PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : رمان قلعه دل ( تایپ )



آوینا
02-14-2012, 10:44
فصل اول

داخل سالن کوچک که به عنوان نشیمن از آن استفاده می شد، محمد مبرهن باهمسرش مینو، دخترش نگین وبرادرزاده همسرش نغمه نشسته بود. هرسه چشم به دهان نغمه دوخته بودندتا خودش هروقت که خواست، ([فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .]) سرصحبت رابازکند.مینو به عادت همیشگی، نگاهی به تمام گوشه های سالن وحتی جاهایی که به چشم نمی آمدانداخت تا از تمیزی و نظافت همه چیز مطمئن شود. مبل های آمریکایی با پارچه زرشکی تیره وطرح های مثلث ولوزی ومربع به رنگ های سبز وخردلی ونارنجی وآبی، سلیقه دخترش بودکه هماهنگی زیادی با قالیچه های گل ابریشم طرح ماهی تبریز وپرده های حریر شیری با والان ساتن زرشکی داشت. نگاه دقیقش چین های پارچه جلوی دسته های مبل راکاوید، اثری از غباریا پرزنبود. گوشه گوشه میزبزرگ ودومیز عسلی وپایه هایشان را از نظر گذرانید ونفس راحتی ازسر آسودگی کشید.
نگران وغمگین بامهربانی به نغمه نگاه کرد. حال برادرزاده اش را درک می کرد وخوب میفهمید که چرا به جای منزل پدرش به خانه عمه آمده است. حال خودش را هم میفهمید. هروقت مضطرب، غمگین یا آشفته بود، حالت وسواس پیدا میکرد.
محمود خوب میدانست چراهمسرش با این دقت همه جا را از نظر می گذراند. نگاه خیره او را به گلدانی که روی میز سمت راستش بود دید. گلدان کمی از جای اصلی اش در وسط میز جابجا شده بود. محمود لبخند پرمحبت وگرمی نثار چشم های زیبا وپریشان همسرش کرد وگلدان را سرجای همیشگی قرار دادو با دقتی که از نظر مینو دور نماند، گل های زیبای زرشکی، دارچینی وعنابی را وبرگ های سدری ویشمی را در آن گلدان خوش تراش کریستال، جابجا کرد.
سکوت، کمی سنگین شده وحالت غیر عادی را بیشتر به رخ نگین می کشید. او هم همچون پدر ومادرش، سعی داشت ظاهرش را آرام وخونسرد نشان دهد ولی در درونش، غوغایی برپا بود. به چهره جذاب ومردانه پدرش خیره شد. چقدر آن چشم و ابروی کشیده مشکی با آن مژگان سیاه وپرپشت را دوست داشت وچقدر انبوه موها را بالای آن پیشانی بلند وپرغرور می پسندید.
"آخ بابا جون، موهات تو همین چندماه پر از تارهای سفید شده. شونه های پهن و مردونه ات خم شده ونگاهت نگران! چرا؟ چرا تو به این مدت کوتاه اینطوری شدی؟ بخاطر من؟ آره بابائی، غم من تورو به این روز انداخت، میدونم. غصه یه دونه دخترت که بعد از هفت سال دعا والتماس به درگاه خداوند پا به زندگیت گذاشت وحالا به این روز افتاده، پیرت کرد. دختری که تازه هیجده سالش تموم شده و..."
محمود که نگاه خیره دخترش را متوجه خودش دید، لبخندگرمی تحویلش داد وگفت:
- عزیزبابا، نمی خوای از نغمه جون پذیرایی کنی؟
نگین دنباله افکارش را رها کرد، با حواس پرتی لبخندی زد وگفت:
- چرا بابائی همین الان.
وبلافاصله پیش دستی های هشت ضلعی آرکوپال مشکی لب قرمز را جلوی نغمه وپدر ومادرش قرار داد. در هر بشقاب یک عدد کارد وچنگال یونیک با دسته مشکی وبراق گذاشت وظرف هندوانه را که از جنس وطرح پیش دستی ها بود، جلوی نغمه گرفت. دهان خوش ترکیبش با لبخندی بسیار زیبا باز شد وبا صدایی گرم و آرام بخش گقت:
- بفرما نغمه جون، خنک خنکه.
نگاه خسته وبی رمق نغمه، به صورت نگین خیره شد. آه که چقدر این دختر عمه زیبا وظریف ومهربان را دوست داشت وچقدر از این همه سرزندگی و عطوفت ذاتی اش لذت می برد.
- بخور نغمه جون. هوا خیلی گرمه وهندونه خنک خیلی می چسبه.
راه گلوی نغمه بسته بود. آنقدر بغض داشت که هیچ چیز از گلویش پایین نمی رفت ولی دست نگین عزیزش را هم نمی توانست رد کند. از نظر نغمه، هیچ کس نمی توانست به نگین نه بگوید پس او، آن مرد چطور توانسته بود دلش را این چنین بشکند؟! آه، لعنت به او. لعنت به شوهرش، پرویز ولعنت به تمام کسانی که با زندگی دیگران بازی می کنند.
گرمای نگاه نگین را روی صورتش حس کرد.
- آخ، ببخشید نگین جون.
و به سرعت تکه کوچکی از هندوانه را با چنگال برداشت وداخل پیش دستی اش گذاشت.
- اِ، نغمه همین یه ذره !
- مرسی عزیزم کافیه میل ندارم. تازه شام خوردم آخه.
- هندونه چکار داره به شام؟ من همین الان می تونم یه هندونه رو درسته بخورم، البته به شرط اینکه حسابی خنک باشه. مگه نه مامان؟
- آره نغمه جون راست می گه. این بچه از هندونه سیر نمیشه.
نغمه لبخندی به روی عمه نازنینش زد وگفت:
- شاید واسه همینه که انقدرشیرین ودلچسبه عمه جون.
بعد دوباره به نگین نگاه کرد وگفت:
- قربونت برم نگین جون ولی همین کافیه. کمرت درد گرفت، انقدر دولا نمون. حالا اگه خواستم، دوباره بر می دارم.
نگین چشمکی زد وگفت:
- البته اگه چیزی ازش بمونه.
وظرف را جلوی مادر وپدرش گرفت ودست آخر، جلوی مبلی که خودش روی آن نشسته بود قرار داد.
- بقیه اش دیگه مال منه. شما می تونید هلو، شلیل، خیار، هلو انجیری، انجیر یا بقیه میوه هایی رو که اینجا هست میل بفرمایید.
و به ظرف پایه دار پراز میوه، کنار مادرش اشاره کرد.
- اینطوری با تعجب نیگام نکن نغمه ودرضمن نپرس این همه هندونه رو بعد از شام مفصلی که خوردم کجا جا میدم چون واقعا خودمم نمی دونم. احتمالا معده من یه مخزن اضافه ام داره چون همیشه جا داره و هیچ وقت پر نمیشه.
نغمه بغض سنگینش را با قطعه کوچکی از هندوانه فرو داد وبرای اینکه حرفی زده باشد گفت:
- عمه این پارکت ها رو با چی تمیز میکنی که همیشه انقدر برق می زنن؟
- با الکل عزیزم.
- انقدرالکل میزنید، خراب نمیشن؟
مینو نگاهی به پارکت های تمیز وبراق انداخت وگفت:
- نه، چون چند وقت یه بار همه رو با پارافین چرب می کنیم. واسه همین ترک هم نمی خورن.
محمود با محبت دست کوچک ونرم همسرش را دردست گرفت. فشار اندکی به انگشتان کشیده وظریف او وارد کرد وگفت:
- عمه ات یه کدبانوی باسلیقه ویه خانم خوشگل وهمه چی تمومه نغمه جون. خدا نعمت رو در حق من حقیر تموم کرده با این ازدواج سعید وخوش یمن .
نغمه آه سوزانی کشید وگفت:
- کاش یه ذره از سلیقه وزیبایی شما رو من داشتم عمه جون. کاش یه ذره شانس داشتم.
بعد نگاهش را به صورت زیبای نگین دوخت وگفت:
- نگین حتی از شمام قشنگ تره. می دونم که خیلی ام با سلیقه وکدبانو وخانمه ولی شانس... هرچند، من خودمم اشتباه کردم. همه بهم گفتن دارم خطا می کنم ولی گوش نکردم. کور وکر شده بودم، نه می دیدم ونه می شنیدم وحالا....خودم کردم که لعنت بر خودم باد، خودم کردم عمه.

آوینا
02-14-2012, 10:45
بالاخره نغمه هم شروع به حرف زدن کرد. با میل خودش، هیچ کدام چیزی از او نپرسیده بودند.
از غروب که نغمه بعد از ده سال، آنطور بی خبر وناگهانی به منزل آنها آمد وشام هم ماند، فهمیدند که اتفاقی افتاده. نغمه سعی می کرد ظاهری آرام داشته باشد ولی رنگ وروی پریده ودست های لرزانش، همراه چشمان بی قرار ونگاه پرتشویش ، حاکی اتفاقی ناخوشایند بود. نغمه با لبخندی مصنوعی گفت که آمده تا شبی را با نگین که تازه از سفر برگشته بود بگذراند ولی چمدانی که روی صندلی عقب ماشین قرار داشت واتفاقا در دیدرس محبوبه واقع شده بود، چیز دیگری می گفت.
هرسه با نگاه به یکدیگر فهماندند که تا خودش نخواسته وچیزی نگفته، چیزی نپرسند ومحبوبه هم معنی این نگاه ها را خوب فهمید. آن شب، زودتر از شب های دیگر بساط شام را جمع کرد، ظرفها را شست وآشپزخانه را مرتب کرد. نگین ومینو هم به سرعت کارها را انجام داده وهمه چیز را مرتب کردند. می دانستند اگرنغمه بخواهد حرف بزند، بعداز شام شروع خواهد کرد. اگر هم نه، فرصت کافی برای یک شب نشینی کوچک وبعد هم استراحت برای نغمه خواهد بود وحالا، نغمه به خواست خود می خواست حرف بزند.
- ببخشید که امشب مزاحمتون شدم وممنونم از اینکه بهم فرصت دادین تاافکارمو جمع وجورکنم. من اومدم اینجا چون فکر می کردم هیچ جای دیگه این آرامشو بهم نمیده وهیچ کس مثل شما درکم نمی کنه ودقیقا همینطور هم شد. ممنونم، از همه تون.
- اینجا خونه خودته دخترم. تو برای من ومینو مثل نگین هستی. احتیاجی به تشکر نیست ودرضمن، تو مزاحم هیچ کسی نیستی نغمه جان.
نغمه کمی سرش رابالا گرفت تا اشکهایش سرازیر نشوند وباصدایی خش دار از بغض گفت:
- خیلی سعی کردم برم خونه خودمون ولی نتونستم. از مامانم وبابام خجالت می کشم، از روی نوید ونیما شرمنده ام. ده ساله خون به جیگرشون کردم، حالا با چه رویی برم اونجا وبگم دوباره برگشتم سر خونه اولم؟ جواب بابا رو چی بدم عمه؟ یادته چقدر این در واون در زد که زن این پرویز لعنتی نشم؟ به مامانم چی بگم؟ بیچاره مامان چقدر اشک ریخت، چقدر التماسم کرد، چقدر ازم خواهش کرد که این کارو نکنم. اونوقت من احمق چیکار کردم؟ هیچی. پای بی صاحابمو کردم تو یه کفش وگفتم می خوام که می خوام. اَه، چقدر خر بودم عمه، چقدر نادون بودم.
نگین به آرامی جعبه خاتم کاری دستمال کاغذی را جلوی نغمه گرفت ونغمه با حرکتی خشن و عصبی، دو سه عدد دستمال را به سرعت بیرون کشیدو با انگشتانی لرزان اشکها را ازگوشه چشم زدود و ابروها را درهم کشید. مصمم ومحکم به چشمان مینو خیره شد وگفت:
- همه چی تموم شد عمه، می خوام طلاق بگیرم.
هیچ کدام جا نخوردند. هیچ کس حیرت نکرد. انگار هرسه می دانستند چنین روزی در پیش است. مینو نگاهی به صورت شوهرش انداخت وگفت:
- کسی می دونه تو اینجایی عزیزم؟
نغمه به علامت نه سر تکان داد. محمود دنباله حرف همسرش را گرفت وگفت:
- اینجا خونه توئه، تاهروقت که بخوای وتاهروقت که اینجا احساس آرامش کنی. ولی اگه ممکنه اجازه بده به رضا وپرویز خبر بدم اینجایی. ممکنه نگران بشن بابا.
نغمه با حالتی عصبی پوزخند زد وگفت:
- هه، پرویز؟!
مینو با ناراحتی گفت:
- آخ، بهش نگفتی نغمه؟
- نه عمه جون. بهش نگفتم چون نبود. آقا با دوستاشون تشریف بردن دماوند چون هوای تهران گرمه و به مزاجشون سازگاز نیست. بنده رو هم نبردن چون حوصله نق ونوق منو ندارن. چون مدام غر میزنم و می گم جمع کن این بساط شیره کشی رو.
بعدناگهان به خودش آمد وخجالت زده سر به زیر انداخت.
- ببخشین که این جمله رو گفتم. دیگه به اینجام رسیده عمه، اینجام.
ودستش را بیخ گلویش گذاشت. اشکهای گرمش دوباره سرازیر شد و پوست گندمگونش را شستشو داد. نگین روی کاناپه سه نفره، خودش را کنار نغمه کشید وسرش را در آغوش گرفت. نغمه هق هق کنان ادامه داد:
- آخ نگین، تو نمیدونی من شاهد چه صحنه هایی بودم. انقدر منقل وذغال دیدم که حتی از منقل کباب حالم بهم می خوره. انقدر دود تریاک تو دماغم رفته که دیگه هیچ بویی رو حس نمی کنم. انقدر رفیق های پامنقلی پرویز رو دیدم که از هرچی دوست ورفیقه گریزونم. تو نمیدونی، نمیدونی تو اون خراب شده چه چیزایی دیدم.
نگین با نگاهی اشک آلود به پدر مادرش خیره شد. هردو فهمیدند منظورش چیست. او با این نگاه به آنها می گفت "من از این بدترشو دیدم. این تویی که نمیدونی من چه صحنه های وحشتناکی دیدم." نگاه نگین اشک های جمع شده مینو را سرازیر کرد وچشمان محمود هم پراز اشک شد. مینو از کنار همسرش بلند شد وسمت چپ نغمه قرار گرفت. دستش را روی شانه او قرار داد وگفت:
- اگه دوست داری، می تونی حرف بزنی عزیزم. بگو، بگو بگذار دلت سبک بشه.
ومحمود با صدای محکم ومردانه اش گفت:
- نغمه جان، می خوای من برم بالا که راحت تر حرف بزنی؟
نغمه سر از شانه نگین برداشت. دماغش را بالا کشید ودر حالیکه سر تکان می داد گفت:
- نه عمو محمود، شما که غریبه نیستین. همیشه دوستتون داشتم ودارم. شما باید بی ادبی های منو ببخشید. راستش، راستش دست خودم نیست. بایادآوری روزهای گذشته انقدر عصبی می شم که کنترل خودم از دستم درمیره، نمی فهمم چی می گم.
- هرجور راحتی حرف بزن عمو، هرچی می خوای بگو.
هرسه در نگاه خیره نغمه خواندند که به گذشته برگشته. شاید به ده سال قبل، شاید هم دورتر.
- همه اش از یه لج ولجبازی بچه گونه شروع شد. انقدر بچه گونه که شرمم میاد بگم. تب خارج رفتن، منو گرفته بود. دیپلم که گرفتم، از بابارضا خواستم بذاره برم خارج. برام فرق نمی کردکجا، فقط می خواستم برم ولی هرکاری کردم بابا قبول نکرد. از من اصرار واز اون انکار. کنکور شرکت نکردم، اعتصاب غذا کردم، قهر کردم ولی بابا راضی نشد. دست آخر یه روز که حسابی از دستم کفری شده بود، گفت غیرتم قبول نمی کنه یه دختر تنها رو بفرستم مملکت غریب. گفت شوهر که کردی، هرغلطی خواستی بکن وهر جهنم دره ای می خوای برو ولی تا وقتی تو خونه منی، فکر خارج رفتنو از سرت بیرون کن. بیچاره مامانم چه عذابی می کشید از دست من. دیگه خبری از اون آرامش همیشگی تو خونمون نبود. طفلکی چقدر التماسم می کرد که دست از این فکر احمقانه بردارم وکارای احمقانه ترم رو تکرار نکنم. ولی کو گوش شنوا؟! بهم می گفت به فکر پدرت باش، خدای نکرده از دست تو واین کارات سکته می کنه ها. ولی من نمیفهمیدم چی میگه. با کمال وقاحت تو روش وایمیستادم ومیگفتم به بابا بگو به فکر من باشه، چون اگه همینطور به نه گفتنش ادامه بده، این منم که سکته می کنم. می گفت لااقل به فکر نوید ونیما باش، تو این سروصدا وجو متشنج خونه نمیتونن به درس ومشقشون برسن ولی من نمیفهمیدم چی میگه. به هوای اینکه بالاخره میرم خارج، رفتم کلاس زبان. همونجا با نسترن آشنا شدم و کم کم سر درددلم بازشد. همه چی رو از سیر تا پیاز گذاشتم کف دستش واونم مثلا بهم راه وچاه نشون داد. گفت خوب ازدواج کن. گفتم با کی؟ جوونای الان آه ندارن با ناله سوداکنن، انوقت منو می برن خارج؟ من یه عمری تو خونه پدرم لای پر قو خوابیدم وتو زرورق بزرگ شدم، حالا نمی تونم برم خارج تو رستوران ظرف بشورم وگارسونی کنم یا بیبی سیتر بشم واز بچه های مردم پرستاری کنم. گفت هرکه طاووس خواهد جور هندوستان کشد. دماغم رو بالا گرفتم وبا غرور گفتم من بالاخره بابامو راضی می کنم، حالا میبینی. یه دونه دخترم، می دونم که آخرش بابام مجبور میشه کوتاه بیاد.
از جلسه بعد زمزمه های نسترن شروع شد. می دونید که پرویز دایی مادر نسترنه. یکسره تو گوشم می خوند که دایی پرویز خیلی پولداره تاحالا ازدواج نکرده، سالها تو فرانسه زندگی کرده حالا برگشته ایران. گفت که از برگشتنش پشیمونه واینجا رو دوست نداره ودوباره می خواد برگرده فرانسه. اولش زیاد به حرفاش اهمیت نمیدادم چون می دونستم که دایی پرویز جونش سن وسالی ازش گذشته ولی نسترن انقدر گفت وگفت تا خر شدم. دیگه خودتون می دونید که چه کردم تا با این مردک ازدواج کنم. یادته عمه، یادته بیچاره بابا شب اولی که اونا رودید، چه حالی شد؟
مینو با تأسف سر تکان داد وگفت:
- من که اونشب نبودم ولی فردا صبحش سیما بهم زنگ زد. طفلکی یه دنیا اشک ریخت وگفت خواستگارت از رضا بزرگتره.
- اون شب موهاشو رنگ کرده بود، البته من نمیدونستم وبعدها فهمیدم.
- سیما کلی خواهش وتمنا کرد والتماس کرد که من ومینا باهات حرف بزنیم، بلکه از خر شیطون پیاده شی. ولی ما هرچی گفتیم، تو گفتی نه که نه. یا زن پرویز میشم یا خودمو جلوی چشم مامان وبابا آتیش میزنم.
نگین که این حرف ها را تازه می شنید، مات و مبهوت به نغمه خیره شده بود. محمود هم لام تا کام حرف نمی زد وفقط شنونده بود. نغمه با تأسف سرتکان داد، آهی از ته سینه کشید وگفت:
- آره، نرود میخ آهنی درسنگ. پیش خودم میگفتم سن وسالش مهم نیست، مهم اینه که می خواد برگرده فرانسه وپولدارم هست. گفتم مهم اینه که برم خارج، دیگه برام فرق نمی کرد چطوری. بعد از عروسی یه مدت سرمو شیره مالید. اولش می گفت صبرکن تا یه سری کارای ناتموممو انجام بدم. بعد گفت صبر کن تا ملک واملاکمو بفروشم وپولهامو یه جا جمع کنم. خلاصه یه یک سالی سر منو گرم کرد وتو این مدت نذاشت بفهمم اعتیاد داره. مدام پول میریخت تو دست وبالم وازم می خواست با دوستام برم سفر یا مهمونی وگردش واین چیزا. منم سرخوش از اینکه شوهر فهمیده! وپولداری نصیبم شده، به خودم می نازیدم. تا مامانم می گفت چرا انقدر پی گردش وتفریح ودوست ورفیق بازی هستی، یه ذره بشین تو خونه وبه زندگیت برس، باد به غبغب مینداختم ومیگفتم "خونه پر از کلفت ونوکره، من دست به سیاه وسفید نمی زنم."
یا وقتی می گفت حواست پی زندگیت باشه وانقدر ولخرجی نکن، می گفتم:
"شکرخدا پرویز انقدر پولداره که با این همه خرج ومخارج ککشم نمی گزه. درثانی، پرویز اروپا رفته اس، روشنفکره، خوب می دونه که نباید خودخواه باشه وآزادی های منو ازم بگیره. اون مدام بهم میگه از جوونیت استفاده کن وخوش باش. برو گردش، برو سفر، برو مهمونی، از زندگیت لذت ببر. همه اش بهم میگه منتظر من نباش که همه جا همراهیت کنم. من سنی ازم گذشته وحوصله این کارا رو ندارم ولی تو نباید به پای من بسوزی."
بعدهم با غرور وتکبر به مامانم خیره می شدم .با حالتی که انگار می خواستم دلشو بسوزونم میگفتم:
" تو خونه من چندتا خدمتکار هست، بازم صبح تا شب کار می کنن تا به همه کارای خونه برسن، شما تنهایی وبدون کمک چطور همه کارارو انجام میدی؟ هرچند، خونه شما یک دهم خونه منم نیست."
ومامانم هیچی نمی گفت. همینطور تو صورتم زل می زد وسرشو تکون می داد ومن تأسف رو تو چشماش می دیدم ونمی فهمیدم. اون موقع معنی نگاه مامانمو نمی فهمیدم وفکر می کردم به حال خودش تأسف می خوره ولی بعدها فهمیدم. فهمیدم واحمقانه تر از قبل با مشکلات زندگیم روبرو شدم.

آوینا
02-14-2012, 10:46
اشک های نغمه چون سیل بر گونه هایش روان بود. صدایش دراثرگریه بم ونامفهوم شده بود ولی محمود ومینو ونگین تمام حرف هایش را می فهمیدند. مینو پابه پای نغمه می گریست ومحمود کلافه وعصبی به سخنانش گوش می داد ولی نگین هنوز مبهوت بود. انگار باور نمی کرد دختری چنین رفتاری با مادرش داشته باشد آن هم مادری همچون زن دائیش سیما! سیما زنی بود با پوستی گندمگون وموهایی که درجوانی خرمایی تیره بود وحالا بیشتر آن موهای مجعد زیبا را تارهای سفید پوشانده بود. با اینکه تا بحال کسی از نوع زندگی نغمه خبر نداشت و او هم از مشکلاتش پیش مادرش حرف نمی زد ولی سایه ای از غم همیشه روی صورت این زن مهربان بود. او میدانست که زندگی دخترش شاد نیست ودختر یکی یک دانه اش سعادتمند نشده. آری، او می دانست چون مادر بود. مادر... مادر....
- یه روزم که بازم داشتم پز زندگی اشرافی وپول وثروت شوهرم رو می دادم، گیر دادم به بابا که آره، بابا اصلا به فکر مانبود وهیچ رفاهی برامون فراهم نکرد واز این چرت وپرتها. مامانم با ناراحتی بهم نگاه کرد وگفت: "تو حق نداری راجع به رضا اینطوری حرف بزنی. رضا خیلی بیشتر از توانش وخیلی بیشتر از اونی که باید، کارکرده واین زندگی رو واسه ما فراهم کرده. من شکایتی که ندارم هیچ، خیلی ام ازش راضی ام وهمیشه ام برای سلامتی وعاقبت به خیریش دعا می کنم. من از خدای خودم ممنونم چون زندگیم رو با عشق آغاز کردم، با عشق ادامه دادم وبا عشق تمومش می کنم. من اگربدون پدرت به مهمونی وگردش وسفر نمیرم، بخاطر این نیست که اون بهم اجازه نمیده. برای اینه که بدون رضا اصلا بهم خوش نمی گذره. هیچ جا بدون اون نمی تونم برم، حتی خونه مادرم. وقتی رضا نیست، احساس می کنم یه چیزی گم کردم وسرگردونم. عزیزم، متأسفم که نتونستم درست تربیتت کنم. زندگی فقط پول وخوشگذرونی نیست. شکرخدا من تو زندگیم هیچ وقت کم وکسری نداشتم والانم ندارم. ما به اندازه خودمون داریم وراحت زندگی میکنیم. درسته که خونه ما به بزرگی خونه تو نیست ولی برای ما کافیه. تو وبرادرات هرکدوم واسه خودتون اتاق جدا وبزرگ داشتید وتازه یه اتاق اضافی ام داریم که برای پذیرایی از مهمونی که ممکنه شب منزلمون بمونه گذاشتیم. سالن خونه مون انقدر بزرگ هست که ما تونستیم جشن نامزدی تورو با دویست نفر مهمون توی خونه خودمون برگزار کنیم. مبلمان وظرف وظروف وسایل دیگه هم انقدر داریم که شکر خدا پیش دوست ودشمن سربلند باشیم واحساس حقارت نکنیم ویادت نره که همه اینارو بخاطر زحمتای پدرت داریم. رضا هیچ وقت، پیش هیچ کس سر خم نکرد. کارکرد، زحمت کشید، درس خوند حالا صاحب همه چیز هست. اون هیچ وقت بدون ما خوشگذرونی نکرد، منم نمیتونم بدون اون خوش بگذرونم. هنوزم که هنوزه، با وجودی که سالهاست درکنار هم داریم زندگی میکنیم، وجودمون برای هم عادی ویکنواخت نشده. اگر سرمیز غذا چشممون تو چشم هم نباشه، لقمه ای از گلوی هیچ کدوممون پایین نمیره واگر وقت خواب گرمای نفس همدیگه رو حس نکنیم، هیچ کدوم خوابمون نمیبره. عزیزم، من دلم میخواست زندگی توام با عشق شروع بشه وزندگیتون از گرمای عشق گرم بشه. دلم میخواست تو بهم بگی که بدون شوهرت نمی تونی بری سفر یا مهمونی یا هرجای دیگه ودلم میخواست شوهرت از تو بخواد تنهاش نذاری چون بدون تو نمیتونه خونه وزندگی وهرچیز دیگه ای رو تحمل کنه. حالا فهمیدی تأسف من برای چیه؟ این چیزاس که منو متأسف می کنه وبابت زندگی وآینده تو نگران."
هق هق نغمه کلامش را قطع کرد. می گریست وبه خود لعنت می فرستاد. مینو باردیگر او را در آغوش فشرد وسعی کرد با کلامی آرامبخش، دلداری اش دهد. محمود که به شدت متأثر وغمگین شده بود، آرام وصمیمی گفت:
- بسه عمو، انقدر گریه نکن. گذشته ها گذشته، نباید افسوس روزهای رفته رو خورد. کاریه که شده نباید که خودتو بکشی. مینو جان پاشو عزیزم، پاشو اتاق این بچه رو آماده کن بره بخوابه به رضا وسیما خانمم صبح خبربده که نغمه اینجاس، بذار امشب راحت بخوابه. هرچند، اگه بتونه بخوابه.
بعد نگاه پرمهرش را اول به نگین وسپس به نغمه دوخت وبا محبت گفت:
- نغمه جون، به عمو قول بده فکر وخیالو بذاری کنار ویه امشب رو راحت بخوابی. تو مهمون عزیز مایی، دوست ندارم غمگین وآشفته ببینمت. دلم می خواد صبح که چشمم به صورت قشنگت می افته، لبخند قشنگ اون وقتا رو تو صورتت ببینم. اگه فکر می کنی خوابت نمی بره، یه دیازپام بنداز بالا.
ولبخند گرم وعمیقی بر چهره نشاند. لبخند او، خنده روی لب های نغمه وهمسر ودخترش نشاند. مینو با سرانگشتان ظریفش، اشک های نغمه را پاک کرد وگفت:
- پاشو دورت بگردم. پاشو برو بالا، نگین اتاقتو بهت نشون میده. منم الان برات یه قرص خواب میارم.
نغمه نگاه قدرشناسی به خانواده مبرهن کرد وهمراه نگین از پله هایی که به صورت نیم دایره به طبقه بالا می رفت ودر سمت چپ در نشیمن قرارداشت، بالا رفت. صدای بمی که از برخورد کف کفش هایشان با پارکت های چوبی پلکان برمی خواست ورفته رفته ضعیف تر می شد، به محمود ومینو فهماند که دخترها به طبقه بالا رسیده اند. مینو که تمام انرژی اش را صرف خویشتن داری درمقابل نغمه نموده بود، آهی عمیق از سینه برکشید ودرآغوش باز همسرش فرو رفت. محمود مشغول نوازش موهای خوش حالت وکوتاه همسرش شد وبالحنی آرامبخش گفت:
- عزیزم ناراحت نباش. ما که میدونستیم دیر یا زود نغمه برمیگرده، پس نباید انقدر خودتو عذاب بدی.
- چرا سرنوشت بچه های ما اینطوری شد محمود؟ اون از نگین، اینم از نغمه. بیچاره سیما، وقتی بفهمه چی شده چه حالی میشه. اون شب که نگین زنگ زد وهمه چیز رو بهمون گفت یادته؟
محمود با صدایی که از یادآوری خاطره تلخ آن روز، گرفته وغمگین شده بود گفت:
- آره عزیزم مگه میشه یادم بره؟ واسه همین امشب به رضا زنگ نزدم. گفتم بذار امشبه رو سر راحت بذارن زمین چون می دونم که دیگه حالا حالاها خواب خوش نخواهند داشت.
محمود خیلی بلندتر از مینو بود. او کرد بود وهمسرش از آذری های تبریز. محمود مردی بود بلند قامت وچهارشانه باچشم وابرو وموهایی مجعد وپرپشت ومشکی وهمسرش برخلاف او دارای قدی متوسط واندامی بسیار ظریف. پوست او برعکس شوهرش روشن بود وموهای خرمایی روشن وچشمان عسلی او همراه بینی ظریف وقلمی ودهانی کوچک با لب هایی باریک وصورتی، زیبایی وظرافت خاصی به چهره اش بخشیده بود که محمد را روز به روز شیفته تر وعاشق تر می کرد. محمود واقعا همسرش را می پرستید زیرا علاوه بر چهره واندام زیبایش روحی بزرگ واخلاقی نیکو داشت. او تابحال ندیده بود که مینو پشت سر کسی غیبت کند یا برای احدی بد بخواهد. او تمام این سال ها طوری با خواهر وبرادر محمود وخانواده هایشان برخورد کرده بود که گویی خواهر وبرادر وخانواده خودش هستند. هرگز کلامی از دهانش خارج نشده بود که موجب رنجش کسی شود وحرکتی از او سر نزده بود که دلی را بشکند. او بسیار صبور وخوددار بود. غم هایش را برای خود نگه می داشت وشادی هایش را با دیگران تقسیم می کرد. تمام این سال ها همچون کوهی استوار پشت محمود ایستاده وهمواره یار ویاورش بود. علاوه بر این ها او کدبانویی بی نظیر بود. خانه همیشه از تمیزی برق می زد وهمیشه انباشته از عطر خوش غذاهای خوشمزه دستپخت مینو بود. البته محبوبه، کارگری که سال ها دراین خانه وهمراه این خانواده زندگی کرده بود، زن زرنگ ودست وپا داری بود که بسیار هم به مینو کمک می کرد ولی همه به خوبی می دانستند که بار اصلی روی دوش خود مینوست.
مینو دخترش را نیز همچون خود بار آورده وتربیت کرده بود. او نیز همچون مادرش صبور، نجیب، پرمحبت، باوقار، خوشدل، مهربان وبسیار باسلیقه وکدبانو بود. پوست سفید وبراق وبینی زیبا ودهان کوچک واندام ظریف را از مادرش به ارث برده بود ولی دهانش با اینکه فرم دهان مادرش بود، لبهای باریک وصورتی اورا نداشت بلکه لبهایش قرمز وگوشتی وبه قولی قلوه ای بود. موهای *** وبلندش همچون پدرش مشکی وابروانش مانند او کشیده وبلند بود والبته کمی باریک نه به پرپشتی ابروهای محمود. اندام او مخلوطی بود از اندام مادر وپدرش. قدبلند را از پدر واندام ظریف و ساق های کشیده وکمر باریک را از مادر به ارث برده بود واما تنها چیزی که در صورتش منحصر به فرد بود وبه هیچ کس از اقوام پدری ومادری شباهت نداشت رنگ چشمانش بود. چشمان زیبای او با آن مژه های پر وبلندوبرگشته، ترکیبی بود از رنگ های طوسی وآبی وبنفش. اطراف مردمک چشم را رنگ آبی مایل به طوسی پرکرده ودورش را هاله ای از رنگ بنفش احاطه کرده بود. چشم هایی مخمور وزیبا که همیشه پر اشک وتبدار وبراق می نمود وسایه مژه های بلند، زیبایی آنهارا چند برابر می کرد.
مینو سرش را بلندکرد تا بتواند به چشمان همسرش بنگرد. نیازی به کلام نبود، نگاه هر دوی آنها گویای تمام گفتنی ها وناگفتنی های وجودشان بود. محمود بوسه ای نرم بر لبان همسرش نهاد وگفت:
- نغمه منتظره براش قرص خواب ببری، زیاد منتظرش نذار.
مینو به آرامی از آغوش همسرش جدا شد. هنگام خروج از نشیمن، محمود او را به آرامی صدا زد:
- مینو جان
- جانم
- منم زیاد منتظر نذار. می دونی که بدون تو خوابم نمی بره.
لب های مینو به لبخندی شاد وسرخوش گشوده شد وباحرکتی زیبا، بوسه ای برای شوهرش فرستاد. او نیز بلافاصله کف دستش را روی گونه راست نهاد وگفت:
- آ، گرفتمش، همینجور سفت نگهش میدارم. نشونه گیریت حرف نداشت عزیزم.
هردو بی صدا وسرخوش خندیدند ومینو مثل همیشه، خدا را برای داشتن این مرد مهربان، شکر کرد.

آوینا
02-14-2012, 10:46
فصل دوم

رو ورق های سفید تو می نویسم چون می دونم تنها چیزی هستی که ازت خجالت نمی کشم.حتی از مامانم و محبوبه ام خجالت می کشم و تازه مهمتر از خجالت اینه که نمی خوام بیشتر از این برام غصه بخورن.بذار فکر کنن من اون چند ماه رو فراموش کردم.اخ روزبه روزبه.....نمی تونم فراموشت کنم.تو چه ناگهانی رفتی و چه مظلوم!کاش بودی کاش بودی.دوستت داشتم و هنوزم دوستت دارم.ادعای عشق و عاشقی نمی کنم چون عشق رو نمی فهمم ولی دوستت داشتم.همه تونو دوست داشتم از بس که بهم محبت می کردین و تو از همه بیشتر.دلم برات تنگ شده کجایی؟کجایی روزبه؟......قطرات ااشک از مژگان بلند نگین روی دفتر می چکید و او همچنان می نوشت.می نوشت تا بار دلش را سبک کند.باری که بس عظیم بود بردوش دختری این چنین ظریف.

-همه چیز از اون روز شروع شد.همون روز که قرار بود سروش بعد از ده سال دوری از وطن برگرده.هیچ کس فکر نمی کرد ان بیاد ولی امد.اومد و.....

تازه از مدرسه تعطیل شده بودیم و به سمت خونه هامون می رفتیم.لیلا داشت حرف می زد ولی من اصلا حواسم به حرفهاش نبود و نمی شنیدم.از ولیعصر پیچیدیم تو زعفرانیه و اروم اروم از سربالایی رفتیم بالا.هنوز تو فکر تشر خانم زحلی دبیر زیست شناسی بودم و غصه دار از اینکه چطور از شر این درس خلاص بشم.از هرچی درس حفظ کردنی بود بیزار بودم و متنفر خصوصا از این یکی.فقط ریاضی و فیزیک و دروس یادگرفتنی رو دوست داشتم.تازه فهمیده بودم که انتخاب رشته علوم تجربی از اول اشتباه بود.اون وقتا دلم می خواست دکتر بشم و به همین دلیل این رشته رو انتخاب کردم ولی حالا به شدت پشیمون بودم و اصلا دیگه از پزشکی خوشم نمی اومد.البته این دلیل نمی شد که درس نخونم.بخاطر معدل هم که شده مجبور بودم حفظیات رو خوب بخونم که نمره خوبی نصیبم بشه.ناگهان با صدای فریاد لیلا و سقلمه ای که به پهلوم زد به خودم امدم
-اخ پهلوم.واسه چی هوار می کشی؟کر شدم بابا.
-که تازه گوشت وا شده.مگه دارم با دیوار حرف می زنم؟من که گل لگد نمی کردم داشتم با تو حرف می زدم اخه.

-خب ببخشید حواسم نبود.
-کجا بود؟
-داشتم فکر می کردم.لیلا با حرص دندوناشو روی هم فشار داد و گفت:
-نیوتونم داشت فکر می کرد که یه سیب خورد تو ملاجش.لامصب اینشتین اگه اینقدر فکرمی کردی تئوری نسبیت که هیچی صدتا تئوری قلنبه دیگه رو هم اثبات می کرد. حالا تو چه مرگته که امروز اینقدر فکر پارو می کنی؟اون از زنگ زیست که کم مونده بود خانم زحلی واسه حواس پرتی از کلاس پرتت کنه بیرون اینم از الان.باور کن اگه انقدر نمره هات خوب نبود دیگه سر کلاس راهت نمی داد.اخه تو همیشه سر کلاسش بی حوصله و حواس پرتی واسه همین بهت گیر می ده.هر دفعه ازت درس می پرسه و موقع امتحان اولین ورقی که صحیح می کنه مال توئه.می خواد ازت اتو بگیره.
-منم که اتو دستش نمی دم نگران نباش.دیگه چیزی نمونده یه ماه دیگه امتحانا شروع می شه و من و خانم زحلی از دست هم راحت می شیم.خدا کنه این زیست وامونده اولین امتحان باشه و از شرش خلاص شم.راستی دیشب رفته بودیم خونه عمه نازیم.اخه قراره امشب سروش بیاد.واسه همین ما و عمو احمد اینا دیشب یه سر رفتیم اونجا که ببینیم عمه اینا کاری دارن یا نه.
-سروش داداش روزبه و سروینه؟همون که چند ساله رفته امریکا؟
-اوهوم.امشب همه مون می ریم فرودگاه استقبالش.
-خوش بحالت.
-وا چرا خوش بحال من؟!خوش بحال خونواده اش به من چه؟
-برو بابا حالیت نیست.عمه تو نمی شناسی؟بهت قول می دم یک مهمونی ای راه بندازه نگفتنی.تازه بعدشم نوبت بقیه فامیل می ریسه.دونه به دونه مهمونی می دن و دعوت بازاره.
با بی تفاوتی شانه ای بالا انداختم و گفتم:
-اره دیگه لابد.اه چه بد موقعی میاد.کاش بعد از امتحانای من می اومد اخر خرداد.
لیلا لب و دهنشو جمع کرد و گفت:
-برو بابا بی لیاقت.ببینم اون دوتا پسر ژیگولای عمو احمدتم امشب میان فرودگاه؟
-پویا و پیام؟اره دیگه گفتم که همه مون می ریم.پویا که خیلی خوشحاله اخه اون وقتا با سروش خیلی رفیق بود.یار غار هم بودن و همه جا باهم می دیدیمشون.
-روزبه چی اونم خوشحاله؟
ابرو هامو بالا دادم و گفتم:
-مسلما.البته می دونی که روزبه چقدر خودداره به روی خودش نمیاره که چقدر خوشحاله ولی فعالیتهاش و دوندگیهاش تو این چند روزه کاملا رضایتشو از اومدن تنها برادرش نشون می ده.خصوصا که سروش گفته میاد که بمونه و دیگه برنمی گرده امریکا.
-اره خیلی مغروره.تو تولد تو خیلی دوروورش چرخیدم ولی اصلا بهم رو نداد.اخه می دونی قیافه اش یه جوریه.خوشگل نیست ها ولی از اون مردای اخمو و پرجذبه اس که من خوشم میاد یه جور خاصی جذابه.
زدم زیر خنده و گفتم:
-عوضش بیچاره پیام هرچی خواست باهات گرم بگیره محلش نذاشتی.راستی چرا؟اونم که قشنگه بیچاره.لااقل از روزبه که خیلی خوش اخلاق تره.
-اره برعکس داداشش خیلی شر و شیطون بود.هرچی پویا اروم و ساکت بود این یکی وراج بود و شلوغ می کرد.
- درست مثل تو ولیدا. هرچی لیدا خانم وآرومه، توشری ومارمولک. لیدای شما خیلی به درد پویای ما می خوره، عین همدیگه ان.
- بنگاه زن یابی شوهریابی باز کردی؟
- نه بابا، منو چه به این غلطا! یهو به ذهنم رسید.
- چه عجب! بجز درس ومشق چیز دیگه ای هم به ذهن تو میرسه؟ ولی این یکی رو خوب اومدی. من که به این امر راضی ام. فامیلای شما همه شون قشنگ وجذابن، اصلا زشت ندارید. پسراتونم همه بچه های خوبی ان، کاری و باشخصیت وفهمیده وتحصیل کرده.
- خوبی از خودتونه لیلا خانم، ما که قابل این حرفها نیستیم. خب دیگه، رسیدیم خونه شما. امروز وفردا که من نیستم ولی شنبه کلی حرف وخبر داغ وتازه برات میارم.
لیلا با لحنی آمیخته به التماس گفت:
- باشه. ولی جون من اگه تونستی یه زنگی بهم بزن. تو که منو میشناسی، تا شنبه دق می کنم.
- آخه عزیز من، تو سر پیازی یا ته پیاز؟ با اون مادر وخواهر آروم وساکتی که تو داری، نمیدونم تو به کی رفتی که انقدر فضول وعجولی!
- آخه بیچاره، همه که مثل تو ماست وپپه نیستن! اگه یکی از این پسرا که تو فامیل شما هست، مام داشتیم وطرف یه نگاه، فقط یه نگاه به من می کرد، معطلش نمی کردم وجلدی باسبدگل وجعبه شیرینی می رفتم خونه اش ومیگفتم "آقا شوهرمن میشی؟" تو از بس ساده ای، قدر اینارو نمیدونی. حالیت نیست دوروبرت چه خبره. خرچه داند قیمت نقل ونبات؟
- گمشو، خودت خری. شانس آوردیم همچین چیزی دوروبر تو نیست والا آبرو و حیثیت مامان بیچاره تو دو روزه به باد فنا می دادی. بنده خدا یه عمری با آبروداری زندگی کرده آخه.
لیلا خندید وگفت:
- حیف که دلم نمیاد چیزی بهت بگم.
- قربونت برم. خوبه دلت نمیاد واین همه حرف بارم میکنی، اگه دلت بیاد چی بهم میگی؟!
بعد خداحافظی کردم وراه افتادم طرف خونه.
منزل لیلا اینا چند کوچه قبل ازمابود. لیلا پیاده می رفت مدرسه ومیومد ومنم بخاطر همراهی با اون، از سرویس مدرسه استفاده نمی کردم. البته زمستونا که برف سنگینی می بارید واون سربالایی رو به سختی می شد طی کرد، صبحها با بابا می رفتیم وظهرها یا مامان من میومد دنبالمون یا مامان لیلا ولی بقیه سال وروزایی که هوا خوب بود، دوتایی راه میفتادیم و بی توجه به اطراف تمام طول راه رو باهم حرف می زدیم. چه روزای خوبی داشتیم، روزایی که دیگه برنمی گردن ولی لیلا، هنوزم به خوبی اون وقتاس. مهربون، صمیمی، دوست وداشتنی وبانمک. اون وقتا سبزه سبزه بود ولی بعدازازدواج، خصوصا حالا که بارداره ویه کمی تپل شده، پوستش روشن تر شده ومن هنوز عاشق این دوست عزیز ومهربونم هستم. لیلا یک سال از من بزرگتره. من کلاس سوم دبستان رو جهشی خوندم وکلاس چهارم با لیلا همکلاس شدم. از همون وقت با لیلا دوست شدم وبعد از اون هم به دو دلیل دیگه جهشی نخوندم. دلیل اول این بود که مامان وبابا نمی خواستن زودتر از اونچه که باید به دبیرستان برم. ازنظر اونها درست نبود از همکلاسیهام چندسال کوچکترباشم و می ترسیدن این مسئله از نظر اخلاقی وروحی شرایط نامناسبی برام ایجادکنه. دلیل دوم که برای خودم خیلی مهم ودرواقع دلیل اصلی بود، این بود که اصلا دلم نمی خواست از لیلا جدا بشم. به همین خاطر به همون یک سال جهشی خوندن قناعت کردم ودیگه تکرارش نکردم وحالا، هنوزم پشیمون نیستم. لیلا رو از صمیم قلب دوست دارم ومی دونم که اونم منو خیلی دوست داره. محبت عمیقش رو از چشماش می خونم هرچند، به زبون هم اعتراف می کنه وتمام کارهاش حاکی از همین علاقه ومهر قلبی و باطنیشه.

آوینا
02-14-2012, 10:47
من این خونه رو خیلی دوست دارم. بهترین روزهای زندگیم رو اینجا گذروندم. اینجا به دنیا اومدم وبزرگ شدم وحالا که دل شکسته وغمگین برگشتم، اینجا مأوای منه. زمین بزرگ این خونه، ارث پدری پدرمه که خودش قبل از ازدواج با مامانم، نقشه ساختنش رو طراحی کرده وساخته. حیاط خونه خیلی بزرگه. چهار گوشه اش باغچه اس و وسطش خونه مون. حیاط جلویی بزرگتره ویه استخر قشنگ هم داره ولی حیاط عقبی کوچکتر بود که با ساختمانی که بابا برای حسن و محبوبه ساخت، کوچک تر هم شد. ساختمون ما چند پله بالاتر از حیاط ودوبلکسه. ازقرار بابام خیلی عاشق بچه بوده چون اینجا رو چهارخوابه ساخته. بالای پله ها، ار در ورودی که میایم تو، یه راهروی کوچیکه که یه جالباسی چوبی قشنگ ویه آینه قدی داره وبعد وارد هال میشیم. این هال در اصل سالن پذیرایی بزرگ خونه اس که با چند دست مبل ومیز نهارخوری وچندتخته قالیچه ابریشم اعلا، پرشده. انتهای این سالن وپشت پله های طبقه بالا، آشپزخونه بزرگیه که با کابینت های mdf که سه چهار سال پیش، کارگذاشته شد. کابینت های قبلی چوبی بودن ولی از بس مامانم اونا رو شسته بود، لازم بود که تعویض بشن وبخاطر اینکه شستن کف آشپزخونه راحت باشه، تمام کفش سنگه. سالن کوچیکه یا همون اتاق نشیمن، سمت چپ سالن اصلی قرار گرفته ومامعمولا اونجا میشینیم مگراینکه تعداد مهمونامون زیادباشه که در اون صورت میریم تو سالن بزرگه. غذا رو هم که وقتی مهمون نداشته باشیم، همراه حسن ومحبوبه تو آشپزخونه می خوریم. راه پله سمت چپ اتاق نشیمن قرار گرفته که با یه پیچ قشنگ، به طبقه بالا میره. اونجاام یه هال هست ودوتا راهرو درچپ وراست هال. هرطرف دو اتاق خواب داریم وهراتاق سرویس بهداشتی داره. یکی از اتاق های سمت چپ مال منه واون یکی مال مهمون. یکی از اتاق های سمت راست هم اتاق خواب مامان ایناس واون یکی کتابخونه واتاق کار بابا. من مادربزرگ وپدربزرگ پدریم رو ندیدم. چون هردو قبل از تولد من فوت کرده بودن. پدرمادرمم ندیدم چون اونم قبل از تولد من فوت کرده ولی مامان مامانم تاچند سال پیش زنده بود ومن آبا صداش می کردم. بجز نغمه که امشب مهمون ماشده، آبا تنها مهمونی بود که از اتاق مهمان استفاده می کرد. واسه همین اتاق کنارمن شد اتاق مهمون. آبارومی پرستیدم. هروقت از تبریز به تهران میومد ازبودن در کنارش سیر نمی شدم. خدابیامرز زن فهمیده وبا ایمانی بود وهرگز ازش حرف نسنجیده نشنیدم. نماز وروزه اش ترک نمی شد وساعت های زیادی از روزش رو به قرائت قرآن وراز ونیاز با خدای بزرگ می گذروند. لذتی که وقت حضور در درگاه حق تعالی تو چشماش می دیدم، هیچ وقت توچشم هیچ کس ندیدم. بگذریم، بعدا سرفرصت از آبای عزیزم خیلی بیشتر می نویسم. حالا می رسیم به اتاق من، اتاق عزیز وقشنگم. اینجا حدود بیست وچهارمتره با پنجره هایی بزرگ وروبه حیاط. همون سال که بابا دستی به سروگوش خونه وآشپزخونه کشید وتمام خونه رو به نقاش سپرد، به خواست خودم دیوارهای اتاقم به رنگ سوسنی روشن دراومد و وسایلش نو شد. یه کاناپه چرمی سفید با روتختی ساتن سوسنی که طرح های درهم سفید وآبی داره. تخت رو با کمی فاصله، نزدیک پنجره گذاشتم ومیز توالت رو روبروش. پرده ها از همون پارچه روتختی وزیرش حریر سفید، پرده های ساتن با دونوار پهن جمع می شن وهروقت بخوام، می تونم بازشون کنم که معمولا این کارو نمی کنم، از اتاق تاریک خوشم نمیاد. دلم میخواد حیاط پیدا باشه، از دیدن گل ودرخت های باغچه ها لذت می برم خصوصا وقتی فواره های استخر باز باشه. کتابخونه کوچولو و شخصی من کنار کاناپه اس وبه همون دیواری تکیه داره که میز توالتم اونجاست. طبقه بالای کتابخونه رو پرکردم از عروسکای کوچک وبزرگ. چندتا عروسک پولیشی وچندتا باربی وسندی که خیلی دوستشون دارم. کمددیواری پشت در قرار داره که فقط برای کفش ولباسم ازش استفاده میکنم ودرانتهای این دیوار، کامپیوتر ومیزش رو با صندلی اداری طبی گذاشتم. بالای کاناپه یه عالمه عروسک پولیشی ویه تعدادی عروسک زشت (که خیلی خوشگلن) به دیوار زدم که به دیوار زدنشون نصف روز وقتم رو گرفت ویه عکس قاب شده از عروسی مامانم رو با دسته گل عروسیش که تموم این سال ها به دقت ازش مواظبت کردیم، بالای تختم نصب کردم. چندتا عکس از خودم ولیلا و آبا ومامان وبابا، روی میز کامپیوتر ومیز توالتم گذاشتم وکف اتاق، با موکت پرزدار سوسنی فرش شده. یه قالیچه زر و نیم تبریز هم با زمینه سفید وگل های آبی وسورمه ای، وسط اتاق انداختم. این اتاق منه که خیلی دوستش دارم واینجا همیشه احساس راحتی وآرامش می کنم.
اون روز وقتی از لیلا جدا شدم واومدم خونه، حسن آقا طبق معمول داشت به باغچه ها ورمیرفت. انقدر محو گل های رنگارنگ وسبزی باغچه شدم که یادم رفت به حسن آقا سلام کنم وباصدای اون، به خودم اومدم.
- چیزی شده بابا؟
- اِ، ببخشید حسن آقا، سلام، خسته نباشید.
- درمونده نباشی دخترم. خیلی وقته اینجا وایستادی، چیزی شده؟
- نه داشتم باغچه ها رو نگاه می کردم، به به، چه گلهای خوشرنگ وشادابی.
حسن با غرور به باغچه ها نگاه کرد وگفت:
- بهاره دیگه. اوایل اردیبهشته وسرزندگی وشادابی گل وسبزه.
- دست شما درد نکنه. بخاطر زحمت های شما اینجا انقدر قشنگ شده. آدم از دیدنشون کیف میکنه و روحش تازه میشه.
- سرت درد نکنه خانم جان. بیا برو تو بابا، خسته ای.
- ماشین بابا نیست، جایی رفتن؟
- بله. رفتن منزل نازی خانم، یه سفارشاتی ام راجع به شما به محبوبه کردن.
تشکر کردم ورفتم تو. با صدای بلند گفتم:
- محبوب جونم سلام. کجایی، کجایی؟
از آشپزخونه اومد بیرون وبا اون لهجه شمالی قشنگش گفت:
- اووه، چه خبره دختر سلام به رو ماهت، خسته نباشی.
- سلامت باشی، از گرسنگی دارم میمیرم. مامان اینا چرا صبر نکردن منم بیام با هم بریم خونه عمه؟
- سگرمه هاتو باز کن تا برات بگم. ها، حالا شدی دختر خودم. خانم گفتن شاید نازی خانم کار داشته باشن، با آقا رفتن اونجا. ساعت هشت میان دنبالت تا از همین جا برید فرودگاه. توام تندی بدو دست وروتو بشور ولباساتو عوض کن وبیا ناهارتو بخور. نمی دونم تو چراهروقت گرسنه ات میشه، یه ریزه بداخلاق میشی.
- قربونت برم، الان میام.
وبدوبدو رفتم بالا. چنددقیقه بعد حاضر وآماده نشسته بودم سرمیز، خوشحال از اینکه محبوبه ندید از نرده ها سر خوردم چون اگه می دید، حتما دعوام می کرد. تا نشستم، یه بشقاب پر از پلو وظرفی لبالب از خورش بادمجون گذاشت جلوم. اخمامو کردم تو هم وگفتم:
- محبوب جون، گفتم گشنمه ولی نه دیگه انقدر. آخه مگه من چقدر شکم دارم؟ این همه غذا برام ریختی که من نمی تونم بخورم. اونوقت دستخورده میشه باید بریزیش دور. اسرافه دیگه حیف غذای به این خوشمزگی نیست آخه؟
- مادر جون، تو که خورشت بادمجون خیلی دوست داری، بخور دیگه. شاید امشب شام دیر بخورید، توام که عادت نداری بری سر یخچال ویه چیزی بذاری دهنت. بخور قربون قدت برم.
- بیایون که نمیرم عزیزمن. نترس، اونجام بانو خانم هست واز تو بدتره. تا از راه می رسم، هی چپ وراست خوراکی می چپونه تو شیکمم. قول می دم هرچقدر تونستم بخورم ولی توام اصرار نکن، خوب؟
- خب، بخور تا سرد نشده وازدهن نیفتاده عزیزم. تی قوربان برم من.
محبوبه همیشه همینطور بود و هنوزم هست، مهربون ودوست داشتنی. از وقتی خودمو شناختم، محبوبه وحسن تو خونه مون کار می کردن. یعنی از وقتی پدر ومادرم با هم ازدواج کرده بودن وبابام دیده بود مامان انقدر کار می کنه، این دوتا رو آورده بود تو این خونه. محبوبه تو کارای خونه به مامان کمک می کرد وحسن کارای بیرون، باغبونی وتعمیرات وبعضی خریدهاو... رو انجام می داد. تو خونه ما هیچ وقت، هیچ کس اونارو به چشم باغبون وخدمتکار نمی دیدو بهشون دستور نمی داد ولی خودشون همیشه، کارشون رو درست وصحیح انجام می دادن. بیست وهشت نه سال پیش با هم ازدواج کرده بودن ولی بچه نداشتن ومنو مثل دختر خودشون دوست داشتن. کس وکاری ام نداشتن ومن خیلی دوست داشتم بدونم چرا. دیدم الان بهترین موقعیته وگفتم:
- محبوبه، یه سوالی ازت بپرسم ناراحت نمیشی؟
- نه عزیزجان، هرچی می خوای بپرس.
- چرا تو حسن آقا بچه ندارید؟ اصلا چرا هیچ فامیل وکس وکاری ندارید؟
- جریانش مفصله، یه روز برات می گم.
- میشه خواهش کنم امروز بگی؟ اگه مامانم باشه که نمی ذاره ازت بپرسم، درسم ندارم وتا شب حوصله ام سر میره.
- باشه، اتفاقا منم کاری ندارم، برات می گم. توام غذاتو بخور.
- چشم. دستت درد نکنه. بگو.
- حسن پسرعمومه. مادرخدابیامرزم وزن عموم، به خون هم تشنه بودن. پدرامونم بخاطر زناشون میونه خوبی با هم نداشتن. حسن، پسر بزرگ عموم ویه چهار پنج سالی از من بزرگتربود. سه تا خواهرم داشت که به تحریک زن عموم از من بیزار بودن ولی من وحسن چیزی از این اختلافات نمی فهمیدیم. تا بچه بودیم با هم بازی می کردیم وکاری ام به کار بزرگترا نداشتیم. بگذریم که هروقت مادرم یا زن عموم می فهمیدن ماباهم بازی کردیم یا توکاری به هم کمک کردیم، شام اون شبمون کتک بود. ولی مگه حریف میشدن؟ بزرگترکه شدیم، دیگه بازی نمیکردیم اما گه گداری دور از چشم بزرگترامون همدیگه رو میدیدیم، البته بیشتر حسن میومد که منو ببینه. کمکم زمزمه این که وقتش شده من شوهر کنم تو دهنها پیچید وخواستگار واسم پیداشد.
میدونی نگین جان، اون موقع ها که من سیزده چهارده سالم بود، تو شمال، خوشگلی یه دخترزیاد مهم نبود. مهم این بود که زرنگ وکاری باشه واز پس شالیکاری وچای چینی واینجور کارها بر بیاد. منم که آتیش بودم واصلا خستگی نمیفهمیدم چیه، واسه همین چندتا خواستگارداشتم.
- تو الانم قشنگی. معلومه اون وقتا خیلی خوشگلتر بودی..
- یه دلیل تنفر دخترعموهام از من همین بود. خلاصه، صبح تا شب سرپا بودم کار می کردم. چهار صبح می رفتم بِجار وهفت وهشت برمیگشتم خونه. یه چیزی می خوردم وشروع می کردم به بچه داری وخونه داری. آخه من که میومدم مادرم میرفت شالیزار. خودمون بچه نداشتیم یعنی وادرم هرچی بچه زایید نموندن ومردن بجز من واینم یه دلیل بود واسه نیش وکنایه وزخم زبون زدن زن عموم. بچه های همسایه رو نگه می داشتم که ننه هاشون برن سرزمین. اون زمانا ماها خیلی فقیر وبیچاره بودیم. از خودمون یه تیکه زمین نداشتیم که روش کار کنیم، مجبور بودیم رو زمین های ارباب کار کنیم. بابا وننه بدبختم صبح تا شب کار می کردن، آخرشم سرگرسنه میذاشتن زمین. بقیه ام مثل ما بودن واسه همین مزد ناچیزی بابت نگهداری بچه هاشون می گرفتم که اون بدبختهاام بتونن برای یه لقمه نون جون بکنن. یکی دوتا دونه تخم مرغ، یه ذره سبزی کوهی، پاچ باقلا، خلاصه هرکی هرچی میداد، میگفتم خدا بده برکت. تابیان بچه هاشونو مثل گل نگه می داشتم وتروخشکشون می کردم. ظهرکه می اومدن بچه ها رو می بردن، مینشستم به حصیربافی تا غروب. خلاصه تو همین آمد ورفت خواستگارا، یه روز بعدازمدت ها حسن اومد خونمون. تا دیدمش گفتم:
- اینجا چکار می کنی؟
- اومدم باهات حرف بزنم.
- زودبگو. یه وقت یکی میبینه به ننه ام خبر میده، اونوقت خر بیار وباقالی بارکن.
با ناراحتی گفت:
- شنیدم می خوای شوهرکنی.
- خب وقتشه دیگه، کار بدی که نمی خوام بکنم.
- کی هست؟
- هنوز هیچکس. هرکی ننه وبابام بگن زنش میشم.
- یعنی خودت کسی رو نمی خوای؟
- وای خدامرگم بده، یعنی چی؟ من کسی رو بخوام! جواب بابامو چی بدم؟!
- منم می خوام زن بگیرم.
- مبارک باشه حالا کی هست؟
- تو. تورو می خوام.
خشکم زد. اولا که دوره ما دختر نمی تونست بگه کی رو دوست دارم، کی رو دوست ندارم. بعدشم اگه ننه من یا زن عموم می فهمیدن حسن منو می خواد، خون به پا می شد. با ترس گفتم:
- چی داری میگی حسن؟ جواب ننه هامونو کی میده؟
با عصبانیت گفت:
- به من وتو چه که اونا از هم خوششون نمیاد. اگه توام منو بخوای، هیچ کاری نمی تونن بکنن. تو منو می خوای؟ زنم میشی؟
یه کمی فکر کردم وگفتم:
- آخه چی بگم؟ من تا حالا به این موضوع فکر نکرده بودم.
- خب فکر کن. وقت که داری.
بعدمظلوم نگاهم کرد ومنتظر جواب شد. یه ذره من ومن کردم وگفتم:
- حالا برو، فردا صبح بیا بهت بگم. برو تا کسی نیومده.
حسن یه نگاهی بهم کرد که برای اولین بار ازش خجالت کشیدم، بعدسرشو انداخت پایین ورفت، منم رفتم تو. راستش منم از حسن بدم نمیومد، پسر خوبی بود. فقیر بود ولی اهل کار بود وتنبلی تو ذاتش نبود.اهل چشم چرونی ام نبود بیچاره. به خودم گفتم:
- اگه قراره شوهر کنم کی بهتر از حسن؟ دیده وشناخته اس، پسرعمومه. عقدپسرعمو ودختر عمو هم که تو آسمونا بسته شده. پس زن همین میشم که می دونم پسر خوبیه ومرد زندگی.
اون روز هیچی به روی خودم نیاوردم ولی حواسم پرت بود. دوسه بار مادرم بهم تذکر داد که حواست کجاست؟ چته امروز؟ اما من دَم نزدم. شب تا صبح خوابم نبرد، میدونستم که حالا حالاها دعوا داریم وخودمو واسه کتک های مفصل آماده کردم. راستش مهر حسن به دلم افتاده بود ونمیتونستم بهش بگم نه. صبح که حسن اومد بهش گفتم. طفلک خیلی خوشحال شد وگفت:
- محبوبه، باید خودمونو واسه جنگیدن با اینا آماده کنیم، اما قول بده که هرچی شد وهرکاری کردن کوتاه نیای ویک کلام بگی فقط زن حسنمیشم باشه؟
- باشه ولی توام نامردی نکنی منو بذاری بری سراغ یکی دیگه باشه؟
عصبانی شد، به رگ غیرتش برخورده بود. بادلخوری گفت:
- تو کی تا حالا از من نامردی دیدی؟
- ناراحت نشو، خواستم مطمئن بشم که شدم. برو ایشاالله خدا کمکمون می کنه.
وای نگین، نمیدونی وقتی این خبر به گوش مادرم رسید چکار کرد. مخصوصا که شنیده بود زن عموم پشت سرش همه جا گفته بود " ننه اش نازاس دختره هم لنگه مادرشه. من دستی دستی یه دونه پسرمو بدبخت نمی کنم که یه عمری حسرت بچه به دلش بمونه." انقدر کتک خوردم که نگو. مادرم موهای بلندمو دور دستش پیچید ومنو دور خونه چرخوند. با دندونا وناخناش تیکه پاره ام کرده بود، یه جای سالم تو تن وبدنم نمونده بود. بابام با چوب انقدر کتکم زدکه بیهوش شدم وسرم شکست. ولی کوتاه نیومدم وگفتم "یا حسن یا هیچکس" از حسنم بیخبر نبودم، اون بیچاره ام روزگارش بهتر از من نبود، فقط کتک نمی خورد اما زخم زبونایی که میشنید از صدتا کتک بدتر بود. من زندانی شدم تو خونه یه دو هفته ای خوراکم اشک بود وکتک تا اینکه یه شب بابام اومد خونه وبه ننه ام گفت:
- فردا شب حاج رضا میاد اینجا واسه پسرش خواستگاری. سرولباس این دختره رو درست کن که ردش کنیم بره. من جواب بله رو دادم. اونا فقط میان که محبوبه رو به پسرشون نشون بدن.
دیگه افتاده بودم رو دنده لج. اگه حسن عیب وایرادی داشت حرفی نبود، منم دختر سرخودی نبودم. ولی این انصاف نبود. قاسم، پسر حاج رضا رو میشناختم. تنبل والوات بود. خبرشو داشتم که عرق خورم هست. جیبشو از پول باباش پر می کرد ومیفتاد دنبال دختر مردم. گفتم:
- من عروس حاج رضا نمیشم.
ننه ام با پشت دست زد تو دهنم وگفت:
- تو غلط می کنی، سرخود شدی؟ آتیشت میزنم.
باهمون دهن پرخون گفتم:
- واسه لجبازی با زن عمو منو میدین به اون پسره عوضی والوات؟ مگه حسن چی از اون مرتیکه کثافت کم داره؟ چه جوری دلتون میاد منو بدبخت وبیچاره کنین؟
کتک خوردم ولی کم نیاوردم وحرف آخر رو زدم:
- اگه مجبورم کنین زن قاسم بشم جنازه ام میره خونه اش. حالا خود دانید.
فرداش اونا اومدن وحرفاشونو زدن وقرارمداراشونو با هم گذاشتن. حالم از پسره به هم می خورد. کثافت با اون چشمای هیزش جلوی اون همه بزرگتر داشت درسته قورتم می داد. دیدم دارم بدبخت میشم، به هزارمکافات خبر فرستادم واسه حسن که اگه دست نجنبونی خودمو میکشم. مرگ بهتر از اینه که زن قاسم بشم.
صبح سحر تا ننه بابام رفتن باز حسن اومد وگفت:
- اگه توام می خوای که باهم عروسی کنیم فقط یه راه داریم، اونم اینه که باهم از اینجا فرارکنیم. میدونم کار بدیه ولی اگه این کارو نکنیم هم تو بدبخت میشی هم من. ننه ام میخواد دخترخاله مو برام بگیره، حرفاشونم زدن. میایا بریم یانه؟
رفتم توفکر. اگه این کارو نمیکردم، یه عمری تو دست شرورترینپسر ده گرفتار میشدم. یاعلی گفتم وبلندشدم، بقچه مو بستم وگفتم "بریم". توکل به خدا کردیم وراه افتادیم اومدیم تهران. بعدازکلی گشتن یه محضر پیدا کردیم که مارو عقدکنه. بعدشم یه اتاق کرایه کردیم اما هیچی نداشتیم. باهم رفتیم یه کاسه، یه قابلمه کوچولو، دوتا قاشق با دوتا پتوی کهنه خریدیم. یه چراغ سه فیتیله ای هم خریدیم که روش غذا بپزم. به جای بالش بقچه لباسامونو می ذاشتیم زیر سرمون. خیلی سخت بود، پولی نداشتیم. همونم که حسن داشت دادیم بابت کرایه یه ماه اتاق واون خرت وپرتایی که خریدیم. بیچاره حسن صبح تا شب کار می کرد ودم نمیزد. ازبارکشی تو بازار تا بیل زدین باغچه های مردم ونوکری وهرکاری بود میکرداما شب که میومد خونه خنده رو لباش بود. هرچی میگفتم بذار منم کار کنم نمی ذاشت اما بیکار نمیموندم. بافتنی می بافتم، گلدوزی می کردم، دستگیره ودم کنی میدوختم وبا کمک صاحبخونه به همسایه ها میفروختم. سربی شام زمین میذاشتم ولی دل پرغصه نه. همین جوری یه یک سالی گذشت. یه روزز گفتم:
- حسن، بریم شمال؟ حالا دیگه میبخشنمون. اونا که جز خوشبختی ما چیز دیگه ای نمیخواستن که شکرخدا من وتو خوشبختیم. بریم؟
- باشه، میریم. ولی اگه باهامون بدتاکردن دیگه سراغشونو نمیگیریم وازهمون جا برمیگردیم تهرون باشه؟
- باشه کی بریم؟
- یه چند روز دیگه صبر کن میریم.

آوینا
02-14-2012, 10:47
یک هفته بعد رفتیم شمال. اول رفتیم خونه عموم. خودم خواستم اول بریم اونجا، اونا بزرگتر بودن. چشمت روز بد نبینه، تا مارو دیدن انگار دشمنشون اومده. هرچی از دهنشون دراومد گفتن. انگار نه انگار که حسن بچه اوناس. برخورد پدر مادر خودمم بهتر از اونا نبود. ننه خدابیامرزم همچین کرد که انگار من دخترشوهرشم. هرچی فحش بلدبود نثارمون کرد ودرخونه رو روی ما بست. ازهمونجا برگشتیم تهران وهیچ کدوم به روی هم نیاوردیم که پدر مادرمون چیکارمون کردن. دوسه سال بعد همون صاحب خونه خدابیامرز مارو به پدر ومادرت معرفی کردواومدیم اینجا. دورادور از خونواده هامون خبر داشتیم. ما براشون مرده بودیم، هم من وهم حسن بدبخت. چندسال بعدخبردار شدم که پدر مادرم مردن. سقف خونه خراب شده وریخته بود روسرشون، ازقرار باد وطوفان بوده وهیچکس نمیفهمه واون دوتا زیر آوار خفه میشن. وقتی این خبر به من رسید چندماهی ازاین اتفاق گذشته بود. ولی وقتی عموم مرد همون اول خبردار شدیم ورفتیم شمال. زن عمو سکه یه پولمون کردوگفت اومدین ارث ومیراث بگیرین. حالا خدا بیامرز هیچی هم نداشتا. نذاشتم حسن هیچی بگه. عموم که به خاک سپرده شد رفتم سرخاک پدرومادرم وبعشم از همون سرخاک برگشتیم اینجا ودیگه ام شمال نرفتیم.
- پس بچه چی؟
- یه چندسالی که گذشت وبچه دار نشدیم مادرت منو برد پیش دکتر خودش. بعدازکلی آزمایش و اینجور چیزا دکتر گفت که من هیچ مشکلی ندارم وحسن باید بره آزمایش بده. بعدازاون فهمیدیم عیب از حسنه ودرمونم نداره. بیچاره وقتی فهمیدگفت "این حکمت خداس. از بس ننه من پشت سر تو وننه ات حرف زدوگفت اینا گردوپوکه ان، این بلا سر خودش اومد وتنها پسرش بی پشت شد. تو خیلی سختی کشیدی تا زن من بشی، همیشه ام راضی بودم وخدارو شکرکردم که با تو عروسی کردم ولی دیگه راضی نیستم به پای من بسوزی. بریم محضر طلاقت بدم وبرو به یه مرد سالم شوهر کن. دلم نمی خواد حسرت بچه به دلت بمونه." منم گفتم "نه، بچه می خوام چکار؟ بچه داشته باشم اونوقت مردَم بد باشه، چه خاکی می خوام به سرم بریزم؟" این شد که نشستیم وباهم زندگی کردیم. هیچ وقتم پشیمون نشدم وهمیشه شکرخدارو به جا آوردم.
از اینکه محبوبه تپل مپل ولپ گلی من، انقدر تو زندگی سختی کشیده وحالا انقدر سرزنده وشاداب بود، غرق حیرت شدم. هرکس محبوبه رو میدید فکر میکرد هیچ مشکلی تو زندگی نداشتهوهمیشه راحت وبی دغدغه زندگی کرده ولی.... با لحنی دلجویانه گفتم:
- محبوبه، خیلی سختی کشیدی، نه؟
محبوبه آهی کشید وگفت:
- آره نگین جان. ازنداری وبیکاری ودرد بی بچگی بدتر، رفتار خونواده هامون بود. می دونی، من وحسن با هم زندگی کردیم، با کم وزیاد هم ساختیم، پابه پای هم کار کردیم ولی ناشکری نکردیم چون می دونستیم روزی هرکسی پیش خدا مشخصه، اما درد بی کسی پدرمونو درآورد. جایی رو نداشتیم که یه سر بریم ودلمون باز شه، هیچ کسی رو نداشتیم که اگه غم تو دلمون سنگینی کرد، پیشش درددل کنیم ویه خرده سبک شیم.
بغض سنگینی که تو صدا محبوبه بود وقطرات درشت اشک تو چشمهای گرد وبانمکش، دلمو لرزوند وحالا، حالا که برعکس اون روزا معنی غم رو خوب می فهمم، حالا که درد غربت وبی کسی رو چشیدم، حالا که مهر رو پیشونیم خورده، خوب میفهمم که چی میگفت. اونروز محبوبه درادامه حرفاش گفت:
- وقتی خبردار شدم پدر مادرم مردن، تک وتنها نشستیم وگریه کردیم. هیچ کس نیومد بهمون سر سلامتی بده. یعنی کسی رو نداشتیم که بیاد. خب، قسمت منم این بود. مطمئنم اگه عروس حاج رضا می شدم، شاید بچه داشتم، پول داشتم وسرگرسنه زمین نمی ذاشتم ولی رنگ خوشبختش رو نمیدیدم. حسن ندار هست ولی مرده. یه عمر کار کرد وزحمت کشید، تا حالاام از گل نازکتر بهم نگفته. درسته که چندسالی بی کسی وبدبختی کشیدیم ولی از وقتی اومدیم تو این خونه، دیگه غم به دلمون نیومد واین بزرگترین شانس زندگی ما بود. بالاخره خدا کس بی کشونه، همه درهاروکه به روی آدم نمیبنده. خداگرزحکمت ببندد دری، زرحمت گشاید در دیگری. درد بی بچگی ام با تولد تو از بین رفت. خدا به مادر وپدرت عمر با عزت بده. نذاشتم حسرت یه بچه به دل ما بمونه. مادرت رو تو خیلی حساس بود که خوب حق هم داشت بنده خدا ولی طوری رفتار می کرد که انگار تو بچه خودمی.
اون روز حرفهای محبوبه تو گوشم زنگ می زد "خدا گرزحکمت ببندد دری، زرحمت گشاید در دیگری" وبعدها خیلی خوب فهمیدم منظورش چی بود. حالا روزی هزار بار خدا رو شکر میکنم که منو از اون جهنم دره واز وسط کثافت کشید بیرون. دفترقشنگم، محرم اسرارم، ببخش که هی حرف تو حرف میارم ولی تو دیگه خوب میدونی چقدر دلم پره. محبوبه بعد از گفتن این حرفها نگاهی به ساعت کرد وگفت:
- پاشو دیگه مادر برو یه استراحتی بکن که امشب تا دیروقت باید بیدار بمونی. ساعت چهار ونیم شد ننه.
انقدر غرق داستان زندگی محبوبه بودم که نفهمیدم چی خوردم، فقط بشقابم خالی خالی شده بود. محبوبه تا چشمش به بشقاب خالی افتاد، ذوق کرد وصورتمو بوسید. لبخندزنان اخمی مصلحتی کردم وگفتم:
- اگه چاق بشم تقصیر توئه.
- نترس مادر، تو مثل مادرتی. شماها اصلا استعداد چاقی ندارید. تازه گیریم یه پرده گوشتم بیاری، از خوشگلیت که کم نمیشه هیچ، تو دل بروترم میشی. الان مامانتو ببین، چهارپنج کیلو وزن اضافه کرده ولی نه هیکلش خراب شده نه پوستش. آدم حظ میکنه نگاهش کنه. زن باید یه مثقال گوشت به تنش باشه دیگه، دوپاره استخون که به درد نمیخوره. وقت راه رفتن استخوناش تلک تلک صدا میده.
وبعد خندید. بخاطر غذای خوشمزه ای که پخته بود وبخاطر داستان زندگیش که برام تعریف کرد، تشکر کردم وازش خواستم اگه یه وقت خوابم برد ساعت شش بیدارم کنه.بعدشم رفتم بالا. جلوی آینه ایستادم ونگاهی به ادامم انداختم. بخاطر حرف محبوبه تو فکر افتاده بودم که آیا انقدر لاغرهستم که به قول اون دوپاره استخون باشم وموقع راه رفتن تلک تلک صدابدم یانه. ولی نه، لاغربودم اما نه انقدر که بشه گفت استخونی. اون یه مثقال گوشتی رو که محبوبه میگفت داشتم. د.شی گرفتم وروی تخت دراز کشیدم. حوصله خشک کردن موهامو نداشتم، واسه همین رو بالش ولوشون کردم ورفتم تو فکر. نمیدونم چرا یاد آبا افتادم. نمازرواون یادم داد، همچنین خوندن قرآن رو. انقدر برای خوندن نماز، خصوصا نماز اول وقت تشویقم میکرد وبامحبت باهام رفتار میکرد که هرگز نذاشتم نمازم قضابشه. ازترس اینکه ثواب نماز اول وقت رو از دست بدم، نماز ظهرم رو تو مدرسه میخوندم واینکارم باعث شد که لیلا هم نمازخون بشه. به قول خاله مینا، یه دوسالی ام نماز از خدا طلبکار بودم چون نماز خوندند رو از هفت سالگی شروع کردم. خدابیامرز انگار میدونست چه عاقبتی دارم چون همیشه سرسجاده نماز یا پای رحل قرآنش از خدا برام طلب پیشونی سفید وعاقبت به خیری میکرد وهمیشه هم این درخواستش رو با گریه وزاری میطلبید. هروقت تهران بود مدام به مامانم گوشزد میکرد که :" مینو، مواظب این بچه باش. صبح که بیدار میشی، واسه اش صدقه بذار کنار وچهارقل بخون، فوت کن تو صورتش. بدون چهارقل نذاری از در خونه بره بیرون ها. اسفندم یادت نره، صبح وعصر براش دودکن، بذارچشم بد ازش دور بمونه." کم کم چشمام گرم شدوساعتی بعد با صدای محبوبه بیدار شدم. همونطور با حوله خوابم برده بود. هوا تقریبا گرم بود به همین دلیل یه تاپ مشکی دکلته با یه شلوار برمودای نخی سفید پوشیدم، موهامو شونه کردم .ریختم رو شونه هام، دستهامم کرم زدم رفتم پایین. خیالم راحت بود که هیچکس خونه نیست چون جلوی دیگران اینطوری لباس نمیپوشیدم. حسن هم که برام مثل بابام بود وبعدازپدرم، تنها مردی بود که ازش خجالت نمیکشیدم وجلوش راحت بودم. تا رفتم تو آشپزخونه دیدم محبوبه یه لیوان بزرگ شیر وچندتا بیسکوییت گذاشته روی میز وزل زده به من. دیگه حرصم گرفت وبا همون حرص گفتم:
- محبوبه اگه بخوای اینارو به خورد من بدی یه هفته باهات قهرمیکنم. هنوز دوساعت نیست اون همه غذا خوردم نفسم در نمیاد بابا. میرم تو حیاط یه ذره راه برم بلکه این معده ام سبک بشه.

آوینا
02-14-2012, 10:48
دیگه منتظر نشدم چیزی بگه ورفتم تو حیاط یه ربعی قدم زدم. تازه رسیده بودم پشت در حیاط که یهو در بازشد. اول فکر کردم مامان اینا اومدن ومحبوبه دکمه آیفون رو زده ولی با دیدن پویا که اول اومد تو وپشت سرش پیام وروزبه، جاخوردم. بدون هیچ حرف یا سلامی برگشتم وبدوبدو به سمت خونه حرکت کردم. تو این فکر بودم که محبوبه میدونه من با این سرووضع جلوی کسی نمیرم، حالا که میدونست من تو حیاطم چرادررو باز کرد؟! بدبختی انگار راه طولانی شده بود هرچی میدویدم به خونه نمیرسیدم. روزبه برخلاف همیشه که زیاد سربه سر کسی نمیذاشت وخیلی اهل شوخی نبود، با پیام یکی شده بودوسربه سرم میذاشتن. با قدمهای بلند پشت سرم میومدن ومیگفتن:
- سلام خانم خانما، حال احوال چطوره؟
- عجب تحویل بازاری!! مام خوبیم به لطف شما.
- بابا پیام اصرار بیش از این جایز نیست. یه وقت به نگین برمیخوره ها، بریم تو.
جدی وشوخی این حرفا رو میگفتن ولی من اصلا صبرنکردم، حتی برنگشتم نگاهشون کنم. روزبه گفت:
- وایستا نگین مسابقه دو گذاشتی؟
وپیام اضافه کرد:
- بابا هیکل نشون میده ورزشکاری لازم نیست ثابت کنی. رو کم کنی یه؟
بالاخره صدای پویا هم دراومد...
- بچه ها سربه سرش نذارین. گیردادین ها! همین جا وایستین الان میاد.
هم خجالت میکشیدم هم از حرفها وحرکاتشون خنده ام گرفته بود. داشتم از پله های جلوی خونه میدویدم بالا که پام به پله آخر گیر کرد وپرت شدم پایین. ناله ام به آسمون بلند شد. خنده روی لبهای بچه ها ماسید وهمونجا خشکشون زد. پویا که از اون دوتا بزرگتر بود زودتر به خودش اومد ودوید طرفم. تا اومد به پام دست بزنه، دستمو بردم جلو ومانع شدم. نگاهی به چشمهای پراشکم انداخت وبادلسوزی گفت:
- فقط میخوام ببینم چی شده نکنه شکسته باشه؟ ایناها، اینجاس، مچ پات ورم کرده. خوشبختانه انگار نشکسته ولی گمونم در رفته باشه. خیلی درد داری؟ بذار کمکت کنم که بلند شی.
چون بازم *** بود مانعش شدم وسعی کردم خودم بلندشم ولی همینکه پامو زمین گذاشتم ازشدت درد نفسم بنداومد وچنان لبم رو گاز گرفتم که شوری خون رو توی دهنم وقطرات اشک رو روی گونه ام حس کردم. پویا سریع بازومو گرفت وبالحنی آروم وعاری از سرزنش گفت:
- بذار کمکت کنم تنهایی نمیتونی راه بری. ببین چطور لبتو گاز گرفتی داره خون میاد.
پیام وروزبه که از دیدن این منظره به شدت ناراحت شده بودن اومدن جلو و روزبه گقت:
- پویا بغلش کن وبذارش تو ماشین تا ببریمش بیمارستان.
بعد دستمال کاغذی تمیزی داد دستم وبا ناراحتی گفت
- لبت داره خون میاد پاکش کن. ببین چجوری آشو لاشش کردی!
باشرمندگی تشکر کردم وخون لبمو پاک کردم وگفتم:
- نمیدونم این محبوبه کجا رفته چرا پیداش نیست؟
پویا همونطور که مواظب بود تا وزنم روی پام نیفته گفت:
- محبوبه رو میخوای چکار؟ روزبه راست میگه بیا بریم بیمارستان.
- آخه اینطوری که نمیتونم بیام. مانتو وروسری لازم دارم.
پیام گفت:
- کجاس؟ بگو من برات بیارم.
- داخل کمد آویزونه، پشت در اتاقم. ببحشید پیام جان، دستت درد نکنه.
ازشون خجالت میکشیدم. پیام شش سال از من بزرگتر بود وپویا ده سال. روزبه هم یکسال از پیام بزرگتر بود ولی حالا هرسه دست به سینه جلوم ایستاده بودن ومنتظر بودن هرکاری میگم انجام بدن. روی پله نشستم وسعی کردم قسمتهایی از بدنم که از تاپ بیرون بود رو بپوشونم که پیام با مانتو وروسری برگشت وگفت:
- نگین چقدر کمدت مرتبه! اتاقتم همینطور.
روزبه مانتو رو نگه داشت تا بپوشم ودرجواب پیام گفت:
- یادت رفته دختر مینو جونه؟ مادرش کیه؟
موهام از همه طرف روسری زده بود بیرون وخیلی تابلو بود. سعی کردم با دست همه رو جمع کنم وبذارم زیر یقه مانتو ولی از بس که *** بودن مگه جمع میشدن! روزبه که خیلی برای بیمارستان رفتن عجله داشت ونگرانی از چهره اش میبارید باحرص گفت:
- ولشون کن بیچاره هارو. از بیخ کنده شدن بابا. مگه میشه این همه مو رو جمع کرد؟ بیا بریم بیمارستان ببینم چه بلایی سر این پا اومد داره ورمش بیشتر میشه.
تو همین گیرودار محبوبه رسید وتا چشمش به پای ورم کرده وچشم گریان من افتاد، دودستی زد تو سرش وگفت:
- خاک بر سرم چی شده؟ چه بلایی سرت اومده؟
- هیس! چیزی نشده که. پام گیرکرد به پله ها وخوردم زمین. هیچی نیست نگران نباش.
- خدامرگم بده. چی چی رو هیچی نشده؟ پات شده عین متکا، کاش قلم پام خورد میشد ونمیرفتم پشت بوم. حالا جواب خانومو چی بدم؟ خبر مرگم رفتم لباسا رو از رو بند جمع کنم.
- قربونت برم محبوب جون چرا گریه میکنی؟ انقدر نزن تو صورتت بابا، سرخ شد. مگه تو منو پرت کردی پایین؟ خودم عجله کردم وجلوی پامو نگاه نکردم. حالاام که چیزی نشده. نشکسته که، دررفته. چیزی نیست بابا.
خلاصه با هزار زحمت محبوبه رو آروم کردم وباکمک پویا سوار ماشین روزبه شدم. داشت دنده عقب ماشینو از حیاط میبرد بیرون که یهو یاد شلوارم افتادم وگفتم:
- وای نرو، صبرکن.
روزبه زد رو ترمز وپویا گفت:
- چی شده؟ چیزی جا گذاشتی؟
- آره، جوراب نپوشیدم. شلوارم خیلی کوتاهه، چه جوری برم بیمارستان؟
پیام خندید وگفت:
- ای بابا، حالا فکر کردم چی شده، عیبی نداره که مده. همه دخترا تو خیابون شلوار برمودا میپوشن. شلوار تو که یه وجب بالای مچ پاته. مال بعضیا تا زیر زانوهاشونه.
- آخه....
روزبه ماشین رو راه انداخت وگفت:
- نترس. سه تا نره خر دو متری همراهت هستن تنها که نیستی. اگه اونجا کسی به ساق پات چپ نگاه کرد، خودم چشماشو از کاسه در میارم خوبه؟
دم در بیمارستان پیام به سرعت پیاده شد ودقایقی بعد با یه ویلچر برگشت. با کمک اونا روی ویلچر نشستم وتاجایی که میتونستم، شلوارم رو کشیدم پایین ورفتیم داخل اورژانس. توی یه اتاق بودیم که دکتر جوونی اومد وبدون اینکه حرف بزنه، خیره خیره نگاهم کرد.
سرمو انداختم پایین ولی میدونستم که صورتم سرخ شده چون حسابی داغ شده بود. همون موقع روزبه که رفته بود ماشین رو پارک کنه رسید. نگاهی به من ودکتر انداخت، ضربه ای آروم به پشت دکتر زد وگفت:
- آقای دکتر، ایشون از چندتا پله افتادن وپاشون ورم کرده. ولی همینطور که با این دقت ملاحظه میفرمایید، صورتشون مشکلی نداره. سرخیش مال خجالته.
دکنر بیچاره که انگار تازه فهمیده بود ماتش برده، رنگش سرخ شد وسریع اومد جلو.
- ییخشیذ خانم کدوم پاتونه؟
بدون اینکه سرمو بلند کنم گفتم:
- پای چپ.
یه نگاهی کرد وچیزی روی کاغذ نوشت. بعد داد دست پویا وگفت:
- لطفا عکس بگیرید تا ببینم چی شده. رادیولوژی تو همین طبقه س، انتهای راهرو دست راست.
وقتی عکس رو گرفتیم وآوردیم گفت:
-خوشبختانه نشکسته فقط در رفته. حالا لطفا بذارینشون روی تخت.
پویا بدون اینکه منتظر اجازه من باشه بغلم کرد وگذاشتم روی تخت.دکتر بعد از معاینه پام به پویا که پشت سرم ایستاده بود اشاره ای کرد اونم محکم شونه هامو گرفت ونگه داشت. تا برگشتم طرفش که ببینم چکار میکنه، ناگهان دکتر با ضرب پام رو کشید. چنان درد وحشتناکی تو تنم پیچید که نتونستم خودمو کنترل کنم ویک جیغ بنفش کشیدم که گوش خودم کرشد. سیل اشک صورتم رو خیس کرده بود.
روزبه که کمی تندگو بود، درحالی که دندوناشو به هم فشار میداد با حرص به دکتر گفت:
- دکترجون شیکوندیش، خلاص؟
دکتر لبخندی زد وگفت:
- نه آقا جان، جا انداختم. حالام پای این خانمو گچ میگیرم دوهفته دیگه بیاریدش که گچشو باز کنم.
- شرمنده دکترجون منظوری نداشتم.
- بیا، این نسخه رو بپیچ که امشب لازمتون میشه. حواست به خواهرت باشه، شب پردردی خواهد داشت.
بعدهمونطور که لبخند به لبش بود، یکی دو ضربه آروم به پشت روزبه زد ورفت. وقتی داخل ماشین نشستیم پیام وپویا هنوز میخندیدن. خود روزبه هم که میخندید گفت:
- زهرمار. خب خیلی جوون بود، بهش نمیومد وارد باشه. فکر کردم زده پای بچه رو شکونده.
پیام همونطور که میخندید گفت:
- آخه از اولی که اومدی، جبهه گرفتی. تارسیدی تو اتاق چنان زدی تو پرش که بیچاره زهره ترک شد. بعدشم که اینجوری زدی تو حالش.
- آخه بدجور میخ شده بود به نگین. اینم که از خجالت شده بود مثل لبو. به رگ غیرتم برخورد دیگه.
- مادوتا اونجا بوق بودیم دیگه. مهلت ندادی یارو سربگردونه آخه.
پویا خیلی آهسته گفت:
- چیکار کنه بیچاره دست خودش نبود.
بعدبرای من که میخواستم بدونم چرابرنامه به هم خورده ومامان بابا نیومدن دنبالم، توضیح داد که عمه نازی همه رو برای شام نگه داشته واین سه تا چون حوصله شون سررفته بود، ازخدا خواسته پیشنهاد دادن که بیان دنبال من واومدن.
بچه ها توی حیاط ایستادن تا من همون طبقه اول لباسامو عوض کنم ومجبورنباشم برم بالا. چون شلوارم رو نمیتونستم عوض کنم، یک لنگه جوراب نخی سفید ولنگه راست کتونی آبی وسفیدم رو پوشیدم واز محبوبه خواستم بلوز آبی آستین بلندم روبیاره که به شلوار سفیدم بیاد.

آوینا
02-14-2012, 10:48
وقتی حاضرشدم، نگاهی به آینه هال انداختم. بلوزم کمی تنگ بود ولی نه انقدر که از پوشیدنش منصرف بشم. آستینش سه ربع بود ویقه گردش کیپ گردنم. به لنگه جوراب پای راست وگچ پای چپ هم کوتاهی شلوارم جبران شد. مانتو وروسریمو پوشیدم وبا کمک محبوبه وپویا سوار ماشین شدم. بیخبر از همه جا وبدون اینکه بدونم زندگیم درحال تغییره. اونم چه تغییری یا شاید بهتره بگم چه تغییراتی، وحشتناک!!!
رسیدیم خونه عمه اینا. بعدازکلی سوال وجواب واظهارنگرانی از طرف مامان ونسرین جون وعمه نازی، دست آخرتوبغل بابا، رفتم داخل. داشتم چایی میخوردم که دیدم روزبه وپیام یه گوشه ایستادن وبا ناراحتی به مامان توضیح میدن که چون سربه سر من گذاشتن این اتفاق افتاد. لنگ لنگان، به کمک مبلهاودیوار رفتم جلو وگفتم:
- مامان جون اگه شما یه تلفن به من زده بودین ومیگفتین قراره اینا بیان دنبالم، منم حاضرمیشدم واین اتفاق نیفتاد. من بی احتیاطی کردم ودوساعت تو بیمارستان معطلشون کردم، اونوقت این بیچاره ها احساس گناه میکنن.
مامان که منو کاملا میشناخت، جریان رو فهمید ویه جوری سروته قضیه رو هم آورد. بعدهم با خنده وشوخی بحث رو تموم کرد، به عمه نازی گفتم:
- عمه جون سروین کجاست؟
روزبه فورا جواب داد:
- کجا میخوای باشه؟ طبق معمول رفته صافکاری نقاشی صورت.
من وعمه خندیدیم وزوربه دوباره گفت:
- امشب میخواد بره فرودگاه، رفته خودکشان کنه، نمیدونم فرداشب که مهمونیه چه بلایی سر اون موهاوصورت بدبختش میاره. جاوید مادر مرده ام که شده بیبی سیتر. البته تقصیر خودشه ها، میگه "سروین جون توبرو به کارات برس، عسل بامن" حالا انگار سروین بجز آرایشگاه وخونه دوست ورفیقاش چیکارداره که مثلا انجام نشه، امورمملکتی بی سروسامون میمونه یا بازار بورس میخوابه. اَه اَه، مردم انقدر زن ذلیل! حالا خوبه سروین نه خوشگله نه خوش قد وبالا. اخلاقم که نداره بدبختی.
مادوتا دیگه مرده بودیم از خنده واون همچنین غر میزد. عمه گفت:
- صبرکن مادر، روزگار توام دیدنیه.
روزبه آه سردی کشیدوگفت:
- اگه اونی که من میخوام زنم بشه نوکرشم میشم. پرستاربچه که چیزی نیست.
ودرهمون حال زیر چشمی به من نگاه کرد ولی من به روی خودم نیاوردم. عمه رفت ونسرین جون بایه بشقاب میوه اومد کنارم نشست وهمونطور که احوالم رو پرسیده، تند وتند شروع کرد به پوست کندن میوه ها. خیلی خانم ومهربون بود وهمیشه سنجیده حرف میزد. همه مون دوستش داشتیم ومن از همه بیشتر. پرسیدم:
- نسرین جون، عمو احمد نمیاد؟
- چراعزیزم، الان دیگه پیداش میشه.
- راستی، ازپریسا اینا چه خبر؟
چشماش پرازاشک شد ودرحالی که آه میکشید گفت:
- وای نگین جون، دست رو دلم نذار که خونه. کاش الان اینجا بودن. دلم براشون یه ذره شده. هرچی میگم مادر، بچه های دوقلو نگه داشتن سخته، خب بیا ایران پیش خودم. هم شما دیگه اونجا غریب وبی کس نیستین هم من از تنهایی درمیام. میگه نمیتونم زندگیمو اینجا ول کنم وبیام. بخدا نگین دلم برای نونا ونینا پرمیکشه ولی خب چه میشه کرد، انشاا... هرجا هستن خوش باشن.
- نسرین جون ناراحت نباشین. میدونم دلتنگین ولی چاره ای نیست. اگرزیاد اصرارکنین خدای نکرده میگن تو زندگیمون دخالت کردین.
- آره مادر، توماشاا... با این سن کمت خیلی عاقلی . راست میگی، پس فردا اگه بیان وکوچکترین چیزی باب میلشون نباشه میگن شما گفتین بیایم وگرنه ما داشتیم راحت زندگی میکردیم.
بعدپیش دستی پرازمیوه های پوست کنده رو گذاشت جلوی من وگفت:
- بخورقربون قدت برم. کلی درد کشیدی، ضعف کردی. هنوزرنگت سرجاش نیومده. پیام گفت "مامان نگین چنان جیغی کشید که چهارستون بدنم لرزید. تاحالا همچین صدایی ازش نشنیده بودم." خیلی ناراحت بود نگین جان. میدونی، بچه های من که خواهر به خودشون ندیدن. طفلکی ها یه ذره بچه بودن که پریساوشوهرش رفتن اتریش ودیگه ام نیومدن، ایناام که نمیتونستن برن. توانقدر مهربون وخانمی که برای بچه های من بت شدی، اگه بشنون خار به پات رفته دیوونه میشن وهرجا باشن خودشونو با سر بهت میرسونن. الهی سفیدبخت بشی که جای خالی پریسا رو برای ماپرکردی. برای من واحمد دخترشدی وبرای بچه هام خواهر. به حق علی عوضش هرچی میخوای خدا بهت بده وعاقبت به خیری نصیبت کنه.
- نسرین جون، من شما وعمواحمد وبچه ها رو خیلی دوست دارم. پویا وپیام از برادری چیزی واسه من کم نذاشتن. شماوعمو احمدم که همیشه انقدر به من محبت کردین که من شرمنده تون هستم.من که کاری نکردم ولی اگه شما از من راضی هستین بخاطر دل مهربون ومحبت های خودتونه. کوچیکترا محبت کردن رواز بزرگتراشون یادمیگیرن.
همین موقع مامان اومد وگفت:
- نسرین جان، پاشید راه بیفتید، نازی میترسه دیربشه.
- مامان مگه شما نمیری؟
- نه عزیزم من پیش تو میمونم که تنها نباشی.
- من تنها نیستم، بانو خانم خونه اس شما برین.
باهزار اصرار بالاخره راضی شدن که برن. تنها که شدم باز رفتم توفکر.

آوینا
02-14-2012, 10:48
سروش هیجده ساله بود که رفت آمریکا ومن شش ساله. ازقیافه اش چیز زیادی یادم نبود. البته بعدا عکسایی رو که برای عمه میفرستاد میدیدم ولی خب عکس خیلی واضح صورت رو نشون نمیده. اما اون روز رو خوب یادمه. ازگریه عمه نازی ومامان ونسرین جون گریه ام گرفته بود. سروش گفت:
- بچه ژاپنی تو چرا گریه میکنی؟
- بچه ژاپنی خودتی.
روی این کلمه خیلی حساس بودم وچنان با حرص جواب سروش رو دادم که خندیدوگفت:
- خب ژاپنی هستی دیگه. با این چشمهای کشیده ولپهای آویزون وموهای سیخ سیخی مشکی درست شکل بچه ژاپنی ها هستی.
من که حسابی بهم برخورده بودقهرکردم ورفتم توی باغ قایم شدم. باغ روزیرورو کردن تا منو پیداکنن.آخرسر روزبه پیدام کرد وآورد پیش بقیه. همینطور بااخم های درهم وبغض کرده داشتم به سروش نگاه میکردم که بغلم کرد ودرحالیکه لپم رو میبوسید گفت:
- بچه اگه تو همین شکلی بمونی بدجور رودست دایی باد میکنی.
اونروز نفهمیدم منظورش چیه، بنابراین جوابی ندادم ولی بعدها که عکسهای بچگی خودم رو نگاه میکردم، اعتراف کردم که سروش بیچاره راست میگفته ومن واقعا زشت بودم. چشمهای کشیده که بخاطر لپ های بزرگ وآویزونم بااون پلک های پف کرده تقریبا بسته بودن واصلا رنگشون معلوم نبود وموهای *** وسیخ سیخی مشکی که همیشه روی پیشونی ودور صورتم میریخت کاملا قیافه یه بچه ژاپنی رو نشون میداد. بچه زشت ودرعین حال بانمکی بودم وتقریبا از نه یا ده سالگی قیافم تغییرکرد. نفهمیدم کی خوابم برد فقط شنیدم بانو میگه:
- نگین خانم بیدار شین مهمونا اومدن.
خوشبختانه فاصله خونه تا در باغ زیاد بود ومن فرصت کردم با هزار بدبختی لی لی کنون خودمو به دستشویی برسونم وآبی به صورتم بزنم تا پف چشمهام بخوابه وسروش ازهمون بدوورود بهم نگه "بچه ژاپنی". اونم جلوی پسرعمه اش که امشب با اون از آمریکا برگشته بود. عمه وشوهرعمه سروش یه پسرداشتن به نام هامون که یک سال از سروش بزرگتر بود ووقتی چهارده ساله بود پدرمادرش فرستادنش آمریکا. سه چهارسال بعد زن وشوهر تو جاده چالوس تصادف کردن وفوت کردن وهامون دیگه به ایران نیومد. حالا بعداز شونزده هفده سال دوری از وطن، فیلش یادهندوستان کرده وقراربود امشب با سروش به ایران برگرده. ارثیه هنگفتی براش مونده بود که به قول عمه تا حالا اسمش رو هم نیاورده بود وتمام اون ارثیه اعم از منقول وغیرمنقول توسط آقای بحری نگهداری میشد که الحق والانصاف امانتدار قابلی بود وتو تمام این سالها، یک ریالش رو حق وناحق نکرده بود. شنیده بودم هامون دکترای شیمی داره وصاحب یه کارخونه معروف رنگ سازی تو آمریکاست وبه قول روزبه بچه مایه داره. باسروصدای مهمونا که وارد خونه شده بودن به خودم اومدم واز دستشویی خارج شدم. دم در پذیرایی شنیدم که کسی به مامان میگه:
- مینو، پس این بچه ژاپنی کجاس؟ قایمش کردین سربه سرش نذارم؟
سروین گفت:
- وای سروش، توکه ندیدیش، مثل ماه شده.
- واه واه، آخه اون شیربرنج ژاپنی بینمک با اون لپ های آویزون وچشمهای تنگ چه جوری ماه شده؟
کسی متوجه ورود من نشد، سروش هم پشتش به دربود. آروم رفتم وجلو وخیلی عادی گفتم:
-دیگه بی انصاف نباش.خوشگل نبودم ولی خیلی با نمک بودم.
سروش به طرف من چرخید و با دیدنم خنده روی لبهاش خشک شد.بعد از چند لحظه سکوت روزبه گفت:
-چته؟حناق گرفتی؟دهنتو ببند خرمگس می ره توش حالا راست می گی مزه بریز.
وپوزخندی به سروش زد.کمی جلوتر رفتم و گفتم:
-سلام پسر عمه جان خوش اومدی.
سروش با لکنت گفت:
-سلام خانم احوال شما؟
-مرسی رسیدن بخیر چرا سرپا ایستادی؟بشین خسته ای.
خیلی مؤدبانه گفت:
-خواهش می کنم خانم لطفا شما بفرمایید.
از لحن جدی سروش خنده ام گرفته بود.روزبه و پویا و پیام هم گوشه سالن ریسه رفته بودن اما بقیه خیلی خوب خودشون رو کنترل می کردن.از همون فاصله شنیدم که سروش خیلی اروم به مامان می گه:
-مینو تورو خدا راستشو بگو.می دونم منو دست انداختین ولی حالا بگو این خانم کیه؟
قبل از اینکه مامان جواب بده گفتم:
-تا دوباره قهر نکردم برم تو باغ قایم شم زود معذرت خواهی کن که به من گفتی شیر برنج وگرنه این دفعه روزبه هم نمی تونه پیدام کنه.
با این حرف سروش مطمئن شد من همون نگین هستم.با خوشحالی اومد جلو و گفت:
-خانم عزیز بنده غلط کردم به شما توهین کردم.
بعد دستش رو به طرفم دراز کرد و اون یکی دستش رو به سمت شونه ام برد.فهمیدم می خواد روبوسی کنه به همین دلیل خودمو یه کمی عقب کشیدم و فقط باهاش دست دادم بعدشم خیلی سریع دستمو پس کشیدم.سروش که متوجه شد تمایل به روبوسی ندارم به روی خودش نیاورد و با دست چپش که تو هوا مونده بود یکی دو ضربه اروم به پشتم زد و خودشوکنار کشید.یه ده سانتی از من بلندتر بود ولی اندام خیلی ورزیده اش نشون می داد که بدنسازی کار می کنه.مثل همه فامیل پدری چشم و ابروی مشکی و موهای مجعد و پرپشتش ثابت می کرد که کرده.صدای عمه افکارمو پاره کرد و من به طرفش برگشتم.کنارش مردی رو دیدم خیلی بلندقد که فکر می کنم حدود صد و نود وهفت یا هشت سانتی متر بود چون حتی از پویا که حدود یک متر و نود بود هم بلندتر به نظر می رسید.وقتی دید متوجهش شدم گفت:
-سلام خانم.
-سلام.
عمه گفت:
-نگین جون این اقا خواهرزاده بحری هستن.هامون جان.
با احترام اومد جلو و با من دست داد و همونطور که با چشمان نافذش بهم خیره شده بود گفت:
-خوشوقتم.
-منم همینطور به ایران خوش اومدید.
هامون تشکر کرد و برگشت پیش عمه.وقتی همه دور هم نشستیم سروش که تازه متوجه گچ پای من شده بود گفت:
-پای شما چی شده؟
از لفظ شما که درمورد من بکار برد خنده ام گرفت و گفتم:
-سروش جان من شما نیستم نگینم.درضمن امروز به یمن ورود شما از پله افتادم و مچ پام دررفته.
سروش خندید و گفت:
-به به عجب پاقدمی دارم من!
صحبت ها شروع شد و پذیرایی به اون بزرگی پر شد از سر و صدا.تنها کسی که حرف نمی زد هامون بود که فقط وقتی مخاطب قرار می گرفت چند کلمه جواب می داد و دوباره ساکت می شد. سروین اومد کنارم نشست و گفت:
-زود تند سریع توضیح بده ببینم چرا پات اینجوری شده؟
و من که با وجود اختلاف سنی زیاد خیلی باهاش راحت بودم اهسته همه چیزرو گفتم و اونم کلی بهم خندید.در حال صحبت با سروین بودم که متوجه سنگینی نگاهی شدم.وقتی به سمت نگاه برگشتم هامون رو دیدم که خیلی عمیق و مستقیم بهم خیره شده.بعد بدون اینکه سعی در پنهان کردن نگاهش داشته باشه اروم سرشو برگردوند و شروع به صحبت با عمه کرد

آوینا
02-14-2012, 10:50
.سروین گفت:
-کور شی با اون چشمات که بچه های مردمو از راه بدر می کنه.
لبخندی زدم و بحث رو عوض کردم.یکی دوبار دیگه متوجه همون نگاه شدم ولی دیگه به طرفش برنگشتم.اما حسابی عصبانی بودم و صورتم برافروخته شده بود.دقایقی بعد بانو خانم اومد و گفت:
-بفرمایید شام حاضره.
همه بلند شدن و به طرف غذا خوری رفتن بجز من که زیاد اشتها نداشتم و از طرفی این که با این پادرد فاصله بین پذیرایی و غذا خوری رو طی کنم از غذا خوردن منصرفم می کرد.مامان با یه بشقاب غذا و یه ظرف سالاد اومد و گفت:
-بیا عزیزم بخور.
-دست شما درد نکنه.
بعد از رفتن مامان سروین و عسل اومدن تا باهم غذا بخوریم و پشت سرشون پیام سروش پویا و روزبه بشقاب به دست وارد شدن.پویا گفت:
-ما اومدیم اینجا که تو تنها نباشی.
سروین لقمه شو قورت داد و گفت:
-دیر اومدی عزیزم همه تون دیر اومدید.اصلا اشتباه کردین که اومدین.
سروش با تعجب به سروین که خیلی جدی حرف می زد گفت:
-چرا؟
-واسه اینکه ممکنه نگین با دیدن یه مامان و دختر خوشگل اشتهاش باز بشه و غذاشو بخوره ولی مطمئنا با دیدن چهار تا گنده بک سبیل کلفت حتما اشتهاش کور می شه.
روزبه پرید وسط و گفت:
-اگه ما چهار تا گنده بک سبیل کلفت از کله سحر تو ارایشگاه بودیم الان کلی اشتها برانگیز می شدیم.
تا دیدم سروین جواب اماده کرده به حرف افتادم و گفتم:
-مرسی راضی به زحمت نبودم.از همه تون ممنونم.ضمنا اصلا هم اشتهام کور نمی شه باز بازه.
پیام نگاهی به دور و برش کرد و گفت:
-پس هامون کو؟
روزبه گفت:
-فکر کنم روش نشد بیاد به گمونم غریبی می کنه.
سروش همونطور که سالاد می خورد گفت:
-غلط کرده بچه پررو چه می فهمه غریبی چیه.ادمو درسته قورت می ده.
و داد زد:
-اهای هامون بیا دیگه.مردی؟
هامون با یه بشقاب غذا از در وارد شد و گفت:
-مگه سر جالیزه که داد می زنی؟دایی داشت باهام حرف می زد نمی تونستم بگم دایی جون بقیه شو بعدا بگو که.
و امد درست روبروی من نشست.از بس این سروش حرف زد نفهمیدیم چی خوردیم ولی از زور درد بی طاقت شده بودم. هامون رو کرد به سروش و گفت:
-یه دقیقه زبون به دهن بگیر مثل اینکه نگین خانم حالشون خوب نیست.
خیلی جا خوردم.فکر نمی کردم کسی فهمیده باشه چون حسابی خودم رو کنترل می کردم و البته کسی هم متوجه نشد ولی نمی دونم این هامون مارمولک از کجا فهمید روزبه بلند شد و یه قرص مسکن با یه لیوان اب برام اورد.تشکر کردم و قرص رو خوردم.بعد به بقیه گفتم:
-ببخشید لطفا به صحبتتون ادامه بدید.
بعد از شام چون خیلی دیروقت بود همه بلند شدیم تا به خونه بریم.عمه نازی و اقای بحری اصرار داشتند که همگی بمونیم و صبح بریم ولی کسی قبول نکرد.اما من حریفشون نشدم گیر داده بودن که اگر راه نرم برام بهتره و بالاخره مجبور شدم بمونم.بعد عمه به سروین گفت:
-لااقل شما بمونید.فردا شب مهمونیه برای چی برید و برگردید.
-وای مامان فردا خیلی کار دارم نمی تونم بمونم.
روزبه گفت:
-مامان جان مگه نمی دونی فردا چقدر سروین کار داره؟اونم چه کار واجبی ارایشگاه!
بعد شروع کرد به سر به سر گذاشتن با سروین و تیکه انداختن به جاوید.جاوید هم عاشقانه به صورت سروین خیره شده بود و می خندید.یک کلام جواب متلک های روزبه رو نمی داد.دست اخر سروین گفت:
-روزبه روتو کم کن دیگه.جاوید داره با سکوتش حالتو می گیره نمی فهمی؟می گه یعنی به تو چه تو سرت به کار خودت باشه.
همه زدیم زیر خنده.مامان کنارم نشست و گفت:
-نگین جان فردا شب چی می پوشی برات بیارم.
یه کم فکر کردم و گفتم:
-لطفا پیراهن ابیه رو بیارید.
-باشه عزیزم اگه چیز دیگه ای لازم داشتی زنگ بزن تا برات بیارم.هرکاری ام داشتی به عمه جون بگو رودربایستی نکن ها.
-چشم خیلی ممنون.
با مامان و بابا خداحافظی کردم و اونا رفتن.بعدشم سروین خداحافظی کرد جاوید اومد جلو و گفت:
-نگین جان اومیدوارم هرچه زوتر پات خوب بشه.
تشکر کردم و در حالیکه عسل رو می بوسیدم گفتم:
-عسل خاله فردا شب زود بیا خوب؟
-باشه خاله ولی جشن فردا شب زیاد خوش نمیگذره.
-چرا؟
-اخه تو که نمی تونی برقصی پس به درد نمی خوره دیگه.
-نه عزیزم همه قشنگ می رقصن.
-نه هیچ کس مثل تو نمی رقصه.همه می گن حتی دایی روزبه بداخلاق.
خندیدم و گفتم: باشه حالا تو فردا زود بیا من قول می دم هروقت خوب شدم دو برابر برای تو برقصم قبول؟
از بغلم پرید پایین و همونطور که می دوید فریاد زد:
-مامان بابا خاله نگین قول داده دو برابر برقصه.
صدای فریادش که مدام همون جمله رو تکرار می کرد تا دم در باغ شنیده می شد.سرم رو که برگردوندم دیدم هامون کنارم ایستاده و زل زده به من.نگاهش حالت بدی نداشت ولی چون خیلی عمیق بود خوشم نمی اومد و معذب بودم.سرمو انداختم پایین حالمو فهمید و اروم رفت طرف دیگه سالن.عمه اینا که برای بدرقه مهمونا رفته بودن برگشتن و اقای بحری گفت:
-خب بهتره همه بریم بخوابیم فردا کلی کار داریم.
بعد رو کرد به سروش و هامون و گفت:
-بخصوص شما که یه شبانه روز تو راه بودید و حسابی خسته شدید برید راحت بخوابید.
بعد هم به همه شب بخیر گفت و رفت به اتاقش.روزبه اومد کنارم و گفت:
-نگین جون چطوری؟
-مثل پلو تو دوری.
سروش لبخندی زد و گفت:
-بچه ژاپنی درد که نداری؟
-نه جوجه امریکایی.
البته دروغ می گفتم چون پام حسابی ذق ذق می کرد.عمه اومد جلو و گفت:
-سروش تو حریف نگین من نمی شی.
و روزبه اضافه کرد:
-اره مثل بچه های خوب بگو شب بخیر و برو بخواب تا نگین بیشتر از این نزده تو برجکت.
سروش با خنده گفت:
-حال کردم نگین انگار حسابی ازشون زهرچشم گرفتی.مامان من برم اتاق خودم؟
-اره مادر جون.
-هامون پاشو بریم نگین شب بخیر.
روزبه در حالیکه خمیازه می کشید گفت:
-منم بیام اتاق هامونو نشون بدم شب بخیر.
هامون مؤدبانه سر خم کرد و گفت:
-شب هر سه تون بخیر.
بعد عمه نازی رو بوسیدن و رفتن بالا.وسط پله ها روزبه به سمت من برگشت و گفت:
-نگین بذار ببریمت بالا تو که نمی تونی از این پله ها بری.
-نه مادر نگین پایین می خوابه کنار اتاق خواب من.
از روزبه تشکر کردم و با کمک عمه رفتم به همون اتاقی که می گفت.
داخل اتاق عمه گفت:
-عزیزم می رم برات یه لباس راحت بیارم.
وقتی برگشت دیدم یه تاپ و شلوارک ساتن مشکی با گل های کرم و زرشکی اورده.با تعجب گفتم:
-عمه جون من اینو بپوشم؟
-چیه عزیزم خوشت نمیاد؟ببین چقدر لطیف و خوشگله مال جوونیامه.
-چرا عمه خوشم میاد.خیلی ام قشنگه ولی اخه نه بالا تنه داره نه پایین تنه.
-نترس عمه جون الهی قربون اون شرم و حیات برم هیچ کس پایین نمیاد.اینا هلاکن سرشون به بالش نرسیده خر و پفشون هواس.اگر چیزی خواستی صدام کن ما تو همین اتاق بغلی می خوابیم.
-چشم عمه جون شب بخیر.
-شب بخیر عزیز دلم.

آوینا
02-14-2012, 10:52
گچ پام کاملا خشک شده بود و می تونستم شلوارموعوض کنم.لباس خواب عمه رو پوشیدم خیلی خوشگل بود.فقط بند های تاپش یه کمی برای من بلند بود و یقه اش زیادی پایین می اومد و قد شلوارکش هم به زور تا بالای رونم می رسید.چراغ رو خاموش کردم و بدون اینکه به درد پام اهمیت بدم روی تخت دراز کشیدم.تازه چشمام گرم شده بود که از شدت درد از خواب پریدم.هرچی فکر کردم یادم نیومد قرصهام کجاست نمی دونستم روزبه چیکارشون کرده.بلند شدم و خیلی اهسته از اتاق رفتم بیرون.
کنار پله ها ایستادم و بالا رو نگاه کردم وقتی خیالم راحت شد که همه خوابن و کسی پایین نمیاد خودمو به پذیرایی رسوندم ولی هرچی گشتم کیسه داروهارو پیدا نکردم.کلافه شده بودم و درد امونم رو بریده بود دستم رو به دیوار گرفتم و به اشپزخونه رفتم.پیش خودم فکر کردم ممکنه روزبه داروهارو اونجا گذاشته باشه. داشتم کابینتهارو می گشتم که صدایی از پشت سرم گفت:
-خیلی درد داری نه؟
با تعجب به عقب برگشتم و دیدم هامون دست به سینه جلوی در اشپزخونه ایستاده.خشکم زد نمی دونستم کجای بدنم رو پپوشونم که گفت:
-زحمت نکش نمی تونی جایی رو بپوشونی من به بدنت نگاه نمی کنم.
پشت میز اشپزخونه روی یه صندلی نشستم که حداقل پاهام پیدا نباشه.دستهام رو ضربدری روی سینه ام گذاشتم که مثلا معلوم نباشه و با لکنت گفتم:
-من فکر کردم شماها خوابیدید.
بدون اینکه نگاهم کنه یه لیوان اب برای خودش ریخت و گفت:
-سروش و روزبه بیهوش شدن.ولی من خوابم نبرد.پات درد می کنه؟
-نه زیاد.
-از رنگ پریده ات پیداست که زیاد درد نمی کنه.مسکن می خوای؟
-بله ولی پیدا نمی کنم نمی دونم روزبه کجا گذاشته حالا اشکالی نداره می رم می خوابم.
-چندان هم خالی از اشکال نیست چون این درد به این راحتی ساکت نمی شه.
سرمو که تا اون لحظه پایین انداخته بودم بلند کردم و گفتم:
-به هر حال وقتی قرص پیدا نمی کنم و کار دیگه ای هم از دستم برنمیاد بهتره برم بخوابم.
تا خواستم بلند شم با لحنی امرانه ولی اروم گفت:
-بشین من الان می رم بالا و زود بر می گردم.
و با سرعت رفت بیرون.نمی دونم چرا از لحنش ناراحت شدم و پیش خودم گفتم:
-به همین خیال باش که تو دستور بدی منم بگم چشم قربان.حالا می رم می خوابم تا حالت جا بیاد.اگه شده از درد بمیرم با این لباس اینجا نمی شینم که تو بری و برگردی.
با همین افکار از جا بلند شدم و سعی کردم تا اونجا که می تونم با سرعت حرکت کنم ولی بخاطر همین عجله دم در اشپزخونه به هامون که با سرعت می اومد تو خوردم و تعادلم رو از دست دادم داشتم می افتادم که از دو طرف بازو هام رو گرفت و تقریبا بغلم کرد که نیفتم زمین.از شدت عصبانیت و خجالت داشتم منفجر می شدم.سعی کردم خودم رو از بغلش بیرون بکشم ولی همچنان بازوم رو چسبیده بود و به صورتم خیره شده بود.صورتم گر گرفته بود و می دونستم قرمز شده و به قول پویا از چشمام اتیش می باره.نمی دونم از خشمی که تو نگاهم بود ترسید یا از قرمزی صورتم دلش به رحم اومد که اروم ولم کرد.دیگه نمی تونستم سرپا وایستم.به هر بدبختی بود قبل از اینکه ضعف کنم و روی زمین پخش بشم خودمو به میز رسوندم و روی همون صندلی قبلی نشستم.اومد روبروم نشست و گفت:
-مگه من حرف بدی زدم که تو داشتی می رفتی؟گفتم این درد به راحتی ساکت نمی شه چون تا بحال دوبار پای خودم این طوری شده.حالا بیا این قرصو بخور اخماتم باز کن خیلی قویه سریع دردتو تسکین می ده ولی یه ربع باید بشینی چون باعث سرگیجه می شه.این پیراهن منم بپوش که انقدر معذب نباشی و خودتو مچاله نکنی.
پشت به من ایستاد تا پیراهن رو بپوشم و بعد یه لیوان اب برام اورد.استین های لباس رو چهار بار تا زدم تا اندازه شد بعد قرص رو خوردم و تشکر کردم.منتظر بودم بره ولی روبروم نشست و بی مقدمه پرسید:
-نگین تو چند سالته؟
پیش خودم گفتم:
-مگه تو مامور ثبت احوالی؟
-مامور ثبت احوال نیستم.
با تعجب نگاهش کردم ولی بی توجه به حیرت من پرسید:
-خب چند سالته؟
-دو سه ماه دیگه هفده سالم می شه.
-به صورتت میاد ولی رفتارت خیلی بزرگتر و پخته تر نشون می ده.معمولا تو این سن دخترا بیشتر دلشون می خواد جلب توجه کنن و براشون مهم نیست که دیگران چی فکر می کنن یا چطور پشت سرشون حرف می زنن ولی تو این طوری نیستی چرا؟
-بده که نمی خوام جلب توجه کنم؟
-نه خیلی ام خوبه ولی می خوام بدونم علت این همه مراعات چیه؟ راستش اول فکرکردم اعتماد به نفس نداری ولی بعد فهمیدم که اشتباه می کنم.چون از چشمات معلومه خیلی باهوشی و سرعت انتقالت خوبه و رفتارت نشون می ده که اعتماد به نفس خوبی داری.
-دلم نمی خواد مرکز نگاهها باشم.
-متوجهم و به خاطر این اخلاق خوب بهت تبریک می گم.این خیلی خوبه که ادم اقلا از خودش سوءاستفاده نکنه.وضعیت درست چه طوره؟
-خوبه بچه درسخونی هستم.
-هوم چه می خونی؟
-علوم تجربی ولی زیاد راضی نیستم.
-چرا؟
-اگر ریاضی فیزیک می خوندم بهتر بود.با زیست شناسی اصلا نمی تونم کنار بیام.
-جالبه دانشگاه چی؟چی می خوای بخونی؟
-فزیک یا یکی از دروس ریاضی کامپیوترم دوست دارم.
-با شیمی چطوری؟
-بدم نمی یاد ولی ترجیح می دم فیزیک بخونم.
بعد نگاهی به ساعتم کردم و گفتم:
-خب یه ربع شد.ازبابت قرص و زحمتی که کشیدید ممنونم.درد پام تقریبا ساکت شده حالا اگه اجازه بدید رفع زحمت می کنم.
-سر گیجه نداری؟یه کمی صبر کن.
چند لحظه ای سرپا ایستادم و گفتم:
-نه اصلا سرگیجه ندارم.

آوینا
02-14-2012, 10:53
شب بخیر گفتم و اومدم بیرون ولی دم در اشپزخونه یاد پیراهنش که تنم بود افتادم.همون لحظه که نمی تونستم بهش بر گردونم و صبح هم اکه می خواستم این کار و بکنم چطور باید می کردم که کسی متوجه نشه؟ هرکس هم که متوجه می شد باید براش تو ضیح می دادم که چرا پیراهن هامون دست من مونده و این چیزی بود که اصلا دلم نمی خواست بقیه بفهمند.هامون وقتی دید مردد ایستادم پرسید:
-چیزی شده؟ چرا نمی ری؟
به طرفش چرخیدم ولی سرموبلند نکردم روم نمی شد رک و راست علت تردیدمو بهش بگم.طبق عادت لبمو گزیدم و دستامو تو هم پیچوندم.من من کنان گفتم:
-چیز مهمی که نیست ولی....راستش....
با یه دستم استین بلند و تاخورده پیراهنش رو روی ساعد دستم به بازی گرفتم و ادامه دادم:
-می دونید....این....چیزه....
اروم و ملایم حرفمو قطع کرد و گفت:
-فهمیدم.مشکل اینه که نمی دونی چه جوری پیراهن منو پس بدی.خب این کار خیلی راحته.تو می ری تو اتاقت اینو از تنت درمیاری و از پشت در می دی به من.این جوری دیگه لازم نیست صبح بهم برش گردونی.البته اصلا قابلی نداره ولی می دونم که این جوری راحت تری و بزرگترین حسنش هم اینه که دیگه کسی موقع برگردوندن این پیراهن به من ازت نمی پرسه این دست تو چکار می کرده و من و توام مجبور نیستیم برای رفع سوءتفاهم احتمالی این مسئله خیلی ساده رو برای بقیه توضیح بدیم.خوبه؟
نگاهی قدرشناس بهش انداختم و گفتم:
-بله خیلی خوبه.ممنون.
-خب تو برو منم دو سه دقیقه دیگه میام.
تا جایی که توان داشتم به قدمهام سرعت دادم و رفتم تو اتاق.پیراهنشو دراوردم تای استینشو باز کردم دو سه بار محکم تکونش دادم یقه شو صاف کردم و تند و مرتب تا زدم.بعد گذاشتم کف دست چپم با دست راست لای درو باز کردم و خودمو پشت در پنهان کردم.فقط دست چپمو که پیراهن روش بود بردم بیرون و اونم اروم پیراهنشو برداشت و رفت.فکر می کنم صندلهاشو دراورده بود چون راه رفتنش کوچکترین صدایی ایجاد نکرد.منم درو بی صدا بستم و خودمو روی تخت ولو کردم.
فکرم رفت پیش هامون وسئوالش. سئوال که با یه جواب سرسری که البته دروغ هم نبود ولی همه واقعیت نبود سروتهشو به هم آورده بودم. اون در مورد رفتارم ازم پرسید. میخواست بدونه چرا رفتارم بادخترای همسن وسالم نمیخونه ومن جواب دادم نمیخوام جلب توجه کنم ومرکز نگاهها باشم. اون توضیح نخواست ومنم حرفمو باز نکردم ولی خودم میدونستم چراوحالا خیلی بهتر از اون شب میدونم. من به نوعی از مردها میترسیدم. یعنی واقعیت اینه که همیشه منو تو بیخبری گذاشته بودن وعلت اصلی ترسم همین بود. وقتی چیزی رو درست ندونی وتفهیم نشده باشی، ترس برت میداره. مامان من خیلی خوبه، مهربون ودوست داشتنی وخانمه ولی یه اخلاقی داره که حالا میفهمم خوب نیست واون اینه که، نمیدونه باید یه وقتایی رودربایستی رو بذاره کنار. مامان هیچ وقت راجع به زن ومرد با من صحبت نکرد.هیچ وقت روابطش رو با من انقدر صمیمی وراحت نکرد که بتونم سئوالهای خصوصی راجع به این مسائل ازش بپرسم ومن همیشه در بیخبری محض بودم. البته از چهارده پونزده سالگی به بعد یکم تغییر رفتار داد وگاهی راجع به پسرها ورفتارهاشون باهام حرف میزد ولی اون قدر تو این چیزا رودربایستی داشت که حتی نتونست راجع به تغییرات دوران بلوغ، کوچکترین اطلاعاتی به من بده وخدامیدونه من با چه ترس ووحشت وخجالتی، بااین تغییرات روبرو شدم ودست وپنجه نرم کردم. یادمه حدود ده سالگی، سینه هام کم کم شروع به رشد کردکه این رشد، با درد بدی توأم بود. من که چیزی نمیدونستم، فکرمیکردم مشکلی پیداکردم ودچار بیماری شدم. بخصوص که یکی دوماه قبل از اون جریان هم، مامان یکی از دوستام بخاطر سرطان سینه، یکی از سینه هاشو از دست داد وهمین مسئله موجب بروز اختلافات شدیدی بین پدر ومادرش شدودست آخرهم از هم جدا شدن وزندگیشون از هم پاشید. من انقدر ساده بودم که درد خودم رو به سرطان سینه نسبت میدادم و نمیفهمیدم که آخه باباجان سینه بایدبزرگ بشه که اگه یه وقت آدم سرطان سینه گرفت، اونو از دست بده وزندگیش احیاناً ازهم بپاشه! فکرمیکردم بیماری من باعث میشه پدرمادرم از هم طلاق بگیرن وزندگیمون داغون بشه. بازخدا پدر لیلا رو بیامرزه که وقتی بالاخره بعدازچند روز پیگیری علت گریه هاوناراحتی من، قضیه رو فهمیدومتوجه علت گریه وبیقراری من شد، یکی زد تو سرم وگفت:
- خدامرگت بده نگین چقدر تو خری.
بعد علت دردها رو برام توضیح داد. حتی بندلباس زیرخودش رو هم نشونم داد وگفت:
- ببین، سینه های من از نه سالگی دچار این به قول تو سرطان شدولی هنوز که نبریدنش وبندازنش دور. تقصیر تو نیست. تقصیر مامانته که تورو روشن نکرده وبرات توضیح نداده.
من برای اینکه از مامانم مثلا رفع اتهام کنم، گفتم:
- نا مامانم تقصیر نداره. خب میدونی، روش نمیشه راجع به این چیزا با من صحبت کنه.
-یعنی چی؟! روش نمیشه دیگه چه صیغه ایه؟! اگه مامانت نگه، کی باید بگه؟ فکرمیکنی من از کجا این چیزا رو میدونم؟ مامانم بهم گفته دیگه. تازه، خودشم وقتی یکم سینه هام بزرگ شد، برام سه تا سوتین کوچولو وقشنگ خرید وبهم یادداد چطور ازشون استفاده کنم.
وقتی ازش پرسیدم سوتین چیه، باحرص گفت:
- همین بی صاحابی که الان تنمه بهت نشون دادم. بهش سینه بندم میگن، کرستم میگن ولی سوتین باکلاستره. تو تا حالا خونتون از این چیزاندیدی؟
- چرادیدم ولی فکر میکردم فقط مخصوص خانمهای بزرگه.
- پس خانمهای کوچیک مثل بنده وجنابعالی باید چه خاکی تو سرشون بریزن؟
بعدها، یعنی حدود یک سال یعد وقتی ازحموم اومدم ورفتم ازتوی کشوی لباسهای زیرم شورت بردارم، دیدم سه تاسوتین توکشو هست وفهمیدم مامانم برام خریده. ولی هیچ توضیحی بهم نداد و طرز استفاده شو بهم یاد نداد. منم هیچی به روی خودم نیاوردم وچندروز بعد که لیلا اومد خونمون یادم داد که چطور باید بپوشمشون. مامان حتی بهم نگفت که اوناروبرام خریده ومن حتی روم نشد ازش تشکر کنم.
بعدازاون تایه ذره بندسوتینم معلوم میشد یایه ذره از سینه ام از یقه لباس پیدامیشد محبوبه لبشو به دندون میگرفت وبادست میزد رولپش ومیگفت:
- دخترنباید بذاره کسی سروسینه شو ببینه یا سینه بندش از زیر لباسش پیدا باشه. دخترباید وقتی سینه هاش دراومد، لباسهای گشاد بپوشه که کسی نفهمه سینه داره.
ومن بدبخت وازهمه جا بیخبر، مظلوم وخجالت زده میگفتم:
- آخه چیکارکنم محبوبه؟ هرکار میکنم، بازازروی لباسم معلومه.
بهم میگفت:
- هیچی، کاریش که نمیتونی بکنی ولی مواظب باش. مواظب باش که جلوی پسرا ومرداخودتو خوب بپوشونی. مرد جماعت، عقلش دست هوسشه. حواست جمع باشه که یه وقت خدای نکرده گولت نزنن وببرنت یه گوشه، بلاملایی سرت بیارن. دختر که بالغ میشه، همه مردای دوروبرش براش دندون تیز میکنن وگرگ میشن. مخصوصا تو که ماشاا... بر وروام داری.
- یعنی چی بلا ملایی سرم بیارن؟
- ووی، یعنی بهت تجاوز کنن دیگه. البته خدا اون روز رو نیاره. اگه خدای نکرده این اتفاق بیفته همه عمرت توسری میخوری وبدبخت میشی. یه همچین دختری رو همه مثل یه تیکه آشغال میندازن دور.
نمیتونم توضیح بدم که حرفهای محبوبه چه وحشتی درون من ایجادکرد. همون یه کلمه تجاوز کافی بود که منو وحشت زده ومضطرب کنه. مامانم حرفهای محبوبه رو میشنید، وحشت وتن لرزه منو میدید ولی هنوزم نمیدونم چرا هیچ وقت سعی نکردخودش باهام حرف بزنه ودرست حسابی این مسائل رو برام روشن کنه. همین ناآگاهی ونقص اطلاعات باعث شد که من همیشه بترسم واضطراب داشته باشم. فکرمیکردم اگه اطلاعاتم رو در این زمینه ها گسترش بدم، بیشتردچار وحشت میشم وهمونطور تو ناآگاهی موندم. نادانی وجهالتی که بزرگترین ضربه رو به من تو زندگی زد وحالا دارم تاوانش رو پس میدم، اونم چه تاوان سخت وسنگینی!
حتی وقتی ام که برای اولین بار عادت ماهانه به سراغم اومد، این لیلا بود که به دادم رسید. بازهم علت این مسئله رو تاجایی که خودش سر درمی آورد، برام گفت. اون بود که گفت تواین وقتها، باید چیکارکنم وچطور ازخودم مواظبت کنم. مسائل بهداشتیش روهم لیلا برام گفت.
- حالا این چیزی که تومیگی، ازکجا میشه تهیه کرد؟
- همه مغازه ها ولوازم بهداشتی فروشیها وداروخانه ها دارن.
- عصری میرم میخرم.
- آره جون عمه ات، هیچ کس هم نه وتو! لابد میری به فروشنده میگی "آقا، لطفا یه بسته نوار بهداشتی به من بدین". آره! میمیری بدبخت. همه مردها میدونن این کوفتی واسه چیه وچه وقتایی استفاده میشه.
- پس آخه چکار کنم؟
- وا، از مامانت بگیر خوب.
- نمیتونم بهش بگم، روم نمیشه.
- پاستوریزه، استرلیزه، بروازکمدش بردار.
- آخه من تاحالا بی اجازه سر کمد مامانم نرفتم.
- حالا این دفعه برو. مامانت وقتی ببینه نواراش نیستن، خودش میفهمه توبرداشتی.
وبعدهم بقیه چیزهارو راجع به نماز نخوندن تو ایام عادت ماهانه وغسل وحمام برام گفت. حدس لیلا درست بود. مامان وقتی فهمید من رفتم سرکمدش، دیگه ازاون به بعد چندبسته اضافه تو کمدم میذاشت که مبادا نگران تموم شدنشون باشم ولی اینبارم چیزی نگفت. حتی یه کلمه ام صحبت نکرد باهام که اشاره ای به این مسئله داشته باشه.
اون شب، خیلی راجع به این مسئله فکرکردم. نکته دیگه ام که فکرمو مشغول کرد هامون بود. متعجب بودم ازاینکه چطورفکرآدم ها رومیخونه یاحداقل راجع به من که اینطوربود وازهمه مهمتر، اینکه اون مثل مردای دیگه که محبوبه میگفت ومامانم با سکوتش تأیید میکرد نبود. میتونست پیرهنشو برام نیاره. تامن بلندشم وخودمو تکون بدم ولی لی کنون به اتاقم برسم، به اندازه کافی وقت داشت که منو دید بزنه. یااین که، میتونست پیراهنشو تو همون آشپزخونه ازم بگیره یااصلا نگیره که اونوقت مجبورمیشدم صبح بهش بدم ولی این کارم نکرد.
وقتی دیدم با این افکاربه جایی نمیرسم، شونه ای بالا انداختم وگفتم:
- اصلا به من چه که چه جوریه. هرکسی یه اخلاقی داره، اینم اخلاقش اینه.
وسعی کردم بخوابم.

آوینا
02-14-2012, 10:54
صدای اذان بلند شدونگین که تاآن لحظه زمان ومکان را فراموش کرده بود، باشنیدن صدای ملکوتی اذان صبح به خودآمد. نگاهی به انبوه کاغذهای نوشته شده در دفترانداخت وگفت:
- اووه، چقدرنوشتم! صبح شد، پاشم نمازبخونم ویکی دوساعتی بخوابم. امروز حتما دایی اینا میان وسرمون شلوغ میشه. بهتره یه استراحتی بکنم هرچند انقدریادگذشته ها افتادم که خواب از سرم پریده.
نگین با خلوص تمام مشغول خواندن دعای بعدازنمازبود که دو ضربه آرام به دراتاقش خورد. سرش را به سمت درچرخاند وگفت:
- بفرمایید لطفا.
دربازشد ونغمه پابه درون گذاشت. نگین رادید که روبه قبله وپشت به دراتاق، روی سجاده ای نشسته وتسبیح به دست، بالبخند اورا مینگرد. عطرخاصی به مشامش خورد ودخترعمه اش را زیباترازهمیشه، پیچیده در چادرنماز سفیدباگلهای ریز قرمزونارنجی دید. بادیدن این صحنه اشک به چشمش راه یافت ودرحالیکه سعی میکرد بغض سنگینش رافرودهد گفت:
- نگین، اون لعنتی چطور دلش اومد چنین معامله ای باتوبکنه؟ چطوردلش اومدآخه؟!
بعدبه سمت در حرکت کردوهمانطور که از ناراحتی میلرزید اورادرنشسته در آغوش کشید. نگین هم خودرادرآغوش او رهاکردوهردودقایقی طولانی، لرزان وغمگین درآغوش هم گریستند. هیچ کدام متوجه نبودند که دراتاق بازمانده وصدای گریه شان تا اتاق مینو ومحمود میرود.
ازان طرف مینو، که اوهم تمام شب بیدارمانده وخواب به چشمانش راه نیافته بود، باشنیدن صدای اذان به آرامی طوری که شوهرش رابیدارنکند ازبستربیرون خزیده وبعدازوضوساختن، مشغول خواندن نمازشد بااین خیال که شوهرش غرق خواب است وصدای گریه دخترهابیدارش نکرده، همانطور برسجاده نشسته وازته دل گریست. غافل از اینکه محمودهم بیدار بودواوهم میگریست. شانه های پهن مردبراثر فشاری که بخود وارد می آورد تاصدایش درنیاید، میلرزیدواشک چون سیل برگونه هایش روان بود.نمیخواست همسرش بفهمد که برغم دخترش اشک میریزد.نه ازغرور، بلکه میخواست همچنان صلابتش را حفظ کند وشانه هایش رامحکم واستوار نگه دارد تا همسرودخترش، هرزمان که خواستند، سربرشانه هایش بگذارند وغم دل خالی کنند اما نگین، او دراین مدت چنان صبری ازخود نشان داده بود که محمود را بیشترازپیش میلرزاند. اوهمچون گذشته رفتارمیکرد وظاهرش را چنان حفظ کرده بود که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده ولی غم نگاهش، عمق دلشکستگی وناراحتی اش را به پدرش میفهماند.محمود میدانست که شرم وحیای ذاتی دخترک، اجازه ریختن اشک جلوی دیگران را به او نمیدهد وازاین بابت بیشتر خرد میشد. اوفکرمیکرد برخلاف نغمه که خودش باعث سیه روزی اش شد، اوخودباعث ناکامی وغم امروز دخترش شده است. خودراسرزنش میکرد وفکرمیکرد که اگر بیشتر تحقیق کرده بود، شاید این بلا سر نگین نمی آمد هرچند مینو همیشه دلداری اش میداد ومیگفت "محمودجان، تونباید انقدرخودتو سرزنش کنی. ماهرکاری لازم بود واز عهده مون برمی اومد برای نگین کردیم، قسمتش این بود." ولی این حرفها تسلای دل دردمند محمود نبود.
وقتی حسابی بر شانه های هم گریستند وغم دل را بیرون ریختند، نگین با ملایمت سرنغمه را از روی شانه برداشت وگفت:
- مگه قرص خواب نخورده بودی، چراانقدر زود بیدار شدی؟
نغمه اشکهایش رابادست پاک کرد، دماغش رابالا کشیدوگفت:
- نه بابا، خواب کجا بود؟ مگه این فکروخیال لعنتی میذاره بخوابم؟ نگین، امروز حتما مامان وبابا میان اینجا. نمیدونم چجوری توچشمهای بابا نگاه کنم. بخدا شرمم میاد، نمیدونم چکار کنم.
ودوباره شانه هایش لرزید واشکش روان شد. نگین که مشغول تا کردن چادر وجمع کردن سجاده اش بود، آهی کشیدوگفت:
- اگرواقعا تصمیم به جدایی داری چاره ای نیست، باید باهاشون روبرو بشی وحقیقتو بهشون بگی. نگران نباش، مطمئنم درکت میکنن.
نغمه سرش رابالا گرفت. طوری به سقف اتاق نگین نگاه میکرد که گویی به آسمان مینگردوبه آرامی زمزمه کرد:
- حقیقتوبگم؟ چه جوری بگم پرویز هرچندوقت یه بارمنو به یکی از رفیق های پامنقلیش پیش کش میکنه ومن با چه بدبختی خودمو از دستشون نجات میدم؟ چه جوری بگم آقا تو فرانسه ازدواج کرده بوده ودخترش از من پنج سال بزرگتره؟ چه جوری بگم که دخترک حالا بعدازاین همه سال اومده وبااون شوهرنکبتش هرکاری میتونن میکنن که من از اون خونه برم واونا پرویزو راضی کنن که همه چی رو به نام اونا کنه؟ چه جوری بگم که چه برچسبهایی بهم میچسبونن که بدنامم کنن تا نتونم مهریه مو بگیرم ومجبور بشم از حق وحقوقم بگذرم؟
بعدسرش راپایین آورد، به نگین خیره شد وگفت:
- نگین، نویدونیما بزرگ شدن وهرکدوم یه مردی شدن. جوونن، متعصب وغیرتی ان، میترسم خدای نکرده کاری دست خودشون بدن وگرنه که اصلا دلم نمیخوادسربه تن پرویز باشه. ازخدامه یکی بره سراغش انقدر کتکش بزنه که بمیره وانتقام همه بلاهایی که سرمن آورده پس بده ولی اونوقت خون کثیفش میفته گردن برادرای بیچاره من. نه نگین، نمیتونم حقیقتو بگم. ولی به تو میگم، فقط به تو چون میدونم میتونم رو سرنگهداری وراز داریت حساب کنم. آره نگین، میتونم؟
نگین به آرامی دست نغمه رادردست گرفت، اورابه سمت کاناپه هدایت کرد ووقتی هردو نشستند گفت:
- آره نغمه جون، میتونی رو من حساب کنی. خیالت راحت باشه، هرچی بگی همین جا میمونه وجایی درز پیدا نمیکنه.
نغمه سربه زیر انداخت. شرمش می آمدکه این حرفها رابه کسی بزند، مخصوصا نگین که ده یازده سال هم ازاو کوچکتربودولی باید میگفت. باید با کسی حرف میزدوباردلش راسبک میکردوهیچکس رابهترازنگین نمی یافت، این را مطمئن بودوبه خوبی میدانست. قطرات درشت اشک روی لباس راحتی نگین که حالا تن اوبود میریخت واوزبان بازکرد تا از روز و روزگارش حرف بزند.

آوینا
02-14-2012, 10:54
- اشتباه بزرگ من ازدواج باپرویز بود وازاون بزرگتر عاشق شدن. شاید از همه اینابدتراین بود که وقتی پرویز عوضی رو خوب شناختم، بخاطر غرور بیجا به زندگی نکبت بارم بااون ادامه دادم. نمیخواستم طلاق بگیرم وبرگردم، میخواستم همینطور خودمو خوشبخت نشون بدم. میخواستم به همه مخصوصا به بابا ثابت کنم که اشتباه نکردم. وای که چه احمق بودم، آخه نفهمی تا کی؟!
روزی که فهمیدم پرویز معتاده دنیا روی سرم خراب شد. یک سالی بودکه ازدواج کرده بودم وباورم نمیشد که اون یک سال تمام تونسته باشه این موضوع روازمن پنهان کنه. خدامیدونه که چقدراشک ریختم وگریه کردم واون کثافت انگار نه انگار. تازه با کمال وقاحت میگفت خیلی ام خوشحاله من فهمیده چون سختش بوده منو بفرسته این طرف اونطرف یاخودش بره خونه این واون. همون روز بهم گفت فکرخارج رفتنوازسرم بیرون کنم چون انقدرعملش سنگینه که جای دیگه نمیتونه از پس خرج تریاکش بربیاد. خودم مسدونشتم بااون همه پافشاری که برای این ازدواج نکبتی کردم، نمیتونم طلاق بگیرم وبرگردم خونه بابامولی برای اینکه تهدیدش کنم گفتم طلاق میگیرم.چنان خنده ای کرد که همه وجودم لرزیدوگفت "طلاق میگیری؟ خب بگیر. ولی میخوام بدونم بعدازاون چکارمیکنی؟ برمیگردی خونه بابات؟ هه، بااون همه سوزوگداز ویه دندگی که توواسه ازدواج بامن به خرج دادی، گمون نکنم روت بشه برگردی. خصوصا که این چندوقته انقدربهشون پز دادی وفخرفروختی."
راست میگفت کثافت. خودش تو اون یه سال مدام تحریکم میکرد که اون حرفها رو به مامانم اینابزنم تااوناازاینکه مخالف ازدواج مابودن، پشیمون بشن وحسرت زندگیمو بخورن. دیگه چاره ای نداشتم مجبوربودم بسوزم وبسازم. واسه اینکه کسی اززندگیم سردرنیاره وعمق بدبختیمو نفهمه، رفت وآمدم روبا همه فامیل قطع کردم. هرچند، بخاطر اخلاق گندم تواون یه سال همه رو از خودم رنجونده بودم. دیگه با مامان اینا اَم رفت وآمدنکردم وفقط سالی یه بار، عیدبه عید میرفتم خونه شون. اوناام که اصلا ازهمون اول خونه مانمی اومدن. بابام طاقت دیدن پرویزو نداشت.نمیدونم، شایداگه بابا یه ذره کوتاه میومدواونطورمنو به حال خودم یکه وتنها رها نمیکرد، به این روز نمی افتادم. این تازه اول ماجرابود چون ازاون به بعد تازه بدبختیم شروع شد. دیگه خونه شد شیره کش خونه. این میرفت، اون میومد. سگ میرفت، گرگ میومد. یکی از یکی کثافت تروبدتر بودن. معمولا تو خونه نمیموندم یاوقتی ام که بودم، ازتواتاقم بیرون نمیومدم ولی با این حال، چندوقت یه بار یکی شون میومد سراغم وخدامیدونه با چه بدبختی خودمو خلاص میکردم. پرویز روزبه روز بیشتر تو کثافت غرق میشد به طوری که یک سره ذغال منقلش سرخ بود وخودشم وافور به دست، کنارش ولو شده بود. وای که چه منظره زشتی بود این حلقه زدناشون دور منقل! یه روز یواشکی رفتم نگاه کردم دیدم یه منقل هشت ضلعی بزرگ گذاشتن وسط وتوش پره ازذغال سرخ.تویه سینی یه ظرف بزرگ نبات، یه کاسه گردو وبادوم وپسته وفندق، دوتاظرف شیرینی پرازباقلوای شربتی ویه پیاله پرازپودر زرد روشن که بعدا فهمیدم زنجبیله. صادق، راننده پرویز، تند وتند چای تازه دم وخوشرنگ تو استکانهای کمرباریک لب طلایی می برم واوناام با نبات شیرینش میکردن وکوفت میکردن، یک سره ام ازتنقلات توی سینی میخوردن. بعضیاشون یه نوک قاشق چایخوری، زنجبیل به چایشون اضافه میکردن.
نگین که تاآن زمان درسکوت وسکون کامل به حرفهای نغمه گوش میداد تا رشته کلام ازدستش درنرود، طاقت نیاورد وکنجکاوانه پرسید:
- نغمه جون ببخش میپرم وسط حرفت ولی نمیفهمم این همه خوراکیهای گرم واسه چی میخوردن؟ باقلوا وگردو وبادوم ونبات وازهمه بدتر زنجبیل، میدونی چقدر طبعشون گرمه؟ خب میتونستن از خوراکیهای دیگه استفاده کنن که انقدر گرم نباشه مگه نه؟
نغمه نگاه غمگینش رابه نگین دوخت. بادست راست کمی لاله گوشش را مالیدوگفت:
- منم اولش نمیدونستم. خب معلومه که نباید بدونیم، من وتو، توتمام عمرمون ازاین چیزا تو خونه هامون ندیدیم. توتمام فامیل ما هیچکدوم ازمردا ازاین غلطا نمیکننو بزرگترین خلافشون یکی سیگاره که فقط بعضیاشون میکشنویکی ام مشروبه که اونم چه جوری بشه بخورن. مهمونی یا جشن یا شادی چیزی باشه که تازه یکی یه ذره میخورن، نه در حدی که مست کنن. همونطور که گفتم منم اولش نمیدونستم. رفتم سراغ نصرت خانم وازاون پرسیدم. نصرت حکم سرخدمتکار خونه رو داشت وسالهابود که تواون خونه کارمیکرد. پیرزن بی کس وکار مهربونی بودکه مطمئن بودم ازاین کارای پرویز متنقره. چشماش نشون میداد اما خوب بیچاره محتاج بود، مجبوربود که اونجاروتحمل کنه. ازاون پرسیدم وفهمیدم که تریاک طبع طبع خیلی سردی داره. به قول نصرت مثل کافوره واسه همین این همه گرمی باهاش میخوردن. یکی واسه اینکه سردیشون نکنه، یکی ام واسه اینکه خبرمرگشون ازمردی نیفتن.
نغمه بلافاصله بعدازگفتن این حرف، لب به دندان گزید ودستش را روی پای نگین گذاشت و گفت:
- ببخش نگین، معذرت میخوام که این حرفو زدم.
نگین لبخندزنان دستش راروی دست نغمه گذاشت ودلجویانه گفت:
- نغمه جون، من دیگه اون دختر چشم وگوش بسته ای که ازاین خونه رفت نیستم. راحت باش وهرجوردوست داری حرف بزن.
نغمه درتایید نگین سرتکان داد وگفت:
- آره عزیزم وفقط خدامیدونه که چقدر ازاین بابت متأسفم. حقش نبوداین بلا سرتوبیاد. تو خیلی پاک ومعصوم ومهربون بودی والبته هنوزم هستی. میدونی، من خودم این بلاها رو سر خودم آوردم ولی تو نه.
- فرقی نمیکنه نغمه جون. اینا بازی سرنوشته، دست من وتو نیستو هرچند، آدم با عقل ودرایت میتونه جلوی خیلی ازپیشامدها رو بگیره.
- آره، عقل وداریتی که من نداشتم. خلاصه، داشتم میگفتم که اوضاع از چه قرار بود. قاطی دوست ورفیقای پرویز، دوسه نفری ام بودم که تریاک نمیکشیدن. مینشستن تو اون جمع وعوض تریاک کشیدن مشروب میخوردن. پرویز چه خرجی بابت اون برنامه ها میکرد، خدامیدونه. ویسکی میخرید دونه ای خدا تومن. اصل اصل. ودکا میخرید ازاین قوطی های فلزی پلمب شده، جعبه جعبه. خلاصه نمیذاشت یه هیچ کس بد بگذره. دوسال پیش، یکی از همون مردایی که واسه مشروب خوری می اومدن خونه مون، ساعت دو یا سه نصف شب بود که اومد سراغم، نمیدونم چطورشد که اون شب یادم رفت دراتاقمو قفل کنم. تازه خوابیده بودم که وجو کسی رو تو اتاق حس کردم.چشممو که بازکردم دیدم یه مرد قدبلندکنارتختم ایستاده. تادهنمو بازکردم که جیغ بکشم، محکم جلوی دهنمو گرفت. هرچی تقلا کردم نتونستم خودمو خلاص کنم وبالاخره خسته شدم. اونم وقتی حس کرد که دیگه نا ندارم، سرشو آورد کنار گوشم وگفت "من کاری به کارت ندارم، قسم میخورم که کاریت ندارم. توام قول بده جیغ نکشی وبقیه رو خبر نکنی. اگه دختر خوبی باشی، راز مهمی رو بهت میگم. قول میدی اگه دهنتو ول کردم، صدات درنیاد وصبرکنی تا حرفمو بزنم؟" باسرعلامت مثبت دادم وبی حرکت موندم. اونم یواش دستشو از روی دهنم برداشت وولم کرد. کمی ازم فاصله گرفت ومن نفس راحتی کشیدم. چند لحظه ای ساکت موند وبعدگفت "تو، تو این خونه چیکار میکنی؟ مگه نمیدونی اینجاچه خبره، چرا خودتو نجات نمیدی؟" درحالیکه کاملا مواظب بودم یهو غافلگیرم نکنه، جواب دادم " اینجا خونه منه وپرویز شوهرمه، کجا برم؟" تونور ضغیف چراغ خواب اخماشو دیدم که تو هم رفت وبالحنی پرخاشگرانه گفت "پس توام برت نمیاد چندوقت یه بار یه آدم جدید رو امتحان کنی، نه؟ باید حدس میزدم. پرویز انقدر عملش سنگینه که عمرا بتونه ازپس وظایف زناشویی بربیاد، اونم زنی مثل تو وتااین حدجوون. منو بگو چه خوش خیال بودم وفکزمیکردم پرویز دروغ میگه." دلم میخواست واسه این حرفها خفه اش کنم. دندونامو روهم فشاردادم وباغیظ پرخاش کردم " خفه شو، توحق نداری اینطوری حرف بزنی. من هرشب دراین خراب شده روقفل میکنم، نمیدونم امشب چرایادم رفت." وبیتوجه به جمله آخری که گفته بودومن بخاطر عصبانیت منظورشونفهمیده بودم، گفتم "تاحالاهرچی بودتحمل کردم وبه پرویزنگفتم چه آشغالهایی رودور خودش جمع کرده.اگه بفهمه، همه تونو مثل سگ میکشه. درسته که پیره ومعتاده، ولی هنوز مرده وغیرت داره. همین امشب باید تکلیفمو با شما کثافتا روشن کنم. میاید تو خونه اش، مالشومیخورید، دودمیکنید، خونه خرابشم میکنید؟ نمک میخورید ونمکدون میشکنید؟ شماها یکی از یکی کثافت ترین. بیچاره پرویز، انقدر تو خیال خوش خودش غرقه که نمیفهمه دورش چه خبره." همشنطور از شدت عصبانیت نفس نفس میزدم وتندتندمیگفتم. کم کم حالت نگاهش تغییرکرد واحساس کردم داره حرفامو باور میکنه. سری با تأسف تکون داد وگفت "این تویی که خوش خیالی. توباید چشماتو بازکنی وببینی دورت چه خبره. بدبخت، هنوز نفهمیدی همه اینا کارخود پرویزه؟ همه اینا بااطلاع خود پرویز میان سراغ تو. یه ذره اون عقلتو به کار بنداز، ببین میشه پرویز از این جریانات بیخبر مونده باشه، اونم تو این هشت سال؟" انگار یهو چشمم بازشد. باخوذم فکرکردم راست میگه. درسته اتاق من طبقه بالا بودولی حتما باید پرویز از غیبت یکی از این اراذل باخبر میشد وسراغشونو میگرفت.گذشته از یکی دو سال اول، سالها بود که این برنامه تو خونه اجرامیشد، پس چطورممکن بود پرویز نفهمیده باشه؟ اولش کمی مخالفت کردم وعلم پرویز روبه این موضوع انکار کردم ولی کیاانقدر گفت وگفت، انقدر دلیل آورد تاباور کردم. نگین، انقدراون شب گریه کردم که نگو وکیا، البته اسم واقعیش کیارش بود، دلداریم داد. بعدازاون شب، نفرتم ازپرویز به آخرین حدش رسیدو شاید یکی از دلایل عشقی که به کیارش پیدا کردم همین بود.آره نگین، اینطوری بهم نگاه نکن. من عاشق کیارش شدم درحالی که نمیدونستم اون کیه وچه نقشه ای برام کشیدن.توخونه پرویز من به یه پشتوانه احتیاج داشتم، یه کسی که بتونم بهش تکیه کنم چون همه پلهای پشت سرم رو خراب کرده بودم ومتأسفانه کیارش شد تکیه گاه من. خب اعتراف میکنم که علاوه برجذابیت واندام خوب وتیپ عالی، زبون چرب ونرمی ام داشت. دقیقا میدونست چیکاربایدبکنه که دلمو به دست بیاره ومن عاشق این مرد شدم.
اتاق نگین ازنورخورشید عالمتاب کاملا روشن شده بود وصدای شرشر آب ازحیاط به گوش میرسید

آوینا
02-14-2012, 10:55
نغمه بلندشدوبه پشت پنجره رفت. حسن رادید که شاداب وسرزنده، فارغ ازتمامی غمهای دنیا، مشغول آبیاری باغچه ها بود. به این پیرمرد باپوست آفتاب سئخته، سرکم مووتنک ودستهای پینه بسته، حسادت میکرد. دلش میخواست حتی اگرشده ساعتی، زندگی اش رابااو عوض کند. صحنه ای که دید، دلش را لرزاند، چقدرآرزوی چنین زندگی پاک وآرامی راداشت. محبوبه با یک سینی کوچک که یک لیوان چای وقندانی قنددرآن قرارداشت نزدحسن رفت. ازفاصله ای که میان پنجره اتاق نگین وحیاط بود، نمیشد فهمید زن وشوهر بهم چه میگویندولی میشدحدس زد، ازحالت نگاه ها وآرامشی که در حرکاتشان بود. نغمه دید که حسن با دیدن محبوبه شیلنگ آب رادر گوشه باغچه قرارداد، سینی راازدست اوگرفت وهردو روی لبه باغچه، کنارهم نشستند. نغمه دید که محبوبه دست شوهرش رانوازش کرد وحسن دست اورا در پنجه های زمخت وپینه بسته اش فشرد. نغمه میدید وخار حسادت دلس رامیخلید. یادش نمی آمد که در تمام این ده سال، حتی یک بار برای پرویز چای ریخته وبرده باشد. ازروزی که پا به آن خانه نفرین شده نهاده بود، هرگز فرصت اینجورکارها برایش پیش نیامد. پرویز ترجیح میداد زندگی اش همان روال سابق راداشته باشد وحال وحوصله هیچ تغییروتحولی رانداشت ونغمه بااوکنارآمد.صبحانه، البته اگربشو اسمش را صبحانه گذاشت، هرروز ساعت دوازده ظهر، توسط نصرت به اتاق پرویز برده میشد، آن هم زمانی که تقریبا نیم ساعت ازبیدار شدن پرویز میگذشت. پرویز دوش گرفته واصلاح کرده، صبحانه کاملش راکه شامل یک لیوان شیرگرم شده باسه قاشق عسل، یک عدد تخم مرغ رسمی محلی، مقداری سرشیر وکره محلی (حدود یک قاشق غذاخوری از هرکدام) اندازه دو کف دشت نان سنگک برشته کنجدی وقطعه ای عسل اعلا باموم بااندازه تقریبی سه در سه میشد، نوش جان میکرد. اوایل که نغمه یکی دوبار فلسفه این صبحانه مفصل راپرسیده بود، پرویز توضیح داده بودکه "عزیزم، من تواین سن وسال باید به تغذیه ام خیلی زیاد اهمیت بدم. کلا طبع سردی دارم، واسه همین عسل وتخم مرغ رسمی میخورم. این عسل روهم که میبینی با مومش میخورم، بخاطر اینه که موم عسل درصدبالایی فیبرداره. نون سنگکم که پرازسبوس گندمه." وبالحن چندش اوری اضافه کرده بود "عزیزمن، مردی مثل من که زن جوونی مثل تو میگیره، باید خوب به خودش برسه تا پیش زنش کم نیاره." یک سال اول ازدواج که بعداز خوردن این به اصطلاح صبحانه دوازده ظهر، ازخانه خارج میشد وتا نیمه شب برنمیگشت ونغمه هم انقدر درگیر گردش وتفریح وسفربودکه اهمیتی به عدک حضوراودرخانه یانیمه شب بازگشتن هایش نمیداد ولی بعدازیک سال که نغمه جریان اعتیاد سنگین شوهرش رافهمید وپرویزهم باخیال راحت خانه نشین شد، ناهار ساعت شش بعدازظهر وشام ساعت دوازده شب توسط نصرت برایش برده میشد. نغمه هیچوقت نمیفهمید درآن خانه چه میگذرد. نه میفهمید ونه میخواست که بفهمد. آشپزدستورغذای هرروز ومیزانش رااز نصرت میگرفت. حتی روزهایی که دوستان خودش رابه منزل دعوت میکرد، که البته فقط سال اول زندگی مشترک این کارانجام میشد، فقط تعدادمیهمانانش رابه نصرت میگفت وهمه چیزرابه او واگذارمیکرد. روزی رابخاطر آورد که آشپزدستور غذاراازاوپرسیده بود. دومین روز زندگی متأهلش بود که آشپزازااوپرسید "خانم، این لیست غذاخدمت شما. لطفا غذاهاودسرهای امروز رومشخص بفرمایی تابنده انجام وظیفه کنم." اوکاملا بیتفوت نگاهی به لیست انداخته وپرسیده بود "تاحالا کی این کارو انجام میداده؟" "جسارتا باید عرض کنم نصرت خانم ولی امروز که از ایشون پرسیدم گفتن تا بحال این خونه خانم نداشته، من این کارو میکردم ولی حالا که آقاپرویز ازدواج کردن، خانم باید بفرماین چکارکنیم." آن روز نغمه از سر بیمسئولیتی وبیتفاوتی، همه خدمه خانه وهمچنین نصرت را صدازده بودوبه همه شان گفته بود " همه چیز تو این خونه طبق روال سابق پیش میره ومن قصد ندارم چیزی رو تغییربدم. هرکدوم مثل گذشته وظایفتون روانجام بدین. اگه لازم شد چیزی تغییرکنه به وقتش بهتون گوشزد میکنم." وبه این ترتیب عملا همه چیز رابه نصرت سپرد. پیرزن بیچاره که فکرمیکرد باازدواج نصرت مقداری ازبار مسئولیتش کاسته میشود، نگاهی سرزنش بار، غمگین وخسته به نغمه انداخت اما اعتراض نکردواین اولین وآخرین باری بود که نغمه دربرابر تمام کارکنان خانه اظهاروجودکرد زیرا یکی دوسال بعد عملا به مجسمه یاسایه ای در آن خانه تبدیل شده بود که به هیچ چیز وهیچ کس کاری نداشت. تادوسال پیش روزی چندبار وهربارمشتی داروهای آرامبخش میخورد وهمچون تکه ای گوشت لَخت وبیحرکت روی تختش دراز میکشید. بارها خواست خودکشی کند اما پشیمان شدوبه خود گفت "تو باید بمونی وزجربکشی. دختراحمقی مثل توباید تاوان خریت هاشو پس بده، اونم بابودن تو این زندگی نکبتی" وماند وحالا....
گرمای دست نگین را روی شانه اش حس کردوصدای ظریف ومهربانش راشنید که میپرسید:
- چی شده نغمه، به چی خیره شدی؟
ونغمه دید که هیچ کس داخل حیاط نیست. چه مدت بیخبرازاطراف به فکرفرورفته بود؟ نمیدانست. لبخند سرد و بیروحی به چهره نشاند وگفت:
- هیچی. دارم به درختها نگاه میکنم که چطوردرحال خشک شدن ومردنن.
- پاییز داره میاد. چیزی نمونده. این قانون طبیعته. همه شون میمیرن، خشک وزردمیشن، درختا وگلهارومیگم ها ولی بازم زنده میشن. بهار که بیاد، دوباره همه اینها سبزوتازه میشن، برگهای نو وسبزوجوون میدن، گل میدم ودوباره زندگی میکنن طوری که اصلا فکرشم نمیتونیم بکنیم که چطور خشک وبیحیات شده بودن. ماام جزو همین طبیعتیم نغمه جان. باید یادبگیریم چطور بازندگی ومشکلاتش کنار بیایم، باید طاقت بیاریم. روزای سخت زندگی بالاخره تموم میشن، باید به فکر روزای خوبش باشیم.
نغمه با ناباوری سری تکان داد ونگان گفت:
- من میرم پایین، تونمیخوای بیای صبحونه بخوری؟ دیشب که همه اش با غذات بازی کردی وچیزی نخوردی، گرسنه نیستی؟
- نه، اصلا اشتها ندارم.
- باشه، پس من یه چیزی برات میارم که بخوری. میرم پایین ببینم چه خبره زودمیام.

آوینا
02-14-2012, 10:55
فصل سوم

رضا عصبی و کلافه سیبلش را می جوید و فکر می کرد.در منزل خواهرش در همان سالنی که به عنوان نشیمن از ان استفاده می شد نشسته و بدون کلمه ای حرف تمام گفته های نغه را کوش کرده بودمحمود حال رضا را خوب می فهمید و در دل به حالش خون می گریست.سیمت انگشتان ضریف و کشیده نگین را در دست می فشرد و با این فشار سعی می کرد بغضش را فرو دهد.قطرات درشت اشک پشت پلکهایش کمین کرده و منتظر کوچکترین فرصت و تلنگری بود تا راه به بیرون باز کند اما سیما با سماجت بسیار از ریختن اشک خودداری می کرد.می دانست اگر اختیار از کف داده و اجازه ریختن قطره ای اشک را به خود بدهد رضا بی طاقت و پریشان بر نغمه خواهد تاخت و سیما این را نمی خواست.از حساسیت شوهر نسبت به گریه و ناراحتی اش به خوبی اگاه بود و از طرفی حال نغمه را هم خوب می فهمید.می دانست که چنین روزی را خواهد دید از مدتها پیش منتظر عصیان دخترش بود و حتی بارها و بارها در دل صبر و ظاقت جگرگوشه اش را تحسین کرده بود.البته خوب می دانست این قبیل صبوری حماقت محض است اما باز هم دخترش را از این جهت می ستود.
نگین همه را زیر نظر داشت بدون اینکه توجه هیچ کدام را جلب کند. می دانست دایی رضای خوب و مهربانش به مرز انفجار رسیده.رضا در نظر نگین همان دایی رضای سال های کودکی بود بدون کوچکترین تغییر.موهای بسیار *** که همیشه مدل المانی کوتاه می شد و جلوی موها روی پیشانی می ریخت و سعی همیشگی رضا برای کنار زدن این موها با دستان تپل و انگشتان ضخیم و کوتاهش.چشمان بسیار زیبا و درشت و دندان های بسیار سفید و درشت و مرتب رضا به همراه لبخندی که همیشه برلبهای او بود نگین را شیفته این یگانه دایی خوش خنده کرده و دلش را می لرزاند.او نه چندان قد بلند ولی ورزیده و پهن و ستبر در دل تمام فامیل جای داشت.خنده های رضا چنان شاد و از ته دل و همیشگی بود که لبخند به لب همگان می نشاند اما همین همگان به خوبی می دانستند امان از روزی که او عصبانی شود.این اتفاق بسیار کم و به ندرت پیش می امد اما وقت پیش امدن اطرافیان را وحشت زده می کرد و حالا نگین می دانست که دایی بسیار رنجیده و عصبانی است.اثری از خنده شاد و زیبای همیشگی روی صورت سبزه و نمکین رضا نبود و تارهای سفید موهایش که تنها تغییر در این سالها بود بیشتر به چشم نگین می امد.نگاه غمگین و مضطرب مینو میان رضا و سیما و نغمه در گردش بود و هراز گاهی با نگرانی به محمود چشم می دوخت و او سعی می کرد با نگاه مطمئن و ارامبخش مینو را ارام کند.رضا در حالیکه سعی می کرد خود را کنترل مند با صدایی که رگه هایی از خشم داشت گفت:
-خب تو به قول خودت ده سال خریت کردی و اون زندگی نکبتی رو تحمل کردی.حالا چی شده یهو بار و بندیلت رو جمع کردی و اومدی اینجا؟
نغمه در حالیکه سعی می کرد لرزش را از صدا و دستهایش دور کند بدون اینکه سر بلند کند گفت:
-دیگه خسته شدم.دیگه می خوام تمومش کنم.
و صدای پدرش را با غرشی اشکار شنید:
-نغمه با من قایم موشک بازی نکن راستشو بگو ببینم چی شده.
نغمه انگشتانش را در هم قفل کرد نگاهی مغبون و شکست خورده به نگین انداخت و گفت:
-تا حالا فقط خودشو تحمل می کردم ولی مدتیه دختر و دامادش اومدن ایران.دخترش بد کوفتیه شوهره از دختره بدتر.
-خب به تو چه.تو بشین سر خونه و زندگی خودت به اونا چیکار داری؟
-اونا ام امدن تو اون خونه.
-مگه پرویز کم پول داره؟بگو واسه دخترش یه خونه بگیره و بفرستدش اونجا.
نغمه دوباره نگاهی از سر درماندگی و استیصال به نگین انداخت و گفت:
-هرچی می گم به گوشش نمی ره.حتی ازش خوستم یه جایی رو گیر بیاره که من برم به خرجش نرفت.بابا کمکم کنید.بخدا دختر و دامادش ادمای درستی نیستن.من خیلی ازشون می ترسم.دخترش از اون ادماس که خون رو از زمین برمی داره می ماله به یقه ادم.حالام نبودن که من اومدم اینجا رفتن دماوند پیش پرویز می دونم که رفتن مغزشو شستشو بدن.
-اخه حرف حسابش چیه زنیکه؟واسه چی می خواد مغز باباشو بشوره؟اصلا چه جوری می خواد این کارو بکنه مگه ازت چی دیده که مطمئنی باباش حرفشو گوش می کنه؟
رنگ نغمه به وضوح پرید و لرزش اندامش بیشتر شد.با این حال سعی کرد خودش را کنترل کند و گفت:
-هیچی به خدا من کاری نکردمواون به هر کاری دست می زنه همه جور تهمت می زنه که منو از زندگی پرویز بنداره بیرون.اون با اون شوهر عوضیش نقشه کشیدن که دار و ندار پرویزو بکشن بالا.پرویزم وقتی می شینه پای من.....ببخشید.وقتی کله اش داغ می شه حرف حساب حالیش نیست.دختره ام انقدر زبون می ریزه و راست و دروغ به هم می بافه و خودشو به مظلومیت می زنه که مطمئنم پرویز حرفشو باور می کنه.
-حالا تو به همین راحتی زندگیتو ول کردی زیر دست اون اکله و میدون رو واسه اش خالی کردی؟این چه دختریه که تا حالا اسمی ازش نبود؟تو خبر داشتی پرویز دختر و داماد داره؟
-نه بخدا من تا همین چند وقت پیش اصلا خبر نداشتم.خود پرویزم نمی دونست داماددار شده.
-خوب حالا وایستا جلوش.
-نمی تونم از من برنمیاد.
رضا با صدایی بلند و حالتی تهامی فریا زد:
-چطور نمی تونی؟از همون اداها که واسه ما در اوردی تا به این ازدواج گثافت تن بدیم واسه شون در بیار.یادت رفته چطور روزگار مارو سیاه کرده بودی؟حالاام همون کارو بکن.زبونت فقط واسه ما دراز بود؟یادت رفته چه پدری از ما در اوردی؟بلند شو.اصلا تو به چه حقی وقتی شوهرت نبود قهر ورچسوندی و اومدی اینجا؟بلند شو برو تو همون خراب شده وقتی خبر مرگش اومد سرخونه و زندگیش سنگهاتو باهاش وابکن.اقلا بذار فردا پس فردا هزار تا تهمت دزدی و فرار از خونه و این کوفت و زهرمارارو بهت نزنن.
بعد نگاه از نغمه برگرفت و به سیما خیره شد.او که منظور شوهرش را به خوبی درک کرده بود با لبخندی کمرنگ تاییدش کرد.نغمه که معنی این نگااه های پدر و مادرش را فهمیده بود با کمی ترس و دودلی گفت:
-ینی می گین بر گردم تو اون خونه؟
این بار سیما به حرف امد و با ملایمت گفت:
-اره مادر تو باید برگردی خونه سبر کنی پرویز از دماوند بیاد بعد باهاش حرف بزنی و بگی طلاق می خوای.اینجوری به ضررته.چون تو بدون اجازه شوهرت خونه رو ترک کردی و اون می تونه ازت شکایت کنه.مگه نه محمود اقا؟
محمود که تا ان لحظه کلامی ار دهانش خارج نشده بود سینه صاف کرد و گفت:
-فکر کنم اینجوری بهتر باشه.اگه اینطور که تو می گی دخترش انقدر زرنگ و رنده این براش بهترین فرصته.باید جوری عمل کنی که بهانه دستش ندی.
-اخه اون فقط می خواد من پامو از اون زندگی بکشم بیرون بدون اینکه یه پول سیاه از مال و منال باباش بهم برسه.منم که چیزی نمی خوام.مهریه و نفقه و هرکوفت و زهرماری هست می بخشم و جونم ازاد.
اینبار هم رضا به حرف در امد و در حالیکه ارامتر از قبل حرف می زد گفت:
-اون اینو می خواد توام همین کارو می کنی درست.اما پرویز چی؟
نغمه با نفرت و کینه گفت:
-اونم از خداشه از دست من خلاص شه.دیگه حوصله غرولندهای منو نداره.اصلا ما همدیگه رو نمی بینیم.باور کنید در طول هفته شاید حتی یک بارم همدیگه رو نبینیم.نه این دیروز و امروز این طوری شده باشیم سالهاست وضع همینهواونم مثل دخترش فقط قصد ازار واذیت و شکنجه منو داره.
رضا دوباره به حرف امد و گفت:
-اینم یه دلیل دیگه واسه اینکه حتما برگردی خونه ات.اگه همینطوره که می گی و تا این حد قصد ازار و اذیت تورو دارن اینم واسه شون یه بهونه دیگه می شه.با این بهونه یه چند سالی تو این دادگاه ها تورو می دوونن.چون حرفشون اینجوری پیشه.قبل از اینکه تو بتونی کاری بکنی و شکایتی بکنی اونا ازت شکایت می کنن واسه ترک خونه و زندگیت.ازخونه فرار کردی و یه چیزایی ام بردی.تا تو بیایی ثابت کنی که حرفشون تهمته و واقعیت نداره موهات رنگ دندونات شده.

آوینا
02-14-2012, 10:56
هر چند رضا هنوز عصبی بود و قهر الود با نغمه حرف می زد اما برای دختر مسجل شد که پدرش با طلاق موافق است و این دلگرمی بزرگی برایش محسوب می شد.اما به شدت می ترسید.وحشت داشت از اینکه روزی پدرش پدر متعصب و با غیرتش واقعیت را بفهمد یا پرویز تحت تاثیر زبان چرب و نرم دخترش قرار گرفته و تهمت های ناروای او و شوهرش را باور کند و در این مورد حرفی به رضا بزند.از فکر ان روز پشتش تیر کشید و عرق سرد بر بدنش نشست.خودش می دانست که اشتباه کرده و مرتکب گناهی نابخشودنی شده اما تهمت های اتوسا دختر پرویز بسیار سنگین بود و وحشتناک.او با همدستی شوهر کثیفش ادعای وحشتناکی داشتند که حتی فکر کردن به ان نغمه را به مرز جنون می کشانید.اه از روزی که پدر و برادرانش که حالا هر دو مردانی جوان و غیرتمند شده بودند ان حرفها را می شنیدند.اگر باور می کردند که نغمه را زنده نمی گذاشتند.و اگر هم باور نمی کردند انها را از روی زمین محو می کردند و ان وقت باید تمام عمرشان را در زندان می گذراندند یا بی گناه بالای دار می رفتند.صدایی از درونش فریاد کشید:
((-نه تو حق نداری زندگی اونارو تباه کنی.این اشتباه رو تو مرتکب شدی تاوانشم باید خودت بدی.هر کاری می تونی بکن تا پای خونواده ات وسط کشیده نشه.حتی اگه شده اونارو با دستهای خودت خفه کنی و خودتم بالای دار بری نباید بذاری اینا جور تورو بکشن.خربزه خوردی پای لرزشم بشین.))
محکم و مصمم از جا برخاست.مینو ناگهانی و هراسان بلند شد و گفت:
-چی شد عمه؟کجا می ری قربونت برم؟
-می رم خونه عمه جون.
مینو که فکرمی کرد نغمه ناراحت شده و دلیل رنگ پریدگی و لرز یکباره او را همین ناراحتی می دانست سعی کرد به دلجویی از او بپردازد و با زبانی مهربان و ملایم کم کم قانعش کند.به همین دلیل با دو قدم بزرگ خودش را به اورساند دلجویانه دست دور کمرش انداخت و گفت:
-الهی فدات شم عمع ناراحت نشو.حالا بیا بشین بعد یه فکری می کنیم.بخدا اگه بذارم ناهار نخورده از این خونه بری.ببین عمه ببین بوی بادمجون کبابی میاد.به جان نگین فقط بخاطر تو از محبوبه خواستم کاله کباب و میرزا قاسمی درست کنه که دوست داری.قربونت برم عزیزم بیا بشین.به حسن گفتم بره برات سنگک کنجدی بگیره.
نغمه که فهمید بود مینو چرا اینقدر برای ماندنش اصراز دارد بوسه ای روی گونه اش گذاشت و گفت:
-عمه تو فکر کردی من ناراحت شدم و مثلا دارم قهر می کنم؟
مینو دست پاچه گفت:
-نه دردت به جونم فقط می گم حالا چرا انقدر با عجله می ری؟
-عمه جونم قربون مهربونیت برم بابا اینا راست می گن.دیشب انقدر ناراحت بودم که اصلا فکر اینجاهاشو نکردم.اگه اتوسا دختر پرویزه و باباشو می شناسه منم زنشم و شوهرمو می شناسم.منم می دونم چی باید بگم و چیکار باید بکنم که دلش نرم بشه.
نغمه مکثی کرد.خودش هم حرفهایش را باور نداشت.می دانست که اگر این طور بود در این ده سال می توانست حتی برای یکبار هم شده پرویز را با یکی از خواستهایش همراه کند.اما برای ارام کردن بقیه ادامه داد:
-برم خونه بهتره.الان هیچ کس نمی دونه من قهر کردم و زدم بیرون ولی اگه دیر برم نصرت و بقیه خدمتکارا می فهمن مدت زیادی خونه نبودم.
رضا با حرکت سر حرف نغمه را تایید کرد و گفت:
-بذار بره مینو.
بعد رو به نغمه اضافه کرد:
-اگه پرسیدن چرا شبونه و بی خبر رفتی بگو بابام داشت می مرد رفتم بهش سر بزنم.اصرار کردن منم تنها بودم و شب موندم.نگو رفته بودم خونه عمه ام نمی خوام پای این بنده خدا به میون بیاد.تو این دوره و زمونه همه به اندازه خودشون غصه و ناراحتی دارن.
نگین شرمزده سر به زیر انداخت و رضا بلافاصله از جا برخاست و او را در اغوش گرفت.
-چاکرتم دایی از حرفم دلخور نشی ها.منظورم این نبود که خدای نکرده تو باعث مشکل شدی.تو قضیه ات فرق می کنه.برای خونواده شما یه عوضی پفیوز ناراحتی درست کرد تو که تقصیری نداشتی.
نگین سر از سینۀ رضا برداشت.لبخند زیبایی برلبانش نقش داشت که خیال رضا را راحت کرد.او می دانست منظور دایی اش چیست ولی ناخوداگاه از بابت پیش امدهای چند ماه قبل شرمنده و خجالت زده بود رو به نغمه گفت:
-نغمه به نظر من بهتره چمدونتو نبری خونه.دیشب کسی تورو ندیده که با چمدون اومدی بیرون ولی امروز که چمدون تو دستت ببینن حرفتو باور نمی کنن.اگه لوازم ضروری داری بردار و بذار تو کیفت چمدونتو بده زن دایی ببره خونه شون.مگه نه سیما جون؟
-افرین نگین ما اصلا حواسمون نبود.نغمه جان نگین راست می گه مامان.
نغمه با حرکت سر تایید کرد.به سرعت حاضر شد و به حیاط رفتند.چمدان را از روی صندلی عقب برداشت و به رضا داد.مینو نگین و مادرش را بوسید.وقتی مقابل رضا رسید کمی مکث کرد و ناگهان خود را در اغوش او انداخت.دقایقی تلخ ولی ارام گریست و در میان گریه گفت:
-بابایی منو ببخش.من خیلی اذیتت کردم ازت خجالت می کشم.
رضا باتمام توان سعی می کرد خوددار باشد ولی تا دهان باز کرد رگه های بغض در صدایش او را لو داد.نغمه را برسینه فشرد و گفت:
-غصه نخور بابا خودم مواظبتم.برو خدا به همراهت.
دقایقی بعد نغمه رفته بود.ناگهانی امد و ناگهانی رفت در حالیکه نمی دانست چه وقایع سخت و طاقت فرسایی پیش رو دارد.اگر می دانست دچار چه مصیبتی می شود هرگز به ان خانۀ نفرین شده برنمی گشت.هرگز،هرگز.

آوینا
02-14-2012, 10:56
بعد از رفتن نغمه سیما طاقت نیاورد و اجازه داد تا اشکهایش سرازیر شوند.رضا کنارش نشست به دلجویی از او پرداخت.
-سیما از من دلخوری؟وا....بخدا صلاحش این بود.من که اون زنیکه رو ندیدم ولی از ترسی که تو چهرۀ نغمه بود می شد فهمید چه اکله ایه.نترس سیما من نمی ذارم تو اون خراب شده بمونه.به جان خودت فقط منتظرم مرتیکه الدنگ برگرده سر خونه و زندگیش اونوقت یک ساعتم نمی ذارم نغمه اونجا بمونه.
سیما هق هق کنان دست روی دست شوهرش نهاد و در حالیکه سعی می کرد اشکهای تمام نشدنی اش را پاک کند گفت:
-این چه حرفیه رضا از تو چرا دلخور باشم؟ ما که از اولش می دونستیم اخر این زندگی از هم پاشیدگیه.ولی خب واسه بچه ام غصه می خورم.حماقت کرد نادونی کرد و خودشو تو این دردسر انداخت.
نگین محجوب و بغض کرده گوشه ای ایستاده بود و به عزیزانش نگاه می کرد.دقایقی بعد همه گرم صحبت با یکدیگر شدند و حضور او فراموش شد.او نیز ارام و بی صدا راه طبقه بالا را در پیش گرفت.
امروز صبح نغمه رفت. مامان به زور دایی رضا و سیما جون رو برای ناهار خونمون نگاه داشت و من که فکر میکنم حضورم اونجا لازم نبود، وقتی دیدم صحبتاشون دو به دو شده و حواسشون به من نیست، بی سرو صدا اومدم بالا، از وقتی شروع به نوشتن این دفتر کردم، مدام دلم هوای نوشتن میکنه. انگار همهٔ این حرفا عقد شده تو دلم و حالا که مثل یه غدهٔ چرکی سرباز کرده، نمیتونم جلوشو بگیرم. بیبادمجون کبابی حسابی اشتهمو تحریک کرده ولی شوق نوشتن، مجال فکر کردن به شکمم رو بهم نمید. مطمئنم محبوب سر همهٔ بادمجون رو برام نگاه میدار، چون میدونه من چقدر دوست دارم اونا رو بگیرم تو مشتم و تند تند بخورم. البته پوست سوختهٔ بدمجونا میره لای دندونم ولی نمیتونم بخاطر این مشکله کوچولو ازشون بگذارم. تنها زحمتش اینه که یه مسواک باید بزنم و یه کمی جلوی آینه با دندونام ور برم. خوب، یه نگاه به صفحهٔ قبل دفترم، بهم یادآوری کرد که از کجا باید شروع کنم. دفتر جون حاضری؟ پس باهم شروع میکنیم. بسم ا ...
چشمامو که باز کردم اول یادم نیومد کجا هستم. این فراموشی ۴-۵ ثانیه طول کشید ولی یهو یادم افتاد اینجا خونهٔ عمه نازی ایناس ،اینم اتاق مهمون که من روی تخت یه نفرش خوابیدم. به عادت همیشگی کش و قوس سفتو سختی به بدنم دادم و یهو پام بدجوری تیر کشید. زود خودمو جمع و جور کردم و یه آخ و اوخ لوس لوسکیام کردم و نگاهی به ساعت مچیام انداختم. وای، ساعت نزدیک یازده بود و من این همه خوابید بودم. باورم نمیشد انقدر راحت خوابید باشم. باز یادم افتاد این خواب خیلی خیلی راحت رو مدیون هامون هستم. اون مسکنه قوی یه خواب راحت و بدون درد رو بهم هدیه کرده بود. تا جای که وضعیت پام اجازه میداد سریع جنبیدم و از تخت اومدم پایین. لباسم رو عوض کردم ،روتختی رو مراتب کردم و لباس خواب عمه رو تا شده، گوشهٔ تخت گذاشتم. خوشبختانه خانهٔ عمه هم مثل خانهٔ خودمون بود یعنی همهٔ اطاقها سرویس بهداشتی داشتن. بنابر این همونجا دست و صورتمو شستم و چون مسواک نبود، انگشت سبابهٔ دست راست به کمک اومد و دندونمو مسواک زدم. تا حدودیام موفق بودم و کارش ای بد نبود. یه نگاهی به سرو صورتم تو آینه انداختم. با اینکه خیلی خوابید بودم ولی خوشبختانه پف زیر چشمم خیلی نبود، فقط چشمامو خمار کرده بود و هر کاری میکردم نمیشد چشمامو کاملا باز نگاه دارم. موهامو با دست مراتب کردم ولی متاسفانه هیچ ٔگل سر یا کشی نداشتم که این جنگل روی سرم رو جمع کنم. گوشهٔ لبم بخاطر گاز دیروز هنوز زخم بود و ورم داشت. به قول لیلا معلوم بود سگ گازش گرفته. یه نگاهی به دورو بره اتاق انداختم و وقتی مطمئن شدم همه جا مرتبه، رفتم بیرون. دهنم یه خرده بعد مزه بود واسه همین یه راست رفتم تو اشپزخانه و بانو خانم رو مشغول آشپزی دیدم .
- سلام بانو خانم خسته نباشید.
- سلام رله درمونده نباشی. خوب خوابیدی ننه؟
بانو خانم اصالتا لر بود و لهجهٔ لری داشت ولی بیشتر وقت سلام احوالپرسی کردن لهجه ش غلیظ میشد. برای حرفهای روزمره لهجهٔ شیرین و قشنگش زیاد مشخص نبود. خیلی دوستش داشتم، البته هنوز همونقدر دوستش دارم. یه جورایی مثل محبوب س، خیلی مهربونه. جواب دادم :
- بله، اصلا اذیت نشدم. عمه جون کجان؟
- خانم و آقا ساعتی هست رفتن بیرون. صبحانه چی دوست داری برات بیارم خانم جان؟
خندهام گرفت و گفتم:
- بانو خانم، بگو زهرونه. صلات ظهر شد. اونوقت من تنبل تازه از خواب بیدار شدم. اصلا سرمو که گذشتم روی بالش ها، بیهوش شدم.
- خویدی که خویدی ننه. نوش جونت. کاری که نداشتی خانم جان.
بعد در یخچال را باز کرد و گفت:
- هرچی میخوای بگو برات بیارم. صدقه سر آقا، توی این یخچال همه چی هست.
یه دونه سیب برداشتم و از بانو تشکر کردم و همونطور که گاز بزرگی بهش میزدم رفتم توی پذیرایی.
سروش و روزبه و هامون هر سه رو به حیاط و پشت به در پذیرایی نشسته بودند و آنقدر بلند حرف میزدن و میخندیدن که هیچکدوم متوجه سلام من نشدن. سیب گوشهٔ لپم را قورت دادم و با صدای بلندی تقریبا داد زدم:
- بابا چه خبرتونه؟! سلام.
اول از همه هامون به طرفم چرخید، با دیدنم بلند شد و لبخند زنان گفت:
- سلام خانم روز بخیر.
سروش و روزبه هم بلند شدن و جواب سلاممو دادن. بعد سروش یه ابروشو بالا داد و گفت:
- نگین، کمبود خوابت توی این دوازده سال تحصیل جبران شد، نه؟
روزبه دنبال حرف داداششو گرفت و گفت:
- بابا ظهرت بخیر. رژیم داری صبحونه و ناهارو یکی میکنی؟ حیفه ها، هیکلت خراب میشه. اگه از این که هستی یه هوا لاغرتر بشی...
پریدم وسط حرفشو گفتم:
- همیشه شعبون، یه برام رمضون.
همانطور که با خونسردی روی یکی از مبلهای نزدیک اونا مینشستم اضافه کردم:
- آخه تو که اینطوری از من حساب میکشی، خودت خیلی سحرخیزی؟ حاضرم شرط ببندم هنوز نیم ساعت نیست بیدار شدی. قیافه ت داد میزنه چقدر خوابیدی. تازه باید بهت بگم دیشب قرصهای من بیچاره رو نمیدونم کجا سر به نیست کرده بودی، کلی درد کشیدم و بعدشم یه مسکن از آسمون افتاد و خوردم که تونستم بخوابم. پس انقدرام ایراد نداره که یه نیم ساعتی دیرتر از تو که دو سه ساعت زودتر از من خوابیده بودی بیدار شم. بعدشم، تو غصهٔ منو نخور. ناهار دو برابر میخورم که تلافی صبحونهٔ نخورده دربیاد خوبه؟
روزبه که تا اون لحظه همینطور مبهوت منو نگاه میکرد که یه بند بدون اینکه نفسی تازه کنم، تند و تند حرف میزدم، دستهاشو به علامت تسلیم بالا برد و گفت:
- آقا ما مخلصیم. دربست. راضی شدی؟
- شما آقایی روزبه جان. ولی اگه یکی مظلوم شد که سرشو نمبرن. فکر کردی مامان و بابام اینجا نیستن، جوابتو نمیدم؟ و حالا جنابعالی سروش خان، جهت اطلاعتون عرض کنم که بنده یازده سال درس خوندم نه دوازده سال.
و گازی پر سروصدا به اون سیب قرمز و آبدار زدم. روزبه به طرز آشکار وپرصدایی آب دهانش رو قورت داد وگفت:
-ای مرگ بخوری با اون سیب خوردنت.
و سروش داد زد:
- بانو، چندتا سیب بیار اینجا.
نگاهمو بین دوتا برادر گردوندم و وقتی دیدم همینطور بهم خیره شدن، گفتم:
- قحطی سیب که نیومد مثل گرسنههای افریقائی خیره شدین به من. یخچال پره از میوه، برین هرچی میخواین بردارین بخورین.
روزبه گفت:
- خوب درست بخور عزیز من، مگه تو این خونه چاقو پیدا نمیشه؟
گاز پر اشتهای دیگهای به سیب زدم و همانطور که با لذت میجویدم گفتم:
- اینجوری خیلی خوشمزه تره. پس خدا این همه دندون ریخته توی دهان آدم واسه چی؟
بانو خانم با یه سبد پر از میوه اومد وسروش و روزبه مثل بچههای کوچولو به سبد حمله کردن. بیچاره بانو خانم هاج و واج مونده بود که این دو تا دیوونه چکار میکنن. یه لحظه نگاهم افتاد به هامون و دیدم چنان با لذت به سیب خوردن من نگاه میکنه و لبخند میزنه، که انگار خودش داره میخوره. تازه یادم افتاد که جلو اون چه اداهایی در آوردم. خیلی خجالت کشیدم و یه تیکه سیب رو قلنبه قورت دادم، طبق معمول فکرمو خوند و آروم گفت:
- راحت باش و منو از لذت دیدن این سیب خوردن محروم نکن، خواهش میکنم.
با التماس به چشمام نگاه کرد. به خودم گفتم:
- چه مرگت شده؟ چرا اینطوری شدی؟ خوب دید که دید، سیب خوردن که اشکال نداره.
گاز دیگهای به سیب زدم. هامون به طرف سروش برگشت و گفت:
- یه دونهام به من بده، انگار خیلی خوشمزست. آب دهانم راه افتاد جون تو.
روزبه سیبی به طرفش پرت کرد و اون تو هوا قاپیدش، اون دوتاام سیب به دست نشستن. به سروش گفتم:
- بچه آمریکایی، تو دهات شما سیب پیدا نمیشه؟ چند ساله نخوردی؟
سروش با پررویی گفت:
- بچه ژاپنی، سیب پیدا میشد ولی سیب خور به این خوشگلی عمرا ندیدم.
با بی تفاوتی گفتم:
- سیبتو بخور.
روزبه گفت:
- راستی سروش شنیدم دخترای آمریکایی خیلی خوشگلن، آره؟
به جای سروش هامون گفت:
- نه، کی گفته؟ همه شون لوس و بینمکن، اصلا به دل نمیشینن. دخترای ایرونی یه چیز دیگه هستن.
سروش گفت:
- دروغ میگه، خوشگلم زیاد دارن ولی این کوره.انقدرم شانس داره که نگو، یه تیکههایی بهش گیر میدن که آدم کپ میکنه ولی این مثل ماست میمونه. سیب سرخ همیشه اسیر دست چلاق میشه.
هامون گفت:
- بی زحمت ساکت شو. هرچی به دهنت میاد باید بگی؟
سروش که تازه متوجه شده بود این حرفها رو نباید جلوی من بزنه گفت:
- ببخشین نگین جون، حواسم نبود تو اینجایی.
روزبه هم گفت:
- به خودت زحمت نده عذرخواهی کنی چون نگین اصلا به این حرفها اهمیت نمیده. یعنی اصلا هیچ کدوم از مارو آدم حساب نمیکنه که براش مهم باشه ببین چی میگیم.
و با تاسف به من نگاه کرد. لبخندی زدم و گفتم:
- روزبه جان این چه حرفیه؟ من همهٔ شمارو دوست دارم، موضوع این نیست که اهمیت میدم یا نه، دلم نمیخواد شما جلوی من معذب باشین، فقط همین. همیشه سعی کردم براتون مثل یه خواهر یا لا اقل یه دوست باشم، حالا تا چه حد موفق بودم نمیدونم ولی بازم میگم همهٔ شما برام حکم برادر رو دارید ومن دوستتون دارم.
این حرفها رو زدم که جو رو عوض کنم ولی در عوض روزبه و سروش متفکر سر به زیر انداختن، ولی هامون لبخند زد وبا لذت سیبش رو خورد. بانو خانم اومد و گفت:
- نگین خانم، لطفا تشریف بیارین تو باغ، خانم کارتون دارن. آقایون شمایم بفرمایید.
با بچهها به طرف باغ حرکت کردیم، بخاطر من آروم میرفتن تا با هم بریم بیرون. وقتی رفتیم توی باغ، دیدم آقای بحری وعمه و یه مرد دیگه که داشت چاقو تیز میکرد کنار سه تا گوسفند ایستادن. تا اومدم به خودم بجنبم و برگردم داخل ساختمون، مرد قصاب گوسفند سفید و بزرگی رو انداخت زمین و گلوش رو برید، خون فواره زد بیرون و اشکم سرازیر شد. رومو برگردوندم و گفتم:
- وای بیچاره گوسفند.
آقای بحری صدا زد:
- نگین، بیا بابا، بیا از روی خونش رد شو، این یکی به نیت تو بود.
اصلا دلم نمیخواست این کارو بکنم ولی چون نمیخواستم آقای بحری ناراحت بشه مجبور شدم. همیشه از منظرهٔ سر بریدن گوسفند حالم بد میشد و دلم برای گوسفندای زبون بسته میسوخت. با اشمئزاز از روی خون گوسفند بخت برگشت رد شدم. عمه نازی گفت:
- الهی قربون اون قلب مهربونت برم عمه، ناراحت نشو.
آقای بحریام گفت:
- نگین جان من اینارو میبرم جنوب شهر پخش میکنم. خودم میبرم که خیالم راحت باشه و به مستحقش برسه. توام ناراحت نباش بابا. حالا برو تو عزیزم، نمیخوام وقتی گوسفندای سروش و هامون رو سر میبرن تو ببینی و ناراحت بشی.
- ببخشید، من خیلی شما و عمه جون رو دوست دارم و میدونم بخاطر لطفی که بهم دارین گوسفند کشتین ولی دست خودم نیست، حالم خراب میشه.
بعد هردوشون رو بوسیدم و به خونه برگشتم. وقتی از جلوی هامون رد میشدم لحظهای نگاهم به نگاهش افتاد و در نگاه خیرهاش نوعی احترام و محبت همراه با دلسوزی دیدم. دم در با بانو خانم که گوشی تلفن به دست میخواست بیاد بیرون روبه رود شدم.

آوینا
02-14-2012, 10:57
تا منو دید گفت:
- نگین جانم، مادرت پای تلفنه.
و گوشی را به من داد و خودش به آشپزخانه برگشت.
- سلام مامان جون.
- سلام عزیزم، حالت چطوره؟
- مرسی، خوبم. شما کی میایید اینجا؟
- میام مامان، بعد از ظهر میام. پات چطوره؟ اذیتت که نکرد؟
- نه زیاد، خوبه. یه کمی درد میکرد. مسکن خوردم ولی حالا خوبم.
- زنگ زدم ببینم هنوزم نظرت رود پیراهن آبیه س یا نه؟
- نه اونو نمیخوام. دامنش بلنده، تو دست و پام میپیچه.
- پس چی میخوای عزیزم؟
- اون کت و شلوارم که کتش چهار خونه س و شلوارش ساده. با اون راحت ترم.
مامان کمی فکر کرد و گفت:
- همون آبی نفتیه؟
- بله، همون که کتش یقه انگلیسی و آستین کوتاهه و شلوارش راسته س. هم با شلوار راحت ترم هم اینکه شلوارش زیاد بلند نیست.
- باشه. کفش چی میخوای؟
- کفش که نمیتونم بپوشم. صندل برام بیارید لطفا. لنگهٔ راست اون صندلم که روش زلم زیمبو داره و سنگهای فیروزهای داره. راستی، بیزحمت یه گل سری، کشی، چیزی بیارید که این موهامو ببندم.
- کلافه شدی نه؟
- بدتر، دیوونه شدم. داره خفهام میکنه. راستی، عمه اینا واسه منم گوسفند کشتن.
- دستشون درد نکنه. آقای بحری و نازی همیشه ما رو شرمندهٔ خودشون میکنن. وقتی اومدم حتما ازشون تشکر میکنم عزیزم. خوب، تو کاری نداری؟
- نه مرسی که بهم زنگ زدین مامان جون. دلم برای شما و بابا تنگ شده، زود بیایید.
- باشه مامان، زود میاییم. تو سعی کن استراحت کنی و زیاد سرپا نایستی. میترسم پات ورم کنه و اذیتت کنه. فعلا خدا نگهدار تا بعد از ظهر.
- چشم و خدانگهدار.
حدود یک ساعت بعد روزبه با عصای زیر بغل اومد تو اتاق.
- این چیه؟ دستت درد نکنه، زحمت کشیدی.
- زحمتی نبود. حالا که قراره دو هفته پات تو گچ باشه، بهتره با عصا راه بری. هم راحت تر از دیوار و مبل و صندلی گرفتنه، هم به پات فشار نمیاد و زودتر خوب میشی. حالا پاشو امتحان کنیم ببینیم بلدی یا باید بهت یاد بدم.
بلند شدم و روزبه یادم داد که عصا رو چطور بگیرم دستم و اندازهٔ اونو با قدم میزون کرد و کمک کرد چند قدم باهاش راه برم. وقتی خوب یاد گرفتم گفتم:
- دستت درد نکنه، اینجوری خیلی راحت تره، ولی من امشب اینجور نمیام جلوی مهمونا خوب؟
- باشه، ولی میخوای راه بری سختت نیست؟
- نه، اصلا نمیخوام راه برم. از اول میرم یه گوشه میشینم و تا آخرش از جام تکون نمیخورم.
- پس عسل راست میگفت جشن امشب به درد نمیخوره.
-به هر حال مرسی، خیلی ممنون که به فکر من بودی.
- چه بخوای چه نخوای، من همیشه به فکر تو هستم، دست خودم نیست. خواهش میکم ازم دلگیر نشو.
صرتش سرخ شده بود، بعد از گفتن این حرف سرشو انداخت پایین و سریع رفت بیرون. منم مشغول تمرین با عصا شدم و سعی کردم به حرفش فکر نکنم هرچند، خیلی سخت بود. اونم برای دختری مثل من که همیشه یه حد ومرزی بین خودم و پسرها قائل میشدم.
خوب، صدای محبوبه میاد که میگه ناهار حاضره. میرم پایین، بعد دوباره میام و مینویسم، حالا کی، نمیدونم.

آوینا
02-14-2012, 10:57
فصل چهارم
آخ، همه چیز بهم ریخته. کاش اون روز نغمه برنمیگشت خونه اش، کاش کسی این پیشنهاد رو بهش نمیداد. یک هفته از اون روز میگذره وتواین یک هفته، کارمون فقط اشک بوده وآه وناله. بیچاره دایی رضا یک شبه ده سال پیرشده. سیماجون که اونقدر قوی ومحکم بود خرد شده ویک ریز اشک میریزه. مامانم که تکلیفش روشنه، حتی خاله میناام که همیشه میخنده وهیچ چیزی رو تو دنیا سخت نمیگیره، ماتم زده شده وکاسه چه کنم دست گرفته. بیچاره نغمه چطوراسیرشد؟ آخه نغمه وزندان! گمون نمیکنم طاقت بیاره آخه زندان که جای نغمه نیست. من هنوزم باورم نمیشه کار نغمه باشه، به قول لیلا تو کَت من یکی نمیره.
وای وای وای، آخه چرا اینجوری شد؟ بیچاره نوید وازاون بیچاره تر نیما، کلاف سردرگم شدن، نویدکه باچندتا ازدوستای مورد اعتمادش افتاده دنبال نصرت وهمه جارو دربه در دنبال اون میگرده، نیماام یه پاش پیش وکیله ویه پاش دنبال کارای دیگه. چندروز دیگه دانشگاه ها رسما شروع به کار میکنن، اونوقت این دوتا چطورمیخوان برن سرکلاس؟
اعصابم داغونه، نمیدونم چکارکنم. تمام این یه هفته رو مونده بودم خونه دایی رضا. تامیخواستم بیام خونمون سیما جون گریه میکردوباخواهش وتمنا ازم میخواست تنهاش نذارم. حالاام مامانم رفته پیشش مونده که من اومدم خونه.
بهتره ازاول بنویسم. انقدرفکرم مغشوش وبهم ریخته اس که حدنداره ولی سعی میکنم درست وحسابی بنویسم.
اون روز، دایی رضا وسیماجون حدودساعت دوونیم یاسه بودکه رفتن خونه شون. منم از مامان اجازه گرفتم ورفتم خونه لیلا. بااصرارلیلا، شام اونجاموندم وساعت نه برگشتم خونه. وقتی حسن درروبه رو باز کرد احساس کردم گرفته وناراحته ولی گفتم لابد با محبوبه حرفش شده. ماشینو سرجای همیشگی پارک کردم ورفتم توخونه. ازهمون دم در، یه حال خاصی بهم دست داد. انگار هوای خونه یه جورایی سنگین بود ومامان وبابا، هیچکدوم نبودن. ازمحبوبه سراغشون روگرفتم، من من کنان گفت رفتن خونه دایی رضا. محبوبه ام یه جوری بود، معلوم بودخیلی گریه کرده ونگاهش رو از من میدزدید. خیلی ام دستپاچه بود وحواس پرت. وقتی شروع کرد برام غذابکشه دوسه بارگفتم شام خوردم ولی انقدر توحال خودش بودکه متوجه نشد. آخررفتم جلو دستشو گرفتم وگفتم:
- محبوب جونم، چی شده؟
- ها، هیچی. خب دارم برات غذامیکشم.
- قربونت برم ولی دوسه بارگفتم شام خوردم، متوجه نشدی. چی شده، تواینطوری، حسن اونطوری. اصلا خونه یه جوریه، اتفاقی افتاده؟
درحالیکه سعی میکرد نگاهش تو نگاه من نیفته، برنج رو توی قابلمه برگردوندوگفت:
- نه، چیزی نشده.
لبخندی زدم ودرحالیکه سعی میکردم مجبورش کنم بهم نگاه کنه،گفتم:
- راستشو بگو، چی شده؟ نکنه باحسن دعوات شده، هان؟ خب عیبی نداره، زن وشوهر باهم دعوا میکنن دیگه. به قول خودت، دعواهای کوچولو نمک زندگیه. منونگاه کن ببینم، چراانقدرگریه کردی؟ بگو تابرم به حساب این حسن برسم که دیگه جرأت نکنه محبوب جون تپل نازمنو گریه بندازه.
تااین حرفوزدم محبوبه زدزیرگریه وخودشوانداخت توبغلم. چنان اشک میریخت وبمیرم بمیرم میکرد که جیگرم کباب شد. من که اول فکرمیکردم حدسم درست بوده وباحسن حرفش شده، وقتی دیدم لابلای حرفهاش اسم نغمه ودایی رضا وسیماجون رومیاره، اونوازخودم جداکردم وانقدر اصرار کردم تابالاخره راستشوگفت. چنان هق هق میکرد که به زور میفهمیدم چی میگه ولی به هرحال....
- نگین، ساعت شش بودکه آقانیما زنگ زد. گفت که مامانش حالش خراب شده وبردنش بیمارستان. مادرت سرآسیمه رفت اونجاووقتی بابات اومد، من بهش گفتم. اونم زنگ زدخونه آقارضا که نیماگریه کنون بهش گفت مادرش بیمارستانه ومینو خانمم رفته پیشش. بعد به بابات گفت که نغمه رودستگیرکردن وزندانیه.
- وای نغمه؟! چراآخه واسه چی؟!
- چی بگم مادر؟ باباتم همینوپرسید، نیماگفت، گفت،... آخه چجوری بگم؟ هول نکنی ها، میگن استغفرا... نغمه،... نغمه زده شوهرشو.... ای خدا مرگم بده.
- وای، توروخدا محبوبه، نغمه شوهرشوچکارکرده؟
صدای گریه محبوبه دوباره اوج گرفت وگفت:
- کشته، کشته. میگن شوهرشوکشته. دایی رضات ونویدوبابات، رفتن کلانتری. نیماام بیمارستان پیش مادرش بوده، ولی حالا کهمینو خانم رفته بیمارستان، اون برگشته خونه که اگه کسی تلفن زدیا کاری داشت، یکی خونه باشه. چه خاکی به سرمون شد! حالاچکارکنیم نگین؟
شوکه شده بودم، اصلا باورم نمیشد. نغمه، نغمه، پرویز روکشته باشه؟! نه، مگه میشه؟! اصلا امکان نداره. اگه میخواست این کاروبکنه، خیلی سال پیش میکرد. اون وقتی که فهمیدپرویز بهش کلک زده وسرشوکلاه گذاشته میکشتش. حالادیگه چرا؟ حالاکه دیگه میخواست طلاق بگیره، حالادیگه چراباید اونو کشته باشه؟

آوینا
02-14-2012, 10:58
اون شب بعدازحرفهای محبوبه، بلافاصله سوارماشین شدموخودمو رسوندم خونه دایی رضا. میخواستم برم بیمارستان ولی محبوبه نمیدونست زن دایی تو کدوم بیمارستانه. هرچی ام زنگ میزدم خونه دایی رضا اشغال بود وموبایل نیماام دردسترس نبود. موبایل های دایی ونویدوبابام خاموش بود که حدس زدم تو کلانتری باشن. موبایل ململنم انتن نمیداد، که خب احتمالا بخاطر اینکه تو بیمارستان بود. خلاصه، رفتم پیش نیماوچه خوب شد که رفتم. اون طفلکی، تک وتنهاوبیخبر از همه جا توخونه مونده بود. رنگ پریده وخسته، درحالیکه معلوم بود بغض سنگینی توگلو داره در رو به روم بازکرد.
- نگین تویی؟ چه خوب شد اومدی.
- سلام نیما، حالت چطوره؟
- حال؟ مگه حالی ام واسم مونده؟ خبرداری چی شده؟
- محبوبه یه چیزایی بهم گفت ولی راستش، باورم نشد. میگه نغمه پرویزوکشته ولی گمونم اشتباه فهمیده اره؟ اشتباه فهمیده یانه؟
- نه درست فهمیده. ماامازچندوچون ماجراخبرنداریم، فقط میدونیم جنازه پرویز توخونه پیداشده، پلیس ام نغمه رو دستگیرکرده.
- خب اینکه دلیل نمیشه بندازن گردن نغمه. اون همه آدم تواون خونه میادومیره، ازکجا معلوم کار نغمه باشه؟ اون همه کلفت ونوکروآشپز ودوست ورفیق. تازه، دخترودامادشم هستن.
- نمیدونم نگین، بخدانمیدونم. فقط خداکنه اشتباه کرده باشن. آبروریزیش به یه طرف، بابا ومامانم یه طرف. بیچاره ها طاقت نمیارن. مامان که همون پای تلفن غش کرد، باباام دست کمی از مامان نداشت. بیچاره خیلی به خودش فشارآورد وخودشو کنترل کرد. اون بانوید رفت. منم مامانورسوندم بیمارستان وهمونجاموندم تاعمه رشید. ازاونوقت تاحالا موندم توخونه، بلکه بابا یا نوید زنگ بزنن ولی هیچ خبری نشد.
- کاش اقلا نوید یه زنگی میزد ویه خبری میداد.
- بابا تازه رسیده بود اینجا که نویدزنگ زد. گفت هنوز هیچ ماری نتونستن بکنن واصلا نمیدونن چی به چیه. به منم سفارش کرد که حتما توخونه بمونم ولی بابات رفت.
به هرحال، قصه این قضیه زیاده ومنم حوصله ندارم همه شو بنویسم ولی تاحالا، فقط اینو میدونیم که نغمه اصرارداره پرویزو نکشته ویکسره میگه نصرت رو پیداکنین، اون همه چی رو میدونه. ولی انگار نصرت آب شده ورفته زیر زمین. هیچ کس ازش خبرنداره. نویدهرجایی رو که ممکنه اثری ازش پیدا کنه گشته، تهران رو زیروروکرده ولی نیست که نیست، اصلا انگار یه همچین کسی وجودنداشته.
درمورد نحوه قتل هم فقط اینو میدونیم که یه نفر، تریاک پرویز روآغشته به سو کرده بوده ومقداری ازاون سم هم، توی کشوی لباسهای زیرنغمه پیداشده.
نغمه محکم وقاطع گفته من اونو نکشتم واصرارداره نصرت میدونه کارکیه. دخترپرویز به دایی وسیماجون حسابی فحش داده ودری وری گفته، حتی به زندایی حمله کرده که جلوشوگرفتن وگفته تا انتقام بابامو نگیرم ونغمه روپای دار، آویزون با چشمهای ازحدقه دراومده نبینم، راحت نمیشم. من که آتوساروندیدم ولی بابا میگفت "واقعا اسمش برازنده شه. عین خواهرآتیلا، رهبرقوم خونخوار هون، وحشی وغیرقابل کنترله. اصلا نمیشه باهاش حرف زد. تامیگی چی، حمله میکنه به آدم. انگار منتظربوده این اتفاق بیفته چون زیادناراحت مرگ پدرش نیست. به نظرمیاد راه خوبی واسه انتقام گرفتن از نغمه پیداکرده."

آوینا
02-14-2012, 10:58
این وسط، یه چیزی هست که منو خیلی آشفته وغمگین میکنه واون، حال وروز دایی رضاس. سیماجون گریه وزاری میکنه وناراحتیشو میریزه بیرون ولی دایی... به نظرم میاد کمرش خم شده. ازیه طرف، دخترجوونش افتاده تو زندان وتکلیفش معلوم نیست. ازیه طرف زنش حال وروز خوشی نداره وبیتابی میکنه.نویدونیماام گفتن تاتکلیف نغمه مشخص نشه، دانشگاه نمیرن. دوتایی افتادن توخیابون دنبال نصرت میگردن. عجیبه، هیچکس ازاون زن خبرنداره. هیچکدوم ازخدمه خونه ندیدن کی یاچطورازخونه خارج شده. شادی ونشاط توخونه دایی رضامرده. پسرا یا خونه نیستن، یابود ونبودشون فرق نمیکنه. حتی دیگه به سرووضعشون هم نمیرسن. اونایی که اونقدرمواظب سرو وضع وتیپ وظاهرشون بودن، تواین یک هفته حتی صورتشونو اصلاح نکردن. تواون خونه، همه از خودشون غافل شدن ودنبال کارنغمه نغمه رو گرفتن. نغمه، نغمه کجایی که بیای وببینی چطور خودشون رو بخاطر تو به آب وآتیش میزنن؟ تو فکرمیکردی ازت دل بریدن ودست شستن ولی بیا ببین، ببین که چه میکنن.
خسته ام، خسته. مغزم کارنمیکنه، میرم استراحت کنم. البته، اگربتونم. چون بااینکه پلکهام سنگین شدن ومدام روهم می افتن، ولی خوبم نمیاد. خدایا، به نغمه کمک کن. خدایا به دادش برس. میدونم که الان اونم به یاد توئه چون ماآدمها وقتی جایی گیرمیکنیم وگرفتارمیشیم، تازه یادمون میفته که خداداریم. ولی توبخشنده تر ازاونی که مارونبخشی وازمون روگردون بشی. خدایا، خداجونم، کمکس کن، خواهش میکنم، التماس میکنم کمکش کن. خدا، خدا، خدا....
نگین، دوساعت تمام دربسترش غلت زد ولی حتی برای لحظه ای خواب به چشمانش نیامد. چهره نغمه مدام دربرابرش میرقصید واورابا حالت های مختلف درزندان، برایش ترسیم میکرد. بالاخره ازجابرخاست وتصمیم گرفت قلمی بر برگهای سفید دفتر خاطراتش بزند. سعی کرد ازفکرنغمه خارج شده وبه گذشته نه چندان دور خودبپردازد. گذشته ای که چنان پرفراز ونشیب گذشته بود که هنوزهم گاهی همچون خواب به نظرش می آمد. خواب که نه، کابوسی عجیب. نگاهی به صفحات سیاه شده دفترانداخت وشروع به نوشتن کرد: .........

آوینا
02-14-2012, 10:59
اون روزمامان طبق قولی که داده بود، بعدازظهراومد. چند دقیقه ای پیشم نشست ووقتی مطمئن شد نیازی به کمکش ندارم، رفت پیش عمه نازی تا کمی کمکش کنه. منم سرحوصله لباسمو عوض کردم ویه نگاهی به سرتاپام انداختم. کتم یقه انگلیسی آستین کوتاه وکمرکرستی بود. پارچه اش نخی وخنک بود ولی کمی آهارداشت وشق ورق وایمیستاد. کت چهارخونه آبی نفتی وسورمه ای وشلوارش سورمه ای ساده بود، راسته وبلند تابالای قوزک پام. سندلم لا انگشتی بود، بنابراین جوراب هم نپوشیدم. مامان برام یه کش چین چینی حریر آورده بودکه به سرعت موهامو باهاش دم اسبی کردم ویه نفس راحت کشیدم. تازگیها به اصرار لیلا موهای اطراف صورتم رو کوتاه کرده بودم طوری که انتهاشوم از بالای گوش تاپایین موها تیزتیز دورصورت وگردنم میریخت. به همین دلیل هم وقتی موهامو بستم، یه سری از موهام اززیر کش دررفت وریخت دور صورتم ولی بدنشد، بهم میومد. ازیادآوری خاطره اون روز خنده ام گرفت. لیلا خودشوکشت تاراضی شدم موهامو اون مدلی کوتاه کنم. آخرسروقتی راضی وخوشحال داشتم از خانم آرایشگر تشکرمیکردم، لیلا گفت:
- خوبه؟
- آره، خیلی قشنگه.
- آره وآجرپاره. منوببین که چقدربه تو التماس کردم گیساتو این مدلی بزنی. آخه یکی نیست بگه لیلا جون، عزیزم، قربون اون شکل ماهت برم، به تو چه! توچراخون خودتو کثیف میکنی؟ حالا برای اینکه تنبیه بشی ودفعه دیگه رو حرف من حرف نزنی ونازنکنی، پول آرایشگاه منم حساب میکنی.
- بروبابا، خودمم میدونستم این مدل خیلی قشنگه ولی نگهداریش سخته. اونجوری همه شون یه دست بودن. بایه گل سری، کشی، چیزی میبستم یامیبافتم ومقنعه مو سر میکردم وخلاص ولی اینطوری هی از گوشه مقنعه میزنه بیرون.
گفتم ولی به هرحال لیلا حسابی تیغم زدومجبورم کرد پول آرایشگاهشو حساب کنم. باصدای ضربه ای که به درخورد خنده مو قورت دادم. ازجلوی آینه رفتم کناروهمونجا، لبه تخت نشستم. بعدصدامو صاف کردم وگفتم:
- بفرمایید.
دربازشد وسروین وعسل اومدن تو. بادیدن سروین گفتم:
- سلام، چه خوشگل شدی سروین! عسل جون، توام خیلی خوشگل شدی عزیزم.
- علیک سلام به روی ماهت. خب خبر مرگم از صبح تاحالا آرایشگاه بودم دیگه. پوست انداختم تا این شکلی شدم. تیپم چطوره؟
به سرتاپاش نگاه کردم. لباسش پیراهن دکلته مشکی بلندی بود که یه چاک بلند وبه قول لیلا چشم دربیار هم از بغل داشت. سروین یه ده سانتی از من کوتاه تر وکمی تپل بودکه البته خیلی توی ذوق نمیزد وباکفش پاشنه بلند ومدل لباسی که تنش بود مشکل چاقی وکوتاهی قدش کاملا برطرف شده بود. هوم بلندی کشیدم .گفتم:
- خیلی خوب شدی، عالیه. مخصوصا موهاتو که اینطوری بردی بالا جمع کردی قدتو کشیده تر نشون میده، حرف نداری.
عسل با دلخوری گفت:
- خاله، پس من چی؟
- اول یه ماچ بده تابهت بگم.
دوید جلو، محکم بغلش کردم وگفتم:
- توکه دیگه ماه شدی، این لباس عروسو تازه خریدی؟
- آره، امروز جاویدبیچاره رو کچل کرده ازبس غرزده وگفته همش برای مامان خرید میکنی، امشب من چی بپوشم؟ اونم زنگ زد به من که سروین جون من وعسل میریم لباس بخریم بعدمیارمش آرایشگاه بگو موهاشو خوشگل درست کنن، آرایش هم حتما یادتون نره. نمیدونی که، دخترنگو از هوو بدتره.
خندیدم وگفتم:
- ازقدیم گفتن "دخترهووی مادر". مهمونا اومدن؟
- اره خاله نگین خیلیا اومدن.
- سروین جون توبرو من با عسل میام.
وقتی سروین رفت عسل با دلخوری گفت:
- خاله ببین موهای خودشو چقدربرده بالا درست کرده، اونوقت مال منو یه ذره بردن بالا. تازه من ازاون رژلب زرشکیه که مامان زده میخواستم ولی ژیلا خانم برای من صورتی زد.
- عزیزم، مامان از شما خیلی بزرگتره، درضمن اون آرایش به لباسش میاد. به لباس شماام این آرایش میاد. توکه لباس عروس پوشیدی بایدم مثل مثل یه عروس ملیح وخوشگل درستت میکردن دیگه، مگه نه؟
کمی فکرکرد وگفت:
- راست میگی خاله نگین، اینجوری خوشگلتر شدم.
باکمک عسل که یک دستم رو گرفته بود از اتاق خارج شدم وبه پذیرایی رفتم، دوردیف صندلی دورتادور چیده شده بود سعی کردم بدون اینکه توجه کسی رو جلب کنم به گوشه ای از سالن که خلوت تربود برم که دیدم هامون روبروم ایستاده. سلام کردم.
- سلام حالت خوبه؟
- بله مرسی.
خواستم از کنارش رد بشم که یواش گفت:
- مهمونا حق داشتن.
باتعجب گفتم:
- برای چی حق داشتن؟
بانگاهی پراز تحسین وراندازم کرد وگفت:
- برای اینکه مدام سراغ تورومیگرفتن.
سرو رو انداختم پایین، هامون کناررفت ومن همراه عسل به جایی که مورد نظرم بود رفتم. تاخواستم بشینم صدای نیماروشنیدم که گفت:
- سلام، خدابدنده؟
- علیک سلام مادر بد نبینی.
ازلحنم خنده اش گرفت وگفت:
-حاج خانم، خداقوت، کمک نمیخواین؟
- اگه بذاری بتمرگم نه.
- خب شما بفرما بتمرگ.
- دایی رضا وسیما جون اومدن؟
- بله، نویدخان هم تشریف آوردن.
- پس نغمه اینا چی؟
- اَه آخه نغمه هم آدمه؟ طبق معمول فیس وافاده ش اجازه نداد بیاد. مامان حسابی از دستش شاکی شدوبه بابا گفت "نمیدونم این دختر به کی رفته که انقدر پرتوقع وازخودراضیه".
نوید که تازه از راه رسیده بود گفت:
- هو، نیما، بازپشت سر خواهر نازنینمون تا تونستی غیبت کردی؟ میگم دیگه اون نیم نگاهشم ازت دریغ کنه.
وزد زیر خنده، من ونیماام خندیدیم. بعدازسلام احوالپرسی نویدگفت:
- پات چی شده؟ شنیدم پشه لگدت کرده.
- آره لگدم زد از دوسه تا پله پرت شدم.
- عجب پشه کادرستی بوده لامصب!
- خیرندیده کونگ فو کار بود.
- لبت چی شده؟ ندیده بودم تب خال بزنی.
- تب خال نیست، سگ گازش گرفته.

آوینا
02-14-2012, 10:59
نوید منظورمو فهمید وزد زیرخنده ولی نیما متعجب پرسید:
- مگه تو باغ وحش فته بودی؟ چی شده که با انواع واقسام حیوانات وحشرات درگیری پیدا کردی؟ مگه آدمها چه ایرادی دارن که رفتی سراغ جونورا؟ اونم آدمای به این خوبی که اطرافتن.
وبه خودش اشاره کرد. نگاهی به نوید کردم وبالحن شوخی گفتم:
- نوید یه زنگ بزن اداره جونورشناسی بگوما یه جونور عجیب وغریب پیداکردیم باقدی حدود یک متروهشتاد، وزن حدود هفتادکیلوگرم، چشم وابرو مشکی، سبزه...
ومشخصات ظاهری نیماروگفتم. همینطور داشتیم سربه سر همدیگه میذاشتیم که خاله میناوآقای امینی وفرشید وفرشاد اومدن واوناام قاطی ماشدن وهمه باهم سربه سرم میذاشتن. منم تا جایی که میشدوبه قول مامان ادبم اجازه میداد جوابشون رودادم. کمی بعدخاله وآقای امینی رفتن پیش بزرگترهاولی فرشید وفرشاد پیش ما موندن.
مهمونی عملا دوقسمت شده بود. جوونا یه طرف جمع شده بودن وبررگترا یه طرف دیگه. وقتی حال واحوال پرسیها تموم شد، آقای بحری سرشوخ وشاداب صدای ضبط روزیاد کرد وگفت:
- یاا... جوونا، برید وسط ببینم چکار میکنین.
درعرض چندثانیه وسط سالن به اون بزرگی پرشد از دختروپسر وپیروجوون. منم پام روبهونه کردم وازجام تکون نخوردم. تنهانشسته بودم وداشتم دست میزدم که هامون اومد وگفت:
- انگاراصلا ناراحت نیستی که نمیتونی برقصی هان؟
- نه اصلا. شماچرا نمیرقصین؟
- من بلد نیستم.
- جداً بلدنیستید یا حوصله ندارید؟
شونه ای بالا انداخت وگفت:
نه واقعا بلدنیستم. یه کمی کردی بلدم ووالس. ولی میگن تو خیلی خوب ونرم میرقصی وبه همه رقصهام واردی.
تااومدم بگم نه خاله میناکه نمیدونم کی وازکجاپیداش شده بود، رسیدبالاسرم وپته مو ریخت رو آب که بلده وازاین حرفها. هامون به احترام خاله مینابلند شد وبعدازسلام واحوالپرسی ومعارفه، صندلیشو به اون تعارف کرد. بعدشم خیلی مودبانه ومتین سر خم کرد ورفت. خاله مینا تا هامون از در پذیرایی بره بیرون، سرتاپاشو حسابی ورانداز کرد وگفت:
- نگین این یکی دیگه تو فامیل تکه جون خاله. عجب قدوبالایی ام داره، خیلی خوش تیپه پدرسوخته دخترکش، مگه نه؟
خاله مینا نقطه مقابل مامانم بود. هرچی مامان آروم بودوتو حرف زدن دقت داشت، مینا برعکس، خیلی راحت بودوشیطون.
- آره بدنیست، حالا میخوای یکم دیگه فحشش بده.
- اینا که فحش نیست، تعریفه. الهی بمیرم خاله، خیلی ناراحتی نمیتونی برقصی نه؟
- نه خیلی ام خوشحالم که مثل علی وَرجَک اون وسط بالا وپایین نمیپرم.
- ازبس از آدم به دوری.
وزد زیرخنده. منم خندیدم. باخاله مینا خیلی راحت بودم یعنی اصولا با تمام زن های فامیل راحت بودم وهستم، خوشبختانه زن عمو وزندایی خیلی خوبی دارم که ازبخل وحسد بویی نبردن. کمی بعدخاله مینا که دیگه نمیتونست بشینه وفقط تماشاکنه بلندشد، رفت وسط وشروع کرد به رقصیدن. مهمونی خوبی بودوهمه داشتن میرقصیدن وشادی میکردن. ساشا پسر دوست آقای بحری وقتی دید من تنها نشستم اومدکنارم نشست. ازش خوشم نمیومد. پسرپررو ولوسی بود که با وجود بیست وپنج سال سن عین بچه های کوچولو رفتارمیکردوخیلی ام ازخودراضی بود.اولین بار چندماه قبل تو تولد روزبه دیده بودمش. انقدر ادا واصول درآورد که پسراحسابی از دستش کفری شدن وکم مونده بود روزبه وپیام فکشو پیاده کنن که نذاشتم وازشون خواهش کردم سروصدا راه نندازن. آخه اون شب تا خرخره مشروب خورده بود ومدام خودشو به من می چسبوند. یه بارم وقتی یه گوشه ایستاده بودم اومد کنارم ایستاد ودستشو انداخت رو شونه من که با ناراحتی دستشو پس زدم وازش خواستم مواظب رفتارش باشه. البته وقتی دید خیلی عصبانی شدم و همینطور چشم غره های روزبه ومشت بهم فشره پویا ودندون فشار دادن های پیام رودید یه کمی خودشو جمع وجورکرد ورفتارشو کنترل کرد ولی نمیدونم ازکجا فهمیده بود مدرسه من کجاس که تا مدتها بعدازاون شب هرروز میومد تو راه مدرسه مزاحمم میشد. اوایل اصلا محلش نمیذاشتم ولی یک دوبار حسابی حالشو گرفتم. بعدبرای اینکه مثلا منو بسوزونه، رفت سراغ لیلا وخواست بهش شماره بده که اونم مفصل سرتاپاشو قهوه ای کرد. طوری که دیگه اون اطراف پیداش نشد.

آوینا
02-14-2012, 11:00
همون جریان باعث شد که حرف زدن من، فقط با این یه نفر، ناخودآگاه یه جوری بشه. یه جور بدی که خودمم زیاد خوشم نمیومد. نمیدونم چی پرسید که من متوجه نشدم، گفت:
- حواست کجاست؟
- هان، چیزی پرسیدی؟
- میگم پات چی شده؟
- دررفته.
- چرا؟
- مگه تو دکتری؟ شایدم شکسته بندی؟
- خوشم میاد کم نمیاری.
- اگه قرار باشه جلوی توام کم بیارم که دیگه خیلی اوشکولم.
خندید وگفت:
- ازصحبت کردن باتو حال میکنم.
- برعکس من، چون ازصحبت کردن باتو دچار تهوع میشم.
- موی بلند بهم میاد؟ اینطوری پشت سرم بستم خوبه؟
- نه تنهافرقت با زنا، موها وابروهات بود که ابروهاتو برداشتی وموهاتم بلندکردی. دیگه چیزی از این خاله خان باجیای سرگذر کم نداری.
فکرنمیکرد اینطوری جوابشو بدم، اخماش رفت تو هم وگفت:
- توچرا از من بدت میاد؟
- چون اصلا قابل تحمل نیستی، سوهان روحی، مخلّ آسایشی.
چشماشو خمارکرد وباحالت بدی که دلم میخواست بکوبم تو دهنش گفت:
- من خاطرخواه زیاد دارم، تو یه دفعه بیا با هم بریم خونه من اونوقت دیگه دلت نمیاد این حرفو بزنی.
باحرص گفتم:
- پاشوبرو پی کارت. حالم از تو و خونه ات وهرچی که مربوط به تو میشه بهم میخوره. تو یه کثافت آشغالی که حرف دهنتو نمیفهمی.
دوباره با همون حالت ادامه داد:
- خونه رو تازه گرفتم، نترس مامانم وبابام خبردار نمیشن که به گوش کسی ام برسه. تویه فرصت به من بده تا بهت ثابت کنم که اصلا تهوع آور نیستم. آدرسمو بهت بدم؟
واقعا داشتم بالا می آوردم، میدونستم که الان هرکی بهم نگاه کنه میفهمه دارم منفجر میشم. سعی کردم یواش کرف بزنم، دندونامو روی هم فشار دادم وگفتم:
- ساشا تا دندوناتو نریختم تو شیکمت گورتو گم کن. این آشغالی که تو میخوای توی خیابون فراوون ریخته، چطور منو تاحالا نشناختی؟ حالا جرأت داری یه دقیقه دیگه اینجا بشین یا یه بار دیگه اون دهن وا مونده ات رو باز کن تاقبل از اینکه بچه ها بریزن سرت ودکوراسیون صورتتو بهم بریزن خودم با دندون وناخن گوشت وپوستتو ازهم جداکنم. میدونی که روزبه وپیام بدشون نمیاد یه حموم ترکی ببرنت ویه خورده مشت ومالت بدن تا سرحال بشی وازاین خمودی وکسالت بیای بیرون. الانم اگه اون گوشه رو نگاه کنی میبینی چطور فقط منتظر یه اشاره من هستن. فقط یه اشاره کافیه. حالا گم میشی یا میخوای این موضوع بهت ثابت بشه؟
چشماش از عصبانیت مثل دوتاکاسه خون شده بود وزل زده بود توچشمام. منم کم نیاوردم وبرّوبر تو چشماش نگاه کردم. دستاشو مشت کرد ودندوناشو به هم فشاردادوبعدشم بلندشدورفت بیرون.
زیر لب گفتم:
- آشغال عوضی. تاحالا با کسی طرف نشده بودی که اینجوری بذاری تو کاسه ات؟ بخور نوش جونت.
انقدر مشغول حرف زدن وکل کل کردن با ساشا بودم که اصلا متوجه نشدم هامون کِی کنارم نشست. وقتی گفت "آفرین" تازه متوجه حضورش شدم وازحرفهایی که زده بودم خجالت کشیدم. سرمو انداختم پایین ولبمو گاز گرفتم ولی اون آروم گفت:
- چرا خجالت میکشی؟ توکه حرف بدی نزدی تازه به نظرمن خیلی ام احترامشو نگه داشتی.
- معذرت میخوام که اونطوری حرف زدم.
- حقش بود، یه خورده دیگه ام باید بارش میکردی.
- شما ازکی اینجا بودی؟
- تا دیدم داره میاد طرفت اومدم واینجا نشستم، احساس خوبی نسبت بهش نداشتم، حرکاتش جلف بود. اومدم اگه مزاحمت شد حسابشو برسم ولی تو خودت انقدر قشنگ گذاشتی تو قپونش که دیدم اصلا نیازی به حضور من نیست.
- من از این طرز حرف زدن متنفرم ولی متأسفانه ساشا زبون دیگه ای سرش نمیشه.
- انقدر جالب جوابشو میدادی که دلم نیومدبرم. شانس آورد که من نذاشتم روزبه بیاداینجا وگرنه الان یه جای سالم توسروصورتش نمونده بود. روزبه مثل من نمی نشست فقط گوش کنه ببینه تو چی جواب مبدی، قبل ازتو خودش جواب این احمقو میداد.
- مگه فهمید ساشا داره میاد اینجا؟
- آره، ولی من بهش اشاره کردم حواسم جمعه ومواظبت هستم، اونم دیگه نیومد. قبلا مزاحمت شده بود نه؟
جریان تولد روزبه ومزاحمت های ساشا رو تو راه مدرسه براش گفتم. سرشو با تأسف تکون داد وگفت:
- متأسفانه بعضی ها خیلی دیر به بلوغ فکری میرسن.
- تقصیر خودش نیست، یکی یه دونه س واسه همین خیلی لوس وننر بارش آوردن.
- این دلیل نمیشه، توام یه دونه بچه ای وخیلی ام برای پدرومادر.اطرافیانت عزیزی، پس تو چرا لوس نیستی؟
-این نظر لطف شماست ولی خوب تربیت خیلی مهمه.
- درسته قبول دارم.
اون شب، بااینکه ازاول تا آخر نشسته بودم ولی خیلی لذت بردم وبابچه ها حسابی خوش گذروندم البته بجز ساشا که همون موقع رفت بیرون ودیگه ام برنگشت.بعدازشام کم کم مهمونا رفتن ومنم با وجود اصرارهای عمه وآقای بحری برای موندن، به بهانه مدرسه باپدرومادر به منزل برگشتم.

آوینا
02-14-2012, 11:00
صبح مامان منو رسوند مدرسه ومنم دیگه حیاط نرفتم، مستقیم رفتم سرکلاس نشستم. لیلا که اومد سوال وجواب شروع شد. داشتم جریان دررفتگی پامو براش تعریف میکردم که معلم اومد، یواش گفتم که زنگ تفریح بقیه شو میگم. تاساعت دو بعدازظهر سه تا زنگ تفریح داشتیم ومن همه جزئیات رو بجز اون که هامون منو با لباس خواب دیده بود براش تعریف کردم. دست آخرگفت:
- خوش بحالت، کاش منم اومده بودم ویه دلی ازعزا درآورده بودم. من که مثل تو عقب افتاده نیستم، اگه قلم پام خورد هم شده بود باز نمیرفتم یه گوشه ساکت وصامت بشینم، حداقل یه چندتایی شماره تلفن کاسب میشدم. ای خداچراهرچی نعمته دادی به این بی لیاقت؟ ولی آفرین، اگه یه کار حسابی تو زندگیت کرده باشی همینه که حال اون بچه سوسول ازخودراضی رو گرفتی.
خلاصه هرچی از دهنش دراومد گفت وکلی راجع به بی عرضگی وبی لیاقتی من حرف زد، منم فقط خندیدم واصلا جوابشو ندادم، آخرخودش خسته شدوخفقان گرفت. مادرمهمونی رو که میخواست به افتخار سروش بده موکول کرد به دوهفته بعد که گچ پای من باز بشه. تقریباً اواسط اردیبهشت.
**
اون روز پنجشنبه بودومن به مدرسه نرفتم تاباپدربرای بازکردن گچ پام به بیمارستان برم. توی بیمارستان بازباهمون دکترجوونه روبروشدیم وخودش برای بازکردن گچ پام اقدام کرد. همونطورکه مشغول کاربودسرصحبت روباپدربازکرد. وقتی کارش تموم شدخیلی عادی ازپدرپرسید:
- منزل شمابه بیمارستان نزدیکه نه؟
- بله همین زعفرانیه، خیابون آصف.
بعدهم ازش تشکرکردیم وبه خونه برگشتیم. شب که مهمونااومدن دوباره سروصداوخنده وشوخی شروع شد. هامون این بارم مثل روز مهمونی کت وشلوارپوشیده بودولی اینبار سرتاپاش سربی بود، حتی پیراهن وکراواتش ومثل همیشه خیلی خوش تیپ شده بود. یه سبدارکیده سفیدهم آورده بودکه به مادر تقدیم کرد. سروین بخاطر مریضی عسل که سرماخورده بودنتونست بیادو تلفنی عذرخواهی کرد، اماخونواده عمو احمد اومده بودن وطبق معمول پسرا سربه سر همدیگه میذاشتن. مشغول خوردن میوه بودیم که سروش یه کیسه نایلونی که داخلش چندبسته کادوپیچ شده بود روی میز گذاشت وبه مادر گفت:
- ببخشید قابل شمارونداره.
مادرگفت:
- سروش جون، چرازحمت کشیدی؟ وجودعزیزتو میخواستیم. این چه کاریه؟
عمه نازی لبخند زد وگفت:
- مینوجون، چیزقابل داری نیست. بقول خود سروش فقط بخاطراینه که بدونین اونجا به یاد شما بوده وفراموشتون نکرده.
چون جمع خودمونی بود مامان کادوهاروبازکرد. چیزای قشنگ وخوبی آورده بودومعلوم بود خیلی برای خریدنشون دقت وسلیقه به خرج داده. سروش حتی حسن ومحبوبه رو هم فراموش نکرده بودوبرای اوناهم سوغاتی آورده بود، همینطور هم هامون. اونم برای پدرومادر سوغاتیهای خوب وشیکی آورده بود. مامان وباباحسابی ازهردوشون تشکرکردن. بعدسروش روبه من گفت:
- نگین، یه وقت فکرنکنی توروفراموش کردم ها، سوغاتی تو، توماشینه ولی راستش جرأت نمیکنم برم بیارمش. میترسم بزنی قلم جفت پاهامو خورد کنی.
- عمه جون، مگه این جوجه آمریکایی چی آورده که خودشم جرأت نمیکنه بگه؟
روزبه گفت:
- خودمونو کشتیم بفهمیم چیه ولی بروز نمیده لعنتی.
پویالبخندی زدوگفت:
- آخه مگه تو مرض داری؟ معلوم نیست چی آوردی که رنگت اینطوری پریده.
پیام هم گفت:
- بیچاره، توکه انقدرازنگین میترسی خب یه چیزی می آوردی که لااقل بتونی بهش نشون بدی.
خلاصه با هزاراصراربالاخره راضی شد وجعبه کادوپیچ شده تقریبا بزرگی رو ازصندوق عقب ماشین روزبه آوردوجلوی من گذاشت وباچشمانی ازحدقه دراومده به من خیره شد. به هامون نگاه کردم ودیدم ازبس خودشو کنترل کرده نخنده رنگش کبودشده.

آوینا
02-14-2012, 11:01
فهمیدم میدونه داخل جعبه چیه. به سروش که دیگه رفته بود پشت سر مامانم گفتم:
- سروش اگه ترسناک باشه این میزروتوسرت خورد میکنم.
- اگه ترسناک نباشه چی؟
- فقط ترسناک نباشه، هرچی بودعیبی نداره. اسب پیش کشی روکه دندوناشو نمیشمرن.
- مردومردونه؟ قول دادیا!
- آره بابا. حالا بازکنم ببینم چه تحفه ای برام آوردی؟
بایه حالت خیلی مظلومی سرش روبه یه طرف خم کرد وگفت:
- باشه بازش کن.
درجعبه روکه باز کردم شوکه شدم. سروش با دیدن قیافه من پشت مامان سنگرگرفت، نگاهم که به هامون افتادهردو باهم زدیم زیرخنده. هامون که دیگه رنگش به سیاهی میزد واشکش سرازیر شده بود. منم ریسه رفته بودم. ازخنده ما بقیه ام میخندیدن.
روزبه گفت:
- بابا مگه توش چیه؟
جعبه رو به سمت اوناچرخوندم اولش جاخوردن ولی بعدهمه با صدای بلند خندیدن. داخل جعبه عروسک بزرگی ازیه دخترژاپنی درست شبیه بچگی های من وجودداشت، باکیمونوی قرمزوموهای *** مشکی که توی صورتش ریخته بود، کاملا شبیه من توی همون سن وسالی که سروش رفت آمریکا. به گردنش گردنبند طلایی با یه پلاک باریک وبلندبسته شده بود که نام نگین به انگلیسی وبسیارخوش خط روش حک شده بود. درحالیکه گردنبندروازگردن عروسک بازمیکردم تابه گردن خودم ببندم، به سروش که حالا خیالش راحت شده بودومیخندید اشاره کردم از پشت مامان بیاد بیرون. وقتی خنده ها وسربه سر گذاشتنها تموم شد هامون بلند شدوجعبه ای رو که خیلی زیبا وباسلیقه کادوپیچ شده بود وروبان خوشرنگی دورش بسته شده بود به من دادوگفت:
- ببخشید نگین خانم، قابل شمارونداره. راستش این سروش مثل آدم حرف نمیزد که بفهمم برای شما چی باید بگیرم. به همین دلیل هدیه ای رو انتخاب کردم که فکرمیکردم برای دوشیزه ای به سن شما مناسبه. البته حالا میدونم که اصلا قابل عرضه کردن نیست، لطفا منو ببخشید.
باقدرشناسی وتشکرگفتم:
- هرچی باشه عالیه. شماکه اصلا منو ندیده بودید وهیچ لزومی نداشت برام سوغاتی بیارید ولی همین که به یادم بودید خیلی ارزشمنده. درضمن ما یه ضرب المثل قشنگ داریم که میگه "هرچه از دوست رسد نیکوست".
- امیدوارم لایق دوستی شما وخانواده محترمتون باشم.
کادوروبازکردم وشیشه عطرزیبایی ازداخل جعبه درآوردم، درش رو که بازکردم ازبوی عطرش مست شدم. عطربسیارخوشبو وخنکی بامارک دیوربود. تشکرکردم وگفتم:
- خیلی خوشبوئه، من عاشق عطرهای خنک هستم.
- خوشحالم که پسندیدید.
آخرشب که برای خواب به اتاقم رفتم شیشه خوشگل عطرو روی میز توالتم گذاشتم وخوابیدم.
هامون اوایل خردادیه شب به همراه خونواده عمه برای خداحافظی به خونه ما اومد وگفت که فردا به آمریکا برمیگرده. پدرم پرسید:
- چرابه این زودی؟ تازه یه ماهه که اومدید!
- راستش قراربود دوهفته بمونم، به همین دلیل کارهای شرکت روبرای دوهفته درنبودخودم تنظیم کردم. حالاصدای معاونم دراومده ومدام تلفن میزنه که پاشو بیا.
آقای بحری گفت:
- کاش توام مثل سروش می اومدی همینجازندگی میکردی. چندوقت دیگه سروش شرکتشو افتتاح میکنه وایشاا... آستینم بالا میزنه وزن میگیره، توام اگه بیای اینجا دیگه انقدر تنها نمیمونی دایی.
- منم میخوام بیام. ایندفعه که برم دیگه خیلی تنهامیشم. تاحالا دلم به سروش گرم بودولی خب برگشتنم چندسالی طول میکشه، باید اینجاکارخونه بزنم واونجارم یه جوری بفروشم که ضررنکنم ولی حتما میام، حتما.
عمه نازی با خوشحالی گفت:
- آفرین هامون جان، توبیا من برات یه دختری میگیرم که کیف کنی. برای پسربزرگم سنگ تموم میذارم. ازروی که رسیدی اونجا دنبال کارات باش، خب؟
- چشم، قول میدم.
وقت رفتن پدرم گفت که فرداشب برای بدرقه هامون به فرودگاه میریم ولی اون اصرار داشت که این کارو نکنیم. عمه ام گفت:
- محمودجان، هامون به من و بحری وسروین اینام اجازه نمیده بریم، میگه اونجوری دل کندن ازما براش سخت میشه. فقط سروش وروزبه همراهش میرن فرودگاه.
هامون باهمه خداحافظی کرد ووقتی به من رسید همونطورکه دستش رو به طرفم دراز کرده بود باصدایی آهسته گفت:
- به امید دیدار.
وچندلحظه خیره نگاهم کرد. دستمو آروم فشرد ورفت. تونگاهش چیزی بودکه من سردرنیاوردم، بعدخودمو توجیه کردم که لابد اینم مثل بقیه س ولی هامون با بقیه فرق داشت. رفتن هامون مصادف شدبا شروع امتحانات وخوندن درسها دیگه وقتی برای فکرکردن به هامون برام باقی نمیذاشت. باجدیت هرچه تمامتر درس میخوندم تا مثل هرسال بانمره های عالی قبول شم. همیشه فکرمیکردم بااین امکاناتی که پدرومادرم برای من فراهم کردن تنها کاری که برای قدردانی میتونم بکنم نشون دادن کارنامه ای بانمره های عالی به اونهاست ودقیقا هم همینطوری شد. هروقت کارنامه مو نشونشون میدادم برق رضایت وتحسین روتو چشماشون میدیدم.

آوینا
02-14-2012, 11:02
بعدازآخرین امتحان داشتیم به خونه برمیگشتیم که لیلا گفت:
- خب از امشب سیل خواستگار سرازیر میشه خونه شما.
- نه، اصلا اینطوری نیست. توالکی منو دست بالا گرفتی.
- من میدونم یاتو! همه فامیلاتون منتظربودن امتحانای تو تموم شه بعدبیان جلو برای خواستگاری. میگی نه، بهت ثابت میکنم.
- دِ نَه دیگه، اینو دیگه خبرنداری، بااجازه شما همه رویه جا جواب کردم. اگه کسی قصدی ام داشت دیگه نداره.
- شوخی میکنی! بچه گیرآوردی؟
- الان عرض میکنم خدمتتون. چندوقت پیش قبل از اومدن سروش، بخاطر تولد پیام خونه عمو احمد دعوت داشتیم. بعدازشام همه جوونا جمع شدن توحیاط، کناراستخر، کم کم حرفو به ازدواج کشوندن که آره فامیل بهتره وغریبه خوب نیست ونمیشه به کسی اعتماد کرد وازاین حرفها. فهمیدم دارن زیرزبون منو میکشن. منم خیلی راحت گفتم به هیچ وجه قصدندارم با فامیل ازدواج کنم ودرجواب چراهاشون گفتم برای اینکه بچه های فامیل همیشه برام حکم برادرو داشتن ودارن ومن نمیتونم ازبین اونا یکی رو به عنوان همسر انتخاب کنم. چون همه شون یک اندازه برام عزیزن.
لیلا باچشمانی از حدقه دراومده گفت:
- اونا چی گفتن؟
- هیچی، اول فکرکردن من دارم تعارف میکنم یاناز میکنم واین حرفها، ولی وقتی دیدن کاملا جدی میگم دیگه کسی چیزی نگفت. بعدشم پویا اومدجلو وگفت "خداپدرتو بیامرزه که حرف آخرو اول زدی" وبه نشانه دوستی باهام دشت داد. کم کم اخمهای بقیه هم بازشد واوناام باهام دست دوستی دادن وتموم شد رفت پی کارش.
لیلا با عصبانیت گفت:
- "بدبخت" بعدباحالت بامزه ای مشت یه سیته اش کوبید وگفت:
"الهی خبرمرگت بیاد جوونمرگ شده. بیچاره، اینا همه دیده شناخته بودن. نه معتاد، نه دزد، نه قاچاقچی، نه هرزه وولگرد وبیکار وهزارتا کوفت وزهرماردیگه. باخیال راحت زن یکیشون میشدی ویه عمرراحت وآسوده زندگیتومیکردی. غریبه ها رو که ادم نمیشناسه، باهزار ویه جور کلک میان جلو، وقتی کارازکار گذشت معلوم میشه چه پخی بودن."
اول از حرکات لیلا خنده ام گرفت ولی وقتی دیدم جدی حرف میزنه بغض گلومو گرفت وگفتم:
- لیلا من همه شونو دوست دارم، دلم نمیخواست با انتخاب یکی دل بقیه رو بشکنم.
- اینطوری که دل همه رو شکستی.
همونطور که اشکهام بی اختیار سرازیر بود گفتم:
- نه، اینطوری به همه شون با هم یه جواب دادم. همه باور کردن که هیچکدوم کمتر از دیگری برام عزیز نیستن، این خیلی بهتر بود. من نمیدونم کدومشون میخواستن پا پیش بذارن ولی بااین حرف اون طرف، هرکی که بود، فهمید که نباید بیادجلو وخودشو پیش بقیه ضایع نکنه.
لیلا کمی فکرکرد وگفت:
- راست میگی، من به اینجاهاش فکرنکرده بودم. ببخشید انقدرتند حرف زدم. سرنوشت تو برای من خیلی مهمه.
دستشو گرفتم وگفتم:
- میدونم لیلا جون، توخواهرمی، آدم که از خواهرش دلخور نمیشه.
صورت همدیگه رو بوسیدیم وازهم خداحافظی کردیم ومن به خونه رفتم.
***

آوینا
02-14-2012, 11:02
اول تیر روز تولدم بود وقراربود همون روز صبح کارنامه هارو بگیریم. وقتی رفتیم مدرسه وکارنامه ام رو گرفتم خودمم باورم نمیشد، تمام نمراتم بیست شده بود. لیلا ازشوق نمره های من گریه میکرد، نمره های اونم خیلی خوب بودومادر اونم کاملا ازکارنامه ش راضی بود. مادرباز به اونا یادآوری کرد شب زود بیان. لیلا روبا مادر وخواهرش لیدا دعوت کرده بودیم. پدرلیلا مهندس بود وده سال پیش طی یک حادثه ساختمانی فوت کرده بود. ازقرار لحظه ای کلاه ایمنی رواز سرش برداشته بوده که عرقش رو خشک کنه وهمون لحظه فرغون پر از آجر ازبالا روی سش ریخته وطفلک درجا فوت کرده بود. مادرلیلاام که میدونست کارگر بیچاره تقصیری نداشته رضایت میده ودیگه هم ازدواج نمیکنه. مامانش دندونپزشک حاذقی بود ولیدا دانشجوی سال دوم مامایی. وضع مالیشون هم خوب بودوخونه بزرگی داشتن که مهریه مامانش بود. بعدازظهرلیدا زنگ زد وگفت که چون فردا امتحان سخت ومهمی داره نمیتونه به تولدم بیادوخیلی عذرخواهی کرد. جشن تولد من باعث شد که طلسم پسرها بشکنه وسروش دردام عشق لیلا گرفتارشد. حرکات هردوشون خیلی بامزه بود. اول سروش گیرداد به لیلا ویه کمی سربه سرش گذاشت، لیلاام که زبونش خیلی دارز بود کم نیاورد وهرچی سروش گفت یه جواب بارش کردوخلاصه به قول خودش، خودشو بیخ ریش سروش بست. عمه اینا که خیلی از لیلا خوششون اومده بود معطل نکردن وچندروز بعد، ازما و خونواده عمواحمد خواستن که به خواستگاری لیلا بریم. ازمامان لیلا اجازه گرفتیم ورفتیم خواستگاری، البته بجزسروش هیچکدوم ازپسرها نیومدن، مامان لیلا هیچ شرط سختی نداشت وهمه چیز باتوافق طرفین حل شد.قرارنامزدی برای دوهفته بعد گذاشته شدوبه خواست مامان لیلا قرارشد ازهردو طرف فامیلهای نزدیک توجشن باشن وعروسی مفصل تر برگزار بشه، عمه ایناهم کاملا موافق بودن. لیلا خیلی به دلشون نشسته بود وچون اصلا خواسته غیرمنطقی نداشت، هرچی میگفت آقای بحری وعمه فوراً قبول میکردن والبته لیلا ومامانش هم اصلا ازاین مسئله سوءاستفاده نمیکردن وحد وحدود خودشونو بخوبی رعایت میکردن. روز جشن همگی خوشحال بودن واین خوشحالی توی تمام حرکات ورفتارشون موج میزد. وسطای جشن بود که دیدم روزبه وپیام یه گوشه ایستادن ودرگوش هم پچ پچ میکنن. هرازگاهی ام میخندیدن وسرشونو تکون میدادن. رفتم جلووگفتم:
- شمادوتا چتونه؟ به چی میخندین؟
پیام بشکن زنون وباریتم خوند:
- پویاپر، پویاپر، مرغ شبستونم پر، گل تو گلدونم پر، یه مرغ نازی داشتم، خوب نگهش نداشتم، کلاغه اومدوبردش، سرجا نشست وخوردش، کلاغ باغ بالا، سردسته الاغا، پاش بشکنه ایشاا...، بگو ایشاا...
این شعرشادوقشنگی بود که همیشه آخرعروسیها ونامزدی ها بچه ها میخوندن وحسابی شلوغ میکردن. خندیدم وگفتم:
- ایشاا... ولی با کی پر؟
اینبارروزبه گفت:
- یه ذره به دور وبرت نگاه کن ببینم میفهمی باکی پر، پنج دقیقه فرصت داری.
وموذیانه به پیام خیره شد. موضوع برام جالب شده بود، یادقت پویارو زیرنظر گرفتم. تابحال هیچ کدوممون نتونسته بودیم مچ پویا رو بگیریم یعنی اصلا به هیچ دختری توجه خاص نشون نمیداد که کسی بتونه ازش آتو بگیره. همه حواسم جمع پویاواطرافش بود که یهودیدم لبخندی زد وبه قسمتی از سالن خیره شد. نگاهشو دنبال کردم که رسیدم به لیدا که اونم گهگاهی زیرچشمی به پویا نگاه میکرد ولپاش سرخ میشد. آخه طفلک لیدا خیلی خجالتی بود درست برعکس لیلا. باخوشحتلی گفتم:
- وای، لیدا؟!
پیام لبخندی زد وگفت:
- آفرین، خیلی تیزی. مادوساعته اینجا شرلوک هولمز بازی درآوردیم تا فهمیدیم ولی تو هنوز سه دقیقه ام از وقتت باقیه.
- حالا مطمئنید؟
- مگه تو نیستی؟
باذوق وشادی گفتم:
- چراقیافه پویا داد میزنه که دلشو باخته.
بعددستهامو به هم مالیدم وگفتم:
- آخ جون یه عروسی دیگه م افتادیم، برم به لیلا بگم.
دوبدم رفتم پیش لیلاودرگوشش کشف جدید رو گفتم، نابامرانه نگاهم کرد وگفت:
- شوخی میکنی؟!
- نه به جون تو. اگه باور نمیکنی یه ذره دوتاشونو تحت نظر بگیر، توکه دیگه استادی.
چنددقیقه بعدلیلا گفت:
- آره، راست میگی. لیدای جونورم انگار بدش نیومده ها، ببین چه جوری زیر زیرکی داره پویارو نگاه میکنه!
- یعنی فکرمیکنی اونم از پویا خوشش اومده؟
- آره، من میشناسمش. تاحالا این حالتی ندیده بودمش.
- وای لیلا، مبارکه.
سروش که تازه اومده بودکنارما گفت:
- چی مبارکه؟
لیلا خیلی خونسرد وعادی گفت:
- باجناق شدن تو پویا.
سروش اول متوجه معنی حرف لیلا نشد، یه کمی فکرکرد وبعدیهو با خوشحالی گفت:
- راست میگی؟
- دروغم چیه؟ اول زناشویی وخالی بندی؟ وا، خدابه دور!
روزبه وپیامم اومدن وپنچ تایی رفتیم سراغ پویا ودوره اش کردیم. هرکدوم یه تیکه بارپویاکردیم ولی بیچاره هیچی نگفت، فقط لبخند میزد وبه ما نگاه میکرد. آخرسر سروش گفت:
- لالمونی که نگرفتی، یه چیزی بگودیگه، هی نیشتو باز میکنی که چی؟
- چی بگم؟
- خب اگه لیدا رو میخوای برو باهاش حرف بزن ببین نظرش چیه؟
- الان؟ اینجا؟
- نه، سال دیگه ببرش... استغفرا...، نذاردهنم بازبشه، پس کی؟! بروببین اگه راضیه همین امشب قال قضیه روبکنیم وتورو هم به خاک سیاه بنشونیم دیگه.
ر.زبه چشمکی به لیلا زد وگفت:
- مثل تو دیگه، نه؟
لسلا خیره شد به صورت سروش وسروش با لکنت گفت:
- نه بابا، من که خوشبخت شدم، ایشاا... پویاام خوشبخت میشه.
مازدیم زیرخنده وپیام گفت:
- توام رفتی قاطی انجامن "زذ"؟ ای بدبخت فلک زده.
خلاصه لیلا رفت سراغ لیدا وچنددقیقه بعدبه پویا اشاره کرد که بره توی حیاط. رفت وبرگشتشون حدود نیم ساعت طول کشید ولی تا از در اومدن تو لیلا گفت:
- بچه ها، حالا دیگه راستی راستی مبارکه، قیافه هاشون داد میزنه که باید بادابادا رو بخونیم.
سروش معطل نکرد وسریع رفت پیش عمو احمد، منم رفتم سراغ نسرین جون ولیلا ولیدا رفتن پیش مادرشون. بیچاره مامان لیلا شوکه شده بودوخیلی ام خوشحال بود. نسرین جون چندبار صورت منو بوسید وگفت:
- الهی قربونت برم. بخداازروز خواستگاری سروش چشمم دنبال لیدا مونده بودولی میترسیدم به پویا بگم وبگه نه. الهی نگین جون سفیدبخت بشی که مطمئنم بچه مو خوشبخت کردی.
چون مهمونی خودمونی بود وهمه فامیل نزدیک بودن همون جا خواستگاری انجام شد وبله گرفته شد ونسرین جون انگشترزیبا وگرون قیمتی رو که همیشه به دست داشت ویادگارمادرش بود به پویا داد تا با اجازه مادذ لیدا به دست نامزدش بکنه. ماکه دیگه از خوشحالی سرازپا نمیشناختیم واون شب خودمونو کشتیم. هردو انتخاب عالی بود، لیلا وسروش هردوشون شلوغ وپرتحرک بودن وپویا ولیدا هم آروم وساکت ومتین. مامان لیلا اون جشن نامزدی رو جشن نامزدی هردو دخترش عنوان کرد وازخانوده عمواحمد خواست که اوناام به این امر راضی باشن که البته بودن. موقع خداحافظی لیلا در گوشم گفت:
- بالاخره خودمو انداختم تو فامیل شما. انقدربه تو گفتم ونفهمیدی که عاقبت نه یکی بلکه دوتا از پسراتونو کش رفتم. اونم چه پسرایی، ماه.
- الهی هرچهارنفرتون خوشبخت بشین. مبارکتون باشه.
- سلامت باشی، ولی بازم میگم که دیگه لنگه این دوتا گیرت نمیاد بیچاره.
خندیدم وگفتم:
- پیش کش، انقدرخوشحالم که هرچی بگی جوابتو نمیدم.
بعدبغلش کردم وحسابی همدیگه روبوسیدیم. خیلی خوشحال بودم ومطمئن بودم خوشبخت شدن.

آوینا
02-14-2012, 11:02
به پیشنهاد مامان لیلا چون لیلا ولیدا خواهربودن وسروش وپویاهم فامیل نزدیک اواخرشهریور یعنی تقریبا دوماه بعد ازنامزدی یک جشن عقدوعروسی برای هردوشون برگزار شد. اون شب من یه پیراهن سدری روشن پوشیدم. برای اولین بار لباسم آستین نداشت ولی بلندبود وخیلی خوش دوخت. تاازدررفتم تو روزبه دوید جلو وگفت:
- نگین تویی؟ چقدرخوشگل شدی!
- مگه نبودم؟
- چرا، ولی امشب یه چیز دیگه شدی. یه کمی از اون حالت دخترونه دراومدی، خانم تر شدی.
- مرسی چشمات خانم میبینه.
وخندیدم. روزبه هم خندید وازهمون جلوی در شروع کردم به رقصیدن. سرشام ساشا اومدکنارم. رفتارش خیلی سنگین شده بودوموهاشم کوتاه کرده بود. دیگه اون جلف بازی های سابق رو درنمی آورد. وقتی دید متوجهش شدم لبخندی زد وگفت:
- امشب معرکه شدی، کولاک کردی.
- خیلی ممنون.
- تعارف نمیکنم. اسمت واقعا بامسماس، مثل نگین داری میدرخشی.
دلم نیومد بزنم توی ذوقش بنابراین گفتم:
- موهاتو کوتاه کردی بهتر شدی.
- جدی؟ راستش اون شب که اون حرفهارو بهم زدی خیلی بهم برخورد ولی بعدا که فکرامو کردم دیدم حق با توئه. رفتارم اصلا مناسب نبود وخیلی سبکسرانه بود. بنابراین در اعمال ورفتارم تجدیدنظر کردم.
- واقعا؟! خوبه، بهت تبریک میگم.
- نگین، یه چیزی بپرسم ناراحت نمیشی؟
- اگه ناراحت کننده نباشه، نه.
- نه، راستش، یعنی نمیدونم چه جوری بگم ولی امیدوارم از حرفم برداشت بدنکنی.
- خیلی خوب بگو.
سرشو انداخت پایین وگفت:
- راستش ازهمون روزی که تو تولد روزبه دیدمت خیلی ازت خوشم اومد، اون حرکات هم بخاطر این بود که توجهتو جلب کنم ولی اعتراف میکنم که اشتباه کردم. من خیلی دوستت دارم نگین، میشه ازت خواهش کنم با من ازدواج کنی؟
انقدرجاخوردم که فکرکردم منظورشو اشتباه فهمیدم. حیرتزده گفتم:
- ساشا تو چی داری میگی؟
سرشو بلندکرد ومظلومانه نگاهم کرد، بعدگفت:
- خواهش میکنم، هرکاری تو بگی میکنم، اصلا هرجور تو بخوای منم همونطور میشم، قول میدم.
مونده بودم چیکارکنم. درسته ازش خوشم نمیومدولی حرف بدی نزده بود که بهونه ای دستم بده. یه خورده من ومن کردم وگفتم:
- معذرت میخوام، ولی من نمیتونم.
- چرا؟ عجله نکن، وقت داری هرچه قدر دلت خواست فکرکنی.
- نه، لطفا ناراحت نشو. ولی من واقعا نمیتونم باتو ازدواج کنم. خواهش میکنم دلیل نخواه اصرار هم نکن. توپسر قشنگی هستی که خوشبختانه رفتارت هم خیلی خوب شدهو سعی کن با کسی ازدواج کنی که عاشقت باشه وتوام عاقلانه دوستش داشته باشی. عشق کورکورانه بدرد نمیخوره. به نظرمن دوست داشتن هم باید منطقی باشه. باید هردوطرف همدیگه روبپسندن نه اینکه خودشو دربست دراختیار اون یکی قراربده. این دوست داشتن نیست، تسلیم محضه ومن از این مدل زندگی اصلا خوشم نمیاد. مطئنم اگرهمین رفتارو درپیش بگیری با دختر خیلی خوبی ازدواج خواهی کرد که بتونی یه عمر درکنارش راحت زندگی کنی. نه اینکه هرچی اون گفت بگی چشم. امیدوارم خوشبخت بشی ودرضمن از پیشنهاد ازدواجی که با حسن نیت مطرح کردی واقعا ممنونم.
بدون اینکه به ساشا نگاه کنم رفتم کنارمامان نشستم. چندبار متوجه نگاه های خریدارانه مادرو پدر ساشا شدم ولی به روی خودم نیاوردم. بعدازشام دیگه ساشا رو ندیدم وبعدشم رفتیم دنبال عروس دامادها وهرکدوم روبه خونه شون رسوندیم وبرگشتیم خونه. هامون برای هرچهارنفرشون بلیط رفت وبرگشت به ایتالیا رو فرستادو هزینه یک هفته اقامت تو یک هتل پنج شتاره رو هم به عنوان هدیه عروسی شون تقبل کرد. لیلا ذوق زده شده بودومدام میگفت:
- این هامون شما عجب آدم باحالیه.
برگشتن سروش به ایران باعث شد سرنوشت برای من خواب تازه ای ببینه، خواب که نه، کابوس. کابوسی که هیچ وقت فکرنمیکرم سرغم بیاد وسرنوشتی که حتی به مغزمم خطور نمیکرد برای من اینطوری رقم بخوره.

آوینا
02-14-2012, 11:03
فصل پنجم

صبح روزی که قرار بود عروس ودامادها ازایتالیا برگردن من ومادر داشتیم صبحونه میخوردیم وپدر تازه به شرکت رفته بود که دیدیم برگشت. مامان با تعجب گفت:
- محمود، چیزی جا گذاشتی؟
- نه، یعنی آره، مینو، یه دقیقه بیا توی اتاق کارت دارم.
مامان با لبخند به من نگاه کرد وگفت:
- عزیزم، تاتو صبحونه تو بخوری من اومدم.
ورفت بالا. حرفاشون حدود یک ربع طول کشید. بعدهردو اومدن پایین وپدر دوباره خداحافظی کردو رفت... مامان اومد کنارم وگفت:
- خوردی مامانی؟
- بله، مرسی، سیر شدم.
- پس بیابریم تو پذیرایی. محبوبه، لطفا میزو جمع کن.
باهم به سمت پذیرایی رفتیم. احساس کردم مامان بعد از صحبت با پدر به فکر فرو رفته، بدون اینکه قصد فضولی داشته باشم پرسیدم:
- مامان، چراتوفکرید؟ مسئله ای پیش اومده؟
- نه عزیزم، دارم به آینده تو فکر میکنم.
- آینده من؟!!!
- بله، خب هرمادری باید به فکر آینده بچه هاش باشه، منم که بجز تو بچه ای ندارم وهمه امیدم به خوشبختی توئه. دلم میخواد بدونم تصمیمت برای آینده چیه؟
به پشتی مبل تکیه دادم وگفت:
- راستش تصمیم دارم امسال تو امتحانات کنکور شرکت نکنم. میخوام حسابی درس بخونم وسال دیگه امتحان بدم، فکرمیکنم اینجوری آمادگی بیشتری برای رشته دلخواهم پیدا میکنم. البته اگه شماوپدر هم موافق باشید؟ چطورمگه؟
- من که موافقم، فکرمیکنم محمودم موافق باشه. عجله ای نیست، تودرحال حاضر یک سال از دوستانت که همسن وسال خودت هستن جلویی ولی میخوام بدونم این به این معنیه که فعلا قصد ازدواج نداری، یااگه مورد خوبی پیش بیاد موافقی؟ دلم میخواد بدون رودربایستی باهم صحبت کنیم چون این موضوع تعارف وخجالت برنمیداره.
کمی فکرکردم وگفتم:
- راستش اصلا عجله ای برای ازدواج ندارم ولی خب واقعیت اینه که تو این دوره زمونه به هر کسی نمیشه اعتماد کرد. بنابراین اگر یه کورد خوب ومطمئنی باشه وازطرف شماوپدر هم تأییدبشه، به شرطی که با درس خوندنم مخالف نباشه فکرمیکنم قبول کنم. نظر شما چیه؟
- خوبه عزیزم، نظر منم همینه. خب تو اطرافیان ما پسرای زیادی با مشخصاتی که تو میگی هستن. تعدادیشون هم به طریقی مسئله خواستگاری از تورو مطرح کردن، چراقبول نکردی؟
- فامیل نه مامان.
- چرا؟ میخوام دلیلتو بدونم.
همون دلایل همیشگی روبرای مامان توضیح دادم واونم بادقت به حرفهام گوش کرد. وقتی تمام دلایلم روگفتم مامان با رضایت سرشو تکون داد وگفت:
- این خیلی خوبه که تو انقدر شعورومعرفت داری ودلت نمیخواد باعض ناراحتی کسی بشی. ولی فکرنمیکنی اگه بایه غریبه ازدواج کنی بازم اینا ناراحت بشن؟
- چرا، ولی دیگه خودشونو با همدیگه مقایسه نمیکنن. این موضوع تو فامیل بازتاب دیگه ای داره، ایناازبچگی باهم بزرگ شدن وهمه شون به من محبت کردن ولی غریبه دیگه این حالتو نداره درسته؟
- خیلی خب، بااین دلایلی که عنوان کردی پس میشه بگی که چرا خواستگاری ساشا رو رد کردی؟
جاخوردم. اصلا فکرنمیکردم کسی از جریان باخبر شده باشه چون به هیچ کس نگفته بودم واون شبم انقدر سربقیه شلوغ بود که فکرمیکردم هیچ کس متوجه نشده. مامان که فهمید تعجب کردم گفت:
- تعجب نکن، مادرش به من گفت.
خیلی ام خوشحال بود ومیگفت "ساشا الان داره از نگین جون خواستگاری میکنه که اگه ایشون موافق بودن ما برای دست بوسی خدمت برسیم" ولی بعدکه ساشا گذاشت ورفت هردو فهمیدیم جواب تو چی بوده. البته ازت دلخور نیستم ولی اگر بهم میگفتی بهتر بود.
باشرمندگی سرمو انداختم پایین وگفتم:
- معذرت میخوام ولی من فکرمیکردم که این موضوع اصلا مهم نیست، والّا حتما به شما میگفتم. باور کنید مامان.
- باورمیکنم عزیزم. ولی میخوام بدونم دلیلت برای رد خواستگاری اون چی بوده، خب ساشا هم قشنگه، هم خوش تیپه وتحصیل کرده، ازنظر خانوادگی هم تقریبا میشه گفت مشکلی نداره. رفتارشم خیلی تغییر کرده وخوب شده، پس چرا قبول نکردی وحتی اجازه ندادی خواستگاریش رو رسما عنوان کنه؟
- برای اینکه ساشا نمیخواد ازدواج کنه، اون دنبال یه معلم اخلاق میگرده.
مامان با تعجب گفت:
- چطور؟
حرفهای اون شب ساشا رو براش گفتم همینطور جواب خودم رو، بعدگفتم:
- ببخشیدکه راحت حرف میزنم ولی به خواست خودتون بی رودربایستی میگم. من قراره شوهرکنم نه اینکه مثل یه مادر یایه روانشناس بابچه مردم کلنجاربرم ومثل یه پسر کوچولو دونه دونه بهش بگم چه کاری خوبه وچه کاری بد. تازه اگرم این کارو بکنم دوحالت داره، یاتاآخرعمر باید نقش معلم اخلاق رو بازی کنم وبچه مو که مثلا شوهرمه تربیت کنم یااینکه اون طرف تا یه اندازه ای تحمل میکنه وبعدخسته میشه ودوباره میشه همون که بود. درهردوحالت من داغون میشم، هیچی از زندگیم نمیفهمم واین اصلا اون زندگی دلخواه من نیست.من آرمانگرا نیستم ودنبال یه زندگی رویایی نمیگردم ولی تکلیف ساشا ازهمین الان برای من روشنه ومطمئنم یکی ازاین دو حالت تو زندگی با اون، حداقل برای من وجودخواهد داشت. برای خود ساشا هم این زندگی، زندگی خوبی نخواهد بود، خیلی از دخترا عاشق پسرایی مثل ساشا هستن، اون میتونه با یکی از همون دخترا ازدواج کنه وخوشبخت بشه. اینجوری هم برای من بهتره هم برای اون. مطمئنم بعدا خودش متوجه میشه که این خواستگاری ازاصل وپایه غلط بوده واون تموم جوانب جوانب رو نسنجیده. الان آتیشش تنده، تب تندم زود عرق میکنه، بعدا وقتی یه مدتی بگذره، خوب میفهمه.
مامان اول یه کمی با حیرت نگاهم کرد بعد لبخندی زد ودرحالیکه دست میزد گفت:
- آفرین، مرحبا، میدونستم خیلی عاقلی ولی دیگه نه انقدر. باورکن اینا که الان گفتی اصلا به ذهن من خطورنکرده بود! زنده باشی دخترم. خیلی خوشحال شدم، درواقع خیالمو راحت کردی.

آوینا
02-14-2012, 11:03
غروب بامامان وبابابه فرودگاه رفتیم، توراه دوتا سبدگل خوشگل گرفتیم وباخودمون بردیم. وقتی رسیدیم پدرومادر رو تومحوطه جلوی پارکینگ پیاده کردم وخودم رفتم که ماشینو پارک کنم. من رانندگی رو خیلی خوب بلدبودم ولی چون هیجده سالم تموم نشده بود وگواهینامه رانندگی نداشتم زیاد پشت فرمون نمینشستم، اون شبم پدرازم خواست که تافرودگاه برونم. روزبه رو تو پارکینگ دیدم که داشت ماشین پارک میکرد. وقتی منو دید چندتا بوق پشت سرهم زد وبرام دست تکون داد. ماشینو نزدیک ماشین روزبه پارک کردم وپیاده شدم. اومدجلو وگفت:
- سلام، جوجه تو کی گواهینامه گرفتی وراننده شدی؟
- بَه، من که رانندگی بلدبودم. چون گواهینامه ندارم زیاد پشت فرمون نمی شینم.
- تنها اومدی؟
- نه مامان وبابارو بیرون پارکینگ پیاده کردم. فکرکنم رفتن تو.
داخل ترمینال پروازهای خارجی کمی اینطرف، اونطرفو نگاه کردم وگفتم:
- اوناهاش، اونجان.
رفتیم پیششون وباهمه سلام واحوالپرسی کردیم، پرسید:
- نیومدن؟
عمواحمد گفت:
- چرا عمو جون. هواپیما نشسته الان دیگه میان.
روزبه روبه پیام کرد وگفت:
- پیام این جوجه یه دست فرمونی داره که نگو. بایه فرمون ماشینو لای دوتا ماشین دیگه پارک کرد.
پیام با تعجب گفت:
- اِ مگه تو رانندگی بلدی؟ اصلا از کی تاحالا به بچه ها گواهینامه میدن؟
- گواهینامه ندارم ولی رانندگی بلدم.
نسرین جون پشمکی به من زد وگفت:
- ناراحت نشو نگین جون، پیام خودش سه دفعه امتحان داد تاقبول شد واسه همین باورش نمیشه.
- مامان، تومادری یا زن بابا؟!
نسرین جون خندید وگفت:
- پدرسوخته چون حرف حق زذم شدم زن بابا؟
روزبه بادی به غبغب انداخت وگفت:
- پیام مامانت راست میگه دیگه. چرا بهت برمیخوره؟
منم گفتم:
- ازگل بهتر غضنفر، دیگ به دیگ میگه روت سیاه.
همه زدن زیرخنده. حتی خودروزبه هم میخندید بعدگفت:
- صبرکن نگین، به .قتش حسابتو میرسم.
- مورچه چیه که کله پاچه ش چی باشه.
ازصدای خنده آقای بحری چندنفری به سمت ما چرخیدن، روزبه وپیام که ریسه رفته بودن، بعدپیام گفت:
- روزبه فکرکنم من وتو لال مونی بگیریم بهتره. این امشب شام ضرب المثل خورده.
- آره نمیدونم این جملات قصار رو از کجا یاد گرفته یه وجب بچه.
آقای بحری در حالیکه هنوز میخندید گفت:
- حالا بچه یا بزرگ فرقی نمیکنه از هرجا یاد گرفته خیلی به موقع بارتون کرد، جفتتونوکرده تو شیشه.
حدود نیم ساعت سرهمین مسائل بحث بود که دیدم لیلا اومد بیرون وپشت سرش پویاولیدا وسروشم اومدن. دویدم جلو ولیلارو بغل کردم، انقدرمحکم فشارم داد که گفتم:
- هو، چه خبرته؟ له شدم، چراانقدر فشارم میدی؟
لیلا با خنده بئسم کردوگفت:
- ازبس که دلم برای اون ریخت بی ریختت تنگ شده بود.
سروش اومد جلو وگفت:
- پدرمونودرآورد ازبس گفت "کاش نگینم اینجا بود، جاش خالیه، دلم براش تنگ شدهو..." انگارما اونجا بوق بودیم.
هرسه زدیم زیرخنده. باپویا ولیدا هم سلام واحوالپرسی کردم. بعدازکمی خوش وبش توهمون فرودگاه مامان همه شونو برای شب جمعه به منزلمون دعوت کردوخداحافظی کردیم وهرکی رفت خونه خودش.

آوینا
02-14-2012, 11:03
درطول هفته حسابی خونه رو تر وتمیز کردیم وبامادر یکی دوبار رفتیم بیرون تابرای پاگشای عروسهاکادوبخریم. آخرسردوتا دستبند ظریف وقشنگ به سلیقه من که به قول مامان سلیقه لیلا رو میدونستم خریدیم واون هفته تموم شد. پنج شنبه صبح برای اینکه به مامان ومحبوبه کمک کنم کمی زودترازهمیشه بیدارشدم وبعدازمرتب کردن تختم به آشپزخونه رفتم. مادرمن مثل تمام زنای تبریزی به کدبانوگری ومدیریت زن خیلی اهمیت میداد وازتنبلی بیزار بود. به همین دلیل بااینکه محبوبه دوست داشت کارای منو انجام بده اما مادر نمیذاشت ومیگفت:
- نگین باید خودش کاراشو انجام بده، دلم نمبخواد دست وپاچلفتی ولوس باربیاد.
بیشترکارام به عهده خودم بودازجمله تمیزکردن درودیوار اتاقم که سالی دوبار انجام میشد. همچنین ازوقتی درسم تموم شده بود هفته ای دوروز پخت وپز وتمام کارای آشپزخونه ازصبح زودتا آخرشب بامن بود. گاهی محبوبه یواشکی می اومد تا کمکم کنه اما خودم نمیذاشتم چون واقعا کار کردن رو دوست داشتم وبرام لذت بخش بود. یه روز دیدم محبوبه با گریه به مامان میگه:
- خانم جان توروخدا نذارید نگین اینجوری کارکنه. آخه شما که انقدرمهربونید چطور دلتون میاد این بچه ازاین دستای ظریف کاربکشه؟ وقتی میرم میبینم اونجوری دولا شده وکف آشپزخونه رو دستمال میکشه یاوایستاده داره ظرف میشوره دلم ریش میشه. بدبختی اینه که وسواسم داره، تاهمه جا رو برق نندازه ومثل یاس نکنه ول نمیکنه.
مادر با بغض جواب داد:
- محبوبه تو که میدونی من چقدر نذرونیاز کردم وبه درگاه خدا التماس کردم تابعدازهفت سال این بچه رو به من داد. فکرمیکنی خودم دلم راضی میشه بچه م اینطوری کارکنه؟ ولی به قول مادر خدابیامرزم هیچ کس از آینده خبرنداره، دلم نمیخواد پاره جگرم بخاطر اینکه کارکردن بلدنیست ازکسی حرف نامربوط بشنواه ودلش بشکنه یابعدهاباخودش فکرکنه من در تربیتش کوتاهی کردم.
اون روز با بازکردن شیر آب بقیه حرفهاشونو نشنیدم ولی تو دلم خودا رو شکر کردم که چنین مادر فهمیده وباشعوری دارم. با صدای مامان به خودم اومدم وگفتم:
- سلام مامان خوشگلم.
مادربا لبخند گفت:
- سلام به روی ماهت، چی شده انقدر شارژی؟
-اول صبح که چشمم به صورت قشنگ شما می افته تا شب فول انرژی ام.
مامان خندید وگفت:
- بچه انقدر زبون نریز، زود صبحونه بخور که کلی باهات کار دارم خانم فول انرژی.
تند تند صبحونه مو خوردم وگفتم:
- امربفرمایید علیا مخدره، درخدمتم.
وتعظیم بلند بالایی تقدیم مادر کردم.
مامان با محبت گفت:
- عزیزم، کلی خرید دارم که رو دستم مونده، باباتم امروز تو شرکت کار داشت وباید میرفت. حالا تو میری برام خرید کنی؟
سرم رو به علامت تأیید تکون دادم ومامان یه لیست طولانی گذاشت جلوم ودرحالی که یه بسته اسکناس به طرفم دراز کرده بود گفت:
- این لیست دست شمارو میبوسه. سعی کن همه اجناس تازه باشن، به تاریخ تولید وانقضاشون خوب دقت کن. باماشین من برو چون خریدت زیاده ونمیتونی با ماشین همه رو بیاری.
- چشم، برم بالا حاضرشم، زودمیام.
وقتی حاضرشدم کیفمو برداشتم وطبق معمول با سُر خوردن از روی نرده ها رفتم پایین. محبوبه تا منو توی اون حالت دید گفت:
- بچه مگه صدبار نگفتم اینطوری روی نرده ها سر نخور؟ خدای نکرده می افتی یه طوریت میشه ها، باباجون کار یه دفعه میشه.
- محبوب جون، پایین اومدن ازپله اونم به مقدار زیاد، به زانو آسیب میرسونه، من که نمیخوام اول جوونی آرتروز زانو بگیرم.
- بحق چیزای نشنیده. ماکه این همه سال از این پله ها بالا پایین رفتیم تاحالا آلتوس نگرفتیم، اونوقت تو میترسی خدای نکرده بگیری؟
ازحرف محبوبه خنده ام گرفت، بوسش کردم وازخونه اومدم بیرون. تابا ماشین از پارکینگ اومدم بیرون احساس کردم یه ماکسیمای مشکی داره تعقیبم میکنه. اول فکرکردم اشتباه میکنم ولی وقتی دیدم هرجا میرم اونم دنبالم میاد یه کمی ترسیدم. باترس ولرز ماشینو جلوی فروشگاه پارک کردم ودیدم اونم یه کمی عقب تر از من پارک کرد ولی پیاده نشد. خریدم که تموم شد یه خونه برگشتم واون ماشین همچنان دنبالم اومد اما دیگه اهمیت ندادم ورفتم توحیاط وحسن درو بست.
لیلا وسورش برام یه لباس شب خیلی خوشگل مشکی آورده بودن وپویاولیدا یه جفت کفش مجلسی پاشنه بلند باکیفش که خیلی قشنگ بود. خیلی ازشون تشکرکردم وگفتم که راضی به زحمتشون نبودم. بعدازشام همه باهم مشغول صحبت شدن، من ولیلاام رفتیم یه گوشه تاباهم حرف بزنیم. گفتم:
- لیلا، سروش خوبه؟ اذیتت که نمیکنه؟
- وای نه، بچه ام آقاس. بیچاره توخونه از من بیشترکار میکنه آخرشم میگه لیلا جون خسته نباشی. خیلی مرد خوبیه.
با فیس وافاده گفتم:
- ارثیه، خوب بودن تو خون ماس.
- گمشو، افاده ای. ولی ایندفعه رو راست گفتی. لیداام خیلی از پویا راضیه، روزبه وپیامم خیلی خوبن، طفلکی ها مثل برادر شدن برامون. راستی نگین، هامونو دیدیم آ.
- اِ مگه اومده ایران؟
- نه بابا، دوروز اومد ایتالیا. این همه که برامون خرج کرده بود هیچی، یکی یه دونه گردنبند ایتالیایی ام به من ولیدا داد، ایناهاش ببین چقدر خوشگله. خیلی ام شوخ ومودب بود. سروش مدام سربه سرش میذاشت اونم فقط گوش میکرد ومیخندید، دست آخریه حرفی میزد که سروش آتیش میگرفت وهی جلز ولز میکرد.
خندیدم وگفتم:
- خب، دیگه چی میگفت؟
- حال همه رو پرسید. بعدازاین دوتا سوال کرد که چطور بامن ولیدا آشنا شدن، سروشم گفت که من وتو باهم همکلاسی بودیم ودوست صمیمی هستیم وتوی تولد تو من انقدر زبون ریختم که بالاخره اونو خر کردم وتور زدم. بعدشم تو نامزدی ما پویاخر شد وازلیدا خواستگاری کرد. هامونم خندید وبعد پرسید که تو ازدواج کردی یانه؟ پویاگفت: نه، فکرنمیکنم حالا حالاها نگین ازدواج کنه، خودش میدونه هرکسی لیاقتشو نداره. هامونم تصدیق کرد وگفت: آره، واقعا همینطوره. بعدسروش پرسید: توچکار میکنی؟ نمیخوای زن بگیری؟ بدیخت پیر شدی. اونم گفت: چرا، ولی اول باید یه کارخونه توایران بزنم، دختری که میخوام بگیرم لایق یه زندگی عالیه. وای نگین سروش وپویا کپ کرده بودن، انگار باورشون نمیشد. پویا گفت: راست میگی؟ چطورشد همچین تصمیمی گرفتی؟ هامون گفت: راستش اوندفعه که اومدم ایران دلمو جاگذاشتم وبرگشتم. خلاصه این دوتا کلی سربه سر اون بیچاره گذاشتن ولی هرکاری کردن نتونستن از زیر زبونش بکشن که طرف کیه. هرچی گفتن وپرسیدن فقط سرشو تکون داد وخندید، آخرگفت: خودتونو نکشین، چون امکان نداره بفهمین کیه، حتی نمیتونین حدس بزنین. سروش گفت: جونت بالا بیاد خوب بگو بدونیم کیه؟ لااقل به من بگو، به جون خودت به هیچ کس نمسگم. هامونم یه نگاهی بهش کرد وگفت: توکه اگه بفهمی دندونات میپاشه. خلاصه وقتی رفت سروش گفت: اصلا فکرنمیکردم هامون عاشق بشه. تونمیدونی تو امریکا چقدر اسم ورسم داره، دخترا خودشونو واسش میکشن اما این محل سگ بهشون نمیذاره. البته بر خلاف رفتارش خیلی مهربونه ولی میگه ازکثافت کاری خوشم نمیاد. اون دفعه که اومد ایران یه چیزایی گفت ولی من باور نکردم. به سروش گفتم: شاید مشکل جنسی داره، یعنی شاید مرد نیست، ها؟ خندید وگفت: نه بابا، اتفاقا زیادی مرده، خیلی ام آتیشش تنده وحرارتش زیاده ولی هرزه نیست وبا هرکسی نمیپره. طرفش باید خیلی تک وناب باشه ولی اونم یه مدته. تاحالا دل نباخته ولی نمیدونم این یکی چیه که دلشو برده ومیخواد زار وزندگیشو ول کنه وبیاد ایران. تابحال هیچ وقت هامونو این جوری ندیده بودم. گفتم: سروش شاید چشمش دنبال نگینه. سروش یکم رفت تو فکروگفت: اول منم همین فکروکردم ولی گمان نکنم، چون همیشه میگفت "ازدختربچه ها خوشم نمیاد، تابزرگ شن پدر آدمو در میارن، خیلی باید نازشونو بکشی که من حوصله ندارم" نگینم که سیزده سال ازش کوچکتره، فکر نکنم.
- لیلا، یعنی چی که مرده یا مرد نیست؟ خب اینا همه شون مردن دیگه.
لیلا با حیرت به من نگاه کرد وگفت:
- تو نمیدونی یعنی چی؟
- نه، نمیدونم به خدا. البته میدونم به مردایی که قدرت بارور کردن ندارن میگن مرد نیستن.
اول فکرکردم شوخی میکنم یا سربه سرش میذارم، ولی وقتی دید کاملا جدی میپرسم گفت:
- خاک بر سرت نگین، آخه تو توی اون مدرسه خراب شده چی یاد گرفتی؟ اصلا بگو ببینم تواز روابط زناشویی چی میدونی؟
- خب زن وشوهر باهم ازدواج میکنن بعداگه خواستن بچه دار میشن، باهم زندگی میکنن دیگه.
- اِ خیر سر عمه ات راست میگی؟ آدم یول، این چرت وپرتا رو واسه من تعریف نکن، چه جوری بچه دار میشن؟
- خب تو زیست نوشته بود دیگه، همون تغییرات داخلی که تو سن بلوغ برای دخترا وپسرا ایجاد میشه، دخترا توانایی بارور شدن پیدا میکنن وپسرا توانایی بارور کردن.
چشماش گرد شد وگفت:
- یعنی تو غیر از اینا هیچی نمیدونی؟ نگین منو دست انداختی؟
- نه بخدا، من فقط در همین حد میدونم. مگه چیز دیگه ای هم هست؟ البته میدونم برای بچه دار شدن یه کارایی میکنن ولی منظور تورو از مرد بودن یا نبودن نمیفهمم.
- هالو جون، هرکی به قیافه وسن وسالت نگاه کنه فکرمیکنه تو همه چی میدونی. آخه تو چجوری از ساده ترین روابط زن وشوهر خبر نداری؟ خیر سرت تو خونه ماهواره و ویدیو ودی وی دی وهزار تا کوفت وزهرمار دیگه دارین، اونوقت تو مثل منگولهاازهیچی خبر نداری؟ افتخارم میکنی؟ یه کم مطالعه کن، دوتا سوال بپرس وجواب بگیر. نترس از راه بدر نمیشی، از خریت در میای.
بعد سرشو با تأسف تکون داد وگفت:
- ببین، اصلا بدنیست تو این چیزا رو بدونی. بچه های ده دوازده ساله همشون خبردارن، دو روز دیگه ازدواج میکنی اونوقت طرف بهت میخنده. اینا اطلاعات عمومیه وهردختروپسری تواین سن وسال حداقل باید بدونه چی به چیه. حالا بعضیا سوءاستفاده میکنن حرف دیگه ایه ولی این دلیل نمیشه که تویکی ندونی. یادم باشه یه روز سر فرصت برات یه چیزایی رو بگم، بالاخره که چی؟ یه چندتا چیز بدونی بد نیست. بالالخره به دردت میخوره ویه روزی به کارت میاد.
- نه قربونت، نمیخوام. حالا صبرکن هروقت خواستم ازدواج کنم ازت میپرسم. خواهشاً به سروشم هیچی نکو، باشه؟ فعلا در همین حد که میدونم کافیه.
- به جهنم، من کاری ندارم ولی امیدوارم چوب این نادونی رو نخوری.
خندیدم وبحث رو عوض کردم. اون شب بعداز رفتم مهمونا با خودم فکرکردم نکنه لیلا درست بگه ومن از این بابت ضربه بخورم.
بعد خوم به خودم گفتم:
- نه بابا، لیلا زیادی شلوغش کرده. منم به وقتش یاد میگیرم. مگه قدیم که دخترا انقدر چشم وگوش بسته بودن اتفاقی براشون می افتاد؟ تازه خیلی ام راحت تر زندگی میکردن.
بعدبا خیال راحت چراغ رو خاموش کردم وتخت خوابیدم.

آوینا
02-14-2012, 11:04
جمعه از صبح پدرومادرم با هم پچ پچ میکردن. حدود ساعت ده مامان به من گفت:
- نگین جان بیا بشین، من وپدرت کارت داریم.
نشستم وگفتم:
- بفرمایید، درخدمتم.
پدرگفت:
- بابایی تو دکتر عبدی رو میشناسی؟ یادته؟
کمی فکرکردم وگفتم:
- نه، دکترعبدی که؟
- همون که مچ پاتو جاانداخت.
-آهان بله. خب جطورمگه؟
مامان گفت:
- به نظرت چطور بود؟
- نمیدونم، اونروز شلواربرموداپام بود وساق پام معلوم بود واسه همین انقدر خجالت میکشیدم که اصلا سرمو بلند نکذدم. دفعه بعدم که با بابا رفتیم بازم نگاهش نکردم. حالا برای چی میپرسید؟
مادربالبخند گفت:
- خب میخوام بدونم نظر دخترم درمورد خواستگارش چیه.
انقدرجاخوردم که همونطور هاج وواج به مادرخیره شده بودم. بیشترازاینکه مامان مسئله خواستگاری رو جلوی پدرمطرح کرده بودخجالت میکشیدم، سرموانداختم پایین که پدر خندید وگفت:
- بابایی، چراخجالت میکشی؟ بالاخره دیریازود وسئله خواستگاری تو این خونه مطرح میشد، اونم با وجود دختری مثل تو.
مادرگفت:
- مثل اینکه همون روزی که رفته بودی گچ پاتو بازکنی دکترازازیر زبون پدرت میکشه که ما خونمون کجاست، ومدتی این خیابون رو تحت نظر میگیره وخوه رو پیدامیکنه ولی هرچی صبرمیکنه تاتورو تنها گیربیاره وباهات حرف بزنه نمیتونه وهمچین فرصتی دست نمیده. وقتی میبینه تو اینطوری هستی بیشتر خوشش میاد ومصمم میشه که با پدرت صحبت کنه. اون روز که سروش اینا میخواستن از ایتالیا برگردن، صبح درم در، پدرتو میبینه وازش اجازه خواستگاری میگیره. بعدهم آدرس منزل، محل کار، دانشگاه محل تحصیلش وهمچنین منزب پدرش رو تو کرمان به پدرت میده ومیگه لطفا تحقیق کیند، اگربنده رو تأیید کردید اجازه بدید برای دست بوسی خدمت برسم. پدرتم تو این چندروزه حسابی پرس وجو کرده.
بعدمامان روکرد به پدر وگفت:
- محمودجان بقیه شو خودت بگو.
- اسمش علی عبدیه. بیست وهشت سالشه ودرحال حاضر رزیدنت جراحی استخوانه. یه واحد آپارتمان دویست متری شیک ونوساز توی دروس داره که به نام خودشه. همسایه هاش که میگفتن خیلی آقاس وتو اون آپارتمان سرشو بلند نمیکنه و زحمتی ام برای کسی ایجاد نمیکنه. اهل دوست ورفیق بازی ام نیست وتو دو سه سال گذشته که تو این آپارتمان زندگی میکنه فقط دوتا دوست مجردش که دوقلو هستن وبه قول دربان ساختمون دکتربودن ازسزتاپاشون میباره وازقرار بسیار هم معقول وباشخصیت هستن به خونه اش رفت وآمددارن واما درمورد خونوادش، تنهافرزندبوده وپدرومادر وبیشتر اقوامش رو طی حادثه ای از دست داده. ازطریق یکی از دوستان مورد اعتمادم در کرمان هم تحقیق کردم. پدرش از بازاریها وزمین دارهای بزرگ کرمان بوده وخانواده خوشنام ومعروفی هم بودن. از قرار همگی بایه اتوبوس برای عروسی یکی ازاقوام نزدیک به راور میرفتن که متأسفانه اون اتوبوس تصادف میکنه وبیشترشون از بین میرن واین بچه تک وتنها میمونه. تودانشگاه هم یکی ازاساتید که ازدوره دانشجویی باهم دوست بودیم کمکم کرد وپرونده علی رو برام آورد. ازنظر درس وانضباط عالی بود ودوستم گفت که چون علی از شاگردان ممتازش بوده اونو خوب به خاطر داره وازنظراخلاقی کاملا تأییدش میکنه. هنوز درس میخونه ومثل اینکه میخواد تخصص بگیره. ازنظرمالی هم اصلا مشکل تداره، درآمدحاصل ازاملاک پدرش درکرمان وهمچنین حقوق خوبی که خودش میگیره انقدرزیاده که که درطول سال هرچقدر ریخت وپاش کنه کم که نمیاره هیچ، نصفشم میتونه پس انداز کنه. ازقراراصلا خسیس نیست ویه ماکسیمای مشکی هم زیرپاشه.
بااین حرف پدریاد ماکسیمایی که دیروزنعقیبم میکرد افتادم وباخودم گفتم:
- پس دیروزدکتر عبدی دنبالم بود، اگرمیخواست لوس بازی دربیاره یا مزاحم بشه میتونست، حتی میتونست خیلی راحت بیادجلو وباهام صحبت کنه، یاباهاش حرف میزدم یانه دیگه، پس نظرپدر راجع به اخلاق وتربیتش درسته.
باصدای مامان به خودم اومدم که میپرسد:
- حالا ایشون برای امشب اجازه خواستگاری خواستن. ماگفتیم اول از خودت بپرسیم اگرموافق بودی بگیم تشریف بیارن، نظرت چیه؟
پیش پدراصلا روم نمیشد سرموبلندکنم چه برسه بخوام نظربدم. بالاخره بااصرارهای مادرمجبورشدم صحبت کنم وگفتم:
- هرجور صلاح میدونید عمل کنید.
پدرم گفت:
- آخه بابایی توباید بخوای، ماکه کاره ای نیستیم.
همونطور که سرم پایین بود گفتم:
- قعلا ریش وقیچی دست شما، اگرلازم شد جواب آخربامن.
مادربلندشد وگفت:
- محمودجان زنگ بزن بگوامشب تشریف بیارن.
بعدبه طرف من اومد وصورتم روبوسید وگفت:
- عزیزم، درسته که پدرت تحقیق کرده ولی جواب ما خواسته دل توئه. قول بده در این مورد رودربایستی رو کناربذاری وبامن راحت باشی، خب مامان؟
- چشم، حالا بااجازتون میرم بالا.
پدرم دستی به سرم کشید وگفت:
- مامانت راست میگه دخترم. حساب یه روز دو روز نیست، حرف یه عمر زندگیه. این مورد تعارف وخجالت برنمیداره. امشب خوب نگاهش کن ببین به دلت میشینه یانه. حالاام بروبابایی. خداخودش میدونه که من ومادرت چقدرازتوراضی هستیم. توهمیشه مایه سربلندی وافتخار ما بوده وهستی. امیدوارم خدا هم ازتو راضی باشه. برو عزیز بابا، برو استراحت کن دخترقشنگم.
بعدازاین حرف بغلم کرد منم حسابی خودمو بهش چسبوندم. آغوش پدرهمیشه به من احساس امنیت میداد. سرموبوسید وآروم ازبغلش اومدم بیرون ورفتم بالا. وقتی دراتاقم روبستم دلشوره عجیبی به دلم چنگ زد. علتش رو نمیفهمیدم فقط احساس میکردم دلم داره از حلقم میاد بیرون. چندبار آیه الکرسی خوندم و "الا بذکرا... تطمئن القلوب" گفتم تا کم کم احساس آرامش کردم. هرچی فکرمیکردم چهره دکترروبه خاطر نمی آوردم. فقط یادم اومد که اون روز چطوربادهن باز به من خیره شده بود وروزبه چطور اونو متوجه حالتش کرده بود. ازیادآوری اون روز خنده ام گرفت، سرم روبالا بردم وگفتم:
- خدایا به امیدتو، هرچی صلاح میدونی همون کن. راضی ام به رضای خودت که قادر مطلقی.

آوینا
02-14-2012, 11:04
ظهرسرمیز ناهار مامان گفت که دکتر ودوستش ساعت هفت میان اینجا. بعدازظهر کاری نداشتم وکارای پایین رو هم مامان ومحبوبه انجام میدادن. چون مامان خیلی تمیز بود خونه ماهمیشه مرتب بود وهمه چیز برق میزد. هیچ وقت بخاطر اومدن مهمون حتی اکه سرزده هم می اومدن لازم نبود ما عجله کنیم وتند تند جمع وجور کنیم یاجایی روتمیز کنیم. نسرین جون همیشه میگفت:
- خونه مینو اینا همیشه مثل روز اول عیده. هروقت میری اونجا انگار الان خونه تکونی کردن ومنتظر سال تحویل نشستن.
بقیه ام همین نظرو داشتن، ماام هادت کرده بودیم که هرچیزی رو سرجای خودش بذاریم وهرکاری رو به وقتش انجام بدیم. البته مادر بااینکه خیلی تمیز ومرتب بود اما اصلا وسواس نداشت وهیچکدوم اذیت نمیشدیم. اصلا نمیذاشت همه کارها گردن محبوبه بیفته وبیشترشو خودش انجام میداد ومحبوبه همیشه به این موضوع اعتراض میکرد ومیگفت:
- خانم، من چه جور خدمتکاری هستم که شما بیشتر از من کار میکنید؟ اینجوری که نمیشه.
ومادر بامهربانی بهش میگفت:
- کی گفته تو خدمتکاری؟ ماباهم همسایه هستیم وتو لطف میکنی به من کمک میکنی. فقط همین.
منم این نظم وترتیب رو از مادر یاد گرفته بودم. اول سال تحصیلی که کتابهامو میگرفتم وکمدم رو مرتب میکردم تاآخرسال همونجور میموند. کمد لباسهاوکشوهای دراورم هم همیشه مرتب ومنظم بود. لیلا بابت این مسئله همیشه دعوام میکرد ومیگفت:
- خاک بر سرت، هروقت مامانم میاد تو اتاق تو، تاچند وقت تورو مثل پتک میکوبه تو سر من.
آخه اتاق لیلا همیشه بازار شام بود. کمدشم دست کمی از کمد آقای ووپی نداشت درشو که باز میکردی هرچی لباس بود میریخت تو سرت، کتابخونه اش که دیگه واویلا بود.
بلند شدم وازپشت پنجره نگاهی به حیاط انداختم.حسن آقا وپدر تمام حیاط رو شسته وباغچه ها رو آبیاری کرده بودن وداشتن روی استخرو میپوشوندن. چون تو این فصل دیگه قابل استفاده نبود. ساعت حدود شش بود که مامان به اتاقم اومد وگفت:
- نگین جان، بهتره حاضر بشی. چی میخوای بپوشی؟
- کت وشلوار زرشکیه خوبه؟
- آره ولی پیراهن بپوشی بهتره.
- شما بیاین ببینین کدوم بهتره، همونو بپوشم.
مامان از بین لباسام یه لباس سربی انتخاب کرد وگفت:
- اینو بپوش. خیلی نازه برای امشبم مناسبه.
- چشم، میپوشمش.
وقتی مامان رفت لباسمو عوض کردم واون پیراهنو پوشیدم. جنسش تافته بود وبااینکه مدل خیلی ساده ای داشت ولی بخاطر خوش دوخت بودنش خیلی شیک بود. یقه گرد کمی باز باآستین کوتاه داشت وقدش تقریبا یه وجب زیر زانوم بود. تنگ بایه چاک تا پشت زانو. بخاطر یقه اش کمی ناراضی بودم که با بستن یه دستمال گردن حریر طوسی مشکلم حل شد. یه جفت کفش سربی پاشنه دار هم پوشیدم وموهامو شونه کردم واومدم پایین. محبوبه تا منو دید اسفند دود کرد وماشاا... گویان دور سرم چرخوند. حسن آقاام اسکناسی از جیبش درآورد وداخل صندوق صدقه کوچیک گوشه آشپزخونه انداخت. ازهردو تشکرکردم وبه محبوبه گفتم:
- محبوب جونم قربونت برم، من چایی نمیبرم آ خوب؟
مامان که همون موقع وارد آشپزخونه شده بود خندید وگفت:
- باشه عزیزم ولی هروقت صدات کردم بیا.

آوینا
02-14-2012, 11:04
رأس ساعت هفت زنگ منزل به صدا دراومد. باصدای زنگ دلم هرّی ریخت پایین ودست وپام شروع کرد به لرزیدن. پدرگوشی آیفون روبرداشت ودرروباز کرد وحسن آقا که داخل حیاط بود ازشون خواست که ماشینو بیارن تو. ازپنجره آشپزخونه نگاه کردم ودوتا مرد رو دیدم که ازماشین پیاده شدن. کمی که دقت کردم دکتر عبدی رو شناختم. قدش بلند بود تقریبا اندازه قد روزبه، باموها وپوستی تیره ولی از این فاصله چیز دیگه ای از صورتش مشخص نبود. کت وشلوار پوشیده بودن وکراوات هم زده بودن. چند دقیقه بعد مادر صدام زد ومن سربه زیر وآروم رفتم پیششون. پدر رو به من گفت:
- نگین جون ایشون جناب دکتر آژنگ وایشون هم آقای دکتر عبدی هستن.
مجبور شدم سرمو بلند کنم وبه هردونگاه کنم ولی بعدازسلام واحوالپرسی بلافاصله سرمو انداختم پایین وکنار مادر نشستم. سبدگل کوچک وزیبایی که با ظرافت بسیار تزئین شده بود، روی میز کنار دستم بود ومن موقع ورود اونو تو دست دکتر عبدی دیده بودم. دکترآژنگ مردی بود جاافتاده وحدودا پنجاه ساله باموهای جوگندمی. بعدازاینکه اوناام نشستن دکترآژنگ گفت که همسرش برای سمیناری به آلمان رفته ولی بسیار دوست داشته که تو مراسم خواستگاری علی باشه وازبابت نیومدنش خیلی متأسف شده. بعداضافه کرد:
- علی برای من ومریم حکم پسر روداره ومن از همه نظر تأییدش میکنم. راستش وقتی فهمیدیم میخواد ازدواج کنه خیلی تعجب کردیم چون تابحال هرچی دختر خوب وخوشگل بهش معرفی کرده بودیم نپسندیده بود ومیگفت " من قصدازدواج ندارم" طوری که من ومریم دیگه باور کردیم که نمیخواد ازدواج منه ودست از سرش برداشتیم. ولی حالا با دیدن نگین خانم فهمیدم که اینبار دیگه نتونسته پای حرفش بایسته ودل ودینشو باخته وخب، حقم داشته.
کم کم صحبتها شروع شد وعلی بعد از معرفی خودش وتحصیلات وکاروغیره راجع به خونواده ش گفت. حرفهایی روکه از پدر شنیده بودم اینبار از زبون خود علی شنیدم.وقتی جریان رو تعریف کرد گفت:
- تحمل این حادثه برای من که در یک شب تقریبا چهل نفر از اقوام نزدیک وهمچنین پدرومادرم رو از دست ددام خیلی سخت بود ولی با صبری که خدا بهم دادومحبت های دکتر آژنگ وهمسرشون همچنین دوستان دیگه، بالاخره تونستم بااین قضیه کناربیام.
دکترآژنگ گفت:
- جناب مبرهن، اگه شما اجازه بفرمایید این دوتا جوون یه صحبتی باهم داشته باشن تا ببینم خدا چی میخواد. چون از قرار معلوم این علی آقای ما تابحال حتی صدای نگین خانم رو هم نشنیده.
- بله، به نظر منم بهتره خودشون باهم صحبت کنن تا انشاا... اگر وصلت سرگرفت فردا روز حرفی ناگفته نمونده باشه.
مامان بلند شد ومارو به اتاق نشیمن که کنار پذیرایی بود راهنمایی کرد وخودش پیش پدر و دکتر آژنگ برگشت. دکترعبدی صبرکرد تااول من بشینم وخودش روی مبل روبروی من نشست. چنان سرمو پایین انداخته بودم که بجزفرش زیرپام چیز دیگه ای نمیدیدم. دکترعبدی گفت:
- - خب نگین خانم بفرمایید. البته من قبلا یه بار صدای شمارو شنیدم وهنوز توی گوشمه.
باتعجب گفتم:
- ببخشید کی؟
لبخندشیطنت آمیزی زد وگفت:
- همون موقع که پاتونو جا انداختم وشما جیغ کشیدید. فراموش کردین؟
تایاد اون جیغ بنفش افتادم خجالت کشیدم وصورتم گر گرفت ولبمو به دندون گرفتم.
- اینم جزو عاداتتونه نه؟ یادمه اون روزم لبتون زخم بود وخون اومده بود، انگار گازش گرفته بودید درسته؟
همونطور سرم پایین بود وهیچی نمیگفتم. دوباره گفت:
- خانم اینطور که شما سرتونو انداختید پایین گردنتون داغون میشه، لطفا سرتونو بیارید بالا تا من راحت تر حرف بزنم، اینجوری احساس میکنم شما گوش نمیکنید. حالا اول شما میگید یا من بگم؟
اجبارا سرمو بلند کردم ولی نتونستم به صورتش نگاه کنم وگفتم:
- لطفا شما بفرمایید من گوش میکنم.
- خیلی خب، من علی عبدی هستم. بیست وهشت ساله ودر حال حاضر رزیدنت جراحی استخوان. بداخلاق وخسی وبددل نیستم وازمردایی که توی خونه قدرت مطلقن وبیرون از خونه ادای جنتلمن ها رو درمیارن بیزارم. زیاداهل رفیق بازی نیستم ولی از رفت وآمد با فامیل ودوستان خوب بسیار لذت میبرم. از دیدن خانم هایی که در کنار وظایف مهم خونه داری درس هم میخونن خیلی خوشحال میشم وتحسینشون میکنم. آشپزی بلدم ودست پختم به قول دوستان دوقلوم خیای خوبه، خونه داری ام خیلی خوب بلدم چون ده ساله که تنها زندگی میکنم. بعداز دیپلم تو رشته پزشکی دانشگاه تهران قبول شدم واومدم اینجا. بااینکه از نظرمالی مشکل نداشتم وپدرم به اندازه کافی پول برای میفرستاد ترجیح دادم که درکنار تحصیل کار هم بکنم. پدرم که اینو دید خونه ای توی تهران برام خرید که دوسه سال پیش فروختمش وآپارتمان فعلی رو خریدم. دفعه اول که شما رو دیدم برای اولین بار لم لرزید ودیگه چهره تون از نظرم دور تشد وشانس با من یار بود که دوباره دیدمتون وتونستم ازپدرتون بپرسم که منزلتون کجاس. بقیه ماجرا رو هم که میدونین. خب، فکرکنم هرچی بود گفتم. حالا شماهرچی میخواید بپرسید، بنده درخدمتم.
- شما همه چیزروخیلی خوب توضیح دادین ولی من نمیتونم به این خوبی بگم. بنابراین هرچی مَدّ نظرتون هست بپرسید تا من صادقانه جواب بدم.
خندید وگفت:
- خیلی خوب. پس لطفا به من نگاه کنید.
چشم یه صورتش دوختم ونشون دادم که منتظر سوالاتش هستم.
- خب اول از سن وسال وتحصیلات شما شروع میکنیم چطوره؟
- خوبه. هفده سالم تموم شده وسال گذشته دیپلم گرفتم، تو ذشته علوم تجربی. امسال هم پیش دانشگاهیم رو تموم کردم. کلاس سوم دبستان رو جهشی خوندم برای همین یک سال زود دیپلم گرفتم.
- وضعیت درسیتون چطور بود؟ به نظر خیلی باهوش میاین.
- خوب بود، معدل امسالم بیست شد.
- هوم، پس زدین تو گوش پزشکی امسال، نه؟
- انتخاب رشته علوم تجربی بخاطر شرکت تو کنکور پزشکی بود ولی حالا پشیمون شدم ومیخوام فیزیک یا ریاضیات بخونم. به همین دلیل امسال تو کنکور شرکت نکردم که تاسال آینده فرصت کافی برای مطالعه تو این دو رشته رو داشته باشم.
- پس پزشکی چی میشه؟
- نمیدونم. راستش از زیست شناسی متنفرم برای همین دلم نمیخواد پزشکی بخونم.
- جالبه، خب دیگه چی؟
- دیگه اینکه آشپزی وخونه داری ام بلدم، دست پختم خوبه، یه مسئله ای که براه خیلی مهمه اینه که میخوام تااون جا که میتونم ادامه تحصیل بدم. قصدندارم وقتی لیسانس گرفتم اونجا تمومش کنم.
- این که خیلی خوبه، عالیه. کاری که نصفه کاره بمونه به درد نمیخوره.
بعدازحدودچهل وپنج دقیقه صحبت در مورد خصوصیات اخلاقی وعلایق شخصی به پذیرایی برگشتیم ومن بااشاره ای مادرو به آشپزخونه کشوندم وگفتم:
- درصورت موافقت شما وپدر یک هفته برای جواب دادن فرصت میخوام.
مامان به پذیرایی برگشت وحدود یک ربع بعدمنو برای خداحافظی با مهمونا صدا زد.

آوینا
02-14-2012, 11:04
دکترآژنگ رو به پدر گفت:
- پس با اجازه شما پنج شنبه آینده دکترعبدی بهتون زنگ میزنه.
پدرهم با حرکت سر تأییدکرد وهردو بااحترام ومتانت خداحافظی کردن ورفتن. بعداز رفتنشون پدر گفت:
- نگین جان، نظرت چیه؟
- آخه الان که نمیتونم جواب قطعی بدم.
مامان با مهربون گفت:
- ما الان جواب قطعی نمیخواین عزیزم ولی میخوایم بدونیم اونو چطور دیدی وچیز جالب توجه یا خدای نکرده غیرموجهی تو رفتارش بود یانه؟
- نه، خوب بود. خوشبختانه مثل این جوونای دست وپاچلفتی که هزارتا لوس بازی تومراسم خواستگاری در میارن تا جلب توجه کنن نبود. رفتارش خیلی عادی وبدون استرس بود. خیلی ام راحت حرف میزد واصلا تو چشمام زل نزد.
- خب این نشون میده که حسابی روی رفتارش کنترل داره وباچشماش دختر خوشگل منو نخورده، مگه نه بابایی؟
بابا با لبخند به من نگاه میکرد، منم با لبخند جوابش رو دادم.

آوینا
02-14-2012, 11:05
فصل ششم
دفترعزیزم سنگ صبورم دو هفته دیگه ام گذشت وهنوز نغمه بیچاره بلاتکلیفه. هنوزنیما ونوید ودایی دنبال نصرت میگردن ولی اثری ازش نیست. با دوندگی های آتوسا، کارپرونده نغمه جلوافتاده ویکی دوهفته دیگه دادگاهش شروع میشه. امشب دوباره اومدم تا بنویسم اونچه رو که تو دلمو مونده ونمیتونم فراموشش کنم. مینویسم ومینویسم ومینویسم. ان هفته گذشت وعلی جواب بله روگرفت. روزجمعه بعدازناهار کت ودامن پوست پیازی مورد علاقه ام رو از کمد درآوردم وپوشیدم. بعد مامانو صدازدم تامنوببینه. مامان گفت:
- چه عجب، تو این لباسو پوشیدی، فکرمیکردم ازش خوشت نمیاد.
- اتفاقا خیلی دوستش دارم ولی بخاطر مدلش تاحالا نتونسته بودم جایی بپوشمش. الانم دودلم، به نظر شما بپوشم یانه؟
- ازنظرمن خیلی خوب ومناسبه. اولا که ما امروز پسرجوون نداریم که تو باز بهونه کنی ولباس خیلی پوشیده بپوشی. درثانی علی دیگه نامزدته، لزومی نداره خیلی به خودت سخت بگیری.
- نمیدونم چراباهاش معذب وناراحتم. احساس میکنم همه جام زده بیرون.
- اصلا اینطور نیست. ببین عزیزم توتاحالا میگفتی نمیخوام کسی فکرکنه دارم خودمو نمایش میدم که شوهر پیداکنم. بااینکه با این حرفت موافق نبودم ومطمئنم توفامیل ما کسی اینطوری فکرنمیکنه اما گذاشتم راحت باشی وهرجور دوست داری عمل کنی. اماحالا دیگه به امیدخدا داری شوهر میکنی وبهونه ای نداری. ازاول هرطور باشی شوهرت تا آخر همونجوری ازت توقع داره. اصلا نمیگم لباس لختی بپوش یا خودتو نمایش بده ولی دیگه انقدرم خودتو معذب نکن. درضمن کفش پاشنه بلندم بپوشی بهتره چون این آقا داماد ماشاءا... خوش قد وبالاس.
- باشه مامان جون، هرچی شما بگید.
مامان با لبخند گونه مو بوسید وگفت:
- اول نمازتو بخون که بعد مجبور نشی برای وضو گرفتن جوراب شلواریتو درآری. نگین من ازخدا فقط یه چیزمیخوام، خوشبختی تو، فقط همین.
مامانموتنگ درآغوش گرفتم وگفتم:
- مامان، برام دعاکن، نمیدونم چرا انقدر دلشوره دارم.
مامان همونطور که چشماش لبریز از اشک بود گفت:
- دعای خیرمن وپدرت همیشه بدرقه راه توئه عزیزمادر. این دلشوره ام کاملا طبیعیه. همه دخترا وقت ازدواج همین دلشوره شیرینو دارن، نگران نباش.
وازاتاق خارج شد. بعدازنمازکت ودامنم رو پوشیدم. کت آستین بلندی بود که قدش تاروی باسنم میرسید، برشهای فرانسوی دوطرف کت تا درجیبها ادامه داشت ویقه انگلیسی ظریفش یه کمی بلند بود. دامن تنگش تازیر زانوبود ویه چاک کوچولوام ازپشت داشت. خیلی خوشرنگ وخوش مدل بود و من خیلی دوستش داشتم. اول خاله اینا وبقیه فامیلا که دعوت شده بودن اومدن، ازهمون جلوی در خاله میناخوند وبعدو روی میز ضرب گرفت وکلی سروصدا به پا کرد. بااینکه خجالت میکشیدم ولی دلم نیومد به این صحنه دیدنی نگاه نکنم. عشق ومحبت توچشماشون همراه پاهاشون میرقصید ومنو غرق لذت میکرد. به تحریک خاله مینا همه کل میکشیدن وشادی میکردن. بعدم همگی به پذیرایی رفتیم. عمواحمد گفت:
- محمودجان، پس چراانقدر ناگهانی؟ ما برای نگین آرزوها داشتیم، این بچه چشم راست همه فامیله.
نسرین جون با خوشرویی گفت:
- وا، احمدچرامیگی آرزو داشتیم؟ مگه دیگه نداریم؟ حالامونده تانشون بدی چقدربچه مو دوست داری وچه کارها میخوای براش بکنی. تواین دوتا طایفه به این بزرگی همین یه دونه نگین داریم وبس، غیرازاینه؟
همه حرفش روتأیید کردن وپدرازاول تاآخرجریان رو بی کم وکاست تعریف کرد. آقای بحری گفت:
- نگین لایق بهترینهاست ومطمئنم این موضوع تا الان به دکتر ثابت شده.
صدای زنگ در ازاومدن مهمونا خبرداد. پدرومادر با آقای بحری وعمه برای استقبال ازاونا جلوی در ورودی رفتن وسیماجون ازمن خواست دم در پذیرایی منتظرشون باشم. اول مریم جون همسر دکتر آژنگ که خودشم پزشک بود همراه عمه از در وارد شد وبه گرمی با من دست داد وصورتمو بوسید. سبدگل ظریف وزیبایی هم دستش بود که دادبه عمه. پشت سرش دکترآژنگ وآقای بحری اومدن وعلی هم بعداز پدرومادر بایه سبد گل بزرگ وشیک اومدتو وسبدروبه دست من داد، منم دادمش به محبوبه که روی میز کنارپذیرایی بذاره وخودم کنارمریم خانم نشستم.

آوینا
02-14-2012, 11:06
صحبت های معمولی راجع به مسائل متفرقه شروع شدومحبوبه ازمهمونا پذیرایی کرد. کارمحبوبه که تمام شد دکترآژنگ گفت:
- خب، ازهرچه بگذریم سخن دوست خوشتر است. بااجازه بزرگترای مجلس بریم سر اصل مطلب.
وشروع کرد به صحبت درمورد مهریه و وجوب اون تو دین اسلام واینکه شگون داره واین حرفها. بعدروکرد به پدر وگفت:
- حالا نظر شما راجع به مهریه چیه؟ البته اینو بگم که برای ما روشنه که دخترخانم شماقدروقیمت ندارن ولی خب همونطور که عرض کردم رسمه وباید اجرا بشه والّاطبق سفارش دکترعبدی ماقبل از دونستن کاملاموافقیم. ایشون قبلا گفتن که هرشرطی داشته باشین بی چون وچرا میپذیرن.
پدر رو به آقای بحری کرد وگفت:
- بااجازه شما.
- خواهش میکنم محمود جان بفرمایید.
- شماوآقای دکترعبدی لطف دارید ولی خب، راستش من هیچ اعتقادی به مهریه سنگین ندارن. شکرخدا تواین سالها از کرامت خداوند زندگی ما خوب گذشته. به نظر من وهمسرم ودخترم مهریه سنگین خوشبختی نمیاره. چه بسا اگه خدای نکرده زندگی به کام زنی تلخ بشه مهرش رو حلال میکنه وجونش رو آزاد. من عشق وصداقت ومحبت علی آقا رو مهریه دخترم قرارمیدم وبرای شگونش چهارده سکه بهارآزادی به نیت چهارده معصوم، یک جلدقرآن ویک شاخه نبات رو پیشنهاد میدم. شما موافقید؟
علی سرش رو بلند کرد، اول به صورت من بعد به پدرم نگاه کرد وگفت:
- من از شما ممنونم ووامیدوارم لیاقت این همه اعتماد شماوخونواده محترمتون رو داشته باشم. بااینکه ارزش نگین خانم بامال وثروت سنجیده نمیشه ولی اگه اجازه بدید من سند بیست هکتار زمین زراعی بسیارمرغوب رودرکرمان پشت قباله ایشون میندازم.
بقیه با فرستادن صلوات این مهریه رو تأییدکردن. مریم جون نظر پدرومادر رو راجع به جشن وخرید عروسی پرسید واینبار مامان گفت:
- جشن عروسی وخرید بهتره با توافق خود بچه ها انجام بگیره. خاطره این روزها برای همیشه یبه یادشون میمونه پس بهتره باهم تصمیم بگیزن که چیکار میخوان بکنن، ماام تابع نظرات هردوشون هستشم وهرکاری از دستمون بربیاد انجام میدیم. البته به نظر من بهتره درانجام خرید وبرپایی جشن عروسی هرطور دوست دارن عمل کنن ولی زیاده روی واسراف نکنن.
وقتی صحبت ازاین شد که جشن نامزدی بگیریم وعقد محضری باشه وجشن عقدوعروسی رو یکی بگیریم یااصلا عقد نکنیم وتازمان عروسی نامزد باشیم پدربه علی گفت:
- ما دخترمونو تاآخرعمر دست شما امانت سپردیم. این با شماست که دوست داشته باشید عقد کنید یا نامزد بمونید.
- ازنظر من هردوش خوبه. نظر نگین خانم چیه؟
بانگاه به پدرفهموندم که نظری ندارم وپدربه علی اصرار کرد که حرف آخر رو دراین مورد بزنه. دست آخر علی گفت:
- چون من تنها هستم وبجز دکتر آژنگ ودوتا از دوستام باکسی رفت وآمد ندارم، اگرعقد باشیم من راحت تر باشما رفت وآمد میکنم واز این تنهایی ام راحت میشم.
ازاین حرفش همه متأثرشدیم وآقای بحری باگفتن "مبارک باشه، به پای هم پیر شن" صحبت رو به جشن عقد یانامزدی کشوند. اینبار نظر منو خواستن ومن گفتم:
- اگر اجازه بفرمایید، عقد محضری باشه ویه نامزدی مختصر بگیریم، بعدا جشن عروسی رو مفصل تر برگزار کنیم.

آوینا
02-14-2012, 11:07
قرار عروسی هم برای اردیبهشت سال آینده گذاشته شد. بااشاره مریم جون علی بلند شد وگردنبند زیبایی به رنگ سفید با نگین های برلیان وزمرد رو با کسب اجازه ازپدر به گردنم انداخت. همه دست زدن وکل کشیدن، خاله میناباسروصدا وهیجان خیلی زیادبه همه شیرینی تعارف کرد وخودشم دوسه تا خورد. محبوبه ام با یه سینی چای خوشرنگ ومعطرازراه رسید که خیلی به موقع بود وبا شیرینی تازه ای که تو دست هر کدوممون بود، ترکیب دلچسبی به معده وروده مون سرازیر شد. بعدازخوردن چای وشیرینی، صحبتها حول روزآزمایش وزمان برگزاری جشن بود. بالاخره روز یک شنبه صبح رو برای ازمایش انتخاب کردن وبااصرار علی قرارجشن نامزدی برای آخرهفته گذاشته شد. قرارعقد هم موکول شد به وقتی که جواب آزمایشها حاضرشه. مادروپدر خیلی اصرارکردن که دکترآژنگ وهمسرش وعلی برای شام بمونن اما مریم جون گفت:
- وقت بسیاره، بعدها انقدر مزاحمتون میشیم که از دست ما عاصی بشید.
مامان با خوشرویی گفت:
- خواهش میکنم، شما مراحمید ودراین خونه همیشه به روی شما بازه. ازامروز علی پسر ماست.
بقیه برای خداحافظی وبدرقه مهموناجلوجلو رفتن وفقط من وعلی موندیم. علی با من دست داد و همونطورکه دستمو تو دستش نگه داشته بودگفت:
- نگین دارم به آرزوهام میرسم.
برای اولین بار به چشماش نگاه کردم وگفتم:
- امیدوارم بااین ازدواج هردو خوشبخت بشیم.
علی باخنده وکمی شیطنت گفت:
- من که میشم، تورو نمیدونم.
بعدآروم دستمو رها کرد، خداحافظی کرد ورفت. بعدازرفتن مهمونا آقای بحری گفت:
- خیالم راحت شد، جوون معقول وسربه راهیه.
عمه با خوشحالی گفت:
- آره شکرخدا، برم یه زنگ به روزبه بزنم، بچه ام انقدر نگران بود که ازدیشب مثل مرغ سرکنده بال بال زده. برم خیالشو راحت کنم که شکرخدا نگینم خوشبخت شد.
مادرهمه رو برای شام نگه داشت وتاموقع رفتن صحبت درمورد علی وخصائل اخلاقیش بود. تاشام حاضربشه به لیلا زنگ زدم وتمام جریان وحرفهای علی رو براش تعریف کردم. خیلی خوشحال بود ومدام بهم تبریک میگفت. باسروش هم چندکلمه حرف زدم اونم ازته دل برام آرزوی خوشبختی کرد.
اون شب وقتی برای خواب به اتاقم رفتم همینطور که لباس عوض میکردم وبرای خوابیدن حاضر میشدم فکرم مشغول این موضوع بود که چراهمه کارانقدر سریع وپشت سرهم انجام شد، فکرمیکرم باید بیشترازاینا طول بکشه بخصوص که علی نسبتی باما نداشت وغریبه بود. ازاونجا که همیشه خوشبین بودم این شتاب درکارهارو به فال نیک گرفتم وبه خودم گفتم:
- حتما خداراضیه که همه کارها به سرعت ردیف شد.
ولی خبرنداشتم بااین سرعت نه به سوی خوشبختی بلکه به سوی سرنوشتی نامعلوم وتاریک قدم برمیدارم.

آوینا
02-14-2012, 11:07
یکشنبه صبح ساعت هفت علی اومد دنبالم وباهم برای آزمایش رفتیم. بعدازانجام آزمایش چون هردو ناشتا بودیم علی منو به یه کافی شاپ دعوت کرد. سفارش کیک وقهوه دادیم وراجع به مراسم نامزدی صحبت کردیم. علی از من پرسید:
- چه کسانی تو جشن شرکت میکنن؟
- عمواحمد، عمه نازی، دایی رضاوخاله مینا با پسرها ودخترا وعروس ودومادهاشون، مامان لیلاام هست.
- حدوداً چند نفر هستید؟
- تقریباً سی نفر، شماچی؟
- حدود بیست وپنج نفرکمتر از شما.
وباخنده اضافه کرد:
- زیادیم نه؟
منم خندیدم وگفتم:
- چرااز دوستات کسی رو دعوت نمیکنی؟
- باشه برای عروسی، انقدر باهاشون صمیمی نیستم که نامزدی دعوتشون کنم. فقط دکترآژنگ وهمسرش، مزدک وبرمک ومن. راستی بهت گفته بودم مزدک وبرمک دوقلوان؟
- پدرم گفته بود یه جفت دوست پزشک داری که دوقلوهستن، البته خودش اوناروندیده ولی دربون آپارتمانت خیلی ازشون تعریف کرده، همینطورم همسایه ها. درسته؟
- آره، بچه های خونگرم ومهربونی هستن. البته مجردن ولی مادرشون خیلی اصرار داره که ازدواج کنن بخصوص که بنده خدا ناراحتی قلبی وآسم شدید داره ودلش میخواد هرچه زودتر عروسی این دوتا روببینه، پدرم ندارن.
- خب چرا ازدواج نمیکنن؟
- میگن باید یه جفت خواهردوقلو پیدا کنیم که خیلی خوشگل وخوش هیکل باشن وباهمون نگاه اول دلمونوببرن.
بعدخندیدواضافه کرد:
- این دوتا تموم کاراشون مثل همه، قیافه هاشونم باهم مو نمیزنه، وقتی خوابن اصلا نمیشه فهمید کدومشون مزدکه وکدوم برمک. مریضی هاشونم عین همه، تایکی شون سردرد بگیره اون یکی ام احساس سردردمیکنه، حتی اگه پیش هم نباشن. خیلی سخت از هم جدامیشن، به هزار مکافات راضی شدن که اتاقهاشون از هم جدابشه، اونم تازه دو ساله که این کارو کردن، توبیمارستانم هردو باهم به مریضا سرمیزنن ومعاینه شون میکنن. خیلی ام شوخ وشیطونن، اگه یکی از پرستارا بهشون علاقه نشون بده یایکی از انترنها، دست به یکی میکنن وانقدرسربه سرش میذارن که بدبخت پشیمون میشه.
- چه جالب، شنیده بودم دوقلوها خیلی به هم وابسته ان ولی فکر نمیکردم دیگه تا این حد باشه. پریسا دختر عمو احمدم، خواهرپویا وپیام، یه دوقلو داره، اسمشون نونا ونیناست. البته با اینکه شش سالشومه ولی من هنوز ندیدمشون.
- چرا؟
- آخه پریسا وشوهرش بعدازازدواج رفتن اتریش ودیگه ام نیومدن. البته عمو ونسرین جون هرسال میرن اونجا ولی پویا وپیام نمیتونن برن.
- راستی کی بریم خرید؟
- نمیدونم. من که وقتم آزاده. شماهروقت فرصت داشتید من آماده ام.
- من امروز بیکارم، یه زنگ به مامانت بزن ببین اگه اجازه میدن بریم خرید. ناهارم بیرون میخوریم. باشه؟
- خب، الان زنگ میزنم.
خواست موبایلش را به من بده که گفتم:
- مرسی، خودم دارم.
لبخندی زد وگفت:
- توکه اصلا تنها نمیری بیرون موبایل میخوای چیکار؟
- خودمم همینو گفتم ولی چون قراره برم کلاس کنکور، بابا میگه لازم میشه.
به علامت تأیید سری تکون داد وگفت:
- بله، ایشون درست گفتن.
به مامان زنگ زدم وجریان رو گفتم. گفت:
- خوبه، هم سرفرصت خرید میکنی، هم بیشتر باهم آشنا میشید. پول داری؟
- بله، بابا صبح بهم داد. چطورمگه؟
- خب توام باید برای علی خرید کنی. حلقه، لباس، لوازم اصلاح وخلاصه هرچیزی که لازم بودبخر. همه رو از بهترین مارک وجنسش انتخاب کن وبه پولش اصلا کاری نداشته باش. مطمئنی به اندازه کافی پول داری؟
- بله، کارت عابربانکم همراهمه. بابا یادآوری کرد برش دارم.
مادرخندید وگفت:
- انگار بابات فکرهمه جا رو کرده! خوبه، هنوز یادش نرفته عروس وداماد یعنی چی. نگین جان، میدونم تو خودت مراعات میکنی ولی من وظیفه دارم بهت بگم. لطفا تو خرید وسایل بخصوص طلا سعی کن به قیمتشون هم توجه کنی. خیلی گرون انتخاب نکن. اگرعلی توانش رو داشته باشه یابخواد خودش پیشنهاد بهتری میده، ملاحظه بکنی خیلی بهتره عزیزم.
- باشه مامان جون، خیالتون راحت باشه. خدانگهدار.
- قربونت برم عزیزم. خدانگهدار هردوتون باشه.
ساعت حدود نه ونیم صبح بود که کافی شاپ رو ترک کردیم. علی گفت:
- اول بریم آینه وشمعدون بخریم.
حسابی به خرید وارد بود وخوب میدونست چه چیزهایی برای عروس باید بخره. خیلی از چیزها رو میگفتم لازم نیست چون واقعا لازم نداشتم، یاخودم داشتم یا مورد استفاده من نبودن ولی علی گوش نمیکرد ومیگفت:
- بخر، لازمت میشه.
سلیقه خوبی ام داشت وخیلی راحت هم پول خرج میکرد. آینه وشمعدان نقره، سری کامل لوازم آرایش بامارک معروف، چندتا عطرعالی، چنددست لباس شب ومهمونی، کیف .کفش، چمدون، روسری، مانتو وخیلی چیزای دیگه بااصرار علی خریده شد. منم براش چمدون، کت وشلوار، پیراهن، کراوات، کفش، سری کامل لوازم اصلاح مردونه، یه ماشین ریش تراش جدیدوخوب که تبلیغش رو تو ماهواره دیده بودم وخلاصه هرچیزی که فکرمیکردم لازم داره از بهترین مدل ومارکش گرفتم. ازکار خودمون خنده ام گرفته بود. انگار خرید عروسی میکردیم. برای ناهار به یک رستوران عالی ومعروف رفتیم ومن که حسابی خسته وگرسنه بودم غذامو تاآخرخوردم. علی یه نگاه به بشقابم و دور وبرش کرد وگفت:
-راستش بااین هیکلی که تو داری فکرکردم اندازه جوجه غذامیخوری، ولی انگار اشتباه کردم چون ماشاا... خوراکت خوبه.
- من با شکمم تعارف ندارم. وقتی گرسنه باشم حاضرم یه گوسفند درسته رو یه جا بخورم.
علی که خنده اش گرفته بود گفت:
- حالا خوبه چاق نمیشی. چند کیلویی؟
- پنجاه، من اصلا استعداد چاقی ندارم وگرنه بااصرارها والتماس هایی که محبوبه برای غذاخوردن به من میکنه الان قد خرس بودم.
اول حسابی خندید، بعد دستمو گرفت وآروم نوازش کرد.
ازاینکه دستمو گرفته بود خجالت کشیدم واحساس کردم صورتم سرخ سرخ شده، نمیتونستم سرمو بلندکنم. علی متوجه حالم شد وآروم دستمو گذاشت روی میز وگفت:
- این نجابت وشرم وحیای تو خیلی لذت بخشه. دخترا الان آدمو درسته قورت میدن ولی تو با همه فرق داری. راستی نگین برای خریدن حلقه وطلا دوست داری کجا بریم؟
- فرق نمیکنه، هرجایی که چیزای خوب وقشنگ داشته باشه والبته کلاه سرم نذارن خوبه.
- توبرعکس ظاهر آرومت خیلی شیطونی.
بعد لبخندی زد وگفت:
- بیا بریم. میبرمت جایی که فروشیاش چیزای خیلی خوب وتکی دارن، درضمن مطمئن باش سر من کلاه نمیره، ازاین بابت خیالت راحت باشه.

آوینا
02-14-2012, 11:07
همیشه وقتی میخواستم برم بیرون خیلی ساده لباس میپوشیدم ومواظب هم بودم موهام زیادنزنه بیرون، آرایشم که هیچ وقت نمیکردم. کلا دوست نداشتم به قول لیلا تو خیابون تابلو باشم. اون روزم همینطور بودم ولی وقتی از ماشین پیاده شدم وهمراه علی به طرف اولین طلافروشی رفتم بازمتوجه نگاه های بعضی ازمردم به خودم بودم ومدام نگران بودم که مبادا به رگ غیرت علی بربخوره و با کسی دعو او مرافعه راه بندازه یاخودش ناراحت بشه. اما وقتی به صورتش نگاه کردم نه تنها اثری از ناراحتی ندیدم بلکه احساس کردم خیلی ام خوشحاله. متوجه نگاهم شد وگفت:
- میدونم به چی فکرمیکنی، ولی من خوشحالم که انتخابم بعضی ها رو به تحسین وا داشته. درضمن خدازیبایی ها رو برای دیدن ولذت بردن آفریده مگه نه؟
جوابی ندادم وباهم وارد فروشی شدیم. اونجاام وضع به همین شکل بود. فروشنده که پسر نوجوونی بودانقدرمحو صورت من شده بود که هر سوالی روباید دوبار تکرار میکردیم. کلافه شده بودم ودلم میخواست از اون مغازه بیام بیرون ولی میدونستم تومغازه های دیگه ام احتمال تکرار همین وضع هست ونمیخواستم علی رو حساس کنم. بالاخره باهزار زحمت ومکافات حلقه ساده ظریفی رو انتخاب کردم. علی به فروشنده گفت:
- مااینوبرمیداریم ولی لطفا حلقه هایی رو بیارید که برلیان های درشت یاباگت داشته باشه. قیمتش اصلا مهم نیست.
وباصدا آهسته گفت:
- اینو به عنوان انگشتر پشت حلقه بهت کادم میدم. حالا لطفا یه حلقه از میون اینا که آورده انتخاب کن. اگرنپسندیدی میریم یه جای دیگه.
بااصراروکمک علی حلقه ساده ای با رکاب پهن ازجنس پلاتین انتخاب کردم که برلیان درشت وبه قول لیلا "چشم قورباغه ای" وخوشگلی روش داشت. وقتی فروشنده قیمتش رو گفت برق از سرم پرید اما علی اصلا خم به ابرو نیاورد. منم لنگه حلقه خودمو براش گرفتم. به چندتا مغازه دیگه ام سرزدیم ویه گردنبند خوشگل که روش یاقوت وبرلیان داشت برای مامان، سنجاق کراوات طلا برای بابا وانگشتری زیبا برای محبوبه خریدیم. علی میگفت این رسمه وباید براشون بخریم. منم چیزی نگفتم چون هرچی ام میگفتم فایده نداشت واون کارخودشو میکرد. دست آخرم یه سرویس خیلی خوشگل وشیک برام گرفت که لنگه اش تو تموم اون راسته نبود. توراه که به سمت خونه میرفتیم علی پرسید:
- راستی نگین، جریان اون روز که اومدی بیمارستان چی بود؟
ازیادآوری اون روز لبخندی زدم وماجرا رو برای علی تعریف کردم. علی خندید وگفت:
- توواقعا بخاطر پوشیدن یه تاپ انقدر خودتو اذیت کردی که این بلا سرت اومد؟
- آره، خیلی ناراحت بودم. میدونی، دست خودم نیست، حالا با بچه های فامیل که بیشتر آشنا بشی متوجه میشی که خیلی خوبن واصلا اهل چشم چرونی ونظربازی تیستن، بخصوص نسبت به من که همیشه مثل خواهروبرادر هستیم. ولی خب، من اینطوری خودمو عادت دادم. میدونی که، ترک عادت موجب مرض است.
وخندیدم. علی متفکرانه گفت:
- امیدوارم سعی کنی این عادتتو ترک کنی. دلم میخواد راحت لباس بپوشی وخودتو معذب نکنی، چون از این به بعد دیگه شوهرداری، خودم مثل شیر پشت سرت ایستادم. آهان راستی، اون که حال من وجاآورد کی بود؟ هرآن میگفتم فکمو پیاده میکنه.
- روزبه، پسرعمه نازی. یه خورده زود جوش میاره ولی خیلی مهربونه، تو که از دستش ناراحت نشدی، شدی؟
- نه عزیزم اون بیچاره که حرف بدی نزد. تازه معلوم بود خیلی ام داره خودشو کنترل میکنه، بعدشم که عذرخواهی کرد. من فکرمیکردم برادرته، پس پسرعمه ات بود. اونی که پشت سرت ایستاده بود کی بود؟
نگاهش کردم وبالبخندگفتم:
- همون که با جنابعالی دست به یکی کردوجیغ بنده رو درآوردین؟
خندید وگفت:
- آره، همون که خوشگل وقدبلند بود.
- پویا، پسرعمو احمدم. اون یکی ام پیام بود برادر کوچیکتر پویا.
- چیکاره اس؟
- مهندس کامپیوتره ویه شرکت خدمات کامپیوتری داره که با روزبه وپیام شریکه. البته روزبه لیسانس حسابداری داره وپیامم مدیریت خونده ولی هردوشون حسابی به کامپیوتر واردن. وضع مالی روزبه یه کمی بهتره چون کارای حسابداری یکی دوتا شرکت دیگه رم انجام میده.
- هوم، خیلی خوبه. بااینکه وضع مالیشون خوبه بازم مفت خور نیستن وکار میکنن.
- آره، البته سرمایه اولیه روپدراشون در اختیارشون گذاشتن ولی ایناام نامردی نکردن وحسابی کارکردن. به پشتوانه پول پدراشون تنبلی نکردن.
- اون پسرعمه ات که از خارج اومده بود، همون که باعث شد تواون بلا رو سر خودت بیاری، اون چی؟ برگش آمریکا یا هنوز ایرانه؟
- نه اومده بود بمونه. آرشیتکته وازقرار معلوم خیلی ام به کارش وارده. چون بااینکه شرکتش تازه تأسیسه ولی کارش خیلی گرفته. ازدواجم کرده هم اون هم پویا.
- اِ چه زود! باکی؟
جریان ازدواج اون دوتاروبالیلا ولیدا براش توضیح دادم وعلی کلی خندید. وقتی به خونه رسیدیم پدر برای استقبال ازعلی به حیاط اومد وکمک کرد تا آینه وشمعدون وبقیه خریدهارو به خونه ببریم. علی هدیه های مادر وپدر ومحبوبه رو بااحترام تقدیمشون کرد وهرسه ازش تشکر کردن. خریدهام رو باز کردم ویکی یکی نشون دادم. مامان گفت:
- نگین جان، خرید عروسی که نرفته بودی مادر.
وباسرزنش نگاهم کرد. گفتم:
- مامان بخدامن گفتم بجزحلقه وآینه شمعدان چیز دیگه ای لازم نیست ولی علی اصرارکرد که باید اینا رو بخریم. دیدی علی آقا، هی من گفتم اینا لازم نیست ولی تو گفتی باید بخریم. حالا لطفا جواب مامانمو خودت بده.
علی رو کرد به مامان وبا لبخند گفت:
- راست میگه خانم مبرهن. من دلم میخواست خیلی بیشتر بخرم ولی نگین راضی نشد، اینارم به هزار خواهش وتمناومکافات خریدیم. توروخدا بهش بگین انقدر تو خرید سخت گیر نباشه وبذاره من کارمو بکنم. اینا هیچ کدوم قابل نگینو ندارن.
مادرلبخندی زد وطلاها روداد به علی وگفت:
- اینا پیش شماباشه. بقیه خریدام چون شما سرتون شلوغه نگین کادومیکنه وروز نامزدی نشون میدیم، اینجوری نگین خانمم تنبیه میشه ودیگه شمارو اذیت نمیکنه. خوبه؟
علی زد زیرخنده وگفت:
- ممنون، هرطورصلاح میدونید عمل کنید. درضمن نگین جان ازاینکه زحمت کادوکردن اینا افتاد گردنت شرمنده ام.
- خواهش میکنم زحمتی نیست، حاضرم این تنبیه کوچولو رو قبول کنم.

آوینا
02-14-2012, 11:07
اون شب مامان وبابا بااصرار علی رو برای شام نگه داشتن. روی هم رفته شب خوبی بود، علی اصلا مثل این پسرای لوس ادا درنمی آورد وشوخی های بیجا وبیمزه بامن نمیکرد ولی مدام سربه سرم میذاشت وصدامو درمی آورد. وقتی رفت از خستگی روی پا بند نبودم. مامان وبابا خیلی ازش خوششون اومده بود وازرفتارش کاملا راضی بودن، اینو تو چشماشون میشد خیلی واضح دید. رفتم بالا وبه زور لباسامو عوض کردم. تاسرمو گذاشتم روی بالش دیگه نفهمیدم کی خوابم برد.
* * *
دوشنبه بعدازناهار داشتم با مامان راجع به نامزدی وکارهایی که باید انجام میدادیم صحبت میکردم که تلفن زنگ زد، خودم گوشی رو برداشتم وگفتم:
- بله؟
- سلام عزیزم.
- علی تویی؟ سلام حالت خوبه؟
- مگه میشه صدای نازنین تورو بشنوم وخوب نباشم؟ توچطوری خانم خوشگل من؟
- خوبم مرسی. چه خبر؟
- خبرای خوب. جواب آزمایش چهارشنبه حاضره. میخوام قرارمحضر روهمون چهارشنبه بعدازظهر بذارم ولی گفتم اول باتو صحبت کنم، اگرموافق بودی زنگ بزنم به آقای مبرهن وازشون اجازه بگیرم. نظرت چیه؟
- من حرفی ندارم. ببین پدر چی میگن. البته فکر نمیکنم مخالف باشن.
- امروز بریم لباس نامزدی بخریم؟ اگه بگی لباس نمیخوام کلاهمون میره توهم.
خندیدم وگفتم:
- کی جرأت داره بگه نه؟
- هوم، آفرین به من که انقدر دیسیپلین دارم وگربه رو دم حجله سربریدم. باریک ا... به تو که انقدر خانم وحرف گوش کنی.
- اولشه دیگه، باید حرف گوش کن باشم تا بعد.
- یعنی میگی بعدا میخوای پدرمو درآری، نه؟
- نه بابا، خداپدرتو بیامرزه. من به این مظلومی، چی کار میخوام بکنم؟
- ببینیم وتعریف کنیم. حالا کی گفته تو مظلومی؟
- خودم. هیچ کس آدمو بهتر از خودش نمیشناسه. حالا مگه من خانم نیستم؟
- نه.
- علی، جدی میگی؟
- آره دیگه، توهنوز خانم نشدی، فعلا دوشیزه ای، مگه نه؟
- علی!
- جون، قربون اون علی گفتنت برم. عصبانی نشو، شوخی کردم. ساعت پنج بیام دنبالت؟
- آره خیلی خوبه. پس ساعت پنج میبینمت. فعلا خداحافظ.
- خدانگهدارت باشه عزیزم.

آوینا
02-14-2012, 11:08
ساعت پنج علی اومد دنبالم وباهم رفتیم لباس نامزدی بخریم. هرچی گشتیم لباسی که با سلیقه هردوی ماجورباشه پیدا نکردیم. دست آخروقتی دیگه کاملا ناامید شده بودم لباسی زیبا تو یه مغازه توجهمو جلب کرد. علی ام خیلی خوشش اومد ولی وقتی دیدم دکلته اس ازخریدنش پشیمون شدم. علی گفت:
- حالا بیا برو بپوشش شاید تونستیم یه فکری به حال یقه اش بکنیم.
با بی میلی رفتم داخل مغازه ولباس رو از فروشنده گرفتم. لباس خیلی قشنگی بود ازحریر ارگانزای بنفش باآسترنقره ای از جنس ساتن. تاکمرتنگ وازاون به بعد گشاد بود وکاملا بلند. رویه اش خیلی از آسنرش بلندتربود ولی چون پایینشون به هم دوخته شده بود وحریرش آهار داشت دامنش خیلی پف دار وخوشگل وایمیستادوتقریبا روی زمین کشیده میشد. شال پهن وبلندی ام از جنس رویه لباس داشت که وقتی روی شونه می انداختم بصورت پوششی زیبا سرشونه وسینه ام رو میپوشوند ولی چون حریر بود بازم بدنم پیدابود. برای همین دودل بودم که بخرم یانه. علی درزد وخواست که لباسو توی تنم ببینه. باشال سروسینه ام رو پوشوندم ودراتاق پرو رو باز کردم. تامنو دید گفت:
- وای نگین، حرف نداره. عالیه!
- آره قشنگه ولی شالش خیلی نازکه وبدنم معلومه.
- اصلا اینطور نیست. کاملا شونه وسینه ات روپوشونده وزیاد پیدا نیست عوضش رنگ چشمات با رنگ لباس یکی شده، خیلی شیک وخوشگله، خیلی ام بهت میاد. همینو بردار.
وقتی لباس رو خریدیم وازمغازه اومدیم بیرون علی گفت:
- نمیدونی چقدر تو تنت قشنگ بود. اگه نمیخریدیش یه عمر خودمو سرزنش میکردم که چرا برای خریدنش بهت اصرار نکردم.
- آخه من تاحالا اینجوری لباس نپوشیدم. یقه اش خیلی بازه.
- باور کن وقتی شالشو روی شونه هات انداخته بودی هیچی پیدا نبود. هرچندمن ترجیح میدادم بدون شال بپوشیش، رنگ پوستت معرکه ست. حالا بیا بریم یه جفت کفش مناسب براش پیدا کنیم وبخریم. اگه یه تاج ظریفم گیرمون بیاد دیگه عالی میشه.
یه جفت کفش نقره ای رنگ آسترلباس، خریدم ویه تاج خیلی ظریف وخوشگلم گرفتم. بالاخره خریدمون تموم شد.
* * *

آوینا
02-14-2012, 11:08
چهارشنبه صبح همراه علی برای گرفتن جواب آزمایش رفتیم. خوشبختانه جواب آزمایش هردوی ما رو کاملا سالم نشون میداد. توراه برگشت علی یه جعبه بزرگ شیرینی گرفت تابا جواب آزمایشها بریم خونه. حلقه ظریفی رو هم که اون روز تو فروشی پسندیده بودم بهم هدیه کرد.توی خونه با پدر برای ساعت سه بعدازظهر که قرار محضر داشتیم هماهنگ کرد وخودش رفت تابه کارهاش برسه.
بعدازظهرماهمراه آقای بحری ودایی رفتیم محضر. علی ودکترآژنگ هم اونجا بودن. عاقددوباره خطبه عقد روخوندومن طبق سفارش محبوبه که گفته بود دفعه اول ودوم جواب نده هیچی نگفتم. بارسوم که خطبه خونده شد قبل ازاینکه چیزی بگم علی سرویس رو به عنوان زیرلفظی به من داد. توآینه به چشماش که خیره به من نگاه میکرد، نگاه کردم وگفتم:
- باتوکل به خدا وبااجازه بزرگترای عزیزم بله.
باگفتن این جمله چیزی تو دلم تکون خورد وهری ریخت پایین. همه دست میزدن وصلوات میفرستادن ولی من حال خوشی نداشتم. صورتم خیس عرق شده بود ودست وپام میلرزید. مامان که متوجه حالم شده بود بااشاره سوال کرد چیزی شده؟ ومن با تکون دادن سرم بهش فهموندم که چیز مهمی نیست. علی ام حالمو فهمیده بود چون آروم کنار گوشم زمزمه کرد:
- چی شد عزیزم؟ حالت خوب نیست؟
به زور لبخندی زدم وگفتم:
- خوبم هیچی نیست.
دکترآژنگ ازطرف خودش وهمسرش دستبند زیبایی به من داد. آقای بحری یه گردنبند ودایی رضا دستبند وگوشواره های همون گردنبند رو به من دادن که باهم یه سرویس خیلی خوشگل شد.مامان وبابا دوتا گردنبند بازنجیر ضخیم وبلند به من وعلی هدیه کردن. روی پلاک گردنبند علی اسم من وروی پلاک گردنبند من اسم علی باخط زیبایی نوشته شده وپشتشون تاریخ همون روز که روز عقد مابود حک شده بود.
همراهان مقابل محضرازما خداحافظی کردند ودرجواب اصرار ما برای اومدن به منزل گفتن که چون فردا شب نامزدیه وماام کارداریم دیگه مزاحم نمیشن. توی خونه ام طبق معمول منقل اسفند محبوبه فعال بود وباشدت هرچه تمامتر دود میکرد. تارسیدم لیلا زنگ زد وبهم تبریک گفت. خیلی خوشحال بود وصداش میلرزید. بعدازپذیرایی گرم محبوبه مادر گفت:
- نگین جان نمیخوای اتاقتو به دکتر نشون بدی؟
باتعجب به مادر نگاه کردم وپیش خودم گفتم:
- وا، مامان چه چیزایی میگه. من چطور باعلی برم بالا؟ اونم تنهایی؟
هنوز جواب نداده بودم که محبوبه ازآشپزخونه صدازد:
- نگین خانم یه لحظه بیا مادر.
رفتم تو آشپزخونه وگفتم:
- بله؟
- نگین مگه تووعلی آقا عقدنکردین؟
- چرا چطور مگه؟
- پس یعنی زن وشوهرین دیگه .نه؟
- خب آره، چطورمگه؟
- میگم یعنی باید باشوهرت تنها باشی دیگه، حالا هی بگو چطور مگه؟
- چراباید تنها باشیم؟ ماکه عروسی نکردیم.
- نترس مادر، علی آقا خودش میدونه عروسی نکردین. انقدرم آقاس که مطمئنم اصلا اذیتت نمیکنه، ولی بالاخره چی؟ تو زنشی، شاید طفلک دلش میخواد ماچت کنه، نازونوازشت کنه.آخه من که نمیتونم همه چی رو برات بگم.
- اِ توکه همه چی رو گفتی. مگه بجزاینا کارای دیگه ای هم باید بکنه؟ این کارا مال زن وشوهرائیه که عروسی کردن ورفتن خونه شون. مافعلا نامزدیم وقرار نیست ایشون ازاین کارا بکنه، این عقدم برای این بود که راحت بره وبیاد.
بعدبااخم وناراحتی گفتم:
- اگه قرار باشه از الان ناز ونوازشم کنه وماچم کنه که دیگه بقیه شم دنبالش میاد خب، اونوقته که دیگه آبرو وحیثیتم میره. چه چیزایی میگی تو محبوبه، واقعاکه!
چشمای محبوبه گرد شده بود وباناباوری به من نگاه میکرد. چندلحظه همونطور بهت زده ومتعجب نگاهم کرد وگفت:
- شیرمادرت حلالت باشه، بروکه اون بدبخت نیگات کنه میفهمه باکی طرفه. نترس مادر، برو صداش کن ببرش بالا، من قول میدم ماچت نکنه.
بعدسرشو تکون داد وگفت:
- تواین دوره زمونه، دختربه سن وسال تو وانقدر چشم وگوش بسته نوبره وا...
ازآشپزخونه اومدم بیرون وباخودم گفتم:
- چه چیزا میگه این محبوبه. انقدرمیگن دخترباید تا شب عروسی خودشو حفظ کنه که آبروش نریزه اونوقت این میگه نترس، ناز ونوازشت میکنه. آره به همین خیال باش.
همینطور باخودم کلنجار میرفتم که دیدم دم در پذیرایی هستم. مامان بدون اینکه علی متوجه بشه اخم ظریفی کرد وگوشه لبشوبه دندون گرفت واشاره کرد علی رو ببرم بالا. ازترس مادر بااکراه ومن ومن به علی گفتم:
- علی میخوای اتاقمو ببینی؟
-بله واگه ممکنه میخوام آلبوم عکساتم ببینم.
- پس بفرمایید. اتاق من طبقه بالاس.
بخاطر حرفهای محبوبه هرقدمی که روی پله ها میذاشتم احساس میکردم زمین زیر پام میلرزه. حالت گوسفندی رو داشتم که میدونه برای ذبح آماده ش میکنن. درعوض علی انقدر راحت وبیخیال واستوار قدم برمیداشت که انگار به اتاق خودش میره. باهرجون کندنی بود به اتاق خودم رسیدم و در اتاق رو باز کردم.

آوینا
02-14-2012, 11:09
دستم به شدت میلرزید وخداخدا میکردم علی متوجه این لرزش نشه. همونطور که سرم پایین بود گفتم:
- بفرمایید.
ولی انقدر صدام میلرزید که مطمئن شدم علی حالمو فهمیده چون دستش رو پشت کمرم گذاشت وبا فشار کوچکی تقریبا به داخل اتاق هلم داد وگفت:
- خانمها مقدمند، بفرمایید تو.
وخودش پشت سرم اومد ودرروبست. وسط اتاق ایستاده بودم ونمیدونستم چیکار کنم.
- اتاقت خیلی قشنگه، خیلی ام باسلیقه چیده شده، کارخودته؟
سرمو به علامت تأییدتکون دادم.
- کامپیوترتو تازه خریدی؟ خیلی نو به نظر میرسه.
- بله کادوی تولدمه.
- ازطرف کی؟
- پویا، پیام وروزبه.
- هوم، دستشون درد نکنه. پنتیوم فوره نه؟
- آره.
- خب همسر عزیزم، نمیخوای آلبومتو نشونم بدی؟
باعجله به سمت کشوی میز تحریرم رفتم وگفتم:
- معذرت میخوام یادم رفت.
لبخندی زد وگفت:
- ازبس که ترسیدی. من که کاری باهات ندارم خیالت راحت باشه.
ازاینکه حالمو فهمیده بودخجالت کشیدم وبادستی که لرزشش بیشتر شده بود آلبوم رو به طرفش دراز کردم.اول آلبوم رو گرفت وروی تخت گذاشت بعددستمو گرفت ومنو آروم کنارخودش روی لبه تخت نشوند، دست دیگرش رو هم انداخت دور شونه ام ومنو به خودش چسبوند وفشارداد. تمام هیکلم میلرید ونمیتونستم جلوی لرزش اندامم رو بگیرم. پاهام که دیگه روی زمین بند نمیشد .زانوام باشدت به هم میخورد. دستش رو توی موهام فرو برد وسرمو آورد بالا وگفت:
- نگین به چشمهای من نگاه کن.
به زحمت به چشمهاش نگاه کردم، تونگاهش یه حالت خاصی بود. یه چیزی مثل دلسوزی وتأسف، باصدایی که میلرزید گفت:
- عزیزم تو خیلی پاکی ومعصومیت از چشمات می باره. درست عین یه بچه کوچولو. ازچی میترسی نگین؟
صدام که در نمی اومد، فقط تونستم سرمو تکون بدم که یعنی هیچی. علی کمی بیشتر منو به خودش چسبوندوبافشار انرکی سرمو گذاشت روی شونه اش. آروم گفت:
- آخرش اینه که بوست میکنم دیگه. اینم که ترس نداره. داره؟
بازنتونستم جوابی بدم ولی لرزش اندامم بیشتر شد. سرش رو آورد پایین وبه صورتم نزدیک کرد. دیگه نفسهاش به پوست گونه ام میخورد. حس کردم کاملا آماده اس که بوسم کنه ووحشت کردم ولی بعدانگار ترس رو تو چشمام دید چون دوباره با محبت گفت:
- عزیزم نترس. بوست نمیکنم. راحت باش.
ودستم روآورد بالا وبوسید ودرحالیکه سینه اش رو صاف میکرد آلبوم رو از کنارش برداشت وگفت:
- خب حالا بریم سراغ عکسهای نگین خانم.
فامیل ودوستانم رو تو عکسها بهش معرفی کردم. به چهره پسرای فامیل بادقت خیره میشد واسم ونسبت همه شون روبا من میپرسید اما درمورد دخترا وزنها اصلا کنجکاوی نمیکرد وخیلی سریع ازشون میگذشت. همین کارش اونودرنظر من مردی چشم پاک ومعقول نشون داد. دیدن آلبومها که تموم شد گفت:
- نگین این عکسها نشون میده که فامیل شما خیلی تو قید وبند پوشیده بودن نیستن وخیلی راحت لباس میپوشن. تمام خانمها چه مسن وچه جوون لباسهای بی آستین وکوتاه ویقه باز هم پوشیدن بجزتوکه کاملا لباسهات پوشیده اس. البته نه این که بدباشه ولی میخوام بدونم تو این فامیل آزاد تو یکی چرا اینقدر خودتو معذب میکنی؟
متوجه منظورش شدم وهمون دلایل همیشگی رو براش گفتم. سرشو تکون داد وگفت:
- حدس میزدم اینجوری باشی. اونروز تو بیمارستان کاملا متوجه بودم که اصلا دلت نمیخواد کسی بهت دست بزنه. پویاام بدون اجازه بغلت کرد وگذاشتت رو تخت، انقدر اون لحظه صورتت سرخ شدکه گفتم الان خون میزنه بیرون. خب، تقریبا یک ساعته که اینجا هستیم، دیگه بهتره بریم پایین.
بلندشدم وهمراهش از اتاق اومدم بیرون. پایین پله ها علی رو به پذیرایی فرستادم وخودم رفتم آشپزخونه تاچای بیارم. دم در آشپزخونه صدای محبوبه رو شنیدم که به مامان میگفت:
- آخه خانم جون اینجوری که نمیشه. این بچه هیچی نمیدونه، فکرمیکنه اگه علی آقا بوسش کنه یا دستی به سرو گوشش بکشه یعنی عروسی کرده ودیگه دختر نیست.
- وا... نمیدونم چی بگم. میدونستم تو خط این چیزا ودونستنشون نیست ولی دیگه فکرنمیکردم انقدر ساده باشه.
- آخرش چی خانم؟ بالاخره باید یکی بهش یادبده، الان دیگه عقد کرده س وباید از یه چیزایی خبرداشته باشه. علی آقاام جوونه، خب زن گرفته ویه توقعاتی داره دیگه، توقعش که بیجا نیست ولی چشمم آب نمیخوره نگین بذاره دستشو بگیره، حالا دیگه بقیه چیزا بماند.
- راست میگی. بذار به لیلا بگم باهاش حرف بزنه. من وتو که نمیتونیم همه چی رو براش توضیح بدیم. شاید لیلا بتونه.
بدون اینکه به روی خودم بیارم که چیزی شنیدم وارد آشپزخونه شدم. تاازدررفتم تو محبوبه زل زد به من، وقتی دیدم چشم ازم برنمیداره گفتم:
- چیه محبوبه، چرا اینطوری نگام میکنی؟
باحالتی جدی وبامزه گفت:
- میخوام ببینم علی آقا تورو خورده یانه؟
زدم زیر خنده وگفتم:
- مگه علی لولوخورخوره اس، یادراکولا؟
- وا... ازنظرمن که نه ولی اونطور که تو بااون بیچاره رفتی بالا انگار داشتی میرفتی خونه دراکولا.
مادرکه دیگه نمیتونست خودشو کنترل کنه زد زیر خنده، منم خندیدم وسینی چای رو به پذیرایی بردم.
علی شام رو منزل ماخورد وکارهاش رو برای جشن فردا باما ردیف کرد. وقت رفتن پدر گفت:
- علی جان بابا، تازه ساعت ده ونیمه، چراانقدر زود میری؟
علی نگاهی به من کرد وگفت:
- آخه نگین باید امشب خوب استراحت کنه چون فردا توآرایشگاه کلی معطل میشه. شماام که فردا خیلی کاردارید وهمه زحمتها افتاده گردنتون، بنابراین بااجازه تون من رفع زحمت میکنم.
- این حرفها چیه پسرم، زحمتی نیست، مگه برای غریبه میخوایم کاری بکنیم؟ چراهمین جا نمیمونی که صبح دوباره مجبور نشی بیای دنبال نگین؟
- ممنون، حتما بعدا مزاحم میشم وخدمت میرسم.
- هرطور راحتی بابا، بروبه سلامت، توام امروز خیلی خسته شدی وفردا کلی کارداری. درضمن بچه ها فردا همه شون برای کمک میان اینجا، توام اگه کاری داشتی، یه زنگ بزن بفرستمشون پیشت.
- چشم، خیلی ممنون آقای مبرهن، خدانگهدار.

آوینا
02-14-2012, 11:10
بعدازرفتن علی پدر رو به من گفت:
- نگین جان به نظرت علی چطور آدمیه؟ ازش راضی هستی؟
- راستش خیلی چشم پاکه واصلا شکاک نیست.
بعدجریان روز خرید وآلبوم ها رو براشون تعریف کردم.
پدربا رضایت سرتکون داد وگفت:
- آره شکرخدا، بچه خوبیه. به نظر منم خیلی آقاس.
مامان با چشمان مملو از اشک سرشو بلندکرد وبه زبون آذری گفت:
- خدایا میدونستم دعاهامونو بی جواب نمیذاری، شکرت. راضی ام به رضای تو.


صبح روز بعدعمه نازی اومد خونه ما تاوقتی به آرایشگاه میرم بدرقه ام کنه. علی ساعت ده اومد دنبالم ومن میون دود اسفند وصلوات مامان وعمه نازی رفتم آرایشگاه. به سفارش سروین پیش آرایشگری که همیشه ازش تعریف میکرد رفتم. خودشم قرار بود بیاد اونجا. خانم آرایشگر تامنو دید با لحن آرومی گفت:
- عزیزم بهتر بود اصلاح وابروت رو به عهده خودم میذاشتی، البته هرکی ابروهاتو برداشته خیلی به کارش وارد بوده. حالا لطفا برو صورتت رو بشور وآرایشتو خوب پاک کن بعدبیا اینجا. بخصوص ریملت رو کاملا پاک کن که چیزی رو مژه هات نمونه.
سروین خندید وگفت:
- ژیلاجون، این بچه تاحالا یه تار مو از صورتش برنداشته ویه مداد به چشماش نکشیده.
- سروین منو رنگ میکنی؟ بابا ناسلامتی من کارم اینه ها.
وسروین همونطور باخنده گفت:
- نگین جون بیا جلوتر تاژیلا جون حرفمو باور کنه.
رفتم جلوومقابل ژیلا خانم ایستادم. بادقت به صورتم خیره شدودستی به ابروها ومژه هام کشیدوبا حیرت گفت:
- جل الخالق، خدایا چی آفریدی؟
وباصدای بلند صلوات فرستاد. ازخجالت آب شدم، همه آرایشگاه دورم جمع شده بودن. ژیلا خانم باصدای بلندگفت:
- منیژه، بدو اسفند دود کن.
وخودش اسکناس درشتی از کشوی میزش درآورد، دور سرم چرخوند وداخل صندوق صدقه روی میز انداخت. بعدهم اومد جلو، صورتموبوسید وعذرخواهی کرد. لبخندزدم وگفتم:
- خواهش میکنم ژیلا خانم، نیازی به عذرخواهی نیست.
ژیلاخانم رو به سروین کرد وگقت:
- بدجنس، من اینو چکارش کنم که مثلاازحالاش خوشگلتر بشه؟ باورکن میترسم بهش دست بزنم واین صورت نازشو خراب کنم.
- نه بابا، توکه به کارت واردی، شکسته نفسی نکن. واسه همین ازش خواستم بیاد اینجا. چون فکرکردم هرجا بره هیچ کس نمیتونه مثل تو درستش کنه.
چنددقیقه بعدژیلا خانم بسم ا... گویان کارشو شروع کردوبه سروین گفت:
- بخداسروین اینقدر پوستش لطیفه که میترسم صورتشو بند بندازم. حالا این داماد خوشبخت کیه؟ داداش کوچیکه خودت؟
سروین باحسرت نگاهم کرد وگفت:
- نه متأسفانه، قسمت نبود طفلک روزبه با نگین جون ازدواج کنه.
درمورد علی توضیحاتی به ژیلا خانم داد. موهام چون خیلی *** ومقاوم بود حالت نمیگرفت. به خاطر همین کارم تقریبا تا ساعت پنج طول کشید. وقتی ژیلا خانم گفت تموم شد نگاهی تو اینه به خودم انداختم. بااینکه صورتم مو نداشت وابروهام صاف ومرتب بود بازم کلی تغییر کرده بودم. ژیلا خانم گفت " درسته صورتت مو نداشت ولی پرز داشت که با بند برداشتم واسه همین پوستت بازترشده." آرایش ملایمی هم داشتم که به نظر خودم عالی بود. سایه نقره ای محوی پشت خط چشم باریک وبدون دنباله چشمهام رو خوش حالت تر کرده بود ورژگونه کمرنگی که ژیلا خانم با مهارت روی گونه هام زده بود اونارو برجسته تر نشون میداد. رژلبم تقریبا همرنگ لباسم وبسیار خوشرنگ بود. ژیلا خانم ترجیح دادخیلی کم از ریمل استفاده کنه چون به قول خودش مژه هام انقدر بلند وپروبه هم چسبیده بود که اگرزیاد فرچه ریمل روش کشیده میشد توهم گره میخوردن. موهامو خیلی ساده وقشنگ بالای سرم جمع کرده بود وبااون تاج ظریفی که با لباسم خریده بودم اطرافشون رو مهار کرده بود. تکه های کوتاه اطراف صورتم رو هم با ژل حالت داده وتیز تیز توی صورتم ریخته بود. باکمک سروین لباسم رو پوشیدم وازاتاق اومدم بیرون. صدای ماشاا... وصلوات همراه با دود اسفند فضای سالن آرایشگاه رو پر کرده بود وسروین با سخاوت به شاگردان ژیلا خانم انعام میداد.
وقتی علی اومد لحظه ای بسیار کوتاه غمی رو تو چشماش دیدم ولی اون فورا چشماشو بست ونفس عمیقی کشید وآروم بازشون کرد. چندقدم به طرف برداشت ومقابلم ایستاد. بعدجلوی اون همه آدم سرشو خم کرد وبوسه ای نرم روی گونه ام گذاشت. ازخجالت ذوب شدم. ژیلا خانم به علی گفت:
- این سخت ترین ودرعین حال بهترین وشیرین ترین کاری بود که تو تمام عمرم انجام دادم.
علی مودبانه سر خم کرد وگفت:
- عالیه، واقعا مهارت میخواد که زیباترین دختر روی زمین رو زیباترکرد.
بعدپول آرایشگاه من وسروین رو حساب کرد ودرمقابل اعتراض سروین گفت:
- مگه نه اینکه شما مثل خواهر نگین هستین؟ پس من وظیفه خودمو با کمال میل انجام میدم.
همچنین معادل پول آرایشگاه روهم بابت انعام کارکنان اونجا به ژیلاخانم داد. بعدسته گلی از زنبق بنفش که با روبان وحریر نقره ای وبنفش به زیبایی هرچه تمامتر تزئین شده بود رو به دستم داد وبالبخند گفت:
- معذرت میخوام عزیزم. انقدر محو جمالت شدم که یادم رفت دسته گلت رو تقدیمت کنم.
سروین چشمکی به من زد وباشیطنت گفت:
- حق داری علی جان، نگین باید بره خدارو شکر کنه که همینجا قورتش ندادی، مثل هلو.
علی خندید وگفت:
- کاملا حق رو به شما میدم ولی نگین از هلو خیلی خوشگلتره، مگه نه؟
- برمنکرش لعنت علی جان، برمنکرش لعنت.
وباصدای بلند خندید. همین موقع جاویدم رسید وتاسروینو دید گفت:
-وای سروین خیلی خوشگل شدی.
وزود بوسش کرد. جاوید واقعا عاشق سروین بود واین عشق ازتمام حرفها وحرکاتش بخصوص چشماش کاملا پیدابود. بعدانگار تازه متوجه ما شده بود چون یه کمی خودشو جمع وجور کرد و با علی دست داد واومد طرف من، بعدازسلام واحوالپرسی گفت:
- شما معرکه شدید. فکرنمیکردم انقدر تغییر کنید.
بعدروبه علی کرد وبالبخند گفت:
- علی آقا، گلچین کردیا، نه؟
- آره ولی هنوز خودم باورم نمیشه که نگین قبول کرده با من ازدواج کنه. انگار خواب میبینم.
کمی بعدپشت سر ماشین جاوید حرکت کردیم. ماشین علی به زیبایی با زنبق بنفش وروبان های نقره ای تزئین شده بود مثل دسته گلم. توراه گفت:
- پسرای فامیل شما خیلی باحالن.
- آره خوبن. چطور مگه؟
- صبح که از آرایشگاه برمیگشتم رفتم خونه شما ببینم کاری هست انجام بدم یانه، دیدم یه سری پسر خوشگل وخوش قدوبالا توخونه این طرف واون طرف میرن وکارمیکنن. وقتی به هم معرفی شدیم دیدم ای بابا همه شون فامیلن که. بعدبه خودم گفتم مگه من چی کم دارم که تو از بین اینا که مطمئنم همه شون فقط منتظر یه اشاره از طرف تو بودن که باسر بیان جلو، منو انتخاب کردی؟ راستی نگین چرا؟
- چیه پشیمونی؟
خندید وگفت:
- پشیمون؟ خانم بنده به گور پدر خدابیامرزم میخندم که پشیمون بشم ولی موندم حیرون که چرا؟
- میدونی چیه؟ اونا هیچ عیبی ندارن خیلی ام خوب وعالی هستن ومطمئنم هردختری با هرکدومشون ازدواج کنه واقعا خوشبخت میشه. مثل لیلا ولیدا که خودشونم اعتراف نکنن شوهراشون حرف ندارن، ولی من یه عمری همه شونو به چشم یه برادر دیدم. به همین دلیل نمیتونستم باهیچ کدومشون به عنوان یه همسر زیر یه سقف زندگی کنم. شاید از نظر تو یا دیگران این دلیل احمقانه ای باشه اما من واقعا نمیتونستم.
- راستی لیلا ولیدا رودیدم. ازدل وجون داشتن کارمیکردن. ولی تعجب میکنم تو چرا به آرایشگاه دعوتشون نکردی.
- من خیلی بهشون گفتم مخصوصا به لیلا ولی گفتن چون تو خیلی تو نامزدی وعروسی ما زحمت کشیدی ومامانمونو دست تنها نذاشتی حالا میخوایم جبران کنیم.
- حالا ایشاا... عروسی حتما با خودت ببرشون آرایشگاه.
- باشه. اینبارم خیلی اصرار کردم ولی اصولا مرغ لیلا یه پا بیشتر نداره. بیچاره سروش، دستی دستی پسرعمه نازنینمو بیچاره کردم.
وزدم زیرخنده. علی هم خندید وگفت:
- نترس، این سروش که من امروز دیدم از پس لیلا بر میاد. لنگه هم هستن.
وقتی به خونه رسیدیم از دیدن کوچه که غرق نور بود بهت زده شدم، انقدر چراغونیش کرده بودن که مثل روز روشن شده بود. هواسرد بودوقرارنبود جشن توی حیاط برگزار بشه بااین حال تمام حیاط ودرختها ریسه کشی شده بود. روکش استخر روهم برداشته بودن وآبش تمیز وتازه بودوفواره های بازاطرافش حیاط رو بسیار بسیار زیباتر کرده بود.

آوینا
02-14-2012, 11:10
علی که تعجب منو دید گفت:
- گفتم که پسراتون خیلی باحالن. تموم چراغونیا وریسه کشیا کار روزبه بود، انقدر وسواس به خرج میداد که هیچ کس جرأت نمیکرد به ریسه ها دست بزنه. طفلکی هلاک شد ازاین نردبون رفت بالا واومد پایین. امیدوارم بتونم توعروسیش جبران کنم.
دم در پدر گوسفند سفیدوبزرگی رو جلوی پام قربونی کردومن بالاجباروبابدبختی از روی خونش رد شدم.
درمیان دود اسفند وصدای دست وهلهله وارد خونه شدیم.
- علی من با این لباس راحت نیستم. اصلا روم نمیشه اشارپم رو بردارم.
علی فشار ملایمی به دستم داد وگفت:
- اگه بدونی چی شدی دیگه احساس ناراحتی نمیکنی. رنگ چشمات با رنگ لباست یکی شده، طوسی با هاله بنفش ودرهمون حال اشارپ رو از روی دوشم برداشت. زمزمه وار گفتم:
- بدبختی اینه که چون میدونم چی شدم روم نمیشه این اشارپ رو بردارم.
سرشو آورد بیخ گوشم وطوری که فقط من بشنوم گفت:
- به چشمها نگاه کن، برق تحسین وحسرت توشون بیداد میکنه، میبینی؟
فکرکردم ناراحت شده ولی وقتی نگاهش کردم دیدم ازشادی داره بال در میاره واین به نظر من یه کمی غیرعادی وتعجب آور بود.
داشتم شال حریرمو روی شونه مرتب میکردم که مبادا از دوشم بیفته که چشمم افتاد به نغمه. روبروم ایستاده بود وباچشمهایی پرازاشک ومهربون داشت نگاهم میکرد. اصلا فکرنمیکردم نغمه بیاد، البته خودم دعوتش کرده بودم ولی بازهم اومدنش مایه تعجب بود. بعدازاین همه سال نغمه تو یه جشن فامیلی وجمعی که همه بودن شرکت کرده بود ومیدونستم بخاطر علاقه زیادش به من اومده. انقدرمحکم همدیگه روبغل کرده بودیم که صدای بقیه دراومد. نویدبا شیطنت گفت:
- هی نگین آبجیمو له کردی.
ونیما گفت:
- برو بابا. آبجیتو ول کن نگینو بچسب که داره خفه میشه.
وفرشادباخنده اضافه کرد:
- همه روول کنین علی رو بچسبین که کم مونده قبض روح بشه. میترسه نگین تموم بشه وچیزی به اون نرسه.
بااین حرف همگی زدیم زیرخنده وبیشترازهمه علی بود که با لذت وسرخوشی میخندید. به فرشاد گفت:
- آفرین بازم گلی به گوشه جمال تو، اینه که فکر میکنن من قاقام.
- توقاق نیستی بوقی.
وقتی به طرف صدابرگشتم باپسرجوون وخیلی خوشگلی روبروشدم که خیلی ام خوشتیپ بود، کنارش یه پسر دیگه ام ایستاده بودکه بااین یکی مو نمیزد. دوزاریم افتاد که اینا کی هستن وقبل از اینکه علی حرف بزنه گفتم:
- آقایون مزدک وبرمک، دوقلوهای افسانه ای درسته؟
زدن زیرخنده وعلی گفت:
- قربونت برم که انقدرباهوشی. خودخودشون هستن. چه لقب خوبی، دوقلوهای افسانه ای.
اون دوتا اومدن جلووباهم دست دادیم. انقدرشبیه هم بودن که اگررنگ کراواتشون هم مثل هم بود به هیچ وجه قابل تشخیص نبودن. هردوبه ما تبریک گفتن ومزدک باشوخی به علی گفت:
- چی شد که ازیالقوزی دراومدی؟
- ببین کی به کی میگه یالقوز، دیگ یه دیگ میگه روت سیاه.
- آخه توانقدر سخت وسفت میگفتی من زن نمیگیرم که ما باور کردیم.
برمک گفت:
- بابا این یه غلطی کرد، توچراباور کردی؟ آخه آدم درمقابل همچین خانمی میتونه بگه زن نمیگیرم؟
مزذک گفت:
- ببینم خانم شمابطور اتفاقی سه قلو نیستید؟
باتعجب گفتم:
- نه چطورمگه؟
- حیف شد. والّا دو قل دیگه رو من وبرمک میگرفتیم.
چهارتایی زدیم زیرخنده وعلی گفت:
خانم بنده تکه. میبینید که، سه قلو که نیست هیچی، تو تموم دنیا ام لنگه ش پیدا نمیشه. برین بدبختها. برین یه فکری به حال خودتون بکنین.
برمک با حالت بامزه ای آه کشید وگفت:
- ماکه معلوم الحالیم.
شوهرنغمه نیومده بودوبقیه که تقریبا با من هم عقیده شده بودن ومیدونستن علت نیومدنش چیه هیچ کدوم از نغمه نپرسیدن چرا نیومده. فقط نغمه گفت رفته مسافرت بقیه هم به ظاهر قبول کردن. خود نغمه ام خیلی راضی بود که کسی راجع به این موضوع بهش گیر نداده.
جشن خیلی خوبی بودومن به اصرار علی که میگفت بچه ها خیلی زحمت کشیدن وباید اینطوری ازشون تشکرکنی با همه شون نوبت به نوبت رقصیدم، انقدرکه دیگه احساس میکردم کف پاهام درحال ترکیدنه. آخرسرهم نشستم وگفتم:
- علی دارم میمیرم. خواهش میکنم دیگه اصرارنکن.
جوونا اون شب سنگ تموم گذاشتن بخصوص روزبه که لحظه ای یه جابند نمیشد ومدام یاکار میکرد یاازمهمونا پذیرایی میکرد. بعدازجشن علی از همه شون تشکر کرد وگفت:
- امیدوارم تو عروسیتون بتونم این همه محبت رو جبران کنم وازخجالتتون دربیام.
مزدک باصدای بلندگفت:
- پس از حالا تمرین کن بلکه تو عروسی ماها بتونی اقلا دست وپاتو تکون بدی.
وبرمک اضافه کرد:
- البته اگه مغزتو از آک بندی دربیاری، باوجود استادی به مهارت نگین خانم حتما موفق میشی.
جوونا که اطرافمون حلقه زده بودن همگی خندیدن وعلی از همه بیشتر. پویا که دستشو دور کمر لیدا انداخته بود وعاشقانه نگاهش میکرد به علی گفت:
- علی جان میخوای یادبگیر، میخوای یادنگیر، به درد من وسروش که نمیخوره.
سروش گفت:
- اِ چرا؟ اتفاقا لازم شد من وتو یه بار دیگه عروسی کنیم تاعلی از خجالتمون دربیاد.
لیلا که جلوی سروش ایستاده بود گفت:
- باباتودیگه چقدر پررویی! من روزی صد دفعه دارم پوستتو میکنم، بازم هوس میکنی بری زن بگیری؟
سروین گفت:
- لیلا جون این پوستش مثل پوست کرگدنه، مگه به این راحتیا کنده میشه؟
سروش قهقهه ای زد ولیلارو در آغوش گرفت، بوسه ای از گونه اش برداشت وگفت:
- آره عزیزم من زن میگیرم به شرطی که اون یکی ام لنگه تو باشه.
کم کم مهمونا خداحافظی کردن ومجلس رو ترک کردن. وقتی لیلا داشت باهام خداحافظی میکرد آروم زیرگوشم گفت:
- بدبخت هی بهت گفتم زناشویی یادبگیر تا شوهرت تو مشتت باشه. ببین چطوری سروشو بدبخت خودم کرد، اگه الان بهش بگم امشب نمیام خونه سکته میکنه.
- گمشو. غلط کردی، ازخداشه تو نباشی ونفس راحت بکشه.
- توهنوز یولی، نیگاکن تابهت ثابت کنم عقب افتاده.
بعدروکرد به سروش که داشت با علی خداحافظی میکردوگفت:
- سروش جان تو بروخونه من امشب اینجا میمونم به مینو جون کمک کنم.
من وعلی به وضوح متوجه تغیر رنگ چهره سروش شدیم. بالکنت گفت:
- لیلا جون اینا که امشب خسته ان وهیچ کدوم کار نمیکنن. توبیا بریم خونه من قول میدم صبح زود بیارمت اینجا وباهم کمکشون کنیم.
لیلا باآرنج زدبه پهلوی من ومن که تا اون لحظه به زحمت جلوی خنده خودموگرفته بودم پقی زدم زیر خنده، علی ام همینطور. سروش که متوجه کلک لیلا شده بود درحالیکه میخندید انگشتش رو به نشونه تهدید براش تکون داد ولیلا زیر گوشم گفت:
- خودم کردم که لعنت برخودم باد. حالا امشب باید تقاص کلکمو به سروش پس بدم.
لبخندی زدم وباهاش خداحافظی کردم. وقتی همه رفتن وسر سالن روی زمین نشستم، کفشامو درآوردم وگفتم:
- اگه مار تو تنم بندازین ازاینحا تکون نمیخورم. محبوب جون، الهی قربونت برم یه بالش بده من همینجا کپه مرگمو بذارم.
پدرخندید وگفت:
- تنبل بابا، الان بغلت میکنم ومیبرمت تواتاقت.
علی خیلی عادی وراحت گفت:
- آقای مبرهن اگه شما اجازه بدید من میبرمش.
پدربالبخند دست به پشت علی زد وگفت:
- خیر ببینی بابا، زحمت منو کم کردی.
نمیفهمیدم چرابقیه، ازجمله پدرم، انقدر عادی ازکناراین قضیه گذشتن، ولی من نمیتونستم قبول کنم علی جلوی چشم اونا منو بغل کنه. باسرعتی که بااون خستگی از خودم بعید میدونستم ازجابلندشدم وبدون اینکه سرمو بلند کنم گفتم:
- نه مرسی خودم میرم.
علی از پشت سرم گفت:
- نه دیگه، مرده وحرفش. گفتم میبرمت پس میبرمت.

آوینا
02-14-2012, 11:11
تاسرمو بلندکردم که اعتراض کنم دیدم فقط منوعلی اونجا هستیم وازبقیه خبری نیست. داشتم فکرمیکردم اینا با این سرعت کجا غیبشون زده که دیدم روی دستهای علی هستم. باهردودست جلوی چشمامو گرفتم وگفتم:
- علی بخدادیگه خسته نیستم. لطفا منو بذار زمین. خواهش میکنم. علی...
- رسیدیم. بذار در اتاقتو بازکنم.
بعدباآرنج دراتاقو باز کرد ومنو روی تخت گذاشت.
- چراجلوی بابا اینا این کارو کردی؟ من دیگه روم نمیشه برم پایین.
- چراعزیزم؟ من که کار بدی نکردم. بنده خدا آقای مبرهن از صبح تا حالا کلی اینور اونور دویده بود وخسته بود. درست نبود این همه پله تورو بغل کنه وبیاره بالا. من کار ایشونو سبکتر کردم. حالاام قهرنکن که اون لبای غنچه ات آدمو به هوس میندازه که ببینه مزه شون چیه.
- علی!
- جون، خیلی خوشگل میگی علی. پاشو تایه کاری دست خودم وتوندادم بیا بشین اینحا تا کمکت کنم موهاتو از شر این سنجاقها نجات بدی، من به جای تو سردرد گرفتم.
ودرهمون حال صندلی میز توالتم رو کشید عقب.
- مرسی خودم میتونم. توخسته ای، برواستراحت کن که فردا کلی کار داریم.
علی قدمی به جلوبرداشت وگفت:
- فعلا این کار واحب تره.
بعد دستش رو به کمرش زد وگفت:
- میای یا من بیام اونجا؟
تهدیدی تو صداش بود که ازترس سریع بلند شدم وگفتم:
- نه نه، خودم اومدم تو نیا.
روی صندلی نشستم وباکمک علی شروع به باز کردن سنجاقها کردم. چون جای سنجاقهارونمیدیدم چندبار موهام کشیده شد وعلی گفت:
- تودست نزن همه رو ریشه کن کردی. من خودم جدامیکنم.
ازآینه به حرکات دستش نگاه کردم. بادقت تمام سعی داشت طوری سنجاقها رو دربیاره که موهام کشیده نشن. درهمون حال منم با کمی پنبه وکرم آرایش صورتم رو پاک کردم. بالاخره بعدازحدود یک ربع موهام بازشد ولی چون تافت وژل داشت باید میرفتم حموم. تواین فاصله لاکها رو هم از روی ست وپام پاک کردم.
- میری حمام؟
- آره اگه نرم بااین موها تاصبح میمیرم.
- توهمیشه با لباس میری حمام؟
- نه ولی الان که نمیتونم لباسمو در بیارم.
- چرا؟
- خب، خب برای اینکه جلوی تو روم نمیشه.
- به، روم نمیشه یعنی چی؟ من نشستم اینجا، لباس عوض کردن تورونیگا کنم.
- وای نه خواهش میکنم برو بیرون. بخدانمیتونم، تورو خدا علی، برودیگه.
علی خندید وگفت:
- باشه میرم ولی یادت باشه منو از اتاقت بیرون کردی.
واز اتاق خارج شد. نشستم روی تخت ودامنو کامل زدم بالا، داشتم جوراب شلواریمو در می آوردم که دوباره اومد تو. زود بلند شدم ودامنمو کشیدم پایین وگفتم:
- چیزی جا گذاشتی؟
- نه میخوام زیپ لباستو باز کنم.
- خودم میتونم.
- بچرخ، میخوام خودم بازش کنم.
علی خیلی راحت وآروم کاری رو که میگفت انجام داد ولی حال من خیلی بد شده بود. حس بدی داشتم. دلم میخواست پرتش کنم کنار وازاتاقم فرار کنم. به شدت میلرزیدم وهیچ کنترلی روی لرزش بدنم نداشتم. یه حسی بهم میگفت چنگ بندازم تو صورتش یاانگشتاشو بندازم تو دهنم وبا تمام قدرت بجوم. حتی استخونای دستشو لای دندونام حس میکردم وپوست وگوشت صورتشو زیر ناخنهام یهو بدجوری چندشم شد وعلی انگار که فهمید. چون رفت عقب وگفت:
- نترس عزیزم نترس. کاریت ندارم که. باور کن اتفاقی نمی افته. من خودم میدونم چیکار باید بکنم.
بعددستش رواز پشت گردنم آورد پایین وزیپ لباسم رو بازکرد ولی بازم دست برنداشت. لال شده بودم. انقدر عضلاتم رو منقبض کرده بودم که همه تنم درد مکرد. علی دوباره گفت:
- چراانقدر خودتو جمع کردی؟ بدنت مثل سنگ شده وکوچولو شدی. خیلی خب، خیلی خب، نمیخوام بیشتر از این اذیت بشی. نترس بابا، یه ماچ ساده از لپت میخوام فقط همین.
بعد گونه م رو بوسید ورفت .

آوینا
02-14-2012, 11:11
دیگه نمیتونستم روی پاهام بایستم. زانوام خم شدونشستم روی زمین. نمیدونم چه مدت به همون حال موندم وبعدبلند شدم ورفتم حمام. چنددقیقه بدون حرکت زیردوش موندم، احساس گناه نمیکردم چون میدونستم شوهرمه ولی توقع نداشتم به این زودی شروع کنه. رفتار علی غیر از این نشون میدادومن فکر میکردم اصلا اهل این کارها نیست ولی انگار اشتباه میکردم وحرف لیلا درست بود. اون همیشه میگفت: "هیچ وقت فکرنکن اگه کسی چیزی بروز نمیده اهلش نیست، مردایی مثل سروش یا پویا جلوی بقیه زنشونو بغل میکنن یا بوس میکنن ولی مطمئن باش که مثلا آدمی مثل روزبه نهایتا جلوی دیگران دستشو بندازه رو شونه زنش ولی امان از روزی که با زنش تنها باشه یا پاشو بذاره تو اتاق خواب." البته اون روز به حرف لیلا خندیدم وگفتم:
- گم شو، من که گمون نمیکنم روزبه عمرا زنشو بوس کنه چه برسه به این چیزا که تو میگی. اون اصلا اهل این چیزا نیست.
- صبرکن بذار زن بگیره بهت میگم. نترس از آن که های وهوی دارد بترس از آن که سر به تو دارد. فقط دعا کن دختره با ماراحت باشه وهمه چی رو بگه تا من حالیت کنم.
زیردوش یادم افتاد که نماز نخوندم. زودخودمو شستم واومدم بیرون. تند تند فرق سرمو خشک کردم، وضو گرفتم ونمازمو خوندم. بعدازنماز زود رفتم وخوابیدم.

آوینا
02-14-2012, 11:13
حدودیک ماه از نامزدی ماگذشت . من وعلی تقریبا هرروز همدیگه رو میدیدیم. یااون میومد خونه ما یا من میرفتم پیشش. کلید آپارتمانش رو داده بود به من تاهروقت خواستم برم اونجا. بعضی وقتها میرفتم وبراش غذا میپختم ومنتظر مینشستم تا بیاد، بجزاین کاردیگه ای از دستم برنمی اومد چون علی خیلی مرتب وتمیز بود وخونه اش همیشه برق میزد. بعدازشب نامزدی هم حد فاصل بین من وخودش رو حفظ میکرد ودیگه اصرار نداشت بهم دست بزنه یااینکه شب پیش هم بمونیم. خودش تا دیروقت خونه ما میموند ولی آخرشب برمیگشت خونه اش، هروقتم من خونه اون بودم همینطور بود. آخرشب منو برمیگردوند خونه مون، منم خیلی راضی وخوشحال بودم وباخیال راحت تنهایی میرفتم منزلش وبهش سرمیزدم.
یه روز که اونجا بودم علی خواست ازکمد اتاق خوابش چیزی برداره که دیدم طبقه پایین کمد پر از فیلم وسی دی وایناس. گفتم:
- وای علی، چقدرفیلم وسی دی داری! همش مال توئه؟
- آره میخوای یکیشو بذارم نگاه کنی؟
- اگه فیلمه نه، زیاد اهل فیلم نیستم ولی شو خیلی دوست دارم.
باحالت خاصی نگاهم کرد وبا لبخندمرموزی گفت:
- اینا هیچ کدوم شو نیستن ولی فیلمای باحالی هستن، نگاه میکنی برات بیارم؟
- یعنی چه جورین؟ صحنه دارن؟
خندید وگفت:
- نه عزیزم صحنه ندارن ولی همه شون از این فیلمای.... اصلا چرا بگم؟ صبرکن الان یکیشو برات میذارم، ببین وحال کن.
یادحرف لیلا افتادم که یه بار گفته بود یه جور فیلمایی هست وپیش خودم گفتم:
- نکنه اینم ازاون فیلما باشه؟
وزود به علی گفتم:
- نه نه نمیخوام. من هیچ علاقه ای به دیدن فیلم ندارم. بذار باشه بعدا.
- باشه ولی بعدا که یکیشو ببینی پشیمون میشی که چرا قبلا نگاه نکردی.
چند روز بعد سری به لیلا زدم.
- چه عجب! نترسیدی بدزدنت که از خونه اومدی بیرون؟
- بخدا لیلا وقت نمیکنم. بعدازظهرا که یا علی خونه ماست یا من پیش اونم، صبحهاام تالنگ ظهر مامان منو میکشونه اینور اونور که برا جهیزیه بخره. هنوز نتونستم برم کلاس کنکور. مطمئنم امسال قبول نمیشم. پدرم در اومده، عوض اینکه من گیر بدم بگم اینو میخوام اونومیخوام، مامان گیرداده که باید فلان چیزو بخریم وبهمان چیزو بگیریم. باباام یکسره بهش پول میده واصلا نمیگه بابا چه خبره؟ این همه پول رو میخوای چکار؟ هرچی ام میگم من اینارو لازم ندارم میگن لازمت میشه.
بعدباخنده اضافه کردم:
- قرار بعد از عروسی مغازه لوازم خانگی ولوکس فروشی باز کنم.
لیلاام خندید وگفت:
- چه میشه کرد، مادره دیگه. همین یه دخترو داره وهزارتا آرزو. خب خبر مرگت کمتر بشین تنگ دل علی، یه کم به کار وزندگیت برس.
- اون که دیگه هیچی. خودم خیلی دلم براش میسوزه، آخه خیلی تنهاس، ولی مامان وبابا بیشتر از من دلشون میسوزه، اگه یه روز نیاد خونه مون زود منو سوار ماشین میکنن ومیبرن در خونه اش پیاده میکنن. مامانم بهونه میکنه که " علی غذانداره، برو یه چیزی براش درست کن." حالا من میدونم این حرف فقط بهونه اس ها، میخواد علی تنها نمونه.
- آره راست میگی. خب، تاکجاها پیشرفت کردین؟
- یعنی چی؟
- وای نگین، پس تو کی میخوای بزرگ شی؟ منظورم اینه که...
ومنظورش رو برام توضیح داد، من داشتم از خجالت آب میشدم.
- نمیری با اون افکار مسمومت، مگه قراره هرکی نامزد کرد ازاین کارا بکنه؟
- پس چی؟ یکی از دلایل زن گرفتن پسرا همین مسئله س.
- علی که اصلا اینطوری نیست.
- یه حرفی میزنی، مگه میشه؟!
- آره چرا نمیشه؟ تو فکرکردی همه مثل تووسروشن؟ راست گفتن که کافرهمه را به کیش خود پندارد.
- یعنی هیچی؟ حتی یه کوچولو؟
جریان شب نامزدی رو براش گفتم وبعد گفتم:
- فقط همین. دیگه تو این یه ماهه حتی بهم دست نزده، به هیچ وجه.
- پیش هم چی؟ نخوابیدین؟
- نه اصلا. هیچ اصراری ام برای این کار نداره.
- دارم شاخ در میارم! آخه مگه میشه؟ تو میری اونجا، دوتایی تنها هستید، نامحرمم که نیستید، زن وشوهرید پس چرا هنوز هیچی؟ نگین نکنه مشکلی داره؟ آخه مگه میشه یه پسر جوون درمقابل دختری که نامزدشه، بتونه تا این حد خودشو کنترل کنه؟!
- یعنی چی که مشکلی داره؟
- منگول، نمیفهمی مشکل داره یعنی چی؟
بعد فکری کرد وگفت:
- البته گمون نکنم، اون جور که شب نامزدی رفتار کرده بعید میدونم مشکلی داشته باشه.
- ول کن بابا، دیگه حرفی نداریم بزنیم؟ راستی از روزبه چه خبر؟ ازشب نامزدی به این طرف دیگه اصلا ندیدمش.
- ماام زیاد نمی بینیمش میگه کارم زیاده، البته فکرکنم بهونه میاره. شاید سرش جایی بنده ودیگه وقت نداره...
- اِ، بارک ا... روزبه! طرفو دیدی؟
- نه بابا، حدس میزنم جریان این باشه. هروقت ازش میپرسم میخنده ومیگه نه بخدا.
دوسه ساعتی اونجا بودم وبرگشتم خونه.

آوینا
02-14-2012, 11:13
بادیدن ماشین علی تو حیاط فهمیدم اونم اونجاس. تارفتم تو، ازهمون راهرو با صدای بلند سلام کردم. علی اومد جلوی دراتاق نشیمن وگفت:
- سلام چطوری؟ چه عجب رفتی پیش لیلا!
- خوبم مرسی. تو چطوری؟
- منم خوبم. حالشون خوب بود؟ سروش چطور بود؟
- خوب بودن، البته سروشو ندیدم تاببینم از دست این لیلای وروجک کچل شده یا هنوز مو توی سرش مونده.
علی خندید وگفت:
- نترس. اولا که سروش انقدر مو داره که حالا حالاها کچل نمیشه، بعدشم اونا لنگه همدیگه ان، ازپس هم خوب برمیان خانم فامیل پرست. حالا بیا بشین کارت دارم.
- خیر باشه؟
- خیره بیا.
تازه نشسته بودم که مامان با یه سینی چای وچندتا تیکه کیک اومد تو. تاگفتم سلام گفت:
- سلام مژده بده.
- چه خبره؟
- تامژدگانی ندی نمیگم.
- مژدگانی شما محفوظ. حالا بفرمایید ببینم جریان چیه؟
- علی تو امتحانات بورس دانشگاه قبول شده وبرای گرفتن تخصص قراره بره آمریکا.
- جدا؟ به به علی آقا، مبارک باشه. پس شیرینی ماکو؟
- اوناهاش، جلوته. الان برات آوردم دیگه.
وعلی با لبخند گفت:
- فعلا با این کیک کامتو شیرین کن، شیرینی اصلی رو به گوهربین سفارش دادم، چندروز دیگه حاضره.
تشکر کردم وگفتم:
- چطور انقدر بی خبر؟
- وقتی تو امتحان شرکت میکردم فکرنمیکردم قبول بشم. همینطوری یه سنگی انداختم. اما امروز اسممو تو لیست پذیرفته شدگان دیدم ویکسره اومدم اینجا تابه شما خبربدم.
کمی بعد پدر هم از راه رسید واز شنیدن این خبر کلی خوشحال شد وبه من وعلی تبریک گفت. محبوبه برای اونم چای وکیک آوردوعلی گفت:
- راستش من در مورد رفتن یا نرفتن منتظر اجازه شما هستم.
- چطور بابا؟
- وا... آقای مبرهن با اینکه سالها تنها زندگی کردم ولی از وقتی با نگین نامزد شدم دیگه نمیتونم تنهایی رو تحمل کنم. برای گذروندن این دوره تخصصی ام باید حداقل چهارسال آمریکا باشم. البته میتونم سالی یکی دوبار بیام وبرم ولی نه بیشتر. تنهایی ام اصلا قصد رفتن ندارم بنابراین اجازه شما ونگین شرطه. اگه نگین قبول کنه با من بیادتا آخر دی ماه عروسی کنیم چون من حداکثرتاهفته اول بهمن ماه باید خودمو به اون دانشگاه معرفی کنم واگر نگین نخواد بیاد، که کاملا هم بهش حق میدم، اونوقت باید تا هفته آینده انصرافمو اعلام کنم. حالا هرجور شما ومادرونگین جون صلاح بدونین بنده همونطور عمل میکنم.
به پدر ومادر نکاه کردم. ازقبولی علی خیلی خوشحال وراضی بودن ولی از همین حالا دلتنگی رو میشد تو چشماشون دید. گفتم:
- نظر شما چیه؟
- مامان جون، برای من خیلی سخته که از تنها فرزندم دور باشم ولی راضی ام نیستم جلوی پیشرفت علی رو بگیرم.
پدر حرف مامان رو تأیید کرد وگفت:
- اگه علی از آمریکا تخصص بگیره نه تنها برای خودتون بلکه برای آینده بچه هاتونم مایه سرافرازیه. این نظر ما بود باباجان، حالا خودت تصمیم بگیر.
باخودم فکرکردم:
- اگه من نرم علی ام نمیره. اونوقت بعدها افسوس میخورم که چرا به قول مامان جلوی پیشرفتش رو گرفتم. ازطرفی من تاحالا یه روزم از مامان اینا دور نشدم، چه جوری چهار سال تحمل کنم؟
بعداز کلی سروکله زدن با خودم عاقبت گفتم:
- علی منم میام. به شرطی که قول بدی وقتی درست تموم شد حتما برگردیم ایران. قول میدی؟
باخوشحالی گفت:
- البته که قول میدم. درضمن من اینجا برای برگشتن کلی تعهد وضمانت به دانشگاه میدم وباید برگردم. اینکه حتمیه.
بااین حرف من ومامان وبابا نفس راحتی کشیدیم وعلی دوباره گفت:
- فقط یه چیز دیگه هست که شما حتما باید بدونید. ماتابحال اعزام دانشجوبه آمریکا نداشتیم ومن تقریبا جزء اولین دانشجویانی هستم که میرم اونجا، البته از طرف دولت. بنابراین قراره فعلا موضوع مسکوت بمونه تاباعث اعتراض تعدادی از دانشجوها نشه. برای همین دکتر آژنگ وبرمک ومزدک هم که صمیمی ترین دوستان من هستن خبرندارن وفکرمیکنن که من خودم برای رفتن اقدام کردم. صلاح نیست فعلا درجریان اصل موضوع قرار بگیرن.
پدرسرشو تکون داد وگفت:
- بله درست میگی.
بعدبحث به عروسی وکارهای مربوط به اون کشیده شد.
روزهای بعدی انقدر سرم شلوغ بودکه دیگه فرصت سرخاروندن نداشتم. ازیک طرف گرفتن پاسپورت وویزا وغیره وازطرف دیگه کارای عروسی. همه چیز باهم قاطی شده بود ومن درحال سرسام گرفتن بودم. تاریخ عروسی سی دی بود وبلیط ما برای دوروز بعدش.

آوینا
02-14-2012, 11:13
یک هفته به عروسی مونده بود. من وسروش وپویاهمراه لیلا ولیدا روی میز ناهارخوری مشغول نوشتن اسامی مدعوین پشت کارت های عروسی بودیم، عمه نازی وآقای بحری هم داخل پذیرایی با مامان وبابا نشسته بودن وراجع به عروسی صحبت میکردن. داشتیم باهم حرف میزدیم که پویا گفت:
- راستی نگین خبرداری سروش داره بابا میشه؟
- وای نه، راست میگی؟!
- دروغم چیه؟ از خودشون بپرس.
روبه لیلا کردم وگفتم:
- لیلا، پویا راست میگه؟
برای اولین بار صورتش سرخ شدوسرشو انداخت پایین. انقدر خوشحال شدم که حد نداشت، بلند شدم رفتم بغلش کردم وحسابی بوسش کردم. سروش گفت:
- هو، زنمو له کردی، چه خبرته؟
- سروش جون تبریک میگم. بخدا خیلی خوشحال شدم.
- معلومه، از چشمات ستاره میریزه.
همگی خندیدیم وپویا گفت:
- روزبه وقتی خبردار شد همه شرکتو شیرینی داد.
بااین حرف یادروزبه افتادم وگفتم:
- راستی روزبه کجاس؟ خیلی وقته ندیدمش.
سروش گفت:
- کله خر نادون رفته شمال.
- وا، این وقت سال؟!
پویاگفت:
- دیوونه که شاخ ودم ندارن، کار احمقانه میکنن که بهشون میگن دیوونه دیگه، مثل روزبه.
ولیلا اضافه کرد:
- بیچاره نازی جون هی تو گوشش خوند که " بچه تو این هوا شمال رفتنت چیه؟" اما گوش نکرد وصبح زود راه افتاد.
باصدای زنگ موبایل سروش، لیلا حرفش رو قطع کرد. سروش تلفنش رو جواب داد وبعد از دوسه کلمه صحبت کردن رنگش مثل گچ سفید شد ورفت تو راهرو. لیلا به پویا گفت:
- چی شد؟ کی بود؟
پویا با نگرانی گفت:
- نمیدونم. تو پاشو بروببین چی شده؟!
لیلا دنبال سروش رفت. وقتی دیدیم ازاونم خبری نشد، من وپویا ولیداام بانگرانی رفتیم بیرون ولی دیدیم کسی تو راهرو نیست. ازمحبوبه پرسیدم:
- محبوب سروش ولیلارو ندیدی؟
- چرا رفتن بالا خیلی ام ناراحت بودن.
باتعجب به پویا نگاه کردم ویهو دلم به شور افتاد. هرسه از پله ها دویدیم بالا. اونجا، توی هال، سروش یه گوشه نشسته بود وسرشو بین دستهاش گرفته بود. لیلاام به پهنای صورتش وبی صدا اشک میریخت ورنگش مثل گچ سفید شده بود. باهزار بدبختی وخواهش وتمنا از زیر زبونشون حرف کشیدیم وفهمیدیم ماشین روزبه توی راه چپ کرده وافتاده توی دره. باشنیدن این حرف شوکه شدم، اصلا هیچ عکس العملی نمیتونستم نشون بدم. نمیدونم چه مدت به همون حال بودم که سیلی به صورتم خورد وبه خودم اومدم وپویا رو دیدم که باهام حرف میزنه. هاج وواج به صورتش خیره شده بودم، صداشو نمیشنیدم وفقط حرکت لبهاشو میدیدم. بعدچشمام تارشد ودیگه هیچی نفهمیدم.

آوینا
02-14-2012, 11:14
چشمامو باز کردم. سرم به شدت درد میکرد و دهنم خشک شده بود. اول نفهمیدم کجاهستم. سرم و چرخوندم وعلی رو دیدم که با روپوش سفید کنار تختم نشسته ولی اینجا که اتاقم نبود، اینم تخت من نبود. پرسیدم:
- من کجاام؟
- بیمارستان عزیزم.
- چرا؟
- چیزی نیست شوکه شده بودی وفشارت افتاده بود. تکون نخور نگین جان سرم به دستت وصله.
با این حرف علی کم کم همه چیز یادم اومد وشروع کردم به گریه کردن. علی بغلم کرد، سرمو روی سینه ش گذاشت ودرحالیکه آروم آروم موهامو نوازش میکرد گفت:
- گریه کن عزیزم گریه کن آروم میشی.
خودشم گریه میکرد، لرزش شونه هاش وصداش اینو نشون می داد. چنددقیقه بعدسرمو از روی سینه ش برداشتم وگفتم:
- علی منو میبری خونه عمه؟ خواهش میکنم.
- آره عزیزم میبرمت. منم هنوز نرفتم. منتظر بودم توبهوش بیای تا باهم بریم.
بعد سرم رو از دستم باز کرد وکمکم کرد تا ازتخت بیام پایین. بیرون روی یه صندلی نشستم ومنتظر شدم تا علی بیاد. اصلا جلوی اشکهامو نمیتونستم بگیرم. آخه چطور باور میکردم که طفلکی روزبه مرده؟ روزبه مهربون، روزبه با وقار وسنگین! آخه مگه چند سالش بود؟ اون که هنوز ازدواج نکرده بود، حتی نمیتونستم مرگشو تصور کنم چه برسه به اینکه باورکنم.
علی اومد وگفت:
- ببخشید عزیزم که کارم طول کشید. باید یه چیزایی برمیداشتم، فکرمیکنم اونجا لازمه. پاشو بریم.
وباهم به منزل عمه رفتیم. خدا میدونه چه خبربود، محشرکبری. تاما رسیدیم سروین وجاویدام اومدن. سروین مدام جیغ می کشید وخودشومی زد، جاوید بیچاره پابه پای اون اشک می ریخت وسعی می کرد دستاشو بگیره که خودشو نزنه ولی مگه حریف می شد. خودشو تیکه پاره کرده بود. مدام می گفت:
- روزبه توروخدا بیا و بگواین حرف دروغه. من می دونم تو پشت فرمون نبودی وکس دیگه بوده، بیا و به مابگو اشتباه شده. روزبه، روزبه.
یه جیغهایی می کشید وبا یه سوزی اشک میریخت که دل سنگ کباب میشد. با بدبختی بردیمش تو ولی اونجاام اوضاع خرابتر بود. علی زود دست به کار شد وکارشو شروع کرد. به یکی آرامبخش می زد، به یکی سرم وصل می کرد، فشاراون یکی رو می گرفت، خلاصه هم گریه می کرد هم مواظب حال بقیه بود. یه گوشه خونه چشمم به لیلا افتاد که کز کرده بودومی لرزید. دویدم طرفش وبقیه ام که متوجه شده بودن اومدن. علی فشارشو گرفت وگفت:
- فشارش خیلی پایینه. زودبخوابونیدش رو زمین.
سروش دوید اومد جلو وبغلش کرد که ببردش توی اتاق عمه، اما همین که از روی زمین بلندش کرد، دیدم زیرش پر خونه.
- وای علی، ببین چه خونی ازش رفته.
بیچاره سروش ماتش برده بود، مدام به صورت رنگ پریده وچشمان بی حال لیلا نگاه میکرد ویه نگاهی به خونهای روی زمین می کرد. علی گفت:
- حامله که نبوده، بوده؟
لیدا دو دستی زد تو سرش وگفت:
- خدامرگم بده. چرا، حامه س، نزدیک سه ماهشه.
علی سرشو انداخت پایین وگفت:
- ببریدش بیمارستان، زودباش سروش.
سروش سرشو گذاشت کنار صورت لیلا وگریه کرد، بعد بوسش کرد وگفت:
- نگران نباش عزیزم، ایشاا... که چیزی نشده. آخه چرا حرف نزدی ونگفتی که خون ریزی داری؟
ولی لیلا دیگه نای حرف زدن نداشت. پویا دوید ماشینو روشن کرد وبالیدا وسروش لیلا رو بردن بیمارستان. علی ام یه زنگ به بیمارستانش زد وسفارش اوناروکرد.
روز بعد جسد لهیده روزبه به تهران منتقل شد وطفلک روزبه به همین راحتی پرپرشد. تمام بدنش له شده بود ولی صورتش کاملا سالم بود ویه خراشم برنداشته بود.
وای که چه روزایی بود. عمه مدام خودشو میزد ونفرین می کرد که چرا گذاشته روزبه بره. بیچاره آقای بحری آروم وبی صدا اشک می ریخت وکمرش خم شده بود. سروین یه جای سالم تو صورتش نذاشته بود وسروش غمگین ودلشکسته کارای مراسم تدفین یه دونه برادرشو انجام میداد. هم برادر عزیزشو از دست داده بود وهم بچه به دنیا نیومده اش رو. لیلا همون روز کورتاژ شد چون با شنیدن خبرفوت روزبه بچه رو از دست داده بود. دو روز تو بیمارستان بود وبعد به خونه مادرش منتقل شد چون دکترگفته بود به هیچ عنوان نباید به خودش فشاربیاره وگریه کنه. جنازه روزبه تو آرامگاه خانوادگی بحری به خاک سپرده شد. اون روز نحس رو هیچ وقت فراموش نمی کنم. وقتی می خواستن روزبه رو توی قبر بذارن سروش دیگه نتونست خودشو کنترل کنه، روزبه رو بغل کرده بود ونمیذاشت خاکش کنن. مدام ضجه می زد ومیگفت:
- روزبه خیلی نامردی. چه جوری دلت اومد منوبذاری وبری؟ مگه من چندتا برادر داشتم که تو پرپر شدی؟ برای عروسیت نقشه ها داشتم. خودت کارای عروسی منو انجام دادی، اونوقت من باید تو عزای تو کارکنم؟ آخه چه جوری تورو بذارم تو این قبر تنگ وتاریک؟ مگه این قدوهیکل تو این یه وجب جا، جامیشه؟
وانقدر فریاد زد که بی حال روی زمین افتاد. علی وپویا به زور بردنش خونه. پیام بیچاره ام در حالی که یکسره اشک می ریخت عمه روکه حالش خراب بود به بیمارستان رسوند. حال بقیه ام دست کمی از اونا نداشت. جاوید مواظب سروین بود که دوباره صورتشو نکنه وتو سروصورتش نکوبه. علی ام مراقب حال اقای بحری بود چون رنگ به رو نداشت .اصلا حرف نمی زد، فقط آروم وبیصدا اشک میریخت. خدا میدونه تا شب هفت روزبه چی کشیدیم. عروسی ما قبل از پخش شدن کارتها به هم خورد وعلی بخاطر حال خراب روحی من تاریخ بلیطم رو عقب انداخت که تا مراسم چهلم روزبه تهران باشم. اما خودش نمی تونست بمونه چون مهلت ثبت نام تموم می شد.

آوینا
02-14-2012, 11:14
بعداز تمام شدن مراسم شب هفت، مهمونا تازه رفته بودن وما دور هم نشسته بودیم. عمه گریه کنان بغلم کرد وگفت:
- بمیرم برات عمه، عروسیت عزا شد. خدامنو مرگ بده که گذاشتم روزبه سالم وسلامت بره وتیکه وپاره وله شده برش گردونن.
همراه عمه منم زار میزدم، همه گریه میکردن حتی علی. آخرسروقتی همه مون آروم شدیم علی در حالیکه سرشو انداخته بود پایین باشرمندگی از عمه وسروش وآقای بحری عذرخواهی کرد وگفت:
- بخداشرمنده ام. وظیفه ام بود بمونم ولی متأسفانه این آخرین مهلت ثبت ناممه. من مجبورم برم ولی نگین میمونه. بلیطشو عقب انداختم.
سروش گفت:
- این چه حرفیه علی جان؟ این چندروزه تو خیلی زحمت کشیدی، برادری کردی درحقم. اگه تو نبودی این همه آدم بدحال رو چیکار میکردیم؟
- من که کاری نکردم. وظیفه م بوده.
بعددرحالی که چشماش پراشک شده بود وصداش میلرزید گفت:
- روزبه تو نامزدی ما خیلی زحمت کشید. دلم میخواست تو عروسیش خدمت کنم. نه اینجوری...
ودیگه نتونست حرفشو ادامه بده. آقای بحری گفت:
- خودتو ناراحت نکن پسرم. قسمت بچه منم این بود ما راضی هستیم به رضای خدا. خودش داد، خودشم گرفت. لابد صلاح این بوده. شماام درست نیست تنها بری مملکت غریب، بهتره نگینم با خودت ببری تااز این محیط دور باشه.
هرسه شون خیلی اصرار کردن که منم برم ولی زیر بار نرفتم وگفتم که میمونم. به این ترتیب علی تنها رفت. تاریخ رفتنم دو روز بعد از چهلم روزبه بود.

آوینا
02-14-2012, 11:14
روزقبل از رفتنم مادروپدر همراه محبوبه به بازار رفتن تامقداری خشکبار واین جور چیزا بخرن ومن با خودم ببرم. تازه رفته بودن که صدای زنگ در بلند شد. فکرکردم چیزی جا گذاشتن وبرگشتن، واسه همین بدون اینکه بپرسم کیه، دکمه آیفون رو زدم ودرباز شد. دوباره برگشتم وجلوی عکس روزبه نشستم وبه چشمهای معصومش خیره شدم. این چندوقت کارمن همین بود. نمیدونم تو چشمای روزبه چی بود که ناخودآگاه اشکم رودرمی آورد. ناگهان با صدای سلام سروش ازجاپریدم وسرمو برگرردوندم.
- نترس نگین جان، منم.
- تو کی اومدی؟
- همین الان. کی درو باز کرد؟
- من. فکرکردم مامان اینا چیزی جاگذاشتن وبرگشتن که بردارن.
- مگه خونه نیستن؟
- نه با محبوبه رفتن بازار یه ذره خرت وپرت بخرن وبریزن توخورجین من، که بارکنم ببرم اونجا. تنها اومدی؟
- آره.
چندقدمی جلوتر اومدوگفت:
- گریه میکردی؟
بادستپاچگی اشکهامو پاک کردم وگفتم:
- نه، یعنی آره. خب فرداشب میرم دیگه، دلم برای اینجا تنگ میشه.
- دروغگوی خوبی نیستی نگین، هیچ وقتم نبودی. این چشمهای زلال همیشه تا ته دلت رو نشون میده. درضمن دیدم به عکس روزبه خیره شده بودی.
سرمو انداختم پایین وهمونطور ساکت موندم. سروش دستشو گذاشت زیر چونه م، سرمو بلند کرد .ودرحالیکه به چشمام زل زده بود گفت:
- نگین دوستش داشتی؟
- آره خیلی، خیلی زیاد.
- عاشقشم بودی؟
- نه ولی برام خیلی عزیز بود. روزبه خیلی برام عزیز بود درست مثل یه برادر. همیشه هوامو داشت مثل تو، مثل پویا. همه تون همینطورید. من برادر عزیزمو از دست دادم.
- حالا بعداز چهل روز چرا هنوزم اینطوری اشک میریزی؟
- نمیدونم. نمیتونم خودمو کنترل کنم. هروقت به این عکس نگاه میکنم یه جوری میشم. احساس میکنم چشماش حرفی برای گفتن داره ولی هرچی نگاه میکنم، نمیفهمم چی میخواد بگه.
- واقعا دلت میخواد بدونی چی میگه؟
- آره خیلی دلم میخواد بدونم. روزبه همیشه ازنگاهم حرفامو می فهمید ولی حالا من حرف اونو نمیفهمم. واسه همین عذاب وجدان گرفتم.
- پس گریه نکن. بهت میگم اون چشمها چی رو می خواستن بهت بگن اما نتونستن. این فقط تو نیستی که حرف روزبه روازچشماش نفهمیدی. منم که برادرروزبه بودم و خیال می کردم خیلی بهش نزدیکم نفهمیدم. پویاوپیام که بهترین دوستاش بودن نفهمیدن. پس بهتره خودتو عذاب ندی. اگه قراره وجدان کسی ناراحت باشه تو نیستی، منم. من خر احمق که درد دل برادر کوچیکم رونفهمیدم. حالا گوش کن ببین چی میگم. میخوام چیزیایی رو بهت بگم که باید قول بدی همینجا گوش کنی وهمینجا خاک کنی. واقعیت اینه که روزبه مرده واگرم زنده بود هیچ وقت اینارو بهت نمی گفت. به هیچ کس نمی گفت حتی به من. قول میدی یانه؟
- آره قول میدم.
- دیشب بعداز رفتن مهمونا رفتم تو اتاقش تاوسایلش رو جمع وجورکنم. داشتم کتاباشو جمع میکردم که خیلی اتفاقی این نامه رو لای یکی از اونا پیدا کردم. چون نمی دونستم چیه ومتعلق به کیه خوندمش. شاید نباید بدمش به تو همونطور که روزبه نمی خواست این کارو بکنه، ولی از دیشب تاحالا یه لحظه ام خوابم نبرده. باخودم فکرمی کردم کاری که میخوام بکنم درسته یانه، وآیا روزبه راضیه یانه؟ هنوزم نمی دونم ولی بالاخره تصمیم گرفتم این کارو بکنم. این نامه مال توئه پس باید بخونیش. بگیرش، برای تو نوشته بوده، شب قبل از اون اتفاق نحس.
بعدپاکتی رو به طرفم دراز کرد. گیج شده بودم، گفتم:
- نامه برای من؟ چی نوشته؟
- بخونش خودت میفهمی.
نامه رو از دستش گرفتم وهمون جا باز کردم. چندصفحه بود وتوی تمام صفحاتش جای لکه های اشک مشخص بود. شروع کردم به خوندن.
« خدایا چرااینجوری شد؟ آخه من که به کسی بدی نکردم. نه حروم خوری کردم، نه آبروی کسی رو بدم، نه به ناموس مردم چشم داشتم، پس این چه بلایی بود که سرم اومد؟ خدایا صبرم بده، صبرم بده تا این داغو تحمل کنم. خورد شدم، خورد.
نگین میدونم این نامه هیچ وقت به دستت نمی رسه چون هیچ وقت اونو بهت نمی دم. ولی بخاطر دل خودم باید بنویسم. به کسی که نمی تونم چیزی بگم، حداقل بذار با کاغذ درد دل کنم. آخه دیگه دلم داره می ترکه. یه ذره بچه بودی که بهت دل باختم. توخیلی کوچولو بودی، نمی فهمیدی عشق ودوست داشتن یعنی چی. ولی من تواوج احساسات جوونی عاشقت شدم وسالها این عشقو تو دلم پنهون کردم. ازهیچ دختری خوشم نمی اومد. هروقت می خواستم طرف یه دختری برم تومی اومدی وجلوی چشمام وای میستادی. وقتی می دیدم چقدر پاکی دلم نمی اومد خطاکنم. اگراشتباهی مرتکب می شدم دیگه وجدانم اجازه نمی داد ازت تقاضای ازدواج کنم، پس پاک موندم، پاک پاک. حتی یه بارم پام نلغزید، خیلی جلوی خودمو گرفتم نگین، خیلی. می دونی برای یه مرد اونم تو سن وسال وحال وروز من این خودداری خیلی سخت بود. خیلی شبها تاصبح راه می رفتم وباخدای خودم حرف می زدم. التماسش می کردم وازش می خواستم که نذاره شیطون بره توجلدم. من برای دست یافتن به تو باید پاک می موندم، عاری ازهرگناه. ظاهرم آروم بود وهمه فکرمی کردن من مرد سردی هستم. پیام چندبار شوخی وجدی بهم گفت که خودمو به یه دکتر نشون بدم ولی من خودم می دونستم چمه. می دونستم که اصلا سردویخ نیستم ویه گوله آتیشم ولی باسد خودمو نگه می داشتم. اگرحتی برای یک بار اشتباه می کردم یابه هر شکلی خودمو ارضا می کردم اونوقت دیگه لیاقت تورو نداشتم.
کم کم فهمیدم فقط من نیستم که تورو دوست دارم، عزیزترین کسانم به تو دل باخته بودن، پویا و پیام عاشقت بودن ومن اینو می دونستم. اصلا هرکس تورو یه بار می دید بیچاره می شد مثل علی، اونم فقط یه بار تورو دید ودیگه نتونست ازت دل بکنه. فهمیدم شانسم برای ازدواج باتو خیلی کمه درحد صفر، ولی میدون رو خالی نکردم، آخه اون موقع هنوز اسمی از علی نبود. به خودم گفتم هیچ کس اندازه من عاشقش نیست. پس باید مبارزه کنم. وقتی سروش اومد همون شب اول فهمیدم که اونم قاطی ماشده. من خودم عاشق بودم، رنگ عشقو تو چشما می دیدم وبرقشو می شناختم. ولی بازم کنار نکشیدم، نمی تونستم کنار بکشم، پس تکلیف دلم چی می شد؟ اونو که بجزتو هیچ کس دیگه ای رو تو خودش راه نمی داد چیکار می کردم؟ اون شب که تو تولد پیام همه رو باهم جواب کردی، بچه ها جازدن، ولی من از رو نرفتم. اقلا به خودم ثابت شده بود که از همشون بیشتر عاشقم. گفتم اگربه تو ثابت کنم که چقدر عاشقانه وپاک دوستت دارم وبدون تو نمی تونم زندگی کنم بامن ازدواج می کنی. اون قلب مهربونت اجازه نمی داد دلمو بشکنی. سروش باهام صحبت کرد وگفت می خواد بیاد خواستگاریت ومن صادقانه وبدون هیچ قصد و غرضی جریان تولد پیام روگفتم وبهش گفتم که تو همه رو جواب کردی. سروش که می دونست دروغ نمیگم جازد. گفت که دلش نمی خواد تورو مجبور به پذیرفتنش بکنه وتوباید تو انتخابت آزاد باشی. به این ترتیب اونم خودشو کنارکشید ومن صبرکردم تاازدواج کنه، بعد بیام جلو.نمیخواستم در حقش نامردی کنم. آخه اون برادرمه، برادر عزیزم. اما نگین دیر جنبیدم. انقدر دیر که باید یه عمری سنگینی این تعلل رو به دوش بکشم. کمرم شکست نگین، من طاقت از دست دادن تورو نداشتم. مثل مادرایی که بچشونو از دست میدن داغ دیده شدم. خیلی تلاش کردم تا با خودم کنار بیام. تودیگه ناموس مردم بودی، منم که ناموس دزد نیستم! تونامزدیت مثل یه برادر کار کردم. دلم می خواست همه چی برات بهترین باشه. خودمو کشتم تا کسی نفهمه هنوز چشمم دنبالته. خوشحال بودم، کار می کردم، می رقصیدم، ولی همه اش ظاهری بود. بیچاره علی چقدر ازم تشکر کرد ومدام می گفت خداکنه بتونم تو عروسیت جبران کنم ولی خبر نداشت که من دیگه برای همیشه عزادارم ودر دلم رو به روی هر زن ودختری بستم. جدال بین عقل ودلم منو از پا درآورد ویک هفته تمام تو تب سوختم. مامان می گفت چون تو نامزدی تو خیلی دوندگی کردم خودمو سرما دادم، منم می گفتم آره ولی خودم می دونستم چه مرگمه. عقلم بهم می گفت تو نامزدی، چشمت دنبال ناموس مردمه ولی دلم می گفت نه، نگین حق توئه، مال توئه، مال خود خودت وتو این جدال عقلم پیروز شد. غیرتم قبول نمی کرد به ناموس دیگری فکرکنم. پس تصمیم گرفتم یه مدت نبینمت شاید دلم یه ذره سرد بشه ولی نشد. سرد که نشد هیچ، انقدر داغ شد که آتیش گرفت وهمه وجودمو از درون سوزوند. طفلکی لیلا فکرمی کرد سرم به یه جایی بنده ومدام ازم می پرسید طرف کیه وچه شکلیه؟ منم می خندیدم وقسم می خوردم که خبری نیست. امروز مامان گفت میخوان فردا بیان خونه شما وکارتهای عروسی رو بنویسن چون هفته دیگه عروسی توئه. وای نگین، مرگو جلوی چشمام دیدم. آخه تاحالا طاقت آورد چون می دونستم تو نذاشتی علی بهت دست بزنه، مطمئن بودم ولی حالا چی؟ حالا که دیگه عروسی می کنی ورسما زنش می شی. دیگه نمی تونم تحمل کنم، این یکی رو نمی تونم. آخه نامرد چطوری بیام تو عروسی عشقم وببینم دزد عشقم داره بغلش می کنه ومی بوسدش؟ ببخشین نگین جون، معذرت می خوام که بهت گفتم نامرد. علی بیچاره ام که دزد نیست. شما دوتا اصلا روحتون ازاین عشق خبرنداره. تقصیر خودمه، من دیر جنبیدم. حالا باید تقاص این سهل انگاری رو پس بدم. حقمه که ازاین به بعد روزی هزار بار بمیرم. مجازات آدم بیشعوری مثل من همینه، حتما لیاقت نداشتم که خدا تورو به علی سپرد. مطمئنم که علی از من لایق تره.
نگین جان من نباید به عروسیت بیام. می ترسم اونجا تحملم تموم بشه وکارو خراب کنم. آخه چجوری وایستم وببینم آخرشب دایی شما دو تا رو دست به دست میده وتورو می سپاره به علی؟ نگین، نگین دارم دیوونه می شم. یه عمری تورو با لباس عروسی کنار خودم مجسم کردم، بااین فکرخوابیدم وبیدار شدم، توفکروخیالات خودم لباس عروسی روازتنت درآوردم وحالا علی به جای من این کاررو می کنه. نه، نباید بیام عروسیت. نمی دونم چجوری، فقط می دونم که نباید بیام. باید فکرکنم، باید یه راهی پیداکنم که تو از دستم ناراحت نشی، یه بهونه درست وحسابی که غیبتم رو موجه جلوه بده.
نمی خوام هیچ کس بفهمه، حتی سروش.
آهنگ مورد علاقه ام داره پخش میشه. احساس می کنم این شعرفقط بخاطر من نوشته وخونده شده، آخه شرح حال منه، گوش کن:
گفتی برو، گفتم به چشم، این بود کلام آخرین
گفتی خداحافظ تو، گفتم همین، گفتی همین
گریه نکردم پیش تو، بااینکه پرپر می زدم
باخون دل ازپیش تو، رفتم وباز نیومدم
بازی عشق تورو جانانه باختم
مثل بازنده خوب، مردانه باختم
همه ثروت من، تحفه درویش
نفسم بود که به تو، شاهانه باختم
- آره من بازی عشق تورو باختم ومثل یه مرد خودمو کنار کشیدم. مثل یه مرد.
لبخند آخری من، دروغ معصومانه بود
برای پنهان کردن، داغ دل ویرانه بود
من مات مات، ازبازی، شطرنج عشق می آمدم
شاه مهره دل رفته بود، من لاف بردن میزدم، من لاف بردن میزدم
بازی عشق تورو جانانه باختم
مثل بازنده خوب، مردانه باختم
همه ثروت من، تحفه درویش
نفسم بود که به تو، شاهانه باختم
شب نامزدیت یادته؟ چقدر خودمو شاد وسرحال نشون دادم، این همون دروغ معصومانه بود. می خواستم کسی از داغ دلم باخبرنشه. توشاه مهره دلم بودی که دیگه رفته بودی ومن لاف بردن میزدم.
قلعه دل، اسب غرور، لشکرتارومار عشق
دادم به ناز رخ تو، این همه یادگار عشق
گفتم ببر، هرچی که هست، رقیب جلد چیره دست
گفتی تومغروری هنوز، بافتح این همه شکست، بافتح این همه شکست.
قلعه دلم، اسب غرورم ولشکرتارومار عشقم همه رو دادم به تو تا به علی تقدیم کنی. رقیب جلدوچیره دست من علی بود که تورو باخودش برد. برد به جایی که دیگه دستم بهت نمی رسه، هیچ وقت. گوش کردی نگین، توشطرنج عشق من کیش ومات شدم. اشتباه ازمن بود. دیر جنبیدم. توبااون دل مهربون هیچ وقت مقصر نیستی، ولی منو ببخش، واقعا نمی تونم تو عروسیت شرکت کنم، ازقدرت وتوان من خارجه.حالا دیگه می دونم چکارباید بکنم. یه تصادف جورمی کنم، طوری که دست وپام بشکنه وتوبیمارستان بستری بشم. آره این خوبه. میرم شمال، بعدتوجاده به یه سنگی چیزی می زنم، یه جوری که ماشینم خورد بشه ودوسه تا ازاستخونام بشکنه. اونوقت دیگه عروسیت نمیام وکسی ام چیزی نمی فهمه. تامن ازبیمارستان مرخص بشم وبتونم ازجام بلندشم توام رفتی وفرودگاهم نمیام که رفتنت روببینم. آره اینجوری خیلی خوبه، صبح زود راه می افتم. خیالم راحت شد که راز دلم هیچ وقت فاش نمیشه. منو ببخش عزیزم، من یه عمری باید این دردو تحمل کنم. حالا خدا می دونه چقدر باید زنده باشم واین کوله بارغمو دنبال خودم بکشم. امیدوارم خدا خودش نجاتم بده. یامنو ببره یا صبرمو زیادکنه، ولی می دونم که اگه تو خوشبخت باشی منم راحت تر تحمل می کنم. پس خوشبخت باش نگین کوچولوی من، خوشبخت باش.»

آوینا
02-14-2012, 11:15
چشمه اشکم سرازیر بود، سروشم گریه می کرد. طفلک روزبه چه عذابی رو بخاطر من تحمل کرده بود، آخه مگه من چی بودم؟ کی بودم؟ با هق هق گفتم:
- سروش من چیکار کردم؟ باعث شدم روزبه بمیره نه؟ هیچ وقت خودمو نمی بخشم، هیچ وقت.
سروش کنارم نشست سرمو درآغوش گرفت وگفت:
- این حرفو نزن، خدا نخواست اون بیشتر از این عذاب بکشه، توام راضی نشو. اگه خودتو شکنجه بدی روح اونم آزار می بینه. من این نامه رو نیاوردم که تو احساس گناه کنی. آوردم بخونی چون باید بفهمی وجودت چقدر باارزشه. روزبه قصد خودکشی نداشته، خودش اینطور نوشته و من مطمئنم. اون پسر ضعیف النفس وبی اراده ای نبود. فقط می خواسته دلیل موجهی برای نیومدنش جورکنه. تقدیرش این بود، خدا می دونست اون تاب تحمل این شکست رو نداره وانقدر دوستش داشت که از غصه نجاتش داد، کاری از دست هیچ کس ساخته نبود. توام برو بچسب به زندگیت وفراموش کن همچین نامه ای وجود داشته. آرزوی روزبه خوشبختی توبود عزیزم. این آرزوی همه ماست. اگرتوخوب وخوش باشی روح روزبه هم درآرامش خواهد بود.
سرو رو از روی سینه سروش برداشتم. بلند شد ونامه رو داخل شومینه انداخت. وقتی تمام کاغذها سوخت وخاکسترشد، خداحافظی کرد ورفت وباز هم تاکید کرد که ازاین نامه واین دیدار به هیچ کس هیچی نگم منم قول دادم.

آوینا
02-14-2012, 11:15
فردای اون روز بعداز ظهر برای خداحافظی به دیدن عمه وآقای بحری رفتم وخواهش کردم به فرودگاه نیان. ازاونجا هم به خونه مادر لیلا رفتم. لیلا بخاطر عمل کورتاژ خیلی ضعیف ورنگ پریده شده بود. مرگ روزبه هم براش خیلی سخت وتکان دهنده بود. ازاوناام خداحافظی کردم .ازسروش خواستم شب پیش لیلا بمونه وبه فرودگاه نیاد.
همه برای بدرقه من به فرودگاه اومده بودن. حتی نغمه. بغضم رو به سختی فرومی خوردم وسعی می کردم گریه نکنم. بقیه هم همینطور بودن وازچهره ها وصدای گرفته شون می شد اینو فهمید. اون روز صبح سروین اومد خونه مون وبااصرار منو به آرایشگاه برد، بعدشم لباس خیلی قشنگی از طرف عمه ویه شال خیلی قشنگ از طرف خودش بهم داد وخواهش کرد که لباس مشکی رو از تنم دربیارم.
شب همه برای بدرقه ام اومدن فرودگاه. بااینکه از سروش خواهش کرده بودم نیاد ولی اومد. بادیدن صورت غم زده ومحزونش که سعی درشاد نشون دادنش داشت، دیگه هیچ کدوم نتونستیم خودمونو کنترل کنیم. سروش پیشونیمو برادرانه بوسید وگفت:
- مواظب خودت باش نگین. من دوست وآشنا توآمریکا زیاد دارم. هرکاری داشتی فقط یه تلفن بهم بزن ودیگه کاریت نباشه. شکرخدا زبانتم که عالیه ودیگه مشکل نداری. یه کم با لهجه شون آشنا بشی دیگه حله. برای ادامه تحصیلت زوداقدام کن که بیکار نمونی وحوصله ات سرنره. مارو فراموش نکن نگین، مابه شنیدن صدات احتیاج داریم، مخصوصا لیلا.
طفلک با بغض حرف می زد وصداش خش دار و دورگه شده بود. میون این همه عزیز، فقط جای روزبه خالی بود. آخ روزبه، کاش می فهمیدم عشق چیه. کاش می دونستم عشق پاک چه ارزشی داره. اگرفهمیده بودم، اگرمی دونستم، حالا به این روز نمی افتادم. حالا تورو داشتم ویه زندگی پاک وعاشقانه. روزبه، روزبه عزیز من، همه عمرم حسرت می خورم، حسرت از دست دادن تو. نه برای خودم نه. من لیاقت تورو نداشتم ولی حسرت می خورم که دیگه نیستی. از دست دادن خوبان ونیکان، حسرت داره، روزبه، روزبه، روزبه...
واشک های گرم دخترک صفحات دفتر را نقاشی کرد. درست است که اشک رنگ ندارن، طرح خاصی ندارن ولی وقتی اینطور صادقانه وخالص، ازاعماق درونی پاک ومعصوم سرچشمه گرفته وروی صفحاتی که قصه راستین یک زندگی برآن نوشته شده نقش بندد، زیباترین اثر هنری را خلق میکند. اثری که ماهرترین وچیره دست ترین نقاشان دنیا، هرگز نتوانسته اند آن را بیافرینند وشاید هیچگاه هم نتوانند. مگراینکه آنها نیز، این چنین دلشکسته، پاک ومعصوم اشک بریزند برروی بومی از برگهای دفتر زندگی.

آوینا
02-14-2012, 11:16
فصل هفتم

خانواده مبرهن میهمان داشتند اما نه مثل همیشه. همیشه میهمانی اگرداشتند، فقط سرخوشی بود و شادی ونشاط، می گفتند ومی خندیدند. اگرباری بردل میهمانشان بود وغمی درسینه داشت باگفتارو رفتار نرم مینو، پذیرایی عالی محبوبه وشیرینی ونمک نگین فراموش می شد اما آن روز نازی ونسرین آمده بودند تامینو رادلداری دهندوبار دلش راسبک کنند. آمده بودند رسم دوستی رابجا آورندو مرهمی برزخم سینه مینوباشند. مینو به رسم میهمان نوازی همیشگی اش، سعی داشت غمش راپنهان کند تا باعث ناراحتی آنها نشود. هردوزن، به خوبی بااین اخلاق مینو آشنا بودند. به همین دلیل نازی سرصحبت را باز کردوبا لحنی مهربان وهمدرد گفت:
- مینو جان من میدونم الان چه حالی داری. اینم میدونم محبت وادبت بهت اجازه نمیده ناراحتی وغمت رونشون بدی ولی عزیزم آدم اگه حرف نزنه که از غصه میترکه. ببین چقدر زرد وزار شدی. حرف بزن قربونت برم، حرف بزن بلکه سبک بشی.
مینو بغضش رابه سختی فروداد وگفت:
- آخه چی بگم نازی جون؟ مایه شرمندگی وخجالته بخدا.
نسرین همچون خواهری دلسوز وغمخوار گفت:
- ببین عزیزم تو همیشه سنگ صبور همه مابودی. ازهرجا دلمون پربود میومدیم سراغ تو چون می دونستیم اگه راه حلی ام نتونی نشونمون بدی، انقدر متین ومهربون به حرفمون گوش می کنی که سبک می شیم. حالاام نوبت ماست. اقلا اگه کاری ازدستمون برنیاد، میتونیم به حرفات گوش کنیم تابلکه سبک بشی.
نازی درادامه حرفهای نسرین گفت:
- چی مایه خجالت وآبروریزیه؟ مگه اون بچه چیکار کرده؟ به خدای احدواحد قسم، حاضرم دست رو قرآن بذارم که این کار، کار نغمه نیست. مگه ما نغمه رو نمی شناسیم؟ اون بچه شیرمادری مثل سیما روخورده ونون حلال پدری مثل رضارو. تودامن اون زن ومرد بزرگ شده، مگه می تونه همچین کاری کرده باشه؟ اصلا امکان نداره محاله.
بغض مینو سرباز کرد. درحالیکه بایک برگ دستمال کاغذی سعی میکرد اشکهای ناتمامش راپاک کند گفت:
- خداازدهنت بشنوه نازی، خداکنه همین جور باشه که تو میگی. آخه همه شواهد علیه نغمه س. بالا سر جنازه پرویز پیداش کردن، اثرانگشتش رودستگیره در وچندتا تیکه ازوسایل توی اتاق ازجمله وافور مردک پیداشده، ظرف سمی که پرویز بااون کشته شده توی کشوی لباس نغمه بوده. یه عالمه دلیل ومدرک دارن بدبختی.
نازی عصبی وناراحت گفت:
- دلیل ومدرک دارن که داشته باشن، این که نمی شه دلیل قاتل بودن نغمه. مگه اون بچه زن اون خونه نبوده؟ خوب باید اثر انگشتش همه جاباشه یانه؟ بالاسر جنازه مرتیکه پیداش کردن که کردن، مگه هرکی بالاسر یه جنازه اونم جنازه شوهرش پیدا بشه یعنی قاتله؟ لابد بچه رفته بوده به شوهرش یه سری بزنه یاشاید کاری چیزی داشته خب. بعدشم، شیشه سم رو هرکس میتونه تو کشوی نغمه گذاشته باشه، نمیتونه؟
مینو همانطور که دستمال کاغذی رامیان پتجه میفشرد ومیگریست گفت:
- آخه درد که یکی دوتا نیست نازی. شماها که غریبه نیستین، منم چیزی ازتون پنهون نداشتم وندارم. خدمتکارای خونه گفتن بیش از یک ماه بوده نغمه اصلا پاشو طرف اون قسمت نذاشته بوده. یاتواتاق خودش بوده یااگرمیخواسته بره بیرون، ازهمون بالا یه راست میرفته تو راهرومیزده بیرون. میگن اون روز که از اینجا رفته، رفته خونه ودیده پرویز هست. رفته پیش اون وچنددقیقه بعداینا صدای جروبحث ودادوبیدادشون رو شنیدن. بعدشم نغمه فریاد کشیده که اگه کاری رو که گفتم نکنی وطلاقم ندی، میکشمت. یه سگ ازرو زمین کم بشه به هیچ جای دنیا برنمی خوره. انگارپرویزم داد زده که طلاقت نمی دم، هرکاری می تونی بکن. خدمتکارا می گن یه چنددقیقه ای داد وهوارشون رو شنیدن بعدیهو همه جا ساکت شده. ایناام یه مدتی، یه مدت کوتاه صبر کردن وبعد یکی شون واسه فضولی رفته ببینه چه خبره که دیده پرویز با چشمهای از حدقه دراومده کنارمنقل افتاده ونغمه ام بهت زده همون جا نشسته.
- وا، خب همون خدمتکاراکه شاهد بودن نغمه از بیرون اومده ورفته سراغ مردک، جلوی چشم اون که نمیتونسته تریاکشو مسموم کنه وبعدشم شیشه سم روببره بالا، قایم کنه تو کشو. مگه نمی گن اصلا ازاتاق نیومده بیرون؟ اون سم کوفتی ام که پا نداشته خودش بره بالا تو کشوی نغمه که.
- دخترش میگه نغمه ازنبود باباهه توخونه استفاده کرده وشب قبل تریاک رو مسموم کرده. چه می دونم، منم موندم بخدا. اصلا باورم نمی شه نغمه یه همچین کاری کرده باشه. بمیرم الهی، بچه اصلا نمیخواست بره خونه ما فرستادیمش. کاش همه مون لال میشدیم وازش نمی خواستیم برگرده تواون خراب شده.
- لااله الا... حال گیریم به فرض محال، نغمه شوهرشو کشته باشه. مگه کار بدی کرده؟ به قول خود اون بچه، یه سگ ازروزمین کم بشه به هیچ جای دنیا برنمی خوره. حالا مگه پرویز خیلی آدم خوب وسالم ومثمر ثمری واسه دنیا بوده؟
نازی جملاتش رابانفرت زیاد نسبت به پرویز ادامیکرد ولی خودش هم خوب می دانست کشته شدن چنین انسانی باتمام این معایب، بازهم قتل نفس است ونغمه بیچاره راتاپای دار می برد. نسرین دلسوزانه گفت:
- الهی بمیرم واسه سیما وآقارضا، چی می کشن بنده های خدا. آدمای به این خوبی که آزارشون به مورچه هم نمیرسه وهمیشه دست خیر داشتن، حالا تو چه آتیشی افتادن!!
- آخ نسرین، نسرین دست رو دلم نذار که خونه.غم نغمه وبدبختیش ازیه طرف، غصه رضا وزنش واون دوتا بچه عمه مرده ازطرف دیگه داره منو میکشه. سیمارو اگه ببینی دیگه نمیشناسی. بدبخت اصلا به حال خودش نیست. یابیهوش یه گوشه افتاده یا داره اشک میریزه. یه پاش بیمارستانه یه پاش خونه. هی حالش بدمیشه، رضاوبچه ها میبرنش بیمارستان تا حالش خوب میشه ومیفهمه تو بیمارستانه، سرمشو از دستش باز میکنه وپامیشه میاد خونه. دست وبالش تیکه وپاره س واز بالا تا پایین کبوده ازبس این چندوقت سرم بهش زدن. رضاام ازاون بدتر، نه حرف میزنه ونه غذای درست وحسابی میخوره. باهزار بدبختی یه ذره گوشت کباب میکنم وبه خوردش میدم یاانقدر جون من ومرگ من میکنم تاراضی میشه دوسه تا قاشق شیره گوشت بخوره. به زور همین چیزا سرپا نگهش داشتیم بخدا.
نسرین قطرات اشک راازگونه اش سترد وبابغض گفت:
- خب مَرده، همه چی رو میریزه تو خودش بیچاره. باز مازنها اشک میریزیم، حرف میزنیم، جیغ وداد میکنیم.خودمونو سبک میکنیم ولی مردا ازاین کارا نمیتونن بکنن که، همه چی رو میریزن تو جیگرشون. خداصبرشون بده، بخدا منم مثل نازی مطمئنم این کار، کار نغمه نیست. خبری ازاین زنه...نصرت نشده؟
- نه، بدبختی، آب شده رفته تو زمین. هفته دیگه اولین جلسه دادگاه تشکیل میشه ولی هنوز نتونستیم پیداش کنیم. طفلک بچه ها از نفس افتادن ازبس تو خیابونا دنبالش گشتن، نیست که نیست. شرمنده شماام شدیم بخدا. پیام وپویا وسروش ازکاروزندگی افتادن وبانوید ونیما دنبال کارای نغمه رو گرفتن بیچاره ها.
نازی قرص ومحکم گفت:
- این حرفها چیه مینو، شرمندگی واسه چی؟ مگه تو وخونوادت کم به داد مارسیدین؟ توخیر وشرهمیشه پشتمون به شماهاگرم بوده. توخودت کم زحمت ماوبچه هامونو کشیدی؟ رضاوخونوادش کم به مامحبت کردن؟ ماکه یادمون نمیره. اون همه تو عروسی سروش وپویا کار کردن وزحمت کشیدن، اون همه تو عزاداری روزبه مادر مرده این طرف واون طرف دویدن. کافی یه جاکارمون به رضا بیفته، باسر می اومد بنده خدا. لب تر میکردیم خودش وزن وبچه هاش هرکاری از دستشون برمیومد میکردن. خداالهی روزبد واسه کسی نیاره ولی خب حالاکه شده وروز مبادای اونا رسیده، نوبت ماست که بریم جلو بلکه بتونیم یه گوشه اززحمات تو وخونوادت روجبران کنیم. حالا که هنوز کاری نکردن بچه ها.
ونسرین اضافه کرد:
- فامیل باید توخیرو شر کنارهم باشن. نمیشه که وقت شادی وعروسی وبریز وبپاش ووقت غم وناراحتی همدیگه رو تنها بذارن. مینو جان، توکه زن باخدا ومعتقدی هستی وخودت میدونی، سربیگناه تاپای دار میرا ولی بالای دار نمیره.
وصحبتها همچنان ادامه داشت ومینو کم کم حس میکرد نیرو گرفته وسبک شده. دردل خدارا برای داشتن چنین اقوام ودوستان مهربان وفهمیده ای شکرمیکردوبه راستی که همین است. اقوام وآشنایان خوب، درچنین روزهایی بدرد آدم میخورند. هرچند درحقیقت کاری از دست کسی برنمی آمد ولی همین دیدارها ودلداری ها، باعث دلگرمی بود. همین پشت یکدیگر را خالی نکردن وهمواره برای کمک به یکدیگر برخاستن نعمتی بود که خوشبختانه هردوخانواده این حسن را داشتند. هم درشادی یکدیگر شریک بودند وهم درغم یکدیگر وهمه شان به خوبی این را می دانستند ومی فهمیدند.
* * *

آوینا
02-14-2012, 11:17
بعدازظهرهمان روز نگین که تازه از دیدار لیلا برگشته بود در سالن کوچک منزل نشسته وبا مادرش صحبت میکرد. محبوبه نیز کنار نگین نشسته وبه صحبتهای او گوش میداد، گه گاهی هم حرفی میزد ونظری میداد:
- مامان، طفلک لیلا حاملگی سختی داره. اصلا نمیتونه ازجاش بلندشه، یک عالمه ورم کرده.
- آره، دوسه روزپیش دیدمش. بهش گفتم شاید سونوگرافی اشتباه کرده ودوقلو حامله اس ولی خندید وگفت نه.
محبوبه سیبی راکه پوست کنده بود وخرد کرده بود، جلوی نگین گذاشت وگفت:
- اگه شکمشو نشون من بده میفهمم دوقلو داره یانه.
نگین گفت:
- وا، خب شکمش که معلومه. انقدر جلواومده وگنده شده که اصلا نمیشه قایمش کرد.
- نه اونجوری که نه. باید لباسشو بزنه بالا تا من یه نگاهی به شکمش بندازم.
- خب تو میتونی یه تابلو بزنی سردر خونه ات وروش بنویسی "سونوگرافی محبوبه، بدون دستگاه" باورکن کلی مشتری پیدا میکنی. خب عزیزمن اگه دوقلو بود که حتما دکترخودش یا دکتر سونوگراف میفهمیدن.
- حالا تو چجوری با یه نگاه به شکمش میفهمی؟
- ها، حالا بهت میگم. کسی که بچه اش دوقلو باشه، روپوست شکمش...
صدای زنگ در کلام محبوبه راقطع کرد. ازجا برخاست وبرای باز کردن دررفت. ...................

آوینا
02-14-2012, 11:17
لحظه ای بعد برگشت وبه مینو گفت:
- خانم جان، مینا خانم اومدن.
- به به، چه خوب.
مینو بعداز گفتن این حرف خوشحال از دیدار خواهر ازجابرخاست وبه استقبالش رفت ونگین نیز به دنبالش ولی مینایی که مادرودختر دیدند بامینای شاد وسرخوش همیشگی فرق داشت وهردو درهمان نگاه اول این را فهمیدند. پس از سلام واحوالپرسی، زمانی که هردور هم نشستند ومحبوبه مشغول پذیرایی شد، مینا پرسید:
- چه حال چه خبر، کی اومد کی رفت؟
- سلامتی خبری که نیست. امروز نازی ونسرین اینجا بودن.
- همین جوری اومده بودن یا...
- نه بابا بیچاره ها اومده بودن احوالپرسی. کلی دلداریم دادن ودلمو سبک کردن. عذرخواهی میکردن که کاری از دستشون برنمیاد تاانجام بدن.
- دیگه چکار میخوان بکنن؟ پسراشون افتادن دنبال کارنغمه خودشونم که هرکار از دستشون برمیاد انجام میدن دیگه.
- منم گفتم. ازشون تشکر کردم وعذرخواهی کردم که اینجور گرفتارشون کردیم ولی گفتن کاری نکردن وتااینجاام اگه هرکاری کردن وظیفه شون بوده. میگفتن جواب محبتهای من وخونواده امو هیچ جوری نمیتونن بدن وخوبیهای مارو به این راحتی نمیتونن جبران کنن. ازاونوقت تاحالا بارها خدارو شکرکردم که گیرآدمهایی انقدر فهمیده وباشعورافتادم. اگه یه وقت خدای نکرده برخورد بدی باهام داشتن، دیوونه میشدم.
- پس لابد من خیلی سگ جونم که تاحالا دیوونه نشدم.
مینا این جمله را با ناراحتی وافسوس بیان کردوتوجه مینو ونگین به حرفهایش جلب شد. او ادامه داد:
- برعکس خونواده محمود، خونواده سعید حسابی دل منو سنگین کردن وجیگرمو آتیش زدن. خدامادرشو بیامرزه، تابود جلوی زبون دختراشو میگرفت ولی از وقتی رفت، من موندم واین سه تا جزّجگر زده. امروز شهلا زنگ زد وکلی حالمو گرفت. پشت سرشم شیدا وشیلا زنگ زدن. اعصاب واسم نذاشتن دیگه.
- واسه چی؟ چی میگفتن؟
- همین نغمه رومیکوبیدن توسر من دیگه، چی میخوان بگن؟ واسه احوالپرسی که زنگ نمیزنن. هروقت کارشون جایی گیر کرده باشه، زحمت داشته باشن، پول بخوان یایه دستاویز واسه زخم زبون پیداکنن زنگ میزنن. فرشید بچه م انقدر اعصابش بهم ریخته بود که گفت کاش مااین سه تا عمه رو نداشتیم.
نگین ساکت نشسته بود وگوش میداد ودوخواهر به نوعی باهم درددل میکردند.
- حرف نغمه چه جوری تااصفهان رفته وبه گوش اونا رسیده؟ سعید بدبخت که پیش اونا حرف نمیزنه.
- نه بابا سعید خودشم مات مونده بود ولی من میدونم کارکیه. مطمئنم زن مسعود به گوششون رسونده. هرچی باشه دخترخاله شونه دیگه، سگ زرد برادر شغاله.
- وای چه مصیبتی! حالا حرف حسابشون چی بود؟
- اول شهلا خانم زنگ زد. تعجب کردم. آخه دوسه ماهه یه تلفن نزده خونه مون. سلام وعلیک کردیم وهمین که احوالپرسی شروع شد وحال سعید روپرسید ومنم گفتم خوبه شروع کرد که "بیچاره دادا سعیدم، شانس که نیاورد تو زندگی" جاخوردم، گفتم ببینم چی شده. پرسیدم چطورمگه؟ نه گذاشت نه ورداشت ورک وپوست کنده گفت "دادام صبح تا شب زحمت میکِشِد، جون میکنُد که شب با دلی خوش آ اعصابی راحت بیاد خونه ش ولی شما نیمیذارید که. از زمین آ آسمون واسِش میبارد. دادام به آبرو بیشترازهمه چیز اهمیت میدد ولی خب، بیمیرم براش که اون یه مثقال آبروشم از دست دادس آ حیثیتش به باد رفته س" به خدا همه تنم لرزید. نیست که فرشیدوفرشاد چتدوقت پیش یه سر رفته بودن اصفهان، گفتم ببینی خدای نکرده چه گندی بالا آوردن. خلاصه جونم دراومد تا پرسیدم چی شده وچراآبرو وحیثیت سعیدرفته که با کمال پررویی گفت "وا، زن دادا، چرا پنهون کاری میکونید؟ همه عالم وآدم میدونن که بچه داداشیت چه کردس اونوقت شوماخودتا میزنی به اون راه؟ زده س جوون مردما کشته س، لابد میخوای بگی بیخبری ها؟"
شستم خبردار شد جریان چیه. خودمو نباختم وتندجواب دادم از قرارشما بهتر خبر دارید چون تااونجا که مامیدونیم هنوز چیزی ثابت نشده. نغمه ام میگه شوهرشو نکشته. صداشوکش داد وگفت:" وا، زن دادا، کدوم قاتلی میگِد من آدم کشتم که نغمه خانم بعدیش باشِد؟ اولش همه میگند ما بیگناهیم اما همچین که سُمبه پرزور بشد، اعتراف میکونند. حالا شوما نترس، نشاشیده شب درازِس، نغمه ام میگِد که چه جوری جوون مردما ناکار کرده س" گفتم جوون مردم از بابای نغمه بزرگتر بود. بعدشم، شماچرا قصاص قبل از جنایت میکنید؟ کاسه داغتر از آش شدید؟ پلیس میگه هنوز چیزی معلوم نیست اونوقت شما.... پرید وسط حرفم وگفت:" خبه زن دادا، همه میدونند که پول تو این زمونه وتواین مملکت چه میکونِد. بالاخره شوماام که کم دوست وآشنا وفک وفامیل دم کلفت وپولدار ندارید، زودی ماست مالیش میکونید .ناحق رو حق میکونید."
گفتم تاکور شود هر آنکس که نتواند دید. پس بگوچته شهلا خانم. درد فک وفامیل درست وحسابی من داره تورو میکشه. اِاِ، مینو میدونی چی گفت؟ باکمال پررویی گفت "نخیر زن دادا، کاری به فک وفامیل تو ندارم ارزونی خودت. من دلم واسه دادا خودم میسوزد که عمری زحمت کشید وریخت توحلقومی قوم وخویش زنش. تو اگه زن بودی، آ زندگی دادامو جمع وجور میکردی، اون تاحالا باید کاخ داشت آنصفی ایرانا خریده بود. بدبخت زن خوبی که نداشت تا دلسوزش باشدومالشا جمع کونِد." دیگه خون جلوی چشککوگرفت ودهنموباز کردم، هرچی که لیاقتش بود بارش کردم. گفتم داداشت هرچی درآورد چپوند تو شکم شماسه تا خواهر، واسه همین الان کاخ نداره ونصف ایرانو نخریده. گفتم برادر من احتیاجی به مال واموال سعید نداره، شکرخدا انقدر داره که محتاج هیچ کس نباشه. گفتم شماها نمک خوردید ونمکدون شکستید. عوض اینکه خوهر دلسوز باشین وزنگ بزنین سنگ صبور برادرتون باشین، شدید سوهان روحش. پررو پررو گفت:" خب شماها نذاشتید. دادامو دوره کردید ازما جداش کردید" منم بهش گفتم اگه به اندازه کافی بهش محبت میکردید جذب محبت فامیل زنش نمیشد. بدبخت دید شماها هروقت گرفتارید وبهش احتیاج دارید واسه اش خواهر میشید، گفت اصلا خواهر نمیخوام. حالاام که طوری نشده، ولتون که نکرده. تایه تلفن میزنید حساب بانکی هرسه تون پرمیشه. مگه غیر از این چیزدیگه ای ام میخواید؟ خلاصه یکی اون گفت سه تامن گفتم. اون دوتا آکله ام که زنگ زدن حسابی شستمشون.
.........................

آوینا
02-14-2012, 11:17
مینو با لحنی شوخ وپرمحبت به خواهرش که به شدت عصبی وناراحت بود گفت:
- خب توکه به قول خودت کم نیاوردی، یکی گفتن وسه تا شنیدن. دیگه چراانقدر عصبی وناراحتی؟ سعید کجابود؟
- خبرمرگش تودفتربود، کرکنم حالا دیگه پیداش شده باشه.
- کاش چیزی بهش نگی مینا، گناه داره.
- چیزی بهش نگم؟! زنگ زدم دفترش وهمه چی رو گفتم. حسابشو رسیدم بعد زدم بیرون.
- ای بابا، آخه به اون چکار داشتی؟
- خب پاشه بره دهن خواهرای عفریته شو جمع کنه. یعنی چی که به اون چیکار داشتم؟ همه اش تقصیر اونه دیگه. اگه انقدر به این عوضی هارونمیداد، به خودشون اجازه نمیدادن زنگ بزنن اراجیف بار من کنن.
- اِ خب چکارکنه؟ اون که همیشه طرف تورو میگیره. چاره ای نداره، حریفشون نمیشه. اگه ازشون طرفداری میکرد، میگفتم تو حق داری ولی از حق نگذریم سعید همیشه میگه حق بامیناس.
مینا پشت چشمی نازک کزد وگفت:
- میخوام صدسال سیاه نگه.
نگین که تاآن لحظه حرفی نزده بود پقی زد زیر خنده. مینو هم خندید ومینا درحالی که جلوی خودش را گرفته بود تانخنددگفت:
- زهرمار، به چی میخندی کور شده؟
خنده نگین تندتر شد وبریده بریده گفت:
- بیچاره آقای امینی چه گیری کرده. نه شما کوتاه میای نه خواهراش. مونده این وسط بنده خدا. حالا باید تاچند وقت منت شمارو بکشه تاباهاش آشتی کنید.
- چشمش کور حقشه.
مینو رو کرد به خواهرش ودرحالیکه سعی میکرد آتش خشم اورا بخواباند گفت:
- نه مینا جان این درست نیست. مهم اینه که سعید مرد خوب وفهمیده ایه. بقیه مستئل هیچ اهمیتی نداره. ول کن خواهرمن. توکه این همه جواب دادی، دیگه چراناراحتی؟ پاشو، پاشو زنگ بزن خونه تون، بگوسعید بچه ها رو برداره وبیاد اینجا تاشام دور هم باشیم. مطمئنم بعد از تلفن تو اومده خونه والان منتظره بهش زنگ بزنی. پاشو قربونت برم.
- نخیر، اصلا زنگ نمیزنم. اگه زنگ زدن نگی من اینجاام ها.
- وا، مگه نگفتی پیش منی؟
- نه، واسه چی بگم؟ امشبم برنمیگردو خونه بذار حسابی حالش جابیاد.
مینو نیمی شوخی ونیمی جدی گفت:
- توغلط کردی امشب نمیری خونه. اصلا اشتباه کردی که نگفتی کجا میری. مرد بیچاره الان دل تو دلش نیست. نگین پاشو گوشی رو بیار من زنگ بزنم وشام دعوتشون کنم.
وروبه خواهرش ادامه داد:
- دیوونه آدم که واسه خاطر همسایه بچه شو نمیکشه.
- تونمیفهمی من چی میگم. خونواده محمود همه شون فهمیده وباشعورن، گیرآدمای زبون نفهمی مثل اینا نیفتادی که بفهمی یه من ماست چقدر کره داره.
نگین گوشی تلفن بیسیم رابه مادرش داد. مینو حین شماره گرفتن گفت:
- توگیر آدم زبون نفهم نیفتادی که بفهمی یه من ماست چقدر کره میده. اگه سعیدم مثل خونواده ش فکرمیکرد که الان فاتحه ت خونده بود.
بلافاصله بعدازبرقراری ارتباط وقبل ازپایان اولین زنگ سعید گوشی را برداشت. مینو نگاه ندامتگری به خواهرش انداخت ومکالمه راآغاز کرد:
- سلام منم مینو حال شماخوبه؟
وبدون اینکه به روی خودش بیاورد که ازناراحتی ایجادشده خبردارد، با خلقی خوش باشوهر خواهر صحبت کرد وبرای شام دعوتشان کرد. اونیز بلافاصله بدون تعارف پذیرفت وقهرمینا همین جا خاتمه یافت، بادرایت وهوشمندی خواهرش.

آوینا
02-14-2012, 11:17
اوضاع منزل رضا بیش از حد آشفته وبه هم ریخته بود. اولین دادگاه نغمه حقایقی را روشن کرد که هیچ کدام حتی فکرش راهم نمیکردند. بعداز فاش شدن یک سری از حرفها، رضا که از شدت عصبانیت وناراحتی روی پا بند نبود، سیماراهم برداشت وهردو باهم جلسه دادگاه راترک کردند. نوید ونیما ازجای خودتکان نخوردند وهمچنان روی صندلیهای خودماندند ولی از وقتی به منزل برگشتند، نیما به اتاق خود رفت، دررابست وهیچ کس رابه اتاق راه نداد. هرکدام به نوعی سعی کردند اورا ازاتاق بیرون بکشند یاخودشان به داخل اتاق بروند ولی میسر نشد. هیچ صدایی از اتاق بیرون نمی آمدوهمین بی صدایی وسکوت باعث وحشت سایر اعضای خانواده شده بود. دست آخرنوید سعی کرد دراتاق را بشکند وبالاخره صدای فریاد نیما بلند شد:
- ولم کنید، چی میخواید از جونم؟
نوید نفس راحتی کشید، حالا دیگر مطمئن بود نیما بلایی سرخود نیاورده، باصدای بلند گفت:
- پس چه غلطی داری میکنی؟ رفتی تو اون اتاق وبست نشستی که چی؟
ونالید:
- بیابیرون مرد حسابی. به اندازه کافی بدبختی داریم. بالا غیرتاً تویکی دیگه قوز بالا قوز نشو. خسته ام نیما، بیا بیرون.
وبار دیگر نیما ساکت شد وجوابی نیامد. نوید، کلافه وعصبی لگد محکمی به در زد ویکراست به سراغ تلفن رفت.
سیماکه همچنان اشک میریخت گفت:
- به کی زنگ میزنی نوید؟
- نگین.
کلمات همراه با هق هق جگرسوزی ازدهان سیما خارج شد:
- ولش کن اون بچه رو، چیکارش داری؟ اون اگه بفهمه نغمه چکارکرده غصه اش چند برابر میشه. بمیرم الهی خودش کم غم داره؟
- این دیوونه رفته تو اتاق میترسم کاری دست خودش بده. هرچی میگم بیا بیرون گوش نمیده.
- حق داره، حق داره. خدایا، چکارکنم، بااین بی آبرویی چکار کنم؟ وای همه میفهمن. چه جوری دیگه جلوی مردم سر بلند کنم؟ نگین تو مملکت غریب این همه بیچارگی کشید ولی نذاشت یه سر سوزن آبروی خودش وخونواده اش بره. خدایا، من یه عمری سربه درگاهت گذاشتم التماست کردم وگفتم یابهم بچه نده یااگه میدی سالم وصالح بده. پس چرااینجوری شدآخه؟
نوید بغض دار وغمگین مادر رادرآغوش فشرد وآرام آرام گفت:
- مامان جون قربونت برم صبرداشته باش. آخه هنوز که چیزی معلوم نشده. باید صبرکنیم تانوبت حرف زدن نغمه برسه، ببینم چی میگه. مامان من نگران نیماام. اون بچه اس میترسم دست به کار احمقانه ای بزنه. بذار به نگین زنگ بزنم وبگم بیاداینجا. فقط اون میتونه نیمارو ازاون اتاق بکشه بیرون. بابا دیگه اعصاب این یکی رونداره، تانیومده باید خودمون حل وفصل کنیم وتمومش کنیم بره. نگران نباش خودت میدونی که دهن نگین قرصه. منم ازش میخوام که چیزی به کسی نگه.
سیما از آغوش گرم ومردانه پسرش خارج شد. نگاهی عاقل اندر سفیه به او انداخت وگفت:
- مثلا نگین میخواد بره به کی بگه؟ من خودم همه چی رو به مینو ومحمود میگم دیگه. توتاحالا دیدی من چیزی رواز اونا پنهون کنم؟ مینو از خواهرم به من نزدیکتره. حرف من چیز دیگه ایه. نگین هنوز توشوک زندگی باعلی ومسائلیه که پیش اومد. طفلک هنوز حالش جانیومده وباتموم سعی وتلاشی که میکنه تا ظاهرشو حفظ کنه، غم تو چشماش موج میزنه. دلم نمیخواد مشکلات ماام به اون ناراحتیها اضافه بشه. بچه ام گناه داره، درد خودش اونقدر بزرگ هست که همه دلشو گرفته، اونوقت....
نوید کلام مادرش را قطع کرد وبامحبت ونگرانی گفت:
- مامان میترسم دیربشه. بذار به نگین زنگ بزنم بیادبااین نیما حرف بزنه. بزنم؟
سیما با حرکت سرتایید کرد. آهی ازته دل کشید وباتأسف گفت:
- بمیرم برت نگینم. توسنگ صبور همه ای، کی سنگ صبورخ ودت باشه؟
نوید شماره منزل مبرهن را گرفت. بعداز سومین زنگ، نگین گوشی را برداشت:
- بله بفرمایید.
- سلام نگین جان منم نوید.
- سلام نوید حالت چطوره؟ چه خبر؟ دادگاه نغمه چطور بود؟
- افتضاح، بعداً برات میگم. نگین یه سر میای خونه ما؟
- چی شده؟ اتفاقی افتاده؟
- نه خیلی مهم نیست ولی وجودت لازمه.
نگین بدون هیچ پرسش وپاسخ دیگری گفت:
- همین الان راه می افتم.
- حاضر شو میام دنبالت.
- نه خودم میام. یه ربع دیگه اونجاام.
مینو منزل نبود. ازصبح بخاطر دادگاه نغمه انقدر کلافه وعصبی بود که نگین مجبورش کرد بخاطر خرید هم که شده ساعتی را بیرون از منزل بگذراند وانقدر منتظر زنگ تلفن وخبری از منزل برادرش نباشدواوهم پذیرفت. نیم ساعتی در پارک نزدیک منزل قدم زد وبعدرفت تا کمی برای منزل خرید کندو نگین ازمحبوبه خواست تا به مینو بگوید اوهم رفته تاقدمی بزند. نمیخواست وقتی هنوز نمیداندچه خبراست ووجودش درمنزل دایی به چه کارمی آید، مینو رانگران کند. محبوبه هم پذیرفت ودقایقی بعدنگین که با سرعت ولی محتاط رانندگی کرده بود، به منزل رضا رسید. همین که ماشینش راپارک کرد نوید در منزل رابازکرد. نگین قبل ازاینکه بخاطر بیاورد باید سلام کند بادلهره پرسید:
- چی شده نوید؟
- بیا تو برات میگم.
نگین قدم به درون گذاشت. نوید همنی که دررا پشت سرش بست، شروع به گفتن کرد:
- اوضاع خیلی خراب تر از اونیه که فکرمیکردیم نگین، پرونده نغمه خیلی سنگینه. نقشه آتوسا وشوهرش خیلی زیرکانه بوده بدجوری تودردسر افتادیم.
- بدترازاینکه قتل پرویز افتاده گردنش؟
نوید باتأسف سرتکان داد وگفت:
- یه جورایی داره اتهام رابطه نامشروع هم بهش زده میشه.
وبا شرمندگی وخجالت سربه زیر انداخت. نگین مات ومبهوت وبا دهانی باز به او خیره شد وناباورانه گفت:
- چی داری میگی نوید؟ نغمه ورابطه نامشروع؟!! امکان نداره، من باور نمیکنم.
- باورش برای منم خیلی سخته. نمیدونم این موضوع تاچه حد واقعیت داره ولی به هرحال خیلی به ضرر نغمه اس. وکیلش میگه حتی اگه ثابت هم نشه کلی باید دوندگی کنیم علاوه بر تینکه این جریان روی نظر قاضی ایم خیلی تأثیر میذاره. همه چی دست به دست هم داده نگین، نمیدونم باید چکارکنم.
نگین در حالی که همچنان دربهت واضطراب غوطه میخورد، انگشتهایش رادرهم پیچاند وگفت:
- نغمه رو دیدی؟ چطور بود؟
- مرده متحرک. رنگ به رو نداشت ولی انگار با دیدن ما دلگرم شد. البته اونم چند دقیقه بیشتر نشدچون همین که نماینده دادستان دهان بازکرد وگفت که متهم قصد اغفال وایجاد رابطه نامشروع با داماد مقتول رو داشته ومدارکی رو دال براصرار ایشون وامتناع آقای کیارش ناظمی هست که به موقع تسلیم دادگاه میشه، نغمه مرد وزنده شد. نگین به وضوح لرزش دست وپاهاشو میدیدم، بقیه ام همینطور. بعدشم که بقیه حرفها زده شد وباباو مامان دادگاه رو ترک کردن دیگه نمیتوتم برات شرح بدم که نغمه چه حالی پیدا کرد. صدای خورد شدن قلب وغرور وشخصیتشو واضح شنیدم.
نگین اما درحال وهوای دیگری بود. اسم کیارش اورا به یاد حرفهای آن روز نغمه انداخت "من عاشق کیا شدم .بزرگترین اشتباه من همین بود".
- چته نگین؟ توام کپ کردی نه؟
- نه... یعنی ... یعنی آره. نه... نمیدونم.
- حواست هست؟ چی شده؟
- هیچی هیچی. گفتی دایی کجاست؟
- با مامان اومدن خونه ولی من ونوید تاآخر جلسه نشستیم. ماکه اومدیم مامان گفت بابا تازه رفته بیرون. اونم نمیدونست کجا رفته. حالا همه چی یه طرف، این مردک خر دیوونه شده ورفته تو اتاقش بست نشسته. میترسم دیوونه شه ویه بلایی سر خودش بیاره، حوصله این یکی رو دیگه ندارم نگین.
- مردک خر کیه؟
- حواست کجاست نگین؟ نیمارو میگم دیگه.
- اون چشه؟
- حرفهای دادستان وآتوسا رو که نید رفت تولک. حالا رفته تو اتاق وهرکار میکنم نمیاد بیرون. میدونم که فقط حرفهای تو روش تأثیر داره، واسه همین مزاحمت شدیم.
- زندایی کجاست؟
- به زور آرامبخش خوابوندمش. واسه خودم شدم یه پا تزریقاتی.
وبا لحنی التماس گونه گفت:
- نگین میری سراغ نیما؟
- آره پس واسه چی اومدم؟؟ خیالت راحت باشه. آرومش میکنم. توبرو یه غذایی شربتی چیزی بخور، رنگت خیلی پریده.
نگاهی که نوید به نگین انداخت پربود از قدردانی، محبت وتشکر. چنان که نگین شرمنده شد وگفت:
- نوید ماباید این وقتها به درد هم بخوریم نه؟ وقت خوشی همه هستن وشادی میکنن، کسی کمک نمیخواد که، درسته؟
نوید درجواب لبخندگرم وپرمحبت نگین لبخندی دلنشین زد. دستش را پشت نگین گذاشت وگفت:
- میدونستم این گره به دست تو باز میشه. خیلی ازت ممنونم نگین.
وبافشار دست نگین را به سمت اتاق نیما هدایت کرد.

آوینا
02-14-2012, 11:18
نگین مشغول نوشتن شد. ساعت از دو نیمه شب گذشته بود واوباتمام خستگی جسمی وروحی، احساس میکرد نیاز به نوشتن دارد. نوشتن، تنها راه تخلیه روحی وروانی که اوبرای خود پیدا کرده بود وبه آن پناه میبرد. خسته بود ولی مینوشت، کلافه بود ولی مینوشت، اعصابش به هم ریخته بود ولی مینوشت ومینوشت ومینوشت. فقط مینوشت. ای کاش میتوانست تا ابد بنویسد.
- خسته ام، خسته وکلافه. اعصابم بهم ریخته وبه قول بچه ها حسابی قاط زدم. نمیتونم افکارم رو منظم کنم. نیما خیلی حرفها بهم زد. حوصله ندارم همه رو بنویسم، فقط مهمترینهاروانتخاب میکنم. نیما گفت وقتی وکیل آتوسابه عنوان شاهد دختر مقتول رو احضارکرده واون درجایگاه شهود قرارگرفته، درحالیکه کریه میکرده گفته:
" ازوقتی پدرم بایه دختر کوچکترازمن ازدواج کرد شک کردم. پدرم پولدار بودومن مطمئن شدم دختری که باهاش ازدواج کرده نه به خاطر خود پدرم بلکه بخاطر ثروتش همسرش شده. یه چندسالی صبر کردم ودندون رو **** گذاشتم. بااینکه اون زن کاملا بین من وپدرم قرارگرفته وبین ما جدایی انداخته بود، بازم تحمل میکردم. میگفتم خوب همین که داره با پدرم زندگی میکنه وازتنهایی درش میاره برای من بسه. پدرم کلی خدمتکار تو خونه اش داشت، احتیاجی به تر وخشک کردن نداشت ولی تنهابود وهمدم میخواست. این زن کاری کرد که پدرم حتی ازازدواج کردن من خبردار نشد. چندبار بهش تلفن زدم وگفتم قصدازدواج دارم. ازش خواهش کردم یه سفربیاد پیشم وباپسری که قصد داشتم باهاش ازدواج کنم آشنابشه ولی اون نیومد. ازترس ایت زن نیومد. بالاخره پیشم اعتراف کرد که نغمه بخاطر ثروتش وبخاطر اینکه بره خارج باهاش ازدواج کرده وگفت اگربیام اونجا، نغمه همونجا میمونه ودیگه برنمیگرده ایران. الهی بمیرم برای بابام، ازدست این زن خدامیدونه که چی کشید."
نیماگفت "وکیل خیلی خوبی گرفتن چون میدونسته کی وچطورسوال مطرح کنه که موثرباشه." البته وکیل نغمه ام وکیل زبردست وخیلی خوبیه، امیدوارم بدونه چیکارکنه. نیمادیگه سوالهای وکلا رو برام نگفت. حوصله نداشت، منم پاپیچش نشدم وگذاشتم هرجور راحته بگه. اون گفت آتوساگفته "من از دست پدرم دلخور بودم . خب تنها دخترش بودم ودلم میخواست برای ازدواجم باشه. به همین دلیل دیگه بهش زنگ نزدم وحتی خبرازدواجم رو بهش ندادم. اونم انقدر گرفتار این زن بود که حتی یه تلفن به من نزد. تااینکه دوسه سال پیش یکی ازدوستان قدیمی پدرم رودیدم واون حقایقی روبهم گفت. گفت که پدرم حسابی معتاد شده واین زن هم سوءاستفاده میکنه. هم اموالشو به یغما میبره وهم آبرو وجیثیتش رو. اون گفت که نغمه با چندتا از دوستای هم پالگی پدرم که از دشمن بدتر هستن، سروسرّی داره وپدرمم انقدر غرق وگرفتار اعتیادشه که اصلا نمیفهمه دوروبرش چه خبره. من به پول پدرم کاری نداشتم ولی شرف وآبروی خانوادگیم برام خیلی مهم بود. حرفهای اون مرد رو باور نکردم ولی شک وتردید دوباره به دلم چنگ انداخت. تصمیم گرفتم یه سربیام ایران وببینم چه خبره ولی تو همون گیرودار فهمیدم باردارم ودکتر سفرروبرام قدغن کرد چون سابقه سقط جنین داشتم. ازشوهرم خواهش کردم بخاطر من این کارو بکنه وبه جای من بیاد ایران. اون مجبور شد کارشو ول کنه وبیاد ایران. پدرم اونو نمیشناخت، منم ازش خواستم خودشو معرفی نکنه ویه مدت تو اون خونه رفت وآمدکنه تاببینم چه خبره. همون دوست پدرم که اومده بود پیشم واون حرفهارو زده بودکمکم کرد وکیارش رو به عنوان پسردوستش که چندوقتی برای انجام کاری به ایران اومده وتنهاس، به پدرم معرفی کردواین جوری کیارش به منزل پدرمن ودرواقع پدرزنش راه پیدا کرد.
ازاون به بعد بوذ که فهمیدم تمام حرفهای دوست پدرم راجع به نغمه درست بوده. دلم میخواست چهره واقعی این زن روبه پدرم نشون بدم ولی نغمه انقدر زرنگ بود وپدرمن توی بدبختی خودش دست وپا میزد که من بدون مدرک محکم نمیتونستم پدرم رودرجریان بذارم. دیگه ناامید شده بودم که کیارش خبرداد نغمه بهش ابراز علاقه کرده. اون گفت که دیگه نمیتونه بمونه وبرمیگرده پیش من ولی من ازش خواهش کردم بخاطر آبروی پدرم بمونه. ازشوهرم مطمئن بودم ومیدونستم که میشه بهش اعتماد کرد ولی از طرفی ام میدونستم که کارم درست نیست. هرچی باشه نغمه ناموس پدرم بود. وقتی کمی فکرکردم دیدم باید این کارم بکنیم، بخاطر خود پدرم. اون باید میفهمید این زن چطور داره با آبرو وحیثیتش بازی میکنه."
خلاصه نیما گفت "چندتایی از خدمتکارای منزل، نغمه وکیارش روبارها باهم بدون حضور پرویز دیدن، داشتن روابطی تاحدی غیرعادی رو بین اونا تأییدکردن." نغمه بدجور گرفتار شده، بدجور. حالا میخوام بقیه قصه خودمو بنویسم. قصه بدبختیها وبیچارگیهای خودم. قصه زندگی من، نگین مبرهن.
پرواز بسیار طولانی وخسته کننده ای بود، مخصوصا برای من که دلهره واضطراب هم داشتم. هواپیما توفرودگاه واشنگتن دی سی به زمین نشست. وقتی از پله های هواپیما پایین می اومدم، به تقدیرم فکرکردم. نگینی که طاقت یه روز دوری از خونواده اش رو نداشت، حالا این طرف کره زمین بود. دور از تمام تعلقاتش ودور از پدر ومادر وفامیل مهربونش.

آوینا
02-14-2012, 11:18
چمدونام رواز قسمت بار تحویل گرفتم وبه در خروجی رفتم. علی رو دیدم که برام دست تکون می داد. وقتی به هم رسیدیم، محکم بغلم کردومنو بوسید. بااینکه می دونستم این چیزا توآمریکا خیلی عادیه ولی حسابی خجالت کشیدم. باهم به طرف ماشین شیک وقشنگی رفتیم وعلی گفت اونو تازه خریده. توی راه برام توضیح داد که تویکی از بهترین قسمتهای شهرآپارتمان خوب وبزرگی اجاره کرده وبه همین زودی هم خونه میخره. گفتم:
- من فکر می کردم ازطرف دولت یادانشگاه برامون مسکن تهیه شده.
- این کارانجام شده ولی من خودم نخواستم. خونه های دانشجوها کوچیکه وبه بهونه غریبی وهموطن بودن هم، همه میخوان ازکارهم سردربیارن. واسه همین جایی رو اجاره کردم، خیلی دورتر از اون محیطه ودرضمن بزرگتره ومنطقه اش هم خیلی بهتره.
- ماکه دونفر بیشتر نیستیم یه خونه کوچولو برامون کافیه. کارخاصی ام نمی خوایم بکنیم که قرار باشه کسی ازش سردرنیاره. ولی خب، هرجور خودت صلاح میدونی. ازلحاظ مالی بهت فشار نمیاد؟
بالبخند گفت:
- نه عزیزم اونقدر پول داریم که به هیچ عنوان کم نمیاریم. پس هرچقدر دوست داری خرج کن ونگران این چیزا نباش.
علی یه آپارتمان سه خوابه وشیک باوسایل کامل اجاره کرده بود. وقتی رفتیم تو، گفت:
- میخوای یه دوش بگیری تا منم یه چای دم کنم؟
- آره مرسی. فکرکنم یه دوش آب گرم ازاین خستگی نجاتم بده، بدنم کوفته شده.
به طرف چمدونم رفتم که علی گفت:
- چیزی میخوای؟
- آره حوله ولباس.
- توبرو من برات میارم.
تشکر کردم وبه حمام رفتم. داخل حمام هم خیلی شیک ومدرن بود. کمی دوروبرم رونگاه کردم ورفتم زیر دوش آب گرم. وقتی کارم تموم شدوشیرآب رو بستم صدای علی رو از پشت در شنیدم:
- نگین دررو باز کن بهت حوله بدم.
رفتم پشت درویه کمی بازش کردم. علی حوله رو از لای در به طرفم دراز کرد. گفتم:
- این که حوله من نیست مگه تو چمدونم نبود؟
- این مال توئه من برات خریدم. بپوشش.
حوله رو گرفتم وتنم کردم. بند دور کمرم روهم محکم گره زدم که یه مبادا یه وقت باز بشه وازحموم اومدم بیرون. علی همونطور تو اتاق ایستاده بود ومنو نگاه میکرد. گفت:
- ترسیدی در حمامو کامل باز کنی؟ حالا چی میشد من ببینمت؟
زود حرفو عوض کردم وگفتم:
- من خودم حوله داشتم چرا زحمت کشیدی؟
لبخندی زد وگفت:
- کوچه علی چپ دیگه نه؟ خیلی خب عزیزم، زحمتی نبود. دیروز رفتم برات یه کمی خرید کردم، ایران که نشد چیزی بخریم.
- خیلی ممنون ولی اخه من که چیزی لازم ندارم. همه چی باخودم آوردم.
- ولی من یه چیزایی خریدم که حتما خوشت میاد. بیا ببین.
ودرکمد رو باز کرد. داخل کمد پرازلباس بود، اونم چه لباسایی! ازهرچهار پنج دستش شاید میشد یه دست لباس تقریبا پوشیده درآورد، وچنددست لباس خواب که با دیدنشون خیس عرق شدم. حیرت زده به لباسا نگاه میکردم که علی کشوی پایین تخت رو باز کرد وگفت:
- حالا اینا رو ببین.
داخل کشو پراز لباس زیر بود. سریع بستمش وگفتم:
- اینارو چجوری خریدی؟
خندید وگفت:
- توی ژورنالها نگاه کردم. ازهرلباسی که خوشم اومد یه تلفن زدم وبرام آوردن. درمورد لباس زیرتم مشکلی نبود. اینجا روی در هیچ مغازه ای ننوشته "ورود آقایان ممنوع" یه نگاه به مانکنها هم کافی بود که سایزتو بدونم. چیه؟ خوشت نیومد؟
سرمو انداختم پایین وگفتم:
- چرا دستت درد نکنه، خیلی ممنون. ولی تو فکرنکردی من اینارو کجاباید بپوشم که رفتی این همه لباس خریدی؟
- هرجا دوست داری بپوش جیگرمن. بیرون، خونه، مهمونی. اینجادیگه کسی به این چیزا اهمیت نمیده، چله زمستون همشون *** میان بیرون.
بعدرفت یکی از لباس خوابها رو درآورد وگفت:
- بیا اینو بپوش. رنگش به پوست سفید وبراقت خیلی میاد.

آوینا
02-14-2012, 11:18
نمیدونستم باید چکارکنم. ازیه طرف خجالت میکشیدم باهمچین لباسی جلوی علی رژه برم، ازطرف دیگه ام فکرمیکردم بالاخره که چی؟ آخرش باید با علی طرف بشم دیگه. من زنشم وباید یه سری خواستهای اونو جواب بدم. روزی که برای خداحافظی پیش لیلا رفتم توضیحاتی راجع به مسایل زناشویی برام داده بود وحالا دیگه می دونستم چه خبره. علی آروم اومد طرفم ودرحالیکه کمربند حوله ای رو باز می کرد گفت:
- خیالت راحت باشه، حالا حالاهاکاریت ندارم، ولی منو از لذت دیدن اندامت محروم نکن.
تاگره کمربندرو باز کرد دیگه طاقت نیاوردم. دستشو گرفتم وگفتم:
- خواهش میکنم برو بیرون تامن لباس بپوشم. خواهش میکنم.
انقدر دستم میلرزید وصدام ارتعاش داشت که دلش به حالم سوخت وگفت:
- باشه عزیزم، آروم باش. من میرم چای بیارم. توام زود بیا.
بعداز رفتنش اون لباس خواب کذایی رو پوشیدم. بالا تنه که نداشت، قدشم به زور تا بالای رانم میرسید. ازطرفی انقدر نازک وتنگ بودکه همه جونم پیدا بودواگه چیزی نمیپوشیدم سنگین تر بود. روی لبه تخت نشستم. نمیدونستم چطور برم توهال. داشتم باخودم کلنجار میرفتم که علی صدام کرد وگفت:
- نگین مگه داری زره میپوشی؟ بیا بیرون دیگه چاییت یخ کرد.
به خودم تلقین کردم که شوهرمه، عیبی نداره، غریبه که نیست، باید همینطوری برم پیشش. دست اخربه زور خودمو راضی کردم ورفتم بیرون. علی روی مبل تک نفره ای نشسته وبه در اتاق زل زده بود. بادیدنم چندلحظه خیره نگاهم کرد، بعدچشماشو بست وسرشو برد عقب. همونطور کلافه وسردرگم ایستاده بودم وسعی میکردم بالا تنه ام رو بپوشونم. چشماشو باز کرد وگفت:
- چراایستادی عزیزم؟ بیا بشین.
وبا دست به مبل روبروش اشاره کرد. باقدمهایی لرزان رفتم وروبروش نشستم. یه دستم روبه صورت افقی روی سینه ام گذاشتم وبادست دیگه سعی کردم دامن لباس رو روی پاهام بکشم که البته موفق هم نبودم. فنجانی چای بطرفم دراز کرد. بادستی که روی پاهام بود فنجان رو ازش گرفتم ویه جرعه نوشیدم. گفت:
- چطوره؟
- خوبه.
- اگه اون دستتم برداری خیلی بهتر میشه.
به ناچار دستمو از روی سینه برداشتم ویه کمی قوز کردم وخودمو جمع کردم. بلندشد اومد کنارم روی دسته مبل نشست وآروم منو به عقب کشید تابه پشتی مبل تکیه دادم. شروع کرد به بازی کردن باموهام ولی من اصلا نگاهش نمیکردم.
- خونه چطوره؟ خوشت اومد؟
- آره خیلی شیک وقشنگه.
- خوشحالم که پسندیدی. میخوای یه استراحتی بکنی تابعد باهم بریم بیرون ویه گشتی بزنیم؟
ازترس اینکه بخواد یه وقت پیشم بخوابه گفتم:
- نه خسته نیستم. میخوام وسایلمو مرتب کنم.
- باشه منم کمکت میکنم. حالا یه ماچ بده ببینم.
وصورتشو آورد جلو. لپمو بردم طرفش که گفت:
- بچه مگه من داداشتم که اینجوری بوس میدی؟
- پس چکار کنم؟
- کاری که من میگم.
- خب تو چی میگی؟
دستشو گذاشت زیر چونه ام وسرمو به طرف خودش برگردوند ودرحالیکه به لبهام نگاه میکرد با لحنی وسوسه گر گفت:
- من میگم این لبای به این خوشگلی روگذاشتی، اونوقت لپتو به من تحویل میدی؟
خون پاشید به صورتم، احساس میکردم دارم اتیش میگیرم ودلم میخواست از دستش فرار کنم. انگار فکرمو خوند چون یه دستشو انداخت پشت سرم ودست دیگه شو گذاشت پشت شونه هام، محکم نگهم داشت وزمزمه وار گفت:
- خجالت نکش، اگه سختته وناراحتی چشماتو ببند.
چشمامو بستم و.... چندلحظه بعد که علی ولم کرد بدون اینکه نگاهش کنم بلندشدم وسریع رفتم توی اتاق ودرروپشت سرم بستم.
اون شب شام رو توی یه رستوران خوب وشیک خوردیم، کلی قدم زدیم. وقتی برگشتیم خونه دیگه از خستگی روی پا، بند نبودم. علی گفت:
- توبرو تو اتاق خواب وراحت بگیربخواب. منم تواین یکی اتاق، روتخت یه نفره میخوابم. شب بخیر عزیزم.
باخوشحالی شب بخیر گفتم ورفتم تواتاق خواب. لباسمو عوض کردم ویکی از لباس خوابهای خودم رو پوشیدم. تاسرمو گذاشتم رو بالش دیگه هیچی نفهمیدم. ازاینکه علی احساسمو درک کرده بود واجازه داده بود تنها بخوابم خیلی خوشحال بودم واینو به حساب فهم وشعورش گذاشتم.

آوینا
02-14-2012, 11:19
دوماه از رفتنم به آمریکا میگذشت. عیداون سال تنهای تنها بودیم، فقط من وعلی، سال که تحویل شد علی زود شماره خونه رو گرفت که به مامان وبابا تبریک بگه ولی هیچ کس نبود. یادم افتاد که عید اول روزبه اس وهمه اونجا جمع شدن. تلفن خونه عمه رو گرفتیم، حدسمون درست بود. باهمه صحبت کردم ویه دل سیر همراه عمه گریه کردم. دلم میخواست اونجابودم، پیش اوناودرکنارشون. لیلا آخرین نفری بودکه باهاش حرف زدم. گوشی رو برده بود تو اتاق تابتونه راحت صحبت کنه. اولین حرفش این بود که عروس شدم یانه ومن گفتم که نه.
- دروغ میگی؟
- نه به جون تو.
- آخه چرا؟
- چرانداره که، نشدم دیگه.
- مشکلی هست؟ عیب وایرادی دارید؟
- اَه گم شو. مگه قراره عیب وایرادی داشته باشیم؟
- آخه به عقل جور در نمیاد.
- به عقل توجوردرنمیاد، به عقل من که همه چی جوره.
- مگه تو عقلم داری؟
- ازتوبیشتر.
- معلومه منگول.
- اِ چون هنوز دخترم منگولم؟
- آره دیگه. بدبخت علی، چی میکشه از دست توعفریته.
- هیچی، من که کاریش ندارم. خودش انقدر آقاس که بهم فرصت داده واجازه داده کم کم عادت کنم وبااین مسئله کناربیام.
- هرچی بیشتر طول بکشه ترست بیشتر میشه.
- کی گفته من میترسم؟
- اگه نمیترسی پس چه مرگته؟
- آخه مگه تو حرف دیگه ای نداری که تا به من میرسی یاد این چیزا میفتی؟
- به مامانت میگم.
- غلط میکنی.
- به جون خودت میگم تاباهات حرف بزنه وحالتو جا بیاره.
- مگه من چکار کردم؟
- هیچی، خون پسر مردمو کردی تو شیشه. مثل آینه دق جلوش میگردی ونمیذاری بهت دست بزنه. بخدابه مامانت میگم، اگه نگفتم.
- باباکی گفته نمیذارم بهم دست بزنه؟ هرکاری میخواد میکنه که. حالا بخاطر اون یه دونه کار تو داری دعوام میکنی ومیخوای به مامانم بگی؟ اه اه، ازکی تاحالا انقدر فضول شدی؟
- ازوقتی تو انقدر زبون نفهم شدی. اینکه بدتره. بهت دست میزنه وبقول خودت هرکاری میخواد میکنه اونوقت اصل کاری رونه؟ به هرحال من که میگم.
- توخیلی بیجا میکنی.
- حالا ببین.
بعد یه سری صحبتهای معمولی کردیم وازش خداحافظی کردم. علی ساکت نشسته بودوبه من نگاه میکرد. پرسید:
- لیلا چی میگه؟
- هیچی. فضوله.
- فهمیدم چی میگه.
- علی، لیلا راست میگه؟ من تورو اذیت میکنم؟
لبخندی زد وگفت:
- نه قربونت برم. توهیچ وقت، هیچ کسی رو اذیت نمیکنی.
- پس چرت وپرت میگه، نه؟
- آره. توگوش نکن.
- آخیش خیالم راحت شد. وجدان درد گرفته بودم.
توتمام این دوماه اتاق خوابهای ماجدابود. یعنی خواست خود علی این بود. اصرارداشت من اون لباسا رو جلوش بپوشم منم میپوشیدم. تقریبا بااین مسئله کناراومده بودم. فکرمیکردم ملاحظه منومیکنه ومیخواد کم کم منو برای پذیرش خودش آماده کنه. این مسئله خیلی خوشحالم میکرد وباعث شده بود بیش ازحد بهش اعتماد کنم. چندروز بعداز صحبت با مامان لیلا بهم زنگ زد وهمون مسئله رو ازم پرسید. البته نه خیلی رک وصریح ومنم بهش اطمینان دادم که مشکلی نیست. مامان دیگه مثل سابق وبا اون شدت رودربایستی نداشت وراحت تر حرف میزد ولی حالا نوبت من بود. این من بودم که نمیتونستم راحت حرف بزنم واین برام خیلی سخت بود.
سرم به درس خوندن گرم بودومی خواستم تو امتحان ورودی یکی از دانشگاهها شرکت کنم. دلم میخواست فیزیک بخونم وعلی که درس خوندنمو میدید بهم اطمینان می داد که موفق میشم. تقریبا به محیط آشنا شده بودم وازنظر زبان هم هیچ مشکلی نداشتم. ازهشت سالگی کلاس زبان رفته بودم ومدرک تافل داشتم، همون یکی دوهفته اول بالهجه شون هم بخوبی آشنا شدم. ازعلی ام بهتر وراحت تر انگلیسی صحبت می کردم. تواین مدت دوسه تا از دوستان مجردش رو دیده بودم ولی چون زن نداشتن خیلی مایل نبودم باهاشون رفت وآمد کنم. رفتاروطرز برخوردشون یه جوری بود که خیلی خوشم نمیومد ولی به حساب فرهنگشون میذاشتم.فقط وقتی می اومدن خونه سعی میکردم زیاد جلوشون آفتابی نشم. لباسای پوشیده تنم میکردم وبعداز یه پذیرایی به هوای درس خوندن میرفتم تواتاق ومعمولا تا وقت رفتنشون بیرون نمی اومدم. اخلاق ورفتار علی ام تغییر کرده بود. تاوقتی خونه بود مدام میزد کانالهایی که فیلمهای ناجور داشتن یاخودش یکی ازاون فیلمها، که نمیدونم ازچه کسایی میگرفت، میذاشت ونگاه می کرد. ازمنم می خواست که بشینم وپابه پاش فیلم تماشا کنم اما من زیر بار نمیرفتم.
اون روز بعدازظهر پدر تلفن زد وبه من اطلاع داد که سروش برای گرفتن مدارکش دوروز دیگه میاد آمریکا. بعداز صحبت با مامان ومحبوبه زنگ زدم به لیلا. وقتی صدامو شنید ازخوشحالی جیغ کشید وگفت:
- سروش پاشو، نگین پای تلفنه.
- ولش کن. چرابیدارش میکنی بیچاره رو؟
بعداز کلی خوش وبش گوشی روداد به سروش. کلی اصرار کردم تاسروش روز وساعت پروازش رو بهم گفت. بعد گفت:
- مرسی که زنگ زدی. دیشب تا صبح لیلا گریه کرد ونذاشت چشمامو یه لحظه هم بذارم. ولی الان دیگه کریه که نمیکنه، هیچ، لبخندم میزنه.
- ببخشید که بیدارتون کردم. میدونستم صبح زوده ولی وقتی پدربهم گفت تومیای، دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم. خیلی خوشحالم سروش.
- منم همینطور. میبینمت، به علی خیلی سلام برسون.
باسروش خداحافظی کردم ومنتظر اومدن علی شدم. تاازدر رسید جریانو بهش گفتم، اونم خیلی خوشحال شد وگفت:
- چه روزی میرسه؟ باید بریم فرودگاه.
وقتی روز وساعت پروازشو گفتم، علی باتأسف سرتکون داد وگفت:
- ولی من اون روز کلاس خیلی مهمی دارم ونمیتونم غیبت کنم.
- اشکالی نداره. سروش خودش این چیزاروخوب میفهمه.
- ولی تو حتما بایدبری، بعدشم بیارش اینجا. یه وقت نذاری بره خونه دوستاش یا هتل، باشه؟
- باشه. نمیذارم. میارمش همین جا.

آوینا
02-14-2012, 11:19
خدامیدونه با چه شوروحالی رفتم فرودگاه ومنتظر سروش شدم. آروم وقرار نداشتم ومدام راه میرفتم. خیلی دلتنگ بودم، برای همه چی. برای ایران، برای تهران، کوچه هاوخیابونا وازهمه بیشتر، خونه واتاقم. دلم برای اقوامم وپدرمادرم تنگ شده بود. دلم میخواست از نرده های طبقه دوم سربخورم ومحبوبه منو ببینه وغر بزنه "دختر یه وقت خدای نکرده عیبناک میشی، این کارو نکن". دلم میخواست از پنجره اتاقم به حیاط نگاه کنم وحسن رو ببینم که بابیل، بیلچه وقیچی باغبونی افتاده به جون باغچه. توهمین افکار بودم که صدایی از پشت سرم گفت:
- سلام خانم، حالتون چطوره؟
باتعجب به عقب برگشتم وازدیدن هامون یکه خوردم. باصدایی تقریبا بلند گفتم:
- هامون، اینجا چکار میکنی؟
لبخند کمرنگی زد وبالحنی سرزنش گر گفت:
- یادت رفته من اینجا زندگی میکنم؟ حالام اومدم استقبال سروش.
اصلا فراموش کرده بودم هامون اونجا توی همون ایالت زندگی میکنه. باهاش دست دادم وگفتم:
- خیلی خوشحال شدم. نمیدونم چرا یادم رفته بود شما اینجا هستید وای حالا دیگه احساس تنهایی نمیکنم، چون خیالم راحته که دوست عزیزی مثل شما، اونم تو این مملکت غریب دارم.
لبخندی زد وگفت:
- خیلی ممنون که منو به عنوان یه دوست قبول داری. خیلی خوشگلتر شدی، ولی هنوز همون حالت دخترونه وکوچولو رو داری. توچرا بزرگ نمیشی؟
- نمیدونم وا... ولی دیگه فکرنکنم قد بکشم. میکشم؟
- نه ولی خب ازدواج کردی، باید یه خورده تغییرکنی. خانمهابعد از ازدواج چهره شون عوض میشه. راستی ببخشید، یادم رفت تبریک بگم. شوهرت خوبه؟
- مرسی، آره خوبه.
- کسی به من خبرنداد والا حتما زنگ میزدم وبهت تبریک میگفتم.
- آخه خیلی ناگهانی وسریع انجام شد.
- چرا؟ توکه اصلا عجله نداشتی!
- نمیدونم. تمام جریان خواستگاری ونامزدی وعقد، دوسه هفته بیشتر طول نکشید. بعدشم قراربود عروسی برای اردیبهشت باشه که بخاطر اومدن به اینجا جلوافتاد وقرارشد آخردی باشه. یک هفته قبلش طفلک روزبه اونجوری شد وعروسی بهم خورد.
- آره، بیچاره روزبه. کسی به من نگفت، تازه یه هفته اس که باخبر شدم.
- میدونم. مخصوصا چیزی بهت نگفتن. میدونستن اگربگن کارو زندگیتو ول میکنی ومیای اونجا.
- نباید میومدم؟
- نمیخواستن تواون اوضاع واحوال بد وشرایط نامناسب بیای. نمیدونی چه خبر بود ، اوضاع خیلی خراب بود. روزای سخت وناراحت کننده ای بود.
- خب بگذریم. زندگی چطوره؟ چیکار میکنی؟ مشکل زبان که نداری؟
- نه اصلا مشکل زبان ندارم. وضعم از علی بهتره. درحال حاضردرس میخونم. میخوام تو امتحان ورودی یکی از دانشگاه ها تو رشته فیزیک شرکت کنم.
- عالیه. شوهرت کجا درس میخونه؟
داشتم راجع به درس ودانشگاه علی براش توضیح میدادم که صدایی از کنارم گفت:
- منم که اینجا بوقم دیگه نه؟ چه استقبال گرمی!
بادیدن سروش تازه یادمون افتاد که برای چه کاری به فرودگاه اومده بودیم وهردو زدیم زیرخنده. سروش درحالی که خودشم میخندید گفت:
- مرگ. درد یه ساعته بگیرید. عوض هرّ وکرّ عذرخواهی کنید، یاا...
بعدحال علی رو پرسید وگفتم:
- خیلی دلش میخواست بیاد ولی کلاسش خیلی مهم بود ونمیتونست غیبت کنه. شب تو خونه منتظرته.
- من باید برم خونه هامون، چون فردا صبح باید برم دانشگاه وکارامو انجام بدم. اونجا بمونم بهتره، مزاحم شما هم نمیشم.
- این چه حرفیه، تومراحمی. بعدشم چندسال پیش هامون بودی دیگه، حالا نوبت منه.
- چاکرتم ولی به جون تو اونجا برام بهتره. صبح با این لندهور میرم دنبال کارام تازودتر انجام بشه وبرگردم. لیلا برام ضرب العجل تعیین کرده.
به این ترتیب اصرارمن برای بردنش به منزلمون بی نتیجه موند ولی قول داد فردا شب حتما بیاد، منم هردوشون رو برای شام، فرداشب، دعوت کردم. کنارماشین هامون گفت:
- تو با نگین تا در خونه شون برو.، منم دنبالتون میام، بعدازاونجا بیا توماشین من تا باهم بریم خونه.
- نه لازم نیست این همه راه دنبال من بیایید. سروش خسته اس، شما برید منم میرم، نگران نباشید.
ولی هامون با جدیت گفت:
- هوا تاریکه درست نیست تنها بری، بهتره قبول کنی.
دیگه بحث نکردم وباسروش سوار ماشین شدیم. توراه مدام سربه سرم میذاشت ومنم میخندیدم. ازاومدنش خیلی خوشحال بودم. به خودشم گفتم. با حالت با مزه ای گفت:
- ازقرمزی لپّات ونیش تابناگوش باز شده ات پیداس که خیلی خوشحالی.
احوال همه رو تک تک پرسیدم. بعدگفتم:
- لیلا چطوره؟ باردار نیست؟
باتأسف گفت:
- نه وضع روحیش هنوز خوب نیست. خیلی ضعیف شده. عجله ای برای بچه ندارم، دلم نمیخواد خدای نکرده مشکلی پیش بیاد. توچطور؟ حامله نیستی؟ برای توکه اینجا تنهایی لازمه.
- نه حالا زوده، فعلا میخوام درس بخونم. بعدشم، من تازه سه ماهه اومدم اینجا.
سروش سرشو به علامت تایید تکون داد ودیگه هیچی نگفت. منم ساکت شدم، پیش خودم فکر میکردم من وعلی هنوز عروسی نکردیم، چه برسه به بچه. راستش کم کم داشتم نگران میشدم. رفتار علی عجیب بود. مدام اصرار داشت اون لباسها رو بپوشم، وقتی منو با اون لباسها میدید کاملا متوجه تغییر حالتش میشدم وکلافگی اش رو حس میکردم ولی فقط دستی به پوست بدنم میکشید یانهایتا بغلم میکرد وبوسم میکرد، بعد نگاهش رنگ خشم ونفرت میگرفت، با انزجار ازجا بلند میشد میرفت تو اتاقش وچند ساعتی بیرون نمی اومد. سروش گفت:
- چته؟ توفکری، چیزی شده؟
- نه همینطوری داشتم فکر میکردم.
-راستی دایی مقداری پول برات فرستاده. صبح برو بانک، یه حساب برای خودت باز کن واین پولو بریز به حسابت.
- پول برای چی؟ من که اینجا مشکل مالی ندارم!
- ما میدونیم. ولی نگین اینجا آمریکاست نه ایران. اگرخدای نکرده روزی به چیزی احتیاج پیداکنی هیچ کس بهت کمک نمیکنه. تواین پولو ندید بگیر وبذار برای روز مبادا. اصرار دارم به علی چیزی دراین مورد نگی، چون ممکنه بهش بربخوره وباعث کدورت بشه. قول میدی؟
- بااینکه متوجه منظورت نمیشم ولی چون بهت خیلی اعتماد دارم قول میدم. مطمئنم این حرفو بی دلیل نمیزنی. فردا صبح اول وقت میرم بانک ویه حساب باز میکنم، این پولم واریز میکنم. خوبه؟
- عالیه، درضمن هامون مرد قابل اعتمادیه. هروقت کاری داشتی میتونی بهش بگی. خیلی امین وباشخصیته. هیچ وقت ازش نترس. قول میدی؟
ماشین رو کنار خیابون نگه داشتم وگفتم:
- سروش چی شده؟ چرا اینارو به من میگی؟ اتفاقی افتاده که من خبر ندارم؟
- نه عزیزم مطمئن باش. فقط چون خودم یازده سال اینجاب ودم وازمشکلات احتمالی خبردارم میخوام خیال خودمو از جانب تو راحت کنم. ببین نگین، هرکسی ظرفیت این مدل آزادی رو نداره. از تو که کاملا مطمئنم ولی من یه مردم ومردارو خوب میشناسم. نمیگم علی کاری میکنه ولی خب، آدمیزاده دیگه. حواستو خوب جمع کن باشه؟
- اگه موضوع فقط همینه باشه. قول میدم حواسمو جمع کنم، ولی خواهش میکنم اگرچیزی هست به من بگو. اگه بدونم خیلی بهتره.
سروش به چشمام خیره شد وگفت:
- بااینکه اینجا جاش نیست ولی میگم. بعداز رفتن تواز صحبت های دایی فهمیدم که علی بورسیه شده ومیاد آمریکا. میدونستم که اصلا اعزام دانشجو به آمریکا نداریم ولی دایی میگفت جزو اولین سری دانشجوهاست که اعزام شده. با هامون تماس گرفتم وپی گیر قضیه شدم. اونم بعداز کلی پرس وجو بهم گفت که اصلا چنین چیزی نیست وعلی از یکسال ونیم پیش اقدام کرده، یعنی به صورت مکاتبه ای با دانشگاه فعلیش تماس داشته وپذیرفته شده، بعدم ویزا گرفته واومده. حالا چرا دروغ به این بزرگی سرهم کرده نمیدونم! تواینجا مشکلی نداری؟
هاج وواج به سروش خیره شده بودم، باورم نمیشد که علی به همین راحتی به ما کلک زده باشه. سروش دوباره پرسید:
- با توام نگین، میگم مشکلی نداری؟
- نه مشکلی ندارم. اصلا علی کاری به کارم نداره. نمیتونم باور کنم، آخه چرا دروغ گفته؟ خیلی راحت میتونست بگه میخواد برای ادامه تحصیل بیاد اینجا.
- این ماجرامال قبل ازاینه که تورو دیده بود. شاید فکرمیکرده اگه بگه توباهاش ازدواج نمیکنی.
- وقتی قبول کردم زنش بشم وعقد کردیم چی؟ اون موقع چرا نگفت؟
- نمیدونم شاید فکر میکرده اگه راستشو بگه توباهاش نمیای. حالا ازت میخوام هیچی بهش نگی. به هیچ عنوان نباید بفهمه تویا ما از دروغش باخبر شدیم. باید صبرکنیم ببینیم چی میشه. نگین به حرفام دقت کن، تواصلا نباید به روی خودت بیاری، فهمیدی؟ فقط حواستو خوب جمع کن. هامون مواظبته، هرکاری داشتی یا هرمسئله ای پیش اومد خیلی راحت میتونی باهامون مطرح کنی.
- باشه مواظبم. دلم شور میزنه سروش.
- نگران نباش من برای همین اومدم اینجا. تمام مدارکمو قبلا برده بودم ایران واینجا کاری به جز این مسئله ندارم. طاقت نیاوردم بمونم اونجا، باید می اومدم ومیدیدم چیکار میکنی.
- مرسی، نمیدونم چطوری ازت تشکر کنم.
- تشکر لازم نیست، توکه ازمن نخواسته بودی بیام، خودم خواستم.
- به هر حال لطف کردی.
- تومنو به عنوان برادر قبول داری یا نه؟
- آره چرا میپرسی؟
- تعارف میکنی یا واقعا میگی؟
- نه به خدا. فکرمیکردم تاحالا بهتون ثابت شده باشه.
- شده، میخواستم مطمئن بشم که شدم. پس حالا که برادرتم یه چیزی ازت میپرسم درست جوابمو بده. خجالتو بذار کنار. برام مهمه که بدونم.
- باشه بپرس.
- ببینم شما دوتا بالاخره عروسی کردین یانه؟
برق از چشمام پرید، لبمو گاز گرفتم.
- لبتو نجو. جوابمو بده.
- توازکجا میدونی؟
- رفته بودیم خونه تون عید دیدنی، اومدم برم توآشپزخونه که شنیدم لیلا داره به مامانت میگه. البته به روی خودم نیاوردم ولی خب، حالا چی؟
هیچی نگفتم.
- من مینو نیستم بتونی سرمو شیره بمالی. بگو بدونم چه خبره.
- چی بگم؟
- آره یانه؟
یه کمی من و من کردم ولی احساس کردم باید راستشو به سروش بگم. آروم گفتم:
- نه.
باتعجب گفت:
- یعنی تو این سه ماهه هنوز تو دختری؟
- آره.
- خدای من!
- چیزی نیست که، چه عجله ایه؟
- این چیزا مربوط به عجله نمیشه. حتما مشکلی هست.
- نه چه مشکلی؟
- بابا من خودم خیرسرم مردم. مگه یه مرد چقدر میتونه خودشو کنترل کنه اونم پیش تو؟ تو مطمئنی علی عیب وایرادی نداره؟
- نمیدونم. راستش من زیاد از این چیزا سر در نمیارم.
باحرص سرشو تکون داد وگفت:
- یعنی چی که سر در نمیارم؟ مگه بچه ای؟ بابا، لیلاام همسن وسال توئه، ولی از من بهتر میدونه این چیزارو.
- حالا باید چکار کنم؟
یه کمی نگاهم کرد وگفت:
- الهی قربونت برم که انقدر پاک وساده ای. هیچی، فعلا تا مشکلی نداری وچیزی بهت ثابت نشده کاری نکن. امیدوارم علی فقط به همون دلیلی که گفتم این دروغو گفته باشه. اگرخدای نکرده مشکلی پیش اومد، اولین کاری که میکنی اینه که بامن یاهامون تماس میگیری. درضمن بجزمن وتو وهامون، هیچ کس از جریان خبر نداره، حتی لیلا. من به کسی چیزی نگفتم.
- خوب کردی. اون بیچاره ها که چیزی از دستشون برنمیاد. فقط نگرانی واعصاب خردی براشون میمونه. ممنونم سروش، برادری رو در حقم تموم کردی.
- من فقط انجام وظیفه کردم. حالا لطفا راه بیفت که زیر ماشین هامون درخت سبز شد.
- وای اصلا یادم نبود. بیچاره این همه وقت پشت سرمن معطل مونده نه؟
- عیبی نداره براش خوبه. زیادی صبوره.
ماشین رو روشن کردم وبا سرعت به سمت خونه حرکت کردم. دیگه تا برسیم صحبتی پیش نیومد. هردو ساکت بودیم ولی میدونستم که به یه چیز فکر میکنیم، علی.
دم در به هردوشون تعارف کردم بیان بالا تا با هم چای بخوریم، بعد برن ولی سروش گفت:
- فکر کردی بایه چای میتونی منو ازسر خودت واکنی؟ نخیر خانم، بنده به کمتر ازشام قانع نیستم.
- بابا توبیا چای بخور، شامم برات میپزم.
هامون گفت:
- ول کن نگین، این خیلی پرروئه.
بعدرو به سروش گفت:
- شرتو کم کن بپربالا تا بریم. دیروقته.
سروش خندید وگفت:
- شوخی کردم. جون تو خیلی خسته ام، میخوام برم استراحت کنم. فردا شب میبینمت.
بعد هردو خداحافظی کردن ورفتن.

آوینا
02-14-2012, 11:19
شب که علی اومد از نبودن سروش خیلی تعجب کرد وگفت:
- نیومده؟ پروازش عقب افتاده؟
- نه اومد. رفت خونه هامون.
- هامون کیه؟ دوستشه؟
- نه پسر عمه شه.
بعد جریان هامون وپدرومادرش رو برای علی تعریف کردم. سری تکون داد وگفت:
- پس چراتاحالا نگفته بودی تابریم دیدنش؟
- من اصلا یادم رفته بود هامونی ام وجود داره. امروزم تو فرودگاه اول اون اومد جلو، بعد من تازه یادم افتاد که اینجا زندگی میکنه.
- خوشگله؟ چیکاره س؟
- بدنیست. دکترای شیمی داره. یه کارخونه رنگ سازی ام داره.
- شماره تلفنشو بگو تا بهش زنگ بزنم، با سروشم صحبت کنم.
- شماره شو ندارم. میگم اصلا یادم نبود اونم اینجاس.
- خب میگرفتی عزیزم.
- یادم رفت حالا عیبی نداره، برای فرداشب دعوتشون کردم، وقتی اومدن خودت ازش بگیر.
صبح علی میخواست بمونه وکمکم کنه ولی نذاشتم. خونه که کاملا تمیز بود خرید هم نداشتم. دیروز همه خریدامو انجام داده بودم. میموند غذا که اونم کارخودم بود. بعدازظهرعلی اومد خونه. یه کمی زودترازهرروز اومده بود که اگه کاری دارم کمکم کنه. خیلی از اومدن سروش خوشحال بود، رفتارش اینو نشون میداد. وقتی خیالم ازبابت غذاها راحت شد، برای اینکه بوی غذا ندم یه دوش سبک گرفتم ویه دست لباس مناسب تنم کردم واومدم توپذیرایی. علی با دیدن من اخمهاشو درهم کشیدوگفت:
- این چیه پوشیدی؟
باتعجب نگاهی به خودم انداختم وگفتم:
- مگه بده؟
- نه ولی برو عوضش کن.
- خب توبیا بگو چی بپوشم.
علی همراهم اومد ودرکمدم روباز کرد، یکی از اون لباسهایی روکه خودش برام خریده بود نشون داد وگفت:
- اینو بپوش، خیلی بهت میاد، محشر میشه.
باتعجب گفتم:
- اینکه خیلی لخته، نپوشمش سنگین تره.
- اشکالی نداره، سروش وهامون که غریبه نیستن.
وباخنده اضافه کرد:
- بذار اونام یه دل سیر تماشات کنن.
ازحرفش چنان یکه خوردم که کم مونده بود بزنم توگوشش. باعصبانیت گفتم:
- مگه من عروسکم که بقیه تماشام کنن؟ درسته اون دوتاغریبه نیستن ولی قرار نیست من با بیکینی جلوشون بگردم ورژه برم.
با قهرازاتاق اومدم بیرون وادامه دادم:
- دیوونه شدی؟ من مثلا زنتم، غیرتت کجا رفته؟
باناراحتی گفت:
- من که نمیتونم استفاده کنم، خب بذار بقیه لذتشو ببرن. میخوای بدنتو ترشی بندازی؟
درحال انفجار بودم، گفتم:
- این چه حرفیه؟ یعنی چی که قراره بدنمو ترشی بندازم؟ نه، لابد خوبه بشینم تو سینی وخودمو به بقیه تعارف کنم. بعدشم، خب استفاده کن، من که نگفتم نه، خودت نمیخوای. این تویی که هرشب میری تواون اتاق میخوابی.
لبخندی تمسخرآمیز زد وگفت:
- ها، پس توام بدت نمیاد یه نفریه دستی به سروگوشت بکشه.
- یه نفرنه، توشوهرمنی واگرقرارباشه کسی ازاین تن وبدن لذت ببره وبه قول خودت دستی به سروگوشم بکشه، توهستی، نه کس دیگه، هیچ کس.
پوزخندی زد وگفت:
- برای تو چه فرقی میکنه؟ توکیفتو بکن.
فریاد کشیدم:
- بس کن علی. این مزخرفات چیه سرهم میکنی؟ تومیفهمی چی داری میگی؟ خجالت بکش. من پدرم در اومدتاخودمو راضی کردم جلوی توکه مثلا شوهرمی این لباسارو بپوشم. هنوزم وقتی اینجوری جلوت میگردم یادست بهم میزنی تنم میلرزه، اونوقت توازمن میخوای چیکارکنم؟
واشکم سرازیر شد. اومد جلو بغلم کرد وگفت:
- ناراحت نشو عزیزم شوخی کردم.
ازبغلش اومدم بیرون، رومو برگردوندم وگفتم:
- آخرین بارت باشه همچین شوخی مسخره ای بامن میکنی.
- خیلی خب، حالا برو صورتتو بشور، الان سروش اینا میان، زشته تورو با این حال ببینن. بروعزیزم.
بااینکه هنوزدلخور بودم ولی زیاد مته به خشخاش نذاشتم وبعداز شستن صورتم با یه تیکه یخ اطراف چشممو کمپرس کردم که پفش بخوابه وقرمزیش ازبین بره. همیشه همین طور بودم، چون پوستم خیلی سفید بود تادو قطره اشک میریختم زود دور چشمام وگونه هام قرمز میشد و ورم میکرد. خیلی ام دیر از بین میرفت. توآینه نگاهی به خودم انداختم و وقتی مطمئن شدم ورم چشمام خوابیده وقرمزیش تاحدی از بین رفته، به آشپزخانه رفتم تاچای دم کنم وامیدوار بودم سروش متوجه گریه من نشه. حدود یک ربع بعد سروش وهامون اومدن وعلی با روی باز به استقبالشون رفت.

آوینا
02-14-2012, 11:20
ازآشپزخونه اومدم بیرون وبه هردوشون خوش آمد گفتم سبدگل خوشگلی دست هامون بود که به من داد ومنم تشکر کردم وهردورو به پذیرایی دعوت کردم منزل ما مثل خونه پدرم پذیرایی ونشیمن جدا ازهم نداشت هال وپذیرایی باهم بود واتاق خواب ها توسط راهروی باریکی ازاون جدامیشد آشپزخونه ام اوپن بود وازداخل پذیرایی کاملا مشخص بود. داشتم چای میریختم که سروش گفت:
- چه بو وبرنگی راه انداختی، چی پختی؟
- فسنجون وقیمه بادمجون. دوست داری؟
- دوست دارم؟! عاشق هردوتاشم. کی میاری بخوریم؟
- هروقت تو بگی، غذا حاضره.
هامون گفت:
- شیکم چرون. حالا بیا بشین، یه چایی بخور، بعد برو سراغ شام.
- خونه دختر دائیمه، مگه خونه فامیلای شماس؟
باسینی چای ازآشپزخونه اومدم بیرون ورفتیم نشستیم. علی بالذت به حرفهای سروش وهامون میخندید ومعلوم بود حسابی کیف کرده. بعدرو به هردوشون گفت:
- خوش بحالتون. من که هیچ وقت دوست یافامیل اینطوری نداشتم. البته مزدک وبرمک این دوسه سال اخیر بودن ولی خب، اونارم ازدست دادم.
وشروع کرد به تعارف کردن میوه. سروش گفت:
- علی جون بشین. ماخودمون برمیداریم، تعارف نداریم که.
بعد چمدونی روی میز گذاشت وگفت:
- نگین خانم بنده بارکش شما نیستم آ، ولی بخاطرگل روی لیلا ومینو که ازم خواهش کردن، این چمدون فیل افکن رو با خودم تا اینجا کشوندم.
باتعجب گفتم:
- این چیه؟ مال منه؟
- نه مال عمته! مال توئه دیگه. سوغاتی از طرف همه فامیل برای تو وعلی. بعدا باز کن ببین چی برات فرستادن.
هامونم بعد ازاینکه ازدواج من وعلی رو تبریک گفت، بسته کوچیکی که خیلی قشنگ وبا سلیقه تزئین شده بود ازجیبش درآورد، به طرف من گرفت وگفت:
- ناقابله، امیدوارم خوشتون بیاد.
باخوش رویی گفتم:
- مرسی. چرا زحمت کشیدید؟
- زحمتی نبود. متأسفانه من خیلی دیر از ازدواجتون باخبرشدم. حالا بعد از این همه تأخیر اینو به عنوان هدیه ازدواج ازمن بپذیرید.
تشکر کردم وبسته رو باز کردم. یه گردنبند، لنگه گردنبندی که به لیلا ولیدا تو ایتالیا داده بود، داخلش بود وخیلی ام ناز بود. به علی نشون دادم، اونم خیلی مودبانه تشکرکرد وگفت:
- عزیزم، بده من بندازم گردنت.
بعد گردنبند رو از دستم گرفت وبه گردنم بست. البته برای این کار دستش رو با حالت بدی دور گردنم وکمی پایین تر کشید. کارش به قدری زشت وچندش آور بود که دلم میخواست زمین دهن باز کنه ومنو ببلعه. کاملا مشخص بود که عمدا این کارو کرده، اونم جلوی چشم دومرد جوون که یکی شون مجرد بود واون یکی دور از همسرش. سرم به دَوَران افتاده بود، خیلی عادی اومد وچسبیده به من نشست. کمی خودمو کنارکشیدم ولی یه دستش رو انداخت دور شونه ام وبا اون یکی دستش دستمو گرفت وفشارداد. البته من این چیزا رو دیده بودم. سروش .پویا هردوشون همینطوری با زناشون رفتار میکردن ولی حالت وطرز نگاه علی یه جور دیگه بود، یه جور خیلی بد وناراحت کننده. عضلات صورتم منقبض شده بود ومیدونستم صورتم مثل لبو سرخ شده وطبق عادت گوشه لبم رو با حرص وناراحتی میجویدم. ازکارهاش سر در نمی آوردم. وقتی تنها بودیم میومد سراغم ولی خیلی کم، شاید تو همین سه چهار ماه پنج شش بار بوسم کرده بود ولی حالا، جلوی سروش وهامون، اونم به این شکل زننده، اصلا نمیفهمیدم چه مرگشه.
سرمو انداخته بودم پایین ولی احساس میکردم هامون خیلی ناراحته، چون مدام پاشو باحالت عصبی تکون میداد ودستاشو تو هم قلاب کرده بود. میدونستم سروش هم خیلی عصبانیه ولی خیلی خوب خودشوکنترل کرده بود. سکوت سنگینی ایجاد شده بود که حال منو خراب تر میکرد. خوشبختانه سروش که متوجه حال من شده بود شروع به صحبت کرد وازعلی راجع به درس ودانشگاهش پرسید. علی داشت براش توضیح میداد که تلفن زنگ زد. وقتی دید من ازجام تکون نمیخورم، خودش بلند شد وگوشی رو برداشت. ازاینکه مجبور شده بود ولم کنه نفس راحتی کشیدم ولی نتونستم سرمو بلند کنم. دهنی گوشی روبا دستش گرفت وگفت:
- ببخشید، من چند لحظه دیگه خدمت میرسم.
وباگوشی به اتاقش رفت. هامون با صدایی که از خشم دورگه شده بود پرسید:
- نگین، دستشویی کجاست؟
همونطور با سر آویخته بلند شدم وبه سمت دستشویی رفتم وجلوش ایستادم. وقتی خواستم برگردم هامون روبروم ایستاد وگفت:
- به من نگاه کن.
ناچارسرمو بلند کردم ونگاهم به چشماش افتاد. بامحبت وتأسف به چشمان پراشکم خیره شد ودلسوزانه گفت:
- متأسفم، ولی تو مقصر نیستی، من مطمئنم.
سرمو تکون دادم وبه اتاق علی رفتم. با دیدن من صحبتش رو قطع کرد وگفت:
- چیه عزیزم؟ کاری داشتی؟
باصدایی آهسته اما خشمگین درحالیکه تمام بدنم میلرزید گفتم:
- دیگه جلوی اینا به من دست نزن فهمیدی؟ فهمیدی یانه؟
- باشه، باشه. توبرو منم الان میام.
چپ چپ نگاهش کردم وازاتاق اومدم بیرون. همزمان هامونم اومد و رفت سرجاش نشست. من که دیگه روم نمیشد برم جلوی اون دوتا، رفتم تو آشپزخونه وسرمو به چیدن میز گرم کردم. اون شب علی دیگه اون اداهارو در نیاورد والبته منم دیگه نزدیکش ننشستم. سرشام سروش به علی گفت:
- فکرنمیکردم دولت یه همچین خونه هایی برای دانشجوها درنظر بگیره. آپارتمان شیک وبزرگیه، جای خیلی خوبی ام هست.
علی باخنده گفت:
- نه بابا کاردولت نیست. خودم اجاره کردم.
سروش با دقت نگاهش کرد وگفت:
- اِ، چرا؟ من شنیدم خونه مبله بهتون میدن!
علی با من ومن گفت:
- خونه هاش خیلی کوچیکه، به درد نمیخورد.
سروش نگاهی به من کرد ودیگه ادامه نداد. بعداز شام گفت:
- دست شما درد نکنه عالی بود، من که دیگه دارم میترکم.
هامون گفت:
- ازقحطی که برنگشته بودی، دروزه از ایران اومدی. کم مونده خودتو خفه کنی.
- آره جون تو، این یکی رو راست گفتی. واقعا احساس میکنم دارم خفه میشم ولی آخه خوشمزه بود. نگین، دست پختت عین مامانته، حرف نداره. زنای تبریزی همه شون همین طورن. واسه همین علی ماشاا... انقدر چاق شده دیگه.
علی زد زیر خنده وگفت:
- زَدیا! ولی راست میگی، همه شلوارام تنگ شدن.
یه نیم ساعتی بعد ازشام هردوبلندشدن، خداحافظی کردن ورفتن.
من که فکرمیکردم علی به اندازه کافی تنبیه شده دیگه چیزی نگفتم وبعداز جمع وجور کردن آشپزخونه وشستن ظرفها رفتم خوابیدم. البته علی خیلی کمکم کرد. سروش حدود ده روز موند. تواین مدت چندبار دوتایی رفتیم بیرون. یه بارم هامون من وعلی رو برای شام دعوت کرد. علی ام خیلی عادی ومعمولی رفتار کرد و اون ماجرا کم کم ازذهن من پاک شد. شبی که سروش داشت میرفت هدایایی که برای تمام فامیل گرفته بودم باهمون چمدونی که سروش سوغاتی هامو آورده بود به دستش دادم که ببره ایران. تاچمدونو دید گفت:
- ببینم من گوشام درازه یا دُم دارم؟
- ببخشین سروش جون. آخه اگه تو نبری بدم به کی ببره؟
خندید وگفت:
- چاکرتم، خودم میبرم.
- دستت درد نکنه، آقایی.
وقتی میخواست به سالن ترانزیت بره، یواش، طوری که علی نشنوه گفت:
- یادت باشه، هرکاری داشتی هامون باکمال میل برات انجام میده. فقط توروخدا نذار دیر بشه.
سرمو تکون دادم ودستش رو که برای دست دادن با من دراز کرده بود فشردم وبابغض گفتم:
- مامان وبابامو بوس کن خوب؟
- اِ پس لیلا چی؟!
- اونو که من نگفته بوس میکنی. ولی از طرف منم حتما بوسش کن.
- پس مامانم وبابام ودایی احمد ونسرین و....
حرفشو قطع کردم وباخنده گفتم:
- اصلا همه رو بوس کن.
- پویا وپیامم بوس میکنم ها، خودت گفتی همه.
درحالیکه نمیتونستم خنده ام رو کنترل کنم، گفتم:
- خدا مرگت نده، هرکاری خواستی بکن.
هرسه خندیدن ودوباره گفت:
- خیلی نامردی. قد یه خر بار دارم برات میبرم، یه چمدون سوغاتی، یه عالمه ماچ، اونوقت منو کی عوض تو بوس کنه؟
علی درحالیکه هنوز میخندید گفت:
- خودش، نقد رو ول کردی نسیه رو چسبیدی؟
بلافاصله گفتم:
- به لیلا میگم عوض من تورو ببوسه.
سروش خندید ورفت. بارفتنش احساس بدی بهم دست داد. ازاینکه تنها شده بودم ناراحت بودم واحساس دلتنگی عجیبی میکردم. با بودنش دلم قرص بود که یکی مواظبمه، ولی وقتی رفت خیلی تنها شدم. ازطرفی دلم برای پدر ومادر وفامیلم پر میکشید. اون شب اونقدر گریه کردم تابالاخره خوابم برد ولی چه خوابی! تمام شب رو کابوس دیدم، دست آخر ترجیح دادم نخوابم وبیدار بشم. دلم آروم نمیگرفت، هوای ایران به سرم زده بود. فکرویاد روزبه، لحظه ای زام دور نمیشد وحرفهای لیلا توی سرم میپیچید "بیچاره اینا فامیلاتن، دیده شناخته ان، یه غریبه هرچی باشه یه غریبه اس، چه میدونی چه اخلاقی داره، چه دردی داره، چه فکری داره؟" کاش به حرفش گوش میکردم. همه عمرم سعی داشتم دختر مغروری نباشم ولی انگار بودم. من کور شده بودم، خوبی های اطرافیانم رو نمیدیدم. فکرمیکردم کار درستی میکنم ولی اشتباه کردم. اشتباه کردم وتاوانشو هم پس دادم. اون شب، شب خیلی بدی رو گذروندم. شبی که فکرمیکردم بدترین شب عمرمه ولی بعدازاون بلاهایی سرم اومد وشبها وروزهایی رو گذروندم که حتی یادش هم تنم رو میلرزونه. وای، چه روزای وحشتناکی داشتم.

آوینا
02-14-2012, 11:21
دوهفته بعداز رفتن سروش تو امتحان ورودی دانشگاه شرکت کردم وبانمره خوبی قبول شدم. این مسئله حسابی سرمو گرم کرده بود ودیگه دلتنگی نمیکردم. قبل از شروع کلاسها وبخاطر تولدم دوتایی رفتیم ونیز. انقدر قشنگ ودیدنی بود که دلم نمیخواست برگردم وانقدر بهم خوش گذشت که حرفها وتذکرات سروش رو تقریبا فراموش کردم. بالاخره بعداز یک هفته برگشتیم وکلاسهای هردومون شروع شد. همه چیز خوب بود بجز بعضی رفتارهای علی. هنوز باهمون دوستهاش رفت وآمد داشت ومن خیلی عذاب میکشیدم. هروقتم بهش اعتراض میکردم که چرااینطور آدمها رو به خونه میاری میگفت:
- اینجا آمریکاس نه ایران. هیز بودن ونگاه هرزه واینجور چیزهااینجا معنی نداره. هرکی ازهرکی خوشش بیاد، نگاش میکنه. من که نمیتونم باکسی رفت وآمدنکنم چون تورو نیگا میکنن.
هنوزم همون فیلمارونیگا میکرد. اصلا سیرمونی نداشت وصدبار یه فیلمو نگاه میکرد. بارها ازش خواستم از دیدن این فیلمها پرهیز کنه. خواهش میکردم ومیگفتم:
- این کارا چیه؟ مگه تو عقده سکس داری؟ آخه چه معنی داره آدم بشینه کثافت کاری یه عده عوضی مریض رو نگاه کنه؟
بالذتی تهوع آور میگفت:
- بشین توام نگاه کن ولذتشو ببر. نمیدونی چه کیفی داره، نیگا نکنی از دستت رفته.
نمیدونستم چه مرگشه. اگه به قول لیلا آتیشش تندبود پس چرامن هنوز بعداین همه وقت هنوز باکره بودم واگرنبود، این کارا چه معنی داشت؟
احساس گناه میکردم وفکرمیکردم بخاطر ترس من طرفم نمیاد. یه شب که پای همین فیلما نشسته بود وخیلی ام کلافه بود، آروم کنارش نشستم وگفتم:
- علی جون چرا انقدر خودتو اذیت میکنی؟
باتعجب گفت:
- اذیت؟!
خجالتو کنارگذاشتم وگفتم:
- آره دیگه، توداری خودتو شکنجه میدی. بخدامن دیگه نمیترسم. پاشو بریم هرکاری میخوای بکن.
کمی باتعجب نگاهم کرد وگفت:
- یعنی تو انقدر ساده ای؟!!!!
- یعنی چی؟
مثل دیوونه ها قهقهه زد وگفت:
- من؟ باتو؟ خدای من! نگین تو کی میخوای بزرگ شی؟
- منظورت چیه؟ حرف بدی زدم؟
دوباره خندید وگفت:
- نه عزیزم. پاشو بروبخواب، نگران منم نباش. پاشو عسل من.
بلندشدم ورفتم تو اتاق. هرچی فکرکردم به جایی نرسیدم وپیش خودم گفتم:
- من وظیفه داشتم بهش بگم. دیگه ازاین به بعد گناهی گردن من نیست. خودش میدونه وخدای خودش. شاید بخاطر محیط اینجا، اینطوری شده. بهتره سربه سرش نذارم. یه مدت که بگذره کم کم عادت میکنه وخودش آروم میشه.
ولی زهی خیال باطل. کارعلی از بیخ وبن خراب بود. مشکلش جایی بود که فکرکنم عقل جن هم بهش نمیرسید چه برسه به من بدبخت که تا همین چندوقت پیش که عقد کرده بودم، حتی از ساده ترین روابط زن وشوهر هم خبرنداشتم.
* * *

آوینا
02-14-2012, 11:24
تقریبا پنج ماه از رفتن سروش گذشته بود. یه روز بعدازظهر، سرکلاس نشسته بودم که دلشوره عجیبی تمام وجودمو پرکرد. انقدر این حس قوی بود که تمام تمرکزمو از دست دادم وهیچی از درس نفهمیدم. به قدری کلافه بودم که استاد متوجه شدوگفت:
- چیزی شده؟
- نه چیزی نیست.
- ولی رنگت خیلی پریده، تمرکزم نداری. اگه حالت خوب نیست میتونی کلاسو ترک کنی.
تشکر کردم وسائلمو برداشتم وازکلاس اومدم بیرون. نمیدونم چرافکرم مدام به طرف خونه پرمیکشید. میدونستم امروز، علی تاشب توبیمارستان شیفته وخونه خالیه. ماشینو روشن کردم وبا سرعت رفتم خونه. کلیدم روتوقفل چرخوندم ورفتم داخل. هیچ کس خونه نبود. یهو صدایی ازطرف اتاق خواب به گوشم خورد. بااینکه ترسیده بودم ولی آروم وبیصدا به طرف اتاق خواب رفتم. سرراه چوب گلف علی روکه کنار راهرو به دیوار تکیه داده بود برداشتم. پشت در اتاق گوش ایستادم که صدای زنی رو شنیدم. بایه دست چوب رو محکم گرفتم وبادست دیگه در اتاق رو باز کردم. اول نفهمیدم جریان چیه وخشکم زد. ولی بعداز صحنه ای که میدیدم چنان منقلب شدم که همونجا بالا آوردم. علی درست روبروی تخت روی صندلی نشسته بود وبالذت به این صحنه نگاه میکرد. وقتی حالم بهم خورد علی که تازه متوجه حضور من شده بود به طرفم اومد وگفت:
- نگین اینجا چکار میکنی؟ چت شده؟
انقدر دستپاچه بود که حال خودشو نمیفهمید. بازحمت دهانم رو باز کردم وگفتم:
- کثافت.
ودیگه هیچی نفهمیدم.

آوینا
02-14-2012, 11:24
وقتی به هوش اومدم علی کنارم بود ویه دستمال خیس روی پیشونیم گذاشته بود. چند لحظه گیج ومنگ نگاهش کردم بعد یهو صحنه ای که دیده بودم جلوی چشمم اومد. ازجاپریدم وشروع کردم به فریاد زدن وگریه کردن. علی هزار جور بهونه آورد وهزار جور بهونه مزخرف سرهم کرد که:
- پسره دوستم بود، اونم زنش بود، هنوز بهشون خونه ندادن و....
ولی من فقط میخواستم که راستش رو بگه. بافریاد گفتم:
- علی این دروغا رو بهم نگو. درسته خیلی ساده ام ولی خر نیستم. باشه، حرفتو قبول میکنم ولی میخوام بدونم تو چرااونجا نشسته بودی واونجوری اونا رو نگاه میکردی؟ اگه زنش بود چرا جلوی تو اون کارو میکرد؟ اصلا چرا بردیشون تو اتاق خواب من؟ توکه میدونی من نماز میخونم وپاک ونجس سرم میشه. آخه لعنتی رو تخت من؟
علی کمی این پا واون پا کرد، وقتی دید من کوتاه نمیام گفت:
- خیلی خب، آروم باش تا راستشو بگم. ولی باید بشینی وتا آخرشو گوش کنی خوب؟
سرمو تکون دادم وگفتم:
- باشه بگو.
علی نشست وشروع کرد به گفتن:
- مادرم بجز من صاحب بچه دیگه ای نشد وپدرم چون خیلی دوستش داشت یه همین یه بچه اکتفا کرد ومقابل خونواده اش که میخواستن یه زن دیگه براش بگیرن ایستاد. انقدر مقاومت کرد تا اونا دست از سرش برداشتن واین زن وشوهر رو به حال خودشون گذاشتن. خیلی همدیگه رو دوست داشتن وآدمهای خوب وسرشناسی بودن. پدرم اززمین دارها وبازاریهای کرمان بود وهمه حاجی عبدی رو به نیکی میشناختن. مرد مهربون ومردم داری بود. ازهمون بچگی توگوشم خوند که باید درستو بخونی ودکتربشی. خوب درس میخوندم وبجاش هرچی میخواستم برام فراهم میکرد. خیلی ام باهم رفیق بودیم. حرمتشو داشتم وازش حساب میبردم ولی درد دلمو هرچی که بود بهش میگفتم. چهارده پونزده ساله بودم که فهمیدم زن چیه مرد چیه. دوستام راجع به بلوغ ومسائلی که براشون پیش می اومد صحبت میکردن ولی من سردر نمی آوردم. یه روز به پدرم گفتم:
- حاج بابا مردی چیه؟
اول باتعجب نگاهم کرد بعدپرسید:
- منظورت چیه بابا؟
وقتی دید من ومن میکنم خندید وگفت:
- بیا بشین بابا. ماشاا... بزرگ شدی وباید یه چیزایی روبهت بگم.
بعدگفت که پسراوقتی به سن بلوغ میرسن، چنین وچنان میشه وباید اینجوری کنن وخلاصه مسائلی روکه برام مبهم بود توضیح داد. مسائل شرعیش روهم برام گفت. حرفاش که تموم شد گفتم:
- ولی حاج بابا، تاحالا هیچ کدوم ازاینا که گفتین برای من پیش نیومده.
- دیرنشده بابا، برای توام پیش میاد. بعضی ها زودتر بالغ میشن، بعضی هام دیرتر. همه مثل هم نیستن.
دوسه سالی از این قضیه گذشت. سال آخردبیرستان بودم. یه شب گفت:
- علی فردا که ازمدرسه تعطیل شدی بیا حجره کارت دارم.
- چشم.
فرداش که مدرسه تعطیل شد رفتم پیشش. یه کمی از این در واون در حرف زد. احساس کردم میخواد یه چیزی بهم بگه ولی نمیتونه. گفتم:
- حاج بابا مثل اینکه امروز کارم داشتی نه؟
- آره بابا میخوام ببینم حال وروزت چطوره؟
- خوبم میگذره. فکرکنم امسال بزنم توگوش پزشکی.
- خب خداروشکر. ولی منظور من یه چیز دیگه س. میخوام ببینم دوست دخترداری؟ دروغ نگی آ.
- نه بابا، دوست دختر کجا بود؟
- یعنی هیچی؟ تاحالا یه دونه رفیقم نداشتی؟
- نه به جون مامان. من سرم به کار خودمه، بادخترا چیکار دارم؟
خلاصه به من فهموند که میخواد بدونه کشش به جنس مخالف دارم یانه. وقتی مطمئنش کردم که هیچ کششی ندارم گفت:
- عجیبه، چطورتاحالا هیچی درخودت احساس نکردی؟ آخه تو ظاهرا که هیچ مشکلی نداری، ریش وسبیلتم که حسابی در اومده، صداتم کلفت شده، پس چرا علائم درونی رو نداری؟
- شماخودتون چندسال پیش گفتید دیر وزود داره!
- آخه بابا نه دیگه انقدر. حالامیگم شاید بازنی، دختری، چیزی طرف نشدی ونمیدونی. من یه زن تروتمیز برات میارم، خونه رم خالی میکنم، ببینم چه خبره.
باتعجب گفتم:
- چی میگی حاج بابا؟ بانامحرم؟
آخه بنده خدا آدم مومنی بود وخیلی به این مسائل اهمیت میداد. گفت:
- نه یه صیغه میخونیم که گناه نباشه.
قبول کردم ورفتم خونه. البته حاجی اهل خانم بازی واین حرفها نبود ولی یه خونه ای بود که صاحبش ازاین جور زنا تو دست وبالش داشت وهمه کرمان میشناختنش. روز چهارشنبه صبح بابام یواشکی بهم گفت:
- تواین خونه نمیشه، دروهمسایه میبینن وبرات حرف درست میکنن. فردا از مدرسه که تعطیل شدی بروبه این آدرسی که بهت میگم. زنه خودش صیغه میخونه توام بله رو میگی وشروع میکنی.
- چی رو شروع کنم؟
- اون زن خودش بلده، بهت میگه. حواست باشه مادرت نفهمه ها. به دوست ورفیقاتم هیچی نگو.
فرداش از مدرسه رفتم همونجا که حاجی آدرس داده بود. زنه قشنگ بود، هیکلشم خیلی خوب بود. صیغه روخوند منم بله روگفتم. اولش که لباساشو درآورد واومد طرف من خیلی خجالت کشیدم. اما اون خیلی عادی اومد جلو. خب کارش این بود وخیلی ام وارد بود ولی هرچی گفت وهرکاری کرد من نتونستم کاری بکنم. بیچاره سه چهار ساعت وقت گذاشت ولی نشد که نشد. بافکری آشفته وبهم ریخته برگشتم خونه. چون مادرم همیشه خونه بود نتونستم به حاج بابا چیزی بگم. شنبه از مدرسه رفتم حجره پیش حاجی. حالم خراب بود ولی وقتی دیدم حاجی خیلی ناراحت وکلافه س به روی خودم نیاوردم وگفتم:
- حاج بابا، چرا ناراحتی؟
- چیزی نیست بابا. چندروزی باید برم تهرون. توام بامن بیا.
- وسط مدرسه ها؟ آخه من درس دارم.
- باید برم دکتر. قلبم درد میکنه ونمیتونم تنها برم. باهواپیما میریم وبرمیگردیم.
یه هفته از مدرسه مرخصی گرفتم. حاجی به مادرم همینو گفت ودوتایی راهی تهرون شدیم. البته مادرم میخواست همراهمون بیاد ولی حاجی نذاشت وگفت:
- علی رو میبرم که تنها نباشم، شمااینجا بمونی بهتره.
توراه برام گفت که زنه رفته حجره وگفته پسرتو ببر دکتر این مردی نداره.
بعدازکلی عکس وآزمایش وکوفت وزهرمار، دکتراام همینو گفتن. همه شون میگفتن:
- این بچه مادرزادی اینطوریه ودردش درمون نداره.
حاجی خواست منو بفرسته خارج ولی گفتن فایده نداره. برگشتیم کرمان. ولی دیگه نه من اون علی بودم نه بابام اون حاجی عبدی. بهم گفت:
- به مادرت هیچی نگو. اگه بفهمه دق میکنه. اصلا به هیچ کس نگو. دانشگاهتو بزن تهران، انشاا... قبول میشی. بعدشم میری تهران وکسی باخبر نمیشه دردت چیه.
اشک تو چشمام پرشد وگفتم:
- باباچراتو این همه آدم من اینطوریم؟
خودشم چشماش پراشک بود. بغلم کرد، سرمو بوسید وگفت:
- هرکسی سرنوشتی داره بابا. باتقدیر وخواست خدا نمیشه جنگید. درستو بخون ودکترشو. هرکی ازت پرسید چرا زن نمیگیری؟ بگو این طوری بهتره، به وقتش میگیرم. نذار کسی از دردت باخبر بشه. توتهرونم که کسی کاری به کارت نداره. زیاد با کسی قاطی نشو. منم پشتت هستم. نمیذارم کسی از گل بالاتر بهت بگه. توکل کن به خدا.
دیگه شبانه روز کارم درس خوندن بود. پدرم راست میگفت، اگه شغل آبرومندی داشتم کسی بهم شک نمیکرد. پزشکی تهران قبول شدم ورفتم تهران. چندوقت یه بار فیل مادرم یاد هندوستان میکرد وگیر میداد که چرا زن نمیگیری؟ هروقت میرفتم کرمان یا بهش زنگ میزدم، چندتا دختربهم معرفی میکرد وازم میخواست که یکی شونو انتخاب کنم. منم میگفتم بذار درسم تموم شه میگیرم. بعدشم که اون بلاسرشون اومد ودستشون از دنیا کوتاه شد. حاجی که مرد منم مردم. به عدالت خداشک کردم. تصمیم گرفتم باسرنوشت بجنگم واززندگیم لذت ببرم. اول شروع کردم فیلم دیدن. همون فیلما که وقتی ایران بودیم تو کمدم دیدی وپرسیدی اینا چیه؟ ولی بعداز یه مدت دیگه دیدن فیلم منو ارضا نمیکرد. دلم میخواست کارای دیگه ای بکنم ولی تو ایران نمیشد. تصمیم گرفتم برم خارج. شب وروز درس خوندم تا توامتحانات بورس قبول بشم وبرم کانادا، ولی نشدوبخاطر مجرد بودن ویه سری دلایل دیگه ردم کردن. ول نکردم، رابطه برقرار کردم ومدارکمو فرستادم. قبول شدم وقرار شد برای گرفتن ویزا برم دوبی. توهمون گیرودار تورو دیدم. ازت خوشم اومد وباخودم گفتم اگردوباره ببینمش ول نمیکنم. ازخداخواستم وخدا دوباره تورو نشونم داد. دیدی حق دارم تو عدالت خدا شک کنم؟ توکه انقدر سالم وپاکی که تا همین چندوقت پیش فکرمیکردی که حتی اگه بدنتو لمس کنم یابوس کنم دیگه دختر نیستی، چرااین بلا سرت اومد؟ توکه دین و ایمونت درسته، نمازت ترک نمیشه، خوشگلی، خوش هیکلی، همه چی تمومی، چرا خدا این سرنوشتو برات تعیین کرد؟ بعدشم که اومدم خواستگاری وتوام از همه جا بیخبر زنم شدی. پدرت حسابی تحقیق کرده بود ولی کسی از این درد بی درمون خبر نداشت که بهش بگه. اگه حاجی زنده بود حتما بهش میگفت ولی اونم دیگه نبود. موند مسئله اینجا اومدن که اونم فکرکردم اگه راستشو بگم ممکنه قبول نکنی باهام بیای وتموم نقشه هام به هم بریزه، اینجابه یکی مثل تو احتیاج داشتم. بنابراین دروغی سرهم کردم وبه شماها گفتم از طرف دولت میام. شمام باور کردین واین مشکلم حل شد. حالا این ماجرای امروز همون کارائیه که بخاطرشون اومدم آمریکا. دفعه اولمم نیست. تقریبا هفته ای یکی دو بار این کارو میکنم. فیلم دیگه برام جذابیت نداره. مستندش باحالتره. اونا کارشونو میکنن وپولشو میگیرن. غیرت اینکه جلوی غریبه این کارو نکنن رو ندارن. اصلا براشون مهم نیست کسی ببینه یانه. منم نیگا میکنم ولذتشو میبرم. توام اگه بخوای میتونی، من حرفی ندارم. تازه، اینجوری برام جالبتره. ازتغییر حالتت خوشم میاد. چطوره؟ مرد نیستم ولی دیگه کور که نیستم، خدا اگه اون نعمتو ازم دریغ کرده درعوض بهم پول داده که خرج کنم وچشم داده که ببینم. منم ناشکری نمیکنم وازاون چیزایی که دارم نهایت استفاده رو میبرم.
بعدبالحن تمسخرآمیزی گفت:
- به نظرتوکار بدی میکنم؟

آوینا
02-14-2012, 11:25
مثل سنگ به مبل چسبیده بودم. حتی نمیتونستم درست فکرکنم. نمیدونم چقدر به همون حالت بودم، ولی وقتی به خودم اومدم هواکاملا تاریک شده بود وعلی ام همونجا روبروی من نشسته بود. گفتم:
- چرابامن ازدواج کردی؟
- خب تو همه چشمها رو به خودت خیره میکنی. هیچ نگاهی رو ندیدم که بیتفاوت ازت بگذره ومن از اون نگاههایی که روی صورت وبدنت میچرخه لذت میبرم. اون شبم جلوی سروش وهامون مخصوصا اون کارو کردم. میخواستم برق هوس رو تو چشماشون ببینم ولی تو نذاشتی.
بابغض گفتم:
- علی من زنتم، ناموستم.
خندید وگفت:
- بروبابا، زن وناموس مال مرداس، من که مرد نیستم. توام تاحالا مزه شو نچشیدی، اگه یکی دوبار با دوتا مرد خوشتیپ وباحال طرف شی تازه میفهمی چه کلاهی سرت رفته که نذاشتی کسی بهت دست بزنه. بسپرش به من، خودم چندتا مشتری پروپا قرص برات سراغ دارم.
- خفه شو، خفه شو.
بعدسعی کردم خودمو کنترل کنم. یکی دوتا نفس عمیق کشیدم وآروم گفتم:
- علی توداری با کی لج میکنی؟ باخدا؟ میدونی که نمیتونی. داری خودتو بیچاره میکنی. وضعیت تو درست مثل کسیه که اصلا نمیتونه بخوابه، بعد میره خوابیدن دیگرانو نگاه میکنه وعذاب میکشه، درصورتیکه میتونه خیلی بهترازاونایی که هفت هشت ساعت در روز میخوابن از وقتش استفاده کنه. توام میتونی از زندگیت لذت ببری، همه چیز که هوس وشهوت ومیل وغریزه نیست. تو میتونی ازهمین نعمتهایی که داری بخوبی ودرراه درست استفاده کنی. مابا هم ازدواج کردیم ومیتونیم خیلی راحت باهم زندگی کنیم. همینطور که تاحالا بودیم. خیلی راههای بهتر برای لذت بردن از زندگی هست، چرا نمیخوای امتحان کنی؟
- توچی؟ تونمیخوای از زندگیت لذت ببری؟ تویه دختر سالمی وبه این چیزا نیاز داری.
- کسی که تو تموم عمرش نون نخورده، توهرچی بگی خوشمزه س و به به وچه چه کنی نمیفهمه. ممکنه هوس کنه نون بخوره ولی این فقط یه هوسه. نه چیز دیگه. اگه یه تیکه سنگم بهش بدی وبگی این نونه، باور میکنه. من همین حالتو دارم. تو میدونی که من هیچ تجربه ای تو این موارد ندارم، ولی اگه هی بشینم پای این فیلمها، یااین صحنه هایی روکه تو میبینی ببینم، اونوقت هوس میکنم ودلم میخواد تجربه کنم.
- ولی تو یه پارچه شور وحرارتی. بارها امتحانت کردم.
- قبول دارم. من تا قبل از اینکه باتو ازدواج کنم هیچ وقت هوس نکردم مردی بوسم کنه یا بغلم کنه ولی چون تو این کارا رو باهام کردی حالا دلم میخواد یه وقتایی بیام تو بغلت وتوام منو ببوسی، بغلم کنی ونوازشم کنی، ولی فقط درهمین حد نه بیشتر. درحدی میخوام که تجربه شو دارم، چیزای دیگه برام معنی نداره، تا وقتی چیزای دیگه رو تجربه نکنم نیازی رو درخودم احساس نمیکنم، همونطور که تا همین چند ماه پیش فکراینکه یه مرد، حتی شوهرم، بدنمو لمس کنه تنمو میلرزوند. الانم فکر اینکه کس دیگه ای بجز تو، این کاروبا من بکنه اعصابمو بهم میریزه. احتیاجات من درهمین حدی که تو میتونی برآورده کنی باقی میمونه.
بعددرحالیکه اشکم سرازیر شده بود گفتم:
- علی من دوستت دارم. قبل از اینکه بدونم غریزه چیه ومرد چیه، دوستت داشتم. قبل از اینکه درد تورو بدونم دوستت داشتم. این زندگی منو به اندازه کافی ارضا میکنه، خواهش میکنم دست از این کارا بردار. علی تو نمیتونی بد باشی، خواهش میکنم قبل از اینکه دیر بشه به خودت بیا وازخدا طلب مغفرت کن. علی خواهش میکنم. بخدامن دوستت دارم، خیلی زیاد. میدونم که توام منو دوست داری وما، درکنار هم، زندگی خیلی خوبی خواهیم داشت.
نمیتونستم جلوی اشکهامو بگیرم. واقعا علی رو دوست داشتم ونمیخواستم ازدست بدمش. مرد بودن یا نبودن اون از نظر من هیچ اهمیتی نداشت. علی نکاهی به صورتم کرد، بادستش اشکهامو پاک کرد وآروم گفت:
- پس بچه چی؟ تو بچه نمیخوای؟
- اگه من بچه دار نمیشدم تو چکار میکردی؟ ولم میکردی برم؟ توروخدا راستشو بگو.
بغلم کرد. صورتمو به سینه ش چسبوندم، دستامو دور کمرش حلقه کردم وفشارش دادم. اونم محکم فشارم میداد ومن همچنان گریه میکردم. باصدایی لرزان گفت:
- نه بخدا. منم دوستت دارم. اولش فقط ازت خوشم اومده بود ولی بعد که دیدم چقدر پاک ومعصوم ومهربونی عاشقت شدم. اگرتو این مشکلو داشتی هیچوقت ولت نمیکردم ولی تو باید منو ول کنی. موقعیت های خیلی بهتری داری، مطمئنم.
- من موقعیت بهتر نمیخوام. زندگیم خوب وراحته. موقعیت بهترازنظرتو اون چیزائیه که برای من اصلا ارزش نداره. دلم میخواد باکسی زندگی کنم که دوستم داره ومنم دوستش دارم. توهرچی بخوای من ازت دریغ ندارم، هرنیازی تو وجودت احساس کنی برطرف میکنم، توام دست از این کارا بردار. فکر میکنی لذت میبری ولی اشتباه میکنی، خودتو شکنجه میدی. داری خودتو از بین میبری.
اون شب تا صبح باعلی حرف زدم وفکر کردم، البته فکرمیکردم که تونستم مجابش کنم. بعدازاون، باز چند ماهی رو با خیال تقریبا راحت گذروندم ولی این آرامش، آرامش قبل از طوفان بود. طوفانی که یهو همه چیز رو نابود کرد. همه چیزرو.

آوینا
02-14-2012, 11:26
فصل هشتم
دفتر قشنگم چند وقته سراغت نیومدم. خودمم خسته شدم از بس تو برگهای سفید وقشنگت ازبدی و خرابتر شدن اوضاع نوشتم. ولی متأسفانه واقعیت داره و وضع روز به روز بدتر میشه. نوید که دیگه از پیدا کردن نصرت ناامید شده وتازه به قول خودش اصلا نمیدونه که این همه تلاش برای پیدا کردن اون زن فایده ای هم داره یانه. این ترم از دانشگاه مرخصی گرفته نیما هم همینطور. هردو گوشه گیر ومنزوی شدن. بیچاره زن دایی سیما دیگه نه قلب درست حسابی داره ونه هوش وحواس درستی وازهمه بدتر وضعیت دایی رضاس. دیگه حتی جلوی روش نمیشه اسم نغمه رو آورد. پیرشده، پیروشکسته وداغون. خبری از اون خنده های قشنگش که همه رو به خنده وامیداشت نیست. خونه ای که همیشه ازش صدای خنده وشادی شنیده میشد، حالا سوت وکوره از در ودیوارش غم میباره. شده ماتمکده.
من دیگه غم خودمو فراموش کردم. یعنی برام کمرنگ شده. اینه که میگن آدم هیچ وقت نباید ناشکری کنه. من فکر میکردم غصه دارتر وبیچاره تر از من پیدا نمیشه. دلم برای مامان وبابا خیلی میسوخت وفکر میکردم سرشکسته شدن ولی حالا روزی هزار بار خدارو شکر میکنم. وقتی دایی رضا وسیما رو میبینم که چطور از همه فامیل بریدن واگه مجبور نباشن قدم از خونه بیرون نمیذارن وبه تلفنها جواب نمیدن، وقتی نوید ونیمارو با اون حال زار، پژمرده وعصبی وکسل میبینم، خداروشکر میکنم که کارمن وخونواده م به اینجاها نکشید.
کاش میتونستم نغمه رو ببینم وباهاش حرف بزنم یا اقلا براش نامه بنویسم وازش بپرسم جریان چیه. کاش اون میتونست یه جوری، ازطریق نامه یا تلفن یاحتی پیغام وپسغام همه چی رو برام بگه. میدونم اگه میتونست باهام ارتباط برقرار کنه همه ماجرا رو موبه مو برام تعریف میکرد. نمیدونم چرا انقدر اصرار داره والتماس میکنه نصرت رو پیدا کنیم ولی یه حسی بهم میگه اون زن از خیلی چیزها باخبره وکلید این قفل، دست اونه. دلم میخواد کیارش رو ببینم وباهاش حرف بزنم، اون باید بگه چرا این کاررو کرده. شاید اگه بتونم بهش بفهمونم احساس نغمه نسبت به اون چی بوده، تأثیر مثبتی داشته باشه ولی خب اینم فهمیدم که اون اصلا برای جمع کردن مدرک علیه نغمه این نقشه رو اجرا کرده وفکر نمیکنم با دیدن وحرف زدن، بتونم مجابش کنم وکاری از پیش ببرم. اَه، چه فکرایی به سرم میزنه! شدم مثل آدمایی که از روی ناچاری ودرماندگی به هر طناب پوسیده ای چنگ میندازن.
بگذریم، بهتره برم سر داستان خودم که نصفه ونیمه مونده. این نوشتنها به من انرژی میده وبرام یه جور آرامش میاره. بانوشتن خودمو تخلیه میکنم. نیرو میگیرم وآماده میشم که یه روز دیگه رو با یاد ونام خدا آغاز کنم، بدون اینکه به علی واتفاقات بد گذشته فکرکنم. وقتی این دفتر رو میبندم، همه چی رو لای دفترم میذارم ومیرم. به هرحال!

آوینا
02-14-2012, 11:26
هرطوری بود چندماه دیگه هم خوب وبد گذشت ودیگه به سالگرد ازدواجم چیزی نمونده بود. علی بیشتر وقتا خونه نبود. یاکلاس داشت یا تو بیمارستان شیفت بود. منم مشغول درس خوندن بودم وفیزیک تموم وقتم رو پر کرده بود. شاید شبی دو سه ساعت علی رو میدیدم وخیلی عادی، مثل قبل، باهاش برخورد میکردم. رفتار اونم کاملا معمولی بود وما مثل دوتا دوست همخونه باهم زندگی میکردیم، بدون هیچ مشکلی. گاه گاهی هامون رو میدیدم ولی چون دلم نمیخواست از وضعیت علی باخبر بشه، رفت وآمدمو کنترل میکردم وسعی میکردم زیاد نبینمش.
یه روز از دانشگاه که برگشتم مزدک وبرمک رو توی خونه دیدم. خیلی تعجب کردم وبه گرمی باهم سلام واحوالپرسی کرریم. علی توضیح داد که مادرشون فوت کرده واون دوتام که به خاطر مادرشون نمیتونستن بیان، بعدازفوت اون خدابیامرز برای گرفتن تخصص وادامه تحصیل به آمریکا اومدن. ازشون پذیرایی کردم و از ایران پرسیدم. بعداز حرفهای معمولی برمک گفت:
- خیلی زیباتر شدین. ماشاا... انگار آب وهوای اینجا خیلی بهتون ساخته.
ومزدک ادامه داد:
- هوای اینجا انقدر تمیز وخوبه که آدمای بیریختی مثل علی رو خوشگل میکنه، دیگه نگین خانم که تکلیفش روشنه.
ازهردو تشکر کردم وبا اصرار برای شام نگهشون داشتم. تا پاسی از شب گذشته بیدار بودیم و راجع به مسایل مختلف ازجمله وضعیت فعلی اونا صحبت کردیم. بعدشم هر دو خداحافظی کردن ورفتن خونه شون. تقریبا هفته ای یکی دوبار همدیگه رو میدیدیم وباهم خودمونی شده بودیم. بچه های خوب وفهمیده ای بودن وبا تمام دوستی صمیمانه ای که بینمون بود حد وحدود خودشون رو خیلی خوب حفظ میکردن.
به این ترتیب سه ماه از اومدنشون گذشت. یه روز تازه کلاسم تموم شده بود وداشتم میرفتم طرف پارکینگ که دیدم مزدک کنار ماشینم ایستاده. از دیدنش جاخوردم. رفتم جلو وسلام علیک کردم بعد پرسیدم:
- چیزی شده؟
- چطور مگه؟
- راستش وقتی دیدم اینجا ایستادی یه خرده نگران شدم.
- نه چیزی نشده. اومدم یه کمی باهات صحبت کنم.
- راجع به چی؟ برمک کجاست؟
- منو رسوند وخودش رفت جایی کار داشت. حالا لطف میکنی منو برسونی خونه؟ توراه باهم حرف میزنیم.
- آره میرسونمت. سوارشو بریم.

آوینا
02-14-2012, 11:26
توی راه مزدک سوالاتی درباره علی پرسید ومنم کم وبیش جواب میدادم. بعداز چندتا سوال وجواب ماشینو گوشه خیابون پارک کردم وگفتم:
- مزدک چی شده؟ درست وحسابی بگو چرااین سوالها رو میپرسی؟ اتفاقی افتاده؟
صاف تو چشمام نگاه کرد وگفت:
- علی مشکلی داره؟
- چطور مگه؟
- ببین ما تو یه دانشگاه درس میخونیم. از وضعیت علی تقریبا خبر دارم. میخوام بدونم توام میدونی اون مریضه؟ البته بعید میدونم که خبر نداشته باشی.
ازشیشه جلو بیرون رو نگاه کردم وگفتم:
- آره میدونم.
- خب؟
- ما داریم با هم زندگی میکنیم ومشکلی نداریم. من علی رو میخوام، به بیماریش کاری ندارم. اصلا برام مهم نیست دردش چیه. خیلی راحت با این قضیه کنار اومدم.
- اون چی؟ اونم کنار اومده؟ تورو خدا واقعیتو بگو، من از خیلی چیزا خبر دارم.
- راستش اولش نه، یه کارایی میکرد ولی یه دفعه که دستش برام رو شد نشستم وباهاش صحبت کردم وتا حدی قانعش کردم. تقریبا شش هفت ماهی میشه.حالا چی شده که تو انقدر ناراحتی؟ نکنه دوباره شروع کرده؟ آره؟
- میخوام بدونم راه درمانی هست؟ میشه خواهش کنم اطلاعات دقیق بهم بدی؟
- آره. هرچی میخوای بپرس. تااونجا که بدونم وخبر داشته باشم بهت میگم.
- این حالت از کی شروع شد؟ یعنی میخوام بدونم شروع بیماری از کی بوده؟
- اینطور که خودش گفته مادرزادیه، یعنی همیشه اینطوری بوده.
باحیرت وتعجب بیش از حدی گفت:
- راست میگی؟
- آره.
- یعنی تاحالا باتو... میگم یعنی... یعنی تو الان....؟
- آره.
- خدای من. کی فهمیدی؟
- شش هفت ماه پیش.
- چه جوری شد که فهمیدی؟ آخه چطور ممکنه توانقدر دیر متوجه شده باشی؟
- این ایرادیه که من یه روزی فکر میکردم حسن بزرگیه. به جهالتم با شهامت اعتراف میکردم.
بعدراجع به اینکه من هیچی نمیدونستم واین چیزا براش توضیح دادم، ولی وقتی به اونجایی رسیدم که باید میگفتم چه جوری فهمیدم سکوت کردم. مزدک با تأسف سرتکون میداد وگفت:
خواهش میکنم بگو. میخوام بدونم چیزایی که درمورد علی شنیدم حقیقت داره یا دروغه. این مسئله خیلی مهمه نگین. علی یه مرده وهرجوری باشه گلیمشو از آب میکشه ولی من وبرمک نسبت به تو احساس مسئولیت میکنیم. جریان کثافت کاریاش پنهون کردنی نیست ولی میخوام از زبون تو بشنوم. تا نشنوم که توام تأیید میکنی نمیتونم باور کنم.
- ببین مزدک علی شوهرمنه. دوستش دارم وبهش احترام میذارم. قبول دارم که قبلا خطا کرده ولی حالا دیگه خوبه ودست از کاراش برداشته. توچه اصراری داری بدونی قبلا چه اشتباهاتی کرده؟ گذشته ها گذشته وقرار نیست من آینده اون بیچاره رو به خاطر گذشته ش خراب کنم. علی شرایط روحی بدی رو پشت سرگذاشته ومن میخوام روزای خوبی رو پیش رو داشته باشه. دردش برای خودش بسه. مگه نه؟
چشماش پر اشک شد وریخت رو گونه هاش. صداقت رو تو چشماش میدیدم ومیدونستم که دلش میخواد یه کار مثبت برامون انجام بده. برای همین بهش اعتماد کردم و یه سری چیزا روگفتم. سرمو انداختم پایین وگفتم:
- چراگریه میکنی؟ علی با وضعیتش کناراومده.
- دلم برای علی میسوزه ولی بیشتر برای تو ناراحتم. تو قلب مهربونی داری که علی لیاقتشو نداره. من نامرد نیستم ولی همونطور که گفتم نسبت به تو احساس مسئولیت میکنم. باید واقعیتی رو بگم واونم اینکه علی نه تنها دست از کاراش برنداشته بلکه کثافت کاریاش رو گسترش داده. تمام بچه های اون دانشگاه علی رو میشناسن وخوب میدونن که چطوری میتونن تیغش بزنن. اون انقدر غرق افکار پوچش شده که اصلا براش مهم نبود من وبرمک بفهمیم چه غلطی میکنه. باید بهت بگم درسته که دیگه کسی رو به خونه نمیاره ولی یه خونه اجاره کرده وحالا دیگه دسته دسته این کثافتا رو جمع میکنه ومیبره اونجا. درسم نمیخونه ودر شرف اخراج از دانشگاهه. علی سادیسم داره وروز به روز بیشتر تو این باتلاق کثافت غرق میشه. من نگرانتم نگین، میترسم بلایی سرت بیاره، آخه تازگیا، چه جوری بگم، آخه...آخه...
مات ومبهوت به صورت برمک خیره شده بودم. پس این مدتی که شبها به بهونه شیفت ودرس ودانشگاه دیر به خونه میومد، جریان از این قرار بوده. گفتم:
- خواهش میکنم بگو بدونم چه غلطی میکنه؟ خواهش میکنم.
مزدک باهق هق گفت:
- نگین علی با آدمایی رفیق شده وباهاشون میگرده که حتی دیدنشون حال آدم رو بهم میزنه. توروخدا مواظب خودت باش. یه جوری خودتو نجات بده، خواهش میکنم. علی واقعا لیاقت فرشته ای مثل تورو نداره. هرکاری میخوای بکن فقط زودتر خودتو از شرش خلاص کن. زندگی بااون دیگه برای تو خطرناکه. ازش طلاق بگیروازاینجا برو، برگرد پیش پدر ومادرت. هیچ جای دنیا امنیت خونه پدرتو نداره. روی من وبرمکم میتونی حساب کنی. مابیشتر از قبل بهتون سرمیزنیم ومواظبت میشیم. هروقت احساس خطر کردی کافیه یه تلفن یه یکی ازما بزنی. این کارو میکنی؟
- آره مطمئن باش. من که بجز شما دوتا کسی رو اینجا ندارم.
ماشینو روشن کردم وبعد از رسوندن مزدک به منزلش به خونه خودم رفتم.
کمی تو رفتارهای علی دقت کردم وچند روزی زیرنظر گرفتمش. توهمون چند روز صحت گفته های مزدک بهم ثابت شد وتصمیم گرفتم علی رو ترک کنم. دیگه موندن فایده نداشت واحساس امنیت نمیکردم. علی از دست رفته بود ومن نمیتونستم کاری براش بکنم.
یه روز صبح نرفتم دانشگاه ونشستم توخونه، تا ظهرفکر کردم. باید همونجا ازش طلاق میگرفتم وبرمیگشتم ایران. هامون میتونست کمکم کنه ولی دلم نمیخواست چیزی بهش بگم. به هرحال اونم فامیلم بود ومنم اصلا روم نمیشد جریانو براش توضیح بدم. تصمیم گرفتم یواشکی خونه رو ترک کنم وبعد برای طلاق، همونجا اقدام کنم. بلند شدم و وسائلمو جمع کردم. تمام مدارک ودفترچه حساب ویه مقداری لباس وطالاهام، بجز اونا که علی برام گرفته بود، برداشتم وتویه چمدون ریختم وبردم پایین، سپردم به نگهبان وگفتم که تا شب ازش میگیرم. دلم بدجوری شور میزد. منتظر شدم علی بیاد وبره، بعد برم. تازه برگشته بودم بالا وداشتم براش شام درست میکردم که اومد. از دیدن من توی خونه خیلی جاخورد آخه معمولا اون ساعت سر کلاس بودم وهیچ وقتم غیبت نمیکردم. یه مرد دیگه هم همراهش بود که تا دیدمش فهمیدم یکی از اون رفیقاشه که مزدک گفته بود.به روی خودم نیاوردم ورفتم تو آشپزخونه. خوشبختانه لباس مناسبی تنم بود. یه شلوار جین وبلوزآستین بلند ویقه بسته. قهوه رو حاضر کردم ودادم علی ببره. یه سبد میوه ام براشون گذاشتم روی اوپن وسرمو گرم آشپزی کردم. اون دوتا یواشکی باهم حرف میزدن به طوری که من هیچی نمیشنیدم ولی دلشوره داشت منو میکشت. به شدت احساس خطر میکردم وازاینکه تا اومدن علی صبر کرده بودم خودمو لعنت میکردم. علی اومد تو آشپزخونه، ازپشت بغلم کرد وگفت:
- چیکار میکنی عزیزم؟
آروم از بغلش اومدم بیرون وگفتم:
- برای شام برنج دم میکنم.
دوباره بغلم کرد وشروع کرد به بوسیدن ودست مالی کردن بدنم. اون پسره تو پذیرایی نشسته بود وزل زده بود به ما. همونطور که سعی میکردم از بغلش بیرون بیام یواش گفتم:
- چیکار میکنی؟ زده به سرت؟ این اداها چیه جلوی این مرتیکه در میاری؟
- رابرتو میگی؟ عیبی نداره که، بچه خوبیه.
- من که نمیگم بده، ولی دوست ندارم جلوی اون این کارو بکنی. ردش کن بره بعد هرکاری خواستی بکن.
قهقهه نفرت انگیزی زد وگفت:
- ردش کنم بره؟ حیفه، خیلی باحاله. اگه بره پشیمون میشی.
تااومدم جوابشو بدم داد زد:
- رابی، بیا. نوبت توئه.
- ولم کن علی. میدونی که از این شوخیا خوشم نمیاد.
- شوخی نمیکنم عزیزم جدی میگم.
به زور خودمو از بغلش کشیدم بیرون وگفتم:
- خفه شو کثافت عوضی، این آشغال باید به جنازه من دست بزنه.
برگشتم از آشپزخونه برم بیرون که دیدم رابرت دم در آشپزخونه وایستاده ولبخند مشمئز کننده ای رو لبشه. مونده بودم چه خاکی تو سرم بریزم. نگاهی به دور وبر آشپزخونه انداختم وچشمم افتاد به ماهی تابه ای که برای سرخ کردن سیب زمینی روی گاز گذاشته بودم ولی هنوز خالی بود. عقب عقب رفتم طرف گاز وپشت به اون ایستادم. پسره اومد طرفم. یواش دستمو بردم پشت وماهی تابه رو تو دستم گرفتم. تاپسره رسید به من وخواست بازومو بگیره ماهی تابه رو برداشتم وباتمام قدرت کوبیدم توی سرش. خون فواره زد وجلوی پام افتاد روی زمین. علی با ناباوری به این صحنه خیره شده بود. نگاهی به من کرد وگفت:
- چیکار کردی؟ کشتیش؟
و آروم آروم به طرفم اومد. ماهی تابه رو بلند کردم وگفتم:
- نیا جلو. اگه اینم نمرده باشه، تورو همچین میزنم که بمیری. بخدامیزنم. حالا برو گم شو کنار، میخوام ازاین جهنم برم.
ازجاش تکون نخورد. این دفعه داد زدم وگفتم:
- گمشو کنار کثافت.
ودو دستی ماهیتابه رو بردم بالا. علی ترسید وگفت:
- باشه، بیا برو.
ورفت کنار. از ترس داشتم میمردم ولی یواش یواش رفتم بیرون. دم در ماهیتابه رو انداختم ودیگه منتظر آسانسور نشدم. بدو بدوازپله ها رفتم پایین. چمدونم رو از نگهبانی گرفتم وبا اولین تاکسی خودمو به یه هتل رسوندم. یه اتاق گرفتم وتصمیم گرفتم تاوقتی طلاق میگیرم همونجا بمونم. پولی که پدرم باسروش برام فرستاده بود انقدر بود که اگر چندماهم تو اون هتل گرون قیمت میموندم کم نمیاوردم.

آوینا
02-14-2012, 11:26
تارفتم تو اتاق افتادم رو تخت ویه دل سیر گریه کردم. بعد تازه یادم افتاد که اگه پسره مرده باشه چی؟ ترس وجودمو پر کرد. یهو یاد هامون افتادم وتصمیم گرفتم باهاش تماس بگیرم وازش کمک بخوام. اول بامنزلش تماس گرفتم ولی هنوز نیومده بود. شماره موبایلشو گرفتم، بادومین زنگ گوشی رو برداشت.
- هِلو؟
- هامون تویی؟
مکث کوتاهی کرد وگفت:
- نگین!
- سلام.
- سلام چطوری؟
بابغض گفتم:
- به کمکت احتیاج دارم.
دستپاچه گفت:
- چی شده؟
- پای تلفن نمیتونم بگم.
- کجایی؟
- هتل ...
- خیلی خب الان خودمو میرسونم. شماره اتاقت چنده؟
- پونصد وهیجده.
- تا ده دقیقه دیگه میرسم. خداحافظ.
- خدانگهدار.
اون ده دقیقه اندازه یک سال برام طول کشید. وقتی در زد از پشت در پرسیدم:
- کیه؟
- منم هامون.
- تنهایی؟
- آره مگه قرار بود با کسی بیام؟
درو باز کردم وتا اومد تو سریع درو بستم. نگاهی به صورتم انداخت وگفت:
- چی شده؟ چرا اینجایی؟ علی کجاس؟
بضغم ترکید وزدم زیر گریه. بغلم کرد وسرمو گذاشت روی سینه ش. هیچ حرفی نزد وگذاشت حسابی خودمو خالی کنم. وقتی احساس سبکی کردم، سرمو از روی سینه ش برداشتم واومدم روی لبه تخت نشستم. یه صندلی گذاشت روبروم نشست. بعد آروم پرسید:
- حالا بگو ببینم چه خبره؟
تمام جریانو از روزی که وضعیت علی رو فهمیدم تااونروز رو براش تعریف کردم. بدون هیچ حرفی، بادقت گوش کرد. وقتی حرفام تموم شد دوباره با گریه گفتم:
- اگه اون پسره مرده باشه چی؟
- اون دو تا دوستش، دوقلوها، قابل اعتمادن؟
- آره خیلی. چطور مگه؟
- باهاشون تماس بگیروبگو برن یه سری بهش بزنن ببینن چه خبره. میتونی؟
باخوشحالی گفتم:
- آره، آره. انقدر ناراحت بودم که اصلا به فکرم نرسید از اونا کمک بگیرم. الان زنگ میزنم.
به مزدک تلفن زدم وبه اختصار جریانو براش گفتم وازش خواستم یه خبری برام بگیره. گفت:
- تونگران نباش. من همین الان میرم اونجا، بعد میام پیش تو. کجایی؟
اسم هتل وشماره اتاقم رو بهش دادم وتلفن رو قطع کردم. اومدن مزدک حدود دوساعت طول کشید وتو این دو ساعت من مثل دیوونه ها راه رفتم وباخودم فکر کردم که اگه مرده باشه چه خاکی به سرم بریزم. بیچاره هامونم کلافه بود. سفارش دوتا قهوه غلیظ داد وبهم گفت:
- آروم باش. امیدوارم هیچ اتفاقی نیفتاده باشه. از هیچی نترس. من مثل کوه پشت سرت ایستادم و نمیذارم بلایی سرت بیاد. مطمئن باش.
مزدک وبرمک دوتایی باهم اومدن. اول از دیدن هامون تعجب کردن ولی من گفتم که هامون فامیلمه وبه هم معرفیشون کردم. تاباهم دست دادن گفتم:
- چه خبر؟ نمرده بود؟
برمک ساکت وغمگین نگاهم میکرد. مزدک گفت:
- نه خیلی سگ جونه.
باخوشحالی گفتم:
- راست میگی؟
- آره بخدا. خیالت راحت باشه.
- خدا رو شکر.
- حالا بشین تا برات بگم.
نشستم ومزدک شروع کرد به گفتن:
- بعد از تلفن تو سریع خودمونو رسوندیم به خونه شما. علی از دیدنمون تعجب کرد ولی ماخیلی عادی وخونسرد گفتیم ازبیکاری حوصله مون سر رفته بود واومدیم پیش شما. اونم گفت خوش اومدین، بیاین تو، رابرتم اینجاس. رابرت از بچه های دانشگاهه وهمدیگه رو در حد سلام وعلیک میشناسیم. تارفتیم تو ودیدیم سرش باند پیجیه، پرسیدیم چی شده؟ وعلی گفت یه نفر میخواسته کیفشو بزنه وچون مقاومت کرده با چوب زده تو سرش. رابرتم تأیید کرد. شوخی شوخی باند سرشو باز کردیم ودیدیم، به! چه خبره! نگین، خداوکیلی توزدیش؟
- آره.
- بابا دست مریزاد. فرق سرش چهار پنج سانت شکاف برداشته بود. توبا این ریزه میزه گی مگه چقدر قدرت داری که اون جوری زدی تو سر اون غول بی شاخ ودم؟
- چه میدونم. انقدر عصبانی بودم که اصلا نفهمیدم چیکار میکنم. فقط باتمام قدرت زدم توسرش.
به شوخی گفت:
- آلت ضرب وجرح چی بود؟
از طرز حرف زدنش خنده ام گرفت وگفتم:
- ماهیتابه.
بالحن بامزه ای گفت:
- همینه که ما دوتا زن نمیگیریم دیگه. اگه یه وقت خانم هوس کنن با ماهیتابه ما رو تنبیه کنن که دیگه چپقمون چاقه.
هرچهار نفرمون زدیم زیر خنده، بعد یهو مزدک جدی شد وگفت:
- خطر از بیخ گوشت گذشت.
برمک که تا اون موقع ساکت بود گفت:
- واقعاخدابهت رحم کرد. نگین، ماهردو خیلی شرمنده ایم. ازمرد بودن خودمون وازاینکه نتونستیم کاری برات بکنیم واقعا متأسفیم. مارو ببخش.
- شماها چرا ناراحتین؟ بعدشم چرانتونستین کاری انجام بدین؟ اگه شمادوتا نبودین من تا بفهمم چه بلایی سر اون مرتیکه آوردم، دق میکردم. بزرگترین کمکو به من کردین. نمیدونم چطوری ازتون تشکر کنم.
- تشکر لازم نیست. ماانجام وظیفه کردیم.
هامون با خوشرویی از هردوشون تشکر کرد وبا اصرار خواست که شام پیش ما بمونن. وقتی قبول کردن، زنگ زد به رستوران هتل وسفارش غذا دادوازشون خواست که غذاها رو بیارن توی اتاق.
بعد از شام هامون گفت:
- خب نگین جان حالا میخوای چکار کنی؟
- ازش جدا میشم. ولی فکر نمیکنم به این راحتیا بتونم. باید وکیل بگیرم.
- درسته باید وکیل بگیری. کسی رو سراغ داری؟
- نه تو چی؟ تو وکیل خوب میشناسی؟
- آره وکیل شرکت وکلای خوبی سراغ داره. بهش میگم یه دونه خوبشو واست پیداکنه. اینجا موندت صلاح نیست، بهتره بیای بریم خونه من.
مزدک گفت:
- هامون راست میگه، اینجا نباشی بهتره. میترسم علی بیاد سراغت.
- نه نمیاد.
مزدک گفت:
- ازاون مرتیکه دیوونه هیچی بعید نیست. بهتره به حرف هامون گوش کنی.
راست میگفتن، خودمم میترسیدم. روبه هامون کردم وگفتم:
- آخه تو کار وزندگی داری. نمیخوام مزاحمت بشم.
- این چه حرفیه؟ اگه تنها بمونی مدام دل من شور میزنه ولی اونجا دیگه خیالم راحته. میای؟
- بااینکه میدونم اسباب زحمتت میشم ولی میام. چون راستش، میترسم.
- خیلی ممنون که قبول کردی.
بعد شماره تلفن شرکت ومنزل وموبایلشو به مزدک وبرمک داد. اون دوتاام شماره خونه وموبایلشونو بهش دادن. منم چمدونمو برداشتم ورفتیم بیرون. دم در هتل مزدک گفت:
- ممکنه رابرت بره شکایت کنه. حواستو جمع کن. مارو بیخبر نذار، هرکاری داشتی، باکمال میل انجام میدیم.
- خیلی ممنون. میدونم که تنهام نمیذارین.
برمک گفت:
- نگین جان، بازم بابت این اتفاق معذرت میخوام.
- خواهش میکنم این حرفو نزن. من از همه تون معذرت ممنونم.
بعد خداحافظی کردیم. اونا رفتن خونه شون ومنم همراه هامون به خونه ش رفتیم. تا رفتیم تو گفت:
- خسته ای؟
- نه ولی سرم خیلی درد میکنه.
- میخوای استراحت کنی؟
- نه من اینجا تو هال میشینم. تو برو استراحت کن خسته شدی.
- تواز کجا میدونی من خسته ام؟
- ازاونجا که صبح شرکت بودی وبعدشم یه راست اومدی پیش من.
- دختر باهوشی هستی ولی ایندفعه رو اشتباه کردی. چون من اصلا خسته نیستم. تازه خیالم راحت شده.

آوینا
02-14-2012, 11:27
از حرفش تعجب کردم. اول فکر کردم همینطوری یه چیزی گفته ولی وقتی نگاهش کردم دیدم کاملا جدی میگه. وقتی دید تعجب کردم وباحیرت نگاهش میکنم گفت:
- جریانش مفصله، برات میگم. ولی بهتره اول با خونواده ات تماس بگیری وجریان رو بهشون بگی.
- وای نه، چی بهشون بگم؟
- به هرحال باید بگی. چون ممکنه با خونه ات تماس بگیرن ونگران بشن. بالاخره که چی؟ آخرش خبردار میشن دیگه، پس خودت بگی بهتره. میخوای به سروش بگم باهاشون صحبت کنه؟
- نه، راست میگی، خودم بگم بهتره.
- پس پاشو زنگ بزن.
وگوشی تلفن را به دستم داد. شماره خونه رو گرفتم. روز جمعه بود ومیدونستم بابا خونه س وبهتر دیدم با اون صحبت کنم وازش بخوام موضوع رو به مامان بگه. بادومین یا سومین زنگ خود بابا گوشی رو برداشت:
- سلام بابا.
- سلام عزیزم. حالت چطوره؟
- خوبم مرسی. شما خوبید؟
- خوبیم بابا. تو خوب باشی من ومامانتم خوبیم. چه خبر؟
- مامان کجاس؟
- رفته پیش نازی. علی چطوره؟
- خوبه. بابایی، میخوام باهاتون حرف بزنم.
- بگو بابا، چیزی شده؟
نگرانی تو صدای بابا موج میزد. دلم براش سوخت. طفلکی چه اعتمادی به علی کرده بود وچقدر دوستش داشت.
- چی شده دخترم؟ چرا حرف نمیزنی؟
گریه م گرفت. گفتم:
- بابا من دختر بدی ام؟
- نه عزیز بابا، کی همچین حرفی زده؟
- بابا من میخوام از علی جدا بشم. یعنی باید جدا بشم، راه دیگه ای ندارم.
یه احظه سکوت کرد وگفت:
- میدونم که بی دلیل این کارو نمیکنی، اما میتونی بهم بگی چرا؟
- آره میگم، همه چی رو میگم.
وجریان بیماری علی وکارهاش ودروغش راجع به آمریکا اومدن رو گفتم. همینطور ماجرای رابرت رو. خجالتو گذاشتم کنار وکل ماجرا رو براش تعریف کردم. بیچاره هیچی نگفت. فقط گوش میکرد ولی میدونستم الان صورتش کاملا قرمز شده واز عصبانیت درحال انفجاره. وقتی حرفام تموم شد گفت:
- نگین، چرا همون موقع که فهمیدی مریضه ازش طلاق نگرفتی بابا؟
با بغض گفتم:
- بابا جون مرض علی برای من مهم نبود. من دوستش داشتم ودلم میخواست زندگیمو حفظ کنم. اگه علی کثافت کاری نمیکرد وآخرشم این بلارو سرم نمی آورد، هیچ وقت به هیچ کس چیزی نمیگفتم وازش طلاق نمیگرفتم. اما حالا دیگه مجبورم. بابا، اشتباه کردم؟
- نه قربونت برم. نه عزیز دلم. این بهترین کاریه که میکنی. حیف که ازم دوری، .الا درسی به علی میدادم که تا عمر داره فراموش نکنه. اون حق نداشت با دختر من چنین رفتاری بکنه.
- درد اون برای خودش بسه. تو کثافت خودش دست وپا میزنه.
- الان کجایی بابا؟
- خونه هامون. نذاشت تو هتل بمونم، میگفت خطرناکه وممکنه علی یا دوستش مزاحمم بشن.
- چشم، الان بهش میدم.
- نگین جان، میخوام بدونی تو هنوز برای من همون نگینی هستی که ازایران رفت. اینجا مال توئه ودر این خونه همیشه به روی دختر پاک ومطهر من بازه بابا. قدمت روی تخم چشم من ومامانته. ازهیچی نترس بابا وهرکاری لازمه بکن. من تورو به خدا سپردم توام توکلت به اون باشه واز یادش غافل نشو. تابحال خدا حفظت کرده، از این به بعدم انشاا... همین طور میشه. چشم انتظارتم دخترم. بیا که دیگه طاقت دوری از تورو ندارم.
اشکم سرازیر بود وبا هق هق گفتم:
- بابایی منو ببخش. باعث سرشکستگی شما شدم.
- این چه حرفیه نگین؟ دلمو نشکن بابا. تو همیشه مایه سربلندی وافتخار من بودی وهستی. تورو خدا دیگه هیچ وقت این حرفو نزن، خواهش میکنم.
- به امید دیدار.
- به امید دیدار وخدا نگهدارت عزیزم.
بغضی توی صدای بابا بود که دلمو به درد می آورد. نمیتونستم جلوی ریزش اشکهامو بگیرم. بدون حرف گوشی رو دادم به هامون. چند دقیقه ای باهم صحبت کردن. ازلابلای حرفهاشون فهمیدم که پدر ازش تشکر میکنه ومنو به دستش میسپره. فکر میکنم که بهش گفت برام پول میفرسته چون هامون با دلخوری ازش خواست که این کارو نکنه. وبهش گفت:
- آقای مبرهن در حال حاضر نگین خواهر منه وهرکاری بکنم بخاطر محبت های شما وخانواده محترمتون میکنم. هرچی پول بخواد خودم در اختیارش میذارم، هرچیزی ام که احتیاج داشت براش تهیه میکنم. پول که قابل نگینو نداره. تمنا میکنم دیگه این حرفو نزنید.
بعد به پدر اطمینان داد که کاملا مواظب من هست ودر اسرع وقت کارها رو روبراه میکنه. شماره تلفن منزل وموبایلشو به پدرداد که هروقت خواستن تماس بگیرن. یه شماره موبایل دیگه م بهش داد وگفت:
- این شماره ای که الان بهتون دادم شماره موبایل نگینه که از همین لحظه در اختیارشه. خیالتون راحت باشه، مثل چشمام از نگین مواظبت میکنم. قول میدم.
بعد با پدر خداحافظی کرد وتلفن رو قطع کرد. اومد روبروی من نشست وگفت:
- چیزی میخوری برات بیارم؟
- نه مرسی. خیلی خسته ای؟
- نه اصلا خسته نیستم چطور مگه؟
- چراگفتی خیالت راحت شد؟ اگه ممکنه وحالشو داری برام بگو.
- آره میگم. هرجاش خسته شدی بگو تا بقیه شو بعدا برات بگم.
سرمو تکون دادم ومنتظر شدم هامون برام بگه واون شروع کرد به گفتن چیزایی که اصلا فکرشو نمیکردم بدونه.
وقتی سروش بهم گفت تو اومدی اینجا پیش شوهرت شوکه شدم. با ناباوری گفتم:
- مگه نگین ازدواج کرده؟
- آره جریانش مفصله. میخوام یه کاری انجام بدی؟
- چی شده؟
جریان دروغ علی رو بهم گفت وخواست بدونم این موضوع صحت داره یانه وازچند وچون قضیه خبردارش کنم. بعد بهم گفت تو کدوم دانشگاه درس میخونه واسم ومشخصات خودشم گفت وخواست که حسابی راجع بهش تحقیق کنم. خیلی نگران بود ومدام ازم میخواست که هرچه سریعتر پیگیر قضیه بشم. منم خیلی نگران بودم ودلم شور میزد. دروغ علی چیزی نبود که بخواد تا این حد فکرمو مشغول کنه. به قول سروش شاید چون میترسید تو باهاش نیای دروغ گفته بود ولی من چیز دیگه ای حس میکردم ونگرانی عجیبی داشتم. معاونم، امیل، توی همون دانشگاه درس میخوند وبچه زبر وزرنگی بود. صبح اول وقت رفتم سراغش وازش خواستم اطلاعاتی راجع به علی برام بیاره. میدونستم دهنش قرصه ولی باز بهش سفارش کردم به هیچ کس چیزی نگه. اسم ومشخصات دقیق علی روبهش دادم ومنتظر اخبارش شدم. اونم همون دقیقه رفت دانشگاه وظهر برگشت. تااومد تو دفترم گفت:
- هامون خوب گوش کن، اخبار جالبی برات دارم.
وقتی دید سراپا گوشم، گفت:
-کار این پسره خیلی ایراد داره. من نمی دونم تو چرا راجع بهش اطلاعات می خوای، اصراری ام ندارم بدونم ولی تو درستی حرفام شک نکن. اون تو دانشگاه به بچه هایی که وضعیت مالی خوبی ندارن پول می ده و ازشون می خواد جلوی چشمش، با هم...
نگین، تو نمی دونی وقتی امیل این حرفا رو می زد و برام توضیح می داد چه حالی بهم دست داد. خشم، نفرت، شرم، همه رو یه جا حس کردم. دورادور مواظبت بودم و از امیل خواستم هر خبر جدیدی شد بهم بگه.
چند روز بعد سروش دوباره تلفن زد و گفت:
- هامون، اونجا چه خبره؟
- هیچی، چطور مگه؟
- امروز با آلکس صحبت کردم. می دونی که دانشجوی همون دانشگاهه. همین جوری راجع به علی ازش پرسیدم. تا اسم و فامیلشو گفتم یه چیزایی گفت که به زمین چسبیدم. تو خبر داری، نه؟
- آره.
- از نگین چه خبر؟
- دورادور مواظبشم ولی هنوز خودمو نشون ندادم. فعلاً نمی خوام علی منو بشناسه.
- کار خوبی کردی. مواظب نگین باش، اون خیلی ساده اس. من از فردا می رم دنبال کارام که خودم بیام اونجا. می خوام ببینم چه خبره . اگر مزاحمتی برای نگین ایجاد کرده، با خودم برش گردونم.
بهش اطمینان دادم که مواظبت هستم. وقتی سروش اومد و باهم اومدیم خونه شما و علی اون کارو کرد، حال هر دومون گرفته شد. ولی هنوز امیدوار بودیم علی دست از کاراش برداره. فکر می کردم خودشو گم کرده و به زودی متوجه اشتباهش می شه. البته سروش به مریض بودن علی شک داشت و وقتی جریانو برام گفت منم شک کردم. چند روزی که سروش اینجا بود خیلی پیگیر قضیه شد ولی چیزی دستگیرش نشد. موقع رفتن خیلی سفارشتو کرد و تورو به من سپرد. بعد از رفتنش از امیل خواستم با علی طرح دوستی بریزه و منو از کاراش باخبر کنه. امیل بچه زرنگ و خون گرمیه و چون یه چیزایی حس کرده بود قبول کرد. حسابی با علی رفیق شده بود و چند بارم اومده بود خونه تون. اولین شبی که اومده بود خونه تون به من گفت:
- هامون، علی چه نسبتی با تو داره؟
- چطور مگه؟
- راستش من دیشب زنشو دیدم. خیلی خوشگل و خانومه، خیلی ام باوقار و متینه. فامیلته؟
- آره، دختر دایی سروشه.
- از دست این کثافت نجاتش بدین.
- اگه نتونیم علی رو درستش کنیم، حتماً این کارو می کنیم.
- علی درست نمی شه. از همین حالا بهت قول می دم.
- ولی باید سعی خودمونو بکنیم. جدایی آخرین راه حلّه.
با عصبانیت گفت:
- شما ایرانی چرا اینجوری هستین؟ حیفه اون دختر تو دست اون آشغال اسیر باشه. اگه یه بلایی سرش بیاد چی؟ اونوقت طلاقشو می گیرین؟ دیگه چه فایده داره؟
- توضیح بده ببینم چی شده؟
- این بیشرف مارو برد خونه اش که زنشو نشونمون بده، اونوقت تو تازه می پرسی چی شده؟
- شوخی می کنی؟
- آره، جوک می گم برات. اون دختر یه خانم به تمام معناس. طفلکی رفت تو اتاقش و تا وقت رفتنمون بیرون نیومد. من دفعه اولم بود که می دیدمش ولی بقیه چندبار رفتن اونجا و هر دفعه همینطور شده. اگه اون بچه یه ذره شل اومده بود اینا تا حالا خورده بودنش. چشم همه شون دنبالشه، می دونی که خیلی تکه.
- آره، می دونم، ولی فعلاً نمی شه کاری کرد. تو فقط مواظب باش که کاریش نداشته باشن، می تونی؟
پوزخندی زد و گفت:
- آره، می گم اول بسپردش دست من.
یهو فکری به ذهنم خطور کرد، زود گفتم:
- این بهترین راهه.
با تعجب گفت:
- چی می گی هامون؟ حالت خوبه؟
- ببین، تو باید باهاش خیلی بیشتر رفیق شی، من به تو اعتماد دارم. ممکنه نگین حرفمو باور نکنه، چون مدرکی ندارم که بهش ثابت کنم. خواهش می کنم.
چندوقت بعد امیل بهم گفت که طبق گفته علی، تودیگه بهش اجازه نمیدادی دوستاشو ببره خونه ومچشو گرفتی. اونم یه جارو اجاره کرده ودوست ورفیقاشو میبره اونجا که تو فکر کنی آدم شده. چندوقت بعدشم گفت که علی تو اون خونه چکارا میکنه. ولی دیگه حرفی از تو نبود. منم مواظبت بودم ولی نمیدونم چرا امشب اینجوری شد.
- وقتی مزدک جریانو بهم گفت تصمیم گرفتم ازش جدابشم. امروز فکر نمیکرد اون وقت روز خونه باشم. من هیچ وقت از کلاسام غیبت نمیکردم. وقتی اومدن از دیدن من خیلی تعجب کردن. احتمالا نقشه قبلی نبوده، چون دیدم دارن باهم پچ پچ میکنن. ولی دیر یا زود این کارو میکردن. خدا خیلی رحم کرد هامون، خیلی.
بلندشدم، چادرنمازومهرمو از چمدون درآوردم وبا اینکه خیلی دیر بود، نماز خوندم. انقدر سرم گرم شده بودکه یادم رفته بود نماز بخونم. بعدشم دو رکعت نماز خوندم وسجده شکربجا آوردم. خدارو شکر میکردم که منو از این بلاها دور کرده. میدونستم دست خدا اینبار ازآستین هامون بیرون اومده ومیخواد کمکم کنه.
وقتی برگشتم پیش هامون گفتم:
- من برای همه شما دردسر درست کردم. معذرت میخوام.
- چرا؟ تو که تقصیری نداری! کی فکر میکرد اینطوری بشه؟ صبح میریم سراغ وکیل. نگران نباش، همه چیز درست میشه. حالا بلند شو اتاقتو نشونت بدم، هلاک شدی امشب ولی دیگه نگران نباش وراحت بخواب. همه کارا رو بسپر به من. خدا تا حالا مواظبت بوده، از این به بعد هم هست، ما که کاره ای نیستیم. توکلت به خدا باشه که از این به بعدم کاراتو روبه راه میکنه.
به اتاقی که هامون نشونم داد رفتم. پرسید:
- چیزی نمیخوای؟
تشکر کردم. در اتاقو بست ورفت. روی تخت دراز کشیدم وگفتم:
- خدایا راضی ام به رضای تو. هرچی صلاح میدونی، همون کن.
حدود ساعت هفت ونیم بیدار شدم. خیلی راحت خوابیده بودم وتموم خستگی روز گذشته از تنم دراومده بود. دست وصورتم رو شستم ولباس عوض کردم ورفتم به آشپزخونه. دیدم صبحونه حاضره. هامون بادیدنم لبخندی زد وگفت:
- صبح بخیر، خوب خوابیدی؟
- سلام آره خیلی راحت خوابیدم.
- آدرس یه وکیل درجه یک رو گرفتم. کارش حرف نداره. صبحونه رو بخوریم بریم پیشش.
- خیلی وقته بیدار شدی؟
- عادت دارم صبح زود ورزش کنم. هرساعتی از شب که بخوابم، شش صبح بیدارم.
بعد لبخندی زد وگفت:
- عادته دیگه، کاریش نمیشه کرد. ترک عادتم که موجب مرضه.
- خوش بحالت. عادت خیلی خوبیه. منم معمولا برای نماز صبح بیدار میشم ولی بعدش میخوابم. امروزم که برای نماز خواب موندم. خداببخشه.
- مطمئن باش که میبخشه.
بعدازصبحونه به دفتر اون وکیل رفتیم، یه مرد ایرانی به اسم آقای افخم که مردی جا افتاده ومودب بود. هامون همه چیز رو براش گفت ومنم تأیید کردم. بیچاره مات ومبهوت به حرفهای ما گوش میکرد وبعد ازچند سوال وجواب گفت:
- چندتاراه دارید. یکی اینکه ازش شکایت کنی دکه اونجوری کار به دادگاه وشکایت واینجور چیزا میکشه وخیلی وقت میبره. دومی اینکه باهاش صحبت کنیم و راضیش کنیم که طلاقتون بده وسوم اینکه بخاطر بیماریش ازش جدا بشید. خب، چی میگید؟
گفتم:
- شما چی صلاح میدونید؟
- من فکرمیکنم بهتره راه دوم رو امتحان کنیم واگرجواب نداد سراغ سومین راه حل بریم.
به هامون نگاه کردم، اونم موافق بود. موافقتمو اعلام کردم وآقای افخم ازهمونجا با علی تماس گرفت وازش خواست به دفترش بیاد. علی گفت که فردا ساعت ده صبح حتما میاد وتلفن رو قطع کرد. ما بعد از کمی صحبت از آقای افخم خداحافظی کردیم وبه خونه رفتیم. تارسیدیم توی خونه مامان زنگ زد:
- نگین جان، سلام مادر.
- سلام مامان جون حالتون خوبه؟
صدای گریه اش توی گوشی پیچید. تابه حال به جز ختم ها ومراسم سوگواری ندیده بودم اینجوری گریه کنه. خیلی حالم گرفته شد وگریه ام گرفت. مامانم خیلی خوددار بود.
- الهی بمیرم برات عزیز دلم. چی کشیدی از دست این نامرد؟ خدا ازش نگذره که با دروغ وریا بچمو ازم جدا کرد. من حلالش نمیکنم، واگذارش کردم به خدا مرتیکه بی غیرتو.
- مامانو جون توروخدا گریه نکنین، خدا بزرگه.
- آره مادر، خدا بزرگه. تورو خودا نگین جان، غصه نخوری ها. اون کثافت لیاقت گلی مثل تورو نداشت. بابات همه چی رو برام گفته.، بزرگواریتو، خانومیتو، همه رو. سروشم بهم گفت که جریان چیه وهامون چکار کرده. هامون سپردم به خدا که خودش جواب مردونگی وغیرتشو بده، اون دوتا دوقلوهارم همینطور. دیشب میخواستم زنگ بزنم ولی پدرت نذاشت وگفت که تو خیلی خسته ای شاید خواب باشی. امروز چیکار کردی مادر؟
جریان رفتن پیش آقای افخم وصحبتهاش وهمینطور قرار فردا صبح رو براش گفتم. بعداز کلی صحبت بالاخره مامان رضایت داد که تلفن رو قطع کنه.

آوینا
02-14-2012, 11:28
روز بعد قبل از ساعت ده صبح به دفتر آقای افخم رفتیم. ازهامون خواستم که بیرون دفتر ودورازچشم علی منتظرم باشه. البته این سفارش آقای افخم بود. میگفت بهتره بهانه دست علی ندیم. آقای افخم راجع به مهریه ام پرسید ومن گفتم که هیچی نمیخوام. فقط میخوام هرچه زودتر طلاق بگیرم وبرگردم ایران. علی رأس ساعت ده اومد. تامنو دید لبخندی زد واومد طرفم. میخواست بوسم کنه که خودمو کنار کشیدم واخم کردم.
گفت:
- عزیزم، بداخلاقی نکن، این کارا چیه؟ برای چی وکیل گرفتی؟
هیچی نگفتم. حتی بهش نگاه نکردم. آقای افخم گفت:
- لطفا بشینید آقای عبدی.
وقتی علی نشست،آقای افخم گفت:
- همسرتون ازشما طلاق میخوان. خودتون میدونین دلیلش چیه وفکرمیکنم لازم به توضیح نباشه.
اصلا جا نخورد، انگارمیدونست چراوکیل گرفتم. خیلی خونسرد گفت:
- بله، متأسفانه چون مهریه سنگینی دارن میخوان به این ترتیب به پول هنگفتی برسن. ولی نیازی به این کارا نیست. مهریه حق ایشونه ومن با کمال میل تقدیمشون میکنم. نیازی به طلاق ووکیل واین کارا نیست که.
دلم میخواست خفه اش کنم. اصلا به روی خودش نمی آورد چه کثافت کاریایی کرده وچه بلایی میخواسته سرم بیاره. آقای افخم گفت:
- مهریه ایشون چهارده سکه اس وچون باکره هستن فقط نصفش بهشون تعلق میکیره. این پول هنگفتیه؟
- خیر، ولی علاوه براین بیست هکتار زمین زراعی بسیار مرغوب هم جزو مهریه ایشونه که قیمت بسیار زیادی داره.
افخم نگاهی به من کرد وگفتم:
- خیرآقای افخم. مهریه من همون چهارده سکه اس. این زمینی که ایشون میگن، خودشون پشت قباله من انداختن ومن به عنوان مهریه قبول ندارم. درضمن تمام مهریه مو میبخشم.
- خب آقای عبدی، دیگه چی میگین؟ بحث مهریه وپول هنگفت که منتفی شد.
- من حرفی برای گفتن ندارم ولی طلاقش نمیدم.
- ببینید ایشون میتونن از شما شکایت کنن. به اندازه کافی شاهد ومدرک دارن ولی خودشون مایل به این کار نیستن، بخاطر حفظ آبروی شما. درضمن به دلیل بیماریتون در اسرع وقت میتونن تقاضای طلاق کنن که باز بخاطر شما راضی به این کار نیستن ومیخوان توافقی ازتون جدابشن. حالا چی؟
علی نگاهی به من کرد وگفت:
- دوست من میتونه از همسرم شکایت کنه، چون بدون دلیل زده سرشو شکونده. خود من میتونم بخاطر ترک منزل ازش شکایت کنم. پس میبینید که من جلوتر هستم.
- خیرقربان. خودتون میدونید که شکستگی سر دوستتون به چه دلیل بوده و اگر شکایت کنید ماهم بادلایل ومدارک مکفی قاضی رو قانع میکنیم که مقصر شما بودید ودوستتون. درضمن قانون صریحا اعلام کرده که درصورتی که یک زن درمنزل شوهرش احساس امنیت نکنه، بلافاصله میتونه اون خونه رو ترک کنه وما بازهم با دلایل فراوان وشاهدهایی که صریحا اعلام کردن به نفع ایشون شهادت میدن میتونیم اینو ثابت کنیم.بازم حرفی داری؟
علی رو به من کرد وگفت:
- نگین، اشتباه کردم. بیا برگردیم سرخونه وزندگی مون.
- دفعه قبل که این کارو کردی واون همه باهم حرف زدیم فکر کردم درست شدی ودیگه دست از این کارا برداشتی، ولی بعدا فهمیدم اشتباه کردم. تونه تنها درست نشده بودی، بلکه روز به روز هم بدتر شدی وکارای دیگه ای روهم به کثافت کاریات اضافه کردی. کارایی که حتی شرمم میاد بهشون فکرکنم. نمیخوام اشتباه دفعه قبل رو تکرار کنم. خواهش میکنم بی سروصدا تمومش کن. من به تو بدی نکردم که بخوای درعوض اذیتم کنی. راحتم کن بذار برگردم ایران. دیگه حالم داره از این مملکت واین وضع به هم میخوره. لطفا تمومش کن، برم پیش پدر ومادرم. خواهش میکنم.
احساس کردم علی نرم شده. یه کمی به چشمای خیسم نگاه کرد وگفت:
- باشه، طلاقت میدم.

آوینا
02-14-2012, 11:28
ظرف یک هفته کارهای طلاقم انجام شد و من از علی جدا شدم.ازم خواست برم خونه و همه وسایلم رو جمع کنم ولی من گفتم چیزی توی اون خونه ندارم.روزی که برگه طلاق رو به دستم دادن و ما رسما از هم جدا شدیم توی خیابان علی صدام کرد.دیگه ازش نمی ترسیدم.به احترام روزهایی که دوستش داشتم ایستادم و گذاشتم حرفشو بزنه.سرشو انداخت پایین و گفت:
- نگین من از تو معذرت می خوام.خواهش می کنم منو ببخش.البته از کارهایی که کردم ،اصلا پشیمون نیستم .فقط از این ناراحتم که تو اذیت شدی.من در انتخاب تو اشتباه کردم.تو خیلی پاکتر از اونی بودی که با من همقدم بشی.شاید اگر هر کس دیگه ای بود از این آزادی خیلی هم خوشش می اومد ولی تو اینجوری نبودی.بابتت همه چیز متاسفم،منو می بخشی؟
- به خاطر عشقی که بهت داشتم دلم می خواد یه چیزایی رو بهت بگم.تکراریه ولی ارزش گوش کردن و فکرکردن داره.الان ایدز سرتاسر دنیارو گرفته و آدمایی مثل تو خیلی زود ممکنه به این درد مبتلا بشن.تو یه دکتری،یه دکتر خوب و مسئول،پس تا دیر نشده دست بردار.تمام لذتی که تو ازش دم می زنی فقط برای چند دقیقه یا چند ساعته ولی اگر ایدز بگیری دیگه هیچ چیزی توی این دنیا برات لذت بخش نیست و اونوقت حسرت روزای سلامتی رو می خوری.تو آدم بی دین و ایمانی نیستی فقط داری با سرنوشتت لج می کنی و این درست نیست.آدم نباید تسلیم بازی های تقدیر بشه ولی نبایدم خودشو به خاطر کور کردن چشم سرنوشت به فلاکت و بدبختی بکشونه.تو با سالم زندگی کردن به تقدیرت می فهمونی که می تونی جلوش وایستی و اگه یه لذت زندگیتو از دست دادی از جنبه های دیگه زندگی درست استفاده کنی.این،اون تو دهنی ایه که تو به سرنوشت می زنی نه کاری که الان داری می کنی.این ضعف و زبونی تورو نشون می ده نه قدرتت رو.من به حرمت زندگی پاکی که داشتم و محبت تو،می بخشمت ولی برو به حرفام خوب فکر کن.می خوام برگردم ایران و در اولین فرصت اینکارو می کنم .خدانگهدار.
- خدانگهدارت باشه و از صمیم دل برات آرزوی خوشبختی می کنم.
سرمو تکون دادم و سوار ماشین شدم و حرکت کردم.از هامون خواهش کرده بودم اجازه بده تنها برم و بهش اطمینان داده بودم که هیچ خطری تهدیدم نمی کنه.بهش زنگ زدم و گفتم که تموم شد.همین طورم گفتم که یه کمی قدم می زنم،بعد میام خونه.می خواستم یه خرده فکر کنم.ماشینو کنار یه پارک نگه داشتم،و رفتم تو.روی نیمکت نشستم و به یکی دو سال گذشته فکر کردم.نوزده سالم تموم می شد و قبل از اون بیوه شده بودم.تو اوج جوونی اسم یه مرد تو شناسنامه ام نوشته شده بود و مهر طلاق هم کنارش زده شده بود.اشتباهم کجا بود؟لیلا راست می گفت.اگه اون روز به حرفاش گوش کرده بودم و اطلاعاتم رو اضافه کرده بودم شاید این بلا سرم نمی اومد.اگر با یکی از پسرهای فامیل ازدواج کرده بودم مطمئنا این همه عذاب نمی کشیدم.اگر اونقدر چشم و گوش بسته نبودم قبل از اینکه کار به این جاها بکشه از علی جدا می شدم.البته اگه علی این کارارو نمی کرد بقیه مسائل و بیماریش برام مهم نبود ولی متاسفانه.....یاد روزبه افتادم و عشق پاکش.من برای ازدواج با علی مردی مثل روزبه رو برای همیشه از دست داده بودم و اون دیگه هیچ وقت برنمی گشت.یعنی آهش منو گرفته بود؟نه مطمئنم که آه روزبه پشت سرم نبود.خیلی مهربونتر از این بود که بخواد نفرینم کنه.بعدشم،من که تقصیری نداشتم،خدا خودش می دونه که چرا با هیچ کدومشون ازدواج نکردم.
دو ساعت بعد به خونه رفتم.هامون خیلی زودتر از همیشه برگشته بود.البته تو این یک هفته تقریبا اصلا به شرکت نمی رفت و همه کارهارو دست امیل سپرده بود.فقط مواقعی می رفت که خیلی به حضورش نیاز بود و خیلی هم سریع برمی گشت.تانگاهم کرد فهمید که گریه کردم.با مهربونی و دلسوزی گفت:
- نگین،دیگه همه چیز تموم شد.چرا خودتو عذاب می دی؟باید بدونی که مقصر نیستی.
- هامون،آخه من با چه رویی برگردم ایران؟
بغضم سرباز کرد و نتونستم خودمو کنترل کنم.هامون دستمو گرفت و منو روی یه صندلی نشوند،بعد گفت:
- این چه حرفیه نگین؟از تو توقع نداشتم.چطور روت می شه برگردی ایران؟طلاق همیشه مایه ننگ نیست.تو موارد این چنینی نه تنها عرش رو نمی لرزونه بلکه باعث خشنودی خدا می شه.اگر خدایی نکرده به گناه کشیده می شدی و بلایی سرت می اومد باعث خجالت و شرمساری بود.دیگه این حرفو نزن،اگه پدر و مادرت یا بقیه فامیل بفهمن تو اینطوری فکر میکنی مطمئنا ازت دلخور می شن.تصمیمت برای رفتن به ایران قطعیه؟
سرمو به علامت تایید تکان دادم. گفت:
- خیلی خب پس بلند شو بریم که خیلی کار داریم.
- چه کاری؟
- باید مدارک تحصیلی و گواهی حضور در دانشگاه رو از دانشگاهت بگیریم،ممکنه تو ایران به دردت بخوره.گواهینامه رانندگیت هم باید بین المللی بشه که اونجا نخوای امتحان بدی. کلی کار داری دختر جون،اونوقت نشستی فکرای بیخود می کنی و آبغوره می گیری.پاشو ببینم نی نی کوچولوی بچه ننه،یاا.....

آوینا
03-06-2012, 12:00
لبخندی به هامون زدم و بلند شدم . صورتمو شستم و دوتایی به راه افتادیم .

اول رفتم سراغ کارهای بین المللی کردن گواهینامه ، بعدشم رفتیم دانشگاه بچه ها رو اونجا دیدم ، چندتایی شون اومدن دورم حلقه زدن و می خواستن بدونن چرا این مدت کلاس نرفتم ف وقتی فهمیدن میخوام برگردم ایران خیلی ناراحت شدن و هرکدوم به طریقی میخواستن منصرفم کنن .
آخر سر ، وقتی دیدن تصمیمم جدیه برام آرزوی موفقیت کردن و رفتن سر کلاس.
مدیر دانشگاه اول مخالفت کرد و من مجبور شدم بگم که طلاق گرفتم و میخوام برگردم پیش پدر و مادرم. یه کمی باهام صحبت کرد و گفت :
با این وضعیتی که تو درس مسخونی خیلی زودتر از بقیه درست تموم میشه و اگر خواستی میتونی ادامه بدی ، اگرم نخواستی حداقل مدرکتو داری . بمون ، درستو تموم کن ، بعد برو به کشور خودت . حیفه این همه استعداد و زحمت هدر بره . اینجا دانشگاه بسیار معتبریه و مدرکش تو تمام دنیا شناخته شده اس و همه قبولش دارن . با این مدرک هر جا بخوای میتونی کار کنی ، چه تو کشور خودت و چه تو هر کشور دیگه ای.بمون دخترم به نفعته.
ممنونم مستر ولف ولی واقعا نمیتونم. دیگه دلم نمیخواد اینجا بمونم . می دونم که تو ایران دوباره باید درس بخونم و از اول شروع کنم با این حال می خوام برگردم.
باشه ولی من انصرافتو نگه میدارم و روی پروندت نمیذار.یه مرخصی یک ساله بهت میدم که اگر تونستی و پشیمون شدی برگردی همین جا . اگر بعد از یک سال نیومدی اونوقت این انصرافو میفرستم بالا.
تا اومدم حرف بزنم گفت:
همین که گفتم . به حرفت اصلا گوش نمیکنم. حالا چند دقیقه بشین تا من مدارک لازم رو حاضر کنم.وبلند شد و از اتاق رفت بیرون.به هامون نگاه کردم ، لبخندی زد و گفت:
حق داره . نمیخواد بهترین و زیباترین دانشجوشو از دست بده.
بهتره به حرفش گوش کنی چون این مردی که من دیدم ، در هر صورت کاری رو که بخواد انجام میده . مخالفت و موافقت تو هم هیچ فرقی براش نمیکنه.یه جورایی داره در حقت لطف میکنه . ناراحتش نکن.
مستر ولف حدود یک ربع بعد برگشت و یه سری کاغذ برای مرخصی یک ساله به من داد و ازم خواست امضاشون کنم. منم اینکارو کردم. ([فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .])بعد برام آرزوی موفقیت و بازگشت به همون دانشگاه رو کردو از هم خداحافظی کردیم و با هامون اومدم بیرون.هامون پیشنهاد کرد بریم خرید منم قبول کردم.دلم میخواست برای همه سوغاتی بخرم.پول به اندازه ی کافی همراهم بود.به مراکز خرید خیلی خوب و معروف رفتیم و از هر چیزی که خوشم اومد خریدم و هرچی هامون اصرار کرد نذاشتم پولشونو بده . دلم میخواست خودم بخرم آخر سر گفت: بابا پس چرا برای خودت چیزی نمیخری ؟
آخه چیزی لازم ندارم
خب لازم نداشته باشی و مگه همیشه باید چیزی بخوای که بخری؟

تا پایان صفحه ی 337

آوینا
09-07-2012, 11:08
نگاه کن و ببین از چیزی خوشت میاد یا نه .

به ویترین مغازه ها نگاه کردم .لباسهای قشنگی داشتن ولی اکثرا یقه هاشون یا خیلی باز بود یا پشت نداشت یا چاکشون اونقدر بلند بودن که اصلا قابل پوشیدن نبودن.

_ چی شد ؟

_ من نمیتونم این لباسا رو بپوشم .

_ چرا ؟

برای اینکه اینارو نپوشم سنگین تره .حالا چه اصراریه من لباس بخرم ؟

_ چون من میخوام برات یه هدیه بگیرم .

_ چرا ؟

_ چون دلم میخواد.

_ خب به دلت بگو نخواد .

_ نمیشه دل من خیلی لج باز و یه دنده اس.

_ تربیتش کن.

_ تربیت ناپذیره ، حالا چی میشه یه هدیه از من قبول کنی ؟

_آخه هدیه که همین جوری نمیشه .باید یه دلیلی داشته باشه دیگه .

_ کادوی تولدته .

_ اه ، تو همیشه چندماه قبل از تولد کادو میدی ؟

_ نه ، این دفعه چند ماه بعد از تولد کادومو میدم . آخه روز تولدتو نمیدونستم . امروز فهمیدم . آنقدر گفت و گفت تا بلاخره قبول کردم.

نفس راحتی کشید و گفت :

_ جونمو بالا آوردی . یه ذره بچه چقدم رو داره . من دوتای دو ام ، چه از نظر سنی چه از نظر قد و وزن ، اونوقت باید باتو ، جوجه ماشینی کلکل کنم.

از حرفش خندم گرفت و گفتم :

_ من نزدیک بیست سالمه و تو سیزده سال از من بزرگتری ، پس دو برابر سن منو نداری ، قدم یک و شصت و پنجه ، تو یک و نودوهفت یا هشت ، وزن من پنجاه کیلوئه تو حدود نود کیلو ، حالا دو کیلو کمتر یا بیشتر .

پس دیدی اصلا دو برابر من نیستی ؟ از هیچ نظر .

_ قبول ، ولی زبون تو دو برابر منه . اینو که قبول داری ؟

_ای ، همچین ، شاید باشه .

_ من تسلیم ، از پس تو برنمیام ، حالا بریم ؟

_ کجا ؟

_ با حرص گفت :

_ سر قبر آقا شجاع . بیا بریم این کادو رو بگیریم دیگه .نکنه فکر کردی میخوام ببرم سرتو ببرم ؟

_ شاید ، کسی چه میدونه .

_نه ، مطمئن باش واسه خودم شر درست نمیکنم . اما بعید نیست زبونتو از حلقومت بکشم بیرون .

زدم زیر خنده و راه افتادیم . منو برد یه مغازه که قیافه اش داد میزد قیمت لباساش نجومیه . جرات نکردم هیچی بگم . ترسیدم اگه حرف بزنم خفه ام کنه . رفتیم تو . خانومی اونجا بود که تا هامونو دید اومد جلو و خیلی با احترام با هامون سلام و احوال پرسی کرد.به نظرم اومد هامونو میشناسه . بعد گفت :

آقای رفیع ، سفارش شما حاضره بیارم خدمتتون ؟

_بله لطفا بیارید تا خانوم ببینن.

اون خانوم سرشو با احترام خم کرد و رفت . به هامون گفتم :

تا آخر صفحه ی 339