PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : شیطان کیست ؟ | آمنه محمدی هریس



آوینا
12-21-2011, 14:27
قسمت اول

تولد نفرت
با ورقه هاي نتايج آزمايشش بازي مي كرد و صداي لطيف خواهر ناتني اش را گوش ميكردكه زير لب آواز ملايـمي مي خـواند تا حـواس راننديـشان را پرت كند و وانـمودكند خيلي شـادند.شايد درستـش هم همين بود,او بايد از مادر شدن خود شاد و راضي مي بود. اين وظيفه ي هر مادري بود.كاغذها را لوله كرد و داخل كيف سياه رنگش فروكرد.خواهرش با ذوقي ساختگي صدايش کرد:(اونجـا رو نگاه کن سوفـيا...
سرعت روكم كن شارل!)
سر بلند كرد.اشك در چشمانش حلقه زده بود و همه جا را تار مي ديد.خواهرش از پنجره ي بـاز ماشين به
بيرون اشاره مي کرد:(اونو مي بيني سوفيا؟عين لباس ويكتورياست,يـادته؟چهار ماه قبل توي جشن پوشيده بود...)
مثـلاً داشت لباس زنـانه اي راكه پـشت ويتـرين فـروشگاه بود,نشـانش مي داد اما سوفـيا فـهميد منـظورش تـاكسيدوي*سيـاه كناري اش است!(*tuxedoلباس رسمي مردان براي مجالس عصرانه و شام.)خنـديد و اين خنده باعث رها شدن قطره اشك بر روي گونه اش شد. زود پاك كرد و به اصرار و اشاره هاي مخفـيانه ي خواهـرش جواب داد:(آره يـادمه!پس از اينـجا خـريده بود!)
خواهرش لبخند زيبايي زد و دست او راگرفت:(بريم شارل...)
و ماشين دوباره سرعت گرفت.سوفيا در دل ممنون خواهـرش بودكه در اين موقعـيت با او بود.مي دانـست منظور خواهرش از ويكتوريا,شوهر او,ويكتـور بودكه در مراسم ازدواج خصوصي يشـان ازآن تاكسيدوها بـتن داشت و مي خـواست به اين طريـق او را سرگـرم کند. رانـنده زمزمه كرد:(مثل اينكه خانـم از چـيزي ناراحتند؟)
سوفـيا از شدت خشـم بي اختـيار دست خواهـرش را فـشرد و ازآينه ي ماشين با نفرت به راننده زل زد تـا بفهماند چقدر مرد زشتي است!خواهرش با توجه و اطمينان از اينكه او جاسوس درجه يك پـدرشان است, با خونسردي جواب داد:(راستش مساله خيلي جدي بنظر مي اومد اما خدا رو شكر چيزي نبوده...فقط سوء تغذيه شده!)
سوفيا داشت از مهارت خواهرش در دروغگويي بخنده مي افتادكه راننده باگستاخي پرسيد:(مطمعنيد؟)
سوفيا ديگر تحمل نكرد و غريد:(مسلمه آقاي استانتون! شما انتظار داشتيد چي باشه؟سرطان؟)
راننده لبخند تمسخر باري به لب آورد كه سوفيا را تا ته دل سوزاند:(ماشين رو نگه داريد,من بايدکمي هوا بخورم!)
خـواهرش با وحشت و نگـراني به او نگاه كرد.بله سوفيا مي دانست نبايد با راننده اينطور حرف بزند اينكار ممكن بود عواقب سخت و سنگيني برايش ببار بياورد اما ديگر خسته شده بود.با ايستادن ماشين به سرعـت خود را بيرون انداخت.هواي عـصر نيمه گرم و تميز بود و خـورشيد به زيبايي بالاي كوهـهاي سبزكاليفرنيا مي درخشيد.خواهرش هم پياده شد:(حالت خوبه سوفيا؟)
رانـنده هم از ماشين خارج شد.سوفيا به سوي نرده هاي فلزي لب جاده رفت و قدم زنان ازآنها دورشد.اين فرصت بسيار خوبي بود تا با خواهرش به طور خصوصي صحبت كند.بعد از سه يا چهار متر فـاصله گيري, خواهرش خود را به او رساند:(ديونه شدي سوفيا؟چرا با اون اينطور حرف زدي؟اگه به بابا بگه اون مي فهمه كه تو...)
سوفيا مجال كامل كردن جمله اش را نداد,گريه اش گرفته بود:(من نمي تونم خونه برم,خيلي مي ترسم!)
خواهرش خود را سپركرد:(از چي مي ترسي؟)
(از بابا...بهش چي بگم؟تاكي مي تونم قايم كنم؟اگه بفهمه چي؟اگه نتونم به...)
(اگه اگه رو ول كن!تو همه چي رو بسپار به من يك چرندياتي پيدا مي كنم بهـش مي گم...)و دسـتش را به موهاي طلايي اوکشيد:(تو فعلاً از مادر شدنت خوش باش...بچه ي ويكتور!)

آوینا
12-21-2011, 14:32
و خنديد و سوفيا را هم خنداند.باورش نمی شد وقتی هفت ماه قبل مخفيانه ازدواج می كرد از اينكه دير يا زود وجـود شوهـرش معـلوم خواهـد شد می ترسيد و حالا يك بچه ی دو ماهه هم در شكم داشت!زمزمه كرد:(تاكی می تونم صبركنم؟)
(تا وقتی درس ويكتور تموم بشه بعد هر دو فرار می كنيد,به رنو ياآوستين...)
اگر ويكتور دانشجو نبود...خواهرش بازوی او راگرفت:(بيا بريم الان اون لعنتی شك می كنه!)
و به رانـنده نگاه كـردكه كنـار در باز ماشيـن ايـستاده بـود و با نوك كفـش سنگهای لب آسفالت را بازی می داد.سوفيا پرسید:(تو از ازدواجت راضی هستی؟)
(الان مشكل ,مشكل توست نه من!)
(جوابم رو بده,راضی هستی؟)
(از پسرم راضی ام و اين برای من كافيه!)
(تو عاشق جويل نبودی مگه نه؟)
(من مديون جويل هستم كه باعث بوجود اومدن پسرمون شده...!)
سوفيا به تلخی خندید.چقدر خواهرش سعی می كرد خوشبين باشد در حالی كه هر دو می دانستـند جويل مـردی بودكه پـدرشان فـقـط بخاطر موقـعيت شغـلی خود انتخاب كرده بود و سوفيا می دانست خواهرش می خـواست نشـان بدهـد با رفـتن او و با وجـود بـيماری جدی مادرشان از تنـها ماندن با جویل و خـانواده نـاراحت نخواهـد بود.حالا می فهـميد چـقدر خـواهرش با وجود نـاتنی و همـسن بودن می تـوانست بسیار
منطقی تر و دلسوزتر و فداکارتر از او باشد.
با ورود به حياط,ضربان قـلبش شديـدتر شد.خـانه در نور غروب همچـون قفس شيشه ای بنظر می آمد. كيفش را به آغوش فشرد و به محض ايستادن ماشين پياده شد.خواهـرش بسيار خـونسردانه با رانـنده حرف می زد:(متـشكرم شارل اگه ممكنه عصر هم برو دنبال جويل ماشينش خراب شده..)
سوفـيا بدون او راه افتاد!بالای پله های مقـابل در متوجـه پسر خواهـرش شدكه درگوشه ی ايوان كـزكرده بود و بـا نگاه خشمگيـن مادرش را تعقيب میكرد.سوفيا به در بسته نگاهی انداخت.هنوز جرات داخل رفتن نداشت پس او هم به انتـظار خواهـرش ايستاد.از پـله ها بالا می آمد:(چـرا ايستادی سوفـيا؟برو تو ديگه!)و چشمش به پسرش افـتاد:(سلام خوشگلم...چطوری؟)بچـه جواب مادرش را نداد:(وای چی شده عزيزم؟از دست ماما ناراحتی؟)
و راهش را به سوی پسرش كج كرد.بچه با شيرين زبانی دعواكرد:(چرا منو با خودت نبردی؟)
خواهرش چمپاتمه زد و او را ميان بازوهايش گرفت. بچه ادامه داد:(پيرمرد منو زد!)
قلب سوفیا بدردآمد:(چرا؟)
بچه به خاله اش نگاه كرد:(برای اينكه بهش گفتم همه دوست دارند زود بميره!)
مادرش در حالی كه موهای بچه را درست می کرد,گفت:(پس تقصیر خودت بودكه كتك خوردی!)
بچه با تعجب گفت:(مگه شماها دوست نداريد پيرمرد بميره؟)
مادرش با علاقه پيشانی پسرش را بوسيد:(هيش...,بايد به اون بابابزرگ بگی.)
بچه خنده شيطنت باری كرد:(از اونها برام خريدی؟)

آوینا
12-21-2011, 14:32
خواهرش او را رهاكرد و دست دركيف خودكرد.بچه مشتاقانه منتظر شد.موهای خوشرنگش در مقابل نور خورشيد برق می زد.خواهرش مشتی چيز شيشه ای ازكيفش درآورد:(جعبه اش باز شده, اينها رو بگير, دو دستی...)
بچه دستان سفيد وكوچكش را بلندکرد و خواهرش تیله های رنگارنگ را داخل دستانش ريخت:(اينها رو می خواستی ديگه...نه؟!)
(عاليه ماما...خودشه!)
(جدی؟پس خوشت اومد؟بگير اينم جعبه ی اونهاست می ذارمش اينجا...)
سوفـیا با لـذت و حسرت تماشـايشان می كردكه صدای قـدمهايی از پـشت سرش او را متـوجه پسر خواهر بزرگش كرد.پشت ديوار مخفی شده بود و به آنها نگاه می كرد.بچه ها هم قد و همسن بودند اماآنقدركه خواهركوچكش مواظب تك فرزندش بود,خواهر بزرگش به هيچ كدام ازكودكانش توجه نمی كردحتی به اوكـه به اندازه ی تمام بچـه های خانه,شيـرين وآرام و معـصوم بود.خـواهـرش هم متـوجه بچـه شد و به
پسرش گفت:(با اون نصف كن بعداً بازم براتون می خرم.)
بچه به همبازی اش نگاه كرد:(بيا ببين ماما چی برامون آورده؟!)
خواهرش نگاه پرمنظوری به سوفيا انداخت و سوفیا فهميد حرف يك هفته قبل را يادآوری می كند"پسرم طوری بـا پسرخاله اش رفـتار می كندكه انگـارآندو بـرادرند و من مادرشان!"وقـتی بچـه ها با شوق طرف ديگر ايوان رفتند,آندو هم بی صدا وارد سالن شدند.همه جا خلوت بود و اين هيجان سوفيا را بيشتـركرد.با نگرانی تا نيمه ی سالن رفت و ايستاد.خواهرش هم در پی اش آمد و بسيارآهسته گـفت:(من می رم بالا,تو
هم برو پيش ماما...فكركنم نگرانت باشه فقط مواظب باش كسی...)
حرفش باكوبيده شدن در پشت سرشان نصفه ماند.هردو با وحشت برگشتند.برادر بزرگشان ِهنری بود.آرام بود اما چشـمانش همچـون دوكاسه خون,از خشم لبريز بود!بچه ها با اين صدا ترسيدند و از جا بلند شدند! سوفـيا با صدای ديگری از مقـابل متوجه برادر كوچكشان,سدريك شدكه از تـه دالان روبـرويی می آمد: (كجا بوديد؟)
چشـم سوفـیا بر پـدرشان افـتادکه بالای پـله ها بود!نگـرانی و تـرس ناگهانی او را در برگرفت.خواهرش با بی خيالی جواب سدريك را می داد:(رفته بوديم دكتر,برای امروز وقت داده بود.)و با خونسردی تمام كه باعث شگفـتی سوفـيا شد,به سوی پلـه ها راه افـتاد:(خوشبخـتانه چـيزی نبوده,دكترگفت سوءتغذيه شده... دارو لازم نيست فقط بايد زود زود غذا بخوره و بعد از هر وعده...)
سوفـيا نگاهـش را چرخـاند.فـضای خانه بسيار غريب بود.هيچكدام از خدمتكارهابه چشم ديده نمی شدند بچـه ها و زنهای خانه هم نبـودند اما مردها خصوصاً پدرشان در خانه بود!خواهرش هنوز هم حرف می زد: (اما شايد يك مدت طول بكشه,دكترگفت اين تهوع ها نگرانی ندارند چون طبيعی اند و...)
داشـت به پدرشـان كه در نيمه ی پله ها ايستـاده بود می رسيد.سوفـيا می خـواست صدايش بكند"نرو مگه نمی بينی ما رو محاصره کردند؟"اما فرصت نكرد پدر راه خواهرش را سدكرد:(تو شاهـد ازدواج سوفـیا و ویکتور بودی؟)
می دانستند!؟دنيا بر سر سوفيا خراب شد.خواهرش هنوز هم به رل بازی كردن ادامه میداد:(چی؟ ازدواج؟ ! چی می گی بابا؟ویکتور از اينجا رفته..)
بناگه پدرشان به موهای او چنگ زد و سرش را وحشيانه عقب خم كرد.صدای فرياد خواهرش بلند شد اما پدرشان بلندتر داد زد:(سوفیا از اون مرتيكه ی گدا بچه داره مگه نه؟)
بچه صدای مادرش را شناخت و به سوی پنجره دويد.پسـر خاله اش هم با تـرس به دنبالش ...زن جـوان به ناله كردن افتاد:(آه بابا ولم كن...تو رو خدا...)
سوفيا پيش دويد:(اون بيگناه بابا...از چيزی خبر نداره...)
اما پدر موهای دخترش را محكمتركشيد:(جواب بده...اون از ويكتور حامله است؟)
خواهـر خيـانت نمی کرد.در حالی كه سـعی می کرد موهايش را از چنگال پـدرآزادكند,با صدای لرزانی گفت:(نه فقط سوءتغذيه شده...)
سوفيا دردل ناليد"بسه ديگه!دروغ نگو!" اما خواهرش دروغ گفته بود!برای لحظه ای او را ميان زمين و هوا ديـد بعـد...محكم بـر نـيمه ی پله هـا پرتاب شـد و شـروع به غـلت خـوردن كرد!صدای فـرياد خـودش را هماهنگ با جيغ بچه ای از خارج خانه شنيد.دويد تا به كمك برودكه دو برادر به او حمله كردند...
پسرك هنوز نمی دانست شاهد چه صحنه ای بود!پسر خاله اش بجای او فريادكشـيده بود!چيزهايی ازكف دستانـش سر خورد و برکف تازه رنگ خـورده ی ايوان ريخـت و ازآنجا هم غلت خوران و پر سر و صدا بر چمن پشت سرشان پرتاب شدند...

آوینا
12-21-2011, 14:32
وقـتی سوفـيا چـشمانش را بازكرد در وحله ی اول از شدت تاريكـی نتوانست چيزی تشخيص بدهد.همه جايش درد می کرد وآنجا شدیداً سرد بود.چند بار پلك زد و بالاخره فهميدكجاست...در سرداب خانه ی خـودشان!در قـسمت قـفلداری كه فـقـط يك پنجره ی چهل در پنجاه سانتیمتری در بالا رو به كف حياط پشتی خانه داشت.چون به پهلو افتاده بود پاها و بازوی راستش بر اثر تماس با زمين سنگی كرخت شده بود و درد می كرد.سعـی كـرد و نـشست.به در نگـاه كرد.با ايـنكه حـدس می زد قـفـل باشـد,باز اميدوارانه به سويش خزيد و توسط دستگيره ی آهنی در خود را بالاكشيد.بله بسته بود!چند بار تكانش داد اما باز نشد بـناچار شروع كرد به فـريادكشيدن ,كمك خواستن و التماس کردن اما صدايش در زندان سنگی پيچيد و فقط به گوش خودش رسيد.دوباره بر سطح سرد سرداب نشست,زانوهای زخمی اش را به آغوش كشيد و شروع به گريستن كرد.تمام تنش از درد می سوخت و عذاب لگدهای برادرانش تا قفسه ی سينه اش میزد.
متعـجب بود! چـطور چنـين خانـواده ای داشت؟درست بودكه همخونش نبودند اما مگر انسان هم نبودند؟ مگر رحم نـداشتند؟مگر از خدا نمی ترسـیدند؟ نگران خواهرش بود نمی دانست چه بلايی سر اوآمده بود امـا باز خوشحال بودكه لااقل اوكسی را داشت كه با برگشتن به خانه سراغش را بگيرد...می دانست ديگر بدبختـی اش حتمی بود.پدرش تهديدكرده بود اگر ازدواج با مردی كه می خواست قبول نكندآنقدر او را در حـبس نگه دارد تا ازگرسنگی بميـرد و حال زمان حبـسش فـرا رسيده بودآنهم با وجود داشتن شوهر و
حتی بچه ای در رحم!چكار می توانست بكند؟
مرگ عشق
مایرا نمی توانست آنچه را می شنید باورکند.اشک پـلکهایش را سوزاند.شوهرش چه می گفت؟! پسرشان رجینالد پرسید: (مطمعنی مرده بود بابا؟)
رابرت زمزمه کرد:(آره مطمعنم...خودم سه تا بهش شلیک کردم.تیر بقیه ی پلیسها بی هوا رفت اما مال من به هدف خورد!)
مایرا با صدای گرفته ای پرسید:(حالا می خواهی چکارکنی؟)
(نمی دونم؟من برای شما خیلی نگرانم...)
رجینالد پرسید: (بابا ازکجا می دونی تو رو شناختند؟)
(برادرش منو شناخت...یکبار بازداشتش کرده بودم.)
مایرا امیدوارانه گفت:(چطوره یک مدت مرخصی بگیری؟)
(در حال حاضر یک هفته بهم مرخصی دادند,یک جور جایزه اما...تا اون گروه قاچاقچی دستگیر نشند من در عذاب خواهم بود!)
خانه برای مدتی درسکوت فرو رفت.مایرا به چشمان زیبای پسرش خیره شد.بعد از مرگ دخترکوچکشان او تنـها فـرزندشان بود و نمی تـوانست قبول کند بلایی سرش بیاید.با صدای شوهرش به خودآمد:(شما رو پیش ایندیا می فرستم,نیوجرسی امن تره!)
مایرا با عجله گفت:(حالاکه مرخصی اومدی با هم می ریم.)
رجینالد هم وارد بحث شد:(اما امتحانات من شروع شده.)
مایرا از بیچارگی صدایش را بلندکرد:(به جهنم که شروع شده!نمی بینی جونمون در خطره؟)
رابرت به پسر ناتنی اش نگاه کرد.او یک جوان هجده ساله و با شخصـیتی بود و می دانست نباید هـمسرش چون کودک با او رفتار بکند اما رجینالدآنقدر فهمیده بودکه مادرش را درک بکند: (ببخشید!)
رابرت حرف را به اول برگرداند:(بدبختی اینجاست کار ما با یک هفته و یک ماه تموم بشو نیست.اون مرد یکی ازاعضای اصلی خانواده ی رییسشون بود هنوز مدرکی هم دست پلیس نیست که بتونند زود پیداشون بکنند ضمناً معلوم نیست کجاکی و چطوری قراره ازم انتقام بگیرند شاید یک گروه بیست سی نفری باشند پلـیس تـاکی می تونه همه شـونو تک تک پیـدا بکنـه و بـازداشت بکنـه تا دستـشون به ما نـرسه؟مـا تـاکی
می تونیم قایم بشیم؟)
رجینالدگفت:(ازکجا معلوم انتقام بگیرند؟شاید اون مرد فقط خواسته کمی تو رو بترسونه؟)
رابـرت از خوشبیـنی پسرش به خنـده افتاد:(حتی اگه اونها قصد نکنند من نگران خواهم موند,تمام عمرم... بنظرت این کافی نیست؟)
باز برای مدتی همه جا غرق سکوت شد.نگاه رابرت و مایرا مرتب بر هم قفل میشد تا اینکه رجینالد حرفی
راکه آنها جرات نمی کردند بگویند,به زبان آورد:(پس فقط یک راه مونده...برای همیشه از اینجا رفتن!)
رابـرت دیگر نتوانـست تحمل کنـد با شـرم از جا بلنـد شد و اتـاق را ترک کرد.شرم از شغلی که داشت و آسایشی که سلب کرده بود.

آوینا
12-21-2011, 14:32
شب شده بود.رابرت تصمیم گرفته بود استعـفا بدهد و خانه را به ارزانـترین قـیمت بـفروشد.آنـها مجبور بودند برای همیشه به نیوجرسی فرارکنند و می دانستند این موضوع از همه بیشتر برای رجینالد سخت بـود. اوکه دانـشجوی موفـق رشته ی هنر و پسـر محبـوب و مورد علاقه ی دوستانش بود حالامجبور بود از همه چیز و همه کس خصوصاً معشوقه اش جدا شود...
ساعـت دوازده شده بود.مایرا در حال جمـع کردن اثاثیه ی خانه بود.قرار شده بود تمام وسایل های خانه هـمراه خود خانه به فـروش برسد تا مجبور نشـوند بخاطر بسته بندی و بازارگاراژ*و اسباب کشی, (*خانواده ها با زدن برچسب قیمت بر روی وسایلهای خانه,آنها را درگاراژ و یا حیاط خانه خود می فروشند)با وجود موقعیت سخت و خطرناکی که پیش آمده بود,چند روزی درشهر بمانند.رجینالد و رابرت هرکدام در اتاق خود در حال جمع کردن وسایلهایشان بـودندکه زنگ در زده شد.مایرا با نگرانی منتظرآمدن شوهرش شد. رجینالد هم باکنجکاوی از پله ها سرازیر شد.رابرت اسـلحه بدست پشت در رفت و از چـشمی نگاه کـرد. جوانی تقریباً همسن رجینالد پشت در بود.پرسید:(کیه؟)
جوان به در نزدیک شد:(بازکنید...حرف مهمی براتون دارم!)
رابرت با احتیاط لای در را بازکرد.پسرک کلاه ورزشی بر سر و عینک آفتابی بر چشم داشت:(منزل آقای فلوشر؟)
(بله بفرمایید؟)
(باید باهاتون حرف بزنم...می تونم بیام تو؟)
وسط سالن رو به هر سه ایستاده بود وحرف می زد اما از نگاهها می خواندکه باورش نکرده اند پس بناچارکلاه را از سر و عینک را از چشم برداشت. موهای خوشرنگ جمع شده در زیرکلاه همچون آبشار برشانه هایش فـرو ریخت.رجینـالدکه از لحـظه ی اول او را شناخـته بود,بخنده افتاد اما قیافه ی پدرش در هم فرو رفت:(بازم تو؟بهت نگفتم دیگه حق نداری به رجینالد نزدیک بشی؟!)
پسرک با عجله گفت:(این مساله جدی تر از این حرفهاست,من برای نجات دادن شما اومدم.)
رجینالد با دلسوزی و علاقه لبخند زد.مایرا با در نظرگرفتن تظاد شدید احساسات پسر و شوهرش,وساطـت کرد:(تو موضوع رو ازکجا می دونی؟) پسرک به مایرا نگاه کرد:(شماکه باید بهتر بشناسید!)
مایـرا با وحشت نالید:(یعنی اونها اند؟)
(بله اونها اند وآقای رابرت دایی منوکشتند!)
وحشتی ناگهانی به نگاه هاآمد.پسرک ادامه می داد:(خودم شـنیدم امشب به این خـونه خواهند اومد نقـشه کشیدند به اسم همکارهای پلیس آقای فـلوشر مجـبورتون کنند به بهـانه ی محافـظت خانوادگی با اونها به مرکز برید,شما باید هر چه زودتر از اینجا برید.)
هنوز هیچکدام به طورکامل شرایط خـطرناک پـیش آمده را درک نـکرده بودند و یا نمی خواستند درک کنند.رابرت در سرسختی خود مانده بود:(چرا باید حرفهای تو رو باورکنیم؟)
(چطور باور نمی کنید؟به من نگاه کنید,این وقت شب به این سختی بخاطر شما اومدم,من از اونها متنفرم!)
(ازکجا معلوم اینم جزو نقشه ی اونها نباشه؟)
مایرا نالید:(خدایاکمکمون کن!)
رابرت اسلحه را به سوی جوان نشانه گرفت:(از اینجا برو!)

آوینا
12-21-2011, 14:32
پسرک با بیچـارگی صدایش را بلنـدکرد:(نه نه...صبرکنـید,چرا متوجه نیـستید,اونـها یک گـروه بزرگند و ونقدر قوی اندکه می تونند تمام محله رو از بین ببرند چرا باید منو جزو نقشه شون بکنند؟ لطفاً باورکنید... اونها دارند میاند شما رو بکشند حالاکه قراره برید چرا زودتر نمی رید؟اینطوری چیزی ازدست نمی دید!)
و چون جوابی نگرفت به رجینالد نگاه کرد:(لااقل می دونید من صلاح برادرم رو می خوام چون دوستـش دارم و برای...)
رابرت غرید:(خفه شو!)
رجینالد با دلگیری زیرلب گفت:(بابا لطفاً!)
رابـرت هـنوز عصـبی بود:(صد بارگفـتم رجینالد اون برادرت نیست!می بینی که پدر اون یک مرد ترسو و بی عرضه ای که...)
اینبار مایرا دخالت کرد:(رابرت بس کن!)
پسرک بی اعتنا به توهین هاگفت:(تو رو خدا عجله کنید وقت زیادی ندارید...)
رابرت لحظه ای موزیانه نگاهش را از سر و روی اوگذراند و با امیدواری متوجه کمربند پـسرک شد:(اون چیه؟اونجا زیر بلوزت؟)
پسرک چند قدم عقب رفت:(چی؟هیچی!... من چیزی ندارم!)
رجینالد با تعجب به او خیره شد.رابرت گفت:(رجینالد برو نگاه کن.)
پـسرش به طرف جـوان رفـت اما او باز عـقب عـقب راه افـتاد:(لطـفاً...ببـینید من مجبـور بودم...اگه تعقیـبم می کردند...)
رجینالد شوکه شد:(تو با خودت اسلحه آوردی؟)
مایرا وحشت کرد و او با شرم گفت:(باورکن رجینالد ترسیدم به شما خبر نداده منو بگیرند...مجبور شدم!)
رجینالد با بی اعتنایی دستش را به سوی او درازکرد:(اونو بده به من.)

آوینا
12-21-2011, 14:33
پسـرک نگاهی به رابرت انداخت که هنـوز هـم با لجاجت اسلحـه را به سوی اوگرفـته بود:(شما بایـد بریدوقت برای تلف کردن ندارید.)
رابرت دست بردار نبود:(اسلحه شو بگیر رجینالد وگرنه می زنمش!)
رجـینالد از روی ناچـاری قـدم پیش گـذاشت و با وجود ممانعـت کوچک پسرک اسلحه را بیرون کشید: (باورم نمی شه پسر!...تو اون روز به من قول دادی...)
رابرت متعجب و عصبانی شد:(چشمم روشن!شماکی همدیگه رو ملاقات کردید؟)
رجینالد بالاخره ازکوره در رفت:(تو نمی تونی ما رو از هم جدا نگه داری!)
(که اینطور؟!ظاهراً ما هنوز حرفهامونو نزدیم!)
(حرفی نمونده بابا من...)
(چرا مونده اما بعد...حالا تو پسر!...برو بیرون!)و دوباره پسرک را نشانه گرفت:(تا نزدمت برگرد و برو!)
(من دشمنتون نیستم شما باید از اونهایی که دارند میاند بترسید.)
(برو دعاکن دستگیرت نکردم وگرنه جرم حمل اسلحه...راستی تو چند سالته؟)
پسرک متوجه نگاه رنجیده ی رجینالد شد و به سویش حرکت کرد:(رجینالد توکه منو می شناسی...)
رابرت از حرکت او ترسید و داد زد:(برو بیرون!)
پسرک نگاهی به قیافه ها انداخت.کسی ناراضی بنظرنمی آمد.زمزمه کرد:(شما باید حرف منو باورکنید...)
(برو بیرون.)
(شما رو می کشند!)
(برو بیرون.)
(پشیمون خواهید شد!)
(برای آخرین بار می گم از اینجا برو.)
پسرک اینبار رو به رجینالدکرد:(با من بیا...)
و باز رابرت غرید:(به خدا قسم اگه همین الان نری شلیک می کنم!)
بـناگه پسرک داد زد:(لعـنت به شماآقـای فلوشـر!با این یکدندگی تون باعـث مرگ خودتون و خانم مایرامیشیداما من اجازه نمی دم رجینالد هم قربانی حماقت شما بشه!)و به سوی رجینالد دوید:(با من بیا,لطفاً...)
رسید و دست او راگرفت:(تو رو می کشند رجینالد...)
مایرا به خیال آنکه می خواهد اسلحه اش را پس بگـیرد جیغ کوتاهـی زد و رابرت ترسید.فـقط یک لحظه نگاه دو برادر با هم تلاقی کرد,رابرت ماشه راکشید و صدای وحشتناکی کوبید.پسرک عقب پرتاب شد و یک مترآنطرف تر بر زمین افتاد!رجینالد دادکشید:(نه...خدای من!)
پـسرک ناله ی دردناکی سر داد و به پهـلو غلت زد.رجینالد رو به پدرش کرد:(لعنت به تو! چرا زدیش؟ ... چرا؟)

آوینا
12-21-2011, 14:33
رابرت با خجالت گفت:(فکرکردم می خواد بهت صدمه بزنه!)
(چرا باید بخواد؟اون دوستم داره.)
و اسلـحه را به سـویی پرت کرد,دویـد وکنار جوان زانـو زد.تـیر به کـتف راستـش خـورده بود و خون بر سیـنه اش روان بود.رجیـنالد او را بغـل کرد:(اوه خدایـا!داره درد می کشه,یک کاری بکـن بـابـا.)و سر بر گرداند.اشک در چشمان آبی اش موج می زد:(یا اگه راست گفته باشه؟)
مـایرا به گریه افـتاد.حق با پسرشان بود.یا اگه واقعاً همان شب جانشان در خطر بود چه؟رابرت باآوارگی و پشیمانی اسلحه را بر روی میزگذاشت:(مایراآمبولانس خبرکن.)
و پیش رفت وکنارآنها زانو زد:(رجینالدکمی بلندش کن.)
رجینالد به گریه افتاده بود:(خونریزی اش شدیده!)
(نترس از این بدترهاش زنده موندند!)
با تکانـهای آنها پسرک چشمـانش راگشـود.رابرت در حالی که دکمه های بلـوز سفید او را یکی یکی باز می کـرد غـرید:(می بـینی چه کارها می کنی جـوون؟گفتـه بودم یک روزی می زنـمت و لعنت به تو پسر می دونی که همیشه حقت بود!)
پسرک فـرصت نداد بلـوزش را در بـیاورند.مـچ دست رابـرت راگرفـت و با صدایی که بـه زحـمت قـابل تشخیص بود زمزمه کرد:(برید...لطفاً از اینجا برید,الان می یاند...)
نگاهـها بر هم چرخـید و همه جا غرق سکوتی شدکه فقط توسط نفسهای صدادار پسرک می شکست و با هر دم وبازدم پر درد حقیقت تلخ را به آنها می فهماند!ناگهان در خانه زده شد و همه از جا پریدند.پسرک به تقلا افتاد:(اونهااند...اومدند...)
رابرت مشکوکانه بلند شد:(شایدکس دیگه ای باشه؟)
(نه نه اونهااند...من مطمعنم...از در عقب فرارکنید.)
و در دوباره زده شد و اینبار صدایی آمد:(آقای فلوشر لطفاً در رو بازکنید,ما از اداره ی پلیس اومدیم.)
مایرا با وحشت به سوی در عقب دوید:(بیایید بریم!)
رابرت آواره مانـده بود.یا اگر واقـعاً پلـیس برای نجات جان آنهاآمـده باشد؟یک ضربه ی دیگر:(لطفـاً باز کنید...شما باید با ما به اداره ی پلیس بیایید...)
رجینالد بازوی پسرک راگرفت و بلند شدند:(ما می ریم بابا!)
و هر دو به سوی در دویدند.رابرت هم به اجبار دنبالشان راه افتاد.با ورود به حیاط پشتی داد زد:(گاراژ!)

آوینا
12-21-2011, 14:33
هر چهار تا سرعت گرفتند.مایرا زودتر رسید اما چون رجینالد جوان زخمی را میآورد عقب مانـد.رابرت هم به گاراژ رسید و داخل ماشین پرید:(سوارشید...مایرا زود باش سوار شو!)
صدای زنگ در دیگر نمی آمد.مایرا دو دل مانده بود.می خواست منتظر رجینالدبماند.پسرک وسط حیاط خود را رهانید:(تو برو سوار شو من باید برگردم.)
رجینالد به وضوح داد زد:(نه...تو زخمی هستی من نمی ذارم بری با ما بیا!)
رابـرت سویچ را چـرخاند اما ماشین روشن نشد.رجینالد دست پسرک راگرفت:(مگه دوست نـداری پیشم باشی؟)
رابرت سر مایرا غرید و او به اجـبار سوار شد.جـوان دست برگونه یرجینـالدکشید:(چرا اما می دونی که نمی شه...زود باش برو بالاخره یک روزیدوباره همدیگه رو می بینیم.)
و با یک حـرکت ناگهانی خود را رهانید و شروع به دویدن کرد.رجینالد با صدای بغض آلودی گفت:(تو رو خدا مواظب خودت باش.)
مایرا سر از پنجـره درآورد و فـقـط فرصت کرد یکبـار نام پسرش راصداکند.رجینالد به سوی گاراژ دوید رابـرت سویچ را چرخاند و...گورومب!مهـیبترین صدای ممکنه به هوا بلند شد.شیشه های خانه ترکید و نـوری در فضاپیچیدکه هزار مرتبه خیره کننده تر از خورشید بود!پسرک از شدت موج بر رویزمین افتاد وگوشهایش سوت کشیدند.دردکتف و نا امیدی وادارش کرد فریاد بلندیبکشد.با وحشت سر برگردانـد.
بـله ماشین منفجر شده بود وگاراژ درآتش می سوخت!ناله کنان از جا بلند شد وپیش دوید.چمن حیاط پر از خـورده شیشه شـده بود و سقف ماشین به بیرون پرتابشده بود.از میان شعله های آتش سر پدر و مادر رجیـنالد را دید!امکان نداشتزنـده مانده باشند!برای یافتن رجینالد دیوانه وار نگاهش را چرخاند و پاهایاو را دید.از زیر سقف ماشین بیرون مانده بود!باورش نمی شد آن فـلز سیاهشده او را تا نزدیکی بوتـه های
رزآنطرف حیاط هل داده باشد!خود را رساند و ورق آهن را با وجود زخم عمیقکتفش بلندکرد وکنـاری انـداخت.بوتـه ها راکنار زد و او را دیـد.بی هـوشبود.یعنی امیدوار بود باشد!سقف,تی شرت زرد رنگ و صورت دوست داشتنی اش راسیـاه کرده بود و ساقـه ها و تیغـهای رز,سر و صورت و ساقهـای لختـش رازخـمی کرده بود.می دانست دشمـنان در خانه بودند.باید او را می برد.اگه میفهمیدند زنده مانده حتی در
بیمارستان سراغش می رفتند.خم شد و دردکشان او را بر شانه انداخت.صدای چندمرد مجـبورش کرد به سوی دیوار خانه بدود...(پست فطرتها قصد فرار داشتند...)
(یکی باید بهشون خبر داده باشه وگرنه ازکجا فهمیدند ما پلیس نیستیم؟)
(ولی بمب گذاری فکر خوبی بود اگه فرار می کردند بدبخت می شدیم!)
(هی...چند نفر دارند می یاند.)
پسرک به دیوار تکیه زد.زخمی بود و خونریزی داشت,رجینالد یک سال از او بزرگتر بود واوحتی قدرت ایستادن نداشت...
(شما برید وانمودکنید پلیس هستید ما هم می ریم ببینیم همشون مردند؟)
به لای دیوار و نرده های سفید حیاط وارد شد...(هی بیلی انگار پسره نیست؟!)
ادامه ی راهش یک در چوبی بود و یک کوچه ی باریک و تاریک...
(لعنتی!برو به بچه ها بگو بیاند دنبالشون بگردیم باید همین طرفها باشه.)
باور نمی کرد با حمل او بتواند فرارکند اما مجبور بود پس با تمام نیرو شروع کرد به دویدن...
***
همانقدرکه خیابان بیست و سوم شلوغ بودآنجا خلوت بود.در یک باجه ی تلفنمخفی شده بود و تن نیمه جـان رجینـالد باکبودی شدید در پیشانی و خراشهـایعمیق و خونی بر سر و صورت,میان بازوهایش بود. مغـزش قـدرت درک وکشش اتفـاقافـتاده را نـداشت.سر به شیشه چسبانده بود و از درد و خستگی نفس نفس میزد.شیشه ی باجه از خون کتف او رنگین شده بود.کم کم قلبش بدرد آمد و اشک درچشمانش
حلقه زد.موفق نشده بود.چکار می توانست بکند؟

آوینا
12-21-2011, 14:33
به ستـون سنگی ایستگاه راه آهـن تکیه داده بود و منتـظر حرکت کردن قطـاربود.هوا سرد بود,سردتر از آنچه از ماه دسامبر انتظار می رفت و سردترازآنچه از شهرگرمسیری چون لوس آنجلس ترسیم کرده بود. اطرافـش پر ازانـسانهای شیک پوش و مدرن شهری بودکه با عجله در حال رفت وآمد بودند.میخواست تا رفتن قطار بایستد اما نتوانست.چمدانش باآنکه کوچک بود و چیززیادی داخلش نبود خسته اش میـکرد
از طرفی از بس هیجان زده و دلتنگ و نگـران بودکه زانوهایـش می لـرزید وقـدرت ایستادن نداشت پس بنـاچار به سوی نیمکت فـلزی که پشـت سرش کناردیـوار بود راه افتاد.چند نفر به او تنه زدند اما او بـدون آنکه منتظرشنیدن معذرت خواهی یشان شود,رد شد و خود را به آنطرف رساند.صدای صحبت وهیاهوی اطرافش تاآن حد بلند بودکه صدای سوت قطار را نشنید.تازه چمدانش رابر روی نیمکت گذاشته ونشسته
بـودکه متوجه حرکت قطار شد.از جا پرید و تا دوان دوان از میان جمعیتعبورکند و خود را برساند قطار رفت اما او باز با سماجت ایستاد و به دورشدنش خیره شد.آخرین رابط باگذشته اش داشت قـطع می شد. سوزش پلکهایـش رااحساس کرد.همـه چیز تمام شـده بود...دیگـر نمی توانست زادگاهش را ببیند.پدر و مـادر و خواهرکوچکش را از دست داده بود.شادی و خاطرات و زندگی شیریننوجوانی اش را پشت سر گـذاشته بود.دوستان و همکلاسی هایـش را ترک کرده بودو وارد یک شهر غریب میان جمعیتی متفاوت و ناآشنا شده بود.چکار باید میکرد؟دردی قلبش را پیمود و وادارش کرد به سینه چنگ بیندازد اما باز بـهنگاه کـردن ادامه داد.دیگر قطـاری نبود اما او به نقـطه ی سیاهی که قطـاردرآن محو شده بود,خیره مانده بـود.حال بوی آن آتـش شبانه ای راکه خـانه وزندگی اش را تبـدیل به خاکسترکرد,در مشامش احساس می کرد.صدایش هنوز ازآنفریادهایی که برای خارج کردن خانواده اش ازآن خانه ی شعـله ور زده بود,گرفته بود وگلویش درد می کرد.یکماه تمام بیخوابی کـشیده بود.هر شب هـمانکابوس وهمان صحـنه!با آنکه خانـه ی همکار پدرش خلوت و راحت بود بازاوآرامش نداشت.فکر تنها و بی سرپرست شدن, فکر بی خانه وفقیر بودن و هزارانفکر دیگر دیـوانه اش می کرد تا اینکه خانواده ی مرمـوز مادرش او را قـبولکردند.خانواده ای که هیچ شناختی ازآنها نداشت.خانواده ای که حتی حرف زدندرباره یشـان ازکودکی برایش منع شده بود!
کسی صدایش کرد:(دخترم بیا بشین...خسته می شی!)
سربرگرداند.همه رفته بودند واو تنها بود!پیرمردی کنار نیمکت آهنی ایستادهبود ظاهراً ازکارکنان راه آهن بود.ریش سفیدی در یونیفرم کار.به چمدان اواشاره کرد:(این مال توست؟)
به سویش راه افتاد:(بله.)
(مثل اینکه اولین بار ته به لوس آنجلس می آیی؟)
(چطور؟)
(اگه اهـل این طرفـها بودی جرات نمی کردی چمدونت رو از خودت دور بکنی اینجا پر از دزد و معتاد و قاتل و...)
و با دیدن چشمان وحشت زده ی دخترک حرفش را نصفه رهاکرد:(ببخش قصد ترسوندنت رو نداشتم.)
دخترک خندید:(نه مهـم نیست,من از ایـنکه کسی راهنـمایی ام بکنه خوشحـال میشم اولین بـاره به یک همچین شهر بزرگ و مشهوری میام و از اونجایی کهتنهام...)
مرد وحشت کرد:(چی؟تنهایی؟!دختری به سن و سال تو؟!...چند سالته؟)
(هجده!)
(باورم نمی شه, اینجا اصلاًجای تو نیست!)
(اماآخه همیشه توی فیلمها می گند لوس آنجلس شهر فرشته هاست و...)
پیرمرد بر روی نیمکت نشست وکلاهش را برداشت:(آره اگه میلیونر ومشهور باشیو خونه ات وسط شهر باشه آره اما اگه مهاجر و یا فقیر باشی و خونه اینداشته باشی وای به حالت!)
کنارش اینطرف چمدان نشست و پیرمرد به او زل زد:(توی عمـرم دختـری به خوشگـلی تو ندیدم...راست می گم!اسمت چیه؟)
خندان دستش را درازکرد:(ویرجینیا هستم,ویرجینیا اُکونور.)
مرد دست سفید وکوچک او را میان انگشتان داغ و چروکیده اش فشرد:(منم جیمزآلن هستم.)
و رهاکرد:(خوب ویرجینیاکجامی خوایی بری؟)
(نمی دونم یکی قراره بیاد دنبالم,فکرکنم گفتند محله برلی هیلز*.)(*Beverly hills)
(اوه خدایا!دختر شانس آوردی...ببینم بچه میلیونری؟)
(نه اتفاقاً از دهکده ی هایلند دالاس میام اقوام مادرم اینجاست قراره پیش اونها برم.)
(پس جـای نگرانی نیـست ,بخت بهـت روکرده!)و به شوخی اضافـه کرد:(اگه تـوی خیابون مگ رایان رو دیدی تعجب نکن!)
ویرجینیا خندید و جیمز با علاقه مشغول تماشای او شد.موهای طلایی و صافش رابا روباند سیاهی دربالای سر بسته بود.آرایش نداشت اما لبهایش آنقدر سرخ وخوش حالت بود و مژه هایش آنقدر بلند و مشخـص که انگار تکمیل آرایش کردهاست.صورتش گرد بود و چشمانش تیله ای رنگ و درشت.اندامش نحیـف وکـوچک بودبـطوری که بلـوز سیاه آستین کوتاهش در تنش گشاد می ایستاد و دامن سفیدرنگـش شل
و نرم تا زانوهایش می افتاد و ساقهای لختش تاکفشهای بدون پاشنه وکهنه اشبیرون می ماند.جیمز سرش را برگرداند:(تا حالافامیلهاتو ندیدی؟)
(نه...)
(چطور شده اومدی دیدنشون؟)
(به دیدنشون نیومدم...یکی قیمم شده!)
(مگه پدر و مادر نداری؟)
ویرجینیا سکوت کرد و اشک در چشمانش حلقه زد.جیمز ناراحت شد:(متاسفم,نباید می پرسیدم!)
مدتـی گـذشت.ابرهـای سفیـدکنار رفـته بودند و خـورشید داغ دوباره شـروع بهتابـش کرده بود.ویرجینیا احـساس می کرد نیـاز به حـرف زدن دارد پس زمزمـهوار شروع کرد:(یک ماه قـبل تولد یکی از دوستـام رفته بودم,خبرآوردند بهمزرعه مون آتش نشانی اومده نگران شدم و با عجله خودم رو رسوندم...خـونمونبود,ضاهراً گاز ترکیده بود و...کسی زنده نموند!)

آوینا
12-21-2011, 14:33
ادآوری آن صحنه همچون خنجری داغ قلبش را درید.جیمز متوجه نیاز همدردی اش شد و پـرسید:(پس این یک ماه کجا بودی؟)
(خونه همکار پدرم...)
(پدرت چه کاره بود؟)
ویرجینیا جواب نداده شخصی او را صداکرد:(شما خانم ویرجینیا اُکونور هستید؟)
جـوانی درکت و شلـوار وکلاه مخـصوص رانندگی در روبروی آنها ایستاده بود.ویرجـینیا از جا بلنـد شد: (بله منم.)
(لطفاً با من بیایید...آقای سویینی منو دنبالتون فرستادند.)
جیمز مشتاقانه پرسید:(کدوم سویینی؟)
جـوان جواب نداد.چمدان راگرفت و با تکبری عجیب راه افتاد.ویرجینیا باکنجکاوی از جیمز پرسید: (شما اونو می شناسید؟)
(اگه اون سویینی باشه که من فکر می کنم باید صاحب هتل معروف رجنسی باشه.)
ویرجینیا با شوق از اینکه یکی از اقوامش مشهور است گفت:(خوب؟)
جیمزمتعجب مانده بود:(فقط موضوع اینجاست که ,اون مُرده!)
راننـده داشت به پیچ ساختمان می رسید.ویرجینیا مجبور بود برود پس باگیجیخداحافظی کرد و راه افتاد در نیمه ی راه جیمز صدایش کرد:(من و نوه ام تویخیابون بیست و سوم تنها زندگی میکنـیم ,اگه روزی از زندگی ثروتمندها خستهشدی و به یک دوست و همدرد احتیاج پیداکردی سراغ ما فقیر فقرا بیا....)
ویـرجینیا به خنده افـتاد.او بقدرکافی از زندگی فقیرانه خسته شده بودکهباور نمی کرد روزی به دوست و همدرد احتیاج پیداکند اما باز هم دست تکانداد وگفت:(اگه خسته شدم حتماً می یام...منتظرم باشید...) و در دل اضافهکرد"تا قیامت!"
***
ماشین سرعت کمی داشت و ویرجینیا می توانست ببیندکه شهر رفته رفته جالبتر وقشنگتر می شود.خانه ها بزرگتر و رنگارنگ تر در زمینهای مسطح چمن,با فاصلههای زیادی از نـرده های سفـیدشان ساخـتـه شده بـودند.خیابانهای صاف و عریضتوسط درختان تنومند و پربرگ که در دو طرف,موازی هم,تاآسمان سر برافـراشتهبودند,در سایه می مانـدنـد...شهر بسـیار زیبا بود!با حرف زدن راننـده بهخودآمد.تلفـن همراه در دست داشت:(الو...بله برداشتمشون,کجا بیام؟)
راننده مرد جوانی بودکه سنش زیر سی سال بنظر می آمد.قـیافه ی سرد وگرفـتهای داشت اما بـاز صاحب جذابیت شهری بود:(بله فهمیدم...همین الان!)
و قـطع کرد و مسیـر را عـوض کرد.ویرجینـیا هـنوز شـرم می کـرد با او حـرفبزند و سوالاتش را بپرسد. می ترسـید لهجه داشته باشدکه او خود شروعکرد:(اهالی خونه امروز منتظر شما نبودند چون قرار بود فردا بیایید ومتاسفانه امروز سرشون خیلی شلوغه و ممکنه پیشواز گرمی ازتون نشه!)
ویرجینیا می دیدکه مجبور است جواب بدهد:(مهم نیست...می فهمم.)
قـلبش می لـرزید,می تـرسید,از روبـرو شدن با خـانـواده ای که هجده سال قبلمادرش را طردکرده بودند می ترسید!انتظار هر نوع بی توجـهی و بدرفـتاری راداشت.خود را برای شنیدن هـر نوع توهین و سرزنـشی آماده کرده بود.حیف...حیفکه فقط این خانواده را داشت!
با ایستادن ماشین از تفکراتش خارج شد.مقابل یک ساختمان دولتی ایستادهبودند.مدتی نگذشت که در شیشه ای ساختمان باز و بسته شد.راننده با عجلهپیاده شد و به انتظار شخصی که می آمد دست بر دستگیره ماشین ایـستاد و اوهر قـدرکه نزدیکتر می شد به عـلت خروج از سایـه ی ساختمان واضح تر دیده میشد
پسر خوش هیکلی بودکه قد متوسطی داشت.پوشیده در شلوار جین کمرنگ,بارانیبلند و سیاه چرمی وتی شرت سـرمه ای رنگ.وارد خیابان شـد و ایـنبار رنگموهـایش مشـخص شد.زرد و ابـریشمی که از بالای پـیشانی بلند و صافـش برعینک آفـتابی وگونه ی راستـش تاگوشه ی لبش کمان زده بود و از عقب نرمویکنـواخت تا پشت گوشهـایش می ریخت.رسیـد و راننده سلام داد اما او بدونآنکه جوابش را بدهدکنار ویـرجینیا سوار شد.ظاهراً این رسم شهـری ها بودکهجواب نمی دادند!با ورودش مخلوطی از هوای سرد و عطری غـلیظ به صورتویرجینـیا زد و او را سرمست کرد.دیگـر نمی توانست نگاهـش را از جـوانبگیرد چون هـرگز در عمرش چنین چـهره ای, متـفاوت تر از تمام پسـرهایدهکده,با ایـن جذابیت شدید و غیر ممکن نـدیده بود و او درکل چنان بی عـیبو دست نخـورده و رویایی بودکه یک الهه!ماشیـن به حرکت افتاده بود اماویرجینیا متوجه نبود.وجود او,بوی او,زیبایی اوگیجش کرده بود.بایک حرکتملایم موهای خوشرنگش را عقب انداخت و زمزمه کرد:(زود باش استف...دیر شد!)

آوینا
12-21-2011, 14:34
صدای پرشـور و نرمی داشت که با لطـافت حرکاتش کاملاً متـناسب بود.بارانیاش راکنار زد و ازکمربند پهن شلوارش پوشه ای قرمز رنگ بیرون کشید:(همهاونجاند؟)
راننده جواب داد:(تقریباً...)
(تقریباً؟...بازم براین؟!)
راننده با تمسخرگفت:(بله بازم آقای کلایتون!)
پسرک نگاهی به بیرون انداخت:(نمی دونم اون چی از جون من می خواد!)
راننده ازآینه نگاهش کرد:(شاید خیلی دوستتون داره؟)
لبخند سرد و خفیفی بر لبهای جوان نقش بست:(یا هم ازم متنفره!)
راننده هنوز نگاهش می کرد اما پسرک متوجه نـبود.سر برگرداند و از بالایعینک نگـاه خونسردانه ای به ویرجینیا انداخت:(پس اون دختر تویی؟)
صدایـش وآن لبخند بی حالـش ویرجینیا را از خـود بی خودکرده بود:(باورمنمـی شه, خیلی کوچیکتر از اونی هستی که فکر می کردم و البته خوشگلتر!)
حالاویرجینیا می توانست چشمانش را ببیند,مست وآبی رنگ,کشیده و وحشی ,موازی با ابـروهای باریک و بلندش! (چند سالته؟)
ویرجینیا محو نگاه و جمله ی قبلی اش مانده بود و او تکرارکرد:(گفتم چند سالته؟)
(هجده!)
(چی؟!!)
و قهـقهه ای طولانی زد.برای ویرجینیا اهمیت نداشت به چه می خندیدآنقدرقـشنگ و هوسناک بودکه از شدت هیـجان,حالت تهـوع به ویرجیـنیا دست داد.جوانهمچـنان خندان گفت:(هجده...خدای من!شنیدی استف؟)و نگاه بی اعـتنااش را ازدسـتان کوچک ویرجینیـاکه درآغوشش به هم قفل کرده بودگذراند و باخودگفت:(دخترک بیچاره!باید حساب می کردم,پنج سال!)
ویرجینـیا متعجب شد.منظـورش چـه بود؟پسرک دستش را به سوی او درازکرد:(دوست نداری باهام آشنا بشی؟)
ویـرجینیا هنوز به جمله ی قـبلی او فکر می کرد.مگر هجده ساله بـودن اوجبدبختی بود؟جـوان متوجه شد و خندید:(منظوری نداشتـم فـقط ...فقط میخواسـتم بگم عـضوکـوچیکی خواهی بود یعـنی بعد از دختـر دایی سمنتاکهچهارده سالشه توکوچکتـرین عـضو فامیل به حساب می آیـی البته اگر دنیس روهم حساب نکنیم!)

آوینا
12-21-2011, 14:34
از هم ویرجینیا از حرفهایش چیزی سر در نیاورده بود و ظاهراً منظورش هر چهکه بود مخفی میکرد چون راننده به آرامی گفت:(خوب در رفتید...!)
پسرک هم زیر لب گفت:(چرا خفه نمی شی؟)و باز لبخندی کاملاً ساختگی به لب آورد:(من پرنس هستم پرنس سویینی,فکرکنم پسر خاله ات می شم!)
چـه اسمی زیباتر از این برای چنیـن قیافه و تیپ و شخصیتی؟ویرجینیا با شوقدست گرم پرنس راگرفت و او هـم در جواب فـشرد.باور ویرجـینیا نمی شد اینجوان فـرشته رو فـامیل او باشد.پرنس به آرامی خندید: (نمی خواد اینقدر هلکنی,باید عادت بکنی,از من خوشگلترهاشو خواهی دید...)
راننده هرهر خندید و تمام تن نحیف ویرجینیا از شدت خجالت عرق کرد اما پرنسبا زیرکی دست از سر قلب ضعیف او برداشـت:(زور بزن استف,می تونم قسم بخـورماین قـراضه رو از این هم سریعتـر می تونی بـرونی!)
راننده دنده عوض کرد و ماشین سرعت گرفت.پرنس دوباره رو به اوکرد:(متاسفمعزیزم اما حالانمی تونم باهات صحبت کنم باید این پرونده ها رو بخونم...)
و بدون آنکه منتظرگرفتن جواب ویرجینیا شود,تکیه زد و پوشه اش را بازکرد وتا رسیدن به مقـصد بدون آنکه لب بازکندهمانطور سر به زیر با ورقه های داخلپوشه ور رفت.به ویرجینیاکلی فرصت داده شده بود تا از تماشای مخفیانه ی اولذت ببرد.نیم رخش را میدید,گونه های صافش, بینی کودکانه اش,دهان سرخ وپـوست روشنش.چشمان درشت و مخـمورش باکشیدگی خفـیف رو به بالادرگـوشه هـا ومژه های پر و بلـندش که واقعاً تـا نزدیکی ابروهای مشخـص و پررنگش میرسید,قیافـه اش راکاملاًملـیح و فریبنده و به معنای واقعی بی همتا ساختهبود.
بالاخره ماشین با ورود از در میله ای طلایی رنگی به محیط چمن وسیعی سرعتکم کرد.اطراف تا چشم کار میکرد چمن یک دست بودکه در دو طرف جاده ی سفیدیکه می گذشتند تا درختان منظم ماگنولیا آنـطرف زمین کشیده شده بود.درانـتهای راه یک بنای عظیـم به رنگ سفید برفی با شیـروانی های سفالی
قـرار داشت که با طبقـه های بلند و ستونهـای استوانه ای و پنجـره های تمامضلعی همچـون قصری بلوری بنظرمی آمد.دیدن زیبایی و بزرگی خانه ویرجینیا راهیجان زده کرد.یعنی فامیلهای مادرش اینقدر ثروتمندبودند؟یعنی آن خانه مالپدربزرگ بود؟یعنی چند نفر داخلش زندگی می کردند؟چند اتاق داشت؟یعـنیخدمتکـار هم داشتـنـد؟اصلاًچـند خـاله و دایی داشت؟یا تـعداد دایی زاده هاو خاله زاده ها؟چـرا مادرش هیچوقت جواب سوالاتش را نداد؟باایستادنماشین,رانند� � با عجله پیاده شد و درسمت او را بازکرد. پرنس بالاخره حرفزد:(به خانواده ات خوش اومدی ویرجینیا!)
لبخـند شیرینی به لب داشـت و هـنوز تکیه داده بود پـس قـصد پیاده شـدننداشـت!این موضوع دلتنگی و نگرانی را به ویرجینیا بازگرداند چـون پرنسبرخورد خـوبی با او کرده بود لااقـل خیلی بهتـر ازآنچه حتی فکرش را هم نمیکرد و او به چنین شخصیت پرابهت و امینی برای ادامه ی راه نـیاز داشت والبته زیـبایی بی حد و وصفش هم او را شیفته کرده بود.وقتی قدم بر چمنگذاشت باز پرنس صدایش کر د:(شایدعصر
برگردم!)
ویرجینیا متعجب سر برگرداند.فکر اینکه پرنس آنقدر تیز باشدکه متوجه افکارششده باشد او را ترساند و پرنس با جمله دیگری حدس او را تبدیل به یقینکرد:(نگران نباش کسی خونه نیست غیر از...)
صدایی از محلی دور به گوش رسید:(پرنس...پرنس...)
پرنس لبخند به لب به خانه اشاره کرد:(غیر از اون!استف زود باش باید بریم!)
ویرجینیا به اشاره ی او متوجه پسر پیژامه به تنی شدکه از پله های مرمریمقابل در خانه به پایین سرازیربود راننده با عجله چمدان ویرجینیا را ازصندوق عقب درآورد وکنارش زمین گذاشت.پسرک که ظاهـراً نای دویدن نداشت دادزد:(لطفاً صبرکن...)
رانـنده سوار شد و ماشین داشت راه می افتادکه جوان رسید تیپ و قیافه یمتفاوتی داشت موهایش سیاه و متوسط بودکه با وجود بهم ریختگی تا چشمان قهوهای رنگ پرتلاُلواش می رسید.ته ریشی که برچهره ی ملایم اما خـشنش داشت اورا بـسیار جـذاب و هـوس انگـیزکرده بود.دسـتهایش را برکـاپد جلویی ماشینکوبید:(نگه دار!)نفس نفس می زد:(یک لحظه گوش کن پرنس,خواهش می کنم.)

آوینا
12-21-2011, 14:35
پرنس با خشم فوت کرد:(نگه دار استف!)و سر از پنـجره درآورد:(می دونـم چی می خوایی بگی بـراین و من عجله دارم!)
جوان به کمک ماشین خود را به پنجره ی باز رساند:(تو رو خدا پرنس...تو باید بری اونجا.)
(بایدی وجود نداره!)
(خواهش می کنم پرنس!)
صدایش سرد اما نرم بود.پرنس با خستگی گفت:(چقدر بهت بدم دست از سرم بر می داری؟)
(همه اونجااند...منتظرتند...)
(چه بهتر!از شکنجه دادن اونها لذت می برم!)
(داری همه چیزو خراب می کنی...)
پرنس به همه چیز نگاه می کرد الاچهره او:(تبریک می گم,قصدم رو فهمیدی!)
(چرا این کارها رو می کنی؟)
(راه بیفت استف!)
ماشـین غـرشی کرد.جـوان با وحـشت گفـت:(اون شرکت خیلی خـوبیه...بـبین الان ماروین زنگ زده بود می گفت پدربزرگ...)
پرنس بالاخره صدایش را بالابرد:(دست ازسرم بردار براین!واقعاً مریضی یا خونه موندی منو دیونه بکنی؟)
جوان با شرم اضافه کرد:(اما پدربزرگ داره دنبالت می گرده!)
(به جهنم!!راه بیفت لعنتی.)
و ماشین عقب عقب راه افتاد.جوان به لب پنجره چنگ انداخت:(بهش چی بگیم؟)
(بگید پرنس رفته کلیسا مرگ تو رو از خدا بخواد!)
ماشین سرعت گرفت و دستهای او رها شد.ایسـتاد و با ناامیدی فـریاد زد:(اون هـتل لعنتی مال توست کمی عاقل باش!)
و پرنس هم با همان تن صدا جوابش را داد:(پس بذار خودم تصمیم بگیرم!)
یعـنی صاحب هتل رجنسی,آقای سویینی او بود؟اوکه نمرده بود؟ماشین از همانراه سفـیدی که آمده بود بر می گشت که جوان بطـور ناگهـانی انگارکه چـیزییادش افـتاده باشد پـیش دوید و داد زد:(تلفـنت رو روشن کن,دایی می گفت قطعکردی نمی تونند باهات تماس..)
و حرفـش با یک اشـاره ی پرنس نصفـه ماند!دسـتش را از پنـجره درآورده بود و انگشت وسطش را نشان می داد!
بعد از غیب شدن ماشین جوان به سوی ویرجینیا برگشت:(بدید...بدید چمدونتون رو من ببرم!)
و به طرفش آمد,چمدان راگرفت و با همان متانت راه افتـاد و رفت!با این حرکتسردش ترس و نـاامیدی ویـرجینیا شدت گرفـت.او حتی خـود را هم معـرفینکرد!وقـتی در تعـقیب او از پله های عریض خانه بالا می رفت متوجه وجـودتاب بزرگی در محـوطه سمت چپ شد.تاب سه نـفری و سفـید رنگ بود و رو به غروباز سقف آویزان بود.سمت راست ایوان تا پیچ ساختمان ادامه داشت که سه نـیمکتچوبی چسبیده
به ایوان خانه گذاشته شده بود.با ورود به خـانه,با یک سالن عـظیم روبروشد.کف پارکر زرد رنگ داشت وآنقدر براق بودکه تصویر تمام اشیا و دیوارها رابا تمام جزئیات منعکس می کردانگارکه خانه ی دیگری هم در زیر پا وجودداشت.پنجره های تمام ضلعی شیشه ای مرتـفع,همه جای سالن را تا راهـروهاییکه از روبـرو به سمت راست و چپ و به اتـاقـها و دالانـهای دیگر میرسیـد,نورانی می کرد.همه جا با فـرشهای بـزرگ وکوچک کـرمی رنگ مفـروش بودو با کـوزه ها و تابـلوهای نقـاشی و بوفه های شیشه ای تزئین
شده بود.دری عریض سمت راست بودکه به یک مکان وسیع دیگری با شومینه ومبلمان کرمی رنگ ختم می شـد.تابلوهـا عالی بـودند وکاملاً معلوم بود بامزایده های سنگینی خریداری شده بودند.با صدای همان جوان بهخودآمد:(جیل...جیل بیا...)

آوینا
12-21-2011, 14:35
زنی پوشیده در لباس مخصوص خدمتکاری از پـله های مارپـیچ آنـطرف سالن پایینمی آمد.سنـش بالای سـی و پنج بنظر می آمد و قـیافه ی عادی و حتی بی مـزهای داشت.از هـمان جا غرید:(آقای کلایتون شما باید همین الان به اتاقتونبرگردید,حال شما خوب نیست!)
اما جـوان اصلاً توجـهی به خـدمتکار نکرد بطـوری که در میـان حرفهایاوگوشی تلفنی راکه بر روی میز مرمری کـنار ستون اصلی خانه بود,برداشت ومشغـول شماره گرفـتن شد.زن هـنوز وراجی می کرد وآرام آرام می آمد:(آقایمیجر ازم خواستند نذارم شما از جاتون بلند بشید...)
و جوان باصدای بی حالی شروع کرد:(الو...سلام مارک ,همه اومدند؟می دونم می دونم,اروین کجاست؟ گوشی رو بده به اون...)
زن خـیلی کنف شده بود.ایستاد و به او خیره شد.انگارکه قصد داشت حرفهایش رابشنودکه جوان سر بلند کرد و بادیدن او در میان پله هاگفت:(چرا ایستادی؟برواتاق خانم اُکنور رو نشونشون بده,جیل کجاست؟)
خانم اُکنور؟!چقدر رسمی!قلب ویرجینیا بیشتر فشرده شد...(بالاداره ملافه ها رو جمع...)
(الو,منم...نه نشد سعی کردم اما نتونستم... )
و بـه ستون تکیه زد.ویرجیـنیا در حالی که وانمود می کرد مثلاً در حالتماشـای اطراف است به صدای او گوش می کرد...(شماکه اونو میشناسید...نه,گفت بگید رفته کلیسا مرگ تو رو از خدا بخواد!)
زن پـقی به خنـده افـتاد و نگاه مغرورانه ای به ویرجینیا انداخت.بناگهدختر جوان و سیـاه چرده ای که هـم لباس زن بود از نرده های طبقه ی بالاسرخم کرد:(بتی آقای کلایتون با من کار دارند؟)
(هنوز می اومدی دیگه!برو اتاق خانم رو حاضرکن!)
دخترک متوجه ویرجینیا شـد اما بدون آنکـه جواب سلامش را بدهـد به تـندیچرخیـد و رفت. ویـرجینیا دیگـر مطمعـن شد شهـری ها جواب نمی دادند!پسرکهنوز حرف می زد:(نمی دونم چیزی نگفت, شاید رفته پیش تادسن...)
ویرجینـیا به او نگاه کرد.از فـرم تکیه دادنـش معـلوم بود شدیداً مریـضاست و رمـق ایستادن ندارد اما باز برازنده وزیبا بود.زن چمدان را برداشتهو راه افتاده بود اما ویرجینیا متوجه نبود تا اینکه جوان سر برگرداندو بادیدن نگاه او بر خودگفت:(با بتی برو اون اتاقت رو نشونت می ده.)
ویرجینیا شرمگین برگشت و بدنبال زن راه افتاد.جوان در حالی که با نگاه او را تعقیب می کردگـفت:(آره اومد,پرنس آورد!)
ویرجـینیا با شوق از اینکه در مورد او حرف می زنندگوشهایش را تیزکرد اما...:(دم در اومـده بود زود هم رفت.)
ویرجـینیا وسط پلـه ها بود و به ظرافـت فرش روی پله ها نگاه می کردکه صدایپسرک بلندتر و خشن تر شد:(نه نتونستم!من نمی فهمم چرا شماها خیال می کنیداون عاشقـمه که به هـر حرف من عـمل بکنه؟...نه دیگه نیستیم!)
وگوشی را سر جایش کوبید!ویرجینیا به پایین نگاه کرد او را دیدکه تلو تلوخـوران خود را به نـزدیکترین مبـل رساند و نشست.مرد مسنی از راهرویی درسمت راست,وارد سالن شد:(آقـای کلایتون لطفـاً بلند شید شما باید تویتختتون می موندید.)
از لـباسهای رسمی مرد معـلوم بود مسئول خدمتکارهاست.پسرک سر بلندکرد وویرجینیا را بر بالای پله ها دید مرد ادامه می داد:(شما سه روز استراحتدارید دکترتون کلی به من سفارش کردند نذارم...)
جوان به سردی سر به زیر انداخت:(راحتم بذار ولتر!)

آوینا
12-21-2011, 14:35
طبقه ی دوم برعکس طبقه ی اول بجای چند سالن بزرگ دالانهای عریضی داشت کهبه راهروهای تنگ و تو در تو باز می شد.کف باز هم پارکر بود اما بر دیوارهابجای تابلوهای نقاشی,قاب عکسای کوچک و بزرگ مـردان و زنـان شیک پـوشآویخـته شده بودکه با نگاه و قیـافه های سخت و پرابـهت در مکانهای مختلفآمریکا وآسیا عکس انداخته بودند.شاید اگر خدمتکارآنقدر با عجله راه نمیرفت او می توانست
پرنس یا لااقل جوان مو سیاه را در عکسها ببیند.بر دیوارها غیر ازقابها,چراغهای مشعـل مانندی نصب شده بودکه فضاراکاملاً شبیه قصرکرده بود وتعدادشان آنقدر زیاد بودکه فکر روشن شدنشان در شب,ویرجینیا را هیجان زدهکرد.اتاقی که برایش در نظرگرفته بودند ته راهرویی در سمت جنوبی خانهبود.اتاقی بزرگ و بـسیار پر نور با تختی دونفـری و شومینه و میز تـوالت ودیگر وسایلهای لازمه ی برای یک اتاق اشرافی! دختر لحظه ی قبل داشت ملافه یتخت را عوض می کرد.زن چمدان را نزدیک کمد قهوه ای کنارتخت
زمین گذاشت.ویرجینیا هـنوز درآستانه ی در مات و مبهـوت زیبایی اتـاق ماندهبود.خانه ای که در هـایلند داشتند صدمتری بود بادو اتـاق کوچک و پنجره هایکوتاه اماآنجا خانه ای بهشتی بودکه فقط میـتوانست در فیـلمهای پر هـزینهبـبیند.گـاه به تخت بزرگ بـاکنده کاری های دو طرفـش و رو تخـتی کـرمی رنگمخملش نگاه می کردگـاه به کف مـزین به فـرشهای شـرقی ,گاه به شـومینه یگرانیـتی,گاه به پـرده های
تـوری وگاه به پنجـره های بلندکه به بالکنهای نیـم دایره ای باز میشد,نگاه می کرد و سیر نمی شد! آندو خدمتکار پچ پچ می کردند:(خوب چه خبر؟)
(انگـارکه آقـای کلایتون پـرسیده به بابابزرگ چی بگیـم؟اونم گفـته بگید رفتـه کلیسامرگ تو رو از خدا بخواد!)
(آه بتی این پسره مجبوره اینقدر جذاب باشه؟!)
زن متـوجه نگاه ویرجینیا شد و به دختـرک اشاره داد ملافه را بردارد و خودشبه سوی ویرجینیا رفت:(هر چی لازم داشتید صدامون کنید...من بتی ام اینمجیل.)
دخترک ملافه ی مچاله شده را برداشت و به سوی در راه افتاد.ویرجینیاگفت:(خوشبخت شدم...وباشه اگر کاری داشتم...)
و یک لحظه متوجه نخودی خندیدن دخترک شد و به تلخی فهمید لهجه اش مسخره بوده!
بعداز رفتن آندو,ویرجینیا همچون کودکی که برای اولین بار به موزه رفتهباشد,شروع به لمس اشیاءکرد. همه جا تاآخرین حد تمیز بود و عطرگلهایماگنولیا فضا را پرکرده بود.به سوی تخت رفت و با احتیاط بر رویـشنشـست.خیلی بیشتر ازآنچه بنظر می آمد نرم بود.مدتی اطراف را نگـاه کردوآهی از دل کشید.یاد مادرش افتاده بود.یعنی او از چنین ثروت و مـقامی بهآن خانه ی روسـتایی وکارهای پرمشقـت تنزل کرده بود؟نـفرتی در وجودشپیچیـد.چطـور توانسـته بودند بخـاطر عشق عظیم پدرش او را از ثروت و فرزندیطردکنند؟حال آنکه آن خانه برای صد نفر دیگر هم جا داشت!ناگهان به گریهافتاد.نه بخاطر مادرش چون همان روزهای اول تمام اشکهـایش را برایشـانریختـه بود و غـیر ازکابوسـهای شبـانه چـیز دیگری برایش نمـانده بود.اینگریه از خستگی و نگـرانی و فـشار و شوق بود!از صبح در قطار بود و نگرانییک ماه را با خودآورده بود برای ورودش فکرهای زیادی کرده بود و البته آنجاقشنگتر ازآن بودکه شوق نکند!
شخصی در زد و چون جوابی نگرفت آهسته لای در راگشود.ویرجینیاکه از خستگی برتـخت درازکشیده بـود و استراحت می کرد به خیال آنکه بخواب رفته و بازکابوسمی بیند از جا پرید و اطراف را نگاه کرد یک لحـظه اتاق و شخص ایستاده درچهارچـوب در برایش بیگانه آمد:(آه ببخشید,قصد بیدارکردنتون رو نداشتم جوابندادید نگران شدم.)
همان جوان مو سیاه و خشن بود.ویرجینیا در حالی که لب تـخت سُر می خـورددامنش را بر روی پاهایش کشید:(بله بله ...مثل اینکه خوابم گرفت...)
پسرک شرمگین گفت:(واقعاً معذرت می خوام فـقط خواستم بهـتون سر زده بـاشم فکرکردم شـایدگرسنه باشید...)
از ادب و نزاکت پسر سردی چون او,ویرجینیا هیجان زده بلند شد و پسرک در را بیشتر بازکرد:(برو تو!)
و جیل با یک سینی عصرانه داخل شد.بشقابی پر ازکیک و بیسکویت و لیوانیلبالب ازآبمیوه در سینی بود جوان هم داخل شد و تا نزدیکی تخت آمد:(راستشلحظه ی اول نتونستم باهاتون حرف بزنـم و خودم رو معرفی کنم گفتم شاید یکلحظه خیال کنید...)
و مکث کـرد و از ذهـن ویرجیـنیاگـذشت"خیـال کنید از شما خـوشم نیومد خانم!"وگفت:( مهم نیست... متوجه شدم که گرفتار هستید...)

آوینا
12-21-2011, 14:35
و یاد خنـده ی خدمتکـار افـتاد و از ترس لهجـه اش ادامه نـداد اما جواننمی خنـدید!:(بـله ما تـوی فـامیل مشکلاتی داریم که یکی هم پرنس!)
ویرجینیابخیال آنکه قصد شوخی دارد خندید اما او باگیجی حرف را عوضکرد:(البته ما همگی منتظرتون بودیم واز اینکه اومدید خیلی خوشحال شدیم وخیلی باعث شرمه که فقط من هستم که بهتون خوش آمد بگم!)
(لطفاً...من هیچ انتظاری ازتون ندارم!)
لحـظه ای به سکوت گـذشت.چهـره ی پسرک گرفـته و عصبی بنظر می آمد بطوری کهویرجینیا با وجود تازه وارد بودنش متوجه شد حرفهایی که گفته اصلاً حرفهایخودش نبوده وکاملاً به اجبار به زبان آورده! یک لحظه پسرکبخودآمد:(بفرمایید من دیگه مزاحم نمی شم.)
و چـرخید و به سوی در رفـت.ویرجیـنیاکه از این مکالمه ی کوتاه آنقـدرکهباید لذت نبرده بود,نتوانست اجازه بدهد این جوان قشنگ برود:(براین!)
و ناگهان متوجه خرابکاری اش شد!چطور توانسته بود نام او راکه هنوز یکبیگانه بودبدون هیچ مقدمه ی محتـرمانه ای آنهم فقط نامش را تلفظکند؟انگارکه فقط قصد داشت تن نرم اسمش را حس کرده باشد و او ایستاد:(بله؟)
ویرجینیا به لطف خدا چیزی پیداکرد:(اسم شما براین ...درسته؟)
جوان به سردی خندید:(عجب احمقم اومدم خودم رو معرفی بکنم و دارم می رم!)و برگشت:(بله اسم من براین,پسر خاله ات هستم.)
ویرجینیا نفسی از روی راحتی کشید.براین دستش را درازکرد.تبدار و ضعیف بودو نـفـشرد.ویرجیـنیابرای معطل کردنش پرسید:(شما برادر پرنس هستید؟)
(نه من کلایتون هستم,پسر خاله پگی تو...و اون سویینی,پسر خاله دبورا.)
(من چند تا خاله و دایی دارم؟)
(همین دو خاله و دو دایی داریم,البته سه تا بودند یکی چند سال قبل کشته شد!)
ویرجینیا برای ادامه پیداکردن مکالمه با وحشت گفت:(کشته شد!چطور؟)
اما براین با یک جواب سریع و صریح خیال او را برآب داد:(اطلاعی ندارم!)
و قدمی عقب گذاشت:(من دیگه باید برم,شـما هم بفرمایید...)
و چرخید و با عجله خارج شد.
***
عصر شده بود و خورشید داشت جایش را به پرده ی طوسی آسمان می داد.ویرجینیادر اتاق بیکار مقابل چمدانش نشسته بود و برای سرگرم کردن خود وسایلهایش رابررسی میکرد.لباس درست حسابی نداشت.
دو دست لـباس زیر و یک بـلوز شـلوارآبی که متعـلق به پسر همکـار پـدرشبود.وسایلـهای شخـصی اش همچون مسواک و برس و حوله اش نو به حساب میآمدند.دفتر خاطراتش هم نو بود مثل زندگی اش که داشت از نـو شروع میشد.دفـتر خاطرات قـدیمی و اصلی اش به هـمراه زندگی قبلی اش سوخته و از بینرفته بود و حالامجبور بود یک زندگی جدید با صفحات جدید و اسمهای جدید شروعکند.در چمدان را بست و از جا بـلند شد.اشک در چشمانش حلـقه زده بود.هـنوزنمی توانست قبـول کند همـه چیزش را از دست داده باشد.این نهایت ظلمبودهیچ,هیچ چیز با خود نداشت غیر از اسمش!و می دانـست کم کم همه چیزفراموشش خواهد شد.پیک نیک ها,جشنها,اتفاقات شیرین و مهم ,دوستان,حرفها...
مقابل پنجره ایستاده بود و محل غـروب خورشید راکه به صورت تداعی رنگهایسرخ, نارنجی و زرد بود وفقط به صورت یک خط در دور دستها مانده بود,نگاه میکرد و سعی می کرد روزهای قشنگی راکه با خانواده داشت بیاد بیاورد امانتوانست.ازآن شب به بعدکه دیر رسیده بود و خـود را بی توجه به آتـش زده
بود اما داخل نرفته بیهوش شده بود,دیگر نمی توانست چیزی بیاد بیاورد و فقطکابوسهای لعنتی بـودندکه بجـای روزهـای خـوش قـبلی,لحـظات تلخ آخـر رابیـاد او می آورد,اینکه هـیچوقـت جسد پدر و مادر و خواهـرش را ندید,اینکهوسط ماه گـذشته مخـفیانه به مزرعـه ی خودشان رفته بود و خانه یشان را,خانهی نقلی و با صفایی راکـه خواهـرش درآن بدنیاآمده و مرده بود,بصورت ویرانهای از خاکستر و سیاهی دیده بود. ایـنکه یک مدت بخاطر بیـماری روانی دربیمارسـتان بستری شده بود...با صدای در متـوجه ورود بتی شد:(خانم,آقایکلایتون می خواند شما رو ببینند...)
ویرجیـنیا مخفـیانه اشکهـایش را پاک کرد و با او راه افـتاد.اتـاق براینبعـد از یک راهرو در سمت راست اتاقش بود.وقتی رسیدند زن در زد:(آقاآوردمش!)
و صدای براین از داخل شنیده شد:(بیارش تو!)

آوینا
12-21-2011, 14:35
زن ویرجینیا راداخل کرد و در را پشت سرش بست.اتاق کمی تاریک بود.پرده هاجزیکی همه بسته بودند تختی بزرگ و بلند بر سر اتاق بودکه براین بر روش نشستهبود:(بیا جلو...گفتم بیایی حرف بزنیم اینطوری تنها نمی مونی.)
ویرجینیا با علاقه پیش رفت:(متشکرم اتفاقاً حوصله ام سر رفته بود.)
(می فهمم...بشين،من مريض هستم نتونستم اتاقت بيام. راستی اگه بخوايی می تونی پرده ها رو بازكنی.)
ويرجينيا چون می دانست صورتش از هيجان سرخ خواهد شد قبول نكرد تا صورتش را نبـيند:(نه اينطوری بهتره!)
و لب تخت نشست.براين به او خيره شد و ويرجينيا برای فـرار از تماس چـشمی به اطراف نگاهی انداخت.
آنجا از اتاقـی كه به او داده بودنـد بزرگتـر بود اما هـمان وسايـلها ورنـگها و دكوراسيـون را داشت.مدتی گذشت.ويرجينيا ازگوشه ی چشـم می ديدكهبراين هـنوز هم دارد او را برانداز می كند و بالاخـره شروع كرد:(خوبويرجينيا از خودت بگو,هجده سالته مگه نه؟)
ويرجينيا متعجب از دانستنش سرش را به علامت بله تكان داد و او ادامه داد:(درس ات رو تموم کردی؟)
(بـله.)و سكوت!اينبار ويرجينيا پرسيد:(شما چی؟)
(من دانشجو هستم...دانشجوی كامپيوتر.)
(چه عالی!شما چند سالتونه؟)
(بیست و سه.)
ويـرجينيا متعجب شد.می دانست از اين كمـتر به قـيافه ی او نمی آمد ازآنبيـشتر هم بعيد بود پس باز چرا تعجب كرده بود؟(از چی ها خوشت می ياد؟رقص؟موسيقی؟ورزش؟مطالع ه؟)
(مطالعه رو دوست دارم اما رقص رو بيشتر فقط متاسفانه اونقدرها بلد نيستم!)
(مهم نيست پرنس می تونه يادت بده.)
ويرجينيا با هيجان پرسيد:(چطور؟)
(اون دانشجوی هنر,هنرهای زیبا.)
قلب ويرجينيا از شوقی بی علت لرزيد:(قشنگ می رقصه؟)
(نمی دونم,تا حالاندیدم اما حتماً عالیه اون...)و با خود ادامه داد:(اون هميشه عاليه!)
ويرجينيا برای مخفی كردن لبخند بدون كنترلش سر به زير انداخت:(اون چند سالشه؟)
(همسن هستيم فقط من چهار ماه بزرگترم!)
پس اوهم بيست و سه ساله بود!پنج سال فرق!اتاق برای مدتی در سكوت ماند بعدبراين برای ارضای حس كنـجكاوی ويرجينياكه از نگاه ساكت و شيرينـش خواندهمی شد ادامه داد:(مـن دو برادر ديگه هم دارم و يك خـواهر...برادر بزرگماسمـش اروين كه ازدواج كرده و يك پسر دو سالـه به اسم دنيـس داره، برادركوچيكم اسـمش ماروين,بيـست سالشه و قـهرمان دو ميدانی و خواهـرمون هلگاهفـده سالشه و از هممون كوچيكتره.)و خندید:(دختر خيلی پر شور و خوبيه,زودبا همه دوست می شه!)
ويرجينيا به چشمان قهوه ای براين خيره شد و فكركرد,بله از او خوشمخواهدآمد!(پرنس تنها بچه ی خاله دبوراست پدر نداره يعنی دو ماه قبل تویتصادف كشته شد.)
ويرجينيا بطور ناگهانی احساس دلسوزی كرد:(بيچاره پرنس!)
(وقت مرگ پدرش اينجا نبود...الان سه هفته است برگشته.)
(ازكجا؟خارج كشور؟!)
(نه...يعنی... نمی دونم!)
و سر به زير انداخت.ويرجينيا باكنجكاوی پرسيد:(كی رفت؟)
(تقريباً شش سال قبل!)
(چرا رفت؟)

آوینا
12-21-2011, 14:36
افسردگی كم كم در چهره ی براين شكل می گرفت:(كسی نمی دونه!)
ويرجينيـاكه از حـرف زدن درباره ی پرنس لـذت می برد,بی اعتـنا به منـقلبشدن حال بـراين به سوالات كودكانه اش ادامه می داد:(كسی ازش نپرسيده چرارفته...کجا رفته...)
براين با عجله حرفش را بريد:(می شه ديگه در اين باره حرف نزنيم؟منو ناراحت می كنه!)
ويرجينيا تازه متوجه تغيير ناگهانی حال او شد و شرمگين گفت:(بله بله،هر چیشما بگید!)و وقتی چهره ی عصبی براين را دید با ناراحتی اضافه کرد:(منوببخشید!)
اما براين جوابش را نداد!انگشتانش را به هم قفل كرده بود و شديداً متفكر وعصبانی بنـظر می آمد و حال كنجكاوی ویرجینـیا چند برابر شده بود.چـرا حرفزدن درباره ی پرنس زيبا او را معذب و مشوش كرد؟ خوب او ديگر عضـو فـاميلمی شد و شانـس كشف كردن داشـت!(دايی كوچـيكه اسمش جان و سه بچه داره،بزرگهپسره،كارل,بيست و يك سالشه دومی دختره،لوسی...نـوزده سالشه و سومیسمـنتاكه چهارده سالشه.)
ويرجينيا اسم سمنتا را قبلاً از پرنس شنيده بود و حالاحواسش به حالتاجباری براين جـلب شده بود سعی می كرد ردگم كند و نشان بدهـد حالش خوب استدر حالی كه از سرعت تنفس و لرزش خفيف دستها می شد فهميد هنوز عصبیاست:(مادر بزرگ نداريم،يعنی سالها قبل مرده اما پدربزرگ هـست...فردريكميجر...)
ويرجينيا با بی علاقگی به كمكش شتافت:(چطور مردیه؟)
(پدربزرگ؟راستش يك خورده جدی و مقرراتی اما عاشق همه نوه هاشه.)
ويرجينيا در دل دعاكرد او را هم دوست داشته باشد.حال براين وخيمتر بنظر میآمد سر به زير انداخته بود و نفسهای عميق و صداداری می كشيد.ويرجينيا برایبر هم زدن فضا پرسيد:(در مورد دايِی بـزرگ حرفی نزديد؟!چند تا بچه داره؟)
(دو پسركه...)
و بناگه سر برداشت و بی مقدمه پرسيد:(ويرجينيا اگه اینجا نبود قرار بودکجا بمونی؟)
ويرجينيامتعجب شد:(شايد خونه ی همكار پدرم می موندم چون مزرعه مون بابت بدهی های پدرم فروخته شد می خواستم کارکنم و با پول خودم...)
براين بسيار عجول بنظر می آمد:(من می خوام يك توصيه بهت بكنم يك جور خواهش اميدوارم ناراحت نشی...)
ويرجينيا نگران شد و براين تمام تلاشش راكرد خونسرد باشد:(ببين ويرجينيا...اينجا اصلاً جای تو نيست!)
ويرجينيا باآسودگی خندید:(می دونم...اين زندگی با زندگی قبلی ام خيلی فرق داره و لوس آنجلس جای خيلی خطرناكيه...)
(نه مساله اون نيست... نمی دونم چطوری بگم...واقيتش تو تازه اومدی و ازهمه چـيز بی خبری اينجـا،اين زندگی هـر قدر هم خيـره كنـنده و بی نقـصباشه و البته مـورد نياز تو،برات خطر سازه و من با اينكه فعلاً غريبه بهحساب ميام فقط بخاطر صلاح خودت،از تو می خوام برگردی...همين حالا!)

آوینا
12-21-2011, 14:36
اين جمله همچون سيلی غير منتظره ای ويرجينيا را رنجاند:(چی؟!برگردم؟اما...)
چهره ی براين بر افروخته بود وبا هيجان غير عادی نگاه می كرد:(میدونم...می دونم خيلی تعجب کردی و من خيلی متاسفم كه ناراحتت كردم اما توبايد اينو بدونی اينجا دنيای كثيفی و تو باید هر چه زودتر بری وگرنه بعداًپشيمون می شی!)
ويرجينيا هنوزگيج مانده بود:(اما من نمی تونم...تازه رسيدم و جايی رو ندارم كه برم.)
(من بـهت پول می دم،ده هـزار دلار و تو می تـونی با اين پـول برای خـودت يك زندگی راحت وتكميل جورکنی.)
و خـم شـد وكيف بـزرگی را كه پـای تخـت بود بـرداشت و به آغـوشش گـذاشتبازكرد و دفـترچـه ی كوچكی بيرون كشيد:(يك چك می نویسم بانك سر راهته...)
ويرجينيا بدون كنترل داد زد:(چكار می کنيد؟!من پول نمی خوام!)
(تو می تونی هر وقت تونستی اين پول رو برگردونی.)
ویرجینیاکم مانده بود به گریه بیفتد:(من به پول احتیاج ندارم به یک زندگی به یک سر پناه به یک دوست احتیاج دارم!)
چهره ی براین سخت شد:(اینجا نمی تونی اونها رو پيداكنی!)
قلب ويرجينيا فشرده شد.چقدر بدشانس بود نرسيده عذرش را می خواستند!زمزمه کرد:(چرا؟علت چيه كه بايد برم؟)
(من...من نمی تونم توضيح بدم!)
برای لحظه ای ويرجيـنيا عصبانی شد او حق داشت در مقابل اين درخواست مسخرهو حرفهای غير منطقی اوگستاخـی کند:(چـرا باید حرفـهای شما روباوركنـم؟چـرا بايد هر چی گفـتيد قـبول كنم؟اصلاً شـماكی هستید؟)
براين گرفـته تـر شد:(من فـقـط قـصدكمك دارم چون من چيزهايی می دونم كه توو هيچ كس ديگه ای نمی دونه,فعلاً...و تو باید تا دیر نشده خودتو نجات بدی.)
ويرجينيا بالاخره بگريه افتاد اما سر به زير انداخت تا او اشكهايش رانبيند هنوز هم باورنمی كرد!اين جوان چه می دانست؟چـطور به خود حق می داداو را از زنـدگی و راحتی و فـاميل دوركند؟چـطور به خود حق می داد او راناراحت کند؟زمزمه كرد:(من بايد فكركنم!)
(فرصت نداری!)
ويرجينيا ناباورانه سر بلندكرد و به او نگاه كرد و او با دلسوزی اضافه کرد:(متاسفم!)
ويرجينيا از شدت تعجب و ترس بخنده افتاد:(شما داريد شوخی می كنيد...مگه نه؟)
(كاش شوخی می كردم...اما اهلش نيستم!)
بناگه ويرجـينيا از او از نگاهـش از تنهـا بودن با او از حرفـهايش از همـهچيز حتی سكوت و تاريكی كه با غروب خورشيدكم كم اتاق را در چنگال خود میگرفت,ترسيد.براين پرسيد:(خوب؟...جوابت چيه؟)
ويـرجينيا دوباره او را بيگـانه می ديد.بيگانه ای كه ديگر باعث ناراحتی اشمی شد!نه او نمی توانست باور كند.نمی خواست باوركند و به سادگی،دست خالی ودوباره تنها،به اين سرعت برگرددآنهم به گذشته ی تلخش.شايد او يك ديوانهبود؟!:(من متاسفم آقای کلایتون اما نمی تونم!)

آوینا
12-21-2011, 14:36
براين آه عميقی كشيد و سر به زير انداخت:(می دونستم نمی شه اما بازم خواستم بهت تذكر داده باشم.)
تـذكر؟!يعنـی واقـعاً بايد می رفت؟اما چـرا؟با باز شدن ناگهـانی در حواس هر دو پرت شد:(سلام مهـندس کوچولو!)
پرنس بود.بدون بارانی،غرق در عطرگيج كننده اش!براين با ديدنش ناليد:(مگه تو نرفتی اونجا؟)
پرنس می خندید:(چرا رفتم!)
(جدی؟...چطور شد؟خراب نكردی؟)
(چراكردم!)
(خدای من تو ديونه ای!)
(چيز تازه ای بگو!اوه سلام دختر خاله اومدی پيش اين آدم فروش؟)
ویرجیـنیا از ایـن صمیمیت کـیف کرد بـطوری که به خنده افـتاد اما براین دلگیر شـده بود:(خیلی بی رحم هستی!)
(منو خوب می شناسی!)
ونگاه ترسناکش را از روی اوگذراند و به سوی پنجره رفت:(چرا این اتاق اینقدر تاریکه؟پسر,خانم هبیشام شدی.)
وباخشونت پرده ها راکنار زد و به بیرون نگاه کرد.ویرجینیا با علاقه بهاندام او خیره شد.تی شرت سرمه ای آستین کوتاهش را داخل کمربند پهن شلـوارآبی اش فـروکرده بودکه کامـلاً باریکی کمـر و ورزیـدگی رانهاوکشیدگیساقهایش را در معرض دید قرار می داد. یقه ی گشاد تی شرت با لجاجت تا نیمهی کتف لختش کنار رفته بود.انگارکه می خـواست روشن بـودن پوست تن پرنس رانشان بدهد و دل ببرد و موفـق
هم شد چون ویرجینیا تمام حرفها و تهدیدها و توصیه های براین را بناگهفـراموش کرد.مسلماً او زیبـاترین چیزی بودکه در عمرش می دید.زیباتر ازتمام گلها و طبیعت دهکده,زیباتر از تمام حرفهـای رمانتیکی که شنیدهبود,زیباتر از تمام هدیه هایی که گرفته بود و روزهایی که گـذرانده بود.آنشـکل موزون انـدامش آن عطرشعف انگیز تنش آن جذابیت چهره اش وآن صدایدلنوازش مدتها قبل ویرجینیا را از خود ربوده بود!:(اونجا رو...کارل دارهمیاد!)
براین با خستگی فوت کرد:(بازم دعوا!)
پرنس با بدجنسی از پنجره دست تکان داد.براین پرسید:(چکارکردی؟)
(گفتم که... خراب کردم.)
(معامله رو بهم زدی؟)
(البته!؟)
(اما اون یک مرکز معتبر بود.)
(شاید!)
(اما...اما پس چرا؟)
پرنس با لبخند شیرینی بر لب به سوی او چرخید:(نمی دونم...از رنگ شلوار پسر خاله اش خوشم نیومد!)
براین نالید:(اوه نه!...تو بازم یک قصدی داری مگه نه؟)
پرنس سرش را شرورانه به علامت بله تکان داد.ویرجینیا بدون ذره ای وقـفه اورا نگاه می کرد و مکرراً از ذهنش می گذراندکه او زیباترین انسانی است کهخداآفریده!(می خواهی جدا بشی؟)
پرنس دوباره با همان لبخند ثابت بر لب سرش را به علامت بله تکان داد و براین ادامه داد:(اما چرا؟)

آوینا
12-21-2011, 14:36
پرنس دست به سینه زد:(خوب بذار ببینم...نکنه می خوام هتلم رو از چنگ میجرها در بیـارم وآبروی پدرم رو بعد از مرگش حفظ کنم؟)
با این جمله ویرجینیا به حقیقت مرگ سویینی پی برد!براین با خجالت غرید:(اما تو نمی تونی سرپا بایستی)
(برام مهم نیست!)
براین با تعجب به او زل زد:(توی مغز تو چی می گذره پرنس؟)
لبخندپرنس دوباره تشکیل شد:(نمی تونی بخونی؟)
(نه...!)
(اما قبلا می تونستی...)
(قبلاً تو اجازه می دادی!)
(اوه تو واقعاً مریضی!)
مریـض؟!ویرجینیا نگاه مشکـوکانه ای به بـراین انداخت و براین با عجله حرف را عوض کرد:(اما این کار خیلی خطرناکیه که شروع کردی!)
پرنس دست ازکنایه زدن بر نمی داشت:(نکنه نگرانم شدی؟)
براین سعی می کرد بحث قبلی را حفظ کند:(برای جدا شدن چه بهانه ای پیداکردی؟)
پرنس هم در تلاش خود بود:(نکنه هنوز هم دوستم داری؟)
براین سکوت کرد و پرنس قدمزنان به تخت او نزدیک شد:(هنوز دوستم داری؟)
براین نگاهش نمی کرد:(من به فکر خاله هستم...نمی خوام بازم گریه بکنه!)
پرنس نرسیده به تخت ایستاد:(اون مادر منه پس به من مربوطه نه به تو!)
براین با ناباوری سر بلندکرد و نگاهشان بر هم قفل شد.ویرجینیا در چشمانبراین درد را دید و در چـشمان پرنس خشم را!بناگه صدایی از بیرون اتاقشنیده شد:(پرنس کجایی...لعنتی بیا اینجا!)

آوینا
12-21-2011, 14:36
تن صدا و فرم گفتنش ویرجینیا را دوباره خنـداند و بالاخـره در باز شـد ومحکم عـقب کوبیـده شد:(پس اينجايی؟لعنت به تو,چرا همه چی رو خراب كردی؟میدونی بابام چقدر زحمت كشيده بودبرای فروختن كشتارگاه راضيشون بكنه؟و تو...)
پسرك تازه وارد همـچنان غـر زنان تا وسط اتاق آمد.رنگ موهـای كوتاه وچشمان باريك اش قهـوه ای روشن بود و قيافه ی جالبی داشت.ویرجینیا را ديداما ناراحت تر ازآن بودكه به دختر زيبايی چون اوتوجه بكند:(بگو چرا اينكاروكردی؟)
پرنس خونسرد بود:(مجبور نيستم بهت حساب پس بدم كارل!)
(اوه جـدی؟اما اين منم كه از صبح تا شب تـوی اون خراب شـده زحمت می كشم وخيلی بهتر و بيشتر از تو صلاح اونجا رو می دونم مدیر اونجاام و اجازه دارمتمام معاملات هتل رو انجام بدم و محض يادآوری میگم ليسانس مديريت دارموقتی تو فراركردی پدرت كلی از من خواهش كرد تا مسئوليت اونجا روقبول بكـنموحـالا تـو برگشـتی و داری زور می گی؟خيـال می كنی كی هستی؟)مقابلش رسيـدهبود امـا ادامـه می داد:(بدون من اون هتل ورشكسته می شد و تو اونقدر پستیكه كمكهای منو نمی بينی!)
براين با خشم غريد:(می شه آروم باشی كارل؟!پرنس از تو بزرگتره و فكركنمصاحب هـمه چيز بودن اين حق رو به اون می ده كه هر معامله ای روكه خواستبهم بزنه!)
پرنس بر خلاف تـصور به او عصبـانی شد:(به كمك تو يكی احتـياجی ندارم...می فهمی؟)و رو به پسرك کرد: (و اما توكارل,اخراجی!)
پسرك مثل آبی كه به گچ ريخته باشند,وا رفت:(چی؟اخراج؟اما...اما چرا؟)
پرنس جـوابش را نداد.با خـونسردی او را دور زد و به سـوی در رفـت.پسرك درپی اش دويـد:(تـو ديونه شدی؟نمی تـونی منو اخـراج کنی!هتـل بدون منورشكستـه می شه!)و خـود را جلويش انداخت :( بخاطر حرفهام ناراحت شدی؟)
پرنس میخواست دوباره او را دور بزندكه پسرك اينبار بازويش راگرفت:(اگه بخاطر حرفهامه من معذرت می خوام!)
پرنس دست او راكنار زد:(تادسن می گفت مست سركار مي ری و سه روز قبل ديدنت درست نيم ساعت با منشی توی اتاق موندی!)
پسرك دستپاچه شد:(نه ما...ما پرونده ها رو قاطی كرده بوديم و...)
براين با خشم و تعجب پرسید:(لعنت به توكارل سركار چه غلطی می كنی؟)
ويرجـينيا از اينكه در اتـاق بود و شاهد دعـوای خصوصی يشان می شد احـساسبدی پيداكـرد...(باور كن ما دنبال پرونده می گشتيم پرنس,فقط پنج دقيقه طول كشيد...)

آوینا
12-21-2011, 14:37
پرنس لبخند ظالمانه ای زد:(براين رو قانع كن هر چی باشه قراره با خواهر اون ازدواج بكنی نه با من!)
و مثل كسی كه با قصـد و لـذت خانه ای را ويران كرده باشد,پيروزمندانه ازاتاق خارج شـد.پسرك مدتی ساكت همانجا ماند تا اينكه براين به سردیگفت:(خوب كارل؟منتظرم قانعم بكنی!)
پسرك باخستگی گفت:(اوه دست بردار براين!هممون می دونيم چقدر تادسندروغگوست و چقدر برای گرفتن جای من تلاش می کنه و خوب بايد بهش تبریک گفت!موفق شد!)
(پرنس هيچوقت بخاطر حرف يك نفر اين كار رو نمی كرد حتماً برای خودش هم اثبات شده!)
(اون هنوز سه هفته است که اومده و در عرض اين مدت فقط دو بار به هتل اومد!)
(پرنس پسر دقيق و زرنگيه!)
(اوه خدای من! تو ديگه چرا طرفداری اونو می کنی؟)
به هم خيره شدند.جواب ندادن براين او را جسورتركرد:(به من نگوكه هنوز هم دوستش داری!؟)
(اين به تو ربطی داره؟)
(يعنی نمی بينی چقدر ازت متنفره؟)
براين دستهايش را مشت كرد و با شك و ترديد پرسيد:(ازكجا می دونی؟)
پسرك با تمسخر خنديد:(خودت هم می دونی این پسر همون دوست عزيز و جون جونیتو نيست عوض شده...اگه هم قبلاًدوستـت داشت حالاازت متنفره!)
براين سر به زير انداخت:(در هر صورت من وظيفه ی دوستی می دونم كه...)
جوان گستاخ تر شده بود:(چه وظيفه ای پسر؟!تو ازش می ترسی.)
براين با خشونت به او زل زد:(آيا اينم به تو ربطی داره؟)
پـسرك كه ظاهراً بخاطر اخراج شدنـش بسيار عصبی بود به توهـين کردن ادامهمی داد:(چرا خواهرت رو به اون نمیدی؟توكه اینقدر دوستش داری بذار دامادتونبشه..!يا اصلاً چرا خودت باهاش ازدواج نمیكنی؟ توی يك مجله خوندم اگه عاشقاز معشوق بترسه...)
براين غريد:(می شه بری بيرون؟)

آوینا
12-21-2011, 14:37
پسرك آرام شده بود.تعظیم کوچکی کرد وخندید:(البته عزيزم!)و رو بهويرجينياكرد:(شما بايد دختر عمه ويرجينيا باشيد,من كارل هستم.)و پيش آمد وبا او دست داد:(می بينيدكه مجبورم برم اما بعداً مفصل با هم صحبت می كنيمفعلاًخداحافظ...)
ويرجينيا لب باز نكرده،كارل به سوی در رفت و به سرعت خارج شد و بازسكوت...هـنوز عـطر تن پرنس به مشام می رسيـد.براين بالاخـره سكوت راشكست:(متاسفم,از وقـتی پرنس برگشتـه داره همه چيزو بـهم می ريزه،فكركنمهنوز در شوك مرگ ناگهانی پدرشه.)
صدای ترمز چند ماشين از بيرون حرف او را نصفه گذاشت:(مثل اینکه بقيه هم اومدند...تو هنوز هم وقـت داری!)
ويرجينيا منظورش را نفهميد.براين ادامه داد:(می خوای باهاشون آشنا بشی؟)
(مسلمه... چطور؟)
(قول بده در مورد توصيه ی من فكركنی...)
بناگه ويرجينيا همه چيز را بيادآورد:(باشه قول می دم!)
براين از طـرزگفتـن و نگاه بی اعـتنايش فهميـد مدتهـا قـبل،بعـد از ورودپرنس،خواسته و توصيه ی او بباد فراموشی سپرده و حتی رد شده است پس بانااميدی گفت:(اميدوارم اين آشنايی رويت تاثير نذاره!)
بناگه صدای زنی از پشت در شنيده شد:(كو؟اينجاست؟)
و در باز شد وكارل همراه يك زن بسيار زيبا داخل شد:(ويرجينيا اين خاله ی توست... دبورا.)
زن قـدكوتاه وكوچك جثـه بودكه دركت دامـن سـياه رنگـش همـچون عـروسك بـنظرمی آمد.موهـای قهوه ای اش را پشت سرش جمع كرده بود و چشمان آبی و درشتشپشت عينكی باريك می درخشـيد.به محض ديدن ويرجينيا ناله ای كرد:(خدایمن...عزيز دلم ...)
***

آوینا
12-21-2011, 14:37
ساعـتی بعد ويرجينيا با تمام فاميلهای مادرش آشنا شده بود غير از پدربزرگكه ديدارش را ردكرده بود. خاله پگی زن درشت اندام و خشكی بودكه با يك سلامسرد بدون آغـوش و بوسه به او خوش آمدگـفته بود.شوهـرش راف مرد مسنوگندمگـونی بودكه تيپ عمـومی شكم برآمـده و موی كـم را داشت امـا بـاويـرجينيا برخورد خـوبی كرده بود لااقل بهـتر از همسرش!پـسر بزرگشان اروينقد بلند و مو طلايی بود و چشمان قهوه ای شبيه چشمان براين داشت.زنش بر عكسخـودش قـدكوتاه و سياه چـرده بود اما قـيافه ی كودكانـه و زیبایی داشت ونامش فيونا بود.ماروين برادركوچك براين پسر خنده رو و قشنگی بود با موها وچشمان قهوه ای و لبخندی مداوم بر لب كه بر عكس بقيه,ويرجينيا را ازگونهبوسیده بود.خواهرش هلگا صورت گرد ومو فرفری بود و انگاركه تمام نمك عالمرا بر چهره داشت بسيار دوست داشتنی ديده میشد و به او مثل يك خواهر واقعیابراز علاقه كرده بود.دایی مرد جذاب و مو خرمايی بودكه اصـلاًچهـل سالهبنظر نمی آمد.با ديدن ويرجينيا بازوهـايش را تاآخـر بازكرده بود و او رابه سينه فـشرده بود.زن دایی الیت هم به اندازه ی شوهرش زیبا و جوان بود وبه همـان اندازه به او توجه کرده بود.لوسی بعـد ازکارل دومین فرزندشانبود.دختری بسیار قشنگ اما سرد با موهای طلایی و بلندکه از مادرش به ارثبرده بود وچشمان خاکستری و درشت که از پدرش به او رسیده بود.با او فقط دستداده بود و سمنتا خواهـرش,دخـترکوتاه قـد و مو خرمـایی بودکه بر عکسخـواهر و برادرش,هم زشـت بود هـم چاق!آن شب ویرجینیا نام سه نفر دیگر راشنیدکه حضور نداشـتند.خانواده ی دایی بزرگـش که در سفر شغلی بود.زن داییایرنه گراندی و دو پسرش مارک و نیکلاس که چون از شوهر قبلی ایرنهبودند,پسر دایی به حساب نمی آمدند.
کمی بعد از تمام شدن آشنایی ها,همه در سالن زیر نور قوی لوسترهاکه تماممدت روشن بودند,بر مبلمان نرم کرمی رنگ نشستند و جرقه ی صحبت از جایی زدهشد.ویرجینیا شدیداً هیجـان زده و شاد بود.بعـد از سالها بی کسی و فقر,اینگروه آشنا و ثروت او را به اوج آسمانـها برده بود.خدمتکـارها از طرفی بهطرف دیگر می رفتند و از جمع مردان که بر مبلهای آن طرف سالن دور هم نشستهبودند و زنان اطراف ویرجینیا پزیرایی می کردند.همه ی قیافه ها جالب وجـذاب بودند و شخصـیتها مدرن و متفاوت.از همه چیـز نوعی عطربخصوص و باارزش استشمام می شد.همه لباسهای نو و شیک و متنوع داشتند.همه و همهچیزویرجینیا را جذب کرده بود و او در واقع نمی دانست به چه کسی و چقدرنگاه کند!و تا به خود بیاید درمحاصره ی سـوالات قـرارگرفت!(کیرسیـدی؟)(چیـزی خوردی؟)(از اینـجا خوشت اومد؟)(در مـورد ما چـی فکـر میکردی؟)و او با وجود دوازده جفت چشم کنجکاو,با هیجان جواب می داد.باز خدارا شکر خـاله پگی زیـاد به او توجه نمی کرد و با به حرف کشیدن مردها,تعدادراکمتر می کرد.ظاهراً همه منتظر پرنس بودند تا با او در موردکار حرفبزنند.در چهره هاآثار نگرانی و خشم به چشم می خورد.آنطورکه از یکی شنیدهبود پدربزرگ بخاطر لغو قرارداد از شدت خشم مریـض شـده بود و استراحت میکرد و نمی توانست به جمع بیاید.ویرجینیا فکر می کرد اگر تصمیم می گرفتبیاید بااوچگونه برخورد می کرد؟یعنی پدربزرگ آنقدر از دست مادر او عصبانیبودکه با وجودگذشتن اینهمه سال وآن حادثه ی دردناک,باز هم حاضر به دیـدناو نبود؟بیشـتر سوالات را خاله دبورا می پرسید.نشسته درکنارش,دست در دستاو با چشمانی پر از اشک.ویرجینیا بیاد می آوردکه در بچگی چند بار نام اورا از مادرش شنیده بود و این موضوع باعث شـده بود از همه بیشتر با اواحساس صمیمیت بکند اما حرف زدن درباره ی گذشته ویرجینیا را رنج می داد پسسعی می کرد بـا جوابهـای کوتاه و نامفهـوم به او بفـهماندکه پرنس به کمکآمد.بالاخره وارد جمع شده بود.ورود او همه ی صداها را خواباند.در اول روبه مادرش کرد:(اینقدر اذیتش نکن ماما,نمی بیـنی حرف زدن درباره ی گذشتهناراحتش می کنه؟)
خاله تازه متوجه اشتباهش شد و شرمگین معذرت خواست و از سالن خـارج شد.پـرنس نگاه کوتاهـی به ویرجینیا انداخت و به سوی جمع مردان راه افتاد.داییقبل از همه گفت:(ما همه منتظر تو بودیم.)
پرنس رسید و همچون تخـته ی هـدف با لبخـندی سوزنـده بر لب مقابلشـان ایستاد:(خـوب منتظرم...شروع کنید!)
شوهر خاله پگی,آقای کلایتون,با خشم پرسید:(چرا معامله رو بهم زدی؟)
پرنس قدمی عقب گذاشت:(چون اونهاکشتار غیر قانونی می کنند.)
و خود را بر مبل انداخت.اینبار دایی غرید:(چنین چیزی وجـود نداره,سالهاست ما داریم از این کشـتارگاه خرید می کنیم...)
(و سالهاست اونها دارندگوشت فاسد بهتون می دند!)
(پس چرا تا حالایک نفر شکایت نکرده؟)
(خوب اینم یک نفر...من!)
دایی از جا جهید:(ببین بچه تو هنوز یک ماه نشده که اومدی و بهتره زیاد بهخودت مغرور نشی!اصلاً به تو چه ما داریم باکی معامله می کنیم؟)
(به من چه؟حرف از این مسخره تر نشنیدم!تا اونجایی که یادمـه آقای کارلمیجر برای تامیـن مواد غـذایی هتل از شما خریداری می کرد,درسته؟!)
(خوب که چی؟سالهاست هتل مشتری ماست.)
(خوب من قصد ندارم هتلم رو از دست بدم و اگه نمی رسیدم پسرت قرارداد رو تجدید می کرد!)
آقای کلایتون گفت:(تو داری برای ما تکلیف تایین می کنی؟)
(البته که نه!این دفعه چون پای هتل من در میان بود از این به بعد این شما و این کشتارگاه!)
خاله پگی با وحشت وارد بحث شد:(منظورت چیه؟غذاهای هتل بازم از صنایع دلیشز تهیه خواهدشد,مگـه نه؟)
پرنس لم داد:(نه دیگه خاله جون گفتم که...هیچ دوست ندارم در هتلم تخته بشه!)
ایـن جمله همه را برآشـفت.دایی نالیـد:(بدون ما...تو بـدون ما وکارخونه ی ما بدبخت می شی!ورشکسته می شی!)
(بذار این غصه من باشه!)
(تو با این کارهات داری زحمتهای پدرت رو هدر می دی!)
(از تذکری که دادی متشکرم!)
(حرفهای تو همه اش تهمته,مسخره بازیه...خودت هم می دونی هیچ اشتباهی توی کار ما نیست!)
(امیدوارم که این طور باشه!)
(اگه راست می گی اثبات کن!)
(من دنبال چیزهای مهمتری برای اثبات کردن می گردم!)
مدتی سکوت برقـرار شد و بعـد شوهر خـاله نفس عمیقی کشید:(پس تو داری قرارداد بیست و سه ساله ی هتل و دلیشز رو لغو می کنی؟)
(دقیقاً!)

آوینا
12-21-2011, 14:37
باز صداها به هوا برخاست. دایی رو به پسرش کرد:(کارل اون چی داره می گه؟)
کـارل سر به زیر انداخـت و ساکت ماند.ظاهـراً هنوز جرات نکرده بود خبراخراج شدنش را به بقیه بدهد. سکوت او,دایی را عصبانی ترکرد:(چرا حرف نمیزنی؟تو مدیر اونجا هستی بگو چقدر ضرر می کنه؟!)
بازکـارل جوابی نداد.پرنس از جـا بلند شد:(بهتـره زیاد به پسرت امیـدوار نشـی دیگه کـاری از اون ساخته نیست!)
(چطور؟چرا؟)
(اخراجش کردم!)
آوای همه بالارفت.هلگا از جا بلند شد:(چرااین کاروکردی پرنس؟)
نگاهها منتظر بودند.پرنس با دلسوزی گفت:(متاسفم دختر خاله اما فکر نکنم بخواهی علتش رو بدونی!)
کارل باشرم سرش را میان دو دست گرفت. خاله دبورا هم به جمع برگشتهبود.ظـاهراًگریه کرده بود چون ازآرایش چشمانش پاک شده بود و نگاهش صاف ومعصومانه دیده می شد.هلگا پافشاری می کرد:(بگـو
چرا...اگه نگی نمی بخشمت!)
برای لحـظه ای ویرجینـیا از پررویی او متعـجب شد اما ناگهان یاد مکالمهپرنس وکارل در اتاق براین افتاد و فهمید او وکارل نامزد هستند.پرنس جوابهمه را داد:(راستش کارل مریض شده ودکتر یک ماه برایش استراحت داده در چنینشرایطی کار من عقب می افتاد)
صدای آه و ناله از تـرحم برکارل و فحش و غرش از خشم بر پرنس از هر طرفشنیده می شد.هلگا نالید: (خیلی بیرحم هستی پرنس!بهش مرخصی می دادی!)
ویـرجینیا به خنده افـتاد.پرنس پسر خیلی خوبی بود!دایی شک کرده بود:(تواینو بهانه قراردادی اون بعد از یک ماه می تونست سالمتر و بهتر از قبلسرکارش برگرده.)
پرنس به سوی مادرش می آمد:(بله اماکارهای هتل طبق برنامه ریزی من زیـادتراز قـبل خواهـد شد و این باعث بدتر شدن وضع جسمی پسرت می شد!)
و به خاله رسید ویرجینیا دیدکه هر دو لبخند به لب دارند.خاله گونه ی پسرش را نوازش کرد:(شیطون!)
و اوآرامتر جواب داد:(شکستن قلب عاشقهاگناهه!)
و به ویرجینیا چشمک زد!بناگه انگارکه تمام انرژی ویرجینیا راگرفته باشنداحساس سستی شدیدی کرد و همچون جادوشدگان به چشمان آبی پرنس خـیره ماند وپرنس با بدجـنسی,تا وقـتی طرف دیگرکـاناپه ای که او نشسته بود بنشیند,بهآن نگاه شیفته کننده اش ادامه داد!جمع به هم خورده بود.بزرگترها میخواستند با پدربزرگ حرف بزنند.بعد از رفتن آنها جوانان صمیمی تر جمع شدندو هرکس طرفی مشـغـول صحبت شد.ویرجینیا نمی دانست واردکدام گروه بشود.هنوزشنونده بودکه صدای گریه ی بچه ای در سالن طنـین انداخت.ویرجینیا متوجهعروس خاله پگی,فیونا شدکه بچه ای در بغل داشت و طول سالن را قدم می زد وفهمیدآن باید پسر دو ساله اش دنیس باشد.غرش کارل همه را ترساند:(اونو خفه کن فیونا!)

آوینا
12-21-2011, 14:38
فیونا باآوارگی در چهارچوب در ایستاد:(نمی دونم چشه!؟)
پرنس گفت:(بده بغل من...اون عموشو می خواد!)
ماروین که در مبلی کنار پرنس نشسته بود,نالید:(نه تو رو خدا پرنس!)
پرنس اعتنایی نکرد وفیونا بچه را به او داد.ویرجینیا مشتاقانه به او خیرهشد.پرنس بچه را درآغوشش جابجا کرد و به صورتش لبخند زد:(منو دوست داریکوچولو؟می خواهی ببوسمت؟)
این جملات شهوت انگیز و طرز پرشور تلفـظش,ویرجینـیا را به لـرز ناآشناییانـداخت.مـاروین به شوخی گفت:(بچه داری بهت نمیاد پرنس,بده بغل بابای بیعرضه اش!)
اروین با بی حوصلگی گفت:(بغل منم گریه می کنه!)
بچه آرام شده بود و باگنگی به چشمان پرنس نگاه می کرد.پرنس پیشانی بچه رابوسید:(چرا بغل باباگـریه می کنی؟از بابا می ترسی؟بابا زشته؟)
همه خنـدیدند و بچه که لبخنـد پرنس را دیـد با شوق جـیغ زد و این باعث حسـودی پدرش شد:(پسرم رو منحرف نکن!به اون یکی لااقل رحم کن!)
پرنس گفت:(این بچه خیلی خوشگله اروین...مطمعنی مال توست؟)
فیونا با وحشت وشرم لبش راگازگرفت و از سالن خارج شد.کم کم صداها خوابید وهرکـس سر صحبت خود برگشت.ویرجینیا علاقمند به جلب توجه پـرنس,به بچه نگاهکرد و با خجالت گفت:(میـشه منم کمی بغلش کنم...)
و از بدشانسی صدای زنگ در همه چیز را خراب کرد.ظاهراً مهمان آمده بود چوناکثر جوانان با شوق از جا بلند شدند و به پیشواز رفتـند.ویرجینـیا چشم بردر داشت.لحظه ای نگـذشت که در میان سر و صدا,سه دخـتر زیبا در لباسهایگرانبـها و یک مـرد میانسـال با چهره ی سنگی که فـقط می توانست پدرشانباشد, وارد سالن شدند.ویرجینیا نگران سر و وضع ساده ی خودش به پای آنهابلند شد.تنها پرنس بودکه بی اعتنا
به ورودشان همچنان سر به پایین با بچه بازی می کرد!بعد از سلام و احوالپرسی ها,لوسی آنها را به سوی ویرجینیاآورد:(این ویرجینیاست... دختر عمهام.)
یکی از دختـرهاکه نسبت به آندوی دیگر بزرگتر و متین تر بنظر می آمد,قبلازآندو با ویرجینیا دست داد: (من جسیکا هستم... جسیکا استراگر.)
دخـتر دومی که صـورت تپـل و دوسـت داشتـنی داشت,دروتـی بـود و سـومی کهازآنـدوکوچک جثه و شیرین تر بود نورا نام داشت.آنها سه خواهـر بودند وعجیـب اینکه غـیر از چشمان درشت آبی رنگ هـیچ وجـه تشابه دیگرینداشتند.جسیکا مو قـهوه ای و جذاب بود دروتی مو سیاه و با نمک و نورا موطلایی و زیبا.مرد همانـطورکه ویرجـینیا حـدس زده بود پدرشـان بود:(منویلـیام استـراگر هسـتم... بـرادر الیت,زن
دایی ات)

آوینا
12-21-2011, 14:38
ویرجـینیا سعی می کـرد اسمـها را به خـاطر بسپاردکه صدای خنده ی بچهحواسها را به سوی پرنس جلب کرد.بچه را قلقلک می داد و خودش هم همـراه بچهمی خنـدید.مرد به شوخی گفت:(بچـه داری می کنی پرنس؟اینهمه دختر اینجاست پساینها به چه دردی می خورند؟)
پـرنس همانطور سر به زیر انگارکه از دیدن چهره ی مهمانان می گریزد,گفت:(نمی دونم ,شاید فقط بدرد عاشق کردن پسرهای بدبخت!)
و زیر چشمی نگاه پر منظوری به ویرجینیا انداخت و ویرجینیا از شدت هیـجانبناگه عرق کرد!مرد هـمراه اروین به منظـور دیدار پدربزرگ از سالن خارجشد.با رفـتن او جمع شلوغـتر وگرمتر از قبل به حالت اول برگشت.ویرجینیاکههنوز هم فکرش پیش بچه و در اصل پیش پرنس مانده بود,از نگاههای سرد و غـریبآن سه خواهر خصوصاًکوچک ترینشان,نورا,احساس نـاراحتی می کرد و مجـبور میشد سر به زیر بماند. هلگا مرتب او را به حرف می کشید و سعی می کرد پلدوسـتی بین او و دخترها شود اما حواس همیـشان ازجمله خود ویرجینیا همچناندرپرنس بودکه سرش با بچه گرم بود!مدتی نگذشته بودکه همان دختر,نورا از جابلند شد و به سوی پرنس رفت:(می شه منم کمی بغلش کنم؟)
و چرخید تاکنارش بنشیند.داشت موفق می شدکاری راکه ویرجینیا جرات نکرده بودانجام بدهد,بکـندکه پرنس دست بر دشک کاناپه گذاشت و مانع شد:(متاسفم عزیزماما قبل از تو یکی دیگه خواسته!)
ویرجینیا متعجب ومشتاق به او خیره شد و او همانطور بچه درآغوش ازآنطرف کاناپه کشان کشان به سوی ویرجینیاآمد:(مگه تو نخواسته بودی؟)
ویرجینیا با شادی سرش را به علامت بله تکان داد و نورا با عصبانیت رفت وسر جایش نشست.حالاپـرنس کنار ویرجینیا بود!از پهلو به او چسبید:(بگیر دودستی...آروم...)
و بچه درآغوشش قرارگرفت.وجود تن هوس انگیز پـرنس ضربان قلب ویرجینـیا رابالا برد.دیگر بچه عین خیالش نبود حتی بر اثر وجود پرنس و لرزش حاکی ازهیجـان,دیگر نمی توانست آن را نگه دارد.خواهـر بزرگتر پرسید:(پس براینکجاست؟)
و باز عده ای خندیدند!ویرجینیا سر به زیر فـقط بچه را نگاه می کردکه زمزمه ای درگوشش شنـید:(خیلی دوست دارم بچه ی اولم پسر بشه!)
ویرجـینیا متعـجب سر برگـرداند.صورت پـرنس در یک وجبـی صورتـش بود و اینحادثه ی بسیار زیبا و نفس گیری بود.پرنس لبخند زد وآرامترگفت:(توچی؟...دختر یا پسر؟)
ویرجینیا به رنگ آسمانی چشمان وحـشی اش خیره مانـده بود و خیلی بیشتـرازآنچه بتـواند جواب بدهـد, شوق زده بود اما پرنس منتظر بود پس بناچار یکجمله ی عمومی بکار برد:(تا حالا فکرش رو نکردم!)
پرنس پا روی پا انداخت وکاملاً نزدیک شد بطوری که سینه اش به بازوی ویرجینیا چسبید:(چرا؟)
و دست درازکرد و پای *** بچه راگرفت.ویرجینیا نمی دانست چکارکند.کاملاًدرآغـوش اوگیر افـتاده بود و از زیر چشم می دیدکه تمام نگاهها به سوی آنهاچرخیده است!(خوب...شاید...)

آوینا
12-21-2011, 14:38
و جوابی پیدا نکرد.پرنس زمزمه کرد:(چون تا حالا عاشق نشدی!)
ویرجینیا وحشت کرد و پرنس لبخند پر منظوری به لب آورد:(درست حدس زدم؟)
ویرجینیا دچار لرز خفیفی شد و پرنس به آزارش ادامه داد:(اینجا خیلی فـرصتداری عـاشـق بشی ...سعی کن!)و دوباره سر به زیر انداخت واینبارآهستهترگفت:(می دونی,ثابت کردند اگر مرد خیلی پرهوس باشه بچه پسر می شه!)
ویرجـینیا داغ شدن گـونه هایـش را حس کرد.پرنـس با بی رحمی مچـش را پایـینآورد و بر روی ران او گذاشت!دیگـر شدت هیـجان ویرجینیـا حد نداشت.کاملاًمحـسور شده بود.گرمای تـن او راکه اولـین تن نامحرم بودکه با او در تـماسبود,حس می کرد.عطر سر مست کننده اش را استشمام می کرد,حرفهای پر هوس وصدای زیبایش را می شنید و نفس سوزانش را درگردن خود احساس می کرد...باصدای ناگهانی
گریه ی بچه ویرجینیا وحشت کرد.قبل ازآنکه موقـعیت عالی آندو بهـمبخورد,فیـونا برای گرفـتن بچـه به سالـن برگشت.ویرجینـیا نگران از اینکهاگر بچه برود پرنس هم برود,بچه را به مادرش داد اما پرنس نرفت و حتی دستشرا به جای عقب کشیدن به ران او چسباند و پرسید:(از اینکه اینجا هستیناراحت نیستی؟)
با چشمان نافذش او را نگاه می کرد.ویرجینیا هم از فاصله ی بیست سانتیمتری به او خیره شد:(نه!)
(قصد نداری برگردی؟)
گرمای نفس او را بر لبهای خود حس کرد و ضربان قلبش بالاتر رفت:(نه!)
(هیچوقت؟)
(فکرکنم هیچوقت!)
لبخند پرنس هم تشکیل شد:(از اینکه می بینم از حرفهای براین نترسیدی خوشحال شدم!)
ویرجینیا شوکه شد:(شما فهمیدید؟)
(بله من همیشه میفهمم چون براین رو خوب می شناسم!)و بناگه لبخندش محوشد:(راستش اون پارانویید* شده!)(*paranoid بیماری خیالاتی و بدگمانی نسبتبه مردم)
ویرجینیا معنی اش را نفهمید فرصت هم نکرد بپرسد.پرنس با جـدیت گفت:(ازشدور وایستا و هیچوقـت به حرفهاش عمل نکن... اون آدم خطرناکیه!)
و ناگهان او را رهاکرد و از جا بلند شد!تا ویرجینیا بفـهمد چه شده,پرنسبدون نگاه کردن به پـشت سرش سالن را ترک کرد.احساس عجیبی ویرجینیا را دربرگرفت.همچون نوزادی که به زور ازآغوش گرم وامن مادرش بیرون کشیـده شدهباشد سرما و ترس به او هجوم آورد و بغضی ناگهانی و بی علت درگلویش بادکرد.چیـزی از جسم ویرجیـنیا جدا شده و با او رفـته بود اما چه؟ورود خالهها او را به خودآورد.وقت شام شده بود.همه بلند شدند و ویرجینیا هم بی توجهبه رفتارهای غریب اطرافیان همراهشان به سوی سالن ناهارخوری راه افتادهبودکه پای پله ها خاله پگی جلویش را سدکرد و بی مقدمه گفت:(تو با ما غذانمیـخوری بابا هنوزآمادگی دیدن تو رو نداره!)
آنچنان ضربه ی روحی ناگهانی بودکه ویرجینیا دچار سرگیجه شد:(چرا؟)
(پدر هنوز هم از دست مادرت عصبانیه و وجود تو ناراحتش می کنه!)
خاله دبورا لب به دندان گرفت و با ترحم به ویرجینیا نگاه کرد.خاله پگی اضافه کرد:(به خدمتکار می گـم غذای تو رو به اتاقت بیاره.)
و برگشت که برود اما ویرجینیا برای نجات غرورش گفت:(پس چرا قیمم شد؟)

آوینا
12-21-2011, 14:39
خاله با خشم چرخید:(مجبور بود وگرنه آبروش می رفت!)
اشک پلکهای ویرجینیا را بدردآورد.هیچکس از سالن خارج نشده بود انگار همهمنتظر بودندعکس العمل او را ببینند و ویرجینیا با سر به زیر انداختن اینفرصت را ازآنهاگرفت!خاله دبورا به او نزدیک شد:(عزیزم تو می تونی بری پیشبراین,اون مریض و تنهاست)
ویرجینیا خشمگین شد.مگر مشکل محل غذا خوردن بود؟!خاله پگی به سردی ادامهداد:(فکرکنم میـدونی مادرت بچـه ی ناتـنی پـدر بود با این حـساب تو حتـینوه ی اون به حـساب نمی آیی و مطمعـن باش اگراصرارهای دبورا نبود هیچوقتسرپرستی تو رو قبول نمی کرد!)
دردی عمیـق قـلب ویرجیـنیا را پـیمود و اشک برای سـرازیر شدن پلکهـایش رافـشرد.نمی دانـست چقدر می توانست خود راکنترل کندکه صدای پرنس از بالایپله هاآمد:(اون باید خـیلی هم خوشـحال باشه که نوه ی پیرمرد نیـست من تمامعمرم از اینکه خون کثیف میجرها توی رگهام جریان داره عذاب کشیدم.)
خاله با نفرت رو به اوکرد:(برو به جهنم سویینی!)
پرنس خونسردانه از پله ها سرازیر شد:(متاسفم اما نمی خوام پیش تو باشم!)
خاله می خواست جوابی پـیداکندکه پرنس پاییـن رسید:(ویرجی بیا بریم پـیش براین....یک شام رمانتـیک سه نفره!)
این جمله راآنـقدر بلند اداکردکه تمام نگـاهها را قـبل از خـروج از سالنبه سوی خـود برگـرداند و باعث افتخار ویرجینیا شد.خاله دبورا با تعـجبگفت:(تو سر میز نمی آیی؟)
پرنس خود را به ویرجینیا رساند دستش راگرفت و راه افتاد:(غذا خوردن با انسانهایی مثل پدر و خواهـرت برام ننگ آوره!)
و درست از وسط جمع گذشت ودر حالی که ویرجینیا را بدنبال خود می کشید,به سوی پله ها رفت:(جیل برای ویرجینیا هم بشقـاب بیار.)
ویرجینـیا می دانست حال چـشم همه خـصوصاًآن سه خواهـر بر رویشان است امابیشتر حواسش در دست گرم پرنس بودکه انگشتان او را محکم می فشرد!

آوینا
12-21-2011, 14:39
وقـتی مقـابل در اتـاق براین رسیدند,پرنس آهسته گفت:(شانس آوردی پیرمردنخواستت...باورکن سر میز اونها بودن مثل سر زیرگیوتین داشتنه!)
وآرام لای درراگشود و داخل شد.براین به پشت بر تخت درازکشیده بود و ظاهراًدر خواب بود.پرنس بـه سویـش رفـت وکنارش لب تخت نشست.ویرجینیا هم در رابست و پیش رفت.پرنس مدتی براین را تماشا کرد و بعد بر رویش خم شد و درگوششزمزمه کرد:(هی زیبای خفته!)
براین با چنان وحشتی از خواب پریدکه ویرجینیا ترسید.پرنس خندان اضافه کرد:(از بابت بوسه متاسفم!)
براین به سرعت خود را از او دورکرد:(تویی...؟لعنتی ترسیدم.)و دوباره سر بر بالش گذاشت:(چرا این کار روکردی؟)
پرنس از جا بلند شد:(خوشم اومد!توکه منو می شناسی!)
و به سوی پنجره رفت.براین نفس عمیقی کشید:(نه دیگه!)
پرنس متعجب نیمه ی راه ایستاد و به او خیره شد.براین تکانی به خود داد تا بنشیند:(چرا اومدی؟)
پرنـس جواب نداده براین متوجه ویرجینیا شد و قیافه اش بیشتر در هم رفت امابه زور خود راکنترل کرد و به سردی پرسید:(بابابزرگ اجازه نداده؟)
ویرجینیا سرش را به علامت بله تکان داد و پرنس با چهره ی سخت شده خود رابه پنجره رساند و پشت به آنها مشغول تماشای بیرون شد.براین به ویرجینیااشاره کرد:(بیا بشین.)
ویرجینیا در قسمت پایین تخت نشست.لحظه ای نگذشت که بتی با میز متـحرکی پراز دیـسهای رنگارنگ غـذا و سالاد و لیوانهـای پر از نوشـیدنی و ظروفچیـنی,داخل شد و به سوی تخت آمد.پـرنس به سرعت برگشت:(تو برو بتی,من بهبقیه اش می رسم.)
بتی تشکرکرد و بی صدا خـارج شد.پرنس خـود را به میـز رساند وگفت:(راستی براین معشوقـه ات حالت رو می پرسید.)
ویرجینیا باکنجکاوی منتظر شد.براین غرید:(تمومش کن... من معشوقه ندارم!)
(به این زودی جسیکا رو فراموش کردی بی وفا؟)
ویرجینیا بیاد خنده ی بچه ها در جواب سوال جسیکا افـتاد و لبخـند زد.براینبه پرنس نگاه نمی کـرد:(اون عاشق توست نه من و فقط برای ردگم کردن از مناستفاده می کنه و البته خـیلی هم خوشحـالم که جدی نیست!)

آوینا
12-21-2011, 14:39
تولد نفرت
با ورقه های نتايج آزمايشش بازی می كرد و صدای لطيف خواهر ناتنی اش را گوشمیكردكه زير لب آواز ملايـمی می خـواند تا حـواس راننديـشان را پرت كند ووانـمودكند خيلی شـادند.شايد درستـش هم همين بود,او بايد از مادر شدن خودشاد و راضی می بود. اين وظيفه ی هر مادری بود.كاغذها را لوله كرد و داخلكيف سياه رنگش فروكرد.خواهرش با ذوقی ساختگی صدايش کرد:(اونجـا رو نگاه کنسوفـیا...
سرعت روكم كن شارل!)
سر بلند كرد.اشك در چشمانش حلقه زده بود و همه جا را تار می ديد.خواهرش از پنجره ی بـاز ماشين به
بيرون اشاره می کرد:(اونو می بينی سوفیا؟عين لباس ويكتورياست,یـادته؟چهار ماه قبل توی جشن پوشيده بود...)
مثـلاً داشت لباس زنـانه ای راكه پـشت ويتـرين فـروشگاه بود,نشـانش می داداما سوفـيا فـهميد منـظورش تـاكسيدوی*سيـاه كناری اش است!(*tuxedoلباسرسمی مردان برای مجالس عصرانه و شام.)خنـديد و اين خنده باعث رها شدن قطرهاشك بر روی گونه اش شد. زود پاك كرد و به اصرار و اشاره های مخفـيانه یخواهـرش جواب داد:(آره يـادمه!پس از اينـجا خـريده بود!)
خواهرش لبخند زيبايی زد و دست او راگرفت:(بريم شارل...)
و ماشين دوباره سرعت گرفت.سوفيا در دل ممنون خواهـرش بودكه در اين موقعـيتبا او بود.می دانـست منظور خواهرش از ويكتوريا,شوهر او,ويكتـور بودكه درمراسم ازدواج خصوصی يشـان ازآن تاكسيدوها بـتن داشت و می خـواست به اينطريـق او را سرگـرم کند. رانـنده زمزمه كرد:(مثل اينكه خانـم از چـيزیناراحتند؟)
سوفـيا از شدت خشـم بی اختـيار دست خواهـرش را فـشرد و ازآينه ی ماشين بانفرت به راننده زل زد تـا بفهماند چقدر مرد زشتی است!خواهرش با توجه واطمينان از اينكه او جاسوس درجه يك پـدرشان است, با خونسردی جوابداد:(راستش مساله خيلی جدی بنظر می اومد اما خدا رو شكر چيزی نبوده...فقطسوء تغذيه شده!)
سوفيا داشت از مهارت خواهرش در دروغگويی بخنده می افتادكه راننده باگستاخی پرسيد:(مطمعنيد؟)
سوفيا ديگر تحمل نكرد و غرید:(مسلمه آقای استانتون! شما انتظار داشتيد چی باشه؟سرطان؟)
راننده لبخند تمسخر باری به لب آورد كه سوفيا را تا ته دل سوزاند:(ماشين رو نگه داريد,من بايدکمی هوا بخورم!)
خـواهرش با وحشت و نگـرانی به او نگاه كرد.بله سوفيا می دانست نبايد باراننده اينطور حرف بزند اينكار ممكن بود عواقب سخت و سنگينی برايش بباربياورد اما ديگر خسته شده بود.با ايستادن ماشين به سرعـت خود را بيرونانداخت.هوای عـصر نيمه گرم و تمیز بود و خـورشيد به زيبايی بالای كوهـهایسبزكاليفرنيا می درخشيد.خواهرش هم پياده شد:(حالت خوبه سوفيا؟)
رانـنده هم از ماشين خارج شد.سوفيا به سوی نرده های فلزی لب جاده رفت وقدم زنان ازآنها دورشد.اين فرصت بسيار خوبی بود تا با خواهرش به طور خصوصیصحبت كند.بعد از سه يا چهار متر فـاصله گيری, خواهرش خود را به اورساند:(ديونه شدی سوفیا؟چرا با اون اينطور حرف زدی؟اگه به بابا بگه اون میفهمه كه تو...)
سوفیا مجال كامل كردن جمله اش را نداد,گريه اش گرفته بود:(من نمی تونم خونه برم,خيلی می ترسم!)
خواهرش خود را سپركرد:(از چی می ترسی؟)
(از بابا...بهش چی بگم؟تاكی می تونم قايم كنم؟اگه بفهمه چی؟اگه نتونم به...)
(اگه اگه رو ول كن!تو همه چی رو بسپار به من يك چرندياتی پيدا می كنم بهـشمي گم...)و دسـتش را به موهای طلايی اوکشید:(تو فعلاً از مادر شدنت خوشباش...بچه ی ويكتور!)
و خنديد و سوفيا را هم خنداند.باورش نمی شد وقتی هفت ماه قبل مخفيانهازدواج می كرد از اينكه دير يا زود وجـود شوهـرش معـلوم خواهـد شد میترسيد و حالا يك بچه ی دو ماهه هم در شكم داشت!زمزمه كرد:(تاكی می تونمصبركنم؟)

آوینا
12-21-2011, 14:39
(تا وقتی درس ويكتور تموم بشه بعد هر دو فرار می كنيد,به رنو ياآوستين...)
اگر ويكتور دانشجو نبود...خواهرش بازوی او راگرفت:(بيا بريم الان اون لعنتی شك می كنه!)
و به رانـنده نگاه كـردكه كنـار در باز ماشيـن ايـستاده بـود و با نوككفـش سنگهای لب آسفالت را بازی می داد.سوفيا پرسید:(تو از ازدواجت راضیهستی؟)
(الان مشكل ,مشكل توست نه من!)
(جوابم رو بده,راضی هستی؟)
(از پسرم راضی ام و اين برای من كافيه!)
(تو عاشق جويل نبودی مگه نه؟)
(من مديون جويل هستم كه باعث بوجود اومدن پسرمون شده...!)
سوفيا به تلخی خندید.چقدر خواهرش سعی می كرد خوشبين باشد در حالی كه هر دومی دانستـند جويل مـردی بودكه پـدرشان فـقـط بخاطر موقـعيت شغـلی خودانتخاب كرده بود و سوفيا می دانست خواهرش می خـواست نشـان بدهـد با رفـتناو و با وجـود بـيماری جدی مادرشان از تنـها ماندن با جویل و خـانوادهنـاراحت نخواهـد بود.حالا می فهـميد چـقدر خـواهرش با وجود نـاتنی و همـسنبودن می تـوانست بسیار
منطقی تر و دلسوزتر و فداکارتر از او باشد.
با ورود به حياط,ضربان قـلبش شديـدتر شد.خـانه در نور غروب همچـون قفسشيشه ای بنظر می آمد. كيفش را به آغوش فشرد و به محض ايستادن ماشين پيادهشد.خواهـرش بسيار خـونسردانه با رانـنده حرف می زد:(متـشكرم شارل اگهممكنه عصر هم برو دنبال جويل ماشينش خراب شده..)
سوفـيا بدون او راه افتاد!بالای پله های مقـابل در متوجـه پسر خواهـرششدكه درگوشه ی ايوان كـزكرده بود و بـا نگاه خشمگيـن مادرش را تعقيبمیكرد.سوفيا به در بسته نگاهی انداخت.هنوز جرات داخل رفتن نداشت پس او همبه انتـظار خواهـرش ايستاد.از پـله ها بالا می آمد:(چـرا ايستادیسوفـيا؟برو تو ديگه!)و چشمش به پسرش افـتاد:(سلام خوشگلم...چطوری؟)بچـهجواب مادرش را نداد:(وای چی شده عزيزم؟از دست ماما ناراحتی؟)
و راهش را به سوی پسرش كج كرد.بچه با شيرين زبانی دعواكرد:(چرا منو با خودت نبردی؟)
خواهرش چمپاتمه زد و او را ميان بازوهايش گرفت. بچه ادامه داد:(پيرمرد منو زد!)
قلب سوفیا بدردآمد:(چرا؟)
بچه به خاله اش نگاه كرد:(برای اينكه بهش گفتم همه دوست دارند زود بميره!)
مادرش در حالی كه موهای بچه را درست می کرد,گفت:(پس تقصیر خودت بودكه كتك خوردی!)
بچه با تعجب گفت:(مگه شماها دوست نداريد پيرمرد بميره؟)

آوینا
12-21-2011, 14:40
مادرش با علاقه پيشانی پسرش را بوسيد:(هيش...,بايد به اون بابابزرگ بگی.)
بچه خنده شيطنت باری كرد:(از اونها برام خريدی؟)
خواهرش او را رهاكرد و دست دركيف خودكرد.بچه مشتاقانه منتظر شد.موهایخوشرنگش در مقابل نور خورشيد برق می زد.خواهرش مشتی چيز شيشه ای ازكيفشدرآورد:(جعبه اش باز شده, اينها رو بگير, دو دستی...)
بچه دستان سفيد وكوچكش را بلندکرد و خواهرش تیله های رنگارنگ را داخل دستانش ريخت:(اينها رو می خواستی ديگه...نه؟!)
(عاليه ماما...خودشه!)
(جدی؟پس خوشت اومد؟بگير اينم جعبه ی اونهاست می ذارمش اينجا...)
سوفـیا با لـذت و حسرت تماشـايشان می كردكه صدای قـدمهايی از پـشت سرش اورا متـوجه پسر خواهر بزرگش كرد.پشت ديوار مخفی شده بود و به آنها نگاه میكرد.بچه ها هم قد و همسن بودند اماآنقدركه خواهركوچكش مواظب تك فرزندشبود,خواهر بزرگش به هيچ كدام ازكودكانش توجه نمی كردحتی به اوكـه بهاندازه ی تمام بچـه های خانه,شيـرين وآرام و معـصوم بود.خـواهـرش هممتـوجه بچـه شد و به
پسرش گفت:(با اون نصف كن بعداً بازم براتون می خرم.)
بچه به همبازی اش نگاه كرد:(بيا ببين ماما چی برامون آورده؟!)
خواهرش نگاه پرمنظوری به سوفيا انداخت و سوفیا فهميد حرف يك هفته قبل رايادآوری می كند"پسرم طوری بـا پسرخاله اش رفـتار می كندكه انگـارآندوبـرادرند و من مادرشان!"وقـتی بچـه ها با شوق طرف ديگر ايوان رفتند,آندوهم بی صدا وارد سالن شدند.همه جا خلوت بود و اين هيجان سوفيا رابيشتـركرد.با نگرانی تا نيمه ی سالن رفت و ايستاد.خواهرش هم در پی اش آمدو بسيارآهسته گـفت:(من می رم بالا,تو
هم برو پيش ماما...فكركنم نگرانت باشه فقط مواظب باش كسی...)
حرفش باكوبيده شدن در پشت سرشان نصفه ماند.هردو با وحشت برگشتند.برادربزرگشان ِهنری بود.آرام بود اما چشـمانش همچـون دوكاسه خون,از خشم لبريزبود!بچه ها با اين صدا ترسيدند و از جا بلند شدند! سوفـيا با صدای ديگریاز مقـابل متوجه برادر كوچكشان,سدريك شدكه از تـه دالان روبـرويی می آمد:(كجا بوديد؟)
چشـم سوفـیا بر پـدرشان افـتادکه بالای پـله ها بود!نگـرانی و تـرسناگهانی او را در برگرفت.خواهرش با بی خيالی جواب سدريك را می داد:(رفتهبوديم دكتر,برای امروز وقت داده بود.)و با خونسردی تمام كه باعث شگفـتیسوفـيا شد,به سوی پلـه ها راه افـتاد:(خوشبخـتانه چـيزی نبوده,دكترگفتسوءتغذيه شده... دارو لازم نيست فقط بايد زود زود غذا بخوره و بعد از هروعده...)
سوفـيا نگاهـش را چرخـاند.فـضای خانه بسيار غريب بود.هيچكدام ازخدمتكارهابه چشم ديده نمی شدند بچـه ها و زنهای خانه هم نبـودند اما مردهاخصوصاً پدرشان در خانه بود!خواهرش هنوز هم حرف می زد: (اما شايد يك مدتطول بكشه,دكترگفت اين تهوع ها نگرانی ندارند چون طبيعی اند و...)

آوینا
12-21-2011, 14:40
داشـت به پدرشـان كه در نيمه ی پله ها ايستـاده بود می رسيد.سوفـيا میخـواست صدايش بكند"نرو مگه نمی بينی ما رو محاصره کردند؟"اما فرصت نكردپدر راه خواهرش را سدكرد:(تو شاهـد ازدواج سوفـیا و ویکتور بودی؟)
می دانستند!؟دنيا بر سر سوفيا خراب شد.خواهرش هنوز هم به رل بازی كردنادامه میداد:(چی؟ ازدواج؟ ! چی می گی بابا؟ویکتور از اينجا رفته..)
بناگه پدرشان به موهای او چنگ زد و سرش را وحشيانه عقب خم كرد.صدای فريادخواهرش بلند شد اما پدرشان بلندتر داد زد:(سوفیا از اون مرتيكه ی گدا بچهداره مگه نه؟)
بچه صدای مادرش را شناخت و به سوی پنجره دويد.پسـر خاله اش هم با تـرس بهدنبالش ...زن جـوان به ناله كردن افتاد:(آه بابا ولم كن...تو رو خدا...)
سوفيا پيش دويد:(اون بيگناه بابا...از چيزی خبر نداره...)
اما پدر موهای دخترش را محكمتركشيد:(جواب بده...اون از ويكتور حامله است؟)
خواهـر خيـانت نمی کرد.در حالی كه سـعی می کرد موهايش را از چنگال پـدرآزادكند,با صدای لرزانی گفت:(نه فقط سوءتغذيه شده...)
سوفيا دردل ناليد"بسه ديگه!دروغ نگو!" اما خواهرش دروغ گفته بود!برای لحظهای او را ميان زمين و هوا ديـد بعـد...محكم بـر نـيمه ی پله هـا پرتاب شـدو شـروع به غـلت خـوردن كرد!صدای فـرياد خـودش را هماهنگ با جيغ بچه ای ازخارج خانه شنيد.دويد تا به كمك برودكه دو برادر به او حمله كردند...
پسرك هنوز نمی دانست شاهد چه صحنه ای بود!پسر خاله اش بجای او فريادكشـيدهبود!چيزهايی ازكف دستانـش سر خورد و برکف تازه رنگ خـورده ی ايوان ريخـت وازآنجا هم غلت خوران و پر سر و صدا بر چمن پشت سرشان پرتاب شدند...
***
وقـتی سوفـيا چـشمانش را بازكرد در وحله ی اول از شدت تاريكـی نتوانستچيزی تشخيص بدهد.همه جايش درد می کرد وآنجا شدیداً سرد بود.چند بار پلك زدو بالاخره فهميدكجاست...در سرداب خانه ی خـودشان!در قـسمت قـفلداری كهفـقـط يك پنجره ی چهل در پنجاه سانتیمتری در بالا رو به كف حياط پشتی خانهداشت.چون به پهلو افتاده بود پاها و بازوی راستش بر اثر تماس با زمين سنگیكرخت شده بود و درد می كرد.سعـی كـرد و نـشست.به در نگـاه كرد.با ايـنكهحـدس می زد قـفـل باشـد,باز اميدوارانه به سويش خزيد و توسط دستگيره یآهنی در خود را بالاكشيد.بله بسته بود!چند بار تكانش داد اما باز نشدبـناچار شروع كرد به فـريادكشيدن ,كمك خواستن و التماس کردن اما صدايش درزندان سنگی پيچيد و فقط به گوش خودش رسيد.دوباره بر سطح سرد سردابنشست,زانوهای زخمی اش را به آغوش كشيد و شروع به گريستن كرد.تمام تنش ازدرد می سوخت و عذاب لگدهای برادرانش تا قفسه ی سينه اش میزد.
متعـجب بود! چـطور چنـين خانـواده ای داشت؟درست بودكه همخونش نبودند امامگر انسان هم نبودند؟ مگر رحم نـداشتند؟مگر از خدا نمی ترسـیدند؟ نگرانخواهرش بود نمی دانست چه بلايی سر اوآمده بود امـا باز خوشحال بودكه لااقلاوكسی را داشت كه با برگشتن به خانه سراغش را بگيرد...می دانست ديگربدبختـی اش حتمی بود.پدرش تهديدكرده بود اگر ازدواج با مردی كه می خواستقبول نكندآنقدر او را در حـبس نگه دارد تا ازگرسنگی بميـرد و حال زمانحبـسش فـرا رسيده بودآنهم با وجود داشتن شوهر و
حتی بچه ای در رحم!چكار می توانست بكند؟

آوینا
12-21-2011, 14:40
مرگ عشق
مایرا نمی توانست آنچه را می شنید باورکند.اشک پـلکهایش را سوزاند.شوهرش چه می گفت؟! پسرشان رجینالد پرسید: (مطمعنی مرده بود بابا؟)
رابرت زمزمه کرد:(آره مطمعنم...خودم سه تا بهش شلیک کردم.تیر بقیه ی پلیسها بی هوا رفت اما مال من به هدف خورد!)
مایرا با صدای گرفته ای پرسید:(حالا می خواهی چکارکنی؟)
(نمی دونم؟من برای شما خیلی نگرانم...)
رجینالد پرسید: (بابا ازکجا می دونی تو رو شناختند؟)
(برادرش منو شناخت...یکبار بازداشتش کرده بودم.)
مایرا امیدوارانه گفت:(چطوره یک مدت مرخصی بگیری؟)
(در حال حاضر یک هفته بهم مرخصی دادند,یک جور جایزه اما...تا اون گروه قاچاقچی دستگیر نشند من در عذاب خواهم بود!)
خانه برای مدتی درسکوت فرو رفت.مایرا به چشمان زیبای پسرش خیره شد.بعد ازمرگ دخترکوچکشان او تنـها فـرزندشان بود و نمی تـوانست قبول کند بلایی سرشبیاید.با صدای شوهرش به خودآمد:(شما رو پیش ایندیا می فرستم,نیوجرسی امنتره!)
مایرا با عجله گفت:(حالاکه مرخصی اومدی با هم می ریم.)
رجینالد هم وارد بحث شد:(اما امتحانات من شروع شده.)
مایرا از بیچارگی صدایش را بلندکرد:(به جهنم که شروع شده!نمی بینی جونمون در خطره؟)
رابرت به پسر ناتنی اش نگاه کرد.او یک جوان هجده ساله و با شخصـیتی بود ومی دانست نباید هـمسرش چون کودک با او رفتار بکند اما رجینالدآنقدر فهمیدهبودکه مادرش را درک بکند: (ببخشید!)
رابرت حرف را به اول برگرداند:(بدبختی اینجاست کار ما با یک هفته و یک ماهتموم بشو نیست.اون مرد یکی ازاعضای اصلی خانواده ی رییسشون بود هنوز مدرکیهم دست پلیس نیست که بتونند زود پیداشون بکنند ضمناً معلوم نیست کجاکی وچطوری قراره ازم انتقام بگیرند شاید یک گروه بیست سی نفری باشند پلـیستـاکی می تونه همه شـونو تک تک پیـدا بکنـه و بـازداشت بکنـه تا دستـشونبه ما نـرسه؟مـا تـاکی
می تونیم قایم بشیم؟)
رجینالدگفت:(ازکجا معلوم انتقام بگیرند؟شاید اون مرد فقط خواسته کمی تو رو بترسونه؟)
رابـرت از خوشبیـنی پسرش به خنـده افتاد:(حتی اگه اونها قصد نکنند من نگران خواهم موند,تمام عمرم... بنظرت این کافی نیست؟)
باز برای مدتی همه جا غرق سکوت شد.نگاه رابرت و مایرا مرتب بر هم قفل میشد تا اینکه رجینالد حرفی
راکه آنها جرات نمی کردند بگویند,به زبان آورد:(پس فقط یک راه مونده...برای همیشه از اینجا رفتن!)
رابـرت دیگر نتوانـست تحمل کنـد با شـرم از جا بلنـد شد و اتـاق را ترک کرد.شرم از شغلی که داشت و آسایشی که سلب کرده بود.
***
شب شده بود.رابرت تصمیم گرفته بود استعـفا بدهد و خانه را به ارزانـترینقـیمت بـفروشد.آنـها مجبور بودند برای همیشه به نیوجرسی فرارکنند و میدانستند این موضوع از همه بیشتر برای رجینالد سخت بـود. اوکه دانـشجویموفـق رشته ی هنر و پسـر محبـوب و مورد علاقه ی دوستانش بود حالامجبور بوداز همه چیز و همه کس خصوصاً معشوقه اش جدا شود...
ساعـت دوازده شده بود.مایرا در حال جمـع کردن اثاثیه ی خانه بود.قرار شدهبود تمام وسایل های خانه هـمراه خود خانه به فـروش برسد تا مجبور نشـوندبخاطر بسته بندی و بازارگاراژ*و اسباب کشی, (*خانواده ها با زدن برچسبقیمت بر روی وسایلهای خانه,آنها را درگاراژ و یا حیاط خانه خود میفروشند)با وجود موقعیت سخت و خطرناکی که پیش آمده بود,چند روزی درشهربمانند.رجینالد و رابرت هرکدام در اتاق خود در حال جمع کردن وسایلهایشانبـودندکه زنگ در زده شد.مایرا با نگرانی منتظرآمدن شوهرش شد. رجینالد همباکنجکاوی از پله ها سرازیر شد.رابرت اسـلحه بدست پشت در رفت و از چـشمینگاه کـرد. جوانی تقریباً همسن رجینالد پشت در بود.پرسید:(کیه؟)
جوان به در نزدیک شد:(بازکنید...حرف مهمی براتون دارم!)
رابرت با احتیاط لای در را بازکرد.پسرک کلاه ورزشی بر سر و عینک آفتابی بر چشم داشت:(منزل آقای فلوشر؟)
(بله بفرمایید؟)
(باید باهاتون حرف بزنم...می تونم بیام تو؟)

آوینا
12-21-2011, 14:40
وسط سالن رو به هر سه ایستاده بود وحرف می زد اما از نگاهها می خواندکهباورش نکرده اند پس بناچارکلاه را از سر و عینک را از چشم برداشت. موهایخوشرنگ جمع شده در زیرکلاه همچون آبشار برشانه هایش فـرو ریخت.رجینـالدکهاز لحـظه ی اول او را شناخـته بود,بخنده افتاد اما قیافه ی پدرش در هم فرورفت:(بازم تو؟بهت نگفتم دیگه حق نداری به رجینالد نزدیک بشی؟!)
پسرک با عجله گفت:(این مساله جدی تر از این حرفهاست,من برای نجات دادن شما اومدم.)
رجینالد با دلسوزی و علاقه لبخند زد.مایرا با در نظرگرفتن تظاد شدیداحساسات پسر و شوهرش,وساطـت کرد:(تو موضوع رو ازکجا می دونی؟) پسرک بهمایرا نگاه کرد:(شماکه باید بهتر بشناسید!)
مایـرا با وحشت نالید:(یعنی اونها اند؟)
(بله اونها اند وآقای رابرت دایی منوکشتند!)
وحشتی ناگهانی به نگاه هاآمد.پسرک ادامه می داد:(خودم شـنیدم امشب به اینخـونه خواهند اومد نقـشه کشیدند به اسم همکارهای پلیس آقای فـلوشرمجـبورتون کنند به بهـانه ی محافـظت خانوادگی با اونها به مرکز برید,شماباید هر چه زودتر از اینجا برید.)
هنوز هیچکدام به طورکامل شرایط خـطرناک پـیش آمده را درک نـکرده بودند ویا نمی خواستند درک کنند.رابرت در سرسختی خود مانده بود:(چرا باید حرفهایتو رو باورکنیم؟)
(چطور باور نمی کنید؟به من نگاه کنید,این وقت شب به این سختی بخاطر شما اومدم,من از اونها متنفرم!)
(ازکجا معلوم اینم جزو نقشه ی اونها نباشه؟)
مایرا نالید:(خدایاکمکمون کن!)
رابرت اسلحه را به سوی جوان نشانه گرفت:(از اینجا برو!)
پسرک با بیچـارگی صدایش را بلنـدکرد:(نه نه...صبرکنـید,چرا متوجهنیـستید,اونـها یک گـروه بزرگند و ونقدر قوی اندکه می تونند تمام محله رواز بین ببرند چرا باید منو جزو نقشه شون بکنند؟ لطفاً باورکنید... اونهادارند میاند شما رو بکشند حالاکه قراره برید چرا زودتر نمی رید؟اینطوریچیزی ازدست نمی دید!)
و چون جوابی نگرفت به رجینالد نگاه کرد:(لااقل می دونید من صلاح برادرم رو می خوام چون دوستـش دارم و برای...)
رابرت غرید:(خفه شو!)

آوینا
12-21-2011, 14:41
پرنس در حالی که داخل بشقابها سوپ پر می کرد,خندان گفت:(سر خودت کلاه نذار پسر!اون از بچـگی تو رو می خواست...)
و بشقابهای آندو را داد.براین با مهارت حرف را عوض کرد:(پس مال توکو؟)
پرنس به سوی پنجره برگشت:(من نمی خورم!)
(چرا؟)
(غذای حرام با معده ام سازگار نیست!)
(منظورت چیه؟این غذا حرام نیست!)
(برای تو شاید!..معیارهامون فرق می کنه!)
ویرجینیا با شادی از حضور در اتاقی تنها با دو پسر زیبا,شروع به خوردنکرد.مزه ی سوپ عالی بود اما او به طعم یکنواخت امالذیذ غذای مادرش عادتکرده بود و ترجیح می داد باز همان سوپ آشنای خودشان را بخـورد...پرنس سرصحبـت را بازکرد:(می دونی دیشـب چی پیداکردم؟)و به سوی براین چرخید:(نوارلوسی!)
براین متعجب شد:(جدی؟من فکرکردم دور انداختی!)
(نه تازه می خوام به تلویزیون بفرستم!)
ویرجینیا مفهوم حرفهایشان را نمی فهمید.براین نالید:(دیونه نشو!)
پرنس لبخندشرورانه ای زد:(می دونی که من دیونه ام!)
(اونوقت لوسی خودشو می کشه!)
(دلیل از این بهتر؟)
براین بخنده افتاد.ویرجینیا بالاخره تحمـلش را از دست داد و پـرسید:(چه نواری؟شما در مورد چی حـرف می زنید؟)
پرنس جوابش را داد:(من یک نوارآبروریزی از لوسی دارم...تصویری!)
ویرجینیا شوکه شد:(چطوری بدست آوردید؟)
(شش سال قـبل بود...نزدیک کریسمس,براش نامه نـوشتم که ساعت دوازده شب بیااتاقم,ماما و بابا خـونه نبودند,در عقب رو بازگـذاشته بودم و با پیـژامهتوی تخـتم خوابیـده بودم به براین هم دوربین فیلمـبرداری داده بودم و تویکمد مخفی کرده بودم...)
ویرجینیا باکنجکاوی پرسید:(توی نامه چی نوشته بودید؟)
(از همین مزخرفات عاشقانه...دوستت دارم و برات می میرم و...امشب تو رو می خوام و...)
(مگه شما دختر دایی و پسر عمه نیستـید؟*)( *در مذهب پروتستان ازدواج فامیلی مطرود است.)
براین بجـای او جواب داد:(نه مـادر من و مادر پـرنس خواهر واقـعی اند و اززن اول پـدربزرگ هستند اما دایی ها بچه های مشترک پدربزرگ و مادربزرگهستند پس لوسی و پرنس محرم نمی شند.)
ویرجینیاکه تازه موضوع رامی فهمید,علت نامزدی هلگا وکارل هم برایش معنی می شد.براین رو به پرنس کرد:(ادامه بده!)

آوینا
12-21-2011, 14:41
و پرنس ادامه داد:(تا لوسی اومد خودمو به خواب زدم و ملافه رو تاگلوبالاکشیدم اونم خیال کرد از بـس منتظرش موندم خسته شدم و بخواب رفتم واحتمالاً *** هستم!لباسهاشو درآورد وکنارم خزید...)
ویرجینیا بجای لوسی خجالت کشید و رو به براین نالید:(یعنی شما اونو *** دیدید؟)
براین شرمگین غرید:(پرنس مجبورم کرده بود!)
لبخند مرموزی بر لبهای پرنس نقش بست:(ما دوستهای خیلی خوبی بودیم...)
براین با حالتی متفاوت به پرنس خیره شد.ویرجینیا بی توجه به غـریب شدن نگاهـها,با شـوق گفت:(خوب بعدش؟)
(منم وانمودکردم انتظار دیدن اونو نداشتم بیـدار شدم و داد زدم"تو اینجـا چکار می کنی؟چرا توی تخـتم هستی؟دخترک رزل,بروگم شو")
ویرجینیا از این بدجنسی متعجب شد و پرنس انگارکه کار ساده ای انجام دادهخونسردانه ادامه داد:(همون لحـظه براین که از اول همه چیز رو ضبط کرده بودبا دوربین ازکمد دراومد لوسی با دیدن براین لباسهاشو برداشت وگریونفرارکرد.)
براین اضافه کرد:(درست سه ماه طول کشید تا لوسی منو ببخشه!)
پرنس خندید:(براین نمی خواست نوار رو بده اما من زورکی ازش قاپیدم وبه تمام دبیرستان پخش کردم!)
ویرجیـنیا شوکه شـده بود.اتفـاقی از این مفتـضح تر برای یک دختر نمیتـوانست تـصورکند و البته از این بی رحمی و شرارت پرنس و بی عفتی و بیشرمی لوسی ناراحت شده بود.براین گفت:(منکه فکر می کنم لوسی عاشقت بودوگرنه...)
پرنس با تمسخر حرف او را قـطع کرد:(اوه براین ...قـلبم رو شکستی!تو بهجاذبـه ی من و هـوس باز بودن لوسی اطمیـنان نداری؟)و با خستگی که بـعدازآن مکالمه ی کوتاه و مرموز ماندگار شده بود,اضافه کرد: (تو هر دختری روبگـی حاضرم رویش شرطـبندی کنم حتی راهبـه ترازا!)و با خود زمزمهکـرد:(البته اگه دختر باشه!)
براین بـا شرم سر تکـان داد و پرنس را خـنداند.ویرجیـنیا هنوز در فکر لـوسی بود:(بعـد از اون اتفاق لوسی چکارکرد؟)
براین گفت:(از اون دبیرستان در اومد!)
مدتی سکوت برقرار شد و بعد پرنس باگیجی گفت:(چه روزهای قشنگی داشتیم؟)
براین هم افسون شده چشم در چشم او زمزمه کرد:(و می تونست خیلی قشنگ تر ادامه پیدا بکنه...)
(اگه تو خرابش نمی کردی!)
(اگه تو نمی رفتی!)
(اونم تقصیر تو بود.)

آوینا
12-21-2011, 14:42
و از جا بلند شد و دوباره قـدمزنان به سوی پنجـره برگشت.ویرجینـیا متوجهگرفته شدن فضا شد و سر غذا خـوردنش برگشت اما تمام فکرش درآخر مکالمه یآنـدو مانده بود.از طرز حـرف زدن هر دو معلوم بود اتفاق بزرگی درگذشتهافتاده اما چه؟هنوز غذایش را تمام نکرده بودکه متـوجه براین شد.اصلاً بهسوپـش دست نزده بود.بنظر می آمدآنقدر بدحال است که نمی تواندبخورد.ویرجـینیا می خواست پیشنـهادکمک بدهدکه ظاهراً پرنس از شیشه ی پنجرهدید و برگشت:(براین تو تکیه بده من بهت می دم.)
وآمد وکنارش نشست اما براین بسیار ناراحت بود.بشقاب را بر روی میزگذاشت:(میل ندارم...)
پرنس بشقاب را برداشت:(دیونه شدی؟میل ندارم نمی شه تو مریض هستی باید بخوری!)
و قاشق پر را به سوی دهان او بلندکرد اما براین سر چرخاند:(گفتم میل ندارم!)
پرنس به شوخی گفت:(مجبورم نکن گلوتو بچسبم و به زور بریزم توی دهنت!)
اما باز براین با سر سختی لبهایش را بهم فشرد و باز پرنس اصرارکرد:(لطفاً بخور...بخاطر من...)
نگاهشان بر هم قفل شد و براین با حالتی بغض گرفته گفت:(چرا این کارها رو می کنی پرنس؟)
(می خوام کمکت کنم...)
(نه!)و لب چشمانش مرطوب شد:(می خواهی اذیتم بکنی,داری انتقام می گیری...من می دونم!)
ویرجینیا متـعجب شد.پرنس خنـدید:(چه انتقـامی پسر؟تو چتـه؟!)و قاشق را داخل بشقـاب پرت کرد:(نکنه تب داری؟بذار ببینم...)
ودست پیش برد تا پیشانی او را لمس کندکه براین به تندی سرش را عقب کشید وباز باعث سرد و سخت شدن چهره ی پرنس شد.براین نتوانست نگاه خشمگین او راتحمل کند و سر به زیر انداخـت.پرنس مدتی هم نگاهش کرد و بعد خونسردانهبشقاب را سر جایش گذاشت و از جا بلند شد:(تو دیونه شدی!)
و بـه سوی در راه افتاد.انگارکه جایی از بدن براین را زخمی کردهباشند,دندانهایش را از درد بهم فشرد و با بسته شدن در,چشم بر هم گذاشت وچهره اش به کشش آمد.تا دقـایقی سکوت حکمفرما بود.ویـرجینیا هم از جا بلندشد و بشقاب نیمه خالی اش را بر روی میزگذاشت و بالاخره براین لببازکرد:(ما رو ببخش اولین شبت رو خراب کردیم...)
خسته و بیمار نگاهش می کرد.ویرجینیا لبخند زد:(بر عکس خیلی هم خوش گذشت.)
براین هم لبخند تلخی زد و ویرجینیا ادامه داد:(و متوجه شدم که سعی می کردید منو سرگرم کنید...)

آوینا
12-21-2011, 14:42
براین زمزمه کرد:(تو دختر زرنگی هستی.)
ویرجینیا به خود جرات داد و پرسید:(چی شده؟شماکه دوستهای خوبی بودید...)
براین جواب نداد و ویرجینیا احساس بدی پیداکرد:(ببخشید قصد فضولی کردن نداشتم فقط...)
(نه لطفاً...فضولی نبود.من منظورت رو فهمیدم.)
و بـاز سکوت کرد!ناگهـان در اتاق باز شد و شخصی داخل پرید.دختر بزرگ استراگر بود:(سلام براین ... اومدم عیادتت!)
خواهرش دروتی از پشت سرش گفت:(چقدر رمانتیک!)
براین خشمش را سر جسیکا خالی کرد:(تو در زدن بلد نیستی؟)
جسیکا همانجا خـشکید اما دروتی و هلگـا و ماروین وارد اتاق شـدند و در پیآنها,سمنتا و لوسی وکارل, اتاق به سرعـت شلوغ شد.هرکس چـیزی میگفت...(حالت چطـوره براین؟)(هنوز شـامت رو نخوردی؟) (پس پـرنس کو؟)(ماداریم می ریـم براین!)ویرجیـنیاگوشـهایش را تیـزکرد.چه کسـی این جملهراگفت؟ متوجه براین شد.پتو راکنار می زد:(الان حاضر می شم...)
می رفتند؟کجا؟!ماروین گفت:(تو می مونی براین.)
(می مونم؟چرا؟)
(هنوز سه روز تموم نشده!)
(اما حال من خوب شده!)
(در هر صورت پدربزرگ مریضی تو رو بهانه کرده نمی ذاره ببریمت!)
لوسی به شوخی گفت:(می خواستی اینقدر عشوه نکنی!)
همگی به چهره ی ناامید براین خندیدند.ویرجینیاکم مانده بود دیوانه بشود بطوری که بی اختیار نالید:(شما کجا دارید می رید؟)
اینبار همه متعجب به او خیره شدند.هلگاگفت:(خونمون!چطور؟)
(مگه همتون توی این خونه زندگی نمی کنید؟)
جسیکا لج براین را سر او خالی کرد:(تو خیال می کنی اینجا دهکده است؟)
براین جواب ویرجینیا را داد:(اینجا خونه ی بابابزرگه و ما هفته ای یکبار یکشنبه ها اینجا جمع می شیم.)
قـلب ویرجینیا به تلخی فشرده شد.پس قرار بود درآن خانه با پیرمردی که حتی حاضر به دیدن او نبود تنها بماند!
ده دقیقه بعد همه بقصد عزیمت با او خداحافظی کردند.شوهر خاله و ارویـن وماروین وکارل با او دست داده بودند.خاله پگی اصلاً نگاهش هم نکردهبود.خاله دبورا بـغلش کرده و بوسـیده بود"کاش می تونستم بمونم"اما چرا نمیتوانست بماند معلوم نبود!زن دایی و لوسی به گرمی با او خداحافظی کردهبودند.دایـی پـیشانی اش را بوسـیده بود و سمنتـای کوچک گونه اش را اماپـرنس سردتر از همه ازکنارش رد شده بود
"مواظب براین باش!"تنها یک چیز در ذهن ویرجینیا می گذشت:"مرا هم با خود ببرید!"
بعد از غیب شدن ماشینها,او یکه و تنها مقابل در نیمه باز مانده بود!آنسالن با عظمت و زیبا دوباره خلوت و ساکت شده بود.از یکی از خدمتکارهاشنیده بود پدربزرگ قـصد دیدار براین را داشت پـس او فرصت داشت بر روی تاببنـشیند و بگرید!نمی دانست چطور شده بود.همه چیز زیباتر و بهتر ازآنچهانتظارش را داشت پایان یافـته بود اما باز ناراحـتی اش بیـشتر ازآن بودکهحـدس زده بود!شاید عـلـتش برخـورد سـرد پدربـزرگ بعـد از رفـتار صمیمیوگرم بقیـه بود.شاید هم بعد از دیدار وآشنایی باآن فامیلهای پرشور و بافرهـنگ و بودن در جمعـشان,اینطور تنـها ماندن...شاید هم علت ترک زادگاه وشروع یک زندگی کاملاً متفاوت,بدون خانواده و عشق پدر و مادر بود اما فقطیک حقیقت ناشناخته وجود داشت وآن قلبی بودکه به شکار پرنس درآمده بود!

آوینا
12-21-2011, 14:42
شب دیگـر روی کسی را نـدید.به کمک خدمتکـار اتاقـش را پیداکرد و تا نـیمهشب بیـدار ماند.برایش تعـجب آور بود,تختـی بزرگ و راحـت,اتـاقی ساکت وتـاریک و تنـی خستـه و رنجـور داشت پس چرا نمی توانست بخوابد؟تا در تختغلت می زد اتفاقات آنروز را بیاد می آورد یک زندگی جدید و متفاوتی برایشآغاز شده بود.زندگی هیجان آورتر,بزرگتـر,زیباتر و بهتر از قـبلی و اونگران بود نکند وقـتی صبح چشم گشود همه چیز همچون رویایی باورنکردنی پایانیافته باشد؟
ساعت دو شـده بود و او هـنوز نتوانسته بود مغزش را خالی کند.هر لحظه حرفهاو حرکات افراد جدید در ذهـنش چرخ می زد.خـصوصاً پـرنس,اولیـن پـسری که دراو احسـاسات غریب و متفاوتی بیدارکرده بود. احساساتی که هرگز تجربه نکردهبود نه با پسرهای دهکده و نه حتی با پسر پرروی همکار پدرش!همچون کـودکی کهبا دیـدن قشنگتـرین اماگرانبهاتـرین عـروسک دنیا در پشت ویتـرین آنرا برایعیـدکریسمس
می خـواهد,پرنس را می خواست مال او باشد فـقط مال او,برای همیشه درگنجه اشدور از دید بقیه! اصلاً نمی خواست فکرکند شاید او عاشق کس دیگری است وصاحب دارد!چون به گریه می افتاد و این گریه او را می ترسـاند.نمی توانستبه این حال دیـوانگی خود معنـی بدهد.چه شـده بود؟یعنی عاشـق شده بود؟
خوب اینکه ترسی نداشت!در مورد عشق و عاشقی خیلی چیـزها خوانده و شنیده بودو خـیلی آرزو داشت روزی عاشق بشود اما این حال ناآشنا بودکه به هیچکدامازآنهـایی که می دانست شباهـت نداشت.مطمعن بود عـشق نبود.چیزی قـوی تر وزیبـاتر و سخت تر و سوزنـده تر از عـشق بود!اما چه؟مگر فـراتر از عـشقاحساس دیگری هم وجود داشت؟
ساعـت سه شده بود و اوکم کم داشت کنتـرل اعـصاب و حرکات خـود را از دست میداد.فـقـط دلش می خواست به او فکرکند و نخوابد.بیاد داشت در قـسمتی اززندگی قـبلی,در طول آن یکماه هـم دوست نـداشت بخوابدآنهم فـقـط بخاطر چیـزتلخ و رنج آوری بنام کابـوس!اما این فرق می کرد.پرنس شیرین و لذت بخشبود...با زنگ ساعت شماته داری در جایی از خانه فهمید چهـار نیمه شب شده وبیشتـر ترسید!
بار دیگر غـلت زد و اینبارگرمایی در بـازویش حس کرد.داشت بخواب می رفت اماخودش نمی دانست. گرما شدیدتر شد.این گرمای تن پـرنس بود...بدنش سست تـر شدوکم کم رقـص نفس او را درگردنـش حس کـرد و بالاخره خـود را درآغـوش اودید!ضربان قـلبش آرامتر شد,چیزی که باآن حادثه ی بی نظیر بعید بود و...

آوینا
12-21-2011, 14:42
ساعت نه صبح بـیدار شد و به محض یافـتن خود در همان اتـاق از شدت شوقخندید!به سرعت از تخت پایین آمد و همان یک دست بلوز شلواری راکه داشتپوشید و جـلوی آینه رفت.اصلاً بیاد نـداشت که نه تنهـا برای اولین باربعـد از یک ماه کابوس نـدیده بلکه خـواب بسیار زیبایـی هم دیده!مشغـولشانه کردن موهایش بودکه صدایی از بیرون شنید:(ولتر...ولتر,به لیونل بگوماشین روآماده بکنه.)
براین بود!یعنی داشت می رفت؟با عجله به سوی پنجره رفت و وارد بالکنشد.لحظه ای خورشید چشـمش راآزرد اما براین را دید در بالکن اتاق خودبود.با یک پنجره فاصله و تا ویرجینیـا را دید دوباره چهـره اش در همرفت:(پس تو نرفتی؟)
ویرجینیا دوباره دیروز و درخواست مسخره ی او را بیادآورد و به شوخی گفت:(نه...تصمیم گرفتـم بمونم و مبارزه کنم!)
اما براین هنوز هم جدی بود:(می بازی!)
کسی ازداخل صدایش کرد و او به سرعت به اتاقش برگشت.تمام روحیه ی ویرجینیاباآن حرف وبرخورد سـرد ویران شده بود.یعنی واقـعاً اشتباه می کردکه میمانـد؟اما این خیـلی خنـده دار بود.همه با او برخورد خوبی کرده بودند و اوجایی را نداشت که برود!به سوی در دوید و راهی اتاق او شد.مقابل آینهکراواتش را می بست و جیل کت سیاهش را پـشت سرش نگه داشته بود.ویرجینیاوارد شد:(داریدمی رید؟)
(آره مجبورم...خیلی از درسهام عقب افتادم.)وکت را پوشید:(متشکرم جیل,می تونی بری.)
و شروع به شانه زدن موهایش کرد.ویرجیـنیا مدتی به حرکات او خیـره شد و دردل نالید"اگه تو بـری من تنـها می مونم"براین بـدون دست کشیدن ازکارشگفـت:(من امیدوار بودم بری و مجبور نشم تصمیم بقیه رو بهت بگم اما...)
ویرجینیا حرفش را با ناراحتی برید:(یعنی شما جدی بودید؟)
براین به سوی او چرخید:(فکرکنم دیشب گفتم که من اهل شوخی کردن نیستم!)بله گفته بود!:(اینو یـادت نگه دار!)
او دیگـر باآن پسر مـریض و سر و رو بهم ریخـته ی دیشبی خیلی فرق داشت.صورتسه تیغ اصلاح شده, مـوهای صاف ژل زده وکت و شلوار سیاه دودی او را به تیپیک دانشجوی واقعی درآورده بود.ویرجینیا شرمگین گفت:(اما من نمیتونستم...یعنی...)
(می دونم!بهتره حرفهامو فراموش کنی...شاید هم من اشتباه کردم!)
ویرجـینیا باامیدواری به او خـیره شد.یعـنی تمام نگرانی ها بی علت بود؟امانه!چهره ی براین محکمتر شده بود و لعـنت!نگاه تـرسناکی داشت!ویرجینـیا سعیکردحـرف پرنـس را بـاورکند.او خطرناک بود!به سوی تخت رفت:(در هر صورت ازتمی خوام حرفهای منو به هیچکس نگی!)
ویرجینیا با عجله گفت:(اماآقای سویینی می دونستند!)

آوینا
12-21-2011, 14:42
بـراین خنده ی پر تمسخری کرد:(هیچ تعجب نکردم!)ویرجینیا جواب نداده ادامهداد:(دیشب بزرگترها در مـورد تو تصمیم گرفتند...همونطورکه خودت هم فهمیدیپدربزرگ هنوزآمادگی دیدن تو رونداره...) و کیفش را از پای تخت برداشت:(همهفکر می کنند تو رو ناراحت خواهدکرد اما بنظر من...)
و ولتر وارد شد:(آقا ماشین حاضره.)
(متشکرم ولتر الان میام...راستی به جیل بگو چمدون ویرجینیا رو حاضر بکنه.)
ویرجینیا متعجب شد.براین به سویش آمد:(نظر اونها اینه که تو فـعلاً هرهفـته مهمـون یکی باشـی مثلاً این هفته خونه ی ما و هفته ی بعد خونه یخاله دبورا و...)
ویرجینیا مجال کامل کردن جمله اش را نداد.فریادی از شادی کشید:(این عالیه!)
لبخند سستی بر لبهای براین نقش بست:(می دونستم خوشحال می شی...بیا بریم!)
در طول یک هفـته در خانه ی کلایتـونها به ویرجینیا خیلی خوش گذشت.باوجودآنکه خاله اصلاً به او محل نمی گذاشت و با او حرف نمی زد,باز از تـوجهآقای کلایتون و بچه ها راضی بود.در طول آن هـفته به اندازه ی یک خواهـرواقـعی با هلگـاگرم گرفتـه بود.او واقـعاً دختـر شوخ و مهربانی بود.تا میتوانست از ماجراهای جالب خانواده و فـامیل خصـوصاً از نامـزدش کارل تعریفمی کرد و او را سرگرم می کرد. ماروین هم پسر خوب و دلسـوزی بود و در حـرفزدن جملات و حـالات مزحک بکار می بـردکه حتی براین را هـم که پـسر ساکت وتـوداری بود,بخـنده وا می داشـت اما عجـیب بـودکه با وجـودآن درگیری کوچکاما جدی دربینشان باز از همه نزدیکتر به او,براین بود.به نوعی همیشه متوجهاش بود,به حرفهایش گوش می کرد,سوالاتـش را جواب می داد و با او درد دل میکـرد و این برای ویرجینیا خیلی هیجان آور و شیرین بود چون او هیچوقت برادرنداشت!
خانه یشان هم به زیبایی خانه ی پدربزرگ بود.وسیع و بزرگ, تزئین شده توسطگرانبـهاترین اشیاءبا تن رنگهای زرشکی و طلایی و سفید.چهار خدمتکار و یکآشپز ایتالیایی داشتـند.هلگا و ماروین باآنها بسیار صمیمی و راحت بودند وحتی سر به سرشـان می گذاشتند اما براین بر عکس آنـدو,بـسیار رسمی و جدیبرخـورد می کرد.ماروین فقط لباسهای رنگارنگ اسپورتی می پوشید اما براین برعکس اغلب کت شلوار بتن داشت و حتی در خانه هم کراواتش را در نمی آورد!فقطکمی شل می کرد!او بـسیار دقیق و با سلیقـه بود و تفاوتش با ماروین انسانرا به شک می انداخت که آیا واقعاً ایندو برادرند؟طرز هلگا او را بیاد دخترهای دهکده اش می انداخت.دامنهای گشادگلدار یا شطرنجی,تاپهای رنگی,موهایبافته شده... او را واقعاً دوست داشـتنی می کردند.در طول آن هفتـه غـیر ازرفـتار سرد خاله,ویرجینیا هر لحظه خود را در خانه ی خـود احساس می کرد وراحت وآزاد بود.هر وقت می خواست سراغ یخچال و تـلویزیون می رفـت و هر وقتدوست داشت حمام میکـرد.با هلگا ساعتها به نگاه کردن مجله و عکسـهایخانوادگی سرگرم میشد. با ماروین به گردش دراطراف ونقشه کشی برای شوخی باخدمتکارها می گذراند و با براین گرم صحبت می شد.اصلاً متوجه نمی شدند حرفها ازکجا شروع می شد و در چـه مورد بـود!گاه در موردگذشته بود گاهآینده,گاه حقیقت بودگاه نصیحت,گاه خـاطره گاه عـقیده وگـاه کاملاًبیربط!آقای کلایتون هم با او
همانندیک پدر واقعی رفتار می کرد.او را قاطی بحث هایش می کرد.در موردکار ودوستان و تصمیماتش می گـفت و حتی در مورد مدل مو و لباس ویرجینیا نـظر میداد اما زیباتریـن حرکتش دادن کارت بانکی خود به هلـگا بود تا برایویرجینـیا خـریدکند.در طول آن مدت کم,پـنج دست لبـاس خانگی و دو دست لباسمـهمانی خریداری شد.گـر چند لباسها بـیشتر از مدلهایـی بودکه هلگـا میپسندید یعنی رنگارنگ و سبک اما خرید خودش به تنـهایی زیبا بود.دیدن مرکزشهر,فـروشگاههـا,هـتلـه ا,رس� �ورانها,پارکها...همه و همه چیز ازآنچه درتلویزیون دیده بود قـشنگ تر و مجلل تر بود.وقـتی صبح یکشنبه فرا رسیدویرجیـنیا به شوق رفتن به خانه ی خاله دبورا وخصوصاً دیدار پرنس لباسهایقشنگی پوشید.دامنی کوتاه از مخمل سیاه رنگ و تـاپ زرد رنگ که هـر دو تنگبر تنـش می خوابید.موهایـش را بازگـذاشت و پاپیون سیاه بالای گوش راستشزد.هفته ی قبل او هنوز یک دختر بچه ی روستایی بود وآن هفـته هـمچون تصویردخـتران روی جلد مجلات شده بود.ویرجینیا از ترک آنجا هم به نوعی ناراحتبودچون عادت کرده بود ودرآنجا هم به او خوش می گذشت.زندگی دوم واقعاً عالیتر از قبلی بود باآنکه هیچوقت نمی خواست به ذهـنش هم بیـاوردکه ازآمـدن وعـوض شـدن زندگی اش راضی است امـا می دانست واقعـیت همـین بود.تجـمل چشماناو راکورکرده بود بطوری که خیلی زود دوستان قدیمی اش را فراموش کرد.حـتیبه قـولی که به همکار پدرش داده بود مبنی بر اینکه با سر و سامان گرفتن اورا خبردارکند,هم,عمل نکرد.در ماشین کنار براین و روبروی هلگا و مارویننشسته بود.ماشین ازآن درازها بودکه فـقط یکبار نامش را ازآقای کلایتونشنیده بود و سومین ماشین شخصی آنها بود.خاله پگی زودتر از همه به خانه یپدربزرگ رفته بود وآقـای کلایتون قرار بود ازسرکار بیایدونوه ها... نوه هاعزیزان پدربزرگ بودند و باید همگی سر میز ناهار حاضر می شـدند.حتی قراربود پـسرهای زن دایی ایرنه هم بـیایند چون اگر هم نوه ی واقعی محسوب نمیشدند باز هم جـوان بودند وآنطورکه همه می دانسـتند پدربزرگ نسبت به جوانانعلاقه ی خاصی داشت اماآیا ویرجینیا را هم نوه ی خود یا حتی جوان حساب کردهو سر میز می خواست یا نه,هنوز معلوم نبود.
مقـابل در دو پـسر ایرنه به پـیشواز آمدند.هـر دو چشم و مو قهوه ایبودند.ماروین معـرفی کرد:(ویرجینیااین پسر دایی مارک و اینمنیکلاس...پسرها این دختر خاله مون ویرجینیا...)
مـارک که بزرگتـر بود و قـیافه ی آرام و دوست داشتـنی داشت با احـترام بااو دست داد امـا نیکلاس که سردتـر و سخت تر بنـظر می آمد,باگستاخی گـونه یاو را بـوسید و خندید:(خوشحالم که فامیل نیستیم... چون ممکنه عاشقتون بشم!)
در سرسـرا هم با زن دایی ایرنه آشنا شد.زن بسیار لاغری بود با قیافه یملایمی همچون مارک که بسیار با وقار رفتار می کرد.خاله دبورا هم آنجا بوداما از پـرنس خبری نبود.همه آمده بـودند اما پخـش و پلا قـدم میزدنـد.زنها در سالن اصلی,جوانان در دوگروه در راه پله و ایوان جلویی بودندو لعنت!دختران استراگر باز هم آمده بودند وآنچنان با پسرها صمیمانه رفتارمی کردندکه ویرجینیا حسودی اش می شد.نمیـدانست کجا باید باشد.از داخل خانهمی ترسید چـون ممکن بود با پدربزرگ روبرو شود.از حبس شدن در اتاقش هم فرارمی کرد.براین در ایوان بود و او حالاکه پرنس نبود ترجیح می داد پـیش براینباشد.خورشید ظهر به ایوان نمی رسید و سقـف شیـروانی و ستونها,سایه ی خـوبیایجادکرده بـودند.نیکلاس هم آنجا بود.در نیمکت چوبی کنار او نشسته بود وبرای شـروع صحبت با او دنبال بهـانه می گشت.کم کم ایوان شلوغ تـر شد.کارلو هلگاآمدند,ماروین و دروتـی و لوسی...اروین و سمنتا...دیگـر جا براینشستن نبود!و بالاخـره از جایی سر صحبت باز شدو باعث شد نیکلاس شروع نکردهتمام کند!ماروین با افتخارگفت :(پدربزرگ امروز بهم گفت قصد داره وقتازدواج من یک ویلا بهم هدیه بکنه!)

آوینا
12-21-2011, 14:42
کارل خندید:(صبح بخیر عزیزم!اینو به همه ی نوه هاش گفته!)
مارک مسخره کرد:(فقط حرف نه؟)
براین با تلاشی جدی برای فرار از تماس چشمی با جسیکا,گفت:(اما عروسی اروین ثابت کرد.)
لوسی گفت:(من ترجیح می دم آپارتمان باشه!)
ماروین گفت:(دلت رو خوش نکن!ویلابرای پسرهاست برای نوه های دختر هیچ قصدی نداره!)
(این ممکن نیست!اون دخترها رو بیشتر از پسرها دوست داره!)
مارک اضافه کرد:(به استثنای پرنس!)
غیراز ویرجینیا هیچکس متعجب نشد.همچون حقیقتی شناخته شده!کارل حرف را بهاول برگرداند:(اما من از اینجور تجملات خوشم نمیاد...یک عروسی مختصر و ماهعسلی وحشیانه و طولانی!)
همه هـوی کشیدند و هلگـا از شدت شرم صورتش را با دو دست مخفی کرد.ویرجینیابا این جمله به رویا فـرو رفـت.یک ازدواج ناگهـانی و فـرار از رویدیوانگی!عالی بایـد باشد!بحـث ادامه داشت:(اگه ازدواج فامیلی باشه به نفعپدربزرگه...با یک تیر دو نشان!)
(شاید هدیه ی دخترها متنوع باشه...)
بناگه نورا با یک سوال بی ربط مسیرصحبت را عوض کرد:(یادمه شماها قبلاً اسمیکی روکازانوا*گذاشته بودید...اون کی بود؟)(*casanovaماجراجو و نویسنده یایتالیایی که مظهر عشق و عیاشی است)
کارل شوخی کرد:(من بودم!)و از نگاه هلگا ترسید:(پرنس بود!)
ویرجینـیا به چهـره ی گل انداختـه ی نـورا نگـاه کرد.لبخنـد می زد.کـاملاًمعـلوم بـود خـودش جـواب را می دانست و فقط می خواست کاری کند تا بحث پرنسباز شود و خـوب ویرجینیا باید ممنونش می شـد!
براین گفت:(آره پرنس بود چون همیشه دوست دخترهاتون رو از چنگتون در می آورد!)
ماروین عصبانی شد:(خیر همیشه نمی شد!)

آوینا
12-21-2011, 14:43
(چرا همیشه می شد!و حالاهم ممکنه بشه البته اگه پرنس بخواد!)
(حالاکه اصلاً نمی شه...اونوقتها ما بچه بودیم حالادخترها هم بزرگ شدند و واقعیتها رو می بینند!)و رو به دروتی کرد:(مگه نه؟)
پس از او خوشش می آمد!مارک هم قاطی بحث شد:(چه واقعـیتی پسر؟فقط یک واقعیتوجودداره اونم هوس!اون پسر با اینکه همیشه با دخترها مثل اسباب بازی رفتارمی کرد بازم دخترها نمی تونستند در مقابل جذابیتش خودداری بکنند و همیشهفریب می خوردند!)
ماروین غرید:(مثلاًکی فریبش رو خورده؟)
نگاهها به سوی لوسی چرخید اما لوسی شرمگین نبود:(اون منو مجبورکرد!)
براین خندید:(بس کن لوسی!اون فقط با یک نامه تونست تو رو بدست بیاره!)
لوسی زیر بار نمی رفت:(اونوقتها من بچه بودم!)
ماروین با افتخارگفت:(بفرمایید!منظور منم همین بود!)
مارک تیرآخر را رهاکرد:(فقط چندسال گذشته حالاپرنس هوس انگیزتر شده و دخترها هوس بازتر!)
این جمـله همچون جرقـه ای در انبارکاه به یکباره جمع راآتـش زد.حالادیگـرهرکس برای دفاع از غرور خود تـلاش می کرد(دیگه پرنس نمی تـونه!)(می تونهخوبم می تونه فـقـط کافیه بخواد!)(اون قدیمهـا بود حالا دیگه هیچکس فریبشرو نمی خوره...)(اون بزرگتر و خشن تر شده و این دو فاکتور برای یک پسرخـوشگل یعنی شانس عاشـق کردن بالا!)(حاضرم شرط ببندم که دیگه نمیشه.)(شرطبندی لازم نیست در حال حـاضر سه نفـر توی این جمع عاشـق اونهستند.)(آره تـو و برادرت!)(خفـه شو لوسی!تو خودت هم یکی از اونهایی!)
بحث تاآمدن فیونا ادامه داشت.پدربزرگ می خواست همه را ببیند و جوانانهمچنان غـر زنان راهی سالن شدنـد.ویرجینـیا نگران سر پا مانده بود.یعـنیپدربزرگ حاضـر به دیدن او شـده بود؟براین متـوجه او شدو گفت:(بشینهمینجا,اگه خواست میام دنبالت.)
و رفتـند!ایوان باآن جمع شلـوغ و پرشورش بناگه خـالی شد و او به امیداینکه براین سراغش خواهدآمد تا وقـت ناهار منتظرش شد اما براین نیامد.کمکم داشت از پدربزرگ بدش می آمد.همه چیز عالی بود اما او خـرابش کرده بود وویرجیـنیا مطمعـن بود حال با رفـتار سخت و دیکتاتـورانه اش اجازه نمیدهدکسی از اطرافش جدا شود پس بی صدا و به کمک بتی راهی اتاقش شد.

آوینا
12-21-2011, 14:43
ساعت دو ظهر شده بود و او بر تخت درازکشیده بود و ناامیدانه منتظر بود.بهپایینی ها حسودی اش میشد. حالاهمه یشان دور یک میز جمع شده بودند و میخوردند و صحبت می کردند و می خندیدند...و چقـدر بی مـورد بود شادی آنـروزصبحش!به امـید دیدن پـرنس حاضر شده وآمـده بود و حال او نبود...نـاهارشهمـچنان دست نخـورده و سرد شده بر روی میز مقابـل پنجره مانده بود.اوهیچـوقت نتوانسته بود تنـها غذا بخورد حالاهم نمی توانست خـصوصاً باآنبغضی که راه گلویش را بستـه بود.کاش زودتـر شب می شد...
حدس می زد حداقـل تا دو ساعت دیگر هم تنهـا بماند.بعد از ناهار حتـماًزمان دسر خوردن بود بعـد قهوه بعـدگوش کردن به نـصایح و صحبـتهای شیـرینفـرد بزرگ خاندان و بعـد هـزار و یک بـهانه ی دیگر!به دختران استراگرحسودی اش می شد.آنها حتی نوه های پدربزرگ نبودند اما اجازه داشتند در جمعوپیش او و بقیه باشند.تنـها یک مورد خوشحال کنـنده بود وآن نبود پرنس درجمعـشان بود!پرنس...زیبای خـانه! ویرجینیا چشم بر هم گذاشت و سعی کردقـیافه ی او را بیاد بیاورد اما نتوانست و این موضوع او را ترساند اما بعدبه خود حق داد.او را فقط یک بارآنهم یک هفته قبل دیده بود...شاید بازخـوابش گرفته بود چـون صدای باز و بسته شدن در را نشنید فقط یک جمله بیخگوشش:(زیبای خفته...بلند شو پرنس اومده!)
ویرجیـنیا با شوق و ناباوری بر تخت غـلت زد و او را دیـد.بالای سرش خم شده بر صورتش:(چرا ناهارت رو نخوردی؟منتظر من بودی؟)
ویـرجینیا نمی توانست نفسش را تنظـیم کند.باز او و باز همان حس قویخواستن!حالا قیافه اش را دقیق تر می دید.رنگ هاله ای چـشمان مستش و مـژههایی که همچـون نیزه برای شکار قـلبها به هر سو پر رنگ و بلـندکـشیده شدهبـود.قـد راست کرد و اجازه داد ویرجینـیا بنشیند:(اوه چه تیپـی زدی...خیلیفـرق کردی ویرجی!)
فرق؟!ویرجینیا با خوشحالی نشست:(شما...کی اومدید؟...چطور شدکه...اومدید,من...)
پرنس بـه سوی میز رفـت:(آروم,آروم...هل نشـو!)و به سس مرغ ناخـونک زد:(حدس زدم تنـهات بـذارند اومدم ببرمت...واه واه این چه غذایه؟)
و به سوی در رفت.ویرجینیا هنوز باورش نمی شد بخاطر اوآمده باشد!لبش از شدتشوق بازمانده بود و به اوکه در بلوز سفید و شلوار جین کمرنگ محشر دیده میشد,خیره مانده بود.پرنس در را بازکرد و رو بـه راهرو دادزد:(بتی...جیل,یکیتون بیاد بالا)و در را بازگذاشت و برگشت رو بهاوکرد:(چرا نشستی؟بیا پایین آماده شو.)
و جیل داخل شد:(بله آقا؟)
پرنس سینی را برداشت و به او داد:(این چیه؟یخ کرده و مزه ی آشغالی داره,ببینم این غذاها از محصولات دلیشز تهیه می شه؟)
(بله.)

آوینا
12-21-2011, 14:43
(مسلمه دیگه,عجب احمقم!خیلی خوب برو.)و دوباره رو به ویرجینیاکرد:(یکساندویچ مک دونالد هزار مرتبه از اینها خوشمزه تر و سالمتره...تو چرااونجا موندی؟)
ویرجینیا لب تخت سر خورد:(من آماده ام...چمدونهامو هنوز باز نکرده بودم.)
و خاله دبورا درآستانه ی در ظاهرشد:(سلام پسرم کی اومدی؟)
پرنس نگاهش نکرد:(چطور مگه؟)
خاله داخل شد:(برای ناهار اومدی؟)
(من غلط بکنم!)
(پس چی شده؟)
(اومـدم ویرجینیا رو ببرم,مگه ایـن دوره نوبت ما نیست؟)و بنـاچار به صورت مادرش نگاه کـرد:(پس چرا بیخودی اینجا حبس مونده؟)
ویرجینیاکم مانده بود از شدت شادی داد بزند!خاله گفت:(اما شاید عصر بازم جوانها جمع بشند و ویرجینیا بخواد پیششون باشه؟!)
ویرجینیا می خواست به نوعی مخالفت خود را نشان بدهدکه پرنس به کمکشآمد:(اونها هـیچوقـت جمع نمی شند,خودت هم می دونی!اون پیرمرد مجال نمیدهجوونها از اطرافش دور بشند یکشنبه ها روزسلطنت اونه!)و رو بهویرجینیاکرد:(چمدونهات اینهاست؟)
خاله ناراحت شده بود:(لااقل بیا سلام و احوال پرسی کن,همه پایین هستند...)
پرنس دستش را بلندکرد:(تمومش کن ماما!من از همه ی اونها متنفرم و فـقطبخاطر تو هر چند برام سخـته سعی می کنم برخورد خوبی داشته باشم پسلطفاًکارم رو سخت تر نکن!)

آوینا
12-21-2011, 14:43
خـاله نگاه ناراضی به ویرجینیا انداخت و پرنس متوجه شد و از ویرجینیا پرسید:(می خواهی اینجا بمونی یا با من بیایی؟)
ویرجینیا در یک نظر به چشمان آبی پرنس بی شرم شد:(می خوام با شما بیام!)
لبخندکوچکی بر لبهای پرنس نقش بست:(دیدی ماما؟!بهتره توهم کیف اینجا نبودنم رو با ویلی دربیاری!)
و چمـدانها را برداشت و راه افـتاد.خاله گیج شـده بود.قبل از ویرجـینیا در پی او راهی شـد:(صبرکن ببینم, منظور تو چی بود؟)
پرنس بدون جواب همچنان می رفت.ویرجینیا هم با شادی دنبالشان راه افتاد.خاله دست بردار نبود :(وایستا و حرفت رو بزن!)
بالای پله ها رسیده بودند.چشم ویرجینیا به مارک و نورا افتادکه از پله هابالامی آمدند.خاله دبورا بـالاخره خود را رساند و با چنگ زدن به بازویپسرش او را وسط پله ها نگه داشت:(بگو منظورت چی بود؟)
پرنس با نفرت به او زل زد:(خودت می دونی منظورم چی بود!بابا هنوز دو ماهه که مرده و تو...)
و به سختی جلوی خود راگرفت,بازویش را رهانید و دوباره سرازیر شد.خاله غرید:(و من چی؟)
پرنس جواب نداد.مارک به او رسید:(سلام پرنس!نیومده داری می ری؟)
نورا هم اضافه کرد:(ما می اومدیم تو رو ببینیم!)
پرنس ازکنارشان رد شد:(من برای دیدن شما نیومدم!)
با صدای آنها,لوسی و براین و بقیه هم وارد سالن شدند.پرنس خود را مقابل دررساند و به انتظار ویـرجینیا ایـستاد.ویرجینیا بسیار مغرور از اینکه همهشاهد رفتن او هستند,پایین رفت و پرنس بدون معطلی دستش را گرفت و از خانهخارج کرد.ویرجینیا می دانست حالانوبت آنها بودکه حسودی اش را بکنند!هـمانماشین سیـاه و بلند و همان راننده ی جوان در حیاط بـودند.پرنس او را رساندو سوارکرد.ویرجینیا می توانست از داخل ماشین ببیندکه جوانان همراه خالهوارد ایوان شدند.پرنس هم کنارش سوار شد:(راه بیفت!)
ویرجینیا دلش می خواست بغل او بپرد و از او بخاطر بوجودآوردن چنین افتخاریتشکر بکند.وقتی ماشین عقب عقب راه افتاد,پرنس زمزمه کرد:(حالامی شینند ومثل پیرزنها پشت سر ما حرف در میارند!)
ویرجینیا به او نگاه کرد و او پرسید:(چیه؟از اینکه منو وصله ی تو بکنند ناراحت می شی؟)
ویرجینیا از روی لذت به خنده افتاد و پرنس هم لبخند زد:(گر چند منم به همین خاطر دنبالت اومدم!)
نگاهشان بر هم قفل شد وچیزی سینه ی ویرجینیا را درید.احساسی به او می گفتپسر خاله اش قصد دارد با نگاه هوس انگیزش,ظالمانه او را به بند اسارت بکشدو او با وجود درک این حقیقت,باز نمی توانست از نگاه کردن دست بردارد!نهلااقل تا وقتی که پرنس نگاهش می کرد چون اسیر او شدن زیبا بود...

آوینا
12-21-2011, 14:44
مدتی طول نکشیدکه ماشین کناری پارک کرد و پرنس پیاده شد و به انتظار خروجویرجینیا در را باز نگـه داشـت.ویرجینیا به خیال دیدن یک خانه ی مجـللدیگر در وسط محـیطی پرگل و چمن پیاده شد اماآنجا وسط خیابان بود.پرنسماشین را دور زد:(آوردمت ناهار...اینجا هتل منه.)
و به ساختـمان بسیار بلندی که روبرویشـان بود,اشاره کرد.آنقـدر بلندکهامکان شمـردن طبقـات نبود.چند ضلعی و عریض,آنقدر عریض که ساختمانهای دوطرفش دیده نمی شد.پرنس جلو رفت و دربان به حالت احترام خم شد:(خوش اومدیدعالیجناب...)
عالیجناب؟!چقدر باشکوه!وقتی از در شیشه ای هتل داخل شدند,ویرجینیا همانجاخشکید.زمین مرمر,سفید و بـراق تا پای پله های مارپیچ آنطرف سالن, مفروش بافرشهای ریزبافت ابریشمی,گسترده شده بود.لوستر های مجلل و رنگی از سقفبلندش آویزان بود.لوسترهایی که اگر پایین بودند یک اتاق چهار متر مکعبی رااشغال می کردند!چند ستون استوانه ای بسیار بزرگ ساخته شده ازگرانیت سفیدبا تزئینات طلایی,پشت سر هـم ردیف شده بودند.پله ها با نرده های شیشه ای وفرشی زرد بعنوان آخرین نـقطه ی زیبای سالن بـه چشم می زد.پرنس به پزیرشنزدیک شد.سه مرد پوشیده در یونیفـرم های سفیدآنجا ایستاده بودند.پـرنسمدتی باآنهاصحبت کرد وآنهـا دو دفـتر ضخـیم برایش بازکردند.ویرجینیا هـنوزمحـو اطراف مانده بودکه صدای پرنس او را به خودآورد:(اونجا رستورانه توبرو منم الان میام...)
ویرجینیا به ناچار راه افتاد.رستوران آنقدر دور و سالن آنقدر بزرگ بودکهوقتی رسید و برگشت پرنس را ببـیند او را به اندازه ی یک نقطـه دید!رستورانپر ازآدم بودکـه دور میزهای شیشـه ای نشسته بودند و غذا می خوردند.یک میزدراز و پهن در یک ضلع سالن بودکه با دیسهای نقره ی پر از غذاهای متنوع وخوش ظاهر,که او هرگـز حتی یکی را در عـمرش ندیده بود,اسـتتار شده بود و اوفهمید باید سلف سرویس کند
پس منتظر پرنس ماند و پرنس آمد:(چرا ایستادی؟برو هر چی می خوری بردار.)
ویرجینیا با خجالت گفت:(من...من راستش زیاد وارد نیستم آقای سویینی!)
(لطفاً بهم آقای سویینی نگو!هیچ خوشم نمیاد...فقط پرنس!)
و بازوی او راگرفت و به سوی میز برد:(ازکدوم می خواهی؟مرغ می خوری یا ماهی یا ژامبون یا...)
یکی ازگارسنها با هیجان به آنها نزدیک شد:(اوه آقای سویینی خوش اومدید!)
پـرنس غـرید:(هیش!چه خبرته؟مگه نگفتم پیش مشتری ها منو صدا نکنید؟)و رو به ویرجینیاکرد: (خوب؟ انتخاب کردی؟)
پشت یک میز خالی دور از بقیه نشـستند و پرنس بجـای گارسن برایشغـذاکشید:(حالا بخور بـبین مزه ی اینها چطوره,بعد می ریم بالا...یک اتاقخلوت...)
ویرجینیا از بس حواسش در غذا مانده بود,بی اعتناگفت:(باشه!)
پـرنس عصبانی شد:(چه باشه ای؟داشتـم امتحانت می کردم!تو نبایدچنین درخواستی رو از طرف یک پسر قبول کنی!)
ویرجینیا متعجب شد:(چرا؟مگه چه عیبی داره؟)
(چون...خوب...)و خندید:(عجب احمقم!مسلمه که تو از دنیای کثیف شهری ها بی خبری...بخور!)
ویرجینیا شرمگین گفت:(وقتی نگاهم می کنید نمی تونم بخورم!)
(اگه می خواهی برم؟)
(نه... شما هم بخورید!)
(من تو رو دیدم سیر شدم!)

آوینا
12-21-2011, 14:44
یک لحظه قلب ویرجینیا فشرده شد:(یعنی من چندش آورم؟)
پرنس آنچنان قهـقهه زدکه نگاه اکثر مهمانان وگارسنها به سوی آنهابرگشت.ویرجینیا فهـمید بازگـند زده است پس با خجالت سر به زیر انداخت وپرنس خود راکنترل کرد:(تو واقعاً ساده ترین دختری هـستی که توی عمرمدیدم!)و با خود زمزمه کرد:(یک اسباب بازی!)
گارسن مسنی به سوی آنهاآمد:(آقا و خانم به چیز دیگه ای احتیاج ندارند؟)
پرنس به جامش اشاره کرد:(شراب لطفاً...از همیشگی!)
مرد از سینی اش یک بطری برداشت اما نریخته پرنس گیلاسش را عقب کشید:(قرمز!)
مرد تعجب کرد:(اما شما همیشه از سفید می خوردید؟)
(فکر نکنم!من فقط قرمز می خوردم...شما باید فراموش کرده باشید!)
(نه آقای سویینی اونوقتهاکه می اومدید همیشه سفید...)
(حالاهر چی!قرمز بده.)
مـرد با چهره ی گرفته و هنوز متعجب از بطری دیگری جام او را پرکرد و رفت.پرنس با خود خندید:(فکر کنم خیلی پیر شده!)
غـذای هتل واقعاً لذیذ بود شاید هم وجود پرنس بر این لذت می افزود.اوبسیار پر ابهت و زیبا تکیه زده بر پشتی صندلی,پا روی پا انداخته ,نشستهبود و در حالی که ذره ذره شـرابش را می نوشید با لبخـندی مداوم برلب,ویـرجینیا را تماشـا می کرد و ویرجیـنیا با دانستن اینکه اگـر سرش رابلندکند چهره ی جذاب او را خواهـد دید,سعی می کرد با غـذایش مشغـولشود.تازه ناهـارش را تمام کرده بودکه مردی درکت شلوار
سیاه رسمی به میزشان نزدیک شد:(آقای سویینی ممکنه به اتاق کنفرانس بیایید؟همه منتظرتونند.)
(چرا؟)
(مدیرها با شماکار دارند.)
(من ازشون نخواستم جمع بشند!)
(اما چند تا مشکل پیش اومده وکسی نیست برطرف بکنه!)
ویرجینیا متوجه پچ پچ مهمانان شد:(اون باید پسرآقای سویینی باشه!)
(می گند درست بعد از مرگ پدرش برگشته!)
(خدای من...یعنی الان صاحب اینجا اونه؟)
مرد ادامه می داد:(موضوع مواد خریداری شده مجهول مونده همینطور سایزآشپزخونه ی جدید و...)
(من برای انجام کارهای هتل نیومدم!)
(اما پس کی...)
(من مسئولیت اینطورکارها رو به تادسن دادم ایشون کجا هستند؟)
(رفتند برای پس دادن مواد غذایی شرکت دلیشز راضی شون بکنند.)
(نه لازم نیست.اون مواد هیچ ایرادی ندارند...می تونید مصرف کنید.به تادسن هم خبر بدید برگردند...)
ویرجینیا هم مثل مرد شوکه شد:(اما شماگفته بودیدکه...)
(من چی گفتم یادمه...حالامی شه تنهامون بذارید؟)
ویرجینیا باز متوجه صحبت اطرافیان شد:(مثل پدرش شده...خوشگل و خوش تیپ.)
(خوش به حال دوست دخترش!)

آوینا
12-21-2011, 14:44
(فکر می کنید اونی که اونجاست معشوقشه؟)احـساس غرور در درون ویرجینیا پرشد.بعد از رفتن مرد,پرنس با خستگی فوت کرد:(خدای من...چه کار گندی!هر قدرسعی می کنم از این کارها فرارکنم نمی تونم!)
ویرجینیا پرسید:(یعنی ازکار هتل خوشتون نمیاد؟)
(نه...ادامه دادن راه پدری که خیلی دوست داشتی سخته!)
ویرجینیا احساساتی شد:(خیلی اینجا می اومدید؟)
(نه راستش...من هیچوقت اونو در حال کار ندیدم!)
(چرا؟)
(چون ازکاری که می کرد متنفر بودم!)
(ازکار هتل؟)
(نه!کار اون ترسیدن بود...اون یک ترسو بود!)
ویرجینیا از این توهین جدی در حـق پدری که دوست داشت,وحشت کرد.چهـره یپرنس نشان از خـشم ناگهانی داشت اماآن خشم هم به چهره ی زیبای او مردانگیخاصی داده بود.بناگه پرنس بی مقدمه گفت: (خیلی سکسی هستی ویرجی!)
ویـرجینیا منظورش را نفهـمید اما از نگاه شـرارت بار و طرز تلفـظ متفاوتشحدس زدمنظور بدی داشت و همین فکر او را هیجان زده کرد چون پرنس گوینده اشبود:(شما خیلی بی ادب هستیدآقای سویینی!)
پرنس با خستگی گفت:(اولاً بهت گفتم بهم آقای سویینی نگو...در ثانی این حرف بدی نبود!)
(پس منظورتون چی بود!)
(اونو دیگه نمی تونم بگم!)
(چرا؟)
(راستش ادب خانوادگی ام اجازه نمی ده!)
ویـرجینیا با خشم دندانـهایش را بر هم فشرد و پرنـس خندید:(خدای من وقـتی عصبانی می شی سکسی ترمی شی!)
ویرجینیا متعجب از این بامزه گی به او خیره شد.نور خورشیدی که داخلرستوران پر شده بود بر موهایش برق می پـاشید انگارکه تاجـی از طلابر سرداشت و چشـمانش آنقـدرکمرنگ دیـده می شدکه انگـار دو الماس شفاف هستند.(تادوباره دنبالم نیومدند بلند شو بریم.)
***
وقـتی مقابل خانه ی آنها پـیاده شد از چیـزی که دید شوکه شد.خـانه ای,ساختمانی,ملکی,قصری یا هر چیزی بزرگتر ازقصرآنجا بود به رنگ سرمه ای باستونهای مکعبی سفید و بلندکه با زمینه ی پر رنگ خانه محشر دیده میشد.اطراف پر ازگل بود.گلهای یاسمن و نیلوفر و بنفشه,رزهای رنگارنگ,چمنهـایکوتاه
و درختان نزدیک به هم و پر شکوفه که محیط راکاملاً شـبیه باغ کـرده بودندو از هـمه زیباتر باغچـه های رنگارنگ قلبی شکل بودکه از دو متر به دو متردر دو طرف جاده,بر چمن یکدست درست شده بود و در وسطشان مجسمه های نیـمهلخت کیوپیـد*نصب شده بود با بسته ی تیر وکمان بر شانه و قلبی شیشه ای دردست که معـلوم بود چراغ بـودند.(*cupidخدای عشق یونان که به شکل یک بچه یبالدار است.)تـازه به ایـوان رسیـده بودندکه در خانـه باز شد و خاله دبوراخارج شد!
ویـرجینیا از دیدن او تعجب کرد اما پرنس انگارکه انتظارش را داشت,با عصبانیت راهش راکج کرد:(لطفاً ماما...هیچ حوصله ندارم!)
خـاله سعی کرد خونسردی خود را حفظ کند:(پس کمی بعد حرف می زنیم!)و خود را به ویرجینیا رساند: (به خونه ی ما خوش اومدی.)
و او را وارد خانه کرد.به محض ورود,ویرجینیا با جمع بزرگی از خدمتکارهاروبرو شدکه ظاهراًخاله برای معرفی به اوآماده کرده بود:(ویرجینیا بیاآشناشو...این آیریس اینم رولند,تیفانی,لیزا,مکس ورئالف...خونه دست ایشونه.)
مرد مسن تعـظیم کرد.ویرجیـنیا ازگوشه ی چـشم می دید که پـرنس از پله هایسمت چپشان بالامی رود. همانطورکه از نمای خارجی خانه انتظار می رفت داخلخانه بسیار بزرگ بود.بزرگتر ازخانه ی پدربزرگ و خاله پگی,و البتهزیـباتر.کف کاشـی های سفـید و سرمه ای شطـرنجی داشت و سقـف خیلی بلند بودو لوسترهابسیار پر,دالانهاگشاد,پنجره ها بزرگ,پرده ها ابریشمی و پله هاعریض وکمانی با نرده های طلایی و فرش سرمه ای رنگ و...پرنس هنوز داشتبالامی رفت:(به سرا بگید برام قهوه بیاره.)
سـرا,آیریس,رولند,تیفـانی,لی زا,رئالف,مکس,استـف...آن خانه چنـد خدمتکـارداشت؟با ورود زن مسن و نسبتاًچاقی از یکی از راهروها به سالن, خدمتکارهاپخش شدند.زن با دیدن ویرجیـنیا لبخند شیـرینی به لب آورد:(خانم ویرجینیاایشونند؟)و خود را رساند و دستان سرد ویرجینیا را مشتاقانه در دستان داغ وتپل خود گرفت:( خوش اومدی دخترم.)

آوینا
12-21-2011, 14:44
خاله معرفی کرد:(ویرجینیا,ایشون خانم میبل رودریگز هستند.)
میبل پیرزن دورگه و بسیار دوست داشتنی بود وکمی لهجه داشت:(تعریف تو رو خیلی از خاله ات شنیدم, خوشحالم که بالاخره می بینمت!)
ویرجینیا با شرم از اینکه نمی توانست جواب متقابل بدهد,خندید:(خوشبخت شدم.)
زن با هیجان پرسید:(پسرم رو دیدی؟چه آقایه...پسندیدی؟)
خاله به سوی پله ها می رفت:(ویرجینیا چیزی نمی دونه میبل...فعلاً!)و او را صداکرد:(بیا اتاقت رو نشـونت بدم.)
ویرجینیا دست زن را فشرد:(بعداً میام صحبت می کنیم...باشه؟)
(باشه عزیزم,بفرما.)
ویرجینیا دنبال خاله اش راه افتاد و در نیمه ی پله ها به او رسید:(خاله پسرش کیه؟)
(اون پـرستار بچه ی ماست,یعـنی بود!پرنس رو اون بزرگ کرده...اون یک بیـوهی مهاجر مکزیکی بود و چون پرنس خیلی بهش وابسته شد,نذاشت بره!)
ویرجینیا متعجب از این عشق نگاهی به پایین انداخت تا دوباره او را ببیندکهسرش گیج رفت!حداقل شش متر بالاتر از زمین بودند و لوسترهاآنقدر حجیم بنـظرمی آمدندکه ویرجیـنیا ترسید نکند سنگینی بکنـند و سقف را پایینبیاورند؟طبقه ی دوم هم سالن بزرگی داشت که با فرشهای دستباف ابریشمیمفـروش شده بود.در و دیـوارهـا خالی بودند اما در هرگـوشه ای بر روی هرچهـار پایه ی شیشه ای می شد مجسمه های
نیمه *** مرد و زن,کوزه های چینی ویا عتیقه های ایتالیایی دید.خاله درحالیکه وارد یکی از راهروهای گشاد و پر نور سالن می شدگفت:(من زن بی عاطفه اینبودم تا پنج سالگی خودم پرنس رو بـزرگ کردم اون همه چیز من بود تا اینکهیک مدت مریض شدم,یک مدت طولانی و مجبورشدم پرستار بچه بیارم بـا اومدنمـیبل,پرنس از من سرد شد و باگذشت هر روز سردتر تا اون حدکه بعد ازچهارسال که حالم بهـتر
شد اون دیگه پیشم برنگشت و میبل رو برای همـیشه کنارش خواست...پدرش عاشـقپرنس بود و هر چی اون می خـواست براش فـراهم می کرد.شاید هم رفـتار ملایماون باعث شد پرنـس اینقـدرگستاخ بشه!) و مقـابل دری ایستاد:(اینجا اتاقمنه,در پنجـم از راهروی روبرویی,هر وقت خواستی بیا پیشم,من اغلب اینجا میشم.)
و در راگشود وداخل شدند.اتاق دراز و خفه بود با پرده های کیپ شده و دیوارهای خالی ویرجینیا پرسید: (بیماری ات چی بود خاله؟)
خاله به سوی تخت می رفت:(حامله بودم بچه ام رو انداختم و به رحمم صدمه خورد.)
ویرجیـنیا وحشتزده وسط اتـاق ماند و خاله بر روی تخت نشـست:(باید زود برگـردم,پدر به اینجـور چیزها خیلی حساسه!)
و ازکشوی میز سر تخـت یک جفت جوراب تـوری درآورد و مشغـول تعـویضجورابهایش که ظاهراً در رفته بودند,شد.ویرجینیا هنوز هم تحت تاثیر بیماریاو مانـده بود و خاله هم متوجه شد و اضافه کـرد:(البته من بخاطر دردفیزیکی توی تخت نموندم,بخاطر از دست دادن بچه ام و شانس دوباره مادر شدنمناراحتی روانی پیداکرده بودم.)

آوینا
12-21-2011, 14:45
ویرجینیا متوجه عکس مرد ناشناسی بر روی سکوی دکور شد:(این کیه خاله؟)
خاله از جا بلند شد:(شوهرم.)
مرد چشـمان کـشیده شـبیه چشـمان پرنس داشت و مـوهایش کمی پر رنگ تر به قهـوه ای می زد:(خیـلی دوستش داشتید؟)
(اوایل نه اما بعدکه اخلاقش رو شناختم فهمیدم مرد خوبیه و ازش خوشماومد.)و به سوی در راه افتاد:(بیا بریم اتاقت رو نشونت بدم من عجله دارم.)
ویرجینیا بدنبالش راه افتاد:(چرا خونه اومدی خاله؟)
(اومدم با پرنس حرف بزنم.)و خارج شدنـد:(اتاقی که برات انـتخاب کردمتقریباً روبروی اتـاق پرنس...ما این طبقه اتاق کم داریم طبقـه ی سوم مالمهـمونهاست اما حدس زدم بالابترسی,توی اون یکی دالان هـم میبل می مونهنخواستم با اون یکجا باشی اغلب شبها وراجی اش می گیره حوصله ات رو سر میبره...ببین می پسندی؟)
و در اتاق راگشود.اتاق شرقی بسیار پر نور و بزرگ بود و میز توالتسلطنتی,یکدست مبل سرمه ای رنگ و تخـتی دو نفری وسایلهایش را تشکیل می داداما حواس ویرجـینیا به دری که چند قدم آنطرف تر بود و می دانست پرنس درپشتش بود,مانده بود!خاله عجله داشت:(خوب عزیزم امیدوارم خوشت بیاد مندیگـه باید برم شب می بینمت.)
وگونه ی او را بوسید و خارج شد.ویرجینیاکمی منتظر شد تا اینکه صدای باز وبسته شدن در شنید وفهمید خاله داخل اتاق پرنس رفت پس آهـسته بیـروندرآمد.خانه در سکوت بود و نیـازی نبود تا پشت در برود. صدای خاله بگوش میرسید:(فکرکنم می دونی برای چی اومدم؟)
و صدای پرنس...:(فکرکنم منم بهت گفتم هیچ حوصله ندارم!)
(منم ندارم اما تو باید بگی حرف حسابت چیه؟!)
(باورم نمی شه!یعنی تو برای شنیدن شکایتم اینهمه راه اومدی؟)
(بله چون دوستت دارم و برات ارزش قائلم.)
(لطفاً اینقدرکلیشه ای حرف نزن!)
(خیلی خوب بلدی قلب بشکنی!)
(امیدوار بودم پسرت رو بشناسی!)
(سعی می کنم اما شش سال گذشته!)
مدتی سکوت برقرار شد و بعد خاله به آرامی پرسید:(خوب؟بگو!من اومدم این فرصت رو بهت بدم.)
(تو می دونی من چقدر از ویلیام استراگر متنفرم؟)
(آیاکسی هست...غیر از میبل که تو دوستش داشته باشی؟)
(گر چند به تو مربوط نیست اما محض اطلاع می گم هست...خیلی بیشتر از اونی اندکه تو بتونی بشماری!)
(خوب چون تو از ویلیام متنفری من باید دوست قدیمی ام رو از خودم دور بکنم؟)
(دوست قـدیمی؟!...ازکی تا حالارسم شـده دوستهای قـدیمی با بـوسه ی فـرانسوی سلام و احـوال پـرسی می کنند؟)
(کار جیل نه؟تو اونو جاسوس خودت کردی...باید می دونستم تو از عشق اونم سوءاستفاده خواهی کرد!)
(بله اگه پسرت رو می شناختی باید می دونستی!)
(بگو حرف آخرت چیه؟)
(حرف آخر اینه...یا من یا اون!)
(هیچ می دونی چه چیز سختی ازم می خواهی؟)
(سخت؟من خیال می کردم راحت ترین انتخاب رو پیشنهاد دادم!)
(چطور می تونه راحت باشه؟من هر دو تونو دوست دارم.)
(تـو نمی تونی منو اونو در یک سطح دوست داشتـه باشی مگر اینکه گذشتـه رو فـراموش کرده باشی و یا شخصیت پلید ویلیام رو!)
(ویلیام عوض شده.)
(اون عوض نشده این شماییدکه عوض شده اید خانم میجر!)
(تو هم عوض شدی!)
(می دونم!)
(خوب من ترجیح می دم با پسر قبلی ام حرف بزنم!)
(منم ترجیح می دم با مادر قبلی ام حرف بزنم!)
بناگه خاله دادکشید:(من مادر قبلی و اصلی و همیشگی تو هستم...لطفاً پرنس تو چت شده؟)
(من چیزی ام نشده؟!)
(چرا شده...خودت هم می دونی شده...)
(شاید...اما فکرنکنم به شما ربطی داشته باشه خانم میجر!)
بـازخاله فریاد زد:(به من خانم میجر نگـو...لعنت به تو پـرنس من مادرتم!)وصدایش ضعـیف شد:(مـادری که شش سال تمام برات دعاکرده,گریه کرده و انتظارتروکشیده!)
مدتی سکوت برقرار شد.ظاهراً خاله گریه میکردکه پرنس با بی رحمی زمزمه کرد:(می شه تنهام بذاری؟)
(نه!تا نگی این شش سال کجا بودی و چکارکردی از اینجا نمی رم!)
(خوب من دو تا پا دارم!)
(بشین سر جات و جوابم رو بده پرنس!)
(من پرنس نیستم!حالاراحت شدی؟)
وصدای قدمهایی به سوی درآمد.ویرجینیا با وحشت و عجله به اتاقش برگشت و تا مدتی پس از محوشدن صدای قدمهای او وگریه ی خاله خارج نشد.
***
تـا عصر به کمک یکی از خدمتکارهاکه سرا نام داشت بعضی مکانهای خانه رایادگرفت و بعد از رفـتن خاله,برای اینکه حوصله اش سر نرود مقابل تلویزیونسی ودواینچی خانه که در یکی از اتاقهای مشرف به حیاط بود,نشست اما هنوزچیزی تماشا نکرده بودکه پرنس آمد و لعنت بر او!تمام دکمه های بلوزسفیدش رابازگذاشته بود و تن روشن و صافش ازگردن لختش که زنجیری از نقـره دورش کیپبسته شده بود,تـا کمربند پهن شلوار جینش دیده می شد و باعث ارتعاش قلب وزانوهای ویرجینیا شد و پرنس بـدون درک واهمیت به شرایط روحی دختر چشم وگوشبسته ای چون او,کاملاً خونسردانه و طبیعی آمد و خود را بـر روی کـاناپه یکناری او تقـریباً به حالت خوابـیده انداخت.ویرجیـنیا سعی می کرد به خودیادآور شود او شش سال بزرگتر بود و پسر خاله اش بود پس نباید به چیز دیگریجز دوستی فکر بکند اما نمی شد!چـون او پسر بود.چون بسیار جذاب و زیبابود.چون بزرگتر و قوی تر و عاقلتر و بالغتر از او بود واگرچه ویرجینیانامش را نمی دانست در او احـساس جدید و غریب و قـشنگی که باعث لـذت بردنـشاز او و از همه چیز می شد,پیـداکرده بود.پرنس بسیار عـصبی وگرفـته بودبطوری که تا دقـایقی بی اعـتنا به وجود او مشغـول تماشای تلویزیونشد.ویرجینیا هرکاری می کرد نمی توانست نگاهش نکند.موهایش صاف و نرم برنصفصورت و دستـه ی گردکاناپه پخش شده بود.چشمانش وحشی و پرکشش لبـهایش براق وخوش حالت... بلوزش ازکتف و سینه کاملاً باز شده بود و پـاهایش بلند و بیقـید,بر پشتی و دسته ی دیگرکاناپه انداخـته بود.

آوینا
12-21-2011, 14:45
چنـان زلال و سرکش و هـوس انگیز دیده می شـدکه ویرجینـیاکاملاً از خود بیخـود شده به او خیره مانده بود بطوری که صدای پرنس را بعد از دومین و یاسومین بار شنید:(هی با توام...به چی نگاه میکنی؟)
و سر خم کرد و متعجبانه به سینه و تن خود نگاهی انداخت!ویرجینیا با وحشتسر به زیر انداخت و پرنس متوجه شد و با بدجنسی خندید.بلند و پرتـمسخر,بطوری که کم مانـده بود ویرجیـنیا از شدت خجـالت به گریهبیفتد!پرنس دست بر نمی داشت.بسیارآهسته و هوس آلود زمزمهکرد:(ویرجینیا...بیا پیشم...)
خدا را شکر میبل با ورود ناگهانی اش به نجات آمد.سبدی پر از تکه پارچه هایرنگی وگـلهای مصنوعی در دست داشت.پـرنس به احترام او بلنـد شد و اوآمدوکنارش برکـاناپه نشست:(چـطورید بچه هـا؟مزاحم نشدم؟چی شده؟چرا می خندی؟)
ویرجـینیا با این حرف متـوجه پرنس شدکه هـنوز نـیشش باز بود وآنچـنان هلکردکه برای ردگـم کـردن بی اختیار از میبل پرسید:(چکار..چکار دارید میکنید؟)
خنده ی پرنس بلندتر شد بطوری که میبل هم به خنده افتاد:(هیچ...گل درست می کنم...از بی کار مـوندن بدم میاد!)
(می شه ازکارهاتون ببینم؟)
قبل از میـبل پرنس یکی ازگلـها را برداشت و به سویش درازکرد.ویرجیـنیاگرفتاما پرنس برای لحظه ای رها نکرد و مخفیانه نوک انگـشتش را به روی دست اوزد.تماس با او مثل تماس با برق ویرجینیا را لرزانـد بطوری که بدون کنترلدستش را عقب کشید وگل بر زمین افتاد.میبل ترسید:(چی شد؟)
ویرجینیاگل را برداشت:(سیمش توی دستم رفت!)
(اما اینها با سیم درست نمی شند؟!)
پرنس قهقهه زد و ویرجینیا از شدت خشم و شرم سر به زیر انداخت و باز میبل به کمک آمد:(اگه بخواهی به تو هم یاد می دم.)
پرنس با تمسخرگفت:(اگه بتونه درست کنه من ازکارم استعفا می دم!)
ویرجینیا از شدت هیجان قدرت عصبانی شدن نداشت.میبل بجای او جواب داد:(اونطوری نگو...تو ذوقش می زنی!)
پرنس رو به ویرجینیاکرد:(خیلی خوب تو یکی بساز منم هرکاری بگی برات می کنم!)
ویرجینیا متعجب و شاد شد:(جدی می گید؟)
(قول می دم...هر چی بخواهی!)

آوینا
12-21-2011, 14:45
و این جمـله را طوری اداکردکه انگـار مبتذل ترین پیشنـهاد را به اوداده!ویرجینیا به او نگاه کرد و او باز با شرارت چشمک زد!تمام وجودویرجینیا بناگه عرق کرد.باز میبل به نجات آمد:(براش برقص!)
پرنس وحشت کرد:(چی؟!)
میبل سر به زیر مشغول بود:(نکنه بلد نیستی؟)
پرنس ناراحت شد:(چه منظوری داری میبل؟)
میبل جواب نداد و ویرجینیا بهتر دید اینبار هم او به کمک میبل برود:(آره برقصید!)
پرنس با عصبانیت رو به اوکرد:(رقص من به چه درد تو می خوره؟)
میبل زمزمه کرد:(دخترها همیشه از رقصیدن پسرها خوششون میاد!)
پرنس غرید:(لطفاً دخالت نکن میبل!)
ویرجینیا پرسید:(باله بلدید؟)
پرنس به او زل زد:(باله بلدم,گریس و سالسا هم بلدم...فلامینکو و والس وتانگو و لامبادا و فانک و مامبـو هم بلدم ,حتی استیب تیز هم بلدم!)
میبل زیر لب کفت:(پس یکی نشونش بده!)
حـواس ویرجینیا در اسم رقـصها مانده بود.بیـشتر شبیه اسم غذا بودند تارقص!پرنس با خستگی فوت کرد: (خیلی خوب تو یکی بساز منم برات می رقصم!)و روبه میبل کرد:(حالاراضی شدی؟)
میبل هنوز هم سر به زیر داشت:(تا نبینم باور نمی کنم!)
پرنس از شدت خشم به خنده افتاد.ویرجینیا به گلها نگاه کرد.به نظرکار سختیمی آمد اما او قول داده بود ومجبور بودبسازد!باصدای زنگ تلفن در جایی ازخانه وآمدن یکی از خدمتکارها برای صداکردن پرنس, نگرانی در چهـره ی میبلریشـه دواند بطوری که بعـد از رفـتن پرنس دست ازکارکـشید وگـوش ایستـاد!

آوینا
12-21-2011, 14:46
صدای پرنس بسیار ضعیف می آمد.نگاه میبل مشوش بود.درآخر ویرجینیا تحمل نکرد و پـرسید: (موضوع چیه؟)
میبل از جا بلند شد:(کاش می دونستم؟!)
و به سوی در راه افتاد.ویرجینیا هم دنبالش رفت.پرنس سمت دیگر سالن با تلفنبی سیم حرف می زد:(نه! آه خدای من...نه نگفتند...لعنتی!ببخشید با شمانبودم...بله بله فهمیدم...الان چند ساعت میـشه؟نه پلیس لازم نیست همینالان راه می افتم,بله منم امیدوارم!)
وگـوشی را قـطع کرد اما در دستش نگـه داشت.حالت چهـره اش بکلی عـوض شدهبود.قـیافه ی ملایم و خـندانش مثل ببر تیر خورده,وحـشی و پر درد شـدهبـود.میبل می خـواست سراغـش برودکه او بنـاگه دادکشید:(تیفانی,رئالف,آیریس ,سر� �...همه بیایید اینجا!)
خـدمتکارها با عجله از هر سوی خانه به سالن جمع شدند.میبل دست بر سینه اش گذاشت:(یا مریم مقدس! یعنی چی شده؟)
وقـتی همه مقابل پرنس صف بستنـد,پرنس با تلاشی سخت سعـی کرد برخوردآرامی بکند:(یکیتون امروز صبح یک پیغام برام گرفته از رنو...)
تیفانی که دختر تپل و دوست داشتنی بود با عجله گفت:(آه بله آقا!)
پرنس به سوی او رفت:(پس تو بودی؟...چرا بهم نگفتی؟)
تیفانی با شرم و لرز سر به زیر انداخت:(بخداآقا یادم رفت...)
و سیلی وحشتناک پرنس بر صورتش فـرودآمد و او را بر روی خدمتکـاری کهدوشادوشش ایستاده بـود, پرت کـرد!میبل ناله ای کرد و ویرجـینیا محکم لب برلب فـشرد تا جیغـش در نـیاید!تیفانی به گریه افتاد و پرنس سرش فریادزد:(از این خونه گورت روگم کن!)
دخترک درآغوش همکارش هق هق به گریه افتاد و رئالف با دلسوزی گفت:(آقا لطفاً این دفعه روببخشید قول...)
پرنس سر او هم غرید:(خفه شو رئالف!)
میبل به سویش راه افتاد:(چی شده عزیزم؟)
پرنس بجای جواب دادن به او سر همه ی خدمتکارها داد زد:(از جلوی چشمم گم شید!)
خدمتکارها با عجـله دور می شدندکه بناگه پـرنس گـوشی بی سیم را بـلندکرد ومحکـم به دیـوارکـوبید.گوشی به سه تکه شکست و هر تکه طرفی پرت شد.میبل ازترس نیمه ی راه ایستاد و پرنس به سوی پله ها دوید.خـدمتکارها سرعت گرفـتندو هرکس درگـوشه ای مخـفی شد.میبـل با نـابـاوری به ویرجینیا نگاهی انداختو ویرجینیا برای برداشتن شکسته های گـوشی پیش رفـت.طولی نکشیدکه پرنس بههمان سرعـت برگشت.کاپشن کرمی رنگش را می پـوشید و دستـه ای کلیـد به دندانداشت.میـبل با نگـرانی پیش رفت: (چی شده پرنس؟کجا می ری؟)
پرنس جواب نداد.او را دور زد و خود را به در رسانید.میبل قبل از خروجش داد زد:(کی بر می گردی؟)
و درکوبیده شد.
***
شـش روزگـذشت و از پـرنس خـبری نشد.میـبل و خاله آنقـدر ناامیـد بودندکهگهگاهی مخـفـیانه گریه می کردند.خدمتکارها می گفتند پرنس بعضی وقتهاتلفنهای مرموز این چنینی داشت اما این اولین برخورد جدی و شدیدی بودکه درطول مدتی که برگشته بود,نشان داده بود!
نیمه شب آخرین روز هفته بود.شاید ساعت حوالی دو,ویرجینیا باز نمی توانستبخوابد.او در تمام شـش روز,یک شـب راحت نخوابـیده بود.گـریه ی خاله او رانگـران کرده بود.یا اگـر واقعاً پرنس بازهـم برای مـدت زیادی رفـته باشدچه؟یا برای همـیشه؟او می تـوانست دوری و نبـودش را تحـمل کنـد؟نه الـبتهکـه نـمی توانست چون...چـون عاشقـش شده بود!در تخت غلتـی زد و شروع بهگریستن کرد.بله او عاشقـش
شده بود.شاید خیلی زود بود اینرا قـبول کند شاید هم خیلی دیر اما بالاخرهاثبات شده بود.از لرزش قلبش هنگام شنیدن صدای او,از لرزش زانوهایش هنگامدیدن او و از لرزش پلکهایش هنگام فکرکردن به او...و او بایدبرمی گشت!بناگهصدای غریبی همچون برخورد فلز با سطحی محکم از بیرون پنجره, وادارش کردازتخت خـارج شود و به ایـوان برود.هـواکمی سرد بود و باد ضعـیف و بی صدایـیمی وزیـد.به نـرده هـا نزدیک شد وحیاط راکه توسط همان چراغهای قلب شکـلزرد رنگ روشن بود,از نظرگذراند. در وحله
اول متوجه چیزی نشد اما بعـدکه دقیق تر وآرامتر نگاه کرد چشمش به دو خط پررنگ و موازی بر چمـن حـیاط افتاد.شبیه رد چرخ ماشین بود.یعنی پرنس برگشته بود؟

آوینا
12-21-2011, 14:46
ا شوق به اتاق برگشت و به سوی در دوید و تارسیدن به حیاط لحظه اینایستاد.حیاط دربادی که می وزید بابوته ها و درختان رقصان بسیارخوف انگیزبنـظر می آمد اما او لحـظه ای هم مردد نـشد.پرنس آنجـا بود دربیـرون!وقـتی وارد حیاط شـد ازگشادی و نازکی لباس به لرز افتاد.دوان دوانو پا برهنه خود را به محل رساند وبالاخره فراری زرد و روباز پرنس رادید.لای درختان سمت راستش بود.جلویش به درخت تـنومندی برخوردکرده و مانـدهبود و پـرنس پشت فـرمان بود!ویرجـینیا با شادی به سویش دوید وآنقـدرکه نورچراغـها اجازه می داد,نیم رخ و تیپ درب و داغـون پرنس را دید.موهـای بهمریختـه چشمان نیـمه باز و خیره به نامعـلوم,گونه های گل انداخته و بلوزکثیف شده!ویرجـینیا با نگـرانی از اینکه شایدصدمه دیـده باشد,بازویش راتکان داد:(آقـای سویینی...چی شده؟ حالتون خوب نیست؟)
پرنس باگیجی دست او راکنار زد و نالید:(راحتم بذار!)
و سر بر فرمان گذاشت.ویرجینیا در ماشین را بازکرد:(از من کمک بگیرید...)
اما پرنس حرکتی نکرد.قلب ویرجینیا از شدت شوق می کوبید.او برگشته بود!خندهی نابهنگام پرنس او را ترساند.با خود حرف می زد:(رفته...گمش کردم...چرااینقدر حماقت کردم؟!)
صدایش بسیارگرفته و خشک بود انگارکه مدتی با صدای بلند فریادکشیدهبود.یعـنی تب داشت؟ویرجینیا دوباره بازویش راکشید:(لطفاً از ماشین دربیایید...شما باید خونه برید...)
ایـنبار مخالفـتی نکرد انگارکه اصلاً متوجه نبود چکار می کند.در حالی کهبه زحمت و به کمک ویرجینیا از ماشین در می آمد,باز با خود حرف میزد:(بخاطرش اینهمه عذاب کشیدم...لعنتی,حالابه بابا چی بگم؟ بگم بد قولیکردم؟)
و به محض پیاده شدن افتاد!ویرجینیا با عجله او راگرفت وکمکش کرد تاکنارماشین بنشیند.چرا حال او بد بود؟ویرجینیا با نگرانی پرسید:(نمی تونید راهبرید؟)
پرنس سر به پایین انداخته بود:(نه...)
(حالتون خوبه؟)
(نه...)
(نکنه تب دارید؟)
(نه!)
ویرجینیا با وجود شرم خواست دست او را لمس کند تا مطمـعن شودکه پـرنس باخشـونت خـود را عقب کشید:(من چیزیم نیست...زیاد خوردم واسه همون...)
ویرجینیا بیشتر ترسید:(پس مسموم شدید!)
پرنس آرام وکشدار خندید:(من مسموم نشدم عزیزم,مست شدم!)
لرزش خفیف و ناگهانی از ترس بر تن ویرجینیا نشست.مادرش همیشه می گفت یکمرد مست هـرکاری ممکن است بکند اما این ترس هم زیبا بود.با وجود نیمه لختبودن در مقابل او,با فاصله ی بسیار زیادی از خانه,لابه لای درختان درتاریکی نیمه شب!پرنس به او زل زده بود:(کسی غیر از تو نفهمید من اومدم؟)

آوینا
12-21-2011, 14:46
ویرجینیا نگاهـش کرد.باگـونه های قـرمـز و چشمان خـواب آلود,زانو زده مقـابلش,همچـون یک بچـه ی خرابکار بنظر می آمد:(فکر نکنم)
پرنس حرکتی بخود داد تا شاید راحت تر بنشیند:(خیلی خوب...تو هم برو!)
ویرجینیا متعجب شد:(شما نمی آیید؟)
(نه!باید مستی از سرم بپره بعد!)
(سرما می خورید!)
(مهم نیست...اگه اینجوری بیام تو میبل می فهمه و ناراحت می شه!)
(اما میبل خوابه!)
پرنس با تمسخر خندید:(نه اون بیداره...مطمعنم...تو هنوز اونو نشناختی!)
ویرجینیا دست بر نمی داشت:(قایمکی می ریم تو.)
پرنس با خستگی غرید:(من نمی تونم راه برم و...)
ویرجینیا می خواست چیزی بگوید اما پرنس به راحتی مغز او را خواند و ادامهداد:( نه تو نمی تونی کمکم کنی چون من سنگین ترم و..) باز ویرجینیا میخواست پیشنهاد دیگری بدهدکه پرنس با عجله اضافه کرد: (و نمی خوام کسی روبا خبرکنی چون فردا حتماً به گوش میبل می رسونند...حتی رئالف,وممنون می شماگه تو هم به کسی چیزی نگی!)
ویرجینیا دست بسته مقابلش ماند:(پس...پس...)
پرنس پشت به در ماشینش تکیه داد و پاهایش را بر چمن درازکرد:(تو برو...من راحتم!)
نه او نمی تـوانست برود,او نمی تـوانست این موقـعیت بی نـظیر را از دستبدهد پس با جراتی که از خود بعید می دانست و با وجودگلی بودن چمن,با لباسخواب سفیدش کنار او نشست:(پس منم می مونم!)
پرنس با تعجب به او خیره شد:(جدی؟اسم این چیه؟فداکاری یا...)
ویرجینیا خودش هم متعجب از این رفتارگستاخانه اش سر به زیر انداخت وپرنسباآسودگی خندید.مدتی به سکوت گذشت تا اینکه پرنس زمزمه کرد:(خیلی خستهام...پنج روزه توی ماشینم!)
ویرجینیا سعی کرد مکالمه را ادامه بدهد:(کجا رفتید؟)
(همه جا!)
(چرا؟)

آوینا
12-21-2011, 14:46
پرنس نگاه تمسخر باری به او انداخت:(نه کوچولو!هنوز اونقدر مست نشدم که همه چیز رو لو بدم!)
ویرجینیا هم به او خیره شد.در زیر نور چراغها,باآن باد خفیفی که موهایطلایی و بلندش را می رقـصاند, باآن نگاه خمار و لبخند مستانه که بر لبهایسرخ و صافـش داشت, بسیار متفـاوت از همیـشه دیده می شد.
ویرجینیا برای شروع مجدد صحبت پرسید:(اولین بارتونه مست می کنید؟)
پرنس به فضای تاریک روبرویش چـشم دوخت:(آره,من با اینکه بـچه ی خیلی خوبی نبودم اما هیچـوقت لب به ویسکی نزده بودم)
(پس حالا چرا خوردید؟)
(چون داشتم دیونه می شدم,چون شکست خوردم,چون...چون خسته شدم!)واشک درچشمانش حلقه زد. سر به زیر انداخت و مشتی حواله ی زانویش کرد:(لعنت...خستهشدم!)
دردی ناگهانی از دیدن عجز وتنهایی و معصومیت کسی که تازه فهمیده بود چقدردوستش دارد,ویرجینیا را ویران کرد.این حرف و این اشک به او فهماند پرنسرنجی در درون داشت که ازگـذشته ی مرمـوزش سرچشـمه می گرفت.زخمی عمـیق دردل و خاطـره ای تلـخ و سخت در پی!بنظر می آمد مستی پرنس را وادار می کندحرف بزند:(وقتی پـدر مرد خیال کردم هـمه چیز دیگه تموم شد اما بعـد...دیدمنه,تـازه اول دردسره!)
ویرجینیا با شوق از درد دل کردن او پرسید:(شما منتظر مرگ پدرتون بودید؟)
(نه...مسلمه کـه نه!کدوم پسری مـنتظر مرگ پدرش می شـه که؟)و بعـد ازکمی مکث ادامـه داد:(من برای انتقام گرفتن برگشتم.)
(ازکی؟)
(از هرکی که بدبختم کرده!)
بدبخت؟ویرجینیا با نگرانی پرسید:(گرفتید؟)
(نه هنوز!)
(منتظر چیزی هستید؟)
(نه...نقشه ام داره خوب پیش می ره!)
پـس شـروع کـرده بـود!وحشت نـاگهانی ویرجیـنیا را وادارکـرد برای منصرفکـردنش از هـر نـوع اقدام خطرناکی وارد جدل شود:(چرا می خواهید انتقامبگیرید؟)
(داستانش طولانیه!)
(ما بقدرکافی وقت داریم!)
پرنس خندید:(آخه نمی شه...من نمی تونم به تو توضیح بدم!)
ویرجیـنیا بناگه متوجه شد!هـنوز دو هفـته ازآمدنش نگذشتـه بود.چطور میتوانست توقع داشته باشد به او اعتمادکنـد؟پس سعی کـرد از جای دیگری صحـبترا ادامه بدهـد:(چرا بجای انـتقام گرفتن همه چیز رو فراموش نمیکنید؟اینطوری به آرامش می رسید.)
(سعی کردم اما نشد!)

آوینا
12-21-2011, 14:46
ویرجینیا به نیمرخ او خیره شد:(چرا؟به چی احتیاج داشتید؟)
پـرنس همـچنان گنگ و منگ روبـرویش را نگـاه می کرد:(شایـد به حسی قـوی تر از انتـقام,به چیزی که هیچوقت نداشتم و باور نکردم.)
ویرجینیا با تعجب پرسید:(چی رو می گید؟)
پرنس به او زل زد:(عشق!)
تمام تن ویرجینیا از هیجان لبریز شد.یعنی اصلاً عاشق نشده بود؟پرنس با بیاعتنایی ادامه می داد:(برای من همیشه سه نوع عشق وجود داشت یا به عبارتیفکـر می کردم وجود داره...یکی عـشق بزرگترها بـود یکی عشق دوستام و یکیعشق دخترها بود...پدر و مادرم با مرگشون و دوستام با خیانتشون این عشقهارو از بین بردند...)
(اما مادرت زنده است و دوستت داره؟!)
(بـرای من اون خیلی وقـته مرده...از وقـتی که عاشــق ویلیام شده...با این حساب...اون هیچوقت برام وجود نداشت!)
بیچاره خاله!(اما این بی انصافیه!)
(خودش اینو خواست!)
(اما اون خیلی دوستت داره و برای...)
پرنس با خستگی نالید:(لطفاً ویرجینیا...صحبت کردن در مورد اون آخرین چیزی که حالابخوام!)
ویرجینیا با عجله معذرت خواست و برای حفظ موضوع اصلی با وجود شرم بسیار پرسید:(دخترها چی؟)
(اونهاکه هیچوقت عشق نبودند...فقط وسیله ی لذت جنسی و بس!)
(اما این فکر غلطه!)
(برای من که همیشه اینطور بود!)
(چطور می تونید مطمعن باشید؟)
(چون تا از تختشون در می اومدم از بین می رفت.)
ویرجینیا به وضوح داد زد:(تخت؟شما بهشون تجاوز می کردید؟)
پـرنس قهقهه زد:(چه تجاوزی؟تو چی داری می گی؟به اون می گند عشقبازی!)و رو به اوکرد:(اگر هر دو طرف راضی باشند می گند عشقبازی!)
ویرجینیا وحشت کرده بود:(یعنی شما با همشون...)

آوینا
12-21-2011, 14:46
و شرم اجازه نـدادآن جملـه را تلفـظ کند.پـرنس رو به آسمـانکرد:(نه...فـقط باکسانی که فکر می کردم عاشقشون شدم و باورکن تا بهشوننزدیک می شدم بدون معطلی خودشون رو بغلم می انداختند.)
قلب ویرجینیا به تلخی فشرده شد:(پس واسه همون بهتون کازانوا می گفتند؟!)
پرنس با ناباوری به او نگاه کرد:(خدای من!چهـار تا دختـر بیشتـر نبودند وبعـدها فهـمیدم هر چهارتـاشون فاحشه بودند!)و با شک و تردید اضافه کرد:(توموضوع کازانوا رو ازکجا می دونی؟بچه ها بهت گفتند؟)
ناگهان باد شدیدی برخاست و داخل بلوز سفید پرنس پر شد وگـردن مزین بهزنجـیر و سینه های صافـش دیده شد.با عجله رو به ویرجینیاکرد:(تو بروخونه...سردت می شه.)
تـن ویرجینیا از شدت هـیجان و شور و شهوت و عشق می سوخت.درکنار پرنس بودنعالی بود حتی اگر تماس یا حرکتی هم درکار نباشد!پس با خجالت غرید:(سردمنیست!)
پرنـس با دقـتی که از شخص مستی چـون او بعـید بود دستش راگرفت:(کو؟توکه از منم داغتری؟!نکنه تو تب داری؟)
همین یک تماس کوچک آن احساس غریب ویرجینیا را تاآن حد قوی کردکه با جراتدست دیگرش را بر روی دست اوگذاشت و مانع عقب کشیدنش شد.پرنس متعـجبانه بهاو خیره شد.ویرجینیا سریع نگاهش را دزدیـد و قلبش شروع به نواختن ضربه هایشوق کرد.پرنس اجازه داد دستش را نگه دارد:(می دونی... صبح هیچ چیز بیادنخواهم داشت!)
ویـرجینیا خندید اما بـاز قدرت هوس مانع ازآن می شدکـه رهـایش کنـد و پرنسهـم متـقابلاً دست او را گرفت:(راست می گم!شاید یک روزی مست کنی اونوقت میبینی که هرکاری می کنی نـمی تونی شب قبل رو بیاد بیاری!)
ویرجینیا غرق لذت موقعیت شیرینشان بود.دست در دست هم شانه به شانه وتنهـا...زمزمه کرد:(می دونـم! ما توی دهکدمون یک همسایه داشتیم کـه مردبـعضی شبهـا مست به خونه برمی گشت و زنش اونو تـوی اصطبل می خوابوند صبحمرد خیال می کرد خودش به اصطبل رفته!)
پرنس بی مقدمه گفت:(اگه من شوهرت بودم تو هم منو توی اصطبل می خوابوندی؟)
تن ویرجینیا از تجسم زن و شوهری کرخت شد:(شاید...نه...یعنی نمی دونم...یعنی نیستیم که بفهمم؟!)
پرنس به او خیره شد:(اگه بخواهی می تونیم همینجا زن و شوهر بشیم!)
نفس ویرجینیا بندآمد!این چه بود؟توهین بود یا درخواست ازدواج؟نگاه شرورانهی پـرنس او را شرمگیـن کرد و دستانش شل شد اما پرنس دستش را عقب نگشیدبدتر با پررویی به لباس خوابش چنگ انداخت و رانش را لمس کرد:(خوب چی میگی؟)

آوینا
12-21-2011, 14:46
احساس سستی جایش را به لرز داد و او را محو چهره ی الهی وصدای دلنواز و تنخوش تراش پرنس,که حتی از روی بلوز قابل تشخیص بود,کـرد اما در عین حالتـرسید.ترسی خـفیف از حرفی بدتر یا حـرکتی نـاگهانی و جالب!اما پـرنس بیتحرک بود و ظاهراً منتظر!ویرجینیا سر به زیر انداخت و به انگشتان اوکه بالطافـتی دخترانه مشت شده بود نگاه کرد:(من منظورتون رو نمی فهمم آقایسویینی؟!)
پرنس غرید:(بهت گفتم پرنس صدام کن...فقط پرنس!)
و حرکت کـرد!داشت نزدیک می شـد.شروع ناگهانی صدای تاپ تاپ قلب ویرجینیا,نفـسش را به شماره انداخت:(بله آقای...یعنی...)
نـه!تلفظ نام او سخت تر شده بود.بناگه پرنس سر پیش آورد و با صدای آرامی بیخ گوشش گفت:(پرنس, بهم پرنس بگو!)
و لبـهای او را احساس کرد.ازگـرمای سوزان نفسش فهمـید داردگیجگاهـش را میبـوسد و دیـدکه دارد قدرتش را از دست می دهد.آن احساس قوی و زیبایلعنتی!(موهای قشنگی داری ویرجینیا...)
حالاداشت لبـهایش را به موهای او می کشـید و سینه اش را به بـازویاو...عـطر مردانه ی تنش تمام وجود ویـرجینیا را رقـصاند بطـوری که بـرایحـلقه نـشدن دستانش به دورکمر پـرنس به زحمت جلوی خـود را گرفت.انگشتانپرنس به حرکت افتاده بود اما ویرجینیا متوجه نبود.تمام فکرش در لبهای پرنسبود.اگر او را می بـوسید...کاش او را می بـوسید!نفسهایش راکندترکـرده بـودتا صدای نفس نفس زدن پرنس را بهتر بشنود.به گردن لختش خیره مانده بود و ازترس اینکه مبادا داد بزند"مرا ببوس" لب بر هم می فشرد.پرنس بسیار هوسناکزمزمه کرد:(تو نمی دونی...نباید نصف شبی,پیش یک پسر مست,با لباس خوابتبشینی؟)
بله می دانست فقط یک مانع وجود داشت.او عاشق پسر مست بود!نمی دانست بایـدچیزی می گفت یا نـه و اگـر لازم بود,می تـوانست یا نـه!؟سکوت او پرنسراگستاختـرکرد.دست چپش دور شانه های ویرجینیا حلقه شد و دهانش ازگیجگاهبرگردن او خـزید.دست راستش به زیر دامن فـرو رفـت و رو به بالاحـرکتکرد.ویرجینیا بدون آنکه متوجه باشد به آغـوش او پنـاه برد,دستهـایش را بهسینه ی نیمه لختـش چسباند و سـر بر شانه اش گـذاشت.دست پرنس هنوز در زیرلباس ویرجینیا حرکت می کرد.پهلو ...پـشت ...کمر ... لبهایش هم حرکتکرد.باز شد و نفسش گردن ویرجینیا را سوزاند بعد...بوسید! ویرجینیا کاملاًدرآغـوش او اسیر شده بـود و از شدت شوق و لـذت سست می شد.چقـدر هـوسانگـیز بود احساس کـردن رطوبت لبهایی که برای اولین بار درگردنش میرقصید.چقدر هیجـان انگیز بود فـشرده شدن توسط تنی که بـرای
اولین بار او را در برگرفته بود و چقدر شیرین بودگرمای عشقی که برای اولینبار تجربه می کرد.انگـشتان پرنس بر پوست کتف وکمرش فرو رفت و بازوهایش کیپتر شد بطوری که تمام عضلات ویرجینیابدرد آمد و وادارش کرد ناله ایبکند:(آه..آقای سویینی...لطفاً...)
پرنس زمزمه کرد:(پرنس...بهم پرنس بگو لعنتی!)
و فشار بازوهایش بیشتر شد بطوری که اینبار ویرجینیا از شدت درد بی اختیار داد زد:(پرنس نکن!)
پرنس به سختی خندید:(متشکرم...)و دستهایش شل شد:(کاش امشب مست نبودم!)
ویـرجینیا منظورش را نفهـمید.فـرصت هم نکـرد بپرسد.سر پـرنس بر بـازوی او غـلتید و دستهایش باز شد.
ویـرجینیا با عـجله او راگرفت اما نتوانست نگهش دارد و پـرنس به پهلـو بـرچمـن افـتاد!وحشتی عظـیم به ویرجینیا روی آورد.چه شده بود؟تکانش داد و باترس صدایش کرد اما جوابی نیامد.بعد ازآنرا ویرجینیا به خـوبی بیادنداشت!به خانه دویـده بود و چطورکه تـوانسته بود خاله و میبل و رئالف رابـیدارکرده بود و با خود سراغ پرنس بـرده بود و از دیـدن عکس العمل آنـهابعد از معـاینه ی پرنس,شـرمنده شده بود!رئـالف غریده بود:(خانم ایشونخوابند!)
میبـل با مـهربانی دست او را نوازش کرده بود:(نـترس دخترم سالمه!)و رو به خـاله لبخند زده بود:(بـالاخره برگشت...خدا رو شکر!)
اما خاله عصبانی شده بود:(آقا مست کرده!همینمون کم بود!)
ویرجینیا نمی توانست باورکند!پرنس همچون کودک درآغوش او بخواب رفته بود!
تا صبح ویرجینیا با یادآوری مجـدد و مجدد اتفاق افـتاده وکنجکاویبرخوردهای بعـدی پرنس نـتوانسته بود بخـوابد و صبح قـبل ازآنکه پرنس ازخـواب مستی اش بـیدار شود,طبق قرار قـبلی باکارل,که دنـبالش آمده بود,راهی خانه ی دایی جان شد.
***
خانـه ی آنها به اندازه ی خانه ی خـاله دبورا عظمت نداشت اما زیبابود.خانه ای دو طبقه وسط باغ آلبالو با اتاقهای کمتر وسایلهای ارزانتر وخدمتکارهای نیمه وقت.رفتار همه در طول آن هفته با اوعالی بود.همان روز اوللوسی بی عرضگی هلگا را بهانه کرد و او را به خرید برد.باز هم کلی کیف وکفشولباس برایش جمع شد.سمنتا او را همچون الهه می دید.مرتب ابراز علاقه میکرد و طرز رفتار و حرف زدن وحتی لباس پوشیدن او را تقلید می کرد.کارل هـمپسر خوبی بود فـقط گهگاهی با پـدرش درباره ی کار جر و بـحث می کرد و یا باشوخی های بیجایش سمنتا را عصبانی می کـرد اما با او مهربان و خـوش برخـوردبود.دایی چند بار او را به گردش برد و مکانهای مشهور و تاریخی شهر رانشـانش داد.زن دایی هم برنامه ی غـذایی آن هفته را بر طبق غذاهای موردعلاقه ی او تنظیم کرد و باعث شد او یک و نیم کیلو چاقتر بشود!
آخـر هفتـه چیزی عوض نشد.باز پدربزرگ او را نمی خواست باز او تنها ماند وباز به پرنس فکرکرد! در خانه ی خاله پگی هم همه چیز مثل قبل بود.خاله هنوزهم بی اعتنایی می کرد.هلگا وراجی میکرد,ماروین شوخی می کـرد و براین گوشمی کـرد!جمعه شوهـر خاله خـبرآورد بالاخره پدربزرگ بنابه اصرار خالهدبـورا حـاضر به قبول و دیدن او شده امـا این خبر دیگـر برای ویرجیـنیاشادکنـنده نبود.همیـنقدرکه دیگر
نمی توانست در خانه ی خاله دبورا و پیش پرنس باشد برای ناراحت شدنش کافیبود اما مجبور بود نـشان ندهد چون همه شاد بودند و از او هم انتظـارداشتنـد شاد باشد!از صبح یکـشنبه دخترها او را احاطه کردند تابه نوعی کمکشکنند.یکی در مورد لباسش نظر می داد.یکی فرم راه رفتن یادش می داد.یکیچگونگی بـرخورد با انسانها,یکی طرز حرف زدن,یکی طرز نگاه کردن وخندیدن!انگار که جشن عروسی اش بود!
ساعت شش عصر همه به هتل پلازا که محل برگذاری مراسم مثلاً ورود ویرجینیابود رفـتند و فقط لـوسی مانـد تـا او راآرایش و همراهی کنـد.لوسی اخلاقزورگویانـه ای داشت و مرتب خواسته هایش را تحمیل میکرد.برای او لباسنارنجی رنگی انتخاب کرده بود و سعی میکرد راضی اش کندآنراکه بی ریخت ترینو ارزانترین لباس ویرجینیا بود,بپوشدکه ولتر به نجات آمد:(خانم میجرآقایسویینی پشت تلفن با شماکـار
دارند.)

آوینا
12-21-2011, 14:47
لوسی بـا عجله بیرون دویـد و ویرجیـنیا درآتش ناگهانی حسادت شروع به قـدمزدن کـرد!لعنت بر لوسی! ثروتمنـد بود جـذاب بود بزرگ بود زیباتـر بودبدتـر اینکه گـذشته ی رمانتیکی با پرنس داشت!یعنی چرا پرنس با لوسی تماسگرفته بود؟شاید هم آنها همیشه با هم در تماس بودند!لعنت بر همه چـیز!اوپرنـس را می خواست,برای کریسمس,بسته بندی شده در قوطی کادو در زیردرخت!!وقتی لوسی برگشت ویرجینیا تقریباً دعواکرد:(چی می گفت؟)
لوسی از بس هیجان زده بود متوجه گستاخی او نشد:(من الان بر می گردم...)
وکیفش را برداشت و دوان دوان خـارج شد.دیگـر حس حسادت و نفـرت و خشمویرجینـیا به اوج خـود رسیـد بطوری که از لجش لبـاس نارنجی رنگ را ازپنـجره بیرون پرت کرد.می دانست او حـتی حـق فکر کردن به عشق پرنس رانداشتچون اوکسی نبود جز یک دخترکم سن قدکوتاه لاغر فقیر نالایق روستایی که جراتمی کرد پرنس سویینی برازنده و زیبا و مشهور و ثروتمند را بخـواهد.بله اواز عاشق شدن خـود شرم می کرد!هنوز دقایقی از رفتن لوسی نمی گذشت که دراتاقش بطور ناگهانی باز شد و پرنـس پوشیده
در همان بارانی سیاه آشنایش درآستانه ی در ظاهر شد:(زود باش بیا!)
ویرجینیا با ناباوری به او زل زد:(تو...تو اینجا چکار...می کنی؟)
(اومدم تو رو حاضرکنم!)
(اما لوسی...)
(می دونم,می دونم...خودم اونو دنبال نخود سیاه فرستادمش...زود باش بیا!)
ویرجینیاکم مانده بود از شدت شادی داد بزند.چقدر زودقضاوت کرده بود!پرنس متوجه خوشحال شدنش شد:(چیه؟دلت برام تنگ شده بود؟)
ویرجینیا شرمگین خندید و پرنس داخل پرید:(باید عجله کنیم...نیم ساعت وقت داریم!)
و دستش راگرفت و با خود خارج کرد.ویرجینیا با تعجب گفت:(اما لباسهای من اینجااند!)
(اونها بدرد تو نمی خورند.)
و وارد راهرو شدند:(ولتر...ولترکجایی؟)
صدای ولتر از طبقه ی پایین شنیده شد:(بله آقا؟)
(در اتاق مادربزرگ قفله؟)
(مسلمه آقا...چطور؟)
(کلیدش کجاست؟)
(آقای میجر همیشه با خودشون می برند.)
(خیلی خوب...متشکرم!)
و ویـرجینیا را به سوی راهـروی دیگری در سمت چپ برد.ولتـرکه تازه خـود رابالای پله هـا رسانده بود, صدایش کرد:(لطفاًآقا...شماکه قصد ندارید قفل روبشکنید؟)
(نه ولتر!چه حرف احمقانه ای!من فکر می کردم یادته چطور درهای بسته رو باز می کردم!)
ویرجینیا نگران و متعجب از اتفاق غیر منطقی که داشت می افتاد,با او تهراهرو رفت.مقابل در دو لـنگه ای رسیدند و پرنس کارت بانکی اش را از جیبشدرآورد ولای درکرد.کمی بر روی قفـل تکان داد.در تـقی کرد و باز شد.پرنسخونسـردانه داخل رفـت و در را برای ورود او باز نگه داشت.اتـاق خیلی بزرگبـود.
تختی سایه بان دار بر ضلع مقابل بود و شومینه ای ساخته شده از مجسمه هایگچی هـیکل انسان در ضـلع دیگر بود.پرده هاکاملاًکیپ بسته شده بودند بطوریکه اتـاق در حد شب تاریک بود.پرنس بـدون معطلی در را بست و بـه سوی پنجرههـا رفت.یک یک پرده ها راکـنار زد و پنجـره ها را بازکرد.باد تند و خـنکپـاییزی داخل اتاق پر شد و برای اولین بار بیاد ویرجینیا انداخت که یکماهاز ورودش به شهر و فامیل و در کـل از ورودش به زندگی دیگـر می گذشت.پرنسبه سوی کمد عریض اتاق رفت و درهایش را بازکرد: (خوب...ببینم...این نه,اینمنه...آها پیداکردم!)وکت دامنی سیاه بیرون کشید:(بگیر اینو بپوش!)

آوینا
12-21-2011, 14:47
و به سویش آورد.ویرجینیا با دیدن اندازه و حالت لباس نالید:(اما این اصلاًمناسب سن من نیست!)
(بهتر!تو رو بزرگتر نشون خواهد داد!)
پس کم سن بودنش عیب بود!ویرجینیا باز معذب و شرمگین مخالفت کرد:(دامنش خیلی کوتاهـه...یقه ی کت هم...)
ومکث کرد چون پرنس می خندید:(تو مثل اینکه هنوز نمی دونی کجا اومدی !اینجاهایلند نیست,زندگی اینجا مثل زندگی اونجا نیست و تو بایدچیزی روکه ما صلاحمی دونیم گوش کنی چون اینجا شهر ماست وما اینجا رو می شناسیم,ببین...)دستبر شانه ی ویرجینیاگذاشت:(امروز تو برای اولین بار با اصیل زاده ها روبرومی شی دلت که نمی خواد همین اول با دیدن تیپ و قیافه ات خیال کنندخیلی بیکلاس هستی؟)
ویرجینیا غرید:(اگه قراره با یک لباس مبتزل بهم باکلاس بگند ترجیح می دم بی کلاس بمونم!)
پرنس لبخند جذابی به لب آورد و دست زیر چانه ی ویرجینیا برد:(یا اگه من ازت خواهش کنم؟)
ویرجینیا به او خیره ماند.باز لذت تماس و جادوی نگاه و صدا و لبخندزیبا...(می خـوام با تو بـه جـشن بیام و دلم می خواد اینو بپوشی...بخاطرمن...لطفاً...)
ویرجینیاکاملاً طلسم شده لباس راگرفت:(کجا بپوشم؟)
(اگه به من باشه همین جا!)
ویرجینیا خندید:(اما به شما نیست!)
پرنس هم خندید:(پس برو اونجا...)
آنجـا دری در سر اتـاق بودکه به یک حمام زیـبا و روشن که متناسب بـا عظمتاتاق وسیع و تمیز بود,بازمی شد.ویرجینیا سر پا لباسهایش را عوض کرد.دامنبخـاطرکوتاهی قـدش تا زانوهایش می رسیـد اماکت بسیار یقه گشاد بود بطوریکه سینه بند مخصوص لباس کلاً بـیرون می ماند!لحظه ای با بیچارگـی لب واننشست و سعی کرد دو طرف یقه را وسط بیاورد.بایدگل سینه یا سنجاقی می زد یاهم سعی می کرد پرنس
را منصرف کند.بناگه در حمام زده شد و قبل ازآنکه فرصت جواب دادن پـیداکند,پرنس داخل شد:(چـرا نشستی؟زود باش بیا...دیر شد!)
(لطفاً پرنس,این خیلی...)
(عالیه!هوس انگیز بنظر میایی.)و پیش آمد و دست ویرجینیا راگرفت:(بلند شو ببینم...)
با سر پا ایستادن یقه ی کت تا نافش باز شد.دست درازکرد به هم برساندکه پرنس مچش راگرفت:(نه صبر کن...تو خیلی...)
و حرفش را خورد.ویرجینیا در اوج ترس شیرین تنها بودنشان بود.نگاه پرشور ومتـعجب پرنس از سینـه ی اوگذشت:(خدا بهت رحم کنه!)و دستش راکشید:(بریم.)

آوینا
12-21-2011, 14:47
با نشاندن بر روی صندلی میز توالت پرسید:(آرایش کردن که بلدی؟)
جواب منفی ویرجینیا,او را شوکه کرد:(باورم نمیشه!ای بابا توواقعاً ویرجین*هستی!)(* virginباکره.)
و یکی از صندل هایی کـه جلوی پنجره دور میز سفیدی چیده شده بود,زیرخودکشید:(می تونم قسم بخورم دست هیچکس تا به حال به تو نرسیده!)
ویرجینیا با خشم گفت:(مسلمه که نرسیده!شما در مورد من چی فکر می کنید!؟)
پرنس مقابلش نشست:(ببینم...نکنه خودت رو برای من نگه داشتی؟)
ویرجینیا لرزید.چقدرگوشهای باکره اش به چنین جملات شهـوت آلودی غـریببود!پرنس جعـبه آرایش را بر روی میز بازکرد:(باید از سایه شروع کنیم...یادبگیر!چشماتو ببند.)
ویـرجینیا چشمانش را بست اما بـا نگرانی دست بـه یقه ی کت بـرد.نمیتوانـست جهت نگاه او را بـبیند و می ترسیدکه پرنس فهمید و خندید:(نترسعزیزم...حالاوقت برای عیاشی ندارم!روزهای بعدی شاید!)
ویرجینیا خندید اما دستش را عقب نکشید!(تموم شد...می تونی چشماتو بازکنی...)
و ریمـل را از جـعبه درآورد.بناگه در بـاز شد و شخصی داخل پـرید:(اوه خدای من!بـایـد حدس می زدم! چکار داری می کنی پرنس؟!)
براین بود.پرنس لبخند زد:(من خوبم,تو چکار می کنی؟)
براین وارد شد و در را بست:(لطفاً پرنس,این کار رو نکن!)
چرا؟کجای کار پرنس غلط بود؟(ریمل هم تموم شد...حالاکمی رژ.)
و چانه ش راگرفت. حالاویرجینیا می توانست قیافه ی او را راحتتماشاکند.قیافه ای که محال بـود روزی تکراری شود.او بـاآن موهای کمان زدهبـرگونه ی چپش بـاآن ابروهای باریک و نزدیک به مژه های پر و خمیده اشبـاآن نیم دایره های آبی چشـمان ستاره مانـند و خمارش و بـاآن دهان دوستداشتنی وکجش کـه همیشه ویرجینیا را بـه این فکر می انـداخت که داردتمسخرآلودمی خندد تا ابد دیدنی بود!(دهنت رو ببند!)ویرجینیا نمی شنید!پرنسدوباره تکرارکرد:(با تو هستم...دهنت رو ببند!)
و ویرجینیا به خودآمد:(بله؟)
(دهنت رو ببند بتونم رژ بزنم!)
(آه بله ببخش...من...یک لحظه حواسم...)

آوینا
12-21-2011, 14:47
لبخند پرنس عمیقتر شد و ویرجینیاکم ماند از شدت شرم بگرید!(لازم نیست توضیح بدی,من می فهمم!)
براین دوباره به حرف آمد:(پرنس تو داری اشتباه می کنی!)
پرنس با بی اعتنایی به کارش ادامه می داد.ویرجینیا دیگر نگاهش نمی کرد امااز ذهنش فرم لبهای قشنگ او را می گذراند و لذت می برد.براین زمزمه کرد:(توداری اونو بیچاره می کنی!خودت به دوست احتیاج
نداری برای اون دشمن جور نکن.)
پرنس از جا بلند شد و پشت سر ویرجینیا رفت:(تو و من برای دوستی اون کافی هستیم,ضمناً پیرمرد در هر
صورت ازش خوشش نخواهد اومد...)
وگـیره ی موهای ویرجـینیا را بـازکرد و شروع به بـرس زدن کرد.ویرجیـنیا نـاامیدانه گفت:(اما مـن خـیال می کردم چون یکماه گذشته...)
پرنس حرفش را به سرعت برید:(مطمعن باش برای شهرت و خود شیرینی کردن اینکار رو می کنـه پس لزومی نداره برای جلب توجهش تلاش بکنی اون یک گرگ پـیرهکه اگه همـین روزها نمیره باید خـودم یک کاری اش بکنم!)
این جمله ویرجینیا را خنداند اما براین را ناراحت ترکرد:(اونکه باهات کاری نداره!)
پرنس برس را بر روی میز پرت کرد:(اون هنوز تقاص کارهاشو پس نداده!)
(ازکجا می دونی؟)
پرنس مشغول درست کردن موهای ویرجینیا شد:(از اینکه هنوز زنده است!)
(اما اون پشیمونه...)
(توبه ی گرگ مرگه!)
(و اون تو رو خیلی دوست داره!)
پرنـس دست ازکـارکشید و با صدای سخت شده ای زمزمه کرد:(می دونیبـراین...گاهی رفـتارت اونقدر چندش آور می شه که دلم می خواد تا جون تویبدنت داری کتکت بزنم!)
ویرجینیا نگران شد.یعنی داشت دعوا می افتاد؟اما براین آرام بود:(پس منتظر چی هستی؟)
(وقت مناسب!)
وچرخید و به سوی همان کمد رفت و با یک جفت کفش پاشنه بلند سیاه رنگبرگشت.زانو زد و خودش کفشها را بپای اوکرد و قبل ازآنکه ویرجینیا بتوانداز فضای رمانتیک لذت ببرد,دستش راگرفت و بـلندش کرد:(خوب شد...همونی که میخواستم!)

آوینا
12-21-2011, 14:47
براین نالید:(اوه...لعنت!)
ویرجینیا متوجه او نبود.خود را درآینه می دید.شخص داخل آینه نمی توانست اوباشد!سـایه ی خاکستری ازگـوشه ی چشمانش تـا بیرون کشیده شده بود و رژلبقهوه ای براق با موهای جمع شده تا فرق سر او را ده سال بزرگتر نشان میداد!(این محشره!)
(نه این مادربزرگه!)
ویرجینیا به او نگاه کرد.جدی بود:(قیافه اش کاملاًیادمه...توی آخرین جشنیکه شرکت کرد این تیپ رو زده بود!)و با خود زمزمه کرد:(فقط یک چیز مونده!)وبرگشت و به سوی تخت راه افتاد:(هدیه ی پیرمرد)
بناگه براین به سویش دوید و قبل از رسیدن او به کمد سر تخت,خـود را جلویش انداخت:(نه دیگـه!اجازه نمی دم این کار رو بکنی!)
پرنس نایستاد:(تو فکر می کنی می تونی جلومو بگیری؟)
براین هم از رو نمی رفت باآنکه فاصله کمتر می شد از جایش تکان نمی خورد:(چرا این کارها رو میکنی پرنس؟چرا؟)
پرنس سینه به سینه ی او رسید و بناچار ایستاد:(توکه باید بهتر بدونی!)
(نه...من هیچی نمی دونم!)
(اوه بله...یادم رفته بود,تو سرگرمی هاتو زود فراموش می کنی!)
(بی انصافی می کنی پرنس!)
(می بینم که چیزهایی یادت میاد!)
براین کم مانده بود بگرید:(من شش سال جوونی ام روگذاشتم!)
پرنس صدایش را بلندکرد:(من نذاشتم؟)
براین ملتمسانه به او خیره شد:(پس درکم کن!)
پرنس آرامترشد:(نه تا وقتی طرف اون پیرمرد هستی!)
ویرجینیا خیلی ناراحت بود.احساس می کرد دعـوا بـر سر او شروع شده:(لطفاً پـرنس...من دیگه بـه چیزی احتیاج ندارم!)
اما براین او را متوجه اشتباهش کرد.پرنس قصد داشت خشم پیرمرد را برانگیزدو براین در تلاشی ناامیـدانه برای منصرف کردنش:(می دونم چرا و چقدر ازپدربزرگ بدت میاد اما...)

آوینا
12-21-2011, 14:48
پرنـس با نفرت غـرید:(تو؟...تو یک ذره هم نمی تـونی حدس بـزنی چرا وچقدر!اگه تو هم اونشب اونجا بودی و...و اگه می اومدی و می دیدی که...)و بهزحمت خود راکنترل کرد و قدمی عقب گذاشت:(قصد ندارم بخاطر یک تکه جواهر باتو در بیفتم!)
و چرخید تا برگرددکه براین غرید:(چرا حرفت رو تموم نمی کنی؟)
پرنس با خستگی زمزمه کرد:(برای حرف زدن دیگه خیلی دیره!)و به سوی ویرجینیا رفت:(بیا بریم,سر راه چیزی شبیه اون می خرم...)
و با خود ادامه داد:(اون توی هیچ مراسمی بدون گردنبندش نمی شد!)
براین باگیجی نالید:(تو رو خدا پرنس...بگو من چکارکردم؟)
اما پرنس بازوی ویرجینیا راگرفت و با خود بیرون کشید.
هـنوز به پای پله ها نرسیده بودندکه لوسی وکارل همراه یک زن موکوتاه شیکپوش وارد سالن شدند.با دیدن ویرجینیاآه از نهاد لوسی برآمد:(تو چکارکردیپرنس؟)وپیش دوید:(اونو با این وضع کجا میبری؟)
پرنس انگارکور وکر بود.خونسردانه از میان آنهاگذشت و ویرجینیا را هم با خود به سوی در برد.کارل داد زد:(باز چه نقشه ای داری لعنتی؟!)
با ورودبه حیاط,لوسی دنبالشان دوید:(صبرکن...تو نمی تونی اونو اینطوری ببری...)
ویرجینیاکم کم می ترسید.به ماشین سیاهی که تا وسط حیاط آمده بودوچمنها راله کرده بود,می رسیدند. ویرجینیا متعجب شد.آن هم ماشین پرنس بود!؟لوسی دستبردار نبود:(ویرجینیا تو نباید با اون بری...) ویـرجینیا از روی بیچـارگینگاهی به عـقب انداخت.بـراین در ایوان بود اماکارل در پی لوسی می آمد. بارسیدن به ماشین,پرنس در را بازکرد و او را داخل هل داد:(سوار شو!)
ویـرجینیا خـود را بر صندلی جلـو انداخت و پـرنس در راکوبید.سریع ماشین رادور زد و پشت فرمان قرار گرفت لوسی خود را به سختی رساند و دست بر دستگیرهی ماشین انداخت:(بیا پایین ویرجینیا...)
اما پرنس دکمه را زد و درها قفل شدند.لوسی خشمگین تر داد زد:(تو نباید اونو ببری!)

آوینا
12-21-2011, 14:48
اینبارشیشه ها بالارفتند و ضبط روشن شد!لوسی کف دستهایش را به شیشه کوبید و بازچیزهایی گفت اما دیگـر شنیده نمی شد!ویرجـینیا بـا وحشت به چهره یبـرافروخته ی لوسی نگاه کـرد و تـرسش بیشتر شد.
ماشین حرکت کرد.کمی عقب رفت و بعد یک چرخ بزرگ زد باز چمنها را له کـرد وبه سوی در حـیاط سرعت گرفت.ویرجینیا باآوارگی به نیم رخ پرنس خیره شد.چیزیدر نگاه خشمگین وچهره ی جدی اش موج می زدکـه ویرجینیا نمی توانست معـنیکند!بـا ورود به خیابان اصلی,پرنـس ضبط را خامـوش کرد و پنجره ها رابـازکرد.بـاد به داخل کوبیـد و موهای زرد او را وحشـیانه بـه رقصدرآورد.ویرجیـنیا هر لحظه بـیشتر از قـبل می ترسید.احساس می کـرد به سویخطـر و برانگیختن خشـم و نفرت همه ی عالم می رود وگرنه چرا باید لوسی وبقیه چـنان عکس العمل بزرگی نشـان می دادند؟!صدای پـرنس او را از تفکراتشخارج کرد:(لازم نیست بترسی...)
ویرجینیا دوباره به او نگاه کرد و او در حالی که همچنان چشم به راه داشتادامه داد:(توهمه چیز رو بسپار به من,اونها همشون دروغگو و ترسو وریاکارند.هیچکس مثل من واقعیتها رو نمی دونه تو هم تازه اومدی وکسی رو نمیشناسی اما باید بدونی اون پیرمرد شیطانه و هرکی طرف اون باشه همدستشیطانه!)
واقعیتها؟شیطان؟ویرجینیاگی ج تر شده بود.یعنی پرنس از او استفاده میکرد؟ظاهراً در یک طرف جمعـیتی دوازده سیزده نفـری بود و طرف دیگر فـقـط یکنفـر...پـرنس!باید به کـدام طرف می رفت؟آیـا اکثریت حقیقت را می گفتند یااقلیت؟اصلاًحقیقت چه بود؟بعد از مدتی ماشین به بزرگراهی وارد شد و بـدسلیقـه درگـوشه ای پـارک کرد.پـرنس پیاده شـد و بـه سوی فـروشگاه عظـیمیکه سمت راستـشان بـود,دوید و
ویرجینیا را در دلهره و انتظار تنهاگذاشت.بعد از حداکثر سه دقیقه که بـرایویرجینیا سه ساعت بـنظرآمده بود پرنس برگشت.جعبه ای بـا روکش مخمل قـرمزدر دست داشت.بـه محض سوار شدن آنرا بـه آغوش ویرجینیا انداخت:(اینو بزن!)
و چون ماشین را خاموش نکرده بود فقط دنـده عـوض کرد و راه افـتاد.داخلجعبه یک گردنبند نقـره ای بـسیار سنگین و بزرگی بودکه بـا الماسهایرنگارنگ که غیـر قابل شمارش بودند,تزئین شده بود.ویرجینیا با هیجانگفت:(اینو برای من خریدی؟!)
(مسلمه...بینداز دورگردنت!)
ویرجینیا با شوق از اولین و بهترین هدیه از طرف پرنس,آنرا دورگردنشآویخت.سرد بود و دورگردنـش را تا یک وجب از سینه اش پوشاند.ویرجینیا هنوزباورش نمی شد:(این عالیه پرنس تو...مطمعنی اینو به من می دی؟)
پرنس یک نگاه گذرا به او انداخت و لبخندزد:(البته...خودشه!)
(متشکرم...واقعاً متشکرم,حتماً خیلی گرون بوده...)
(ما به زیر صد هزار دلارگرون نمی گیم!)
(صد؟!این چند شده؟)
(گرون!)
ویرجـینیا دچـار سرگیجه شـد.زیـادترین پولی که او در عمرش دیده بود بیستهزار دلاری بودکه پدرش برای خرید مزرعه جمع کرده بودآنهم باکلی قرض و زحمتو قناعت!بله دنیای ثروت خیره کننده بود!
بعداز چند دقیقه جلوی ساختمان بسیار بزرگی ایستادند.ماشینهای آخرین مدل ولیموزینهای سیاه و سفید مقابلش صف بسته بودند ویک یک مهمانان از داخلش درمی آمدند.در نور عصر,هتل پلازا همچون کاخ ورسای بـنظر می آمد.پرنس کناریپارک کـرد و با عـجله خود را بیرون انداخت.ویرجینیا هم پیاده شد و پرنسماشین را دور زد و دست او را دور بازویش انداخت:(منو بگیر و در هـیچشرایطی ول نکن و فـقـط لبخند بزن,انگارکه از بودن با من خیلی لذت می بری!)
ویـرجینیا با علاقه خود را به او فشرد و خندید.چطور پرنس نمی توانست بفهمدویرجینیا واقعاً از بودن با او غـرق لـذت است؟با وجـود هیجـان وکـفشهایپـاشنه بلند,ویرجیـنیا به سختی راه افـتاد.جوانی در یـونیفرم مخصوص پیشآمد اما پرنس سویچ را داخل جیب خود انداخت: (لازم نیست...الان برمی گردیم.)
بناگه صدای ترمز شدیدماشینی هر دو را متوقف کرد.پرنس نگاهی به پشت سرشانانداخت:(براین وکارل و لوسی,خوشحالم که اومدند,دلم نمی خواست چیزی از دستبدند!)و دست ویرجینیا راکه دور بازویش بود لمس کرد:(اولین ***** رسمیتو...متاسفم که کوتاه خواهد بود!)
ویرجینیا منظورش را نفهمید و طبق معمول فرصت هم نکرد بپرسد.هنوز راهنیفتاده بودندکه جوان دیگری درکت شلوار سیاه و بسیار شیکی از داخل هتلدرآمد ومقابل در ایستاد:(متاسفم پرنس اما نمی تونم اجازه بدم!)
پرنس ایستاد:(کی بهت خبر داد؟معشوقه ات!؟)
پسر نگاه کجی به ویرجینیا انداخت:(خواهش می کنم پرنس...از اینجا ببرش!)

آوینا
12-21-2011, 14:48
(بیاکنار تادسن,حوصله ام رو سر نبر!)
براین از عقب صدایشان کرد:(صبرکنید...)
پرنس دست ویرجینیا راکشید اما پسرک کنار نرفت:(نه پرنس!)
پرنس با خونسردی گفت:(تادسن...اخراجی!)
بناگه انگارکه به پسرک برق وصل کرده باشند,لرزید:(اما...اما پرنس من مجبور شدم توکه...)
پرنس فرصت نداد حرفش تمام شود او را دور زد و همراه ویرجینیا داخل شد.
بـیش از دویست نفـر در لباسهای خـوشرنگ و تـاکسیدوهای تیـره در زیـرنورهای قـوی لوسترهای سالن می گشتند و صحبت می کردند.با ورودشان همهمه ایافتاد و بنـاگه صدای دست زدن به هوا بلنـد شد:(به افتخار خانم اُکونور...)
ویـرجـینیا بـا هیـجان خـود را به پرنس فشـرد و لبخـندی از روی ذوق به لبآورد.در یک آن میـان افـرادعطراگین و زیـبا احاطه شدند(خوش اومدید),(محشرهستید...),(منتظر� �ون بودیم...)پرنس آرام درگوشش گفت:(می تونی بگی منمهمچنین,یا منم مشتاق دیدارتون بودم و یا خیلی راحت,فقط متشکرم!)
ویرجینیا خندان,حرفهای پرنس را خرج آنها میـکرد.همه چیز او را محسور وگیجکرده بود.همه چیز بسیار پـرابهت و خیره کننده بنظر می آمد.نورها,رنگها,بوهـا, صـداها, نگاهها... پرنس خونسردانه و خندان او را از میانشان عبورمی داد:(راه بدید...لطفاً...پدربزرگ کجاست؟لطفاً اجازه بـدید,پدربزرگعزیزم خیـلی برای
دیدن نوه اش عجله داره...)
باشنیدن این جمله ویرجینیا شوکه شد!اگه او می گفت همه دروغگو وریاکارند,پس چرا خودش این کار را می کرد؟یعنی این کار اشتباه بود؟شایدبهتـر بود بـرمی گشت اما...با هر قـدم چوب پنبه ها می پـریدند,شامپاینهایپرکف ریخته می شـدند و جرینگ جرینگ جامهـا به سلامتی آنها به هم میخـوردند و مجال نمی دادند ویرجینیا فکرکند.به پشت سرش نگاهی انداخت.کارلدیوانه وار از میان جمعیت راه باز میکرد.
تن ویـرجینیا به لرز ناگهـانی و شدیدی افـتاد.حتماً اشتـباه می کردند!بیاخـتیار ایستاد و دستش راکشید اما پرنس رهایش نکرد برعکس بـا زیرکی بازویشرا دورکمر او انداخت و او را به خود فـشرد و بـا شرارت خندید:(کجا؟کار منتازه داره شروع می شه!)و به روبرو اشاره کرد:(نگاه کن...اون بابا بزرگعزیزته!)
ویرجینیا به جهتی که اشـاره می کرد,نگاه کرد.پـیرمردی قد بلند و موسفیـد,در میان گروهی مهـمان مسن ایـستاده بود.چهـره اش بسـیار شاداب بود وچشمانش بـرق هیجان داشت.موهایش بدون ذره ای ریختگی, پرپشت و خوب شانه شدهبود و صورتش بـدون چروک عمیـق و به چشـم زننده ای,سه تـیغ اصلاح شدهبود.با نزدیکتـر شدن آنهـا صداها خوابیـد.نگاه پیـرمرد بر اوافـتاد.ویرجینیا مشتاقانه پیش می رفت که یک لحظه متوجه چهره ی منقلب شده یدایی جان و خاله پگی شد!خاله دبورا لـبش راگزید و فیونا بـه بازوی شوهرشآویخت.داشت اتفاقی می افتاد!سرش را برگرداند.پرنس داشت می خندید!پیرمردچندبارنگاهش را از چهـره و اندام ویرجینیاگـذراند و بناگه صورتش منقـبضشد.ویرجینـیا با نگرانی سر جا ماند و پیرمرد بناگه ناله ایکرد:(آه...شرلی...نه...)
و به سینه اش چنگ انداخت و چند قدم عقب رفت.ویرجینیا دوباره و ناامیدانهنگاهی به پرنس انداخت. او هم با برق شادی در چشمان و لبخندی زهراگین بر لبمنتظر بود.با صدای فریاد چند نفر متوجه پدربزرگ شد.بر زمـین افـتادهبود!هیاهـویی افـتاد و اطراف شلوغ شـد.ویرجینیا هـنوز سر جا مانده بود ونمی دانست چکارکندکه انگشتان پرنس را دور مچ دستش حس کرد:(می تونیم بریمعزیزم...)
اما حرکت نکرده,خاله دبورا به سویشان آمد,دستش را بلندکرد و با خشونت فرودآورد...

آوینا
12-21-2011, 14:48
در راه خانه بودند.ماشین آنها در سکوت شب بدنبال سه ماشین دیگر میرفتند.پرنس آرام و خونسرد بـود و حتی شاد بود اما وجدان ویرجینیا او رااذیت می کرد.همه چیز خراب شده بـود.حال پدربزرگ بـد شده بود.جشن لغو شدهبود وهمه از اومتنفر شده بودند.چرا پرنس اینکار راکرد؟با رسیدن به حیاطخانه,ماشینها پشت سر هم صف بستند.از ماشینی که جلوتر از همه بود دایی و زندایی,پدربزرگ را به کمک هم پایین آوردند.از ماشـین دومی هم خـاله پگی وشوهـرش و بچـه ها و از سومی خـاله دبـورا و اروین و فـیونا امـا ویرجینیاجرات داخل رفتن نداشت.می دانست گناهی نداشت و می دانست همه او راگناهکارمی دانستند. برای اولین باربالاخره ویرجینیا از بودن با پرنس معذب بود.اوباعث این ناراحتی ها شده بود.هیچ چیز به او حـق بـیمارکردن یک پیـرمرد وخـراب کردن جـشن و ناراحت کردن اینـهمه آدم را نمی داد.هر قدر هـمویـرجینیا دوست نداشت به ایـن زودی به آن خانه برود و از دیدار مکرر پرنسمنع شود باز هم این کار او را ناراحت کرده بود.حال می دانست او هدیه یمناسبی برای کریسمس نبود...براین کنار ماشیـن خودشان ایـستاده بود وظاهراً منتظرآنها بود و نگاه ساکت پرنس بر او قفل شده بود.ویرجینیا حتی ازنشستن درکنار پرنس و بودن با او در یک ماشـین احساس نـاآرامی می کـرد.دستانداخت تـا در ماشین را بـازکند و بـه سرعت پیاده شودکه پرنس دکمه ی قفلرا زد:(صبرکن,هنوز فرصت نکردم ازت تشکرکنم!)
ویرجینیا به خـشم آمد امـا او ادامـه می داد:(همه چیز هـمونطورکه انتظـار داشتم عالی تـموم شد,ازکمکت متشکرم!)
ویرجینیا دیگر نتوانست تحمل کند و غرید:(چطور می تونی از اذیت کردن اینهمه آدم لذت ببری؟)
(یکبار بهت گفتم اونهاآدم نیستند!)
(می شه درو بازکنی؟می خوام برم!)
پرنس چشم از براین برنمی داشت:(ازکمک کردن به من پشیمون شدی؟)
(تو به کمک احتیاجی نداشتی!)
(راست می گی!تو بیشتر از من محتاج بودی!)
(فکرنکنم!اون جشن بخاطر من بود قرار بود با پدربزرگ آشنا بشم,اون بالاخره قبولم کرده بود و داشتم از آوارگی نجات پیدا می کردم!)
(یعنی دوست داشتی توی اون خونه حبس بشی؟)
(این مهم نیست...مشکل اینه که من دیگه جرات رفتن به اون خونه رو ندارم!)
(بذار راحتت کنم...اونا همشون می دونند مقصر منم!)
(اما این چیزی رو عوض نمی کنه!تمام فامیل ناراحته و پدربزرگ بدحاله!)
پرنس خندید:(منم همین رو می خواستم دیگه!)
خشمی ناگهانی ویرجینیا را وادارکرد بگوید:(توآدم نفرت انگیزی هستی!)
پـرنس بالاخـره سر برگـرداند و او را بـدون هـیچ تغـییری در حالت چهـره اش نگاه کـرد:(تـو اینطور فکر می کنی؟)
یک لحظـه حس پشیـمانی به ویرجـینیا روی آورد.او پنج سال بزرگتـر بـود وویرجیـنیا عاشقـش امـا دیگر فرصت نکرد درست کند.پرنس به سردی ادامهداد:(این برات گرون تموم می شه!)
و دکمه را زد و پیاده شد.ویرجـینیا بالاخره ازآوارگی و حماقـت خـود بگریهافـتاد.براین هـنوزآنجا بود و ظاهراً منتظر پرنس,چون با دیدن او به سویشحرکت کرد:(پرنس می دونم چه احساسی داری اما مطمعنم خاله نمی خواستبزندت...)
پرنس با خستگی غرید:(چرا خفه نمی شی براین؟!)
و ازکنارش رد شد و راهی خانه شد.
ساکت درگوشه ی سالن ایستـاده بود وکسی کاری به کارش نداشت.دایی و خاله هادر اتاق پدربزرگ بودند.بقیه در سالن و راهروها به انتظار جواب دکتر قدم میزدند و پچ پچ حرف می زدند.پرنس بر عکس هـمه بر مبل نشسته بود و مجلهتماشـا می کرد.براین مقابل پنجره ی پشت سر پرنس ایستاده بود و بیرون رانگاه می کرد.انگارکه می خواست به این طریق حمایت خود را از پرنس به هـمهنشان بدهد.مدتی نگذشته بودکه صدای اروین و لوسی بالارفت:(نه آخه می خوامبدونم چرا این کار روکرد؟!)
(آروم باش اروین...هممون علتش رو می دونیم!)

آوینا
12-21-2011, 14:48
امـا اروین نتوانست جلوی خـود را بگیرد و از وسط سالن سـر پرنس داد زد:(تو چه مرگته هـان؟نمی تونی یک ذره انسان باشی؟)
همـه بـا نگـرانی به پرنس نگاه کـردند اما او بی اعتـنا و ساکت به تماشاکردن مجـله ادامه داد.اروین دست برنمی داشت:(با توام لعنتی!)
پرنس زیر لب گفت:(تو انسان واقعی رو نمی شناسی!)
(اوه جدی!نکنه انسان واقعی تو هستی؟!)
پرنس خندید و براین با شنیدن صدای خنده اش وحشت کرد:(تموم کن اروین!)
اما اروین به طرفداری کارل و ماروین جرات گرفت و ادامه داد:(چرا این کار روکردی؟چرا اینقدراذیتش می کنی؟مگه چه گناهی کرده؟)
پرنس سر از مجله برنمی داشت:(می خواهی براتون بشمارم؟)
(آره هممون آماده ی شنیدن هستیم!)
براین باز مخالفت کرد:(نه بس کنید...لطفاً!پرنس,اروین,خواه ش می کنم!)
کارل هم به شورآمد:(نه براین بذار بگه!)
هـمه جا در سکوت فـرو رفـت.نگاهـها بر پـرنس چرخیـد اما او باز هـم حرفی نزد.اروین نزدیکترشد:(چرا حرف نمی زنی؟ما منتظریم!)
پرنس مجله را ورق زد:(دلیلی برای توضیح دادن به شما نمی بینم!)
(معلومه حرف و علتی نداری...تو یک دروغگو هستی!)
(شاید دروغگو باشم اما لااقل مثل شماهاکور نیستم.)
کارل پرسید:(منظورت چیه؟)

آوینا
12-21-2011, 14:48
(همتون می دونید منظورم چیه...سر خودتون کلاه نذارید!)
اروین مشکوکتر,نزدیکتر شد:(تو چی می خواهی بگی؟)
نیکلاس ازآن سو مسخره کرد:(گوش نکنید...می خواد داستانسرایی بکنه!)
باز هم پرنس خندید و باز هم براین ترسید:(می شه تمومش کنید؟بابابزرگ مریضه و...)
اروین متوجه غیر طبیعی بودن حال برادرش شد:(تو چت شده؟!ما داریم مثل آدم حرف می زنیم!)
پرنس سر چرخاند و به براین زل زد:(فکرکنم از شنیدن حقیقت می ترسه.)
براین غرید:(آره می ترسم!چرا بعد از اثبات,حرفات رو نمی گی؟)
اروین خندید:(چی رو؟اونکه هنوز حرفی نزده!)
پرنس مجله را بر روی میز پرت کرد:(حق با براین,بذارید وقتی تونستم اثبات کنم بگم!)
و از جا بلند شد.ویرجینیا برای رو در رو نشدن با او,به سرعت راهی طبقه ی بالاشد.
عجیب بودکه در مقابل پانزده اتاق طبقه ی دوم,اتاق مادربزرگ را به راحتیپیداکرد.خدمتکارها پنجره ها و پرده ها را بسـته بودند.ویرجینیـا بدون روشنکـردن چراغـها راهی حمام شد.لبـاسهایش را عوض کـرد, آرایش صورتش راشست,موهایش را بازکرد و ساده تر از قبل خارج شد.وقتی سراغ آینه رفتتاگیـره ی موهایش را پیداکند,شخصی داخل شد وکلید برق را زد.براینبود:(حالت چطوره؟)
(من خوبم...بابابزرگ چطوره؟)
(می خواند بیمارستان ببرنش,دکتر صلاح دید چند روزی بستری بشه.)
بغض ناگهانی گلوی ویرجینیا را فشرد:(همش تقصیر منه!)
بـراین بـه دیـوار تکیـه زد و دستهایـش را در جیب شلـوار تاکسیدواش فـروکرد:(نه,همه می دونند پـرنس مجبورت کرده بود.)
(من می تونستم به حرفش گوش نکنم...)
(تو هیچ کاری نمی تونستی بکنی!)
(چرا!؟)
برایـن از دیوار جدا شد:(یک چیزی بگم؟اینطـوری خیلی بهتر دیده می شی,آرایش مال زنهایی که زشتند تا بلکه کمی خوشگل بشند!)
ویرجینیا از فرار واضح او متعجب شد:(چرا جوابم رو نمی دی؟)
(بیا بریم.)
و برگشت که برود.ویرجینیا با عجله پرسید:(تو ازش می ترسی؟)
اما جوابی نگرفت.براین به تندی خارج شد!
در پایین غیر از خاله دبورا و اروین و فیونا کسی نمانده بود.ویرجینیا بهگردنبندکه مشتش را پرکرده بود, نگاهی انداخت.بایدآنرا همان شب,قبل از حرکتپس می داد.آن هدیه از صمیم قلب نبودآن فقط آخرین حلقه ی شبیه کردن او بهمادربزرگ بود!پـرنس در ایوان بود.آنطـرف تاب رو به درختان ماگنـولیاایستاده بود و به تاریکی زل زده بود.ویرجینیا با وجود خجالت وکمی ترس,باغرور پیش رفت و او متوجه اش شد :(لازم نیست پس بدی...اون یک هدیه است.)

آوینا
12-21-2011, 14:49
کلمات از دهان ویرجینیا بیرون پرید:(اگه می خواهی صدقه بدی گدا پیداکن!من از تو چیزی نمی خوام!)
پرنس با لبخندی به سردی مرگ به سوی او چرخید:(اوه...که دختر روستایی می خواد خشن باشه!)
ویرجینیا با شرم دستش را درازکرد وپرنس گردنبند را قاپید و باخونسردی زیرپله ها پرت کرد.این شوک عجیبی برای ویرجینیا بود و حتی ترسید!پرنس باتمسخر زمزمه کرد:(تو خیلی احمقی!)و راه افتاد:(تو هنوز نمی دونی کجا اومدیو باکی ها طرفی!)
و ازکنارش رد شد و به سوی پله ها رفت.نگاه ویرجینیا برگردنبندکه بر رویچمن حیاط برق می زد,مانده بود.چرا این کار راکرد؟چرا درکش نکرد؟این انصافنبود او را بعد ازکاری که شریکی انجام داده بودند تنها بگذارد...یعنی بایدمی رفت وگردنبند را برمی داشت؟
در ماشین کنار خاله دبورا نشسته بود و شب شهر را از پنجره تماشا میکرد.نمی دانست چه اتفاقی در خانه آنـها انتظارش را می کشـید.اولین بـاربود دلش نمی خواست بـا پرنس زیـر یک سقف بمانـد.نگـران طرز برخوردشبود.یعنی قرار بود با او چگونه رفتار بکند؟بی محلی یا بدرفتاری؟ترجیح میداد پـرنس آزارش بدهد اما رهایش نکند.در طول این مدت کم به او تـوجه ونزدیکی کـرده و او را عـاشق خـودکرده بود و حال او اسیرش شده بود و بهتوجهش احتیاج داشت.پشـیمان شده بود.بـه نوعی پشیمان شده بود جـمله ای کهپرنس درآخر به اوگفتـه بود او را نگران کـرده بود.یعـنی جای اشـتباهی آمدهبود و با اشخاص غـلطی طرف بود؟پس چرا در روز اول با براین در مورد برگشتناو همعقیده نبود؟یعنی ممکن بود از او خـوشش آمده باشد؟
***
بلایی که ویرجینیا می ترسید سرش آمد.با اینکه طبق معمول همه چیز عالی بوداما رفتار سرد پـرنس تمام هفـته ی او را خراب کرد.نه فـقط سرد بلکه بطورغیـر عادی عصبی و غایب و بیگانه شده بود.یا از صبح تا شب و حـتی نیمه شبخانه نمی شـد یا اگر هم می شـد,ساکت و نـاراحت به اتـاقش می رفت.دیگـرکـارویـرجینیا شده بود افسوس و عشـق و اشک!چیـزی در وجود پرنـس بودکه او راناآرام و مـتشنج می کرد.
هـنوز هم شدیداً او را می خواست.حتی بیشتر از قبل اما مثل کسی که ماه رامی خواست نمی دانست قـرار است با او چکار بکند!هـر چه در وجـودش نبود,درپرنس بـود.قـدرت ,گستاخی , شـور ,آزادی , هیجان,بی خیالی, غـرور , ارزش وخـونسردی!او بزرگتـر بود,صاحب میلیونها دلار ثـروت و شهرت کافـی یعنیچیزهایی که ویرجینیا نداشت پس حق داشت احساس کنـد او لایق پرنس نیست!هـمدم ویرجینیا در طول
آن هفته فقط میبل بود.روحیه ی عجیبی داشت.بافتنی می بافت,گل می ساخت,جوکمیگفت وداستانهای کشورش را تعریف می کرد.درکل تمام سعـیش را می کرد تاویرجیـنیا را سرگرم کند اما بیـشترین چیزی که حرفش را می زد پرنس وگذشتهاش بود.او زن با هوشی بود و می دانست برای دخترکم سنی همـچونویرجینیا,صحبت درباره ی پسر جوان و زیبایی همچون پرنس,چقدر جذاب و جالبخواهد بود.ازنگاهش
عشـق را می خـواند و می دیـدکه دوست دارد او هـم درباره اش حرف بزند اماشـرم اجازه نمی دهد پس او خـواسته اش را بجا می آورد.ویـرجینیا باآنکه آنهفـته پرنس راکمتر از روزهـای قبـل دید اما بـیشتر از همیشه اوراشناخت.اطلاعات دقیق میبل تصویرکامل شخصیت پرنس رامقابل چشمانش ترسیمکرد.پسری قـوی و عمیق و در عیـن حال مهربان و شوخ!میـبل ستایشش می کرد:(ازاولین لحـظه که دیدمش عاشقش شدم بچه ی خیلی زرنگ و فهمیده و مهربونی بودخیلی زود با هم صمیمی شدیم چون من برعکس پدر و مادرش سعی می کردمبشناسمش,دوستش باشم و درکش کنم اما متاسفانه اعتماد زیادش به من باعث شددیگـه به حـرف پـدر و مادرش گـوش نمی کـرد و شرارت و شلـوغی می کـرد بـااین حال هـر سـال کـه می گذشت اون بهتر وآقاتر می شد,فداکار و بخشنده ترشدصبورتر و دقیق تر شد و البته سرگرم کننده تر و پـرشورتر و جـذابتر.. .بااینکه در مورد ابراز علاقـه به اطرافـیان خیلی سرد و بی احساس بود اما بهخوبی می توانست رابطه ی دوستانه برقرارکنه.شاید فقط یک عیب داشت اونمشیطنت بود.دوست داشت با همه شوخی بکنه,سر به سر دوستاش می ذاشت و لخرجیمیکرد وکاملاً بی منظور,قلب عاشقها رو می شکست اما باز هم غمخوار و مصمم وفداکار بود.درسهاش بخاطر این شخصیت پر شورش همیشه ضعیف بود اون پـسر وحشیبود!تا شونوزده سالگی زندگی پرنس پر از دعواها و شوخی ها و جشنها و دخترهاو حسادتها و محبتها بود.همه چیز توی زندگی اون یک جور سرگرمی و هیجان وبازی بود همه چیز غیر از براین!)
ویـرجیـنیا شوکه شـده بود!(اون به برایـن اعـتمادکامل داشت شـایـد اغـراقبنـظر بـیاد امـا مثل معـبود اونو می پرستید,اخلاق ملایم اون موفقیتهایعلمی,صحبتهای جدی,تیپ و حتی قیافه اش برای پرنس مظهربود چون آقای کلایتوندوست خوبی بود از اون دوستهای قـوی و پراعتمادی که هـر پسر دردسر سازیمثـل پرنس برای تکیه کردن نیاز داشت...)
پس چـه شده بـود؟!(تـا اینکه اون روز لعـنتی رسید...پـسرکوچیک آقای میجـربطور ناگهانی کشته شـد و همه رو پریشان کرد.شب بود و سر همه مشغول اینمساله که پرنس رفت,گم شد و تاشش ماه خبری ازش نـشد.شش ماه می دونی یعـنیچی؟ما مردیم و زنـده شدیم تا اینکه بالاخره اون بـا پدرش تماس گرفت وپـدرش به ماگفت حالش خـوبه اماکجا بود,چرا رفـته بود و چرا بـرنمی گشت واصلاً چرا با ما هم حـرف نمی زد...جوابی نـداشت.روزها خیلی سخت می گذشتپـرنس در هرکجاکه بـود قصد بـرگشتن نداشت آقـای سویینی چند بار خواست بهدیدن و شاید برگردوندن اون بره اما پرنس اجازه نمی داد و خانم که ازجوابهای نامفهوم وکوتاه شوهرش پی به وجود حقیقتی مخفی بـرده بـودکم کموارد بحث و جدل و دعوا شد بطوری که کـارآقـا و خانم تا مرز طلاق رفـتهبود....دیگه خـونه بدون پرنس مثل جهنم شده بود شش سال گذشت اما هیچکس بهنبودش عادت نکرد نه من,نه پدر و مادرش,نه براین و نه حتی پدربزرگش! درطـول اون شش سال فقط هـشت بار با خونه تماس گرفت سه بار من تونستم حرفبزنم و سه بار مادرش و فقط فرصت می داد صداشو بشنویم و بگیم دلمون براشتنگ شده اما تا ازش می پرسیدیم کجاست وچرا رفته و برنمی گرده,تلفن رو قطعمی کرد!شنیدن صدای اون هممون رو مشتاقتر و دیونه ترمی کرد تا اینکه آقایسویینی بطرز فجیعی توی تصادف کشته شد و پرنس با اولین تماس و فهمیدن ماجراخودشو رسـوند
انگارکه منتظر مرگ پدرش بود!)
نه او برای انتقام گرفتن برگـشته بود!اینرا به ویرجینیاگفـته بود...میبلبا نـابـاوری ادامه می داد:(بـله بالاخره برگشت اما خدایا...این همون پرنسنبود!تغییر شدیدی کـرده بود.دیگه از اون دلرحمی و وفـاداری خبرینـبود!گستاخ و بـداخلاق شده بود,سختـگیر و خودسر شده بود.اون هیچوقـت دروغنمی گـفت,اون اصلاً حسود و متعصب وکینه توز نبود,اون انتقام جو و بدبیننبود اون هیچوقت چیزی رو جدی نمی گرفت اون
اصلاًبه رقص و موسیقی علاقه نداشت!گاهی فکر می کنم شاید اصلاً این پسر پرنس ما نیست!)
ویرجینیا متعجب ونگران شد:(چطور؟مگه قیافه اش هم عوض شده؟)
جـواب مثبت میبل برای لحـظه ای او را ترساند اما میبل در ادامه نشان داددر اوج محبت مادرانه اش است: (آره عـوض شده...چشمـاش عوض شده!قبـلاًنوعیعـشق وگرما تـوی نگاهـش بود اما حالاپـر از نفرت و سرماست ...لبهاشم عـوضشده دیگه اونطور پرآرامش و شیرین نمی خنده...)اشک در چشمان میبل حلقه زدهبود:(من خیلی دوستش دارم و فقط بخاطر اون تـوی این کشور موندم اما اوننـاامید و نگرانم می کنه
دیگه بـا مادرش که اونقـدر به فکرش بود و بـراش دلسوزی می کـرد,خوب نیست ومن می ترسم بـا یک حرکت غلط از طرف من,به من هم پشت بکنه و اون حرفهایی کهازش انتظـار ندارم به زبون بیاره اونوقـته که من می میرم...)

آوینا
12-21-2011, 14:49
و شروع به گریستن کرد.ویرجینیا بـا ترحـم او را بغـل کرد اما حـرفی برایدلـداری دادن پیـدا نکرد چون خودش هم به شک افتاده بود و می ترسید!حق بامیبل بود پرنس فرد غیر قابل تخمینی بود!
***
آخـر هفته رسیده بود.با وجودآنکه اتاق پرنس روبروی اتاق ویرجینیا بود درطی هـفته او را اصلاً ندید و این مهمترین علت تلخ شدن آن هفـته برایویرجینیا بود.خبر بهبودی حال پدربزرگ باعث شد باز یکشنبه همه دعوتشوند.ویرجینیا با لباسهای آماده,سر پله ها بـا نگرانی به انتظـار ایستادهبود.خاله بـا تلفـن حرف می زد.بسیارآرام وگرفته.کیف و لباسش نشان می داداو هم حاضر شده است که پرنس آمد.دیدن قیافه ی زیـبای او بعد از روزها وشبهـا حسرت,ویرجینیا را لرزاند.نگـاه همه ی پایینی هـا از جمله میبل ورئـالف و خـاله به سوی او چرخید اما نگـاه او بر مادرش بود.خاله خداحافظیمی کرد:(خیلی خوب فهمیدم...باشه... می بینمت!)
وگوشی راگذاشت.میبل پرسید:(خوب؟خانم کلایتون چی می گفت؟)
خاله بی خبر از حضور ویرجینیا,با عصبانیت گفت:(بابا نمی خواد ویرجینیا اونجا بره!)
پرنس خنده ی کوچکی کرد و رفت بر مبل نشست:(پس منم نمیام!)
(چرا؟)
پرنـس هنـوز با مادرش قهـر بود و به صورتش نگاه نمی کرد:(انتـظار داری دخترک بیچـاره رو توی خونه تنها بذارم؟)
قلب ویرجینیا از شوق تپید.پدربزرگ او را نمی خواست اما پرنس بخاطر او میماند.او باید ناراحت میـشد یا خوشحال؟خاله گفت:(اونکه تنها نمی مونه...همههستند,میبل هم هست تو باید بیایی!)
پرنس بناچار به مادرش نگاه کرد:(چرا!؟)
خاله به سویش راه افتاد:(من انتظار دارم بری و از بابا معذرت بخواهی که...)
(چی!؟معذرت؟پوف!..من فقط بخاطر ویرجینیا می اومدم تا توی اون گله ی گرگ وحشی تنها نمونه!)
خاله روبرویش رسید:(اما تو قول داده بودی بیایی!)
(اون یک حماقت بود!)
(حالاهر چی!تو باید به قولت عمل کنی!)
(هیچ بایدی وجود نداره...خودت می دونی من از همه ی اونها خصوصاً پدر جنابچقدر متنفرم...)و با بی خیالی پا روی پا انداخت:(تو برو خوش باش...از عوضمن هم ویلیام عزیز رو ببوس!)
خاله برای حفظ غرورش در مقابل میبل با خشم گفت:(یکبار بهت گفتم اون دوست ماست وهیچ منظوری نداره!)
(خوهیم دید!در هر صورت من دیگه حاضر به دیدن ریخت اون و دخترهاش نیستم!)
(اما تو باعث مریضی بابا شدی و باید بیایی و معذرت بخواهی!)
(من کاری روکه درست می دونستم کردم تو هم حق نداری به من زور بگی...من دیگه بچه نیستم!)
(ناراحت و مریض کردن یک پیرمرد چطور می تونه درست باشه؟)
(تو هیچوقت نمی تونی بفهمی!)
(چرا می فهمم...تو داری انتقام می گیری!)
(انتقام حقه!)

آوینا
12-21-2011, 14:49
(انتقام کدوم کار؟اونکه کاری نکرده و تو از بچگی داری اونو اذیت می کنی!)
پرنس با نفرت دست تکان داد:(برو پی کارت!تو چی می دونی که؟)
خـاله هم عصبانی شد:(کم کم داشتـم بخاطر سیلی که بهت زده بـودم احساس پشیمونی می کردم اما حالا می بینم حقت بوده!)
پرنس سر بلندکرد و به مادرش که تا جلوی زانوهـایش نزدیک شده بود,نگاه کرد:(چیـه؟می خواهی یکی دیگه بزنی؟خیال نکن دست ندارم!)
خاله ناباورانه صدایش را بلندکرد:(منظورت چیه؟)
ویرجینیا هم با وحشت و تعجب کمی از نرده ها فاصله گرفت.خاله رو به میبل کرد:(می بـینی؟می بینی چه بچه ای تربیت کردی؟)
میبل بـیچاره بـا شرم و ترس به پرنس نگاه کرد تا شاید چـیزی بگـویدکه پرنس از روی مبل بلـندشـد:(اگه عرضه داشتی تو تربیتم می کردی!)
خاله شوکه شد و در حالی که به چشمان پسرش زل زده بود,دستش را بلندکرد تاشاید سیلی بزند انگارکه می خـواست چیزی را به خـود اثبات کند و پرنس بهسرعت مچ دسـتش راگرفت و مانع شد و شاید فشرد چون خاله جیغی کشید و به دستاو چنگ انداخت اما پرنس رهایش نمی کرد.میبل پیش دوید:(تـمومش کن پرنس!)
پرنس بی رحمانه مادرش را بر روی کاناپه هل داد و داد زد:(تو خیال کردی من دارم شوخی می کنم؟!)
خاله نالید:(تو...پسر من نیستی...نه...پرنس من اینطور نبود....)
پرنس با خستگی گفت:(تو هم مادر من نیستی!)
و برگشت و به سوی در رفت.خاله سـر بر دشک کانـاپه گـذاشت و شروع بهگـریستن کرد.میبـل به دنبال پرنس بیرون دوید:(پرنس...برگرد و از مادرتمعذرت بخواه...پرنس...)
ویرجینیا بی صدا به سوی اتاقش راه افتاد.او هم گریه اش گرفته بود.می دانستتقصیر او بود.باز هم بخاطر او دعوا شده بود.او مزاحم و سربار بود...
تا وقت شام او با میبل تنها بود.میبل بعد از اتفاق آنروز نگرانتر شده بودو از ویرجینیا می خواست تا بـرای حـفظ روابطشان کمک کند.او دوست داشت مثلسالها قبل لااقل یکبار با پرنس غذا بخورد و از ویرجینیا می خواست او راراضی کند.دیدن شدت ناراحتی و ترس میبل ازکنارگذاشته شدن,ویرجینیارامجبورکرد قبول کندگر چند می دانست بخاطر درگیری و قهر خودش با پرنس,نمیتواند با او صحبت کند.
تا وقت شام با خودکلنجار رفت تا بلکه بخود جرات دهـد و بپای پرنس برود امامی ترسید پرنس قلب او را هم بشکند.چند بار تصمیم گرفت حقیقت را به میبلبگویدو از انجام این کار سرباز زند اما دیدن شدت شادی وآماده سازی هایش اورا منصرف کرد.درآخر یک راه حل پیداکرد.نامه!یک ورق کاغذ بـرداشت و از شـدتدلتنـگی و علاقه ی میبـل نـوشت و او را به شـام درآشـپزخانه دعـوت کرد ودرآخـر از طرف خودش خواهش کرد و شب قبل از پایین رفتن از زیر در به اتاقپرنس انداخت.
اولین بار بود ویرجینیاآشپزخانه را می دید.چون ته راهرویی در سمت چپ سالنبود و هیچوقت از اهالی خانه آنجا نمی رفتند اماآنشب او و صاحب خانه مهمانخدمتکارها بودند.آشپزخانه به بزرگی کل اتاقهایی بودکه آنها در هایلندداشتند با تمام تجهیزات لازمه برای یک هتل سیصد اتاقه!اکثر خدمتکارهاآنجابودند و داشتـند بـرای شام کار می کـردند.در چهره ی همیـشان نوعی شادی وهـیجان موج می زد.ویرجینـیا هم دوست داشت کمک کند پس به همراه رئالف کهتنها مردآنجا بود,میز را چید.کم کم غذاها حاضر شد و سر میزآورده شد.بقیه یمردها از جمله استف راننده هم آمدند و همه نشستند.تنهاکمبود پرنس بود.باپایان گرفـتن دعاکه مکس با قصد طولش داده بود,میبل امیدوارانه گفت:(من میدونم میاد,کمی هم صبرکنیم, ویرجینیا باهاش حرف زدی؟)
ویرجینیاگیرکرد:(بله اما...نمی دونم!)

آوینا
12-21-2011, 14:49
(به تو چی گفت؟)
ویرجینیاکم مانده بود بگرید:(چیز واضحی نگفت...)
میبل بالاخره اصل ماجرا را حدس زد و به تلخی خندید:(پس تو هم ترسیدی؟)
ویرجینیا سر به زیر انداخت و میبل رو به بقیه کرد:(شروع کنید...اون نمیاد!)
ویرجینیا با عجله گفت:(براش نامه نوشتم...)
میبل با تمسخر غمگینی گفت:(اون به حرف راضی نمی شه چه برسه به نامه!)
مدتی سکوت برقرار شد و بعد استف وسرا شروع کردند به جوک تعریف کردن تا وقتکشی کنند.حتی رئالف هم قاطی شد و به اصرار همه یک آوازکوتاه خواند اماپـرنس نیامد.ویرجینیا از شدت شرم و خشم توان سر بلندکردن نـداشت.کاش میرفت و به پـاهایش می افـتاد,جهنـم!هـر برخوردی که می کرد قـبول می کرد فقطاو را وادار به آمدن می کرد تا میبل را ناراحت و قلب شکسته نمی دید.میبلبرای پایان دادن به انتظار بی مورد بچه ها,دیس غذا را برداشت:(دیگه بسه!شببه این قشنگی رو خراب نکنیم...)
همه از ترس دلگیری او شروع کردند.در ذهن ویرجینیا غـوغا بود.صدایی مغزش رامی کوبید"برو دنبالش برو همین حالاصداش کن!هنوز دیر نشده!"بی اختیار تکانیبه خود داد اما میبل به زیرکی فهمید و دستش را با مهربانی بر روی دستاوگذاشت:(تو سعی خودتوکردی,این حماقت من بودکه تو رو وادار بـه کاری کردمکه خودم جراتشو نداشتم!)
حرفـش بـا صدای شوخی قـطع شد:(وای وای وای... صاحب خونه رو فـراموش کردید؟ایـنه رسم دعـوت کردن؟)
خودش بود!بالاخره آمده بود!همه دست از غذاکشیدند و به احترام او بلند شدنداما ویرجینیا نمی توانست. او را بـیش از همیشه زیبـا می دیـد.مـوهایشراکامـل عـقب زده بـود,تی شرت زرد رنگ بـا شلـوار جـین کمرنگ به تن داشت وباز غرق ادکلن بود.هرکس برای دادن جای خود تـعارف می کرد اما او یکـراستآمد و روبروی ویرجینیا,کنار میبل نشست:(من اینجا می شینم چون مطمعنم مادرعزیزم اینجا رو بـرای من
نگه داشته!)و دست میبل راگرفت:(متاسفم که دیرکردم...)

آوینا
12-21-2011, 14:49
میبل با شوق نگاهی به ویرجینیا انداخت و خندید...
در طول صرف شامبـاآنکه پرنس اعتـنایی به ویرجینـیا نمی کرد,بـازویرجیـنیا شاد و راضیبود.پـرنس به خواسته او عمل کرده وآمده بود.ضمناًصدای دلپزیر و جذابش راکهبا خنده های هوسناکش می شکست, می شنید و لذت میبرد.چهره ی فریبنده وزیبایش راکه گهگاهی با موهای طلایی سرش در می آمیخت,می دیـد و مست میشـد.عـطر ملایم و شهوت انگیزش راکه بـا هـر حرکت آرام ازتنش بـرمی خواست,
استشمام می کرد و از خود بی خود می شد بله او عاشق پرنس بود...
ساعتدوازده شب شده بود.کم کم جهت صحبت و شوخی ها به مرگ و روح و خونکشیده میشـد. پـرنس کاملاًگرم شده بود و داستانهای وحشتـناک ادگارآلن پورا بامهـارت تعریف می کـردکه بـا تقلید صداهای مکس و استف تکمیل میشد!دیگـر حدترس شکسته بود بـطوری که دخترها مشتاقـتر با اصرار میبل ورئالف را بهاتاقشان فرستادند و چراغهای آشپزخانه را خاموش کردند.پرنس بهگفتن افسانه یویلا که از خـودش ساخته بود,ادامه می داد:(حالاهر شبهالوون*(*halloweenشباولیا,آخر� �ن شب ماه اکتبر )از شیرهای اون ویلاخونگرم میاد و بشقابها پر ازاعضای قطع شده ی انسان می شه...مثل اون!)
و به قـابلامه ای که پشتسرآیریس بـر روی گاز بـود,اشاره کرد.آیریسفـریادی کشیـد و از جا پـرید اماپرنس دست برنمی داشت:(اون تکه گوشت مالکیه؟)
و چندجیغ دیگر!قهقهه ی پرافتخار مکس واستف و رولند,شنیدن داشت!خودویرجینیا از بس ترسیده بود قـدرتبازکردن دهانش را نـداشت اما شب بیـادماندنی و زیبـایی بود.وقـتی همهخداحافظی کردند و بـه اتـاقهایشانرفتند,پرنس و ویرجینیا تنها وسط سالنماندند.پرنس بدون اعتنا به ویرجینیاراه افـتاد و ویرجینیا
که مشتاق آشتی بود به خود جرات داد وگفت:(از اینکه اومدی متشکرم...)
پرنس جواب نداد.به پله ها می رسید.ویرجینیا هم راه افتاد:(صبرکن منم بیام...)
نه صبرکرد و نه جواب داد.در نیمه ی پله ها بودند.ویرجینیا باز سعی کرد:(شب خیلی خوبی بود...)
و بالاخره به سالن طبقه ی بالارسیدند و ویرجینیا بالاخره ترکید:(چرا باهام حرف نمی زنی؟)
پرنس وارد راهرو شد و نهایتاً لب بازکرد:(شاید بخاطر اینکه آدم نفرت انگیزی هستم!)
ویرجینیا با خجالت و بیچارگی گفت:(امیدوار بودم درکم کنی...من...)
پرنس به در اتاقش رسید و بازکرد و بدون نگاه کردن به پـشت سرش زمزمه کرد:(گفته بودم بـرات گرون تموم می شه!)
و وارد شد و در راکوبید!

آوینا
12-21-2011, 14:49
کسی به شیشه ی پنجره ضربه می زد.به سوی پنجره رفت و یک دست دید.صاحبش راشناخت از ساعت و حلقـه ی ازدواجش, دست پدرش بود اما...اما مچ نداشت!ساق وبازو و تـن هم نداشت!فریادی کشـید و عـقب دوید.اینبار مادرش را دید.وسطشعـله های آتش می دوید و ناله می کرد.باز فریادکشید.یکی دیگر و یکی دیگر وصدایی شنید:(ویرجینیا...ویرجینیا بیدار شو داری کابوس می بینی...)
و او لرزید و تقلاکرد وآن صدا دوباره شنیده شد:(نترس عزیزم...من اینجام...)
و او تکان و نوازشی آرام حس کرد و پلک زد و اطراف را دید.کم کم آتش محو شدو نورش تبدیـل به نور چراغ خواب شد(چیزی نیست..ببین همه اینجااند...)
(بیدار شد؟)
(آره...فکرکنم...آب آوردید؟)
(همش تقصیر شوخی های ماست!)
(چی شده؟)
(دخترک بیچاره کابوس می دیده.)
ویرجینیا چند بار پلک زد و توانست پرنس و سرا و رئالف را ببیند و خاله رادرآستانه ی در:(من اول خیال کردم دزد اومده وآیریس داره دادمی زنه)
چیزی سرد به لبهایش چسبید:(کمی آب بخور...)
کمی نوشید و بیدارتر شد.حال همه چیز را واضح می دید.استف و میبل هم دراتاقش بودند و تـازه درک می کردکابوس می دیده!کابوسی که مدتها بود او راراحت گذاشته بود.ساعت روبرویش سه صبح رانشان می داد(حالاحالت چطوره؟)
و متـوجه پرنس شد.بـا تنی لخـت در تخـتش نشسته بـود و او را درآغـوشگرفـته بود.ویرجیـنیا لرزان لب گشود:(مادرم رو دیدم...داشت می سوخت...دستپدرم از مچ...)
پرنس او را به سینه فشرد:(ادامه نده...اوه خدای من...همش تقصیر منه.)
ویـرجینیا از این نوازشها و حرفها,به گریه افتاد.میان بازوهای قوی پرنس در امنیت بود...(شما برید بخوابید, من پیشش می مونم.)
(خیلی خوب اگه کاری داشتید صدامون کنید.)
و در بسته شد.ویرجینیا می گریست:(روزهای اول هم اینطورکابوس می دیدم اما حالاخیلی ترسناک بود)
(می فهمم...می فهمم...کمی هم آب بخور.)
(کاش پیششون بودم...)
(بس کن!این چه حرفیه؟تو باید قوی باشی تو یادگار اونها هستی و اونها از زنده موندن تو خوشحالند.)
ویـرجینیا بجای حرفـهای او متوجه موقـعیت خودش بودکه چطـور بـا یک لباسخـواب نازک درآغـوش *** پرنس بود و از بس می لرزید قدرت خارج شدن ازآغوششرا نداشت و حتی اگـر داشت چرا بـاید خـارج می شدکه؟مگر این حـسرت و خواستهاش نبود؟دوبـاره بودن درآغـوش لطیف وگرم او و فـشرده شدن هوسانگیز؟(حالاحالت چطوره؟بهتری؟)
ویرجینیا سر بلندکرد و به چهره ی او در زیـر نور ضعیف چـراغ خواب نگاهکرد.اولین بار بود او را با تـنی کاملاً *** می دید.تن وگـردنی ورزیده وسیـنه های بـرجسته ای داشت.بـازوهایش قـوی وکشیده بود و کمرش باریک و خوشفرم وآنقدر ظریف و رویایی دیده می شدکه ویرجینیا برای بهتردیدنش بی اختیاراز او فاصله گرفت:(منو ببخش,تو رو هم این وقت شب از خواب پروندم...)
(حقم بود!اگه اون داستانهای مسخره رو تعریف نمی کردم اینطوری نمی شدی...حالا دراز بکـش,مطمعنم دیگه خواب بد نمی بینی.)
و پـتو راکنـار زد.ویرجینیـا درازکشید و پـرنس روبـرویش نـشست و دستـشراگـرفت.داغ بود و تمام تـن ویرجینیا را به یکباره به آتش کشید.(سعی کن بهچیزهای خوب فکرکنی...نترس تا نخوابی نمی رم.)
ویرجینیا به خنده افتاد.اگر پـرنس قـصد داشت بماند او نمی تـوانستبخـوابد.مگر دیـوانه بود چشم بـر هم بگذارد واز دیدن چهره و اندام زیبایاو محروم بماند؟به هم خیره شدند.لحظه ی بسیار قشنگی بود. در نور خفیفودرسکوت عمیق دست در دست هم,تنها بودند.مثل شب مستی پرنس!آنشب بهترین شبویرجینیا بود...(یعنی منو بخشیدی؟)
(بخاطر چی باید تو رو ببخشم؟)
(مگه بخاطر پس دادن گردنبند از دستم ناراحت نیستی؟)
پرنس خندید:(من فکر می کردم تو ناراحت شدی!)
(یا بخاطر اون حرف مسخره ام؟)
لبخند پرنس محو شد و فشار انگشتانش بیشتر شد:(نه حق با تو بود...من نباید ازت سواستفاده می کردم...)
و نگاهش را به پایین انداخت.ویرجینیا با جدیت پرسید:(چرا اون کار روکردی پرنس؟)
(چند دلیل داشتم...)
(لااقل یکیشو بگو تا احساس گناه نکنم.)
دوباره به هم خیره شدند:(مثلاً اینکه نمی خواستم به این زودی از هم جدا بشیم!)
ویرجینیا از شدت شوق تقریباً داد زد:(جداً؟بخاطر من؟)
پرنس غرید:(هیس!همه خوابند...)و باز لبخـند شرمگینی به لب آورد:(چـطور؟حالا دیـگه از دستم عصبانی نیستی؟)
(نه...اما دلیلهای دیگه ات چی بود؟)

آوینا
12-21-2011, 14:49
(اینو باید وقتی دوباره مست کردم بپرسی!)
ویرجینیا وحشت کرد.شب مستی او...نگاهشان بر هم قـفل شد و لبخندشان محـوشد.ویرجینیـا می توانست آن شب را با تمام جزئیات بیاد بیاورد و می توانستحس کند پرنس هم به آن شب فکر می کند!با نگرانی پرسید:(تو اونشب رو فراموشنکردی؟)
پرنس لبخند شرورانه ای به لب آورد:(خوشبختانه نه!)
ویرجینیا با شرم خندید و پرنس اضافه کرد:(هنوز باورم نمی شه اون حرفهای مزخرف رو بهت گفته باشم, هر وقت یادم می افته خجالت می کشم!)
(اونها مزخرف نبودند,درد دل بودند.)
پرنس به آرامی دستش را پس کشید:(خیلی وقته عادت درد دل کردنم رو ترک کردم.)
(چرا؟)
(چون هیچکس نمی تونست درکم کنه!)
(اما من درکت کردم!)
(جدی؟چطور؟ما خیلی فرق داریم!)
ویرجینیاکمی خود را بالاکشید:(فرق مهم نیست...من منظورت رو فهمیدم.)
(خوشحال شدم!)
ویرجینیا با وجود خجالت پرسید:(حالاچی؟اگه عاشق بشی...)
پرنس به تندی حرفش را قطع کرد:(نمی شم...من عاشق شدن بلد نیستم و از تلاشبرای عاشق شدن خسته شدم,چند سال قبل به عشق واقعی خیلی احتیاج داشتم اماحالادیگه نه!)
دل ویرجینیا فشرده شد:(هیچکس نمی تونه بدون عشق زندگی بکنه!)
پرنس با خشمی خفیف گفت:(اما من کردم!من زندگی تلخی داشتم و به هر چیوابستگی و علاقـه داشتم از دست دادم دیگه نمی خوام چیـزی از دست بدمپـیداکردن عشق واقـعی سخته اما سخت تر از اون نگـه داشتن عشقه!)
ویرجینیا نشست:(اگه پیداکنی می تونی نگه داری.)
پرنس خنده ی خشکی کرد:(چطور پیداکنم؟چطور باورکنم؟مثلاً...فکرکن تو...تو عاشق من هستی و...)
قـلب ویرجیـنیا به لرز ناگهانی افتاد اما نگاه پرنس بی خبر بود:(و من عاشقتو,ازکجا می تونم بفهمم عشق تو قلبی و عشق من هوس یک روزه نیست؟)

آوینا
12-21-2011, 14:50
ویرجینیا غرق نگاه دریایی او شد و بی اختیار لبخند زد:(درسته اما...اما اگه من عاشقت بودم,قلباً,هیچـوقت ترکت نمی کردم!)
(ازکجا می تونی بفهمی قلباً عاشقمی؟شاید فقط هوس باشه؟)
ویرجینیاگیر افتاد.پرنس خندید:(تو فکر می کنی اگرکسی که خـیال می کنی عاشـقشی بهت نـزدیک بشه می تونی مقابله کنی؟)
ویرجینیا نگاه گذرایی به اندام او انداخت:(من...من نمی دونم!)
(اگه اون شب...بر اثر مستی خوابم نمی گرفت و ادامه می دادم...تو می تونستی مقابله کنی؟)
ویـرجینیا بـا وحشت به او خـیره شد.یعنـی بـالاخره از عـشق او با خـبر شدهبود؟نگاه نافذ پرنس منتظر بود.ویرجینیا به سختی زمزمه کرد:(گفتم که...نمیدونم!)
(یکروز امتحان می کنیم!)
ویرجینیا شوکه شد و پرنس قهقهه زد:(نترس گفتم یک روز...حالاکه نه!)و به ساعت نگاه کرد:(خدای من داره سه و نیم می شه...بخواب.)
و او را وادارکرد دوباره دراز بکشد:(بهتره من برم...اینطوری تا صبح حرف می زنیم!)
و تا بفهمد چکار می خواهد بکند,بر رویـش خم شد.ویرجینیـا لبهای پـر رنگ ومرطوبش را دیـدکه پیش می آورد واز فکر بوسه تنش داغ شد.چشم بر هم گذاشت ونفسش را نگه داشت بعد...لبهای نرم وگرم او را حس کرد اما بر پیشانی!تا چشمگشودگردن گشیده ی او را مقابل صورتش دید:(خوب بخوابی.)وسریع قد راستکرد:(اگه بازم خواب بد دیدی و یا ترسیدی بیا پیشم...امتحان کنیم!)
و چشمکی زد و خندید!اگر ذره ای هم نـیرو در بـدن ویرجینیا بـرای حرف زدنمانـده بود با ایـن حرکت پرنس از بین رفت بطوری که بدون هیچ عکسالعملی,ساکت و بی حرکت شاهد رفتن او شد!
درست یک ساعت طول کشید تا ویرجینیا بتواند بر احساسش غلبه کند.احساسی کهبطور ناگهانی بعد از خروج پرنس شدت گرفته بود.احساسی که همچـون کششآهنربـا او را به سوی اتـاق پـرنس می کشیـد. احساسی که دیگر نامش را میدانست!
صبح بخـاطر دیر خوابیدن دیر بیدار شد.تقریباً نزدیک ظهر بود اما وقتیپایین رفت با دیدن پرنس بـر سر میز صبحانه,خیالش راحت شد.او هم دیر بیدارشده بود!چون یکشنبه بود خاله به خانه ی پـدربزرگ رفـته بود وآندو تنهابودند.پرنس با موهای آشفته وبلوز سیاه دکمه نشده,جذابیت متفاوتی پیداکردهبود.بمحض دیدن او پرسید:(خوب خوابیدی؟)
ویرجینیا روبرویش نشست:(بله,متشکرم.)
(من خیلی منتظرت موندم,فکر می کردم...یعنی امیدوار بودم بترسی و یا...)
ویرجینیا با تعجب به او نگاه کرد.لبخند پرمنظوری بر لبهایش برق می زد:(و یا برای امتحان کردن بیایی!)
ویرجینیا خندید و پرنس پرسید:(حاضری شرطبندی کنیم؟)
(سر چی؟)
(سر هوس!ببینیم کدوممون می تونه اونیکی رو به دام بیندازه؟)
ویرجینیا وحشت کرد:(من هیچ ادعایی ندارم!)
(چطور؟تو به آینه نگاه نمی کنی؟)
ویرجینیا از مکالمه سر در نمی آورد:(منظورت چیه؟)
(نمی تونم بگم!نقطه ضعفم می شه!خوب هستی یا نیستی؟)
(تو دقیقاًچی می خواهی؟)

آوینا
12-21-2011, 14:50
(سعی کن منو تحریک کنی...منم تو رو!)
ویرجینیا تـازه پی به موضوع بـرد و وحشت کـرد:(نه من نمی تـونم مثل فـاحشه ها عـشوه کنم وکار دست خودم بدم!)
پرنس آنقدر خندیدکه ویرجینیا از خجالت عرق کرد:(تو لازم نیست عشوه کنی,فقطکافیه با لباس خواب و موهای باز سر تختم بیایی...و من قول می دم,ببین قولمی دم بهت دست نزنم!)
به غرور ویرجینیا برخورده بود:(ادعای سنگینی کردی!)
نگاه موزیانه ی پرنس بر رویش بود:(برای من مثل آب خوردنه!)
خشم ویرجینیا بیشتر شد:(پس تو هم هر چی داری بریز وسط...برای منم ردکردن تو مثل آب خوردنه!)
خـنده ی پرنس بلندتر و بیشتر شد.ورود ناگهانی خاله دبورا جو را بهم زد:(شماها هنوز صبحانه نخـوردید؟ زود باشید تموم کنید!)
ویرجیـنیا هم مثل پرنس از بازگشت غیـر طبیعی و بی موقـع او متعجب شد وخـاله پریشان تـر ازآنکه بـیاد داشته باشد با پرنس قهر است,به سویشآمد:(بلند شو...باید بریم خرید!)
بـی اعتنایی پرنس همه چیز را بیادش آورد و وادارش کرد برای رساندن حرفهایشبه گوش او,با ویرجینیا وارد صحبت شود:(تو هم باید با ما بیایی,باید برایتو هم لباس مناسبی بخریم!)
ویرجینیا به کمکش رفت:(چرا خاله؟)
(امشب به جشن دعوتیم!)
پرنس سر به زیر به خوردن صبحانه اش ادامه می داد.ویرجینیا مشتاقانه پرسید:(چه جشنی؟)
(جشن ورودآقای دیرمی میجر به خانواده!)

آوینا
12-21-2011, 14:50
(اون کیه؟)
(پسری که بابا به فرزندی قبول کرده!)
پرنس دست از خوردنکشید و خاله با هیجان منفی که او را وادار به قـدم زدنمی کرد,تـوضیحداد:(توی بیمارستان باهاش آشناشده,یک جوون که سالها توی کمابوده و تازهبیدار شده,باباگفت چیزی ازگـذشته بیاد نداره حتی اسمشرو...ظاهراً پدر ومادر نداره دکترها می گند سالها قبل مردند اما پسره...)
پرنس بالاخره سر بلندکرد و با وجود قهر بودن با مادرش,پرسید:(چند سالشه؟)
لـرزشصدایش تـازه ویرجینیا را متوجه بدحالی اوکرد.خاله خوشحال از جـلبتـوجهپسرش گفت:(توی پرونده ی بیمارستان بیست و سه ساله ثبت شده!)
پـرنس باعجله از پشت میز بلنـد شد و بدون هـیچ حرفی از سالن خـارجشد.خاله رو بهویرجینیا ادامه داد: (مشکل اینجاست اونو به فرزندی قبولکرده,غیر از مسالهی ارث که لج پگی وجان رو درآورده,شایعات چی می شه؟مردمچی می گند؟یاروزنامه ها؟علاقه ی بی دلیـل و ناگهانی آقای میجر مشهور بهیک پـسر بیگانهو متاسفانه خوشگل!)
ویرجینیا با تعجب پرسید:(شما اونو دیدید؟)
(نه...بابامی گه خوشگله!همون روزی که توی بیمارستان بـستری شده و اونـودیده چنینتصمیمی گرفـته, این اسم شرم آور*رو هم بابا روی پسرهگذاشته!)(*dreamyیعنیچشم رویایی و خمار) و به سوی در راه افتاد:(بیابریم...تو هم دعوتی!)
ویرجینیا با شادی از جا جهید:(یعنی بابابزرگ دیگه از دستم عصبانی نیست؟)
(نمیدونم!ظاهراً در عرض این مدت کم بابا تـمام رازهای خـانوادگی رو بـهشگفـتهاونم ازش خواسـته کمی گذشت داشته باشه...اینم تاثیر قوی آقای دیرمیما!)
***

آوینا
12-21-2011, 14:50
تا عصر بیرون بودند.خاله برایش لباس شبی به رنگ زرشکی روشن خـریدکه ازجـنس مخمل براق بـود. بلند و تنگ باآسـتینهای کوتاه و یقـه مربعی کهباکفشهـای پاشنه بلند و رژلب بـراق زرشکی رنگ تکمیل می شد.موهایش راآیریساز بالابست و خاله گردنبـند طلای خـود راکه مال دوران جـوانی اش بود,بـهاو هدیه داد تا برای آن شب بزند.شب چون پرنس خانه نبودآندو تنهایی به خانهی پدربزرگ رفتند.حیاط در نورچراغهایی که دور تنه ی درختان نصب شدهبودند,بسیار نورانی و رویایی شده بود.جلوی در, ویرجینیا به بهانه ی کنترلآرایش خودکمی معطل کرد.می دانست به احتمال بسیار زیاد در طول این مدتگردنبند بـه دست دیگری افتاده و یا توسط خود پرنس برداشته شده اما بازچیزی بودکه او را وادار می کردآن کار را بکند.بر چمن خم شد و مدتی گشت وچون چیزی ندید چمپاتمه زد و دست بر خاک کشید.فـکر کرد شاید بر اثرگذشتنکسی در زمین فرو رفته باشد اما تنها چیزی که پیداکرد یک تیله ی کثیف وکهنهبود!
هنـوز نیمی از سالن خالی بود و نیم دیگـر تـوسط فامیلهای درجه یکوآشنـایان نزدیک از جمله ویـلیام استراگر و دخترانش پر شده بود.جواناندرگوشه ای جمع شده بـودند و در مورد پسرک حرف می زدنـد. ویرجینیا خود رابه آنها رسانـد...(کسی می دونه چرا بابابزرگ اونو قبول کرده؟)
(حتماً یک منفعتی براش داشته...من آقای میجر رو می شناسم!)
(مثل پرنس حرف می زنی مارک!)
(من می دونم چرا!می گند خوشگله واسه همون!)
(مودب باشید بچه ها!)
(شنیدید می گند شش سال توی کما بوده...البته توی رنو بوده یک ماه قبل به این شهر اومده!)
شش سال؟رنو؟این کلمات برای ویرجینیاآشنا بود...
(چرا اومده؟)
(معلوم نیست!)
(بچه ها بنظرتون این خیلی مرموز نیست؟)
(واقعیتش من از پدربزرگ انتظار نداشتم یک جوون بی همه چیز رو به عنوان پسرش قبول بکنه!)
(تـازه فقط یک هفـته است باهاش آشنا شده,چطور تـونسته اینطور زود در موردشقضاوت بکنه و اینطور ناگهانی بدون در نظرگرفتن ناراحتی همه در موردش تصمیمبگیره!حالااگه خدمتکار و راننده ویا باغبانش می کرد یک چیزی...)
(خیلی مسخره است!قراره یک بیگانه بیاد به این خونه و دایی ما بشه!)
(چه پسر خوش شانسی!)
(قسم می خورم پسره یک کاری کرده وگرنه بابابزرگ به احساسات ما احترام می گذاشت.)
(منم همین فکر رو می کردم.)
(یعنی چی یک کاری کرده؟)
(مثلاً تهدید و یا...)
(یا شاید جادو!..شاید اون شیطان باشه!)
(هر دوتون خیلی با مزه اید!)
براین که تاآن لحظه ساکت درگوشه ای ایستاده بودگفت:(همتون عاشقش خواهید شد!)
جوابی از جمع نیامد!ویرجینیاکه انتظار خشم و تمسخر یا مخالفت و توهین داشتاز سکوت ممتد جـوانان متعجب شد!طولی نکشیدکه هرکدام به بهانه ای جدا شدندو جمع پخش شد. مهمانان کم کم در سالن پر می شدند.سالن تغییر یافـتهبود.درها باز شده بود,مبلهـا برداشته شده بود,تمـام لوسترها روشن شده بودو چند میز بلند پـر از مواد خوراکی و نـوشیدنی در جای جای سالن گـذاشتهشده بود و دسته ای نوازنده درگوشه ی سالن آهنگ ملایمی و زیبایی مینواختند.ویرجینیا همچنان که اطراف را نگاه می کرد,متوجه ورود پـرنس شد ولـرزش خفیف و قـشنگی وجودش را در بـرگرفت.لباسی کاملاً غـیر رسمی بتنداشت.کاپشن قهـوه ای رنگ با بلـوز شلوار سفید.بـراین متوجه او شد و اومتوجه براین اما اعتنایی نکرد.به طرف یکی از میزها رفت و مشغول نا خونکزدن به خوردنی ها شد.ویرجینیا متـوجه نگاه مرموز براین بر پرنس شد و بهسویش رفت:(چیزی شده براین؟)
(امیدوارم... نه هنوز!)
ویرجینیاگیج تر شد.صدای صحبت دروتی و نورا از طـرفی می آمد:(شنیدی می گندچشمای پـسره خیلی زیباست,شاید به این خاطرآقای میجر اسمش رو دیرمی گذاشته!)
(شاید هم چون زیبا نبوده این اسم روگذاشته تا بگه اگه چشمات رویایی بود بهتر بود!)
ویرجینیا دوباره رو به براین کرد:(فکر می کنی از دیرمی خوشش بیاد؟)
(خوشش بیاد؟پرنس ازکسی خوشش بیاد؟!تو دیونه شدی؟)
(چطور؟امکان نداره؟)
(نه!اگه این پسر همون پرنس قبلی باشه...محاله!)
(و اگه نباشه؟)
براین متعجبانه سر برگرداند:(منظورت چیه؟)
ویرجینیا ترسید:(هیچ...شوخی کردم!)
براین دوباره به پرنس که گیلاس شـراب سرخ بدست به سوی راه پـله می رفتنگـاه کرد:(یکبار من به تو گفتم من اهل شوخی نیسـتم,هـنوز در موردپرنس...اصلاً!)و راه افـتاد:(من می رم مواظبش باشم...احساس می کنم بازمقصد خرابکاری داره!)
ویـرجینیا هم همراهش رفـت.پرنس با دیدن آندو لبخنـدزد:(پسر خاله ی عـزیـز!می بینم که اینجا هم قصد نداری راحتم بذاری؟!)
براین کنارش رسید و رو به جمعیت ایستاد:(راحت گذاشتن تو سخته...خودت هم می دونی!)
(خیلی احساساتی ام کردی!)و خندان کمی از شرابش را نوشید:(شماها پسره رو ندیدید؟)
براین جواب داد:(نه,چطور؟)
(هیچ...خیلی کنجکاوم بشناسمش!)
براین نگاهی به ویرجینیا انداخت.پرنس جدی بود!(نمی دونید کی میاد؟)
(فکرکنم قراره با بابابزرگ تا ساعت نه بیاد.)
(هیچ اطلاعی ازش نداری؟)
(چه عجله ای داری؟الان میاد می بینی!)
پرنس غرید:(بگو ندارم...همین!)
و ازآنها دور شد.براین شوکه شده بود:(این همون پرنس نیست!)

آوینا
12-21-2011, 14:50
ساعت نه شده بود.سالن پر شده بود.نوازنده ها همچنان می نواختند.بزرگانفامیل میان جمعیت پخش شده بودند.خدمتکارها با سینی های شامپاین میگشتند.ویرجینیا دور از چشم بقیه,پای پله ها نشسته بود و براین و پرنس بادو متر فاصله از هم روبروی او ایستاده بـودند.هـر سه مثـل همه,با خستگیمنتـظر بودند تا اینکه بالاخره کسی داد زد:(سلام برهمگی...خوش اومدید.)
پدربزرگ بود.جمعیت به سوی در برگشت.ویرجیـنیا از جا بلند شد اما چیـزیندید پس مشتاقـانه چند پـله بالارفت و توانست سر سفید پدربزرگ را ببیند وسر جوانی که دوشادوش او میان جمعیت غیب شده بود. هم قدپدربزرگ بود و مثلاو تاکسیدو بتن داشت.آرام آرام قدم بر می داشت و سعی می کرد با همه آشناشود.ویرجینیا غیراز موهای قهوه ای روشنش که مواج و براق بر صورت و شانههایش ریخته شده بود,چیز دیگری تشخیص نمی داد و خیلی هیجان زده بود چهـرهاش را بـبیند.نمی دانست چـراکنجکاوی می کرد. زندگی او به نوعی مثل رمانبود.عجیب و پیچیده و دردناک.شاید هم ترحم می کرد چون او در این دنیـا تنهابـود.نزدیک شدنـد و او چرخی زد تـا با این طرفی ها هـم دست بدهـدکهبالاخره هر سه چهره اش را دیدند.بله رویایی و زیبا و جذاب بود.بیشترازآنچه انتظارش را داشتند!براین زمزمه کرد:(هر چـی گفتندکم
گفتند!)
حـالادر پنج متری آنهـا بـود.چشمان آبی رنگ و پـرتلالویی داشت کـه بـاابروهـای باریک و رو بـه بـالا,مژه های پر و خمیده,بینی کوچک ودهان سرخ وبچگانه,صورت دلفریبی پیداکرده بود.براین رو به پرنس کرد:(کمی شبیه توست...)
و حرفش را نـصفه رهاکرد.ویـرجینیا هم متوجه پرنس شد.ثابت ایستاده بود و باچشمان از حـدقـه درآمده جوان را نگاه می کرد.براین متعجب شد:(چی شدپرنس؟شناختی؟)
پرنس جواب نداد.بنظر می آمد نمی تـوانست لبـهایش را حرکت بـدهد.مردمکچـشمانش می لرزیـد اما تنش همچون مجسمه محکم مانـده بود.ویرجیـنیا با شک وتـردید,دوباره به جـوان نگاه کرد.لبخنـدآرام و قشنگی بر لـبهای صاف و خـوشفـرمش داشت.پـرنس داشت می افـتاد!آرام چرخـید و به نرده هـا چنگانداخت.براین خواست بازویش را بگیـرد اما پـرنس بـا یک حـرکت سرد دست اوراکنـار زد و دوباره بـه جوان زل زد:(آه...خدای من...)
او می لرزید و انگارکه درد می کشید,دندان بر هم می فشرد.براین با نگرانی پـرسید:(تـو چت شده؟حالت خوب نیست؟)
پرنس سر به زیر انداخت و راه افتاد.ویرجینیا دیدکه چشمانش برق می زند!یعنی می گریست؟براین سرش را به او نزدیک کرد:(پرنس نکنه اون...)
بناگه پرنس غرید:(خفه شو!می فهمی برای همیشه خفه شو!)
و به سرعت از پله ها بالارفت.
پدربزرگ دروسط جمع ایستاده بود و صحبت می کرد.مهمانان گاهی با خنده وگاهیبا ناله او راهمراهی می کردنـد و پسرک بـدون لحظه ای خالی کردنجا,همـانطور دوشادوش او ایسـتاده بود و بـه صحبتهای ناجی اش با لبخندآراماما بسیـار جذاب که مطمعـناً دل تمـام دخترهای حاضر در سالن را میربـود,گوش می کرد.از غـیب شدن پرنس بر سر پلـه ها مدت زیادی می گذشت وبراین همچنان مشوش و دودل کنار ویرجینیا قدم می زد!ویرجینیا نمی توانستعلت این ترس براین را درک کند پـس خودش راه افـتاد.چنـد پلهبالانرفته,براین با وحشت صدایش کرد:(کجا می ری؟)
ویرجینیا نایستاد:(می رم ببینم حال پرنس چطوره!)
(تو نباید بری!)
(اما یکی باید باهاش حرف بزنه!)

آوینا
12-21-2011, 14:51
(صبرکن...)و بدنبال ویرجینیا بالارفت:(من باهاش حرف می زنم!)
پرنس در بالکنی که تـه راهـروی اصلی طبقه ی دوم بود,بـر صندلی نـشسته بودو سرش را میـان دو دست گرفته بود.براین از عقب به او نزدیک شد:(پرنس؟حالتخوبه؟)
پرنس جواب نداد.براین نزدیکتر رفت:(ببین...اگه حالت خوب نیست دکتر مک منس اینجاست...)
صدای خشک پرنس حرف او را نصفه گذاشت:(خوبم...برو!)
براین ایستاد:(من اومدم تا اگه حرفی داری به من بگی...)
(حرفی ندارم...برو!)
ویرجینیاکه در راهرو ایستاده بود,می دیدکه براین از شدت هیجان می لرزد:(می دونم ازم متنفری اما...)
(من ازت متنفر نیستم براین!)
(پس چرا باهام حرف نمی زنی؟)
(چون حرفی ندارم!)
(دروغ نگو!تو به دردل کردن نیاز داری...می تونی به من اعتمادکنی و...)
(من به هیچی نیاز ندارم!)
بله به ویرجینیاگفته بود عادت درد دل کردن را ترک کرده بود!براین دوبارهراه افـتاد و اینبارآنقدربه خود شهـامت دادکه رفت و روبـروی پـرنس زانـوزد.پرنس آرنـجهایش را بـر روی زانـوهایش گـذاشته بـود و انگشتانش را لایموهای بهم ریخته اش فروکرده بود.براین زمزمه کرد:(اونو شناختی پرنس؟)
پرنس جواب نداد.براین پرسید:(اون کیه؟)
(حال من ربطی به اون نداره!)
(داره...من مطمعنم!)و نزدیکتر شد:(اون همونی که من فکر می کنم؟)
(نه!)سر بلند کرد و به پسرخاله اش خیره شد:(نه براین...نه!اون فقط شبیه بود...می فهمی؟)
براین لبخند زد:(می فهمم!)
ویـرجینیا برای بهتر شنـیدن,چند قـدم از راهـرو را طی کرد.پرنس غرید:(نهتو هیچی نمی فـهمی!بذار یک توصیه ی مفید بهت بکنم,از من دور وایستا!من آدمقابل اعتمادی نیستم!)
براین با محبت گفت:(من یکبار این اشتباه روکردم و دیگه نمی کنم!)
پرنس دوباره سر به زیر انداخت:(تو منو نمی شناسی!)

آوینا
12-21-2011, 14:51
براین لبخند زد:(نه دیگه می شناسمت...تو پسر خاله و دوست صمیمی من هستی!)
(دوست تو مرده!)
لبخند براین محو شد:(منظورت چیه؟)
پرنس جواب نداد.براین با شک و تردید پرسید:(هنوز هم از دست من عصبانی هستی؟)
(می شه تنهام بذاری؟)
براین دست بلندکرد تا شاید موهای او را نوازش کند اما منصرف شد:(پرنس لطفاً این کار رو با من نکن!)
(من چکارت می کنم؟)
(می دونی که...من خیلی عذاب کشیدم...بعد از...)
و مکث کرد.پرنس دوباره سرش را بلندکرد:(تو چی می خواهی بگی؟)
(بعد از اونشب من...)
پرنس با خستگی به پشتی صندلی تکیه زد:(من چیزی یادم نیست!)
(داری فرارمی کنی؟)
(من فقط به تنهایی احتیاج دارم!)
(تو فقط قصدآزار منو داری!)
(باورکن اگه می خواستم اذیتت کنم کلی روشهای عالی بلدم اما من چنین قصد احمقانه ای ندارم.)
(پس چرا در مورد اون شب حرفی نمی زنی؟)
(من اصلاًنمی دونم تو در موردکدوم شب حرف می زنی!؟)
براین کم مانده بود بگریه بیفتد:(چطور یادت نیست؟مگه تو نبودی به من زنگ زدی وکمک خواستی؟)
(آه خدای من!تو هنوز اون شب رو فراموش نکردی؟)
(تو...تو انتظار داری فراموشم بشه؟)
(چراکه نه؟این موضوع مال شش سال قبل بود...)
(اما تو تهدیدم کردی!)
(اماکاری که نکردم درسته؟اونها همش شوخی بود...)
(یا شش سال رفتنت؟)
(کار داشتم رفتم!)
(تمومش کن پرنس!)
(انتظار داری چکارکنم؟)
(می دونم گناهکارم...مجازاتم کن!)
(چطور؟کتک بزنم؟)
(آره!)
(فکرکنم تو مازوکیزم* شدی!)(*masochismبیماری روانی که شخص از ظلم وآزار معشوق در حق خود لذت می برد.)
(آره شدم و حالا از تو می خوام چیزی روکه به من آرامش می ده,بکنی!)
(خوب اگه اینقدر مشتاقی یک روز این کار رو می کنم اما حالانه!)
(چرا؟)

آوینا
12-21-2011, 14:51
(چون حالاناراحت تر از اونم که بخوام به کسی که دوست دارم صدمه بزنم!)
ویـرجینیا با علاقه لبخـند زد اما براین برعکس عصبانی تـر شد:(لعنت به تـو پرنس!چطور می تـونی ایـنقدربی رحم باشی؟)
و از جا بلند شد و به سوی نرده ها رفت.پرنس فوت کرد:(برگشتیم سر جای اولمون!)
صدایموسیقی و خنده و صحبت و ظروف از پایین می آمد.ویرجینیا همانجا بهدیوارتکیه زد و منتظرشد. بـعد از مدتی براین زمزمه کرد:(کاش...کاش میدونستمچکارکردم,می دونم مقصرم اما هـنوز نمی دونم چکـارکردم که اونروزهای خوبگذشـته,اون صمیمیت و دوستی از بـین رفت!تـو همیشه هر ناراحتی ومشکلی داشتیبه من می گفتی و من همیشه کمکت می کردم,غیر از اون یکبار...)
(و من هیچوقت به اندازه ی اون یکبار به کمکت احتیاج نداشتم!)
براین با اشتیاق برگشت:(اما من نمی دونستم...فکرکردم تو بازم شوخی...)
پرنس دستش را بلندکرد:(لطفاً براین...الان حال و حوصله ی صحبت کردن ندارم!)
(پـسکی پرنس؟من الان شش ساله منتظرم!)و به سویش آمد:(بگو و بذار منمبگم)و رسیدو دستهایش را بر دسته های چوبی صندلی گذاشت:(حرف بزن!)
صحنه ی عجـیبیبود.حالت صدا و چهره اش آنچنـان تغـییر ناگهانی یافته بودکهباعث وحـشتویرجینـیا شد.مثل زندانبانی که از شکـنجه وآزار زندانی اش لـذتمی برد,درچشمانش بـرق شیطانی داشت.پـرنس سر به زیر انداخت:(برو عقب!)
لبخند سردی بر لبهای براین نقش بست:(بگو تا برم!)
(تو دلت کتک می خواد اما من اونی نیستم که بخوام دست روی تو بلندکنم پس لطفاً برو!)
(و اگه نرم؟)

آوینا
12-21-2011, 14:51
پرنس سر بلندکرد و از فاصله ی کم به او خیره شد:(نمی تونی وادارم کنی براین...من دوستت دارم!)
بناگههـمهچیز عوض شد.چهـره ی پرنس به لبخند شرارت باری باز شد و چهره یبراینپر دردو خسته شـد:(تو...تو خیلی...)و بغـض صدایش را لرزاند.عـقبرفت و بهزحمت قـدراست کـرد:(حالاقصدت رو فهمیدم!لعنت به تو پسر,می دونیکه بدبختمکردی,میدونی که اسیر شدم...)
پرنس با خونسردی پا روی پا انداخت:(من هیچ قصدی نداشتم!)
(چرا داشتی!)
نگاهشان بر هم افتاد و لبخند پرنس عمیق تر شد:(در مورد تو همیشه استثنا قائل بودم!)
(حالاچی؟)
(بنظر نمیاد موفق شده باشم.)
(چرا شدی!)
ویرجینیاچیزیاز حرفهایشان سر در نمی آورد.حتی صورتشان را هم به وضوح نمیدید.برایننفستلخی کشید:(می دونی...تو هم سادیسم*شدی!)(*sadismبیماریروان� � که شخصازآزاردیگران لذت می برد.)و تلوتلو خوران به سویراهروآمد:(بازم تو برندهشدی,ازاینکه مزاحمت شدم معذرت می خوام!)
و به ویرجینیا رسید و ویرجینیا متوجه شد چشمانش سرخ شده است.تا نیمه ی سالن او را تعقیب کرد:(چی شد براین؟)
اما حال براین بدتر ازآن بودکه بتواند حرف بزند.سر پله ها نرسیده راه را عوض کرد:(الان بر می گردم...)
و به سوی دستشویی راه افتاد.

آوینا
12-21-2011, 14:51
صداها خوابیده بود.موسیقی ضعیف تر شده بود و مهمانان آرام صحبت میکردند.ویرجینیا بر بالای پله ها نشسته بود و پایین را نگاه می کرد.هرکسدرگوشه ای مشغول بود و پسرک,دیرمی,هنوز هم شانه به شانه پـدربزرگ میـانجمعی از بـزرگان باگیلاسی پـر در دست ایستاده بـود و به صحـبتهاگوش میکرد.براین مدتی قـبل ازکنار او رد شده و بدون هیـچ حرفی پایین رفتـهبود.ویرجیـنیا می دانست پـرنس هـنوز هم در
بالکن بـود اما او می ترسید پیشش برود.بعد از دیدن رفتارش با براین,حرفمیبل را درک می کرد.همـیشه ترس از اینکه با یک جمله ی تلخ و یا یک حرکتسرد قلبت را بشکند,وجودداشت.این شخصیت او بود. مثل گل خندیدن اما هنگامنزدیکی با خار زخمی کردن!او هرگز نباید این ریسک را می کرد!یکی داد زد:(هیفردریک...پسرت هنوز برامون حرف نزده!)
موسیقی قطع شد و جمـعیت دست زدند.پسرک خنـده ی بسیار زیبـایی به لب آوردکهحـتی ازآن مسافت قابل روئیت بود:(خوب انتظار دارید چی بگم؟)
همان مردگفت:(بگو چه احساسی داری؟)
(خوشحالم...شماکه باید درکم کنید,تا دیروز بی کس و تنها بودم و حالاصاحبهمه چیز هستم و از هـمه مهمتر عشق...من مسلماً تمام عمر و زندگی ام روفدای آقای میجر خواهم کرد چون مدیونشم والبته خیلی خوشحالم که در خدمت شماخصوصاًآقای میجر,پدر عزیزم هستم!)
پدربزرگ گیلاسش را بالابرد:(به سلامتی کوچکترین فرزندم...دیرمی!)
و همه با هم جامها را بلندکردند.ویرجینیا خاله پگی و دایی جان را دیـدکهدرگوش هم با خـشم چیزهایی می گویـند اما جوانان با علاقه ی عجـیبی دورپسرک حلقه زده بودند.ظاهراً حرف براین درست ازآب در آمده بود!پدربزرگ بعداز سرکشیده شدن شرابها اضافه کرد:(و البته خوشگلترین فرزندم!)
جمعیت به خنده افتاد و پسرک با شرم سر به زیـر انداخت.چقدر همه شـادبودندغیر از او!اصلاً هیـچکس متـوجه وجود او نبود.کسی به یاد او نـبود واوخیلی دوست داشت در جمع باشد.کنار پدربزرگ با افتخار از نـوه اشبودن!ازطرفی دیـدن ناراحتی پرنـس و براین,کسانی که از همه بـیشتر برایشارزشداشتـند,بر روحیه ی او تاثیر منفی گذاشته بود...(چرا نمی ذاری بیامنشونتبدم؟)
لوسی بود.در پای پله ها و دایی جدید,دیرمی,درکنارش:(واقعاً نیازی نیست...شما بفرمایید.)
ویـرجینیاخود را جمع و جورترکرد و دیرمی به او نگاه کرد.رعشه ای شدیـد وبی علت برانـدام ویرجینیا افتاد.لوسی با عجله گفت:(اونویرجینیاست...دختر...)
پسرک لبخند زنان حرفش را قطع کرد:(بله می شناسمشون!)
واز پـله ها بالاآمد.لرز تن ویرجینیـاآنقدر شدت گرفـته بودکه نمی توانستازجـا بلند شود.چه شده بود؟ لوسی صدایش کرد:(ویرجینیا اتاق دیرمی رونشونبده...روبروی اتاق براین...)
پسرک تا چهار پله به او نزدیکشد.ویرجینیا به خود نهیبی زد و به کمک دیواراز جا بـلند شد و اوگفت: (سلامویرجینیا...چرا اینجا قایم شدی؟)
لبخندش با وجود معصومیتش ویرجینیا را ترساند:(فکرکنم شما بهتر بدونید...هر چی باشه به لطف شماست که اینجام!)
(اما اون اعتراضی نداره!)
صدایش جدی و سخت بود...(شاید هم من شهامتش رو ندارم!)
دیرمی به سرعت موضوع را عوض کرد:(می دونی من خیلی مشتاق دیدارت بودم.)
ویرجینیا متعجب شد:(چرا؟)
(نمی دونم...احسـاس می کنم سرنوشتهای ما مثل همِ...اونـطورکه دکترهاگفتـند پـدر و مادر من هم تـوی آتش سوزی مردند...)
(جدی؟متاسف شدم.)
دیرمی آن چند پله را بالاترآمد و دستش را درازکرد:(خیلی خوشحالم با توآشناشدم.)
چشمانش برق و ظرافت عجیبی داشت بطوری که ویرجینیا احساس کرختی کرد:(من هم همینطور.)
دستـشسرد بود و نفـشرد.حتی لمس تنـش هم ویرجینیـا را منقلب کرد.یعـنیچه؟این چـهاحـساسی بود؟ صدای دیرمی او را متوجه آمدن پرنس کرد:(شمابایدآقای سویینیباشید؟)

آوینا
12-21-2011, 14:51
پرنـس سر پله ها بود.کاپشنش را بر بازویش آویخته بود,موهـایش بر پیشانی وچشمانش پخش شده بود وچـشمانش خسته و مریض بنظر می آمد.با دیدن دیرمی بر سرپله ها ماند و خنده ی تلخی کرد:(دیرمی؟!... آقای دیرمی میجر!)
دیرمی چند پله بالارفت و خود را به او رساند:(بله...خوشبخت شدم.)
و دستش را درازکرد.پرنس به او خیـره ماند:(اوه خدای من...بـاورم نمی شه!)و بـاز خندید:(تو جداً چـیزی یادت نیست؟)
ایـن جمله ی سرد اما صمیمی,باعث تعجب ویرجینیا شد.دیرمی هنوز دستش را نگهداشته بود:(آزمایشها و دکترهاکه اینطور می گند و من غیر از درد و سوزشبدنم چیز دیگه ای یادم نیست.)
پرنس بالاخره دست او راگرفت و دو دستی فشرد:(امیدوارم باگذشت زمان چیزهای بیشتری یادت بیفته!)
دیرمی خندید:(فکر نکنم مایل باشم!از صدماتی که دیده بودم والبته مرگ خانواده ام,اگه این گذشته یادم بیفته عذاب خواهم کشید)
(بله حق با تـوست,گذشـته های بـد,محکوم به فـراموش شدن هستـند.)چشمـانش میلـرزید و هنوز دست دیرمی را می فشرد:(خیلی خیلی خوشحالم تو رو سلامت میبینم.)
(بله ما می تونیم دوستهای خوبی بشیم آقای سویینی.)
(لطفاً به من پرنس بگو!)
دیرمی با علاقه لبخند زد:(خیلی خوب...پرنس!)
ویرجینیا هیجان و عشق را در نگاه پرنس خواند.پس او از دیدن دیرمی شاد شدهبود.یعنی او را میشناخت؟ (اسم قشنگی برات انتخاب کردند,من تعجب می کنمچطور در بین لباسهات به چیزی که اسمت رومعلوم بکنه برخورد نکردند؟)
(لباسهام گم شده!گفتند اشتباهی قاطی لباسهای بیماران مسری سوزونده شده!)
پرنس خندید.خنده ای پرمعنی و پرمنظور!لعنت بر او چیزی قایم می کرد!(چطور شد اومدی لوس آنجلس می گند توی رنو بودی!)
(واقعیتش برای کار اومدم دکتری که توی بیمارستان رنـو مسئول بخش ما بـود به من آدرس داد بیـام توی بیمارستان برلی هیلزکارکنم.)
پرنس همچنان لبخند به لب داشت:(به خانواده ی میجرها خوش اومدی...و)همچونخواب روها دست بـه گونه ی دیرمی کشید:(و لطفاً مواظب خودت باش!)

آوینا
12-21-2011, 14:52
دیرمی هم لبخند زد:(متشکرم!)
پرنـس چند پله پایین رفت و ایستاد:(راستی ویـرجینیا,به براین بگو قصد نـاراحت کردنـش رو نداشتم لطفاً منو ببخشه!)
و دوباره راه افتاد.دیرمی با نگاه بدرقه اش می کرد:(مثل اینکه از من خوشش اومد!)
و بـاز لبخند زد.ویرجینیا متـوجه نگاه و خنده ی عجیبش شد و او متوجه ویرجینیا:(خیلی خوب ویرجینیا ... اتاقم کجاست؟)
اتاقی که برای او انتخاب کرده بودند بزرگتـرین اتاقی بودکه ویرجیـنیا درعمرش می دید.با ورود بـه اتاق دیرمی به سوی تخت رفت و بر رویش نشست.در نورشدید لوستر,رنگ موهایش کمرنگ تر دیده میشد. ویرجینیا در چهارچوب درماند:(اتاق رو پسندیدی؟)
دیرمی خونسردانه اطراف را دید زد:(بله قشنگه...به تو هم چنین اتاقی داده بودند؟)
(نه به این بزرگی...از اتاقهای اون طرف...)
(چرا دم در ایستادی؟بیا تو...می خوام چند تا سوال ازت بپرسم.)
ویرجینیا با هیجانی متفاوت که بـعد از دیـدن او بـوجودآمده بود,داخـل شد ودر را بست.دیـرمی به تخت اشـاره کرد و او رفت وکنارش نشست.دیـرمی دست بهپاپـیون تاکسیدواش برد:(برام ازآقای میجـر بگو... دوستش داری؟)
چه بهتر نگاهش نمی کرد:(فکرکنم همه چیز رو به شماگفته!)
(تقریباً)
(پس باید درکم کنید!راستش من خیلی سعی کردم دوستش داشته باشم اما اون اجازه نداد.)
(می فهمم!)
مدتـی به سکوت گـذشت.دیرمی همچنان برای بازکردن پاپیونش تلاش می کرد:(پرنس چی؟رابطه اش با پدربزرگش چطوره؟)
با این چرخش ناگهانی موضوع به پرنس,قبل از همه,شک ویرجینیا بیشتر شد:(متاسفانه بد!)
(چرا؟)
(کسی علتش رو نمی دونه...بنظر میاد همیشه همینطور بوده!)
دیرمی بالاخره به سوی او چرخید:(می شه کمک کنی اینو در بیارم؟)
ویرجینیا به خنده افـتاد و با وجـود همان هیجـان بی علت,که بـا تـماسداشتن با تـن او شـدت می گرفت, کمکش کرد تا پاپیونش را در بیاورد.(بقیهچطورند؟دختر و پسرهای آقای میجر...نوه ها...)
ویرجینیا متعجب شد.یعنی باید یک یک توضیح می داد؟:(من نمی تونم نظر شخصی ام رو بگم,اونا با هـر کس به یک روش برخورد می کنند...)
و پـاپیونـش را درآورد.دیرمی تشکرکـرد و از جا بلند شد:(درسته اما من بایددر مورد شخصیتها و روابـط بقیه چیزهایی بدونـم تاآماده بـاشم,من شش سال ازانسانـها دور بودم خصوصاً این انسانها با بقیه فـرق های زیـادی دارند میفهمی که؟من باید مواظب رفتار و طرز صحبتم باشم بازم تو زودتر از من اومدیو بیشتـر از من این جمع رو می شناسی تو می تونی کمکم کنی!)
و سـر برگرداند و به او خیره شد.چقدر جالب بود با شخص جدیـد و زیبایی دریک اتاق تنهـا بودن و سد بیگانگی را به این زودی شکستن!ویرجینیا احساس میکردکاملاًدرکش می کند پس هـمه چیز را توضیح داد.تـمام رفـتارهایی که دیـدهبود و برداشتـهایی که کـرده بود.علایق و نفرتها,ترسها و حرفها,افتخارات وشرمها و...آمدن لوسی نقطه ی پایانی مکالمه شد:(دیرمی بیا...مهمونها دارندمی رند می خواند خداحافظی بکنند.)

آوینا
12-21-2011, 14:52
دیرمی راضی شده بود:(متشکرم ویرجینیا...صحبت با تو زیبا بود.)
وکتش را درآورد و با همان سر و وضع نامناسب از اتاق خارج شد.خروج او با ورود برایـن هماهنگ شد: (ویرجینیا,بیا داریم می ریم.)
ویرجینیا از جا بلند شد:(صبرکن براین...یک پیغامی برات دارم.)
بـراین در را تا نیمه بست.بنظر می آمد حالـش بهـتر شده بود.ویرجـینیا بهسویش راه افـتاد:(راسـتش پرنس گفت بهت بگم قصد ناراحت کردنت رو نداشت وازت معذرت می خواست.)
براین در راکامل بست:(جدی می گی؟)
ویرجینیا خود را به او رساند:(می دونی براین...ببخش اینو می گم اما بنظرمیاد تو خیلی بهش پیله می کـنی یعنی انگار یک جورهایی می خواهی ناراحت وعصبانی اش کنی!)
چهـره ی براین غمگیـن شد:(بر عکس این اونه که داره بـا بی توجهـی بهگـذشته وگنـاهم منـو ناراحت و عصبانی می کنه!اون می دونه من در چه عذابیبودم و هستم و...)
(کدوم گناه براین؟این چیه که اینقدر تو رو عذاب می ده؟)
براین سکوت کرد و ویرجینیا بـاز با فکر اینکه فـضولی کرده,گفت:(البته مجبـور نیسـتی چیزی به من بگی من فقط قصد...)
(مهم نیست...الان شش ساله که من این حقیقت رومخفی می کنم و هر روز و شبشکنجه می کشم شاید وقـتشه به یکی بگم و سبک بشـم,شاید تـو تونستی درکمکنی...)وآه سـوزناکی کشید به دیوار تکیه زد وشروع کرد:(شبی بودکه داییسدریک کشته شد...ساعت یک از بیرون به من تلفن کرد وگفت توی یک بـاجه یتلفن هستم و ازم خواست به کمکش برم,کلی به من التماس کردگفت مساله سر مرگو زندگی گفت دنبالمند و...خوب من باور نکردم چون اون پسر خیلی شوخ و شروریبود هـر روز یک خـرابکاری می کرد و اونشب فکرکردم که ازکجا معلوم بازمسرکاری نباشه پس...نرفتم!)

آوینا
12-21-2011, 14:52
صدای بـراین به طرز وحشتناکی لـرزید و او را از ادامهدادنبـازداشت.ویرجینی� � به منظور همدردی گفت: (خوب توکه گناهینداشتی!واقعاًازکجا می دونستی که دروغ نمی گه و اینم یکی از...)
(نـهدروغ نمی گفت!وقتی دو ساعت دیرکرد و همه نگرانش شدند قایمکی به آدرسیکهداده بود رفتم... اونجا نبود و پلیسها دور همون باجه نوار زرد ورودممنـوعکشیده بودند...توی باجه خون آلود بود...شیشه باجه...گوشی تلفن کفباجه وحتی توی خیابون کشیده شده بود...)
قـلب ویرجینیا تیرکشید.برایننالید:(هیچ می فهمی من توی اون لحظه چیکشیدم؟چـقدر ترسیدم؟چـقدر احساسگناه و پشیمانی کردم؟اون راست میگفته...اوه خـدای من!تـا صبح تـویخیابـونهاگشـتم و عـین دیونه ها صداشکردم,التماس کردم,معذرتخواستم,دعاکردم,و خودمو لعنت کردم و ازفکر اینکهشاید مرده باشه,گریه کردمو هزار بار سعی کردم خودمو بکشم اما...نتونستم!)
و قطرات اشکش رهاشد.بغض راه گلوی ویرجینیا را هم بست.براین سر به زیرانداخت و ادامهداد:(شـش ماه گـذشت و هیچ خبری ازش نشـد و من بـا فکراینکه بـاعث مرگش شدماز زندگی سیر شدم و هر روز دردکشیدم اما بدتر بیخبری خانواده اش بودکهدیونه ام می کرد خاله و میبل مرتب به کلیسا میرفـتند و دعـا وگریه میکردند,شکایت و دعوا می کردند...پدرش همه جا روگشتو پول خرج کرد اما منهترسو
جرات نداشتم حقیقت رو بگم,یااگه می فهمیدند پرنس توی دردسرافتاده بودهواز من کمک می خواسته و من کمکش نکردم؟و اون بـا صدمه ی سختیکه دیده بودهو شاید خونریزی شدیدی که داشته,از ترس عده ای آواره یخیابـونها شده وشایـد به چنگشون افتـاده وکشته شده و یا درگـوشه ای از شدتبدحالی افتادهو مرده...چکار می کردند؟تا اینکه بعد از شش ماه بی خبریباپدرش تماس گرفتخاله به من گفت و تازه اونوقت فهمیدم زنده است اماکجا بوددر چه وضعی بودچرا رفته بود چرا تماس نمی گرفت و چرا برنمی گشت...معلومنبود!با پدرشخیلی کم حرف زده بود و پدرش خیلی کمتر به خاله تحویل دادهبـود اینبارفکرکردم حتماً بـلایی سرش اومده,فلج یـاکور شده و یـا...نمیدونم که...هراتـفاق بدی که بگی به فکرم زد شش سال تمام سعی کردم بفهممکجاست حالشچطوره وآیا منو بخشیده یا نه که بالاخره اومد همین چند ماهقبل,سالم بود وخیلی ساده گفت چون کـار داشتم رفـتم!انگارکه همون کـسنبودکه پشت تلفنتـهدیدم کرده بود,بغـلم کرد و از دیـدنم ابـراز شادی کرداصلاً انگارخودشو به نفهمی زده بود...تو حال منو درک می کنی؟رفتم اونجا بایک صحنه یوحشتناک روبرو شدم هزار جور فکرکردم,تـرسیدم, شش سال زندگی امحرومشد,روحیه و جوونی و سلامتی وآینده ام از بین رفت و حالا انگارکه اونتلفنو اونهمه خون و تمام این سالها غیبت فقط یک شوخی مسخره ی آوریل بودهباهامعادی رفتار می کنـه...
من مقـصر بودم!مطمعنم من مقصر فراروآوارگی و تنهایی اش بودم,من مقصرسالهاگریه ی خاله و میبل و نگرانی وعـذاب پدرش بودم و حالاهر روز منتـظرمبهم صدمه بزنه تـو روم بـایسته و بگهازت متـنفرم,تـو گناهکار بودی تاآرومبشم اما اون با رفتار خونسردانه وبدتر,محبت آمیزش داره شکنجه ام می ده!)
شنیدن ماجرا و دیدن شدت حساسیتو ناراحتی براین,قلب و روح ویرجینیا رالرزاند:(بس کن بـراین,این گناه اونهکه سالها پدر و مادرش رو بی خبـر ومنتظرگـذاشته شاید اون آواره و تنهـانبوده شایـد اصلاً اون خونها مال اوننبوده شاید اونقدرکه فکر می کنی عذابنکشیده؟)
(نه اون خیلی عذاب و سختی کشیده,من احساس می کنم,من می بینـم...اون ایـنطوری نبود...عوض شـده, خیلی عوض شده!)
ویـرجینیا عقیده ای راکه مدتـها بود فکرش را مشغـول کرده بود و حال شدت گرفته بود به زبان آورد:(تو مطمعنی این همون پرنس؟)
(مسلمه که اونه!)
(یعنی قیافه و رفتارش عوض نشده؟)
(توچی می خواهی بگی؟)
(هیچ...راستش میبل هم می گفت عوض شده...می گفت که...)
نگاه متـعجب براین متوقـفش کرد.صدایـشان کردند اما هر دو در سکوت به هم زل زده بودند.براین زمزمه کرد:(تو چیزی می دونی؟)
(نه...ای بابا ولش کن بیا بریم.)
اما براین باکف دست در را بسته نگه داشت:(موضوع چیه؟)
(فقط حدسه...یعنی اونقدر از همه شنیدم که...)
(چی رو؟)
ویـرجینیا با نگرانی از خرابکاری که کـرده بودگفت:(اینکه پـرنس عوض شده...منم فکرکردم شایـد اصلاً این پسر...)
براین باگیجی گفت:(اما اون پرنس...یعنی چرا باید نباشه که؟!)
باز صدایشان کردند:(براین...ویرجینیا...بیا یید داریم می ریم...)
امـاآندونمی تـوانستند حرکت کنند.نگاهـشان بر هـم قفل شده بود و از چهرهی هم میخوانـدندکه حالا بیشتر از قبل در ترس و نگرانی خواهند بود.
***

آوینا
12-21-2011, 14:52
در طول هفـته ای که ویرجینـیا در خانه ی دایی جان بود,دیرمی به آنجاآمد تاباآن خانواده بهترآشنا بشود و بادایی و زن دایی بطور خصوصی صحبت کند.روززیبایی بود.لوسی و سمنتا ازآمدن او بسیار شاد شدند بطوری که در طول آنمـدتی که او با پـدر و مادرش در اتاق مشغـول صحبت بود,لباس عـوض کـردند وآرایش کردند.کارل هم با وجود مغـرور بودن,نسبت به دیدار او ابراز اشـتیاقمی کرد و ویرجینیا از دیـدن شادی بی علت آنها به هـیجان آمده بود.وقـتیبالاخره همگی یـکجا جمع شـدند,ویرجینـیا از تغیـیر شدید
روحیه ی دایی تعجب کرد!حالادیگر تمام اعضای خانواده با شیفـتگی به دیرمینگاه می کردند و او را بـه حـرف می کشیدند و او در لباسهای روشن با لبخندیهر چندکوچک و ساده بر لب,آنچنان وسوسه انگیز بودکه خواه نا خواه ویرجینیاهم حیرانش شد و او انگار اصلاً متـوجه دلبری کردنش نباشد,رفـتاری عـادی وحتی تا حدودی سرد در پیش گرفته بود.در مورد احساسات و عقایدشان نسبت به اوپرسید,نسبت به کار و زندگی آنها نظرات مفیدی داد و درآخر از اینکهباآنهاآشنا شده و به جمعشان پذیرفته شده,ابـراز عـلاقه
وشـادی کرد.ویرجینیا می دیدکه کاملاً بر حسب حرفـهای او برخـورد و عمل میکرد و این رفتار متین وصمیمی اما شدیداً حساب شده و تحت کنتـرل,برایویرجینـیا عجیب بنـظرآمده بود.رفـتاری که اگرکـس دیگری صاحب بود بسیارسـرد و خشک دیده می شد اما به او جـذابیت خاصی داده بود.رفـتاری که برایپسری مثل اوکه سالها از انسانها و دنیا خصوصاً از تجمل و ثـروت دوربوده,بعـید بنظر می آمد.رفتاری که اطرافیانش را تا حد بغل کردنش,هنگامخداحافـظی گرم کرده بود.
آخر هفته چون فـیونا مریض شـده بود و نمی توانست به خـانه ی پـدربزرگبرود,زن دایـی پیـشنهـاد دادویرجینـیا بجـای تنها مانـدن در خانه,پیش اوبـرود.خانه ی آنهاکـوچک اما با صفا بود.مثل اکثـر خانه های لـوسآنجـلس,پنجـره های بزرگ و نـزدیک به زمین داشـت که باعث می شـد خانـهبسیار نورگیر بـاشد. خدمتکار نداشتند.پرستار بچه هم نداشتند.وقتی ویرجینیاعلتش را فهمید بسیار احساساتی شد.فـیونا عاشـق
زندگی اش بود,عاشق شوهر و فرزندش و خانه اش و دلش می خواست با تمام وجوداین زندگی راحس کند.او زن بسیار خوب و نمونه ای بود.رفتار شوهرش اروین همبـسیار رمانتیک و شـیرین بود بـطوری که ممکن بود به هر دختری,مثلویرجینیا,که حتی یکروز درآن خانه و درحضورآن زوج بود,آرزوی ازدواج را قدرتببخشد. در خانه ی خاله پگی خیلی به ویرجینیا بدگذشت.اوکه بـرای صحبـت بابـراین کلی فکرکـرده بود,برای این کار اصلاً وقت پیدا نکرد.براین از صبحتا عصر در دانشگاه بود عصرها هم هلگا رهایش نمی کرد.هـر وقت سراغ براین میرفـت او هم پیدایـش می شد و با حرفـها ی بی ربط و شوخی های بی مـزه مزاحمتایجاد می کرد.غیر ازآن ماروین هم براین را به صحبت و بازی بسکتبال می کشیدو تقریباً هیچ ساعتی تنها نمی مانـدند و شاید اینطور بهـتر بود چون وضعروحی برایـن بسیار بـد بود.تمام وقـت متفکـر و مـشوش و ناراحت بود و اینآنقدر شدید بودکه حتی ویرجینیا دلش نمی آمد اسم پرنس را ببرد.
آخرآن هفته پدربزرگ و دایی برای انجام معاملات شغلی به کمک دایی بزرگ بهمکزیک رفتند و خاله پگی بجای او میزبان فامیل شد.ویرجینیا هـم دعوت شدهبود.روز عجیـبی بود.وجـود تمام فـامیل همراه بـا دیرمی,ویرجینیا را شاد ونبود پرنس ناراحتش کرده بود.بعد از ناهار همه در سالن جمع شدنـد و شروعبـه صحبت کردند.پسرهای زن دایی ایرنه هم بـودند و تلاش می کـردند جوانانرا تشـویق کنند شب هـالوون
مهمان آنها باشند.آنطورکه تعریف می کردندویلایی در خارج شهر داشتند و میخواستند به افتخاردیرمی مسابقه ای برگذارکنند.مادرها مخالفت می کردند وبچه ها اصرار!صحنه ی جالبی بود.شوخی ها,التماسها, شکایتها,خنده ها همه چیزقاطی شده بود.فکـر ویرجینیا اغلب مشغـول پرنس بود.سعی می کرد روشـهاییبرای صحبت با او در مورد دیرمی پیداکند اما وجود دیرمی تا حدودی حواسش راپـرت می کرد.ساکـت
درگوشه ای نشسته بودو با لبخنی مداوم بر لب,همه را تماشا می کرد.چیزی درنگاهش موج می زد.چیزی غـریب و بی نام,چیزی سوزنده و برنده,چیزی که میترساند...چه بود؟حسادت؟بی قراری؟ عشق؟ خشم؟ احـتیاج؟نفرت؟حسرت؟بیگانگی ؟شاید شباهـت شدید چشمانش به چـشمان پرنس این احساس نامعلوم و مرمـوز رابه ویرجینـیا می داد.بله چـشمانش به کشیدگی و هـمرنگی چشمان پـرنس بود بااین تـفاوت که
ابروهای پرنس یک خط مستقیم با انتهای باریکتر شـده و رو به بالابود اماابروهـای دیرمی یک شکسـتگی شدید رو به پایین در امتداد داشت که او رابزرگتر و جدی تـر نشان می داد امـا نه این دلیل مـوجهی برای ویرجینیا نبودچون شخصیت دیرمی تضادکاملی با شخصیت پرنس داشت.لااقل او باید بجاینفرت,عاشق این جمع می بود و بود چون دست او راگرفته و بلندش کرده بودند وهمانطورکه براین گفته بود عاشقـش
شده و ستایشش می کردند و وظیفه ی دیرمی بود عاشق جمع و پدربزرگ باشد.
وقـتی زمان حرکت فـرا رسید,خاله در ایوان به دیرمی که به بدرقه ی آنهاآمدهبود با شور و علاقه گفت: (دیرمی جان من از تـو می خـوام اگه ممکنه فرداناهـار مهمون ما بـاشی حالاکه بابا ایـنجا نیست نمی تونی بهانهبگیری...منتظرتم!)
دیرمی تعظیم کرد:(برای من دعوت شدن از طرف شما افتخار بزرگیه.)
خاله مست رفتار او بغلش کرد:(خوشحالم کردی عزیزم.)
در ماشین ویرجینیا به خود جرات داد و پرسید:(مثل اینکه خیلی از دیرمی خوشت اومده خاله؟!)
خاله آهی کشید:(آره بنظر پسر خیلی خوبیه,من اوایل ازش خوشم نیومده بود اماحالامحبت عجیبی نسبت به اون توی دلم احساس می کنم,می دونی...منو یاد جوونیهای جویل می اندازه!)
ویـرجینیا متعجب از این تـشابه دادن به فکر فرو رفت.وقتی به خانه رسیدندباز پرنس نبود و حتی تا ساعت دوکـه ویرجینیا جلوی پنجره به انـتظار اوبیدار مانده بـود,نیامد اما صبح سر میز صبحانه بالاخره با او روبرو شد.درقیافه و رفتارش تغییر عظیمی به چشم می خورد.آشفـته و رنگ پریده شدهبود,دیگر ازآن متلک ها و شوخی ها و تندی ها خبـری نبود.درست مثل یک بیمـارمسلول,خسته و رنـجور بود بطوری که وقتی بـا ویرجینیا روبرو شد فقط یک نگاهگذرا به او انداخت و زمزمه کرد:(خوش اومدی.)
خـاله که قهر ماندن او را به تنگ آورده بـود,با عجلـه قبل از خروج پرنس گفت:(وقـت ناهار بیا خونه,کار واجبی باهات دارم.)
پرنس با بی علاقگی پرسید:(در مورد چی؟)
(نمی تونم بگم...سورپرایزه!)
پرنس کاپشن سفیدش را پوشید:(من حوصله ی سورپرایز ندارم!)
خاله غرید:(اما باید بیایی...لطفاً پرنس!)

آوینا
12-21-2011, 14:52
پرنس به تندی خارج شد.ویرجینیا پرسید:(چه کاری خاله؟)
(یادت رفته؟امروز دیرمی مهمون ماست!)
ساعت دوازده ظهر دیرمی آمد.پولیورآبی وشلوار سفید بتن داشت که باز هم بهاو می آمد.هنوز وارد خانه نشده سراغ پرنس راگرفت و وقتی از نبودش مطلع شدبا مهارت کامل حالت متاسف چهره اش رابه حالت متعجب از دیدن زیبایی و عظمتخانه تغییر داد:(اینجا خیلی قشنگه خانم سویینی,اجازه بدید به شمابخاطر اینسلیقه ی عالی تبریک بگم.)
خـاله با شوق از این توجه,خندیـد و او را به اتـاق نشیمن راهنمایی کرد.تازمان حاضر شدن ناهار,آنهاکلی صحبت کـردند.در اصل خاله با علاقه دیـرمی رابه حرف می کشید,در مورد پرنس وگذشته و خاطرات و شیریـن کاری هایش,در موردشـوهرش و چگونگی مرگش,حرف زد و درد دل کرد.تمام مدت ویرجینیا ساکت در مبلیروبروی آندو نشسته بود و متعجبانه نظاره می کرد.او هیچوقت خاله اش را تااین حد شـاد
و راضی و راحت نـدیده بود.وقت ناهارکه شد,هـر سه سر میز رفتـند و دقایقیمنتظر پرنس ماندند.چند بارخاله به تلفن همراه پرنس زنگ زد و چون نتیجه اینگرفت مجبور شدند بدون او شروع کنند.سر ناهار هم وضع ادامه داشت و شایداگر دیرمی مسیر صحبت را عوض نمی کرد خاله هم مثـل پدرش تمام رازهایش را بهاو می گفت!(راستی قرار هالوون هم گذاشته شد.)
ویرجینیا با هیجان گوش کرد:(آخر هفته همه به سرپرستی آقای اروین کلایتون وخانمش به ویلامی ریم.)
(همه؟)
(آره همه ی جوونهاکه باآقای سویینی می شیم شونزده نفر.)
خاله با بی میلی از سر میز بلند شد:(فکر نکنم پرنس بیاد...)
دیرمی هم بلند شد:(چرا؟)
خاله به سوی در راه افتاد:(نمی دونم؟اون همیشه برای مخالفت با بقیه بهانه ی پیدا می کنه!)
ویرجینیا هم دنبالشان به سوی اتاق قبلی راه افـتاد.دیرمی ناراحت شده بود:(سه روز بـیشتر طول نمی کشه... من سعی می کنم راضی اش کنم.)

آوینا
12-21-2011, 14:52
(منکه ناامیدم...اون اگه نخواد به حرف هیچکس گوش نمی ده!)
تازه وارد اتاق شده و نشسته بودندکه صدای پرنس از سالن آمد:(رئالف,خانم سویینی کجاست؟)
خاله مشتاقانه خود را به در رساند:(بیا اینجا پرنس...ما اینجاییم.)
و درآستانه ی در به انتظارش ایستاد.پرنس غرمیزد:(من امروزکلی کارداشتم تو باید صبح می گفتی چی...)
و وارد شـد و دیرمی را دیـد و خشکش زد!دیـرمی از جـا بلـند شد و سلام داداما در چهـره ی متـعجب و ناراحت پرنس هیچ تغییری حاصل نشد.خاله با نگرانیگفت:(دیرمی اومده دیدنمون...موضوع چیه؟)
دیرمی قدم پیش گذاشت تا دست بدهد و شاید او را از این حال نجات دهد:(سلام...مزاحم شدم؟)
پرنس بالاخره به خودآمد:(نه...نه...خواهش می کنم...خوش اومدی.)
و دست داد.دیرمی رهایش نکرد او راکشید وکنار خود برکاناپه نشاند:(خیلی مشتاق دیدارتون بودم.)
پرنس هم دست او را می فشرد:(منم!)
ویرجینیابه زیرکی دیدکه در حالات و رفتار و حتی نگاه دیرمی هم تغییری عجیبایجاد شده است!(همین چند لحظه قبل در مورد شما صحبت می کردیم...)
پرنس نگاهش نمی کرد حتی تکیه هم نداده بود:(اوه غیبت؟)
دیرمی بـا خنده ای کوتاه تـوانست حواس او را به خـود جلب کنـد:(نه در موردجـشن هالوون بود...خـانم سویینی می گفتند شما نمی تونید بیایید...)
پرنس نگاه ساده ای به مادرش انداخت:(خانم سویینی درست فرمودند!)

آوینا
12-21-2011, 14:53
(چرا؟مشکل چیه؟)
(کارهای زیادی دارم.)
(فقط دو یا سه روز؟)
(فکر نکنم بتونم بیام.)
(هیچ راهی برای راضی کردن شما وجود نداره؟)
پرنس بالاخره به چشمان آبی او خیره شد:(امیدوارم نباشه!)
لبخند دیرمی دوباره تشکیل شد:(یا اگه من ازتون خواهش کنم؟)
پرنس هم به خنده افتاد:(لطفاً نکن!)
دیرمی ادامه داد:(خواهش می کنم بیایید...بخاطر من!)
پرنس نفس عمیقی کشید:(باشه میام!)
خـاله بـا شوق از ایـجادشدن صمیمیت میـان آندو,گـفت:(پرنس,دیـرمی خونمونرو ندیده چـرا نمی بری اطراف رو نشونش بدی؟هر وقت چای آماده شد صداتون میکنم.)
پرنس از خدا خواسته به سرعت از جا بلند شد:(اتفاقاً منم با دیرمی کار داشتم.)
لبخـند خاله عمیقـتر شد.او شاد شده بود اما ویرجینیا بـخاطر خـواسته شدنعذرش,ناراحت شده بود.بعد از خروج آن دو,ویرجینـیا هم به بـهانه ی دستشوییرفـتن در تعـقیب آنها به ایوان درآمد.می دانست حقیقتی بین آندو وجود داشتو این موضوع او را نگران کـرده بود. چند بـار نگاهش را چرخاند تا ایـنکهتوانست آندو را زیر سایه ی یکی از درختان گیلاس ببیند.به دیوار چسبیدوآهسته پیش رفت.روبروی هـم ایستـاده
بودند و پرنس با حرارت و هیـجان حرف می زد.صـدایش نمی آمد اما از حرکتوسیع دستها و چهـره ی متعجب شده ی دیرمی می شد حدس زد موضوع جدیاست!کنجکاوی ویرجینیا را می کـشت پس وقتی به انتهای ایوان رسید زانو زد واز لای نرده ها نظاره گر شد.باز هم چیز واضحی نمی شنید اما اوناامید نبود.پرنس مدتی حرف زد و دیرمی را وادار به جواب دادن کرد بعد با خجالت قدم پیشگذاشت و او را بغـل
کرد!ویرجینیا شوکه شد.پس پرنس دیرمی را می شناخت!نسیمی برخاست و ویرجینیابه امید شنیدن چیزی نفسش را در سینه حبس کرد و شنید.دیرمی در حالی کهدستهای پرنس را از دورگردن خود بـاز می کـرد گفت:(باورکن چیزی یادم نیست!)
پرنس به او زل زد:(دروغ نگو پسر!نکنه از دستم عصبانی هستی؟)
(چرا باید عصبانی باشم؟)
(نمی دونم...فکرکردم شاید بخاطر اینکه اومدم اینجا و...)
و هـوا ثابت شد!در مغـز ویرجینیا غـوغا بود.پرنس دیرمی را می شناختحالادیگر مطمعن شده بود و اگر دیرمی دچار فراموشی نشده بود او هم بایـدپرنس را می شناخت!دوباره متوجه آنـدو شد.باز هم درآغوش هم بـودند و پـرنسبا ناراحتی چیزی می گفت و دیـرمی را بخـود می فشرد.ویرجینیا به عنوانآخرین امید گوشش را از لای نرده ها ردکرد و باز نفسش را نگه داشت وشنید...(قـول بده هر چی یادت اومد اول بـه
من بگی...به من اعتمادکن...)
بناگه صدای خاله را شنید.به ایـوان درآمده بود وآنـدو را بـه چای دعـوت میکرد.ویرجینیا پـشت گلدان نسـترن خزید و خـدا خـداکرد دیده نـشود.پرنس بهتنـدی از دیـرمی جدا شد و اشاره داد به خـانه برود اما خـودش تا غیب شدنمادرش و دیرمی از ایوان,به انتظار ایستاد.خاله بخیال آنکه ویرجینیا بهاتاقش رفته,او را از راه پله صدا می کرد.ویرجینیا همانطور دولاراه افتادبرگرددکه صدای پرنس او را متوقف کرد:(الو... منم پرنس...نه لوسآنجلسم...هی پیرمرد زنگ نزدم حال و احوالت رو بپرسم!)
ویـرجینیا متعجب سر جـا ماند.پرنس موبـایل بدست در حیاط قـدم می زد:(درمـورد دیرمی...بله می دونم می شناسی!تو یک پست فطرتی...اوه مسلمه,ازمانتظار داری این مزخرفات رو باورکنم؟)
قـدمزنـان به سوی پله هـاآمد.در چهره اش خـشم و جدیت موج می زد چـه خوب کهساقـه و برگهای رز رونده ی پای ایوان, نرده ها را مخفی کرده بود وویرجینیا را پشت آنها!(خـیال می کنی خیلی شجـاعی؟نه اشتباه می کنی,دیرمیکسی نیست که فکر می کنی و تو هیچوقت نمی تونی مارسمی رو پیداکنی خواهیمدید و وای به حالت اگه اذیتش کنی...شاید اون چیـزی یادش نباشه که بهنفعـته نباشه اما من یـادمه و اگه یک غلط دیگه بکنی بدبختت می کنم پسمواظب باش!)
و تماس را قطع کرد وراهی خانه شد.وقت نوشیدن چای تمام حواس ویرجینیابرآندو بود.به خوبی به نقش بازی کردن ادامه می دادند.پرنس خونگرمتر وملایم تر شده بود و برعکس دیرمی سردتر و سخت تر بنظر می آمد و خاله بی خبراز همه چیزکیف میزبان بودنش را در می آورد.

آوینا
12-21-2011, 14:53
وقت خواب شده بود اما پرنس که ظهر همراه دیرمی از خانه خارج شده بود هنوزبرنگشته بود.ویرجینیا موهایش را با روبان می بست تا بخوابدکه صدای ضعیفیاز راهرو شنید.شبیه آواز خواندن بود.میخواست برود سرک بکشدکه کسی در اتاقاو را به صدا درآورد:(ویرجینیا...منم میبل...)
(بفرما.)
ومیبل سراسیمه وارد شد.ویرجینیا فهمید اتفاق نگران کننده ای افتاده کهمیبل هنوز بیدار است و عجیب تر اینکه به اتاق اوآمده بود:(چی شده میبل؟)
میـبل به او نـزدیک شد و پـچ پـچ وارگـفت:(پرنس برگشـته اما حالش بده,مثـلاینکه داره مست می کنـه دستش یک بطری نیمه پر دیدم,برو نذار...باهایش حرفبزن,اگه خانم بفهمه دعوا می افته و من می ترسم پرنس لج کنه و بازمبره,خواهش می کنم برو نذار بیشتر مست کنه...)
هیجان شیرینی سراپای ویرجینیا را در برگرفت:(چرا خودتون نمی رید؟)
(نمی خوام بفـهمه متوجه کارش شدم نمی خوام احتـرام و ارزشم از بین بره دفـعه ی قبل یادت رفته؟به تـو گفته بود نمی خوام میبل بفهمه!)
حق با او بود:(اما من چطوری می تونم جلوشو بگیرم؟)
(نمی دونم...سرگرمش کن,وادارش کن حرف بزنه,درد دل بکنه و...یک چیزی پیدامی کنی فـقـط کافیه تا مدتی معطلش کنی بیرون در نیاد...خانم بره بخوابهکار تمومه!)
و ویرجینیا را به سوی در هل داد.ویرجینیا هم شاد بود هم می ترسید و اصلاً متوجه سر و وضعش نبود...
وقتی در اتاق را زد میبل دوید و دور شد...(کیه؟)
صدا هیچ شباهتی به صدای پرنس نداشت...(منم ویرجینیا.)
صدای او هم از شدت هیجان شبیه نبود...(بفرما عزیزم!)
ویرجینیا لای در راگشود.اتاق توسط تک آباژور روشن بر سر تخت,نیمه روشنبود.پرنس بر روی تختش نشسته بود.البته نه نشستن کامل!بر روی بالشهای کوچکو بزرگ پخش شده بر تخت ولو شده بود. شلوارجین در تنش بود اما پیراهننداشت.موهایش هنـوز بهم نریخـته بود اما از بطری که در دست چپ داشت, ویسکیبرگردن و سینه ی لختش ریخته و خیس کرده بود:(بیا تو...چه عجب؟)
ویرجینیا به راهرو نگاهی انداخت.میبل در انتهای راهرو منتظر بود.به اواشـاره می داد زود داخل شود پـس داخل شد.پرنس می خندید:(غرض از مزاحمت؟)
ویرجینیا با خجالت گفت:(اومدم باهات حرف بزنم.)
پرنس مستانه زمزمه کرد:(وقت خیلی خوبی انتخاب کردی...اگه بتونم حرف بزنم...)
و دوباره خندید!ویرجینیا به او خیره شد.اصلاًحرکت نمی کرد.بنظر می آمدقدرتش را ندارد.چشمانش به شکل یک خـط آبی دیده می شد و لبـخندش بی حال وبی انتهـا...(بیا بشین...وای وای وای...به تو نگفتـم نباید نصف شبی...پیشیک پسر مست...با لباس...)
ویرجینیا تازه متوجه سر و وضعش می شد و دستهایش را بـر سیـنه گـذاشت.پرنسبـا لذت یک قهقـهه ی کشدار زد:(با هوش و البته شجاع!ببینم نکنه اومدیامتحان کنیم؟)
ویرجینیا یادش نیامد:(چی رو؟)
پرنس حرف را عوض کرد:(در مورد چی می خواهی حرف بزنی؟)
و بطـری را به زحمت بلنـدکرد و ناشـیانه چند جرعه به دهان ریخت.ویرجینیا لب تختش نشست:(در مورد این ...چرا داری می خوری؟)
پرنس بطری را پایین آورد:(به تو چه؟)
ویرجینیا جوابی نداشت.پرنس به او زل زد.خسته و ناامیـد.مدتی به سکوتگـذشت.ویرجینیا نمی تـوانست نگاه مرطوب و معصومش را نادیده بگیرد:(لطفاًبا من درد دل کن...بگو مشکلت چیه؟)

آوینا
12-21-2011, 14:53
پرنس هنوز ثابت بود حتی در نگاه:(مشکل من...از مشکل بودن گذشته,یک بدبخـتی محض,یک بدبیاری یک بدشانسی...یک حماقت!)
و دوباره بطری را به لبهای خیس خود چسباند و نوشید و نوشید.ویرجینیا وحشت کرد:(بسه پرنس خواهش می کنم دیگه نخور.)
پـرنس بطری را عقب کشـید:(تو زنم نـیستی پس غـر نزن!)و موزیـانه به او زل زد:(اما اگـه بخواهی من در خدمتم!)
ویـرجینیا از شدت شرم عـرق کرد.نمی دانست چکـار بایـد می کرد.یعنـی اینقدرمعطل کردن کافی نبود؟ پرنس کاملاًمست شده بودبطوری که انگار ویرجینیا رانمی شناخت نگاه لرزان و اسرارآمیزش به اودوخته شده بود و لبخندش سمج وپرمنظور خشک شده بود:(چرا راحتم نمی ذاری؟)کلمات همچون آب پخش می شد:(چیمی خواهی؟)

آوینا
12-21-2011, 14:53
ویرجینیا با دلسوزی گفت:(می خوام کمکت کنم.)
(هیچ کاری نمی تونی بکنی...)
(ازکجا می دونی شاید...)
(چون دیگه کاری برای کردن نمونده تو...فقط می تونی دعا بکنی...و..و اگه بلدی خوشحالم کن!)
ویرجینیا هنوز دلسوزی می کرد:(چطوری؟)
پرنس بطری بدست به سوی او خزید:(بیا بغلم!)
ویرجینیا به حساب شوخی خندید:(پرنس من جدی ام...هرکاری...)
(منم جدی ام!)
و خود را به او رسانـد.ویرجینـیا برای ندیـدن چشـمان گستاخ و لـبهای هـوسانگیـزش,رو بـه سوی دیگر برگرداند:(مثل اینکه بی خودی اومدم!)
وگرمای او را درکنارش حس کرد و قلبش شروع به کوبیدن کرد.چکار باید میکرد؟می رفت؟می ماند؟دست پرنس را پشت سرش حس کرد.باند موهای او را باز میکرد!تمام وجود ویرجینیا به لرز افتاد.پرنس روباند راکشیـد و موها بر سینـهوکمر و صورت ویرجینـیا پخش شـد و امکان دیدن پـرنس را از اوگرفت. پرنسغرید:(دختر حیف نیست موها به این قشنگی رو می بندی؟)
ویرجینیا هنوز سر به زیر داشت که دست پرنس به سوی چانه اش دراز شد:(به من نگاه کن!)
ویرجینیا با هیجان لذت بخشی رو برگرداند و از دیدن اندام خیس,یـا از عـرقیا از ویسکی ریخته شده بـر گردن کشیده و لبهای براق و چشمان آبی خمارکه درنور ضعیف آباژور همچون دو زمرد سبز دیده میشد مست شد.پرنس زمزمه کرد:(یکچیزی بپرسم جواب می دی؟)
نگاه جدی شده اش ویرجینیا را وادارکرد قول بدهد و پرنس ادامه داد:(تو عاشق من هستی؟)
خون به گونه های ویرجینیا دوید و قلبش تاپ تاپ به تپش افتاد.پرنس جدی ترگفـت:(قول دادی...جواب بده!)
چشمانش چنان محسورکنـنده بودکه تـرس از از دست دادن کنترل,ویرجینیـا رالرزاند.وقـتش بود...وقـت رسیدن به عشق!او راآسمانی تر و خواستنی تر ازهمیشه می دید و او...:(تو منو می خواهی ویرجیـنیا...مگه نه؟)
ویرجینیا با یک آه کوتاه نفسش را بیرون داد.سعی کرد حرفی بزند یاکاری بکندو یا لااقل از جا بلند شود اما نتوانست!نگاه و حرفهای شهوت آلود پرنس اورا منحرف کرده بود...(منو ببوس!)
ویرجینیا صدا را نشناخت.لبهای براق و خواستنی پرنس دوباره تکان خورد:(منو ببوس!)
ویرجینیا در مه نگاه مست اوگرفتار شد:(نه...من...من باید...برم...)
(تو منو دوست داری؟)
(آره ...اما...)

آوینا
12-21-2011, 14:53
پرنس نزدیکترشد و پچ پچ وار پرسید:(چقدر؟)
ویرجینیا افسون شده نگاه محتاجش را به دهان او دوخت:(خیلی زیاد!)
نفس گرم و هوس آلود پرنس لبهای ویرجینیا را سوزاند:(پس معطل چی هستی؟اگه منو می خواهی...)
دیگرکنترل اعضا و حرکات ویرجینیا از دستش خارج شد.او را می خواست,لبهایشرا می خـواست,بوسه می خواست,با چنان سرعتی سر پیش برد و لبهایش را رساندکهپرنس فرصت نکرد دهانـش را ببندد!لبهای او نرمترین و صافترین و داغترین وشیرین ترین چیز عالم بود.ویرجینیا هیچ چیز جز لذت نمی فهمید.لذت ارضا شدنآن احساس قشنگ!قلبش او را می لرزاند و تمام تنش درآتش عشق و شهوت می سوخت.مـزه
بوسه دیوانه اش کرد بطوری که نمی توانست جدا شود اما چیزی بلد نبود. مالش؟مکش؟گزش؟..و به خودآمـد.چکارکرده بود؟سر عـقب کشید و به چهره ی ساکت وعاری از هرگونه توجه و هیجان پرنس خیره شد.لعنت بر او چـراکاری نکرد؟چرااستقـبال نکرد؟یعـنی خوشش نیامد؟یعنی بـدش آمد؟یعنی عشقش از بـین رفت؟یااصلاً عـشقی نسبت به او نـداشت؟پرنس با خـونسردی بطری را بلندکرد وکمینوشید.شرم و
ترس از بی آبرویی,ویرجینیا را به گریه انداخت.یادش نمی آمد در طول عمرشاینقدر خجالت شده باشد اشتباه کرده بود و خود را رسواکرده بود و حالا اورا بیشتر از هـر چیز و هـر لحظه ی دیگری می خواست اما او...بی رحمبود!پرنس مایع داخل بطری را تمام کرد:(چطور بود؟خوشت اومد؟)و خوابآلودخـندید: (دیدی نتونستی مقابله کنی!)
بناگه ویرجینیا متوجه شد و حالش خراب شد.اشک شرم پلکهایش را سوزاند و ازشدت خـشم و ناراحتی سـرگیجه گرفت.به سرعت از جا بلند شد تا فرارکندکهانگشتان پرنس دور مچ دستش حلقه شد:(من اصلاً بهت دست نزدم...فقط موهاتوبازکردم چون قرارمون این بود...با لباس خواب و...)
ویرجینیا با خشونت به انگشتان او چنگ زد و خـود راآزادکرد و به سوی در دوید.پرنـس غـرید:(کجا؟من برنده شدم...جایزه ام رو می خوام!)
ویرجینیا خود را بیرون انداخت و در را در پی اش بست اما صدای قهقهه پرنس تا اتاقش شنیده شد!

آوینا
12-21-2011, 14:53
تا صبح او با احساسات گوناگون جنگید.خوشش آمده بود و حتی بیشترین لـذت رابرده بود اما خـجالت شده بودوآبرویش رفته بود!آیا پرنس,صبح چیزی بیادخواهدداشت؟صبح در میان پله ها با خاله روبرو شد :(صبح بخیر عزیزم...برو سرصبحانه منم پرنس رو بیدارکنم بیام....)
میبل پای پله ها بود.مضطرب بنظر می آمد:(ولش کنید خانم...بذارید بخوابه!)
خاله بالامی رفت:(دلم می خواد از این به بعد با هم دور میز بشینیم لااقل روزهایی که ویرجینیا اینجاست!)
میبل با وحشت به ویرجینیا اشاره داد:(ویرجینیا می شه تو بیدارش کنی؟)
خاله بی خبر بود:(نه خودم می رم!)
حرکات و اشارات میبل,ویرجینیا را متوجه کرد و دنبال خاله دوید:(من می رم خاله...شما بفرمایید!)
و قبل ازآنکه خـاله فـرصت حرف زدن و مخـالفت کردن پیداکند,به سوی راهـرویخودشان دوید.وقـتی جلوی در رسید,صدای خاله را شنید:(دختره چش شده؟!)

آوینا
12-21-2011, 14:54
در زد.بـاز دلش به لرز افـتاده بود.دیـدار دوباره ی پـرنس بعد از اتـفاقدیشب!یا اگر همه چیز یادش مانده باشـد؟باز در زد اما جـوابی نیامد.آرام درراگشـود و با دیـدن داخل اتـاق,بخاطر جلوگیری کردن ازآمدن خاله خدا راشکرکرد!پرنس با همان سر و وضع و شرایط دیشب بر تخت افتاده و خوابیدهبود!بطری خالی در یک دست و روبان سر او در دست دیگرش بود!با عجله داخل شدو پیش رفت تا روبان را قبل از بیدار شدن از او بگیرد اما نتوانست.روبانلای انگشتانش گره خورده بود و تا خواست بازکند,پرنس بیدار شد و ناله ایکرد:(چی شده؟)
ویرجینیا با وحشت روبان را رهاکرد و عقب دوید.پرنس چند بار پلک زد و خمیازه کشان پـرسید:(ساعت چنده؟)
ویرجینیا نمی دانست:(هشت و نیم!)
پرنس حرکتی کرد تا بلند شودکه بطری را در دست خود دید:(خدای من!بازم مست کرده بودم؟)
قـلب ویرجـینیا از نگرانی,شدیدتر می زد فـقط توانست سرش را به علامت بلهتکان بدهد.پرنس به سختی نشست و اینبار روبان را در دستش دید:(این دیگهچیه؟)
ویرجینیاکمی امیدوار شد:(مال منه...روباند موهامه!)
پرنس چشمان نیمه بازش را به او دوخت:(دست من چکار می کنه؟)و بناگه ترسید:(نکنه اذیتت کردم؟)
بله چیزی بیاد نداشت!ویرجینیا سعی کرد جلوی لبخندش را بگیرد.پرنس از تخت پایین آمد:(من از سـرت درآوردم؟)
ویرجینیا با خیال راحت خندید:(آره...گفتی حیفه موهام بسته بمونه!)
پرنس تلوتلو خوران به سوی اوآمد:(اینو راست گفتم!...بگیر)
و روباند را به دستش داد و به سوی در راه افتاد:(امیدوارم کسی متوجه مست کردنم نشده باشه!)
و از اتاق خاج شد.ویرجینیا دنبالش می رفت که پـرنس برگشت و از چهـارچوب در سر خم کـرد:(راستی جایزه ی من یادت نره!)
و چشمکی زد و راهی دستشویی شد!
***
صبح شنبه,ویرجینیا و پرنس با هم راهی خانه ی پدربزرگ شدند.پدربزرگ هـنوزهم از مسافرت شغـلی برنگشته بود و ویرجینیا خـوشحال بودکه راحت می تـوانددر خـانه راه برود.بـعد ازیک هفـته دوباره تنهـا مانـدن با پرنس عالی بوداما او انگارکه هیچ اتفاقی بین آندو نیفتاده,باز هم ساکت و بی توجه وگرفتهبود. این وضـع در طول هفـته هم برقـرار بود.اغلب خانـه نمی شد اما وقـتیهم می شد چنـان متفکر و عصبی و
متلاطم بـودکه کسی جـرات نمی کرد به او نـزدیک شود.ویرجیـنیا می دانست اینحصار عـظیمی که بین خود و بقیه گذاشته بود بعد از دیدار دیرمی بوجودآمدهبود و او نمی خواست خاله و میبل متوجه بشوند و نگران بشوند و از طرفی خودشهم جرات نزدیک شدن به این حصار را نداشت.
بـیش از نیم ساعت در سکوت طی شد.ویرجینـیا بسیار مشتاق صحبت کردن بود امابـنظر نمی آمد پرنس چنین قـصدی داشته باشـد و ویرجینیـا نمی دانست چطـورشروع کندکه از شـانس موبایل پرنس زنگ زد. بـراین بود.ظاهراً چـیزهاییدرباره ی وسایـل مورد نیاز می پرسید و پـرنس جـوابش را داد:(نه لازم نـیستبخرید من دارم...آره پیشمه...راستی براین...منو دوست داری؟)
ویرجینیا متعجبانه به پـرنس نگاه کرد.لبخـند تلخ بر لب,تلـفن را قـطع کـردوگوشی را در جیب تی شرت سیاهش انداخت:(قطع کرد!پسره ازم متنفره!)

آوینا
12-21-2011, 14:54
ویرجینیا با ناباوری گفت:(براین هم فکر می کنه تو ازش متنفری!)
(به توگفتم اون پسر مریضه!)
(یعنی تو دوستش داری؟)
(مسلمه!ما با هم بزرگ شدیم و اون بهترین دوستم بود!)
(بود؟)
(بله بود!حالاچی؟نگاش کن!)
(یعنی بخاطر هیچی از دستش ناراحت نیستی؟)
(من گذشته رو فراموش کردم!)
(اما اون باور نمی کنه می گه تو ازش متنفری اما با بی اعتنایی و محبت می خواهی اذیتش...)
(اون دیگه چی ها بهت گفته؟)
قیافه اش خشن شده بود و ویرجینیا شرم کرد:(هیچ...همینقدر!)
(فکر نکن می تونی به من دروغ بگی!اون همه چیزو بهت گفته یا درگوشی ایستاده بودی؟)
ویرجینیا نمی دانست چه جوابی بدهد و پرنس ادامه داد:(اون چی؟هیچ شده ازش بپرسی هنوز منـو دوست داره یا نه؟)
ویرجینیا تازه متوجه می شد!بله راست می گفت!براین با وجودآنکه در مقابلپرنس حساسیت زیادی نشان می داد اما اصلاًعلاقه اش را نشان نداده بود!
وقتی به خانه ی پدربزرگ رسیدند,انگار بمب منفـجر شده بود.همه چیـز پخش دراطراف بود و چـهارده جـوان و چـند خدمتکار اینطرف وآنطرف می دویـدند.وسایلحاضر می کـردند,برنـامه ریزی می کردند, صحبت و مخالفت می کردند و خلاصههـرکس به نوعی سر و صدا تولید می کرد.دیرمی اولین نفری بود کـه بهپیشوازآمد.در چهره ی زیبایـش شادی محسوسی موج می زد.همـه سر پا بودند غـیراز براین که بـر بـالای پله ها نشسته بود و بچه ها را تماشا می کرد.تادیرمی و پرنس احوالپرسی می کردند,ویرجـینیا سراغ بـراین رفت.حرف پـرنسمغـزش را می خورد و او بایـد همان لحظـه مطمعن می شد.قیافه ی براین شدیداًنگران بود و نگاهش بر پرنس قفل شده بود!ویرجینیاکنارش نشست:(سلام...چطوری؟)
براین جواب نداد.کاملاًمعلوم بود حواسش در خود نبود.ویرجینیا پرسید:(به چی فکر می کنی؟)
(به چی می تونه باشه؟)
(توکه حرفهای منو جدی نگرفتی؟)

آوینا
12-21-2011, 14:54
(چرا...فکرکردم دیدم حق با توست!اون نمی تونه پرنس باشه لااقل اون اینقدر خونسرد و خنـده رو...و...و خوشگل نبود!)
ویرجینیا ازگفته ی خود پشیمان شده بود.یا اگر حدسش غلط باشد؟(شش سال زمان زیادیه برای تغییر!)
(نه دیگه اینقدر!دیرمی بیشتر از اون به پرنس شبیه!)
ویرجینیا شوکه شد!کارل با پرنس حرف می زد:(توی مسابقه هستی؟)
(من ذاتاً بخاطر مسابقه میام!)
ویرجینیا رو به براین کرد:(چه مسابقه ای؟)
(مسابقه ی ترس!هرکی بتونه تا صبح توی گورستان کلیسای متروکه دوام بیاره برنده است؟)
بحث مسابقه در پایین ادامه داشت(فقط باید قول بدید شوخی ها زیاده از حد نباشه!)
(اما یکی باید برنده باشه!)
(یک جیغ از هرکس!چطوره؟)
(شاید یکی سنکوب کرد و نتونست داد بزنه؟بازم به ترسوندن ادامه بدیم؟)
(چطوره حدمون سنکوب کردن باشه؟)
ویرجینیا با دودلی سوالش را پرسید:(براین من می خوام یک چیزی رو بدونم,تو پرنس رو دوست داری؟)
براین متعجب سر برگرداند:(چی؟)
ویرجینیا تکرارکرد و براین به سردی گفت:(چرا اینو می پرسی؟)
(می خوام بدونم!)
(چرا؟)
(چون پرنس ازم خواست بپرسم!)
براین رسماً فرار می کرد:(کی؟)
(توی راه!)
(الان!)
(آره)
و سکوت!ویرجینیا برای سومین بار تکرارکرد:(خوب بگو...دوستش داری؟)
براینباز هـم جواب نداد و ویرجیـنیاگیج شد!در عیـن حال که مطمعـن بودجـواب اومثبت خواهد بود از سکوت ممتد او به شک بیشتری افتاد:(چرا جوابمرو نمی دی؟)
براینهمچون شاگردی که سر امتحان سخت شفاهی باشد معذب و دستپاچه شدهبود.دیرمیداشت از پـله ها بالامی آمد.براین زمزمه کرد:(بعداً حرف میزنیم....باشه؟)
لعنت بر او چرا اینقدر شخصیت متفاوت و غیر قابل تخمینی داشت؟ویرجینیا غرید:(باید می دونستم طرف غلطی هستم!)
براین با خشم به او نگاه کرد و ویرجینیا ادامه داد:(تو اول دوست داشتن متقابل رو یاد بگیر!)
صدای بچه ها بالامی رفت(موندن توی تاریکی گورستان بقدرکافی ترسناکه دیگه نیازی نیست بترسونید!)
(کلیسا نزدیک ویلاست هرکی ترسید می تونه برگرده...)
(جایزه چیه؟)
(کاش فردا شب طوفان نشه!)
(اتفاقاً کاش طوفان بشه!)
دیرمی به آنها رسید اما لب باز نکرده پرنس گفت:(کاش همگی بتونیم سالم برگردیم!)
نگاهها به سوی او چـرخید و خـانه در سکـوت کوتـاهی فـرو رفت.دیـرمی به سختی خـندید:(ظاهـراً سفر خطرناکی در پیش داریم!)

آوینا
12-21-2011, 14:54
ساعت یازده شده بود.همه برای رفـتن حاضر بودند اما مادرها دست بـردارنبودند وآخـرین تـوصیه هـا را پشت سرهم تکرار می کردند و قول میگرفتند.درآن شرایط و محیط,ویرجینیا متوجه عشق جدید وشدید همه خصوصاًزنها,بر دیرمی شد.طوری با او صحبت می کردندکه انگار او هم عضو اصلیخانواده است و بوده وخواهد بود و او در لباسهای روشن و ساده و لبخندی گرمو لطیف که حتی دل پسرها را هم می برد
بی خبر مشغول عاشق کردن دلها بود.در او مهارت غریب و شدید وجود داشت.مـهارت در جـذب کردن انـسانها,در ارتباط برقرارکردن,در بدست آوردن اعتماداطرافـیان,در برقراری و تداوم رابطه ی دوستی,در سرگرم کردن,درددل کردن,کمککردن و عاشق کردن!شاید تنها تشابهت شخصـیت او با پـرنس هـمین بـود با اینتفاوت که پرنس به کمک رفـتار شهوت انگیزش این کار را می کرد و دیرمی بهکمک رفـتار دوستانه و صمیمی اش!وقت حرکت,همه در چهار ماشین تقسیمشدند.فـیونا و سمـنتا و هـلگا و دروتی در ماشـین اروین,کـارل و دیـرمی ومارک و نیکلاس در ماشـین پرنس, دختـرها,جسیکا و نورا و ویرجینیا در ماشینلوسی,براین و ماروین و یک خدمتکار و یک آشپز در ماشین براین.اوایل راهخیلی خوش گذشت. ماشین اروین عقب می ماند و پرنس با ماشین پشت ماشین آنهامی رفت.با مهارت تکیه می داد و هل میداد وگاهی هم جلوی ماشین لوسی ویراژمی داد و به سرعت ترمزمی کرد.ماشین آنها روباز بود و پسرهاکارل و نیکلاسمرتب از جا بلند می شدند و می رقصیدند و به بقیه پز می دادند.ویرجینیاخیلی افسوس میخورد که پیش پـرنس نیست و او با تی شـرت سیاه وگشـادو عینکآفـتابی باریک که موهـای طلایی سـرش بـر رویش می رقصید,جذابتر وآراسته تراز همیشه بنظر می آمد.وقتی دو ساعت از حرکت کردنشان گذشت, دیگر همه خستهشدند و هرکس در ماشین خودآرام مشغول صحبت کـردن شد.لوسی یک آهـنگ ملایمبازکرد و با جسیکا شروع به همخوانی کرد.نـورا و ویرجـینیا در صندلی عقبتکیه داده بـودند و بـه ماشین پرنس که درکنـار ماشین آنهـا می رفت,نگاه میکردندکه نـورا قـدم اول دوستی را برداشت و پـرسید:(به کدوم نگاه می کنی؟)
ویرجینیا به شوخی گفت:(به اونی که تو نگاه می کنی!)
نورا وحشت کرد:(اوه پس من هیچ شانسی ندارم!)
ویرجینیا با دلسوزی پرسید:(عاشقشی؟)
نـورا با خجالت سر به زیر انداخت:(آره و...وضعم خیلی خرابه!بعـضی وقـتهافکر می کنم اگه بهـش نرسم می میـرم امـا اون اصلاًبه من تـوجه نمی کنه چونخـیلی کوچیکم شاید هم چون از بـابـا بدش میاد از منم بدش میاد!)
ویرجینیـا یاد رفـتار پـرشور و لحظـات خاطره انگیـزش با پرنس افـتاد واحـساس خوش شانسی کرد و این احساس او را دلرحم ترکرد:(این حرف رونگو...این که دلـیل نمی شه!تـو دختـرخیلی خوب و خـوشگلی هستی.)
(اون خودشم خوشگله و خیلی دخترهای خوشگل تر از من خواهانشند!)
لوسی حرف او را شنید و صدای ضبط راکم کرد:(دخترها لطفاً اون پسره رو فـراموش کنید وگـرنه بیچاره می شید!)
نورا عصبانی شد:(فراموش کنیم که بمونه برای تو؟)

آوینا
12-21-2011, 14:54
(نه اون پسر هیچوقت مال کسی نبود و نخواهد شد!اون هیچوقت بدست نمیاد چـوننیازی به قـلب نداره و محاله که اسیر بشه!بنظرم بهتر بود بجایکازانـوا,بهش نارسیز*می گفـتـیم ( *Narcissusگل نسترن.افسانهی پسر زیباییکه عاشق تصویر خود درآب شد.) چون فـقـط عـاشق خودشه یک شیطون واقعی که فقطدروغ می گه و دو رویی می کنه تا دخترها رو عاشق وآواره ی خودش بکنه بعدبابی رحمی مثل یک عروسک کهنه دور بیندازه...این تفریح اونه!)
جسیکا به شوخی گفت:(اما تو هم عاشقشی مگه نه؟)
(بودم!قبل از اومدن دیرمی عاشقش بودم اما حالا...دیرمی کسی بـودکه می خواستم ...به زیـبایی پرنس امـا پردرک و...)
نورا غرید:(دیرمی به اندازه ی پرنس خوشگل نیست!)
لوسی خندید:(حالاهر چی!)
جسیکا غرید:(بچه نباش نورا...)و بعد ازکمی مکث به شوخی اضافه کرد:(البته معشوق من از مال هردوتون خوشگل تره!)
ویـرجینیا فـهمید براین را می گوید و خندیـد اما نورا هـنوز ناراحتبود.ازآینـه به لوسی خیـره شد:(بـاز تو اونقدر شانس داشتی که باهاشخوابیدی!)
لوسی به آرامی گفت:(اون با هیچکس نخوابیده نورا!)
ویرجینیا بی اختیارگفت:(اما به من گفت با چهار تا دختر...)
لـوسی حرفـش را برید:(دروغ می گه...چرا باور نمی کنـید اوندروغگـوست؟بلایی که سر من آورده رو می دونید...کشید توی تختش بعد پرید!عشقاون خیلی زودتر از اونکه عشقبازی بکنه می میره!)
ویرجینیا نمی توانست و نمی خواست حرفهای لوسی را باورکند چون در عین حالکه شادکننده بودناامید کننده هم بود.جسیکا هم تعجب کرده بود:(یعنی دستهیچکس بهش نرسیده؟مگه ممکنه؟!)
(اگه پرنس باشه ممکنه!من مطمعنم اون باکره است و خداکمک دختری باشه که بتونه عاشقش بکنه واون واقعاً بخوادش!)
نورا با ناامیدی زمزمه کرد:(که هیچوقت چنین دختری وجود نخواهد داشت!)
جسیکا باز شوخی کرد:(شاید برای اینه که اون از پسرها خوشش میاد!)
لوسی جواب نورا را می داد:(برای همین می گم فراموشش کنید....عشق اون سرگردان کننده است.)
قـلب ویرجینیا بیشتر فـشرده شد چون با فهمیدن پاک و دست نخورده بودنشعاشقـتر شده بود و با درک سخت و دست نیافـتنی بودنش ناامیدتر.لوسی ادامهمی داد:(اما دیرمی خیلی فرق داره...جذاب و خوشگله مثل اون اما اجازه می دههمه دوستش داشته باشند یکرنگ و صمیمی و راحته...آره عشق دیرمی راحته امامال منه,من زودتر اومدم شما برای خودتون یک دیرمی دیگه پیداکنید!)
و خـندید و جسیکا را هم خنداند.ویرجینیا سر برگرداند و به ماشین آنهاکهاینبار عقب مانده بود,نگاه کرد. پرنس درآن گروه همچون گوهر فـریبنده ای میدرخشید.بـنظر می آمد حق بـا لوسی بود.عشـق او خـیلی زودتر ازآنچه خودشگفته بود می مرد.برای ویرجینیا اثبات شده بود او را به بهانه ی شرطبندی بهتخـتش کشیده بود,منحرف کرده و وادارش کرده بود ابراز علاقه کند و حتی برایبوسیدن اقدام کند بعدانگارکه هیچ اتفاقی نیفتاده,با بی توجهی کناربکشد.بله او با عشق بازی می کرد پس یعنی تمام توجه هایش هم ریا و دروغبود؟فقط برای سرگرم شدنش؟یا قلب عاشق او؟یعنی پرنس آنـقدر بی رحـم بودکهاو را به بـازی می گرفت؟
ویلابزرگ و باشکوه بود,سرافراشته میان جنگل انبوه راج رو به اقیانوسآرام,دو طبقه با اتاقهای متعـدد و زیـبا.شاید برای بقیـه یک مکان ساده وتکراری بـود اما برای ویرجینیـا چون اولین ویلایی بودکه می دید, جـذابیتبیشتری داشت.تـن رنگهـای پـرده ها و مبلـها و روتخـتی ها و فرشها,طوسیوآبی کمرنگ بود و اشیای چوبی از جمله میزها,صندلی ها,درها وکمدها,همانطورچوبی رنگ مانده بود.به محض رسیدن هـر کس دو نفری یاگروهی اتاقی برایخودشان انتخاب کردند اماکم رویی ویرجینیا باعث شداتاقی نامناسب که تـهراهرویی در طبقه ی بالاو بـسیارکوچک وکم نـور بود,تنهـا به او بـرسد.بعداز ناهـار جوانان پخش شدند.همه کنجکاو بودند اطراف را ببینند,اقیانوس وجنگل وکلیسا را اما ویرجینیا ترجیح می داد در ویـلا بماند.او شانزده سالعمرش را در دامن طبیعت سپری کرده بود و ویلا برای او تازگی داشت.

آوینا
12-21-2011, 14:54
عصرکه دوباره همه به ویلا برگشتند,در سالن اصلی دور هم نشستند تا برنامهریزی کنند و برای چگونگی برگذاری مسابقه تصمیم بگیرند.همه موافق بودند پساروین به عنوان سرگروه,شروع به توضیح دادن کرد :(فردا ظهر می ریدکلیساروآماده می کنید سیصد متری اینجاست...من خودم کنترل کردم خیلی قدیمی وفرسوده است وآب و برق نداره,خیلی مواظب باشید اگه آتیش روشن کردید خوبکنترلش بکنید ووقت برگشتن از خاموش شدنش مطمعن بشید درسته اونجا متروکهاست اما شهـرداری از وجـودش مطـلعه پس اصلاًصدمه نزنید طرح مسابقههـمونطورکه می دونید تا صبح اونجا موندنه هر طور دوست دارید می تونیدهمدیگه رو بترسونید اما لطفاً شوخی فیزیکی نکنید اگه بفهمم یکی اذیت شدهبر می گردیم,همون لحظه! و اصلاً از هـم جـدا نشـید هرکی تـرسید و یا بهعبـارتی باخت و یا حوصله اش سر رفـت می تونه بـه ویلا
برگرده منو فیونا اینجا خواهیم بود اما حتماً به اطرافیان خبـر بده و اگهممکنه با یک هـمراه برگرده درستـه فـاصله زیـاد نیست امـا راه از وسط جنگلمی گـذره و خطرناکه,من دیـرمی رو وکیلم کردم تـا جای مـن سرپرستی شما روبه عهده بگیره هر چی گفت گوش می کنید قبوله؟)
هـرکس به نوعی جـواب مثبت داد.مارک گفت:(حالاکه طرح مسابقـه معلوم شد جـایزه اش رو هـم تایین کنیم.)
لوسی گفت:(من فکر نمی کنم بازنده ای داشته باشیم...هممون می تونیم دوام بیاریم!)
پسرها خندیدند.نیکلاس گفت:(منم فکر نمی کنم برنده ای داشته باشیم چون هممون می بازیم!)
(یعنی اینقدر ترسو هستید؟)
(ادعا نکن لوسی!اونجا یک کلیسای مخروبه است,وسط گورستان,تاریکی و جنگل و شب هالوون و اگـه خداکمکمون بکنه باد و...)
ماروین اضافه کرد:(ما و شوخی های بامزه ی ما!)
کارل گفت:(من یک نظری دارم...می گم هرکی تونست تا صبح دوام بیاره یک روزهرییس بقیه بشه وهر کاری خواست بکنه بقیه هم باید به دستوراتش عملکنند...چطوره؟)
بناگه جمع به پا خاست و صداها قاطی شد.هرکس چیزی می گفت و به نوعی ابرازرضایت می کرد.چون همـه از پیشـنهاد او خـوششان آمد قـبول کردند.تـازهاروین توانسته بـود با داد و فـریاد سکوت را بـه جمع برگرداندکه نیکلاسپرسید:(می تونیم معشوقه بخواهیم؟)
برای لحـظه ای جمع در سکوت مطلق فرو رفت و نگاهها ناباورانه بر هم چرخید وناگهان دوباره بالارفت! عده ای آنچنان راضی و شاد شده بودندکه با هیجانپشتیبانی خود را از این پیشنهاد فریاد میزدند و عده ای آنچنان عصبانی شدهبودندکه برای ابراز مخالفت از جا بـلند شده بـودند.صحنه ی جالبی بود چـونکسانی کـه موافـقت می کردند عاشقهـا بودند وکسانی که مخالفـت می کردندمغـرورها بودند!مثلاًماروین اصرار می کـرد و دروتی رد می کرد و یا جسیکاموافقت میکرد و براین مخالفت!ویرجینیا چشم بر پرنس داشت. او هم مثل دیرمیپا روی پا انداخته و ساکت تماشاگر بود!مجادله ادامه داشت...(این خیلیاحمقـانه است! شایدیکی از یکی متنفره!؟)
(از بین شونوزده نفر احتمالش خیلی کمه!)
(این مثل رفتار شاههای قدیم ظالمانه و دموده است...)
(فقط یک روز و یک نفر!نمی میریدکه!)
(شرط اونه اون یک روز چطور قراره بگذره!)
(هر طور برنده بخواد یا با معشوق می ره قایق سواری یا شام یا...)
(یا عشقبازی؟)
(خیر!اینقدر فاسد نباشید!)
(می گم چطوره کمی پول تایین کنیم هرکی نخواست عوضش پول بده!)
(مثل پدربزرگ حرف می زنی!پول رو می خواهیم چکار؟هممون خرپول هستیم!)
دعوا همچنان ادامه داشت تا اینکه باز اروین به نجات آمد:(رای بگیریم هرکی موافقه دست بلندکنه!)
و دستهایک یک بالارفتند.کارل و لوسی و مـاروین و جسیکا و نیکلاس وپـرنس!پرنس به ویرجینیا اشـاره داد دستش را بلندکند,ویرجینیا اخم کرد وپرنس لبخنـدزد.نورا با دیدن این حرکت پرنس, با شرم دستش را بلندکرد.نگاههابه سوی دروتی و هـلگا و مارک و براین و دیرمی و ویرجینـیا چرخید و فریادهـورا بالا رفت.ویرجینیا یاد حرفهای لوسی افـتاد.یعنی اگر پرنس بـرنده میشد او را انتخاب می کرد؟اگر انتخـابش می کـرد,با او عشقـبازی می کرد؟اروینبـا خشم گفت:(خیلی خوب قبوله اما ایـن باید بین ما بمونه پدر و
مادرها نباید بفهمند!)
هـمه شاد بودند غیر از براین و دیرمی.براین ساکت سر به زیر انداخته بود اما دیرمی نتوانست تحمل کند و با خشونت گفت:(من نیستم!)
لوسی با وحشت نالید:(چرا؟)
دیرمی پرمنظوربه او زل زد:(چون نمی خوام توی تخت یکی برم!)
(شاید تو برنده شدی؟)
(من به کارهای جدی تری علاقه دارم!)
(پس جایزه ای در ذهن نداری؟)

آوینا
12-21-2011, 14:55
(من هر وقت بخوام می تونم جایزه ام رو بدست بیارم!)
تـعجب همه بیشتر شـد و سالن در سکوت فـرو رفت اما دیـرمی همچـنان ساکت بودو به جدل چشمی با لوسی ادامه می دادکه سمنتا سکوت را شکست:(منم می خوامتوی مسابقه باشم!)
لوسی خشمش را سر او خالی کرد و با بی رحمی گفت:(که چی بشه؟خیال می کنی کسی تو رو انـتخاب می کنه؟)
سمنتا از شدت شـرم به گریه افـتاد و همه ناراحت شدنـد اما پرنس جوابـش را داد:(تـو چی؟خیال می کنی کسی تو رو انتخاب می کنه؟)
لوسی به او زل زد:(من خیلی پاکتر از اونم که اجازه بدم کسی منو انتخاب بکنه!)
پرنس با تمسخرگفت:(بهتره زیاد به پاکدامنی خودت مغرور نشی ممکنه یک روزی از دست بدی!)
دیرمی غرید:(بس کن پرنس!)
فیونا رو به سمنتاکرد تا از دلش در بیاورد:(می تونی تا صبح توی کلیسا بمونی ؟)
سمنتا سرش را به علامت بله تکان داد و ماروین به شوخی گفت:(اونوقت کی رو انتخاب می کنی؟)
نگاه شرمگین سمنـتا می چرخـیدکه نیکلاس دستهایش را بـا وحشت جلوی صورتش گرفت و بـه شوخی نالید:(نه...نه به من نگاه نکن!)
همه خندیدند و جیل وارد شد:(شام حاضره.)
اولین شب درآن ویلای دور افـتاده برای همه از جـمله ویرجینیاکه خـستهبودند,به راحتی گذشت.صبح, بعـد از صبـحانه,هـمه پخش شدند.عـده ای بهمنظـورآماده سازی مسابـقه راهی کلیـسا شدند و عـده ای به ماهیگیری و شنا وشکار رفتند.ویرجینیا ترجیح می دادکنار فیونا و بچه اش در خانه بماند اماچـون براین به بهانه ی درس خواندن در خانه می ماند او نمی توانستبمانـد.براین دیـگر با او حرف نمی زد و ویرجـینیا نمی دانست تاکی قرار استبه این رفتارش ادامه بدهـد پس با دخـترهاکه اکثـریت را تشکیل می دادند بـهکلیسا رفت.زیاد دور نبود.ساختمانی کوچک و مخروب بود وسط درختان انـبوهوگورستان قدیمی.داخـل ساختـمان آنقدرکهـنه بودکه کف اش وقت راه رفتن جرجرمی کرد و دیـوارها با دست زدن می ریـخت. همه جا خاکی بود.نیمکتهافرسوده,پنجره ها شکسته و سقف بلند از چند جا سوراخ شده وآسمان از داخلدیده می شد.خودگورستان بزرگ بود و سنگ قبرها یا افتاده یا شکسته بودند ویا میان بوته های خار غیب شده بودند و فضا را بیش از حد معمـول ترسناک میکرد بطـوری که نیازی نبود با تزئینات زشت هالوون ترسناکترش بکننداماکردند!بچه ها اسکلتهای چوبی,کدوتنبلها وکله های پلاستیکی خـونی را برشاخه هـا
آویختند ووسط گورها جایی را برای شب نشینی خالی و تمیزکردند و برای آتششب,هیزم جمع کردند. وقت ناهار, غیر از پرنس و دیرمی,همه برگشتند.نبودآندوحس حسادت ویرجینیا را برانگیخت . برای شب به نوعی دلهره داشت که شاید ازمسابقه نشات می گرفت.او حادثه ی سنگینی در زندگی گـذرانده بودکهباکابـوسـهای وحشتناک تجـدید خاطره می شـد و همینـقدر برای عذاب کـشیدنشکافی بود.نمی دانست چکارکند.دوست داشت پیش بقیه باشد اما از رفتن میترسید.اگر پرنس در ویلاماندن را انتخاب می کـرد او می توانست به بهانه ایاز رفتن سرباز زند و پیش پرنس بماند و اگر براین به بهـانه ی قبلی اش بهمانـدن در ویلا ادامه می داد,او مجبور بود برود!
عصرکه شد،او با یک بلوز و دامن سفید و راحتی پایین رفت.غوغایی در پایینبود صد مرتبه بیشتر ازوقتی که می خواستند از شهر حرکت کنند.ساکها باز شدهبود,لباسهای متنوع هالوون خارج شده بود و در بدنها امتـحان می شد.ویرجینیاباکنجکاوی نگاهش را چرخانـد.پرنس و دیرمی برگشـته بودند و همراه براین در
یک کاناپه,دور از جمع نشـسته بودند.در نگاه هر سه یک نوع حس خـوانده میشد.تـفریح از لوس بـازی یک مشت احمق!ویـرجـینیا نمی تـوانست بـاورکندآنهـادر عین حـال که کاملاًمـتضاد هم بـودند,در یک فرکانس فکری و عقیدتیبودند!آنهاکاملاًشبی� � هم بودند,مرموز و مشخص و سخت!
تا وقت شام نیمی از بچه ها با تیپهای مختلف زامبی و جادوگر و فیردی کروکرو روح و خون آشـام و... حاضر شـدند.نیم دیگرکه شامـل نورا و براین و پـرنسو دیرمی و خـود ویرجینیـا بود,از تغـییر تیپ امتناع کردند و فقـط به شرکتدر مسابقه اکتفـاکردند.البـته هیچکدام شکایتی نداشـتند فقط بـراین بودکهکسی
نتوانست نظرش را تغییر بدهد و بـاز هم در خانه ماندن را انـتخاب کرد وویرجیـنیا را مجـبورکرد رفـتن را انتخاب کند.دیرمی هم به اصرار اروین بهسرگروهی جمع,باید می رفت!
هـوا بر خلاف انتظـار و امیدواری همه,مهتـابی وآرام بود اما جنگل تاریک وسـرد بود و ایـن برای لرز و ترس کافی بود.سیزده نفر بـودند,نیکلاس و مارکجلوتر از هـمه راه را با چراغهای معـدن که بیست قـدم یکی بر زمین میانداختند,نشانه گذاری میکردند و پرنس و دیرمی در انتهای صف پچ پچ کنان میآمدند نزدیکی مشکوک و ناگهانی آندو به نوعی ویرجینـیا را عصبی می کرد.اینرازی بودکه پرنس باید لااقـل
بـا یکی مثلاًمیبـل,در میان می گذاشت.راه نـیمه نشده,بچه ها شروع کردند بهخواندن آوازهای وحشتناک وکم کم مسخـره بازی همه یشان گل کرد.یکی ناله سرمی داد,یکی پشت سر هم داد می زد,یکی به بقـیه حـمله ور می شد.جمع پخش شـدهبود.می دویـدند,همدیگر را دنبـال می کـردند و یک هیاهـویی بـه راه انداختهبودندکه ویرجینیارا ازآمدن پشیمان می کردند!طولی نکشیدکه ساختمان سیاهکلیسا ظاهر شد.بوی رطـوبت وکهنگی با هـوای سـرد به صورتشـان زد.داخل بـاوجود روشن بودن فـانوسها و شمع ها بـاز هـم تـاریک بود و سایه ها تـا نیمهی دیوارهای فـرو ریخته دراز می شد.ورود به چـنین مکان رعب انگیزی بهیکباره صداها را خواباند و باعث شد هر صدای کوچکی از جمله صدای قدمهایشانبا اکوهای طـولانی و صداهای اضافی نـاشـناسی به گوش بـرسد.همه بهراهـنمایی مارک از میـان نیمکتهای معـیوب گذشتنـد و جـلوی سکوی کشیش صفبستنـد.مارک بـر سکو درآمد و همـچون رهـبر دینی شروع به موعظـه کـرد:(شاید خنده تون بگیره اما من از شما یک خواهشی دارم...بیایید حیاط روفراموش کنیـم!ما نمی دونیم این گورها مال کی ها هستند شاید این مسخره بازیما اونها رو ناراحت و معذب بکنه!)
پرنس از عقب گفت:(مارک!نیومده می خواهی برنده بشی؟پسر خیلی احمق بودی و ما خبر نداشتیم!)
همه خندیدند ولی مارک از رو نمی رفت:(بچه هامن جدی ام!این کارمون گستاخی بزرگیه,مرگ شوخی بردار نیست!)
ماروین خندید:(خوب تو هم شوخی نکن!)

آوینا
12-21-2011, 14:55
مارک غرید:(من جدی ام!)
کارل گفت:(وای خیلی ترسیدیم!)و رو به بقیه کرد:(شما هم چند تا جیغ بزنید بلکه آقا راضی بشه!)
مارک مهلت خندیدن نداد:(من امشب احساس بدی دارم دیشب خواب دیدم که...)
بالاخره دیرمی غرید:(خفه می شی یا من بیام خفه ات کنم؟)
همه هوی کشیدند و خندان و بی توجه بـه مارک به سوی گـورستان راهافـتادند.ویرجینیا با قصد ایستـاد تا آخر صف با پرنس برود ولی حواس پرنسبر مارک بود:(پسر این چه مسخره بازی بود به راه انداختی؟)
مارک از سکو پایین آمد:(نمی دونم پرنس...شاید خیلی خرافاتی بنظر بیاد اما نگرانم!)
دیرمی هم جدی بود:(نگران چی؟)
مارک خوشحال از توجه آندوگفت:(احساس گناه می کنم...اگه اتفاقی بیفته تقصیر من و نیکلاس خواهد بودکه همه رو دعوت کردیم و...)
پرنس با تمسخر خندید:(من چند تا شمع برات روشن می کنم و دعا می کنم اتفاقی نیفته!)
و راهی حیاط شد.دیرمی هم راه افتاد:(تو نباید این حرفها رو می زدی مارک!)
مارک وحشت کرد و در پی اش راه افتاد:(منظورت چیه؟)
دیرمی در چهارچوب در ایستاد:(حالااگر هم اتفاقی بیفته سر تو می اندازند!)
(منم همین رو می گم دیگه...اگه...)
(نه این مساله فرق می کنه!ترس تو به نوعی اعتراف شد حالااگر هم چیزی بشه...که به احتمال زیاد بشه,تو از اول خودتو مقصر معرفی کردی!)
مارک وحشت کرد:(اوه خدای من!تو راست می گی!)
و هر دو خارج شدند اما ویرجینیا نمی توانست حرکت بکند.به احتمال زیاد بشه؟!
هـمه دورآتش بزرگی که درست وسط گـورستان روشن کـرده بودند,حلقه زده ونـشسته بودند. لباسها و آرایشهای زشتشان ویرجینیـا را ناراحت میکرد.فـضاکاملاًشبـیه کابوسهایش بود و او دیگـر نمی توانست فـرارکند!وقـتیآنها هم وارد حلقه شـده و نشستند,جسیکا پـرسید:(حالاچه کسی می خـواداولیـن داستـان
ترسناک رو بگه؟)

آوینا
12-21-2011, 14:55
دستـها بالارفت و حق بر اساس حروف الفـبا ازکارل شروع شد امـا داستان اوبـجای تـرسناک بودن آنقدر خنده دار بودکه شب هالوون از یاد همه رفت بطوریکه دروتـی که دومین نفـر بود چنـد جوک تعـریف کرد و خنده را دو چندانکرد.ویرجینیا سرگرم شده بود و اصلاً نمی ترسـید و بالاخره از بودن درآنجمع شاد و زیـبا,راضی شده بودکه نوبت به دیرمی رسید.اوکـه هـنوز جدیت صحبتبا مارک را در چـهره اش
حفـظ کرده بود,شروع سخـتی کرد:(می خواهم ازکابوسهام بـراتون تعریف کنم...کابـوس در مورد پدر و مادرم...)
ویرجـینیا متعجب شد.یعـنی دیرمی مثـل او عـذاب می کشید؟یعـنی پدر و مادرشرا به یاد داشت؟(همیشه یک مرد نیمه زنده توی خوابهام هست و می دونمپدرمه,چون به من پسرم می گه اما نـمی تـونم صورتش رو ببینم چون سیاه شده وهنوز هم داره می سوزه و درد می کشه...براش گریه می کنم و...و سعی می کنم
کمکش کنم اما نمی تونم...)
همه ساکت و ناباورانه گوش می کردند و دیـرمی به آتش خیـره مانده بود:(نمیتونم چـون اون نمی ذاره جـلو برم...ازم فـرار می کنه تا منم آتیش نگیرم ومادرم...با زخمهای عمیق روی سر و صورتش دنبالم میاد چون نگران منه و برامگریه می کنه...)
پرنس که کنارش نشسته بود دستش راگرفت:(بسه دیرمی...)
دیـرمی انگشتانش را از دست او بیرون کشید و ادامه داد:(بعد شیطانمیاد...همیشه سعی می کنه قلبم رو در بیاره اما پدرم با اون وضعش سعی میکنه مانع بشه و شیطان چشمای پدرم روکور می کنه...)
اینبار پرنس غرید:(کافیه دیرمی...لطفاً!)
و دیرمی ساکت شد.اشک در چشمان آبی اش می لرزید اما نگاهش همچنان ساکت وسخت برشعله های رقصان آتش بود.دروتی برای بر هم زدن جو غمناکگفت:(حالانوبت کیـه؟ای...بی...سی...نوبت تـوست هلگا!)
هـلگا شروع نکرده,دیرمی همچـون هیپنوتـیزم شدگـان از جا بـلند شد و بی صداراه برگـشت را در پـیش گرفت.پرنس هم در تعقیب او با عجله راهافتاد.ویرجینیا احساس دردی در قلبش کرد.اولین بار بود نسـبت به یک بیگانهاینقدر دلسوزی می کرد واینقدر خوب درکش می کرد.چطور ممکن بود سرگذشت دونفر اینطور به هم شبیه باشد؟جمع خیلی زود به حال قبلی خـود برگشت بطوری کهمنتـظر پرنس نـشدند.نوبت جسیکا شـده بود.مهارتـش در ساخت و تعـریف داستانشآنـقدر زیاد بودکه هلگا چنـد بار جیـغ زد و این بهانه ای شد دست پسرهاکهشلوغ بازی راه بیندازند.یکی درکلیسا را نشان می داد:(روح...روح...)
یکی ورجه وورجه می کرد:(خاک داره بالامیاد...)
یکی همه را دعوت به سکوت می کرد:(گوش کنید...صدای ناله رو می شنوید؟)
ویرجینیـا به نورا چسـبیده بود و منـتظر تمام شدن مسخـره بازی ها بود ونگاهش بی صبرانه بر در خروجی کلیسا,منتظر پرنس که نیکلاس انگارکه اینقدرداد و هوارکافی نیست با یک سطل بزرگ آب وارد حـلقه شـد.اصلاًمعـلوم نبودکیرفتـه و سطل راآماده کرده بود!بـر بالای سر بلـندکرد و بر روی آتش خالیکرد.
برای لحظه ای صدای چس...س شنیده شد و همه جا در ظلمت فرو رفت.در یک آنانگارکه قیامت شده بود.همه چـیز بهم ریخت.فـریادها و شدت حرکات به اوجخـود رسید.ویرجیـنیا چیزی نـمی دید اماگـذر اشخاص را از اطراف خـود حس میکرد و صدای خنـده ها,فحشها و شوخـی ها و تـهدیدها را می شنید. چند بار بهاو تنه ی سختی زدند و او مجبور شد از جا بلند شود و به منظور سالم ماندندرکنار درخـتی پناه
بگیرد.ترسش دوباره داشت شروع می شد.چشمانش هنوز به تاریکی عادت نکردهبوداما می شنیدکه جمع پخش شده در اطراف به کیف و شادی و خنده و دویدنمشـغول است.چطور می تـوانستند از تـرس لذت ببـرند؟کاش دیرمی کنـارشبود.حتماً درکش می کـرد همانطـورکه او دیرمی را درک می کرد.کاش در ویلا میماند پیش براین,کاش می توانست نترسد.لعنت بر نیکلاس!کمرش را به درخت فشردوگوشهایش را با دست گرفت اما هنوز صداها را می شنید...(مرده ها زندهشدند...)
(منو نخورید...کمک...کمک...)
(این اسکلت زنده است!)
(نگاه کنید...کله ها دارند حرف می زنند!)
و شـروع به پـرتاب کردن چیـزهایی به هم کردنـد.چشـمان ویرجیـنیاکه کم کمداشت به تـاریکی عـادت می کـرد,متوجه قل خوردن کدوتنبل های خاموش وکله هایمصنوعی در اطراف شد و ترسش چنـد صد بـرابـر شد بطوری که او هم بی اختـیارشروع به داد زدن و حـتی گریستن کـرد.نمی دانست چه می گفت.
التماس می کرد تمامش کنند و فحش می داد.بناگه تنـی به او چسبید,بـا یکحرکت به هوا بـلند شد و بر روی شکم بر روی چیزی افتاد و شروع به حرکتکرد.سرش رو به پایین بود و دستهایش پارچـه ی لباسی را لـمس می کرد.طولـینکشـیدکـه بـازوی محکـمی را دور زانـوهایش حـس کـرد و صـدای بچـه هاکهضعیف تر می شد...او بر شانه ی شخصی داشت ربـوده می شد!بـه پارچه چنگانـداخت و سعی کـرد داد
بزند اما ترس بزرگتر و ناگهانی تر مانع می شـد و حتی اگر می تـوانست صداییاز خـود خارج کنـد,مگر کسی در ایـن جـیغ و داد می شنـید؟سعی کرد حرکـتیبکند,ضربـه بزند,تقلابکـند,اما تمام تنش از شدت تـرس سست شده بود و داشتیخ می زد.فـقـط صدای تاپ تاپ سریع قلبش و قدمهای دوانی که او را از
جمع دورتر و دورتر می کرد!:(کی هستی؟)
حتی خودش هم نشنید.بغض خفه اش می کرد:(توکی هستی؟)
و دستهایش کمر او را لمس کرد...(هیس...)
(منوکجا می بری؟)
و وارد یک محوطه ی بسته شدند.نوری ضعیف او را متوجه اطراف کرد.به زحمت سرشرا بالانگه داشت و اطراف را نگاه کرد.یک فانوس روشن بر روی میزکهنه ای محلرا روشن کـرده بود.یک مخروبه بـود, مثل کلیسا اما نه!خودکلیسا بود!و صدایبچـه ها از جهت دیگر می آمد.هنـوز دست از ادابازی بر نـداشته بودند!بهپاها و باسن و بلوز شخصی که او را حالاهم داشت از پله های باریک بالا میبرد,نگاه کرد.شلوار جین و تی شرت سیـاه!ورود به یک راهـروی ظلمانی قدرتتفکر را از اوگرفت.چه کسی امروز این لباس را بـه تـن داشت؟وارد یک دالانشدند.دری باز و بسته شد.صدا و سرما به کمترین حد خود رسید.پس در یک اتاقبودند...(منو چرا اینجاآوردی؟توکی هستی؟)
طول اتـاق به آرامی پیمـوده شد و او نفـس زنان ویرجینـیا را پایـینکشید.کف کفشهای ویرجینیا بر سطح نرمی فرو رفت اما توانست بعـد از اینهمهسرگیجه,سر پا بماند و غریبه او را رهاکرد و به گوشه ی نامعـلوم اتاقرفت.ویرجینیا می لرزید:(حرف بزن کی هستی؟چرا این کار روکردی؟)
غریبه چیزی برداشت و قدم زنان برگشت.ویرجیـنیا سایـه اش را به کمک نـورضعـیف مهـتاب که از تک پنجره ی اتـاق که تـازه تـازه داشت روئـیت می شد,بهداخل می افـتاد,دیدکه دارد از روبرو به او نـزدیک می شود.با وحشتی که روبه فزون بود,بی اختیار قدمی عقب گذاشت و نرمی زمین باعث شد بیفتـد.دشک
بود.زبر اما ضخیم,وکبریتی کشیده شد.برای لحظه ای ویرجینیا قـاطیکرد.دیرمی؟و فـانوسی که در دست او بود روشن شد.نه!پرنس بود!ویرجینیاناباورانه راست نشست:(پرنس؟...تو!؟)
پـرنس خونسردانه و ساکت دشک را دور زد و فانوس را بر سکوی پنجرهگذاشت.نورکم بود اما نه آنقدر که ویرجینیا نتواند رنگ نامعلوم و بـزرگیدشکی راکه برکف اتاق خالی از اشیـا انداخـته شده بود,نـبیند!
پرنس به سویش برگشت.چهره اش عاری و عادی بود.ویرجینیا پرسید:(چی شده؟چرا منو اینجاآوردی؟)
پـرنس بجای جـواب دادن با یک حرکت تی شرتش را درآورد و سویی پرتکرد.ویرجینیا فرصت نکرد فکـرکند.پرنس بر زانـوکنارش افتـاد و با چنانسرعتی او را میان بـازوهایش گرفت که مغز ویرجینیا ازکار ایستاد و پرنس اورا به سینه ی *** وگرم خود چسباند و بالاخره لب بر لبش گـذاشت!هـمین تماسبا تن و لبی که آرزوی هر دختری بود,تمام عضلات او را شل کرد بطوری کهکاملاًتحت تسلط پـرنس رفت و
پرنس او را بوسید و بوسید و بوسید...چنان نـرم و شیرین چنـان پـر هوس ووحشیـانه که ویرجینـیا احساس ضعف کرد و به گریه افتاد.سینه های لرزان ازشوقش به سینه ی عرق کرده ی پـرنس چسبیده بود و زمـان و مکان از بین رفتهبود.لبش توسط دندانهای او بدردآمد و تنش توسط آغوشش!چه خوب که پرنس ادامهمی داد و هر لحظه بیشتر از قـبل بر فـشار بـازوهایش می افـزود بطوری کهویرجـینیا دیگـر نمی توانست به راحتی نفس بکشد اما زیبا بود...رنجی بسیارزیبا و دلچسب!حال همه جا را روشن می دید و سکوت بود و عطر وگرما...بالاخرهسرش را عقب کشید و به او خیره شد.ویرجینیا تازه متوجه جذابیت واقعی ونامحدود او می شد.چشمان ظریفش بـرق خـاصی داشت و دهان لطـیفش طعمخاص.موهای زردش بر پیشـانی اش
چسبیده بود وگونه هایش سرخ شده بود اما حالت چهره اش ویرجینیا رامتحیرکرد.نوعی دودلی و نگرانی در نگاهش موج می زد.دو دلی شکارچی که میانکشتن یاآزادکردن شـکار زخمی اش با خود در جـنگ و جدل است وسرانجام با یکتصمیم سریع و ناگهانی,پالتوی سبک ویرجینیا را از شانه هایش پایین کشید
و رهاکـرد بر دشک بیفـتد!ویرجیـنیا متعجبـانه لب بازکرد چیزی بـپرسدکهپرنس دوبـاره حمله کـرد,او را محکمتر از قبل گرفت و دست زیر دامنشفروکرد!قلب ویرجینیا فرو ریخت.با وحشت سعی کرد از لمس رانش جلوگیریکند:(دیونه شدی پرنس؟....نکن!)

آوینا
12-21-2011, 14:55
پرنس سینه اش را به سینه ی او چسباند وگونه اش را به گـونه ی او:(متاسفمعـزیـزم...)و با وجـود ممانعت جدی ویرجینیا,دامنش را بالازد:(باید با منعشقبازی بکنی!)
ویرجینیا به لرز افتاد.او فقط هجده سال داشت و مطمعن بود هنوزآمادگی اش را نداشت:(لطفاً پرنس...نه!)
(چرا؟خوشت نمیاد؟)
و دست دیگرش از پشت به زیر بلوزش رفت و به بالاحرکت کرد:(نکنه می ترسی؟)و قلاب سینه بندش را گشود:(قول می دم اذیتت نکنم...)
صدای ضربات محکم قـلبش را از راه گـلویش می شنید.چیـزی ته مغزش می گفتدارد بدبخت می شود اما دلش چیز دیگری می گفت پس فقط نالید:(ما نباید اینکار روبکنیم...)
صدای پچ پچ وار پرنس گوشش را قلقلک داد:(چرا؟مگه عاشقم نیستی؟)
اشک هیجان پلکهایش را سوزاند.یعنی واقعاً اگر عاشق بود باید راضی می شد؟با بیچارگی زمزمه کرد:(اما من باکره ام!)
و ازگفـته ی خودش وحشت کـرد.باورش نمی شـد!چـطور توانـسته بود غـیر ازاعتراف دوباره به عشقش, دست نخورده بودنش را هم بی شرمانه یـادآوریکند؟این بود قـدرت فـریبندگی شـهوت و وجود زیـبای پرنس!(دوست نداری اولیننفر من باشم؟)
پلکهایش بی اختیار بر هم افتاد و تنش کرخت شد.پرنس به آرامی او را به پشتبر دشک خواباند وشروع به بازکردن دکمه های بلوزش کرد.ویرجینیا می دیدکهداردگرفـتار جذابیـت اسرارآمیـز پـرنس می شود. تمام سعیش راکرد و زیر لبگفت:(من می ترسم...)
لبهای وحشی پرنس را برگردنش حس کرد.نفس نفس می زد:(مطمعـن باش بهترین...لحظه ی...عمـرت... خواهد بود...)
و ازآنجا بر سینه اش خزید.رطوبت تنش را بر تن و زبری شلوارش را بر پاهایشحس کرد و ترسید.ترسی که شاید برای تمام دخترها درآن موقعیت امری طبیعیبود.پلک زد و صدای بچه ها را شنید.جیغ می زدند فحش می دادند و می خندیدندو اطراف را دید.تاریکی بـود و سـرما و دستهای قوی پرنس که گـستاخانه بـرتنش حرکت می کرد!سستی از لـرز جایش را به لرز از وحشت داد.تقلایی ناگهانیکرد تا رهایی یابد:
(نه ...من نمی تونم...)
اما بـلند نشده پرنـس با یک حرکت زیـرکانه او راگرفت و دوباره درازکرد وخـود را بر رویـش انداخت! همین حرکت زورگویانه آخرین تار شجاعت ویرجینیارا قطع کرد بطوری که به گریه افتاد:(ولم کن... تو رو خدا ولم کن!)
پـرنس سـر از سیـنه اش بلنـدکرد و از فاصله ی یک وجبی به او خیـره شد:(تـو چت شـده؟چـرا اینـطوری می کنی؟)
ویرجینیا چشمان مرطوبش را به چشمان سرد او دوخت:(لطفاً بسه!)

آوینا
12-21-2011, 14:56
(چرا؟)
(من می ترسم!)
(اما...مگه عاشقم نیستی؟)
(همینقدرکافی نیست؟)
(برای چی کافیه؟)
قطرات اشکش رها شدند:(برای اثبات عشقم؟)
پـرنس ساکت مانـد اما حالت نگاهـش تغییـرکرد.ویرجیـنیا با صدای بغـض آلودی ادامه داد:(تو دیگه چی می خواهی؟)
(ما باید عشقبازی کنیم!)
(چرا؟)
بـاز پرنس سکوت کرد.ویرجینیا می دیدکه نیمه *** است و در وضعیت نامناسبیقرار دارد اما درد قـلب شکسته اش تمام نیروی حرکتش را از اوگرفتهبود.زمزمه کرد:(چرا پرنس؟برای اثبات عشق تو؟)
(توگفتی درکم کردی!)
درد قـلبش شدت گرفت گریه اش هم!:(تو نمی تونی برای اثبات اینکه عشقت هوس یک روزه نیست منو بدبخت کنی!)
(من خیال کرده بودم تو هم منو می خواهی!)
(یـا اگر تو بعـد از عشـقبازی منو نخـواستی چی؟برای تـو همیشه یک بـازی بوده اما بـرای من نه...من...من فاحشه نیستم پرنس!)
و بغض گلویش دوباره ترکید.از جا جهید تا برای گریستن از اتـاق فـرارکندکهپرنـس به سرعت دست بـر سینه ی اوگذاشت و او را دوباره بر دشک خواباند:(اگهمال من نشی فاحشه ی همه می شی!)
ویـرجینیا نفهمید چه شنـید.با ناباوری به او زل زد و پـرنس ادامه داد:(منبهـترین شانست هسـتم ویرجینیا... توی لیست از من ظالم ترها هستند!)
ویرجینیا باگنگی گفت:(چه لیستی؟تو در مورد چی حرف می زنی؟)
پرنس رهایش کرد و نشست:(لیست کسانی که ثروت مادربزرگ رو می خواند!)
ویرجیـنیا هم نـشست.از حرفـهای پرنس اصلاسر در نـمی آورد:(ثـروت مادربزرگ؟ایـن چه ربـطی به من داره؟)
(ثروت اون مال توست...تو صاحب یک سوم ثروت پیرمرد هستی!)
ویرجینیا از اینکه پرنس او را احمق فرض کرده عصبانی شد:(تو انتظار داری باورکنم؟)
(ثروت مال مادرت بود و حالاکه اون مرده همش به تو می رسه!)
ویرجینیا با تسخر خندید:(مادرم یک زن دهاتی فقیر بود!)

آوینا
12-21-2011, 14:56
(نـه...مادربزرگ قبـل از مرگش تمام سهم ثروت خودشـو به تک دخترش یعنـی مادر تـو داد درست یک سال بعد از فرار مادرت!)
با این حرف ویرجینیا به دروغگویی پرنس مطمعن شد:(تو چی داری میگی؟مادر من فرار نکرد پدربزرگ طردش کرد!از خونه اش بیرون کرد...)
پـرنس خستـه و بی حوصله گفـت:(نه تـو اشتباه می کنی,مادر تـو فـرارکردچـون بـا وجود اونکه تـو توی شکمش بودی تا حد مرگ کتک خورده بود و تویسرداب همون خونه حبس شده بود!)
ویـرجینیا بی اختیار به گریه افتاد.اینها دروغ بودند باید میبودند...پدربزرگ آنقدر بد نبود!بی اختیار نالید: (تو داری دروغ می گی مگهنه؟مادر من کتک نخورده...فرار نکرده...)
و شروع به گریستن کرد.پرنس او را بغل کرد:(متاسفم دوست نداشتم اینها رو بدونی اما مجبورم کردی!)
ویرجینیاکم مانده بود دیوانه بشود.یعنی واقعاً مادرش اینقدر عذاب کشیدهبود؟انگشتان پرنس لای موهای او فرو رفت:(لطفاً بس کن...ما وقت زیادینداریم!)
وقت؟وقت برای چه؟ویرجینیـا فـقـط دوست داشت بگریدکه دستهای پـرنس بر شانههایش قـرارگرفت و بلوزش تاآرنجهایش پایین کشیده شد.تماس تنهای لخـتشانویرجینیا را متوجه شروع دوباره ی پرنس کرد و بـا وحشت خود را عـقبکشید.پرنس بـا خشم غرید:(لوس نشـو ویرجینیا!بهت گفـتم ما باید این کار روبکنیم!)
اما ویرجینیا باز هم عقب تر رفت:(نه...راحتم بذار!)
پرنس به تلخی خندید:(تو یک احمقی!)و از جا بلنـد شد و شروع به قـدم زدنکرد:(تـو خیال می کنی من مـشتاق عشقبازی با تـو هستم؟کافیه یک اشارهبکنم,تمام دخترهای لوس آنجلس بغلم میاند همینطور تو... برای من بدست آوردنتنت کار راحتیه فقط کافیه بخوامت!)
اشک تازه و داغ پلکهای ویرجینیا را سوزاند.پرنس با بی رحمی ادامه میداد:(من فقط قـصدکمک کردن به تـو رو داشتم!تـو نمی دونی چون نـامحرمفـامیل هستی پاک موندنت غیـر ممکنه؟دیـر یا زود تک تک سراغت میاند تا صاحبتو و ثروتت بشند...به هـر حـقه ای در حالی که خواسته ی تـو من بودم و منایـن فرصت رو بهت دادم و واقعاً برات متاسفم!)
و خم شد,تی شرتش را از زمین برداشت و پوشید.ویرجینیا سعی می کرد حرفهای اورا باور نکندچون این حرفـهاآنقـدر زشت و ترسناک و غیرممکن بودندکه اگرحقیقت داشتند و او باور می کرد دیوانه می شد. پـرنس دوباره به او زلزد:(تـو تنها یک چاره داری و اون اینه که بـه همه بگی مال من شـدی!این تورو از عواقب سختی که منتظرته حفظ می کنه!)
ویرجینیاگریان گفت:(تو انتظار داری من آبروی خودمو ببرم؟)
پرنس لبخند تحقیرکننده ای زد:(که من باعث آبروریزی ات میشم؟!واقعاًکه!منصلاحت رو می خواستم اما حالاکه خودت اینو خواستی دیگه با توکاری ندارم امااینجا شرط می بندم طوری آبروت خواهد رفت و طوری صدمه خواهی دیدکه مجبورخواهی شد مثل مادرت فرارکنی اما دیگه روی من حسـاب نکـن,به من راه دیگه ایجز اینکه کناری بایستم و شاهد بدبخت شدنت باشم نذاشتی!)
و بـه سوی در رفت و به تندی خارج شد.به محض بسته شدن در بغض گلوی ویرجینیادوباره و شدیدتر از قبل تـرکید.سر بـر زانوگذاشت و های های گریست.باز همآرزویش به باد رفته بود و قلبش شکسته بود و ترسیده بود,تحقیر و تهدید شدهبود وآواره و تنها رها شده بود.یعنی پرنس راست می گفت؟لیست؟ثروتمادرش؟یعنی واقعاً خطری او را تهدید می کرد؟یعنی سراغش خواهندآمد؟چهکسانی؟چطور؟چر ا؟!یعـنی واقـعاً پرنس صلاحش را می خـواست؟یعنی واقعاًقصدکمک داشت؟یعنی واقعاً خواسته ی او پرنس بود؟ آیا باید با وجودآنکهاعتراف عشقی از سوی او نشنیده بود,با وجودآنکه خودش چنـد بار به اصرارپـرنس اعـتراف کرده بود,خـود راکورکورانه,فقط بخاطر اثبات عشق او تقدیمشمی کرد؟آیا واقعاً چاره ای جز آبروریزی نداشت؟آیا واقعاً مثل مادرش به سویبدبخت شدن می رفت؟یعنی مادرش بدبخت شده بود؟ نمی دانست چقدرگذشته وچقدرگریسته بود.دستی به شانه اش خورد:(ویرجینیا؟)

آوینا
12-21-2011, 14:56
بـا وحشت سر بـرگرداند.دیرمی بـود:(تو اینجا بودی؟...همه نگرانت شدیم!)و تازه متوجه صورت خیس از اشک و بلوز نیمه بازش شد:(چی شده؟)
نگاه اعتماد برانگیز و صدای گرم و الهی اش,ویرجینیا را احساساتی کرد بطوریکه بی اختیار به آغوشش پـناه برد و شدیدتر و بلندتر از قبل به گریه اشادامه داد.دیرمی بر زانو نشست و او را به سیـنه فـشرد:(آروم باش...تمومشد,همه چی تموم شد...)
چقدر صدایش نوای غمخوار و دوستانه ای داشت!ویرجینیـا نیاز به حرف زدن داشتدلـش داشت سوراخ می شد.چه صلاح بود چه نبود,حال خود را نمی فهمید.نالان هرچه به لـبش می آمد می گفت:(منـو روی شـونه اش آورد اینجا...گفت اگه باهاشعشقبازی نکنم بدبخت می شم...گفت مادرم عذاب کشیده...فرار کرده...گفت بخاطرثروت مادربزرگ سراغم میاند...)
هر چـه بود و نبود چـون دیرمی دلسوز و امیـن بود و تنهاکسـی بودکه میتوانست ارضااش کند وکرد! در حالی که بسیار ملایم و پرمحبت نوازشـش میکرد,گفت:(نه ایـنها دروغـند...من در مورد مادرت اطلاعی ندارم اما ثروتدروغه,پرنس خواسته تو رو بترسونه و شاید می خواد با دستیابی به تو ازتوعلیه آقای میجر اسـتفاده بکنه و ناراحتش بکنه...بچه ها موضوع جشن رو بهمن گفتند,اون یکبار هم از تو بـرای آزارآقـای میجر استفاده کرده و حالامیخواد بازم این کار رو بکنه اگه واقعاً قصدکمک داره چرا بهـت درخـواستازدواج نمی ده؟مگه نمی دونه تو عاشقشی؟)
بـله حق با دیرمی بود.ویرجیـنیا با ناباوری سر بلندکرد.چـهره ی دیرمی جدیاما نـرم بود:(بی آبـروکـردن نمی تونه حفظت کنه...بله تو نامحرم فامیلهستی,دست نخورده و زیبا هستی و باید خـیلی مواظب خودت باشی,این شهر,اینخانواده ها,این جوونها,وحشی و بیرحم و عیاش هستند,ممکنه آواره ومسخره اتکنند
قـلبت رو بشکنند و اذیتت بکنند و پرنس هم یکی از اینهاست.اون عاشقتنیست,اگر بود با تو این کار رو نـمی کـرد,نمی ترسـوند,نمی گریـوند,قـلبترو نمی شکسـت,نـه...اون هـوست روکـرده و بـرای بـدست آوردنت از هر امکانیاستفاده می کنه حتی از رازهای فامیل!)
ویرجینیا شوکه مانده بود.چقدر حرفهای دیرمی منطقی بود!:(مادرم چی؟ثروت چی؟)
دیـرمی دست درازکرد و در حـالی که خونسردانه دکمه های بـلوز او را می بستگفت:(بله شایـد مادرت فـرارکرده باشه اما موضوع ثروت منطقی نیست!همیشهوصیت نامه بعد از مرگ صاحبش به اجرا در میاد... مادربزرگت یک سال بعد ازرفتن مادرت مرده پس چـرا وصیت نامه بـاز نشده و اونهمه ثـروت به مادرت
انتقال پیدا نکرده؟)
بله این هم منطقی بود!ویرجینیا برای مطمعن شدن پرسید:(شاید پیدامون نکردند؟)
(وکیل وظیفه داره دنبالتون بگرده!مگه شما اونطرف دنیا بودید؟)
درست بود!آنها فقط یک ایالت فاصله داشتند!دیرمی دسـتش راگرفت و بلندشکرد:(نترس...تـو همه چی رو بسپار به من!من قول می دم مواظبت باشم و هر وقتخواستی کمکت کنم.)
ویرجینیا به چهره ی باوقار و قوی و مهربان دیرمی که در زیر نور ضعیف فانوسبسیار دلپذیر دیده می شد خیره شد و او اضافه کرد:(و می دونی که من ازاینها نیستم...من درکت می کنم چون توهم مثل من هستی ویرجینیا...ما سختیکشیده و می کشیم...گذشته ی ما رفته وکس دلسوز نداریم,ما بایدخودمون سعیکنیم سر پا بایستیم...تنها...)
ویرجینیا در بحر حرفهای پرآرامش او رفته بود و بی خبر لبخند می زد.دیرمیهم لبخند زد:(تو هم عـاشـق اون نیستی اگه بودی از دستش ناراحت نمی شدی,درمورد حرفهاش دودل و مشکوک نمی شدی,باورش می کردی و خودتو فدا می کردی...نهتو هم مثل هر دختر دیگه ای ازش خوشت میاد چون اون زیباست, چون دلفریب وجذابه,ثروتمند و مشهوره...عشق بالاتر از اونه که تو انتظاری داشته باشی!)

آوینا
12-21-2011, 14:56
یعنی ممکن بود عاشقش نباشد؟دیرمی پالـتوی او را بـرداشت وکمکش کردبپـوشد.افکار ویرجینیا به هـم ریخته بود.حرفهای دیرمی کاملاًمنـطقی و درستبنظـر می آمد.پـرنس یک سـاحر دروغگو بودکه داشت پـاکی او را در مقابـل یکهوس زودگـذر از او می گرفت و اگر او مقابله نکرده بود حالا او هم گناهکار
بود!بله پرنس سرچشمه ی گناه بود.دیرمی ادامه داد:(تو باید خیلی مواظب خودتباشی,شاید پـرنس برای اثبات حرفهاش کسانی رو سراغت بفرسته تا تو روبترسونه!)
ویرجینیا وحشت کرد:(یعنی ممکنه؟)
دیرمی به سوی در رفت:(می بینی که اینجا هیچ چیز غیرممکن نیست!)
کسی درکلیسا نبود.ویرجینیا متعجب شد:(پس بچه هاکجااند؟)
دیرمی می رفت و دست او را هم بدنبال خود می کشید:(رفتند دنبال لوسی و هلگا.)
(مگه چی شده؟)
(گم شدند!)
(چطور؟)
(ما هم نمی دونیم!)

آوینا
12-21-2011, 14:56
وقـتی به ویلا رسیدند,همـه در سالن جمع شده بـودند و بحث میکـردند.اروینوکارل رسماً دیوانه شده بودند:(می دونستم اینطوری می شه!نبایداجازه میدادم این مسابقه ی مسخره اجرا بشه!)
نیکلاس غرید:(اونهاگم شدند به ما چه؟)
کارل به سوی او حمله ور شد:(همش تقصیر توست لعنتی!اگه آتیش رو خاموش نمی کردی...)
ماروین او راگرفت:(آروم باش کارل!این مساله به اون بازی مربوط نیست...یادترفـته بعد از اون,همـه به کلیسا جمع شدیم و اونها بودند...)
کارل کم مانده بود بگرید:(پس بیایید بریم دنبالشون!)
(ازکجا معلوم ما رو دست نینداختند؟)
(یک ساعت شده و اونها هنوز توی جنگل قایم شدند تا ما رو بترسونند؟)
(آخه کجا ممکنه رفته باشند؟)
(کلیسا رو خوب گشتید؟)
کسیجواب نداد.نگاه اروین چرخید:(خیلی خوب...تقسیم بشیم,دخترها تـویخونهبـمونند و ما هـم بریم دنبالشون تو و ماروین و مارک بریدکلیسا,براینونیکلاس برید دریا و من پرنس و دیرمی می ریم جنگل)
ویرجـینیا با اشارهی اروین تـازه متوجه پرنس شدکه پـای پله ها نشسته بودو انگارکهاصلاًویرجینیا وجود ندارد وقتی نگاهش را می چرخاند او را نمیدید!ویرجینیابا اینکه بعـد از شنیدن حرفهای دیرمی در عـشق خـود نامطمعـنشده بود امابـاز از بی توجـهی او بسیار ناراحت و دلگیـر و نگران شد.اگـراین حسادت ازعشق نبود پس از چه بود؟
هنوز یک ساعت از رفتن پسرها نمی گذشت که نیکلاسنفس زنان برگشت.براین راگمکرده بود.نگرانی دخترها چند برابر شد.تاآنها اورا مورد بـازرسی و بازپرسیقـرار می دادند,ویرجینیـا بالابه اتاق خـود رفتاعصاب و فکـر و تنش خستهتـر ازآن بودکه دیگر بـتواند عکس العملی نـشانبدهد.آنروز وآن شب بقدرکافی بـرایش وحشتناک گـذشته بودکه دیگر قـدرت تحملنـداشته بـاشد.به جهنمسـر بقـیه چه می آمد! بزرگترین بلاسر اوآمدهبود.قـلبش شکسته بود.بر تخـتشدرازکشـیده بود و باز فکر می کرد.چه اشتباهـیکرده بودکه مستحق چنین جزایسنگینی شده بود؟نباید عاشق می شد؟نباید اعتمادمی کرد؟نباید میماند؟ نبایدمی آمد؟حالاچکار باید می کرد؟چکار می توانستبکند؟به چه کسی اعتماد میکرد؟صدای جرجر در او را متوجه ورود نیکلاس کرد.برروی ساق دستش بلـند شد وچراغ خـوابش را روشن کـرد.نیکلاس
باوحشت سر جا ماند:(تو...بیداری؟!)
ویرجینیا متعجب نشست:(آره...چطور؟)
نیکلاس در را بست:(ببخش که بی اجازه اومدم!)
و به سوی تخت راه افتاد.ویرجینیاگیج شده بود:(برای چی اومدی؟چیزی شده؟)
(بخاطر تو اومدم!)
ویرجینیا نگران شد:(چرا؟)

آوینا
12-21-2011, 14:57
نیکلاس بر تخت زانو زد:(امروز خیلی منو به هوس آوردی...)و لبخندگستاخانه ای به لب آورد:(من تو رو می خوام!)
ویـرجینیاآنچنانشوکهشده بودکه قـدرت حرکت کـردن نداشت.بله چـیزی که میتـرسید داشت سـرشمیآمد.پرنس...لعنت بر او!نگاهـش بر چهره ی شهـوت آلودنیکلاس خیـرهماندهبود:(همین الان گورتو گم می کنی وگرنه...)
نیکلاس مشغول بازکردندکمههای بلوز شطنجی اش شد:(وگرنه چی عزیزم؟پسرهاخونه نیستند, دخترها همهمگیتوی ایوان اند و ایوان اونطرف خونه است!)
قلب ویرجینیا شروع بهکوبیدنکرد.باید فرار می کرد.یعنی می توانست؟نیکلاسبلوزش را درآورد:(یکتجربه یعالی برات می شه تو همه چیزو بسپار به من!)
و تا حرکتی کردویرجینیاچرخـی زد و طرف دیگـر تخـت رسید امـا پاهایش بهزمیـن نرسیدهنیکلاس از عقبموهای بافته شده او راگرفت وکشید!ویرجینیا برتخت افتاد ونیکلاس بررویش!ویرجینـیا دیوانه وار وارد جـدل شد تا از زیـرتن نیکلاسخارج شـوداما سنگینی و فـشار نیکلاس آنقـدر زیـاد بودکه او حتینمی توانستهوای کافیبرای تـنفس در ریه هـایش جمع کند چه بـرسد به دادزدن!دقایقیچندنـاامیدان� �
تقلاکرد اما این تقلااو را خسته تر و نیکلاس راوحشیترکرد بطوری کهویرجینیا قدرت درک و حرکت خود را از دست داد و به حالتاغماافتاد.نیکلاسفاتحا� �ه او را *** می کردکه چراغ اصلی اتـاق روشـنشد:(هیچفکر نکردیممکنه به جرم تجاوز به حبس بری؟)
بـراین بود!ویرجینیاچـشمانپراشکش را به سوی در چرخـاند و از دیدن چهـرهی نجات بخـش بـراین درآستانهی در,به گریه افتاد.براین آرام آرام وارداتاق می شد:(وقتی غیبت زدفهمیدمیک کلکی داری...)
نیکلاس از روی ویرجینیا بلند شد:(نه...من فکرکردم تو برگشتی خونه منم...)
براین لب تخت رسید:(چرا نمی ری وگورت روگم نمی کنی؟)
نیکلاس از تخت پایین رفت:(هی پسر اینقدر جوش نزن!می دونم تو هم اینو می خواهی...بیا با هم...)
لبخند ناخانای براین حرف او را نصفه گذاشت.ویرجینیا خشکید!یعنی براین هم؟!صدای وحـشتناک سیلی جواب او بود:(گفتم بروگم شو!)
نیکلاس با خشم خارج شد و ویرجینیا غلت زد و صورتش را بر دشک فروکرد وگریست وگریسـت تاآن لحظه که فهمید باز هم تنهاست!

آوینا
12-21-2011, 14:57
صبح ساعت پنج و نیم با صدای هیاهویی از پایین بیدار شد و مجبور شد باآنکههنوز بدحال بود و به سر و صورتش نـرسیده بود,پایین بدود.اروین وماروین,هلگـا راآورده بودند.زنـده بود و حتی به هـوش بـود اما وضـعشوحشتناک بود بطوری که ویـرجینیا در نیمه ی پـله ها خشکید!صورتش پـر اززخمـهای کوتاه و خونی بود.موهایش بهم ریخته بود و لباسهایش ازگل و خاککثیف شده بود.دخترها دورکاناپه ای که او
را نشانده بودند,حلقه زده بودندو با نگرانی سوال پیچ اش می کردند.اروین بابراین حرف می زد:(لباسهای لوسی رو پیداکردیم می دونـیم کجاست اماتعـدادمون کمه,بـه کمک احتیـاج داریم,پرنس صدمه دیـده, دیرمی داره میارهتو با ما بیا...نیکلاس کجاست؟)
پرنس صدمه دیده بود؟براین کاپشنش را برداشت:(نمی دونم...گفت میاد دنبال شما!)
ماروین رو به دخترهاکرد:(بهتره آماده باشید...ظاهراً روز سختی در پیش داریم!)
ویرجـینیا با نگرانی به بدرقـه ی آن سه به ایـوان درآمد و دیرمی را دیدکه پرنس راکشان کشان می آورد.
برای لحظه ای همه شوکه شدند!صورت پرنس از زخم بزرگی که بر پیشانی داشت خونآلود شده بود.تی شرت در تنش پاره پاره شده بـود و پاهایـش به زحمت درزمـین کشیده می شد.ویرجینیا محکم دست بـر دهان خود فشرد تا صدای فریاد دلشخارج نشود.اروین به کمک دوید:(من نمی فهمم این چش شد؟!)
دیرمی خسته و خشمگین بود:(پای همون دره پیداش کردم!)
و او را به خانه بردند.ویرجینیا هنوز نمی توانست تکان بخورد.پرنس زخمی شدهبود,پرنس درد می کشید! انگار خاری در قـلبش فـرو رفـته باشد,آن درد را تـااعماق روحش حس کرد و اشک پلکهایش را فشرد. اروین دوان دوان برگشت:(کارلمنتظرمونه...بریم! )
و بـدنبال ماروین از پله ها سرازیر شد اما براین هنوز ایستاده بود.نگاهویرجینیا بی اختیار به سوی او چرخید و ماند.براین می گریست!قطرات براق اشکیکی بعد از دیگری برگونه های سفیدش رد می انداخت.نگاه او هم متقابلاً برچشمان اشک آلود ویـرجینیا افـتاد و زمزمه کرد:(حالاجوابت روگرفتی؟اینـو میخواستی ببینی؟گریه ام بخاطر پرنس؟)
ویرجینیا دلسوزانه و ناباورانه پیش می رفت بغلش کندکه براین به تندی خودرا عـقب کشید و با خـشونت گفت:(اگه حالابگم دوستش دارم باور می کنی؟)
ویرجینیا خجالت کشید:(براین من فقط...)
و براین به سرعت دنبال برادرانش راه افتاد...
کسی در سالن نـبود.صدای دختـرها از تـه راهرو می آمد.ظاهـراً هلگا را بهاتاقش برده بودند.ویرجینیا به سوی حـمام رفت.درست حـدس زده بود.دیـرمی وپـرنس آنجا بـودند!آهسته به در نـزدیک شـد وگوش ایستاد.باورش نمی شد.چقدرصدایشان به هم شبیه بود؟!(چرا بلند شدی؟بشین لب وان...)
(اون دستمال رو بده...دوباره داره خون میاد!)
(کو ببینم...خدای من!ببین چکارت کردند پسر!)
(اونهاکی بودند؟)
(من چه بدونم؟چرا از من می پرسی؟)
(یعنی تو نمی شناسی؟منم امیدوار بودم آدمهای تو باشند!)
(آدمهای من؟!تو دیونه ای پرنس!)
(به من نگاه کن...یعنی واقعاً تو نمی دونی کارکیه؟)
(چی ؟تو؟)
(نه لوسی!)
(نمی دونم و نمی خوام هم بدونم!)
(انتظار داری باورکنم؟)
(مونده به قوه ی تخیل تو!)
مدتی سکوت برقرارشد بعد پرنس نالید:(اوف,آروم...لعنتی!باور� �� � نمی شه بخاطر لوسی این بلاسرم اومده!)
(منم باور نمی کردم به کمک بیایی,شهرت نفرت تو از لوسی توی فامیل پیچیده!)
(راستش خیلی دوست داشتم اونو اونطوری ببینم...دست بسته و *** و زخمی!)
چه؟دست بسته؟لخت؟!زخمی!ویرجینیا احساس خفگی کرد!(مگه وضعش رو می دونستی؟)
(نه اما قوه ی تخیل قوی دارم!)
هر دو خندیدند:(اما بنظرم بهتر بود به لوسی کمک می کردیم.)
(نه...بذار خودشون پیداکنند,لذت بخش تره!)
(خیلی بدجنسی پرنس!)
(خدایا دلم می خواد به کسی که بهش تجاوزکرده جایزه بدم!)
تجاوز!؟دیرمی به شوخی گفت:(کس یاکسانی؟)
(حق با توست!شایدکسانی...امیدوارم کسانی!)
آندو چه می گفتند؟(هنوز چیزی یادت نیومده؟)
(نه هیچی!)
(چرا دروغ می گی پسر؟)
(من نمی فهمم تو چرا اینقدر به من گیر می دی؟)
(فکرکردم شاید لوسی کار تو باشه!)
(من؟!دیونه شدی؟دست زدن به اون دختر حالمو بهم می زنه!)
قلب ویرجینیا فشرده شد.بیچاره لوسی عاشق!(مثل من حرف میزنی!باور نمی کردم اینقدر شبیه هم باشیم!)
(غیر از اینجات دیگه کجات زخمی شده؟)
(قلبم!)
(لوس نـشو!)و بـاز خنده...(راستی آقای میجـر به من زنگ زده بود می گفتآقـای هـنری گم شده ظاهراً اصلاًمکزیک نرفته بوده مارک و نیکلاس خبرندارند نگفتم تا ناراحت نشند درسته ناپدری شونه اما...هـی تو به چی میخندی؟)
(من نمی خندم!صورت من همین جوریه!)
(شوخی نکن!تو یک چیزی می دونی مگه نه؟)
(شاید...می شه کمی پنبه بدی؟)
(ببینم...نکنه کار توست؟)
(بازجویی نکن!پنبه بده.)
(نه...تو دست نزن!...وای زخمت عمیقه...)
(چیه دلت سوخت؟)
(تکون نخور!)
(راستی تو چراکمکم می کنی؟)
(وظیفه ی منه!)
(چه وظیفه ای؟برادری؟)
(تمومش کن پرنس!)
(چرا اذیتم می کنی پسر؟می دونم که...)
(گفتم تمومش کن!)
دقـایقی سکوت برقرارشد.چند صدای نامعلوم شنیده شدکه معلوم بود از استـفادهکردن جعبه ی کمکهای اولیه ایجاد می شد بعد پرنس بناگه نالید:(خدای من...توهم زخمی شدی!)
(چیزی نیست!)
(چطور چیزی نیست؟ببین تاکجا خون رفته؟!)
(گفتم چیزی نیست!)
(کی شد؟نکنه تو هم با اونها دعواکردی؟)
(نه...سر جات بمون پرنس!)
(اما داری خونریزی می کنی...)
(لطفاً به من دلسوزی نکن!)
(چی؟چرا؟)
(چون احتیاجی ندارم!)
(اما من دوستت دارم و نگرانت...)
(به علاقه ات هم احتیاجی ندارم!)
(خدای من!تو همه چیز رو بیادآوردی!؟)
(نه پرنس نه!لطفاً اینقدر خسته ام نکن!)
(لعنت به تو!)
و چیزی سنگین بر زمین افتاد(بشین سرجات پرنس...بذار سرت رو ببندم...)
ویرجینیا به موقع عقب دوید و پرنس بدون بلوز باگاز استریل خونی که برپیشانی نگه داشته بود,خارج شد و بدون دیدن ویرجینیا راهی اتاقش شد.
***

آوینا
12-21-2011, 14:57
نزدیک ظهر,بچه ها برگشتند.لوسی را پیداکرده بودند.درآغوش کارل بود,پیچیدهدر پتو و بی هـوش.او را همانجا بـر روی کاناپه ی سالن خوابانـدند.*** بودو چهـره اش بطرز وحشتناکی زرد شـده بود و دور گلو و مچ دستانش رد سرخ وضمختی دیده می شد.همه داغون شده بودند...(یکی آب بیاره...)
(کجا بود؟)
(بسته به یک درخت پیداش کردیم!)
(باید زود ببریمش شهر...شاید صدمه ی جدی دیده باشه!)
(آره تب داره!)
(کارکدوم پست فطرتی می تونه باشه؟)
(شماهاکسی رو ندیدید؟)
(نه...اما باید به پلیس خبر بدیم!)
(وآمبولانس!)
(آمبولانس دیر میشه حاضرش کنید با ماشین خودمون می بریمش!)
(هلگاکجاست؟بگید بیاد توضیح بده ببینیم چی شده؟)
(اتاقش خوابیده.)
(اون چیزی نفهمیده...به ما توضیح داد.)
(چی گفت؟)
(گفت در جهت چراغهاپیش می رفتیم دیدیم تموم شدند,خواستیم برگردیم چند نفر بهمون حمله کردند)
(چند نفر؟!)
(آره و لوسی رو بردند و اونو هم از بلندی پرت کردند...)
(لعنتی ها!اگه پیداشون کنم می کشمشون!)
(چراغها روکی چید؟)
(مارک و نیکلاس!)
مارک که از صحبت خارج بود,در این قسمت با وحشت وارد شد:(ما درست چیدیم...دیدیدکه...)
و نـاامیدانه به دیرمی نگاه کرد.کارل بهـانه اش را پیداکرده بود!باید بهطریقی و به کسی خشم و نفرتش را خالی می کرد:(پس کار شماست آشغالها!)
و بـه سوی مارک حملـه ور شـد.دیرمی به دفـاع سر راهش قـرارگرفت وکـارل اینـبار مسیر عـوض کـرد:(نیکلاس! اون لعنتی کجاست؟!)
و چند بار در سالن چرخ زد و تازه همه متوجه شدند نیکلاس نیست!(اون کجاست!؟)
(هنوز برنگشته!)
(یعنی چی برنگشته؟مگه دنبال شما نیومده؟)
(نه...ما ندیدیمش؟)
ویرجینـیا بی اختیار به بـراین نگاه کرد.خـونسرد و ساکت,نظـاره گربود!(معطل نکنید بچه ها,کارل تو برو ماشین رو حاضرکن لوسی رو ببریم)
(ما هم بیاییم؟)
(خودتون می دونید...من وکارل و هلگا و سمنتا و لوسی می ریم!)
(پس ما چکارکنیم؟)
(به دیرمی مربوطه...دیرمی من بازم همه چیز رو به تو می سپارم!)
(دیرمی تو هم زخمی شدی!)
نگاه همه باکنجکاوی به سوی اندام دیرمی چرخید.بلوزش از پهـلوی راست پاره وخونی شـده بود.دیرمی با بی خیالی گفت:(چیزی نشده...به یک شاخه گیرکرد!)
هـمه بـاورکردند!چند دقیـقه طول نکشیدکه آنـها بعـد از یک خداحافـظیمختـصر و تکـرار تـوصیـه های همیشگی ,راه افـتادند و جوانان برای جمع کردنوسایـلهایشان پخش شدنـد.مارک نگران برادرش بود اما چون دیدکسی توجه نمیکند مجبور شد سکوت کند.ویرجینیا هم مثل بقیه تا وقت ناهار دراتاقش مشغولبـود اما فکرش بـیشتر!همه چیز برایش مرموز بنـظر می آمد.اتفاق غیرمنطقیلوسی و هلگا,رابـطه ی غریب پـرنس و دیرمی,شخصیـت غـیرطبیعی براین وحالاغـیب شدن مرمـوز نیکلاس,هـر چـندکه کسی اهمـیت نمی داد,اما یک چیـز ازهمه مشکـوکتر بود وآن اینکه چـرا پرنس و دیـرمی چگونگی صدمه دیدنشان رامخفی می کردند؟
***
مارک دیـوانه شده بود.سر همه داد می زد وآنها را بخاطـر بی توجـهی نسبت بهغـیبت طولانی نیکلاس, سرزنش می کردو هرکس به نوعی سعی می کردآرامشکنند.فیوناگفت:(ما فکر می کردیم کاری برایش پیش اومده رفته بیرون!)
جسیکاگفت:(شاید هم داره شوخی می کنه!)
(یعنی به کسی چیزی نگفته؟)
(آخرین بارکی دیده؟)
(همه جا روگشتید؟شاید یک جایی حالش بد شده!)
مارک غرید:(از دیشب غیب شده و حالاساعت دو شده!کجا می تونه رفته باشه؟)
دیرمی به کمکش آمد:(یک لقمه غذا بخوریم بریم دنبالش.)
ساعت سه بـاز هم پسرها,مارک و بـراین و دیرمی و مارویـن آماده ی حرکتشدند.پرنس هم به کمک آمـد.سرش را ناشیانه باندپیچی کرده بود و به سختی راهمی رفت.دیرمی مخالفت کرد:(تو نمی تونی بیایی حالت خوب نیست...)
پرنس به سردی گفت:(به دلسوزی ات احتیاج ندارم!)
و باخشونت کاپشنش را برداشت و قبل از بقیه خارج شد.ویرجینیا جلوی پنجرهرفت و با نگاه او را تعقیب کرد.ترحم و قهر و عشق نهفته و یک طرفـه دردل,وادارش می کرد معبـودوار او را پـرستش کند.بقـیه هم بـدنبالش خارجشدند.بـاد شدیدی می وزیـد و موهای طلایی اش را بـر پانسمان سفیـد سرش میکوبید و داخل کاپشن کرمی رنگش پر میـشد.وقتی دخترها باز هم تنها ماندندشروع به صحبت کردند(این اتفاقات
اصلاًطبیعی نیست...ظاهراً یکی دوست داره ما رو اذیت بکنه اما چه کسی و چرا معلوم نیست...)
(یعنی یک نفره؟اما هلگاگفت چند نفر بودند!)
(اون چند نفر حتماً سرگروه داشتند.)
(شاید هم شریک باشند!)
(مثل فیلمهای جنایی!)
(این موضوع اصلاًخنده دار نیست دروتی!بعید نیست این کارها ادامه پیداکنه!)
(اما چرا؟)
(نمی دونم!اگه یکی اونقدر بده که اون بلاها رو سر لوسی و هلگا بیاره ممکنه بازم ادامه بده!)
(اما ما داریم می ریم!)
(شاید نتونیم بریم!)
(اوه نترسون نورا!)
(اگـه یکی یا چنـد تا از بچه های خودمون باشه شاید هیچوقت تموم نشه...نه لااقل تـا وقـتی که به هدفـش نرسیده!)
هدف؟تنهاکسی که هدف داشت پرنس بود.هدف انتقام!اما انتقام از چه کسانی؟(یعنی ممکنه کی باشه؟)
(من به نیکلاس شک می کنم...اون پسر شروریه!)
ویـرجینیا یـاد شب قبل وکارگستاخانـه اش افـتاد.بله از او بعـید نبود اما چرا؟(اگه بتونند پیداش کنند معلوم می شه!)

آوینا
12-21-2011, 14:57
(شاید هم فرارکرده!)
(یعنی لوسی کار اون بوده؟)
(شاید مسابقه رو جدی گرفته!)
(چرا به نیکلاس شک می کنید؟شایدکار یکی دیگه باشه؟)
(مثلاًکی؟)
(مثلاًکسانی که توی ویلا نبودند...یعنی براین و دیرمی و پرنس!)
فیونا با عجله گفت:(براین از درس خسته شده بود و خوابیده بود!)
جسیکاگفت:(اما تو و اروین به ساحل رفته بودید...شاید بیدار شده و...!)
(پرنس چی؟)
ویرجینیا با شرم گفت:(پرنس هم پیش من بود!)
نگاه نورا بر او قفل شد.دروتی نخودی خندید:(کی؟)
(همون وقت که نیکلاس آب رو ریخت و همه پخش شدیم!)
جسیکا پرسید:(چقدر پیش هم بودید؟)
(شاید ده دقیقه یا...)
(کافی نیست!ما یک ساعت بعد فهمیدیم لوسی و هلگا غیب شدند.)
یک ساعت؟یعنی او یک ساعت گریسته بود؟(یا دیرمی؟)
(اون خیلی زودتر جمع رو ترک کرد!)
چند لحظه سکوت نگران کننده ای حکمفرما شد و بعد دروتی غرید:(بچه ها اینخیلی بده که به پسرهای خودمون شک کنیم شاید چند تا ولگرد بودند!)
(اگه لوسی روآزمایش کنند معلوم می شه!)
(چقدر وحشتناک!)
(شاید هم حق با مارک بود ما روحهای گورستان رو عصبانی کردیم!)
(بس کن نورا!اون فقط یک شوخی بود!)
ویرجینیا زمزمه کرد:(ازکجا معلوم؟)

آوینا
12-21-2011, 14:58
قریباً یک ساعت بعد پسرها برگشتند.نیکلاس را پیداکرده بودنـد.تیر خوردهبودیکی بر ران چپ و یکی بر شانه ی راستش!بلوز وشلوارش از خون خیس و چسبناکشده بود و از شدت درد و خونریزی به حالت اغما افتاده بود.ویرجینیا با دیدنشرایط رقت بار اوآنقدر ناراحت شدکه قلباً او را بـخشید!دیگر وقـت برای تلفکردن نداشتند.او را سریعاً سوار یکی از ماشینهاکردند تا به شهر ببـرندکهمتوجه شدند تـمام طایرهای
ماشین پنچرشده!سراغ ماشینهای دیگر رفتندآنها هم پنچر شده بود.مارک دیوانه شد:(حالاچکارکنیم؟)
دیرمی گفت:(ببریمش خونه زنگ بزنیم دنبالمون ماشین بفرستند.)
به حرف او,نیکلاس را با احتیاط از ماشین خارج کردند و درآغوششان به خانهبردند.تا بقیه برای کمک به نیکلاس اینطـرف وآنطرف می دویدند,دیرمی به سویتلفن رفت تا زنگ بزندکه...(یعنی چی؟تلـفن قطع شده!)
مارک پیش دوید:(مگه ممکنه؟ببینم!)
ماروین گفت:(شاید باد سیمها رو قطع کرده؟)
(کی موبایل داره؟)
براین دست در جیب کرد:(نیست...موبایلم نیست!)
(خوب فکرکن ببین کجاگذاشتی؟)
(پیشم بود...مطمعنم!)
نیکلاس داشت بهوش می آمد و می نالید.پرنس دست به کمربندش برد:(بگیرید...)
دیرمی موبایل نقره ای او راگرفت:(اینم کار نمی کنه!)
پرنس متعجب شد:(امکان نداره...ببینم!)
جسیکا به طرف پله ها دوید:(مال من توی اتاقمه بذارید بیارم!)
مارک به سوی برادرش رفت:(نیکلاس...نیکلاس درد داری؟اوه خدای من,خونریزی اش شدیده بچه ها!)
فیونا و دروتی لباسهای کثیف نیکلاس را درآوردند:(باید یک جوری جلوی خون رو بگیریم!)
جسیکا از پله ها سر خم کرد:(پیداش نکردم...کی موبایل منو برداشته؟)
پرنس با تمسخر خندید:(پوف!...بنظرکاسه ای زیر نیم کاسه است!)
مـارک داشت به گریه می افتاد:(آخه کی این کار روکرده؟کی می تونه اینقدر ظالم باشه؟حالاچکار بایـد بکنیم؟)
دیرمی به سوی نیکلاس رفت:(برید چاقو و حوله و...سوزن و نخ بیارید.)
مارک با وحشت پرسید:(چرا؟)
دیرمی لب کاناپه نشست:(سعی می کنم عملش کنم!)
مارک نعره زد:(نه...نه...می میره!)
دیـرمی خونسردانه گفت:(مجبـوریم مارک...تـاگلوله توی بـدنشه نمی تونیمزخمهاشو بـبندیم و باید بخیه بزنیم وگرنه از شدت خونریزی می میره!)
(اگه نتونستی چی؟شایدکمی بعد تلفنها درست بشه و یا یکی به کمک بیاد...)
دیرمی سرسختانه به او خیره شد:(یا اگه نشد؟فکر می کنی نیکلاس تاکی می تونه دوام بـیاره؟تو مجـبوری به من اعتمادکنی!)
ویرجینیا به چشمان بسته ی نیکلاس نگاه کرد و ترسید.چـه کسی می توانستاینقدر ظالم باشد؟چـه کسی می توانست از دست نیکلاس اینقدر عصبانی باشد؟چهکسی غیر از بـراین؟یعنی ممکن بود؟به بـراین نگاه کرد.خسته و بی صدا درمبلی فـرو رفـته بود و اطراف را تماشا می کرد.یعـنی او بود؟یعنی آنقـدر ازدست نیکلاس عصبانی بود؟بخـاطر حمله ی دیشب؟بخاطـر او؟مگر او چه ارزشی برایبراین داشت؟اما نیکلاس تیر خورده بود,پس یکی با خودش اسلحه آوردهبود!کدامیک؟چرا؟یعنی لوسی و هلگا مربوط به نیکلاس نـبودند؟لوسی در مقابلجمع در مورد عفت و پاکی اش توسط پرنس تهدید شده بود.خوب هلگا چرا؟ او مانعکار بود یا...؟اینها نمی توانست کار یک نفر باشد و هلگا می گفت یک نفربیشتر بود و درآن جمع,به گفته ی دخترها,فقط براین و پرنس و دیرمینبودند!..دیرمی؟او دیگر چرا؟
ساعتها درسکوت و نگرانی همه دور دیرمی و نیکلاس حلقه زدند و شاهد جراحیشدن دقیق و ماهرانه ی نیکلاس تـوسط دیرمی شدنـد.محشر بـود!همه بـانـاباوری و تحسین نگاهش می کردند و دیـرمی انگارکه ساده تـرین کار عالم راانجام می دهد,آرام و خونسرد بود.دستها,لباسها,ملافه ی روی کاناپه و تمامسینه و
ران *** نیکلاس از خـونش سـرخ و رنگیـن شده بـود اما زیبـا بـود عـرضه ومهارت دیرمی و بـازگشتن تدریجی نیکلاس به زندگی!در هرگلوله ای که خارج شدهمـه با اشتیاق و شادی کف زدند و وقتی بخـیه زدن شروع شدآرامش به چهره هابازگشت اما ویرجینـیا و مارک و نـورا نتوانستند نگاه کنند!پرنس بـر سرکاناپه ایستاده بود و با افتخار,دیرمی را نگاه می کرد و لبخند می زد امابراین همچنان نشسته بود!
عصر شـده بود.باران پخش و پلامی بارید.نیکلاس زنده مانده بود اما از بسخون از دست داده بود تا مرز مرگ,بدحال بود.دیرمی خسته بر مبل ولو شدهبود.مارک وماروین رفته بودند به سیم تلفن رسیدگی کنند چون حدس می زدندکارهرکسی که بود از بیرون این کار راکرده بـود.پرنس بـدون حـتی لحظـه ای نگاهکـردن به ویرجینیا,روبروی دیرمی نشسـته بود و براین خسته از نشستن,قـدم میزد تا اینکه جـسیکا پرسید: (شما دیشب قبل از غیب شدن لوسی و هلگاکجابودید؟)
طرف صحبتش با براین و دیرمی و پرنس بود.سوالی پرسیده بودکه هیچکس ازجملهخود ویرجینیا جرات نمی کردند فکرش را بکنند.قبل از همه براین باتمسخرگفت: (چیه؟می خواهی بازجویی بکنی؟)
جسیکا مقاومت می کرد:(یکی باید این سوال رو ازتون بپرسه!)
پرنس زمزمه کرد:(و اون شخص تو نیستی!)
(چرا طفره می رید؟)
اینبار دیرمی گفت:(تو دقیقاً چی می خواهی بگی؟)
فیونا وحشت کرد اما جسیکا ادامه می داد:(خودتون می دونید چی می خوام بگم!)
پرنس خندید:(نه نمی دونیم!...توضیح بده!)
جسیکا بدون ترس گفت:(کارکدومتونه؟)
هر سه خندیدند.نورا از ترس دخالت کرد:(جسیکا بسه...به تو مربوط نیست!)
بناگه جسیکا داد زد:(چطور مربوط نیست؟لوسی و هلگا دوستهای من هستند و...)
براین مجال کامل کردن جمله اش را نداد:(و این هیچ به تو حق دخالت کردن نمی ده!)
جسیکا عاشقانه به او خیره شد:(چرا اینطوری می کنی براین؟توکه می دونی منظور من چیه!
پرنس باز هم خندید:(نکنه می ترسید سر شما هم این بلاها بیاد؟ردیفی,اول لوسی بعد هلگا ومن ونیکلاس و حالاشما!)
دروتیبهطرفداری خواهـرش غـرید:(آره اصلاًمی ترسیم!تلفـنها قطع شدنـد وماشینهاپنچرشدنـد...معلوم نیست تاکی قراره اینجا حبس بمونیم,ازکجا معلومسراغ مانیاند؟)
دیرمی به سردی گفت:(سراغ شما نمیاند چون از فامیل نیستید!)
این حرف همه را شوکه کرد.نورا نالید:(آوه خدای من....جداً؟)
دیرمی به سرعت لبخند اجباری به لب آورد:(شوخی کردم...خواستم کمی بترسونمتون!)
جسیکا به جدل ادامه می داد:(چطور ممکنه؟این حرف که برعکس خیالمون رو راحت کرد!)
(پس کیفش رو بکن!)
(چرا نمی گی دیشب کجا رفتی؟)
(از خواهرت بپرس!)
نگاهناباورانهی همه به سوی دروتی و نورا چرخید.پرنس به خنده افتاد امادیرمیآنقدر جدیوسرسختانه به جسیکا زل زده بودکه جسیکا شککرد:

آوینا
12-21-2011, 14:58
(دخترها...شماچیزی می دونید؟)
اینبار براین هم به خنده افتاد.نورا دیوانه شد:(چرا باید بدونیم؟)
دروتی اضافه کرد:(ماکه پیش بقیه بودیم اما تو بعد از رفتن دیرمی غیبت زد!)
جسیکا با خشم جیغ زد:(خجالت نمی کشی تهمت می زنی؟زود معذرت بخواه دروتی!)
براینخندانبهپرنس خیره شد و او به دیرمی که بالاخره لبخند میزد و ایننگاههاخونویرجینیارا منجمد کـرد!صدای ترمز ماشـین همه را از جاپـراند.اروینبرگشتهبود.ما روینو مارک هم با شوق همراه او وارد شدند.بقیههم بهسویشاندویدند:(چطور شداومدی؟)
(دیرکردید ترسیدیم,زنگ زدیم تلفنها قطع بود پدربزرگ داشت از نگرانی سکته می کرد.)
دیرمی با عجله پیش رفت:(آقای میجر برگشتند؟)
(آره و دایی هنری رو پیدا نکردند!)
مارک شنید:(چی؟چطور شده؟)
دیرمی وسط حرفشان پرید:(اروین اگه موبایل همراهته بده به آقای میجر تلفن کنم.)
اروین دست به کمربندش برد:(چرا نیومدید؟)
(ماشینها پنچر شده!)
مارک با خشم گفت:(این حرفها رو ول کنید باید هر چه زودتر نیکلاس رو ببریم!)
(نیکلاس؟مگه چش شده؟)
فیونا صدایش کرد:(بیا خودت ببین!)

آوینا
12-21-2011, 14:58
اروین موبایل را داد و رفت و دیرمی تماس را برقرارکرد:(الو...الو سلام,بلهمنم...سالمم...هـمه سالم هستیم فقط نیکلاس زخمی شده ...تیر خورده...نه نمیدونیم...نه...داریم میاریم...)
و قـدمزنان ازگروه دور شد.اروین به کمک مارک,نیکلاس را تا دم درآوردند:(دررو بازکنید...براین برو در ماشین رو بازکن...نورا پتو بیار...)
همه همراه آنها بیرون رفتند.بعد ازآنکه تن نیمه جان نیکلاس را در ماشینخواباندند,اروین رو به بقیه کرد: (یک نفری جا هست...کی با ما میاد؟)
نگاهها به سوی فیونا برگشت و او با شوق خندید:(متشکرم بچه ها!)
و به خانه دویـد تـا بچه و وسایلهایش را بـردارد.اروین رو به دیـرمیکرد:(اگـه می خواهـی تـو بـیا برو من می مونم,هر چی باشه خسته شدی...بعداز اون کار بزرگت!)
دیرمی با محبت خندید:(نه,من کاری نکردم...تو برو فقط برامون ماشین بفرست.)
پرنس گفت:(و طایر ماشین...ده نفر هستیم و ماشینها نمی تونند اینجا بمونند!)
فـیونا دوان دوان,بچه درآغـوش برگشت.اروین ماشین را دور می زد:(اگه خودم نتونستم برگردم کارل رو می فرستم دنبالتون.)
دیرمی با عجله گفت:(لزومی نداره برگردید,داره شب می شه بمونه فردا صبح!)
پرنس هم تاییدکرد:(فوقش یک شبه...شما نگران ما نباشید.)
ارویـن سوار می شدکه باز جسیکا سوالی راکه هیچکس توانایی پرسیدن نداشت,به لب آورد:(حـال لوسی چطوره؟)
(توی کماست...سرما خوردگی شدیدی داره و تب کرده و...)
همه با نگرانی به اروین زل زدند و او نفس عمیقی کشید:(و چند بار مورد تجاوز قرارگرفته!)
نورا نالید:(چند بار؟!...خدایا!)
وجمع در سکوت ناگهانی و وحشتناکی فرو رفت.نگاه ویرجینیا با خشمی بی علت بهسوی پرنس ودیرمی برگشت و از دیدن چهره ی متاسف و شوک زده ی هر دو,امیدوارشد.اروین سوار شد:(خداحافظ بچه ها اگه هوا خرابتر نشد سعی می کنم برگردمشما هم مواظب خودتون باشید...)
بـا این حرف تازه همه متـوجه باد شدیدی شدنـدکه موهایشان را بـر هم می ریخت و لباسهـایشان را تکان می داد...(خداحافظ)
***

آوینا
12-21-2011, 14:59
شب شده بود.شام مختصری در سکوت خورده شده بود و همه در سالن دور هم,منتظرنشسته بودند.تقریباً همه مطمعن بودندآنشب امکان برگشتن نخواهنـد داشت امابازکیفـها وکفـشها و لبـاسها را درآستانه ی در جمع کـرده بودند تـا اینکهدانگ دانگ ساعت بـزرگ ویلاساعت یازده شب را اعلام کرد و دیرمی کلید
صحبت را زد:(فکر نکنم کسی بیاد...خیلی دیر شد!هرکی بخواد می تونه بره بخوابه.)
ماروین از جا پرید:(من می رم بخوابم!)
دیرمی اضافه کرد:(اگه صبح یک ماشین اومد اول دخترها رو می فرستیم...)
جسیکا قبل از پخش شدن جمع گفت:(یعنی حالاحال نیکلاس و لوسی چطوره؟)
پرنس زمزمه کرد:(زنده اند!)
جسیکا با موزیگری گفت:(یعنی کارکی بوده؟)
دیرمی غرید:(تو رو خدا شروع نکن!)
(یعنی شماکنجکاو نیستید بفهمیدکارکی بوده؟)
(اینکار فقط تفرقه و دعوا راه می اندازه.)
حرف عاقلانه بود.اینبار دروتی گفت:(چطور؟مگه مقصر بین ماست؟)
ویرجینیا مشکوکانه به براین نگاه کرد.هیچ احتمال دیگری غیر از او,برایمساله ی نیکلاس وجود نداشت. پرنس عصبانی شد:(مقصرکی؟لوسی؟اگه فکر میکـنیدکار یکی از ماست خیلی احمقید!ما هـر سه از اون دختر متنفریم!)
جسیکا لبخند تلخی زد:(دلیل از این بهتر؟)
دیرمی با تمسخرگفت:(اصلاًمی دونی چیه؟واقعیتش من چندنفر رو اجیرکردم تا بگیرند و ببندنش اما اونها زیاده روی کردند...حالاراحت شدی؟)
پرنس به خنده افتاد.جسیکا باورکرده بود:(نیکلاس رو چطور زدی؟)
دیرمی خمیازه کشان گفت:(اون کار من نبود!)

آوینا
12-21-2011, 14:59
نگاه جسیکابه سادگی به سوی پرنس و براین چرخید.پرنس همچنان ریز ریز میخندید:(خیلی خوب قطع تلفنها و پنچر شدن ماشینها رو به گردن می گیرم امانیکلاس رو...نه!)
نگاه ویـرجینیا بی صبرانه به سوی براین چرخید.هر حرف یا عکس العملی,اگرنشان می داد,برای ویرجینیا جواب قطعی بود و او بر عکس آندو,با خشم از جابلند شد:(آره اصلاًمن نیکلاس رو زدم و خوب کردم!)
و یک نگاه گذرا به ویرجینیا انداخت و به سوی پله ها دوید!قلب ویـرجینیافـرو ریخت!بله کار او بـود!آن نگاه...آن نگاه نـاآشنا اما پـر منظور...همهبـه خیـال آنکه این بحث به بـراین برخـورده,موضـوع صحبت را عـوض کردند اماویرجینیا نمی توانست چیـزی را عوض کند!بی اختیار از جا بلند شد و به دنبالبراین بالا رفت...
در بالکن بزرگ ویلابود.کنار نرده ها رو به دریا ایستاده بود و به آسمانسیاه و ابری نگاه میکـرد.ویرجینیا در روشنـایی ضعیف راهـروکه تـا نـیمه یبالکن بـه صورت نـوار پهنی می افـتاد,پیش رفت.بـراین صدای قدمهای او راشنید و زمزمه کرد:(برگرد پایین ویرجینیا!)
ویرجینیا ایستاد:(اما من می خوام بدونم تو...)
(آره من زدم!...نیکلاس رو من زدم!)
ویرجینیا سردی صدایش را تا مغز استخوانهایش حس کرد و لرزید.براین دست چـپشرا زیر بـلوزش فرو کرد و چیزی بیرون کشید:(با این زدم...از خود نیکلاسخریده بودم!)
و بـه تلخی خندیـد و چرخیـد.ویرجیـنیا بـا وجود تاریکی اسلحـه را تـشخیص داد.یک تفنگ متوسط سیاه رنگ!(فکر نکنم دیگه بدردم بخوره!)
و بـه سوی تاریکی دریـا پرت کرد.مدتی سکوت برقـرار شد.ویرجـینیا نمی توانست صورتـش را ببیند:(اما چرا؟چرا براین؟)
براین خندید!ترسناک و متفاوت:(چرا؟...توکه باید بهتر بدونی!)
پس درست دانسته بود!(یعنی فقط بخاطر اینکه می خواست به من...)
(بله فقط بخاطر اینکه می خواست به تو دست بزنه!)
(اما چرا...یعنی...)
(خوب چون من تو رو دوست دارم!)
ویـرجینیا لرزش صدای او و قـلب خودش را تا راه گلو حس کرد.براین خونسردانهادامه داد:(و اون تو رو اذیت کرده بود و باید مجازات می شد!)
ویرجینیا از شدت ترس و ناباوری خندید:(اما اون مجازات خیلی سنگینی بود...اگه می مرد...)
(کاش می مرد...نتونستم!)
نتوانست؟!ویرجینیا با وحشت نالید:(نه...تو داری دروغ می گی...تو نمی تونی تا اون حد بی رحم باشی!)
(چرا من می تونم بی رحم باشم...چون من شیطان هستم...زائیده ی رفتار پرنس!)
ویرجینیا با پشیمانی و دلسوزی به سویش راه افتاد:(نه براین منظور من...)
براین سریع چند قدم عقب رفت:(جلو نیا!)
ویرجینیا متعجب ایستاد:(چرا؟تو چت شده؟)
(نمی خوام آزارت بدم!)
(تو چی داری می گی براین؟)
(دستهای زیادی هستندکه می خواند تو رو بچینندکه یکیشون هم...منم!)
حرف پرنس!(اما چرا؟...چرا من؟)
(هرکسی دلیلی برای خودش داره...عشق,پول,غرور؛هوس...)
اشک خشم پلکهای ویرجینیا را فشرد:(یا دلیل تو؟)
(من مجبورم!)
(چرا؟)
(تهدید شدم!)
ویرجینیا شوکه شد:(چطور؟)

آوینا
12-21-2011, 15:13
(مادرم توسط نقطه ضعفم تهدیدم کرده تا تو رو هر طورکه می تونم بدست بیارم!)
ویرجینیا نمی توانست به گوشهایش باورکند.براین ادامه می دادو من نمیتونم مثل بقیه احساساتت رو به بازی بگیرم...دروغ بگم و یا سعی کنم بهتتجاوزکنم!پس لطفاً تا دیر نشده از اینجا برو!)
باد شدت گرفت آنقدرکه دکمه های بلوزآبی براین را بازکرد
توماها رو نمیشناسی اینجا همه بد هستند انسانهایی که بخاطر ثـروت و شهرت وغرور و لذت ویا...حفظ آبرو...مثل من...دست به هرکاری میزنند)
ویرجینیاکاملاًگیج شده بود.براین چه می گفت؟شوخی می کرد یا جدی بود؟حقیقت را میگفت یا دروغ؟ (نه تو خوبی براین...تو...)
(من سعی کردم خوب باشم اما دیگه نمی تونم!)
ویرجینیابه او خیره مانده بود و حرفای پرنس و دیرمی در مغزش می پیچید"دیریا زود تکتک سراغـت میاند تا صاحب تو و ثروتت بشند...به هر حقهای!","شاید پرنس برایاثبات حرفهـاش کسانی رو سراغت بفـرسته تا تـو روبترسونه!"حرف کدامیک داشتاجـرا می شد؟دیـرمی یا پـرنس؟یا خودبراین؟...(اگه از خودم مطمعن بودم,اگهمی دونستم می تونم خوشبختت کنم,اگهمی دونستم دوستم داری و جواب مثبت
می گیرم...اگه می تونستم خوب باشم بهت در خواست ازدواج می دادم اما حیف که...)
ویرجینیا احساس درد در سینه اش کرد.پرنس اینقدر خوب نبودs/براین من دوستت دارم و...)
(نه به اندازه ی پرنس!..این کمکی نمی کنه!)
ویرجینیاشرمگین سر به زیر انداخت و براین اضافه کرد
]کاش کمک بیشتری ازدستم بر می اومد تا برات می کردم اما تنهاکاری که می تونم برات بکنم اینهکه...بذارم بری!)
ویـرجینیا با وحشت نگاهش کرد.باد دو طرف یـقه ی بلـوزش را به سینه ی لختش می زد...(یا تو براین؟از تهدید نمی ترسی؟)
براین نفس عمیقی کشید[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]نه دیگه...از ترسیدن خسته شدم!)
ویرجینیا میان چند احساس متفاوت مانده بود.تعجب,نگـرانی ,دلسوزی,نفرت,خـشم ,علاقه,خستگی؟(لطـفاً برو ویرجینیا...)
ویـرجینیا باآوارگی چرخیـد تا برگرددکه براین اضافه کرد[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]لطفاً منو ببخشو...)باد موهای سیاهش را بهم می ریخت[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]و امشب در اتاقت رو قفل کن!)
***
صبح با صدای تق تق در از جا پرید.دیرمی بودکارل اومده دنبالتون.)
درصنـدلی عقب ماشین کنار دروتی نشسته بود و به پسرهاکه در ایوان صفبستهبـودند,نگاه می کـرد و تازه درک می کرد براین نگاه سردتری نسبت بهبقیهداشت!به پرنس نگاه کرد.به بزرگترین شور و هیجان و عشقش در زندگی.اوراهنوز هم زیباترین می دید و او هنـوز هم بی اعتـنایی می کرد.برایتـرمیمرابطه چکار می تـوانست بکند؟خـود را تقدیم می کرد؟اگر مطمعن بودموفقخواهد شد این کار را می کرد اما
نه...او با اعتماد نکردن به پرنس مدتها قبل این شانس را از خودگرفته بود.
کارل ماشین را روشن کرد[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]زود طایرها رو بزنید و بیایید...پدربزرگ نگرانتونه!)
پرنس دهانش راکج کرد و دیرمی دست تکان داد]خداحافظ...)
و ماشین راه افتاد.
درطول مدتی که ویرجینیا در خانه ی دایی بود,هـیچ تغییری در مشکلاتفامـیلنشد.لوسی همچنان در بیمارستان بستری بود.نیکلاس بر اثر خونریزی شدیدبهکما رفته بود و این با غیبت اسرارآمیز دایی هنـری, دو ناراحتیعظیمپدربزرگ شده بود اما درآن خانه هم مشکل جدید و جدی بوجودآمده بودکهمخـتصویرجینیا بود وآن تغییر ناگهـانی و عجیب رفـتار و حرکات کارلبود.کمتـرسرکار می رفت,کمتر حرف
می زد,عصبی اما خـنده رو شده بـود ودیدار هلگـا راکه در عـشق و دوری اوپـر پـر می زد,به هر بهانه ی احمقـانهای رد می کرد.اما اینها نـبودکهباعث ترس و نگرانی ویرجینیا میشد.مشکل,نگاههای متفاوت و پر منظورکارلبودکه اغلب با یک لبخند هوسناک اورا تعقیب می کرد.ویرجینیا تمام تلاشش رامی کرد با او تنـهانمـاند.حالادیگر می دانـست دستهای زیادی بـودندکه میخواستـند او را به هـردلیل مسخره ای بچینند و مسلماً یکی از این دستهامتعلق به کارل بود!
هفتهی سختی برای ویرجینیا شروع شده بود.دایی از صبح تا شب سرکار میشد,سمنتامدرسه می رفت و زن دایی بیـمارستان پیش لوسی و ویرجیـنیا خواهناخواهباکارل که به علتهای گوناگون سرکار نمی رفت, تـنها می ماند!فقطوجودخدمتکارهـا خیالش را راحت می کرد و او اغـلب سعی می کرد مقابل چشمآنها
بـاشداما می دیدکه این کـارش کارل را مشکوکـتر و حریص تـر وگستاختر میکند بطوریکه یکبار درراهرو او را به دام انداخت و با خشونت پرسیدتو چتشده؟چرا از من فرار می کنی؟)
ویرجینیا از روی ناچاری خندیدشما منو می ترسونید...چرا هر جا می رم دنبالم میایید؟)
کارل با لبخند شرارت باری بر لب گفتi]با من بیا بگم چرا!)
وسعی کرد او را بگیرد اما ویرجینیا به بهانه ی آب خوردن خود را بهآشپزخانهانداخت و تا رفتن کارل با خدمتکارهاگرم صحبت شد.فردایش با زندایی بهبیمارستان رفت و باز عصر نشده کارل بـه خانه برگشت و اینبارآنقدرپرروییکردکه در مقابل خدمتکارها از او خـواست به کتابخانـهبروند.ویرجینیـا سعیزیادی کرد از رفتن ممانعت کند اما نتوانست چون کارلاز دستپاچگی او عصبانیشـده بود وکم کم زورگـویی
میکرد پس ویرجینیاهمراه او راهی کتابخانه شد.به محض بسته شدن در,کارلدوباره صمیمی شدخسته ام کردی دختر!من فقط می خوام با تو در مورد یک چیزیمشورت کنم!)
ویرجینیا باور نکردچرا با هلگا مشورت نمی کنید؟)
(چون در مورد اونه!)
(چیزی شده؟)
کارل به سوی مبلهای چرمی کتابخانه رفت[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]حرف زیاده...بیا بشین!)
ویرجینیا با اکراه رفت وکنارش برکاناپه ی دو نفری نشست وکارل زمزمهکرد[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]امیدوارم بتونی درکم کنی وکمکم کنی...)لحـظه ای سکوت کرد و بـا یک آهکوتاه دوبـاره شروع کردi]بـذار اول یک چیزی ازت بپرسم...تا حالاعاشق شدیویرجینیا؟)
نگرانی به ویرجینیا روی آوردimg]شاید...چطور؟)
کارل با نگاه پر دردی به او خیره شدپس می دونی چقدر سوزنده است؟)
ویرجینیا به خود امیدواری داد.او داشت در مورد عشق هلگا حرف می زد!(سوزنده اما قشنگ!)
(وقـتی قـشنگه که بتونی بهش برسی!)و سر به زیر انداخت[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]زندگیما ثروتمندهااز هر جهت هم بی نقص و زیبا باشه از یک جا می لنگه و اونم ازعشقه...هـیچجوونی حق انتخاب نـداره و مجبـوره باکسی ازدواج بکنه که پدرشبخاطر موقعیتشغلی و مالی یا مقامی صلاح می دونه در غیر این صورت طرد میشه!)
ویرجینیا بی اختیار زمزمه کرد[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]مثل مادر من!)
نفهمیدچرا اینراگفت.حرفهای کارل برایش منطقی آمده بود.کارل سر بلندکرد[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]بله مثل مادر تو,مثل شوهر خاله جویل و...مثل من!)
شوهـرخاله؟او؟لعـنتبر او چه می خـواست بگوید؟(می دونی ویرجیـنیا,منهیچوقـت عاشق نشده بودم ومزه اش رو نمی دونستم برای همین کورکورانه هر چیپدر و مادرم و اطرافیانماز من خواستند اجـراکردم حالامی بینم که اشتباهکردم!منم حق انتخابداشتم,منم حق عاشق شدن و خوشبخت شدن داشتم...)
ویرجینیا وحشت کرد]یعنی هلگا انتخاب شما نبود؟)
کارل شرمگین سرش را به علامت نه تکان داد و ویرجینیا بـطور ناگهانی دلش برای هلگا سوختامـا اون عاشقتونه!)
(بله من انتخاب اون هستم اما چرا؟چرامن نه؟بنظرت من باید فدای خواسته ی اون بشم؟)
به ویرجینیا زل زد و او هل کرد[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]نه اما...)
(توبودی چکار می کردی؟دیوانه وار و برای اولین بار توی زندگی ات عاشق یکیشدیاما نامزد داری.. نامزدی که هیچ احساسی نسبت بهش نداری؟)
ویرجینیاکم کم نسبت به او احساس دلسوزی می کرد]من نمی دونم!)
کارل کم مانده بود به گریه بیفتد و این ویرجینیا را می ترساندتو درکم می کنی مگه نه؟)
(بله...اما شما چکار می تونید بکنید؟)
(می خوام نامزدی رو بهم بزنم!)
(یا پدر و مادرتون؟)
(اونا هم درکم می کنند...می دونم!)
(یا هلگا؟اون براتون می میره!)
(یا من؟منم برای تو می میرم!)
ویرجینیانفهمید چه شـنید!کارل خـواست دستش را بگـیرد اما ویرجینیا بـا یکحرکت سریعاز جـا پرید. کـارل وحشی شد و به گـوشه ی دامن او چنگانـداخت]نه لطفاً از من فـرار نکن...دارم از عـشقت دیونه می شم...بهم رحمکن...)
ویـرجینیاکم مانده بود از شدت خشـم به او سیلی بـزند این یک مسخره بـازی بود[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]بگیدکه دروغ گفتید... بگیدکه دارید شوخی می کنید)
کارل او را رها نمی کرد[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]تودختر رویاهای من بودی خیـلی سعی کردم فـراموشتکنم چون می دونـستم دوستمنداری اما نتـونستم,بـاورکن هیچکس نمی تـونه مثلمن دوستت داشته بـاشه وخوشبختت کنه...نـه پرنس نه براین نه دیرمی...)
شنیدن نام پرنس آنقدر به ویرجینیا قدرت دادکه دامنش را از چنگال او بیرون بکشد و فرارکند.
تمامروز فکر ویرجینیا مشغول این مشکل جدید بود.چرا باید این اتفاقات سراو میآمد؟یعنی کارل واقعاً عاشقش شده بود یا او هم یکی از افراد داخللیستبود؟حتی اگر نبود او چکار می توانست بکند؟
***
عصرآن روز لوسی را ازبیمارستان آوردند و جشن کوچکی برایش برگذارکردند.دخترهای استراگر همبـودند.همینطور هلگا و ماروین و اروین و فیونا و چندنفر از دوستان لوسی همآمده بودند.حال لوسی زیاد خـوب نبـود اصلاًحرف نـمیزد و عکس العمـلی نشـاننمی داد بـا این وجود بـاز همـه از بـدست آوردنسلامتی اش شاد بودند اماوجود هلگا و رفتار مالکانه اش برکارل,گرفـتگیکارل و نگاههای عـاشقانه اشبر ویرجینیا,او را رنج می داد.آواره و عصبانیبود!چه خوب که فردا یکشنبهبود.
صبح،ویرجینیا به بدرقـه ی آنها تا نیمه ی حیاط رفت.امیـدوار بودموردتـرحم و الطاف پـدربزرگ قـرار گرفـته و دعوت شده باشد اما حواس همیشانبـرلوسی بود و جشنی که قـرار بود به افـتخار سلامتی او در خانـه یپدربـزرگگرفـته شـود.بعـد از غـیب شدن ماشینشان,ویرجینیا نـاامید بـه خانهبـرگشتو محـض سرگرمی سراغ ضبط بزرگ خانه رفت وآهنگی بازکرد اما باز فکرشمنحرفکارل می شد.شاید بهتربود باکسی در این باره مشورت می کرد مثلاًبابراین!اما نه هلگا خواهر او بود.یا پرنس؟مسلماً فقط مسخره اش می کرد وعشقکارل را دروغین قـلمداد می کرد.شاید هم واقـعاً اینطور بود!یـادیرمی؟بلهاو قـول کمک داده بود و حتماً می توانست نجاتش دهد!به سوی ضبطدوید وخاموش کرد.گوشی بی سیم را برداشت تا به دیرمی تلفن کندکه یکی ازخدمتکارهاوارد اتاق شدخانم ما داریم می ریم,غذای شما توی فر...)
ویرجینیا وحشت کرد[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]کجا دارید می رید؟)
(آقای کارل میجر به هممون مرخصی دادند.)
قلب ویرجینیاکوبید[حالا؟)
(بله...تا فردا صبح!)
ویرجینیاکم مانده بود داد بزندپس من چی می شم؟منو تنها می ذارید؟)
(نه...آقا دارند برمی گردند...)
لعنت بر او!(با اجازه خانم!)
و چرخید و از اتاق خارج شد.کارل داشت بر می گشت!حتماً یک قصدی داشت که خانه را خالی میکرد!
بایدمخفی می شد...نه!باید فرار می کرد!دوان دوان خود را به اتاقش رساندودست بهوسایلهایش انداخت کیف پول,دفتر خاطرات,برس...!قلبش انگارکه دردهانشبود.حالت تهوع پیداکرده بود.کجا می توانست برود؟نه,وقت برایفکرکردننداشت,کیف را بر دوشش انداخت تا پایین برودکه صدای باز و بـسته شدن
در پایین را شنید.رسیده بود!ویرجینیا با عجله کیفش را زیر تخت فروکردورفت برکاناپه نشست و بمنظور ردگم کـنی,مجله ای برداشت و مشغـول ورقزدنشد.دستهایـش به وضوح می لـرزید.چه اتـفاقی خواهد افتاد؟حالاچکار میتوانستبکند؟(سلام دختر عمه جون!)
به چهارچوب در رسیده بود.کت خاکستریاش را بر شانه انداخته بود ولبخندچندش آوری بر لب داشت ویرجینیا تمام سعیشراکرد خود را خونسرد نشانبدهد[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]سلام...چرا برگشتید؟)
کارل داخل شد[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]دلم برات تنگ شد!)
داشتشـروع می کرد!ویرجینیا به ورق زدن مجلـه ادامه داد وکارل آمدوکنارشنشست.مدتی بی صدا او را تـماشاکرد و بعـد با پررویی دست درازکردوگـونه یاو را نوازش کرد.ویرجینیا سرش را عقب کشید: (لطفاًآقای میجر!)
(خـواهش می کـنم بـاهام رسمی حرف نـزن!)و بـه سویش خـم شد[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]خدای من...امـروز خیلی خـوشگل و خواستنی هستی!)
ویرجینیا با خشونت مجله را بـر روی میز پرت کـرد و از جا بلند شـد اماکارل همانطورکه انتـظار می رفت دستش راگرفتکجا می ری عزیزم؟)
ویرجینیا دستش راکشید اماکارل رهایش نکرد]چرا باهام حرف نمی زنی؟)
(حرفی ندارم...می شه ولم کنید؟)
وکارل رهایش کرد اما از جایش بلند شد]تو یک ذره هم دلت به حالم نمی سوزه؟دارم از حسرت وعشق تو دیونه می شم بی رحم!)
ویرجینیاصدای بسته شدن در را شنید و فهمید تنها شدند پس بـاید با ملایمتبـرخورد میکرد.بـه او نگاه کرد.عاجزانه و نیازمند به او زل زدهبود.پرسید[ازم چه انتظاری دارید؟)
(قبولم کن...منو به آرزوم برسون!)
ویرجینیا راه افتاد.فقط باید با او در یک جا نمی مانداما من عاشقتون نیستم!)
کارل هم در پی اش راهی شد[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]عشق من اونقدر بزرگه که به هر دومون کافیه!)
به راهرو رسیدند[iشما باید فرصت بدید فکرکنم!)
(تاکی؟من تا حالابه سختی تونستم تحمل کنم دیگه یک روز هم طاقت ندارم!)
برای چه کاری طاقت نداشت؟(شما ازم انتظار زیادی دارید!)
(همینقدرکه فرصت می خواهی نشون می ده جوابت منفی!)
به راه پله رسیدند.ویرجینیا به در نگاه کرد.حرفی نداشت بگوید.باید میرفتاماکجا؟کارل از عقب می آمد [iتو دروغ گفتی نه؟تو هیچوقت عاشق نشدی اگه شدهبودی درکم می کردی!)
به سالن رسیدند.ویرجینیا بناچار ایستاد و رو به اوکرد]شما چی می خواهید؟)
کارل عاشقانه به او خیره شدجوابم رو..تو رو!)
(بخاطر چی؟پول؟غرور؟هوس؟...)
کارل تعجب نکرد]بخاطر عشق!)
ویرجـینیا با خستگی خنـدید و دوباره راه افتاد.کارل غریدباور نمی کنینه؟ازم انتظار داری چکار بکنم؟ خودم رو بکشم باور می کنی که دوستت دارم؟)
ویرجینیا به در می رسیدکه کارل جلویش دویدکجا می خواهی بری؟)
ویرجینیا ترسید]می رم باغ قدم بزنم!)
کارل خواست بازویش را بگیرد[کمی بشینیم حرف بزنیم!)
ویرجینیا عقب دویدحرفی نمونده آقای میجر!من فرصت خواستم اما شما دارید اذیتم می کنید!)
کارل گرفـته شد[فرصت می خواهی؟باشه بهـت می دم اما یک شرطی داره!)و نگاهـش ملتمسانه به سوی دهان ویرجینیا چرخید[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]یک بوسه بده!)
نه!آنها تنها بودند.اگر شروع می کرد...ویرجینیا عقب عقب راه افتاد[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]شما خیلی بی شرم هستید!)
کارل خندان به سویش راه افتاد[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]فقط یکی...کوچیک...)
پاهای ویرجینیا می لرزید[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]نه...راحتم بذارید!)
وبرگشت و پشت به او راه افـتاد.به درها نگاه می کرد و سعی می کرد راهفـراریپیداکندکه بناگـه کارل از عقب او راگرفت و چرخاند وکمرش را بهدیوار اتاقنشیمن کوبید[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]حوصله ام رو سر نبر ویرجینیا!)
ودست برگونه هایش چسباند و سر او را به زور بلندکرد,تن ویرجینیا را باتنخود به دیوار فشرد و سرخم کرد.ویرجینیا با وحشت شروع به تقلاکرد[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]نه تو روخدا...نه آقای کارل...)
کـارل مچ دستهای او راگرفت و سرسخـتانه برای یافـتن دهان او,لبهایش را بهگونه و موهای او می کشید[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]من بوسه می خوام...اگه ندی به زور ازت می گیرم!)
وآنچـنانحریصانه تنش را به تـن او مالیدکه ویرجیـنیا فهمید اگر هـمانلحظه خودراآزاد نکندکارل او را بـدبخت خواهدکرد پس با وجودآنکه دیگر توانمقابلهنداشت به محض اینکه کارل موفق شد چانه ی او را بلندکند,ویرجینیادستش رابلنـدکرد و با ناخونهایش به چشمان برافـروخته از شهوتش چـنگزد!کارل فریادیکشید و عقب دوید و ویـرجینیاآزاد شد.بـدون لحظه ای وقـتتلف کردن به سویپـنجره ی اتاق
دوید و بازکرد,خود را به ایوان انداخت و دوید و دوید تابه خیـابـانرسید.می لـرزید و نفـسش به شماره افتاده بود.ماشین زردی ازجلویش رد شد.باعجله داد زد[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]تاکسی!)
تکیه داده بود و بی صدا می گـریست.این نمی توانست عشـق بـاشد.کارل نمیتوانست عاشق باشد!خدایا چقدر ترسیده بود!راننده پرسید[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]کجا می رید؟)
کجا؟نفهمید چطور شد چهره ی میبل مقابل چشمانش آمدi]منزل آقای سویینی رو می شناسید؟)
(پرنس سویینی؟مگه کسی هست اونو نشناسه؟اونجا تشریف می برید؟)
(بله اما پول همراهم نیست,وقتی رسیدیم می دم.)
(اختیار دارید...ما از مهمون آقای وکیل پول نمی گیریم!)
وکیل؟!ویرجینیا ازآینه به چهره ی جوان راننده نگاه کرد.آدم شوخی بنظر نمی آمد!
خانهی خاله اینها خلوت بود.چون ظهر بود خدمتکارها بـرای استراحت بهاتـاقهایشانرفـته بودند و فـقط رئـالف و میـبل به پیـشوازآمدند و اوچقـدر به آن محیطآرام وآن زن آرامش بخـش نـیاز داشت.میبـل از چشمان مرطوبو سرخ و سر و وضعنامرتب او به چیزهایی پی برد اما باز اجازه داد او درددل کند وآرام شود وویرجینیا درد دل کرد وآرام هم شد.میبل مادربزرگی بودکهاو هیچوقت نـداشتاما هـمیشه احتیاج
داشت!
***
شب دایی آنجاآمد.وقـتی ویرجینیاخبر را از خـدمتکار شنید بـند دلش پارهشد.چراآمده بود؟خود را با نگرانی ودودلی بالای پله هـا رساند.دایی درسالن پایین بـود و وحشیانه قـدم میزد.او عصبانی بـود!کاش خاله یا پرنسخانه بودند[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]سلام دایی.)
دایی سر بلندکردسلام و زهرمار!بیا پایین ببینم!)
زانوهای ویرجینیا به لرز افتاد اما به سرعت پایین رفت[چیزی شده؟)
دایی تا یک قدمی اش نزدیک شد[fبله که شده!پسرم از عشق تو دیونه شده و تو می ذاری و می ری؟)
نفرت در وجود ویرجینیا پیچید[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]بله دیونه شده!با وجود اینکه با هلگا نامزده به من درخواست می داد!)
دایی داد زد[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]چون عاشقت شده بود!)
ویرجینیا هم صدایش را بالابرد[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]چون عاشقم بود بهم حمله کرد؟)
(اگه عاشقت نبود دست به خودکشی نمی زد!)
(چی؟!خودکشی؟)صدا درگلویش حبس شدicon_sad.gif[/img]چطور؟چکارکرده؟)
(خودشو از بالکن به استخر خالی بابا اینها انداخته...هر دو پاش شکسته!)
ویرجینیا نمی توانست باورکند[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]نه...این ممکن نیست!)
دایی با صدای بغض آلودی گفت[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]اگه بـاور نمی کنی بیـا بریم خودت ببـین!ون داره بخاطر تـو با جـونش بازی می کنه اونوقت تو...)
وگریست!ویرجینیا احساس کرد قلبش را پاره کردند[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]دایی لطفاً خودتونوکنترل کنید...من,من متاسفم...)
بناگه صدای تمسخرآمیزی در سالن طنین انداخت[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]تو رو خدا بس کن مردک حقه باز!)
پرنسبود.درآستانه ی در پوشیده در بلوز شلوار سیاه ایستاده بود.بغضگلویویرجینیا را فشرد.چقدردلش بـرای چشمان آبی و چهره ی جذاب و شیرینش تنگشدهبود.دایی با ناباوری به سویش نگاه کـرد.پرنس می خندید[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]هر جا بخواهی میتونی دروغهای کثیفتو بگی اما توی خونه ی من نمی تونی!)
ویرجینیاگیج شده بود.دایی هم![فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]تو چی می خواهی بگی؟)
پرنس یک دستی در را بازکرد[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]می گم گورتوگم کن!)
دایی غرید[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]خیلی پست شدی!)
(مجبورم مثل تو باشم تا زبونم رو بفهمی!)
دایی بناچار رو به ویرجینیاکرد[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]بیا بریم...توی راه حرف می زنیم!)
وخواست دستش را بگیردکه ویرجینیا قدمی عقب گذاشت.او نمی خواست موضوعادامهپیداکند اوهنوز هم کارل را نمی خواست!این حرکتش دایی را شوکهکردیعنی چی؟!)
پرنس بجای ویرجینیا جواب دادیعنی خداحافظ!)
دایـی دقـایقی ساکت و متعجب بـه ویـرجینیا نگـاه کرد و بـعد زمزمه کردimg]پس زنـدگی پسرم عین خیالت نیست!)
ویرجینیا ناراحت شد[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]نه دایی فقط من...)
دایی بانفرت حرفش را برید[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]فاحشه ی سرراهی!دیگه به چشمم دیده نشو!)
ویرجینیااحساس ضعف کرد!دایی برگشت و به سرعت خانه را ترک کرد.ویرجینیادیگرنـتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد.صورتش را با دو دست مخفی کرد و هقهقگریست.میبل به کمکش رفت چه خوب که شانه ی استوار او بود.در بـسته شدوقـدمهایی که مطمعناً متعـلق به پرنس بود نـزدیک شد[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]می بینم که بازمحماقتت کار داده دستت!)
میبل ناراحت شد[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]لطفاً پرنس...دخترک بیچاره از صبح...)
(می شه بری کنار میبل؟من می دونم چی می گم!)
میبل رهایش کرد و ویـرجینیا همچنـان سر بـه زیر ماند.پرنـس به او نزدیک نشد[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]می دونستم خیلی ساده و زودباوری اما نه دیگه اینقدر!)
ویرجـینیا به پـاهای اوکه محکم و مطـمعن روبرویش ایـستاده بود,نگاه کـرد و پرنس ادامه دادبه من بگو جداًعـشق کارل رو باورکردی؟)
ویرجینیا سر بلندکرد.لبخند تحقیرکننده ای بر لبهای زیبای پرنس نقش بستهبود[عنی واقعاً توخیال کردی عاشقت شده واز عشق تو دست به خودکشی زده؟)وشروع به قدم زدن به دور اوکرد[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]تماماون مزخرفات عاشقـانه که احتمالاًتـویاین مدت برات بازی کرده جزو نقشه هاشبوده برای راضی کردن تو...و ضاهراًداشته موفق می شده!)
بله چیزی که ازپرنس انتظار می رفت این بود اما امکان داشت درستباشد؟(توکارل رونمیشناسی...اون هر هفته با یک دختر می خوابه!عاشق شدن یابه عبارت ساده ترعیاشی توی خـون اونه اما خـوب مساله ی تو فرق میکرد پدرو مادرش باید همهچیز رو درمورد ثروتت به اون گفته باشندکه اون اینطوربرایبدست آوردنت نقشهی ماهرانه کشید و اجراکرد و می بینی که چقدر دایی راحت وخوب کمکش می کنه!)
احساسآرامشی ناگهانی ویرجینیا را در برگرفت.بله دیرمی هم به او تذکر دادهبودباور نکند...براین هم... و حتی اگر واقعیت داشت اوکه کاری نمی توانستبرایشبکند!(یعنی اون خودکشی نمی کرده؟)
پرنس قهقهه زد]مسلمه که نه!)
و روبرویش رسید و ایستاد.جای زخم پیشانی اش بشکل یک حلال از فرق سر تانزدیک ابروی راستش از زیر موهای طلایی کنار رفته,دیده می شداون افتادچون مثل سگ مست کـرده بود...)و همانطور خـندان دوباره راهافتادخودکشی...خدای من!)
***
ساعـتیازده شب بودکه براین دنبالش آمد.ویرجینیا تازه گل ساختن را تمامکردهبود.گلی که به اصرار میبل برای فـرار از ناراحتـی و فکر و به لجپـرنس درستکرده بود.پـرنس حـمام بود و او وقت برای صبر کردن و نشان دادنگل و یادآوریقرار قبلی او مبنی بر رقصیدن پرنس در عوض ساختنآنرا,نداشت.پس به اتاقش رفتتاگل راکه یک مینای سفید بود در اتاقش بگذاردو نامه ای کوتـاه برایشبـنویسد...دوباره
دیدن تخت او تن ویرجینیا را مورمورکرد.لبهای او...بوسه ی او...عشق او...زیباترین چیزهای عالم بود.
اتاقـشمرتب و تمیـز بود و روی میز تحـریرش تقـریباً خالی بود.گل را بررویمیزگذاشت و برای یافتن کاغذ و قلم یکی ازکشوهای میز را بازکرد.چندیـنکتابضخیـم کنار و روی هم چیده شده بود.با عـجله بست وآن یکی کشو رابازکرد.دستهای ورق نوشتـه شده و یک جعبه ی فـلزی کوچک بـر رویشان بـود.
ورقـه هارا بـرداشت تـا بلکه کاغذ سفـیدی ازلایشان پـیداکندکه متوجـهزیـباییپـسرانه ی خـطش شـد و بی اختیار سرمقاله را خواند"قاضی ویلسون چهمیگوید؟"ویرجینیا متعجب شد.باکنجکاوی ادامه ی ورقه را نگـاه کرد.نـوعیمصاحبهی رسمی بنظـر می آمد.کـشوی قـبلی را بـازکرد و تیـترکتـابها راخـواند"در
کـریدورهایتنگ دادگاه","قـوانین دولتی بند سـه","مجازات"اما اینهاکتابهایدرسیبودند!مال دانشجو های حقوق!یعنی چه؟مگر پرنس دانشجوی هنر نبود؟یعنیپرنسدروغ گفته بود؟به همه؟!آن کشو رابست و متـوجه جعبه درکشـوی قبلیشد.یعـنیدرآن چه می تـوانست باشد؟بـرداشت چیزهای سنگینی داخلشصـداکردند.گلـولهبود؟! بازکرد و ازآنچه دیـد متعجب سر جا ماند.یک مشت تیلهی کهنه!ناگهانصدایی
در اتاق پیچید[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]بازرسی ات تموم شد؟)
پرنسبود!با حوله ای به دورکمر,نیمه *** و خیس وارد اتاق می شد.ویرجینیابناگهآنچـنان هـل کردکه جـعبه را از دستـش انداخت و تیله ها از داخلش بهبیرونپرتاب شدند و اطراف قل خوردند!(میشه بگی تو توی اتاق من چه غلطی میکنی؟)
عرق شرم و ترس بر تن ویرجینیا نشست[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]من...من فقط...کاغذ...)
پرنس روبرویش رسید.آنقدر عصبانی بنظر می آمدکه ویرجینیا از تـرس اینکه او را بزندکمی عـقب رفت! (کسی ازت خواسته جاسوسی منو بکنی؟)
ویرجینیا لکنت زبان گرفته بود[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]نه...نه...گل درست کرده بودم و...)و باعجله برگشت وگل را از روی میز برداشت[img][فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]ایناها...و می خواستم برات بنویسمچون براین اومده و...)
(تو چیزی ندیدی!)
ویرجینیا نفهمید[چی ؟!)
صدای پرنس از شدت خشم می لرزیدتو چیزی ندیدی...می فهمی؟هیچی!)
تـن ویرجینیا سرد شد.پرنـس ازلای موهای خیسش که بـر پیشانی اش چسبیده بودآتشین نگاهش می کرد: (وای به حالت اگه به یکی بگی!)
ویرجینیاآنقدروحشت کرده بودکه نمی توانست حرف بزند.هیچوقت او را تـا این حد عصبانی ندیده بـود: (من...من متاسفم!)
پرنس دندان بر هم فشرد[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]مطمعنم!)
ویرجینیااز زیر چشم میدیدکه دستهایش راهم مشت کرده!(اگه روزی بفهمم بهیکی گفتی مندانشجوی حقوق هستم می کشمت,هم تو رو هم اونو!...می شنوی؟)
ویرجینیا احساس ضعف و بی هوشی کرد[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]بله...بله...چشم!)
پرنس از سر راهش کنار رفت[حالابروگم شو!)
ویرجینیا به زحمت خود را از افتادن حفظ کرد و هر طوری بود خود را به بیرون اتاق رساند.
***
اوضاعدر خانه ی کلایتونها هم تعریفی نداشت.همه چیز تغییرکرده بود.براینشدیداًساکت و سرد شده بود و ویرجینیا با وجود دانستن علتش باز احساسناراحتی میکرد چون بیـشتر از همـیشه به یک دوست و همدرد و همصحبت نیازداشت.او بهبراین نیـاز داشت.از طرفی اخلاق هلگـا هم به طرز وحـشتناکیخسته
کنندهشده بود.اوکه بخاطر بستری بودن نـامزدش از همه چـیز بی خبر,یا بهملاقـاتشمی رفت یا در خانـه می ماندو باآه و ناله و شکایت هایش همهراکلافه می کردو مسلم بود این ناراحتی و رفتارش بر روحیه ی ویرجینیاکهخود را در اینماجرا سهیم می دانست,تاثیـر مستقیم می گـذاشت.غـیر از اینهابرخـورد سخت
پرنسبعد از دیدن کتابهایش,او را نگران وناامیدکرده بود.دیگر مطمعن بودرابطه اشبطورکامل با او قطع شده بود.پـرنس حـتماً از او مـتنفر شده بود واو دیگـرروی رفـتن به آن خانه و شانـس دیدن معشوقـش را نداشت.اما عجیب ترو متفاوتتر از همه رفـتار خاله پگی بود.از لحظـه ی ورودآنچنـان باویرجینیاگـرم ومهربان ودلسوزانه برخورد می کردکه تا حد فکر از دست دادنسلامتی روانیاش,ویرجینیا را می ترساند! به او محبتهای بی جا و وافری میکرد,هدیه میخرید,ناشیانه شوخی می کرد,او را به حرف می کشـید,از عقـایدشمی پرسید والبته در هـر فرصتی از براین تعـریف می کرد!ویرجینـیاکه علتاین کارهایش رااز نگاه خشمگینانه ی براین فهمیده بود,بجای خوشحال شدن حرصمی خورد!
وسط هفته بودکه خاله برای رسیدن زودتر و بهتر به منظورش,از براین خواستویرجینیا را به سینما ببرد و براین بالاخره ترکیدماما لطفاً تمومش کن!سهروزه خودتو مسخره کردی دیگه بسه!)
خاله که از پسر سر به زیر و ترسواش انتظار چنین جوابی نداشت با ناباوری خندیتو چت شده؟)
براین سراپا از خشم می لرزید[هممون می دونیم توی سینما چه غلطی می کنند!)
ویرجینیا شوکه شده بود.خاله هنوز هم باور نمی کرد[]من می خوام ویرجینیا سرگرم بشه!)
(چرا؟)
(خواهرزاده ی منه و من دوستش دارم!)
(دروغ نگو!هممون علتش رو می دونیم...)
خالـه با نگرانی به ویرجـینیا نگاهی انداخت و براین جمله اش راکامل کردبله اونم همه چیز رو می دونـه چون من بهش گفتم!)
خاله وحشت کرد]تو...دیونه شدی؟!)
بناگه براین دادکشیدهستمماما...من دیونه هستم!اینو می خواهی بگی؟دیگهاز نقطه ضعفهام نمیتـرسم,دیگه از تهدیدهات نمی ترسم...من مثل شماها نیستمنمی تونم با احساساتدیگران بازی کنم,دروغ بگم, قلب بشکنم یا مثل حیوونحمله کنم و تجاوزکنم!مننمی تـونم ماما...من ویـرجینیا رو دوست دارم امانـه
بخاطر تهدید تو!)
قلب ویرجینیا لرزید.خاله با تمسخر خندی]اینها رو از کدوم کتاب خوندی؟)
براین با خستگی گفت[ازکتاب عشق!کتابی که تو هیچوقت نخوندی!)
خاله خشمگین خندیدعشق؟تو از عشق چی می دونی غیر از پرنس؟برای تو زندگی یعنی پرنـس! خواب یعنی پرنس!غذا یعنی پرنس!)
ویرجینیا خشکید!براین هنوز خونسرد بودمن هیچوقت از عاشق بودنم شرم نکردم!)
(اما اون پسره ترکت کرد نه؟مریضت کرد...بدبختت کرد,اذیتت کرد,اینه جوابش؟دوست داشتن؟)
(تـو هیچوقت نمی تونی بفـهمی چون هیچوقـت منو نشناختی,درکم نکردی,پیـشم نبودی,کمکم نکردی, دوستم نداشتی,راستی ماما...)
و لبخند تلخی بر لبهای رنگ پریده اش نقش بست تو از عشق بگو...تو از اون چی می دونی غیر ازسکس و پول و شهرت و...)
وسیلی خاله برگونه اش فرودآمد!شترق!ویرجینیا جیغ کوتاهی کشید و بهگریهافتاد اما براین هنوزآرامش خـود را حفظ کرده بود.خاله لحـظه ای ساکتوپشیمان به چشمان سرد اما معصوم پسرش خیره شد و بعد آهی کشید[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]من صلاحت رومی خواستم,امیدوار بودم ویرجینیا بتونه کمکت کنه!)
براین زمزمه کرد[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]صلاح من؟صلاح من یا خودت؟)
خاله جواب نداد و چهـره ی براین سخت تـر وگرفـته تر شد[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]چطـور تونستی ازمن چنین چیزی بخواهی؟ چطور تـونستی تهـدیدم کنی؟چطور تـونستی اینـقدر بیرحم بـاشی؟)و اشک در چشمانش حلقه زد[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]هـربلایی سرم اومد تو مقصر بودی تواجازه دادی بترسم,ناامید بشم,درد بکشم,تنهابمونم,گریه کنم,تو اجازه دادیعاشق بشم,مریض بشم,بدبخت و دیونه بشم...)
خاله با بی حالی گفت[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]چکار باید می کردم؟)
(باید در حقم مادری می کردی تا من این احساس رو توی مادرهای دیگه نگردم!)
خاله مدتی ساکت به پسرش خیره شد بـعد سر به زیر انـداخت[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]می دونیویرجینیا,تـو خیلی خوش شانس بودی که مادری مثل سوفیا داشتی...مادرت هم خوششانس بودکه مادری مثل شرلی داشت....)و سر بلند
کرد و رو به پسرش گفت[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]تو بگو من مادری کردن رو باید ازکی یاد می گرفتم؟)
لبخنددلسوزانه ای بر لبهای براین نقش بست[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]از شرلی...خودت می دونی اون برای بابابزرگ زیادی خوب بود و عشقش برای همه کافی بود!)
خاله سر تکان داد و لبخند تلخی زد[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]درسته!...چرا اینو زدتر نفهمیدم؟)وآهعمیق تری کشید و همچنان سر به زیر زمزمه کرد[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]از بابت همه چیز از جملهسیلی معذرت می خوام!)
و بـه سوی در رفت و بی صدا خـارج شد.برایـن نگاه موفـقیت آمیزی به ویرجیـنیا انداخت و ویرجـینیا در جوابش لبخند زد.
***
فردایهمان روز ویرجینیا در اتاقش دفترخاطراتش راکامل می کردکه صدایمشاجره ای ازراهرو شنید خاله و شوهرخاله و براین بودند.ته راهرو دم اتـاقماروینایستاده بـودند و حرف می زدند.ویرجینـیا مدتی گـوش کرد تا اینکهماجرا رافهـمید.ظاهراً ماروین صبح سر تمـرین نرفـته بود و تـاآنوقت روزخـود را دراتاقش زندانی کرده بود و حالانه جواب درست حسابی می داد و نهدر را باز میکرد!
شب شده بـود و خانـواده,عاجـز در سالن جمع شده بـودند و مـشورتمیکردند.هـلگا تازه از بیمارستان برگشته بود و داشت مثل ویرجینیا و مادرشبهصحبتهای پدر و برادرش گوش می کرد(نمی تونیـم در رو بشکنیمبابا...اونوقتاعتمادش نسبت به ما از بین می ره!)
(من نمی فهمم این پسره چش شده؟!مربی اش می گه یک هفته است سر تمرین هم نمیاد!)
(نکنه توی مسابقه ای,چیزی,شکست خورده؟)
(اتفاقاً توی مسابقات ایالتی برنده شده و قرار بوده به ما سورپرایز بکنه!)
همه احساساتی شدند!(اما هر چیه به ورزش مربـوطه چـون هممون می دونیم زندگی و عـشق ماروین یعنی ورزش!)
(نکنه صدمه دیده؟)
سکوت نگران کننده ای حاکم شد.براین به سوی در رفت[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]یکبار هم من برم باهاش حرف بزنم...)
و با عجله خارج شد.آقای کلایتون به سوی تلفن رفت[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]منـم به دوستش هانس تـلفن کنم شایـد اون بدونه این پسره چه مرگشه!)
خاله به گریه افتاده بود و ویرجینیاکه طاقت دیدن نداشت بدنبال براین خارج شد.
بهدراتاق برادرکوچکش تکیه داده بود وآهسته چیزی می گفت.با دیدنویرجینیااشاره داد دورتر بایستد و ساکت باشد.صدای ماروین گرفته شنیده می شد[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]خیلیمی ترسم براین...)
براین با وجود چهره ی نگران,با ملایمت پرسید[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]از چی می ترسی؟اینکه راه علاجی نداشته باشه؟)
(می دونم راه علاج نداره!)
(اما تو باید بگی چی شده شاید من...)
(نه براین...این فقط ناراحتت می کنه!)
(نگرانی بیشتر ناراحتم می کنه...به من بگو...من برادرتم,دوستت دارم و می تونم کمکت کنم!)
(من بدبخت شدم براین!)
براین با درد پلک بر هم فشرد[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]تعریف کن عزیزم...)
(دو هفته قبل وقت برگشتن از باشگاه منوگرفتند...)
(کی ها؟)
(نـفهمیدم...نقاب داشتنـد...سه نفر بودند...منو توی یک ماشین هل دادند و...و...تمام آرزوها و افتخارات و آینده ام رو ازم گرفتند...)
(چطور؟)
(دیگه نمی تونم توی مسابقات شرکت کنم,دیگه نمی تونم بدوم و قهرمان بشم...)
ویرجینیا وحشت کرد اما براین هنوز خـونسردی خـود را به سختی حفـظ کردهبود.ماروین با صدای بغض آلودی ادامه داد[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]دیگهروی بـیرون در اومدن رونـدارم,مسابـقات کشوری ام رو لغـو می کنند,موفـقیتم, شانس و غرورم از دسترفت...آبروم رفت,من سقوط کردم براین...)
براین نفس عمیقی کشید[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]هراتفاقی برات افتاده باشی می تونی دوباره سر پابایستی و دوباره شروع کنی...من باور می کنم تو روح ورزشکاری داری و نمیتونی شکست رو قبول بکنی...توقوی هستی ماروین!)
(نه نیستم براین...دیگه نیستم!تا امروز صبح منمهنـوز امید داشتـم امااونها دست از سرم بـر نداشتند...دیگه نمی تونممبارزه کنم...روح ورزشکاریدارم اما جسم ورزشکاری دیگه ندارم!)
براین دیگر نتوانست تحمل کند[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]تو رو خدا ماروین در رو بازکن ببینم چی شده!)
قفل در چرخید.براین فاصله گرفت و ویرجینیا به دیوار راهرو چسبید تا دیده نشود.لای در باز شـد و دست ماروین به بیرون دراز شد[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]ببین!)
ویرجینیا چیزی ندید اما براین با ناراحتی نالید[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]خدای من...چی شده ماروین؟!)
و مچ دستش راگرفت.ماروین وحشت کرد[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]نه...ولم کن!)
وکشید اما براین در را هل داد و داخل شد[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]اینها چیه ماروین؟)
وصدایش لـرزید.ویرجینیا دیگر نتوانست تحمل کند و پیش دوید و ماروین رادیدکهدستهایش را به دور کمر برادرش حلقه کرد و به آغوشش فرو رفت[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]به مندارو تزریق کردند براین...منو معتادکردند...)
***
تاآخرهفته فکر و ذکر تمام افراد خانه ماروین بود.سعی می کردند راهیپیداکنندوکاری بکنند اما چون مارویـن از پخش شدن خبـر می تـرسید,اجازه یهـیچ کاریبه کسی نـمی داد.او مجـبور بود از ورزش و مسابقات کلاًکنارهگیریبکند.لااقل تا مدتی که اثر هروئین از خونش برود و با وجود بی میلیبراییافتن آن سه نفر با پلیس همکاری کند.اماآخر هفته چیزی که می ترسیدنداتفاقافتاد.چندخبرن� �ار برای مطمعن
شدن از شایعه ی معتادشدن قهرمانکالیفـرنیا,دم در خانه آمدند.خبـر از جاییدرز پیداکـرده و پخش شده بود.تابجنـبند ماروین از خانه فـرارکرد!این ضربهی عمیقـتر,خانـواده را از پـاانداخت.دیگـر تمام حرفها و کـارها و فکرهاوگریـه ها و تلفن کردنهـا بخـاطرمارویـن بود.آخر هفتـه رسید اما مشکلاتفـامیل اجـازه نمی داد همه مثل قبلبا خیال راحت جمع شوند.دایی هنری هـنوزغایب بود,نیکلاس هنوز در بـیمارستانبود,لوسی شاید از لحاظ فیزیکی بهترشده بود اما از بیماری روانی و جدیوعجیبی رنج می برد,کارل هم ویلچرنشینشده بود و حالاموضوع ماروینکاملاًاعصابها راکش آورده بود.ویرجینیاکه بعداز اتفاق کارل و دعـوا بـادایـی نمی تـوانست آنجـا بـرود و از طرفـیدیگـر جـرات روبـرو شدن بـاپـرنس را نـداشت و
نمی خواست آنجا برود و از سویی دیگر از ماندن درآنخانه که پر از غم وافسردگی و نگرانی بودخسته شده بود,از روی بیچارگی بهفیونا تلفـن کرد و باشرم ازآنها خـواست او راآن هـفته مهمان کنند اماوقـتی وارد محیط آن خانهشـد متوجه تغییر رفتارها و روحیه ها شد.آنجا همدیگر محل گرم و شیرین قبلینبود.
اصلاًمعلوم نبود مشکل چیست و چه چیزیباعث بهم ریختن روابط آندو شدهبود.تنها چیزی که ویرجینیا هر روز شاهد بوددعوا بود و تهـدیدوگـریه!اروین تغـییرکرده بود.هـر لحظه فـیونا را میپـایید.تلفـنهایشراگوش می کرد,هر چه فیونا می گفت دروغ قلمداد میکرد,هرکاری فیونا می کردایـراد می گرفت,هـر تصمیمی فیونا می گرفت مخالفتمی کرد و سر هیچ و پوچآنقدر پرس و جو می کـردکه فـیونا از شدت
خـشم بهگریه می افـتاد.یک هفـته به همین منوال گذشت و جمعه از راهرسید.فیونا برایخرید رفته بود و ویرجینیا بی کار در اتاق خود نشسته بود وفکر می کرد اینهفته کجا می توانست برودکه صدای شکستن شیشه مجبورش کردبرای یافتن منبع وعلت صدا از اتاقش خارج شود.مدتی گشت و اروین را صداکردتا اینکه او را دراتاق خوابشان پیداکرد.هنوز پیـژامه بـتن داشت,روبرویمیـز توالت ایستادهبـود و از دستش خون برکف چوبی اتاق می چکید!ویرجینیابا وحشت داخـل شد وبـا دیدن تکه های خـورد شده ی آینه, پخش در اطرافمیز,به همه چیز پیبرد.اروین با مشتش آینه را شکسته بود.ویرجینیا با شجاعتپیش رفت [فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]حالتون خوبه؟)
ونـیم رخ ارویـن را دید.می گریست!ویرجینـیا از دیدن قـطرات اشک مرد بیـستوشش ساله ای چون او مغرور و مهربان,آنـچنان شوکه شدکـه رسمیتراکـنارگذاشت وبـا نگرانی و دلسوزی دست بـر شانه اش گذاشت چی شده اروین؟)
اروین سر به زیر انداخت]فیونا داره بهم خیانت می کنه!)
ویرجینیا متعجب شد
خدای من!تو چی داری می گی؟این تهمته...گ

آوینا
12-21-2011, 15:14
و ایـن جمله آنقـدر جدی ادا شدکه ویرجینیا مجبور شد سکوت کند. مدتی گذشتسرعت ماشین آنقدر زیاد نبودکه او نتواند راههایی راکه گریان دویده بودنبیند و بالاخره دیرمی سکوت را شکست:(تو تعریف کن چی شد.)
صدایش به گوش ویرجینیا صدای پرنس رسید و بند دلش پاره شد.دیرمی متوجه تغییر ناگهانی حال او شد :(چته؟)
قلب ویرجینیاکوبید:(تو پرنس رو می شناختی مگه نه؟)
قیافه ی دیرمی هم تغییرکرد اما جوابی نداد!ویرجینیا ادامه داد:(اگه گذشتهات یادت افـتاده باشه بایـد اونم بیاد داشته باشی چون اون تو رو می شناخت!)
دیرمی خود را می باخت:(تو ازکجا می دونی منو می شناخت؟)
(توی حیاط خونشون شما رو دیدم!)
رنگ دیرمی پرید:(نه...اون می گفت منو می شناسه من ...من نمی شناختمش!)
(حالاکه همه چیز یادت اومده حتماً اونو می شناسی!)
دیرمی به من و من کردن افتاد و چون جوابی پیدا نکردگفت:(ویرجینیا بذار همه چیز سر جاش بمونه!)
(اما من باید اونو بشناسم!)
چهره ی دیرمی در هم رفت:(چرا باید؟)
ویرجینیا بالاخره کم آورد و با شرم سکوت کرد.دیرمی آه کوتاهی کشید:(ازش دور وایستا ویرجینیا...اون کسی نیست که تو فکر می کنی!)
ویرجینیا ناباورانه سر بلندکرد:(منظورت چیه؟)
(کاش می تونستم همه چیزو بهت بگم اما می ترسم!)
ویرجینیا چشم در چشم او خیره ماند:(از چی می ترسی؟)
(از اینکه به دردسر بیفتی!)
(نه من به کسی چیزی نمی گم!قول می دم...)

آوینا
12-21-2011, 15:14
(اون می فهمه!)
عرق سردی بر تن ویرجینیا نشست:(چطور؟)
(منم نمی دونم چطور می فهمه اما می فهمه و من نمی تونم این ریسک رو بکنم ویرجینیا...درکم کن!)
ویرجینیا بیاد اولین روز ورودش افتادکه پرنس از خواسته ی براین مبنی برترک لوس آنجلس با خبر شـده بود و براین از این حقیقت متعجب نشده بود!زمزمهکرد:(درکت می کنم!)
دیرمی لبخند خسته ای به لب آورد و ویرجینیا بی اختیارگفت:(نکنه تو پرنس هستی؟)
لبخند دیرمی عمیقتر شد:(شاید فقط در رویاهای یک دختر!)
ماشین ایستاد و دیرمی در را بازکرد:(اینجا هتل برلی هیلز,چون من هنوزباآقای میجرحرف نزدم نمی تونم تو رو خونه ببرم...امشب اینجا بمون تاببینیم چکار می تونم بکنم!)
و پیاده شدند.اتاقی که دیرمی برایش رزروکرده بود مشرف به جنوب بود و غرقدر نور غروب که برتمام وسایـل ودکـوراسیون زرد رنگ اتاق نـور طلایی میپاشید.دیـرمی درآستانه ی در ماند:(به چیـز دیگه ای احتیاج نداری؟)
ویرینیا با خجالت گفت:(چرا دارم!به تو احتیاج دارم...نمی تونی برای شام بمونی؟)
دیرمی سر تکان داد:(البته که می تونم بمونم...بشرطی که دسر سالاد ماهی نباشه!)
و هر دو خندیدند!ویرجینیا چشم در چهره ی شیـرین و مـردانه ای او تازهمـتوجه می شد با وجود شـباهت ظاهری او بـا پرنس,از نظـر اخلاقی و شخصیتیتظـادکامل بـا هم دارند.دیـرمی نسبت به پرنس جدی تر و راستگوتـر و دلسوزتربود.یکرنگ و وفـادار بود,مسخره اش نمی کرد,به چشم حقارت نگاهش نمی کرد,غمخوار بود,مسئولیت پـذیر و قـابل اعتماد و بخـشنده بود و بـا وجـودآنکههیچـوقت بنظر نمی آمد بسیـار
خونگرم ورمانتیک و شریف بود.چیزی مثل دریا,بزرگ وآرام و یکسان,مثلدرخت,قوی و امین و با وقار مثل خـورشید,گـرم و خستگی ناپـذیر و خیـرهکننده,عـجیب نبودکه ویـرجینیا درکنار او هـمیشه احساس آرامش داشت.شاید عشقاین بود...
سـر شام بودند.ویرجینیا به درخواست دیرمی ماجرای اروین و فیونا را تعریفمی کرد:(و من فرارکردم و شاید یک ساعت تمام دویدم جایی رو نداشتم برم بهفکرم زد به براین تلفن کنم چون...)
(چرا خونه ی دایی ات نرفتی؟)
(نمی تونستم!)
(چرا؟)
ویرجینیـا مجبـور شد ماجرای عشـق کارل و بـرخورد دایـی را بـرایش بگویـد وعکس العمل دیرمی او را متعجب کرد:(بنظر میاد جان آدم خیلی رزلی که ازافتادن پسرش هم سودجویی کرده!)
(پس به نظر تو هم خودکشی نکرده؟)
(نظر نیست...من مطمعنم!)
(پرنس گفت افتاد چون مست کرده بود!)
دیرمی با تمسخر خندید:(و تو هم باورکردی؟)
ویرجینیا ترسید:(چاره نداشتم...احتمال دیگه ای وجود نداشت!)
(یا اگه من احتمال دیگه ای بهت بدم؟)
ویرجینیا بی صبرانه به لبهای او چشم دوخت و دیرمی زمزمه کرد:(یکی اونو هل داد!)
ویرجینیا شوکه شد:(کی؟)
(نمی تونم بگم!)
(چرا؟)

آوینا
12-21-2011, 15:15
(به همون علتی که قبلاًگفتم!)
ویرجینیا نفسش را نگه داشت:(یعنی...اون...پرنس بوده؟)
(من چنین چیزی نگفتم!)
(پس کی بوده؟)
(ویرجینیا دونستن اینها برات خطر سازه!)
(برام مهم نیست!)
(اما برای من مهمه!)و زود حرف را عوض کرد:(خوب تو چرا خونه ی خاله ات دبورا نرفتی؟)
ویرجینیا با اکره گفت:(چون با پرنس حرفم شده!)
(سر چی؟)
ویرجینیا یاد تهدید پرنس افتاد:(متاسفم اما نمی تونم بگم!)
(چرا؟تهدیدت کرده؟)
ویـرجینیا با ناباوری از این حدس قوی به او زل زد و او ادامه داد:(لازم نیست هل کنی...من فقط پرنس رو شناختم!)
(ازکی؟)
(از وقتی خودم رو شناختم!)
ویرجینیا مشتاقانه پرسید:(و اون کیه؟)
دیـرمی جواب نداد.هـنوز ازآن حواس پرتی خارج نشده بود و ویرجینیا باکمی دلهره آهسته پرسید:(اون... رجینالده؟)
دیـرمی با چنان وحشتی سر بـلندکردکه ویـرجینیا هم تـرسید:(این اسم رو دیگه به زبـونت نیار...هیچوقت! رجینالد دیگه وجود نداره!)
ویرجینیا نگران تر شد:(پس وجود داشته؟)
بناگه دیرمی از جا بلند شد:(من دیگه باید برم!)
و برای برداشتن کاپشنش راهی اتاق ویرجینیا شد.ویرجینیا در راهرو با او روبرو رسید:(اگـه ناراحتت کردم معذرت می خوام!)
دیرمی کاپشنش را می پوشید:(من ناراحت نشدم.)
(پس چرا داری می ری؟)

آوینا
12-21-2011, 15:15
دیرمی با تعجب گفت:(چرا می رم؟!چرا نرم؟!)
ویرجینیا با دلتنگی گفت:(من می ترسم تنها بمونم...پدربزرگ اجازه نمی ده امشب رو بمونی؟)
دیرمی شرمگین خندید:(مساله آقای میجر نیست...)
(پس چیه؟)
دیرمی آه عمیقی کشید و با حالتی متفاوت گفت:(منم می ترسم!)
ویرجینیا شوکه شد:(از چی؟)
دیـرمی چند ثانیه سکوت کرد.انگارکه مطمـعن نبود بگوید یا نه و بعد با اکراه گفت:(من...از تنها موندن باتو...می ترسم!)
دل ویرجینیا فشرده شد:(چرا؟)
دیرمی با خستگی خندید:(خدای من...نگوکه نمی دونی؟!)
(جداً نمی دونم...نکنه فکر می کنی من لعنت شده هستم؟)
(باورم نمی شه دختر!تو چقدر ساده ای؟)و با لبخند پر شرمی بر لب زمزمهکرد:(من نمی تونم بمونم چـون می ترسم از موقعیتمون سوءاستفاده کنم!)
ویـرجینیا باگنگی به او خیره شد.منظورش را نفهمیده بود و دیرمی نـابـاورانه سر تکان داد:(با همه این کار روکردی؟)
(چکار؟)
(با این معصومیت عاشق کردن!)
قلب ویرجینیا لرزید.دیرمی به منظور ردگم کنی به سرعت دست در جیبشکرد:(بذار شماره تلفنم رو بدم اگه به چیزی احتیاج پیداکردی به من زنگبزن...کاغذ داری؟)
ویرجـینیا یادکاغذی افـتادکه سانی شماره تلفـن خودشان را نـوشته بود.از جیب بلوزش بیرون کشید:(بگیر پشت این کاغذ بنویس!)
دیرمی کاغذ راگرفت و شماره را دید:(اینو چراگرفتی؟)
(هیچ...همین طوری!)

آوینا
12-21-2011, 15:15
اخمهای دیرمی در هم رفت:(لطفاً هیچوقت باهاشون تماس نگیر...خواهش می کنم!)
ویـرجینیا در دل عصبانی شد.چقدر راحت از حقیقت فرار می کرد!سانی و جیمز اورا شناخته بودند و یا او را باکسی عوضی گرفته بودند!اما با چهکسی؟رجینالد؟او چه کسی بود؟(بگیر...فردا صبح میام دنبالت...)
(از بابت همه چیز متشکرم دیرمی.)
دیرمی گونه اش را نوازش کرد:(خوب بخوابی...شب بخیر.)
وقـتی وارد اتاق شد بدون معطلی به سوی گوشی تلفن سر تخت رفت.او باید باسانی حرف می زد.او باید رجینالد را می شناخت.او باید راستگو و دروغگو رامی شناخت.او باید زندگی و احساسات خود را نجات
می داد.او بـاید حقیقت را می فهمید!لب تخـتش نشست و با ترس و دو دلی گوشیرا برداشت و شماره را گرفت.صدای سانی از پشت تلفن آمد:(بله بفرمایید؟)
(سلام سانی...منم ویرجینیا!)
(آه خدا رو شکر!چه خوب که زنگ زدی!)
(چطور؟)
(رجینالد رو ازکجا پیداکردی؟کجا بوده؟چه بلایی سرش اومده؟)
(تو اول بگو اونو ازکجا می شناسی؟)
سانی لب باز نکرده دستی آمد و تلفن را قطع کرد!دیرمی بالای سرشبود!ویرجینیا سر جا خـشکید!دیرمی خـونسردانه گوشی را از اوگرفت و به گوشخودش چسباند و شماره ای گرفت.ویرجینیا از شدت شرم و ترس زبانش بندآمدهبود.دیرمی قد راست کرد:(الو جیل,خودتی؟آره منم...می شه به آقای میجـر بگیمن
امشب به خونه نمیام؟...توی هتل برلی هیلز هستم می خوام پیش ویرجینیا بمونم,فردا صبح میام...متشکرم... خداحافظ!)
وگوشی را بر رویش گذاشت و با همان ملایمت دیوانه کننده اش رفت و بر روی تککاناپه ی اتاق دراز کشید.اشک پشیمانی و شرم در چشمان ویرجینیا حلقه زد.چراچنین حماقتی کرد؟دیرمی تنها دوستش بود وحالابا این کار او را هم از دستداده بود!روی حرف زدن نداشت اما می دانست باید این کار را می کرد باید هرچه سریعتر او را دوباره بـدست می آورد.بلـند شد و بـه سویش رفت.چشـم بر همگذاشته بـود و با موهای قهوه ای پریشان بر صورت مثل یک فرشته,رویایی دیدهمیشد.آرام کنارش زانو زد.تمام جسارتش را جمع کرد و به زحمت نالید:(منوببخش!)
جوابی نیامد!دوباره تکرارکرد:(لطفاً منو ببخش دیرمی...باورکن قصد...)
دیرمی همانطور چشم بسته گفت:(برو بخواب ویرجینیا!)
(نه!)بغض گلویش بادکرد:(تو باید منو ببخشی...من نمی خواستم فضولی کنم فقط...)
(برو سر جات ویرجینیا!)
ویرجینیا سر به زیر انداخت.اشک برای سرازیر شدن پلکهایش را می فشرد.ظاهراًدیرمی شدت ناراحتی او را درک کرد و زمـزمه کرد:(تـو مجبور نیستی به مناعـتمادکنی...هـرکاری دوست داری می تـونی بکنی حتی اگه بخواهی می تونی ازاینجا بری!)
(من به تو اعتماددارم فقط می خواستم به حرفهای سانی هم گوش کنم,فقط می خواستم یک شانس بهش بدم دلم براش سوخته بود و...)
(من نمی خوام کار تو برام توجیه کنی!)
ویرجینیا بیشتر شرم کرد:(پس لااقل منو ببخش!)
دیرمی بالاخره چشم گشود و با خشم به او خیره شد:(اگه اونقدر عاقل نبودم کهبـرگردم تـو همه چـیز رو به اون...دختره گفته بودی مگه نه؟)
ویرجینیا از نگاه او ترسید و سر به زیر انداخت.دیرمی ادامه داد:(تو مثل اینکه هنـوز نمی دونی داری بـا من چکار می کنی؟)
ویرجینیا با نگرانی سر بلندکرد:(چکار می کنم؟)
(داری با زندگی و سرنوشتم بازی می کنی!)
(متاسفم اما من...)
(تاسف هیچ کمکی نمی تونه به من بکنه!)و پشت به او چرخید:(چراغ ها رو خاموش کن و برو بخواب!)
ویرجینیا ملتمسانه گفت:(منو ببخش!)
(نه هنوز!نمی تونم!)
بالاخره اشکهای ویرجینیا موفق شدند برگونه های داغش سرازیـر شوند!بی صدااز جـا بلند شد.چراغهـا را خاموش کرد و رفت تا با یک پسر جوان در اتاقی درهتل تنها بخوابد!

آوینا
12-21-2011, 15:15
دستی بر سینه اش کشیده شد و درگوشش چیزی گفت...بایـد از من حامله بشی!بـاوحشت چشم گشود. تـاریکی بود و سکوت و تنی که داشت او را در بر می گرفت.چندبار جیغ کشید اما صدای خود را نشنید. تـقلاکرد و پلک زد تا چهـره ی اینشخص گستاخ را ببـیندکه صدای پـرنس را شنید:(ویرجینیا...ویرجینیا بلندشو...داری کابوس می بینی!)
ویرجینیا با ناباوری و شوق نگاهش را چرخاند.کم کم تاریکی رفت و او تختخالی خود را دیـد و دستی که او را تکان می داد:(بلند شوکمی آب بخور...)
سر بـرگرداند و در نـورآباژور,دیـرمی را دیـدکه با یک لیوان آب در دست کنار تختش ایستاده بود:(حالاحالت چطوره؟)
ویرجینیا نمی تـوانست جـواب بدهـد.آنچنان فـشاری بر خـود احساس می کـردکهدوست داشت بگرید و گریست! آنقدر شدید و ناگهانی که دیرمی تـرسید.لیـوان رابـر روی میزگـذاشت وکنار ویرجینـیا نشست: (خیلی خوب...همه چیز تموم شد...)
اما ویـرجینیا همچنان می گریست و می دانست بیشـتر از ترس وکابوس,پشیمانی وبخشیده نشدن بودکه به او فشار می آورد.بی اختیار نالید:(بغلم کن!)
جوابی نیامد...بازگریان و لرزان داد زد:(لطفاً بغلم کن!)
و بـاز خبری نشد و اوکه شدیـداً به بـازوها وآغـوش امن و قـوی و تسلیدهـنده ای مثل مال پرنس احتیاج داشت تاآرام بشود,وقتی سکوت و بی اعتناییدیرمی را دید سر بلندکرد و رو به چهره ی سخت شده اش ملتمسانه گفت:(من نمیخواستم ناراحتت کنم دیرمی...منو ببخش!)
و خود را درآغوشش فروکرد.دیرمی زیر لب گفت:(نه ویرجینیا...لطفاً...)
و از بازوهایش گرفت تا او را از خود بِکند اما ویرجینیا سفت تر خود را بهاو فـشرد:(بگوکه منو بـخشیدی دیرمی...تو تنهاکسی هستی که من دارم...تنهادوستم!)
اما دیرمی اینبار مچ دستهای او راکه به یقه ی بلوز سیاهش چنگ انداخته بودگرفت و فشرد:(ویرجینیا لطفاً این کار رو نکن!)
ویرجینیاآنقدر بدحال بودکه بی توجه,گونه اش را به سینه ی لرزان او چسباند:(بگوکه منو بخشیدی...)
دیرمی مچهای او را محکمتر فشرد:(ولم کن ویرجینیا!)

آوینا
12-21-2011, 15:15
ویرجینیا بالاخره با تعجب سر بلندکرد و دیرمی توانست او را هل بدهد:(من باید برم!)
ویرجینیا با وحشت و خشم به بلوزش چنگ انداخت:(نه نرو...من می ترسم!)
دیرمی بلند شد:(من نمی تونم بمونم...متاسفم!)
ویرجینیا رهایش نمی کرد:(دیونه شدی؟تو نمی تونی منو توی این موقعیت تنها بذاری!)
سه دکمـه ی بلوز دیرمی بـاز شد و او به انگشتان ویرجینیا چنگ زد و در حالیکه سعی می کرد بازکند و خود را نجات بدهدگفت:(ببین ویرجینیا من مجبورمبرم...وگرنه...)
ویرجینیا با عصبانیت گفت:(وگرنه چی؟)
دیـرمی سر به زیر انداخت و ویرجینیاکه کمی به خودآمده بود پرسید:(نکنه من کاری کردم؟نکنه هنوز از دستم عصبانی هستی؟)
دیـرمی به او نگاه کرد.بیگانه تـر از همیشه!:(به خودت نگاه کن...و بهمن!توآب هستی و من تشنه...تا حالا دوام آوردنم معجزه بوده بذار برمویرجینیا...من از بقیه بدترم!)
ویـرجینیاآنچنان شوکه شدکه با عجلـه دستش را پس کشیـد و دیـرمی توانست عقب بـرود:(منو ببخش اما مجبورم...لطفاً درکم کن!)
و همانطور عقب عقب به سوی کاناپه راه افتاد.سینه اش تا شکمش *** دیده می شد:(خداحافظ!)
و چرخیدکاپشنش را برداشت و دوان دوان از اتاق خارج شد.
ساعت ده بود.ویرجینیا مقابل تلویزیون به انتظار دیرمی نشسته بود.بقیه ی شبرا نتوانسته بود بخوابد و هر چه کرده بود نتوانسته بود حرف و حرکت دیرمیرا باورکند و حالاکنجکاو طرز برخوردش بود.از طـرفی کنجکاوطرز برخوردپدربزرگ بود.او سه ماه بود از قبولش فرار می کرد.نگران طرز تفکر پرنسبود.یعنی اگـر ماجرا را می فـهمید چه کسی را مقصر می دانست؟اروین را؟فیونارا؟یا او را؟مثل براین!یعنی براین از کار خود متاسف و پشیمان بود؟اروینچطور؟بعد از این اتفاقات عقیده ی بقیه ی فامیل نسبت به او چطور
شده بود.خوب او اهمیت نمی داد.فقط کافی بود پدربزرگ قبولش کند...
با صدای ضرباتی که به در خورد از تفکرات خارج شد و بخیال آنکه دیرمی استمشتاقانه اجازه ی ورود داد و بـراین درآستانـه ی در ظاهـر شد!ویرجـینیاقـبل ازآنکه بطورکامل ببیندش,با خشم سر برگرداند و او
داخل شد و در را بست:(سلام ویرجینیا!)

آوینا
12-21-2011, 15:16
ویرجینیا جواب نداد و براین به اجبار ادامه داد:(دیرمی منو فرستاد دنبالت...خودش کار داشت!)
ویرجینیا تـلویزیـون را خـاموش کرد و از جا بلنـد شد اما قـدرت نـداشت به سـویش برود.هنـوز از دستش
ناراحت بود و اینرا حق خود می دانست.حرفهایی که براین درآن شرایط بهاوگفته بود همچون زخم چاقو اثر عمیق وکاری گذاشته بود...بـراین سخت تر ازقبـل اضافه کرد:(راستش خـودم خواستم بیـام دنبالت تـا
بتونم ازت معذرت بخوام...لطفاً منو ببخش.)
ویرجینیا هنوز هم احساس دلشکستگی می کرد.اگر خانه ی جیمز نبود او چکار باید میکرد؟آواره, گرسنه
زخمی,ناامید,ترسان,گریان,آیا براین به این ها فکرکرده بود؟سر به زیر به سوی در راه افتاد:(من حاضرم... بریم!)
هـنوز ازکنار براین رد نشده بودکه او بناگه صدایش را بلندکرد:(لطفاً مثلپرنس باهام رفـتار نکن!می دونم گناهکارم اگه نمی بخشی مجازاتم کن!)
ویـرجینیا از بس وحشت کرده بود بدون کنترل به او نگاه کردکه با موهای شانهنشده صورتی ته ریش دار درکت و شلوار چروکیده و نامرتب,بدون کراوات ـ کـهاز او بعید بودـروبرویش ایستاده بـود!لحظه ای به هم خیره ماندند وویرجینیا برای اولین بار از او ترسید چون تازه چهره ی واقعی او را میدید!پسری سرد و خشن که در روز اول رفتنش را خواسته بود.پسری جذاب و زیبااما مرموز و بیمار!ویرجینیا ازترس خندید:
(مسلمه که بخشیدمت براین!)
براین بدون تغییر در حالت نگاه و صدا زمزمه کرد:(متاسفم!)
و با عجله خارج شد.ویرجینیا احساس سرگیجه کرد.یعنی براین تا این اندازه او را دوست داشـت؟به اندازه
پرنس؟
تمام طول راه در سکوت طی شد.دم در دیرمی به پـیشوازشان آمد.چـهره اش خـسته وکسل بود اما وقـتی
ویرجینیا را دید لبخندی اجباری به لب آورد.شاید او شب قبل را بیاد داشت اما ویرجینیا از بس هیجان زده
بودنمی توانست به چیز دیگری جز پدربزرگ فکرکند بطوری که قبل از هر نوعسلام و احوالپرسی گفت :(چی شد دیرمی؟بابابزرگ می خواد منو ببینه یا نه؟)
دیرمی خونسردانه خندید:(البته...من قبلاً باهاش حرف زدم و اون حالامنتظرته!)
ویرجینیا احساس سرماکرد.با هم وارد خانه شدند.دیرمی رو به براین کرد:(بشینالان برمی گردیم)و دست برکمر ویرجینیاگذاشت:(آقای میجر توی کتابخونه است.)
قلب ویرجینیا شروع به کوبیدن کرد.او نوه ی واقعی آقای میجر نبود...
وقتی مقابل درکتابخانه رسیدند,دیرمی ضربه ای به در زد وگشود:(آقای میجر...ویرجینیا...)
و پیرمرد صداکرد:(بیارش!)

آوینا
12-21-2011, 15:16
دیرمی در را بیشترگشود,خودش داخل شد و به انتظار ویرجینیا ایستاد.ویرجینیاروی ورود نداشت ودیرمی که متوجه شرم او شد دست او راگرفت و قـاطعانهکشید.کتـابخانه محل مرتفع و بـزرگی بود با پـرده های
قـهوه ای رنگ و دیوارهایی ازکتاب.پدربزرگ مقـابل یکی از پنجره ها بود.درکت و شلوار سیاه رنگ با
کتاب کوچک اما ضخیمی در دست:(دیرکردید!)
دیرمی لبخند زد:(براین دنبالش رفته بود...در هر صورت حالادیگه اینجاست!)
و ویرجینیا را جلو هل داد وآهسته گفت:(سلام بده!)
ویرجینیا به زحمت زمزمه کرد:(سلام!)
پیرمرد خونسردانه جوابش را داد:(سلام...بیا جلو...می خوام بهتر ببینمت!)
دیرمی او را تا وسط اتاق همراهی کرد اما تا خواست برگردد پدربزرگ گفت:(بمون پسرم.)
و دیرمی ماند.پدربزرگ حرکتی کـرد:(بیا جلوتـر ویرجینیا...خدای من... دفـعه ی اول که دیده بـودمت به
مادرت شباهت داده بودم اما چشمات,چشمهای پدرته...اون مرد جذابی بود.)
چقدر متین و قشنگ حرف می زد.ویرجینیا احساساتی شده بود...(امیدوارم بـخاطرآواره کـردنت از دستم
عصبانی نباشی!)
ویرجینیا با شوق گفت:(نه نیستم!)

آوینا
12-21-2011, 15:16
پدربزرگ لبخند رضایت بخشی به لب آورد:(خدا رو شکر!)و به سویش حرکت کرد:(سرت چی شده؟)
ویرجینیا خجالت کشید بگوید و دیرمی به جای اوگفت:(خانم فیونا زدند!)
(زن وحشی!نـباید اجازه می دادم اروین رو بدبخت کنه!)و به سوی میز چوب گردویی سالن رفت:(خـوب
ویرجینیا به خونه ات خوش اومدی...حالامی تونی بری,وقت شام می بینمت!)
وقت شام!چه زیبا!بالاخره می توانست سرآن میزی که حسرتش را خوردهبودبنشیند,بالاخره غذایی داشت سر پناهی داشت,سرپرستی داشت...اشک شوق درچشمان ویرجینیا حلقه زد:(متشکرم پدر...آقای میجر)
پدربزرگ کتاب را بر روی میزگذاشت:(از من تشکر نکن,دیرمی قانعم کرد وگرنه من کور بودم!)
ویرجینیا با علاقه به دیـرمی نگاه کرد.بیشتـر از هر لحـظه خود را مدیـون او احساس می کرد.دیرمی لبخـند
شرمگینی به لب آورد:(اینطور نیست آقای میجر...شما خودتون...)
پدربزرگ حرفش را قطع کرد:(به من بابا بگو!)
ویرجینیا با تعجب به چشمان پر هیجان پدربزرگ نگاه کرد.دیرمی زمزمه کرد:(برام سخته!)
پـدربزرگ به سویشان راه افتاد:(سعی خودتو بکن,این منو خوشحال می کنه...توهم ویرجینیا...تو هم بایـد مثل بقیه ی نوه هام بهم بابابزرگ بگی!)
ویرجینیا دیگر نتوانـست جلوی سـرازیر شـدن اشکهایش را بگیرد سر به زیـر انداخت و شروع به گـریستن
کرد.پدربزرگ برای یک لحظه متعجب شد:(چی شد؟حرف بدی گفتم؟)
ویرجینیا هق هق نالید:(نه...خیلی خوشحالم!)
پـدربزرگ با ایـن حرف آنچـنان احساساتی شدکه بـه سرعت قـدم پیش گذاشت و او را به آغوش کشید:
(لطفاًگریه نکن عزیزم!)

آوینا
12-21-2011, 15:16
بناگه انگارکه تمام ناراحتی ها نگرانی ها و ناامیدی ها و ترسها و غمهاتوسط بازوها وتماس تن پدربزرگ از وجـود ویـرجینـیا رفـته بـاشد احساسراحـتی شدیـدکردآنقـدر شدیدکه کـرخت شد و خـوابـش آمد!
پدربزرگ موهای او را نوازش کرد:(کاش سوفیا منو بخشیده باشه!)
ویرجینیا دوست داشت تا ساعتها هـمانطور میان بـازوهای پدربـزرگی که هیچـوقت نداشت بـاقی بماند اما
زنگ تـلفن همه چـیز را خراب کرد.پدربزرگ با عجله او را رهاکرد و به سوی میز رفت وگوشی تلفن را
برداشت:(بله...بله خودم هستم...)
دیرمی سرش را به گوش ویرجینیا نزدیک کرد:(خوش اومدی!)
ویرجینیا رو به اوکرد:(چطور می تونم ازت تشکرکنم؟)
دیرمی لبخند شیرینی زد:(خوشحال باشی برام کافیه!)
براین در سالن پزیرایی منتظرشان بود:(چطور شد؟)
دیرمی صورت ویرجینیا را نشان داد:(چیزی معلوم نیست؟)
براین خندید:(چرا...تبریک می گم ویرجینیا!)
و هر سه نشستند و دیرمی پرسید:(از اروین چه خبر؟)
براین جواب داد:(هنوز توی بازداشته می گند تا فیونا بهوش نیاد نمی تونندکاری بکنند.)
(مگه فیونا هنوز توی کماست؟)
(آره دکترها می گند شاید روزها و ماهها طول بکشه تا بیدار بشه!)
(موضوع خیانت راست بوده؟)
(نه!فیونا حامله بوده و می خواسته سورپرایز بکنه!)
ویرجینیا شوکه شد!پس علت تمام آن رفـتارهای مشکوک و عـشقبازی نکردنش با اروین ایـن بود؟بیچاره
فیونا!(پس یکی توطئه کرده؟)
(کی می تونه اینقدر پست باشه؟)
(تو باید با برادرت حرف بزنی و بگی که سوءتفاهم شده!)
(فعلاًاجازه ی ملاقات نمی دند.)
(موضوع ماروین چی شد؟)
(به سان فرانسیسکو رفته,بابا باهاش حرف زده و قانعش کرده برگرده من نمی فهمم ماکه دشمن نداشتیم؟)
(چطور؟)
(این اتفاقات نشون می ده یکی در پی آزار ماست!)
(ممکنه یکی از رقبای ماروین باشه!)
(یا مساله ی اروین؟)
(شاید یک عاشق قدیمی...)
(گیرم برای ایندو جواب قانع کننده داشته باشیم اما یا موضوع کارل؟یا لوسی؟یا غیب شدن دایی؟)
(یا نیکلاس!)
نگاه سردآندو بر هم قفل شد(تو چی می خواهی بگی؟)
دیرمی با تمسخر خندید:(خودت خوب می دونی چی می خوام بگم!)
(آره اصلاًاون کار من بود!حتماً دلیلی داشتم!)
(منم همین رو می گم...بقیه هم حتماً دلیل قانع کننده ای داشتند!)
اینبار براین هم خندید:(تو از لوسی بدت می اومد!)
نگاه دیرمی بُرنده شد:(نمی تونی اثبات کنی!)
(یا اگه کردم؟)

آوینا
12-21-2011, 15:17
(مگه از جونت سیر شده باشی!)
موی اندام ویرجینیا سیخ ایستاد.آندو چه می گفتند؟براین زمزمه کرد:(مثل پرنس حرف می زنی!)
(چطور؟ناراحتت می کنه؟)
(نه...بر عکس لذت می برم!)
(می بینم که خیلی پرنس رو دوست داری!)
(اگه پرنس اصلی باشه!)
(مگه پرنس دیگه ای هم داریم؟)
(تو بهتر می دونی!)
دیرمی به نرمی لبخند زد:(برام ازگذشته بگو...)
براین هم خندید:(چطور؟یادت نمیاد؟)
(مگه نمی دونی؟من حافظه ام رو از دست دادم!)
(نه نمی دونم!)
دیرمی خندید و ویرجینیا را هم خنداند.براین با بی اعتنایی گفت:(موهاتو چکارکردی؟رنگ کردی؟)
دیرمی با شور و تمسخر قهقهه زد:(تو دیونه ای پسر!)
و زنگ در هر سه را ساکت کرد.مهمان یک مرد میانسال بودکه با پدربزرگ کار داشت.دیرمی که ظاهـراً
مرد را می شناخت به راهنمایی بلند شد:(خوش اومدید...خبری آوردید؟)
مرد همراهش راه افتاد:(نزدیک شدیم,می گندآخرین بار هفته ی قبل دیده شده...)
ویرجینیا فهمید در مورد دایی هنری حرف می زنند.بـراین هم بـرای رفـتن از جا بـلند شد و ویرجینـیا برای
بدرقه اش به ایوان درآمد.براین متفکر بنظر می آمد.ویرجینیا شجاعت به خرج داد و پرسید:(براین تـو فکر
می کنی اون پرنسِ؟)
(کم کم دارم مطمعن می شم!)
(اما پس چرا...چرا باید اینجا باشه؟)
براین به او خیره شد:(نمی دونم و نمی تونم بفهمم!)
(تو باور می کنی اون هنوز چیزی بیاد نداشته باشه؟)
(من هیچوقت باور نکردم!)
و از پله ها سرازیر شد.ویرجینیا نگران شد:(اگه اون پرنس باشه...پس اون یکی کیه؟)
براین نفس عمیقی کشید:(منم از همین می ترسم!)
***
چقدر عجیب بود لحظه ای که فکر می کرد در قعر بدبختی افتاده به اوج آرزوهایش رسیـده بود.بالاخره
در خـانه ی پدربزرگ بـود و بر سر میز غذایش نشسته و مورد محبتش قرار میگرفت.پدربزرگ با وجود نگـرانی برای پسرش و ناراحتی برای نوه هایش,سعی میکرد محکم و شاداب باشد و این سعیش ویرجینیا را تحت تاثیر قرار می داد چوندرک می کرد بخاطر او این کار را می کرد.شب با راحتی و لـذت عجیبی
به تخت رفت.فکر اینکه در خانه ی امن و ابدی بود و دیگرآواره و سربار نبود,فکر اینکه پـشت دیوارهای
اتاقـش کسانی بـودندکه هـر وقت احتیاج داشت می تـوانستندکمکش کنند,باعث شد به زیبایی بخوابد اما
وقتی صبح با شور و شوق دوباره از تخت بلند شد تا برای پایین رفتن و دیدارمجدد دیرمی و پدربزرگ بر سر میـز صبحانه حاضر شـود,بـیادآوردکه آنروزیکشنبه بود!فکر رو دررو شدن بـا فامـیلها او راکسـل کرد
بطوری که کم مانده بود بگـریه بیفتـد.حالازمان عوض شده بود.پـدربزرگ دیگر از او متـنفر نـبود و او را
می خواست اما بقیه از او متنفر بودند و نمی خواستند او را ببینند!بقیه ایکه زمانی او را مثل یکی ازاعضای خانواده ی خودشان حساب می کردند و دوستداشتند!
وقتی سر میز رفت پدربزرگ مدتها قبل صبحانه اش را تمام کرده بود و رفته بوداما دیرمی آنجا بود وبنظر می آمد تازه آمده.ویرجینیا پرسید:(تو همدیرکردی؟)
(نه...ساعت هنوز هشت نشده!)
ویرجینیا روبرویش پشت میز نشست:(اما پس پدربزرگ؟)
(اون همیشه زود بلند می شه!)
(من فکر می کردم شما همیشه با هم غذا می خورید.)
دیرمی بی اعتنا چایی اش را هم می زد:(چرا باید با هم بخوریم؟)
(ناهار یا شام چی؟)
(نه...فقط یکشنبه با بقیه!)
ویـرجینیا نمی توانست باورکند او همیشه فکر می کرد,یعنی مطمعن بود پدربزرگو دیرمی با هم بودند... همـه وقت,یالااقل سر میـز غـذا چون بالاخره دیرمیپسـر خـوانده اش بود پسری که پدربزرگ با عشق از روی عشق,به فرزندی قبولکرده بود.دیرمی مشغول خوردن بود اما ویرجینیا نمی توانست بخورد نـاراحت
شده بود:(شما با هم دعواکردید؟)

آوینا
12-21-2011, 15:17
اینبار دیرمی متعجب شد:(نه...چطور؟)
ویرجینیا به نگاه آبی او خیره شد و دیرمی به شک افتاد:(تو چیزی می خواهی بگی؟)
ویرجینیاگیج شده بود.این سردی جزو شخصیت دیرمی بود یا واقعـاً از پدربزرگ خـوشش نمی آمـد؟مثل
پرنس!یعنی ممکن بود او پرنس اصلی باشد؟به قیافه اش دقیق شد.فرم کشیدگیورنگ قوی چشمها,رنگ روشن پـوست و حتی حـالت و انـدازه ی دهـانها شبیـه همبود مثـل داستان شاهـزاده وگدا!اما بـاز به نوعی تفاوت شدید داشتند.تفاوتمیان ظالم و دلسوز,گناهکار و معصوم,متنفر و عاشق,وحشی و ملایم,دشمن و دوستیـا...شیـطان و فـرشته!اماکدامیک؟آیـا شش سال زمان زیـادی است برای بهاشتباه انداختن انسانها؟
پرنس خود را جای دیگری جا زده باشد و دیگری جای پـرنس؟یعـنی این برنامه ریـزی شده بود؟اما چرا؟
چرا باید پرنس اجازه می داد دیگـری جای او را بگیرد؟مگر دیگری چه کسیبود؟رجینالد؟دیرمی حافظه اش را بـدست آورده بـود پـس چـرا مخفی میکـرد؟چـرا رل بـازی می کـرد؟چرا ساکت بود؟یا پرنس؟
برخوردش با دایه و مادرش؟برخوردش با براین در لحظه ای که دیرمی را دید...یا برخوردش با دیرمی؟یـا
دروغگویی در مورد تحصیلاتش؟ویرجینیا نتوانست بماند:(پدربزرگ کجاست؟)
(کتابخونه.)
وقتی درکتابخانه را به صدا درآورد,پیرمرد خودش در راگشود:(ویرجینیا!...بیا تو!)
ویرجینیا با علاقه داخل شد و پیرمرد در را بست:(صبحانه خوردی؟)
ویرجینیاگفت:(چرا منو بیدار نکردید؟من دوست داشتم با شما صبحانه بخورم.)
پیرمرد با هیجان خندید:(جدی؟منم فکرکردم شاید بخواهی با دیرمی تنها غذا بخوری!)
(چرا شما با هم نمی خورید؟)
پیرمرد به سوی میزش راه افتاد:(راستش اون زیاد از من خوشش نمی یاد...)

آوینا
12-21-2011, 15:17
بـاورش نمی شد پـدربزرگ فهمیـده باشد.در اصل بـاورش نمی شد دیـرمی با رفتارش به او فهمانده باشد!
ویرجینیا دنبال پدربزرگش راه افتاد:(چرا اینطور فکرمی کنید؟)
(مطمعنم دخترم...به من اثبات شده!)
و به صندلی سیاه و چرمی اش رسید و نشست.ویرجینیا روبرویش ایستاد:(اما چرا باید خوشش نیاد؟)
(نمی دونم...شاد فکر می کنه من در حقش ظلم کردم...)
(چه مسخره!چرا باید اینطور فکر بکنه؟)
(این موضوع مال سالها پیش...)
ویرجینیا خشکید:(پس...پس شما اونو می شناختید؟)
پیرمردکشوی مـیزش را بیـرون کشیـد و در حالی که بنـظر می آمد داخـلش دنبال چیـزی می گرددگفت:
(پدرش رو می شناختم...مرد ترسویی بود!)
پدر پرنس؟ویرجینیا بی اختیار پرسید:(اسمش چی بود؟)
پدربزرگ خندید:(اسمش رو می خواهی چکار؟!)
ویرجینیا هل کرد:(می خوام ببینم اگه به دیرمی بگم یادش می افته؟)
پدربزرگ هنوز هم باکاغذهای داخل کشو ور می رفت:(فکر نکنم دیرمی خوشش بیاد...)
ویرجینیا متعجبانه گفت:(از اینکه پدرش رو بشناسه؟)
(نه...از اینکه یادگذشته بیفته!)
قلب ویرجینیا شروع به کوبیدن کرد:(چرا؟)
پدربزرگ بالاخره دسته ای ورقه بیرون درآورد:(این موضوعش طولانیه و منحالاوقت ندارم توضیح بدم باید این پرونده ها رو برای وکیلم حاضرکنم,نیمساعت دیگه میاد و حتی اگه تو هم منو تنها بذاری ممنون می شم!)
ویرجینیا به وضوح فرارش را درک کرد و بـا تمسخرگفت:(پس بعـداً صحبت می کنیم!)و به سوی در راه افتاد:(فعلاًخداحافظ پدربزرگ)
***

آوینا
12-21-2011, 15:17
وقـت ناهار شده بود.ویرجـینیا در اتاقـش مشغـول جاسازی وسایلهایی بودکه از خانه ی خاله پگی توسط
بـراین آورده شده بودکه دیرمی دنبالش آمد.تیپ قشنگی زده بود.تی شرت سرمه ای و شلوار شیری رنگ :(ناهار حاضره!)
ویرجینیا با ناامیدی پرسید:(کی ها اومدند؟)
دیرمی در چهارچوب در مانده بود:(تقریباً همشون...غیر از اونهایی که نمی تونستند بیاند!)
و خندید!ویرجینیا به آویختن لباسهایش درکمد ادامه داد:(من نمی تونم بیام!)
دیرمی وارد اتاق شد:(اگه حالامخفی بشی همه خیال می کنند تو مقصر بودی!)
(دیگه برام مهم نیست دیرمی,بذار منو مقصر بدونند!)
(چرا باید اجازه بدیم تو رو مقصر بدونند؟)
(چون چیزی برای اثبات ندارم!)
(اما تو باید اثبات کنی لااقل بخاطر پدربزرگت...تو نمی تونی تاآخر عمرت مخفی بشی,اینجا دیگه خـونه
توست نه اونها!)
ویرجینیا احساس کرد راست می گـوید.نگاهـش کردکنارش رسـیده بود و چـهره اش جدی تر از هـمیشه
دیده می شد:(اگه همین امروز و همین حالاباهاشون روبرو نشی دیگه نمی تونی بعداً این کار رو بکنی!)
ویرجینیا لبخند زد:(حق با توست...بریم!)
بـیش از نیمی از صندلی های میز ناهارخوری خالی بود.اروین و فـیونا نبودند,کارل نبود,مارویـن نبـود,از
خانواده ی دایی هنری هیچکس نبود.خاله دبورا بود اما باز هم پرنس نبود.ویرجینیا فقط یک نظردایی جان
و خـاله پگی را دیـد و خود را در پـناه دیرمی به میز رسانـد.پدربزرگ در دو طرفـش بر سر میـز برای او و
دیرمی جا نگه داشته بود.چقدر خوب که دیگر پدربزرگ را داشت.قوی ترین فردیکه می تونست داشته باشد!سرغذا باآنکه صحبت کردن دور ازآداب بود,همه حرف میزدند.مسائل و مشکلات فامیل جدی تر از رعایت آداب بود.ویرجینیا سعی می کردسر بـلند نکند تاکسی را نبیند اما متـاسفانه صداها را می شنـید.
ماروین قصد برگشتن نداشت,وضع پاهای کارل جدی بود و امیدی به بهبودی ودوباره راه افتادنش نبـود, اروین را به هیچ عنـوانی از بـازداشت خارج نمیکردند,عاملان لوسی شناخته نشده بودند,فـیونا بیدار شده
بود اما قـصد بخشیدن شوهـرش را نـداشت,نیکلاس مرخص شده بـود اما دایی هنریهـنوز غـایب بود.باز ویـرجینیا به فکر فـرو رفت.آیا ممکن بود در تـمام ایناتـفاقات فـرد یا افـراد واحدی دست داشتـه باشند؟ ویرجینیا زیر چشمی بهدیرمی که روبرویش نشسته بود,نگاه کرد.با وجود تمام این بحث ها وصحبتها,بـاز آرام و خونسرد بود.آیا این اخلاق او بود یا در نقش دیگری رلبازی می کرد؟آیا اصلاًناراحتی فامیل عین خیالش بود؟
بعداز ناهار همه در سالن برای ادامه ی صحبت جمع شدند اما هنوزکسی شروعکاملی نکرده بودکه ویلیام استراگر و دخترش جسیکاآمدند.حالت عجیبی در چهرهداشتند انگارکه خرابکاری بزرگی کرده بودنـد و پلیس دنبالشان بود!خالهدبورا با ورودشان از جا پرید:(چی شد؟)

آوینا
12-21-2011, 15:17
نگاههای متعجب به سویشان چرخید.ویلیام نزدیکتر شد:(یک چیزهایی فهمیدم...)
خاله بازویش راگرفت:(با من بیا...)
جسیکا با عجله گفت:(فقط یک مشکل هست...)
کسی از چیزی سر در نمی آورد.جسیکا حرفش راکامل کرد:(پرنس فهمید!)
خاله وحشت کرد:(آه نه...خدای من!)
(و حالاتعقیبمون می کرد...فکرکنم بیاد اینجا!)
حال خاله خرابتر شد.پدربزرگ از جا بلند شد:(چی شده دبورا؟)
خاله رو به جسیکاکرد:(تو بگو...من باید تا پرنس نرسیده با ویلیام صحبت کنم.)
و به همراه ویلیام به سرعت از سالن خارج شدند.نگاههای منتظر,اینبار به سویجسیکا,که سر پا مانده بود, چرخید.جسیکا شروع کرد:(راستش خانم سویینی ازبابا خـواسته بودند تا در مورد شوهرش تحقیق کنند و بابا مجبور شد به هتلبره و از...)
پدربزرگ حرفش را قطع کرد:(چرا باید در مورد شوهرش تحقیق کنه؟)
(نمی دونیم!فقط می خواست در موردگذشته اش,قبل از ازدواج با ایشون,اطلاعاتی بدست بیاره که...)
و زنگ در زده شد.جسیکا به سرعت کنار ویرجینیا نشست:(رسید...خودشه!)
ولتر در راگشود و پرنس در یک بارانی بلند و سیاه وارد شد.دیدار او بعدازآن مشاجره,ویرجینیا را هیجان زده کرد اما چهره اش بسیار خشمگین بود وچشمانش همچون دوکوره ی سوزان بود:(دبوراکجاست؟)
تعجب همه بیشتر شد.پدربزرگ به سویش راه افتاد:(چی شده پرنس؟)
پرنس جوابش را نداد.نگاهش را از همه گذراند و جسیکا را دید:(ویلیام کجاست؟)
جسیکا با اضطراب گفت:(پرنس این موضوع فقط...)

آوینا
12-21-2011, 15:17
پـرنس غـرید:(به من آقـای سویینی بگـو!)و چرخیـد و از سالن خـارج شد:(ویلیام...ویلیام کجایی لعنتی بیا اینجا!)
همه باکنجکاوی از جا بلند شدند.در چشمان پدربزرگ بیچارگی موج می زد.قبل از همه بدنبال پرنس راه افتاد:(چرا نمی گی چی شده؟)
پرنس با تمسخرگفت:(عجله نکن حالامی فهمی!)و رو به یکی از راهروهاکرد:(اوه رمئو و ژولیت عزیز!)
و خاله و ویلیام از راهرو خارج شدند.خاله هم می ترسید:(پرنس, من از ویلیام خواسته بودم تحقیق بکنه!)
پرنس داد زد:(چرا؟حالاکه بابا مرده؟...چرا ویلیام؟)
ویلیام گفت:(متاسفم پرنس من قصد نداشتم...)
پرنس مجال نداد:(کی بهت اجازه داد فضولی زندگی مردم رو بکنی؟)
خالهبجای اوگفت:(من حق دارم در موردگـذشته ی شوهرم بـدونم و این بـه تومربوطنیست!)و بـناگه به گریه افتاد:(جویل قبل از من نامزد داشته...)
همه باناباوری به هم نگاه کردند.پرنس با خشم فـوت کرد و پدربزرگ همبالاخرهعصبانی شد:(تو نـباید این کار رو می کردی...این موضوع مال سالهاقبلِ!)

آوینا
12-21-2011, 15:17
خاله وحشت کرد:(پس شما می دونستید؟)
پرنس از شدت خشم خندید:(خدای من...این کار اونه ماما!)
خاله با تعجب به پدرش نگاه کرد و پدربزرگ با شرم گفت:(با من بیا دبورا...)
خاله نالید:(حالابابا؟حالامی خواهی بگی؟بعد از بیست و سه سال؟)
پرنس غرید:(اینو تو خواستی!)
خاله تازه متوجه می شد:(لعنت به تو پرنس!پس تو هم می دونستی و به من نگفتی؟)
(چه فرقی می کرد؟مگه می تونستی کاری بکنی؟)
خاله فریادکشید:(نامزدش حامله بوده...از پدرت!)
صدای متعجب همه بالاتر رفت.پرنس خونسردانه گفت:(اگه زودتر می دونستی چکار می تونستی بکنی؟)
(اینم تو می دونستی؟)
(بگو اگه زودتر می دونستی چکار می تونستی بکنی؟)
(ازش طلاق می گرفتم و یا اصلاًباهاش ازدواج نمی کردم و...)
(تـو هـیچ کاری نمی تـونستی بکنی چـون ایـن کار پدرت بـودکه به زور اسلحه و تـهدید بابا رو وادار بـه ازدواج با توکرد!)
خالهشوکهشد و نگاهش بی اختیار بـه سوی پدرش چرخیـد!ویرجینیا نسبت بهپرنساحساستنفرکرد. او داشت دروغ می گفت,حتماً دروغ می گفت!برای لحظه ایخالهافتاد وویلیام به موقع او راگرفت و رو به پرنس داد زد:(می بینی چکارمیکنی؟)
پرنس هم صدایش را بالابرد:(همش تقصیر توست آشغال!خیال میکنی کی هستی که به زندگی ما دخالت می کنی؟)
ویلیام به تندی گفت:(من نامزد مادرت هستم و به زودی باهاش ازدواج می کنم!)
(چی؟!)

آوینا
12-21-2011, 15:18
کسیغیراز ویرجینیا و خود پرنس شوکه نشد!خاله ناراحت شد:(اوهخدایمن...ویلیامتونبا� �د حالابه این زودی...)و با نگرانی رو بهپسرشکرد:(پرنس من قرار بودبهتبگم اما...)
پرنس با صدایی که از شدت نفرت می لرزیدگفت:(اوه تو...یک فاحشه ی ارزون هستی!)
خاله جیغ کوتاهی کشید و پدربزرگ عصبانی شد:(خفه شو پرنس!)
انگارکهچیزیبرسر پرنس کوبیده باشند تلوتلو خـورد:(دیگه تمـوم شد...دیگهزنـدگیپست شمابـهمن مربوط نمی شه...فقط کافیه دیگه جلوی چشمم دیـدهنشید وشـماخانمدبورا...استراگر,دی گه حـق نداری قدمت رو توی خونه ی منبذاری!)
و برگشت و به سوی در راه افتاد.خاله نالید:(تو داری منو از خونه ی خودم بیرون می کنی؟)
پرنس به در رسید:(اونجا طبق وصیت بابا مال منه و من دیگه نمی خوام با تو زیر یک سقف زندگی کنم!)
خاله بالاخره هق هق به گریه افتاد:(پسرم...پسر خودم داره منو طرد می کنه...)
پرنس در راگشود.پدربزرگ صدایش کرد:(این کار رو نکن پرنس...اون مادرته....)
پرنس خارج شد:(دیگه نه!)
و دوان دوان در زیر بارانی که داشت شروع می شد,دور شد...

آوینا
12-21-2011, 15:18
عصر نشده همه رفتند.ویرجینیا به اتاقش برگشته بودکه دیرمی دنبالشآمد:(ویرجینیا من دارم می رم پیش پرنس اگه می خواهی تو هم بیا بریم.)
(چرا داری می ری؟)
(آقای میجر ازم خواستند برم باهاش حرف بزنم.)
ویرجینیا به او دقیق شد.بنظر مضطرب و معذب می آمد:(و فکرکردم شاید بخواهی با من بیایی)
بله چرا نمی خواست؟
وقتی به درخانه رسیدند,باران قطع شده بود.رئالف در راگشود و میبل تا اتاقپذیرایی آنها را همراهی کرد بیش از ده دقیقه طول کشید تا اینکه پرنسآمد.همان بلوز و شلوار سفیدی راکه از زیر بارانی پوشیده بود, بـتنداشت.بنـظر می آمد خوابـیده بود چون بلـوزش چـروکیده بود و تـمام دکمههایش باز بود.به محض ورود و دیدن آندو خندید:(اوه باورم نمی شه...ببینیدکیها اومدند؟!)
و بدون دست دادن با دیرمی که به همین منظور از جا بلند شده بود,به سویبوفه ی مرمری گوشه ی سالن راه افـتاد:(اجازه بدید حدس بزنم این ملاقاتگـرمتون رو مدیـون چه کسی هـستم...خانم دبورا استراگر... درسته؟)و سهلیوان بر روی سکوگذاشت:(چی می نوشید؟)
دیرمی به سردی گفت:(هیچی...می شه بیایی بشینی حرف بزنیم؟)
پـرنس بطری راکه مایع قـهوه ای رنگی داخلش داشت,از قفسه انتخابکرد:(البته,چطور می تـونم فرصت گوش کردن به نصیحتهای دایی عزیزم رو از دستبدم؟)و بطری به دست راه افتاد:(یا باید می گفتم سگ دست آموزآقای فردریکمیجر؟)
دیرمی زمزمه کرد:(اگه الطافت تموم شد بریم سر اصل مطلب!)

آوینا
12-21-2011, 15:18
پرنس خود را بر روی کاناپه ی روبـرویشان انـداخت:(مونـده اصل مطلب درموردکی بـاشه!)و نگاهش به سوی ویرجینیا چرخید:(قبل از شروع بازجویی بگوببینم اینو چراآوردی؟...نکنه خیال کردی با دیدنـش از شدت شوق پس می افتم وهر چی گفتی قبول می کنم؟)
ویرجینیا وحشت کرد اما دیرمی با خونسردی تکیه زد وگفت:(شاید...چطور؟)
ویرجینیامتعجب نگاهش کرد.پرنس بطری را بلندکرد وکمی نوشید:(پس بذار ناامیدت کنم,من مدتهاست عاشق شدن رو فراموش کردم!)
دیرمی با تمسخرگفت:(مگه بلد بودی؟)
پرنس بطری را بلندکرد:(می بینم که کم کم منو یادت میاد!)
و دوبـاره جرعه ای نوشید.دیرمی حرف را عوض کرد:(خوب حالاکه می دونی چرا اومدیـم شروع کن به توجیه کردن!)
(فکر نکنم مجبور باشم چیزی به تو توجیه کنم,این زندگی منـه و اون زن مادرمنـه,این وسط تـو چه کاره هستی؟)و با تمسخر اضافه کرد:(یا نکنه مادر توست؟)
دیرمی با ناراحتی به او خیره شد:(درسته من کاره ای نیستم اما...)
پرنس بر روی کاناپه لم داد:(خودتو توی زحمت نینداز پسر...من محاله ازتصمیمم برگردم,اگه منو یـادت اومده باشه باید این اخلاقم رو هم بیاد داشتهباشی!)
(اما تو نمی تونی مادرت رو بیرون کنی!)

آوینا
12-21-2011, 15:19
(دیدی که تونستم!در ضمن اون دیگه مادر من نیست,شوهر داره و می تونه سرزندگی خودش بره!)
(اما اون هنوز هم به تو احتیاج داره...)
(نه اون به من احتیاج نداره...هیچوقت نداشت...اون به شوهر احتیاج داشت,به یک هم خـواب,به یکی که بتونه ارضاش بکنه...)
ویرجینیا از شدت خجالت نالید و دیرمی به موقع غرید:(پرنس لطفاً این حرفها رو نزن...اون مادرته و...)
پـرنس با خستگی گفت:(من می دونم کی تو رو فرستاده و حتماً می دونی که محاله من حرف اونـو قـبول کنم پس بی خودی زحمت نکش!)
و باز نوشید.دیرمی از روی بیچارگی سر او غرید:(می شه اونو بذاری کنار؟الان مست می کنی!)
و پرنس بطری راکنارکشید.مدتی سکوت برقرار شد.پرنس پا روی پا انداخته و لبخنـدبر لب آنها را تـماشا
می کرد.بلوزکاملاًباز شده و بر ساقهایش افتاده بود:(دیرمی...برام حرف بزن!)
دیرمی با تمسخرگفت:(یعنی اجازه می دی؟)
(آره هر چی دوست داری بگو...دلم می خواد صداتو بشنوم...برام لذت بخشه!)
و نگاهش لغـزید.بطری را دوباره و به زحمت بلندکرد و نـاشیانه بر دهانش سرازیرکرد.دیرمی از جا جهید: (گفتم بسه!)
و بـا یک حرکت خود را رساند و بطری را از دستش قاپید.مایعش بر صورت و سینهی *** پرنس پاشید و او را خنداند:(وای خدای من...مثل یک برادر خوب!)

آوینا
12-21-2011, 15:19
دیرمی کنارش نشست:(چرا به این مساله اینقدر حساسیت نشون می دی؟)
(بهش گفته بودم...اون می دونست من از اون مرتیکه بدم میاد!)
(تنفر تو دلیل کافی نیست پرنس,حتماً مادرت اون مرد رو دوست داره!)
(من شرط گذاشته بودم,یا من یا اون!تقصیر من چیه اونو انتخاب کرد؟)
(این شرط سختیه!تو پسرش هستی و اون دوستت داره!)
(نه دوستم نداره وگرنه به نظرم احترام قائل می شد و با ویلی ازدواج نمی کرد.)
(شاید هر دو تونو دوست داره؟)
(این امکان نداره!تو نمی تونی هم خدا رو دوست داشته باشی هم شیطان رو!)
و دست درازکرد بطری را از دست دیرمی پس بگیردکه دیرمی مچ دستش راگرفت:(نمی تونی فداکاری بکنی؟)
پرنس با نگاه مستانه به او خیره شد و اجازه داد مچش در دست محکم او بماند:(از این کلمه متنفرم!)
(بخاطر من!)
پرنس باز هم قهقهه زد اینبار شدت مستی اش به وضوح معلوم بود:(از این کلمه هم متنفرم!)و سر تکان داد :(ازم چه انتظاری داری؟)
دست دیرمی به سوی کف دست پرنس سر خورد:(بازم گذشت کن...ببخشش!)
پرنس با نگاه موزیانه ای به او زل زد:(تو چرا به این مساله اینقدر حساسیت نشون می دی؟)
دیـرمی بالاخره دست پرنس راگرفت:(من نگران تـو هستم...تو نمی تونی اینطوری زندگی بکنی,تنهایی و پر از نفرت...)
پرنس با خستگی دستش را از دست او بیرون کشید:(من همیشه اینطور زندگی کردم!)
(پس وقتشه تغییرش بدی...تو قلب بزرگی داری که برای نفرت جایی نداره!)
(ازکجا می دونی؟مگه منو می شناسی؟)

آوینا
12-21-2011, 15:19
و منتظر شد.دیرمی به ناچارگفت:(شناختم!)
پرنس به طور ناگهانی دست درازکرد و بطری را از اوگرفت:(می شه از اینجا بری؟)
دیرمی متعجب شد:(چرا؟)
(می ترسم حرفی بزنم و قلبت رو بشکنم!)
و بطری را بلندکرد و باز هم نوشید.دیرمی با خجالت گفت:(قلب من هیچوقت از تو نمی شکنه!)
پرنس تـمام نوشیدنی را در دهانـش خالی کرد و از جـا بلند شد:(چـرا؟چونجنسش از سنگه؟)و بـطری را طرفی پرت کرد و بالاخره رو به ویرجینیاکرد:(خوبتو تعریف کن...عشقبازی با اروین چطور بود؟)
ویرجینیا بااولین شلیک ناگهانی او از پا درآمد اماپرنس به پرت کردن بقیهادامه می داد:(با اون لذت بخش تر بود یا باکارل؟شاید با براین و ماروین همخوابیده باشی و من خبر نداشته باشم...از تو بعید نیست!)
نگاه ناباور ویرجینیا بر چهره ی برافروخته ی او خیره ماند!دیرمی از جا پرید:(بس کن پرنس!)
اما پرنس ادامه می داد:(کدومش تونست راضی ات بکنه؟)
دیرمی غرید:(گوش نکن ویرجینیا...اون مست کرده!)
اما پرنس با لبخند زهراگینی بر لب ادامه می داد:( توکه امتحان کردی بیا یک دور هم بامن عشقبازی بکن شاید من...)
دیرمی اینبار به سویش یورش برد و از عقب دست بر دهانش گذاشت:(پرنس لطفاً ناراحتش نکن,تو داری اشتباه می کنی...)

آوینا
12-21-2011, 15:19
اماویرجینیا ناراحت شده بود.بغض گلویش آماده ی ترکیدن بود.پاهایش می لرزیداما به سختی از جا بلند شد.پرنس با یک حرکت تند دیرمی را عقب هل داد و خودرا رهانید:(من بهت گفته بودم...یادته؟)
تن ویرجینیا منجمد شد و نگاهش بر پرنس قفل شد.پرنس اینبار دادکشید:(یادته؟)
ویرجینیـا نمی دانست چـه بگوید و حـتی اگر حرفی داشت بگوید بغـض گلویشاجازه نمی داد.پـرنس به سویش راه افتاد:(من چه عیبی داشتم...هان؟لااقل مندوستت داشتم!)
ویرجینـیا شوکه شد و قـطرات اشک بالاخره بـرگونه هایش رهـا شد.دیرمی به سویش آمد:(بـیا بریم...اون مست کرده!)
ناگهان پرنس دادکشید:(من مست نکردم لعنتی!)
دیرمی به ویرجینیا رسید,بازویش راگرفت و او را به سوی در برد.پرنس بانفرت قهقهه زد:(اوه پس مشتری بعدی دایی جونته!)
شنـیدن این سخنان وحشتناک ازکسی که هنوز هم ویرجینیا عاشقش بود از هر چیزیدردناکتر بود.نفهمید چقدر طول کشید اما لحظه ای بعـدآنها در بیـرونبودند.پای پلـه ها,و او درآغـوش دیـرمی می گریست و دیرمی نوازشش میکرد:(داریم می ریم...تحمل کن,لیونل در رو بازکن...)
و به ماشین رسیدند.راننده در راگشود.پرنس که در پی آنها تا ایوان آمدهبود,با تمام قوا داد زد:(و تو برادر عزیزم...بهت توصیه می کنم از لیسیدنپای پیرمرد دست برداری وگرنه مجبور می شم تو رو هم بـا اون به جهنمبفرستم!)
و در راکـوبید.ویـرجینیا سرگیجه گرفت.جمله ی آخرش از تمام حرفهای توهینآمیز قبلی اش بیشتر او را ترساند اما دیرمی بی خیال وآرام بود:(سوار شو...)
ویرجینیا پرسید:(شنیدی چی گفت؟)
دیرمی عصبانی بود:(نه و اهمیت هم نمی دم!اون مست شده بود...تو تا حالاآدم مست ندیدی؟)
و باخشونت غیرعادی او را داخل ماشین هل داد و خودش هم سوار شد:(حماقت منه نبایدتو رو می آوردم منو ببخش!)
ماشـین عقب عقب راه افـتاد و ویرجـینیا برای آخـرین بار به خـانه نگاهیانـداخت و قـلبش بدردآمد.آنجا زمانی خانه ی رویایی اش بـود اما حالاپرنسویـرانش کرده بود!دیـرمی کمرش را نوازش کرد:(لطفـاً بس کن,اون لایق ایناشکهانیست...اون لایق عشقت نیست.)
ویـرجینیا تازه متوجه شدکه می گرید و دلتنگ تر شد.دیرمی اینبار او را میانبازوهایش گرفت:(بسه ...بسه تو نباید به حرفهای اون اهمیت بدی,این اخلاقاونه,مگه نمی شناسی؟)

آوینا
12-21-2011, 15:20
ویرجینیا با صدای خفه ای گفت:(اونم منو مقصر می دونه و راست می گه...اگه باورش کرده بودم...)
دیرمی غرید:(نه...تو از چیزی خبر نداری...اون داره کلک می زنه این نقشـه ی اونه برای دست یابی به تـو چون...)
ویرجینیا از حالت خشمگین حرف زدنش متعجب و نگران شد و خود را ازآغوش اوبیرون کشید:(موضوع چیه؟تو چیزی می دونی؟)
دیرمی آهی کشید اما سکوت کرد.شک ویرجینیا بیشتر شد:(آره تو چیزی می دونی!حرف بزن!)
(می ترسم خیلی ناراحتت بکنه!)
(من حالاهم خیلی ناراحتم...بگو دیرمی.)
دیرمی با نگاهی پر از ترحم به او خیره شد:(اون سر تو شرطبندی کرده!)
ویرجینیاگیج شد:(یعنی چی؟)
(اون با نیکلاس وکارل سر تصاحب کردنت,سر عشقت شرط بسته!)
ویرجینیااحـساس کرد زیر پاهایش خالی شد.دیرمی ادامه داد:(توی راهویلا...توی ماشینقرار می ذاشتنـد من خیلی سعی کردم منصرفشون بکنم و البتهوانمودکردند قبولکردند اما حالامی بینم دروغ گفتـند و سر شرطشون موندند!)
ویرجینیاکم کم صدای دیرمی را نامفهـوم می شنید.فـقـط به لبهای او چشم دوخته بود و بـه صدای ضربان قلب خودگوش می کرد...
(مارکچون عاشق جسیکا بود قبول نکردکارل و نیکلاس هم که سعی خودشونو کردنداماخدا رو شکر موفق نشدند اما پرنس هنوز مونده چون می دونه ومی بینه کهتوهنوز عاشقشی ومی خواد باهات عشقبازی بکنه و برنده بشه!)
بله تمام اینهامنطقی بود!پلکهای ویرجینیا برای گریستن دوبـاره داغشد.دیرمی با تـرحم اورا دوبـاره بغـل کرد:(متاسفم اما باید از این حقایقباخبر می شدی!)
ویرجـینیا صورتش را بـه سینه ی او فـشرد.پـس حـقیقت ایـن بـود.حـقیقت ابـراز علاقـه نکردن و سعی در
عشقبازیکردن با او فقط بخاطر یک سرگرمی ساده؟حال شخصیت اصلی پرنس را میشناخـت.اودروغ می گفت,عاشق وآواره می کرد,تفریح می کرد و بعد با بی رحمیتمام دور میانداخت!اینها برای لوسی شناختـه شده بود.دیـرمی اضافه کرد:(توباید سعی کنیفراموشش کنی عشق اون خطرناکه اون اصلاًبـهت ارزش و اهمیت نمیده یک روزیبالاخره بهت اثبات می شه اما تو باید تا اون روز نرسیده اونوفـراموش
کنی...قول بده این کار رو بکنی!)
بله تنهاکاری که می توانست بکند:(قول می دم!)
ودوبـاره قـطرات اشکش رهـا شدند و او بـا هر قـطره که برگونـه هایشمیغلطیـد,مطمعن تـر می شدکه عاشقش بوده و هست و خواهد بود چون اگر نبودمیتوانست بعد از شنیدن این حرفهاآنقدر جرات بگیرد که سراغ پـرنس برگرددوچند سیلی پی در پی به او بزند اما نه...نمی توانست!آزار دادن ونـاراحتکردن اوآخرین کاری بودکه می توانست انجام بدهد پس فقط بـه گریهکردن ادامهداد.کاری که هر عـاشق در پی از دست دادن معشوقش انجام می دهد...
***

آوینا
12-21-2011, 15:20
هفته ی تلخ دیگری برای ویرجینیا شروع شده بود.تلختر از روزها و هفته هایقبل.شناختن پرنس وفهمیدن قصد و هدف پلیـدش از یک طرف و سعـی برای فـراموشکـردنش, از طرف دیگـر او را شدیداً در فشار روانی قرار داده بود.کاری کهپرنس با اوکرده بود نابخشودنی بود.فقط بخاطر تفریح و بازی به او نزدیکیکرده و با رفتارها و حرفها عاشقش کـرده بود و بعد هـمچون کاغذ مچـاله دورانداخـته بود.آن هفـته برای پـدربزرگ هم هفـته ی تلخی بود.باآنکه تمامساعاتش را با فکر و تلاش برای کمک به حل مشکلات نوه هایش می گذراند اماباز ابهت و روحیه ی خود را حفظ کرده بود تا اینکه خبر مرگ پسر بزرگش هـنریرا شنید.جسدش در زیر پل کوچکی در حومه ی شهر پیدا شده بود.
پنجشنبه شب بود.حال پدربزرگ بد شده بود و در اتاقش تحت نظر پزشک مخصوصشاستراحت میکرد. فامیل برای فهمیدن اصل ماجرا و شاید تایین روز عزاداریوخاکسپاری جمع شده بود.عجیب بودکه کسی حتی همسرش ایرنه و یا خاله هاگریهنمی کردند!خاله دبورا با نامزدش ویلیام و دخترانش جسیکا و دروتی ونـوراآمده بود.خاله پگی بـا شوهـر و دختر و پسـر وسطی اش,بـراین,آمده بودو دایی جان با همسر و دو دختر و تک پسرش در ویلچر!شاید اگر ویرجینیا ذرهای شهامت برای ورود به جمع داشت با دیـدن کارل درآن شرایط,تمامش را از دستداد.در اتـاقش برای مراسم لـباس سیاه انـتخاب می کـردکـه دیرمی آمد.ویرجینیا به محض دیدنش با حدسی که می زد به سرعت گفت:(دیرمی نمی تونیوادارم کنی بیام...کارل اومده و...)
دیرمی با خستگی حرفش را برید:(من نیومدم مجبورت کنم پایین بیایی.)
ویرجینیا متعجب نگاهش کرد.بسیار ناراحت وگرفته و حتی عصبانی بود:(ایندفعه من به پناه تو اومدم!)
(تو چی داری می گی؟)
دیرمی به سوی تخت رفت:(می تونم تا رفتن اونها توی اتاقت بمونم؟)
(تو جدی هستی؟)
دیرمی به تختش رسید و نشست:(اونها در موردآقای هنری حرف می زنند و من خسته شدم!دیگه نمیخوام چیزی در مورد اون بشنوم!)
ویرجینیا متوجه غیر عادی شدن رفتار او از وقتی خبر دایی رسیده بود,شده بود:(حال بابابزرگ چطوره؟)
دیرمی خود را به پشت بر تخت انداخت و به سقف خیره شد:(کمی بهتر شده...پیش اونهاست...)
ویرجینیا به شوخی گفت:(پس از دست اون فرارکردی...بازم؟)
دیرمی چشم برهم گذاشت و سکوت کرد.ویرجینیا فهمید جوابش مثبت است!برنیمکت پای تخت نشست وگفت:(تو...از بابابزرگ خوشت نمیاد مگه نه؟)

آوینا
12-21-2011, 15:20
دیرمی زمزمه کرد:(کی گفته؟)
ویرجینیا با علاقه به اوکه با موهای عقب رفته از پیشانی,بسیار جذاب تر دیده می شد,زل زد:(خودش!)
دیرمی همانطور چشمها بسته,لبخندکوچکی زد:(جدی؟...پس بالاخره فهمید؟)
ویرجینیا ناراحت شد:(چرا دیرمی؟اونکه خیلی برات خوبی کرد,تو رو پناه داد و به فرزندی قبولت کرد...)
(لازم نیست بشماری...من همشونو می دونم!)
(پس چرا ازش بدت میاد؟)
دیرمی بالاخره چشم گشود و با خشم به او زل زد:(برای اینکه کافی نیست...خوبی های اون کافی نیست!)
(برای چی کافی نیست؟)
(برای برگردوندن همه چیز...گذشته ام,پدر و مادرم,زندگی ام,شخصیتم...)
ویرجینیا هم عصبانی شد:(هیچکس نمی تونه دیرمی!گذشته رفته و پدر و مادرت مُرده و...)
دیرمی دوباره چشم بر هم گذاشت:(پس می بینی که خوبی های اون دیگه بدرد نمی خوره!)
(اما اون سعیش روکرده و می کنه!)

آوینا
12-21-2011, 15:20
(بله اما دیره!)
ویرجینیا غرید:(خیلی بی انصاف هستی دیرمی!مگه اون مقصره که باید تاوان پس بده؟)
دیرمی جواب نـداد اما ویرجینیا دیـدکه به روتختـی چنگ زد و فکش را بهم فشرد!ویـرجینیا پشیمان شـد: (متاسفم من نمی خواستم...)
دیرمی به تندی از جا بلند شد:(نباید اینجا می اومدم!)
وبه سوی در راه افتاد.ویرجینیا هم از جا پـرید و در پی اش دوید:(نـهلطفاًصبرکن...)و بـه در نرسیده خود را جلویش انداخت:(منو ببخش,منظورینداشتم!)
دیرمی با خشم قدمی عقب گذاشت:(تو از چیزی خبر نداری پس حق قضاوت کردن هم نداری!)
(من فقط قصدکمک کردن داشتم...می خواستم شما رو به هم نزدیکترکنم...)
(نکن!ما رو به هم نزدیکتر نکن چون نمی شه!)
(اما چرا؟چرا نمی شه؟)
دیرمی سر به زیر انداخت و نفس عمیقی کشید.ویرجینیا به او نزدیکتر شد:(موضوع چیه؟)
دیرمی سر بلند نکرد:(موضوع اینه که اون مقصره!مقصر همه چیز و حقشه حالاعذاب بکشه...خودشم اینـو می دونه!)
بله می دانست!به ویرجینیاگفته بود!ویرجینیا احساس خفگی می کرد:(مثل پرنس حرف می زنی!)
دیـرمیبه سوی در راه افـتاد:(اَه تـو هم شروع نکن!پـرنس هیچ حقـی برایحرف زدننداره,اون چیزی از دست نداده شاید فقط شش سال جوونی اش که منم تویخواب ازدست دادم!)
و با خشونت خارج شد.

آوینا
12-21-2011, 15:20
بیست و سوم نوامبر به عنوان روز خاکسپاری تایین شد.در طی سه روز جسد را ازپزشک قانونی آوردند, آماده کردند,مراسم را برنامه ریزی کردند و تابوت رابه خانه آوردند.بالاخره ویرجینیا دایی هنری را برای اولـین وآخرین بـار میدید.باور نمی کرد بترسد اما ترسید!چون آن مرد لاغری که در تابوتبود,قـیافه ی سالمی نداشت.چشمانش بیش از حدگود افتاده بود,دهانش داغون شدهبود,مو نداشت و پـوست صورتش شدیداً به کـبودی می زد.شاید افـراد فـامیل هماز دیـدن او چـندششان می شدکه همان دقـایق اول در دوم تابوت را همبستند!دیرمی که ازآنروز به بعدکاملاًساکت وگوشه گیر شده بود,حتی یکبار همبه جسدنگاه نکرد و ایـن باعث تعـجب و شک بیشتـر ویرجـینیا شده بود.آنروزویرجـینیا بدون آنکه بفهمد مرتب پایین
می رفت و وارد جمع عزادار می شد.دوست داشت پیش دیرمی باشد.می خواست از حالپدربزرگ باخبر باشد.می خواست فرصتی پیداکند تا باکارل حرف بزند.می خواستجلوی چشم فامیل باشد و اثبات کنـد که دیگر خانه و سر پناه و سرپرستی دارداما مسلم بود علت اصلی امید به دیدن پرنس و یا شنیدن خبری از او بـودکه اورا هـر ده دقیـقه یکبار وادار به خـروج از اتاق,سـرازیری از پله ها,ورودبهجمع و دیدار مکرر تابوت می کرد و او از این علت متنفر بود.او باید پرنس رافراموش می کرد.قول داده بود.
ظـهر شده بود.همه در سالن ناهارخوری بودند و اتاق جسد خالی بود.ویرجینیاکهاز دیدن جسد اشتهایش را از دست داده بود,وسط پله ها نشسته بود و منتـظرتمام شدن غـذا بود.دیرمی هم سر ناهار نـبود.در سالن ول می گـشت و با هرقدم تاکسیدواش را درست می کرد.انگارکه داخل آن لباس در عـذابی عـظیم استکه صدای قدمهای مردانه ای درکف پارکر سالن طنین انداخت.پرنس آمدهبود!لحـظه ی اول ویرجینـیا از دیـدن چهره ی همیشه فـریبنده و هیکل زیـبایشهیجان زده شد اما بعد متوجه تیپش شد.لعنت بر اوکت و شلـوار سفید پوشیـدهبود و غـرق عطر غلیظی بودکه به محض ورود,دیرمی را به سرفه انداخت!(سلامبچه ها ...)
دیرمی از شدت وحشت نالید:(پرنس تو رو خدا چرا اومدی؟)
پرنس خندان به سویش رفت:(چطوری عزیزم؟)
دیرمی غرید:(این چه وضعیه؟دیونه شدی؟)
پرنس از دو طرف یقه ی کت گرفت و بازکرد:(چطور شدم؟بهم میاد؟)
وآرام چرخی زد.دیرمی بازویش راگرفت وآهسته گفت:(از اینجا برو پرنس...خواهش می کنم!)
پـرنس به سرعت دست دورکمـر او حلقه کرد:(بـیا برقصیم...امروز روز تولدمه,من دوباره بدنیا اومدم بیا و
در شادی من سهیم باش)
ویرجینیابا نگرانی به راهرو نگاهی انداخت.خدا را شکرکسی نمی آمد!دیرمی باخشونت خود را از آغوش او بیرون کشید و او را دو دستی به سوی در چرخاند:(ازاینجا برو...همین حالا!)
پـرنس انگارکه بـازی می کـرد.جا خالی داد و او را دور زد:(نمی شه!می خوام بابابزرگ عزیزم رو ببینم و بهش تبریک بگم!)
و با لذت خندید!دیرمی باآوارگی ایستاد و پرنس به سوی راهرو رفت:(پس جسد دامادکجاست؟)
ویرجینیا از صدای بلندش هل کرد و بناچار در را نشان داد:(اونجاست!)
پرنس همچـون رقاصی ماهـر,نوک پایش چرخی زد و بـه سوی در راهـی شـد.دیـرمینگاه خـشمگینی به ویـرجینیا انداخت و در پی پـرنس دوید و هـر دو داخلاتـاق شدند.ویـرجینیا هم بـدنبالشـان رفت.پرنس با نزدیک شدن به تابوتغرید:(احمقها چرا در تابوت رو بستید؟)

آوینا
12-21-2011, 15:20
و به سوی سکو رفت.دیرمی سرعت گرفت:(دست نزن پرنس!)
و همزمان با رسیدن پرنس به تابوت,به او رسید و او را از عقب گرفت اما پرنسبا سماجت بـه درش دست انداخت:(لطفاً بذار ببینمش!من برای دیدن این صحنهتمام عمرم صبرکردم!)
ویرجینیا از ترس در را بست.دیرمی همچنان که تلاش می کرد مانع شود؛غرید:(خودتو توی دردسر نینداز رییس پلیس اینجاست!)
اما پـرنس در تـابوت را هل داد و بازکرد:(آه چقدر زیبا!شاهکار روپسندیدی؟نگاه کن...صورتـش داغون شده,هیچ باور می کردی کسی رو ببینی که ازبس کتک خورده مُرده؟)
ویـرجینیا بـه لرز افـتاد.علت مرگ دایی کتک خـوردن بود؟!دیـرمی بالاخرهتـوانست او را بـه سوی خـود بچرخاند:(تاکسی تو رو با این وضع ندیده ازاینجا برو...)
پرنس دستهای او راگرفت:(احمق نشو پسر...بیا خوش باش!این آرزوی همه بود...خصوصاًآرزوی ما!)
و او را بغل کرد.ویرجینـیا نگران شـد.پرنس چـه می گفت؟دیرمی بـا عصبانیت او را از خـودکَند:(ولم کن دیونه!)
پرنس با تعجب قدمی عقب گـذاشت و لبخند شیـرینش محو شد:(تـو چت شده؟مگـه نمی دونی اون قاتل بود و باید می مرد؟اینطور با عذاب؟)
دیرمی با خستگی چرخید و به سوی ویرجینیا راه افتاد:(من چیزی نمی دونم!)
پـرنسعصبانی شـد و در پـی اش از سکو پایـین پرید و او را دور نـشدهگرفت:(به مننگاه کن...نگاه کن لعنتی!)و او را به زور به سوی خودبرگرداند:(می دونم همهچیز یادته...می دونم!می شنوی؟برام فیلم بازی نکن!)
می دانـست؟دیرمی خـود راگم نکرد.به مچ دستـهای اوکه از یقه ی کتـش گرفـته بود,چنگ انداخت:(تو نباید این کار رو می کردی!)
و خود راآزادکرد و دوباره راه افتاد.پرنس داد زد:(چرا؟)

آوینا
12-21-2011, 15:21
اما دیرمی جواب نداد.به ویرجینیا رسید و با چهره ی بسیار ناراحت ازکنـارشرد شد و اتـاق را به سرعـت ترک کرد.نگاه ویرجینیا لحـظه ای بر چشـمان پرنسافـتاد و از روی شرم و ترس نتـوانست بماند و بـدنبال دیـرمی بیرون دویـداما دیـرمی رفته بود!عطر پرنس همه جا را پرکرده بود.ویرجینیا لحظه ای گیـجازآنچه دیده و شنیده بود مانـد.صدای پـرنس آمد.بـا جسـد حرف میزد!ویرجینـیا راه را بـرگشت وآهسته بـه در نزدیک شد.پرنس دور تابوت قدم میزد:(لعـنت بر تو حرامـزاده...تو بایـد زودتر از اینهـا می مردی,خیلی زودتراز پدرمن!)و سر جسد ایستاد:(اما نه...کاش مثل ماکسانی رو داشتی که خیلیدوست داشتی اونوقت اونـها رو جلوی چـشمت تکه تکه می کردم تا به اندازه یما عذاب بکشی...حیف که نداشتی...حـیف که فقط یک جون داشتی!)
موی انـدام ویرجیـنیا سیخ ایستـاد.پرنس لبخند زهـراگینی به لب آورد:(میبینـی چکارکردی هنـری؟یک شیطان واقعی,بی رحمتر و قوی تر از خودت آفریدی!)
و در تابوت راکوبید!ویرجینیا عقب دوید.از بس ترسیده بود نمی توانست راه برود اما به زور خود را به راه پله رساند و بالادوید.
***
سـاعت پنج تابوت را بـه ماشین مخصوصش حمل کردند و فامیلهاگروه گروه درلباسهای سیاه عذا,سوار لیـموزینها می شدنـد تـا راهی گـورستانشونـد.ویرجیـنیا دلش نمی خـواست بـرود.بـرای او یکـبار دیـدن خاکسپاریخانواده اش کافی بود و او می دانست سلامت روانی کامل بـرای شرکت در مراسمدیگری را نداشت اما دیرمی می رفت با وجود نارضایتی,بازو در بازویپدربزرگ!ویرجینیا درگوشه ی ایوان ایستاده بود و مهمـانان را بدرقـه میکردکه کـارل به کمک هلگـا به ایـوان آمد.هـلگا نـاراحت بـود:(خـیلی دلـممی خواست تو هم پیشم بودی...)
کارل با خستگی گفت:(گفتم که نمی تونم اینطوری بیام,دست و پاگیر می شم.)
هلگا خم شد و لبهایش را بوسید:(خیلی خوب پس فعلاًخداحافظ عزیزم.)
و از پـله ها پایـین دوید.کارل در حالی که به دور شدن او خیره شده بود زمزمه کرد:(سلام ویرجـینیا...بازم محشر دیده می شی!)
ویرجینیا می دیدکه وقتش است:(کارل باید باهات صحبت کنم!)
کارل هنوز چشم از افق بر نمی داشت:(پس قصد فرار نداری؟)
ویرجینیا دیگر عصبانی نبود.به نوعی بعـد از دیدن پـاهای بی حـرکت اودرگچ,دلش به تـرحم آمده بـود: (مجبور بودم کارل...تو شانس دیگه ای برامنذاشته بودی!)
(نمی تونستم...من دیونه ات شده بودم!)
(بخاطر پول؟)
کارل بـاز هم متعجب نشـد:(پول برای من ارزشی نـداره وگرنه خیـلی زودتـر اعتراف می کردم و وادارت
می کردم قبول کنی!)
ویرجینیا به سردی خندید:(دیگه چی برات ارزشی نداره؟قلب شکسته؟اشک؟از دست رفتن پاکی؟)
(من اصلاً قصد ناراحت و یا اذیت کردن تو رو نداشتم!)
(اما اعمالت اینو نشون نمی داد!)
کارل بالاخره رو به اوکرد:(به من نگاه کن!فکرکنـم حالاراضی هستی تـقاص عاشق شـدنم رو با تنـم پس دادم!)
ویرجینیا برای نشنیدن حرفهای عاشقانه ی دیگر زود حرف را عوض کرد:(چی شد افتادی؟)
(چطور مگه؟)
(مست بودی؟)
(آره مست عشق تو!)
(می بینم که تنبیه نشدی؟)
(یعنی توکسی رو اجیرکرده بودی تا منو نتبیه کنه؟)
ویرجینیا شوکه شد:(پس کسی هلت داد؟)
(اون...معشوقت بود؟)
پس درست بود!کسی او را,شاید به قصد قتل,هل داده بود!(مگه ندیدیش؟)
(نه...من مست بودم!)
ویرجینیاگیج تر شد:(راستش رو بگوکارل...تو اصلاً عاشقم نبودی مگه نه؟)
(مجبورم کردند و شدم!)
بله حقیقت این بود!(متشکرم کارل!)
***

آوینا
12-21-2011, 15:21
تـا عید پاک1* فکر و جسـم پـدربزرگ علاف مسائـل و مشکلات فامـیل بود.مرگپسرش تنها وقـفه ی کوچکی به کارهایش انداخته بود.او همچنان سعی می کردفیونا را برای بخشیدن اروین که شدیداً پشیمان شده بود,راضی کند,اروین رااز بازداشتگـاه در بیـاورد و بـا مـاروین صحبت کند و...هـمه این کارها رااز روی عشق انجام میـداد.عشق به انسانهایی که تا چندی قبل مایه ی افتخار وشادی اش بودند.اماکشته شدن مرموز پسرش از همه بیشتر او را به دردسرانداخت.پلیس تحقیق می کرد,فضولی می کرد,خسته می کـرد. شایعات زیاد می شدوکار پدربزرگ سخت تر می شد و ارزشش کم تر میـشد!کم کم موقعیت شغلی اش هـمبـه خـطر افـتاد.شـرکت غـذایی دلیـشز بخـاطر سلب شـدن اعـتماد مردم ورسـیدگی کمتـر,بـه سـوی ورشکستگی می رفت و این به اعتبار و شهرت و قدرت وثروت و محبوبیت وآبروی چندین وچندساله ی میجرها صدمه می زد.دیگر جمعشدنهـای هفـتگی حذف شد و تماسهاکمتـر شد.دیگر به زحمت می شـد آقای فردریکمیجر را در خانه در حال استراحت کردن دید.دیگر تمام وقت گرفـته وگرفتاربود بطـوری که شب عید شکران*2 خانه نبود پس کسی هم نیامد و ویرجینـیا ودیـرمی تنها بودند.این روزهـا,روزهای کسالت باری برای ویرجینیـا بـود چونغیـر از معـشوقی که نمی دید و باید فـراموشش می کرد,دیـرمی و رفتارش هم اورا اذیت می کرد.درست مثل پرنس شده بود.گاهی از صبح تا شب و حتی نیمه شببـجای پـدربزرگ بـه شرکت می رفت وکـار می کرد وگاهی هم در خانه می مانداما با رفتار سرد و مبـهم وگیج کننده و حتی شکننده وگستاخ اجازه ی نزدیکیبه کسی,خصوصاً ویرجینیا نمی داد.
ژانویه ازراه می رسید.پدربزرگ به منظور حفظ مقام و منزلتش,به عنوان آخرینچاره,تصمیم به برگذاری یکی از بزرگترین جشنهای سال نوگرفته بود.شب عید پاکبود.درخت باجعبه های تزئیناتش درگوشه ی سالن مانده بود.ویرجینیابرای شامآماده می شدکه پدربزرگ سراغش آمد.می خواست به نوعی غیبتهایش را تـلافیکند.پیشـنهاد تزئین کردن درخت راآورده بود.سه نفری,او,خـودش و دیرمی باوجود نارضایتی! شاید تنها شب شادشان آن شب بود.پدربزرگ آواز نوئل می خواندو حتی گهگاهی ناشیانه می رقـصید و باعث خنده ی ویرجینیا می شد.دو ساعت بهسرعت و زیبایی بر سر درخت گذشت.روح نوئـل آنجا بـود! پدربزرگ تزئینات رابا دقت و علاقه انتخاب می کرد و به ویرجینیا می داد,ویرجیـنیا هم انتخابمی کـرد کجا بیاویزند و دیرمی از نردبام فلزی بالامی رفت و می آویخت.دیرمیهم سعی می کرد لااقل کمی گرم و ملایـم باشد و ایـن سعی ویـرجینیا رااحساساتی می کرد.درخت داشت تمام می شدکه خاله پـگی تلفـن کرد.ظاهراً فیونااز شکایـتش صرفه نظـرکرده بود و اروین موقـتاًآزادشده بود.این خبرآنقدرپدربـزرگ را خوشحال کردکه بی توجه به عقربه های ساعت که یازده شب رانشانمی داد,راننده اش را از خواب بیدار 1*بیست و پنجم ماه دسامبر تولد حضرتعیسی. 2 *thanks giving dayآخرین پنجشنبه ی ماه نوامبر.
کرد تا او را به دیـدن اروین ببـرد.ویرجینیا بـا وجود تعارفـات جدی پـدربزرگ با او نرفت چـون از دست
اروین عـصبانی و نـاراحت بود امـا مهـمترین علت باز دیرمی بـودکه به بهانه ی علاقه به تمام کردن تـزئین
درخت در خـانه می ماند.ساعت یـازده و نیم شده بود.قسمتهای پایین درختمانده بود. هر دو تنها بودند و سرپا.ویرجینیا با وجود تلاش پی در پی برایبرقراری ارتباط و شروع صحبت,موفق نشده بود.دیرمی به هر حرف او با سر جوابمی داد و حتی گاهی آنرا هم نمی داد!ویرجینیا عصبانی وخسته شده بود.فقط نصفقـوطی تزئیـنات باقی مانـده بودکه یک لحظه دست هر دو همزمان به سوی یکیازگوی های نقره ای که
قبلاًآویخته شده بود و در حال افتادن بود دراز شد وانگشتانشان به همخورد.بناگه انگارکه خاری به دست دیرمی فرو رفته باشد,سریع و بـا وحشت دستعـقب کشید.گوی رها شد و افـتاد و شکست.ویرجینیا هـم ترسید ودیرمی با شرمخم شد و در حالی که تکه های شیشه را از زمین جمع می کرد,زمزمه کرد:(متاسفم...ظاهراً خیلی خسته شدم!)و قد راست کرد و خورده شیشه ها را داخل جعـبه اشریخت:(دیگـه نمی تونم ادامه بدم,می رم بخوابم!)
و راه افتاد اما ویرجینیاکه با این اتفاق شکسته شدن سد صبر خود و سکوت او را احساس کرد,فرصت دور شدن نداد:(بگو چی شده؟)
دیرمی با بی حوصلگی ایستاد:(چی,چی شده؟)
ویرجینیا بخود جرات داد و پرسید:(چرا اینجوری می کنی؟)
دیرمی متعجب به سویش چرخید:(چکار می کنم؟)
(تو...عوض شدی!)
(بس کن ویرجینیا!خیالاتی شدی!)
و بـرگشت که بـرود اما ویرجـینیا ناراحت تر شده بود:(چرا داری ازم دور میشی؟چرا دیگه باهـام حرف نمی زنی؟چرا تنهام می ذاری؟مگه ما دوست نیستیم؟)
(تا اونجایی که یادمه من قبلاً علتشوگفتم!)
ویرجینیا نگران شد.منظورش چه بود؟:(کی؟)
دیرمی فوت کرد و به سردی دوباره به سوی ویرجینیا برگشت:(اونشب...توی هتل!)
ویرجینیاگیج تر شد.چه ربطی داشت؟مکث او,دیرمی را عصبانی کرد:(محض رضای خدا ویرجینیا بـفهـم دیگه...وادارم نکن حرف بزنم!)

آوینا
12-21-2011, 15:21
قلب ویـرجینیا بیشتر فـشرده شد.او احـمق بود و دیرمی دوست نداشت با اوحرف بزند!به آرامی نوار زر را داخل جعبه اش پرت کرد:(خیلی خوب اگه نمیخواهی با من حرف بزنی حرف نزن!)
بغض گلویش را بدردآورد و به سوی پله ها دوید.نرسیده,دیرمی به نرمی گفت:(من به توگفته بودم از بقیه
بدترم...یادته؟)
ویرجینیا پای پله ها ایستاد.دیرمی ادامه می داد:(ما اغلب تنهاییم...مثلحالاومن همیشه سعی می کنم...سعی مرگبار تا به تو نزدیک نشم چون میترسم...از خودم,از پسری که شش سال از بهترین لحظات عمرش رو توی خوابگذرونده و حالااز همه حریص تره!)
ویرجینیا با ناباوری نگاهش می کرد.با سر سختی به او زل زده بود.حالامنظورشراکاملاًمی فهمید و میدید کـه ربط داشته اما دیرمی ادامه می داد:(خیلیفرصت پیش اومد تا ازت کام دل بگیرم اما بهت رحم کردم از تـرس اینکه نـتونمولت کنم و عفت و پـاکی تـو رو با یک حرکت وحشیانه ازت بگـیرم خودموکنـترلکردم...کنترلی دردناک اما تو درکم نمی کنی!)
ویرجـینیا سعی کرد خـود را سر پا نگه دارد.چند احساس مختلف و ناشناس به اوحمله ور شده بود.خشم, شـور,نفرت,تعجب,ترس؟یعنی او هم مثل بقیه بود؟بلهبود.حتی بدتر از بقیه!(من نمی خوام اعتمادت رو از بین ببرم اما این یکواقعیته...تو نباید اجازه بدی اسم منم توی لیست بره...لطفاًکمکم کن!)
لیست؟ویرجینیا به نرده ها چنگ انداخت و دیرمی خونسردانه راهی اتاقش شد!بالاخره روز جشن از راه رسید.تقریباً پانصد نفر مهمان سرشناس دعـوت شدهبود.کارگـرانی که بصورت گـروهی در طول هـفته ی نوئل کارکرده بـودند,همهچـیز را تاکوچکترین جـزئیات آماده کرده بودند.در حـیاط خیمه های بسـیاربزرگ آبی رنگ که بـا چراغهای رنگارنگ نـورانی می شدند,برپا شده بود و دوگروه ارکسترسی نـفری آورده شده بود.میـزها در حیاط و زیـر خیمه ها چـیدهشده بودند و همه جا غـرق گلهای عطراگین مینا و رز بود.درخت کریسمسی کهآنها درست کرده بـودند درگوشه سالن بـا بسته های رنگارنگ هدایاکه در زیرشهمچون تپه بر روی هم انباشته شده بود و خورده های کائـوچوکه هـمچـون برفآرام آرام و ریزریز توسط دستگاهی از سقـف الک می شد,حال و هوای نوئل را میآفـرید.در طول آن هفته در روابط دیـرمی و ویرجینیا تفاوتـهای واضحی شدهبود.ویرجیـنیا بدون هیچ انتظـار و دلگیری و تـلاشی از دیرمی فـاصله میگرفت و دیرمی بـدتر و سردتر از قـبل با او رفـتار می کـرد بـطوری که انگاربیگانه هستند و هیچوقت با هم آشنا نشده اند!
عصر شـده بود.ویرجینیا مقابل پنجره ایستاده بود و حیاط را,خدمتکارهایی کهمیزها را می چیـدند,نگـاه می کرد و با وجود تمام تلاش باز هم به پرنس فکرمی کرد.آیا او هم خواهدآمد؟صدای تاق تاق در او را متوجه ورود جیل کرد.یکپاکت مخصوص لباس در دست داشت:(خانم این برای شما اومده!)
ویرجینیا متعجب شد.داخل پاکت یک لباس سرمه ای رنگ بود اما قبل ازآنکهبتواند از مدل وجنس لباس سر دربیاوردمتوجه نامه ای در ته پاکت شد.دستهایشاز شدت شوق و هیجان عرق کرد.نوشته ای بر روی پاکت نبود اما او حدس میزدنویسنده اش چه کسی باشد.وحشیانه آنرا درید وکاغذکوچکی راکه داخلشبودگشود.بله خودش بود!خط را شناخت.تنها خطی که در طول آن پنج ماه دیدهبود"اینرا بپوش.اگر هنوز هـم ذره ای دوستم داری بـپوش وگرنه قـلبم راشکسته ای!...پرنس"تـمام عضلات ویرجینیـاکرخت شد و
پـلکهایش بـدردآمد.نامه را به سیـنه اش فـشرد.انگارکه یک فلزگداخته بودقلبش آتش گرفت و سوخت. دقایقی نتوانست نفس بکشد و وقتی توانست,بگریهافـتاد.خود را بر تخت انداخت و دقـایقی فقط گریست وگریست.این انصاف نبودپرنس باز هم قلب بی گناه و عاشق او را اینچنین به بازی بگیرد.این انصافنبود او اینچنین شیفته و اسیر باشد وپرنس اینقدر بی رحم وآزاد.او در طی یکماه تمام تلاش خود راکرده بود نامش را به زبان نیاورد تا بلکه او را ازیادش ببرد و حالا...این انصاف نبود!
ساعت یازده شب شده بود و او به هر بهانه ی مسخره ای توانسته بود درآن اتاقبماند.از پنجره می دیدکه مهمانهاکم کم می آیند و او لباس در تن مقابل آینهنشسته بود فکر می کرد.دلش میـگفت باآن پایین برود اما عقلش مخالفت میکرد.گاه حرفـهای لوسی و دیرمی بـیادش می آمد وگاه حرفـها و حرکات قـشنگپـرنس!شایـد اگر مدل لـباس آنـقدر مبتزل نـبود به حرف دلش گـوش می کرد امالباس...نیم تنه ی تنگی داشت که تا روی باسنهاکیپ میرفت و ازآنجا بر زمینجلو و پشت سرش شل و نرم می افتاد.آستین وجود نداشت!یعنی فقط دو بند باریکبودکه لباس را بر شانه های لختش نگه می داشت و یقه از جلو تا نزدیکی نافـشو از عقب تا بـرآمدگی روی باسنش بـاز می ماند و البته چاکهای ظربدری که دوطرف لباس را در سینه وکمرش نگه می داشت!لعنت بر پرنس چه قصدی داشت؟اگر نمیپـوشیداحساس پشیمانی و نگرانی می کردکه نکند قلب او را بشکندو اگر میپوشید...شاید اگر موهایش را باز می گذاشت که بخاطرپرنس حتماً ایـن کار رامی کرد,می تـوانست از دیـده شدن کمرش جلوگیری کنـد اما یا شانه هاوکتـفهایش؟یا سینه اش تاشکمش؟بناگه در زده شده و دیرمی پوشیده درتاکسیدویسیاهش وارد شد.ویرجینیا بی اختیار از جـا پرید و دیـرمی به محض ورودشخشکیـد!ویرجیـنیا منتظر عکس العـملش شد اما دیرمی تا دقایـقی ساکت وبیحرکت فقط نگاهش کرد و ویرجینیا مجبور شد برای پرت کردن حواسش بپرسد:(چیشده؟ همه اومدند؟)
دیرمی با تکیه به درآنرا بست:(تقریباً...وآقای میجر منو فرستاد دنبالت...می خواد با مهمونهاآشنا بشی...)
ویرجینیا متوجه سردی و خشکی صدایش شد اما خود را به نفهمی زد و راه افتاد:(خیلی خوب...بریم.)
اما دیرمی از جلوی درکنار نرفت:(تو قصد داری با این لباس توی جشن شرکت کنی؟)
بالاخره!ویرجینیا ایستاد:(چطور؟قشنگ نیست؟)
(این نمی تونه انتخاب تو باشه!)
(درسته...این...این یک هدیه است!)
(هدیه کی؟...پرنس؟)

آوینا
12-21-2011, 15:21
ویـرجینیا از حـدسش شوکه شـد و دیرمی از نگاه خـشکیده ی او فهـمید جوابـش مثبت است.بـه سوی در چرخید:(دیرکردیم,بیرونم,عوض کن بیا!)
و در راگشود.ویرجینیا هل کرد:(من قصد ندارم عوض کنم!)
دیرمی پشت به او ماند:(چی؟!)
ویرجینیا با شک و ترس اضافه کرد:(می خوام امشب اینو بپوشم!)
(چرا؟چون هدیه ی پرنس؟)
ویرجینیا شرمگین شد چون جوابش همین بود!دیرمی در را بیشتر بازکرد:(بهتره زودتر درش بیاری!)
(چرا؟)
(چون مناسب سن تو نیست!)
(چون مناسب سنم نیست یا چون هدیه ی پرنس؟)
دیرمی در راکوبید.اولین عکس العمل جدی او بود:(چون هدیه ی پرنس!)
ویرجینیا ترسید وکمی عقب رفت.احساس میـکرد اولین درگیری جدی بینشان می افتاد(تو به من قول داده بودی فراموشش کنی!)
قلب ویرجینیا فشرده شد:(سعی می کنم دیرمی اما...)
دیرمی غرید:(اسم این سعی نیست!)
بغـض ناگهانی گلوی ویرجیـنیا را بـدردآورد چقدر راحت جمله ی فراموش کن رابه زبان می آورد.مگر می شد پرنس را,مظهر زیبایی و هوس را به ایـن راحتی وزودی فـراموش کرد؟دیرمی با هـمان تن خشک و سرد صدایش ادامه داد:(تو حرفهایمنو فراموش کردی؟شرطبندی یادت رفته؟اون تو رو برای یک شب احـتیاجداره...برای بـرنده شدن,بـرای سرگرمی و داره با ایـن کارها و امیدواری بهجذابیتش تو رو افسون
می کنه!)
ویرجینیا برای آنکه دیرمی حلقه زدن اشک را در چشمانش نبیند,سر به زیرانداخت.مدت طولانی سکوت برقرار شد.از حیاط صدای موسیقی می آمد.چقدربد!آنشب شب عید بود!(منو ببخش...اَه...اونقدرحسودی پرنس رو می کنم که...)
ویـرجینیا زیر چشمی نگاهـش کرد.او هم سر بـه زیر انداخته بود.حسودی پرنس را می کرد؟اما چرا؟(چرا دیرمی؟)
دیرمی جواب نداد و این سکوت پر از معـصومیت ویرجینیـا را احـساساتی کرد.چـند قدم پیش رفـت:(اگه ناراحتت کردم معذرت...)
حرفش تمام نشده دیرمی با یک جهش ناگهانی او را بغل کرد و در تن خود قفلکرد!تمام تن ویرجینیا بـه لـرز افـتاد.تا دقایقی چیزی نفهمـید.دیرمی همکاری نکرد فـقـط سر بر شانه ی *** اوگذاشته بود و او را
می فشرد هر لحظه بیشتر از قبل!قلب ویرجینیا می کوبید:(دیرمی؟)
دستهای دیـرمی به حرکت افـتاد به کمر ولای موهایش...(ویرجینیا من...)صدایش به پچ پچ شبـیه بود:(من دوستت دارم!)
مغز ویرجینیا منجمد شد و قلبش داغ کرد.مگر ممکن بود؟دیرمی؟سردترین و بیاحساس ترین پـسری که شنـاخته بود دوستش داشـت؟(خیلی سعی کردم مخفی کنم امادیگه نمی تونم,همه چیز اونشب شروع شد تـو بالای پله ها با لباس زرشکی رنگتو من...بخـودم خنـدیدم,این دختر اصلاًتیپ من نیست...اما بودی... چون دیگهرنگ زرشکی از یادم نرفت...)
ویرجینیا نفسش را نگه داشته بود و صدای قلبش را درگوشهایش می شنید...(اماتو عاشق پرنس بودی پس من هیچ شانسی نداشتم تا اینکه اونروز فهمیدم اونلایق تـو نیست هیـچکس نیست اما لااقـل من...عاشقت بودم...)
ویرجینیا نیاز به نشان دادن عکس العمل داشت وگرنه داد می زد!(دیرمی من...)
و باز در زده شد.دیرمی با وحشت و عجله رهایش کرد و سر برگرداند تاویرجینیاصورتش را نبیند.ولتربود پدربزرگ دنبال دیرمی می گشت.دیرمی سر تکانداد و همانطور پشت به ویرجینیا زمزمه کرد:(حالادیگه رنگ سرمه ای رو هممحاله فراموش کنم!)
و از اتاق خارج شد.
ویرجینیا تا مدتی همانجا سر پا ماند و بـه در بسته خیـره شد در قـلبشاحساس درد می کرد.زمانی آرزو داشت زنـدگی اش مثل ُرمانها بشود مثلـثهایعشقـی,پسرهای زیبا,زندگی تجملی,دودلی های شیرین...اما آنروز وآن لحظه درککرد چه آرزوی مسخره ای کرده و چه بدکه برآورده شده!این مسائل سخت تر ازکارفیزیکی مزرعه بود,سختر از مطالعات شب امتحان و سختر از هر بیماری!ایندرد روح بود,درداحساس و روان,درد عشق و سخت تر از هر دردی بود!چرخید وآرامبه سوی پنجره رفت.خیمه ها روشن و پر نـور شـده بودند و جمـعیت در حیاط موجمی زد.نـوازنده ها می نواخـتند وگارسنهای جـوان با لبـاسهای سفیدیکدست,سینی به دست می گشتند.پدربزرگ را دید,دوشادوش ماروین,پس بـرگشتهبود...اروین را دیـد. همراه همسرش فیونا بـازو در بـازوی هم!پـس آشتی کردهبـودند!کارل هـم آنجـا بود.بدون ویلچر با یک چوبدستی سر پا قدم می زد.پستمام مشکلات فامیل حل شده بود؟خاله دبورا هـم آنجا بودکنار نامزدش,
ویلیام,براین را هم دید,لوسی را هم,دختران استراگر هم,تقـریباً همه آمدهبـودند اما از پرنس خبری نبـود. لعنت!آنشب وقتش نبود!بله دیرمی پـسر زیبایخانـه بودکه از لحـظه ی ورود دل هـمه را ربوده بود و ایـن عالی بـودکه اورا بـرای دوست داشتـن انتخاب کرده بود اماآنشب نه...او نمی توانست از عشقدیرمی شاد بـاشد چون اوآنشب سرخـوش تماس پرنس بود سرخـوش اولین هـدیه یکریسمسش!سرخـوش اولـین و زیباترین نامه ی معشوق...چرا دیرمی چنین زمان بدیرا انتخاب کرد؟
در راه پله با براین روبرو شد.او هم مثل همه ی مردان تاکسیدوی سیاه بتنداشت و موهـایش راکه دیگر بلند شده بودند با ژل حالت زیبایی دادهبود:(سلام ویرجینیا,لباس خیلی قشنگی انتخاب کردی!)

آوینا
12-21-2011, 15:21
(جدی؟یعنی بد نشده؟)
(نه اصلاً...مال کیه؟وِرساژه*؟) *versaceطراح لباس ایتالیایی.ازمارکهای معروف
ویرجینیا خندید و براین غرید:(جدی می گم!من از همین مدل توی کلکسیون امسال ورساژه دیدم!)
ویرجینیا با تعجب نگاهش کرد.براین دستش را بلندکرد:(افتخار رقص می دی؟)
ویرجینیا متعجب تر شد:(تو رقصیدن بلد بودی؟)
براین دستش راگرفت و به سوی حیاط راه افتادند:(نه اما می خوام برای اولینبار با تو برقصم...کلی باهلگا تمرین کردم تا پا تو لگد نکنم!)
(تو جدی هستی؟)
وارد ایوان شدند:(فکر می کردم دیگه منو شناختی!)
بـله او اهل شوخی کردن نبود!مارک و نیکلاس هم در ایوان بودند.نیکلاس چاقتربنـظر می آمد.از هر سـو بوی نـوشیدنی و شیـرینی و ادکلن و واکـس میآمـد.از هـر طرف صدای موسیـقی و صحبت و خنـده و جرینگ جرینگ گیلاسها شنیدهمی شد.لای مردان و زنان شیک پوش شدند.دیگر ویرجیـنیا با لبـاسی که بتنداشت جزوی ازآنها بحساب می آمد!براین روبرویش ایستاد:(اگه اشتباهی کردمتذکر بده!)
(من ازکجا بدونم؟)
(مگه از پرنس رقص یاد نگرفتی؟)
ویرجینیا با شنیدن نامش از خود بی خود شد:(نه...راستش وقت نشد!)
می خـواست ادامه بدهد"اگر هم وقت می شد او نمی توانست چون دانشجوی حقوقبود نه هنر!"براین او را بـه سیـنه چسباند و شروع کـردند.براین متوجهگرفـته بودن او شده بود و سعی می کرد سرگرمش کند: (فکرکنم از همه ناشیانهتر ما می رقصیم...بیا...حالابچرخ!آهنگ قشنگی نیست؟)
ویرجینیا با بی علاقگی پرسید:(اسمش چیه؟)
صدایی گفت:(امشب تو رو می خوام!)

آوینا
12-21-2011, 15:22
پرنـس بود!دستهای ویرجیـنیا ازگردن براین باز شد.پشت سرش بود.پوشیده درشلوار وکاپشن جین روشن و تی شرت سفید,مثل همیشه,کاملاًمتضاد با جشن!براینپرسید:(چی گفتی؟)
پرنس در حالی که بسیار سخت به ویرجینیا چشم دوخته بودگفت:(اسم آهنگ...امشب تو رو می خوامِ)
ویرجینیا هم به او خیره مانـده بود و احـساس ضعف می کـرد.یک زمانی...برایلحظه ی دیدار شـان کلی حـرف آماده کـرده بود اما درآن لحـظه همه رافـراموش کرد.چـون بعـد از یک ماه او را می دیـد و تـازه
می فهمید با وجود تمام حرفهای توهین آمیزش و با وجود فهمیدن قصدش,هنوز همعاشقش مانده و حتی او را بیشتر از قبل می خواهد و او چقـدر نگاه هـوسانگـیزی داشت!(ویرجینیـا از اینکه قـلبم رو نشکستی متشکرم!)و دستش را بهسوی او درازکرد:(با من بیا...)
ویرجینیا طلسم شده دستش را در دست داغ اوگذاشت.براین پرسید:(تو حالت خوبه؟)
پرنس دست ویرجینیا را فشرد:(چرا پی کارت نمی ری براین؟)
و راه افتاد و او را هم دنبال خودکشید.از وسط خیمه هاگذشتند و پشت دیوارخانه رفتند.ویرجینیا انگارکه در هوا راه می رفت.گیج و هیجان زدهبود.خوشحال و عجول بود و دست او خیلی قـوی وگـرم بود!وقـتی وارد فضایتاریک و خلوت پشت خانه شدند.ویرجینیاکمی وحشت کرد نه بخاطر رفتن و بودن باپـرنس, بلکه از خودش می ترسید.از دیوانه وار عاشق بودن و حریصانهخواستنش!از رفتـن کنترل زبان و شهـوتش می ترسید!شخصی داد زد:(بیست دقیقهتا تحویل سال نو مونده!)
پرنس رهایش کرد:(زیاد معطلت نمی کنم...من اومدم ازت معـذرت بخوام...بخاطراون روز..)در تـاریکی موهای طلایی اش سفید رنگ دیده می شد:(من خیلی تویفشار بودم...ماجرای مادر و ویلیام و دیرمی و.. تمام اون خبرهای بد در موردتو...من مست بودم لطفاً منو ببخش!)
بغض گلوی ویرجینیاکه خیلی زودتر از دیدار او تشکیل شده بود و حال بزرگترشده بـود اجازه ی راحت حرف زدن نمی داد:(تو چطور...چطور تونستی فکرکنی منبا اونها...)

آوینا
12-21-2011, 15:22
پـرنس نزدیک شد:(نه...نه کاملش نکن!من می دونم حماقت کردم...راستش...)ونفس عمیقی کشید و سر به پایین انداخت:(من بعد از فهمیدن ماجرای فرار تـوپاک دیـونه شدم می دونستم تـو مقصر نبودی اما بـه نوعی از دستت عصبانیبودم...من بهت گفـته بودم اینطوری می شه و تقصیر خودت بودکه بـاورم نکردیو باعث شدی این بلاها سرت بیاد!)
راست می گفت!اشک پلکهای ویرجینیا را اذیت می کرد:(اروین می خواست از فیونا انتقام بگیره و از من کمک خواست منم...)
(اونو می دونم,منظور من بقیه بود!)
(براین اعتراف کرد مجبورش کردند!)
(در اون مورد واقعاً شانس آوردی!)
(وکارل به اصرار خانواده اش واقعاً عاشقم شده بود!)
(دقیقاً اونچه تخمین زده بودم!)
ویرجینیا با ترس پرسید:(یا نیکلاس؟)
پرنس ساکت و منتظر به او خیره مانده بود.بغض گلوی ویرجینیا در حال ترکیدن بـود:(اون چرا بـهم حمله کرد؟)
پرنس شوکه نشد:(کی؟)
(توی ویلا!)
پـرنس باز هم سکوت کرد.ویرجینیا برای کشیدن اعتراف به شرطبندی از زبانش,تکرارکرد:(بگو چرا بـهم حمله کرد؟)
(جوابش رو خودت می دونی!)
منظـورش چـه بود؟ویرجینیا بطور ناگهانی به لرز افـتاد.نیمه *** بود وآنشبزمستان شروع می شد.شایـد هم چون ترسید,لرزید!پرنس متوجه شد و پیشآمد:(بگیر اینو بپوش!)
و خواست کاپشنش را در بیاوردکه ویرجینیا با عجله دست بر سینه اش گذاشت تا مانع شود:(نه,نمیخوام!)
وگرمای تن و ضربان محکم قلبش را درکف دستش احساس کرد.یعنی بخاطر او اینقدرتنـد می زد؟بناگه پرنس به مچ دستش چنگ انداخت ونگه داشت.نگاهشان بر هم قفلشد:(توتمام شخصیت منو بهم ریختی ویرجینیا...من اینطوری نبودم,ازوقتی تواومدی من عوض شدم.تمام این مدت به اون کلیسا فکر می کردم توی عمرم هیچکسمنو رد نکرده بود اماکناره گیری تو منو دیونه تر و حـریص ترکرد...اعـترافمی کنم بخـاطر حفـظ غرورم دروغ گفتم من...هنوز پسرم و با هیچکس نخوابیدمچون نمی تونستم لااقل کسی رو از روی غریزه و هوس بخوام...من حتی کسی رو تاحد بوسه هم دوست نداشتم!)
درست آنچه لوسی گفته بود!ویرجینیا از بس شوکه شده بود اجازه می داد دستشدر دست او بماند(اما تو فرق می کردی,تو تنهاکسی بودی که هر قدر نزدیک میشدم بازم می خواستمت,تو تنهاکسی بـودی که فکرم رو مشغول کرد و غریزه وشهوت منو بیدارکرد,تو تونستی تا اون مرحله جـادوام بکنی که از خـودمبترسم,خیلی سعی کردم فرارکنم برای همون اونشب فقط به تصاحب کردن تن تو فکرمی کردم...امیدوار بودم با عشقبازی و بدست آوردن تو ازت سیر بشم و بتونمفراموشت کنم...)
چقـدر راحت اعتراف می کرد!بله اگر اوآنشب مقابله نکرده بود حالا پرنس دوباره سراغـش نمی آمد(و... اگه مقابله نمی کردم؟)
(من به تو علاقمند می موندم!)
(ازکجا می تونی بفهمی؟)

آوینا
12-21-2011, 15:23
پرنس جواب نداد.یعنی نداشت که بدهد!ویرجینیا به خودآمد,به سرعت دستش را ازدست او بیرون کشید و عقب رفت.همه چیز همچون حلقه ی فیـلم از جلوی چشمانشمی گـذشت.کلیسا,حرفـها,ترسها,اش کها, دروغها,حمله ینیکلاس,کارل,شرطبندی...(مطمع ن ی تو منو بخاطر چیز دیگه ای نمی خواستی؟)
پرنس متعجب شد:(منظورت چیه؟)
بغضش در حال ترکیدن بود پس نتوانست جواب بدهد.پرنس عصبانی شد:(خدایمن...نکنه فکرکردی بـا وجود اونهمه پول منم به ثروت تو چشم دوختم؟)
ویرجینیا بالاخره قوایش را جمع کرد وگفت:(سر چی شرط بستید؟پول بیشتر یا...)
پرنس خشکید:(شرطبندی؟تو ازکجا می دونی؟)
تیر دردی در سینه ی ویرجینیا فرو رفت:(پس واقعیت داره سر من شرط بستید؟)
پرنس با شرم جلوآمد:(آره اما...)
ویرجینیا دستش را بلندکرد و فرودآورد!صدای سیلی برای لحظه ای صدای موسیقیرا محوکرد!پرنس سر جا ماند وبا ناباوری و خشم به او خیره شد.بالاخره قطراتاشک برگونـه های ویرجینیا غـلطید.بـناگه بخود آمد, چکارکـرده بود؟تمامناراحتی ها و خشمـهایش بناگه خالی شـد و حس پشیمانی به او روی آورد. اوپرنس سویینی را زده بود!پسر خاله اش راکه پنج سال از او بزرگتر بود و اودیوانه وار و با وجود همه چیز, هنـوز عاشـقش!او را با بی رحمی زدهبـود.بـه اوآزار رسانـده بود.کاری که حتی وقـتی فکرش را می کرد
میخواست خودش را بکشد.چکار می توانست بکند؟چطور می توانست درستشبکند؟معذرت میخواست یا...پرنس زمزمه وار جمله اش راکامل کرد:(اما منشرطبندی رو بهم زدم!)
آه نه!ویرجینیا از روی ناچاری چرخید تا فرارکند.تنهاکاری که می توانستبکند اما دو قدم نرفته پرنس او را از عقب گرفت وکشید,چرخاند وکمرش را بهدیوارکوبید:(کجا داری می ری؟تو بایدبه حرفهام گوش کنی بعـد!)و با تن خوداو را به دیوار فشرد و صورتش را جلوآورد:(بله ما شرط بستیم اما هـمه اششوخی بـود و هـمون لحظه بهـم زدیم...حالانمی دونم کدومیک اونـقدر احمقبوده که جدی گرفـته و به تو هـم گفته و تو چقدر احمق بودی که باورکردی!منتو رو نه بخاطر شرطبندی می خواستم نه بخاطر خودم...نه تو اگه بامن می شدییا لااقل به همه اینو می گفتی در امنیت می شدی همه موضوع ثروت رومیدونستند از همون روز اول که سر تـو دعـوا شد و تصمیم گرفـتند هـر خانوادهبطور مساوی بـا بردن تو به خـونشون شانس شونو امتـحان کنند و می دونستمدیر یا زود به هر بهانه ای به تو نزدیک می شند,براین خوب بود و دلش به حالتو سوخت اما دیدی که کارل چقدر راحت تونست رل بازی کنه و چـقدر راحت داشتتـو رو بدست می آورد فقط بخاطر ثروتی که اونو تا حد خیانت و شکستن قلبهلگاکورکرده بود همونطـور نـیکلاس...اگه اونـقدر جرات کرده که بـه تـوحمله کنه بدون توجه به خطراتش حتماً موضـوع ثروت رو می دونسته!...بله تواگه با من می شدی هیچکدوم اینها نمی شد غیر از اینها من می دونستم و میدیدم که تو هم منو می خواهی...تو دوستم داشتی منم تو رو و ما می تونستیمبه کمک هم سر پا بایستیم...)

آوینا
12-21-2011, 15:23
و رهایش کرد وکمی فاصله گرفت.کسی در حیاط داد زد:(پنج دقیقه تا تحویل مونده...)
ویـرجینیا شدیداً احساس خـستگی می کرد بطـوری که برای سر پـا ماندن بهدیوار چنگ انداخت و رو به حـیاط چرخید.جمعیت را می دید,وسط حیاط جمع شدهبودند...صدای پرنس را از پشت سرش شنید:(بیا برقصیم...می خوام به قولم عملکنم...)
و دستهایش از عقب دورکمر ویرجینیا حلقه شد.تماس او,گرمای تن او,لطافت صدایاو,ویرجینیارا مست کرد.سعی کرد دستهای او را بازکند اما بر عکس بیشتر بهخود فشرد و نالید:(بذاربرم...دیگه همه چی تموم شده...)
پـرنس دهانش را به گـوش او نزدیکتـرکرد:(می تـونه دوباره شروع بشه...کافـیه اعتراف کنی هنوز هم منو می خواهی...زود باش...)
نفسش گردن ویرجینیا را قلقلک داد و ویرجینیا درک کردکه توان مقابلهندارد.دیگر نـدارد!سرش عـقـب افتاد و برکتف پرنس تکیه زد:(لطفاً این کاررو با من نکن...بهم رحم کن!)
صدایش همچون زمزمه ی بادخارج شد.تن پرنس به حرکت افتاد.چپ...راست...لبهایشبرگر� �ن ویرجینیا چسبید و دستهایش حرکت کردند.بالا...پایین...ویرجینی� �� � میدیدکه باز هم داردتسلیم جذابیت وافسونگری پرنس و شهوت خود می شود اما نمیتوانست فرارکند.دیگر نمی توانست...روزها و هـفته ها دوری کافی بود و او بهاین عشق,به این آغوش,به این حرفها و تن و بوسه ها نـیاز داشت.او به دوبارهاسیر شدن و اسیـر ماندن نیاز داشت.پـرنس آرام تنش را بـه تن او می مالـیدو او را هم با خود به رقـص وا می داشت:(بگوکه هنوز هم دوستم داری...بگوکههنوز هم منو می خواهی...)
هیجان تن ویرجینـیا راکرخت تر و سردتـرکرد.دست پرنس از یقه ی لبـاس بهداخل فرو رفت و پـر هوس زمزمه کرد:(توی این لباس خیلی سکسی دیـده میشی...امشب تـو رو می خوام...هـنوز هم می خوامت... شدیدتر از قبل...)
صداکردند:(یک دقیقه تا تحویل مونده!)
ویرجینیاکاملاًخود را به آغوش پرنس باخته بود.پلک زد و جمعیت را دید.مقابلخیمه ها درسکوت منتظر بودند و دیرمی را دید.جدا از جمعیت ایستاده بود و بهآنها چشم دوخته بود!احساس شرم ناگهانی ویرجینیا را وادارکرد با یک تقلایناگهانی خود را برهاند.پـرنس که آمادگی و انتـظارش را نداشت نتـوانست مانعشـود و ویرجیـنیا شروع به دویدن کرد.بایـد می رفت و در جایی قـایم میشد.در جـایی که دیـرمی دیگر نتواند او را ببیند و پرنس دیگر نتواند مستشکند.جایی که بتواند بنشیـند و فکرکند اما مـجبور بود از مـیان جمعیتبگذرد.راه دیگری نبود.شایدهم این بهتر بود.دیرمی نمی توانست چیزی بگوید ویاپرنس جلویش را بگیرد.صدای پرنس را در پی اش شنید:(صبرکن ویرجینیا...)
دیرمی سر راهـش بود و خشـمگین نگاهش می کرد.ویرجیـنیا به او رسید امااوکاری نکرد و ویرجینیا لای مهمانان فرو رفت.یکی داد زد:(دقایق آخر...همهحاضرند؟)

آوینا
12-21-2011, 15:23
نگاه متعجب همه او را تعقیب می کرد بناچار سرعت کم کرد.قلبش می کوبید و دیگر نای دویدن نداشت می شمردند:(چهارده...سیزده)
در خانه چقدر دور بود.دامنش چقدر بلند بود.چمن حیاط چقدر نرم بود.کفشهایشچقدر تنگ بود!ایستاد تا نفسی تازه کندکه پرنس رسید.بازویش راگرفت و او راوحشیانه به سوی خود چرخاند.بازوهایش رادور تـن ویرجینیا انداخت و لب برلبش گذاشت!بوسه؟!نه این ممکن نبود!در مقابل آنهمه آدم...با پـرنس؟!همه دادمی زدند:(هشت...هفت...)
ویرجینیا خود را به دستهای سفت او سپرده بود و از خود بی خود شده بود.اینبوسه ی داغ و طولانی و پر شهوت از لبهای پرنس چیزی بودکه همیشه میخواست.زیباترین هـدیه ی سال نو!همه جا لـحظه ای غرق سکوت شـد و بعد یکصدای هـوی کشیده شد!ویرجینـیا قدرت نداشت موقـعیت و شرایط را درک کند فقطحرکت لبهایش را می فهمید.مکش را,رطوبت را,لذت را,چشمان پرنس را نزدیک تـرو واضح تر از هر زمان دیگری می دید.بسته بود.پرمژه وکشیده!(دو...یک...سالنو مبارک!)
و رها شد!صدای کف زدن بـه هوا بلند شد.ویرجینیا هنوز درآغوش او بود ونفهمید چرا بطور ناگهانی به گریـه افتاد.شاید از شـوق بود یا از شرم!پرنسدر حالی که نفس نفس می زدگفت:(من عاشقتم ویرجینیا... می فهمی؟)
اشکهای ویرجینیا دوباره رها شد.چقدرآرزو داشت این جمله را بشنود.چقدرآنلحظه زیبا بود.صدای پـچ پـچ مردم که در مـوردآنها حرف می زدنـد و رنگ سرخرژلب که بـه لبهای پـرنس مالیـده شـده بـود!سر چرخاند.پدربزرگ رادید.دیرمی و براین و نورا را وآنچنان شرم کردکه دوباره با هل دادن ناگهانیپرنس خـود راآزادکرد و به سوی خانه دوید.جمعیت باز می شد و اوگریان وخندان می گذشت.صدای چند نفر به هوا بلند شد:(پرنس ویرجینیا رو دوستداره...پرنس ویرجینیا رو دوست داره!)
به سالن رسیـد.قلبـش را در راه گلویـش حـس می کرد و اشک مانع دیـدش میشد.وسط پله ها پـاشنه ی کفشش شکست و او به زحمت خود را به اتاقش رساند.بابسته شدن در,بالاخره از شدت شوق بخنده افتاد بـه سوی آینه دوید.چشمانش میگریست و لبهایش می خندید.نه دیگر برایش اثبات شده بود پرنس او را بخـاطرشرطبندی نمی خـواست باورش شده بـود شرطبندی وجـود نداشت و حتی اگر داشت وحتی اگر پـرنس می خـواست بـرنده بشود او حاضر بـود خود را تقـدیم اوبکند!عشـق را در نگـاه او خوانـده بـود و اعـترافش را شنیـده بود.دیگر هیچچیز برایش اهمیت نداشت فقط می دانست او را می خواست!هنوز هم, شدیدتر وقویتر از قبل!به هر بهایی که باشد.بیشتر از تمام پسرهای عالم...دست بر لبهایخودکشید. هنوز هم گرما و مزه ی لبهای نرم او را حس می کرد.هنوز هم بازوهایاو را دور تنش حس می کرد.پرنس هم او را می خـواست چه عـالی!کاش دنـبالش میآمد...امـا نـه کاش نمی آمد.حال خـود را نمی فـهمید.اگـر
می آمد او حـتماًیک کار احمقانـه می کرد.هـرکاری ممکن بـود بکند!جـرجـر دررا شنید و قلبش کوبید. مشتاقـانه برگشت و دیـرمی را دیـد!آرام داخـل شد ودر را بست.ویرجینیـا وحشت کـرد.چـه می توانست بگوید؟دیرمی سر جا ماند امابا نگاهی پر خون به او خیره شد:(می بینم که خیلی خوشت اومده؟!)
ویرجینیا با شرم گفت:(دیرمی من...من فکرکنم دیگه برام مهم نباشه اون خوبه یا بد فقط...)
دیرمی حرفش را با همان تن صدای نرم اما سرد قطع کرد:(تو فکر می کنی تا حالاآدم بد دیدی؟)
ویرجینیا در تصمیم خود راسخ بود:(دیرمی من پرنس رو دوست دارم!)
(کدوم پرنس رو؟اصلی رو یا بدلی رو؟)
ویرجینیا خشکید!دیرمی به سویش راه افتاد:(منو یا اونو؟)
این چه مسخره بازی بود؟ویرجینیا غرید:(تو چی داری می گی؟)
دیرمی روبرویش رسید.آنچنان عصبی و ناراحت بودکه ویرجینیا ترسید و قدمیعـقب رفـت(حالاآمادگی داری بفهمی اون کیه و من کی هستم؟حالامی خواهی حقیقترو بفهمی؟)
ویرجینیا نالید:(حرف بزن دیرمی!)
دیرمی خونسردانه او را دور زد و به سوی پنجـره رفت:(اونـو من نجاتدادم...بعـضی ها قصد از بـین بردن خانواده ی فلوشر رو داشتند و من رفتممانع بشم اما فقط تونستم اونو نجات بدم...رجینالد فلوشر..پسر یک پلیس چهلساله!و صدمه دیدم,شش سال بخاطر اون به خواب محکوم شدم و حالاکه برگشتم وهـمه چی رو بیادآوردم دیدم که اون اومده و جای منوگرفته...مادرم وخونـه امرو,اسمم رو,زنـدگی ام وآینده مو و حالاانگارکافی نیست داره تنها امیدوآرزومو,عشقم رو,تو رو ازم می گیره!)
و به او نگاه عاشقانه ای انداخت.ویرجینیا باگیجی به او نگاه میکرد.قلبشاجازه نمی داد بطور واضح بشنود دیرمی چه می گوید!(اوایل نمی فهمیدم چرااومده و خودشو جای من جا زده اما بعد از تمام این اتفـاقات وحشتناک فهمیدماون اومده انتقام بگیره چون اون بعضی هاما بودیم پیرمردودایی هنری وداییسدریک) و بـه سوی او چرخید:(اون بودکه باآدمهایی که استخدام کرده بود اونبلارو سر لوسی آورد,اون بـودکـه کارل رو هل داد,اون بودکه توسط هموندوستـاش مارویـن روگرفت,اون بـودکه زنـدگی اروین رو بـهم ریخت و...داییهنری روکشت!)
ویرجینیا به تلخی خندید.دیرمی داشت مزخرف می گفت!(اون کلاًیک هدف داشت وداره...آزار پیرمرد تـوسط چیزهایی که دوست داشت و افـتخار می کرد و حتیبهـشون وابـسته بود یعـنی نـوه ها...شهـرتش, موقعیت و مقامش و ثروتش!لوسیبه پاکدامنی اش افتخارکرده بود و البته مورد علاقه ی پدربزرگش بـود پسبـایدآبروش می رفت,نفـر بعدی کارل بـود بعد ماروین که بخاطر مقامش در ورزشباعث سـربلندی پـدربزرگش بود و بـعد روابط شیرین اروین و فـیونا اما یکنفر می موند...کسی که خانواده ی اونـو ازش گرفته بود...دایی هنری!تو همدیدی چقدر از مرگش خوشحال بود!)
بلـه دیده بود!اینها قطعات پازلی بودکه سرجایشان می افتادند.اینها واقعیتداشتند.او بـرای همیشان مدرک داشت!دیـرمی ادامه می داد و مجال فکرکردن بهاو نمی داد:(به ایـن ترتیب شادی و افتخارات و شهرت و حتی سلامتی پیرمرد روازش گرفت اما هنوز یک چیز مونده...ثروتش که تو هستی!)
(چی؟)

آوینا
12-21-2011, 15:23
(تحقیق کردم واقعیت داشته!تو صاحب یک سوم ثروت پیرمرد هستی,سهم مادربزرگ!وبخاطر اینه که تو رو می خوادآخرین حلقه ی آزار پیرمرد به قصاص از دست دادنخونه و زندگی و پدر و مادرش!)
نـه پرنس نمی تـوانست اینقـدر بـد باشد!برای لحظه ای پـاهایش بی حس شد وافـتاد!دیرمی بـه موقع او را گرفت و بر تخت نشاند:(اوه خدای من...عجباحمقم!تو حالت خوبه؟)
ویرجینیا بناگه بگریه افتاد.حالاهمه چیز را می دیـد.لـوسی راکه در جمع باپـرنس سر پاکـدامنی اش بحث کرده و توسط او تهدید شده بود یاکارل کهافتادنش را مستی قلمدادکرد در حالی که خـودکارل مطمعـن بـودکسی او را هلداده بـود؟یـا اشکهای مارویـن و خانـواده اش بخـاطر از دست دادن ارزشش؟یابـر هم خوردن زندگی زیبای اروین و فیونا بخاطر تلفنهای مرموز؟و چقدرپدربزرگ رنج کشیده بود؟!
یاجسد دایی؟له شده در تابوت بعد از دو ماه غیبت جدی و بیمار شدن پدربزرگ؟ویا شادی بی حدش در روز خاکسپاری؟یا خودش؟در همان روزهای اول موردسوءاستفاده قرارگرفته و باعث رنـجش پدربزرگ شده بـود؟و یا تلاش برایدستیابی به تن وآبـروی او...فقط بخاطر پول؟می لرزید و می گریست و دیـرمینوازشش می کرد.نالید:(چرا زودتر نگفتی؟چراکاری نکردی؟)
(حیف حافظه ام رو دیر بدست آوردم اون همه کـارها روکرده بـود در حقیقتباور نمی کردم اون اینقدر ظالم باشه اون یک زندگی قشنگ بدست آوردهبود.زندگی منو!منم فکرکردم خواسته اش ایـن بوده پس سکوت کردم چـون دلم بهحالش سوختـه بود و راضی شـدم جای من بـاشه و خوشبخت بـاشه اما بعدکه شککردم و ترسیدم تحقیق کردم و فهمیدم اما مدرکی بـرای اثبات نـداشـتم میدونـستم اگه بگم کسی باور نمی کنه...)
میکردند.همه باور می کردند.او عوض شده بود.اینرا همه احساس کرده وابرازکرده بودند از اولش... حال معنی حرفها و رفتارها را درک می کردمثلاًخاله دبورا"توهم عوض شدی من ترجیح می دم با پسرقبلی ام حرف بزنم..توپسر من نیستی!"یا میبل"اون برگشت اما خدایا همون پرنس نبود...گاهی فکر میکنم شاید این پسر پرنس نباشه؟"یا براین؟مشتاق و عاشق اما عاجز از برقـراریارتباط گفـته بود"اومد,سالم بود,فـرق کرده بود انگارکه همون کس نبودکهتهدیدم کرده بود"یا بـرخوردهای سخت و ظالمانه اش بـا مادرش و حتی اعترافخودش"من پرنس نیستم,حالاراحت شدی؟"یا نفرت شدیدتر شده اش نسبت به پدربزرگ؟یا رفتار سردش نسبت به براین بدون توجه به احساسات و قلب حساس او؟"من چیزییادم نیست...هر چی گفتم شوخی بود...کار داشتم رفـتم!"خصوصاً وقتی دیرمی رادید...منقلب شد و فرارکرد!یا حرفهایش در حیـاط خـانه یشان؟"نکـنه از دستمعـصبانی هستی؟"برای چه بایـد عصبانی می شد؟چـون زنـدگی اش را دزدیدهبود؟یا صحبتش با پدربزرگ؟"دیرمی اونی نیست که فکـر می کنی!"دیرمی پـرنسبود پـسر خاله دبورا,درست حدس زده بـود.خاله عاشـقش شده بود:"منـو یادجوونی های شوهـرم می انـدازه!"براین هم شک کـرده بود"دیرمی بیـشتر از اونبه پـرنس قبلی شـباهت داره!"و هـمه...همه به نوعی گـرمتر بـرخورد
می کـردند.بگفـته ی میبل"با اینکه در مورد ابـراز علاقه خـیلی سرد بودامـا به خـوبی می تونست رابطه ی دوستـانه برقـرارکنه!"دیرمی زمزمهکرد:(برای همین می گفتم فراموشش کن چون مساله ی ثروت بزرگتر و جـد ی تر وخطرناکتر از شرطبندی و عشق و هر چیز دیگه بود اینجا مسالهسرپیـرمرده...اون تازه تونسته سر پا بایسته اگه دست رجینالد به تو برسه میتونه راحت ادعاکنه چون زنش هستی ثروتت هم مال اونـه و به هر روشی که بتونهازت بگیره و پیرمرد رو از بین ببره...مثل بقیه ی کارهاش به راحتی!)
بله حق با او بود...پدربزرگ عزیزش!نباید اجازه می داد!چه خوب که هنوز دست پرنس به او نرسیده بود! پچ پچ وارگفت:(چکار باید بکنیم؟)
دیرمی چانه ی او را بلندکرد و به چشمانش خیره شد:(رجینالد از اولش تو رومی خواست و تو نبایداجازه بدی بدستت بیاره تو باید همه چیزو تمومبکنی...تو بایدآخرین امید و افتخار پدربزرگ رو حفظ بکنی...)
پـدربزرگ!بالاخره!ویرجیـنیا به او خیره شد.گونـه هایش گل انداخته بود و از همیشه زیباتر دیده می شد...
زیر لب گفت:(چطوری؟)
دیـرمی دست برگونـه هایش کشید و اشکهایش را پـاک کرد:(اجازه بده کمکتکنم...اجازه بده رجینالد رو شکست بدم...اجازه بده پدربزرگ رو نجاتبدم,اجازه بده برگردم!)
ویرجینیا از یافتن کسی برای کمک احساس آرامش می کرد:(هرکاری بگی می کنم!)
لبخندگرم و پرشرمی بر لبهای دیرمی خزید:(با من ازدواج کن!)
ازدواج؟!ضربه آنقدر محکم و ناگهانی و عمیـق بودکه ویرجینیـا تقریباً بیهـوش شد!دیرمی ادامه داد:(من دوستت دارم ویرجینیا...می تونم خوشبختتکنم,بهم اطمینان کن!)
ویرجینیا به چشمان پرهیجان او خیره مانده بود:(تو جدی می گی یا...)
دیـرمی مجال نداد.او را به سوی خودکشید و...با تماس لبهایشان چیزی سوزندهاز دل ویرجینیا تا شکمـش ریخت ومغزش ازکار افتاد.باورش نمی شد این لبهایآتشین و پرولع که وحشیانه بر روی لبهای اوحرکت می کرد متعلق به دیرمیباشد.این حرارت نفس و این آغوش پرهوس از پسر سردی چون او بعید بود.تماماعضای ویرجینیا قلب شده بود و می کوبید.تقلایی کوچک بـرای رهایی کرد اماتوانـش را از دست داد و رها شد و دیرمی در حالی که همچنان سیری ناپـذیر اورا می بـوسید,از عـقب بر روی تخت خواباند و بـه آرامی بـر رویـشافـتاد.ویرجینیـا باگیر افـتادن میان او و تخت برای لحـظه ای به حالت اغماافـتاد و مدتی چیزی نفهمید تا اینکه صدای دیرمی را شنید:(قـبولم می کنیمگه نـه؟فکرش رو بکن...منو تو تا ابد پـیش پدربزرگ...اینجا...)
و دهـانش را برگردنـش کشید.ویرجیـنیا حال خود را نمی فـهمید.چشمان نیـمهبازش سقـف را می دیـد و گوشـهایش تمام واقعـیتهای ازدواج با دیـرمی یعنـیپرنـس اصلی را می شنـید(می تـونیم خوشبخت بشـیم ویرجینیا...من قول می دمتا ابد پیشت باشم و دوستت داشته باشم قبولم کن ویرجینیا...بذار همه چیزتـموم بشه...)

آوینا
12-21-2011, 15:23
از حـیاط صدای موزیک داستان عـشق* بطور خفیف و ملایم شروع شد.ویرجینیا سعیکرد حرفی بگوید اما نتـوانست.تمام بدنش می سوخت و می لرزید.برای آنشبآنهمه هیجان کافی بـود.به زحمت نالید:(ولم کن...لطفاً.)
دیرمی سر از سینه اش برداشت و با فاصله ی کم به او خیره شد.چهره اش ازهمیشه متفاوت تر و پرشهوت تر و جذابتر دیده می شد:(جوابم رو بده!)
ویرجینیا با شرم و لرز و دودلی که مانع حرف زدنش می شد,زمزمه کرد:(من نمی دونم...باید...)
دیرمی با بوسه حر فش را برید.اینبار خفیفتر بود.ویرجینیا نالید:(دیرمی ولم کن...)
و یکی دیگر,قوی تر و طولانی تر...ویرجینیا هنوز قدرت درک این واقعیتها واین حرفها و این عشق و این بوسه ها را نداشت(ویرجینیا قبول کن!)
(آخه...)
و یکی دیگـر ایـنبار دردناکـتر بطوری که وقـتی رهایش کـرد لبهای ویرجینـیا می سوخت!(حاضری باهام ازدواج کنی؟)
مگـر راه دیگـری بود؟مگـر وقـتی پـدربزرگش در خـطر بود عشق اهمیت داشت؟مگر وقـت برای تصمیم گرفتن داشت؟(بله!)
دیرمی سر بلندکرد:(متشرم!)
و از رویش بلند شد.قلب ویرجینیا شروع به کوبیدن کرد.ازدواج با دیرمی؟حاضربود؟می توانست؟آیـا راه علاج ایـن بود؟زود نـبود؟او فـقط هجده سالداشت!دیـرمی به سوی میز توالت رفت:(بلند شو...باید عجله کنـیم !)و ازجـعبه لوازم آرایش یک رژ و یک آینـه برداشت:(بگیرآرایشت رو درست کنعـزیزم...پاک شده یعنی...من پاک کردم!)
وآمـد,دستش راگـرفت و او را نـشاند.ویرجـینیا وسایلها راگـرفت و مشغـولشد.دیگرآرایش کردن را یاد گرفته بود!انگارکه عروسک کوکی بود.اصلاًنمیدانست چکار داردمی کند.دیرمی یقه ی تاکسیدواش را درست کرد و موهایش را عقبانداخت:(پدربزرگ خیلی ازکار...رجینالد ناراحت شده بود...)
رجینالد؟!(شنیدم به مادرم می گفت آبروم رو پیش همه برد...البته دویدن تو هم خیلی شرم آور بود...)
*love storyموزیک فیلمی به همین نام
مادرم!...خاله دبورا؟مادر این پسر؟(آماده ای عزیزم؟)
ویرجینیا با بی حالی وسایلها را بر روی تخت پرت کرد:(آره فقط پاشنه ی کفشم...)
(اونو نمی گم!)
ویرجینیا سر بلندکرد.دیرمی روبرویش ایستاده بود:(برای اعلام نامزدی مون!)
(امشب؟)
(بله!)

آوینا
12-21-2011, 15:24
ویرجینیا هل کرد:(اما...اماآخه..زوده من فکر می کردم...)
دیرمی کنارش نشست و باترحم دست داغ او را در دستهای خودگرفت:(می دونم زودهعزیزم امامجبوریم ما وقـت نداریم...رجینـالد تمام کارتهاشـو انداخته فقطتو موندی امشب بـا این کارش تونست قـدمش رو مطمعن تر و فراتر بذاره...الانپدربزرگ ناراحته فکر می کنه اون آبروشو برده اما اعلام نامزدی مامی تونههـمه چیز رو از ذهنها پاک بکنه وآبروی رجینالد رو بـبره می فهمی؟اون ازاین به بعد درکمین می شینه... معـلوم نیست کی و چطـوری سراغت بیاد شایـدمثل لوسی تو رو بدزده و یا حتی به پدربزرگ صدمه بزنه ...ما نباید وقت تلفکنیم و ریسک کنیم...امشب همه هستند,کلی شاهد...این آخرین فرصتهماست...ببینم نکنه دوستم نداری؟)
ویرجینیا لبخند دلسوزانه ای زد:(نه دیرمی من دوستت دارم فقط...)
دیـرمی با شوق لبخند زد:(نه...هیچی نگو!بذار به این جمله دلخوش باشم!)و از جا بلند شد:(کاش رژ نـزده بودی!)
وقـتی بازو در بازوی هم پایین رفتند,جمعیت کمتر شده,بخاطر هوای بارانی بهسالن برگشته بودند.گـروه ارکستر به سالن آمده بود و باآخرین رمق,آراموکسالت بار می نواختند.تمام فامـیل بودند غیر از پرنـس... رجینالدفـلوشر!ویرجینیا خونسرد بود.نمی دانست این آرامش را با وجود اتفاقات آنشبو فـهمیدن حقایق و با وجودآنهمه هوسرانی,ازکجا بدست آورده بود!کم کم داشتسوالی در مغزش ایجاد می شدکه رفـته رفـته بزرگتر و جدی تر می شد,چرا دیرمییعنی پرنس اصلی بعد از اینهمه ماجرا و بجای این کارها هـمه چـیز را بهپدربزرگ نمی گفت؟وقتی به سالن رسیدند,دیرمی رهایش کرد:(می رم کمی نوشیدنیبیارم... فکرکنم هر دو احتیاج داریم!)
ویـرجینیا با اضطراب به گـوشه ای خزید.ساعت یک و ربـع بود وآثار خستگی درچهره ها ظاهر شده بود. چشمان ویرجینیا ناامیدانه می گشت که نورا به سویشآمد.کم مانده بود بگرید:(چطوربود؟بوسه ی پرنس چه مزه ای داشت؟)
بیچاره!ویرجینیا زمزمه کرد:(چند دقیقه صبرکن...خودت همه چیز رو می فهمی!)
نورا با خشم غرید:(بگو بروگم شو نورا!)

آوینا
12-21-2011, 15:24
و چرخید و دوان دوان دور شد.مهم نبود.چند دقیقه ی بعد شاد می شد!بهدیوارتکیه زد و بی صبرانه نظاره گر شد.در مغز و دلش غوغا بود.می ترسیدنتواندتحمل کنـد و همه چیـز را بیرون بـریزد.بـاورش نمی شد هنوز هم چشمشدنبالپرنس دروغین میگشت!این چند ماه عادت کرده بود عاشقش باشد و نمیتوانست یکشبـه حتی بـا وجود شناخـتن شخصیت و فـهمیدن اهدافش,با وجودشیطانبودنش,فراموشش کنـد.نه لااقل بعد ازآن حرفهای رمانتیکی که زده بودوآنبوسه ی شیرین!دیرمی را دوست داشت اما نه آنقدرکه بـا وجود شناختـنشخصیت وفهمـیدن قصدش,با وجـود فـرشته بودنش,عاشـقش شود نـه حتی بـعد ازآنحرفهایقشنگ و بوسه های پرهوس!می دیدکه اسیر شیطان شده و مجبور است فقطبخاطر حفظونجات پـدربزرگش و البته خـودش و معصومیتش,با فرشته پیوندبخورد!کاش راهفراری داشت.کاش جایـی برای رفتن داشت.دیرمی برگشت.دوگیلاس پردر دستداشت.ویرجینیا نمی توانست نگاهش کند.نمی دانست شایـد بهتر بودبـجایازدواج بـا پسری که دوست نداشت به پای رجینالد می رفت و با اعترافبهعـشقش و با تقدیم خودش,حتی با تقدیم جانش,او را تسلیم می کرد.نمیدانستچرا احساس می کـرد رام کردن شیطان از وصلت با فرشته راحت تر وزیباتربود!شاید بهتر بود باکسی مشورت می کرد اما چه کسی؟ِکی؟ نگاهـش راچرخاند ودر دل نالـید"پرنس کجایی؟"دیـرمی گیلاس را بـه دستش داد:(کمیبخـور شروعکنم...)
ویرجینیا همه اش را یک جرعه سرکشید.دیرمی وحشت کرد:(چکارکردی؟الان مست می کنی!)
ویرجینیاگیلاس خالی را پس داد:(چرا پرکرده بودی که؟)
دیرمی خندید:(حق با توست!)و خودش هم نوشیدنی اش را تا ته سرکشید:(شاید اینطوری بهتر باشه!)
چرا نمی توانست کاری بکند؟او هنوز بچه بود!دیرمی بازویش راگرفت:(حاضری؟)
ویرجینیا سرش را به علامت بله تکان داد.او هیچوقت حاضر نبود.(خانمها وآقایان...لطفاًیک لحظه...)
نوشیدنی گلویش را سوزانده بود.دیرمی ادامه می داد:(لطفاًگوش کنید...آقای میجر تشریف بیارید...)
همهی سرها به سوی آنها چرخید(ما امشب یک سورپرایز براتون آمـاده کردیموالـبته یک هـدیه ی سال نو برای آقای میجر...بهترین پدربزرگ دنیا!)
هـمهکف زدند.صدا درگـوش ویرجینیا پیچید و سرش گیج رفت!خاله دبورا رادید.چرادیرمی هنـوز هم داشت حقـیقت پرنس بـودنش را مخفی می کـرد؟این سوالمرتـببزرگتر و مهمتر می شد!(شایـد براتون خیلی ناگهانی بشه اما ما تصمیمگرفتهبودیم امشب اعلام کنیم)
داشت می افـتاد.دلش می خـواست همه چـیز به فوریت تمام شود تا بتواند به اتاقش,به تختش پناه ببرد و تا
نفس در سینه دارد بگرید و دیرمی چقدر خونسرد بود:(فکرکنم همتون حدس زدید چی می خوام بگم!؟)
ویرجینیالوسی را دید.از شدت ناراحتی مثل او داشت می افتاد اگر بازویجسیکانبود!نورارا دید.لبخندش در حال تشکیل شدن بود.براین با ناباورینگاهش می کرد.لعنت برپرنس کجا بود؟اما نه چه بهترکه نبود! آنـوقـتویـرجینیا نمی تـوانست ساکـتبـماند مطمعناً پرنس هم نمی تـوانست!(من وویرجـینیا مدتهاست همدیگه رودوست داریم و...)
نه او پرنس را می خواست,رجینالد را,شیطان را,نه این نمی توانست اتفاق بیفتد!(و تصمیم گرفتیم به زودی ازدواج کنیم...)
وانفجار تشویق!ویرجینیا دیگر ازآن لحظه به بعد چیزی نفهمید.ازآغوشی بهآغوشدیگر میرفت و صداها را تـشخیص نمی داد.پـدربزرگ متـعجب و شاد شده بودامانه آنقدرکه ویرجینیا فکرش را می کرد! نـورا مرتب بغلش می کرد و تبریکمیگفت.لوسی همراه عده ای برای رفتن آماده می شد.و عده ای از جمله زنداییالیت دور او حلقـه زده بـودند و متلک بـارش می کردند:(اوه ویـرجینیاتوخیلی احمق بودی و ما خبر نداشتیم...با یک غریبه؟تو فکرکردی دیرمیکیه؟یکمیجر؟)
خوب آنـها نمی دانستند دیـرمی یک سویینی است و البته ازهمیشان انتظار میرفت عصبانی شده باشند با توجه به مساله ی ثروت!آخریندقایق آن شب همچون مهدرخواب نامفهوم بود او شدیداً سرگیجه گرفته بود وقدرت حرف زدن نداشت.اومست شده بود و خبر نداشت.
در راه اتاقش بود.کسی او را درآغوشش می برد(اولین بارته شامپاین می خوری؟)
ویرجینیا خندید.صدا را نشناخته بود.
***

آوینا
12-21-2011, 15:24
صـبح باگرمایی درکمرش بیدار شد.سرش شدیداً درد می کرد و حالت تهوعداشت.خواب آلود چرخید تـا ببیندچه چیـزی به کمرش چسبـیده که تن *** دیـرمیرا دیـد!کنارش خوابیـده بود!آنچنان سریع و با وحشت نشست که دیرمی هم ازخواب پرید و ویرجینیا تازه متوجه *** بودن خودش شد!ملافه را تاسینهبالاکشید و بـا چشمان از حدقـه درآمده به دیـرمی زل زد.صدای قلبش در مغزشاکو می داد.یعـنی چیزی شده بود؟دیرمی خمیازه کشان چشم گشود:(صبح شده؟چهزود؟)
ویرجینیا می لرزید.اوکی به تختش آمده بود؟چرا و به اجازه ی چهکسی؟اصلاًچرا هر دو *** بودند؟بـه خود نیرو داد و پرسید:(تو اینجا چکار میکنی؟آه خدای من...دیرمی چرا اینجایی؟)
دیرمی با تعجب به او زل زد.درآن صبح باآن تن سفید و صاف و موهای پخش شدهبر بالش بسیار فریبنده و زیبـا دیده می شد اما ویـرجینیاآنـقدر نـاراحتبودکه جـذابیت او را درک نکند!(تو چته؟خوب ما زن و شوهر خواهیم شد...)
(خواهیم شد دیگه حالاکه نیستیم؟!)و بناگه بخودآمد:(اوه نه!توکه با من...اوه خدای من....توکه...)
و اشکی از تـرس و خجالت در چشـمانش حلقه زد.دیرمی بر روی ساق دستش بلندشد:(تو چرا اینـجوری می کنی؟)
ویرجینیا ملافه را سپرکرد و از تخت پایین پرید:(دیرمی بگوکه به من دست نزدی!)
(حالامگه چی شده؟)
ویرجینیا دادکشید:(چی شده؟من مست بودم و چیزی حالیم نبود!)
(منم همینطور!)
(دروغ نگو!)
و با وحشت عظیمی که تنش را به ارتعاش درآورده بود,خم شد و ملافه راکشیداما دیرمی دست انـداخت و مانع شد.ویرجینیا واردکشمکش جدی شد:(بذار ببینم!)
دیـرمی خیلی قـوی بـود و با خونسردی حرکات دیـوانه وار ویرجینیا را تحملمی کرد:(ویرجینیا تمـومش کن! ...ما بالاخره امروز زن و شوهر خواهیم شد!)
(امروز؟)
دیرمی نشست:(بله امروز...فکرکنم دیر هم کردیم!)
ویـرجینیا انگار تمـام تصمیمات و اتـفاقات دیشب را فـراموش کرده بـاشد,بـاز او را دیـرمی میـجر ناشناس
می دید و خود را عاشق پرنس سویینی مو طلایی!(نه امروز نمی شه!)
(باید بشه!ما دیشب تمام حرفهامونو زدیم!)
نه درآن لحظه نمی توانست به دیشب فکرکند.آن صبح بقدرکافی ناراحت کنندهبود!تاحواس دیرمی نبود ملافه راکشید اما دیرمی هم همزمان ملافه ی اصلی رویدشک راکشید وجمع کرد!او با تل مچاله شده ی ملافه اینطرف تخت نشسته بود وویرجینیا با ملافه ی بازآنطرف تخت ایستاده بود.دلش گواه بد می داد.بـه سویدیرمی راه افتاد:(بده ببینم...لطفاً...)
دیرمی به سرعت بلند شد و بقچه ی ملافه را زیر بغلش زد:(ویرجینیا لطفاً بس کن...بچه بازی در نیار!)
ویرجینیا به او رسید و دست انداخت تا از او بقاپد اما دیرمی مچ دستش راگرفت و ویرجینیا دیوانه تـر شد: (بده به من لعنتی...)
دیرمی با خستگی هلش داد و غرید:(تمومش کن ویرجینیا!شب عالی بود,با این حرکات احمقانه و دمـوده خرابش نکن!)
شب عالی؟!ویرجینیا خشکید و دیرمی به راحتی او را دور زد و همراه ملافه خارج شد.
***

آوینا
12-21-2011, 15:24
بدون خوردن صبحانه خود را به حمام رساند و دقایق طولانی در وان نشستوگریست.نشانی که دلیل بر ازدواجشان بـاشد پـیدا نکرده بـود اما بـاز هم میتـرسید و اینرا حق خود می دانست.در عین حال که فکر ازدواج نمی کرد در عرضیک ساعت نامزد شده بود و شاید یک ساعت بعدش زن شده بود!ایـن انصاف نبود.اوبرای شوهرش,برای نامزدی اش,برای اولین عشقبازی اش کلی فکرکرده بود.
تازه حوله به تن از حمام درآمده بود و جلوی آینه موهایش را سشوار میکشیدکه دیرمی سر زده داخـل شـد.ویرجینیا عـصبانی و شرمگین قسمتهای بیرونمانده ی سینه اش را مخفی کرد:(چرا بی اجازه اومدی؟ برو بیرون!)
دیرمی متعجب سر جا ماند:(اما چرا؟از من خجالت می کشی؟)
ویرجینیا بناچار پشت پرده ی وان دوید:(آره...حالامی شه بگی چرا اومدی؟)
از پشت نایلون دیدکه دیرمی به سوی آینه رفت:(می خواستم قرار مراسم رو تنظیم کنم کلیسای ژان پل تا شش عصر...)
ویرجینیا نالید:(امروز؟)
دیرمی نفس عمیقی از شدت خشم کشید اما باز با ملایمت گفت:(خبر داری دایی رو تهدیدکردند؟)
ویرجینیا با عجله پرده راکنار زد:(چی؟!)
دیـرمی نگاهش نکرد.درآینـه موهایش را درست می کرد:(گفـتند یک میلیون دلارندی یکی از بچه هاتو می کـشیم و حالانه لـوسی,نه سمـنتا و نه کارل جـراتاز خـونه دراومـدن نـدارند!)و بـه سوی او برگشت: (بنظرت ما وقت زیادیداریم؟)
ویرجینیا خجالت شده بود:(ازکجا معلوم کار اونه؟)
(من نمی تونم به اندازه ی تو خوشبین باشم...خوب چی می گی؟)
(اگه ممکنه به من فرصت بده...لااقل یک روز!)
چهره ی دیرمی در هم کشید:(خیلی خوب...فردا عصر چطوره؟)
ویرجینیا نفس راحتی کشید:(خوبه ...متشکرم!)
دیرمی به تندی برگشت و به سوی در رفت.ویرجینیا با احساس دلسوزی از اینکهاو را رنجانده باشد در پی او دویـد و به بهانـه ی پرسیدن سوالی که شب قـبلفکر او را مشغـول کرده بود نگه اش داشت:(راستی تو چرا به همه نمی گی کیهستی؟)
دیرمی روبرویش ایستاد:(نمی تونم...حالانمی تونم!این ریسک بزرگیه...اونفعلاً امیدواره من حافظه ام رو بدست نیاوردم و اگه بفهمه می زنه به سیمآخر...اون آدمهای قوی اجیرکرده که با هر قدم اشتباه ما ممکنه خسارت جبرانناپذیری بزنه ما مجبوریم تا بسته شدن کامل دستهای رجینالد احتیاط بکنیم!)

آوینا
12-21-2011, 15:24
ویرجینیا هنوز مشکوک بود:(تو اینطور فکر می کنی؟)
(خوب اگه می خواهی امتحان بکنیم در هرصورت من یک جون بیشتر برای از دست دادن ندارم همینطور بقیه!)
باز می خواست برودکه ویرجینیاگفت:(لااقل به براین بگیم اون دوستت داره وخیلی بخاطر رفتار...رجینالد عذاب کشیده!)
دیرمی ملایمتر شد:(منم اونو دوست دارم و به همین خاطر نمی تونم روی جون اون ریسک بکنم...)
و باز حرکت کرد اما ویرجینیا اینبار دستش راگرفت و با عجله پرسید:(ما دیشب...با هم شدیم؟)
دیرمی جواب نداد.بنظر می آمد عصبانی شده بود.بغض گلوی ویرجینیا را بدردآورد:(لطفاً بگو...)
(نمی دونم...منم نمی دونم ویرجینیا...منم مست بودم و چیزی یادم نیست!)
ویرجینیا از شدت شرم سر به زیر انداخت:(پس چرا نذاشتی ملافه رو ببینم؟)
(چون تو خیلی ناراحتم کردی و قلبم رو شکستی!انگارکه ازم متنفر بودی!)
ویرجینیا با ترحم سر بلندکرد:(متاسفم...من فقط ترسیده بودم!)
دیرمی با انگشتانش موهای خیس او را شانه کرد:(از من ترسیدی یاا ز زن من شدن؟)
(نه خوب من فقط ترسیده بودم چون...هیچوقت...با هیچکس...)
و از شدت شرم نتوانست ادامه بدهد!دستهای دیرمی دور تنش حلقه شد:(اوه کوچولوی عزیزم...)و سر خم کرد:(کی می خواهی مال من بشی؟)
و سعی کـرد او را بـبوسد.ویرجینـیا با اکراه سرش را فـراری داد اما دیـرمیمداومت کرد و این بوسه بسیار لطیف تر و لذت بخش تر از بقیه شد بطوری کهویرجینیا متوجه شد خودش هم متقابلاًدارد او را می بوسد و ایـن باعثامیـدواری دیـرمی شد.او را بـغل کرد و سر بـر شانه ی لختـش گذاشت:(باورمنـمی شه دارم زندگی ام رو پس می گیرم...کاش همه چیز زود تموم بشه!)
بناگه دل ویرجینیا شدیداً به حال او سوخت.فکر اینکه او بعد از بدست آوردنحافـظه اش چقـدر ناراحت شده و وحشت کرده بود,چطور تحمل کرده و ساکت ماندهبود,دور از خانه و زندگی و مادر,دور از اسـم و شخـصیت اصلی اش و دیـدنبیـگانـه در جـای خـود,صاحب هـمه چـیز او و نـداشتـن تـوانایی اثـبات و
بی احترامی وگستاخی و قدرنشناسی رجینالد و شاهد مشکلات و از هم پاشیدگیفامیل بودن بدون قدرت جلوگیری,بسیار رنج آور بود و از طرف دیگر بسیار زیبابودکه اومی توانست پسرخاله اش را,پرنس اصلی و بی گناه را به خانه وخانواده برگرداند به پاس کمک او بـرای راضی کردن پـدربزرگ برای قـبولش!بلهویرجینیا بالاخره فرصت تلافی کردن پیداکرده بود.
بعد از رفتن نامزدش یک دست لباس راحتی پوشید و برای سرک کشیدن به پایینرفـت.خداخدا می کرد بـا پدربزرگ روبـرو نشود.می دانسـت این تصمیم ناگهانیازدواجـشان او را به شک انداخته بود.در پایـین اوضاعی بودکه اوحتی برای ردشدن هم راه پیدانمی کرد.کارگرها اطراف را جمع می کردند.خدمتکارها برگـشتهبودند و عـده ای از فامیـل از جمله خـاله دبـورا و دخـترها و ارویـن وفـیونا و هـلگا دور دیرمی و پـدربزرگ حلقه زده بودند!ویرجینیا با نگرانیبه جمع نزدیک شد تا ماجرا را بفهـمد.جمع به محض دیدن او باز شد و نورا باهیجان گفت:(سلام عروس خانم...چقدر می خوابی؟)
خـاله دبورا غرید:(شماها دیونه شدید؟دیرمی می گه باید فردا ازدواج کنیـم...یک روزه که نمی شه کاری کرد!)
هرکس چیزی می گفت و او باگیجی گوش می کرد.مجبور نبود جواب بدهد.از دستهمیشان خسته بود تا اینکه پدربزرگ دست او راگرفت:(یک لحظه با من بیا...)
بله وقت بازجویی رسیده بود.ویرجینیا ناامیدانه به دیرمی نگاهی انداخت و او زمزمه کرد:(مجبوریم!)

آوینا
12-21-2011, 15:24
ویرجینیا منظورش را فهمید!
وقتی وارد خلوتگاه پدربزرگ یعنی کتابخانه شدند,پدربزرگ بدون معطلی در رابست و پرسید:(تو چت شده دختر؟چرا در مورد دیرمی چیزی به من نگفتی؟)
ویرجینیا با خجالت گفت:(خیلی ناگهانی شد بابابزرگ...متاسفم!)
(چرا ناگهانی شد؟تو بایدکلی در این مورد فکر می کردی این ازدواجه شوخی نیست و تو هنوز بچه ای!)
ویرجینیا سر به زیر انداخت.جسد دایی مرتب جلوی چشمانش می آمد و البته شادی بی حد پرنس!او قاتل بود!(لااقل بذارید یک مدت بگذره بعد!)
نـه او دیگر حاضـر به دیـدن جسد دیگـری خصوصاً مال پـدربزرگ نبـود,از پـرنس بعـید نبود!(نمی تونیم
بابا بزرگ...ما می خواهیم فردا ازدواج کنیم!)
(این تصمیم دو تا تونه؟)
(بله...)
(اما چرا؟)

آوینا
12-21-2011, 15:24
تا دست رجینالد به او نرسد!(ما دوست داریم همه چیز زود تموم بشه!)
(این طوری که به چیزی نمی رسیم,مراسم,کلیسا,رستوران,گل ها...تزئینات...)
تـازه معنی اش را می فهـمید.او واقعاً داشت ازدواج می کرد!(ما از تشریفات خـوشمون نمیاد...یک مراسم مختصر و...)
ماه عسلی طولانی و وحشیانه!به گفته ی کارل!این آرزوی ویرجینیا بود...(من برای توکلی آرزو داشتم!)
ویرجینیا با علاقه لبخند زد و پیرمرد ادامه داد:(احساس می کنم مشکلی هست,شمادو تا یک جوری شدید چی شده به منم بگید!)
ویرجینیا از حدس او وحشت کرد و پدربزرگش از چهره او در حـدسش مطمعـن شد:(به من بگو ویرجینیا شاید راه دیگه ای باشه؟)
بازویرجینیا دو دل شد.می توانست بگوید؟باید می گفت؟شاید بهتر بود او همهچیز را بداند و مانع شود اما یـا ریسکش؟اگر جلوی رجینالدگرفته می شد شایدبه سیم آخر می زد!دیرمی حتماً چیـزی می دانست که تا به حال صبرکرده بود.اورجینالد را می شناخت,او هم یک جان بیشتر برای از دست دادن نداشت وشایداگـر دست از پـا خطا می کرد باعث مرگ او هـم می شد!پـدربزرگ موهای او رانوازش کرد:(چی شـده ویرجینیا؟)
ویرجینیا دوباره به او خیره شد:(ما همدیگه رو دوست داریم و نمی تونیم صبرکنیم...همین!)
و باخستگی لبخند زد تا بلکه پیرمرد راقانع کند و پدربزرگ خندید:(نکنه شماها باهم خرابکاری کردید؟)
ویرجینیا از شدت خجالت داد زد:(نه پدربزرگ!)
پیرمرد چشمک زد:(دروغ نگو!)
و در زده شد.دیرمی بود:(آقای میجرکارگرهاکارشون رو تموم کردند و دارند می رند...)
پدربزرگ به سویش رفت:(ای شلوغ!)
وگونـه ی دیرمی را نوازش کرد و خارج شد!دیرمی متعجب به چهره ی سرخ شده ی ویرجینیا نگاه کـرد: (چی شد؟چی گفتی؟)
ویرجینیا غرید:(مگه غیر از دروغ شانس دیگه ای داشتم؟)
(وَ...)
(وآبرومون رفت!)

آوینا
12-21-2011, 15:25
دیرمی وحشتزده خندید و ویرجینیا را هم خنداند.آمدن فیونا مانع شد:(اجازه هست؟)
دیرمی کنار رفت و فیونا وارد شد.ویرجینیا فهمید برای چه آمده:(فیونا مجبور نیستی!)
فیونا شرمگین گفت:(نه...من باید معذرت بخوام!)
ویرجینیا بی حوصله تر وگرفتارتر ازآن بودکه با او وقت تلف کند:(تو حق داشتی...هرکس دیگه ای جای تو بود همین کار رو می کرد)
فیونا سر به زیر انداخت:(تو خیلی پردرک هستی!)
ویرجینیا به سوی در رفت:(من همه چیز رو فراموش کردم!)
***
تـا عصر سر ویرجـینیاآنقدر شلوغ بـودکه حتی فـرصت نکرد چیـزی بخورد.این میرفت او می آمد.اینرا تنـظیم می کـردند,آنـرا انتخاب می کـردند,مشورت میکـردند,تصمیم می گرفـتند,بیـرون می رفتـند,بر
می گشتند,طرح کیک,نوع گل,مدل لباس,محل ماه عسل,ساقدوشها,شکل کارتها,لیست مهمانان,تزئینات سالن...ازدواج چقدر تشریفات داشت!
ساعت هفت تقریباً تمـام سفارشات داده شد و همه به منظور رسیدگی به کارهایخودشان وآمـاده شدن بـرای مراسم فـردا پخش شـدند و ویرجیـنیا بالاخره فرصتکرد بـا موهای مخـتصر بافـته شده و لباس زیر کوتـاهی,خود را برای استراحتبه اتاقش برساند.انگارکه دزدآمده بود.لباسها ازکشوها بـیرون ریخته شدهبود.روی تخت پر از ژورنال بود و میز توالت بهم ریخته بود.ویرجینیا روی تخترا جمع می کرد تا جـایی بـرای خواب داشته باشدکه در اتاقش به صدادرآمد.ویرجینیا بلوزآبی دیرمی را بتن کرد و براین وارد شد. گرفته و حتیخشمگین بود:(سلام ویرجینیا...می دونم خیلی خسته ای اما باید باهات حرفبزنم.)
ویرجینیا فهمید او هم برای گرفتن جواب آمده!براین در را بست اما همانجا ماند:(خـطری پیش اومده مگه نه؟)
ویرجینیا سعی کرد بی اعتنا باشد:(نه...چطور؟)
(چرا داری ازدواج می کنی؟)
ویـرجینیا می دانست عـاشق دیرمی بـودن بهانه ی مناسبی برای براین هوشیارنبود و سکوت او براین را بـه یقین رساند:(حالاوقتش نیست دیرمی هم اوننیست...خودت می دونی...موضوع چیه؟)
ویرجینیا سر به زیر انداخت:(مجبور شدم براین...مثل تو!)
(هیچ چیز نمی تونه تو رو مجبور به ازدواج با دیرمی بکنه!)
ویرجینیا لب تخت نشست و براین به سویش آمد:(چی شده ویرجینیا؟)
(خیلی دلم می خواست می تونستم بهت بگم اما می ترسم!)
براین روبرویش رسید.دست در جیبهای شلوار سیاهش داشت:(از چی می ترسی؟)
ویرجینیا به چشمان نگران او خیره شد:(از حقیقت!)
(شاید حقیقت چیز دیگه ای و تو داری اشتباه می کنی؟)

آوینا
12-21-2011, 15:25
ویرجینیا دو دل شد.یعنی ممکن بود؟براین کنارش نشست:(بگو دیرمی چطور تونست قانعت بکنه؟)
(می ترسم خیلی ناراحت بشی!)
(اگه تو تونستی تحمل کنی منم می تونم!)و بعد ازکمی مکث پرسید:(موضوع درباره ی پرنس؟)
ویرجینیااحساس میکرد اگر همه چیز را بگوید سبک تر می شود.او به مشورتکردن نیازداشت وبالاخره بـراین باید موضوع را می فهمید چه فرقی می کرد یکروززودتر!(راستش دیرمی می گه مقصر همه چی پرنس!)
براین بر خلاف تصور ویرجینیاآرام بود:(چه دلیلی هست که اون اینقدر بد باشه؟)
(دلیل این که اون...اون نیست!)
(یعنی چی؟)
(ببین یک چیزی می گم قول بده بین ما بمونه!)
(قول می دم.)
(دیرمی مدتهاست حافظه اش رو بدست آورده!)
براین وحشت کرد:(جدی؟)
(بله و اون کسی که ما فکرش رو می کردیم!)
براین با ناباوری گفت:(پرنس؟)
ویـرجینیا سـر تکان داد و بـراین خندید:(این امکان نـداره...اون...نـه نمی شه...چشمها,موهـا,قـیافه...نـه اون
نمی تونه پرنس باشه!)
(اما توگفته بودی اون بیشتر به پرنس قبلی شبیه؟)
(من اخلاق و رفتارش روگفتم!)
(خوب همین کافیه...همه می گفتند عوض شده!)
(چرا اون باید با وجود متنفر بودن پیش بابابزرگ بمونه؟)
(چون حافظه اش رو از دست داده بود!)
(خدای من...اون شش سال توی کما بوده...)و بازکمی فکرکرد:(اگه دیرمی پرنس پس اون یکی...)

آوینا
12-21-2011, 15:25
ویرجینیا بخیال آنکه جواب می خواهد برایش کامل کرد:(اون رجینالد فلوشر...پسر یک پلیس...)
براین خونسردانه گفت:(پس اون رجینالد...منم فکر می کردم دیرمی باشه...)
ویرجینیا متعجب شد:(تو رجینیالد رو می شناختی؟)
(سیزده سالگی پرنس منو باهاش آشناکرد!)
ویرجینیا از این رابطه گیج شد.اینهمه سال؟(چرا؟)
بـراین از همه چـیز بی خبرگفت:(خوب چون پدر رجینالد اجازه نمی داد پرنس بهاون نـزدیک بشه پرنس هم از من کمک می خواست...در ضمن گفتم که ما دوستهایخیلی خوبی بودیم!)
ویرجینیاگیج تر شد:(یعنی چی؟چرا پدرش نمی ذاشت؟)
(هرکس بود نمی ذاشت...شوهر خاله زنش رو با وجود اینکه رجینالد توی شکمشبود ول کرده بود و بـا خاله ازدواج کرده بود اگرآقای فلوشر نبود رجینالدبی پدر...)
ویرجینیا احساس دردی در سرش کرد:(پرنس و...رجینالد برادرند؟)
براین وحشت کرد:(مگه تو نمی دونستی؟منم فکرکردم دیرمی بهت گفته...خدای من!)
بـرادر!آنها بـرادر بودند!اینـهمه شباهت؟!براین بازوی ویرجینیا راگرفت:(به هیچکس نگـو...لطفاً...این یک رازه...)
ویرجینیا سرگیجه گرفته بود.این بود علت آن توجه ها و پچ پـچ ها ونگاهها,این بود علت برآشفتن پرنس در شب ورود دیرمی,این بود علت نزدیکی درحیاط خانه یشان,این بود علت اصرار پرنس برای فـهمیـدن بازگشت حافظه یدیرمی و البته ترحم وکمک دیرمی به پرنس وقتی سرش زخمی شد یابرای حرف زدندربـاره ی خاله دبـورا به خانه یشان رفته بود.مثل یک برادر خوب!براینزمزمه کرد:(اینه که منوگیج کرده اونها شبیه هم هستند...شبیه آقای سویینی وشناختنشون سخت تر شده!)
در درون ویـرجینیا غـوغا بود.آن دو پسر زیبا اما متفاوت!شب مستی پرنسمقابل چشمانش آمد"حالابه بابا چی بگم؟بگم بد قولی کردم؟"با صدای براین بهخودآمد:(تو چرا داری با دیرمی ازدواج می کنی؟)
(بخاطر اون...رجینالد...آخرین هدفش یک سوم ثروت پدربزرگ!)
(پس بالاخره موضوع ارث رو فهمیدی؟من می خواستم زودتر به تو بگم اما ترسیدمخرابکاری بکنی و لو بدی چون امیدوار بودم اشخاص کمتری خبر داشته باشند...)
(خیلی زودتر خود رجینالد بهم گفته بود!)
(یعنی چی؟چرا باید بگه؟)
(نمی دونم...شاید می خواسته به این روش قانعم بکنه!)
(خوب تو می تونی بجای ازدواج,ثروت رو به بابابزرگ برگردونی؟)
(اونوقت رجینالد مستقیم سراغ بابابزرگ می ره!)
(ما می تونیم به همه بگیم و رجینالد روگیر بیندازیم!)
(اون آدمهای خطرناکی داره که برای اجرای تمام این نقشه ها ازشون کمک گرفتهاگه بدون مدرک همه چیز رو فاش کنیم ممکنه به بابابزرگ صدمه بزنه!)
(بابابزرگ مَرده,قویه می تونه از خودش مواظبت بکنه...بادی گارد* می گیرهیک کاری می کنه,تو نباید خودتو فدا بکنی؟)و باهیجان گفت:(همه چیز رو بهبابابزرگ می گیم و ثروت رو انتقال می دیم!)
ویرجینیا ناراحت شد:(نمی شه براین...نمی تونم!)
بـراین هنوز مشتاقانه سرعقیده اش بود:(چرا نمی شه؟تا دیر نشده همه چیز رو بهم بزن... توکه هنوز ازدواج نکردی پس...)
ویرجینیا با شرم سر به زیر انداخت:(نمی دونم...شایدکرده باشم!)
(چی؟نه...خدای من...تو نباید می ذاشتی!)

آوینا
12-21-2011, 15:25
در درون ویـرجینیا غـوغا بود.آن دو پسر زیبا اما متفاوت!شب مستی پرنسمقابل چشمانش آمد"حالابه بابا چی بگم؟بگم بد قولی کردم؟"با صدای براین بهخودآمد:(تو چرا داری با دیرمی ازدواج می کنی؟)
(بخاطر اون...رجینالد...آخرین هدفش یک سوم ثروت پدربزرگ!)
(پس بالاخره موضوع ارث رو فهمیدی؟من می خواستم زودتر به تو بگم اما ترسیدمخرابکاری بکنی و لو بدی چون امیدوار بودم اشخاص کمتری خبر داشته باشند...)
(خیلی زودتر خود رجینالد بهم گفته بود!)
(یعنی چی؟چرا باید بگه؟)
(نمی دونم...شاید می خواسته به این روش قانعم بکنه!)
(خوب تو می تونی بجای ازدواج,ثروت رو به بابابزرگ برگردونی؟)
(اونوقت رجینالد مستقیم سراغ بابابزرگ می ره!)
(ما می تونیم به همه بگیم و رجینالد روگیر بیندازیم!)
(اون آدمهای خطرناکی داره که برای اجرای تمام این نقشه ها ازشون کمک گرفتهاگه بدون مدرک همه چیز رو فاش کنیم ممکنه به بابابزرگ صدمه بزنه!)
(بابابزرگ مَرده,قویه می تونه از خودش مواظبت بکنه...بادی گارد* می گیرهیک کاری می کنه,تو نباید خودتو فدا بکنی؟)و باهیجان گفت:(همه چیز رو بهبابابزرگ می گیم و ثروت رو انتقال می دیم!)
ویرجینیا ناراحت شد:(نمی شه براین...نمی تونم!)
بـراین هنوز مشتاقانه سرعقیده اش بود:(چرا نمی شه؟تا دیر نشده همه چیز رو بهم بزن... توکه هنوز ازدواج نکردی پس...)
ویرجینیا با شرم سر به زیر انداخت:(نمی دونم...شایدکرده باشم!)
(چی؟نه...خدای من...تو نباید می ذاشتی!)
*body guardنگهبان شخصی.
ویرجینیا هنوز نمی توانست سر بلندکند:(نفهمیدم چطور شد...هنوز مطمعن هم نیستم!)
(اگه می خواهی بریم دکتر؟)
ویـرجینیا نگاه کوتـاهی به او انـداخت.بجای اوگـونه های براین گل انداخته بود!(فعلاًمشکل مهمتر از ایـن داریم!)
براین حرف را عوض کرد:(تو مطمعنی دیرمی راست می گه؟)
ویرجینیا نگران شد:(چطور؟)
(هفته قبل یک نامه ی حقوقی به خاله دبورا رسیده که پرونده ی مرگ شوهرش بسته شده ظاهراًثابت شده جویل قربانی سوءقصد دایی هنری شده!)
ویرجینیا شوکه شد:(خدای من!جدی می گی براین؟)
(و من فکرکردم شاید پرنس فهمیده و انتقام پدرش رو از دایی گرفته!)
(اما چطور ممکنه؟دایی اواخر نوامبرکشته شده و خیلی زودتر از اون,زودتر ازاومدن دیرمی گم شده بود!)
(فقط اینجای مساله است که گیجم کرده...پرنس باید یک جورهایی زودتر فهمیده باشه؟)
(مثلاًچطوری؟)
(نمی دونم...شاید ازکسانی کمک گرفته مثلاًاز پلیسها و یا وکلاوکاراگاها و...)
دانشجوی حقوق؟!یعنی ممکن بود؟(خود پرنس پیداکرده!)
(چی؟)
(پرنس دانشجوی هنر نیست...اون حقوق می خونه!)
(ازکجا فهمیدی؟)
(کتابهاشو دیدم و حتی بخاطر این کار دعوا و تهدیدم کرد!)
(اگه تهدیدکرده معلومه مساله خیلی براش جدی و سری بوده!)
(هیچکس نمی دونه,حتی خاله...حتی میبل!)
(یعنی اون هنوز هم پرنس و دیرمی رجینالد؟)
(اونوقت بازم چیزی عوض نمی شه اون دایی روکشته و قاتله!)
(بقیه چی؟معلوم نیست که بقیه هم کار اون باشه؟)
(اما اونها برادرند وآقای سویینی پدر هر دوشون!)
(رجینالد همیشه از پدرش متنفر بود...می گفت انسان ترسویی بوده که با تهدید حاضربه ول کردن زندگی و خوشبختی اش شده!)
ترسو؟پرنس هم گفته بود پدرش ترسو بود!یعنی او رجینالد بود؟براین از جابلند شد و به سوی پنجره رفت :(چطوری می تونیم بفهمیم کدومیک پرنس؟)

آوینا
12-21-2011, 15:25
ویرجینیا زیرلب گفت:(برای فهمیدن دیگه خیلی دیره!)
شب شده بود.کارها تقریباً تمام شده بود.تالار رزرو شده بود.کلیسا تزئینشده بود.کارتها فرستاده شده بود و حتی لباس عروس خریداری شده بود اماویرجینیا دودل تر و افسرده تر و نگرانتر ازآن بودکه توجه بکند خالهدبوراکمکش می کرد لباس را پروکند.مدل بسیار ساده ای داشت.بالاتنه,تاپ تنگیداشت که بجـای آستین,دو بند باریک بر شانـه ها داشت.پاییـن تنه بلند وشل,تماماً ابریشم,پر از مرواریدهای دوخته شده به شکل رز داشت.ویـرجینیااصلاًبـیاد نداشت لبـاس راکی و چطوری انتخاب کرد.تنها بودند:(ویرجینـیاتوی این لباس خیلی خوشگل دیده می شی!)
(روابط شما باآقای استراگر چطور پیش می ره؟)
(خوبه فقط رفتار پرنس خیلی ناراحتم می کنه!)
پرنس,رجینالد,نامش هر چه که بود ویرجینیا هنوز عاشقش بود و یادآوری اش اورا به لرز می انداخت اما سـعی کردکاری نکنـدکه خاله متوجـه بشود:(شمانـباید به عقیده ی اون اهمیت بدید...هـرکسی یک طرز زندگی داره!)
خاله در حالی که زیپ پشت لباس ویرجینیا را می بست گفت:(درسته اما پرنس همه چیز منه دلم می خواد شادی و رضایتش رو ببینم)
(اگه اون پسرتونه باید از خوشبختی شما شاد بشه!)
مثل دیرمی!خاله او را به سوی خود برگرداند:(بذار ببینم...کمرش زیاد تنگ نیست؟)
ویرجینیا به چهره ی زیبا اما دردکشیده ی خاله اش خیره شد:(هنوز خبری ازش نیست؟)
خاله تور را بر سرش انداخت:(نه فقط دیشب تـوی حیاط دیـدمش...اصلاًبـاهامحرف نـزد حتی نگاهم هم نکرد,چند بار در خونه رفتم اما اجازه ندادکسی در روبازکنه...بیچاره میبل پشت پنجره گریه می کرد.)
به زبان ویرجینیاآمد بگوید"اوپسرت نیست" اما به زحمت جلوی خودراگرفت!(دیشب وقتی تو روجلوی همه بوسید خیلی خوشحال شدم فهمیدم بالاخرهعاشق شده...آخه می دونی,اون هیچوقت عاشق نشده بود هیچوقت دختری رو نبوسیدهبود اون مثل گل پاک بود...)
اشک در چـشمان خاله حلقه زد.بغـض ویرجینیا هم بادکرد,دیشب آن حرفها,آنآغوش,آن بوسه...چقدر زیـبا بود!خاله بـا تمسخر خندید:(از وقتی تو اومدیفکر می کردم تو و پرنس عاشق هم شدید و بالاخره با
هم ازدواج می کنید و تو می شی عروس من)
بله او داشت با پرنس ازدواج می کرد و می شد عروس خاله!(چرا ویرجینیا؟تو عاشق پسرم نبودی؟)
بغض گلوی ویرجینیابه چشمانش فشارآورد وبرای آنکه خاله اشکهایش راکه آمادهی سرازیر شدن بودند نبیند,به سوی تخت برگشت:(خاله شما از ازدواجتون راضیهستید؟)
خاله ناله کرد:(خدای من!تو چرا این سوال رو می پرسی؟)
ویرجینیا با تعجب به سویش برگشت:(چطور؟)
خاله وحشتزده به سویش رفت:(چی شده ویرجینیا؟به من بگو!)
ویـرجینیا به او زل زد.چقدر دوست داشت او مادرش بود,ایستاده در اتاقش,درشب قبل از عروسی,بـغلش می کرد و دلداری اش می داد و او می توانست همه چیزرا بگوید و درآغوشش بگرید!خاله دستهای او را گرفت و با عجله گـفت:(تو بایدبری ویرجینیا...تا دیر نشده از اینجا برو!)
ویرجینیا متعجب وگیج شد:(چرا؟موضوع چیه خاله؟)
خاله اش رسماً می لرزید:(نمی تونم توضیح بدم...این فقط یک احساسه...)
(چی؟)

آوینا
12-21-2011, 15:25
(تو در خطری!)
بناگه در به صدا درآمد و ویرجینیا اجازه ی ورود داد.دیرمی بود.با بلوز وشلوارآبی کمرنگ,زیبا اماخسته درآستانه ی در ظاهرشد:(ویرجینیا می شه یکلحظه...)
و با دیدنش در لباس عروس خشکید.خاله با نارضایتی زمزمه کرد:(من دیگه باید برم...)
ویرجینیا به بدرقه اش تا در اتاق رفت.خاله رو به دیرمی که هنوز درآستانه یدر مانده بود و هنوزچشم در ویرجینیا داشت گفت:(آقا داماد تبریک میگم...بهترین دختر دنیا رو بدست آوردید!)
دیرمی با خجالت خندید:(می دونم ماما!)و بناگه بخودآمد:(آه لطفاً خانم استراگر منو ببخشید...من...)
خاله خندید:(عزیزم راحت باش...من مادر براین هم شدم!این برای من افتخار بزرگی!)
دیرمی با وحشت به ویرجینیا نگاه کرد ویرجینیا هم خندید!بعد از رفتنخاله,ویرجینیا معذب از نگاه غریب او غرید:(نمی دونی عروس و داماد نباید شبقبل از عروسی همدیگه رو ببینند؟شگون نداره!)
دیرمی به در بسته تکیه زد:(بیا اینجا!)
ویرجینیاکمی ترسید:(چرا؟چیزی شده؟کاری کردم؟)
دیرمی پچ پچ وارگفت:(آره...بیا!)

آوینا
12-21-2011, 15:26
ویرجینیا بیشتر ترسید و حتی قدمی عقب گذاشت:(چکارکردم؟)
دیرمی لبخند ترسناکی زد:(چکارم کردی؟عاشقم کردی...دیونه ام کردی...بیا اینجا!)
قلب ویرجینیا لرزید:(اَه منوترسوندی!)و به منظور ردگم کنی به سوی آینهچرخید,تور را ازسرش برداشت و در حالی که موهایش را باز می کردگفت:(راستیمن یک فکری کردم!)ازآینه دیدکه دیرمی از درجدا شـد و به سوی او راهافتاد.خدایا چقدر شبیه پرنس بود؟!(می گم چطوره چیز کنیم...من همه چیز روبه بابا بزرگ بگم و...)
دیرمی رسید و ازعقب بغلش کرد و او را محکم به خود فشرد.ویرجینیا ترسید.اوهنوز هم به دیرمی اعتماد نـداشت!دیرمی به آرامی پرسید:(عزیزم چرا می لرزی؟)
ویرجینیا به ساق دستان او چنگ انداخت:(بذار حرفم رو بگم!)
دیرمی گردنش را بوسید:(خوب بگو!)
ترس ویرجینیا بیشتر شد اما بناچارادامه داد:(من میتونم ثروت رو به بابابزرگ برگردونم اونوقت رجینالد...)
دیرمی او را محکمتر فشرد وگردنش را مکید.ویرجینیا نالید:(دیرمی نکن...دردم میاری!)
دیرمی غرید:(باید عادت کنی!)
نه او اینقدر وحشی نبود!بازوهایش کیپ تر شد و نفسش گردن ویرجینیا را سوزاند:(می گفتی...ادامه بده!)
ویرجینیا تقلایی کرد اما دیرمی رهایش نکرد و بلندتر داد زد:(حرفت رو بزن!)
ویرجینیا از وحشت ناگهانی دادکشید:(ولم کن لعنتی!تو چت شده؟)
و دیرمی رهایش کرد:(چرا نمی گی دوستت ندارم و نمی خوام باهات ازدواج کنم؟)

آوینا
12-21-2011, 15:26
خیلی عصبانی شده بود.ویرجینیا با پشیمانی گفت:(نه من بخاطر این نمی گفتم...)
(چرا تو بخاطر همین می گفتی!تو داری تمام تلاشت رو میـکنی تا عروسی رو بهم بزنی خوب اگه دوستم نداری...)
ویرجینیا مانع ادامه دادنش شد:(نه دیرمی من فقط دنبال راه ساده تر می گردم!)
چهره ی دیرمی بیشتر درهم کشید و ویرجینیا را وادار به سکوت کرد:(تو همه چیز رو به بـراین گفتی مگه نه؟)
ویرجینیا شوکه شد:(چطور مگه؟)
(پس گفتی!)
ویرجینیا با شرم گفت:(اون راز نگه داره!)
(می دونی حالاکجاست؟)
ویرجینیا نگران شد:(نه!)
(هیچکس نمی دونه....گم شده کیف وکت پاره اش جلوی در خونشون پیدا شده!)
ویـرجینیا سرگیـجه ی ناگهانی گرفت:(نـه این امکان نداره,اون...)و بگریه افتاد:(ایـن مسخره است...اون به هیچکس نمی گه...من مطمعنم!)
دیرمی دست به سینه زد:(پس چرا پلیس نمی تونه پیداش بکنه؟)
یعنی بلایی سرش آمده بود؟یعنی او خربکاری کرده و جان براین را در خطرانداخته بود؟ویرجینیاناامیدانه به بلوز دیرمی چنگ انداخت:(یعنی کار اونه؟)
دیرمی نه حرکتی کـرد و نه جواب داد.اشک از چشـمان ویرجـینیا رها شد:(بایـدکاری بکنیم...باید پیداش بکنیم...لطفاً دیرمی...)
دیرمی بازوی او راگرفت و با خشونت بر روی چهار پایه ی میز توالت نشاند:(داریم دنبالش می گردیم!)
ویرجینیا ملتمسانه گفت:(برو پیشش...برو باهاش حرف بزن...)

آوینا
12-21-2011, 15:26
(چی بگم؟تو خیال می کنی اون حرف کسی روگوش می ده؟)
ویـرجینیا در خود نبـود.دوباره گوشه ی بـلوز او را چـسبید:(حرف تـو روگوش می ده تو بـرادرشی و اون دوستت داره!)
دیرمی به سردی دست او راکنار زد:(لعنت!پس فهمیدی؟)
ویرجینیا ترسید!دیرمی غرید:(کی بهت گفت؟براین؟)
ویرجینیا از جا بلند شد:(من باید اینو زودتر,از خودتو می فهمیدم!)
(چرا؟اینکار غیر از اینکه جون برادرم رو به خطر می انداخت چه فایده ی دیگه ای داشت؟)
ویرجینیا با عشق لبخند زد:(اونوقت بهتر و بیشتر درکت می کردم!)
(من نگران بودم نکنه اعتمادت از من سلب بشه!)
(نه...من خیلی هم خوشحال می شدم و بهت افتخار می کردم!)
دیرمی او را بغل کرد:(تو تنهاکسی هستی که من دارم!)
(تو مادر داری!)
(اون حالامال کسی دیگه است)
ویرجینیا از او فاصله گرفت و به شوخی اخم کرد:(تو هم شروع نکن!)
دیرمی خندید:(اما منم از ویلیام متنفرم!)
صدای تاک تاک درآرامش آنـها را بـهم زد جیـل بود:(خـانم اکونـورآقای سویینی اومدند با شما حـرف بزنند.)
ویرجینیا با وحشت به بازوی دیرمی آویخت:(خدای من...حالاچکارکنم؟)
دیرمی هم متعجب و نگران شده بود:(یعنی برای چی اومده؟)
قلب ویرجینیا می کوبید:(من می ترسم!)
(سعی کن خونسرد باشی,اینجا تو در امانی!)
ویـرجینیا فرصت نکـرد بگویـد از فـاش کردن رازهـا می ترسد!پرنس با هـمانتیپ بارانی و شلوارجین در آستانه ی در ظاهر شد:(اجازه هست؟به به...عروس وداماد عزیز!)

آوینا
12-21-2011, 15:26
دیرمی با عجله از ویرجینیا فاصله گرفت:(خوش اومدی...چه عجب؟)
ویرجینیا نمی توانست نگاهش را از او بگیرد.حال میفهمیدآن چشمان آبی وکشیدهو لبهای سرخ و گستاخ هیـچ شباهتی به مال دیـرمی نداشت اما برادر بودنشاناز هر جهت معلوم بود(راستش اومدم در مورد خـانم استراگر با ویرجینیا مشورتکنم!)
دیرمی از بهانه ی اوبه تلخی خندید:(می فهمم,بفرما!)و متوجه بدحالی ویرجینیا شد و اضافه کرد:(فکرکنم مادرت پایین باشه؟)
پرنس سلانه سلانه داخل شد:(بله متاسفانه دیدمش!)و به ویرجینیا زل زد:(می تونیم تنها صحبت کنیم؟)
چیـزی که ویرجینـیا می ترسید داشت سرش می آمد.ترس از منحرف شدن,منصرفشدن,عـصبانی شدن, دوباره عاشق شدن!دیرمی مجبور بود برود:(البته...راحتباش!)و به ویرجینیا نگاه تذکر دهنده ای انداخت: (من پایین هستم!)
وقتی دربسته شد,ویرجینیاکه دیگر نمی توانست بر روی پاهای لرزانش بماند,خود را بر چهار پایه انداخت :(در مورد خاله چی می خواهی بگی؟)
صدایش بدتر از قلب و زانوهایش می لرزید.پرنس زمزمه کرد:(خودت هم فهمیدی این یک بهانه بودبرای تنها موندنمون!)
ویرجینیا لحظه ای او را درآینه دید.داشت نزدیک می شد:(فکر نکنم مناسب باشه ما در این موقعیت...)
پرنس رسید و دستش راگرفت:(بلند شو بذار نگاهت کنم!)
ویـرجینیا همچنان که سعی می کرد نگاهش بر چشمان او نیفتد,بلند شد اما دستشرا بر روی میـزتکیه گاه کرد(حیفه پوست سفید بدنت زیر این بمونه اما بازمخوشگلترین عروسی هستی که توی عمرم دیدم!)
ویرجینیا چاره ای جز نگاه کردن به چهره ی فریبنده اش را نداشت وآنچشمها...به هم خیره ماندند.نه این نگـاه زیبا و معصوم نمی تـوانست متعلقبه شیطان باشد.او پرنس بود,معشوقش و نمی توانست آن کارها را کرده باشد واو در حالی که همچنان دست او را در دست داشت به سختی زمزمه کرد:(چطورتونستی این کار رو بکنی؟)
صدایش جدی وخسته وشکسته بود.ویرجینیا در دریای آبی چشمانش غرق شدهبود.پرنس دستش رافشرد :(تو نمی تونی این کار رو با من و خودت بکنی...توعاشقش نیستی مگه نه؟)
درد در قـلب ویرجینیـا پیچید.لب بازکـرد التماس کند ادامه ندهد اما او سر سخت و عصبانی ادامه می داد:
(تو عاشقش نیستی,می دونم!چرا داری خودتو بدبخت می کنی تو اونو نمی شناسی...)
ویـرجینیا داشت بـه گـریه می افـتاد.دسـتش را بـا نـارضایتی از دست او بـیرون کشـید:(لااقـل بیـشتر از تـو
می شناسمش!)

آوینا
12-21-2011, 15:26
نفهمید چرا اینراگفت.انگارکه فقط خواسته بود عکس العملی نشان داده باشد و او غرید:(عاشقشی؟)
دل ویـرجینیا شدیـدتـر لرزید و اشک پلکهایـش را فشرد.چرخید تا لااقل کمیدور بشودکه پرنس با یک پـرش او راگرفت.حتی یک تماس کوچک برای لذت بخشیدنبه اوکافی بود.سعی کرد خود را برهاند تا مبادا بر اثر افسونگری اش همه چیزرا بر ملاکند اما او با قدرت ویرجینیا را به سوی خود چرخـاند:(جواببده...عاشقشی؟)
ویرجـینیا بی اختیار خود را به آغوش او انداخت!نفهمید چطور شده بود تمامسعیش راکرده بود فرار کـند اما بـه آغوش او فرارکرده بود!:(نه...لعنت بهتو,می دونی که عاشق توام!)و دستهایش را دورکمر او حلقـه کرد:(چرا...چرااین کارها روکردی؟چرا دروغ گفتی؟چرا همه چیز رو خراب کردی؟)
پرنس ساکت,او را به خودفشرد.ویرجینیا سعی می کرد چیزهایی بیاد بیاورد تابلکه بتواند ازجذبه ی پرنس خارج شود اما نشد.انگارکه تمام آن اتفاقات بایدمی افتاد وآن رنجها حقشان بود!پرنس دست به موهای او کشید:(موضوع چیه؟)و اورا از خودکند:(به من نگاه کن...چرا داری این کار رو می کنی؟)و چانه ی اورا محکم بالاکشید:(دیرمی مجبورت کرده...من می دونم!)
با افتادن نگاه ویرجینیا بر نگاه منتظر او,بالاخره ترکید:(نه...توکردی...همش تقصیر توست!)
چهره ی پرنس در هم کشید:(من چکارکردم؟)
تن عصبانی صدایش همه چیز را بیاد ویرجینیا انداخت.از او جدا شد:(اگه اونقدر بد نبودی...)
(اون چه دروغهایی برات سر هم کرده؟)
(

آوینا
12-21-2011, 15:26
دروغ تویی...اصلاًتوکی هستی؟)
(تو بگو من کی ام؟!)
می دانست داشتخراب می کرد اما نمی ترسید.بعد ازآنهمه صدمه که ازاعتمادکردن خوردهبود,بـاز هم به او اعـتماد می کرد.هـنوز هم بر باور خـودبودکه اگر همهچـیز را به او بگویـد تمام مشکلات بـر طرف خواهد شد.نفسعمیقی کشید:(توپرنس نیستی مگه نه؟)
(چطور؟بهم نمیاد؟)
(پرنس واقعی نمی تونست اینقدر ظالم باشه!)
(تو پرنس واقعی رو هیچوقت نشناختی!)
(حالادیگه می شناسم!)
(پس باید علت تمام رفتارها وکارهام رو فهمیده باشی!)
خودش بود!ویرجینیا باکمی خوف عقب رفت:(بله فهمیدم اما چقدر دیر!)
(دیر نیست...تو همین حالاهم می تونی با من بیایی!)
(تو خیال کردی من احمقم؟خیال کردی اجازه می دم بازم بابابزرگم رو ناراحت بکنی؟)
(پدربزرگت در حال حاضر هم ناراحته!)
(پس باید خیلی هم خوشحال باشی!)
(نه دیگه!اون بقدرکافی تنبیه شد...من برای تفریح کردن دنبال راههای دیگه ای می گردم!)
ویرجینیا با ترس پرسید:(براین چی؟)
(

آوینا
12-21-2011, 15:26
بخشیدمش!)
ویرجینیا امیدوار شد:(جدی می گی؟)
(من اونو شش سال قبل بخشیده بودم اما اون هیچوقت خودشو نبخشید!)
(حالاکجاست؟)
(کی؟براین؟!...من چه بدونم؟)

آوینا
12-21-2011, 15:27
ویرجینیا جرات نکرد ادامه بدهد.مدتی به هم خیره ماندند بعد پرنس دستش را درازکرد:(با من بیا!)
ویرجینیا عقب رفت:(فردا می رم تمام ثروتم رو به بابابزرگ برگردونم!)
پرنسلبخندخسته ای زد:(پس بالاخره باورکردی؟)و به سویش راهافتاد:(میدونی...لزومیندا� �ه این کار رو بکنی,من قبلاًاون مساله رو حلکردم!)
ویرجینیا نگران شد:(منظورت چیه؟)
(می فهمی..)و نزدیکتر شد:(تا دیرنشده با من بیا...)
ویرجینیا عقب عقب راه افتاد.پرنس با هیجان زمزمه کرد:(تو مال منی...)
(نه...من مال دیرمی هستم!)
(تو خیال می کنی من اجازه می دم؟)

آوینا
12-21-2011, 15:27
ویـرجینیا وحشت کرد.تهـدید داشت شروع می شد.سعی کرد خود را خونسرد نشان بدهد:(فردا همه چیـز تموم می شه!)
پرنس نزدیکترشد:(اما من امشب تو رو می خوام!)
ویرجینیا بالاخره به التماس افتاد:(از اینجا برو...لطفاً!)
(چیه ازم می ترسی؟)
بله از جذابیت او می ترسید:(بله می ترسم!)
(چرا؟مگه منو نمی شناسی؟)
ویرجینیا درگوشه ی اتاق گیر افتاد:(نه...من گفتم پرنس رو می شناسم!)
و او متعجب ایستاد:(و اون من نیستم؟)
(نه تو..تو رجینالد هستی!)
پرنس سر جا خشکید:(این اسم روکی بهت یاد داده؟براین؟)
از دهان ویرجینیا پرید:(نه...برادرت!)

آوینا
12-21-2011, 15:27
پرنسناگهانبهلرزافتاد:(اوه خدای من!پـس...پس اون همهچیزروبیادآورده...)وبهدیو ارچنگانداخت و رنگش سفیدشد:(من می دونستم...لعنتیمیدونستم!)
و چرخید و به سوی در دوید ویرجینیا هم بدنبالش:(صبرکن...لطفاً بهش چیزی نگو...)
پرنس وارد راهرو شد:(کجایی دروغگوی پست فطرت...کجایی؟)
ویرجینیا از شدت ترس و پشیمانی داشت به گریه می افتاد:(پرنس تو رو خدا ساکت باش!)
پرنس از پله ها سرازیر شد:(دیرمی زود بیا اینجا...دیرمی...)
به پایین نرسیده پدربزرگ وارد سالن شد:(اون رفت!)
پرنس ایستاد:(کجا؟)
(ظاهراً براین رو پیداکردند...)
(براین؟اوه نه...)
و به سوی در دوید.ویرجینیا داد زد:(نه پرنس...لطفاً راحتشون بذار..)
و پرنس در تاریکی شب گم شد.ویرجینیا رو به پدربزرگ کرد:(براین کجا بوده؟)
(بیمارستان!)
***

آوینا
12-21-2011, 15:27
ساعت یک شب بود.ویرجینیا تنها در راهپله به انتظار بازگشت دیرمی نشستهبود.پدربزرگ در ایوان بود با وجود سرمای ژانویه!رو نداشت پیشش برود.خودراگناهکار می دانست و جذایش بود تنها بمانـد.دیرمی در راه بود.آنطورکهخلاصه وار در تـلفن به پدربزرگ گفتـه بود براین در جاده ی لوس آنجلس بهیورکا پیدا شده بود.شدیداً مورد ضرب و شتم قرارگرفته بود.بله ویرجینیااشتباه کرده بود!
با صدای صحبتی از بیرون از جا بلند شد و پایین دوید اما به در نرسیده آندووارد شدند.پدربزرگ بازو در بازوی دیرمی راه می رفت:(پس حالش خوبه؟)
(بله خوشبختانه سالم مونده فقط چند تا زخم ساده...تا فردا عصر مرخص می شه.)
موهـایش مرطوب بود وکـاپشن سفیدش تا نیـمه از باران طوسی شده بود.بهویرجینیا نگاه سرد و خسته ای انداخت.پدربزرگ هم نگاهش کرد:(شنیدی؟خدا روشکر سالمه!)و درحالی که به کمک دیرمی به سوی سالن می رفت پرسید:(چطور شده؟)
(نمی دونم,خودش می گفت چند نفر جلوی در خونشون بهش حمله کردند و اونو تویماشینی هل دادند و جـایی بردند می گفت جایی مثل گاراژ بوده خواسته فرارکنهگرفتنش و زدنش و بی هـوش شده...وقتی بهوش اومده دیده توی یک جاده است کمیگشته و یک موتل پیداکرده و به اروین زنگ زده!)
ویرجینیا بی صدا و بی خبر برگشت و راهی اتاق خود شد.گریه اش گرفتهبود.شاید همه چیزبه خیرگذشته بـود اما باز هم او احساس گنـاه و پشیمانی میکـرد.در طی آن چند ساعت تا حد مرگ از دست خودش متنفر و عـصبانی شده بود.یااگـر براین کشته می شـد؟تا دقایقی در تاریکی اتـاقش تنهـا نشست وگریست.خسته شده بود.چرااین اتفاقات تمام نمی شد؟چرا رجینالد اینقدر بد بود؟چرارجینالد را نمی شناخت؟ چرا دست تنها مانده بود وکسی را برای اعتمادکردن ودوستی نداشت؟بیچاره براین... یعـنی باکسی حرف زده بود؟نمی دانست اگر دیرمیدنبالش می آمد چه می توانست بگوید و چگونه می توانست معذرت بخواهد و البتهمطمعن بودسراغش خواهدآمد اما وقتی ساعت دو شد و خانه در سکوت و تاریکی فرورفت,قلبش از قـهر و بی اعتنایی دیرمی سخت تر فـشرده شد و خـشمش اوجگرفت.از اتاق خارج شد و پاییـن رفـت. گوشی بی سیم تلفن را برداشت و بیروندرآمد.باد و باران و ظلمت و سرما بود اما منصرف شد!اشکهایش آماده سرازیـرشدن بودند.بـا انگشتان کرخت شده اش شماره راگرفت و منتظر شد.مدتیگـذشت.بله باید هم در خواب راحت باشد!(بله بفرمایید؟)
صدایش خسته و شکسته بود.بغض گلوی ویرجینیا را بدردآورد:(تو یک پست فطرت بی شرف هستی!)
(ویرجینیا؟)
ویـرجینیا رگبار وار شروع کرد:(تـوکه گفتی براین رو بخـشیدی؟چطور تونستیاین کار رو باهاش بکنی؟ اونکه گناهی نداشت جزدوست داشتن تو!اگه کسی برایمجازات هست اون منم,من همه چیز رو به براین گفتم بیا و منو مجازات کن!)
و قطرات داغ و درشت اشکهایش برگونه هایش رها شدند...(تو چی داری می گی ویرجینیا؟!)
(بگو لوسی چرا؟کارل چرا؟اروین و ماروین چرا؟فقط بخاطر اینکه افتخارات وشادی یک پیرمرد هستند؟ چطورتونستی اینقدر ظالم باشی؟یا من؟فقط بخاطرپول؟لعنت به تو من چه گناهی داشتم غیراز یتیم شدن؟ غیر ازآواره شدن و عاشقتو شدن؟)
(ادامه نده ویرجینیا وگرنه خیلی پشیمون می شی!)
ویـرجینیا بی اختیار صدایش را بلنـدکرد:(چطور؟می آیی و منـم می زنی؟معتادمی کنی؟تجاوز می کنی؟ می کشی؟من در حال حاضر هم پشیمون هستم...از باورکردنتو خسته و پشیمون هستم!)
صدای پرنس سخت وآرام تر شده حرف او را قطع کرد:(تو یک احمقی! با این تفکراتت همه رو بـدبخت می کنی مهمتر از همه خودتو!)
بغض بـادکرده ی ویرجیـنیا مانع حرف زدنش می شد و پـرنس به راحتی ادامه میداد:(من رجینالد نیستم, درسته بـرادر اونم اما رجـینالد نیستم...تـو داریاشتباه می کنی!رجینالد اونه و تو نباید بـاهاش ازدواج کنی ثـروتی به نامتـو نیست...دیگه نیست!من همه شو بـه پدربزرگ برگردوندم و اگه رجینالدبفهمه تو چیـزی نداری بخاطر بهم ریخته شدن نقشه هاش ممکنه به تو و پدربزرگصدمه بزنه...)
ویـرجینیا بـا تمسخر خندید:(پدربزرگ؟تـوکه به اون پیـرمرد و مرتیکه وگرگ می گفـتی؟حالاچی شده؟
نقشه ی جدیدته؟پدربزرگ؟!؟)
(مسخره ام نکن ویرجینیا...من جدی ام...تو نباید با اون ازدواج کنی اون رجینالد و...)
(واقعاً؟!پس توکی هستی؟)
(من پرنس هستم...پرنس اصلی...پرنسی که تو می شناسی...پرنسی که عاشقته!)
ویرجینیا چشم بر هم فشرد و رو به آسمان کرد.باد وجودش را پرکرده بود(میدونی که ویرجینیا من سالها تنها بودم و عشق رو باور نمی کردم اما حالاباور میکنم و نمی تونم از دست بدمت من طعم لذت و شادی رو با تو فهمیدم وبه تو وابسته شدم اگه با اون ازدواج کنی من دیونه می شم لطفاً این کار رونکن!)
قلب ویرجینیا تپش شیرینی را شروع کرد.چقدر به شنیدن این حرفها احتیاجداشت,همیشه...از اولین روزی که او را دید و عشقش برایش عظیم و دست نیافتنیو غیرممکن بود.ویرجینیا باز هم داشت باور می کـرد! چطور می تـوانستنکندکه؟صدایـش آنچنان پـرهوس و جـذاب می آمدکه ویـرجینیا انگـارکه درآغوشلخت او بـاشد,غرق لذت بود...(می دونم تـو هم منو دوست داری...حالادیگهمطمـعنم...لطف اً بیا پیـشم,من امشب تنهام و خیلی به تو احتیاج دارم منامشب...همین حالاتو رو می خوام از اونجا فرارکن بیا بریم!)
ویرجینیا باآوارگی نالید:(لطفاً بس کن!من نمی دونم چکارکنم!)
صدای پرنس پچ پچ وار می آمد:(بذار بیام دنبالت...بریم یک جای دور...فقط من و تو...)
ویرجینیا وحشت کرد:(نه نه نیا...دیونه نشو!)
(من دیونه هستم!)
این جـمله برای شکستن طلسم تاثیرگذاری پرنس کافی بود.ویرجینیا با ترسغرید:(چقدر بی رحم هستی! هنوز هم سعی می کنی منو سر درگم بکنی چرا راحتمنمی ذاری؟دیگه تموم کن...لطفاً!)

آوینا
12-21-2011, 15:27
بـناگه صدای خشن پـرنس همچون سیلی برگوشش فرودآمد:(انتظار داری ساکت بشینم و اجازه بـدم بغل کس دیگه ای بری؟)
ویرجینیا بگریه افتاد.با عجله دکمه را زد و تماس را قطع کرد.تمام تنش می لرزید.فکر اینکه شاید از سرمـا
باشد,دواندوان به خانه برگشت اما لرزش بدتر وگریه اش شدیدتر شد.تاریکیوسکوت وتنهاییهمچون پوشش ضخیم او را در برگرفت و ترساند.گوشی را بر رویمبل انداخت و بهسـوی اتـاقـش دوید.آنچنان می لرزیدکه حتی نمی توانست پلهها را بالابرود.چهحماقتی کرده بود.نه تنهاآرامش نگرفته بود,بلکه حالابیشتر از قبل میترسید!وقتی وارد اتاقش شد,سکوت سنگین فضا بر فکر اینکهشیطانی در بیرونخانه و در پـی او بود,قدرت بخشیدآنقدرکه مجبورش کردبرگردد و راه اتاقدیرمی را در پیش بگیرد!در راآرام باز کرد و به محض داخلشدن نفسش کندترشد.احـساس می کرد امن ترین مکان خانه و حتی دنیاآنجا بود.بـه سایه ی تختبر سر اتاق نگاه کرد.برجستگی تن دیرمی را بر رویش تشخیصداد اما صدایی نمیآمد. پیش رفت و مدتی به کمر *** دیرمی که از پتو بیرونمانـده بود,نگاهکرد.باد پنجـره ها را تکان می داد. صدای پرنس درگوششبود"انتظار داری ساکتبشینم؟بذار بیام...من دیـونه ام!"کفـشهایش را درآوردو زیرپتوی دیرمیخزید!هنوز باور نمی کرد با رضایت خود به تخت پسری غیرپرنس می رفت!دیرمیبیدار شد:(تویی ویرجینیا؟چی شده؟)
ویرجینیا با شرم گفت:(خیلی می ترسم!)
دیرمیبه سوی او غلت زد:(خودت گفتی شگون نداره عروس و داماد قبل از عروسیهمدیگهرو ببینند؟) و به او چسبید:(بیا بغلم...از چی می ترسی؟)
ویرجینیا با خجالت و البته آسودگی میان بازوهای گرم او خزید:(نمی دونم...از همه چیز!)
دیرمی بازوهایش را بست:(اما این کارت ترسناکتره!)
ویرجینیا حرکت تند سینه ی او را درکف دستانش حس کرد:(چه کاری؟)
دیرمی او را به خود فشرد:(اومدن به تخت من!)
ویـرجینیا باگیجی سرش را عقب کشید.چشمانش به تاریکی عادت کرده بود و می توانست چهره ی تغییر یافته ی دیرمی را ببیند:(چرا؟)
دیـرمی در عوض جواب,لبخند زد و ترس و پشیمانی ویرجینیا مکان عوض کرد.بر روی ساق دستـش بلند شد:(فکرکنم نباید اینجا می اومدم!)
امادیرمی اجازه نداد از تخت خارج شود.بازوهایش سخت تر او را به پایین کشید:(چرا بازم فرار می کنی؟ پس کی می خواهی سیرابم کنی؟)
ویـرجینیابه چشمان اوکه همچون دو سنگ گرانقیمت انگشتری در تاریکی برق میزدند,خیرهشد و فکر کرد چـند دختر در دنیا می تـوانست صاحب چنین پسری باشداماآنقدردودل و ترسو خجالتی باشدکه دو دستی ردکند؟زمزمه کرد:(من می ترسم!)
لبهای مرطوب دیرمی بر پیشانی اش چسبید:(کاش می تونستم کمکت کنم!)
(اگه اجازه بدی پیشت بمونم...فقط موندن!)
(می دونی چه کار سختی ازم می خواهی؟)
(متاسفم...اما فردا همه چیز تموم می شه!)
ودوبارهبغض گلویش بادکرد.بله فردا همه چیز تمام میشد.ترسش,شرمش,آزادیاش,جوان یاش,عشقش, شوقش...بازوهای دیرمی کاملاًباز شد:(امیدوارم واقعاًهمه چیز فرداتموم بشه!)
و به پشت افتاد.این حرف ویرجینیا را نگرانترکرد(شب بخیر عزیزم!)
(شب بخیر و...متشکرم!)
***

آوینا
12-21-2011, 15:27
صبح با صدای دیرمی بیدار شد:(بلند شو ویرجینیا...دیرکردیم!)
ویرجینیاپلک زد و او رانشسته اما خم شده بر رویش دید.موهای بلند و خوشرنگش بهم ریخته برچشمان ظریف و خواب آلودش,لبهای سرخ بر پوست سفید وگردنعضلانی,برافراشته از تن خوش تراش بزودی مال او می شد.بله همه ی اینها زیبابودند اما باز او پرنس را می خواست با همین تن و قیافه اماباآن جذابیترفتار و نگاه و صدا و حرفها و باآن هوسی که همچون پوست نامرعی تماموجودش,حـتی دانه دانه ی مژه های بـلندش را پوشانـده بود...بـرای لحظه ایوحشت دیگری به ویـرجینیا روی آورد.وحشت از حماقـت افکار,وحـشت ازخطاکردن,قـدر ندانستن,وحشت از از دست دادن دیـرمی!یـا اگر واقعـاً اوپـرنس بـود و مستحق شاد شدن؟درست قضاوت شدن و یا پاداش گرفتن بخاطر خوببودنش؟و او با این دودلی ومعطل کردن همه چیز را خراب می کرد؟دیرمی از مکثاو نگران شد:(چیزی شده؟)
ویرجینیا چیزی راکه مدتها تصمیم داشت بگوید به زبان آورد:(دوستت دارم!)
دیرمی به او خیره ماند.نگاهش پر درد و ناامید بود امالبش می خندید:(یعنی باورکنم این حرف دلت بود؟)
ویرجینیا بادلگیری گفت:(تو برای اثبات چی می خواهی؟)
لبخند دیرمی عمیقتر شد:(فقط یک بوسه!)
و ویرجینیا او را بر روی خود انداخت و لبهایـش را بوسید!احساس غریبیبود.در اصل هـیچ احساسی نبود اما ویـرجینیا به روی خـود نیاورد.دیـرمی سربـر سینه اش گـذاشت:(کاش می تونستم تا ابد اینجا بمونم اما حیف که مراسمداریم!)
و از رویـش بلند شد.بله ویرجـینیا هم به نوعی دوست داشت تـا ابد با اودرآن اتـاق بماند.از بیرون رفتن,از ازدواج کردن,از معطل کردن,از رجینالدمی ترسید...
بعد از صبحانه,نورا و هلگا به کمک آمدند و تا ظهر او راآماده کردند.هر فریاد شادی نورا همچون ضربه
شلاقی بر روح او فرود می آمد.او هنوز هم,باز هم آواره و دودل بود!
ساعت دونیم دخترها چون ساقدوش بودند زودتر به کلیسا رفتند و ویرجینیاآمادهبه انتظارآمدن پدربزرگ که قـرار بود بازو در بـازویش تا محراب برود,جلویآینه نشسته بود.تور بلند,تاج گل,آرایش منـظم,لباس سفـید...او یک عروسواقعی شده بود.چقدر احمقانه!به همین زودی؟او پنج ماه قبل وارد این زندگیشده بود و حال می رفت از روی اجبار ازدواج کند با صدای جرجر در متوجه ورودپـدربزرگ شد.تیپ کامل یک جد ثـروتمند را زده بود.تاکسیدو,پـالتویی از خزسیاه,کفشهای چرمی,دستکشهای ابریشمی,گل یقه, کلاه لبه پهن و عصای آبنوس دردست و لبخندی متین بر لب!(حاضری عزیزم؟خدای من چقدر خوشگل شدی؟!)
و در را بست و به سویش آمد.ویرجینیا هم از جا بلند شد:(شما هم خیلی شیک شدید...)
پدربزرگ روبرویش رسید و از جیب بزرگ پالتو,قوطی قرمز رنگی بیرون کشید:(منقبلاًهـدیه ی دیرمی رو بهش دادم...کلید ویلایی که توی سواحل جامائیکاخریدم اما این...)

آوینا
12-21-2011, 15:28
ویرجینیا شوکه شد:(ویلا؟اوه پدربزرگ این چه کاریه؟)
پدربـزرگ لبخند شرمگینـی به لب آورد:(اون یک هـدیه ی ناقـابلی که من به هـمه نوه هام در نـظرگرفتم دیرمی که دیگه پسرمه!)
و قوطی را پیش کشید:(اما این یک هدیه ی مخصوص...اینها مرواریدهایمادربزرگت هستند.)و به قوطی خیـره شد:(روز عـروسی خودمون ایـنها رو زدهبود و حالامنم می خـوام اینها رو به تـو بدم...یک هدیـه از طرف مادربزرگت!)
ویرجینیا درچهره ی پیرمرد غم و افسوس را دید.قوطی را خودش بازکرد وبه سویاوگرفت.ست مروارید داخل قوطی را پرکرده بود.درشت و سفید و براق(و از تو میخوام امروز اینها رو بزنی...آخه می دونی تو خیلی شبیه اون هستی!)
ویرجینیا اینرا همان روزی که پرنس از او برای آزار پیرمرد استفاده کردفهمیده بود.پدربزرگ بدون وقت تـلف کردن گردنبند را از داخل قوطیبرداشت:(بذارکمکت کنم...)و دورگردن *** ویرجینیا انداخت: (کاش شرلی ومادرت اینجا بودند و عروسی تو رو می دیدند...)
بغـض گلوی ویرجـینیا بادکرد.او از صبح تـمام سعیش راکـرده بود نگریـد امـابـا این حرف پـدربـزرگش احساساتی شد ویادگذشته ها افتاد.یاد محبتهایمادرش,نصیحتهای پدرش,شیطنتهای خواهرش,یاد خودش آزاد وآرام و بیمسئولیت...اشک در چشـمان پیرمرد هم پر شده بود:(راستش خیـلی دوست داشتمپدرت هم اینجا بود تا من می تونستم ازش معذرت بخوام...)
بالاخره اشکهای ویرجینیا رها شد و پیرمرد در حین بستن دستبند متوجه شد:(آه متاسفم عزیزم,نباید یـادت می انداختم,منو ببخش!)
ویرجینیا درآغوش او فرو رفت.دقایقی سکوت بود وگریه تا اینکه ویرجینیا توانست حرف بزند:(بابابزرگ خیلی دوستت دارم و ازت متشکرم...)
(منـم خیلی دوستت دارم عزیزم و ازت می خوام دیرمی رو هم همیشه دوست داشتهباشی اون به محبت و عشق تو خیلی احتیاج داره اون خیلی تنهاست ویرجینیا.)
ویرجینیا در ته دل بخاطر ازدواج با او احساس رضایت کرد:(می فهمم بابابزرگ.)
و ولتر پشت درآمد:(آقا ماشین حاضره...)
لیموزین سفـید با چند روبـاند و رز صورتی بسیار ساده اما زیبا تزئین شدهبود.سمنتا هم آمده بود با لـباس صورتی بـلند مخصوص ساقـدوشها بسیار دوستداشتـنی شده بود.نگاه ویرجـینیا تا سوار ماشـین نشده بود دنـبال پرنس میگشت.نگران بـود.احساسی به او می گفت پرنس بیکار نخواهد نشست!در ماشین او وپدر بـزرگ ساکت بـودند اما سمـنتا از عوض هـر دو وراجی می کـرد.درباره یمهمانـان می گفـت.درباره ی اشتباهات,کمبودها,اتفاقات,ر� �� �تارها و خیلیچیزهای بی مورد دیگر و چه خوب که حرف می زد وحواس ویرجینیا را از ترسش پرتمی کرد.او دیگر احساس دودلی و پشیمانی نمی کرد حتی برای ازدواج و تعلقیافـتن به دیرمی یعنی پرنس اصلی عجله هم می کرد.براین از بیمارستان مرخصشده بود و او دیگر حاضر نبود بخاطر عشق دلش ریسک کند و جان کس یاکساندیگری را بخطر بیندازد.بلایی که سر بـراین آمده بود زنگ خطر بود...
تمام طول راه فکر ویرجینیا درکلیسا بود.یا اگر اوآنجا باشد؟برای بر هم زدنمراسم؟یا اعتراض؟یاحمله؟ یا...کاش هیچوقت نمی رسیدند!کاش زودترهمه چیزتمام می شد!با ظاهر شدن کلیسا حال ویرجینیاخرابتر شد و زانـوهایش به لرزافـتاد.ماشین جـلوی در ایستاد.درکلیسا باگلهای رز صورتی استتار شدهبـود.راننده پیـاده شد و در را بـرایشان بـازکرد.پدربزرگ پیاده شد اماویرجینیا نمی خواست و نمی توانست از ماشـین پاییـن برود.سمنتا متـعجب ازمعطل کـردنش دسته گل وکیفش راگرفت و خارج شد.پدربزرگ منتـظرش بود وویرجینیا می دیدکه مجبور است بر ترسش غلبه کند.دامنش را جمع کرد و به طرفدر خیز برداشت که بـناگه لیونل در راکوبـید!ویرجینیا لحظه ای چهره یپـرتمسخر لـیونل را دیـد و ماشیـن از جاکنده شد! ویـرجینیا دو دستی بهشیـشه کوبید و جـیغ کشید.پـدربزرگ دویـد و سمنتا دستـه گل را انداختوماشیـن سرعت گرفت.آنچنان اتفاق غیر منـتظره ای بودکه ویرجینیا نمی دانستچکارکند.وحشیانه به دستگیره ی در چنگ انـداخت.اگر بـاز می شد خود رابـیرون پرت می کرد.مطمعن بود این کار را می کرد اما در باز نمی شد!سرعتآنقـدر زیاد شدکه عقب پرت شد و دیوار حائل راننده پایین آمد.پشت فرمان بودو بـادی که از بـاریکه ی شیشه بـه داخل می زد,موهـای طلایی اش را همچونشعله های آتش می رقـصاند:(سلام عروس خانم!)
ازآینـه نگاهش می کرد.خشمگین و شهوت بار!تمام تن ویرجینیا سرد شد و ضربان قـلبش محکمترشد:(آه خدای من...پرنس!)

آوینا
12-21-2011, 15:28
رجینالد!لعنت بر او!به زحمت نالید:(خواهش می کنم برم گردون...هرکاری بگی می کنم فقط...)
صدای پرنس همچنان سرد و پرتمسخر بود:(کاری نیست که بتونی بکنی!)
(لطفاً...ازت خواهش می کنم برم گردون...)
(چرا؟خیلی دوست داری ازدواج بکنی؟)
ویرجینیا از حالت تمسخربار تن صدایش خشمگین شد:(آره...چطور؟)
(خوب اگه اینقدر علاقه داری امشب با من ازدواج می کنی!)
ویرجینیا از شدت وحشت داد زد:(خودمو می کشم...می فهمی؟)
(چرا؟توکه گفتی عاشقم هستی؟)
ویـرجینیاگیرکرد.می تـرسید بگوید دروغ گفـتم شاید پرنس عصبـانی می شد پس شانس دیگرش را بکار برد:(اما من زن دیرمی شدم!)
پرنس نگاه آبی اش را ازآینه به او دوخت:(باور نمی کنم!)
ویرجینیابا امیدواری از یافتن راه نجاتی اضافه کرد:(بله ما دیشب زن وشوهر شدیم!)وبـرای محکم کردن حرفش لبخند ساختگی به لب آورد:(و شب خیلیعالی بود!)
پرنس هم لبخند پیروزمندانه ای به لب آورد:(خوب اثباتش برام راحته...امشب می فهمم!)
ویرجینیابدتر از قبل گیر افتاد و بالاخره بغض گلویش ترکید و شروع بهگریستنکرد.بیچاره پدربزرگ... بـیچاره دیرمی,حالاچکار می کـردند؟کاش بهحرف اوگوشمی کرد و زودتر ازدواج می کرد.هنوز هـم عاشق پرنس بود.پرنسی کهماشین رامیراند اماعشق چه اهمیتی داشت وقتی عزیزانش ناراحت می شدند؟نالید:(منوکجا میبری؟)
(جایی که دست هیچکس به تو نرسه!)
(چرا؟)
(چون تو احمقی و من عاشقت!)
ویـرجینیادیگر مثـل دفعات قبـل از شنیدن این جمله شاد و هیجان زده نمی شدبرعکس تـرسوگریه اش بـیشتر شد.پرنس ادامه می داد:(تو منو خسته و دیونهکردی خیلی سعیکردم کـاری به کارت نداشته باشم امانتونستم,وجدانم اجازهنداد بذارم دستیدستی خودتو بدبخت کنی تو اونقدربی انصاف بودی که حرف همهرو باورکردیالاحرفهای من که همه اش راست بودند!)
ویرجینیاگریان گفت:(تو در مورد تحصیلاتت دروغ گفتی!)
ماشینبه یک جاده ی خاکی باریکی پیچید و دوباره سرعت گرفت(من مجبور بودمکسینباید می فهمید وگرنه همه چیز رو ازم مخفی می کردند و من نمی تونستمبهحقایق دست پیداکنم!)
ویرجینیا با خشم کامل کرد:(و انتقام بگیری!)
(البته!)
(و حالاگرفتی؟)
(البته!)
لعنت بر او به همین راحتی اعتراف می کرد و انتظار داشت ویرجینیا از او نترسد!(پس چرا می گی رجینالد نیستی؟)
(چون نیستم!من پرنس هستم!)
(دروغ نگو!همه می دونند چقدر با پرنس اصلی فرق داری!)
(بله چون پرنس اصلی عوض شد...عاقل شد,قوی شد,عاشق شد!)
(و پرنس دروغین خائن شد,دورو شد,ظالم شد!)
(البته!)
البته!البتهکه رجینالد بودن کسی مطرح نبود.مهم,مقصربودن,گناهکارب� ���دن,قاتلبودن,شیـطان بودن بودکه مطرح بـود!بله شاید او پرنس اصلی بود امامسبب تماماین اتفاقات تلخ و انتقامهای سخت او بود!ویرجینـیا به درماشینتکیه زد وبهانتهای جاده که درسیاهی جنگلهای راج بود,نگاه کرد.مغزش از اینکشف جدید میجـوشید.اگر این واقـعیت داشت دیرمی هم دروغ گفته بود اماچرا؟شاید امیدواربود با پـرنس معـرفی کردن خود او را برای ازدواج راضیبکندکه موفق هم شدهبود!زمزمه کرد:(ازم چه انتظاری داری؟)
(باورم کنی!)
(چطوری؟)
(همونطورکه برادرم رو باورکردی!)

آوینا
12-21-2011, 15:28
(اونو باورکردم چون هر چی گفت درست در اومد!)
(چطوره یک بار هم ماجرا رو از من بشنوی...)
ویرجینیا جواب نداد و ماشین باآن سرعت وحشتناکش میان درختان بلند و بوتههای خشک شد:(راستـش نمی دونم ازکجا شروع کنم شاید این جمله کافی باشه کهمادرت بهترین کار روکردکه فرارکرد منکه از وقتی یادم میاد زندگی سرد و بیروح و خطرناکی داشتم که مقصرش فقط و فقط پیرمرد بود...)
ویرجینیا ناراحت شد.او هنوز هم فکر نمی کرد مادرش فرارکرده باشد وپدربزرگش آنقدر بد بوده بـاشد اما جرات مخالفت و حق ممانعت نداشت...(پنجساله بودم که نفرتم متولدشد و ابدی شـد...جزئیاتش یادم نیست همینقدر میدونم که داشتم با براین توی ایوان تیله بازی می کردیم که صدای جیغ مادرمرو شنیدم دم پنـجره دویدیم...مرتیکه ی پست فـطرت موهای مادرم رو می کشیدتا بفهمم چی دارم می بینم اونـو از بالای سی پله به پایین هل داد...مادرتهم اونجا بود.می خواست به کمک بره که دایی هـنری و سدریک بهش حمله کردند واونقدرکتکش زدندکه بی هوش شد!)
ویرجینیا خشکیده بود و نفسش بالانمی آمد...(بعدها فهمیدم اصلاًدعوا سرمادر تو افتاده بود!ظاهراً مرتیکه متوجه ازدواج مخفیانه ی مادر و پدرت والبته حاملگی مادرت به تو شده بود.بقیه شو هم بهت گفته بودم, مادرت روتـوی سرداب حبس کرده بـودند من و برایـن کمکش کردیم,براش کلید دزدیدیم واز پـنجره بهش انداختیم اونم فرارکرد!)
ویرجینیا تمام سعیش را می کرد باور نکند اما یا تیله ها؟(اون ماجرا شروعبدبختی های ما شد!مادرم حامله بود نگفته بود,می خواسته سورپرایز بکنه کهبا اون کار پیرمرد هم بچه شو از دست داد هـم قدرت جسمی و روحی شو سه چهـارسال مریض شد,نمی دونی چقـدر دوست داشتم قوی بودم و می تونستم پیرمرد روبکشم...شاید اگر میبل و براین نبودند به هر وجهی بود این کار رو می کردم!)
حالاکه قدرت داشت؟(دوازده ساله بودم که متوجه شدم یکی ازکلاسهای بالاترمرتب منو زیر نظر داره و تعقیبم می کنه و تا متوجه می شم قایم می شه,کم کمشایعات در اومد و همه از شباهت ما حرف زدند تا ایـنکه بالاخره تـوی رخکنتونستم گیرش بیارم!)لبخندی از روی علاقه بر لبهای پـرنس نقش بست:(وقتیمنـو دید سعی کرد از پنجره فـرار بکنه اما من گرفـتمش و وادارش کردم حرفبزنه و حتی چند تـا مشت بهش زدم...بیچاره رجینالد از بس ترسیده بود مجبـورشد همه چیز رو بگه...من برادرش بودم!چه مسخره؟ دیـونه شدم باورش نکردم ازاونجا یکراست خونه سراغ بابا رفتم جیغ و داد راه انداختم,دعواکردم,فحـشدادم تا اینکه ترسید و اعتراف کرد...بله پدر من پدر اونم بوده و ما برادربودیـم..!ازم خواست به هـیچکس چیـزی نگم خصـوصاً مادرم اما منکه قـانعنشده بودم ازش خواستم علت جدایی شو با نـامزدش بگه و اون مجبـور شد حقیـقتوحشتـناک دیگه ای رو فـاش بکنه...میجـرها قـاچاق اسلحه می کـردند و اونوبخاطر ثـروتش با تهدید به مرگ وادار به طلاق از خانم مایرا,نامزدش,با وجودحامله بودن به رجینالدکرده بودند لعنتی ها!همون موقع به خودم قول دادم یکروزی همشونوگیر بیندازم!)
ماشـین سرعت کم کرد و وارد یک راه باریکتر در سمت چپ شد.هوا ابری بود وسایه ی درختان فضا را تاریکتر می کرد.حواس ویرجینیا از بس در حرفهای پرنسبودکه دیگر ترس را فراموش کرده بود(از اون بـه بعد منو رجـینالد بـا همدوست شدیم...اون روح لطیف و ساده و پاکی داشت اون یک الهه بـودکه من شانـسبرادر بودنش رو داشتـم,پدر رجیـنالد مرد خوبی بود اما بخـاطر حـفظرجـینالد با تـوجه بـه شرایط زندگی من و موقعـیت وگـذشته ی رجینالد,اجازهنمی داد ما با هم رابطه داشته باشیم پس ما هم گهگاهی مخفیانه همدیگه رو میدیدیم گهگاهی هم گیر می افتادیم و اونوقـت هم براین به کمکمون می اومد اونپـسر فرشته ی نجات من شده بود...اون روزها بهترین روزهای عمرم بود چند سالگذشت تا اینکه یکروز پـلیسها به یکی از مراکز فـروش و پخش اسلحه ی داییاینهـا حمله کردند و دایی سدریک کشته شـد.من کاملاًشانـسی صحبت دایی هنریرو با دوستانش توی تلفن شنیدم پدر رجینالدکه پلیس ماهری بـود, دایی سدریکروکشته بود و اونها قـصد داشتند شب سراغشـون برند...من دیونه شدم تیپم روعوض کردم و در خـونه ی اونها رفتم تا خبر بدم,متاسفانه دیر باورکردند تافرارکنند...بومب!توی ماشین بمب گذاشته بودند خـانم وآقای فـلوشرکشتـهشدنـد اما رجـینالد به لطف خـدا زنده مونـد با اینکه خـودم هم زخـمی بـودمو خونـریزی داشتم اونو برداشتم و فرارکردم رفتم از یک باجه ی تلفن بهبرایـن زنگ زدم وکمک خواستم اما اون باورم نکرد,مسخره ام کرد و ردمکرد!بناچار دوباره رجیـنالد رو پشتم انداختم و به یک محله فـرار
کردم اونجا پسری داشت ماشین می دزدید ازش کمک خواستم اونم باکمی پول حاضرشد ما رو تا بیرون شهر ببره بعدکه بدحالی رجینالد و زخم منو دید ما رو تارنو برد و این شروع دوستی منو و تادسن شد...)
ویرجینیا از این توازن اتفاقات متعجب مانده بود(توی رنو هـر دو بستری شدیمچـه خوب که زنجیر طلا و ساعت گـرونبهایی داشتم فـروختم و خـرج عمل خـودمرو دادم رجیـنالد به کما رفـته بود و برای ادامه ی درمان اون به پولبیشتری نیاز بود پس سعـی کردم با خونه تماس بگیرم اما نشدکار هنری پستفطرت بود خطها رو دست کاری می کرد چون وقتی از تماس با خونه ناامید شدم وبه موبایل پدرم زنگ زدم تا هـمه چیز رو به بابام بگم و از اون کمک مالیبخوام,هنری گوشی رو برداشت وتهدیدم کرد اگه بدون رجینالد
برگردم پدرم رو می کشه!چکار می تونستم بکنم که؟هفده سالم بود وجنایاتاونها رو به چشم دیده بودم و از طرفـی نمی تونستم ببـرم و برادرم رو دودستی تحـویل اونها بـدم پس مونـدم و برای مخارج خودم و بیمارستان رجینالدسرکار رفـتم...هرکـاری بگی...و درسـم رو ادامه دادم وارد دانشـگاه شدم وحقـوق رو انتخاب کردم تا بتونم لااقل از راه قانون اونها روگیـربیندازم!بـعد از شش ماه بالاخره تونستم با بـابـا تماس بگیرم وهمه چیز روبگم,باورش نمی شد,خیلی ناراحت شد ازم تشکرکرد و قول گرفت تا همیشه مواظبرجینالد باشم و برام پول فرستاد چند بار خواست به دیدنمون بیاد اما منمانع شدم چون می دونـستم هنری تعقیبش خواهدکرد من هیچ راهی بـرای برگشتنبه خونه نداشتم نه لااقل تا وقتی رجینالد توی کما بـود... شش سال گذشت همهچیز داشت موفقیت آمیز پیش می رفت درسم داشت تـموم می شد و حتی رجینالدعلایـم بیداری نشـون می دادکه تـادسن تلفن کرد و خبر داد پدرم مرده!تویتصادف کشته شده بـود!کی باور می کرد؟پدر من رانندگی محشری داشت!فهمیدم کارهنری بوده دیگه عـلتی بـرای ترسیدن نـداشتم پس برگشتم تا انتقامبگیرم,هنری فرارکرده بودآدم گرفتم پیداش کنه هتل پدرم که دیگه مال منبودتوی چـنگ میجرها افتاده بود!سعی کردم بدون جلب توجه به حقه ای ازدستشون بیرون بکشم...شبی بودکه تو اومده بودی...)
بله ویـرجینیاآن شب را بـا تمام جزئیات بـیاد داشت"من چیـزهای مهمتری برایاثبـات کردن دارم!"پرنس همچـنان با جدیت می رانـد و ادامه می داد:(مادرمانگارکه همه چیز رو فراموش کرده بـود با ویلیام که از شرکای هنریبود,رابطه برقرارکرده بود و پیرمرد رو بخشیده بود و بی خبر بخاطر غیبتمسرزنـشم می کرد پس نتونستم چیزی به اون بگم تازه اگه از وجود رجینالدباخبر می شد دیونه می شدکه دیدی درست فکر می کردم!هنوز مدرکی نداشتم بایدنـظاره گر می شدم باید وانمود می کردم همه چیـز فـراموشم شده باید
دروغ می گفتم باید عوض می شدم و...شدم!)
ماشین سرعت کم کرد و راه دست انداز شد.(توی اون شرایط فهمیدم رجینالدبیدار شده اما از بـیمارستان فرارکرده تا رنو دنبالش رفتم وگشتم اما پیداشنکردم...اونشبی که مست برگشتم یادته؟)
چطور می توانست یادش نباشدآن شب هنوز هم بهترین شب ویرجینیا بود!(هنری روپیداکرده بودم و همه چیز داشت تموم می شدکه موضوع دیرمی میجر پیش اومد حدسزدم اون باشه چون پیرمرد از وجـودش باخبـر بود و می دونستم بـرای بستندستـهای من از هیـچ کاری دریغ نمی کنه و توی جـشن دیدمش...بله برادرم تویچنگال اونها افتاده بود و بدتر اینکه حافظه اش رو از دست داده بود روبرومایستاده بود اما منو نمی شناخت!خیـلی ترسیدم هر قـدم غـلط من و هر دامی کهبرای میجرها انداخته بودم ممکن بـود اونم با
بقـیه به قعر چاه بـیندازه پس هدفم نجات اون شد اما اون...اون با وجوداینکه می دونست چه فـداکاری ها براش کردم و در چه شرایط بدی قرار دارم همهچیز رو ازم مخفی کرد و با منم بیگانه شد!اون برای انتـقام گرفـتن واردخانواده ی میجرها شده بود و البته تمام اون کارها رو فقط به قصدآزارپیرمرد می کرد اما من نفهمیدم...یعنی هیچوقت باورم نشد اون اینقدر بد شدهباشه...اون هیچوقت دلش نمی اومد قلب یک دختر رو بشکنه اما حالا...برایتجاوزکردن به لوسی آدم کرایه کرد!)
ویرجینیا غرید:(ازکجا می دونی؟)
(من با اونها در افتادم و اونطور زخمی شدم و یکیشون تادسن بود!من وقتی بهشهر برگشتم مسئولیت خزانه هـتل رو به اون دادم تـا تلافی کمکهاشوکردهباشـم و اون عاشق لوسی بود و اونشب فکرکردم شاید تکبر لـوسی کاسه ی صبرتادسن رو لبریزکرده و اون دست به این کار زده اما دیشب وقتی تـو به منفهمـوندی رجیـنالد حافظه اش رو بـدست آورده فهـمیدم جواب تمـام ایناتفاقات رو بدست آوردم با تـادسن تماس گرفـتم و وادارش کردم تـا اعـترافبکنه وکردکه تـوسط دیرمی میجر به این کار وادار شده!بله یکی ایـن
کارها رو می کرد و اون یکی برادر عزیز من بود!)
ویرجینیا هنوز هم لجبازانه نمی خواست باورکند:(اما حافظه ی اون دیر برگشت مگه نه؟)
پرنس به تلخی خندید:(حافظه ی اون هیچوقت نرفته بودکه برگرده!)
ویرجینیا شوکه شد!ماشین به سمت چپ چرخید و وارد مکان وسیع تری شد(اون ازاولش بـا یک نقشه ی دقـیق واردکار شد رل بازی کرد,تعقیب و تحقیق کرد,نقشهکشید,اجراکرد و با لذت نشست و تماشا کرد اوه خـدای من!اون حتی سر منم کلاهگـذاشت وآخرش با استـفاده از شانـس شباهت داشتنـمون به هـم از پشت به منخنجر زد و برای بدست آوردن ثروت پیرمرد نه برای خودش بلکه فـقـط برای آزارو شکست پیرمرد از تو هم استفاده کرد!)

آوینا
12-21-2011, 15:28
ویرجینیا با خشم گفت:(اما تو هم از پدربزرگ بدت می اومد و برای ناراحت کردنش برنامه ریزی و اجرا می کردی!)
(درستـه!من از بچگی یادگرفـتم با خنده ی اون گـریه کنم و باگـریه اش بخندماما رجینالد باعث شد طرز فکرم نسبت به پیرمرد عوض بشه اون واقعاً خوب وپشیمون شده بود و رجینالد رو فـقـط از روی دلسوزی و تلافی گذشته زیر پر وبالش گرفـته بود و اونم هیچوقت حدس نزد رجینالد مسبب بلاهای فامیل باشه!)
ماشـین به مکان گشاد و روشنی وارد شـد,سرعت گرفت,چرخی زد وایستاد.ویرجینیا اطراف را نگاه کرد. جلوی یک خانه ی بزرگ و قدیمیبودند.پرنس حرکتی نکرد.ویرجینیاهم جرات نکرد در را امتحان کند پرنس ادامهداد:(و من فقط برای نجات تو,ثروت رو به پیرمرد برگردوندم و وقتی بالاخرهحقیقت رجینالد رو فـهمیدم سعی کردم قـانعت کنم باهاش ازدواج نکنی اما توهم مثل همه دیرمی رو باورکردی و بـه من فقط این راه روگذاشتی!)
دکمه را زد و درها تاک صدا دادند و باز شدند.ویرجینیا باترس وتردیدگفت:(دایی هنری چی؟اون خیلی زودتر از ورود و شروع رجینالد غیب وکشتهشد!)
پرنـس جواب نداد.هـنوز ساکت و ثابت ازآینه ویرجینیا را نگاه میکرد.ویرجینیا ادامه داد:(تـو هم در طی این مدت بیکار ننشستی دایی روپیداکردی و وحشیانه کشتی!)
(البته!من تمام عمرم برای چطورکشتن اون طرح ریختم!)
او بود!او دایی راکشته بود و قاتل بود!پرنس در را بازکرد:(و اون مرگ خیلی کمی برای هنری بود!)
پیـاده شد و برای بازکردن در عقب چرخید اما ویرجینیا به طرف در دیگر سُرخورد و قبل ازآنکه او در را بازکند از اینطرف پایین رفت.ترسش آنچنان شدتگرفته بودکه زانوهایش او را نگه نمی داشتند.چهره ی داغون شده ی دایی مقابلچشمانش بود.اگر پرنس آنقدر بی رحم و انتقـام جو بودکه یک انسان راآنطوروحشتناک بکشد بعید نبود بر اثر خـشمی بر او,کار بـدتری بکند!نگاهـشان ازروی ماشـین بر هم قفـل شد (اشتباه نکرده بودم...تو شیطان هستی!)
پرنس خونسرد بود:(بیا بریم تو...هوا داره بارونی می شه!)
ویرجینیا با خوفی عظیم و جدیدکه به روی آورده بود,عقب عقب راه افتاد:(ازم انتظار نداشته باش با تو بـه اون خونه بیام!)
پرنس هم راه افتاد تا ماشین را دور بزند:(چاره ی دیگه ای نداری!)
ویـرجینیا برگشت وبه رفـتن ادامه داد.پرنس هم می آمد:(اون باید می مرد ویرجینیا...اون قاتل بود!خون در مقابل خون!)
(اما نه اونطوری!)
(راست می گی اول باید زنده زنده پوست تنش رو می سوزوندم و بعد دست و پاهاشو قطع می کردم و...)
ویرجینیا برای نشنیدن ادامه ای این جملات وحشتناک داد زد:(می خوام خونه برم!)
و شروع کرد به دویدن!پرنس غرید:(خونه ی تو اینجاست...پیش من!تا ابد!)
تـرس ویرجیـنیاآنقـدر شدت گرفت که هـق هـق به گریه افتاد.پرنس خونسردانه دنبالش می آمد:(هیچ جا
نمی تونی بری ویرجینیا...این طرفها هیچکس زندگی نمی کنه!)
ویرجینیا لای درختان شد و نالید:(کمکم کنید...یکی کمکم کنه!)
(ما تنها هستیم ویرجینیا...اینو لااقل باورکن!)
برگهای تیـغدار تمشک,شاخه های خشک و تنـه ی کیپ درختان عـبورش را باآندامن گـشاد و تور بلند سر و پاشنه تیزکفشها,مشکل می کرد اما او همچناننامیدانه می گریست و می رفت.صدای پرنس نزدیکتر و خشن تر شد:(منو عصبانینکن ویرجینیا این فقط کار تو رو مشکل تر می کنه!)
ویرجـینیا نمی خواست به آن زودی و راحتی تـسلیم بشود اما بالاخره تـور سرشبه شاخه ای گیرکرد و او مجبورشد بایستد و تاجش را دربیاوردکه پرنس به اورسید!

آوینا
12-21-2011, 15:28
با ورود به خانه و قفل شدن اولین در در پی اش,تمام ترسها و نامیدی هایویرجینیا به اوج خودش رسید. داخل خانه به عـلت نزدیکی و بلـندی درختانی کهخانـه را احاطه کرده بـودند,بسیار تاریک بود و وسایل بسیارکهنه وکمیداشت.طبقه ی بالاروشن تر از طبقه ی پایین بود و دو راهرو و سـه در به هالباز می شـد و هـال با یک دست مبـل رنگ و رو رفته ی مدل قدیمی,یک بوفه یچوبی درگوشه و یک بخـاری سیاه شده دکور بود.پرنس درآنجا را هم قفل کرد ودرمقابل چشمان پرحسرت ویرجینیا,دسته کلید را در جیب تنگ شلوار جینش فروکردو به سوی یکی از درها رفت,داخل شد و در را پشت سرش کوبید!در و دیوارانگارکه بر سر ویرجینیا فرود می آمد.بغض گلویش را می فشرد.به سوی یکی ازپنجره های باریک و بلند رفت و بیـرون را نگاه کرد.جنگل در بـادی که شدت میگرفت,می رقصـید.ارتفاع زیـاد بود بـطوری که ماشیـن سفید و دراز باروبـانهای درشت و بـراقش ـ که دم در پارک شـده بودـ همچون اسباب بازی بنـظر
می آمد.مدتی گـذشت.ویرجینیـاآرام و قرار نداشت.می دانست حالاهمه نگرانشبودند و شاید برای پیدا کردنش واردکار شده بودند.ویرجینیا نگاهش را دراطراف هـال گرداند.همـانطورکه حدس می زد تـلفنی وجـود نداشت.میز و دفـترتلفن بود اماگوشی نبـود!پرنس فکر همه چیز راکرده بود!ساعت دیـواری پنج رانشان می داد.یعنی یک ساعت در راه گذشته بود؟همانجا لب سکوی پنجره نشست وسر به شیشه تکیه داد آن هیجان و حرفها و اشکها او را خسته کرده بود.مدتینگـذشت که پـرنس برگشت.هیجان همـچون مور ساق پاهـای ویرجیـنیا راپیمود.پرنس داشت از عقب نزدیک می شد:(توی خونه هر جا بخـواهی می تونیبری!اینجا قبلاًخونه ی تادسن بود می دونم شبیه قصر پریان نیست اما مجبوربودم...وقت زیادی نداشتم!)
ویرجینیا قبل از رسیدنش زمزمه کرد:(تاکی می خواهی منو اینجا حبس کنی؟)
صدای قدمهای پرنس متوقف شد:(تا وقتی باورم کنی!)
(بزودی میاند و پیدامون می کنند!)
(فکر نکنم...ما بیرون لوس آنجلس هستیم!)
ترس ویرجینیاآنقدر شدت گرفت که بگریه افـتاد.به سرعت به سوی او برگشت دریک قدمی اش ایستاده بود.ملتمسانه نالید:(من باید با بابابزرگ حرف بزنم اونالان نگران منه!)
قیافه ی پرنس سخت وگرفته بود:(نمی شه!ردیابی می کنند!)
ویرجینیا از جا بلند شد:(قول می دم طولش ندم...فقط بگم سالمم...لطفاً)
پرنس جواب نداد.بنظر می آمد داشت راضی می شد.ویرجینیا امیدوارانه ادامه داد:(خواهش می کنم...فقط چندکلمه!)
پرنس به سردی پرسید:(خیلی دوستش داری؟)
این جمله نمک زخم او شد.سر بـه زیر انـداخت و شروع به گـریستن کرد.پرنـسبا خـستگی موبـایل را از جیبش درآورد:(بشرطی که درمورد رجینالد حرفی نزنی!)
و شماره راگرفت وگوشی را به سویش درازکرد.ویرجینیا مشتاقـانه موبـایل راقاپـید و به گوشش چسبـاند. ثانیه ای نگذشت که صدای وحشتزده ی پدربزرگ ازپشت خط شنیده شد:(پرنس؟)
بغض ویرجینیا دوباره بادکرد:(منم بابابزرگ...ویرجینیا!)
(یا مسیح!کجایی دختر؟سالمی؟)
(بله بابابزرگ خوبم...نگرانم نباش!)
(کجایی؟)
ویرجینیا به سوی پنجره چرخید:(نمی دونم؟!)
(با اون هستی؟اون الان پیش توست؟)
(بله...)
صدای پیـرمردآرامترشد:(سعی کن فـرارکنی ویرجیـنیا هر طورکه می تونی!اونرجینالد و بخاطر نـاراحت کردن من تو رو دزدیده چون می دونه من دیگه تو روهم مثل بقیه ی نوه هام و حتی بیشتر دوست دارم...)
ویرجینیا نمی توانست حرفهای پدربزرگش را هضم کند!پرنس درکنارش ایستاده بودو به عکس العملهای او نگاه می کرد.پدربزرگ ادامه می داد:(اون می دونهدیرمی ثروت تـو رو انتـقال داده و حالافـقط بخاطر ترسوندن من و عذاب دادنبه دیرمی که عاشق توست تو رو برده تا شاید با...)
و پرنس گوشی را پس گرفت و قطع کرد:(دیگه بسه!)

آوینا
12-21-2011, 15:29
تـن ویرجینیا منجـمد شد.یعـنی پدربزرگ راست می گـفت؟ویرجینیا بی اختیار بهپرنس خیـره شد.موهای صافش را با بی دقتی بالازده بود و تمام دکمه های بلوزسیاهش را بازگذاشته بود اما از زیر رکابی سفیدی داشت که بـر سینه ی برجستهو شکم فرو رفته اش به زیبایی خوابیده بود.یعنی او رجینالد بـود؟هنوز هم!بهسوی همان در قبلی راه افتاد:(برات قهوه دم کردم...بشین بیارم!)
ویرجینیا احساس بدحالی کرد.سر بلندکرد و به آسمان ابری نگاه کرد.یعنیواقعاً پرنس او رابرای ترساندن پدربزرگ وآزار به دیرمی به آنجا آوردهبود؟چراکه نه؟دیگر همه می دانستند پدربزرگ,آقـای فردریک میجـر مشهور دیگراو را هم به چشم نوه ی واقعی خود می دید و دوست داشت و از طرفی دیرمی ازبـس دوستش داشت همان لحظه ی اول به او درخواست ازدواج داده بود و پرنسچقدر از این ازدواج ناراحت و عـصبانی بود؟یعنی ممکن بود در اصل دیرمی ثروترا انتقال داده باشد و هنوز پرنس اصلی باشد؟ شاید هـمه اشتباه بکننداماآیا پـدربزرگ هم اشتبـاه می کرد؟اما نه کسی اشتباه نمی کرد!مگر یکانسان چـقدر
می تواند رل بازی کند؟پنج ماه؟!با چند نفر؟با مادرش؟دایه اش؟با فامیل؟بابرادرش؟با بهترین دوستش؟بله بـراین بهترین جواب بـود.اگر او براین رابخشیده بود پس چرا تمام این مدت با بی اعتنایی به گذشته او را آزارمیداد؟"گاهی رفتارت اونقدر چندش آور می شه که دلم می خواد تاجون توی بدنتداری بزنمت!" و زده بـود!همانطورکه گفته بود در وقت مناسب!یا لوسی؟درمقابل جمع پاکدامنی او را تهدیدکرده بود و تادسن دوست او بود نهدیرمی!شاید تمام حرفهایی که زده بود مال دیرمی بود وآن سرگذشتی که تعریفکـرده بود,سرگذشت دیـرمی بود و او دزدیـده بود!؟پرنـس با سینی کوچـکی دردست وارد هال شد.فکر ویـرجینیا بهم ریخته بود.نکنـد او راآورده بود روزهـاو ماهها در حبس نگه دارد و به این طریـق دیـرمی و پدربزرگ را هم درنگرانینگه دارد؟نکندآورده بودتا...صدای قدمهایش را از پشت سرش شنید,باوحشتبـرگشت و سینه بـه سینه ی او برخـوردکرد!بی اختـیار قدمی عـقب گذاشت وپرنس مچ دستش راگرفت: (چرا اینجوری می کنی؟چرا هنوز هم ازم می ترسی؟)
چشم ویرجینیا بـر چشمان آبی و زیبـای او افـتاد و قـفل شد.پرنس ادامهداد:(منکه هر چی بود و نبود بهت گفتم پس چرا بازم ازم فرار می کنی؟)
ویرجینیا تقلای مختصری کرد تا از طلسم او فرارکند:(من هنوز باورت نکردم!)
نگاه پرنس بر لبهای او قفل شد:(چکارکنم باور می کنی؟)
عشق و شهوت مهار شده,ویرجینیا را تحت کنترل خودگرفته بود اما مغزش زنگ خطرمی زد.اگر او واقعاً رجینالد بود و در پی آزار پدربزرگش,بعید نبود ازکاریدریغ بکند!(اگه منو برگردونی باورت می کنم!)
نگاهش بر چشمان ویرجینیا چرخید:(چرا می خواهی برگردی؟)
و فـشار انگشـتانش بر مچ دست او بـیشتر شد و ترس ویرجینیا هم شدت گرفت(می خواهی برگـردی بغل معشوقت؟)
ویرجینیا به دست او چنگ انداخت و خود راکمی عقب کشید.پرنس هم با نفرت هلش داد و رهایش کرد :(من چقدر احمقم!)
و برگشت و به سوی یکی از راهروها رفت.ویرجینیا باز هم به گـریه افتاد.خیلیاحساس بدبختی وآوارگی می کـرد.صدای رعد محکم او را تـرساند.هوا داشت تاریکمی شـد و باران در حال شـروع بود.چقدر بد وقـتی!او بـقدرکافی از بـودندرآن خـانه وآن موقعـیت دلتنـگ بود!ناگـهان متوجه حـرکت چیزی درلای درختانجنگل شد.آن دورهاآتشی روشن بود و دودش بودکه مواج و باریک بالامی رفت!کسیآنجا بود
شایـد هم خانه بود!آنها تنها نبودند!از پرنس خبری نبود.قلب ویرجینیا ازفکر جدید به هیجان آمد.بـه سوی یکی از درها دوید و بازکرد.دستشویی و حمامبود و پنجره اش متناسب باآنجاکوچک!بست و وارد راهرو ی پهـلویی اش شد وبعـد از چند قدم دویدن به پیـچی رسید.انتهای راهرو به یک بالکن میرسید.شاید او دیگـر شانس تنهـا ماندن پیدا نمی کرد و شب نزدیک بود.واردبالکن شد.باد سرد به تن و صورتش کوبید و لرزاند.به پایین نگاه کرد.ارتفاعزیاد بود اما...درختی در پای بالکن بودکه تا یک متری نرده ها بـالاآمدهبـود می تـرسید اما چاره ی دیگری هم نداشت.او در دهکده خیلی از درختانبالاو پایین رفـته بود.از روی نـرده ها به آنطرف بالکن رفـت.باد دامنپُرچـینش را تا سرش بالاآورد.در بیرون بالکن آرام چمپاتمه زد و یکی ازپـاهایش راآویزان کرد.ساقـه ی نرم درخت را در زیـرکفشش حس کرد.برای احساسخطر دیگر خیلی دیـر بود.عقـلش فـقـط تکرار میکرد"فـرارکن...فـرارکن!"دست ها یش را به پای نرده هاکشید و پای
دیگرش را هم رهاکرد.برای لحظه ی کوتاه و وحشتناکی میان زمین و هواآویزانمانـد و بعد چیـزی بطور ناگهانی دورمچ دستش حلقه شد!انگشتان پرنس!ویرجینیابا دیدنش در بالکن,جیغ بلندی کشید وبی اختیار دست دیگـرش را برای چنگ زدنبه انگشتان او و رهاکردن خود,از نرده ها برداشت و توازن بدنـش بهـم خورد ویک دستی آنهم توسط پرنس آویزان ماند!پرنس عصبانی نبود و یاسعی میکردوانمود کند نیست :(خودتو بکش بالاوگرنه می افتی!)
امـا ویرجینیا پایش را تکان داد و ساقـه ی قبلی را پـیداکرد و بر رویـش ایستاد و بـدون معطـلی به دست او چنگ انداخت:(ولم کن!)
پرنس بر روی زانوهایش در فشار عجیبی بود:(این کار رو نکن ویرجینیا...اگه ولت کنم می افتی!)
ویرجینیا در مقـابل باد قـوی که او را مثل پـرچم تکان می داد و بـاران سردی که قـطره قـطره به صورت و
چشمانش فرود می آمد,نمی توانست زیاد مقاومت کند.حالابیشتر از قبل ازپرنسمی ترسید.نگاه پرخونش که از لای نـرده ها به او خیـره شده بود,نـشان میداد برای پشیمان شدن دیگر خیلی دیر است!پس با تـمام نیروخود را به پایینکشید.دستش ازلای انگشتان گرم پرنس سر خورد و بالاخره درآمد.فقط یک ثانیهسر پا ماند و ساقـه به علت تازه و نازک بودن شکست و او افتاد اما لابه لایشاخه هاگیرکرد و از درد نـاله ای سر داد.زخمی شدن جای جای پوستش را حس کردوگیره ی موهایش باز شد.با وجود اینها متوجه پرنس بـود.بـه بالانگاه کرد.ازبالکن حداقـل سه متر فـاصله داشت و پـرنس آنجـا نبود!پـس وقـت نداشت!در هرشرایطی بود خود را به پای درخت رساند و اطراف را نگاه کرد.سعی کرد بیادبیاورد دود را ازکدام جهت دیـده بود اما نتوانست!سرش گیـج می رفت و جـهتراگم کـرده بود.بناگه صدای کوبـیده شـدن دری را شنید و فهمید پرنس دارد میآید!وقت برای تلف کردن نداشت.به جهتی شروع به دویدن کرد.فریادپرنس را ازعقب شنید:(برگرد ویرجینیا,مجبورم نکن وقتی دستم بهت رسید به زنجیر بکشمت!)
اما ویرجینیا ادامه داد.او طعم زندانی بودن را هر چندکوتاه وکم چشیده بودوحالامعنی آزادی را میفهمید. دوید و دوید...لای درختان شد.تاریک بود امارعدی که گاه و بی گاه می زد,راه را برای او نشان می داد. می دویـد و میگـریست و بی خبـر می لنگید!پـاهـای برهنـه اش را بـر روی هـر چیزی میگذاشت بدرد
می آمد وتازه متوجه شدکفش بپا ندارد.شاید وقتی از درخت افتاده بود درآمدهبودند اما او از بس ترسیده بود متوجه نشده بود.بوته های وحشی با هر تماسبا بدن او جاهایی از لباس و یا پوستش را پاره می کردند باد سرد زمستانی بهکمک سرعت او شدت می گرفت و لرزش را بیشتر می کرد اما او نایستاد تا وقـتیکه خستگی عضلات و پاهایش غیر قابل تحمل شد و بی اختیار درگوشه ای افتاد وبرای لحظه ای کوتاه و یـا شاید بسیار طولانی بی هوش شد و بعد سوزش کف پاهاو درد زانوی چپش را حس کرد و صدای قـلبش را شنید.سریعتر از ضربان قلب گربهمی زد...و صدای باران و برخورد قطراتش با برگها و دیگر هیچ!یعـنی موفـقشده بود؟آرام خـود را بالاکـشید و بر زانـوهایش نشست و سـر بلندکرد وناگـهان او را دید!درست روبرویش ایستاده بود.باران موهای طلایی اش راتاگـونه هایش چسبـانده بود و او هم نـفس نـفس می زد! ویرجینیا قدرتبلندشدن نداشت و حتی اگر داشت چرا باید بلند می شدکه؟شکست خورده بود!پـرنسبه سویش راه افـتاد.از شدت خشم مهـار شده می لـرزید:(چرا داری اذیتم میکنی؟چرا داری از عشقـم سوء استفاده می کنی؟)
ویرجیـنیا از شدت تـرس نمی تـوانست لب بـازکند فـقط همانطور نشسته خودراکمی عقب کشید تا لااقل دیرتر به او برسد اما پرنس با دو قدم به نیم متریاش رسید:(یک ذره هم نمی تونی رحم داشته باشی؟)
هنـوز صدایش تحت کنـترلش بـود وچـشمان سرخ و مرطوبـش به زحمت از لای موهـایش دیده می شد:
(می دونی که دوستت دارم؟)

آوینا
12-21-2011, 15:29
نگاه ویـرجینیا وحشتزده و ناامیـد بر او قفل شده بـود.پرنس خم شد و دستدرازکرد تا بازوی او را بگیرد اما ویرجینیا بی اختیار خود را عقب کشید واین حرکتش کاسه ی صبر پرنس را لبریزکرد.حمله ور شد دو دستی او را بلندکردو وحشیانه تکانش داد:(می دونی که دوستت دارم؟)
موهای ویرجینیا بـر سر و صورتش ریخت و بـازوهایش بـدردآمد.پرنس با بی رحمیکمر او را به نزدیک ترین درخت کوبید.تمام تن ویرجینیا تیرکشید.پرنس رو بهصورتش داد زد:(جوابم رو بده!)
ویـرجینیا با چشمانی پـراشک به چشمان سـوزان او خیـره شد و از ترس اینکهاگر جواب مثبت بدهد او را بخاطر فرارش مورد بازخواست قرار بدهد,سرش را بهعلامت نه تکان داد.بناگه پرنس مثل دیوانه هاخندید :(پس نمی دونی!؟خوب بیانشونت بدم...لااقل عشقم رو می تونم نشونت بدم!)
و مچ دستش راگرفت و راه افتاد.ویرجینیا جرات مخالفت و مقاومت نداشت پس راهافتاد.پرنس هـنوز هم از شدت خشم می خندید:(لااقل می تونم عشقم رو ثابت کنمتا باورم کنی!)
ویرجیـنیا دیگر بی آبـرویی را در یک قـدمی خـود می دید.اگـر به آن خـانه و پـشت درهای قفل شده بر
می گـشت بـدبخت شـدنش حتـمی بود پـس باز هـم به دست او چنگانـداخت,تقلاکـرد,کشید,د� �د زد, گریست,التماس کرد,اما بی فایده!پرنس می رفتو بدون ذره ای توجه و ترحم او را هم می کشیدبطوری که چند بار ویرجینیازمین خورد اما او ظالمانه به راهش ادامه داد!باران هم وحشی شده بود رعد همبادهم! تمام راهها را دردکشان وگریان بر می گشت با این تفاوت که بجایامید,ناامیدی قلبش را می لرزاند.وقتی مقـابل در رسیدند,بی چـون و چراداخـل شد.خیلی بیشتر ازآنچه بتواند ممانعت کند از پرنس می ترسید و درهـادوباره یکی پس از دیگری پشت سرش بسته و قفل می شد.وارد هال قبلی شدند اماپرنس نایستاد او را بـه سوی یکی از درها بـرد,بـازکرد و او را به داخلکشید.یک اتاق کوچک و جمع و جور بود بـا یک تخت بزرگ و یک کمد لباس!نه...چکار می خواست بکند؟ویرجینیا فرصت و توانایی تـقلاکردن نیافت. پرنساو را به تخت رساند و بر رویش هل داد!ویرجینیا بر روی سینه افتاد و از دردزانو ناله ای کردصدای پرنفرت پرنس وادارش کرد سریع غلت بزند:(کجا میخواستی بری؟)
داشت بر تخت زانو می زد.ویرجینیا از شدت ترس جرات حرکت کردن نداشت.پرنسنفس نفس می زد :(چطور نمی دونی دوستت دارم؟مگه نه اینکه اینقدر بخاطرتعذاب کشیدم؟)
انگارکـل احساسات ویرجیـنیا مرده بود فـقـط ترس!حتی او را نمی شنـاخت چهبـرسد به اینکه بیاد بیاورد عاشقش بود و عشق اوآرزویش بود!نالید:(غلطکردم...قول می دم دیگه فرار نکنم...قول می دم!)
پرنس بی حرکت ماند و چشمان مرطوب وکشیده اش بر او ثابت شد.ویرجینیاناامیدانه منتظر شد و پـرنس از تخت پایین رفت:(اینو بدون دفعه ی بعد وجودنخواهد داشت!)
و اتاق را ترک کرد!

آوینا
12-21-2011, 15:29
نمی دانست ساعت چند بود.او هنوز هم برتخت بـود و اتاق تـوسط نور پهن وبلندی که از هال تـا روی تخت می افتاد,کمی روشن بود و هنوز صدای رعـد وبـاران می آمد.از پـرنس هم خبری نـداشت.خسته و زخمی و نیمه بیداردرازکشیده بود و سعی می کرد راه چاره ای پیداکند اما حوصله اش را نداشت.بعـد از تـمام این اتـفاقات گیج شده بـود و انگارکه دچار فراموشی شده باشدفقط می دانست باید برود اماکجـا و
چطور؟نمی دانست!شاید چند بار بخواب رفت و بیدار شد تا اینکه صدای قدمهاییرا شنید و از جا جهید. غیر از پرنس چه کسی می توانست باشد!؟رکابی و شلوارجین بتن داشت.بطری بدست وارد اتاق شده بود :(زخم پات داره خونریزی می کنه!)
ویرجینیا به حرف او متوجه لکه ی بزرگ و سرخی که بر قسمت زانوی دامنشافتاده بود,شد.پرنس سلانه سلانه به سوی کمد رفت و یکی از دو درش را بازکردو ملافه ای بیرون کشید:(وسایل نداریم اما فکرکنم با این بشه یک کاری کرد!)
و بـه سوی او برگشت و تـا لب تخت آمد.بطـری را بـر روی چهار پایه ی سر تختگذاشت و ملافه را باز کـرد.ویرجینیا زیر چشمی و نگران نگاهش می کرد.گوشه یملافه راگرفت و تاآخر پاره کرد,آن تکه را تاکرد وکمی از مایع داخل بطری بررویش ریخت و بر لب تخت نشست:(دامنت رو جمع کن!)
ویرجینیا بـا شرم و تـرس زانـوهایش را بغـل کرد و بـه این طریق مخالفـتخـود را نشان داد.پرنس ساکت دقـایقی نگاهش کرد.ویرجینیا هم بی اختیارنگاهش کرد تا عکس العملش را ببیند.گـونه های صافش گل انـداخته بود,چشمانبراقش خمارتر شده بود و لبخند مستانه ای بر لبها داشت:(بذار زخمت روتمیـزکنم و ببندم وگرنه عفونت می کنه!)
ویرجینیا سر تکان داد:(راحتم بذار!)
پرنـس مدتی هم خونسردانه منتظر شد و چون حرکت مثبتی از ویرجینیا ندید,دست درازکرد ومچ پای او
راگـرفت وکشید!ویرجینیا از تماس تن داغش وحشت کرد و پایش را پس کشید اما پرنس رها نکرد و بـر
عکس بر فشارش افزود.ویرجینیا نمی توانست مقاومت کند.با پای دیگرش لگدانداخت اما پرنس بی اعتنا دامن او را بـالازد.ویرجیـنیا لحظـه ای از دیـدنپـارگی و خون غلیـظ زانـویش وحشـت کـرد اما حـرکت
انگشتان گرم پرنس بر زیر زانویش,او را دوباره ترساند و اینبار محکمترکشید و داد زد:(ولم کن لعنتی!)
پرنس بالاخره رهایش کرد و از جا بلند شد.ویرجینیا لحظه ای چهره ی خشمگینشرا دید و دوباره زانوها یش را با وجود درد به آغوش کشید و سر به زیرانداخت.پرنس بطری را دوباره برداشت و مدتی قـدمزنان و بـی وقفـهسرکشید.لرز ویرجیـنیا بـیشتر شد.اگر مست می کرد؟(تو چه مرگته؟)صدایش آراماما خشک بود:(چرا اینطوری می کنی؟)
ویرجینیا جـرات سر بلندکردن نـداشت.پـرنس دور تخت راه افتـاد:(می دونمعاشق اون نیستی...می دونم!) صدایش سخت تر و بلندتر شد:(تو منو میخواستی...لعنتی تو گفته بودی عاشقمی!)
و ناگهان بطری را بـه سوی پنجره پـرتاب کرد.شیشه بـه شیشه خـورد و با صدایمهـیبی شکست! ویرجینیا دو دستی جلوی دهـانش راگرفت تا داد نزند و او راعصبانی تر نکند.پرنس نفس نفس می زد و می لرزید اما دیگر خـمارنبود.وحشیـانه به او خیـره شد و دادکشید:(تو منو مسخره کردی؟حرفهایی کهزدیـم یادت رفته؟توگفتی درکم می کنی توگفـتی اگه عاشقم بودی هیچوقت ترکمنمی کردی و بودی مگه نه؟)
ویـرجینیا برای بـار چندم بگریه افتاد.احساساتش داشت بر میگشت.عشق,دلسوزی,درک,آوارگی اما باز هم تـرس و دو دلی قـوی ترین حسش بود!سربه زیر انداخت و سعی کرد بی صدا به گریه اش ادامه بدهد و پرنس با خشم ترکشکرد!
***
باد از شیشه ی شکسته به داخل می زد.خرده شیشه در اطراف پنجره براق و ریزبر زمین پخش شده بود و در مقابل نور قوی و بلندی که از هال بر داخل اتاقمی افتاد,برق می زدند.ویرجینـیا لب تخت سُر خورد و به زحمت سر پاایستاد.کف پاهایش بدردآمد و سرش گیج رفت اما راه افتاد و خود را به دررساند و هـال را از نظرگذراند.پرنس آنجا بود.برکاناپه درازکشیده خوابیدهبود.بطری دیگری دردست داشت.یعنی یکی دیگر هم تمام کرده بود؟ساعت دیوارییازده شب را نشان می داد و هواآرامتر شده بود.پاوچین پاورچیـن
پیش رفت.موبایل پرنس بر روی میـز بود اما یاکلـیدها؟حتماً در جیبشبـود.نگاهش برکمر باریک و باسن خوش تراش پرنس چرخید و متوجه برآمدگی جیبششد.دسته کلید هنوزآنجا بود!قلبش از هیجان لرزید. نمی تـوانست این ریسک رابکند.اگـر پرنس بـیدار می شد؟خوب او نمی توانست در ماندنش هم ریسکبکنـد.پـرنس مست شـده بـود.اگـر نیمه شب سراغـش می آمد چـه؟یـا فرداصبح؟یا فـردا شب؟او تـاکـی
می تـوانست آنجا بماند؟بـاز تاریکی شب کمکش می کرد در جایی مخفی شود و صبحخود را بـه محلی که دود ازآنجا بلنـد می شد بـرساند.حتماًکسانی آن اطرافبودند و خوب او می توانست موبایل پـرنس را بدزدد ویا از داخل لیموزین بهپدربزرگ زنگ بزند و...خیلی کارها می توانست بکند فقط کافی بود درها بـازباشند!خیلی سعی کرد خود را منـصرف کند اما نشـد.او از بـودن با پسری مست ووحشی و بی رحم و عـاشق در زیر یک سقـف و پشت درهای بـسته می ترسید!خـود رابه کاناپه رساند و خم شد و دست دراز کـرد.نمی دانست اگر بیدار می شد چهبهانه ای می توانست برای این کارش بیاورد و البته آنقدر در موفـق شدنخودمطمعن و عجول بودکه لزومی به فکرکردن نمی دید.انگشتانش تا نزدیک جیبرفت اما از بس می لرزید نتوانست بست دسته کلید را بگیرد.چند نفس عمیق کشیدو به چـهره ی پرنس نـگاهی انداخت. آنچنان دوست داشتنی و هوس انگیز دیده میشدکه ویرجینیا لحظه ای محو زیبایی او ماند و بالاخره ایـن فکر بـه ذهنشزد,اگر اشتـباه می کرد چه؟یعـنی ممکن بود پـدربزرگ نوه ی خـودش رانشناسد؟شاید او واقـعاً رجینالد بود اما مگر این تاثیری در قلبهای عاشقداشت؟یعنی هنوز هم عاشق این پسر بود؟صدای باد که شیشه ها را تکان می داداو را به خـودآورد.در موقعیت خطرناکی بـودکه اصلاًجای فکرکردن نبـود!او میخواست فرارکند چون پرنس,یعنی این پـسر,او را دزدیـده بود,حبس کـردهبود,بـا او ظالمانه بـرخورد کرده بود,قاتل بود و مست و عاشق شده بود!ایندلایل برای انجام تصمیمش کافی بود.دوباره و با شهامت تـر از قبل دستدرازکرد.اینـبار توانست حلقـه ی بست کلیـدها را بگیرد وکشـید!جیب تنگ بودوکلیدها بـرجسته!تلاشی سخت ترکرد و بـالاخره توانست!با عجـله سر بلندکردتا از بیدار نشدن پرنس مطمعن شود که...(به همین زودی زیر قولت زدی؟)
نگاه همچون تیغ برنده ی پرنس بر او ثابت شده بود!دردی از شدت ترس بر قلبویرجینیا دوید.با وحشت کلیدها را رهاکرد و عقب دوید.پرنس تکانی به خـودداد وآرام نشست.ویرجـینیا احساس می کرد دنیا بـر سرش خراب شد.دیگر راهینداشت!تـمام شد!همه چیـز خراب شد!مگر می تـوانست او را دوبـاره آرام وقانع کند؟پرنس از جا بلند شد:(امیدوار بودم سر قولت بمونی تا منم بتونمجلوی خـودم رو بگیرم اما تـو... تو لعنتی بدقول در اومدی!)
صدایش از شدت خشم لرزید!به سویش راه افتاد.ویرجینیا هم عقب عقب راهافـتاد.می دانست اشتباه کرده بود و می دانست معذرت خواهی و التماس کردن وقسم خوردن دیگر تاثیری نخواهد داشت(می دونی... تـصمیم گرفـتم ولت کنمبری...همـین امشب تو رو می برم و دم در خونه ی برادر عزیزم می ذارم و حتـیتوی تختش!اینو بهت قول می دم,قول من قوله...دیدی که تو زیرش زدی!)
ویـرجینیا امیدوار شد اما حال پرنس غیر طبیعی دیده می شد.آرام آرام قدم برمی داشت و می خندید!(امـا باید مزدم رو بگیرم بعد!...مزد وفادار بودنمرو...مزد صبور بودنم رو...مزد فداکار و خوش قول بودنم رو... مزد عاشقبودنم رو...)

آوینا
12-21-2011, 15:29
اشک ناامیدی و ترس دوباره در چشمان ویرجینیا حلقه زد.به در اتاق رسید وهماهنگ با قدمهای او داخل اتـاق نیمه روشن شد.(حالادیگه طاقتم طاق شده,تورو می خوام...از اولیـن روزی که دیدمت تـا امروز...و امـروز خیلی بیشـتراز همیشه...کلی ویسکی خـوردم تا بهت دست نـزنم,دلم برات سوخته بود چـوندیگه فهمیده بودم اشتباه کردم!توهیچوقت دوستم نداشتی و من چقدراحمق بودمکه باورت کردم,عاشقت شدم و خودم رو برای عشق ناب باکره نگه داشتم...درحالی که تو هم مثل بقیه بودی!)
درد دلـسوزی و پشیمانی سینه ی ویرجینـیا را فشرد.حرفهایش را باور می کردچه بدکه حالاحرفـهایش را بـاور می کرد!(اما تـو دیگه دیونه و خسـته امکردی...اینـقدر فداکاری و تحمل بسه!تویی که بغل رجینالد
می ری توکه اونقدر احمقی که بد بودن اونو نمی بینی و باورش می کنی و باوجود اونکه عاشقـش نیستی باهاش عشقبازی می کنی چرا با من نکنی؟منی که تماماین مدت به فکرت بودم و سعی کردم...تمام سعیم روکـردم کمکت کنم...چرا مننه؟)صدایش به لرز شدیدی افتاد:(چرا نباید منی که دارم از عـشقت دیونه میشم تـو رو برای لحـظه ای نداشته باشم؟چرا من نباید به اندازه ی رجینالدبرات ارزش داشتـه باشم؟اون حتی عاشقت نبود...)
تـمام احساسهای ویرجینـیا بطور ناگهان برگشت.او پـرنس بود.پـسری که فکرشچنـدین بار او را تا صبح بیدار نگه داشته بود.شاهزاده ی مو طلایی اش کهویرجینیا برای بدست آوردنش بسیار دعاکـرده وگریسته و جنگیدهبود!نالید:(پرنس من دروغ گفتم...)
پرنس در خود نبود داد زد:(اگه می تونستی فرارکنی کجا می رفتی؟بغل رجینالد؟)
ویرجینیا هم از بیچارگی داد زد:(قول می دم نرم!)
دوباره صدای پرنس خفه تر شد:(قول؟!تو معنی اون لغت رو نمی دونی!)
ویرجینیا از پشت به تخت رسید و مانـد.پرنس هم ایـستاد:(نه عـزیزم...ازتنمی خوام نری...بـرو..تا ابد مال اون باش...اما اول منو سیرکن بعد!)
و بـا یک حرکت رکابی اش را درآورد!ویرجیـنیا وحشتزده شروع به گریستنکرد:(پرنس تو داری اشتـباه می کنی,من همیشه عاشقت بودم و هستم و...)
پرنس رکابی اش را طرفی پرت کرد و باز هم خندید.تلخ تر ازگریه:(خدایمن...تو خیال میکنی من دیگه این مزخرفات رو باور می کنم؟من توی زندگیاونقدر از این حرفها شنیدم که دیگه حالم بهم می خوره!)
و دست به کمربند شلوارش برد:(بخواب...حالادیگه نوبت گناه کردن منه!)
ویرجینیا ناامیدانه نالید:(تو رو خدا منو ببخش...غلط کردم...لطفاً...)
حرفـش تمام نشده پـرنس به سویش یـورش آورد,فک او را میـان انگشتان قوی اشگرفت و سر او را بـه دیوارکوبید:(خفه شو...خفه شو لعنتی!)و صورتش راجلوترآورد.چشمانش کشیده تر و وحشی تر ازهمیشه دیـده می شد:(چرا بایـداینقدر از من بترسی؟چرا باید دست زدن من اینقدر عذابت بده؟از اینکهعـاشقـتم خوشحال نیستی؟از اینکه همه چیز رو فدات کردم خوشحال نیستی؟تو چیمی خواهی؟یک آدم مشهور؟ ثروتمند؟جوون؟عاشق؟دلسوز؟.. .)بلندتر دادکشید:(اونمنم!)
و بناگه چشمانش برقی زد!دستش را پس کشید و قدمی عقب تر رفت و مدتی بی صدا به هم خیره ماندند.
سوزشی عـظیم سینه ی ویرجیـنیا را در برگرفت.چطـور توانسته بود او رابرنجـاند؟آزار رسانـدن به پـرنس بـرایش حکم مرگ داشت و حـال این کارراکـرده بود!غرور و عشق و شور و احساساتش را ویران کرده بود.قلبش را شکستهبود!بایدکاری می کرد باید ترمیم می کرد باید حقایق قـلبی اش را ابراز میکرد اگـر پـرنس فرصت می داد اما او دیگـر همان پـرنس آشنای قبـلی نبود!(ازاینکه منـو اینجـوری می بیـنی لـذت
می بری نه؟اینطور محتاج و دلشکسته و تنها وگریون؟)
ویرجینیا نالید:(منو ببخش!)
پرنس سر تکان داد:(دیگه نه!)

آوینا
12-21-2011, 15:30
و با یک حرکت وحشیانه او را در چنگال تن خود بدام انداخت!بر تخت افتادندو...گردنبند ویرجینیا قـطع شـد!دانه های مروارید همچـون تگرگ بر تن لختهـر دو لغزیدو بر تخت پخش شد و ازآنجا هم غـلت خوران و پر سر و صدا برکفچوبی اتاق پخش شدند...
صدای پرنس از هال می آمد.با تلفن حرف می زد:(فقط یک ساعت راهه...از جاده ی جنوبی بیا...)
صدای باران می آمد...دوباره!و او هنوز بر تخت بود.مچاله شده در ملافه و میگریست!هنوز نمی توانست درک کـند چه شده!شاید بدترین و شاید بهترین لحظهراگذرانده بود و می دیدکه درد نداشت اما باز هـم می ترسید,از نشستن میترسید,از دیدن حقیقت,از قبول واقعیت.کدام واقعیت؟به نیمه ی بهم ریخته وسرد و خـالی تخت نگاه کرد و همه چیز را دوباره و دوباره بیادآورد.او دیگرویرجینیا اُکنور نبود...دقـایقی قبل پرنس او را ظالمانه بدست آورده بود وبدبخت کرده بود!باز اشکهای شرم رها شدند.چطور می توانست به خانوادهبرگردد؟پیش پدربزرگ؟دیـرمی؟براین؟نـور ا؟چطور می تـوانست به روی آنها نگاهکند؟یـا روی خود پرنس؟یا روی خـودش درآیـنه؟چه چیـزهایی درآینده منـتظرشبود؟یـا عکس العمل بعدی پـرنس؟ جـواب این سوال را زودگرفـت.متوجـه مکالمهشد:(آره بـیا ببرش,کارم روکـردم...دیگه لازمـش نـدارم,
می دمش به تو!)
تیری زهـراگین تا قلب ویرجینـیا فرو رفت و درید.لعـنت بر او!ایـنرا میخواست؟مطمعـن شدن در عشق و فرار؟شاید هم کسب ثروت و یا برنده شدن درشرطبندی یا...علت هر چه که بود او شیطان بود.شیطانی که او را فـقط برایهدف کثیف خود می خواست!صدای باز شدن در را شنید اما بسته نشد.هوای سرد وتـازه به هـال پر شد و از در بـه پاهای *** ویرجینیا زد.بله بالاخـره آزادشده بود اما فـقط جسمش!روحاً به آن خانـه,به آن اتاق,آن تخت و به پسری کهبه او تجاوزکرده بود,حبس شده بود.خستگی و لرز بی امان او را بخواب می بـرداما می دانست حالادیـرمی راه افـتاده بود و او بایـد قبل از رسیـدنش بهخـود سر و سامانی می داد.تکانی بخـود داد و نشست.کف اتاق پر از دانه هایمروارید بود.سفید و براق.ملافـه را با نگـرانی و ترس از روی خودکنار زد وتمام وجودش بناگه سرد شد.با صدای بلند نالید:(لعنت به تو دیرمی!)
و قطرات اشک دوباره در چشمان داغش حلقه زد.اگر اوآنقدر خوب نبود...
***
مقـابل پنجره ی هال ایسـتاده بود و به تاریکـی جنگل زل زده بود.ساعتدوازده و پـانزده دقیقه بود و از پـرنس خبری نبود.ویرجینیا بعد از پوشیدنلباس و جمع کردن مرواریدهای مادربزرگ,پا برهـنه در بالکن اتاق ایستاده بودو فکر می کرد.به دیرمی چه می توانست بگوید؟بگویـدکه دیگر باورش میکند؟بگویـد بخاطر دعوایی که با او سر ملافه کرده بود,پشیمان است؟بگوید چوندیگر باکره نیست متاسف است و یـا بخاطرآنکه آنـقدر شرافت داشته که به اودست نـزده,از او تشکرکند؟اما مگر خودش باورش می شـد زن شیطان شده باشد؟درتاریکی دو نور زرد ماشین,باریک مثل چشمان گرگی خشمگین,از وسط جنگـل راهباز می کرد.دیرمی داشت می آمد.خدایا چقدر دلش برای او,بـرای دیدن و بغـلکردن و حتی بـوسیدن او تنگ شده بود,واینکه درآغوش امن وگرمش بگرید,بهچشمان مهربانش نگاه کند وبگوید چقدر دوستش دارد...ماشین رسید و به سرعتکنار لیموزین پارک کرد.ویرجینیا برگشت و از هال بیرون دوید و خود را بالایپله ها رساند.طبقه ی اول توسط لوستر بزرگ روشن بود و در اصلی خانه طاق بهطاق باز بود.دیرمی داشت گرفته و نگران می آمد.هنـوز بلوز و شلوار سفیـددامادی را بتـن داشت اماکتش را درآورده بـود و کراواتـش را شل کردهبود.ویرجینیا با دیدن او بگریه افتاد و از پله ها سرازیر شد.دیرمی او رادیـد:(خدای من...چه بلایی سرت اومده؟)
صدایـش از نگاهش خسته تر و نگرانتر بود.ویرجینیا خود را رساند و درآغوششفرو رفت و بلندتر از قـبل به گریه اش ادامه داد.دیرمی موهـای او را نـوازشکرد:(خیلی تـرسیدی؟...آروم باش عزیـزم...دیگه تموم شد...من اومدم دنبالت!)
ویرجینیا با شرم سر بلندکرد و به چهره ی ملایم و غمگین اما زیبای دیرمی خیره شد:(منو ببخش... لطفاًمنو ببخش!)
حرفش تمام نشده صدای پرنس از سمت درآمد:(بهتره برای معذرت خواهی عجله نکنی!)
در را می بست.دیرمی به سویش برگشت:(چکار داری می کنی؟)
و درها بسته شد:(خوب برادر عزیزم...خوش اومدی!)

آوینا
12-21-2011, 15:30
دیرمی با عصبانیت گفت:(من بخاطر ویرجینیا اومدم و حالاهم داریم می ریم!)
و ویرجینیا را با خودکشید اما دو قدم نرفته پـرنس کلید را پیـچاند وبیـرون کشید!دیـرمی عصبانی تـر شد: (چیه؟می خواهی زندانی ام بکنی؟)
پرنس لبخند تلخی زد وکلید را در جیب شلوارش فروکرد:(بله...تا وقتی که باهام حرف بزنی!)
ویرجینیا از نگاه کردن به چهره ی او شرم شیرینی می کرد پس سر به زیر انداخت.دیرمی پرسید:(در مورد چی؟ )
(در مورد چی؟!خدای من!شش سال گذشته و تو حرفی نداری؟)
(اگه تو حرفی داری بگو ما می خواهیم بریم!)
پرنس با تمسخرگفت:(اوه قلبم رو شکستی!من اینقدر دلم برات تنگ شده بود اونوقت تو...)
دیرمی غرید:(تو بازم مست هستی؟)
پرنس خندان راه افتاد:(می دونی...دلم برای نصایح برادرانه ات هم تنگ شده بود!)
دیرمی با خستگی به ویرجینیا نگاهی انداخت:(بریم!)
اما حرکتی نکرده پرنس روبروآمد:(تو خیال می کنی من برای چی بهت زنگ زدم؟)
دست دیرمی از شانه ی ویرجینیا افتاد:(پس از ویرجینیا بعنوان طعمه استفاده کردی؟!)
(مسلمه!)
ویرجینیا شوکه شد!پرنس ادامه داد:(راستش ناامید بودم بیایی چـون می دونستمخبـر داری که ثروتـش رو به پیرمرد برگردوندم اما بازم خواستم شانسم روامتحان کرده باشم!)
ویرجینیا متعجب تر به دیرمی خیره شد.سعی می کردآرامش خـود را حفـظ کند:(من ویرجیـنیا رو دوست دارم و بخاطر خودش اومدم!)
فکر مختل شده ی ویرجینیا مانع ازآن می شدکه به این جمله احساساتی و شاد شود پرنس گفت:(بذار اینم حماقت تو باشه!)
(می شه در رو بازکنی؟)
(بگو چرا این کار روکردی؟)

آوینا
12-21-2011, 15:30
(خودت می دونی الان وقت حرف زدن نیست!)
صدای پرنس جدی تر شد:(اتفاقاً الان بهترین وقته!بگو چرا این کار روکردی؟)
(فکر نکنم مجبور باشم چیزی به تو توجیه کنم...این زندگی منه به تو چه؟)
(وای چقدر خوب منو تقلید می کنی...اگه نمی دیدم باور نمی کردم!)
ویرجیـنیا نـابـاورانـه به دیـرمی زل زد.پرنـس متوجه شـد و با افتخارگفت:(چرا همه چیز رو به معـشوقه ات تعریف نمی کنی...رجینالد؟)
چه؟!نگاه ویرجینیا لحظه ای بر چهره ی گستاخ و منتظر پرنس چرخید و دوبارهبر دیـرمی قفل شد.دیـرمی عکس العـمل خاصی نشان نداد فـقـط دست ویرجیـنیاراگـرفت و به او لبخـند سردی زد:(تـوی راه حرف
می زنیم...باشه؟)
بناگه پرنس دادکشید:(کدوم راه؟تو خیال می کنی من می ذارم بری؟)
ویرجینیا وحشت کرد و پشت دیرمی مخـفی شد.اشک در چـشمان پرنس حلـقه زد:(لعنت به تو پـسر!باهام حرف بزن!)
دیرمی دست ویرجینیا را رهاکرد:(چی رو می خواهی بشنوی پرنس؟متاسف و ناراحت بودنم رو؟گناهکار و پشیمون بودنم رو؟)
ویرجینیا چند قـدم هم عـقب تر رفت.آنـها در مورد چه چـیزی صحبت می کـردند؟(بگو چـرا این کار رو کردی؟)
(امیدوار بودم درکم بکنی!)
(چطـور درکت می کـردم رجـینالد؟تو به من دروغ گفتی,از من استفاده کردی و قلبم رو شکستی! چطور تونستی؟)
رجـینالد؟!دیرمی اعـتراض نمی کرد؟پس او رجـینالد بود؟!چشـمان پرنس از اشککنترل شده سرخ شده بود:(چرا اینقدر اذیتم کردی؟چطور بدون در نظرگرفتنشرایط روحی و احساسی من ازم فرارکردی؟منی که تمام عمرم رو فدایتوکردم,دوستت داشتم,کمکت کردم,منتظرت موندم و برای یک تـوجه و محبت کوچیکاز طرف تو حسرت کشیدم...چطور دلت برام نسوخت؟!)
(متاسفم اما تو سر راهم بودی و من می ترسیدم اگه قصدم رو بفهمی مانع کارم بشی!)
(و می شدم چون تو داشتی اشتباه می کردی...فردریک توی هیچ اتفاقی دست نداشت مقـصر اصلی هنری بود!)
(اون پدر هنری و سدریک بود و بنظرت پدر بودن گناه کمیه؟)
ویرجینیا احساس ضعف کرد.آیاآنچه می شنید درست بود؟!(اما پیرمرد تو رو می شناخت!)
(بله و به جبران کارهای پسرانش قبولم کرد البته منم خیلی سعی کردم خودم روبیچاره و تنها و نـیازمند و مدیون وفراموشکار نشون بدم نمی دونی چقدر برامعذاب آور بود تحریک دلسوزی دشمن!)وبه ویرجینیا نگاهی انـداخت و دست از همهجا شستـه ادامه داد:(از وقتی وارد لوس آنجلس شدم فردریک رو زیر نظر داشتمباید یک جوری وارد خونه و زندگی اش می شدم به لطف تو به چنگم افتاد واردبیمارستان شدم و اونو اونجا روی تخت دیدم نمی دونی چقدر دوست داشتم دستروی گلوش بذارم و اونقدر فشارش بدم که زجرکشون جـلوی چشمام بمیره اما اونمجازات کمی بود پس نقشه کشیدم,همکار پـیداکردم و اجـرا کردم و نمی دونیچقدر لذت می بردم وقتی می دیدم اون بخاطر نوه هاش تلاش می کنه,عذاب می کشهوگریه می کنه...درست مثل یک تشنه با هر قطره اشک اون سیراب می شدم!)
عـرق سردی بر تـن ویرجینیا نـشست.شیطان اصلی او بـود!پرنس نالید:(تو نمیدونی من الان در چـه حالی هستم؟تـو برای من مظهـر و الهه بودی چـطورتونستی اینـقدر ظالم باشی؟این تـو نیستی...بـرادر من همیشه دلسوز و مهربونو خوب بود!)
رجینالد داشت عصبانی می شد:(اون برادرت شش سال قبل مرد پرنس!اونها مجبورمکردند بد باشم,تو هم اونجا بودی دیدی که همه چیزم رو ازم گرفتند...پدر ومادرم رو,زندگی ام رو,جوونی وشادی هامو,آینده و سلامتی و حتی اسممرو...اونها یک شبه عشق منو کشتند برای من فقط یک راه مونده بود مثل توانـتقام گرفتن!)
ویرجینیا دیگر نتوانست تحمل کند.باگیجی پیش رفت:(دیرمی...تو چی داری می گی؟)

آوینا
12-21-2011, 15:31
و روبرویش رسید.رجینالد سر به زیر انداخت:(متاسفم ویرجینیا...)
خشم ویرجینیا شدت گرفت بطوری که با نفرت خندیـد:(همین؟!متـاسفی؟!ببین بـا ما چکارکردی؟با پـدر بزرگم...با بچه ها؟)
و یکی یکی همه را بیـادآورد.لـوسی را,کـارل و ماروین و فـیونا را,برایـن وارویـن را...اشک پلکهایش را فشرد.با نـاباوری داد زد:(چـطور تـونستیدیرمی؟هـر چی به من گـفتی دروغ بود؟لعـنت به تو...من باورت کردهبودم...چطور تونستی بی رحم؟!)
و حمله کرد و دقایقی فقط او را زد!مشتهای لرزانش یکی پس از دیگری بر سینهی رجینالد فرودآمد و او را ذره ذره عقب هل داد تا اینکه بالاخره خستهشد!بازوهای رجینـالد بـاز شد و ویرجینـیا درآغوشش فـرو رفت..(منو ببخشویرجینیا و لطفاًدرکم کن...کاش واقعاً همه چیز فراموشم می شد اما تونمیدونی من چه زندگی قشنگی داشتم که فقـط بخاطر اینکه پدرم وظیـفه اش روانجام داد همشونو ازم گرفـتند اونم بطـرز وحشتناکی...نمی دونی چقدر درد ورنج کشیدم...خواب نداشتم...یکی باید تقاص پس می داد...)
ویرجینیا غرید:(اما من نه!منم مثل تو بودم...تنها و دلشکسته...چرا با من این کار روکردی؟)
رجینالد موهای او را بوسید:(من دوستت داشتم ویرجینیا تو تنهاکسی بودی کهداشتم وکمکم می کردهمه اونـها با تو هم بدرفتاری می کردند حتی پدربزرگتنمی خواست ببیندت منم فکرکردم چون تو هـم مثل منی,درکم می کنی و می خواستمتو هم انتقـام گرفته باشی...فکرکردم ما با هم می تونیم خوشبخت بشیمفکرکردم تو هم منو دوست داری...)
ویرجینیا زمزمه کرد:(من دوستت داشتم!)
تلخ بود اما باید یکی از این دو را قبول می کرد.یکی از این دو پسر خاله یاصلی اش بود.یکی از ا ین دو رجیـنالد بود.یکی از این دو قاتل دایی بود.یکیاز این دو مسبب مشکلات فامیل بود.حال هـمه چیزمعـلوم شده بود و البته دوچیز دیگر!شیطان واقعی چه کسی بود وچه کسی واقعاً دوستش داشت !
پرنس رو به رجینالدکرد:(حاضری برگردیم و دوباره شروع کنیم؟)
ویرجینیا خود را عقب کشید.پرنس کنارشان منتظر جواب بود.رجینالد با خجالت گفت:(می دونی که...من دیگه روی برگشتن ندارم!)
پرنس شوکه شد:(این حرف از تو بعیده!)
(بـزودی همه چیـز معلوم می شه اونوقـت من چطوری می تونم به صورت آقای میجر و بقیه ی کسانی که زندگی شونو بهم ریختم نگاه کنم؟)
(اما اون تو رو می بخشه!)
ویرجینـیا از این طرفداری عظیم متعجب شد!رجینالدگفت:(می دونم اما من دیگهنمی تونم اینجا,توی این محیط زندگی کنم,دیگه نمی تونم به اون زندگی ولایاون آدمها برگـردم,من از خودم متنفـرشدم...دیدم که انتقام مزه ی تلخی داشتو حالامی خوام بـرم و جایی دیگه بـرای سومین بـار شروع کـنم و سعی کنمجبران کنم.)
پـرنس وحشـتزده شد:(نه من اجـازه نمی دم بـری!اون هـتل مال توست,بـمون بـاهم اداره کنیم مادرم هـم دوستت داره و می دونم اگه حقیقت رو بفهمه...)

آوینا
12-21-2011, 15:32
رجینالد با محبت خندید:(پرنس...پرنس گوش کن عزیزم...)و با دست موهای او رااز پـیشانی اش بـالازد: (من باید از این شهر خطرناک برم...تو از خیلیچیـزها بی خبـری!شریکهای من یک مشت مجرم و جـانی بـودند همیشه بیشتر ازاونچه می خواستم انجام می دادند و پول بیشتری می خواستند تو خـیال می کنیمن واقعاً می خواستم به لوسی تجاوزکنند و یا براین رو بزنند؟نه!من تمامحـقوقم رو به اونها می دادم اما اونهـا هیچوقت راضی نمی شدند و من برایاینکه دست از سرم بردارند بهشون وعده ی ثروت ویرجینیا رو دادم و حالااگهبفهمند چنین پولی وجود نداره...)
(اون پولهاکثیف بودند رجینالد...من مجبور شدم به پیرمرد برگردونم تا ویرجینیا در خطر نباشه!)
موجی از احساسات گوناگون به ویرجینیا روی آورد.رجینالد با شرم خندید:(میدونم و خیلی بهت افتخار می کنم اما می بینی که چاره ای ندارم!)
(من هر قدر بخواند بهشون می دم!)
(بذار برم پرنس!اگر تو هم جای من بودی نمی تونستی بمونی!)
پرنس بسیار ناراحت تر ازآن بودکه کوتاه بیاید:(پس منم باهات میام...می تونیم هتل رو بفروشیم و...)
اشک در چشـمان رجینـالد حلقـه زد.به سرعت گـردن پرنس را دو دستـی گرفت وصورتـش را روبـروی صورت خود نگه داشت:(گـوش کن!تو باید اینجابمونی...اینجا همه دوستت دارند و مادرت بـهت احتیاج داره!)
پرنس هم بگریه افتاد.دست بر روی دستهای اوگذاشت:(منم تو رو دوست دارم و به تو احتیاج دارم!)
رجینـالد او را به طرف خـود کشید و بالاخـره درآغوش هم قـفـل شدند:(توباید بمونی...تو فقط می تونی خـطاهای منو جـبران کنی تو می تونی آبروی منونگه داری تو می تونی به عشق اون پیرمرد جواب بدی... من نتونستم!نفرت کورمکرد...می دونم بـاور نمی کنی اما بایـد بـدونی اون خـیلی دوستت داره,ازهمه ی نوه هاش بیشتر و به لطف عشق تو بودکه منم دوست داشت!)
پرنس بغض آلود خندید و رجینـالد او را از خود جـداکرد.چشمان آبی هـر دومرطوب و سرخ بود:(به من نگـاه کن پـرنس!من جواب انتقام هـستم,پسری باگذشتهی دردناک,روحی گـناهکار وآیـنده ی از دست رفته!...تو می دونی من دیگه هیچیندارم حتی عشق یک پیرمرد؟)
ویرجیـنیا به او خیره شد.او را همان دیـرمی همیشگی می دید.محبوبپدربزرگ,مورد علاقه ی فامیل,پسر خوش صحبت خانه,دوست و همدرد همه...و درکشمی کـرد!شایدکسانی بـودندکه اگر جـای او بـودند اینقدر انتقام جـو نمیشدند اما می دانـست این اخلاق رجینـالد از علاقه ی شدیـدی که به پـدر ومادرش داشته سرچشمه گرفته و می دانست حق نداشت یک طـرفه قضاوت کندآنهم درحق افراد و اشخاصی که فقط پنج ماه بـود می شناخت وکمابـیش از ظلمهایشانبـا خبر بود.حال دیگر به مرگ فـجیع دایی متاسف نبود.او دو زندگی نابودکردهو سه نفر و شاید بیشتر راکشته بود.این علل برای تقاص سنگین اوکم بود!متوجه بحث آندو شد.باز پرنس اصرار می کرد و رجینالد مخالفت!(مجبوری همینامشب بری؟)
(پس چی؟دیگه آخر قصه است...سه تایی برگردیـم و چی بگیم؟پلیسها منتظـرندشما دو تـا برید و بگید با من روبرو نشدید یک روز بگذره فردریک می فهمه منفرارکردم و همه چیز تموم می شه!)
(شما دو تا برگردید من می مونم...تو برو بگو من پرنس هستم و...)
رجینالد از روی عـشق داد زد:(بسه پرنس!تو رو خدا اینقدر فداکاری بسه!چرااذیتم می کنی؟چرا خجـالتم می کنی؟توخیال می کنی من کور یا احمقم؟از بچگیپیشم بودی,دوستم بودی,مواظبم بودی و جونم رو نجات دادی.خودتو,گذشته اترو,زندگی تو فدای من کردی شش سال تمام بخاطر من عذاب کـشیدی, تنها موندیوکارکردی...من چطور می تونم بقیه ی زندگی تو ازت بدزدم؟دیگه بسه!بذارقدرتی هم برای تلافی کردن من بمونه!)
اشک در چشمان پرنس می لرزید:(پس قول بده هر جا رسیدی بهم خبر بدی تا به دیدنت بیام و...)
(قول دادن لازم نیست!من چطور می تونم فراموشت کنم؟)
(دلم برات تنگ می شه!)
(منم...اَه لعنت!کاش می تونستم زمان رو به اول برگردونم و از اول درستشروع کنم اونوقت خوب بودن رو انتخاب می کردم و می تونستم پیش توبمونم...برای همیشه!)
پرنس چرخید و پشت به او راه افتاد:(اوه بله...زمان!وقت نداریم من برم ماشینها روآماده بکنم!)
رجیـنالد نگاه غمگینی به ویرجیـنیا انداخت و ویرجینیا لبخند سردی زد.هر دومتوجه گریـستن پرنس شده بودند!رجینالد به سوی اوآمد.چهره ی زیبایش خسته واشک آلود بود:(هنوز از دستم عصبانی هستی؟)
نه دیگـر!همه چیز بر طرف و تمام شده بود و نیازی به کین نگه داشتن نبود:(بله...چرا می خـواهی ترکمون کنی؟!)
و بغض گلویش را بدردآورد.رجینالد خندید:(می دونم تو درکم می کنی!)

آوینا
12-21-2011, 15:33
ویرجیـنیا سر تکان داد و رجینالد دستهای او راگرفت:(جوابم رو می دونم امابرای مطمعـن شدن می خوام بپرسم,اگر پرنس نبود دوست داشتی با من بیایی؟)
(اگه پدربزرگ نبود حتماً می اومدم!)
(سر خودت کلاه نذار ویرجینیا...عاشقشی!)
(نه دیرمی...دیگه نه!)
رجینالد او را بغل کرد:(اون دیونه ی توست و هرکاری کرده از روی همین عـشقباکره و شدیدش بوده... تو هـم اونو دوست داری..راستـش من خیلی سعی کـردماز قـبول این حـقیقت فرارکنم و حتی تـو رو هم وادار به قبول کنم امانشد...عشق اون قوی تر از ما بود!)
بله متاسفانه دیرمی میجر همیشه درست کشف می کرد!رهایش کرد:(اما بازم اگهروزی تنهـا موندی و بـه کمک احتیاج پیداکردی بدون که من همیشه هستم و هنوزهم عاشقتم بیا پیشم و اجازه بده کمکت کنم!)
ویرجـینیا احساساتی شد و می خـواست تشکرکندکه صدای پـرنس هـر دو را تـرساند:(تـمام طایرها پنـچر شدند!)
هر دو متعجب به سویش راه افتادند:(چطور ممکنه؟)
و بـا هم خارج شدند.هوا سرد و بـارانی بود.حق با پرنس بود.طایرهای هر دوماشین خالی شده بود.رجینالد به شوخی گفت:(نکنه اینها هم کار توست؟)
پرنس جواب نداده شخصی از پشت سرشان گفت:(کار ماست!)
نیکلاس و مارک و تادسن!پرنس شوکه شد:(شماها اینجا چکار می کنید؟!)
مارک با تمسخرگفت:(براتون خبرآوردیم...حدس بزنید چی شده؟)
قلب ویرجینیا لرزید.هر سه لبخند زشتی بر لب داشتند.نیکلاس ادامه داد:(قاتل پدرمون شناخته شده!)
و دستش را بالاآورد.یک اسلحه ی نقره ای رنگ در دست داشت!هر سه وحشتکردند.رجینـالد با عجله گفت:(اونکه پدر واقعی تون نبود و شما ازش متنفربودید؟)

آوینا
12-21-2011, 15:33
آنها حد فاصل سه متر را نگه داشته بودند(درسته اما اون مرتیکه از محل ده میلیون دلارقاچاق خبر داشت!)
نگاه پرنس و رجینالدکه دو شادوش هم ایستاده بودند,بر هم چرخید.ویرجینیا بهتادسن نگاه کرد.قـدم قدم عقب می رفت.پس پـیداکردن آنهاکار او بود!نیکلاساسلحـه را تکان داد:(حالابگیدکدوم یک از شما دو برادر مامانی پرنس؟)
پرنس لب می گشودکه رجینالد پیش رفت:(من!)
پرنس داد زد:(نه...دروغه...)
و صدای شلیک گلـوله دو بارکوبید!رجیـنالد ناله ای کرد و عقب پرتاب شد وجلوی پای ویرجینیا محکم بر زمـین فرودآمد.خون گـرم بر دامن و سینه,تـاصورت ویرجینیا پاشید و فریادش را به هوا بلندکرد!پرنس صبر نکرد.دیوانه واربه سوی نیکلاس یورش برد و درگیری وحشتناکی بین آنها افـتاد.ویرجینیا باچشمانی از حدقه درآمده,به جوی خون هایی که ازپهلو وگلوی رجینالد بر چمنروان بود,نگاه میکرد و می لرزید این ممکن نـبود.رجیـنالد را زدهبودند!صدای فحـش و دعوا و زد و خـورد در فضا پیچیده بود اما ویرجینیا نمیتوانست به چیز دیگری جز رجینالد توجه کند...او داشت می مرد!پـاهایویرجینـیا بی حس شده بود.
بی اخـتیارکنار رجـینالد بر روی زانـو افتاد.دستهای رجیـنالد به شکمش چنگزده بـود و نگاه آبی اش بـر اطراف می چرخید.ویرجینیا دست بر پیشانی اوکشیدو موهای قشنگش راکنار زد.رجینالد او را می دید اما درد وادارش می کرددندان بر هم بفشارد.ویرجینیا باگنگی صدایش کرد:(دیرمی...لطفاً تحمل کن!)
رجینالد به زحمت صدایی ازگلو خارج کرد:(برو...نذار...)
و خـون ازلای لبـهایش برگونـه اش خزید.ویرجـینیا وحشتزده و دلسـوزانه شروعبه گـریستن کرد.نـاگهان صدای شلیک یک تیر دیگر او را از جا پراند.به سایهها نگاه کرد.یکی دوان دوان دور می شد.یکی مقابل ماشـین سیاهی که تازهویرجـینیا متوجه وجـودش می شد,اسلحه بدست ایستـاده بود و دو نفر دیگر جلویپایش بر زمین افتاده بودند!ویرجینـیا همچون عـروسک کوکی راه افـتاد.هرقـدر نزدیکتر می شـد جزئیات بیشتری تشخیص می داد.شخص سر پا را شناخت.مارکبود:(بلند شو پسر...با من شوخی نکن!)
یکی ازآنـدوکه سعی می کـرد از روی دیگری بـلند شود,ازکتـف راست تـیر خوردهبود وآن دیگری بی تحرک با لکه ی سرخی بر روی سینه که مرتب بزرگتر میشد,مرده بود!
***
تـا دقایقی دیگر بـاز همه چیزآرام و ساکت بود.تادسن فرارکرده بود.مارک جسدنیکلاس را برداشته و با ماشین رفته بود و پرنس با تن زخمی و نیمهجان,رجینالد را درآغوش گرفته بود و سعی میکرد با موبایلش شمارهبگـیرد.عجیب بود,فـقـط یک تیـر شلیک شده بود,مارک خواسته بود پرنس راکهداشته برادرش را خفه می کرده از عقب بزند و زده بود اما تیر از شانه یپرنس رد شده بود و به قـلب نیکلاس اصابت کرده بود!نیکلاس با اسلحه ی خودشتوسط برادر خودش کشته شده بود!
رجیـنالد دیگر نـاله نمی کرد در عوض نفسهای کند و عمیقی می کشید,گهگاهیچـشم باز می کرد اما چیـزی ندیده دوباره می بست.ویرجیـنیا ملافه ای راکهاز خانه آورده بود تا می کرد تا برای جلوگیری هر چندکوچک از خونریزی برزخم او بفشارد.خون گـلویش بر شانه و سینه رفته و بلوز سفـید دامادی اش راقرمز وخیس کرده بود.خون شکمش هم برکمر و باسنها و حتی رانش رسیده ومنظره یرقت باری بوجود آورده بود.از زخم پـرنس چیزی دیده نمی شد چـون کمرش را بهماشـین چسبانده بود و تن رجینالد را بر سیـنه داشت.دستهایش از بس میلـرزید نمی توانست موبایل را نگه دارد:(الو براین؟آره منم...خـیلی بهت
احـتیاج دارم...ایندفعـه دیگه بهم کمک می کنی مگه نه؟)و قطرات اشکش رهاشدند:(بازم همون مشکل! من زخـمی شدم و رجینالد داره می میره...آره بیا,ماخونه ی تادسن هستیم...عجله کن...ببین اینو بدون تنها امیدم هستی!)و رو بهآسمان بلنـدکرد و لبخنـد بی حالی زد:(متشکرم...هیچـوقت این کمکت روفـراموش نمی کنم!)
ویـرجینیاکنار رجـینالد زانـو زد و ملافه ی چنـد لاشده را بـر روی شکمش گـذاشت و با وجودآنکه دلش
نمی آمد,فشرد.رجینالد ناله ای کرد و چشم گشود.پرنس می گریست:(متاسفم بابا نتونستم!)
رجینالد دردکشان لب بازکرد:(پرنس...من...)
پرنس غرید:(حرف نزن...الان کمک میاد!)
اما رجینالد پچ پچ وار ادامه داد:(خودت هم می دونی وقت زیادی ندارم!)
پرنس گونه اش را به موهای او چسباند:(چرا این کار روکردی لعنتی؟)
لبخند غمگینی بر لبهای رجینالد نقش بست:(من خیلی خوشحالم که تونستم تلافی هر چندکوچیکی کرده باشم!)
(تو نباید این کار رو می کردی...نباید...نباید!)

آوینا
12-21-2011, 15:34
ویرجینیا نمی توانست نگاهشـان کند,همینقـدرکه صدایشان را می شنید بی صداوآرام می گریست.ملافـه تماماً رنگین وسنگین شده بود اما او همچنانسرسختانه می فشرد.صدای رجینالد واضح نبود:(تو بایدبخاطر آزادی همیشگی منخوشحال باشی...دارم پیش پدر و مادر و خواهرکوچولوم میرم پیش پدر هـردومون) پرنس مثل دیوانه ها خندید:(سلام منم بهشون برسون بگو بزودی پرنس همپیشمون میاد!)
رجینالد هم شوخی کرد:(امیدوارم خیلی زود نباشه...تازه دارم از دستت خلاص می شم!)
هر دو به سختی خندیدند.باد ملایم بود اما بازگلبرگهای صورتی رنگ و پژمردهی رزهای ماشین را پـرپـر می کرد و در هوا به پرواز در می آورد...
(چی شده؟جایی ات درد می کنه؟)
(آره...قلبم!)
(خیلی بی مزه ای!)
(ما حرفهای زیادی برای گفتن داشتیم...)
این جمله قلب ویرجینـیا را درید!نیـاز به رنجاندن بیشـتر نبود.نمی توانستخـون را به تنـش برگرداند!پـس رهایش کرد وشروع به گریستن کرد.رجینالدصدایش را شنید وپچ پچ وارگفت:(لطفا!گریه نکن ویرجینیا ...توکه حتماً درکممی کنی؟)
ویـرجینیا سرش را به علامت بله تکان داد اماگریه اش بجای کمتر شدن شدتگرفت!پرنس باز از خشم و بیچارگی خندید:(خدای من!عین فیلمهای مزخرف وکلیشهای شدیم!)
باد شدت گرفت و باران پخش و پلابه اطراف زد.رجینالد نفس زنان نالید:(پرنس...باهام حرف بزن!)
ویرجینیا بهتر دیدآندو برادر را تنها بگذارد پس از جا بلند شد و پشت ماشین رفت اما هنوزهم می توانست صدایشان را بشنود...
(چی بگم؟)
(هر چی دوست داری...فقط می خوام صداتو بشنوم...برام لذت بخشه!)
(خدای من!هنوز هم داری منو تقلید می کنی؟)و با یک آه ادامه داد:(خوب بذارببینم...بیا ازگذشته حرف بزنیم,روزهای مدرسه یادته؟برامون شایعه درآوردهبودند...البته تو مـقصر بودی!فکرکنم نبایـد مدل نقاشی ات می شدم!)
رجینالد خنده ی کوتاهی کرد:(اما...عالی بودی!)
(راست می گی...ولی سانی خیلی ترسیده بود!اون هیچوقت نفهمید ما برادریم!)
سانی!درد قلب ویرجینیا شدت گرفت...(حتی توی روزنامه ی مدرسه هم نوشته بودند....حتی از نقاشی تـو عکس هم انداخته بودند,یادته؟)
صدایی از رجینالد خارج شدکه شبیه بله بود و پرنس که فهمید قدرت حرف زدننـدارد ادامه داد:(مشکل اصلی پدرت بود...هیچوقت منو دوست نداشت!هر وقت میاومدم دیدنت با اون یونیفرم تـرسناکش جلوم سبز می شد و می گفت"لعنت به توجوون!بـازم اومدی؟بـرو اطراف آمریکا رو بگرد ببین بـرادر دیگه اینـداری؟"بعد منـم زور می گـفتم و داد می زدم و اونـو عصبانی تـر می کردمبـطوری که همیشـه تـهدیدم
می کرد"از اینجا برو سویینی می زنم نـاقص می شی!"و راستش هیـچوقت باورنکردم بـزنه اما اون شب... بالاخـره لج سالها رو درآورد و بـهم شلیککرد!به همیـن کتـفم خورد...خـدایا...فکرکنـم اگه بـراین نبود پدرت هموناوایل منو می کشت!)
باران شدت گرفت.ویرجینیا برای آوردن پتو به خانه دوید.تخت را دیـد و سایهوار چیـزهایی بیـادآورد اما زخمی شدن رجینالد تمام اتفاقات آن شب را تحتشعاع خود قرارمی داد.وقتی پایین برگشت باران کامل و یکنواخت شده بود وصحنه وحشتناکتر شده بود.همه جا غرق خون بود و هر دو پلکها بسته وبی حرکتبودند.رنگ صورت رجینالد همرنگ بلوزش سفید شده بود و پرنس او را به سینه میفشرد و می گریست! بنـاگه ویرجینیا متوجه آرنج دست پرنس شد.خون کتفشتاآنجـاآمده بود!نگاهش را بر اندام او چرخـاند. رنگ سـیاه بلوزش مانـعدیده شدن خون می شد امـا جیب شلـوارش؟خون تـاآنجا هم رسـیده بـود!چطورتوانسته بود تحمل کند؟ویرجینیا با وجود خجالت و خشم صدایش کرد:(کاری هستمن بتونم بکنم؟)
پرنس چشمان اشک آلودش راگشود:(ذاتاً همه ی کارها رو تو کردی!دیگه چی می خواهی؟!)
قلب ویرجینیا تیرکشید!حق با پرنس بود او مقـصر بود!بغـض دوباره و شدیـدتراز قـبل درگلویش بـادکرد. سعی کرد چیزی بگوید اما حرفی برای گفتننداشت!رفت و برآخرین پله نشست ودوباره وبی صدا شروع به گریستن کرد!

آوینا
12-21-2011, 15:35
نمی دانست چقـدرگذشته بـود.باران همچـنان می بـارید و او سر تا پـا خیسشده بود.پرنس هم همچنان چشم بسته و بی حرکت بود.موهایش کاملاًخیس شده وبرگونه ها تاگردنش کشیـده شده و چسبیده بـود. خون لبها و چانه ی رجینالدشسته شده بود وقطرات باران درشت و مرتب بر صورتش می افتاد و می غلتید پتوهم خیس و سنگین بر انـدام بـلند و خوش فـرمش خوابیده بـود و دردناک بـودخونی که از لای ملافه گذشته بود,به پتو رسیده بود و دایره ای رنگین بررویش انداخته بود!چمـن هم از خون شسته شده بـود اما لابه لایش جوی های ریزو درشت خون آمیخته به آب می گذشت...تا اینکه بالاخره صدای ماشین آمد و نوراز جلو بر چشمان ویرجینیا افتاد و او را با شـوق از جا جهاند.پـرنس متوجهنشد.ویرجینـیا پیش دویـد و ماشین خود را رساند و جلوی آنها ترمز سختیکرد.براین پشت فرمان بود.گوشه ی لبش کبود شده بـود و زخم جدی در زیر چشمداشت.ویرجینیا لحظه ای گیج شد وناگهان بیادآورد اوتوسط افراد رجینالدکتک
خورده بود.براین با ناباوری پیاده شد:(خدای من!اینجا چی شده؟)و نگاه وحشتزده اش راچرخاند:(پرنس؟)
پرنس باز حرکتی نکرد.براین رو به ویرجینیاکرد:(اون پرنس ماست مگه نه؟)
ویرجینیاگریان سرش را به علامت بله تکان داد و براین پیش رفت وکنارش زانو زد:(پرنس من اومدم!)
چشمان آبی پرنس تا نیمه باز شد و با دیدن براین لبخند زد:(می دونستم می آیی...لطفاًکمکم کن!)
(چکار باید بکنم؟)
(اینو ببر!)
نگاه براین بر چهره و تن رجینالد چرخید:(چی شده؟)
پرنس حرکتی به خود داد:(نمی تونم توضیح بدم وقت نداریم تو باید عجله کنی,خونریزی شدیدی داره)
براین برای برداشتن او از جا بلند شد:(چراآمبولانس خبر نکردی؟)
(نمی تونستم...اون در خطره وآدرس اینجا سر راست نیست!)
براین پتو راکنار زد و از صحنه ای که دیدآنچنان شوکه شدکه فریادکوتاهی کشید وعقب دوید:(آه خدایا کی این بلارو سرش آورده؟)
پرنس رجینالد را نشاند:(می تونی بلندش کنی؟)
براین داشت به گریه می افتاد:(البته!)
و خم شد و رجینالد را بر روی دو دست بلـندکرد.ملافه ی خـون آلود بر زمینافـتاد و خونـابه را بر شلوار سفید براین پاشید(ویرجینیا...در ماشین روبازکن!)

آوینا
12-21-2011, 15:37
ویرجینیا دوید و بازکرد و براین رجینالد را بر روی صندلهای عقبدرازکرد.پرنس به کمک لیموزین بلند شده بود و خود را سر پا نگه داشتهبود.براین به سویش برگشت:(تو نمی آیی؟)
پرنس گیج می رفت:(نمی تونم,پلیس شک می کنه تو برو به هر جا رسیدی زنگ بزنو خبر بده!به یورکا ببرش,یک جای امنی بستری اش کن و زود برگرد و وقتیبرگشتی منکرهمه چیز بشو وحتی برای رجینالد اسم جعلی پیداکن!)
براین تا حدودی حدس زد ماجرا از چه قرار است و سوالی نپرسید:(پس شماها؟)
پرنس غرید:(تو برو...به فکر ما نباش!)
براین تازه متوجه رنگ پریدگی و بدحالی او شد:(تو چته؟تو هم زخمی شدی؟)
و بانگرانی به سویش دوید و دست انداخت تا تن او را لمس کندکه پرنس با خشونت جا خالی داد و فریاد زد:(من خوبم...تو به برادرم برس!)
براین لـحظه ای با دلگیری ایستاد و بعد همانطورکه چشم بر او داشت عقب عقبخود را به ماشین رساند, بدون هیچ حرفی سوار شد و روشن کرد.در یک چشم بهـمزدن ماشیـن از جاکنده شـد,چرخی زد و دور شد.ویرجینیا با صدای افتادن چیزیبه عقب برگشت.پرنس ازحال رفته بود.
***
تمام طول راه تا بیمارستان ویرجینیا پشت آمبولانس نشسته بود و از شیشهراهی راکه طی می کردند نگاه می کرد.تاریکی بود و جنگل و باران که به شیشهمی زد.اصلاً نفهمیدکی و چطور نجات پیـداکردند.شاید فـقـط نیم دقـیقه او دروحشت بدحالی پرنس مانده بود بعدآژیر پلیس وآمبولانس!می گفتند شخـصی بنامتـادسن خبـر داده بود و چـه خوب که این کار راکـرده بود.پرنـس را همانجـادر ماشـین عمل می کردند.
می گفتند اصلاًوقت ندارد.از بس خون از دست داده بود تا مرز مرگ رفتهبود.با این حساب رجینالد حتماً مرده بود.ویرجینیا خسته تر ازآن بودکهنگران بشود.مغز و روحیه اش توانایی درکش را از دست داده بود. او برای یکروز بیش از حد دویـده وگریسته و تـرسیده بود!و البته بـسیارگرسنه وکمخـواب بود.وقتی به بیمارستان رسیدند و پرنس را برای تزریق خونبردند,ویرجینیا خود را به تلفن رساند تا به پدربزرگش خبر دهدکه متوجه نگاهغیر طبیعی مسئولین و پرستارها شد و تازه متوجه سر و وضع خود شد.تاج و تورسرش لابه لای بوته های جنگل مانده بود.کفشهایش پای ایوان وکیفش دست سمنتـاو او با موهای بهم ریخـته و خیس و لباس عروس خون آلود پا برهنه آنجاایستاده بود.اصلاً نفهمید چطور تلفن کرد وبه پدربزرگ چه گفت!بعد ازآن ازحال رفته بود و وقتی دوباره چشم گشود صبح شده بود.در اتـاقی در بیمارستانبود.سُرم به دست داشت و پدربزرگ بالای سرش بـود.دیـدن دوبـاره ی او بعـدازآن اتـفاقـات سنگین ویرجـینیا را احـساساتی کرد بطـوری که برای بغـلکردنش از جا پـرید و پـدربزرگش هم با علاقه او را به سینه فشرد: (خیلی میترسیدم نتونم دوباره ببینمت!)
(منم بابابزرگ...)
(بگو چی شد؟)
ویـرجینیا دوباره صحنه ی تـلخ شب قبل را بیادآورد و به گریه افتاد.پیرمرد نگرانتر شد:(دیـرمی کجاست؟ بلایی سرش اومده؟)
ویرجینیاآواره ماند.آیا پدربزرگش رجینالد بودن او را می دانـست؟آیا میدانست او مقصرمشکلات فامیل بـود؟آیا از شنیدن حادثـه ناراحت می شد؟اوچکـار باید می کرد؟دروغ می بـافت یا همـه چیز را مو به مو توضیح میداد؟پیرمرد از مکث او عصبانی شد:(گوش کن,قراره نیم ساعت بعدیک کاراگاهبرای صحبت بـا تو بیاد و تـو باید همه چـیز رو به من بگی تـا من بسنجم وبـرای گزارش آماده ات کـنم وگرنه رجینالد شناخته می شه و به خطر می افته!)
ویرجینیاگیج تر شداو به چه کسی رجینالد می گفت؟(شما اونو می شناختید؟)
(خیلی زودتر از اونکه به فرزندی قبولش کنم...)
ویرجینیا متعجب شد:(اما توی تلفن به من گفتیدکه پرنس رجینالدِ؟)
(مجبور شدم!بعد از رفتن تو براین همه چیز رو به من گفت و من فهمیدم تو همرجینالد رو می شناسی,اون خیلی ناراحت بود و من برای کمک به اون دروغ گفتم!)
(کمک به اون؟!)
(من تحمل دیدن ناراحتی اونو نداشتم کسی که واقعـاً به تو ارزش می داد ودوستت داشت دیـرمی بود نـه پرنس!...پرنس رو همه می شناختند اون شهرت بـدیدر مورد روابطش با دختـرها داشت و لایق تو نبود و من برای نجات تو و البتهکمک به دیرمی به نوه ی خـودم تهمت زدم!رجینالد هیـچوقت نفـهمید من با تـوحرف زدم!)
براین همه چیـز راگفتـه بود و هـر چه پدربزرگش گفتـه بود دروغ بود!؟!(میدونم حالاماجـرای مادرت و خانـواده ی فـلوشر رو می دونی اما بـایـد بگم منمقـصر نبودم,همه اش تقصیر هنری و سدریک بود اونها شیـطان واقـعی بودنـد ودست به کارهای وحشـتناکی می زدند و از من هم انتـظار داشتـند به عـنوانپـدر, پشتیبانی شون بکنم و مثل اونها و حتی بدتر باشم!اونها بی خبـر از منسراغ جویل رفـتند و با زور و تـهدید مجبور به ازدواج با دبوراکردند ومتاسفانه ترسیدن جویل و تسلیم شدن دبورا باعث شد هـنری و سدریک مشـتاق ترو حریص تر از موفـقیتشون به مادرت هم نقشه بکشند چون مادرت با اینکه مـردثروتمندی مثل ویلیام خواستگارش بود,می خواست با پدرت که دانشجوی فقیری بودازدواج بکنـه...من اعتراف می کنم اونوقـتها خیلی ضعیف و تـرسو و احـمقبودم بطوری که نـتونستم مادرت رو نجات بدم!جرات نمی کردم غرورم رو بشکنممن نمی تونستم دلسوزی کنم من حق نداشتم ببخشم من باید همیشه پدری می بودمکـه فقط بد بود!)
ویرجیـنیا پشـیمان از اینکه چـرا از اول حرفـهای پرنس را بـاور نکرد وناراحت از اینکه پدربزرگش چنین کسی بود,گوش می کرد اما می دانست حالادیگرهمه چیز درگذشته مدفون شده,پـیرمرد پشیمان شـده و جبـران کرده بود ومطمعـن بود حالامادرش هم ناپدری اش را بخشیده بود.(و بخاطر اون بودکهروزهـای اولی که اومدی ازت فرار می کردم,روی دیدن تو رو نداشتم از طرفیپگی به جاسوسی هنری پیشم بود و علناً به زبون هنری تهدیـدم می کرد.اگـرموضوع خـودم و جون خـودم بـود نمی تـرسیدم اما مـوضوع سر دیگرانبـود!هـنری دیگه قـوی تر از من بـود و من شاهد بـودم که چطور به انتـقامگیری مرگ سـدریک خانواده ی رجینالد رو نابودکرد و پرنس روآواره ی شهرها ودبورا روگریون کرد و حتی جویل روکشت حیف که پرنس هیچوقت درک نکردکه منمقصر نیستم!)
دیگـر درک می کرد!(و بعـد رجینالد رو توی بیمـارستان دیدم,زنده بود اما میدونستم اگه هـنری پیداش کنه می کشدش پس زیر پـر و بالم گرفـتم فکـر میکردم واقعاً حافـظه اش رو از دست داده آخه اونقـدر خوب رل بـازی می کردکهحتی بـرادرش هم بـاورش شد!)و خـندید:(می دونم پرنس نگران برادرش بود چوناونـو درآغـوش دشمن می دیـد اما من سـعی کـردم با محبت کردن به برادرشنشون بدم فقط قـصد جبران وکمک دارم من خیلی خوشحال بودم که خدا این فرصترو به من داده تـا زندگی رجـینالد رو تـا حدی بهـش برگردونم,عـشق بورزم ومواظبش باشم اما اونم منو مقصر دونست و برای آزار من به نوه هام حـمله کردولی راسـتش حالاکه فـهمیدم اصلاً از دستـش عصبانی و نـاراحت نیسـتم وبرعکس بهش حق
می دم و درکش می کنم چون اون خیلی عذاب می کشید بیشتر شبها با خواب بد بیدار می شد و تا ساعتها تـوی ایوون گریه می کرد!)
قلب ویرجینیا بدردآمد:(جداً؟)

آوینا
12-21-2011, 15:37
چشمان پیرمرد هم از اشک پر شد:(اون بی گناه بودمن بچه هایی تربیت کردهبودم که زندگی وسرنوشت وآینده ی اونو ازش گرفتند و اون حق داشت از من کهپدرشون بودم پس بگیره!من از همون روز اول این فرصت رو بهش داده بودم!)
ویرجینیا سر به زیر انداخت.پدربزرگش از دست رجینالد ناراحت و عصبانی نبود!چه زیبا و چه حیف!(اون زنده است مگه نه؟)
ویرجینیا سر تکان داد:(نمی دونم...)
می دیدکه مجبور است او هم سهم خودش را تعریف کند وکرد.پدربزرگ آرام وخونسرد بودبطوری که وقـتی ویرجینیاآخر ماجـرا به گریه افتاد اوخندید:(نترس اون سالم بر می گرده من مطمعنم!حالاگوش کن تو رجینالد رو نمیشناسی,هیچکدوممون نمی شناسیم اون دیرمی میجر...اگه کاراگاه پرسید اینومیگی...)
ویرجینیا وحشت کرد.آیا حال پدربزرگش طبیعی بود؟(ماجرا هیچ ایرادی ندارهمیتونی بگی فقط مشکل پرنس!قتل هنری توسط اون اثبات شده و من قصد دارمعلیهپسرخودم شهادت بدم اونوقت فکرکنم پرنس نجات پیدا می کنه!)
ویـرجینیا از این فداکاری عظـیم پدربزرگش احسـاساتی شد.بناگه در باز شد و پرستاری داخل شد:(آقـای میجر می تونید نوه تون رو ببرید!)
ویرجینیا با شوق گفت:(یعنی مرخصم؟)
پرستاررسید و شیر ِسُرم را بست:(بله فقط قند خونتون بخاطرکم خوابی وگرسنگی پایین اومده بودکه حالا برطرف شده!)
صدای دیگری از سمت در شنیده شد:(اجازه هست؟)
یک مرد جوان و چاق بود.پدربزرگ کنار رفت:(بله بفرمایید؟)
(من آقای سموئل برگمن هستم برای بازپرسی اومدم...خانم اُکونور حالاآمادگی شو دارید؟)
ویرجینیا نگاهی به چهره ی خونسرد پدربزرگش انداخت:(بله حاضرم!)
ومـردآمد,ازکلاسوری که در دست داشت یک ورق کاغـذ درآورد و لبتختنشـست:(بهتره همه چیز رو از اول توضیح بدید...چراآقای سویینی شماروبردند؟)

آوینا
12-21-2011, 15:38
ویـرجینیا باور نمی کرد بـتواند اما تـوانست ماجـرا را با مهـارت از جهـتیدیگر بـا حذف شخصـیت اصلی رجینالد تعریف کند و در عین حال چیزی درباره یهمخوابگی با پرنس معـلوم نکند!وقـتی بازپرسی تموم شد,کـاراگاه بنظر می آمدقانع شده باشدگفت:(مارک و نیکلاس حق نـداشتند مطمعـن نشده برای اجرای تقاصپدرشون سراغ آقای سویینی برند!)
پدربزرگ وانمودکرد متعجب شده:(چطور؟)
(ما هنوز مدرک کاملی نداریم که بتونیم قاتل بودن آقای سویینی رو اثبات کنیم این فقط یک نظریه بود!)
پدربزرگ عصبانی شد:(واقعاًکه!سر نظریه ی احقانه ی شما پسر و نوه ام دارند می میرند!)
مرد شرمگیـن به سوی ویرجینـیا برگشت:(چراآقـای سویینی بـجای آمبولانس خـبرکردن ازآقای کلایتون کمک خواستند؟)
ویرجینیا جواب پرنس را به براین بیادآورد:(چون آدرس اونجا سر راست نبودوکسی غیر از براین و خـود صاحب خونه یعنی آقای تادسن راه رو نمی شناختند!)
مرد از جا بلند شد:(متشکرم خانم اما...)و رو به پدربـزرگ کرد:(آقـای سویینی اشتباه بـزرگی کردندکه به آقای کلایتون اعتمادکردند!)
پدربزرگ نگران شد:(چطور؟چیزی شده؟)
(آقـای میجر من وظیفه ی خودم می دونم نتایج آخرین تحقیقات رو در اختیارتونبذارم,اولین پـرونده که متعلق به خانم لوسی میجر بود تقریباً بسته شد!)
فکر ویـرجینیا در جمله ی قـبلی کاراگاه مانده بود.نباید به براین اعتمادمی کردند؟اما چرا؟(جوانی که راه رو بـه پلیس نشـون داد یعنی آقای تادسنویلمر اعتراف کردند با دو تا از دوستانش که از مجـرمان فراری هستند دست بهاین کار زدند!)
پدربزرگ با شک و امیدواری پرسید:(یعنی این نقشه ی تادسن بوده؟هیچ اسم دیگه ای نیاوردند؟)
(خیـر!فقط خودشون بخاطر علاقه ای که به خانم لوسی میجـر داشتـند دست بهاین کار زدنـد و ما از حالا تاروز دادگاه حق بازداشت کردن ایشون رو داریمو اماآقای کارل میجر,اینطورکه معلوم شده بر اثر مستی افـتادند!مـا ازخدمتکاراتون بازپـرسی کردیم امکان اینکه کسی غـیر از خودآقـای کارل تویایوان بـاشند وجود نداره خصوصاً در اون ساعت جشن که همه جلوی دید بودند وخوب از شخص مست انتظار می ره خیالاتی بشه!در موردآقای اروین کلایتون بجایینرسیدیم تلفنها از بیرون زده می شده و البته لزومی هم به تحقیق و ادامهدادن نبود...خانم فـیونا شرمن از شکایتـشون صرفه نـظرکردنـد وآقای کلایتونخـسارت رو پـرداخت کردند و درآخر,آقای ماروین کلایتون,اینطورکه معلـومهتوسط رقـباش مورد حمله وآزار قـرار گرفته چون سه نفر از قهرمانان همونباشگاه دو روز بعد از اون حادثه غیب شدند و ما به اونهاکه سابـقه ی دعوادارند شک کردیم و در پی شون هستیم!)
چقدر راحت همه چیز برطرف شده بود و حتی نامی از رجینالد فلوشر نیامده بود!
(و اما در موردآقای براین کلایتون ما به جوابهای تازه ای رسیدیم!)
پدربزرگ ترسید:(براین کاری کرده؟)

آوینا
12-21-2011, 15:39
(شاید هنوز نه!)
(یعنی چی؟)
(آقای میجر شما می دونستید نوه تون از یک بیماری روانی جدی رنج می برند؟)
ویرجینیا متعجب نشد.اینرا از خود براین شنیده بود اما برای پدربزرگ تازگی داشت:(چقدر جدی؟)
(اونقدرکه شش سال از درس خوندن منع شدند!)
ویـرجینیا بالاخره ترسید.او تـا این حدش را نمی دانست!پـدربزرگ باگیجی گفـت:(این امکـان نـداره!اون
می خوند...خودم توی مراسم قبولی اش شرکت کردم!)
(منم گفتم منع شدند اما ایشون ادامه می دادند!)
پدربزرگ از شدت تعجب نتوانست چیزی بگوید وآقـای برگمن ادامه داد:(اون می خونـده و اینو از هـمه مخفی می کرده مثل آقای سویینی!)
(چی؟پرنس دانشجو نیست؟)
(دانشجویهنر نیست!حقوق می خونند و خبر بد اینکه توسط مدارک و توانایی کهدانـشگاهبعـنوان پایان نامه در اختیارشون قرار داده,دارند علیه کارخونه یشما تحقیقمی کنند!)
پیرمرد لبخند تلخی زد:(باید حدس می زدم!)و بعد از مدتی مکث گفت:(در مورد بیماری براین دیگه چی می دونید؟)
(ایـنکهاونقدر پیشرفـته و خطرناک شده که هـر روز پیش روانپزشک می رند وداروهایسنگین مصـرف می کنند و حتی برای بستری شدن نسخه صادر شده!)
چشمان ویرجینیـا از شدت دلسوزی پـر از اشک شد.پـدربزرگ خیلی نـاراحت شده بـود:(اینم کسی خبـر نداشت؟)
(فقط مادرشون!)
(لعنت به تو پگی!)
(مـا با روانپزشک ایشون حرف زدیـم ظاهراً وضع ایـشون اونقدر وخیمه که امکان صدمه زدن به اطرافـیان وجود داره!)
پیرمرد با تمسخر و ناامیدی خندید:(این فقط حرف و نظریه ی پزشکیه!)
(اما ثابت شده!)
(چطور؟)
(ایشوندر موردکتک خوردنشون دروغ گفتند...راننده ای که ایشون رو بهبیمارستانآوردند اظهارکردند آقـای کلایتون خودشـون رو جلوی ماشینانداخـتند و البتهشاهد هم داشـتند...غیر از اینها در رادیـولوژی معلومشده چیزی سنگین...)
پدربزرگ با ناباوری حرفش را قطع کرد:(اما چرا باید این کار روکرده باشه؟)
(فقطیک جواب داره...آقای پرنس سویینی!آقای کلای