PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : حکایات و روایات


E H S A N
11-17-2007, 09:09
برگِ پاييزی

تو تنهايی و غربتِ من
غروب چشمایِ تو،
خزونِ گرمیِ دستایِ تو،
جز هراسِ من چيزی نبود
ديگه واسم فرق نداره بود و نبود.

بهاری داشتم تو چشات
فقط خوشی بود با نگات

تنهاييم عينِ غريبیِ برگایِ پاييزيه
همه دردام فقط از بی کَسيه

اون برگی که افتاده کناره جاده
منم
اون که همه یِ هستيشو زيرِپا داده
منم
آخرين فريادمَم،با بارون پاک می شهُ،
انتظارم واسه خوشبختی تباه می شه.




تو لبه یِ تاريکی ها تنها موندم
بی هدف
حس می کنم عطر شبایِ بی ستاره رو
بی طرب

ديگه آسمون شهرمون آبی نيست
ديگه تو روزام گرمايی افتابی نيست

غروبِ چشمایِ تو،غروبِ من بودوبس
می دونم بی تو،بی نفس،می مونم،تواين قفس

شهرِرنگیِ من،خاکستری شدورفت
با رفتنت،ديوانه دلمَم،هوايی شدورفت

E H S A N
11-17-2007, 09:10
یکی بود یکی نبود اون که بود تو بودی ... اون که تو قلب تو نبود من بودم یکی داشت یکی نداشت اون که داشت تو بودی ... اون که جز تو کسی رو نداشت من بودم یکی خواست یکی نخواست اون که خواست تو بودی ... اون که نخواست از تو جدا بشه من بودم یکی گفت یکی نگفت اون که گفت تو بودی ... اون که دوستت دارم رو جز تو به هیچ کسی نگفت من بودم یکی رفت یکی نرفت اون که رفت تو بودی ... اون که بعد از تو دنبال هیچ کسی نرفت من بودم و حالا... یکی میمونه ... یکی میمیره اون که تو قلب من تا ابد میمونه تویی اونی که تو قلب تو میمیره منم

E H S A N
11-17-2007, 09:10
گاهي اوقات که احساس ميکني هيچ کسي نيست که در اين تاريکي شب نواي دلت را بشنود

وقتي احساس ميکني زنجير تنهايي صندوقچه دلت را محکم بسته ...به آسمان نگاهي بنداز...

به ستاره هايش که امشب ميهمانيشان با شکوه تر از شب هاي قبل است...

دلت مي خواهد تو هم به آن مهماني بروي...

همين کافيست...

کافيست که فقط دلت بخواهد و آرزو کند

آن وقت سوار بر مرکب مهتاب مي شوي و راهي آسمان

عجب سفر باشکوهي...

از آن بالا نگاهي به زمين مي اندازي...

دلت براي اين زميني هاي بيچاره مي سوزد...

ار خودت علت خاموشي چراغ هايشان را مي پرسي

اينها شب را فقط براي خوابيدن مي خواهند..

عجب ! ... چه انسان هايي ! چه قلب هايي ! و چه..

آن وقت خوشحال مي شوي که يک شب به دور از آنها هستي

يک شب رها ! رها در آسمان...

در همين حال و احوال هستي که مهتاب صدايت مي کند

پياده شو ! به مقصد رسيديم

چشمانت را باز مي کني , شگفت انگيز است...

اصلا باور کردني نيست ! انگار اينجا دنياي ديگري است

بله , واقعا اينجا دنياي ديگري است

ستاره ها يکي يکي به تو سلام مي کنند...

و تو حيرت زده , نمي تواني جواب سلامشان را بدهي

ماه ورودت را تبريک مي گويد...

آن وقت تو در دلت مي گويي

چه سعادتي...

در جمع عاشقان آسمان

ميهمانيشان ساده است و عجيب دلهاشان خدايي...

از يکي از ستاره ها مي پرسي

راستي هر شب اينجا مهمانيست

و او در پاسخ تو مي گويد

دلت را رها کن , آن وقت مي بيني در دلت هم هر شب مهمانيست

کافيست با خودت عهد ببندي که هيچ وقت زميني نباشي...هيچ وقت زميني نباشي...

E H S A N
11-17-2007, 09:10
چشم های غمگین پزشک ، به جواب آزمایش می نگریست و به قیافه نگران اما متین دختر .....

- «دخترم ! متأسفم ولی نبـاید نا امید شوی ... می دانی ؟ احتمال ضعیـف درمان هست ... که خوب شوی ! »

فکر می کرد که دخترک جیغی از وحشت بزند ، مثل همه بیمارانش در لحظه ای که می شنیدند به آن بیماری بی درمـان مبتلا هستند .... اما دختر با لبخنـدی ناباورانه پرسـید : « راسـت می گویید ؟ ولـی
من هیچ وقت رفتار خطرناکی نداشته ام ؟ »

صدای رحم آلود زن جواب داد : « درسته عزیزم .. ولی آزمایش اینو نشون می ده »

- « ممنونم خانم دکتر ! »

پزشک باورش نشد : « درست شنیدم ؟ یعنی شما فهمیدین من چی گفتم ... »

- « البته خانم دکتر ! راستش نامـزدم به خاطر خون آلوده مبتلا به این بیماری شـد ، به خاطـر همین ، خانواده ام با ازدواجمان مخالف بودند ... ولی حالا ... »

دختر با هیجان چهره خشکیده از شگفتی زن را بوسید و با شادی غریبی بیرون رفت .

E H S A N
11-17-2007, 09:11
مي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني! حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي! نگاهت نمي کنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني! صدايت نمي زنم ..... زيرا اشک هاي من براي تو بي فايده است! فقط مي خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام