مورد او چیست.نامش شیو است،و من خیلی خیلی به او علاقه دارم.هر کمک اضافه ای که به او بکنید به من منت گذاشته اید."
هاتسو مومو نیازی به سفارش نداشت،چون خانم معلم دنبالچه تمام کمکهای اضافه ای را که هاتسو مومو امیدش را داشت به من می کرد.در واقع من بد نمی رقصیدم،اما خانم معلم دنبالچه هربار برای گفتن این که چه کارهایی نباید کرد مثال می آورد.مثلا،یادم می آید یک روز حرکتی را به ما نشان داد که در حال بردن دست به یک سو می بایست پا را به زمین کوبید.قرار بود این حرکت را دسته جمعی انجام دهیم،اما چون تازه کار بودیم،بعد از انجام دادن حرکت و کوبیدن پا بر زمین،مثل این بود که یک دسته بشقاب را بر زمین انداخته ایم،چون هیچ دوپایی همزمان باهم بر زمین کوبیده نشد.به شما اطمینان می دهم که کار من بدتر از کار دیگران نبود،اما خانم معلم دنبالچه دنباله ی کوچک گردنش به لرزه در آمده بود آمد و جلو من ایستاد،و با بادبزن بسته اش روی تهیگاه ضرب گرفت و بعد دست به عقب برد و محکم بر سرم کوبید.
گفت:"دیگر مثل قدیمی ها پا بر زمین نمی کوبیم،چانه مان را هم نمی لرزانیم!"
در رقصهای مدرسه ی اینو باید صورت را به تقلید از نقابهای که در نمایشنامه های"نو" بر صورت می گذاشتند کاملا بدون حالت نگه می داشتیم.اما شکایت او از لرزش چانه ام آن هم وقتی که چانه ی خودش هم از خشم می لرزید...چه بگویم.بهر حال، از کتکی که خورده بودم گریه ام گرفت،اما دخترهای دیگر خندیدند.خانم معلم دنبالچه برای تنبیه خاجان احساسات مرا از کلاس بیرون کرد.نمی دانم،اگر مامه ها با او صحبت نمی کرد و نمی گفت که حقیقت ماجرا چیست،بدون پادرمیانی او زیردست این زن بر سر من چه می آمد.،از این مطمئنم اینک که فهمیده بود از او چه رودستی خورده است تنفرش چندین برابر شده بود خوشحالم بگویم از رفتار بدی که به من کرده بود چنان احساس بدی داشت که به زودی یکی از محبوب ترین شاگرداهایش شدم.
****
نمی گوییم که در چیزی استعداد خدادادی داشتم،چه در رقص یا هر هنر دیگر،اما مسلما مثل هر آدم مصممی برای رسیدن به هدفم سخت کار می کردم.بعد از ملاقاتم با رئیس در بهار گذشته در خیابان،دیگر جز این که بختی برای گیشا شدن به دست آورم و در این دنیا به جایی برسم،هیچ آرزویی نداشتم.اکنون که مامه ها این فرصت را برایم فراهم کرده بود،مصمم بودم که از آن خوب بهره گیری کنم.اما فشار درسهای زیاد و انجام دادن وظایف خانه،با توقعات زیاد،سبب شد که در شش ماه اول دوره ی تعلیماتم کاملا از پا بیفتم.بعد از آن،کلکهای کوچکی به خودم آموختم که به آرام شدن اوضاع کمکم می کرد.مثلا راهی پیدا کردم که هنگام خرید تمرین شامی سن هم بکنم.آهنگی را در ذهن می نواختم و آن را روشن جلو چشم می آوردم که بدانم دست چپم را چگونه باید روی گردن ساز جا به جا کنم و مضراب چگونه روی زره برده شود.این گونه،وقتی که ساز واقعی را روی زانو می گذاشتم،گاهی می توانستم آهنگی را که تنها یک بار تمرین کرده بودم صحیح بزنم.برخی فکر می کردند بدون تمرین آن را یاد گرفته ام،اما در حقیقت،در حال بالا و پایین کردن کوچه های گیون تمام مدت در حال تمرین کردن بودم.برای یاد گرفتن منظومه های حماسی و سایر آوازهایی که در مدرسه می خواندیم کلک دیگری به کار می بردم.از بچگی همیشه این توان را داشتم که با یک بار شنیدن هر آهنگی فردا بدون اشتباه آن را از حفظ بخوانم.چرایش را نمی دانم،شاید مربوط به حافظه می شود.لذا عادت کردم که شبها قبل از خواب ابیات و آوازها را روی کاغذ بنویسم.بعد،صبح که از خواب بیدار می شدم و ذهنم تازه و تأثیر پذیر بود،پیش از آن که از روی دشکم بلند شوم این ابیات را با خود می خواندم.معمولا همین برایم کافی بود،اما وقت خواندن با آهنگ کار دشوارتر می شد،از کلک پیدا کردن تصاویری که در به یاد آوردن آهنگ کمک می کردند استفاده می بردم.مثلا،شاخه های آویزان درخت مرا یاد صدای طبل می انداختند،یا جریان آب رودخانه بر بستر سنگی،خم انداختن روی ژه شامی سن را به یادم می آورد که صدای نت را لرزان می کرد،و آهنگ را مثل گردشی در طبیعت تصویر می کردم.اما البته،بزرگترین زورآزمایی،مهم ترین آن برای من،رقص بود.ماهها کوشیدم از کلکهای گوناگونی که کشف کرده بودم استفاده کنم،اما چندان کمکی برایم نبودند.سپس شبی داشتم چای می نوشیدم که روی مجله ای ریخت که خاله داشت می خواند و عصبانی شد.عجیب اینجا بود همان لحظه ای که داشتم فکرهای خوب درباره ی او می کردم به طرفم برگشت.دلم گرفت،و به خواهرم اندیشیدم که بدون من جایی در ژاپن بود،و به مادرم،که امیدوار بودم اینک در آرامش در بهشت ساکن است.و به پدرم،که با چه اشتیاقی ما را فروخت تا آخر عمرش را در تنهایی بگذراند.با چرخش این افکار در سرم،ناگهان احساس سنگینی در بدنم کردم.به اتاق خودمان و کدوحلوایی در طبقه ی بالا رفتم _ بعد از دیدار مامه ها از اوکیا مادر مرا به آن منتقل کرده بود.به جای این که روی مفرش حصیری بیفتم و گریه کنم،دسهایم را باز کردم و با گردشی آرام به روی سینه ام آوردم.نمی دانم چرا این کار را کردم.این حرکت را همان روز در کلاس رقص یاد گرفته بودم،که بنظرم حرکتی غمگین می رسید.همزمان به رئیس فکر کردم و این که زندگی ام چه روی بهتری می داشت اگر به مردی مثل او تکیه داشتم.همان طور که گردش دستم در هوا را تماشا می کردم،به نظرم رسید که لطافت این حرکت احساس اندوه و اشتیاق را منتقل می کند.دستهایم با وقار حرکت آن در هوا می چرخید_ نه این که مثل افتادن برگ از درخت باشد،بلکه مثل کشتی اقیانوس پیمایی بود که آب را خرامان می پیماید گمان می کنم که منظورم از کلمه ی " وقار" نوعی اعتماد به نفس است،یا مطمئنا،چیزی مثل نفس کوچکی از باد تلاطم امواج که تفاوتی با هم ندارند.کشفی که آن بعد از ظهر کردم این بود،وقتی در بدنم احساس سنگینی می کردم،حرکاتم با وقار می شد. وقتی مجسم می کردم که رئیس دارد نگاهم می کند،حرکاتم چنان احساس عمیقی به خود می گرفت که گاهی هر حرکت رقص در لحظاتی در کنشی متقابل با آن باقی می ماند.هنگام چرخیدن وقتی که سرم را به یک سو می کردم و می پرسیدم:رئیس،امروز با هم به کجا می رویم؟"باز نگه داشتن دست و باز کردن بادبزنم گویای آن بود که با همراهی اش چه افتخاری به من داده است،و وقتی بار دیگر وسط رقص بادبزنم را می بستم،لحظه ای بود که به او م می گفتم در زندگی هیچ چیز جز خوشحال کردن او برایم مهم نیست.

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:44
فصل سیزدهم

در بهار 1934،بیش از دو سال بود که تعلیم می دیدم هاتسو مومو و مادر فکر کردند که زمان آن رسیده است که کدوحلوایی به نام گیشای کارآموز در بیرون معرفی شود.البته هیچ کس در این باره به من چیزی نگفت،چون کدوحلوایی اجازه حرف زدن با مرا نداشت، و هاتسو مومو و مادر وقتشان را تلف نمی کردند که حتی لحظه ای به آن فکر کنند آن را ظهر روزی فهمیدم که کدوحلوایی از اوکیا بیرون رفت و شب با موی درست کرده به مدل سر گیشاهای تازه کار بازگشت_که به آن momoware یعنی "هلوی دو نیم" می گفتند.در اولین نگاهی که با قدم گذاشتن به سرسرای ورودی به او انداختم،از سنگینی نومیدی و احساس حسادت بیمار شدم.نگاهش تنها در یک چشم به هم زدن به من افتاد،نمی توانست به تأثیر معرفی ورودش به بیرون،روی من فکر نکند.گیسوی خلاف معمول محکم کشیده شده اش در پشت سر اینک چون گویی مرصع به مدلی زیبا بالای شقیقه اش جمع شده بود،شکل یک زن جوان شده بود،گو این که صورتش هنو زمثل بچه ها بود.سالها با هم حسرت دخترانی را خورده بودیم که گیسویشان را این گونه شیک می آراستند.اکنون او رهسپار گیشا شدن بود و من عقب مانده بودم،حتی نمی توانستم از او درباره ی زندگی تازه اش سؤال کنم.سپس روزی رسید که برای اولین بار لباس گیشای کارآموز را به تن کرد و به اتفاق هاتسو مومو به جای خانه ی میزوکی رفت،برای شرکت در مراسم پیوند خواهری.مادر و خاله هم رفتند،گرچه من شامل شرکت در آن نمی شدم.اما وقتی کدوحلوایی با کمک مستخدمه ها از پله ها پایین آمد،من هم کنارشان در سراسری پذیرایی ایستادم.کیمونوی سیاه مجللی با جغه ی اوکیای نیتا به تن داشت و یک اوبی رنگ هلو و طلایی به رویش بسته بود.برای اولین بار صورتش را سفید کرده بود.شاید انتظار داشته باشید با شانه های زینتی در گیسوان و لبهای سرخ و براق،باید زیبا و مغرور و مفتخر به نظر می رسید،اما فکر کردم که بیش از هر چیز دیگر نگران است.قدمهایش را با زحمت بر می داشت،لباس تشریفاتی گیشای کارآموز بسیار سنگین است.مادر دوربینی به دست خاله داد و گفت از بیرون از کدو حلوایی در حال زدن اولین سنگ چخماق در پشت سرش برای طالع خوش عکس بگیرد.بقیه ی ما،کنار گذاشته از صحنه،در سرسرا باقی ماندیم.وقتی پا در کفش دراز چوبی که آن را okobo می خوانیم و گیشاهای کارآموز همیشه به پا دارند می کرد،مستخدمه ها دستش را گرفته بودند.بعد مادر رفت و پشت او ایستاد و ژستی گرفت که گویی دارد سنگ چخماق می زند،گرچه در واقع،همیشه خاله یا یکی از مستخدمه ها این وظیفه را انجام می داد.وقتی سرانجام عکس گرفته شد،کدوحلوایی سکندری خوران دو سه قدم جلو رفت و بعد سربرگرداند تا نگاهی به پشت بیندازد.بقیه در حال ملحق شدن به او بودند،اما او به من نگاه کرد،با حالتی که انگار می گفت چقدر متأسف است که اوضاع این گونه از آب درآمد.در پایان آن روز،نام جدید رسمی گیشایی کدوحلوایی هاتیو میو شد."هاتسو" از نام هاتسو مومو گرفته شده بود،و گرچه این مسئله باید به کدوحلوایی کمک می کرد که نامش از گیشایی به معروفیت هاتسو مومو گرفته شده،اما فرجام کار بدین گونه نبود.می دانید،معدود افرادی نام گیشایی او را می دانستند،همه مثل ما او را کدوحلوایی صدا می کردند.
*****
بیش از اندازه مشتاق بودم که درباره ی مراسم معرفی کدوحلوایی به مامه ها بگویم،اما مشغولیت او اخیرا بیش از معمول بود،به درخواست دانایش اغلب به کیوتر می رفت، در نتیجه شش ماه بود که یکدیگر را ندیده بودیم.دو سه هفته ی دیگر نیز گذشت تا سرانجام او فرصتی به دست آورد تا مرا به خانه اش بخواند.وقتی قدم به داخل گذاشتم،خدمتکارش نفسی را تو داد، و وقتی لحظه ای بعد مامه ها از اتاق پشتی بیرون آمد،او نیز نفسی را تو داد.نفهمیدم که چه شده،اما وقتی دو زانو نشستم که به او تعظیم کنم و بگویم چقدر افتخار می کنم که دوباره او را می بینم،اصلا توجهی به من نکرد.به مستخدمه اش گفت:"خدای من،یعنی این قدر زمان گذشته،تاتسومی؟ به زحمت او را شناختم."
تاتسومی پاسخ داد:"خوشحالم که این را می گوئید،خانم فکر کردم چشم من عوضی دیده است!"
مسلم است که در آن لحظه تعجب کردم که از چه می گویند،اما ظاهرا در آن شش ماهی که آنها را ندیده بودم،بیش از آنچه که خودم متوجه شده باشم تغییر کرده بودم.مامه ها گفت سر به این طرف و آن طرف بچرخانم، و بارها و بارها تکرار کرد،"خدای من،حسابی یک زن جوان شده!"یک بار تاتسومی مجبورم کرد بایستم و دستهایم را باز کنم تادور کمر و باسنم را با دست اندازه بگیرد،بعد گفت:"شکی نیست که کیمونو،مثل جوراب قالب پا،اندازه ات است."مطمئنم که می خواست کلامی خوب بر زبان آورد،چون هنگام گفتن آن صورت مهربانی

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:44
داشت.
سرانجام مامه ها یه تانسومی گفت مرا به اتاق پشتی ببرد و کیمونویی مناسب تنم کند.با لباس نخی آبی و سفیدم که آن روز برای رفتن به مدرسه پوشیده بودم به خانه ی او آمده بودم،اما تانسومی کیمونویی آبی ابریشمی با نقشی از چرخهای کالسکه ای با رنگهای درخشان زرد و قرمز بر تنم پوشاند.قشنگترین کیمونویی که تابه حال دیده اید نبود ،اما وقتی خودم را در آینه ی قدی رو به رویم نگاهمی کردم و تانسومی داشت اویی سبز کمرنگ براق را به دور کمرم می بست،دیدم گذشته از مدل ساده ی موهایم می توانم جای گیشای جوان کارآموزی گرفته شوم که عازم مهمانی است.از اتاق که بیرون می آمدم کاملاً احساس غرور می کردم.و فکر کردم باز هم ممکن است مامه ها یا نفسی تو بدهد و یا حرکتی مثل آن بکند اما او تنها از جا بلند شد،دستمالی را در آستینش جا داد و به طرف در رفت،در آنجا پا در یک جفت زوری سبز براق کرد و سر برگرداند و گفت:
«خُب،نمی آیی؟»
نمی دانستم کجا می رویم،اما از فکر دیده شدن با مامه ها در خیابانبه وجد آمدم.مستخدمه اش یک جفت زوری خاکستری رنگ برایم جفت کرد آن را پوشیدم و دنبال مامه ها ازدالان تاریک راه پلهها سرازیر شدم.قدممان که به یابان رسید،زنی مسن از سرعت قدم هایش کاست تا به مامه ها تعظیم کند و سپس،تقریباً با همان حرت برگشت و به من تعظیم کرد.نمی دانستمچه برداشتی می توانم از آن بکنم،چون تا به حال یه زحمت کشی در خیابان به من توجه نشان داده بود.تابش روشنایی خورشید چنان چشمم را می زد که نمی توانستم تشخیص بدهم آیا او را می شناسم یا نه.انا به تعظیمش پاسخ دادم و لحظه ای بعد او رفته بود.فکر کردم شاید یکی از مربی هایم بود،اما چیزی نگذشته یک بار دیگر همان اتفاق تکرار شد – این بار گیشای جوانی که همیشه تحسینش می کردم . و او بیش از نیم نگاهی تحویلم نمی داد.
تا سر خیابان رفتیم و تقریباً هر کس که از کنارمان گذشتچیزی به مامه ها گفت،یا حداقل به او تعظیم کردند.و سپس به من نیز با سر تکان دادند و یا تعظیم کردند.چندین بار ایستادم تا به تعظیمشان پاسخ دهم در نتیجه یکی دو قدم از مامه ها عقب افتادم.می توانست ببیند که در راه رفتن اشکال دار،مرا به کوچه ی خلوتی برد که طرز صحیح قدم برداشتن را نشانم دهد توضیح داد مشکل اینجاست که یاد نگرفته ام بالاتنه ام را مستقل از پایین تنه ام تکان بدهم.وقتی لازم می شد که به کسی تعظیم کنم،باید می ایستادم.گفت:«آهسته قدم راه نشان دادن احترام است.هر چه آهسته تر قدم برداری بیشتر احترام گذاشته ای .وقتی به یکی از مربی هایت بر می خوری باید کاملاً بایستی و آن وقت به او تعظیم کنی،اما برای دیگر،به خاطر خدا،بیش از آنچه که لازم است قدم برداشتن را آهسته نکن،در اینصورت هیچوقت به جایی نمی رسی.وقتی می توانی با یک سرعت برو،قدمهای ریز بردار که زیر لبه ی کیمونویت باد بیفتد،زن وقتی راه می رود باید مثل موج ساحل دریا باشد.»
همان گونه که مامه ها توضیح داده بود،شروع به بالا و پایین رفتن در کوچه کردم،چشم از لبه ی کیمونویم برنمی داشتم که ببینم آیا آنطور که باید به هوا بلند می شود یا نه.وقتی مامه ها راضی شد،باز به راه افتادیم.
به این پی بردم که بیشتر تعارفها از یکی دو حالت ساده شکل می گیرد.گیشاهای جوان ،وقتی از کنارشان می گذشتیم،معمولاً یا قدم را آهسته می کردند یا با توقفی کامل تعظیمی بلند بالا به مامه ها می کردند،که مامه ها با گفتن کلمه ای محبت آمیز،یا با تکان سر پاسخ آنها را می داد،بعد این گیشاهای جوان نگاهی گیج به من می انداختند و تعظیمی نامطمئن می کردند،که من با سری خم کرده پاسخشان را برمی گرداندم – چون از نظر رتبه پایین تر از تمام زنهایی

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:45
بودم که با آنان برخورد می کردیم. وقتی به زنهای میانسال و جا افتاده برمی خوردیم، مامه ها تقریباً همیشه در تعظیم کردن نفر اول بود.آن گاه آن زن با تعظیمی محترمانه پاسخش را برمی گرداند، اما به اندازه مامه ها خم نمی شد، و سپس پیش از آن که سری به من تکان بدهد نگاهی به سراپایم می انداخت. در هر حال به این تکان های سر در حین حرکت پاهایم با خمیده کردن تعظیم ممکن پاسخ می دادم.
آن روز برای مامه ها از مراسم معرفی کدو حلوایی گفتم، و تا ماهها بعد امیدوار بودم بگوید که زمان معرفی رسمی کارآموزی من هم فرا رسیده است. برعکس، بهار گذشت و تابستان نیز به دنبالش رفت، بدون این که کلامی در این باره بر زبان آورد. خلاف زندگی پر هیجانی که اینک کدوحلوایی داشت می گذراند، من تنها درسها و انجام دادن وظایفم را داشتم، و همین طور پانزده یا بیست دقیقه ای که مامه ها در چند بعدازظهر هفته با من صرف می کرد. گاهی در خانه اش می نشستیم و نکاتی را که نیاز به دانستن داشتم به من می آموخت. اما اغلب یکی از کیمونوهایش را به تنم می پوشاند و برای سرزدن به غیبگو یاکلاه گیس فروش یا خرید به دور خیابانهای گیون راه می افتادیم. حتی وقتی باران می بارید و خرید هم نداشت. چتر به دست از این مغازه به آن مغازه می رفتیم تا بدانیم محموله ی عطرهای جدید کی از ایتالیا می رسد، یا آیا تعمیر کیمونویی خاص که قرار بود هفته آینده آماده شود، به اتمام رسیده است یا نه.
ابتدا فکر می کردم شاید مامه ها به این دلیل مرا با خود همراه می برد که بتواند نکاتی مثل صاف نگه داشتن پشت به طریقه ی صحیح را یادم بدهد- چون همیشه با بادبزن بسته اش به پشتم می زد که راست راه بروم- یا با مردم چکونه رفتار کنم. به نظر می رسید که او همه را می شناسد. و همیشه یا به همه لبخند می زد و یا کلامی محبت آمیز برلب می آورد. حتی به پایین ترین طبقات مستخدمه هاف چون به خوبی درک می کرد که موقعیت بالای خود را مدیون مردمی است که او به بزرگی نگاه می کنند. اما روزی که از یک کغازه ی کتای فروشی خارج می شدیم، ناگهان متوجه شدم که نظور واقعی اش چیست. توجه خاصی به رفتن به کتاب فروشی یا کلاه گیس فروشی یا لوازم التحریر فروشی نداشت، خرید برایش چیز واجب و مهمی نبود، وانگهی، می توانست به جای خود یکی از مستخدمه ها را بفرستد، به این دلیل به خرید می رفتیم تا مردم گیون ما را با هم در گردش درخیابانها ببیند. به این دلیل مراسم معرفی مرا به تأخیر می انداخت که به همه فرصت توجه به مرا بدهد.
***
در یکی از بعداز ظهرها ی آفتابی ناه اکتبر از خانه ی مامه ها به راه افتادیم و خیابان امتداد رودخانه ی شیراکاوا را تا انتها رفتیم. تا لغزیدن برگ شاخه های آویزان درختهای گیلاس را برروی آب تماشا کنیم. عده ی زیادی مردم به همین منظور به گردش آمده بودند، و همان گونه که انتظار دارید، همه با مامه ها خوش وبش می کردند. تمام مدت، هنگام تعارف به مامه ها، به من هم تعارف می کردند.
او به من گفت:« داری خوب شناخته می شوی، خودت اینطور فکر نمی کنی؟»
«من فکر می کنم اگر گ.سفند هم در کنار مامه ها قدم بردارد، مردم به او تعارف می کنند.»
گفت:« بخصوص گوسفند، این دیگر خیلی غیر عادی است. اما راستش، به گوشم می خورد که خیلی ها از دختری با چشمهای زیبای خاکستری- آبی پرس و جو می کنند. نام تو را نمی دانند، اما فرق نمی کند. دیگر شیدا صدا کردنت آنقدرها طول نمی کشد.»
« منظور مامه ها-سان اینست که می گویند...»
« منظورم این است که با وازا-سان صحبت کرده ام»این تام غیبگویش بود- « و او پیشنهاد کرد که سومین روز از ماه نوامبر تاریخ مناسبی برای معرفی رسمی ات است.»
مامه ها ایستاد تا مرا تماشا کند که مثل درخت بی حرکت درجایم ایستاده بودم و چشمم چون برنجک ریز شده بود. نه فریاد کشیدم و نه دست به هم کوبیدم. اما از شدت خوشحالی نمی توانستم حرف بزنم. سرانجام با تعظیم از او تشکر کردم.
گفت:« تو گیشای خوبی خواهی شد، ولی اگر به شرح حالی که باید از چشمهایت بدهی فکر کنی، از آنهم خوب تر خواهی شد.»
گفتم:« هیچ وقت به شرح دادنشان فکر نکرده ام.»
« چشم گویا ترین عضو بدن انسان است، بخصوص در مورد تو، یک دقیقه صبر کن، نشانت می دهم.»
مامه ها مرا در کوچه ی خلوت تنها گذاشت و خود به گوشه ای رفت. لحظه ای بعد به راه افتاد و با نگاه به طرفی دیگر از کنارم گذشت. برداشتم از این حرکت این بود که می ترسد با نگاه کردن به من اتفاقی برایش بیفتد.
گفت:« حالا، اگر مرد بودی، چه فکر می کردی؟»
« فکر می کردم بجز این که تمام هوش و حواستان را با این متمرکز کرده اید که نگاهتان به نگاه من نیفتد. به چیز دیگری فکر نمی کردم.»
« نمی شود که چشم آدم فقط به آب رو پایین خانه ها باشد؟»
« حتی اگر هم بود، من فکر می کردم نمی خواهید به من نگاه کنید.»
« من هم همین را می خواهم بگویم. دختری با نیم رخی خیره کننده هرگز اتفاقی با نگاهش به مرد پیام اشتباه نمی دهد. اما مردها به چشمت توجه می کنند و تصور می کنند داری پیامی به آنها می دهی، حتی وقتی که این کار را نمی کنی. حالا یک بار دیگر به من نگاه کن.»
مامه ها دوباره به گوشه ای رفت، و این بار نگاهش را روی زمین نگه داشت، درحالتی غرق رویا قدم بر می داشت. نزدیک من که رسید، نگاهی کوتاه به نگاهم انداخت و آن را به طرفی دیگر برد. انگار که برق مرا گرفته است، اگر مرد بودم فکر می کردم در یک لحظه احساسی بسیار قوی را که می کوشید پنهان کند برملا کرده است.
گفت:« اگر من بتوان با چشمهای معمولی ام چنین چیزی را برسانم. فکر کن که تو با چشمهایت چه چیزها می توانی بگویی. اگر بتوانی مردی را درهمین خیابان از هوش ببری هیچ تعجب نخواهم کرد.»
گفتم:« مامه ها- سان! اگر قدرت از هوش بردن مردها را داشتم، مطمئنم که تا به حال از آن خبر می داشتم.»
« تعجب می کنم که نداری. بیا روی چیزی توافق کنیم. روی این که روزی مراسم معرفی ات را انجام دهیم که بتوانی با ضربه ی یک نگاه مردی را درجا متوقف کنی.»
چنان در اشتیاق انجام شدن مراسم معرفی ام می سوختم که اگر مامه ها مرا به مسابقه ی انداختن درخت با نگاه دعوت می کرد. مطمئنم که تلافی خودم را می کردم. از او پرسیدم آیا محبت می کند در امتحان آن روی دو سه مرد کنارم باشد، گفت خوشحال می شود. به اولین مردی که رسیدم آنقدر پیر بود که در واقع، مثل یک کیمونوی پر شده از استخوان بنظر می رسید. عصازنان آهسته در کنار خیابان قدم برمی داشت، و شیشه ی عینکش چنان کثیف بود که اگر با ساختمانی تصادف می کرد اصلاً تعجب نمی کردم. او به طور کل متوجه من نشد، لذا به رفتن در خیابان شیژو ادامه دادیم. اندکی نگذشته دوآقای کت و....

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:45
شلوار پوش را ديدم، اما با آن ها نيز بختي مساعدتر نداشتم. فكر مي كنم مامه ها را شناختند، يا شايد خيلي ساده، فكر كردند او از من زيباتر است، چون به هر حال نگاه از او برنداشتند.
ديگر داشتم عقب مي نشستم كه پسر پادو بيست ساله اي را ديدم، يك سيني پر از جعبه هاي ناهار در دست داشت. در آن زمان، بسياري از رستوران هاي گيون به خانهها غذاي سفارشي مي فرستادند و بعد از ظهر پادوشان مي رفت كه جعبه هاي خالي را بگيرد. اين جعبه ا را معمولاً در سبدهاي بزرگي مي گذاشتند كه يا با دست و يا بر ترك دوچرخه حمل مي شد، نمي دانم اين جوان چرا آن ها را در سيني گذاشته بود به هر حال، وسط خيابان بود و رو به ما داشت، مامه ها نگاهي به او انداخت و به من گفت:
« سيني را از دستش بينداز.»
بيش از آن كه بفهمم شوخي مي كند يا جدي مي گويد، به كوچه اي پيچيد و رفت.
فكر نمي كنم براي يك دختر چهارده ساله - يا براي هر زني در هر سن و سال - امكان داشته باشد فقط با يك انداختن نگاه مخصوص بتواند جواني را وادار كند كه چيزي را بيندازد، تصور مي كنم چنين اتفاق هايي فقط در سينما يا كتاب مي افتد. اگر متوجه دو چيز نشده بودم به كلي از آن صرف نظر مي كردم. اول، جوان نگاهش را مثل يك گربه ي گرسنه به موش، به من دوخته بود. دوم، بيشتر خيابان هاي گيون پياده روهاي جدول بندي شده نداشتند، اما اين يكي داشت، و پسرك پادو با فاصله اي نه چندان دور در سواره رو بود. اكر مي توانستم طوري سر راهش قرار بگيرم كه در قدم گذاشتن به پياده رو پايش به جدول بگيرد، شايد سيني از دستش مي افتاد، كار را با انداختن نگاه به روي زمين شروع كردم، و سپس كوشيدم دقيقاً همان كاري را بكنم كه دقايقي پيش مامه ها با من كرده بود.نگاهم را آهسته بالا بردم و تنها يك لحظه به او نگاه دوختم، و بعد بلافاصله به طرفي ديگر نگاه كردم. بعد از دو سه قدم باز تكرار كردم. اين بار با چنان دقتي به تماشاي من پرداخت كه احتمالاً يادش رفت سيني در دست دارد، چه برسد به جدول زير پايش. وقتي كاملاً نزديك شديم، تغييري كوچك در خط سيرم دادم تا در محاذاتش قرار بگيرم. اينك او نمي توانست براي رفتن به پياده رو بدون گذشتن از جدول كنار من بگذرد، و آ» گاه نگاهم را مستقيم به چشمش دوختم. خواست از سر راهم كنار برود، و دقيقاً همان طور كه اميدوار بودم، پايش به جدول گير كرد، به پهلو زمين افتاد و جعبه هاي غذا در پياده رو ريخت، راستش، نمي توانستم جلو خنده ام را بگيرم! و خوشحالم كه بگويم او هم خنديد. در جمع كردن جعبه ها كمكش كردم و پيش از آن كه تعظيمي غراتر از هر تعظيمي كه تا به حال مردي به من كرده بود تحويل بگيرم، لبخند كوچكي زدم و او به راهش ادامه داد.
لحظه اي بعد به مامه ها رسيدم، كه از اول تا آخر شاهد ماجرا بود.
گفت: «فكر مي كنم الان آماده تر از هر وقت ديگري هستي.« و سپس مرا از خيابان اصلي به طرف خانه ي وازا-سان، غيبگويش برد، او را نشاند تا تاريخ هاي سعد را براي تك تك برنامه هايي كه مرا به مراسم معرفي رسمي مي رساند تعيين كند؛ مثل رفتن به معبد براي اطلاع دادن خدايان، آراستن موي سرم براي اولين بار، و اجراي مراسمي كه در طي آن من و مامه ها خواهر مي شديم.
***
آن شب خوابم نمي برد. سرانجام داشتم به چيزي مي رسيدم كه از مدت ها قبل در آرزويش بودم، واي، در دلم چه شوقي غنج مي زد! فكر پوشيدن لباس هاي قشنگي كه هميشه دلم را مي بردند و جلوه فروختن در اتاقي پر از مرد كافي بود كه دستم را خيس عرق كند. هر بار كه به آن فكر مي كردم، هيجاني مطبوع تمام وجودم را مي گرفت. خودم را مي ديدم كه در چاي خانه اي در حال باز كردن كشوي اتاق هستم. مردها سر به تماشايم برگردانده اند، و البته، رئيس هم در ميانشان است. گاهي وقت ها او را تمها در اتاق مجسم مي كردم، كت و شلوار به تن نداشت، لباس ژاپني ها را پوشيده بود كه اغلب مردها شبها به خازر راحت كردن مي پوشيدند. با انگشت هايي به نرمي چوب هاي دريا فنجاني ساكي را نگه داشته بود، پيش از هر چيز در دنيا، دلم مي خواست آن را برايش پر كنم، و در همان حال نگاهش را روي خودم ببينم.
درست است كه بيش از چهارده سال نداشتم، اما احساس مي كردم كه دو زندگي را گذرانده ام، زندگي تازه ام داشت آغاز مي شد، و زندگي سابقم مدت ها قبل به پايان رسيده بود. از وقتي كه از اخبار غم انگيز خانواده ام مطلع شده بودم چند سال مي گذشت، و به نظرم حيرت آور مي رسيد كه چطور طبيعت ذهم به كلي تغيير كرده است. همه مي دانيم كه منظره ي زمستان، گرچه ممكن ايت تنها يك روز دوام داشته باشد، يا درخت هاي پوشيده از برف، قابل شناسايي در بهار بعد نيست اما هرگز به تصورم خطور نمي كرد كه در درونمان نيز چنين اتفاقي بيفتد. اولين باري كه اخبار خانواده ام را شنيدم، برايم چنان بود كه زير روپوشي از برف پوشانده شده ام. اما اين سرماي وحشتناك به تدريج آب شد و به حاي آن طبيعتي سر به بيرون آورد كه هرگز نه ديده بودم و نه تصورش را مي كردم. نمي دانم به نظر شما درست است يا نه، اما روز مراسم معرفي ام ذهنم مثل باغي بود كه گل هايش تازه سر از خاك بيرون آورده اند، و نمي شود هنوز پيش بيني كرد كه بعد چه خواهد شد. سر تا پا هيجان بودم، و در باغ ذهنم، درست در وسط، مجسمه اي قرار داشت تمثيل گيشايي كه مي خواستم بشوم.

فصل چهاردهم

شنيده ام كه مي گويند هفته اي كه در آن دختري آماده ي معرفي به عنوان گيشاي كارآموز مي شود مانند كرم در پيله است كه پروانه مي شود. تجسم قشنگي است، اما نمي توانم تصور كنم كسي در مورد زندگي چنين فكر كند. كرم فقط بايد پيله اش را بتابد و مدتي در آن بخوابد، در حالي كه در اين مورد، من مطمئنم هرگز هفته اي اين چنين خسته كننده نگذرانده بودم. اولين قدم درست كردن موهايم به مدل گيشاي كارآموز، هلوي دو نيم، بود كه قبلاً اشاره كرده ام. تعداد آرايشگر ها در آن روز ها در گيون زياد بود، آرايشگر مامه ها در اتاقي ترسناك شلوغ در بالاي رستوراني مخصوص فروش مارماهي كار مي كرد. مجبور بودم با شش يا هشت گيشاي ديگر در اين جا و آن جا، حتي در پاگرد پلكان، دو زانو در انتظار نوبت بنشينم. و متاسفم كه بگويم بوي موهاي كثيف واقعاً غير قابل تحمل بود. تجملات درست كردن سر گيشاها در آن موقع چنان پرزحمت و پر هزينه بود كه كسي پيش از هفته اي يك بار يا در اين حدود به آرايشگاه نمي رفت، در پايان هفته، حتي عطري كه به مويشان مي زدند چندان كمك نمي رساند.
وقتي سرانجام نوبت من رسيد، اولين كاري كه آرايشگر كرد مرا دو زانو

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:45
پشت یک لگن بزرگ به صورتی نشاند که فکر کردم شاید می خواهد سرم را ببرد . بعد یک سطل آب گرم روی سرم ریخت و با صابون شروع به چنگ زدن موهایم کرد . در واقع " چنگ زدن " کلمه ای چندان رساننده نیست ، چون کاری که او با انگشتهایش روی کاسه ی سرم انجام داد بیشتر شبیه کاری بود که کارگرها در مزرعه با بیل انجام می دهند .. اکنون که به آن فکر می کنم ، علتش را می فهمم بزرگ ترین مشکل گیشاها شوره ی سر بود ، و کمتر چیزی به اندازه ی آن سبب می شد که موی سر زشت و کثیف به نظر می آید . شاید که آرایشگر واقعاً قصد محبت داشت ، اما چیزی نگذشته پوست سرم چنان حساس شد که از درد به گریه افتادم . سرانجام گفت : " گریه کن ، اگر دلت می خواهد گریه کم .. فکر می کنی برای چه تو را پشت لگن نشاندم ."
گمان کنم این حرف به نظرش شوخی با مزه ای آمد ، چون قاه قاه خندید . بعد از این که به اندازه ی کافی با نا خنهایش سرم را خراش انداخت ، مرا جلو خود روی زمین نشاند م با یک شانه ی چوبی چنان به جان مویم افتاد که عضلات گردنم از شدت کشیدگی بی حس شدند . سرانجام رضایت داد که گره موهایم باز شده است ، آنگاه یا شانه ای آغشته به روغن کامیلا سرم را شانه کرد که به مویم برق قشنگی داد . نرم نرم داشت خیالم آسوده می شد که سخت ترین قسمت آن به پایان رسیده ، که جعبه ی پارافین را جلو کشید ، باید به شما بگویم که حتی با وجود استفاده از روغن کامیلا برای نرم کردن مو و گذاشتن اطو برای نرم کردن پارافین ، مو و پارافین برای هم ساخته نشده اند. این بیان کنندۀ خیلی چیزهاست ؛این که ما انسانها به چه میزانی از تمدن رسیده ایم که دختری جوان با میل خود می نشیند و اجازه می دهد مردی بزرگسال با پارافین به سرش شانه بکشد و خود جز نالیدن کاری نمی کند . اگر با سگ این کار را بکنید ، چنان گازتان می گیرد که می توانید استخوان دستتان را ببینید .
وقتی که موهایم آغشته با پارافین نرم شد ، آرایشگر موی جلوی سرم را عقب برد و دسته کرد و شبیه یک بالشتک بزرگ روی سرم گره زد . این بالشتک در پشت چاکی داشت ، مثل این که به دو نیم شده است . به همین دلیل به آن " هلوی دو نیم " می گویند .
با وجود این که سالها مدل هلوی دو نیم را بر سرم حفظ کردم ، اما نکته ای داشت که هرگز به فکرم نرسیده بود مگر تا چند سال بعد که مردی آن مرا برایم شرح داد .این شینیون _که گفتم " هلوی دو نیم " _از کشیدن گیسو روی تکه ای پارچه شکل می گیرد .از پشت که به صورت دو نیم در میاید ، پارچه میان آن دیده می شود . این پارچه می تواند هر طرح یا رنگی داشته باشد ، اما برای گیشا های کارآموز _بعد از طی مراحلی ، لااقل در زندگی _ این پارچه همیشه ابریشم قرمز است . شبی مردی به من گفت :
"این دختر های معصوم اغلب نمی دانند که مدل " هلوی دونیمم " واقعاً چقدر هیجان انگیز است . مجسم کن که مردی پشت سر دختری گیشا راه می رود ، تخیلات شیطانی به ذهنش خطور می کند و ناگهان نگاهش به آن شینیون و پارچه ی قرمز می افتد . چه فکر می کند ؟"
گفتم : " نمی دانم چه فکری می کند ."
گفت :"از قوه ی تخیلت استفاده نکردی .:
پس از لحظه ای منظورش را فهمیدم و چنان سرخ شدم که به قاه قاه خندیدن افتاد .
***

هنگام بازگشت به اوکیا ، برایم اصلاً مهم نبود که کاسۀ بینوای سرم احساسی چون گِل سفالگری بعد از خط کشیدن سفالگر با قلم تیز بر روی آن را دارد . هر وقت که از گوشۀ چشم نگاهم به تصویرم در شیشه ی مغازه ای می افتاد ، احساس می کردم کسی هستم که باید جدی گرفته شود ، دیگر دختر بچه نبودم ، بلکه یک زن جوان بودم . وقتی به اوکیا رسیدم ، خاله مجبورم کرد در مقابلش عقب و جلو بروم و تا توانست با محبت تعریف کرد . حتی کدو حلوایی نیز نتوانست در برابر یک دور چرخیدن با تحسین به دور من مقاومت کرد _گرچه هاتسومومو اگر می فهمید خشمگین می شد و فکر می کنید واکنش مادر چه بود ؟روی پنجه پا بلند شد تا بهتر تماشا کند _که چندان فایده نکرد ، چون قد من بلنتر از او بود _ و سپس به شکایت گفت که شاید بهتر بود جای آرایشگر مامه ها نزد آرایشگر هاتسومومو می رفتم .
هر گیشای تازه کاری ممکن است در ابتدا به آرایش گیسویش مغرور باشد ، اما سه چهار روز نگذشته از آن متنفر می شود . می دانید ، چون اگر دختری مثل من دیشب خسته از آرایشگاه بازگشته باشد و برای استراحت سر روی بالش گذاشته باشد ممکن است مدل موهایش بهم بخورد . و به محض چشم باز کردن از خواب بایستی یک بار دیگر نزد آرایشگر برود . به این خاطر ، گیشا های کارآموز وقتی برای اولین بار موی خود را آرایش می دهند باید برای خوابیدن نیز یک راه تازه ای پیدا کنند . دیگر نمی توانند سر بر یک بالش معمولی بگذارند ، بلکه باید از takamakuva _متکا استفاده کنند _ که قبلاً از آن گفته ام . این متکا به آن صورت نیست که گودی گردن را بگیرد . اغلب داخل آن یک کیسه سبوس برنج می گذارند ، اما تفاوتی چندان با این ندارد که سرتان را روی سنگ گذاشته اید . روی تشک دراز می کشید و مویتان میان زمین و آسمان قرار می گیرد ، فکر می کنید همه چیز بر وفق مراد است تا آن که خوابتان می برد ، اما وقتی بیدار می شوید ، می بینید جا به جا شده اید و سرتان روی تشک افتاده است ، و مویتان چنان صاف شده که انگار نه انگار زحمت استفاده از متکا را به خود داده اید .. خاله به من کمک کرد تا با گذاشتن یک سینی آرد برنج روی زیلوی زیر سرم به این مشکل برنخورم . هر وقت که در خواب سرم از روی متکا می افتاد ، مویم آردی می شد ، و آرد به پارافین می چسبید و اراستگی را از دست می داد . کدو حلوایی را دیده بودم که گرفتار آن شده . اینک نوبت من بود تا مدتی هر روز که از خواب بیدار می شدم ، می دیدم که مویم خراب شده و مجبور بودم برای نوبت شکنجه در صف آرایشگاه بایستم .
***

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:45
در طول یک هفته ای که به مراسم معرفی ام باقی مانده بود ، خاله هر روز بعد ازظهر لباس تمام رسمی گیشای کارآموز را تنم می کرد و می گفت راهرو خاکی اوکیا را بالا و پایین کنم تا قدرتم بالا برود . در ابتدا به سختی می توانستم قدم از قدم بردارم ، می ترسیدم که از پشت بیفتم . می دانید ، لباس رسمی دخترهای جوان پر زرق و برق تر از لباس خانمهای من است ، یعنی رنگها روشن تر و جلوۀ پارچه ها چسمگیرتر و همین طور اوبی آن بلندتر است . خانمهای مسن اوبی را در پشت به شکلی می بندند که آن را " گره طبلی " می گوئیم ، چون شکل یک جعبه ی کوچک جمع و جور است ، این گره به پارچه ی زیادی نیاز ندارد . اما دخترهای بیست ساله یا در این حدود اوبی شان نمایشی است . برای گیشا های کارآموز ، بستن اوبی نمایشی ترین قسمت لباس است ، اوبی daravi "اوبی آویزان " که گره آ« از بالا با چوشاندن سرشانه شروع می شود و دنباله اش به زمین می رسد . روشن بودن رنگ کیمونو مهم نیست ، این کارآموزی جلوتان راه می رود ، بش از توجه یه کیمونو فقط حاشیه ای در شانه ها و پهلو می بینید . برای به این صورت درآوردن اوبی پارچه اش باید به اندازه طول یک اتاق باشد . اما بلندی اوبی نیست که تن کردن کیمونو را مشکل می سازد وزن آن است ، چون جنس آن تقریباً همیشه از ابریشم زربفت است . حمل آن تا بالای پله ها هم خسته کننده است ، بنابراین می توانید تصور کنید بستن آن چه احساسی دارد_ فشار نوار ضخیم بسته شده ی ان به دور کمرتان مثل حلقه ی مارهای ترساننده است ، و وقتی پارچه ی سنگینش بر پشتتان آویزان می شود ، احساس می کنید کسی چمدانی را به پشتتان بسته است .
سنگین بودن خود کیمونو با آستین های بلند کلوش هم به سخت شدن اوضاع کمک می کرد . منظورم آستینها یی نیست که از بلندی لبه شان به زمین می رسد . شاید تا به حال زنهایی را دیده باشید که کیمونو برتن دارند ، دستهایشان را که از دو طرف باز نگه می دارند ، از زیر آستینشان پارچه ای مثل جیب آویزان است . این جیب کیسه مانند ، که ما آن را furi می گوئیم ، بلندترین قسمت کیمونوی یک گیشای آر آموز است . اگر دختری که آن را تن کرده است مواظب نباشد ، این آستین روی زمین کشیده می شود ، و هنگام رقص ، اگر آن را با زدن چند تا در بالای بازویش جمع نکند جای حرف ندارد که پایش به آن گیر می کند و زمین می خورد .
سالها بعد یکی از دانشوران صاحب نام دانشگاه کیوتو ، شبی در حال مستی چیزی دربارۀ لباس گیشاهای کارآموز گفت که هرگز از خاطر نمی برم . گفت :" میمونهای ماندریل افریقای مرکزی همیشه نمایشی ترین گونهی پستانداران شمرده شده اند ، اما به اعتقاد من ، در میان پستانداران پر زرق و برق ترینشان گیشاهای کارآموز گیون هستند !
****

سرانجام روزی من و مامه ها به مراسم پیوند خواهر خواندگی می رفتیم فرا رسید . صبح زود به حمام رفتم و بقیۀ روز را به پوشیدن لباس گذراندم . خاله در مراحل آخر آرایش صورت و آراستن سر کمکم کرد . به خاطر خمیر سفید زیر بنا و آرایشی که با آن پوستم را پوانده بودم ، عجیب احساس می کردم که در صورتم هیچ احساسی ندارم ، به گونه ام که دست زدم ريال تنها فشار نامفهوم انگشتانم را احساس می کردم . آن قدر این کار را تکرار کردم که خاله مجبور شد آرایشم را تجدید کند . بعد وقتیبه صورتم در آیینه نگاه می کردم، اتفاق مخصوصی افتاد .. می دانستم کسی که جلو آینه ی میز آرایش نشسته من هستم ، اما همچنین دختر نا آشنایی بود که نگاهم را برمی گرداند و به واقعیت دست دراز کردم که او را لمس کنم . آرایش با شکوه گیشاها را بر صورت داشت . لبش روی صورتی کاملاً سفید با گونه های صورتی چون یک گل قرمز بود . گیسویش با پیرایه های گل ابریشمی و شاخه های برنج آراسته شده بود . کیمونوی رسمی سیاه با جغه ی اوکیای نیتا را بر تن داشت . وقتی سرانجام توانستم از جا بلند شوم ، به سرسرا رفتم و با حیرت در آیینه ی قدی به خودم نگاه کردم . از پایین لباس ، اژدهایی گلدوزی شده تانزدیک کمرم چرخ می خورد . بال هایش با نخ قرمز دوخته شده بود. دندان ها و پنجه هایش نقره ای بودند ، و چشمهایش طلایی _ طلای واقعی . نمی توانستم جلوی جمع شدن اشک در چشمهایم را بگیرم ، و برای این که به روی گونه ام غلت نخورند، مجبوربودم نگاه به سقف بیندازم ، پیش از ترک اوکیا ، دستمالی را که رئیس به من داده بود برداشتم و به خاطر یُمن خوش در اوبیم جای دادم .
خاله تا خانه ی مامه ها همراهی ام کرد ، در آنجا از مامه ها سپاسگزاری کردم و به او قول دادم احترامش را نگه دارم و آبرویش را حفظ کنم و سپس سه نفری به معبد گیون رفتیم ، در انجا من و مامه ه دست هم را گرفتیم و به خدایان اعلام کردیم که داریم خواهر می شویم .. دعا کردم که نظر مساعدشان را در سالهای آینده بدرقۀ راهم کنند ، و سپس چشمانم را روی هم گذاشتم و از این که دعای سه سال و نیم قبلم را مستجاب کرده و آرزوی گیشا شدنم را برآورده کرده اند سپاسگزاری کردم .
قرار بود مراسم در جای خانه ی ایشیری کی انجام شود ، که بدون حرف سرشناس ترین جای خانه ی ژاپن بود . تاریخ این چای خانه مفصل است ، بخشی به خاطر سامورایی معروفی که در اوائل سالهای 1700 در آنجا پنهان شد . اگر تا به حال داستان این چهل و هفت رائین را شنیده باشید _که انتقام مرگ اربابشان را گرفتند و بعد دسته جمعی با هاراگیری خودکشی کردند _ خُب ، رهبرشان در چای خانه ی ایشیری کی پنهان شده بود و در آنجا بود که طرح انتقام را کشید . بیشتر چای خانه های درجه ی یک گیون ، گذشته از یک ورودی ساده ، از خیابان قابل رویت نیستند ، اماچای خانه مثل سیبی بر روی درخت به چشم می خورد ، در گوشه ی مشخصی از خیابان شیژو قرار داشت ، و دور تا دور در احاطۀ دیوار زدر کم رنگ و شیروانی سفالین خودش بود . به چشم من یک قصر می آمد .
در آنجا به دو خواهر کوچک تر دیگر مامه ها و همین طور مادر ملحق شدیم ، وقتی همه در باغ بیرون شدیم ، خادمه ای ما را از سرسرای ورودی و راهروی زیبا و پیچاپیچ به اتاقی در پشت بنا هدایت کرد . تا کنون هرگز به مکانی این چنین آراسته و مجلل قدم نگذاشته بودم . هر چه خوب در آن به کار رفته بود از برق زدن می درخشید، دیوارها از صافی نقص نداشتند . رایحه ی شیرین عطر kuroyaki را که بوی خاک می داد استشمام کردم . این عطر از آسیا کردن ذغال چوب گرفته می شود . دیگر استفاده کردن از آن منسوخ شده بود ، و حتی مامه ها که یکی از سنتی ترین گیشاها بود ، چیزی غربی تر را ترجیح می داد . اما رایجه ی استفاده ی نسل در نسل گیشا ها از این عطر همچنان فضای این چا ی خانه را در خود داشت . من هنوز هم اندکی از آن را دارم ، در یک شیشه ی کوچک چوبی آن را نگه داشته ام ، و هر وقت بو می کنم یک بار دیگر خودم را در آنجا می بینم .
کل مراسم که در حضور مدیرۀ چای خانه انجام شد تنها ده دقیقه طول کشید . مستخدمه ای یک سینی با چند فنجان ساکی آورد ، من و مامه ها با هم ساکی نوشیدیم ..من سه جرعه از یک فنجان را به او دادم و او هم سه جرعه از آن نوشید . این کار را با سه فنجان مختلف انجام دادیم ، و مراسم به پایان رسید ، از آن به بعد دیگر کسی مرا با نام شیو نمی شناخت . گیشای نوآموز سایوری بودم . در یک ماه اول دوران کارآموزی ، گیشای نوآموز خوانده می شود و بدون حضور خواهر بزرگ تر خود اجازۀ رقص یا پذیرایی ندارد ، در حقیقت گذشته از نگاه کردن و آموختن کاری انجام نمی دهد . برای انتخاب نام سایوری برای من مامه ها ماها با غیبگویش در تبادل نظر بود. می دانید ، تنها نکتۀ مهم این نیست که چه صدایی از یک نام به گوش می رسد ، معانی حروف نیز به همان اندازه مهم است ، و همین طور تعداد خطهای قلمی که برای نوشتن نام از آن استفاده می شود _ چون قلمهای خوش شانس و بد شانس شمرده می شوند ، نام جدید من مشتمل بر سه کلمه بود "سا " به معنای " با هم " ، " یو " از علامات دایرة البروج هِن _ برای متعادل کردن سایر عناصر در شخصیتم _ و " ری " به معنای " درک " ترکیبهایی که مشتقی از نام مامه ها را در خود داشتند ، متأسفانه توسط غیبگو نامبارک اعلام شده بود .
فکر کردم سایوری نام دلربایی است ، اما برایم عجیب بود که دیگر شیو شناخته نمی شد . بعد از اجرای مراسم برای صرف ناهار مخصوصی به نام " برنج سرخ " به اتاق دیگری رفتیم ، این برنج با لوبیا قرمز مخلوط می شود . با آن فقط بازی کردم ، به جای احساس شادمانیِ شرکت در جشن به نحو عجیبی احساس بی قراری می کردم . کدیرۀ چای خانه از من سوالی کرد ، و وقتی "سایوری " خطابم کرد . آنگاه فهمیدم که از چه آزرده می شده ام . گویی که دختر کوچولویی به نام شیو که پابرهنه از برکه به خانۀ شنگولی اش می دوید ، دیگر وجود نداشت . احساس می کردم که این دختر جدید ، سایوری ، با صوورت سفید در خسان و لبهای قرمز ، او را از بین برده است .
ما مه ها برنامه داشت که عصر را با گرداندن من در گیون و معرفی به مدیره های مختلف چا خانه و اوکیاهایی که با آنها در ارتباط بود بگذراند، اما بعد از ناهار بلافاصله را نیفتادیم . مرا به اتاقی در ایشیری کی برد و گفت بنشینیم . البته گیشاها با کیمونو هرگز نمی نشینند .چیزی که ما آن را نشستن می خوانیم دیگران احتمالاً دو زانو نشستن میگویند . به هر حال ، وقتی نشستم ، زیوری کوچک به شکل کدو به من داد و گفت چگونه آن را بر اوبیم آویزان کنم . می دانید ، می گویند چون کدو ، تو خالی و روشن است ، سنگینی بدن را متعادل می کند و بسیاری از گیشاهای کارآموز تازه کار برای زمین نیفتادن به همراه داشتنِ آن اعتقاد دارند .
مامه ها مدتی با بمن حرف زد ، و وقتی خواستیم آمادۀ رفتن شویم گفت برایش یک فنجان چای بریزیم قوری خالی بود . اما گفت تظاهر کنم که پر است . می خواست ببیند در این حال چگونه خودم را از دست مزاحمت آستینم خلاص می کنم . فکر کردم که دقیقاً می دانم به دنبال چیست و کوشیدم تا به بهترین صورت از عهده ی آن برآیم ، اما راضی نبود .
گفت :" اول از همه ، بگو ببینم مرا به بَه بَه گفتن بیندازی ، تظاهر کن که من کسی دیگر هستم . مرد هستم یا زن ؟"
گفتم " مرد"
"بسیار خوب ، یک فنجان چای برایم بریز ."
چای را ریختم ، و مامه ها برای نگاه کردن به آستینی که دستم را از آن بیرونآورده بودم در عمل کم مانده بود که گردنش را بشکند .
پرسید:" به نظر خودت چطور بود ؟ چون اگر قرار است دستت را آنقدر بالا بیاوری دقیقاً همین اتفاق می افتد. "
سعی کردم کمی دستم را پایین بیاورم و بعد چای بریزم . این بار تظاهر کرد که دارد خمیازه می کشد ، سربرگرداند و با گیشایی تخیلی در طرف دیگر شروع به حرف زدن کرد .
گفتم :"فکر می کنم می خواهید بگویید حوصله تان سر رفته است ، اما مگر می شود با ریختن یک فنجان چای حوصلۀ کسی سر برود ؟"
"شاید نخواهی که من به آستینت نگاه کنم ، اما این دلیل نمی شود که خشک باشی ، مردها فقط به یک چیز علاقمندند ، این را باور کن ، به زودی خودت می فهمی که چه گفتهام . می توانی در حاتل ریختن چای ، با این فکر که به او اجازه می دهی به بخشی از بدنت نگاه کند که کسی دیگر اجازۀ دیدن آن را ندارد او را خوشحال نگه داری. اگر گیشای کارآموز حرکتی را انجام دهد که تو هم اکنون کردی _مثل مستخدمه ها چای بریزی _مرد بینوا قطع امید می کند . یکبار دیگر چای بریز ، اما اول ساعدت را نشان بده ."
بنابراین آستشنم را تا آرنج بالا دادم و دستم را جلو آوردم که ببیند دستم در دست گرفت و تماشا کرد .
" دشت قشنگی دارری ، پوستت هم خوب است . باید مطمئن باشی هر مردی که کنارت می نشیند دست کم یک بار آن را ببیند ."
یک بار دیگر مشغول شدم . آن قدر به دفعات چای ریختم تا مامه ها راضیی شد که به اندازه ی کافی آستینم را عقب برده ام که بدون نمایش دستم را نشان

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:46
بدهم.اگر آستینم را تا بالا یم کشیدم به نظر خنده دار می رسید،کلک آن در این بود چنان کنم که گویی فقط آن را از دستم عقب می زنم،در حالی که اندکی بالاتر از مچ گشادی اش را بیشتر می کردم تا دیدی از ساعدم را به نمایش بگذارم.مامه ها گفت زیباترین قسمت دست پشت آن است.بنابراین همیشه باید مواظب باشم قوری را طوری بگیرم که مرد به جای دیدن پایین دست بالای آن را ببند.
گفت بار هم آن را تکرار کنم،این بار به تظاهر به این که برای مدیره ی ایشیری کی چای میریزم.همان گونه که گفته بود بالای ساعدم را نشان دادم و او شکلک در آورد و مسخره ام کرد.
گفت:(تو را به خدا،من زن هستم.چرا دستت را به من این طور نشان می دهی؟نکند می خواهی خشمگینم کنی.)
(خشمگین؟)
( آدم چه فکر دیگری می تواند بکند؟داری نشان می دهی که چقدر زیبا و جوانی،در حالی که من پیر و از کار افتاده شده ام.مگر این که منظورت نشان دادن جلف بودن است...)
( جلف بودنش در چه بود؟)
( می خواستی پشت ساعدت را ببینم؟می توانستی کف پا یا هر جای دیگری را نشانم بدهی.اگر بر حسب اتفاق نگاهم به جایی بیفتد،خُب ایرادی ندارد.اما اگر منظورت نشان دادن است!)
بنابراین چند بار دیگر چای ریختم ، تا توانستم به شیوه ای متین و درست این کار را بیاموزم.بعد مامه ها گفت اکنون آماده ایم که راه بیفتیم و گیون را دور بزنیم.
تا این هنگام،چند ساعت بود که مجموعه ی کامل لباس گیشاهای کارآموز را بر تن داشتم.اکنون بایستی سعی می کردم مسافرت دور گیون را با کفشی راحتی بروم که آن را akobo می نامیم.کفشهای درازی که از چوب درست می شوند،با بند چرمی که پا را محکم در آن نگه می دارد.بیشتر مردم فکر می کنند شیکی آن به خاطر باریک شدن مثلث گونه ی پشتش است،چون جای پا در پاشنه نصف جای پا در نوک آن است.اما ظریف قدم برداشتن با آن برایم مشکل بود.احساس می کردم انگار تکه ای سفال شیروانی به پایم بسته ام.
آن روز من و مامه ها نزدیک به بیست توقف در اوکیاها و چای خانه های گوناگون داشتیم،گواین که در بیشتر آنها بیش از چند دقیقه نماندیم.معمولا مستخدمه در را باز می کرد،مامه ها با ادب تقاضای صحبت کردن با مدیره ی آن را می کرد،وقتی مدیره می آمد،مامه ها می گفت:(می خواهم خواهر کوچک تر تازه ام،سایوری را معرفی کنم.)آن وقت تعظیم کوتاهی می کردم و می گفتم:(خواهش می کنم عنایتتان را از من دریغ نکنید،خانم مدیره.)مدیره و مامه ها چند لحظه صحبت می کردند،بعد آنجا را ترک کردیم چند جا دعوت شدیم که به داخل برویم و چای بنوشیم،که شاید پنچ دقیقه ماندیم.اما من از نوشیدن چای اکراه داشتم و فقط لبم را با آن تر می کردم.با به تن داشتن کیموتو اسفاده از دستشویی یکی از دشوار ترین چیزهایی است که باید آن را آموخت،و در حال حاضر اصلا اطمینان نداشتم که بتوانم آن را بیاموزم.
به هر حال،بعد از یک ساعت چنان خسته شده بودم که تنها کاری که می توانستم بکنم این بود که هنگام راه رفتن جلو نالیدنم را بگیرم.اما سرعت قدمم را حفظ کردم.گمان می کردم در آن روزها سی یا چهل چای خانه ی درجه ی یک و چیزی حدود صد چای خانه در درجات پایین در گیون وجود داشت.البته نمی توانستیم به تک تک آنها سر بزنیم.به پانزده شانزده چای خانه ای رفتیم که مامه ها برای پذیرایی به انجا می رفت.و اما اوکیاها،با بستنی تعدادشان به چند صد تا می رسید، ما سراغ چند تایی رفتیم که مامه ها به نوعی با آنها در ارتباط بود.
ساعت سه کارمان تمام شد.بجز برگشت به اوکیا و یک استراحت طولانی هیچ چیز نمی خواستم.اما مامه ها برای شب هم برنامه ریخته بود.قرار بود به عنوان گیشای نو آموز در اولین مجلس پذیرایی ام شرکت کنم.
گفت:(برو حمام کن،خیلی عرق کرده ای،برای آرایش هم وقت لازم داری.)
می دانید روز پاییزی گرمی بود،و من هم تمام مدت سخت در فعالیت بودم.

TTT

به اوکیا که بازگشتم خانه در در آوردن لباس کمکم کرد.و بعد دلش سوخت و اجازه داد که نیم ساعت چرت بزنم.یک باره دیگر نظر محبتش به من جلب شده بود.اشتباهات احمقانه ام در پشت قرار داشت و اینده ام حتی از آینده ی کد حلوایی به نظر درخشان تر می رسید.راس نیم ساعت بیدارم کرد وب ا شتاب به طرف حمام خانه دویدم.ساعت پنج،لباس پوشیده و ارایش کرده آماده بودم می توانید تصور کنید که چه هیجانی داشتم،سالها بود که تماشاگر ها تسومو،و اخیرا کدو حلوایی بودم که عصر ها و شبها خود را زیبا می کردند و از در بیرون می رفتند و اینک،سرانجام نوبت خودم نیز فرا رسیده بود.مهمانی آن شب،اولین مهمانی که در ا« شرکت می کردم.ضیافتی در هتل بین المللی کانایی بود این ضیافتها برنامه هایی خشک و رسمی اند،مهمانها را شانه به شانه به شکل نعل دور یک سالن بزرگ می نشانند و سینی غذا را روی پایه ها کوتاه مقابلشان قرار می دهند.گیشاهایی که برای مجلش آرایی می آیند.وسط سالن را دور می زنند –منظورم وسط نعلی است که سینی ها را به دورش چیده اند-و جلو هر مهمان چند دقیقه زانو میزنند و ساکی میریزند و مختصری گفتگو می کنند.چیزی نیست که بشود آن را برنامه ای هیجان انگیز خواند،و به عنوان یک نو آموز،هیجان بازی نقش من حتی از مامه ها هم کمتر بود.مثل سایه از کنارش تکان نمی خوردم، خودش را معرفی می کرد،من هم همان کار را انجام می دادم،تعظیم کوتاهی می کردم و می گفتم:(نام من سابوری است.نو آموز هستم و درخواست عنایتتان را دارم).بعد از آن دیگر کلامی بر زبان نمی آوردم و کسی هم چیزی به من نمی گفت.
نزدیکیهای پایان ضیافت،درهای کشوی یک طرف سالن گشوده شد و مامه ها و گیشایی ها دیگر با هم رقصی به نام...(دوستان جادوانی)اجرا کردند.داستان زیبای دو زن که پس از مدتها دوری به دیدار هم می آیند.هنگام اجرای برنامه بیشتر مردها مشغول خلال کردن دندانهایشان بودند،مدیران آن رده بالای کارخانه ی بزرگی که سوپاپ لاستیکی،یا چیزهایی از این قبیل می ساختند،و در ضیافت سالانه گیو تو دور هم جمع شده بودند.فکر نمی کنم هیچ کدام آنها تفاوت بین رقص و راه رفتن در خواب را می دانست.اما از خودم بگویم،محو تماشا شده بودم گیشاهای گیون برای رقص از باد بزن به عنوان وسیله استفاده می کنند، و مامه ها بخصوص در استفاده از آن در حرکات خود مهارت بسزایی داشت.اول بادبزن را بست و بعد،در حال چرخیدن،به نمایش فوران سیلابباحرکات دستش امواجی ظریف ساخت.بعد باد بزن را باز کرد و آن راب هشکل فنجان در دست گرفت تا دوستش در آن ساکی بریزد و بنوشد.همان طور که گفتم،رقص زیبایی بود ، همین طور آهنگ آن، که توسط گیشایی وحشتناک لاغر با چشمانی ریز و گریان با شامی بین نواخته می شد.
برنامه ی ضیافتهای رسمی معمولا بیش از دو ساعت به طول نمی کشید.بنابراین ساعت هشت دوباره در خیابان بودیم .رو به مامه ها کردم و می خواستم شب خوش بگویم که گفت:(خب ، خیال داشتم تو را بفرستم که بروی بخوابی،اما به نظر می رسد که هنوز سرحالی .می خواهم به جای خانه ی کوموریا بروم.با

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:46
من بيا و اولين مهماني غير رسمي ات را امتحان كن. مي توانيم دوباره دور سريعي بزنيم و تو را نشان بدهيم.»
نتوانستم به او بگويم بيش از آن خسته هستم كه بروم، لذا احساس واقعي ام را پنهان كردم و به دنبالش در خيابان به راه افتادم.
مهماني، اين طور كه مامه ها در طول راه توضيح داد، توسط مردي برگزار مي سد كه تئاتر ناسيونال توكيو را اداره مي كرد. اين مرد كم و بيش تمام گيشاهاي مهم تمام نواحي گيشانشين ژاپن را مي شناخت. وقتي مامه ها مرا معرفي كرد رفتارش دوستانه بود، اما توقع نداشتم كه به من چيزي بگويد. وظيفه ام تنها اين بود كه تمام مدت حواسم جمع باشد كه زيبا و هوشيار باشم. مامه ها هشدار داد:«فقط مواظب باش كاري نكني كه جلوه ي خوبي نداشته باشد.»
وارد چايخانه شديم و توسط مستخدمه اي به اتاقي در طبقه دوم راهنمايي شديم. وقتي مامه ها دو زانو نشست و در كشوي را باز كرد به سختي جرات كردم كه به داخل اتاق نگاه بيندازم. اما توانستم هفت يا هشت مرد را ببينم، كه به اتفاق پنج گيشا، دور ميزي روي دشكچه نشسته بودند. تعظيم كرديم و داخل شديم و دو زانو روي زيلوي حصيري نشستيم كه در را ببنديم_ اين راه وارد شدن گيشاها به اتاق است. همان طور كه مامه ها گفته بود، ابتدا به گيشاهاي ديگر سلام كرديم، سپس به ميزبان كه در گوشه ميز نشسته بود، و بعد به ساير مهمان ها.
يكي از گيشاها گفت:«مامه ها-سان! درست به موقع آمديد كه داستان كوندا-سان، كلاه گيس ساز را برايمان تعريف كنيد.»
مامه ها گفت:« خداي من، به كلي يادم رفته است.» همه خنديدند، من كوچكترين اطلاعي نداشتم كه اين شوخي درباره چيست. مامه ها مرا با خود به دور ميز گرداند و كنار ميزبان زانو زد و من نيز همين كار را كردم و در طرف ديگر او جا گرفتم.
مامه ها به او گفت:«آقاي مدير، لطفا اجازه بدهيد خواهر كوچك تر تازه ام را به شما معرفي كنم.»
نوبت من بود كه تعظيم كنم ونامم را بگويم، و تقاضاي لطف مدير و از اين قبيل چيزها كنم. او مردي بود عصبي با چشماني بر آمده و هيكلي مثل استخوان مرغ شكنندا. به من حتي نگاه نينداخت، فقط سيگارش را در زير سيگاري پر تكان داد و گفت:
« اين ماجراي كوندا-سان كلاه گيس ساز چيست؟ از اول شب تا حالا دخترها تمام مدت به آن اشاره مي مي كنند، اما حتي يك نفر هم حاضر نيست آن را بگويد.»
مامه ها گفت:« راستش را بخواهيد، من هم نمي دانم.!»
گيشاي ديگري گفت:« يعني اينكه خجالت مي كشد تعريف كند. اگر او نگويد، گمانم خودم مجبورم بگويم.»
به نظر رسيد كه مردها اين فكر را پسنديده اند، اما مامه ها چيزي نگفت و فقط آه كشيد.
آقاي مدير گفت:« من يك فنجان ساكي به مامه ها مي دهم كه آرام شود»
و فنجان ساكي خود را پيش از تعارف به او در ظرف آب وسط ميز آي كشيد_اين ظرف به همين خاطر آنجا بود_ گيشاي ديگر داستان را شروع كرد:« خب، اين يارو كوندا-سان بهترين سازنده كلاه گيس در گيون است، يا اينكه مردم اين را مي گويند. مامه ها-سان سال هاست كه مشتري اوست. ميدانيد، مامه ها-سان هميشه از بهترين ها استفاده مي كند. نگاهش كه كنيد خودتان مي فهميد.»
مامه ها شكلكي درآورد كه يعني عصباني شده است.
يكي از مردها گفت:«در ادا درآوردن هم بهترين است.»
گيشا ادامه داد:«در برنامه هاي رقص، كلاه گيس ساز بايد هميشه شخصا براي كمك در عوض كردن لباس پشت صحنه باشد. خيلي وقت ها وقتي گيشايي لباسش را در مي آورد ممكن است كمي از بدنش به نمايش بيفتد. مي دانيد، از اين اتفق ها مي افتد، به هر حال...»
يكي از مردها گفت:« بعد از اين همه سال كاردربانك، بدم نمي آيد مدتي كلاه گيس ساز شوم.»
«هنوز به جايي نرسيديم. به هر حال، مامه ها-سان سنگين و رنگين است و لباسش را پشت پاروان عوض مي كند.»
مامه ها ميان حرف او پريد:«بگذار خودم تعريف كنم، تو داري مرا بدنام مي كني. مسئله سنگين و رنگيني نيست. كوندا-سان چنان به من خيره مي شد كه انگار تحمل پوشيدن لباس بعدي را ندارد. من هم گفتم يك پاروان آوردند. خيلي عجيب است كه كوندا-سان با نگاهش آن را سورخ نكرد.»
آقاي مدير ميان حرف او پريد:« چرا به اجازه نمي دادي گاهي نگاهي بيندازد، خوبي ضرر دارد؟»
مامه ها گفت:«فكر اين را نكرده بودم، حق با شماست، آقاي مدير. يك نگاه كوچولو چه ضرري دارد؟ نكند خيال داريد خودتان الان سهمي از آن به ما بدهيد؟»
از اين حرف همه قاه قاه خنديدند سر و صدا كه آرام گرفت، مدير از جا بلند شد و باز كردن شالش يك بار ديگر سر و صدا را به هوا برد.
به مامه ها گفت:« در صورتي اين كار را مي كنم كه توهم در عوض گوشه اي را به من نشان بدهي.»
مامه ها گفت:« من چنين پيشنهادي نكردم»
«معلوم مي شود كه يك ذره هم دست و دل باز نيستي.»
مامه ها گفت:« دست و دلباز ها گيشا نمي شوند، جامي گيشاها مي شوند.»
مدیر گفت« حالا مهم نیست، ادامه بده» و سرجایش نشست. باید بگویم من خوشحال شدم که او کوتاه آمد، چون گرچه به نظر رسید که سبب خوشحالی دیگران شده امامن از آن خجالت کشیدم.
مامه ها گفت:«کجا بودم؟ خب، یک روز گفتم برایم یک پاروان بیاورند و فکر کردم حالا از دست کوندا-سان راحت خواهم بود اما یک بار که با عجله از دستشویی برمی گشتم، همه جارا گشتم و اورا ندیدم. نگران شدم. چون برای برنامه بعد کلاه گیس احتیاج داشتم. اما چیزی نگذشته اورا پیدا کردیم. روی قفسه کنار دیوار نشسته بود. رنگش پریده و صورتش خیس عرق بود. فکرکردم اتفاقی برای قلبش افتاده. کلاه گیس مرا در دست داشت، مرا که دید پوزش خواست و در گذاشتن آن به سرم کمک کرد. آخر آن شب یادداشتی به دستم داد.»
صدای مامه ها در اینجا کوتاه شد. سرانجام یکی از مردها گفت:«خب، چه نوشته بود؟»
مامه ها دست به روی چشمش گذاشت. بیش از آن خجالت می کشید که ادامه دهد، و حاضرین در اتاق خندیدند.
گیشایی که تعریف داستان را شروع کرده بود گفت:«بسیار خوب، من به شما می گویم که چه نوشته بود. چیزی شبیه این"مامه های عزیز شما دلرباترین گیشای گیون هستید، هربار که کلاه گیسی بر سر می گذارید،آن کلاه گیس بسیار برایم عزیز می شود،آن را در کارگاهم نگه می دارم که صورتم را بر آن بگذارم و روزی چند بار شمارا بو کنم اما امروز وقتی به دستشویی رفتید، بهترین لحظه زندگی ام را به من دادید. وقتی که شما در دستشویی بودید، من پشت در پنهان شده بودم و زیباترین صدارا شنیدم، صدایی قشنگ تر از صدای آبشارها"
مردها چنان از خنده ریسه رفتند که گیشا مجبور شد مکث کند.
مامه ها گفت:« این نبود. نوشته بود: زیباترین صدای عالم، زیباتر از صدای هر آبشاری، قوه تخیلم به کار افتاد و سبب شد...»
گیشای دیگر گفت:«بعد گفته است که از شدت هیجان نمی توانسته است باایستد . امیدوار بوده که روزی بتواند یک بار دیگر به این سعادت دست یابد.»
البته كه همه خنديدند، من نيز تظاهر به خنديدن كردم اما واقعيت اين است، مشكل مي توانستم باور كم اين مردها-كه براي بودن در اينجا، ميان زن هايي با لباسهاي زيبا و گران قيمت-مبلغي چنين سرسام آور پرداخته بودند- واقعا بخواهند همان داستان هايي را بشنوند كه ممكن است بچه هاي يورويدو در بركه تعريف كنند. من تصور مي كردم كه حرف هاي اين مجالس چيزي خارج از فهم و شعورم است، چيزي در حد ادبيات يا كابوكي يا از اين قبيل، و البته از اين مهماني ها نيز در گيون برگذار مي شد، اين اتفاقي بود كه اولين مهماني ام اين گونه بچه گانه از آب درآمد.
هنگام تعريف داستان مامه ها، مردي كه كنارم نشسته بود به ماليدن صورت پر لك و پيسش مشغول بود و حواسي چندان به جايي نشان نمي داد. اينك مدت طولاني به من خيره نگاه كرد و بعد پرسيد:«چرا چشمت اين جوري است؟ مگر اين كه من زيادي هستم!»
حتما زيادي مست بود- گرچه فكر نمي كردم گفتن آن به او صحيح باشد. اما بيش از آنكه در صدد پاسخ برآيم، ابرويش به تيك زدن افتاد، بعد دست برد و چنان محكم به خاراندن سرش پرداخت كه ابري از برف بر شانه اش باريد. اين مرد از قرار به خاطر ريزش شديد شوره ي سر در گيون به «آقاي برف پاش» معروف بود. ظاهرا فراموش كرده بود كه سوالي از من كرده است- يا شايد در انتظار پاسخ من نبود- چون پرسيد چند سال دارم. گفتم چهارده سال.»
گفت:«تا به حال چهارده ساله اي به اين بزرگي نديده بودم. اين را بگير.»
فنجان خالي ساكي اش را به دستم داد.
گفتم:«آه، نه، متشكرم آقا. من نوآموزم.» اين را مامه ها به من ياد داده بود، اما آقاي برف پاش به آن گوش نكرد. آنقدر فنجان را نگه داشت تا از او گرفتم. و بعد بطري ساكي را برداشت تا فنجان را برايم پر كند.
قرار نبود من ساكي بنوشم، چون گيشاي كارآموز_بخصوص اينكه در دوران نوآموزي به سر مي بردم_ بايد كودك به حساب آيد. امكا ديگر نمي توانستوم بيشتر از اين نافرماني كنم. فنجان ساكي را جلو بردم، اما او پيش از ريختن ساكي يكبار ديگر سرش را محكم خاراند، وقتي چند شوره در فنجان ديدم ترسيدم. آقاي برف پاش فنجان را با ساكي پركرد و گفت:« حالا بنوش. اولين فنجان از فنجان هاي بي شماري را بنوش كه بايد بنوشي.»
به او لبخند زدم و خواستم فنجان را آهسته به لب ببرم_ نميدانستم چه مي توانم بكنم_ كه خداراشكر مامه ها به نجاتم آمد.
گفت:« سايوري امروز اولين روز تو در گيسوان است، نبايد مشروب بنوشي.» وبه خاطر آقاي برف پاش گفت:« فقط لبت را تر كن و فنجان را زمين بگذار.»
از او اطاعت كردم و فقط لبم را با ساكي تر كردم. وقتي مي گويم لبم را تر كردم، منظورم اينست كه چنان لب هايم را به هم فشردم كه كم مانده بود عضلات دهانم از جا در برود. آن وقت فنجان را بالا بردم تا احساس كردم مايع به لبم خورده است. بعد بلافاصله آن را روي ميز گذاشتم و گفتم:« به به! چه خوشمزه بود!» و دست به جستجوي دستمال به زير اوبيم بردم لبم را كه پاك كردم خيالم آسوده شد، و خوشحالم كه بگويم آقاي برف پاش حتي متوجه نيز نشد، داشت فنجان پر مقابلش در روي ميز را نگاه مي كرد. بعد از لحظه اي با دو انگشت آن را برداشت ودر گلو ريخت و بعد ايستاد و گفت مي خواهد به دستشويي برود.
از گيشاي كارآموز اين انتظار مي رود كه مردها را تا دستشويي و در بازگشت از آنجا همراهي كند، اما از نوآمز هيچ كس چنين توقعي ندارد. اگر گيشاي كارآموز حضور نداشته باشد، مرد خودش به دستشويي مي رود. گاهي يكي از گيشاها اورا همراهي مي كند اما آقاي برف پاش ايستاد و آنقدر خيره به من نگاه كرد كه متوجه شدم انتظار دارد كه بلند شوم.
نمي دانستم درچايخانه كوموريا راه دستشويي از كدام طرف است. اما حتما آقاي برف پاش خودش مي دانست. به دنبال او در راهرو و بعد در كنجي ديگر به راه افتادم. در دستشويي را كه برايش باز مي كردم كنار ايستاد. در را كه بستم و به انتظارش در سر سرا ايستادم، صداي پاي كسي را شنيدم كه از پله بالا مي آمد. به آن اعتنايي نكردم. آقاي برف پاش كارش را زود انجام داد و برگشتيم. به اتاق كه داخل شدم، ديدم گيشاي ديگري، همراه يك كارآموز، به جمع مهمان ها پيوسته است. هردو پشت به در داشتند، لذا تا هنگامي كه با آقاي برف پاش ميز را دور زدم و سر جايم نشستم، صورتشان را نديدم. مي توانيد تصور كنيد كه از ديدنشان چه تكاني خوردم. در آن سوي ميز زني نشسته بود كه حاضربودم داروندارم را بدهم و او را نبينم. هاتسومومو بود. به من لبخند زد، در كنارش كدو حلوايي نشسته بود.

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:46
فصل پانزدهم

هاتسومو، مثل همه، وقتي خوشحال بود لبخند مي زد. و هيچ وقتي خوشحال تر از آن نبود كه مي خواست كسي را آزار دهد. به همين خاطر بود كه وقتي دهان باز كرد يكي از قشنگ ترين لبخندهايش را بر لب داشت.
«واي، خداي من! چه اتفاق عجيبي. عجب، يك نوآموز! واقعا نمي توانم بقيه داستان رو تعريف كنم، چون باعث خجالت اين كوچولو مي شود»
اميدوار بودم مامه ها اجازه مرخصي بخواهد و مرا از آنجا ببرد اما او تنها نگاهي نگران به من انداخت. حتما فكر كرده بود تنها گذاشتن هاتسومومو با اين همه مرد مثل فرار از خانه اي در حال سوختن است، بهتر بود مي مانديم و از خسارت بيشتر جلوگيري مي كرديم.
هاتسوموم گفت:« راستش را بخواهيد چيزي مشكل تر از نوآموز بودن نيست، كدو حلوايي، به نظر تو اينطور نيست؟»
كدو حلوايي اينك يك كارآموز آزموده بود. از گذراندن دوران نوآموزي اش شش ماه مي گذشت. براي جلب دلسوزي به او نگاه كردم. اما او نگاهش را به پايين انداخته بود و دست به روي زانو گذاشته بود. آن گونه كه او را مي شناختم مي دانستم كه چين بالاي بيني اش نشان دهنده ناراحت بودنش است.
گفت:« بله، خانم.»
هاتسومومو ادامه داد:« دوران مشكلي لست، يادم مي آيدكه چقدر سخت بود. نوآموز كوچولو اسمت چيست؟»
خوشبختانه مجبور نبودم جواب بدهم، چون مامه ها به حرف درآمد.
«هاتسومومو_ سان، اين كه مي گوييد براي شما سخت ترين دوران زندگيتان بوده، حتما حق داريد. گرچه كه البته، بيش از همه هنوز زيادي ناشي بوده ايد.»
يكي از مردها گفت:« مي خواهم بقيه داستان را بشنوم»
هاتسومومو گفت:« كه اين نوآموز بينواي تازه وارد را خجالت بدهم؟ آن را به يك شرط برايتان مي گويم كه قول بدهيد وقتي داستان را گوش مي كنيد به اين دختر بينوا فكر نكنيد، يادتان باشد در ذهنتان دختر ديگري را تصور كنيد.»
هاتسومومو در شيطان صفتي نبوغ داشت، شايد اين مردها قبلا مرا وارد اين داستان نمي كردند، اما اكنون حتما مي كردند.
هاتسومومو شروع كرد:« بگذاريد ببينم، كجا بودم؟ آه، بله. خب. اين نوآموزي كه گفتم ... نامش يادم نيست، ولي حتما بايد نامي به او بدهم كه با اين دختر بينوا اشتباه نگيريد. بگو ببينم نوآموز كوچولو... اسمت چيست؟»
گفتم:« سايوري، خانم» و از ترس چنان داغ شدم كه اگر آرايشم آب مي شد و روي زانويم مي ريخت اصلا تعجب نمي كردم.
« سايوري، چه نام دلربايي! اصلا به تو نمي آيد. خب، بگذاريد نوآموز داستان را «مايوري» بخوانيم. خلاصه، روزي با مايوري پياده از خيابان شيژو به اوكياي خواهر بزرگترش مي رفتيم. باد تندي مي آمد، از آن بادهايي كه پنجره را مي لرزاند، و مايوري بينوا آنقدرها تجربه از كيمونو نداشت. مثل برگ درخت سبك بود. مي دانيد، آستين هاي كيمونو برايش مثل بادبان بودند. وقتي مي خواستيم به آن طرف خيابان برويم ديدم غيبش زده است. صداي ضعيفي از پشت شنيدم، چيزي مثل واي ...واي. اما ضعيف ...»
اينجا هاتسومومو برگشت و به من نگاه كرد.
گفت:« صداي من بلند نيست، تو بگو واي... واي..»
خب، چه مي توانستم بكنم؟ سعي كردم آن را بگويم.
«نه، نه، بلندتر... ول كن، مهم نيست!» و رو به مردي كه كنارش نشسته بود كرد و گفت:« باهوش نيست، درست است؟»
سري تكان داد و بعد داستان را ادامه داد.«به هرحال، وقتي برگشتم، مايوري بينوا يك كوچه آن طرف تر به پشت روي زمين افتاده بود. مثل كرمي كه روي پشتش افتاده باشد دست و پايش به هوا رفته بود. آن قدر خنديدم كه چيزي نمانده بود اوبيم پاره شود، اما يك باره از جا بلند شد و از روي جدول سكندري خوران رفت و قدم به چهار راهي گذاشت كه اتومبيلي با سرعت در حال عبور از آن بود. خدا را شكر فقط باد كاپوتش به او گرفت، و يك بار ديگر پا به روي هوا به زمين افتاد. واگر بتوانيد صحنه را مجسم كنيد، باد زير كيمونويش زده بود و .. بسيار خب، لازم نيست بگويم چه اتفاقي افتاد.»
يكي از مردها گفت:« بايد بگويي!»
هاتسومومو گفت:« مگر قدرت تخيل نداريد؟ باد دامن كيمونويش را بالا زده بود. نخواست مردم تنش راببينند، براي اينكه خجالت نكشد چرخيد و قسمت *** بدنش جلو راننده اتومبيل قرار گرفت...»
البته، مردها از خنده ريسه رفتند، همچنين مدير، كه با فنجان ساكي مثل مسلسل روي ميز ضرب گرفته بود و مي گفت:« چرا از اين اتفاق ها براي من نمي افتد؟»
هاتسومومو گفت:« آقاي مدير اگر راستش را بخواهيد اين دختر نوآموز بود! قرار نبود راننده به او نگاه كند. منظورم اينست كه اصلا خودتان مي توانيد تصور كنيد كه به تن و بدن اين دختر در آن طرف ميز نگاه كنيد؟» البته منظورش من بودم.« احتمالا تن و بدنش مثل شيرخوارهاست.»
يكي از مردها گفت:«بعضي دخترها در يازده سالگي بزرگ مي شوند.»

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:46
هاتسوموموازمن پرسید:«توچندسالت است،سایوری-سان کوچولو؟»
تا آنجا که می توانستم مودب پاسخ دادم:"چهارده سال،خانم،اما یه چهارده ساله ی بزرگ."
مردها ازاین حرف خوششان آمد و لبخند هاتسوموموکمی سخت ترشد.
گفت:چهارده؟عالی ست!
مردها این باربیشترخندیدند.خودش هم خندید.گمان کنم به این خاطرکه می خواست نشان دهد خجالت کشیده است.
خنده ها که آرام شد من و مامه ها مهمانی را ترک کردیم.هنوز درپشت سرمان بسته نشده بود که شنیدم هاتسومومو گفت که او نیز باید برود.با کدوحلوایی پشت ما ازپله سرازیرشدند.
هاتسومومو گفت:«مامه ها-سان،خیلی خوش گذشت!نمی دانم چرا نباید بیشترازاین درپذیرایی با هم باشیم!»
مامه ها گفت:«بله،خوش گذشت.ازاین فکر خوشم آمد که درآینده چه برنامه هایی خواهیم داشت»بعد نگاهی ازرضایت خاطر به من انداخت.ازفکرتماشای کنف شدن هاتسومومو لذت می برد.
*
آن شب بعدازحمام کردن و پاک کردن آرایش صورتم،درسرسرای پذیرایی ایستاده بودم و به سوال های خاله درباره ی برنامه های روز پاسخ می دادم،که هاتسومومو وارد شد و جلو من ایستاد.معمولا"به این زودی بازنمی گشت،اما وقتی نگاهم به صورتش افتاد متوجه شدم فقط به این خاطرزود آمده که مرا ادب کند.حتی لخند ظالمانه اش را نیزبر لب نداشت،برعکس،لبهایش را چنان روی هم فشارمی داد که زشت شده بود.لحظه ای جلو من ایستاد و بعد دستش را عقب برد و کشیده ای محکم به صورتم نواخت.آخرین چیزی که پیش ازاصابت دستش به صورتم دیدن داندان های چون دو رشته مروارید به هم فشرده اش بود.چنان گیج شدم که یادم نمی آید بعد چه اتفاقی افتاد.اما بایستی خاله و هاتسومومو با هم به دعوا افتاده باشند.چون شنیدم که هاتسومومو داشت می گفت:«اگر این دختریک بار دیگرجلو مردم خجالتم بدهد، خوشحال می شودم یک کشیده ی دیگر به آن طرف صورتش بزنم!»
پرسیدم:«چه کردم که خجالتتان دادم؟»
«خوب می دانستی که منظورم ازتعریف آن داستان چه بود،اما کاری کردی انگار که یک احمقم.به تو یک بدهی دارم،شیو کوچولو،به زودی حسابم را تسویه می کنم.قول می دهم»
به نظر می رسی خشمش آرام گرفته است.یک باردیگرازدراوکیا بیرون رفت،کدوحلوایی درخیابان به انتظارایستاده بود که به او تعظیم کند.
*
گزارش ماجرا را فردا عصر به مامه ها دادم،اما او توجهی چندان به آن نشان نداد.
گفت:«مشکل چیست؟شکرخدا،هاتسومومو نشانی برصورتت نگذاشته است،تو که انتظارنداشتی ازخوشی ان خوشش بیاید؟»
گفتم:«من فقط ازآنچه ممکن است دربرخورد بعد بینمان پیش بیاید می ترسم.»
«حالا به تو می گویم که چه پیش می آید.ما وارد مهمانی می شویم و بالافاصله خارج می شویم.شاید میزبان تعجب کند چطور هنوز نیامده می رویم،اما بهترازاین است که یک بار دیگر به هاتسومومو فرصت بدهیم تو را کوچک کند.به هرحال،اگر به او بربخوریم،خوشبختیم.»
«واقعا"،مامه ها-سان،نمی فهمم که چطورممکن است خوشبخت باشیم.»
«اگرهاتسومومو مجبورمان کند چی خانه ها را زودترترک کنیم،به مهمانی های بیشتری سر میزنیم،همین.و درگیون زودترشناخته می شوی.»
ازاین اطمینان مامه ها چندان خیالم آسوده نشد.درحقیقت،وقتی بعد به گیون رفتیم،انتظارداشتم آخرشب،وقتی آخرشب آرایشم را پاک می کنم صورتم از رضایت خاطرگذارندن یک شب طولانی بدرخشد.اولین توقفمان دریک مهمانی بود که به افتخار یک بازیگرجوان سینما برگزارکرده بودند.بازیگری که ظاهرا"نشان نمی داد که بیش ازهجده سال داشته باشد.ولی نه سرش مو داشت و نه ابرو و مژگانش.این جوان چند سال بعد به شهرت زیادی رسید،اما این شهرت به خاطرطریقه ی مردنش بود.بعدازکشتن یک مستخدمه ی جوان درتوکیو،با شمشیربه زندگی اش پایان داده بود.به هرحافتا هنگامی که متوجه نگاه خیره اش برخودم نشدم،به نظرم آدم عجیبی آمد،سالهای زندگی دراوکیا را چنان درانزوا گذرانده بودم که باید اقرار کنم ازدیدن توجه لذت می بردم.درآن مهمانی یک ساعت توقف داشتیم و سروکله ی هاتسومومو پیدا نشد.به نظرم رسید خیالبافی ام درمورد موفقیت سرانجام واقعا"دارد به سرانجام می رسد.
توقف بعدی مان درمهمانی بود که رئیس دانشگاه کیوتو برگزارمی کرد.مامه ها بالافاصله مشغول صحبت با مردی شد که مدتی او را ندیده بود،و مرا به حال خودم گذاشت.تنها جایی که توانستم پیدا کنم کنارمرد مسنی با پیراهن سفید لکه دارشده بود.ازقرار این مرد خیلی تشنه بود چون لیوان پشت لیوان ابجو میخورد،مگروقتی که می خواست آروغ بزند و آن گاه لیوان را عقب می برد.کنار او نشستم و خواستم خودم را معرفی کنم که صدای کشیده شدن در را شنیدم.فکرکردم خادمه ای ساکی آورده،اما هاتسومومو و کدوحلوایی بودند که درسراسرا زانو زده بودند.
صدای مامه ها را شنیدم که ازمردی که مشغول پذیرایی او بود پرسید:
«وای خدای من!ساعتتان درست است؟»
او گفت:«درست درست.هرروز بعدازظهر آن را با ساعت ایستگاه راه آهن میزان می کنم.»
«متاسفم که من و سایوری چاره ای جز بی ادبی نداریم و باید اجازه ی مرخصی بگیریم.قرار بود نیسم ساعت قبل جایی باشیم»
ازجا بلند شدیم و با وارد شدن هاتسومومو و کو حلوایی به مهمانی ما ازدرخارج شدیم.
وقتی می خواستیم ازچای خانه بیرون برویم،مامه ها مرا به یک اتاق خالی برد.درتاریکی نا مشخص اتاق گذشته ازطرح صورت زیبای بیضی اش با تاجی ازگیسو نمی تواسنم چیزی ازصورتش بخوانم.اگر من نمی توانستم اوراببینم،پس او هم نمی توانست مرا ببیند.اجازه دادم که ازشدت یاس و درماندگی چانه ام پایین بیفتد.ظاهرا"نمی توانستم خودم را ازدست هاتسومومو خلاص کنم.
مامه ها گفت:«امروزبه این زن شریرچه گفتی؟»
«چیزی نگفتم،خانم!»
«پس چطورتوانست ما را اینجا پیدا کند؟»
گفتم:«مستخدمه ی من ازقرارهایم خبردارد،اما نمی توانم تصورکنم...خب،حالا به مهمانی دیگری می رویم که هیچ کس ازآن خبرندارد.ناگرتِرومی هفته ی گذشته برای ارکسترفیلارمونیک یک رهبرجدید را به کارمنصوب کرده.او امروز بعدازظهر به گیون آمده تافرصتی به دست بدهد که همه تجلیل و ستایشش کنند.چندان میل رفتن ندارم،اما...لااقل هاتسومومو آنجا نمی آید.»
به آن طرف خیابان شیژو رفتیم و به کوچه ای پیچیدیم که بوی سکسی و سیب زمینی تنوری درآن پیچیده بود.ازپنجره های طبقه دوم بنا که غرق درنور بود صدای غش غش خنده می شنیدیم.داخل چای خانه،دخترمستخدمه ای مارابه اتاقی درطبقه ی دوم هدایت کرد.درآنجا رهبرارکستررا دیدم که با موهای کم پشت ِروغن مالیده و به عقب شانه کرده،با انشتهایی خشمگین روی فنجان ساکی ضرب گرفته بود.بقیه ی مردها وسط مسابقه ی مشروب نوشی با دو گیشا بودند،اما رهبرارکستر داخل آنها نشده بود.مدتی با مامه ها صحبت کرد وبعد ازخواست برایش یک رقص بکند.درواقع گمان نمی کنم رقص برایش مهم بود،دنبال راهی برای خاتمه دادن به مسابقه ی مشروب نوشی و به سرذوق آوردن مهمان ها برای توجه دوباره به خودش می گشت.وقتی خادمه ای شامی سئی آورد که به یکی ازگیشاها بدهد-حتی پیش ازآنکه مامه ها رقص را شروع کند-درکشیده شد و...مطمئنم که می دانید می خواهم چه بگویم.این دو مثل سگهایی بودند که نمی توانستند دست ازتعقیب ما بردارند.یک بار دیگرهاتسومومو و کدوحلوایی داخل شدند.
باید می بودید و لبخندی را که هاتسومومو و مامه ها به یکدیگرزدند می دیدید.به این فکرمی کردید که بین خودشان شوخی دارند-درحالی که درحقیقت،یقین دارم هاتسومومو داشت پیروزی ِپیدا کردن ما را مزه می کرد،ومامه ها،خوب،فکرمی کنم لبخندش راهی برای پنهان کردن خشمش بود.وقتی می رقصید چانه ی جلوداده و لرزش پره های بینی اش را می دیدم.بعدازپایان رقص،حتی پشت میزهم نیامد.فقط به رهبرارکسترگفت:
«ازشمامتشکرم که به ما اجازه ی شرکت درمهمانی تان را دادید!متاسفانه خیلی دیرشده...من و یایوری باید همین الان برویم...»
نمی توانم بگویم وقتی دررا پشت سرمان می بستیم خوشحالی هاتسومومو به چه میزان بود.
به دنبال مامه ها ازپله پایین رفتم.او روی پله ی آخرایستاد.دخترمستخدمه ای به سرسرای پذیرایی دوید تا ما را بدرقه کند_دختری بود که قبلا"ما را به طبقه ی بالا راهنمایی کرده بود.
مامه ها به او گفت:«زندگی را چون یک مستخدمه گذراندن باید برایت مشکل باشد!حتما"خیلی چیزها دلت می خواهد بخری و پول نداری.بگو ببینم،با وجهی که الا گرفتی می خواهی چه بکنی؟»
او گفت:«پولی نگرفتم خانم»اما با دیدن عصبی بودنش درآب دهان قورت دادن می توانستم بگویم که دارد دروغ می گوید.
«هاتسومومو چه مبلغی وعده داد؟»
نگاه مستخدمه به روی زمین افتاد.اینجا بود که فهمیدم مامه ها به چه فکرکرده است.آن گونه که بعدها فهمیدیم،هاتسومومو درتمام چای خانه های درجه یک واقعا"همیشه دست کم یک مستخدمه را می خرید.ازآنها می خواست هروقت من و مامه ها وارد یک مهمانی می شویم به یوکو-دختری که دراوکیای ما تلفن پاسخ میداد-زنگ بزنند.البته آن موقع نمی دانستیم که یوکو هم دراین توطئه دست دارد،اما مامه ها دراین ظنّ که مستخدمه ی این چای خانه به نوعی پیام را به هاتسومومو رسانده است کاملا"حق داشت.
مستخدمه نمی توانست نگاه به نگاه مامه ها بیندازد.حتی وقتی مامه ها با دست چانه ی او را بالا آورد،دخترنگاه خود را چون دو گوی سربی همچنان سنگین روی زمین نگه داشت.چای خانه را ترک که می کردیم،هنوز می توانستیم صدای هاتسومومو را ازپنجره ی بالا بشنویم-کوچه چنان باریک بود که صدا درآن طنین می انداخت.
داشت می گفت:«بله،نامش چه بود؟»
یکی ازمردها گفت:«سایوکو»
دیگری گفت:«سایوکوخیر،سایوری»
هاتسومومو گفت:«فکرمی کنم خودش است،ولی واقعا"خجالت دارد...نباید به شما به شما بگویم!به نظردختربدی نمی رسد...»
مردی گفت:«من متوجه چیزی نشدم.اما خیلی خوشگل است.»
یکی ازگیشاها گفت:«چشمهای عجیبی داشت!»
هاتسومومو گفت:«می دانید چند روز قبل شنیدم که مردی ازچشمهایش چه گفت؟گفت رنگ کردم له شده است.»
«کرم له شده...تا به حال نشنیده بودم کسی رنگی را این طور توصیف کند.»
هاتسومومو ادامه داد:«خوب،به شما می گویم می خواستم ازاو چه بگویم.اما باید قول بدهید،جایی آن را تکرارنکنید،این دختربیماری خاصی دارد.باسنش مثل پیرزن هاست-چروک افتاده و آویزان-واقعا"،وحشتناک است!یک باراورا درحمام دیدم...»
من و مامه ها گوش ایستاده بودیم.اما با شنیدن این حرف،او مرا هل کوچکی داد و ازکوچه بیرون رفتیم.بعدایستاد و به بالاوپایین خیابان نگاه کرد و گفت:
«دارم فکرمی کنم که حالا کجا برویم اما...هیچ کجا به ذهنم نمی رسد.اگر آن زن توانست ما را اینجا پیدا کند،به نظرم می تواند درهرکجای دیگرگیون هم پیدایمان کند.تو به اوکیایت برو،سایوری،تا نقشه ی دیگری بکشیم.
*
بعدازظهری زمان جنگ بین المللی دوم،چندسال بعدازاین وقایعی که اکنون دارم تعریف می کنم،دریک مهمانی که زیرسایه ی درختهای افرار برگزارشده بود،افسری برای اینکه مرا تحت تاثیرقراردهد،هفت تیرش را ازجلد بیرون آورد و روی حصیرگذاشت،یادم می آید که زیبایی آن تکانم داد.بدنه ی فلزی اش برق خاکستری تیره ای داشت،انحنای آن بدون ذره ای نقص صاف و دسته ی چوبی اش روغنی رگه داربود اما وقتی درحال گوش دادن به داستانهای مرد به استفاده ای که این هفت تیرداشت فکرکردم،زیبایی اش ازچشمم افتاد و به شکل شیطانی مخوف درآمد.
و دقیقا"همین امردرمورد هاتسومومو وقتی که مراسم معرفی مرابه تعطیلی کشاند اتفاق افتاد.نه این که تا به حال ترسناک بودن او را ندیده باشم،اما حسرت زیبایی اش را همیشه می خوردم،وحالا دیگرچنین حسرتی نداشتم.وقتی که باید شبها درضیافت ها حضورپیدا می کردم و افزون برآن به ده –پانزده مهمانی نیز سرمیزدم،مجبوربودم دراوکیا بنشینم و انگار نه انگار که ازپارسال نا کنون تغییری درزندگی ام پیش ا»ده،به تمرین رقص و شامی سن بپردازم.وقتی هاتسومومو با لباس تمام رسمی ازکنارم در راهرو رد می شد با صورت سفید ارایش شده اش که دربرابر لباس سیاهش چون ماه درآسمان تاریک شب می درخشید،یقین دارم که حتی یک نابینا هم او را زیبا می دید.اما من گذشته ازنفرت هیچ احساسی نداشتم،وصدای ضربان قلبم را درگوشم می شنیدم.
درهفته های بعدچندین بازبه خانه ی مامه ها احضارشدم.هربار امیدواربودم که بگوید راهی برای دوری کردن ازهاتسومومو یافته است،اما او فقط مرا به خریدهایی می فرستاد که به آن توسط مستخدمه اش اعتماد نداشت.روزی از او پرسیدم هیچ خبردارد که تکلیف من چه خواهد شد.
پاسخ داد:«سایوری-سان،متاسفم که فعلا"درتبعید به سرمی بری.امیدوارم بیش ازهمیشه مصمم به نابودی آن زن شرورباشی!اما تا زمانی که نقشه ای نکشیده ام،صلاح نیست که با من درگیون بگردی.»
البته ازشنیدن این حرف ناامید شدم،اما مامه ها کاملا"حق داشت.مسخره کردن هاتسومومو می توانست چنان لطمه ی بدی درچشم مردها،وحتی زنها درگیون به من بزند که برای پرهیزازآن بهتربود درخانه بمانم.
خوشبختانه مامه ها چاره جو بود و گه گاهی می توانست قرارهایی را دست و پا کند که می توانستم امن و امان درآن شرکت کنم.شاید که هاتسومومو مرا ازگیون محروم کرده بود،اما نمی توانست ازدنیای آن سوی گیون نیزمحروم کند.هروقت مامه ها برای شرکت دربرنامه ای خارج ازگیون می رفت،اغلب مرا به همراهی خود دعوت میکرد.دریک سفریک روزه با قطاربه کوپه رفتم،درآنجا مامه ها روبان افتتاح یک کارخانه را برید.درموقعیت دیگری با او و به همراهی رئیس سابق شرکت تلفن و تلگراف نیپون برای گردشی با لیموزین به کیوتو رفتم.این گردش خیلی برمن اثرگذاشت چون برای اولین بار وسعت شهرکیوتو را درخارج ازمحدوده ی گیون کوچک خودمان می دیدم.حالا اگرنگویم که برای اولین بارسوارشدن دراتومبیل بود.تا آن زمان هرگزمتوجه نشده بودم که دراین سالها برخی ازمردم چه زندگی سختی را می گذرانند،تا هنگامی که ازکناررودخانه ای درجنوب شهرگذشتیم و زنهایی را دیدیم که با سرووضع کثیف زیردرختان کنارخط راه آهن نشسته بودند و به بچه هایشان شیرمی دادند،ومردها با صندلی های حصیری پاره روی علف چندک زده بودند.به این تظاهرنمی کنم که هیچ وقت فقیری قدم به گیون نمی گذاشت،اما،به ندرت به فقیری چون این دهاتی های گرسنه برمی خوردیم که حتی قادرنبودند به حمام بروند.هرگزبه تصورم نمی رسید که من-برده ای مرعوب شرارت های هاتسومومو-به نسبت دیگران،درآن بحران وحشتناک اقتصادی،زندگی خوش اقبال تری را می گذراندم اما آن روزمتوجه آن حقیقت شدم.یک روز صبح وقتی ازمدرسه بازگشتم یادداشتی دیدم که می گفت لوازم آرایشم را بردارم و فورا"به خانه ی مامه ها بروم.وقتی رفتم،آقای ایشودا را دیدم،او نیز مثل آقای بِکو خیاط بود،داشت در اتاق پشتی جلوی یک آینه ی قدی اوبی مامه ها را می بست.
مامه ها گفت:«زود باش آرایش کن.برایت درآن اتاق کیمونو گذاشته ام.»
آپارتمان مامه ها درمعیاروسعت درگیون آپارتمانی بزرگ بود.علاوه براتاق اصلی،که مساحتش به شش زیلوی حصیری می رسید،دواتاق کوچک ترنیزداشت-اتاق آرایش که دوبرابر وسعت اتاق مستخدمه ها بود.واتاقی که درآن می خوابید.دراتاق خوابش تشک نویی پهن بود که روی آن یک دست کیمونو قرارداشت که مستخدمه اش برای من گذاشته بود.ازتماشای تشک به حیرت افتادم.ملافه ی آن مسلما" ملافه ای نبود که مامه ها شب ها رویش خوابیده بود.چون چروک نداشت و مثل برف سفید بود.وقتی روبدوشامبرنخی ام را که با خودم آورده بودم می پوشیدم ازفکرآن بیرون نمی رفتم.مشغول آرایش بودم که مامه ها گفت برای چه مرا احضارکرده است.
گفت:«بارون به شهرآمده،برای نهاربه خانه می آید.می خواهم تو را ببیند.»
تاکنون موقعیتی به دست نیامده بود که ازبارون حرف بزنم.اشاره ی مامه ها به بارون ماتسونا گاتسوئیشی-دانایش بود.اکنون دیگردرژاپن کنت و بارون نداریم،اما تا قبل ازجنگ جهانی دوم داشتیم،و بارون ماتسوناگا به طور قطع یکی ازثروتمند ترین آنان بود.خانواده اش یکی ازبزرگ ترین بانک های ژاپن را اداره می کردند و درامورمالی کشوربسیار صاحب نفوذ بودند.طبق قاعده لقب بارون بایستی ازطریق ارث به برادربزرگترش می رسید اما این برادرهنگامی که سِمَت وزیردارایی در کابینه ی نخست وزیراینوکابی را داشت،به قتل رسید.
دانای مامه ها،که درآن زمان دهه ی سی سالگی را می گذراند،نه تنها لقب بارون بلکه تمام مایملک برادرش را به ارث برد،که شامل ملکی بزرگ با فاصله ای نه چندان دور ازگیون درکیوتو نیزمی شد.اداره ی این اموربیشتروقتها او را ناگزیربه اقامت درتوکیو می کرد،والبته چیزدیگری نیزدرمیان بود که او را درآنجا نگه می داشت-چون سالها بعد مطلع شدم که او معشوقه ی دیگری نیزدرمحله ی گیشا نشین آکازاکا درتوکیوداشت.مردان ثروتمندی که استطاعت داشتن یک معشوقه ی گیشا را داشته باشند تعدادی بسیاراندک است،اما بارون ماتسوناگا دو معشوقه ی گیشا داشت.
اکنون که می دانستم مامه ها بعدازظهررا با دانایش می گذراند،بهترمی فهمیدم که چرا روی تشک رختخوابش ملافه های تازه کشیده است.
شتابزده لباسی را که برایم گذاشته بود پوشیدم-لباس زیرسبزکمرنگ،کیمونویی حنایی و زرد با طرحی ازدرخت کاج درپایین آن.دراین هنگام یکی ازمستخدمه های مامه ها با جعبه ی بزرگ غذای بارون ازرستوران همسایه به خانه بازگشت.غذاها را مثل پذیرایی درخود رستوران دردیس و کاسه کشیده بودند.دربزرگترین دیس دوماهی قزل آلای کباب شده چنان روی شکم خوابیده بودند گویی دارند ته رودخانه با هم شنا می کنند.دریک طرف دیسی دیگردو خرچنگ قرارداشت.درطرق دیگردیس یک خط نمک به نشانه ی شنی که خرچنگ ها ازآن عبورکرده اند ریخته شده بود.
چنددقیقه بعد بارون آمد.ازلای درسرک کشیدم و او را دیدم که درپاگرد پلکان ایستاده بود و مامه ها داشت بند کفشش را بازمی کرد.اولین برداشتم ازاو،مرایاد فندق انداخت.هیکلی ریزوگرد و سنگینی بخصوصی دور چشمهایش داشت.آن زمان ریش گذاشتن متداول بود،وبارون چندتارموی بلند و نرم برصورت داشت که مطمئنا"قراربوده است ریش محسوب شود،اما به نظرمن بیشترحالت نوعی تزئین،شکل جلبک های نازکی که گاهی درکاسه ی برنج می ریزند.
شنیدم که داشت می گفت:«وای مامه ها...واقعا"خسته شده ام.ازنشستن درقطاربرای ساعتهای طولانی بدم می آید.»
سرانجام پارا ازکفش بیرون آورد وباقدم های ریزو تند داخل اتاق شد.آن روز صبح،خیاط مامه ها یک مبل راحتی و یک قالیچه ی ایرانی ازانبارراهرو بیرون آورده و کنارپنجره گذشاته بود.بارون آنجا نشست،اما نمی دانم بعد چه شد که مستخدمه ی مامه ها آمد و تعظیمی برای پوزش ازمن کرد و با فشارملایمی دراندکی باز را تا آخرکشید.تقریبا"یک ساعت یا بیشتردراتاق آرایش مامه ها ماندم و مستخدمه ها به اتاق پذیرایی داخل و خارج شدند و ناهار بارون را دادند،گاهی زمزمه ی مامه ها را می شنیدم،اما بارون بیشترحرف میزد.یک بار فکرکردم ازمامه ها خشمگین شده،اما سرانجام تا آنجا شنیدم که فقط داشت ازمردی شکایت می کرد که روز قبلدیده بود،با پرسیدن سوالهای خصوصی او را خشمگین کرده بود.وقتی که دست آخرصرف ناهار به پایان رسید،مستخدمه سینی چای را برد و مامه ها مرا صدا کرد.جلو بارون که رسیدم و زانو زدم،عصبی بودم،چون تا آن هنگام هرگز ازنزدیک اشرافزاده ای را ندیده بودم.تعظیم کردم و تقاضای عنایتش را کردم،و فکرکردم شاید چیزی بگوید اما به نظر می رسید نگاهش به اطراف است،وحاظرنیست زحمت توجه به مرا به خود بدهد.
گفت:«مامه ها،ان طوماری که درشاه نشین آویخته بودی کجاست؟نقاشی با مرکب یا چیزی مثلآن بود،خیلی بهترازاین چیزی است که حالا آویزان کرده ای.»
«بارون،این طوماری که می بینید شعری دست خط خود ماتسودایا گویشی است.چهارسال می شود که آنجا آویزان است.»
«چهارسال؟ماه پیش که آدم نقاشی مرکب آنجا آویزان نبود؟»
«خیرنبود...به هرحال،تقریبا"سه ماه است که بارون مرا ازافتخاردیدارشان محروم کرده اند.»
«تعجب نمی کنم که چرا اینقدرخسته ام.همیشه می گویم باید کمی بیشتردرکیوتو بمانم،اما...خب،این کارتمام نشده یکی دیگر.بگذارنگاهی به آن طوماری بیندازیم که گفتم.باورم نمی شود چهارسال است که آن را ندیده ام.»
مامه ها مستخدمه اش را صداکرد و گفت طومار را ازقفسه ی راهرو بیاورد. وظیفه ی بازکردن آن به من سپرده شد.دستهایم چنان می لرزید که وقتی آن رابرای تماشای بارون بالا بردم ازدستم افتاد.
گفت:«مواظب باش دختر!»
آنچنان دستپاچه شدم که حتی بعدازتعظیم و پوزش خواستن،نتوانستم جلوچندبار نگاه انداختن به بارون را که ببینم ازدست من خشمگین است یا نه بگیرم.طومار را بالا نگه داشته بودم.به نظرم می رسید که به من بیشتر از آن نگاه می کند.اما نگاهش،نگاه دعوا نبود.بعدازمدتی متوجه شدم که نگاه کنجکاوی است،که سبب ازودن برخجالتم شد.
گفت:«مامه ها،این طومارازآن یک که درشاه نشین آویخته ای خیلی قشنگ تراست.»اما هنوز هم نگاهش برمن بود.،و وقتی نگاه من هم براو افتاد سعی نکرد که به جانبی دیگر ببرد.به حرف ادامه داد:«به هرحال،خوشنویسی ازمدافتاده.باید آن را ازدیوارشاه نشین برداری و بازهم این نقاشی طبیعت را آویزان کنی.»
مامه ها چاره ی دیگری جزانجام دادن پیشنهاد بارون نداشت،حتی چنان تظاهرکرد که گویی فکرمی کند عقیده ی بسیارخوبی است.وقت من و مستخدمه کارآویختن نقاشی و لوله کردن طومار را به پایان رسانیدم،مامه ها گفت برای بارون چایی بریزم.اگرکسی ازبالا نگاهمان می کرد ترکیب مثلثی کوچکی را داشتیم-مامه ها،بارون و من،البته فقط مامه ها و بارون حرف می زدند،من بیش از دو زانو نشستن و این احساس که چون کبوتری درلانه ی شاهین،درجای خود قرارندارم،کاربهتری نمی کردم.فکر می کردم ارزشم آن اندازه نیست که ازمردهایی پذیرایی کنم که مامه ها پذیرایی می کرد-نه تنها ازاشرافزاده های بزرگی مثل بارون،بلکه همین طور ازرئیس،حتی ازکارگردان تئاتری که چندشب قبل دیده بودم...که فقط زحمت یک نگاه به من را به خود داد.نمی خواهم بگویم قبلا" فکرمی کردم ارزش هم نشینی با بارون را دارم،اما اکنون نمی توانستم یک باردیگراین را تشخیص ندهم که چیزی بیش ازدختری بی فرهنگ اهل یک دهکده ی ماهیگیری نیستم.هاتسومومو اگرمی توانست چنان خوارم می کرد که به هیچ مردی که ازگیون گذرمی کرد هیچ وقت دسترسی پیدا نمی کردم.تنها چیزی که می دانستم این بود که ممکن است دیگرهیچ وقت بارون ماتسوناگا را نبینم و هیچ وقت با رئیس برخورد نکنم.آیا این احتمال وجود نداشت که مامه ها مایوس کنندگی مورد مرا تشخیص داده ومثل کیمونوی چندبارپوشیده که درویترین مغازه دل را می برد،گذاشته که دراوکیا پژمرده شوم؟ بارون- که کم کم متوجه می شدم مردی عصبی است-خم شده بود و چیزی را روی میز می خراشید،و مرا به فکرپدرم درآخرین روزی که او را دیدم انداخت،داشت با ناخن چیزی را ازروی چوب پاک میکرد.به حیرت افتادم که اگرمرا اینجا،زانوزده درخانه ی مامه ها،می دید چه فکری می کرد.با لباسی گرانقیمت ترازهرچیزی که درتمام عمرش دیده بود.بارونی روبه رویم ویکی ازمشهورترین گیشاهای سراسرژاپن درکنارم.به زحمت ارزش این محیط را داشتم.و بعد به ابریشم فاخری توجه کردم که بدنم را پوشانده بود،و احساس کردم دارم دردنیای زیبایی غرق می شوم.درآن لحظه،این خودِ زیبایی بود که چون مالیخولیایی دردناک تکانم داد.

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:47
فصل شانزدهم
یک روز بعدازظهربا مامه ها گردش کنان ازپل خیابان شیژوبه آن سو می رفتیم تا درمحله ی پونتوچو چندشانه ی تازه ی زینتی بخریم-مامه ها ازمغازه های پیرایه های سردرگیون خوشش نمی آمد-ناگهان ایستاد دود یک کشی که اززیرپل عبور می کرد به آسمان بود،فکرکردم حواسش به دود سیاه آن است،اما لحظه ای بعد با صورتی که چیزی ازآن معلوم نبود به طرف من برگشت.
پرسیدم:«چه شده،مامه-سان؟»
گفت:«چاره ای ندارم جزاین که خودم به تو بگویم،چون ممکن است ازدیگران بشنوی.دوست کوچکت کدوحلوایی برنده جایزه ی کارآموزها شده سات.انتظارمی رود بازهم برنده شود.»
اشاره ی مامه ها به جایزه ی کارآموزها برای بالاترین درآمد درماه گذشته بود.شاید وجود چنینی جایزه ای عجیب به نظربیاید،اما برای آن دلیل خوبی وجود داشت.تشویق کارآموزها به کسب درآمد هرچه بیشتر،کمک به قالب گرفتن آنها درشکل گیشاهایی می کند که بیش ازهرچیزی درگیون گرامی داشته می شوند-یعنی باید گفت،درآمد بالایشان تنها برای خودشان نیست،به سود همه است.
مامه ها چندین بارپیشگویی کرده و گفته بود که آخروعاقبت کدوحلوایی پس ازچندسال تلاش درگیشا تنها به باقی ماندن چندمشتری وفاداراست-که هیچ کدام پولدارنیستند-حداکثردوسه نفردیگر.تصویرغم انگیزی بود و اینکه با شنیدن این خبرکه فعالیتش بهترازآن بوده خوشحال شدم.اما همزمان سوزش نگرانی را نیزدردلم احساس کردم.حالا،ودرحالی که به نظرمی رسید کدوحلوایی یکی ازپرطرفدارترین کارآموزهای گیون است،من گمنام ترینشان باقی مانده بودم.وقتی به این فکر می کردم که اینده ام چه محتوایی خواهد داشت،واقعا"به نظرم می رسید که دنیا برایم تاریک خواهد بود.
ایستاده روی پل به این اندیشیدم که حیرت انگیزترین بخش موفقیت کدوحلوایی جلوزدن ازدختراستثنایی به نام رایها است.درچند ماه گذشته این دختربرنده این جایزه شده بود.مادررایها گیشایی سرشناس بود و پدرش عضو یکی ازصاحب نام ترین خانواده های ژاپن،و با ثروتی نا محدود بود.هرگاه که درجایی رایها ازکنارم می گذشت،احساس می کردم دربرابرش ماهی ساده ی کوچولویی هستم که ماهی سامون نقره ای خرامان ازکنارش می گذرد.کدوحلوایی چطورتوانسته بود ازاوجلو بزند؟قطعا"ازروزمراسم معرفی اش هاتسومومو او را زیرفشارگذاشته بود،چنان فشاری که تازگی ها مقداری وزن کم کرده بود و دیگرشگل خودش نبود.اما بدون توجه به دشواری زحمتی که امکان داشت کدوحلوایی کشیده باشد،هرچقدرزیاد،آیا واقعا" می توانست پرطرفدارترازرایها باشد؟
مامه ها گفت:«اوه،دست بردار،غصه نخور.باید خوشحال باشی.»
گفتم:«بله،می دانم که ازخودخواهی ام است.»
«منظورم این نبود.هاتسومومو و کدوحلوایی هر دوبهای گران بردن این جایزه را می پردازند.تا پنج سال دیگر،هیچ کس به خاطرنمی آورد که کدوحلوایی که بوده است.»
گفتم:«فکرمی کنم همه او را دختری به خاطرمی آورند که رایها را عقب زد.»
«هیچ کس ازرایها جلونزده.ممکن است که کدوحلوایی ماه گذشته بیش ازبقیه پول درآورده باشد،اما رایها هنوز محبوب ترین کارآموزگیون است.بیا،برایت توضیح می دهم.»
مرا با خود به چای خانه ای درمحله ی پونتوچو برد.
*
مامه ها گفت درگیون،یک گیشای پرطرفدارهمیشه می تواند خاظرش جمع باشد که خواهرکوچک ترش بیش ازبقیه درآمد دارد-البته اگربخواهد خطرلطمه طدن به شهرت خود را قبول کند.دلیل آن به صورت حساب ohana هزینه ی «گل»بستگی دارد. درقدیم،صدسال قبل یا پیش ازآن،هروقت گیشایی برای پذیرایی وارد مهمانی می شد،مدیره ی چای خانه بوخوشی را که یک ساعت می سوخت روشن می کرد-آن را یک ohana یا «گل»می خواندند.دستمزد گیشا بستگی به تعداد بوخوشهایی داشت که تا زمان خروجش ازچای خانه می سوخت.
نرخ بوخوش همیشه دراداره ی ثبت احوال گیون تعیین می شد.زمان کارآموزی من،این نرخ سه ین بودکه شاید بهای دوشیشه مشروب می شد.درست است که به ظاهرزیاد می آید اما گیشایی که تعداد طرفدارانش زیاد نیست،با درآمد ساعتی یک بوخوش زندگی را به سختی می گذراند.چه اغلب شبها کناربخاری زغالی می نشیند و به انتظاریک دعوت می ماند.حتی وقتهایی نیزکه سرش شلوغ است نمی تواند روی پولی بیش ازشبی ده ین حساب کند،که با این درآمد حتی قرضش را نیزنمی تواند بدهد.
بادرنظرگرفتن پولی که مثل سیل درگیون درجریان است،این درآمد چیزی بیش ازنیش حشره ای به یک لاشه نیست-البته در مقایسه با هاتسومومو یا مامه ها،شیرهای سرشناس پرطرفداری که با شکارهایشان سورمی چرانند،نه تنها به این خاطرکه هرشب آنهم تا دیروقت وقتشان پراست،بلکه به این خاطرکه دستمزد بالایی هم دارند.درمورد هاتسومومو او به جای هریک ساعت،هرپانزده دقیقه یک بوخوش به حساب می گذاشت.و مامه ها...راستش،درگیون هیچ کس به پای او نمی رسید،دستمزد او هرپنج قیقه یک بوخوش بود.
البته،هیچ گیشایی،حتی مامه ها،تمام درآمدش را به حساب خودش نمی ریخت.چای خانه محل کسب درآمد،بخشی ازدستمزد را برمی دارد،مقداری کم ترنیزنصیب اتحادیه ی گیشاها می شد،بخشی به خیاطش می رسید و همین طور پایین می رفت تا بالاخره به هزینه هایی می رسید که می باید بابت نگه داری حساب و کتاب و ترتیب قرارومداربه یک اوکیا بپردازد.بدین ترتیب احتمالا"شاید اندکی بیش ازنیمی ازدرآمدش برای او باقی می ماند.با وجود این درمقایسه با آنچه که گیشاهای بدون طرفداربه دست می آوردند،گیشاهایی که روزبه روز بیشترو بیشتردرچاه بدبختی فرو می رفتند،درآمد هنگفتی است.
اکنون به آنجا میرسیم که چطورگیشایی مثل هاتسومومو می تواند کاری کند که خواهرکوچکترش موفق ترازآن چه که درواقع هست به نظربیاید.
اول ازهخه اینکه تقریبا"درتمام مهمانی های گیون ازیک گیشای پرطرفدارخیلی خوب استقبال می شود،واگرهم دربسیاری ازآنها بیش ازفقط پنج دقیقه نماند.مشتری ها با کمال میل دستمزد او را می پردازند،حتی اگرفقط بگوید سلام.این مشتری های خوب می دانند که دردیدارآینده ازگیون بازهم این گیشا پشت میزشان به آنها ملحق می شود تا لذت مجالست خود را به آنها بدهد.ازطرف دیگر،یک کارآموز نمی تواند چنین رفتاری را درپیش بگیرد.نقش او برقراری ارتباط است.تارسیدن به سن هجده سالگی،سن کاردانی یک گیشا،نمی تواند روی ازاین مهمانی به آن مهمانی رفتن حساب کند.برعکس،یک ساعت یا بیشتردرهرمهمانی توقف می کند،و تازه آن وقت به اوکیایش زنگ میزند که ببیند خواهربزرگترش کجااست،تا این گونه بتواند به یک چای خانه دیگربرود و به مهمان های تازه ای معرفی شود.درحالی که خواهربزرگ تر و پرطرفدارش ممکن است دریک شب به بیست مهمانی برود،کارآموز نمی تواند دربیش ازپنج مهمانی شرکت کند.اما هاتسومومو این کار را نمی کرد.هرکجا میرفت کدوحلوایی را با خود می برد.
تاشانزده سالگی،دستمزد یک گیشای کارآموزدرهرساعت نیم بوخوش بود.اگرکدوحلوایی دریک مهمانی فقط پنج دقیقه می ماند،میزبان حساب را طبق یک ساعت کامل می پرداخت.ازطرف دیگر،کسی انتظارنداشت کدوحلوایی فقط پنج دقیقه توقف کند.احتمالا"برای مردها مهم نبود که هاتسومومو برای یکی دوشب خواهرکوچکترش را برای دیداری کوتاه همراه بیاورد.اما بعد ازمدتی به تعجب می افتادند چطور سراو این اندازه شلوغ است که نمی رسد درمهمانی بیشتربماند،وخواهرکوچک ترش طبق انتظاربعد ازاو نمی ماند.می بینید،ممکن است که درآمد کدوحلوایی بالا بوده باشد-شاید به اندازه ی سه یا چهاربوخوش درساعت.اما به طورحتم بهای آن را با آبرویش می پرداخت،همین طورهاتسومومو.
*
مامه ها نتیجه گیری کرد:«رفتارهاتسومومو کاملا"نشان می دهد که چقدردرمانده شده است.هرکاری ازدستش بربیاد انجام می دهد که کدوحلوایی درانظارجلوه کند.وچرایش را می دانی،نمی دانی؟»
«البته که نمی دانم،مامه ها-سان»
«می خواهد کدوحلوایی جلوه کند تا خانم نیتا او را به فرزند خواندگی بپذیرد.اگرکدوحلوایی دختراوکیا شود،آینده اش تامین است.و همین طور آینده ی هاتسومومو.ازهرچه بگذریم،هاتسومومو خواهرکدوحلوایی است،به طورقطع خانم نیتا او را بیرون نمی کند.متوجه می شوی که چه می گویم؟اگرکدو حلوایی به فرزند خواندگی پذیرفته شود،تو دیگرازدست هاتسومومو راحت نخواهی شد...مگراینکه بیرونت کند.»
احساس می کردم اقیانوسی موّاج درزیرابرهایی هستم که مانع رسیدن نور خورشید به آن می شوند.
مامه ها ادامه داد:«من امیدواربودم که پس ازمدتی کوتاه تو را یک کارموز جوان پرطرفدارببینم.اما به طوریقین هاتسومومو جلو راهمان را گرفته است.»
«بله،گرفته»
«خوب،دست کم یاد گرفته ای که چطور ازمردها پذیرایی کنی.شانس آوردی که با بارون ملاقات کردی.شاید حالا نتوانم برای مقابله با هاتسومومو راهی پیدا کنم،اما راستش را خواهی...»دراین جا به حرفش خاتمه داد.
گفتم:«خانم؟»
«آه،مهم نیست،سایوری.اگرفکرم را به تو بگویم حماقت کرده ام.»
ازاین حرف رنجیدم.مامه ها بلافاصله متوجه احساسم شد،چون بلافاصله گفت:«تو درزیر سقفی زندگی می کنی که هاتسومومو هم زندگی می کنئ،درست می گویم؟شاید اگرچیزی به تو بگویم به گوش او برسد.»
گفتم:«واقعا"وازته دل متاسفم مامه ها-سان،که شایستگی ام در نظرشما این اندازه کم است.چطورمی توانید تصورکنید که فورا"بدوم و به هاتسومومو گزارش بدهم؟»

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:47
من نگران اين نيستم که تو چه ميکني. موش چون سراغ گربه ي خوابيده ميرود بيدارش کند خورده نميشود. خودت خوب ميداني که هاتسومونو چقدر مکار است. فقط بايد به من اطمينان کني، سايوري
پاسخ دادم: چشم خانوم جون
چون چيز ديگري نمي توانستم بگويم.
مامه ها بنظر من از هيجان اندکي به جلو خم شد و گفت: يک چيز را به تو ميگويم. دو هفته ي ديگر من و تو با هم به وعده اي مي رويم که اتسومونو هيچ وقت پيدايمان نخواهد کرد.
-اجازه دارم بپرسم کجا؟
البته که نه! حتي زمانش را هم به تو نميگويم، فقط به تو ميگويم آماده باش. وقتش که برسد هرچه لازم باشد بداني، ميداني.
آن روز وقتي به اوکيا بازگشتم، در طبقه بالا پنهان شدم تا نگاهي به تقويم نجومي ام بندازم. بعضي از روزها در هفته آينده براي سفر به بيرون سعد بودند. يکي چهارشنبه ي همان هفته که براي سفر به غرب مطلوب بود، فکر کردم شايد مامه ها نقشه کشيده مرا به بيرون شهر ببرد. روز ديگر دوشنبه آينده که اتفاقا سعد ترين روز شش روز هفته ي بودايي بود. و بالاخره براي يکشنبه ي بعد مطلب کنجکاوي برانگيزي نوشته بود: خوب و بد به يک اندازه ميتواند درِ تقدير را باز کند. اين بيش از همه توجهم را جلب کرد. روز چهارشنبه از مامه ها خبري نشد. بعد از ظهري در دو سه روز بعد مرا به خانه اش احضار کرد_روزي که تقويم نجومي ام آن را مطلوب نميدانست_ اما او فقط ميخواست از تغييري در کلاس تشريفات تهيه چاي در مدرسه صحبت کند. بعد يک هفته گذشت بدون آن که خبري از او بشنوم. و آن گاه يکشنبه نزديک ظهر بود که صداي باز شدن در اوکيا را شنيدم. شامي سن را در راهرو گذاشتم، حدود يک ساعت بود که داشت تمرين ميکردم شتابزده به سمت در رفتم. منتظر بودم يکي از مستخدمه هاي مامه ها را ببينم، اما شاگرد داروخانه بود که داروي علف چيني خاله را آورده بود. بعد از اينکه يکي از مستخدمه ها آن را از او گرفت و من داشتم سراغ شامي سنم باز ميگشتم. متوجه شدم که تنها من مي ديدم. مستخدمه خواست در را ببندد که مرد گفت: ببخشيد که مزاحمتان ميشو دختر خانم ميشود اين را دور بيندازيد؟ به نظر مستخدمه عجيب آمد اما من کاغذ را گرفتم و تظاهر کردم ميخواهم آن را در سطل آشغال اتاق مستخدمه ها بيندازم. کاغذ يادداشتي بدون امضا و به خط مامه ها بود.
-از خاله اجازه ي بيرون رفتن بگير. بگو با تو در خانه ام کار دارم و تا ساعت يک اينجا باش. نگذار کسي بفهمد کجا رفته اي.
يقين دارم که احتياط مامه ها از روي حساب و عاقلانه بود، اما به هر حال مادر در حال صرف ناهار با دوستي بود و هاتسومو و کدو حلوايي نيز براي شرکت در يک مهماني بعد از ظهر رفته بودند. گذشته از خاله و مستخدمه ها کسي در اوکيا نبود. بلافاصله به اتاق خاله رفتم و او را ديدم که داشت پتويي روي دشکش پهن ميکرد، آماه ي چرت بعد از ظهر مي شد. صداي من را که شنيد، لرزان در لباس خواب مکث کرد، وقتي شنيد مامه ها احضارم کرده است، حتي نخواست دليلش را بداند. تنها با دست اشاره اي کرد و زير پتو رفت که بخوابد.
***
وقتي وارد خانه ي مامه ها شدم هنوز از مهماني صبح برنگشته بود، اما خادمه اش مرا به اتاق لباس برد که در آرايش صورت کمکم کند و بعد يک دست کامل کيمونويي را برايم آورد که مامه ها انتخاب کرده بود. ديگر به پوشيدن کيمونوهاي مامه ها عادت کرده بودم، اما در واقع بين گيشا ها رس نيست که از کيمونوهايشان به کسي قرض دهند. در گيون گاهي وقت ها پيش مي آيد که دو دوست براي دو شب کيمونوهايشان را با هم عوض کنند. اما به ندرت اتفاق ميفتد که گيشايي بزرگتر در حق يک دختر چنين محبتي نشان دهد. و در حقيقت مامه ها بخاطر من خود را به زحمت انداخته بود. خود ديگر از اين لباس هاي آستين بلند استفاده نميکرد و بايد آن ها را از انبار بيرون مي آورد. اغلب به فکر ميفتادم که شايد انتظار دارد در ازاي آن چيزي دريافت کند.
کيمونويي که آن روز برايم گذاشته بود يکي از زيبا ترينشان بود_ ابريشم نارنجي، با آبشاري نقره اي که زير زانو به اقيانوسي آبي _ خاکستري مي ريخت. اين آبشار روي صخره اي قهوه اي به دو قسمت ميشد، همراه با نقطه هايي از جلبک دريايي از پايين که با نخ براق گره دوزي شده بود. آن را نميدانستم ولي اين لباس در گيون شناخته شده بود، کساني که آن را مي ديدند احتمالا بلافاصله به ياد مامه ها مي افتادند. فکر ميکنم او با دادن اجازه ي پوشيدن آن به من قدري از حال و هواي خودش را به من هم منتقل ميکرد.
بعد از اينکه آقاي ايشودا اوييم را بست-اويي حنايي و قهوه اي با سايه ي طلايي- آخرين دستکاري آرايشم را انجام دادم و شانه هاي زينتي گيسوانم را گذاشتم. دستمال رييس را در اوييم جا دادم- اغلب وقت ها که از اوکيا خارج ميشدم آن را همراه مي بردم- بعد جلو آينه قدي ايستادم و به خودم خيره شدم. هميشه اين نکته کنجکاويم را بر مي انگيخت که ماهه ها چطور ترتيب ميدهد که اين اندازه زيبا بشوم. اما عجيب تر از آن وقتي خودش به خانه بازگشت، لباس عوض کرد و کيمونوي بسيار ساده اي پوشيد. لباسي بود رنگ سيب زميني هندي، با رگه ها خاکستري کمرنگ، و يک اوبي با لوزي هاي سياه براق بر زمينه آبي سير، مثل هميشه در برابر او مرواريد از جلوه مي افتاد، اما وقتي با هم به خيابان رفتيم زنهايي که به مامه ها تعظيم مي کردند نگاهشان به من بود.
در کنار معبد گيون سوار ريکشا شديم به سوي شمال رفتيم نيم ساعت بعد به محله اي در کيوتو رسيديم که تا بحال نرفته بودم. ميان راه مامه ها گفتک: مهمان موسسه ي ايوامورا- کِن، بنيانگذار موسسه لوازم برقي ايوامورا در اوزاکا هستيم و به تماشاي مسابقه کشتي پهلواني سومو مي رويم - که، بر حسب اتفاق کارخانه ي سازنده بخاري برقي بود که سبب مرگ مادر بزرگ شد. دست راست کارخانه ي ايوامورا نوبوتوشي کازو که رييس کل موسسه نيز بود در اين مسابقه حضور ميافت. نوبو يکي از طرفداران پروپاقرص کشتي سومو بود و در برگذاري مسابقه در آن روز کمک کرده بود.

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:47
ماهه ها گفت: بايد چيزي را به تو بگويم، چهره ي نوبو... کمي غيرعادي است. اگر در ملاقات با او درست رفتار کني ميتواني تاثير خوبي رويش بگذاري. بعد از اين حرف نگاهي به من انداخت که ميگفت اگر رفتارم درست نباشد دلسرد خواهد شد.
و اما هاتسومونو، اصلا جاي نگراني وجود نداشت بليت هايي مسابقه هفته ها پيش به فروش رفته بود.
سرانجام مقابل در دانشگاه کيوتو از ريکشا پياده شديم. مامه ها مرا از راهي خاکي که دو سويش نهالهاي کاج کاشته شده بود به داخل برد. در دو طرفمان ساختمان هايي به سبک غربي قرار داشتند که پنجره هايشان با چوب قاب بندي شده بود. تا حالا متوجه نشده بودم که چه اندازه در گيون احساس در خانه بودن ميکنم تا وقتي که ديدم در اين دانشگاه احساس در غربت بودن دارم. دور تا دورمان پر از مرد هاي جواني بود که با پوست هاي لطيف فرق سرشان را از وسط باز کرده بودند. برخي از آنان براي نگه داشتن شلوار بندي از روي شانه به آن بسته بودند وقتي که من و ماهه ها از جلوشان عبور ميکرديم به نظر چنان عجيب مي رسيديم که مي ايستادند تا تماشايمان کنند و حتي با هم شوخي هم مي کردند. بعد از گذشتن از دروازه اي آهني به جمعيتي از مرد هاي مسن تر و تعدادي زن برخورديم که چند گيشا هم ميانشان بودند. در کيوتو تنها دو سه مکان وجود داشت که از شرايط برگزاري مسابقات سومو در زير سقف برخوردار بود. و يکي از آن ها سالن قديمي نمايشگاه دانشگاه کيوتو بود. اين ساختمان اکنون ديگر وجود ندارد، اما در آن زمان متناسب بودن آن با ساختار غربي محيط اطرافش مثل مناسب بودن پيرمزد خشکيده اي در کيمونو با دسته اي افراد صاحب مشاغل بود. ساختمان آن بنايي بود عظيم با شيروانيي که بنظر به اندازه کافي محکم به نظر نمي رسيد، مرا ب ياد دري انداخت که اشتباه روي قابلمه گذاشته شده است. درهاي عظيم يک طرف آن چنان بد کار گذاشته شده بود که ميله هاي آهني نصب شده براي محکم کردنشان از آن بيرون زده بودند. بي قوارگي اش مرا چنان به ياد خانه ي شنگولي ام انداخت که براي لحظه اي احساس اندوه کردم.
از پله هاي سنگي که به داخل بنا بالا ميرفتيم چشمم به دو گيشا افتاد که در حياط شني مشغول قدم زدن بودند، تعظيم کردم. آنها نيز در پاسخ سري تکان دادند و يکي چيزي به ديگري گفت. بنظرم عجيب آمد_ تا آن که وقتي با دقت نگاه کردم، قلبم ريخت، يکي از آنها دوست هاتسومونو کورين بود. اکنون که او را شناخته بودم، تعظيم ديگري کردم و به سختي لبخندي بر لب آودم وقتي رو به جانبي ديگر برگرداندند به مامه ها گفتم:
-مامه ها - سان! همين الان يکي از دوستان هاتسومونو را ديدم!
نميدانستم که هاتسومونو هم دوست دارد!
-اسمش کورين است. آنجاست... يا لااقل يک لحظه پيش بود، با يک گيشاي ديگر.
کورين را ميشناسم چرا اينقدر از او ميترسي؟ مگر کاري ميتواند بکند؟
پاسخي براي اين سوال نداشتم اما وقتي مامه ها نگران نبود دليلي نداشت که من باشم
بعد از وارد شدن به سالن نمايشگاه اولين برداشتم از آن فضاي عظيمي بود که تا بام ميرسيد از پنجره هاي پشت پرده در زير سقف روشنايي آفتاب به داخل مي آمد. وسط سالن سکوي مربع شکلي قرار داشت که کشتي گيران بر روي آن به مصاف ميرفتند. و بالاي اين سکو سقف کچکي به شکل سقف معابد ساخته بودند. کشيشي دور آن قدم ميزد دعا ميخواند و عصاي مقدس تزيين شده با ريسه هاي کاغذي را تکان ميداد.
مامه ها مرا به طرف رديف جلو سکوي پلکاني سالن برد در آنجا کفش ها را در آورديم و با جوراب دو انگشتي راهرويي چوبي را پيموديم. ميزبانانمان در اين رديف بودند اما هيچ نمدانستم که هستند تا نگاهم به مردي افتاد که به مامه ها دست تکان داد. بلافاصله متوجه شدم که او نويو است. جاي حرف نبود که چرا مامه ها در مورد ظاهر او به من هشدار داده بود. پوشت صورت مثل شمع آب شده ش حتي از دور مشخص بود. در گذشته يک بار به سوختگي شديدي دچار شده بوده است. ظاهرش سراپا چنان فجيع منظر بود که نميتوانستم ميزان دردي که تحمل کرده است تصور کنم. هنوز از برخورد با کورين به خودم نيامده بودم و اکنون نگران اين بودم که وقتي به نويو معرفي ميشوم احمقي از خودم نسازم که که خودم نيز چرايش را ندانم! بلکه توجهم به مرد شيک پوشي باشد که کنار او روي حصير نشسته بود، مردي با کيمونوي مردانه ي راه راه لحظه اي که چشمم به او افتاد احساس آرامش عجيبي کردم، مرد مشغول صحبت با کسي در جايگاه ديگري بود و من او را از پشت مي ديدم اما چنان برايم آشنا مي نمود که براي لحظه اي آنچه که به چشمم خورد بنظرم قابل درک نبود. فقط اين را ميدانستم که اين مرد مربوط به سالن نايشگاه نيست. پيش از آنکه به چراي آن فکر کنم تصويرش را در ذهنم ديدم، در خيابان هاي دهکده کوچکمان به سوي من برگشته بود...
و ناگهان متوجه شدم: آقاي تاناکا بود!
به نوعي تغيير کرده بود که نميتوانستم به زبان آورم . او را نگاه کردم که دست بالا مي برد تا موهاي خاکستري اش را صاف کند و ظرافتي که انگشتانش را با آن حرکت ميداد نگاهم را گرفت. چرا نگاه به او آرامم ميکرد؟ شايد از ديدنش گيج شده بودم و مشکل ميدانستم که احساس واقعي ام چيست. خب اگر قرار بود در اين دنيا از کسي متنفر باشم اين تنفر از آقاي تاناکا بود. بايد اين را به خودم يادآوري ميکردم خيال نداشتم به کنارش بروم و زانو بزنم و بگويم:
-واي آقاي تاناکا چه سعادتي که يکبار ديگر شما را مي بينم چرا با کيمونو آمده ايد؟
برعکس بايد راهي براي نشان دادن احساسات واقعي ام پيدا ميکردم حتي اگر اين راه عمل شايسته ي يک گيشاي کار آموز نبود. راستش در چند سال اخير خيلي کم به آقاي تاناکا فکر کرده بودم. اما هنوز بي محبتي نسبت به او را به خودم مديون بودم، که اگر بتوانم به جاي ريختن ساکي در فنجانش آن را بر روي پايش بريزم. به او لبخند خواهم زد چون لبخند زدن برايم اجبار است، اما لبخندي خواهد بود که نمونه اش را بر صورت هاتسومونو ديده ام و آن گاه خواهم گفت:
- آه، آقاي تاناکا چه بوي ماهي تندي... اگر کنار شما بنشينم دلم براي زادگاهم تنگ ميشود!
چه تکاني خواهد خورد! يا شايد اين جمله:
-آقاي تاناکا، عجب... چه آقاي متشخصي بنظر مي آييد!
گرچه که درواقع اينک که به او نگاه ميکردم - چون اکنون به جايگاهي رسيده بوديم مرد در آن نشسته بود - واقعا متشخص به نظر ميرسيد، متشخص تر از آن که مي توانستم در ذهن مجسم کنم. مامه ها تازه به جايگاه رسيده بود، دو زانو نشست که تعظيم کند. مرد سر برگرداند و براي اولين بار صورت پهن و گونه هاي برجسته اش را ديدم... پيش از همه پلک چشمانش را که در گوشه آنچنان تنگ کشيده شده و نرم و صاف بود... و ناگهان همه چيز در اطرافم آرام گرفت، چنان که او باد بود و من ابري که با خود مي برد.
مطمئنا آشنا بود - به عبارتي آشنا تر از تصوير خودم در آينه. اما آقاي تاناکا نبود. رئيس بود.
فصل هفدهم

رییس را تنها چند دقیقه ی کوتاه در زندگی ام دیده بودم، اما بعد از آن دقایق بی شماری را در مجسم کردن او گذرانده بودم. برایم مثل آهنگی بود که گوشه های از آن را وقتی شنیده بودم اما بعد از آن دائما در ذهنم نواخته میشد.
البته که گرچه به مرور زمان نوت ها اندکی تغییر کرده بود- مثل اینکه منتظر بودم پیشانی اش بلند تر و موهای خاکستری اش کم پشت تر باشد. در ابتدا که چشمم به او افتاد عدم اطمینان به این که شاید او رییس نباشد در وجودم جرقه زد. اما اینکه چنان احساس آرامش میکردم، که بدون ذره ای تردید میدانستم او را یافته ام.
وقتی مامه ها داشت به این دو مرد سلام و ابراز احترام می کرد. من عقب ایستادم که به نوبت تعظیم کنم. اگر وقتی که سعی میکردم حرف بزنم صدایم مثل کشیدن کهنه بر چوب براق جیر جیر میکرد چه؟ نویو با جای زخم های فجیع منظرش داشت مرا تماشا میکرد، اما هیچ اطمینان نداشتم که رییس حتی متوجه من شده باشد،بیش از آن جا خورده بودم که نگاه به سویش بندازم. وقتی مامه ها به جای خود نشست و مشغول صاف کردن کیمونویش شد، دیدم رییس با نگاهی مرا تماشا میکند که حمل بر کنجکاوی کردم. هر چه خون در بدنم بود به صورتم فروان کرد و احساس سرما را در پایم کردم.
مامه ها گفت:
- رییس ایوامورا.. ریاست کل نویو خواهر کوچک ترم سایوری
مطمئنم که نام ایوا موراکن مشهور بنیانگذار موسسه لوازم برقی ایوامورا را شنیده و احتمالا نام توبوشی کازو میز به گوشتان خورده است. بطور قطع تاکنون هیچ شراکتی در ژاپن به معروفیت شراکت این دو مرد نرسیده است. این دو مثل درخت و ریشه اش بودندريال یا معبد و دروازه ای که جلوی آن ایستاده است. حتی من چهارده ساله نیز درباره شان شنیده بودم. اما یک لحظه هم تصور نکرده بودم که ایواموراکن ممکن است همان مردی باشد که کنار رودخانه ی شیراکاوا با او ملاقات کرده بودم. بهرحال دو زانو نشستم و تعظیم کردم و تعارفات معمول تقاضای لطف و عنایت را بر زبان آوردم. وظیفه ام را که انجام دادم رفتم تا در فاصله بینشان بنشینم. نوبو مشغول صحبت با مردی در کنارش بود و رییس در طرف دیگرم دست به دور فنجان خالی در سینی مقابلش داشت. مامه ها شروع به صحبت با او کرد، قوری کوچک را برداشتم و آستینم را کنار زدم که بتوانم چای بریزم و حیرتزده دیدم که نگاه رییس به ساعدم افتاد. البته بخاطر خودم بطور یقیت از آنچه او می دید خوشحال بودم. شاید بخاطر نور کم سالن نایشگاه پشت ساعدم به لطافت مروارید می درخشید، و مسلما اصلا خیال نداشتم دستم را عقب بکشم. تا کنون هیچ عضوی در بدنم اینطور دلربا بنظر نرسیده بود. حواسم را به رییس داشتم که نگاهش تکان نمیخورد، تا وقتی که او به دستم نگاه میکرد بدون تردید آن را کنار نمی کشیدم و بعد ناگهان مامه ها ساکت شد. فکر کردم به این خاطر حرف نمیزند چون رییس در عوض گوش دادن به او مشغول تماشای دست من است بعد متوجه شد م که در حقیقت چه اتفاقی افتاده است.
قوری خالی بود. بدتر از آن از اول که آن را برداشته بودم خالی بود.

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:47
رنگ سرآغازی جدید است. مامه ها گفته بود که رفتارم جدی باشد؛ چنان که اصلاً شوخ طبعی ندارم. با در نظر گرفتن عصبی بودن، هنگام عبور از راهرو چای خانه ی ایشبریکی، با جمع شدن دنباله ی کیمونو به دور پایم هیچ مشکلی در جدی به نظر رسیدن نداشتم.
بعد از انجام مراسم همگی برای صرف شام به رستورانی دنج به نام کینچو رفتیم.این نیز برنامه ی رسمی دیگری بود کم حرف زدم و کمتر از آن غذا خوردم در رستوران که بودیم ، احتمالاً دکتر خرچنگ به فکر لحظات بعد بود،و تا آن هنگام هرگز مردی کسل کننده تر از او ندیده بودم هنگام صرف غذا به خاطر رفتار نجیبانه نگاه از بشقاب بر نمی داشتم، اما هر بار که از گوشه ی چشم به او نگاه می کردم می دیدم مثل مردهایی که در جلسه کار شرکت دارند از پشت عینک زمین را نگاه می کند.
صرف شام که به پایان رسید، آقای بکو مرا با ریشکا به مهمانخانه ی زیبایی در محوطه ی معبد نانژن – ژی همراهی کرد آن روز خود زودتر به آنجا رفته بود تا لباسهایم را در اتاق مجاور مرتب کند . اینک کمکم کرد تا کیمونویم را در بیاورم و کیمونویی ساده به تن کنم ، با یک اویی ساده که گره در پشت نداشت- که برای دکتر موجب دردسر باشد. گره اوبی را چنان بست که آقای بکو مجبور شد برای بازگشت به اتاق و نشستن در کنار در به انتظار دکتر، کمکم کند. تنها که ماندم وحشت غریبی وجودم را گرفت، گویی قرار است برای برداشتن کلیه یا کبد یا چیزی مثل آن تحت عمل جراحی قرار بگیرم.
اندکی نگذشته دکتر خرچنگ آمد، گفت تا حمام می کند برایش سفارش ساکی بدهم گمان میکنم منتظر بود تا در دراوردن لباس کمکش کنم، چون نگاه عجیبی به من انداخت. اما دستهایم چنان سر و کرخت شده بود، که فکر نمی کنم از عهده ی آن بر می آمدم . دقایقی نگذشته با لباس خواب از حمام بیرون آمد و در رو به باغ را باز کرد، در بالکن کوچک چوبی ننشستیم و ساکی نوشیدیم و به صدای جیرجیرکها و جویباری کوچک در پایین گوش دادیم. چند قطره ساکی روی کیمونوم ریخت اما دکتر متوجه نشد و راستش به نظر نمی رسد که اصلاً متوجه چیزی بشود . به جز پریدن ماهی در حوضی نزدیک ، که چنان نشانم داد گویی تا به حال چنین چیزی ندیده ام . وقتی در بالکن نشسته بودیم ، مستخدمه ای آمد و دشکهایمان را انداخت ، دو دشک در کنار هم
سرانجام مرا در بالکن تنها گذاشت و به داخل رفت . از گوشه چشم به او نگاه کردم دو حوله ی سفید از چمدان در آورد و روی میز گذاشت ، این طرف و آن طرفشان کرد تا عاقبت راضی شد . همین کار را با بالش یکی از دشکها نیز انجام داد، سپس آمد و کنار در ایستاد تا از آنجا بلند شدم و به دنبالش رفتم.
وقتی که هنوز ایستاده بودم ، اوییم را باز کرد و گفت روی یکی از دشکها راحت کنم. همه چیز به نظرم عجیب می آمد و چنان ترسیده بودم، که به هر صورت نمی توانستم راحت باشم ، اما به پشت خوابیدم و بالشی زیر گردنم گذاشتم.
دکتر خرچنگ شروع به توضیح درباره ی زفاف کرد، می دانستم که صحبت در این باره در برخی مردان سبب برانگیختگی میل می شود. اما او از این قبیل مرها نبود توضیحش را که تمام کرد گفت: این دومین باری است که فرصتی به دست می اورم که نمونه ی خون تو را بگیرم می خواهی نمونه اول را نشانت بدهم؟
متوجه شده بودم که او فقط چمدان سفرش را با خود نیاورده ، بلکه جعبه ای چوبی نیز همراه داد. از جیب شلوارش در قفسه دسته کلیدی بیرون آورد و قفل جعبه ی چوبی را باز کرد . بعد جعبه را نزدیک آورد و درش را از وسط باز کرد.

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:47
می شوند.فرمانده واحد می دود که به داخل چوبی بپرد.اما به دلیل سالخوردگی و باسرعت قدمی چون گل ابریشم دریا که خود را ذره به ذره به سوی صخره ها باز می کند،لحطضاتی پیش از دریا خمپاره هنوز دنبال جای پا برای خود می گشته است.نوبو برای نجات جان فرمانده خود را روی او می اندازد.اما پیرمرد متوجه نمی شود و خود را از زیر او بیرون بکشد.با اندکی تلاش سر می آورد.نوبو به شدت مجروح می شود.مدتی بعد در همان سال در یک عمل جراحی،دست چپ را تا بالای آرنج از دست می دهد.اولین باری که چشمم به آستین سنجاق کرده اش افتاد،از ترس نمی توانستم چشم از آن بردارم.تا به حال کسی را ندیده بودم که دچار نقص عضو باشد ــ گرچه وقتی بچه بودم یکی از دستیاران آقای تاتاکا یک روز صبح هنگام تمیز کردن ماهی انگشتش قطع شد.در این مور بسیاری از مردم فکر می کردند کوچک ترین مشکل توبو دست از دست داده اش است.چون پوستش خود مثل جراحتی عظیم بود.تشریح صورتش دشوار است،و شاید حتی اگر بخواهم کلامی در این باره بر زبان آورم ظلم کرده باشم.فقط چیزی را تکرار می کنم که یک بار از گیشای دیگر درباره او شنیدم.گفت:((هروقت که به صورت او نگاه می کنم.یاد تاولهای سیب زمینی بر روی آتش می افتم.]))
وقتی درهای عظیم سالن بسته شد،به طرف رئیس برگشتم که به سوالش پاسخ بدهم.درمقام یک نوآموز،اگر می خواستم،آزاد بودم که مثل یک دسته گل و بی سروصدا بنشینم.اما مصمم بودم که نگذارم این فرصت از دستم برود.حتی اگرشده فقط اثری کوچک بر او می گذاشتم.مثل جای پای یک بچه بر روی خاک،درستِ کم یک آغاز بود.
گفتم:((رئیس پرسیدند آیا اولین با است که کُشتی سومو می بینم.بله،اولین بار است.و سپاسگزار خواهم بود اگر رئیس محبت کنند و اگر توضیحی دارند به من بدهند.))
نوبو گفت:((اگر می خواهی بدانی چه خبر است.بهتر است با من حرف بزن از اینها روی اسمت نداری؟مگر این یکی از رسوم احمقانه تان نیست؟))
((بله،آقا،اما اینطور که غیبگو گفت هیچیک از اسامی با((مامه))برای من شگون نداشت.))
نوبو پاسخ داد:((مامه ها،بالاخره روزی تو بزرگ می شوی و دیگر به این مهملات گوش نمی دهی.))
رئیس گفت:((دست بردار،دست بردار نوبو ــ سان،اگر کسی به حرفهایت گوش کند فکر می کند که تو متجدد ترین آدم این کشوری در حالی که تابه حال ندیده ام که کسی پیش از تو به تقدیر اعتقاد داشته باشد.))
نوبو گفت:((هر بشری تقدریر خودش را دارد اما در کجا گفته اند که باید آدم سراغ غیبگو برود که آن را پیدا کند؟من برای این که بدانمگرسنه ام سراغ آشپز می روم؟به هر حال،سایوری نام قشنگی است ـــ گرچه که شامهای قشنگ و دخترهای قشنگ همیشه با هم همخوانی ندارد.))
به فکر افتادم که ممکن است اظهار نظر بعدی اش چیزی مثل این باشد:((چه خواهر کوچک تر زشتی انتخاب کرده ای،مامه ها))یا از این قبیل اما خیالم را آسوده کرد و گفت:
((این یکی از آن مواردی است که نام و دخت باهم می خوانند مامه ها،معتقدم که شاید حتی از تو هم زیباتر است.))
((نوبوــ سان!هیچ زنی دوست ندارد پشنود که زیباترین فرد حاضر در جمع نیست.))
((به خصوص تو،آره!خوب،بهتر است از حالا به آن عادت کنی.این دختر چشمهای فوق العاده ای دارد.مرا نگاه کن،سایوری،بگذار یک بار دیگر نگاهت کنم.))
چون توبو می خواست به چشمهایم نگاه کند،نمی توانستم نگاه بر زمین داشته باشم.همین طور نمی توانستم بدون این که پرو باشم،به او خیره شوم.لذا ابتدا اندکی چشم به اطراف گرداندم،مثل این که دارم جای پایی را روی یخ پیدا می کنم،وبعد گذاشتم نگاهم بر چانه ی او بماند اگر توانایی جلوگیری از قوه ی بینایی چشمانم را داشتم،بدون تردید این کار را می کردم،چون چهره ی نوبو شکل یک مجسمه ی گِلی بد ساخته شده بود.باید به خاطر داشته باشید که در آن هنگام کوچکترین اطلاعی نداشتم که چه اتفایی برای او افتاده است،نمی توانستم جلو احساسات آزاردهنده ی سنگینم را بگیرم.
گفت:((در این که چشمهایت بی نظیرند حرفی نیست.))
در همین هنگام در کوچکی از بیرون به سرسرا باز شد،ومردی با لباس رسمی کیمونویی غیر معمول با کلاهی سیاه بلند بر سر وارد شد،چنان بود که انگار مستقیم از یکی از نقاشی های دربار امپراطوری بیرون آمده است.به انتهای راهرو میان دوردیف جایگاه آمد،جلودار چند کشتی گیری بود که اینک با جثه های عظیمشان برای گذشتن از در مجبور به خم کردن سر شده بودند.
نوبو از من پرسید:((دختر خانم،از کُشتی سومو چه می دانی؟))
گفتم:((فقط این را می دانم که کشتی گیرها اندازه ی نهنگ هستند،آقا.مردی در گیون کار می کند که زمانی کشتی گیر سومو بوده است.))
((باید منظورت آواژیومی باشد.می بینی،آنجا نشسته.))نوبو با یک دستش،اشاره به یه جایگاه دیگری کرد که آوایژیومی در آنجا نشسته بود،و کورین در کنارش،از چیزی می خندید.بایستی کورین مرا دیده باشد،چون لبخند کوچکی زد و خم شد که چیزی به آواژیومی بگوید،و او به ما نگریست.
نوبو گفت:((او هیج وقت کشتی گیر سرشناسی نبود و دوست داشت به حریفش با شانه بکوبد.مردک احمق،برایش سود نداشت،فقط باعث شد چندین بار ترقوه اش بشکند.))
اکنون تمام کشتی گیرها وارد سالن شده و در سکو ایستاده بودند.وقتی نام یک یکشان خوانده می شد به بالای سکو می رفتند و دست آخر روبه جمعیت نیم دایره ای ساختند.بعد،وقتی دوباره وارد سالن خارج شدند تا کشتی گیران رقیب وارد شونو،نوبو به من گفت:
((میدان وسط طناب رینگ مسابفه است.کشتی گیری که از ان بیرون انداخته شود،یا به جز پا عضوی از بدنش به زمین بخورد،ازنده است.گفتنش به زبان آسان است،اما چطور می توانی یکی از کشتی گیر های قول را از طناب بیرون بیندازی؟))
گفتم:((فکر کنم با یک گوشت کوب وسط معرکه می رفتم،با این امید که چنان بترسد که خودش بیرون بپرد.))
نوبو گفت:((جدی باش.))

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:48
نمی گویم حرف چندان هوشمندانه ای زده بودم. اما این از اولین تلاش هایم در شوخی با مردها بود. چنان خجالت کشیدم که نمی دانستم چه بگویم. آن وقت رئیس به طرفم خم شد و آرام گفت:
"توبو - سان با کشتی سومو شوخی ندارد."
توبو گفت:"در زندگی سه چیز بیش از همه چیز برایم مهم است و در این باره با هیچ کس شوخی ندارم، سومو کار و جنگ."
مامه ها گفت:"خدای من، فکر میکنم این خودش یک شوخی است.ضد و نقیض گویی نمی کنید؟"
توبو به من گفت:"اگر در میان یک نبرد یا مثلا وسط یک جلسه کار بودی، آیا می فهمیدی که در آنجا چه می گذرد؟"
مطوئن نبودم منظورش چیست، اما از لحنم می توانستم بفهمم که منتظر پاسخ منفی است.
"آه اصلا."
"درست است، در مورد سومو هم نمی توانی توقع داشته باشی که بفهمی چه می گذرد. پس می توانی یا به شوخی های کوچک مامه ها بخندی یا به من گوش بدهی و یاد بگیری که سومو یعنی چی."
رئیس آهسته به من گفت:"سالها سعی کرد به من هم یاد بدهد اما من شاگرد خوبی نبودم."
توبو گفت:"رئیس مرد باهوشی است. در سومو یاد گرفتن تنبل است چون برایش مهم نیست. امروز بعد از ظهر هم خیال نداشت که بیاید اما انقدر آقایی به خرج داد که پیشنهاد مرا بپذیرد که موسسه لوازم برقی ایوامورا باید از پشتیبانان برگزار کننده مسابقه باشد."
اکنون هر دو تیم مسابقه دهنده مراسم ورود به صحنه را به پایان رسانده بودند. دو مراسم مخصوص دیگر هنوز باقی بود هر کدام برای یکی از دو yokozuna که بالاترین مقام در کشتی گیری سومو است - این گونه که توبو شرح داد مثل موقعیت مامه ها در گیون است. - دلیلی نداشتم که به حرف او شک کنم. اما اگر قرار مامه ها برای رفتن به مهمانی نصف این آدم ها وقت صرف کند دیگر به هیچ کجا دعوتش نمی کردند. نفر دوم مردی بود کوتاه قامت که صورتی استثنایی داشت. - صورتش شل نبود بلکه مثل سنگ محکم بود و فکی داشت که مرا به یاد پاشنه مربع قایق ماهیگیری انداخت. - تماشاگران با چنان صدای بلندی برایش هورا کشیدند که مجبور شدم دستم را روی گوشم بگذارم. نام او میاجیاما بود و اگر کشتی سومو را می شناختید آن وقت درک می کردید که چرا اینقدر برایش هورا می کشند.
نوبو به من گفت:"بزرگترین کشتی گیری است که تاکنون دیده ام."
پیش از شروع مسابقه گوینده فهرست جوایز برندگان راخواند. یکی مبلغ معتنابهی جایزه نقدی اهدایی نوبو توشی کازو ریاست کل لوازم برقس ایوامورا بود. نوبو وقتی نام خودش را شنید صورتش را در هم کشید و گفت:"احمقها! پول که مال من نیست. مال موسسه ایوامورا است. ببخشید رئیس، الان کسی را می فرستم که بگوید گوینده اشتباهش را اصلاح کند."
"اشتباه نشده است نوبو، من آن قدر به تو مدیونم که این کمترینش است."
نوبو گفت:"رئیس واقعا سخاوتمند است سپاسگزارم." و سپس یک فنجان به رئیس داد و در آن ساکی ریخت و باهم نوشیدند.
وقتی کشتی گیر اول قدم به رینگ گذاشت منتظر بودم که کشتی بلافاصله شروع شود. اما برعکس، پنج دقیقه یا بیشتر وقت صرف نمک روی سکو و سرپا نشستن و کش و قوس دادن بدن به این سو و آن سو و بالا آوردن پا در هوا و کوبیدنآن در زمین کردند. دو پهلوان چند بار خم شدند و به هم غرش رفتند، اما تا فکر می کردم که الان حمله را شروع می کنند یکی از آنها می ایستاد و می رفت و یک مشت دیگر نمک می پاشید. سرانجام هنگامی که اصلا فکر نمی کردم مسابقه شروع شد. دو حریف خود را به هم کوبیدند. به لنگ دور کمر هم چنگ انداختند. اما در یک لحظه یکی از آنها دیگری را هول داد و از حالت تعادل خارج کرد و مسابقه به پایان رسید. تماشاگران دست زدند و فریاد کشیدند. اما نوبو فقط سر تکان داد وگفت:"تکنیکشان ضعیف است."
در طول مسابقه احساس می کردم که یک گوشم به ذهن و گوش دیگرم به قلبم است، چون از یک طرف به نوبو گوش میدادم - که بیشتر حرفهایش جالب بود. اما طرف دیگر گوشم به رئیس بود که داشت با مامه ها صحبت می کرد، و سبب میشد که تمام مدت حواسم پرت باشد.
یک ساعت یا بیشتر گذشت که تکان خوردن چیزی با رنگ های درخشان آنجایی که آوازیومی نشسته بود نگاهم را گرفت. تکان گل ابریشمی نارنجی رنگی بود روی سر زنی که داشت دوزانو می نشست. ابتدا فکر کردم کورین است که کیموتویش را عوض کرده. ولی بعد متوجه شدم که کورین نیست، هاتومومو بود.
با دیدن او در آنجا وقتی که اصلا در انتظارش نبودم...چنان که پایم به سیم برق گرفته باشد تکان خوردم. حرف نداشت که برای پیدا کردن راهی برای تحقیر من در اینجا و در میان صدها آدم نیاز به وقت داشت. اگر قرار بود چنین اتفاقی بیفتد به مسخره شدن جلو مردم اهمیت نمیدادم. اما تحمل این فکر که جلو رئیس مسخره شوم را نداشتم. گلویم چنان می سوخت که وقتی نوبو شروع به صحبت کردن درباره دو کشتی گیر کرد که از سکو بالا می رفتند به زحمت می توانستم تظاهر به گوش دادن کنم. به مامه ها که نگاه کردم او نیز با چشم به طرف هاتومومو اشاره کرد و گفت:"رئیس مرا ببخشید، باید برای چند دقیقه اجازه مرخصی بگیرم. ظاهرا سابوری هم همین قصد را دارد."
صبر کردم تا نوبو داستانش را تعریف کند و بعد به همراه مامه ها از سالن خارج شدم.
گفتم:"وای مامه ها - سان، او زن نیست شیطان است."
"کورین یک ساعت قبل رفت. بایستی هر طور شده هاتومومو را پیدا کرده و به اینجا فرستاده باشد. با در نظر گرفتن اینکه هاتومومو برای آزار دادن تو خودش را به چه مشقتی می اندازد واقعا باید به خودت تبریک بگویی."
"تحمل مسخره کردن او را جلو...خب جلو این همه آدم ندارم."
"اما فکر نمی کنی که اگر کاری کنی که خنده اش بگیرد تو را به حال خودت می گذارد؟"
"مامه ها - سان خواهش میکنم، کاری نکنید که ازخودم خجالت بکشم."
از حیاط گذشتیم از پله های ساختمانی بالا رفتیم که دستشویی در آن بود. اما مامه ها مرا به راهروی مسقف دورتر از آنجا کشاند. وقتی از گوش رس مردم دور شدیم به آرامی شروع به صحبت کرد.
"نوبو - سان و رئیس سال هاست که حامیان اصلی من هستند. خدا میداند که نوبو وقتی از کسی خوشش نمیاید تا چه اندازه می تواند رفتارش خشن باشد، اما درباره دوستانش مثل رعیت خانه زاد نسبت به اربابش وفادار است. هیچ وقت آدمی تا به این اندازه قابل اعتماد نخواهی دید. فکر می کنی هاتومومو قدرت درک این اخلاق ها را دارد؟ وقتی به نوبو نگاه می کند تنها چیزی که می بیند آقای مارمولک است. این نام را روی او گذاشته است:(مامه ها - سان دیشب شما را با آقای مارمولک دیدم! وای خدای من چرا لک برداشته اید؟فکر میکنم خودش را به شما مالیده است.) و از این حرف ها. گوش کن فعلا برایم مهم نیست که تو درباره نوبو - سان چه فکر می کنی. به موقع خواهید دید که چه
مرد خوبی است اما اگر هاتومومو فکر کند از او خوشت آمده دیگر کاری به کارت ندارد."
به فکرم نمی رسید که چه پاسخی به او بدهم. حتی مطوئن نبودم که مامه ها از من می خواهد که چه بکنم.
به حرفش ادامه داد:"نوبو - سان بیشتر بعد از ظهر مشغول صحبت از سومو یا تو بود، به نظر همه این طور می آید که تو او را تحسین می کنی. حالا به خاطر هاتومومو نمایشی راه بیندازد. بگذار او فکر کند که تابحال اینچنین مجذوب کسی نشده ای. فکر می کند این خنده دارترین اتفاقی است که تابحال دیده است. حتما دلش می خواهد تو در گیون بمانی که بیشتر در جریان باشد."
"اما مامه ها- سان چه باید بکنم که هاتومومو فکر کند که مجذوب نوبو شده ام؟"
پاسخ داد:"اگر نتوانی ترتیبش را بدهی معلوم می شود که تو را خوب تعلیم نداده ام."
وقتی به جایگاه خودمان برگشتیم نوبو یک بار دیگر مشغول صحبت با مردی کنار خودش شده بود. نمی توانستم وارد صحبتشان بشوم لذا تظاهر کردم که واقعا محو تماشای آماده شدن کشتی گیرها برای شروع مسابقه در روی سکو هستم. تماشاگران بی قراری می کردند و تنها نوبو نبود که حرف میزد. دلم می خواست رو به رئیس کنم و از او بپرسم که آیا روزی را در چند سال قبل به خاطر دارد که به دختر بچه ای محبت کرد...ولی البته، هیچ وقت نمی توانستم این را بگویم. وانگهی، اگر به او توجه می کردم زیر نگاه هاتومومو برای خودم فاجعه خلق می کردم.
اندکی نگذشته نوبو رو به من کرد و گفت:"کشتی ها تا حالا یکنواخت بوده اند، میاجیاما که بیاید آن وقت یک پهلوان واقعی را می بینی."
به نظرم آمد فرصتی به دستم آمده است که کمی از مجذوبیت خودم را به او نشان بدهم. گفتم:"تمام کشتی هایی که تا حالا دیده ام فوق العاده بود. و همین طور چیزهایی که ریاست کل بامحبتشان به من گفت. واقعا برایم جالب بود، باورم نمی شود که هنوز بهترین نبرد را ندیده ایم."
نوبو گفت:"مهمل نگو، هیچ کدام از این کشتی گیرها لیاقت ندارند به روی سکویی بروند که میاجیاما هم قدم در آن می گذارد."
از بالای شانه ی نوبو هاتومومو را در جایگاه دور می دیدم. مشغول صحبت با آواژیومی بود و به نظر نمی رسید که به من نگاه کند.
گفتم:"میدانم ممکن است سوال احمقانه ای به نظر برسد، ولی چطور کشتی گیر کوتاه قدی مثل میاجیاما می تواند بهترین کشتی گیر باشد؟"و اگر صورت مرا می دیدید فکر می کردید که تابحال هیچ مسئله ای مرا این چنین مجذوب خود نکرده است. با تظاهر به مجذوب بودن در چیزی به این مبتذلی، احساس مسخره بودن می کردم. اما اگر کسی تماشایمان می کرد متوجه نمیشد که به جز سرسپرده ترین اسرار دل از چیز دیگری حرف می زنیم. خوشحالم که بگویم در آن لحظه گوشه نگاهم به هاتومومو افتاد که سر به جانب ما برگردانده بود.
نوبو داشت می گفت:"میاجیاما تنها به این خاطر کوتاه اندام به نظر میرسد چون دیگران از او خیلی درشت تر هستند. اما او به هیکلش خیلی می نازد. چند سال قبل اندازه صحیح قد و وزنش را در روزنامه نوشتند، اما چنان به او برخورد که از دوستش خواست چماق را بردارد و به سرش بکوبد، آن وقت خودش را به رژیم آب و سیب زمینی بست و سراغ روزنامه رفت که بگوید اشتباه کرده اند."
به نظرم به هرچه نوبو می گفت می خندیدم - منظورم به خاطر هاتومومو است. اما واقعا تصور میاجیاما با چشم های روی هم گذاشته و در انتظار ضربه چماق، خودش مسئله خنده داری بود. صحنه را در ذهن نگه داشتم و جلو خنده را تا آنجا که جسارتم اجازه میداد رها کردم، بعد از من نوبو هم شروع به خندیدن کرد. بایستی به چشم هاتومومو دوستی گرمی جلوه کرده باشد چون دیدم از فرط خوشحالی به دست زدن افتاده است.
چیزی نگذشته با خودم فکر کردم که به خودم تظاهر کنم که این نوبو نیست و رئیس است. دهان که به حرف زدن باز می کرد خشونت صدایش را نادیده می گرفتم و در عوض محبت را مجسم می کردم. به تدریج دیدم که می توانم به لب هایش نگاه کنم و تغییر رنگ و محل جراحت را نبینم. مجسم کنم این لب رئیس است. هر تفاوت جزئی در صدایش بیانی از احساسش نسبت به من است. فکر می کنم که حتی یک بار خودم را متقاعد ساختم که در سالن نمایشگاه نیستم، بلکه در اتاقی خلوت در کنار رئیس زانو زده ام. تا آنجا که به یاد می آورم تا آنگاه هیچگاه احساسی چنین لذت بخش نداشته بودم. مثل توپی که به هوا پرتاب شده و پیش از افتادن به زمین در جای خود معلق مانده است احساس می کردم که در آرامش ابدیت معلق مانده ام. نگاه که به دور و بر سالن می انداختم تنها شکوه تیرهای عظیم سقف را می دیدم و عطر نان برنجی را استشمام می کردم. فکر می کردم این حالتم پایانی ندارد. اما در موردی اظهار نظر کردم که حتی آن را به خاطر نمی آورم، و نوبو پاسخ داد:
"از چه داری می گویی؟تنها از یک احمق برمی آید که فکری چنین احمقانه کند!"
پیش از آن که بتوانم جلوش را بگیرم لبخندم محو شد انار که نخ آن برید. نوبو داشت به چشمم نگاه می کرد. البته با هاتومومو خیلی فاصله داشتیم اما مطوئن بودم که نگاهش به ماست. و بعدا به این فکر کردم که اگر جلو مردم اشک در چشم گیشا یا کارآموزی جمع شود آیا آنها فکر نمی کنند که نشان بیشتری از دلباختگی است! می توانستم پاسخ گفته خشنش را با پوزش بدهم، اما در عوض کوشیدم مجسم کنم که این رئیس است که با درشتی با من حرف زده است. و لحظه ای نگذشته لب هایم به ارزش افتاد، سرم را پایین انداختم و به اجرای نمایشی بچگانه از خودم پرداختم.
شگفت زده دیدم که نوبو گفت:"ناراحت شدی؟درست است؟"
چون بازیگر ها به فین فین افتادن برایم کار دشواری نبود. نوبو به نگاه کردن به من ادامه دا و بعد گفت:"تو دختر جذابی هستی."مطمئنم که قصد داشت بیش از آن بگوید اما با ورود میاجیاما به داخل سالن جمعیت به غرش افتاد.
میاجیاما و کشتی گیر دیگر که سای هو نام داشت، مدتی دراز دور رینگ چرخیدند و نمک به صحنه پاشیدند، یا بنابر رسم کشتی گیر های سومو پا بر زمین کوبیدند. هربار که خم می شدند و چشم به هم می دوختند به یاد تخته سنگهایی می افتادم که در حال گردشند. دائما به نظر می رسید که میاجیاما اندکی بیشتر از سای هو، که بلندتر و درشت تربود، به جلو خم شده است. میاجیامای بینوا حتما از عقب به زمین خواهد افتاد، به نظرم نمی رسید حتی از عهده کسی بر بیاید که سای هوی غول آسا را در آن رینگ روی زمین بکشاند. هشت یا نه بار این حالت را گرفتند بدون اینکه در صدد حملهبرآیند. نوبو با نجوا به من گفت:
"هاتاکی کومی! می خواهد از فن هاتاکی کومی استفاده کند. چشم هایش را ببین."
به پیشنهاد نوبو گوش دادم، اما تنها متوجه این نکته شدم که میاجیاما به سای هو نگاه نمی کرد. فکر کنم سای هو خوشش میامد که این گونه نادیده اش بگیرند، چون مثل حیوانی خشمگین به حریفش غرش می رفت.
غبغبش چنان بزرگ بود که سرش مثل یک کوه شده بود، و صورتش از فرط خشم از سرخی می درخشید. اما میاجیاما جوری رفتار می کرد که انگار اصلا او را نمی بیند.
نوبو با زمزمه گفت:"دیگر طول نمی کشد."
در واقع دور بعد که هر دو با مشت گره خورده درگیر هم شدند سای هو حمله را شروع کرد.
با تماشای آن گونه که میاجیاما خم شده بود فکر می کردید همین الان و با تمام هیکل خود را روی سای هو می اندازد. اما در عوض از فشار حمله سای هو استفاده کرد که سرجایش بایستد. بعد در یک لحظه مثل درهای گردان به دور خود چرخید و با لبه دست به پشت گردن سای هو زد. هیکل سنگین سای هو چنان به جلو پرت شد انگار که کسی از پله افتاده است. میاجیاما با فشار حرکتی دیگر او را هول داد و سای هو روی طناب افتاد. سپس در برابر نگاه حیرت زده ام چون کوه از لبه سکو غلت خورد و جلوی پای ردیف اول تماشاگران روی زمین افتاد. مردم خواستند از جا برخیزند و فرار کنند اما همه چیز به پایان رسیده بود، بعد مردی نفس نفس زنان از جا بلند شد و ایستاد، چون فقط شانه سای هو به او خورده بود.
مسابقه یک ثانیه هم به طول نکشید. سای هو می باید از شکست در برابر او احساس شرمندگی کرده باشد چون مختصر ترین تعظیم بازنده های آن روز را تحویل داد و در حالی که جمعیت هنوز هم هیاهو می کردند سالن را ترک کرد.
نوبو به من گفت:"اسم این فن هاتاکی کومی است."
مامه ها مبهوت گفت:"محشر نبود؟"
رئیس پرسید:"چه چیزش محشر نبود؟"
"کاری که میاجیاما کرد! تا حالا ندیده بودم کسی این کار را بکند."
"بله ندیده بودی. کشتی گیرها همیشه این کار را می کنند."
مامه ها گفت:"خب، ومن از او الهام گرفتم..."

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:48
بعد سر راه بازگشت به گیون در ریکشا، مامه ها هیجان زده رو سوی من کرد و گفت:"از آن کشتی گیر سومو ایده فوق العاده ای گرفتم، هاتومومو خبر ندارد، اما امروز او هم از تعادل خارج شد. و آن را کشف نمی کند مگر وقتی که دیگر دیر شده است."
"شما نقشه ای دارید؟آه مامه ها - سان، لطفا به من بگویید."
گفت:"فکر می کنی بگویم؟ من حتی به مستخدمه ام هم نمی گویم. فقط مواظب باش که نوبو - سان را نسبت به خودت علاقه مند نگه داری. همه چیز به او بستگی دارد و همین طور به یک مرد دیگر."
"کدام مرد؟"
"مردی که تا حالا ندیده ای. دیگر حرفش را نمی زنیم. به نظرم بیش از آنچه که باید بگویم گفته ام. خوب شد که امروز نوبو - سان را دیدی. حالا به تو نشان می دهد که نجات دهنده ات است."
باید اقرار کنم که از شنیدن این حرف خوشحال نشدم. اگر قرار بود نجات دهنده ای داشته باشم، دلم می خواست رئیس باشد و نه کس دیگر.
فصل هجدهم
اینک که هویت رئیس را می دانستم از همان شب شروع به خواندن تمام روزنامه های کهنه ای کردم که توانستم پیدا کنم. به این امید که اطلاعات بیشتری از او بدست آورم. یک هفته نگذشته چنان دسته ای از این روزنامه ها در اتاقم جمع شد که خاله نگاهی به من انداخت که گویی عقلم را از دست داده ام. لابلای آنها چند مقاله ای پیدا کردم که از او نام برده بودند. اما هیچ کدام چیزهای مهمی نبودند، و هیچ یک چیز هایی را که می خواستم بدانم به من نمی دادند. با وجود این به سر کشیدن به هر روزنامه ای که سر از آشغالدانیها بیرون داشت ادامه دادم. تا سرانجام روزی به یک دسته روزنامه کهنه بسته بندی شده برخوردم که پشت چای خانه ای افتاده بود. ته آن یک روزنامه اخبار تاریخ دو سال قبل قرار داشت که بر حسب اتفاق مقاله ای درباره موسسه لوازم برقی ایوامورا در آن چاپ شده بود.
ظاهرا این موسسه بیستمین سالگرد تولدش را در آوریل 1931 جشن گرفته بود. حتی اینک هم که به آن فکر می کنم حیرت میکنم. چون این اتفاق در همان ماهی افتاده بود که رئیس را کنار رودخانه شیراکاوا دیده بودم، آن موقع نگاهم به هر روزنامه ژاپنی که می افتاد می توانستم چهره او را در آن ببینم. اکنون که برای تحقیق تاریخی در دست داشتم توانستم به مرور مقالات بیشتری درباره سالگرد تاسیس این موسسه دست یابم. بیشتر این مقالات را از میان آت و آشغال هایی پیدا کردم که بعد از مرگ مادربزرگی که در اوکیایی در کوچه مقابل ما زندگی می کرد دور ریخته بودند.
اینگونه فهمیدم که رئیس متولد سال 1890 بود، که نشان میداد به رغم موهای خاکستری اش زمانی که او را برای اولین بار دیدم کمی بیش از چهل سال داشت. آن روز برداشتم این بود که او احتمالا رئیس یک موسسه بی نام و نشان است. اما کاملا در اشتباه بودم. موسسه لوازم برقی ایوامورا گرچه طبق نوشته تمام مقالات به بزرگی موسسه لوازم برقی اوزاکا - بزرگترین رقیبش در غرب ژاپن - نبود، اما رئیس و نوبو به خاطرشراکت مشهورشان بسیار شناخته شده تر از روسای موسسات بزرگتر بودند. به هر دلیل، موسسه ایوامورا نوآور تر و خوش نام تر بود.
رئیس در هفده سالگی در یک موسسه لوازم برقی در اوزاکا استخدام می شود. به زودی ریاست کارکنانی را بر عهده می گیرد که سیم کشی برق دستگاه های کارخانه های منطقه را انجام می داده اند. در این زمان است که تقاضای کشیدن سیم برق روشنایی به خانه ها و ادارات توسعه می یابد و شب ها رئیس طراحی پریزی را می کند که به جای یک کلید دو کلید دارد. به هر حال مدیر کارخانه حاضر به ساخت آن نمی شود، بنابراین رئیس در 22 سالگی در 1912، اندکی بعد از ازدواج قصد به راه انداختن کارخانه خود را می کند.
اداره امور تا چند سال به آسانی نمی گذرد، اما در سال 1914 موسسه نوبنیاد روبس برنده قرارداد سیم کشی برق یک ساختمان نوبنیاد ارتشی، در اوزاکا می شود. در این زمان نوبو هنوز در خدمت ارتش است و چون جراحات وارده در جنگا امکان پیدا کردن کار در جای دیگری را برای او با دشواری روبرو می سازد وظیفه سرکشی به کارهای انجام شده توسط موسسه نوبنیاد ایوامورا به او سپرده می شود. او و رئیس به زودی باهم دوست می شوند. سال بعد، وقتی رئیس به او پیشنهاد همکاری میدهد نوبو می پذیرد.
هرچه بیشتر درباره شراکت این دو باهم می خواندم بیشتر به این پی می بردم که واقعا چقدر برای هم ساخته شده اند. در تمام این مقالات تقریبا فقط یک عکس از آنها چاپ شده بود. رئیس با کت و شلوار شیک پشمی سه تکه، که نمونه گچی پریزی را در داشت که با دو کلید دو چراغ را روشن می کرد و اولین محصول کارخانه شان بود. حالتش در عکس به گونه ای بود که انگار همین الان کسی این قالب را به او داده است وهنوز نمیداند با آن چه بکند. دهانش اندکی باز مانده بود و دندانش را نشان میداد. و نگاهی خیره و تهدیدآمیز به دوربین داشت گویی می خواهد پریز را پرت کند. نوبو کاملا متفاوت با او در کنارش ایستاده بود. یک سر و گردن کوتاه تر از او با توجه کامل به دوربین، و یک دست مشت کرده اش را به پهلو آویخته بود. کت و شلوار روز راه راه به تن داشت و صورت ترساننده اش هیچ حالتی را نشان نمیداد. چشم هایش به نظر خواب آلود می رسید. رئیس - شاید به خاطر خاکستری شدن زودهنگام مو و تفاوت درقامت - می توانست جای پدر نوبو باشد. گرچه نوبو تنها دو سال از او کوچکتر بود. مقاله می گفت مسئولیت توسعه و اداره موسسه با رئیس است و نوبو تنها مدیرت آن را بر عهده دارد. او نه خود دلربا بود و نه مسئولیت دلربایی داشت. اما ظاهرا چنان خوب وظیفه اش را انجام داده بود که رئیس به دفعات در انظار گفته بود که موسسه بدون مهارت نوبو هرگز نمی توانست چندین بحران را پشت سر بگذارد. این نوبو بود که در اوایل سال 1920 گروهی سرمایه گذار را به موسسه جلب کرده و آن را از نابودی نجات داده بود. از رئیس به کرات نقل قول می شد:"آن قدر به نوبو مدیونم که قادر به جبران نیستم."
چندین روز گذشت و روزی یادداشتی دریافت کردم که فردا بعد از ظهر به منزل مامه ها بروم. تا این هنگام به پوشیدن کیموئوهای فاخری که مستخدمه مامه ها دست دست برایم می گذاشت عادت کرده بودم. اما اینبار وقتی وارد خانه او شدم و خواستم کیموئوی ابریشم ضخیم رنگ قرمز و زرد پائیز که نقش برگ های ریخته شده ای در مزرعه ای با علفهای طلایی را بر خود داشت به تن کنم، از دیدن سوراخی به اندازه دوانگشت در پشت آن از جا پریدم. مامه ها هنوز به خانه برنگشته بود. اما لباس را برداشتم و رفتم که با مستخدمه اش صحبت کنم.
گفتم:"ساتومو - سان چه اتفاق بدی...کیمونو پاره شده."
"پاره نشده دخترخانم، فقط باید رفو شود. خانم امروز آن را از اوکیای نه خیابان قرض گرفت."
گفتم:"حتما نمیدانسته که سوراخ است، و با شهرتی که من در از بین بردن کیمونو به هم زده ام ممکن است فکر کند..."
تاتومی میان حرفم پرید:"آه خودش میداند که این کیمونو سوراخ است، در حقیقت لباس زیرش هم درست در همانجا سوراخ است."
لباس زیر کرم رنگ را بر تن داشتم. وقتی دستم را به عقب بردم و به همان نقطه در پشت رانم دست زدم دیدم تاتسومی درست می گوید.
تاتسومی گفت:"پارسال اتفاقی ناخن یک گیشای کارآموز به آن گرفت. اما خانم واضح گفت که می خواهد شما این را بپوشید."
با عقل نمی خواند اما به حرف تاتسومی گوش کردم. وقتی سرانجام مامه ها شتابزده به خانه آمد و خواست دستی به سر و رویش بکشد، سراغش رفتم تا در این باره از او پرس و جو کنم.
گفت:"به تو گفتم طبق نقشه یی که برایت کشیده ام قرار است دو مرد در آینده ات نقش مهمی داشته باشند. نوبو را چند هفته قبل دیدی. آن مرد دیگر تا حالا از شهر خارج بود. اما باید با کمک این کیمونوی سوراخ شده به ملاقات او بری. کشتی گیرهای سومو ایده خوبی به من دادند. به زحمت می توانم صبرکنم تا ببینم که وقتی از مرگ زنده بر می گردی هاتومومو چه عکس العملی نشان میدهد. میدانی چند روز قبل به من چه گفت؟ نمی توانست کلمات لازم را برای تشکر از اینکه تو را به نمایشگاه برده ام پیدا کند. گفت به زحمتش می ارزید که بتواند خودش را به آنجا برساند فقط برای آن که ببیند نسبت به آقای مارمولک چه نظری داری. مطوئنم هاتومومو به جز اینکه وقت هایی از نوبو پذیرایی میکنی سری بزند و نگاهی بیندازد کاری به کارت ندارد. در واقع وقتی با او هستی هر چه از نوبو بیشتر تعریف کنی بهتر است - گرچه که نباید یک کلمه از مردی حرف بزنی که امروز می بینی."
از شنیدن آن یک بار دیگر حالم بد شد. گرچه کوشیدم خودم را خوشحال نشان دهم. چون میدانید هیچ مردی حاضر به برقراری رابطه صمیمی با گیشایی نیست که زمانی محبوب دوستش بوده. چند ماه قبل روزی در حمام به حرف های زن جوانی گوش می دادم که داشت گیشایی را دلداری میداد که به تازگی مطلع شده بود دانای جدیدش شریک کار مردی خواهد شد که زن همیشه رویای او را در سر می پرورانده است. او را که تماشا می کردم هرگز به فکرم خطور نمی کرد که روزی خودم در چنین موقعیتی قرار بگیرم.
گفتم:"خانم اجازه دارم سوال کنم؟آیا این هم جزء نقشه شماست که نوبو - سان روزی دانای من شود؟"
مامه ها پاسخم را با پایین آوردن برس آرایش و با خیره شدن با نگاهی در آینه نشانم داد که به راستی فکر میکنم با قدرت آن می توانست قطاری را در جا متوقف کند. پرسید:"نوبو - سان مرد خوبی است. می خواهی بگویی خجالت می کشی او دانایت باشد؟"
"نه خانم منظورم این نبود. فقط فکر کردم..."
"بسیارخب در این صورت دو چیز را باید به تو بگویم. اول، تو چهارده سال داری و هیچ شهرتی هم نداری. باید خیلی شانس بیاوری که در گیشایی به موقعیتی برسی که مردی مثل نوبو بخواهد به تو پیشنهاد دانا شدن بدهد. دوم، نوبو -سان تا بحال با هیچ گیشایی آشنا نشده که بتواند چنان دلش را ببرد که او را به عنوان معشوقه بپذیرد. اگر تو اولین هستی باید خیلی به خودت ببالی."
صورتم از سرخی خجالت چنان می سوخت که نگار آتش گرفته ام. مامه ها کاملا حق داشت. تازه اگر در سال های بعد به جایی می رسیدم باید خیلی شانس می آوردم که بتوانم نظر مردی مثل نوبو را جلب کنم. اگر دسترسی به نوبو تا به این اندازه در ورای من قرار داشت رسیدن به رئیس چقدر غیر ممکن بود. از هنگام یافتن دوباره او در نمایش سومو به احتمالاتی فکر می کردم که زنگی داشت به من هدیه میداد. اما اکنون، بعد از حرف های مامه ها احساس می کردم دارم در اقیانوسی از غم دست و پا می زنم.

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:48
با شتاب لباسم را پوشیدم. مامه ها مرا به اوکیایی در انتهای خیابان برد که خود تا شش سال قبل در آنجا زندگی می کرد. تا زمانی که استقلالش را بدست آورده بود. مستخدمه ای سالخورده در را به رویمان باز کرد. لیسی به لبش کشید و سرش را تکان داد.
گفت:"به بیمارستان زنگ زده ایم. دکتر امروز ساعت چهار به خانه میرود. میدانید که الان تقریبا سه و نیم است."
مامه ها پاسخ داد:"قبل از اینکه به بیمارستان برویم اول زنگ می زنیم، کازوکو - سان مطوئنم که به خاطر من صبر می کند."
"امیدوارم اگر دختر بینوا به خونریزی بفتد بد می شود."
از این حرف ترسیدم و گفتم:"مگر قرار است کسی به خونریزی بیفتد؟"
مستخدمه تنها نگاهی کرد و آهی کشید و به سرسرای کوچک شلوغی در طبقه دوم هدایتمان کرد. در فضایی کوچک به وسعت دو تکه حصیر نه تنها من و مامه ها، بلکه مستخدمه ای که همراهیمان کرده بود و همینطور سه زن دیگر و یک آشپز قد بلند و باریک که پیش بند آهار زده بسته بود، جا گرفته بودیم. همه از زیر چشم نگاه به من داشتند. به جز آشپز که حوله ای روی شانه انداخته بود و به تیز کردن چاقویی مشغول بود که معمولا ماهی را با آن تکه می کنند. احساس کردم قالبی تن ماهی هستم که خواربارفروش قصد تقسیم و فروشش را دارد. چون دیدم از قرار کسی که باید به خونریزی بیفتد من هستم.
گفتم:"مامه ها - سان..."
"گوش کن سابوری، میدانم چه میخواهی بگویی."
جالب بود چون هنوز خودم نمی دانستم چه می خواهم بگویم.
"پیش از اینکه خواهر بزرگتر تو بشوم قول ندادی که هرچه بگویم مو به مو گوش کنی؟"
"اگر میدانستم که برای بیرون آوردن جگرم هم قول.."
آشپز با لحنی که برای بهتر کردن حال من به کار می برد اما موفق نشد گفت:"کسی خیال ندارد جگرت را بیرون بیاورد."
مامه ها گفت:"سابوری می خواهیم به پوستت یک خراش کوچک بدهیم، فقط یک خراش کوچک، آن وقت می توانیم تو را به بیمارستانی ببریم که دکتر بخصوصی آنجا کار میکند. یادت می آید مردی که حرفش را با تو زدم؟او دکتر است."
"نمی توانم تظاهر کنم که دلم درد میکند؟"
این را که گفتم در حرفم کاملا جدی بودم. اما ظاهرا همه آن را به شوخی گرفتند. چون خندیدند. حتی مامه ها.
مامه ها گفت:"سابوری ما فقط به فکر خوبی خودت هستیم. فقط می خواهیم خراشی کوچک داشته باشی. بهانه ای که دکتر حاضر شود به تو نگاه کند."
لحظه ای بعد آشپز تیز کردن چاقو را به پایان رساند و چنان خونسرد نزدیک شد گویی که می خواهد در آرایش صورتم کمک کند. بجز اینکه به خاطر رضای خدا چاقویی نیز در دست داشت، کازوکو مستخدمه پیری که در را به رویمان باز کرده بود، یقه ام را عقب زد. چیزی نمانده بود که از ترس غش کنم، اما خوشبختانه مامه ها جلوش را گرفت.
گفت:"خراش را به پایش می دهیم."
کازوکو گفت:"به پا فایده ندارد. گردن تحریک کننده تر است."
مامه ها به من گفت:"سایوری لطفا برگرد و سوراخ پشت کیمونو را به کازوکو نشان بده."
وقتی چرخیدم به حرفش ادامه داد:"بگویید ببینم کازوکو - سان، اگر سوراخ روی گردنش باشد برای سوراخ پشت کیمونویش چه توضیحی داریم؟"
کازوکو گفت:"چه ربطی به هم دارند؟ کیمونویش پاره شده و گردنش خراش برداشته."
آشپز گفت:"من نمیدانم کازوکو چرا پرحرفی می کند. به من بگویید کجا را باید ببرم. مامه ها - سان بگویید تا ببرم."
البته از شنیدن این حرف باید خوشحال می شدم اما نشدم.
مامه ها یکی از دختر مستخدمه ها را به دنبال چوب رنگی سایه لب فرستاد. بعد آن را گرفت و در سوراخ کیمونو فرو برد و پشت رانم علامت گذاشت.
آن وقت به آشپز گفت:"خراش را باید درست در این نقطه بدهی."
دهان باز کردم، اما پیش از آن که بتوانم چیزی بگویم، مامه ها گفت:"سایوری بخواب و حرف نزن.اگر بیش از این کارمان را عقب بیندازی عصبانی می شوم."
اگر می گفتم بله چشم دروغ گفته بودم. البته چاره دیگری نداشتم. لذا روی ملافه ای روی کف چوبی دراز کشیدم و چشم هایم را روی هم گذاشتم و مامه ها دامنم را بالا زد.
به آشپز گفت:"یادت باشد اگر لازم شد بریدگی عمیق تر باشد می توانی آن را در دو مرحله انجام دهی. فعلا با یک خراش سطحی شروع کن."
نوک چاقو که به دستم خورد لبم را گاز گرفتم. گرچه مطمئن نیستم، اما فکر میکنم جیغ کوچکی هم از دهانم بیرون آمد. به هر حال، فشاری را احساس کردم و بعد مامه ها گفت:"نه آن قدر سطحی حتی به پوستش هم خراش نیفتاده."
کازوکو به آشپز گفت:"شکل لب شد. درست وسط علامت خط کشیدی. مثل دو تا لب...دکتر خنده اش می گیرد."
مامه ها تایید کرد و بعد از اینکه آشپز به او اطمینان داد که میداند علامت کجا قرار دارد رنگ را پاک کرد. لحظه ای بعد، دوباره فشار نوک چاقو را احساس کردم.
در دیدن خون هیچ وقت آدم شجاعی نبوده ام. شاید به یاد بیاورید آن روزی که آقا تاناکارا را دیدم و بعد از زخم شده لبم غش کردم. بنابراین می توانید حدس بزنید وقتی برگشتم و چشمم به جوی خونی افتاد که از پایم روی حوله ای می ریخت که مامه ها در دست نگه داشته بود، چه احساسی می کردم. وقتی آن را دیدم به گونه ای از حال رفتم که دیگر به یاد نمی آورم بعد چه شد - چه کسی در سوار شدن به ریشکا کمکم کرد، یا وقتی بر آن سوار بودم چه گذشت. تا هنگامی که به نزدیکی بیمارستان رسیدیم و مامه ها سرم را به این سو و آن سو برد تا حالم را جا بیاورد.
"حالا خوب به من گوش کن. مطمئنم که خیلی شنیده ای که در دوران کارآموزی باید روی گیشاها اثر خوب بگذاری چون این گیشا ها هستند که می توانند در ساختارآینده کاریت به تو کمک کنند. و نقش مردها در این میان چندان مهم نیست. خب همه اینها را فراموش کن! این روش در مورد تو کاربرد ندارد، همان طور که قبلا گفتم آینده ات به دو مرد بستگی دارد و حالا داری میروی که یکی از آنها را ببینی. باید اثر خوبی رویش بگذاری. می شنوی چه میگویم؟"
زیر لب گفتم:"بله خانم کلمه به کلمه"
"وقتی از تو می پرسند که چطور شد که پایت برید پاسخ بده: خواستی با کیمونو دستشویی بروی روی چیز تیز افتادی. چون از حال رفتی حتی نفهمیدی چه بود. جزئیات را هر طور دلت می خواهد بساز. فقط مواظب باش رفتارت مثل بچه ها باشد. وقتی داخل می شویم کاری کن که به نظر بیاید که ضعف کرده ای. حالا نشان بده ببینم چه می کنی."
خب سرم را عقب بردم و نگاهم را رو به بالا انداختم. گمان میکنم که احساس واقعی ام هم همین بود اما مامه ها خوشش نیامد.
"من که نگفتم رفتارت چنان باشد که مرده ای. نگاه کن...اینطور..."
ظاهری منگ و گیج به خود گرفت. مثل این که حتی نمیداند به کجا نگاه

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:48
کند و دستش را چنان به گونه اش برد انگار دارد بیهوش می شود مرا بارها و بارها به تقلید از آن وا داشت تا عاقبت راضی شد نمایش را از لحظه ای که با کمک ریکشاگش داخل بیمارستان شدم آغاز کردم مامه ها در کنارم بود این طرف و آن طرف لباسم رادرست می کرد که زیبا به نظر برسم
از در گردان چوبی داخل شدیم و سراغ مدیر بیمارستان را گرفتیم. مامه ها گفت که او درانتظارمان است و سرانجام پرستاری ما را از راهروی دراز به اتاقی نیمه شب روشن برد که اسبابش تنها یک میز چوبی و کرکره ای کاغذی ساده بود کهخ روی پنجره افتاده بود . در حال انتظار مامه ها حوله ای را که به دور پایم بسته بود باز کرد و در سطل آشغال انداخت.
با زمزمه گفت: یادت باشد سایوری میخواهیم هر چه ممکن است دکتر تو را معصوم تر و ضعیف تر ببیند دراز بکش و سعی بکن ضعیف تر به نظر برسی.
در اجرای این قسمت از نمایش هیچ مشکلی نداشتم لحظه ای بعد با باز شدن در دکتر خرچنگ وارد شد . البته نام واقعی او دکتر خرچنگ نبود اما اگر او را می دیدید مطمئنم که این نام بر ذهن شما خطور می کرد چون با شانه های قوز کرد و بازوانی بیرون داده اگر روی خرچنگ مطاله داشت نمی توانست تقلیدی بهتر از این از او ارائه دهد . حتی وقت راه رفتن نیز مثل حرکت خرچنگ شانه هایش را جلو می داد سبیل داشت و از دیدن مامه ها خیلی خوشحال به نظر می رسید گرچه بیشتر از آن که لبخند نشان دهد با حالتی از تعجب در چشم نشان می داد.
دکتر خرچنگ مردی منضبط و مقرراتی بود در را که می بست اول دستگیره را می چرخاند که زببانه اش صداندهد و بعد فشاری دوباره به در می داد تا مطمئن شود که بسته شده است آن گاه جعبه ای از جیب کتش بیرون می آورد و بااحتیاط درش را باز کرد گویی اگر دقت نکند ممکن است از جیبش بیفتد .
اما داخل جعبه فقط یک عینک دیگرش بود .
وقتی این عینک را با آن یک که بر چشم داشت عو.ض کرد جعبه را به جیبش برگرداند و روی کتش دست کشید سرانجام به من نگاه کرد وتکان کوچکی به سرش داد و آن وقت مامه ها گفت:
ببخشید که مزاحمتان شده ایم دکتر سایوری چه آینده ی درخشانی در پیش داشت و اکنون بد آورده و پایش بریده ! بادر نظر گرفتن احتمال زخم و چرک کردن و بقیه چیزها راستش فکر کردم شما تنها کسی هستید که می توانید آن را پانسمان کنید.
دکتر خرچنگ گفت: همین طور است شاید بد نباشد نگاهی به آن بیاندازم .
مامه ها گفت: دکتر متأسفانه سایوری تا چشمش به خون می افتد از حالمی رود چطور است که برگردد و شما خودتان زخم را ببینید پشت رانش است.
متوجهم محبت کنید و بگویید روی شکم بخوابد روی تخت تا معاینه شود
نمی فهمیدم که چرادکتر خرچنگ شخصاً این را به من نمی گوید اما چون می خواستم دختر مطیعی به نظر برسم صبر کردم تا از مامه ها بشنوم دکتر لباسم را بالا زد وتکه ای گاز و مایعی بدبو آورد و روی زخم مالید و گفت: سایوری - سان ، لطفاً حالا بگویید چطور پایتان زخم شد.
نفسی عمیق و اغراق آمیز کشیدم، هنوز تلاش می کردم هر چه ممکن است ضعیف تر به نظر بیایم شروع کردم: راستش خجالت می کشم بگویم، اما واقهیت تین است که امروز....... زیاد چای نوشیده ام.
مامه ها گفت: سایوری دوره کار آموزی را تازه شروع کرده است و او رادر گون می گرداندم ، طبیعی است که همه به نوشیدن چای دعوتش می کردند.
دکتر گفت: بله می توانم تصور کنم.
ادامه دادم : به هر حال ناگهان احساس کردم که باید.... خب خودتان می دانید..
دکتر گفت: نوشیدن چای زیاد سبب ضرورت شدید خالی کردن ادرار می شود.
آه متشکرم در واقع... راستش ضرورت شدید چندان گویا نیست ، چون هر لحظه می ترسیدم که همه چیز به رنگ زرد بشود اگر متوجه منظورم می شوید..
مامه ها گفتک به دکتر قط بگو چه اتفاقی افتاد سایوری
گفتم: ببخشید منظورم این بود که بگویم چه نیاز شدیدی به دستشویی داشتم .. آن قدر زیاد که ووقتی ریدم خب مکل کیمونویم را داشتم
حتماً تعادلم را از دست داده ام چون به مین خوردم و پایم به چیزی تیز گیر کرد که حتی نمی دانم چه بود فکر کنم ضعف کردم.
دکتر فت: عجیب است که وقتی از هوش رفته اید مثانه تان خالی نشد.
تا حالا روی شکم دراز کشیده از ترس آنکه آرایشم به هم بخورد وقت صحبت با دکتر سرم را بالانگه داشتم اما این را که شنیدم تا آنجا که می توانستم سرم را برگرداندمو به مامه ه ها نگاه کردم و خوشبختانه به فکر او زودتر از من چیزی رسید و گفت: منظور سایوری این است که وقتی خواست بایستد تعادلش را از دست داد.
دکتر گفت: عجب زخم از چیز تیزی است شاید روی شیشه یا لبه ی قوطی فلزی افتاده اید.
گفتم: بله خیلی تیز بود مثل کارد تیز بود.
دکتر خرچنگ دیگر چیزی نگفت اما آن را به گونه ای شست که انگار می خواهد ببیند به چه اندازه می تواند آن را به درد بیندازد.
و بعد از مایع بد بو بیشتر روی گاز ریخت تا خون خشک شده ی روی پایم را پاک کند .
سر انجام گفت که این زخم گذشته از مالیدن پماد و بستن باند نیاز به چیز دیگری ندارد و دستور مراقبت از آن دردو سه روز آینده داد .
بعد لباسم را پایین کشید و عینکش را به گونه ای برداشت که انگار اگر با خشونت با آن رفتار کند می شکند .
گفت: متأسفم که کیمونوی به این زیبایی را از بین برده اید . اما خیلی خوشحالم که با شما آشنا شدم مامه ها - سان می داند که من همیشه به چهره های تازه علاقه مندم.
گفتم : آه خیر من افتخار می کنم که با شما آشنا شدم دکتر .
شاید به زودی شما را در چای خانه ایشیریکی ببینم.
مامه ها گفت: راستش را بخواهید دکتر سایوری تکه ای استثنایی است.
مطمئنم که خودتان می توانید حدس بزنید . آن قدر دلباخته دارد که نمی تواند چه بکند. به همین خاطر سعی می کنم تا می توانم او را در چای خانه ایشیرکی دور نگاه دارم شاید بتوانیم در عوض آنجا شما را در چای خانه شیرابی ببینیم؟
دکتر خرچنگ گفت: بله من هم شخصاً آنجا را ترجیح می دهم و سپس دوباره تشریفات کامل عوض کردن عینک را آغاز کرد که بتواند نگاهی به دفتر کوچکی که از جیب در آورد ، بیاندازد.
اجازه بدهید...... ببینم دو شب دیگر از امشب... آنجا خواهم بود امیدوارم که شما را ببینم.
مامه ها خیال او را راحت کرد که سری به آنجا خواهیم زد و سپس از آنجا خارج شدیم.


*****
سوار بر ریشکا در برگشت به گیون . مامه ها گفت که نقشم را خیلی خوب بازی کردم.
« اما مامه ها - سان من که کاری نکردم!»
« چی ؟ پس چیزی را که روی پیشانی دکتر دیدیم چه بود؟»
«من بجز میز چوبی روبه رو چیزی ندیدم»
« فقط بگویم که وقتی دکتر داشت خون پایت را تمیز می کرد روی پیشانیش چنان غرق نشسته بود که انگار در گرمای تابستان هستیم در صورتی که هوای اتاق اصلاً گرم نبود ، درست نمی گویم؟»




زانو زدم و مراسم تعظیم و تقاضای لطف و عنایت را به جا آوردم گرچه مطمئن نبودم که او حتی یک کلمه از چیزهایی که مامه ها گفت شنیده باشد
گفت: تاهنگام ناهار روز خوبی را گذرانده بودم . ببین آن وقت چه شد! به آن سوی اتاق رفت و بومی را برداشت نقاشی را با سوزن به بوم چسبانیده بود زنی را از پشت نشان می داد نگاهش به سویی بود و چتری دردست داشت
به جز اینکه ظاهرا گربه ای با پای مرکبی روی آن راه رفته بود لکه های سیاه پنجه اش آشکارا دیده می شدگربه اکنون روی توده ای رخت چرک خواب بود .
اووشیدا ادامه داد : آن را به خاطر موش ها آوردم و ببنید چه کرد فکر کرده ام بیرونش کنم.
مامه ها گفت: آه اما چه جای پنجه های قشنگی به نظر من نقاشی اضافه کرده اند تو چه فکر می کنی سایوری؟
میل نداشتم چیزی بگویم چون او اووشیدا از نظر مامه ها خشمگین به نظر رسید اما لحظه ای نگذشته فهمیدم منظور مامه ها اینست که به کورک نیشتر بزنم بنابراین جذاب ترین آهنگ را به صدایم دادم و گفتم: زیبای نقش این پنجه ها واقعاً حیرت آور است فکر کنم این گربه بویی از هنر برده است.
مامه ها گفت: می دانم شما چرا آن را دوست ندارید به استعداد او حسودیتان شده است!
اووشیدا گفت: من حسودی ام می شود؟ این گربه که هنرمند نیست . اگر قرار است چیزی باشد خبیث است.
مامه ها پاسخ داد : مرا ببخشید اووشیدا- سان ، هر چه شما بگویید درست است اما بگویید ببینم آیا خیال دارید این نقاشی را دوربیاندازید؟ در این صورت خوشحال خواهم شد که آن را به من بدهید.
ستیوری در خانه ی من خوشگل نمی شود؟
اوششیدا با شنیدن این حرف نقاشی را از روی بوم کندو گفت: از آن خوشت آمده؟ بسیار خب دو هدیه برایت دارم! و بعد آن را از وسط دوپاره کرد و به او داد و گفت: این یکی! این هم یکی 1 حالا گورتان را گم کنید!
مامه ها گفت: ای کاش این کار را نمی کردید فکر می کنم قشنگ ترین کاری بود که تا به حال خلق کرده بودید.
گم شوید!
وای اووشیدا - سان نمی توانم این کار را بکنم اگر قبل از رفتن دستی به اتاقتان نکشم به من نمی گویند دوست.
اکنون این خوداووشیدا بود که با حالی آشفته خانه را ترک کردو در را پشت سر باز گذاشت اورادیدیم که به جارویی لگد می زند که مامه ها به درخت تکیه داده بود ووقتی که داشت از پله ای خیس پایین می رفت پایش سر خورد و چیزی نمانده بود که با سر به زمین بخورد .
نیم ساعت بعد با سر و صورت دادن به آتلیه آو گذرانیدیم .
تا او با اخلاقی خوش تر از قبل برگشت همان طور که مامه ها پیش بینی کرده بود البته هنوز در چهره اش چیزی وجود نداشت که بشاش بخوانم ودر واقع عادت به جویدن خال گوشه ی لبش داشت چون او ظاهری نگران می بخشید .
فکر کنم که ازرفتارش خجالت کشیده بود چون به مانگاه نمی انداخت . زود آ آشکار شد که راهی برای جلب او به چشم منوجودندارد بنابراین مامهها گفت: فکر نمی کنید که سایوری یک زیبای به تمام معناست؟ اصلاض به خود زحمت داده اید نگاهی به بیاندازید؟
اووشیدا با حرکتی به سرعت برداشتن تکه ای نان از روی میز نگاهی کوتاه به من انداخت که فکر کنم از روی اجبار است. مامه ها کاملاً ناامید شد.

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:48
روشنایی بعد از ظهر در حال رنگ باختن بود.بنابراین از جا بلند شدیم و ایستادیم که برویم.مامه ها برای خداحافظی کوتاهترین تعظیمش را کرد.بیرون که رفتیم،نتوانستم جلوی خودم برای لحظه ای ایستادن و نگاه کردن به غروب خورشید و به آسمان نقاشی شده چون زیباترین کیمونوها با رنگ صورتی و نارنجی در بالای تپه های دور را بگیرم – باید بگویم حتی زیباتر از آن،چون هر اندازه هم که کیمونویتان زیبا باشد،روشنایی نارنجی آن هرگز روی دستتان نخواهد درخشید.اما در آن غروب آفتاب به نظرم می رسید که دستم هزار رنگ شده است.آن را بالا بردم و مدتی طولانی خیره نگاهش کردم.
گفتم:«مامه ها – سان، نگاه کنید.»او فکر کرد می خواهم چیزی از غروب آفتاب بگویم و خونسرد به آنسو برگشت.اووشیدا با نگاه مات بر صورت و دست فرو برده در موهای خاکستری اش مثل چوب در درگاه ایستاده بود.نگاهش به غروب آفتاب نبود،به من بود.
اگر زمانی چشمتان به معروف ترین نقاشی آب مرکب اووشیدا کوساپورو،زنی جوان در کیمونو ، با شور بر چهره و درخشش در چشمانش افتاد... خب،او از ابتدا اصرار داشت که بگوید فکر را از آن بعدازظهر گرفته است.هیچ وقت حرفش را کاملاً باور نکردم.نمی توانستم تصور کنم که چنین نقاشی زیبایی واقعاً بتواند روی دختری بنا شده باشد که در غروب آفتاب ایستاده و احمقانه به دستهایش خیره شده.
فصل نوزدهم
در آن ماه حیرت آوری که برای اولین بار باز هم به رئیس برخوردم – و با نوبو و دکتر خرچنگ و اووشیدا کوساپورو آشنا شدم – احساس بچه جیرجیرکی را داشتم که سرانجام از قفس حصیری اش فرار کرده است.برای اوین بار بعد از سالها می توانستم شبها با این باور به بستر بروم که در گیون به کوچکی قطره ای چای بر زمین دارم توجه ها را جلب می کنم.هنوز چیزی از نقشه ی مامه ها،و یا این که چگونه می خواهد مرا در گیشا شدن به موفقیت برساند،سر در نمی آوردم،همین طور این که موفق شدن در گیشایی بتواند مرا به رئیس برساند.اما شبها در بسترم دراز می کشیدم و دستمال او را به گونه ام می گذاشتم و برخورد دوباره با او را در ذهنم مرور می کردم.مثل ناقوس معبدی بودم که تا مدتها بعد از نولختن هنوز در طنین است.
چند هفته گذشت بدون این که کوچک ترین خبری از هیچیک از این مردها دریافت کنیم،و اندک اندک من و مامه ها داشتیم نگران می شدیم.اما سرانجام صبح روزی یکی از منشی های مؤسسه ی لوازم برقی ایوامورا به چای خانه ی ایشیرکی تلفن کرد و خواست که آن شب من هم در پذیرایی حضور داشته باشم.مامه ها از شنین این خبر خوشحال شد،چون امیدوار بود دعوت از طرف نوبو

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:49
باشد من هم خوشحال شده بودم ، اما من امیدوار بودم که دعوت از طرف رئیس است . دیرتر آن روز ، در حضور هاتسومومو به خاله گفتم : امشب در مهمانی نوبو شرکت دارم و از او خواستم تا در انتخاب یک دست کیمونو کمکم کند.در برابر حیرت بیش از اندازه ام هاتسومومو به کمکم آمد.مطمئنم که اگر بیگانه ای ما را با هم می دید فکر می کرد که اعضای نزدیک یک خانواده ایم.هاتسومومو نه به تحقیر استهزایم کرد و نه به طعنه چیزی گفت و در واقع فقط کمک کرد. فکر می کنم که خاله هم به انداره ی من حیرت کرده بود .سرانجام در انتخاب کیمونویی سبز رنگ با نقش برگ های نقره ای شنجرفی و اوبی خاکستری با تارهای طلایی به توافق رسیدیم ، هاتسومومو قول داد سری به آنجا بزند که من و نوبو را با هم ببیند.
آن شب وقتی که در راهرو چای خانه زانو بر زمین می گذاشتم احساس می کردم که گویی تمام زندگی ام وقف رسیدن به این لحظه بوده است، به صدای خفه ی خنده ها گوش می دادم و در شگفت بودم که کدام یک صدای رئیس است،و وقتی در را باز کردم او را در بالای میز دیدم ،و نوبو را که پشتش به من بود خب، چنان مسحور لبخند رئیس شدم _گرچه در واقع تنها دنباله ی خنده ی لحظه ای قبلش بود_که باید جلوی خودم را می گرفتم که با لبخند به او پاسخ ندهم. ابتدا به مامه ها ابراز ادب کردم ، بعد به چند گیشای دیگر در اتاق ،و سرانجام به شش یا هفت مرد وقتی زانو زدم و تعظیم کردن را به پایان رساندم.بلند شدم ، و همان گونه که مامه ها انتظار داشت ، مستقیم به طرف نوبو رفتم . به هر حال ، باید بیش از آن که متوجه شده باشم ، نزدیک به او نشته باشم ، چون بلافاصله ناراحت فنجان ساکی اش را روی میز گذاشت و خود را اندکی کنار کشیدو فاصله گرفت. پوزش خواستم ،اما جواب نداد، مامه ها تنها اخم بر پیشانی آورد ، بقیه ی ساعات را پکر گذراندم. دیرتر ، هنگامی که با مامه ها آنجا را ترک می کردیم گفت:
«نوبو سان زود ناراحت می شود در آینده مواظب باش که ناراحتش نکنی .»
« ببخشید ، خانم ظاهرا آنقدر که شما فکر می کردید به من علاقه ندارد.....»
« چرا به تو علاقه مند است . اگر از مجالست با تو خوشش نمی آمد با چشم گریان مهمانی را ترک می کردی. گاهی اوقات خلق و خویش مثل گونی پر از شن خشن می شود، اما همان طور که دیدی در نوع خودش مهربان است.»
یک بار دیگر در آن هفته و بسیاری از دفعات در هفته های بعد برای شرکت در مهمانی های موسسه ی لوازم برقی ایومورا به چای خانه ی ایشیریکی دعوت شدم_و نه اینکه همیشه با مامه ها همراه باشم ، او به من تذکر داد برای اینکه به نظر پر طرفدارتر برسم توقف هایم نزد آنان طولانی نباشد،بنابراین همیشه بعد از یک ساعت یا نزدیک به آن همیشه نتظیم می کردم و چنان اجازه ی مرخصی می خواستم که گویی به مهمانی دیگری دعوت دارم . بیشتر وقت هایی که در حال لباس پوشیدن برای شرکت دراین مهمانی ها بودم ،هاتسومومو اشاره ای می کرد و می گفت که او هم سری به آنجا خواهد زد،اما هیچ وقت سرو کله اش پیدا نشد . سپس روزی که هیچ انتظار نداشتم اطلاع داد که آن شب اندکی وقت آزاد دارد و کاملا مطمئن است که می آید.
می توانید تصور کنید که اندکی عصبی شدم ،اما وقتی به چای خانه ی ایشیریکی رسیدم و دیدم که نوبر هنوز نیامده است ، حالم بدتر شد .این کوچک ترین مهمانی بود که تا آن وقت در گیون در آن شرکت می کردم ،فقط دو گیشا و چهار مرد حضور داشتند . اگر هاتسومومو می آمد و می دید بدون نوبو دارم از رئیس پذیرایی می کنم چه می کرد ؟در این که چه باید بکنم به هیچ پیشرفتی دست نیافته بودم که ناگهان در به یک سو کشیده شد و در موجی از نگرانی هاتسومومو را دیدم که در راهرو زانو زده است .
تنها راه حلی که به فکرم رسید این بود که که تنها راه نجات ،تظاهر به حوصله سر رفتن است . چنان که مصاحبت هیچ کس ،جز نوبو ،برایم جالب نیست . شاید همین کافی بود که آن شب نجاتم دهد اما خوشبختانه به هر دلیل نوبو چند دقیقه بعد رسید . لحظه ای که قدم به اتاق گذاشت لبخند جذاب هاتسومومو قد کشید،تا جایی که لبهایش مانند قطره های خون لبه ی زخم ، جاندار و تو پر شد . نوبو پشت میز نشت و راحتم کرد . و بعد بلافاصله ، هاتسومومو با لحنی مادرانه ،پیشنهاد کرد و من برای نوبو ساکی بریزم . کنار او رفتم و نشستم و کوشیدم که تمام اشاراتی که نشان دهنده ی مجذوبیت یک دختر است به نمایش بگذارم . مثلا وقتی او می خندید ، چنان نگاهش می کردم که انگار تاب مقاومت در برابرش را ندارم . هاتسومومو به شعف آمده بود و چنان نگاه به ما دوخته بود که بنظر می رسید از نگاه این همه مرد به طرف خودش اصلا آگاه باشد _یا شاید خیلی ساده به این توجه ها عادت کرده بود . آن شب نیز مثل همیشه به نحو مسحور کننده ای زیبا بود . مرد جوانی در انتهای میز به جز کشیدن سیگار و تماشای او هیچ کار نمی کرد . حتی رئیس که نشسته بود و با انگشتش به دور فنجان ساکی ضرب گرفته بود ، گاهی از زیر چشم به او نگاه میکرد . بایستی از این فکر به شگفت در می آمدم که آیا مردها در برابر زیبایی تا این اندازه نابینایند که گذراندن زندگی با یک شیطان مجسم را افتخار بدانند . تا زمانی که آن شیطان یک شیطان زیبا باشد . ناگهان تصویری از رئیس در ذهنم شکل گرفت ، او را دیدم که دیر هنگام شب برای ملاقات با هاتسومومو قدم به سرسرای پذیرایی اوکیای ما می گذارد شاپویی در دست دارد و در حال باز کردن دکمه ی پالتویش به من لبخند می زند فکر نمی کردم که واقعا بیش از نگاهی به رد قساوت که به خوبی از چهره ی هاتسومومو آشکار بود آنچنان مجذوب زیبایی او شد ، اما از یک چیز مطمئن بودم اگر هاتسومومو به احساس من به او پی می برد ، بدون شک از کوشش در وسوسه ی او دست بر نمی داشت ،و برای آن دلیلی بهتر از آزار دادن من در دست نداشت .
ناگهان به نظرم رسید که جز انتظار برای ترک هاتسومومو از مهمانی چاره ای ندارم . می دانستم به آنجا آمده تا اینگونه که می گفت :«پیشرفت عشق »را تماشا کند . لذا مصمم شدم چیزی را که به قصد تماشایش آمده نمایش دهم ، با دست کشیدن به گردن و موی سرم کار را شروع کردم گویی نگران سر و صورتم هستم . وقتی که اتفاقی انگشتم به یکی از پیرایه های سرم خورد فکری به ذهنم رسید . صبر کردم تا کسی لطیفه ای تعریف کند ، بعد در حال خندیدن و دست کشیدن به مویم به طرف نوبو خم شدم ،اقرار می کنم که مرتب کردن گیسویم به نظر عجیب می رسید چون همه چیز شق و رق و آراسته به جای خود بود و نیازی به توجه نداشت . اما منظورم بیرون کشیدن یکی از پیرایه ها بود _دسته گلی زرد و نارنجی ابریشمی _که روی زانوی نوبو بیفتد . از قرار دسته ی چوبی این شانه بیش از آن در مویم فرو رفته بود اما سرانجام توانستم آن را بیرون بکشم . وقت افتادن از لای مویم ابتدا به سینه ی نوبو خورد و بعد روی پای چهار زانو نشسته اش افتاد . همه دیدن و هیچ کس نمی دانست چه بکند خواستم دست دراز کنم و با متانتی دخترانه آن را بردارم اما نتوانستم خودم را راضی به دست زدن به پایش بکنم .
نوبو خود آن را برداشت و دسته اش را در دست چرخاند و گفت :«دختری را که مرا به اتاق رساند صدا کن و به او بگو بسته ای را که آورده ام می خواهم . »
این درخواست را انجام دادم و دوباره به اتاق برگشتم و دیدم همه در انتظار نشسته اند . او هنوز دسته ی شانه را در دست داشت و در حال چرخاندن آن گلهایش به میز می خورد وقتی بسته ای را که خواسته بود به طرفش دراز کردم

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:49
دست جلو نیاورد . گفت :« خیال داستم کمی دیر تر آن را به تسو بدهم ، وقتی خواستی بروی، اما ظاهراً تصمیم عوض شده و می خواهم حالا بدهم.» و اشاره به بسته کردو خواست آن را باز کنم . نزد دیگران خجالت می کشیدم ، اما کاغذ دورش را باز کردم و بعد از گشودن در قوطی کوچک چوبی داخلش شانه بی نهایت زیبایی را بر بستری از ساتن دیدم ، شانه ای هلالی شکل قرمز براق که با گلهایی رنگارنگ تزیین شده بود.
نوبو گفت :« عتیقه است ، چند روز قبل پیدایش کردم .»
رییس که با حسرت به این زیور در داخل جعبه اش روی میز خیره شده بود، لبش تکان خورد اما ابتدا چیزی نگفت ، بعد گلویش را صاف کرد و بعد با لحنی عجیب متاثر گفت:«عجب،نوبو- سان ، نمی دانستم که اینقدر احساساتی هستید.»
هاتسو مومو از پشت میز بلند شد ، فکر کردم بالاخره موفق شده ام از دست او خلاص بشوم، اما در کمال حیرت دیدم میز را دور زد و کنار من نشست . مطمئن نبودم که منظورش چیست ، تا آنکه شانه را از جعبه برداشت و با دقت در کنار شینیون بزرگن جای داد. بعد دست دراز کرد و گل سرم را از نوبو گرفت ، و آن را نیز با دلسوزی مادری که به نوزادش می رسد سر جا بر گیسوانم برگرداند.با تعظیم کوتاهی از او تشکر کردم.
با لحنی معنا دارد به نوبو گفت :« دلربا ترین مخلوقی که تا بحال دیده اید نیست ؟» و آهی بلند و نمایشی کشید ، گویی شاعرانه ترین لحظاتی بودند که تا به حال دیده است و سپس ، همانگونه که امید وار بودم مجلس را ترک کرد.
***
لزومی به گفتن نیست که مردها مانند بوته هایی که در اوقات متفاوت سال به گل شگفتن می نشینند می توانند با هم فرق داشته باشند. چون گرچه که از دو یا سه هفته بعد از مسابقات کشتی سومو به نظر می رسید که تویو و رییس به من توجه پیدا کرده اند ، اما چند ماه گذشته بود و هنوز نه از دکتر خرچنگ خبر داشتم و نه از اووشیدا. مامه ها قاطعانه مطمئن بود که به جای یافتن بهانه ای مجدد برای تماس گرفتن با آنها ، باید منتظر با شیم تا خبری از جانبشان برسد ، اما بالاخره یک روز اونیز نتوانست بیش از این بلا تکلیفی را تحمل کند و بعد از ظهر رفت که به اووشیدا سربزند.
معلوم شد که چند روز بعد از دیدار ما از او ،گورکنی گربه اش را گاز گرفته و چند روز بعد از آن حیوان براثر عفونت مرده است . در نتیجه اووشیدا دوباره در دام طلسم باده نوشی افتاده بود. مامه ها چند روز متوالی به او سر زد تا روحیه اش را خوب کند . سرانجام زمانی که ظاهراً حال او خوب شده بود ، کیمونویی به رنگ آبی آسمانی با روبان دوزیهایی رنگارنگ درپایین دامن به تنم کرد – و با مختصر آرایشی به سبک غربی ، به قول خودش «مثل فرشته ها» - مرا یراغ او فرستاد ، یک بچه گربه سفید رنگ مرواریدی نیز به عنوان هدیه ، که خدا می داند به چه قیمتی برایش تمام شده بود به دستم داد. فکر می کردم بچه گربه دل او را می برد، اما اووشیدا به آن اعتنایی نکرد و در عوض آن نشست و با چشمانی باریک شده ، و رد حالی که سر را به این سو وآن سو می برد ، به من خیره شد . دو سه روز بعد خبر داد می خواهد من مدل آتلیه اش شوم. مامه ها تذکر داد که با او یک کلمه هم حرف نزنم، و مستخدمه اش تاتسومی را به همراهم فرستاد ، و او وقتی که اووشیدا مرا از اینجا به آنجا می برد و از خود بی خود رنگها را قاطی می کرد و پیش از آن که مرا باز حرکت دهد روی کاغذ طرح کوچکی می کشید، بعد از ظهر را به چرت زدن در کوران هوا، گوشه گذراند.
اگر سری به دور ژاپن بزنید و کار های مختلف اووشیدا را اوقاتی که درآن زمستان و سالهای بعد مدلش بودم ببینید- کارهایی مثل تنها اثر باقی مانده اش از رنگ روغن که در اتاق هیئت مدیره بانک سوومیتومو در اوزاکا آویخته است – چه بسا تصور کنید برای من مدل شدن تجربه ی با جذابیتی بوده است . اما در واقع هیچ چیز به خسته کنندگی آن نبود . اغلب اوقات بیش از آنکه یک ساعت یا بیشتر ناراحت رد جایی بنشینم کاری انجام نمی دادم .بش از همه یادم می آید که همیشه تشنه بودم ، چون اووشیداهیچ وقت چیزی برای نوشیدن تعارف نمی کرد. حتی یک روزکه برای خودم چای در شیشه ریختم و بردم ، آن را گرفت و درگوشه ای گذاشت که هواسش پرت نشود. طبق دستور مامه ها ، سعی می کردم که حتی یک کلمه هم با او حرف نزنم ، حتی در سرمای گزنده روز در اواسط فوریه که باید چیزی بهاو می گفتم نگفتم. آن روز اووشیدا آمد و روبرویم نشست ، در حال جویدن خال گوشه لبش ، به چشمانم خیره شد . یک دسته قلم مو در یک دست و ظرفی آب در دست دیگر داشت ، اما مهم نیست که چند بار تلاش کرد ترکیبی از آبی -خاکستری بسازد، درنهایت هیچ وقت از رنگی که می ساخت راضی نمی شد و آنرا روی برف بیرون می ریخت . بعد از ظهر همانطور که چشمش را به چشم من دوخته بود ، بیشتر و بیشتر خشمگین شدو عاقبت مرا سراغ کارم فرستاد. بیش از دو هفته از او خبری نداشتم ، ومدتی بعد شنیدم در طلم باده نوشی دیگری افتاده ، مامه ها به خاطر این اتفاق ملامتم کرد.
***
و اما دکتر خرچنگ ، در اولین دیدارمان تا آنجا قول داد که به زودی من و مامه ها را در چای خانه ای شیرایی می بیند، و بعد از گذشت شش هفته هنوز هیچ خبری از خود نداده بود. با گذشت هفته ها مامه ها روز به روز بیشتر نگران می شد. هنوز هم از نقشه ای که برای بیرون کردن هاتسومومو از میدان کشیده بود چیزی نمی دانستم ، جز اینکه نقشه دروازه ای بود که روی دو لولا می چرخید ، یکی تویو و دیگری دکتر خرچنگ . برای اووشیدا چه نقشه ای داشت نمی دانم ، اما به نظرم می رسید که برای او طرحی جداگانه دارد- مسلم است که بالاترین مقام را در نقشه او نداشت.
سرانجام در اواخر فوریه ، مامه ها در چای خانه ی ایشیرکی به دکتر خرچنگ برخورد و فهمید که در اوزاکا گرفتار افتتاح بیمارستانی بوده است . اکنون که امور مهم آن انجام گرفته بود، امید وار بود که آشنایی بامرا هفته ی آینده در چای خانه ی شیرایی تجدید کند. به خاطر می آوردید مامه ها به او گفته بود که اگر من به چای خانه ایشیرکی دعوت شوم از نشان دادن چهره ام در آنجا دستپاچه می شوم ، به همین خاطر دکتر خرچنگ خواسته بود که در چایخانه ایشیرکی نزد او برویم . البته انگیزه اصلی مامه ها اجتناب از دیدن هاتسومومو بود ، و با وجود این وقتی برای دیدار دوباره با دکتر خرچنگ آماده می شدم ، نمی توانستم جلوی این ناراحتی را بگیرم که در هر حال هاتسومومو مارا پیدا می کند. ولی وقتی چشمم به چایخانه شیرایی افتاد ، از خنده غش کردم چون به طور حتم یکی از آن اماکنی بود که هاتسومومو برای ندیدنش را هش را کج می کرد . این چایخانه مرا یاد شکوفه کوچک پژمرده ای روی درختی غرق در شکوفه می انداخت. گیون حتی در اواخر بحران اقتصادی نیز هنوز جامعه ای در حال جنب و جوش بود، اما چایخانه شیرایی ، که تاکنون آن اندازه مهم نبود که از آن حرف بزنیم پشاپیش پژمره شده بود . تنها دلیلی که مردی ثروتمند چون دکتر خرچنگ می خواست که حامی چنین مکانی باشد این بود که او همیشه این چنین ثروتمند نبود. در اوایل جوانی احتمالاً شیرایی بهترین چای خانهای بودهکه او استطاعت رفتن به آن را داشته و اینک به این خاطر که چایخانه ایشیریکی سرانجام از او استقبال می کرد دلیل نمی شد که بستگی با شیاریی را قطع کند . مردی که معشوقه می گیرد نمی رود که زنش را طلاق دهد.
آن شب در شیرایی مامه ها به تعرف داستان نشست و من ساکی می ریختم ، وتمام مدت دکتر خرچنگ با آرنج های بیرون داده اش چنان نشسته بود که گاهی به یکی از ما می خورد، آنگاه سری به پوزش تکان می داد. اینطور که کشف کردم مرد آرامی بود ، بیشتر وقتها از پشت عینک کوچک گردش به میز خیره میشدو تکه ماهی ها را چنان از زیر سبیل به دهان سر می داد که مرا یاد پسر بچه ای می انداخت که چیزی را زیر فرش اتاق قایم می کرد . آن شب وقتی آنجا را ترک می کردیم فکر کردم که در مورد او شکست خورده ایم و دیگر اورا نمی بینیم – چون معمولاً وقتی بهمردی درگیون چندان خوش نگذشته باشد زحمت بازگشت را به خود نمی دهد . اما کار اینگونه از آب در آمد که نه تنها هفته بعد ، بلکه تقریباً تا چند ماه ، هر هفته از دکتر خرچنگ خبر داشتیم .
***
اوضاع با دکتر به خوبی پیش می رفت که بعد از ظهری در اواسط ماه مار دست به عملی احمقانه زدم و نقشه های دقیق مامه ها را تقریباً به کلی بر باد دادم. مطمئنم خیلی از دختر ها با انجام ندادن چیزی که از آنها انتظار می رفته است چشم انداز زندگی شان را خراب کرده اند ، یابا رفتاری ناشایست در حق مردی مهم، یا از این چیزها ، اما اشتباهی که من کردم چنان پیش پا افتاده بود که حتی متوجه آن نشدم.
این اتفاق دراوکیا و تنها در یک دقیقه افتاد ، یک روز چیزی از صرف نهار نگذشته بود که شامی سن در دست در راهرو چوبی روی زمین زانو زدم .
هاتسوموموداشت به دستشویی می رفت . اگر کفش در پاداشتم به راهرو خاکی می رفتم که سر راهش نباشم ، اما در این حال ، جز تقلا برای بلند شدن با دست و پاز یخزده کار دیگری نمی توانستم بکنم. اگر زود می جنبیدم او حتی زحمت حرف زدن بامرابه خود نمی داد.اما وقتی که داشتم بلند می شدم گفت :« سفیر آلمان دارد به شهر می آید ، اما کدو حلوایی وقت پذیرایی از او ا ندارد. چرا به مامه ها نمی گویی که ترتیبی بدهد که تو جای کدو حلوایی را بگیر؟» وبعد خندید گویی می خواست بگوید فکری اینچنین مثل تعارف یک بشقاب بلوط به امپراطور مسخره است .
درآن هنگام سفر سفیر آلمان موجب به هم ریختن گیون شده بود. دران زمان ، در 1935، به تازگی دولتی جدید قدرت را به دست گرفته بود ، گرچه که هیچگاه از سیاست سررشته چندانی نداشتم ، اما می انم که ژاپن دراین سالها از ایالات متحده فاصله می گریف ومایل بود که اثر خوبی روی سفیر آلمان بگذارد. این فکر سراسر گیون را گرفته بود که افتخار پذیرایی از او در دیدار قریب الوقوعش به چه کسی سپرده خواهد شد .
وقتی هاتسو مومو داشت با من حرف می زد، باید سرم را از خجالت پایین می انداختم و نمایشی بزرگ از غصه خوردن بر بیچارگی زندگی خودم در مقایسه با کدو حلوایی به راه می انداختم. اما این گونه نشد، اخیراً دربحر این فرورفته بودم که ظاهراً پیشرفت چشم انداز آینده ام بسیار خوب بوده است و من و مامه ها در پنهان نگه داشتن نقشه های او از هاتسو مومو چقدر موفق بوده ایم – حال این نقشه ها هرچی که بود. وقتی هاتسومومو حرفش را تمام کرد، اولین غریزه ام این بود که لبخند بزنم، اما درعوض نقاب را برچهره ام نگه داشتم ، مشعوف از خودم که چیزی را لو نداده ام . هاتسومومو با نگاه عجیبی مرا نگاه می کرد، بلا فاصله باید متوجه می شدم که چیزی به ذهنش رسیده است . شتابزده قدمی به کنار برداشتم، و او رفت . تا آنجا که به من مربوط می شد ، ماجرا بدین گونه پایان یافت .
سپس چند روز بعد من و مامه ها براید دیدن دکتر خرچنگ به چای خانه شیرایی رفتیم . اما وقتی در را باز کردیم ، کدو حلوایی را دیدیم که داشت کفش به پا می کرد که آنجا را ترک کند. از دیدن او حیرت کردم ، به این فکر کردم که او آنجا چه می کند . بعد هاتسومومو قدم به راهرو گذاشت ، والبته می دانستم به ما رو دست زده بود.
گفت:« شب خوش مامه ها – سان ببین چه کسی با اوست ! کار آموزی که دکتر چقدر دوستش دارد.»
مطمئنم که مامه ها هم به اندازه من تکان خورده بود . اما چیزی از آن نشان نداد. گفت :« چه عجب هاتسو مومو- سان ، شما را نشناختم . ...اوه خدای من چقدر شکسته شده اید!»
هاتسو مومو در واقع سنی نداشت ، بیستو هشت یا بیست و نه سالش بود . گمان می کنم منظور مامه ها بار کردن چیزی نا خوشایند به او بود.
هاتسومومو گفت : « گمان می کنم دارید به دیدار دکتر می روید.چه مرد جالبی! فقط امید وارم که هنوز هم از دیدارتان خوشحال بشود. بسیار خوب خدا نگه دار.» درحال خروج از چایخانه خوشنود به نظر می رسید. اما نمی توانستم در روشنایی نور خیابان نگاه تأسف بار بر چهره کدو حلوایی را ببینم .
من ومامه ها بدون به زبان آوردن یک کلمه کفشهایمان را درآوردیم ، هیچکدام نمی دانستیم چه بگوییم. آن شب فضای اندوهبار چای خانه شیرایی مثل آب حوض تیره بود. هوا بوی آرایش مانده می داد، گچ مرطوب گوشه اتاق پوسته زده بود . حاضر بودم هر چه دارم بدهم و برگردم .
درراهرو را کشیدیم، مدیره چایخانه را دیدم که مشغول صحبت با دکتر خرچنگ بود. معمولاً وقتی ما به آنجا می رفتیم به توقفش تا چند دقیقه دیگر ادامه می داد، احتمالاً برای اینکه گذر وقت را به حساب دکتر بگذارد. اما امشب که قدم به داخل گذاشتین اجازه مرخصی خواست و رفت. بدون آنکه حتی سر را بلند کند. دکتر خرچنگ پشت بهما نشسته بود، بنابراین ما هم با حذف مراسم تعظیم به سوی میز رفتیم .
مامه ها گفت :« به نظر خسته می رسید ، دکتر !امشب حالتان چطور است .»
دکتر چیزی نگفت .تنها برای گذراندن وقت تنها لیوان آب جو را روی میز چرخاند- با وجود اینکه مرد کار آمدی بودو اگر می توانست حتی یک لحظه را نیز هدر نمی داد.
بالاخره گفت :« بله واقعاً خسته ام .حوصله حرف زدن ندارم .»
بعد لیوان آب جو را تا ته سر کشید و بلند شد که برود. من و مامه ها به هم نگاه کردیم . وقتی به در رسید رو به ما کرد و گفت:« قدر مسلم از افرادی که به آنها اطمینان دارم و بعد معلوم می شود که پشت سر دستم انداخته اند قدر دانی نمی کنم .»
بعد بدون اینکه در را ببندد رفت.
من ومامه ها حیرتزده تر از آن بودیم که چیزی بگوییم. بالا خره او از جابلند شد ودر را بست . وقتی به پشت میز برگشت ، کیمونویش را صاف کر د وبا چشمانی از خشم تنگ شده گفت :« بسیار خوب سایوری. دقیقاً بگو به هاتسومومو چه گفتی؟»
« مامه ها – سان ، بعد از اینهمه زحمت؟ به شما قول می دهم هرگز کاری نخواهم کرد که فرصت های به دست آمده زندگیم را خذاب کنم.»
« ظاهراً اینطور معلوم می شود که دکتر تورا مثل یک کیسه خالی دور انداخته است . مطمئنم که ئلیلی برای آن دارد... ولی تا نفهممکه هاتسومومو امشب به او چه گفته نمی دانم.»
« از کجا می توانیم بفهمیم؟»
«کدو حلوایی هم اینجا بود باید سراغ او بروی وبپرسی.»
اصلاً مطمئن نبودم که کدو حلوایی با من حرف بزند. اما گفتم که سعی خودم را می کنم و مامه ها به نظر راضی رسید و برخاست و آماده رفتن شد. اما من از جا تکان نخوردم تا زمانی که برگشت ببیند چه شده .
گفتم :« مامه ها – سان می توانم چیزی بپرسم ؟ حالا هاتسومومو می داند که من ساعتهایی را با دکتر گذراندم . و احتمالاً دلیلش را هم می داند . دکتر خرجنگ هم می داند. شما هم می دانید . حتی ممکن است کدو حلوایی هم بداند ! تنها من هستم که نمی دانم .ممکن است لطف کنید و نقشه تان را به من هم بگویید؟»
به نظر می رسید که مامه ها از طرح این سئوال متاسف شده . مدتی طولانی به هر جا به جز من نگاه می کرد ، اما سرانجام آهی کشید و دوباره پشت میز زانو زد تاچیزی را بگوید که می خواست بدانم .
***
گفت :« خودت خوب می دانی که اووشیدا – سان از چشم یک هنر مند به تو نگاه می کند . اما دکتر به چیز دیگری علاقه مند است . همینطور نوبو. می دانی که دختر وقتی بزرگ می شود عادت ماهانه می شود؟ ما به آن می گوییم « ابر از روی ماه عبود کرد .»
آن اندازه بزرگ بودم که بدانم منظور مامه ها از عبور ابر از روی ماه چیست . چون دو سه سال بود که آن مرحله را پشت سر گذاشته بودم .اولین بار اگر تکه ای از مغزم را در دستمال می دیدم این اندازه وحشت نمی کردم . آنقدر ترسیده بودم که واقعاً چیزی نمانده بود بمیرم . تا وقتی که خاله آمد و من رادرحال شستن کهنه کثیف دردو گفت که این بخشی از دوران زن شدن است .
مامه ها منظورش را با تعریف یک حکایت بیان کرد . اگر به سادگی می گفت که می خواهد چه بگوید ، حتماً وحشت می کردم. اما اینک راه آسانتری برای حل آن داشتم . سالها بعد کشف کردم این موضوع برای خود مامه ها نیز دقیقاً از طریق همین حکایت و توسط خواهر بزرگ ترش روشن شده بود.
مامه ها ادامه داد:« تو تجربه نداری و حتماً به نظرت عجیب می آید ، اخلاق بیشتر مردم و بخصوص مردها این است که به جایی بروند و چیزی دریافت کنند که تا به آن موقع کس دیگری نرفته یا دریافت نکرده است. بعضی مردها حتی دراین راه زیاده روی نیز می کنند و همیشه در جستجو هستند. می دانی،matzuage نام داارد.»
«یعنی چی؟»
مامه ها توضیح داد که mizuدرزبان ژاپنی یعنی آب و age یعنی بلند کردن یا گذاشتن، وسعی کرد درمورد روابط زن و مرد و شب اول ازدواج به گونه ای غیر مستقیم و نمادین چیزهایی را به من بفهماند. وقتی توضیحاتش را به پایان رساند، احساس می کردم بیشتر گیج شده ام ، گرچه سعی می کردم تظاهر کنم کاملاً آن را فهمیده ام.
مامه ها ادامه داد:« تصور می کنم بتوانی حدس بزنی چرا دکتر دوست دارد در گیون بچرخد. از درآمد بیمارستان پول خوبی بدست می آورد. به جز چیزی مه باید برای خانواده اش خرج کند، بقیه پولش را صرف تصاحب دوشیزگی می کند. سایوری – سان ، شاید برایت جالب باشد بدانی که تو دقیقاً از آن دختر هایی هستی که او بیش از همه می پسندد. این را خوب می دانم، چون خودم هم یکی از آنها بودام.»
آن گونه که بعد ها فهمیدم ، یکی دو سال قبل از ورود من به گیون، دکتر خرچنگ بابت دوشیزگی مامه ها بالاترین رقم را پرداخته بود- 7000یا

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:49
8000 ین شاید به نظر مبلغی چندان بالا نرسد اما در ان زمان رقمی بود که حتی ادمی مثل مادر- که فکر و ذکرش همیشه فقط پول و چگونه میشود بیشتر از ان بدست اورد- در طول عمر شاید فقط یکی دوبار چشمش به این مبلغ افتاده بود بالا بودن رقم دوشیزگی مامه ها به خاطر شهرتش بود اما انگونه که ان روز برایم توضیح داد دلیل دیگری هم داشت.دو مرد بسیار ثروتمندی مشتری دوشیزگی او بودند گه به بالا رفتن رقم ان کمک می کردند.یکی از انها دکتر خرجنگ بود و دیگری بازرگانی که فوجی کادو نام داشت.در گیون معمول که مرد ها دست به این رقابتها بزنند همه همدیگر را می شناختند و ترجیح میدادند در حل و فصل کارهایشان دوستانه به توافق برسند امه فوجی کادو در یک طرف دیگر کشور زندگی می کرد و کم می شد که دکتر خرچنگ از او برنجد.و دکتر خرچنگ نیز که ادعا می کرد خون اشرافزادگی در رگهایش جریان دارد از مردهای خود ساخته ای مثل فوجی کادو متنفر بود- گرچه در واقعیت در اغلب موارد خود نیز مرد خود ساخته ای بود.
هنگامی که مامه ها در مسابقه ی کشتی سومو متوجه جلب توجه نوبو به من شد.بلافاصله به این فکر افتاد که نوبو و فوجی کادو یک وجه مشترک با هم داشتند- خود ساختگی و از چشم مردی مثل دکتر خرچنگ تنفر امیز.این گونه که هاتسومومو مثل زنی که در خانه به دنبال سوسک به حمام می دود.دست از تعقیب من بر نمی داشت.مسلم بود من مثل مامه ها به به شهرتی نمی رسیدم که فرجام ان بالا رفتن رقم دوشیزگی ام باشد.اما اکر این دو مرد به اندازه ی کافی خواهان من بودند این مزایده نبردی به راه می انداخت که برای پرداخت قرضم مرا در کوقعیتی قرار میداد که گویی در طول کاراموزی بسیار پرطرفدار بوده ام.منظور مامه ها از رو دست زدن به هاتسو مومو این بود.هاتسومومو خوشحال بود که به چشم نوبو جذاب امده ام.چیزی که او به ان توجه نداشت این بود که خوش امدن نوبو احتمالا سبب بالا رفتن بهای دوشیزکی ام می شود.
اشکار بود که باید یک بار دیگر نظر مساعد دکتر خرچنگ را جلب می کردیم.بدون وجود او نوبو هر مبلغی که می خواست برای دوشیزگی من پیشنهاد می کرد- البته اگر به طور کلی خواهان ان بود من شخصا از ان مطمئن نبودم.اما مامه ها اطمینان داد که هیچ مردی با یک گیشای کاراموز پانزده ساله بدون هدف رابطه دوستی برقرار نمی کند.
گفت:می توانی شرط ببندی که او مجذوب گفتگو با تو نشده است.
سعی کردم تظاهر کنم که از شنیدن این حرف ناراحت نشده ام.
فصل بیستم
اکنون که به گذشته نگاه می کنم.می بینم که این گفتگو با مامه ها نقطه ی عطفی در جا به جایی نقطه ی نظراتم نسبت به دنیا بود. پیش از ان چیزی درباره ی دوشیزگی نمی دانستم. هنوز دختر چشم و گوش بسته ای بودم و قوه ی درکی ان چنان قوی نداشتم اما بعد از ان اندک اندک توانستم بفهمم که مردی مثل دکتر خرچنگ در ازای وفت و پول زیادی که در گیون صرف می کنند طالب چه است.وقتی این چیز ها را دانستید دیگر نمی توانید ندانید.دیکر نمی توانستم به او به چشم سابق نگاه کنم.
دیرتر ان شب در اوکیا در اتاقم به انتظار از پله بالا امدن هاتسومومو و کدوحلوایی ماندم.یک ساعت یا چیزی در این حدود از نیمه شب بود که صدایشان را شنیدم.ان گونه که کدوحلوایی دست به پله می گذاشت می توانستم بفهمم که خسته است- چون گاهی اوقات مثل سگها چهار دست و پا از پله بالا می امد.قبل از انکه در اتاقشان را ببندند هاتسومومو یکی از مستخدمه ها را صدا کرد و گفت برایش ابجو ببرد.
گفت:نه یک دقیقه صبر کن دو تا ابجو می خواهم کدوحلوایی هم با من بخورد.
صدای کدوحلوایی را شنیدم که گفت:خواهش میکنم هاتسومومو من ترجیح می دهم تفم را بخورم.
وقتی من ابجو میخورم باید برایم چیز بخوانی.پس بهتر است تو هم بنوشی تازه از ادم هایی که زیادی هشیارند اصلا خوشم نمی اید.حال ادم را به هم می زنند.
مستخدمه از پله ها پایین رفت.اندکی بعد وقتی دوباره بالا امد صدای به هم خوردن لیوانها را در سینی شنیدم.
مدتی در اتاقم به گوش ماندم .به صدای کدوحلوایی گوش میدادم که مقاله ای از یک بازیگریک بازیگر جدید کابوکی می خواند.سرانجام هاتسومومو تلوتلو خوران به راهرو امد و در دستشویی طبقه ی بالا را باز کرد.
صدایش را شنیدم که گفت:کدوحلوایی دلت هوس یک کاسه پر از رشته نکرده؟
خیر خانم.
برو ببین میتوانی رشته فروشی پیدا کنی.برای خودت بخر و میتوانی مرا هم به همراهی دعوت کنی.
کدوحلوایی اهی کشید و از پله ها پایین رفت.اما من باید صبر می کردم که هاتسومومو به اتاقش برگردد و بعد مخفیانه به تعقیب کدولوایی میرفتم.
معمولا نباید به کدوحلوایی به کدوحلوایی میرسیدم.به جز اینکه او ان قدر خسته بود با سرعتی بیش از سرازیر شدن گل و لای اتشفشان از تپه در خیابان سرگردان شود.و کمابیش نیز به همان منظور وقتی او را یافتم از دیدنم یکه خورد . پرسید چه شده.
گفتم:چیزی نشده بجز این که...واقعا به کمکت نیاز دارم.
گفت:وای شیو- سان.-فکر می کنم او تنها کسی بود که هنوز مرا به ان نام

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:49
صدا می کرد- « وقت ندارم! باید برای هاتسومومو رشته فروشی پیدا کنم . می خواهد من هم با او بخورم می ترسم که مجبور شوم روی صورت او بالا بیاورم .»
گفتم:« کدو حلوایی، طفلکی، مثل یخی شده ای که دارد آب می شود.» صورتش از خستگی آویزان بود، و به نظر می رسید سنگینی لباسهای روی هم بر تنش دارد او را به زمین می اندازد. به او گفتم برود جایی بنشیند، گفتم منم می روم رشته فروشی را پیدا می کنم و برایش می خرم. از خستگی حتی لب به اعتراض نگشود. پول را به دستم داد و روی نیمکتی کنار رودخانه ی شیراکاوا نشست.
مدتی طول کشید تا توانستم یک رشته فروشی پیدا کنم، اما سر انجام با دو ظرف از آن و بخاری که از رویش بر می خاست بازگشتم. کدو حلوایی یا سر به عقب افتاده و دهان باز چنان خوابیده بود که گویی امیدوار است قطرات باران در دهانش بریزد . ساعت تقریباً دو بامداد بود، و رهگذران تک و توک بودند. به نظر چند مرد این طور رسید که کدو حلوایی بامزه ترین چیزی است که در هفته های اخیرر دیده اند- و باید اعتراف کنم که دیدن گیشایی کارآموز با لباس تمام رسمی در حال خر خر روی نیمکت عجیب بود.
کاسه های رشته را کنارش گذاشتم و با مهربان ترین شکلی که می دانستم بیدارش کردم، گفت:« کدو حلوایی، دلم می خواهد لطفی در حقم کنی، اما... از این می ترسم که وقتی بدانی چیست چندان خوشحال نشوی.»
گفت:« اشکالی ندارد، دیگر چیزی خوشحالم نمی کند.»
«امشب وقتی هاتسومومو با دکتر صحبت می کرد تو در اتاق بودی. ترسم از اینست که این حرفها روی آینده ی من به طور کلی تأثیر بگذارد. باید هاتسومومو چیزی از من به او گفته باشد که حقیقت ندارد، چون دکتر دیگر نمی خواهد مرا ببیند.»
همان اندازه که از هاتسومومو متنفر بودم- و همان اندازه که دلم می خواست بدانم آن شب چه گفته است- اما بلافاصله از پیش کشیدن این موضوع نزد کدو حلوایی متأسف شدم. به نظرم رسید که ناگهان چنان دردی وجودش را گرفت که سقلمه ی کوچکی که به او زدم برایش بیش از حد تحمل بود. ناگهان قطرات اشک بر گونه های بزرگش چنان سرازیر شد که گویی سال ها از آن لبریز بوده است.
به جستجوی دستمال زیر اوبیش را گشت و گفت:« من نمی دانستم ، شیو- شان! اصلا خبر نداشتم!»
« منظورت ، چیزی است که هاتسومومو می خواست بگوید؟ آدم از کجا بداند که او می خواهد چه کند؟»
« منظورم این نیست. نمی دانستم چطور کسی می تواند تا این اندازه در خیانت بد طینت باشد! نمی فهمم... جز این که بدون دلیل مردم را آزار دهد هیچ کار نمی کند. بدتر از آن فکر می کند که من برای این کارها تحسینش می کنم، می خواهد من هم مثل او باشم . ولی از او متنفرم! تا حالا در زندگی ام از هیچ کس به اندازه ی او متنفر نبوده ام.»
اینک دستمال زرد دختر بینوا از خمیر آرایش صورتش سفید شده بود. اگر قبلاً یخی در حال آب شدن بود، اکنون ملاط شده بود.
گفتم:«کدو حلوایی، خواهش می کنم گوش کن، اگر چاره ی دیگری داشتم این سؤال را از تو نمی کردم. اما نمی خواهم به عقب برگردم و تمام عمر کلفت باشم، و اگر هاتسومومو راه خودش را برود آخر و عاقبتم جز آن نخواهد بود. تا مرا مثل سوسک زیر پا له نکند آرام نمی گیرد. منظورم اینست که ، اگر کمکم نکنی از دستش نجات پیدا کنم، مرا له می کند.»
به نظر کدو حلوایی حرف خنده داری رسید و هر دو خندیدیم. میان خنده و گریه، دستمالش را گرفتم و سعی کردم آرایشش را صاف کنم. از دیدار دوباره ی کدوحلوایی قدیمی چنان تحت تأثیر قرار گرفته بودم- کسی که زمانی دوستم بود- که چشم من هم از اشک خیس شد، و سر انجام در آغوش هم افتادیم.
بعد گفتم:« وای ، کدو حلوایی، آرایشت پاک خراب شد.»
گفت:« اشکالی ندارد، به هاتسومومو می گویم مرد مستی در خیابان به طرفم آمد و دستمال به صورتم کشید، من هم با دو کاسه رشته در دستم، کاری نمی توانستم بکنم.»
فکر کردم دیگر چیزی نمی گوید، اما سرانجام آه سنگینی کشید.
گفت:«شیو، می خواهم کمکت کنم. اما الان خیلی وقت است که از خانه بیرون آمده ام. اگر عجله نکنم هاتسومومو دنبالم می آید. و اگر ما را با هم ببیند...»
« کدو حلوایی ، فقط به دو سه سؤال جواب بده. بگو هاتسومومو از کجا فهمید من از دکتر در چای خانه ی شیرایی پذیرایی می کنم؟»
گفت:« آه، چند روز پیش خواست درباره ی سفیر آلمان با تو شوخی کند، اما ظاهراً تو به آن اهمیت ندادی. چندان خونسرد باقی ماندی که فکر کرد تو و مامه ها برنامه ی دیگری دارید. سراغ آواژیومی به اداره ی ثبت احوال رفت و از او پرسید صورت حساب هایتان به عهده ی کدام چای خانه است. وقتی شنید شیرایی یکی از آنهاست، صورتش را کج کرد، همان شب برای دیدن دکتر به آنجا رفتیم. دوبار رفتیم تا عاقبت او را دیدیم.»
مردهایی که از چای خانه شیرایی حمایت می کنند تعدادشان اندک است. به همین دلیل هاتسومومو بلافاصله به فکر دکتر خرچنگ افتاده بود. اکنون می دانستم که او در گیون به عنوان «خواستار دوشیزدگان» مشهور شده است. لحظه ای که هاتسومومو به فکر او افتاد، دقیقاً می دانست که مامه ها به دنبال چه است.
«امشب به او چه گفت؟ بعد از رفتن شما وقتی پیش دکتر رفتیم، حتی حاضر نشد با ما حرف بزند.»
کدو حلوایی گفت:« خب، اول کمی با هم گپ زدند. بعد هاتسومومو تظاهر کرد که چیزی او را به یاد داستانی انداخته است. این طور شروع کرد: " مکاراموز جوانی به نام سایوری داریم که در اوکیای من زندگی می کند..." وقتی دکتر نام تو را شنید...بگویم، چنان صاف نشست مثل این که زنبور نیشش زده است. گفت: "او را می شناسید:" هاتسومومو گفت:"خب، البته که می شناسم، دکتر. مگر در اوکیای من زندگی نمی کند؟" بعد چیز دیگری گفت که یادم نمی آید و افزود:" نباید از سایوری حرف بزنم چون... راستش، در واقع باید راز بزرگش را پنهان نگه دارم."»
این را که شنیدم بدنم سرد شد. مطمئن بودم که حتما، هاتسومومو به چیز بسیار زشتی اندیشیده است.
«کدو حلوایی، آن راز چه بود؟»
کدو حلوایی گفت:« راستش، مطمئن نیستم که فهمیده باشم، ظاهراً معنای زیادی نداشت هاتسومومو به او گفت که مرد جوانی در همسایگی اوکیای من زندگی می کند و قوانین مادر علیه گرفتن دوست پسر بسیار محکم است. گفت تو و این پسر به یکدیگر علاقه مند شده اید ، و او اهمیت نمی دهد که این راز را پنهان نگه دادر چون فکر می کند قوانین مادر زیادی سختگیرانه است . گفت حتی به تو اجازه داده که در غیاب مادر در اتاق او با هم باشید. بعد چیزی مثل این گفت:" وای دکتر... واقعاً نبایستی این را به شما می گفتم! اگر مادر بفهمد، بعد از این همه زحمتی که برای حفظ راز سایوری کشیدم!" اما دکتر گفت از هاتسومومو سپاسگزار است که آن را گفت، و مطمئن باشد که این راز را نزد خود نگه می دارد.»
می توانم مجسم کنم هاتسومومو از انجام دادن این دسیسه ی کوچک چه لذتی می برد. از کدوحلوایی پرسیدم چیز دیگری هم بود؟ و او گفت خیر.
به خاطر همین کمکش چندین بار از او تشکر کردم، و گفتم چقدر متأسفم که مجبور شده است این چند سال اخیر را در اسارت هاتسومومو بگذراند.
کدو حلوایی گفت:« حدس می زنم که عاقبتم بد نخواهد شد. چند روز قبل، مادر تصمیم گرفت مرا به فرزند خواندگی بپذیرد. بنابر این رؤیاهایم برای داشتن جایی برای زندگی به حقیقت می پیوندد.»
با وجود این که به او گفتم که چقدر برایش خوشحالم، اما از شنیدن این خبر کم مانده بود از ترس بمیرم. درست است که به خاطر او خوشحال بودم، اما همچنین می دانستم که بخش مهمی از نقشه ی مامه ها این بود که مادر مرا به فرزند خواندگی بپذیرد.

***

فردای آن روز در خانه ی مامه ها، اطلاعاتم را به او دادم. اسم دوست پسر را که شنید سرش را با انزجار تکان داد. خودم قبلاً آن را درک کرده بودم، اما مامه ها توضیح داد که هاتسومومو با زیرکی راهی پیدا کرده است که در ذهن دکتر خرچنگ جا دهد که فرد دیگری قبلاً مرا تصرف کرده است.
ناراحتی مامه ها از شنیدم به فرزند خواندگی پذیرفتن قریب الوقوع کدو حلوایی حتی بیش از آن بود.
گفت:« حدس من این است که تا اجرای مراسم فرزند خواندگی هنوز دو سه ماه فرصت داریم . که معنای آن این است که زمان «بلوغ عملی» تو رسیده است. حال چه آماده باشی چه نباشی.»

***

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:49
همان هفته مامه ها به قنادی رفت و شیرینی برنجی مخصوصی برای من سفارش داد که به آن ecubo می گوییم ، به زبان ژاپنی یعنی چال زنخدان. آن را چال زنخدان می خوانیم چون چالی در بالا و دایره ی کوچک قرمزی در وسط دارد برخی فکر می کنند این شیرینی ها وسوسه انگیزند. من همیشه فکر می کردم این شیرینی ها شکل بالشهای کوچک هستند، انگار که زنی سر بر آن گذاشته، اندکی فرو رفته، و جای ماتیک لبش روی آن مانده، مثل این که هنگام خوابیدن چنان خسته بوده که لبش را پاک نکرده. به هر دلیل، وقتی دختر کارآموزی آماده ی پذیرش مرد می شود یک جعبه از این شیرینی برای مردهایی می فرستد که از او حمایت کرده اند. برخی از کارآموزها از این جعبه های شیرینی دست کم برای ده دوازده مرد می فرستند، شاید هم بیشتر، اما من فقط برای نوبو و دکتر می فرستادم- اگر بخت یاریم می کرد . از این که چرا نباید برای رئیس بفرستم، به نوعی غصه می خوردم، اما از طرف دیگر، کل ماجرا به نظرم نفرت انگیز بود. و چندان تأسف نمی خوردم که او در این برنامه قرار ندارد.
به تعارف فرستادن شیرینی برای نوبو راحت بود. مدیره ی چای خانه ی ایشریکی ترتیبی داد که او شبی زودتر از وقت بیاید. من و مامه ها به دیدن او در اتاق کوچکی رفتیم که مُشرف بر حیاط ورودی بود. به خاطر ملاحظاتش از او سپاسگذاری کردم- چون در طول شش ماه گذشته بیش از حد به من محبت کرده بود، نه تنها مرا به دفعات برای پذیرایی به مهمانی هایی دعوت کرده بود که حتی رئیس هم در انها شرکت نداشت، بلکه علاوه بر شانه ی مزینی که شبی که هاتسومومو هم حضور داشت به من داد، هدایای گوناگون دیگری نیز داده بود. بعد از سپاسگذاری ، جعبه ی شیرینی لفاف پیچ و دو نخ به دورش پیچید را برداشتم، تعظیم کردم و روی میز گذاشتم. او ان را برداشت و من و مامه ها به خاطر این محبت چند بار دیگر از او تشکر کردیم، آنچنان به دفعات به او تعظیم کردیم که احساس کردم سرم گیج می رود. مراسم کوچک به سادگی برگزار شد، و نوبو جعبه ی شیرینی را با یک دستش برداشت و رفت. دیرتر آن شب، در مهمانی، هیچ اشاره ای به آن نکرد. در واقع، فکر می کنم این برنامه کمی معذبش کرده بود.
دکتر خرچنگ، البته، ماجرای دیگری بود. مامه ها ابتدا باید سراغ مدیریتهای چای خانه های گیون می رفت و از خانم مدیره ها می خواست اگر دکتر را دیدند به او خبر دهند. چند شب انتظار کشیدیم تا عاقبت شنیدیم که، او به عنوان مهمان، به چای خانه ای به نام یاشینو دعوت شده است. با شتاب به خانه ی مامه ها رفتم که لباس عوض کنم و با جعبه ی شیرینی در لفاف ابریشمی عازم چای خانه شدیم.
یاشینو چای خانه ی مدرنی بود، بنای آن ساختمانی سراسر به شیوه ی غربی بود. اتاقها تیرهای سقفی چوبی سیاه و از این قبیل چیزها داشتند، به نوبه ی خودشان شیک بودند. اما اتاقی که آن شب به من نشان داده شد، به جای زیلوهای حصیری و تشکچه های دور میز، کف چوبی اش با فرش ایرانی مفروش شده بود و مبل و صندلی های توپر و میز جلو مبل داشت. باید اعتراف کنم اصلاً به ذهنم نرسید باید روی یکی از صندلی ها بنشینم. روی فرش زانو زدم و در انتظار مامه ها ماندم، گرچه سختی زمین زیر زانویم بیش از حد بود. نیم ساعت بعد هنوز در همان حال نشسته بودم که مامه ها وارد شد.
گفت:« چیکار می کنی؟ این اتاق که ژاپنی نیست. روی یکی از صندلی ها بنشین و سعی کن راحت باشی.»
به حرف او گوش دادم و روی صندلی نشستم، اما وقتی که او نیز خودش روبه روی من نشست ، به اندازه ی من معذب به نظر می رسید.
ظاهراً دکتر در یک مهمانی در اتاق مجاور شرکت داشت. مامه ها مدی از او پذیرایی کرده بود. گفت:« تا توانستم برایش آبجو ریختم که مجبور شود به دستشویی برود . سر راه دستشویی در سرسرا جلویش را می گیرم و می گویم به این اتاق بیاید. باید بلافاصله جعبه ی شیرینی را به او بدهی. نمی دانم چه واکنشی نشان خواهد داد، اما این تنها فرصتی است که می توانیم صدمه ای را که هاتسومومو زده از بین ببریم.»
مامه ها رفت و مدت طولانی روی صندلی نشستم و در انتظار ماندم. هوا گرم بود و من هم عصبی بودم، می ترسیدم که عرق کردن سبب خراب شدن آرایش سفیدم شود و در نتیجه مثل رختخواب بعد از بلند شدن زشت باشم. نگاه به جستجو انداختم بلکه با پیدا کردن چیزی فکرم را منحرف کنم، اما دیدم بهترین کار بلند شدن گاه گاه و نگاه کردن به خودم در آینه ی دیواری است.
سرانجام صدایش را شنیدم، بعد، تقه ای به در خورد و مامه ها آن را باز کرد.
گفت:«دکتر، فقط یک لحظه، خواهش می کنم.»
می توانستم دکتر خرچنگ را در راهروی تاریک ببینم. مثل چهره های نقاشی های قدیمی آویخته بر سرسرای بانک ها به نظر جدی می رسید. از پشت عینک به من چشم دوخت. نمی دانستم چه باید بکنم، معمولاً اگر روی حصیر نشسته بودم تعظیم می کردم. لذا جلو رفتم و روی فرش زانو زدم تا مراسم تعظیم را انجام دهم، گرچه مطمئن بودم که مامه ها خشنود نخواهد شد. و فکر نمی کردم که دکتر حتی نگاهی به من انداخته باشد.
به مامه ها گفت: « ترجیح می دهم به مهمانی برگردم لطفاً مرا ببخشید.»
مامه ها گفت:« سایوری چیزی برایتان آورده دکتر، خواهش می کنم، فقط یک لحظه.»
با دست به او اشاره کرد که وارد شود و به انتظار ایستاد تا او روی یکی از صندلی های توپر بنشیند.
بعد، گمان می کنم مامه ها می باید چیزی را که قبلاً به من گفته بود به فراموشی سپرده باشد، چون هر دو روی فرش زاو زدیم. هر کدام یک طرف دکتر خرچنگ . مطمئنم او از این که دو زن با لباس های فاخر این گونه زیر پایش زانو زده اند احساس بزرگی می کرد.
به او گفتم:« متأسفم که خیلی وقت است شما را ندیده ام، هوا گرم شده، و به نظر می رسد که یک فصل کامل گذشته است!»
دکتر پاسخ نداد اما یک بار دیگر به من خیره شد.
گفتم:« دکتر، خواهش می کنم این شیرینی را بپذیرید.» و بعد از تعظیم جعبه ی شیرینی را روی میز کوچک کنار دستش گذاشتم. دستش را چنان روی زانو گذاشت که انگار می گوید حتی خواب دست زدن به آن را نمی بیند.
« برای چه آن را به من می دهی؟»
مامه ها میان حرف او پرید:« ببخشید دکتر، من به سایوری اطمینان دادم که شما از دریافت شیرینی خوشحال می شوید. امیدوارم که اشتباه نکرده باشم؟»
« اشتباه کرده ای. شاید آن قدر که فکر می کنی این دختر را خوب نمی شناسی. من برای تو احترام زیادی قائلم، مامه ها- سان، اما توقع نداشتم که این دختر را به من نشان دهی.»
مامه ها گفت:« ببخشید دکتر، هیچ نمی دانستم که شما این فکر را می کنید. برداشت من این بود که شما به سایوری علاقه مندید.»
« بسیار خوب، حالا که همه چیز روشن شد، من به مهمانی بر می گردم.»
» اجازه دارم سؤال کنم؟ آیا سایوری کاری کرده که از آن رنجیده اید؟ ظاهراً اوضاع به نحوی کاملاً غیر منتظره عوض شده.»
« البته که مرا رنجانده. همان طور که آن روز گفتم، من از کسانی می رنجم که دستم می اندازند!»
مامه ها به من گفت:« سایوری-سان ، خجالت دارد که دکتر را از خودت رنجانده ای! حتماً چیزی به او گفته ای که نباید می گفتی. چه گفته ای؟»
آن گونه که می توانستم با قیافه ای بی گناه پاسخ دادم:« نمی دانم! مگر این که چند هفته قبل گفتم که هوا گرم است، واقعاً خیلی ...»
با گفتن این حرف، مامه ها نگاهی به من انداخت، فکر نمی کنم آن را پسندیده بود.
دکتر گفت:« میان خودتان آن را حل کنید. به من مربوط نیست. خواهش می کنم مرا ببخشید.»
مامه ها گفت:« ولی دکتر، پیش از آن که بروید، نمی شود گفت که سوء تفاهمی پیش آمده؟ سایوری دختر رک و راستی است، به عمد کسی را دست نمی اندازد. بخصوص کسی که نسبت به او آن قدر مهربان بوده.»
دکتر گفت:« چطور است از پسر همسایه سؤال کنی.»
خوشحال شدم که بالاخره آن را عنوان کرد. به طور کلی مرد بسیار بسته ای بود، تعجب نمی کردم اگر چیزی از آن به زبان نمی آورد.
مامه ها به او گفت:« پس که اینطور! حتماً با هاتسومومو حرف زده اید.»
دکتر گفت:« مهم نیست با چه کسی حرف زده ام.»
« او این داستان را در سرتاسر گیون پخش کرده. همه اش دروغ است! از زمانی که برای رقصهای پایتخت قدیمی نقش مهمی به سایوری داده اند، هاتسومومو تمام همّ و غمش این بوده که نام او را بد کند.»
رقصهای پایتخت قدیمی بزرگترین فستیوال سالانه ی رقص در گیون بود. اینک شش هفته به افتتاح آن، در اوائل ماه اوریل، باقی مانده بود. اجرای نقش در این فستیوال از چند ماه قبل در نظر گرفته می شد. و به من هم افتخار اجرای یکی از آنها داده شده بود. پیشنهاد یکی از مربی هایم بود. اما تا آنجا که من اطلاع داشتم، نقش من در دسته ی ارکستر بود و نه در روی صحنه. مامه ها روی

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:50
آن تاکید کرده بود تا موجب خشم هاتسومومو نشود.
دکتر که به من نگاه کرد کوشیدم چهره ی کسی را داشته باشم که قراراست اجرای مهمی دراین رقص برعهده بگیرد و ازمدتها قبل نیزآن را می دانسته است.
مامه ها ادامه داد:«دکتر،متاسفم که این را می گویم اما هاتسومومو دردروغگویی شهرت دارد.باورکردن آنچه او می گوید دست به خطرزدن است.»
«اگرهاتسومومو دروغگواست،اولین باراست که می شنوم.»
مامه هاباصدایی بیسارآهسته،گویی واقعا"می ترسد کسی بشنود،گفت:«هیچ کس حتی خوابش را نمی بیند که این را به شما بگوید، خیلی ازگیشاها فریباکارند!کسی نمی خواهد اولین کسی باشد که این تهمت را می زند.اما این که آیا من به شما دروغ می گویم یا هتسومومو گفته است وقتی داستان را تعریف می کرد،بستگی به این دارد که شما کدام یک ازما را بهتر می شناسید،دکتر،و به کدام یک ازما بیشتراطمینان دارید.»
«من نمی فهمم چرا هتسومومو فقط به این خاطرکه سایوری نقشی روی صحنه به عهده گرفته باید دروغ بگوید.»
«حتما"شما خواهرکوچک ترهاتسومومو،کدوحلوایی،را دیده اید.هاتسومومو امیدواربود که کدوحلوایی درآن نقش باشد،اما ازقراربالاخره آن را به سایوری داده اند.به من هم نقشی را سپرده اند که هاتسومومو برای خودش می خواست!اما اینها هیچ یک مهم نیست،دکتر.اگردرپاکی سایوری شک دارید،کاملا"درک می کنم که ترجیح می دهید شیرینی او را قبول نکنید.»
دکترمدتی چیزی نگفت و به من نگاه کرد.سرانجام گفت:«ازیکی ازپزشکان بیمارستان می خواهم او را معاینه کند.»
مامه ها پاسخ داد:«من هم امیدوارم اگردراین میان کمکی ازدستم بربیاید انجام دهم.اما چون شما هنوز تصمیم نگرفته اید که خواهان دوشیزگی سایوری هستید،درترتیب اموربه مشکل برمیخورم.اگردرمورد پاکی او شک دارید...خب،سایوری می تواند این شیرینی را به خیلی ازمردها تعارف کند.مطمئنم بیشترآنها به داستانهایی که ازهاتسومومو می شنوند شک دارند.»
به نظرمی رسید که این حرف اثری که مامه ها می خواست براو گذاشته است.دکترخرچنگ لحظاتی نشست.بالاخره گفت:«واقعا" نمی دانم چه کاردرست است.اولین باراست که درموقعیتی به این بخصوصی قرارگرفته ام.»
«دکتر،خواهش می کنم شیرینی را قبول کنید.بگذارید حماقت هاتسومومو رانادیده بگیریم.»
«درمورد اغلب دخترهای دست نخورده می شنوم که تسلیم دوشیزگی شان را برای موعدی درماه می گذارند که می توانند به راحتی مردی را فریب دهند.می دانید که من پزشکن،مرابه این اسانی نمی شود فریب داد.»
«کسی نمی خواهد شما را فریب بدهد!»
او دقایقی بیشترننشست و سپس بلند شد و با شانه های جلوداده و ابتدا آرنجها،ازاتاق بیرون رفت.چنان مشغول تعظیم خداحافظی بودم که ندیدم جعبه ی شیرینی را برداشته است یا نه،اما خوشبختانه بعدازاین که او و به دنبالش مامه ها،رفتند.به روی میزنگاه کردم و دیدم جای آن خالی است.
*
وقتی مامه ها ازنقش من در روی صحنه ی رقص می گفت،فکرکردم داستانی ازخود می سازد که بگوید برای چه ممکن است هاتسومومو درباره ی من دروغ بگوید.بنابراین می توانید تصورکنید که فردای آن روز وقتی فهمیدم او حقیقت را گفته است تا چه اندازه شگفت زده شدم.یا اگرچندان هم حقیقت نبود،مامه ها مطمئن بود که تا رسیدن به حقیقت ادامه خواهد یافت.
درآن زمان،دراواسط دهه ی سالهای 1930،تعداد گیشاهایی که درگیون مشغول به کاربودند احتمالا"به هفتصد یا هشتصد می رسید.اما چون در فصلهای بهاربرای اجرای فستیوال رقصهای پایتخت قدیمی به بیش از ششتصد نفرنیازنبود،رقابت برای اجرای نقش ها به نابودی برخی ازدوستی هایی می انجامید که با گذشت زمان شکل گرفته بودند.مامه ها وقتی گفت که نقش هاتسومومو را ازاو گرفته است راست نمی گفت،مامه ها یکی ازانگشت شمارترین گیشاهای گیون بود که هرسال اجرای یک نقش تنها برای او تضمین شده بود.اما این واقعیت داشت که هاتسومومو بدبختِ دیدنِ کدو حلوایی برروی صحنه بود.نمی دانم از کجا فکراحتمال چنین چیزی به ذهنش آمده بود.درست است که این امکان وجود داشت که کدو حلوایی جایزه ی بالاترین درآمد گیشاهای کارآموزیا افتخارات دیگری ازاین قبیل را به دست بیاورد،اما دررقص هیچ گاه امتیازنداشت.به هرحال چند روزقبل ازتقدیم شیرینی به دکتر،کارآموزی هفده ساله که اجرای یک رقص تنها برروی صحنه را برعهده داشت،ازچند پله افتاد و پایش صدمه دید.دخترک بینوا خانه خراب شد،اما بقیه ی گیشاهای کارآموزگیون خوشحال شدند که می توانند ازاین مصیبت وارده براو بهره ببرند و جای او را درصحنه بگیرند.اجرای این نقش بود که سرانجام به من سپرده شد.آن زمان پانزده سال داشتم،وتاکنون هیچ گاه روی صحنه نرقصیده بودم-البته نه به این معنا که آمادگی آن را نداشته باشم.خیلی ازشبهایی که دراوکیا می ماندم،برخلاف بسیاری ازکارآموزها که ازاین مهمانی به آن مهمانی می رفتند-خاله شامی سِن می نواخت و من رقص تمرین می کردم.به همین خاطربود که درپانزده سالگی به کلاس یازدهم رسیده بودم،با درنظرگرفتن این احتمال که استعدادی بیش ازدیگران نداشتم.اگرمامه ها تصمیم نگرفته بود که به خاطرهاتسومومو مرا ازاحتماع دورنگه دارد،چه بسا در فستیوال رقص بهارامسال گذشته نیز نقشی برعهده می گرفتم.
این نقش دراواسط ماه مارس به من سپرده شد.لذا تنها یک ماه یا دراین حدود فرصت برای تمرین داشتم.خوشبختانه مربی رقصم کمک بزرگی بود و اغل بعدازظهرها خصوصی با من کارمیکرد.مادراصلا"نفهمید که چه شده است-هاتسومومو به طور قطع خیال نداشت او را درجریان بگذارد-تا چندین روزبعد،که هنگام بازی ماه-چونگ شایعه به گوشش رسید.وقتی به اوکیا بازگشت ازمن پرسید آیا حقیقت دارد که اجرای این رقص به من سپرده شده،به او گفتم درست است،وچنان حیرتی برچهره اش نشست انگار که سگش تاکو ستون دفترحسابش را برای او جمع زده است.
البته،هاتسومومو ازخشم دیوانه شد،اما مامه ها ازآن نگران نبود.می گفت،زمان آن رسیده که هاتسومومو را ازمیدان بیرون کنیم.
فصل بیست و یکم

دیرگاه عصری دریک هفته بعدیا دراین حدود،مامه ها هیجان زده زنگ تنفس تمرین رقص به سراغم آمد.ازقراربارون روز پیش گذرا به او گفته بود می خواهد درتعطیلات آخرهفته ی آینده به افتخاریک تهیه کننده ی سرشناس کیمونو به نام آراشینو مهمانی بدهد.بارون مالک یکی ازمعروف ترین مجموعه های کیمونو درسراسرژاپن بود.بیشترلباسهایی که داشت عتیقه بودند،اما زیاد هم پیش می آمد که ازکارهای قشنگ هنرمندان معاصر نیزبخرد.تصمیمش برای خرید کاری ازآراشینو او را به صرافت مهمانی دادن انداخته بود.
مامه ها گفت:«فکرکردم نام آراشینو به گوشم آشناست.ولی اولین بار که بارون نام او را برد متوجه نشدم.او یکی ازنزدیک ترین دوستان نوبو است!تصادف را می بینی؟تازه امروز به فکرم رسید،می خواهم بارون را ترغیب کنم که نوبو و دکتررا هم به مهمانی اش دعوت کند.قطعا"هیچ کدام ازهم خوششان نخواهد آمد.هنگامی که مزایده ی دوشیزگی تو شروع شود،مطمئن باش که هیچ یک آرام نخواهند نشست،چون می دانند که برنده ی جایزه دیگری است.
ازخستگی داشتم می افتادم اما به خاطرمامه ها ازهیجان دست زدم و گفتم چقدر ازاو سپاسگزارم که با چنین نقشه ی زیرکانه ای آماده است.مطمئنم که نقشه اش زیرکانه بود،اما دلیل واقعی زیرکی اش این بود که اطمینان داشت درترغیب بارون به دعوت این دو مرد به مهمانی هب هیچ مشکلی برنخواهد خورد.واضح است که هردومیل داشتند درآن شرکت کنند-نوبوچون بارون یکی ازسرمایه گزاران موسسه ی لوازم برقی ایوامورا بود،گرچه آن موقع این را نمی دانستم،ودکترخرچنگ...خب،چون دکترخودش را ازاشراف زادگان می دانست،با وجودی که احتمالا" تنها یکی ازاجداد بی نام و نشانش خون اشراف زادگی داشت،اما چرا بارون با دعوت هریک ازاین دو موافقت میکرد،نمی دانم.ازنوبو چندان خوشش نمی آمد.مردانی که ازاو خوششان می آمد تعدادشان به انگشتان دست نمی رسید.و درمورد دکتر خرچنگ بارون تاکون او را ندیده بود و برایش فرقی نمی کرد اگرکسی را درخیابان دعوت می کرد.
اما تا آنجا که من می دانستم،مامه ها درترغیب افراد مهارت خارق العاده ای داشت.ترتیب مهمانی داده شد،و او مربی رقصم را قانع ساخت که درتمرین رقص شنبه ی هفته ی آینده به من اجازه ی غیبت بدهد که بتوانم دراین مهمانی شرکت کنم.قراربود مهمانی ازبعدازظهرشروع شود و تا صرف شام ادامه یابد-گرچه من و مامه ها درمیانه ی آن وارد می شیدم.بنابراین ساعت نزدیک سه بعدازظهربود که بالاخره سوارریکشا شدیم و به طرف ملک بارون،پایین تپه های شمالی ترین قسمت شهررفتیم. این اولین دیدارمن ازمکانی به این شکوه و جلال بود،و ازآنچه که دیدم تقریبا"وحشت کردم،چون اگربه جزییاتی که برای تهیه ی یک کیمونو لازم است توجه کنیم،بسیارخوب،همان توجه نیز جزءبه جزء بذل طراحی و ساخت ملکی شده بود که بارون درآن زندگی می کرد.
تاریخ بنای عمارت اصلی به دوران پدربزرگش بازمی گشت،اما باغها که به نظرمن بافت عظیم پارچه ای زربفت بودفتوسط پدرش طراحی و ساخته شده بود.ازقرارمعلوم این عمارت و باغ هیچ وقت با یکدیگرهم خوانی نداشته اند.تا هنگامی که برادربزرگ تربارون-یک سال پیش ازترور-برکه را به محلی دیگرمنتقل می کند و باغی از خزه و راهی سنگچین شده ازطاقی مشرف به مهتاب بک یک سوی ساختمان می سازد.قوهای سیاه چنان مغرور دربرکه می خرامیدند که به عنوان یک مخلوق ازاین که موجودی هب این زشتی هستم ازخودم خجالت کشیدم.
قراربود برنامه را با مراسم تهیه ی چای آغازکنیم تا مردها بعدازآماده شدن ه ما ملحق شوند.لذا وقتی بعدازعبورازدروازه اصلی به جای رفتن به کوشک معمولی چای خانه،مستقیم به کناربرکه رفتیم و سوارقایقی کوچک شدیم،گیج شدم،این قایق فضایی به وسعت یک اتاق باریک داشت.اما درته آن کوشکی کوچک با شیروانی معمول برکفی مفروش با زیلو سایه انداخته بود.دیوارهای آن واقعی و پنجره های کاغذی اش برای تهویه هوا بازبودند.دروسط آن یک گودال چوبی پرازماسه قرارداشت،که کارآتشدان را می کرد و مامه ها زغالهای چیدا شده درآن را روشن کرد تا آب کتری زیبای آهنی را به جوش بیاورد.او که مشغول به کارشد،من هم سعی کردم با چیدن اسباب مراسم کاری کرده باشم.احساس می کردم اندکی عصبی شده ام و مامه ها نیزبعدازگذاشتن کتری برروی آتش برگشت و گفت:
«سایوری،تو دخترباهوشی هستی.لازم نیست تذکردهم که اگرنوبویا دکترخرچنگ توجه به تورا ازدست بدهند چه به سرآینده ات می آید.نباید اجازه دهی هیچ کدام فکرکندد تو به آن یکی بیش ازحد توجه نشان می دهی.اما البته برانگیختن جزئی حسادت ضرری ندارد.مطمئنم خودت راه آن را می دانی.»

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:50
مطمئنم نبودم که بدانم.اما قطعا"دست ازکوشش برنمی داشتم.
نیم ساعت گذشت،بعد بارون به اتفاق ده مهمان ازعمارت خارج شدند.جای جای می ایستادند تا منظره ی دامنه ی تپه را اززوایای مختلف تحسین کنند.وقتی سوارقایق شدند،بارون دکل را کشید و آن را به وسط برکه برد.مامه ها چای ریخت و من کاسه ها را به مهمانان دادم.
بعد،همگی ازقایق پیاده شدیم و دوری درباغ زدیم و به یک سکوی چوبی رسیددیم که بالای آب آویخته بود.روی این سکو چندین مستخدمه با کیمونوهای یک شکل برای نشستن مردها دشکچه می چیدند،و درِتنگهای ساکی گرم را برمی داشتند.کناردکترخرچنگ زانو زدم.داشتم به این فکرمی کردم که چه بگویم که با تعجب دیدم او زودترروبه من کرد.
پرسید:«بریدگی پایت آن طور که می خواستی خوب شد؟»
اینک درمیانه ی ماه مارس بودیم،درک می کنید،من پایم را درنوامبرگذشته بریده بودم.درطول این ماهها،دفعاتی که دکتر را دیده بودم تعدادشان بیش ازآن بود که بتوانم بشمرم.لذا به ذهنم چیزی نمی رسید که چرا برای این پرسش تا کنون صبرکرده است.وآن هم جلوی این همه آدم،خوشبختانه فکرنمی کردم که کسی حرف او را شنیده است،بنابراین هنگام پاسخ صدایم را پایین آوردم.
«خیلی ازشما سپاسگزارم،دکتر،با کمک شما کاملا"خوب شد.»
گفت:«امیدوارم که جای زخم بدجورنشده باشد.»
«اوه،خیر،فقط یک خط کوچک.»
این امکان وجود داشت که می توانستم با ریختن یک باردیگرساکی درفنجانش به گفت و گویمان درهمان جا خاتمه ببخشم،یا حرف را عوض کنم،اما چشمم به دستش افتاد که با شصت انگشتهای دست دیگرش را نوازش می داد.دکتر مردی نبود که بی منظور حرکتی انجام دهد.اگراین گونه انگشتنش را نوازش می کرد و ازپای من حرف میزد...خب،اگرموضوع را عوض می کردم احمق بودم.
ادامه دادم:«زخم چندان مهمی نبود.وقتی درحمام دست به رویش می کشم...می بینم که فقط یک خط کوچک است.این اندازه.»
به بندانگشت اشاره ام دست کشیدم و آن راجلو بردم تا دکتراندازه بگیرد.او نیزدستش را جلو آورد اما بعد مکث کرد و نگاهش را دیدن که به نگاه من پرید.دستش را عقب کشید و به بند انگشت خود دست کشید.
گفت:«زخم این اندازه معمولا"زود خوب می شود.»
«شاید خیلی عمیق نبوده است.می دانید،پوست من...خب،پوست حساسی است.قطره ی باران به آن نخورده سردم می شود!»
نمی خواهم وانمود کنم که این حرفها بیان کننده ی چیزی بود.جای زخم به خاطرحساس بودن پئست من عمیق ترنشان داده نمی شد،وتازه،آخرین بازی که قطره ی باران به پوست برهنه ام خورده بود چه موقع بود؟اما اکنون که می دانستم دکترخرچنگ چرا به من علاقمند است،تصورمی کنم ازکوشش برای مجسم کردن آنچه درذهنش میگذشت هم چندشم می شد و هم لذت می بردم.به هردلیل،او گلویش را صاف کرد و به سویم خم شد.
«و...تمرین کرده ای؟»
«تمرین؟»
«پایت به خاطراین زخم شد که تعادلت را در...ازدست دادی،خب،متوجه هستی که چه می گویم.خیال نداری که آن اتفاق یک باردیگربیفتد.برای همین فکرکردم که تمرین کرده ای،اما چطور می شود این کار را تمرین کرد؟»
بعد چشم روی هم گذاشت و تکیه داد.آشاکاربود که منتظرپاسخی بیش ازیکی دو کلمه است.
«خب شاید فکرکنید احمقانه است اما شبها...»حرفم را شروع کردم،اما باید لحظه ای فکر میکردم.سکوت ادامه پیدا کرد.دکترچشم بازنکرد.به چشم من شکل جوجه پرنده ای بود که درانتظارمنقارمادرش است.ادامه دادم:«شبها،قبل ازاینکه به دستشویی بروم هزارجورتمرین حفظ تعادل می کنم.گاهی اوقات وقتی هوای سرد به پوستم می خورد می لرزم،اما پنج تا ده دقیقه وقت صرف تمرین می کنم.»
دکترگلویش را صاف کرد،که به نظرنشانه ی خوبی رسید.
«اول سعی می کنم روی یک پا بایستم،بعد روی یک پای دیگر.اما مشکل اینجاست...»
تا این هنگام بارون روبه روی من درآن سوی سکو،مشغول گفت و گو با مهمانان بود.اما اکنون داستانش به پایان رسیده بود.کلمه ی بعد که ازدهانم بیرون امد چنان رسا بود که گویی پشت تریبون ایستاده ام و دارم گزارش می دهم.
«...وقتی لباس به تن ندارم...»
دست به دهان بردم،اما پیش ازآنکه بدانم چه باید بکنم،بارون به حرف آمد و گفت:«خدای من!به نظرمن حرف های شما دو نفرازحرفهای ما جالب تراست!»
مرها خندیدند.بعد دکترمحبت کرد و درصدد توضیح برآمد.
گفت:«پای سایوری-سان اواخرسال گذشته برید و سراغ من آمد.زمین خورده بود.به این خاطر به او توصیه کردم روی حفظ تعادل تمرین کن.»
مامه ها افزود:«مرتب مشغول تمرین است.این لباس ها دست و پاگیرترازآن هستند که به نظرمی آیند.»
یکی ازمردها گفت:«پس اجازه بدهید درشان بیاورد!»البته منظورش شوخی بود و همه خندیدند.
بارون گفت:«بله،من هم موافقم!من که هیچ وقت نفهمیده ام کی گفته اس زنها مجبورند کیمونو به تن کنند.چیزی زیباتراززن بدون لباس وجود ندارد.»
نوبوگفت:«وقتی پای کیمونوهای دوخت دوست بسیارعزیزم آراشیتو به میان می آید این حرف حقیقت ندارد.»
بارون گفت:«نه.تنها کیمونوهای آراشینو به دلربایی همان چیزی هستند که می پوشانند.»کوشید فنجان ساکی اش را روی سکو بگذارد.گرچه که منجربه ریختن ان شد.مستِمست نبود-ولی بیش ازآنچه که تصورمی کردم درنوشیدن پیش رفته بود.ادامه داد:« سوئ تفاهم نشود.فکر می کنم لباسهای دوخت آراشینو زیبا هستند،درغیراین صورت الان اینجا و درکنارمن ننشسته بود،نشسته بود؟اما اگرازمن بپرسید که ترجیح می دهم به یک کیمونو نگاه کنم یا یک زن ***...خب!»
نوبو گفت:«کسی ازشما نپرسید،ولی من علاقه مندم بدانم آراشینو اخیرا"چه کارهایی تهیه کرده است.»
اما آراشینو فرصت پاسخ به دست نیاورد،چون بارون درحال نوشیدن آخرین جرعه ی ساکی،چنان میان حرف او پرید که چیزی نمانده بود مایع به گلویش بپرد.
گفت:«آها...یک دقیقه صبرکنید.آیااین درست نیست که هرمردی درروی کره ی زمین دوست دارد که زن برهنه را تماشا کند؟منظورم این است که،توبو-سان،شما می خواهید بگویید که زن برهنه مورد توجه شما نیست؟»
نوبو گفت:«من این را نگفتم،گفتم وقتش شده که ازآراشینو بشنویم که این اواخردقیقا"چه کارهایی تهیه کرده است.»
بارون گفت:«آه،بلهفالبته من هم به دانستن ان علاقه مندم.می دانید به نظرمن نکته یمجذوب کننده آن است که با وجود تفاوت هایی که ما مردها احتمالا"درظاهربا هم داریم اما درواقع همه یکی هستیم.نوبو-سان،نمی توانید تظاهرکنید که شما با ما فرق دارید.خودمان حقیقت را می دانیم.درست است؟الان و دراینجا کدام یک ازاین مردها حاضرنیستند پول خرج کنند تا سایوری را درحمام تماشاکنند.بله؟اقرارمی کنم که بالاترین رویای من است.دست برداری؛تظاهرنکنید که احساس شما چیزدیگری است.»
مامه ها گفت:«طفلک سایوری،او فقط یک کارآموزاست.شاید بهتراست نام او را ازاین گفتگو حذف کنیم.»
بارون پاسخ داد:«ابدا"!هرچه زودتربادنیای واقعیات آشنا شود بهتراست.خیلی ازمردها چنان رفتار می کنند که انگاربه این هوا دنبال زنها راه نمی افتند که به زیرلباسشان دست پیدا کنند.اما گوش بده،سایوری،مردها همه یکی هستند!وچون داریم ازاین موضوع حرف می زنیم،باید همیشه این را به یاد داشته باشی:تمام این مردهایی که اینجا نشسته اند امروز هرکدام یک زمان فکرکرده اند که دیدن بدن برهنه ی تو چه لذتی دارد.خودت چه عقیده ای داری؟»
دست برزانو نشسته بودم،به کف چوبی سکو خیره شده بود و سعی می کردم به نظرمحجوب برسم.مجبوربودم به هرصورت پاسخی به بارون بدهم،بخصوص که همه ساکت و درانتظاربودند،اما پیش ازآنکه چیزی به ذهنم برسد،نوبو ازروی محبت حرکتی کرد.فنجان ساکی اش را روی سکو گذاشت و بلند شد و گفت:
«ببخشید بارون،راه دستشویی را بلد نیستم.»البته،اشاره اش به من بود که همراهی اش کنم.
من نیزبهترازنوبو راه دستشویی را بلد نبودم،اما خیال نداشتم فرصت به دست امده برای دورشدن ازجمع را ازدست بدهم.ازآنجا بلند شدم،مستخدمه ای گفت که راه را به من نشان میدهد،و نوبو درتعقیبمان مرا به آن سوی برکه برد.
درداخل بنای مسکونی،قدم به سرسرایی طویل و مفروش با پوب زرد و پنجره هایی دریک طرف گذاشتیم.درطرف دیگر،که زیرنو افتاب می درخشید،ویترین هایی با سرپوش های شیشه ای قرارداشت.می خواستم نوبو را به انتهای سرسرا هدایت کنم،اما او جلو ویترینی ایستاد که داخلش یک مجموعه شمشیرهای عتیقه چیده شده بود.او ظاهرا"داشت به داخل آن نگاه می کرد،اما علاوه برآن با انگشتانش یک دستش روی شیشه ضرب گرفته بود و نفس ازپره های بینی بیرون می داد.خشمش هنوز فروننشسته بود.من هم ازآنچه پیش آمده بود ناراحت بودم.اما همچنین ازاو سپاسگزاربودم که به نجاتم آمد.و نمی دانستم چگونه آن را برزبان آورم.درکنارقفسه ی بعدی-ویترین قلابهایی که با دسته های عاجی حکاکی شده بود-ازاو پرسیدم آیا عتیقه دوست دارد.
«اگرمنظورت عتیقه هایی مثل بارون است،مسلما"خیر.»
بارون عملا"پیرنبود-درواقع ازنوبو خیلی جوان تربود.اما می دانستم منظورش چیست.به بارون به چشم بقایای عصرفئودالی نگاه می کرد.
گفتم:«ببخشید،داشتم ازعتیقه های داخل ویترین می گفتم.»
«به آن شمشیرها که نگاه می کنم،به یاد بارون می فاتم.به این قلابها که نگاه می کنم،به یاد بارون می افتم.او ازموسسه ی ما حمایت کرد و به او خیلی مدیونیم اما دوست ندارم وقتی مجبورنیستم با فکرکردن به او وقتم را تلف کنم.ایا این پاسخ سوالت را می دهد؟»
درپاسخ به او تعظیم کردم،و او با قدمهای تند به سمت دستشویی به راه افتاد،آن قدر تند که حتی نتوانستم در دستشویی را برایش بارکنم.
بعدا"،وقتی به کنارآب برگشتیم،ازدیدن این که مهمانی روبه پایان است خوشحال شدم.برای شام فقط دوسه نفرمی ماندند.من و مامه ها دیگران را ازراهی که به دروازه ی اصلی می رسید هدایت کردیم.درپیاده روبیرون راننده ها به انتظارشان بودند.
به آخرین مرد خدانگه دارگفتیم،و برگشتیم و دیدیم که یکی ازمستخدمین بارون ایستاده تا مارا به داخل خانه هدایت کند.
*
من و مامه ها یک ساعت بعد را دراتاق مستخدمین گذراندیم،شام خوشمزه ای به ما دادند،سیم ماهی درفلفل خوابانده با سس پونژوکه در بشقاب های سرامیک به شکل برگ برایمان آوردند.اگرمامه ها بیش ازاندازه کج خلق نشده بود به من خوش می گذشت.او تنها دو سه لقمه غذا خورد و بعد پشت پنرجه نشست و غرو بافتاب را تماشا کرد.درچهره اش چیزی بود که می گفت دوست دارد به کناربرکه برگردد و آنجا بنشیدند،شاید لبش را گازبگیرد و با خشم به آسمان تاریک خیره شود.بارون و مهمانهایش درحال صرف شام بودند که به آنها ملحق شدیم،دراتاقی که بارون آن را«سالن کوچک ضیافت»می خواند.درواقع سالن کوچک ضیافت می توانست بیست یا بیست و پنج مهمان را درخود جا دهد،اما اکنون تعدادشان آب رفته بود.فقط آقای آراشینو،توبو و دکترخرچنگ باقی مانده بودند.ما که وارد شدیم،همه ساکت نشسته و مشغول صرف غذا بودند.بارون چنان مست بود که به نظرمی رسید چشمش درحدقه پیلی پیلی می رود.
مامه ها شروع به گفتن چیزی کرد،دکترخرچنگ دستمال سفره اش را دوبارزیرسبیلش کشید و اجازه ی رفتن به دستشویی خواست.او را به همان سرسرایی هدیات کردم که قبلا"با نوبورفته بودم.اینک،درتاریکی شب،و به خاطرانعکاس نورچراغ های سقف درشیشه ی ویترین ها،به سختی می توانستم اشیاء درونشان را ببینم.اما دکترخرچنگ کنارویترین شمشیرها ایستاد و آنقدر سربه این سو وآن سو برد تا توانست آنها را تشخیص دهد.
گفت:«حتما"درخانه ی بارون راه را راحت پیدا می کنی.»
«وای،نه،آقا،درخانه ای به این بزرگی گم می شوم.الان تنها به این خاطرتوانستم راه را پیدا کنم چون قبلا"با نوبو-سان آمده بودم.»
دکترگفت:«مطمئنم که صاف به دستشویی دوید.مردی مثل نوبو شعوردرک اشیاءاین ویترین ها را ندارد.»
نمی دانستم چه پاسخی بدهم،دکترنگاهی معنی داربه سویم انداخت.
ادامه داد:«تو هنوز چیزی ازدنیا نمی دای.اما به موقع یاد خواهی گرفت که مواظب آدمهایی باشی که به خاطرازخودراضی بودنشان دعوت مردی مثل بارون را قبول می کنند و بعدازخانه اش به او بی احترامی می کنند مثل کاری که امروزنوبو کرد.»
به اوتعظیم کردم،وقتی معلوم شد که دکترخرچنگ دیگرچیزی برای گفتن ندارد او را به دستشویی انتهای سرسرا راهنمایی کردم.
هنگامی که دوباره به سالن کوچک ضیافت برگشتیم،ازتصدق مهارت مامه ها،که اکنون عقب نشسته بود و داشت ساکی می ریخت،مردها سخت سرگرم گفت و شنود بودند.او همیشه می گفت گاهی وقتها نقش گیشا مثل جوش اوردن سوپ است.منظورش خمیرمیسو بود که اگرتوجه کرده باشید ته کاسه ته نشین می شود اما به بهم زدن سوپ با سایرمخلفات مخلوط می شود.
به زودی موضوع صحبت به کیمونو رسید،و دسته جمعی به موزه ی بارون درزیرزمین رفتیم.درامتداد دیوارقابهای چوبی ساخته بودند که درشان روبه کیمونوهایی ابزمی شد که ازمیله آویخته بودند.بارون روی چهارپایه ای وسط اتاق نشست و آرنج روی زانو گذاشت-باچشمهایی قرمز-بدون یک کلمه حرف.و مامه ها مجموعه را به ما نشان داد.تماشایی ترین آن،طبق تصدیق همه کیمونویی بود که با الهام ازطبیعت شهرکوبه طراحی شده بود.شهری که دردامنه ی تپه ای که به اقیانوس منتهی می شود بنا شده.طراحی آن اسمان آبی و ابرها ازشانه شروع می شد.زانو ها دامنه ی تپه را نشان می دادند،و پایین لباس دم بلندی داشت به رنگ آبی-سبزدریا با موجهای طلایی و کشتی های کوچک که روی آن گره دوزی شده بود.
بارون گفت:«مامه ها،فکرمی کنم باید آن را درمهمانی جشن شکوفه که هفته ی آینده درهاکون می دهم به تن کنی.بد نیست،مگه نه؟»
مامه ها پاسخ داد:«خیلی دوست دارم این کار را بکنم اما همانطور که قبلا"گفتم گمان نمی کنم امسال بتوانم دراین مهمانی شرکت کنم.»
می توانستم ناشخونی بارون را ببینم،چون ابروهایش مانند دو پنجره به روی هم بسته شد.«منظورت چیست؟با کی قرار گذاشته ای که نمی توانی به هم بزنی؟»
«بارون واقعا"خیلی دوست دارم که بیایم اما امسال نمی توانم.متاسفم که اصلا"امکان آمدن برایم وجود ندارد.قرار پزشکی دارم که درست با این مهمانی مصادف شده است»
«قرار پزشکی؟یعنی چه؟دکترها همیشه می توانند وقت را عوض کنند/فردا آن را عوض کن و مثل همیشه به مهمانی هفته ی آینده ام بیا.»
مامه ها گفت:«باید ببخشیر،اما این قرار را چند هفته ی قبل و با اجازه ی خود بارون گذاشته ام و نمی توانم تغییردهم.»
«من که یادم نمی آید چنین اجازه ای داده باشم!به هرحال سقط جنینی یا چیزی ازاین قبیل که درمیان نیست...»
سکوتی طولانی ومعذب کننده برقرارگردید.مامه ها به مرتب کردن آستینش پرداخت و بقیه بدون تکان خوردن چنان آرام ایستادیم که تنها صدایی که برمی خواست صدای خس خس نفس آقای آراشینو بود.متوجه شدم نوبو که توجهی ازخود نشان نمی داد، برگشت تا عکس العمل بارون را ببیند.
بارون عاقبت گفت:«بسیارخوب،تصورمی کنم فراموش کرده بودم.حالا که می گویی...مسلما"خیال نداریم چند بارون کوچولو دورمان راه بیندازیم،درست است؟اما مامه ها،واقعا"نمی فهمم که چرا این را درخلوت به من یادآوری نمی کنی...»
«متاسفم بارون»
«به هرحال،اگرنمی توانی به هاکون بیایی،خب،حتما"نمی توانی!اما بقیه ی شما چطور؟مهمانی خوبی است.درتعطیلی آخرهفته ی آینده درملک من درهاکون برگزارمی شود.همگی باید بیایید!هرسال دراوج شکوفه ی درختهای گیلاس این مهمانی را برگزار می کنم.»
دکترو آراشینو نمی توانستند درآن شرکت کنن.نوبو پاسخی نداد اما وقتی بارون اصرارکرد،گفت:«بارون،شما که واقعا"فکر نمی کنید من این همه راه به هاکون بیایم که بایستم وبه شکوفه ها نگاه کنم.»
بارون گفت:«آه،شکوفه فقط بهانه ی مهمانی است.به هرحال،اشکالی ندارد.رئیستان را داریم.او هرسال به مهمانیم می آید.»
ازاینکه با شنیدن نام رئیس هول شدم،تعجب کردم،بعدازظهرجسته وگریخته به اوفکرکرده بودم،برای لحظه ای احساس کردم که رازم برملا شده است.
بارون ادامه داد:«ازاینکه هیچ کدام ازشما نمیتوانید بیائید ناراحت شدم.امشب تا حالا خوش گذشته بود.تا وقتی که مامه ها حرفی زد که باید محرمانه نگه می داشت.بسیارخوب،مامه ها تنبیه خوبی برایت دارم.امسال دیگربه مهمانی های من دعوت نمی شوی.تازه،ازتو می خواهم که به جای خودت سایوری را بفرستی.»
فکرکردم بارون شوخی می کند.اما باید اعتراف کنم بلافاصله به این فکرکردم که قدم زدن با رئیس درملکی مجلل چقدرخوب است،بدون اینکه نوبو یا دکترخرچنگ یا حتی مامه ها دوروبرمان باشند.
مامه ها گفت:«فکرخوبی است،بارون.اما متاسفانه سایوری گرفتارتمرین هایش است.»
بارون گفت:«بی خود،منتظرم که او را آنجا ببینم.چرا هروقت که به تو چیزی می گویم نافرمانی می کنی؟»
به نظرواقعا"خشمگین می رسید و بدبختانه چون مست بود،آب دهانش هم سرازیرشده بود.خواست با پشت دست پاک کند اما ریش بلند سیاهش آلوده شد.
ادامه داد:«می شود چیزی ازتو بخواهم و احترامم را رعایت کنی؟می خواهم سایوری را درهاکون ببینم.فقط پاسخ بده،"بله بارون"و تمامش کن.»
«بله،بارون»
بارون گفت:«بسیارخوب.»مجددا"به صندلی اش تکیه داد،دستمالی ازجیب بیرون اورد و صورتش را تمیزکرد.
دلم برای مامه ها سوخت.اما اگربگویم احساس می کردم که ازچشم اندازاین مهمانی به هیجان آمده بودم خودم را کوچک کرده ام.سواربرریکشا هنگام بازگشت به گیون،همین که به آن فکرمی کردم تا گوشم قرمزمیشد.واقعا"می ترسیدم مامه ها متوجه بشود،اما او نگاه به بیرون انداخته بود،و تا پایان راه حتی یک کلمه به زبان نیاورد.آنجا بود که روبه من کرد و گفت:«سایوری درهاکون باید خیلی مواظب باشی.»
پاسخ دادم:«بله،خانم،مواظبم.»
«یادت باشد که درموقعیت تو کارآموز مثل غذایی است که روی میزمی گذراند.هیچ مردی،اگربفهمد که مردی دیگرقبلا"ازاآن چشیده،نمی خواهد حتی به آن دست بزند.»
بعدازاین حرف نمی توانستم به چشمهایش نگاه کنم.خوب می دانستم که منظورش بارون است.
فصل بیست و دوم

دراین دوره اززندگی ام حتی نمی دانستم هاکون درکجا قراردارد-گرچه به زودی می فهمیدم که با قدری فاصله ازکیوتو،درشرق ژاپن است.اما دربقیه ی آن هفته احساس دلپذیرمهم بودن می کردم.به خودم گفتم مرد متشخصی مثل بارون ازمن دعوت کرده که برای شرکت درمهمانی اش ازتوکیو به مسافرت بروم.درواقع،وقتی روی صندلی ام درکوپه ی زیبای درجه دو قطارنشستم به زحمت می توانستم هیجانم را بپوشانم-آقای آیشوودا،جامه ارای مامه ها دراین سفرهمراهی ام میکرد و کنارمن درراهرو نشسته بود که اجازه ندهد کسی با من حرف بزند.برای گذراندن وقت تظاهربه خواندن مجله میکردم،اما درحقیقت فقط آن را ورق میزدم.چون تمام مدت گوشه ی چشم به کسانی داشتم که هنگام عبورازراهرو برای نگاه کردن به من ازسرعت قدمشان می کاستند.ازتوجه مردم به خودم لذت می بردم.اما اندکی ازظهرگذشته وقتی به شیزوکا رسیدیم و درانتظاررسیدن قطارهاکون بودم، ناگهان متوجه احساس ناخوشایند دیگری شدم که دردرونم به غلیان درآمده بود.آن روز تمام مدت آن احساس را ازآگاهی ام دور نگه می داشتم.اما اینکه تصویرخودم را درزمانی دیگرو بسیارروشن درذهنم می دیدم.روی سکوی دیگری ایستاده

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:50
بودم.سوارقطاردیگری میشدم –آن یک به همراه آقای بکو بود-روزی که من وخواهرم ازخانه وزندگیمان ربوده شدیم.خجالت میکشم بگویم که در این سال ها چه قدرسخت کوشیده بودم که به ساتسو وپدرم ومادرم وبه خانه ی شنگولی مان درخلیج دریا فکرنکنم.مثل بچه ای بودم که سربه توی کیسه میکند.درگذراین روزها تنها گیون رامی دیدم.تاآن جا پیش رفته بودم که فکرمیکردم گیون یعنی همه چیز وتنهاچیزی که دردنیابه حساب می آید فقط گیون است امااکنون که خارج ازکیوتو بودم.می دیدم که برای بیشترمردم زندگی اصلا ربطی به گیون نداردوالبته ،نمیتوانستم به زندگی دیگری که درزمانی دیگر گذرانده بودم فکرنکنم غم چیزغریبی است.دربرابرآن چه اندازه ناتوانیم به پنجره ای می ماندکه به خودی خودبازمیشود.اتاق سردمیشودوکاری ازدستمان برنمی آیدجزاین که از این سرمابلرزیم.اماپنجره ای است که هربار کمترباز میشود،وکمتربازمیشود وروزی متعجب میشویم که کجارفته است.
دیروقت صبح روزبعد،درمهمانخانه ی کوچکی روبه منظره ی کوه های قوچی به ئنبالم آمدندوبایکی از اتومبیل های بارون به عمارت تابستانی اش درجنگل های زیبایی درکناریک دریاچه رفتیم .وقتی به میدانچه ای رسیدیم ومن بالباس تمام رسمی گیشاهای کارآموزکیوتو قدم پایین گذاشتیم.بسیاری ازمهمانان بارون برگشتندوبه من خیره شدند.درمیانشان تعدادی زن دیدم.برخی باکیمونو وبرخی با لباس های غربی،دیرتر متوجه شدم که بیشترگیشاهای توکیویی بودند-چون باقطار تنها چندساعت راه تاتوکیوبود.سپس سرکله ی خود بارون پیدا شد ،همراه باچندمرد دیگر قدم زنان ازجنگل خارج شدند.
گفت:«خُب،این هم همان کسی که منتظرش بودیم!این خوشگل خانم سابوری گیون است،که احتمالاروزی سابوری بزرگ گیون خواهندشد.یک چیزرابه شما اطمینان می دهم.هرگزچشمهایی مثل چشمان اونخواهد دید صبرکنیدتاراه رفتنش راببینید.سابوری ،تورادعوت کردم که مردها سرفرصت تماشایت کنند.برنامه ی امروزت سنگین است بایددرهمه جا بگردی داخل خانه ،کناردریاچه،درجنگل همه جا!حالابرووکارت راشروع کن.»
همان طور که بارون خواسته بود شروع به گردش درملکش کردم.ازکناردرخت های غرق شکوفه ی گیلاس گذشتم.ازاین طرف وآن طرف به مهمانها تعظیم میکردم وسعی میکردم کسی متوجه نشود که دارم دنبال رئیس میگردم.چندان سریع پیش نمیرفتم .چون هنوزقدم برنداشته مردی باکسی جلوم رامیگرفت وچیزی ازاین قبیل میگفت:«خدای من!گیشای کارآموزتوکیو!»
وبعددوربینش راجلومی آوردوبه کسی میدادتایک عکس دونفری ازما بگیرد.یامراازکناردریاچه به طاقی کوچک روبه مهتاب می برد،یاجایی دیگر،جایی که دوستانش بتوانند نگاهی به من بیندازند-همان کاری که ممکن بودبایک مخلوق ماقبل تاریخ که باتورگرفته شده انجام دهند.
مامه ها هشدار داده بود که هرکسی ممکن است مجذوب ظاهرم شود،چون شبیه گیشانشین توکیو،مثل ناحیه ی شیم باشی وآکازاکا،دختری که زمان معرفی اش به بیرون برسد بایستی حتما صاحب هنرباشد.امابسیاری ازگیشاهای توکیودرآن زمان سلیقه های مدرن داشتند،به همین خاطربود که برخی بالباس های غربی درملک بارون گردش میکردند.به نظرمیرسیدکه مهمانی فعلاادامه دارد.اواسط بعدازظهر بودکه عملاامیدپیداکردن رئیس راازدست دادم.به داخل بنا رفتم که جایی پیداکنم واندکی
بودم.سوارقطاردیگری میشدم –آن یک به همراه آقای بکو بود-روزی که من وخواهرم ازخانه وزندگیمان ربوده شدیم.خجالت میکشم بگویم که در این سال ها چه قدرسخت کوشیده بودم که به ساتسو وپدرم ومادرم وبه خانه ی شنگولی مان درخلیج دریا فکرنکنم.مثل بچه ای بودم که سربه توی کیسه میکند.درگذراین روزها تنها گیون رامی دیدم.تاآن جا پیش رفته بودم که فکرمیکردم گیون یعنی همه چیز وتنهاچیزی که دردنیابه حساب می آید فقط گیون است امااکنون که خارج ازکیوتو بودم.می دیدم که برای بیشترمردم زندگی اصلا ربطی به گیون نداردوالبته ،نمیتوانستم به زندگی دیگری که درزمانی دیگر گذرانده بودم فکرنکنم غم چیزغریبی است.دربرابرآن چه اندازه ناتوانیم به پنجره ای می ماندکه به خودی خودبازمیشود.اتاق سردمیشودوکاری ازدستمان برنمی آیدجزاین که از این سرمابلرزیم.اماپنجره ای است که هربار کمترباز میشود،وکمتربازمیشود وروزی متعجب میشویم که کجارفته است.
دیروقت صبح روزبعد،درمهمانخانه ی کوچکی روبه منظره ی کوه های قوچی به ئنبالم آمدندوبایکی از اتومبیل های بارون به عمارت تابستانی اش درجنگل های زیبایی درکناریک دریاچه رفتیم .وقتی به میدانچه ای رسیدیم ومن بالباس تمام رسمی گیشاهای کارآموزکیوتو قدم پایین گذاشتیم.بسیاری ازمهمانان بارون برگشتندوبه من خیره شدند.درمیانشان تعدادی زن دیدم.برخی باکیمونو وبرخی با لباس های غربی،دیرتر متوجه شدم که بیشترگیشاهای توکیویی بودند-چون باقطار تنها چندساعت راه تاتوکیوبود.سپس سرکله ی خود بارون پیدا شد ،همراه باچندمرد دیگر قدم زنان ازجنگل خارج شدند.
گفت:«خُب،این هم همان کسی که منتظرش بودیم!این خوشگل خانم سابوری گیون است،که احتمالاروزی سابوری بزرگ گیون خواهندشد.یک چیزرابه شما اطمینان می دهم.هرگزچشمهایی مثل چشمان اونخواهد دید صبرکنیدتاراه رفتنش راببینید.سابوری ،تورادعوت کردم که مردها سرفرصت تماشایت کنند.برنامه ی امروزت سنگین است بایددرهمه جا بگردی داخل خانه ،کناردریاچه،درجنگل همه جا!حالابرووکارت راشروع کن.»
همان طور که بارون خواسته بود شروع به گردش درملکش کردم.ازکناردرخت های غرق شکوفه ی گیلاس گذشتم.ازاین طرف وآن طرف به مهمانها تعظیم میکردم وسعی میکردم کسی متوجه نشود که دارم دنبال رئیس میگردم.چندان سریع پیش نمیرفتم .چون هنوزقدم برنداشته مردی باکسی جلوم رامیگرفت وچیزی ازاین قبیل میگفت:«خدای من!گیشای کارآموزتوکیو!»
وبعددوربینش راجلومی آوردوبه کسی میدادتایک عکس دونفری ازما بگیرد.یامراازکناردریاچه به طاقی کوچک روبه مهتاب می برد،یاجایی دیگر،جایی که دوستانش بتوانند نگاهی به من بیندازند-همان کاری که ممکن بودبایک مخلوق ماقبل تاریخ که باتورگرفته شده انجام دهند.
مامه ها هشدار داده بود که هرکسی ممکن است مجذوب ظاهرم شود،چون شبیه گیشانشین توکیو،مثل ناحیه ی شیم باشی وآکازاکا،دختری که زمان معرفی اش به بیرون برسد بایستی حتما صاحب هنرباشد.امابسیاری ازگیشاهای توکیودرآن زمان سلیقه های مدرن داشتند،به همین خاطربود که برخی بالباس های غربی درملک بارون گردش میکردند.به نظرمیرسیدکه مهمانی فعلاادامه دارد.اواسط بعدازظهر بودکه عملاامیدپیداکردن رئیس راازدست دادم.به داخل بنا رفتم که جایی پیداکنم واندکی

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:51
بیاسایم، اما قدم که به سرسرا گذشتم در جا خشک شدم. او آنجا بود. صحبت کنان با مردی دیگر از اتاقی بیرون میآمد. بعد به یکدیگر خدا نگه دار گفتند، و آنگاه رئیس به سوی من برگشت.
گفت: ((سایوری! بارون چطور تو را وسواسه کرد که راهی به دوری کیوتو تا اینجا را بیائی؟ حتی نمیدانستم که با او آشنا هستی.))
می دانستم که باید نگاه از رئیس بر دارم، اما برایم مثل ناخن کشیدن به دیوار بود. وقتی سرانجام موفق شدم، به او تعظیم کردم و گفتم:
((مامه ها_ سان مرا به جای خودش فرستد. چقدر خوشحالم که افتخار دیدن رئیس را دارم.))
((بله، من هم خوشحالم که تو را می بینم، میتوانم عقیده ات را دربارهٔ چیزی بپرسم؟ بیا نگاهی به هدیه ای بینداز که برای بارون آورده ام. کم مانده بود وسوسه بشوم و آن را ندهم و بروم.))
به دنبال او به اتاقی مفروش با حصیر رفتم، احساس بچه گربه ای را داشتم که با بند کشیده میشود، در اینجا، و در هاکون، دور از هر چیزی که تا به حال میشناختم، لحظاتی را با مردی میگذراندم که بیش از هر کس دیگر همیشه به او فکر میکردم، و از این فکر به حیرت افتادم... وقتی جلوی رویم راه میرفت راحت راه رفتنش را در کت و شلوار تحسین میکردم. میتوانستم برجستگی عضله ی پشت ساق، یا حتی گودیِ پشتش را که چون انحنای درخت در نقطه ی تقسیم ریشه بود تشخیص دهم. چیزی از روی میز برداشت و جلو آورد که ببینم. ابتدا فکر کردم تکّه ای طلای کار شده است، اما بعد دیدم که یک جعبه ی عتیقه آرایش برای بارون است. این طور که رئیس گفت، این جعبه کار هنرمندی در دوره ی edo به نام آرتاگونروکوو بود. جعبه ای به شکل بالش از طلا، با نقوش سیاه قلم درناهای در حال پرواز و خرگوشهای خوابیده. آن را که در دستم گذشت از زیبایی اش چنان مبهوت ماندم که در حال تماشا باید نفس را در سینه حبس میکردم
گفت: ((فکر میکنی بارون از آن خوشش بیاید؟ هفته ی قبل آن را پیدا کردم و بلافاصله یاد بارون افتادم، اما...))
((رئیس، فکر میکنید که ممکن است بارون خوشش نیاید؟))
((آه، این مرد از هر چیزی که بگو یی یک مجموعه دارد. از کجا معلوم که این چیزی درجه سه به چشمش نیاید؟))
به رئیس اطمینان خاطر دادم که هیچ کس چنین فکری نخواهد کرد. وقتی جعبه را به او برگرداندم، آن را باز در لفاف ابریشمی بست و اشاره کرد دنبالش بروم. در سرسرا کمکش کردم که کفش پا کند. وقتی داشتم با نوک انگشت پایش را به کفش داخل میکردم، مجسم میکردم که بعد از ظهرو شب طولانی پیش رویمان را نیز با هم خواهیم گذارند. از این فکر به عالمی فرو رفتم که نمیدانم چقدر گذشت که باز به خودم آمدم. رئیس نشانی از ناشکیبایی بروز نداد، اما وقتی داشتم خودم کفش میپوشیدم و بیش از اندازه طول دادم بیش از پیش خجالت کشیدم.
مرا از راهی به دریاچه برد. در آنجا بارون را دیدیم که با سه گیشای توکیویی زیر درخت گیلاس روی دشک نشسته بودند. همه بلند شدند، اگر چه بلند شدن از جا برای بارون راحت نبود. سرعتش از فرط نوشیدن مشروب قرمز شده بود، و چنان به نظر میرسید که گویی کسی با چوب کتکش زده است.
بارون گفت: ((رئیس! خوشحالم که به مهمانی ام آمدید. همیشه از دیدن شما در اینجا خوشحال میشوم، این را میدانستید؟ شرکت شما دست از بزرگ شدن بر نمیدارد، درست است؟ سایوری گفت که نوبو هفته ی قبل به مهمانی من در کیوتو آمده بود؟))
((خودم آن را از نوبو شنیدم، مطمئنم که مثل همیشه خودش بود.))
بارون گفت: ((بله، خودش بود. یک مرد کوچولوی عجیب و غریب، درست نمیگویم؟))
نمی دانم در فکر بارون چه میگذشت، چون قد خود او کوتاه تر از نوبو بود. به نظر رسید که رئیس از این تعبیر خوشش نیامده است، چشمهایش را باریک کرد.
بارون گفت: ((منظورم اینست...)) اما رئیس حرفش را قطع کرد.
((آمدم که تشکر و خداحافظی کنم، اما پیش از آن که بروم چیزی را برایتان آورده ام.)) و جعبه ی آرایش را به او داد. بارون مست تر از آن بود که بتواند گره پارچه ی ابریشمی را باز کند، آن را به یکی از گیشاها داد، و او آن را باز کرد.
بارون گفت: ((چه چیز زیبایی! شما چه فکر میکنید؟ ببینید، رئیس، این حتی زیباتر از مخلوق فوق العاده ای است که کنار شما ایستاده. سایوری را میشناسید؟ اگر نمیشناسید، بگذارید معرفی کنم.))
رئیس گفت: ((آه، من و سایوری خوب یکدیگر را میشناسیم.))
((چقدر میشناسید، رئیس؟ آین قدر که به شما حسادت کنم؟))
بارون از شوخی خودش خندید، اما دیگران نخندیدند. ((به هر حل، این هدیه سخاوتمندانه یادم انداخت که چیزی برایت دارم، سایوری. اما تا این گیشاها نرفته اند نمیتوانم آن را به تو بدهم، چون آن وقت آنها هم میخواهند. باید بمانی تا همه بروند.))
گفتم: ((بارون محبت دارند، اما نمیخواهم مزاحم شوم.))
(( میبینم که ما مهها خوب یادت داده که چطور به همه چیز نه بگویی. مهمانها که رفتند تو را در سرسرای جلو میبینم. رئیس وقتی سایوری به بدرقه تان میآید به نفع من تشویقش کنید.))
اگر بارون این اندازه مست نبود، مطمئنم که فکر میکرد خودش به بدرقه ی رئیس برود. اما دو مرد خداحافظی کردند و من با رئیس به طرف ساختمان بازگشتم. راننده که در اتومبیل را برای او باز کرد، با تعظیم از محبتش سپاسگزاری کردم. داشت مینشست که لحظه ای صبر کرد.
گفت: ((سایوری))، و چنان به نظر رسید که نمیداند چگونه شروع کند، ((مامهها از بارون به تو چه گفته؟))
((چیز زیادی نگفته، آقا، یا دست کم... خوب، مطمئن نیستم که رئیس چه منظوری دارند؟))
((بگو ببینم مامهها برای تو خواهر بزرگ تر خوبی بوده؟ چیزهایی را که باید بدانی به تو گفته است؟))
((آاه، بله، رئیس. مامهها بیش از آنچه که بتوانم بگویم به من کمک کرده.))
گفت: ((بسیار خوب، اگر جای تو بودم، وقتی مردی مثل بارون فکر میکند باید هدیه ای به تو بدهد.))
نمی دانستم چه پاسخی بدهم، لذا گفتم که بارون محبت دارد که به من فکر کرده است.
گفت: ((بله، واقعا محبت دارد، مطمئنم. ولی مواظب خودت باش.)) نگاهی اخطارگر بر من انداخت و سوار اتومبیلش شد.
یک ساعت بعد را با چند مهمان باقی مانده گذراندم، بارها و بارها چیزهایی را به یاد آوردم که رئیس امروز به من گفته بود. به جای این که نگران هشداری باشم که به من داده بود، خوشحال بودم که مدتی طولانی با من صحبت کرده است. در حقیقت، اصلا به ذهنم نرسید که به دیدارم با بارون فکر کنم، تا سرانجام هنگامی که در روشنایی رنگ باخته ی اول شب، خود را تک و تنها در سرسرای ورودی خانه دیدم، به خودم تا این اندازه آزادی عمل دادم که بروم در نزدیکترین اتاق روی حصیر زانو بزنم، و از پشت پنجره ی شیشه ای به بیرون نگاه کنم.
ده یا پانزده دقیقه گذشت، سرانجام بارون با قدمهای محکم به سرسرا آمد. نگاهم که به او افتاد کم مانده بود که از ترس بمیرم، چون گذشته از ربدوشامبر هیچ چیز تن نداشت. با یک دست حوله ای را به موهای بلند سیاه صورتش که مثلا ریشش بود میکشید. ظاهراً همین الان حمام کرده بود. بلند شدم و به او تعظیم کردم.
گفت: ((سایوری، میبینی چقدر احمقم. مشروب زیاد خوردم.)) این قسمت مسلّما درست بود. ((یادم رفت که تو منتظرم هستی! امیدوارم وقتی دیدی برایت چه کنار گذشتهام مرا ببخشی.))
بارون به سوی اتاقهای مرکز بنا به راه افتاد، انتظار داشت من هم به دنبالش بروم. اما همان جا که بودم ایستادم، به چیزی فکر کردم که ماههها گفته بود: ((یادت باشد که در موقعیت تو کارآموز مثل غذایی است که روی میز گذشته اند.))
بارون ایستاد، گفت:((بیا!))
((آه، بارون، نمیتوانم بیایم، لطفا اجازه بدهید همین جا منتظر بمانم.))
((دوست دارم چیزی را نشانت بدهم. بیا به اتاقهای من و بنشین، احمق نباش.))
گفتم: ((بارون، چون احمقم، نمیتوانم جلو حماقتم را بگیرم!))
((فردا که برگردی زیر چشمان مواظب ماههها هستی، آها؟ اما اینجا کسی مواظب نیست.))
اگر ذرّه ای قدرت درک داشتم، از بارون به خاطر محبتش برای دعوت به مهمانی خوبش تشکر میکردم و میگفتم چقدر متأسفم که مجبورم زحمت بدهم و بخواهم با یکی از اتومبیلهایش مرا به مهمانخانه برگردانند. اما انگار که دارم خواب میبینم... گمان میکنم به شک دچار شده بودم، تنها چیزی که به طور یقین میدانستم این بود که چقدر ترسیده ام.
بارون گفت: ((بیا با من برویم لباس بپوشیم امروز ساکی زیاد خورده ای؟))
لحظاتی طولانی گذشت مواظب بودم چهره ام، فقط چیزی چسبیده به سرم باشد و هیچ بازتابی را نشان ندهد.
سرانجام توانستم به نوعی بگویم: ((نه، آقا.))
((فکر نمیکردم خورده باشی، هر چقدر بخواهی برایت میریزم، راه بیفت.))
گفتم: ((بارون، خواهش میکنم، میدانم که در مهمانخانه منتظرم هستند.))
((منتظرت هستند؟ چه کسی منتظرت است؟))
پاسخ ندادم.
((گفتم، چه کسی منتظرت است؟ سر در نمیآورم چرا این طور میکنی، میخواهم چیزی به تو بدهم، ترجیح میدهی خودم بروم بیاورم؟))
گفتم: ((خیلی متأسفم.))
بارون به من خیره شد. بالاخره گفت: ((همین جا باش.)) و داخل اتاقها رفت. اندکی نگذشته چیزی در دست بازگشت، بسته ای صاف در لفافی کاغذی بود. مجبور نبودم نزدیک تر بروم که بفهمم کیمونو است.
گفت: ((بیا، چون اصرار داشتی که احمق بمانی، خودم رفتم هدیه ات را آوردم. حالت را بهتر میکند؟))
به بارون گفتم باز هم متأسفم.
گفت: ((آن روز دیدم که چقدر از این لباس خوشت آمد. بگیر، مال تو.))
بسته را روی میز گذشت و گره اش را باز کرد. فکر کردم کیمونویی است که منظره یه کوبه را نمایش میداد، و راستش را بگویم، به همان اندازه امیدوار، نگران هم شدم. نمیدنستم با چنین هدیه ی باشکوهی باید چه کنم، یا برای گرفتن آن از بارون چه توضیحی به مامهها بدهم. اما وقتی بارون بسته را باز کرد، به جای آن کیمونو چشمم به پارچه ی مجلّل سیاهی با طراحی براق و گلدوزی نقره ای افتاد. لباس را بیرون آورد و جلو شانه اش گرفت. کیمونو یی بود که باید در موزه نگه داری میشد... این گونه که بارون گفت در سال ۱۸۶۰ برای خواهر زاده ی آخرین شوگان، توکو وگاوا یوشینوبو دوخته شده بود. طرح روی لباس پرنده ای نقره ای در حال پرواز در آسمان تاریک بود، با منظره ای پر رمزو راز از درختها و صخره هایی تاریک که از پائین تا بالا کشیده شده بود.
بارون گفت: ((باید با من بیایی و این را امتحان کنی. حالا احمق نباش؟ خودم میدانم که چطور گره اوبی را ببندم. بعد هم کیمونوی خودت را میپوشی و هیچ کس از چیزی باخبر نمیشود.))
اگر در موقعیتی غیر از آن بودم با کمال خوشحالی لباسی را که از بارون به من هدیه داد با لباسم عوض میکردم. اما او چنان قدرتی داشت که حتی مامهها نیز نمیتوانست در برابرش فرمانبردار نباشد. اگر او نمیتوانست خواسته ی این مرد را رد کند، من چگونه میتوانستم؟ احساس میکردم که دارد بی حوصله میشود، خدا میدند که این مرد در چند ماهی که از معرفی من به بیرون می گذشت جز محبت به من کاری نکرده بود، اجازه داده بود در صرف ناهار با مامهها من نیز حضور داشته باشم، و این اجازه را داده بود مامهها مرا با خود به مهمانی او در ملکشدر کیوتو بیاورد. و اکنون نیز داشت با تعارف این کیمونوی خیره کننده باز هم محبت میکرد.
گمان میکنم سرانجام به این فکر رسیدم که جز اطاعت از او و پرداخت پیامد آن چاره ی دیگری ندارم، حل این پیامد هر چه که بود از خجالت نگاه به زمین انداختم، و در حالت خواب و بیداری که از اول در آن به سر می بردم، دیدم که بارون دستم را گرفت و از راهرو مرا به اتاقهای مرکزی بنا برد. یک بار مستخدمی در راهرو جلو آمد، اما چشمش که به ما افتاد تعظیم کرد و رفت. بارون تا وقتی که به اتاقی بزرگ که یک دیوارش آینه کوب بود رسیدیم. یک کلمه هم حرف نزد، فقط دستم را گرفته بود. اینجا اتاق لباس کنی اش بود، دیوار مقابل سراسر پوشیده از قفسههای لباس بود.
از ترس دستم میلرزید، اما اگر هم بارون متوجه آن شد، چیزی به روی خود نیاورد. مرا مقابل آینه ایستاند و دستم را به لبش برد. فکر کردم میخواهد آن را ببوسد، اما تنها پشت دستم را به صورتش کشید و حرکتی کرد که به نظرم عجیب آمد، آستینم را تا بالای ماچ بالا کشید و پوستم را بو کرد. ریشش دستم را قلقلک میداد، اما آن را احساس نمیکردم. هیچ چیز را احساس نمیکردم، چنان بود که زیر لایههای ترس و گیجی، و وحشت، مدفون شده ام... و سپس وقتی به پشت سرم آمد و دست جلو آورد که گره بند اوبیم را باز کند، از شوک بیدار شدم. این بند بود که اوبی را محکم نگه میداشت.
اینک که میدانستم بارون واقعا میخواهد لباسم را دربیاورد، وحشت را احساس کردم. خواستم چیزی بگویم، اما دهانم چنان بی حس شده بود که با آن اختیاری نداشتم، و به هر حال، بارون با هیس هیس گفتن ساکتم کرد. خواستم با جلو آوردن دستم جلو او را بگیرم، اما آن را کنار زد و سرانجام گره بند را گشود. بعد عقب رفت و مدتی طولانی را صرف کلنجار رفتن با گره اصلی اوبی در پشتم کرد. به او التماس کردم آن را باز نکند- گوی این که گلویم چنان خشک شده بود که در چندین بار تلاش برای حرف زدن، چیزی از دهانم خارج نشد- اما او به من گوش نداد و اندکی نگذشته شروع به باز کردن اوبی درازم کرد، آن را دور دست میپیچید و از دور کمرم باز میکرد. دستمال رئیس را دیدم که از زیرش روی زمین افتاد. لحظه ای نگذشته کپه ی اوبی روی زمین افتاد، بعد شروع به باز کردن بند زیرین کیمونویم کرد. وحشت رها شدن کیمونو از کمرم را احساس کردم. با چنگ آن را روی هم نگه داشتم، اما بارون بازش کرد. دیگر نمیتوانستم به آینه نگاه کنم. آخرین چیزی که پیش از بستن چشمهایم به یاد دارم صدای سایش پارچه هنگام افتادن لباس سنگین از روی شانه ام بود.
به نظر میرسید که بارون به آنچه میخواست دست یافته است، یا دست کم در آن لحظه دیگر بیش از آن پیش نرفت.
بارون با زمزمه گفت: ((سایوری، نگران نباش! به خاطر خدا، کاری نمیکنم که نباید بکنم. فقط میخواهم تماشایت کنم، نمیفهمی؟ اشکالی ندارد، هر مرد دیگری هم همین کار را میکرد.))
چیزی نگذشته دیدم در اتاق تنها هستم، بارون رفته بود بدون اینکه متوجه شوم. اینک که رفته بود، چنان هراسان و شتاب زده به پوشیدن لباسم پرداختم که وقتی روی زمین زانو زدم که آن را بردارم، تصویر بچه ی گرسنه ای را دیدم که به تکّه ای کاغذ چنگ انداخته است.
یک بار دیگر به بهترین نحوی که میتوانستم، با دستهای لرزان، لباسام را تن کردم. اما تا کسی به کمکم نمیآمد نمیتوانستم تا بیش از بستن و محکم کردن کمر روی لباس زیرینم به جلو بروم. جلو آینه ایستادم و نگران به آرایش به هم خورده ی صورتم نگاه کردم. آماده بودم که اگر لازم است یک ساعت منتظر بمانم. اما تنها چند دقیقه بعد بارون که روی ربدوشامبر کمری به دور شکم گنده اش بسته بود بازگشت. بدون این که کلمه ای بر زبان آورد به همان شیوه ی آقای ایشودا، کمک کرد کیمونویم را بپوشم و بند زیرینش را ببندم. اوبی سنگین و دراز را که در دست گرفته بود و برای بستنِ به دورِ کمرم با حلقه زدن اندازه میکرد، احساس وحشتناکی کردم. در ابتدا از این احساس سر در نمیآوردم، اما این احساس مثل لکّه ای که روی پارچه میدود در درونم دوید، بلافاصله فهمیدم که چیست. فهمیدم که کار بسیار بدی کرده ام. نمیخواستم جلو بارون گریه کنم، اما جلو آن را هم نمیتوانستم بگیرم- و به هر حال، او از وقتی که دوباره به اتاق بازگشته بود نگاه به چشم من نینداخته بود. کوشیدم مجسم کنم خانه ای هستم زیر باران که آب نمایم را میشوید. اما بارون بایستی اشکم را دیده باشد، چون از اتاق بیرون رفت و لحظه ای بعد با دستمالی بازگشت که حروف اول نام او را روی خود داشت. گفت آن را نگه دارم، اما من بعد از استفاده، آن را روی میز گذشتم.
مرا با خود به سرسرای ورودی برد و بدون ادای کلمه ای رفت. بلافاصله مستخدمی آمد، کیمونوی عتیقه ی دوباره بسته بندی شده در کاغذ را در دست گرفته بود. تعظیم کرد و آن را به من داد و سپس تا اتومبیل بارون به بدرقه ام آمد. در راهِ رفتن به مهمانخانه در صندلی عقب آرام گریه میکردم، اما راننده چیزی به روی خود نیاورد. اینک به خاطر اتفاقی که افتاده بودگریه نمیکردم. چیز ترسناک تری در ذهن داشتم- از این میترسیدم که وقتی آقای ایشودا آرایش به هم ریخته ی صورت و گره ناشیانه ی اوبی و بعد هم داخل بسته و هدیه ی گرانقیمتم را ببیند چه خواهد شد. پیش از پیاده شدن از اتومبیل با دستمال رئیس صورتم را پاک کردم، اما فایده ای نداشت. آقای ایشودا نگاهی به من انداخت و چنان چانه اش را خاراند که گویی این اتفاق را درک میکند. وقتی داخل اتاق داشت اوبیم را باز میکرد، گفت:

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:51
« بارون لباست رو در آورد؟»
گفتم : « متأسفم .»
« او لباست را درآورد و در آینه نگاهت کرد ، اما با تو عشرت نکرد، دست به تو نزد ، درست است ؟»
« بله آقا .»
آقای ایشودا به روبه رو خیره شد و گفت : « اشکالی ندارد .» و دیگر چیزی به هم نگفتیم .

فصل بیست و سوم

نمی خواهم بگویم فردای آن روز صبح زود وقتی قطار وارد ایستگاه کیوتو شد احساساتم آرام گرفته بود . هرچه باشد ، سنگ که در حوض می افتد ، تا مدت ها بعد از رفتن خود سنگ به اعماق آب ، آب تکان می خورد ، اما وقتی از پله های چوبی ایستگاه پایین می رفتم ، آقای ایشودا با یک متر فاصله در پشت سرم بود ، دچار چنان شوکی شدم که مدتی همه چیز را به فراموشی سپردم .
پوستر جدید رقص های پایتخت قدیمی را در ویترینی شیشه ای نصب به دیوار گذاشته بودند ، ایستادم که به آن نگاه کنم . دو هفته به اجرای برنامه مانده بود . پوستر دیروز توزیع شده بود- احتمالا ً موقعی که من به امید دیدن رئیس در ملک بارون می گشتم . این رقص ها هر سال با یک مضمون برپا می شد ، مثل « رنگ چهار فصل در کیوتو» یا « مکان های مشهور قصه ی هیکه» نام برنامه ی امسال « روشنایی درخشان آفتاب صبحگاه » بود. پوستر ، البته کار اووشیدا کوسابوورو- از سال 1919 تقریبا ً تمام پوسترها کار او بودند- گیشای کارآموزی را در یک کیمونوی زیبای سبز و نارنجی نشان می داد که روی قوس پلی چوبی ایستاده بود . از سفر طولانی خسته شده بودم و در قطار هم نتوانسته بودم بخوابم ، بنابراین مدتی طول کشید تا در میان گیجی و منگی و محو رنگ زیبای سبز و طلایی زمینه ی آن ، به تصویر دختر کیمونو پوش توجه کنم . نگاهش به روشنایی درخشان طلوع آفتاب خیره بود ، و چشمانی مبهوت کننده ی آبی _خاکستری داشت . مجبور شدم دست به نرده بگیرم تا نیفتم،دختری که اووشیدا روی پل نقاشی کرده بود من بودم !
در بازگشت از ایستگاه آقای ایشودا پوسترهایی را نشان می داد که در مسیرمان بودند ، و حتی یک بار به ریکشاکش گفت کنار برود که بتوانیم دیوار ساختمان قدیمی فروشگاه بزرگ دیمارو را که سرتاسر با این نقاشی پوشانده شده بود ببینیم . دیدن خودم در تمام سطح شهر به هر حال آن گونه که تصور می کردم برایم ولوله برانگیز نبود ، هنوز به فکر دختر بینوای پوستری بودم که در برابر آینه ایستاده بود و اوبیش به دست مردی مسن باز می شد . به هر رو ، انتظار داشتم در چند روز آینده از چپ و راست تبریک بشنوم ، اما به زودی دیدم که کسب افتخار همیشه بهایی برای پرداخت نیز دارد . از هنگامی که مامه ها ترتیب گرفتن نقشی را در رقص های فصل برایم داده بود ، اظهار نظرهای نامساعد درباره ی خودم را می شنیدم . بعد از ماجرای پوستر ، اوضاع رو به بدتر شدن گذاشت . مثلا ً ، صبح روز بعد ، دخترک کارآموزی که هفته ی پیش رفتاری بسیار دوستانه با من داشت ، حالا وقتی به او تعظیم کردم نگاه به سوی دیگر انداخت . اما مامه ها ، به دیدن او که دوران نقاهت را می گذراند ، به خانه اش رفتم و دیدم آن قدر به آن افتخار می کند که گویی خودش نقاشی پوستر است . جای شک نیست که از سفر من به هاکون خوشحال نبود ، اما مثل همیشه شیفته ی موفقیت من بود. عجیب است ، شاید بیش از همیشه . مدتی می ترسیدم که دیدار ترسناک من و بارون را خیانت تلقی کند. تصور می کردم آقای ایشودا چیزی به او می گوید ... اما اگر هم گفته بود، مامه ها هرگز حرفی از آن نزد . من هم چیزی نگفتم .
دو هفته بعد فستیوال رقص های فصل افتتاح شد . روز اول در اتاق رختکن تئاتر کابوورنجو ، از هیجان روی پا بند نبودم ، مامه ها گفته بود که رئیس و نوبو بین تماشاگران هستند . آرایش که می کردم ، دستمال رئیس را زیر ربدوشامبر و روی پوستم گذاشتم ، چون قرار بود کلاه گیس به سر بگذارم مویم را محکم با دستمالی ابریشمی بسته بودم . وقتی که خودم را بدون قاب آشنای گیسو به دور صورتم در آینه دیدم ، متوجه زاویه هایی در گونه ها و دور چشمم شدم که قبلا ً ندیده بودم . شاید به نظر عجیب بیاید ، اما وقتی متوجه شدم که صورت خودم مایه ی شگفتی ام شده است ، بلافاصله به این آگاهی دست یافتم که در زندگی هیچ چیز به آن سادگی که تصور می کنیم نیست .
یک ساعت بعد با سایر کارآموزها در گوشه ی یکی از ورودی های صحنه ، آماده ی رقص افتتاح ایستاده بودم .کیمونوهای یک شکل زرد و قرمز ، با اویی نارنجی و طلایی به تن داشتیم . این گونه هر یک مجسم کننده ی شعاعی از روشنایی آفتاب بودیم . با شروع آهنگ و با بلند شدن صدای اولین ضربه ی طبل و زه شامی سنها ، مثل رشته ای منجوق شروع به رقص کردیم . دست ها با بادبزن های باز جلو آورده شد . تا کنون هرگز این گونه احساس نکرده بودم که جزئی از چیزی هستم .
بعد از پایان رقص افتتاح ، شتاب زده به طبقه ی بالا رفتم که کیمونویم را عوض کنم . رقصی که قرار بود تنها اجرا کنم « آفتاب صبح روی امواج » نام داشت . و از دختری می گفت که سحرگاه برای شنا به اقیانوس می رود و دل به عشق دلفینی جادو شده می بندد . لباسم یک کیمونوی مجلل صورتی بود که طرحی از آب با رنگ خاکستری داشت ، و نوارهایی آبی ابریشمی در دست گرفته بودم که نمودار موج آب در پشت سرم بود . نقش دلفین جادو شده ی شاهزاده را گیشایی به نام اوومیو بر عهده داشت ، علاوه بر آن ، نقش هایی برای گیشاهایی که تصویر گردباد و روشنایی خورشید و پاشیدن آب بودند در نظر گرفته شده بود . همچنین چند کارآموز با کیمونوهایی به رنگ زغال و آبی ته صحنه ، نقش دلفین هایی را بازی می کردند که شاهزاده را به بازگشت می خواندند . لباسم را چنان سریع عوض کردم که چند دقیقه وقت داشتم که از پشت پرده تماشاگران را نگاه کنم. به دنبال صدای گاه به گاه ضربه های طبل به راهرو باریک و تاریکی رفتم که پشت یکی از دو اتاقک کنار صحنه قرار داشت . چند کارآموز و گیشای دیگر قبلا ً از شکاف درهای کشو مشغول تماشا بودند . کنار آن ها ایستادم و توانستم رئیس و نوبو را ببینم که کنار یکدیگر نشسته بودند ، گرچه به نظرم رسید که رئیس جای بهتر را به نوبو داده است . نوبو با دقت به صحنه چشم دوخته بود ، اما وقتی دیدم رئیس ظاهرا ً به خواب رفته است تعجب کردم . از آهنگی که می نواختند فهمیدم که شروع رقص مامه ها است ، به انتهای راهرو رفتم که درها به صحنه باز می شدند .
بیش از چند دقیقه رقص مامه ها را تماشا نکردم ، اما اثری که این رقص به روی من گذاشت هیچ وقت از خاطرم نرفت . رقص های مدرسه ی اینو بیشتر بازگو کننده ی قصه هایی از این و آن است ، و قصه ی این رقص به نام « مقام درباری که به سوی زنش باز می گردد » بر اساس یک شعر چینی و درباره ی مقامی در دربار بود که رابطه ی عاشقانه با بانویی در کاخ امپراتوری برقرار کرده بود . شبی همسر این مقام در اطراف کاخ پنهان می شود که بفهمد شوهرش وقتش را کجا می گذراند . سرانجام ، در سحرگاه ، وقتی شوهر خانه ی معشوقه را ترک می کند ، زن از پشت شمشاد ها او را می بیند ، اما از سرما بیمار می شود و چیزی نگذشته می میرد .
برای این اجرا ، محل اتفاق داستان را از چین به ژاپن تغییر داده بودند ، اما قصه همان بود . مامه ها نقش زن را بر عهده داشت که از سرما و دل شکستگی جان می سپرد ، و گیشا کاناکو نقش مقام درباری ، همسر او را بازی می کرد . رقص را از لحظه ای تماشا کردم که مرد با معشوقه اش وداع می کرد . آرایش صحنه ، در روشنایی کمرنگ طلوع آفتاب و ضرباهنگ کند و چون تپش قلب شامی سنها از عقب صحنه با روح و زیبا بود . مقام درباری برای سپاسگزاری از شب خوبی که با هم گذرانده بودند ، رقص زیبایی برای معشوقه اش اجرا کرد . و سپس برای آوردن گرما به طرفی رفت که روشنایی سحر از آن جا می تابید . این جا بود که مامه ها ، پنهان شده در گوشه ای دور از چشم شوهر و معشوقه ، رقص سوگواری اندوه بزرگش را آغاز کرد . نمی توانم بگویم که به خاطر زیبایی رقص مامه ها بود یا خود داستان ، اما در حال تماشای او چنان احساس اندوه می کردم که گویی خودم قربانی آن خیانت وحشتناک هستم . در پایان داستان ، روشنایی آفتاب صحنه را پر کرد . مامه ها به بیشه ای لای درخت ها رفت تا رقص مرگ را اجرا کند . نمی توانم بگویم بعد چه اتفاقی افتاد . دیگر تحمل تماشای بیش از آن را نداشتم ، و به هر رو ، باید به پشت صحنه باز می گشتم که آماده ی ورود به آن شوم .
وقتی در ورودی صحنه به انتظار ایستاده بودم ، این احساس عجیب را داشتم که سنگینی وزن ساختمان روی من است . چون البته ، همیشه اندوه به نظرم چیز عجیب سنگینی می رسید . یک رقاصه ی خوب همیشه جوراب سفید دکمه دارش را یک اندازه کوچک تر انتخاب می کند ، این گونه می تواند درزهای کف چوبی صحنه را با لمس پا احساس کند . اما در حالی که در آن جا ایستاده بودم و می کوشیدم قدرت اجرای برنامه را پیدا کنم ، چنان فشاری بر خودم احساس می کردم که نه تنها درزهای کف صحنه ، بلکه الیاف جورابم را نیز احساس می کردم . سرانجام ، صدای بلند شدن آهنگ طبل ها و شامی سنها را شنیدم ، و همین طور صدای به هم خوردن لباس های بازیگرانی که تند تند از کنارم وارد صحنه می شدند ، اما مشکل می توانم چیزی بعد از آن را به خاطر آورم . مطمئنم که دستم را با بادبزن بسته و زانوهای خم کرده بالا بردم ، چون با این حالت باید وارد صحنه می شدم . بعد از برنامه نشنیدم که بگویند در اجرایم مرتکب اشتباه شده باشم ، اما تنها چیزی را که واضح به خاطر می آورم این است که با حیرت به اطمینان و همواری حرکاتی نگاه می کردم که دست هایم انجام می دادند .این رقص را هر وقت که فرصت به دست آورده بودم تمرین کرده بودم ، فکر می کنم تمرینم کافی بود ، چون گرچه ذهنم کاملا ً مسدود بود ، اما بدون ذره ای اشکال یا حتی عصبی بودن نقشم را اجرا کردم .
در باقی اجراهای آن ماه ، هر بار به همان گونه آماده ی ورود به صحنه می شدم ، با تمرکز روی « مقام درباری که به سوی زنش باز می گردد » تا هنگامی که احساس می کردم اندوه بر من مستولی شده است . ما آدم ها در عادت دادن خود به همه چیز درخشانیم. وقتی که مامه ها را ، پنهان از چشم شوهر و معشوقه ، در حال رقص آهسته ی سوگواری تصور می کردم ، نمی توانستم جلوی احساس اندوه را در خود بگیرم ، همان گونه که نمی توانید جلو بوی سیب قاچ شده در بشقاب روی میز را بگیرید .
در هفته ی آخر برنامه ، روزی من و مامه ها بعد از برنامه با گیشای دیگری مشغول صحبت شدیم و تا دیر وقت در رختکن ماندیم . وقتی از تئاتر بیرون می رفتیم ، انتظار نداشتیم کسی را بیرون ببینیم . و در واقع همه رفته بودند .اما قدممان که به خیابان رسید ، راننده ای با یونیفرم از اتومبیلی پیاده شد و در عقب آن را باز کرد . ما داشتیم به راهمان ادامه می دادیم که نوبو از اتومبیل پیاده شد .
مامه ها گفت : « عجب ، نوبو_سان، کم کم داشتم نگران می شدم که دیگر دوستی با سایوری برای شما جالب نیست ! ماه گذشته هر روز منتظر شنیدن خبری از شما بودیم ...»
« شما از انتظار گله دارید ؟ یک ساعت است که بیرون تئاتر منتظرتان ایستاده ام .»
مامه ها گفت : « پس الان از تماشای رقص می آیید ؟ سایوری واقعا ً یک ستاره نیست ؟»
نوبو گفت : « الان از جایی نمی آیم . یک ساعت قبل از تماشای رقص بیرون آمدم . آن قدر وقت داشتم که به جایی تلفن کنم و راننده ام را برای گرفتن چیزی به مرکز شهر بفرستم .»
با یک دستش ضربه ای به شیشه ی پنجره اتومبیل زد ، راننده ی بینوا چنان از جا پرید که کلاهش افتاد . مرد پنجره را پایین کشید و پاکتی کوچک بسته بندی شده در لفافی به سبک غرب ، مثل کاغذ آلومینیوم ، به او داد . نوبو به طرف من برگشت و من تعظیم بلندی به او کردم و گفتم که چقدر از دیدارش خوشحالم .
گفت : « سایوری ، تو رقاصه ی بسیار با استعدادی هستی ، من بی دلیل به کسی هدیه نمی دهم .» فکر نمی کنم این حرفش از حقیقت بویی داشت . ادامه داد : « شاید به همین دلیل است که مامه ها و دیگران مرا به اندازه ی سایر مردها دوست ندارند . »
مامه ها گفت : « نوبو _ سان ، کی این حرف را زده است ؟»
« من خوب می دانم که شما گیشاها چه دوست دارید . تا زمانی که مردی به شما هدیه بدهد ، با هر آشغالی کنار می آیید .»
نوبو بسته ی کوچک را به طرف من دراز کرد .
گفتم : « عجب ، نوبو _سان . این چه آشغالی هست که می خواهید با آن کنار بیایم ؟ » البته منظورم شوخی بود ، اما نوبو به این چشم آن را ندید .
غرید : « همین الان نگفتم که من با همه ی مردها فرق دارم . چرا شما گیشاها

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:51
هیچ وقت حرفی را که به شما زده می شود باور نمی کنید؟اگر این بسته را می خواهی، بهتر است تا عقیده ام عوض نشده، بگیری.»
از نوبو تشکر کردم و بسته را گرفتم، و او یک بار دیگر ضربه ای به پنجره اتوموبیل زد. راننده بیرون پرید که در را باز کند.
به حال تعظیم باقی ماندیم تا اتوموبیلش پیچید و رفت. مامه ها مرا به باغ ساختمان تئاتر کابورنجو برد، آنجا روی نیمکتی سنگی رو به روی یک حوض پر از ماهی نشستیم و به بسته ای دقیق شدیم که نوبو به من داده بود.جعبه ی کوچکی بسته بندی شده در کاغذی طلایی بود که نام مغازه ی جواهر فروشی معروفی را بر رویش داشت و روبان قرمزی نیز به دورش بسته شده بود.جعبه را باز کردم و سنگ ساده ای در آن دیدم، یاقوتی به اندازه ی یک هسته ی هلو شکل یک قطره ی درشت خون بود که در روشنایی حوض می درخشید. آن را که در دست می چرخاندم، درخشش از این سطح به آن سطح می تابید، هر تابشی را در سینه ام احساس می کردم.
مامه ها گفت:« می بینم که چقدر خوشحال شده ای. من هم خوشحالم. اما زیاد دلت را به آن خوش نکن، سایوری. باز هم در زندگی جواهر خواهی گرفت – فکر می کنم، خیلی زیاد. اما دیگر فرصتی مثل حالا بدست نخواهی آورد. این یاقوت را به اوکیا ببر و به مادر بده.»
با تماشای این قطعه جواهر زیبا، و تابش درخشش آن که دستم را صورتی می کرد، و از فکر مادر با چشمان زرد بیمار گونه و پلکی چون رنگ گوشت... راستش، به نظرم رسید که دادن این سنگ به او مثل پوشاندن لباس ابریشمی بر تن گورکن است. اما البته، باید حرف مامه ها را اطاعت می کردم.
به حرف ادامه داد:« وقتی آن را به او می دهی بخصوص بایستی شیرین و مهربان باشی و بگویی،" مادر ، من واقعاً نیازی به جواهری مثل این ندارم و اگر آن را قبول کنید به من افتخار داده اید. در این سالها زحمت مرا کم نکشیده اید"و چیز دیگری نگو، چون ممکن است فکر کند دادی به او طعنه می زنی.»
دیرتر، وقتی در اتاقم نشسته بودم و مرکب درست می کردم که برای نوبو نامه ی تشکر بنویسم، حالم بد و بدتر می شد. اگر مامه ها این یاقوت را برای خودش می خواست، با کمال میل و خوشحالی آن را به او می دادم... اما دادن آن به مادر! به نوبوعلاقه داشتم، و افسوس می خوردم که هدیه ی گرانقیمتش باید نصیب چنین زنی شود. خوب می دانستم که اگر این یاقوت را به رئیس داده بود، به هیچ قیمتی حاضر نبودم آن را از دست بدهم. به هر رو، نوشتن نامه را تمام کردم و به اتاق مادر رفتم که با او صحبت کنم. در اتاق نیمه تاریکش نشسته بود و در حال کشیدن چپق سگش را ناز می کرد.
گفت:«چه می خواهی؟ می خواهم بگویم ق.ری چایم را بیاورند.»
«ببخشید که مزاحم شدم، مادر. امروز غروب که من و مامه ها از تئاتر بیرون آمدیم، رئیس کل نوبو توشی کازوو منتظرم بود... »
«منتظر مامه ها – سان بود، منظورت اینست.»
«نمی دانم، مادر. اما هدیه ای به من داد. چیز قشنگی است، امابه درد من ...»
می خواستم بگویم اگر آن را بپذیرد به منافتخار داده است، اما مادر گوشش به من نبود. چپقش را روی میز گذاشته بود و پیش از آنکه حتی دست به تعارف جلو ببرم جعبه را ازدستم گرفت. یک بار دیگر سعی کردم توضیح بدهم، اما مادر جعبه را برگردانده بود که یاقوت را در دست چربش بیندازد.
پرسید:«این چیست؟»
«هدیه ای است که رئیس کل نوبو به من داده است. نوبو توشی کازوو، منظورم، رئیس کل لوازم برقی ایوامورا است.»
«فکر می کنی نمی دانم نوبو توشی کازوو کیست؟»

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:51
از پشت میز بلند شد که به پشت پنجره برود صفحه کاغذی پنجره را عقب کشید و یاقوت را جلو آخرین پرتو آفتاب عصر گرفت کاری که من در خیابان کرده بودم سنگ را چرخاند و تابش درخشش را از این سطح به آن سطح تماشا کرد و بالاخره پنجره را کشید و سرجایش باز گشت
باید فهمیده باشی حتما از تو خواست این را به مامه ها بدهی؟
خب مامه ها خودش با من بود
می توانستم ببینم که ذهن مادر مثل چهارراهی که ترافیکش شلوغ است شده یاقوت را روی میز گذاشت و به پک زدن به چپقش مشغول شد هر تکه دود را به شکل فکری گیج رها شده در هوا میدیدم سرانجام گفت پس نوبو توشی کازوو به و علاقه مند است بله؟
مدتی است که افتخار جلب توجهش را دارم
چپقش را روی میز گذاشت انگار که میگفت گفتگویمان وارد مرحله جدیدتری شده است گفت آن طور که باید و شاید مراقبت نبوده ام اگر دوست پسر داری حالا وقتش است که به من بگویی
مادر تا حالا حتی یک دوست پسر هم نداشته ام
نمیدانم آیا حرفم را باور کرد یا نه اما بهرحال مرا مرخص کرد هنوز با جملاتی که مامه ها یادم داده بود به او تعارف نکرده بودم که یاقوت را بردارد داشتم فکر میکردم چگونه آن را مطرح کنم اما وقتی نگاهم را به آن نقطه از میز که سنگ آنجا قرار داشت بردم فکر کرد میخواهم آن را پس بگیرم وقت نکردم پیش از آن که آن را بردارد و کف دستش پنهان کند چیزی بگویم
سرانجام اتفاقی که قرار بود افتاد بعد از ظهری در چند روز بعد مامه ها به اوکیا آمد و مرا به اتاق پذیرایی برد که بگوید مزایده دوشیزگی من شروع شده است صبح آن روز پیغامی از مدیره ی چایی خانه ی ایشیریکی دریافت کرده بود
گفت از تاریخ آن خوشم نیامد چون امروز بعد از ظهر به توکیو میروم اما نیازی به وجود من نیست اگر مزایده بالا برود خودت میفهمی چون اتفاق خودش می افتد
گفتم نمیفهمم چه چیزی خودش اتفاق می افتد
گفت خیلی چیزها و رفت بدون این که حتی یک فنجان چای بنوشد
سه روز از رفتن مامه ها گذشت در ابتدا هر بار که صدای نزدیک شدن مستخدمه ای را می شنیدم به تپش قلبم اضافه می شد اما دو روز گذشت بدون اینکه خبری بشود روز سوم خاله در راهرو به سراغم آمد که بگوید مادر مرا به بالا احضار کرده است
پایم روی اولین پله بود که صدای باز شدن دری را شنیدم و کدو حلوایی را دیدم که سرآسیمه پایین می آید مثل آبی که از سطل بریزد چنانسریع می آمد که پایش به زحمت با پله برخورد داشت میان راه انگشتش به نرده خورد می باید زیاد درد گرفته باشد چون فریادی کشید و روی آخرین پله ایستاد گه آن را در دست بگیرد
با ناله ای از درد گفت هاتسومومو کجاست ؟ باید پیدایش کنم
خاله گفت به نظر من به اندازه به خودت صدمه رسانده ای حالا میخواهی هاتسومومو را پیدا کنی که بیشتر صدمهات بزند؟
کدو حلوایی عجیب به نظر ناراحت میرسید و این تنها به خاطر درد انگشتش نبود ولی وقتی از او پرسیدم چه شده به راهرو دوید و ناپدید شد
وارد اتاق مادر که شدم پشت میز نشسته بود مشغول ریختن تنباکو در چپقش شد اما اندکی نگذشته فکر بهتری به ذهنش رسید و آن را کنار گذاشت
در ردیف بالا طبقهای که دفتر حسابش را آنجا میگذاشت ساعتی زیبا ساخت اروپا در جعبه ای شیشه ای قرار داشت مادر چشم به آن دوخته بود اما دقایق طولانی گذشت بدون آنکه چیزی بگوید سرانجام من دهان باز کردم مادر ببخشید که مزاحمتان شدم اما به من گفتند که می خواهید مرا ببینید
گفت دکتر دیر کردهصبر می کنیم که برسد تصور کردم اشاره اش به دکتر خرچنگ است فکر کردم قرار است به اوکیا بیاید که درباره ی من گفتگو کند منتظر آن نبودم اندکی نگران شدم مادر سر خود را با نوازش تاکو گرم کرد اما چیزی نگذشته سگ از توجه او خسته شد و به خرناس کشیدن افتاد سرانجام صدای مستخدمه ای را شنیدم گه در سرسرای پایین به کسی خوشامد می گفت مادر به بالای پلکان رفت چند دقیقه بعد که بازگشت همراه دکتر خرچنگ نبود همراه مردی بسیار جوانتر از او با مویی نرم نقره ای که کیفی چرمی در دست داشت
مادر گفت این دختر است به دکتر جوان تعظیم کردم و او هم با تعظیم پاسخ مرا داد
به مادر گفت خانم کجا میتوانیم؟ مادر به او گفت همین اطاق خوب است آن گونه که در را بست فهمیدم که اتفاق ناخوشایندی در حال وقوع است اوبیم را باز کرد و روی میز گذاشت بعد کیمونو را از تنم دز آوردو به جا لباسی در گوشه اطاق آویخت یا لباس زیر تا آنجا که می توانستم بی حرکت ایستادم اما لحظه ای نگذشت که مادر کمری را باز کرد که لباس را به تنم نگه می داشت نتوانستم دست جلو نبرم گو این که او نیز مثل بارون دستم را عقب زد احساس بدی کردم بعد از کنار گذاشتن کمر دست به لباس زیرم برد یک بار دیگر دقیقا همان اتفاقی که در هاکون افتاده بود از این یک اصلا خوشم نیامد اما خلاف بارون لباسم را رویهم کشید و گفت روی زمین دراز بکشم
دکتر پایین پایم زانو زد بعد از پوزش پایین لباسم را بالا برد مامه ها مختصری درباره ی دوشیزگی برایم توضیح داده بود اما ظاهرا داشتم بیشتریاد می گرفتم آیا مزایده به پایان رسیده بود و این دکتر جوان برنده ان شده بود؟ پس تکلیف دکتر خرچنگ و نوبو چی میشد؟ حتی این فکر به ذهنم رسید که مادر باید به عمد در نقشه های مامه ها کارشکنی کرده باشد دکتر ئست به معاینه ام دراز کرد چنان احساس خفت و بی دفاعی میکردم که صورتم را دست پوشاندم می خواستم از جا بلند شوم اما میترسیدم هر حرکتی انجام وظیفه مرد را مشکل تر کند تنها بر طولانی شدن معارضه بیفزاید لذا با چشم روی هم گذاشته و نفس تو داده دراز کشیده برجایم باقی ماندم احساسم مثل احساس توکو در تولگی اش بود وقتی که سوزنی را قورت داده بود و خاله پوزه اش را باز نکه داشته بود تا مادر دست به گلویش ببرد سرانجام دکتر دستش را عقب کشید و لباسم را روی هم انداخت چشم که باز کردم او را دیدم که دستش را با دستمال تمیز میکند
گفت دست نخورده است
مادر پاسخ داد خب خبر خوبی است به خونریزی که نمی افتد؟
خیر با چشم معاینه اش کردم
منظورم وقت ...ب
منظورتان را میفهمم البته نمیشود گفت فکر میکنم طبق معمول
بعد از اجازه مرخصی گرفتن دکتر جوان مو نقره ای مادر در لباس پوشیدن کمکم کرد و گفت پشت میز بشینم سپس بدون مقدمه گوشم را دردست گرفت و چنان محکم کشید که فریادم در آمد در همان حال سرم را نزدیک کشید و گفت
تکه گرانقیمتی هستی کوچولو تو را دست کم گرفته بودم شانس آوردم گه اتفاقی نیفتاد اما خیالت راحت باشد که در آینده بیشتر مراقبت خواهم بود مردها از تو چیزی میخواهند و بابتش پول خوبی هم می پردازند گوشت به من است
گفتم بله خانم البته آن گونه محکم که گوشم را میکشید به هرچه میگفت بله میگفتم
اگر چیزی را که بابتش باید پول بپردازند مفت به مردی بدهی به این اوکیا خیانت کرده ای به من خیلی بدهکاری بلدم بدهی ات را چطور پس بگیرم و منظورم تنها آن نیست اینجا مادر با دست آزادش چنان صدای چندش آوری در آورد انگشتها را به گونه ای به کف دست مالید که صدایش بلند شد
ادامه داد مردها برایش پول خرج میکنند اما برای زدن با تو هم پول خرج میکنند اگر بفهمم مخفیانه به ملاقات مردی رفته ای ولو برا چند کلمه حرف ... حرفش را با پیچاندن بیشتر گوشم به پایان رساند و بعد رهایم کرد باید برای بدست آوردن دوباره نفسم سخت میجنگیدم وقتی احساس کردم باز می توانم حرف بزنم گفتم مادر ... من کاری نکرده ام که شما خشمگین بشوید
هنوز خیر کاری نکرده ای اگر دختر عاقلی باشی هیچ وقت کاری نخواهی کرد
خواستم اجازه مرخصی بگیرم اما مادر گفت که بمانم چپقش را تکان داد گو این که خالی بود وقتی پر و روشنش کرد گفت تصمیم گرفته ام باید مرتبه تو در اوکیا عوض شود
از این حرف احساس خطر کردم خواستم چیزی بگویم اما مادر جلوم را گرفت
من و تو هفته آینده مراسمی خواهیم داشت بعد از آن تو دخترم خواهی شد انگارکه خودم تو را زائیده باشم تصمیم گرفته ام تو را به فرزند خواندگی بپذیرم روزی اوکیا مال تو خواهد شد
نمی دانستم که چه بگویم و خوب یادم نیست که بعد چه شد مادر به حرف زدن ادامه داد گفت که در مقام دختر اوکیا باید در اطاق بزرگتر که اینک در اختیار هاتسو مو مو و کدو حلوایی بود نقل مکان کنم و آنها با هم به اطاق کوچکتری خواهد رفت که تا به حال من در آن بودم تا این لحظه نیمی از حواسم به او بود که ناگاه متوجه شدم در مقام دختر مادر دیگر مجبور نیستم با ستم هاتسو مو مو بجنگم نقشه ی مامه ها تمام مدت این بود اما هرگز به باورم نمی آمد که روزی واقعا این اتفاق بیفتد مادر به سخنرانی اش ادامه داد به لبهای افتاده و چشمان زردش نگاه کردم شاید که زن نفرت انگیزی بود اما در لوای دختر این زن نفرت انگیز در طبقه ای قرار میگرفتم که دیگر دست هاتسو مو مو به آن نمی رسید در میانه ی گفتگو بودیم که در باز شد و هاتسو مو مو در آستانه ی آن در راهرو ایستاده بود
مادر گفت چی میخواهی من کار دارم
هاتسو مو مو به من گفت برو بیرون می خواهم با مادر صحبت کنم
مادر گفت اگر میخواهی با من صحبت کنی باید از سایوری بخواهی لطف کند و برود
هاتسو مو مو به طعنه گفت لطف کن و برو سایوری
و من برای اولین بار در عمرم جوابش را دادم بدون اینکه بترسم که به خاطر آن تنبیهم کند
گفتم که اگر مادر بخواهد میروم هاتسو مو مو گفت مادر محبت میکنید از این احمق کوچولو بخواهید ما را تنها بگذارد؟
مادر گفت دردسر درست نکن بیا و بگو چه می خواهی
هاتسو مو مو خوشش نیامد اما بهر حال آمد و پشت میز نشست میان من و مادر نشسته بود اما فاصله اش با من آنقدر کم بود که بوی عطرش را می شنیدم
شروع به صحبت کرد کدو حلوایی طفلک همین الان دوید و سراغم آمد بیش از اندازه ناراحت بود به او قول دادم با شما صحبت کنم حرف عجیبی زد گفت وای هاتسو مو مو مادر عقیده اش را عوض کرده اما من به او گفتم که شک دارم که راست باشد
نمی دانم اشاره اش به چه بوده من ممطمئنا به تازگی عقیده ام را در هیچ مورد عوض نکرده ام
من هم به او همین را گفتم گفتم که شما هیچ وقت قولتان را پس نمیگیرید اما ممطمئنم اگر خودتان با زبان خودتان به او بگویید مادر حالش بهتر می شود
چه را به او بگویم؟
این که عقیده اتان در مورد پذیرفتن او به دختر خواندگی عوض نکرده اید
از کجا این فکر را کرده؟ از اول هم قصد نداشتم او را به فرزند خواندگی بپذیرم
با شنیدن این حرف درد عجیبی وجودم را گرفت نمیتوانستم به کدو حلوایی که سراسیمه و ناراحت از پله ها پایین میدوید فکر نکنم جای تعجب نداشت کسی نمیدانست که بعد از آن زندگی اش به کجا میکشید هاتسو مومو لبخندی بر لب داشت که او را شبیه مجسمه ی گرانبهای چینی نشان می داد اما حرف مادر متل فشفشه تکانش داد و با نفرت به من نگاه کرد
پس راست است می خواهید این را بپذیرید یادتان نمی آید مادر وقتی گفتید می خواهید کدو حلوایی را به دختر خواندگی بپذیرید؟ از من خواستید این را به او بگویم
به من مربوط نیست که تو به کدو حلوایی چه گفته ای وانگهی آن طور که من توقع داشتم خوب از عهده کارآموزی او بر نیامدی برای مدتی خوب بود اما به تازگی...
هاتسومومو با لحنی که مرا میترساند گفت مادر شما قول دادید
مهمل نباف می دانی که سالها بود که چشم به سایوری داشتم چرا باید او را کنار بگذارم و کد. حلوایی را بپذیرم؟
خوب می دانستم که مادر دروغ می گوید و می تواند زیاده روی را تا به آنجا برساند که رو به من بکند و بگوید
سایوری سان اولین باری که موضوع دختر خواندگی را با تو در میان گذاشتم کی بود؟ شاید پارسال؟
اگر دیده باشید که گربه چگونه شکار را به بچه هایش می آموزد چطور موش بی دفاعی را بگیرند و تکه تکه کنند راستش احساس کردم مادر دارد فرصتی به من می دهد که بیاموزم چطور مثل خودش باشمپتنها کاری آن را به من گفته بودید بود این اولین قدمم در راه به صورت او در آمدن و در زمان پیری با چشمهای زرد و زندگی کردن در اتاقی تاریک با دفتر های حساب بود نمی توانستم بیش از هاتسو مومو
جانب مادر را بگیرم نگاهم را بر زمین نگه داشتم که مجبور نشوم به هیچکدام بیاندازم و گفتم که به خاطر نمی آورم صورت هاتسو مو مو از خشم قرمز شد از جا بلند شد و به طرف در رفت اما صدای مادر متوقفش کرد
گفت سایوری تا یک هفته دیگر دختر من میشود از حالا تا آن موقع باید یاد بگیری که با احترام با او رفتار کنی و وقتی پایین رفتی به یکی از مستخدمه ها بگو برای من و سایوری چای بیاورند
هاتسومومو تعظیم کوتاهی کرد و رفت
گفتم مادر واقعا متاسفم که سبب این دردسر ها شده ام مطمئنم که هاتسومومو درباره ی برنامه هایی که شما برای کدو حلوایی داشته اید کاملا اشتباه کرده است اما ... اجازه دارم سوال کنم ؟ این امکان وجود دارد که من و کدو حلواییی را با هم به دختر خواندگی بپذیرید؟
پاسخ داد پس بگو بگو که از چم و خم این کسب چیزی سرت می شود درست است ؟ میخواهی به من یاد بدهی چطور اوکیا را اداره کنم؟
چند دقیقه بعد مستخدمه ای با سینی و قوری چای و یک فنجان وارد شد دو فنجان نبود فقط یک فنجان مادر اهمیتی به آن نداد فنجانش را پرکردم و با چشم پلک قرمزش به من خیره شد و شروع به نوشیدن کرد

فصل بيست وچهارم

فردای آن روز وقتی مامه ها به شهر بازگشت و شنید که مادر تصمیم گرفته مرا به دختر خواندگی بپذیرد آن گومه که انتظار داشتم ابراز خوشحالی نکرد البته سر تکان داد و به راضی به نظر میرسید اما لبخند بر لب نیاورد پرسیدم آیا اوضاع آن طور که خواهانش بود پیش نرفته است
گفت آه نه مزایده بین دکتر خرچنگ و نوبو همان طور که امیدوار بودم پیش می رود و آخرین رقم پیشنهادی مبلغی کلان و قابل ملاحظه است وقتی از آن باخبر شدم دانستم که خانم نیتا حتما تو را به دختر خواندگی می پذیرد خوشحالی بیش از این امکان نداشت
او این را بر زبان آورد اما واقعیت آن گونه که مرحله به مرحله در سالهای بعد با خبر شدم چیز کاملا متفاوت دیگری بود مثلا مزایده اصلا مسابقه بین دکتر خرچنگ و نوبو نبود در نهایت به مسابقه ای میان دکتر خرچگ و بارون منجر شده بود نمیتوانم تصور کنم که مامه ها در این باره چه احساسی داشت اما مطمئنم به همین خاطر بود که برای مدت کوتاهی رابطه اش با من سرد شده بود و چرا داستان اتفاقی که افتاده بود نزد خودش نگه داشته بود
منظورم این نیست که بگویم نوبو اصلا در این ماجرا درگیر نشد برای

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:52
مزایده ی دوشیزگی من با پشتکار قدم به میدان گذاشت اما فقط در چند روز اول تا وقتی که مبلغ پیشنهادی 8000 ین را پشت سر گذاشت وقتی او خود را کنار کشید احتمالا به این دلیل نبود که مبلغ این مزایده بیش از اندازه بالا رفته بودمامه ها از اول می دانست که نویو می تواند در برابر هرکس دست به اقدام بزند اما اگر بخواهد مشکلی که مامه ها پیش بینی نمی کرد این بود که نویو علاقه ی چندانی به این امر نداشت. مردهایی که وقت و پولشان را صرف دوشیزگی دخترها می کنند آدمهای بخصوصی هستند واشکار شد که نویو میان آنها جای نداشت اگر به خاطر داشته باشید چند ماه قبل مامه ها گفت که هیچ مردی دنبال دستی با یک کارآموز پانزده ساله نمی رود مگر اینکه چشم به دوشیزگی او داشته باشد. در همان گفتگو بود که به من گفت:" حاضرم شرط ببندم که تنها به خاطر گفت و شنود نیست که نویو به تو جلبشده." نمی دانم چه بسا در این مورد حق داشت اما هر چه که سبب جلب نویو به من شده بود به هر حال مسئله ی دوشیزگی هم نبود.
اما دکتر خرچنگ، او از آن مردهایی بود که ترجیح می داد طبق سنت خودکشی کند تا اجازه دهد یکی مثل نویو دوشیزه ای را از دستش برباید. البته گذشته از چند روز اول او دیگر به مواقع در این مزایده در برابر نویو شرکت نداشت؛ اما خودش این را نمی دانست و مدیره ی چای خانه ی ایشیر یکی تصمیم گرفته بود آن را به او نگوید. می خواست هرچه ممکن است رقم بالا برود لذا وقتی که با تلفن با او حرف می زد چیزهایی از این قبیل می گفت:" آه، دکتر ، همین الن پیغامی از اوزاکا شنیده بود ولی این پیغام می توانست از طرف خواهرش باشد چون این مدیره از دروغ های آشکارا خوشش نمی آمد اما وقتی از اوزاکا رسید ن و پیشنهادی همزمان با هم نام می برد طبیعتا دکتر خرچنگ فرض را بر این می گذاشت که گیشنهاد از طرف نویو است با وجودش که در واقع از طرف بارون بود.
و اما بارون،اون به خوبی از این مطلب آگاه بود که حریفش در ایم ماجرا دکتر است اما به آن اهمیت نمی داد خواستار دوشیزگی بود و از این فکر که آن را بدست نمی آورد لب برمی چید مدتی بعد گیشایی درمورد گفتگو با او تقریبا در همین ایام به من گفت بارون به او گفته بود:" شنیده ای که چه اتفاقی افتاده؟ در پی دوشیزهای هستم اما دکتر مزاحم مانع کارم است. تنها یک مرد می تواند کاشف یک منطقه ی کشف نشده باشد و من می خواهم آن مرد باشم اما چه کنم؟ ظاهرا این دکتر احمق نمی فهمد ارقامی را که اعلام می کند پول واقعی هستند!"
با بالا رفتن مبالغ پیشنهادی بارون صحبت از کنار کشیدن کرد اما ارقام فعلی چنان به شکست رکود نزدیک شده بودند که مدیره ی ایشریکی تصمیم گرفت با گول زدن بارون قیمت را باز هم بالاتر ببرد درستهمانگگونه که دکتر را گول می زد با تلفن به او می گفت :" آن آقای محترم قیمت بسیار بالایی پیشنهاد کرده." و بعد می افزود:" گرچه ،همه می دانند او از آن کسانی است که بالاتر از آن نمی رود." مظمئنم بودند بسیاری که این حرف را درباره ی دکتر باور می کردند، اما خانم مدیره جز آنها نبود می دانست که وقتی بارون آخرین قیمت پیشنهادی اش را بگوید هر رقمی که باشد دکتر بالاتر از آن را می گوید.
عاقبت، دکتر خرچنگ حاضر به پرداخت11500 ین برای تصاحب من شد. تا آن زمان این بالاترین رقمی بود که در گیون و احتمالا در تمامی نواحی گیشانشین ژاپن برای دوشیزه ای پرداخت شده بود یادتان باشد که ان روزها صرف یک ساعت وقت با گیشا چهار ین خرج داشت و یک کیمونوی پر هزینه به 1500 ین به فروش می رفت از این رو ممکن است که این قیمت رقمی هنگفت به نظر نرسد اما خیلی بیش از حد متعارف بود بگذارید این گونهبگویم رقمی بود که یک کارگر با کار در یک سال بدست می آورد.
باید اعتراف کنم که من از مسائل مالی چندان سررشته ندارم اغلب گیشاها به خود می بالند که هیچ وقت پول نقد با خود همراه ندارند و هنگام خرید پول آن را به حساب می گذارند. حتی اکنون و در شهر نیویورکروال زندگی من به همان طریق گذشته است برایث خرید به مغازه هایی می روم که مرا به چهره می شناسد شاگرد مغازه صورت کالای خریداری ام را یادداشت می کند و دستیار بسیار نازنینی دارم که ترتیبب پرداخت صورت حسابهای آخر ماه را می دهد بنابر این می بینید نمی توانم به شما بگویم خرجم در ماه چقدر بوده است یا بهای یک شیشه عطر چقدر بیشتر ازیک مجله است. بنابراین شاید برای توضیح درباره ی مسائل مالی من یکی از بی صلاحیت ترین افراد در روی کره ی زمین باشم به هر حال می خواهم چیزی را به شما بگویم که زمانی دوستی نزدیک به من گفت- و او کسی است که یقینا می دانمد چه می گوید چون در دهه ی 1960 مدتی قائم مقام وزارت دارایی ژاپن بود – او گفت نقدینگی پول در امسال همان ارزش را در سال بعد ندارد وبه این خاطر، در واقع دوشیزگی مامه ها در سال 1929گرانتر از دوشیزگی من بود، گرچه دوشیزگی من 11500 ین بود. و مال مامه ها 7000 یا 8000 ین.
البته در مزایده ی دوشیزگی من این حرفها مطرح نبود تا انجا که به همه مربوط می شد من رکورد تازه ای برجا گذاشته بودم و این رکورد تا سال 1951 باقی مانده هنگامی که کاتسو میو پا به میدان گذاشت – که به عقیده یمن بزرگترین گیشای قرن بیستم بود با وجود این طبق گفته ی دوستم در وزارت دارایی تا سال 1960 رکورد دار واقعی مامه ها بود اما حال چه رکورد واقعی از آن من بود یا از آن کاتسومیو یا مامه ها – یا حتی سالها پیش از آن در دهه ی 1890 مامه ها میتسو—به خوبی می توانید مجسم کنید که وقتی مبلغ این پول به گوش مادر رسید چگونه دست کوچولوی قرمزش به خاریدن افتاد.
دیگر نیازی به گفتن نیست که او به همین دلیل مرا به دخترخواندگی پذیرفت برای پرداخت بهی ام به اوکیا این مبلغ بیش از حد لازم بود اگد متدر مرا به دختر خواندگی نمی پذیرفت بخشی از آن پول نصیب خودم می شد و می توانید مجسم کنید که مادر چه احساسی می کرد وقتی که دختر اوکیا می-شدم دیگر قرضی به وجود نمی آمد چون اوکیا همه ی مخارج را خود جذب می کرد اما اگر سودی هم به دست می آوردم آن هم در اوکیا ححل می شد نه تنها در زمان دوشیزگی بلکه همچنین بعد از آن و برای همیشه.
مراسم دختر خواندگی هفته ی بعد از آن انجام شد. قبلا نام کوچکم به سایوری تغییر کرده بود. اینک نام خانوادگی ام نیز تغییر کرد. زمانی در خانه ی شنگولی ام در خلیج دریا ساکاموتا شیو نام داشت. اینک نامم نیتا سایوری بود.
ازمهم ترین لحظات زندگی یک گیشا مراسم زفاف که نوعی ازدواج است مسلما بالاترین نیز شمرده می شود زفاف من در اوایل ژوئیه ی1935 وقتی که پانزده سال داشتم انجام شد. مراسم در عصر و با نوشیدن یک فنجان ساکی که مارا به هم پیوند می داد آغاز شد. دلیل اجرای این مراسم اینست که گرچه خود زفاف زود به پایان می رسد اما دکتر خرچنگ برای همیشه عنوان صاحب زفاف مرا حفط می کرد – درک می کنید نه اینکه امتیاز به خصوصی برای او محسوب شود این مراسم در جای خانه ی ایشیرکی انجام گرفت در حضور مادر خاله و مامه ها مدیره ی ایشیریکی نیز در آن شرکت داشت و همین طور آقای بوکو جامه آرای من – چون همیشه جامه آرا نیز در این قبیل مراسم حضور دارد نماینده ی وابستگی گیشا است رسمی ترین لباس کارآموزی را به تن داشتم کیمونوی سیاه با پنج جغه و لباس زیرین قرمز ،که...

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:52
رنگ سرآغازی جدید است. مامه ها گفته بود که رفتارم جدی باشد؛ چنان که اصلاً شوخ طبعی ندارم. با در نظر گرفتن عصبی بودن، هنگام عبور از راهرو چای خانه ی ایشبریکی، با جمع شدن دنباله ی کیمونو به دور پایم هیچ مشکلی در جدی به نظر رسیدن نداشتم.
بعد از انجام مراسم همگی برای صرف شام به رستورانی دنج به نام کینچو رفتیم.این نیز برنامه ی رسمی دیگری بود کم حرف زدم و کمتر از آن غذا خوردم در رستوران که بودیم ، احتمالاً دکتر خرچنگ به فکر لحظات بعد بود،و تا آن هنگام هرگز مردی کسل کننده تر از او ندیده بودم هنگام صرف غذا به خاطر رفتار نجیبانه نگاه از بشقاب بر نمی داشتم، اما هر بار که از گوشه ی چشم به او نگاه می کردم می دیدم مثل مردهایی که در جلسه کار شرکت دارند از پشت عینک زمین را نگاه می کند.
صرف شام که به پایان رسید، آقای بکو مرا با ریشکا به مهمانخانه ی زیبایی در محوطه ی معبد نانژن – ژی همراهی کرد آن روز خود زودتر به آنجا رفته بود تا لباسهایم را در اتاق مجاور مرتب کند . اینک کمکم کرد تا کیمونویم را در بیاورم و کیمونویی ساده به تن کنم ، با یک اویی ساده که گره در پشت نداشت- که برای دکتر موجب دردسر باشد. گره اوبی را چنان بست که آقای بکو مجبور شد برای بازگشت به اتاق و نشستن در کنار در به انتظار دکتر، کمکم کند. تنها که ماندم وحشت غریبی وجودم را گرفت، گویی قرار است برای برداشتن کلیه یا کبد یا چیزی مثل آن تحت عمل جراحی قرار بگیرم.
اندکی نگذشته دکتر خرچنگ آمد، گفت تا حمام می کند برایش سفارش ساکی بدهم گمان میکنم منتظر بود تا در دراوردن لباس کمکش کنم، چون نگاه عجیبی به من انداخت. اما دستهایم چنان سر و کرخت شده بود، که فکر نمی کنم از عهده ی آن بر می آمدم . دقایقی نگذشته با لباس خواب از حمام بیرون آمد و در رو به باغ را باز کرد، در بالکن کوچک چوبی ننشستیم و ساکی نوشیدیم و به صدای جیرجیرکها و جویباری کوچک در پایین گوش دادیم. چند قطره ساکی روی کیمونوم ریخت اما دکتر متوجه نشد و راستش به نظر نمی رسد که اصلاً متوجه چیزی بشود . به جز پریدن ماهی در حوضی نزدیک ، که چنان نشانم داد گویی تا به حال چنین چیزی ندیده ام . وقتی در بالکن نشسته بودیم ، مستخدمه ای آمد و دشکهایمان را انداخت ، دو دشک در کنار هم
سرانجام مرا در بالکن تنها گذاشت و به داخل رفت . از گوشه چشم به او نگاه کردم دو حوله ی سفید از چمدان در آورد و روی میز گذاشت ، این طرف و آن طرفشان کرد تا عاقبت راضی شد . همین کار را با بالش یکی از دشکها نیز انجام داد، سپس آمد و کنار در ایستاد تا از آنجا بلند شدم و به دنبالش رفتم.
وقتی که هنوز ایستاده بودم ، اوییم را باز کرد و گفت روی یکی از دشکها راحت کنم. همه چیز به نظرم عجیب می آمد و چنان ترسیده بودم، که به هر صورت نمی توانستم راحت باشم ، اما به پشت خوابیدم و بالشی زیر گردنم گذاشتم.
دکتر خرچنگ شروع به توضیح درباره ی زفاف کرد، می دانستم که صحبت در این باره در برخی مردان سبب برانگیختگی میل می شود. اما او از این قبیل مرها نبود توضیحش را که تمام کرد گفت: این دومین باری است که فرصتی به دست می اورم که نمونه ی خون تو را بگیرم می خواهی نمونه اول را نشانت بدهم؟
متوجه شده بودم که او فقط چمدان سفرش را با خود نیاورده ، بلکه جعبه ای چوبی نیز همراه داد. از جیب شلوارش در قفسه دسته کلیدی بیرون آورد و قفل جعبه ی چوبی را باز کرد . بعد جعبه را نزدیک آورد و درش را از وسط باز کرد.

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:53
در این جعبه طبقاتی قرار داشت که رویش شیشه هایی کوچک با درهای چوب پنبه ای چیده شده بود و جلوشان نیز بندی برای نگه داشتن داشت. در گوشه ی طبقه ی پایینش وسایلی چون قیچی و پنس قرار داشت، اما بقیه ی آن پر از شیشه بود. تعدادشان شاید به چهل یا پنجاه می رسید. گذشته از چند شیشه ی خالی در طبقه ی بالا، این شیشه ها همه چیز در داخل داشتند، اما نمی دانستم چه. ولی وقتی دکتر چراغی از روی میز آورد توانستم برچسبهای سفید چسبانده شده به رویشان را بخوانم، که نام گیشاهای مختلف بود. نام مامه ها را خواندم. همین طور نام مامه کیشی بزرگ را. تعدادی نام آشنای دیگر هم دیدم، که نام کورین، دوست هاتسومومو نیز در میانشان بود. بعد شیشه ای را بیرون آورد و گفت:« این شیشه تو است.»
نام مرا به اشتباه نوشته بود، به جای «ری» حرف دیگری گذاشته بود. اما داخل شیشه چیز چغر شده ای بود که مثل هسته ی آلو به نظر می رسید، گر چه بیشتر قهوه ای بود تا بنفش. چوب پنبه ی آن را برداشت و با پنس محتوایش را بیرون کشید.
گفت:« این تنزیبی است که با خون تو آغشته شده، وقتی پایت را بریده بودی، حتماً یادت هست. معمولاً نمونه ی خون بیمارانم را نگه نمی دارم، اما... از تو خوشم آمده بود. بعد از گرفتن این نمونه بود که تصمیم گرفتم صاحب زفاف تو بشوم. فکر می کنم تصدیق می کنی که در این باره تو یک نمونه ی غیر معمول هستی، نه تنها نمونه ی زفافت را دارم، بلکه نمونه ی بریدگی چند ماه قبل پایت را نیز نگه داشته ام.»
وقتی که دکتر به نشان دادن نمونه ای خون دیگران، که شامل خون مامه ها نیز می شد، ادامه داد انزجار خود را پنهان کردم. به نظر می رسید که این نمونه ها برای دکتر خرچنگ مجذوب کننده است، اما برای من... خب، برای این که ادب به خرج بدهم صورتم را به آن طرف نگه می داشتم، اما وقتی چشم دکتر به آنها بود، نگاه به طرفی دیگر می بردم.
ساعتی بعد، وقتی کارش با من تمام شد احساس کردم گویی عملی را به پایان برده ام، اما چنان احساس آسودگی خاطر می کردم که لبخند بر لب آوردم. درباره ی کل موضوع چیزی به نظرم مضحک می رسید، هر چه بیشتر به آن فکر می کردم خنده دار بودنش بیشتر نظرم را می گرفت و چیزی نگذشته به غش غش خنده افتادم. باید صدایم را آهسته می کردم که به گوش دکتر در اتاق مجاور نرسد. اما از این فکر که آینده ام به طور کلی بستگی به این ماجرا داشته است! با مجسم کردن تلفنهایی که در جریان این مزایده بین مدیره ی چای خانه و نوبو و بارون برقرار می شد، و پولهایی که خرج می شد، و باقی مخمصه ها. اکنون که نوبو را به چشم دوست می دیدم، ماجرا با او چه عحیب از آب در می آمد. اما در مورد بارون حتی نمی خواستم تصور کنم که با او چه می شد.
وقتی که دکتر هنوز در حمام بود، تقه ای به در اتاق آقای بکو زدم. مستخدمه ای با عجله داخل شد که ملافه های دشک را عوض کند و آقای بکو کمکم کرد که لباس خواب بپوشم. بعداً ، وقتی دکتر خوابید از جا بلند شدم که بی سر و صدا حمام کنم. مامه ها گفته بود شب را نخوابم، شاید دکتر بیدار شود و چیزی لازم داشته باشد. اما با وجود تلاش در نخوابیدن، نمی توانستم جلو چرت زدنم را بگیرم. صبح به موقع بیدار شدم و پیش از آن که دکتر مرا ببیند، آماده بودم.
بعد از صرف صبحانه، کمک کردم تا دکتر خرچنگ کفشش را بپوشد و به بدرقه اش تا در مهمانخانه رفتم. پیش از آن که از در بیرون برود، برای شب گذشته از من تشکر کرد و بسته ای کوچک به دستم داد. نمی توانستم خودم را متقاعد کنم که این بسته جواهری همانند آنست که نوبو به من داده بود یا تکه ای

بریده از حوله ی زفافمان است! اما وقتی به اتاق برگشتم و شهامتم را برای باز کردنش جمع کردم، دیدم داخل آن علف چینی است. نمی دانستم باید با آن چه کنم تا از آقای بِکو پرسیدم، گفت باید روزی یک بار دم کنم و بخورم که باردار نشوم. گفت:« مواظب باش، چون علف گران قیمتی است. خیلی هم مواظب نباش، چون سقط جنین گران تر است.»

***

توضیح آن عجیب و مشکل است، اما بعد از مراسم زفاف دنیا به نظرم به گونه ای متفاوت می رسید. کدو حلوایی که هنوز آن را نگذرانده بود، به چشمم به نوعی بچه و بی تجربه می رسید، گرچه از من بزرگ تر بود. مادر و خاله، و همین طور هاتسومومو و مامه ها نیز، البته، همه این تجربه را پشت سر گذاشته بودند، و احتمالاً من بیش از آنها در اشتراک در این چیز بخصوص با آنها آگاه بودم. کارآموزها بعد از گذراندن زفاف، گیسوی خود را به مدل تازه ای آرایش می کنند، و به جای نوار نقش دار به دور شینیونشان نوار قرمز می بندند. مدتی چنان حواسم به این بود که کدام کارآموز نوار قرمز بستهاست و کدام یک نوار نقش دار، که هنگام عبور از راهروی مدرسه ی کوچک و یا در خیابان به سختی به چیزی دیگر توجه می کردم. برای کسانی که زفاف را گذرانده بودند احترام تازه ای احساس می کردم، و خودم را دنیا دیده تر از آنهایی می دیدم که این تجربه را پشت سر نگذاشته بودند.
مطمئنم که همه ی کارآموها بعد از گذراندن زفاف مثل من احساس می کنند که تغییر کرده اند. اما در مورد من تنها این نبود که دنیا را با چشمی دیگر می دیدم، بلکه به خاطر دید تازه ای بود که مادر از من داشت ، و همچنین زندگی روزانه ام نیز تغییر کرده بود. یقین دارم که تا به حال متوجه شده اید، او از آن دسته آدم هایی بود که هنگامی که توجهشان به چیزی جلب می شود که بر چسب قیمت رویش داشته باشد. در خیابان که راه می رفت، ذهنش مثل چرتکه ای کار می کرد: «آه، نگاه کن یوکیو کوچولو را ببین، حماقتش پارسال صد ین خرج روی دست خواهر بزرگ تر بیچاره اش گذاشت، این هم ایشی میتسو، باید از پول ماهانه ای که دانای تازه اش می پردازد خیلی به خودش ببالد.» اگر مادر در یک روز خوش بهاری کنار رود خانه ی شیراکاوا قدم می زد، زمانی که می توانید زیبایی مطلق را در خیس خوردن شاخه های درخت گیلاس بر روی آب ببینید، چشم او هیچ کدام را نمی دید_ مگر اینکه ... نمی دانم... نقشه ای برای پول در آوردن از فروش درخت، یا چنین چیزی، می داشت.
پیش از زفافم، گمان نمی کنم که برای مادر تفاوت می کرد هاتسومومو در گیون برای من مشکل ساز باشد. اما اینک برچسب گرانقیمتی روی خود داشتم، بدون این که حتی از او بخواهم، جلوی مشکل سازی او را گرفت. نمی دانم چه کرد. احتمالاً فقط گفته بود:« هاتسومومو، اگر رفتارت سبب دردسر، یرای برای سایوری و یا خرجی برای اوکیا شود، پولش را باید خودت بپردازی!» از آغاز بیماری مادرم، زندگی را همیشه با دشواری گذرانده بودم، اما اکنون برای مدتی، همه چیز به نحوی غیر قابل شکایت باشکوه به نظر می رسید. نمی گویم که اصلاً خسته و یا نومید نمی شدم، درواقع بیشتر وقتها خسته بودم. زندگی در گیون، برای زنی که در آنجا کسب درآمد می کند چندان راحت نیست. اما جای شک ندارد که خلاص شدن از دست تهدیدهای هاتسومومو تسکین خاطر بزرگی بود. زندگی در اوکیا نیز لذت بخش بود. در مقام دختر خوانده ی اوکیا، هر وقت که دلم می خواست غذا می خوردم. به جای این که صبر کنم اول کدوحلوایی کیمونویش را انتخاب کند، من انتخاب می کردم- و همین که انتخاب می کردم، خاله حاضر و آماده، پیش از آن که دست به کیمونوی هاتسومومو بزند، می آمد با گرفتن درز آن اندازه ام کند و یقه را به لباس زیرینم کوک بزند. اکنون به خاطر احترامی که از همه می دیدم، دیگر به نگاههای خشم آلود و پر از نفرتی که هاتسومومو نثارم می کرد اهمیت نمی دادم. اما هر وقت کدو حلوایی با چهره ای مغموم از کنارم عبور می کرد و نگاه به طرفی دیگر می انداخت، حتی وقتی که با هم چهره به چهره می شدیم، درد می کشیدم. قبلاً این احساس را داشتم که اگر شرایط این گونه از آب در نمی آمد، می توانستیم رفاقتمان را توسعه بدهیم. اکنون دیگر این احساس را نداشتم.

***

بعد از پشت سر گذاشتن زفاف، دکتر خرچنگ بتمامی از زندگی ام تقریباً غیب شد. از کلمه ی «تقریباً» استفاده می کنم چون گرچه دیگر من و مامه ها به چای خانه ی شیرایی نمی رفتیم که از او پذیرایی کنیم، اما گاهی پیش می آمد که در مهمانی هایی در گیون به او برمی خوردم. و آن سوی ماجرا، بارون، دیگر هرگز اورا ندیدم. هنوز هم از نقش او در بالا بردنم زفافم چیزی نمی دانم، اما به عقب که نگاه می کنم می فهمم که چرا مامه ها می خواست ما را از هم دور نگه دارد. احتمالاً من هم به اندازه ی مامه ها از بودنم کنارشان، در جوار بارون، احساس ناراحتی می کردم. به هر رو، اصلاً نمی توانم تظاهر کنم که برای این مردها ذره ای دلم تنگ شده است.
اما در این میان مردی بود که با اشتیاق در انتظار باز هم دیدنش بودم، و مطمئنم که لازم نیس به شما بگویم دارم از رئیس می گویم. در نقشه ی مامه ها او نقشی نداشت، و بنابراین انتظار نداشتم چون زفافم را گذرانده ام رابطه ام با او تغییر کرده و یا به پایان رسیده باشد. با وجود این باید اعتراف کنم که چند هفته بعد وقتی شنیدم مؤسسه ی لوازم برقی ایوامورا یک بار دیگر مرا برای پذیرایی به مهمانی شان خوانده است، خاطرم تسکین یافت. آن شب وقتی وارد مجلس شدم نوبو و رئیس هر دو بودند. در گذشته می رفتم که در کنار نوبو بنشینم ، اما اکنون که مادر مرا به دختر خواندگی پذیرفته بود، دیگر نیاز نداشتم که به او به چشم نجات دهنده ی زندگیم نگاه کنم. آن شب بر حسب اتفاق، در کنار رئیس جایی خالی بود. لذا با احساس هیجان رفتم و کنار او نشستم. برای او که ساکی می ریختم رفتاری گرم و دوستانه داشت، و با بلند کردن فنجان به طرفم از من تشکر می کرد، اما در طول شب حتی یک بار هم نگاه به سویم نینداخت. در حالی که نوبو، هر بار که نگاهش می کردم، با چنان درخشندگی مرا می نگریست که گویی در جمع تنها من حضور دارم. معنای آرزوی کسی را داشتن را می دانستم. لذا پیش از به پایان رسیدن شب رفتم که کمی با او صحبت کنم. توجه داشتم که بعد از این هیچوقت او را ندیده نگیرم.
بعد از گذشت حدود یک ماه، شبی در یک مهمانی، بر حسب اتفاق به نوبو گفتم که مامه ها برایم ترتیب سفری را داده که در فستیوالی در هیروشیما شرکت کنم. این را که به او می گفتم مطمئن نبودم که گوشش به حرفم باشد، اما فردای آن روز وقتی از مدرسه به اوکیا باز گشتم، یک صندوق سفری چوبی نو در اتاقم دیدم که او به عنوان هدیه برایم فرستاده بود. این صندوق حتی زیباتر از صندوقی بود که برای مهمانی بارون در هاکون از خاله قرض گرفته بودم. از این که فکر کرده بودم اینک که نوبو در نقشه های مامه ها مرکزیت ندارد می توانم او را از دور خارج کنم از خودم خجالت کشیدم. نامه ی تشکری برای او نوشتم و گفتم با کمال اشتیاق در انتظار هفته ی آینده هستم که او را ببینم و از نزدیک تشکر کنم، در مهمانی بزرگ مؤسسه ی لوازم برقی ایوامورا که از چند ماه قبل به آن دعوت شده بودم.
اما بعد اتفاق عجیبی افتاد. اندکی پیش از برگزاری این مهمانی پیغامی با این متن دریافت کردم که به شرکت من در آن مهمانی نیازی نیست. یوگو، تلفنچی اوکیایمان، این گمان را داشت که مهمانی به هم خورده است. بر حسب اتفاق، به مناسبت شرکت در مهمانی دیگری آن شب باید به چای خانه ی ایشیریکی می رفتم. وقتی در سرسرا زانو زدم تا به مهمانی وارد شوم، در سالن بزرگ ضیافت باز شد و گیشای جوانی به نام کاتسو بیرون آمد. پیش از آن که در را بکشد و ببندد، صدایی شنیدم که مطمئن بودم صدای خنده ی رئیس است. گیج شدم. از جا برخاستم و پیش از آن که کاتسو از چای خانه خارج شود جلوش را گرفتم.
گفتم:« ببخشید که مزاحم می شوم. در مهمانی مؤسسه ی لوازم برقی ایوامورا شرکت داشتی؟»
« بله، مهمانی خوبی است. لااقل بیست و پنج گیشا و پجاه مرد هستند...»
پرسیدم:« و...، رئیس ایوامورا و نوبو- سان هر دو هستند؟»
«نوبو نیست. امروز صبح که به خانه اش برگشته بیمار بوده است. بعداً افسوس می خورد که چرا در آن شرکت نداشته. اما رئیس هست، برای چه می پرسی؟»
چیزی زیر لب زمزمه کردم- یادم نمی آید چه بود- و او رفت.
تا این هنگام تصور می کردم که رئیس به همان اندازه ی نوبو برای دوستی با من ارزش قائل است. اکنون باید به این فکر می کردم که آیا اینها همه پنداری بیهوده بوده است؟ و این دوستی تنها برای نوبو مهم بوده است؟

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:53
فصل بیست و پنجم

در شرط بندی با مادر تا اینجا مامه ها برنده بود، اما در این شرط بندی هنوز هم در آینده ی من پول برایش بود. لذا در سه چهار سال آینده کوشید که چهره ی آشنایی از من برای مشتری های خوب و گیشاهای گیون بسازد. هنوز در دوران ظهور بحران اقتصادی وقت به سر می بردیم، ضیافت های رسمی مورد علاقه ی مامه ها آن گونه که باید برقرار نمی شد. اما او مرا با خود به بسیاری از مهمانی های غیر تشریفاتی می برد، نه تنها به مهمانی هایی در چای خانه ها، بلکه به برنامه ی شناهای دسته جمعی، تورهای سیاحتی و نمایشهای کابوکی و از این قبیل. در بحبوحه ی گرمای تابستان که مردم بیشتر به استراحت می پردازند، این دور هم جمع شدن های خودمانی تفریح محسوب می شد، حتی برای کسانی مثل ما که همیشه مشغول پذیرایی بودیم. مثلاً، گاهی اوقات دسته ای آدم تصمیم می گرفتند در آبراهی در امتداد رودخانه ی کامو قایق را به آب بسپارند، پا را در آب بگذارند و ساکی بنوشند. از نظر سن کوچک تر از آن بودم که با آنها مشروب بنوشم، و اغلب کارم فقط شکستن یخ و درست کردن بستنی بود، اما به هر حال به چشم تنوع برایم خوشایند بود.
گاهی وقت ها بازرگانان ثروتمند یا اشراف زاده ها شبها فقط برای خودشان بزم به راه می انداختند. تا نیمه های شب با گیشاها ساز می زدند و می خواندند. یادم می آید در یکی از این مهمانی ها، همسر میزبان هنگام ترک مجلس به کنار در خروجی امد و انعامهای کلان در پاکت به دستمان داد. به مامه ها دو پاکت داد، گفت لطف کند و پاکت دیگر را به گیشا تومی زورو بدهد، که آن گونه که گفت:« به خاطر سر درد» زودتر به خانه رفته بود. در واقع او هم به خوبی می دانست که تومی زورو معشوقه ی همسرش است و به قسمتی دیگر از خانه رفته اند که شب را با هم بگذرانند.
بسیاری از مهمانی های بزرگ گیون با شرکت هنرمندان و نویسندگان و بازیگران سرشناس کابوکی برگزار می شد، و گاهی اوقات این برنامه ها بسیار هیجان انگیز از آب در می آمد . اما متأسفانه باید بگویم به طور کلی مهمانی های با گیشاها مجالسی پیش پا افتاده بود. میزبان فرماندهی گروه کوچک محفل را به عهده می گرفت، و مهمان افتخاری یکی از کارپردازهایش بود، یا شاید کارمندی که به تازگی ارتقاء مقام گرفته بود، یا چیزی در این قالب. خیلی وقتها ، برخی گیشاهای خوش نیت به من نصیحت می کردند که در مقام یک کارآموز، مسئولیت من- گذشته از به نظر زیبا رسیدن- ساکت نشستن و گوش دادن به حرفها به این امید است که روزی خودم سخنور باهوشی شوم. راستش، بیشتر مکالماتی که در این مجالس می شنیدم، هیچ ربطی به هوش نداشت. ممکن بود مرد رو به گیشای کنار دستش کند و بگوید:« هوا واقعاً به طور غیر عادی گرم شده است، شما این طور فکر نمی کنید؟» و گیشا ممکن بود پاسخ بدهد:« آه، بله، خیلی گرم است!» بعد ممکن بود با او مسابقه ی مشروبخواری بگذارد، یا تمام مردها را به آواز خواندن مجبور کند، و به زودی مردی که با او صحبت می کرد آن چنان مست و خراب می شد که به یاد نمی آورد آنچنان که امید داشته خوش نگذرانده است. به چشم من، این قبیل مهمانی ها همیشه وقت تلف کردن بود. اگر مردی به این منظور به گیون می آمد که اوقاتی را به استراحت بگذراند، و سرانجام کارش به بازیهای کودکانه ای از قبیل سنگ، قیچی، کاغذ... می کشید، خب، به عقیده ی من بهتر بود که در خانه اش می ماند و با بچه ها یا نوه هایش بازی می کرد-مسلماً، هر چه باشد، آنها باهوش تر از گیشای بینوای کودنی بودند که از بد بیاری کنار دستش نشسته بود.
گرچه، خیلی وقت ها از این امتیاز برخوردار می شدم که به حرف های گیشاهای واقعاً باهوش گوش کنم، و قطعاً مامه ها یکی از آنان بود. از او خیلی چیزها یاد گرفتم. مثلاً اگر مردی به او می گفت:« هوا گرم است، فکر نمی کنی؟» ده دوازده جواب حاضر آماده داشت. اگر مرد مسن و خوشگذارن بود، می گفت: « گرم؟ شاید به خاطر وجود این همه زن خوشگل گرمتان شده!» یا اگر با جوانی صاحب حرفه و از خودراضی و خود گم کرده بود، با گفتن:« کنار پنج شش نفر از بهترین گیشاهای ژاپن نشسته اید، آن وقت فقط به گرما فکر می کنید و می نالید.» و این گونه روی او را کم می کرد. یک بار که اتفاقی او را تماشا می کردم، کنار مرد جوانی نشست که بیش از نوزده یا بیست سال نداشت، این جوان احتمالا اگر پدرش میزبان نبود اصلاً به مهمانی گیشاها نمی آمد. البته، علتش این بود که نمی دانست باید با گیشاها از چه حرف بزند و یا چه رفتاری داشته باشد. و مطمئنم که عصبی بود. اما با شجاعت رو به مامه ها کرد و گفت:« هوا گرم است مگر نه؟» مامه ها صدا را پایین آورد و پاسخش را چنین داد:
«البته، در این که هوا گرم است حق کاملاً با شماست. باید امروز وقتی که از حمام بیرون می آمدم مرا می دیدید! معمولاً به حمام که می روم خنک می شوم، اما امروز خیس عرق بودم.»
پسرک بینوا وقتی میخواست فنجان ساکی اش را روی میز بگذارد، دستش می لرزید. مطمئنم تا روزی که نفس می کشید این مهمانی گیشاها را از خاطر

ρгเภςєรร
11-30-2011, 02:53
نمیبرد.
اگر از من بپرسید که چرا این مجالس این اندازه کسل کننده بودند فکر می کنم دو دلیل داشت . اول چون خانواده ای دختر کوچکشان را میفروشند و این دختر در خردسالی برای گیشااشدن تربیت میشود این معنا را نمیدهد که این دخترباهوش هم باشد ویا چیز جالبی برای گفتن داشته باشد. دوم، مردها نیز به همین ترتیب تنها به این خاطر که مردی بتواند انقدر پول در باورد کهبه گیون بیاید و ان را به پای هوی و هوس بریزد به این معنانیست که در جوار اوبه اد خوش بگزرد.در حقیقت بسیاری از مردها عادتدارند با احترام با انها رفتار شود. پذیرای شدن به چشم انهایعنی نشستن و دست روی زانو گذاشتن و اخم بر صورت داشتن . یک بار مامه ها را تماشا میکردم که یک ساعت وقت صرف تعریف داستانی برای مردی کرد که حتی یک بار هم به او نگاه نیانداخته بود. تمام مدت چشمش به دیگرا ن بود و عجیب اینجاست مرد همین را میخواست و هر بار که به شهر میامد برای پذیرایی از مامه ها دعوت میکرد.
************
بعد از دو سا