PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : رمان غریبه من



آوینا
02-08-2012, 18:35
- دیگه،مگه چقدر طول میکشه؟
هلیا جواب داد:
- به جانِ تو نمیشه باید برم کتاب رو بخرم با این اخلاق بده آقای سعیدی اگر نگیرم دیگه با لگد منو از کلاس میندازن بیرون.
- خیلی خوب پس بریم.هلیا حالا کتابو میخوای از کجا بگیری.
- فعلا بریم ببینم کتابکده داره اگر نداشت میریم میدون دانشگاه،خیلی خوب.
هلیا:ملیکا جانِ هر کی دوست داری تند راه بیا؟
ملیکا:وای من دیگه خستم شد هلی .
هلیا:تنبلی نکن این هیکل به این زودیا خسته نمیشه اینها رسیدیم .

کتاب کده خیلی شلوغ بود طوری که مااصلا نمی تونستیم داخل بریم،بعد از دقایقی وقتی کمی خلوت تر شد به داخل رفتیم وخوشبختانه کتاب مورد نظرِ من رو داشت بعد از خریداری کردنِ کتاب هلیا گفت:با تاکسی میری یا اتوبوس،جواب دادم:نه مگه دیونم با اتوبوس برم با این کتاب سنگین میرم تاکسی میگیرم توام بیا سر راه پیاده شو دیگه نمیخواد بری سوار اتوبوس بشی.
سر خیابان منتظرتاکسی بودیم دقایقی گذشت اما خبری از تاکسی نشد،ماشینی مدل بالا از دور با صورت به طرف ما آمد ما سری خودمون رو عقب کشیدیم،کنار ما ایستاد و راننده که معلوم بود پسرجوانی هست شیشه رو پائین داد و گفت:خانوما برسو نمتون!
با اخم گفتم:برو عمتوبرسون.
پسر:نوکر اونم هستیم چشم اونم می رسونیم،اما بذار شمارو سوار کنیم بعد میریم عمه ام رو می رسونیم.
نگاهی به پسر که راننده بود کردم و گفتم:میری یا دلت کتک میخواد؟

پسر:جووون کتکی که از دست تو باشه حوری جون اون کتک نیست بهش میگن ماساژ.
تا خواستم چیزی بگم صدای پسری آمد و گفت:ول کن حامی بیا بریم خانوم ناز داره.
نگاهی به طرف صدا کردم که کنار راننده نشست بود وقتی دید دارم نگاهش میکنم چشمکی زد رومو به اون طرف چرخاندم و به طرف تاکسی که از کنار ما رد میشد رفتم و سوارشدم.
ملیکا :وای عجب کَنِه ای بودن اما خودمونیم چقدر خوشگل بودن مخصوصا اونی که توماشین نشسته بود.
با حرص گفتم:ااای اگر اینجوریه میگفتی حداقل پول تاکسی نمیدادیم.
ملیکا:ای لوس حالا من یه چیزی گفتما.راستی ماشینت کی درست میشه.
-نمیدونم اینجوری که مکانیک میگه :که اصلا به درد نمیخوره چون،موتورش،چند چیز دیگه حسابی سوختن فقط یک آهن پاره بهم میرسه به جای ماشین.
ملیکا:حالا میخوای چی کارکنی؟


هلیا:راستش خودم تو فکر یک ماشین دیگه هستم چون اون ماشین واسم ماشین نمیشه،آقا سمت چپ به پیچ لطفا،آره شاید یکی دیگه گرفتم تو فقط به مهرداد بگو که اگرخواستم بگیرم میتونه باهم بیاد.

ملیکا:آره چرا نیاد اون از خداش کهبیاد.
-حالا تو بهش بگو البته خودمم بهش زنگ میزنم،خوب مثل این که رسیدی،.
بوسش کردم وگفتم:برو قربونت برم مواظب خودت باش.
-توأم همینطور،خداحافظ.
دستمو واسش تکون دادم واز ماشین پیاده شد.

راننده:مسیر بعدی کجاست؟

-پاسداران

ازپنجره ماشین به مردم نگاه کردم،به خیابونا یاد ۴ ساله پیش افتادم که تازه به ایران اومده بودم،یاد دایی و زن دایی که بعد از پدر مادر بی معرفتم از من مراقبت کردن،یاد اون تصادف لعنتی که هر ۲تاشونو ازم گرفت،منم چون تنها فامیل دایی بودم تمام ارث به من رسید،و با دلی شکسته به ایران آمدم در سن ۱۶ سالگی تنها درخانهای که وکیل دایی واسم خریداری کرده بود زندگی میکردم،با اینکه دایی خیلی چیزها واسم گذشته بود و احتیاج به کار کردن نبود،اما کار کردم تا از فکر و خیال در بیامو زندگی جدیدی شروع کنم،خدا دایی را بیامرزد از بچگی به من انواع ساز هارو یادداد،پیانو،ارگ،گیتار،فولوت ، ویولون،سنتور و خیلی چیزهای دیگه، در یک مدرسۀ موسیقی درس میدادم،و بعضی اوقات هم شاگرد در خانه میگرفتم واسهٔ همین زندگی خوبی داشتم غمی نداشتم جز نداشتن خانواده.
راننده:خانوم راست یا چپ؟
از فکر کردن دست کشیدم چون این فکرها هیچ وقت من رو تنها نمیذاشتن.
-چپ آقا.
بعد از دقایقی که به خانه رسیدم،خسته روی مبل دراز کشیدم،خانهٔ من آپارتمانی بود ۲ خواب و کمی بزرگ بودواسم، اما خوب بود و دوستش داشتم.

به سمت اتاق خوابم رفتم لباسمو عوض کردم و به آشپزخانه رفتم چیزی درست کردم و خوردم،که صدای:دینگ ..دینگ کامپیوترم آمدکه ایمیل جدید واسم رسیده بود،با صورت به طرفش رفتم امیلمو چک کردم که دیدم:بله ازطرف خودشه،غریبه ای که هیچ نشانی ازش نداشتم و نمیدونستم کیه ولی تقریبا ۳ ساله که باهم چت میکنیم و ارتباط داریم اما نه اون منو دیده نه من اونو حتی نمیدونم دختر یاپسر البته اونم هیچ چیزی راجع به من نمیدونه،اصراری هم به دونستن نداریم.

اسم خودشو گذشته آبی منم اسممو گذاشتم صورتی،امیلشو باز کردم نوشته بود:

صورتی جون سلام

خوبی؟گفته بودی ماشینت خراب شده؛ درست شد؟بالاخره کتاب گرفتی یا نه؟حوصلم کلی سر رفته نمیدونم چی کار کنم؟

واسش نوشتم:

سلام آبی جون:

خوبم اما خیلی خستم،ماشینم هنوز خرابه امروز بادوستم کتاب رو خریدم بالاخره،گفتی حوصلت سر رفته من یک وب سایت میشناسم که خیلی جالبه الان لینکشو میدم ببین شاید کمکی کرد.فعلا

به ملیکا راجع به آبی گفته بودم،و میگفت پسرا آبی هستن دیگه تو چرا اینقدر خنگی البته منم یک جوری شک کرده بودم که شاید پسر باشه با توجه به شیطنت هایی که میکنه و واسهٔ من مینویسه یه جوری من فهمیدم اون پسر شاید اونم میدونه منم دخترم چون صورتی رنگ مورد علاقهٔ دختراست اما من هیچ وقت این رنگ رو دوست نداشتم، ([فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .])چراشو نمیدونم،فقط روی اسمم گذشتم که یک راهنمایی باشه واسه فهمیدن جنسیتم.ملیکا بعضی اوقات که میخواد منو اذیت کنه بهم میگه:پلنگ صورتیکه همیشه با یک واکنش *** از طرف من رو به رو میشه،با صدای ایمیل به خودم آمدم دوباره خودش بود نوشته بود:مرسی از کمکت .واقعاً سایت جالبیه و یک آیکون بوس و گل فرستاده بود.

آوینا
02-08-2012, 18:35
چی میگی؟
نگاهی عمیق به ملیکا انداختم که با حرکت دست سعی در گفتن چیزی رو به من میکرد،با دستم اشاره کردم که اس ام اس بهم بده،با لرزش موبایل فهمیدم که اس ام اس رسیده به طور پنهانی و دور از چشم معلم پیام را چک کردم در دل به ملیکا ناسزا گفتم،ملیکادر پیام نوشته بود:ساعت ۵ دمِ درِ دانشگاه منتظر باش،تا بیام.جواب دادم :اوکی.

بعد از پایان کلاس به سمت درِ دانشگاه رفتم و منتظر ملیکا شدم چون کلاس اون با من در آن ساعت فرق میکرد.بعد از دقایقی ملیکا از راه رسید ، درحالی که نفس نفس میزد گفت:ببخشید دیر شد!

-اشکال نداره،چیزیشده؟

ملیکا:آره اما یک چیز خوب یکی از فامیلهای دور مان به خونمون اومد،باعجله گفتم خوب ؟ ملیکا:آیی صبر کن دختر نفس بگیرم،آره یک خانومی هم باش بود از اون خر پولها،بحث سر موسیقی و اینا شد،که من گفتم دوستی دارم که استاد موسیقی و موسیقی در آموزشگاه تدریس میکنه،از من خواست که شمارتو بدم منم کارت تو رو بهش دادم.

-خوب؟همین؟

ملیکا:عجب خنگی هستیا نمیخواد که بهت زنگ بزنه احوال پرسی کنه،فکر میکنم یا خودش میخواد یاد بگیر یا یکی از بچه هاش.

-باشه،چند تا بچه داره حالا؟

ملیکا:راستشو بخوای نمیدونم،خودمم زیاد ندیده بودمش اما این فامیل ما میگفت که خانواده خوب و شهرت داری هستن.فقط یادت باشه هر موقع که زنگ زد بهم خبر بعدی باشه؟

-باشه حتما،مرسی از اینکه گفتی،چشمکی زد.ادامه دادم:راستی به مهرداد قضیه ماشین رو گفتی؟

ملیکا:آره الان هم خودش میاددنبالم .بیا تورو هم برسونیم حرفتو نو بزنید.
- نه دیگه مزاحم نمیشم فقط باهاش حرفمو میزنم.
-خودش اومد.
دستمو با خودش کشید به درِ ماشین که رسیدیم مهرداد از ماشین پیاده شد و با خوشرویی گفت:سلام هلیا خانوم خوب هستین؟

-سلام آقا مهرداد،ممنون شما خوبید؟با زحمتای ما!

مهرداد:نه بابا چه زحمتی شما هم مثل ملی هستید واسم.

- ممنون شما لطف دارید.

نگاهی به ملیکا کردم که دیدم خانوم سوار ماشین شده و اصلا به ما نگاه نمی کنه:مهرداد رو کرد به ملیکا و گفت:بی ادب حداقل تعارف بزن به هلیا خانوم بعد بروبشین.

ملیکا با لحنی خیلی جدی و با مزه گفت:هلیا با ما میاد،تعارفی در کارنیست.

- نه ممنون خودم میرم.

مهرداد:مگه من میزارم،بعد درِ ماشین روبرام باز کرد و گفت:بفرمایید بقیه حرفارو هم توی ماشین میشه زد،با خجالت سوارشدم.

مهرداد سوار شد و در حینی ک ماشین را روشن میکرد گفت :بفرمایید من درخدمتم.

- راستش آقا مهرداد به ملیکا جون گفته بودم که ماشینم خراب شده و دیگه چیزی ازش باقی نمونده،امیدوارم که بهتون گفته باشن.

مهرداد:بله گفتن که درفکر خرید ماشین هستین.

- بله،راستش من در مورد ماشین سر رشته ای ندارم و از تمام دنیا فقط خانوادهٔ شما را دارم ،که همیشه هم بهتون زحمت دادم.

مهرداد:خواهش میکنم همونطور که گفتم مامان و بابا شمارو مثل دخترشون وخواهر من دوست دارن و البته منم هر کاری از دستم بر میاد واستون میکنم فکر میکنم۲تا خواهر دارم.

-واقعاً دستتون درد نکنه،نمیدونم چجوری این زحماتتون روجبران کنم.تا مهرداد میخواست چیزی بگه، ملیکا گفت:اه جفتتون بمیرید با این تعارف تیکه پاره کردنا،به جای این، حرف اصلی رو بزنید.

مهرداد:خیلی خوب باشه توام،خوب هلیا خانوم شما کی وقت دارید که با من به نمایشگاه ماشین بیایید.

- من امروزو فردا بیکار هستم،دیگه هر موقع شما گفتید.

مهرداد:اتفاقا منم امروز و فرداکار خاصی ندارم،نظرتون چیه که الان یک سَری به نمایشگاه بزنیم شاید تا فردا ماشین مورد نظرتون رو پیدا کردید؟

-با اینکه زحمتتون میشه اما من موافقم.

مهرداد:خوب پس میریم اول ملی رو میذاریم خونه بد خودمون میریم دنبال ماشین.ملیکا با شنیدین این حرف گفت: نه منم میام.

مهرداد:واسه چی میخوای بیایی مگه نمیگی حوصلت سر میره،من حوصله غُر غُر شنیدنتو ندارما.

ملیکا:نه غُرغُر نمیکنم میخوام بیام،بذار بیام مهرداد،مهری جون بیام؟

از طرز حرف زدن ملیکا خندم گرفت ،اما دیدم زشته اگر بخندم ،اما وقتی به مهرداد نگاه کردم دیدم خودشم خندش گرفت.

مهرداد:باشه بیا اما هی نگی بریم بریما.

بعد ازدقایقی به یک نمایشگاه ماشین بسیار زیبایی رسیدیم،مهرداد در حالی که پیاده میشدگفت:این نمایشگاه ماشین یکی از دوستای خوبه من.

وقتی که داخل نمایشگاه شدیم از دیدن اون همه ماشین مدل بالا و زیبا حسابی ذوق کردم،مهرداد به طرف مردی نسبتاجوان رفت و بد از مدتی به همراه آن مرد برگشت.

مهرداد:معرفی میکنم خانوم کامران و این هم خواهر بنده و ایشون هم آقای رحیمی دوست بسیار عزیز بنده، سلام کردیم و بعد از احوال پرسی و تعارف تیک پاره کردن به قول ملی به اصل مطلب رسیدیم.

مهرداد شروع به حرف زدن کرد و گفت:خانوم کامران یکی از آشناهای خانوادگی ما هستن و ایشون به فکر خریدن ماشین افتادن ؛این شد که خدمت رسیدیم.

رحیمی:خوش آمدین،هر کمکی از دست من بر میاد با کمال میل براتون انجام میدم این نمایشگاه هم قابل شمارو نداره،از هر ماشینی که خوشتون اومد فقط بگیدکه سوئیچ رو بدم خدمتتون.حالا ماشینی مد نظر خودتون هست؟

-نه راستش من واسهٔ همین مزاحم آقا مهرداد شدم چون از ماشین هیچی سرم نمیشه.

آقای رحیمی خندید و در حالی که دستشو روی شانهٔ مهرداد میزد وگفت:بله راستش ماشینهایی که در این سمت می بینید ماشینهایی هستن که بیشتر آقایون استفاده میکنن و فکر نمیکنم شما علاقه ای به اینجور ماشینها داشته باشید،و شروع کردبه توضیح دادن در مورد ماشینها و به سمت ماشینها میرفتیم که چشمم به ماشینی بسیارزیبا افتاد،وقتی که آن را به آقای رحیمی نشان دادم گفت:اتفاقا خانوم این ماشینهاخیلی خوب کار میکنن و کلا بسیار ماشین خوبی هستن،ماشین ۳۰۷ بود به رنگ زرشکی پررنگ،و بعداً فهمیدم که سقف متحرک هم هست،بعد از دادن اطلاعات در مورد ماشین از مهردادنظرشو خواستم که گفت:راستش رو بخوای منم از این ماشین خوشم اومده کلا خیلی زیبا و شیک است،اما ملیکا گفت:حالا که داری پول میدی یک بنز اون طرف هست بد خوشگله، اونو بگیرزیاد قیمتش با این فرقی نمیکنه.به طرف ماشینی که ملیکا اشاره کرده بود رفتم و دیدم واقعاً ماشین زیبایی هست ولی رو به ملیکا گفتم:ملی تو که میدونی اگر من با این ماشین بیام دیگه حرفِ که پشتِ سرم ساخت بشه،خودت که دیگه بهتر میدونی،ملیکا کمی مکث کرد و گفت:آره بیخیالش اما این ماشین هم کم چیزی نیستا خیلی نازه ،مخصوصا رنگش که محشره،تشکری کردم و لب فرو بستم تا مهرداد حرفاش رو با رحیمی بزنه،فکرم پَر کشید به حرفای که چند روز پیش که از مریم خانوم همسایمون شنیدم که همسایه هاا گفتن یک دختر جوون دانشجو که ۲۰ سالش هم بیشتر نیست این همه پول رو از کجا آورده که در اینجور منطقه ای خانه و ماشین دارد.و یک عالم حرف مزخرفه دیگه که من به هیچکدومشون اهمیت ندادم.

بعد از خرید ماشین از آقای رحیمی و مهرداد تشکر زیادی کردم.آقای رحیمی اطلاعات کافی دربارهٔ ماشین داد،و گفت :فردا خودشون بعد از اینکه ماشین را بیمه کردن به درِ منزل میارن،در جواب تشکر من گفت:خانوم عزیز ما این کار رو واسهٔ همهٔ مشتریها میکنیم این مهرداد جان و همچینین شما که جای خود دارید،در ناباوری کامل وقتی که رسیدِ پول را دیدم ،فهمیدم که مقدار زیادی از قیمت ماشین کسرکرده،در طول راه خانه از مهرداد و ملیکا تشکر زیادی کردم،و به داخل خانه رفتم.

آخر شب بعد از رسیدگی به همهٔ کارهام به سراغ لپتابم رفتم و ایمیلهامو چک کردم،متاسفانه هیچ امیل جدیدی از آبی وجود نداشت،صحفه جدید امیلی رو بازکردم و شروع به نوشتن واسهٔ آبی کردم:کل اتفاقات امروز و خرید ماشین رو واسش نوشتم و فرستادم.
همان طور که آقای رحیمی گفت بود ماشین رو صبح آوردن از دیدن ماشین مثل بچه ها کلی ذوق کردم ،فکر به ذهنم افتاد لباس پوشیدم و با ماشین به قنادی رفتم. کیک مورد علاقهٔ ملیکا رو خرید کردم به همراه دست گل واسهٔ تشکر از مهرداد،وبه طرف خونشون رفتم. وقتی که رسیدم ملیکا از دیدن من با ماشین کلی ذوق کرد و قول بهش دادم بعداً با ماشین ببرمش بیرون دور بزنیم.مادر ملیکا زنی بسیار خوش بر خورد ومهربان بود،همیشه خاله صداش میکردم و پدر ملیکا آقای سهیلی را عمو .مادر ملیکا بادیدن من کلی خوش آمد، گله کرد و گفت:عزیزم چرا زحمت کشیدی تو خودت گلی.

- مرسی خاله جان شما همیشه به من لطف دارید .دیروز خیلی آقا مهرداد رو زحمت دادم و دیگه گفتم امروز بیام واسهٔ تشکر از خانواده شما.

خاله:خیلی خوش آمدی،جدیداً خیلی سایه ات سنگین شده بود هلیا جون؟

-بله خاله، ملیکا با خبره ،وقت کاریم بیشتر شده،دیگه وقتی واسهٔ سر خاروندنم ندارم.

خاله:میدونم عزیزم چی می کشی مخصوصا تنهایی خیلی سخته.

- بله خیلی، اما دیگه عادت کردم.

بعد از ساعتی قصدرفتن کردم و به ملیکا گفتم:بدو برو حاضر شو که بریم که دوری بیرون بزنیم و از خاله خواستم که به همراهمان بیاد، ولی قبول نکرد که با اصرار من برخورد کرد و ناچار شد که همراهمان بیاد،بد از ساعتی گشت و گذار در خیابانها به رستوران رفتیم و ساعت خوشی راباهم گذراندیم. خاله در رستوران از خاطراتش با آقای سهیلی میگفت و ما میخندیدیم.بعد ازساعتی ملیکا و مادرش را به خانه رساندم و خودم به طرف خانه حرکت کردم.

وقتی به خانه رسیدم اولین کاری را که کردم کامپیوتر را روشن کردم و ایمیلها رو چک کردم که دیدم بله ایمیل از طرف آبی دارم.

نوشته بود که:

دوست عزیزسلام

تبریک میگم ،واقعاً خوشحالم کردی گفتی ماشین خریدی، دیگه خیالت راحت شد،خداییش بی ماشینی بد دردیه ،انگار که آدم پاهایش را گم میکند وقتی ماشین نداشته باشی،مواظب خودت باش،آبی.

خیلی دلم میخواست ازش بپرسم کیه؟ امانمیتونستم،نمیدونم شاید هم میتونستم اما نمی خواستم انگار که یک چیزی بین من و اونبود چون اون هم اصراری به شناختن من نداشت.

آوینا
02-08-2012, 18:36
در راه دانشگاه بودم که صدای گوشیم آمد،به مانیتور نگاه کردم ملیکا بود ماشین را کنار زدم و گوشی رو جواب دادم.

- جانم ملیکا؟

ملیکا:سلام هلی بیا که بدبخت شدیم.

- چطور؟

ملیکا:بیا، فقط دیر نکنیا چون بد میشه واست ،میبینمت ،بای.

- الو،الو،ملی ،بمیری با این حرف زدنت.با نگرانی ماشین رو حرکت دادم .همش در این فکر بودم که چی شده ملیکا زنگ زده! به پارکینگ دانشگاه که رسیدم از ماشین به سرعت پیاده شدم و به داخل دانشگاه رفتم.در سالن دانشجوها رو دیدم که همه به طرف سمتی میروند،منم به همون سمت رفتم،صدای ملیکا رو شنیدم که با دوستاش حرف میزد به سمتش رفتم و گفتم :سلام،چه خبره اینجا؟

ملیکا:سلام خبر نداری.؟!به جای استاد فرهنگ یکی دیگه اومده به اسم کامیار.تا رسید ناصر و سهراب رو از کلاس بیرون کرد.

- آخه چرا؟

ملیکا:نمیدونم اولش فکر کردم بخاطر حرف زدنشون بود ،بعدش فهمیدم نه بابا این استاد قبلش از اینا یه چیزی میبینه حالا چی نمیدونم،دیگه زنگ زدم به تو بیایی دیر نکنی چون همه بچه ها سر کلاس بودن،دیگه این یارو اینرو برد دفترِ مدیر همه از کلاس آمدن بیرون.خلاصه بدبخت شدیم رفت.

- ای بابا به ما که ربطی نداره بیا بریم داخل بشینیم که مُردم از خستگی.

ملیکا:راستی این فامیل ما بهت زنگ زد؟

- نه اگر زنگ میزد که به تو میگفتم.هیس استاد اومد.

بعد از اومدن استاد تازه به حرف ملی رسیدم که واقعاً بدبخت شدیم،استاد بسیار خشک و جدی بود،با این که خیلی جوان بود اما جرات نفس کشیدن نداشتیم .فکر کنم بخاطر قیافش بود،با این که اولین استاد جوان ما نبود اما خیلی ازش حساب میبردیم بعضی از دخترای کلاس برای استاد محمودی که اون هم پسر جوانی بود ناز و عشوه میومدن، اما واسهٔ این یکی زورکی آب دهنشنو قورت میدادن،پسرای کلاس که در مزه پرانی و خنده ،رو دست نداشتن ساکت نشست بودن. تنها صدای موجود در کلاس صدای کفشهای استاد کامیار بود.اما بسیار خوب درس میداد طوری بود که من سوالهای که قبلاً در درسهای قبل واسم به وجود آمده بود در عرض لحظۀ کوتاهی واسم حل شد،البته من با آمدن این استاد خوشحال بودم چون دیگه مجبور نبودم برم خونه ۲ یا۳ بار بخونم و تمرین کنم تا یه چیزی بفهمم.

۱ هفتهٔ گذشت،صبح روز جمعه با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدم.

- بله؟

خانمی گفت:
- خانوم کامران؟

- بله خودم هستم بفرمایید؟

خانوم:سلام شما رو خانوم سهیلی ،ملیکا سهیلی به من معرفی کردن.

- اوه، بله بله شما خانوم؟

خانوم:ماندگار،ماندانا ماندگار.

- بله خانوم ماندگار،ملیکا جان به من گفتن که کارتمو به شما دادن،خوب چه کمکی میتونم بکنم بهتون.

خانوم ماندگار:ملیکا به من گفته بود که شما موسیقی آموزش میدید و در چندین موسسهٔ موسیقی معلم هستید.به همین دلیل مزاحم شدم.

- خواهش میکنم بفرمایید

ماندگار:نوۀ من دختری ۷ ساله هست که خیلی علاقه به موسیقی داره، اما متاسفانه با وجود معلمهای متعددی که داشت، نتوانست از عهده اینکار درست بر آید.و با وجود تعریفهایی که از شما شد،این بود که با شما تماس گرفتم.

- ممنون از لطفتون،من هر کمکی که از دستم بر میاد واسهٔ نوه گل شما انجام میدهم.

ماندگار:پس شما زمانش رو انتخاب کنید با وجود اینکه هنوز دانشجو هستید،هر زمانی که بگید من قبول میکنم.

- من ۲شنبه،۳شنبه،۴شنبه در دانشگاه کلاس دارم،اما روزهای شنبه و ۱شنبه در آموزشگاه درس میدم،و روزهای ۴شنبه، ۲شاگرد خصوصی دارم،اما ۵شنبه و جمعه وقتم آزاد هست.

خانوم ماندگار خندید و گفت:وای اینجور که بوش میاد هیچ وقتی واسهٔ نوه من نیست.منم خندیدم و گفتم:بله وقتم واقعاً ُپر است اما برای نوۀ شما من حتمًا خدمت میرسم چون ۱،۲ هفتهٔ دیگه بیشتر دانشگاه ندارم،و به زودی درسم تمام میشه و خیلی راحت تر میتونم به شاگردام برسم.

ماندگار:خوب پس بخاطر این که شما هم اذیت نشین اولین کلاس رو میذاریم بعد از تمام شدن دانشگاهِ شما و تا اون موقع تابستون هست و خیلی راحتر میتونین به سوگند برسین.

فکری کردم و با خودم گفتم فکر بدی نیست حداقل میتونم به درس هم برسم :خانوم ماندگار، باشه ، من موافقم با شما. من دقیقاً ۲ هفتهٔ دیگه که دانشگاه تعطیل شد باهاتون تماس میگیرم.

ماندگار:پس من منتظر میمونم،امیدوارم موفق باشین،خدا نگهدار.

- خدا نگهدار.

گوشی تلفن را که گذاشتم با خودم گفتم عجب زن مؤدبی بود، چقدر رسمی حرف میزد .معلم بود که خیلی با اصالت باید باشن.یادم اومد که به ملیکا زنگ نزدم به ساعت نگاه کردم نزدیک ۱۲ بود سریع شمارهٔ ملیکا را گرفتم و حرفهایی که بین من و خانوم ماندگار رد و بدل شده بود ،انتقال دادم.و در آخر به ملیکا گفتم :ملی حوصلم سر رفته پاشو بیا اینجا بریم بیرون ، شا م هم مهمون من.

ملیکا:او حالا کو تا شام ناهار رو چی کار کنیم؟

- خوب میگم دیگه بیا اینجا ناهار میخوریم، بعد میریم بیرون . واسهٔ شا م میریم رستورانی ؛جایی.

ملیکا:خیلی خوب، فقط ببین اشکال نداره دُرسا هم با ما بیاد،دختر خالمو میگم؟

- معلومه که اشکال نداره !دختر این دیگه چه سؤالیه؟ اگر کسی دیگه هم میخواد بیاد اینجا خونهٔ خودشونه.

ملیکا:نه فقط همین دُرسا خونهٔ ما بود کسی دیگی نیست.

- باشه پس من تا غذا درست میکنم شما هم بیایید دیگه ،فقط دیر نکنین که کشتمتون.

خندید و گفت:نه کاری نداریم میایم اونجا ،دیگه آماده میشیم واسه بیرون.

-باشه می بینمتون.بای.

گوشی رو که گذاشتم ،شروع کردم به جمع کردن خانه و آماده کردن غذا،کلاً آدم شلخته ای نبودم ،سعی میکردم از هر چیزی که استفاده میکنم همون موقع بذارم سر جاش واسه همین خونه هیچ وقت بهم ریخته نبود.بعد از بیرون آمدن از حمام ،به غذا سر زدم دیدم کاملا پخته است،در همین حین صدای در اومد، از تویی آیفون دیدم ملیکا با اون قیایفۀ مسخره اش داره جلوی آیفون شکلک در میاره.با خنده در رو باز کردم. ملیکا با سر و صدا وارد شد.

ملیکا:هلی..هلی،،هلیاا هووی.

- درد ، مگه سر باغی اینجوری داد میزنی.

ملیکا:بی ذوق..بشکنه این دست و پا که ادویش کم شده.برو بمیر.

با خنده رفتم جلو و گفتم:خوش اومدین بیا تو درسا جون. خوبی؟

درسا:سلام هلیا جون ببخشید مزاحم شدم.

- ای بابا، بیا تو ببینم. این چه حرفیه دختر؟ من که حوصلم حسابی سر رفته بود،خوب کاری کردی امدی.

ملیکا:امم،عجب بویی ! چی درست کردی ؟

- فسنجان

ملیکا:وای ، مرسی، کاش از خدا یه چی دیگه میخواستم. امروز داشتم به درسا میگفتم دلم هوس فسنجان کرده. فقط خدا کنه خوب درست کرده باشی مارو به کشتن ندی.

- دست پختن من هر چی باشه از مال تو یکی خیلی بهتره،یادت میاد کتلت درست کردی؟شده بود سنگ و شور اوه اوه اوه تا ۳ روز پشت سر هم جای من دم دستشوی بود.

ملیکا:غلط کردی اگر بد بود واسه چی خوردی؟خوبه تا آخرین لقمه هم خوردی.

- خوبه حالا اون موقع داداشت بود، نشد چیزی بهت بگم تو رودربایستی مجبور شدم خوردمش.

به درسا که در حال خندیدن به کل کلِ من و ملیکا بود، نگاهی کرد و گفت:تو چی میگی چشم سفید؟امروز صبح دیدی مثلا میخواستی یه املت درست کنی آشپزخونه را دود برداشته بود تازه ظرفهای مامانم را خراب کردی.

رو به درسا گفتم:ولش کن تا شب بذاری همینجوری غُر غُر میکنه.

با کمک دخترا میز رو چیدیم و بعد شروع به خوردن کردیم .اینقدر سر میز خندیدیم که اشک از چشمامون اومد.با کلی شوخی و خنده میز را جمع کردیم.ملیکا به بهونهٔ کتاب خوندن از زیر ظرف شستن در رفت ،من و درسا هم زرنگی کردیم و ظرفها را تویی ماشین ظرفشویی گذاشتیم،البته ملیکا از این موضوع خبر نداشت چون هر موقع اومده بود خونهٔ من خودم ظرفارو میشستم چون ۲ نفر آدم ظرفی کثیف نمیکنن.

بعد از که کار آشپزخونه تموم شد به سالن آمدم و دیدم ملیکا روی مبل خوابش برده واسه این که سرو صدا نشه من و درسا به روی بالکن رفتیم و شروع کردیم به حرف زدن.اینجوری که فهمیدم درسا خیلی وقت دل به مهرداد برادر ملیکا داده ،اما مهرداد خبری نداره و مادرش هم عجلهٔ زیادی واسهٔ ازدواج مهرداد داره،به درسا دل داری دادم و گفتم که من کمکش میکنم که به آرزوش برسه. موقعی که ازش پرسیدم فکر میکنی مهرداد همونیه که دنبالش میگشتی؟ گفت:وقتی که عشق میاد دیگه اومده، از واقعی بودنش نمیتونی خبردار بشی،اما در انتخاب طرفش میتونه اشتباه نکنه،چون خودت انتخاب میکنی اما در مورد به وجود امدنش دست تو نیست.

آوینا
02-08-2012, 18:36
میدونی هلیا جون ،موقعی که بچه بودم با مهرداد و ملیکا، خاله بازی می کردیم. مهرداد همیشه به من می گفت:میای شهزادهٔ قصر من بشی؟منم همیشه جواب میدادم:آره ،من فقط شهزادهٔ قصر تو میشم،پوزخندی زد و گفت:شاید باورت نشه اما من این حرفو از ته قلبم میزدم اما اون همیشه از این حرف مثل حرفای بچگانه یاد میکنه .ولی اون نمیدونه من از ته قلبم این حرفو میزدم.دستم روی دستش گذاشتم و گفتم:عزیزم کسی که اون بالا نشسته بهتر از من و تو و مهرداد میدونه که در دل تو و عاشقای مثل تو چی میگذره، پس بهتره صبور باشی و بذاری هر چی که مصلحت هست اتفاق بیفته.لبخندی زد و گفت:ببخشید عزیزم من با حرفم تورو هم ناراحت کردم،جواب دادم:نه عزیزم من اصلا ناراحت نشدم ،شاید باورت نشه اما خیلی خوشحال شدم که به من اعتماد کردی و راز دلتو گفتی.در همین حین صدای خواب آلود ملیکا آمد:شماها چی کار دارین میکنین؟

درسا:میبینی که داریم حرف میزنیم.

ملیکا:در مورد چی؟

چشمکی به درسا زدم و گفتم:در مورد این که کدوم بدبختی میخواد بیاد این خانوم خرسه که همیشه در حال خوابیدنِ بگیر؟

ملیکا:یکی مثل کسی که میاد تورو بگیره.خندیدم و گفتم:بچه ها آماده شین که بریم بیرون ساعت ۶ شد.آماده شدن بچه ها نزدیک ۱ ساعت طول کشید. وقتی از خانه بیرون آمدیم در راه به بچه هاگفتم:شانس آوردین داره تابستون میاد وگرنه الان همه جا تاریک بود، اما الان هنوز آفتاب هست.

ملیکا:آره امسال تابستون گرمی در پیش داریم.

بعد از رسیدن به پاساژها شروع به دیدن مغازه ها کردیم،ملیکا در هر مغازه ی میرفت یک چیزی میخرید .دیگه به زورکی می کشیدیمش بیرون،همونجور که راه میرفتیم چشمم به ویولون زیبایی اُفتاد،که مشکی بود و فقط جای واسهٔ سیمش بود بقیهٔ تنهٔ ویولون مانند شاخهٔ درختی پیچیده بود از دیدنش کلی ذوق کردم. با سرعت به داخل مغازه رفتم ،چند پسر جوان در آنجا بودن. فقط یکیشون متوجهٔ ورود من شد که فهمیدم اون فروشنده است.به سمتم آمد و گفت:میتونم کمکتون کنم؟

- بله،میشه لطفاً اون ویولون مشکی رو بیارید،بعد از دقایقی ویولون رو در دستانم لمس کردم ،حسِ خیلی خوبی داشتم .دلم میخواست همونجا امتحانش کنم.صدای ملیکا من رو به خود آورد:وای چقدر قشنگه.رو به ملیکا کردم و گفتم:به نظرت بخرمش.

ملیکا:دوست داری چرا که نه ؟!به نظر من که معرکه است.

رو به مغازه دار کردم که چشم به من دوخته بود:چند قیمته؟

فروشنده:قابل شما رو نداره؟

- خیلی ممنون حالا بفرمایید؟

فروشنده:نه جدی میگم مغازهٔ خودتونه این که اصلا چیز قابل داری نیست.اخمی کردم و گفتم:شما قیمتو بفرمایید؟

بعد از گفتن ،پول ویولون رو دادم در حال بیرون رفتن از مغازه پسری با عجله به داخل اومد و به من تنهٔ محکمی زد به سوی پسر نگاه کردم و با عصبانیت گفتم:حواست کجاست آقا؟

پسر به طرف من برگشت ،با خودم گفتم وای این چقدر قیافش آشناست..مثل این که پسر هم منو جایی دیده بود لبخندی زد و گفت:بله حق با شماست ببخشید،،در حالی که برمی گشتم اداشو در آوردم دهنمو کج کردمو گفتم:ببخشید..ایش.

صدای پسر آمد:خانوم درست نیست ادای کسی رو در بیاری اینو بهت یاد ندادن؟

بلند گفتم:نه اومدم که تو یادم بعدی،،پسرایی که توی مغازه بودن زدن زیر خنده ملیکا گفت:بریم بیرون.

بعد از این که از مغازه اومدم بیرون با خودم گفتم این پسررو من یه جا دیدم ملیکا رو به من کرد و گفت:پسررو شناختی؟

- نه اتفاقا الان تو همین فکر بودم که یه جای اینو دیدم.

ملیکا:بابا این همون پسر است که با ماشین واسمون ایستادن وقتی واسهٔ خرید کتاب رفته بودیم یادت میاد این بغلِ راننده بود.

سرم سوت کشید رو به ملیکا گفتم:اوه اوه پس بگو وقتی دیدمش یه احساس بدی بهم دست داد.

بعد از در آمدن از پاساژ به رستوران رفتیم و شام رو با شیطنت و خنده خوردیم.وقتی که به خانه رسیدم از خستگی داشتم میمردم،اما وقتی جعبه ویولون رو باز کردم از دیدنش خستگی تنم در رفت.همون موقع کوکش کردم و شروع به زدن کردم واقعاً که عالی بود.

خیلی دلم میخواد برم ایمیلمو چک کنم اما دیگه جونی در بدنم باقی مانده نبود،وقتی به رختخواب رفتم ساعت حدود ۱۲ بود،با خودم فکر کردم کلاً روز خیلی خوبی بود ،ارزش این همه خستگی رو داشت،کاش همهٔ روزهام مثل امروز بود.

روزها میگذشت من سرگرم بودم با دانشگاه و آموزشگاه البته با آبی هم ارتباط داشتم اینجور که فهمیدم دور از خانواده زندگی میکنه ،اما کجاست را نفهمیدم،واقعاً بهش عادت کرده بودم اگر یه روز ازش ایمیل نمیومد ازش ؛احساس میکردم یه چیزی گم کردم.روز آخر دانشگاه با ملیکا از کلاس آمدیم بیرون،در راهرو دانشگاه ملیکا شروع کرد به تعریف کردن از این که واسهٔ تابستون کجا میرن در جواب حرفش که گفت تو میخوای چی کار کنی جواب دادم:من که مثل هر سال جایی نمیرم. امسال نسبت به سالهای قبل سرم حسابی شلوغه.

ملیکا:چرا انقدر خودتو خسته میکنی، اصلا میدونی چیه با ما به اصفهان بیا بعدش هم میریم ارومیه خونه عموم اینا .خیلی خوش میگذار.

-نه قربونت برم ،من اینجوری راحت ترم تازه به خانوم کامیار قول دادم که تابستون به نوه اش همه چیزو یاد بدم.

ملیکا:تو مشکلت همین خانوم کامیار هستش؟این که کاری نداره تو قبول کن اون با من،باشه؟

- نه عزیزم مشکله من هیچ چیزی نیست اما من اینجوری راحت ترم.

ملیکا با قیافی اخم آلود گفت:باشه هر جور راحتی.صورتشو بوسیدم و گفتم:اینجوری نکن دیگه قول میدم سال دیگه حتما باهاتون بیام یا واسه عید اگر خواستین جایی برین، بیام یا یه برنامه می چینیم من و تو درسا باهم میریم خوبه؟

ملیکا در حالی که معلوم بود از حرفم خوشحال شده گفت:آره این عالیه، چه حالی بکنیم ما!

-خیلی خوب دیوونه بیا بریم که یه عالم کار دارم باید زنگ بزنم به خانوم کامیار واسهٔ فردا قرار بذارم ،آخه قول داده بودم که روز آخر دانشگاه باهاش تماس بگیرم.

ملیکا:تو خونه بهش درس میدی؟

- آره دیگه

ملیکا:خونهٔ تو یا میری خونشون؟

-راستشو بخوای نمیدونم باید حالا فردا برم ببینم چی میشه،البته واسهٔ من زیاد فرق نمیکنه بستگی داره اونا چه شرایطی داشته باشن.

ملیکا:اونا که همه جوره راحتن .اونجوری که فامیلمون ازش تعریف می کرد میگفت راننده ،خدمتکار دم و دستگاه حسابی دارن،چشم غُره ای بهش رفتم و گفتم:دم و دستگاه چیه؟ درست حرف بزن هر کی ندونه فکر می کنه از چاله میدون آوردنت.

ملیکا خندید و گفت:خاک پاتم داداش چشم اینم به خاطر تو .

خندیدم گفتم:بمیری تو. من از دستت راحت بشم .

آوینا
02-08-2012, 18:36
با ملیکا خداحافظی کردم و به سمت خانه حرکت کردم،به خانه که رسیدم بعد از ساعتی با خانوم ماندگار تماس گرفتم.صدای خانومی در گوشی پیچید.

خانوم:بله؟

- الو سلام با خانوم ماندگار میخواستم صحبت کنم؟

خانوم:شما؟

- من کامران هستم.

خانوم:خانوم کامران لطفا چند لحظه گوشی لطفا!

- بله!

بعد از لحظاتی صدای خانوم ماندگار در گوشی پیچید:سلام خانوم کامران.

- سلام از بنده است خانوم ماندگار حالتون خوبه؟

ماندگار:ممنون عزیزم،به خوبی شما.

- غرض از مزاحمت امروز روز آخر دانشگاه بود ،خواستم اگر هنوز تمایل دارید به تدریس نوه گلتون یه قراری باهم بذاریم.

ماندگار:اوه بله بله حتما! خوب کجا همدیگرو ببینیم؟

- واسۀ من فرق نمیکنه، هر جا که شما راحتین.

ماندگار:پس تشریف بیارید خونه ،محل کارتون هم ببینید.

- بله پیشنهاد خوبیه؟چه ساعتی؟

ماندگار:۱۲ بعد از ظهر چطوره؟

- عالیه ،حتما خدمت میرسم.

ماندگار:آدرستون رو لطف کنید تا راننده رو بفرستم دنبالتون.

- نه خیلی ممنون ماشین هست شما لطف کنید آدرستون رو بدید خودم میام.

ماندگار:بله بنویسید زعفرانیه،کوچه گلزار،پلاک ۹۸.

- بله خیلی ممنون، پس من فردا خدمت میرسم امری نیست؟

ماندگار:قربان شما خدا نگهدار.

شب موقعی خواب اضطراب عجیبی داشتم که سابقه دار بود،حتی بار اولی که به آموزشگاه میرفتم اصلاً اضطراب نداشتم،اما حالا واسهٔ قرار فردا اضطراب داشتم،یاد حرف ملیکا افتادم که گفت هیچیی تو مثل آدمیزاد نیست! واقعاً راست میگفت . آخه کی واسه یه قراره ساده اضطرب میگیره؟که من گرفته بودم.صبح بعد از این که از خواب بیدار شدم به حمام رفتم و بعد از صبحانه آماده شدم. دلم میخواست هر کس من را برای بار اول ببیند ،با بهترین ظاهر من را ببنید. کت و دامنی مشکی پوشیدم کت تنگ و کوتاهی بود و دامن تنگ چسبان تا روی زانو قرار داشت به همراه چکمه های مشکی بلند تا زیر زانو پوشیدم،به همراه شال مشکی براق و بعد آرایش ملایمی کردم،مقداری عطر به خودم زدم و در آینه نگاهی به خودم کردم،موهای بلند صاف مشکیم را همیشه دوست میداشتم چون دایی ام دوستشون داشت .به گفتهٔ دایی شبیه مادرم بودم اما چشمان آبیه من تنها عضوی از بدنم بود که به پدرم رفته بود.صورت گرد و سفید من همیشه باعث میشد دایی به من سفید برفی بگویید.از عالم هپروت بیرون آمدم ،به ساعتم نگاه کردم ۱۱:۱۵ بود از خانه زدم بیرون،پیدا کردن خانهٔ ماندگار خیلی راحت بود به ساعت نگاه کردم هنوز ۱۰ دقیقه فرصت داشتم،به در خانهٔ خانوم ماندگار نگاه کردم معلوم بود که باید خانهٔ قشنگی باشه،خیلی هیجان زده شده بودم ظاهر خونه خیلی کنجکاوم کرده بود،۱۰ دقیقه ای صبر کردم،و بعد از ماشین پیاده شدم و به طرف خانه راه افتادم زنگ را فشردم،مردی جواب داد:کیه؟

- سلام کامران هستم.

مرد:بله بفرمایید تو،

در را که باز کرد از چیزی که میدیدم دلم میخواست جیغ بکشم،باغی پُر از گلهای رنگارنگ زیبا درختان زیبا و ساختمانی در وسعت باغ که سفید بود بی شباهت با قصر نبود یاد حرف ملیکا افتادم،گفته بود خیلی پولدار باید باشن اما فکرشم نمیکردم در این حد.به سمت ساختمان راه افتادم مردی به همراه خانومی در کنار در ساختمان منتظر من بودن،سلامی کردم.که آن مرد جواب داد:خوش آمدین خانوم منتظر شما هستن.در ساختمان را که باز کرد واقعاً نزدیک بود بی هوش بشم،سالنی بسیار بزرگ و زیبای بود و تمام وسایل موجود در آنجا به رنگ طلایی بود به راستی که قصر بود.به طرف سالن رفتم خانوم تقریبا سن بالایی را دیدم که ایستاده بود،خیلی آرام به کنارش رفتم و گفتم:سلام من هلیا کامران هستم.

خانوم ماندگار لبخندی زد و گفت:سلام خیلی خوش وقتم از دیدار شما خانوم کامران.

- منم همینطور خانوم ماندگار.

خانوم ماندگار نگاهی به سر تا پای من کرد و گفت:شما بسیار شیک پوش و زیبا هستین بخاطره سلیقتون در انتخاب لباس بهتون تبریک میگم.

لبخند ملیحی زدم تشکر کردم،شروع کرد به صحبت کردن:بهتون نمیاد سن زیادی داشته باشین.

- بله من ۲۰ سال دارم.

ماندگار:۲۰سال سن کمی به نظر میاد واسهٔ یه معلم.

- بله همینطور آخه من از بچگی با سازهای مختلف آشنا شدم،واسهٔ همین راحت تونستم در آموزشگاه استخدام شوم.

ماندگار:باید خانواده بسیار محترم و ب اصالتی داشته باشید که اینقدر شما مؤقر و هنرمند هستید.

- شما لطف دارید،اما لازمه که بگم من پدر و مادرم را خیلی وقته از دست دادم و تا ۴ ساله پیش پیش دائیم زندگی میکردم در کانادا، اما متأسفانه داییم و خانمش در سانحۀ تصادف از بین رفتن و من به ایران بازگشتم.

ماندگار با قیافه ناراحتی گفت:واقعاً متأسفم خانوم کامران، برای شما در آن سن باید خیلی سخت بوده باشه که تنهایی زندگی کنید.

- بله همینطور است که شما میگید. با این که من از لحاظ مال و منال چیزی کم ندارم اما کار میکنم تا حداقل از تنهایی در بیام.

ماندگار:مطمئنم اگر دایی و پدر و مادرتان زنده بودند بخاطرِ داشتنِ چنین دختری افتخار میکردند.

لبخندی زدم وگفتم:نظر لطف شماست.

ماندگار:خوب خانوم کامران دوست دارید با نوه من آشنا بشید؟

-اوه، بله حتما.

ماندگار خدمتکار راصدا زد و گفت:لطفا سوگند را بیاورید.بعد از لحظاتی دخترک زیبایی را دیدم که مانند فرشته ها ی معصوم و زیبا بود،پیراهن صورتی بلندی تنش بود موهاش هم ۲گوشی کرده بود.دلم میخواست لپای صورتیشو بوسی سفت کنم، آرام گام برداشت و به طرفم آمد و با لحنی کودکان و شیرین گفت:سلام من سوگند هستم.

- سلام خانوم من، هم هلیا هستم.چشمان درشت و مشکی سوگند درخشش عجیبی داشت و موهای مشکی و موی خرمایی و صافش از اون دختر زیبای ساخته بود.

ماندگار:سوگند جان این خانوم از امروز معلم موسیقی تو خواهد بود امیدوارم شاگرد خوبی باشی.

نگاهی به سوگند که خیره نگاهم میکرد کردم و گفتم:من مطمئنم سوگند خانوم شاگرد خیلی خیلی خوبی هست.

سوگند:شما از کجا میدونین؟

خندیدم و گفتم:چشمای مهربونت این حرفو به من زد.

سوگند با هیجان گفت:یعنی چشمای من به شما گفتن که من خوبم.

- بله عزیزم.

خانوم ماندگار که در حال تماشای حرف زدن من و سوگند بود گفت:شما خیلی خوب با بچه ها ارتباط برقرار میکنین .چند معلم قبلی سوگند اصلا به خوبیه شما نمیتونستن با سوگند ارتباط برقرار کنن و همین موجب اخراج آنها شد.

سوگند به خانوم ماندگار گفت:هلیا خانوم میتونن از امروز به من یاد بِدن و بعد با چشمهای ملتمس به من و خانوم ماندگار نگاه کرد.

- اگر از نظر شما اشکالی نداره خانوم ماندگار جلسهٔ اول رو از امروز شروع میکنیم.

ماندگار:باشه مشکلی نیست فقط قبلش من باید با شما راجع موضوعی حرف بزنم.

- بله، حتما.

خانوم ماندگار از سوگند خواست که بیرون از سالن منتظر شود،خانوم ماندگار بعد از رفتن سوگند گفت:همینطور که مشاهده میکنین ما خانواده بسیار مقرراتی هستیم،خواهشِ من از شما این است که به مقررت این خانه احترام بگذارید و در صورت پیدا شدن مشکل به من اطلاع دهید.

- بله چشم خانوم ماندگار.

ماندگار:خوب خانوم کامران از این سمت .
رو به خانوم ماندگار کردم و گفتم:از شما خواهشی دارم و اون این است که شما اسم کوچیکه من رو صدا بزنید و با من راحت باشید.برای دقایقی خانوم ماندگار چشم به من دوخت در دلم گفتم:اه بمیری با این خواهش مزخرفت الآنه که بزنه زیر گوشت.اما در کمال تعجب خانوم ماندگار لبخندی از مهربانی به من زد و گفت:تو منو یاد دخترم انداختی ،چشم عزیزم من از این به بعد بهت میگم هلیا.

- ممنون.

آوینا
02-08-2012, 18:37
خانوم ماندگار من رو به سالنی دیگر راهنمای کرد،این سالن بسیار بزرگتر از سالن قبلی بود با صدای سوگند دست از تماشا کردن بر داشتم و به سمت سوگند نگاه کردم، او پشت پیانو مشکی زیبایی نشسته بود و منتظر من بود،به طرفش رفتم و گفتم: خوب، سوگند خانوم امتحانی بزن ببینم چقدر بلدی؟سوگند خندۀ شادی کرد و گفت :خیلی بلدم هلیا جون الان میزنم ببین.

سوگند صداهای وحشتناکی از توی پیانو به صدا در آورد،چشمای من از تعجب گرد شده بود با دست به سوگند علامت دادم و گفتم:بسه بسه .سوگند جواب داد:چرا هلیا جون خوب نزدم؟

نمیدونستم چی بگم که ناراحت نشه واسه همین با قیافۀ گیج مانند گفتم:چرا خوب زدی اما اگر میخوای عالی بشی باید هر حرفی که من میگم خوب گوش کنی باشه؟بعد خودم کنار سوگند نشستم و واسهٔ نمونه کار، آهنگی خیلی آسون زدم همین که آهنگ به پایان رسید با دستهای کوچولوش واسم دست زد و با شوق زیادی گفت:وای چقدر قشنگ زدی، یعنی میشه منم یه روز مثل تو بزنم؟با لبخندی جواب دادم:بله عزیزم .اینو یادت باشه هیچ چیز در این دنیا غیر ممکن نیست،سرشو واسم تکون داد لپشو کشیدم و گفتم: خوب عزیزم ،من تقریبا هر روز میام پیشت . هر جلسه که بهت درس میدم، مشق هم میدم و واسهٔ روز بعد که میام باید همه رو انجام داده باشی،باشه؟

با قیافۀ پریشان گفت:اما من دست خطم خوب نیست،خندیدم و گفتم: نه عزیزم، این مشق ها نوشتنی نیستن .با دست اشاره به پیانو کردم و گفتم: باید با این مشقهاتو کامل کنی.سرشو به علامت رضایت تکون داد از جایم بلند شدم و گفتم:خوب عزیزم، من دیگه برم.

سوگند:اما خیلی کم بود،خواهش میکنم بیشتر بمانید.

- فردا میام و بیشتر میمانم. واسهٔ فردا خودتو آماده کن باشه؟

سوگند:باشه هلیا جون.همان موقع خانوم ماندگار به کنارمان آمد و گفت:تشریف می برید.مؤدبانه گفتم:بله با اجازتون.

ماندگار:فردا می بینمتون و خدمتکار راصدا زد تا مانتوم را بیاورد.وقتی مانتو را پوشیدم تشکری کردم و از خانه خارج شدم. وقتی سوار ماشین شدم به موبایلم نگاه کردم و دیدم بله فضول خانوم باز فوضولیش گول کرده بود و ۱۰ بار باهام تماس گرفته، بهش زنگ زدم ۲ تا بوق خورد سریع گوشی رو برداشت:الهی بمیری، الهی نیست و نبود بشی، کدوم گوری هستی؟

- صبر کن! صبر کن! ببینم اولاً علیک سلام.

ملیکا:سلام.

- دوماً من که بهت گفته بودم امروز میرم خونهٔ خانوم ماندگار.

ملیکا:میدونم واسه همین زنگ زدم اما جواب ندادی.

- خوب گوشی تو کیفم بود منم نشنیده بودم،حالا چی کار داشتی؟

ملیکا :میخواستم ببینم چه خبر بود؟خوب بود؟تحویلت گرفتن؟خونه شونو دیدی؟چطوری بود؟

- وای بمیری .صبر کن ،سوماً هم بگم.

ملیکا:خوب بنال .....

- سوماً خیلی بی ادبی، این چه طرز حرف زدنه. تو واسه چی آدم نمیشی.

ملیکا خندید و گفت:اگر آدم بشم تو تنها میمونی. هیچ کسی هم مثل منِ خر باهات حال نمیکنه.

- تو غلط کردی.

ملیکا:نه مثل این که پیشرفت داشتی ،دیگه چی یاد گرفتی.خندیدم و گفتم:ملیکا اماده شو بیام دنبالت بریم خونهٔ من.

ملیکا:نه جان تو مهمان داریم از صبح هم مامان کلی غُر زده ،نمیذاره یه جا بشینیم،باشه واسه یه وقت دیگه.

- خیلی خوب پس باشه کاری نداری؟

ملیکا:کار داشتیم ،دادیم دست کارگر اولی.خندیدم خداحافظی کردیم. منم ماشین رو روشن کردم و به سمت خونه رفتم،نزدیک بزرگراه احساس کردم ماشینی در تعقیب منه،سعی کردم خودم را خونسرد نشان بدم که مطمئن بشم،از شانس بد چراغ قرمز شد وقتی که ایستادم،سنگین نگاهی رو به روی خودم حس کردم، وقتی سرم رو به سمت نگاه چرخوندم از چیزی که میدیدم خشکم زد،بازم همون پسر که توی مغازه دیدم زیر لب گفتم :وای خدا .
به اون که هنوز داشت نگاهم میکرد، نگاه کردم و رویم رو به طرفی دیگر چرخاندم.که صدایش را که با دوستش حرف میزد شنیدم:بعضیها عجب ماشین خوشگلی دارن مثل خودشون،صدای پسر دیگر به گوشم خورد:آره جون تو خوش بحال ماشین ،کاش منم ماشین بودم،خدا از این شانسها هم به ما نداد.از طرز حرف زدن پسر خندم گرفت،شیشه ماشین رو بالا دادم و به محض این که چراغ سبز شد گاز ماشینو گرفتم و ازشون گذشتم،تقریبا نزدیک خونه بودم که دیدم هنوز دنبالم میان،از اونجایی که دلم نمیخواست خونه را یاد بگیرن به سمت دیگر پیچیدم و سعی در گم کردنشون کردم،که موفق هم شدم.

روز بعد شروع کردم و به سوگند تعلیم دادم. دختر خیلی باهوش و شیطونی بود واسه همین زود یاد میگرفت و کار من را آسون میکرد.سوگند حسابی در دل من جا باز کرده بود .حتی وقتی به آبی گفتم که سوگند خیلی به من وابسته شده و معلومه که حسابی در دلش جا باز کردم، جواب داد :تا حالا شده با کسی حرف نزنی و در دلش جا باز نکنی ،اون بچه که چیزی نیست در دل من که هنوز ندیدمت و ندیدیش، کسی که آدم بزرگ و بالغی هست، جا باز کردی دیگه از اون بچه طفل معصوم انتظار نباید داشته باشی.

تقریبا ۲ هفته فقط صرف یادگیری ابتدایی پیانو به سوگند شد،از هفتهٔ سوم شروع کردم به تعلیم آهنگهای بتهون و سبکهای مختلف و خوشبختانه سوگند به خوبی یاد گرفت و لازم نبود من زیاد وقت بذارم،هر چیزی را فقط یک بار واسش توضیح میدادم ،چون به خوبی یاد میگرفت و درست و مثل یک پیانیست حرفه ای میزد، در این مدت خانوم ماندگار محبت زیادی به من داشت و بعضی از روزها من را مهمان میکرد،یک بار که من را دعوت کرده بود به صرف ناهار واسم تعریف کرد که:مادر سوگند دختر بزرگ خانواده به همراه شوهرش موقعی که سوگند خیلی بچه بوده در جادهٔ شمال موقعی که از عروسی برمیگشتن تصادف کرده و فوت کردن.از این که سوگند هم یکی مثل خودم بود خیلی ناراحت شدم.از خانوم ماندگار پرسیدم:شما فرزند دیگه ای به جز اون خدا بیامرز ندارید؟جواب داد:۱پسر دارم که و سهٔ تحصیلات به آمریکا رفته و همچنین پسر اول شوهرم از همسر اولیش که در تهران زندگی میکنه،بعضی اوقات خودش یا بچه اش بهم سر میزنند.اما میدونی دیگه سنی از من گذشته الان دلم میخواد تمام نوهام و بچه هام دورم باشن اما هر کدومشون یه جا هستن و کار خودشونو دارن ،سوگند طفلی هم بچه است مجبور همش با پیرها باشه ،تمام دوستان منم هم سنّ و ساله خودم هستن و بچه اندازهٔ سوگند ندارن،طفلک بعضی اوقات میاد میخواد باهام بازی کنه اما وقتی میبینه حوصله ندارم خودش میره تو اتاقش با عروسکش بازی میکنه،اما از موقعی که تو آمدی به این خونه شادی آوردی دخترم. سوگند خیلی تغییر کرده دیگه همش در حال تمرین کردنه منم وقتی ساعتی میرسه که تو قراره بیایی دیگه بی قرار میشم، همونجوری که خودت میبینی میاد دم باغ منتظرت با صدای هر ماشین میگه هلیا جون اومد،چند روز پیش پسرم که زنگ زد گفت کارتو درست کن بیا چند وقتی پیش خودم بمونی اما وقتی به ملیکا گفتم شروع به گریه کردن کرد و گفت نمیام البته خودمم دلم نبود که برم چون دیگه اگه به پسرم بگم بیاد ایران میگه من شما رو تازه دیدم و هزاران دلیل دیگه،تو این مدت خودمم خیلی بهت عادت کردم .وقتی میای احساس میکنم سحرم اومده،با دیدن اشکهای خانوم ماندگار در حالی که اشکهای خودمم سرازیر شده بود دستم را آرام روی دستش گذشتم و گفتم:مگه نمیگید من و میبیند یاد دخترتون میفتید؟خوب منم دخترتون، منم مامان ندارم شما هم اگر قبول کنید مامانم بشید منم قول میدم دختر خوبی واسه مامانم بشم و هیچ وقت اذیتش نکنم و در حالی که صدامو بچگانه میکردم گفتم:مسواکمو هر شب بزنم،حالا مامانم میشی؟

خانوم ماندگار در حالی که گریه میکرد خندید و گفت:آره دخترم از خدامه دختر ماهی مثل تو داشته باشم.دستشو در گردنم انداخت و بوسی روی پیشونیم زد و گریه ای بلند سر داد.از اون روز به بعد میونۀ من و خانوم ماندگار به مانند مادر و دختری تغییر پیدا کرد،اون شد مامان من و من دخترش و مونس تنهایش،روزها میگذشت من و مامان با سوگند به جاهای مختلف میرفتیم ، میگشتیم بعضی اوقات شب پیششون میماندم اوایل پیش سوگند میخوابیدم اما بعدش مامان اتاق سحر؛ دخترش را به من داد واسهٔ مواقعی که در آنجا میمانم.۴۰ روز از آشنایی من با خانوادهٔ ماندگار میگذشت.یک روز که با سوگند و ملیکااز گردش میامدیم ، دیدم دم خونه شلوغه، وقتی جلوتر رفتیم آمبولانس دم خونه هست و کسی را روی برانکارد دارن میبرند به صورت از ماشین پیاده شدیم،مامان را دیدم روی تخت خوابیده با گریه از پرستاری که بالای سرش بود پرسیدم چی شده؟ آقا تو رو خدا مادرمه بگید چی شده؟ پرستار جواب داد:خانوم هنوز هیچی معلم نیست لطفا پشت سر ما به بیمارستان بیایید.سریع به طرف ماشین رفتم سوگند را پیاده کردم و گفتم سوگند جان برو خونه من برم پیش مامانی.باشه عزیزم؟طفلی از ترس سرشو تکون داد و به طرف خونه رفت سفارششو به اکرم خانوم کردم و با ملیکا به طرف بیمارستان رفتیم.

آوینا
02-08-2012, 18:38
وقتی به بیمارستان مورد نظر رسیدیم،به طرف اطلاعات بیمارستان رفتم و ازشون راجع به خانوم ماندگار پرسیدم،پرستاری که اونجا بود گفت:همین الان این خانوم که میگید را به بخش ۲ بردند، لطفا همراه من بیایید تا نشانتان بدم.به دنبال پرستار راه افتادیم به اتاق مورد نظر که رسیدیم گفت:همین جاست اما باید شما همینجا صبر کنید تا دکتر از اتاق بیرون بیاید،از پرستار تشکری کردم و با نگرانی به پنجره شیشه ای که خانوم ماندگار در آنجا بود خیره شدم. دکتر و پرستارها به سرعت مشغول رسیدگی به خانوم ماندگار بودند،ملیکا دستش رو آروم روی شانه ام گذاشت و گفت:نگران نباش، حالش خوب میشه،با گریه رو به ملیکا کردم و گفتم:می بینی من چقدر بد شانسم هر موقع که احساس میکردم که خانواده دارم از دستشون دادم،ملیکا دیگه نمیتونم طاقت بیارم ،آخه من یه دختر ۲۰ ساله مگه چه گناهی کردم که اینجوری باید تنبیه بشم،من به جهنم سوگند بیچاره هنوز ۸ سالش نشده،هیچ کسی رو نداره ازش نگهداری کنه. اون از مامان جوانش که تکه تکه شد اینم از خانوم ماندگار،ای خدا صدای هق هقم تمام سالن را برداشته بود،ملیکا بغلم کرده بود و سعی در آرام کردن من بود.ملیکا با صدای آرامش بخش در گوشم زمزمه میکرد:گریه کن هلیا،گریه کن خالی بشی اما امیدتو از دست نده،تو و سوگند و امثال شماها خدارو دارند،خدارو فراموش نکن هلیا جون فقط دعا کن،دعا کن.ساعتی گذشت دکتر از اتاق بیرون آمد به سرعت ایستادم و گفتم:چی شد آقای دکتر؟ دکتر نگاهی به من کرد و گفت:شما همراه این خانوم هستید؟،بله.چه نسبتی باهاش دارید؟ گفتم:من مثل دخترشم،،دکتر ابرویی بالا داد و گفت:خانوم ایشون حملهٔ قلبی کردن باید بیشتر از این حواستون به مادرتان باشید با وجود این که ناراحتی قلبی هم این موضوع خیلی خطرناکه اگر خدا نکرده دفعهٔ دیگه این اتفاق واسشون پیش بیاد ما هیچ قولی برای زنده بودنش نمیدیم.دکتر نگاهی دیگه به من کرد:اگر می خواهید واسشون یه دختر واقعی باشید بهتره از هر هیجانی دور نگهش دارید و مواظب باشید که قرصاشو به موقع بخوره،الانم میتونید برید پیشش اما بدون هیچ صدایی.از دکتر تشکری کردم و به اتاق خانوم ماندگار رفتم،خوابیده بود اما همین که دیدمش خیالم راحت تر شد،بعد که از اتاق بیرون آمدیم ملیکا رو به من گفت:بهتره دیگه بریم خونه سر به سوگند بزنی، طفلکی وقتی آمبولانس را دم خونه دید وحشت زده شد و رنگش پریده بود،به ملیکا گفتم:با این اوضاع چطوری برم خونه ،شاید به وجود من احتیاجی باشه،مکثی کردم و گفتم:ملیکا جون میشه لطف کنی،ملیکا نذاشت حرفم تموم بشه گفت:آره خودم میرم پیشش اصلا هم زحمتی نیست فقط اجازه بده یه زنگی به مامان بزنم نگران نشه،بنده تا شب در خدمت شما هستم،از خوشحالی بوسی رو گونش گذاشتم و گفتم:الهی قربونت برم،بخدا شرمندتم وقتی این زن رو میبینم دلم آتیش میگیره، بخاطر این که با وجود داشتن فرزند از همه بی کس تره،ملیکا لبخندی زد و گفت:تا بوده همین بوده،غصه نخور ،خوب من برم کاری نداری؟جواب دادم:نه عزیزم بیا با ماشین من برو،میخواست قبول نکنه اما من با اصرار بهش دادم.ملیکا:پس خودت چی؟وقتی بخوای برگردی خونه خسته میشی.جواب دادم:نه برو خیالت راحت ،فوقش تاکسی میگیرم،ملیکا :نه، نمیخواد به من زنگ بزن میام دنبالت. باشه؟سرمو تکون دادم لبخندی بهش زدم و رفت.

خانوم! خانوم!چشمامو باز کردم،پرستاری را مقابلم دیدم لبخندی زد و گفت:بیمارتون بیدار شدند و میخواهیم به بخش منتقلش کنیم .لطفا همراه ما بیایید به سرعت از جا بر خواستم به ساعت نگاه کردم:ساعت حدود ۸ شب بود،به همراه پرستارها خانوم ماندگار را به بخش بردیم،خانوم ماندگار با دیدن من گفت:شرمندم کردی دخترم.اخمی کردم و گفتم :خوبه میگید دخترم و این حرفو میزنید،نمیگید من ناراحت بشم.دستشو روی سرم کشید و گفت:عاقبت بخیر بشی.پرستاری به طرفم آمد و گفت:شما دیگه بهتره برید خونه فردا صبح هم مرخص هستن،الانم بخاطر این که شب اینجا نگهش داشتیم وگرنه مشکلی نداره.تشکری کردم به طرف خانوم ماندگار برگشتم و گفتم:مامان جان من برم خونه پیش سوگند خبر بدم مامان بزرگش میخواد برگرده شما چیزی احتیاج ندارید واستون تهیه کنم؟لبخندی زد و گفت:برو عزیزم ،خدا به همراهت.خداحافظ.
از بیمارستان که خارج شدم سوار یکی از تاکسیهای جلوی بیمارستان شدم و به طرف خونه رفتم.

به خانه که رسیدم زنگ در را زدم بعد از چند دقیقه آقا جهانگیر در را به رویم باز کرد:سلامی کردم و داخل شدم.سوگند در حال خوردن غذا بود و متوجهٔ من نبود،ملیکا به محض دیدن من به کنارم آمد و گفت:سلام خسته نباشی!چی شد ؟

- سلام،ممنون خدارو شکر حالش خوب شد فردا صبح مرخص میشه!

ملیکا:خوب خدارو شکر،با دست اشاره ای به سوگند کرد ،از موقعی که اومدم هیچی نخورده بود دیگه بهش گفتم باید بخوری تا از مامان بزرگ مراقبت کنی . با ۱۰۰۰ خواهش و التماس غذارو خورد .لبخندی زدم و گفتم:بهت خیلی زحمت دادم.

ملیکا:خوبه فامیل ما هستنا تو چی میگی؟در حالی که ادای منو در میاورد گفت:زحمت دادم،ایش،برو لباساتو عوض کن تا واست غذا بیارم.
- نه،نه نمیخواد سیرم.

ملیکا:تو غلط کردی منم هیچی نخوردم که تو بیایی ،حالا میگی سیری؟زود تند برو و بیا.آن شب ملیکا هم در منزل خانم ماندگار ماند،تا صبح باهم برای مرخص کردن خانوم ماندگار بریم.شب خیلی سختی بود از طرفی نگران خانوم ماندگار بودم از طرفی دیگر به فکر فرزندان خانوم ماندگار که چقدر بی عاطفه بودن اگر نمیتونستن. بیان حداقل میتونستن زنگ بزنن حالِ مادرشون رو بپرسن،حتی این کارو هم نکردن.نگرانی دیگری که داشتم این بود چی شد که خانوم ماندگار به حملهٔ قلبی دچار شد؟خیلی این مساله فکر منو به خودش مشغول کرده بود. خانوم ماندگار هم انگار از چیزی ناراحت بود اینو از چشماش میتونستم بخونم.تو این فکرا بودم که خوابم برد و دیگر هیچی نفهمیدم.

صبح فردا در حال خوردن صبحانه بودیم به سوگند گفتم:عزیزم من با خاله ملیکا میرم دنبال مامان بزرگ تا اومدن ما دختر خوبی باش که میدونم هستی و هر کاری داشتی به اکرم خانوم میگی باشه؟

سوگند:نمیشه منم باهاتون بیام.

- نه عزیزم یک بار که بهت گفتم اونجا جای بچه ها نیست.

سوگند:خوب نگید من کوچیکم بگید منم بزرگم.من و ملیکا از حرفش خندیدیم و گفتیم:عزیزم هیچ وقت در هیچ شرایطی نباید دروغ گفت،چون کار درستی نیست،توهم دختر خوبی باش به حرف من گوش کن باشه؟

سوگند:باشه پس فقط مامان جون رو زود بیارید.چشمی گفتم از جا بلند شدم و به طرف بیمارستان حرکت کردیم،در راه به ملیکا گفتم که فکر میکنم دلیلی برای به وجود آمدن حملهٔ قلبی بوده،اما چی ،نمیدونم ولی فکر میکنم مربوط باشه به بچه هاش.

خوشبختانه خانوم ماندگار خیلی خوب و سر حال بود و خیلی زود کار ترخیصش را انجام دادم و به خانه برگشتیم همونجوری که به آقا جهانگیر گفته بودم قصابی آورده بود و گوسفندی جلوی پای خانوم ماندگار به زمین زد،اکرم خانوم هم اسفند دور سر خانوم ماندگار دود میکرد،و زیر لب واسش دعا میخوند .خانوم ماندگار از خوشحالی تنها چیزی که واسهٔ تشکر به من میداد یک نگاه مادرانهٔ بسیار مهربان بود،با این که کاری نکرده بودم اما از آن موقعیت و از خودم راضیم بودم.از اون روز به بعد برای پرستاری از خانوم ماندگار در آنجا برای چند روزی سکونت کردم،چند روز از ترخیص شدن خانوم ماندگار گذشته بود که دیدم در باغ زیر آلاچیق نشسته و به فکر فرو رفته آرام قدم برداشتم وقتی نزدیکش رسیدم دستم را روی چشمانش گذشتم،دستش را روی دستم کشید و گفت:حتی اگر کور هم بشم صدای قدمهای فرشتهٔ قلبم را میشناسم،دستمو از جلوی چشماش برداشتم سرم را روی شانه اش گذشتم و گفتم:حال مامان خوشگلم چطوره؟خنده ای کرد و گفت:به لطف تو عزیز مهربون خوبم.

از جا بلند شدم و رو به روش نشستم و گفتم:میخوام یه چیزی بپرسم اما دلم نمیخواد ناراحتتون کنم.

ماندگار:بپرس عزیزم راحت باش.

- چی شد که حالتون بد شد یعنی دلیل خاصی داشت؟

ماندگار:آهی کشید و گفت آره پسرم بهم زنگ زد ،بهش گفتم که برگرده دلم واسش تنگ شده .کم نیست نزدیک ۵ ساله ندیدمش اما اون با بی رحمی تمام جواب داد من دیگه به ایران برنمیگردم وقتی شما حاضر نیستید به خاطر من بیایید اینجا، من واسهٔ چی باید برگردم.بهش گفتم:آخر دیدن عروسی تو رو باید به گور ببرم گفت:نه اما انتظار نداشته باش من با کسی که تو انتخاب میکنی واسم ازدواج کنم .من همینجوری هم راحتم شما هم بهتره از این آرزوها واسه کسی نکنید و واسه کسی تصمیم نگیری.قلبم از شنیدن این حرفا تیر کشید .میدونی اهورا هیچ وقت اینجوری با من حرف نزده بود بالاخره اونم حرفشو زد و سبک شد.

از شنیدن این حرفا از گوشم دود بیرون اومد،بعضیها مثل من و سوگند در حسرت داشتن مادر هستیم،و یکی مثل این آدم با داشتن مادری به این گلی ، اینجوری میکنه.بغض گلوم را گرفته بود به خانوم ماندگار گفتم:غصه نخورید، اونم جوونه .بعضی اوقات حرفی میزنن اما شما نباید دلخور بشید مطمئنم اونم از رفتارش پشیمونه.

خانوم ماندگار:امیدوارم همینطور باشه که تو میگی.

نزدیک ۱ هفته در خانهٔ خانوم ماندگار ماندم و بعد به خانهٔ خودم برگشتم در این مدت با آبی در ارتباط نبودم وقتی که ایمیلمو چک کردم نزدیک ۱۰ تا ایمیل از آبی داشتم که از کارای روزانش واسم تعریف کرده بود اما بعدیها همه ازم پرسیده بود کجایی و ابراز نگرانی کرده بود و نوشته بود:امیدوارم هر جا هستی خوش و سالم باشی.بعد از خواندن تمام ایمیلهاش به سرعت جوابش را واسش نوشتم و گفتم که مریضی داشتم و مشغول مراقبت از اون بودم و بقیه چیزها.

به ملیکا زنگ زدم و جریان خانوم ماندگار را واسش تعریف کردم در جواب حرفای من گفت:عجب آدم سنگ دلی، چطور میتونه با مادر پیرش اینجوری حرف بزنه.

- آره ،اتفاقا خودمم کلی تو دلم بهش بد و بیراه گفتم ولی میدونی هر چی باشه مادرشه. من یه فکری دارم.

ملیکا:چه فکری؟

- میخوام بهش زنگ بزنم و جریان بیماریه خانوم ماندگار را بهش بگم تا عذاب وجدان بگیره نظرت چیه؟

ملیکا:آره، منم موافقم. بالاخره باید بفهمه که چه اتفاقی واسه مادرش افتاده . اما چطوری مگه تو شمارشو داری؟

- نه من ندارم اما از اکرم خانوم میخوام که شمارشو واسم جورش کنه .اون احتمالا میتونه یا شاید خودم یه جوری از توی دفتر خانوم ماندگار نوشتمش.

ملیکا:نمیدونم فقط حواست باشه خراب کاری نکنی،راستی اگر بگه تو کی هستی میخوای چی بگی؟

- راستشو میگم ،میگم من پرستار خانم ماندگار هستم یا این که میگم .....به اون چه اصلا چی کار داره تازه دارم بهشم لطف میکنم دارم بهش خبر میدم،پسرۀ ایکبیری.
ملیکا خندید و گفت:خوشم میاد، حرصت گرفته از این پسر.

خودمم خندم گرفت .راست میگفت خیلی بدم اومده بود از این پسر دلم میخواست خفش کنم.به ملیکا گفتم:خوب من دیگه فعلا برم ببینم چی کار میتونم بکنم کاری نداری؟،نه قربونت مواظب خودت باش،خداحافظ.

به فکر فرو رفتم که چطوری میتونم شماره این پسررو به دست بیارم.

آوینا
02-08-2012, 18:38
در راه خانه خانوم ماندگار بودم،اما فکرم مشغول این بود که آیا این کاری که میخوام انجام بدم درسته یا نه؟وقتی به خیابان مورد نظر رسیدم تصمیمم را گرفته بودم دیگر هیچ شکی در تصمیمم نداشتم.ماشین را پارک کردم و پیاده شدم،زنگ خانه را زدم که دیدم در خانه باز است، وارد خانه شدم ،ترسیدم نکند اتفاقی واسه خانوم ماندگار افتاده است که در را باز گذاشتن،از دیدن ماشینهای زیادی در پارکینگ خانه تعجب کردم،و به طرف ساختمان رفتم وقتی در را باز کردم آقا جهانگیر را دیدم که با لبی خندان به طرفم میاید و گفت:سلام هلیا خانوم.

- سلام آقا جهانگیر اینجا چه خبر؟

آقا جهانگیر:امروز پسر خانوم به همراه بچه ها و نوه هاش به اینجا آمدن.

از این که این خبر رو می شنیدم خیلی خوشحال شدم و گفتم:خیلی خوب پس من برم به خانم سلام برسون.

آقا جهانگیر:نه، نه ،ما در را واسهٔ شما باز نگاه داشتیم خانوم منتظر شما هستن اگر نمیخواستن بیاین میتونستن بهتون زنگ بزنن ،اما نزدن در صورتی که مهمانها از صبح آمدن.نگاهی به خودم انداختم سرو وضعم خوب بعد به آقا جهانگیر گفتم :باشه پس بریم.آقا جهانگیر به سالن که بار اول با خانوم ماندگار رفته بودم من را راهنمایی کرد،وقتی وارد سالن شدم خانم ماندگار دیدم که در کنار مردی مسن نشست و در حال حرف زدن با اون است،به طرفش قدم بر داشتم وقتی متوجهٔ من شد با لبخند ایستاد و گفتم:سلام مامان جون.دستم را گرفت و با صدایی که خوشحالی موج میزد گفت:سلام عزیزم ،سلام دخترم.و بعد با صدای بلند گفت:عزیزان این همه دختر گل من هلیا.وقتی به سمت مهمانها چرخیدم از دیدن کسی که روی صندلی نشسته بود شُکه شدم،مثل اینکه اون هم شُکه شده بود چون هر چی بغل دستیش حرف میزد اعتنایی نمیکرد و به من خیر نگاه میکرد،اون کسی جز اون پسر پرو که چندین بار دیدمش نبود،بله خودش بود.از بهت در آمد و لبخندی زد و به طرف من آمد رو به خانوم ماندگار کرد و گفت:مادر جون کِی ما عمه دار شدیم و نفهمیدیم،اونم عمه به این زیبایی. خانوم ماندگار خندید و گفت:ایشون معلم موسیقی سوگند هستند اما مثل دخترم دوستش دارم و تنها مونس من در تنهاییم بوده و هست و بعد با لحن شوخی گفت:اما عمه ی تو نیست.و بعد رو به من گفت:هلیا جون این نوه من سامان است.لبخند تلخی به سامان زدم که سامان گفت:منم خوشبختم هلیا....و با مکثی گفت خانوم.مردی که کنار خانوم ماندگار نشست بود به طرفم آمد و گفت:من پسر بزرگ ایشون هستم، ارسطو ،از دیدن شما خیلی خوشحالم .دخترم مادر از شما خیلی تعریف کرده بود،از طرز صحبت کردنش معلوم بود که خیلی آدم متشخصی هست با لبخندی گفتم:منم همینطور، مامان از شما خیلی تعریف میکنه.دختر جوانی به کنار ما آمد و رو به سامان گفت:عزیزم نمیای بریم.سامان گفت:برو بشین الان میام.در کنار مامان و آقا ارسطو نشستم و مامان با اشاره همه را بهم معرفی کرد اینطور که فهمیدم آقا ارسطو ۳ پسر دارد به نامهایی سهراب،سامان،سینا و ۲ دختر دارد به نامهای سارا،سارینا،اما از چیزی که سر در نیاوردم این بود که اون دختری که سامان را صدا زد، معرفی نشد به خانوم ماندگار گفتم:اون دختر خانومی که آقا سامان را صدا زدند کی بود؟خانوم ماندگار با شنیدن این حرف قیافش در هم پیچید و گفت:اون دختر خالۀ سامان است، مهسا .خیلی دختر بی ادب و بی قیدو بندیه. دیدی اصلا به تو سلام نکرد ،میخوان اون را واسهٔ سامان بگیرن اما نه من نه سامان از این دختر خوشمون نمیاد،نمیدونم لیلا از چیه این دختر خوشش اومده،لیلا زن پسرم است خیلی زن خوبیه من که ازش راضیم،اما از خواهرش و این دختر اصلا خوشم نمیاد.از قیافۀ خانوم ماندگار موقعی که دربارهٔ مهسا و مادرش حرف میزد خندم گرفت،سرم را به طرفی چرخاندم سامان را دیدم که روی صندلی نشسته و به من نگاه میکنه سرشو آروم واسۀ من تکان داد ولی من توجهی نکردم و به سمت خانوم ماندگار نگاه کردم.سامان با اون سامانی که من اتفاقی میدیدم خیلی فرق داشت خیلی نجیب و مؤدب بود، یک بار که حواسش نبود به چهرهٔ او نگاه کردم،چشمان عسلی و موی بور سامان من را یاد آقا ارسطو مینداخت شباهت زیادی بین این پدر و پسر بود اما قده متوسطه سامان اصلا شبیه آقا ارسطو نبود،چون آقا ارسطو قدی بسیار بلند داشت و بسیار ورزیده بود فکر کنم ۲ مترو خورده ایی میشد.اما اخلاقش مثل پدرش بود.با لیلا خانوم مادر سامان هم اشنا شدم، زنی بسیار زیبا و خوشرو و مهربان بود و مثل سامان قدش متوسط بود،با این که اولین بار بود که من را میدید اما خیلی گرم و صمیمی باهام بر خورد کرد طوری که فکر کردم بارها من را دیده.دختران لیلا خانوم سارا و سارینا هم مثل خودش مهربان و خون گرم بودند.سارا فرزند دوم لیلا خانوم بود و ۸ساله بزرگتر از من بود،ازدواج کرده بود و ۲پسر داشت که خیلی شیرین اما شیطون بودند،اما سارینا دختر کوچک لیلا خانوم و آخرین بچه به حساب میامد ۲سال از من بزرگتر بود و نامزد داشت.

وقتی به لیلا خانوم گفتم بهتون نمیاد این همه بچه داشته باشین از خوشحالی صورتمو بوس کرد و گفت:همونطور که مادر جون گفته بود خیلی مهربانی.تشکری کردم.از خانوم ماندگار پرسیدم:پس سوگند کجاست؟خانوم ماندگار گفت:با بچه های سارا و سهراب داره بازی میکنه.با تعجب پرسیدم مگه سهراب هم ازدواج کرده؟

خانم ماندگار:آره سهراب زود ازدواج کرد وقتی ۲۴ سالش بود عاشق هم کلاسیش شد و ازدواج کردن ،الان هم ۳تا بچه داره.۲تا دختر و ۱پسر.سهراب پسر اول خانواده بود که ۳۴ سالش بود،و سامان پسر دوم بود که شاید ۲۷،۲۶ سالش بود اما انگار تنها کسی که در این خونه ازدواج نکرده بود او بود چون همهٔ بچه ها یا نامزد داشتن یا زن یا شوهر.به ساعتم نگاه کردم نزدیک ۸ بود به خانوم ماندگار گفتم:مامان جان من دیگه برم.با تعجب نگاهم کرد و گفت:کجا بمون هنوز شام نخوردی بخور بعد برو.

- نه مامان جان دیگه برم خونه یک خورده کار دارم باید انجام بدم.با دلخوری نگاهم کرد و گفت:ببین تو الان اگر بری بعد میگن چه دختر بی معرفتی بود نموند با مامانش شام بخورد،خندیدم و گفتم:آخه...آقا ارسطو که به من و مادر نگاه میکرد گفت:راست میگه مادر جون بمانید دلم میخواد بیشتر باهاتون آشنا بشم،چون شما من را یاد خواهرم میندازید.دیگر درست نبود که روی حرفشون حرف بزنم سرمو تکان دادم و با لبخند گفتم:چشم بخاطر شما و مادر جان میمونم.

سر میز شام با وجود محبتهای خانواده آقا ارسطو احساس میکردم یکی از خودشون هستم و اصلا احساس غریبگی پیششان نداشتم با این که سامان چشم از من بر نمیداشت اما حتی نگاههای او این احساس خوب را از من نمیگرفت.بعد از شام قصد رفتن کردم همه از جا بر خواستن صورت خانوم ماندگار را بوسیدم و رفتم در راه ساختمان به پارکینگ صدای سامان را شنیدم که صدایم میزد:هلیا خانوم،،هلیا خانوم،،چند لحظه لطفا.ایستادم و گفتم:بله!وقتی به من رسید گفت :میخواستم ازتون عذر خواهی کنم بابت رفتارهای که داشتم، راستشو بخواید من پسر بدی نیستم و قصد آزار شما رو نداشتم اما واسم جالب بود که زیاد همدیگرو اتفاقی میدیم .باور کنید من قصدی نداشتم دلم نمیخواد که حالا باهم اشنا شدیم احساس بدی نسبت به من داشته باشید.

سرم را بالا گرفتم به چشمش نگاه کردم که قلبم لرزید چشماش خیلی زیبا بود،سرم را دوباره پائین انداختم و گفتم:بله مطمئنم همانطور است که شما میگید. اینو از افراد خانوادتون میشه فهمید مطمئن باشید من هیچ کینه ای از شما ندارم.خندید و گفت:خیلی متشکرم خوب مزاحمتون نمیشم ،میدونم که ماشین دارید وگرنه حتما خودم میرسوندمتون.لبخندی زدم و خداحافظی کردم و رفتم وقتی از در خونه بیرون آمدم دیدم هنوز اونجا ایستاده و نگاه میکنه دستمو تکان دادم در را بستم.وقتی سوار ماشین شدم احساس کردم صورتم داغ کرده احساس عجیبی داشتم حتی وقتی که به خانه رسیدم یک لحظه چهرهٔ سامان از جلوی چشمم کنار نمیرفت.ازش خوشم اومده بود یک جور خاصی بود وقتی نگاهم میکرد،نگاهش صداقتی توش بود که به خوبی حس میکردم که یک نگاه کثیف نیست.

آوینا
02-08-2012, 18:38
صبح با هیجانی زیاد از خواب بر خاستم،بعد از خوردن صبحانه خونه تکانی حسابی کردم و بعد از تمام شدن کارم به سراغ کامپیوتر رفتم تا ایمیلمو چک کنم.وقتی صحفه ایمیل باز شد ۲ ایمیل جدید از آبی دیدم، اولی شعر زیبای از فروغ فرخزاد بود که واسم فرستاده بود و در آخرش نوشته بود این شعر را تقدیم به تو میکنم که حتی با وجود فاصلهٔ بین ما از لباسها ی من به من نزدیک تر هستی.من همیشه فروغ را دوست داشتم مخصوصا این شعر را یه احساس خاصی بهم میداد انگار این شعر را برای من میخونه با این که شعر عاشقانه بود و من هیچ وقت عاشق نشده بودم اما خیلی منو تحت تاثیر قرار میداد.نگاهی به شعر انداختم و با صدای بلند از روش خواندم:
ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر تو هم سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی كه شوید جسم خاك
هستی ام ز آلودگی ها کرده پاک
ای طپش های تن سوزان من
آتشی در سایه مژگان من
ای مرا با شور شعر آمیخته
این همه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لاجرم شعرم به آتش سوختی
ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
بیش از اینت گر كه در خود داشتم
هر كسی را تو نمی انگاشتم

یک بار که واسهٔ ملیکا این شعر را خوندم بهم گفت اینو یکی از خوانندهای خیلی معروف خوانده خیلی قشنگه . ملیکا راست میگفت واقعا قشنگ خوانده بود،به یاد ملیکا از جام بلند شدم و به سمت تلفن رفتم و شمارهٔ منزلشون را گرفتم بعد از چند بوق صدای مادر ملیکا در گوشی پیچید.

- الو سلام خاله جان.

خاله:سلام عزیز دلم،خوبی دخترم؟

- مرسی خاله شما و عمو جان حالتون خوبه؟

خاله:ممنون عزیزم، چه عجب آخر یه خبری از ما گرفتی؟مثل این که حسابی سرت شلوغه که خاله ات را فراموش کردی.

- شرمندم بخدا واقعاً سرم شلوغ بود. دیگه آموزشگاه و کلاسهای خصوصی واسم وقت سر خاراندن هم نذاشته.

خاله خنده ای کرد و گفت:میدونم عزیزم شوخی میکنم باهات. راستی هنوز میری خونهٔ ماندانا خانوم به نوه اش درس بدی؟

-آره میرم.

خاله:از ملیکا شنیده بودم که حالش بد بوده به بیمارستان کشیده شده؟

-بله ،حالشون بد بوده اما خدارو شکر الان حالش خوبه .

خاله:خدارو شکر چقدر دلم واسهٔ این زن میسوزه .با وجود این که بچه داره اما انگار نداره. اونم از دختر جوونش که اونطور پر پر شد،خدا کنه بچه هاش سر عقل بیان و برن به این زن سر بزنن.

- بله خیلی تنهاست اما دیروز پسرش به خانهٔ خانوم ماندگار رفته بود من وقتی واسهٔ کلاس رفتم اونجا این موضوع رو فهمیدم.

خاله:همون پسرش که خارجه؟

- نه پسر بزرگشون، الان حضور ذهن ندارم اسمش یادم رفته.

خاله:آهان همون، این پسرش انگار اصلا غیرت نداره الان چندین ساله رفته نمیاد یه سریع به مادرش بزنه و ببین خوبه ،بده اصلا انگار نه انگار ،خدا نصیب هیچ کس فرزند بد نکنه یعنی آدم اینقدر بی عاطفه.

- چی بگم والا.

خاله:میدونی چیه من این جوری که شنیدم این پسر خیلی بی بند و باره. آخه میدونی ماندانا دوستِ دختر خالۀ منه، بعضی اوقات که جشنی زنونه یا تفریحی جایی میریم دختر خالم اینو هم میاره، من از اونجا باهاش اشنا شدم همون جا واسم از پسرش گفت. تو دلم اینقدر غصه خوردم، گفتم نکنه مهردادِ منم بره اینجوری بشه،چه میدونم والا خسته ات کردم.

- نه ،خاله جون این چه حرفیه.

خاله:خوب عزیزم خوشحال شدم باهات حرف زدم مواظب خودت باش،صدای بحث خاله و ملیکا میامد خاله گفت:بیا خاله جون بیا با این چشم سفید حرف بزن که کُشت منو .

خندیدم و گفتم :مرسی، خداحافظ.

بعد از این که خاله خداحافظی کرد هنوز صدای غُر غُر کردنهای ملیکا میامد که از زیاد حرف زدن ما می نالید.

- الو ملی.

ملیکا:ملی و زهر مار ،ملی کوفت و درد ،حنّاق بگیری چقدر حرف میزنی.

- علیک سلام.

ملیکا:اوه سلام خانوم .

- خوبی؟

ملیکا:ایش خوبم؟معلومه که خوبم .

- چته تو باز؟

ملیکا:خیلی نامردی یعنی اینو بدون که نامردی !

- خیلی خوب من نامرد.

ملیکا:خجالت نمیکشی ،میدونی چند وقته بهم زنگ نزدی .

- میدونم اما خودت که میدونی چقدر گرفتار بودم.

ملیکا:آره ،حالا بی خیال. خودت چطوری؟

خندیدم و گفتم:خیلی پررویی تو،،خوبم تو چطوری؟

ملیکا:خوبم، چه خبر؟

- سلامتی دیروز رفتم خونهٔ خانوم ماندگار،،،و شروع کردم از اول تا آخر جریان رو واسش گفتم ،وقتی راجع به سامان بهش گفتم از تعجب گفت:شوخی میکنی؟

- نه به جان خودم.

ملیکا:وای از این به بعد چطوری میخوای اینو تحمل کنی؟

- میدونی ملیکا اون سامان با اون پسری که تو خیابون منو اذیت میکرد اصلا یکی نیست .چطوری بگم خیلی فرق داره خیلی محجوب و سنگین بود چیزی که من اصلا فکرش رو نمیکردم.

ملیکا:نکنه کلک خوشت اومده ازش؟

خنده ای کردم و گفتم:نه بابا اما میگم آن کسی که تو خیابون می دیدیمش نیست،میدونی منظورم چیه؟

ملیکا:آره ،شوخی میکنم باهات اما خودمونیم خیلی خوشگله این پسر، یادت میاد روز اول که تو ماشین بود دیدمش بهت چی گفتم؟

حرف ملیکا یادم اومد ، راست میگفت این از همون بار اولی که دیدمش گفت که این پسر خوشگله. خندیدم به ملیکا گفتم:آره میخوای واسط تورش کنم.

ملیکا: نه قربونت.

۱۰ دقیقه ای با ملیکا حرف زدم بعد از این که گوشی را گذاشتم ،یادم اومد که جواب آبی را ننوشتم به سرعت به سمت کامپیوتر رفتم تا جواب آبی را بنویسم:

سلام آبی عزیز خیلی بابت شعر زیبایی که فرستادی ازت تشکر میکنم،این شعر را من خیلی دوست دارم و خیلی خوشحالم که توام این شعر را دوست داری،حالا تو یکی از شعرهای مورد علاقمو میدونی ،حالا من میخوام یکی از آهنگ ها یا شعرهای مورد علاقهٔ تورو بدونم؟

بعد از این که ایمیل را فرستادم،۲ ساعت بعد که در حال پختن غذا بودم صدای رسیدن ایمیل را شنیدم چیزی به تمام شدن کارم نبود سریع تمام کردم و ایمیلمو چک کردم از طرف آبی بود :

سلام گل صورتیه عزیز

اون شعر قابل تورو نداشت راستش من اون شعر را خوندم ،خوشم اومد واست فرستادمش، خیلی اتفاقی بود اما خوشحالم که خوشت اومد،دوس داشتی آهنگ مورد علاقهٔ من را بدونی این زیر نوشتم اما قبل از خوندنش دلم میخواد بهت بگم اگر یه روزی همدیگر را دیدیم و به طور اتفاقی این شعر را خوندم واست. دلم میخواد هر جای که باشیم بهم خودت را معرفی کنی،پس این میشه یک راز بین من و تو.شعر یکی از شعرهای فروغ بود که با خواندنش موهای دستم سیخ شد.عجیب بود که اصلا از این شعر خسته نمیشدم:

بارها و بارها خواندمش.

نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود

نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام میکشد

نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطر ها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها ز ابرها، بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعر ها و شورها
به راه پر ستاره می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام

نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان به بیکران به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب میشود
صراحی سیاه دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
به روی گاهواره های شعر من

نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود

آوینا
02-08-2012, 18:39
روزها پشت سر هم می گذشت و من مشغول کلاسهای سوگند بودم چندین بار هم سامان را در آنجا دیدم. مثل همیشه خوش بر خورد و مهربان بود برق چشمش دل من را میلرزند .هر دفعه که میدیدمش تا مدتها نگاهش چهره اش از جلوی چشمم نمیرفت،دلم نمیخواست باور کنم که عاشقش شدم همیشه از عاشقی میترسیدم، واسه همین همیشه احساساتمو سرکوب میکردم. میترسیدم یه روز که فهمید عاشقشم ترکم کنه و من تحمل شکست را نداشتم،سامان با وجودش به زندگی من رنگ و بوی خاصی داده بود دیگه اون دختر تنها گوشه گیر نبودم،شیطون و بازی گوش شده بودم،لبخند از روی لبانم نمیرفت .یه روز مادر بهم گفت:این برق چشما، این لبخند پر معنا فقط میتونه اثر یه چیز باشه،در جواب سوال من که گفته بودم چی؟ پاسخ داد:عشق،ولی من خندیدم ،خنده ام از این بود که درست زده بود تو خال اما گفتم:واا مامان جان چه حرفی میزنیا من و عشق؟خنده داره .خوب، مثلا عاشق کی شده باشم خوبه؟

مامان ابروی بالا انداخت و گفت: مامان جان آدم که فقط عاشق یه نفر که نمیشه ممکن عشق به هر چیزی داشته باشه، مثلاً یکی عشق به گل داره یکی عشق به خیاطی ،از حرفای مامان صورتم گل انداخت ،چون نزدیک بود خودم را لو بدم.مامان با لبخند شیطنتی که داشت گفت:حالا بعضی اوقات هست که آدم عشق به شخص خاصی پیدا میکنه که بهش میگن عاشقی خوب حالا تو جزو کدوم دست هستی؟

- خوب معلومه دستهٔ اول چون عاشق موسیقی ام، خودتون که بهتر میدونید،،،و البته عشق به یکی هم دارم..اونم کسی نیست جز مامان جون . خودم سرمو خم کردم و روی شونش گذاشتم .نفس عمیقی کشید و گفت:خدایا شکرت در همین حین صدای سوگند آمد :مامان جون بیا دایی زنگ زده سرمو از روی شونش بر داشتم ،یادمه موقعی که با پسرش حرف میزد هاله ی غمگینی صورتش را پوشانده بود همش نگران این بودم که دوباره حالش بد نشه .نگاه سنگین من را به روی خودش حس کرد وقتی سرش را بالا آورد با نگاه نگران من بر خورد کرد .لبخند کجی لبهایش را پوشاند ،جواب لبخندشو دادم که گفت:آخه چرا اهورا جان چرا مامان؟ تا کی میخوای من تنها بمونم؟در دلم گفتم باز این پسر بی عاطفه حرف از نیامدن زده که اینجوری مامان قاطی کرده.اون روز با هر خوبی و بدی که داشت ،گذشت.در روزهای بعد که سامان را میدیدم فهمیدم خیلی به خانوادش علاقه داره خیلی با احترام با پدر و مادرش سخن میگفت یه پسر مثل سامان یکی هم مثل این با این که قابل مقایسه نبودن اما همش دلم میخواست سامان را از بقیه برتر بدونم که واقعا هم بود.

یه روز مامان با صدای خیلی پریشون بهم زنگ زد و گفت:به دادم برس هلیا جان!!!!

- چی شده؟

مامان:امشب خونهٔ یکی از آشناها دعوت هستیم اما سوگند لج بازی میکنه نمیخواد بیاد ،نمیاد میشه باهاش صحبت کنی قانعش کنی ؟

- آره، حتما گوشی رو بدین بهش.

سوگند با صدای بغض دار و گرفته گفت:الو...........

- سلام عروسکم .

سوگند:سلام خاله جون.

- خوبی عزیزم؟

سوگند زد زیر گریه با شنیدن صدای گریه سوگند دلم گرفت هق هق کنان گفت:خاله من نمیخوام برم خونهٔ نازنین اینا.

- چرا عزیزم؟

سوگند:آخه بدم میاد ازشون....

-اِاا... خانومی نباید در مورد کسی اینجوری صحبت کرد.

سوگند:آخه خاله اون بچه بدیه همیشه با من دعوا میکنه نمیذاره با عروسکاش بازی کنم.

- خوب عروسکِ خودتو ببر این که دیگه ناراحتی نداره.

کلافه جواب داد:نه ،آخه دفعهٔ پیش که بُردم موهای عروسکمو کند و کسی هم دعواش نکرد منم دیگه دوستش ندارم.

- آخه خاله جون، مامان جون اگر بره تو تنها میکنی.

مکثی کرد و گفت:خاله میشه ما باهم باشیم،،خواهش میکنم.

لحن ملتمسانۀ سوگند من را به خنده واداشت ،اما میدونستم اگر بخندم دلخور میشه واسه همین گفتم:باشه دوست داری بیا پیش من.

صدای سوگند در گوشی پیچید که به مامان میگفت:مامان ،سوگند جون گفت میتونم برم پیشش .بعد از لحظاتی صدای مامان اومد:الو عزیزم...

- جانم!!!

مامان:اشکالی نداره سوگند پیشت باشه؟

- نه ،معلومه که هیچ اشکالی نداره! تازه خوشحال هم میشم ،میتونیم حسابی تمرین کنیم.

مامان:پس باشه، اگر زحمتی نیست بیا اینجا چون که اگر خوابش برد جای خودش باشه.

- چشم ،حتما تا نیم ساعت دیگه میام اونجا.

مامان:واقعاً شرمندم عزیزم، راضی به زحمتت نبودم، خودت میدونی که چقدر لج بازه!!!

- دشمنتون شرمنده مامان جان ، این چه حرفیه؟!!!

مامان:پس دیگه مزاحمت نمیشم ،می بینمت خداحافظ.

- خداحافظ.

نیم ساعت بعد جلوی خونهٔ ماندگار بودم .آقا جهانگیر در پارکینگ را باز کرد و من ماشین را به داخل بردم .بعد از لحظاتی صدای سوگند رو از پشت سرم شنیدم:سلام خاله جون....

- سلام عروسک.

و بعد پرید بغلم رو به من گفت:خاله شما منو خیلی دوست داری؟

- البته عزیزم...

سوگند:منم شمارو خیلی دوست دارم .خاله خیلی مهربونی خاله خیلی.....

بوسش کردم و با هم به داخل ساختمان رفتیم . مامان را دیدم برق از سرم پرید واقعا زیبا شده بود. لباس مشکی - طلایی پوشیده بود که واقعا برازندش بود، با این که مامان همیشه خوش پوش بود اما امشب به قول ملیکا عجب تیکه ای شده بود با لبخند بهش گفتم:سلام به مامان خوشگله خودم.

مامان:سلام گلم خوبی؟

- نه اصلا خوب نیستم، دستمو با حالت ناراحتی در هم چفت کردم،با قدمهای بلندی خودشو بهم رسوند و گفت :چی شده عزیزم؟

- چی از این بدتر....

مامان:چی؟

- از این دیگه....

مامان:از چی خوب؟

دستانم رو در هوا تکان دادم و گفتم از این که مامان خوشگلم با این لباس خوشگل داره تنهایی میره مهمونی.

خندید در حالی که دستش رو در گردنم می انداخت گفت:قربون تو بشم من .
از بوی عطر مامان مست شدم

مامان از بغلم بیرون آمد و گفت:خوب دیگه دخترای خوبی باشین و همدیگرو اذیت نکنین چشمکی به ما زد من و سوگند خندیدیم.

بعد از رفتن مامان من و سوگند سراغ پیانو رفتیم و تقریباً ۲ ساعت تمرین کردیم .باور نمیکردم سوگند کوچولو با این انگشتهای کوچیکش اینقدر زیبا بزنه . مشغول تمرین بودیم که صدای زنگ در اومد بعد از دقایقی صدای پای کسی آمد و سلام بلند قلبم از شنیدن صدا به طپش افتاد.برگشتم و دیدم با دو چشمان زیبایش به من خیره شده. سرم را به زیر انداختم و جواب سلامش را دادم جلوتر آمد و گفت:خوب هستین خانوم و من با صورتی گلگون گفتم :بله ، ممنون شما خوبی؟

سامان:خیلی ممنونم و رو به سوگند کرد چطوری خانم خوشگله؟بدو بغل عمو .

سوگند به طرفش دوید و بغلش کرد و گفت:عمو جون اینقدر خاله هلیا منو دوست داره، خودش بهم گفت.

سامان:اِاااا خوش به حالت پس.

سوگند:آره عمو جون اینقدر مهربونه همه را دوست داره ..

سامان ابروش را بالا داد و گفت:همه؟

سوگند:اوهم...

سامان با همون لحن گفت:همهٔ همه؟

سوگند:آره عمو جون همه.

سامان:حتی من؟

سوگند تند و سریع بدون تامل گفت:حتی شما و بعد سریع جلو دهنشو گرفت مثل اینکه تازه فهمید چی گفت و گفت:ببخشید خاله .

در دلم گفتم :بخشش واسه چی چون حرف دل منو زدی، بهت باید جایزه داد . به جاش گفتم:اشکال نداره عزیزم اما دیگه تکرار نشه و چشمکی واسش زدم . نگاهی به سامان کردم جا خوردم خیره شده بود تو صورتم و لبخندی زیبا روی لبش داشت. سرمو آرام پائین انداختم و دستی به روی روسریم کشیدم که گفت: پس عمه جان کجاست؟

نگاهی به سوگند کردم، منتظر بودم که اون بگه اما دیدم سامان به من نگاه میکنه به همین دلیل گفتم:مامان جان خونهٔ یکی از فامیلاتون دعوت داشن دیگه رفتن و من پیش سوگند ماندم.سامان نگاهی به ساعت کرد و گفت:خوب سوگند جون میخوای بریم پارک ؟

سوگند نگاهی به من کرد و گفت:نه ،میخوام پیش خاله بمونم.

سامان نگاهی به من کرد و گفت:خاله را هم می بریم، تنهاش که نمیذاریم.

سوگند دستشو به هم کوبید و گفت :آخ جون............

رو به سامان کردم وگفتم پس شما زحمت سوگند رو بکشین چون من جایی کار دارم باید برم،سامان اخمی کرد و رو به من گفت: خانوم یعنی شما میخواستین سوگند را تنها بذارین و به کارتون برسین ؟شما که نمیتونستین پیش سوگند بمونین چرا قبول کردین؟

از لحن تند سامان ناراحت شدم با خودم گفتم نکنه فهمید خوشم اومده ازش داره واسم کلاس میذاره ،واسه همین گفتم:نخیر، کارم را کنسل کردم اما حالا که پیش سوگند هستین فکر نمیکنم اشکالی داشته باشه که برم.

سوگند :خاله من دلم میخواد با شما باشم.
به سامان نگاه کردم که عصبانی به من نگاه میکردو گفتم :باشه ،من پیش سوگند میمونم ، مزاحم شما نمیشیم.

سامان:باشه ........

خدیجه خانوم واسه سامان میوه و شیرینی آورد و سامان متعجب روی مبل نشست و شروع به خوردن میوه کرد. من و سوگند هم شروع به تمرین کردیم.بعد از نیم ساعتی کارمون تموم شد .سوگند به طرف سامان دوید و گفت:عمو نمی بریم پارک ؟

سامان نگاهی به من کرد تا اومدم حرفی بزنم گفت:چرا عمو میریم اما باید اول از خانوم معلم اجازه بگیریم،و بعد سر دوتاشون به طرف من چرخید در نگاه سوگند التماس و خواهش موج میزد اما در نگاه سامان شیطنت . نگاهم به صورت سوگند جذب شد، لبخندی زدم و گفتم:به شرطی که دختر خوبی باشی.

آوینا
02-08-2012, 18:39
من سوگند را بردم بالا تا آمادش کنم،بعد از ۱۰ دقیقه پائین آمدیم وقتی وارد سالن شدیم سامان را دیدم که کنار پیانو ایستاده و پیانو را نوازش میکند بدون این که نگهش را به من بگیرد گفت:حالا میفهمم چرا شما اینقدر موسیقی را دوست دارید چون با تر و پود آدم بعضی میکند،سرش را بالا گرفت و گفت:خوش به حالتون از عمه شنیدم هر نو سازی میتونید بزنید،لبخندی زدم و گفتش را تأیید کردم.من فقط گیتار میتونم بزنم شما با کدوم ساز بیشتر ارتباط بر قرار میکنید.

-من با همهٔ ساز هارو دوست دارم اما پیانو و ویولن یه چیز دیگه هستن،خندید و گفت:باید حدس میزدم راستی اون ویلن که اون روز خردید خوب از آب در اومد یا جنسش قلابی بود.فهمیدم که داره شوخی میکنه واسه همین گفتم:نه خوشبختانه خوب بود مطمئن باشید اگر بد بود اصلا نمیخریدمش.

سامان:آخه میدونید جنس تقلبی زیاد شده چین و ژاپن کل بازار ایران را گرفتن مثلا همین جوراب که من پوشیدم امروز از تو جعبش در آوردم فردا میبینید اندزهٔ یه سکه سوراخ شد جدی میگم خانوم نخند.با صدای سوگند دست از خندیدن بر داشتم

سوگند:عمو بریم دیگه

سامان:عمو بریم بریم

در طول راه سامان مشغول با حرف زدن با سوگند شد و من به حرفش گوش میدادم واقعا این آدم چقدر با محبت بود با همه خوب بر خورد میکرد مامان حق داشت دلم تنگشن بشه.موقعی حرف زدن با سوگند زیر چشمی به من نگاه میکرد اینو خیلی خوب احساس میکردم اما چیزی به روی خودم نمیآوردم.موقعی که به پارک رسیدیم سوگند به طرف اسباب بازیش دوید من و سامان روی نیمکتی کنار آبشار نشستیم،به سوگند نگاه میکردم که چه دنیای داره وقتی در آن سنّ بودم همیشه دلم میخواست بزرگ باشم الان که بزرگ شدم دلم میخواست زمان به عقب بر میگشت و همونجور کوچک میماندم.دلم میخواست با سامان حرف بزنم صدایش بهم آرامش میداد سوگند هر بر که از روی سرسره بالا امیرفت واسه ما دست تکون میداد در همین هنگام سامان گفت:عجب دنیای شیرینی داره مگه نه؟جا خوردم چون منم به همین فکر میکردم به خودم آمدم و گفتم بله دقیقا دنیای ساده پاک و بی ریا

سامان:وقتی بچه بودم دلم میخواست خلبان بشم هواپیما میگرفتم دستم و میدویدم یک روز پدر بزرگم بهم گفت:قدر این لحظهٔ هاتو بدون چون بد از این حسرت همین لحظها رو میخوری وقتی بزرگ تر شدم دیگر اون در بین ما نبود من به حرفش رسیدم تا چند روز پیش حسرت بچگیمو میخوردم اما حالا هسرت این رو میخورم که چرا حسرت بچگیمو میخوردم اما از حالا حسرت هیچ لحظ را جز این لحظات نمیخورم به چشمان عسلی سامان نگاه کردم لبخند زدم.

سامان:میدونی بار اولی که دیدمت از یه چیزیت خیلی خوشم اومد،میدونی چی؟

-نه چی؟

سامان:از شجاتت و جسارتت واسهٔ همین هر موقع که میدیدمت دلم میخواست اون شجست و جسارت را دوباره ببینم،که متاسفانه به دعوا و ناراحتی ختم میشد.

-واسهٔ همین موقعی که در ماشین منو دید خواستین دنبالم کنین که ببینین چقدر شجاعم

سامان:راستشو بخوای آره هر کسی میخواستم مطمئن بشم که دربارت اشتباه نمیکنم شاید هر کس دیگی جای تو بود پلیس را در جریان میزشت اما خودت شرمو از سرت باز کردی.میخوام وسعت یه اعترافی بکنم میدونین اون روز توی ماشین که دنبلتن اومدم یکی دیگر از دوستانم هم بود واسه همین موقعی که در خیابان فری پیچیدید من گاز را گرفتم اصلی را رفتم تا گمتن کنم.

با تعجب نگهش کردم و گفتم :تا گمم کنی؟منظورت را متوجه نمیشام

لبخندی زد و گفت:بله چون دوستم باهم بود دلم نمیخواست خونتو یاد بگیر واسه همین گمت کردم.

نگهش کردم و گفتم:چرا ؟میخوای کم نیاری اینو گفتی نه؟

سامان:پاسداران،خیابون،،،،� �،،

از شنیدن آدرس خانهام از زبان سامان تعجب کردم و گفتم:تو از کجا فهمیدی که من کجا زندگی میکنم.

سامان ایستاد و در حالی که لباسهایش را تکان میداد گفت:چون میخوام باهات رو راست باشم میگم خونهٔ یکی از دوستم اونجاست ۲ ۳ بر اتفاقی اونجا دیدمت.سامان صدای سوگند زد،و باهم به سوی ماشین رفتیم.سامان گفت خوب حالا هر کی گرسنشه دستش بالا و بعد خودش و سوگند دستشنو بالا بردن رو به من کرد و گفت:خانومی ۲-۰ پس با ما باید بیاین رستوران قبوله؟

لبخندی زدم سامان شخصیت عجیبی داشت من گم کرده؟خونمو بلده؟یعنی اونم از من خوشش اومده نکنه همهٔ اینها بازی باشه،خدایا گیج شدم خودش گفت حسرت این لحظه را میخورم یعنی وجود من براش مهمه،حتا اگر این بازی باشه دلم میخواد تا آخر این بازی باشم.به رستوران مورد نظر رسیدیم سامان از ماشین پیاده شد و در را برای من و سوگند باز کرد و ادای پیش خدمت هارو در آورد مارو به خنده انداخت،وقتی وارد رستوران شدیم همهٔ سرها به طرف ما چرخید خواندم گرفت بود که مردم طوری مارو نگاه میکردن انگار ۱۰۰ ساله آدم ندیدن سامان آروم به من گفت:نگاه م کن

برگشتم و نگهش کردم که گفت:در اومده؟ من با گیجی گفتم:چی؟

سامان:شاخ خواندم گرفت با خند گفتم :نه

دوباره گفت نگاهام کن نگاه کردم که گفت:دراز شده؟ گفتم :چی؟

سامان:گوشم؟خندیدم گفتم :نه سامان :مخملی هم نشده سرمو با خند تکان دادم

سامان:زیپمم که باز نیست اینا به چی نگاه میکنن؟

سوگند:عمو خوشگلی همه نگاهت میکنن

سامان در حالی که تظاهر به ذوق کردن میکرد گفت:جدی میگی الهی قربون اون چشات بد نگاهشو به من دوخت و گفت:نه عمو دیدن یه فرشته آسمونی اومده همه تعجب کردن.سرمو پائین انداختم و لبخند زدم،گارسن به طرف ما آمد و گفت:از این طرف لطفا به همراه گارسن سر میز زیبای رفتیم. و منوهای غذا را روی میز ما گذشت بد از لحظاتی سامان گفت:خوب خانما چی میخورین؟

سوگند:من نمیدونم چی بخورم میشه خاله واسم انتخاب کنی؟

-آره عزیزم حتما نگاهی به منو کردم و گفتم ستیک با سس قارچ خوبه سوگند جان؟

سوگند:آره خوبه

سامان:خوب پس ۳تا ستیک با سس قارچ

سوگند:عمو ۲تا

سامان:عمو مگه بنده اینجا بوق تشریف دارم سومی رو من میخورم.من و سوگند زادیم زیر خنده.

موقعی خوردن غذا سامان از خطرتش واسهٔ من و سوگند تعریف میکرد و ما میخندیدیم که سنگین نگاه کسی را روی خودم حسّ کردم سرم را که به طرف نگاه چرخاندم پسر جوانی را دیدم که میز کنار میز ما نشست بود اما سامان در دیدش نبود چون پشت سامان به حساب میومد،از سنگین نگاه او اشتهام کور شد و اصلا راحت نبودم سامان که فهمید من از چیزی ناراحتم گفت:مشکلی پیش اومده؟

لبخندی زدم و گفتم:نه هیچی نیست

سوگند گفت:عمو من میدونم خاله واسه چی ناراحته

سامان:از چی عمو؟

سوگند:از اون آقا که پشت سر شماست

من سریع گفتم:نه نه اصلا اینجوری نیست

سامان :به طرف پسر برگشت و ایستاد من سر گفتم:آقا سامان،،اما اون حرکت کرد با عجله گفتم:سامان

برگشت و گفت:جانم؟دلم ریخت لبخندی زد و گفت:میرم دستمو بشورم الان میم با نگاهم دنبالش کردم تا مطمئن بشم به دستشوی میره وقتی خیالم راحت شد رو به سوگند کردم و گفتم:سوگند جان عزیزم مرسی که هوامو داری اما باید بدونی هر موقع ازت سالی شد تو جواب بعدی باشه خاله؟

سوگند:باشه ببخشید خاله که ناراحتت کردم.دستی بر روی سرش کشیدم.سامان آمد و نشست گفت خوب کجا بودیم؟

از خنسردی سامان خیلی تعجب کردم شاید هر کس دیگی جای سامان بود اون پسر را بده کتک گرفت بود عجیب بود که اومد دوباره سر جاش نشست و مشغول به خوردن شد حتا سعی نکرد که جای من را عوض کنه از یه بابت خوشحال بودم که دعوا رخ نداده از یه بابت ناراحت که شاید واسعش اهمیتی ندارم.بعد از خوردن غذا از رستوران بیرون آمدیم.

سامان:حالا کی با بستنی موافق دوباره خودش و سوگند دستشنو بردن بالا من به حرف آمدم و گفتم:این دفعه من دیگه کوتاه بیا نیستم من دیگه جا ندارم پس خودتون ۲تا بخورین که میخواین.

سامان با حالتی مظلوم نگاهم کرد و گفت:خوب ما هم نمیخوریم،اصلا من کوفت بخورم به دونه شما به ارواح خاک باغچه خونمون من بدون شما آب خوش از گلوم پائین نمیره من و سوگند به حرفش میخندیدمای کاش که جدی میگفت،تصمیم گرفتیم که مقداری پیاده روی کنیم و بد بستنی بخوریم که منم بتونم باهاشون بخورم.سامان موجوده فوق العاده مهربان و شیرینی بود هر کاری میکرد که فقط من و سوگند را بخندانه مخصوصا موقعی پیاده روی حرکتی کرد که من نزدیک بود غعش کنم از خنده همونجور که راه میرفتیم سامان حرف میزد بعضی اوقات من یا سوگند جواب میدادیم که ۲ دختر از جلو آمدن منتهشن خیلی تنگ و کوتاه بود به طوری که من خجالت کشیدم نگاه کنم بهشون ۲ دختر خیر به سامان نگاه میکردن وقتی از کنار سامان ردّ شد یکیشون محکم تنه ی به سامان زد سامان تا دختر رعد شد سریع جای که دختر بهش خورده بود رو پاک کرد و با صدای ظریف و زنانهی گفت:جیزه جگر بگیری دختر خیر ندیده ،،چشم سفید،،ایش،با دیدن این حرکت من و سوگند از شروع کردیم به خندیدن طوری که اشک از چشمم میومد،سامان به طرف ما برگشت بدون حتا یک لبخند گفت:فدای خندهات وقتی نگاش کردم سریع نگهش رو به سوگند دوخت و گفت:فدای خندهات عمو جون.

شاید حق با سامان بود بعد از اون شب در بقیه روزها حسرت اون شب را میخوردم اما مهم نبود دلم میخواست باهاش باشم دلم میخواست داد بزنم و بگم :آهای مردم من عشق شدم.

بعد از خریدن بستنی به خانه رفتیم مامان هنوز نیامده بود سوگند هم در ماشین خوابش برد،سامان مجبور شد تا توی اتاق سوگند را بغل کند ،وقتی پائین آمد گفت:ماشاالله چه سنگین شده.

سامان روی مبله رو به ریم نشست و گفت:یه چیزی دیگه هم از تو فهمیدم این که تو اصلا آدم کنجکاوی نیستی

-درسته اما نه در همهٔ مسائل

سامان:مثلا در چه مسائلی؟

-مسلألی که واقعا واسعم مهم باشه

سامان با قیفی در هم رفت گفت:آهان واسه همین هیچ وقت از من نپرسیدی که چی میخونم؟چی کار میکنم چون وسعت مهم نبود البته حق داری.

تازه متوجه منظور او شدم سریع گفتم:نه نه آقا سامان قصد جسارت نداشتم من منظورم را کلی گفتم اتفاقا دلم میخواد بدونم رشتهٔ تحصیلی شما چیه؟

سامان لبخندی زد و گفت:من ،دستشو مثل هواپیما کرد و صدای هواپیما رو در آورد.با هیجان گفتم:خلبانی؟واقعا خلبانی؟

سامان:آره مگه خلبانی شاخ دوم داره؟

با خجالت گفتم:ببخشید اما اصلا فکرشو نمیکردم که خلبان باشی.خندید و گفت اتفاقا تو پارک اشارهای به این موضوع کردم اما مثل این که شما متوجه نشدین.

-اوه بله بله راجعبه علاقهٔ کودکی من اصلا هواسم نبود.

سامان:آره من همیشه هر چیزی را خواستم به دستش آوردم یعنی سعی و تلاش کردم تا بدستش بیارم تا امروز که موفق بودم از امروز به بعد خدا میدونه. و بلند شد گفت:امروز خیلی بهم خوش گذشت ممنون که همراهیم کردین.

-دست شما در نکنه که موزهم شدیم

سامان با لحن کشیده و آروم گفت:شما رحمتین خانم.لبخندی زدم و خداحافظی کرد بعد از رفتن سامان دلم گرفت به این فکر کردم اگر سامان واقعا منو دوست نداشته باشه چی؟من خورد میشم میشکنم،خدایا کمکم کن.نزدیکهای ساعت ۱۰ بود که مامان اومد.

-سلام مامان جان

مامان:سلام عزیزم به خدا شرمند اینقدر خانوم مدیری حرف میزنه مگه میزشت بیام

-اشکال نداره ما هم خونه نموندیم با آقا سامان رفتیم بیرون

مامان:سامان؟

-بله مثل این که اومده بود به شما سر بزنه وقتی دید ما تنهاییم دیگه مارو برد بیرون

مامان نگاه مشککی به من انداخت و گفت:جالبه!

-چطور؟مگه چیزی شده؟

مامان لبخندی زد و گفت:آخه سامان خونه خانوم مدیری بود نیم ساعت بد یکی بهش زنگ زد رفت بیرون گفت کار دارم اگر کارم داشت بهم میگفت اتفاقا سراغ تو و سوگند را از من گرفت

سرم از حرفای مامان سوت کشید یعنی همهٔ کارش نقش بود که منو ببره بیرون،در دلم کلی ذوق زده شدم مطمئن شدم که وجود من واسعش مهم.به مامان گفتم:شاید میخواسته مارو از تنهایی در بیار

مامان:آره دستش هم درد نکنه

-بله مامان جان اگر کاری نداری من دیگه برم

مامان:امشبو اینجا بمونم این وقت شب کجا میری؟

-نه مرسی برم بهتره

مامان:هر جور راحتی

-پس خدانگهدار

-خدا به همرت عزیزم.

وقتی به خانه رسیدم اولین کاری که کردم دفتر خاطراتمو باز کردم و توی تاریخ امروز همه چیز را نوشتم.

آوینا
02-08-2012, 18:40
وقتی آدرس خونه ام را از زبانش شنیدنم شکه شدم ،با چشمانی گرد شده گفتم:تو از کجا آدرس من را میدانی؟

سامان لبخندی زد و در حالی که می ایستاد گفت:چون میخوام باهات رو راست باشم میگم:خونهٔ یکی دوستانم در همون خیابون است ۲ ،۳بار اونجا دیدمت.

گیج شده بودم سامان آدرس خونهٔ من را داشت ،من را گم کرده بود تا دوستش آدرس خونم را یاد نگیره ،یعنی سامان هم احساسی مثل من داشت،به سامان نگاهی کردم که به طرف سوگند میرفت .کمی باهم بازی کردن و بعد به طرف من آمدند وقتی سوار ماشین شدیم ،سامان گفت: هر کس گرسنه است دستش بالا و بعد خودش و سوگند دستشون را بالا بردند سامان با خند رو به من کرد و گفت:خانوم ۲-۰به نفع من و سوگند جون مجبوری که با ما رستوران بیایی و غذا بخوری،لبخندی زدم و به طرف رستوران حرکت کردیم.

وقتی به رستوران مورد نظر رسیدیم سامان پیاده شد و در را برای من و سوگند باز کرد و بعد ادای پیش خدمت هارو در آورد،وقتی وارد رستوران شدیم گارسونی ما را به میز خالی راهنمایی کرد . جالب این بود که همهٔ کسانی که در رستوران بودن به من و سامان نگاه می کردن انگار که ۱۰۰ سال بود آدم ندیده بودند از این بر خورد تعجب کردم،سامان سر میز آروم خطاب به من گفت:نگام کن.

با تعجب نگاهش کردم:چی شده؟

سامان:در اومده؟

با حالتی گیج گفتم:چی؟

سامان:شاخ....

در حالی که میخندیدم گفتم :نه!!!

سامان دوباره با همان لحن گفت:نگاهم کن..

نگاش کردم و میخندیدم گفت:دراز شده،مخملی شده؟

- چی رو میگی؟

سامان:بابا گوشامو میگم!

این دفعه من و سوگند بلند زدیم زیر خنده،سامان خودش حتی یه لبخند هم نمیزد .دوباره گفت:زیپمم که باز نیست این مردم به چی نگاه میکنن اینقدر.

سوگند:عمو خوشگلی، دارن نگاهت میکنن.

سامان نگاهی به سوگند انداخت و الکی ادای آدمای ذوق زده را در آورد و گفت:جون من راست میگی؟الهی که خودم شخصاً قربونت برم **** عمو،و بعد نگاهی به من انداخت هی کشید و رو کرد به سوگند :دیدی عمو جان میخوایم یک بار که شده ذوق زده بشیم مردم که نمیزارن،دلم خوش کرده بودم به خاطره من نگاه میکنن الان فهمیدم جریان چیه...

سوگند:جریان چیه عمو؟

سامان:از دیدن دو فرشتۀ آسمونی یکی از یکی خوشگل تر کنار یه آدمیزاد تعجب کردن،خندیدم نگاهی به سامان و سوگند انداختم .سامان با نگاه مهربانی نگاهم میکرد سرمو با خجالت پائین انداختم.در همان موقع گارسون منوی غذا را آورد بعد از لحظاتی سامان گفت:خوب خانوما چی میخورین؟

سوگند کلافه منو را روی میز گذاشت و گفت:خاله جون من نمیدونم چی بخورم میشه شما واسم انتخاب کنی؟

لبخندی زدم و گفتم:البته عروسکم و بعد نگاهی به منو انداختم رو به سوگند گفتم:خانومی استیک با سس قارچ خوبه ؟

سوگند :آره.

سامان:خوب پس ۳تا ستیک با سس قارچ و مخلفات.

سوگند:۳تا نه عمو ۲تا من و خاله جون استیک میخوریم.

سامان با قیافۀ حق به جانبی گفت:عمو جون بنده اینجا بوق تشریف دارم ،سومی مال من دیگه.بعد از سفارش غذا سامان از خاطره های دوران بچگی و نو جوانی که داشت واسهٔ ما تعریف کرد ،و تا موقع آوردن غذا من و سوگند به حرفای سامان گوش میدادیم،وقتی غذا را آوردن همگی شروع به خوردن کردیم تقریباً در اواسط خوردن بودیم که سنگین نگاهی را به خودم حس کردم به طرف نگاه ،نگاه کردم مرد جوانی را دیدم که تقریبا پشت سامان در میز ۱ نفری نشسته بود و به من نگاه میکرد وقتی نگاهم را روی خودش دید آرام چشمکی زد،سرم را سریع انداختم پائین و دیگه نتونستم غذا بخورم چون دیگه اشتهام کور شد.

سامان در حین حرف زدن با سوگند حواسش هم به من بود وقتی دید که کلافه شدم رو به من گفت:چیزی شده؟چرا غذاتو نمیخوری؟

- خیلی ممنون سیر شدم .

سامان:تو که هیچی نخوردی؟لحنش خیلی صمیمی بود و من راضی بودم.

-نه ،دیگه همین بس.

سوگند در حالی که غذاش رو میجوید گفت:عمو جون من میدونم سوگند جون واسهٔ چی ناراحته!!!

سامان:واسه چی عزیزم؟

سوگند:اون آقا که پشت سرته به خاله نگاه کرد و براش چشمک زد،سوگند چون کنار من نشسته بود خوب میتونست پشت سر سامان را ببیند و من این موضوع را فراموش کرده بودم.سامان به عقب نگاه کرد و ایستاد من ترسیدم و سریع گفتم:آقا سامان !!!!اما بی توجه به من ،حرکت کرد با صدای بلندتری گفتم:سامان....

سامان با لبخندی برگشت نگاهم کرد :جانِ سامان............

با گفتن این حرف دلم ریخت، زبانم لال شده بود، میخواستم حرفی بزنم اما کلمات فراموشم شده بود. سامان وقتی نگاه ساکت من را دید گفت:میخوام برم دستمو بشورم الان میام عزیزم.با نگاهم سامان را تعقیب کردم تا مطمئن بشم به سراغ آن مرد جوان نمیره،نگاهم به سوگند افتاد که به من نگاه میکنه،لبخندی به روش زدم و گفتم:سوگند جان از این به بعد هر موقع ازت سؤالی شد جواب بده باشه گلم؟

سوگند آب دهنشو قورت داد و گفت:چشم خاله !میدونم کار بدی کردم قول میدم دیگه تکرار نشه.

وقتی سامان بر گشت با تعجب کامل نشست و به خوردن ادامه داد از خونسردی سامان خیلی تعجب کردم اما از یه لحاظ خوشحال بودم که دعوا نشد از لحاظی دیگه اگر کسی دیگر بود حسابی آن مرد را کتک میزد،بعد از اتمام غذا از رستوران بیرون آمدیم سامان گفت:خوب حالا هر کی بستنی میخواد دستش بالا؟ و بعد دست خودش و سوگند رفتن بالا،این دفعه به حرف آمدم و گفتم:نه ،نه، اصلا دور من یکی را خط قرمز بکشید دیگه یه ذره هم جا ندارم.

سامان با نگاهی مظلوم و صدای بغض رو به من کرد و گفت:ما هم نمیخوریم من یکی که اصلا کوفت بخورم بدون تو آب خوش از گلوم پائین نمیره،من تو خونه هم اعتصاب غذا کردم گفتم یا خانم معلم را میارید، یا من هیچی نمیخورم الان دیدین چون شما خوردین منم خوردم.

از حرفای سامان خندم گرفت که گفت:ا جدی میگم نخند.ته دلم گفتم کاش جدی میگفتی.
تصمیم بر این شد که پیاده روی کنیم .بعد منم باهاشون بستنی بخورم،در حین پیاده روی سامان حرفای خنده داری میزد، کارهای می کرد که من و سوگند غش میکردیم از خنده مخصوصا یه بار که من دیگه اشک از چشمم میومد.همونجوری که راه میرفتیم و حرف میزدیم ۲ دختر با مانتوهای تنگ و خیلی کوتاه بودن از رو به روی ما می آمدن و به سامان خیره شده بودن، یکیشون موقعی که از کنار سامان رد میشد تنه ی محکمی به سامان زد ،سامان هم بی معطلی با حالتی زنانه و ظریف با دستش قسمتی که دختر بهش خورده بود را تکان داد و با صدای ظریف گفت:جز **** بگیری انشالله! چشم سفید،یه ذره حیا که نداری، گیس بریده.
من و سوگند دیگه دلمونو گرفتیم و میخندیدیم،سامان نگاهی به ما انداخت نگاهش رو ما ثابت شد و گفت:فدای خنده هات!!!! وقتی فهمید منم دارم نگاش میکنم سریع رو به سوگند کرد و گفت:فدای خنده هات عمو،فدای خنده هات فرشتهٔ من.بعد از کمی پیاده روی به سوی بستنی فروشی رفتیم.

ساعت ۹:۳۰ بود که رسیدیم خانه. سوگند در ماشین خوابش برد و سامان مجبور شد بغلش کند و بذارتش تو رختخوابش .منم لباسشو عوض کردم.وقتی پائین آمدیم سامان روی مبلی نشست و گفت:میدونی امروز راجع به تو چی فهمیدم؟

- چی؟

سامان:این که اصلا آدم کنجکاوی نیستی.

- درسته، اما نه در همهٔ مسائل.

سامان:مثلا در چه مسائلی کنجکاوی میکنی؟

- خوب در مسائلی که واسم مهم باشه .

سامان:آهان،همون پس در مورد من کنجکاوی نکردی ،نخواستی بدونی چی خواندم،چی کار هستم؟ چون واست مهم نبوده.

با حالتی دست پاچه گفتم:نه! نه! اصلا منظور من این نبود .من منظورمو کلی گفتم .اما باور کنید منظور من شما نبودید،لبخندی زدم و ادامه دادم :اتفاقا خیلی دلم میخواد بدونم چی خوندید و چی کار میکنید.

سامان لبخندی زد :من ...............و بعد با دستش مثل هواپیما پرواز کرد و صدای هوا پیما را در آورد.با خوشحالی گفتم:خلبان؟ آره خلبانی؟

سامان خندید و سرشو تکان داد:آره ،اگر یادت باشه تو پارک گفتم یکی از علاقهٔ کودکیم خلبانی بوده.

- چه خوب به اون چیزی که علاقه داشتید رسیدید.

سامان:من همیشه به هر چیزی که علاقه داشتم ،رسیدم چون تلاش واسه به دست اوردنش کردم تا امروز که موفق بودم از فردا به بعد خدا میدونه و بعد با نگاهی خیره گفت:این یکی را که به دست بیارم دیگه سعی برای هیچ چیز دیگه ای نمیکنم جز اون،منظورشو فهمیدم از درون خیلی خوشحال بودم سرمو پائین انداختم که سامان گفت:خوب دیگه اگر کاری با من نداری من برم؟

- نه! خیلی ممنون ،واقعادستتون درد نکنه خیلی خوش گذشت،با این که مزاحم شما هم شدیم اما خوش گذشت خیلی..........

سامان همانطور خیره نگاهم کرد و گفت:شما روزم را به بهترین شکل ممکن ساختین، پس من از شما تشکر میکنم،دستش را تکان داد و گفت :خداحافظ فرشته .

منظورشو خوب درک کردم خندیدم و گفتم:هلیا هستم ! سامان سرشو پائین انداخت و خندید و گفت :میدونم اما.....اما شو بعداً میگم.فعلاً.

با رفتن سامان دلم گرفت امروز روز خیلی خوبی بود چون هم سامان را بیشتر شناختم هم این که فهمیدم که احساسی نسبت به من داره و این منو خیلی خوشحال میکرد حرفش ،کارش همه چیش واسم شیرین بود یعنی آدمی شاد تر از سامان وجود داشت؟وای من احمق و بگو قبلا چقدر بدم میومد ازش، چطور تونستم؟چطور تونستم از این موجودی که با وجودش این همه زندگی من را تغییر داده بدم بیاد.

ساعت ۱۰:۳۰ بود که مامان اومد.به استقبالش رفتم :سلام مامان جان.

مامان:سلام عزیزم ،ببخشید دیر شد از بس این خانم مدیری حرف میزد مگه کسی میتونست بیاد.دیگه شرمنده تنها موندی .

- نه مامان جان، این چه حرفیه اتفاقا آقا سامان اومده بود اینجا تا بهتون سر بزنه وقتی دید شما نیستید دیگه مارو برد بیرون همین ۱ ساعت پیش امدیم.

مامان با تعجب گفت:سامان؟این که خونهٔ خانم مدیری اینا بود اتفاقا منم دید احوالتو ازم پرسید اگر کارم داشت چرا همونجا نگفت.

-نمیدونم والا!!!!

مامان:دیدم گفت من کار دارم باید برم نگو اومده بوده اینجا،بازم دستش درد نکنه که تنهاتون نذاشت.

-بله، همینطوره .
اما مغزم نزدیک به ترکیدن بود یعنی آمدن ناگهانی سامان به اینجا همه یه نقش از پیش تعیین شده بود که بیاد و من را ببره بیرون؟باورم نمیشد به خاطره من قید مهمونی را بزنه با صدای مامان به خودم آمدم:سوگند خوابید؟

-بله تو ماشین خوابش برد چون خیلی خسته شد امروز.خوب اگر با من کاری ندارین من برم خونه؟

مامان:این وقت شب کجا میخوای بری بمون شب را همینجا.

- نه، مرسی مامان جان فردا یک عالمه کار دارم که باید انجام بدم.

مامان:هر جور راحتی.

- مرسی.
صورتشو بوسیدم و گفتم:شب بخیر و از خانه بیرون زدم.

موقعی که به خانه خودم رسیدم تمام لحظه های بودن با سامان از جلوی چشمم رد میشد .دلم میخواست داد بزنم بگم:آهای مردم آهای همسایه ها من عاشقم ،عاشق یه پسر چشم عسلی،به سراغ کامپیوترم رفتم و ایمیلو چک کردم:۱ ایمیل از طرف آبی داشتم:

سلام گل صورتی

امشب دلم میخواد باهات یکم درد دل کنم .چون هیچ کس را به غیر از تو محرم خودم نمیدونم،امشب دلتنگم ،دلتنگ یه نفر که خیلی واسم عزیز،دلم میخواد بدونه که خیلی دوستش دارم .اما میدونم که میدونه اما نمیخواد باور کنه. من خیلی اشتباهات داشتم نمیدونم چی کار کنم ؟اگر بخوام بهش برگردم باید غرو مو زیر پا بذارم اگر که برنگردم از دستش میدم.

تو اگر جای من بودی چی کار میکردی؟

با خودم فکر کردم حتما منظورش عشقشه. آره، آبی هم مثل من عاشقه،عاشق کسی که نمیدونه عاشقشه و نوشتم.

سلام آبی آسمان آبی

خوشحالم که من را محرم اسرارت میدونی من اگر جای تو باشم غرورمو زیر پا میذاشتم و بر میگشتم پیشش چون وقتی از دستش بدی دیگه زندگی هم واست معنا نداره چه برسه به غرور.پس به خدا توکل کن و برو جلو.

آوینا
02-08-2012, 18:40
2 روز از زمانی که آبی واسهٔ من اون ایمیل را فرستاده بود گذشت،و هیچ خبری از آبی نشد یعنی هیچ ایمیل جدید از آبی نداشتم با خودم فکر کردم حتما پیش یارش است و دیگه وقت اینو نداره واسم ایمیل بزنه از یه جهتی ناراحت بودم اما از یه جهتی هم خوشحال که عشق دو عاشق را تکمیل کردم،با خودم میگفتم یعنی روزی میشه که من و سامان هم کنار هم باشیم و از عشقمون لذت ببریم.ملیکا یه جورایی به رفتار من مشکوک شده بود شاید چون به قول ملیکا خیلی تابلو عوض شدم.

ساعت ۱۲ بود که به طرف خانهٔ ماندگار رفتم،سوگند تقریبا کارش با پیانو تموم شده بود و این جلسهٔ اول برای یادگیری ویلن بود تا به اتمام رسیدن تابستان چیزی نمانده بود تقریبا فقط یه ماه،وقتی به خانه ماندگار رسیدم بعد از پارک کردن ماشین زنگ زدم مثل همیشه منتظر بودم آقا جهانگیر جواب دهد واسهٔ همین تا صدای برداشتن گوشی را شنیدم گفتم:آقا جهانگیر منم هلیا،،،چند ثانیه صدای نشنیدم دوباره گفتم :آقا جهانگیر با شما هستم.

-با کی هستی خانوم؟صدای مردی را از آیفون شنیدم نگاهی به پلاک خانه کردم وقتی مطمئن شدم که درست آمدم گفتم.

-سلام آقا من معلم نوه خانوم ماندگار هستم،هلیا کامران

مرد:بله خانوم بفرمائید تو

تعجب کردم با خودم گفتم کی میتونه باشه صدای سامان نبود شاید سهراب بود،اما نمیتونست از بچه های آقا ارسطو باشن چون همشون من را دیدن،وقتی وارد سالن شدم خانوم ماندگار را دیدم که به طرفم دوید من را در آغوش کشید و گفت:اومد،،دخترم،،بالاخره اومد،،با گیجی گفتم:کی مامان ؟

خانوم ماندگار با چشمانی پر از اشک گفت:پسرم،،،پسرم اومد بالاخره اومد.پس اون مرد پسرش بود با خوشحالی دوباره بغلش کردم و گفتم: گفتم که میاد مامان جان،،خیلی خیلی خوشحالم که شمارو خوشحال میبینم.

سرشو از روی شانه ام بر داشت و گفت:آره،،نزدیک صبح بود که اومد تقریبا ساعت ۴ اینا باورت نمیشه موقعی که زنگ خانه را شنیدم در آن ساعت یه حسّی بهم گفت یه عزیزی پشت این در است،اما باور نمیکردم.لبخندی زدم و گفتم:خدارو شکر که بالاخره آمدن شما هم بهتره گریه نکنید،صدای مرد را از پشت مامان شنیدم اما این بار واضح تر
- خدا خیرتان بده خانوم من که از موقعی که اومدم فقط گریه مامان را دیدم.خانوم ماندگار از جلوی من کنار رفت با دیدن مرد جوان به شدت شکه شدم،چون بیش از حد زیبا و خوشتیپ بود خیلی شبیه خانوم ماندگار بود چشم ابروی مشکی فکر کنم ۲ متر خرده ای بود و هیکلی ورزیده ورزشکاری با صدای خانوم ماندگار دست از نگاه کردن بر داشتم:اهورا جان ایشون دختر گل من هلیا کامران هستن هم این که معلم سوگند،اهورا با قدمهای بلند به طرف من آمد سرش را کمی خم کرد و گفت:خیلی خوشحالم خانوم از موقعی که اومدم اسم شمارو زیاد از سوگند و مامان شنیدم.

سرمو بلند کردم و گفتم:منم همینطور ،مامان از شما واسهٔ من خیلی تعریف کرده.لبخندی زد چشمش برق عجیبی داشت اما معنی خاصی در چشمش نبود فقط یه برق ساده بود،اهورا واقعا جذاب بود توری که وقتی طرف صحبت قرار میگرفتم سعی میکردم به چشماش نگاه نکنم با این که نگاهش هیچ معنی نداشت اما معذب شده بودم،وقتی در سالن پذیرایی نشستیم،در حال خوردن چای بودیم که مامان شروع به تعریف کردن از من کرد و اهورا با دقت به مامان گوش میکرد از شخصیت اهورا خوشم آمد خیلی خوش مشرب بود،وقتی حرفای مامان رو به اتمام بود به اهورا گفت:راستی یادم رفت اینو بگم که هلیا جان در کانادا بزرگ شده ۴ ساله پیش به ایران اومده امیدوارم توام مثل هلیا بمونی و دیگر برنگردیی.اهورا لبخندی زد و گفت:خیلی جالبه برام که بدونم واسه چی برگشتین؟اما شما مامان خودتون که میدونید من اونجا کار و زندگی دارم چطوری اونارو ول کنم بیام اینجا خودتون میدونید که اوضاع اونجا چطوری؟و بد چشمکی زد گفت :سر فرصت راجع به این حرف میزنیم هلیا خانم مثل این که حوصله شان سر رفت،لبخندی زدم و گفتم :نه نه اصلا شما راحت باشید و بد رو به مامان کردم گفتم:امروز کلاس بر قراره یا این که؟

مامان گفت :نه نه برقرار سوگند! لحظه شماری میکرد واسه دیدنت،کیف ویولن را برداشتم و ایستادم اهورا هم ایستاد و گفت:کجا ؟در خدمت بودیم،با لبخند گفتم:خیلی ممنون امروز اولین جلسی ویولن هستش یه خورده بیشتر از بقیه روزها طول میکشه واسه همین زودتر اومدم که وقت کافی داشته باشیم،در همین هنگام صدای سوگند رو شنیدم:سلام خاله جون برگشتم گفتم: سلام عروسکم بدو بغل خاله ببینم،وقتی بغلم اومد بوسهای سفتی از لپش گرفتم. رو به اهورا که مشغول تماشای ما بود گفت: دایی می بینی چه خاله خوشگلی دارم؟

اهورا خندید و گفت:بله خوش به حالت،سوگند با خنده گفت:عمو سامان به خاله میگه فرشته آسمونی؟اهورا خندید و گفت:به به عمو سامان هم مثل این که خوش اشتها شده؟

سوگند:آره عمو تازه به خاله میگفت: بدونه خاله آب خوش از گلوش پائین نمیره.
من به سرعت متوجه شدم که سوگند حرفای اون شبی که با سامان رفتیم بیرون را داره بازگو میکنه واسه همین گفتم:عمو سامان شوخی میکرد

اهورا :هلیا خانوم شما به دل نگیرید بچه است دیگه یه چیزی میگه.به سوگند که فهمید بود باز خراب کاری کرده نگاه کردم و گفتم:بله..خوب سوگند جان بریم سراغ تمرین با دایی خداحافظی کن چون تا ۳ ساعت دیگر قرار نیست ببینیش،سوگند به طرف اهورا رفت و بوسش کرد،و ما در اتاق مشغول به تمرین شدیم ویولن چون تمرکز میخواست سوگند مقداری دیر متوجه شد و بیشتر از ۳ ساعت وقتمنو گرفت.

بعد از اتمام کار از اتاق بیرون اومدم نزدیک ساعت ۵ بود مامان با دیدن من گفت:چه خبر بود عزیزم این همه طولانی؟

خندیدم و در حالی که از پله ها پائین میومدم گفتم:جلسه اول بود چون باید همه چیزهای ابتدایی را یاد میدادم که بتونه تمرین کنه واسه همین طول کشید اما از جلسهٔ دیگه مثل همیشه همون ۲ ساعت کافیه.

مامان:خیلی خوب بیا ما منتظر شما شدیم کارتون تموم بشه تا باهم ناهار بخوریم،نگاهی به ساعت کردم و گفتم:نزدیک ساعت ۵ شما واسه چی غذا نخوردین من و سوگند کیک و چای را که خدیجه خانم آورد خوردیم.

مامان:خوب ماهم از همون کیکا و اون چایی خوردیم بیا بهانه نیار.

سر میز اهورا از زندگی در آنجا گفت که چه حسّی داشته وقتی هواپیما بر روی زمین ایران نشست میتونستم بفهمم چه حالی داشته چون منم همین حسّ را داشتم.آن شب به خوبی گذشت موقعی رفتن اهورا تا دم ماشین من را همراهی کرد از من قول گرفت که براش ساز بزنم.

وقتی به خانه رسیدم بعد از تعویض لباس هم ایمیلمو چک کردم،ایمیل داشتم از طرف آبی ایمیل را باز کردم.

سلام گل صورتی

میخواستم بهت بگم به اون چیزی که میخواستم رسیدم و اینو از تو میدونم چون اگر حرفهای تو نبود عزیزترین کسمو از دست میدادم.

دوست خوب من برات آرزوی موفقیت میکنم در هر جای که هستی.

در دل خوشحال شدم از این که من را یادش نرفت،منم در جواب از ازش تشکر کردم و برایش آرزوی سلامتی کردم.

گوشی تلفن را برداشتم و شمارهٔ ملیکا را گرفتم بعد از خوردن چند بوق صدای ملیکا آمد.بعد از سلام احوال پرسی جریان آمدن پسر خانوم ماندگار را تعریف کردم.

-ملیکا باورت نمیشه پسرش اینقدر خوشتیپ و جذاب من که دیدمش شکه شدم.

ملیکا:جدی میگی ؟پسر مردم را با چشمات که نخوردی؟

-نه دیوونه اصلا جرات نمیکردم تو چشمش نگاه کنم مثل آهن ربا بود. برق عجیبی داشته مثل چشمای گربهٔ میدرخشید.

ملیکا:خوبه خوبه دیگه چی؟تا چند وقت پیش هی میگفتی سامان سامان الان میگی اسمش چی بود؟

-اهورا

ملیکا:اهورا؟

-آره دیگه اهورا

ملیکا:حالا اهورا شده ورد زبونت؟

-ورد زبانم نشده دارم ازش تعریف میکنم دیدیش کپ نکنی

ملیکا:یعنی در این حد؟یعنی از سامان هم قشنگتر؟

یه خورده فکر کردم سامان چهره ای مظلومی داشت با این که سامان هم جذاب بود اما واقعا اهورا یه چیزی دیگه بود به ملیکا گفتم:میدونی سامان یه جور خاصی جذابه ولی اهورا زیبا است هم خوشتیپ هم خوش هیکل و جذاب حالا خودت میبینی متوجه میشی

ملیکا:میگم هی! اگر میبینی واقعا تاپه برم تو کارش هان؟

خندیدم و گفتم:تو آدم بشو نیستی شاید نامزد داشته باشه.

ملیکا:نه؟مطمئنی؟

-نه نمیدونم من گفتم شاید!

بقیه بحثمون هم راجع به اهورا،خانوم ماندگار گذشت و در آخر راجع به آبی حرف زدیم.

ملیکا:میگم تو مثل این که عاشق این آبی شدی؟

-نه عاشقش نیستم شاید بهش عادت کردم میدونی یه حسّ خاصی بهش دارم اگر روزی ایمیل ازش نداشته باشم انگار یه چیزی گم کردم.

ملیکا:مگه نمیگی یارش را پیدا کرده؟

-آره خوب اما چه ربطی داره من گفتم که دوستش دارم چون بهش عادت کردم چون دوست خوبیه تو تمام تنها ییم باهم بودیم حتا قبل از تو. میدونی چی میگم همه چیمو میدونه.

ملیکا:من موندم چرا همدیگرو نمیبینین مثلاً اسمتو بگو یا عکسشو بگیر

-نمیدونم چرا شاید اینجوری راحت تر باشیم دیگه مطمئنیم همدیگرو واسهٔ هم دوست داریم واسه وجود هم نه شکل ظاهر وموقعیت. یه دوستی واقعی

ملیکا:جالبه حالا به نظرت اگر یه روز دیدیش چطور میخوای بشناسی اونه؟منظورم اینه که شاید همین مهرداد خودمون باشه یا شاید هم پسر رئیس جمهور اما تو نمیدنی چطوری میخوای بشناسیش؟

-خوب ما یه رمزی بینمون هست اگر کسی و دیدم این شعر رو میخونیم واسش.

ملیکا:شعر؟شعر رو ممکن خیلیا بلد باشن .چیز بهتر پیدا نکردید؟

-نه دیگه ما راجع به همدیگه خیلی چیزا میدونیم،نمیدونم ولی شاید تو درست بگی

ملیکا:تا حالا نشده دلت بخواد ببینیش؟

-چرا خیلی شده اما هیچ وقت بهش نگفتم تا هیجانش از بین نر. گفتم که قبلاًبهت.

ملیکا:اوهم

-خوب من فعلا برم که یه عالمه کار دارم

ملیکا:باشه مواظب خودت باش

-مرسی توهم همینطور خداحافظ

بعد از این که گوشی را گذشتم به حرفای ملیکا فکر کردم نکنه من عاشق آبی شده باشم؟نه مطمئنم نشدم نمیدونم خدایا من سامان را دوست دارم عشق سامان اون نگاه بی تابش اینا شدن غذای روز و شب من نه من عاشق سامان هستم.

آبی ؟این غریبه چه حسّی در من به وجود آورده؟ این غریبه کی میتونه باشه ؟بهتر بگم غریبهٔ اشنا چون جز اون هیچ کس من را به درستی نمیشناسه، حتی ملیکا دوست عزیزم،این غریبه بود که سالها با من بود این فقط غریبه بود که میدونست بر من چی گذشته چه شبهایی که گریه نکردم ،چه حرفای که از مردم نشنیدم این فقط غریبه بود که با حرفاش با نوشته هاش به من آرامش می داد.غریبهٔ من کجای این زمین کرویه؟

با این که دیگر خانوم ماندگار یا مامان تنها نبود پسر عزیز کرده اش پیشش بود اما با این وجود هیچ وقت فراموشش نمی کردم. کلاسهای رو سر وقت میرفتم و بر میگشتم چون فکر نمیکردم در آن خانه وجودم نیازی باشد،مهمانهای مختلف که واسهٔ دیدار از پسر خانواده میامدن. وقتی واسهٔ خانوم ماندگار باقی نمیذاشت،اما اشتباه کردم این را موقعی فهمیدم که خانوم ماندگار به خانه ام آمد.آن روز عصر در خانه مشغول خواندن کتاب بودم که صدای زنگ در رو شنیدم از توی آیفون تصویر خانوم ماندگار را دیدم دکمه را فشار دادم تا در باز شود و بعد خودم از در ساختمان خارج شدم،خانوم ماندگار آرام از پله ها بالا آمد وقتی به من رسید تو چشمم نگاه کرد و گفت:همیشه گفتم مثل دخترمی واقعا هم دخترمی هیچ فرقی بین تو و سحر نذاشتم پیش هر کس رسید گفتم هلیا دخترم هلیا گلم از ته قلب گفتم این حرفو هر کسی جای خودشو داره ..پس هیچ وقت فکر نکن با آمدن اهورا تورو فراموش کردم.نگاهی به چشمان اشک آلود مامان انداختم و خودمو در آغوشش رها کردم زدم زیر گریه:مامان جون دوستت دارم،ببخشید اگر کاری کردم که فکر کردین من اینجور آدمیم،مامان گریه میکرد:تو دختر منی تو گل منی،،چرا مامان را تنها میذاری تو که میدونی تنها همدمم تویی پس چرا منو تنها گذاشتی چرا؟

-آروم باشید مامان من اشتباه کردم شما مامان گل من هستید! من همیشه به یادتونم،گریه نکن مامانم !بعد از دقیقی مامان آروم شد و شد همان مامان قبلی خودم،شربتی آماده کردم و برایش بردم.

مامان:روز شنبه به مناسبت ورود اهورا یه جشن گرفتم دلم میخواد توهم باشی چند روزی هم قصد کردیم به شمال بریم خلاصه بگم برنامه را جور کن که توام باشی چون بدونه تو تا سر کوچه هم دیگه نمیرم.از لحن کودکانه مامان خنده ام گرفت:آخه مامان جان !واسهٔ مهمونی چشم حتما میام اما واسه شمال من دیگه...چشم غره ای برام رفت گفت:چیه؟نکنه میخوای بگی نمیآی آره؟همینو میخوای بگی؟سرمو کج کردم و لخندی زدم گفتم:به روی چشم میام فقط به خاطره شما.

مامان چشمکی زد و گفت:حالا شد،کارتی را روی میز گذشت و گفت این هم کارت خانواده سهیلی هست بهشون بده خوشحال میشم باهاشون اشنا بشم اما ملیکا را حتما با خودت بیار دیگه صاحب جشن شما هستید دیگه.

مامان بعد از نیم ساعتی رفت و بهم سفارش زیادی کرد واسهٔ شنبه خودم را آماده کنم.۳ روز دیگه شنبه بود خیلی گیج شده بودم آخه تا حالا در جشنهای خانوادگی بزرگ شرکت نکرده بودم،نمیدونستم باید چی کار کنم وقتی به ملیکا زنگ زدم و دعوتش کردم مامان و باباش تشکر کردن و گفتن که نمیان اما ملیکا گفت که میاد .راجع به لباس حرف زدیم. فهمیدم که باید لباس درست حسابی بپوشیم. واسهٔ همین با ملیکا قرار گذشتیم که به خرید بریم تا لباس مناسب آن شب را پیدا کنیم،ملیکا می گفت:اینطور که ما شنیدیم جشنهای خانواده خانوم ماندگار خیلی بزرگ و مفصل هستند و همه لباس رسمی میپوشند. خلاصه چون از خانواده های پولدار این شهر هستن حسابی باید سر وضعشون خوب باشه.

صبح فردای آن روز با ملیکا بیرون رفتیم بعد از گذشتن ۲ ۳ ساعت لباس مورد علاقشو پیدا کرد اما من نتوانستم پیدا کنم ملیکا:هلیا به خدا اون لباس سبز خوبه

-نه ملیکا جان بعداًمیگن این دختر چه جلفه

ملیکا:آخه کجای این لباس جلفه،اصلا تو برو چادر بپوش با همون چادر بشین

-ملی جان اگر همه رو میشناختم این لباس را میپوشیدم اما ما غیر از خانم ماندگار کسی دیگه ای را نمیشناسیم پس باید یه خرده سنگین باشیم.

ملیکا:مطمئنی تو تو کانادا بزرگ شدی؟احتمالاً همین دهاتهای اطراف تهران نبودی؟

خندیدم و گفتم:بابا من از این لباس خوشم نیومد حالا چی میگی؟

-خوب این موضوعش فرق میکنه! خوشت نیومد بریم یه مغازه دیگه.

از مغازه امدیم بیرون، ملیکا گفت: ببین بریم پاساژ نازی اینا. اونا لباسهای قشنگی دارن.

-مطمئنی؟

ملیکا:آره بابا لباس قشنگی دارن چند روز پیش اتفاقا اونجا بودم.

-باشه بریم.بعد از ۲۰ دقیقه در مغازه مورد نظر بودیم. لباسهارو تک به تک نگاه کردم. واقعا لباسهای قشنگی بودن. لباس بنفشی دیدم که خیلی زیبا بود. حریر بلند داشت برای استفاده از حلق آستین از حریر لباس استفاده شده بود و به صورت نواری روی لباس وصل شده بود .جلوی لباس ساده بود فقط روی قسمت بالای لباس سنگ دوزیهای ظریفی شده بود،لباس ساده و زیبایی بود،وقتی هم لباس رو پرو کردم فیکس بدنم بود. خودم که خوشم اومد.اما ملیکا میگفت رنگش خیلی سنگینه، اما خودم دوستش داشتم،بعد از خرید لباس به خانه برگشتیم،در راه ملیکا همش به فکر این بود که چطوری ارایش کنه و موهاشوو چطوری درست کنه کم کم رفت روی اعصاب من:وای ملی! بسه! تا اون روز یه کاریش میکنیم دیگه

ملیکا:پس فردا جشن ها

-حالا تا پس فردا خدا بزرگ..

آوینا
02-08-2012, 18:41
ملیکا:ببین من از حالا دارم میگم بعد اون روز که رسید، هی نگی وای ملیکا دیر شد، وای ملیکا همین خوبه، وای ملیکا بسه، همه چیزو گذاشتی دقیقه ۹۰، بگم از حالا !

- وای وای ملی، باشه الان میریم خونه، اینترنت سرچ میکنیم ،مدلهای مختلف که اومد تو انتخاب کن خوب؟

ملیکا حالت متفکری به خود گرفت و گفت:آره بد فکری نیست،با حرص دنده را عوض کردم ،نگاهی کردم وبهش گفتم:خیلی تو رو داری بابا.

ملیکا زبونشو در آورد و خندید،کلا ملیکا همش تو این باغها بود همیشه به زندگی ملیکا غبطه میخوردم چون زندگی راحت ،ساده بدون هیچ مشغله ی فکری داشت. دختر خانه بود، کسانی بودند که ساپورتش کنن، اما من چی؟ همیشه از مقایسه کردن بدم میومد اما خوب بعضی اوقات هم برای سر کوب کردن زندگی بد نبود،ملیکا با این که دختر خیلی خوبی بود و من واقعا دوستش داشتم اما هنوز خصلتهای بچگانه در وجودش داشت که من واقعا لذت میبردم. از ۱۶ سالگی که تنها شدم، همه بهم گفتن تو خانوم این خونه ای البته قبلش که دایی فوت کنه همیشه به من میگفت تو دختر این خونه ای بعد از زن دایی تو خانم این خونه ای واسهٔ همین زود از کارهای بچگانه ام دست کشیدم ،بچه که بودم دوست داشتم زود بزرگ شم واسهٔ همین از گفتهٔ دایی خوشحال میشدم ،سعی میکردم همون باشم که اون بخواد،دیگر نمیدونم موفق بودم یا نه !

ملیکا را به خانه شان رساندم و خودم به طرف خانه حرکت کردم.

صبح روز شنبه ملیکا به خانه ام آمد تا باهم آماده بشیم. با نظر ملیکا برایآرایشگاه رفتن مخالفت کردم و دوست داشتم خودم آماده بشم.

ملیکا:هلیا بیا تو برو حمام من غذا میپزم.

- نه بابا کاری نداره که میخوام استیک بپزم..

ملیکا:بیا تو برو حمام، من میگم شاید احتیاج شد زودتر از موقع به خونشون بریم.

- باشه زحماتی نیست برات؟

ملیکا در حالی که پیش بند را ازم میگرفت گفت:زحمت که هست اما چی کار کنم،خاطر تو میخوام دیگه،خندیدم .ادامه داد:خیلی خوب برو دیگه ایش چه ذوقی کرد.حمام کردن من کمتر از نیم ساعت طول کشید حوله را سرم پیچیدم و به طرف سالن رفتم،ملیکا:عافیت باشه.

- مرسی .

ملیکا:فکر کنم غذا ۵ دقیقه دیگه آماده است.

- ملیکا میتونی موهامو فر کنی؟به نظرت بهم میاد؟

ملیکا:آره فکر کنم بهت میاد .موهاتم بلند قشنگ میشه.

- جدی میگی؟فر درشت میخواما دستگاه فر هم دارم،صبر کن برم بیارم.

ملیکا:باشه فوقش هم خوب نبود جمعشون میکنم بالا واست .

- نه دیگه خیلی رسمی میشه.

ملیکا:هیسس بابا.

- حالا برو این غذا رو بیار بخوریم که یه عالمه کار داریم.

بعد از خوردن غذا ملیکا موی بلندم را که تقریبا تا روی گودی کمرم بود ، خشک کرد و بعد فر کرد.با این که نزدیک ۳ ساعت از وقتمان را گرفت اما چیز خوشگلی شد.

ملیکا:وای کمرم .........چقدر مو داری تو............

-بگو ماشاالله!!!!

ملیکا:خوبه ،حالا ماشاالله، میگم چرا یه رنگ نمیذاری رو سرت همیشه مشکی؟

- نه مشکی بیشتر دوست دارم. تازه من ۲۰ سالم بیشتر نیست از حالا برم خودم شبیه آدمای ۲۵ ۲۶ ساله بکنم.

ملیکا:اما خودمونیم چشمات آبیه پرنگ با موی مشکیت خیلی جوره .

-میدونم و بعد خندیدم،ملیکا ضربهٔ محکمی به دستم زد گفت:خوب حالا ایش........

بعد از اتمام کار موهام من خودمو تو آینه دیدم، موی فر خیلی بهم میومد. از ملیکا خواستم واسهٔ پیچوندن موهاش کمکش کنم که گفت:نه من خودم راحت ترم،مشغول به آرایش شدم کلا آدمی نبودم که زیاد آرایش کنم واسهٔ همین کارم زیاد طول نکشید،ملیکا با دیدن من اخماشو کرد تو هم دستشو به کمر زد و گفت:مگه داره میری آموزشگاه اینجوری آرایش کردی،بیا اینجا ببینم.

-نه، ملیکا همینجوری بیشتر دوست دارم.

ملیکا:آخه قربونت برم این چه وضع آرایش کردنه، بشین اینجا صدات در نیاد ،و خودش شروع کرد به ارایش کردن من بعد از ۱۰ دقیقه گفت: بیا تمام شد.به خودم نگاه کردم آرایشی که ملیکا واسم کرده بود خیلی ملیح اما زیبا بود خط چشمی که کشیده بود چشمانم را کشیده تر میکرد،سایهٔ بنفشه کمرنگ ،رنگ آبی چشمم را مشخص تر کرده بود،رژ لبه صورتی کمرنگی زدم که با آرایش چشمم بیاد،به ملیکا نگاه کردم که واقعا خوشگل تو دل برو شده بود لباس سبز ملیکا با آرایشی همرنگ از ملیکا دختری شاد و زیبا ساخته بود. با این که ملیکا همیشه شاد بود ولی رنگ و مدل لباسش خیلی بهش میامد،ساعت نزدیک ۶ بود که از خانه بیرون آمدیم.چند دقیقه بعد در خانهٔ ماندگار پیاده شدیم،وجود ماشینهای مختلف و گران قیمت در جلوی خانه خانم ماندگار باعث میشد که جای پارک راحت پیدا نکنیم،بعد از پارک کردن ماشین، به طرف ساختمان حرکت کردیم آقا جهانگیر دم در خانه منتظر مهمانان بود از در باغ تا در ساختمان دست گلهای زیبای در دو طرف راه وجود داشت.

ملیکا:وای باید خیلی شلوغ باشه .

-آره ،همینطوره.

وقتی وارد ساختمان شدیم خدیجه خانم را دیدم که از در سالن بزرگ بیرون آمد و به طرفم آمد:سلام خانم.

-سلام خدیجه خانم.

خدیجه خانم:برید بالا توی اتاق خودتون لباستون را عوض کنید،تا من به خانم بگم که آمدین که .

- باشه.

من و ملیکا به داخل اتاق رفتیم،مانتوم را در آوردم نگاهی به آینه انداختم یقهٔ لباسم شل افتاده بود به ملیکا گفتم:ملی فکر نمیکنی یقه ام زیادی بازه؟

ملیکا نگاهی به یقه ام کرد گفت:نه، خوبه تازه موی بلندت جلوی یقه تو گرفته ولی با این حال باز هم معلوم نیست.

صدایِ در آمد و بعد خانوم ماندگار به داخل آمد با تعجب به من نگاه کرد و یک دفعه دستش را جلو دهانش گرفت و گفت:وای وای هلیا دخترم چقدر زیبا شدی ،،اصلا باورم نمیشه که تو باشی،لبخندی زدم و گفتم:مامان جون باورت بشه چون خود خودمم.

ملیکا طلبکارانه جلو آمد و گفت:بنده هم شیپور هستم،مامان نگاهی به ملیکا کرد و گفت:عزیزم تو هم خیلی زیبا شدی، اصلا باورم نمیشه خیلی خوشگل و جذاب. دلم واسهٔ پسرایی که قراره به این جشن بیان میسوزه.هر سه باهم خندیدیم.

مامان:بچه ها بیاین بریم پائین که همهٔ مهمونا آمدن.وقتی رفتیم پائین هیچ کس حواسش به ما نبود اینقدر شلوغ و صدای موزیک بالا بود که من و ملیکا با داد با هم حرف میزدیم،سنگینی نگاهی را روی خودم حس کردم وبا دیدن چشمهای منتظر قلبم به تپش افتاد اون کسی جز سامان من نبود،سامان وقتی نگاهم را روی خودش دید لبخند زنان به طرفم آمد.سامان با فراگ نقره ای بسیار جذاب شده بود،وقتی به من رسید همان طور لبخند زنان گفت:سلام هلیا خانم.

لبخندی زدم گفتم:سلام آقا سامان.

سامان:خوبین؟

-بله، مرسی شما خوبین؟

سامان:به لطف شما بله.

سامان سلامی به ملیکا کرد رو به من گفت:دیر اومدین به سلامتی شما دختر این خونه هستین؟

به اشاره به ملیکا گفتم:تو ترافیک بودیم،سامان منظورمو فهمید زد زیر خنده و گفت:امان از دست این ترافیکا، همیشه آدم را منتظر میذارن.خندیدم.خانوم ماندگار به طرف من آمد و گفت:عزیزم بیا میخوام با همه آشنات کنم،نزدیک ۱ ساعت سر پا بودم با همه آشنا شدم دختر خاله ها ،پسر عمه ها،پسر عموها،خاله،دایی همه و همه و در آخر وقتی فهمیدند که من ساز میزنم ازم قول گرفتند که برایشان یک قطعه بزنم منم که رودربایستی داشتم قبول کردم.ملیکا مدتی بود گیر داده بود که پسر خانم ماندگار اهورا را نشانش دهم اما هر چی چشم انداختم اثری از اهورا نبود تا اینکه وسط های جشن پیداش شد وقتی وارد شد همه ساکت شدند تمام دخترا به جلو آمدند همه بهت زده اهورا را نگاه میکردند ملیکا با آرنجش به دست من زد و گفت:این کیه؟

-اهورا پسر خانم ماندگار.

ملیکا:وای عجب چیزیه؟خاک بر اون سرت با این انتخابت من اگر جای تو بودم سامان رو ول میکردم.

-هوی خانم ،سامانِ من را با این مقایسه نکن .همه چیز که خوشگلی نیست.ملیکا صداش را صاف کرد و گفت:میشه لطف کنید بگید سامان شما چی داره که بقیه ندارن؟

-سامان من نجیب و پاکه، دل دریاییش مثل آینه صاف و صاف و مثل آب زلاله .سامانِ من پر از عشق ،سامان من زندگی.

ملیکا:وقتی میگم عاشقش شدی میگی نه؟

تازه یادم اومد که از این احساس به ملیکا هیچی نگفته بودم نگاهی به چشمان ملیکا کردم که به اهورا نگاه میکرد با دستم به ملیکا زدم و گفتم:زیاد نگاهش نکن.در همین هنگام بود که اهورا به سمت ما آمد نگاهی به سر تا پای من انداخت و گفت:هوم،عجب بابا، مامانم گّل چین میکنه خندید و سرشو پائین انداخت گفت:سلام خانم.

ایستادم و گفتم:سلام، ملیکا را معرفی کردم بهم سلام کردن،رو به من کرد گفت:شما امشب بی نهایت زیبا شدید مطمئنم دخترا به شما حسودی میکنن ..

تشکری کردم و ادامه دادم:اما اشتباه میکنید دخترای خیلی زیبایی در این جشن وجود دارند این بهتون ثابت میشه،اهورا جدی گفت:بله اما به زیبایی شما نیستن،به سامان نگاه کردم که با لبخند به من و اهورا نگاه میکنه در چشمش زل زدم ،حس حسادت یا هر چیزی دیگه ای درآن وجود نداشت با خودم فکر کردم اصلا چیزی هست که سامان را عصبانی کنه، همیشه لبخند داشت اهورا متوجهٔ نگاه من به سامان شد گفت:مثل این که برادرزاده ام در این مدت بیکار نبوده. متوجه منظورش شدم سریع گفتم:اشتباه نکنید این فقط یه نگاه از روی آشنایی بود همین.اهورا خندید و گفت:بله ما که چیزی نگفتیم و بعد رو به ملیکا کرد و گفت:مایل هستید ماهم باهم اشنا بشیم؟

ملیکا دستپاچه نگاهی به من کرد لبخند زدم و گفت:بله حتما. اهورا دستش را به خم کرد تا دست ملیکا را بگیرید و باهم به انطرف سالن رفتند از اهورا خیلی تعجب کردم خیلی زود با ملیکا خودمانی شد.احساس کردم کسی کنارم نشست وقتی سرم را چرخاندم چشمان سامان چشمانم را غافل گیر کرد.

آوینا
02-08-2012, 18:42
سامان با لبخند نگاهم میکرد:مثل این که دوست شما خیلی زود با عمو ی من جوش خورده،نگاهم به سمتی که سامان اشاره کرد برگشت، که دیدم اهورا و ملیکا دست در دست هم کنار خانوادهٔ نشستند و گرم صحبت هستند. به طرف سامان بر گشتم و گفتم :درسته دوست من ملیکا دختر خیلی گرم و زود جوشی هست واسهٔ همین با همه خیلی زود گرم میگیره.

سامان:بهتر نبود شما هم مثل دوستتون بودید؟

- چطور؟

سامان:خوب آخه اینجور که شما بر خورد میکنید کسی جرات نداره طرفتان بیاد.

- چطور شما آمدید؟

سامان:همیشه یه استثنائی هست که وقتی اوضاع خطری میشه آدم تصمیم میگیره پا روی غرورش بذاره و بیاد طرف شما البته دل شیر میخواد که هر کسی نداره.

- یعنی میخواهید بگید شما دل شیر دارید ؟

سامان خندید و گفت:ای تقریبا البته در این جمع یکی دیگه هم مثل من دل شیر داره .

- کی؟

سامان:قبل از من کی اومد طرفتان؟

- آهان آقا اهورا را میگید؟

سامان:دقیقا خوب حلال زاده به عموش میره دیگه.

خندیدم و گفتم:به داییش را شنیده بودم اما عموش را نه.

سامان:جدید ۲۰۱۰.

- جدی؟

سامان:قسم میخورم، هر دو زدیم زیر خنده.

- شما اینطوری که گفتید آدم از خودش میترسه.

سامان:آدم بله ، اما نه شما.

با تعجب گفتم:بهتون نمیاد آدم بی ادبی باشین.

سامان با قیافه ای حق به جانبی گفت:آخه شما فرشته هستین فرشته ها هم که ترس ندارن. مخصوصا از نوع آسمانیش.

لبخندی زدم و سرمو پائین انداختم مشغول بازی با لباسم شدم احساس کردم سامان نگاهم میکنه سرمو که بالا گرفتم حدسم درست از آب در آمد، سامان روی زانوهاش خم شده بود و به چشمهای من نگاه میکرد مثل آهنربا یا یه چیزی شبیه این بود که نگاهمو به طرف چشمش نشانه میگرفت،به چشمان عسلی سامان نگاه کردم هیچ چیز جز عشق و یه احساس پاک توش وجود نداشت،همان جور خیره به چشمانش بودم که با صدای مامان از جا پریدم سامان زودتر از من به خودش آمد و نگاهشو از من گرفت.

مامان:عزیزم خوبی؟

- مرسی .

مامان:عزیزم یه خواهشی دارم امیدوارم این روی من را زمین نندازی؟

-هر چی باشه به روی چشم.

مامان:پیانو اون گوشه منتظر توئه ، ماهم مشتاق شنیدن صداش هستیم، بیا ما رو از این چشم انتظاری در بیار.

-آخه مامان جان..

مامان:تو به من گفتی هر چی باشه یادت که نرفته ، به چشمان معصوم مامان خیر شدم و گفتم:چشم فقط بخاطر شما،مامان دستم را در دستش گرفت و دستم را به طرف وسط سالن کشید،۲ دست محکم زد و گفت:خانما آقایون ،چند لحظه لطفا،وقتی همه ساکت شدن گفت :دختر من هلیا معرفه حضور همگی هست امشب با نواختن یک قطعه، میخواد هنرشو به ما نشان بده .سالن از صدای سوت و دست مهمانان پر شد به طرف پیانو رفتم و در این فکر بودم که چی بزنم،یاد آهنگ مورد علاقهٔ دایی افتادم که همیشه واسهٔ زن دایی میخواند،پیانو را قبلا کوک کرده بودم دیگه احتیاج به کوک کردن نداشت صندلی را جلو کشیدم و شروع به زدن آهنگ مریم کردم،بعد از لحظاتی صدای دست و سوت بلند شد از روی صندلی بلند شدم به اولین کسی که چشمم افتاد سامان بود که کنار مامان ایستاده بود و با لبخند به من نگاه میکرد .سرمو پائین انداختم و به طرفشان راه افتادم وقتی بهشون رسیدم مامان گفت:عالی بود عزیزم مرسی. نگاهی به صورت مهربانش انداختم و صورتشو بوسیدم وگفتم:قابل مامان گلم را نداشت،مامان دستش را روی کتم گذاشت و خیره نگاهم کرد. همان موقع خدیجه خانم صداش زد و از کنار من و سامان رفت،سامان نگاه زیبایی به من کرد و گفت:تبریک میگم بهت ،همه چی تکی ،فقط میتونم بگم معرکه بود.تشکری زیر لبی کردم،صدای اهورا از پشت سرم آمد گفت:بله معرکه بود، تبریک میگم چون انگشتهای هنرمندی دارید. به طرف سامان رفت و دست در گردن سامان انداخت نگاهی بهش کرد و گفت:سامان جان ایشون همانطور که تو گفتی در همه چی تکه. برای تشکر نگاهی به اهورا انداختم اما چشمم به سامان افتاد که تا سر شانهٔ اهورا بود نگاهم به اهورا کشید لبخندی زدم و گفتم:شما لطف دارید اما اونقدر هم که میگید هنرمند نیستم هنوز مونده تا من هنرمند بشم.

اهورا:نفرمایید خانم ،اختیار دارید .جدی میگم سامان جان با این که خیلی وقت منو ندیده اما میدونه من آدم خیلی رُکیم، الکی از کسی تعریف نمیکنم..

سامان در حالی که خوشش آمده بود از تعریف اهورا ،در تائید حرفش گفت:بله، عمو راست میگه.

ملیکا از راه رسید گفت:آقا اهورا! آقا سامان! اینارو به این نگید، بی جنبه است دیگه از فردا جواب سلامتان را هم نمیده من میشناسمش.

زیر لب طوری که اهورا و سامان نشنون گفتم:تو خفه !دارم برات، تا اینو گفتم اهورا زد زیر خنده و گفت ببخشید سعی کردم نشنوم اما چه کنم گوشم خیلی خیلی تیزه ، اما مثل این که سامان جان نشنیدن چی گفتین.

سامان که در حال تماشای من بود با حواس پرتی گفت:چی؟چیرو نشنیدم؟این دفعه 3نفری
خندیدیم.شب خیلی خوبی بود اما خیلی زود هم گذشت تا آخر شب من سامان ملیکا و اهورا باهم بودیم و کلی گفتیم و خندیدیم اهورا یه جورایی بود با همه میگفت و میخندید درست بر عکس سامان بود، دست رد به سینهٔ هیچ دختری نمیزد، با همشون میرقصید، حرف میزد اما یه جورایی هم سنگین بود، نمیدونم کلا خیلی آدم عجیبی بود، معلوم نبود چطوریه شخصیت عجیبی داشت خیلی راحت نمیشد شناختش.موقعی که میخواستیم از خانه خارج شویم گفت:امشب گل کاشتین من که واقعا از حضورتون خوشحال شدم .بیشتر به ما سر بزنید،چشمی گفتم و از سامان خداحافظی کردم،وقتی سوار ماشین شدم هنوز سامان و اهورا بیرون ایستاده بودند و منتظر بودند که ما بریم چراغ زدم واسشون و بعد حرکت کردم،ملیکا قیافه ی عجیبی به خودش گرفت بود..

-ملی چته؟

ملیکا همانطور که به روبرو خیره بود جواب داد :هیچی...

-نه، یه چیزیت هست؟کسی بهت حرفی زده؟

ملیکا:نه...میدونی..این اهورا آدم عجیبیه! احساس میکنم،،وای هلی احساس میکنم که عاشقش شدم.

پام روی ترمز گذاشتم ماشین با صدای وحشتناکی ایستاد ملیکا تکانی خورد گفت:چته تو؟

- تو چی گفتی؟

ملیکا:آره احساس میکنم عاشقش شدم.

-ملیکا ازت خواهش میکنم درست فکر کن مطمئنی عاشقش شدی؟

ملیکا:نه نمیدونم ،یه جورایی ازش خوشم اومد .دیدی چطوری دستم را میگرفت و به اینورو اونور سالن میبرد.

-ملیکا دیونه نشو مگه فیلم هندیه با یه بار دیدار عاشق شدی؟شاید به عنوان یه دوست باهات بوده، این که معنی نمیده، خواهش میکنم خوب فکر کن الکی واسه خودت خیال بافی نکن.

ملیکا:اه بابا ولش کن، اصلا یه غلطی کردیم اصلا بی جا میکنه پسرۀ پرو به من نظر داشته باشه دیدی چطوری با همه دخترا میرقصید واه واه واه اون دختررو دیدی چه لباسی پوشیده بود همه جاش معلوم بود.فکر کنم این پسر از اون عیاشاست.
-ااا اینجوری راجع به کسی حرف نزن .الان که داشتی میگفتی عاشقش شدی حالا شد عیاش.

ملیکا:نه بابا چون خیلی جذاب بود خوشم اومد ازش ،اما الان اون حسو ندارم فراموشش کردم. اون کجا من کجا ،من نمیتونم با یه مرد عیاش سر کنم که میره تو بغل این دختر و اون دختر والا به خدا.

زیر چشمی به ملیکا نگاه کردم همینجوری زیر لب داشت غر میزد و بد و بیراه به اهورا میگفت.

-بسه ملیکا ،چقدر غُر میزنی دختر، خسته نشدی،حالا اینارو بیخیال نظرت راجب سامان چیه؟

ملیکا به طرف من برگشت و گفت:وای هلی چقدر بهم میاین، فکرشو بکن تو موی مشکی چشمان آبی سامان چشم و موهاش عسلی بچه هاتان میشن شبیه خارجیا البته اگر چشمای تو موی سامان را به ارث ببرن..

- خدا از زبانت بشنوه.

ملیکا:اوه اوه کی میره این همه راه رو، پس واقعا شدین لیلی و مجنون، البته خودمونیم اما موقعی که داشتی پیانو میزدی سامان نمیدونی چطوری نگاهت میکرد، اصلا حواسش به هیچ کس نبود حتی اهورا هم فهمید..

- وای خیلی بد شد.

ملیکا: نه زیاد هم بد نشد .بذار از حالا همه عروس آینده خانواده اشان را بشناسن.
ملیکا قرار بود شب خانه من بماند واسهٔ همین زود رسیدیم خانه و آمادهٔ خواب شدیم بعد از تعویض لباس به سمت لبتاپم رفتم و با خودم به رختخواب آوردم تا ایمیل هامو چک کنم .یه ایمیل جدید از آبی داشتم به ملیکا گفتم:ملی یه ایمیل جدید از آبی دارم،ملیکا از روی تخت خم شد و گفت:بازش کن ببین چی نوشته،ایمیل را باز کردم:

سلام گل صورتی

امشب بهترین شب عمرم بود کسی را دیدم که آسمان قلبم را با وجودش ستاره باران کرد.

ملیکا:همین؟

- آره خوب همین.

ملیکا:چه مسخره حتی ازت حالت رو هم نپرسید، میگم ازش دفعهٔ بعد بپرس مسنجر داره بریم باهاش چت کنیم بفهمیم کیه ها؟

- نه نمیخواد.

ملیکا:ایش برو بابا توام.

- آ فکر کنم یه امیل دیگه اومد.

ملیکا:از خودش.

- آره

ملیکا:خوب ببین چی نوشته؟

ایمیل دوم را باز کردم:
ببخشید من اینقدر هیجان داشتم که یادم رفت ازت حالت رو بپرسم خوبی؟همه چیز خوبه؟امیدوارم که مثل همیشه خوب و سر حال باشی و همچنین موفق،خدا حافظ.

- خوب اینم از احوال پرسی دیگه چی میگی؟

ملیکا شانه اشو بالا داد و گفت :همینو بگم که خیلی بیکاری من که میگم یکی داره سر کارت میذاره،الانم شبت بخیر، بگیر بخواب اینقدر هم پای این کوفتی نمان کور میشی.

خندیدم گفتم:شب توام بخیر .

آوینا
02-08-2012, 18:43
صبح با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدم .سر درد شدیدی داشتم واسهٔ همین اهمیتی ندادم، چشمانم را بستم و دوباره به خواب رفتم،تازه چشمانم گرم شده بود که با تکان شدیدی بیدار شدم، چشمم را آرام باز کردم ملیکا را دیدم که با قیافه ای هراسان و نگران به من نگاه میکند از جا پریدم و گفتم:چی شده ملیکا ؟

ملیکا با عجله به طرف کمدم رفت مانتویی بیرون کشید به طرفم پرت کرد و گفت :سوال نکن بدو بپوش تو راه بهت میگم.

- ملیکا..ملیکا چی شده؟کسی طوریش شده؟

ملیکا:وای هلی چقدر حرف میزانی بدو فقط..

با عجله لباس پوشیدم شالم را برداشتم و از در بیرون رفتیم. ملیکا ماشین رو روشن کرد و از خانه بیرون رفتیم،در حالی که کمربندمو می بستم گفتم حالا میگی چی شده یا نه؟

ملیکا:صبح یکی از خدمتکارهای خانوم ماندگار زنگ زد،،با بی طاقتی گفتم:خوب..........

ملیکا:نمیذاری که حرف بزنم، گفت مثل اینکه خانوم ماندگار حالش بد شده بردنش بیمارستان هر چی هم به ما زنگ زدن خواب بودیم نفهمیدیم شانس آوردیم من داشتم میرفتم دستشویی که صدای زنگو شنیدم.

چشمامو بستم و به صندلی تکیه دادم گفتم:وای نکنه اتفاقی واسش بیفته؟

ملیکا:نگران نباش توکل به خدا کن.

بعد از ۲۰ دقیقه به بیمارستان مورد نظر رسیدیم .با عجله از ماشین پیاده شدم و به طرف ساختمان دویدم،از اطلاعات بیمارستان فهمیدم که خانم ماندگار را بردند ای س یو .به بخش ای س یو که رسیدیم اهورا را دیدم که سرش را به دیوار تکیه داده با صدای کفش من به طرفم آمد .سلام سرسری کردم و گفتم:چی شده؟چطوری حالش بد شد؟

اهورا سرش را پائین انداخت و گفت: همش تقصیر من بود..تقصیر من بود.

- آخه چرا؟چرا فکر میکنین تقصیر شما بوده؟

اهورا:آخه دیشب بحثمون شد و من از خانه زدم بیرون.با گیجی نگاهش کردم و گفتم:حالا حالش چطوره؟

اهورا:نمیدونم دکتر سکته قلبی تشخیص داد.

همان موقع ملیکا رسید و دوباره همان حرفای تکراری را دوباره گفت.به اهورا نگاه کردم رنگ به چهره نداشت با دلسوزی گفتم:آقا اهورا شما بهتره برین استراحت کنید من ملیکا اینجا هستیم مواظب مامان هستیم.

اهورا سرش را تکان داد گفت:نه، نمیتونم بذارم برم خانوم، اون کسی که آنجاست مادر منه ،،همهٔ زندگی منه نمیتونم ،نه دیگه اینو از من نخواهید لطفاً.

- آخه شما حالتون اصلا خوش نیست، حداقل همینجا یه ذره استراحت کنید. اینجوری ایستاده که نمیشه ،کاری هم از شما بر نمیاد.اهورا جوابی نداد و هیچ حرکتی هم نکرد.

یک ساعتی همینجوری گذشت که در باز شد و دکتر بیرون آمد:من و اهورا همزمان به طرفش رفتیم و در جواب سوال ما راجع به خانوم ماندگار گفت:بچه ها مادرتان اصلا حالش خوب نیست خطر الان رفع شد اما اگر دوباره اینجوری بشه هیچ امیدی به زنده بودنش بهتون نمیدم حالا از من گفتن بود.

اهورا بعد از رفتن دکتر روی صندلی نشست و دستانش را مانند تکیه گاه روی زانوش گذاشت و چشمانش را بست.ملیکا به طرفم آمد و گفت:هلی یک کاری بکن واسهٔ این بیچاره انگار حالش اصلا خوب نیست رنگش مثل گچ سفید شده.

- آخه چی کار میتونم بکنم ،دیدی که بهش گفتم برو خونه استراحت کن گوش نکرد.ملیکا به طرف اهورا رفت کنارش نشست و گفت:آقا اهورا الان مادرتان بیشتر از هر کس به شما احتیاج داره شما هم نمیتونید با این وضع برید پیشش، بیچاره حالش بدتر میشه فکر میکنه چه خبر شده الان باید به فکر بهتر کردن روحیه اش باشید.یه کم مکث کرد و گفت لطف کنید به حرف من گوش کنید برید خونه یه استراحتی بکنید بعد دوباره بیایید بیمارستان. من و هلیا قول میدیم تا شب همینجا باشیم اگر خبری شد بهتون زنگ بزنیم.

اهورا با حالتی متفکر به ملیکا نگاه کرد و گفت:نمیدونم شاید حق با شما باشد.ملیکا نزدیکتر آمد و گفت :مطمئن باشید که این بهترین کار است . خواهش میکنم برید.

اهورا از جاش بلند شد و به ملیکا گفت:روی قول شما حساب میکنم. خواهش میکنم هر اتفاقی افتاد به من زنگ بزنید.

ملیکا:حتما شما برید خیالتون راحت.

اهورا خداحافظی سرسری با من کرد و رفت. به ملیکا نگاه کردم که با نگاهش اهورا را دنبال میکرد.

آوینا
02-08-2012, 18:43
تقریبا ۱ ساعت بعد از رفتن اهورا دکتر، خانوم ماندگار را به بخش انتقال داد ملیکا را به اصرار فرستادم خانه تا کمی استراحت کند نزدیک های ساعت ۵ ،۶ بود که اهورا به موبایلم زنگ زد و من موقعیت را براش توضیح دادم و ازش خواستم که در خانه بماند چون دکتر خانوم ماندگار به من گفت

که احتمالا تا فردا بهوش نیاد به خاطره داروهای بیهوشی که بهش دادن و لازم نیست که همراهی داشته باشد.بعد از قطع تماس به اهورا فکر کردم پسر مغروری بود یعنی ظاهرش که اینطور نشان میداد. خیلی کنجکاو شده بودم راجع به بحثی که با خانوم ماندگار داشت. خیلی دلم میخواست بدونم که قضیه چی بوده؟! با اینکه من اصلا آدم فضولی نبودم اما راجع به این موضوع کنجکاو شده بودم، چی بوده که خانوم ماندگار دوباره حالش بعد شده،بار قبل هم که حالش بد شد بخاطر پسرش بود، حالا این دفعه سرِ چی بود خدا میدونه.

بعد از مطمئن شدن از خانوم ماندگار به سمت خانه حرکت کردم،وقتی به خانه رسیدم نوشتهٔ ملیکا بر روی یخچال توجهم را جلب کرد.نوشته بود که :

سلام هلیا جان

من یه سر میزنم خونه و بعد دوباره میام پیشت .غذا هیچی درست نکن چون مامان یه غذای خوشمزه درست کرده اگر احساس گشنگی زیاد میکنی یه چیزی بخور تهِ دلتو بگیره.

زود میام

قربانت ملیکا



نوشته را از روی یخچال کندم. بیشتر از اینکه گشنه باشم خسته و خواب آلود بودم. قرصی خوردم و بخواب رفتم.وقتی بیدار شدم از سر و صدایی که از توی آشپزخونه میامد، فهمیدم که ملیکا آمده. همیشه یک کلید زیر گلدون بزرگی که در خانه بود میذاشتم واسه مواقعی ضروری، ملیکا هم با اون کلید درو باز کرده بود.با بدنی کوفته از روی تختم بلند شدم و از اتاق بیرون زدم وقتی به آشپزخونه رسیدم ملیکا را دیدم که میز را با سلیقه چیده و مشغول همزدن چیزی است.

ملیکا با دیدنم سلام بلندی داد و گفت :بابا به خانم ماندگار داروی بیهوشی زدند، تو بیهوش شدی؟

لبخندی زدم و در حالی که صندلی را از توی میز بیرون میکشیدم گفتم:سلام ، خیلی خسته بودم، دیشب هم دیر وقت بود که خوابم برد امروز صبح هم که نشد بخوابم، واسه همین هم سر درد داشتم هم اینکه تمام بدنم درد میکرد،تو داری چی کار میکنی؟

ملیکا:هیچی غذاها رو گرم کردم الانم دارم یه کیک درست میکنم واسه اون بچه؛ سوگند وقتی تو خواب بودی بهش زنگ زدم دیدم خیلی بی قراری میکنه بهش قول دادم بعد از اینکه تو از خواب بیدار شدی بریم خونشون.

موشکافانه ملیکا رو زیر نظر گرفتم جدیداً کارهای عجیب غریبی میکرد،واسهٔ همین گفتم:ملی جدیداً مشکوک میزنی؟

ملیکا:چطور؟

- یادمه همیشه تا اسمِ کار و پخت و پز میامد تو در میرفتی حالا چی شد؟

لبخندی زد گفت:چیه ؟چشم نداری ببینی دارم کدبانو میشم،ابرویی بالا انداختم و گفتم:کدبانو؟نه والا ما که بخیل نیستم. راستی گفتی زنگ زدی به سوگند واسه چی زنگ زدی؟

ملیکا:همینجوری تا حالی ازش بپرسم؟ببینم احتیاج به چیزی دارن یا نه؟

- آهان پس نگران سوگند بودی!!!

ملیکا با تعجب گفت:آره پس فکر کردی نگران کیم؟

- نمیدونم چرا فکر کردم نگران دایی سوگندی.

ملیکا:هلیا!

- ای بابا چیه؟آخه امروز صبح دیدم رفتی تو نخ طرف، هی میگی این بِره استراحت کنه و اینا گفتم شاید....

وسط حرفم پرید و گفت:اشتباه فکر کردی و در همان زمان پشتش را کرد به من که مطمئن شدم خبرایی و از من قایم میکنه اما دیگه ادامه اش ندادم.

مامانِ ملیکا فسنجان خوشمزهه ای پخته بود .بعد از خوردن شام آماده شدیم که بریم خونهٔ خانوم ماندگار.در راه ملیکا خیلی ساکت بود. خیلی دلم میخواد بدونم چه اتفاقی افتاده که اینجوری ملیکا عوض شده،دیگه از اون ملیکای تنبل شادو سرحال خبری نبود.

بعد از ۱۰ دقیقه به خانهٔ ماندگار رسیدیم وقتی زنگ را زدیم ،همان موقع در باز شد.

به سمت ساختمان راه افتادیم که سوگند را دیدم از ساختمان بیرون آمد و به طرف ما دوید وقتی به من رسید خودشو پرت کرد تو بغلم گفت:خاله جون اینقدر دلم تنگ شده بود برات که نگو،از لحنش من و ملیکا خندمون گرفت .بوسیدمش و گفتم:ای شیطون بلا ،اولا سلام به روی ماهت ،دوما ما که دیشب پیش هم بودیم.خنده ای کرد و گفت:منظور من از صبح تا حالا بود.و به طرف ملیکا رفت ملیکا هم بوسیدش و به طرف ساختمان رفتیم.

بعد از دقایقی که از ورودمان میگذشت ملیکا سرش را به اطراف چرخاند و گفت:خاله جون پس دایی کجاست؟زیر چشمی به ملیکا نگاه کردم سوگند گفت:خوابیده خاله، برم بیدارش کنم؟

- نه نمیخواد خودش بیدار شد!این صدای اهورا بود که از پله ها پائین میامد.به طرف من آمد خوش آمدی گفت و نشست من به وضوح دیدم که ملیکا با دیدن اهورا رنگ باخت.
در دلم گفتم:ای ملیکای مارمولک، واسه من تریپ مثبت میای دارم برات!با صدای اهورا به خودم آمدم.
اهورا:هلیا خانوم واقعا شرمند هستم افتادین زحمت.
با تعجب گفتم:بابت؟
اهورا:بابت همه چیز .هم اینکه مواظب مامان بودین هم بابت این کیک که زحمتش را کشیدی!لبخندی زدم و گفتم :بابت مامان باید بگم مامان منم هست ،وظیفهٔ هر دختری که مواظب مادرش
باشه. اما بابت این کیک من زحمتشو نکشیدم ملیکا درستش کرده.اهورا ابرویی بالا انداخت و لبخندی که به نظرم شبیه پوزخند بود زد و گفت:اه پس حسابی خوردن داره!رو به سوگند گفت:از خاله ها تشکر کردی؟
سوگند به طرف من آمد و بوسه ای روی گونه ام زد و گفت:مرسی خاله و همین کارو با ملیکا کرد.

به آشپزخان رفتم تا چاقو بیارم کیک را ببُرم. صدای ملیکا را شنیدم که شروع به صحبت کرده بود .بعد از آوردن ظرفها کیک را بردیم و واسهٔ هر کس تکه ای گذاشتم به جز خودم ،چون اصلا میل نداشتم.اهورا رو به من گفت:پس خودتون؟

- نه من الان شام خوردم اصلا میل ندارم.

اهورا:اما حیفه از این کیک نخورید خیلی مخصوصه.
- چطور؟
اهورا:به خاطره اینکه ملیکا خانم زحمتش را کشیدن هم اینکه مخصوص واسهٔ ما درست کرده.
لبخندی زدم ،تشکری کردم و گفتم:اینکه بله... اما من واقعا الان میل ندارم.

اهورا نگاهی به سر تا پام انداخت و گفت:هیکلتون هم خیلی خوبه که بگم رژیم دارید در هر صورت هر جور میلتونه،از نگاهش خوشم نیومد ، با اینکه بهش نمیامد که هیز باشه ،اما از نگاهش بدم آمد. نگاهی به ملیکا انداختم که قرمز شده بود. نمیدونم از عصبانیت قرمز بود یا از خجالت درست نمیتونستم تشخیص بدم.

آوینا
02-08-2012, 18:43
نمیدونستم چه اتفاقی داره میفته. خیلی گیج بودم. برخورد ملیکا یک دفعه همه چیز را زیرو رو کرد،بذار خوب فکر کنم که راجع به چی حرف میزدیم؟ آهان راجع به رژیم و کیک ملیکا.

بعد از اون به صورت ملیکا دقت کردم، فهمیدم از چیزی ناراحته .اما نمیدونستم اون چیز شاید من باشم یا برخورد اهورا..اهورا به من گفت که اصلا فکر رژیم نکنم.چون هیکلم خیلی خوبه و اگر تکان بخورد شاید جذابیتی که الان داره رو از دست بده من که خیلی حساس تر از ملیکا هستم فهمیدم که این حرفو از روی قصد و غرضی نگفته و اصلا از این حرفش ناراحت نشدم .اما ملیکا خیلی اخم کرده بود و یه دفعه قصد رفتن کرد. میدونستم که اصرار بی فایده است، واسه همین هیچ اصراری به ماندن نکردم از اهورا خداحافظی کردم و گفتم که فردا میام بیمارستان.

با این که سوگند از رفتن ما ناراضی بود اما نماندیم و با هر ترفندی بود راضیش کردیم که بریم بعد ببریمش پارک.

وقتی در ماشین نشستیم رو به ملیکا گفتم:چته تو یه دفعه جن میگردت؟این چه برخوردی بود که داشتی؟

ملیکا نفسهای عمیقی میکشید و گفت:پسرهٔ بی شعور مامانش گوشهٔ بیمارستان افتاده اینجا از هیکل این و اون تعریف میکنه،با چشمانی باز نگاهش کردم و گفتم:

ملیکا این و اون یعنی چی؟بنده خدا مگه چی گفت؟

ملیکا:مثل اینکه توام بدت نیومد آره چرا باید بدت بیاد.

با تاسف نگاهش کردم و گفتم:ملیکا تو راجع به من چی فکری میکنی .واقعا واسه خودم متأسفم .اصلا فکر نمیکردم اینجوری راجع به من فکر کنی.

یه دفعه ملیکا زد زیر گریه و بغلم کرد و گفت:ببخشید هلیا جون غلط کردم.

لبخندی زدم تو چشمش خیره شدم و گفتم:خیلی دوستش داری؟

ملیکا:نمیدونم دوستش دارم اما دلیلشو نمیدونم..هلیا خیلی سعی کردم این احساسو نداشته باشم اما نمیتونم وقتی اسمش میاد دلم میلرزه وقتی میبینمش قلبم به شدت میزنه.

آروم زدم تو سرش گفتم:خره، عاشق شدی؟

ملیکا یه دفعه تو چشمم بُراق شد و گفت:نه.نه نمیخوام هلیا تورو خدا کمکم کن فراموشش کنم من دوست ندارم عاشق بشم.

-مگه دست خودته ،دیگه شدی یا باید ادامه بدی یا باید قیدشو بزنی.

ملیکا دستش را به صورتش مالید و گفت:نمیدونم اما تنها چیزی که میدونم اینه که نمیخوام عاشق باشم مگر اینکه...

- مگر اینکه چی؟

ملیکا:مگر اینکه اون هم همین حس را نسبت به من داشته باشه ،در اون صورت جونم هم بهش میدم.دستم را روی گونش گذاشتم و گفتم:عزیزم مگه میشه کسی از این چهرهٔ ملوس و جذاب تو بیخیال رد بشه . بعد با حالتی که از این فضا درس بگیرم گفتم:مگر ندیدی چقدر از کیکت تعریف کرد زورکی میخواست بکنه تو حلق من.

خنده ای کرد و گفت:آره. یعنی تو میگی...

- نمیدونم ملیکا جان ،واقعیتو بخوای نمیدونم .اما امیدوار باش چشمکی زدم و بعد ماشین را روشن کردم و رفتم.

صبح روز بعد به اتفاق ملیکا به بیمارستان رفتیم .خانوم ماندگار را در سلامت کامل دیدم فقط مقداری رنگش پریده بود که آن هم بخاطر ضعف شدیدی که داشت بود.

دکتر به ما گفت که فردا صبح مرخصه و میتونیم ببریمیش خونه اما خانوم ماندگار اصرار شدید داشت که همان روز مرخص شود در آخر خانوم ماندگار پیروز شد.

و دکتر اجازه مرخصی داد. ولی شرط گذاشت که حق جنب و جوش زیاد و هیجان را ندارد.

بعد از آوردن خانوم ماندگار به خانه سرایدر خانه گوسفندی جلوی پای خانوم ماندگار کشت و من طبق معمول با دیدن این صحنه حالم منقلب شد اما بخاطرخانوم ماندگار به روی خودم نیاوردم.

چند روز از آوردن خانوم ماندگار به خانه گذشته بود و من طبقه معمول در خانهٔ ماندگار مشغول آموزش ویولون به سوگند بودم که اهورا وارد سالن شد و گفت لطف کنید بعد از اتمام کلاس تشریف بیارید در آن سالن، میخوام راجع به موضوعی باهات حرف بزنم.چشمی گفتم و از سالن بیرون رفت.خیلی دلم میخواست بدونم راجع به چه چیزی میخواهد با من صحبت کند..نکنه ملیکا،نکنه میخواد از ملیکا خواستگاری کنه،،خوب بکنه واسه چی با من میخواد حرف بزنه؟ آهان حتما گفته من دوستشم راحتتر میتونم بهش بگم با صدای سوگند دست از فکر کردن برداشتم.

یک ساعتِ ماندهٔ کلاس را هم تمام کردم و به اتفاق سوگند به سالنی که اهورا گفته بود رفتیم،که دیدم خانوم ماندگار و اهورا در کنار هم مشغول خوردن چای هستن و با دیدن من برخاستن، خواهش کردم که بنشینند،خانوم ماندگار شروع به حرف زدن کرد:خوب گلم خوبی؟سوگند چه جوری پیش میره؟

دستی بر روی موهای سوگند که در کنارم نشست بود کشیدم و گفتم:عالی.

خانوم ماندگار نگاهی با محبت به سوگند انداخت و گفت:آفرین..

و دوباره شروع به صحبت کرد و گفت:عزیزم این هفته وقت داری یا اینکه سرت شلوغ؟

با تعجب گفتم:نه کار خاصی جز کلاسهای سوگند ندارم چطور؟

این دفعه اهورا گفت:خوب ما تصمیم گرفتیم واسهٔ یک هفته بریم شمال هم واسهٔ روحیه مامان خوبه هم اینکه تفریحیه و من میخواستم از شما خواهش کنم که همراه ما به شمال بیایید.

- من؟

خانوم ماندگار:بله عزیزم مشکلی هست؟

- نه اصلا آخه من نمیخوام مزاحمتون بشم.

خانوم ماندگار:نه عزیزم اصلا مزاحم نیستی .خواهش میکنم نه نیار، یک هفته بیشتر نیست حیفه هوا به این خوبی را از دست بدیم.

در معذورات قرار گرفته بودم از یک طرف خانم ماندگار از یک طرفی سوگند که با اصرار خاله خواهش میکنم من را در امان نذاشتن و در آخر گفتم:باشه .
یک دفعه یاد ملیکا افتادم به خانوم ماندگار گفتم:ببخشید اما یه خواهشی داشتم بدون رودربایستی بهم بگید فقط.

خانوم ماندگار :بگو عزیزم ؟

با مِن مِن گفتم:اگر از نظر شما اشکال نداره..اهورا حرفمو قطع کرد و گفت:شما میتونید هر کسی که دلتون میخواد همراهتون بیارید اصلا مشکلی نیست مگر نه مامان؟

خانوم ماندگار گفت:بله عزیزم حتما اما درخواست تو چی بود؟

با حیرت به اهورا نگاه کردم ،از کجا فهمید میخوام راجع به این موضوع حرف بزنم .واسهٔ همین گفتم:خیلی ممنون راستش میخواستم خواهش کنم که ملیکا هم با خودم بیارم که آقا اهورا زحمتشو کشیدن و گفتن.

خانوم ماندگار خندید و گفت:این عادت اهورا است که فکرارو میخونه اما راجع به ملیکا آره عزیزم حتما حتی تو اگر نمیگفتی من ازت میخواستم بیاریش.

تشکری کردم،دوباره اهورا شروع به حرف زدن کرد:ما فردا صبح میخوایم بریم. شما مشکلی با این موضوع ندارید؟

- نه اصلا. خیلی هم خوبه فقط چه ساعتی و کجا باید بیام؟

اهورا:همینجا ساعت ۹ اینجا باشید.

- باشه حتما،خوب اگر کاری ندارید من رفع زحمت کنم؟

خانوم ماندگار:چه خبره عزیزم ،تازه ساعت ۷هفته بودی حالا.
- مرسی مامان جان باید برم کمی کار دارم و باید به ملیکا هم خبر بدم مزاحم نمیشم.

خانوم ماندگار:هرجور راحتی،از جا بر خواستم صورتشو بوسیم و با اهورا خداحافظی کردم و از خانه بیرون آمدم.

تا رسیدم خونه به ملیکا زنگ زدم.

ملیکا:الو...

- الو ملی سلام.

ملیکا:سلام چطوری هلی؟

- قربونت ،خوبم.

ملیکا:چیه کبکت دیجیتال میخونه؟

- اگر به تو هم بگم کبکت بندری میزنه دیجیتال که سهله .

ملیکا:جون ملی بگو چی شده؟

- فردا ساعت ۹ صبح میریم شمال با خانوم ماندگار اینا...

ملیکا با صدای غمزده گفت:خوش بحالت .کوفتت بشه.

خنده ای کردم و گفتم:مثل اینکه متوجه نشدی چی شد.توام باید بیای.

جیغ ملیکا گوشمو کر کرد و بعد صدای خوشحالش رو شنیدم:دروغ که نمیگی؟

- نه بیشعور، مگه من دروغ گو هستم.

ملیکا خنده ای کرد :قربونت برم من که خیلی گلی.

-حالا وسایلتو به اندازه یه هفته جمع کن و شب بیا اینجا صبح باید بریم خونهٔ ماندگار.

ملیکا:باشه باشه من تا ۲، ۳ ساعت دیگه میام. راستی غذا نپز میخوام پیتزا بخرم بیارم.

-خیلی خوب باشه می بینمت.

گوشی را که گذاشتم فکر کردم اگر این دختر پر انرژی نبود من الان شده بودم مثل خانوم هاویشام.از فکرم خندم گرفت و با خودم گفتم:بلند شم وسایلمو جمع کنم که اگر این

ملیکا بیاد نمیذاره به کارم برسم.

آوینا
02-08-2012, 18:43
در حال جمع کردن وسایلم بودم که صدای زنگ در آمد. به تصویر توی آیفون نگاه کردم و از دیدن ملیکا با اون همه وسایل که آورده بود خندم گرفت زیر لب گفتم: خوبه بهش گفتم به اندازهٔ یک هفته..دکمۀ در را فشار دادم و ملیکا داخل شد.وقتی به داخل ساختمان آمد نگاه منو دید با تعجب نگاهم کرد و گفت:چیه؟

سرمو تکان دادم و گفتم:خوبه بهت گفتم به اندازۀ یک هفته. برداشتی تمام وسایل خونه رو آوردی؟

ملیکا:نه خیر وسایلم که کمه، چیه نکنه انتظار داری با یه دست بلوز شلوار بیام ،و بعد با هیجان خاص خودش گفت: یه لباسایی آوردم اونجا بپوشم کم نیارم جلو اهورا آخه بیشرف گونی هم میپوشه بازم خوشتیپ ترینه.

از طرز حرف زدنش خندم گرفت. واسهٔ همین چشم غُره ایی بهش رفتم و گفتم:ملیکا مواظب رفتارت باشیا ،اگر یه ذره بهت توجه کرد سریع خودتو ولو نکنیا.اون چندین سال توی کشور آزاد زندگی کرده ، بخواهی نخواهی اخلاقش مثل اونا شده پس مواظب باش.

ملیکا مثل سربازا احترام داد و گفت :چشم قربان.

خندیدم و گفتم:خوبه ،حالا بیا کمکم لباسامو جمع کنم.

همانطوری که به طرف اتاقم میرفتیم گفت:اوه تو هنوز جمع نکردی؟

-چرا اما بعضیاشن مونده میخوام یه دفعه چیزی یادم نره.

ملیکا:خیلی خوب.

شروع کردم به تا کردن لباسها در چمدان که ملیکا گفت:وای هلیا از این لباسا نیار تورو خدا دو سهع دست لباس درست حسابی بیار.

- ملیکا مگه اینا چشونه خیلیم قشنگن.

ملیکا:آره قشنگن اما به درد مسافرت درکنار آدمای مثل اونا نمیخورن بابا تو این همه لباس با مارک معروف داری از اونا بیار.

- باشه بابا، حالا انگار بنده خداها میان ببینن مارک لباس من چیه.

ملیکا:حالا از ما گفتن بود. اصلا شاید تنها اونا نباشن کسایی دیگه هم باهاشون باشن بالاخره تو باید لباس درست حسابی پیش اونا داشته باشی.

- آره خوب گذاشتم کنار اما دیگه تو هم شلوغش نکن.

ملیکا:میگم هلی؟

- باز چیه؟

ملیکا:کاشکی..هیچی ولش کن.

- نه بگو.

ملیکا:آخه میترسم باز به تیریش قبات بر بخوره.

- نه بگو جا خالی میدم .

ملیکا:کاشکی سامان هم باهاشون بیاد.

با شنیدن اسم سامان قلبم ریخت تو این چند روز اصلا یادم بهش نبود لبخندی زدم رو به ملیکا گفتم:تو که حسابی خوش بحالت شده بعد با لحنی شیطنت آمیز گفتم:از یه طرف اهورا ..دریا،،خلاصه عشق و حال.

ملیکا ذوق زده خنده ای از ته دل کرد و گفت:آره.

تقریبا ۲ ساعت جمع کردن وسایلم طول کشید بعد از خوردن شام به همراه ملیکا به خواب رفتیم.

صبح تقریبا ساعت ۷:۳۰ از خواب بیدار شدیم و با عجله صبحانه خوردیم،و شروع کردیم به آماده شدن .ملیکا مانتوی سفید با روسری صورتی پوشید آرایش کمرنگی کرد که خیلی بهش میامد
و من هم خواستم مانتوی سبزی بپوشم که با مخالفت ملیکا مواجه شدم.

ملیکا:نه تورو خدا اینو نپوش نه اینکه بهت نمیاد اما من از این خوشم نمیاد.

- تو خوشت نمیاد من خوشم میاد.

ملیکا:به خاطره من یه چیز دیگه بپوش،،و با لحنی التماسی گفت:خواهش میکنم.

-خیلی خوب! چی بپوشم؟

ملیکا از بین مانتوهام یه مانتوی مشکی در آورد و گفت:این خیلی بهت میاد.مانت.ی انتخابی ملیکا مانتویی مشکی و چسبی بود که آستینیش تا روی آرنجم میامد. خودم هم از این مانتو خوشم میامد .واسهٔ همین بدون حرف با شلوار جین که داشتم پوشیدم و شال آبی نفتی بر سرم کردم.

ملیکا با دیدن من گفت:کوفتت بشه خیلی خوشگل شدی. فقط کمی آرایش کن که پف چشمات معلوم نباشه.

- ملیکا !بسه بابا، اول صبحی کی آرایش میکنه که من بکنم.

ملیکا:من .مگر نمی بینی خوشگل شدم ،ناناز شدم .

خنده ای کردم گفتم:باشه بابا غُر نزن.آرایش کمرنگی کردم که فقط صورتم از بی روحی در بیاد.

ساعت نزدیک ۸:۳۰ بود از خانه به طرف خانهٔ خانوم ماندگار بیرون رفتیم.۲۰ دقیقه بعد دم در خانه بودیم زنگ را فشار دادم که دیدم کسی در را باز کرد با تعجب نگاهی به شخصی که در را باز کرد

انداختیم، کسی نبود جز سامان.با تعجب بهش نگاه کردم لبخندی زد و گفت:سلام صبح بخیر، بفرمائید تو خانمها .موقع وارد شدن به داخل خانه سامان با چشمش من را دنبال میکرد
.
لبخندی زدم و وارد شدیم.با تعجب دیدم ۵، ۶ تا ماشین در پارکینگ هستن نگاهمون به سمت سامان برگشت و گفت:نکنه فکر کردید خودتون تنها میرید؟اگر اینجوری فکر کردید باید بگم متأسفم چون من با خانواده و همینطور چندتا از فامیلهای دور آشنا هم حضور دارن.بعضیاشون را میشناسید حالا بفرمایید تو، خودتون ملاحظه میکنید.

با ملیکا و سامان داخل ساختمان شدیم و چی دیدیم! همه خانمها آرایش کرده حضور داشتن. ملیکا با ارنجش ضربهای به پهلویم زد و گفتم:چته؟

ملیکا با چشمش خانمها را نشان داد و گفت:به حرفم رسیدی؟ از حرف ملیکا خندم گرفت. بنده خدا راست میگفتا فکر کن با اون قیافه میآمدم بین اینها .
سلامی کردیم بعضیی از آنهارو میشناختم اما چندتایی از خانواده هارو نمیشناختم .از بین آنها با خانواده آقای فرمند که خیلی سرد و خشک بودن اشنا شدم. آنها دو دختر به نامهای نازنین و نادیا که از من بزرگتر بودن داشتن که با نگاهی خیلی بد به من و ملیکا نگاه میکردن.

و بعد به طرف مامان که کنار آقا ارسطو نشسته بود رفتم. بوسه ای بر روی گونه اش زدم، با آقا ارسطو دست دادم و در کنار آنها نشستیم.بعد از دقایقی اهورا به جمع ما پیوست ملیکا از دیدن اهورا دستپاچه شد،و سرخ شد و این کارش باعث شد که خندۀ من را در بیارد.نگاه شخصی را بر روی خودم احساس میکردم. سرم را چرخاندم و سامان را دیدم با نگاه مرموزی چشم به من دوخته و لبخندی بر لب دارد .وقتی نگاه من را متوجهٔ خودش دید سرش را به علامت احترام تکان داد.

حاضرین اعلام حرکت کردن دادن و همه به بیرون از ساختمان رفتیم.همهٔ ماشیهنا سرنشین داشت جز ماشین من که با آمدن سارا و سارینا تکمیل شد با اینکه در ماشین آنها جا بود اما خواستن بیان تا تنها نباشیم.

سامان هم با ماشین خودش آمد و سرنشین هایش همه پسر بودن تنها دختری که در ماشینش بود مهسا دختر خاله اش بود که جلو کنار سامان قرار گرفت بود،با دیدن آن دو چیزی در قلبم فرو ریخت اما به روی خودم نیاوردم،سارینا مثل ملیکا طبع شوخی داشت و از من خواست ضبط را روشن کنم.

آهنگ شادی که از ضبط ماشین ما شنیده میشد باعث شد دخترا شروع به دست زدن کنند .ملیکا وقتی وارد جاده چالوس شدیم صدای آهنگ را بیشتر کرد .ماشین سامان از ما سبقت گرفت. سامان نگاهی به من انداخت ابرویی بالا داد و پسرا در ماشین شروع به هوو کشیدن کردن.

در دل خندیدم گفتم باشه آقا سامان دارم برات،دوباره سامان ماشینش را با ما میزان کرد و دوباره سبقت گرفت با این کار باعث شد دخترا ابراز ناراحتی بکنند و از من بخواهند که از سامان سبقت بگیرم.عینک افتابیم را بر چشم زدم ماشین را با سامان میزان کردم نگاهی بهش کردم لبخند زدم

و یک دفعه سرعت گرفتم با این کارم صدای بقیهٔ ماشینهای همراه در آمد خوشبختانه جاده خلوت بود و تنها ماشینهای ما بود که در جاده وجود داشت واسه همین کارم راحت تر شده بود ماشین سامان را از دور دیدم و راهش را بستم،سامان سعی میکرد راه بگیرد اما من نمیذاشتم در همین حین که راه سامان را میبستم.

ماشین مشکی میتسوبشی مدل بالایی از کنارم رد با تعجب بهش نگاه کردم. وقتی به ماشین مشکی رسیدم با تعجب اهورا را دیدم که عینک آفتابی زده و به من با لبخند نگاه میکند. بعد از سامان نوبت اهورا بود که از رو ببرمش واسهٔ همین کلکی زدم سرعت ماشین را کم کردم و ماشینم با ماشین سامان در یک سرعت بود.

اهورا سرعتش را پائین آورد و موقعی که به ماشین من رسید گفت:میبینم که عقب نشینی کردی؟ لبخند پر شیطنتی زدم و پایم را روی گاز گذاشتم گفتم:عمراً و مثل برق از کنارش رد شدم از قیافه ای که اهورا پیدا کرده بود خندم گرفت.بعد از دقایقی ماشین آقا ارسطو را دیدم که با زدن چراغ بهم فهموند که دیگه اینکارو نکنم.

بعد از ساعتی در حالی که ماشین اهورا و سامان در دو طرفم قرار داشت متوجهٔ صدای اهورا شدم که قصد گفتن مطلبی داشت شیشه را کامل پائین آوردم که گفت:اینجا یه رستوران هست بزنید کنار استراحتی بکنیم.

به سامان هم همین را انتقال دادم و بعد از دقایقی در کنار رستورانی توقف کردیم.

از ماشین که پیاده شدم اهورا با خواند کنارم آمد و گفت :به خانوم شوماخر.
خنده ای کردم ادامه داد:واقعا دست فرمون خوبی دارید اما مطمئن باشید اگر بخاطر سر نشینان در ماشینها نبود جای شما اون ته ته بود.

با لحنی پر از خنده گفتم:واقعا؟ سرشو تکان داد و گفت:شک ندارم.
سرمو کج کردم و گفتم:واسهٔ گفتن این حرف زود است .میخواست حرفی بزنه که سامان به کنارمان آمد و گفت:دایی جان خانمها همیشه این موقع این حرفو میزنن .اما واقعیتش رو بگم واقعا لذت بردم.رانندگیتونم مثل بقیه چیزاتون عالیه.

در چشمان سامان نگاه کردم:لبخندی زدم و تشکر کردم. اهورا دستش را به طرف رستوران گرفت و گفت بفرمایید.

آوینا
02-08-2012, 18:45
در رستوران اینقدر بچه ها سر صدا کردن که مدیر رستوررن آمد و به همه اخطار داد .در این میان نگاهم به طرف خانوم ماندگار کشید که چقدر خوشحال و سر حال بود. واقعا این مسافرت واسش احتیاج بود با اینکه هنوز به مقصد نرسیده بودیم اما همین شلوغ کاریهای بچه ها کلی تاثیر گذار بود.

بعد از خوردن کیک و چایی از رستوران بیرون آمدیم و به راه ادامه دادیم ۲ ساعت بعد به ویلای خانوم ماندگار رسیدیم.ساختمان ویلا بسیار زیبا بود با اینکه به سبک قدیمی بود اما بسیار زیبا بود.همگی بعد از بردن وسایل به داخل ویلا شروع به تقسیم اتاقها کردیم کلا ۶ تا اتاق بزرگ وجود داشت که یکیشان را خانوم ماندگار و سوگند به همراه لیلا خانوم برداشتن ،اتاقی که ما در آن مستقر بودیم اتاقی رو به باغ و بسیار زیبا بود ملیکا،سارینا،سارا با من در یک اتاق بودن ،من از جمع خوشم میامد چون با آوا ،سارینا مثل هم بودیم و خیلی زود صمیمی شدیم.

بقیه خانمها در اتاقهای دیگه مستقر شدن و قرار بر این شد که آقایان در پذیرایی بخوابند چون پذیراییه بسیار بزرگ و جادارای داشت.بعد از جا به جا کردن وسایل به اتاقها ،به پیشنهاد آقا ارسطو به رستورانی رفیتم و در آنجا ناهار خوردیم. در راه برگشت از رستوران به دخترا گفتم که قصد قدم زدن در ساحل را دارم و آنها هم با خوشحالی همراهیم کردن،بنابراین از خانواده به این قصد جدا شدیم.همانطوری که قدم میزدیم ملیکا هم با لطیفه و شعر خوندن مسخره اش مارو به خند ه مینداخت.روی شنها گوش ماهی زیبایی دیدم روی آن خم شدم و همانطوری که برش میداشتم به بچه ها گفتم وای بچه ها چقدر این خوشگله .

گوش ماهی به شکل مخروط بود سفید و مشکی بود.همانطوری که شن هارو از رویش پاک میکردم صدایی شنیدم که گفت:خوشگله اما نه به خوشگلی تو،سرم را که چرخاندم صورت مهربان سامان را دیدم که با لبخند به من چشم دوخته از طرز نگاهش خجالت کشیدم و سرم را پائین انداختم که گفت:اونی که باید خجالت بکشه اینه نه تو.

لبخندی زدم که گفت:میدونی چرا دریا پر از آبه؟ با تعجب نگاهش کردم ابرویی بالا انداخت و گفت:چون تورو دید از خجالتش آب شد،خندیدم و گفتم:حالا هر کی نگه میگه داره با کی حرف میزنه که ازش تعریف میکنه؟هرچقدر هم صورت آدم زیبا باشه به اندازهٔ زیبایی این دریا نمیشه . میبینی چقدر خوشرنگه.
نگاهی بهش انداخت و گفت: درسته اما این حرف به درد کسی میخوره که خودش ۲تا دریا زیبا در صورتش نداشته باشه و با انگشتش اشاره به چشمانم کرد.

لبخندی زد و گفت:میخوام یه چیزی بگم به کسی نگو .سرمو تکان دادم که گفت:من این دریا را بیشتر از این دریا دوست دارم و دوباره با انگشتت به چشمانم اشاره کرد.لبخندی زدم سرمو پائین انداختم که گفت:حالا نمیخواد زیاد خجالت بکشی میدونم توهم ۲تا گوی عسلی منو دوست داری مگه نه؟خندیدم که گفت:راست میگم مگه نه؟

نگاهش کردم و سرمو به علامت بله تکان دادم .سرشو کنار گوشم آورد و گفت:عاشقتم! با این حرفش خون به صورتم دوید. هیچ وقت سامان با این صراحت به عشقش اعتراف نکرده بود .همیشه با نگاهش، با حرفش منو دیوونه میکرد،اصلا حواسم نبود که من همینطور بهش خیر ه ماندم که با صدای تیز دختری به خودم آمدم مهسا بود به قول ملیکا لولو سرخرمن مهسا نگاهی به من انداخت و به سامان گفت:تو اینجایی، من نیم ساعته دارم دنبالت میگردم،دوباره به من نگاه کرد و به سامان نگاه کرد صورتش از عصبانیت قرمز شد،وقتی دید سامان هیچ حرکتی نشان نمی دهد به شدت بازویش را تکان داد و گفت:سامان با توام.

سامان که انگار از خواب پریده تکانی خورد و گفت: چیه ! چرا جیغ میزنی؟

مهسا:چرا جیغ میزنم ؟!تو نیم ساعت منو اونجا کاشتی، الان اینجا پیدات میکنم هر چی بهت حرف میزنم جواب نمیدی. بعد میگی چرا جیغ میزنم،نگاهی به سامان انداختم و رو به مهسا کردم گفتم:ببخشید مهسا جان من آقا سامان را به حرف گرفتم.

نگاهی از عصبانیت به من انداخت و با لحن خیلی بدی به من گفت:تو یکی حرف نزن که همش زیر سر توئه.

سامان تشری بهش زد و گفت:مهسا این چه طرز حرف زدنه.

مهسا :سامان به خاطر این دختر سر من داد میزنی و با گریه و قهر به طرف ویلا رفت .میخواستم که برم دنبالش سامان دستش رو جلوم گرفت و گفت:ولش کن، زیادی لوس شده تو واسه چی عذر خواهی کردی تقصیر تو که نبود.

- نه، آخه ..

سامان:آخه نداره ،الانم بیا برگردیم ویلا تا این زیر اب من را نزده و با صدای بلندی به ملیکا اینا که اونورتر بودن گفت برگردین.
ویلا وقتی وارد ویلا شدیم صورت مهسا خیس از اشک بود و کنار مادرش؛ بتی خانوم نشسته بود و با چشمانی از حلقه در آمده من را نگاه میکردن که با سامان وارد شدیم.

یکی از پسرا که اسمش اشکان بود به شوخی به سامان گفت:سامان جان تو که میخواستی بری تفریح یه ندایی هم به ما میدادی چیزی ازت کم نمیشدا

سامان لبخندی زد و گفت:نرفتم تفریح ،دیدم دخترا تنها کنار آب هستن رفتم بهشون بگم که زود برگردن چون اینورا خلوت و خطرناکه و به اشاره به طرف پنجره گفت آهان ایناهاشن دارن میان.

به اشارهای خانوم ماندگار به کنارش رفتم و روی مبل در کنارش نشستم لبخندی زد بهم و گفت:خوش گذشت با مهربانی گفت:بله خیلی جاتون خالی بود.

۲ ۳ روز اول خیلی خوش گذشت به طوری که هیچکدام از ما احساس خستگی در طول روز نمیکردیم،در روز چهارم به اتفاق جمع برای پیکنیک به منطقه ای در جنگل رفتیم که چشم اندازه بسیار زیبایی داشت،دور تا دور درختهای بلند کاج و میوه وجود داشت. مهسا و دختران آقای فرمند برای گردش در اطراف رفتن.نگاهی به آقا ارسطو که خودش اینجارو پیشنهاد داده بود گفتم:صدای آب میاد اینجا نزدیک دریا است؟

آقا ارسطو:آره اینجا آب رد میشه البته رودخانه است که به دریا میریزه وگرنه دریا اونور.سرم را تکان دادم و گفتم:در هر صورت جای خیلی قشنگیه. آدم دلش میخواد همینجا زندگی کنه.

خانوم ماندگار گفت:آره واقعا هوای اینجارو هیچ جای دنیا نداره.
ملیکا به کنارم آمد و گفت میخواهند با همراه سارینا برن این اطرفو بگردن و من هم باهاشون رفتم.

ملیکا اداهای مسخره ایی از خودش در میاورد که باعث خندۀ من و سارینا شده بود. نزدیک رودخانه که رسیدیم مهسا اینا را آنجا دیدیم .به کنار آب رفتم البته رودخانه ارتفاع تقریبا زیادی با آنجایی که ما ایستاده بودیم داشت تقریبا میشه گفت آنجایی که ما بودیم مثل تپه ای بود و نمیشد به آب دسترسی داشته باشیم،ملیکا چیزی را برای ما داشت تعریف میکرد که صدای خندۀ مهسا اینا بلند شد به سمت آنها نگاه کردم و دیدم که دارن همدیگر را به طرف آب هل میدن البته به شوخیۀ این کاملا معلوم بود به طرف ملیکا برگشتم و قصد برگشت داشتیم که صدای جیغی آمد به طرف مهسا اینا نگاه کردم و دیدم مهسا نیست و دخترهای آقای فرمند وحشت زده به آب نگاه میکنن و جیغ میکشن به طرف آنها دویدیم و دیدیم مهسا در آبه و جیغ میکشه. رو به دخترا گفتم چرا وایستادین نگاهش میکنین .برین کمک بیارین. وحشت زده به من نگاه کردن . دلم میخواست بکشمشون .دیدم نه اینا پخمه تر از آن هستن که بتونن کاری کنن. کفشمو از پام در آوردم و بلافاصله شیرجه زدم در آب صدای جیغ دخترا بلند شد. به طرف مهسا که خودش را به زحمت به شاخهٔ درختی که در آب بود اویزان کرده بود، شنا کردم. آب فشار زیادی داشت و خیلی عمیق بود واسهٔ همین شنا کردن سخت شده بود .

با زحمت خودم را به کنار مهسا رساندم. تقریبا آب مهسا را با خودش مسافت زیادی برده بود . وقتی بالاخره به مهسا رسیدم بغلش کردم و گفتم :نترس عزیزم، فقط پا بزن همراه من بیا که با صدایی که به زحمت در میامد گفت:نمیتونم من شنا بلد نیستم
.
در دلم گفتم:به خشکی شانس. با این همه اهن و تلپ شنا بلد نیستی. اما در آن زمان موقعیت خوبی واسه گله نبود. برای همین پشتمو کردم بهش و گفتم از پشت محکم دستاشو به در گردنم بیاندازه ،به سختی مهسا را با خودم میکشاندم .با اینکه زیاد موفق نبودم اما چاره ای نبود .دستان مهسا راه نفسم را بسته بود. تقریبا رسیده بودیم به خشکی که مهسا را هل دادم اما خودم سرم گیج رفت و نتونستم با فشار آب مقابله کنم و من را با خود کشاند در آخرین لحظه کسی را دیدم که به طرف من شنا میکنه .

من را در آغوش کشید و به طرف خشکی میرفت .وقتی افتادم روی زمین نمیتونستم چشمامو باز کنم. تنها صدای گریه و جیغ میشنیدم .بعد از چند لحظه همان را هم نمیشنیدم.

از فشاری که به روی سینم میامد چشمامو باز کردم و به سختی نفس کشیدم اهورا را بالای سرم دیدم . که با موها و لباس های خیس بر روی من خم شده و گفت:خدارو شکر به هوش آمد.وقتی از گیجی در آمدم گفتم:مسا کو؟حالش خوبه؟صدای گریۀ کسی را شنیدم ،خانوم ماندگار بود. با کمک اهورا بلند شدم و گفتم:چیزیم نیست ،گریه نکنید. سامان را دیدم با چشمانی پر از اشک به من خیر شده. واسهٔ دل گرمیش لبخندی زدم و صدای شاد ملیکا را شنیدم که به طرف من میدوید. وقتی به من رسید در حالی که بغلم میکرد زد زیر گریه و گفت:خدارو شکر که تو خوبی؟این چه کاری بود که کردی دختر؟نمیگی اتفاقی برات بیفته
.
لبخندی بهش زدم و گفتم:نگران نباش.

با صدای اهورا به طرفش برگشتم گفت:مطمئنید حالتون خوبه؟ نگاهی به سر تا پایش کردم، ازش آب میچکید با شرمندگی گفتم:واقعا ببخشید شما رو هم به دردسر انداختم.

اهورا با نگاه نافذی گفت:کارم در برابر کاری که شما کردی هیچی نیست.لبخندی زدم و تشکر کردم همه دورو بر من جمع شده بودن و حالم را میپرسدیدند همه به جز مهسا .انگار نه انگار اون غرق شده بود کسی حالی از اون نمیپرسید.

بعد از صرف ناهار تقریبا همه چیز به روال عادیش برگشت که با صدای ضعیفی برگشتم، کسی نبود جز مهسا .وقتی نگاه من را متوجه خودش دید گفت:میخواستم بگم،،می،خا،،ستم بگم از شدت بغض نتونست حرف بزنه با تعجب نگاهش کردم گفتم:چیزی شده که یک دفعه زد زیر گریه و گفت:هلیا جان روم نمیشه به چشمات نگاه کنم هیچ وقت فکر نمیکردم اینطوری شرمندم کنی.

بغلش کردم و گفتم:اشکال نداره عزیزم .گریه اش شدت گرفت بود با لحن خیلی مهربانی گفت:هیچ وقت این کارتو فراموش نمیکنم هیچ وقت .
از بغلم جداش کردم اشکهایش را پاک کردم گفتم:عزیزم مهم اینه که تو الان سالمی این همون چیزی که من میخوام دیگه هم گریه نکن.

لبخندی زد و گفت:مرسی تو خیلی خوبی و بعد رو به دخترهای آقای فرمند که مسبب اینکار بودن و به ما نگاه میکردن گفت:دارم برای این دوتا با این مسخره بازیشون. نزدیک بود جون ۲ نفر رو بگیرن.از لحن مهسا خندم.

خلاصه بد از اون اتفاق میانه مهسا با من خوب شده بو د ،اینقدر خوب شد که وسایلش را از توی اتاقی که قبلابود ، آورد و پیش ما ماند،از اینکه مهسا متوجه شد که اشتباه میکرد خیلی خوشحال بودم.

آوینا
02-08-2012, 18:45
شب آخر بحث میان دخترا داغ شده بود .سارینا از طرز آشنایی خودش و نامزدش واسهٔ ما تعریف میکرد و سارا از شب خواستگاریش. یک دفعه سارینا از ملیکا پرسید:تو چی ملیکا جان نمیخوای از خاطره ا ی چیزی از خواستگاری که داشتی بگی؟

ملیکا با قیافه ی غم زده ای گفت:عزیزم، من اگر خواستگار داشتم الان اینجا نبودم،و بعد با قیافه ای هیجان زده ای گفت:اما یه خاطره دارم از خواستگار هلیا بگم؟

همه گفتن :بگو...........

ملیکا با هیجان شروع به گفتن کرد:تقریبا ۷،۸ ماه پیش بود که یکی از بچه های کلاس از اون کنه ها با اصرار اومد خواستگاری من و هلیا هم چون زیاد خوشمون نمیومد از این پسر تصمیم گرفتیم حالشو بگیریم. بعدش شب خواستگاری موقعی که هلیا باید چایی میاورد دادیم منیر خانوم پیرزنی که بعضی اوقات میاد خونهٔ هلیا .واسه کمک چایی را ببره پدر مادر پسر هم عروس را ندیده بودن من توی سالن کنار مهمانان نشسته بودم چون پدر مادر منم اومده بودن بخاطر اینکه تنها نباشه بعدش این پیرزن چایی برد ،حالا همه منتظر یه دختر چشم آبی خوشگل و ملوس بودن با دیدن یه پیرزن ۷۰ ۸۰ ساله جا خورده بودن *** ،وااای قیافه مادر داماد هیچ وقت یادم نمیره که چطوری کُپ کرده بود بیچاره رنگش پریده .بعد خواهر پسر با کیفش زد تو سرش و گفت:خاک تو سرت با این سلیقه ات،حالا هر چی پسر میخواست بگه نه بابا این نیست کسی مهلت نمیداد. من و هلیا هم غش کرده بودیم از خنده. بعدش دیگه پسر گفت نه این نیست، ولی مادره گفت اینا مارو مسخره کردن و چندتا دری وری دیگه گفت و رفت. دیدیم اوضاع خرابه من و هلیا رفتیم تو سالن .دم در سالن بودن که پسر گفت:هلیا خانوم خودشون آمدن، وقتی پدرو مادر پسر چشمشون به هلیا خورد مثل مجسمه خشکشون زده بود .خواهر پسر اون آتیش بیار معرکه از همه بدتر بود زل زده بود بهش،هلیا هم با ناز یک لبخند زد که گفتم الانه که پسره غش کنه،اما دیگه کار از کار گذشته بود ضایع بود که برگردن نمیدونی این مارمولکه برق گرفته پدر و مادر دو طرف خواهر رو گرفتن بردن بیرون.
در حالی که از شدت خنده اشکی که از چشمم آمده بود را پاک میکردم ،نگاهی به سارینا و سارا مهسا انداختم دیدم ولو شدن روی زمین دارن میخندن،ملیکا هم همچنان تعریف میکرد. مهسا با خنده گفت:وای تورو خدا بسه دلم درد گرفت،ملیکا گوش نکرد و تازه بلند شد ادای خواهر پسر که چطوری خشکش زده بود را در آورد که اتاق منفجر شد از خنده همان موقع یکی به دیواره اتاق کوبید منم که کنار دیوار نشست بودم یکی دیگه کوبیدم.

بعد از چند لحظه صدای در آمد بلند شدم در را باز کردم از چیزی که رو به روم دیدم خندم شدت گرفت اهورا و سامان را دیدم با موهای در هم بر هم در حالی که پاچه ی شلوار اهورا یکیش بالا و یکیش پائین و نیمی از لباس سامان داخل و نیمی دیگر بیرون بود و با چشمانی خواب آلود به من که میخندیدم نگاه میکردن،اهورا نگاهی به سامان انداخت سری تکان دادن .خندم را به زور کنترل کردم و گفتم:ببخشید، بله کاری داشتید؟

اهورا گفت:تازه میگه کاری داشتید؟از صدای اهورا دخترها به کنار در آمدن .اهورا نگاهی به ما کرد و گفت:خانمها ساعت چنده؟

ملیکا با پرویی تمام گفت:۲:۳۰ و به چشمهای اهورا زُل زد. از قیافهٔ ملیکا خندم گرفته بود اما خودم را به زحمت کنترل کردم،اهورا نگاهی کرد و گفت:خدا خیرتون بده ،ساعت ۲:۳۰ وقت خوابه، اما مگه میشه به صدای خنده های شما ما بخوابیم .تازه بعد رو به سامان کرد و گفت:تازه یکی به دیوار میکوبم که ساکت بشن، بدتر یکی محکم تر میزنن.بابا رحم کنید تورو خدا.

سامان با قیافهٔ حق به جانبی گفت:حالا به چی میخندین .حالا که بیدارمان کردین بگین ماهم بخندیم مگه نه دایی جان؟

اهورا نگاهی پُر از شیطنت به سامان کرد و با لبخندی موذی گفت:بله، بله و در حالی که جا باز میکرد وارد اتاق بشه گفت:حالا واسه ما هم تعریف کنید چی میگفتین. این میشه یادآوری که ساعت۲:۳۰ شب بلند بلند نخندین.

سامان و اهورا روی تخت نشستن و چشم به ما دوختن سارا که مثلا ارشد همهٔ ما بود از لحاظ سنی دست به کمر ایستاد و نگاه غضب آلودی به سامان و اهورا انداخت و گفت:پاشین پاشین، برین بخوابین. اولا که ۲:۳۰ صبح نه شب و بعد رو به سامان گفت :اینو چه پرو جا خوش کرده پاشو بدو میخوایم بخوابیم.
سامان:ما که خواب بودیم تقصیر خودتون بود که بیدارمان کردین وگرنه ما کاری به شما نداشتیم تا نگین قضیه چی بود از جامون تکان نمیخوریم.

اینقدر گفتیم و اونا جواب دادن تا سارینا مجبور شد بگه:جریان خواستگاری هلیا را ملیکا داشت تعریف میکرد،با گفتن این جمله سامان نگاهی به من انداخت. ولی هیچی نگفت به جاش اهورا گفت:ای خوب چه بهتر، زود تند سریع به ماهم بگید.ملیکا از سر ناچاری شروع به تعریف کردن کرد اما اینبار بدون ادا سامان خودشو گرفت که نخنده اما وقتی ملیکا راجع به خواهر پسر حرف زد نتونست خودشو کنترل کنه و با اهورا یک صدا خندیدن دخترا هم با خندۀ آنها شروع به خندیدن کردن.

اهورا در حالی که میخندید نگاهی به من انداخت و گفت:هلیا خانوم شما با همهٔ خواستگارهاتون همین کارو میکنین؟بدون اینکه منتظر جواب از طرف من باشه رو به سامان گفت:دیدی بعد به ما پسرا میگن چرا زن نمیگیری ؟چرا خواستگاری نمیرین ؟بخاطر همینه دیگه ،یکی مثل اینا پیدا بشه از این بلاها سر ما در بیارن کلاهامان پس معرکه است.سامان نگاه معنی داری به من کرد و گفت:سخت نگیر دایی جان مزه اش به همینه.

بعد از ۲ ساعت با سلام و صلوات سامان و اهورا را بیرون کردیم و خوابیدیم.

صبح که شد هیچ کس دلش نمیخواست که شمال را ترک کنه . البته خودمم جزو همان افراد بودم. بعد از خوردن صبحانه کنار پنجره ایستاده بودم و به بیرون نگاه میکردم زیر لب گفتم :کاشکی میشد به این زودیها از اینجا نریم.

ساعتی بعد همه در حال خوردن میوه بودن که اهورا گفت:من و مامان تصمیم گرفتیم شب حرکت کنیم و امروز اینجا بمونیم همگی موافقید،دخترا شروع به دست زدن کردن با خودم گفتم چه زود مستجاب شد.تقریبا همهٔ حاضرین با ماندن موافقت کردن غیر از آقای فرمند که بخاطر مشغلهٔ کاری که داشت گفت حتما باید بره.بعد از رفتن اقای فرمند سوگند به طرف من دوید همراه با ویولونش و گفت:خاله جون مامان بزرگ ازم خواسته واسش یه آهنگ بزنم اجازه هست؟

- آره عزیزم حتما.

سوگند به دورو برش نگاه کرد و آروم سر در گوش من آورد و گفت:خاله خیت نشم. این کلمه را از ملیکا یاد گرفته بود. لبخندی زدم و گفتم:نه عزیزم ،ولی دیگه نگو خیت بده .

سوگند سری تکان داد و به طرف خانم ماندگار که روی مبل کنار اهورا نشسته بود رفت. خانوم ماندگار از همه خواست ساکت باشن که صدای آهنگ سوگند را بتونن بشنون.

سوگند آهنگ سلطان قلبم را با تونی بسیار زیبا زد .من محو زدن سوگند بودم و خیره به دستان کوچک اون که چقدر قشنگ روی سیمهای ویولون خودنمایی میکنه.بعد از تمام شدن آهنگ همه واسهٔ سوگند دست زدیم. سوگند به طرف خانوم ماندگار رفت و بوسش کرد از دور میتوانستم اشکهای خانوم ماندگار را ببینم با خودم گفتم:حتما دوباره یاد مادر خدا بیامرز سوگند افتاده،سوگند به طرف من آمد و بوسم کرد ،در حالی که جواب بوسشو میدادم گفت:خوب بود خاله.با تحسین نگاهش کردم و گفتم:عالی بود خاله.

آقا ارسطو نگاهی به من کرد و گفت:خوب خانوم معلم ،شاگردتان که عالی بود حالا نوبت خودتونه،با تعجب نگاهش کردم و گفتم:من؟

آقا ارسطو:بله شما، نکنه نمیخوای به ما افتخار بعدی.سرمو با شرمندگی پائین انداختم و گفتم:نه آخه موضوع اینجاست که...نذاشت حرف بزنم و گفت:نکنه ویولونت را نیاوردی.ملیکا فوری گفت:کی؟این؟ این بدون ویولونش آب هم نمیخوره، بالاست برم بیارم؟چشم غُره ای رفتم و مجبور شدم بگم:بله ممنون.

ملیکا با سرعت به اتاق رفت تا ویولون را بیاره . بعد از لحظاتی ویولون در کنارم بود اما نمیدونستم چی بزنم برای همین رو به آقا ارسطو گفتم:خوب چی بزنم؟

آقا ارسطو ابرویی بالا انداخت و گفت:آهنگ الهه ناز را بزن به افتخار لیلا خانوم،صدای سوت و دست حاضرین به هوا رفت. لبخندی زدم و شروع کردم به زدن آهنگ وقتی تمام شد همه واسم دست زدند. آقا ارسطو گفت: عالی بود. تشکری کردم،میخواستم ویولون را در جعبهٔ اش بذارم که سامان گفت:میشه ازتون یه خواهش کنم؟

با تعجب گفتم:بله حتما!

سامان:میشه یکی از آهنگهای مورد علاقتون را بزنید،با اینکه از خواسته اش تعجب کرده بودم اما گفتم:بله البته . بعد از مکثی شروع به زدن آهنگ مورد علاقه ام کردم،آهنگ مورد علاقهٔ من کار یکی از استادهای بزرگ موسیقی بود آهنگی بسیار سوزناک و البته زیبا خودم هر وقت به این آهنگ گوش میدادم اشک از چشمانم میامد. چون این آهنگ را همیشه یاد و خاطرۀ دایی را برایم زنده میکرد، نمیدونستم که در حین زدن اشک هم از چشمانم فرو میاید وقتی آهنگ تمام شد چشمانم را باز کردم اولین کسی را که دیدم اهورا بود که با حالت متفکری به من خیره شده بود و بعد از آن خانوم ماندگار بود که اشک میریخت .حتماخانوم ماندگار هم تحت تاثیر قرار گرفت به سامان نگاه کردم که با چشمانی پر از اشک که معلوم بود به سختی جلوشون را گرفته به من نگاه میکنه وقتی نگاه من رامتوجهٔ خودش دید لبخندی زد و چشمانش را باز و بسته کرد. بغض شدیدی داشتم که یک دفعه نتونستم جلوی خودمو بگیرم .هق هق زنان به بیرون از سالن دویدم و وارد باغ شدم و شروع کردم به گریه .بعد از لحظاتی دستی را بر روی شونه ام احساس کردم و صاحب دست کنارم نشست اما من نمیتونستم سرم را بچرخانم تا ببینم کیه،همونجوری که گریه میکردم صدای خانوم ماندگار را شنیدم که گفت:میدونم چه حسی داری حتما از این آهنگ خاطره داری؟همانطوری که دستش روی شانه ام بود سرم را نوازش میکرد.

دستش را پائین آورد و زد زیر چانه ام و به طرف خودش چرخاند گفت:مطمئنم دائیت به داشتن همچین دختری که هر لحظه به یادشه به خودش می باله . بعد از این حرف خانوم ماندگار به آغوشم
کشید و گفت:گریه نکن قشنگم ،دیگه دلم نمیخواد این چشم هارو گریون ببینم.وقتی احساس کردم که سبک شدم سرم را از شانه اش برداشتم و با خجالت اشکهایم را پاک کردم،که دیدم با لبخند به من نگاه میکنه. در مقابل من هم لبخندی زدم،صدای آقا ارسطو مارو از دنیای خودمان در آورد که با لحنی پر از خنده و شوخی گفت:مگر که من دستم به این سامان پدر سوخته نرسه، دماری از روزگارش در بیارم که حظّ کنه .با این خواسته اش!! این خوشگل خانوم را به گریه انداخت،با گفتن این حرفش من و خانوم ماندگار به خنده افتادیم. اما وقتی سرم را بلند کردم و آقا ارسطو را نگاه کردم با تعجب دیدم که صورتش خیس از اشکه . متوجهٔ نگاه من شد و بالبخندی که زد گفت:چیه؟یعنی ماهم دل نداریم دختر جان! با شرمندگی خندیدم و سرم را پائین انداختم و هر سه وارد خانه شدیم .

وارد سالن که شدیم سامان را ندیدم اما اهورا هنوز با همان نگاه متفکر بود.با چشم دنبال سامان گشتم و ملیکا که متوجهٔ نگاه جستجوگر من بود با چشم و ابرو بهم علامت داد که سامان رفته بالا.

ساعت خوشی که داشتیم خیلی زود تمام شد و وقت رفتن رسید.

موقهع برگشتن همان سرنشینها بودیم بعد از جریان ظهر سامان را تا موقعی رفتن ندیده بودم. وقتی هم دیدمش صورتش سرخ بود اما به نگاه من لبخند میزد.قبل از حرکت کردن آقا ارسطو متذکر شد به من و سامان و اهورا که کارهای خطرناک نکنیم. منظورش همان مسابقه بود و ما هم چشمی گفتیم و حرکت کردیم،جالب اینجا بود مثل این فیلمهای دزد و پلیسی هر ۵ تا ماشین پشت سر هم بودیم و همدیگرو اِسکُرت میکردیم. در ماشین ملیکا دوباره جو را دست گرفت و شروع به مزه پرانی کرد . بر خلاف وقتی که به شمال میرفتیم دلم میخواست زود برسیم موقعی برگشت به تهران دلم میخواست دیر برسیم اما متاسفانه خیلی زود رسیدیم و بعد از پیاده کردن دخترها دم خانهٔ خانوم ماندگار به طرف خانه خودم حرکت کردیم.

ملیکا در ماشین خیلی ساکت و در خودش رفته بود و اصلا با ملیکای ساعتی پیش خیلی فرق میکرد .نگاهی بهش کردم و گفتم:چی شده؟هنوز هیچی نشده دلت واسش تنگ شد؟

با گیجی نگاهم کرد و گفت:کی؟چی میگی؟

- میگم دلت واسش تنگ شد؟

ملیکا:واسه کی؟

-وا!!!!!! آقا اهورا جان دیگه.

خندۀ تلخی کرد و گفت:از وقتی که شمال بودیم دیگه بهش فکر نکردم.

با تعجب گفتم:یعنی میخوای بگی فراموشش کردی؟

ملیکا:فراموشش نکردم اما چند روزی هست که بهش فکر نکردم چون اصلا به فکرم نمیامد.

- چرا اون وقت؟

ملیکا چرخی زد و گفت:هلیا به این نتیجه رسیدم که این عشق نیست هوسه با اینکه هنوز هم دوستش دارم اما میدونم که این هوسه چون قلب من هنوز هم واسۀ شهاب می تپه.

شوکه شده بودم شهاب؟غیر ممکنه!!!! با تعجب به ملیکا نگاه کردم و گفتم:ملیکا یعنی تو به شهاب..

ملیکا:آره هنوزم دوسش دارم. هنوزم که اسم شهاب میاد قلبم به لرزه در میاد. اما وقتی به اهورا نگاه میکنم دلم میریزه واسهٔ همین میگم این هوسه،این یک هفته ای که اونجا بودیم اصلا به اهورا فکر نکردم مگه میشه کسی عشق کسی باشه اما یک هفته بهش فکر نکنه در صورتی که هر شب با یاد شهاب بخواب میرم و صبح ها به امید دیدن شهاب چشم باز میکنم،هلیا تو بهم بگو ،،این یعنی چی؟

لبخندی زدم و به چشمانش نگاه کردم و گفتم:این یعنی همان چیزی که تو گفتی،الانم پیاده شو سریع که رسیدیم.

آوینا
02-08-2012, 18:46
شهاب یکی از پسران دانشگاه بود که سال آخر پزشکی بود .پسری مغرور خوش تیپ و محبوب دختران دانشگاه.یک روز به طور اتفاقی برخوردی با ملیکا میکند و این اتفاق منجر میشود که شهاب همیشه به دنبال به دست آوردن ملیکا باشد. بعد از ۲،۳ ماه رفت و آمد بالاخره توانست با ملیکا رابطهٔ نزدیک تری داشته باشد به گفته ملیکا اول به عنوان دوست باهم بودن و صحبتهاشون غیر از صحبتهای دوستانه چیزی دیگری نبود تا این که یک روز شهاب از ملیکا خواستگاری میکند و با وجود اینکه ملیکا بعد از چندین ماه باهم بودن احساس میکند که شهاب را عاشقانه دوست دارد واسهٔ همین نامزدی مخفیانهٔ میکنند تا موقعی که درس ملیکا تمام شود تا بعد شهاب به خواستگاری رسمیه ملیکا برود.

یک سال و نیم به خوشی گذشت واسهٔ ملیکا و شهاب تا این که شهاب بعد از گرفتن مدرک برای مدتی غیبش میزند ،آن طور که از ملیکا شنیدم حتی نزدیکترین دوستان شهاب هم خبری ازش نداشتن تا اینکه ملیکا طاقتش تمام میشه و به خانهٔ شهاب زنگ میزند و خانومی بهش میگوید :
شهاب چند روز پیش ازدواج کرده و از ایران رفته. ملیکا به قدری حالش بد میشه که راهی بیمارستان میشه و هیچ وقت نفهمید که اگر شهاب او را دوست نداشت چرا بخاطرش چندین ماه سایه اش شده بود و حتی در این یک سال و نیم که باهم بودن حرفی یا حتی حرکتی از شهاب ندید و نشنید که بخواهد به احساسش نسبت به خودش شک کند با اینکه این موضوع برمیگردد به ۲ سال، پیش اما با حرکات امشب ملیکا فهمیدم که هنوز شهاب را فراموش نکرده.

خیلی وقت بود سراغ دوست نا شناس خودم آبی نرفته بودم، واسهٔ همین به سراغ کامپیوترم رفتم و ایمیلم را باز کردم نگاه به ملیکا کردم روی مبل نشسته بود و کوسن را در بغلش گرفته بود و به نقطۀ نا معلومی خیره شده بود.

چشم از ملیکا گرفتم و به مانیتور چشم دوختم ۲ ایمیل جدید داشتم که فقط یکیش از طرف آبی بود،ایمیل را باز کردم و شروع به خواندن کردم.

گل صورتی سلام



امیدوارم که حالت خوب باشه که نتونستی از من خبری بگیری،موقعی که این ایمیل را میخوانی نمیدانم صبح است یا شب اما دوست دارم بدونی الان که دارم برات مینویسم شب است و شبی بسیار زیبا و مهتابی.
با اینکه اصلا از شب خوشم نمیاد اما باید بگم زیبایی امشب انکار نشدنی هست .دلم میخواد بدانم آنجایی که هستی آسمانی به این زیبای که من دارم میبینم دارد یا نه؟
دلم میخواد از روزی که داشتم، برات بگم که چه روز خوبی بود. تمام ساعت را با عزیزانم گذراندم تازه میفهمم پدر و مادر چه نقش بزرگی در زندگی بچه دارن،راستی تو خواهر یا برادری داری که باهاش خیلی صمیمی باشی؟خیلی دلم میخواست یه خواهر یا بردار کوچکتر از خودم داشتم.
اما متاسفانه من بچه آخر هستم و از همه کوچکتر ،جالب اینه که کسی هم با من درد و دل نمیکنه حالا چراشو نمیدونم.دلم میخواست باور کنم که دلم نگرفته اما گرفته. یکی در درونم فریاد می زنه میگوید که گرفته است،خسته شدم از تنهایی .راستی تو وقتی همچین احساسی داری چی کار میکنی؟

خوب من زیاد حرف زدم مواظب خودت باش

بدرود،آبی



بعد از خواندن ایمیل فکر کردم واقعا من وقتی همچین احساسی بهم دست میده چی کار میکنم؟بعد از مدتی یادم ادا اینجور موقع ها آهنگی واسهٔ دل خودم مینوازم،شروع به نوشتن کردم:

سلام آبی عزیز

دوست خوبم امیدوارم خوب باشی؟ببخش که اینقدر ایمیلم طول کشید در هر صورت خوش حالم که هنوز به یادم هستی،پرسیدی که آیا آسمان جایی که هستم به زیبایی آسمانی که تو میبینی هست یا نا؟باید بگم که اسمانش زیباست اما خودش را پشت یک عالم دود و تیره گی قایم کرده ،ولی امیدوارم روزی برسه که این آسمان زیبا مثل آسمان زیبای شما باشد.

من یه خواهر دارم که خیلی هم دوستش دارم (منظورم ملیکا بود چون مثل خواهرم دوستش داشتم واسهٔ همین همیشه میگفتم تو خواهر منی اما از این موضوع چیزی ننوشتم)با وجود اینکه همسنیم اما خیلی خوب همدیگر را درک میکنیم و کلا دوستان خوبی هستیم برای همدیگه،و به شوخی نوشتم امیدوارم به زودی تو هم صاحب یه خواهر یا یه برداره کوچولو بشی که بتونی باهاش رابطهٔ نزدیکی برقرار کنی و شکلک خنده گذشتم.دوست عزیزم موقعی که منم مثل تو دلم میگیره به نوای دلم گوش میدم و برای خودم مینوازم و بعد از آن احساس خیلی خوبی بهم دست میده.

خوب زیاد وقتت را نمیگیرم،مواظب خودت باش

خدانگه در.



بعد از فرستادن ایمیل به ملیکا نگاه کردم که هنوز در همان حالت بود با خودم گفتم احتیاج به زمان داره تا بتونه خودش را با موقعیت وفق بده.

آرام به کنارش رفتم و گفتم:ملیکا نمیخوای بخوابی؟از خودش در آمد و به من نگاه کرد و گفت:چرا دیگه خوابم گرفته ، بهتره بریم بخوابیم فردا یک عالم کار داریم.

- پس پاشو بریم که من دارم غش میکنم.وقتی به اتاق رفتیم در حالی که دراز میکشیدم به ملیکا گفتم:این همه فکر کردی به نتیجه ای رسیدی؟دستاش را تکیه گاه سرش کرد و گفت:آره
..........
- خوب؟

ملیکا:چی خوب؟

- چه نتیجه ای گرفتی؟

ملیکا:آهان،میدونی خیلی فکر کردم با اینکه شهاب را خیلی دوست دارم اما نمیتونم بخاطرش آینده ام را خراب کنم.

- میخوای چی کار کنی؟

ملیکا:میخوام با اهورا ادامه بدم. شاید من را یه روزی تونست دوست داشته باشه.

- و شهاب؟

ملیکا:اگر شهاب من را دوست داشت هیچ وقت اونجوری من را ترک نمیکرد. میدونی هیچ وقت سر در نیاوردم که چی شد؟و چی میخواست؟قبلا فکر میکردم درکش میکنم.اما الان که به حرفش فکر میکنم میفهمم اصلا واسم خیلی نامفهوم کسی که بخاطر من چندین ماه دوید تا توانست نظر من را جلب کنه با استاد دعوا کرد بخاطر اینکه به من نظر داشت، نزدیک بود بخاطر همین موضوع اخراجش کنند.بعد همین شخص بی خبر ازدواج کنه و بره؟نمیدونم هلیا خیلی قاطی کردم اما نمیتونم اینجوری ادامه بدم .شاید شهاب هیچ وقت نیاد و شاید الان هم بچه داشته باشه و از زندگیش راضی باشه نمیتونم همینجوری دست روی دست بذارم و هر موقع خواستگاری چیزی میاد ندیده رد کنم .به خدا مامان بهم شک کرده هر دفعه که خواستگاری میاد تمام تنم میلرزه که چطوری و به چه بهانه ای ردش کنم.الان ۲۰ سالمه و هنوز خیلی واسه ازدواج فرصت دارم اما این نظر خودمه جواب مامان بابام را چی بدم؟

سرم را تکان دادم و گفتم: بهت حق میدم.

ملیکا نفس بلندی کشید و گفت:میترسم از روزی که کسی را انتخاب کنم و شهاب برگرده آن موقع جوابشو چی بدم ؟نمیگه نتونستی ۳، ۴ سال صبر کنی؟آخه هر چی باشه تو که میدونی من با شهاب نامزد کردم هنوز که هنوز انگشترش در دستمه ،اون موقع اگر شهاب بیاد هم شهاب را از دست میدم هم زندگیمو.

موشکافانه نگاهش کردم و گفتم:ملیکا یه سوال میخوام ازت بپرسم راستشو بگو خوب؟

ملیکا سرش را آرام تکان داد و گفت:باشه.

به طرفش خم شدم و گفتم:اگر فقط یه انتخاب داشتی از بین شهاب و اهورا کدام را انتخاب میکردی؟

بدون هیچ تفکری گفت:شهاب،وقتی اسم شهاب را آورد چشمش برقی زیبای زد گفتم:چرا شهاب؟

ملیکا:با اینکه اهورا از یه لحاظ هایی مثل ظاهر و ثروت خیلی از شهاب سر تره اما شهاب را میشناختم باهاش اشنا بودم اخلاقش دستمه میدونم چطوریه.اما اهورا فقط واسم جذابه، نمیگم بود یا نبودش واسم فرقی نمیکنه اما عاشقش نیستم. شهابِ من خیلی با غیرت و مهربان بود، در صورتی که اهورا خیلی بی بند و باره، مهربان هست اما توی این مدت خیلی چیزا ازش فهمیدم.میدونی از بودن هیچ دختری کنارش ناراحت نیست در صورتی که شهاب همکلاسیهای زیبایی داشت اما همیشه بی اعتنا از کنارشان رد میشد که مطمئنم اگراهورا بود از آنها به راحتی نمیگذشت.راستی میدونی دخترهای آقای فرمند عاشق اهورا هستن؟

با تعجب گفتم:هرجفتشن؟

ملیکا:آره یه دعوای جانانه کردن باهم که خیلیا فهمیدن .

با چشمانی گرد شده گفتم:نه،تو از کجا فهمیدی؟

ملیکا:اون روزی که تو اتاق خواب بودیم توی ویلا بهت گفتم بیا پائین مشاعره گذاشتن تو گفتی نمیای چون داشتی با سوگند بخاطر اینکه دختر یکی از فامیلاشون را زده بود حرف میزدی؟

-آهان ،خوب.

ملیکا: همون موقع من رفتم پائین دیدم اون پسره بود کیومرث، اون داره شعر میخونه بعد از اون نوبت یکی دیگه شد. منم رفتم پیش سارینا نشستم بعد از آقا ارسطو ،اهورا بود اهورا شعرشو با الف تمام کرد بعد نوبت نادیا شد ملیکا یک دفعه خنده ایی کرد و ادامه داد گفت:نادیا یه شعر عاشقانه با الف خوند و خیلی تابلو هم به اهورا که مبل کناری بود ،نگاه میکرد .بعدش با ج تموم شد خواهرش که جفتش بود هر چی فکر کرد نتونست با ج بگه بعدش کیومرث گفت سوختی میری بیرون. بعد از نازنین ،سارینا بود تا اومد سارینا بگه صدای نازنین بلند شد.که آره نادیا کاری کرد که نتونم بازی را ادامه بدم. نادیا هم برگشت گفت:به من چه تو خنگی . بعدش نازنین گفت:به من میگی خنگ ؟خلاصه یکی این میگفت یکی اون جواب میداد تا اینکه صداشون بالا گرفت نازنین با حرص گفت:عقده ای اینطوری که تو شعر خوندی دیدی که اهورا تحویلتم نگرفت حتی نگاهت هم نکرد، از رو نرفتی؟!!!

نادیا هم گفت:من به اهورا چی کار دارم تویی که داری بخاطرش خودت رو جر میدی؟در حالی که میخندیدم گوش به حرفای ملیکا دادم:حالا این هیچی اهورای بدبخت یه نگاه به نازنین میکرد یه نگاه به نادیا من و سارینا هم غش کرده بودیم از خنده .سارینا میگفت:این داییه تحفهٔ من چقدر طرفدار داره .من و سارینا اینقدر خندیدم.... بعدش دوباره به اهورا نگاه کردیم، دیدیم داره نگاهمان میکنه دستاش را به علامت بی تقصیر بالا برد و بعد زد زیر خنده.
بعدش اومد طرف ما گفت :من برم بیرون تا این ۲تا خواهر دستمو از ۲طرف نکشیدن از وسط جر بدن . با این حرفش من و سارینا و سارا که از بالا صداها را شنیده بود و اومده بود زدیم زیر خنده. آقای فرمند بیچاره هی سعی میکرد خواهرها را از هم جدا کنه اما مگه میشد بیچاره از خجالت قرمز شده بود.

از بس که خندیدم اشک از چشمم پائین آماده بود در حالی که پاکش میکردم گفتم:عجب بساطی بوده ها.

ملیکا:آره تازه اینکه چیزی نیست روزی که مهسا پرت شد تو آب اینقدر جیغ جیغ کردم که دیدم اهورا دوید طرفمون .اون ۲تا که هم داشتن نگاه میکردن بعد اهورا گفت :چی شده ؟منم از ترس زبانم بند شده بود زورکی گفتم مهسا پرت شد تو آب هلیا رفت درش بیاره . اهورا تا این حرفو شنید، پرید تو آب بعد که تورو از آب بیرون آورد نفس مصنوعی بهت داد این وسط نادیا و نازنین از حسادت چشماشون داشت میزد بیرون.

با تعجب گفتم:نفس مصنوعی؟اهورا به من نفس مصنوعی داد؟

ملیکا:آره خانوم پس چی ؟از بس که نفس نداشتی کبود شده بودی بعد یک عالم آب خورده بودی اهورا یک خورده روی سینتو فشار داد. آبرو که دادی بیرون نفس مصنوعی داد وگرنه خفه میشدی و می مردی.

-وای خدا خیلی بد شد راستی سامان چیکار کرد اونم دید که ..

ملیکا نذاشت حرفمو تمام کنم گفت:آره ،تو اون اوضاع کسی به این چیزا فکر نمیکرد بیچاره سامان رفته بود چوب جمع کنه وقتی میرسه میبینه رو زمین افتادی همه هم دورو برتن در ضمن خودتو به خاطره اهورا ناراحت نکن چون همه میدونن که بی غرض اینکارو کرد تازه ازش هم تو هم سامان باید تشکر کنین جونت را نجات داده ها.

حرف ملیکا منطقی بود نمیشد بخاطر این موضوع ازش دلخور باشم چون مطمئناً قصد خاصی نداشته.بعد از یک ساعت حرف زدن به خواب رفتیم.

آوینا
02-08-2012, 18:46
بعداز بازگشتن ،رفت و آمدم به خانهٔ ماندگار خیلی کمتر شده بود بعضی اوقات با سامان در تماس بودم و ازش خبر میگرفتم. تقریبا سامان هر۳،۴ روزی پرواز داشت .پروازی که سامان در آن کار میکرد یکی از بزرگترین خط پرواز جهانی بود که خودمم وقتی ازکانادا آمدم با این پرواز بودم.روزها میگذشت من و سامان روز به روز بیشتر همدیگر را میشناختیم و صمیمی میشدیم . سامان پسر خیلی شوخی بود بعضی اوقات از حرفش اینقدر میخندیدم که تا چند ساعت صورتم درد میگرفت.

شبی که به دعوت سامان به رستوران میرفتم در راه به این فکر میکردم چی میشد یه بار در این دعوتها سامان از من خواستگاری کند و من و اون همیشه مال هم بشیم. یاد حرف ملیکا افتادم که گفت:اینقدر این سامان فس فس میکند که آخرش خودت مجبور میشی بری خواستگاری وقتی اینجوری برای هم بال بال میزنید چرا کار را یک سره نمیکنید؟

آن روز جوابی نداشتم که بدم چون واقعا نمیدونستم چرا سامان دست دست میکند. نمیتونم که بهش بگم "چرا نمیای خواستگاریم؟" شاید اصلا من را برای ازدواج نخواهد،اما یاد حرفهای که در شمال بهم زد افتادم، لبخندی بار لبم نشست سامان پسری نبود که بخواهد احساسات کسی را به بازی بگیرد شاید هم بود، نمیدونم یعنی نمیخوام که بدونم.

من صدای شیرین سامان وقتی برام حرفهای عاشقانه میزد و شعرهای عاشقانه میخواند را حاضر نبودم با هیچ چیزی عوض کنم.نگاهم به گلی که واسهٔ سامان خریده بودم کشیده شد گل رُز سفید . من خودم همهٔ گلها رو دوست داشتم اما روز سفید واسم یه چیزی دیگه بود.

وقتی به رستوران مورد نظر رسیدم برای بار آخر نگاهی به آینه کردم لبخندی زدم و پیاده شدم،سامان را دیدم کنار ماشینش ایستاده چشمانش با دیدن من برقی زد در حالی که لبخند زیبایی بر لب داشت به کنارم آمد و گفت:سلام خانوم
.
لبخندی زدم و گفتم:سلام آقا.

سامان:نه نشد دیگه تو باید بگی سلام به روی ماهت.

اخم ظریفی کردم و گفتم:فکر کردی یه خورده خودتو تحویل بگیر.

در حالی که به من نزدیک میشد گفت:میدونی اگر اینو میگفتی من چی جوابت میدادم؟

- چی؟

سامان:میگفتم تو ماه اسمونمی ماه آسمونم،تک ستاره ی قلب من،همهٔ زندگیم .سلام به روی ماه خودت،لبخند عمیقی صورتم را پوشاند. دسته گل را جلوی صورتش بالا آوردم و تکان دادم،با خوشحالی دسته گل را گرفت و گفت:مثل اینکه کارمون برعکس شده بجای اینکه من بهت گل بدم تو به من گل میدی؟

خندیدم و گفتم:چه فرقی میکنه....

با سامان به داخل رستوران رفتیم بعد از سفارش غذا شروع به حرف زدن کرد .در حالی که چشم به گل داشت گفت:به نظرت قشگترین گل در این دنیا چه گلیه؟

فکری کردم و گفتم:میدونی من همهٔ گلارو دوست دارم کلا عاشق گلم به غیر از ارکیده.

سامان: چرا ارکیده نه؟

- آخه هر موقع ارکیده میبینم یاد قبرستون و گلهای که سر قبر میذارن میفتم واسهٔ همین ارکیده را دوست ندارم زیاد.

سامان خندید و گفت:راست میگیا، خوب حالا بگو بینیم به نظرت چه گلی به نظرت از همه زیبا تره؟

- نمیدونم راستشو بخوای بیشتر گل ها یا خوشگلن یا خوشبو مثلا مریم و یاس من عشق بوی یاس، مریم یا رازقی هستم،اما از دیدن لاله و حسن یوسف لذت میبرم.

سامان:آره باهات موافقم، گل مریم و یاس و رازقی بوی دیوانه کننده ای دارن،اما نظرت راجع به گل نیلوفر چیه؟

با تعجب گفتم:نیلوفر؟

سامان:آره نیلوفر.

- خوب نیلوفر را راستشو بخوای زیاد دقت نکردم یعنی تا حالا نشده که از این گل بخرم حالا چرا نیلوفر؟

سامان:چرا نیلوفر نه به نظر من نیلوفر زیباترین گلیه که وجود داره،همیشه از این گل خوشم میومد چون به طور خاصی معصوم و زیبا است .بچه که بودم وقتی با خانواده میرفتیم شمال ته باغمون مردابی وجود داشت که زیاد بزرگ نبود اما به نظرم خیلی جای قشنگی بود همیشه میرفتم اونجا و واسشون حرف میزدم دلم واسهٔ گلهای که اونجا بودم میسوخت.
بار اول که اونجا رفتم و گلهارو دیدم کلی گریه کردم که چرا اینا مثل گلهای دیگه توی گل خونه نیستن،چرا اینقدر تنهان. اما با وجود این بازم خیلی زیبا به چشم میامدن وقتی یه بار سارینا را به آنجا بردم او بر خلاف من اصلا از اونجا خوشش نیومد و بهم گفت خیلی بی سلیقه ای،البته بعدها فهمیدن یک نفر دیگه هم با من هم عقیده است.
با آوردن غذا دیگه ادامه نداد نفس بلندی کشید و گفت:بهتره شروع کنیم که من خیلی گرسنه هستم.

اون شب ،شب فراموش نشدنی بود،هنوز که هنوزه هیچ وقت اون شب را فراموش نکردم. هنوز مزۀ بستنی که باهم خوردیم میتونم حس کنم.همه چیز خوب بود همه چیز زندگیم با وجود سامان سبز سبز شده بود البته با دوست آشنای خودم آبی هم در رابطه بودم نسبت به قبلا خیلی کمتر ایمیل میزدیم .هنوز داستان این دوست مرموز را واسهٔ سامان تعریف نکرده بودم هر موقع میخواستم راجع بهش حرف بزنم،حرف توی حرف میامد و یک جوری گفتن این موضوع را فراموش میکردم.

هیچ وقت فصل پاییز را فراموش نمیکنم با آمدن این فصل تمام برنامۀ زندگیم بهم ریخت کاش هیچ وقت پاییز نمیش،د کاش در آن تابستان لعنتی مرده بودم.

روز اول مهر بود مثل همیشه از خواب بیدار شدم و آمادۀ رفتن به آموزشگاه شده بودم. کمی بی حوصله بودم واسهٔ همین آرام آرام کارهام را انجام میدادم و همین باعث شد که دیرم بشود وقتی کارم تمام شد به ساعت نگاه کردم دیدم ۱۰ دقیقه مانده به ۹ بود با عجله از خانه زدم بیرون در حال بستن در بودم که صدای تلفن بلند شد. اهمیتی ندادم چون وقتی برای جواب دادن نبود بعد از قفل کردن در، سوار ماشین شدم و از خانه بیرون زدم.

نمیدونم ساعت ۴بود یا ۵ بود که از آموزشگاه زدم بیرون و خسته به طرف خانه رفتم،وقتی وارد سالن شدم صدای بوقی که هر چند دقیقه از تلفن بر میخواست نشانۀ این بود که پیغام دارم اما اینقدر خسته بودم که نای بلند شدن نداشتم تنها کاری که کردم این بود که لباسم را عوض کردم و تخت گرفتم خوابیدم.کاش خواب به خواب میرفتم هیچ وقت بیدار نمیشدم اما نشد چند ساعت بعد از خواب بیدار شدم از اتفاق خیلی هم سر حال شده بودم.

از اتاق بیرون آمدم و به طرف آشپزخانه رفتم تا آب بخورم بعد از خوردن آب به سالن برگشتم و به طرف تلفن رفتم،دکمهٔ پخش را زدم اولی خانوم ماندگار بود که گفت هر موقع به خانه آمدم باهاش تماس بگیرم.

پیغام دومی هم از طرف خانوم ماندگار بود که میگفت:حتما باهاش تماس بگیرم چون کار مهمی باهام داره به ساعت تماس نگاه کردم و تعجب کردم چون میدونست که من ۹تا ۴ کلاس دارم و خونه نیستم با خودم گفتم حتما کار خیلی مهمی داره که زنگ زده بقیهٔ پیامها از طرف ملیکا و این شرکت اون شرکت بودن که اهمیتی ندادم.



گوشی تلفن را برداشتم و شمارهٔ خانوم ماندگار را گرفتم:صدای بم اهورا در گوشی پیچید:الو؟

- الو سلام.

اهورا مثل اینکه نشناخته بود با لحن سردی گفت:سلام بفرمائید؟

- من هلیا هستم میتونم با خانوم ماندگار صحبت کنم ؟

سکوت طولانی برقرار شد فکر کردم ارتباط قطع شده دوباره گفتم:الو......

اهورا:بله خانم چند لحظه گوشی دستتون باشه.

از لحن سرد اهورا خیلی متعجب شدم. هیچ فقط با من اینجوری حرف نزده بود یعنی هیچ وقت ندیده بودم که با کسی اینجوری حرف بزنه با اینکه به خودم میگفتم مهم نیست اما سردی کلامش من را ناراحت کرده بود.

خانوم ماندگار:الو هلیا جان؟

- سلام .

خانوم ماندگار بر خلاف اهورا، صدای خیلی گرمی داشت:سلام عزیزم خوبی مامان جان؟

- ممنون ،شما خوبین؟

خانوم ماندگار:قربونت برم صبح زنگ زدم نبودی؟

- بله آموزشگاه بودم مثل اینکه کار مهمی باهام داشتین؟

دوباره سکوت... با خودم گفتم اینا چشون شده امروز که صدای خانوم ماندگار را شنیدم:بله عزیزم راستش باید رو در رو بگم میتونی بیای خونه؟

- امشب؟

خانوم ماندگار:اگر بتونی امشب که خیلی خوب میشه؟

- آخه ساعت ۸ هست، الان تا برسم اونجا دیر میشه.

خانوم ماندگار:نه عزیزم خدارو شکر که ۱۵ دقیقه بیشتر فاصله نیست، ماشین هم که داری اگر هم ترسیدی برگردی اهورا را باهات میفرستم بیاد.

- نه بحث ترس نیست ،نمیخوام مزاحم شما بشم. اینجور که معلوم بود آقا اهورا خیلی خسته بودن.
نمیدونم متوجهٔطعنه ام شد یا نه ؟

خانوم ماندگار:نه عزیزم، اصلا مزاحم نیستی، تازه اگر هم اهورا خسته باشه میره بالا میخوابه .

- باشه پس من تا نیم ساعت دیگه میام.

خانوم ماندگار:قَدمت روی چشم،خدا نگهدار.

بعد از گذاشتن تلفن با خودم گفتم:یعنی چکارم داره؟نه اون لحن اهورا نه به این اصرار خانوم ماندگار .شانه بالا انداختم و گفتم برم اول یه چیزی بخورم که دلم ضعف رفت.

بعداز خوردن شیر و کیک سریع آماده رفتن شدم. مانتو شلوار سفیدم را پوشیدم با شال فیروزه ای صندلی به رنگ شالم و مقداری روژ گونه زدم رفتم.

وقتی رسیدم زنگ در را زدم بدون اینکه کسی آیفون را جواب بدهد در را باز کردن .وارد باغ شدم و به طرف ساختمان حرکت کردم:اندام خانوم ماندگار را دیدم که از در بیرون آمد و منتظر من شد تا برسم بهش.

وقتی بهش رسیدم آغوشش را باز کرد و بعد از سلام احوال پرسی وارد ساختمان شدیم.

دقایقی از ورود من به آنجا گذشته بود اما هنوز سوگند را ندیده بودم و با چشم دنبال سوگند میگشتم که با چشمان اهورا بر خورد کردم با ورودش ایستادم و سلام کردم.

هنوز هم لحن سردش را داشت و با دست اشاره کرد که راحت باشم بعد از نشستنم رو به خانوم ماندگار گفتم:سوگند را نمیبینم.

لبخندی زد و گفت:سوگند تو اطاقشه ،راستش صحبتهایی که الان قراره بشه به درد سوگند نمیخوره.

با تعجب نگاش کردم و به خودم گفتم:نه اینجا یه خبرهایی هست. چرا امشب اینا اینقدر مرموز شدن.

لبخند تصنعی زدم و نگاه به خانوم ماندگار کردم و گفتم:بله منتظرم.

خانوم ماندگار سرش را پائین انداخت و گفت:عزیزم تو که میدونی من بعد از سحرم تورو دختر خودم میدونم و خدا شاهده که بین تو و سحر تاحالا هیچ فرقی نذاشتم سرم را آرام تکان دادم ادامه داد: سوگند نوه ام با هیچ کس به اندازهٔ تو ارتباط برقرار نکرده ،حتی من که مادر بزرگشم .با ورود تو به این خانه شادی و صفا به این خانه آمد.
سحر خدا بیامرز هم مثل تو خیلی شاد و سر زنده بود هیچ وقت خنده از اون لبهای خشگلش نمیفتاد. همیشه نگران این بودم که بعد از من با این دختر چکار کنم،تمام تنم میلرزه وقتی به این فکر میکنم که باید این بچه را به پانسیون بذارم آخه سوگند روحیۀ خیلی لطیفی داره.

حرفای خانوم ماندگار را گوش میکردم اما اصلا ربطی بین حرفاش به خودم پیدا نکردم،نگاهمو به اهورا دادم که سرش پائین بود و با کلافگی به زمین خیره شده بود.

خانم ماندگار:من نزدیک ۶۷ سالمه میخوام قبل از اینکه بلای سر من بیاد خیالم از جانب سوگندم راحت باشه،نمیخوام دستم از قبر بیرون بمن.

-خدا نکنه مامان جان این چه حرفیه میزنی .انشالله ۱۲۰ سال عمر با عزّت داشته باشید و سایتون روی سر خانواده باشه.

خانوم ماندگار در حالی که گریه میکرد و گفت:عزیزم من زیاد وقت ندارم چند وقت پیش خواب سحرم و شوهر خدا بیامرزم را دیدم که منتظره من بودم .میخوام این چند صباحی که زنده ام باید به همهٔ کارا سر سامان بدم که مبادا اون دنیا همش دلم شور بزنه.

خانوم ماندگار:نمیدونم با شنیدن حرفایی که میخوام بزنم چه فکری راجع به من میکنی دلم نمیخواد فکر کنی از وجودت یا احساست نسبت به خودم و سوگند سؤ استفاده کردم . خدا شاهد که چقدر دوستت دارم. ازت میخوام قبل از شنیدن هر جوابی از جانب تو ،فکرهاتو خوب بکنی. من دلم واسهٔ توهم شور میزنه. تو هم دخترمی حق بهم میدی که واست نگران باشم نه؟

در حالی بغضم گرفته بودم سرمو تکان دادم دوباره گفت:آیا تو حاضری بعد از من جای مادر سوگند را پر کنی؟با شنیدن این حرفش شکه شدم نمیتونستم چی بگم که گفت:البته در این راه تنهات نمیذارم فقط ازت یه جواب میخوام.

با حالتی گیج نگاهش کردم گفتم:من سوگند را خیلی دوست دارم خودتون هم میدونید اما من یه دختر ۲۰، ۲۱ ساله چطور میتونم یه بچه ۶،۷ ساله را بزرگ کنم. یعنی نمیدونم و فکر نمیکنم از عهده اش بر بیام
.
خانوم ماندگار:عزیزم تو توی این راه تنها نمیمونی اگر قبول کنی که مادر سوگند باشی تو میای اینجا و خدیجه خانوم و همهٔ کسانی که میبینی کمکت میکنن.خانوم ماندگار را خیلی دوست داشتم اما این ته خودخواهی بود. تکلیف من چی میشه شاید خواستم ازدواج کنم.

دوباره با صدای خانوم ماندگار به طرفش نگاه کردم که گفت:این در حد یه پیشنهاد بود میتونی قبول نکنی.

میتونم قبول نکنم ؟معلومه که قبول نمیکنم یک لحظه صورت سوگند جلوی چشمم آمد من عشق صورت تپل سفید نازش بودم نه نمیتونم ازش جدا بشم خدایا چی کار کنم؟

رو به خانوم ماندگار گفتم:اگر من این پیشنهاد را قبول نکنم شما تصمیم بعدیتون راجع به سوگند چیه؟

خانوم ماندگار گفت:اهورا مجبوره بذارتش پانسیون تا موقعی که ازدواج کنه. بعد میارتش پیش خودش،به نظر این فکر بهتر بود که پیش دایی خودش شاید اصلا سامان وجود سوگند را قبول نکنه که امکان نداره من اگر پیشنهاد را بخوام ردّ کنم فقط بخاطر اینه که نمیتونم از عهدۀ تربیت یه دختر ۶،۷ساله بر بیام و نمیتونم قول بدم. این کارمسئولیت میخواست.دلم واسهٔ طفلی سوگند گرفت از یه طرفی هم دلم نمیخواست مثل خودم بی کس بشه ولی اون داییش را داره .خندم گرفت چون درست مثل من بود منم بعد از پدر مادرم دائیم بزرگم کرد.
اما اگر زن اهورا به آوردن سوگند از پانسیون مخالف بود چی؟اصلا اگر زن گرفتنش طول کشید چی؟شاید حالا حالاها نخواد زن بگیر بعد اون طفلکی باید سالها در پانسیون بمونه نه! نمیشه سوگند دق میکنه خیلی حساسه.

نگاهی به اهورا و خانوم ماندگار کردم و گفتم:آقا اهورا قصد دارن ازدواج کنن؟

خانوم ماندگار نگاهی به اهورا کرد و گفت:نه.

با تعجب نگاهش کردم و گفتم:کسی هم در نظر ندارید؟

خانوم ماندگار بار دیگر به اهورا نگاه کرد و جواب داد:نه.

- یعنی شما میخواید همینجوری سوگند را بذارید پانسیون تا موقعی که یکی را پیدا کنید و باهاش ازدواج کنید؟شاید چندین سال طول کشید اون وقت چی؟

اهورا خشمگین به من نگاه کرد و گفت:شما که جوابتون را گفتید دیگه کاری به بقیه اش نداشته باشید .در ضمن مادر من حالا حالاها زنده است و خودش نوه شو بزرگ میکنه احتیاج به کسی هم نداره.

با تعجب نگاهش کردم و گفتم:شما منظورمو درست متوجه نشدین .منظورم اون چیزی نبود که شما گفتین.

سرشو عصبی تکان داد و گفت:گیریم که اینطور باشد شما راه بهتری سراغ دارید؟

- خوب، بله انشالله مادر جون ۱۰۰ سال عمر کنن اما چرا شما میخواین سوگند را بذارید پانسیون چرا پیش خودتون نگاه نمیدارید؟

اهورا:مشکل اینجاست که من بیشتر اوقات سر کار هستم. چطوری میتونم یه بچه کوچیک را تنها بذارم؟

- تنها نمیمونه خدیجه خانوم و بقیه کارکنان اینجا هستن غیر از اینه.

اهورا نگاهی به من انداخت و گفت:اگر بچه خود شما هم بود حاضر بودید این حرفو بزنید؟

هیچی نگفتم چون مادر نبودم و نمیدونم شاید واقعا اینطور بود اگر سوگند بچه خودم بود هیچ وقت حاضر به گفتن این حرف نمیشدم.

خانوم ماندگار:هلیا جان شما جواب نه دادی درسته؟

- نه کاملا نه نیست، آخه میدونید چطوری بگم من حاضرم تا آخر عمرم پیش سوگند بمانم اما موضوع اینکه شاید من ازدواج کردم و اون موقع دلم نمیخواد که مشکلی واسش پیش بیاد یعنی چطوری بگم؟شاید اصلا شریک زندگی من وجود سوگند را قبول نکنه و یا من نتونم مادر خوبی براش بشم امیدوارم متوجۀ منظورم شده باشید.

خانوم ماندگار:بله درست میگی پس با این حساب قضیه را منتفی بدون.

اهورا با گفتن ببخشید جمع را ترک کرد،موذی. در این میان به یادم آمد:ببخشید مادر جون شما واسه چی گفتید وقت زیادی ندارم؟

خانوم ماندگار با صدای گرفت گفت:من ناراحتی قلبی دارم. یک هفته پیش دکتر بودم گفت قلبم روز به روز ضربانش پائین میاد و هیچ راه درمانی نیست.

با شنیدن این حرف اشک به چشمانم هجوم آورد.دلم میخواست تنها باشم. بدون هیچ حرفی به طرف خانوم ماندگار رفتم سفت بغلش کردم و بوسیدمش از خانه بیرون زدم.

آوینا
02-08-2012, 18:47
باورم نمیشد در عرض چند روز زندگی تقریبا ۵ نفر تغییر کرد. خدایا رحم کن. حداقل به یه طفل ۶،۷ ساله رحم کن. تازه غم پدر مادرش را داشت.داره قلبم از قفسهٔ سینه ام میزنه بیرون. همین ۲ شب پیش بود داشتیم میگفتیم ومیخندیدیم ،آخه به این زودی خدایا داری امتحانمان میکنی یا میخوای زجر کُشمان کنی؟خدایا مگر این طفل معصوم چه گناهی در حقت کرده بود که اینجوری باید باشه سرنوشتش.دستمو روی صورت مرطوب از اشکم کشیدم احساس خفگی میکردم بلند شدم از روی تخت و پنجره اتاقم را باز کردم به تاریکی آسمان خیره شدم که چگونه ستارگان پر نور خودشان را به رخ ما زمینیهای نفرین شده میکشند،زمینیهای نفرین شده!آره همینه ما آدما غیر از بدبختی هیچی نداریم هیچ کاری هم جز دنبال کردن این بدبختی نمیتونیم انجام بدیم.یادمه یه فیلمی میدیدم که پسر بچه کوچولویی ساعت جادویی داشت هر موقع میخواست دکمهٔ ساعت را فشار میداد و همه چیز همانطور باقی میماند،،کاش منم یکی از اون ساعتها داشتم اون موقع عقربه هاشو به عقب برمیگرداندم به موقعی که پیش پدر و مادرم بودم همونجا استُپش میکردم.

من دیگه خسته شدم بس که چشمم بارونیه

از دلم تا کی فضای غصه رو مهمونی

من دیگه بسه برام تحمل این همه غم

بسه جنگه بی ثمر برای هم زیادو کم.
این صدای آهنگی بود که در مغزم خود به خود به صدا در اومده بود.

نمیخوام در به داره پیچ و خمه این جاده شم

واسه آتیشه همه یه هیزم آماده شم

جای اون که باز خالی پر افاده شم

وایسا دنیا وایسا دنیا من میخوام پیاده شم!

آره دنیا میخوام پیاده شم خسته شدم. چقدر تحمل چقدر صبر!خدایا کمک کن خدایا رحم کن .چقدر بگم.هنوزم باورم نمیشه خندم میگیره،میخندم اما این خنده از گریه هم بدتره!دقیقا از کی شروع شد؟آهان از صبح ۴شنبه مثل همیشه خواب بودم چون ۴شنبه ها ساعت ۱۲ اولین کلاسم شروع میشد.صدای زنگ منو از خواب بیدار کرد با صدای گریه سوگند که در گوشی می پیچید خواب از چشمم پرید هراسان گفتم:چی شده؟

در حالی که هق هق میکرد از گریه گفت:خاله بیا، مامان بزرگ حالش بده .نمیدونم چی کار کنم؟

- چی! حالش بده؟زنگ بزنید آمبولانس تا من بیام.

سوگند:خاله کسی پیشم نیست فقط شمارهٔ شمارو بلدم بگیرم.نزدیک بود بگم پس اون دایی خرت کدوم گوریه که ببین داره **** گوشۀ خانواده اینجوری زار میزنه.با عجله گفتم:خاله من الان میام گریه نکن من زودی میام.

نمیدونم چطوری آماده شدم و از خانه زدم بیرون در خیابان چنان سرعت میرفتم که نزدیک بود چندین بار تصادف کنم وقتی رسیدم به خانهٔ ماندگار از ماشین به سرعت پیاده شدم بدون اینکه دزدگیر ماشین را بزنم به داخل خانه دویدم خدارو شکر در باغ باز بود واسهٔ همین زود به داخل ساختمان رسیدم بدون اینکه در بزنم وارد شدم دیدم خانوم ماندگار روی زمین افتاده و سوگند سرشو بغلش گرفت به طرفشان رفتم به سوگند گفتم:پس خدمتکارها کجا هستن؟

سوگند:امروز همه رفتن خونهٔ خودشان.

- اه به خشکه این شانس!با عجله خانوم ماندگار را به سختی بغل کردم و به طرف ماشین بردم در راه از سوگند خواستم که روسری و مانتوی خانوم ماندگار را بیاره برای چند لحظه از این کشور بدم اومد .تو این موقعیت باید حتما حجاب کامل باشه.خانوم ماندگار را روی صندلی عقب خواباندم وقتی سوگند آمد سوار ماشین شد،پامو گذاشتم روی گاز و به طرف بیمارستان حرکت کردیم.بعد از اینکه به بیمارستان رسیدیم به سوگند گفتم همینجا باش تا من بیام به طرف بیمارستان دویدم و گفتم مریض بدحال دارم .پرستارها و مسئول بخش اول قبول نمیکردم و میگفتن جا نداریم دیگه طاقت از کف دادم چنان دادی زدم و گفتم:داره میمیره میفهمید، یا یکجور دیگه حالیتون کنم!اگر بمیره همتونو می کِشونم دادگاه .یعنی این بیمارستان خصوصیه؟آره؟خصوصیه؟تو سرتون بخور! مفتی که کار نمیکنین پول میگیرد همین حالا یه برانکارد میارید یا خودتون میدونید. مسئول بخش که از من ترسیده بود دستور برانکارد داد در عرض چند دقیقه خانوم ماندگار را به بخش آی سی یو انتقال دادن.من و سوگند هم در پشت در آی سی یو در بغل هم میگریستیم،نمیدونستم باید چطوری به اهورا خبر بدم خبر مرگش نمیدونم کجا بود که آن موقع صبح خانه نبود.سامان ؟آره باید به سامان زنگ بزنم .شمارهٔ سامان را گرفتم بعد از چند بوق جواب داد وقتی صداشو شنیدم گریه ام شدت گرفت.

سامان:الو..الو فکر کنم صدای گریه امو شنید بعد از چند ثانیه گفت:چی شده عزیزم؟

- سامان بیا بیمارستان....

سامان:کدوم بیمارستان؟کسی طوریش شده؟

- تورو خدا فقط بیا ،دارم میمیرم از تنهایی نمیدونم چی کار کنم.

سامان:باشه میام میام فقط بگو کدوم بیمارستان.

بعد از گفتن اسم بیمارستان گوشی را قطع کرد بدون خداحافظی.دکترها به سرعت به داخل اتاق رفت و آمد میکردن هر کدوم که از اتاق بیرون میومد میرفتم ازشان حال خانوم ماندگار را میپرسیدم اما هیچکدامشان جواب نمیدادن،و با سرعت از کنارم رد میشدن.

سوگند همچنان در بغلم بود که یک دفعه سرش را از روی سینه ام بلند کرد و به طرفی دوید .نگاه کردم دیدم سامان داره میدوه وقتی به من رسید با صدای بلند گریه کردم دستمو گرفت و گفت: چی شده؟تورو خدا بگو چی شده؟

سوگند به جای من جواب داد:عمو مامان بزرگ حالش خوب نیست من و خاله آوردیمش بیمارستان. الانم اون تو هستش و با انگشتهای کوچیکش به طرف اتاقی که خانوم ماندگار را برده بودن اشاره کرد.

سامان لیوان آبی به دستم داد و گفت:بخور درست بهم بگو چی شده؟

بعد از خوردن آب حالم تقریبا بهتر شده بود تمام ماجرای صبح تا اون موقع را واسش تعریف کردم فکر کنم سامان خبری از بیماری خانوم ماندگار نداشت و از گفته های دکترش هیچ چیز نمیدانست این را اون موقعی فهمیدم که دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت:حالش خوب میشه احتمالا فشارش افتاده.

با نگاه پر معنی نگاهش کردم و گفتم:امیدوارم.

بعد از چند لحظه گفت:اهورا کجاست؟

- صبح که خانه نبود یعنی هیچ کس خانه نبود .

سامان سوگند صدا را زد و گفت:سوگند عمو بیا اینجا عزیزم.

بعد از آمدن سوگند سامان در حالی که موهایش را نوازش میکرد گفت:عمو ،دایی اهورا کجاست؟صبح خانه بود؟

سوگند دماغش را کشید بالا و با صدای گرفته گفت:نه عمو دیشب موقعی شام رفت بیرون دیگه هم برنگشت.

سامان زُل زد به چشمان سوگند که از اشک مانند بچه گربه میدرخشید و گفت:از کجا میدونی بر نگشت شاید تو اتاقش خواب بوده؟

سوگند:نه عمو آخه دیشب من و مامان بزرگ کنار هم خوابیدیم و تا نزدیکی صبح حرف زدیم .من میدونم نیومد تازه در اتاقش باز بود و کسی توش نبود.

سامان سرش را چرخاند و زیر لب گفت:مرتیکه عیاش.

از حرف سامان خیلی تعجب کردم منظورش با کی بود؟اهورا؟به عموی خودش ؟در همین حین از جا بلند شد و موبایلش را در آورد و با کسی تماس گرفت اما انگار کسی جواب نداد چون رو به من گفت:من میرم باید به بابا خبر بدم زود برمیگردم.

- سامان؟

سرش را به طرفم چرخاند به چشمان پر از محبتش نگاه کردم گفتم:سامان نرو من میترسم.

لبخند غمگینی زد و گفت:نترس زود میام فقط هر خبری شد بهم خبر بده فوری،فعلا.

بعد از رفتن سامان ،سوگند به کنارم آمد و سرش را روی سینه ام گذاشت همانطور که موهای نرم سوگند را نوازش میکردم به حرف خانوم ماندگار فکر کردم که بهم گفت:وقت زیادی ندارم خدای من نکنه واسش اتفاقی بیفته.

به سوگند نگاه کردم که در بغل من خوابش برده بود سرش را بوسه زدم زیر لب گفتم:طفلک مظلوم من، آخه تو چرا باید اینقدر زجر ببینی.

دقایق به کندی میگذشت صدای پای افردی را که به طرفم میامدن را شنیدم سرم را بلند کردم سامان را دیدم و اهورا به همراه آقا ارسطو. اهورا به طرف من آمد و گفت:چی شده؟خبری شده باز؟

دیگه نتونستم خودم را کنترل کنم. از جا بلند شدم طوری که بیچاره سوگند از خواب پرید رو به روش ایستادم در حالی که نفسهای عمیقی ر ابیرون میدادم گفتم:طوری شده باز؟باز؟ منّت میذاری ؟سر مادرت منّت میذاری؟آره طوری شده باز... الان ۴ ساعت اون توئه (اشاره به اتاق) هنوز هم بیرون نیومده. هیچ کس هم جوابمو نمیده. آره طوری شده باز.تو که دم از خانواده داری و اینا واسم میزدی کجا بودی ببینی مادر بی جونت چطوری روی زمین افتاده بود. این طفلک (اشاره به سوگند)سرشو بغل کرده بود ضجه میزد.کجا بودی هان؟اهورا به سر تا پای من نگاهی کرد و با قیافۀ بر افروخته ای گفت:به شما مربوط نیست خانوم.

- آره به من مربوط نیست اما به این طفلک؛ دستمو به طرف سوگند دراز کردم و ادامه دادم اما به این طفلک مربوطه،واقعا که ....

سرمو چرخاندم به طرف سوگند ،و سوگند وقتی دید دارم نگاهش میکنم خودشو به بغل من پرت کرد و با صدای بلند گریه کرد گریۀ سوگند انگار گریۀ خودم بود .منم با صدای بلند همراهیش کردم.آقا ارسطو به طرفم آمد و گفت:دخترم خودتو زجر نده ،حالش خوب میشه نگران نباش توکل کن بخدا.توکل کن به خدا! این جمله ای بود که موقع مرگ مامان و بابا از دایی و زن دایی شنیدم. الان برای بار پنجم این جمله را شنیدم پوزخندی زدم در دل گفتم:توکل به خدا کردم که تا الان نزدیک ۵تا از عزیزترین کَسای زندگیم را ازم گرفت.توکل به خدا کردم که الان اینجام این اوضاع منه ، بازم توکل به خدا میکنم.

نگاه سنگین اهورا باعث عذاب من میشد .وقتی نگاهش کردم دیدم با اخم به من زُل زده با نفرت سرم را به طرف سامان چرخاندم،سامان هم حالش دست کمی از من نداشت فقط خوددار تر بود.۲ ساعت گذشت همه در همان حالتی که بودیم مانده بودیم.

صدای در اتاق آمد سرم را بلند کردم همه به طرف دکتری که از اتاق بیرون میامد نگاه کردیم دکتر همان دکتری بود که چند بار در نبود بقیه ازش سوال پرسیدم ولی جوابم نداد با دیدن من به طرفم آمد و گفت:خانوم شما چه نسبتی با مریض دارید مکثی کردم و گفتم:دخترشم.

دکتر:اسم شما سوگند؟

- نه سوگند این دختر بچه است.

دکتر:این بچی کی هست؟

از دست این دکتر کلافه شدم با این سوالهاش نگاهش کردم گفتم:نوه مریض هستن حالا میگید چی شده؟

دکتر نگاهی به سامان، اهورا و آقا ارسطو که در اطرافمان بودن انداخت و گفت:مریض حالش بهتر شده همش اسم سوگند و دخترش را صدا میکنه.البته فقط میگه دخترم نمیدونم منظورش شما هستید یا نه و با دست من را نشان داد.

آقا ارسطو پرسید:میشه دیدش؟

دکتر:در حال حاضر نه اما به علت بی قراریه مریض فقط این کوچولو بره تو چون اسم این کوچولو و دخترم را صدا میکرد.سوگند ایستاد دکتر به رویش نگاه کرد و گفت:یادت باشه با مامان بزرگ هیچ صحبتی نکن باشه؟

سوگند سرش را تکان داد و به همراه سوگند به داخل اتاق رفتن بعد از دقایقی سخت دکتر به همراه سوگند بیرون آمدن و رو به جمع گفت:حال مریض شما بهتره ،بهتر هم میشه به امید خدا الان فقط شما خانوم بی صدا برو داخل چون منظورش از دخترم شما بودی.

نگاهی به بقیه کردم ،اهورا خیلی خصمانه نگاهم میکرد اما سامان لبخند کمرنگی روی لبانش بود .وقتی با دکتر وارد اتاق شدیم خانوم ماندگار را دیدم با رنگی پریده،بی جان تر از همیشه روی تخت افتاده بود دستگاه هایی که اطراف تخت وجود داشت باعث وحشت من میشد،آرام به کنارش رفتم چشمانش را بسته بود دستی بر روی سرش کشیدم و آرام بوسه ای زدم ،خواب بود چون هیچ حرکتی نکرد.دکتر با اشاره به من اطلاع داد که بیرون برم.

وقتی از اتاق بیرون آمدم با نگاه کنجکاوه آقا ارسطو و سامان برخوردم، ولی هیچ چیز نگفتن آرام گفتم:خواب بود دکتر پشت سر من بیرون آمد و گفت:بله بخاطر مواد آرامش بخش و ضعف زیاد به خواب رفتن.و با علامت به من گفت:اگر میشود همراه من بیایید نگاهی به سوی سامان انداختم که کنجکاوانه به دکتر نگاه میکرد. جالب این بود که دکتر اصلا غیر از من هیچکدام از آقایان را مخاطب قرار نمیداد مخصوصا اهورا که از موقعی که آمده بوده البته به غیر از گفتگوی که با من داشت هیچ چیز نگفته بود و همش به دیوار تکیه داده بود و به نقطه ای نگاه میکرد.

دکتر:خانوم لطفا همراه من بیایید. سامان به کنارم آمد و گفت:میشه منم همراهشان باشم دکتر از نگاه سامان فهمید که به چه دلیل این درخواست را میکند، شاید بخواهد خبری چیزی را به من بدهد که احتیاج به کسی پیدا کنم.

به همراه سامان و دکتر به طرف دفتر دکتر راه افتادیم. بعد از دقایقی دکتر گفت:راجعب ه مسالهٔ مهمی میخواستم باهاتون صحبت کنم که احتیاج به نظر و اجازه شما دارد.سامان با گفتن:بفرمائید اجازه صحبت به دکتر داد.

دکتر:قلب این مریض خیلی ضعیف و هر لحظه احتمال از کار افتادن داره. مشکل دریچهٔ قلب که هم نرمه هم شل میشه عملش کرد اما یک ریسک خیلی بزرگ!چرا میگم ریسکه بخاطر اینه که ممکن مریض شما تا چندین سال همینجوری بدون هیچ عملی دوام بیار و هیچ خطری آن را تهدید نکنه،اما اگر بخواهد عمل بشه من قول۲۰% درمان را بهتون میدم و ۸۰% مرگ که ممکنه ایست قلبی باشه یا هر چیز دیگری که در عمل ممکنه اتفاق بیفته،من به عنوان یک پزشک وظیفه داشتم که این مساله را باهاتون در جریان بذارم ،حالا تصمیم با شماست دکتر به صندلی تکیه داد و به من و سامان زُل زد.

سامان:یعنی شما میگید عمل نشه بهتره؟

دکتر:نه، من میگم احتمالا درمان در عمل ۲۰% ولی امکان داره که اگر عمل نشه چندین سال این قلب مشکلی واسش به وجود نیاره و ممکنه هم بیاره، من فقط یک دکترم میتونم زمان حال را بهتان بگم اما از احتمالات آینده هیچ چیزی نمیتونم بگم.

سامان گفت:اگر بخواهیم عمل بشه تا کی وقت داره؟

دکتر:تا حداقل آخر این هفته اگر مشکلی واسشون پیش نیاد.سامان سرش را تکان داد و به من نگاه کرد که اشکم مثل یک رود پائین میریخت.دکتر نگاهی به سامان کرد و گفت:ببخشید یه سوال از شما داشتم؟

سامان:بفرمایید خواهش میکنم.

دکتر:شما چه نسبتی با مریض دارید؟

سامان:نوه اش هستم.دکتر سرش را تکان داد و لبخندی زد گفت:باید به مریضم بگم چه نوه و دختر دلسوزی داره هر کسی این شانس را ندارد،با لبخند به من نگاه کرد و گفت:شما هم بهتره استراحت کنید. از صبح تا حالا شما رو دیدم که همش ایستاده بودید و باید حسابی خسته باشید .به صورت مهربان دکتر نگاهی کردم تقریبا جوان بود شاید ۳۰، ۳۵ چشمش من را یاد کسی مینداخت وقت این فکرا نبود. سریع از فکر بیرون آمدم لبخندی زدم و گفتم:باشه مرسی و به همراه سامان از اتاق بیرون آمدیم.

وقتی به آقا ارسطو و اهورا رسیدیم ،سامان جریان را بی کم و کاست برایشان تعریف کرد. اهورا بعد از شنیدن حرفای سامان رو به من گفت:جالبه که دکتر فقط شما را مخاطب قرار میداد و جالبتر اینه که هیچ نسبتی نزدیکی نسبت به ماها_ به خودش سامان و آقا ارسطو اشاره کرد و ادامه داد_ ندارید.احساس کردم که دود از گوشم در میاد پوزخندی زدم و گفتم:آخه دکتر دیدن چطوری واسه مادرتون بال بال میزنید با خودشان گفتن حتما باید خسته باشید واسه همین شما را مخاطب قرار ندادن .حالا نگران نباشید الان که دکتر اومد میتونید عرض اندام کنید.اهورا از عصبانیت قرمز شده بود، انگشتش را به طرفم گرفت و گفت:مثل اینکه باید نسبتم را با مریض که شما بهش میگید مادر بهتون بگم در ضمن به شما نمیومد اینقدر بی ادب باشید.

با همان لحن خودش جواب دادم:دقیقا مثل شما که بهتون نمیومد آدم حسود و سطحی باشید.

تا لب برای گفتن باز کرد آقا ارسطو گفت: بچه ها بسه دیگه تو این موقعیت و بعد رو به اهورا گفت:به جای تشکرته، میدونی اگر هلیا جان نبود الان باید سال مادر را میگرفتیم. باید از ایشون ممنون باشیم که در این موقعیت به ما دارن کمک میکنن.بعد تمام شدن حرف آقا ارسطو کسی حرفی نزد.مدتی بعد آقا ارسطو رو به سامان گفت:سامان بابا برو چندتا آبمیوه و کیک بگیر این سوگند طفلی هیچی از صبح نخورده .تا سامان خواست بره اهورا گفت:نه صبر کن خودم میرم وقتی کنار من میگذشت گفت:نه خوشم اومد، خوب جای خودت را محکم کردی. به تندی نگاهش کردم ،پوزخندی زدم اما متاسفانه یا خوشبختانه پوزخند من را ندید چون پشتش به من بود چون اگر اینجا بود ممکن بود جوابی که من میدادم هم او شرمند میشد هم من.

بعد از دقیقی هیکل پهن و ورزشکاری اهورا در میان راهروی بخش دیدم. آب میوه و کیک آقا ارسطو،سامان و سوگند را داد وقتی به کنار من آمد گفت:بفرمایید بدون اینکه نگاهش کنم تشکری کردم و گفتم میل ندارم ممنون.

اما لجوجانه نگاهم کرد و گفت:بردارید.

ناخوداگاه از لحن دستوریش نگاهم به صورتش دوخته شد. این بار با لحن محکمی گفتم:عرض کردم میل ندارم ممنون و بدون خیچه توجهی به اون از روی صندلی بلند شدم و از کنارش گذشتم اما نگاه سنگینش را تا لحظه های آخر روی خودم حسّ کردم . به بیرون از بیمارستان رفتم و روی نیمکت نشستم و با ملیکا تماس گرفتم.

- الو ملی......

ملیکا:جانم سلام.....

- سلام خوبی؟

ملیکا:ممنون تو چطوری؟کشتی مارو دختر میدونی چقدر بهت زنگ زدم اما جواب ندادی؟سر کار هم نرفتی. پرهام بهم زنگ زد و حسابی ازت شاکی بود.

- ملی گوش کن من الان بیمارستانم.

ملیکا:بیمارستان واسهٔ چی؟تو که گفتی حالت خوبه؟

- آره، حال من خوبه برای خانوم ماندگار امدیم بیمارستان.

ملیکا:خانوم ماندگار؟الان حالش چطوره؟

- بعد نیس انگار خطر گذشته.

ملیکا:خدارو شکر.

- ملی اصلا وضعم خوب نیست .شب میتونی بیایی یه سری بهم بزنی. احتیاج دارم باهات صحبت کنم.

ملیکا:آره عزیزم، حتما فقط کجا بیام بیمارستان یا خونه؟

- فعلا که مشخص نیست هر موقع خواستی بیای بهم زنگ بزن تا بهت بگم.

ملیکا:باشه مواظب خودت باش.

- مرسی توهم همینطور .

ملیکا:خداحافظ.

بعد از تماس با ملیکا احساس پیدا کردم که مقداری پیاده روی کنم خوشبختانه پارک کوچکی در بیمارستان وجود داشت که بیمارها ازش به عنوان تفریگاه استفاده میکردن قدم زنان وارد پارک شدم .نفسهای عمیقی میکشیدم چون احساس میکردم که نفس کم آوردم.

روی نیمکتی نشستم و به فکر فرو رفتم.

با صدای زنگ موبایل از فکر بیرون آمدم به صفحه ی موبیل نگاه کردم سامان بود. جواب دادم:بله

سامان:کجایی تو دختر؟

- تویی محوطۀ بیرون از بیمارستانم. چطور چیزی شده؟

سامان:نه فقط مادر جون را الان به بخش وارد کردن فکر کردم رفتی خونه.

- نه، خونه نرفتم. سوگند چی کار میکنه؟

سامان:هیچی بغل بابا خوابه طفلکی رنگ به روش نمانده،میگم پاشو بیا اینجا دیگه.

- خیلی خوب الان میام.

به طرف بخش به راه افتادم وقتی وارد بخش شدم سامان به کنارم آمد و گفت:بهتر نیست بری خونه کمی استراحت کنی؟

- نه، چطوری برم وقتی تمام فکرم اینجاست.

سامان سرش را نزدیکتر آورد و گفت:برو عزیز من، اینجوری که حال مادر جون بهتر نمیشه بیا با سوگند برو خونه این بچه هم از صبح تا حالا خسته شد،توهم به استراحت احتیاج داری.

-نه سامان اصرار نکن .نمیرم اما اگر نگران سوگندی میتونم سوگند را ببرم خونه و بیام.

سامان: نه عزیز من ،موضوع که تنها سوگند نیست من نگران تو هم هستم رنگ به روت نمونده دست اهورا هم ردّ کردی اینجوری از پا میفتی.

-نه سامان حالم خوبه هیچیم نیست .توهم بهتره سنگ اهورا را به سینه نزنی.

سامان خیره به من نگاه کرد و بعد لبخندی زد و گفت:از دست تو،پس ببین من برم بابا رو بذارم و بیام چون بابا قند داره میترسم قندش بیفته قرصش را هم خونه جا گذشته زود میام.

- باشه.

بعد به طرف آقا ارسطو رفت و بعد از کلنجار رفتن ، آقا ارسطو راضی به رفتن به خانه شد. موقع رفتن از سامان خواستم که سوگند را هم ببره. اما سوگند با گریه خواهش و التماس ازم خواست که اجازه بدم پیشم بمونه، منم در موقعیتی نبودم که حوصلۀ گریه و زاری داشته باشم قبول کردم.

بعد از رفتن سامان با آقا ارسطو ،اهورا نگاهی به من کرد گفت:شما بهتر نیست دیگر برید خانه و اینقدر مرا شرمند نکنید؟

نگاهی بهش انداختم و گفتم:من برای شرمنده کردن کسی کاری انجام نمیدم.

اهورا پوزخندی زد و گفت:فکر نمیکنید دیگر دارید شورش را در میاورید اصلا بهتون نمیاد دختر بی ادبی باشید اما فعلا اینجوری نشون میده.

بی تفاوت شانه ام را بالا انداختم دوباره صدایش آمد و گفت:از این همه خودنمایی چه عایدتان میشه؟

- منظورت از خودنمایی چیه؟

اهورا:همین که نقش یک دختر دلسوز و فداکار را در میاورید. همین که سعی دارید با محبتتان کارتان را پیش ببرید، همهٔ اینا نشانه از خودنمایی شماست در صورتی که وقتی کسی خواستار چیزی از شماست ،شما عاجزید از اینکه آن را قبول کنید.

- ببخشید من متوجه منظورتون نمیشم. تا حالا نشده کسی از من چیزی بخواد و من برایش انجام ندم مگر اینکه چیزی باشه که از دستم بر نیاد، واسهٔ همین اون درخواست را قبول نمیکنم.حالا میشه بفرمایید شما چه درخواستی از من داشتید که من قبول نکردم؟

اهورا:من درخواستی نکردم من منظورم از دیگران بود.

- خوب چه کسانی؟

اهورا:مهم نیست، اینجور که معلومه اصلا موضوع مهمی نبود که به این راحتی فراموشش کردین.

- روشنتر منظورتان را بگویید تا منم زود متوجه شم؟

اهورا:سوگند! منظورم سوگند! شما به سوگند خیلی علاقه نشون میدید، بخاطرش همه کار میکنید اما درخواستی را که ازتان داشت ردّ کردید این چه معنی میده؟

زیر لب گفتم:سوگند از من درخواست داشته؟آهان یادم اومد....

- ببینید آقا من به دلایلی آن موقع داشتم و در ضمن من رد نکردم فقط کمی وقت خواستم تا کامل فکر کنم.

اهورا:اما رفتار شما چیزی دیگر را نشان میداد.

- این دیگه مشکله خودتونه که متوجهٔ رفتار من شدید یا نشدید.

اهورا:یعنی جواب شما مثبت؟

- خیر عرض کردم که احتیاج به فکر کردن دارم.



دیگر چیزی نگفت،یک ساعتی همانطور گذشت و بعد دکتر خانوم ماندگار را دیدم با دیدن من به طرفم آمد و گفت:شما که هنوز اینجایید؟

- پس قراره کجا باشم؟

دکتر:معلومه خانه برای استراحت،خانوم من که عرض کردم به شما که تشریف ببرید در هرصورت ماندن شما هیچ فرقی واسهٔ مریض نمیکند ،چون در این بخش مریض اجازه همراه ندارد و مطمئن باشید مریض شما تا خود صبح خواب است .اگر هم چیزی احتیاج داشته باشه پرستارها اینجا هستن و شما هیچ کمکی نمیتونید بکنید پس بفرمایید.

- اما آقای دکتر....

دکتر نگاهم کرد و بعد به سوگند که روی صندلی خواب بود نگاه کرد و گفت:اگر به فکر خودتون نیستید لااقل به فکر این طفل معصوم باشید که هوای اینجا براش بده ،نگاه کنید چگونه خوابیده. خواهش میکنم بفرمایید و بعد رو به اهورا گفت:شما هم تشریف ببرید.بعد از رفتن دکتر نگاهی به اهورا کردم که گفت:منتظر چی هستید بفرمایید تا شما را برسانم.

به سردی گفتم:نه ممنون ماشینم پایین.

اهورا:خیلی خوب پس بفرمایید و بعد سوگند را بغل کرد و باهم از بیمارستان بیرون آمدین سوگند با صدای دزدگیر ماشین اهورا از خواب پرید و رو به من گفت:کجا داریم میریم؟

اهورا:بخواب دایی جون داریم میریم خونه.

سوگند:پس مامان بزرگ.

اهورا:اونم خوابید. میریم فردا صبح میایم دوباره.

از سوگند و اهورا فاصله گرفتم و گفتم:من برم خدانگهدار.

سوگند سرش را از شیشه بیرون آورد و گفت:نه خاله تورو خدا تو نرو.

به کنارش برگشتم و گفتم:عزیزم برو من فردا صبح میام پیشت.

سوگند:نه و زد زیر گریه.

اهورا:عزیزم ،خانوم را اذیت نکن بذار بره استراحت کنه.

سوگند:نه خاله منم باهات میام.

از سر ناچاری به اهورا گفتم:اشکالی نداره امشب پیش من باشه؟

اهورا نگاهی به سوگند کرد که با چشمانش التماس میکرد و بعد گفت:خیلی خوب باشه اما به شرطی که دیگه روی حرف من حرف نزنه.

سوگند سرش را تکان داد و از ماشین پیاده شد از اهورا خداحافظی کردیم و سواره ماشین شدیم به طرف خانه رفتیم.

بعد از رسیدن به خانه به همراه سوگند به علت خستگی زیاد به خواب رفتیم .

از صدای تق و تق در آشپزخانه از خواب بیدار شدم سوگند کنارم نبود از اتاق خارج شدم و دیدم سوگند و ملیکا هر دو در آشپزخانه مشغول هستن.سلام کردم ملیکا سرش را به طرفم چرخاند حال زارم از قیافم پیدا بود، چون لبخندی تلخ به لب داشت.به کنارم آمد و گفت:خوب خوابیدی؟

- آره مرسی. کی امدی؟

ملیکا:یک ساعتی میشه. هر چی زنگ زدم کسی جواب نداد دیگه کلید انداختم و در را باز کردم وقتی اومدم دیدم غش کردین.

دستی به صورتم کشیدم و گفتم:آره خسته بودیم .

ملیکا:خوب چه خبر؟حالش چطوره؟

- خوبه بردنش تو بخش. گفتن برید چون همراه احتیاج نداره دیگه من و اهورا هم امدیم.

ملیکا:باشه بیا یه چیزی بخور از صبح هیچی نخوردی.

- تو از کجا میدونی؟

ملیکا لبخندی زد گفت:خوب دیگه.

- سامان بهت گفت؟

ملیکا:نوچ...

- اصلا نگو مسخره.

ملیکا:نمیگم..

ملیکا ماکارانی خوشمزه ای درست کرده بود و بوش اشتهام را تحریک کرد و تا آنجایی که میتوانستم خوردم.

ملیکا برای سوگند کارتون گذاشت و به طرف من آمد وقتی نشست گفت:خوب چه خبر؟

- سلامتی.

ملیکا:بعد از سلامتی؟

نفس عمیقی کشیدم که نشان از درد میداد. ملیکا نزدیکم شد گفت:چی شده هلی بگو دیگه؟

همهٔ ماجرا را از شبی که به خانهٔ خانوم ماندگار رفتم و تا آن روز را براش تعریف کردم.

- تو میگی چیکار کنم ملیکا؟

ملیکا:معلومه قبول نکن. این همه فّک و فامیل دارن موقع جشن و اینا خوب پزشو میدادن یکی از این طفلک مراقبت کنه.

-آخه موضوع همینجاست که خانوم ماندگار میگه من فقط به تو اعتماد دارم و سوگند بعد از مادربزرگش به هیچ کس اندازهٔ من خوب نیست .اینو راست میگه روز اولی که رفتم به خانشان کاملا معلوم بود.

ملیکا:که چی؟بچه است وقتی محبت می بینه خوشش میاد این دلیل نمیشه؟پس اون دییش چیه اون وسط؟

- بهت که یک بار گفتم خانوم ماندگار بچه را دست اهورا نمیتونه بسپره چون مجرده و اینکه کار میکنه ۱۲ ساعت در روز از خونه بیرونه کِی میخواد از این مراقبت کنه؟

ملیکا:اون همه خدمت کار.... تازه کاری نداره پرستار هم میتونه استخدام کنه.

کلافه گفتم:وای ملیکا چند دفعه بگم سوگند با هر کسی نمیتونه ارتباط برقرار کنه در ضمن خانوم ماندگار هم هر کسی را نمیپذیره .بهم گفت اگر تو قبول نکنی اهورا سوگند را به پانسیون میفرسته و هر وقت اهورا ازدواج کرد سوگند را میبره پیش خودش.

ملیکا:خوب این مرتیکه شاید نخواد تا ۱۰ سال دیگه ازدواج کنه، تکلیف سوگند این وسط چی میشه؟

- منم همینو گفتم اما اهورا گفت دیگه اینجاش به شما ربطی نداره.

ملیکا با ناباوری نگاهم کرد و گفت:واقعا اینو گفت؟

- آره بخدا.

ملیکا:عجب رویی دارن اینا بابا!!! ازت میخوان بچه اشونو قبول کنی وقتی هم سوالی میپرسی اینجوری جواب میدان.

- ملیکا تو میگی چی کار کنم قبول کنم؟

ملیکا:نه دیوونه قبول نکنیا. تازه تو ۲۰ سالته پس فردا میخوای ازدواج کنی شاید شوهرت هیچ وقت سوگند را نپذیرفت و مجبور میشی سوگند را بذاری پانسیون اون موقع همین اهورا بهت میگه تو که نمیتونستی نگهش داری بیخود کردی قبول کردی،اگر هم با شوهرت مخالفت کنی زندگیت از هم میپاشه. ببین هلیا همهٔ اینارو در نظر بگیر بذار خودشون برای سوگند یک فکری بکنن تو چه کاره ای این وسط.

-ملیکا درست میگی .خودمم همه اینارو میدونم اما چی کار کنم تورو خدا یک نگاه بهش بکن دلم میسوزه واسش .نمیخوام یه عقده ای بشه مثل من و یک عمر حسرت خانواده داشتن را بچشه. نمیخوام سرنوشت من تکرار بشه. میخوام با سامان صحبت کنم و بهش بگم اون دیگه فامیلشه هر چی باشه مطمئنم قبول میکنه.

ملیکا:آخه الاغ از کجا مطمئنی که با سامان قراره ازدواج کنی؟نمیدونی چی در آینده انتظارت را میکشه. هیچ کس نمیدونه،مگر میدونستی اگر بری خونهٔ خانوم ماندگار آخرش به اینجا ختم میشه . بخدا اگر میدونستی از کنار خونشون هم رد نمیشدی .حالا از کجا مطمئنی با سامان ازدواج میکنی؟حالا همهٔ اینا به کنار اگر سامان قبول نکرد چی؟

اصلا تو از عهدهٔ یه بچه ۶،۷ ساله میتونی بر بیای .عزیزم صحبت سر یه عمر زندگیه. با زندگیت بزیی نکن که نه تنها زندگی خودت بلکه زندگی همین سوگند را خراب میکنی دیگه میل با خودته من نظرمو گفتم.

- آخه ...

ملیکا:آخه نداره زندگیت را خراب نکن بذار بره پیش داییش پس فردا که بزرگ تر شد همه چیز را فهمید میره پیش داییش حتی اسمت رو هم نمیاره ،اشتباه نکن.

سرمو تکان دادم که گفت:من دیگه برم کاری نداری؟

- کجا میخوای بری بمون

ملیکا:نه باید برم به مامان کمک کنم فردا مهمان داره. هم اینکه تو احتیاج به فکر کردن داری پس برم بهتره و بعد گونه ام را بوسید و از خانه بیرون آمد.

بعد از رفتن ملیکا کلی فکر کردم دیدم حق با ملیکا است. البته خودمم این موضوع را میدونستم اما دو دل بودم واسهٔ همین تصمیم گرفتم فردا جواب قطعیم را به خانوم ماندگار بدم که تا دیر نشده فکری به حال سوگند بکنند.

آوینا
02-08-2012, 18:48
صبح فوری کارهامو انجام دادم ،به سوگند صبحانه دادم و بعد به طرف بیمارستان حرکت کردیم . خوشبختانه موقعی که وارد بخش شدم رنگ و روی خانوم ماندگار که نشون میداد حالشون خوب شده. خوشحال شدم با لبخند به کنارش رفتم و سلام کردم،سوگند هم خانوم ماندگار را در آغوش کشید.

خانوم ماندگار:عزیزم خیلی بهت زحمت دادم .سامان و ارسطو بهم گفتند که بخاطر من ،تو بیمارستان ماندی.دستم را روی گونه اش گذاشتم و گفتم:این چه حرفیه مامان، وظیفهٔ من بود. دیگه دلم نمیخواد از این حرفا بشنوم و بعد پلاستیکی که پر از کمپوت بود بالا آوردم و گفتم:به جای این حرفا بیایید از این کمپوتهای خوشمزه بخوریم که بدجوری دلم هوس کرد.دلم هوس نکرده بود، من اصلا کمپوت دوست نداشتم اما بخاطر اینکه مخالفتی نکنه مجبور شدم اینجوری بگم که نه، تو کار نیاد.در حال خوردن کمپوت بودیم که اهورا از راه رسید و از دیدن ما جا خورد.البته دلیلی واسه جا خوردنش پیدا نکردم اما قیافه اش که نشون میداد حسابی جا خورده. سلام بلندی کرد زیر لب جوابش را دادم و به خانوم ماندگار نگاه کردم که به اهورا چشم دوخته بود. اهورا جلوتر آمد و گفت:به امید خدا انگار حالتون بهتره.

خانوم ماندگار:آره و اینم مدیون دختر عزیزم هستم و بعد با نگاهش به من لبخند زد.صدای پوزخند اهورا در گوشم شنیدم رو به روی من ایستاد و گفت:تا اونجایی که یادمه من شمار و بین پزشکها ندیدم.

با تعجب گفتم:آخه من پزشک نیستم که ندید. بعد با جدیت گفت :پس مامان جان یا شما اشتباه میکنید یا اینکه جدیداً معلمهای موسیقی به جای یاد دادن موسیقی ،جان اینو اونو نجات میدهند.از لحن توهین آمیزش دهانم باز مونده بود .آدم چقدر میخواد پرو باشه که علنی به یکی دیگه توهین کنه.با حقارت نگاهش کردم جوابی برای گفتن نداشتم. خانوم ماندگار هم مثل من تعجب کرده بود رو به اهورا گفت:این چه طرز حرف زدن با هلیا جان هستش .اگر ایشون نبود معلوم نبود چند ماه دیگه باید سالگردمو میگریفت حالا این به جای تشکرته؟

اهورا دستانش را در جیب شلوارش فرو کرد و رو به مادرش گفت:بله، بله این حرفا را یک بار دیگه از ارسطو شنیدم اما هیچ وقت نمی فهمیدم که چرا همیشه باید هلیا خانوم ناجی شما باشن پس اون همه خدمتکار و کارگر توی خونه چی هستن.

خانوم ماندگار:اونا نبودند، ماهی یک بار برای دیدن خانوادشان یک هفته میرن مرخصی.

اهورا:آهان ،پس درست فهمیدم هلیا خانوم در نبود خدمتکارها میان خانۀ ما.

با صدای که از خشم میلرزید گفتم:من هر کاری که از دستم بر بیاد حتی خدمتکاری برای مادرم انجام میدم.

اهورا خیره نگاهم کرد گفت:آای مثل اینکه خدابیامرز این اواخر شلوارش ۲تا شده بود و من خواهر گمشدهٔ خودم را پیدا کردم.

خانوم ماندگار:بس کن دیگه شورش را در آوردی.

داشتم منفجر میشدم اما بخاطر رعایت حال خانوم ماندگار هیچی نمیتونستم بگم چون اینطور که معلوم بود اهورا کم نمیاورد و با هر جواب من یه چیزی دیگه میگفت.

ظرف کمپوت را در دستم جا به جا کردم نگاه به سوگند انداختم که گوشهٔ دیوار کز کرده بود لبخند زدم بهش و با اشاره گفتم بیاد پیش من،اما همین که نزدیک من شد اهورا دستش را حائل میان من و سوگند کرد و گفت:تا موقعی که تکلیف این بچه روشن نشده شما حق نزدیک شدن بهش را ندارید.

- منظورتون چیه؟

اهورا:منظورم واضحه سوگند یک دختر بچه است واسهٔ همین نمیخوام وابستگی به هر کسی داشته باشه.

خانوم ماندگار نالید:اهوراا!

اهورا:جانم مادر جان!

خانوم ماندگار:این چه حرفیه میزنی چرا امروز اینطوری میکنی؟

اهورا:مادر جان سوگند یک بچه حساسه تا حالا شما ، از این به بعد من براش تصمیم میگیرم. این بچه اینقدر که با این خانوم که غریبه است راحته با من نیست و من دلم نمیخواد اینجوری باشه باید زودتر از اینا اینکارو میکردم.

از حرف اهورا گیج شده بودم این همون اهورائی است که من را میان آب نجات داد ؟همانی که آنقدر مهربان بود؟نه این نبود پس این کیه؟اصلا از حرفش کارش سر در نمیاوردم.دقایقی گذشت اهورا به بها نهٔ خرید واسهٔ سوگند از اتاق بیرون رفت و من و خانوم ماندگار را تنها گذشت.خانوم ماندگار دستش را روی دستم گذشت و گفت:امیدوارم از حرفای اهورا ناراحت نشده باشی.

- نه مهم نیست.

خانوم ماندگار خیره به من نگاه کرد و گفت:عزیزم فکراتو کردی؟

لرزیدم میدونستم منظورش چیه اما خودم را به آن راه زدم:راجع به چی؟

لبخندی زد و گفت:راجع به ملیکا خودت که دیدی من حالم خراب تر از اونیه که فکرشو بکنی پس بذار کمتر انتظار بکشم.و تا قبل از اینکه دیر بشه فکری بحال سوگند بکنم.

بیچاره انگار خودشم میدونست که جواب من منفیه، مکثی کردم و بعد از کشیدن نفس عمیقی گفتم:راستش را بخواهید من خیلی فکر کردم . من سوگند را مثل خواهر کوچولوم دوست دارم خیلی دوستش دارم حاضر نیستم خاری به پایش برود به همین دلیل..آب دهنم را قورت دادم و ادامه دادم:به همین دلیل نمیتونم این پیشنهاد را قبول کنم.دست خانوم ماندگار لرزشی کرد، نگاهش کردم دیدم سرش را تکان داد و چشمش را بست آرام گفتم:امیدوارم ازم ناراحت نشده باشین اما بخاطر سوگند جوابم رد.

خانوم ماندگار چشمانش را آرام باز کرد آهی کشید و گفت:اشکال نداره.

-میدونید خیلی فکر کردم دلم نمیخواد در آینده اتفاقی بیفته که به روحیه سوگند لطمه ای وارد بشه و من هیچ تضمینی نمیدم که در کنار من این اتفاق براش نمیفته،اما شاید اگر از حالا جای مطمئن باشه من هم خیالم راحتره البته من تنهاش نمیذارم تا اونجایی که بتونم باهاش هستم اما میترسم، میترسم از عهده اش بر نیام.نمیتونستم بگم شاید شوهر آیندم قبولش نکنه دلم نمیخواد مثل این دخترای بی فکر فداکاری کنم چون مطمئنم یک روزی من باید ازدواج کنم و این را نمیتوانستم منکر بشم. به قول ملیکا با این کارم هم زندگی خودم را به گند میکشم هم زندگی سوگند را ،پس بذار از حالا یه زندگی ثابت داشته باشه خودخواهانه فکر نمیکنم اما این یک حقیقته یادمه چند سال پیش یک کتاب از یک نویسندهٔ مشهور خواندم که در آن داستان خواهربزرگه سرِ زا میرود و خواهر کوچکتر فدا کاری میکند و از ۲ فرزنده خواهرش نگهداری میکند. آن موقع از داستان این کتاب خوشم آمده بود و با خودم گفتم آفرین به این دختر نذاشت بچه های خواهرش طعم نا مادری بچشند اما الان که فکرشو میکنم میبینم خیلی سختتر از اون چیزی است که در کتاب نوشته . آینده سوگند واسم مهم بود اما آیندۀ خودم هم واسم مهم بود میدونستم سوگند با وجود داییش احساس ناراحتی نمیکنه. خوب هر چی باشه سوگند از خونشه، نمیذاره که سختی بکشه مخصوصا که ثروت خانوادهٔ ماندگار سر به فلک میکشه.

از فکر بیرون آمدم نگاهی به ساعتم انداختم، ساعت نزدیک یک بود نمی خواستم خانوم ماندگار را تنها بذارم واسهٔ همین تصمیم گرفتم تا آمدن کسی پیشش بمانم.

سر صحبت را با خانوم ماندگار باز کردم و راجع چیزهای متفرقه حرف زدیم تا موقعی که یکی بیاد ، نزدیک ساعت ۳ بود که سامان به همراه آقا ارسطو آمدن بعد از سلام و احوالپرسی با خانوم ماندگار سامان نگاه مشتاقش را به من انداخت و گفت:احوال شما؟

لبخندی زدم و تشکر کردم .آقا ارسطو هم حالم را پرسید و ازم بابت خانوم ماندگار تشکر کرد همان موقع یاد طعنه اهورا افتادم .راجع پزشک بودن من.بعد از دقایقی رو به جمع گفتم:خوب من دیگه مرخص میشم.آقا ارسطو با خنده گفت:چشم ما شور بود هلیا جان؟

لبخندی زدم گفتم:شرمندم نکنید، با عرض معذرت من باید چندتا کار انجام بدم وگرنه دوست داشتم کنارتون بودم.

سرش را تکان داد و گفت:خواهش میکنم شوخی کردم دخترم برو به کارت برس.

به طرف خانم ماندگار رفتم صورتش را بوسیدم و بهش گفتم که شب دوباره بهش سر میزنم.و بعد خداحافظی کردم و از در بیرون آمدم سامان پشت سرم آمد گفت:خوبی؟

- آره مرسی.

سامان نگاه دقیقی به من انداخت گفت:اما احساس میکنم یه چیزیت شده دکتر حرفی زده؟

- نه، چیزی نیست.

سامان:نه دیگه الان مطمئن شدم یه چی هست بگو دیگه اذیت نکن.

نگاهی به سامان کردم یک دفعه گفتم:سامان این عموت دیوونه نیست؟

سامان جا خورد گفت:کی؟عموم؟اهورا؟چطور؟

سرمو چرخاندم و همانطور که از بیمارستان خارج می شدیم گفتم:امروز که اومدم دیدنِ مادر جون ، یک جوری باهام برخورد کرد که تعجب کردم بعدشم هرچی از دهانش میومد بهم گفت.

سامان از تعجب نزدیک بود شاخ در بیاره با صدای عجیب گفت:جدی میگی؟یعنی بهت فحش داد؟

-فحش که نه، اما مؤدبانه بهم توهین کرد، اونم جلوی مادر جون .البته تا اونجایی که میتونستم جوابش را دادم اما دلیل این همه تغییر را نمیدونم. قبلاً خیلی خوب باهام برخورد میکرد البته تا یه حدی میدونم چرا اما اون دلیلی که من فکرشو میکنم هیچ ربطی به اهورا نداره.

سامان:جریان چیه؟

- هیچی نیست تموم شد رفت.

سامان:وایسا ببینم چی شده خوب بگو منم بدونم.

میخواستم مخالفت کنم و نگم اما دیدم اگر قراره من و سامان باهم ازدواج کنیم بهتره که از همه چیز با خبر باشه که بعد جای گله باقی نمونه.واسهٔ همین جریان را از اول تا آخر براش تعریف کردم.سامان متفکر سرشو انداخت پائین و گفت:پس جواب رد رو امروز دادی؟

سرم را براش تکان دادم سامان به جایی خیره شد گفت:منم مثل تو سوگند را خیلی دوست دارم . سوگند خیلی شبیه عمه سحره . من عمه سحرم خیلی دوست داشتم خیلی خانوم و مهربان بود به هیچ کس نه نمیگفت. از میان بچها با من خیلی صمیمی بود شاید چون فاصله سنیمون کم بود این احساس را باهم داشتیم .موقعی که خبر فوتش را شنیدم شوک بهم وارد شد. باورت نمیشه تا موقعی که خودم جنازه اش را ندیدم باورم نمیشد فوت کرده باشه،شوهرش امیر، مَرد خیلی آقایی بود. الان که چندین سال گذشته اما هنوز یادش که میفتم دلم میگیره سحر خیلی حیف بود خیلی.یک دفعه خندید گفت:یادمه یک بار قبل از اینکه ازدواج کنه باهم رفتیم بیرون وقتی تو خیابون صداش میزدم عمه، مردم یکجوری نگاهمان میکردن تا بالاخره منکرات مارو گرفت حالا بیا و ثابت کن بابا این عممه. یادمه یکی از این افسرها بعد از اینکه ثابت شد که سحر عممه آروم گفت:خدا شانس بده ما که هرچی عمه داریم ۶۰ سال به بالا هستن. آنروز با اینکه روزمان خراب شده بود اما به خودمان خیلی خوش گذشت کلی خندیدیم حتی بعد از ازدواجش هر موقع یاد آن روز میفتادیم کلی میخندیدیم.کاملا معلوم بود که سامان اصلا حواسش به من که کنارش ایستادم نیست و در افکار خودش غرقه. بعد از لحظاتی که گذشت سامان از خودش بیرون آمد و گفت:معذرت میخوام .

لبخندی زدم و گفتم: مهم نیست.

سامان:ببین هلیا به نظرم تو کار درستی را کردی پس اصلا نگران نباش همه چیز به امید خدا درست میشه.لبخند زد.

- امیدوارم.

به طرف ماشین رفتم گفتم:من شب میام فعلا خدا حافظ.

بعد از خداحافظی با سامان به طرف آموزشگاه رفتم و موضوع را با مدیر آموزشگاه در میان گذاشتم.

به طرف خانه میرفتم که موبایلم زنگ خورد ملیکا بود چون نزدیک خانه بودم جواب ندادم و گذاشتم بعد از اینکه به خانه رسیدم خودم بهش زنگ بزنم.



- الو ملیکا.......

ملیکا:سلام کجا بودی تو چرا گوشیتو جواب نمیدادی؟

- داشتم رانندگی میکردم. نزدیک خونه بودم دیگه جواب ندادم که وقتی رسیدم بهت زنگ بزنم.

ملیکا:خوب ،خوبی؟

- از خوبی که خوبم اما اگر بقیه بزارن؟

ملیکا:کی باز زده تو برجکت؟

- اهورا.

ملیکا:اهورا؟چطور؟

- نمیدونم امروز نمیدونم چش بود خیلی بهم توهین کرد منو با خدمتکار خونشون یکی کرد دیگه نمیدونم . آهان گفت نمیدونستم که پزشکی که تونست جون مامان را نجات بدی .از این شرو ورا دیگه..تو واسه چی میخندی؟

ملیکا:از این خندم میگیره که آقا اینقدر پرو تشریف دارن بعد انتظار دارن که نقش مادر هم برای بچشون بازی کنی.

-نه اون ربطی به سوگند نداره من اصلا مسئلۀ سوگند را با اهورا یکی نمیکنم یعنی بخاطر اهورا نبود که پیشنهادشان را رد کردم . نمیدونم واقعاً و بعد حرفای سامان را برایش بازگو کردم.

ملیکا:خوب اینم از سامان دیگه چه مرگته؟

- راستش را بخوای ملی نمیدونم چرا پشیمون شدم از اینکه امروز جواب رد دادم. شاید اگر بیشتر فکر میکردم بهتر بود.

ملیکا:الاغ، بیشور، من دیشب این همه برات روضه خوندم بازم میگی نمیدونم.

- نه میدونم خودمم نظر تورو دارم با حرفت هم موافقم اما دلم شور میزنه ملی.

ملیکا:خدا بزرگه نگران نباش . تا اون چیزی نخواد اتفاقی نمیفته.

- شب میخوام برم پیش خانم ماندگار میخوای بیایی ببینیش؟

ملیکا:آره اتفاقا واسه همینم زنگ زدم که بدونم کی میری منم بیام.

- من ساعت ۷ دیگه میرم پیشش .

ملیکا:خوب منم ۷ میام اونجا.

- نه خودم میام دنبالت.

ملیکا با خنده گفت:زحمتت میشه؟

- بشین بشین بچه خودتو سیاه کن .

ملیکا خندید گفت:خوشم میاد زود میگیری.

-ما اینیم دیگه.

ملیکا:میبینمت.

-باشه فعلا.

***



ساعت ۷ بود که از خانه زدم بیرون و به طرف خانهٔ ملیکا اینا رفتم تا باهم بریم بیمارستان. سر راه گل خوشگلی هم گرفتم .بعد از سوار کردن ملیکا به طرف بیمارستان رفتیم.نگهبان نمیخواست بذاره ما داخل بخش شویم دیگه اینقدر ملیکا التماس کرد که بیچاره گفت:فقط سریع بیایید که کسی بهتون گیر نده وگرنه برای من بد میشه.تشکر کردیم و با صورت از پله ها بالا رفتیم .وقتی به اتاق خانوم ماندگار رسیدیم از توی پنجره اهورا با آقا ارسطو را دیدیم که با خانوم ماندگار مشغول صحبت بودن.در زدیم و بعد وارد شدیم سلامی کردیم و شروع به احوالپرسی با خانوم ماندگار کردم.ملیکا هم با خنده سلام کرد و رو به خانوم ماندگار گفت:بازخدیجه خانوم چی به خوردتون داده که راهی بیمارستان شدین؟

همه از حرف ملیکا خندیدن .خانوم ماندگار گفت:بیچاره خدیجه خانوم.

دسته گل را توی گلدون میذاشتم که خانوم ماندگار گفت:چرا زحمت کشیدی تو خودت گلی عزیزم.

ملیکا گفت:آره اما گلستان منم . باز هم همه خندیدن.

اهورا:ملیکا خانوم هر جا میاد شادی هم باهاش میاد. به نظر من اسم شمارو باید میذاشتن شادی.

ملیکا:دست شما درد نکنه یک دفعه بگید دلقک دیگه .صدای خندهٔ آقا ارسطو و اهورا بالا رفت.

اهورا:نه خانوم قصد جسارت نداشتم یعنی کی جرات داره به خانومی مثل شما جسارت کنه. منظورم این بود که شما خیلی سرزنده و شاد هستید و من کلا با آدمهای مثل شما احساس راحتی میکنم.

ملیکا:نفرمایید آقا نفرمایید من آدم نیستم من فرشته هستم.

با آرنج دستم زدم به ملیکا و آروم گفتم:بسه دیگه این همه خوشمزگی .

اهورا که شاهد این حرکت من بود گفت:ملیکا خانوم میتونم یه پیشنهادی بهتون بدم؟

ملیکا:بفرمایید خواهش میکنم.

اهورا:به نظر من شما باید برای دوستتون یه کلاس بذارید هم خانه داری هم آشپزی هم کلاً سرزندگی .
ملیکا:این هلیا را اینجوری نگاه نکن آتیشیه واسه خودش. اما زیادی خانومه وگرنه همین این منو درسته قورت میده آشپزیش هم حرف نداره. منم اگر چیزی بلدم بخاطر اینکه فقط توی خونهٔ هلیا که میرم میپزم .در اصل اون یکجوری به من یاد داد وگرنه منو چه به این حرفا.

اهورا با تمسخر گفت:واقعاً؟جالبه که من همهٔ چیزهایی که شما گفتید را در ایشان ندیدم .

ملیکا بی توجه به لحن مسخره اهورا ادامه داد:مثل اینکه یادتان رفت در جاده چالوس چطوری ازتان سبقت گرفت. آن تازه یک چشمشه اگر بخوام همهٔ کاراش را بگم یک ۲،۳ هفتهٔ طول میکش.

اهورا دهان باز کرد حرف بزنه اما بهش فرصت ندادم و گفتم:راستی مادر جون کی به امید خدا مرخص میشید؟

آقا ارسطو به جای خانوم ماندگار جواب داد:به احتمال زیاد فردا.

ملیکا:خوب به امید خدا.

خانوم ماندگار رو به من گفت:هلیا خیلی دلم میخواد صدای سازت را بشنوم بهم قول میدی که وقتی رفتیم خانه برام گل مریم را بزنی.لبخندی بهش زدم و گفتن:حتما ......

خانوم ماندگار:میدونی سحرم خیلی آهنگ گل مریم را دوست داشت خودش هم عشق گل مریم بود . شب عروسیش تاج سرش گلهای مریم بودن.لبخندی زدم و دستش را در میان دست خودم فشردم.

یک ساعتی که آنجا بودیم با خنده و شوخی آقا ارسطو و ملیکا گذراندیم.در راه برگشت ملیکا گفت:میگم هلی این اهورا که خیلی خب برخورد کرد پس چی میگی؟

-آره با تو آره از اولش هم با تو خوب بود یادت نمیاد سر پختن کیک چطوری منو کنف کرد یا مثلاً همین یه ساعت پیش دیدی گفت واسش کلاس بذار؟

ملیکا:آره اما خوب فکر نمیکنی میخواست باهات شوخی کنه .

نگاهی عجیبی به ملیکا انداختم گفتم:تو به اون لحن میگی شوخی. ندیدی داشت منو مسخره میکرد.

ملیکا:چرا دیدم.

-پس چی میگی؟

ملیکا:نمیدونم والا خودمم گیج شدم راستی خیلی دلم میخواد عکسهای جوونی خانم ماندگار را ببینم .حتما خیلی خوشگل بود. چون امشب به صورتش دقت کردم، دیدم که با وجود سنّ و سالی که داره اما هنوز زیبا است.

-آره اتفاقا منم دقت کردم صورتش مهتابی و گونۀ برجستهٔ زیبایی دارد.

ملیکا: خوش بحالش یه نگاه به صورت من بکن همش لپه .

-نگو ملیکا من عشق این لپهای توام.

ملیکا:اما من عشق کل وجود توام.

خندیدم:ای ای من صاحب دارما حواست باشه.

ملیکا:خاک تو سر مهرداد چقدر بهش گفتم بیاد تورو بگیره همش میگفت مثل خواهرمه و بعد محکم زد رو شونه ام گفت:برو خدارو شکر کن که پسر نیستم وگرنه مگه میذاشتم سایه ی سامان را کنارت رد شه چه برسه به خودت. همون روز اول ترتیبتو داده بودم.

با خنده گفتم:ای بی ادب، منحرف. خجالت بکش واقعاً خدارو شکر پسر نشدیا وگرنه من امنیت جانی نداشتم از دست تو.

ملیکا دستانش را بالا برد و گفت:خیر نبینی سامان آمدی عشقمو ازم گرفتی،و بد با مشت به سینه اش کوبید .کوفتت بشه سامان الهی حنّاق بشه تو گلت گیر کنه.

در حالی که به شدت میخندیدم گفتم:ولش کن اون بیچار برو یقه یکی دیگرو بگیر چی کار به این بنده خدا داری؟

ملیکا:راست میگم دیگه و بعد زد زیر خنده.

ملیکا را به خانشان رساندم و بعد به خانه رفتم.

آوینا
02-08-2012, 18:49
با عجله راه رفتم تقریبا میدویدم در آن شلوغی بیمارستان تا رسیدم به سامان هراسان گفتم:کجاست؟کجاست؟

سامان به سمت اتاقی اشاره کرد به سمت در اتاق رفتم سامان دستم را کشید گفت:نه دکترا بالا سرشن نمیتونی بری.

-ولم کن میخوام برم تو.

سامان خشمگین :بچه بازی در نیار الان وقتش نیست.

بی حال بر روی صندلی کنار اتاق ولو شدم روی زانوهام خم شدم گفتم:آخه چرا؟حالش که خوب بود؟چطور اینجوری شد؟

سامان کلافه دست به موهاش کشید و گفت:نمیدونم به منم الان خبر دادن.

- کی بهت خبر داد؟

سامان:اهورا مثل اینکه میاد سر به مادر جون میزنه بعدش حالش بد میشه.

- حالا کجاست؟

سامان:رفته با بابا کارهای عمل را انجام دهند.

وحشت زده از جا بلند شدم گفتم:سامان عمل نه. بخاطر خدا نکن تو که میدونی دکتر چی گفت.سامان به کنارم آمد گفت:تنها راه هلیا وگرنه همینجوری از درد تلف میشه.

زدم زیر گریه:سامان داریم با دستای خودمان مامان را به سمت مرگ میفرستیم. تورو خدا برو منصرفشان کن.

سامان:هلیا می فهمی چی میگی؟من نمیتونم درد کشیدن مادر جون رو ببینم تو میتونی؟میتونی هلیا؟این یک فرصته، هر چی خدا بخواهد همون میشه. بعد عزیزم مگه دکتر نگفت مرگ حتمی نیست،خدا با ماست.

دقایق به کندی گذشت صدای پای افرادی را شنیدم. سرم را بلند کردم آقا ارسطو و اهورا را دیدم به سمتشان رفتم با دیدن من لبخند غمگینی زد و دستش را بر روی شانه ام گذاشت اما هیچی نگفت دریغ از یک کلمه.

صدای سامان را شنیدم:تمام شد؟

آقا ارسطو:آره.

دکتر از اتاق بیرون آمد و گفت:هلیا خانوم اینجا هستن؟

رفتم جلو گفتم:بله هستم.

دکتر:مریض قبل از اینکه بره واسهٔ عمل میخواد با شما دیداری داشته فقط کوتاه و مختصر .هیجان هم واسش اصلا خوب نیست،حالا بفرمائید داخل.

داخل رفتم. خانوم ماندگار چشمش به در بود وقتی من را دید دست را با بی جانی به طرفم دراز کرد و با صدای ضعیفی گفت:آمدی عزیزم.

- بله مامان .

خانوم ماندگار:زودتر از آنچه که فکرشو میکردم وقت رفتن رسید.

- نگید مامان، ۱۲۰ سال زنده باشین.

خانوم ماندگار:نه ،سحرم منتظرمه خودش بهم گفت با چشمانی نگران نگاهم کرد گفت:وقت خوبی نیست. فقط میخواستم بگم سوگند،،سوگند.میدونستم میخواد چی بگه. واسه همین نذاشتم ادامه بده چون داشت از حال میرفت حالش اصلا خوب نبود گفتم:نگران نباشید .من مواضبشم.

با صدایی که به زحمت شنیده میشد گفت:قول میدی؟

مکثی چند ثانیه ای کردم و بعد اشکم را پاک کردم و با اطمینان گفتم:قول میدم،قسم میخورم مواضبش باشم.

بعد از چند ثانیه نفس عمیقی کشید و..چشمانش را بست،دستگاها به صدا در آمدن دکتر وارد شد پرستارها به اتاق ریختن و من مثل مجسمه کنار ایستاده بودم، نگاه میکردم صدای دکتر که میگفت:شوک...شوک در گوشم می پیچید ،وحشت زده نگاه میکردم نمیتونستم حرف بزنم انگار لال شده بودم ،دهانم باز نمیشد نفسم گرفته بود .بعد از دقایقی دکتر گفت:متاسفم، تموم کردن . جیغ بلندی کشیدم و بعد هیچی نفهمیدم.

تمام شب را در بیهوشی به سر بردم دیگه نمیدونم چه اتفاقی واسهٔ سامان،آقا ارسطو و اهورا افتاد. وقتی چشمم را باز کردم ملیکا را دیدم که گریه کنان به من خیره شده بود.

ملیکا:بلند شو، قربونت برم ازت خواهش میکنم اینکارو با خودت نکن.

با صدای ضعیفی گفتم:ملیکا .

ملیکا:جانم ،جانم ،عزیزم بگو؟

- گلوم گلوم ملیکا،خشکه، درد میکنه دست به گلوم زدم و گفتم آب میخوام.

ملیکا لیوان آبی آورد بعد از خوردن آب گفتم:ملیکا چرا من؟چرا همیشه من؟خدا بندهٔ دیگه جز هلیا نمیشناسه؟دارم از تو سوال میکنم که همیشه میگی خدا خدا؟با توام ملیکا؟چرا همیشه هلیا؟چرا منو نکشت؟جیغ زدم:نمیخوام زنده بمونم میفهمی.

ملیکا به سرعت از اتاق خارج شد و بعد با پرستاری آمد. همانطور گریه میکردم که خوابم برد.

این بار وقتی از خواب بیدار شدم حالم بهتر بود دیگه موقعیت خودم را شناخته بودم. آرام بودم هرچی ملیکا میگفت گوش میکردم،اینو بخور واست خوبه،میخوای بخوابی؟میخوای واست آب میوه بیارم؟صبح روز بعد از بیمارستان مرخص شدم .بر خلاف تصور من به جای خانهٔ خودم به خانهٔ خانوم ماندگار رفتیم.

تمام ساختمان را مشکی پوشانده بودن به نوشته های روی پارچه نگاه کردم.با دیدن اسم خانوم ماندگار بر روی پارچه باز حالم بد شد ،یادم آمد چی بر سرم گذشته میخواستم از همان راهی که آمده بودیم برگردم اما دیگه فایدی نداشت چون صدای بغض داره سوگند را پشت سرم شنیدم:خاله..

به عقب برگشتم با چشمانی پر از اشک با صدای لرزان گفتم:جانم؟

سوگند قدمی جلو آمد گفت:خاله راست میگن من دیگه مامان بزرگ ندارم؟آره خاله ؟

نمیدونستم چی جوابشو بدم حالم بدتر از آن بود که بخوام دلداری بهش بدم فقط نگاهش کردم،وقتی دید چیزی نمیگم قدمی جلوتر آمد گفت:خاله دروغ میگن آره؟اگر بهم بگی دروغ میگن من باور میکنم.طفلک بچه میخواست خودش را گول بزنه.ادامه داد:خاله مامان بزرگ ندارم دیگه،،خاله مامان بزرگ رفته پیش مامان بابام ؟خاله یعنی یعنی من دیگه مامان ندارم؟

ملیکا که به این صحنه نگاه میکرد به حرف در آمد و گفت:نه عزیزم اینطور نیست..

سوگند چشمش را تنگ کرد و گفت:اگر نیست پس چرا همه دارن گریه میکنن؟چرا خاله حرفی نمیزنه؟

به صدای ضعیفی گفتم:درسته عزیزم مامان بزرگ رفته پیش مامان بابات؟

سوگند:چرا منو با خودشون نبردن؟خاله من دیگه مامانی ندارم، خاله من هیچ کسو ندارم و بلند گریه کرد. سوگند با حرفش حال من را بدتر میکرد ،آتیشم میزد به طرفش رفتم گفتم:سوگندم تو منو داری، اینجوری گریه نکن، فدات شم .اما سوگند گوش نمیداد زجه ها یی که میزد مثل این بود که یکی به دلم چنگ مینداخت در حالی که بغلم بود موهاش را ناز میکردم و گفتم:گریه نکن.

سوگند دیگه جیغ میکشید من دیگه تحمل نداشتم. زدم زیر گریه و روی زمین کنارش نشستم ملیکا سعی در بلند کردن من داشت اما از پس من بر نیامد. برای همین به طرف ساختمان دوید و بعد از لحظاتی با سامان برگشت سامان خشمگین تر از همیشه از جا بلندم کرد و گفت:هلیا الان وقتش نیست .تو داری این بچه را اذیت میکنی تورو خدا کمی خوددار باش.

و بعد به همراه سامان به سمت ساختمان رفتیم .همه سیاه پوشیده بودن صدای قرآن همه جا پخش میشد .عکسه بزرگ و زیبایی از خانوم ماندگار در همه جا بود به هر طرف نگاه میکردم عکس خانوم ماندگار را میدیدم .همان موقع سوگند به همراه ملیکا وارد شدن سوگند به کنارم آمد و تا آخر مجلس در کنارم گریه میکرد.

صبح روز بعد مجلس ختم بو.د سامان و آقا ارسطو هر کاری کردم نذاشتن من همراهشان باشم و مجبورم کردن به همراه سوگند در خانه بمانم حتی موقعی که جنازهٔ خانوم ماندگار را به داخل خانه آوردن من و سوگند را به بهانه ای در داخل اتاق کردن و در را قفل کردن.در زدنهای من حتی تهدید من برای شکستن درِ اتاق بی فایده بود انگار همه کَر شده بودن.

بالاخره بعد از تمام شدن مجلس ختم وقتی همهٔ مهمانها به خانه آمدند به سمت ملیکا رفتم و با نفرت گفتم:کار خوبی نکردی.

ملیکا که متوجه حالم شده بود آروم گفت:برات لازم بود در ضمن کار من نبود و بعد از کنارم گذشت.

در این میان چشمم به سارا افتاد که دستهای سارینا را گرفته بود که به صورتش چنگ نزند به کنارشان رفتم و کنار سارینا نشستم .دستم را بر شانه اش گذاشتم سرش را چرخاند و دیدن من خودش را به بغلم انداخت و صدای گریه اش بلند شد. بیچاره از بس که گریه کرده بود صداش گرفته بود و نمیتوانست درست صحبت کند.

بعد از اتمام مجلس ختم به طرف اتاقی رفتم که زمانی متعلق به خودم بود هرچقدر فکر میکردم کمتر چیزی دستگیرم میشد.در همین هنگام صدای در آمد ،ملیکا بود آرام گفت:تو اینجایی من این همه دنبالت میکردم. چی کار میکنی؟ تو این تاریکی حداقل چراغ را روشن میکردی.

همانطور که کنار پنجره ایستاده بودم و به آسمان نگاه میکردم جواب دادم:داشتم به اتفاقاتی که در این یه هفته پیش آمده بود فکر میکردم به ۲ روز پیش، به عزیزی که پیش ما بود و الان نیست.به خودم، به سوگند، به سرنوشتمون، به اینکه قدم بعدی چیه؟!!!!
ملیکا:منظورت از قدم بعدی چیه؟

- منظورم سوگنده، باید چی کار کنم با اون؟

ملیکا:تو واسه چی میخوای فکر کنی، خودشون یک کاری میکنن دیگه.

به طرفش برگشتم و گفتم:نه ملیکا من به خانوم ماندگار قول دادم که از سوگند مواظبت کنم.

ملیکا با چشمانی از حلقه در آمده گفت:یعنی به من دروغ گفتی؟تو که گفتی جواب..نذاشتم حرفش را تمام کنه گفتم:آره اول جواب رد دادم اما روز آخر موقعی که میخواست بره اتاق عمل بهش قول دادم.

ملیکا جلو آمد و گفت:تو غلط کردی.

خشمگین گفتم:ملیکا !!!حالش بد بود ،می فهمی یا نه ،نگران نوه اش بود، نمیتونستم به خاطره خودخواهیهای خودم ناامیدش کنم تو جای من بودی چی کار میکردی؟

ملیکا:نباید قول میدادی نباید،،بعد از مکثی گفت:حالا که قول دادی عملیش کن ،پای حرفت بمون، من باهاتم.

به چشمش نگاه کردم ،مهربانی در چشمان این دختر موج میزد، لبخندی زدم گفتم:اگر تورو نداشتم چی کار میکردم.

ملیکا:فعلا که داری بیا بریم پائین شام بخوریم.

- نه سیرم.

ملیکا:بیا ،اما هیچی نخور سوگند از خواب بیدار شده تا تو نیای هیچی نمیخوره بیا دیگه.

بخاطر سوگند باید میرفتم و رفتم.

همه سر میز شام بودند؛ اهورا،سامان،سوگند اما آقا ارسطو نبود.آرام سلام کردم همه جوابم دادن در کنار سوگند نشستم و گفتم:خوب خوابیدی عزیزم؟

با صدای غمگینی گفت:آره.....

-پس حالا بیا شام بخوریم که خیلی گشنمه.اولش نمیخواست بخوره، اما با اصرارهای من مجبور به خوردن شام شد.در هنگام خوردن شام چشمم به اهورا افتاد که در این چند روز ندیده بودمش به ظرف جلوش خیره شده بود و با غذاش بازی میکرد و هیچی نمیخورد .سامان هم گهگاهی چند قاشق از غذاش میخورد و بعد دست می کشید ملیکا را دیدم که با آرامش غذا میخورد تو دلم گفتم خوش به حالش.ملیکا متوجهٔ نگاهای من بود چشم به من دوخت با دستمال دهانش را پاک کرد و به سوگند گفت:سیر شدی خاله؟سوگند سرش را تکان داد.

ملیکا:پس بیا برات یه کارتون خوشگل بذارم،بدو.و بعد به همراه سوگند رفت بعد از دقیقه ای که برگشت نگاهی به ما انداخت و گفت:اینطوری نمیشه.

همه با پرسش به ملیکا چشم دوختن، ملیکا ادامه داد:یه نگاه به خودتان بکنید این چه وضعیه ۲روز گذشته شما این شکلی شدین تا چهلم میخواین چی کار کنیم و بعد رو به اهورا گفت:آقا اهورا بهتر که یادتان بیارم که شما خواهرزاده ای دارین و بهتره بخاطر روحیه آن هم شده کمی خوددار باشین و به فکر سلامتی خودتان باشین.

و بعد رو به سامان گفت:سامان شما هم بهتره به جای اینکه اینجوری ساکت بمانی به من کمک کنی، ظاهراً حال شما از این ۲تا بهتره و با دستاش به من و هورا اشاره کرد.

سامان سرش را تکان داد.ملیکا رو به من گفت:تو با این وضعت میخوای سرپرستی یک بچه هم قبول کردی؟بعد از گفتن این حرف ملیکا اهورا و سامان با ناباوری به من نگاه کردن ،ملیکا بی توجه ادامه داد:یه نگاه به خودت بنداز ،طفلک سوگند رنگ به چهره اش نموند وقتی تورو دید،چرا همش به فکر خودتی .عزیز من تو از این به بعد مسئول این بچه هستی تو قول دادی یادت که نرفته.سرم را تکان دادم ادامه داد:بخاطر خدا به خودتان بیایید. بخدا اون خدا بیامرز هم ناراحته همش نگران سوگند طفلی بود. شماها که بهتر باید بدونید.اون یک بچه بیشتر نیست گریه داره توی روحیش تاثیر میذاره ازتان خواهش میکنم آقا اهورا اون بچه از خون شماست خواهش میکنم ازتان، دیگه صدا ی ملیکا از بغض میلرزید. اهورا نگاهی پر از محبتی به ملیکا کرد و گفت:چشم ،خواهش میکنم دیگه شما شروع نکنید. من نمیتونم به قشنگیه خودتان بهتان دلداری بدم.و بعد رو به من کرد و با لحنی سردی گفت:میتونم چند لحظه وقت شما رو بگیرم؟

به سامان و ملیکا نگاه کردم ملیکا با تکان دادن پلکش بهم فهماند که قبول کنم چشم از ملیکا گرفتم سرم را پائین انداختم و گفتم:بله ،خواهش میکنم.

و بعد از جا بلند شد و گفت :پس با من تشریف بیاورید.به طرف کتابخانه رفت ،من هم پشت سرش راه افتادم.وقتی وارد کتابخانه شدم دیدم که متفکر روی صندلی نشسته با دیدن من گفت:فکر کردم که پیشنهاد را رد کردین.

منم مثل خودش جواب دادم:فعلا که اینطور نشان نمیده.

اهورا:چی شد که نظرتان عوض شد؟

- خوب مادر جون به من اطمینان داشت و دوست داشت من از سوگند مراقبت کنم، منم اول به دلیلی مخالفت کردم اما بعد نظرم عوض شد همان جوابی را دادم که دوست داشت بشنود.

اهورا سرش را پائین انداخت و گفت:میخوام بدون در نظر گرفتن چیزی این جواب دقیقتان را بشنوم.

- منظورتون چیه؟

اهورا:منظورم اینه که بدون رودربایستی یا هر چیزی دیگه بهم بگین آیا از ته دلتان این پیشنهاد را قبول کردین یا اجباری بود؟

- اصلان! هیچ چیز و یا هیچ کس نمیتونه من را مجبور به کاری بکنه حتی عزیزترین کسانم ،پس مطمئن باشین که این پیشنهاد را از ته دلم قبول کردم.

اهورا:دربارهٔ این موضوع با سوگند صحبت کردین؟

- هنوز نه.

اهورا:خوبه میخواستم بگم که حالا که قبول کردین ازتان تشکر کنم ولی یک شرط برای قبول این پیشنهادتان دارم که دوست دارم شما هم این را قبول کنید.

با کنجکاوی گفتم:چه پیشنهادی؟

اهورا:این شرط از خیلی از وقتا برای شما و سوگند و برای من خوبه اما دیگه قبول یا رد این شرط به خودتان بستگی داره.

- میشه زودتر بگید چه پیشنهادی؟

اهورا:عرض کردم شرط نه پیشنهاد.

بی حوصله گفتم:بله، بله همان شرط میشه زودتر بگید.

اهورا:شرطم اینه که شما باید در این خانه بیایند و در کنارِ من از سوگند مراقبت کنید.

با دهنی باز نگاهش کردم و بعد گفتم:یعنی چی؟شما که میخواستین سوگند زیر نظر شما بزرگ شه چرا دیگه به من گفتید؟

اهورا:موقعی که شما پیشنهاد مامان را رد کردین من به مامان قول دادم که از سوگند مراقبت کنم.

- آن موقع که شما قول دادید من جوابم منفی بود اما بعد که جواب مثبت به مادر جون دادم دیگه دلیلی نمیبینم شما هنوز سر قولتان باشید.

اهورا:خانوم مثل اینکه متوجه نیستید من همان روز که مامان از دنیا رفت دقیقا ۱ ساعت قبل از آمدن شما بهش قول دادم ،ولی اون با اینکه از جانب من خیالش راحت بود دوباره اسم سوگند را برای شما آورد مگه غیر از اینه؟

سرم را تکان دادم ادامه داد:خوب، دیگه منظور مامان این بوده که من هم مواضبش باشم و برای همین بهش قول دادم که پیش خودم باشه.

- آقا اهورا مثل اینکه شما متوجه نیستید من میفهمم که شما هم قول دادید اما من و سوگند میتونیم در خانه خودم زندگی کنیم، شما هم هر موقع دوست داشته باشین میتونید به دیدن سوگند بیاین.

اهورا:متاسفم نمیتونم قبول کنم.

- این دیگه مشکله خودتان است مشکله من نیست.

اهورا:نه اتفاقا این مشکله شماست چون اگر شما قبول نکنید سوگند اینجا میماند، گفتم که شرط ،نه پیشنهاد. به شرطی سوگند پیش شما میماند که من در آنجا باشم.

پوزخندی زدم و گفتم:یک دفعه بگید من پرستارش بشم دیگه نه سرپرستش.

اهورا:سرپرستش من هستم ،شما نقش مادر بچه را بازی میکنید چون متاسفانه شما را خیلی بیشتر از من دوست داره اما چون من داییش هستم نمیتونم از خودم جداش کنم.

- خیلی خوب اصلا فرض کنید من قبول کردم ،جواب مردم را چی بدم، شاید شما خواستید ازدواج کنید اون وقت تکلیف من چیه؟

اهورا:شما میرید سر خانه زندگیتان.

پوزخند صدا داری زدم و گفتم:به همین راحتی؟

اهورا:از اینم راحتتر.

- نمیشه من قول دادم.

اهورا:نمیشه چون منم قول دادم،اصلا ازدوج من به کنار، شما اگر قرار شد ازدواج کنید چی؟

- هیچی سوگند را میبرم پیش خودم.

اهورا با لحن مسخره ای گفت:باشه حتما! منم که حتما اجازۀ میدم،بعد از جاش بلند شد و گفت:فکر میکنی من اجازه میدم کسی دیگه خرج خواهرزادهٔ من را بده یا سر سفرهٔ آن نون بخوره. هر موقع من مُردم بعد برو هرجا دوست داری ببرش اما تا موقعی که زنده ام اجازه نمیدم.

بدون اینکه حتی راجع به حرفی که میخوام بزنم فکر کنم گفتم:نه میتونی شما خرجشو بدید ولی در کنار من باشه اینجوری شما هم عذاب وجدان نمیگیرید.

اهورا خشمگین نگاهم کرد مبل را دور زد به کنارم آمد و گفت:خانوم یا شما نمی فهمی چی داری میگی یا .....اصلا بحث عذاب وجدان نیست .خانوم محترم من داییه این بچه هستم و اجازه نمیدم بدونه من جایی بره هر جا هم خواستی بری تنها میری متوجه شدی یا دوباره بگم؟

خشمگین نگاهش کردم و گفتم:آخه شما نمیگید مردم چی فکر میکنن؟من جواب مردم، فامیلتان را چی بدم؟

اهورا:شما مادر بچه هستید به کسی هم ربطی نداره هر کی ناراحتی داره خودم جوابش را میدم.

مثل اینکه چاره ای نداشتم نفس عمیقی کشیدم و گفتم:باید فکر کنم.

اهورا:خوب فکر کنید اما زیاد طولش ندید بهتره، هر کاری میخوایم بکنیم زودتر بکنیم که کسی فکر نکنه خبری.

پوزخندی زدم در دلم گفتم:خوبه همین حالا گفت به بقیه چه ربطی داره اصلا این بشر ثبات اخلاقی نداره.از کتابخانه بیرون امدم و به سمت ملیکا رفتم تا باهاش راجع شرط اهورا صحبت کنم.

آوینا
02-08-2012, 18:49
ملیکا:چه غلطی کردی؟بهم بگو که شوخی میکنی؟

- ملیکا بفهم راه دیگه ای واسم نمونده.

ملیکا:هلیا بچگی کردی.

- ملیکا خواهش میکنم درکم کن.

ملیکا:چرا نمیفهمی؟میخوای سالها با یه مرد غریبه زندگی کنی؟

- غریبه نیست داییه سوگنده.

ملیکا:دایی سوگنده، دایی تو که نیست بهت محرم باشه،میدونی تو با این کارت آیندۀ خودتو خراب میکنی. دیگه کسی نمیاد خواستگاریت همه یک جور دیگه راجع بهت فکر میکنن.

- قابل از اینکه جواب قطعی را بدم بهش با سامان صحبت میکنم.

ملیکا:تو از کجا میدونی سامان هم قبول کنه بالاخره اهورا هم یک مرد جوانه، درسته عموی سامانه اما ممکن سامان هم قبول نکنه اون وقت میخوای چی کار کنی؟

- چمچاره میکنم .

ملیکا:هلیا داری دیوونه ام میکنی، الان میرم به سامان میگم بیاد اینجا.

- نه صبر کن ملیکا.

ملیکا:نه دیگه بسه هلیا ،دیگه به حرفت گوش نمیدم، دسمتو ولم کن.دستمو کشیدم و ملیکا از اتاق خارج شد.چند دقیقه بعد با سامان برگشت.

سامان با قدمهای بلندی خودش را به من رساند و گفت:هلیا، ملیکا چی میگه؟

- ببین سامان من راه دیگه ای ندارم. از یک طرف نمیخوام این شرط را قبول کنم از یک طرف دیگه اگر این شرط را قبول نکنم نمیتونم سوگند را پیش خودم نگاه دارم.

سامان:خوب سوگند پیشت نباشه هر روز بیا بهش سر بزن.

با ناتوانی گفتم:سامان چرا نمیفهمی من قول دادم.

سامان دستی بر صورتش کشید و گفت:یعنی میخوای قبول کنی؟

- آره چون مجبورم.

سامان:چطوری میخوای تنهایی زندگی کنی اونم با ...

-سامان من تو رو دارم تو که تنهام نمیذاری،،میذاری؟با التماس نگاهش کردم.

خیره به چشمانم نگاه کرد و گفت:هیچ وقت تنهات نمیزارم، اما بهتره یک کمی دیگه هم فکر کنی.

سرم را تکان دادم سامان بلند شد و به کنار پنجره رفت و گفت:میخوام با پدرم صحبت کنم.

- راجع به چی؟

سامان:راجع به شرطِ عمو، شاید بتونه منصرفش کنه.

- امیدوارم بتونه.

سامان:اما...

- اما چی؟

سامان به طرف من چرخید و گفت:اما خودمان چی هلیا؟من و تو؟

- سامان هر چی تو بخوای همان میشه اما با سوگند.

سامان پوزخند زد و گفت:نکنه انتظار داری بیام و همینجا تو خانهٔ عمو زندگی کنم یا اینکه عمو را ببرم خانهٔ خودمان ها؟

- منظورت چیه؟

سامان:مگه تو نگفتی اهورا گفته هرجا که من باشم، سوگند هم هست؟

- خوب؟

سامان:خوب این یعنی چی؟یعنی اینکه وقتی من و تو خواستیم ازدواج کنیم سوگند را نمیتونم پیش خودمان ببریم.

- سامان میفهمی چی میگی؟من این همه سختی کشیدم بخاطر سوگند حالا میگی نمیتونیم پیش خودمون ببریم؟

سامان:عزیز من نه اینکه نخواهم اهورا نمیذاره که ببریمش .اصلا اگر اهورا خواست ازدواج کنه چی؟فکرشو کردی؟

سرم را تکان دادم و گفتم:نمیدونم سامان، نمیدونم! گیج شدم. اما یک چیزی را میدونم هر تصمیمی که میگیرم باید سوگند همراه من باشه وگرنه هیچی.

سامان مدتی نگاهم کرد و بعد بدون حرف از اتاق خارج شد.

ملیکا وارد اتاق شد و گفت:کار خودتو کردی آخر؟

- ملیکا ولم کن تورو خدا ،خودت هم اگر جای من بودی همین کارو میکردی . نمیخوام سوگند هم با عقده بزرگ شه. عقدۀ داشتن یه خانواده درست حسابی.

ملیکا:اما سوگند داییش را دارد اونا تنهاش نمیذارن .

- اگر سوگند یه بچه است اگر ۱۵، ۱۶ ساله بود یه چیزی، اما کوچکتر از اونیه که بخواهد تنها زندگی کنه چرا نمیتونی این را بفهمی؟

ملیکا:نمیدونم شاید تو درست بگی اما خوب فکر کن.

- باشه.

کل روز به فکر کردن دربارهٔ عاقبت کارم گذشت.روزها به کندی می گذشت و من همانطور سردر گم مانده بودم. اهورا را خیلی کم میدیدم ملیکا تو این مدت من را تنها نذاشت. اما سامان!!!سامان هم هر موقع که من را تنها گیر میاورد و سعی میکرد که من را منصرف کند .از یک طرف بهش حق میدادم اما از طرفی دیگه هیچ وقت نمی فهمیدم چرا سامان اینقدر به عموش بد بینه .همش میگفت تو نمیتونی با ادمی مثل اون زندگی کنی . منم براش توضیح میدادم که فقط یک مدتیه و من بعد از آن یک فکری براش میکنم .خوب هر چی که باشه اهورا کارو زندگی داره همیشه که نمیتونه مراقب سوگند باشه.

اهورا در این مدت که میگذشت هیچ سوالی از من نمیپرسید.آقا ارسطو بارها با من صحبت کرده بود که مجبور به قبول این کار نیستم و حتی به من گفت سوگند را میبره پیش خودشان و ازش مراقبت میکنن ،اما میتوانستم درک کنم که زن آقا ارسطو راضی نیست ولی بخاطر آقا ارسطو هیچی نمیگه ،این موضوع وقتی بهم ثابت شد که در یکی از روزها که آشنایان آقا ارسطو واسهٔ عرض تسلیت به خانه آماده بودن یکی از خانوادها پسر بچه شیطانی داشتن که در هنگام بازی سوگند را زد و سوگند گریه کنان پیش من آمد و بعد از گفتن این موضوع به آرامش دعوتش کردم و ازش خواستم که پیش ما بشینه .موقعی که زن آقا ارسطو این صحنه را دید گفت:خدارو شکر دیگه بچه کوچکی در خانه نیست که اینجوری گریه و زاری راه بیندازد چون دیگه من حوصلهٔ بچه ندارم.با این حرف مطمئن شدم که خانواده آقا ارسطو ناراضی به قبول سوگند یا هر بچه دیگه هستن.

تقریبا ۲،۳ هفته به چهلم خانوم ماندگار مانده بود که اهورا به کنارم آمد.

اهورا:فکر میکنم دیگه فکرهاتون را کرده باشید درسته؟

- بله.

اهورا:خوب؟

- آقا اهورا من تصمیم خودم را گرفتم ولی باید چند نکته را ذکر کنم.

اهورا:بفرمایید.

- من این شرط را قبول کردم اما فقط نمیدونم اگر قرار شد که شما ازدواج کنید تکلیف من چی میشه این وسط؟

اهورا فکری کرد و بعد گفت:خوب راستش فعلا که فرد مورد علاقمو پیدا نکردم اما اگر پیدا کردم و قصد ازدواج داشتم نظرش را راجع به سوگند میپرسم اگر قبول کرد که هیچی سوگند پیش من میماند و شما میتوانید راحت به زندگیتون ادامه دهید ،اگرهم که قبول نکرد شما میتوانید سوگند را داشته باشید.

با چشمانی باز نگاهش کردم و گفتم:فکر نمی کنید کمی خودخواهی دارید قاطیش میکنید؟

اهورا:نه خیر خانوم ممکنه همین اتفاق هم واسه شما پیش بیاد و در آن صورت من هم هیچ مخالفتی با شما نمیکنم.

- یعنی اگر من خواستم ازدواج کنم و شوهرم هیچ مشکلی با سوگند نداشت میتونم سوگند را پیش خودم ببرم؟

اهورا:نخیر، سوگند هرجا که داییش باشه میره یک بار هم بهتان گفتم، تازه این به نفع شماست چون شاید یه مرد با یه بچه قابل قبول باشه اما یک دختر خانم با یه بچه نه. تازه شما که سنی ندارید چرا میخواهید موقعیتهای زندگیتون را بخاطر سوگند از دست بدید؟

- چون من سوگند را خیلی دوست دارم و نمیتونم نسبت به زندگیش بی تفاوت باشم در ضمن من قول دادم و روی قولم هم هستم.

اهورا:که اینطور دیگه میل شماست خانوم.فقط کی اسباب کشی میکنید اینجا؟

- اسبابم فقط کتاب و کامپیوترو لباسهامه. همهٔ اسباب را نمیارم.

اهورا:باشه هرجور دوست دارید فردا صبح چندتا کارگر میارم که کمکتان کنند.

- نه احتیاج نیست ملیکا و خودم میتونیم از عهده اش بر بیایم.

اهورا بی تفاوت شانه اش را بالا انداخت و گفت:هرجور دوست دارید فعلا.

زودتر از آنچه که فکرش را بکنم اسبابم را به خانهٔ ماندگار انتقال دادم.اهورا اتاقی به مراتب بزرگتر از آن اتاقی که قبلا در اختیارم بود در اختیارم گذاشت،و با کمک ملیکا وسایلم را در آن اتاق چیدم.

چند روزی از ساکن شدن من به خانهٔ ماندگار گذشته بود ولی همه چیز معمولی بود. اهورا را بعضی از روزها اصلا نمیدیدم. سوگند هم نسبت به قبلا شادتر شده بود اما ملیکا و سامان هنوز سرکوفتم میزدند و میخواتسن تا دیر نشده منصرف بشم.

تقریبا یک هفته به چهلم خانوم ماندگار مانده بود و ما مشغول تدارکات بودیم تا قبل از چهلم چندین بار از سامان و ملیکا خواهش کرده بودم که من را بر سر خاک خانوم ماندگار ببرن اما هر بار با مخالفت آنها مواجه میشدم.صبح روز چهلم ملیکا گفت خودش بر سر خاک میاید سامان هم خودش میاد و من مجبور شدم با اهورا بیام، سوگند را هم مجبور شدم با خودم ببرم چون تنها بود در خانه و حاضر نبودم که سوگند را پیش کسی بذارم . وقتی سوار ماشین اهورا شدم دلشوره ای من را گرفت برای چند لحظه دستم را روی سقف ماشین گذاشتم و چند نفس عمیق کشیدم اهورا از هول پیاده شد و گفت:حالتان خوب نیست؟

با صدای که میلرزید گفتم:نه خوبم بریم.

در راه همش سعی میکردم این دلشوره را از خودم دور کنم اما نمیشد ،تازه بیشتر هم میشد. وقتی از دور جمعیت سیاه پوشی را دیدم که کنار هم بودن و عزا داری میکردن حالم به مراتب بدتر شد اما برای اینکه بتوانم بر سر خاک برم خودم را خونسرد نشان میدادم،از ماشین پیاده شدیم و به پشت سر اهورا به راه افتادم طفلک سوگند دستش یخ کرده بود دستاش را در دستم فشردم و به جلو پیشرفتم.

جمعیت زیادی آمده بودند . همه از سر راهم کنار رفتن لرزان قدم بر میداشتم تا به سر خاک رسیدم وقتی چشمم به سنگ قبر سیاهی افتاد که اسم خانوم ماندگار را روش نوشته بودند زانوانم شُل شد و بی جان روی زمین افتادم و گریه سر دادم.سرم را روی سنگ قبر گذاشتم از خنکی سنگ قبر چندشم شد اما سعی نکردم که بلند بشم .همانطوری که گریه میکردم یک دفعه از جا بلند شدم یعنی کسی دستم را گرفت بود و بلندم کرد ملیکا صداش در گوشم می پیچید:آروم باش آروم باش عزیزم.

خودم را در بغل ملیکا انداختم و تا جایی که میتوانستم گریه کردم، اینقدر گریه کردم که سبک سبک شدم.یک دفعه یاد سوگند افتادم سرم را هراسان از روی شانۀ ملیکا برداشتم و گفتم:سوگند سوگند عزیزم کجایی؟

خانومی گفت:کنار داییشه، نگران نباشید.با چشم به دنبال سوگند گشتم که دستی را روی شانه ام حس کردم، سرم را که چرخاندم ملیکا جایی را با دست نشانم داد چند متر آنطرفتر اهورا را دیدم که روی قبری نشسته و با سوگند حرف میزد.

تعجب کردم که چرا آنجا نشسته دوباره سرم به طرف قبر خانم ماندگار چرخاندم و به اسم و تاریخه فوتش خیره شدم.

بعد از سر خاک به طرف مسجد راه افتادیم این دفعه به همراه سوگند و ملیکا در ماشین آقا ارسطو نشستیم.در مسجد اتفاقی افتاد که مفهوم حرفای ملیکا و سامان را درک کردم سوگند پیش اهورا بود و من در قسمت زنانه بودم خانومی به کنارم آمد و گفت:هلیا خانوم شما هستید؟

با تعجب گفتم:بله!!!

خانوم که تقریباً جوان بود گفت:آقا اهورا دم در کارتان دارد.تشکری کردم و به سمت در راه افتادم وقتی وارد حیاط مسجد شدم اهورا را دیدم به طرفم آمد و گفت:اومدم باهاتان مشورت کنم؟

- راجع به چی؟

اهورا:راستش تعداد زیاده ، نمیشه اینجا بهشان ناهار داد چی کار کنیم؟

- خوب مشکل را میتونیم با کرایه کردن یک رستوران حل کنیم.

اهورا:آخه این موقعی ظهر به نظرتان رستورانها قبول میکنن؟

- نمیدونم حالا یک امتحانی بکنید.

اهورا فکری کرد و گفت:صاحب رستوران تهران دوستمه ،ببینم میتوانم کاری کنم. طرف زنانه که هنوز صداشان در نیومد؟

- نه هنوز.

اهورا:خوب چون طرف مرادنه صداشان در آمده .شما بفرمایید داخل بعد بهتان خبر میدم که چی شد.

به داخل رفتم که شنیدم یکی از خانومها گفت:حداقل صبر میکردین تا بعد از چهلم اون خدا بیامرز . عجب در زمانه ای شده ها.

یکی دیگه گفت:بابا جوانهای این زمانه این چیزا را درک که نمیکنن.

دلم میخواست بزنم تو دهان همشون، اما حیف که نمیشد در کنار ملیکا نشستم ملیکا گفت:چی کارت داشت؟وقتی جریان را گفتم ملیکا گفت:هلیا وقتی رفتی بیرون همه از پشت این در شیشه ای نگاهتان میکردن و پچ پچ میکردن تازه شنیدم یکی گفت:دختر خوب جایش را از معلمی به عروس خانواده تغییر داده، حتی یکیشان گفت:آره شنیدم این ۴۰ روز را خانهٔ خدابیامرز با پسرش زندگی کرده به بهانهٔ سوگند.

از این حرفا اشک در چشمانم حلقه بست. ملیکا که متوجه حالم شده بود گفت:خود کرده را تدبیر نیست .من میدونستم واسه همین هی بهت گفتم اما گوش نکردی.

- حالا کاری که شده میگی چی کار کنم؟

ملیکا:چمچاره کن خودت گفتی.

دوباره اهورا را در کنار در دیدم این دفعه خودم به طرفش رفتم مثل اینکه همهٔ خانومها متوجه حرکت من شدند. یکیشان با لحن خیلی بدی گفت:آخی ،هنوز هیچی نشده دلشان برای هم تنگ شد.

از این حرف بغض شدیدی گلویم را گرفت اما به روی خودم نیاوردم و به راهم ادامه دادم در را که باز کردم اهورا نزدیک شد و گفت:قضیه رستوران حل شد فقط شما لطف کن خانمها را آماده کن ببینم چیزی دیگه ای احتیاج نیست؟

با صدای لرزان گفتم:نه...

اهورا مکثی کرد و گفت:چیزی شده؟

اشک از چشمم آمد صورتم را میان دستم گرفتم و زدم زیر گریه اهورا با همان لحن سرد گفت:چیزی شده؟

- نه!!!!!

اهورا:آهان !!!پس بخاطر همین هیچی گریه میکنین؟

- نه چیزی نشده اشکم را پاک کردم و گفتم من میرم تو بهشان بگم.

اهورا گفت:صبر کنید خانوم اگر چیزی شده بگید؟

- نه باور کنید چیزی نشده و بعد بدون اینکه منتظر حرفی از طرفش باشم وارد ساختمان شدم و به خانومها گفتم آماده بشید برای صرف غذا .جالب این بود که همه ثروتمند بودم اما مثل گدا گشنه ها برخورد کردن. بعد از تمام شدن حرف من بعضی هاشان گفتن:خدارو شکر بالاخره به یاد شکم ما افتادید.توی رستوران خیلی جالب تر بود غذا سلف سرویس بود طوری به میز غذاها حمله کردن که اگر سوگند را به کنار نمیکشیدم حتما لهش میکردن .من و ملیکا حتی نتونستیم آب بخوریم فقط از سامان خواهش کردم مقداری غذا برای سوگند بیاورد.بالاخره تمام شد و به خانه برگشتیم.در خانه خانواده آقا ارسطو هم حضور داشتن واقعاً من را از محبتهای بیش از حدشان شرمند کردن مخصوصاً فریبا خانوم همسر آقا ارسطو.

همه دور در سالن نشسته بودیم و آقا ارسطو از همه بخاطر کمکشان تشکر میکرد، مخصوصا من و ملیکا و بعد سارینا شروع به حرف زدن از اوضاع قسمت زنانه کرد:

سارینا:دیدی مامان چطوری با اون همه اهن و تلپ به غذاها حمله کردن من که خشکم زد. تازه بعضی شان هم از غذاها شکایت داشتن.

سارا:آره من که فرصت نشد چیزی بخورم .طفلک مسعود که ساینا را برد یه رستوران دیگه بهش غذا داد بچم ترسید از اون همه آدم.

آقا ارسطو:بسه دیگه خانوم غیبت نکنید.

سارینا:بابا غیبت چیه؟میدونید چقدر حرف به هلیا بیچاره زدن اما صداش هم در نیامد .خانوم روحبخش که تا میتوانست غیبت هلیا را کرد یک ذره حرمت مادر جون را نگاه نداشت.

سارا:راست میگه بابا، چرا چیزی به اینا نگفتین، دیدین چطوری هلیا جون را سکه یک پول کردن . البته من تا آنجا که میتوانستم جوابشان را دادم اما یکی دوتا نبودن که.

آقا ارسطو که به این حرفا گوش میداد رو به من گفت:جریان چیه دخترم؟

وحشت زده گفتم:نمیدونم من که چیزی نشنیدم.

سارینا:هلیا چرا قایم میکنی اگر حرفای سر خاک و توی رستوران را نشنیده باشی مطمئنم حرفای تو مسجد را شنیدی چون رنگت موقعی که میرفتی پیش عمو تغییر کرد.

رنگم پرید آب دهنم را قورت دادم و گفتم:خوب واسه من مهم نیست حتما دچار سؤ تفاهم شده اند.

سارینا:چه سؤ تفاهمی !خودشان بهتر از همه میدونن که تو برای چی تو این خانه ای ،اما خودشان را میزنن به خریت ، خود من ۱۰۰ بار جواب این و اونو دادم موقعی که از تو میپرسیدن.

آقا ارسطو نگاه عمیقی به من کرد و گفت:دخترم خیلی ممنون که حرمت نگاه داشتی چیزی نگفتی اما اینو بدون بعضی اوقات باید حرف بزنی وگرنه همه فکر میکنن که درست حدس زدن.

- بله هق با شماست.

سنگینی نگاهی را روی خودم حس کردم سرم را ک ابلند کردم سامان را دیدم که به من نگاه میکنه و بعد سرش را به نشانه تاسف تکان داد. چشمم به اهورا افتاد که موشکافانه من را نگاه میکرد و بعد جهت نگاهش را تغییر داد.به قول ملیکا اینا تازه اولشه شاید اولش باشه اما نباید کم بیارم ،باید ثابت کنم اون چیزی که اون آدما فکر میکنن من نیستم.

آوینا
02-08-2012, 18:50
چندین ماه از بودن من در خانهٔ خانوم ماندگار خدا بیامرز گذشته بود .سوگند به بودن همیشهٔ من کنار خودش عادت کرده بود. همچنین من به زندگی کردن در کنار سوگند عزیزم و دائی اخموش عادت کرده بودم.بعضی اوقات سارا و سارینا به من سر میزدن، ملیکا هم که بیشتر اوقات کنار من بود . با اینکه از چهلم خانوم ماندگار گذشته بود اما من دلم نمیامد که سیاهم را در بیارم و چندین بار آقا ارسطو و همسرهشان از من خواستن اما با مخالفت من رو به رو شدن.ملیکا بارها و بارها شده بود که به من گوشزد میکرد به خاطره روحیه سوگند باید سیاهم را کنار بگذارم،البته خودمم حس کرده بودم که سوگند از لباس سیاهی که همیشه میپوشم خوشش نمیاد تا این که یک روز صبح موقعی که حمام بودم صداهایی به گوشم خورد چند بار آب را قطع کردم تا متوجهه صداها بشم اما نفهمیدم صدای چیه، برای همین سریع خودم را شستم و از حمام بیرون اومدم.در اطاق من سرویس حمام و دستشویی وجود داشت برای همین با حوله از حمام بیرون اومدم از چیزی که میدیدم نزدیک بود شاخ در بیارم لباسهای که روی تخت گذاشته بودم تا موقعی که از حمام بیرون آمدم بپوشم، تیکه تیکه شده بود و به جاش یک پیرهن آبی روی تخت وجود داشت،به طرف تیکه های لباس سیاه رنگ رفتم و تیکه ای را در دست گرفتم و بعد به طرف پیراهن آبی که روی تختم بود رفتم و آنرا پوشیدم.پیراهن خودم بود که از اتفاق هم خیلی دوستش داشتم. پیراهنی ساده یقه گرد آستین کوتاه با کمربندی از جنس خود پیراهن.بعد از پوشیدن لباس و جمع کردن لباسهای پاره به طرف اتاق سوگند رفتم،در زدم و بعد وارد شدم سوگند را دیدم که سعی در پنهان کردن خودش زیر تخت داشت .در صورتی که پشتش کاملا بیرون بود از حرکت سوگند خندم گرفت حدس زدم واسه چی خودش را پنهان میکنه، چون فکر میکرد من شاید از این کارش عصبانی بشم برای همین بلند گفتم:اه اه سوگند کوچولو ما که اینجا نیست!سوگند جان،،سوگند کجایی؟اما سوگند هیچ حرکتی نکرد رفتم جلو تر و گفتم:حیف شد که نیست چون میخواستم ازش بپرسم از پیراهنی که پوشیدم خوشش میاد؟

سوگند حرکتی کرد اما از زیر تخت بیرون نیامد واسهٔ همین از در اتاق بیرون رفتم و پشت دیوار اتاقش خودم را پنهان کردم،در اتاق سوگند باز شد و همین که خواست به طرف اتاق من برود از پشت بغلش کردم و به طرف خودم کشیدمش جیغ خفیفی کشید کنار گوشش گفتم:کجا بودی شیطون ؟

سوگند خندید دستانم را آرام باز کردم سوگند به طرف من برگشت نگاهی به سر تا پام کرد و گفت:وای خاله چقدر پیراهنت قشنگه!

خندیدم و گفتم:آره قشنگه، خوشت میاد؟

سوگند با ذوق گفت :آره ،خاله جون خیلی.

- خوبه .

سوگند لحظه ای مکث کرد و گفت:من اصلا اون لباس سیاه هارو دوست نداشتم.

لبخندی زدم و گفتم:آره واسهٔ همین یه پری اومد و تمام لباس سیاه هارو از بین برد و به جاش این پیراهن را واسم آورد.

سوگند با تعجب گفت:پری؟

-آره یه پری کوچولو ومثل تو خوشگل و ناز .

سوگند که از طرز حرف زدن من خوشش آمده بود خندید گفت:شما از کجا فهمیدی کار اون پری است؟

- خوب دیگه رد پاشو دیدم منم آروم آروم رفتم دنبالش که به در اتاق تو رسیدم و با گفتن این حرف در حالی که قلقلکش میدادم گفتم:اما نمیدونم چرا پری نبود به جاش سوگندِ من از اتاق بیرون اومد.

سوگند دوباره خندید و گفت:چون پری خود من بودم.

- ای شیطون پس تو بودی آره بدو تا نگرفتمت.و باهم به طرف طبقهٔ پائین دویدیم.صبحانه آماده کردم و سوگند صبحانه اش را کامل و با سر خوشی خورد . تازه به حرف ملیکا رسیدم که چقدر تغییر رنگ در روحیه سوگند تأثیر گذار است.صبحانه و ناهار را همیشه من و سوگند بدون اهورا میخوردیم اما بیشتر اوقات شبها اهورا شام را در کنار ما میخورد.

آن روز کلی با سوگند بازی کردم و گفتیم و خندیدیم تا شب فرا رسید. نزدیک ساعت ۷ بود اهورا به خانه آمد. من و سوگند هم در حال نگاه کردن یه فیلم کمدی بودیم. سوگند سرش را روی پای من گذاشته بود و از ته دل میخندید. اهورا وقتی وارد شد این صحنه را دید خیلی تعجب کرد سلام بلندی به اهورا کردیم .اهورا با تعجب جواب داد.سوگند از روی پام بلند شد به طرف اهورا رفت و پرید بغلش و بوسی صدادار از لپش کرد. اهورا از حرکت سوگند تعجب کرده بود برای همین گفت:خوبی عزیزم؟

سوگند با سر خوشی جواب داد:آره دایی.

اهورا:چقدر خوشحالی دایی جون .

سوگند با دست به طرف من اشاره کرد و گفت:امروز کلی با خاله بازی کردیم واسه همین خیلی خوشحالم.

اهورا نگاهی به من کرد و گفت:دست خاله درد نکنه،حالا که اینقدر خوشحالی نظرت چیه شام بریم بیرون؟

سوگند هورایی بلند کشید و تند تند دست میزد گفت:آره بریم بریم خاله؟

نگاهی به اهورا کردم که هنوز سیاه تنش بود مکثی کردم و گفتم:باشه بریم تو برو آماده شو تا من بیام.

سوگند بدون هیچ حرفی به طرف طبقه بالا دوید،بعد از رفتن سوگند رو به اهورا کردم و گفتم:چای میل دارید؟

اهورا مثل همیشه خشک گفت:بله ممنون.

بعد از آوردن چای رو به روی اهورا روی مبل نشستم و گفتم:عرضی داشتم؟

اهورا:بفرمایید؟

- راجع به سوگند. امروز فهمیدم که لباس سیاه ما براش اصلا خوشایند نیست. برای همین رنگ لباسم را تغییر دادم و همینطور که دیدید خیلی سر حال و خوشحال شد.

اهورا:بله منم متوجه شدم. اما نمیتونم برای دل یه بچه مادرم را فراموش کنم.

- اما این ربطی به مادر خدا بیامرزتان نداره. مطمئن باشید با این کارتون هم خدا هم مادرتون هم این بچه را خوشحال میکنید. تا اونجایی که من یادم میاد مادرتون هر کاری واسهٔ خوشحال کردن سوگند میکرد،الانم تکمیل کردن خوشحالی سوگند بستگی به کنار گذاشتن این لباسهای سیاه شما داره.و بعد تمام جریان صبح را تعریف کردم.

بعد از تمام شدن حرفم در حالی که از جا بلند میشد گفت:برای چای ممنون.و بعد خونسرد به طرف اتاقش رفت در دلم گفتم:انگار با دیوار حرف زدم. اصلا به تو چه خودتو دخالت دادی. اگر خودش شعور داشت عوض میکنه اگرم نداشت به درک..و بعد به طرف اتاقم رفتم تا آماده بشم.پالتوی سفید پوشیدم با شال پشمی آبی آسمانی با شلوار جینی هم رنگ، بعد از آرایشی ملایمی به طرف اتاق سوگند رفتم تا مطمئن بشم که لباس گرم بپوشد.وقتی در زدم سوگند داد زد:بیا تو خاله.

خندیدم و درو باز کردم گفتم:از کجا فهمیدی منم شیطون .کلافه به کفشم اشاره کرد.نگاهی به سوگند کردم و گفتم:حالا چی شده؟چرا لباس نپوشیدی؟

سوگند با کلافگی گفت :آخه نمیدونم چی بپوشم؟

-سوگند جان این همه لباس داری یه چیزی بپوش دیگه.

سوگند روی تختش نشست و گفت:خاله واسه همین گیج شدم میشه شما واسم انتخاب کنی؟لطفا؟

نگاهی به چشمانش کردم و گفتم:باشه با این حرف کیفم را روی تختش گذاشتم و به طرف کمد لباس هاش رفتم،سارافون صورتی ابریشمی بر داشتم به همراه یک بلوز آستین بلند صورتی کمرنگ تا زیر سارافون آستین حلقه ای بپوشد. جوراب شلواری ابریشمی سفید را در آوردم و گفتم:اینرو بپوش با اون پوتین صورتی خشگلت.بعد از پوشیدن لباس هایش پالتوی پشمی سفیدش را تنش کردم. نگاهی بهش انداختم مثل عروسک شده بود. از لپهای تپلش یک ماچ گنده گرفتم زد زیر خنده گفتم: چرا میخندی؟

سوگند با خنده گفت:آخه خاله صورتمو کلی شستم و کرم زدم حالا شما ماچم کردید تمام رژتان روی صورت من مالیدید.

از حرفش خودمم خندم گرفت چون راست میگفت گفتم:اشکال نداره بیا بریم تو اتاق من خودم درستش میکنم،فقط بذار کیفمو بردارم.بعد از برداشتن کیفم به طرف اتاق من رفتیم با دستمالهای مخصوص پاک کردن آرایش صورت سوگند را پاک کردم روژم را تجدید کردم و بعد به پائین رفتیم.

روی مبلها نشستیم سوگند بی تفاوت گفت:فکر کنم دایی هم داره لباس انتخاب میکنه که اینقدر دیر کرده .به حرفش خندیدم و گفتم:الان میاد عزیزم صبر داشته باش.

بعد از لحظاتی صدای پای اهورا آمد با تعجب دیدم اهورا لباس سیاهش را از تن در آورده بود و به جاش یک پیراهن طوسیه چسبان پوشیده بود با شلوار نوک مدادی تیره و کت مشکی. با دیدن ما رو به سوگند لبخندی زد و گفت:به به خانوما میگفتید مَچ کردین سفید پوشیدن تا منم سفید میپوشیدم نگاهی به پالتوهای خودم و سوگند انداختم لبخندی زدم و گفتم:اتفاقی بود!

سوگند:بریم دیگه داییی من داره گشنم میشه.

اهورا:آهان خدارو شکر هنوز گشنه نشدی وگرنه باید بریم قایم بشیم.

سوگند:اه اه دایب داشتیم؟

اهورا:نه جدیداً پیدا کردیم و بد با صدای بلند خندید از خندهٔ اهورا من و سوگند هم به خنده افتادیم.

دقایقی بعد در ماشین مدل بالای اهورا نشسته بودیم. سوگند با آهنگ که از ضبط پخش میشد میخوند.



میخوام بخونم از چشمای تو نگو نمیشه



غمی که از نگاه تو بیاد ترانه میشه



تو شیرینی با نمکترین ترانه هامی نه دیروزی نه امروزی



تو فردای همیشه



اهورا نگاهی از آینه به عقب که سوگند نشسته بود کرد و سرش را نزدیک آورد و گفت:شما درست میگفتید واقعاً تغییر رنگ نه تنها در روحیه سوگند بلکه در روحیه خودم هم تاثیر گذا شت و من واقعاً از شما تشکر میکنم.

- خواهش میکنم این کمترین کاری بود که برای خوشحال کردن سوگند میتونستم بکنم.

اهورا صدای ضبط رو کم کرد و گفت:خوب دایی جون نگفتی کجا بریم؟

سوگند:نمیدونم هر جا که دوست دارین بریم.



اهورا رو به من گفت:شما چی خاله هلیا؟کجا بریم؟

از لحن اهورا خندم گرفت در حالی که لبخند میزدم گفتم:هر جا دوست دارین.

اهورا:خوب حالا که انتخاب با من یه جا میبرمتان که حسابی حال کنید.

من و سوگند خندیدیم. اهورا صدای آهنگ را بلند کرد،سوگند در ماشین با صدای شیرینش آهنگ میخواند و باعث خندۀ من و اهورا میشد.

لحظاتی بعد در کنار رستوران بسیار زیبایی توقف کرد.رستورانی بسیار بزرگ و زیبا بود با وارد شدن به رستوران به طرف طبقه ای که مکانی خانوادگی بود رفتیم.

بعد از نشستن، منوهای روی میز را نگاه کردیم و بعد اهورا گفت:خوب کی چی میخوره؟

سوگند:من هر چی شما بخوری میخورم.

اهورا رو به من گفت:شما چی خاله؟و بعد ریز خندید، منم خندیدم و گفتم:من استیک میخورم با سس قارچ.

اهورا سوتی زد و گفت:به به جان سلیقه ،خوب نوشیدنی چی؟

- زیاد اهل نوشیدنی نیستم هرچی خودتون سفارش بدید .بعد به گارسن علامت داد و گفت:۴ تا استیک با سس قارچ با ۳تا دلستر لیمویی.

گارسون نگاهی به ما انداخت و گفت:شما که ۳ نفرید؟چرا ۴دست غذا؟

اهورا چشمکی به من و سوگند زد و ادامه داد:چون من زیاد گشنمه میخوام ۲ پرس بخورم شما مشکلی دارید؟

گارسون:نه اما استیکای ما خیلی بزرگ هستن همون یکیش سیرتان میکنه.

اگر شبی دیگه بود حسابی واسش قاطی میکردم آن شب بخاطر اینکه لحظات خوبی داشتم. اهوراگفت:ای بابا مثل اینکه خوشت میاد پول کم بگیری؟شما چی کار داری همون ۴تارو بیار اگر نخوردمش شما رو مهمون میکنم چطوره؟

گارسون که از سماجت خودش خندش گرفته بود گفت:نه ببخشید فقط قصد ما راضی نگاه داشتن مشتریه فقط همین.دسر چی میل دارین؟

اهورا منو رو باز کرد و گفت:با بستنی موافقین؟من و سوگند سرمان را تکان دادیم.

بعد از رفتن گارسون اهورا شروع به تعریف کردن از لحظات خنده داری که براش اتفاق افتاده بود کرد از لیز خوردن معلمشان سر کلاس تا ترقه انداختن زیر پای مدیر دانشگاه و از شیطنتهای که کرده بود منو سوگند هم میخندیدم جالب بود که اهورا باز هم شده بود اهورائی که بار اول دیدم .اهورائی مهربان و خوش خنده از آن آدم اخمو و بدخلق دیگه خبری نبود،انگار نه انگار که چند ماه پیش همش در حال جر و بحث بودیم. البته منم هیچی به روش نیاوردم و مثل خودش گفتم و خندیدم.



در حال خوردن غذا بودیم که با صدای شخصی که اهورا را مینامید سرمان را بلند کردیم.مردی جوان و بسیار خوش پوش و خوش صحبت بود اهورا با دیدن آن مرد از جا بلند شد و گفت:سلام به به حال شما؟

مرد:ممنون مزاحم که نشدم.

اهورا نگاهی به ما کرد منم به احترام آن مرد از جا بلند شدم و سلام کردم.

مرد:سلام خانوم حالتون خوب؟

تشکری کردم همه چیز ظاهریه مرد خوب بود اما از نگاهش اصلا خوشم نمی آمد مرد گفت:مبارک اهورا جان نگفته بودی متاهلی و دختری به این نازی داری؟

اهورا خندید و گفت:سوگند گرچه دختر خواهر مرحومم است اما از دخترم بیشتر دوستش دارم و با دستش به طرف من اشاره داد و گفت:ایشون هم...ایشون هم مونده بود من را چی معرفی کند . بالاخره گفت :ایشون خانوم هلیا کامران هستن و بعد اهورا رو به من گفت:ایشون هم آقای شهروز شکیبا یکی از همکار و دوستهای خوبه من هستن.

آقای شکیبا رو به من گفت:خوشبختم خانوم.

لبخندی زدم و گفتم:منم همینطور.

شهروز گفت:خوب اهورا جان مزاحمت نمیشم مشغول هم بودی؟

اهورا:نه بابا این چه حرفیه خوشحال میشیم در خدمت باشیم.

شهروز گفت:تنها نیستم و با دستش به خانم که پشت میز نشسته بود اشاره کرد و گفت:یه روز دیگه ولی از این به بعد بیشتر مزاحمت میشم و رو به من گفت:به امید دیدار و رفت.
اهورا:دیدی چی شد؟

- چی شد؟

اهورا:سیر شدم حالا باید یوشکی جیم شم وگرنه مضحکهٔ این گارسون میشم.یا اینکه زورکی بخورمش و بعد با نگاهش دنبال گارسون گشت .گارسون قشنگ رو به روی ما ایستاده بود و همه رو زیر نظر داشت.اهورا ادامه داد:نه مثل اینکه این دست بردار نیست مجبورم بخورمش تا آخر.زورکی خوردن اهورا واقعاً خنده دار بود. خلاصه ۲تا غذاهارو خورد بعد از اتمام غذاها همین که خواستیم بریم گارسون را دیدم که با ظرف بستنیها به طرفمان می آید .اهورا هم متوجهٔ گارسون شد نگاهی به من و سوگند کرد و بعد زدیم زیر خنده اهورا:مجبورم امشب را تا خونه بدوم و دوباره خندید.

نزدیک ساعت ۱۰ بود از رستوران بیرون آمدیم به پیشنهاد اهورا برای پیاده روی به پارک رفتیم.موقع برگشت به خانه سوگند خوابش برده بود به اهورا پیشنهاد دادم که سوگند را به داخل ببرد تا من ماشین را پارک کنم بدون هیچ مخالفتی قبول کرد.

در اتاقم بودم جلوی کامپیوتر و داشتم واسهٔ آبی غریبهٔ عزیز ایمیل میدادم:

سلام آبی عزیز

ماه ها هست که ایمیلی از شما ندارم امیدوارم که هر جا باشید خوب و خوش سلامت باشید،ماههای گذشته ماههای خوبی برای من نبود امیدوارم واسهٔ تو خوب بوده باشد.

امروز بعد از ماهها تونستم ناراحتیهایم را فراموش کنم و از ته دل بخندم و خواستم تورا هم در این خوشی دخالت بدم.مدتها بود با کسی درد و دل نکردم.

زندگیم در این چند ماه کاملا عوض شده اتفاقاتی افتاده که از من شخص دیگری را ساخته امیدوارم این اتفاقات تمام شده باشه.

دوست عزیزم منتظر ایمیلت میمونم .

بدرود.صورتی

آوینا
02-08-2012, 18:50
زودتر از اونی که فکرشو میکردم آبی جواب ایمیل من را داد.

دوست عزیزم گل صورتی من

خیلی خوش حالم که من را از حال خودت با خبر کردی من هم چند ماهی گرفتار این گردباد زندگی شده بودم . الان هم درگیره کار هستم سرم خیلی شلوغه اما مطمئن باش که هر کاری که داشته باشم پیامهای تورو بی جواب نمیذارم.عزیزم در جایی خواندم که زندگی مثل هندونیه در بسته است که وقتی بازش میکنی معلوم نیست با چه چیزی روبرو میشی .این هندونه ممکن قرمز و هوس انگیز باشه اما وقتی میخوری میفهمی که ظاهرش گولت زده و حتی ممکنه بد رنگ باشه اما شیرینتر از قند باشه،هیچ وقت نمیتوان حدس زد که زندگی چه خوابهایی برای ما انسانها دیده در کل نا امیدی را کنار بگذار.اما یادت نره که خود ما آدمها هستیم که سرنوشتمان را میسازیم سعی کن فرصتهای زندگیت را به هیچ عنوان از دست ندی.

قربانت آبی.



آبی واقعاً راست میگفت من به تک تک حرفای که میزد اعتقاد دارم دایی خدا بیامرزه من هم همیشه همینو میگفت. همیشه سعی میکرد من از فرصتهایی که بهم داده میشه به بهترین نحو استفاده کنم.دست از کامپیوتر کشیدم و به طرف پائین حرکت کردم که صدای در آمد ملیکا بود با یه دیگ پر از غذا. قبلش بهم گفته بود که میاد و غذا نپزم چون مامانش زحمت کشیده بود و فسنجان درست کرده بود.



ملیکا وارد سالن شد:سلام بر خوشگلا،سلام بر دوست عزیزم،یار وفادارم.

خندیدم:سلام بر شما ملیکا خانوم .

ملیکا:خوبی؟

- تو بهتری انگار؟

ملیکا:آره خیلی خوبم.

- خوب چه خبر؟

ملیکا:بذار این دیگ سنگین رو بذارم الان برات میگم چه خبر.

-بده من میبرم.

ملیکا:نه نمیخواد الان میذارمش و میام.

بعد از لحظاتی ملیکا اومد روی مبل نشست و گفت:رنگ عوض کردی.

-آره تو راست میگفتی رنگ سیاه روی سوگند تاثیر گذشته بود.

ملیکا:حال میکنی چقدر من با فهم و کمالاتم و بعد دورو اطرافشو نگاه کرد گفت:نیستش؟

- کی؟

ملیکا:اهورا.

- نه.

ملیکا:کجاست؟سر کار؟

- آره فکر میکنم.

ملیکا:راستی کار این اهورا چیه؟

- نمیدونم .

ملیکا با تعجب گفت:نمیدونی؟مگه میشه؟

- به جان تو نمیدونم دروغ که ندارم بگم.

ملیکا:اوضاع خوبه؟دعوا موا که نکردین؟

-نه اتفاقا ۲شب پیش باهم بیرون بودیم. خیلی خوش گذشت کلی گفت و خندید.

ملیکا:به به به چشم آقا سامان روشن.

با آوردن اسم سامان یادم افتاد که چند روز اصلا وجود سامان را فراموش کرده بودم با صدای ملیکا به خودم آمدم:چی شدی تو؟

-هیچی باورت میشه سامان را فراموش کرده بودم.

ملیکا:بایدم فراموش کنی. داری با یکی زندگی میکنی که از سامان هم بهتره،خوشتیپ تر،پولدارتر حالا شاید قبلا میشد واسه اخلاقش ازش ایراد گرفت اما خداراشکر اینم که حل شد.

- چی میگی ملی؟من در کل روز شاید ۱ساعت یا ۲ ساعت اهورا را میبینم. در ضمن من نسبت به اهورا همچنان بی تفاوت هستم.

ملیکا:یعنی هنوز قلبت پیش سامانه؟

فکر کردم، سامان را هنوز دوست داشتم گفتم:آره هنوز سامان را دوست دارم.

ملیکا:خبری نداری ازش؟

- نه چند روز پیش اینجا بود اما خیلی سرد برخورد کرد. هنوز سر موضوع اینجا موندن من دلخوره.

ملیکا:یه چیزی میگم بدت نیادها من حق رو میدم به سامان.

- شروع نکن ملی سامان بیخودی داره گیر میده. اگر منو میخواد چرا پا پیش نمیذاره .فقط بلده تمام تقصیرات را بندازه گردن من. میدونم بی تقصیر نیستم اما اونم مقصره.

ملیکا:تو چرا نمی فهمی؟یا میفهمی به نفعته که خودت رو به نفهمی بزنی .حرف سامان چیزی دیگه است.

- تو میدونی حرفش چیه؟

ملیکا:آره توام میدونی.

- نه من نمیدونم.

ملیکا:باشه پس من میگم خوب گوش کن .اهورا یه مرد جوانه که شاید بیشتر از ۳۰ سال سنی نداشته باشه و تو یه دختر ۲۰ ساله هستی که خودت هم میدونی زیباییه خیره کننده داری .بالاخره اهورا هم غریزه ای داره. چرا نمی.فهمی اگر یه شب اومد سراغت میخوای چی کار کنی؟کسی هست که کمکت کنه؟کارگرا که تو اون یکی ساختمان هستن. میخوای چی کار کنی هان؟شکایت هم نمیتونی بکنی چون تو خودت با پای خودت تو خونهٔ طرف داری زندگی میکنی .در صورتی که بهم محرم نیستین،سامان منظورش این بود. اینجوری نگاه نکن هلیا میدونم اهورا شاید همچین آدمی نباشه اما شاید هم باشه شیطون که بره تو جلدش دیگه کار تمام.

سرم داشت میترکید ملیکا چشم من را به روی حقایقی باز کرد که اصلا فکرش رو هم نمیکردم . گفتم:ملی من واقعاً نمیدونستم. یعنی گیج شدم تا یه حدی حرفاتو قبول دارم..یعنی،،،یعنی تمام حرفاتو قبول دارم اما اهورا نمیتونه این کارو با من بکنه چون همهٔ خانوادش میدونن که من اینجام و،،



ملیکا:درسته که میدونن. اما مگه یادت نمیاد که همین آقا ارسطو چی گفت؟گفت هلیا خانوم به عواقب این کار فکر کردین؟تو هم بی تفاوت به همه چیز گفتی بله. اما به این فکر نکردی که یکی از این موردهای عواقب ممکنه این باشه.مگه ۲ سال پیش یادت نمیاد سالی رو.

- سالی کیه؟

ملیکا:سالی ،سولماز دیگه. همون دختر چشم ابرو کمونی داشت پیش شیلا مینشست.

- آهان خوب که چی؟

ملیکا:مگه یادت نمیاد که یک دفعه غیبش زد. همه دنبالش بودن. بعدش چند ماه بعد لاله بهم گفت از زیر زبون مارال دختر عمش کشیده که بابای سولماز که یه مرد عرق خور بوده آخر شب میره سراغ سولماز و،،،، سولماز هم از ترس آبروش دیگه بیرون از خونه نمیاد. چون دایی هاش که میفهمن با پلیس میان در خونه بابا هارو دستبند میزنند میبرن.ببین تازه اون باباش بود این دیگه که هیچ نسبتی با تو نداره.

- وای ملیکا جدی میگی؟

ملیکا:آره الان فهمیدی سامان بیچاره واسه چی بال بال میزد.

-نه من جریان سولماز رو میگم.

ملیکا:آره بخدا.

- مگه میشه؟پدر به دختر نظر داشته باشه؟الان چی کار میکنه؟

ملیکا:نمیدونم. اما چند وقت پیش از لاله شنیدم که با پسر داییش ازدواج کرده.

-وای ملیکا تو منو ترسوندی.

ملیکا خندید:نترس چون اهورا اگر میخواست بالای سرت بیاد تو این چند ماه میامد. اما من کلا دلیل قهر سامان رو گفتم .الان دیگه کاریه که شده. تو دیگه حواست به خودت باشه زیاد عشوه نیای.

- بیشعور کِی من عشوه میام؟

ملیکا خندید گفت:میدونی تو خیلی لوندی. شاید هم دست خودت نباشه ها .اما حرف زدنت ،راه رفتنت،ظرافتت،اینجوری پلکاتو که بهم میزنی همش با عشوه است. یادت میاد روز اولی که تورو دیدم زیاد تحویلت نگرفتم ،چون فکر میکردم عشوه میای و قیافه میگیری .اما بعدش که باهات جور شدم فهمیدم ذاتاً اینجوری،اینجوری کردی که دل سامان بیچاره رو بردی.

خندیدم گفتم:من اگر بدونم واسه چی سنگ این سامان رو به سینه میزنی خیلی خوب میشد.به جای اینکه از من طرفداری کنی پشت اون رو گرفتی.

ملیکا:نه من طرفدار حقم. اون بی نوا هم که چیزی به تو نمیگه از ترسش که تیریش قبای خانوم بر نخوره میاد به من بی نوا این حرفارو میزنه .منم میام میزم تو سر تو.

- اه پس بگو شکایت من رو میکنه.

چشمکی زد گفت:حالا...راستی سوگند کجاست؟

-عجب میذاشتی فردا میپرسیدی؟

ملیکا:خوب بابا اینقدر حرف زدی یادم رفت. کجاست حالا؟

- تو اتاقش خوابه .دیشب تا دیر وقت فیلم میدیدیم دیگه دم دمای صبح بود خوابید.

ملیکا:آخی طفلک راستی سرتو چطوری گرم میکنی تو خونه.

- بیشتر اوقات با سوگندم .کارهای خونه که نمیکنم. دوباره تمرینهارو شروع کردم اما با همهٔ اینکارها بازم وقت اضافه میارم.

ملیکا:چرا نمیزنی بیرون؟پارکی جایی؟

-تو این هوای بد مگه عقلمو از دست دادم برم این بچه هم مریض بشه.

ملیکا:آره خوب اما استخری، سینمایی، جایی. ماشین که داری راحت برو بیا.

- آره حالا یک کاری میکنیم دیگه.

اون روز با وجود ملیکا زود وقتمون گذشت و مثل روزهای دیگه حوصلم سر نرفت .سوگند با ملیکا هم کلی بازی کرد. طفلی سوگند سر ساعت ۸ خوابش برد و تا صبح بیدار نشد.

یک روز در حال تمیز کردن در اتاقم بودم که صدای زنگ تلفن را شنیدم گوشی را که برداشتم صدای اهورا را شناختم:الو..

- الو........

اهورا:هلیا خانوم سلام اهورا هستم.

- بله سلام آقا اهورا.

اهورا:هلیا خانوم میخواستم خدمتتان عرض کنم که الان با چند نفر از دوستان میام خونه میخواستم اگر میشه به خدیجه خانوم بگید که ناهار آماده کنه.

- بله حتما .

اهورا:سوگند هم آماده کنید لطفا .چون شما و سوگند هم باید حضور داشته باشید بعضی از دوستان با خانوادشان هستن.

- بله حتما .

اهورا:چیزی لازم ندارید که بگیرم؟

- نه ممنون.

اهورا:پس می بینمتون خداحافظ.

بعد از قطع کردن گوشی تلفن به سمت آشپزخانه دویدم و به خدیجه خانوم خبر دادم که ناهار مفصلی آماده کند و به کارگرها برای تمیز کردن خانه بگن بیان،با اینکه خانه تمیز بود اما بهتر بود که برای اطمینان یک دستی به خانه بکشن .منم به طرف اتاق سوگند رفتم و به حمام فرستادمش و به اتاق خودم رفتم و حمام کردم.

بعد از خارج شدن از حمام با عجله موهایم را خشک کردم و کت و شلوار سفیدی پوشیدم و زیر کت یه تاپ مشکی پوشیدم و شروع به آرایش کردم که صدای در اتاقم را شنیدم سوگند بود با موی خیس وارد اتاق شد و بهش گوشزد کردم که موهایش را با حول بپوشاند تا سرما نخورد.

وقتی کارم تمام شد به آیینه نگاه کردم .موهای باز مشکی و کت شلوار اندامی سفیدم خیلی باهم مچ شده بود.

به سوگند نگاه کردم روی تختم نشسته بود و ذل زده بود به من گفتم بدو خاله تا موهاتو خشک کنم.

سوگند چشم از من بار نمیداشت با تعجب گفتم: سوگند عزیزم چیزی شده؟

سوگند به خودش آمد و گفت:خاله خیلی خوشگل شدی خیلی.

- مرسی عزیزم چشمهای خوشگل مهربون تو من رو خوشگل میبینه.

سوگند:نه خاله نه همه میگن تو خوشگلی.

خندیدم گفتم:بازم مرسی . بیا روی این صندلی بشین موهاتو خشک کنم،شروع کردم به خشک کردن موهای سوگند. موهاش حسابی بلند شده بود و به خاطر سپردم که در اولین فرصت برای کوتاه کردن موهاش به یه آرایشگاه ببرمش.

بعد از خشک کردن موهای سوگند به طرف اتاقش رفتیم تا لباس بپوشد.سارافون موزی با تک پوش آستین بلند زرد کمرنگ به همراه جوراب شلواری کرم از سوگند یک عروسک خوشگل دوست داشتنی ساخته بود .مخصوصا با وجود لپای تپلش حسابی هوس انگیز شده بود.

صدای اهورا را از پائین شنیدم که ما را صدا میزد. کفشهای مشکی ام را به پا کردم و به همراه سوگند به پائین رفتیم اهورا با دیدن ما گفت:خوب شد زود آماده شدین مهمونا تا نیم ساعت دیگه میرسن. حواستان هست تا من زود آماده شم.

- بله حواسم هست.

به طرف پله ها رفت بار دیگر برگشت به من نگاه کرد و گفت:میخواستم بگم این لباس خیلی بهتان میائ رو به سوگند گفت:تو هم همینجور خوشگل دایی.

با اینکه اولین باری بود که از اهورا تعریف شنیدم و حسابی تعجب کردم. اما لحن اهورا طوری بود که حس بدی بهم دست نداد یعنی یک جور لحن دوستانه و پاکی داشت نه از روی هیزی و ناپاکی.

اهورا بعد از دقایقی در حالی که شلوار مشکی و پیراهن سرمه ای لختی پوشیده بود پائین آمد به قول ملیکا خوشتیپ کرده بود،یادم حرف ملیکا افتادچند روز پیش زنگ زد و گفت:داشتم بازگشت سوپرمن همین جدید رو میدیدم اما یه چیزی دیدم کف کردم؟

پرسیدم:چی؟

گفت:این یارو سوپرمنه چقدر شبیه اهورا است .جون من مو نمیزنه اما تنها فرقشون اینه که اهورا انگار درشت تره ،قد بلند تره و اینا است وگرنه قیافشون کپی هم هستش ،برای اثبات حرفش فیلمشو آورد خونه وقتی بازیگر را دیدم حق بهش دادم چون خیلی شبیه اهورا بود ملیکا وقتی که دید به من ثابت شد .

گفت:میگن همه تو دنیا یکی مثل خودشان دارن اینم مال اهورا ؛ بازیگر هالیوود. حالا معلوم نیست جفته ما کیه؟چی کاره است؟اگر منم تو آفریقا یا افغانستان جفتمو پیدا میکنن والا ما از این شانسا نداریم که جفتمون بازیگر بشه.

با صدای زنگ در از خودم بیرون آمدم و برای ورود مهمانها سر پا در کنار اهورا و سوگند ایستادم.

آوینا
02-08-2012, 18:50
اهورا برای پیشواز از مهمانها به بیرون از ساختمان رفت. من و سوگند هم ایستادیم صدای مهمانها که وارد ساختمان می شدند و صدای اهورا میامد که به مهمانها تعارف میکرد داخل سالن شوند .اولین کسانی که دیدم زن و شوهر جوانی بودن با لبخند به طرفشان رفتم و سلام کردم سوگند هم خیلی مؤدبانه بهشان سلام کرد.زن جوان گفت:من خورشید هستم از آشنایی با شما خوشحالم. شوهرش هم در ادامه گفت:منم مهران هستم.

-منم هلیا، ایشون هم سوگند. از آشنایی با شما خوشبختیم.نفر بعدی یه دختر پسر جوان بودن که شباهت زیادی بهم داشتن پسر جوان با لبخند گفت:سلام من شهرام هستم و بعد به سمت دختر جوان اشاره کرد و گفت:ایشون هم خواهرم شیلا است. به شیلا هم سلام کردم و تعارف کردم که بنشینن ،خودمم هم کنار سوگند نشستم و مهمانها شروع به تعریف از خانه کردن.در جواب خورشید که گفت:تزئینات خونه کار شما است ،جواب دادم:نه خونه رو خانوم بزرگ خدا بیامرز چیدن.

بعد از دقایقی اهورا به همراه مرد جوانی وارد شد مرد را میشناختم همان کسی بود که در رستوران دیده بودم اما اسمش را فراموش کرده بودم هر چی فکر کردم یادم نیومد از جا بلند شدم و سلام کردم مرد به طرفم آمد و دستش را دراز کرد باهاش دست دادم و بعد بهش خوشامد گفتم.

از دوستان اهورا خوشم آمده بود مخصوصا از خورشید و شوهرش مهران ،شهرام هم خوب بود اما شیلا خیلی مغرور بود و اصلا سعی نمیکرد با کسی حرف بزند اما در کل بهتر از اون دوست هیز اهورا بود همش سر صحبت را با من باز میکرد. من اوایلِ مهمانی بخاطر احترام به اهورا جوابش را با خوشرویی میدادم اما دیگه زیادی داشت پرو میشد .از هر فرصتی که دستش میامد از من سوال میکرد یا از من جلوی اهورا تعریف میکرد و با این کار من را خیلی معذب میکرد.

بر خلاف من اهورا خیلی با شهروز خوب و صمیمی بود و کلی بساط شوخی و خنده راه انداخته بود.با صدای شهرام به خودم آمدم .

شهرام:ببخشید یه سوال داشتم؟

- بفرمائید خواهش میکنم.

شهرام:این پیانویی که اون گوشهٔ سالن است آیا مورد استفاده هم قرار میگیره یا اینکه واسه قشنگیه ؟

از لحن صحبتش خندم گرفت در حالی که لبخند میزدم جواب دادم:نخیر ازش استفاده میکنیم.

شهرام با لحن بامزه ای گفت:ازش استفاده میکنید؟چند نفر مگه تو این خونه ساز میزنن؟

اهورا با خنده جواب داد:همه میزنن.

شهرام:مثلأ تو چی میزنی؟البته غیر ساز مخالف .

اهورا گفت:من کتک ،خیلی زیاد میزنم در حد المپیک.

شهرام:چه جالب، اتفاقا منم اونو میزنم میخوای نشونت بدم.

اهورا خندید گفت:نه! میبینم که راه افتادی.

شهروز این بار گفت:نه جدی اهورا پیانو بلدی بزنی؟

اهورا:نه بطور حرفه ای اما هلیا خانوم استادانه میزنن.

شهرام گفت:اها.... هلیا خانوم یه دفعه هوس نکنی نشونمون بدی چطوری میزنیا. همه از حرف شهرام خندیدن.

شهروز دوباره گفت:پس شما هم اهل دل هستید هلیا خانوم.خوب به ما افتخار نمیدین و یه چیزی واسه ما بنوازیت؟

- آخه، الان؟

شهروز:بله اتفاقا موقهع خوبیه .رو به جمع گفت اینطور نیست؟

همه به غیر از شیلا تأیید کردند . هنوز شک داشتم که قبول کنم که خورشید گفت:خواهش میکنم هلیا جون بزن دیگه.

سرم را تکان دادم و به سمت پیانو رفتم نمیدونستم چی بزنم. انگشتنم را بر روی کلیدها گذاشتم و خود به خود آهنگ پائیز درخشان را زدم. بعد از پایان از سر جام بلند شدم و مهمانها شروع به تعریف از من کردن خورشید گفت:عالی بود ،فکر نمیکردم اینقدر قشنگ بزنی،مهران هم با سر حرف خورشید را تائید کرد. تنها شیلا بود که چیزی نگفت.شهروز گفت:هلیا خانوم بهتون تبریک میگم کارتون عالی بود. چرا شما کارتون را بطور حرفه ای ادامه نمیدید؟ اهورا زودتر از من جواب داد:اتفاقا هلیا خانوم حرفه ای هستن. ایشون همه نوع سازی میزنن و به سوگند هم یاد میدن و در حال حاضر در مؤسسه ای کار میکنن.از بس که آفرین آفرین گفت کلافه شدم.

خورشید گفت:هلیا جان خودت این همه ساز رو چطوری یاد گرفتی؟

- داییم یادم داد از بچگی یاد گرفتم.

خورشید:آفرین حالا کدوم ساز رو بیشتر از همه دوست داری؟

کمی فکر کردم و گفتم:همه رو دوست دارم اما ویولون و پیانو یه چیز دیگه هستن .با نواختنشون آرامش بهم دست میده.

خورشید با حسرت گفت:خوش به حالت ،کاشکی منم یه ساز بلد بودم بزنم.

شیلا:اما من گیتار رو با هیچ سازی عوض نمیکنم و بر خلاف شما احساس نشاط میکنم.

- این خیلی خوبه، اما خوب هر کسی یه نظری داره و روحیه ها یکی نیست.

شیلا:حتما شما از اون دست آدمایی هستین که فقط آهنگای غمگین گوش میدن و گریه زاری راه میندازن اما من اصلا اینجوری نیستم.

- منظورم از نظرها فرق میکنه این نبود که من آدم غمگینی هستم منظورم این بود که سلیقه مون یکی نیست.

شیلا تا خواست جواب بده شهرام گفت:این شیلا را ولش کن اگر بذاریش تا صبح نطق میکنه.

همه از حرف شهرام خندیدن اما شیلا اخم کرد و هیچی نگفت.

خدیجه خانوم به داخل سالن آمد و همه رو برای صرف ناهار روی میز دعوت کرد.

موقع ناهار شهروز شروع کرد از خودش تعریف کردن که من اینجوریم من اونجوریم و چشم از من بر نمیداشت و اصلا متوجه طعم غذا نشدم .شهرام و مهران وخورشید حواسشون به این موضوع بود و آنها من را با لبخندی همراهی میکردن اما شیلا حتی بعد از صرف ناهار تشکر هم نکرد.

حدود ساعت ۵ بود که مهمانان قصد رفتن کردن اهورا ازشان خواست که بمانن اما قبول نکردن و در عوضش به پیشنهاد شهروز قرار شد که برای صرف شام به بیرون برویم اما من بهانه ای آوردم و مؤدبانه عذر خواهی کردم.

شهروز:حتما از ما خسته شدید که ما را همراهی نمیکنید.

- نه اصلا اینطور نیست ،راستش دوستم قراره بیاد به من سر بزنه اینه که نمیتونم همراهیتان کنم.

شهروز:اشکالی نداره منتظر دوستتون میشیم وقتی اومدن باهم میریم.

- آخه..

شهروز :آخه نداره دیگه از پرویی شهروز حرصم گرفت بود مجبور شدم به ملیکا زنگ بزنم و جریان رو بگم وگرنه آبروم میرفت.

آوینا
02-08-2012, 18:51
وقتی به ملیکا زنگ زدم جریان رو گفتم کلی سر زنشم کرد.

ملیکا:کار اشتباهی کردی .

- میدونم.

ملیکا:تو که میدونی اشتباه کردی واسه چی دیگه ادامه اش دادی .سر و تهشو بهم میاوردی دیگه.

- خوب حالا زود بیا دیگه .

ملیکا:باشه.

به سالن که برگشتم خورشید گفت:زنگ زدی به دوستت؟

- بله زدم.

خورشید:خوبه ،چون الان داشتم به مهران میگفتم که چه خوب شد هلیا جون رو پیدا کردیم . میدونی من زیاد با دوستان مهران صمیمی نیستم چون بیشتریا مجردن البته بعضیاشون هم خواهر دارن اما زیاد باهاشون صمیمی نمیشم. صداش رو پائین آورد و با چشم به شیلا اشاره کردو ادامه داد مثلأ شیلا دختر بدی نیست اما زیادی مغروره کلاس میذاره هیچ کسیر و به حساب نمیاره، البته با دیدن تو که حسابی تو هم رفته و فهمید یکی ۱۰۰۰ مرتبه از خودش بالاتر پیدا شده واسه همینم زیاد ازش خوشم نمیاد.

مهران:خانوم درِ گوشی صحبت نکن ،نگاه گروهبان گارسیا چطوری نگاهتون میکنه.

با تعجب گفتم :گروهبان گارسیا؟

خورشید خندید و گفت:به شهروز میگه گروهبان گارسیا، آخه دوست داره سر از همه چیز در بیاره. نگاهی بهش کرد و ادامه داد تورو خدا نگاش کن، داره از فضولی میمیره.از گوشهٔ چشمم نگاهی به شهروز انداختم دیدم به ما خیره شده واقعاً گروهبان گارسیا اسم خوبی براش بود.

سرگرم حرف زدن با خورشید راجع به شغلم بودم که زنگ در را زدن ،من با گفتن ببخشید از جا بلند شدم و به سمت آیفون رفتم.تصویر ملیکا را دیدم گوشی را برداشتم و گفتم :دیر کردی بیا تو از توی آیفون واسم شکلک در آورد خندم گرفت.

بعد از دقایقی که ملیکا وارد شد همگی آمادهٔ رفتن شدن.شهرام با دیدن ملیکا گٔل از گلش شکفته بود و هی مزه میپروند.

در پارک به ۲ گروه تقسیم شده بودیم من و ملیکا ،شهرام و مهران و خورشید.شهروز و اهورا و شیلا جلو تر از ما در حال گفتگو بودن.شهرام و مهران کلی مارو خندان ملیکا هم تا میتونست سر به سر شهرام میذاشت.با دیدن بلالهای کباب شده خورشید گفت مهران بلال میخوام مهران با تعجب به خورشید نگاه کرد و گفت:بترکی زن مگر چقدر جا داری؟پوسته چیپس و پفکهایی که خوردی رو هنوز ننداختی بازم میخوای بخوری؟

خورشید دست به کمر زد گفت:چیه مگه مال تورو میخوام بخورم خوب میخوام دیگه.

مهران:نه بفرما مال مارو هم بخور،باشه برات میگیرم. بعد نری جلوی آئینه وایستی بگی من که هیچی نمیخورم چرا اینقدر چاق میشم.بعد رو به من گفت:هلیا خانوم با خانومهای فامیل جلسه میگیره و میگه من که آب میخورم هم چاق میشم. یکی نیست بگه عزیزم آخه تو آب ام ناخالصی داره همش آب نیست روغن هم قاطی داره به اضافه شکلات.همه با شنیدن این حرف منفجر شدن از خنده حتی خود خورشید.

شهروز با شنیدن صدای ما به طرف ما نگاه کرد گفت: نکنه خیلی بهتون خوش میگذره؟

شهرام:آره خیلی خوش میگذار جای شما هم اصلا خالی نیست.

شهروز:بله نباید هم باشه، منم جای شما بودم بهم خوش میگذشت.

دیگه با ما همگام شده بودن ملیکا آروم به من گفت:میگم هلی این یارو شهروز یه جوریه؟

- چه جوری؟

ملیکا:نمیدونم اما خیلی تریپ میاد .میدونی احساس میکنم یه جا دیدمش اما هر چی فکر میکنم یادم نمیاد.

- نمیدونم چی میگی اما یه چیزی میگم بخندی، مهران بهش میگه گروهبان گارسیا.

ملیکا:جون من ؟

سرم تکان دادم ملیکا بلند زد زیر خنده.

- هیس آبروم رفت.

ملیکا:عجب اسمی گذاشته اتفاقا بهش میاد با اون کت و شلوارش.

- منم همینو گفتم.میگم ملی نظرت راجع به شهرام چیه؟

ملیکا:پسر خوبیه. شوخ اما از خواهرش اصلا خوشم نمیاد موقعی که بهش سلام کردم اصلا جوابمو نداد.

- آره خورشید هم یه چیزی راجه بهش گفت.

ملیکا:چی گفت؟

- اینکه خیلی مغروره کسیو آدم حساب نمیکنه.

ملیکا:این ؟این؟میخوای حالشو بگیریم یه خورده بهش بخندیم.

- نه بابا زشته.

ملیکا:جون من بیا.

-نه !گفتم نه، بیا بریم کنارشون خورشید داره بهم اشاره میده.

خورشید:بچه ها بریم شام بخوریم.

سوگند:آره بریم من گشنمه.

خورشید:ای قربونت برم خاله جون. رو به مهران گفت:دیدی یکی دیگه هم جز من گشنه هست.

شام هم در رستوران به خوبی گذشت. موقع رفتن به خانه خورشید از من قول گرفت که حتما بهش زنگ بزنم باهم در تماس باشیم همچنین با ملیکا.

با ماشین اهورا به خانه برگشتیم .ملیکا هم با ما آمد تا بعد من برسانمش.

در ماشین تو خودم بودم که ملیکا گفت:شب خوبی بود.

- اوهوم.

ملیکا:چیه تو همی؟

- تقریباً
ملیکا:یه چیزیت هست بگو چته.

- امروز یاد سامان افتادم .نزدیک ۲ماه ندیدمش خودشم هیچ زنگ نمیزنه.

ملیکا:دلت تنگ شده واسش، کلک!

- آره میدونی فکر نمیکردم سامان بخاطر یک مساله منو بخواد بذاره کنار.

ملیکا:نذاشتت کنار ،اون هنوزم دوستت داره، شاید خیلی بیشتر از قبل.

- تو از کجا میدونی؟

ملیکا:خودش بهم گفت.

- چی؟خودش؟

ملیکا:آره، پس فکر کردی چی! تکون بخوری خبر دار میشه.

- ملی واسه چی به من نگفتی پس؟

ملیکا:چی بگم؟بگم دارم خبرتو به سامان میدم.

- ملی اذیت نکن.

ملیکا به طرف من نشست گفت:ببین تو خیلی نسبت به اون بی خیالی. اصلا به فکرش نیستی .همهٔ وقتتو صرف سوگند کردی پس سامان چی؟

- سامان توقع داره بچه رو تو خونه ول کنم بیفتم دنبالش؟

ملیکا:یه جور میگی بچه هر کی بشنوه فکر میکنه راجع به بچه قنداقی داری حرف میزنی! اون همه خدمتکار واسه چی هست ؟در ضمن سامان نمیگه سوگند رو ول کن میگه به خودت هم برس. تو حتی آموزشگاه هم کم میری آخه این چه وضعیه؟

- میدونم ملی میدونم چند روزی بهم وقت بده تا کارم رو درست کنم .

ملیکا شانه بالا انداخت و گفت:باشه ببینیم چی کار میکنی،راستی از دوستت چه خبر؟

- کدوم دوستم؟

ملیکا:ای بابا اون دوست غریبت دیگه، آبی جون.

- آها خوبه .

ملیکا:هنوز هم ایمیل میدی بهش؟

- آره دیگه عادت کردم میدونی خیلی خوبه که اینو دارم اگر نداشتم دق میکردم.

ملیکا:فکر نمیکنی یکی داره سر به سرت میذاره؟

- نه .

ملیکا:چرا؟

- چون جز اون کسی ایمیل منو نداره حتی تو.

ملیکا:اِااا راست میگیا !!!

آوینا
02-08-2012, 18:51
روزها میگذشت و من همچنان در کنار سوگند عزیزم زندگی میکردم اسم اهورا رو نمیبرم چون تقریبا هم باهم زندگی میکردیم هم زندگی نمیکردیم. صبحای خیلی زود از خانه بیرون میرفت و نیمه شب به خانه میامد.

نزدیک عید بود تصمیم داشتم به مناسبت عید و همچنین تولد سوگند جشنی برگزار کنم.وقتی با ملیکا راجبه این موضوع صحبت کردم با خوشحالی قبول کرد که در برگزاری این جشن کمکم کنه.

ملیکا با اصرار از من خواسته بود به سامان زنگ بزنم و ناراحتی را از دلش در بیارم اولش قبول نمیکردم اما دیدم که نزدیک به چندین ماه هست که با سامان حرف نزدم و من اصلا این جوری نمیتونستم ادامه بدم.

کنار تلفن نشستم و گوشی را برداشتم و شمارهٔ سامان را گرفتم بعد از چند بوق سامان جواب داد:بله؟

-الو سامان.

سامان:بله شما؟

از اینکه من را نشناخت ناراحت شدم شاید هم من را تنبیه میکنه.صدایم را صاف کرد و گفتم:هلیا هستم.با تعجب گفت:هلیا؟یعنی باورم بشه که خودتی؟

- آره خودمم.

سامان با خوشحالی گفت:باورم نمیشه چه عجب یادی از من کردی؟

-سامان میخواستم ببینمت.

سامان:حتما کجا و کی؟

-کافی شاپ صدف ساعت ۲.

سامان:باشه .

ساعت ۲ در کافی شاپ رو به روی سامان بودم. سامان موقعی که من وارد کافی شاپ شدم کلی از من استقبال کرد .دلم وبرای صورت شیرینش تنگ شده بود .برای همین چند دقیقه به صورتش خیره شدم و اون هم همینطور.

سامان:دلم برات تنگ شده بود.

لبخند زدم:منم همینطور سامان.

سامان لبخند زد ادامه داد:قبول داری تقصیر تو بود.

- آره تو هم قبول داری که من چاره ای دیگه نداشتم.

سامان متفکر گفت:چاره که داشتی اما......کاریه که شده دیگه ،چاره ای دیگه ای نداریم و خندید.

- ملیکا میگفت تو این مدت با اون در تماس بودی؟

سامان نفس عمیقی کشید و گفت:آره من مثل تو بی معرفت نیستم که ..انتظار نداشتی که منم تورو بذارم به امانه خدا.

-سامان من خیلی نگران بودم همش میترسیدم که سوگند مثل من بشه نمی خواستم اون خیلی کوچکتر از اون چیزی که تو فکر میکنی.

سامان:میدونم منم میگم سوگند میتونه تا هر موقع که دلت خواست پیشت باشه اما خودت چی؟اهورا چی؟اونم به تو احتیاج داره؟

-سامان .

سامان:ببخشید عزیزم عصبی شدم آخه خانومی تو که نمیتونی تا بد با اهورا تو یه خونه بمونی اصلا اهورا رو فراموش کن تو که اینقدر به فکر بقیه هستی به فکر منم باش.

-سامان جان من به فکر بقیه نیستم من فقط به فکر سوگند هستم نه داییش. اهورا بیچاره که از صبح میره بیرون تا آخر شب .در هفته شاید یک بار خونه باشه اونم برای صبحانه که بتونه سوگند رو ببینه.به من یک خورده فرصت بده الان خیلی فکر تو سرم ریخته نمیتونم فکر کنم.بذار سرم خلوت تر بشه تا جا باشه واسه خودم.

سامان خواست حرفی بزنه که من گفتم:سامان خواهش میکنم و با التماس بهش خیره شدم چند ثانیه بهم خیره شد و بعد لبخند زد و سرش را پائین انداخت.

سامان:خوب دیگه چه خبر؟

- خبر زیاد. راستی سامان میخواستم بگم عید داره میاد.

سامان:خوب بیاد جلوش را که نگرفتیم.

خندیدم گفتم:سامان بذار حرفامو بزنم .

سامان دست به سینه نشست و گفت :بگو خانومم بگو حرفتو بزن.

از حالت سامان خندم گرفت و زدم زیر خنده.

سامان:هی میخنده بگو دیگه .

- آخه تو جدی نمیشی.

سامان:ای خانوم چرا تهمت میزنی من جدیه جدّیم.

- خیلی خوب تولده سوگند توی ایام عید میخوام واسش تولد بگیرم .

سامان:آهان اینو بگو خوب چه کاری از دست من ساخته است؟

- کمکم کنی برای خرید.چون ملیکا میخواد از سوگند نگهداری کنه که شک نکنه منم به هوای آموزشگاه از خونه بزنم بیرون.

سامان:ایول بابا این نقش کیه اونوقت؟

-من.

سامان:مگه میخوای نقشهٔ گنج بکشی که یه نگبان هم برای اون طفلکی گذاشتی؟

خندیدم گفتم:آخه چی کار کنم نمیتونستم که ولش کنم تنهایی تو خونه بمونه . معلوم هم نیست کارم چقدر طول میکشه اینه که دیدم بهتره ملیکا رو بذارم پیش سوگند.

آوینا
02-08-2012, 18:52
سامان:باشه خوب از کِی شروع کنیم؟

- اگر اشکالی نداره از همین امروز.

سامان:نه چه اشکالی اتفاقا یه هفته پرواز ندارم.

- چه خوب.

سامان:آره خودمم حسابی خسته شده بودم،غذا سفارش بدیم؟

- باشه.

در حین خوردن غذا سامان از کارش واسم تعریف کرد و در این مدت که باهم در رابطه نبودیم چه کاری کرده بود. به صورت سامان خیره شدم چقدر واسم عزیز بود. چطوری تونستم ماهها خودم رو از دیدن صورت مهربونش محروم کنم.سامان که متوجهٔ نگاه خیرۀ من شده بود دست از حرف زدن کشید و در حالی که لبخند میزد به من خیره شد ،بعد از دقایقی به حرف آمد و گفت:خانوم شما خودت برادر و پدر نداری که به پسر مردم ذل زدی اونم کی آقا سامان.

خندیدم گفتم:دلم واست تنگ شده بود سامان،داشتم فکر میکردم واسهٔ یه موضوع بی اهمیت چند ماه خودمو از دیدنت محروم کردم.

سامان:خدارو شکر که فهمیدی تقصیر خودت بود. اما منم دلم واست خیلی تنگ شده بود عزیزم،خیلی.با دستمال در دهانش را پاک کرد و گفت: الانم بلند شیم بریم به کارامون برسیم.

از رستوران که امدیم بیرون گفت:اه واسه چی ماشینتو آوردی باهم میرفتیم دیگه.

- آخه نمیدونستم که تو امروز وقتت آزاده گفتم شاید کار داشته باشی نتوانی بیایی .

سامان:خوب اشکال نداره با ماشین من میریم می سپارم به مدیر رستوران حواسشون به ماشینت باشه بعد از خرید میارمت اینجا.

- فکر خوبیه.

سامان:خوب از کجا شروع کنیم.

-اول بریم سفارش کیک بدیم بعدش بریم یه هدیه خوب بگیرم.

سامان:پس خرید چی؟

- اونارو فردا دیگه الان خیلی دیر شده واسه خرید حداقل ۴،۵ ساعت میخواد.

سامان:باشه خوب کدوم شیرینی فروشی بریم؟

- نمیدونم نظر خودت چیه؟

سامان:من یکی میشناسم که مامان ازش خرید میکنه میخوای بریم اونجا؟

- بریم.

در ماشین سامان کلی جوک گفت و من را خنداند،وقتی به قنادی رسیدیم صاحب اونجا سامان را زود شناخت و کلی خوش آمد گفت،من ازشون خواهش کردم که مدلهای کیکهای بچه ها رو نشونم بده.مدلهای خیلی قشنگی بودن میدونستم که سوگند با دیدن آنها حسابی ذوق میکنه بالاخره با کمک سامان یه جوجه بزرگ خوشگل سفارش دادیم که کنارش چندتا جوجه ی کوچولو بود خیلی خوشگل بود. بعد از سفارش قنادی با سامان به فروشگاه لباس بچگانه رفتیم و یک لباس فرشته با دو بال برای سوگند خریدیم.پیراهن سفید کوتاهی بود و دامنش مثل لباس بالرینها توری بود،و دو بال کوچولوی خوشگل پشت لباس بود.کفش سفید با مزه ای هم واسش خریدم .از هیجان زیادم رو به سامان گفتم:سامان نمیتونم صبر کنم سوگند رو با این لباسها ببینم وای که چقدر ناز میشه.

سامان لبخندی زد و گفت:هر چقدر هم ناز بشه به نازی خالش که نمیشه.

- سامان دلت میاد سوگند با هر لباسی یه کوچولوی نازه. چطوری میتونی اینو بگی.

سامان:ببخشید خالش عذر میخوام اصلا سوگند با خالش هر دوشون نازن خوب شد؟

خندیدم و گفتم :خوب شد.

سامان:خوب کجا بریم؟

- عروسک فروشی.

سامان: میخوای عروسک بازی کنی کوچولو؟

- سامان لوس نشو دیگه.

سامان:باشه میگم من یه عروسک فروشی تو خیابون....دیدم خیلی بزرگه میخوای اونجا بریم.

- باشه بریم.

در اسباب بازی فروشی از دیدن عروسکها کلی ذوق میکردم .سامان میخندید و سر به سرم میذاشت.

سامان:بیا حالا به جای سوگند واسهٔ خالش هم باید اسباب بازی بگیریم.

- آخه سامان نگاه کن چقدر عروسکهای خوشگل داره تورو خدا اون موش رو نگاه کن چقدر نازه.

سامان:میدونم عزیزم همشون قشنگن.

- سامان من نمیدونم از کجا شروع کنم؟

سامان:یعنی چی؟خوب از اول مغازه شروع میکنیم دونه به دونه عروسک هارو میبینیم خوبه؟

- آره خوبه.

همانطور که عروسک هارو میدیدم چشمم به یه عروسک گوسفند خورد که صورت و دست و پاهاش سیاه بود اما تنش سفید پشمی بود رفتم طرفش رو به سامان گفتم وای سامان اینو چقدر خوشگله.

سامان بلند زد زیر خنده و گفت:جون من به این میگی خوشگل؟پس اگر به این میگی خوشگل به من میگی چی؟

-خوشگله !آخی..... بغلش کردم و به خودم چسبوندمش گفتم وای که چقدر نرمه .

سامان فقط لبخند میزد و منو نگاه میکرد نگاهش کردم گفتم:چیه؟عروسک رو از خودم جدا کردم و در حالی که میذاشتمش سر جاش گفتم:بچه شدم نه ؟

سامان همونجوری که لبخند میزد گفت:نه اتفاقا خیلی هم ملوس شده بودی.

خندیدم و به طرف بقیه عروسکها رفتم یه خرسه خیلی بزرگ دیدم که یه پاپیون قرمز داشت خیلی خوشم اومد . رو به سامان گفتم :به نظرت این خوبه؟

سامان پشتش به من بود و داشت عروسکها رو نگاه میکرد در حالی که میخندید به طرف من برگشت و گفت:به نظر من این خیلی بهتره اما واسه داییه سوگند،به عروسک توی دستش نگاه کردم یه میمون بود که انگشتش رو تو بینیش کرده بود. از قیافۀ میمونه و خندۀ سامان خودم هم خندم گرافته بود .رو به سامان گفتم:بی ادب آدم این چیزارو برای باباش میخره؟

سامان:واسۀ باباش، نه. اما واسه برداره باباش آره دوباره خندید.تازه فهمیدم منظورش اهورا است .این دفعه دیگه نتونستم جلو خندمو بگیرم منم بلند خندیدم.

- حالا سامان نظرت راجع این خرسه چیه؟

سامان نگاهی به خرس انداخت و گفت:خوبه تا چند وقتی دیگه هم سوگند همین اندازه میشه قشنگ شبیه هم میشن.

- اه سامان این چیزا رو راجع سوگند نگو .

سامان:جدی میگم از بس که تو به خوردش میدیی ،داره میشه اندازهٔ این خرسه ...اه حالا اخم نکن باشه شوخی کردم قشنگه.

- خوب پس بذار برم حساب کنم.

سامان:نه صبر کن برای منم یه چیزی انتخاب کن دیگه نیام دوباره .

- توام عروسک میخوای ؟

سامان:نه یه چیز دیگه اصلا ببین این ماشینا خوبه ؟ خودش رانندگی میکنه چیز باحالیه، هان؟ نظرت چیه؟

- آره جالبه سوگند هم خوشش میاد خوبه همین.

سامان:چه رنگیش؟

- اون قرمز خوبه.

سامان:باشه پس همینو میبریم.

وقتی که از مغازه بیرون امدیم سامان ماشین سوگند و عروسکش رو در عقب ماشین جا داد و گفت:هلیا چند لحظه بمون من یه چیزی تو مغازه جا گذاشتم،الان میام.

سرمو واسش تکان دادم.

بعد از چند لحظه سامان آمد گفتم:چی جا گذاشته بودی؟

سامان:یه چیز خیلی مهم .

- خوب چی؟

سامان:حدس بزن.

- نمیدونم کیف پولت.

سامان:نه در حالی که میخندید گفت داییه سوگند رو و از پشتش عروسک میمون رو در آورد خندیدم و زدم به بازوش گفتم:خیلی بدی سامان.

سامان:باشه اما الان یه چیزی بهت میدم از گفته خودت پشیمون میشی و بعد عروسک گوسفند رو از پشتش در آورد.

جیغ کشیدم و گفتم:وای سامان مرسی،چرا اینکارو کردی.؟

سامان:آخرش خوشحال شدی یا ناراحت ؟اما چرا اینکارو کردم به طرفم برگشت و خیلی جدی گفت:چون تو بغلش کردی بوی تورو گرفت ،دلم نمیخواست کسی بوی تورو حس کنه.

باورم نمیشد آروم گفتم:سامان.

سامان:دوست نداشتم کسی بوی تورو حس کنه هلیا.دوست نداشتم.

دستم رو آروم روی دستش گذاشتم گفتم:خیلی ماهی.

خندید و گفت:دیدی گفتم پشیمونت میکنم از حرفی که زدی.

سامان من را به کنار ماشینم برد . به سامان گفتم که اسباب بازیها پیشش بمونه چون الان که برم سوگند میبینه .فردا را برای خرید یادش آوردم.

حدود ساعت ۸ بود که رسیدم خونه از ملیکا عذر خواهی کردم که طول کشید اما مثل همیشه ملیکا گفت اصلا اذیت نشده و بهش خیلی خوش گذشته با تعجب گفتم :چطور ؟تا اونجایی که من یادمه تو زیاد حوصلهٔ بچه نداشتی؟

ملیکا:اولا سوگند رو خیلی دوست دارم و خیلیم حوصلش رو دارم اما امروز اهورا هم زود اومد خونه و باهم رفتیم پارک و رستوران جات خالی حسابی خوش گذشت،حالا تو بگو چیکار کردی؟چی خریدی؟

برای ملیکا توضیح دادم چه چیزهای خریدم از نبود سوگند تعجب کرده بودم رو به ملیکا گفتم:سوگند کجاست؟

ملیکا:با اهورا رفته بیرون شام بگیرن آخه امروز خدیجه خانوم حال ندار بود بعد خواستم خودم شام بپزم که اهورا نذاشت.

چشمامو ریز کردم رو به ملیکاگفتم:چیه؟خیلی اهورا اهورا میکنی؟خبره؟

ملیکا:نه اما از موقعی که اومد همش دورو وره من میچرخید ملیکا خانوم چه خبر؟ملیکا خانوم فلان.... میگم نکنه از من خوشش اومده؟

- این که خیلی خوبه، تازه توهم که از خداته؟

ملیکا با هیجان دستاشو بهم کوبید گفت:آخ جون یعنی میشه اشتباه نکرده باشم؟

- ملیکا اولا که چرا نمیشه چون تو دختر خیلی خوبی هستی باید از خداش هم باشه ولی شهرام چی به همین زودی یادت رفت؟

ملیکا یک دفعه پفش خوابید گفت:اصلا یادم نبود اما هلی...صدای سوگند حرف ملیکا رو قطع کرد.

سوگند :مامانی و به طرفم دوید و پرید بغلم:جانم عزیزم.

سوگند:سلام مامانی. کلی دلم واست تنگ شده بود تو هم دلت واسم تنگ شده بود؟

- آره عزیزم مگه میشه کسی دلش واسه دختر نازش تنگ نشه اونم یه پری کوچولو خوشگل باشه مثل تو.

با ذوق خندید و گفت:میدونستم تو خیلی مهربونی اما خاله ملیکامیگفت مامانت رفته ددر و تو رو یادش رفته ،حتی اسمت هم نمیاره با تعجب به ملیکا نگاه کردم که میخندید گفتم:نه قربونت برم این خاله ملیکا مشکل روحی روانی داره به حرفش گوش نده.

در همان موقع اهورا وارد شد یک دفعه یاد عروسک میمونه سامان افتادم شدیدخندم گرفت بود اما با هر جون کندنی خودم رو کنترل کردم به احترام اهورا ایستادم و سلام کردم ،سلامم را جواب داد و گفت:خواهش میکنم راحت باشید.

روی مبل کنار ملیکا نشست و گفت:خوبین شما؟خوش گذشت؟

- بله مرسی جای شما خالی.

اهورا:دوستان به جای ما.

سوگند همان لحظه پرید بغل اهورا و گفت:دایی جون مامانی گفت خاله ملیکا مشکل روحی روانی داره نباید به حرفش گوش کرد .

اهورا با تعجب به من که داشتم از خنده منفجر میشدم نگاه کرد دیگه نتونستم خودم را کنترل کنم و بلند خندیدم اهورا هم شروع به خندیدن کرد.

ملیکا با خنده کوسن رو به طرفم پرت کرد و گفت:مامانی خودش یه دیونه زنجیریه.

خندۀ اهورا با شنیدن این حرف بیشتر شد طوری که اشک از چشمش بیرون میومد ملیکا هم از حرف خودش خندش گرفته بود و بلند میخندید.برای یک لحظه ناراحت شدم ولی زود خودم رو کنترل کردم گفتم:بابا جلوی سوگند حرف نزن این یاد میگیره جلوی کسای دیگه میگه آبرومون میره.و غیر از این یاد میگیره و من اصلا خوشم نمیاد.

ملیکا با لحن مسخره ای در حالی که هنوز میخندید گفت:باشه مامانی.

آوینا
02-08-2012, 18:52
روز تولد سوگند روز شلوغی بود. سر سوگند رو گرم کردیم و از خانه به همراه اهورا بیرون فرستادیمش تا من و ملیکا کارهای تزئین خانه رو انجام بدیم.فقط از بادکنکهای سفید و صورتی واسهٔ تزئین استفاده کرده بودیم .سالن خیلی بزرگ بود واسه همین اگر دو تا از خدمتکارها به ما کمک نمیکردن عمراً میتونستیم کار تزئین رو به موقع انجام بدیم،با اینکه کارامون طول کشید اما سالن خیلی قشنگ شده بود. قبلا به خدیجه خانوم گفته بودم فقط غذاهارو درست کنه تزئین غذاها و میزها رو خودم انجام میدم.

با ملیکا غذاها رو تزئین کردیم و میز را چیدیم. ساعت ۴ قرار بود کیک رو بیارن به خدیجه خانوم سپرده بودم که اگر خودم بودم که خودم میگیرم اگر که نه فقط خودش یا ملیکا اینکارو انجام بدن.

بعد از آماده کردن میز به حمام رفتم. ملیکا با خودش لباس آورده بود .ملیکا هم به حمامی که در اتاق سوگند بود رفت.ساعت ۵ سامان میومد به همراه هدیه ها ۲ ۳ روز گذشته همش با سامان در حال خرید بودیم و بیشتر کارها مثل دعوت مهمانها به عهدهٔ سامان بود چون من هنوز زیاد شناختی از آشناها نداشتم وقتی سامان این موضوع رو به مامانش گفت او به مهمانها زنگ زد و دعوتشان کرد.

از حمام که اومدم سریع موهام رو خشک کردم صدای در اتاقم آمد گفتم:بفرمایید.

ملیکا وارد شد و در حالی که موهاش رو خشک میکرد گفت:هلیا اهورا کی میخواد آماده بشه؟مهمانها یک ساعت دیگه میرسن.

- نگران نباش ،اهورا صبح حمام رفت لباس پوشیدن هم کاری نداره طول نمیکشه.

ملیکا:سامان کی میاد؟

- گفت ۵ ،الانا دیگه پیداش میشه راستی کیک رو آوردن ؟

ملیکا:آره خدیجه خانوم گرفتش گذاشتش تو یخچال بزرگ.

- ملیکا کمکم میکنی موهام رو خشک کنم بلند شده طول میکشه خودم بکشم .منم کمکت میکنم موهاتو خشک کنی.

ملیکا:نمیخواد کمک من کنی مثلاً میزبانیها حالا من طول کشید مهم نیست اما تو صاحب جشنی باید پائین باشی وقتی مهمانها میان.

در حالی که موهایم را خشک میکرد گفت:میخوای موهاتو صاف بذاری دوباره؟

- آره چطور؟

ملیکا:آخه همیشه تو موهات صافه قیافه ات تکراری شده .میخوای پایین موهاتو فر کنم خوشگل میشه؟

- با چی فر میکنی؟

ملیکا:با بابلیس، تازه گرفتم .

- طول که نمیکشه که؟

ملیکا: نه بابا شاید نیم ساعت کمتر .خیالت راحت باشه تا تو آرایشت رو میکنی من موهاتو درست میکنم و در حالی که موهایم را تقسیم میکرد گفت راست میگی موهات خیلی بلند شده ،قشنگ تا پائین کمرته.

- آره میخوام کوتاهش کنم.

ملیکا:بی خود آرایشتو بکن فعلا.

آرایش چشمم رو سایه مخلوط چند رنگ آبی و نیلی زدم چون لباسم پیراهن بلند آبی لاجوردی بود به همراه کفش آبی براق.

یه روژ لب صورتی زدم. آرایشم تمام شد رو به ملیکا گفتم کی موهام تمام میشه؟

ملیکا:چند لحظه صبر کن تموم دیگه.

همان لحظه خدیجه خانوم در زد .

- بفرمایید.

خدیجه خانوم:آقا سامان اومدن.

- بهش بگو بشینه تا من بیام.ملیکا توام کم طولش بده سریع تمومش کن بره دیگه.

ملیکا:ای چقدر غُر میزنی. خوب چند دقیقه صبر کن یه لباس میخوای بپوشی اون که طول کشیدن نداره.

بالاخره بعد از ربع ساعت ملیکا کار موهام را تمام کرد .سریع لباس پوشیدم و خودم رو تو آینه نگاه کردم .واقعاً موهام خوب شده بود .جلوی موهام کج به یه طرف صورتم ریخته شده بود و پائین موهام فر شده بود. گوشواره های بلندم رو انداختم در آینه نگاه کردم. واقعاً خوشگل شده بودم چشم از آینه برداشتم رو به ملیکا گفتم دستت درد نکنه خیلی خوب شده. ملیکا رو به من گفت خواهش میکو....نم و ساکت شد.

- و چت شد؟

ملیکا:الهی تیکه تیکه بشی که امشب هر چی نگاه هست به دنبال خودت میکشونی من بیچاره باید غاز بچرونم.

خندیدم و گفتم من برم پائین که سامان من رو میکشه.

وقتی از پله ها پائین آمدم سامان را دیدم که کت شلوار پوشیده و روی مبل نشست درست صورتش رو نمیدیدم .نزدیکتر که شدم با صدای کفشم سرش را بالا آورد و با نگاه مهربانش من را تا پائین همراهی کرد.وقتی رو به روش ایستادم لبخند زنان ایستاد و فقط نگاهم کرد. منم در این موقعیت نگاهش کردم. کت شلوار مشکی براق پوشیده بود با کراوات آبی آسمانی و پیراهن سفید خیلی بهش میومد.

نگاهی به صورتش کردم که گفت:چیه پسر خوش تیپ ندیدی.

لبخند زدم گفتمک سلام.

سرشو رو نزدیک تر آورد گفت:سلام به ماه زندگیم .

سر تا پامو نگاه کرد و گفت:خیلی خوشگل تر شدی. لباست درست همرنگ چشماته.

خجالت کشیدم که زد زیر خنده و گفت:آای توام بلدی خجالت بکشی.

- اه سامان اذیت نکن راستی نگفتی تزئینات خوبه؟

نگاهی به دورش انداخت و گفت:آره خیلی خوب شده .لباس سوگند رو دادم دست خدیجه خانوم گذاشت تو اتاقش .هدیه ها رو هم گذاشت تو اون اتاق ،مثل اینکه تو بهش گفتی آره؟

- آره آخه سوگند باهوشه اگر هدیه هارو ببین میفهمه. منم نمیخوام به این راحتی بو ببره.

سامان:حالا کجاست؟

- اهورا بردش بیرون .گفتم ساعت ۵،۶ بیارش خونه که دیگه فقط لباس تنش کنم صبح حمامش رو کرد .

سامان :خوبه.

کم کم مهمانها میآمدن. آقا ارسطو به همراه فریبا خانوم و سارا و سارینا هم اومدن حسابی شلوغ شده بود.

فریبا خانوم:هلیا جان خیلی خوشگل شدی واسهٔ یک لحظه اصلا نشناختمت.

سارا:اتفاقا من شناختمت چون تنها یه دختر خیلی خوشگل میتونه تو این جمع باشه اونم که توی.

سارینا:واقعاً خوشگل شدی من بهت حسودیم میشه.

- نگو سارینا جان توهم خیلی زیبایی.

سارا:لباست خیلی قشنگه از کجا گرفتی؟

- قابل شمارو نداره اینو از پاساژه......گرفتم.

اولین باری که خودمم این پیراهن رو دیدم خیلی خوشم اومده بود. دکلته بود و رویش سنگ کاری شده بود .موهام چون بلند بود جاهای *** بدنم رو گرفته بود واسه همین زیاد باز نشون نمیداد.

در حین صحبت با فریبا خانوم بودم که خدیجه خانوم آمد و گفت اهورا آمده و سوگند رو برده به اتاقش تشکری کردم و ببخشید گفتم و از فریبا خانوم جدا شدم.

به طرف اتاق سوگند رفتم .تا در رو باز کردم سوگند گفت:سلام مامانی وای چقدر خوشگل شدی.

- سلام عزیزم الان تورو هم خوشگل میکنم برو دست و صورتت رو بشور تا لباست رو بیارم که مهمان داریم.

سوگند بدون هیچ حرفی دست و صورتش رو شست. در حالی که صورتش را خشک میکرد گفت:کیه مهمان مامانی؟

- یکی از دوستای دایی اهورا بیا این لباست رو بپوش.

لباس رو تنش کردم کفشش رو هم پاش کردم . خودش رو در آینه دید گفت:وای مامانی چقدر لباسم خوشگله خیلی خوشگله خیلی دوستش دارم.

موهاش رو شانه کردم و با گل سفید درستش کردم. به طرف خودم چرخاندمش خیلی خوشگل شده بود.

لبخندی زدم و گفتم:عزیز دلم، مثل یه فرشتهٔ کوچولو شدی.

همان موقع در زدن گفتم :بفرمایید.

فکر کردم ملیکا باشه اما اهورا بود. وقتی وارد شد خشکم زد کت شلوار سرمه ای پوشیده بود با کروات یاسی.

خیلی جذاب شده بود با گفتن سلامش به خودم آمدم جوابش را دادم که گفت:ببخشید فکر کردم هلیا اینجاست.

خندیدم و گفتم:آقا اهورا من و دست میاندازید؟

اهورا با ناباوری گفت:هلیا خودتی؟

سرمو تکان دادم که گفت:ببخشید نشناختم .نگاهی به سر تا پام کرد و گفت:خیلی زیبا شدی ،تبریک میگم به این سلیقه.

لبخندی زدم و تشکر کردم .

س گند:دایی پس من چی نگاه مامانی چی واسم خرید.

اهورا:توهم خوشگل شدی عروسک دائی.

اهورا رو به من گفت :خوب اگر موافقید بریم پائین.

باهم به پائین رفتیم جذبه اهورا چی بود که سالن به اون شلوغی ساکت شد و همه به ما که در کنار هم پائین میامدیم نگاه میکردن در جمع گشتم سامان را پیدا کردم در کنار ملیکا بود .لبخندی بهش زدم در جوابم چشمکی زد.ملیکا پیراهن صدفی پوشیده بود موهاش رو هم بازکرده بود و دورش ریخته بود خیلی خوشگل شده بود.

اهورا به محض اینکه وارد سالن شد با همه سلام احوالپرسی کرد.

سارا هم به طرف ضبط رفت و آهنگ گذاشت و همه را تشویق به رقص کرد و خودش هم شروع به رقصیدن کرد.

سوگند هم خوشحال سارا رو همراهی میکرد تا اینکه طبق نقشهٔ من برقا رو خاموش کردن من هم به طرف آشپزخانه رفتم تا کیک رو بیارم قبلا خدیجه خانوم شمعها روش گذاشته بو.د کیک رو آرام برداشتم و وارد سالن شدم سامان و ملیکا سوگند را جلو گذاشته بودن تا درست کیک رو ببیند . همه جا ساکت بود سارینا فیلمبرداری میکرد شروع کردم آهنگ تولد رو خواندم و آرام آرام نزدیک سوگند میشدم.

کیک رو روی میز گذاشتم ملیکا سوگند رو نزدیک میز آورد. همه با دست آهنگ تولد رو برای سوگند میخوندند قبل از این که فوت کنه سارا رو به من گفت :مامانیش بیاد با دایش یه عکس با سوگند بگیرید. من و اهورا پشت سر سوگند ایستادیم و چندتا عکس گرفتیم یه عکس موقعی که من و اهورا در حال بوسیدن سوگند بودیم گرفته شد.

بعد از فوت شمعها دوباره آهنگ گذاشتن همه شروع کردن به رقصیدن سارینا آهنگ تولد رو گذاشت و با رقص به طرف من آمد منم خودم و کنار کشیدم که با اصرار گفت بیا بابا تولد سوگند ه.

-وای نه سارینا جان من بلد نیستم برقصم.

سارینا:مگه میشه بلد نباشی به خدا اگر نیومدی زورکی میکشونمت وسط در همین حین سوگند جلو آمد و گفت:مامانی با من میرقصی مونده بودم چی کار کنم ملیکا به کنارم اومد و گفت برو دیگه روی سوگند رو که نمیتونی زمین بندازی. سوگند دستم رو کشید و برد وسط .سوگند هم خوشگل رو به روم میرقصید که منم ناخواسته همرایش کردم. یه دفعه صدای سوت و دست بلند شد سرمو که بلند کردم اهورا رو دیدم که در کنار من میرقصید .خشکم زد اما زشت بود اون وسط ،جلوی همه ضایع بازی در بیارم. مجبوری اهورا رو همراهی کردم.با تمام شدن آهنگ خیال منم راحت شد نفس بلندی کشیدم که متاسفانه با شروع آهنگ بعدی همه دست میزدن و میگفتن دوباره دوباره من و اهورا گیر کرده بودیم. من از خجالت سرخ شده بودم از شانس بد من آهنگی که پخش میشد یکی از آهنگهای مورد علاقهٔ من بود که هر موقع گوشش میکردم اگر حال رقصیدن داشتم میرقصیدم وگرنه پام یا دستمو تکان میدادم.اهورا در گوشم گفت:آب دیگه از سر گذشت چه یه وجب چه چند وجب دل سوگند رو نشکن ببین چه ذوقی داره .

نگاهی به سوگند کردم و گفتم:پس فقط به خاطره سوگند و با چرخیدن رقصمو شروع کردم این دفعه دیگه رقص واقعیمو کردم صدای سوت و جیغ ملیکا و سارینا میومد. سامان با لبخند نگاهم میکرد و دست میزد سوگند من و اهورا رو همراهی میکرد. همه همراه آهنگ میخوندن .

گل من ای نازنینم

تو عزیز دلمی عزیز دلمی تو عزیز دلمی

در یک لحظه سامان را دیدم که نزدیک تر شد و در حالی که با صدای بلند میخوند.

دونه دونه
گل پونه
مي ريزم به روی موهات
دسته دسته
گل مريم
می ريزم جای قدمهات
دل تو جنس يه الماس
ارزشت بيشتر از اينهاست
گل من ای نازنينم


سامان با نگاهش من را همراهی میکرد و با صدای بلند خواننده همراهی میکرد تا اینکه آهنگ تموم شد من به طرف سوگند رفتم و بوسیدمش و به طرف سامان رفتم.وقتی بهش رسیدم گفت: معرکه بود. ملیکاو سارا و سارینا به کنارم آمدن و گفتن :کولاک کردی دختر تو جوری گفتی بلد نیستی برقصی که من جدی جدی باور کردم.

ملیکا:من فقط این مارمولکو میشناسم دیدی چه قری میداد.

- بسه دیگه شماها انقدرهم خوب نبود.

سارینا:خوب نبود؟بذار فیلم آماده بشه وقتی نشونت دادم اون موقع میفهمی خوب بود یا نبود.

سامان:خوبه دیگه ندید بدیدا الان دختر مردمو میخورید،زود برید ببینم .

سارا:میترسی ما بخوریمش چیزی ازش برات نمونه؟خودتی آقا سامان.

و در حالی که به من اشاره میکرد گفت :بریم که الان سامان گشنش میشه.

از شیطونی دخترا خندم گرفت بود.

یادم افتاد که باید میز رو بچینم رو به سامان و دخترا گفتم:بچه ها من برم میز رو بچینم.

سارینا:کمک نمیخوای؟

- نه عزیزم شماها همین جا باشید خدمت کارها هست.

به کمک خدمت کارها میز زود چیده شد. همه رو دعوت به شام کردم. اهورا در حالی که بشقابی به دست داشت کنارم آمد و لبخند زد کنار خودم جا برایش باز کردم وقتی نشست گفت:فکر نمیکردم به این خوبی برگزار بشه همش هم بخاطر زحمت تو بود.

لبخندی زدم و گفتم:من که کاری نکردم آقا اهورا همش وظیفه بود.

اهورا:نفرمایید خانوم شما واقعاً زحمت کشیدید.

آقا ارسطو هم به کنارم آمد و گفت :به دختر گلم کولاک کردی .امشب به قول این سامان شیطون ترکوندی .بعد از اون سوپرایز قشنگ و رقص عالی این شام عالی هم میچسبه.

لبخند زدم گفتم:نوش جان.

آقا ارسطو :فقط یه قول بهم بده.

- شما امر بفرمایید؟

آقا ارسطو:بعد از شام منو به یه آهنگ خوب دعوت میکنی هم بزنی هم بخونی.

- به روی چشم، حتما، بهم بگید چه آهنگی رو دوست دارید اونو براتون میزنم .

آقا ارسطو:هدف اینه که تو بزنی دیگه انتخاب آهنگ با خودت.

- چشم.

ملیکا آمد کنارم و گفت:خودت نمیخوری.

- میخورم بذار یه ذره خلوت بشه.

شام به خوبی سپری شد همه بابت شام تشکر میکردن واقعاً دست پخت خدیجه خانوم حرف نداشت دلم میخواست انگشتمم باهاش بخورم.

بعد از شام آقا ارسطو با به صدا در آوردن لیوان نوشیندنیش توجه همه رو به خودش جلب کرد و از من خواهش کرد و گفت: در این شب عزیز از هلیا جان دخترم خواهش میکنم که مارو به صدای گوشنواز سازش دعوت کنه. همه به افتخارش.و همه دست زدن واقعاً از این همه محبت این مرد و خانوادش من شرمنده میشدم.

به طرف پیانو رفتم و از سوگند خواستم به کنارم بیاد و دره گوش سوگند گفتم که باید امشب با من بزنه سوگند فوری قبول کرد و به طبقه بالا رفت تا ویولونش را بیاورد.

وقتی آمد همه به افتخارش دست زدن به سوگند گفتم چه آهنگی میخوام بزنم و خودش را آماده کرد.آهنگ معروفی بود از کورس سرهنگ زاده به اسم عاشق شدن .قبلا با سوگند این آهنگ رو تمرین کرده بودیم واسه همین سوگند این آهنگ رو به خوبی میزد.

سوگند شروع کرد به زدن من هم همراهیش کردم .

دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره نداره

دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره ندار

وقتی ای دل به گیسوی پریشون میرسی خودتو نگه دار
وقتی ای دل به چشمون غزل خون میرسی خودتو نگه دار خودتو نگه دار

آوینا
02-08-2012, 18:53
همه با بشکن من را همرهی میکردن .

ای دل ......دیگه به این قطعه که رسیدم احساس کردم صدای کسی جز خودم میاد سرمو بلند کردم اهورا بود که دستش رو کنار پیانو گذاشته بود چشمانش ر ابسته بود و میخوند .

دیگه بال و پر نداری داری پیر میشی و خبر نداری

ای دل دیگه بال و پر نداری داری پیر میشی و خبر نداری

در اینجا بود که آقا ارسطو هم به ما اضافه شد و خواند.

وقتی ای دل به گیسوی پریشون میرسی خودتو نگه دار

وقتی ای دل به چشمون غزل خون میرسی خودتو نگه دار خودتو نگه دار

صحنه جالبی بود دو برادر باهم شعر میخوندن بعد از تمام شدن آهنگ همه دست زدن اهورا و ارسطو همدیگرو بغل کرده بودن. اشک از چشمان ارسطو و اهورا میامد. آقا ارسطو با دستش سر اهورا را نوازش میکرد. همه از این صحنه متأثر شدن و اشک میریختن،اشک آرام آرام از چشمانم پائین میامد .سوگند به کنارم آمد و گفت:مامانی خوب بود.

خم شدم بغلش کردم و گفتم :عالی بود عزیزم.سارینا به کنارم آمد و گفت:عجب فیلمی بشه فیلم امشب من که میرم سر چهارراه میفروشمشو به جون تو میلیاردر میشیم.از حرفش خندم گرفت.

سامان به کنارم آمد و گفت:بسه دیگه چقدر اشک میریزی الان نوبت جیغهای سوگنده.

اصلا یادم به هدیه ها نبود. همه حالشون بهتر شده بود. اهورا و آقا ارسطو کنار هم بودن و باهم حرف میزدن. وارد اتاقی شدم که هدیه ها بودن. با کمک سامان آوردیم و بقیه مهمانها هم هدیه هاشان رو روی میز گذاشتن و سوگند با شوق و ذوق همه رو باز کرد. از هدیه سامان بیشتر بقیه هدیه هاش خوشش آمد. اهورا واسه سوگند یه سکتر خریده بود و آقا ارسطو هم یه لبتاب.اون شب به خوبی گذشت همه بهشون خوش گذشته بود سارینا موقع رفتن گفت که وقتی عکسها و فیلمها رو ظاهر کرد خودش واسم میاره.

اهورا آخر شب بعد از رفتن همهٔ مهمانها به کنارم آمد و ازم تشکر کرد واسهٔ همه چیز.سوگند بخاطر این که خیلی خسته بود خیلی زود خوابش برد من هم بلافاصله خوابیدم.

شروع کردم به خانه تکانی و چیدن سفرهٔ هفت سین. عکس خانوم ماندگار را در سفره گذاشتم. از دیدن عکس اشک در چشمانم حلقه زد.روز بعد روز سال تحویل بود به اهورا گفته بودم که زود بیاد خونه چون باید اون هم سر سفره باشه.

عیدیهایی که از قبل آماده کرده بودم رو هم کنار سفر گذاشتم . لباس تمیزی پوشیدم و سوگند را حمامکردمئو آماده اش کردم.تحویل سال ساعت ۴ بود. اهورا سر ساعت ۳ خونه بود و ۵ دقیقه به سال تحویل آماده سر سفره.وقتی سال تحویل شد سوگند رو بوسیدم و با اهورا دست دادم و سال نو را تبریک گفتم.عیدیهاشون را دادم اهورا خیلی تشکر کرد سوگند هم طبق معمول من رو بوسید.به طرف تلفن رفتم سامان بود که سال نو را تبریک گفت و گوشی را دادم تا به اهورا نیز تبریک بگه.

برای غذای روز عید خودم باقالی پلو با ماهی درست کردم چون خدیجه خانوم رو فرستادم بره خونهٔ دخترش،در حال خوردن غذا بودیم که تلفن دوباره زنگ خورد اهورا کلافه گفت:اه اگر گذاشتن غذا به ما بچسبه .زودتر از اون بلند شدم و گفتم:من جواب میدم.

- الو.

- بله بفرمایید.

- هلیا جون شمایی؟

- بله خودمم.

- من فریبا هستم .

-بله سلام فریبا خانوم خوبین؟سال نو رو به شما و آقا ارسطو تبریک میگم امیدوارم سال خوب و پر برکتی داشته باشین. شرمند وظیفه ما بود که بهتون زنگ بزنیم

فریبا خانوم:به شما همینطور عزیزم اهورا و سوگند خوبن؟

- بله خوبن سلام میرسونن.

فریبا خانوم:غرض از مزاحمت هلیا جون.

- شما مراحمین بفرمایید.

فریبا خانوم: عمهٔ بزرگ ارسطو و اهورا داره میاد خونهٔ شما.

- اه چه خوب قدمش رو چشم.

فریبا خانوم:عزیزم شما متوجه نمیشی مکثی کرد و گفت:این عمه یه خورده که چه عرض کنم خیلی سنتی و روی یک اصولی هستش. اهورا جان میدونن ازش بپرسی بهت میگه و از وجود تو در خانهٔ ماندانا خدا بیامرز خبری نداره میدونی منظورم چیه؟

با اینکه متوجه نشدم ولی گفتم:بله متوجه شدم.

فریبا خانوم:عزیزم من دیگه باید برم اما اگر کاری داشتی به من زنگ بزن باشه؟

- بازم مرسی سلام برسونید،خداحافظ.

بعد از گذاشتن گوشی سر جاش رو به اهورا که دست از خوردن کشیده بود و نگاهم میکرد نگاه کردم و گفتم:فریبا خانوم گفتن عمهٔ بزرگتون داره میاد اینجا.

اهورا محکم زد تو پیشونیش و گفت:بدبخت شدیم.

با نگرانی گفتم :چرا؟

اهورا:آخه این عمه ام از اون اُمُّلها هست اگر تورو اینجا ببینه دیگه هیچی.

جا خوردم و گفتم:یعنی چی؟یعنی از دیدن من اینجا ناراحت میشه؟

اهورا:موضوع شخصی نیست. موضوع اینه که اون واسش معنا نداره مثلا دو تا نا محرم تو یه خونه باشن بدون اینکه باهم نسبت داشته باشن.

تازه فهمیدم موضوع از چه قراره روی صندلی نشستم و گفتم:حالا چیکار کنیم؟خوب میتونیم بگیم من زن توام؟نمیتونیم بگیم؟

نگاه معنا داری بهم کرد و گفت:اصلا باور نمیکنه. حالا بهش بگیم نمیگه تو کی عروسی کردی چرا منو دعوت نکردی؟یا مثلا شما که زن و شوهرین جدا میخوابین. به این چیزا هم فکر کن اصلا یک دفعه جلوش یه سوتی بدیم دیگه هیچی بدبختمون میکنه و تا موقعی که سر از کارمون در نیاره ولمون نمیکنه.

کمی فکر کردم و گفتم:خوب پس راستشو میگیم .فوقش یه خورده داد و هوار راه میندازه بعدش راضیش میکنیم. همیشه که پیشمان نمیمونه بالاخره میره.

اهورا با کلافگی گفت:آره میره اما وقتی که مارو دق مرگ کرده باشه.

- حالا غذاتو بخور تا بعد یه فکری بکنیم.

اهورا:فریبا نگفت کِی میخواد بیاد؟

- فکر کنم فردا.

در حال نگاه کردن تلویزیون بودیم که اهورا آمد و گفت:هلیا من یه فکری کردم.
- بفرمایید.

اهورا:میگیم من و تو نامزدیم هنوز عقد نکردیم بعد از سال مامان میخوام عروسی بگیریم چطوره؟

- راستشو بگم؟

اهورا:آره بگو.

- خیلی بده اگر مجبورمان کنه تا قبل از رفتنش عقد کنیم یا شاید تا اون زمانی که تو میگی بازم دوباره اومد اون وقت چی؟دیگه چی داریم بهش بگیم راستشو میگیم خودمان را خلاص میکنیم.

اهورا:باشه.راستی با ارسطو تماس گرفتم گفت فردا صبح میرن از فرودگاه میارنش ساعت ۱۱ اینجاست.

روز بعد خیلی استرس داشتم نمیدونستم چطوری باید ظاهر بشم ساعت ۱۰ بود که به طرف اتاق اهورا رفتم در زدم در رو باز کرد و گفت:چیزی شده ؟

- نه فقط من نمیدونم باید حجاب داشته باشم؟

اهورا خندید و گفت:نه همین لباست خوبه .

- یعنی روسری نداشته باشم اشکالی نداره؟

اهورا:نه اشکالی نداره. اینقدر واسمون مشکل درست کنه این عمه جان که دیگه فکرت به این چیزا نمیرسه.

- ببخشید مزاحمت شدم اما استرس داشتم نمیدونستم باید چی کار کنم.

اهورا:نه بابا این حرفا چیه راستی سوگند آماده است؟

- آره کم کم داریم میریم پائین .

اهورا:باشه منم میام پائین دیگه.

حدود ساعت ۱۱:۳۰ بود که عمه به همراه فریبا خانوم و آقا ارسطو آمد.یه خانوم سنّ بالای تپل ولی با کلاس و با جذبه.

وقتی به داخل ساختمان رسید اهورا را بغل کرد و بوسید بعد از اهورا نوبت من بود با دیدن من تعجب کرد.

- سلام عمه جان.

عمه :سلام رو به اهورا کرد و گفت:زنته؟

اهورا:نه عمه جان بفرمایید تو واستون توضیح میدیم بفرمایید.

وقتی نشست اولین چیزی که گفت این بود :خوب توضیح بدید بگین این دختر کیه؟

ارسطو و فریبا خانوم از من گفتن و این که چطوری با خانوم ماندگار اشنا شدم تا وصیت نامه خانوم ماندگار و در آخر گفت که من سوگند رو به فرزندی قبول کردم.

عمه با تعجب گفت:چییی؟به فرزندی قبول کردی؟مگه تو قصد ازدواج نداری؟

همه نگاهها به من بود گفتم:بله قبول کردم یک ،چون دوستش داشتم و دو، اینکه وصیت خانوم ماندگار بود. منم چون مثل مادرم بود قبول کردم.قصد ازدواج هم دارم اما هر کس که منو بخواد باید سوگند رو هم بخواد اگر سوگند رو نخواست منم نباید بخواد.

عمه:دختر تو هنوز جوانی بعضی از چیزها شوخی بردار نیست .حرف زدنش آسونه اما عملش نه در ضمن من اجازه نمیدم که بچّم سر سفرهٔ غریبه ها غذا بخور.

- عمه جون غریبه چیه، سوگند دختر خودمه .

عمه :دختر جون هنوز خامی من خودم پسرم رو نمیزارم با کسی که بچه داره ازدواج کنه.

آقا ارسطو :اولا که سوگند دختر خواند، هلیا جان هستش باید منتش رو هم بکشه.

عمه:این بحثا باشه واسه بعد، الان میخوام استراحت کنم.به اهورا نگاه کردم متوجهه نگاهم شد و سرشو به علامت ندانستن تکان داد.

آوینا
02-08-2012, 18:53
عمه به همراه فریبا خانوم به یکی از اتاقهای پائین رفتن برای استراحت. آقا ارسطو متفکرانه رو به من گفت:هلیا جان زیاد نگران نباش بالاخره عمه باید قبول کنه چون هر چی باشه این وصیت خدا بیامرز ماندانا خانوم بود.

اهورا:من خیلی دلم میخوادبدونم کی به عمه خبر داده؟

آقا ارسطو :هیچ کس اصلا از وجود هلیا جان در این خونه خبر نداشته .عمه هر سال عید برای مدتی میومد اینجا.

اهورا:شما که میدونستین هر سال میادچرا زودتربه ما نگفتید؟

آقا ارسطو:به این دلیل که ماندانا خانم وجود نداره که عمه بخواد بهش سر بزنه و با خودمون فکر کردیم حتما نمیاد ،اما اومد.

با نگرانی رو به آقا ارسطو کردم و گفتم:حالا اگرعمه جان اجازه نداد من اینجا زندگی کنم چی کار کنم؟

آقا ارسطو:البته نمیزارم به اونجا بکشه اما حالا که فعلا حرفی نزده. اگر هم زد فوقش باهاش مخالفت میکنیم.

- اما شما که گفتین بزرگ خانواده است همه به حرفش گوش میدن.

آقا ارسطو:درسته عزیزم اما ما بیشتر بهش احترام میذاریم تا اینکه به حرفش گوش کنیم.

اهورا:عمه چه بخواد چه نخواد باید اینو قبول کنه.

آقا ارسطو:عمه را هنوز نشناختی . منم یادمه همین حرف رو موقعی که فریبا را برایم خواستگاری کردن زدم به من نگاه کرد و ادامه داد:اون موقع تازه ۲۲ سالم شده بود. دانشجو بودم و دلم میخواست درسم را تا آخر ادامه بدم تا اینکه مدرک دکترا را بگیرم اما عمه به اجبار من را مجبور به ازدواج با فریبا کرد .اون موقع پدر خدا بیامرزم گفت عمه صلاح تورو میخواد و باید به حرفش احترام بگذاری.

با نا باوری به آقا ارسطو نگاه کردم و گفتم:یعنی شما هیچ علاقهٔ به فریبا خانوم ندارید؟

آقا ارسطو :علاقه که چرا دارم اما اون موقع نداشتم اما بعد از ۳۰ سال زندگی باهاش معلومه که بهش علاقه پیدا میکنم فریبا دیگه خانوم خونه است، حالا هم به جای غمبرک زدن بریم یه چیزی بخوریم.

فریبا خانوم و عمه را برای ناهار بیدار کردیم. سر میز هیچ کس جرات حرف زدن نداشت فقط هر ازگاهی فریبا خانوم و آقا ارسطو نگاهی به من میکردن،اهورا که از موقعی که عمه پشت میز نشست اخم کرده و با غذاش بازی میکنه.طفلی سوگند میدونست اوضاع خوب نیست بدون هیچ حرفی غذاش را میخورد.بعد از خوردن ناهار همه از جاشون بلند شدن و به سمت سالن رفتن. آقا ارسطو و فریبا خانوم بلند شدن و ایستادن گفتن:خوب عمه جان با اجازهٔ شما ما باید بریم.

عمه نگاهی به آقا ارسطو انداخت و گفت:همگی بشینید باید راجع موضوع مهمی با شما صحبت کنم.

بدنم شروع به لرزش کرد،سوگند را بلند کردم که ببرم از سالن بیرون اما با صدای عمه ایستادم.

عمه:بذار این بچه هم باشه.

- چشم و سوگند را کنار خودم نشاندم.
همه سکوت کرده بودن و منتظر عمه بودن که به حرف بیایید.بعد از سکوت طولانی عمه گفت:من فکرم را کردم و تصمیم خودم را گرفتم نگاهی به من کرد و گفت:نمیتونم اجازه بدم که این دختر جوان در اینجا زندگی کنه.

- اما ...

با تندی نگاهم کرد و گفت:هنوز حرفم تمام نشده دختر جان.

- ببخشید.

عمه:ولی چون ماندانای عزیزم در این دنیا نیست نمیتوانم از خواسته اش گذشت کنم،به همین دلیل ....یک راه براتون میذارم اگر قبول کردین که هیچ، اگر که نه این خانوم فردا باید از این خونه برود.

- هر چی که باشه عمه جان.

این دفعه خیلی خیلی تند گفت:چقدر عجله داری دختر جان ،شاید خواسته نا معقولی باشه.سرم را پائین انداختم فریبا خانوم که کنارم نشست بود دستم را گرفت و فشار داد.

عمه:شما اگر میخواین از سوگند مواظبت کنید میتوانید، به شرطی که به عقد اهورا در بیایید.

خشکم زد اهورا فریاد کشید:چییییییییی؟ نه، اصلا قبول نمیکنم .گریه ام گرفته بود.

عمه:ساکت! همین که گفتم در غیر این صورت این خانوم میتونه از اینجا بره منتها بدون سوگند.

- اما عمه من نمیتونم .

عمه:مشکله خودته من خواسته ماندانا را فقط در این صورت قبول میکنم.

اهورا:عمه جان شما دارید زندگی ۲ نفر آدمه عاقل و بالغ رو بهم میریزید.

عمه:اتفاقا دارم سر عقلشون میآرم. وجود این دختر اصلا خوب نیست. برای خودش میگم که پس فردا اگر مشکلی براش پیش اومد از ما گله نکنه.

- عمه جون مشکلی پیش نمیاد من قول میدم از شما گله نکنم.

عمه:شما از کجا میدونید ؟اهورا یک مرده و مرد هم نیازهایی دار،ه نمیتونم این ریسک رو بکنم در ضمن اهورا، دیگه این بچه است اگر شما باهاش ازدواج کنی مثل بچهٔ خودش ازش مراقبت میکنه.

- اما .

عمه:همین که گفتم پس دیگه تا فردا بیشتر وقت ندارین. اگر فردا اینجا بودی که به این معنیه که شرط من را قبول کردی اگر نبودی دیگه نباید به این خانه برگردی متوجه شدی.عمه نفس عمیقی کشید و از جایش آرام برخاست و از در بیرون رفت.

اهورا:این چه مسخره بازیه، من قبول نمیکنم و انگشتش را به طرف من دراز کرد و گفت:توهم حق نداری قبول کنی این پیرزن داره زندگی من رو خراب میکنه.

آقا ارسطو:اهورا آرام باش مگر نمیبینی چه حالی داره.

اشک در چشمانم حلقه زده اما شوکه بودم نفسم بالا نمیومد .مغزم هنگ کرده بود.فریبا خانوم دستم را فشرد و گفت:عزیزم نگران نباش.

اهورا:چی چی رو نگران نباش حق داره نگران باشه، آیندشه ها مادر خدا بیامرزه ماهم عجب در خواستی کرد.

آقا ارسطو:اهورا آرام باش. ببین یه فکری دارم میتونیم یه صیغۀسوری برای شما بخوانیم بعد که عمه رفت باطلش میکنیم تموم شه بره.

اهورا:نه خیر من قبول نمیکنم. این عمه ای که من میبینم پس فردا میاد میگه ۳ ۴ تا بچه بیارین سوگند تنهاست یا یه بامبول دیگه در میاره. در ضمن من یکی رو دوست دارم و به هیچ عنوان هم نمیخوام از دستش بدم.این ازدواج هم به ضرره منه هم هلیا. رو به من گفت مگه نه؟

سرم را آرام تکان دادم دوباره ادامه داد:هلیا هم برای خودش نقشه داشته که بعضیاشون با نگهداری از سوگند از بین رفته .همینجوری هم مدیونش هستیم دیگه با این کار بدترش نکنید لطفا.

آقا ارسطو:خیلی خوب هر چی خودتون میدونید. ولی درست فکراتون را بکنید بعد جواب بدید که بعداً پشیمون نشید.خانوم پاشو بریم.

بعد از رفتن آقا ارسطو اهورا به کنارم آمد و گفت:به نظرت چی کار کنیم؟

- نمیدونم ولی باید فکرامون رو تا فردا صبح بکنیم.

اهورا:آره اما هر چی فکر میکنه این کار نشدنیه.

- آره اصلا نمیتونم فکر کنم. اگر به این درخواست تن بدم جواب سامان را چی بدم. یک دفعه یادم افتاد اهورا از رابطه من و سامان خبر نداره. سرم را بلند کردم اهورا را نگاه کردم داشت نگاهم میکرد و گفت:من از رابطۀ تو و سامان خبر دارم نمیخواد نگران باشی. منم خودم به کسی دیگه علاقه دارم البته سؤ تفاهم نشه شاید اگر سامان تو زندگی تو و اون دختر تو زندگی من نبود قبول میکردم چون بهتر از تو پیدا نمیکردم همه چیزیت عالیه اما الان اینطور نیست.

- حالا چی کار کنیم؟

اهورا کمی فکر کرد و گفت:یه سوال ازت میپرسم دلم میخواد راستش رو بگی .تصمیم گیری واسم راحتتره.

سرم را تکان دادم گفت:هلیا میخوام بدونم تو از ته قلبت در خواسته مادرم رو قبول کردی یا مجبور شدی؟

کمی فکر کردم ،مجبور که شدم اما ته قلبم سوگند را خیلی دوست داشتم و دوست دارم ملیکا هم خیلی سعی کرد متصرفم کنه اما نتونست همینطور سامان . به خاطره سوگند چندین ماه با سامان قهر بودم .پس به اجبار نبود خودم از جون و دل قبول کردم.

به اهورا نگاه کردم و گفتم:نه به اجبار نبود من سوگند را مثل دخترم دوست دارم .بعضی اوقات یادم میره که سوگند را من به دنیا نیاوردم.

اهورا:یعنی هر چی که بشه پای سوگند میمونی؟

بدون شک گفتم:آره.

اهورا:پس با من ازدواج کن جا خوردم :دکی ما این همه زجر کشیدیم که اینو قبول نکنیم رو به اهورا گفتم:شوخی میکنی نه؟

اهورا:نه منظورم را بد برداشت نکن من و تو یه عقد ساده میکنیم .اما میسپاریم تو شناسنامه هامون چیزی وارد نشه تا ۳ ۴ ماه همینطوری که تا الان باهم زندگی میکردیم زندگی میکنیم. بعد از ۳ ۴ ماه طلاق میگیریم و به همه میگیم که باهم تفاهم نداشتیم. اینجوری عمه هم دیگه نمیتونی شرط بذاره. واسهٔ ما تازه عذاب وجدان هم میگیره.

- اما سامان را چیکارش کنم. من به اون قول دادم قبول نمیکنه.

اهورا:به سامان میگیم بیاد اینجا ،خودم باهاش حرف میزنم و مطمئنش میکنم که اتفاق خاصی بین ما نمیفته نظرت چیه؟

با نگرانی گفتم:باشه.

اهورا: بمن یه قولی بده که هر موقع نیاز به صحبت با کسی را داشتی با من صحبت کنی ،منو مثل یه دوست بدون نه دائیه سوگند. منم تورو مثل سحر دوست دارم و از هیچ چیزی واسهٔ کمک به تو دریغ نمیکنم.

سرم را تکان دادم و گفتم:ممنون.

اهورا:تو به سامان زنگ میزنی یا من زنگ بزنم؟

- نه خودم بزنم بهتره.

اهورا:پس پاشو برو زنگ بزن تا بیشتر از این دیر نشده عمه خانوم یه چیز دیگه یادش بیاد.

آوینا
02-08-2012, 18:54
به طرف اتاق خودم رفتم تا راحت تر صحبت کنم،شمارهٔ سامان را گرفتم بعد از چن تا بوق صدای سامان توی گوشی پیچید.

سامان:بله؟

صدام را صاف کردم و گفتم:سامان سلام.

سامان:سلام عزیزم.

- خوبی؟

سامان:با شنیدن صدای تو بهتر شدم.

لبخند زدم و گفتم:خدارو شکر.

سامان:خوب تو چطوری؟

- منم خوبم.

سامان:چه عجب یادی از ما کردی؟

مکثی کردم و گفتم:سامان میتونی بیای اینجا.

سامان:اونجا کجاست؟

- منظورم خونه است دیگه.

سامان با نگرانی گفت:چیزی شده؟

- برات توضیح میدم .

سامان:تا چند دقیقه دیگه اونجام.

- سامان آروم بیا باشه .

سامان:نه اتفاقا همین طرف شما هم هستم زود میرسم.

- باشه پس میبینمت.

سامان:باشه عزیزم.

بعد از قطع تلفن با خودم فکر کردم که سامان قبول میکنه یا نه؟جوابشو میدونستم که قبول نمیکنه ولی نمیتونستم چی کار کنم .خودمم دلم از این کار راضی نبود اما چارهٔ دیگه ای نبود. داشتم دیونه میشدم. سامان همینجوری از بودن من تو این خونه ناراحته حالا اگر بفهمه میخوام زن عقدیش بشم هر چند واسه یه مدتی دیوونه میشه .میدونستم خرد میشه. کاش هیچ وقت سامان را نمیدیدم .نفس بلندی کشیدم و به طرف پائین رفتم.

اهورا هنوز روی همان صندلی نشسته بود. میدونستم اون هم از این وضعیت خیلی ناراحته شاید بیشتر از من،سرش را بالا آورد و به من نگاه کرد و گفت:زنگ زدی؟

- بله.

اهورا:چیزی که بهش نگفتی؟

- نه نگفتم.

اهورا:آره رو در رو بهتر میفهمه. البته بهش حق میدم شاید اگر منم جای اون بودم و دختر مورد علاقه ام اینکار را میخواست بکنه ناراحت میشدم فقط .خدا کنه زیاد اذیت نشه.

- امیدوارم.

بعد از گذشتن نیم ساعت صدای زنگ در بلندشد .به طرف آیفون رفتم سامان بود و در را برایش باز کردم.وقتی وارد ساختمان شد از دیدن اهورا در کنار من جا خورد ولی سعی کرد که خودش را خونسرد نشان بدهد.اهورا ایستاد سامان به طرفش رفت و دستش را دراز کرد و گفت:سلام عمو.

اهورا:سلام سامان چطوری پسر؟

سامان:خوبم ممنون شما خوبید ؟

اهورا:بد نیستیم.

سامان من من کنان گفت:راستش این نزدیکیا بودم گفتم بیام یه سری به شما بزنم.

اهورا خندۀ تلخی کرد و گفت:من از هلیا خواستم بهت زنگ بزنه نگران نباش.

سامان به من نگاه کرد سرم ر اپایین انداختم گفت:چرا، چیزی شده؟

اهورا:بشین تا برات بگم.

سامان رو به روی من نشست.اهورا به خدمتکارها سفارش شربت داد،بعد از آوردن شربت اهورا شروع به صحبت کرد.

اهورا:از آمدن عمه جان که خبر داری؟

سامان:بله.

اهورا:راستش عمه جان از وجود هلیا در این خونه خبری نداشت تا اینکه امروز صبح ........و همه چیز را بهش گفت و بعد از نفس عمیقی شرط عمه جان را گفت.سامان با ناباوری به من نگاه کرد و گفت:چی؟

تا اینو گفت من زدم زیر گریه اهورا گفت:سامان بذار برات توضیح بدم ما مجبوریم عقد کنیم ولی بعد از یه مدت که همه چیز آرام شد طلاق میگیریم. واسه این کار هم گوشزدمی کنیم چیزی توی شناسنامه ها ثبت نکنن.

سامان داد زد: منو احمق فرض کردید. خدای من هلیا چرا میخوای با من این کارو بکنی. پس تموم اون حرفا دروغ بود. به طرفم آمد روی زمین زانو زد دستم را گرفت گفت:بگو این شوخیه هلیا ، خواهش میکنم.از شدت گریه نمیتونستم جواب سامان را بدم. فقط نگاش کردم سرم را تکان دادم. سامان اشک میریخت و میگفت:میدونستم. چقدر بهت گفتم هلیا قبول نکن ،قبول نکن هلیا. سامان صداش را با هر جمله بالاتر میبرد ادامه داد:هی بهت گفتم نکن اینکارو. زندگییتو خراب نکن . الانم میخواد عقد کنی/ هلیااا با توام به جای گریه کردن جواب من را بده.هلیا تو میخوای بشی زن عموم ،هلیا میفهمی یعنی چی؟زن عموم.

با صدای لرزانی گفتم:سامان خواهش میکنم آروم باش بهت قول میدم نذارم کسی از این خبردار بشه .

اهورا با ناراحتی گفت:سامان به جان عزیزترین کس زندگیم قسم ،هلیا برام مثل سحر ، خواهرم میمونه .سامان من به هلیا گفتم کسی دیگه ای را دوست دارم پس مطمئن باش هلیا فقط مال خودته کسی اونو ازت نمیگیره.

سامان به صورت اهورا نگاه کرد و گفت:فقط اگر بفهمم تار مویی ازش کم بشه هیچ وقت نمی بخشمت میفهمی نمی بخشمت.

به من نگاه کرد و گفت:هلیا خواهش میکنم نذار تورو داشتن واسم بشه یه آرزوی دست نیافتنی . هلیا اگر این امیدم هم ازم بگیری سامانی دیگه وجود نخواهد داشت ماشکای چشامم نمیذاشت صورت دوست داشتنیه سامان را درست ببینم نگاهش کردم و گفتم:سامان قول میدم بهت قول میدم.سامان سرم رو خم خرد و سرم را بوسید. موهایم را بو کشید و دوباره به حالت اولش برگشت رو به اهورا گفت:کی میخواید برید محضر ؟

اهورا:فردا صبح میای؟

سامان:انتظار نداشته باش بیام و ببینم عشقم داره با عموم ازدواج میکنه .حداقل تو این یه موضوع من را درک کن.

اهورا:باور کن درک میکنم.

سامان نگاهی بهش کرد و پوزخندی زد و گفت:اگر میدونستم دختر مورد علاقت کیه؟میرفتم عقدش میکردم اون موقع ازت میپرسیدم و میدیدم واقعاً میتونی منو درک کنی یا نه؟

اهورا:سامان منم مجبور شدم هلیا میدونه اگر باور نمیکنی از مامان و بابات بپرس .عمه با ما چی کار کرد.

سامان سرشو تکان داد و گفت:باشه.و بی هیچ حرفی از در بیرون رفت.

اهورا به من نگاه کرد و گفت:متاسفم. گریه من شدید تر شد.

اون شب هیچ کس به جز عمه و سوگند شام نخورد. اونا هم در اتاقشان شام خوردند.با ملیکا هم تماس گرفتم و جریان را براش تعریف کردم کلی سرم جیغ کشید و به بد و بیراه گفت نمیدونم چرا نمیفهمیدن. همش میگفتم بابا خواسته من که نبود مجبورم اما اون حرف خودش را میزد جیغ میکشید گریه میکرد اما من را درک نمیکرد و در آخر هم بدون حرفی گوشی را گذشت.

در اتاقم گریه میکردم چشمم دیگه باز نمیشد روی زمین نشسته بودم و به بخت خودم نفرین میفرستادم .آخه چرا اومدم ثواب کنم کباب شدم .رو به آسمان گفتم خدایا این دستمزد من بود بعد کاری که کردم و از یتیم نگهداری میکنم آخه چرا؟من مگه من چند سالمه تازه ۲۱ سالم شده. گناه کردم به وصیت یه مادر عمل کردم.

تو همین حین کسی در اتاقم را زد بدون اینکه به در نگاه کنم گفتم:بیا تو.

شخصی وارد شد و در اتاق را بست.
- خدیجه خانوم گفتم که شام نمیخورم. اما صدای ملیکا آمد و گفت:تو غلط میکنی شام نمیخوری.

به طرف در نگاه کردم ملیکا ایستاده بود و با چشمانی پر از اشک به من نگاه میکرد. تا دیدمش دوباره گریه را از سر گرفتم. ملیکا به طرفم آمد در آغوشم کشید و گفت:ببخشید هلیا درکت نکردم. بعد از اینکه کمی آرامتر شدم ملیکا نگاهم کرد و گفت:اهورا بهم زنگ زد بهش گفتم چه چیزایی بهت گفتم همرو به اهورا گفتم اما اهورا واسم توضیح داد که اشتباه میکردم هلیا و از من خواست بیایم اینجا آرامت کنم.بهتری الان؟

سرم را تکان دادم که ادامه داد:به سامان زنگ زدم حالش تعریفی نداشت. ناامید بود هلیا، ناامید! همش میترسید که هلیاش را ازش بگیرن. میگفت هلیا با این کارش من را داغون کرد .هلیا تو میدونی از زندگی چی میخوای؟میخوای چی کار کنی؟میدونی هلیا؟

اون کاری که شهاب نامرد با من کرد تو با سامان نکن ازت خواهش میکنم هلیا.

- ملی به خدا مجبور شدم این خانوم میگفت اگر قبول نکنی باید از این خونه بری. اون موقع سوگند دیونه میشد. منم بدون سوگند نمیتونستم .ملی نمیتونستم. سوگند شده تیکه ای از وجودم نمیتونستم به همین آسونی ولش کنم برم.

ملیکا:میفهممت .اما تو میخوای زن عقدی اهورا بشی هلی .اگر پس فردا مشکلی پیش بیار واست.. تو هیچ نمیتونی بری شکایت کنی میدونی چرا چون زن قانونی اون هستی.

- میدونم که هیچ مشکلی پیش نمیاد. همینطور که تا الان هم نیومد. اهورا از آن دست آدما نیست ملی خودتم بهتر از من میدونی.

ملیکا:میدونم اما اتفاق دیگه.

- ملی مطمئن باش اگر اتفاقی واسه من بیفته هیچ کس رو سر زنش نمیکنم پس خیالت راحت باشه.

ملیکا سرش را تکان داد و هیچی نگفت بعد از یک ساعت خانه را ترک کرد و من در انتظار صبح بیدار ماندم.

آوینا
02-08-2012, 18:54
صبح روز بعد با چشمانی پف کرده بر سر میز صبحانه حاضر شدم،عمه در بالای میز نشسته بود .نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و مغرورانه لبخند زد و با صدای آرام گفت:میبینم که سر عقل آمدید و فهمیدید من فقط صلاح شمارو میخوام.

- بله عمه جان.

اهورا سرش پائین بود و به لیوان چای که در جلویش بود خیره شده بود .عمه نگاهی بهش کرد و گفت:چند ساله دیگه به همین غمبرک زدنتون میخندید و با خودتون میگوید اگر میدانستید این فرصت را زودتر به دست میاوردید.

اهورا در همان حالت پوزخندی صدا دار زد اما عمه توجهی نکرد.

بعد از خوردن صبحانه به دستور عمه آمادهٔ آمدن عاقد شدیم. چون عمه علاقه ی به رفتن در محضر نداشت،کت و شلواری ساده آبی کمرنگم را پوشیدم به همراه شال حریر آبی قصد آرایش کردن نداشتم .اما صورت قرمز و متورمم احتیاج به آرایشی هر چند ملایم داشت.خدیجه خانوم به اتاقم آمد و خبر داد که عاقد آمد.آرام از اتاقم بیرون آمدم آقا ارسطو و فریبا خانوم هم آماده بودن اما اهورا....

اهورا هنوز از اتاقش بیرون نیامده بود عمه حسابی عصبانی بود. آقا ارسطو هم ،در هم بود فریبا خانوم غم زده به اطراف نگاه میکرد و گاهی اه بلندی میکشید.

بالاخره اهورا آمد. پیراهن سفید همرنگ شلوارش پوشیده بود کنار من روی مبله تک نفره نشست.عمه به عاقد علامت داد که شروع کند عاقد شروع به خواندن کرد .حالم اصلا خوب نبود شدیدا استرس داشتم نمیدونستم چی کار کنم .کاش یکی بود که میتوانست آرامم کند. کاش ملیکا اینجا بود اما ملیکا بهم گفته بود که نمیتونه صبح برای عقد بیاد .سردرگم بودم سامان همش جلوی چشمم بود .دلم میخواست گریه کنم اما چشمهٔ اشکم خشک شده بود.با صدای عاقد به خودم آمدم:

- عروس خانوم بنده وکیلم شمارا به عقد دائم آقای اهورا ...چه فکر میکردم و چی شد .کاش میشد به جای این اسم اسم سامان را میگفت سامان،سامان عزیزم چه دردی تو داری میکشی . خدا منو ببخشه که تورو فدای وجدانم کردم .خدایا آخه به چه جرمی باید تو این آتیش هم خودم هم زندگی یه بنده خدای دیگه رو بسوزونم.

- عروس خانوم بنده برای بار دوم وکیلم که شمارو به عقد آقای اهورا آریا در بیاورم؟ پوزخند زدم فامیلی شوهر آیندم را تا ۵ ثانیه پیش نمیدونستم که به لطف حاج آقا فهمیدم،راستی چرا من نمیدونم کار اهورا چیه؟دلمم نمیخواد بدونم من که زنه واقعیش نمیشم که بخوام بدونم.

- عروس خانوم برای بار سوم میپرسم آیا وکیلم شمارو به عقد ازدوج آقای اهورا آریا با مهریه ۵۰۰۰ سکهٔ بهار آزادی آینه و شمعدان در بیاورم؟

مهریه رو هم عمه جان مشخص کرده. همیشه از مهریه بدم میومد. البته شاید اگر کسی دیگه جای من بود از خوشحالی پر در میاورد. اما ۵۰۰۰ سکه برای زندگی ۳ نفر کم بود .کم بود.

- هلیا جان بله را نمیگی عاقد منتظره.این صدای فریبا خانوم بود که من را از عالمه هپروت در آورد بیرون .کاش میشد این بله رو نگم.

فریبا خانوم دوباره گفت:هلیا جان.

با چشم به آقا ارسطو که به من ذل زده بود کمک خواستم که زود فهمید چه حالی دارم اما سرش را پائین انداخت. نفس عمیقی کشید،به اهورا نگاه کردم که به جایی خیره شده بود نفس عمیقی کشیدم و گفتم:بله.

اهورا با بلهٔ من دستش را به موهایش کشید. عمه نفس عمیقی کشید و فریبا خانوم به پشتی مبل تکیه داد اما آقا ارسطو سرش همانطور پائین بود.

عاقد از اهورا هم بله را گرفت و با گفتن انشالله مبارک باشه عقد را به پائین رساند.

بعد از رفتن عاقد عمه رو به جمع گفت:من فردا از اینجا میرم دیگر کاری ندارم همین که ۲تا جوان را بهم رساندم عیدم را ساخت.

اهورا پوزخندی زد. عمه عصاش را به طرف اهورا دراز کرد و گفت:مرد جوان بار آخرت باشه که بعد از هر حرف من پوزخند میزنی.

و آرامتر جواب داد:شماها جوان هستید .شما مو را میبینید من پیچش مو. الان واسه من قیافه گرفتید اما من صدای قندهایی که در دلتون آب میشه را میشنوم. رو به فریبا خانوم گفت:آخر شب همهٔ این رفتارها یادتون میره.اهورا خندش گرفت آرام زیر گوشه من گفت: چه دلش خوشه معلوم نیست خودش در جوانی چی کار کرده که الان داره عقده اش را سر ما پیاده میکنه. از این حرف اهورا واقعاً خندم گرفت. لبخندی زدم .عمه متوجهٔ لبخند من شد رو به آقا ارسطو و فریبا خانوم گفت:نگفتم.

اهورا سرش را به عنوان تاسف تکان داد رو به من گفت:من میخوام برم یه چرخی بزنم اصلا حوصله عمه را ندارم .بعد از کمی مکث گفت:اگر توام میخوای بیا .یعنی بهتره که بیای چون عمه بعد از رفتن من مخت را میخوره.

سرم را تکان دادم.اهورا ایستاد و گفت:من و هلیا میخوایم بریم بیرون. فعلا با اجازه. با دستش به من اشاره کرد و من بعد از گفتن ببخشید از جمع، بلند شدم و به طرف اتاقم راه افتادم.در پله ها اهورا گفت:۱۵ دقیقه خوبه برای آماده شدنت؟

- آره خوبه.

اهورا:پس دم ماشین میبینمت سوگند هم نمیخواد بیاری.

سرم را تکان دادم و به طرف اتاقم رفتم .مانتو مشکیم را پوشیدم با شال صدفی .کیفم را برداشتم و سریع از اتاق بیرون زدم.اهورا در ماشین نشسته بود. در ماشین را برایم باز کرد و بعد حرکت کردیم.

تا موقعی که وارد خیابون اصلی نشدیم حرفی نزد تا اینکه گفت:کدوم طرف بریم؟

- فرق نمیکنه.

اهورا:اوکی.

ضبط را روشن کرد آهنگی از داریوش بود. با تعجب نگاهی به اهورا انداختم هیچ وقت ندیده بودم که اهورا از این نوع سبک آهنگ خوشش بیاد.متوجه نگاهم شد گفت:چیه اگر خوشت نمیاد عوضش میکنم؟

- نه نه اصلا اتفاقا دوست دارم. اما ندیده بودم همچنین آهنگهایی گوش کنی.

اهورا لبخندی زد و گفت:مگه میدونی من از چه آهنگهای خوشم میاد؟

- نه اما چند بار که توی باغ بودم وقتی سوار ماشینت بودی و میرفتی یا میامدی صداش میومد بیشتر آهنگای تند و خارجی بود.

اهورا سرش را تکان داد و گفت:من آهنگهای تند را موقع رانندگی خیلی دوست دارم اما بستگی به خوانندش داره .اما آهنگای ملایم مثل داریوش، ابی یا گوگوش را موقعی که آرامش ندارم گوش میکنم.

- چه جالب

اهورا:اما من میدونم تو چه آهنگهایی را دوست داری.

با تعجب نگاهش کردم و گفتم :جدی؟از کجا میدونی؟

اهورا:بیشتر اوقات که تو اتاقت داری آهنگ گوش میدی یا حتی میزنی صداش به منم میرسه، منم از اونجا فهمیدم که چه نوع سبکی دوست داری.بعد از کمی مکث گفت:آهنگ سیمین بری رو خیلی دوست داری مگه نه ؟

- آره خیلی.

اهورا:حداقل روزی ۱ بار اینو میزنی ومنم یه جوری به این آهنگ علاقه مند شدم. راستی یه تشکر بهت بده کارم.

- بابت چی؟

اهورا:بابت آهنگی که در روز تولد زدی واقعاً خاطره انگیز بود. من و ارسطو از این آهنگ خیلی خاطره داریم.

- چه جالب نمیدونستم.

اهورا لبخند دیگری زد به من نگاه کوتاهی کرد و گفت:تو خیلی چیزارو نمیدونی.

- مثلأ چه چیزی رو نمیدونم؟

اهورا:الان پیاده شو تا بهت بگم.نگاهی به اطرافم انداختم پارک زیبایی بود قبلا هم آنجا رفته بودم. از ماشین پیاده شدم و با اهورا قدم زنان وارد پارک شدیم .اهورا گفت:من و ارسطو از بچگی باهم میانۀ خوبی نداشتیم. اونم بیشتر بخاطر اختلاف سنیمون بود یعنی من اینجوری فکر میکردم. مادرم موقعی که با پدرم ازدواج کرد ۲۴ ۲۵ سال بیشتر نداشت .مامان نسبت به پدر خیلی جوون بود .پدرم نزدیک ۴۵ سالش بود. مامانم از خانوادهٔ متوسطی بودن، اما پدر در اون موقع میلیونر بود. بعد از فوت مادر ارسطو بعد از ۱۰ سال با مادر من ازدواج میکنه ارسطو اون موقع ۲۰ سالش بود اما همینجوری که میبینی بیشتر از سنش نشون میده اون موقع هم بخاطر موهای جو گندمیش همه فکر میکردن که سن بیشتری داره.

اهورا:چیزی میخوری برات بگیرم؟

- نه لطفا ادامه بده.

اهورا نفس عمیقی کشید و گفت:۱۰ سالم بود که متوجهٔ اختلاف ارسطو با خودم شدم .اون مردی بود که ازدواج کرده بود اما من پسر بچه ای ۱۰ ساله .یه روز نمیدونم چی شده یعنی درست یادم نمیاد ارسطو اومد خانه و حسابی با پدر دعوا کرد و بعد به باغ آمد و روی صندلی نشست. من در باغ بودم که صدای گریه ارسطو را شنیدم به کنارش رفتم و روی صندلی کنارش نشستم ازش پرسیدم چی شده اما جوابی به من نداد دوباره ازش پرسیدم که منو هل داد و خوردم زمین گریه کردم . مامان صدای گریه ام را شنید و به کنارم آمد با عصبانیت رو به ارسطو کرد و گفت:چرا اینکارو کردی؟ارسطو باناراحتی گفت:به خدا حواسم نبود و به کنار مادرم آمد .اما منم رویم را آنطرف کردم ارسطو میگفت:من را ببخهش دست خودم نبود.

از ارسطو اصرار از مادرم انکار تا اینکه ارسطو عصبانی شد و گفت:عزیزم من را ببخهش. با من اینطوری نکن من میمیرم بخدا.

با تعجب نگاه به اهورا کردم اهورا گفت:درست فهمیدی ارسطو عاشق مادرم شده بود .در یک جشنی که هردوشون دعوت بودن میرن و آنجا همدیگر را میبینن و عاشق هم میشن یعنی مادرم به عنوان نوازنده به اون جشن میره که او را آنجا میبینه.

با نا باوری به اهورا نگاه کردم و گفتم:چطور ر ممکنه اگر ماندانا خانوم عاشق آقا ارسطو بوده چرا با پدرت ازدواج کرد پس؟

اهورا:پدرم متاسفانه به خاطره غرور بیش از حد و زیبایی که داشته مورد احترام همه قرار میگرفته .پدرم هم مثل ارسطو مادرم را در یک مهمانی دید همان جا اینقدر مادرم را سوال پیچ میکنه تا مادرم آدرس خانه را به پدرم میده و دوروز بعد به خواستگاری مادرم میره و با دادن پول هنگفتی به پدربزرگم جواب بله را میگیره .این در صورتی بوده که مادرم عاشق ارسطو بوده و نمیدانسته که پدرم همون پدر ارسطو است.

- آقا ارسطو کِی فهمید که ماندانا خانوم با پدرتون ازدواج کردن؟

اهورا:اونا عقد محضری ساده ای میکنند و بعد مادرم را به خانه میبره و ارسطو هم از دیدن مادر در آن خانه تعجب میکنه. وقتی مادرم را به عنوانه خانوم خانه معرفی میکنن میفهمه که چه اتفاقی افتاده.

از تعجب سرم داشت شاخ در میاورد رو به اهورا گفتم:شما اینرو از کجا فهمیدید.
- قبل از اینکه پدر فوت کنه از مادرم حلالیت خواست و پدرم گفت که میدونسته عاشق یه کس دیگه بوده ولی پدرم نذاشته بهش برسه. اما پدر نمیدونست اون پسر کیه و از من خواست پیداش کنم و ازش طلب بخشش بکنم .این جریان را به ارسطو گفتم با اینکه میدونستم اون مادرم را دوست داره اما نمیدونستم اون همون خواستگاره سمج بوده.

-ذذذآقا ارسطو از ماندانا خانوم کوچیکتر بودن درسته؟

اهورا:بله اما عشق این چیزا حالیش نمیشه. تازه گفتم که ارسطو بخاطر موهای جو گندمی که داشته بیشتر نشون میداده.در ضمن این چیزا را کسی جز من و ارسطو ازش خبر نداره

- نه مطمئن باشید و مرسی که به من اعتماد کردین اما من ربطش را به آهنگی که روز تولد زدم را نفهمیدم.

اهورا ابرو بالا انداخت و گفت:رابطه این آهنگ اینه که مادرم در اون جشن که ارسطو هم دعوت بوده یعنی بار اولی که مادرم را دیده بود این آهنگ را زده و خونده واسهٔ همین روز تولد ارسطو یاد اون روزها برایش زنده شد .

سرم داشت سوت میکشید باورم نمیشد ماندانا خانوم و آقا ارسطو عاشق هم بوده باشن.

- پس مادر هم ساز میزده اما چرا هیچ وقت نگفت؟

اهورا:مادر بعد از ازدواجش دیگه سمت پیانو نرفت. واسهٔ همین به هیچ کس نگفت که بلده چون واسش تجدید خاطرات میشد.خوب زیاد حرف زدیم بریم یه چیزی بخوریم یعنی از خانه بیرون امدیم که عمه خانوم مخه مارو نخوره اما خودمون مخه خودمون را خوردیم.

با گفتن اسم عمه یادم آمد که چه بلایی به سرم اومده و برای چند ساعت فراموشش کردم اما الان حالم بهتره شده بود آرامش بیشتری داشتم.با خودم گفتم:بعد از اینکه رفتیم خانه حتما به سامان زنگ بزنم.دلم برای شنیدن صدایش پر میکشید.

هر بار که به اهورا نگاه میکردم یاد داستانی که برایم تعریف کرد، میفتادم .باورم نمیشد آخه باور نکردنی بود. آقا ارسطو رفتارش با ماندانا خانم واقعاً مثل یه پسر به مادرش بود .یادم افتاد به حرفش راجع ازدوجش با فریبا خانوم موقعی که ازش پرسیدم دوستش دارید گفت:بعد از ۳۰ سال زندگی مگه میشه علاقه ای بهش نداشته باشم.یعنی بعد از ۳۰ دیگه قبول کرده که ماندانا خانوم را باید جای مادرش دوستش داشته باشد نه عشق اولش،اما عشق اول هیچ وقت فراموش نمیشه اینو بارها در جاهای مختلف هم خواندم و هم شنیدم یعنی آقا ارسطو به ماندانا خانوم هنوز علاقه مند بود؟

اهورا با یک لیوان قهوه و کیک آمد و گفت:خیلی تو فکری؟

- به نظرت آقا ارسطو هنوز ماندانا خانوم را دوست داره؟

اهورا:آره اما دیگه به نداشتنش عادت کرده وگرنه قبل از فوت مامان بعضی اوقات متوجه نگاه های خیره ارسطو میشدم بعد خندید و گفت:واسه همین زیاد باهم تنهاشون نمیذاشتم.

با تعجب گفتم:واقعاً؟

اهورا در حالی که میخندید و گفت:نه شوخی میکنم اما متوجه نگاه هاش میشدم . اما مادرم بعد از فوت سحر دیگه از همه بُرید .دیگه مثل قبلا سر حال نبود و جنب جوش نداشت .اگر تو مادرم را ۱۰ سال پیش میدیدی باورت نمیشد مادرم آدم شادی بود حتی بعد از فوت پدرم .اما فوت سحر و شوهرش خیلی واسه ی مادرم گرون تموم شد. از یه طرف از دست دادن سحر از طرف دیگه یتیم شدن سوگند.

- میدونم اوایلی که با مادر اشنا شده بودم خیلی غصه میخورد مخصوصاً غصه شمارو.

اهورا:میدونم یادمه شما چطور با من برخورد کردین تو بیمارستان.

با شرمندگی سرم را پائین انداختم و گفتم:من را ببخشید اگر ناراحتتون کردم.

اهورا:اتفاقا من معذرت میخوام به خاطره حرفی که به شما زدم .اون موقع دنبال دلیل میگشتم که بگم تقصیره من نبود که شما با اون حرفات... بگذریم مادرم شمارو خیلی دوست داشت.

- منم خیلی دوستش داشتم مادر را به اندازهٔ مادر خودم دوست داشتم.

اهورا:راستی من یه ۲۰ روز دیگه به استرالیا میرم واسهٔ یه پروژه. اگر شما و سوگند دوست دارین میتونید با من بیایید. میتونم ۴ نفر را با خودم ببرم به عمه جان هم میگیم بیاد قشنگ میشیم ۴ نفر بهمون حسابی خوش میگذرها و بعد خندید از شیطنتش منم خندم گرفت.

اهورا:میایید یا نه؟خوبه ها یه حال هوایی هم عوض میکنید .تازه میتونید به ملیکا خانوم هم بگید بیاد یا سامان .

- باشه بهش فکر میکنم با بچه ها هم در میون میگذارم تا ببینم نظرشون چیه فقط مطمئنید که ما مزاحم کار شما نمیشیم؟

اهورا:بله مطمئن باشید .

کمی از قهوه ام خوردم و گفتم:اشکال نداره بپرسم که کار شما چیه؟

اهورا پوزخندی زد و گفت:گفتم شما همه چی رو نمیدونید.

با شرمندگی لبخند زدم و سرم را پائین انداختم که گفت:من طراح هواپیما هستم.

- چه جالب شما و سامان تو کار هواپیما هستید شما طراحیش میکنید سامان سوارش میشه.

اهورا به لحن کودکانه من خندید و گفت ما اینیم دیگه.

بعد از اتمام قهوه و کیک به طرف خانه حرکت کردیم در راه اهورا راجع به کارش برایم توضیح داد و گفت که سالی یک بار طراحی موشک هم میکند و قبل از اینکه به ایران بیایید در ناسا کار میکرده البته هنوز هم کار میکند اما چون طراح هست احتیاجی به حضور همیشگی آن در ناسا نیست.و هر چند وقت یک بار باید برای ارائه طرحهای جدید به آمریکا سفر کند.

با خودم گفتم اگر ملیکا بفهمد که اهورا چه کاره است از تعجب سرش شاخ در میاورد همانطور که من در آوردم.

آوینا
02-08-2012, 18:57
وقتی به خانه رسیدیم عمه با دیدن ما گفت:خوب شد من شما دو تارو باهم عقد کردم وگرنه حتما افسردگی میگرفتین تو خونه.

اهورا خندید اما جوابش را نداد .منم بعد از گفتن:ببخشید برای تعویض لباسم به اتاقم رفتم.بعد از تعویض لباس موبایل به دست روی تختم نشستم دو دل بودم که به سامان زنگ بزنم یا زنگ نزنم بعد از مدتی که فکر کردم تصمیم گرفتم که زنگ بزنم.

بعد از خوردن چندتا بوق سامان گفت:بله؟

- سلام سامان.

سامان کمی مکث کرد و گفت:سلام.

- خوبی؟

سامان:خوبم ،سامان خیلی سرد جواب میداد .دلم از سردیه لحنش گرفت.با بغض گفتم:سامان چرا اینجوری با من صحبت میکنی.

سامان مکث کرد و گفت:امیدوارم توقع نداشته باشی که روز عقد عشقم صدام از خوشحالی بلرزه؟

- سامان من که بهت گفتم که به خواسته خودم نبود چرا درکم نمیکنی؟

سامان:آره گفتی اما هر چی فکر میکنم حتی اگر این عقد واسه ۲ روزم بود نمی تونستم بهتر از این باشم. امیدوارم تو درکم کنی.صدام دیگر از بغض میلرزید:سامان من همیشه تورو درک کردم و میکنم خودتم میدونی.سامان خنده ای کرد و گفت:آره واسه همینه که عقد کردی دیگه.
اشکم از چشمم آرام آرام ریخت:سامان..
سامان:چی؟سامان چی؟حرف بزن دیگه هلیا دیونه شدم. از یه طرف نگران توام از طرف دیگه حرصم داره در میاد از اینکه نمیتونم هیچ کاری کنم.
- سامان بذار یه چیزی رو بهت بگم اگر نگران اهورائی مطمئن باش اونقدر با شخصیت هست که نخواد کاری بکنه، از طرف من هم که ۱۰۰ دفعه گفتم خیالت راحت باشه.
سامان:هلیا نگران اهورا نیستم چون میدونم تو اصل کاری .اگر کاری بخواد صورت بگیر تو باید راضی باشی اما نگرانی من جای دیگه است،...من از این نگرانم که چند ماه دیگه موقع طلاق، طلاقی صورت نگیره.
- منظورت چیه؟
سامان:منظورم واضحه اگر بهم علاقه مند شدین چی؟
- سامان مگه تا حالا دیدی که بهم علاقه مند شده باشیم. الان نزدیک ۷ ماه من اینجا زندگی میکنم، دیدی از علاقۀ خودم به تو کم شده باشه؟بعد از عقد هم همینجوری باهم زندگی میکنیم.
سامان:نمیدونم هلیا اما دارم دیونه میشم.
اشکم را پاک کردم صدام را صاف کردم و گفتم:فردا عمه از اینجا میره .دلم میخواد فردا بعد از ظهر دم در خانه ببینمت.
سامان ساکت بود و حرفی نمیزد فقط صدای نفسش میومد آرام گفتم:سامان....
سامان:جانم؟
لبخند زدم و گفتم:سامان میبینمت دیگه؟
سامان:مطمئن باش که میبینی..هلیا؟
- جانم؟
سامان:دوستت دارم هلیا.
- منم همینطور سامان،صدای نفس عمیق سامان را شنیدم بعد از چند لحظه گفت:پس میبینمت تا فردا خداحافظ.
- خداحافظ.
بعد از قطع تماس با ملیکا تماس گرفتم. ملیکا خیلی از من دلخور بود. کمی ازش دلجویی کردم. وقتی شد ملیکای همیشگی جریان بیرون رفتن خودم و اهورا را گفتم اما از قضیه خانوم ماندگار و آقا ارسطو حرفی نزدم.
- ملی میدونی اهورا چکاره است؟
بعد از کمی مکث گفت:نه.
- طراح هواپیما است و برای ناسا کار میکنه.
ملیکا:دروغ؟
- خفه شو ملیکا کی من دروغ گفتم که میگی دروغ؟
ملیکا با خنده گفت:عجب شوهر پولداری داری هلی.
- گمشو ملی..راستی امیدوارم جلوی دهنت رو گرفته باشی و جریان عقد رو واسه مامانت اینا نگفته باشی.
ملیکا:نه خیالت راحت نگفتم...مامان بیچاره ام غصه میخوره. کم غصۀ منو میخوره دیگه باید غصهٔ تورو هم بخوره.
با خنده گفتم:عجب مامان شکمویی داریا،،یک دفعه جریان مسافرت را یادم اومد خواستم به ملیکا بگم ولی کمی فکر کردم شاید سامان بخواد با ما بیاد بذار اول با سامان صحبت کنم اگر خواست بیاد که هیچ اگر نخواست به ملیکا میگم.آره اینجوری بهتره سامان هم خیالش راحت میشه که بین من و اهورا چیزی قرار نیست صورت بگیره و از این نگرانی در میاد.
ملیکا:راستی هلیا ، میدونی دختری که اهورا دوست داره کیه؟
-نه از کجا بدونم چطور؟
ملیکا:خیلی دلم میخواد بدونم که اهورا چه نوع دخترایی را می پسنده و دختره چه شکلی باید باشه، خیلی خوشگل باشه .
- از کجا میدونی تو؟
ملیکا:آخه خود اهورا هم خیلی خوشگله. حداقل باید یه دختری را انتخاب کنه که از خودش چیزی کم نداشته باشه. در ضمن تو فامیلشون همه دخترا خوشگلن پس باید بهتر از اونا باشه درست میگم؟
- نمیدونم در ضمن ملیکا خانوم همه چیز به قیافه نیست باید سیرت آدم هم خوب باشه اگر سیرت هم خوشگل بود اون موقع میشه به طرف بگی زیبا.
ملیکا با شیطنت گفت:اهورا به نظر من که خوشگله حالا بخاطر سیرت خوبشه یا صورت خوبش؟
- اهورا آدم بدی نیست واسه همین خوشگل به نظر میاد.
ملیکا:اون روزی که باهاش رفته بودم رستوران همه فکر میکردن ما زن و شوهریم یک حالی کردم تو رستوران همه برگشته بودن به من و اهورا نگاه میکردن البته نا گفته نماند یکی از خانمها اونجا گفت حیف پسر به این خوشگلی نیست با این دختره ایکبری ازدواج کرده تازه یه بچه هم ازش داره.میخواستم بزنم تو دهانش که اهورا رو به خانومه گفت:خانوم محترم همین خانوم یک تاره موش میرزه به صدتا مثل شما.خانومه مثل لبو قرمز شده بود روش رو برگردوند و گفت:خلایق هر چی لایق منم تو دلم گونی گونی قند آب میکردن.
از حرفای ملیکا خنده ام گرفته بود در حالی که میخندیدم گفتم:جدی میگی؟
ملیکا:آره بخدا.
- باریکلا به آقا اهورا.
ملیکا:آره واسه همین هم میگم باید دختره هم در سطح خودش باشه. چون به اهورا نمیومد که انتخابش از این دخترای جلف باشه.
- چرا فکر میکردی اهورا از دختری جلف خوشش میاد؟
ملیکا:آخه بابا اوایلی که آمده بود مگه یادت نیست تو اون مهمانی با همه دخترا رقصید و حسابی مشروب خورد.
- من نمیفهمم ملیکا بر فرض که انتخابش بد باشه به من و تو چه ربطی داره در ضمن هر کس هر کاری میکنه به خودش ربط داره. اون دخترایی هم که اهورا باهاشون رقصید فامیلای خودشون بودن توام حرص نخور زیاد.
ملیکا:تو سوال کردی منم جواب دادم. اصلا به من چه بیاد این شمسی خانوم سر کوچه مان رو بگیر ه .به من چه... والا.
- منم همینو میگم.و بد خندیدم.
ملیکا:زهرمار.
- ملی من دیگه میرم کاری نداری؟
ملیکا:نه مواظب خودت باش .دنیا اینجاست سلام میرسونه.
- سلام برسون قربونت خداحافظ.
اون شب به امید دیدار سامان زود به خواب رفتم .حتی برای شام هم پائین نرفتم.صبح زود از خواب بیدار شدم به ساعت نگاه کردم ساعت:۷:۳۰ بود هیچ کس هم از خواب بیدار نشده بود به پائین رفتم یک لیون شیر با کیک بردشتم و به اتاقم بردم چون دیشب شام نخورده بودم خیلی گرسنه بودم.روی صندلی نشستم کامپیوترم را روشن کردم تا در این فرصت ایمیلم را چک کنم.۲ امیل از آبی داشتم که یکیش فال حافظ بود و دومی نوشته بود که یادم نره دوستی در اینترنت دارم که منتظره ایمیلهامه و دلش میخواد بیشتر ایمیل از من داشته باشه .با اینکه خودمم خیلی دلم میخواست که آبی را بیشتر بشناسم ولی واقعا وقت زیادی نداشتم.ایمیلیش بوی گله گی میداد .چند روز پیش یه آهنگ گوش کردم آهنگی بسیار زیبای بوداز رضا شیری به اسم منو ببخش در فایل ایمیل آهنگ را دانلود کردم و در پائین نوشتم:

دوست عزیزم آبی سلام.

من را بابت این همه بدقولی ببخش . من هیچ وقت ترا فراموش نمیکنم تو همیشه غریبهٔ عزیز من هستی.
دوست دارت صورتی.

و ایمیل را برایش فرستادم. ایمیل اولی را که واسم فرستاده بود باز کردم در فال حافظ نوشته بود

عشق تو نهال حيرت آمد وصل تو کمال حيرت آمد
بس غرقه حال وصل کاخر هم بر سر حال حيرت آمد
يک دل بنما که در ره او بر چهره نه خال حيرت آمد
نه وصل بماند و نه واصل آن جا که خيال حيرت آمد
از هر طرفی که گوش کردم آواز سال حيرت آمد
شد منهزم از کمال عزت آن را که جلال حيرت آمد
سر تا قدم وجود حافظ در عشق نهال حيرت آمد

در تعبیر نوشته بود: نگرانی را از خود دور کن و به خود ایمان داشته باش. بهتر است از خواسته های خود بکاهی و بطور متعادل زندگی کنی. افراط و تفریط در هیچ کاری درست نیست.

با خودم گفتم حتما حافظ یه چیزی میدونه که این فال واسه من آمده.همیشه از فال حافظ خوشم میامد و بهش ایمان داشتم. در سخترین لحظه های زندگیم وقتی فال میگرفتم همیشه باعث آرامشم میشد همینطور که الان باعث آرامشم شد.
در یکی از وبسایتها داشتم کتاب میخواندم که خدیجه خانوم به اتاقم آمد و گفت صبحانه آماده است. امروز روز آخری بود که عمه اینجا بودن برای همین باید برای صبحانه حاضر میشدم با اینکه اصلا گشنه ام نبود.بعد از خاموش کردن کامپیوتر به پائین رفتم. همینطور که حدس میزدم عمه خانوم چمدانهایش را جلوی در آماده گذاشته بود .سلام صبح بخیر بلندی گفتم و روی صندلی نشستم.
اهورا رو به روی من نشسته بود و در کنارش سوگند. در این چند روز کاملا وجود سوگند یادم رفته بود. به سوگند نگاه کردم سرش را بالا آورد بمن نگاه کرد با دست اشاره دادم که بیاد پیش من بشیند با خوشحالی به طرفم دوید و روی صندلی نشست. از زیر میز آرام دستش را گرفتم و فشار دادم کوچولوی عزیزم آخه تو چه گناهی داری که با آتیش ما بزرگترها بسوزی.
آرام ازش پرسیدم چی میخورد که به خامه و عسل اشاره کرد. کوچولو، کوچولو لقمه برایش گرفتم و اون با لذت تمام لقمه هایش را قورت میداد. اهورا داشت به سوگند نگاه میکرد که چه با لذت صبحانه میخوره .سوگند سرش را بالا آورد و اهورا بهش لبخندی به همراه چشمک زد،سوگند بی صدا خندید.
عمه حواسش به ما بود. سوگند نگاهی به عمه کرد. عمه بدون اینکه به سوگند لبخندی بزنه سرش را برگرداند و چای نوشید.جالب بود عمه ادعا میکرد که به ماندانا خانوم علاقه داشته اما به احترام ماندانا خانوم هیچ علاقه ای از خودش به سوگند نشان نمیداد.دلیلش را نمیدونستم در خانه ماندانا خانوم آمده بود و تعیین تکلیف میکرد و مغرورانه به ماها نگاه میکرد.
بالاخره موقع رفتن عمه فرا رسید. موقع رفتن رو به من و اهورا گفت:همدیگر را دوست داشته باشید و بعد از کمی مکث گفت البته میدونم که دارید فقط واسه ما ناز میکنید در هر صورت من منتظره نوه هستم. مطمئنم داداش و ماندانا خوشحال میشن در ضمن سوگند هم از تنهایی در میاد یک لحظه خنده ام گرفت چون اهورا چند روز قبل همین حرف را از زبان عمه زد،به طرف اهورا نگاه کردم دیدم که او هم خودش را کنترل کرده است تنها کسی که از این حرف خوشش اومد سوگند بود.عمه با من روبوسی سردی انجام داد و خداحافظی کرد و رفت. اهورا تا دم در عمه را همراهی کرد اما من و سوگند در ساختمان ماندیم.بعد از آمدن اهورا رو به من گفت:دیدی چی گفت؟من این طایفه را میشناسم باید بالاخره یکی جلوشان در بیاد.
- چطور مگه؟چیزی گفتی بهش؟
اهورا:آره گفتم من و هلیا به درخواست شما عقد کردیم چون احترامتون واسم واجبه در صورتی که نه من، نه هلیا حالا حالاها قصد ازدواج نداشتیم اما به در خواست شما نه نگفتیم دیگه بچه دار شدن را بذارید برای بعدا چون الان هیچ کدامم از ما آماده نیست.
- نباید میگفتی ناراحت میشه پیرزن.
اهورا:اگر نمیگفتم توقعش بیشتر میشد دیگه برای لحظه به لحظه زندگیمان تصمیم میگرفت،خوب اگر با من کاری ندارید من یه سر به دفتر بزنم که چند روزه اصلا طرفش هم نرفتم.
- نه به سلامت.
بعد از رفتن اهورا من و سوگند باهم کمی پیانو تمرین کردیم و بعد کتاب خوندیم.همش بی قراره آمدن سامان بودم واسه همین زمان بهم سخت میگذشت طوری بود که سوگند بیچاره هم فهمیده بود و با گفتن:خاله اگر حوصله نداری من میرم عروسک بازی میکنم.

آوینا
02-08-2012, 19:01
با صدای زنگ موبایلم از خواب پریدم سامان بود سریع گوشی را جواب دادم:بله؟
سامان:سلام عزیزم خواب بودی؟
- سلام آره.
سامان:من یک ساعت دیگه اونجام میتونی آماده بشی؟
- آره آره حتما .
سامان:باشه پس یک ساعته دیگه میبینمت.
سریع از جا بلند شدم. صورتم را شستم و بعد از کمی آرایش شروع به لباس پوشیدن کردم،مانتو قرمز پوشیدم با شلوار و شال قرمز و مشکی به ساعتم نگاه کردم خوب بود هنوز ۲۰ دقیقه فرصت داشتم به طرف اطاق سوگند رفتم در اتاق را باز کردم سوگند خواب بود. پیشانی سوگند را بوسیدم و آرام از اتاقش بیرون اومدم.پائین رفتم و به خدیجه خانوم خبر دادم که میخوام از خانه بیرون بروم برای چند ساعتی. اما قبل از ساعت ۸ برمیگردم.همان موقع سامان به موبایلم تک زنگ زد از خدیجه خانوم خداحافظی کردم و سریع ساختمان را ترک کردم. بیرون از خانه سامان را دیدم که به ماشین تکیه داده و به در چشم دوخته بود،با دیدن من با لبخند به کنارم آمد.سامان:سلام خانوم.
لبخند زدم و جواب سلامش را دادم.
سامان با دست اشاره به ماشین کرد و به طرف ماشین حرکت کردیم در ماشین را برایم باز کرد و من در ماشین نشستم.سامان به محضی که در ماشین نشست رو به من گفت:خوبی که؟
- آره خوبم تو خوبی؟
سامان با محبت گفت:تو خوب باشی منم خوبم. اما وقتی بهت زنگ زدم احساس کردم که حالت خوب نیست.
- و آره ظهری کمی سرم درد میکرد قرص خوردم و خوابیدم.
سامان با نگرانی نگاهم کرد و گفت:الان خوبی؟میخوای بریم دکتر اول؟
- نه خوبم، جدی میگم سر دردم هم از بد خوابی دیشب بود.
سامان:پس موافقی یه آهنگ توپ گوش کنیم تا برسیم؟
- کجا مگه میخوایم بریم؟
سامان:یه جای خوب و رویایی.
- این جای خوب و رویایی رو اون وقت از کجا پیدا کردی؟
سامان:از همونجای که تورو پیدا کردم و خندید.
- سامان اذیت نکن بگو کجا میریم.
سامان:صبر کن خودت میبینی. فعلا یه آهنگ قشنگ گوش بده که حوصلت سر نره.
سامان ضبط را روشن کرد.آهنگی که سامان گذاشته بود خیلی قشنگ بود و من تا حالا نشنیده بودم.

وقتي اولين بار چشمم تو چشمت افتاد
گفتم اي ديوونه دل قرعه به اسمت افتاد
وقتي اولين بار چشمم تو چشمت افتاد
گفتم اوني كه خدا بايد بده بهت داد
حالا همه وجودم سرشار از ترانه اس
حالا تموم حرفا حرفاي عاشقانه اس
ميدونم اولين عشق رنگ بهارو داره
بارون تند احساس هر لحظه اي مباره
وقتي كه دل جوونه حساس مهربونه
از عشقو بي قراري داره هزار نشونه
همش از اين مي ترسم نكنه كه ياري داري
سامان در حین رانندگی بشکن میزد و با خواننده زمزمه میکرد.
من باشم به جز من چشم انتظاري داري
كاشكي مي شد عزيزم حقيقتو بدونم
اگر براي د يگري دل بي قراري داري
حالا همه وجودم سرشار از ترانه اس
حالا تموم حرفا حرفاي عاشقانه اس
همش از اين مي ترسم نكنه كه ياري داري
من باشم به جز من چشم انتظاري داري
كاشكي مي شد عزيزم حقيقتو بدونم
اگر براي د يگري دل بي قراري داري
حالا همه وجودم سرشار از ترانه اس
حالا تموم حرفا حرفاي عاشقانه اس
حالا همه وجودم سرشار از ترانه اس
حالا تموم حرفا حرفاي عاشقانه اس

بالاخره رسیدیم.یه در آهنی بزرگ زنگ زده بود با تعجب به سامان گفتم:اینجاست اونجایی رویایی؟
سامان در حالی که لبخند میزد گفت:صبر کن خانومم تا بهشت واقعی را نشانت بدم.فعلا چشات را ببند تا موقعی که من نگفتم باز نکن لطفا.چشمانم را بستم و تا موقعی که سامان نگفت باز نکردم . ماشین به جلو رفت سامان گفت:آرام پیاده شو اما چشمانت را باز نکن.همانطور چشم بسته از ماشین پیاده شدم سامان دستم را گرفت و جلو برد. سامان گفت : خب آرام چشمانت را باز کن.آرام چشمم را باز کردم از چیزی که میدیدم داشتم شاخ در میاوردم منظره که من میدیدم واقعاً بهشت بود همه جا سبز بود با گلای رنگارنگ و در مرکز باغ حوض آبی بود که در وسطش فواره بود.خیلی زیبا بود ساختمان باغ از دور پیدا بود .ساختمان سفید اما به نظر قدیمی میرسید.با هیجان به سامان نگاه کردم و گفتم :باور کردنی نیست. اینجا واقعاً خیلی خیلی قشنگه.سامان با ذوق به من نگاه میکرد و گفت:من که بهت گفتم باید خودت ببینی.
- سامان اینجا حرف نداره واقعاً رویاییه. اینجا کجاست؟
سامان:اینجا خونه پدر بزرگم هست .برای اولین بار مادربزرگمو که اینجا خدمتکار بوده در اینجا میبینه. اون موقع از خارج آمده بوده. اینجا باهم ازدواج میکنن. همینجا صاحب بچه میشن و همینجا هم باهم از دنیا میرن.من واسهٔ اینجا یه احترام خاصی قائلم وقتی که پدرم میخواست اینجا را خراب کنه من نذاشتم البته کس دیگه ای هم با من هم عقیده بود واسه همین اینجارو از چنگ پدرم در آوردم و خودم ازش مراقبت میکنم. هفته یک بار هم کارگر میاد همهٔ اینجا را تمیز میکنه .تازه اینا که چیزی نیست اون طرف باغ ....و بعد با دستش به طرف سمت چپ اشاره کرد آنور پر از درختهای میوه است همهٔ فصلها این باغ قشنگی خودش را دارد ،حتی در زمستان همهٔ اینجا برف میشینه و از داخل ساختمان باغ حسابی دیدنیه.
- خیلی میای اینجا؟
سامان:تقریبا آره موقع هایی که خیلی حوصله ندارم یا دلم گرفته میام اینجا یه سری میزنم .اما قبل از اینکه تورو ببینم چند روزی هم میماندم. کلا خیلی اینجارو دوست دارم ،آرزو دارم موقعی که ازدواج کردم بیام و اینجا زندگی کنم درست مثل پدر و مادربزرگم.

آوینا
02-08-2012, 19:03
سامان رو به من گفت:هلیا وقتی باهم ازدواج کردیم دوست داری اینجا زندگی کنی؟
- آره سامان. حتما کی بدش میاد توی این بهشت زندگی کنه که من دومیش باشم.
سامان:میدونستم که خوشت میاد.میخوام بدم باغبون گلهای نیلوفر در حوض و گلهای یاس سر تا سره باغ بکاره.
- خیلی خوشگل میشه .من میمیرم واسه گلهای یاس.
سامان نگاهم کرد و گفت:منم میمیرم واسه تو.به رویش لبخند زدم .سامان ادامه داد که چه نقشه هایی برای باغ داره و چه گلهای میخواد در باغ بکارد.خیلی با شوق و ذوق این حرفاها رو میزد منم با لذت به حرفش گوش میکردم.موقع رفتن شد به همراه سامان در ماشین نشستیم.سامان:هلیا بریم شام بخوریم؟
- گرسنه هستی؟
سامان:نه من دیر ناهار خوردم اما گفتم باهم هستیم بریم یه چیزی بخوریم.
- خوب منم گرسنه نیستم اما بریم یه بستنی بخوریم.
سامان:چشم خانوم.
در حال خوردن بستنی بودم که یادم افتاد راجع به پیشنهاد اهورا با سامان صحبت بکنم در حالی که قاشقم را در ظرفه بستنی میذاشتم گفتم:راستی سامان..
سامان:جانم....
- میدونی اهورا چه پیشنهادی کرد.
سامان کنجکاو دست از خوردن کشید و گفت:چی پیشنهاد کرد؟
- گفت که یه کنفرانس داره در استرالیا ۳نفر هم مهمان میتونه ببره گفت اگر دوست داشته باشیم میتونیم باهاش بریم.
سامان:از ما منظورت کیه؟
-من ،سوگند و تو.
سامان:حالا چرا ما؟
- چرا ما نه ؟ سوگند که خواهرزاده اشه توام برادرزادش.
سامان:میدونم آخه بریم اونجا که چی بشه هم مزاحم اون میشیم هم..
- خودش گفت که مزاحم نیستید. تازه ما کاری به اون نداریم خودمون میریم میگردیم.
سامان متفکرانه گفت:حالا کِی میخواد بره؟
- گفت که ۲۰ روز دیگه دقیق نمیدونم
سامان:راستش رو بخوای ۲۰ روز دیگه پرواز دارم یعنی تا ۲ هفته همش پرواز دارم فکر نکنم بتونم بیام.
- سامان داری بهونه میاری؟
سامان:نه نه عزیزم من واقعاً پرواز دارم .بخاطر این یکی دو هفته که تعطیل بودم به جاش باید ۲ هفته پشت سره هم کار کنم.
- خوب پس منم نمیرم.
سامان:نه برو اون بچه گناه داره بابا تو خونه پوسید.
- آخه تو راضی نیستی من برم میدونم.
سامان:نه عزیزم اصلا اینجوری نیست من بهت اطمینان دارم در ضمن به اهورا هم اطمینان دارم هر چی باشه عموم هست اگر گفت، میتونید برید چرا که نه.
با تردید نگاهش کردم و گفتم:مطمئنی سامان.
سامان در چشمانم نگاه کرد و گفت:آره عزیزم مطمئنم.
- خوب پس به ملیکا بگم شاهد اون تونست با ما بیاد.
سامان:چرا اصرار داری که یکی باهاتون باشه از چیزی میترسی؟
با تعجب نگاهش کردم و گفتم:نه فقط مسافرت دست جمعی خوبتره .اهورا که درگیره کاراشه نمیشه که مزاحمش بشیم اگر یکی از شماها با ما باشه بهتره. اینجوری من و سوگند هم تنها نمیمونیم.
سامان:آره نظره خوبیه. بستنی رو بخور که آب شد.
در راه برگشت به خانه از سامان پرسیدم که واقعاً دلش میخواد که من به این مسافرت برم و اون هم با جدیّت کامل گفت آره. اما یه احساسی بهم میگفت سامان از این سفر ناراضی هست .اما هرچی ازش میپرسیدم انکار میکرد. نمیدونم شاید احساسم بهم اشتباه میگفت.دم در خانه از سامان خداحافظی کردم تعارف کردم که بیاد داخل اما گفت باید بره خانه چون کاره نا تمام داره.
وارد ساختمان شدم خدیجه خانوم را دیدم بهش سلام کردم و سراغ سوگند را گرفتم که گفت در اتاقش مشغول بازی است.به طرف اتاق سوگند رفتم، آرام در اتاق را باز کردم سوگند را دیدم که روی زمین نشسته و تمام عروسکهایش را دورش چیده به کنارش رفتم.با دیدن من جیغ کشید و پرید در بغلم .در حالی که میبوسیدمش گفتم:سلامتو موشه خورده خندید و گفت:سلام مامی جون
- سلام به رویه ماهت عزیز مامان.خوبی؟
سوگند:آره اما چرا رفتی بیرون حوصله ام کلی سر رفت .
-الهی بمیرم برات مامان. دیگه تنهات نمیزارم الانم چون دختره خوبی بودی میخوام یه خبری بهت بدم.
سوگند:چه خبری؟
- دوست داری بریم مسافرت؟
چشمان سوگند درخشید و گفت:آره خیلی دلم میخواد.
- خوب حالا که دلت میخواد باهم بریم مسافرت.
سوگند:فقط من و شما؟بابا اهورا رو نمیبریم؟سوگند به درخواست اهورا دیگر بهش دایی نمیگفت و بابا صداش میزد. سوگند هم بعد از شنیدن این درخواست اهورا حسابی خوشحال شد و جیغ کشید و صورت اهورا رو بوسه باران کرد.
- دوست داری بابا اهورا رو ببریم؟
سوگند مظلومانه گفت:آره آخه گناه داره خودش تنها اینجابدون ما غصه میخوره .سوگند را در آغوش گرفتم دوباره و گفتم:الهی من قربون اون دل مهربونت برم عزیزم، بابا اهورا رو هم میبریم.
سوگند:مرسی مامانی.
راجع به ملیکا چیزی نگفتم. تصمیم گرفتم از آمدن ملیکا مطمئن بشم و بعد بهش خبر بدم چون دلم نمیخواست اگر نتوانست بیاد تو ذوقش بخوره .چون ملیکا و سوگند میونۀ خوبی باهم داشتن میدونستم که اگر بفهمه که ملیکا هم میتونه با ما بیاد خیلی خوشحال میشه.
سر میز شام به اهورا جریان آمدنمون را به سفر گفتم خوشحال شد اهورا:سامان هم میاد؟
- نه سامان پرواز داره نمیتونه بیاد.
اهورا در حالی که غذا میخورد سرش را تکان داد و گفت:ملیکا چی؟
- ملیکا هنوز بهش نگفتم شب بهش زنگ میزنم میگم.
اهورا:آره سعی کن راضیش کنی بیاد خوش میگذره بهتون .تنها هم نمیمونید.
- بله.
اهورا:فکر میکنی بیاد؟
با تعجب گفتم: کی؟ نگاه بهم کرد و گفت:ملیکا دیگه...
- نمیدونم آخه ملیکا تا حالا مسافرت خارج از کشور نکرده. اگر مسافرت شهری بود میدونستم که میاد اما الان نمیدونم.
اهورا با تعجب گفت:پاسپورت که امیدوارم داشته باشه.
- آره، پاسپورت داره.
اهورا:خوبه گفتم اگر نداشته باشه باید قاچاقی ببریمش خندیدم و گفتم:اوه اوه حالا اگر نداشت نمیبریمش این آسونتره که.
اهورا:نه به همین آسونیا هم نیست .موضوع اینه که دلم واسش تنگ میشه. با تعجب نگاهش کردم اما هیچی نگفتم با خودم گفتم یعنی دختر مورد علاقه اهورا ملیکا است؟اما این امکان نداره اگر چیزی بینشون بود ملیکا حتما به من میگفت یادحرف ملیکا افتادم که گفت اهورا جدیداً خیلی دوروبره من میچرخه اما من جدی نگرفتم و گفتم حتما یکی از خل بازیهای جدید ملیکا است.
شاید هم اهورا شوخی کرده باشه این حرفو زده .ای بابا حالا به من چه میخواد به منظور این حرفو زدهباشه یا نه. با ملیکا تماس گرفتم وقتی جریان را به ملیکا گفتم اولش شوکه شد و گفت :دروغ؟
- زهرمار ملیکا تو باز این کلمه رو گفتی؟آخه دختر چه دروغی دارم بهت بگم؟
ملیکا:یعنی خودش گفت که منم بیام؟
- آره بابا خودش گفت حالا چی، میای یا نه؟
ملیکا:نمیدونم باید با بابا اینا صحبت کنم سر خود که نمیتونم بگم میام.
- اصلا دوست داری بیای؟
ملیکا:معلومه کی بدش میاد بره استرالیا اونم مجانی که من دومیش باشم.
- خوب حالا کِی بهم خبر میدی؟
ملیکا:بذار بابا بیاد باهاش صحبت کنم ببینم چی میگه.
- باشه فعلا کاری نداری؟
ملیکا:نه قربونت .
- خداحافظ.
به طرف اهورا و سوگند رفتم و روی مبل نشستم اهورا گفت:به ملیکا زنگ زدی؟
- آره.
اهورا:خوب چی شد؟
- هیچی گفت با خانوادش صحبت کنه بهمون خبر میده.سرش را تکان داد.
- پرواز چه روزی هستش؟
اهورا:واسه ۲۱ هستش، چطور؟
- همینجوری میخواستم یادم باشه که چمدانها را یادم نره آماده کنم

آوینا
02-08-2012, 19:04
روز بعد ملیکا زنگ زد و با خوشحالی خبر آمدنش را بهم اعلام کرد. پدرش وقتی فهمید من همسفره ملیکا هستم قبول کرده. ملیکا سر از پا نمیشناخت.شب وقتی که اهورا به خانه آمد بهش خبر دادم که ملیکا میاد چشمانش را دیدم که برق زد اما خونسرد لبخند زد و گفت:چه خوب شد پس فردا پاسپورتش را ازش بگیر تا ببرم بیلیتها را بگیرم.ملیکا روز بعد پاسپورتش را آورد،و من برای شام نگهش داشتم.
ملیکا:میگم هلی نکنه همینجوری به تو یه حرفی زده که باهاش بری الان تو ردربایستی قرار گرفته؟هان؟
- نه بابا بیچاره کلی هم خوشحال شد. در ضمن اهورا آدم خیلی رُکیه اگر بگه بیا یعنی از ته دل گفته.
ملیکا:آره؟پس خیالم راحت شد. آخه بابام دیشب میگفت نکنه جدی نگفته یا هلیا از طرف خودش دعوتت کرده
-نه بابا . خودش گفت به ملیکا یا سامان بگو بیاد .سامان که نمیتونست بیاد قسمت تو شد.
ملیکا:آهان،میگم هتل میمونیم دیگه نه؟
- آره به احتمال زیاد.
ملیکا:خوب شد آخ من خونهۀ کسی روم نمیشه بمونم.
- آخی توام که خجالتی!
ملیکا:آخ گفتی من اصلا نگاهم کنن آب میشم.
- خیلی خوب میگیم نگاهت نکنن.
ملیکا خندید و گفت:خیلی خوب مزه نریز به جاش یه چیزی بیار بخوریم گشنگی مردیم.
با حیرت نگاهش کردم و گفتم :ملیکا بترکی این همه آجیل و شیرینی رو من پس خوردم؟
ملیکا:یه جور میگه این همه آجیل و شیرینی انگار گونی گونی آورد من همه رو خوردم آجیلت که ۴،۵ دونه پسته و بادوم داشت همش تخمه بود شیرنیت هم اندازه نخود بود.
-خیلی خوب میوه بخور پس.
ملیکا:میگم بهت گشنمه میگی میوه بخور آخه میوه کجای منو میگیره.
- ملیکا داری میترکی از بس که چاق شدی فکر هیکلت هم بکن.
ملیکا:من جنب و جوشم زیاده همش سوخت میشه میره .نگاه به هیکل لاغر مردنی خودت نکن. منم اگر صبح تا شب خدمتکار دورم ریخته بود ناز میکردم و این هیکلم بود.
- باشه بابا بخور.
به آشپزخانه رفتم و در کاسه پفک و چیپس ریختم و پیش ملیکا برگشتم. ملیکا کاسه را روی پاش گذشت و شروع به خوردن کرد.نگاهی به ملیکا کردم و به نشانهٔ تاسف سرم را براش تکان دادم که گفت:چیه؟چرا سرتو باز تکون میدی؟
- دارم فکر میکنم مثل بچه میمونی، سوگند از تو بهتر رفتار میکنه،ملیکا در حالی که میخندید گفت:منم اگر مامان جیگری مثل تو داشتم مثل سوگند برخورد میکردم.خندیدم و کفشم را براش پرت کردم که گفت:راستی سوگند کوش؟
- با خدیجه خانوم رفته خرید حوصلش سر رفته بود .خدیجه خانوم میخواست بره بیرون سوگند رو هم برد.
ملیکا مثل اینکه چیزی یادش افتاده بود گفت:راستی هلی یه سوال بپرسم جوابشو جون من میدی؟
- تا چی باشه؟
ملیکا:چیزی بدی نیست اما تو دیوونه ای دیگه یک دفعه قاطی میکنی.
- نه بگو اگر نخواستم بگم نمیگم خوب.
ملیکا با هیجان گفت:هلی الان زن اهورائی ،اهورا هنوز هم مثل قبله، یعنی نزدیکتر بهت نشده؟
- چرا اتفاقا صمیمی تر شدیم راحتتر حرفش رو میگه قبلا هی هلیا خانوم و لطفا و اینا حرفش رو میگفت الان راحت میگه.
ملیکا:نه الاغ منظورم اینه که احساس نمیکنه که تو زنشی بخواد چمیدونم دستتو بگیره و این حرفا.چشمانم باز شده بود از تعجب به ملیکا گفتم:ملیکا این حرفا چیه ونه اصلا ببچاره حتی به منظوری هم نگاهم نمیکنه. اتفاقا پیشش خیلی راحتم .حرفش رو هم بی منظور میزنه و اصلا آدم سؤ استفاده گری نیست. مثل دوتا دوستیم باهم. چرا بعضی از اوقات شده که دستمون به هم بخوره اما از قصد که نبوده تازه قبل از اینکه عق دکنیم تو سلام کردن و اینا باهم دست میدادیم دیگه حالا دستش به دستم بخوره فرقی نمیکنه.
ملیکا:متوجه منظورم نمیشی اما خوب ولش کن.سامان دیگه بهت گیر نمیده؟
-نه واسش قضیه رو روشن کردم .از وقتی هم که اهورا باهاش صحبت کرده و مطمئنش کرده که چیزی قراره نیست بین ما باشه خیالش راحت شده اما فقط یه چیزی هست.
ملیکا:چه چیزی؟
- موقعی که جریان مسافرت رو براش گفتم اولش تعجب کرد و گفت:حالا چرا ما. بهش گفتم که چرا خلاصه بعدش گفت من پرواز دارم نمیتونم بیام. بعدش هم گفتم من نمیرم که اونم گفت نه برو به اصرار و اینا .البته من احساس کردم که ته دلش نمیخواد من برم اما خودش گفت حتما برو هر چی هم بهش گفتم اگر بخوای نمیرم گفت نه ناراحت نیستم .
ملیکا:خوب حالا مشکل چیه؟
- مشکل اینه که سامان دوست نداره من برم میدونم.
ملیکا:خودش گفته که برو دیگه چی میگی؟درضمن خانوم شما نمیدونی زن شوهر دار گناه داره که با مرد دیگه در رابطه باشه؟جا خوردم و گفتم:منظورت چیه؟
ملیکا:منظورم واضحه شما با اهورا چه بخوای چه نخوای قانونی عقد کردین یعنی زنشی و از طرف دیگه هم با سامان در ارتباطی.
- اما اهورا که خودش میدونه در ضمن ما که زن و شهر واقعی نیستیم.
ملیکا موها یش را پشت گوشش زد و گفت:ببین منظورت از زن و شوهر واقعی چیه؟اولا که خیلی رسمی مثل بقیه آدما باهم عقد کردین ودوما که باهم زندگی میکنین باهم غذا میخورین فیلم میبینین و خیلی چیزا دیگهو فقط کنار هم نمیخوابید پس نگو ما زن و شهر واقعی نیستیم.
- میدونم چی میگی. اما اهورا این انتظار را از من نداره یعنی من را به چشم زنش نمیبینه متوجه شدی؟
ملیکا:ببین میدونم که اهورا تورو به این چشم نمیبینه. اما تو وقتی بله میگی عهد بستی که به غیر از اون با کسی دیگه نباشی .در اسلام این گناهه بهش میگن رابطه نا مشرو.ع.
- ولم کن تورو خدا ملیکا اصلا حوصله این حرفا هم ندارم.
ملیکا شانه اش را بالا انداخت و گفت:از ما گفتن بود.اهورا کی میاد؟
در حالی که به ساعت نگاه میکردم گفتم:حدود ساعت ۹.
ملیکا:۹ آوو چقدر دیر. همیشه این موقع میاد؟
- آره تقریبا.
ملیکا:ناهار چی کار میکنه؟
-همونجا یه چیزی میخوره.
سوگند آمد و با دیدن ملیکا حسابی خوشحال شد و شروع کردن به شلوغ بازی و سر صدا .عصرانه را باهم خوردیم و بعد فیلم نگاه کردیم.حدود ساعت ۸ بود که اهورا آمد و با دیدن ملیکا جا خورد با لبخند جواب سلامش را داد و گفت:چه عجب ملیکا خانوم اینورا.
ملیکا:راه گم کردم و خندید اهورا درحالی که میخندید گفت:خدا کنه شما همیشه گم شید.ملیکا با تعجب نگاه کرد اما من زدم زیر خنده و به ملیکا گفتم:ملیکا گمشو! این دفعه اهورا هم خندید.موقع شام اهورا هم از شیطنت ملیکا به وجد آمده بود و میگفتن و میخندیدن .تعجبم در این بود که نکنه واقعاً ملیکا دختر مورد علاقشه .اهورا رو به من گفت:خوب هلیا خانوم شما چرا چیزی نمیگی؟
ملیکا به جای من جواب داد:هلیا همیشه اینقدر ساکته باید به زور حرف از زیر زبونش بکشی بیرون. دیگه سر غذا که لالِ لال میشه.هر دو خندیدن اما من فقط لبخند زدم،سوگند رو به ملیکا گفت:مامان میگه باید سر میزه غذا فقط غذا خورد چون هم از اشتها میفتی هم اینکه نباید مزاحم خوردن کسی دیگه بشی مگه نه مامان؟
- بله عزیزم.
ملیکا دهانش راکج کرد و گفت:ببین مادر و دختر چه هوای همدیگر رو دارن بعد رو به سوگند گفت باشه سوگند خانوم دیگه خاله رو ضایع میکنی اگر دیگه بهت سواری دادم.
با قیافه حق به جانب گفتم:عزیزم تو ندی یکی دیگه پیدا میشه که سواری بده. تازه منتش رو هم باید بکشن.
اهورا با تعجب گفت:به هلیا خانوم مثل اینکه همنشینی با ملیکا در شما هم اثر کرد.
ملیکا:نه این از همون اول شنا گر ماهری بود فقط آب ندیده بود که دید.
این خنده و شوخیا تا آخر شب ادامه داشت تا این که ملیکا قصد رفتن کرد و من ملیکا را به خانه رساندم در راه زیاد با ملیکا حرف نزدم البته دلیل خاصی نداشت فقط جو ماشین مارو گرفته بود .ترجیح دادیم به جای حرف زدن آهنگ گوش بدیم.

روزها سرعت میگذشت فقط ۵ روز مانده به سفرمان بود که سامان از من خداحافظی کرد چون پرواز داشت. موقع خداحافظی از چشمانم اشک ریخت باز هم از سامان پرسیدم که اگر ناراضی باشه این سفر را کنسل میکنم. ولی با جدیت تمام گفت نه دلم میخواد به این سفر بری.سامان رفت.من هم چمدانها را آماده کرده بودم اهورا گفته بود که زیاد لباس همراتان نیاورید و شاهد بخواهید آنجا خرید کنید ،بار اضافی میشه.شب قبل از پرواز ملیکا به همراه پدر و مادرش به خانه آمدن برای تشکر از اهورا و اینکه مطمئن بشن که به چیزی احتیاج پیدا نمیکنه و چون پرواز مان صبح زود بود .ملیکا شب را در خانهٔ ما ماند.ساعت نزدیک به ۳ بود که آمادهٔ رفتن به فرودگاه شدیم سوگند در اتاقش خواب بود صداش زدم اما بیدار نشد سعی کردم که بغلش کنم اما چون سنگین بود زوره من نمیرسید به طرفه اتاق اهورا رفتم و در زدم.
اهورا:بفرمایید.
- سلام ببخشید مزاحم شدم.
اهورا:سلام چی شده؟
- راستش سوگند خوابه صداش زدم اما بیدار نشد. دلم نمیاد بیدارش کنم زورم نمیرسه که بغلش کنم لطف میکنی تا داخل ماشین بیاریش.
اهورا:آره آره حتما بذار کتاب و چمدانم را ببرم تو ماشین بذارم بعد میام میبرمش.
-ب اشه مرسی.به طرف اتاقم رفتم تا چمدانم را ببرم پائین یه جورایی سنگین بود در پله ها اهورا را دیدم که گفت:بدش من ببرم.
- نه ممنون خودم میبرم.
اهورا خندید و گفت:از پسه یه بچه ۱۵ ۲۰ کیلوئی بر نیومدی میخوای چمدونه ۳۰ ۴۰ کیلوئی رو ببری پائین بدش من.یه جورایی از حرفش ناراحت شدم فکر کردم داره مسخرم میکنه اما به روی خودم نیاوردم فقط لبخند زدم.رانند مارو به فرودگاه میبرد. ملیکا در کنارم و سوگند در آغوشم خواب بود،کسی تا فرودگاه حرفی نزد،سوگند به حدی خوابش سنگین بود که حتی از سر صدای فرودگاه هم از خواب بیدار نشد. پرواز مارو زود اعلام کردن ملیکا و اهورا رفتن تا بارها را تحویل بدن.خیلی زود سواره هواپیما شدیم.صندلیمان ۴تاش در کناره هم بود اهورا رو به ملیکا گفت:از پنجره طلوع آفتاب دیدنیه شما و هلیا اینجا بشینین و من اینجا.من کنار پنجره نشستم و ملیکا در کنارم نشست صندلی سوگند را با کمک ملیکا خواباندم و سوگند را رویش گذاشتم.ملیکا و اهورا مشغول صحبت کردن بودن و من از پنجره به بیرون نگاه میکردم از خودم پرسیدم آیا سامان هم الان روی آسمان است و اون چیزی را میبیند که من میبینم؟شاید هم خلبان همین هواپیما باشد اما یادم آمد که سامان خلبان این ایرلاین نیست.
ملیکا کاملا وجود من را فراموش کرده بود مجله ی که پشت صندلی جلویی بود را برداشتم و شروع به ورق زدن کردم. چند دقیقه بعد مهماندار آمد و نوشیدنی سرو کرد. من یه لیوان شکلات داغ برداشتم و شروع به خوردن کردم هنوز اهورا و ملیکا باهم صحبت میکردن و اصلا حواسشان به من نبود. خوب اینم یه جورش بود.نزدیک ساعت ۸ بود که سوگند از خواب بیدار شد. چشمانش را آرام باز کرد با لبخند نگاهش کردم صندلیش را به حالت اول برگرداندم که گفت:سلام مامان.
با صدای بچگانه ای گفتم:سلام مامانی خوب خوابیدی؟
سرش را تکان داد به دور و اطراف نگاه کرد و گفت:کی امدیم اینجا .
- دیشب تو خواب بودی بابا اهورا آوردت اینجا.
سوگند آرام به بغلم آمد و سرش را روی سینه ام گذاشت و چشمانش را بست. سرم را پائین آوردم و گفتم:سوگند مامان خوابیدی دوباره؟
سوگند:نه مامی گشنه هستم.
- الان میگم برات صبحانه بیارن. موقعی که سوگند خواب بود برای ما صبحانه آوردن اما نتوانستم بخورم و مهماندار گفت:هر موقع بچه بیدار شد خبر بدید که صبحانش رو بیارم.دکمه مهمان در را زدم بعد از دقایقی مهماندار آمد. اهورا و ملیکا به قدری مشغول صحبت کردن بودن که اصلا حواسشان نبود که سوگند بیدار شده است. واقعاً بهم بر خورده بود .ملیکا اصلا حواسش به من نبود .که با آمدن مهماندار با تعجب به من نگاه کرد. به مهماندار گفتم صبحانهٔ سوگند را بیاورد .بعد از رفتن مهماندار ملیکا رو به سوگند گفت:بیدار شدی خاله بیا بغلم ببینم اما سوگند خودش را به من چسبناد و زیر لب گفت:نه.
ملیکا دستش را کشید گفت:نه نداریم بدو بیا ببینم.
توجه کردم که سوگند چون تازه از خواب بیدار شده بود دوست نداشت بغل کسی جز من بره. ملیکا با دلخوری نگاهش کرد که من آرام گفتم:تازه از خواب بیدار شده .بذار صبحانش رو بخوره بعد میاد بغلت، مگه نه سوگند؟
سوگند سرش را به طرف سینه ام چرخاند و رویش را از ملیکا گرفت ملیکا رو به من گفت:هلیا یه جورایی داری لوسش میکنی.با تعجب گفتم ملیکا؟
ملیکا رو به اهورا گفت:درست نمیگم ؟سوگند لوس شده.
اومدم که جواب بدم اما مهماندار آمدم سوگند را روی صندلیش نشاندم و صبحانش را آرام آرام بهش دادم مسعی کردم زیاد با ملیکا بحث نکنم.بعد از صبحانه با سوگند که حالاسر حال شده بود بازی کردیم و کتاب خواندیم.ملیکا رو به من گفت:هلیا اگر میخوای استراحت کن من حواسم به سوگند هست.با تعجب نگاهش کردم لبخند ملایمی زدم و گفتم:نه خسته نیستم.
نمیدونم چرا اینجوری شده بود دیشب هم سر میز خیلی با اهورا مسخره ام کردن اما به روی خودم نیاوردم.البته من به دل نگرفتم چون دوستی من و ملیکا محکمتر و مهم تر از این حرفا بود. شاید اگر ملیکا را نمیشناختم ازش خیلی ناراحت میشدم اما ناراحتی من زیاد طول نکشید.چندین ساعت از پروازمان گذشته بود که ناهار را آوردن من کمی خوردم اما بیشتر به سوگند دادم چون خیلی گشنه بود.سوگند در حین غذا خوردن گفت:دستشویی دارم.
- اول غذات را تمام کن بعد میبرمت دستشویی.
سوگند بعد از اتمام غذاش گفت:بریم دستشویی.دست سوگند را گرفتم و ایستادم تا برم دستشویی که ملیکا گفت:کجا؟با اشاره به سوگند گفتم:دستشویی داره.اهورا گفت:بدش من میبرمش.
سوگند:نه میخوام با مامان برم.
اهورا رو به سوگند گفت:بیا ه من میبرمت.
سوگند:نمیخوام و بعد پشت من قایم شد. با لبخند رو به اهورا گفتم:خودم میبرمش شما زحمت نکشین.
اهورا با عصبانیت گفت:سوگند خیلی لوس شدی. وقتی میگم با من بیا یعنی بیا دیگه روی حرفم حرف نباشه و بعد رو به من گفت:باید یاد بگیره روی حرف بزرگترش حرف نزنه .اون از رفتاره صبحش با ملیکا اینم از الان.از ناراحتی داشتم منفجر میشدم آخه سوگند که کار بدی نکرده بود که اینطوری باهاش حرف میزدن. به ملیکا نگاه کردم که بیخیال مارو نگاه میکرد و آدامس میجوید و اهورا با عصبانیت به سوگند که پشت من قتیم شده بود نگاه میکرد.بدون هیچ حرفی از کنارشون رد شدم و سوگند را به دستشویی رساندم و خودم پشت در منتظر شدم،سابقه نداشت کسی مخصوصا اهورا با سوگند این رفتار را بکند .هم عصبی بودم هم متعجب که چطور دلش آمد اینطور سر سوگند داد بزند.سوگند دره دستشویی را باز کرد کمکش کردم تا دستش را بشوید که گفت:مامان من حرف بدی زدم گفتم میخوام با تو برم.
صورتش را بوسیدم و گفتم :نه عزیزم. اما از این به بعد هرچی بابا اهورا گفت باید گوش بدی باشه .اینجوری بابا اهورا فکر میکنه تو دوستش نداری و غصه میخوره.سوگند سرش را تکان داد.وقتی برگشتیم سوگند به بغل اهورا رفت و صورتش را بوسید و گفت:بابایی من تورو هم دوست دارم .اهورا صورت سوگند را بوسید و بهش لبخند زد اما من بی تفاوت از کنارش رد شدم و سر جام نشستم. ملیکا با تعجب به من نگاه کرد و گفت:چی بهش گفتی که اینجوری کرد؟
با جدیت گفتم:هیچی سوگند اونقدر ادب داره که بدونه نباید کسی رو ناراحت کنه. صدام را کمی بلند کردم تا اهورا هم بشنوه ادامه دادم:بر خلاف نظره شما اصلا هم لوس نیست خیلی هم مودب و خانومه.
ملیکا با تعجب گفت:هلی ناراحت شدی؟
- بله خیلی هم ناراحت شدم بار آخرتون باشه به دختره من میگین لوس.
اهورا سرش را بالا آورد و به من نگاه کرد گفت:همین چیزارو میگی که از من هیچ حسابی نمیبره همیشه مامان هلیا.
با تعجب نگاهش کردم گفتم:من این چیزا رو میگم؟یعنی دروغ میگم؟کِی از سوگند بی ادبی دیدی امروز صبح هم فقط میخواست بامن بره. تو حرفتو میتونستی آروم بزنی نه با داد.
اهورا:بی ادبی ندیدم. اما بی احترامی زیاد دیدم نمونه اش با ملیکا .دیدی چطوری دستشو پس زد .سوگند از این کارا نمیکرد.
- یعنی میگی من یادش دادم؟
اهورا:نمیگم تو یادش دادی میگم با حرفات لوسش کردی ،پر توقع شده. در ضمن همانطوری که تو نگران تربیتشی منم نگرانم. اون فقط دختره تو نیست یه جورایی به من نزدیکتره.با زبان بی زبانی به من فهماند که اینقدر دخترم دخترم نکن چون من داییشم. اشک در چشمانم جمع شد. نباید به این سفر میومدم سکوت کردم و صورتم را برگرداندم.شروع کرد با ملیکا حرف زدن. سوگند آرام روی صندلیش نشسته بود و هیچی نمیگفت .سرش پائین بود سرم را پائین آوردم و نگاهش کردم که دیدم آرام آرام اشک میریزد. دستم را زیر چانه اش گذاشتم. صورتش را آوردم بالا آرام گفتم:اشک میریزی عزیز دلم؟با این حرف من گریه اش شدید تر شد و خودش را به بغلم انداخت و بلند گریه کرد .ملیکا و اهورا نگاهی به ما کردن اشک چشمانم را پر کرده بود اما نمی خواستم جلوی آنها اشک بریزم .نگاهی از تنفر به جفتشون انداختم .ملیکا با حیرت نگاهم کرد. خواست چیزی بگه که رویم را برگرداندم.تصمیم گرفتم تا رسیدن به مقصد صبر کنم و بعد از کمی استراحت برگردم. دیگه واقعاً برام غیر قابل تحمل بود. هنوز نرفته به این سفر اینجوری کردن وای بحال ادامه اش.
بعد از چند ساعت سختی بالأخره به استرلیا رسیدیم در این چند ساعت گذشته هیچ صحبتی بین ما صورت نگرفت،ملیکا فقط برمی گشت نگاهم میکرد. اما من هیچ چیزی بهش نمیگفتم.در فرودگاه استرالیا وقتی میخواستیم چمدانها را برداریم اهورا جلو آمد و خواست مال من را بردارد که نذاشتم گفتم:خودم برمیدارم.با تعجب بهم نگاه کرد اما محلش نذاشتم.در هتل موقع تحویل کلید اتاقها اهورا گفت :برای ملیکا خانوم اتاق جدا گرفتم تا تو و سوگند باهم باشین .تشکر سردی کردم رو به باربره هتل گفتم که لطفا چمدانهارو به اتاقم ببره و بدون حرف به همراه سوگند به طرف اتاقم رفتم.اتاق من و سوگند اتاق ۲ نفری بود که بسیار بزرگ و شیک بود سوگند تا رسیدیم بعد از تعویض لباسهایش به خواب رفت اما من به حمام رفتم تا کمی از سر دردم کم کنم وا بعد از حمام در کنار سوگند به خواب رفتم.با صدای در از خواب بیدار شدم سوگند هنوز در خواب بود یکی از خدمه هتل بود که گفت :اهورا و ملیکا در رستوران هتل منتظر من هستن .از دلارهایی که به همراه داشتم بهش دادم و تشکر کردم و گفتم لطفا به دوستانم بگید منتظر من نمونن چون دخترم هنوز خوابه.بعد از رفتن پیشخدمت به دستشویی رفتم و صورتم را شستم که یکی در زد دوباره در را باز کردم اهورا با چهره ای عصبانی پشت در بود. میدونستم میخواهد چی بگه از اتاق بیرون رفتم و در را نیمه باز گذاشتم رو به من گفت:این بازیها یعنی چی؟
- بازی؟ چه بازی؟
اهورا:هلیا خانوم لطفا خودتون را به اون راه نزنید. این چه مسخره بازی که راه انداختی؟نمیام غذا تو رستوران چون دخترم خوابه.
- سوگند خوابه باور نمیکنی بیا تو ببین. در را باز کردم و به طرف تخت اشاره کردم که گفت:خوب بیدارش کن.
- گناه داره چند ساعت تو هواپیما بوده خسته شده. شما غذاتان رو بخورید من و سوگند باهم میخوریم.
اهورا:میخوای بگم غذا تورو بیارن اینجا؟
- نه خودم میرم بعدا پائین میخورم.
سرش را تکان داد و از در بیرون رفت. زحمت یه عذرخواهی هم به خودش نداد. ملیکا نامرد رو بگو که حتی باهاش نیومد بالا به من سر بزنه.به عنوان همراهمان اومد اما همراه اهورا شد با خودم گفتم:باشه ملیکا خانوم باز هم بهم میرسیم.

آوینا
02-08-2012, 19:13
بعد از ۲۰ دقیقه سوگند بیدارشد. به حمام فرستادمش بعد از تمام شدن حمامش سرش را خشک کردم و گل سر بستمش یه تاپ صورتی با شلوارک جین تنش کردم .خودم هم شلواره جین مشکی پوشیدم با یه بولوز آستین بلند یقه هفت چسبون بنفش و موهایم را خیلی ساده از پشت بستم.و بعد باهم به رستوران رفتیم تا ناهار بخوریم،نزدیک رستوران بودیم که ملیکا را دیدم در لابی هتل ایستاده بود و دستش ر برایم تکان داد. با سوگند به طرفشان رفتم سعی کردم خیلی معمولی برخورد کنم. وقتی بهشون رسیدیم اهورا را دیدم که بر روی مبل نشسته بود ملیکا هم جفتش بود سلام کردم سوگند هم سلام کرد. ملیکا با خوش رویی جواب سلام ما را داد اما اهورا سلام آرامی کرد.ملیکا:کجا میرین؟
- داریم میریم ناهار بخوریم.
ملیکا:فکر نمیکنم دیگه غذا سرو کنن ساعت ۵ .رو به اهورا گفت:به نظرت ناهار سرو میکنن الان؟
اهورا:نمیدونم باید بپرسین.رو به سوگند گفتم همینجا بشین من الان میام به طرف رستوران رفتم. اما متاسفانه گفتن که عصرونه سرو میکنن.آدرس نزدیکترین رستوران را ازشان گرفتم تشکری کردم و گفتم:عصرونه میدادن .رو به اهورا و ملیکا گفتم:من و سوگند میریم رستوران بیرون ناهار بخوریم. اگر دوست دارین شما هم بیاین.
ملیکا به اهورا نگاه کرد انگار منتظره اجازه اون بود اهورا کمی مکث کرد و رو به سوگند گفت:میخوای کیک و شیر کاکائو بخوری بعد یه ساعت دیگه همه باهم بریم برای شام بیرون.سوگند بیچاره از ترسش که اهورا سرش داد نزند سرش را آرام تکان داد و گفت:بله.
اهورا رو به من گفت:از نظرهشما اشکالی نداره؟با حالت بی تفاوتی گفتم:واسه من فرق نمیکنه.اهورا گفت پس بذار گارسون را صدا بزنم. گارسن به کنار ما آمد اهورا سفارش سوگند را داد به من نگاه کرد رو به گارسون گفتم:کافی لایت لطفا ملیکا. با تعجب نگاه کرد گفت:از صبح تا حالا هیچی نخوردی حالت بد میشه.لبخند زدم و گفتم:نه زیاد گشنه نیستم اهورا رو به گارسون گفت:همونی که خانوم گفتن بیارید لطفا.
ملیکا:من تعجب میکنم با شکم خالی چطوری میتونی کافی بخوری.
- مهم نیست یه بار چیزی نمیشه.بعد از آوردن عصرونه در حال نوشیدن کافیم بودم که سنگینیه نگاهی را بر روی خود حس کردم سرم را بالا آوردم که چشمانم در چشمان خاکستری شخصی که رو به روی ما نشسته بود گره خورد صورتم را برگرداندم. اما باز هم نگاهش را احساس میکردم مرد جوانی بود شاید هم سن و سال اهورا بود. با پیراهن سفید و شلوار مشکی یه جورایی شبیه ایرانیا یا ایتالیاییها بود.صدای ملیکا را شنیدم که گفت:راستی اینجا چقدر هواش خوبه ظهری که شما خواب بودیم من اهورا رفتیم پیاده روی ،خیلی هوا صاف و تمیز بود واقعاً قابل مقایسه با تهران نیست. سرم را به علامت تایید تکان دادم.اهورا و ملیکا راجع هوا کمی صحبت کردن و در آخر ملیکا از اهورا پرسید:کنفرانس فردا است؟
اهورا:نه ۳ روز دیگه است فردا فقط جلسه آمادگیه.
ملیکا:آها،خوب بچه ها بریم بیرون بگردیم حوصله ام سر رفت.اهورا سریع گفت:آره بریم رو به سوگند گفت:چیزی نمیخوای؟
سوگند:نه مرسی.
در لحظه آخر که لابی را ترک میکردم به مرد جوان نگاه کردم باز هم چشمش به من بود و به دیدن نگاه من لبخند زد. سرم را چرخاندم و به همراه ملیکا و اهورا لابی را ترک کردیم.تقریبا تمام خیابانهای اطراف هتل را پیاده رفتیم .چندین پاساژ بزرگ در آنجا وجود داشت .ملیکا خیلی هیجان زده شده بود و با دیدن هر چیزی میگفت وای خدا اینو چقدر قشنگه. تقریبا این جمله را برای هر چیزی میدید تکرار میکرد. من و سوگند هم به رفتار ملیکا میخندیدیم اهورا فقط لبخند میزد و درباره اش با ملیکا صحبت میکرد.نزدیک دو ساعت پیاده روی کردیم و به هتل برگشتیم اهورا گفت:آماده شید که به رستوران بریم،چون با اون سر وضع نمیشد به رستوران بریم.
کار من زیاد طول نکشید دامن کوتاه که تا بالائی زانو بود پوشیدم با یه تاپ همرنگش .موهایم را شانه زدم فرق کج کردم و موهایم را از بالائی سرم بستم.آرایشه ملایمی کردم کفشهای سفیدم که پاشنه کوتاهی داشت با پاپیونی کوچولوی بر رویش.برای سوگند پیراهن سفید و لیمویی انتخاب کردم که دامن چینداری داشت. موهایش را با روبان زرد رنگ بستم.و منتظر آمدن ملیکا و اهورا شدم.بعد از ۱۰ دقیقه ملیکا و اهورا آمدن.ملیکا پیراهنِ سربی تا روی زانوی پوشیده بود و موهایش را باز گذاشته بود .کلا خوشگل شده بود. اما اهورا پیراهن بنفش لَختی پوشیده بود با کت مخمل تک به همراه شلواره مشکی.ملیکا با دیدن ما لبخند زد جواب لبخندش را دادم رو به سوگند گفت:چقدر تو ناناز شدی خاله.سوگند که هنوز ترسش را از اهورا داشت گفت:مرسی خاله.به همراه اهورا به بیرون رفتیم اهورا تاکسی خبر کرده بود تا ما را به رستوران ببرد،در تاکسی که نشستیم گفت:فردا یه ماشین اجاره میکنم نمیتونیم ۱۰ روز بدونه ماشین بمونیم.
رو به روی رستوران بزرگی پیاده شدیم یکی از نگهبانان رستوران به طرف ماشین آمد و در را برایمان باز کرد. به همراه اهورا و ملیکا وارد رستوران شدیم،رستوران فوق العاده شیک و بزرگی بود. در وسط رستوران فواره آبی بود.یکی از نگهبانان داخل رستوران مارا به سمت میزی ۴ نفره که در کنار اکواریوم بود هدایت کرد.سوگند و من در کنار هم نشستیم اهورا و ملیکا در کنار هم.غذا سفارش دادیم. سوگند از من خواست تا قبل از آمدن غذا بریم کنار آکواریم تاماهیها را از نزدیک ببیند. با کمال میل از جام بلند شدم و به طرف اکواریوم رفتیم.در حال نگاه کردن به ماهیها بودیم که اهورا صدامان زد و گفت غذا را آوردن.به سر میز که برگشتیم دوباره مردی راکه در هتل دیده بودم دیدم. به من خیره شده بود میزش فاصله ی زیادی با میز ما نداشت،به خاطر نگاه بیش از حدش نمیتونستم راحت غذا بخورم،ملیکا متوجه شد که غذا نمیخورم گفت:هلیا تورو خدا غذات رو بخور زخم معده میگیریا .ملیکا دوباره شده بود همون ملیکای خودم. لبخند پر از محبتی بهش زدم و گفتم :باشه.
بی اعتنا به مرد جوان شروع کردم به خوردن غذا اما هر از چند باری که زیر چشمی نگاهش میکردم میدیدم که نگاهش به منه.دیگه داشت اعصابم را خورد میکرد،این دفعه نگاهش کردم بهم لبخندی زد حرصم را در آورده بود ملیکا بی صدا اشاره کرد چی شده؟با دست آرام اشاره به مرد جوان کردم ملیکا به سمت مرد نگاه کرد و ابرو بالا انداخت،اهورا با تعجب به من و ملیکا نگاه کرد و گفت:چیزی شده؟
دستپاچه گفتم:نه، ملیکا داشت شکلک در میاورد،اهورا با خنده رو به ملیکا کرد و گفت:ملیکا جان آخه اینجا جای شکلک در آوردنه.
ملیکا با تعجب گفت:مگه شکلک در آوردن جای مخصوص میخواد؟و خندید چشم غره ای براش رفتم که صدای خند ۀ کسی بلند شد به طرف صدا نگاه کردم .همان جوان بود فکر کنم متوجۀچشم غرۀمن به ملیکا شده بود که خندید.اهورا به طرف مرد نگاه کرد و گفت:این داره به شما نگاه میکنه؟
ملیکا سریع گفت:نه بابا به سوگند نگاه کرد مگه نمی بینی نازشده نازدونه خالهٔ.اهورا به سوگند نگاه کرد و لبخند زد و گفت:سوگند همیشه نازه.سوگند از این حرف اهورا خوشش آمد و لبخند زد.دیگر به سمت مرد نگاه نکردم و سعی کردن نادیده بگیرمش بعد از برگشتن ازرستوران هر کس به اتاق خودش رفت.ملیکا بعد از تعویض لباس به اتاق من برگشت .سوگند در حال خوابیدن بود برای همین به طرف دیگر از اتاق که مبل داشت رفتیم.ملیکا:بگو طرف کیه؟
جا خوردم:کدوم طرف؟
ملیکا:بابا این خوشتیپ تو رستوران؟
- نمیدونم به خدا.
ملیکا:هلیا با همه بله؟با ماهم بله؟
- نه به جون تو ملی .امروز هم تو هتل دیدمش اصلا نمیشناسمش.
ملیکا:آره منم بعد از ظهری توی لابی دیدمش که بهت نگاه میکرد. اما چیزی نگفتم فکرکردم شاید از اشناهای قدیمیه.
- ملیکا عقلت کجا رفته اگر آشنا باشه که فقط نگاه نمیکنه میاد سلام احوالپرسی میکنه.
ملیکا شانه اش را بالا انداخت و گفت چه میدونم و با شیطنت گفت:اما خداییش عجب خوشگله.
سرم را به علامت تاسف برایش تکان دادم. بعد از ساعتی صحبت ملیکا رفت به اتاقش در این یک ساعتی که باهم صحبت کردیم هیچ حرفی از برخورده صبح نگفت و حتی بهش اشاره هم نکرد .منم چیزی نگفتم و خودم را مثل همیشه نشان دادم. میدونستم ملیکا دختر سؤ استفاده گری نیست حتما برای رفتارش دلیل داشته خیلی زود بخواب رفتم.
صبح با صدای در اتاق از خواب پریدم به سوگند نگاه کردم که هنوز خواب بود در را باز کردم ملیکا بود.ملیکا آمد داخل اتاق گفت:اوو شما هنوز خوابید پاشو بابا.
- بلند شدم مگه نمیبینی. ملیکا: سوگند رو هم بیدار کن که میخوایم بریم کنار دریا،هوا آفتابی آفتابیه.
- باشه بابا چه خبرته الان دیگه بیدار میشه .ملیکا گفت:باید خودم دست به کار بشم رفت روی تخته سوگند نشست و بعد بیدارش کرد. رفتم به دستشویی تا صورتم را بشورم که صدای خندهای سوگند و ملیکا را شنیدم خدارو شکر کردم که ملیکا شده مثل قبل.بعد از اینکه از دستشویی اومدم بیرون ملیکا را دیدم که سوگند را غلغلک میده و سوگند هم غش کرده از خنده.به طرفشان رفتم و گفتم:بسه دخترمو کشتی دیگه .ملیکا در حالی که هنوز میخندید گفت:سریع پاشید لباس بپوشید تا قبل از اینکه آفتاب بره بریم کنار دریا.
در حال پوشیدن لباس بودم ملیکا آمد در کنارم و گفت:میگم هلی کنار دریا چی بپوشم؟
- نمیدونم هر چی دوست داری.
ملیکا:آخه میدونی کنار دریا که کسی جین تی شرت نمی پوشه بیشتریا دامنه کوتاه و این چیزا میپوشن.
- خوب که چی؟توام بپوش.
ملیکا:وای بیکینی بپوشم ؟با اهورا میریم خجالت میکشم.
- نگفتم که بیکینی بپوش. تازه بپوشی هم مشکلی نیست همونطور که خودت گفتی همه اینجوری میپوشن. اهورا هم اینقدر دیده که براش فرقی نداره.
ملیکا:برو یعنی خودت میپوشی؟
- نه کلا گفتم تازه بخوامم بپوشم میپوشم کاری به کسی ندارم.
ملیکا :باب آجنبی تو چندین سال کانادا بودی من بدبخت که نبودام.
-ملی جونم هر چی دوست داری و میبینی باش راحتی بپوش فقط یه چیز خنک بپوش چون میسوزی تو آفتاب الانم بریم صبحانه بخوریم که مردم از گشنگی.
در لابی هتل صبحانه مختصری خوردیم و بعد به اتاقمان رفتیم تا برای رفتن آماده بشیم .من پیراهن نخی پوشیدم و لباسی را که میخواستم در آنجا بپوشم همراهم آوردم به همراه لباس اضافه برای سوگند و حوله.لباسهایی که برای کنار دریا آورده بودم تاپ دکلته آبی نخی بود به همراه دامن آبی با گلهای نارنجی .دامن بیشتر شبیه روسری بزرگ بود که کج بسته میشد اینو وقتی در کانادا بودم داشتم.سوگند هم دامنه کوتاه سفید نخی پوشید بود با نیم تنه صورتی.ملیکا به اتاقم آمد و گفت :آمادهٔ رفتن باش.بعد از پنج دقیقه اهورا هم آمد و باهم به طرف کناره دریا حرکت کردیم.ملیکا پیراهن کوتاه نخسی گلبهی پوشیده بود که بهش میومد.اهورا شلوارک ۶ جیب سفید پوشیده بود به همراه تی شرت بدون آستینه سفید. بازوهایه عضله ای اهورا کاملا در لباس پیدا بود .ملیکا اولش روش نمیشد به اهورا نگاه کند اما کم کم عادت کرد.وقتی به ساحل رسیدیم همانطور که به ملیکا گفتم مردم نیمه برهنه بودن و لباسهای من و ملیکا در کنارشان خیلی پوشیده بود به طرف رختکن رفتیم تا لباسهایمان را عوض کنیم.بعد از اینکه لباسمان را عوض کردیم از رختکن بیرون آمدیم. ملیکا با دیدن من در آن لباس حسابی تعجب کرد و گفت:خیلی بهت میاد شدی شبیه خارجیا هلیا .چشمات همرنگ لباست شده و میدرخشه نمیدونی چقدر خوشگل شدی.خندیدم و گفتم:مرسی ندید بدید اینجوریم نگاهم نکن بابا .
ملیکا:به خدا باورم نمیشه. یعنی تو خوشگلی. خیلیم خوشگلی اما اینجوری...شانس آوردیم سامان نیومد وگرنه درسته قورتت میداد. وای هلیا همون مرد تو رستوران چرا هر جا ما میریم اونم هست ببین چطوری داره نگاهت میکنه دوستش داره باهاش حرف میزنه اما حواسش نیست نگاهش کن تورو خدا.
- نگاهش نکن ملیکا فکر میکنه خوشمون اومده راستی اهورا کجاست؟
ملیکا:با سوگند رفت براش سطل و از اینجور چیزا بخره شن بازی کنه.
- مگه قرار نبود بره جلسه پس چی شد؟
ملیکا:صبح بهش زنگ زدن و گفتن جلسه افتاده واسه فردا مثل اینکه یکی از همکارشون به پروازش نرسیده و قراره تا اومدنه اون صبر کنن.
- آها اوناهاش داره میاد. سوگند با هیجان به طرفم دوید و گفت:مامانی ببین بابا اهورا برام چی خریده. از این تیوپ بادیا گرفته که برم آب بازی کنم سطل هم گرفته تا قصر درست کنم.
با لبخند گفتم:دست بابا اهورا درد نکنه تشکر کردی از بابا؟
سوگند :آره اونجا صورتش را بوسیدم.
- آفرین دختره گلم.اهورا به ما رسید نگاهی به سر تا پای من کرد و گفت:نشناختمت.
ملیکا:آره منم دیدم نشناختمش. شده مثل همین خارجیا خوشگل شده.اهورا به ملیکا نگاه کرد و گفت:توام خوشگل شدی.
ملیکا با صورتی گلگون تشکر کرد ،اهورا یک یه کلاه حصیری بر سرمان گذشت و گفت تو این آفتاب نسوزین خوبه.
ملیکا:نه هلیا کرم ضد آفتاب با خودش اورده هممون زدیم.
اهورا:میشه به منم بدید.
ملیکا با تعجب نگاهش کرد و گفت:شما برای چی؟
اهورا:شما ۱ ساعت دیگه با این همه کرمی که زدین میشین سبزه من بدبخت کرم نزده میشم جزغاله رو به من گفت:لطفا اگر اشکالی نداره به من کمی کرم بدید.کرم بهش دادم اهورا در حالی که کرم را به صورتش میمالید به جایی اشاره کرد و گفت بریم اینجا بشینیم جاش خوبه،همه به سمتی که اهورا اشاره کرد رفتیم. بعد از اینکه نشستیم اهورا یک دفعه تی شرتش را در آورد .ملیکا چشمانش را بست منم سرم را پائین انداختم. اهورا متوجه ما شد و گفت:چه خانمهای خجالتی و بعد خندید .اهورا سوگند را برد تا آب بازی کند رو به من و ملیکا گفت شماها نمیاین؟
ملیکا:نه .حالا اهورا میدنست ملیکا خجالت میکشد گفت:ملیکا راحت باش اینجا کسی به کسی کاری نداره.ملیکا از حرف اهورا شرمنده شد و سرش را پائین انداخت.
در حال نگاه کردن به سوگند و اهورا بودم که چطوری باهم بازی میکنن .اهورا سعی داشت به سوگند شنا یاد بده اما سوگند میترسید و از توی تیوپ تکان نمیخورد اهورا هم آب به صورت سوگند میپاشید. همانطور که نگاه میکردم احساس کردم یه چیزی بهم خورد سرمو را چرخاندم:توپه بادی پسر بچه ای مو مشکی بود .توپ را به دستش دادم اما پسر بچه از کنارم تکان نخورد و همانطور نگاهم کرد فکر میکنم ۳،۴ سالش بیشتر نبود .خیلی هم بامزه بود همان موقع مردی به دنبال بچه آمد و از من عذر خواهی کرد .خواستم بگویم اشکال نداره که سوگند صدام زد گفت :مامان بیا.مرد گفت :اِ چه جالب شما ایرانی هستید؟
جواب دادم:بله،مرد هم شروع به سلام احوالپرسی کرد و توضیح داد که بچه داشته بازی میکرده که توپش را به سمت من شوت کرده گفتم:اشکالی نداره .خودتون رو ناراحت نکنید.مرد گفت:من پدرام هستم خانومم اونجا نشسته به همراه چندتا از دوستامون. خوشحال میشم با خانومم آشنا بشید.با لبخند گفتم:حتما اجازه بدید فقط به دوستم بگم من با شما میام.به ملیکا گفتم با سوگند و اهورا بیاین دنبالمان.
ملیکا:باشه الان میرم به اهورا میگم .شما برید ما پشت سرتان میایم.و با پدرام همراه شدم که گفت:شما چند وقته اینجا هستید خندیدم گفتم :واسه تفریح آمدیم. ایران زندگی میکنیم.
پدرام:آهان چه خوب.
به خانواده پدرام که رسیدیم من را به خانومش معرفی کرد،خانومش دختری قد کوتاه تپل با نمک بود به اسم نوشین. با گرمی باهام بر خورد کرد.و بعد به دختری دیگه که باهاشون بود معرفی کرد.با همه اشنا شدم که پدرام گفت:پس بقیه کجان؟
نوشین:رفتن نوشیندنی بگیرن.و بعد رو به من گفت:بشینید خواهش میکنم راحت باشید. تشکری کردم و نشستم مشغول صحبت شدیم بعد از چند دقیقه اهورا و ملیکاو سوگند به ما پیوستن. به نوشین و پدرام معرفیشان کردم.البته فقط اسمها رو گفتم نسبت هارو نگفتم.پدرام و اهورا خیلی زود باهم صمیمی شدن و مشغول صحبت شدند .ملیکا هم زود با نوشین آشنا شد و مشغول بگو بخند شدن.تا اینکه صدای چند نفری از پشت سرم شنیدم پدرام گفت:بچه ها آمدن سرم را که چرخاندم خشکم زد.
مسعود بود . پسره یکی از دوستهای دائیم که موقعی که در کانادا بودم یکی از خواستگارانم بود اما هیچ وقت ازش خوشم نمیومد چون خیلی پروو بود .وقتی هم از کانادا به ایران اومدم بهشان خبر ندادم و از اون موقع دیگه خبری ازشان نداشتم و حالا اینجا ...
مسعود خیلی تغییر کرده بود خیلی جذاب شده بود با دیدن من خشکش زده بود. از بین دوستانش رد شد و آمد جلو من بلند شدم ایستادم که گفت:هلیا تویی؟همه با تعجب به من و مسعود نگاه میکردن آرام گفتم:سلام یک دفعه من را بغل کرد اما نگاهم به ملیکا بود که شوکه شده بود و با حیرت به ما نگاه میکرد اهورا هم همینطور.
مسعود:باورم نمیشه هلیا خودتی؟خدای من چقدر خوشگل تر شدی.خوبی؟اینجا زندگی میکنی؟
- ممنون خوبم نه ایران زندگی میکنم.
با تعجب گفت:ایران؟ایران چی کار میکنی؟چرا اصلا رفتی؟
به بقیه نگاه کردم که با تعجب به ما نگاه میکردن. لبخند زدم و گفتم:حالا وقت زیاد هست. رو به بقیه گفتم:ایشون پسر یکی از دوستای دائی من هستن.به ملیکا و اهورا سلام کرد،که پدرام گفت:چه خوب شد ما هلیا جان را پیدا کردیم وگرنه مسعود باید کسی رو پیدا میکرد تابهش خیره بشه. به مسعود نگاه کردم که دیدم به من ذل زده .حتی متوجه حرف پدرام نشد.پدرام وقتی دید من معذب هستم و مسعود هم دست بر نمیداره با آرنج بهش زد و گفت:بسه دیگه آبرومون رو بردی توام،همه به حرف پدرام خندیدن.به پیشنهاد پدرام همه رفتیم تا والیبال بازی کنیم ملیکا به کنارم آمد گفت:چرا راجع به این چیزی نگفته بودی .
- چون آدم مهمی نبود ازش متنفرم ملیکا متنفر.
ملیکا با خنده گفت:قیافه همه مخصوصا اهورا دیدنی بود. وقتی مسعود بغلت کرد بیچاره شوکه شده بود.
- راستش خودمم شوکه شدم چه برسه به بقیه.راستی سوگند کجاست؟
ملیکا :داره با بچه پدرام بازی میکنه اونطرفه.
بازی والیبال شروع شد. قرار بر این شد که هر تیمی باخت اون یکی تیم براش تصمیم میگیره و هرچی گفتن ،بازنده باید انجام بده.اهورا در تیم مقابل با پدرام و چند نفر دیگه بازی میکرد. من و ملیکا و مسعود و نوشین در این یکی تیم بودیم با چندتا دختر دیگه. بازی خوب پیش میرفت تقریبأ مساوی بودیم .مسعود تا فرصتی پیش میامد خودش را به من میزد یا اینکه دستش را به پشت من میگذاشت یعنی مواظبتم!
اما بالأخره با ضربۀ محکم اهورا تیم ما باخت.اون یکی تیم تصمیم گرفتن که ما را در آب بیندازن همهٔ تیم ما از این تصمیم شوکه شدن .چون بیشتریا دختر بودن قبول نکردن و اعتراض کردن اما هیچ کس به اعتراضشان گوش نکرد. تا اینکه اون یکی تیم به ما حمله کردن همه جیغ زدن و فرار کردن من و ملیکا هم به طرفی دویدیم که احساس کردم دست یکی به طرفم حلقه شد و بلندم کرد جیغ زدم سعی کردم کسی که من را بلند کرده ببینم که به داخله آب پرت شدم سرم را بالا آوردم اهورا بود که از ته دل میخندید و به دنبال ملیکا میدوید تا بگیرتش ملیکا را هم گرفت و در آب پرت کرد،من از آب در میآمدم که یکی خودش را روی من پرت کرد نفسم حبس شد چشمانم را باز کردم که دیدم مسعوده به زور از خودم جداش کردم و گفتم:مسعود چی کار میکنی؟سریع از آب بیرون آمدم اهورا را دیدم که به این منظره نگاه میکرد .حسابی عصبی بودم به بقیه پیوستم همان موقع سوگند به طرفم دوید و گفت :مامان مامان ببین چی پیدا کردم؟
مسعود با تعجب به من نگاه کرد و گفت:مامان؟ازدواج کردی؟
ملیکا به جای مان جواب داد:آره خیلی وقته.
نوشین و پدرام گفتن:جدی؟
ملیکا به جای من باز گفت:آره بابا اینم دخترشه.
مسعود با تعجب گفت:شوهرت کیه؟
نمیدونستم چی بگم ملیکا هم این دفعه ساکت شد و به جای من حرف نزد .میخواستم بگم که از هم جدا شدیم که اهورا جواب داد:شوهرش منم.

آوینا
02-08-2012, 19:16
با تعجب به اهورا نگاه کردم از پشت جمع اومد جلو رو به روی مسعود ایستاد و با قیافه جدی گفت:شوهرش منم مشکلی هست؟
مسعود خیره نگاهم میکرد. پوزخندی زد گفت:مثل سگ دروغ میگید.
اهورا جدی تر از قبل گفت:اتفاقا خیلی جدی میگم رو به من گفت:چرا بهش نمیگی؟
نمیدونستم چی کار کنم. انگار زبانم بند آمده بود اگر ضربهٔ دست ملیکا نبود شاید به خودم نمیومدم رو به مسعود گفتم:بله من با اهورا ازدواج کردم.اهورا برگشت نگاهش کرد و گفت:خیالت راحت شد چون بچه باحالی هستی. نبینم دور ور زن من بپلکی و با دستش چند ضربهٔ آرام به شانه مسعود زد و جمع را ترک کرد.مسعود هنوز بهت زده به من نگاه میکرد. وقتی دید دارم نگاهش میکنم پوزخندی زد گفت:باز هم بهم میرسیم تلافی این چند سال را سرت در میارم.ترسیدم مسعود پسره شریه. ملیکا دستم را گرفت کشید و از مسعود دور کرد.
نوشین به کنارم آمد و گفت:چرا نگفتی ازدواج کردی؟
با گیجی گفتم:آخه فکر کردم حتما خودتون فهمیدید .دیگه احتیاج نیست بهتون بگم واسه همین.
نوشین:ببینم هلیا یه سوال ازت میپرسم البته اگر دوست داری جواب نده اما بهم دروغ نگو باشه؟
- باشه.
نوشین آرام گفت:سوگند دختره توئه یا اهورا؟
لبخندی زدم و گفتم:دختره من و اهورا.
نوشین دست به پیشانیش گذاشت و گفت آخه چطور ممکنه تو میگی ۲۱ سالته سوگند حداقل ۷ سالش هست یعنی تو ۱۵ سالت بوده که سوگند را به دنیا آوردی؟
لبخند زدم اما این دفعه راستش را نگفتم چون دلم نمیخواست کسی واسه سوگند دلسوزی کنه:نه سوگند ۵ سالشه اما به اهورا رفته جثه اش درشته واسه همین بیشتر نشون میده.
همان موقع سوگند دوید به طرفم و گفت:مامان میای باهم بازی کنیم نیما خوابش برده.نیما اسم پسره نوشین بود.جواب دادم:آره عزیزم حتما بیا بریم.
در حین بازی با سوگند مسعود همش منو نگاه میکردو از نگاهش ترسیدم رو به سوگند گفتم :بسه مامان بریم.
به طرف اهورا و ملیکا رفتم که در کنار پدرام و نوشین بودن و صحبت میکردن پدرام گفت:آقا اهورا شانس اوردی که شما شوهره هلیا خانومید، چون قصد داشتیم از هلیا خانوم واسه چندتا از بچه ها البته به درخواست خودشان خواستگاری کنیم اهورا خندید و گفت:دوستای شما کجا هلیا رو دیدن ؟
پدرام:والا چند نفرشان بین بچها که بودن اشاره به جمعیتی که پشت سرمان بودن کرد و ادامه داد:یکیشان هم برادر نوشینه. اون یکی هم با عرض شرمندگی برادر من بود .البته واسه برادرم خودمان تصمیم گرفتیم اما قسمت نشد. اما امیدوارم خوشبخت باشید چون هلیا خانوم همه چیش زیبا است البته به چشم خواهری .هیچ دختری را به این زیبایی ندیدم.خجالت زده تشکر کردم و سرم را پائین انداختم ملیکا در گوشم گفت:خدا نکشتت هلیا که هر جا میری باید دل چند صد نفر را بشکنی.خدا شانس بده.
به همراه پدرام و نوشین به یکی از رستورانهای ساحلی رفتیم و ناهار خوردیم.از پدرام و نوشین خیلی خوشم آمده بود آدمهای خوبی بودن خیلی خون گرم بودن.اهورا به پدرام گفت که برای کنفراس به اینجا آمده است و در چه هتلی اقامت داریم پدرام و نوشین اصرار کردن که بریم خانهٔ آنها که گفتیم برای فرصت دیگه .ولی شماره تلفن خودش و آدرس خانه را دادن تا هر زمان وقت کردیم بریم پیششان.بعد از اینکه ازشان جدا شدیم به طرف هتل حرکت کردیم.در راه اهورا رو به من گفت:ما به هم یه قولی دادیم یادت میاد؟گفتیم که هر مشکلی پیش اومد روی کمک همدیگه حساب کنیم مگه نه؟
سرم را تکان دادم که گفت:نه درست جوابم را بده.
گفتم:بله.
اهورا:خوب دختره خوب تو لازم نیست به خودت فشار بیاری و خودت رو اذیت کنی روی کمک من حساب کن . قبلا هم بهت گفتم که تو واسه من مثل سحر میمونی به همان اندازه شاید هم بیشتر دوست دارمت.با این حرفش واقعاً آرامش پیدا کردم سرم را بلند کردم دیدم با لبخند داره نگاهم میکنه گفت: خوب حالا بیا اینجا تعجب کردم منظورش کجا بود که دیدم دستش را دور شانه ام حلقه کرد و گفت:عین نی نی کوچولوها میمونی میدونستی؟ حاضری خودت را تو چاه بندازی اما از کسی تقاضای کمک نکنی! باز هم با لبخند نگاهش کردم همینطور که دستش دور شانه ام بود باهم تا هتل راه رفتیم واقعاً احساس ناراحتی نکردم از اینکه دستش دور شانه ام هست چرا نمیدونم ،شاید از روی قصد و غریزه اینکارا رو نمیکنه این حس را داشتم.اهورا شخصیت عجیبی داشت .گاهی خیلی جدی میشه که حتی جرات نمیکنم تو چشمش نگاه کنم مثل موقعی که با مسعود حرف میزد یه موقع هم خیلی شاد و شنگول میشه و اصلا شبیه اهورای عصبانی نیست. واقعاً هنوز شخصیت اهورا را کشف نکردم نمیدونم چه شخصیتی داره واقعاً نمیدونم اما شخصیتش هر چی هست خیلی جالبه.در حالی که راه میرفتیمِ به ملیکا نگاه کردم که در کنار سوگند راه میرفت وقتی دید من نگاهش میکنم خندید و چشمک زد.
وقتی به هتل رسیدیم هر کی به اتاق خودش رفت تا حمام کند.شب هم به خوبی گذشت.

صبح روز بعد اهورا به اتاقم آمد و گفت به جلسه میرود و ممکنه طول بکشد اگر خواستیم جایی بریم و بگردیم تاکسی بگیریم و پیاده نریم که یک دفعه گم نشیم. بعد از همهٔ این سفارشات خداحافظی کرد و رفت. من و ملیکا با سوگند در لابی نشسته بودیم که گارسون آمد و گفت:که کسی منتظرمونه با تعجب به ملیکا نگاه کردم و گفتم:کی میتونه باشه؟
ملیکا:نمیدونم برو ببین کیه خوب.
به طرف اطلاعات هتل رفتم و گفتم من هلیا هستم گفتن که یکی اینجا منتظره منه.
از پشت سرم صدای کسیو رو شنیدم که گفت:سلام برگشتم به صاحب صدا نگاه کردم کسی نبود جز مسعود گفتم:سلام اینجا چیکار میکنی؟
مسعود:اومدم بابت دیروز از تو و شوهرت عذر خواهی کنم. امیدوارم که منو ببخشید هلیا مطمئن باش دیگه اذیتت نمیکنم.
لبخند زدم و گفتم:خوشحالم مسعود.
مسعود:امیدوارم که خوشبخت تر از اینی که هستید بشی،راستی اهورا کجاست؟
- رفته جلسه.
مسعود:آها پدرام گفت که اینجا کنفرانس داره. پسره خوبیه خوشم میاد ازش واقعاً بهم میاد.
تشکر کردم که گفت:خوب من دیگه دارم میرم فقط ازت یه خواهشی دارم امیدوارم قبول کنی؟قبول میکنی؟
با تردید گفتم:تا چی باشه؟
مسعود با ناراحتی گفت:هلیا هنوز به من اعتماد نداری به خدا حرف بدی نمیخوام بزنم. خواستم بگم من فردا شب ***** میخوام بگیرم دلم میخواد تو و اهورا و دوستتون هم بیایید خونه من.
خندیدم و گفتم:داری دعوتمون میکنی؟
خندید و گفت:آره دیگه حالا میایید برای ازدواجتان یه سوپرایز دارم. فقط امیدوارم که خوشت بیایید ازت خواهش میکنم بیا.
- باشه بذار با اهورا صحبت کنم ببینم چی میگه بهت خبر میدم.
مسعود :اصلا خودم شب میام با اهورا صحبت میکنم و دعوتش میکنم آره اینطوری بهتره.
- دوست داری بیا اما واقعاً احتیاج نیست خودم باهاش صحبت میکنم.
مسعود:نه خودم بیام بهتره خوب من دیگه فعلا برم کاری نداری؟
- نه خداحافظ.
بعد از اینکه رفت به طرف ملیکا رفتم که گفت کی بود؟
- حدس بزن.
ملیکا:اذیت نکن دیگه بگو
- مسعود
ملیکا:مسعود ؟چی کار داشت؟
- باورت میشه اومد عذر خواهی کرد و بعدش هم برای ***** در خونه اش دعوتمان کرد گفت شب میام با اهورا صحبت میکنم چون براتون سوپرایز دارم.
ملیکا:ایول آقا مسعود.حالا چی کار میکنی میریم؟
- نمیدونم بذار با اهورا صحبت کنم ببینم چی میگه.

نزدیکهای ساعت ۷ بود که اهورا آمد ساعتی بعد از پائین سفارش چای براش دادم و بعد به طرف اتاقش رفتم در را باز کرد و من وارد شدم بعد از سلام و احوالپرسی راجع به جلسه پرسیدم که گفت:خوب پیشرفت راضی هستم.
بعد از حرفاهای متفرقه گفتم:امروز یکی آمده بود دیدنم،کنجکاو پرسید :کی؟
- مسعود.
اهورا:مسعود؟این پسره هنوز آدم نشده شیطونه میگه..نذاشتم باقی حرفش را بزنه گفتم:نه واسهٔ اون چیزی که تو فکر میکنی.
اهورا:پس واسه چی آمده بود؟
- آمده بود عذر خواهی کنه به خاطره رفتارش .حسابی عذر خواهی کرد گفت شب میاد خودش شخصاً ازت عذر خواهی میکنه و بعد تمام حرفایی را که زد برایش تکرار کردم. هیچی نمیگفت فقط متفکرانه به حرفهایم گوش میداد و سرش را تکان میداد در آخر اضافه کردم:تازه واسه فردا شب دعوتمان کرد خونه اش.
با تعجب گفت:چی؟
- آره گفت که ***** داره از ما هم خواهش کرد که بریم گفت واسه ازدوجتون سوپرایز دارم . و کلی خواهش کرد که بریم.اهورا باز هم فکر کرد گفت:حالا بذار بیاد ببینم چی میشه بچه ها کجان؟
- توی اتاه من هستن.
میخواستم که برم تلفن اهورا زنگ خورد و بهش خبر دادن که کسی پائین منتظرش هست. اهورا گفت :راهنماییش کن بالا.بعد رو به من گفت:تو هم بمان لازمه که تورو اینجا ببینه.سرم را تکان دادم و در کنارش نشستم بعد از دقایقی صدای در آمد اهورا رفت و در را باز کرد و به همراه مسعود برگشت.ایستادم و سلام کردم مسعود سرش را پائین انداخت و جواب سلامم را داد بعد از اینکه نشست اول به اطراف اتاق نگاهی انداخت و بعد با من من گفت:راستش آقا اهورا مزاحمتان شدم تا بابت رفتار زشته دیروزم عذر خواهی کنم واقعاً شرمنده شما هستم.
اهورا:خواهش میکنم البته منم بابت حرفای که زدم عذر خواهی میکنم.
مسعود:نه نه اصلا اینو نگید که بیشتر شرمنده میشم. منم اگر جای شما بودم بهتر از شما با این قضیه بر خورد نمیکردم .تازه خیلی آقایی کردید که در گوشی که حقم بود را نزدید.
اهورا:نه این حرف را نزنید اصلا خاطره های بد دیروز را فراموش میکنیم.
مسعود لبخندی زد و گفت:راستش به هلیا خانوم هم گفتم فردا شب جشنه کوچکی تو خونه ام گرفتم که دوست دارم شما هم تشریف بیارید.
اهورا:چشم حتما خدمت میرسیم فقط آدرس را بدید اگر میشه.
مسعود:راننده را ساعت ۸ میفرستم دنبالتان.
اهورا:زحمت میشه.
مسعود:اصلا زحمت نمیشه .وظیفه است پس فردا شب به امید خدا میبینمتان.
وقتی که رفت اهورا رو به من گفت:عجب جذبه ای داشتم من. چه بلایی سر پسره مردم آوردم خدایی.خندیدم که گفت: میخندی؟
- پس چی کار کنم؟
اهورا:هیچی بازم بخند.
این دفعه دوتای زدیم زیر خنده. خیلی زود فردا شب فرا رسید من لباه بلنده مشکی براق پوشیدم. موهایم را صاف به دورم ریختم و جلویش را کج کردم آرایشه ملایمی داشتم از در اتاق بیرون رفتم و به طرف اتاق ملیکا رفتم .ملیکا هم پیراهن صدفی بلندی پوشیده بود آرایشه صورتی قشنگی هم کرده بود موهایش را جمع کرده بود زیبا شده بود ازم پرسید:اهورا آماده است؟
- نمیدونم باید آماده باشه.
ملیکا:راننده آمده؟
- نمیدونم اما دیگه باید پیداش بشه.
ملیکا:سوگند را چیکارش میکنی؟
- میارمش نمیشه که تنها بذارمش.
ملیکا:بابا اونجا شلوغه تا دیر وقت اونجا میمونیم گناه داره. بچه رو زا به راه نکن الان خواب بود.
- میدونم اما چی کار کنم؟
ملیکا:بچه کوچیک که نیست نصف شب بیدار شه شیر بخواد بخوابانش تا صبح بیدار نمیشه.
- نه اینجوری همش دلم اینجاست.
ملیکا:خوب زود میام. تازه میتونیم بسپاریم به مدیر هتل که مواظبش باشه. اگر چیزی شد بهمان خبر بدن.
- نمیدونم دلم راضی نمیشه بذار برم ببینم اهورا چی میگه .
رفتم به طرف اتاق اهورا .در زدم در را باز کرد و وارد شدم اهورا جلوی آینه کلنجار میرفت و گفت:آماده شدی؟
-آره تو هنوز آماده نشدی ؟
اهورا:نه نمیدونم این گره کراواتم هر کاری میکنم بازم کج میشه.
- بده من ببندم .
اهورا به طرفم آمد و گفت:خدا خیرت بده در حالی که کراواتش را مساوی میکردم سنگینیه نگاهش را احساس کردم نگاهش کردم گفت:خوشگل شدی. لبخند زدم و گفتم:خوشگل بودم.لپمو کشید و گفت اونکه بله.در حالی که کراواتش را میبستم گفتم:راستی میگی با سوگند چی کار کنم؟ملیکا میگه نیاد بهتره اذیت میشه تو اون شلوغی بذار بخوابه اینجا،اما دلم نمیاد اینجوری همش نگران میشیم.
اهورا:نه ملیکا راست میگه بذار بخوابه زیاد نمیمونیم یک ساعت دو ساعتی میشینیم بعدش میام چون صبح زود باید برم جلسه پس فردا کنفرانس داریم.در حالی که گره کراوات را محکمتر میکردم گفتم:مطمئنی؟
اهورا:آره بابا خیالت راحت.
یقه اش را صاف کردم دستم را برداشتم و گفتم:باشه پس من برم بخوابانمش.
اهورا:باشه مرسی واسه کراوات .
- قابلی نداشت.
به طرف اتاقم رفتم و سوگند را خواباندم و بهش گفتم :اگر ترسیدی برو پیش اون آقا پائین تا به من زنگ بزنه زود بیام اما طفلک اینقدر خسته بود تا سرش را روی بالشت گذاشت خوابش برد.راننده اومد و اهورا اومد دنبالم باهم به پائین رفتیم اهورا کت شلوار مشکی پوشیده بود فوق العاده شده بود.راننده ما را جلوی یه ساختمان بزرگ پیاده کرد و در را برایمان باز کرد .وقتی از ماشین پیاده شدیم مسعود برای استقبال به جلوی در آمد تشکر کردیم و وارد شدیم.
صدای موزیک بلندی به گوش میرسید دختر و پسرا میرقصیدن. مسعود ما را به طرف جایی که خالی بود هدایت کرد. روی مبل نشستیم به اطرف خانه نگاه کردم خانهٔ خیلی بزرگی بود.ملیکا در کنار گوشم گفت:عجب خانه ای داره سرم را تکان دادم. پیشخدمتی آمد و نوشیدنی تعارف کرد همه برداشتیم مسعود مشغول صحبت با اهورا بود.ساعتی از مهمانی گذشته بود که مسعود به وسط سالن رفت و اشاره کرد تا موزیک را قطع کنن.با قاشق کوچکی که در دست داشت به لیوانش زد و گفت:خانوما آقایون لطفا ساکت. وقتی مطمئن شد همه ساکت شدن رو به همه گفت:امشب شب عزیزیه واسه من، هم تولدمه هم اینکه میخوام به افتخار زوج جوانی که در کنار ما حضور دارن این شب عزیز را جشن بیگیریم. بعد رویش را طرف من و اهورا کرد و گفت به سلامتی آقا اهورا و خانمشان هلیا خانوم.همه نوشیدنی خوردن و بعد آهنگ آرامی گذاشتن و از من و اهورا دعوت کرد که برقصیم. وحشت زده به اهورا نگاه کردم مردد مانده بود .مسعود با اصرار من و اهورا را به وسط کشید .اهورا دستش را به دور کمرم حلقه کرد و با آن یکی دستش دستم را گرفت و شروع به رقصیدن کردیم آرام در گوشم گفت:عجب گیری کردیما .عمه دومی پیدا شد خندیدم گفت:چرا من هر چی میگم میخندی گفتم :اِ خوب پس چی کار کنم .حرف خنده دار میزنی دیگه.اهورا:هلیا من داره خوابم میگیره با این آهنگی که گذاشته بگو مثل شب تولد یه آهنگ شاد بذاره بابا. این قره خشک شد.با تعجب گفتم:جدی میگی؟
اهورا خیلی جدی گفت:نه اصلا. دوباره خندیدم این دفعه هم خودش لبخندی زد.آهنگ که تمام شد همه دست زدن و ما به سر جایمان برگشتیم بعد از نیم ساعت مسعود به همراه یه دختر آمد در کنارمن. دختر را معرفی کرد و گفت:فرناز خیلی دلش میخواست باهات اشنا شه.
فرناز:از نوشین و آقا پدرام تعریف تان را خیلی شنیده بودم خیلی دلم میخواست از نزدیک ببیمتان.
- مرسی شما لطف دارید.و بعد رفت.نزدیک دو ساعت از آمدن من گذشته بود کم کم دلشوره پیدا کردم رو به اهورا گفتم:میگم بریم دیگه هان؟
اهورا خیلی خونسرد گفت:نه بابا تازه گرم شدیم هنوز زوده یه دو ساعت دیگه میریم.فرناز به کنارمان آمد و گفت:همه چیز خوبه ؟چیزی احتیاج ندارین؟تشکری کردیم که گفت:هلیا جان میخواستم تورو به دوستم معرفی کنم میشه با من بیای رو به اهورا گفت:اهورا خان این خانوم خوشگلتون را چند دقیقه به من قرض میدید قول میدم صحیح و سالم بیارمش.
اهورا لبخندی زد و گفت:خواهش میکنم.
از جا بلند شدم و به همراهش به سمت جمع دخترا رفتیم با همشون اشنا شدم که گفت :هلیا جان یه بچه خواهر دارم تازه به دنیا آمده خواهرم دنبال اسم براش میگشت از نوشین که اسمت را شنیدم گفتم چه اسم قشنگی به خواهرم زنگ زدم و اسمت را پیشنهاد کردم کلی خوشش اومد،نمیدونی چقدر خوشگله چشمش عسلی تپلی میخوای عکسشو ببینی؟
با خوشحالی گفتم:چرا که نه حتما گفت پس بیا بریم بالا عکساشو بزرگ کردم و انجا گذاشتم آخه میدونی من هم خونۀ مسعود هستم .
-اِ چه جالب نمیدونستم .بعد از اینکه بالا رفتیم به طرف اتاق آخری رفتیم که گفت:آره من اینجا دانشجو بودم بعد دنبال خونه میگشتم که مسعود را دیدم اونم بهم پیشنهاد کرد که بیام اینجا منم خوشحال شدم قبول کردم اما درباره ام فکر بد نکنیا مثل دو تا هم خونه باهم زندگی میکنیم نه بیشتر. بیا تو وارد اتاقی بزرگ شدم که یه تخته دو نفره داشت اتاق شیکی بود در حالی که به اتاق نگاه میکردم گفتم: اتاق قشنگی داری.
خندید و گفت:چشات قشنگ میبینه و بعد از کمد یه آلبوم در آورد و گفت بیا تا تو اینو میبینی من برم دستشویی بیام جای نریا.سرم را تکان دادم و مشغول دیدن عکسها شدم.عکس همه نوع آدم توش بود به جز عکسی که فکر کردم. آلبوم اشتباه بهم داده کمی منتظر شدم تا بیاد به طرف پنجره رفتم پرده را کنار زدم وقتی از بالا پائین را نگاه کردم دیدم خیلی فاصله داره.

فرناز دیر کرد اومدم به طرف در برم دنبالش .دستگیره در راچرخاندم دیدم در قفله تعجب کردم گفتم یعنی چی؟فرناز واسه چی درو قفل کرده شروع به در زدن کردم اما هرچی در میزدم کسی در را باز نمیکرد .سعی کردم در را باز کنم اما نمیشد خسته شدم روی تخت نشستم که دیدم صدای باز شدن قفله در آمد ایستادم و گفتم:فرناز چرا درو قفل کرده....مسعود تویی؟خوب شد امدی فرناز درو اشتباهی روی من قفل کرد.مسعود خیره نگاهم میکرد گفتم:مسعود چی شده؟ مسعود گفت:میدونی چقدر خوشگل شدی و یه قدم جلو آمد.
- مسعود خوشمزه بازی در نیار بیا بریم پائین الان اهورا نگران میشه یه ساعته اینجام ها.
مسعود پوزخندی زد و گفت:نگران شوهر جونت نباش فرستادمش ددر.
- منظورت چیه؟
مسعود:منظورم واضح عزیزم اینم از سوپرایز ازدواجتون.
آرام آرام جلو میآمد با هر قدم که جلو میآمد من عقب میرفتم تا اینکه خوردم به دیوار با وحشت گفتم:به من نزدیک نشو مسعود.
مسعود:چشم . صورت من را به طرف خودش کشید جیغ کشیدم با مشت میزدم تو سینه اش .اینقدر زدم تا دستش از هم باز شد. از بغلش بیرون آمدم و به طرف در دویدم که بلند خندید و گفت:عزیزم در قفله کیلیدشم اینجاست با التماس گفتم:مسعود بذار برم ازت خواهش میکنم تورو خدا بذار برم گریه ام گرفته بود.
مسعود قهقه زد و گفت :بذارم بری با این همه سختی به اینجا کشوندمت بخاطر الان مجبور شدم از شوهره بی همه چیزت خواهش کنم و عذر خواهی کنمو من مسعود کسی که همه دخترا براش میمیرن اومدم از شوهره تو خواهش کردم ومن از بابام هم خواهش نمیکنم اما مجبور شدم از شوهر نکبت تو بکنم. حالا بذارم بری؟اینقدر هم جیغ داد نزن از تو که چیزی کم نمیشه اون بی همه چیز هم حال حولش را با تو کرده پس بذار به دوتامون خوش بگذره همین موقع دستم را به طرف خودش کشید دستانش را محکم به دورم حلقه کرد و لبهایش را به گردنم نزدیک کرد جیغ کشیدم به روی تخت انداختم .خودش را رویم پرت کرد جیغ میکشیدم و دست پا میزدم دستش را روی دهانم گذشت دستش را گاز گرفتم عصبی شد و محکم زد تو صورتم با گریه گفتم:تورو خدا مسعود خواهش میکنم بذار برم تورو خدا مسعود. هر چی بیشتر من جیغ میزدم حریص تر میشد دستش را به سمت دکمه های پیراهنش برد و دکمه ها را باز کرد. دستانم را محکم گرفته بود و خودش را به من میمالید با یک دست هر دو دستم را گرفت و با آن یکی دستش سعی در باز کردنه زیپ پیراهنم کرد . تصویر سامان سوگند،اهورا،ملیکا،همه جلوی چشمم بود. بلند خدا را صدا میزدم . هیکل سنگینش را از رویم بلند نمیکرد فقط کمی دیگر مانده بود تا به مقصودش برسد همهٔ زورم را جمع کردم و با پا محکم به سینه اش کوبیدم پرت شد از روی تخت اما طولی نکشید دوباره برگشت در لحظهٔ آخر از ته دل داد زدم:اهووووو وووراا ااااا اااا.که در با صدای وحشتناکی باز شد هیکل مسعود جلوی چشمم بود برای همین نمیتوانستم کسی که وارد شد را ببینم .در یک لحظه شخصی مسعود را از رویه من پرت کرد اهورا بود از شوق چشمانم را بستم و خدارو شکر کردم اهورا مسعود را وحشیانه میزد و مثل متکا هیکل گندۀ مسعود را به دیوار پرت میکرد و تا میخورد میزد.بعد از اینکه خوب مسعود را زد به طرف من آمد با نگرانی گفت:خوبی؟ اما من وحشت زده فقط میلرزیدم قدرت بیان نداشتم .اهورا نگاهی به پیراهن نیمه بازم انداخت کتش را در آورد و به دورم پیچید روی دستهایش بلندم کرد و به پائین بردم .در میان پله ها چشمم به فرناز افتاد با لبی خونی نگاهم میکرد با دیدن فرناز لرزم بیشتر شد سرم را میان سینه اهورا پنهان کردم تا از ساختمان خارج شود سوار ماشین شدیم و از آنجا دور شدیم در راه هیچ چیزی نگفتم فقط لرزیدم اهورا با نگرانی نگاهم میکرد وقتی به هتل رسیدیم دوباره روی دست بلندم کرد وقتی از جلوی اطلاعات رد شدیم نگهبان جلو آمد اهورا گفت :دکتر خبر کنید سریع سوار آسانسور شدیم من را به اتاق خودش آورد با زحمت در را باز کرد و وارد شدیم من را روی تخت گذاشت. آب قندی درست کرد و در دهنم ریخت دستم را گرفته بود و میگفت:خوبی؟نگاهش کردم بغضم ترکید بلند گریه میکردم. اهورا سرم را در اغوش گرفت و آرام میگفت:تموم شد آرام باش.تموم شد عزیزم تموم شد.بعد از این که خوب گریه کردم نگاهم کرد و گفت:خوبی؟سرم را تکان دادم گفت:اتفاقی برات نیفتاد. دوباره گریم گرفت سرم را به علامت نه تکان دادم نفس عمیقی کشید دوباره بغلم کرد شانه ام را نوازش میکرد و تکانم میداد صدای در زدن آمد اهورا گفت:بیا تو.
صدای ملیکا آمد:خدای من چی شده و بلند زد زیر گریه من از صدای گریۀ ملیکا گریه ام شدت گرفت.
اهورا عصبی گفت:مگر نمیبینی حالش بده به جای گریه برو براش لباس بیار ملیکا از در بیرون رفت و بعد از چند دقیقه برگشت اهورا از اتاق بیرون رفت تا ملیکا لباسهایم را عوض کند. ملیکا در حالی که لباسهایم را عوض میکرد گریه میکرد.بعد از اتمام تعویض لباس با گریه گفت:هلی جونم چه بلایی سرت اومده الهی قربونت برم.اهورا در زد و گفت:تمام شد؟
ملیکا:آره بیا تو.
اهورا:دکتر اومده.
دکتر وارد شد اهورا جریان را مختصر برایش تعریف کرد دکتر سرش را تکان داد و شروع به رسیدگی به من کرد بعد از اینکه نبضم را گرفت گفت:نبضش خیلی تند میزنه. برایش یه آرامش بخش میزنم بذارید بخوابه بعد از زدن آرامش بخش دکتر به اهورا چندتا قرص داد و گفت اگر دوباره حالش بد شد به ما زنگ بزنید .وقتی هم از خواب بیدار شد یکی از این قرصها بهش بدید.بعداز رفتن دکتر اهورا به کنارم آمد و گفت:من میرم تو راحت بخواب از ترسم دستش را گرفتم و گفتم نرو تورو خدا دوباره زدم زیر گریه اهورا :باشه بخواب من همینجا میمونم تو بخواب .وقتی مطمئن شدم که نمیره چشمانم را بستم نوازشه دست کسی را با روی موهایم حس میکردم این کار همیشه به من آرامش میداد و به خواب رفتم.

آوینا
02-08-2012, 19:18
چشمانم را گشودم اهورا را دیدم که روی مبلی بالای سر من نشسته. تکان خوردم سعی کردم صاف بشینم که چشمش به من خورد لبخند زد و گفت:خوبی؟
سرم را آرام تکان دادم.
اهورا:خوب خوابیدی؟بذار بگم برات صبحانه بیارن. اهورا به طرف تلفن رفت و سفارش صبحانه داد.به کنارم آمد روی تخت نشست، دستش را روی سرم گذاشت و گفت:حسابی نگرانم کردی, سوگند از موقعی که بیدار شده سراغ تو رو گرفته ملیکا هم بردش بیرون که حواسش رو پرت کنه.
سرم را با شرمندگی انداختم پائین؛ که گفت:باز چی شده؟
بغض گلویم را گرفت آرام گفتم:ببخشید به خاطر من خودتون رو تو دردسر انداختین. و اشکی کوچک از چشمم فرو چکید. اهورا سرم را بالا آورد لبخند دلنشینی زد و گفت:نگاش کن این کوچولوی من داره مثل بچه ها گریه میکنه،به من نگاه کن. بهش نگاه کردم که گفت:هیچ دردسری نبود اگر بلایی سرت میومد من خودم رو مقصر میدونستم؛ تو امانت سامانی دست من. بهش قول دادم ازت محافظت کنم, غیر از این خودم رو در قبالت مسئول میدونم. تو هنوز خواهر کوچولوی خودمی. لبخند زدم.با تردید گفتم:فرناز من رو گول زد گفت میخواد عکس بچه خواهرش که اسمش رو هلیا گذاشتن نشون من بده، منم دنبالش رفتم تو اون اتاق. بعد با کلک از اتاق اومد بیرون و در رو قفل کرد من اولش نفهمیدم قفله بعد از چند دقیقه فهمیدم .هر چی هم در زدم کسی در رو باز نکرد، بعدش هم که مسعود اومد داخل.اهورا دستم را گرفت و گفت:آروم باش من همه چیزو میدونم اون روز لبه ساحل صدای مسعود رو شنیدم که تهدیدت می کرد ولی روز بعد که گفتی اومده عذر خواهی کرده حسابی شک کردم بهش. با خودم گفتم یعنی اینقدر زود فهمید، غیر ممکنه. وقتی که شب اومد اینجا مطمئن شدم کاسه ای زیر نیم کاسه هست اما به روی خودم نیاوردم. چون نمیشد همینجوری به کسی گیر داد. میخواستم مطمئن بشم چون ممکن بود که مسعود راست گفته باشه، پس فقط باید صبر میکردم. چیزی به روی خودم نیاوردم .منم مثل اون نقش بازی کردم توی مهمانی همش چشمم به مسعود بود که چی کار میکرد خیلی عادی باهاش برخورد کردم،وقتی فرناز اومد دنبالت اون رو دیدم که از دور به این صحنه نگاه می کرد اما چیزی دستگیرم نشد، تا اینکه تو دیر کردی به مسعود گفتم که هلیا رو بگو بیاد. بعد از نیم ساعت اومد گفت:هلیا دنبال شما میگشته دیده پیداتون نمیکنه خودش رفته هتل چون نگران سوگند بوده. با ملیکا سریع به طرف هتل رفتیم از نگهبان پرسیدم تو برگشتی؟ که گفت: نه. سریع از هتل خارج شدم و خودم رو به اونجا رسوندم، فرناز رو دیدم که با پوزخند من رو نگاه میکرد جلو رفتم گفتم:هلیا کجاست؟
فرناز خیلی خونسرد گفت:نمیدونم رفت هتل.
یکی محکم زدم تو صورتش گفتم:یا میگی کجاست یا همینجا لت و پارت میکنم. که همون موقع صدای جیغتو از بالا شنیدم صدای جیغت اینقدر بلند بود که همه مهمونها فهمیدن اتفاقی افتاده، دیگه باسرعت خودم رو بالا رسوندم. حالا بدبختی این بود نمیدونستم تو کدوم اتاقی. دیگه تموم اتاقها رو گشتم که به اون اتاق رسیدم.مسعود یه پسر اشغال بیشتر نیست؛ اون با چندین دختر دیگه هم اینکارو کرده. دیشب بعد از اینکه به هتل رسیدیم به نگهبان خبر دادم که به پلیس آدرس اونجا رو بده و برن مسعود رو بگیرن.
آرام گریه کردم و گفتم:اهورا اگه تو نبودی من الان... . اهورا نگذاشت حرف بزنم و گفت:هیس آرام باش نمیخواد چیزی بگی. با خنده گفت:ملیکا بیچاره یه حالی داره که نگو. وقتی دیشب براش جریان رو تعریف کردم نزدیک بود که اونم به حال تو بیفته که سریع جمعو جورش کردم.بعد خیره نگاهم کرد و لبخند زد گفت:بیچاره سامان، عجب زن پر درد سری داره.لبخند زدم یادم افتاد که باید به جلسه می رفت، فردا کنفرانس داشت وقتی بهش این موضوع را گفتم جواب داد:نه زیاد مهم نبود جلسه اول مهم بود که من رفتم این جلسه مروره جلسه قبل، بعد من تورو که نمیتونستم تنها بذارم میتونستم.؟راستی تا فردا خودت رو خوب کن چون باید بیای کنفراس اگر نیای خیلی ناراحت میشم.
- مگه ما هم میتونیم بیایم؟
اهورا:به اختیار دارید. پس فکر کردی واسه چی آوردمتون اینجا .فکر کردین دلم سوخته اوردمتون تفریح، نه خانوم اوردمت اینجا تا ببرمتون کنفراس تا جلوتون قیافه بگیرم و پز بدم بهتون. مثل تو هستم که تا فرصت دستت میاد واسمون پیانو میزنی ژست میگیری، بله خانوم فکر کردی ما نفهمیدیم،نخیر فهمیدیم اما به روتون نیاوردیم.به حرفهای اهورا میخندیدم اهورا واقعاً خوب بود خیلی خوب من تا آخر عمرم بهش مدیونم .تا الان دو بار جانم را نجات داده یک بار موقعی که آب بردم، یک بار دیگه هم الان.
صبحانه را آوردن اهورا در حالی که برایم لقمه میگرفت گفت:فردا شب بعد از کنفرانس همه اعضا با همراهانشون میرن رستوران .تو و ملیکا آماده باشین که صبح ساعت ۹ باید بریم.
در حالی که لقمه ها را از دست اهورا میگرفتم و میخوردم گفتم:راستی تو قبلا یه بار دیگه جون منو نجات دادی یادت میاد؟ اهورا فکر کرد و گفت:نه چیزی یادم نمیاد.
- پارسال تابستون تو شمال مهسا افتاد تو آب رفتم نجاتش دادم. اما خودم رو آب برد تو امدی نجاتم دادی یادت اومد؟
اهورا:آره آره یادم افتاد. خداییش چطوری تونستی مهسا گامبو رو از آب بگیری با این هیکلت و سرعت آب؟ خندیدم گفتم:دیگه دیگه .تو از کجا منو دیدی که تو آبم؟
اهورا:داشتم از اونجا رد میشدم دیدم دخترها دارن جیغ میزنن .مهسا هم روی زمین افتاده بود، وقتی نزدیک شدم دیدم آب داره به سرعت میبرتت. ولی خدایی خیلی خطرناک بود اون دفعه واقعاً شانس اوردیم. با سر تایید کردم. اهورا بعد از صبحانه از هر حربه ای بلد بود استفاده کرد تا من یاد دیشب نیفتم.

آوینا
02-08-2012, 19:22
سوگند و ملیکا نزدیک ظهر بود که اومدند. سوگند با دیدن من به طرفم دوید و از گردنم خودش را اویخت و بوسم کرد.گفت:مامانی کجا بودی؟دلم واست تنگ شده بود.
- سلام قربونت برم منم دلم برات تنگ شده، بیرون خوش گذشت؟
سوگند:آره خاله ملیکا برام بستنی با ساندویچ خرید.
- ساندویچتو دوست داشتی؟
سوگند:آره خوشمزه بود اما سیر نشدم.
- خوب به خاله میگفتی واست یکی دیگه هم بخره.
سوگند:گفتم به خاله اما خاله گفت ساندویچ خوب نیست، بریم هتل بابا اهوراتو سر کیسه کنیم تا ببرتمون رستوران. با چشمانی از حدقه در اومده به ملیکا نگاه کردم. وقتی نگاه من و اهورا را به خودش دید دستپاچه گفت:خوب شوخی کردم خودم مهمونتون میکنم.
من و اهورا زدیم زیر خنده. اهورا به شوخی گفت:باشه خاله ملیکا حالا میخوای مارو سرکیسه کنی؟ باشه اشکال نداره.
ملیکا با شرمندگی گفت:بابا شوخی کردم تورو خدا ببخشید.اهورا کمی دیگر سر به سر ملیکا گذاشت که نزدیک بود اشک ملیکا در بیاد. با خنده به اهورا گفتم:اذیتش نکن اهورا، الان گریه میکنه ها.
ملیکا:نگاه چقدر بدبخت شدم که تو باید از من دفاع کنی.
بعد از شام همه در اتاق اهورا بودیم که یک دفعه اهورا گفت:دخترا بیاین یه لطفی بکنید و واسه من یه لباس انتخاب کنید.من و ملیکا تعجب کرده بودیم گفتیم:لباس چی؟
اهورا:ای بابا فردا کنفرانس دارم نمیدونم کدوم یکی از کت شلوارم رو بپوشم. ۴،۵دست با خودم آوردم بیایید ببینید کدوم بهتره. همه با هم به کنار کمدش رفتیم. اهورا در کمد را باز کرد و کت و شلوارها را بیرون کشید. خداییش همه قشنگ و شیک بودند. ملیکا گفت:اینجوری که نمیشه بپوش تا ببینیم کدوم بهتره اینا همهشون قشنگ هستن.
اهورا:باشه اما جلو شما که نمیشه عوض کنم یالا همه بیرون میخوام لباس عوض کنم.
ملیکا:ای بابا ۳ نفر آدم برن بیرون خب خودت برو بیرون.
اهورا:اینجا اتاق منه ها.
ملیکا:اه اه اهورا فکر نمیکردم اینجوری باشی، سه تا خانوم با شخصیت رو از اتاقت بیرون میکنی؟ اصلا بچه ها پاشین بریم. دیگه هم نمیایم تو اتاقت خودت هم لباستو انتخاب کن.
اهورا فوری گفت:ای بابا باشه یکی کلید اتاقشو بده من برم اونجا عوض کنم تو راهرو که نمیشه.
کلید اتاقم را بهش دادم. کت و شلوارها را هم برد تا عوض کند. بعد از چند دقیقه آماده آمد. کت شلوار کرم بود با پیراهن شکلاتی؛ بد نبود اما زیاد به درد کنفرانس نمیخورد.سرم را به علامت مخالفت تکان دادم. از در رفت بیرون تا بعدی را بپوشد. چند دقیقه بعد یک دست کت و شلوار مشکی بسیار زیبا به تنش بود که دور یقه و آستینش کمی چرم بود، با پیراهن مشکی براق. خیلی بهش می آمد.
ملیکا:همین خوبه تو چی میگی هلیا؟
همینجوری که نگاهش میکردم گفتم:خیلی خوبه اما نه واسه کنفرانس، اینو واسه شب که میخوایم بریم رستوران بپوش. خیلی بهتر و مجلسی تره.
اهورا قبول کرد و رفت بعدی را بپوشد. چند دقیقه بعد با خنده برگشت.
- چی شده؟
_این پیشخدمته چند دفعه است داره رد میشه. هر دفعه هم منو با یه کت شلوار میبینه، الان بهم گفت:شما چندتا برادر دارین؟
گفتم چطور؟گفت:آخه الان ۲ نفر دیگه هم که خیلی شبیه شما بودن دیدم از اینجا رد شدن.منم گفتم:برادر یکی بیشتر ندارم اما ۴،۵دست کت شلوار دارم. همه زدیم زیر خنده.
اهورا:خوب نظرتون راجع به این چیه؟ کت و شلوار سفید بود. بیشتر شبیه دامادها شده بود،ملیکا یک دفعه زد زیر خنده و گفت:شدی آقا داماد، فقط یه شاخه گل قرمز کم داری بذاری. اهورا به سر تا پای خودش نگاه کرد و گفت:جدی میگین؟پس برم زن بگیرم؟میگم بچه ها من که داماد شدم، ببینیم این اتاق بغلیها دختر ندارن بریم خواستگاری؟
دوباره خندیدیم که اهورا گفت:هلیا، جا یکی خالی اگر گفتی کی؟
فکری کردم و گفتم:نمیدونم، کی؟
اهورا در حالی که میخندید گفت:عمه جان.
یک دفعه من و ملیکا منفجر شدیم از خنده. سوگند طفلی هم از خندهٔ ما میخندید.آخرین کت و شلواری را که پوشید نوک مدادی بود و خط های نازک راه راه داشت، با یک پیراهن نقره ای. خیلی خوب بود. ملیکا نگاهی به من کرد و گفت:چطوره؟
- عالیییی.
اهورا هم چشمکی زد و گفت: خوبه، فقط بدون کراوات یا با کروات؟
ملیکا:بدون کروات هم خوبه با کرواتش ببینیم چطوریه؟
در حالی که از جا بر می خواستم گفتم:کنفرانسی ها باید رسمی باشن کروات لازمه. به طرف کمدش رفتم و کروات هاش را دیدم از بین آن چندتا کروات، یک کروات دودی دیدم، آن را برداشتم و گفتم: بیا ببینم این چطوره؟ کروات را دور گردن اهورا انداختم و شروع به بستنش کردم،وقتی تمام شد نگاهش کردم به ملیکا گفتم:چطوره؟
ملیکا:حرف نداره خیلی بهش میاد.
اهورا:هر دوتا دستش را بوسید و به طرف ما چرخید و گفت: خواهش میکنم من متعلق به همهٔ شما هستم. من و ملیکا بهش میخندیدیم.موقعی که خواست از در بیرون برود، برگشت به ملیکا گفت:پاشو برو برام اسفند دود کن تا چشمم نزدی.
ملیکا:ایش تحفه.
اهورا رو به من گفت:ببین بعد میگی اذیتش نکن گناه داره.
اون شب اهورا مجبورمان کرد که پیراهنش را براش اتو کنیم،کفش هاش را واکس بزنیم و کت و شلوارش را پاک کنیم. به هر کس یک کاری داده بود. من وظیفه داشتم پیراهن هاش را اتو کنم. به ملیکا کفشش را داد واکس بزند و یک برس به سوگند داد تا کت شلوارهاش را پاک کند. خودش هم می خندید و از ما فیلم می گرفت و در فیلم توضیح می داد که به چه دلیل اینکار را به هر کس داده.
در حالی که از ملیکا فیلم می گرفت گفت:این خانم چون دست به سیاه بازیش خوبه دادم کفشم را واکس بزنه. قیافش هم شده شبیه غلام سیاه، شده ملیکا سیاه. و خندید. ملیکا هم هی حرص می خورد و زیر لب برای اهورا خط و نشان می کشید. نوبت به من رسید، اهورا گفت:این خانوم هم میبینید داره پیراهن منو اتو میکنه، بخاطر اینکه زیاد میخنده و درد سر سازه هر جا میریم باید کشته به جا بگذاریم. با خنده به اهورا نگاه میکردم که داشت فیلمم را میگرفت. اهورا گفت :دیدین؟این یه نمونش بود.خوب بیام سراغ کوچولوی خودمون سوگند خانوم. اینم عزیز دل بنده هستن .چون دیوارش از همه کوتاه تره به این کار برگزیده شد. و بعد پایه دوربین را گذاشت و دوربین را بر رویش قرار داد دوربین را روشن کرد. خودش هم به کنار ما آمد و شروع کرد اذیت کردن. موهای من را بهم می ریخت، رو صورت ملیکا واکس می مالید، سوگند را غلغلک میداد. تا میتوانست شیطنت کرد. این قدر اذیت کرد که کلافه شدم. با حرص نگاهش کردم یک دفعه گفت:ووی این گربهِ وحشی شد. با این حرفش به طرفش رفتم از روی مبل پرید، در اتاق دنبالش می کردم ملیکا هم به کمکم آمد از پشت یقه تی شرتش را گرفتم که خورد زمین. به سوگند گفتم بیاد روش بشیند. ملیکا هم قوطی واکس را آورد و به صورتش مالیدیم، موهاش و قیافه اش خیلی خنده دار شده بود.جالب تر این بود که همهٔ این صحنه ها ضبط شده بود. ملیکا دوربینش را آورد و با همان قیافه چند تا عکس گرفتیم.
اهورا از حمام بیرون آمد و گفت:کی میگه این هلیا آروم و ساکته؟بگه کیه تا من برم از اشتباه درش بیارم، هلیا مثل یه گربهٔ ملوس وحشیه. با خنده گفتم:کتک میخوریا شروع نکن.
اهورا:چشم بنده گردنم از موی فیل هم باریکتره.اون شب بهترین شبی بود که در استرالیا داشتم . واقعاً خوش گذشت از بس که خندیده بودیم من و ملیکا صورتمان درد گرفته بود.
صبح زود از خواب بیدار شدیم چون باید ساعت ۹ می رفتیم. من یک کت و دامن کوتاه مشکی پوشیدم موهام را ساده از بالا بستم،آرایش مختصری کردم و منتظر اهورا شدم.اهورا هم زود آماده شد و به طرف محل برگزاری کنفرانس رفتیم.
کنفرانس خیلی خوب برگزار شد، مخصوصا موقعی که اهورا سخنرانی کرد. خیلی مسلط و جدی شروع به صحبت کرد. یعنی اگر فیلمه دیشب را می گذاشتیم نگاه می کردیم بدون شک می گفتیم این اهورا نیست. بعد از اتمام سخنرانیِ اهورا همه دست زدند. ملیکا سوتهای بلندی می کشید همه برگشته بودند مارا نگاه میکردند. اهورا هم از روی سن لبخند می زد.بعد از اتمام کنفرانس خبرنگارها سرازیر شدند و فقط ۲،۳ ساعت مشغول صحبت کردن با خبرنگارها بود. اهورا یکی از اشخاصی بود که ایران باید به وجودش افتخار می کرد .واقعاً باعث افتخار کشورش بود،من خودم به شخصه کلی بهش افتخار می کردم دلم برای یک لحظه گرفت با خودم گفتم:ای کاش خانوم ماندگار بود و پسرش را می دید که چطور سخنرانی میکند. چطور صدها نفر برایش دست میزنند و به افتخارش می ایستند. اما می دانم که خودش اینجا حضور دارد و همهٔ اینها را می بیند.
راننده مخصوص ما را به هتل برد تا آماده شویم و ما را به رستوران برساند.

پیراهن دودی بلند براقی پوشیدم با کفش های پاشنه بلند مشکی؛ چون بیشتر از نیم ساعت وقت نداشتیم نتوانستم موهایم را تغییر بدهم فقط پایینش را با بروس و اسپری مو حالت دادم،که بد نشد. گوشواره ی بلند نگین مشکی ام را به گوشم آویزان کردم ،کمی عطر زدم و آماده رفتن شدم. تا در را باز کردم اهورا را دیدم که از اتاقش بیرون آمد. ملیکا کمی ما را معطل کرد اما خب به موقع رسیدیم.وقتی از ماشین پیاده شدیم من دست راست اهورا و ملیکا دست چپ اهورا را گرفت و وارد رستوران شدیم.نگهبان آمد و سوگند را با خودش به قسمتی که بچه ها نشسته بودند برد.اهورا من و ملیکا را با تمام همکارانش آشنا کرد. در آن میان مرد جوان چشم خاکستری را دیدم که به طرف ما می آمد،از دیدنش در آنجا تعجب کردم. خودش را برنو روبرتو معرفی کرد همانطور که حدس می زدم ایتالیایی بود. اهورا خودش و من و ملیکا را معرفی کرد، که برنو رو به من گفت:شما خیلی خوشگلین، میتونم یه نوشیدنی مهمونتون کنم؟ اهورا به جای من جواب داد:متاسفم همسرم کمی احساس خستگی میکنه بهتره که کمی استراحت کند. برنو عذر خواهی کرد و رفت اما چشم از من برنداشت.
اهورا:عجبا هلیا از این به بعد تو باید بشی هلیا سیاه، حداقل صورتت رو سیاه میکنی دیگه دل هیچ بیچاره ای را نمیبری. نگاه کن تو رو خدا چشم بر نمیداره پدر سوخته. آخه برم چی بهش بگم؟ بد بختی نمیشه یقشو هم بگیرم یه کله و کف گرگی بیام تو صورتش تا دیگه از این غلطا نکنه. و خیلی جدی رو به من گفت:می خوام به محض این که برگشتیم ایران با سامان صحبتی داشته باشم باید بفهمه چه خبره.
با تعجب نگاش کردم و گفتم:اینارو جدی داری میگی؟
اهورا:نه اما راست میگم بیچاره هر جا با تو میخواد بره باید با ۱۰۰ نفر دعوا کنه یا اینکه نباید از خونه ببرتت بیرون یا نقاب بزنه به صورتت، خیلی راه ها هست اما این که زندگی نمیشه. من نگران سامانم آخه اون کتک خورش ملسه، اگر ۲ نفر بریزن سرش کارش تمومه. نگاهش کردم که زد زیر خنده و گفت:اینو ...چه جدی گرفت.
شب که از رستوران برگشتیم خیلی زود خوابمان برد. اما صبح روز بعد به پیشنهاد اهورا به کنار دریا رفتیم. در آنجا هم خیلی خوش گذشت، کلی فیلم و عکس گرفتیم. اهورا من و ملیکا را در آب انداخت. یک بار هم توپ تو سر ملیکا زد، روی من نوشابه خالی کرد. ما هم از پسش بر نمی آمدیم فقط دنبالش می کردیم.یک بار که نشسته بودیم روی شن ها سوگند از آب بیرون آمد و دوید طرفمان و گفت:مامانی بدو بابا اهورا رو آب برد. نفهمیدم چطوری خودم را در آب انداختم همانطور که جلو می رفتم صدا می زدم: اهورا.. اهورا... آب تا روی سینه ام آمده بود. گفتم:اهورا... . فقط چند تا حباب را روی آب دیدم نزدیک شدم که دیدم یک چیزی از توش بیرون آمد و صدای وحشتناکی از خودش در آورد، جیغ زدم آمدم به طرف ساحل بروم که دیدم صدای خنده می آید برگشتم دیدم اهوراست که دارد به من میخنده، به طرفش رفتم و محکم زدم تو دستش گفتم:خیلی لوسی اهورا نزدیک بود سکته کنم.به طرف ساحل برگشتم دیدم ملیکا دارد فیلم میگیرد و میخندد فهمیدم همش یک نقشه بوده .خودم هم خنده ام گرفت فقط نگاهی به اهورا کردم که غش کرده بود از خنده و سرم را تکان دادم.
به پیشنهاد ملیکا من و اهورا یک عکس ۳ نفره پشت به دریا گرفتیم اهورا دستش را دور شانه من حلقه کرد و سوگند را بغل کرد.ملیکا گفت:عجب عکسی بشه این عکس خداییش اگه قشنگ شده بود بزرگش کنید چون خیلی قشنگ افتادین.
در راه برگشت به هتل اهورا و سوگند باهم راه می رفتند، من و ملیکا هم در کنار هم. ملیکا رو به من گفت:خوش گذشت.
- آره خیلی.
ملیکا:هلی یه چیزی میخوام بگم بهت اما..ولش کن بیخیال...
-نه بگو چی میخواستی بگی؟
ملیکا:نه نمیخوام اعصابتو خورد کنم دوباره روز به این خوبی خراب شه.
- نه بگو تو ، قول میدم عصبی نشم.
ملیکا:قول دادیا؟
- باشه بگو.
ملیکا:هلی وقتی میخواسم از تو و اهورا عکس بگیرم یه لحظه دیدم که چقدر بهم میایید، بخدا میگم اصلا انگار برای هم ساخته شدید. با خنده نگاهش کردم و گفتم:تو اینجور فکر میکنی؟
ملیکا:آره.
- آره خوب اهورا خیلی پسره خوبیه.
اهورا که صدای من را شنید برگشت و گفت:شما لطف دارید. و سعی کرد قدمهایش را با ما بردارد که گفت:حالا چی شد یاد خوبی من افتادی؟
ملیکا نگاهی به من کرد و گفت:راستش به هلیا جون گفتم موقعی که ازتون عکس می گرفتم دیدم خیلی بهم میاین، که هلیا گفت شما پسره خوبی هستید.
اهورا زد زیر خنده و گفت:هلیا جون فکر ازدواج با منو از سرت بیرون کن. من میخوام ادامه تحصیل بدم.من و ملیکا هم زدیم زیر خنده که اهورا ادامه داد:اما نه غیر از شوخی خودمم اینو متوجه شدم آخه هم من خوشگلم، هم هلیا. اما متاسفانه هیچ کدوممون اون احساسی رو که برای ازدواج باید بهم داشته باشیم نداریم. در صورتی که من هلیا رو خیلی دوست دارم و مطمئنم هلیا هم منو خیلی دوست داره. یه دوست خوب بهتر از یه زن خوبه، تازه ارزشش هم بیشتره. از یه دوست آدم هیچ وقت خسته نمیشه؛ من باورم اینه.
ملیکا از حرف های اهورا تعجب کرده بود. اما خوشحال شدم که بالاخره ملیکا فهمید که وقتی می گوییم چیزی بین ما نیست یعنی نیست.

آوینا
02-08-2012, 19:36
موقعی برگشت به ایران باز همانطور که دفعهٔ قبل نشسته بودیم نشستیم با این فرق که این دفعه اهورا و ملیکا من را هم مخاطب قرار میدادن.وقتی به فرودگاه ایران رسیدیم اهورا از قبل به راننده خبر داده بود که دنبال ما بیایید. به این ترتیب بعد از تحویل بار سوار ماشین شدیم اول از همه ملیکا را رساندیم. ملیکا کلی از اهورا تشکر کرد و در آخر گفت: بهترین سفری بود که داشته.
وقتی به خانهٔ خودمان رسیدیم اهورا نفس عمیقی کشید و گفت:هیچ جا خونهٔ خود آدم نمیشه با اینکه هواپیما فرست کلاس بود اما تمام بدنم خشک شده. برم یه دوش آب گرم بگیرم ببینم بهتر میشم یا نه.بعد از اینکه اهورا به حمام رفت با کمک خدیجه خانوم لباسهای داخل ساک را در آوردم و در کمد چیدم. به اصرار خدیجه خانوم برای استراحت به تختم رفتم. بعد از ساعتی از خواب بیدار شدم و به طبقه پائین رفتم در راه پله ها بودم که صدای اهورا از اتاق اومد که صدام میزد. وقتی به طرف اتاقش رفتم در را باز کردم روی تخت نشسته بود و با دستش گردنش را میمالید سلام کردم جواب سلامم را داد و ادامه داد:بدجور بدنم خشک شده خیلی هم سنگین شده.
- دوش آبه گرم گرفتی؟
اهورا:آره اما تاثیره زیادی نکرد.
- میخوای کرم برات بیارم؟
اهورا:نه فقط یه کاری کن لطفا .من روی تخت میخوابم فقط میتونی کمرم رو ماساژ بدی؟
- آره حتما داخل اتاق شدم و در را پشت سرم بستم اهورا روی تخت خوابید و من شروع به ماساژ دادن کمرش کردم بعد از لحظاتی گفت:فایده ای نداره دستت اصلا جون نداره برو رو کمرم.از حرفش جا خوردم و گفتم:یعنی چی؟
اهورا:برو رو کمرم وایسا و با پات ماساژ بده .با تعجب نگاهش کردم گفتم:نه کمرت درد میگیره.
اهورا:نمگیره .
- میگیره.
اهورا:میگم نمیگیره. اگر گرفت میگم بیایی پائین به جون تو کمرم گرفته اصلا نمیتونم تکونش بدم برو اذیت نکن.
آرام روی تخت ایستادم و روی کمرش رفتم. ولی نمیتونستم تکان بخورم چون تشک تخت نرم بود و اهورا تکان میخورد.
اهورا:با پاهات ماساژ بده.
با ترس گفتم:نمیتونم اهورا میفتم.اهورا زد زیر خنده گفت:تورو خدا ...زیرت تشکه اگر هم افتادی هیچیت نمیشه .فقط بنده له لورده میشم. دستت رو بزن به دیوار تا بتونی خودت رو کنترل کنی ،دستم را به دیوار تکیه دادم راست میگفت بهتر شد. آرام پاهام را روی کمر اهورا تکان دادم اهورا هی آخ اوخ میکرد همینجوری که مالشش میدادم .دیدم زد زیر خنده.
- چیه؟
اهورا:هیچی.
-اگر هیچی واسه چی خندیدی؟
اهورا:هیچی بابا فقط یه چیزی اومد تو ذهنم خندم گرفت .
- خوب چی اومد تو ذهنت؟
اهورا:گیر دادیا به خدا نمیشه بگم .فکر کردم داره منو مسخره میکنه با دلخوری گفتم:باشه نگو
که گفت:دهه آخه نمیشه بگم.
- گفتم خوب نگو .
اهورا:قهر کردی نه؟باشه اصلا میگم اما بعدش لپت سرخ نشه ها. تقصیره خودته موقعی که داشتی ماساژ میدادی من صدا در میاوردم با خودم فکر کردم اگر یکی از پشت این اتاق رد بشه چه فکری میکنه. و بعد زد زیر خنده،خجالت کشیدم از این حرفش بیچاره گفت که نمیگم اما من اصرار کردم . یه جورایی راست میگفت اگر یکی از اینجا رد میشد یک فکرِ دیگه میکرد. کمی از ماساژ دادن گذشت که دیدم صدایی از اهورا در نمیاد. آرام گفتم اهورا خوبه؟دیدم جواب نمیده وقتی نگاهش کردم دیدم خوابش برده. آرام از روی کمرش پائین اومدم پتو روش کشیدم و آرام از اتاق بیرون زدم،که دیدم خدیجه خانوم از رو به رو میاد نگاهی عجیبی به من کرد و گفت:غذا میخورید براتون بیارم.
- بله لطفا ممنون میشم.
خدیجه خانوم:پلو کلم داریم آقا اهورا میخوره یا پلو ماهیچه بیارم؟
- اهورا خوابه برای من فقط کمی پلو ماهیچه بیارین .خدیجه خانوم نگاه معنی داری به من کرد و گفت:آها باشه.
خدیجه خانوم چرا اینجوری نگاهم میکرد. وای نکنه همونی که اهورا گفت شد .نکنه که خدیجه خانوم صدای اهورا را شنیده و فکر کرده....ای وای خاک تو سرم احتمالا همین شده چون خدیجه خانوم هم تو همین طبقه بود.به طرف اتاقم رفتم روی تختم نشستم سرم را در میان دستم گرفتم خجالت میکشیدم برم پائین. از اینکه خدیجه خانوم چنین فکری کرده روم نمیشد تو چشمش نگاه کنم،خدا بگم چی کارت کنه اهورا این موقع ماساژ خواستن بود.
همینجوری که نشسته بودم یاد سامان افتادم . گوشیم را برداشتم و شمارش را گرفتم اصلا نمیدونستم که آمده است یا نه؟
گوشیش خاموش بود چند بار زنگ زدم اما بازم خاموش بود. احتمال دادم یا خوابه یا اینکه هنوز نیومده.

دیگه وقته پائین رفتن بود بیشتر از این نمیتونستم بالا بمونم برای همین از اتاقم خارج شدم و به پائین رفتم. خدیجه خانوم میز را چیده بود و سوگند مشغول خوردن بود با دیدن من گفت خانوم ببخشید سوگند گشنه بود غذاش را کشیدم.
- خواهش میکنم کار خوبی کردی،
و بعد بدونه اینکه به رویم بیارم شروع کردم غذا خوردن. بعد از اتمام غذا خودم ظرفها را به آشپزخانه بردم که دیدم دو تا از خدمتکارها دارن یواشکی حرف میزنن و میخندن در بعضی از حرفاشون اسم من و اهورا را میاوردن. ولی کامل نشنیدم چی میگفتن با گذاشتن ظرفها در سینک ظرفشوی هر دو دست از حرف زدن برداشتن و به من نگاه کردن دست پاچه سلام کردن.
لبخند زدم و جواب سلامشان را دادم،خسته نباشید گفتم و از آشپزخانه بیرون آمدم.خدمتکارها اصلا آدمهای فضولی نبودن و من بهشان خیلی اعتماد داشتم.و با خدیجه خانم هم خوب کنار میامدن با اینکه آنها خیلی جوانتر از خدیجه خانوم بودن.
سوگند میخواست بره بخوابه که من نذاشتم چون اگر الان میخوابید شب خوابش نمیبرد باهم به نشینمن رفتیم و فیلم دیدیم. حدود ساعت ۷ بود که اهورا از خواب بیدار شد و به پائین آمد خدیجه خانوم سلام کرد اهورا جوابش را داد خدیجه خانوم گفت:خسته نباشید خوب خوابیدید.
اهورا نگاهی به من کرد و گفت:به لطف هلیا خانوم توپ.خدیجه خانوم نگاه معنی دارش را به من کرد و با خنده گفت:خوب خدارو شکر. من از خجالت سرخ شده بودم. چون میدونستم با خودش چی فکر کرده و اهورا با این جوابش مهر تأیید را زد.اهورا با تعجب به خدیجه خانوم که میخندید نگاه کرد رو به من گفت:این چش بود؟تو چرا قرمز شدی؟با شرمندگی خندیدم .
اهورا:چیه میخندی ؟اینجا چه خبره؟.
سرم را تکان دادم و گفتم:هیچی.
اهورا کنجکاو گفت:نه حتما یه چیزی هست چی شده بگو.
- اه گیر نده.
اهورا:نه بگو اگر نگی میرم از خدیجه خانوم میپرسم.
- اهورا لطفا فراموشش کن.
اهورا:نه باید بگی زود بگو وگرنه میرم از خودش میپرسم همون موقع داد زد خدیجه خانوم.دستم را جلوی صورتش گرفتم و گفتم:ای بابا خودم میگم بهت..
خدیجه خانوم گفت:بله آقا...
اهورا:هیچی میگم زود غذا رو بیار دیگه.
خدیجه خانوم:چشم و به آشپزخانه رفت.
اهورا رو به من گفت: یالا بگو چی شده؟ در حالی که میخندیدم گفتم:همون فکری که بعد از ظهری کردی اینا هم کردن.
اهورا با تعجب گفت:کدوم فکر یک دفعه یادش اومد گفت:واقعاً؟
- بله متاسفانه چون همون موقع که من از اتاقت بیرون آمدم خدیجه خانوم را دیدم .بعدشم تو امدی از من جلوی اون تشکر کردی اونم فکر کرد خوب..میدونی .
اهورا بلند زد زیر خنده و من با شرمندگی سرم را پائین انداختم که گفت:بیخیال بابا بذار هرجور دلشون میخواد فکر کنن به کسی ربطی نداره.
خدیجه خانوم غذای اهورا را داد که یک دفعه رو به من گفت:هلیا خانم راستی ۳ روز آقا سامان زنگ زدند و گفتن که یک هفته دیگه برمیگردن مثل اینکه پرواز داره.
تشکری کردم اهورا رو به من گفت :کار سامان هم سخته ها بیچاره الان ۳،۴ هفته هست که رفته هنوز برنگشته.
- آره البته به من گفته بود که ممکنه طول بکشه.

آوینا
02-08-2012, 19:46
موقعی برگشت به ایران باز همانطور که دفعهٔ قبل نشسته بودیم نشستیم با این فرق که این دفعه اهورا و ملیکا من را هم مخاطب قرار میدادن.وقتی به فرودگاه ایران رسیدیم اهورا از قبل به راننده خبر داده بود که دنبال ما بیایید. به این ترتیب بعد از تحویل بار سوار ماشین شدیم اول از همه ملیکا را رساندیم. ملیکا کلی از اهورا تشکر کرد و در آخر گفت: بهترین سفری بود که داشته.
وقتی به خانهٔ خودمان رسیدیم اهورا نفس عمیقی کشید و گفت:هیچ جا خونهٔ خود آدم نمیشه با اینکه هواپیما فرست کلاس بود اما تمام بدنم خشک شده. برم یه دوش آب گرم بگیرم ببینم بهتر میشم یا نه.بعد از اینکه اهورا به حمام رفت با کمک خدیجه خانوم لباسهای داخل ساک را در آوردم و در کمد چیدم. به اصرار خدیجه خانوم برای استراحت به تختم رفتم. بعد از ساعتی از خواب بیدار شدم و به طبقه پائین رفتم در راه پله ها بودم که صدای اهورا از اتاق اومد که صدام میزد. وقتی به طرف اتاقش رفتم در را باز کردم روی تخت نشسته بود و با دستش گردنش را میمالید سلام کردم جواب سلامم را داد و ادامه داد:بدجور بدنم خشک شده خیلی هم سنگین شده.
- دوش آبه گرم گرفتی؟
اهورا:آره اما تاثیره زیادی نکرد.
- میخوای کرم برات بیارم؟
اهورا:نه فقط یه کاری کن لطفا .من روی تخت میخوابم فقط میتونی کمرم رو ماساژ بدی؟
- آره حتما داخل اتاق شدم و در را پشت سرم بستم اهورا روی تخت خوابید و من شروع به ماساژ دادن کمرش کردم بعد از لحظاتی گفت:فایده ای نداره دستت اصلا جون نداره برو رو کمرم.از حرفش جا خوردم و گفتم:یعنی چی؟
اهورا:برو رو کمرم وایسا و با پات ماساژ بده .با تعجب نگاهش کردم گفتم:نه کمرت درد میگیره.
اهورا:نمگیره .
- میگیره.
اهورا:میگم نمیگیره. اگر گرفت میگم بیایی پائین به جون تو کمرم گرفته اصلا نمیتونم تکونش بدم برو اذیت نکن.
آرام روی تخت ایستادم و روی کمرش رفتم. ولی نمیتونستم تکان بخورم چون تشک تخت نرم بود و اهورا تکان میخورد.
اهورا:با پاهات ماساژ بده.
با ترس گفتم:نمیتونم اهورا میفتم.اهورا زد زیر خنده گفت:تورو خدا ...زیرت تشکه اگر هم افتادی هیچیت نمیشه .فقط بنده له لورده میشم. دستت رو بزن به دیوار تا بتونی خودت رو کنترل کنی ،دستم را به دیوار تکیه دادم راست میگفت بهتر شد. آرام پاهام را روی کمر اهورا تکان دادم اهورا هی آخ اوخ میکرد همینجوری که مالشش میدادم .دیدم زد زیر خنده.
- چیه؟
اهورا:هیچی.
-اگر هیچی واسه چی خندیدی؟
اهورا:هیچی بابا فقط یه چیزی اومد تو ذهنم خندم گرفت .
- خوب چی اومد تو ذهنت؟
اهورا:گیر دادیا به خدا نمیشه بگم .فکر کردم داره منو مسخره میکنه با دلخوری گفتم:باشه نگو
که گفت:دهه آخه نمیشه بگم.
- گفتم خوب نگو .
اهورا:قهر کردی نه؟باشه اصلا میگم اما بعدش لپت سرخ نشه ها. تقصیره خودته موقعی که داشتی ماساژ میدادی من صدا در میاوردم با خودم فکر کردم اگر یکی از پشت این اتاق رد بشه چه فکری میکنه. و بعد زد زیر خنده،خجالت کشیدم از این حرفش بیچاره گفت که نمیگم اما من اصرار کردم . یه جورایی راست میگفت اگر یکی از اینجا رد میشد یک فکرِ دیگه میکرد. کمی از ماساژ دادن گذشت که دیدم صدایی از اهورا در نمیاد. آرام گفتم اهورا خوبه؟دیدم جواب نمیده وقتی نگاهش کردم دیدم خوابش برده. آرام از روی کمرش پائین اومدم پتو روش کشیدم و آرام از اتاق بیرون زدم،که دیدم خدیجه خانوم از رو به رو میاد نگاهی عجیبی به من کرد و گفت:غذا میخورید براتون بیارم.
- بله لطفا ممنون میشم.
خدیجه خانوم:پلو کلم داریم آقا اهورا میخوره یا پلو ماهیچه بیارم؟
- اهورا خوابه برای من فقط کمی پلو ماهیچه بیارین .خدیجه خانوم نگاه معنی داری به من کرد و گفت:آها باشه.
خدیجه خانوم چرا اینجوری نگاهم میکرد. وای نکنه همونی که اهورا گفت شد .نکنه که خدیجه خانوم صدای اهورا را شنیده و فکر کرده....ای وای خاک تو سرم احتمالا همین شده چون خدیجه خانوم هم تو همین طبقه بود.به طرف اتاقم رفتم روی تختم نشستم سرم را در میان دستم گرفتم خجالت میکشیدم برم پائین. از اینکه خدیجه خانوم چنین فکری کرده روم نمیشد تو چشمش نگاه کنم،خدا بگم چی کارت کنه اهورا این موقع ماساژ خواستن بود.
همینجوری که نشسته بودم یاد سامان افتادم . گوشیم را برداشتم و شمارش را گرفتم اصلا نمیدونستم که آمده است یا نه؟
گوشیش خاموش بود چند بار زنگ زدم اما بازم خاموش بود. احتمال دادم یا خوابه یا اینکه هنوز نیومده.

دیگه وقته پائین رفتن بود بیشتر از این نمیتونستم بالا بمونم برای همین از اتاقم خارج شدم و به پائین رفتم. خدیجه خانوم میز را چیده بود و سوگند مشغول خوردن بود با دیدن من گفت خانوم ببخشید سوگند گشنه بود غذاش را کشیدم.
- خواهش میکنم کار خوبی کردی،
و بعد بدونه اینکه به رویم بیارم شروع کردم غذا خوردن. بعد از اتمام غذا خودم ظرفها را به آشپزخانه بردم که دیدم دو تا از خدمتکارها دارن یواشکی حرف میزنن و میخندن در بعضی از حرفاشون اسم من و اهورا را میاوردن. ولی کامل نشنیدم چی میگفتن با گذاشتن ظرفها در سینک ظرفشوی هر دو دست از حرف زدن برداشتن و به من نگاه کردن دست پاچه سلام کردن.
لبخند زدم و جواب سلامشان را دادم،خسته نباشید گفتم و از آشپزخانه بیرون آمدم.خدمتکارها اصلا آدمهای فضولی نبودن و من بهشان خیلی اعتماد داشتم.و با خدیجه خانم هم خوب کنار میامدن با اینکه آنها خیلی جوانتر از خدیجه خانوم بودن.
سوگند میخواست بره بخوابه که من نذاشتم چون اگر الان میخوابید شب خوابش نمیبرد باهم به نشینمن رفتیم و فیلم دیدیم. حدود ساعت ۷ بود که اهورا از خواب بیدار شد و به پائین آمد خدیجه خانوم سلام کرد اهورا جوابش را داد خدیجه خانوم گفت:خسته نباشید خوب خوابیدید.
اهورا نگاهی به من کرد و گفت:به لطف هلیا خانوم توپ.خدیجه خانوم نگاه معنی دارش را به من کرد و با خنده گفت:خوب خدارو شکر. من از خجالت سرخ شده بودم. چون میدونستم با خودش چی فکر کرده و اهورا با این جوابش مهر تأیید را زد.اهورا با تعجب به خدیجه خانوم که میخندید نگاه کرد رو به من گفت:این چش بود؟تو چرا قرمز شدی؟با شرمندگی خندیدم .
اهورا:چیه میخندی ؟اینجا چه خبره؟.
سرم را تکان دادم و گفتم:هیچی.
اهورا کنجکاو گفت:نه حتما یه چیزی هست چی شده بگو.
- اه گیر نده.
اهورا:نه بگو اگر نگی میرم از خدیجه خانوم میپرسم.
- اهورا لطفا فراموشش کن.
اهورا:نه باید بگی زود بگو وگرنه میرم از خودش میپرسم همون موقع داد زد خدیجه خانوم.دستم را جلوی صورتش گرفتم و گفتم:ای بابا خودم میگم بهت..
خدیجه خانوم گفت:بله آقا...
اهورا:هیچی میگم زود غذا رو بیار دیگه.
خدیجه خانوم:چشم و به آشپزخانه رفت.
اهورا رو به من گفت: یالا بگو چی شده؟ در حالی که میخندیدم گفتم:همون فکری که بعد از ظهری کردی اینا هم کردن.
اهورا با تعجب گفت:کدوم فکر یک دفعه یادش اومد گفت:واقعاً؟
- بله متاسفانه چون همون موقع که من از اتاقت بیرون آمدم خدیجه خانوم را دیدم .بعدشم تو امدی از من جلوی اون تشکر کردی اونم فکر کرد خوب..میدونی .
اهورا بلند زد زیر خنده و من با شرمندگی سرم را پائین انداختم که گفت:بیخیال بابا بذار هرجور دلشون میخواد فکر کنن به کسی ربطی نداره.
خدیجه خانوم غذای اهورا را داد که یک دفعه رو به من گفت:هلیا خانم راستی ۳ روز آقا سامان زنگ زدند و گفتن که یک هفته دیگه برمیگردن مثل اینکه پرواز داره.
تشکری کردم اهورا رو به من گفت :کار سامان هم سخته ها بیچاره الان ۳،۴ هفته هست که رفته هنوز برنگشته.
- آره البته به من گفته بود که ممکنه طول بکشه.

آوینا
02-08-2012, 19:53
۲ماه از سفر ما گذشته بود. در این ۲ ماه اتفاقات زیادی رخ داد؛ یکی این که خانواده آقا ارسطو تصمیم گرفتند برای مدتی بیرون از تهران زندگی کنند. چون آقا ارسطو مشکل تنفسی پیدا کرده بود و هوای آلودهٔ شهر برایش مضر بود،اما سامان با آن ها نرفت و تصمیم گرفت در تهران بماند. آقا ارسطو هم کارهای شرکت را به سامان سپرد.سامان از این موضوع خیلی ناراحت بود و دلش می خواست که هنوز با خانواده اش باشد .اما بخاطر سلامتی آقا ارسطو راضی شد که مدتی دور از آنها زندگی کند.تصمیم داشتند در ویلایی که در ساری داشتند زندگی کنند،قبل از این که بروند سارا و سارینا به خانه ما آمدند و تمام عکس ها و فیلم تولد را برایم آوردند.عکس ها واقعاً قشنگ شده بود مخصوصا آن که من و اهورا پشت سر سوگند گرفتیم. وقتی به اهورا نشان دادم او هم همین نظر را داشت به پیشنهاد اهورا عکس را بزرگ کرده و به دیوار آویزان کردیم.روز به روز میانه ام با اهورا خوب می شد و سامان حسابی حسودی میکرد. البته اهورا چندین بار به او متذکر شد که:" اگه می بینی ما باهم صمیمی هستیم به خاطر اینه که من هلیا رو خیلی دوست دارم و دلم نمی خواد دوست به این خوبی رو از دست بدم."سامان تا حدودی قانع شد. اما هر وقت حرف از اهورا می شد جوش می آورد. خوب یک جورایی هم حق داشت شاید اگر من هم جای سامان بودم همین حس را داشتم.اهورا هیچ وقت حرفی از اتفاقات استرالیا به سامان نگفت و به ملیکا هم سپرده بود نگوید. اهورا هنوز رابطه اش را با ملیکا داشت بعضی اوقات باهم بیرون میرفتند، البته از من هم دعوت میکردند که با آن ها بروم، بعضی اوقات می رفتم اما وقتی که با سوگند بودم نمی توانستم بروم. سامان اصرار داشت که سریع طلاق بگیرم تا بتوانم با او ازدواج کنم یا این که یک صیغه محرمیت بخوانیم تا راحت تر باشیم .اما من مخالفت کردم و به سامان گفتم کمی صبر کند.البته اهورا بارها پیشنهاد کرد که اگر سامان دوست دارد می تواند با ما زندگی کند که سامان قبول نکرد و ترجیح داد در خانهٔ خودشان زندگی کند.
اهورا چندین مهمانی داد و دوستان خودش را دعوت کرد که همیشه شهروز جزء آنان بود. اهورا همانطور که قول داده بود به هیچ کدام از دوستانش جریان عقد را نگفته بود. البته حالا که فکر می کنم می بینم کاش اهورا به دوستانش میگفت تا دیگر چشم های شهروز روی من خیره نماند.نمی دانم چی در شهروز بود که بدن من را می لرزاند. بارها سعی کردم یک جوری به او بفهمانم که دست از این کار بردارد اما هر بار وقیحانه میخندید و به شوخی تبدیلش می کرد. در میان دوستان اهورا خورشید و مهران برایم عزیز بودند، و شهرام چون واقعاً پسر خوبی بود.مهران و خورشید متوجه رفتار شهروز شده بودند و سعی میکردند در جمع با من بیشتر از همه صحبت کنند که شهروز وقت صحبت کردن با من را نداشته باشد.شیلا هنوز با من سرد برخورد می کرد که به قول خورشید:" فدای سرم که سرد برخورد می کنه." چندین بار خود خورشید به تنهایی به خانه ما آمد. باهم صمیمی شده بودیم، کلا خورشید دختر خون گرمی بود با همه زود صمیمی می شد. بارها با او و ملیکا به تفریح رفتیم که خیلی هم بهمان خوش گذشت.
خورشید برای من تعریف کرد که اهورا و مهران از نوجوانی دوست بودند و باهم به یک دبیرستان می رفتند. حتی موقعی هم که اهورا عاشق شد مهران بوده که به دختره خبر داده. من از تعجب شاخ روی سرم در آماده بود، با حیرت گفتم:جدی میگی؟
خورشید واسم تعریف کرد که اهورا دختری را در همسایگی دوست داشته اما بهش نرسیده چون دختر بعد از مدتی فوت می کنه و دلیل بیشتر رفتن اهورا از این کشور همین دختر بوده.دلم برای اهورا خیلی سوخت اصلا فکرش را نمی کردم که اهورا چنین غم سنگینی در دل داشته باشد. رو به خورشید گفتم:به نظرت هنوز هم بهش فکر می کنه؟
خورشید:حرفا میزنیا عشق اول فراموش نشدنیه هلیا جان. هیچ وقت نمیتونی یاد عشق اولت نباشی. البته امیدوارم که هر وقت عاشق شدی بهش برسی و سختی نکشی،وگرنه عشق اول عشق اوله دیگه، حتی اگه ۵۰ سالم بگذره هنوز هم یادش هستی. راستی یه سوال می خوام ازت بکنم اگه دوست داشتی جوابمو بده؟
- حتما. بپرس.
خورشید:هلیا تو تا حالا عاشق شدی؟
لبخند زدم و گفتم:بله.
خورشید هیجان زده پرسید:هنوزم عاشقی یا اینکه...؟
- نه هنوزم عاشقش ام.
خورشید:کیه؟من میشناسمش؟
- فکر کنم بشناسیش.
خورشید با حیرت گفت:نه..یعنی باور کنم که عاشق اهورا شدی؟ وای حدس میزدما اما مهران میگفت نه چیزی بین شماها نیست.
لبخند زدم و گفتم:آقا مهران راست گفتن .چیزی بین من و اهورا نیست من عاشق کس دیگه ای هستم. تمام هیجان خورشید یک دفعه رفت و با لب آویزان گفت:ای آهان من فکر کردم اهورا رو میگی. به هر حال امیدوارم که بهش برسی.

آوینا
02-08-2012, 19:53
یک روز اهورا به اتاقم آمد و گفت:میخوام باهات صحبت کنم؟

دعوتش کردم برای نشستن وقتی روی صندلی نشست گفتم:خوب بفرمایید

اهورا:واسه یه ماموریت مجبورم برم آمریکا. به من احتیاج پیدا کردن.

- خوب.

اهورا:همین دیگه من فردا شب ساعت ۱۲ پرواز دارم .میخوام تا موقعی که برمیگردم مواظب خودت باشی. اگر هم که بتونی به سامان بگو بیاد اینجا مواضبتون باشه اگر هم نتونست به ملیکا بگو بیاد ولی تنها نمون تو خونه.

- نگران من نباش.

اهورا:متاسفانه نمیشه من در قبال تو مسئولم و نمیتونم بیخیال باشم. مخصوصاً بعد از اون اتفاق.پس بهتره که اصلا تنها نمونی.مواظب سوگند هم خیلی باش .اگر با من کاری داشتید به شهروز بگو تا به من زنگ بزنه و بگه خودمم به محضی که اونجا رسیدم شمارمو واست ایمیل میکنم .چون الان شماره ایی از خودم ندارم باید ببینم منو کجا میخوان بفرستن. واسه همین نمیتونم همینجوری بهت شماره بدم اما قول میدم که از اوضاع خودم با خبرت کنم.

- باشه مرسی.

اهورا لبخند زد و گفت:راستی معلوم نیست که من کی برمیگردم اما اگر دوست داشتین برین خونه ارسطو بمانید مطمئنم خوشحال میشه شمارو ببین.

- آره اگر شد حتما میریم.

اهورا مثل اینکه چیزی یادش اومد گفت:راستی من یه عکس از تو سوگند که باهم انداختین برداشتم تا تو کیفم بذارم حداقل اینجوری احساس دلتنگی نمیکنم .البته اگر اشکالی نداره؟

لبخند زدم و گفتم:نه هیچ اشکالی نداره. ما همه یه خانواده هستیم این چیزا بین ما معنی نداره.اهورا با رضایت لبخند زد و گفت:خوشحالم که درک میکنی.در حالی که از جا بلند میشد گفت:من برم وسایلم را جمع کنم که خیلی کار دارم.

- کمک نمیخوای؟

اهورا:نه مرسی در حالی که از در بیرون میرفت یک دفعه ایستاد و گفت:میتونی تو جمع کردن لباس کمکم کنی؟

با خوشحالی گفتم:آره حتما چرا که نه.

اهورا :پس بیا بریم چون من همیشه از این کار متنفر بودم.

درحالی که باهاش از اتاق خارج میشدم گفتم:البته به شرطی میام که مجبورم نکنی اتو کنم.اهورا بلند خندید و گفت:پس بیا برو تو اتاقت.

-اِ اهورا.

اهورا در حالی که میخندید گفت:بخدا فقط ۳،۴تا پیراهن اتو نشده است.نگاهش کردم سرمو تکان دادم و باهاش داخل اتاق رفتم.

اهورا در اتاق اینقدر مسخره بازی در آورد که من دستم را با اتو سوزوندم و به جای اینکه کاری کند شروع کرد به من خندیدن.

اهورا:راستی هلیا یادمون رفت فیلم سفر رو ببینیم.

- آره به ملیکا میگم شب بیارتش تا باهم ببینیم .آخه بردش پیش دوستش تا روی cdبزنه.

اهورا:عکسها چی؟

-عکسها هم همینطور.

اون شب مثل بقیه شبها به خوبی سپری ش.د صبح روز بعد اهورا همش مشغول کارهای دفترش بود و به من سفارش میکرد که چی کار بکنم یا چی کار نکنم و بعد مشغول بازی با سوگند شد .موقع رفتن اهورا از قبل گفته بود که لازم نیست ما باهاش بریم اما آقا هاشم راننده مریض بود به همین دلیل خودم رساندمش .اهورا در ماشین آهنگ میخوند سر به سر سوگند میگذاشت تا اینکه به فرودگاه رسیدیم،وقتی شمارهٔ پرواز اهورا را اعلام کردن اهورا نگاه غمگینش را به من و به سوگند دوخت .بعد از یک عالمه سفارش دیگه از تو جیبش جعب های در آورد و گفت:این مال توئه.

با حیرت نگاهش کردم و گفتم:چرا زحمت کشیدی؟

لبخند زد و گفت:زحمتی نبود. این هدیه بیشتر از اینکه ارزش مادی داشته باشه ارزش معنوی داره.

جعبه را از دستش گرفتم و درش را باز کردم در درون جعبه گردنبند زیبایی بود. اما خیلی شکلش عجیب بود. وقتی دید من دارم به شکلش نگاه میکنم گفت:وقتی برگشتم بهت میگم واسه چی این گردنبند ارزش داره.سوگند را بغل کرد و بوسید وقتی نوبت من شد آرام دستش را دورم حلقه کرد پیشانیم را بوسید در حالی که خیره به من و سوگند نگاه میکرد گفت:خداحافظ.

خداحافظ گفتم و رفت ولی تا لحظهٔ آخر که میخواست از در بیرون برود به ما نگاه میکرد و ما واسش دست تکان میدادیم. صبر کردم تا هواپیماش پرواز کنه و بعد به خانه رفتم.

خونه بدون اهورا خیلی خالی بود. جاش به وضوح معلوم بود .مخصوصا این اواخر که خیلی شر و شیطون شده بود. یه جورایی از رفتنش دلم گرفت . به گردنبندی که در گردنم بود نگاه کردم این میتونست چه شکلی باشه اصلا واسم مفهوم نبود،ارزش این گردنبند میتونست چی باشه که اهورا ازش حرف میزد.شانه ام رو به بالا انداختم.و به سراغ سوگند رفتم که حسابی بی حوصله شده بود.

۲روز بعد در سالن مشغول نگاه کردن به تلویزیون بودم که تلفن زنگ خورد. وقتی گوشی را برداشتم صدای اهورا در گوشی پیچید.

با خوشحالی جواب سلامش را دادم و گفتم:از کجا زنگ میزنی؟

اهورا:از آمریکا دیشب رسیدم. ۵ ساعت در لندن ترانزیت داشتم دیگه دیر شد. تو خوبی؟

- آره همه خوبیم تو خوبی؟شماره تماست را گرفتی؟

اهورا:من خوبم. شماره تماس نه هنوز متاسفانه فکر میکنم منو میخوان جایی بفرستن چون حرف از پرواز و اینا میزنن. حالا ببینم چی میشه دوباره بهتون زنگ میزنم راستی به سامان گفتی بیاد اونجا؟

- آره اما چند روز پرواز داره .فکر کنم هفتهٔ دیگه بیاد فعلا ملیکا پیشمون هست تو نگران نباش.

اهورا:خوبه باشه مواظب خودتون باشید باز هم زنگ میزنم،کاری نداری؟

- نه مواظب خودت باش خداحافظ.

اهورا:خداحافظ.

خدیجه خانوم وارد سالن شد و گفت:خانوم؟

- جانم بله؟

خدیجه خانوم:آقا بودن؟

- بله سلام رسوندن.

خدیجه خانوم:زنده باشن. راستش یه در خواستی دارم ازتون البته شرمندام به خدا.

- این حرفا چیه؟چیزی شده؟

خدیجه خانوم:دخترم داره از شوهرش طلاق میگیره .شوهرش اونارو و ازخونه انداخته بیرون .جایی هم نداره بره با بچه کوچیک گفتم اگر اجازه بدید....اگر اجازه بدید.

- خدیجه خانوم حرفتو بزن .

خدیجه خانوم:اگر اجازه بدید بیان چند روزی با من تو همون ساختمان پشتی زندگی کنن .در عوضش هم میاد در اینجا کمکم میکنه و از خجالتتان در میاد.آخه اون با بچه کوچیک جایی نداره بره.

- بگو بیان خدیجه خانم خونه خودشونه،دخترت چند سالشه؟

خدیجه خانوم:۲۱ ۲۲ سالشه خانوم.

- بچه اش چند سالشه؟

خدیجه خانوم:دور از جون سوگند هم سن و سال او هستش.

- یعنی ۱۴ ۱۵ سالش بود ازدواج کرده؟

خدیجه خانوم:بله خانوم اون بیچاره پدر درست حسابی بالا سرش نبود که بذارتش درس بخونه. وقتی ۱۳ ۱۴ سالش بود چندتا خواستگار واسش اومدن که همرو رد کردیم که این پسره از خدا بی خبر اومد سراغش .دختر منم یک دل نه صد دل عاشقش شد .دیگه باهم ازدواج کردن چند ماه بعدش هم حامله شد بی نوا.

- غصه نخور خدیجه خانوم .بگو بیاد اینجا خیالش راحت باشه. هر چیزی هم کم داشتین بگو من میگم بخرن برات بیارن.

خدیجه خانم:خیر ببینی انشالله ،انشالله خدا هر چی میخوای بهت بده. اول از همه تن سالم انشالله خوش بخت بشی مادر.

دلم خیلی برای دخترش سوخت .بیچاره همسن من بود. یه دختر ۷ ساله داشت،آخه این مردا چقدر نامردن .چطور دلش اومد اون دختر رو از خونه بیرون بکنه اونم با بچه.

چند ساعت بعد دخترش به همرته بچه اش آمد .دختر ناز قشنگی بود. دختر کوچیکش هم با مزه بود.با خوشرویی دعوتشان کردم داخل.

- خیلی خوش اومدین من هلیا هستم.

دختر:منم گل اندام هستم اینم دخترم عسل.

به دختر کوچولو هم سلام کردم با لبخند جواب سلامم را داد.وقتی که نشستن از خدیجه خانوم خواستم که چیزی بیارن برای خوردن و سوگند را صدا زدم تا با دخترکوچولو بازی کند.رو به گل اندام گفتم:منم یه دختره کوچولو همسن دختر شما دارم . الان میگم بیاد با عسل جون بازی کنه.سوگند حسابی از دیدن همبازیش خوشحال شد و او را به اتاقش دعوت کرد.طوری با گل اندام برخورد کردم که فکر کند آنجا خونه خودش هست.گل اندام دختر لاغر و ظریفی بود با پوست سفید و گونه هایی رنگی. روی هم رفته خوشگل بود و خیلی زود با من صمیمی شد از شوهرش گفت که شکاک شده و او را در خانه حبس میکند.او عقیده داشت که شوهرش هنوز هم دوستش داره به همین دلیل نسبت به گل اندام شکاک شده است.

- شوهرت کارش چیه؟

گلاندم:کارمند شرکت نفت است.

- پس اوضاش خوبه مشکله مالی نداره.

گلاندم:نه هلیا خانوم خدارو شکر وضعمون بد نیست. دستمان به دهانمان میرسه خدارو برای این هزار مرتبه شکر میکنم،مشکل اینه که خونم را در شیشه کرده. پدر و مادرش هم میدونن که من بی تقصیرم اما خود فرهاد زیر بار نمیره وقتی باهاش صحبت میکنم تا دو سه روز خوبه اما دوباره میشه همون . دیگه جونم را به لبم رسونده.

- حالا تصمیمت چیه؟

گل اندام:والا رفتم دادگاه تقاضای طلاق کردم ولی میدونم که زیر بار نمیره.

- نمیخوای بیشتر فکر کنی؟

گل اندام:من اگر مطمئن بشم که دست از رفتار بدش برداشته، مطمئن باشید میرم زندگیمو ادامه میدم. چون هم اون رو هم زندگیم رو دوست دارم. خدارو شکر از زندگیم راضیم فقط تنها این مشکلمه،راستشو بخواهید بیشتر تقاضای طلاق واسهٔ این بود که بترسه دست از رفتارش برداره که اون موقعی که فهمید من تقاضا دادم عصبانی شد من را از خونه بیرون کرد.اشک از چشمان گل اندام میریخت. نشستم پیشش دستم را روی شانه اش گذاشتم و گفتم:نگران نباش عزیزم خدا بزرگه. انشالله که هر چی صلاحه همون میشه.

با چادر اشکشو پاک کرد گفت:انشالله.

با اومدنه گل اندام و عسل از تنهایی در آمده بودم و دیگر احساس تنهایی نمیکردم. بیشتره اوقات با گلی حرف میزدم با بچه ها در باغ بازی میکردیم یا اینکه با خودم به تفریح میبردمشان خدیجه خانوم با دیدن لبخند گل اندام برای من دعا میکرد و هی میگفت عاقبت به خیر بشی مادر..

بیست روز از رفتن اهورا گذشته بود در این مدت ملیکا به من سر میزد. ولی چون کار پیدا کرده بود دیگه کمتر با من در تماس بود.سامان هم موقعی که از سر کار میامد اول به من سر میزد و بعد برای استراحت به خانهٔ خودش میرفت. یک بار هر چی اصرار کردم که میتواند همینجا حمام کند و استراحت کند قبول نکرد و گفت:اینجوری راحترم.یک جورایی دلم برای اهورا تنگ شده بود .در این مدت فقط یک بار با من تماس گرفت و خبر داد که یک هفتهٔ دیگه بر میگردد. با شنیدن این خبر کلی خوشحال شدم و به سوگند گفتم که بابا اهورا به زودی برمیگردد.در مدتی که اهورا نبود بعضی اوقات شهروز با من تماس میگرفت و میگفت اگر کاری چیزی هست بگویم تا او برایم تهیه کند اما من سرد جوابش میدادم و تشکر مختصری میکردم. یک بار هم به دم خانه آمد که من وقتی فهمیدم او است سپردم به خدیجه خانوم بهش بگوید که من در خانه نیستم.

یک هفته خیلی زود گذشت.پرواز اهورا ساعت ۴ میرسید من و سوگند تصمیم گرفتیم خانه را برای ورود اهورا آماده کنیم با کمک گٔل اندام و خدیجه خانوم شروع به پختن غذاهای مورد علاقه اهورا و کیک شدیم.

از میوه های مختلف برداشتم و شروع کردم به بریدن و تزئین آنها در سبد در حال بردن هندوانه بودم که یک دفعه چاقو با شدت در دستم فرو رفت و خون بیرون زد. خدیجه خانوم و گلی با دیدن دست خونی من حسابی وحشت زده شدن. سوگند با دیدن من زد زیر گریه سعی در آرامش آنها داشتم به خدیجه خانوم گفتم:لطفا به آقا هاشم بگید که ماشین را آماده کند تا مرا ببرد به درمانگاه چون فکر کنم احتیاج به بخیه درد.

خدیجه خانوم گفت:اما آقا هاشم به دنبال آقا اهورا به فرودگاه رفت خودتون گفتید.

- اه بله اصلا حواسم نبود پس لطف کنید مانتوی من را از اتاقم بیارید رو به گلی گفتم:گلی جان اگر زحمتی نیست یه زنگ بزن تاکسی بیاد.

خدیجه خانوم به اتاقم رفت و مانتو شالم را آورد.وقتی تاکسی آمد داشتم از در بیرون میرفتم که سوگند گفت:منم میام.

- سوگند مامان تو بمون خونه من میرم زود برمیگردم.سوگند به شدت گریه میکرد و میگفت:نه منم میام مامانی منو تنها نزار.احساس کردم سوگند ترسیده به زور گفتم:پس کفشاتو بپوش زود بیا.

از دستم همینطوری خون میریخت مطمئنم اشپزخانه و سالن پر از خونه دست من شده است. وقتی در ماشین نشستم به راننده گفتم که نزدیکترین بیمارستان برود.ماشین حرکت کرد که من یادم افتاد که موبایلم را با خودم نیاوردم با خودم گفتم زود برمیگردم مهم نیست.

در بیمارستان کلی معطل شدیم از دل شوره داشتم میمردم. از یک طرف چشمان نگران سوگند روی من بود از طرف دیگه درد بخیه نمیذاشت که خوب فکر کنم و به دلشوره ام اضافه شده بود.

بعد از سه ساعت بیمارستان را ترک کردیم در راه به خانه هم کلی پشت ترافیک ماندیم چون ماشینهای امبولانس و آتیش نشانی در رفت آمد بودن و همین باعث شده بود خیابان شلوغ بشود.نزدیکی ساعت ۷ بود که به خانه رسیدیم.اما در خیابان خانه جمعیت زیادی را دیدم که به طرف خانه ما میدویدن ماشینهای پلیس و آتیش نشانی آمبولانس مشغول عملیات بودن به طرف جلو خم شدم و به راننده گفتم :آقا وایسا وایسا سریع از ماشین خودم را به بیرون پرت کردم و به طرف خانه رسیدم چیزی را که میدیدم باورم نمیشد خانه غرق در آتش بود میخواستم به داخل خانه بدوم که یکی از مامورین جلوی راهم را گرفت:خانوم کجا؟

- آقا اینجا خونه منه بچه توشه تورو خدا بذار برم تو.

مامور:خانوم آرامش خودتون رو حفظ کنید.

داد زدم:چرا نمی فهمید کلی آدم آنجاست. یه بچه کوچیک آنجاست تورو خدا نجاتشان بدید.همان موقع صدای انفجاری از داخل خانه به گوش رسید و آتش از پنجره ها شعله ور شد.جیغ میکشیدم دستم خونریزی کرده بود اما هیچی احساس نمیکردم همش گل اندام و عسل جلوی چشمم بودن.شمارهٔ هیچ کس توی ذهنم نبود تا بهش زنگ بزنم فقط به حرکت مامورین آتش نشانی نگاه میکردم که با سرعت مشغول خاموش کردن آتیش بودند.

بعد از چند ساعت مامورین چندتا جنازه از ساختمان بیرون آوردن که یکیش متعلق به عسلِ ناز بود با دیدن جنازه ها جیغ کشیدم و خودم را میزدم که یک دفعه یه جنازه دیگر را بیرون کشیدند اما جثه اش به خدیجه خانوم و گل اندام نمیخورد مامور آتیش نشانی گفت خانوم دقیق میدونید چند نفر در داخله خانه بودن.

سرم را تکان دادم و با حالتی زار گفتم:۵ نفر.

مامور:خانوم یا آقا ؟

-۴ تا خانوم و یه بچه که درش آوردین.

مامور:خانوم مطمئنین؟

- بله آقا بله.

مامور:آخه این جنازه یه مرده نه یه خانوم.مرد نه ما مردی نداشتیم اهورا که نبود یادم آمد که اهورا امروز میرسید جیغ بلندی کشیدم و گفتم:اهورااااااا
بلند شدم و ایستادم گفتم:آقا تورو خدا بذارید ببینمش.

مامور:خانوم نمیشه .

- تورو خدا بذارید .تورو خدا.

مامور:خانوم شما با این آقایی که اسم بردید چه نسبت دارید؟

با گریه گفتم:من زنشم تورو خدا بذارید ببینمش باید مطمئن بشم اونه.

مامور سرش را تکان داد و به کسی که در آمبولانس بود اشاره کرد تا ملافه را کنار بزند تا من ببینمش.نمیدونم پرستار بود چی بود به قدری حالم بد بود که چیزی رو جز جنازه نمیدیدم وقتی ملافه را از روی جنازه کنار زدن حالم بد شد همهٔ اجزای صورتش سوخته بود و هیچی معلوم نبود صورتم را به طرف دیگری چرخاندم که مامور آمد و گفت:خانوم خودشان بودند.

با هق هق گفتم:نمیدونم آقا هیچی معلوم نبود. با گریه گفتم معلوم نبود هیچی..یکی از مامورین گفت:جناب سرگرد این در دست جنازه بود.

مامور از دستش پلاستیکی را گرفت که در آن چیزی وجود داشت مامور آن را جلوی من گرفت و گفت:این را میشناسید؟

به داخل پلاستیک نگاه کردم و سرم را تکان دادم گفتم:این ساعته اهورا است همیشه دستش بود و بلند گریه کردم باورم نمیشد اهورا به همین راحتی پر پر شد .نفسم بالا نمیومد فقط صورت اهورا بود که جلوی چشمم بود جیغ زدم و گفتم:اهوورااااااااا و دیگر هیچی نفهمیدم.

آوینا
02-08-2012, 19:55
در یک روز آفتابی اهورا،خدیجه خانم،گٔل اندام و عسل و آن دو دختر خدمتکار را به خاک سپردیم. من در شک بودم گریه ام نمی آمد. صورت خندان اهورا از ذهنم کنار نمی رفت. بر سر خاک اهورا مثل مجسمه ای نشسته بودم. آقا ارسطو ضجه می زد، سارا و سارینا خودشان را می زدند، سامان در گوشه ای آرام آرام اشک می ریخت.چه کسی باورش می شد اهورا به این راحتی پر پر شده باشد؟ کی باورش می شد که در عرض یک روز، یک ساعت، یک جا جانشان را از دست بدهند. هنوز صورت نازِ عسل جلوی چشمم بود. شوهر گٔل اندام وقتی که می خواستند گٔل اندام را در خاک بگذارند خودش را در قبر انداخت و نمی گذاشت کسی گٔل اندام را در خاک بگذارد. ملیکا با گریه شانه های من را می مالید و می گفت: گریه کن هلیا، گریه کن. اما گریه ام نمی گرفت.اهورا، خدای من اهورا آخر چرا، تو هنوز جوان بودی اهورا. لبخند اهورا از جلوی چشمم کنار نمی رفت، وقتی با شیطنت لپم را می کشید موقعی که دستم را با اتو سوزاندم صدای خنده اش هنوز در گوشم بود. از یاد تمام این لحظه ها لبخند روی لبانم نشست.
عکس اهورا را روی قبرش گذاشتند. نگاه به عکسش کردم؛ نه اهورا تو نباید می مردی. خدایا اهورا آخر چرا او ؟خیلی جوان بود، خیلی. آقا ارسطو حالش بد شد. همه به دورش جمع شدند. آقا ارسطو با صدای بلند اهورا را صدا می کرد و خودش را نفرین می کرد. بلند داد می زد و می گفت:کاش من می مردم، کاش من می مردم؛ خدا جون منو بگیر ..جون اون رو بهش برگردون اهورا آرزو داره تازه ازدواج کرده. اهورا چرا تازه عروست رو تنها گذاشتی؟ اهورا من جوابشو چی بدم؟ سارینا جیغ کشید و از حال رفت.اما من فقط نگاه می کردم .ملیکا چندین بار محکم توی صورتم زد اما من چیزی نمی گفتم.چشمانم فقط اهورا را میدید.فقط اهورا.اهورا را دیدم که به طرفم می آمد با لبخند نگاهش کردم به طرفم آمد و آرام گفت:چطوری کوچولو؟ خندیدم.
اهورا همینطور که نگاهم می کرد و لبخند می زد ازم دور شد. می خواستم داد بزنم که نرو . نمی شد، زبانم حرکت نمی کرد. خواستم دستم را دراز کنم دستم تکان نمی خورد، با چشم ازش خواستم که پیشم بماند، اما رفت.صدای ملیکا که داد می زد در گوشم شنیدم:دوباره رفت. بدو بیا سامان هلیا داره می میره تورو خدا.می خواستم بگویم ملیکا داد نزن گوشم کر شد. اما زبانم حرکت نمی کرد چشمم را چرا نمی توانستم باز کنم . سرم را تکان دادم که کسی به دادم برسد. صدای ملیکا باز آمد:وای وای .
صدای سامان آمد:برو بیرون ملیکا برو بیرون.
صدای گریه و جیغ می امد. داشت حالم بد می شد. نفسم قطع شد و دیگر هیچی حس نکردم.
چشمانم را باز کردم اهورا را جلوی رویم دیدم بهم لبخند زد و گفت:صبح بخیر.
با لبخند جوابش را دادم.گفت:باز مثل بچه ها بدون حرف جوابمو دادی؟ دوباره لبخند زدم.
با چشم بهش گفتم کجا رفتی؟این دفعه او فقط لبخند می زد و هیچی نمی گفت. با چشمم التماسش کردم که برگردد که به من سه تا سیب داد و گفت بخور خوشمزه است.سیب را به کنار دهانم بردم تا گاز بزنم که چشمم به جای دهانم باز شد. به دور و اطرافم نگاه کردم در جای غریبی بودم سامان را دیدم که سرش را روی تخت گذاشته و به خواب رفته.تکانی خوردم سامان بیدار شد غمگین نگاهم کرد و گفت:بهتر شدی؟
فقط سرم را تکان دادم سامان با بغض نگاهم کرد و گفت:عزیزم به خودت فشار نیار.نگاهی به چشمش کردم یاد چشمان اهورا افتادم،آرام آرام شروع کردم به گریه کردن، گریه آرام تبدیل شد به جیغ و ضجه. اهورا را صدا می زدم. سامان دستانم را گرفته بود و هم صدا با من گریه می کرد اما من فقط اهورا را می دیدم و صدای سامان را نمی شنیدم.
بار دیگر از حال رفتم. این بار وقتی چشم باز کردم نزدیکی صبح یا اینکه غروب بود. به دستم سرم وصل کرده بودند.چشمم به لیون آب خورد خواستم برش دارم اما نمی توانستم با دست راستم امتحان کردم اما باز نمی توانستم. می خواستم داد بزنم کسی بیاید کمکم اما نمی شد.چشمانم را بستم دوباره صورت اهورا جلوی چشمانم آمد.باز هم همان لبخند، باز هم همان نگاه.
همان موقع صدای در آمد. ملیکا بود. وارد اتاق شد وقتی دید دارم نگاهش می کنم جیغ کشید و از در اتاق بیرون رفت و چند دقیقه بعد با سامان و فریبا خانم به داخل آمد. فریبا خانم به طرفم آمد سرم را بغل گرفت و گفت:عزیزم چرا اینقدر به خودت فشار میاری؟ بخدا اهورا هم از اینکه تو این حالی ناراحته تورو خدا آروم باش. آرآم باشم؟چه حرف مسخره ای! پوزخند زدم دوباره این حرف را تکرار کردم: آرام باشم؟ بلند زدم زیر خنده ملیکا با حیرت نگاهم می کرد و سامان با بهت. فریبا خانم رو به ملیکا و سامان کرد و گفت:چرا نگاه می کنید برید دکتر خبر کنید.
بعد از این که سامان و ملیکا از اتاق خارج شدند آقا ارسطو وارد اتاق شد. خیره نگاهش کردم، نگاهش مثل نگاه اهورا بود. آرام گفتم:اهورا ... .
آقا ارسطو جلو آمد. اما انگار اهورا بود. آقا ارسطو روی تختم کنارم نشست در چشمانش زل زدم و گفتم:امدی بالاخره؟ من و سوگند واست تدارک دیده بودیم همون غذایی که دوست داشتی. چرا اینقدر دیر کردی؟ در چشمان آقا ارسطو اشک جمع شد آرام گفت:من اهورا نیستم.بلند گریه کردم و گفتم :میدونم بذار فکر کنم هستی بذار فکر کنم هنوز زنده ای بذار فکر کنم هنوز نفس میکشی. اهورا چرا با من اینکارو کردی؟ آقا ارسطو سرم را در آغوش گرفت آرام گفتم:تو هتل یادت میاد؟آره اهورا اون موقع هم همینجوری بغلم کردی موهام رو نوازش کردی گفتی نمیذاری کسی بهم صدمه ای برسونه اما خودت بهم صدمه رسوندی، اهورا برم به کی بگم؟ اهورا تو منو خورد کردی. آقا ارسطو من را از آغوشش در آورد می خواست برود، دستش را گرفتم و گفتم:بهم گفتی برمیگردم راز گردنبند رو بهت میگم پس چی شد اهورا؟ آقا ارسطو دستش را با شدت بیرون کشید و از در بیرون رفت.فریبا خانم هم به دنبالش دوید.
هفت اهورا گذشت و من با هیچ کس صحبت نمی کردم، جز آقا ارسطو. که هر موقع جلوی چشمم می آمد با لبخند بهش نگاه می کردم، واسهٔ همین جلوی چشمم ظاهر نمی شد. هر شب خواب اهورا را می دیدم که با لبخند به من نگاه میکند.یک شب به خوابم آمد و گفت: هلیا دلم برای صدات تنگ شده برام آهنگ میزنی؟
صبح وقتی از خواب بیدار شدم در اتاق دنبال سازم گشتم اما نبود. از اتاق بیرون آمدم همه جا را گشتم و گفتم:نیست، نیست؟
صدای سامان آمد:چی نیست؟
-گیتار،ویولون پیانو هیچی نیست.
سامان:اونارو واسه چی میخوای؟
- اهورا میخواد واسش آهنگ بخونم. تورو خدا یه ساز بده بهم. چرا سازهای من نیست؟
سامان از اتاق بیرون رفت و با گیتاری برگشت به دستم داد، تا گیتار را گرفتم از خانه بیرون زدم، تمام این منطقه برایم نا آشنا بود. سامان داد زد :کجا داری میری؟
- پیش اهورا. سامان به طرفم دوید و بازویم را گرفت:کجا داری میری؟معلوم هست چی کار میکنی؟ با عصبانیت نگاهش کردم و گفتم:ول کن دستمو میخوام برم پیش اهورا.
سامان:خیلی خوب همینجا صبر کن تا ماشین رو بیارم باهم بریم
- نه تو نیا تو هیچ وقت از اهورا خوشت نمیومد، خودم میرم.
اشک در چشمان سامان آمد آرام گفت:اهورا عموی من بود، این حرفو نزن، بیا من میرسونمت اما تو ماشین میمونم.
با سامان به دیدن اهورا رفتیم . سامان در ماشین نشست اما من به سمت اهورا دویدم،وقتی رسیدم دستم را روی سنگ کشیدم گفتم:چرا دلت از سنگ شد، تو که اینقدر مهربون بودی چرا سنگی شدی اهورا، چرا ؟ شروع به زدن کردم، میزدم، گریه میکردم. صورت اهورا یک لحظه از جلوی چشم ها یم دور نمی شد. عکسش را روی سنگ قبر تراشیده بودند. آخر چطور دلشان آمد این عکس را روی سنگ بتراشند؟ شروع به خواندن کردم از ته دل می خواندم و گریه میکردم:

گل سنگم , گل سنگم
چی بگم از دل تنگم
مثله آفتاب اگه بر
من نتابی سردم و بی رنگم

همه آهم , همه دردم
مثه طوفان پر گردم
باد مستم که تو صحرا
میپیچم دورتو میگردم

از صدای خودم تعجب کرده بود از ته دل فریاد می زدم با حرص انگشتانم را روی سیم های گیتار می کشیدم.با حرص خواندم:
مثه بارون اگه نباری
خبر از حال من نداری
بی تو پر پر میشم دو روز
دل سنگت برام میسوزه
گل سنگم , گل سنگم
چی بگم از دل تنگم

سامان آمد و شانه هایم را گرفت و بلندم کرد دیگر تحمّل نداشتم دلم نگاه اهورا را می خواست صدای خنده اش را،شیطنتش را.اما الان تنها چیزی که داشتم یک سنگ سیاه سرد بود در یک گوشه از قبرستان.

آوینا
02-08-2012, 19:55
حالم اصلا خوب نبود. دلم نمیخواست کسی را ببینم. سامان بارها سعی کرد تا من را به حرف بیاورد، اما موفق نشد. صبح تا شب صورت اهورا جلوی چشمم بود. دلم می خواست زبان باز می کردم و داد می زدم، اما نمی شد؛ نه اینکه نمی خواستم ،نمی شد.
چندین بار من را پیش مشاور بردند و باهام صحبت کردند اما فایده ای نداشت. سوگند را میاوردند تا به حرفم بیاورند اما نمی شد. سامان و ملیکا روزی چندین بار به کنارم می آمدند و به من سر میزدند. ملیکا طفلکی فقط گریه می کرد اما سامان فقط صحبت می کرد.هنوز نمی دانستم که جایی که بودم خانهٔ چه کسی بود.هنوز باورم نمی شد که اهورا از میان ما رفته باشد.
چهلم بود که به همراه ملیکا و سامان به طرف قبرستان رفتیم. در آنجا آقا هاشم را دیدیم به طرف ما آمد و با گریه گفت:همش تقصیر من بود اگه تصادف نمی کردم خودم آقا اهورا رو به خونه میبردم. هیچ کس از حرفش چیزی نمی فهمید. سامان به کنارش رفت و آرامش کرد. آقا هاشم در حالی که ناله می کرد گفت:تو راه فرودگاه بودم که با یه وانتی تصادف کردم و تا موقعی که افسر اومد ۲،۳ساعتی طول کشید، بعد از رفتن افسر سریع خودم رو به فرودگاه رسوندم، از اطلاعات پرسیدم که پرواز نشسته یا نه، که گفت نشسته و تموم مسافرا رفتن، ازشون خواستم که چک کنن، اسم آقا اهورا رو که دیدم فهمیدم آقا اهورا رسیده و خودش رفته خونه.خانوم کاش میمردم و این روز رو نمیدیدم، خانوم کاش من به جای آقا اهورا این زیر خوابیده بودم . حرف های آقا هاشم داشت حالم را دوباره بد می کرد. سامان با دیدن اوضاع من سریع آقا هاشم را از من دور کرد.
مهسا،سارینا و سارا در کنارم نشسته بودند. مهسا با گریه با من حرف می زدند و سارا، سارینا را آرام می کرد. خسته شده بودم، ایستادم و راه رفتم. در ذهنم هیچ چیز به جز اهورا نبود، هیچ چیز.
آقا ارسطو صدام زد، دوباره به چشمانش نگاه کردم ،خودش متوجه شد عینک آفتابی زد و رو به من گفت:کجا میری؟
سرم را پائین انداختم و آرام قدم برداشتم، به کنارم آمد و بدون حرف با من قدم می زد. همینجور که قدم می زدم چشمم به اسم گٔل اندام و عسل افتاد، در کنار قبرشان نشستم، دستم را روی اسم عسل گذاشتم و آرام آرام گریه کردم. آقا ارسطو دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت:گریه کن آرومت میکنه. و خودش از کنارم بلند شد و رفت.همانطور که گریه می کردم تمام خاطرات آن روز را مرور کردم؛ شیطنت های سوگند و عسل، لبخند زیبای گٔل اندام و مهربانی خدیجه خانوم، آن دو دختر جوان خدمتکار. آخر آن ها چه گناهی داشتند که از بین رفتند؟
صدای گرفته ای من را متوجهٔ خودش کرد. نگاهی به صاحب صدا انداختم، چشمم به مرد جوان ریشویی افتاد.
دست گلی که در دستش بود را روی قبر گٔل اندام گذاشت و گفت:چقدر بهت گفتم از خونه بیرون نرو بیرون امن نیست تو گوش نکردی دیدی آخرش چی شد؟دیدی؟ با تعجب به مرد نگاه کردم وقتی دید دارم نگاهش میکنم گفت:من فرهادم شوهر گٔل اندام.باورم نمی شد آن مرد جوانی که من در خاک سپاری دیدم اصلا شبیه این مرد نبود، خیلی ضعیف شده بود و اصلا قابل تشخیص نبود.
فرهاد:آزمایشش رو روز قبل گرفته بودم، داشت برای بار دوم مادر میشد، میخواستم با گٔل و شیرینی بیام دم خونه و با خودم ببرمش.بردمش اما نه با گٔل و شیرنی، با گٔل و حلوا.دوسش داشتم، خیلی دوسش داشتم. وقتی خواستم باهاش ازدواج کنم مقابل همه ایستادم. زندگیمون خوب بود خوش بخت بودیم اما من..من به خاطر خودش گفتم از خونه بیرون نره. فرهاد بلند گریه می کرد و گفت:هر جا می رفتیم مردا با حسرت نگاهش میکردن، منم دلم نمیخواست نگاه کسی به جز خودم بهش بیفته.اما اون ظریف بود طاقت این همه عذاب رو نداشت.
فرهاد اوضاعش از من هم خراب تر بود، همسرش و دختر کوچکش را در یک روز از دست داد. دلم خیلی برایش سوخت، خواستم بهش دل داری بدهم اما نمی توانستم.
ایستادم و فرهاد را با عزیزانش تنها گذاشتم، با اینکه از فرهاد خیلی دورم اما هنوز صدای گریه اش را می شنوم.
مراسم بعد از رفتن به رستوران تمام می شد. اما من با ملیکا به خانه رفتم.در راه ملیکا از سوگند برایم حرف زد و گفت که چقدر ضعیف شده و بهتره که از این وضع در بیای.
وقتی به خانه رسیدیم از در اتاقی رد شدم، برای یک لحظه احساس کردم اهورا در آن نشسته بود دوباره قدمی به عقب برگشتم و داخل اتاق را نگاه کردم، اهورا را دیدم روی صندلی نشسته بود و به سوگند چشم دوخته بود. وارد اتاق شدم، به سوگند چشم دوختم بچّه ام چقدر ضعیف شده بود. آرام روی صندلی نشستم و دستم را روی موهای سوگند کشیدم خم شدم و بوسه ای روی پیشانیش زدم.

آوینا
02-08-2012, 19:55
سوگند چشم باز کرد و من را دید. با دیدن من جیغ کشید و به بغلم پرید از اینکه اینطور ظلم کرده بودم در حقش خودم را لعنت کردم. همانطور که سوگند در آغوشم بود و او را می بوسیدم چشمم به چیزی افتاد که اگر نمی آفتاد بهتر بود، عکسی از اهورا و سامان بود که در آن عکس میخندیدند.به عکس زل زدم لبخندی زدم و چشمانم را بستم.
یک هفته بعد از چهلم به پیشنهاد آقا ارسطو به ویلای آن ها در شمال رفتیم. از جاده چالوس که می گذشتیم یادم به سفر اولمان افتاد که من و سامان و اهورا مسابقه گذاشتیم،نمی شد به یک طرف نگاه نکنم و چهرۀ اهورا به همراه خاطراتش جلوی چشمم نیاید.
وقتی به ویلا رسیدیم اولین کاری که کردم این بود که به طرف دریا رفتم. وقتی کنار دریا رسیدم به دریا خیره شدم. یاد استرالیا افتادم که اهورا من را داخل آب پرتاب کرد. روی شن ها دنبال ملیکا می دوید تا بگیردش و پرتش کند در آب. وقتی که من را در داخل آب ترساند.آرام دهانم را باز کردم و با صدای لرزانی گفتم:اهورا چرا رفتی و خاطراتت رو برام گذاشتی؟کجا برم که بی خاطره باشم ازت؟کجا برم اهورا که چشات جلوی چشمم نیاد؟چی کار کنم که از تو خاطرم بری؟اهورا بگو چی کار کنم اهورا؟بهم گفتی یه مرد ممکنه همسرش رو تنها بگذاره اما یک دوست هرگز، من که دوستت بودم اهورا چرا تنهام گذاشتی؟ به آسمان نگاه کردم و گفتم:خدایا از تو می پرسم چرا هر موقع احساس می کنم کسی رو دارم که بهش تکیه کنم ازم میگیرش؟ اون از دائی و زن دائی، بعدش هم خانوم ماندگار، حالا هم اهورا. اگه من اینقدر بنده بدی هستم من را بکش و راحت کن، چرا جون بقیه رو میگیری؟ کمی در خلوت خودم با خودم حرف زدم و بعد به طرف ویلا رفتم، با این تفاوت که تصمیم خودم را گرفته بودم تصمیمی که خیلی وقت پیش باید اجرا میکردم و نکردم.
وقتی به ویلا رسیدم به همه سلام کردم، همه از اینکه حرف می زدم خوشحال شدند. اما من برایم فرقی نمی کرد و خیلی بی تفاوت در کنارشان نشستم. بعد از خوردن شام به آقا ارسطو گفتم که مطلب مهمی را باید به او بگویم و احتیاج به صحبت کردن باهاش را دارم.
ساعتی بعد در اتاقی که متعلق به خودش بود تصمیمم را گفتم. آقا ارسطو خیلی تعجب کرد و با ناراحتی گفت:آخه چرا؟
سرم را پائین انداختم و با صدای گرفته ای گفتم:اینجوری خیلی بهتره، هم واسه شما، هم واسه من.
آقا ارسطو:برات یه خونه ی دیگه میخرم، ازت خواهش میکنم.
با ناراحتی گفتم:نمیتونم، اینجا و تهران من رو به یاد اهورا میندازه نمیتونم زندگی کنم، اینجوری هم سوگند اذیّت میشه، هم من شما رو اذیت میکنم.
آقا ارسطو:تصمیم خودت رو پس گرفتی؟
- بله.
آقا ارسطو:حالا کجا میخواید برید؟
- کانادا.
آقا ارسطو:من بدون شماها دیگه نمیتونم طاقت بیارم. تو بوی اهورا رو میدی تو امانت اهورائی.
- خواهش میکنم عمو جان اگر میخواید من با آرامش زندگی کنم بذارید برم، بذارید از این شهر دور شم نمیتونم بخدا.
آقا ارسطو:عزیزم من به خاطر خوشبختی تو هر کاری میکنم حالا که اینجوری میخوای من حرفی ندارم ترتیب کارات رو هم میدم.
- ممنون خودم وکیل دارم میسپارم خونه رو واسم بفروشه و تو کانادا واسم یک خونه بخره. موقعی به کانادا میریم که همه کارها درست شده باشه.
آقا ارسطو:با اینکه دلم راضی نمیشه اما چشم. فقط یه قول بهم بده که هیچ وقت فراموشمون نکنی، اون از سحر که اونجوری شد، اینم از اهورا...دخترم به محضی که به تهران رسیدیم شمارهٔ وکیلت رو بده تا خودم باهاش تماس بگیرم. سرم را تکان دادم و بعد از دقایقی از اتاق بیرون آمدیم. آقا ارسطو به خواست من به هیچ کس نگفت. میخواستم یک هفته قبل از رفتنم بهشان بگویم که زیاد اذیت نشوند و از حالا بخواهند گریه زاری کنند.
زودتر از آنکه فکرش را میکردم کارم درست شد. حالا میدانستم در خانهٔ چه کسی زندگی می کنم. آنجا که من بودم خانهٔ سامان بود،سامان بعد از فهمیدن تصمیم من کلی سرزنشم کرد، اما بعد از شنیدن دلیل من قانع شد. تنها کسی که اصلا قانع نمی شد، ملیکا بود، که با گریه و ناراحتی از خانه بیرون رفت.بعد از ۳،۴روز باهام تماس گرفت و گفت.
ملیکا:به خاطر کار زشتت هیچ وقت نمیبخشمت هلیا، هیچ وقت.
- ملیکا منو درک کن به خدا واسم سخته.
ملیکا:میدونم اما خودت تنها تو اون کشور غریب میخوای چی کار کنی، اونم حالا که سوگند رو داری، به اون فکر کردی؟
پوزخندی زدم و گفتم:برام مهم نیست ملیکا، در ضمن من تو اون کشور بزرگ شدم. همینطوری که تا حالا زندگی کردم اونجا هم زندگی میکنم، سوگند هم باید عادت کنه.
ملیکا:هلیا باورم نمیشه تو این حرفارو داری میزنی.
- میگی چی کار کنم؟اینجا دارم دیوونه میشم ملی ،نمیتونم اینجا زندگی کنم حداقل اونجا سرم گرم میشه با کار و این چیزا یه خورده آروم تر میشم اصرار نکن ملی ازت خواهش میکنم.
ملیکا:برای سرزنش زنگ نزده بودم کار دیگه ای باهات داشتم.
- گوش میدم.
ملیکا:من فکرمو کردم تنها راهی که بتونم اجازه بدم که بری فقط یه چیز؟
- چیه؟
ملیکا:این که منم باهات بیام.
_ باورم نمیشه ملیکا یعنی تو واقعاً...
ملیکا:آره باهات میام با مامان بابا هم حرف زدم حرفی ندارن، هلی من نمیتونم تورو در این شرایط تنها بذارم یا با من میری یا حق نداری بری. زدم زیر گریه، بلند گریه می کردم و گفتم:ملیکا باورم نمیشه تو چقدر خوبی خیلی خوبی.
ملیکا آرام گریه میکرد و گفت:تورو خدا بسه هلیا .عزیزم اینجوری اهورا هم اذیت میشه یادت میاد هر موقع گریه میکردی مسخره ات میکرد چون ناراحت میشد. ازت خواهش میکنم گریه نکن.
به آقا ارسطو خبر دادم که ملیکا هم با ما می آید تا دنبال کار ملیکا را هم بگیرد. از این که فهمید ملیکا هم با ماست خوشحال شد و گفت:اینجوری هم خیالم راحتر شد.
آقا ارسطو برای آخر هفته برایمان بلیت خریده بود. سامان هر موقع چشمش به من می افتاد اشک در چشمش جمع می شد. یک روز مانده به رفتن با ملیکا بر سر خاک رفتیم.آب و گلاب روی سنگ قبر ریختم و شروع به شستن کردم. دستم را روی اسم اهورا کشیدم و آرام شروع کردم حرف زدن:اهورا دارم میرم منم تورو تنها میذارم تا بفهمی چه حالی دارم،تا بفهمی من چی میکشم تا بفهمی جدایی یعنی چی ؟ همانطور که دستم روی اسمش و چشمم به عکس روی سنگش بود به ملیکا گفتم:ملیکا میدونی چرا اصرار داشتم که هورا من رو مثل خواهرش دوست داره؟نمیدونی چون منم تازه فهمیدم که من اهورا رو دوست داشتم ملیکا. دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت:هممون اهورا رو دوست داشتیم هلیا.
سرم را تکان دادم و گفتم:نه دوست داشتن من فرق میکرد چون من....من.. عاشقش بودم. ملیکا جیغ زد و من بلند گفتم:آره تازه فهمیدم که من عاشقش بودم. ملیکا با حیرت نگاهم کرد و گفت:غیر ممکنه هلیا تو عاشقش نبودی.
- دوستش داشتم ملیکا اما الان عاشقشم.عشق میفهمی یعنی چی؟

آوینا
02-08-2012, 19:56
ملیکا از حرفهای من گیج شده بود. با هر دو دستش شانه های من را گرفت و محکم تکان داد و گفت:دیوونه شدی احمق!این پنبه رو از تو گوشت در بیار، اهورا رو فراموش کن فهمیدی؟اهورا هیچ وقت تورو دوست نداشت، تو سامان رو دوست داری، فقط داری به اهورا ترّحم میکنی، خودتم اینو میدونی.
با حالی زار گفتم:همش جلوی چشامه، صدای خندش تو گوشمه، نگاه هاش همه جلو چشممه، دارم دیوونه میشم ملیکا، قلبم داره میزنه بیرون ملیکا.
ملیکا آرام گفت:می فهممت عزیزم، اما تو نمیتونی بگی اهورا رو دوست داری، چون نداری، فقط دلت براش میسوزه، همه از فوت اهورا خرد شدیم، همه؛ پس به خودت تلقین نکن که اهورا رو دوست داری چون تو به کس دیگه ای قول دادی و کس دیگه ای رو دوست داری.
- اما...
ملیکا:همین که گفتم اینو تو گوشت فرو کن، تو هیچ علاقه ای به اهورا نداری.
معنی کارهای ملیکا را نمی فهمیدم، می دانستم که حقیقت را راجع به سامان می گوید، کسی که من نزدیک به سه ماه بود وجودش را فراموش کرده بودم.نمی دانستم چه کار کنم می دانستم که ممکن است ملیکا حرفش درست باشد و من فقط دلم برای اهورا میسوزد، که این حس را داشتم؛ اما چرا تا اسمش می آمد قلبم شروع به زدن می کرد.
رو به ملیکا خواستم چیزی بگویم که گفت:هیس، پاشو بریم همه منتظرمون هستن. آرام از جا بلند شدم و به دنبال ملیکا رفتم،در ماشین ملیکا هیچ حرفی نمی زد و اجازه حرف زدن را به من نمی داد. نمی دانم شاید واقعاً حالم بد بوده، چون ملیکایی که من می شناختم به خاطر من حاضر شد که دست از خانوده اش بکشد و با من به کانادا بیاید، می دانستم کسی که این کار را می کند حتما دلیلی برای این رفتارش دارد، اما دلیلیش را نمیدانستم. به خانه که رسیدیم همه دور هم جمع بودند. فریبا خانم احوالم را پرسید آرام جوابش را دادم.و بعد هدیه ای را جلوی من گرفت و گفت:اینو از من قبول کن. با تشکر هدیه را گرفتم. ملیکا با چشم اشاره کرد که بازش کنم. آرام بازش کردم و یک پیراهن گلدار سفید صورتی را دیدم. در چشمانم اشک پر شد. فریبا خانم گفت:عزیزم میدونم چقدر سخته که آدم شوهر جوونش رو از دست بده، مخصوصا که چیزی از ازدواجتون نگذشته بود، اما تقدیر دیگه، کاریش نمیشه کرد.نزدیک به سه ماه از مرگ اون خدابیامرز گذشت ازت خواهش میکنم عوضش کن.
لبخند تلخی زدم و گفتم:چشم فریبا خانوم. از اینکه به حرفش گوش کردم، هم تعجب کرد و هم خوشحال شد؛ تعجب کرد چون من بعد از مرگ خانم ماندگار تا چندین ماه لباس سیاه را در نیاوردم و الان خیلی زود قبول کردم که در بیارمش، دلیلش را هم فقط خودم می دانستم.با پوشیدن لباس سیاه که اهورا زنده نمی شد و هیچ کاری هم درست نمی شد، پس بهتر بود حداقل فقط بخاطر دیگران لباس سیاهم را در بیاورم تا کمتر به من توجه کنند.فریبا خانم برای همه هدیه آورده بود و به همه هدیه هاشان را داد. ملیکا هدیه اش را وقتی از فریبا خانم گرفت همان موقع لباسش را عوض کرد و با این کار به من فهماند که بروم و لباسم را عوض کنم. من ملیکا را می شناختم، می دانستم وقتی یک کاری میکند منظورش از آن کار چیست. با سوگند به اتاق رفتیم تا لباسم را عوض کنم. سوگند، بچّه ام کلی لاغر شده بود و لپش به تپلی قبل نبود، خیلی ساکت شده بود، قبلا با کوچکترین چیز خوشحال می شد و شلوغ می کرد اما حالا برایش دنیا را می آوردند فقط تشکر می کرد. سامان برای سوگند دوچرخه خریده بود اما سوگند فقط تشکر کرد و از جایش تکان نخورد که حداقل صورت سامان را ببوسد. با این رفتارها آقا ارسطو مطمئن شد که رفتن ما بهترین کاریست که می توان کرد. در آنجا حداقل با آدم های جدید آشنا می شود و کمی سرش گرم می شود.
روز بعد که پرواز داشتیم آقا ارسطو به خانه آمد و از من خواست تا خصوصی باهم صحبت کند. به اتاقم دعوتش کردم از کارهایی که کردم پرسید و خونسرد تمام کارها را گفتم. آقا ارسطو هیچ چیز نمی گفت فقط سرش را آرام تکان می داد. بعد از تمام شدن حرف های من گفت:میخوام یه چیزی بهت بگم، قول بهم بده که نه نمیگی.
- شما تو گوش من بزن من سرم رو بلند نمیکنم نگاه کنم.
آقا ارسطو:زنده باشی دخترم، میخوام بهم قول بدی که خواهشم رو رد نمیکنی.
با تردید گفتم:چشم قول میدم.
آقا ارسطو:من با وکیلت صحبت کردم و نذاشتم خونه رو بفروشه، اما خودم واست خونه ای در اونجا گرفتم به همراه ماشین. ازت میخوام که قبول کنی و در اونجا زندگی کنی. نفس عمیقی کشید وگفت:میخوام به خودم امیدواری بدم که شاید تو به این خونه برگردی، پس ازت خواهش میکنم نه نگو.
اشک چشمانم را پر کرده بود:عمو جان این چه کاری بود که کردین؟
آقا ارسطو:واسه غریبه نکردم توهم دختر خودمی، اینجوری خیالم راحتتره، راستی شماره حسابت رو از وکیلت گرفتم و مقداری پول واریز کردم تا موقعی که واسهٔ خودت کار پیدا کنی.
- آخه..
آقا ارسطو:وقتی کار پید اکردی همه رو ازت میگیرم نترس، در ضمن پول خیلی کمیه، نگران نباش میتونی همه رو بهم برگردونی . به صورت مهربانش نگاه کردم دوباره چشمم به چشمش خورد، اهورا جلوی چشمم آمد اشک چشمانم را پر کرد نزدیک بود بغضم بترکد که صورتش را پایین آورد و گفت:اگر یک بار دیگه اینجوری نگام کنی فریبا منو طلاق میده، میدونی که خانوما طاقت رقیب رو ندارن. این حرف را به شوخی زد. لبخندی زدم و گفتم:ببخشید اما چشماتون منو به یاد...
آقا ارسطو ادامه داد:میدونم، به یاد اهورا میندازه اما عزیزم صبر داشته باش.
می خواستم گریه کنم که گفت:ای ای ای جلوی من گریه نکن که دوباره راهی بیمارستان میشم. راست می گفت چندین بار که گریه کردیم حالش بد شد و به بیمارستان رفت.بغضم را به زحمت قورت دادم و نگاهش کردم، گفتم:شما خیلی خوبید،مطمئن باشید اگه پدرم زنده بود اونو هم به اندازهٔ شما دوست داشتم.
آقا ارسطو دستی به سرم کشید و گفت:توهم دختر منی.
دستش را به صورتم کشید و من دیگر طاقت نیاوردم و همانطور که دستانش روی صورتم بود گریه کردم .
آن شب کسی شام نخورد. سامان فقط با بغض نگاهم می کرد، دلم از چشمان ناراحت سامان گرفت. به صورت مهربانش نگاه کردم و گفتم:سامان منو ببخش. سرش را تکان داد و گفت:واسه چی ببخشم تو که کاری نکردی، یه قول بهم بده هلیا.
سرم را تکان دادم و گفتم:بگو.
سامان:قول بده فراموشم نکنی، قول بده هنوز واست همون سامانی باشم که چند ماه پیش بودم، همون سامانی که ساعت ها خیره بهش میشدی خسته نمیشدی، هلیا من بدون تو طاقت میارم، اما در صورتی که بدونم که توهم به من فکر میکنی آروم میشم.در غیر این صورت من از بین میرم هلیا، باور کن.
دستش را گرفتم و گفتم:سامان عزیزم من باور میکنم، هیچ وقت هم فراموشت نمیکنم، اما بهم قول بده بیای و بهم سر بزنی، دیگه اهورائی نیست که تو بخوای از بودنش کنار من ناراحت بشی.
سامان:باز شروع کردی؟من از بودن اهورا ناراحت نبودم، از حضور تو و توجه تو به اهورا ناراحت بودم چون هیچ کس به اندازهٔ من اهورا رو نمیشناخت، ما تقریبا باهم بزرگ شدیم، اونو خیلی راحت میتونستم درک کنم و با اخلاقش اشنا بودم، البته نمیگم بهش اعتماد نداشتم، اتفاقا مورد اعتمادم بود چون خیلی غیرتی بود، موضوع اینه که نمی خواستم به تو علاقه مند بشه.
پوزخند زدم و گفتم:و نشد.
سامان سرش را پائین انداخت و گفت:چرا با من اینکارو میکنی، بذار این ساعتهای آخر کمی نگاهت کنم هلیا.
سرم را پائین انداختم و گفتم:سامان یه چیزی رو میخوام بهت بگم.
سامان:چه چیزی رو؟بگو.
-من ...من احساس میکنم که ..اهورا رو...
سامان:اهورا رو چی؟
-اهورا رو...

آوینا
02-08-2012, 19:56
اهورا رو...من...
سامان:چرا حرف نمیزنی بگو چی شده؟
آمدم لب باز کنم که حرف بزنم، همان موقع صدای ملیکا آمد که گفت:میخواد بگه من دارم سعی میکنم که مرگ اهورا رو فراموش کنم و تو هم باید تو این قضیه کمکم کنی. به من نگاه کرد و گفت:مگه نه؟
به چشمان ملیکا نگاه کردم که با جدیت به من خیره شده بود و منتظر بود که جواب سامان را بدهم. آرام لب باز کردم و گفتم :آره همین رو میخواستم بگم. سامان لبخندی زد و دستش را بر روی سرم کشید و گفت:عزیزم مطمئن باش که کمکت میکنم. نمی دانم چرا ملیکا این حرف را می زد، می خواستم بگویم که اهورا را دوست دارم،تا سامان به خودش امید ندهد، اما ملیکا نگذاشت. موقع رفتن به فرودگاه شد. سامان تمام چمدان ها را در ماشین خودش جا داد. هیچ کس حرفی نمی زد. آقا ارسطو سوگند را از خودش جدا نمی کرد. وقتی به فرودگاه رسیدیم یاد روز آخری که اهورا را دیدم افتادم. به جایی که اهورا ایستاد و به من گردنبند را هدیه کرد، نگاه کردم، انگار هنوز ایستاده بود و به من نگاه می کرد. حالم داشت بد می شد، که با صدای ملیکا به خودم آمدم که گفت، برای تحویل بار می روند. ملیکا و سامان باهم برای تحویل بارها رفتند. فریبا خانم با چشمان غمگین برایم توضیح می داد که چه چیزهایی برای من گذاشته است و در آخر از هر دوشان تشکر کردم.وقتی پرواز را اعلام کردند لحظهٔ سختی بود، ملیکا در بغل پدر و مادش گریه می کرد و من در بغل فریبا خانم . حالِ فریبا خانم بهتر از من نبود، سارینا و سارا هم از طرفی دیگر گریه میکردند. همه را به نوبت بوسیدم و بغل کردم تا اینکه رسیدیم به آقا ارسطو، بار دیگر در چشمانش خیره شدم که لبخند زد، یاد حرف صبح افتادم که بهم زد، من هم لبخند زدم و همانطور که اشکم سرازیر شده بود به طرفش رفتم، آرام بغلش کردم، سرم را روی شانه اش گذاشت و گفت:مواظب خودت و سوگند باش، ازت خواهش میکنم از خودت مواظبت کن، اینقدر خودت رو اذیت نکن، تقدیر هر کس یه جوری هست دیگه، من در اولین فرصت میام و بهت سر میزنم. سرم را تکان دادم و از آغوشش بیرون آمدم. نوبت به سامان که آخرین نفر بود رسید. تو چشمم خیره شد و گفت:هلیا..آرام اشک می ریختم و به چهره اش نگاه می کردم. خدایا این چه احساسی بود که من داشتم، من هنوز سامان را دوست داشتم. ملیکا راست می گفت نباید با احساسش بازی کنم. سامان آرام دستانم را گرفت و بوسید و گفت:خیلی مواظب خودت باش هلیا، مواظب خودت باش چون اگر نباشی منم نیستم.
سرم را تکان دادم دستش را آورد و آرام اشکانم را از روی گونه ام زدود و گفت:منتظرت میمونم هلیا تا هر موقع که بخوای، تا هر موقع که دوست داشتی. لبخند زدم و آرام گفتم:مواظب خودت باش.
آقا ارسطو:بچه ها داره دیر میشه. خداحافظی کردیم و راه افتادیم، هر چند لحظه یک بار بر می گشتم و نگاهشان می کردم، خدارا شکر ملیکا هم حالش بهتر از من نبود تا بهم گیر بدهد. موقعی که از در خارج شدیم دیگر نتوانستم ببینمشان. در هواپیما من لب صندلی نشستم، جایی که اهورا نشسته بود و جای خودم را به ملیکا دادم. من در هواپیما هم از اهورا خاطره داشتم. موقع رفتن به استرالیا که باهم بحثمان شد،همه چیز و همه چیز دوباره در ذهنم زنده شد.
بعد از ساعاتی طاقت فرسا به کانادا رسیدیم. قرار بود یکی از دوستان آقا ارسطو ما را به خانه ببرد. وقتی وارد سالن فرودگاه کانادا شدیم اینقدر چشم چشم کردیم تا کسی را ببینیم اما کسی را ندیدیم. من و سوگند بر روی صندلی نشستیم و منتظر آمدن ملیکا از دستشویی شدیم، که همان موقع کسی بهم سلام کرد. سرم را بلند کردم و جواب سلامش را دادم.مرد میان سالی بود، دوباره گفت:هلیا هستید؟
- بله.
مرد:من ایرج دوست ارسطو هستم.
با تعجب گفتم:شما که شبیه ایرانیا نیستید.
ایرج خندید و گفت:آخه من دو رگه هستم، اما متاسفانه ایرانی بلد نیستم صحبت کنم.
- آها ببخشید .
ایرج:خواهش میکنم. آماده هستید که بریم؟
- اجازه بدید دوستم هم الان میاد.
منتظر ملیکا ماندیم که بعد از چند دقیقه سر و کله اش پیدا شد. بعد از اینکه ایرج را معرفی کردم ، فرودگاه را ترک کردیم.در راه ایرج مشغول صحبت با ما شد که از ارسطو شنیده من قبلا در اینجا زندگی کرده ام و همه جا را بلدم و احتیاج نیست که جایی را یادم بدهد. من هم حرفش را تصدیق کردم. اصلا حوصله صحبت با کسی را نداشتم، به خاطر همین سرم را به طرف پنجره چرخاندم و خودم را به ظاهر مشغول دیدن خیابان ها کردم. تورنتو خیلی تغییر کرده بود ولی اصلا برای من جذابیتی نداشت. ایرج و ملیکا باهم گرم گرفته بودند و باهم راجع به فرق ایران و کانادا حرف میزدند.
با رسیدن به یک منطقه زیبا ایرج گفت: اینم از محلتون ببینید خوشتون میاد. وقتی به خانه ها و خیابان نگاه کردم آن منطقه را خیلی زود شناختم. این هم به این دلیل بود که خانه دایی زیاد با این جا فاصله نداشت. وقتی به خانه رسیدیم خیلی تعجب کردم، چون خانه بر خلاف تصوّر من خانهٔ بزرگ و زیبایی بود، که در جلویش باغ داشت. به ملیکا نگاه کردم که با ذوق به خانه نگاه می کرد. وقتی وارد خانه شدیم فهمیدیم که داخلش به مراتب قشنگ تر از بیرونش است. مخصوصا با وسایل زیبا و مبل های رنگی محشر شده بود. ایرج همه جای خانه را نشانمان داد و در آخر اضافه کرد که وان، حمام و جکوزی هم هست و در پشت خانه استخر دارد.خانه ۳ اتاق خواب بزرگ و زیبا داشت. واقعاً آقا ارسطو گٔل کاشته بود، چون من فکر می کردم خانه بدون وسایل است، اما اینطور نبود و تمام وسایل خانه از بهترین نوع بود. آقا ایرج توضیح داد که سر خریدن این خانه چقدر آقا ارسطو وسواس به خرج داده ولی سلیقه چیدن وسایل به عهدهٔ خودش و دوست دخترش بوده.ازش تشکر کردیم که اضافه کرد یخچال را پر از مواد خوراکی کرده، چون میدانسته که ماخسته ایم. دوباره ازش تشکر کردیم و ما را ترک کرد.
ملیکا از خانه و وسایل تعریف می کرد اما من اصلا حواسم نبود. ملیکا و سوگند که از دیدن خانه ذوق زده شده بودند و می خواستند سریع زندگیشان را آغاز کنند به اتاق خواب ها رفتند و یک اتاق خواب برای خود برداشتند. من همِ همراهشان رفتم و تنها اتاقی که مانده بود از آن خود کردم. اتاق بزرگ مستطیلی بود با تخت دو نفره و کمد و کتابخانه. دیوار پشت تخت بنفش بود و بقیه دیوارها از کاغذ دیواری سفید بنفش استفاده شده بود.رو تختی زیبایی هم به رنگ بنفش روی تخت بود. همه چیز عالی بود. هر کس تلویزیون،ضبط صوت ،و کامپیوتر در اتاقش داشت. اتاق سوگند که معلوم بود برای سوگند درست شده، از کاغذ دیواری های عروسکی درست شده بود و روتختیش عکس سیندرلا داشت. اما اتاق ملیکا درست مثل مال من بود، فقط با این تفاوت که رنگ اتاق ملیکا سبز بود. سوگند و ملیکا با کمک همدیگر وسایلشان را در اتاق می چیدند، اما من حوصله این کار را نداشتم. به خاطر همین ملیکا بهم پیشنهاد کرد که به حمام بروم تا از این کسلی در بیایم و اضافه کرد خودش وسایلم را می چیند. من هم پیشنهادش را پذیرفتم و به حمام رفتم.
وقتی از حمام بیرون آمدم از ملیکا تشکر کردم، چون همه چیز را به نحو احسنت چیده بود.ملیکا از قشنگی و دلبازی خانه سخن می گفت و من بی حوصله به حرفش گوش می کردم، تا اینکه سوگند به کنارم آمد و ابراز گشنگی کرد. مواد ساندویچ را از یخچال بیرون آوردم و شروع کردم به آماده کردن ساندویچی برای سوگند. ملیکا هم آمد و شروع به خوردن کرد، اما خودم بیشتر از لقمه ای نتوانستم بخورم. سوگند بعد از خوردن ساندویچش برای خواب به اتاقش رفت. وقتی خواستم به دنبالش بروم ملیکا دستم را گرفت و گفت: بشین باهات کار دارم. نشستم و منتظر ملیکا شدم تا به حرف بیاید.
ملیکا شروع به صحبت کردن کرد:ببین هلیا خودت هم میدونی چقدر دوستت دارم و بخاطر تو چی کار کردم، منَّتی نیست خودم خواستم ، پشیمون هم نیستم. اما دلم میخواد توهم قدر بدونی، با این وضع خورد و خوراک، تو تا چند روز دیگه سر از بیمارستان در میاری. هلیا جان به فکر سوگند باش، دیدی امروز با دیدن خونه جدید چقدر خوشحال شد؟ قوی باش و مبارزه کن. زندگی جدیدی برای خودت بساز، همونطور که بعد از فوت داییت به ایران اومدی و زندگی جدیدی برای خودت ساختی، الان هم همون کارو بکن. چیه تا حرف میزنم اشکت در میاد؟ هلیا دارم جدی میگم اگر بخوای همین کارو پیش ببری دست سوگند رو میگیرم و به ایران برمیگردیم، نشو آینه دقش هلیا.
- همهٔ حرفای تورو قبول دارم باور کن، اما الان واقعاً خستم، بهم وقت بده قول میدم بهتر از اینی که الان هستم بشم.
ملیکا:امیدوارم.راستی برنامت چیه؟
- برای چی؟
ملیکا:برای زندگی دیگه، کار میکنی؟درس میخونی؟چی؟
- چند وقت دیگه میرم برای ثبت نام دانشگاه، تو این بین هم یه کار نیمه وقت میگیرم. سوگند رو هم باید بفرستم مدرسه. تو چی؟

آوینا
02-08-2012, 19:56
خیلی زودتر از آن چه که فکرش را بکنم در کانادا جا افتادیم. من و ملیکا در دانشگاه ثبت نام کردیم ولی کلاس ها از ۲ ماه دیگر شروع میشد. اسم سوگند را در مدرسه نوشتم که از این کار کلی خوشحال شد. در این مدت هم با آقا ارسطو در تماس بودیم. سامان بیشتر اوقات تماس می گرفت یا از طریق ایمیل باهم صحبت می کردیم.
نزدیک به ۳ ماه از آمدن ما به کانادا گذشته بود،تقریبا حال خودم بهتر شده بود اما هنوز هم اهورا را می دیدم که به من نگاه می کند، دلیلیش را نمی دانستم .بیشتر اوقات که خوابش را می دیدم ازش می پرسیدم که چرا مرا تنها گذاشتی؟ اما به جز لبخند هیچ چیز دیگری نمی گفت.
آقا ارسطو خیلی ابراز دلتنگی می کرد، خیلی بی قرار بود و من بیشتر اوقات سعی در آرام کردنش داشتم. ملیکا در این مدت در یک شرکت کار پیدا کرد و خیلی سرش شلوغ شده بود. من هم دنبال یک کار نیمه وقت بودم چون باید از سوگند هم مواظبت می کردم. ملیکا پیشنهاد خدمتکار یا پرستار بچه را می داد اما من زیر بار نمی رفتم و در جوابش می گفتم:همون یه بار کافی بود دوباره این اشتباه رو نمیکنم. وقتی به سوگند نگاه می کردم یاد عسل کوچولو خدا بیامرز می افتادم و دلم آتش می گرفت. از آقا ارسطو خبر داشتم که شوهر گل اندام حالش روز به روز بدتر می شود و بیشتر اوقات در خودش هست و با کسی حرف نمی زند، خانواده اش هم بهش پیشنهاد داده اند که زن بگیرد ولی زیر بار نمی رود. آخر آقا ارسطو بعد از آن اتفاق خودش را مدیون آقا فرهاد شوهر گل اندام می داند، بیشتر اوقات بهش سر می زند و جویای احوالش می شود.
زندگی در کنار ملیکا و سوگند به خوبی پیش می رفت. ملیکا خیلی سعی می کرد که فضای خانه را شاد نگه دارد، هر هفته شنبه شب به رستوران می رفتیم و یکشنبه ها را فقط به سوگند اختصاص می دادیم، چون تنها در این روزها بود که وقت برای تفریح و استراحت داشتیم و ترجیح می دادیم که باهم باشیم.
ملیکا دوستان زیادی پیدا کرده بود و با آنها به گردش و تفریح می رفت، اما من ترجیح می دادم که وقتم را صرف سوگند کنم. سوگند دیگر بهانه اهورا را نمی گرفت و دیگر اسمی از بابا اهورا نمی آورد و این باعث خوشحالیم بود، خوشحال بودم نه به خاطر این که سوگند، اهورا را فراموش کرده، خوشحال بودم برای اینکه سوگند دیگر چیزی برای غصه خوردن ندارد.
ملیکا هنوز باور داشت که من سوگند را لوس می کنم و هر چیزی که می خواهد در اختیارش می گذارم، اما واقعاً اینجوری نبود؛ برای هر چیزی که سوگند به دست می آورد شرط می گذاشتم، مثلا بهش می گفتم که اگر درسش را خوب بخواند آن چیزی را که دوست دارد برایش می خرم. و سوگند همان کار را می کرد تا جایزه خودش را بگیرد و بر خلاف نظر ملیکا سوگند بسیار دختر خوب و حرف گوش کنی بود. سوگند در همه حال طرفدار من بود، حتی اگر حق با من نباشد، شاید اقتضای سنّش بود اما درک بالائی داشت. چندین بار با ملیکا بر سر مسأله های کوچک و جزئی مشکل پیدا کرده بودم،ملیکا دختر خوش گذرانی شده بود که هر شب با دوستش بیرون می رفت و تفریح می کرد. مشکل من این نبود، مشکل من این بود که من را مجبور به خوشگذرانی می کند. البته می دانستم که از محبت زیاد است و دلش نمی خواهد که من تنها بمانم.
نزدیک به ۶ ماه گذشت که یک روز صبح با صدای زنگ تلفن از خواب پریدم، به ساعت نگاه کردم حدود ۶ صبح بود گوشی را برداشتم که صدای آقا ارسطو را شنیدم.
آقا ارسطو:الو هلیا تویی؟
-بله سلام. خوبین عمو جان؟
آقا ارسطو:خوبیم ممنون کجائی بابا؟
- خونه چطور مگه؟
آقا ارسطو:هیچی فقط می خواستم بهت خبر بدم که بری فرودگاه چون به یکی از دوستان که به کانادا میاد مقداری وسایل دادم برای شما هم بیاره میتونی بری ازش بگیری؟
- چرا زحمت کشیدین؟ دستتون درد نکنه حتما میرم میگیرم، ساعت چند میرسه؟
آقا ارسطو::فکر کنم تا یک ساعت دیگه برسه ولی اگر میشه زودتر برو که پیداش کنی.
- چشم عمو جان اسمشون چی هست؟
آقا ارسطو:ببینیش زود میشناسیش چندین بار دیدیش، یک کت و شلوار قهوه ای پوشیده و گفت کنار کافی شاپ star Bucks می ایسته.
- باشه باشه الان راه میفتم.
آقا ارسطو:آره دخترم زود برو بهتره.
- چشم فریبا خانوم خوبن؟
آقا ارسطو:همه خوبن نگران نباش برو بابا جان من بعدا بهت زنگ میزنم.
- چشم دستتون درد نکنه خدانگهدار.
وقتی تلفن را قطع کردم، سریع به دستشویی رفتم و صورتم را شستم و آمادهٔ رفتن شدم. ملیکا با چشمانی خواب آلود از اتاقش بیرون آمد و گفت:کجا اول صبح خانوم مرغه؟
جریان را برایش گفتم و ادامه دادم:مواظب سوگند باش تا من بیام فعلا.
به لطف آقا ارسطو موقعی که به اینجا آمدیم ماشین مثل بقیه وسایل خانه آماده بود، برای همین زحمت خرید ماشین را از ما گرفت.
سریع سوار ماشین شدم و به طرف فرودگاه حرکت کردم. ۴۵ دقیقه بعد به فرودگاه رسیدم. به خاطر شلوغی زیاد نمی توانستم اطرافم را درست ببینم. به طرف کافی شاپی که آقا ارسطو گفته بود رفتم، هیچ کس را در لحظهٔ اول ندیدم. دوباره با دقت نگاه کردم، مردی را دیدم که کت و شلوار قهوه ای پوشیده بود، اما چون پشتش به طرف من بود درست صورتش را نمی دیدم. به طرفش رفتم و گفتم:ببخشید آقا.
مرد به طرف من برگشت. از دیدن کسی که رو به روی من ایستاده بود شوکه شدم و زبانم بند آماده بود. خندید و گفت:سلام عزیزم.

آوینا
02-08-2012, 19:57
با خوشحالی نگاهش کردم و جیغ بلندی کشیدم و گفتم: سلام عمو جانآقا ارسطو خندید و گفت: سلام به روی ماهت عزیزم.
زبانم بند آمده بود، نمی دانستم چه بگویم. گفتم: چی شد؟ کی؟ اینجا؟
آقا ارسطو خنده ی بلندی سر داد و گفت: عزیزم یکی یکی بپرس که اینجوری نشی.
دستم را به سرم زدم و گفتم: عمو جان شما واقعا منو شوک کردید، اصلا انتظار دیدن شما رو اینجا نداشتم.
در حالی که می خندید، گفت: پس آماده باش چون یه سوپرایز بزرگتر دارم برات. و بعد به اطرافش نگاه کرد.
با کنجکاوی گفتم: چی هست این سوپرایزتون؟ به طرفی نگاه کرد و گفت: خودش اومد. به طرفی که اشاره می کرد نگاه کردم و شخصی را دیدم که با لباس و کلاه خلبانی به طرف من می آید. وقتی نزدیک تر آمد لبخند زد , لبخندش را شناختم. او کسی جز سامان نبود. تا حالا سامان را با این نوع لباس ندیده بودم. با نا باوری نگاهش می کردم. وقتی به ما رسید آرام گفت: خانوم شما خودت برادر نداری که به پسر مردم اینجوری نگاه میکنی؟ با شرمندگی خندیدم و گفتم: این لباس خیلی بهت میاد خیلی. درحالی که لبخند می زد به من خیره شده بود و با لذت نگاهم می کرد. اگر آقا ارسطو سرفه نمی کرد، همینجوری نگاهم می کرد. سرم را پایین انداختم و گفتم: سلام.
سامان: سلام. آقا ارسطو کارگری را که چمدانها را می برد، به دنبال خودش کشید و زیر لب طوری که فقط سامان بشنود گفت: پدر سوخته چشم بر نمیداره. وقتی این حرف را از آقا ارسطو شنیدم آرام خندیدم. سامان رو به من گفت: این یعنی آروم صحبت کردنش بود.
به طرف در خروجی حرکت کردیم. وقتی سوار ماشین شدیم گفتم: چقدر بی خبر؟ چرا نگفتید بهم که زودتر بیام.
آقا ارسطو: راستش این نقشه سامان بود. گفت اینجوری خوشحال تر میشه. ولی دلیل اومدنم یکیش این بود که شمارو ببینم که خیلی دلم براتون تنگ شده بود، یکی دیگه اش رو تو خونه جلو همه میگم.
به سامان که از توی آینه من را نگاه می کرد گفتم: آقا سامان دیگه کارت به جایی رسیده که نقشه واسه من میکشی؟ سامان با لبخند چشمک زد و گفت: اینجوری بهتر بود.
آقا ارسطو: راست میگه خلبان این پروازی که من باهاش اومدم سامان بود.
با تعجب گفتم: تا اونجایی که من میدونم سامان توی پروازای ایرانی نیست، درسته؟
سامان با سر تصدیق کرد و گفت: این دفعه به جای یکی از دوستام که خانومش فارغ شده بود اومدم، به بابا هم گفتم که واسه این پرواز بیلیت گرفت.
_ خیلی خوش اومدین. مطمئنم بچه ها از دیدن شما کلی ذوق میکنند، مخصوصا سوگند.
آقا ارسطو: راستی سوگند بزرگ شده؟
_ آره ماشالا خیلی قد کشیده، خیلی خانوم شده، البته بود اما بیشتر شده. بدون من جایی نمیره. اگه ملیکا بخواد ببردش بیرون اول به من نگاه میکنه ببینه من چی میگم ،اگه گفتم برو میگه نه تو تنها میمونی نمیرم، بعد ملیکا هم کلی اصرار میکنه که منم باهاشون برم، دیگه با من میره هر جا که بخواد بره.
آقا ارسطو: معلومه، با اون مواظبتی که تو ازش میکنی مطمئنم غیر از اینم نمیتونست باشه.
_ شما لطف دارید. در طول راه فقط من و آقا ارسطو حرف می زدیم، سامان فقط نگاهم می کرد. من هم از توی آینه جواب نگاهش را می دادم. سامان با لباس خلبانی فوق العاده شده بود. اصلا باور نمی کردم که این لباس اینقدر بهش بیاید مخصوصا وقتی عینک زد.
وقتی به خانه رسیدیم هنوز بچه ها خواب بودند. آقا ارسطو آرام به طرف اتاق سوگند رفت تا بیدارش کند. من و سامان در سالن تنها شدیم و نشستیم. رفتم برای سامان نوشیدنی بیاورم که پشت سرم آمد. وقت کتری برقی را زدم تا بجوشد آرام گفت: چرا نگاهت رو از من میدزدی؟
به طرفش برگشتم. خیلی نزدیکم بود. با خجالت سرم را پائین انداختم و گفتم: این لباس از تو یه آدمه دیگه ساخته.

سامان چرخید و گفت: پس میرم الآن درش میارم. سریع دستش را گرفتم و گفتم: نه خیلی بهت میاد. با لبخند به طرف من چرخید و گفت: هرجور تو بگی عزیز دلم. با گامی خودش را به من نزدیک کرد. فقط چند انگشت از هم فاصله داشتیم. به چشمان بی قرارش نگاه کردم و لبخند زدم. قبل از اینکه اتفاقی بین ما بیفتد سرم را به طرف کتری چرخاندم. صدای نفس عمیق سامان آمد و بعدش گفت: کجا لباسامو عوض کنم؟ به طرفش چرخیدم و گفتم: طبقه بالا سمت راست، اونجا اتاق منه. میتونی بری اونجا عوض کنی.
بعد از رفتن سامان، مشغول چیدن میز صبحانه شدم. چند دقیقه بعد آقا ارسطو در حالی که سوگند را با لباس خواب در بغل داشت پائین آمد. گفتم: سوگند سنگین شده اذیت میشین.
آقا ارسطو: نه عزیزم به من اینجوری نگاه نکن ورزشکاریَم واسه خودم. خندیدم و گفتم: اون که صد درصد. موضوع اینه که سوگند تپلی شده و مثل شما ورزشکار نیست.
آقا ارسطو هم خندید و گفت: اشکال نداره. سوگند به من سلام و صبح بخیر گفت. به سر تا پایش نگاه کردم با پیراهن خوابش بود گفتم: بدو برو صورتت رو بشور، لباستو هم عوض کن، بعد بیا. بدو دختر خوب.
سامان با لباس مرتبی به پائین آمد. صندلی را عقب کشید و رو به روی من نشست. نگاهی به میز کرد و گفت: به به چه میزی چیدی. بالا که بودم گفتم صبحانه نمیخورم اما الآن بدجور گرسنه شدم. اون نون رو بده که من ترتیب این تخم مرغ رو بدم، که داره واسم چشمک میزنه.
نان را به دستش دادم و شروع به خوردن کردیم. سوگند هم به جمع ما اضافه شد و شروع به شیرین زبانی کرد. آقا ارسطو در حالی که صبحانه می خوردیم از فریبا خانم، سارا و سارینا حرف زد. اما هیچ اسمی از اهورا نیاورد. من هم همینطور و سعی کردم هیچ اشاره ای به چیز هایی که مربوط به اهورا می شود نکنم، نمی خواستم تازه اول راه رسیده اند، ناراحت بشوند.
ملیکا وقتی از خواب بیدار شد و به پائین آمد، کلی خجالت کشید، چون با شلورک صورتی گل گلی که موقع خواب می پوشید بود. با دیدن آقا ارسطو و سامان سلام کرد و به طرف اتاقش دوید. همه به این رفتار ملیکا خندیدند. بعد از چند دقیقه که ملیکا مرتب برگشت، درست و حسابی با ان ها سلام و احوال پرسی کرد و کلی از دیدن آنها در آنجا خوشحال شد.
بعد از خوردن صبحانه همه دوره هم نشسته بودیم که یک دفعه آقا ارسطو گفت: هلیا جان یه چیزی شده، یعنی ما یه تصمیمی گرفتیم و میخواستیم با تو هم مشورت کنیم و نظر تورو هم بدونیم. با کنجکاوی گفتم: خواهش میکنم بفرمایید.
آقا ارسطو نفس بلندی کشید و گفت: خوب میدونی که هوای تهران برای من سمه و حتی قبل از اینکه اهورا خدا بیامرز فوت بشه، تصمیم گرفته بودم که از تهران برم. بعد از فوتش هم که شما رفتین دیگه دلیلی برای موندن در آنجا رو ندیدم. با بچه ها صحبت کردم تصمیم گرفتم که ما هم به کانادا بیایم.
با خوشحالی گفتم: واقعا چقدر خوب. کی میاید؟
آقا ارسطو خندید و گفت: والا ما کارامون رو تقریبا کردیم و خونه هم خریدیم اینجا، فقط باید منتظر فریبا و سارا باشیم، چون سارینا با شوهرش میخوان برن سوئد زندگی کنن.
با لبخند به سوگند که در کنار ملیکا نشسته بود نگاه کردم. از چشمش ستاره می ریخت ولی به صورت ملیکا که نگاه کردم جا خوردم، چون آثار خوشحالی که تویش نبود هیچ، آثار ناراحتی هم در چهره اش بود.

آوینا
02-08-2012, 19:57
آقا ارسطو انگار متوجه ملیکا شد و گفت: البته تغییری در روش زندگیمون نمیکنه، شماها اینجا میتونید زندگی کنید. این خونه مال هلیا است. ولی گفتیم که کنار هم باشیم، حداقل اینقدر احساس تنهایی نمیکنیم. ملیکا که متوجه حرف آقا ارسطو شد، سریع به خودش آمد و گفت: سوتفاهم نشه من واسه اومدن شما ناراحت نشدم، فقط داشتم فکر میکردم که من باید برگردم ایران یا نه ؟
آقا ارسطو: اومدن تو با خودت بود رفتنت هم با خودته، چرا فکر میکنی حالا که ما اومدیم تو باید برگردی؟ البته اگه دوست داری که هیچ ،وگرنه ما خوشحال میشیم که اینجا پیش هلیا باشی. بالاخره باهم یک عمر دوست هستین.
ملیکا لبخند زد و گفت: مرسی شما لطف دارید. راستش رو بخواهید من نگران درسم بودم چون با هزار بدبختی منو ثبت نام کردن. هلیا چون خودش اینجا زندگی میکرده راحت بود اما من نه.
آقا ارسطو لبخند زد و گفت: دخترم متوجه هستم. تو هم واسم مثل هلیا و سارا هستین، پس لازم نیست اصلا واسم توضیح بدی.
سامان: اتفاقا برای من اینجوری بهتر شد، چون کار میکنم به کانادا هم پرواز دارم، اینجوری واسه من خیلی بهتره، دیگه مجبور نیستم به ماموریتی که چند ماهی طول میکشه برم.
رو به آقا ارسطو کردم و گفتم: فریبا خانوم اینا کی میان؟
آقا ارسطو: آخر هفته. ما زودتر اومدیم که برای خونه وسایل و این چیزا بگیریم و کار شرکت رو درست کنیم چون شرکت رو به اینجا انتقال دادیم.
خندیدم و گفتم: فکر همه جا رو کردید.
آقا ارسطو سرش را تکان داد و گفت: این تصمیم چندین ماهه که گرفته شده اگر تا حالا چیزی به شما نگفتیم فقط به خاطر این بود که میخواستیم بعد از اینکه همه چیز رو به راه شد بهتون بگیم.
_ در هر صورتت خیلی خوشحالمون کردین.
آقا ارسطو با سوگند و ملیکا برای گردش رفتند، ولی من چون کمی کار داشتم در خانه ماندم و به کارهایم رسیدگی کردم. سامان هم خستگی را بهانه کرد و در اتاق من خوابید.
در حال پختن غذا بودم که سامان از خواب بیدار شد. به آشپزخانه آمد، بو کشید و گفت: چه بویی راه انداختی.
با لبخند نگاهش کردم و گفتم: خوب خوابیدی؟
سامان: آره خیلی بعد از مدتها راحت خوابیدم.
_ چیزی میخوری برات بیارم؟
سامان: نه صبر میکنم غذا آماده شه. الآن چیزی بخورم سیر میشم. هنوز نیومدن؟
_ نه.
سامان مکثی کرد و گفت: تصمیمت چیه ؟
_ واسه چی؟
سامان: واسه آینده؟
_ تصمیم خاصی ندارم.
سامان: منظورم اینه که هنوز روی قولت هستی؟
نگاهش کردم و گفتم: آره هستم.
سامان نفس عمیقی کشید و گفت: خیالم رو راحت کردی. دوباره مکث کرد و گفت: هلیا از این وضعیت خسته شدم میخوام با بابا راجع به این موضوع صحبت کنم.
_ سامان الآن نه.
سامان: چرا نه؟
_ الآن اصلا آمادگیشو ندارم.
سامان: ما همین فردا که نمیریم سر خونه زندگیمون، هلیا یه نامزدی ساده انجام میدیم که همه رو مطمئن کنم تو مال خودمی ،که کسی واست دندون تیز نکنه.
_ سامان این چه حرفیه میزنی، کی میاد واسه من دندون تیز کنه؟
سامان: هلیا نیستی و ندیدی چه خبر شد. عمه جان که فهمید اهورا فوت شده، اومد خونه و کلی داد و بی داد کرد که چرا بهش خبر ندادیم. بعدش که با هزار التماس بهش فهموندیم کسی اون موقع حال و روز درست حسابی نداشته و این چیزا، راضیش کردیم، یاد تو افتاد، دوباره شروع کرد که تو خانواده رسم نیست بیوه کسی بدون مرد بمونه و دستور داد که بهت زنگ بزنیم که برگردی تا تورو واسه یکی از مردای فامیل عقد کنه. دیگه منو بابا کلی رفتیم رو مخش که هلیا فعلا اینطوریه همون یک بار واسش تصمیم گرفتین اینجوری شد .ممکنه بیاد و به حرف شما گوش نده خلاصه با هر ترفندی بود راضیش کردیم. حالا تو میگی هیچ کس واست دندون تیز نکرده.
با تعجب گفتم: این چیزا رو چرا قبلا بهم نگفتین؟
سامان: با اون حالی که تو داشتی بهت چی میگفتیم؟ هان؟ میگفتیم پاشو بیا عمه میخواد شوهرت بده؟
_ نه اما خوب...
سامان: اما نداره هلیا تو خودتو ندیدی نمیدونی چی میگی، تو همون هلیای یک ساله پیشی ؟ پای چشمات گود افتاده، لاغر شدی، دیگه رنگ شادی تو چشمات نیست.
با ناراحتی گفتم: شاید درست بگی سامان، من به خاطر ملیکا و سوگند خیلی سعی کردم از خودم در بیام اما فقط ظاهرم رو تونستم درست بکنم اما از داخل واقعا دارم خرد میشم.
سامان از روی صندلی بلند شد و به کنارم آمد و گفت: هلیا یه سوال میخوام ازت بپرسم.
_بگو.
سامان گفت: تو چشمام نگاه کن هلیا. به چشمانش نگاه کردم گفت: هلیا تو اهورا رو دوست داشتی؟ برق از سرم پرید یک لحظه. ولی بعد از چند ثانیه بهتر شدم و آرام گفتم: چطور مگه؟
سامان دست به موهایش کشید و گفت: نمیدونم هلیا نمیدونم احساس میکنم تو علاقه ات نسبت به من کم شده و به . . . حرفش را قطع کردم و گفتم: نه سامان موضوع این نیست از علاقه ی من نسبت به تو کم نشده فقط اینکه من به اهورا. .
همان موقع صدای سوگند از داخل سالن آمد که من را صدا می زد. یک نگاه به سامان کردم و گفتم: ببخشید. و از کنارش گذشتم و به طرف سالن حرکت کردم. نمی دانم این چه چیزی بود که هر دفعه من می خواستم جریان علاقه ی خودم را نسبت به اهورا بگم نمی شد. نمی دانم ، آن دفعه ملیکا، این دفعه سوگند؛ که البته نا خواسته بود.
با دیدن سوگند که یک عروسک بزرگ دستش بود گفتم: بازم عروسک؟
سوگند عروسک را به من نشان داد و گفت: این خیلی قشنگ مامانی. سرم را تکان دادم و به آقا ارسطو که با خنده به من نگاه می کرد سلام کردم.
جواب سلامم را داد و گفت: چی کارش داری؟ خودم دوست داشتم واسش بخرم.
_ دستتون درد نکنه اما موضوع اینه که دیگه اتاقش جا نداره، از بس که پر از عروسک و این چیزاست که من و ملیکا براش می خریم.

آوینا
02-08-2012, 19:58
قبل از آمدن فریبا خانم آقا ارسطو به کمک من و ملیکا وسایل خانه را خرید و در خانه چیدیم. به پیشنهاد من آقا ارسطو از مبل های رنگی و پرده های روشن برای تزئین خانه استفاده کرد. سامان هم در بعضی از خریدها نظر می داد اما بیشتر سلیقه من و ملیکا بود.وقتی که فریبا خانم و سارا رسیدند از دیدن من کلی خوشحال شدند و اشک در چشمانمان نشست. فریبا خانم با مهربانی نگاهم کرد و گفت:چقدر تغییر کردی عزیزم.
ملیکا با خنده گفت:آره روز به روز زشت تر میشه. محکم زدم به دستش که خندید و برایم زبان در آورد.
وقتی به خانه رفتیم فریبا خانم با تعجب به همه جا نگاه کرد و گفت:وای اینجا چقدر قشنگه، انگار تو رنگین کمون هستیم. رو به آقا ارسطو گفت:این سلیقه تو نیست، چون من تورو میشناسم. جز قهوه ای و مشکی رنگ دیگه ای بلد نیستی.
خندید و گفت:بله اینجا سلیقه من نیست، سلیقه هلیا و ملیکا جون هستش،به پیشنهاد هلیا اینجا از وسیله های رنگی استفاده کردیم. میپسندی؟
فریبا خانم با ذوق گفت:بهتر از این نمیشه. خودمم همیشه اینجور رنگها رو بیشتر میپسندیدم. دست من را گرفت و گفت:مرسی عزیزم، خیلی قشنگ شده. سارا هم از رنگ اتاقش خوشش آمد و از من تشکر کرد.بعد از دیدن خانه همه برای صرف چای روی مبل های نشیمن نشستیم که فریبا خانم شروع کرد به گفتن اتفاقاتی که در نبود من در ایران افتاده. همه چیز را گفت به جز جریان عمه جان. من هم هیچی راجع به آن موضوع حرف نزدم. تا اینکه که فریبا خانم گفت:چند روز قبل از این که بیام یه دختری زنگ زد گفت شماره شمارو از شرکت گرفتم.میخواستم با آقا ارسطو صحبت کنم. منم تعجب کردم و پرسیدم: شما؟که گفت: منو نمیشناسن اگه میشه حتما باهاشون صحبت کنم، راجع به موضوع مهمیه. گفتم که نیستن، رفته کانادا و برنمیگرده. که یک دفعه گفت شما خانومشونید؟ گفتم: بفرمایید؟که گفت: من یکی از دوستان قدیمیه این خانواده بودم. با تعجب گفتم که به صدای شما نمیخوره مسن باشید؛ که گفت: بله من دختر اون خانواده هستم و آقا ارسطو پدرم رو میشناسه. خلاصه باهاش احوالپرسی کردم که یک دفعه گفت:یه چیزی شنیدم امیدوارم حقیقت نداشته باشه. گفتم چه چیزی؟کمی مکث کرد و گفت:شنیدم آقا اهورا فوت شدن.گفتم:بله متاسفانه این موضوع حقیقت داره. هنوز حرفامو تموم نکرده بودم که دختر شروع به جیغ کشیدن کرد و با صدای بلند گریه کرد. هر چی گفتم :شما اسمت چیه؟همینجوری داد میزد، که یکی گوشی رو مثل اینکه از دستش گرفت و گفت:خانوم چی بهش گفتید که اینجوری بهم ریخته؟ گفتم به خدا آقا هیچی نگفتم. ازم راجع به مرگ برادر شوهرم سوال کرد، منم گفتم حقیقت داره، که این خانوم اینجوری کرد. مرد با تعجب گفت:برادر شوهر شما کیه؟ گفتم اهورا آریان. که مرد گفت: یا ابوالفضل. من هم یه جورایی تعجب کرده بودم، هم ترسیده بودم. گفتم: آقا شما؟ که گفت: من برادر نامزد اهورا هستم، کسی که باهاش صحبت کردید. خواهرم نامزد اهورا بوده. با این حرف فریبا خانم دستم شروع به لرزیدن کرد. ملیکا دستمالی به فریبا خانم داد که شروع به گریه کردن کرده بود.فریبا خانم با گریه ادامه داد:صدای بیچاره دختره هنوز تو گوشمه که چطوری زار میزد. باورم نمیشد اهورا نامزد داشته. چرا به ما نگفت؟ چرا گذاشت این طفلی رو... و با دست به من اشاره کرد و ادامه داد:براش عقد کنیم؟ چرا اینو بیوه کرد؟ خدای من دلم میخواست بمیرم وقتی فهمیدم اهورا میخواسته ازدواج کنه.بیچاره دختر حتی اسمشم نفهمیدم چی بود، از بس حالم بعد بود.
حالم داشت بهم می خورد. سرم سنگین شده بود. می خواستم داد بزنم. پس اهورا واقعیت را گفته بود. اهورا کسی دیگری را دوست داشت. اما چرا با ملیکا آن رفتارها را می کرد؟ گیج شده بودم. با ضربه ی دستی که به بازویم خورد به خودم آمدم. به صاحب دست نگاه کردم که گفت:فریبا خانم میپرسن اهورا تو این مدت چیزی بهت نگفته بوده؟ با گیجی گفتم:راجع به چی؟
فریبا خانم:راجع به این دختر؟
کمی فکر کردم و گفتم:نه هیچی نگفته بود.
آقا ارسطو متفکرانه گفت:حالا اتفاقیه که افتاده، غصه خوردن کاری رو حل نمیکنه .حالا مثلا ما میدونستیم این دختر کیه، جز این که ناراحتش باشیم و براش غصه بخوریم کار خاصی نمیتونستیم بکنیم.حالا هم به جای این حرفا بریم غذا بخوریم.
موقع غذا خوردن کسی دیگه راجع به این دختر حرف نزد. اما خیلی دلم می خواست بدانم که آن دختر کی بوده؟باید دختری از هر نظر عالی بوده باشد که اهورا انتخابش کرده.
فریبا خانم از ایران برایم کلی آجیل و خیلی چیزهای دیگر آورده بود که حسابی شرمنده اش شدم. در آخر گفت:اینو سارینا داد که بهت بدم، البته گفته به هیچ کس جز خودت ندم. نمیدونم داخلش چیه، اما هر چی که هست امیدوارم که خوشت بیاد.وقتی که خواستم بازش کنم فریبا خانم دستش را روی دستم گذاشت و گفت:بهتره موقعی که رفتی خونه بازش کنی. این سفارش ساریناست. تشکر کردم و به جعبه ای که در دست داشتم خیره شدم.تکانش دادم اما معلوم نبود که چیست.برای رفتن به خانه لحظه شماری می کردم ،ملیکا هم چانه اش با سارا گرم شده بود و باهم صحبت میکردند. اما سوگند هم مثل من خسته شده بود و روی مبل چرت می زد. سامان هم که برای استراحت به اتاقش رفته بود، چون صبح زود پرواز داشت.بالاخره ملیکا با نگاه های من متوجه شد که وقت رفتن است.فریبا خانم اصرار کرد که امشب را بمانیم ولی قبول نکردم و قول دادم که فردا بهشان سر بزنم.خوشبختانه خانه ی آقا ارسطو با خانهٔ من زیاد فاصله ای نداشت، با ماشین شاید کمتر از ۱۰ دقیقه بود.
وقتی به خانه رسیدیم، اول از همه سوگند را خواباندم و بعد به اتاقم رفتم تا در جعبه را باز کنم.
بعد از بازکردن در جعبه یک فیلم ویدیو دیدم و یک کاغذ،کاغذ را برداشتم و شروع به خواندن کردم.کاغذ از طرف سارینا بود که نوشته بود.

هلیای عزیزم سلام؛
امیدوارم که حالت خوب باشه؟میدونم از دیدن این جعبه تعجب کردی اما تعجب زیادی نکن و بقیه تعجبت رو بذار وقتی که فیلم رو دیدی. امیدوارم که من رو بعد از دیدن این فیلم ببخشی، ولی باور کن چاره ای نداشتم،الان از اول برات توضیح میدم. اگه یادت باشه تنها کسی که در تولد سوگند فیلمبرداری کرد من بودم و فیلم و عکس را بعد از ظاهر شدن به دستت رساندم. اما باید حقیقتی رو بهت بگم که اون فیلمی که من بهت دادم پر از سانسوره. تعجب نکن چون این فیلمی که در این جعبه هست فیلم کامله. وقتی دیدیش متوجه میشی به چه دلیل اون فیلم قبلی رو با سانسور بهت دادم.بازم من رو ببخش.دوستدارت سارینا.

با دستانی لرزان فیلم را در دستگاه ویدئو گذاشتم. وقتی دکمه پخش را زدم، خانه خانم ماندگار را شناختم. دوربین تزئینات خانه را گرفته بود، همهٔ سالن را. با حسرت به خانه نگاه می کردم . خانه ای که روزی به این با شکوهی بود در آتش سوخت و ازش خرابه ی باقی ماند. صحنه های بعد، جشن شروع شده بود و موقعی بود که من و اهورا و سوگند از بالا باهم به پائین آمدیم. آهنگ زیبایی پخش می شد. با دیدن این صحنه ها باز گریه ام گرفت، که چشمم به چیزی خورد، موقعی که پائین می آمدم چشمان اهورا را روی خودم خیره دیدم. دوباره همه چیز عادی شد تا موقعی که صدای ملیکا را شنیدم. اما هیچ تصویری از ملیکا نبود. فقط صدای بحث کردنش با کسی می آمد. ملیکا می گفت:چرا حرف نمیزنی؟چرا نمیگی چی کار کردی؟
همان لحظه صدای اهورا آمد و گفت:هیس آروم باش. من کاری نکردم.
ملیکا:به من دروغ نگو اهورا، خودت هم نمیدونی داری چی کار میکنی، اصلا تصمیمت با خودت چیه؟
با تعجب به گفت و گوی ملیکا و اهورا گوش می دادم.منظور ملیکا از این کار چه بود؟ دوباره صدای اهورا من را به خود آورد.
_ هیس خودم بهش میگم.
ملیکا:از این وضع خسته شدم اهورا، میفهمی؟ دیگه هلیا بهم شک کرده، ندیدی چطوری نگاهم میکرد؟ اهورا اگه نمیگی ،من بگم، اون حق داره حقیقت رو بفهمه.
اهورا:ملیکا آرومتر. میدونم، خودم میدونم به موقعش خودم به هلیا میگم. پوزخندی زدم و با خودم گفتم:دیگه لازم نیست هیچ کدام به من حرفی بزنید، خودم همه چیز را می دانم. صداها قطع شد. صحنهٔ بعدی موقعی بود که من کیک را می آوردم و شعر تولد را می خواندم. تمام لحظات جلوی چشمم بود، موقعی که من و اهورا پشت سر سوگند قرار گرفتیم و عکس گرفتیم.صحنهٔ بعد موقعی بود که سوگند می رقصید و از من خواهش می کرد تا برقصم و من امتناع می کردم . وقتی رقصیدم همه سوت و دست زدند. موقعی که آهنگ تو عزیز دلمی پخش شد و رقص من و اهورا، اهورا با چه لذتی نگاهم می کرد. داشتم گیج می شدم. نگاه اهورا به خودم را باید باور می کردم یا حرف هایی که ملیکا زده بود؟ فکر می کردم شاید بعد از دیدن این فیلم بفهمم اما فیلم تمام شد و من چیزی سر در نیاوردم. بارها و بارها قسمتی را که من پیانو زدم و آقا ارسطو و اهورا شعر خواندند، از اول زدم و نگاه کردم. خسته نمی شدم. به صورت اهورا زل می زدم و گریه می کردم. هنوز باورم نمی شد که از میان ما رفت.موقعی که خواستم بخوابم، حرف های ملیکا را مرور کردم. نمی دانم منظورش چه بود. البته تنها حدسی که زدم این بود که ملیکا همان دختر مورد علاقه ی اهورا بوده و اصرار داشته که من حقیقت را بدانم. اما پس آن دختر که بود که به فریبا خانم زنگ زده؟ نمی دانم، همه چیز گیج کننده بود. با همین فکر ها به خواب رفتم و دوباره خواب اهورا را دیدم که با لبخند به من نگاه می کند.

آوینا
02-08-2012, 19:58
دو ماه از آمدن فریبا خانم و دیدن آن فیلم گذشته بود. روز بعد که فیلم را دیدم باز هم هیچ چیزی دستگیرم نشد. چیزی هم به روی ملیکا نمی آوردم. دو سه بار موقعی که راجع به اهورا حرف می زدیم، به ملیکا دقت کردم اما جز آثار ناراحتی چیز دیگری بر روی صورتش نبود.چندین بار تصمیم گرفتم که به سارینا زنگ بزنم اما به گونه ای یادم رفت.تا اینکه یک روز تصمیم گرفتم بهش زنگ بزنم. متاسفانه او هم چیزی راجع به این موضوع نمی دانست، فقط گفت موقعی این فیلم گرفته شده که من فکر می کردم دوربین خاموش است. اصلا یادم نمی آید کجا و چه موقع بوده. ولی من باور نمی کردم، اگر صدایشان در فیلم بود به این معنی بود که کسی هم دوربین را در دست داشته. به احتمال زیاد آن شخص صدای ملیکا و اهورا را شنیده. با این که باور نکردم اما چیز دیگری نگفتم و تماس را قطع کردم.
سامان موقعی که پرواز نداشت یا مرخصی داشت در خانه ما بود و با هم به گردش می رفتیم. نمی دانم چی بین سامان و ملیکا پیش آمده بود که ملیکا قبل از آمدن سامان از خانه بیرون می رفت و سامان موقعی که ملیکا در خانه بود به آنجا نمی آمد. یک بار برای اینکه از حدسم مطمئن شوم، به ملیکا گفتم:شب منو سامان و سوگند میریم رستوران دلم میخواد تو هم بیای.
ملیکا اول جا خورد، اما بعد با لبخندی مصنوعی گفت:نه امشب باید کمی درس بخونم چون پس فردا امتحان دارم. فردا هم با دوستم داریم میریم کنسرت. با دلخوری مصنوعی گفتم:حالا ۲ ساعت بیرون واست فرقی که نمیکنه.
ملیکا گونه ام را بوسید و گفت:ممنون عزیزم ایشالله یه شب دیگه باهم میریم باشه؟
سرم را تکان دادم و مطمئن شدم یک چیزی بین آن ها شده، چرا که از همدیگر فرار می کنند. شب در رستوران رو به سامان گفتم:از ملیکا هم دعوت کردم بیاد. سامان ساکت شد و هیچی نگفت. بعد از دقایقی گفت:خوب، میاد؟
با خونسردی ظاهری گفتم:نه، گفت یه شب دیگه. به وضوح نفس کشیدن بلند سامان را دیدم. نمی دانستم چه کار کنم که از این موضوع با خبر شوم. چند هفته همینجور گذشت، اما هر دو سعی میکردند که از من قایم کنند. یک شب همینجوری رو به ملیکا گفتم:راستی تو چرا تا سامان رو میبینی در میری؟
ملیکا خندید و گفت:دیوونه ، آخه چرا باید این کارو بکنم؟
من هم الکی خندیدم و گفتم:نمیدونم.
نزدیک سال اهورا شده بود. فریبا خانم و آقا ارسطو قصد رفتن به ایران کرده بودند. اما من نمی خواستم بروم، چون می دانستم به محض این که پایم به خاک ایران برسد حالم بد می شود. سامان هم با من موافق بود به همین خاطر فقط آقا ارسطو و فریبا خانم رفتند.
سامان در نبود آن ها دیگر ۲۴ ساعته آنجا بود. ملیکا و سامان وقتی همدیگر را بعد از مدتها دیدند، سلام و علیک سردی باهم کردند که من کاملا متوجه شدم. گفتم: شما چتونه؟
ملیکا و سامان نگاهی بهم کردند، که رنگ عصبانیت در نگاه هر دو بود، اما به خاطر این که من نفهمم الکی باهم شوخی می کردند و می خندیدند. اما من بهشان مشکوک شده بودم و این کارها دیگر برایم رنگی نداشت.
یک شب موقع شام، سامان رو به من گفت:هلیا بعد از شام میای بریم باهم قدم بزنیم؟
می خواستم جواب بدهم که همان موقع ملیکا گفت:راستی هلیا امشب اون سریال که تو خیلی دوستش داری رو داره.
من که حرف سامان را فراموش کرده بودم با کنجکاوی گفتم:کدوم؟
ملیکا:همون که چندتا دوست تو یه ساختمونند، هر بار برای یکیشون یه اتفاق میفته.
- آهان آره یادم اومد. چه خوب ساعت چند؟
ملیکا:نمیدونم. باید حالا دیگه نشون بده.
سامان سرفه ای کرد و با لبخند رو به من گفت:نظرت چیه؟
- در رابطه با چی؟
سامان:با یه پیاده روی در هوای خوب. کمی فکر کردم که گفت:بیا دیگه اذیت نکن.
لبخند زدم و گفتم:باشه بریم.
سرم را پائین انداختم و غذام را میخوردم، اما زیر چشمی حواسم به ملیکا بود که با حرص به سامان چشم دوخته بود، ولی سامان بی خیال غذاش را می خورد. دیگر داشتم کنترلم را از دست می دادم، چی شده بود که دو تا از عزیزان من اینجوری باهم چپ افتاده بودند؟ نفس عمیقی کشیدم و به خودم گفتم حالا وقتش نیست،صبر داشته باش هلیا، صبر.
موقعی که ظرف ها را به آشپزخانه بردم،مقداری در آشپزخانه طول دادم تا ببینم حرفی می زنند یا نه؟ که حدسم درست بود. ملیکا داشت با سامان صحبت می کرد، صدای بحثشان می آمد، اما صداشان خیلی پائین بود و من نمی شنیدم. اگر زیاد می ماندم بهم شک میکردند. وقتی از آشپزخانه بیرون آمدم راجع به دانشگاه و این چیز ها صحبت میکردند. اما بار بعدی که از آشپزخانه بیرون آمدم ساکت بودند.بعد از شستن ظرف ها و تمیز کردن آشپزخانه به اتاقم رفتم تا لباسم را عوض کنم.
وقتی از پله ها پائین می آمدم صدای ملیکا را شنیدم که به سامان می گفت:سامان ازت خواهش می کنم.
سامان:چی چی رو خواهش می کنی؟بسه دیگه ملیکا، من بهت اخطار داده بودم بهتره تمومش کنی.
ملیکا:واقعاً که سامان تو قلبت از سنگه، این کارو نکن سامان، بخاطر خود هلیا میگم.
آرام پائین آمدم، رو به رویشان ایستادم و گفتم:چیزی شده؟
ملیکا دستپاچه گفت: نه عزیزم سامان اصرار داشت که باهاتون بیام پیاده روی. اما داشتم توضیح میدادم که خسته هستم. باز هم نقش، باز هم بازی، چرا این حرف های مرموز همیشه باید بین ملیکا و شخص سوم باشد.آن از فیلم که صدای بحثش با اهورا می آمد، حالا هم با سامان.
دندان هایم را روی هم فشار دادم. چشمانم را بستم و سعی کردم عادی نشان بدهم. رو به ملیکا گفتم:میتونی مواظب سوگند باش؟
ملیکا: آره حواسم هست. و بعد صورتم را بوسید و در گوشم آرام زمزمه کرد:مواظب خودت باش.
با تعجب نگاهش کردم و از در بیرون رفتیم.
سامان سکوت کرده بود و من هم در فکر چیز هایی بودم که توی این چند ماه دیدم و شنیدم. سامان لب باز کرد و با لبخند گفت:هوا خوبه، مگه نه؟
- آره خیلی خوبه.
سامان:هلیا یادت میاد اوایلی که همدیگرو میدیدیم چقدر بهم توهین میکردیم ؟
خندیدم و گفتم:آره.
سامان:از چشمای تو نفرت میریخت. یادمه بار اول که خسرو جلو تو و ملیکا ترمز کرد، اول میخواستم چیزی بهش بگم خجالت بکشه، اما وقتی تورو دیدم حق بهش دادم که ترمز بزنه.
خندیدم و گفتم:اما ما کلی عجله داشتیم، شما هم با این کارتون حسابی اعصابمون رو بهم ریختید.
سامان خندید و گفت:آره یادمه با چه حرصی نگاهمون کردی.

سامان از خاطره هایی که باهم داشتیم گفت.گردنبندی که برایم درست کرده بود در شمال و بقیه اتفاقات. تا اینکه گفت:میدونی هلیا وقتی موضوع تو و اهورا پیش اومد حسابی اعصابم رو بهم ریخت، چون اهورا خدابیامرز با اینکه خیلی دوستش داشتم، اما باید بگم که یه عیاش بود.با تعجب نگاهش کردم و گفتم:سامان!
دستش را بالا آورد و گفت:بذار حرفامو تموم کنم.باور نمیکنی، نه؟ منم اوایلش باورم نمیشد چون من و اهورا از بچگی باهم بزرگ شده بودیم و بیشتر از اینکه احساس فامیلی کنیم احساس دوستی بهم داشتیم. من همیشه اون رو اهورا صدا میکردم تا اینکه رفت به آمریکا. یک سال گذشت،دو سال گذشت، خبری ازش نشد،بالاخره بعد از ۵ سال به دیدنش رفتم. اون موقع تازه دانشگاهمو تموم کرده بودم،و قصد داشتم که برای زندگی به آمریکا برم. پوزخندی زد وگفت:آدم وقتی سنش کمه به خیلی چیزا فکر میکنه، این هم یکی از آرزوهای من بود تا اینکه رفتم، با آدرسی که از اهورا داشتم به سراغش رفتم، خونه اش یه خونه ی بزرگ بود. یادمه وقتی دیدمش گفتم این همه واسه یه نفر آدم خیلی زیاده. وقتی زنگ زدم اومد جلوی در، باورم نمیشد که این اهورا باشه، یه پسر خوشتیپ و خیلی خوشگل شده بود. با دیدن من بغلم کرد و این چیزا.
۲،۳روز اول شده بودیم مثل همون قدیما، تا اینکه...سامان ساکت شد نگاهش کردم و گفتم:تا اینکه چی؟
سامان نفس عمیقی کشید و گفت:هلی باور کن نمیخوام نظرت رو راجع به اهورا عوض کنم، فقط میخوام بدونی که من چطور آدمی هستم.
سرم را تکان دادم.
سامان :اهورا یه قمار باز حرفه ای بود، که همیشه میبرد، همیشهٔ خدا میبرد. یک بار نبود که اهورا ببازه. دخترها دورو برش ریخته بودن، اهورا یه عیاش به تمام معنا بود. با اینکه خیلی تحصیل کرده بود اما عیاش بود. پولشو واسه این دختر و اون دختر خرج میکرد.با هر نوع دختری که فکرشو میکردی بود.مامان ساده منو بگو که فکر میکرد اون دختری که زنگ زده نامزدش بوده. میخوای ۱۰۰ تا از این نامزدها برات بیارم؟
بله اهورا همچین آدمی بو.د خیلی مهربون، با معرفت،دوست داشتنی،دل سوز بود و البته خیلی هم با غیرت بود. اما متاسفانه این یکی از اخلاقای بدش بود. تا اینکه من وقتی زندگی اهورا رو دیدم فهمیدم این اون چیزی که من میخوام نیست و به ایران برگشتم.
تا چند سال بعدش تورو دیدم اول ازت خوشم اومد بعدش هم که...خندید و گفت:وقتی که اهورا اومد همش تو نخ تو بود، با دقت نگاهت میکرد، البته نه با هیزی چون اهورا اصلا هیز نبود، با یه اشاره دختر دورو برش میریخت، پس لازم نبود به کسی با هیزی نگاه کنه.وقتی که رفتیم شمال یه شب بهم گفت:خیلی دلم میخواد حال این دختره هلیا رو بگیرم. منم با خنگی گفتم:عمرا بتونی.
میدونی اهورا خیلی احترام میگذاشت به همه، در این میون متوجه علاقه ی ملیکا به اهورا شده بودم. ملیکا واقعاً دختر خوبیه، نمیخواستم که به اهورا دل ببنده، چون علاقه به اهورا آخر عاقبت نداره. رفتم باهاش صحبت کردم و غیر مستقیم بهش رسوندم که ازش دوری کنه، اما متاسفانه اهورا و ملیکا باهم رابطه داشتن و این رابطه حتی تا آخرین لحظه هم ادامه داشت. نمیدونم رابطشون در چه حدی بود، اما میدونستم که ملیکا واسهٔ اهورا حاضر بود هر کاری کنه و جالب این بود که همین حس رو نسبت به تو داشت. یعنی اگه تو به ملیکا بگی بمیره میمیره برات.
گیج شده بودم، منظور حرف های سامان چه بود؟ نمی دانستم.
_ وقتی بعد از مرگ مامان بزرگ گفتن تو از سوگند مراقبت میکنی، دیوونه شدم. گفتم حتما زیر سر اهوراست. به ملیکا گفتم به اهورا بگه پاشو از زندگی تو بکشه بیرون. که ملیکا گفت اصلا اهورا با تو مشکل پیدا کرده و دلش نمیخواد تو از سوگند مراقبت کنی. با این حرف و رفتارهای اهورا که دیدم ازش باورم شد و خیالم راحت شد، تا اینکه مساله عقد به میون اومد. این بار دیگه اهورا با تو خوب بود و مشکلی هم نداشتین. همش از این میترسیدم که روزی خبر بچه دار شدنت رو بشنوم، چون اون رو میشناختم، میدونستم چطور آدمیه..اما نمیفهمیدم این همه خودداری واسه چیه؟با خودم فکر میکردم نکنه اون نقشه داره واسه هلیا، نکنه داره اعتمادشو جلب میکنه و بعد... .
نفس عمیقی کشید.
_ هلیا خیلی فکرهای بد راجع به اهورا کردم، خیلی. کم کم داشتم به تو هم شک میکردم که اون اتفاق افتاد. اشک از چشم سامان ریخت و گفت:هلیا میدونی به چه نتیجه ای رسیدم؟به این نتیجه رسیدم که من راجع به هورا اشتباه فکر میکردم، ملیکا از وقتی این موضوع رو فهمیده سعی میکنه با من کمتر صحبت کنه، چون اون عاشق اهورا بود و هست.هلیا به نظرت اهورا من رو میبخشه؟
با گیجی به سامان نگاه کردم و گفتم:سامان ناراحت نباش. مطمئنم اهورا تورو میبخشه. سامان به چشمان من زل زد و گفت:تو چی هلیا؟ به چشمش نگاه کردم. باز هم چشمان سامان من را خلع سلاح کرد. با لبخند گفتم:آره عزیزم می بخشم.
سامان لبخند زد و گفت:یه نگاهی به آسمون بکن ببین چطوری ستاره ها نگاهمون میکنن؟ به سمتی که اشاره کرده بود نگاه کردم و دیدم ستاره ها جمع شد اند و به ما چشمک میزنند. لبخندی زدم و به آسمان خیره شدم.که برق ستاره ای را در کنار چشمم دیدم، به طرفش برگشتم. ستاره نبود، انگشتری بود که در دست سامان بود و به طرفم گرفته بود. با تعجب نگاهش کردم و گفتم:این چیه؟
سامان لبخندی زد. روی زانوانش خم شد و گفت:با من ازدواج میکنی؟ ناباور نگاهش کردم. گفت:هلیا در این شب که دلم رو صاف صاف کردم میخوام ازت خواستگاری کنم. حاضری با من ازدواج کنی؟ به صورتش نگاه کردم، به چشمان مهربانش، به لبخند شیرینش. رو به آسمان نگاه کردم. ستاره ها چشمک میزدند و صورت اهورا را با لبخند برایم ترسیم می کردند. کمی نگاه کردم و بعد سرم را پائین انداختم. آرام انگشتر را از دستش گرفتم و گفتم:بله حاضرم. سامان ایستاد. انگشتر را از دستم گرفت و نزدیکتر آمد. دستم را گرفت و انگشتر را در دستم کرد.فقط چند نفس باهم فاصله داشتیم. سامان خیره در چشمانم نگاه می کرد. آرام دستانم را بالا آورد و بوسید.در گوشم زمزمه کرد:خوشبختت میکنم هلیا، مطمئن باش.

آوینا
02-08-2012, 19:59
سامان از خوشحالی روی پایش بند نبود. آن شب وقتی به خانه رسیدیم به ملیکا جریان را گفتم. خوشحال شد و بهم تبریک گفت. با سامان تصمیم گرفتیم که بعد از آمدن آقا ارسطو و فریبا خانم، یک نامزدی مختصر بگیریم و عروسی بماند برای هر موقع که آمادگیش را داشتیم. البته سامان اصرار داشت که سریع ازدواج کنیم، اما من نمی توانستم قبول کنم. دلیلیش را هم خودم نمی دانستم، اما احساس می کردم که هنوز برای اینکار زوداست. بعد از آمدن فریبا خانم و آقا ارسطو وقتی موضوع را سامان با آن ها در میان گذاشت، فریبا خانم خیلی خوشحال شد. اما آقا ارسطو فقط به یک تبریک بسنده کرد. احساس کردم که ناراحت شده، در کنارش نشستم و گفتم:عمو جان... .
با چشمان مرطوبش نگاهم کرد. سرم را پائین انداختم. گفت:جانم؟
- شما ناراحتید از این که منو سامان باهم نامزد کردیم؟
لبخند تلخی زد و گفت:نه اصلا. اما دلم یک دفعه واسه اهورا گرفت. میدونم که ازدواج تو و اهورا ازدواج مصلحتی بوده اما دست خودم نیست، همش فکر میکردم تو امانت اهورا هستی،میدونی زمان داره تکرار میشه، ۳۰ سال پیش منم فکر نمیکردم که ماندانا قراره مادرم بشه، ولی شد. حالا هم سامان باید تورو زن عمو صدا کنه، اما عزیزم و خانومم صدا میکنه. خندید و گفت:به بازیهای این زمونه دارم میخندم، که چه بازیهایی که با ما آدما نمیکنه.نمیخوام بهت دروغ بگم همیشه تو رو در کنار اهورا خوشبخت میدیدم، چون از خیلی لحاظ بهم میومدین، اما خوب سرنوشته دیگه، تو هنوز دختر گلمی، مطمئنم میتونی این سامان سرتق رو آدم کنی. از این حرفش هر دو زدیم زیر خنده.سامان موقعی که موضوع را به سوگند گفت، خیلی جا خورد و با لحن نا مطمئنی گفت:یعنی تو بابای من میشی؟
سامان با لبخند گفت:اگر دوست داری بابات هم میشم.
سوگند در کمال تعجب با صدای بلند شروع به گریه کرد و گفت:نمیخوام بابام باشی. من بابا اهورای خودم رو میخوام. همه از این کار سوگند در تعجب بودیم، حتی خود سامان. سامان لبخند زد و گفت:سوگند جان مجبور نیستی من رو به عنوان بابات بپذیری، همون عمو خوبه؟میخوای همونطور عموت باقی بمونم؟
سوگند با گریه سرش را تکان داد. سامان سوگند را بغل کرد و به خودش فشار داد.واقعاً از کار سوگند تعجب کردم، چون سوگند هیچوقت حرف کسی را زمین نمی انداخت. می دانستم که به اهورا خیلی علاقه دارد اما در این حد فکر نمی کردم.
روز نامزدی من و سامان فرا رسید. فقط از دوستان نزدیک آمده بودند. با این که خیلی کوچک بود، اما زیبا بود. من و سامان به باغ رفتیم و مشغول صحبت بودیم. لباس نقره ای براق من در شب و در آن نور می درخشید. سامان حرف از آینده و نقشه هایی که داشت می زد. جسمم پیش سامان بود، چشمم به سامان بود، اما ذهنم پیش سامان نبود. ذهنم پیش کسی بود که مدتها بود ندیده بودمش. پیش کسی بود که صدایش را خیلی وقت بود نشنیده بودم، با خنده اش نخندیدم و با حرفش عصبانی نشدم.ذهن من پیش آن شخصی بود که فرسنگ ها از من دور بود و زیر خاک بود، پیش کسی که شاید تا حالا استخوان هایش هم پوسیده باشد.
سامان با در آوردن چیزی از پشت درخت من را حسابی شوکه کرد.گیتارش بود که خیلی وقت بود صدای سازش را نشنیده بودم. دوربینی از جیبش در آورد و در جایی کار گذاشت، در کنار من نشست و گفت:امشب بهترین شب زندگیمه، میخوام به مناسبت امشب یه هدیه بهت بدم.و شروع به زدن کرد. با ذوق بهش چشم دوختم.

دل کوچولو
دل دیوونه
دیگه نرو
از خونه
پشیمون میشی
پریشون میشی
نمیدونی دیوونه
بیرون از خونه
دلا همه سرد
هر چی میبینی
رنگ ونیرنگ
سامان می زد و به من نگاه می کرد. من هم با لبخند همراهیش می کردم.
تو مثل یه پر میبردت باد
حتی یادتم میبرند از یاد
دل کوچولو
دل دیونه دیگه نرو از خونه پشیمون میشی پریشون
میشی دیگه نرو از خونه

وقتی که تمام شد واسش دست زدم. سامان از جایش بلند شد و دوربین را قطع کرد. به سمت من آمد، در کنارم نشست. دوربین را روشن کرد و گفت:بذار ببینم چطوری خوندم، اگه ضایع است پاکش کنم، آبروم نره. همانطور چشم به مانیتور دوختم و به خودم و سامان نگاه می کردم. سامان سرش را نزدیک کرد و گفت:قشنگ شده نه؟
با لبخند سرم را تکان دادم. سرم را به طرف سامان چرخاندم. سرش خیلی نزدیک صورتم بود. آرام گفت:اما من به قشنگیه تو نمیخونم. لبخند زدم و سرم را پائین انداختم.
سامان آرام گفت:ببینمت.آرام نگاهم را بالا آوردم و در چشمان سامان قفل شد. سامان نزدیک و نزدیکتر میشد، تا لبهایش را روی لبهایم قرار داد. چشمانم را بستم. اولین بوسه ی من و سامان ثبت شد.

آوینا
02-08-2012, 19:59
من و سامان روزهای خوبی را پشت سر می گذاشتیم. هر روز بیشتر از روز قبل بهم وابسته می شدیم. سامان با محبت های بی حدش من را غرق می کرد . هر بار که از سر کار می آمد برای من یک هدیه می آورد و من با لبخند ازش استقبال می کردم. ملیکا هنوز آنطور که باید با سامان خوب باشد نبود و بعضی اوقات کارشان به جاهای باریک می کشید. دیگر داشتم از دست ملیکا خسته می شدم، اما این رفتارهای ملیکا موقعی که سامان را نمی دید پایان می گرفت، و همین که سامان پایش را از در بیرون می گذاشت دوباره می شد همان ملیکایی که من دوستش دارم،همان دوست گل من. سوگند میانه اش با سامان بهتر از قبل شده بود اما هنوز هم حاضر نبود که به سامان بابا بگوید، که البته سامان هیچ اصراری هم برای این کار نداشت و می گفت: بذار راحت باشه و هرجور دلش میخواد منو صدا بزنه. یک شب با سامان و سوگند در حال دیدن تلوزیون بودیم که ملیکا از بالای پله ها دوید و به طرف من آمد و با هیجان خاصی گفت:ببین چی پیدا کردم؟
به طرفش برگشتم. از دیدن فیلم ویدیو در دستش جا خوردم و گفتم: این چیه؟
ملیکا با لحن مرموزی گفت:فیلم استرالیا. از حرفش تعجب کردم.بدون توجه به سامان به سمت تلویزیون رفت و فیلم را در دستگاه قرار داد. من و سامان بدون حرف در کنارش نشسته بودیم و فیلم را نگاه می کردیم. در ساحل موقعی که اهورا مرا در آب پرت کرد، زیر چشمی به سامان نگاه کردم. صورتش بی تفاوت بود.در اتاق اهورا موقعی که اتو می کردم و ملیکا واکس می زد، حرف های خنده دار اهورا، مسخره کردن ملیکا،بهم ریختن موهای من، همه چی و همه چی در این فیلم بود. اشک در چشمانم جمع شده بود. هنوز هم از حرف های اهورا خنده ام می گرفت. چند مدت بود که اهورا دیگر به خوابم نمی آمد، دلیلیش را نمی دانستم به همین خاطر دلم بیشتر برایش تنگ شده بود. دلم هوای ایران را کرده بود، اما نمی خواستم بروم، چون حالم را خراب می کرد.
ملیکا قصد داشت برای دیدن پدر و مادرش به ایران برود و از من خواست که باهاش بروم. با وجود اینکه دلم پر می زد واسهٔ ایران، مخالفت کردم. ملیکا هم بعد از چند روز بهم خبر داد که از تصمیمش پشیمان شده و از خانواده اش دعوت می کند که به اینجا بیایند. من هم با خوشحالی قبول کردم.
چندین ماه گذشت...............
- چی کار داری میکنی؟
ملیکا:دارم ایمیلمو چک میکنم.
یک دفعه یاد یک چیزی افتادم و سریع گفتم:لطفا بعد از اینکه کارتو تموم کردی لپ تاپ رو خاموش نکن، من احتیاجش دارم. سرش را تکان داد و شروع کرد به تایپ کردن. یادم افتاد که نزدیک به ۲ سال است ایمیلم را چک نکرده ام. دقیقاً قبل از مرگ اهورا و حالا بعد از آن همه مدت می خواستم ایمیلم را چک کنم. کم طاقت شده بودم. چشمم همش به ملیکا بود که کی بلند می شود و جایش را به من می دهد.یعنی بعد از ۲سال هنوز آبی به من ایمیل می داد؟ یعنی می شود ایمیلم را باز کنم و چندین ایمیل از آبی ببینیم؟
بالاخره ملیکا از لپ تاپ دل کند و از پشت میز بلند شد، سریع سر جایش روی صندلی نشستم و ایمیلم را باز کردم. در صندوق ایمیلیم ۲۶۰تا ایمیل جدید آمده بود که وقتی همش را چک کردم فقط ۱۰ تاش از آبی بود، که تاریخش خیلی قدیمی بود.
برایم نوشته بود که کجا هستم و چه کار می کنم. تقریبا بیشتر ایمیل هایش با این مضمون بود، جز ایمیل آخری که نوشته بود:
سلام به دوست عزیزم صورتی؛
نمیدونم کجایی؟ نمیدونم چی کار میکنی؟ نمیدونم اصلا من رو یادت هست یا نه؟ اما دلم میخواد بدونی که هر جا هستی و هر جا باشی واست آرزوی سلامتی میکنم.
دوستدارت آبی

سریع شروع به نوشتن کردم:
آبی عزیزم،دوست خوبم؛
من هر جا باشم هر کجا که هستم یاد تو همیشه با من است. منو بی وفا نخون که این دنیا از همه بی وفا تره، با زندگی کارهایی بازیچه میکنه که باورش هم نمیکنی.
کسی که همیشه به یادته صورتی

آوینا
02-08-2012, 19:59
پس آبی به یاد من بوده،باورم نمیشد.آبی تنها کسی بود که بعد از داییم من را خوب میشناخت.از لحاظ روحی،اخلاقی و هر چیز دیگری .شاید سامان هم به اندازهٔ آبی من را نمیشناخت.در این مدت اخیر خیلی احساس تنهایی میکردم. حتی دیگر با ملیکا هم نمیتونستم مثل قبلا صحبت کنم، خیلی مرموز شده بود.با دوستانی می گشت که من حتی بهشان نگاه هم نمیکردم،با اینکه ملیکا هنوز هم با من مثل قبل بود و سعی میکرد من را شاد کنه.هنوز هم از سامان دلگیر بود و ازش کناره گیری میکرد.البته نه به شدت قبلا. حداقلش این بود که وقتی ازش خواهش میکردم که با ما به رستوران یا تفریح بیاد، میومد البته میدونستم فقط به خاطره دل من میاد چون همش خودش را با سوگند سر گرم میکرد و سعی میکرد مخاطب قرار نگیرد و در بحث ما فقط شنونده بود.ته دلم احساس میکردم که دلخوری ملیکا چیزی بیشتر از اونیه که سامان برای من گفته،اما سعی میکردم زیاد دنباله اش را نگیرم چون دیگه دلم نمیخواست اعصابم خراب بشه.

در این مدت هم ،من و سامان خیلی بهم نزدیک شده بودیم. اما نه بیشتر از اون چیزی که باشه یعنی حد خودش را میدونست و هیچ وقت سعی نمیکرد بهم نزدیک بشه،گاهی صورتم را بوسه میزد اما نه بیشتر از این. خودمم از این وضعیت راضی بودم.

بعضی اوقات سامان در خانهٔ ما شب را سپری میکرد که هر دفعه با اخم ملیکا رو به رو میشد بار اول که قصد کرد بماند، ملیکا من را صدا زد و کلی بدو بیراه بهم گفت که اجازه ندم او این اینجا بماند. اما من آرامش کردم و برایش توضیح دادم که قرار نیست در اتاق من بخوابه، به اتاق سوگند میره و در آنجا میخوابد که با حرف من راضی شد و سکوت کرد اما دفعه های بعد فقط اخم میکرد و رویش را به طرفی دیگر میکرد.

چند مدت بود که من و آبی بیشتر از قبل باهم آشنا شده بودیم دیگه مطمئن بودم که پسر چون چندین بار به اسم دختر خوب من را خطاب کرد.نمیدونم شاید دلیل مسخره ای باشه اما این احساس را داشتم،خیلی دلم میخواست که باهاش اشنا تر بشم و اون همه همین نظرو داشت.

یک سال گذشت...

سوگند:مامان تو منو میرسونی یا خاله؟

- نه خاله میرسونه.

سوگند:مامانی تورو خدا تو برسون .خاله خیلی لفتش میده دیرم میشه .

- نه عزیزم الان بهش میگم بیاد. در ضمن یادت نره امشب تولود عمو سامانه میخوام واسش جشن بگیرم.

سوگند:میدونم یادم هست اما خاله...صدای ملیکا حرفش را قطع کرد:خاله چی چشم سفید؟باز نشستی پشت سر من حرف زدی؟باشه به مامان جونت بگو برسونتت.

سوگند به طرف ملیکا دوید و گفت:نه خاله جون .میدونی که من شمارو خیلی دوست دارم. آخه مدرسه ام داره دیر میشه ،اگر به موقعه نرسم سر کلاس، خانم معلمم از ستاره هام کم میکنه.

ملیکا آرام پشت سوگند زد و گفت:پس برو سوار ماشین شو تا من بیام.

سوگند بعد از اینکه من را بوسید به طرف ماشین دوید.

ملیکا رو به من گفت:واسه امشب خریدتو کردی؟

- آره.

ملیکا:کیک چی؟

- مگه قرار نبود تو درست کنی؟

ملیکا:ووو نه بابا به من چه.

با تعجب نگاهش کردم و گفتم:ملیکا خودت گفتی.

ملیکا خندید و گفت:باشه بابا شوخی کردم. بذار سوگند رو بذارم میام درست میکنم .کاری نداره که فقط لطف کن آشپزخونه را واسم خلوت کن که اصلا حوصله شلوغ کاری رو ندارم.

- باشه خیالت راحت باشه.

سامان شب از سر کار میرسید و طبق معمول مستقیم به اینجا میامد و اگر که هم به خانه رفت نوشتهٔ فریبا خانوم را میبیند که سفارش میکند برای شام بیاد به خانهٔ من.پس مشکلمون حل بود.

ملیکا بعد از نیم ساعت به خانه آمد و بعد از تعویض لباسهایش مشغول پختن کیک شد.منم سعی میکردم زیاد تو دست و پاش نباشم ،برای همین شروع به تزئین سالن کردم.غذا هم از قبل درست کرده بودم فقط آمادهٔ تو فر رفتن بود.بیشتر مهمانهایی که دعوت شده بودند از غذاهای چرب و چیلی خوششون نمیومد و بیشتر به تناسب اندام فکر میکردن. با هم فکری با ملیکا سعی کردیم بیشتر غذاهای مثل لازانیا،الویه،دلمه اینجور چیزا درست کنیم تا خورشت و برنج.

از قبل برای سامان ساعتی از مارک گوچی خریده بودم و مطمئن بودم که سامان خوشش میاد.سوگند هم برای عموش یه تابلو خوشگل نقاشی کرده بود و به هیچ کس هم نشانش نمیداد حتی من.

خیلی زود تزئین سالن پایان گرفت و من به حمام رفتم.بعد از حمام بدون اینکه موهایم را خشک کنم لباس پوشیدم و به پائین رفتم.ملیکا در آشپزخانه نبود و آشپزخانه تمیز تمیز بود. این یعنی که کارش تمام شده .در یخچال را باز کردم و کیک را دیدم خیلی خوب تزئین شده بود.با خیال راحت به اتاقم رفتم و آماده شدم.موهایم را خیلی ساده سشوار کشیدم و پیراهن قرمزم را پوشیدم که خیلی ساده بود و تا روی زانوم بود.آرایش کمرنگی کردم.به ساعت نگاه کردم دیگه باید دنبال سوگند میرفتم.

سوگند دم مدرسه منتظر من در کناره یکی از معلمهایش ایستاده بود. پیاده شدم سلام کردم و از معلمش به خاطره اینکه دیر اومدم عذر خواهی کردم.سوگند با اخم به من نگاه میکرد.

رو به سوگند گفتم:عزیزم حالا که چیزی نشده؟

سوگند:نیم ساعت دیر امدی مامان .خجالت کشیدم پیش معلمم.

- ببخشید عزیزم حق با توئه ،اما تقصره من نبود کارم طول کشید.

سوگند لب بر چید و گفت:اشکال نداره اما دیگه تکرار نشه.

گونه اش را بوسیدم و گفتم:مطمئن باش دختر گلم .بریم خونه حمام کن و اون لباس خوشگلت رو بپوش.

وقتی به خانه رسیدیم دیدم ملیکا گٔل کاشته و به طرز قشنگی میز را با گل سرخ چیده.ولی آثاری از خودش نبود سوگند بدون هیچ معطلی به اتاقش رفت تا حمام کند.منم دنبال ملیکا میگشتم که در آشپزخانه پیداش کردم.

ملیکا:امدی؟

- آره دستت درد نکنه خیلی زحمت کشیدی.

لبخندی زد و گفت:قابل شمارو نداشت خانوم خانوما .هر چی باشه نامزده شماست ها.

- کِی دست از این جور حرف زدنت بر میداری؟چرا همش طعنه میزنی؟

ملیکا خندید و گفت:نه عزیزم باور کن طعنه نمیزنم. فقط یه چیزی هست که تو نمیدونی اگر بفهمی از من دلخور نمیشی مطمئن باش.

شانه ام را بالا انداختم و بدون هیچ حرفی بالا رفتم تا لباسهای سوگند را بدم میدونستم حتی اگر سوال کنم و بپرسم چه چیزهایی، به من نمیگه پس بیخیالش شدم تا وقتش برسه.
نزدیک ساعت ۶ بود که مهمانها آمدن.همه چیز عالی بود وقتی که فریبا خانوم اومد ازش پرسیدم از سامان خبری نشد؟

خدید و گفت:خبری نشد اما اگر هم خبری میشد تو اولین نفری بودی که خبردار میشدی.
فریبا خانوم واسه من مثل یک مادر بود .خیلی به من محبّت میکرد هیچ وقت سعی نمیکرد تو مسئله من و سامان خودش را دخالت بده.البته من همیشه ازش راجع چیزیهای مختلف نظر میخواستم و حتی بعضی اوقات که ملیکا و سامان کار داشتن با فریبا خانوم برای خرید کردن میرفتم و به سلیقۀ اون لباس میخریدم.البته سلیقه خیلی خوبی داشت.این پیراهن قرمز را در آخرین خریدی که باهم رفته بودیم خریدیم .البته اون روز ملیکا و سوگند هم با ما بودن.

سامان بهم پیام داد که تا پنج دقیقه دیگه میرسه خونه . همیشه عادتش بود وقتی نزدیک خونه بود پیام میداد تا در را براش باز کنم. همۀچراغها رو خاموش کردیم و کیک را آوردیم و روی میز گذاشتیم شمعها را روشن کردیم و هر کس یک جا قایم شد.

با شنیدن صدای در آرام آیفون را زدم تا در باز شود و خودم قایم شدم. سامان آرام داخل آمد و صدایم میزد.

سامان:هلیا؟خانم؟

جلوتر آمد و گفت:نیستی؟اذیت نکن هلیا کجای؟سوگند عمو؟ای بابا ملیکا...

وقتی نزدیکتر شد چراغو روشن کردیم و همه یه صدای باهم گفتیم تولدت مبارک.سامان شوکه شده بود و با چشمانی باز به همه نگاه میکرد و آرام تشکر میکرد. انگار یادش رفته بود امروز تولدشه.وقتی به کنارش رسیدم انگشت اشاره اش را به علامت تهدید واسم تکان داد و گفت:میدونم که همش زیر سر توئه.

خندیدم و گفتم؛تولدت مبارک عزیزم.

بغلم کرد و شانه ام را بوسید .آرام کمرش را فشار دادم تا ملاحظهٔ مهمانها رو بکند. وقتی که از بغلش بیرون آمدم به سمت کیک بردمش تا کیکش را فوت کند.سامان روی کیک خم شد و چشمانش را بست تا آرزو کند و بعد از چند ثانیه چشمانش را باز کرد و بلند گفت:از خدا میخوام که خوشبختی و تن درستی رو به خودم و عشقم هلیا بدهد.آمین و بعد کیک را فوت کرد.

جشن تولد سامان به خوبی برگزار شد،بر خلاف تصوری که داشتم ملیکا واسه سامان هدیه قابل توجهی خریده بود که یک تابلویی بزرگ زیبای از شهر پاریس قدیم بود که بسیار زیبا و به احتمال زیاد گران بود که سامان خیلی ازش خوشش آمد و کلی تشکر کرد.

یک هفته از تولد سامان گذشت در حال تماشای یک سریال ایرانی در اینترنت بودم که کسی به مسنجرم پیام داد وقتی که آیدیشو دیدم کلی تعجب کردم.آبی بود کسی که فقط از طریق ایمیل با من رابطه داشت حالا بهم پیام داده بود تا باهم چت کنیم.نوشت سلام منم جوابش را دادم احوال پرسی مختصری کرد.و شروع به گفتار روزمره شد خیلی راحت باهم حرف میزدیم که یک دفعه گفت:دلم میخواد باهات اشنا بشم نه اینترنتی.

منم جواب دادم:منم خیلی دوست دارم باهات از نزدیک اشنا بشم.

گفت:خیلی خوب برای اولین قدم میخوام یکی از چیزهایی را که خیلی دوست دارم برات بفرستم.

- شکلک خنده گذاشتم و گفتم احتیاج به این کار نیست دوستی به این چیزا ربطی نداره.

گفت:درسته اما این واسه اینه که بعد از مدتها میخوایم باهم اشنا بشیم. دلم میخواد اون چیزی که بیشتر از همه دوست دارم به یکی از بهترین دوستانم بدم. البته تو هم همینکارو میکنی اون چیزی که خیلی دوست داری برای من بفرست.اولش کمی ترسیدم با اینکه من سالها بود که با آبی زندگی میکردم اما شناخت نزدیکی ازش نداشتم .البته این چیزها مهم نبود چون باطنش را بهتر از هر کس دیگری میشناختم، پس احتیاج به ترس نبود.سریع قبول کردم و با توافق هم آدرس خانه را واسش فرستادم.اون هم همین کار را کرد.متوجه شدم که در ایران زندگی میکند.وقتی که آدرس من را دید شکلکه خنده زد و گفت:تو دیگه چرا عشق ایرون.

فقط به حرفش خندیدم ولی چیزی نگفتم.

به ملیکا هیچی از این قضیه نگفتم دلیل خاصی نداشت فقط دلم نمیخواست کسی حتی او فکر کنه که من به سامان خیانت میکنم .خوب هر چی باشه برای بعضی از ادمها معنی دوست اشتباه توضیح داده شده و برای همین دلم نمیخواست که با این کارم سامان به دیدهٔ بد به من نگاه کنه.

من برای آبی یکی از عروسکهای زمان بچگیم که یک میمون خوشگل بود فرستادم.این میمون را هیچ وقت نمیتونستم از خودم جدا کنم. از موقعی که ۵ سالم بود تا الان هر شب تقریباً بغلم میخوابید. اسمش را گذاشته بودم "انریکه "خیلی خوشگل بود. حتی به سوگند هم که اینقدر دوستش دارم ندادمش. ولی حالا برای یک مرد غریبه که نمیدونم کیه دارم میفرستمش.تو دلم با خودم میگفتم نکنه بهم بخنده بگه با بچه طرفم؟اما واسم مهم نیست گفت عزیزترین چیزی که داری خوب از این عروسک چیزی عزیزتر پیدا نکردم. تمام وسایلم در آتش سوزی از بین رفته بود حتی اون ویولونی که از مغازۀ دوست سامان خریدم...آخ که چقدر من اون ویولون را دوست داشتم.انریکه را برای آخرین بار بغل کردم محکم صورتش را بوسیدم و در جعبه گذاشتم تا پستش کنم.

آوینا
02-08-2012, 19:59
ملیکا: میبینی ،هیچ کس اینجوری عاشق نمیشه.
میبینی ناز چشماتو دیگه نمیکشه.
حالا میبینی برو هر جا که میخوای تمام دنیا رو بگرد دیگه مثل من که پیدا نمیشه.
بله خانوم،بله خانوم اینجوریه حالا واسه من ناز و ادا بیا .میخوام ببینم کجای این دنیا یه دوست خوب مثل من پیدا میکنی هان؟بگو دیگه.
- شوخی کردم ملیکا چرا به دل میگیری؟
ملیکا:چرا به دل میگیرم؟اگر منم همچین کاری میکردم بدون اینکه به تو بگم باز هم همین حرفو میزدی؟
- ای بابا به خدا نمی خواستم راجع به من بد فکر کنی. راستشو بخوای دلیل اصلی اینکه بهت نگفتم این بود چون تو همینجوری از سامان خوشت نمیاد اگر بهت میگفتم یه بهونه داشتی که سامان را ناراحت کنی و ...
ملیکا:باورم نمیشه راجع من اینجوری فکر میکنی؟اومد جلوتر و ادامه داد:هلیا من از سامان بدم نمیاد.فقط کمی ازش دلخورم همین که اونم دیدی حل شده ،وای هلیا باورم نمیشه تو راجع من اینجوری فکر میکردی.
با شرمندگی سرم را پائین انداختم و گفتم:ببخشید ملیکا.رفتم کنارش بغلش کردم و بوسیدمش.
ملیکا:باشه خودتو لوس نکن .بخشیدمت حالا بگو جریان این کادو چیه؟
- قضیه پیام فرستادن آبی را برایش کامل تعریف کردم و از هدیه هایی که واسه هم فرستادیم گفتم.در ادامه صحبتهام گفتم:اینم که میبینی هدیه اونه.
ملیکا با چشمانی پر از تعجب گفت:باورم نمیشه یعنی به این راحتی تو انریکه رو که اینقدر دوست داشتی واسش فرستادی؟
- خیلی اسون هم نبود اما خوب کی بهتر از اون چون گفت عزیزترین چیزی که داری.
ملیکا:ایش چه پروو.
خندیدم و گفتم:گیر نده ملیکا.
ملیکا:حالا این چیه؟چرا بازش نمیکنی؟
- از دست تو دیگه تا دیدی این جعبه دست منه شروع کردی و نذاشتی حرف بزنم.
ملیکا:تقصره خودت بود. من بهت میگم از طرف کیه؟میگی از طرف یه دوستِ عزیز .میگم مَرده، تو میگی به احتمال زیاد. واقعاً که.
- خوب حالا شروع نکن باز.جعبه را از روی میز برداشتم و شروع کردم به باز کردن.در درون جعبه یه هلیکوپتر بچه گانه بود که معلوم بود خیلی قدیمیه.در درون جعبه به غیر از هلیکوپتر یه کاغذ بود .برش داشتم و بازش کردم.رویش نوشته بود:زیادتعجب نکن. این اولین هدیه ای است وقتی که کلاس اول بودم از پدرم گرفتم.از اون موقع تاحالا همیشه تو کمدم قایمش کرده بودم به هیچ کس نشونش نمیدادم،ولی بالاخره وقتش رسید. حالا با تمام وجودم تقدیمش میکنم به بهترین دوست عزیزم گل صورتی.مبارکت باشه.
ملیکا:انگار این از تو بچه تره،خندیدم و گفتم:خوبه چون همش نگران این بودم که با دیدن انریکه من رو مسخره کنه اما کاشکی مثل خودش یه توضیح کوتاه راجع بهش میدادم.
ملیکا:حالا وقتی بهش ایمیل دادی که بگی هدیه ات رسیده بهش راجع به انریکه بگو.
- آره فکر خوبی.

سامان:هلیا راجع عقد فکر کردی؟
- آره.
سامان:خوب نتیجه؟
-بهتره بذاریمش تو ایام عید چون هوا هم بهتره هم اینکه سامان من دوست دارم تو ایران ازدواج کنم.
سامان:باشه اون که مشکلی نیست اما موضوع اینه که خودت اول مخالف بودی و اصرار میکردی که نمیخوای فعلااونجا برگردی. حالا چی شد نظرت عوض شد؟
- آره اما اون موقع حالم زیاد خوب نبود. الان که فکر میکنم بهتره جشن عروسی ایران باشه. حداقل فامیلهای تو باشن .مامان و بابای ملیکا ،دوستای خودم باشن .دوست ندارم مثل این بی کَس وکارها باشه عروسیم.سامان با این حرف من خندید و گفت:الهی قربونت برم کی گفته من اینجور عروسی برات میگیرم؟
- کسی نگفته. گفتم اینجوری نمیخوام.
سامان:باشه پس به مامان بگم به فامیلا خبر بده که عروسی کِیه؟آخه اینا منو کچل کردن هی زنگ میزنن میگن پس کی عروسی میگیرد.منم خسته شدم دیگه.
- باشه بگو.
سامان:به چشمهام خیره شد و گفت یعنی میشه یک روزی که از سر کار میام و در خونمو باز میکنم تورو ببینم در حال غذا دادن به بچه بعد با دیدن من بلند بشی بیای استقبالم و بگی سلام عزیزم خوش امدی.منم بچه رو ازت بگیرم و بوسش کنم و بگم این بچه داره روز بِ روز شبیه باباش میشه.ای خدا یعنی میشه؟
خندیدم وگفتم:چرا نشه سامان .تو فقط باید تحمل کنی.راستی من بعد از ازدواج سوگند رو،،
سامان:سوگند رو میاری پیش خودمون دیگه هم حرفشو نمیزنی.
- چشم کاپیتان.
صمیمیت من و آبی هر روز بیشتر شده بود .بعضی اوقات به سرم میزد عکسمو بذارم کناره آیدی مسنجرم اما بعد پشیمون میشدم.در یکی از گفتگوهایی که من با آبی داشتم ازم پرسید:کِی به ایران میای؟
جواب دادم:یک هفته قبل از عید میخوام بیام ایران.
آبی:چه خوب پس من میتونم این امید را داشته باشم که دوست چند سالۀ غریبم را ببینم؟
با خوشحالی گفتم:حتما .
آبی:خیلی خوب پس خودت یک روز را بگو که در تقویم بنویسم.
کمی فکر کردم و گفتم:روز چهارم عید.
آبی:عالیه..پس موقع دیدار داره فرا میرسه تا اون روز نمیتونم منتظر بمونم.
- منم همینطور.

آوینا
02-08-2012, 20:00
فریبا خانوم:عزیزم تصمیمتو گرفتی بعد از ازدواج کجا میخوای زندگی کنی؟
- بله.به سامان هم گفتم برمیگردیم اینجا.
فریبا خانوم:ملیکا هم اینجا میمونه؟
- بله فعلا که سر سخت داره درس میخونه .ولی به احتماله زیاد برمیگرده همینجا شاید بعدا نظرش عوض شد.
فریبا خانوم:اتفاقا بهتره که اینجا بمونه .حداقل تو یک همدم داری تنها نمیمونی .این پسر هم که ۲۰ روز ۲۰ روز میره ماموریت. زندگی واسش نمیمونه تو میمونی و اون بچه.
- من بعد از خدا شما و عمو ارسطو رو دارم.
فریبا خانوم نفس عمیقی کشید و گفت:من و ارسطو مگه چند سال دیگه زنده هستیم. کسی از یک دقیقه دیگۀخودش خبر نداره ،پس بهتره که قبل از اینکه دیر بشه حرفامو بزنم.
- تورو خدا از این حرفا نزنید.
نگاهی به چشمانم کرد و گفت:قربونت برم از حالا واسم ختم نگیر ،هنوز که نمردم به قول سامان الانو عشق است.باهم خندیدم که گفت:راستی چند روز پیش کتایون اومده بود اینجا. سوگند رو دید حظّ کرد وقتی دیدش. ماشالله خیلی مؤدب و خانوم شده جونش به جان تو بسته شده بر عکس دختر بچه هایی که میخوان زود بزرگ بشن و کارهای سر خود میکنن، سوگند همش میگه اگر مامان بگه چشم،بله هم نه، چشم.الهی قربونش برم وقتی میاد اینجا اصلا رنگ و روی خونه عوض میشه.سارا هم که همش گیر درس و دانشگاه.
- یادمه چند وقت پیش گفتید سارا نامزد کرده چی شد پس ؟
فریبا خانوم:دست نذار رو دلم که خونه. از دست این دختر. آره سارا نامزد کرد اما به یک ماه نکشید بهم خورد از بس که احساسی فکر میکنه. به ظاهر آدما نگاه میکنه هی بهش میگم دختر خوشگلی و خوش تیپی نون آب که نمیشه تو گوشش نمیره که نمیره .به خودت نگاه نکن ماشالله خود ساخته ای اما سارا هنوز بازیگوش و بچه است. با اینکه بزرگ شده اما رفتارش مثل دخترای ۱۸ ساله است.
- تورو خدا نگید سارا خیلی هم خوبه..خیلی مهربونه.
فریبا خانوم:آره خوبه اما بچه است باید بیشتر مواظبش بود،راستی ملیکا کی میاد؟
- به ساعت نگاه کردم و گفتم الان دیگه پیداش میشه.
امشب سالگرد ازدواج فریبا خانوم و آقا ارسطو بود .با سامان برنامه ریخته بودیم که باهم به رستوران بریم و یک جشن کوچولویی بگیریم بدون اینکه چیزی بهشون بگیم.ملیکا هم برای تدارکات به رستوران رفته بود تا کیک و گٔل سفارش بده،سامان هم هنوز خواب بود. آقا ارسطو هم بیرون بود.
من و سامان برای آقا ارسطو یک تابلوی بزرگ نقاشی که آقا ارسطو و فریبا خانوم بود ،سفارش داده بودیم که عکس عروسیشون در زمینه نقاشی شده بود .کلا خیلی زیبا شده بود مثل این که واقعی بود مطمئن بودم که آقا ارسطو از این تابلو خیلی خوششون میاد.
صدای سامان در گوشم پیچید:تو چه فکری پری من؟
با لبخند نگاهش کردم و گفتم:اِ بیدار شدی؟داشتم به این فکر میکردم که آقا ارسطو از تابلو خوشش میاد یا نه.
سامان آمد و روی مبل کنار من نشست و گفت:بله عزیزم مطمئن باش که خوشش میاد. خودت که اونو میشناسی.
- آره اما خوب دیگه.
سامان:نمیری دنبال سوگند؟
- نه ملیکا از سرراه میارتش.
سامان:الان اگر سوگند، ملیکا رو ببینه داغ میکنه باز و خندید.
خندیدم و گفتم:نه اون بیشتر برای صبحا که میره مدرسه حساسه اما کلا از رانندگی ملیکا کلی گله میکنه.
سامان چشمکی زد و گفت:مثل مامانشه.
-اِاِ سامان من کی اینجوریم؟
سامان:نیستی؟یادت نمیاد هر موقع سوار ماشین میشدی میگفتی اگه بد برونی خودم میشینم.
- درسته اما قبول داشته باش تو بد سبقت میگیری.
سامان:باشه بابا باشه تسلیم دیدی که دیگه اونجوری رانندگی نکردم.راستی بهت گفتم پرواز بعدی قراره به جای یکی از همکارم باشم پرواز داریم به ایران.
- جدی خوش به حالت.
سامان:آره همکارم گفت بین این ۳ تا پرواز یکیو انتخاب کن منم اینو انتخاب کردم .ساعت ۱۲ شب میرسیم ساعت ۵ بعد از ظهر هم پرواز برگشت دارم.خیلی دلم هوای اهورا رو کرده میدونی چند وقت که دیگه پیشمون نیست.
سرم را پائین انداختم و گفتم:آره تقریبا ۳سال ونیم هست.
سامان تو فکر رفت و بعد از چند دقیقه زد زیر خنده و گفت:نمیدونم بهت گفتم یا نه ؟چند سال پیش یک دختره بود که خیلی خودشو به من میچسباند از دوستای مامان بزرگ بود،مثلا تو جشنها که بود دیگه این خودشو آویزون من میکرد. تو تمام جمع ها اون موقع هم این با من بود مثلا میخواستیم عکس خانوادگی بگیریم ، اینم بود تا این که یک بار که عکسارو واسه اهورا فرستادم گفت:سامان زن گرفتی؟گفتم:نه بابا من مال این حرفا نیستم و جریان این دختره رو هم واسش تعریف کردم کلی سر به سرم گذاشت و گفت:چند بار زهر چشم ازش بگیر دیگه طرفتم نمیاد. اصلا زنا از مردای با غیرت و اینا خوششون میاد اما تو دقیقاً بر عکس باش.
سامان مثل بچه ها پاهاش رو جمع کرد روی مبل چهار زانو نشست و گفت:آقا منم اون موقع نفهمیدم منظور اهورا چی بود یعنی اشتباه حالیم شده بود.توی یکی از همین جشنها اومد کنارم و اینا خسرو رو که یادته؟
- نه خسرو کیه؟
سامان:بابا اونی که باره اول بهت تیک انداخت نزدیک دانشگاه.
خندیدم و گفتم:خوب یادم اومد.
سامان:آره این هم تو جشن بود .حالا من از قبل برنامه ریزی کردم که خسرو با نقشۀ قبلی بیاد با اصرار اینو برداره ببره باهاش حرف بزنه. بعد من از راه برسم سرش داد بزنم و اینا که ناراحت شه بره.خلاصه خسرو اومد سراغش اسم دختره هم نازنین بود، اومد الکی سلام و اینا کرد خسرو گفت:چه خانوم با شخصیتی و اینا خلاصه با هزار کلک دختره رو برد.به اینجا که رسید زد زیر خنده و گفت:چند ساعت بعد خسرو رو دیدم که موهاش بهم ریخته و یه گوشه نشسته رفتم گفتم:پس نازنین کو؟
گفت:بابا اینقدر حرف زد حرف زد هی منم حرف زدم دیگه به اینجام رسید یک دفعه گفتم:خیلی حرف میزنی برگشت نگاهم کرد منم خواستم ماست مالیش کنم گفتم:خوش صحبتی من از آدمای که زیاد حرف میزنن خوشم میاد، اونم دیگه ول نکرد هی بهش میگم بریم پیش سامان میگه ول کن اون پسره شیر برنجو.حالا من مُرده بودم از خنده.گفتم بیا حالا خر بیارو باقالی بار کن. وقتی به اهورا گفتم چی شده کلی خندید و گفت:خاک تو سرتون منظورم این بود که تحویلش نگیرین سرد باهاش بر خورد کنین تاخودش بره نه اینکه پاسش بدی به یکی دیگه.این دفعه دیگه منم خنده ام گرفته بود سامان گفت:بیچاره خسرو.
- حالا چی شد خسرو؟
سامان:هیچی میخواستی چی بشه. کاری کرد که خسرو حاضر شد بره خواستگاریش اما زد پدر دختره فوت کرد خسرو هم گفت اینا همه نشونه است و اینا دیگه بهم خورد.
خندیدم و گفتم:حالا این که گذشت اما گناه داره با احساس یه دختر بازی بشه.
سامان:آره خوب اما خودش ول کن نبود تک فرزند بود پدر ومادرش خیلی لوسش کرده بودن.
- از دست تو.
سامان:از این حرفا گذشته کجا دوست داری عروسیمون رو بگیریم؟
-نمیدونم یک هتلی جایی دیگه. زیاد واسم این مساله مهم نیست.
سامان:منظورم باغ باشه یا سر پوشیده باشه؟
کمی فکر کردم و گفتم:سر پوشیده باشه بهتره .آخه عید اگر تو باغی چیزی بگیریم شاید هوا کمی سرد باشه اذیت بشیم .
سامان:باشه پس من یک کاری میکنم به یکی از دوستان میسپارم که سالنها و تالارهای خوب رو واسمون پیدا کنه بعد ازش عکس بگیره آخه میدونی اون موقع که ما میخوایم بریم ایران تموم سالنها و تالارها رزرو شده است مردم از یک یا دو ماه قبل رزرو میکنن.
- باشه هر جور خودت صلاح میدونی. فقط سامان زیاد هم مجلل نباشه هم واسم مهم نیست.
سامان:چشم خانوم.لباس عروس رو چیکار کردی؟اصلا به فکرش هستی؟
خجالت زده سرم را پائین انداختم که گفت:میدونستم،اشکال نداره خانوم یکی از بچه ها توی این فشن و این چیزاست مثل اینکه خیاط و طراح یه شرکت مدل لباسه اگر دوست داشته باشی میتونم بهش بگم که باهات تماس بگیره یا باهاش تماس بگیری که ببینی چجور مدلی دوست داری تا برات بدوزه نظرت چیه؟
- خیلی خوبه اینجوری دیگه مشکل دوخت هم پیدا نمیشه .فقط تو شمارشو بگیر لطفا خودم باهاش تماس بگیرم بهتره. اما در جریان بذار که من میخوام بهش زنگ بزنم.
سامان:چشم خانوم شما خیالتون راحت،برم حمام که الان این آتیش پاره میاد نمیذاره آماده بشم،راستی میز رو واسه چه ساعت رزرو کردین؟
- ساعت ۶.
سامان:الان ساعت ۴ بهتره که زودتر آماده شیم.به مامان گفتی که آماده شه؟
- آره میدونه میخوایم بریم رستوران اما از بقیه قضایا خبر نداره.
سامان:ای بلا..باشه پس من برم فعلا.
بعد از این که سامان رفت منم شروع کردم کمی جمع و جور کردن خانه .فریبا خانوم به اتاق من رفته بود تا کمی استراحت کنه.همان موقع سوگندو ملیکا از راه رسیدند. از سرعت ملیکا و خستگی داد و بیداد میکرد با بی حالی جواب سلامم را داد و روی مبل ولو شد.
سوگند رو بوسیدم و بعد به حمام فرستادمش رو به ملیکا که روی مبل غش کرده بود گفتم:میخوای یک کمی استراحت کنی تو اتاقت؟
ملیکا چشمانش را باز کرد و گفت:نه اگر بخوابم بدتر میشه سر درد میگیرم مهم نیست فقط یک زحمتی بکش برای من یک قهوه درست کن تا من برم این وسایل رو تو اتاق بذارم.
- بده خودم میبرم.
ملیکا:نه باید به حمام هم برم تا تو قهوه رو درست کنی من زودی اومدم.
- باشه.سریع مشغول درست کردن قهوه واسه ملیکا شدم کمی کیک هویجی که خودش درست کرده بود هم کنار گذاشتم تا وقتی میاد بخوره.در این فرصت هم منم شروع کردم به لاک زدن ناخن هایم.بعد از دقایقی ملیکا پائین آمد و پشت میز نشست قهوه و کیک رو جلوش گذاشتم.
- خوب تعریف کن چی کار کردی؟
ملیکا در حالی که قطعه ای از کیک را قورت میداد گفت:هیچی رفتم کیک سفارش دادم. سفارش کردم که لایش را موزا و گردو بگذارند. از شانس طرف ایرانی بود گفتم پس حسابی خوشمزش کن بعدش هم به رستوران رفتم و ساعت آوردن کیک از قنادی و گلهارو از گٔل فروشی دادم که آماده باشن و درست حسابی برنامه ریزی کنن.بعدش رفتم اون چیزی که سفارش داده بودم واسشون را بگیرم.
- چی سفارش داده بودی؟
ملیکا:فکر کن بگم.
- باید بگی چون از من هم پرسیدی گفتم بهت چی گرفتیم یالا زود بگو.
ملیکا:یک ست ظرفهای ۱۲ نفره است که عکس عروسیه آقا ارسطو و فریبا خانوم توش حک شده خیلی خوشگله.
با تعجب گفتم:آای آفرین چطوری به این فکر افتادی؟
ملیکا:آخه میدونی یکی از همکلاسیام کارش اینه که روی طلا و نقره این چیزا عکس و این چیزا حک میکنه .خیلی کارش جالبه یک ماه پیش که رفته بودم سر کارش دیدم همون موقع به فکر افتادم واسه بابام اینا این کارو بکنم که تو راجع سالگرد ازدواجه آقا ارسطو و فریباخانوم گفتی منم گفتم چه بهتر از این .راستش رو بخوای حوصله نداشتم بگردم دنبال یک چیزی خوب گفتم این بهتره.
- آره اتفاقا خیلی جالبه مطمئن باش اگر ما تابلو نگرفته بودیم واسشون میومدم سراغ این ظرفها بایدخیلی جالب باشن دلم میخواد ببینمشون.
ملیکا:متاسفم باید صبر کنی اون موقع چون الان کادو شده است از غذا خیلی هم سنگینه.البته از لحاظ مادی در مقابل اون نقاشی که شما گرفتین هیچی نیستا.
-اِ ملیکا این حرفا چیه؟هیچ وقت ارزش محبت رو نسنج .اما جدی میگم واقعاً باید جالب باشن شاید هم اگر برای من اینرو میاوردی بازم خیلی خوشحال میشدم،فکر کنم فریبا خانم از کادو تو بیشتر از مال ما خوشش بیاد. میدونی که اون عاشق ظرف و کریستال و این چیزاست.
ملیکا:اِ آره راست میگی،پس چه بهتر.هلیا برو سریع آماده شو که زیاد وقت نداریما میدونی که رستوران یک کم دوره .توهم که تا آماده بشی چشم در میاری پس به جای اینکه اینجا بشینی برو آماده شو.
- باشه توهم زود آماده شو پس.
قبل از اینکه به اتاق خودم برم به اتاق سوگند رفتم تا ببینم در چه حالی.
- سوگند مامان خوبی؟
سوگند:آره خوبم.مامان اگر اون پیراهن صورتی رو بپوشم خوبه؟
- آره عزیزم خوبه بعد هم اون روبان صورتی رو بیار تا واست موهاتو ببندمش.
سوگند:باشه.
- سوگند جان من میرم اتاقم تا آماده شم ،کاری داشتی بیا صدام کن.
بعد از این که به اتاقم رفتم پیراهن آبی روشنم را در آوردم موهام را ساده شانه زدم و از بالا بستم جلویش را فرق کج زدم.آرایش کمی کردم داشتم کفشای سفیدم را میپوشیدم که سوگند واردهاتاق شد.
نگاهش کردم و گفتم:عزیزم مگه نگفتم هر جا میخوای وارد بشی اول در بزن.
سوگند:آخ ببخشید. میخواست از در بیرون برود که گفتم:نمیخواد حالا بیا تو.سوگند با اون لباس صورتی خوشگل شده بود مثل یک عروسک موهایش را آرام شانه زدم و با ربان صورتی توپ توپی سفید بستم.کمی عطر به خودم و سوگند زدم برای بار آخر به خودم از توی آینه نگاه کردم همه چیز خوب بود .کیف سفیدم را برداشتم و به همراه سوگند از اتاق بیرون آمدیم.
سامان هم پائین نشسته بود پیش فریبا خانوم.فقط باید منتظر ملیکا میشدیم که کمی دیر شد. البته حق داشت بیچاره خیلی دیر رسید خونه .واسهٔ همین سعی نکردیم زیاد معذبش کنیم رو به فریبا خانوم گفتم:این کت و دامن یاسی چقدر بهتون میاد،خوشگل بودین خوشگلتر شدین.
خندید و گفت:پس خودت رو ندیدی بیچاره بچّم از موقعی که پایین امدی یک لحظه هم ازت چشم بر نداشته دخترم به فکره قلب اینم باش.به سامان نگاه کردم که داشت به من نگاه میکرد لبخندی زدم و گفتم:سامان بسه دیگه.
تا من اینو گفتم سامان خودش رو روی مبل ولو کرد و گفت:آخ مامان ببین پسرتو با یک جفت چشم آبی کشتن.
فریبا خانوم:خدا نکنه پسر، ماشالله بهش.به جای این حرفا هم برو زنگ بزن به بابات ببین واسه چی دیر کرده؟
سامان:خیالتون راحت خودش زنگ زد آدرس رستوران را دادم بهش گفت اگر دیر کردم میام خودم اونجا.
فریبا خانوم:بهش میگفتی یک دست لباس رسمی قشنگ بپوشه.
سامان نگاهی به فریبا خانوم کرد و گفت:مادرِ من بابا که تا سر کوچه هم بره کت و شلوار میپوشه چه برسه به رستوران. خودش میدونه که باید چی بپوشه شما نگران نباشید.
فریبا خانوم:چه میدونم والا. گفتم شاید شانس همین امروز نپوشه.
سامان:ای بابا،حالا نپوشه، مگه چی میشه ماشالله بابا اونقدر خوشتیپ هست که حتی اگر گونی هم بپوشه چیزی ازش کم نمیشه. زنا با نگاهشان میخورنش و بعد آرام رو به من چشمکی زد و به فریبا خانوم نگاه کرد.
فریبا خانوم چپ چپ به سامان نگاه کرد و گفت:پاشو..پاشو برو نبینمت بچه پروو.
سامان با خنده گفت:اِ مامان مگه چی گفتم؟خوبه دارم از شوهرت تعریف میکنما.
فریبا خانوم با ناز نگاهی به سامان کرد روش را برگرداند و گفت:ایش.من با دیدن این حرکت زدم زیر خنده. خیلی بامزه گفت .حتی سامان هم خندش گرفت.با آمدن ملیکا آماده رفتن شدیم.
وقتی به رستوران رسیدیم مارا به سمت میز رزرو شده بردن،من و سامان کنار هم نشستیم بعد از دقایقی آقا ارسطو هم که در کت و شلوار مشکی بیش از اندازه خوشتیپ شده بود آمد. سامان نگاهی به آقا ارسطو انداخت و بعد به مامانش چشمکی زد و گفت:دیدی گفتم.
آقا ارسطو به همه سلام کرد و فورا از ما جدا شد. همه با تعجب بهش نگاه کردیم که دیدم به همراه گل بنفشی برگشت رو به فریبا خانوم گفت:اینو لطفا بذار تو جیبم تا دیگه کاملا ست بشیم.فریبا خانوم با لبخند گٔل را در جیب آقا ارسطو گذاشت.بعد از خوردن غذا برنامه غافل گیری شروع شد.ویولون زنها به سمت میز ما آمدن و شروع به زدن آهنگ کردن در همان موقع یکی از گارسونها در حالی که میز چرخداری رو با خودش به سمت ما آورد که یک عالمه فش فشه روش قرار داشت.فریبا خانوم با تعجب به ما که دست میزدیم نگاه میکرد و میگفت:اینجا چه خبره؟ همان موقع آقا ارسطو جعبهٔ زیبایی را از کتش بیرون آورد و به سوی فریبا خانوم گرفت و گفت:عزیزم سالگرد ازدوجمون مبارک.
لحظهٔ خیلی زیبایی بود. فریبا خانوم با چشمانی پر از محبت به آقا ارسطو نگاه کرد و گفت:وای ارسطو جان،مرسی.
بعد از این که آقا ارسطو فریبا خانوم را بوسید به ترتیب بهشان تبریک گفتیم که همان موقع صدایی آمد و گفت:پس من چی؟
وقتی به پشت سرم نگاه کردیم سارینا را دیدیم که در کنار بچه و شوهرش ایستاده بود. فریبا خانوم با دیدن او جیغ بلندی کشید و بغلش کرد همان موقع سارا آمد و گفت:ای بابا باز من عقب افتادم.
سامان با خنده گفت:من که بهت میگم تو عقب افتاده ای میگی نه.همه زدن زیر خنده.وقتی همه نشستن آقا ارسطو گفت:شما جوونها فکر کردین چی؟من روز عروسیم رو فراموش میکنم نه ؟من هم واسه خودم تدارکاتی داشتم.
سارا:اینرو ول کن بابا اینو بگو که منو حتی دعوت نکردین.
سامان با تعجب نگاهش کرد و گفت:چرا دروغ میگی؟خودم دعوتت کردم ناز کردی گفتی نمیام
سارا:بله چون قرار بودبرم سارینا رو از فرودگاه بیارم،اما اینقدر تو نامردی که حتی اصرار نکردی تا گفتم نمیام گفتی هر جور دوست داری.
سامان با خنده :بله چون قرار بود من پول این رستوران رو بدم گفتم یه نون خور کمتر.
سارا محکم به سامان کوبید و گفت:خیلی بدی سامان.ملیکا گفت:بچه ها مؤدب بشینین دارم دوربین رو دست یکی از گارسونها داد تا ازمون فیلمبرداری کنه.تا اینو گفت سامان و سارا صاف سر جا نشستن که همه زدن زیر خنده.
موقعی دادن هدیه ها که رسید فریبا خانوم کلی ذوق کرد و خوشحالی میکرد از هدیه ها به قول سامان:منم اگر جای مامان بودم این همه هدیه مال من بود این همه ذوق زده میشدم تازه میخوابیدم کف زمین غلت میزدم.فریبا خانوم اون شب موقع رفتن کلی از ما تشکر کرد و اشک ریخت.اون شب شب خیلی خوبی بود خیلی خوش گذشت مخصوصا سامان و سارا کلی سر به سر هم میذاشتن و همه رو به خنده مینداختن.سامان اون شب هم به خانهٔ من آمد.آخر شب که در حال صحبت کردن بودیم که گفت:یعنی یک شب میشه منم جشن ازدواجه ۳۸ سالمون را جشن بگیرم و اینجوری ذوق زدت کنم.
لبخندی زدم و گفتم:چرا نمیشه .مگه ندیدی مامانت چی گفت؟گفت این ۳۸ سال مثل باد گذشت یک روز هم من همین حرفو میزنم.
سامان لبخندی زد و در حالی که منو در آغوش میکشید گفت:امیدوارم همینطور باشه که تو میگی.

آوینا
02-08-2012, 20:00
یک هفته بعد سامان به ایران پرواز کرد .قبل از رفتن کلی سفارش بهش دادیم هم من هم ملیکا ،که با خودش چه چیزهایی بیاره یعنی موقعی که میخواست به فرودگاه بره ،کلی بگم فرار کرد،و من و ملیکا تهدیدش میکردیم.چقدر به سامان حسودیم میشد که به ایران میره با این که خیلی دلم میخواست به ایران برم اما نمیتونستم چون ه حال منو خراب میکنه و دوباره اهورا جلوی چشمم میومد کلا از هر چیزی که منو یاد اهورا مینداخت دوری میکردم حتی بعضی از حرفارو که قبلا به اهورا میزدم استفاده نمیکردم. سامان و ملیکا هم متوجه این موضوع شده بودن و تا اونجایی که امکان داشت سعی میکردن منو به یاد اهورا نندازن.مخصوصا ملیکا .حالا سامان بیچاره بعضی اوقات از دلتنگیش واسم حرف میزد اما ملیکا حتی این کارو هم نمیکرد.بعضی اوقات با خودم فکر میکنم چرا ملیکا خیلی زود تغییر میکنه وقتی اسم اهورا را میاد. نکنه واقعاً اون رو دوست داشته؟کلا سعی میکردم خودم رو درگیره اینجور افکار نکنم.سامان قبل از اینکه به ایران بره به من شمارۀخانوم دوستش را داده بود.باهاش تماس گرفتم و خیلی گرم برخورد کرد.ریچل خانوم خیلی با شخصیت و خوبی بود .آدرس دفترش را به من داد و من به دیدنش رفتم خیلی خوشتیپ و با کلاس بود .خودم که دیدمش حظّ کردم با اینکه اصلا چهرۀ زیبایی نداشت اما از جذبهٔ خاصی بر خورددار بود. با دیدن من کلی از حالت چشمم تعریف کرد من تشکر کردم.اون روز توی دفتر وقتی آلبوم عکسای عروسش را در اختیارم گذاشت فهمیدم که کارش بیش از حد زیباست. همهٔ لباسها فوق العاده بودن اصلا طوری که زبان من و ملیکا بند آمده بود و اصلا نمیتونستیم از بینشون انتخاب کنیم.به پیشنهاد ریچل قرار شد که به جای اینکه من لباس انتخاب کنم بر اساس هیکلم خودش یک دست لباس واسم طراحی کنه که بهم بیاد. البته اولش با این پیشنهاد کاملا جا خوردم و نمیدونستم چی بگم چون لباس عروسی لباسیه که دیگه همیشهبرای آدم میمونه و من نمیخواستم چیزی باشه که رغبت نکنم تنم کنم.ملیکا که سکوت منو دید گفت:ببین هلیا این خانومه خودش اینکاره است ببین لباساشو تازه اون که مفتی نمیخواد برات کاری بکنه. قراره بهش پول بدی اونم وظیفشه که بهترینهارو برات درست کنه.تو عکساشو نگاه کن خداییش همهٔ طرحهاش قشنگه.
- یعنی تو میگی بذارم خودش تصمیم بگیره چی واسم درست کنه؟
ملیکا:این نظره منه، دیگه خودت میدونی.کمی فکر کردم دیدم بعد نمیگه خداییش تمام لباسهاش خوشگل بودن نگاهی به ریچل کردم لبخند زدم و گفتم:قبوله.
ریچل لبخنده پیروزمندانه ی زد و گفت:مطمئن باش که پشیمونت نمیکنم. فقط باید اجازه بدی چندتا عکس ازت بگیرم که هیکلت رو بخاطرم داشته باشم و اندازه ات رو بگیرم.
بعد از این که عکس و اندازۀ منو گرفت نگاهی به من انداخت و گفت:نترس عروس خانوم کاری میکنم که همه انگشت به دهان بمونن و بعد چشمکی زد و گفت:خودم واسهٔ پروو لباس خبرت میکنم.
ازش تشکر کردیم و از دفترش بیرون آمدیم رو به ملیکا گفتم:این دیگه کی بود؟
ملیکا:هر کی بود مطمئن باش کارش درسته .بابا ندیدی چندتا جایزه توی ویترینش گذاشته بود.
- چرا ،من نمیگم کارش بده، فقط میترسم اون چیزی نباشه که من دوستش داشته باشم.
ملیکا:نگران نباش خدا با ماست.منم یک نگاهی بهش کردم و زدم زیر خنده که گفتم :خیلی دیوونه ای مگه میخواییم بریم جبهه که میگی خدا با ماست.
ملیکا:خاک تو سرت دارم مثلأ بهت امیدواری میدما.
- خوب حالا توام.
صبح روز بعد سامان زنگ زد و گفت پروازش کنسل شده و سعی میکنه با پروازی که پس فردا است خودش رو برسونه،نمیدونم اما یک حسی به من میگفت سامان داره چیزی رو از من قایم میکنه یعنی چی شده که سامان اینجوری گفت؟نکنه اتفاقی واسه مامان یا بابای ملیکا افتاده؟نه نمیتونه باشه چون به او خبر میدادن .شاید هم واقعاً پروازش مشکل فنی داشته و کنسل شده .باید صبر کنم تا خودش بیاد و بگه.روز بعد که سامان تماس گرفت گفت:هواپیما مشکل داره و پرواز تا یک هفته انجام نمیشه این دفعه دیگه مطمئن شدم داره دروغ میگه.
با نگرانی گفتم:سامان به من دروغ نگو چیزی شده؟
سامان سکوت کرد و گفت:نه عزیزم چیز مهمی نیست.
- سامان خواهش میکنم بهم بگو.
سامان:باشه فقط به هیچ کس چیزی نگو تا خودم خبرت کنم.
- باشه بگو.
سامان:اون روز که رسیدم رفتم شرکت بابا تا ببینم چه خبر شده که آقای احمدی مدیر عامل گفت مرد جوانی اینجا آمده بوده و راجع شما از ما سوال میکرده اسمش رو هم نمیدونست فقط یه شماره تلفن داشت ازش .هر چی زنگ میزنم هم جوابی نمیده.
- خوب ؟
سامان:خوب نداره دیگه میخوام ببینم کی بوده که از جیک و پیک زندگی ما خبر داشته و حتی از همسایه ها هم با ما رابطه ای نداشتن که بدونن .
- خوب میپرسیدی چه شکلی بوده؟
سامان:پرسیدم میگن یک پسره قد بلند بوده با موهای مشکی گفته من از دوستان خانوادگیشون هستم.
- آها.
سامان:حالا تو چیزی به کسی نگو شاید چیز مهمی نباشه.
فکری به ذهنم آمد و سریع گفتم:شهروز شاید شهروز بود.
سامان:شهروز کیه؟
- شهروز دوست اهورا است شاید اون بوده.
سامان:فامیلیش چیه؟
فکر کردم اما یادم نمیومد:نمیدونم سامان یادم نمیاد.
سامان:باشه ببین من واقعاً نمیدونم چیکار کنم. بگردم دنبال این شخصه یا نه؟اگر بگردم از کارم میمانم اگر نگردم هم..
- خوب سامان تو یک کاری کن توی شرکت آدرس و تلفنت رو بذار بگو اگر این آقا اومد اینو بهش بدین.
سامان:آره شاید همین کارو کردم..راستی سفارشتتون رو هم گرفتم فردا بهت زنگ میزنم بهت میگم برنامه چیه باشه؟
- خیلی خوب باشه مواظب خودت باش.
سامان:توهم همینطور عزیزم.خداحافظ.
- خداحافظ.بعد ازآن که گوشی رو گذاشتم با خودم فکر کردم یعنی کی میتونه باشه؟شاید شهروز باشه شاید هم یکی از دوستان سامان.

آوینا
02-08-2012, 20:00
سامان روز بعد زنگ زد و گفت خبری از این غریبه نشد و بیشتر از این نمیتونه سر کار نره و با پروازی که ساعت ۱۲ شب هست برمیگرده.طبق خواستۀ اون به هیچ کس راجع این مرد جوان نگفتم در صورتی که خودم عقیده داشتم که باید بگم شاید آقا ارسطو بهتر بدونه اون شخص کی میتونه باشه اما خوب به حرف سامان گوش کردم تا خودش هر جور که صلاح میدونه.
سوگند جدیداً یک دوست ایرانی در مدرسه پیدا کرده بود و حسابی باهاش صمیمی شده بود و به خاطر همین دوست داشتم یک بار دعوتشون کنم خونه و باهم از نزدیک اشنا بشیم .چون سوگند را چندین بار دعوت کرده بودن و من اجازه رفتن به خونش رو نداده بودم البته منطقی بود چون نمی شناشناختمشان و نمیتونستم همینطوری اجازه بدم که سوگند به خانهٔ آنها برود .واسهٔ همین سوگند خیلی ناراحت شد و بامن قهر کرد واسه اینکه طاقت ناراحتیش رو نداشتم روز قبل بهش گفتم به دوستت زنگ بزن و واسهٔ فردا شب با خانوادش دعوتش کن. از این حرف من خیلی خوشحال شد و پرید بغلم و صورتم را بوسه باران کرد و گفت:مرسی مرسی مامانی.
- عزیزم یادت باشه هیچوقت خودت را واسه اینجور مسائل ناراحت نکن و هیچ وقت هم بامن قهر نکنی چون طاقت دوری از تورو ندارم باشه؟
سوگند با خوشحالی:باشه باشه مامان جون.
-آفرین حالا بدو برو به دوستت زنگ بزن دعوتش کن.
سوگند به سمت تلفن دوید و سریع گوشی را برداشت و شماره گرفت صدای صحبت کردنش با دوستش آمد و بعد به طرف من آمد و در حالی که جلوی دهنی گوشی را میگرفت گفت:مامان ،مامان یاسی میخواد باهات صحبت کنه.گوشی را از دستش گرفتم و شروع به صحبت کردم:سلام.
صدای خانم پیچید و گفت:سلام خوب هستید؟
- ممنون شما خوبین؟
خانوم:ممنون خوبم مرسی.راستش سوگند چون به یاسی گفته بود که..
- بله بله چون سوگند جون از یاسی جون خیلی تعریف میکرد دوست داشتم از نزدیک ببینمش هم اینکه اشنا تر بشیم که رفت و آمد واسه بچه ها اسون تر باشه البته اگر شما مایل باشید.
خانوم خندید و گفت:چرا که نه ،کی بعدش میاد دوست جدید پیدا کنه که من دومیش باشم. فقط میخواستم مطمئن بشم که شدم.
- پس من فردا شب منتظرتون هستم.
خانوم:چشم سعی میکنم خدمت برسیم.
- سعی میکنید؟ای بابا وخندیدم.
خانوم:نه حتما خدمت میرسیم.
- آهان خوشحال میشیم آدرس رو اگر شماره موبایلتون رو بهم بدید واستون پیام میدم که راحتتر پیدا کنید.
خانوم:اوه بله حتما لطفا یادداشت کنید.
- خوب مرسی من الان بهتون پیام میدم.پس ،فردا میبینمتون.
خانوم:بله حتما خدانگهدار..
وقتی گوشی رو قطع کردم یادم افتاد که اصلا اسمش رو هم نپرسیدم.امروز صبح تقریبا تمام کارهامو انجام دادم و به سفارش سوگند که دوستش کیک هویج دوست داره ملیکا کیک درست کرد بعد از اینکه سامان زنگ زد از جام بلند شدم.ملیکا به دنبال سوگند رفته بود من هم در از آن فرصت استفاده کردم رفتم میوه و شیرینها رو روی میز چیدم و بعد به اتاقم رفتم و لباس مرتبی پوشیدم.
وقتی سوگند و ملیکا آمدن به طرف سوگند رفتم بعد از اینکه بوسیدمش به اتاقش رفت تا خودش را مراتب کند. دیگه احتیاجی به کمک من نداشت هر موقع می خواستم کمکش کنم از من تشکر میکرد و میگفت خودم انجام میدم.البته من اصلا ناراحت نمیشدم بلکه کلی هم ذوق میکردم چون میدیدم دیگه سوگند واسه خودش خانم شده و دیگه اون دختر بچه شیطونی نیست که من حتما باید باهاش کارهاشو انجام بدم.
بعد از ساعتی مهمانها رسیدن.پدر و مادر یاسی به همراه داداش کوچولوی یاسی و یاسی آمدن.لبخندی به رویشان زدم و گفتم:خوش آمدین من هلیا هستم.
مدرسه اول با من دست داد و گفت:سلام مرسی منم شقایق هستم و با اشاره به شوهرش گفت:ایشون هم شوهرم سبحان.با سبحان هم دست دادم و به داخل دعوتشان کردم ملیکا مشغول آماده کردن وسیله پذیرایی بود وقتی که به سالن دعوتشان کردم و روی مبل نشستن شقایق نگاهی به خانه انداخت و گفت:چه خونه خوشگلی دارین.
- لطف دارین چشماتون قشنگ میبینه. چشمم به یاسی دوست سوگند افتاد چقدر خوشگل و ناز بود موهای خرمایی داشت اما فری و لپهای گنده ای هم داشت که دلم میخواست گازشون بگیرم وقتی متوجهٔ نگاه من شد گفتم:تو خوبی یاسی جان؟شرمگین سرش را پائین انداخت و گفت:خوبم.
خندیدم و اگفت:ای جان تو چقدر نازی ماشالله.
شقایق خندید و گفت:ماشالله اصلا بهت نمیاد دختری مثل سوگند داشته باشید شبیه دخترهای ۲۰ ۲۲ ساله هستید.
خندیدم و گفتم:۲۳ سالمه.
شقایق:آها پس زود ازدواج کردی.
لبخند زدم و گفتم:تقریبا.دوست نداشتم نرسیده جریان زندگیم را برایش تعریف کنم و اصلا هم دوست نداشتم کسی با چشم ترحم به سوگند نگاه کنه بذار فکر کنن من مامان واقعیش هستم.
رو به شقایق گفت:این کوچولو تازه به دنیا اومده؟
شقایق نگاهی به نوزادی که در صندلی خواب بود کرد و گفت:بله ۳ ماهشه.
- آخی چقدر نازه.
آقا سبحان خندید و گفت:قابلی نداره.خندیدم و گفتم:انشالله ۱۰۰ سال زیر سایه پدر و مادرش باشه اسمش چیه؟
آقا سبحان:والا اسمش سعیدِ صداش میزنیم وحید شما همون یغما بگو.خندیدم و گفتم:اخر چیه اسمش.
شقایق در حالی که میخندید گفت:یغما اسم قشنگیه نه؟
- بله خیلی قشنگ اما خیلی کم شنیدم.
شقایق گفت:مثل اینکه مهمان دارید؟اشاره به صدایی که از آشپزخونه میومد.
لبخند زدم و گفتم:نه دوستمه.
آقا سبحان:من فکر کردم حتما شوهرتون هستن دیدم نیستند گفتم حتما مثل بعضیها اشاره به شقایق ،شوهرتون رو فرستادی آشپزخانه.شقایق هواسش به اشاره سبحان نبود ولی همین که من خندیدم گفت:تو باز شروع کردی.
همان موقع ملیکا با یک سینی چایی آمد و گفت:دعوا نکنید دعوا نکنید به جاش بیاد یه شربت خاله ملیکایی بخورید.همه به طرف ملیکا برگشتن ملیکا جلوتر آمد و گفت:سلام..اما همان جا ایستاد و به قیافه سبحان ذل زد..به سبحان نگاه کردم و خواستم ملیکا رو معرفی کنم که دیدم سبحان هم به ملیکا ذل زده.من و شقایق با تعجب به هم نگاه کردیم که یک دفعه ملیکا تکانی به خودش خورد و گفت:سلام ببخشید.
سبحان زیر چشمی به ملیکا نگاه کر.د شقایق با من مشکوکانه به این دوتا نگاه میکردیم که یک دفعه گفت:ببخشید من شمارو با یکی از فامیلا اشتباهی گرفتم. آقا سبحان در حالی که عرق روی پیشانیش را پاک میکرد گفت:خواهش میکنم.
واسه اینکه شقایق از این تعجب در بیاد گفتم:بهترین دوستم ملیکا و ایشون هم شقایق جون مادر یاسی جون دوست سوگند هستن، این کوچولو هم یغما جون هستن.
ملیکا که خونسردیشو حفظ کرده بود لبخند قشنگی رو به شقایق زد و گفت:خوشبختم عزیزم.
شقایق هم آرام گفت:منم همینطور.
و در کنار من نشست و دوباره مجلس را در دستش گرفت و شروع به صحبت کرد اما من فقط میدونستم ملیکا هر موقع ناراحت یا عصبانیه سعی میکنه خودش رو بیخیال نشون بده. سبحان هم به ظاهر عادی بود اما دستانه لرزانش خبر از درونی آشفته میداد.اما چطوری ملیکا سبحان رو میشناسه؟چرا هیچ وقت صحبتی راجع به سبحان یا پسری دیگه با من نکرده بود.

آوینا
02-08-2012, 20:01
ملیکا دست به هر صحبتی زد تا شقایق و من شَکِّمون بر طرف شه. البته در باره شقایق موفق بود اما در مورد من نه،خودش هم حتی این موضوع رو فهمید بود. گاهی زیر چشمی نگاهم میکرد اما من خودم را خونسرد نشان میدادم و خودم را مشغول به صحبت کردن به شقایق یا آقا سبحان نشان میدادم.
شقایق:راستی شوهرتون کی از سر کار میان خوب میشد که با سبحان هم اشنا میشد اینجوری قمبرک نمیزد اینجا؟
من و ملیکا نگاهی بهم انداختیم. نمیدونستیم چی بگیم شقایق که اشتباه متوجه شده بود گفت:ببخشید مثل اینکه نباید سوال میکردم.
ملیکا سریع رو به سوگند گفت:سوگند جان عزیزم دوستت رو میبری اتاقت رو نشونش بدی؟
سوگند بدون هیچ حرفی با یاسی بالا رفت.که ملیکا رو به شقایق گفت:راستش پدر سوگند فوت شده.
شقایق و سبحان نگاهی به من انداختن و من از اینکه مورد ترحم قرار بگیرم بیزار بودم دلم واسه خودم و سوگند میسوخت که بی کس معرفی میشدیم باید تا آخره عمر نگاه پر ترحمشان را روی خود تحمّل کنیم.
شقایق گفت:وای ببخشید این اتفاق کی افتاد؟
ملیکا:حدود ۴ ساله پیش.
شقایق دستش را روی دستم گذاشت و گفت:واقعاً متاسفم عزیزم خیلی زود بود واسه این اتفاق.
نگاهی به شقایق کردم اشک در چشمانش حلقه زده بود به زور لبخند زدم و گفتم:دیگه سر نوشته من و سوگند اینجوری بوده خواست خدا بوده.
ملیکا خندید و گفت:بله اما یه خبر خوب بهتون بدم که از حالا برین لباس بدوزین که عروسی در پیش داریم.
چشمان شقایق برق زد و گفت:عروسی توئه ملیکا جون؟
ملیکا جا خورد واسه یک لحظه لبخند از رو لبش رفت ولی بعد دوباره لبخند پرنگ تری زد و گفت:نه عروسی هلیا جون.
شقایق جا خورد اما یه دفعه خندۀ بلندی کرد و گفت:واقعاً؟جلو جلو مبارک باشه عزیزم.
خندیدم و گفتم:ممنون.
شقایق:عروسیتان کِی هست ؟
- توی ایام عید.
شقایق ذوق زده گفت:چه خوب. یک دفعه خاموش شد و گفت:حیف ما ایران هستیم.
این دفعه من و ملیکا نگاهی بهم کردیم و خندیدیم که من گفتم:اتفاقا عروسی هم ایرانه.
شقایق از خوشحالی جیغی زد و دست زد و گفت:امیدوارم تهران باشید .البته هر جا که باشید من خودم رو میرسونم البته اگر دعوت بشم.
- چرا که نه عزیزم مطمئن باش که دعوتی.
شقایق:راستش رو بخواهید خیلی واسه هلیاجون ناراحت شدم و داشتم به یکی از برادرام که هنوز مجرده فکر میکردم. ماشاالله هلیا جون خیلی خوشگل و خانوم هستن. گفتم باهم اشناتون کنم . داشتم نقشه میریختم که منو سورپرایز کردین.
ملیکا خندید و گفت:البته میتونی هنوز برادرتوبا ما اشنا کنی. البته این دفعه هدفت رو یکم به سمت چپ بچرخون.
شقایق خندید و گفت:ای شیطون چرا که نه ماشالله یکی از یکی گل تر. بزنم به تخته.
نگاهی به ساعت کردم رو به ملیکا گفتم :ملیکا جان بریم میز رو بچینیم که بچه ها الان صداشون در میاد.
در حال صرف شام بودیم هنوز بحث عروسی من بود که شقایق گفت:این جناب داماد رو که میشه ببینیم؟
- چرا نمیشه بعد از شام واستون عکسای نامزادیمون را میارم ببینی.
شقایق:منظورم خودشو .البته عکسشم میبینیم.
- شرمند رفته ایران.
سبحان:خانوم میبینی هلیا جان هم با اینکه بچه دارن اما همراه شوهرشون نرفتن.
شقایق نگاهی بهش کرد و گفت:ایش... آخه هلیا جان ماشالله سوگند بزرگه اما من با این نو رسیده چی کار کنم؟
- شما درست میگی اما بعضی اوقات پیش میاد دیگه. اما سامان واسه تفریح نرفته، خلبانه این دفعه یه پرواز به ایران بهش خورد دیگه رفت ۲،۳ روز بیشتر هم نموند امشب هم ساعت ۱۲ پرواز داره.
شقایق:به به چه خوب. پس خوبه شوهرت هم شوفر هواپیما است دیگه. اینجا سوار شو، ایران پیاده شو.
خندیدم و گفتم:بله اما به همین راحتیا هم که میگی نیست. سوگند و درسشو چی کار کنم غیر از اون من کسیو ایران ندارم.
شقایق:چطور؟آهان خانوادت اینجان؟
لبخند غمگین زدم و گفتم:نه.
سبحان آرام به دست شقایق زد تا سوالی نپرسد.
شقایق:خوب عزیزم واسه ما تعریف میکنی چطور با این آقا سامان اشنا شودی؟
لبخندی زدم و گفتم:برادرزادۀ اهورا است.
شقایق:اهورا؟
ملیکا:شوهرش رو میگه.
شقایق جا خورد.البته بی دلیل نبود .کسی نمیاد که با زن عموش ازدواج کنه اما خوب موضوع هم خیلی پیچیده بود.
شقایق دیگه هیچ حرفی نزد .چون یغما از خواب بیدار شده بود و به طرف او رفت و بعد از چند دقیقه با خودش به سر میز آورد،با صدای بچهگانه رو به من و ملیکا گفت:سلام خاله ها.
نگاهش کردم وای چقدر ناز و تپلی بود با دیدنش طاقت نیاوردم و گفتم:الهی من قربونت برم چقدر تو نازی.
شقایق با ذوق بهش نگاه کرد که من گفتم:چشماشو ،جونم.
شقایق خنده ای کرد و گفت:میخوای بغلش کنی؟
خیلی خوشحال شدم و گفتم:بله حتما.وقتی در آغوش گرفتمش انگار فقط یه تیکه گوشت بزرگ گرفته بودم چقدر نرم و خوش بو بود.آرام دست روی سرش کشیدم که شقایق گفت:عجب گریه نکرد آخه بغل هر کس میره بعد از چند دقیقه گریه میکنه.
ملیکا:این هلی ما با بچه ها خیلی خوبه اصلا بچه ها علاقۀ خاصی به هلیا دارن.
در حالی که با انگشت دستش را ناز میکردم گفتم:آخ بچه ها خیلی معصومن من بچه ها رو خیلی دوست دارم.
شقایق:آره با اینکه بعضی اوقات خیلی اذیتم میکنن اما همین که در اغوششون میگیرم تمام ناراحتیم رو فراموش میکنم.