PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : رمان زیبای ستاره قجری| مرجان مرندی



آوینا
06-04-2012, 22:03
ستاره قجری
نویسنده ...مرجان مرندی
نشر..... البرز
چاپ اول .....88
صفحات ....363

روی جلد :
نرگس که مدت ها پس از ازدواج هم چنان رعیت زاده وبی نام وبی نشان بود پس از به دنیا آمدن این نوزاد پسر ملقب به «خاتون کوچک»خانه شد.زنی با چهره ای دوست داشتنی ومعصوم که زبان شیرین گیلکی ومهربانی های ساده اش به او کمک کرد تا در این مدت کوتاه بتواند دل شازده را حسابی به دست آورد.
نازنین ملوک همسر اول شازده،زنی زیبا اما پر افاده وسنتی بود.دختر دوم حاج باقر زعفرانچی یکی از تاجران بزرگ زعفران که افتخار خویش وقومی با احمدشاه قاجار را داشت برتختی نشسته بود وقلیان به دست حرکات میهمانان را از نظر می گذراند.او بر اساس وظیفه قومی خود پس از مدت ها رضایت داد شازده دختری از رعیت ها را به عقد خود در آورد تا بلکه برایش فرزند پسری به دنیا آورده وبدین ترتیب نسلش تداوم یابد. ([فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .])


پشت جلد:
شازده با افسوس آهی کشید؛«عجب سال شومی،سال متزلزل شدن ریشه قاجار.»اندکی به فکر فرو رفت .سپس لبخندی زد وپرسید :«یادمان می آید گفتید آقازاده اولین فرزند شما هستند.»
دکتر ؛«بله ،فرزند دیگه ام یه دختره که اسمش زیباست ویه پسر کوچک تر هم دارم به نام محمد.»
شازده ؛«به به زنده باشند انشاءا...خدا برایتان حفظشان کند.»
سپس ظرف آب نبات های رنگی را برداشت وبه امین تعارف کرد؛
«پسر مقبولی به نظر می رسند ماشاءا....خب شما به ما بگویید،تصمیم دارید در آینده چه کاره شوید؟»
امین که مدت ها عکسی بر لبه طاقچه توجهش را جلب کرده بود گفت:«پزشک»سپس یک آب نبات برداشت وپس از تشکر با تعجب پرسید:«این آقا احمد شاه آخرین پادشاه سلسله قاجاره؟»

آوینا
06-04-2012, 22:03
فصل اول
قسمت 1

در سال 1305 ه.ش درست یک سال پس از انقراض سلسله قاجار و به تخت نشستن رضا شاه پهلوی، در آن زمان که هنوز جاه و جلال شازده های قجری به پایان نرسیده بود، در حیاط خانه ای مجلل سور و ساتی برپا بود.

در خانه باز است و آمد و شد میهمان ها هیاهوی زیادی به راه انداخته است. زنان و مردان با درشکه های زیبا یکی پس از دیگری وارد می شوند و پس از سلام و تعارف یکی یکی به اندرونی می روند. در انتهای حیاط پشتی، زغال های گداخته زیر اجاق های هیزمی، به ارامی می سوزند و از دیگ های بزرگ غذا بخارهای مطبوعی به هوا بر می خیزد، درکنار هر اجاقی آشپزی کارکشته با لباس مرتب ایستاده و ‏کلفت ها و نوکرها دستپاچه به این سو و آن سو می دوند و از میهما نان جشن حمام زایمان عیال دوم شازده میرزا باشی خلعتبری پزیرایی می کنند. شازده پس از مدت ها انتظار و تحمل فریاد های درد آلود زایمان های جنین نارس دختر ازامتحان مجدد بخت خود دست کشیده و زوجه دیگری از دختران رعایایش اختیار کرده بود. شانس هم به این دخر رعیت زاده روی خوش نشان داد و در شکم اول پسری به دنیا آورد.

‏نرگس که مدت ها پس از ازدواج همچان رعیت زاده و بی نام و نشان بود پس از به دنیا آمدن این نوزاد پسر ملقب به "خاتون کوچک" خانه شد. زنی با چهره ای دوست داشتی و معصوم که زبان شیرین گیلکی و مهربانی های ساده اش به او کمک کرد تا در این مدت کوتاه بتواند دل شازده را حسابی به دست آورد.

‏نازنین ملوک همسر اول شازده، زنی زیبا اما پرافاده و سنتی بود. دختر دوم حاج باقر زعفرانچی یکی از تاجران بزرگ زعفران که افتخار خویش و قومی با احمد شاه قاجار را داشت بر تختی نشسته بود و قلیان به دست حرکات میهما نان را از نظر می گذراند. او براساس وظیفه قومی خود پس از مدت ها رضایت داد شازده دختری از رعیت ها را به عقد خود درآورد تا بلکه برایش فرزند پسری به دیا آورده و بدین ترتیب نسلش تداوم یابد. حالا که آرزوی شازده به حقیقت پیوسته بود و از خوشحالی و غرور در پوست خود نمی گنجید. واقعیت تلخ دیگری باعث آزارش می شد و در ته چشمان سیا هش، غصه غریبی را ته نشین می کرد و این باور که دیگر نمی تواند برای شازده فرزندی بزاید مح‏زون ترش می ساخت.
‏به نرگس و نوزادنش با حسرت نگاهی اند اخت و نوزا دان مرده و ‏سال های سختی را که پشت سر گذاشته بود را به خاطر آورد. پنج بار حاملگی با رنج و عذاب و زایمان های زودرس و سخت و فرزند اخر ‏که دقایقی پس از تولد مرد. در آن شب هولناک. خونریزی پس از زایمان قطع نمی شد و از دست قابله هم کاری برنمی آمد، ناچار مجبور ‏شدند او را نزد طبیب انگلیسی ببرند و پس از دو روز دست وپنجه نرم
‏کردن با مرگ و زندگی، طبیب آب پاکی را روی دستش ریخته بود که دیگر نمی تواند فرزندی به دنیا آورد.

‏در پی یکسری جادو و جمبل و باطل سحر که توسط مادر و دیگر زنان فامیل به خورد او و شازده داده شد تا بلکه همزاد نازنین ملوک جنی شده را بتوانند از میان ببرند و در نهایت آن هم افاته نکرد و هیچ ‏ثمری جز مسمومیت شدید بر ایشان به جای نگذاشت، به شازده قول ‏داد تا دیگر در این مورد اصراری به خرج ندهد.
‏او که هم اکنون مجبور بود با تمام این اوضاع و احوال و برخلاف میل باطنی اش خود را ظاهرأ خوشحال نشان دهد و مرتب لبخندهای سرد به میهما نان حواله کند، در دلش غوغا یی به پا بود و از آتش حسادت چنان می سوخت که هر آن احتمال داشت شعله های خشمش بر سر یکی فرود آ ید و این مهم که بالاجبار و باوجود این حال و هوای اشفته می باید دستور هر چه مجلل تر بودن میهمانی را به خدمه بدهد تا شاید با مدیریت هایش بتواند جای خود را در دل شوهرش همچنان حفظ کند و برای همیشه خانم اول خانه باقی بماند، او را بیشتر می چزاند.
‏ستاره تنها دختر عزیزدردانه این زن و شازده که هم اکنون هفت سال ‏داشت کودکی بسیار بازیگوش، زیبا، شیرین زبان و باهوشی سرشار ‏بود که برخلاف میل پدر و مادر دوست داشت مرتبأ در امور مطبخ، رختشویخانه، ظرفشو یی و... دخالت کند و با وجود نارضایتی مادر با ‏هووی او گرم بگیرد و با شیطنت هایش مکررا موجبات دردسر این
‏خانواده را فراهم سازد.
‏شازده خلعتبری از بزرگان شهر به حساب می آمد. او مردی جذاب، ‏بلندقد، چشم و ابرو مشکی و گندمگون با ظاهری اراسته و بسیار ‏مباای آداب بود که سبیل های به سبک ناصرالدین شاهیش جذبه او را صد چندان می کرد. پسر بزرگ خانواده ای معروف و اصیل و از پدری معتبر و متقول تجری و مادری روسی الاصل _صاحب منصب و بسیار زیبا البته طرد شده از خانواده آن هم به خاطر عشق افسانه ایش با پدر شازده. همچنین گرویدنش به دین اسلام که همین امر هم او را مجبور به ترک دیار تا آخر عمر کرده بود _ پا به عرصه وجود گذاشت و پس از پدر جانشین او شد و به خاطر برپایی میهمانی های مجلل و ریخت وپاش های فراوان به عنا وین مختلف در عمارت کاخ مانندنش زبانزد خاص و عام بود.
‏در ان روز شلوغ و پر رفت وامد، ستاره طبق عادت همیشگی
‏فرصت را غنیمت شمرد و پا ورچین نزد جوان ترین خدمه خانه که مشغول شست وشوی ظروف بود رفت و سرگرم بازی و سرک کشیدن درکار او شد.
‏هیاهو و همهه «وبه وجود أمده و صدای التماس های مکرر ستاره و جواب های محترم السادات، کنیز خانه هم طبق معمول به گوش ‏می رسید.
ستاره: تورو خدا... تورو خدا محترم السادات همین یه دونه بشقابو بشورم.
‏محترم السادات: نه.... نمی شه خانم!
‏- اگه بذاری بشورم اون وقت، منم از اون آب نبات رنگی هاکه دوست دادی می دم بخوری!
-نمی حوام خانم.
‏اما ستاره که با درخواست های مکروش نتوانسته بود به مقصود برسد دست به حربه همیشگیش زد و گریه و زاری و جیغ ودادی راه اند اخت که یبا و ببین.
‏محترم السادات هم که مانده بود چه کار کند، ملتمسانه گفت: ‏هیس... چه خبرتونه ستاره خانم، مگه یاد تون رفته همین هفته پیش چی به سر من آوردین... تورو خدا ولم کنین... به خدا حوصله شازده و ‏خانم بزرگو ندارم.
ستاره با پشت دست های کوچکش اشک هایتی را پاک کرد: به خدا قول می دم، قول می دم مواظب باشم، یه ذره. یه ذره فقط اون دو تا بشقابو بشورم به جون آقا جونم می رم.
‏محترم السادات که دیگر از دست این دست بازیگوش کاملأ کلافه به نظر می رسید به دو طرف خود نگاهی انداخت و وقتی مطمئن شد کسی در آن حوا لی نیست، خیلی آرام گفت: فقط همین دوتا، پس بیا ‏این ور حوض.
‏ستاره خوشحال از این موفقیت کودکانه طبق عادت شروع کرد به راه رفتن از لبه حوض که صدای هراسان خدمه به هوا برخاست: ‏نه، ستاره خانم از لبه حوض نه، از پایین بیایید.
‏که ناگاه ستاره در آب کله پا شد و صدای چالاب چالاب دست و پا زدنش در حوض بلند گشت. محترم السادات دو دستی بر سرش کویبد و از وحشت جیغ کشید. میهما نان با شنیدن صدای او سراسیمه به طرف حیاط دویدند، شازده هم، چنان هراسان دوید و به طرف حوض خیز برداشت که نزدیک بود نقش زمین شنود، اما زود تر از او مستخدم ها دخترک را مانند موش آب کشیده از حوض بیرون کشیدند وکف حیاط دراز کردند و بر شکمش فشار می آوردند تا آب های خورده را استفراغ کند.
شازه با خشم به محترم السادات که در حال اشک ریختن بود و ‏مدام چارقدش را به دور انگشتش می بیچید و با پشت دست دما غش را ‏پاک می کرد نگاهی اند اخت و فریاد کرد:‏ای دختره بی خاصیت چشم ‏سفید، صددفعه بهت نگفتیم با ستاره... لااله الاا...
‏خدمه جوان که حسابی ترسیده بود من من کنان گفت:‏آقا به خدا من... آقا من ... ‏بعد هم زد زیر گریه.
‏شازده: ‏چه غلطا، تو روی ما می ایسته و آقا آقا هم می کنه. زود بدو بساطت رو جمع کن و برو تا عصبانی تر نشدیم.
‏محترم السادات اشک ریزان از آنجا دور شد. اندکی بعد ستاره پس از استفراغ های پیاپی لب به سخن بازکرد:آقا چون، به خدا تقصیر خودم بود. و دوباره آب حوض بالا آورد.
‏شازده با دیدن سلامتی عزیز دردانه اش از عصبانیتش کاسته شد. ‏دخترک را در اغوش گرفت وگفت: خب بس است دیگر... حالا ‏زود تر بروید و لباس هایتان را عوض کنید تا خدایی ناکرده سرما ‏نخورید.
‏ستاره که دیگر عق نمی زد سکسکه کنان زد زیر گریه و مکررا از ‏پدرش خواست تا محترم السادات را بیرون نکند. زیرا این دختر بیچاره که فقط پنج، شش سال از خودش بزرگ تر بود، تنها همبازیش در این خانه به حساب می آمد. ‏در این میان، خانم ها که تازه در جریان امر قرار گرفته بودند از پشت پنجره های چوبی پرده های سفید را به کناری زدند و از هر دریچه ای با ‏سرهای پوشیده در چارقد های رنگی به تماشای شیطنت های این دختر
‏کوچک نشستند. تپل هایی که با نقش بستن هر لبخندی بر لبانشان صورت های گرد و چاقالویشان گرد تر می شد.
‏پس از دقایقی ستاره با لباس های جدید، خود را آرام آرام به شازده نزدیک کرد و در آغوشش نشست و پس از زدن چند بوسه پیاپی بر سر و صورتش و با شیرین زبانی های کودکانه بار دگر توانست لبخند را بر لبإن او بنشاند. سپس ازگوشه چشمان سیاه خود نگاهی به پدر اند اخت گفت: 0آقاجون می شه اجازه بدین محترم السادات نره و بازم خونمون بمونه
شازده: ای پدر سوخته پس بگو همه این شیرین زبانی ها برای چه بوده... نه خیر نمی شود.
ستاره: تورو خدا آقا جون توروخدا ببخشید.
‏شازده کمی اخم هاش را در هم گفتیم که خیر...تازه خود شما هم باید تنبیه می شدید.
ستاره نگاه شیریتی به پدر کرد و با لبخندی که باعث نمایان شدن چال های گونه اش شد با لبان کوچک و سرخش گفت: آقا جون چندتا از اون آب نبات ها به من می دین؟
شازده لبخندی زد: البته..شما بگویید چند تا آب نبات می خواهید تا ما هم به دختر گلمان بدهیم.
ستاره با انگشت تعدادش را به پدر نشان داد: هشت تا می خوام...از همه رنگش بدین.
گوشه ابروان شازده کمی بالا رفت: این همه زیاد است دخترم.
سپس از داخل بلور مسی روی میز چهار عدد آبنبات برداشت و به او داد.
ستاره نگاهی به دستان پدر کرد و اخم هایش را در هم کشید : اینا کمه..من بازم میخوام..چهارتا هم برای محترم السادت بدین.
شازده سرش را تکانی داد و دوباره لبخندی زد و چهار آب نبات رنگی دیرگ در دستان کوچکش گذاشت: بهش بگویید این بار دفعه آخرش بود که بخشیدمش.
ستاره جستی زد و خوشحال وارد اتاق نوزاد شد. بالای سرش نشست و شروع کرد به بازی با دستان کوچک برادرش که نام "سالار" را بر او نهاده بودند. سپس به طرف محترم السادت دوید. او را پشت درخت قطور چناری کز کرده دید که آرام اشک می ریخت.
‏صبح روز بعد طبق معمول گریان و نالان از خواب بیدار فئمد و التماس کنان خواست که به مدرسه نرود. دیروز معلم به اوگفته بود: تو که باز هم تکالیفت را انجام ندادی، این بار باید فلکت کنم.
‏غرغر می کرد و زیر لب با خود حرف می زد: آخه چقدر بنیبسم الف، ب، الف، ب، الف، ب اصلأ برای چی باید درس بخونم و هی مقش بنیبسم؟
‏ضجه زدن هایش فایده ای نکرد. به طرف پنجره رفت و پرده را عقب زد. سپس رو کرد به مادر که پشت سرش ایستاده بود: ‏عزیز، تا اسد درشکه رو حاضر می کنه برم پیش نرگس، به خدا راستشو می گم این دفعه زود برمی گردم.
‏نازنین ملوک که نگاه پر از حسرتش را به اتاق های روبه رو دوخته ‏بود، از دیدن شازده که پر نوزادش را آن هم در آغوش نرگس، ناز می کرد چشمانش پر از اشک شد و با عصبانیت پرده را کشید و رو کرد به ستاره: نه خیر مگه صد دفعه نگفتم خوشم نمی اد بری اونجا.
‏ستاره اخم هایش را در هم کشید: آخه برا چی عزیز، من می خوام برم پیش نرگس و سالار، تازه آقاجونم اونجاست.
- ‏کفتم که نمی شه، مگه اون چی داره که هی می ری ببینیش.
‏ستاره کمی فکرکرد:بهم کلوچه های خوشمزه می ده، تازه خیلی هم مهربونه. منم دوسش دارم... و با اصرار وگریه خواست که به آنجا برود.
نازنین ملوک با اندوه تمام دخترش را در آغوش کشید، بوسید و آرام عزیز چون، اینا همش ادا و ادفارشه.


پایان صفحه 9

آوینا
06-04-2012, 22:04
سپس رفت و از جعبه چند آب نبات رنگی در آورد و کف دستش گذاشت.
ستاره آب نبات ها را گرفت و فورا یکی از آن ها را گوشه لپش جای داد و گفت:« اما من بازم دوستش دارمو می خوام برم پیشش.»
به سختی خود را از آغوش مادر رها ساخت و به طرف اتاق نرگس دوید. با این کارش حس حسادت نازنین ملوک را بیشتر از پیش تحریک کرد.
دقایقی نگذشته بود که نازنین ملوک دخترش را بلند صدا زد:« ستاره ستاره خاتون زود باش بدو که مدرست دیر شده.»
اما وقتی جوابی از طرف او نگرفت به طرف اندرونی نرگس روانه شد. نرگس تا او را دید از جای خود برخاست و گفت:« آوو، بفرمایید داخل خانم چرا دم در؟»
نازنین ملوک بدون توجه به شازده نگاهی از روی تحقیر به او و کودکش انداخت سپس دست ستاره را گرفت و سریع از آنجا دور شد. شازده که نظاره گر ماجرا بود از دیدن چهره مبهوت نرگس بر اثر حرکت نازنین ملوک به شدت ناراضی به نظر می رسید. پس از اندکی سکوت در پی همسرش روانه گشت و در موقعیتی مناسب او را مورد خطاب قرار داد:« شما از این به بعد باید منشتان با نرگس خانم خیلی بهتر از این ها باشد. خوش نداریم که رفتار کسی باعث بی منزلت شدن او در میان خدمه شود حتی شما که برایمان بسیار عزیزید.»
نازنین ملوک نگاهی به شازده انداخت، لب ورچید و پس از لحظه ای بدون آنکه کلمه ای بر زبان آورد سرش را به زیر انداخت و رفت.
بالاخره ستاره با روپوش خاکستری و یقه سپید رنگ روانه کلاس درس شد. در راه نگاه کنجکاوش که طبق معمول در حال دور چرخیدن بود متوجه پسر بچه ای چشم و ابرو مشکی با موهای سیاه، خیلی مودب و شسته رفته و با نمک شد. کمی خیره به چشمانش زل زد. سپس دو انگشت خود را به دهان برد و لبانش را به طرفین کشید و زبانش را بیرون آورد و کاملا بدنش را به بیرون از درشکه خم کرد تا آنجا که نزدیک بود هر آن به پایین بیفتد و هیچ ابایی هم از این بابت نداشت زیرا مرتب می خندید و پسرک را مورد تمسخر قرار می داد. پسر بچه حسابی اخم هایش را در هم کشید و تا آخرین لحظه درشکه را نگاه کرد تا از دیده اش پنهان شد.
او امین نام داشت و پسر طبیب عماد بود که به تازگی به نزدیکی های این محل نقل مکان کرده بودند و تقریبا چند خیابان پایین تر زندگی می کردند. پدر امین از شازده های خاندان قاجار بود اما به خاطر مهارتش درطب محبوبیت خاصی در میان مردم کوچه و بازار به دست آورده بود و از دوستان نزدیک دکتر نصرت ا... پزشک خانوادگی شازده خلعتبری به حساب می آمد.
ساعت تقریبا هشت صبح بود که آقای امامی معلم کلاس وارد شد و شازده ها یکی پس از دیگری برخاستند. نگاه ستاره چرخید و چرخید تا به یکی از شاگردان کلاس که دو سه سالی از او بزرگ تر بود افتاد. انگار امروز نوبت او بود که مورد آزارش قرار بگیرد. پسر بچه که خیلی هم دستپاچه به نظر می رسید، با تعجب نگاهی به او انداخت و بر جای خود نشست. ستاره طبق معمول حواسش به روپوش های بلند و کمر چین دار به سبک مردان قجری و کلاه گردی که پسران بر سر داشتند بود. به همه چیز توجه نشان می داد الا گفته های معلم!
آقای امامی با صدای بلند گفت:« کتاب های فارسی رو باز کنید. صفحه پنج. کامران میرزا، سطر اول تا سوم را بخوان.»
او هم شروع کرد به خواندن. اما ستاره به تنها چیزی که دقت نداشت خطوط منظم کتاب بود، زیرا تمام مدت حواسش به اسدا... معطوف بود و به این می اندیشید که چطور می تواند یکی از این روزها این پسربچه ننر را دست بیندازد و بیازارد. در این گیرودار آقای امامی نگاهی به او انداخت. اخمی کرد و چوب دستیش را به علامت هشدار بالا برد. ماهرخ با آرنج چند ضربه به پهلویش زد و او را متوجه ساخت. ستاره سرش را پایین انداخت و نگاهش را به کتاب دوخت، اما آقای امامی فریاد کشید:« بس است، از این به بعد را ستاره بخواند.»
او هم طبق معمول به خاطر گم کردن خطوط من من کنان از دو سطر قبل شروع به خواندن کرد و باعث خنده ای بچه های کلاس و در نهایت عصبانیت خود شد.
ستاره که هیچ علاقه ای به بازی های دخترانه نداشت، بیشتر اوقات همبازی پسران کلاس بود. همراه آنان از بالای درختان گردو می چید، دنبال موش و سوسک می دوید یا بر لب جوی ها راه می رفت و تمرین تعادل می کرد. بعضی اوقات هم با پسرها کتک کاری می کرد به حدی که بیشتر اوقات با زانوان زخمی به خانه باز می گشت.
آن روز موقع رفتن به خانه درشکه چی کمی دیر کرده بود، ستاره هم به خاطر خنده بچه ها موقع درس جواب دادن حوصله اینکه به این ور و آن ور سرک بکشد را نداشت. زیر یک درخت بزرگ بی حوصله ایستاده بود و یک پایش را به جلو و عقب تکان می داد. به آرامی لقمه ای که برایش در خانه تهیه کرده بودند را گاز می زد و برگ های زرد شاخه بالای سرش را می شمرد که ناگهان امین را با چهره ای عصبانی جلوی روی خود دید. امین با اخم های در هم کشیده رو کرد به ستاره و گفت:« دختر لوس، چرا امروز صبح به من دهن کجی کردی؟»
ستاره سرش را در کمال پررویی بالا گرفت و گفت:« چون که دلم می خواس.»
امین که در برابر او احساس بزرگی و مردانگی می کرد ادامه داد:« حیف، حیف...»
ستاره دست هایش را به کمرش زد و چشم هایش را تنگ کرد:« حیف که چی؟»
امین نگاهی جدی به دخترک انداخت. او که از بلبل زبانی های این دختر کوچک خیلی عصبانی به نظر می رسید گفت:« هیچی، فقط حیف که زیادی کوچولویی... البته خیلی هم لوس و ننر و بی ادبی!»
ستاره که اصلا از این جملات خوشش نیامده بود با حرص جواب داد:« به آقا جونم می گم بهم چی گفتی ها. تازشم بزرگ شدن به به...» کمی انگشت به دهان به او خیره شد اما هر چه فکر کرد بقیه اش را به یاد نیاورد. من من کنان ادامه داد:« حالا هر چی... بعدشم هر چی گفتی خودتی.» با خشم به لقمه اش گاز زد و شروع کرد به جویدن و گستاخانه به چشم های امین زل زد. انگار که می خواست او را از رو ببرد. نگاهی گستاخانه که بویی از تربیت خاندان پدر و مادرش را به همراه نداشت.
امین اول با خشم به او نگریست اما اندکی بعد چهره اش رنگ دیگری گرفت و خندید. ستاره چشمانش را تنگ کرد:« به چی می خندی؟»
امین با دیدن قیافه دخترک خنده اش اوج گرفت:« هیچی داشتم فکر می کردم تو فسقلی بلبل زبون چند سالته؟»
ستاره وقیحانه جواب داد:« فضولی!»
سپس چشمانش برقی از شیطنت زد و به دروغ گفت:« ده سالمه.» و با حرص گاز دیگری به لقمه اش زد.
امین نگاه عاقل اند سفیهی به او انداخت:« دروغگو هم که هستی، من که فکر نمی کنم بیشتر از چهار، پنج سال داشته باشی.»
ستاره که لقمه ها را به دلیل آنکه از جواب دادن جا نمانده باشد با عجله فرو داده بود، سکسکه کنان جواب داد:« هه هه... آهای پسر پررو... هه هه... کی گفته من پنج سالمه هه هه» و برای اینکه قدش بلندتر به نظربرسد سعی کرد روی پنجه اش بایستد تا جایی که نزدیک بود بر زمین بیفتد و ادامه داد:« من شش...هه... نه ده سالمه.» در پی آن سرفه های ناشی از پریدن لقمه در گلویش شروع شد.
امین که دیگر نمی توانست جلوی خنده اش را بگیرد رو کرد به او:« خانم کوچولو! لقمه غازیت و درست قورت بده. بپا نپره تو گلوت خفه شی. نمی خواد با تقلب قدتو بلندتر نشون بدی.» و چند ضربه پیاپی هم به پشتش زد تا لقمه ها راحت تر پایین برود. سپس گفت:« خداحافظ شازده کوچولو.» کمی به جلو رفت مکثی کرد و ایستاد. اخم هایش را در هم کشید به طرفش برگشت:« راستی یادت باشه که دیگه دروغ نگی، دروغگو جاش توی جهنمه.» و نوک دماغش را کمی چلاند. انگار می خواست کودکیش را به رخش بکشد.
ستاره که از عصبانیت در حال انفجار بود لقمه اش را به طرفی پرتاب کرد و لنگه کفش خود را در آورد و همراه چند لیچار نثارش کرد. امین جا خالی داد و خنده کنان دور شد. در همان موقع درشکه رسید و ستاره مجبور شد با یک لنگه کفش به خانه بازگردد.
وقتی که نازنین ملوک چشمش به او افتاد کمی براندازش کرد و نگاهی به پای برهنه اش انداخت:« این چه وضعیه که تو داری، دیگه شورشو در آوردی. خدایا اینکه شیطونیاش مثل پسرا می مونه، قربون مصلحتت برم پس اون یه تیکه گوشتو چرا ازش دریغ کردی، خب اونم بهش می دادی، بلکه سر منم هوو نمی اومد!»
ستاره بدون توجه به گفته های مادرش دوان دوان به طرف اتاق نامادریش روانه گشت و به نرگس سلام کرد. نرگس با خوشرویی کلوچه ای داغ تعارفش کرد، سپس نگاه سرزنش آمیزی به او انداخت:« دوباره چی کار کردی آتیش پاره؟... دتی بلا می سر، یک کم هم فکر آبروی آقا جانت رو بکن... دختر جان مردم آخه تو رو با این قیافه ببینن چی می گن، بهت می خندن ها.»
ستاره بدون آنکه به او نگاهی بیندازد جواب داد:« خب بخندن. مگه چیه! تازشم اومدم با سالار بازی کنم.»
نرگس که می دانست ستاره به این سرزنش ها هیچ توجهی نشان نمی دهد لبخندی زد:« برادرت توی ننوی خودش خوابیده، اونجا.» و با انگشت به گوشه اتاق اشاره کرد.
ستاره پس از کمی بازی با سالار دوباره نزد نرگس بازگشت و چشمان سیاهش را به او دوخت:« نرگس راسته هر کی دروغ بگه می افته تو آتیش جهنم؟»
نرگس با لحن کودکانه ای جواب داد:« تا دروغش چقدر بزرگ باشه تی جان قربان.»
ستاره خیلی جدی ادامه داد:« خیلی گنده، من امروز یه دروغ بزرگ بزرگ گفتم.»
نرگس هم به تبعیت از او قیافه جدی تری به خود گرفت:« آوو، مثلا چقدر بزرگ؟»
ستاره با دست های کوچکش اندازه اش را به او نشان داد:« این قدر، نه این قدر، نه خیلی بزرگ تر.»
نرگس حیرت زده گفت:« وا بسم ا... مگه چی گفتی دختر جان؟»
ستاره با بی تفاوتی شانه هایش را بالا انداخت:« به یکی گفتم ده سالمه، آخه می دونی نرگس! پسره خیلی پررو بود، فکر می کرد من ازش می ترسم.»
نرگس که حسابی ترسیده بود با دست ضربه ای به صورتش زد و گفت:« وا خاک عالم، با کدوم پسره حرف زدی، نکنه باز دوباره از مدرسه در رفتی و همبازی پسرها شدی؟! آوو مگه تو اون دفعه به آقا جانت قول ندادی! به همین زودی فراموشت شد؟!»
ستاره قیافه حق به جانبی به خود گرفت:« نه بابا، صبح که سوار درشکه بودم تو خیابون دیدمش، جلوی همون مغازه ای که آقا جون ازش برام آب نبات می خره، منم بهش دهن کجی کردم، اونم ظهر موقعی که اسد هنوز نیومده بود دنبالم منو دید و ازم پرسید چند سالمه. منم دروغکی گفتم ده سال!»
دوباره شانه هایش را بالا انداخت:« ولی نمی دونم از کجا فهمید که الکی گفتم!... آخه من پامو برده بودم بالا، نگاه کن نرگس اینجوری.» و شروع کرد روی پنجه ایستادن. پس از اندکی اخم هایش را در هم کشید و ادای امین را در آورد:« آقا به من می گه هر کی دروغ بگه می ره جهنم... حالا راستی منم می افتم تو جهنم؟»
نرگس که سعی می کرد جلوی خنده اش را بگیرد جواب داد:« آخه تی بلا می سر، آدم مگه با هر کس و ناکسی صحبت می کنه، بعد هم اگه قول بدی و دیگه دختر خوبی باشی و با هیچ غریبه ای حرفی نزنی تو جهنم نمیفتی، آ قربان دخترم برم من.»
ستاره یک لنگه ابرویش را کمی بالا داد:« خب پسر خیلی بدی نبود اصلا مثل اسدا... نبود فقط یه کم پررو بود. منم حقشو کف دستش گذاشتم، کفشمو طرفش پرت کردم.» بعد آهسته طوری که کسی نشنود ادامه داد:«به آقا جون چیزی نگی ها، چند تا حرف بد هم بهش زدم.»
نرگس خندید و دستی به سر ستاره کشید و به او اطمینان داد:« باشه من به آقا جانت نمی گم به شرط اینکه دفعه آخرت باشه ها خب؟ آباریکلا دختر.»
ستاره چشمان مرموزش مانند همیشه برقی زد و در پی آن از نرگس خواست که تا صبح در کنارش بماند. زیرا آن شب نوبت نازنین ملوک بود که از شازده پذیرایی کند.
ستاره بالاخره با گریه و زاری الکی توانست از مادر اجازه ماندن در اتاق هوویش را بگیرد. نازنین ملوک هم که دیگر چشم دیدن نرگس را نداشت مجبور شد وانمود کند که به احترام شازده مخالفتی به رفتن دخترش نزد نرگس ندارد اما در کنج دلش، بدش هم نمی آمد که بدون حضور ستاره آتش پاره با شوهرش خلوتی داشته باشد به رضایت دل!
فصل دو.
سرسبزی و شکوفایی تابستانی جای خود را به سپیدی و سرمای زمستانی بخشید. زمان در گذر بود و سالار چهار ماهه روز به روز خوشگل تر می شد و علاقه ستاره به او بیشتر و بیشتر می گشت. اواسط دی ماه بود و هوا کاملا سرد. برف همه جا را پوشانده بود. هنگامی که ستاره از مدرسه بازگشت اهالی خانه را مشغول چرت پس از ناهار دید. او که حوصله اش حسابی سرر فته بود و دلش برای یک برف بازی غنج می رفت، تصمیم گرفت سری به باغ پشت عمارت بزند. کیفش را به ستون پای ایوان تکیه داد و پاورچین وآهسته راهی حیاط پشتی شد و در لذت برف بازی و درست کردن گلوله های برفی غرق گشت. در همان حین کلاغی که بر بلندای دودکش اجاقی نشسته بود به هوا برخاست و شره برف بر سر و رویش نشست. از سردی برف های یخ زده، چندشش شد. سنگی برداشت و به دنبال کلاغی که حالا بر شاخ درخت دیگری نشسته بود دوید اما به ناگاه پایش لغزید و به درون حوض یخ زده خانه سرنگون شد. پس از کلی دست و پا زدن در یخ های شکسته شده ترسان و هراسان و به هر زحمتی که بود خود را از آن بیرون کشید و لرز لرزان به طرف عمارت روانه شد. وقتی که رسید از سرما دیگر رمقی در او نبود. با دست های کوچک و کرخ شده اش ضرباتی را به در وارد آورد. محترم السادات صدای ضعیف دق الباب را شنید. چشم های خواب آلودش را باز کزد و پس از مکثی نه چندان طولانی با گام هایی آرام به طرف در رفت و آن را گشود. تا چشمش به دخترک که آن طور بی جان نقش زمین گشته بود افتاد از ترس فریادی کشید و بر سرش زد:« یا امام غریب، یا ابوالفضل ستاره خانم چی به سر خودتون آوردین!»
او را در آغوش کشید و به داخل برد. هنوز به بالای پلکان نرسیده بود که حسن نوکر آقا را دید، ستاره را به او داد تا به اتاقش ببرد و خودش فورا رفت تا نرگس خانم را صدا کند. حسن که از وحشت نمی دانست چه باید بکند همچنان بچه بغل خانم را پشت سر هم صدا می زد:« خانم بزرگ، خانم بزرگ!»
نازنین ملوک باشنیدن صدای مضطرب نوکر خانه،نگران و سراسیمه به طرفش دوید. تا چشمش به بدن نیمه جان دخترش افتاد جیغی کشید و غش کرد. چیزی نگذشت که تمامی خدمه به طرف اتاق خانم دویدند. نرگس هم کودک خود را رها کرد و به کمک آنان شتافت و با بدن یخ زده و بیهوش ستاره در میان اتاق مواجه شد. سریع همه را از اطرافش بیرون راند و فقط خدمتکار کم سن و سال را در کنار خود نگه داشت تا مشغول به هوش آوردن خانم شود. او هم به سفارش نرگس آب قند به او می خوراند و آرام به صورتش می زد.
نرگس با سرعت لباس های خیس و یخ زده دخترک را از تنش بیرون آورد و فورا او را در پتویی پیچید و زیر کرسی خواباند، سپس دستور چای گرم همراه نبات داد و آرام آرام مایع را به حلقش سرازیر ساخت. کودک کمی گرم شد و پس از اندکی چشمانش را گشود و به گریه افتاد و مکررا مادرش را صدا زد.
نازنین ملوک با حالت ضعف ناشی از این شوک به کنار تنها فرزند دلبندش آمد و گریان او را در آغوش کشید. اول شروع کرد به قربان صدقه رفتن و سپس هم سرزنش کنان گفت:« آخر من از دست کارهای تو دق می کنم.»
مرتب او را می بوسید و به خود می فشرد. حال ستاره کمی بهتر شد. در آغوش گرم مادر به خواب عمیقی فرو رفت و این لحظات که برایش به اندازه یک شبانه روز به طول انجامیده بود را به دست فراموشی سپرد.
محترم السادات به دستور نرگس به سراغ کارهای خود رفت و خودش بدون شنیدن حتی یک تشکر کوچک، مادر و دختر را تنها گذاشت و سریع به طرف نوزاد گرسنه و گریانش شتافت.
نزدیکی های غروب بود که ستاره تب شدیدی کرد. مدام هذیان می گفت و کررا تشنج می کرد. از وخیم تر شدن وضعیت جسمانی ستاره ترس و وحشت به اهالی خانه مستولی گشت. شازده هم که از این قاعده مستثنی نبود سریعا حسن، نوکر شخصی اش را در پی دکتر نصرت ا... خان فرستاد، اما به او خبر دادند که برای انجام کاری خارج از تهران به سر می برند. مجبور بود به طبیبی که تازگی به این محل نقل مکان کرده بود و از دوستان نزدیک دکتر نصرت ا... به حساب می آمد اطمینان کند.. پس خود شخصا همراه اسد به سراغش رفت.
دق الباب را به صدا در آورد. امین در را به رویش گشود. شازده با دیدن پسرک لبخندی زد:« سلام پسرم، طبیب منزل تشریف دارند؟»
امین مودبانه جواب داد:« سلام آقا... خیر! پدرم برای عیادت بیماری بیرون رفتن.»
شازده سراسیمه پرسید:« شما می دانید کی باز می گردند؟»
امین:« خیر، ولی اگر کار واجبی دارید می رم دنبالشون.»
شازده:« آه، بله! بله، متشکرم پسرم، مگر شما می دانید کجا رفته اند؟»
امین:« بله رفتن به عیادت شازده عزیزالدوله، آخه پیش پای شما فرستاده بود دنبالشون.»
شازده خوشحال شده بود و دستی به سر پسرک کشید:« با درشکه می رویم، زیرا می بایست هر چه زودتر به آنجا برسیم.»
امین لباس هایش را پوشید و پس از مدتی که برای شازده بسیار طولانی می نمود بیرون آمد و با شازده رهسپار خانه ی شازده عزیزالدوله شد.
پسرک از درشکه پایین پرید و در خانه را زد. نوکر خانه در را گشود و پس از یکسری سوال و جواب او را به داخل راه داد. وقتی امین داخل رفت کمی به باغ و عمارت کاخ مانند وسط آن نگاه کرد. شازده از لای درخانه را برانداز کرد. ملکی بزرگ و پر از درخت های سر به فلک کشیده. آن قدر بزرگ که نمی توانست انتهایش را ببیند. خانه ای پر از حشم و خدم اما بی روح و مرده و مناسب برای یک انتظار برفی و یخ زده.
پس از سپری شدن دقایقی، دکتر به همراه پسرش خارج شد و به طرف درشکه آمدند. شازده پیاده شد و سریع دکتر را از اوضاع دخترش با خبر ساخت. طبیب همراه پسرش سوار شدند و درشکه با سرعت به طرف بالای خیابان علاء الدوله به راه افتاد. وقتی رسیدند امین متعجب از آنچه می دید به آنجا نظر انداخت. گویی زیباترین خانه ای است که تا به حال دیده باشد. حتی از باف شازده عزیزالدوله هم عظیم تر می نمود. باغی پر از بوته های بی برگ و بار گل سرخ، نسترن و محمدی در هم تپیده که الان در برف کاملا سفید پوش شده بودند و در خواب زمستانی به سر می بردند. درختانی سر به فلک کشیده با شاخه های قطور و نازک همه پیچیده در لفافی از پنبه سپید.
ساختمانی بزرگ با پنجره های بلند چوبی رنگ و گرمای دلچسبی که در پشت آن موج می زد. بنایی شبیه کارت پستال های فرنگی و الهام گرفته از هنر معماری بومی آن زمان ایران. ساختمانی عظیم، دو اشکوبه و بسیار اعیانی که با آجرهای سرخ و سنگ های مرمر سپید تزئین شده بود و دو ایوان با ستون های بسیار عظیم که در هر طبقه چشم اندازی رویایی را به نظر می رساند؛ افسانه ای ترش می ساخت اما درست مقابل و آن طرف حوض بسیار بزرگ که نهر آبی جاری به داخل آن می ریخت. ساختمانی با بنایی ساده و کوچک تر اما زیبا دیده ها را نوازش می کرد.
از باغ گذشتند و وارد عمارت شدند. امین با خود اندیشید " عجب صاحبخانه پولداری! چه قصر زیبایی؟! "
سرسرایی پر از فرش های نفیس و اتاق های تو در تویی که پر بود از اشیای گرانبها و تابلوهایی با چهره های شاهان سلسله قاجار و پلکانی عظیم با نرده های چوبی و قرمز و مفروش شده ای که باعث اتصال دو طبقه می شد.
پسرک به هر طرف که چشم می چرخاند توجهش به اشیای گران قیمت جدیدی در این خانه جلب می گشت تا اینکه به انتهای پلکان رسید و نگاهش به تابلوی قلمکاری شده ای افتاد به بلندای دیوار که بسیار قیمتی و ارزشمند می نمود. این تابلو شجره خانوادگی شازده را به نمایش می گذاشت که شاخه آخرش به خود شازده خاتم می شد. مدتی ایستاد و به آن نظر دوخت. اسامی آن را یکی یکی مرور کرد سپس قدم به اتاق گرم و زیبای دیگری گذاشت که دختر بچه ای بیمار در آن خفته بود. به طرفش رفت و در همان لحظه اول او را شناخت. کمی دلش به تلافی آن روز خنک شد، اما دیری نپایید که این احساس جای خود را به یک حس ترحم داد، زیرا پدرش بارها نام بیماری ذات الریه را بر زبان آورد و از پدر و مادر دختر خواست که فقط برایش دعا کنند.
دکتر عماد گوشی خود را روی قلب دخترک گذاشته بود و با نگرانی به ضربان ضعیفش گوش می داد. صدای خس خس شدیدی در موقع تنفس از ریه اش شنیده می شد و سراپایش در تب می سوخت و مدام از درد پهلو می نالید. دکتر سریعا بچه را با آب ولرم و نمک پاشویه کرد و مرتبا از امین می خواست او را همراهی کند و دستمال خیس و خنک روی پیشانی دختر کوچک بگذارد و خودش هم وضعیت جسمانی اش را تحت کنترل داشت.
امین برای لحظه ای نگاهش متوجه لرزشی خفیف در پلک های ستاره شد. دخترک که به سختی مژگان بلندش را کمی گشوده بود تا چشمش به این پسر آشنا افتاد نگاهی پر از درد و شیطنت به او انداخت و لبخند کوچکی بر لبانش نقش بست اما دیری نپایید که این لبخند محو گشت و چشمان سیاهش بسته شد. لب های برجسته و غنچه اش چنان از تب سرخ شده بود که گویی اناری از وسط قاچ خورده باشد. گونه هایش گل انداخته بود و رنگ رخش مهتابی به نظر می رسید. گیسوان بلند مجعد و خرمایی رنگش خیس عرق روی سر و گردنش پریشان بود. دخترک در ذهن تب دار و هذیانی خویش، یکبار دیگر تصویر مات و بهت زده این پسر را به همان شکلی که در لحظه دهن کجی کردن دیده بود تداعی کرد و دوباره لبخندی به لبش نشست و در همان حال به خواب عمیقی فرو رفت.
نیمه های شب بود که با تلاش دکتر تب ستاره پایین آمد. او همراه پسر خواب آلودش تا پاسی از شب را به علت حال وخیم ستاره بر بالینش حضور داشت و امین با چشمانی خمار او را می نگریست.
تمام ساکنان خانه آن شب را به نماز و دعا پرداختند و شازده هم قراربود فردا صبح اول وقت چند گوسفند بابت نذری که همسرش کرده بود قربانی کند تا بالاخره پس از سپری شدن ساعاتی سخت و طاقت فرسا، بیماری ستاره رو به بهبودی نهاد.
وقتی دکتر عماد کاملا اطمینان یافت که کودک از خطر رهایی یافته و رو به بهبودی است از جای خود برخاست و دستوات لازم را با آنان داد. در کاغذی داروهایی که در این مدت باید به او بدهند را تجویز کرد و همراه درشکه مخصوص شازده راهی منزل شد.
امین که از بابت نجات دخترک به وجد آمده بود و سر از پا نمی شناخت، لبریز از حس شیرین افتخار، رو به پدر کرد و گفت:« پدر، من چطور می تونم یه پزشک ماهر مثل شما بشم؟ آخه منم تصمیم خودمو گرفتم. یعنی می خوام وقتی که بزرگ شدم دکتر بشم.»
پدرش لبخندی زد و دستی بر سرش کشید:« باید خیلی درس بخونی پسرم و با پشتکار و جدیت اونو دنبال کنی و از سختی هاش هم هراسی به دلت راه ندی و از همه مهم تر همیشه به یاد خدا باشی تا کمکت کنه. در ضمن به خودت قول بدی هر وقت انشاا... یه پزشک ماهر شدی به فکر مردم فقیر و تنگدست هم باشی و وقتی هم برای اونا بذاری و فقیر و غنی یکسان توجه نشون بدی.»
امین با شنیدن این حرف ها از پدر، در اندیشه ای عمیق فرو رفت و به چشم انداز آینده نه چندان دور خود توجه نشان داد.
یک ماه از بستری شدن ستاره می گذشت. پدر برای آنکه دختر عزیز کرده اش از درس و تکلیف عقب نماند، بالاجبار برایش معلم سرخانه گرفت. در این مدت هم طی چند عیادتی که دکتر عماد از ستاره داشت دوباره امین را همراه خود به آنجا برد و در هر دیدار دخترک را خیلی بهتر و سرحال تر از دفعه قبل مشاهده کرد. رفتار ستاره که در این دو دیدار مورد توجه این پسر نوجوان قرار گرفته بود و مرتب او را به خنده وا می داشت باعث شد تا دخترک درصدد تلافی از او بر آید.
یک روز که ستاره نزد نرگس رفته بود و با سالار مشغول بازی کردن بود گفت:« نرگس می دونی اون پسره که من لنگه کفشمو بهش پرت کردم همین امین بود که دو دفعه همراه طبیب عماد اینجا اومده! نمی دونم چرا هر دفعه که منو می بینه می خنده. بذار حالم خوب بشه می دونم چی کارش کنم. تازشم دیگه نمی ذارم آقا جونم بهش آب نبات رنگی بده تا دلش بسوزه... پسره پررو.»
سپس کمی فکر کرد و چشمانش برقی از شیطنت زد. معلوم بود که در حال طرح نقشه ای برای آزار و اذیت پسرک است. نرگس که متوجه این امر شده بود پرسید:« ای شیطون به چی فکر می کنی تی بلا می سر؟»
ستاره: « هیچی.»
نامادری لبخندی زد:« آوو، نکنه بلایی سر این پسر بخت برگشته باری ها، راستشو بگو.»
ستاره دوباره تکرار کرد:« نه خیر، گفتم که... هیچی.»
سپس بلند شد و سریع از اتاق بیرون رفت.
در آخرین عیادت دکتر عماد که امین هم با او همراه بود، هنگامی که همه مشغول گفتگو درباره بیماریش بودند دخترک خود را آرام به کیف دکتر رساند و پس از کمی تامل، نگاهی به امین که غرق در گفتگوهای پدرش و شازده به سر می برد انداخت و سریع از آنجا دور شد.
شازده:« شنیده ایم شما مدرک طبابت خود را از فرنگ گرفته اید؟»
دکتر لبخندی زد و سری تکان داد:« با اجازه شما، به خاطر به پایان رسوندن دروس با نمرات عالی بورسیه شدم. البته تقریبا شانزده سالی می شه که به مملکت خودمون برگشتم.»
شازده کمی فکر کرد:« باید همان سال گشایش مجلس دوم به مملکت بازگشته باشید.»
دکتر در تایید حرف شازده گفت:« بله، دقیقا همون سالی که شما می فرمایید بنده به ایران برگشتم.»
شازده با افسوس آهی کشید:« عجب سال شومی، سال متزلزل شدن ریشه سلسله قاجار.» اندکی به فکر فرو رفت. سپس لبخندی زد و پرسید:« یادمون می آد گفتید آقا زاده اولین فرزند شما هستند.»
دکتر:« بله، فرزند دیگه ام یه دختره که اسمش زیباست و یک پسر کوچک تر هم دارم به نام محمد.»
شازده:« به به، زنده باشند انشاا... خدا برایتان حفظشان کند.»
سپس ظرف آب نبات های رنگی را برداشت و به امین تعارف کرد:« پسر مقبولی به نظر می رسند ماشاا... خب شما به ما بگویید تصمیم دارید در آینده چه کاره شوید؟»
امین که مدت ها عکسی بر لبه طاقچه توجهش را به خود جلب کرده بود گفت:« پزشک.» سپس یک آب نبات برداشت و پس از تشکر با تعجب پرسید:« این آقا احمد شاه آخرین پادشاه سلسه ی قاجاره؟»
شازده لبخندی زد و با غرور گفت:« ها... بله! اون نفر دست چپی ردیف دوم هم ما هستیم، آخر ما خویشان نزدیک ایشان بودیم و این عکس در یکی از میهمانی های تابستان حدودا چهار سال پیش گرفته شده است، البته برادرمان هم در آنجا حضور دارند، آن مردی که کنار ما ایستاده اند را می گوییم.»
امین عکس را با اجازه شازده در دست گرفت و با دقت به آن نگریست.
دکتر عماد لبخندی زد و از شازده خواست تا ستاره را نزد او بیاورند. وقتی ستاره آمد دکتر نگاهی از سر رضایت به او کرد و گفت:« ماشاا... دختر زیبا و قوی بنیه ای دارید.»
شازده با غرور لبخندی زد:« بله ستاره خانون بسیار شبیه مادر خدابیامرزمان هستند. ایشان زن بسیار زیبا و موقری بودند.»
دکتر با سر گفته ای شازده را تایید کرد. سپس از امین خواست که کیف طبابتش را به نزدش بیاورد و گوشی را به او بدهد.
امین از جای خود برخاست و به طرف کیف رفت، آن را نزد پدر آورد و برای بیرون آوردن گوشی درش را گشود که یکباره موش سیاه چاق و چله ای بر سر و رویش پرید و او را حسابی ترساند. به حدی که با کلی خجالت و پس از مدتی نسبتا طولانی توانست خود را جمع و جور کند و حیوان را بگیرد و به بیرون از اتاق پرتاب کند. پس از آن هم به طرف دختر بچه بازیگوش آمد و با چشمان سیاه نافذش به او خیره نگریست.
ستاره که از خنده روده بر شده بود با شیطنت لجوجانه ای پاهای خود را مکررا به زمین می کوبید، به حدی که دیگر مورد غضب پدرقرار گرفت و باعث شرم او گشت.
شازده با چهره ای از خشم سرخ شده از دکتر عذرخواهی کرد و ستاره را با عصبانیت نزد مادرش روانه ساخت و آرام به او گفت:« به موقعش تکلیفت را روشن خواهم کرد.»
دخترک که به سختی جلوی خنده اش را می گرفت به طرف اندرونی دوید.
پس از کمی سکوت طبیب عماد لبخندی زد:« معلومه، الحمدا... دخترتون حالش کاملا بهبود یافته و احتیاج به معاینه نداره.»
سپس رو کرد به امین و با خنده پرسید:« پسرم این تلافی چه کاری بود؟»
امین با خجالت سرش را به زیر انداخت:« هیچی پدر، منم نمی دونم.»
دکتر برای دلجویی از پسرش لبخند معنی داری به او زد. در همان گیرودار نازنین ملوک دوباره ستاره را نزد طبیب بازگرداند.
ستاره هم مستقیم به طرف امین آمد، دست هایش را به کمرش زد، یک لنگه ابرویش را بالا داد و با ادا و اطوار مخصوص خود گفت:« دیگه نبینم به من بخندی، دلم خنک شد. تازشم دیگه نمی ذارم آقا جونم بهت آب نبات بده!» سپس برای اینکه دیگران متوجه نشوند، دستش را دور دهانش گرفت و زبانش را بیرون آورد.
امین نگاهی به او کرد و از خشم و خجالت فقط توانست سرخ و سفید شود.
سپس ستاره دو زانو مقابل دکتر نشست. امین، سرخ و سر به زیر گوشی را به پدر داد و یواشکی در گوش ستاره گفت:« حقش بود که می مردی، به موقعش بهت می گم. آب نبات هم مال خودت، خودم از اون بهتر و خوشمزه ترشو دارم.»
سکوت برقرار شد. دکتر او را معاینه کرد و توضیحات کوتاهی را به شازده داد و آنان را از سلامتی کامل دخترشان مطمئن ساخت. سپس وسایلش را جمع کرد و به عزم خداحافظی برخاست.
در این میان ستاره چرخی زد و مقابل امین قرار گرفت:« آب تباتات چه شکلین؟ یکی شم به من می دی؟»
امین:« نه خیر، نصفشو هم بهت نمی دم، دختره لوس و ننر!»
ستاره:« لوس و ننر خودتی، تازشم به آقا جونم می گم از اونا که تو داری برام بخره.» و از جای خود بلند شد و بدون توجه به امین از اتاق بیرون رفت و دیگر هم بازنگشت.
شازده بابت شیطنت دخترش از دکتر عذرخواهی کرد و با حالتی شرمنده، دکتر عماد و پسرش را بدرقه کرد.
وقتی به اتاق بازگشت غرولند کنان رو کرد به نازنین ملوک و گفت:« شما نتوانستید این دختر را خوب تربیت کنید. حیف که تازه خدا او را به ما بازگردانده وگرنه می دادیم فلکش کنند. آخر دختر جان، دو سه سال بزرگ تر از شما می روند خانه بخت، اون وقت شما خجالت نمی کشید و دست به این شیطنت ها می زنید؟»
ستاره یواشکی از پشت مادر سر بیرون آورد و گفت:« حقش بود، به من گفت ننر، این دفعه می زنمش.»
نازنین ملوک که خشم پدر را بیشتر از پیش می دید او را دستپاچه پشت خود پنهان کرد و التماس کنان گفت:« آقا شما حق دارید، تقصیر از منه، باید قبل از این ها تنبیهش می کردم. چشم، خودم خدمتش می رسم.»
اما ستاره که برای اولین بار پدر را این گونه عصبانی و خشمگین از کار خودش می دید، کمی حساب دستش آمد و متوجه شد که بعد از این باید بیشتر حواسش را جمع کند.
فصل سه.
گوشه پرده مخمل سرخ را به کناری زد. باران بهاری به شدت می بارید. شرشر ناودان و ترنم قطرات بر برگ های پهن چنار آهنگی دلنشین داشت. ستاره خاتون خلعتبری دختر یکی از معروف ترین شازده های شهر به زودی در ماه سرطان هفده ساله می شد. تا به امروز کسی جرئت نکرده بود قرار ازدواج با اقوام و نزدیکان بگذارد زیرا او طبق معمول با به راه انداختن بلوایی و در نهایت یک فصل گریه حسابی دل پدرش را به دست می آورد و باعث می شد شازده جواب رد به پیشنهاد خواستگاری آنان بدهد.
ستاره همچنان به تحصیلش در یکی از بهترین دبیرستان های دخترانه پایتخت که پس از سرکار آمدن رضا شاه تاسیس شده بود ادامه می داد و به همین دلیل فامیل او را تقریبا دختر عجیب و غریبی می دیدند، زیرا بر این باور بودند که تحصیل زیادی موجب بی پروا شدن و زیر بار ازدواج نرفتنش شده است.
این باور، واقعیتی غیر قابل انکار نزد همگان بود. زیرا ستاره، عزیز دردانه خانه پدری به حساب می آمد و شازده هم به اندازه جان دوستش داشت. حتی می توان گفت از سالار هم بیشتر. این موضوع به لجباز شدن بیش از حد او و پیش بردن خواسته هایش بسیار کمک می کرد.
هم اکنون سالار به نه سالگی رسیده بود. غیر از او یک دوقلوی پسر دیگر هم به خانواده اضافه شده بودند. یکی به نام محمد میرزا به یاد برادر مرحوم شازده و دیگری احمد میرزا به یاد پدرش. با آمدن این دو طفل که روح زندگی بیشتر در این خانه دمیده شد، علاقه و احترام شازده به نرگس خاتون بیشتر از پیش گشت و نازنین ملوک را بیش از گذشته در لاک انزوای خود فرو برد.
در آن روز بارانی و روح انگیز که عطر مرطوب کاه گل ها فضا را پر کرده بود، ستاره از سر بی حوصلگی به کنار آینه بزرگ دیواری گچ بری شده رفت و به دقت خود را برانداز کرد. اول دستی به گیسوان مجعد و بلند و خرمایی رنگش کشید. چقدر زیبا، و براق به نظر می رسیدند، سپس به چشمان بادامی شکل با مژگانی بلند و تاب دار پر از رمز و رازی که در زیر چتری از ابروان نسبتا پهن و صاف که در انتها کمی خمیده شده بود نظر دوخت و پس از آن خط نگاهش را یکی پس از دیگری به پایین آورد. بینی کوچک و خوش تراش، لب هایی گوشت آلود و هوس انگیز و گونه هایی برجسته که با هر خنده ای بند انگشتی فرو می رفت و باعث جذابیت بیشترش می شد را زیر نظر گرفت و در پس آن همه زیبایی به چانه گرد و خوشگلی که چاه زنخندان کوچکی را در میان داشت و گردن خوش تراش و در آخر اندامی بی عیب و نقصش نگاهی انداخت و پس از اندکی نگریستن به خود، آهی از ته دل کشید و روی مخده ای نشست و زانوی غم بغل گرفت.
بنداندازون رعنا تقریبا یک هفته دیگر بود و او باید این چند روز را همراه خانواده اش با یک چمدان لباس برای انجام رسومات رایج به خانه دایی جان رفت و آمد می کرد. ستاره این بار بر خلاف همیشه حوصله رفتن به این میهمانی را نداشت و به بهانه های مختلف می خواست به طریقی از رفتن سر باز زند، زیرا می دانست که مادرش برای او خواب و خیالاتی در سر می پروراند و این خواب و خیالات برای دختران امری اجباری بود و باید روزی به حقیقت می پیوست. اما نه خدای من پس ان مرد سیه چشمی که در خواب و رویاهایش عاشقش شده بود و او را با خود به سرزمین آرزوها و خوشبختی می برد چه می شود؟ پس چرا نمی آمد؟ آه، اگر اوضاع و احوال به همین منوال پیش برود دیر یا زود خواسته یا ناخواسته باید به همسری مردی که به زور به او تحمیل خواهد شد در آید.
ستاره هنوز پارچه مورد نظرش را برای به پایان رساندن دوخت پیراهنی که می بایست در شب عروسی دختر داییش می پوشید، تهیه نکرده بود و هیچ علاقه ای هم نسبت به آن نشان نمی داد و چنان در افکار پریشان خود غرق بود که متوجه حضور مادر در کنارش نشد.
نازنین ملوک آرام صدایش زد:« ستاره!»
اما جوابی نشنید. کمی به او نگریست. سپس لبخندی به لب آورد و دوباره و بلند تر نامش را خواند:« ستاره! چرا غمبرک زدی و زانوی غم بغل گرفتی و هر چی صدات می کنم جوابمو نمی دی؟ نبینم دختر قشنگم غصه دار باشه!»
ستاره نگاهی به مادر کرد:« هیچی... عزیز نمی شه من این مهمونی رو همراهتون نیام، آخه حوصله ندارم چند روز پشت سر هم بیام و برگردم.»
نازنین ملوک متعجب شد. اخم هایش را در هم کشید:« پاشو پاشو به اسد گفتم درشکه رو آماده کنه و محترم السادات هم دم در منتظرته. چند روز دیگه مراسم خنچه برون عروسه. داداشم اصرار داشتن که حتی از چند روز جلوترش بریم اونجا حالا تو می گی اصلا نیای!» سپس او را در آغوش گرفت، بوسید و گفت:« انشاا... تو هم همین روزها عروس می شی و می ری خونه بخت،اون وقت خودم هفت شبانه روز چنان جشنی راه بندازم که همه مات و حیرون بمونن!»
ستاره با عصبانیت از جای خود برخاست. نگاه تلخی به مادر کرد:« خیله خب! مثل اینکه برم پارچه بخرم بهتر از اینه که به این حرفا گوش بدم. بعد هم صد دفعه بهتون گفتم که من دوست ندارم به این زودی ها عروسی کنم. اصلا می دونید چیه؟ می خوام تا آخر عمر پیش آقا جونم بمونم.» سپس چادر بر سر کشید و از در خانه خارج شد.
پا به بیرون از مغازه گذاشت. کمی اسیتاد و به اطرافش نگریست. نگاهش متوجه دفتر روزنامه ای در آن طرف خیابان شد. تعدادی مرد جوان در مقابلش ایستاده و در حال گپ و گفتگو بودند. چند کارگر به سختی مشغول برافراشتن پرچم کشور برفراز دکل بلند فلزی بر سر در دفتر آن روزنامه بودند.
باد بهاری به شدت در حال وزیدن بود و همین امر باعث می شد که ابرهای بارانزا آرام آرام آسمان نیلگون را تیره و تار کنند. چشم هایش را برای لحظاتی بست. نفس عمیقی کشید و سعی کرد بوی خاک نم زده و برگ درختان نوشکفته و همچنین عطر کوچه باغ ها را بیشتر استنشاق کند، اما درست در آن طرف خیابان و در میان همان جمع، مرد جوان و برازنده ای مدت ها بود که حرکاتش را زیر نظر داشت و با نگاه او را تعقیب می کرد. او که شناسایی این دختر زیبا حس کنجکاویش را حسابی تحریک کرده بود چند قدم به جلو آمد. کمی با خود اندیشید، چقدر این دختر جوان به نظرش آشنا می نمود. انگار او را قبلا جایی دیده باشد و همچنان به او خیره نگریست.
اما ستاره بدون توجه به نگاه های کنجکاوانه این مرد جوان روبنده را بر صورت کشید و قدم بر پله درشکه نهاد. در یک آن باد تندی وزیدن گرفت و باعث شد گوشه چادرش لای پره های چرخ گیر کند به طوری که دیگر نمی توانست قدم از قدم بردارد، چون با یک تکان دیگر امکان داشت چادر از سرش بیفتد. در همین حین سورچی تازیانه ای بر پشت اسب زد و اسب هم یورتمه کنان شروع به حرکت کرد. ستاره تکان شدیدی خورد و مجبور شد محکم به درشکه بچسبد و بلند فریاد کند:« اسد! چه کار می کنی من که هنوز سوار نشدم.»
اسد نگاهش را متوجه او ساخت. ناگاه صدای مهیبی به هوا برخاست و فریادهای مکرر کارگران که مردم را به عقب فرا می خواندند در فضا طنین انداخت. دکل فلزی با سرعت هر چه تمام تر به زمین اصابت کرد. حیوان بیچاره با شنیدن صدای گوش خراش برخورد آهن با خیابان ترسید و از ترس شیهه ای کشید و سم بر زمین کوبید. دختر جوان که تعادلش را از دست داده بود آویخته بر دستگیره سعی می کرد تا خود را بالا بکشد.
به سختی چنگ بر سقف خوابیده درشکه زد و میان زمین و هوا خود را نگه داشت. خدمتکار جوان هم مدام جیغ می زد و بازوی ستاره را محکم چسبیده بود و به داخل کالسکه می کشید اما با هر تکان، ستاره عقب می رفت و فاصله اش با خدمتکار بیشتر می شد. مرد جوان با دین آنان کلاه و کت خود را بر زمین پرتاب کرد و به سرعت به طرفشان دوید. مردم که از ترس پا به فرار گذاشته بودند با چشم های گشاد شده صحنه را از دور زیر نظر داشتند. انگار می ترسیدند که هر آن به زیر اسب ها و احیانا چرخ های درشکه بروند.
اسب رم کرده بود و نفس در سینه ستاره حبس شده بود. قلبش در حال ایستادن بود. آه خدای من این دیگر چه بلایی است که به سراغش آمده. دستانش در حال کرخ شدن بود و احساس می کرد بند بند انگشتانش در حال جدا شدن از لبه درشکه است. انگار خدمتکار جوان هم دیگر توان نگه داشتن او را نداشت. برای لحظه ای چشمانش را بست و رها شدن دستان خدمتکار را از کمند بازوانش حس کرد، صدای جیغ و فریاد زنان و مردان برای فرار از خطر در فضا طنین انداخته بود و مانند پتکی بر سرش فرود می آمد.
ستاره هراسان مدام به درشکه چنگ می انداخت تا مانع از سقوطش شود. مرد جوان هم با سرعت در پس آنان می دوید و می خواست هر طور شده خود را از درشکه بالا بکشد. اما او هم مجبور بود هر از گاهی از آنان فاصله بگیرد و فقط با فریادهای مکررش به اسد که کنترل اسب از دستانش خارج شده بود دستور می داد که برای مهار اسب چه کار کند. با شنیدن فریادهای پیاپی مرد جوان، ستاره برای لحظه ای چشمانش را گشود و دید که او بی محابا به درشکه آویزان شده است و می خواهد به سختی خود را بالا بکشد و در این میان هم پاهای بلندش مدام با زمین برخورد می کند. اما او که به این آسانی ها دست بردار نبود آن قدر به تلاشش ادامه داد تا بالاخره با یک جهش موفق شد خود را به داخل بکشد.
سریع افسار حیوان را از دستان پیرمرد گرفت، نگاهی به خدمتکار کرد و فریاد زد:« فقط کاری کن که دستشو دور کمرت حلقه کنه.»
محترم السادات فورا اطاعت کرد. جستی به جلو زد تا حلقه کردن دستان ستاره به کمرش آسان تر شود که ناگهان برای بار دوم اسب روی دوپا به هوا بلند شد و شیهه ای کشید و اتاقک درشکه هم به عقب برگشت و چند بار با ضربه شدید به زمین برخورد کرد. مرد جوان با چنان قدرتی مهار اسب را به عقب کشید که حیوان با گردنی برگشته مجبور به توقف شد.
نفس در سینه مردم کوچه و خیابان حبس شد و برای لحظاتی سکوت همه جا را فرا گرفت. ستاره هم به دلیل ضربات شدید وارد بر شکم و قفسه سینه اش درد آن چنان وجودش را فرا گرفت که برای لحظاتی نفس کشیدن برایش بسیار مشکل می نمود.
دختر جوان پس از کمی تامل به اطراف نگریست و دستانش را از کمر خدمتکار رها ساخت و با تردید قامتش را راست کرد. بدنش از شدت ضربات حسابی در می کرد و به خاطر کشیده شدن چادر بر سرش دانه دانه موهایش از ریشه می سوخت. نفس عمیقی کشید. سپس سعی بر آن داشت تا از درشکه به پایین بپرد و وقتی پایش با زمین تماس پیدا کرد خیالش به کلی آرام گشت. انگار تمام دردها یکباره از جانش رخت بر بست و آغوش گرم زمین امنیت غریب و دلچسبی را به او هدیه نمود.سرش را بالا گرفت و دوباره نفس راحتی کشید. روبنده را کمی عقب زد و سعی کرد چادر را از لای چرخ بیرون بکشد، اما پس از مدتی کلنجار رفتن خسته شد و در ذهنش به جستجوی راه حلی برای باز کردن این گره کور پرداخت و ناامید اسد را صدا زد که به کمکش بیاید که ناگاه صدای مردانه ای توجهش را به خود جلب کرد.
« ببخشید اگر اجازه بدید کمکتون کنم.»
ستاره روبند را به کناری زد و نگاهی به او انداخت و بدون توجه مشغول باز کردن گره شد.
مرد جوان که از لحظاتی قبل آرام و ساکت به تماشایش ایستاده بود لبخندی زد:« این جوری نمی شه دوشیزه خانم، چادر حسابی در چرخ پیچیده.»
سورچی پیر دستی بر سر و گردن اسب از نفس افتاده کشید و سریع به طرف خانم خانه اش شتافت. سرش را به زیر انداخت و هراسان گفت:« خانم شما رو به خدا ببخشید، نمی دونم چرا این طور شد، شما رو به خدا منو عفو کنید و راجع به این مسئله هم چیزی به ارباب نگید. خدا شاهده من اول فکر کردم که شما سوار شدید وگرنه غلط می کردم راه بیفتم، ای کاش اون میله آهنی تو فرق سر من می خورد و این بلا سر شما نمی اومد.»
به دنبالش خدمتکار جوان که تازه از این شوک بیرون آمده بود ناله کنان شروع کرد به قربان صدقه رفتن واین قدر به این پرگویی ادامه داد تا ستاره کفری شد و چشم غره ای به او رفت:« بس می کنی یانه!»
مرد جوان لبخندی به لب آورد و برای همدردی دستی بر شانه پیرمرد کشید، سپس نگاهش را به ستاره معطوف کرد و گفت:« نترس بیا کمک کن تا چادر را بیرون بکشیم، حتما همین طوره که می گی. فکر نمی کنم خانم هم غیر از این تصور کنن. من مطمئنم که ایشون بابت این موضوع حرفی به اربابتون نمی زنن. بعد هم تو که مقصر نبودی، اون دکل فلزی سرنگون شد و این ماجرا بوجود اومد، حالا هم که به خیر گذشت. پس تا بارون شدیدتر نشده زود بیا و کمک کن چون در غیر این صورت به حتم خانم سرما می خورن.»
پیرمرد که با شنیدن کلام گرم این مرد جوان کمی آرام شده بود فورا به کمکش شتافت. اما هر چه تلاش کردند گره باز نشد. باران هم تقریبا شدتش زیاد شده بود. مرد جوان پس از کمی تامل رو کرد به پیرمرد:« چاقو داری؟»
اسد فورا دست به جیب برد و یک چاقوی کوچک در آورد. مرد جوان بی درنگ چادر را از قسمت گره خورده اش برید تا به این ترتیب ستاره را کمند چرخ رها شود و پس از آن لبخندی زد و مستقیم به چشمان ستاره نگریست:« متاسفم که راه بهتری به نظرم نرسید.»
ستاره در جواب تبسم و کوچکی کرد و نگاهش را به زمین دوخت و بسیار آرام گفت:« مهم نیست، چاره دیگه ای نبود، راستشو بخواین من...» کمی مکث کرد. از خجالت سرخ شده بود زیرا این اولین باری بود که با مرد غریبه ای این چنین سخن می گفت.« من جونمو مدیون شما هستم.حتما اگر پدرم بفهمند که شما چه شجاعتی به خرج دادید به نوعی از خجالتتون در می آن.»
مرد جوان خندید، اما این بار بلندتر طوری که ستاره لبش را گزید و نگاهش را از او گرداند تا ببیند آیا کسی در آن حوالی هست یا نه.خنده ای پی در پی و بی پروای این مرد باعث شد که او احساس ناراحتی زیادی کند و برای لحظه ای با خود بیندیشد که وای خدای من اگر پدرم سر برسد و مرا در حال گفتگو و خنده با مرد جوانی ببیند چه بلایی سرم خواهد آرود حتی اگر ناجی ام باشد.
مرد جوان میان خنده های بلندش گفت:« آه خدای بزرگ، من احنیاجی به ادای دین ندارم دوشیزه خانم، چون اگر هر کس دیگه ای هم جای شما بود مطمئن باشید همین کارو می کردم. شما فقط یه لطفی بکنید، این پیرمرد و نزد پدر بزرگوارتون مقصر نشون ندید، یعنی یه جورایی سرقولتون بایستید فقط همین.»
برای یک لحظه ستاره از نوع خنده و کلام پر از طعنه این مرد رنجیده خاطر شد و نگاه تندی به او کرد:« هر طور میل شماست آقای محترم لطفا از سر راهم برید کنار!»
باران مانند سیل می بارید. مرد جوان کاملا خیس شده بود. دستی در موهای مشکی و آشفته اش کشید، آن ها را کمی به عقب زد سپس چشمان سیاه و نافذش را به او دوخت. اندکی از سر راهش کنار کشید و گفت:« به امید دیدار دوشیزه خانم.»
ستاره سوار درشکه شد. مرد جوان پس از کمی مکث دوباره خندید و گفت:« راستی داشت یادم می رفت، شما خانم بسیار شجاعی هستسد چون هر زن دیگه ای جای شما بود یا نقش زمین می شد یا اینکه از ترس نمی تونست قدم از قدم برداره، شما نه تنها خوب خودتون و کنترل کردید، بلکه...»
بعد نگاه افسونگرش را طوری به ستاره دوخت که انگار می خواست به این وسیله مطلبی را به او بفهماند.
ستاره ترجیح داد کلامی بر زبان نیاورد. روبنده را بر صورت کشید و به سورچی دستور حرکت داد. مرد جوان آن قدر ایستاد تا درشکه از جلوی دیدگانش دور گشت. لبخندی زد، سرش را تکانی داد و تکه چادری که در دستش به جای مانده بود را در جیب خود گذاشت و به طرف دفتر روزنامه به حرکت در آمد.
اما ستاره تمام مدت و در مسیر خانه به این می اندیشید که این مرد با آن نگاه گرم و صمیمی چه کسی می توانست باشد. این چشم ها چقدر برایش آشنا می نمود. آیا همان مردی نبود که بارها و بارها در رویاهایش دیده بود؟ اما فورا به خود گفت: " نه، نه... چطور این مرد وقیح می توانست همان مرد رویاهایم باشد." سپس در این فکر فرو رفت که اگر یکبار دیگر او را ببیند چگونه این رفتار جسورانه و نگاه های وقیحانه را تحمل و تلافی نماید.
بالاخره دوخت و دوز لباسش به پایان رسید. لباسی بسیار زیبا که هماهنگی خاصی با کفش های گران قیمتی که شازده به تازگی از فرنگ برایش آورده بود داشت. در نگاه اول لذت زیادی از دیدنشان برد، اما لحظه ای بعد وقتی یاد مراسم امروز عصر افتاد آن ها را به کناری گذاشت و نشست و به مخده تکیه داد و زانو هایش را در بغل گرفت.در این یکی دو سال اخیر تقریبا تمام دختر های فامیل یکی پس از دیگری به خانه بخت رفته بودند و امروز هم مراسم خنچه برون رعنا، دختر دایی میرزا فتاح زعفرانچی که دو سه سالی از ستاره کوچکتر است.
در حال وهوای خود به سر می برد که با شنیدن صدای نازنین ملوک حواسش سر جا آمد:« ستاره، ستاره خاتون!»
ستاره:« بله عزیز!»
مادر با تعجب نگاهی به او انداخت و پرسید:« چرا آماده نشدی دخترم؟ کم کم باید به مهمونی بریم، درشکه دم در ایستاده بلند شو، زود باش الانه خنچه رو می آرن... تازه اونجا خبرهای دیگه ای هم هست. یواش یواش انشاا... و به امید خدا باید بنداندازون تورو بگیریم، وای ستاره، فکرش رو بکن، شازده برای عروسی تو چی کار می کنن!»
ستاره دستش را روی گوش های خود گذاشت:« عزیز بسه تو رو خدا.»
مادر اخم هایش را در هم کشید:« یعنی چی؟ بلند شو این طوری نصف شب هم نمی رسیم... راستی ستاره بهت گفتم داماد، تو فرنگ درس خونده و رعنا رو با خودش می خواد ببره اونجا، بیچاره فخرالزمان زن داداشم، مجبور شده مراسم خنچه برون و بنداندازونو تو یه روز بگیره و بقیه مراسمو هم تو همین چند روز آخر هفته برگزار کنه. آخه داماد پسر خواهر خودشه. نمی دونم پسر داداشم میرزاعلی چش بود که دختره رو داد راه به این دوری، فقط برای اینکه بدتش تو خونواده خودش، حالا هم می گن پسره باید هر چی زودتر برگرده فرنگ. برای همین هم وقت کافی برای گرفتن مراسم مفصل و طولانی نداره، می گن اونجا حقوق خونده و چند سالی می شه که مدرکشو گرفته... شنیدنش هم برام غیر قابل تحمله، چه برسه به اینکه ببینم یه روزی تو بخوای ازم دور بشی، من که دق می کنم.»
ستاره که بی تفاوت به گفته های مادر در افکار خود غرق بود، پس از مکث کوتاهی گفت:« بیچاره رعنا چون باید با مردی عروسی کنه که ازش خیلی بزرگ تره و اصلا هم بهش علاقه ای نداره. فکرشو بکن، یه نفر از فرنگ پاشه بیاد و بخواد آدمو با خودش ببره. اونم کسی که خیلی وقته ندیدیش و نمی دونی چه ریختیه. من اگه جای رعنا بودم زیر بار نمی رفتم.»
نازنین ملوک نگاه تند و معنی داری به ستاره انداخت:« یعنی چی؟ خب معلومه یه دختر اصل و نصب دار باید همین کارو بکنه. تازه از قدیم گفتن مرد هر چی بزرگ تر باشه قدر زنشو بیشتر می دونه. اینم بدون که پدر و مادر هیچی غیر از خیر و صلاح دخترشون نمی خوان.»
ستاره که می دانست مادرش لیستی از خواستگاران پروپا قرص را جلوی دیدگانش قطار خواهد کرد، با طرح سوالی مسیر گفتگو را عوض کرد:« راستی عزیز! نرگس هم می آد؟»
نازنین ملوک گوشه ابرویش را کمی بالا داد:« نه خیر!»
ستاره اخم هایش را درهم کشید:« چرا هیچ وقت نرگسو با خودمون نمی بریم؟
نازنین ملوک روی ترش کرد:« با اون سه تا بچه قد و نیم قد که نمی تونه بیاد مهمونی، در ضمن...» کمی صدایش را پایین آورد:« اون رعیت زاده است و جاش میون ما خاندان قاجاریه نیست، تازه بیاد اونجا چی بگه؟ از سرزمین هایی که کار کرده؟ اصلا می دونی چیه این بخت شوم منه که نباید پس از تو یه پسر به دنیا بیارم، اون وقت اون بشه هووم و مثل گربه هم سه تا پسر پشت هم بزاد. لااقل آقات نکرد بره یه دختر قجری بگیره از ایل و طایفه خودمون، این مرد هم انگاری...» بقیه حرفش را خورد و دوباره تاکید کرد:« پاشو، پاشو کارهاتو بکن که خیلی دیر شده، داداشم ناراحت می شه اگه دیر بریم.»
ستاره غرغر کنان زیر لب گفت:« نرگس هم که نمی آد، اه عزیز من دوست ندارم برم اونجا و خواستگارای رنگارنگ برام پیدا بشه و شما هم هی پیله کنید.»
مادر با ناراحتی به او نهیبی زد:« خیلی دلت بخواد که برات این همه خواستگار پیدا بشه وا... دختر! دیگه داری هفده ساله می شی! حتما می خوای عوض مهمونی اومدن مثل بچه کوچولوها بری زیر بارون و خودتو خیس کنی و دوباره سرما بخوری بعدش هم بیفتی رو دستم! آره؟ نه خیر نمی شه! باید این بار همرام بیای، برات دارن حرف در می آرن، می گن معلوم نیست دختره چه عیبی داره که همش دست رد به سینه خانواده های به این محترمی می زنن، وگرنه همه از خداشونه که داماد خونه شازده خلعتبری بشن.»
ستاره با تلخی جواب داد:« به چهنم!» و با بی حوصلگی بلند شد لباس بر تن کرد، چادر و روبنده به سر کشید و همراه مادر راهی شد.
از شدت باران کاسته شده بود، هوای بسیار لطیف و مطبوع اردیبهشت و گل های شکفته در کوچه باغ ها که عطرشا فضا را پر کرده بود سر وجد آوردش و با خود اندیشید: " ای کاش می توانستم ساعت ها در خیابان قدم بزنم تا تلخی رفتن به این میهمانی و قیافه دیدن خواستگاران را نچشم. " نفس عمیقی کشید و روبنده را کنار زد. درشکه به آرامی مسیر را می پیمود. صدای سم اسب ها مانند نوای موسیقی در گوشش طنین می انداخت. مردم را در کوچه و خیابان نظاره می کرد، زنان کمی دیده می شدند زیرا تازگی ها یعنی پس از بازگشت رضا شاه از سفر ترکیه به خاطر محدودیت عبور و مرور با چادر، کمتر پا به خیابان می گذاشتند. مردها، همه کت و شلوار پوشیده بودند و کلاه پهلوی به سر داشتند. در همین گیرودار بود که ناگاه نگاهش با نگاه همان مرد جوان چند روز پیش که شاید بیست و پنج، شش سال بیشتر نداشت، تلاقی کرد. مدتی خیره نگاهش کرد، تا حدی که دیگر نمی توانست او را ببیند. نیم خیز و تا کمر خم گشت و با شک به پشت درشکه نگریست. مرد جوان لبخندی زد و سپس به کلاهش دست برد و به علامت احترام با دو انگشت لبه آن را کمی عقب داد.
آه درست است خودش بود. همان مردی که آن روز صبح دیده بود. مردی که نوع پوشش او با مردهای دیگر خیلی فرق می کرد. کت و شلوار پوشیده بود، کلاه سفید رنگی به سر داشت و کراواتی قرمز رنگ به گردن آویخته بود. چنان محو او شد که نفهمید مادرش تمام مدت و در سکوت با چه دقتی حرکات و نگاه او را زیر نظر دارد.
نازنین ملوک ستاره را به داخل کشید و با تعجب پرسید:« دوباره چشمت چی رو گرفته آتیش پاره؟» روبنده تو بنداز، آقات اگه بفهمن که این قدر راحت اونو کنار می زنی قیامت می کنن.»
ستاره بدون توجه به مرافعه مادر دوباره در ذهنش به کندوکاو پرداخت؛ این مرد جوانی که برای بار دوم او را می دید که بود؟ خدایا این چشمان سیاه چقدر برایش آشناست، گویی سالیان درازی با آن ها اخت بوده است. همین طور که در فکر بود، نه سال پیش مانند برق از جلوی دیدگانش گذشت، ناگهان با دست خود چنگی به دامنش زد و زیر لب نامی را بر زبان آورد:« ای وای... امین.»
مادرش نگاهی به او کرد:« چی گفتی دختر؟»
ستاره فورا خودش را جمع و جور کرد:« هیچی عزیز.»
و دیگر حرفی به میان نیاورد.
دم در عمارت دایی زعفرانچی شور و حال و هیاهوی زیادی بر پا بود. مردان طبق کش هر کدام مجمع بزرگی بر سر داشتند و به ردیف و همراه ساز و ضرب یکی یکی وارد خانه می شدند.طبق کش اول قرآن و جانماز پیچیده در مخمل و ترمه مروارید دوزی شده را دور چرخاند و به داخل آمد. نفر دوم که آینه و شمعدان و وسایل پای سفره عقد را همراه داشت، هم چرخرید و به داخل رفت و همچنان طبق کش ها که تعدادشون به پانزده الی بیست نفر می رسید مجمع هایی پر از قند، نقل، میوه، شیرینی های جورواجور و وسایل عروس، پیچیده در ترمه را یکی پس از دیگری به داخل عمارت خان دایی می بردند.
وقتی نازنین ملوک و ستاره وارد شدند، فخرالزمان زن برادرش به طرفشان آمد و پس از سلام و احوالپرسی آنان را نزدیک عروس جای داد. نازنین ملوک که همچنان طبق ها را برانداز می کرد در گوش ستاره گفت:آ همش همین! طبق کشونی برات راه بندازم که همه مات و حیرون بشن.»
ستاره نگاه تلخی به مادر کرد:« حالا بیست تا نه، صد تا طبق، مهم اینه که رعنا شوهرشو دوست داشته باشه که نداره.»
در این میان صدای هلهله و شادی به هوا برخاست. زنان شروع کردند به خواندن و نقل پاشیدن بر سر عروس. رعنا که پیراهن صورتی رنگ بسیار زیبا و گرانبهایی پوشیده بود به داخل آمد. آن دختر ریزه اندام و با نمک تبدیل شده بود به عروسی زیبا و دوست داشتنی. پشت سرش هم زینت خانم بندانداز و چند زن مطرب و رقاص دیگر که همیشه برای گرم کردن این چنین مراسمی به خانه های اشراف دعوت می شدند وارد شدند.
وقتی زینت خانم که زن فربه و چاقی بود به نزدیک نازنین ملوک رسید، نگاهی به ستاره انداخت و با همان صدای کلفت و خشن گفت:« دخترتون دارن روز به روز خوشگل تر می شن ماشا...، انشاا... همین روزها برای جشن بنداندازون ستاره خانم خدمت برسیم.»
نازنین ملوک خنده ای کرد و با غرور گفت:« انشاا... اما باید شاه بیاد با لشکرش، شاهزاده ها پشت سرش، واسه پسر کوچک ترش آیا شازده بدن آیا ندن!»
زینت خانم ابرویی بالا انداخت:« خب حق هم دارن. دختر به این خوشگلی ماشاا...، منم بودم به کس کسونش نمی دادم.»

آوینا
06-04-2012, 22:06
ستاره که از این گفتگو عصبی به نظر می رسید٬ مرتباً لبخند های سرد تحویل زنانی که با چشم خریدارانه براندازش می کردند می داد. مدام با آرنج به پهلوی مادرش فشار می آورد و از او می خواست که اینقدر وعده و وعید به خواستگاری از او را به این و آن ندهد و هر بار با چشم غره مادر روبه رو می شد.
پس از پذیرایی میهمانان با میوه و شیرینی های رنگارنگ نوبت بند و ابرو رسید که باعث شد حواس این دختر جوان به آن معطوف شود و کمی از نق زدنش بکاهد.
رینت خانم شروع کرد. بند اول و دوم را با صلوات های پشت سرهم انداخت. بیچاره رعنا از درد٬ مرتب صورت خود را عقب می کشید و در این میان مطربها می زدند و یکسری شعرهای بی سر و ته می خواندند و زن رقاصه ای هم می رقصید. بند انداختن که تمام شد نوبت به برو رسید. زینت خانم موی اول و دوم ابرو را با سکه های طلایی که مادرشوهر تقدیم عروس کرده بود کند و سپس هم بقیه موهای ابرو را یکی پس از دیگری برداشت. درد حسابی طاقت رعنا را بریده بود و نزدیک بود از حال برود که یک زرده تخم مرغ خام به حلقش ریختند٬ او هم مجبور شد آن را به سختی فرو دهد.
ستاره که به جای او حالش در حال بهم خوردن بود به این فکر می کرد که اگر روزی یک نفر این کار را با او بکند٬ چه بلایی به سرش خواهد آورد.
ناگاه سکه های طلا همراه نقل به هوا خاست. دود اسپند فضا را پر کرد و ستاره به سختی توانست چهره رعنا را پس از بند و ابرو ببیند. چقدر عوض شده بود و زیباتر از قبل به نظر می رسید. اما انگار ستاره در همان نگاه اول توانست غم پنهانی را در پس آن چشمان زیبا ببیند و لمس کند. ساکت و آرام مشغول برانداز کردن این عروس محزون بود که شازده احترام کنار نازنین ملوک نشست و بی مقدمه گفت:«نازنین جان٬ اگه اجازه بدید خدمت شازده برسیم برای خواستگاری ستاره خاتون. ماشاءالله دخترت با این همه کمالات دل همه رو برده٬ اما ما میخواهیم زودتر از بقیه پیش دستی کنیم و خدمت برسیم. البته برای کامران میرزا٬ همون ته تغاریه رو میگم نازنین جان.»
نازنین ملوک لبخندی زد:«اجازه بدید با شازده در میون بزارم٬ جوابشو همین روزها خدمتتون عرض می کنیم. شما خودتون خوب می دونید برای شازده٬ همه یک طرف٬ ستاره هم یکطرف. البته آقازاده شما جوان مقبولی هستن و حتماً شازده نظر مساعدی بهشون نشون می دن.»
شازده احترام خانم که با بادبزن مشغول باد زدن خود بود گفت:« اینکه البته٬ کامران میرزای ما از هر لحاظ جوان مقبولیه و خودت هم که می دونی خب ماشاءالله هزار ماشاءالله هم بر و روش مثل قرص ماه می مونه و هم خانواده دار و اصیله. دست رو هر دختری بذاره دست رد به سینه اش نمی زنه٬ اما دختر تو امروز خیلی چشم منو گرفته٬ خب سلیقه منم یعنی سلیقه کامران جان. راستشو بخوای نازنین جون من که دلم به این وصلت خیلی روشنه٬ به نظرت همین شب جمعه خوبه قرارشو بذاریم؟»
نازنین ملوک نگاه معنی داری به او انداخت:«گفتم که باید شازده اجازه بدن.»
شازده احترام پس از کمی مکث همچنان که به تندی خود را باد می زد گفت:«راستی شنیدم ستاره جان هنوز مشغول تحصیلن. من که فکر می کنم دختر نباید این همه اکابر بره٬ چون چشم و گوشش زیادی باز می شه.»
نازنین ملوک با دل چرکینی گفت:«بله٬ ستاره علاقه زیادی به ادامه تحصیل داره و شازده هم فعلاً هیچ مخالفتی با این امر ندارن.»
سپس برای اینکه از شر این زن افاده ای خلاص شود مشغول صحبت کردن با بقیه میهمان ها شد.
یکی دیگر از خواستگارانی که موضوع را بسیار جدی گرفته بود کسی نبود جز خانم والده اسدالله میرزای وزیری. نازنین ملوک هم رغبت بیشتری نسبت به این وصلت نشان می داد٬ زیرا آنان از اقوام نزدیک پدری خودش به حساب می آمدند و عقیده داشت او جوانی بسیار مقبول و در خور این خانواده است. میهمانی چند ساعتی به طول انجامید و بلاخره ستاره با پافشاری فراوان توانست مادر را راضی کند تا زودتر از وقت مقرر به خانه بازگردند. در راه مدام با نگاهش٬ این طرف و آن طرف خیابان را می کاوید٬ اما هر چه جست اثری از غریبه آشنای خود نیافت. پس از آن بیماری کذایی که در کودکی گرفتارش شده بود٬ مدت ها معلم سرخانه برای تعلیم او به خانه می آمد٬ پس از آن هم اسد موظف بود سرساعت و بدون تاخیر به دنبالش برود. در آن اوایل بارها امین را در مسیر مدرسه به خانه می دید و هر بار با در آوردن شکلک های عجیب و غریب باعث آزارش می شد. اما چندی بعد دیگر از او خبری نبود. می گفتند طبیب عماد در امیریه مطبی خردیده و همراه خانواده اش به همان خیابان نقل مکان کرده است. در این بین هم اگر کسالتی برای افراد خانواده شازده پیش می آمد طبق معمول دکتر نصرت پزشک خانواده گیشان بود که برای معالجه به خانه آنان رفت و آمد می کرد.
حالا پس از نه سال٬ همان مکان و همان نگاه٬ قلبش به تبش افتاد. دلش میخواست دوباره او را ببیند اما پیاده رو ها پر از افراد غریبه بود و هیچ نشانی از امین را با خود نداشت. آیا آن مرد واقعاً امین بود؟

چهـــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــار
شازده سراسیمه وارد خانه شد و نازنین ملوک را از بیماری ناگهانی که گریبان برادرش را گرفته بود با خبر ساخت و از او خواست تا هرچه سریعتر همراه ستاره و نرگس آماده رفتن به خانه شازده عبدالله شوند. نازنین ملوک از جای برخاست و با دستپاچگی پرسید:«حتماً واجبه که اونم همرامون بیاد؟»
شازده سرش را بالا گرفت و با تعجب به او نگریست و پس از مکثی نسبتاً کوتاه پرسید:«منظور شما از او کیست؟»
«همون٬ همون٬ نرگسو می گم شازده.»
شازده کمی به فکر فرو رفت٬ دستی بر پیشانیش کشید:«لا اله الا الله ٬ نمیدانم او چه هیزم تری به شما فروخته که از بردن نامش هم اکراه دارید! این را لطفاً توی گوشتان خوب فرو کنید٬ از این به بعد هرجا که ما می رویم او هم همراهمان می آید. حالا هر که ناراحت است خود داند.»
این اولین باری بود که شازده به خاطر این زن با نازنین ملوک به تندی صحبت می کرد. پس نازنین ملوک بسیار آرام در جواب گفت:«هر طور میل شماست.»
آنگاه با چشمانی پر از اشک به طرف اتاق دخترش روانه گشت. وقتی که وارد شد ستاره را دید که پنجره را گشوده٬ در درگاهی آن نشسته و خیره به شر شر باران نگاه می کند. اما نه مانند همیشه٬ زیرا نگاهش از یک راز درونی خبر می داد. صدایش زد. هیچ واکنشی از او ندید. به طرفش رقت٬ کنارش ایستاد و کمی به دختر زیبارویش نگریست. نام او را خواند:« ستاره... نمیدونم این بارون چی داره که تو رو اینطور خیره کرده... هی ستاره با توام چرا جوابمو نمیدی؟! »
ستاره که تازه به خود آمده بود٬ نگاهی به مادر کرد و سریع جواب داد:«باز دوباره چی شده عزیز. شما به بارون نگاه کردن منم کار دارید؟»
«پاشو زودتر کارهاتو بکن باید بریم عیادت٬ مثل اینکه شازده عبدالله کمی ناخوش احوال شدن.»
«من نمی آم٬ خودتون برین. اصلاً حوصله دیدن ریخت اون پسرعمومو ندارم.»
«تو حوصله دیدن ریخت هیچ کسی رو نداری٬ زود باش آماده شو٬ الان آقات عصبانی میشن.»
سپس به طرف در روانه گشت٬ ایستاد و کمی مکث کرد و با لحنی آکنده از نفرت گفت:«برو اون خانمو هم صدا کن آماده بشه٬ شازده گفتن باید همرامون بیاد.»
ستاره با تعجب پرسید:«عزیز! منظورتون نرگسه؟! »
نازنین ملوک به تندی جواب داد:«پس کی رو می گم؟ محترم الساداتو می گم؟! فعلاً که ایشون شدن خانم این خونه و مادر ولیعهد شازده! کار آقات به جایی رسیده که منو... منو به خاطر اون رعیت زاده سرزنش می کنن.»
سپس گریان از اتاق خارج شد. ستاره کمی دلش به حال مادرش سوخت. اما پس از اندکی از اینکه نرگس همراهشان به خانه عمو می آید لبخند زد و به طرف اندرونی نامادریش دوید تا او را از این امر مهم آگاه سازد. هنگامی که به پیچ اول خیابان رسیدند چشمشان به عده ای از پاسبان ها که مشغول گشت بودند افتاد. یکی از پاسبان ها جلوی درشکه را گرفت و به طرف شازده آمد و گفت:«مگه نمی دونید عبور زنان با چادر و چاقچور غدغنه!»
شازده نگاهی غضبناک به آژان کرد :«برو پی کارت تا نزدیم تو دهانت٬ حتماً می خواهی ناموسمان را ... لا اله الا الله»
آزان شانه هایش را بالا انداخت:«به من چه! دستور اعلی حضرته٬ منم مامورم و معذور.»
شازده زیر لب غرغر کرد:«پس غیرتتون کجا رفته؟»
آژان با عصبانیت گفت:«غرغر نکن می دم ببرنت ها.»
ستاره که از مرد آزان به دلیل بی احترامی به پدرش خشمگین شده بود روبنده را کناری زد و ایستاد:«آهای آقا٬ می دونی با کی داری صحبت می کنی؟ این آقا که افتخار حرف زدند باهاشونو داری شازده خلعتبرین٬ در ضمن نظمیه باید بیاد تورو برای بی ادبیت بگیره و ببره نه آقاجون منو.»
همچنان که ستاره بدون توجه به چشم غره های پدر مستقیم و با خشم به آژان نظر دوخته بود نازنین ملوک چادرش را کشید و او را سرجایش نشاند:«رو بنده ات رو بنداز٬ من از کار خدا در عجبم که تو به کی رفتی که اینقدر فضول و جسور شدی! آخه دختر این فضولی ها به تو نیومده.»
ستاره قیافه حق به جانبی به خود گرفت:«بیخود کرده به آقاجونم توهین می کنه.»
شازده که دیگر رنگ چه اش به سرخی می زد چشم غره ای به دخترش رفت:«هر وقت ما مردیم شما جواب بدهید٬ دفعه آخرتون باشد.»
آژان اخم هایش را در هم کشید:«شازده و غیر شازده نداره٬ قانو قانونه و باید اجرا بشه. این دفعه حاضر جوابی دخترتونو ندید می گیرم. حالا برگرید.»
شازده که حسابی از بحث با آژان و زبان درازی های ستاره از کوره در رفته بود فریاد زد:«به خدا قسم اگر قرار نبود به عیادت برادر بیمارمان برویم٬ حلیت می کردم مردیکه...»
نازنین ملوک آرام شازده را صدا زد و در گوشش پچ پچی کرد. شازده هم پس از کیمی تامل یک اسکناس پنچ تومانی ناصرالدین شاهی از جیبش در آورده و به طرف آژان گرفت و گفت:«ببین چطوری اعصاب خردمان را خردتر می کنی. بیا بگیر. فکر نمیکنیم اگر سه ماه دیگر هم اینجا بایستی و جلوی مردم را بگیری این همه مواجب بهت بدهند.»
آژان اول دستش را به طرف شازده دراز کرد٬ اما سریع عقب کشید و خیلی جدی گفت:«می خوای سرم بره بالای دار. هیچ می دونی اگه اعلی حضرت بفهمند به جرم رشوه خواری می فرستنمون اون دنیا. مگه نشنیدی با اون خباز بدبختی که آرد احتکار کرده بود چی کار کردن٬ میگن انداختنش تو تنور نونوایی٬ اونم روشن!! »
شازده نگاهی به او کرد و آرام گفت:«بگیر٬ کسی چیزی به شاه شما نمی گوید. بعد هم برو کنار دیرمان شده. »
آژان سرش را به علامت نه تکان داد:«نه٬ گفتم که نمیشه.»
شازده با عصبانیت و تاکید بیشتر ادامه داد:«می گوییم بگیر٬ گفتم که خیالت راحت باشد٬ ما که نمی آییم راپورت خودمان را به اعلی حضرت شما بدهیم.»
آژان که مقدار زیاد پول وسوسه اش کرده بود نگاهی به اطراف خود انداخت تا مطمئن شود کسی در آن حوالی نیست٬ سپس پول را گرفت:«چی کار کنیم یه آدممو هفت سر عائله. خرج هم که می دونید بالاست.» به آسمان نگاهی کرد و ادامه داد:« خدا بده برکت... اما این بار آخرت باشه ها.» و با دست اشاره به رفتنشان کرد.
پس از یک ساعت تاخیر به منزل خان عمو رسیدند. بر تختی خوابیده بود و رنگ به چهره نداشت. کله بی مویش از عرق خیس شده بود. وقتی چشمش به شازده افتاد زد زیر گریه:« می بینید خان داداش به چه روزی افتادیم؟ هیچ وقت فکر نمی کردیم این طور ناغافل در بستر بیماری بیفتیم.»
شازده دست خود را بر شانه خان عمو گذاشت و سرش را بوسید:«خبرش که به ما رسید نفهمیدیم چطور کارهایمان را رها کردیم تا خودمان را به شما برسانیم. خدا شاهده تا اینجا دل تو دلمان نبود. خب الحمدالله می بینم که اوضاع و احوالتان بهتر است.»
زن عمو پروین پشت حرف شازده را گرفت:«صبح که آوردنشون منزل نمی دونید چه حالی داشتند. زبونم لال عینهو میت! اما ماشاءالله هزار الله اکبر٬ به خاطر بنیه قوی شونه که اینطور زود بهبود پیدا کردن.»
شازده با سر حرف های پروین خانم را تایید کرد و رو کرد به برادرش:« راستی طبیب نصرت الله خان تشخیصشان چه بود؟»
شازده عبدالله نفس زنان پاسخ برادرش را داد:« دکتر نصرت الله خان نیامدند. فرستادیم دنبالشان اما ایشان باید سریع به بیمارستان مراجعت می کردند. طبیب جوانی را برای معاینه فرستادند. اول نمی توانستیم بهش اطمینان حاصل کنیم٬ اما الحق که به کارش خیلی وارد بود. شاید اگر او به دادمان نمی رسید معلوم نبود الان کجا بودیم. میگن درس طب و تو پاریس خونده و می خواد تخصص جراحی بگیره.»
«حالا چه گفتند؟ »
«احتمالاً یک حمله قلبی خفیف دادند که رد شده.» سپس با دست به سینی پر از داروی کنارش اشاره ای کرد:« با این حال این ها را باید بخوریم و دستور طبخ یکسری غذاهای ساده و آب پز را هم به پروین
پایان صفحه 59

آوینا
06-04-2012, 22:06
خانم داده اند.»
شازده گفت: شما باید بیشتر از این مواظب خودتان باشید، این قدر هم حرص بی مورد نخورید.»
«مگر می شه خان داداش. دیروز از طرف وزارت مالیه آمده بودند برای صورت برداری اموالمان و بستن یکسری مالیات های کلان.»
صدایش را کم پایین آورد و نفس زنان ادامه داد: «شنیده ام که اموال خیلی از رجال قاجار را مصادره کرده اند.»
نازنین ملوک رو کرد به خان عمو و گفت: «غلط کردن، مگه شهر بی در و پیکره، مگه قانون نداره، این اموال پشت اند پشت به شما و شازده رسیده، اینو همه می دونن.»
پروین خانم گفت: «انگار این مملکت دیگه هیچ کاری نداره که هر روز سرک می کشن و مردمو تهدید می کنن.» بعد هم قطره اشک به دنبالش ریخت. «الهی بمیرم برای شازده، اگه بدونین با چه وضعی به خونه آوردنشون.»
شازده که خیلی نگران و ناراحت به نظر می رسید سرش را تکان داد: «لا اله ا...، لعنت خدا بر شیطون، همه این کاراشون یک طرف، چادر از سر ناموس مردم، اونم در انظار عمومی کشیدنشان در کوچه و بازار، یک طرف. انگار یادشون رفته پارسال نوزدهم تیر در مسجد گوهرشاد حرم آقا اما رضا سر همین بساطی که به وجود آوردند و کلاه پهلوی سر گذاشتن چه اتفاقی افتاد و چه بلایی سر مردم بی پناه آمد. یادتان هست که چند زن و کودک بیخود و بی جهت کشته شدند و چقدر آدم بی گناه هم زخمی ؟!»
نازنین ملوک کمی چادرش را مرتب کرد و دنباله حرف شازده را گرفت: «چرا اون دو سرباز بدبختو نمی گید که خاطر تیراندازی نکردن به مردم بی پناه اعدام شدن!»
شازده عبدا... که ساکت به حرف های آنان گوش می داد رو کرد به برادر بزرگ ترش و گفت: «می دونی خان داداش، از وقتی حالمان یک کم روبراه تر شده، در این فکریم که باید یک جوری با این حکومت راه بیاییم وگرنه دخلمان آمده.»
شازده گفت: «خیر، بهتون قول می دهیم که هیچ غلطی نمی توانند انجام بدهند، یعنی جرئتش رو ندارند.»
ستاره که تمام مدت بی حوصله نشسته بود و به حرف های اطرافیان گوش می کرد از جای خود برخاست و گفت: «اگه اجازه بدین من می رم کمی تو باغ قدم بزنم.» و پیش از اینکه اجازه ای صادر شود به بیرون از عمارت باشکوه خان عمو رفت.
همچنان مشغول قدم زدن در میان گل های زیبای سرخ و محمدی بود که نادر پسر عمویش به طرفش آمد و نامش را خواند: «ستاره خاتون!»
ستاره برگشت، اخم هایش را درهم کشید و جواب نداد.
نادر دست برد و گل سرخی را از شاخه چید و طرفش گرفت و با دستپاچگی گفت : «حالا که دیگه شما نمی تونید به درس خونتون به درس خوندنتون ادامه بدید، اگر اجازه بفرمایید ما... یعنی من و آقا جونم و مادرم... بیایم خواستگاری شما. آخه می دونید آقا جونم یه چیزهایی در مورد علاقه من به شما خدمت خان عمو جان گفتن!»
ستاره با خشم به چشمان پسر بیچاره خیره شد. گل را از دستش قاپید پرپر کرد، به هوا پاشید و با حرص گفت: «ببینم ، مگه تو کار و زندگی نداری که هروقت منو می بینی به یه بهونه ای جلوی راهم سبز می شی، بعدشم کی گفته من دیگه نمی خوام درس بخونم؟!»
«آخه چرا با من این قدر ترشرویی می کنی ستاره خاتون، من...من...»
سرش را به زیر انداخت و با خجالت ادامه داد: « من شما رو دوست دارم.»
ستاره که با شنیدن این جملات از عصبانیت سرخ شده بود به تندی پاسخ داد: «بیخود، چون من به شما علاقه ای ندارم.» چشم غره ای رفت و زیر لب زمزمه کرد: «این آرزو رو با خودت به گور ببر، حتی اگه پیر دخترم بشم زن تو یکی نمی شم.»
با عصبانیت به طرف در رفت و مانند ماده شیری خشمگین که از تله دشمن در حال فرار باشد روبنده برصورت کشید و در را گشود و از خانه خارج شد که ناگاه رو در روی خود مردی را دید. سرش را بالا گرفت. چشمانش گرد شد. نمی دانست چه کار کند. روبنده را به کناری زد و با تعجب او را نگریست.
مرد جوان که بسیار شیک و برازنده لباس پوشیده بود ستاره را کمی برانداز کرد، سپس راه را برایش باز نمود و با تعجب پرسید: مشکلی پیش اومده؟!»
ستاره خود را کمی عقب کشید: «نه، ببخشید.»
مرد جوان لبخندی زد، کلاه از سر برداشت و دوباره رشته کلام را به دست گرفت: «از دیدار مجددتان بسیار خوشحال شدم، متأسفانه در ملاقات قبل مفتخر به آشنایی بیشتر با شما نبودم، ببخشید شما دوشیزه خانم؟»
ستاره که همچنان هاج و واج به او می نگریست بی اختیار و به آرامی گفت: «ستاره، ستاره خلعتبری.»
مرد جوان ابرویش را کمی بالا داد و لبخندی به لب آورد، موهای سیاهش را که روی پیشانیش ریخته بود عقب زد، تعظیم کوچکی کرد و خیره به چشمان ستاره نگریست. در همین حین خدمتکار به در رسید و تا چشمش به مرد جوان افتاد گفت: «شازده خیلی وقته که منتظر شما هستند، لطفاً بفرمایید داخل.» با صدای بلند به اهل خانه خبر داد که طبیب تشریف آوردند.
مرد جوان نگاه مرموزی به ستاره انداخت: «با اجازه شما دوشیزه خلعتبری.» و وارد عمارت شد.
ستاره مات و مبهوت به طرف درشکه رفت و در همان حین شازده همراه همسرانش پا به بیرون از خانه گذاشتند.
چقدر دلش می خواست یک جوری او را دوباره ببیند. شاید به دلیل خاطرات کودکی و یا به دلیل آنکه او بسیار جذاب و خوش تیپ بود و با تمام مردان جوانی که دیده بود فرق داشت. اما هنوز در شک و دودلی به سر می برد که آیا او همان امین عماد است یا نه؟ با اینکه تمام مدت سعی می کرد فراموشش کند اما کنجکاوی و اشتیاق هر لحظه دیوانه ترش می ساخت. انگار این افکار از او دست بردار نبود و هر از گاهی مانند یک شهاب سنگ از ذهنش عبور می کرد و این موضوع، دختر جوان را گیج و مبهوت بر جای خود می نشاند.
چند روزی می شد که به دستور پدر از خانه بیرون نرفته بود و مدام افکارش حول این موضوع دور می زد و همین موجب شده بود تا کمتر با دیگران صحبت کند به طوری که همه متعجب و نگران از این قضیه به او نظر می دوختند. اما یکی از روزها که در اندرونی نرگس به سر می برد فکر بکری به سرش زد و در عالم خود غرقش ساخت. نرگس چند دفعه ای صدایش زد، اما جوابی نگرفت، چس این بار با صدای بلند نامش را خواند: «ستاره چی شده تی بلا می سر؟»
ناگاه ستاره به خود آمد: «ها، چی، هیچی...»
نرگس همان برق شیطنت را که از کودکیش با او عجین بود در چشمانش مشاهده کرد.
ستاره از گوشه چشمان بادمی اش نگاهی به نامادری خود انداخت. وقتی مطمئن شد برادرانش در آن اطراف نیستند گفت: «نرگس می دونی، من چند دفعه است که یه جوون خوش برو قیافه رو می بینم که به نظرم آشنا می آد. همون طبیبی رو می گم که تو خونه خان عمو دیدی. شک دارم ولی فکر می کنم امین پسر دکتر عماد، طبیب محله مون باشه... خاطرت هست من ذات الریه شده بودم. دکتر نصرت ا... خان هم نبود، به جاش دکتر عماد منو مداوا کرد؟ همون روزی که من تو کیفش موش گذاشتم، یادته؟ »
نرگس بی تفاوت شانه هایش را بالا انداخت: «خب که چی؟»
«هیچی، فقط ... فقط می خوام کمکم کنی.»
نرگس که از آن برق نگاهش فهمیده بود کاسه ای زیر نیم کاسه است گفت: «نه، نه، به من مربوطی نیست، پای منو وسط نکش که از شازده می ترسم به خدا.»
ستاره التماس کرد: «تورو خدا، فقط همین یه بارو.»
نرگس با ترس گفت: «خب اگه آقا بفهمه چی؟»
ستاره کمی فکر کرد و گفت: «نه، قول می دم، نمی ذارم بفهمه.»
نرگس دوباره شاکی شد و رو کرد به ستاره: «آوو! تو از این قول ها زیاد دادی!»
ستاره باز التماس کرد و با گریه های الکی بالاخره توانست دل نرگس را به دست آورد. نرگس هم که دیگر مجبور شده بود قبول کند، پرسید: «خب حالا او بگو من بای چی کار کنم بعد آبغوره بگیر!»
ستاره فرصت را غنیمت شمرد و تند تند مشغول توضیح دادن شد: «تو کشیک بده، من یواشکی از خونه می رم بیرون. قول می دم یه ساعت دیگه برگردم.»
نرگس که تازه متوجه جریان شده بود هراسان گفت: «نه خیر، اصلاً و ابداً، نمی شه.!»
ستاره با عجز و ناله گفت: «چرا؟ تو که یه دقیقه پیش قبول کرده بودی!»
نرگس: «آوو دختر جان، با این بلبشویی که توی شهر راه افتاده و چادر از سر کشیدن ها، نمی شه. مگه نمی بینی دوره رضا شاه پهلویه! زن ها نباید با چادر و چاقچور بیرون برن. اون روز یادت رفته که آژان ها چطور جلوی مارو گرفتن، تازه خوبه که شازده همراهمون بود وگرنه معلوم نبود چه بلایی سرمون بیارن. وای خاک عالم به سرم. آوو، فکرشو بکن اگه آقات بفهمه... نه، نه تی جان قربان، دور منو این بار خط بکش. یعنی به خدا، من اصلاً فکرشم نمی کردم و بخوای بری خیابون!»
« ولی من و مادر دیروز رفتیم بیرونو اتفاقی نیفتاد.»
نرگس که سعی داشت او را از این نقشه شوم منصرف کند، گفت: «خب شانس آوردید که هیچ کس شمارو ندید. بعدشم فقط دو تا خیابون اون طرف تر رفتید. تازه شازده هم می دانست.م
« خب الان من می خوام برم دو تا خیابون اون طرف تر فقط پیاده. قول می دم کاری نکنم که کسی بهم توجه کنه.»
نرگش اخم هاش را در هم کشید: «آخه دختر جان! قربانت برم من! چطور با پاسبان ها طرف می شی؟!»
ستاره باز هم التماس کرد: «تورو خدا، کاریت نباشه، نرگس من که تو رو اندازه عزیزم دوست دارم.» سپس بوسه ای برگونه اش زد.
نرگس هم از روزی ناچاری و با دلچرکینی گفت: «باشه، اما دفعه آخرت باشه ها، اونم به خاطر اینکه برام عزیزی.م
ستاره خوشحال شد و خندید به طوری که چال های گونه اش نمایان گشت. به طرف در خیز برداشت. مقابل آینه قدی مکث کرد. نگاهی به چهره زیبایش انداخت. چادر و روبنده را بر سر کشید و پاورچین پاورچین به کمک نامادری مهربانش از در خانه خارج شد.
دوان دوان خود را سر خیابان رساند؛ به محلی که مرد جوان را طی این چند روز دیده بود. محتاطانه به هر طرف نگاه کرد ولی اثری از او ندید و پس از نیم ساعت پرسه زدن از همان مسیری که آمده بود بازگشت. ناگهان صدای هیاهوی عجیبی توجهش را جلب کرد. روبنده را کنار زد تا بهتر ببیند.
چشمانش از دیدن بلوایی که برپا شده بود گرد شد. گرد و خاک فراوانی در خیابان به پا بود. آژان ها به دنبال زنان می دویدند و چادر از سرشان می کشیدند. از ترس، گیج و مبهوت بر جای ماند. نمی دانست به کجا باید پناه ببرد.
در آن طرف خیابان و از دفتر روزنامه ای، همان مرد شیک پوش به همراه یکی دیگر برای لحظه ای بیرون آمد. مرد پرسید: «این دیگه چه ماجراییه؟:
« هیچی، طبق معمول همون ماجرای همیشگی، فرمان کشف حجاب.» کمی مکث کرد. نگاهی به خیابان شلوغ انداخت و ادامه داد: « فرمان همایونیه. می دونی که زن ها حق ندارند با چادر و روبنده به خیابون بیان. این مملکت همه چیزش اجباریه. تو تازه اومدی، برای همینم برات یه کم غیر عادیه... بیا بریم تو.»
مرد جوان که همچنان خیره به این گرد و خاک به پا شده نگاه می کرد ناگهان در میان آن بلوا چشمش به ستاره افتاد! مات و وحشت زده در میان آن شلوغی گیر کرده بود. زیر لب زمزمه کرد: «این دختر اینجا چی کار می کنه؟ »
در این بین توجه پاسبانی به ستاره جلب شد و به طرفش آمد. ستاره که از وحشت نمی دانست چه کار کند روبنده را برصورتش کشید و پا به فرار گذاشت و در کوچه پس کوچه ها متواری شد. اژان هم به تعقیبش پرداخت و به دنبالش دوید.
مرد شیک پوش هراسان یک دسته برگه را که روی آن شعری نوشته شده بود را به دست بهرام سپرد و رو کرد به او: «اینارو بگیر ببر تو دفتر تا خودم بیام.» سپس به سرعت از آنجا دور شد.
بهرام که هاج و واج او را می نگریست روی یکی از برگه ها را خواند:

شه شبهه نمود در حق من

من دانایی ضعیفم و وی بردانا کینه خواه باشد
گر زان که سر من است این سر بگذار که بی کلاه باشد
بگذار به زیر تیغ جلاد آویز قتلگاه باشد
دشمن به گناه مهر ایران از کین به منش نگاه باشد
بر سفله فرو نیاورم سر هر چند که پادشاه باشد
(ملک الشعرای بهار)

ستاره به کوچه پس کوچه های خلوت گریخت که ناگهان پایش به تکه سنگی گیر کرد و نقش زمین گشت. قوزک پایش حسابی درد گرفت. نفس زنان خود را عقب کشید تا در گوشه ای پناه گیرد. کمی مچ پایش را مالش داد. آژان که دیگر به نزدیکیش رسیده بود درست مقابل رویش ایستاد و نگاهی به او انداخت. با باتونی که در دست داشت گوشه روبنده را بالا زد، وقتی چشمش به صورت زیبای دخترک افتاد برای بار دوم دست برد و چنان چادر از سرش کشید که صدای پاره شدنش در فضا پیچید. ستاره هراسان و کشان کشان خود را عقب تر کشید. مرد شکم گنده زشت که آب از لب و لوچه اش سرازیر شده بود ناگهان به طرفش خیز برداشت و گفت: «تا به حال دختر به این خوشگلی ندیده بودم! نترس ضعیفه! کاریت ندارم فقط کمی با ما راه بیا و نا اهلی نکن!»
دخترک از ترس، رنگ به چهره نداشت و زبانش بند آمده بود و همین طور با چشمان وحشت زده به او نگاه می کرد. دستش به تکه آجر نسبتاً بزرگی برخورد کرد. آژان که هردم وقیح تر او را برانداز می کرد، ناگاه دست برد تا چارقد را هم از سرش بکشد.
ستاره ، نفسش بند آمده بود. خود را به خاطر اشتباهی که مرتکب شده بود مدام سرزنش می کرد و لعنت می فرستاد. درختان بلند چنار از دو طرف کوچه قد کشیده بودند و وقاحت این آبروریزی را به تماشا بودند. هیچ موجود زنده ای از آنجا رد نمی شد. گویی گنجشک ها هم از هول و هراس سکوت کرده بودند. نفس های مشمئز کننده مرد هر دم به صورتش نزدیک تر می شد. حالا بوی گند دهانش را نیز احساس می کرد. چشم هایش داشت از حدقه بیرون می زد. صورتش را به طرف دیگر چرخاند. پاره آجر را محکم به سر آژان کوبید. با چشمانی وحشت زده به خونی که از سروکله آژان سرازیر شد نگریست. آژان دستانش را روی صورتش گرفت و پس از مکثی کوتاه، خشمگین به طرفش حمله ور شد: «بی همه کس! الان با دستام خفه ات می کنم.» و دستان بزرگ کبره بسته اش را حلقه وار از هم گشود که ناگهان مردی از راه رسید و با چند لگد محکم آژان رابه کناری انداخت. سپس دستان لرزان دخترک را گرفت و تا سر خیابان به دنبال خود کشید. آژان با سر و کله خون آلود و باتون به دست در پی آنان می دوند. مرد جوان ستاره را به درشکه ای که در همان نزدیکی ایستاده بود سوار کرد و خودش در مقابل او نشست و به سورچی دستور داد تا با سرعت از آنجا دور شود. ستاره از ترس زبانش بند آمده بود و همچنان به فرشته نجاتش خیره

آوینا
06-04-2012, 22:06
نگاه می کرد که ناگاه تکان شدید کالسکه آنان را به شدت جابجا کرد.درشکه به تاخت می رفت و سایه
درختان به سرعت از سرشان عبور می کرد.
ستاره که دیگر نفسش جا آمده بود،فریاد کرد:"وای چادرم!اگه آقا جون منو اینجوری ببینه حتما می کشتم"
مرد جوان رو کرد به ستاره و با عصبانیت گفت:"یعنی اگه آقاتون..."
جمله اش را ادامه نداد و سکوت کرد.فقط دخترک را غضبناک نگاه کرد و پس از مکث کوتاهی ادامه داد:
"هیچ فرقی با بچگیت نکردی،همون دختر سرکش و فضول و از خودراضی."نگاهی به چشمان متعجب
ستاره انداخت:"نگو که نیستی!هنوز خاطره موشی که تو کیف پدرم گذاشتی و از یاد نبردم"
با شنیدن این خاطره،حدس ستاره به یقین تبدیل شد و کاملا مطمئن گشت که این مرد همان پسر بچه ای
است که بارها و بارها در کودکی اذیت و آزارش کرده بود،سرش را به زیر انداخت.لبش را گزید.هیچ
نگفت.سرخی گونه هایش از نوعی هیجان و خجالت،حکایت می کرد.
امین رو کرد به او و گفت:"سرتو بالا بگیر و لطفا این قیافه مظلومو هم به خودت نگیر.آخه دختر جون
اگه من تو رو نمی دیدم و دنبالت نمی اومدم چی کار می کردی؟!مخصوصا با اون پاره آجری که کوبیدی
تو سر اون وحشی!راستشو بگو امروز توی اون بلوا چه کار می کردی...لطفا نگو که اومده بودی سرکشی
امور مملکتی که باور نمی کنم"
ستاره سرش را بالا گرفت و نگاهش را به چشمان امین دوخت و گفت:"به خاطر کمکتون متشکرم"سپس
کمی سر و ریختش را مرتب کرد و ادامه داد:"نه،بلکه...بلکه...کار داشتم"
امین نیشخندی زد:"طبق تحقیقات به عمل اومده شما مدت هاست که به دستور شازده پا به بیرون از اندرونی
نگذاشتید.مگر در بعضی مهمونی ها و همراه مادر و به اذن پدر.حالا توی این بلوا چه می کردی نمی دونم"
ستاره که احساس خوشایندی از اطلاعات این مرد جوان در مورد خودش پیدا کرده بود نگاهی از گوشه
چشمان سیاهش به او کرد:"ببخشید،نمی دونستم شما در مورد بنده تحقیق به عمل آوردید،ولی فکر می کنم
اطلاعاتتون ناقصه"
امین با لحن سرزنش آمیز جواب داد:"فکر می کنم یک بار در کودکی این نکته رو به شما متذکر شده باشم
شازده خانم قجری!که دروغگو جاش تو جهنمه!ام انگار پاک از خاطرتون رفته"
ستاره نگاه تندی به امین انداخت و با خود اندیشید:"عجب مرد پر رویی."زیرا این بار دومی بود که این
چنین گستاخانه با او سخن می گفت.اما،پس چرا از او بدش نمی آید و در فکر تلافی برنمی آمد؟شاید همین
جسارتش در عنوان کردن مطالب باعث جذابیت بیشترش شده و یا شاید...ام نه،نه،او هر چه بود ترجیح داد
فعلا فاصله بگیرد.
در میان راه امین مرتبا با گوشه و کنایه تحقیرش می کرد و انگار فقط آمده بود تا کارهای کودکی اش را
تلافی کند.ستاره هم در جواب این مرد زبان تلخ جواب های بی سر و تهی را پشت سر هم بلغور می کرد
تا در برابرش کم نیاورد و در آخر که دیگر خیلی عصبانی به نظر می رسید با

آوینا
06-04-2012, 22:06
حرص گفت: " ببینم مگه تو کی هستی که به خودت جرئت میدی این ط.ر با من صحبت کنی و هی گوشه کنایه بزنی؟ حیف ، حیف که الان کارم گیره وگرنه حقتو کف دستت میذاشتم! خوبه جریان آقا موشه رو یادت نرفته و بهش هم اعتراف میکنی." سپس لبخند پیروزی بر لبانش نشست طوری که چال گونه هایش نمایان شد.
امین اخم هایش را در هم کشید: " حیف ، حیف که خیلی خوشگل شدی خانم کوچولو." سپس چهره اش تغییری کرد و کمی خندان شد و گوشه کلاهش را عقب زد ، نگاهی به ستاره انداخت و ادامه داد: " میدونی ستاره تو منو به یاد دختران بختیاری میندازی. شجاع ، جسور ، قوی و بسیار زیبا. من راجع به این منطقه کتاب های زیادی خوندم و طی سفری کوتاه همراه یکی از دوستام که از همون طایفه بود ، از نزدیک باهاشون آشنا شدم. اونا به روش های خاصی تعلیم و تربیت میشن. راستشو بخوای انسانهای غیور و جنگجویی هستن و زن و مردشون هم فرقی نمیکنن. اما تو که یه اشراف زاده ای ، برام خیلی عجیبه که این قدر با دل و جرئت باشی."
ستاره لنگه ابرویش را بالا داد: " دل و جرئت چی کار به شازده بودنم داره؟! "
امین خندید: " اوه اوه اوه ، خدا به داد شوهرت برسه. ببینم اون پاره آجرو تو سر اونم میکوبی؟! "
ستاره که دیگر از کوره در رفته بود جواب داد: " اگه لازم باشه خفش هم میکنم." سپس ر.یش را به طرف دیگری چرخاند و تا خانه حرفی نزد. امین هم فقط لبخند میزد
نزدیکی های خانه بودند که نرگس را با چادر و روبنده هراسان جلوی در خانه دید. ستاره که چادری بر سر نداشت جلوی دیدگان هاج و واج او سریع از درشکه پیاده شد و بدون خداحافظی به طرف خانه دوید.
فردای آن روز درست سر همان ساعت حس عجیبی قلقلکش میداد. دلش برای این جوان چشم و ابرو مشکی تنگ شده بود ، ولی از ترس نمیتونست پا بیرون بگذارد. هنوز قوزک پایش کمی درد میکرد. پس چرا هیچ خبری از او به دستش نمیرسید؟ از همان ناجیش ، کسی که او را از دست آن مرد وحشی شکم گنده نجات داده بود. آخر چرا باید وضع این طور میشد. اصلا این شاه را به چادر زنان چه کار؟ مگر این مملکت مشکل دیگری ندارد؟ از وقتی احمد شاه بی خاصیت از کشور رفته و رضا شاه بر سر حکومت آمده است اوضاع و احوال خانواده های قجری هم فرق کرده ، مثل اینکه او زیاد میانه خوبی با این سلسله نداره. آقا جون هم این روزها کمتر به بیرون از خانه میرفت و بیشتر اوقاتش را در منزل به سر میبرد. با خود زمزمه کرد: " آه از این شانس من." و با بی حوصلگی به اتاقی که پدر و مادرش در آنجا مشغول گفتگو بودند رفت و نزدیک پدر نشست. حسن هم همان موقع قلیان به دست اجازه دخول خواست.
شازده مشغول شد. در این سکوت که فقط صدای قل قل قلیان پدر به گوش میرسید ستاره خود را با ریشه های فرق سرگرم کرد. پس از دقایقی شازده و نازنین ملوک از هر دری شروع به صحبت کردند. از مسائل مهم سیاسی گرفته تا دعوای دیشب میراب بر سر تقسیم آب و

آوینا
06-04-2012, 22:07
اینکه مردم برای آب تو سر و کله هم می زدند و جای شکرش باقی است که قنات از وسط باغشان می گذرد و اینکه شاه، خیابان سنگلج که ستاره اصلا نمی دانست کجا هست را خراب کرده و یک پارک بزرگ به جایش ساخته است به نام پارک شهر و از این قبیل مسائل بین آنان ردوبدل شد، اما در لا به لای این صحبت ها، ناگهان نام آشنایی به گوش ستاره خورد. خودش را کمی جمع و جور کرد. سعی داشت تا در برابر این نام واکنشی از خود نشان ندهد، اما چشمان گرد شده اش چیز دیگری را بیان می نمود. آری پدر در میان حرف هایش نام پسر درس خوانده ای در خارجه را به زبان می آورد که آن روز در منزل برادر خود دیده و هم اکنون طبیب معالج شازده عبدا... است. پسری جوان به نام طبیب عماد، پسر همان طبیبی که ستاره را در آن شب سرد و برفی و در نبود دکتر نصرت نجات داده بود.
نازنین ملوک با تعجب پرسید: «همون پسر سیزده چهارده ساله که همراه دکتر بود رو می گین؟!»
«بله، برادرمان می گویند طبیب حاذقی است.»
«از همان موقع هم پسر مقبولی به نظر می رسید. معلوم بود که آخر، عاقبتش به خیر می شه.»
شازده یکی به قلیانش زد و ادامه داد: «می گویند تحصیلاتش در فرنگ تمام شده استو با نمرات عالی توانسته مدرک پزشکی خود را بگیرد. فقط دو سال دیگر برای گرفتن تخصص در فرنگ می ماند. می گویند در جراحی تبحر خاصی دارد.» کمی مکث کرد و دوباره ادامه داد: «اما شنیده ایم که در این مدت کوتاه که به مملکت خودمان آمده به خاطر مسائل سیاسی به نظمیه احضار شده، مثل اینکه کله اش کمی بوی قرمه سبزی می دهد.»
نازنین ملوک قیافه حق به جانبی به خود گرفنت و گفت: «وقتی می گن نذارین به فرنگ برن همینه دیگه، چشمو گوشش هاشون باز می شه.»
شازده یکی به قلیان زد: «اینکه دلیل نمی شود. البته ما هم انشاا... در آینده فکرهایی برای سالار خودمان داریم.»
نازنین ملوک آهی از حسرت کشید و نگاهی به ستاره انداخت و حرف را عوض کرد: «راستی شازده با اجازه شما خواستگار پروپا قرصی برای ستاره پیدا شده، همین امروز و فردا و به اذن شما می خوان بیان برای صحبت. راستشو بخواین از بس پیغام و پسغام فرستادن دیگه خسته شدم.»
شازده با غرور لبخندی زد و سپس نگاهی به دختر زیبا رویش انداخت و گفت: «اینکه صحبت دیروز و امروز نیست. ستاره ما مدت هاسا که خواستگارانش بیچاره مان کردند. یکیش همین پسر برادرمان. خب حالا این شازده کیست؟»
نازنین ملوک با آب و تاب شروع کرد به تعریف: «پسر شازده میرزای وزیری است. پسر دومش را می گم. اینقدر زینت الزمان از ستاره براش تعریف کرده که طفلک یه دل نه صد دل خاطرخواه این وروجک شده و گفته من هیچ دختری رو نمی خوام الا صبیه شازده خلعتبری.»
ستاره با عصبانیت پرید وسط کلام مادر: «غلط کرده، پسره دست و پا چلفتی، من که اگه سرمم بزنن، زن این آقا نمی شم. حتماً بعد از منم می خواد مثل اون داداشش بره یه زن دیگه بگیره!»
مادر نگاه تندی به دخترش کرد، لبش را گزید و با سر اشاره ای به شازده رفت: «عزیز جون! چه حرف ها، تو که هنوز اونو ندیدی. می گن جوون مقبولی شده و کار و بارش هم سکه است. تاجر فرشه و صاحب چند تا حجره تو بازاره. از همه مهمتر اینه که یه نسبتی هم پدرش با پدر خدا بیامرز من داره. بعدش هم اون چون زنش بچه اش نمی شد رفت زن دیگه گرفت.»
ستاره که دیگر نمی خواست کلمه ای از این پسر بشنود رو کرد به نازنین ملوک و گفت: «خوبه همه می دونن عیب از خودش بود. مادرش باعث شد این کار رو بکنه بعد هم اصلاً موضوع یه چیز دیگه است. شما به خاطر اینکه فامیلتونه اصرار دارید من زنش بشم، اما من با هر کی عروسی کنم زن این پسره ننر نمی شم.»
«خبه خبه، مثلاً می شه بگید با کی عروسی می کنید؟!»
«هر کی غیر از این شازده از خود راضی و دست و پا چلفتی!»
شازده نگاهی با غضب به ستاره انداخت و نی قلیان را به داخل مجمع پرت کرد: «چشممان روشن، به به! حرف های جدیدی می شنویم. دفعه آخرتان باشد که جلوی روی ما از این الفاظ به کار می برید، ما آخر نفهمیدیم که این دختر به کی رفته. اصلاً شما با هر شخصی که من و مادرتان صلاح دانستیم وصلت می کنید، همین که گفتیم. دیگر هم نمی خواهیم راجع به این مطلب سخنی بشنویم.»
ستاه سرش را به زیر انداخت و سکوت کرد. پس از دقایقی صدای در به گوش رسید. محترم السادات بود و اجازه دخول می خواست.
پس از اینکه شازده اجازه ورود داد، خدمه جوان داخل شد و مِن مِن کنان گفت: «ببخشید آقا با اجازه شما و خانم بزرگ...»
کمی مکث کرد. چشم های ستاره به او دوخته شده بود و قلبش به تندی می زد. یعنی این دختر با این رنگ و روی پریده چه می خواهد بگوید؟!
نازنین ملوک به تندی گفت: «چی می خوای بگی؟ دِ بگو جونمونو گرفتی!»
محترم السادات نگاهی به ستاره، سپس به شازده انداخت: «با اجازه آقا. خانم کوچیک، یعنی نرگس خاتون پیغام دادند که بازم با اجازه خانم بزرگ، ستاره خانم یه توک پا تشریف ببرن اتاقشون.»
نازنین ملوک نگاه معنی داری به ستاره انداخت: «چی کارت داره؟»
«چه می دونم عزیز! چه سؤال هایی می کنید ها؟!»
سپس از جایش برخاست و به طرف در دوید که ناگاه شازده بلند گفت: «ستاره خاتون! اینو که می گم خوب تو گوش هاتون فرو کنید. این روزها هیچ جایی نمی روید. نه عروسی، نه عزا، نه حنابندان، نه حتی خرید وسایل شخصی. وضع خیلی خراب شده.» نگاهی از زیر چشم به ستاره انداخت و ادامه داد: «همین یک کارمان مانده که چادر از سر ناموسمان در کوچه و محل بکشند، آن وقت دیگر باید یا اصلاً پا بیرون نگذاریم و یا مانند ضعیفه ها عبا بر سر بکشیم تا کسی ما را نشناسد. تا اطلاع ثانوی هم پا به کلاس درس نمی گذارید. اگر لازم باشد معلم سرخانه می گیریم با اینکه فکر می کنیم در این شرایط تا همین اندازه هم کافیست!»
ستاره که زیر چشمی پدر را می نگریست و به حرف هایش گوش می داد برای لحظه ای پیش خود فکر کرد که ای وای اگه آقاجون از جریان دیروز بویی ببرد من چکار باید بکنم. ناگاه از تصورش هم پشتش به لرزه درآمد و با این افکار از اتاق خارج شد.
شازده نگاهی به همسرش کرد و پک آخر را به قلیان زد و سکوت کرد. سکوتی که نشان از نارضایتی از وضع حاکم را سر می داد و انگار منتظر وقایع بسیار بدتری بود. آینده ای مبهم برای پسرانش و از همه بدتر این دختر زیبارو و ورپریده!
ستاره دوان دوان به طرف اندرونی نرگس رفت و قدم به اتاق های تمیز و ساده ای گذاشت که از وسایل دست ساز خودش مثل گلیم و سبدهای حصیری و ... پر بود. روح زندگی همیشه در آن جریان داشت و بوی عشق آمیخته با کلوچه داغ و شیرین خانه های روستایی گیلان در آن می پیچید و مشام را نوازش می کرد. آه که ستاره چقدر دلبسته سادگی و زیبایی این اتاق ها بود و در آن ها احساس راحت و خوشایندی داشت.
سالار بی صدا تکالیف مدرسه اش را انجام می داد. محمد میرزا و احمد میرزا مشغول بازی و جدل بودند. ناگاه دو کودک با دیدن ستاره قدری ساکت شدند و نگاهی به او انداختند، اما پس از اندکی شروع کردند به چغولی از یکدیگر. ستاره انگشت سکوت بر لب نهاد و چند شکر پنیر از ظرف روی میز برداشت و در کف دستانشان گذاشت و بدین ترتیب قائله را ختم کرد. دوقلوها خنده کنان به دنبال ادامه شیطنت و بازی خود رفتند. سپس به طرف اتاق سالار روانه شد و با دیدنش لبخندی بر لبانش نشست و یک کلوچه داغ از بشقاب روی میزش برداشت و پرسید: «سالار! نرگس کجاست؟»
«نمی دونم... راستی ستاره ببین نمره هام چقدر خوب شده!»
ستاره نگاهی به برگه ای که در دست سالار بود انداخت و دستی بر سرش کشید: «یادم بنداز یه جایزه خوب برات بگیرم.» سپس او را بوسید و در پی نرگس به همه جا سرک کشید و صدایش زد.
اما اندکی بعد او را هراسان کنج صندوقخانه، نشسته روی صندوقچه قدیمی یافت.
ستاره که همچنان کلوچه را گاز می زد با تعجب پرسید: «نرگس تو اینجا چکار می کنی؟ پس چرا هر چی صدات می زنم جوابمو نمی دی؟ محترم السادات گفت که با من کار داشتی؟»
نرگس کاغذ مچاله را ترسان و لرزان به طرفش گرفت: «دخترجان مگه از جونت سیر شدی؟»
سپس به طرفش آمد و با صدای آرام و نفس زنان دادامه داد: «تو آخر من و خودت و این دختره بیچاره محترم السادات رو به کشتن می دی به خدا.»
ستاره کاغذ را به سرعت از دستش قاپید و خواند:
لطفاً چهارشنبه همین هفته ساعت ده صبح بیا باغ اناری.
مشتاقانه منتظر دیدارت هستم.
از هیجان کلوچه در گلوی ستاره گیر کرد. سکسکه کنان به کاغذ خیره شد.

آوینا
06-04-2012, 22:07
نرگس که هنوز از ترس می لرزید نگاهی به او انداخت:((این همون...همون پسره ست که گفتی توی این چند روزه چند دفعه دیدیشو دیروز هم نجاتت داده؟ستاره من از آخر و عاقبت این ماجرا می ترسم.آوو خدای من،خدا اون روز رو نیاره،اگه شازده بفهمه تکه بزرگت گوشته.آخی تی جان قربان،یه جوری حالیش کن که اینجا فرنگ نیست که راه و بیراه،راحت بیاد دمه در خانه.وای بسم ا...،خدا مرگم بده.خوب شد محترم السادات درو به روش باز کرد.
ستاره که هنوز مدهوش این کاغذ بود،سکسکه کنان آن را به صورتش نزدیک کرد.بوی امین را می داد.همان عطر خوش دیروز.هیچ نگفت و از خوشحالی نرگس را بوسید و به نزد مادرش بازگشت.مادر مات و مبهوت او بود.در سکوت او را با دقت می نگریست.ستاره شروع کرد:((هه...عزیز قربونت برم!))
مادر:((باز دوباره چی شده که قربون صدقه من می ری.))
سپس یک لیوان آب به دستش داد:((بخور سکسکه ات بند بیاد.))
ستاره:((هیچی...هه...با محترم السادات می خوام برم بیرون هوا خوری،وای نمی دونی چقدر...هه...))لیوان آب را سر کشید و سکسکه اش پس از اندکی بند آمد و ادامه داد:((دلم برای باغ اناری لک زده.می خوام برم به درختم سری بزنم.در ضمن این دختره هم دستی به سر و روی ساختمان داخل باغ بکشه.))
مادر اخم هایش را در هم کشید و با تاکید گفت:((نمی شه.))
ستاره با اوقات تلخی پرسید:(( آخه چرا؟))
مادر دلیلش را بیان کرد:((مگه نشنیدی آقا جونت چی گفتن،دستوردادن به خاطر وضعیت حاکم بر شهر،حق بیرون رفتن نداریم.خودت که چند روز پیش شنیدی.))

اما ستاره طبق معمول در مواقعی که کاری را می خواست انجام دهد و با کلمه نه مواجه می شد التماسش شروع شد:((عزیز تو رو خدا.))
مادر دوباره با تحکم بیشتری گفت:((گفتم نه،بیخود اصرار نکن ،چون اصلا حوصله باز خواست آقات،اونم درباره ی کارهای تو یکی رو ندارم.))
ستاره قیافه ی مظلومانه ای به خود گرفت :((عزیز،من دارم تو این خونه می پوسم.آخه مگه کجا می خوام برم.))و در پس آن هم زد زیر گریه های الکی!

مادر که حسابی از سر و صدا و گریه های سیل آسای دخترش کلافه شده بود با تعجب پرسید:((آخه دختر جون کجا می خوای بری؟اگه بهانه ات باغه...))با دست به حیاط پر از گل خانه اشاره کرد:((بیا اینم باغ به این قشنگی!د بگو دردت چیز دیگه ایه!من که می دونم فضولیت گل کرده و این بهونه ها هم بیخودیه.))اما پس از کمی سکوت لحنش را عوض کرد و خیلی ملایم ادامه داد:((فردا شب مهمون داریم.منم هزار تا کار دارم،اگه بالا سر این نوکرها و کلفت ها نباشم معلوم نیست که مجلس چی از آب در بیاد.))
ستاره چشمانش از خوشحالی برقی زد و با خود گفت:پس آقا جون و عزیز درگیر مجلس فردا هستند.اما احساس شادیش دیری نپایید.مادر با ترس به او گفت:((شازده میرزای وزیری،زینت الزمان،پسر بزرگ و عروسش ماه منیر،اسداله میرزا پسر دوم و خواهراش ملک خاتون و مریم خاتون همراه شوهراشون میان اینجا.آخه می دونی که تو رو برای شازده اسداله...))
ناگاه ستاره جیغی کشید:((چند بار بگم من زن این شازده لوس بچه ننه نمی شم.عزیز تو رو روح آقات دور منو خط بکش،اصلا من نمی خوام عروسی کنم .بابا جون چند دفعه بگم از این پسره دست و پا چلفتی بدم می آد.))
مادر که می خواست یک جوری او را از خر شیطان پایین بیاورد شروع کرد به قربان صدقه رفتنش:((قربونت برم،عزیز دل مادر،آخه تا آخر عمر که نمی تونی این طور سر کنی .من و آقاتم همیشه بالای سرت نیستیم،پسره که غریبه نیست.تو بچگی اونو دیدی الانم ماشاءا...برای خودش جوان رعنایی شده.))
ستاره با عصبانیت گفت:((من زن این شازده نمی دونم چی چی نمی شم.))
مادر خشمگین پرسید:((پس لطفا می شه بگید زن کی می خواین بشین تا ما هم بدونیم؟))
ستاره:((نمی دونم.))
چادرش را بر سر کشید و رو بنده به صورت انداخت و گفت:((من با محترم السادات رفتم باغ،درشکه هم آماده است.اسماعیل ما رو می بره و قبل از اومدن آقا جون خودش می آد دنبالمون...بیخود هم خودتونو زحمت نندازین و به این مفت خورها هم مهمونی ندید!))
مادر غر غر کنان گفت:((آقا جونت راست می گن.من تو رو خیلی ننر بار آوردم.بارها به خودم گفتم اگه توی بچگیت،گاهی با ترکه آلبالو چند ضربه به کف پات می زدم،حالا این قدر وقیح تو روم وا نمی ایستادی.))
ستاره توجهی به گفته های مادر نشان نداد و راهش را گرفت و رفت.نازنین ملوک هم که دید نتوانسته مانع رفتن این دختر سرکش شود التماس کنان از او خواست که تا شازده به خانه نیامده باز گردد.سپس با استیصال،بروبالای فرزندش را از پشت سر تماشا کرد.
ستاره که از موفقیت به دست آمده خوشحال بود،شاد و شنگول پا به بیرون از خانه گذاشت و همراه خدمتکار خود و اسماعیل،سورچی جدید که یک ماهی می شد جای اسد را به علت کهولت سن گرفته بود سوار درشکه شد.هنوز مقداری از مسیر را طی نکرده بودند که از دور عده ای از مردم را دید که گرد هم جمع شده و شعارهایی سر می دادند.
با تعجب پرسید:((اینجا چه خبره؟))
اسماعیل:((چیزی نیست خانم یه تظاهرات خیابونیه.باید تا وضع از این بدتر نشده از اینجا بریم.))
ستاره:((تظاهرات!تظاهرات برای چی؟))
اسماعیل:((هیچی خانم،نمی خوان کلاه پهلوی سرشون بذارن و با کشف حجاب هم مخالفن.بعضی هاشون هم کارگرهایی هستن که بیکار شدن.گرونی بهشون فشار آورده ریختن تو خیابون.))
((تو از کجا می دونی که دلیلش همینه؟))
((از شعارهایی که می دن،یه کم گوش کنید خانم.))و ادامه داد:((تازه خانم این بار اولشون نیست که شلوغ می کنن.))
ستاره همچنان خیره به این شلوغی ها که هر دم به آن نزدیک تر می شدند نگاه می کرد.اما ناگهان توجهش به گروهی از ماموران سواره نظام افتاد.ترسید و به اسماعیل دستور داد که با سرعت بیشتری براند تا زودتر ازاین مخمصه رهایی یابند.وقتی کمی دور شدند،دیگر اثری از آن شلوغی به چشم نمی خورد.در عوض زنانی که دیگر چادر بر سر نداشتند و با لباس های مد روز اروپا به خیابان ها آمده بودند حواسش را به خود جلب کردند.آری کشف حجابی که برای او و یکسری از زنان دیگر بسیار گران تمام شده بود،برای بعضی دیگر خوشایند می نمود.
او هم بنا به همین اصل در این چند روز اخیر اجازه ی رفتن به دبیرستان را نداشت.در افکار خود غرق بود که چشمش به یکسری از دختران پیش آهنگ دبیرستانی افتاد که سوار بر تراموای اسبی در حال رفتن به اردو بودند.آهی کشید و دلتنگیش برای مدرسه و دوستانش به شدت بالا گرفت.چقدر دلش می خواست او هم روزی مانند مردان به دانشگاه برود.زیرا به تازگی شایع شده بود که زنان هم می توانند در مقاطع بالاتر به تحصیل ادامه دهند.
وقتی به باغ رسیدند به محترم السادات دستور داد که به سر و وضع داخل ساختمان رسیدگی کند.اسماعیل را مرخص کرد و یاد آور شد که پیش از ساعت یک بعدازظهر به دنبالشان بیاید.سپس به ندیمه خود هشدار داد مبادا کلمه ای راجع به این قضیه از دهانش خارج شود.
مقابل آینه ایستاد،کمی خود را آراست و به انتهای باغ رفت و مشغول چیدن گل سرخ شد و زیباترینشان را به گوشه چارقد و کنار صورتش سنجاق کرد.ساعت تقریبا از ده گذشته بود و

آوینا
06-04-2012, 22:07
هیچ خبری از امین نشد. دلش شور افتاد وبه فکر فرو رفت که نکند این پسره او را به اینجا کشانده و آن وقت خودش نیاید. با یادآوری این مطلب زیر لب زمزمه کرد اگر این کار را کرده باشد با دستانم خفه اش خواهم کرد. در همین حال واحوال بود که صدای بم مردانه ای او راه به خود آورد.
از ترس نزدیک بود سکته کند. نیم چرخی زد و با چشمان از حدقه در آمده امین را با یک شاخه گل سرخ و کلاه از سر برداشته و در حال تعظیم پیش روی خود دید. خودش را کمی جمع و جور کرد و پرسید:«تو از کجا آمدی؟»
امین خندید:«بنژوق مادمازل! یعنی سلام به به ستاره شب های بی فروغم! با اجازه شما از سوراخ دیوار پشتی باغ.»
لحنش طوری بود که ستاره ناخواسته خنده اش گرفت و برای یک آن از ذهنش گذشت که برای آزار دادنش بگوید:"آه بله! درست عین یک شغال. " اما جلوی خود را به سختی گرفت و خیلی جدی سلام کرد وگفت:«آخه تو نگفتی با اون کار چند روزه پیشت اگه آقاجونم می فهمید هر دومونو به دار آویزون می کرد؟»
امین خندید:«من بدبختو شاید، ولی فکر نکنم هیچ کس بتونه تو رو دار بزنه!»
ستاره چشمانش را تنگ کرد و نگاهی پر از معنی به او انداخت:«تو چرا در مورد من این طور قضاوت می کنی؟»
امین نگاه نافذ و غرق شیطنتش را متوجه او ساخت:«آخه اون دختری که من دیدم اونم با این همه جسارت، منظورم پاره آجریه که زدی تو سر اون آژان بیچاره ... خب وقتی هم گذشته رو ورق می زنمو یادم می آد در بچگی برخلاف دختر های همسن وسالت با پسرها بازی می کردی و گاهی اونارو کتک می زدی یا به جای عروسک همیشه یه مشت گردو یا دم موش تو دستت بود باید به من حق بدی که این طور قضاوت کنم.»
ستاره قیافه حق به جانبی به خود گرفت:«این همه راه اومدی خودتو لوس کنی و این حرف ها رو تحویلم بدی؟»
امین روی تنه قطع شده درختی نشست و نگاهی به ستاره انداخت:«تو به طور حتم تنها دختربسیار زیبا و دلربای جهان نیستی.»
سپس انگشت اشاره را به طرفش گرفت:«اما یه جورایی با بقیه شون فرق می کنی، یه دختر فضول وجذاب و اعتراف می کنم که هیچ دختری نتونسته دل منو به این سرعت به دست بیاره، نه اینجا و نه در پاریس و نه حتی جاهای دیگه اروپا.»
ستاره با تردید نگاهی به او انداخت و دستش را به کمرش زد و با عصبانیت گفت:«تو برای گفتن اینکه من چقدر خوشگل و جذاب هستم هم به اینجا نیومدی؟»
امین با تمسخر رو کرد به او:«پس اون گلو برای چی به سرت زدی؟»
ستاره دست به سر برد و گل را لمس کرد و با خشم آن را کند و به زمین انداخت:«اگه اومدی سر به سرم بذاری یا اینکه فکر کنی به خاطر اون روز ازت تشکر می کنم برات متأسفم، تازه به خاطر کنجکاوی بی موردی هم که کردم پشیمونم.»
امین بلند شد، روبه روش ایستاد، چانه اش را در دست گرفت و در چشمانش نگاه عمیقی کرد و با ابروانی گره خورده و خیلی جدی متذکر شد:«این فضولی تو نزدیک بود دست منم کار بده شازده کوچولو.»
سپس لبخندی به لب آورد:«ولی عیبی نداره چون به دیدن دوباره ات می ارزید. می دونی ستاره خیلی دلم می خواست بدونم با گذشت این چند سال چه تغییراتی در رفتارت پیدا شده. من از همون دفعه اول وقتی به چشمات نگاه کردم فهمیدم خودتی اما ترجیح دادم قدم اولو تو برداری شاهزاده خانم قجری!»
ستاره دستش را پس زد. او که تا به این حد نزدیک هیچ مردی غیر از پدرش نایستاده بود خود را کمی عقب کشید:«من باید پیش از ساعت یک خونه باشم بعدشم مثل اینکه تو از شازده بودن من خیلی ناراحتی آقای دکتر عماد. در ضمن دیگه هم دوست ندارم راجع به قیافم کلمه ای بشنوم. پس زودتر حرفتونو بزنید و تشریفتونو ببرید.»
امین بی تفاوت کلاهش را به طرفی پرتاب کرد:«دختر تیر ماه هنگامی که مرد مورد علاقه اش را می بیند خود را عقب می کشد و به او بی اعتنایی می کند. راستی امروز چندم ماهه؟ آه ستاره مثل اینکه بازم من شانس نیاوردم. می بینی، انگار هیچ وقت بخت با من بیچاره یار نیست. امشب چهاردهم ماهه و از شانس بد من ... پس چرا تو اخلاق نداری؟!.... اما قبول! با اینکه استعداد زیادی در ناز کشیدن ندارم این بارو اشکالی نداره البته چون شمایید.»
ستاره اندکی خیره به او نگریست، زیرا تا به حال مردی به شیک پوشی و جذابیت و بامزگی که بوی ادوکلنش این طور فضا را پر کرده باشد و از طرفی با این همه وقاحت یک جا ندیده بود. آیا او به این مرد با زبان عقرب گونه اش علاقه مند شده بود؟ ناگاه فکر عجیبی از ذهنش گذشت، آه خدای من نکند که این مرد می خواهد به این هوا از او کامجویی کند ودیگر به سراغش نیاید. از یادآوری این مطلب لبش را گزید زیرا او داستان هایی از این قبیل را از زبان زنان فامیل بارها شنیده بود که چطور دختری آبروی خانواده اش را برده و از آنان طرد شده است. کمی ترسید و تصمیم گرفت، فعلاً با این مرد محتاطانه رفتار کند. پس با قیافه ای جدی رو کرد به امین:«مثل اینکه در مورد همه خصوصیاتم خیلی خوب تحقیق کردید آقای دکتر عماد! ولی می خوام اینو بدونید که از آدم های فضول زیاد خوشم نمی آد.»
«پس چرا خودت اون روز مشغول فضولی کردن بودی؟ حالا بیا راستشو بگو، چشمت منو گرفته بود؟!» چشمکی زد:«نه؟»
ستاره که از عصبانیت سرخ شده بود جواب داد:«دیگه حوصلمو داری سر می بری آقای دکتر عماد! نمی خوام یه کلمه دیگه از دهنت بیرون بیاد، زود پاشو از اینجا برو که اصلاً حوصله شنیدن این مزخرفاتو ندارم. در ضمن نمی خوام دردسری هم برام درست بشه، اونم به خاطر آدمی مثل تو که زبونش این قدر تلخه. تازه، کفر به قول خودت قجریم رو حسابی داری در می آری!!»
امین لبخندی زد :«اینو جدی نمی گی، فقط یه کم لجت در اومده، آخه فکر نمی کردی یه روزی یکی جلوت وایسه و واقعیتو این قدر صریح عنوان کنه. اگه این قدر از شنیدن به قول تو مزخرفات من بدت می آد چرا این همه خودتو به زخمت انداختی و اومدی اینجا تا کفر قجریت در بیاد؟ راستشو بگو! تو هم دوست داشتی منو ببینی؟ همچین بدت هم نمی آد که ازت تعریف بشه!»
ستاره که دیگه حسابی از کوره در رفته بود، دستش را بالا برد و تا امین به خود بجنبد سیلی آبداری نثارش کرد.
برای لحظه ای خشم وجود امین را فرا گرفت، به طرفش رفت و چنان به چشمان ستاره خیره شد که فکر کرد هر آن برای تلافی ضربه ای به او خواهد زد، اما برخلاف تصور ستاره، چهره اش رنگ دیگری به خود گرفت. روی صورتش که جای انگشتان او مانده بود دستی کشید. انگار در اعماق ذهنش به کندوکاو روحیه این دختر پرداخته باشد.
دستانش را گرفت و نزدیکش شد، به طوری که ستاره نفس هایش را می توانست به خوبی احساس کند و به آرامی ادامه داد:«من عازم پاریس هستم،دو سالی طول می کشه تا برگردم، می خوام تخصصمو برای جراحی عمومی بگیرم.»
ستاره خودش را جمع وجور کرد، دستانش را کشید و با سردی جواب داد:«ادامه تحصیل تو چه ربطی به من داره.»و از او روی گرداند و با گل های سرخ و مخملی کنارش مشغول بازی شد. امین که از این جواب سرد ستاره بیشتر از سیلی، خرد شده و عصبی به نظر می رسید با کمی خشم او را به طرف خود چرخاند:«ای کاش هیچ وقت تو رو نمی دیدم. تو در همون بچگی تیرتو به قلبم نشونه رفتی و ذهنمو مشغول کردی. حالا پس از چند سال که دوباره سر راهم قرار گرفتی این قدر بی منطق رفتار می کنی.»دستش را رها کرد و با لحنی سردتر ادامه داد:«در هر صورت من بیشتر از دو ماه دیگه ایران نیستم، دوست دارم که تو این مدت هر چند کوتاه بیشتر ببینمت و می دونم تو هم این کارو می کنی.»
ستاره اخم هایش را در هم کشید و در جواب گفت:«نه خیر آقا، حرفشم نزن، مثل اینکه خیلی دلت می خواد منو انگشت نمای شهر کنی و بعدم بذاری و بری، اون وقت علی بمونه و حوضش آقای دکتر عماد.»
امین از این اظهار کودکانه خنده اش گرفت، طوری که دندان های سفیدش نمایان شد. سپس گفت:«میل خودته، ولی بهت گفته باشم دیگه شوهری به خوش تیپی من پیدا نمی کنی.» و دوباره زد زیره خنده.
ستاره که از وقاحت این مرد به تنگ آمده بود دستانش را به کمر زد و چشمانش را تنگ کرد:«به چی می خندی؟»
امین که در حال ریسه رفتن بود گفت:«نترس و مطمئن باش که من با دیدن یه دختر به این زودی ها خودمو نمی بازم و منظورم از دیدن تو اون افکار پلید و کودکانه ات نبود. گرچه به اندازه کافی به خلق وخوت آشنایی دارم، اما اگه راستشو بخوای از هم کلام شدن با دختری مثل تو لذت می برم.»
ستاره که در برابر این مرد که به سرعت اندیشه اش را خوانده بود مغموم و در مانده به نظر می رسید به طرفش حمله ور شد و فریاد کرد:«تو... تو... یکی از بی ادب ترین مرد هایی هستی که تا حالا دیدم! زود از جلوی چشمم دور شو وگرنه هرچی دیدی از چشم خودت دیدی!»
امین که مدام می خندید، دستانش را برای دفاع از خود جلوی صورتش قرار داد:«خب،خب باشه، ببخشید شازده خانم! شوخی کردم هنوز جای سیلی قبلی خشک نشده. قبول! هر چی تو بگی، من تسلیمم.»
ستاره همچنان مشت هایش را حواله سر و سینه او می کرد و در آخر عصبانی از او رو برگرداند و به طرف ساختمان روانه شد. اما امین با صدای بلند گفت:«راستی ستاره فکرشو بکن میون اون همه دختر های خوشگل پاریسی من عاشق دختری مثل تو شدم، می دونی چرا؟ چون تو جسورترین و کله شق ترین دختری هستی که به عمرم دیدم.»
ستاره خم شد، تکه سنگی از روی زمین برداشت و به طرفش پرتاب کرد. امین جا خالی داد و خنده کنان ادامه داد:«اما من برای خواستگاریت شرفیاب می شم. البته خدمت شازده میرزا باشیِ... چی بود؟ آهان خلعتبری. فکر می کنم درست گفتم، آخ ستاره اگه بدونی چقدراین القاب منو آزار می ده!»
اما ستاره رفته بود.
هنگامی که امین تصمیم به رفتن گرفت چشمش به دستمال کوچکی که دقایقی پیش در دستان ستاره و حالا روی زمین بود افتاد. خم شد، آن را برداشت و سپس از همان جایی که به داخل باغ آمده بود خارج گشت.
از شدت عصبانیت سینه اش بالا و پایین می رفت که ناگاه با شنیدن صدای پچ پچ و خنده های محترم السادات قدم هایش آهسته گشت و از حرکت باز ایستاد. آه خدای بزرگ او با اسماعیل روی پلکان نشسته بود و گل می گفت و گل می شنفت. کمی به هردویشان نظر دوخت. چقدر ساده و بی آلایش حرف دلشان را به یکدیگر می زدند. نگاهش را متوجه اسماعیل کرد که چگونه آرام و سر به زیر در کنار این دختره وروره جادونشسته و به او عاشقانه می نگریست. کمی با خود اندیشید و در دل گفت:"ای کاش یه کم از این شرم و حیای اسماعیل در امین بود." زیرا او خجالت سرش نمی شد هیچ بلکه دیگر شورش را هم در آورده بود و بدون هیچ شرمی، هر چه بر زبانش می آمد می گفت. اما نه، انگار او امین را همان طور که بود می خواست. مردی متفاوت با تمام مردان عالم. آه خدای من چقدر دوست داشت بداند که این دو به یکدیگر چه می گویند؟ با اینکه خلق خوشی از دست امین نداشت اما شنیدن این مکالمه برایش بسیار جالب به نظر می رسید پس گوش هایش را کمی تیز کرد. اسماعیل شاخه گلی را به طرف محترم السادات گرفت و همچنان که از شرم گونه هایش به سرخی می گرایید نگاه آرامش را به او دوخت:«یکی از همین روزا می خوام برم با آقا راجع به تو حرف بزنم. یعنی خواستگاریت کنم.»
محترم السادات لبش را گزید و سرش را به زیر انداخت:«تو رو خدا آقا اسماعیل! یه کم آرومتر آخه الانه است خانم سر برسن.»
اسماعیل نگاهی به اطراف انداخت:«باشه هرچی توبخوای، ولی آخه تو هنوز نظرتو به من نگفتی!»
محترم السادات خنده ریزی کرد و همچنان که از هیجان گلبرگ های گل سرخ در دستانش را دانه دانه پرپر می کرد گفت:«هر چی شما بگین آقا اسماعیل!»
اسماعیل لبخندی بر لبانش نشاند:«راستی بهت گفتم قول اون دو تا اتاق پشت باغو ازشون گرفتم!»
محترم السادات که دهنش از تعجب باز مانده بود پرسید:«ببینم ذلیل مرده تو که همین یه دقیقه پیش گفتی تازه می خوای با آقا حرف بزنی؟»
اسماعیل سرشو زیر انداخت:«من اسمی از تو نبردم. فقط ... فقط گفتم می خوام زن بگیرم.»
محترم السادات نگاه تلخی به او کرد:«ایش کوفت نگیری اسماعیل! تو نگفتی من از این به بعد چه جوری تو چشم آقا نگاه کنم؟»
اسماعیل با تعجب پرسید:«حالا تو چرا این قدر زود به خودت می گیری؟ آقا از کجا می فهمن تو رو گفتم؟»
محترم السادات دستی به کمرش زد:«چشمم روشن آقا اسماعیل، یعنی چی؟»
اسماعیل لبخندی زد و زیر چشمی کمی او را برانداز کرد:«حالا نمی خوای بدونی آقا چی گفتن؟»
محترم السادات با دیدن نگاه او به خودش خنده ای سر داد:«آقا اسماعیل! بذار خودم بگم چی گفتن.» سپس شروع کرد ادای شازده را در آوردن که ستاره با دیدن این وقاحت خدمتکارش کمی اخم هایش را در هم کشید و با چند سرفه پیاپی حضور خود را اعلام کرد.
اسماعیل در حال ریسه رفتن به اداهای محترم السادات بود که با دیدن ستاره رنگ باخت و با اشاره سعی بر آن داشت تا او را از حضور خانم خانه، باخبر سازد، اما محترم السادات هیچ توجهی به اسماعیل نکرد و در حال تاب دادن سبیل هایش بود که با یک نیم چرخ به سبک شازده چشمش به ستاره افتاد.
اسماعیل که خنده به لبانش خشک شده بود سرش را به زیر انداخت و گفت:«خانم با اجازه تون من می رم دم درشکه تا شما بیایین.»
محترم السادات از ترس لبش را گزید و زیر چشمی نگاهش کرد و من من کنان گفت:«وای خانم!خدا مرگم بده، چقدر دیر کردین. اگه آقا پاشون برسه خونه و شما نباشین واویلاست!»
ستاره که از وقاحت خدمتکار خود به تنگ آمده بود چشم غره ای به او رفت:«برای تو که بد نشد. شد؟ واقعاً روت خیلی زیاده، دفعه آخرت باشه که ادای ... حتی حرف زدن در موردش هم شرم آوره!»
محترم السادات زد زیر گریه:«خانم تو رو خدا ببخشید! به خدا قصد بدی نداشتم.»
ستاره با عصبانیت چادر بر سر کشید و گفت:«خیله خب! بدو که اصلاً حوصله گریه زاریتو ندارم! این بلبل زبونی هارو هم بذار برای همون اسماعیل!»
فصل پنج
از امین دیگر خبری نشد. دلش شور می زد. هیجانی وصف ناپذیر در سینه اش سر به طغیان می زد. انگار بالاخره عاشق شده بود. آن هم عاشق مردی که هیج نسبتی با اشراف زاده های قجری نداشت. آه، چقدردلش می خواست او را ببیند و دوباره با او هم کلام شود. آشفته و پریشان کنار حوض بزرگ خانه رفت و بر لبه آن نشست وبه نهر آبی که به داخلش می ریخت نظر دوخت. درونش مانند این نهر غوغایی به پا بود. با خود می اندیشید:"نکند به دلیل برخورد آن روزم امین از عشق من ناامید شده باشد و بنا به گفته اش من را از آن به بعد به چشم یک دختر کوچولو ببیند." ناگاه دلش لرزید و خواست تا در اولین دیدارشان از او عذر خواهی کند، اما چیزی نگذشت که احساسش به او نهیبی زد و زیر لب زمزمه کرد: " ([فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند .])نه حقش بود. چون این مرد نمی بایست این چنین

آوینا
06-04-2012, 22:07
مرا به باد انتقاد و تمسخر ميگرفت." پس تمام لحظه هاي آن روز را به دقت مرور کرد و به حلاجي تمام اتفاقات و سخناني که بين امين و خودش رد و بدل شده بود، پرداخت و از عالم بيرون فارغ شد و لبخند بر لب به گل هاي داخل باغ خيره ماند، بي آنکه بداند نگاه هاي پر از شک و ترديد مادرش از پشت پنجره با يک دنيا نگراني چطور او را زير نظر داشت.
پس از دقايقي نازنين ملوک به سراغش آمد: «تو چت شده ستاره؟ چند روزه پريشون حالي. اگه چيزي شده به من بگو، قربونت بره مادر.»
ستاره نگاهي به مادر کرد: «مگه چي کار کردم که شما اين طور فکر ميکنيد؟!»
«مادر از چشم هاي بچه اش ميفهمه که چشه. تو فکر ميکني با اين رفتار عجيب و غريب، من نميفهمم يه چيزايي تو دلت ميگذره.»
«از کجا مطمئنيد من يه چيزيمه؟»
«صورتت داد ميزنه. تو هر وقت توي فکري، هر کسي ميتونه بفهمه يه چيزايي تو دلت ميگذره.»
«مثلا چي ميگذره؟»
«نميدونم ولي خدا به خير بگذرونه.»
ستاره لبخندي زد، از جا برخاست، بوسه اي به گونه مادرش زد و سپس از او دور شد و آرام محترم السادات را صدا زد. يواشکي به او دستور داد تا آماده شود زيرا براي کار مهمي به بيرون خواهند رفت. پس از يکسري منت کشي از نرگس براي کمک در اين امر، همراه خدمتکار ترسو و جوان خود بدون اطلاع پدر و مادر پا به بيرون از خانه گذاشت. سراسيمه به همان خياباني که امين را بارها در آنجا ديده بود، رفت. پس از مدتي گشت و گذار به هر گوشه اي از خيابان چشم گرداند ولي اثري از آنکه ميجست نبود. تا اينکه دوباره همان هياهوي هميشگي به پا شد و طبق معمول آژان ها را ديد که به دنبال زنان چادري ميدوند. همزمان و در يکي از خيابان ها هم عده اي دست به تظاهرات زده بودند که ظاهرا کارگر به نظر مي رسيدند. غوغا و بلبشويي به پا شده بود و همين امر باعث ترس در وجودش گشت که نکند بار دگر در مخمصه اي گير بيفتد. چشمانش فورا دور چرخيد و نگاهش متوجه دفتر روزنامه شد. هراسان و شتابان، همين طور که خدمتکار را به دنبال خود ميکشيد قدم به آنجا گذاشت.
محترم السادات که از ترس در حال سکته کردن بود، التماس کنان و با عجز و ناله رو کرد به ستاره: «خانم تو رو خدا بياييد برگرديم، يک وقت خدايي نکرده بلايي سرتون مي آدها! خانم تو رو خدا ... آخه من ميترسم، تو رو جون آقا تون بياييد برگرديم ... به خدا اگه آقا اسماعيل بفهمه با من قيامت ميکنه.»
ستاره عصباني ميان کلامش آمد: «مگه نميبيني چه خبره؟ صبر کن آب ها که از آسياب افتاد برميگرديم، ديگه هم بس کن چون حوصله شنيدن ناله ها تو ندارم. اگه آقا اسماعيل بفهمه! بيچاره اسماعيل!!»
در ميان جر و بحث با خدمتکار خود بود که مرد جواني جلوي ديدگانش سبز شد. روبنده را به کناري زد و پوزش خواهانه گفت: «ببخشيد.» و سپس نگاهش را متوجه بيرون ساخت. مرد جوان چشمانش را به زير انداخت و گفت: «آه بله، بله، متوجه شدم! سريع بفرماييد داخل.»
سپس در را بست و پس از کمي مکث پرسيد: «شما در اين هياهو چه کار ميکنيد؟ مگه نميدونيد رفت و آمد با چادر ممنوعه؟»
«کار واجبي داشتم، وگرنه محال بود تو اين بلوا، پا به بيرون بذارم.»
مرد روي صندلي پشت ميزش نشست و او را کمي با تعجب برانداز کرد: «جسارتا حمل بر بي ادبي نباشه اما شما رو به جا نمي آرم!»
«آه بله، من صبيه حاج آقا معتمد هستم. منزلمون چندتا خيابون بالاتر از اينجاست.» خدمتکار که از ترس همچنان به چادر ستاره چسبيده بود ناگاه با شنيدن اين نام هاج و واج به او نگريست.
مرد جوان هم سرش را کمي تکان داد اما هرچه به مغزش فشار آورد کسي را به اين نام نشناخت، پس دوباره پرسيد: «امکان داره بدونم کارتون چيه؟ شايد بتونم کمکتون کنم.»
ستاره سريع جواب داد: «بله، من بايد دکتر عماد، البته دکتر امين عماد رو ببينم.»
مرد با شنيدن اين نام سريع از جاي خود برخاست و نگاهي پر از تعجب به ستاره انداخت: «اتفاقي افتاده؟ شما با اون چي کار داريد؟»
ستاره که از واکنش مرد به محض شنيدن نام امين حيرت کرده بود کمي ترسيد. سپس يک قدم به عقب رفت: «هيچي؛ ايشون فقط از اقوام ما هستن ... » که ناگهان صداي آشنايي از پشت سر توجهش را به خود جلب کرد.
«بهرام جان متشکرم. ترجيح ميدم که خودم به اين مشکل فاميلي رسيدگي کنم.»
ستاره که از ديدن امين کاملا شوکه به نظر ميرسيد نگاهي از سر حيرت به او انداخت و طبق معمول سکسکه اش شروع شد.
امين رو کرد به ستاره و با احترام گفت: «بعدازظهرتان بخير. حالتون چطوره؟»
سپس صندلي را عقب کشيد تا ستاره هاج و واج روي آن بنشيند.
ستاره همچنان که مات و مبهوت به او خيره شده بود سري به نشانه پاسخ سلامش تکان داد.
بهرام هم وقتي ديد در اين ديدار فاميلي مزاحم است عذرخواهي کرد و از آنجا خارج شد.
امين نگاهي به ستاره انداخت و گفت: «خب ميشه بپرسم با اين قوم و خويشتون چه کار داريد؟ چون بنده ياد ندارم از اصل و نسب شما بويي برده باشم! البته ببخشيد ستاره خانوم که من يه کم به قوم شما حساسيت دارم.»
ستاره که همين طور ساکت به گفته هاي او گوش ميداد، فقط هراز گاهي صداي سکسکه اي از او شنيده ميشد و ذهنش کاملا از اين برخورد مغشوش بود. مي انديشيد: "چرا اين مرد هميشه مانند اجل معلق سر ميرسد؟ "
امين که از سکوت او ناراضي به نظر ميرسيد بي حوصله دست هايش را روي سينه جمع کرد و روي لبه ميز نشست و پس از مکثي طولاني و زدن ته قلمي روي ميز، با عصبانيت ادامه داد: «دِ بگو ببينم براي چي اينجا اومدي؟ فکر نميکنم اين همه خطرو به جون خريده باشي که بياي فقط منو نگاه کني. شايد هم بنده امروز اين قدر

آوینا
06-04-2012, 22:07
خوش تیپ شدم که شما رو این چنین مسحور خودم کرده ام؟! »
ستاره پس از شنیدن گفته های امین بالاخره لب به سخن گشود:« نه خیر آقا، هه... فکر می کردم تو چرا... هه... همیشه مثل جن بوداده... هه... تا موتو آتیش می زنن... هه... سر می رسی؟! »
امین که از قیافه ستاره خنده اش گرفته بود لبخندی زد:« آه بله، متوجه شدم، دوشیزه خانم! » کمی با دقت او را برانداز کرد:« مثل اینکه شنیدم گفتی معتمد درسته؟راستشو بگو این اسمو ازکجا اوردی؟»
ستاره که سکسکه کاملا عرصه را به او تنگ کرده بود رویش را به طرف دیگری چرخاند:« پس می خواستید بگم چی؟... هه... باید می گفتم دختر شازده... هه... خلعتبریم و بعد هم به گوش آقاجونم ... هه... می رسید؟ حالا به جای این سئوالهای... هه... بی سروته، یک لیوان آب بیار بده من... هه... »
امین خنده کنان رفت و لیوان ابی آورد و به او داد. ستاره هم یک نفس آن را سرکشید. کمی سکوت کرد، وقتی که مطمئن شد سکسکه اش بند آمده ادامه داد:« نکنه توقع داشتی راستشو بگم که برای سرک کشیدن اوضاع و احوال مملکت بیرون اومدم. »
امین با خونسردی جواب داد:« نه خیر خانم می خواستید بگید برای فضولی کردن بیرون اومدم. گاهی اوقات عیبی نداره انسان به واقعیات اعتراف کنه. خب چه اشکالی داره بگی برای سرک کشیدن بیرون اومدی اونم به خاطر اینکه بدونی چرا چند روزیه که خبری از من به تو نرسیده؟ » سپس نگاهی به خدمتکار انداخت که سراپاگوش ایستاده بود و انگار از مشاجره آن دو لذت می برد و گفت:« اتاق بغلی خالیه.
شما می تونید برای استراحت به اونجا برید. »
محترم السادات که متوجه منظور امین شده بود چشمش را به زمین دوخت:« نه آقا اگه اجازه بدید همین جا پیش خانم می مونم. »
ستاره که نمی خواست محترم السادات بیش از این در جریان گفتگوهای خودش و امین قرار گیرد گوشه ی چادرش را تکان داد و با تحکم به او گفت:« بلند شو برو تا خودم صدات کنم. »
خدمتکار ناچار به اطاعت شد و روانه اتاق بغلی گشت. امین هم درپی او رفت و در را پشت سرش بست و نزد ستاره بازگشت.
ستاره مانند همیشه نگاه کنجکاوش را به اطراف انداخت، چشمش به عکسی روی میز افتاد. چهره ای کشیده و پوستی سبزه، بینی بلند و کله ای بی مو. سرانگشت ظریف، کشیده و حنابسته اش را دقیقا روی نوک بینی عکس گذاشت و پرسید:« عکس کیه؟ »
امین لبخندی زد، سپس با روزنامه ای روی آن را پوشاند و با شیفتگی خاصی گفت:« دکتر محمد مصدق! »
« من که اسمشو نشنیدم... از اقوامتونه؟ »
که ناگاه امین بلند خندید:« نه دخترجان، اون یه سیاستمداره، یه مشروطه خواه. این مرد یکی از افرادیه که با سلطنت شاه مخالف بوده... ستاره گاهی اوقات باعث تعجب من میشی. تو چطور اسم این مردو نشنیدی؟ »
ستاره نگاهی به امین انداخت:« خب نشنیدم. مگه آدم همه چیزو باید بشنوه! »
« خب نه، ولی این مسئله فکر نمی کنم در مورد تو صدق کنه. منظورم نشنیدنه! »
ستاره نگاهی از گوشه چشم به امین انداخت و در ذهن خود به کنکاش پرداخت و برای یک آن به یاد آورد نام این مرد را چند بار از زبان پدرش شنیده است. در دل گفت وای خدای من. چرا بدون اینکه فکر کنم این حرف از دهانم بیرون پرید. پس برای اینکه خود را از تک و تا نیانداخته باشد گفت:« آه، بله، درسته تازه یادم افتاد من اسمشو چند بار شنیدم، اما اصلا برام مهم نیست که چی کاره س. »
امین خندید و زیر لب گفت:« آخ که از دست تو ستاره. »
ستاره با تعجب پرسید:« حالا افکار این آقا چه ربطی به تو داره؟ » و بعد هم برای لحظه ای نگاهش به او خیره ماند و دوباره پرسید:« نکنه این حرفهایی که در موردت شنیدم درسته؟ یعنی تو... » سکوت کرد انگار دیگر جرأت نداشت کلامش را ادامه دهد.
خنده به لبان امین خشک شد و نگاهی عمیق که توانست تا عمق وجود ستاره نفوذ کند به او انداخت. نگاهی عاری از هر نوع شیطنت و بسیار جدی:« نترس حرفتو ادامه بده... سیاسی... آره؟ »
با شنیدن این واژه نفس در سینه ستاره حبس شد، زیرا او بارها و بارها شنیده بود که سرانجام افراد اهل سیاست در این مملکت چه می شود.نگاه معنی داری به او کرد:« پس برای همین ازاین حکومت شکایت داری و مرتب به قوم من توهین می کنی؟ »
امین لبخندی زد:« من توهین نکردم، بلکه واقعیت هایی رو که تو ازشون دور بودی، بازگو کردم. باور کن ستاره هر چی می کشیم از ندونم کاری های همین آدم های بی خاصیته. » سیگاری در آورد، روشن کرد و گوشه لبش گذاشت و لحظاتی را به فکر فرو رفت. پس از مدتی آن را
زیر پایش له کرد.« همین ها بودن که کشورو غارت کردن و هر وقت هم دستشون رسید مملکتو بذل و بخشش کردن و با قراردادهای مختلف یه تیکه از آب و خاک رو به خاطر منافع شخصیشون باج دادن. هرکی هم حرف زد کشتنش، هرچی هم ثروت تو این مملکت بود به باد تریاک و زن و مال اندوزی دادن و از بی کفایتی شون اون همه خونی که برای داشتن یه حکومت مشروطه ریخته شد پایمال شد. اونا حتی عرضه دادن کمترین امکانات به مردم که همون کشیدن لوله آب و فاضلاب و درست کردن یه بیمارستان درست و حسابی بود رو هم نداشتن. می دونی ستاره این همه فقر که گریبان مردمو گرفته همش تقصیر خودخواهی این همه شازده و شازده بازی هاست... وقتی به زندگی فقرا نگاه می کنم، به اون خونه های گلی و تاریک و بی روزنه که هیچ نور امیدی به داخلشون نفوذ نمی کنه خونم به جوش می آد و دلم می خواد فریاد بکشم و بگم... »
ستاره که تصوراتش بیشتر از اجتماع کوچک خود دور نمی زد میان حرفش پرید:« من معنی این حرف هایی که تو می زنی رو نمی دونم. بعدشم چرا این حرفها رو به من می گی؟ چیه، چون پدرم یه شازده قجریه؟ اینو هم خوب تو گوش هات فرو کن آقای عماد، دیگه جلوی من از اقوامم به بدی یاد نکن. شاهان قاجار هر چی کردن به من و خانواده ام ربطی نداره که مثل یه چماق هی تو سر من می کوبیشون... تازه اگه آقامحمدخان قاجار نبود، همین چار تا ولایت هم وجود نداشتن. اون بود که کشورو از هرج و مرج نجات داد. »
امین که دوباره همان برق شیطنت از چشمانش ساطع می شد خندید:
« آه بله، بله پاک قرابت خونی شما رو فراموش کرده بودم. امیدوارم که حضرت عالی عذرخواهی منو بپذیرید، حالا راستشو بگو برای چی اینجا اومدی؟ »
ستاره یک لنگه ابرویش را بالا انداخت:« خب... اومده بودم... » اما آنچه را که در دل داشت بر زبان نیاورد. پس از مکثی طولانی به تندی گفت:« اصلا تو برای چی این همه منو سئوال پیچ می کنی؟ حتما کاری داشتم که بیرون اومدم. »
سپس رویش را به طرف دیگری چرخاند و امین را از حوزه دید چشم سیاهش خارج کرد و با ناز ملیح خود تمام شخصیت و مردانگی او را به یکباره فرو ریخت. امین مات و مبهوت در گوشه ای ایستاد و کمی طول کشید تا خودش را جمع و جور کند. به آرامی نزدیکش آمد، چانه اش را در دست گرفت و به طرف خود چرخاند. مستقیم به چشمانش خیره شد و با تردید گفت:« امیدوارم که... » پس از کمی سکوت، لبخند ملتمسانه ای بر لب نشاند و ادامه داد:« می دونی خیلی دلم می خواد روزی رو ببینم که تو عاشقم باشی، فکرشو بکن... آه! اما یک چیزی تو دلم می گه که بیشتر راهو طی کردم، چون اگه عاشقم نبودی دست به این ماجراجویی ها نمی زدی! »
ستاره نگاه تلخی به او انداخت:« کی گفته من به خاطر شما دست به ماجراجویی می زنم. واقعا که خیلی ازخودمتشکری آقای دکتر عماد! »
امین مستقیم به چشمانش نگریست:« یعنی نیستی؟! »
ستاره از جای خود برخاست و چشمانش را تنگ کرد:« تو غیر از سربه سر من گذاشتن و زدن این حرف های بی معنی، چیز دیگه ای بلد
نیستی که بگی؟ واقعا که شورشو درآوردی! »
امین خندید و نگاه پر از شیطنتش را به او دوخت:« چرا خانم کوچولو حرفهای دیگه ای هم بلدم بزنم، البته به موقعش. مثلا می تونم بگم که چقدر خوشگلی! اما وقتی می خندی به مراتب زیباتر می شی. بعد هم خدارو چه دیدی شاید قبول کردم شریک زندگیم بشی... الان هم می دونم مثل یه گربه ملوس چنگالهاتو تیز کردی تا بپری به سروروم. اما اینو قبول کن که همیشه نمی شه از این حرفها زد. من دوست دارم دختر مورد علاقه ام خیلی واقع بین تر از این ها باشه و فقط نوک دماغشو نبینه، بلکه به اون دوردستها، به افق زیبا هم چشمی بندازه. » و دوباره زد زیر خنده.
ستاره، حسابی خونش به جوش آمده بود. احساسش او را به امین می خواند و عقل و غرور قجریش او را به استقامت دعوت می کرد. مانده بود چه بکند و چگونه جواب این مرد گستاخ را بدهد. زیرا باید هرطور شده رفتار و گفتارش را به نحوی تلافی می نمود. کمی به اطرافش نگریست. زیر چشمی دست نوشته های روی میز را مرور کرد. یک بیت شعر قدیمی و آشنا که از کودکی در ذهنش نقش بسته بود، به چشمش خورد:
« دریغ است ایران که ویران شود کنام پلنگان و شیران شود »
و در چند جای برگه هم اسمی از دکتر مصدق آمده بود. باخشم آنها را برداشت و به طرف امین پرت کرد و گفت:« حالا بلندتر بخند دکتر عماد! نوبت خنده های منم می رسه! »
امین جاخالی داد و فریاد زد:« چی کار می کنی؟! »
اما کار از کار گذشته بود. تمامی اوراق روی زمین پخش شد و ستاره با خشمی لذتبخش رو کرد به او:« لعنت به تو و این زبون تلخت. » سپس به طرف اتاقی که محترم السادات آنجا بود حرکت کرد که ناگاه پایش پیچ خورد و پاشنه کفشش شکست. در همین حین بهرام ورود خود را با تک سرفه ای اعلام کرد.
امین که مشغول جمع کردن برگه ها بود به طرفش چرخید:« بیا بهرام اوضاع و احوال بیرون چطوره؟ » بهرام که از وضعیت آنجا هاج و واج مانده بود با کمی مکث گفت:« خوشبختانه آروم شده و اثری از آژان ها نیست. »
امین رو کرد به ستاره:« من خودم شما رو می رسونم. »
بهرام در حال جمع کردن اوراق گفت:«راستی درشکه ای هم بیرون ایستاده می خوای صداش کنم؟»
ستاره با عصبانیت رو کرد به امین:« لازم نکرده خودم می رم. » و لنگان لنگان شروع به حرکت کرد و خدمتکار را فراخواند.
امین دقایقی به دقت او را نگریست و لبخندی زد:« بیا زود باش! خودتو این قدر لوس نکن. البته میل خودته، اگه می تونی با یه لنگه کفش بری من اصراری ندارم چون می دونم تو به این امر یعنی پرتاب لنگه کفش و سر کردن با آن لنگه تکی عادت داری. » و خاطره پرتاب لنگه کفش در کودکی را برای آشتی به کمک طلبید.
بهرام با شنیدن این بگومگوی عاشقانه رویش را چرخاند تا دختر جوان متوجه لبخندش نشود. اما ستاره تیزتر از آن بود که حرکتی از
دیدگانش دور بماند.
ستاره همراه محترم السادات و امین رهسپار خانه گشت. امین که عصبانیت ستاره را می دید ترجیح داد حرفی نزند و فقط مرتب لبخند می زد و ناخواسته باعث می شد حرص ستاره بیشتر از پیش در آید. به سر کوچه که رسیدند ستاره دستور توقف داد. امین به سورچی اشاره کرد و درشکه ایستاد.
ستاره رو کرد به خدمتکار:« زود باش سریع تر پیاده شو تا آقاجون نیومده. » او به پایین پرید و با سرعت به طرف خانه روانه شد. ستاره هم به دنبالش از درشکه پیاده شد که امین دست برد و گوشه چادرش را آرام کشید. ستاره برگشت، روبنده اش را عقب زد، نگاهی مرموز و عصبانی به او انداخت و گفت:« چادرمو ول کن! نکنه توقع داری به خاطر چرت و پرت هایی که به زبون میاری ازت تشکر کنم! »
امین خندید:« نه خیر مادمازل! فقط می خوام خواهش کنم باز هم افتخار دیدارتونو به من بدید. خدارو چه دیدی شاید اومدم خواستگاریت. »
ستاره چادرش را محکم از دستش کشید:« این آرزو رو با خودت به... »
بقیه حرفش را خورد و سریع به طرف خانه دوید.
داخل خانه سکوت غریبی حاکم بود. صدای کلاغی در فضا پیچید و او از لا به لای تنه قطور چنار خدمتکاران صف کشیده بر لبه ایوان را دید و به وضوح صدای چکمه های پدرش را شنید و فهمید وضع بدتر از آن است که بتوان تصور کرد. راهش را به طرف اتاقش کج کرد و ترجیح داد
در این اوضاع خود را آفتابی نکند. اما در میان راه بود که شازده صدایش کرد.
ستاره سر به زیر نزد پدر رفت. شازده دستش را بالا برد که نازنین ملوک به طرفش دوید:« خواهش می کنم شازده، تمنا می کنم. این دفعه رو به خاطر من ببخشیدشو خبط کرده، اشتباه کرده. »
شازده دستش را پایین آورد و ضربه ای به دیوار کوبید و فریاد برآورد:« این دخترک خیلی سرکش شده، مگه صد دفعه نگفتیم تا وقتی که اجازه ندادیم زنانمان حق ندارند بیرون از خانه بروند. »
سپس نگاه غضب آلودش را متوجه ستاره کرد و گفت:« کجا رفته بودی؟ آن هم بدون مادرت؟ »
شراره های آتش از چشمانش شعله می کشید. گونه هایش به شدت سرخ و برافروخته شده بود و نوک برگشته سبیلش از خشم می لرزید.
ستاره که نمی دانست چه دلیلی برای بیرون رفتنش بیاورد همچنان مات و مبهوت پدر را نگریست. ناگاه ترس و لرز و خشم... همه یک جا بر سرش هوار شدند و او را چون کودکی مانده در میان چند سگ درنده در میان گرفتند. پس با نهایت وحشت زد زیر گریه و به طرف اندرونی نرگس یعنی تنها پناهش دوید.
شازده دوباره فریاد زد:« اگر یکبار، فقط یکبار دیگر بدون اجازه ما و بدون مادرت پا از خانه بیرون بذاری، بلایی بر سرت می آوریم که... که... » دستش را روی قلب خود گذاشت. عرق سرد بر پیشانیش نمایان گشت و به آرامی در کنار دیوار بر زمین نشست.
در چشم برهم زدنی خیل خدم و حشم دورش را گرفتند. یکی
دلسوزی کرد، یکی پشت دستش زد، یکی نصیحت کرد و دیگری پچ پچ.
به ناچار و به دلیل احوال آشفته شازده، اسماعیل را فورا به دنبال دکتر نصرت ا... فرستادند.
ستاره همچنان از اتاق نرگس و از پشت پرده ای از اشک و آه نظاره گر ماجرا بود و مرتب از نامادریش سراغ احوال پدر را می گرفت. اما جرأت بیرون رفتن را نداشت و در پس این تنهایی با خود می اندیشید که ای کاش شاهزاده و اشرافزاده نبود و ای کاش می توانست خودش برای زندگیش تصمیم بگیرد.

آوینا
06-04-2012, 22:08
شازده خلعتری دیگر مانند سابق سرحال و قبراق به نظر نمی رسید و رفته رفته غرور و ابهتش رو به زوال گذاشته بود.سرک کشیدن های حکومت و پاپیچ شدن های وقت و بی وقت و مکرر اداره مالیات و ...در اموالش او را کاملا به ستوه آورده بود تا جایی که این مرد خسته از روزگار را به آن وا می داشت که نارضایتش از وضع حاکم را مدارا در کوچه و بازار ابراز نماید و این حرکت خود سبب می شد تا مانند یکسری دیگر از شازده های قجری مورد قهر و تهدید به مصادره کلیه داراییش قرار بگیرد و در نتیجه دورنمای تلخی را برای خود و خانواده اش رقم زند.
مدتی از آن بلوای به وجود آمده بر سر بیرون رفتن بی اجازه ستاره می گذشت و خانه به ظاهر آرامش قدیم را به دست آورده و شازده پس از چند روز سپری کردن دوران نقاهت عزم رفتن و سرزدن به برادر را کرد و باتحکم به ستاره دستور داد تا با او همراه شود.ستاره برخلاف میلش و با دلچرکینی اما بدون مرافعه حکم پدر را پذیرفت.
هنوز مقداری از راه نپیموده بودند که از دور چشمش به جوان آشنایی افتاد.روبنده را کنار زد و خیره به او نگریست.آن قدر که دیگر در چند قدمی یکدیگر قرار داشتند.آری او امین بود،جوانی که به تازگی با دیدنش قلبش به تپش می افتاد و هیجان شیرین وصف ناپذیری را در او به وجود می آورد.امین با دیدن این پدر و دختر کلاه از سر بداشت و نگاه شوخ و لبخند شیرینش را هرچند کوتاه متوجه ستاره کرد و سرش را به احترام در مقابل شازده کمی خم نمود.شازده هم که در حال و هوای خود به سر می برد برای لحظه ای توجهش به این مرد جوان و برازنده جلب شد و درمقابل سری تکان داد و با حرکت دست به ستاره اشاره ای کرد،یعنی که روبنده ات را بینداز.
درشکه همچنان مسیر را به آرامی می پیمود.پس از مدت ها سکوت شازده لب به سخن باز کرد و ستاره را مورد خطاب قرار داد:«خوب نگاه کنید ستاره خاتون!چون این آرامش دیری نمی پاید و به آخر می رسد و تاریخ طور دیگری رقم خواهد خورد.روزگاری که نام و یادش را در کتاب ها خواهند خواند.شکوه و جلالی از دست رفته که فقط به خاطره ها سپرده می شود.عظمت بزرگ قجری که با روی کار آمدن یک قزاق به باد رفت و حکومتی به نام پهلوی را به پا داشت.»آهی کشید و ادامه داد:«به این مردم کوچه و خیابان خوب نگاه کنید و

آوینا
06-04-2012, 22:10
ببینید آیا در چهره هایشان خوشبختی نمایان است؟ آیا با سقوط این سلسله عظیم به آنچه می خواستند رسیدند؟ پهلوی ها در آینده برایشان چه خواهند کرد؟ رضا میرپنج بازیچه دست انگلیس هاست که با روی کار آمدنش فقط می خواهدعقده های دوران جوانی خود را خالی نماید و با به دست آوردن قدرت و تشکیل دادن یک حکومت دیکتاتوری، خط بطلان روی این سلسله با شکوه بکشد، آن هم با نام بنا کردن تمدنی جدید و از بین بردن سنت های دیرین این مرز و بوم. شما می بایست تمامی این دوران را خوب به خاطر بسپارید و انشاا... در آینده ای نزدیک برای فرزندانتان و بعدها حتی نوادگانتان که در رگ هایشان خون سرخ و ناب قجری در جریان خواهد بود بازگو نمایید و به آنان یاد بدهید که مانند اجداد بزرگوارشان به شازده بودنشان ببالند.» آنگاه دوباره به اندیشه ای عمیق فرو رفت.
ستاره به چهره خسته و شکسته پدر نگریست و به آنچه شنیده بود فکر کد. اما هر چه سعی کرد نتوانست افکارش را روی هیچ یک از این اتفاقاتی که پدر از آن ها سخن می گفت متمرکز کند زیرا ذهن پریشانش به تازگی فقط و فقط روی امین دور می زد. آری کسی که کاملاً فکر و اندیشه اش را ربوده بود و تمام تعریف های دنیا را در او خلاصه می کرد. انگار همه این افتخاراتی که پدر از آن ها دم می زد و خوبی ها و بدی های روزگار حتی خیلی پیش از این ها و بلکه از ازل و پیدایش آفرینش، گذشته و حال و آینده در یک نام و یک نفر آن هم امین جمع می گشت و طعم خوش زندگی را به او می چشاند.
آشفته و سرگردان بود. کم غذا می خورد و دلتنگی اش روز به روز بیشتر از پیش می گشت. روزها همچنان از پس هم می گذشت و او دیگر حق نداشت پا به بیرون از خانه بگذارد. تنها ارتباطش با امین نامه هایی بود که به صورت مخفیانه با او رد و بدل می کرد. از آن طرف هم امین که نمی توانست ستاره را ببیند بسیار بی قرار و عصبی به نظر می رسید . تا اینکه یک روز صبح زود در خانه با چند ضربه پیاپی زده شد. پس از لحظاتی نه چندان طولانی حسن دوان دوان و مضطرب خود رابه شازده رساند و گفت: «وهاب است قربان، اما می گه فقط باید با خودتون حرف بزنه، می گه حامل پیغام مهمیه قربان.»
شازده با تعجب پرسید: «وهاب، او اینجا چه می کند؟»
وهاب پسر بزرگ مباشر ــ معتمد شازده ـــ در گیلان بود که به دلیل سرکشی و چند فقره خرده دزدی هایش از وی بازخواست شدیدی به عمل آمد تا حدی که شازده قصد اخراجش را کرد و علی رغم وساطت و سبیل گرو گذاشتن های مکرر پدرش مراد او را از املاکش طرد کرد. اما پس چرا وهاب به جای پدر حامل پیغام است؟ کسی که شازده این قدر کینه از او به دل دارد و این چنین مورد نفرتش قرار گرفته است. وهاب با قدم های محکم و آرامش نزد شازده آمد و بدون برداشتن کلاه از سر و عرض ادب مستقیماً به چشمان وی زل زد و سلام کرد.
شازده نگاه معنی داری به او انداخت و دستی بر سبیل هایش کشید:
«خب بگو برای چه به دیدار ما آمدی، از تو آدم تر نبود که پیغام بیاورد؟!»
وهاب تمامی فضای عمارت را از زیر نظر گذراند و لبخند سردی بر

آوینا
06-04-2012, 22:11
لبانش نشاند :می گن کوه به کوه نمی رسه آقا اما من به شما رسیدم راستشو بخواهید کاخ بسیار زیبایی دارید آقا
شازده که از طرز نگاه و بیان این رعیت زاده طرد شده بسیار عصبی به نظر می رسید از جایش برخاست و به طرفش رفت می نالی یا خودمان به حرفت بیاوریم.
مرد دست برد و یک شیرینی از ظرف روی میز برداشت و خنده بلندی سر داد و چندقدم از او دور شد. اما ناگاه سکوت کرد و نگاه سرد خود را به شازده دوخت هیچ احتیاجی به حرف آوردن نیست آقا الان خدمتتون عرض می کنم من حامل پیغام تلخی برای شما هستم یعنی اینکه اومدم بگم ....کمی تامل کرد و نگاهش را مستقیم به شازده دوخت. نگاهی گستاخانه که از آن بوی نفرت بر می خاست و ادامه داد:بسیاری از اموال شما تحت مصادره دولت قرار گرفته و از این به بعد طرف حساب ما یکی دیگه است شازده و دوباره زد زیر خنده
شازده که از خشم تمامی وجودش می لرزید به طرفش خیز برداشت و سیلی محکمی به صورتش کوبید و فریاد زد : چشم سفید پدر سوخته جایش بود همان موقع که مرتکب آن دزدی های وقیحانه شده بودی با پس گردنی می انداختمت گوشه حبس که به قاعده بیست سال آب خنک بخوری بلایی سرت بیاوریم تا پدرجدت هم جلوی چشم هات ظاهر بشه. مار در آستین خود پروراندیم. آب دهانش را به طرفش پرتاب کرد و ادامه داد:از جلوی رویمان گم شو
مرد جوان نگاه وقیحانه ای به او انداخت : دوره ات برای این کارها سراومده شازده خلعتبری
شازده با شنیدن این جملات و آن نگاه تحقیرآمیز دستش را بالا برد تاسیلی دیگری به او بزند که وهاب با قدرت بیشتری دستش را گرفت شنیده بودم شازده خلعتبری تا به حال دست روی هیچ رعیتی بلند نکرده اما حالا....بد کردی شازده بد کردی منتظر تلافی باش
شازده دستش را محکم کشید و فریاد کرد: حسن هرچه زودتر این پدرسوخته را با اردنگی بیندازید بیرون و سپس روی صندلی افتاد و قلبش را فشرد.
شنیدن خبر این تغییر مالکیت شازده را بسیار پریشان احوال ساخت و بر آن داشت تا به سرعت عزم سفر شمال کند و این پیغام تلخ با تمام ناگواری هایش فقط توانست یک پیامد خوش را به ارمغان بیاورد آن هم دیدار مجدد ستاره و امین پس از چند روز جدایی غیر قابل تحمل و سخت.
با وجود مخالفت های نازنین ملوک مبنی بر رفتن ستاره به بیرون از خانه این دختر عاشق به سوی شاهزاده سوار بر اسب سپیدش می تاخت. کسی که توانسته بود قلب کوچکش را در این مدت کوتاه به تسخیر خود در آورد و با ملاقات و گذراندن اوقاتی هر چند کوتاه از تمامی این وقایع تلخ دورش سازد. طعم رهایی از غم ها را به او بچشاند و با خود به سرزمین افسانه هایش ببرد. سرزمینی که در آن همانند یک پری اسیر دست دیوان و قید و بندهای اشرافی بود و تنها یک قهرمان می توانست آزادش کند و سوار بر اسب بالدارش بنشاند و در رویاهای آبی اش به پرواز در آورد. به سرزمینی که دیگر بایدها و نبایدها وجود نداشته باشد و عقد پسر عمو و دخترعموها در آسمان نیلگونش بسته نشده باشد.
آن چنان در افکار خود فرو رفته بود که متوجه حضور امین در کنارش نشد. او در سکوت با تعجب به ستاره چشم دوخته بود و حتی لرزش های پوست صورتش را به دقت می نگریست. پس از سپری شدن دقایقی امین با تک سرفه ای حضورش را اعلام کرد ستاره به خود آمد و اشک هایش را پنهانی زدود و به طرفش چرخید.از زمین برخاست و لبخند شیرینی بر لبانش نشاند. انگار با دیدنش تمام وقایع چندی پیش و دلخوری هایش به پایان رسیده باشد. امین نگاه شوخش را به او دوخت از اون نیمچه خنده خوشگلت معلومه که باهام آشتی کردی
ستاره که از دیدن او خیلی خوشحال به نظر می رسید خندید : آخه تو کی دست از این شوخی هات برمیداری دیگه داشتم از اومدنت ناامید می شدم دیر کردی امین
امین خندید و کلاهش را روی زمین پرتاب کرد: نه خیر خانم بنده سر ساعت خدمت رسیدم اما انگار شازده خانم در عالم هپروت سیر می کردن فکر می کنم یه ربعی می شه که اینجام ولی مزاحم خلوت ملوکانه تون نشدم راستشو بگو ستاره کجا بودی ؟چشمکی زد : نکنه عاشقت کردم ؟خجالت نکشی ها هرچه تو دلته بریز بیرون منم بهت قول میدم که طاقت شنیدنشو داشته باشم و غش نکنم .
ستاره لبخندی زد طوری که چالهای گونه اش نمایان گشت و از گوشه چشم نگاهی به او انداخت دوباره داری سر به سرم می ذاری کی گفته که من عاشق جناب عالی شدم آقای دکتر عماد....لطفا اینو تو گوش هاتون خوب فرو کنید که بنده عاشق هر کسی بشم عاشق تو یکی ...
امین میان کلامش آمد : خب حالا به من بگو چی شده پس از مدت ها آقا جونتون گذاشتن تنهایی عزم بیرون رفتن کنید؟
ناگاه ستاره با شنیدن نام پدر لبخند بر لبانش خشکید. انگار کوهی از غصه بر گرده اش سنگینی می کرد و دلش را به درد می آورد. پدری که به اندازه جان دوستش داشت و فشارهای روزگار روز به روز خسته ترش می کرد. رو از امین گرداند و مشغول بازی با برگ درختی شد.
امین چانه اش را در دست گرفت و به طرف خود چرخاند و نگاهی عمیق به او انداخت : چی شده ستاره؟ امروز با همیشه فرق می کنی تا به حال اینقدر گرفته ندیده بودمت؟
ستاره دستش را به آرامی پس زد و اهی کشید: هیچی و سکوت کرد انگار دلش نمی خواست از سختی های پدر کلمه ای بر زبان براند و غرور او را بیشتر از این رو به زوال ببیند. ترجیح می داد تمام این غصه ها را در کنج دلش پنهان کند حتی از امین که هم اکنون نزدیک ترین کسش بود.
امین همچنان به او می نگریست پرسید: ببینم این همه منو کشوندی اینجا سکوت تحویلم بدی ؟سپس دستی در موهایش فرو برد و ادامه داد: تو داری یه چیزی رو از من مخفی می کنی ستاره و با این کارت باعث آزارم میشی
اما ستاره باز هم از دادن پاسخی مناسب به سوالات امین طفره رفت : گفتم که هیچی فقط یه کم حوصله ندارم همین
امین اخم هایش را در هم کشید: یادته بهت گفتم دوست دارم روزی رو ببینم که عاشقم شدی و خوشحال بودم که نصف بیشتر راهو طی کردم ؟ اما حالا می دونی به چی فکر می کنم به این فکر می کنم که تمام تصوراتم غلط بوده نصفش که هیچ حتی دو قدم هم جلو نرفتم.
ستاره نگاهش را به زمین دوخت : تورو خدا بس کن امین
امین لبخن تمسخر آمیزی بر لبش نشاند: ستاره تو حتی جرئت ...جرئت اطمینان کردن به منو هم نداری
ستاره با شنیدن این جملات تند اشک در چشمانش حلقه زد و رو از او گرداند و همچنان که بغض گلویش را می فشرد ارام گفت: تورو خدا این قدر بی انصاف نباش من ...من ...تورو دوست دارم امین
امین لبخند پیروزی بر لب نشاند و نگاهی پر از شیطنت به او انداخت : به به پس بالاخره شازده خانم اعتراف به عشق کردن ولی یه دقیقه پیش که یه چیز دیگه می گفتی
ستاره کمی به او نگریست نگاهی که معنای خاصی برای امین داشت و بر این حس خوشایند خدشه وارد می کرد و روحش را آشفته و پریشان می ساخت . امین صورت ستاره را به طرف خود گرداند: خواهش می کنم ستاره خواهش می کنم تو چشم های من نگاه کن و بگو چه چیزی باعث ناراحتیت شده ؟ د آخه یه چیزی بگو این سکوتت داره منو میکشه
ستاره نگاه اشک آلودش را به چشمان سیاه و نافذ این مرد دوخت. اما به جای آنکه کلمه ای بر زبان براند مانند کودکی بی پناه سر بر شانه های پهنش گذاشت و در پناه این تکیه گاه بزرگ مانند ابر بهاری بارید. امین فقط سرش را نوازش کرد و دیگر هیچ نپرسید و در این سکوت پر از رمز و راز و در پس این هق هق ها به خوبی توانست دردی عظیم را با تمام وجود احساس و پیامد تلخش را لمس نماید.
در این چند روز اخیر و در غیبت شازده بارها یکدیگر را ملاقات کردند و امین که در دیدارهای پیاپی ستاره بی تاب تر از قبل به نظر می رسید آشفته و سرگردان درصدد بر آمد تا بالاخره پیشنهاد ازدواج با ستاره را مطرح نماید. اما در خواست های مکررش برای خواستگاری رسمی بارها رد شد و بی نتیجه ماند و حتی به قدری برای خواستگاری پافشاری کرد که شازده مجبور شد دست خطی را توسط اسماعیل به در خانه شان بفرستد.
وصلت با غیر از طایفه قاجار برای ما امکان پذیر نیست.
تقاضا داریم که دیگر بابت این قضیه اصراری به عمل نیاید.
در ضمن هیچ گاه الطاف شما را در خصوص درمان بیماری که
در کودکی گریبان صبیه را گرفته بود فراموش نخواهیم کرد و
خانواده ما همیشه خود را مدیون جنابعالی می داند .
شازده میرزاباشی خلعتبری 1/4/1315
مهر مخصوص شازده پای نامه بود اما امین ول کن قضایا نبود.
بالاخره پس از چندی و به علت درخواست های مکرر و بی قراری هایش خوانواده عماد که با دکتر نصرت الله خان آشنایی دیرینه ای داشتند از او خواستند که در این قضیه پادرمیانی کند تا شاید این وصلت با وساطت وی سر گیرد. اما شازده که دیگر می خواست قائله کاملا خاتمه یابد در جواب دکتر نصرت گفت: خیر این کار از نظر ما سرانجامی ندارد زیرا ما رسم نداریم دختران یا پسرانمان را به نکاح غیر در آوریم.
دکتر نصرت الله پافشاری کرد و شدت علاقه امین به صبیه محترمشان را به عرض شازده رساند و این بار هم شازده با قاطعیت اعلام کرد:لطفا به ایشان بگویید پافشاری در این امر نه به صلاح خانواده عماد است و نه خاندان ما بهتر است این موضوع را به دست فراموشی بسپارند کمی مکث کرد و ادامه داد : ما شنیده ایم این جوان فعالیت های سیاسی دارد یکی دوبار هم تحت سوال و جواب نظمیه قرار گرفته است گرچه ما خودمان هم دل خوشی از این حکومت نداریم اما برای یک جوان فرنگ رفته و تحصیلکرده حیف است که خود را درگیر این قضایا کند.
دکتر نصرت پس از کمی سکوت لبخندی زد : همون طور که خودتون مستحضرید احضار به نظمیه شده کار هر روز اونایی که سرشون به تنشون می ارزه با این حال شما قدری راجع به این مطلب تامل کنید راستش رو بخواهید دکتر امین عماد خودش می خواست خدمتتون برسه تا دلیل مخالفتتون رو جویا بشه شازده خلعتبری بنده اعتقادم بر اینه که امین مرد خود ساخته و عاقلی است و ستاره خانم رو می تونه خوشبخت کنه
ما نمی گوئیم جوان مقبولی نیست چند بار خودمان موقع عبادت برادرمان دیدیمشان لطفا از طرف ما به ایشان پیغام بدهید که هیچ احتیاجی به گفتگوی رودررو با دکتر عماد نیست و ما فقط صلاح نمی دانیم دختر به غیر هم کیش بدهیم چه رسد به شخصی که پایش چندبار به نظمیه باز شده باشد.
دکتر نصرت برای لحظه ای نگاهش متوجه ستاره گشت که چگونه گوشه پرده را کناری زده و فالگوش ایستاده است. پس با دلچرکینی از شنیده های شازده دوباره رو کرد به او و گفت: خواهش می کنم کمی دیگر راجع به این مطلب تعمق کنید. همون طور که خدمتتون عرض کردم امین مطمئنا لیاقت وصلت با خانواده شما رو داره و یقین دارم که شما با قبول این پیشنهاد در آینده شاهد خوشبختی این دوجوان خواهید بود.
اما شازده که دیگر از این گفتگو خسته به نظر می رسید دستی بر چهره اش کشید : از حسن نیست شما سپاسگزارم کلام آخر همین بود که به عرضتان رساندیم. در ضمن ما ستاره را برای جوان دیگری که منظورمان همان شازده نادر پسر برادرمان است مدت هاست که در نظر گرفته ایم .
به این ترتیب فرستاده هم بیش از این اصرار به خرج نداد و پیغام را بدون کم و کسری به عرض خانواده عماد رساند و از آنان خواست که از این قضیه صرف نظر کنند زیرا این طور که معلوم است شازده اصلا زیر بار نخواهد رفت.
این پیغام تلخ تیری بود که بر قلب امین فرو رفت. چاره چه بود. مجبور بود بسوزد و بسازد و به دنبال راه چاره ای باشد. اما باز هم راهی جز نامه نگاری پیدا نکرد و هرازگاهی مخفیانه پیغامی برای ستاره می فرستاد و پاسخی دریافت می کرد تا اینکه موفق شد با او قرار ملاقاتی بگذارد. دختر جوان هم تمام سختی ها و تلخی ها را به جان خرید تا بتواند برای چند لحظه ای پا از خانه بیرون بگذارد.
هراسان و شتابان به محل قرار شتافت. به دیدار یکدیگر که رسیدند خوب همدیگر را برانداز کردند کسی را یارای سخن گفتن نبود ستاره گوشه چادرش را می چلاند و امین با سرانگشت خاک نداشته را از کلاه می تکاند. پس از لحظاتی که در سکوت گذشت امین نگاهش را به ستاره دوخت : می دونی پدرت چه پیغامی برای من فرستاده ؟
ستاره لبش را گزید و با ناراحتی سری تکان داد اما هیچ نگفت امین نگاهش را مستقیم به چشمان ستاره دوخت نظر خودت چیه ؟
ستاره که بسیار غمگین و افسرده به نظر می رسید ملتمسانه جواب داد: امین تو که می دونی پس چرا می پرسی ؟
امین با تمسخر رو کرد به او : آه بله بله یادمه یه روز گفتی این آرزو را با خودم به گور ببرم امیدوارم که جنابعالی یادتون نرفته باشه؟
ستاره چشمانش را تنگ کرد و با عصبانیت جواب داد: هیچ وقت دست از مسخره بازی برنمیداری؟حتی در این شرایط نه خیر آقا توقع داشتی که همون موقع بگم بله اونم با اون حرفهایی که بهم زده بودی
کمی سکوت کرد و نگاهی به صورت جذاب امین که تا به حال او را این قدر درهم ندیده بود انداخت و سرش را به درختی تکیه داد.
امین چشمان سیاهش را به چهره محزون ستاره دوخت به هر حال من فردا عازم پاریس هستم و راهی طولانی در پیش دارم.
ستاره اشک در دیگانش حلقه زد و دو زانو پیش رویش بر زمین نشست و دستانش را بر صورت گرفت. گیسوان خرمایی و مجعدش که در پرتو نور آفتاب تابستان برق خاصی می زد روی صورتش جلوه گری می کرد و برای معشوق دیدن هیچ تابلویی در این دنیا که حتی با قلم موهای تقاشانی چیره دست همچون داوینچی ها ترسیم شده باشد هم نمی توانست از این زیباتر جلوه گری کند.
امین روبه روی او بر زمین زانو زد. انگار او هم دیگر ابایی نداشت که خط اتوی شلوارش بر هم بخورد چانه ستاره را بالا گرفت و به چشمان اشک آلود و سیاهش نگاه عمیقی انداخت : تو از تمام دخترهای دنیا زیباتر نیستی اما جذاب ترین زنی هستی که می شناسم. راستی حقیقت دارد که خانم والده شازده اهل باکو و روسی الاصل بوده و افسانه های زیادی هم با خود داشته ؟ از ظاهر امر هم بر می آد که تو شباهت زیادی به اون داری چون با بیشتر دخترهایی که دیدم یه جورایی فرق می کنی مخصوصا اون جسارت مثال زدنیت.
ستاره سرش را به تایید تکان داد و اشک ریزان گفت: بله همه اقوام می گن من شباهت زیادی به اون دارم درست مثل سیبی که از وسط دونیم شده باشد فقط رنگ چشمام با مادربزرگم فرق می کنه حتی من و اون تو یه روز و یه ماه به دنیا اومدیم.
امین لبخندی زد :پس دوقلو بودن اما تو خیلی خوب موندی اصلا بهت نمیاد هفتاد هشتاد سال داشته باشی ؟
ستاره که خنده اش گرفته بود اشک هایش را با پشت دست پاک کرد: تو هیچ وقت دست از این شوخی های بی مزه ات بر نمی داری ؟
امین دست های ستاره را گرفت و او را از زمین بلند کرد . سپس انگشتر ظریف و زیبایی را در انگشتش فرو برد و تکه ای از گیسوانش را چید و خندید و گفت: ستاره این رسم فرنگی هاست این انگشتر نشونه نامزدی ماست و حلقه مو هم یادگاری تو که همیشه در کنارم باشه
بعد هم دست در جیبش کرد و یک تسبیح سفید نفیس و کاغذی را از آن بیرون آورد و کف دستانش گذاشت و گفت: اینو همیشه همراه خودت داشته باش تا تو رو به یاد من بندازه این نامه رو هم بعد از رفتنم بخون خب حالا من و تو مخفیانه نشون کرده همدیگه شدیم و دیگه موقعش رسیده به من قولی بدی
ستاره گریان به او نگاه کرد و در پس هق هق هایش ارام گفت: چه قولی ؟
امین چشمان مضطربش را به او دوخت : بهونه بیار و زیر بار ازدواج به هیچ کس نرو اصلا بگو میخوای به تحصیلت ادامه بدی نمی دونم هرچی فقط دلم می خواد تو در مقابل خواسته خوانواده ات مقاومت بخرج بدی درست مثل ...مثل مادر بزرگت
ستاره اشک هایش را پاک کرد و پس از کمی سکوت گفت: پدرم دیگه نمی ذاره درس بخونم می گه مملکت امنیت نداره و تاهمین جاش هم کافیه راستشو بخوای نمی دونم تا کی بتونم بهونه براشون بتراشم چون دیگه آقاجونم مدام حرف ازدواج من و نادرو به میون میکشه و در این کار اصرار به خرج میده امین من خیلی می ترسم.
امین نگاه عاشقانه و ملتمسانه ای به او کرد و گفت: تو خودت شاهد تمام قضایا بودی من هر کاری از دستم براومد انجام دادم ولی پدرت زیر بار نرفت و به خاطر یکسری باورهای غلط و دلایل هجو مدام دست رد به سینه ام زد . ببین ستاره من اینو می فهمم و درک می کنم که خیلی سخته اما تو توان این مبارزه بزرگو داری ازت خواهش می کنم در برابر این ناملایمات طاقت بیاری اون وقت خواهی دید پس از بازگشتم جطور تلافی خواهم کرد راستشو بخوای من مدتهاست که می دونم پسرعموت خیلی مشتاق ازدواج با توست و تمام بهونه های پدرت هم سر همینه کمی سکوت کرد و کلاهش را در دستانش فشرد و با عصبانیت گفت حتی تصورش هم برام غیر قابل تحمله
نفس عمیقی کشید دستش را در موهایش فرو برد و آنها را به عقب زد سپس رو از او گرداند انگار نمی خواست ستاره این حزن و اندوه مردانه اش را ببیند.
ستاره به طرفش رفت دستش را روی شانه های پهنش گذاشت و آنها را لمس کرد : امین باشه قبول قول می دم نذارم کسی منو وادار به ازدواج با شخص دیگه ای بکنه حتی اگر جونمو به پاش بدم اما...اما توهم باید همین قولو به من بدی و در این مدت دوریمون همیشه به یاد عهدی که با هم بستیم باشی ...یعنی ...یعنی دل به کس دیگه ای نبندی و فراموشم نکنی
امین به طرفش برگشت و به چشمان سیاهش و همچنین چهره گلگون شده از خجالتش نگریست و برای چندمین بار جسارت و قدرت و اقتدار را در این دختر بسیار جوان مشاهده کرد.
ستاره با عصبانیت گفت: تو بسیار مرد وقیح و پررو و ...
به دنبال لغت کوبنده تری می گشت تا جمله اش را کامل کند که امین خنده ای سرداد و به کمکش آمد: خبیث
ستاره با خشم به چشمانش نگریست : بله خبیث خیلی هم خبیث
امین خندید و سپس کلاهش را برداشت و بر سرگذاشت و ادامه داد: من دیگه باید برم خیلی کارهای ناتمام دارم که باید تا آخر شب به پایان برسونم ...اگر خوشت اومده یکبار دیگه .....چشمکی زد : تعارف نکنی ها
ستاره که از شدت شرم سرخ شده بود شرمنده و خجالت زده گفت: برو به جهنم راستی حالا که این طور شد بیا بگیر مال خودت و تسبیح را به طرفش پرتاب کرد.
امین که به نشانه احترام و خداحافظی کلاه از سر برداشته بود از همان سوراخ به بیرون رفت و یکبار دیگر سر به داخل آورد و گفت: ولی تو قول دادی ..یادت باشه قول دادی ....
با رفتن او ستاره مانند سقفی که ستون های اتکایش فرو ریخته باشد در خود فرو ریخت انگار دیگر توان ایستادن نداشت و نمی دانست از دوریش چه باید بکند.
نیم ساعتی به دنبال تسبیح سپید امین گشت تا آن را در لابه لای بوته ای دید و پس از پیدا کردنش با اسماعیل و محترم السادات به طرف خانه روان شد.
تمام طول راه را گریست فکر می کرد که چگونه می تواند این مدتی را که معلوم نیست چقدر به طول بیانجامد را بدون او سر کند. یاد آخرین جملاتی که بینشان رد و بدل شد افتاد آن زمانی که تسبیح را به طرفش پرتاب کرد. در میان اشک های سیل آسایش زد زیر خنده امین را در آن حالت به خاطر می آورد که چگونه مانند همیشه جا خالی داد و تند و پشت سر هم می گفت: اما تو قول دادی می دونم که برای رو کم کنی هم شده دوسال که هیچ به قاعده بیست سال هم صبر خواهی کرد. سپس بیرون رفتنش از سوراخ دیوار باغ مثل یک....راستی که کارهای این مرد چقدر عجیب بود و با دیگران فرق می کرد و باعث شور و هیجان زیادی در او می شد سپس دست نوشته اش را باز نمود و اشک ریزان آن راخواند:
سلام ای غروب غریبانه عشق
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه های جدایی
خداحافظ ای شعر شب های روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه
خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تورا می سپارم به دل های خسته
تو را می سپارم به مینای مهتاب
تو را می سپارم به رویای فردا
به شب می سپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد
خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه
امین که کمی دورتر خارج از حوزه دید ستاره ایستاده بود و رفتنش را نظاره می کرد با گام های خسته از بازی زمانه قدم به جاده بی انتهای تنهایی اش گذاشت. او می دانست باید برود آن قدر که دیگر هیچ پایانی برایش معنا و مفهومی نداشته باشد.
هفت
سه ماه از رفتن امین می گذشت و ستاره روز به روز دل تنگ تر به نظر می رسید . آه که چقدر دلش برای نفس های گرم و طنین خوش صدایش تنگ شده بود. آری امین که تمامی قلبش را به تصرف خود در آورده بود فرسنگ ها از او دور شده بود و هیچ راه چاره ای جز تحمل این جدایی نداشت.
هرگاه نامه ای از او به دستش می رسید از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید و آن را باشور و شعف خاصی برای نرگس که تنها محرم اسراس بود می خواند و حتی به هدایای نفیسی که امین برایش می فرستاد توجهی نشان نمی داد. گویی جالب ترین و عزیزترین هدیه برایش کلماتی است که فقط با دستهای او نوشته شده باشد.
روزها همچنان از پی هم می گذشتند و حکومت پهلوی فشارش را بر اندام نحیف و فرسوده قجری بیشتر از پیش وارد می کرد و به بهانه های مختلف تکه ای از آن را جدا می ساخت. گاهی عده ای از آنان را که سر ناسازگاری بلند می کردند به زندان و تبعید می فرستاد و در آخر یا می کشت و یا گاهی مورد خشم و نفرت قرارشان می داد و به طریقی اموالشان را یکی پس از دیگری به نفع خود مصادره می کرد و آنان را مسبب تمام بدبختیهای مملکت معرفی می کرد.
بدین طریق با مرور زمان و سپری شدن برگ برگ تاریخ آفتاب قجری رو به غروب نهاد و شازده خلعتبری نیز ازاین قاعده مستثنی نماند. املاک و مستغلاتش به تاراج رفت از نام شازده خلعتبری تغییر مالکیت داد و جز چند قطعه کوچک زمین در شمال و این خانه و باغ اناری در تهران چیز دیگری برایشان باقی نماند و به غیر از اسماعیل و محترم السادات که بالاخره در این اوضاع بلبشو طی یک مراسم ساده به عقد هم در آمده و در اتاق های حیاط پشتی آشیانه ای گرم و کوچک برای خود بنا کرده بودند دیگر از آن خدم و حشم و جلال و جبروت اثری دیده نمی شد.
اما ستاره این عاشق بی قرار همچنان ضربات سهمگین رضاخانی را بر بدنه خانواده اش با دلگرمی عشق امین تحمل می کرد و به امید روزهای خوش آینده خبرهای ناگوار را در کنج دلش نهان می ساخت و دم برنمی آورد.
غیبت امین کم کم سر به دوسال می زد دوسالی که تنها دلخوشی اش این شده بود که هرازگاهی به باغ اناری سری بزند و روی تنه درختی که او می نشست بنشیند و نامه هایش را بخواند نامه هایی که طبق معمول همراه هدایای بسیار زیبا و به صورت مخفیانه توسط محمد به دست ستاره می رسید.
در دوسال اول نامه ها مفصل و مرتب و بدون وقفه ارسال می شد اما کم کم بر خلاف قولی که امین به ستاره داده بود خودش که نیامد هیچ نامه ها هم دیرتر و کوتاه تر شد و دیگر از هدیه هم خبری نبود و از نوع قلمش برمی آمد که بسیار سریع و با بی حوصلگی آن ها را می نگارد.
حالا او دیگر تبدیل شده بود به دختری خسته وتکیده از روزگار و غمگین از قامت خمیده پدرکه لباس های رنگارنگ قجری بر تنه قطع شده درختی می نشست و زیر همهمه گوش آزار کلاغ ها که هر دم خبر بارش برف را سر می دادند به جملات بی محتوای برگ کاغذی چشم می دوخت و اشک های همچون در و مرجانش روی آن می لغزید و مانند جوی آبی سرازیر می گشت.
دوسال و اندی از رفتن امین می گذشت و ستاره همچنان سرگشته و حیران در انتظار بازگشت او روزها را سپری می کردو به بهانه های مختلف از ازدواج با عموزاده اش شازده نادر سرباز می زد تا اینکه پدر برای عنوان این مطلب این بار اقدام کرد و او را نزد خود فراخواند.
در چهارچوب در ایستاد و غرق در دلهره از آنچه شازده می خواهد بر زبان بیاورد با چهره ای در هم پدر را نگریست.
شازده اندکی سرش را بالا گرفت سپس همچنان که به یکسری اوراق چشم دوخته بود او را مورد خطاب قرار داد : بیایید داخل و بنشینید.
ستاره با گام هایی لرزان به طرف پدر رفت و مقابلش روی صندلی نشست و با چشمانی که هزار حرف نگفته و پنهان در آن موج می زد به او نگاه کرد.
شازده پس از مدتی سکوت دختر زیبارویش را خوب برانداز نمود و سر حرف را بسیار صریح باز کرد: دیروز که به دیدار برادرمان رفته بودیم ایشان برای صدمین بار شما را از ما خواستگاری کردند. می گفتند به وا...اگر شازده نادر این قدر پی این ماجرا را نمی گرفتند محال بود تا در این امر پافشاری به خرج دهند. راستش را بخواهید ما هم دیگر به خاطر آوردن بهانه های مکرر از روی برادرمان شرمنده و خجل هستیم. برای همین این بار تصمیم گرفتیم خودمان این مسئله را بسیار قاطعانه با شما در میان بگذاریم چون از ظاهر امر پیداست مادرتان به هیچ عنوان از پس شما برنمی ایند.
ستاره نگاه محزونش را به پدر دوخت و برای اولین بار در مورد این تصمیم با او لب به سخن گشود : من....ترس از آنچه می خواهد بر زبان آورد تمام وجودش را می لرزاند.نفس هایش مقطع شد و رنگ از رخش پریده بود منم صدبار به عزیز گفتم که از نادر خوشم نمی اد.بعدش هم آقاجان شما چرا باید منو به زور مجبور کنید با مردی ازدواج کنم که هیچ علاقه ای بهش ندارم؟
شازده با شنیدن این سخنان از جایش برخاست و برافروخته گشت و ضربه ای محکم روی میز کوبید طوری که تمامی اوراق روی زمین پخش شد و ستاره از شنیدن صدای مهیبش تکان شدیدی خورد. همچنان که فریادش در تمام خانه طنین انداخته بود گفت: برای اینکه ما می خواهیم و ما می گوییم چیه ؟نکند در این خانه هم دیگر کسی برای دستورات ما پشیزی ارزش قائل نمی شود و تره هم خرد نمی کند ؟پس وای بر ما که با این حساب باید هرچه زودتر سبیل بتراشیم و تغییرنام دهیم.
ستاره نگاه معنی داری به پدر کرد اما این بار جوابی به او نداد و فقط از جایش برخاست تا عزم رفتن کند.
شازده دوباره فریاد کرد: بنشین ما هنوز حرفهای ناگفته ای با شما داریم که باید بزنیم کمی سکوت کرد و دستی بر چهره خسته اش کشید و با لحنی آرام تر ادامه داد: با این حال ما در اولین فرصت قرارش را با برادرمان خواهیم گذاشت زیرا با وضع پیش آمده فکر می کنیم خان عمویتان تنها کسی است که ما می توانیم به او اطمینان کنیم و شما را به دستش بسپاریم.
ستاره کمی پدر را نگریست اگر کار دیگه ای ندارید با اجازه تون می رم به اتاقم چون اصلا حالم خوش نیست آقاجون
سپس راهش را گرفت تا برود که شازده باردیگر او را مورد خطاب قرار داد پس قرارمان شد شب جمعه همین هفته
ستاره از گوشه چشمان سیاه و اشک آلودش نگاهی به پدر انداخت : حالا که قراره همه چیز با زور پیش بره آقاجون دیگه دونستن من چه معنی داره با این جواب انگار آب سردی روی پدر ریخت و هق هق کنان به طرف اتاقش دوید.
شازده کمی به فکر فرو رفت و به گوشه ای خیره شد و زیر لب زمزمه کرد: چقدر این دختر مارا به یاد مادر خدابیامرزمان می اندازد.درست مانند او سرسخت جسور صریح و در عین حال زیبا است .
فردای آن روز سرد و برفی شازده که سر به زیر در افکار خود غرق بود وقتی به در خانه رسید چشمش به پسر هفده هجده ساله ای افتاد . پسر که تازه متوجه شازده شده بود با ترس به او گفت: سلام شما با کسی کار داشتید؟ ما شما را به جا نمی آوریم؟
محمد من من کنان گفت: من محمد پسر دکتر عماد هستم .
شازده کمی فکر کرد و سپس لبخندی زد : پسر کوچک تر بله خب حال و احوال پدر محترمتان چطور است؟
محمد: خوبند سلام دارن خدمتتون
شازده نگاهی با تعجب به او کرد: از این طرف ها؟
محمد لبش را گزید و نمی دانست چه باید بگوید که ناگاه چشمان تیزبین شازده به پاکت نامه های مخفی شده در دستانش افتاد پس رو کرد به پسر جوان و گفت: این طور که معلوم است شما حامل پیغامی هستید؟
محمد که حسابی ترسیده بوددستپاچه گفت: نه نه آقا
شازده با تعجب پرسید: پس آن پاکت چیست که مدام در حال مخفی کردن آنید؟
محمد که نفس در سینه اش حبس شده بود هیچ نگفت.
شازده نگاه مشکوکش رامتوجه او ساخت بدهید به خودمان تا ببینیم.
محمدتا خواست بهانه ای بیاورد. شازده نامه را از دستانش کشید. پسرک هم وحشت زده پا به فرار گذاشت و از آنجا دور شد.
شازده که با تعجب دور شدن سریع او را نظاره گر بود پس از اندکی پاکت را گشود و آن را خواند....
سلام ستاره الان که این نامه را می نویسم در بد وضعی به سر می برم میان شک و تردید هستم و سرانجام زندگی خود را نمی دانم. فکر می کنم پایان دادن به این عشق برایمان بهتر است تو لیاقت بیش از اینها را داشتی و من نتوانستم آن را برآورده سازم اما این را بدان که همیشه در قلبم جای داری بهتر است که دیگر به خاطر من صبر نکنی و به اولین خواستگارت که مناسب تو و خانواده ات بود جواب مثبت بدهی امیدوارم مرا ببخشی زیرا بیش از این نمی توانم برایت بنویسم و شاید این آخرین نامه من به تو باشد.
خداحافظ
نامه در این چند سطر کوتاه و با دست خطی که معلوم بود از سردرد و تعجیل نوشته شده است تمام شده بود.
با خواندن این مطالب ناگهان عرق سردی بر پیشانی شازده نشست. دستش را روی قلب خود گذاشت و کشان کشان به داخل خانه رفت با عصبانیت شدید ستاره را نزد خود فراخواند و نفس زنان نامه را به طرفش گرفت و گفت: این بود وظیفه یک دختر نسبت به پدرش ما به تو بد کردیم؟ پس درس خوندنت و زیر بار ازدواج نرفتنت همه از سر نقشه بود بلند فریاد کشید : خدایا کجای کارمان اشتباه بود که این دختر این طور تربیت شد
ستاره همچنان چشمانش به نامه خیره مانده بود. نازنین ملوک هم این بار جرئت نکرد حتی کلمه ای بر زبان بیاورد و فقط با دیدگانی بیرون زده از وحشت نظاره گر ماجرا بود.
شازده به طرف دخترش آمد و فریاد زد : فقط همین یک کارت مانده بود که آن را هم کردی باید از این پس کلاه بی غیرتی بر سر بگذاریم. سپس محکم دستش را بر پیشانی کوبید وای که مردم چه خواهند گفت حیف حیف از آن همه زحمتی که برایت کشیدیم حیف از آن نامی که بر سرت گذاشتیم....دختر شازده خلعتبری همان که کسی جرئت نداشت از ترس ما نگاه چپ به او بیندازد مدت هاست که به خانه اش نامه های فدایت شوم می فرستند.
ستاره از شرم دستانش را روی صورتش گذاشت و گریست شازده به طرفش چرخی زد و این بار آرام تر و با استهزا گفت: نه شما چرا خجالت بکشید ما کلاهمان را بالاتر می گذاریم به ما نگاه کن فریاد زد : گفتیم به چشمانمان نگاه کن
ستاره با چشمان اشک آلودش به پدر نگریست و شازده سرش را تکان داد و به صورت زیبا و دوست داشتنی دخترش خیره شد . پس از لحظه ای کوتاه خشم و غضب به سراغش آمد دستش را بالا برد و چنان سیلی محکمی به صورتش کوبید که او را نقش زمین کرد.
نرگس با شنیدن فریادهای شازده شتابان به طرف اندرونی هوویش دوید و وحشت زده و هراسان قدم به آنجا گذاشت. محترم السادات و اسماعیل را دید که مضطرب و نگران از پشت در سرک کشیده اند و نظاره گر ماجرا هستند محترم السادات با دیدن نرگس به التماس گفت: تورو خدا نرگس خانم الهی قربونتون برم دستم به دامنتون یه کاری کنین...آقا خیلی عصبانین می ترسم یه وقت خدایی نکرده کاری دستشون بدن
نرگس با تردید پرسید: بسم الله مگه چی شده که اقا این طور عصبانین؟
محترم السادات سرش را به زیر انداخت : مثل اینکه نامه دکتر عماد دستشون افتاده دوباره التماس کنان ادامه داد: خانم فقط شما می تونید یه کاری کنین آقا کوتاه بیان خون جلوی چشای شازده رو گرفته ...همین یه دقیقه پیش یه سیلی محکم زدن تو گوش ستاره خانم الهی پسرم براشون...نازنین خانم هم که مثل همیشه غش کردن و افتادن کنج اتاق راستشو بخواین من و اسماعیل هم جرئت نکردیم داخل بریم.
نرگس نفس زنان و با ترس و لرز به اتاق قدم گذاشت و وقتی با چهره خشم آلود شازده روبه رو شد که چطور به طرف این دختر بی پناه هجوم آورده بود و مدام فریاد می کشید: به خدا قسم تو را خواهیم کشت به طرفش دوید و خود را روی ستاره انداخت و گفت: آقا به خاطر من رحم کنید تورو جان سالار ببخشیدش الهی قربونتون برم تورو به خدا ازش بگذرید.
شازده سر نرگس نعره کشید: کنار بروید وگرنه هرچه دیدید از چشم خودتان دیدید نرگس به پایش افتاد و التماس کرد: شازده باشه از این به بعد هرچه شما بگویید اما تورو خدا ببخشیدش
شازده که دیگر رنگ به صورت نداشت کمی از ستاره فاصله گرفت.تعادل نداشت گیج می زد و به در و دیوار می خورد همچنان تلوتلو خوران نفس زنان و مقطع ادامه داد: بگذارید بکشمش تا بلکه این ننگ از پیشانیمان پاک شود. پسری را که دست رد به سینه اش زدیم با دخترمان ....وای بر ما...از این به بعد می دانیم با توچشم سفید چه باید کرد هرچه زودتر هرچه زودتر به عقد برادرزاده .....که ناگاه دستش را روی قلب خود گذاشت و آرام آرام نقش زمین گشت.
نرگس با دیدن شازده هراسان از جایش برخاست و به طرف شوهرش دوید و در کنارش نشست : قربانتون برم من شما بزرگی کنید سپس دستی بر پیشانی سرد و غرق در عرق شازده کشید: این همه عصبانیت برای شما خوب نیست نگاه کنید خانم بزرگ بیچاره هم از ترس غش کرده
بعد رو کرد به ستاره که صورتش از شدت سیلی سرخ شده و از لبش قطره های خون جاری بود و از درد ضربات وارده به خود می پیچید و می گریست. گفت: پاشوپاشو قربون تو برم برو به محترم السادات بگو یه خورده گل گاوزبان دم کنه
ستاره سرش را بالا گرفت و نگاهی به پدر انداخت و به سختی از زمین بلند شد و لنگ لنگان به دنبال گفته های نرگس روانه شد.
شازده همچنان که سرش را بر دیوار تکیه داده بود چشمانش را بست نرگس نگاهش کرد و آرام صدایش زد اما هیچ عکس العملی از او ندید. هراسان به شدت تکانش داد و مرتب نامش را خواند.
شازده برای لحظه ای به هوش آمد و دیدگانش را کمی گشود و با صدای ضعیفی گفت: دکتر....نصرت را...خبر کنید و پس از اندکی دوباره چشمانش را بست.
نرگش وحشت زده به سراغ اسماعیل رفت تا دکتر را خبر کند در همان موقع ستاره با یک لیوان گل گاو زبان به داخل اتاق آمد. با دیدن اوضاع و احوال پدر گریان به طرفش دوید. زانو زد و دستانش را در دست گرفت و شروع کرد به بوسیدن و قربان صدقه رفتن آقا جون براتون گل گاوزبون آوردم تورو خدا تورو خدا پاشین چشماتونو باز کنین
سعی کرد مقداری از مایع را به پدر بخوراند اما دهان شازده همچنان بسته بود و به سختی نفس می کشید. با دیدن حالت پدر ترس وجود ستاره را فرا گرفت و اشک مانند سیل از چشمانش سرازیر شد. فریاد کنان التماس می کرد: توروخدا آقاجون ببخشید قول میدم قول میدم هر کاری شما بگید بکنم تورو جون عزیز دردونتون چشماتونو باز کنید.
همچنان دست و صورت پدر را غرق بوسه می کرد و قسمش می داد. شازده با شنیدن صدای عزیز دردانه اش چشمانش را به سختی کمی گشود و برای لحظه ای هرچند کوتاه او را نگریست قطره اشکی از دیدگانش سرازیر شد و پس از آن دیگر نفس نکشید و زمستان سرد و بی روح خانواده را با مرگش کامل کرد.
خان عمو مشغول مراسم چهلم بود و دستورات ریز و درشت را به خدمتکارانی که همراه خود آورده بود می داد صدای صوت قاری قران در فضا پخش می شد . بوی حلوا همه جا را فراگرفته بود. عکس بزرگی از شازده همراه دوشمع روشن بر طاقچه و جانماز مخمل سبزش در کنار آن قرار داشت .
با اینکه از همه جای شهر به دیدارشان می آمدند اما باز هم ستاره در خود احساس تنهایی می کرد و بیشتر اوقات در افکار خود غرق بود. درست چهل روز از فوت شازده می گذشت اما هنوز باورش برای اهالی خانه بسیار سخت می نمود. نازنین ملوک هم هرچه پیش می رفت افسرده تر و محزون تر از قبل می گشت.
در آن روز پر رفت و آمد ستاره که همچنان نگاه نگرانش متوجه مادر بود برای لحظه ای دید که هرچه خان عمو عبدالله با او سخن می گوید هیچ واکنشی از وی دیده نمی شود تا آنجا که همگان توجهشان به آنان جلب شد شازده عبدالله نگاهی به اطراف انداخت و آرام کنارش نشست و در گوشش زمزمه زد: شما حالتون خوب است؟ می خواهید طبیب را احضار کنیم؟
نازنین ملوک کمی خود را جمع و جور کرد و پس از مدت زمانی طولانی بالاخره لب به سخن گشود و با خجالت گفت: شما باید از پدرم بپرسید شازده من که بی اذن ایشون نمی تونیم جوابی بهتون بدم.
شازده عبدالله دوباره پرسید: شما حالتون خوب است؟
نازنین ملوک خندید و چارقدش را جلوی چشمانش گرفت: شازده اون سیب سرخی که به من دادید یادتونه ؟ کنار آینه گذاشتمش و هر روز نگاش می کنم فکر کنم بیچاره کرم گذاشته اما دلم نمی آید بندازمش دور
خان عمو نگاهی از سرتعجب به او انداخت و دستی بر صورتش کشید: علی ای حال شما نگران امور نباشید ما خودمان به همه چیز رسیدگی می کنیم حالا شما بهتر است کمی استراحت کنید.
نازنین ملوک لبخندی زد: فکر کنم اقاجونم نظر مساعدی نسبت به شما داشته باشن منم خب با اجازه بزرگترها بله و دوباره به نقطه ای خیره شد و هیچ نگفت و پاسخ سوال های کسی را نداد.
خان عمو که دیگر خیلی نگران شده بود خواهر و همسرش را فراخواند و پس از مشورتی کوتاه نازنین ملوک را به اتاقی خلوت بردند و پزشک را بر بالینش احضار کردند. پس از آمدن دکتر نصرت خان و معاینه دقیق رو کرد به آنان و گفت: وضع جسمانی ایشون خوبه و مشکلی ندارند.
خان عمو با تعجب پرسید: پس چرا یک کلمه از حرف هایمان را متوجه نمی شوند؟ انگار امروز آدم دیگری شده اند.
دکتر نگاهی به خان عمو انداخت : خب برای اینکه ایشون دیگه مال این دنیا نیستند و از این به بعد با خطراتشون زندگی می کنن یه شوک عصبی که در این چند روزه به مرور تاثیر خودشو گذاشته
پروین خانم با نگرانی پرسید: یعنی به این زودی ها خوب نمی شن؟
دکتر : خیر شاید برای لحظه ای کوتاه حواسشون سرجاش برگرده اما بیشتر اوقات تو رویاهاشون به سر می برند فوت ناگهانی شازده ضربه روحی بزرگی براشون بوده و میشه گفت غیر قابل تحمل
خان عمو با نگرانی پرسید: حالا ماباید چه کار کنیم ؟
تنها توصیه من به شما اینه که فقط با او مدارا کنید احتمالا رفته رفته بدتر هم می شن و شاید هم معجزه ای رخ بده و حالتون رو به بهبودی بره جوشانده گل گاوزبان و سنبله طیب به خوردشون بدید آرومشون می کنه
سپس وسایل خود را در کیف گذاشت و به طرف ستاره رفت. نگاهی به چشمان اشک آلودش کرد و پرسید: تو حالت خوبه دخترم به چیزی احتیاج نداری؟
ستاره که قطرات اشک همچنان از چشمانش سرازیر بود آرام پاسخ داد: خوبم متشکرم
دکتر اندکی ایستاد او را نگریست سپس خداحافظی کرد و به طرف در روانه شد ستاره چند قدم به دنبالش رفت و صدایش زد : دکتر نصرت الله خان
دکتر برگشت: بله دخترم کاری داری ؟
ستاره بعد از مکثی کوتاه نگاهی به دکتر کرد و سرش را به زیر انداخت و ارام گفت: ببخشید هیچی
اما نگاهش حاکی از سوالی بزرگ بود سوالی که بازگو کردن جوابش برای پیرمرد سخت و غیرممکن بود پس ترجیح داد هرچه زودتر پا از خانه بیرون بگذارد.
آن شب پس از مراسم خان عمو دایی زعفرانچی و شازده امان الله شوهر عمه ستاره در اتاق خصوصی شازده خلعتبری جمع شدند . اسماعیل هم بساط منقل و تریاک را روی کرسی گذاشت . بحثی داغ مبنی بر اوضاع حاکم بر کشور در جریان بود. شازده زعفرانچی تنها برادر بازمانده نازنین ملوک که در این شرایط به علت نزدیکش با احمدشاه وضعش بدتر از دیگران به نظر می رسید و انگار دوران برایش غیرقابل تحمل گشته بود رو کرد به شازده عبدالله و گفت: مثل این است که نقدا این مرتیکه فئودال تمام املاک کاخ سعدآباد را حسابی تصرف کرده
شازده عبدالله با کمی مکث گفت: البته شاهنشاه تصرف نکردند بلکه خریده اند . همان طور که شما هم مستحضرید اراضی برادر خدا بیامرزمان هم که در دهکده های دربند بوده جزو آن زمین هاست
ستاره که بیرون از خانه کنار ایوان و درست زیر پنجره اتاق نشسته بود با شنیدن نام این مکان به یاد تابستان های داغ و طاقت فرسای پایتخت افتاد که پدر آنان را برای گذراندن فصل گرما به ییلاقات آن منطقه خوش آب و هوای شمال تهران می برد آهی از ته دل کشید و خود را از سرما کمی جمع کرد و دوباره به فکر فرو رفت.
شازده زعفرانچی نگاهی پر از معنا به شازده عبدالله انداخت : خوب است که الحمدالله شنیده ایم به املاک شما نه تنها خدشه ای وارد نشده بلکه مالکیت مقدار زیادی از مستقلاتتون راهنوز دارا هستید.
شازده عبدالله لبخندی از روی رضایت زد: بله همین طور است که شما می فرمایین چون ما خیلی دوندگی کردیم تا توانستیم مقداری از آنها را برای خود نگه داریم
شازده زعفرانچی پکی به وافورش زد: از اول هم معلوم بود که این شاهنشاه شما یک فئودال بزرگ است...خدابیامرز شوهر خواهرمان چقدر خون جگر خوردند تا باج ندهند اما نشد. یادمه وقتی شنیدید شازده فرمانفرما را به جرم اختلاس به حبس بردند چه حالی بهشان دست داد. می بینید شازده خوبه این آقای فرمانفرما دست راست رضا شاه بود بیچاره پس از هشت سال حبس و بدبختی آخر هم مرد ما که دیگر جای خود داریم.

آوینا
06-04-2012, 22:11
از ابتدای صفحه144
شازده عبدا... با عصبانیت گفت:"چرا بیچاره.آقا،اصلاً هر چه می کشیم از دولتی سر این آقایون است.صدبار به این برادر خدابیامرز زمان گفتیم اینقدر سنگ این آدمها را به سینه نزنند و حالا که این وضع پیش آمده یک کم با حکومت راه بیایند.اشتباه کردند آقا،اشتباه.خدا شاهده بارها خودمان بهشان گوشزد کردیم که دیگر دوره،دوره قاجار نیست.دوره دوره پهلوی است و ما هم نمی توانیم کاری از پیش ببریم.جز مدارا کردن،اما گوششان بدهکار نبود که نبود و هر گوشه و کناری که می نشستند علیه شاه صحبت می کردند.آخرش هم دیدید که چه شد،بیشتر اموالشان را مصادره کردند و خودشان هم در این میان فنا شدند."
شازده امان ا.. به تأیید حرفهای شازده عبدا...سری تکان داد و گفت:"بله شازده درست می فرمایند.ما خودمان کاملاً شاهد قضایا بودیم.به قول شازده انسان باید در بعضی موارد کوتاه ببیاید تا آسیب هایی این چنینی نبیند.آخر وضع حاکم را نمی شود عوض کرد."
شازده زعفرانچی با نارضایتی نگاهی از روی تمسخر به هر دویشان انداخت و پکی به وافورش زد:"انگار آقایان از وضع موجود زیاد ناراضی به نظر نمی رسند!این تغییر حکومت برایشان بدتر نشده که هیچ بهتر هم شده.فکر می کنیم آقایان حسابی اصل و نسبشان را فراموش کرده اند،پس اگر اجازه بفرمایید یادآوریتان کنم عالی جنابان همه شازده هایی از خون مبارک قاجار هستید که پس از چندی زیر دستان رضا میر پنج شده اید.ای کاش احمد شاه جربزه اجدادش را داشت،آن وقت خدمتتان عرض می کردیم رضا میرپنج حتی در خواب هم نمی دید که روزی بتواند به درجه سردار سپهی و بعد هم به شاهی برسد،اونم کسی که بیش از یک سرباز قزاق نبوده."
شازده عبدا... نگاهی به او انداخت.وافورش را با عصبانیت درون سینی پرتاب کرد و با غضب گفت:"نه خیر آقا،اصل و نسبمان یادمان نرفته،به قول خودتان احمدشاه بی جربزه باعث شد دودمانمان را به باد بدهیم.تیزهوشی این آقا هم باعث شد که به شاهنشاهی این مملکت برسد،نقشه ها را کی کشید،سیدضیاء.اما به جاش چه کسی بر تخت سلطنت نشست،همین قزاق.حالا هم صحبت کردن و افسوس خوردن در این مورد بی فایده است و هیچ سودی هم برای ما ندارد."
شازده زعفرانچی صدایش را کمی بالا برد:"کدوم نقشه،کدوم کودتا،این ها همش زیر سر انگلیس هاست.به محض پایان گرفتن جنگ جهانی تا دیدند روسیه گرفتار جنگ های داخلی شده و آلمان ها هم شکست خورده اند از فرصت استفاده کردند و افسار مملکت رو به دست گرفتند.چون رضا پهلوی هم از سید ضیاء و هم از دیگران قلدرتر بود اونو علم کردند.اول بهش پست سردارسپهی دادند و وزیر جنگش کردند،بعد هم پست نخست وزیری.تا اون فاجعه سال 1305 در مجلس رخ داد قدرت را کاملاً به دست گرفت و علناً احمد شاه را خلع کرد و خودش بر تخت پادشاهی نشست.مشروطه و مشروطه خواهی هم که شد کشک.بعد هم سید حسن مدرس رو تبعید کرد و از مصدق کینه به دل گرفت و هر کی هم اطرافش بود و بهش رأی اعتماد داد یا از سمت خود خلع کرد یا به زندان انداخت.یکیش فرمانروا و دیگری هم سردار بختیاری!"
شازده عبدا.. نگاه معنا داری به او کرد و در پاسخ گفت:"خب حالا که وضع این طور شده چرا ما مصالحه نکنیم؟اصلاً هر چه شما می گویید درست،اما انتظار نداشته باشید ما جان و مالمان را در کف اخلاص بگیریم و به باد بدهیم.نه خیر آقا ما اهل این کارها نیستیم.این آقا کینه قجر را به دل دارد و ما هم جانمان را از سر راه نیاوردیم.به قول خودتان دیدید که با اشراف قجری چه کردند.خیلی از آنان به حبس منتقل شدند و بعد هم سرانجامشان به خودکشی منتهی شد.شما هم از ما می شنوید باید بیشتر از اینها به فکر این همه سر و همسر باشید."
سپس لبخندی زد و ادامه داد:"ماشاءا... تجدید فراش های مکرر و فرزندان زیاد باعث می شود که شما بیش از پیش به آخر و عاقبت کار خود بیندیشید."
شازده زعفرانچی با شنیدن این جملات به فکر فرو رفت و برای دقایقی کلمه ای بر زبان نیاورد تا اینکه شازده امان ا... خندید و گفت:"بیایید با این بحثها حالمان را بیشتر از این خراب نکنیم.از قدیم گفته اند گهی زین به پشت و گهی پشت به زین،زرنگ کسی است که از همه فرصت ها استفاده کند و خودش را بالا بکشد.قاجار نشد پهلوی،چه فرقی دارد!"
ستاره که همچنان در سرمای هوا کنار حیاط و زیر پنجره اتاق پدرش نشسته بود و ناخواسته به بحث آنان گوش می داد،ناگاه به یاد حرفهای امین در دفتر روزنامه افتاد که به او گفت این سلسله قاجار یک قوم زنباره و تریاکی بیشتر نبودند و هرگاه دچار مشکلی یا دولت های قدرتمند می شدند تکه ای از اراضی این کشور را به عنوان باج به آنان می بخشیدند.تازه می فهمید که منظور او از بیان این حرفها چه بوده و چرا این قدر از وضع نا بسامان مملکت خود عصبانی می شد.کمی به فکر فرو رفت و با خود اندیشید که چقدر افکار و عقاید امین با آدمهایی که در اطرافش زندگی می کنند فرق دارد.آه امین،پس خدایا او هم اکنون کجاست و چه می کند و چرا حالا که این قدر تنهاست و به او احتیاج دارد به سراغش نمی آید.ناگهان با یادآوری نامش نگرانی شدیدی نسبت به امین در دلش احساس کرد که بر تمام وجودش چیره گشت و قطرات اشک از چشمانش جاری شد.با صدای عمه ملک خاتون به خود آمد.از جا برخاست و به طرف اندرونی زنان روانه گشت و در کنار مادرش نشست.نازنین ملوک که در ان لحظه حواسش کمی سر جایش آمده بود رو کرد به ستاره و گفت:"این قدر تو این هوای سرد بیرون نرو،سرما می خوری دختر جون،اون وقت توی این هاگیر واگیر می افتی رو دستمون."
ستاره نگاهی به مادر کرد.از حرف زدنش معلوم بود که حالش بهتر شده.لبخندی زد:"چشم عزیز جون،دیگه نمی رم بیرون."
بعد لیوان گل گاو زبانی که در کنارش بود را برداشت و آن را جرعه جرعه به او خوراند.
نازنین ملوک همچنان که دم کرده را فرو می داد پرسید:"حالا کجا رفته بودی؟"
"هیچ جا عزیز جون،تو حیاط بودم."
نازنین ملوک با دست لیوان را عقب زد:"اون زنک کجاست؟"
"نرگس تو اتاق خودشه پیش بچه ها.آخه محمد میرزا و احمد میرزا حسابی سرما خوردن.خودش هم خیلی خسته شده بود و به اصرار فرستادمش بره بخوابه.طفلک این چند روزه خیلی زحمت کشیده."
نازنین ملوک نفس عمیقی کشید:"ولش کن،اون به این کارها عادت داره.راستی من با اون و بچه هاش دیگه یه جا زندگی نمی کنم ها،برو بهش بگو حالا که آقات نیست کاسه کوزه شو جمع کنه از اینجا بره.بره تو همون املاکی که شازده برای پسراش گذاشته."
ستاره نگاهی به مادر کرد و آرام گفت:"عزیز این چه حرفیه که می زنید،مگه نرگس به شما چی کار کرده که این قدر بهش بدی می کنید.حالا هم بهتره کمی استراحت کنید الحمدا... معلومه که حالتون خیلی بهتر شده."
نازنین ملوک کمی سکوت کرد و پس از لحظه ای رو کرد به ستاره:"راستی آقا جونت گفتن تو رو هرچی زودتر شوهرت بدم بری خونه بخت!اصرار داشتن با همین شازده نادر عروسی کنی."
ستاره با تعجب پرسید:"چی گفتین؟آقاجون؟!"
"آره همین پیش پای تو راجع به این موضوع با آقات صحبت کردیم.می گفتن خان عمو پدر شوهر خوبی برات می شن.برای همین خیالشون از این بابت جمع تره."
ستاره با شنیدن این کلمات از دهان مادرش رنگ باخت و گفت:"چی می گید عزیز!آروم تر،الان همه می شنوند،بعداً راجع به این موضوع صحبت می کنیم."
نازنین ملوک چشم غره ای رفت:"همین که گفتم،چیه نکنه هنوز هوای اون پسره تو سرته و می خوای منم بعد آقات دق بدی."
ستاره سکوت کرد،سپس از جای خود برخاست و از مادر دور شد.در همین حین نازنین ملوک جیغ کوتاهی کشید و دوباره با شازده خیالی اش به گفتگو نشست:"نگفتم این چشم سفید به حرف نیست عین خودتون یه دنده است!"و پس از اندکی شیون و زاری غش کرد.
عمه ملوک خاتون و زن دایی زعفرانچی و پروین خانم به طرفش دویدند و مشغول باد زدن و آب قند خوراندن به او شدند،ستاره هم تنها و درمانده به گوشه ای پناه برد و از سر درد و استیصال گریست.
نرگس چندی پس از مراسم چهلم اسباب و اثاثیه اش را جمع کرد و با وجود اصرارهای فراوان ستاره مبنی بر ماندنش قصد عزیمت به شمال کرد.
گرچه به ظاهر این طور وانمود می کرد که نمی خواهد بار اضافی بر دوش ستاره باشد،اما او به خوبی این را احساس می کرد و می دانست که تنها حامی و پشتیبانش دیگر روح در کالبد ندارد تا از او و فرزندانش حمایت کند.
نرگس تارهای وجودش کاملاً با این تافته های جدا بافته متفاوت بود.پس از مرگ شوهرش این را بسیار بیشتر از قبل حس می نمود.پس بهترین راه را رفتن و دور شدن از این خانه دانست.خانه ای سرد و بی روح که انگار مدتهاست خالی از سکنه است.
فصل هشت
نرگس هم رفت،تنها کسی که می توانست به او دلخوش کند به علت رفتارهای ناپسند اطرافیان از او دور شد.دردجانکاه بی پدری،جای خالی نرگس و بیماری مادر که روز به روز بر شدتش افزوده می گشت و تلخی بی خبری از امین و از همه بدتر تنگ دستی پس از مرگ شازده اثراتش بیشتر از پیش مشهود می شد و بر او فشار طاقت فرسایی را وارد می آورد.با اینکه بارها از طرف عمویش به او پیشنهاد کمک شده بود او مدام از این حس ترحم فرار می کرد و ترجیح می داد خود با تمامی مشکلات دست و پنجه نرم کند تا اینکه از خان عمو و یا احیاناً امان ا... خان کمک مالی بپذیرد اما تمام این سرسختی هایی که از خود نشان می داد باز هم طی ماه های اخیر چندباری از طرف خانواده عمو عبدا... که در این برهه از تاریخ همچنان در رفاه کامل به سر می بردند دوباره از وی خواستگاری به عمل آمد.عزیز هم هرازگاهی که به هوش بود و حواسش کمی جمع می شد ستاره را مورد خطاب قرار می داد و التماس کنان از او می خواست که همسری پسر عمویش،شازده نادر را بپذیرد،زیرا اعتقاد داشت که او جوان خوش قیافه،کاسب و خداشناسی است و وقتی با مخالفت ستاره روبرو می شد سرزنش کنان به او می گفت:"چیه نکنه هنوز دلت به اون پسره اس که باعث شد آقات دق کنه که زن شازده نادر نمی شی؟!بیا و به حرف مادرت گوش کن،این قدر هم بیخود خودتو اذیت نکن.دیگه بهونت چیه؟!به آرزوت هم رسیدی و رفتی پی درس و مدرسه،بیا و این قدر تن شازده رو تو گور نلرزون.ببین و شاهد باش هر کاری اون خدا بیامرز صلاح نمی دونست تو در این یک سال کردی ها."
سپس با لحنی آرام تر که انگار ستاره هنوز کودکی هفت هشت ساله ای بیش نیست و زود فریب می خورد،حرفش را با قربان صدقه رفتن ادامه داد:"حالا بیا و دختر خوبی باش عزیز جون،قربونت برم الهی من خیرتو می خوام."
اما تا از ستاره جوابی نمی شنید جیغ و فریاد سر می داد که دِ ذلیل مرده،آخر منم مثل اون آقات دق می دی و می کشی و به آرزوت می رسی.خودتم سیاه بخت می کنی.
بعد هم می زد زیر گریه و پس از لحظاتی دوباره می رفت و به حال و هوای خودش و با شازده مشغول صحبت می شد و ستاره همچنان آرام و در سکوت مطلق فقط او را می نگریست و هر دفعه افسرده و غمگین تر از قبل خود را مقصر در مرگ پدر،مجنون شدن مادر و رفتن نرگس و برادرانش از آن خانه می دانست.
"خدایا چرا این جوری شد؟چرا پدرم جاه و جلالش را پس از رفتن آخرین شاه قاجار آرام آرام از دست داد و مانند عقده ای در وجودش جمع گشت و با یه عصبانیت که باعث و بانیش خودم بودم،دق کرد و مرد؟در پی این سؤالات که مدام از مغزش می گذشت اشک هایش جاری می شد.
در این ایام سرد و تلخ تنها تسکین دهنده جانش عشق امین بود و بس،وگرنه معلوم نبود که او چگونه می توانست زیر بار این دردها طاقت بیاورد.طی ماه های اخیر چند دفعه ای اسماعیل را طرف خانه دکتر عماد فرستاده بود تا از آنان خبری به دست آورد اما اخرین اطلاعات به دست آمده این بود که آنان چند ماهی است به شمیرانات نقل مکان کرده اند و در آنجا زندگی می کنند.با شنیدن این مطلب انگار کوهی از درد و غصه بر سرش فرود آمد.تنها دلخوشی اش این شد تا فقط با یاد و خاطره امین و تسبیح سپید و انگشتری که از او به یادگار داشت دل خوش کند.
با آنکه بیست سال و اندی بیشتر نداشت تقریباً دیگر اثری از آن شیطنت و شادابی در او دیده نمی شد.پایتخت هم مانند زندگی او دستخوش تغییرات زیادی گشته بود و حالا دیگر خانم ها چادر بر سر نمی کردند.بلکه لباسهای فرنگی می پوشیدند و رفتارشان هم به تقلید از فرنگی ها عوض شده بود.بانوانی که میل بیشتری به پوشش داشتند بیشتر کلاه بر سر می گذاشتند و برای رسیدگی به امور خانه از خانه بیرون می رفتند.
پس از یک سال و اندی تحمل بی خبری از محمد و خانواده عماد تصمیم گرفت برای چندمین بار دوباره سری به پستخانه بزند.پس کلاه بزرگ و زیبایی که امین برایش فرستاده بود را بر سر گذاشت و کت و دامن بلندی به تن کرد،زیرا هنوز حجب و حیای خانوادگی اش به او اجازه نمی داد که پا از دایره پوشش فراتر بگذارد.
مغازه ها دیگر به سبک امروزی تری تزئین می شدند و هیاهوی خاصی در شهر نمایان بود،اما این تغییرات مانند روزهای اول توجهش را به خود جلب نمی کرد و برایش بسیار عادی می نمود.وقتی به اداره پست رسید آرام وارد شد و از کارمندی که در آنجا مشغول کار بود پرسید:"ببخشید،نامه یا بسته ای به این نشانی نیامده؟"و طبق معمول یک پاکت خالی از نامه های گذشته امین را جلوی او گذاشت،انگار دیگر خجالت می کشید نام فرستنده را بر زبان بیاورد.کارمند اداره پست که خانم تقریباً میانسالی بود نگاهی به او انداخت و گفت:"ستاره خلعتبری،درسته؟"
ستاره سرش را به علامت تأیید تکان داد و زن ادامه داد:"نه خیر دختر جون،بیخود وقت خودتو تلف نکن!اگه نامه ای بیاد خودمون می فرستیم در خونه."
ستاره پاکت را در دست گرفت و مغموم پا به بیرون گذاشت و نفس عمیقی کشید.این هوا او را به یاد اولین ملاقاتش با امین در باغ اناری انداخت.هوای دلچسب اردیبهشتی.اخم هایش را در هم کشید و آرام به طرف درشکه رفت.ناگهان چشمش به محمد برادر کوچک تر امین در ان طرف خیابان افتاد.خوشحال به طرفش دوید،طوری که نزدیک بود

آوینا
06-04-2012, 22:12
کلاه از سش بیفتد و به زیر اتومبیلی که در این خیابا‏ن خاکی با سرعت در حال رفتن بود، برود. از هیجان دست از پا نمی شناخت. بلند فریاد کشید: «محمد! محمد آقا!»
‏پسر که الان می توان گفت برای خودش مردی شده بود، برگشت و ‏نگاهی به ستاره انداخت و در همان نگاه اول او را شناخت. به طرفش آمد. وقتی به نزدیکیش رسید لبخندی زد و گفت: ««سلام ستاره خانم.»
‏ستاره هم لبخند زد: «سلام! حالت چطوره. دکتر عماد خوبند. از همسایه هاتون شنیدم زیبا خواهر بزرگتون ازدواج کرده.»
‏«شکر، الحمدا...، همه دعاگوی شما هستن. بله با اجازه شما زیبا هم به خونه بخت رفت، با پسر عمه ام که الان یک تاجر بزرگه، ازدواج کردن.»
‏ستاره لبخندی زد و ابراز خوشحالی کرد و پس از اندکی باخجالت برسید: «راستی از امین چه خبر. تقریبأ یک سال و خورده ای هست که ‏برام نامه نفرستاده. راستشو بخوای به خاطر نامه اخرش خیلی نگران اوضاع و احوالش شدم. شما هم که بی خبر نقل مکان کردید و رفتید.» ‏صورتش از گفتن این جملات سرخ شده بود.
‏محمد که خیلی دستپاچه به نظر می رسید و نمی دانست چه جوابی به این دختر جوان بدهد، شروع کرد به گفتن یکسری تعریف و تمجید از برادرش امین که جراح متبحر در اروپا شده و باعث افتخار ما... منم پیروی از اون می خوام تحصیلاتمو تو فرنگ به پایان برسونم و در آینده یه آرشیتکت قابل بشم... که ستاره حرفش را قطع کرد و با نفسی بریده پرسید: «خب حالا چی کار می کنه و کی به مملکت خودمون بر می گرده؟ آخه اون قرار بود فقط دوسال اونجا بمونه!»
محمد برای مدتی نگاهش به ستاره دوخته شد، سپس سرش را به زیر انداخت و سکوت کرد به حدی که این سکوت سنگین ستاره را نگران ساخت: «چیزی شده؟ برای امین اتفاقی افتاده؟»
محمد چشمانش پر از اشک بود و سرش را بالا نمی گرفت. نمی دانست چه بگوید. همچنان با روزنامه ای که در دست داشت بازی می کرد. ستاره خیره و نگران او را می نگریست و منتظر جوابی از او بود که محمد لب به سخن گشود و من من کنان گفت: «امین پارسال اومد ایران بعد... بعد خب... آخه می دونید اون... اون ازدواج کرده، یعنی با یکی از دخترهای پاریسی... اون وقت... اون وقت دو ماه بعدم برگشتن. آخه... آخه الان منتظر به دنیا اومدن یه بچه هستن!»
هنوز صحبت های محمد به پایان نرسیده بود که ناگاه دنیا دور سرش چرخید به حدی که نزدیک بود نفسش بند بیاید و نقش زمین شود.
محمد برای کمک دستش را گرفت: «ببخشید که ناراحتتون کردم اما مجبور بودم که بگم.»
ستاره با دست اشاره کرد که برود. سپس گیج و مبهوت به طرف درشکه حرکت کرد و به سختی خود را به درون کالسکه پرتاب کرد و به اسماعیل دستور رفتن به خانه را داد. انگار هیچ چیز و هیچ کس را نمی دید. مات و مبهوت به گوشه ای خیره شد و اندکی بعد بغضش ترکید و تا مقصد هق هق گریست، درست مانند کودکیش.
وقتی به خانه رسید مادر را در حال حرف زدن با شازده دید. کمی ایستاده و غمزده او را نگاه کرد و به حرفهایش گوش داد: «قربونتون،

آوینا
06-04-2012, 22:12
صد دفعه گفتم اين دختره نبايد اکابر بره و زياد درس بخونه، شما گوش نکرديد. دوره زمونه عوض شده. زن ها حيا رو خوردن و بدون چادر چاقچور ميرن خيابون. يادتونه اون وقت ها... » کمي سکوت کرد و با لبه چارقدش مشغول بازي شد و با خجالت عنوان کرد: «همون اولين بار خونه آقام خدابيامرز چشمتون به من افتاد، يادمه يه سيب سرخ تو دستتون بود اونو به طرفم قل داديد تا رسيد جلو پام، منم سيبو برداشتم و دويدم تو اندروني.» بعد زد زير خنده. خنده هاي بلند. «يادمه اين قدر نگهش داشتم تا پلاسيد و خشک شد.» دوباره سکوت اختيارکرد و پس از لحظه اي ناله زدن و مرثيه خوني به خاطر مرگ شوهرش را آغاز کرد.
ستاره با چشماني اشک آلود به طرف حوض بزرگ وسط باغ رفت و بر لبه آن نشست و تصوير کدر خود را درون آب سبز آن ديد. کمي به چهره ي زيبايش نگريست و سپس با خشمي که از اعماق وجودش نشئت ميگرفت محکم به تصوير خود کوبيد! " ابله... دختره ابله "دايره اي مواج به دور هم چرخيد. سطح آب را پيمود و به ديواره ي سيماني حوض برخورد کرد و اندکي بعد دوباره آن تصوير کدر به چشمانش زل زد. ناگهان فرياد کرد: «مرديکه ي بي غيرت هوسباز! مگه دستم بهت نرسه!»
سپس کمي به اطراف نگريست. چشمش به تکه سنگي افتاد. آن را برداشت و محکم بر سر تصوير خويش کوبيد و بدون توجه به نگاه هاي پر از تعجب محترم السادات و اسماعيل که از لاي پرده هاي سپيد پنجره تمام حرکاتش را زير نظر داشتند، از لبه حوض برخاست و به اتاقش رفت و تمام نامه هاي امين را جلوي رويش گذاشت. يکي از نامه هاي سال اول را با صداي بلند خواند:
سلام ستاره عزيزم! اين نامه را در حالي مينويسم که به شدت از
دوري تو دلتنگم و از خدا ميخواهم که به من اين قدر صبر دهد تا
اين دو سال را به پايان برسانم و به مملکتمان بازگردم. اين را بدان
هرطور شده اگر قرار باشد که از دست شازده بدزدمت اين کار را
خواهم کرد تا تو رو براي هميشه مال خودکنم پس منتظرم باش.
به شدت تمام خنديد و مانند ديوانه ها نامه ها را با عصبانيت پاره کرد و پس از مدتي زد زير گريه و آن قدر گريست تا خوابش برد.
تقريبا ساعت پنج بعدازظهر بود که از خواب بيدار شد. چشمانش کاملا متورم و قرمز بود. در حال و هواي خود به سر ميبرد که ناگهان صداي هراسان محترم السادات را شنيد که به در ميکوبد و ضجه ميزند: «خانم جان، خانم جان، شما رو به خدا درو باز کنيد، خانم بزرگ، خانم بزرگ!!!»
ستاره که هنوز کاملا چشمانش را باز نکرده بود از جاي خود برخاست و به طرف در رفت، کليد را در قفل چرخاند و نگاهي به محترم السادات انداخت: «چيه، چه خبرته؟ تو هنوز ياد نگرفتي که اين طور نياي سر وقت آدم!»
«خانم الهي قربونتون برم، درد و بلاتون بخوره تو سر من، الهي محترم السادات براتون بميره... »
ستاره که از من من کردن ها و تو سر و سينه زدن هاي خدمتکار جوان خونش به جوش آمده بود شانه هايش را گرفت و به شدت تکان داد: «چرا اين جوري ميکني؟ دِ بنال ببينم چي شده! از دلواپسي مردم!»
محترم السادات با جيغ و گريه گفت: «قربونتون برم خانم، زبونم لال شه از گفتن اين حرف اما خانم، عزيزتون، مادر بزرگوارتون!»
ستاره با خشم سرش فرياد کشيد: «دِ بگو چه مرگته؟ جونمو به لبم رسوندي!»
سپس او را رها کرد و به طرف اتاق مادر دويد. اما در يک لحظه از ديدن وضع او جا خورد. زيرا عزيزش نيمه جان روي تخت طوري افتاده بود که سر و شانه هايش به طرف زمين آويزان بود و مرد خدمتکار به زحمت سعي ميکرد تا او را روي بسترش قرار دهد. اسماعيل وقتي چشمش به ستاره افتاد سراسيمه و دستپاچه به طرفش آمد: «من الان ميرم دنبال دکتر نصرت ا... خان!» و سريع از خانه خارج شد و نيم ساعتي بيشتر طول نکشيد که همراه پزشک به منزل بازگشت.
ستاره گريان کنار تخت مادر نشسته بود، سر او را نوازش ميکرد و مرتب خدا را صدا ميزد، چهارده معصوم را قسم ميداد که عزيزش را از او نگيرد. پزشک بالاي سر بيمار حاضر شد. دستور داد اطرافش را خلوت کنند و گوشي را روي سينه نازنين ملوک قرار داد و اندکي به خس خس نفس هاي به شماره افتاده اش گوش کرد و نبضش را در دست گرفت، پس از آن نگاهي به ستاره انداخت و گفت: «دخترم براش دعا کن فقط دعا، چون ديگه از دست ما بنده هاي خدا کاري ساخته نيست.»
ستاره گريان گفت: «به بيمارستان ميبرمش.»
دکتر به طرف ستاره آمد و نگاهي پر از محبت به او کرد: «اذيتش نکنيد، بذار اين لحظات آخر آروم تو خونه خودش باشه، بردنش به بيمارستان فايده اي نداره وگرنه خودم اين کارو ميکردم.»
پس از کمي سکوت ادامه داد: «اقوامو با خبر کن بيان کنارت تا تنها نباشي، دخترم هر زمان هم کمکي خواستي روي من حساب کن.»
هنگامي که از در خارج ميشد دوباره رو کرد به ستاره : «راحت شد! اون ديگه مال اين دنيا نبود، تو هم اين قدر غصه نخور، اين چرخ گردونو کاريش نميشه کرد، بالاخره يه روز هم نوبت ما ميرسه اما کي خدا ميدونه.»
صبح روز بعد صداي شيون و زاري عزيز دردانه اين خانه بار دگر در فضاي خانه پيچيد.
مادر را در يک روز ارديبهشتي در کنار پدر به خاک سپردند. در اين مدت بار دگر خان عمو و همسرش همراه عمه ملک خاتون تمامي امور را در دست گرفتند زيرا معتقد بودند که مراسم بايد در نهايت آبروداري همانند عزاداري شازده و در خور شان يک خانواده اصل و نسب دار برگزار شود.
ستاره هم در اين ايام مغموم و افسرده کناري مينشست و به آينده اي که نميدانست چگونه بر او خواهد گذشت آن هم يکه و تنها فکر ميکرد. گاهي دلش ميخواست فرياد برآورد و بگويد آري من مقصر تمام اين حوادث هستم، من بايد ميمردم نه آقاجون و عزيز. اما انگار ديگر رمقي در جانش نمانده بود تا حتي شيون کند.
تنها تسکين دهنده روحش که در اين مدت ميتوانست مانند مادري مهربان سر بر شانه هايش بگذارد نرگس بود، کسي که از تمامي اتفاقات اخير اطلاع داشت و لب به شکوه بازنميکرد و اصلا ستاره را مقصر نميدانست.
نرگس کنار پنجره ايستاده بود و با حسرت به اتاق هاي رو به رو، زماني که اندرونيش به حساب مي آمد و حالا خالي از سکنه بود خيره نگاه ميکرد.
ستاره نگاه محزونش را به او دوخت و با صداي گرفته پرسيد: «نرگس چرا هيچ وقت منو به خاطر بلايي که سر تو و بچه هات آوردم سرزنش نميکني؟ »
نرگس لبخندي زد: «آوو دختر جان قربانت بشم من، چرا اين قدر خودتو اذيت ميکني، اين ها هم قسمته، کاريشم نميشه کرد.»
ستاره آهي کشيد: « تو هميشه با من حتي با عزيز مهربون بودي. هيچ وقت نديدم به خاطر رفتاري که عزيزم با تو داشت شکايت کني. تو خيلي خوبي. » کمي فکرکرد دستانش را روي صورتش گذاشت و ادامه داد: «آخ نرگس، نميدوني چقدر از خودم بدم مي آد چون اين عشق لعنتي به قيمت مرگ عزيزانم و بدبخت شدن تو تموم شد. »
نرگس به طرفش رفت و او را در آغوش کشيد و هر دو زدند زير گريه. نرگس در ميان هق هق هاي ستاره لب به سخن گشود: «تو با اين کارات خودتو از بين ميبري دختر جان. تو رو خدا بس کن. گذشته رو فراموش کن و بريز دور. آ تي بلا مي سر! يه کم به خودت رحم کن، دنيا که به آخر نرسيده، ماشاءا... هم خوشگلي هم درس خونده، دنياست و هزار اتفاق. خدا رو چه ديدي شايد يک از همين روزها يه مرد خوبي پيدا بشه که دلتو به دست بياره و به اميد خدا بري خونه بخت و همه رو فراموش کني. پاشو پاشو، دست و روتو بشور. بيخودي هم اين قدر با اين حرفها خودت و من و بقيه رو ناراحت نکن. حالا اين قدر پيله ميکني تا همه از قضيه اين پسره با خبر بشن. »
نرگس دوباره از جا بلند شد و به طرف پنجره رفت و آن را گشود. پرده را به کناري زد و به تماشا مشغول شد.
ستاره هم برخاست و کنارش ايستاد. سر بر شانه اش گذاشت و لبخند زد: « نرگس يه کم بيشتر پيشم ميموني؟ درضمن من ديگه تا آخر عمر شوهر نميکنم.»
نرگس نگاهي به او کرد، لبخندي زد: «آوو دختر جان اين قدر سخت نگير، حالا ميبينيم و تعريف ميکنيم. »
ستاره که براي اولين بار در اين مدت ميخنديد ناگاه چشمش به شازده نادر پسر عمويش افتاد که زير چشمي و با خجالت در آن طرف حياط او را مينگريست. خنده به لبش خشک شد و نرگس را به طرف ديگري هل داد و پرده را با عصبانيت کشيد. نرگس که متوجه نگاه هاي پر از شرم و حياي اين مرد در اين ايام که نشان از علاقه شديد او نسبت به ستاره داشت، شده بود، تبسمي کرد: «ستاره مثل اينکه خيلي دلش پيشت گيره! چرا باهاش اين قدر ترشرويي ميکني دختر جان؟»
«ازش خوشم نمي آد. مثل سيريش ميمونه نميدونم چرا هر کاري ميکنم دل ازم نميکنه؟ فکر کنم خان عمو و زنش يادش دادن هي خودشو برام لوس کنه. »
نرگس خنديد: «پسر خوبيه، کار و کاسبيش هم ميگن سکه است. به الانش نگاه نکن، مردا هر چي ميگذره قيافشون بهتر ميشه. »
ستاره اخم هايش را درهم کشيد: «اَه نرگس تو هم شدي عزيز. تو رو خدا اصلا حرف شوهرو به من نزن. اصلا ميخوام برم دانشگاه و درس بخونم.»
نرگس سرش را تکان داد: «باشه هر چي تو بخواي. اگه رو اون لحاظ باشه عيبي نداره جان! » بعد هم خنديد.
ستاره طبق قولي که به نرگس داده بود ديگر حرفي ازگذشته به ميان نياورد و کمتر گريه ميکرد. اما همچنان غمگين و حيران اتفاق هايي بود که در اين مدت برايش افتاد. داغي که از مرگ مادر بر دلش به جاي مانده بود اگر چه باعث شد چندي امين را کمتر به ياد آورد اما پس از مدتي اين عشق بدفرجام دوباره مانند خوره اي به جانش افتاد، مخصوصا حالا که تمام اقوام لقب از دست داده اش ديگر بر سر کار و زندگي شان رفته بودند.
فرداي مراسم چهلم، خان عمو، زن عمو پروين و عمه ملک خاتون هنگام خداحافظي ستاره را در آغوش گرفتند و به او قول دادند که هر وقت امکانش بود و در اولين موقعيت ممکن به او سر خواهند زد، نرگس هم چند روزي پس از مراسم چهلم نزد فرزندانش بازگشت.
حالا ديگر خانه در سکوت متلق فرو رفته بود. محترم السادات و اسماعيل به سفارش خان عمو و به دليل تنهايي ستاره به حياط جلويي و در اتاق هايي که زماني متعلق به نرگس و پسرانش بود نقل مکان کردند.
در اين روزها ستاره بيشتر اوقات را در اتاق خود به سر ميبرد، کمتر بيرون ميآمد و بيشتر سيني غذايش دست نخورده مي ماند.
هرازگاهي هم که خان عمو و يا عمه اش به ديدنش مي آمدند او را هر بار ضعيف تر و رنگ پريده تر از دفعه قبل ميديدند. دختري ساکت و آرام و دور از هيجانات جواني که خود را به دست موج هاي بي کران اين درياي خشمگين و طوفان زده سپرده بود، هر دم با يادآوري گذشته پژمرده تر ميگشت. به حدي که کم کم ضعف و ناتواني بر او چيره گشت.
فصل 9
چندي از مرگ مادر نگذشته بود که صبح زود با صداي در خانه از خواب پريد و پس از اندکي متوجه شد که اسماعيل با کسي مشغول گفتگوست. سريع از جايش برخاست و به طرف در باغ دويد ناگاه چشمان خواب آلودش به مردي افتاد که بي شباهت به ماموران دولتي نبود و به تندي با اسماعيل سخن ميگفت.
مرد تا نگاهش به اين دختر جوان و در عين حال بسيار ضعيف و رنگ پريده افتاد پرسيد: «شما خانم خلعتبري هستيد؟ »
ستاره اخم هايش را درهم کشيد: «بله من صبيه مرحوم شازده خلعتبري هستم. »
مرد کمي او را براندازکرد: «خيله خب، صبيه محترم مرحوم شازده خلعتبري بنده بايد به عرضتون برسونم که به علت ندادن ماليات در اين سال هاي اخير و پشت گوش اندازي هاي مکرر همين شازده خلعتبري مرحوم، اداره ماليه تحت فرمان همايوني، شما رو مجبور به پرداخت ماليات معوقه و يا در نهايت مصادره اين عمارت ميکند. »
ستاره با تعجب از آنچه ميشنيد پرسيد: «ماليات؟!»
مرد کاغذي را به طرفش گرفت: «بله ماليات!»
ستاره با ديدن کاغذ نيشخندي زد: «ماليات ديگه چيه؟! نکنه اين هم يک نقشه است براي گرفتن اين خونه؟؟! »
مامور نگاه سردي به او کرد: «خير خانم، ماليات چيزيه که همه مردم بايد پرداخت کنند. حالا هر کي به نسبت داراييش. در ضمن بنده اينو محض اطلاع شما گفتم و موظف به پاسخ دادن سوالاتتون هم نيستم.» سپس با سر اشاره به دست نوشته کرد.
ستاره نامه را گشود و تمامي آن را از نظر گذراند. ناگاه سرش گيج رفت و نزديک بود نقش زمين شود. آه خداي بزرگ مالياتي کلان که تاريخش از دو سه سال قبل از فوت شازده قيد شده بود.
ستاره نفس عميقي کشيد و سپس نگاه خشمگينش را متوجه مرد کرد: «آه چه لطف بزرگي در حقمون کردن که دو سه ماه هم مهلت دادن. خب حرف ديگه اي هم مونده که محض اطلاع من بگيد؟ »
مرد سرش را تکاني داد: «خير! »
ستاره در را محکم رويش کوبيد وبه داخل رفت.
نزديکي هاي ظهر بود که همراه اسماعيل خسته و بي رمق به خانه بازگشت. او حتي با فروش جواهرات مادر و يکسري وسايل قيمتي هم نتوانسته بود نيمي از اين ماليات کلان را جور کند. نگاهش را به تلفن

آوینا
06-04-2012, 22:12
دو خت و اندکی بعد گوشی را در دست گرفت و به خان عمو عبدا... زنگ زد. اما ناگاه با شنیدن صدایی اشنا سرع گوشی را گذاشت. اه خدای من او نادر بود کسی که مدت هاست در انتظار شنیدن یک بله ناقابل زیر بار زدواج با هیچ دختر صاحب منصبی نرفته است. اشفته و مغموم از پلکان بالا رفت و وارد اتاقش شدو روی تخت دراز کشید. ناگاه دردی جانکاه وجودش را در بر گرفت و او را بر ان واداشت که پس از مدت ها سراغ صندوقچه خاطراتش برود. کمی خرده ری زهای داخلش را جا به جا کرد. در میان ان ها چشمش به تسبیح سپید امین افتاد. لحظه ای به ان نگریست و در دستان بی رمقش فشرد و با عش ان را بویید، اما انگار این تسبیح هم دیگر هیچ نشانی از امین در خود نداشت. اشک از چشمان سیاه و بی فروغش سرازیر گشت. "اه خدای بزرگ چه بر سرم امده. درد این همه جفا از طرف امین و حس این که به خاطر این عشق شوم اقاجون و عزیزم رو این قدر ازردم کم بود که حالا باید محکوم به مصادره خانه پدری هم باشم. یعنی این قدر در حقت نا سپاس بودم که مستحق تحمل این همه نا ملایمات باشم. اشکالی نداره تو هم هر جور که می خواهی منو تنبیه کن. اه چه می شد بر می گشتم به سه سال قبل و اقا جون هم به این ازدواج تن می داد؟ شاید در اون صورت لااقل امینو در کنارم داشتم و وضع من این طور اسفناک نمی شد! اما نه، اگر به عقد امین در می اومدم و او می رفت و مانند حالا بر نمی گشت بیشتر باعث خرد شدنش می شدم." باورش نمی شد، ایا این همان امینی بود که در اخرین دیار به پایش گریسته و از او قول گرفته بود تا با هیچ مردی غیر از خودش ازدواج نکند؟! اه خدای بزرگ مگر چه شده که یک بار این طور سنگدلانه عشق پاک او را زیر پا گذاشته و به دست فراموشش سپرده است؟! کم کم این افکار او را از پای در آورد و ضعف و نا توانی بار دگر بر وجودش چیره گشت. با یاد اوری چهره ی جذاب و نگاه نافذ امین ان قدر گریست تا از حال رفت و چشمانش بی اراده بسته شد. انگار روح از بدنش جدا گشته و در اسمان ها به پرواز در امده بود. بدن بی جانش بی هوش روی تخت افتاد و ضعف بر تمام وجودش غلبه کرد. محترم السادات ضربه ای به در اتاق زد اما صدایی نشنید. چند بار نامش را خواند:«خانم! ببخشید غذاتونو اوردم.» کمی سکوت کرد و وقتی صدایی نشنید به داخل اتاق رفت و نگاهش به پیکر بی جان ستاره افتاد جیغی کشید و صدای شکسته شدن ظرف در خانه طنین انداخت. دوان دوان به سراغ اسماعیل که در باغ بود رفت و بعد فورا با تلفن به زن عمویش خبر داد و از سیر تا پیاز ماجرا را برای شازده عبدا... تعریف کرد. طولی نکشید که خان عمو و پروین خانم همراه ملک خاتون و دایی زعفرانچی و همسرش و شازده نادر پسر عمویش بر بالینش حاضر شدند. ستاره با صدای دکتر نصرت ا... و با سوزش سیلی های پیاپی به هوش امد. اخم هایش را در هم کشید. پس چرا این ادم ها نمی گذارند او به حال خودش باشد. چه ارامش دلچسبی، کمی چشمانش را گشود و

آوینا
06-04-2012, 22:12
التماس کرد:
-بذارید بمیرم.نمیخوام زنده بمونم.
و دوباره از حال رفت و سیلی دیگری...در آن لحظه که با مرگ دست و پنجه نرم میکرد چهره ی گشاده آقا جون و عزیزش جلویش ظاهر گردید.به دوران کودکیش بازگشته بود حتا قبل از آمدن نرگس به آن خانه.کنار حوزه پر آب بازی میکرد و باغ غرق گًل و شکوفه بود.
لبخندی زد و پدرش را صدا زد:
-آقا جون،آقا جون،و به طرفش دوید...شازده با نگرانی نگاهش میکرد و مدام از او میخواست که مواظب باشد.عزیز،جوان،زیبا و مسرور بود.ستاره لبه حوض راه میرفت و مرتب از آقا جون میخواست تا نگاهش کند.نگاه به درون حوض سرنگون شد.
هوا به یکباره سرد و تاریک گشت.خود را درون یخهای شکسته و غوطه ور دید.شازده به طرفش دوید.اما هر چه قدم بر میداشت دور تر و دور تر میشد.
نازنین ملوک جیغ و فریاد میکرد و از شازده میخواست تا دخترش را نجات دهد.از سرما میلرزید و چهره ش غرق عرق بود و ناله میزد:
-ببخشید آقا جون،تو رو خدا ببخشید...
ناگهان هوا روشن شد.شازده او را در آغوش کشید و بوسید و سپس در دامن نازنین بانو نشاند.آخه که چقدر خوشایند بود که او همیشه دردانه پدرش باشد.
از این احساس شیرینی دوباره لبخندی بر لبانش نشست.دکتر سیلی محکم به گوشش زد و نامش را بلند خواند:-ستاره،ستاره صدای منو میشنوی؟ناگاه لبخندش محو گشت.
چهره ی سیاه امین را دید که صدایش میکرد و او را میطلبید.به طرفش رفت ولی به او نمیرسید.انگار هر چه به سویش میدوید او فرسنگها دور میشد.فریاد زد:
-امین،امین.
و دوباره التماسهای فراوان:-آقاجون تو رو خدا منو ببخشید،نه تو رو خدا عزیزمو با خودتون نبرید.من آقامو میخوام،نرگس،نرگس کجاست؟
بذارین باهشون برم.خواهش میکنم.و در پی آن مدام امین را میخواست،سپس فریاد زد:
-آخ خدا جون.
و اندکی بعد دوباره خاطرات و رویای کودکی و سایه ی امین که مانند پرده ی سینما میآمدند و میرفتند.
تمام اقوام از آنچه که ستاره بر زبان میآورد متحیر بودند و در سکوت او را مینگریستند و ناگاه شازده عبدالله رو کرد به محترم و السادات که نگران خانم خوانش بود و میگریست و گفت:
-تو میدانی شخصی که ستاره امین میخواندش کیست؟
خدمتکار جوان سرش را پایین انداخت و دماغش را با چارقدش پاک کرد:
-نه خیر آقا.شازده با تردید نگاه معنی داری به خدمتکار جوان کرد و لنگهٔ ی ابروهایش را بالا گرفت:
-خوب...پس تو نمیدونی هان.
کمی فکر کرد بعد زیر لب گفت:
-انگار این نام را جایی شنیده ایم.امین،امین اما امینه چی؟
محترم السادات که از ترس با انگشتانش بازی میکرد و همچنان سرش را به زیر انداخته بود دماغش را بالا کشید:
-نمیدونم آقا....اما فکر میکنم اسم یه پسر بچه س که در زمانهای دور یکبار با ستاره خانم دعواش شده.
دکتر نگاهی به او انداخت و میان کلامش آمد:-به جای این حرفا
زودتر برو ی لیوان دم کرده ی گًل گاوزبان بیار بدم خانم بخوره.بعد هم رو کرد به شازده و گفت:-البته با اجازه ی شما.
شاذه دیگر سوالی به میان نیورد و اجازه ی خروج به خدمتکار را داد.بالاخره با مشقّت و سختی فراوان ستاره بهوش آمد.دکتر دستور داد برای ادامه ی معالجات سریع او را به بیمارستانی که خود او رئیس آن بود انتقال دهند و سپس از آنجا خارج شد.
شازده آرام به پهلوی پسرش زد:-پس معطل چی هست؟بروید ببینید واقعیت امر چیست؟آخر پسر جان شما کی میخواهید این چیزها را یاد بگیرید.آن وقت هی راه بروید بگوئد ما ستاره را میخواهیم.
شازده نادر به طرف دکتر دوید.دستپاچه صدایش زد و با چهرهای که از شرم و خجالت سرخ شده بود گفت:
-آقای دکتر لطفا...لطفا واقعیت هر چه هست به ما بگویید ما توان شنیدنش را داریم.
دکتر نگاه پر معنی به او کرد و لبخند زد:-واقعیت؟واقعیتی در کار نیست، ایشون احتیاج به استراحت و آرامش و کمی رسیدگی نیز دارند،که این امر فقط در بیمارستان میسره.
نادر لبخندی زد و سرش را به زیر انداخت:-پس انشالا....بهبود حاصل میکنن،درسته؟
آخه میدونید،ما،ما.... خیلی نگرانشون هستیم.
-البته اگر کسی یا چیزی مانع بهبودیشان نشود.امیدوارم که متوجه مسائل شده باشید.من باید در اسرع وقت در بیمارستان باشم،شما هم اگر خیلی نگران حالش هستید،لطفا هر چه سریع تر او را به بیمارستان برسانید.
سپس کلاهش را به سر گذشت و به سرعت از خانه خارج شد.یک ماه بستری شدن در بیمارستان و گذراندن روزهای طولانی و گرم برایش سخت و عذاب آور بود.
در این مدت نرگس در کنارش بود و مانند گذشته او را در آغوش مهربانش پناه میداد.با الطاف دکتر نصرت الاه و به دلیل آشنایی دیرینهای که او با این خاندان داشت اتاقی خصوصی به دور از دیگر بیماران در اختیار ستاره و نرگس گذشتند.هر روز هم مقداری آرام بخش و داروهای تقویتی به او تجویز میشد.بیشتر اوقات و در خواب و وقتی که
بهنوش میامد و میزد زیر گریه.
هر چند که اشکی برایش باقی نمانده تا فرو بریزد.نرگس مرتب به او رسیدگی میکرد و تمام مدت در کنارش بود و دلداریش میداد.
به تدریج وضعیت روحیش رو به بهبود رفت.اما خاطره ی امین و احساس انتقام جویی در او بیشتر اوج گرفت.بارها با خود این جمله را تکرار میکرد:-آخه اگه دستم بهت برسه.اما وقتی به یاد چشمان سیاه،نافذ و خندههای شیرینش میافتاد پشیمان میشد و باز در دلم او را میطلبید.
یک روز که مدتها کنار پنجره ایستاده بود و بیرون را مینگریست مرد جوان و شیک پوشی در کنار دختری همسن سال خودش توجهش را جلب کرد.نوع پوشش آن مرد او را یاد امین انداخت و خاطراتش را زنده کرد و باعث شد تا اشک از دیدگانش سرازیر شود.
پس از دقیقهای نرگس به طرفش آمد و به بیرون نگاه کرد و متوجه امر شد.او را در آغوش کشید،بوسید و نوازش کرد و گفت:
-آاو تی جان قربان، قرار نیست هر مرد شیکی رو در کنار یه زن جوانی ببینی زود بزنی زیر گریه.به خدا توی این شهر پر شده از این آدم ها،آآاا قربان برم،تو پس برای چی آمدی اینجا،امدی که گذشته رو فراموش کنی کتی جان.
اشکهایش را پاک کرد و ادامه داد:
-حالا بیا دختر خوبی باش،انقدر هم ذهن و فکرت رو بیشتر از این آشفته نکن.ا باریکلا..انشالله یه شازده ی خوش پوش همین روزها پیدا میشه و خوشبختت میکنه و تو هم دیگه انقدر غصه نمیخوری.بعدشم فردا به امید خدا مرخص میشی و میبرت پیش خودم تا این فکرها از سرت بیرون بیاد.
ستاره خندید.اشکهایش را با پشت دست پاک کرد:
-نرگس مگه من بچه م که اینطوری باهم حرف میزانی.هر کی ندونه فکر میکنه هفت سالمه.تازه صد دفعه گفتم من شوهر نمیکنم.
*****
پس از مرخص شدن از بیمارستان، به اصرار نرگس دوران نقاهت را به ییلاقات گیلان و در روستای ماسوله نزد خانواده ی او که زمانهای نه چندان دور جزو رعیتهای پدرش به حساب میآمدند رفت.در آنجا همه چیز زیبا و ساده بود.هوای مطبوع و خنک ییلاقی که هیچ اثری از گرمای طاقت فرسای مرداد را نداشت و عطر گًلهای وحشی و آفتاب درخشان و آب زلالی که از کوهسار سرازیر میشد و دیدن زنان محلی که با لباسهای رنگارنگ در رفت و آمد و مشغول کار به سر زمینهایشان بودند، جان تازهای به او میبخشید.
در این مدت نرگس سبدبافی را از مادر نرگس آموخته بود و بیشتر اوقات سر خود را به بافتن حصیر و سبد و غیره گرم میکرد.هر روز صبح را با سینی پر از سر شیر و کره و پنیر و عسل طبیعی کوهسار آغاز مینمود.
با خوردن غذاهای محلی و خوشمزه توانسته بود نیروی از دست رفته ش را به دست آورد و دوباره زیبایی خیر کننده ش به او بازگردد،حتا میتوان گفت بسیار زیبا تر از گذشته شده بود.
هم اکنون نزدیک بیست و یک سال از عمر او میگذشت و از دید اقوام باعث خجالت.
چرا که هنوز نتوانسته بود همسری برای خود دست پا کند و فرزندانی داشته باشد.دختران همسن او دو یا سه فرزند به دنیا آورده بودند و یک زندگی را میگرداندند.
کمی با خود فکر کرد،افکارش باعث خنده ش شد.خود را در کنار امین و در میان چند کودک قد و نیم قد دید.لبش را گزید،چقدر دلش میخواست همسر امین و مادر بچههایش باشد،اما انگار این خیالی محل و دور از دسترس بود،پس آهی از ته دلم کشید و ساعی کرد دیگر به امین نیندیشد.در این مدت ستاره بیشتر خود را با برادرانش مشغول میکرد.
سالار به سنّ نوجوانی رسیده بود،قیافه و رفتارش بسیار شبیه آقا جون شده بود،پسر عزیز کرده ی شازده و مایه ی افتخارش.چه آرزوها که برای او نداشت،ستاره دلش میخواست که آقا جون زنده بود و و شباهت سالار به خود را میدید،و به داشتنش میبالید.
چقدر از همصحبتی با این پسر جوان غرق لذت میشد،انگار پدر را جلوی خود نظاره میکرد.همان چشمان سیاه، و نافذ،چهره ی گندمگون و لبخندی زیبا.
تنها تفاوتش با آقا جون این بود که سالار هنوز موهای زیادی روی سر داشت اما پدر وسط سرش تقریبا خالی شده بود.کردارش به شازدهها میرفت و اهالی روستا برایش احترام خاصی برخوردار بودند و او را خان کوچک مینامیدند.در دلم خدا را شکر میکرد که لااقل یک خانه ی بزرگ و مقداری از باغهای مرکبات و زمینهای برنج برای سالار که در آنجا اربابی کند باقی مانده بود.بالاخره با پافشاری فراوان و بر خلاف میل نرگس،در اراضی که به ارث برده بود گذشت و سهم خود را به آنها واگذار نمود و تنها کاری که میتوانست در نبود پدر و به ازای محبتهای بی دریغ نرگس و آینده برادرانش انجام دهد عملی سازد.
اه که چقدر وقتی میدید نرگس پس از سپری کردن آن سختیهای دوران کودکی و نوجوانی هم اکنون زندگی نسبتا راحتی در کنار خانواده دارد احساس خرسندی میکرد.اما وقتی به یاد مادرش میافتاد دلش بسیار آزرده میشد زیرا او که دختر نزپرورده هاج باقر میرزای زعفران چی و از خاندان بزرگ قجری به حساب میآمد روزهای آخر عمرش را باید آنطور به سختی میگذراند و در آخر آن مرگ نابهنگام...با یادآوری مجدد این مطلب دوباره آهی کشید و مثل همیشه خود را بابت مرگ و ناراحتی عزیزانش سرزنش کرد.
دو برادر دیگرش هم اکنون کمی بزرگ تر شده بودند.پسر بچههایی شیطان و با مزهای که حسابی اوقات ستاره را با بازیهایشان پر میکردند، و او را سر نشاط میآوردند.هر از گاهی هم که آن دو مشغول بازی با دوستهایشان بودند ستاره پاورچین پاورچین از روی پشت بامهایی که هر کدام ایوان خانه ی دیگری بود به کنار نهر آبی در زیر درختان انبوه و سر سبز پناه میبرد و به صدای جیر جیرکها گوش میداد و از این همه زیبایی غرق در لذت میگشت و به فکر فرو میرفت.در این دو ماه یعنی دوران نقاهت تصمیمهای بسیاری گرفته بود و مصمم شده بود تا هر چه زودتر به خانه بازگردد و بر خلاف عادات خانوادگی یشان پا از اندرونی بیرون بگذرد و مشغول کار شود.
زیرا جو کشور سالها بود که عوض شده بود و زنان هم در کنار مردان مشغول کارهای اجتماعی میشدند.دختران پا به پای پسران به دانشگاه میرفتند و علوم مختلف را فرا میگرفتند.
با سرد شدن هوا در ماسوله،نرگس به بندر پهلوی برای درس و مدرسه ی بچهها بازگشت و او هم وسایل خود را همراه با سوغاتیهای مختلفی که برایش تهیه کرده بود جمع و جور کرد و علی رغم اصرارهای نامادری مهربانش و گریه زاری بردرانش به تهران بازگشت.

فصل 10
چقدر دلش برای خانه تنگ شده بود.میخواست هر چه زودتر قدم به جایی که خاطراتش رغم خرده بگذرد.هوایش را استنشاق و بوی پدر و مادرش را احساس کند.در این ایام که دور از خانه ی پدری به سر میبرد عشق و نیازش نسبت به آنجا هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد به هادی که دلتنگی عجیبی نسبت به پر حرفیهای محترم السادات و سکوت و آرامش اسماعیل در خود احساس میکرد.شیشه ماشین را عقب کشید.
هوای اول مهر ما،شروع درس و مدرسه،شور و هیجانی در وجودش به راه انداخته بود.به مسافران نگاه کرد،به مردان و زنان مهربان و زحمت کش که بیشترشان به زبان محلی گویش میکردند و گاهی با لبخندهای شیرینش جواب نگاه محبت آمیز آنان را میداد.
اتوبوس همچنان مسیر را طی میکرد و ستاره از شور و شعف بازگشت به خانه در پوست خود نمیگنجید و مانند سابق با کنجکاوی فراوان تغییرات حاصل در راهها را با تعجب نگاه میکرد.زمانی مجموعه خطوط ارابه رو ایران تا قبل از کودتا از چهار هزار کیلو متر تجاوز نمیکرد و یک قسمت از این خطوط که طبیعی بود هیچگونه مرمتی در آن نمیشد.
حمل مال التجاره به وسیله ی حیوانات باری یا توسط ارابه به عمل میامد.مسافرین بوسیله ی حیوانات و گاهی با کالسکه،درشکه،دلیجان و گاری پستی مسافرت میکردند.اما حالا با ساخته شدن ٔپلها و جادههای سوسه،رفت و آمد وسایل نقلیه بسیار سهل و آسان بود.دیگر آثاری از راهزنان و غارتگران میان جاده دیده نمیشد.به جنگلهای انبوه گیلان نگریست که بارها بارها از زبان پدر بزرگ نرگس داستانهایی از نهضت جنگل و مبارزانشان که در این سرزمینها به وقوع پیوسته بود شنیده بود.زمانی که شبها همراه خانواده ی نرگس و اقوامشان دور هم جمع میشدند و از قدیمها سخن به میان میاوردند.از جنگهایی که میان چیرکهای مذهبی و حکومت مرکزی که شوروی حمایتشان میکرد و در آخر با پیدا شدن پیکر یخ زده سردر جنگل در ارتفاعات،آوردن سرش به تهران و به نمایش گذاشتن آن.با دیدن و شنیدن تمام این وقایع بار دیگر یاد حرفهای امین افتاد که میگفت این مملکت سالهای سال است که دستخوش مبارزه ی مردان غیور و تحولات و رویدادهای تلخ و شیرین است که در بعضی مورد خسته یا ناخواسته به نفع کشور ما و یا به ضررش رقم خرده است.

آوینا
06-04-2012, 22:12
صفحه 178 تا182
نگاهش لحظه ای خیره ماند و کمی به این وازه ها اندیشید.اما نه او دیگر نمی خواست افکار این مرد خیانتکار به عشقش را در ذهنش تداعی کند.برای او دیگر امین وجود نداشت و به خاطره ها پیوسته بود و بر این مصمم شد که هیچ گاه حتی برای لحظه ای کوتاه به او نیندیشد.اما این خیال محال بود زیرا در اعماق وجودش او را می خواست و می طلبید.به خاطر این چالشی که در زندگیش به وجود آمده بود احساس ناراحتی کرد.اخم هایش را درهم کشید و پس از لحظه ای با فکر امین به خواب عمیقی فرو رفت.
دق الباب را به صدا در آورد.محترم السادات با چهره ای گشاده و سر و وضعی که تغییراتی در آن به وجود آمده بود در را به رویش باز کرد.مدتها می شد که دیگر از شلیته و شلوار و چارقد خبری نبود.بلوز و دامنی به تن داشت همراه با روسری کوچکی که در زیر چانه گره زده بود.اسماعیل هم با جلیقه و شلوار همراه با پیراهنی به تن و کلاه کپی بر سر به استقبالش آمد.محترم السادات تا چشمش به خانم خانه افتادخوشحال و خندان گفت:«ماشالله هزار ماشالله خانم چقدر سرحال و خوشکل شدید»سپس رو کرد به اسماعیل و گفت:«زود باش اسباب های خانم رو از اتومبیل بیرون بیار .خانم خونه بدون شما هیچ صفایی نداره»همین طور که به طرف حیاط جلویی عمارت می رفتند با بغض حرفش را ادامه داد:«پس از فوت شازده و عزیزتون و رفتن نرگس خانم و بچه هاشون از این خونه دیگه اون حال و هوای قدیم رو نداره»
با گوشه روسریش دماغش را گرفت و اشکش را پاک کرد:«خدا انشالله هرچی خاک آقا و خانمه به عمر شما اضافه کنه.بوی اون خدابیامرزها رو با خودتون به خونه آوردین»
بعد هم دوید منقل را برداشت و تند تند شروع کرد به اسند در آتش ریختن.«اسپند دونه دونه اسپند سی و سه دونه.بترکه چشم حسود...»
ستاره بر لب حوض نشست و در سکوت به خانه نگریست که دوباره خدمتکار رشته کلام را به دست گرفت:«راستی خانم تو این چند وقته که شما نبودین دو سه باری از طرف دولت اومدن دم در سراغ شما رو گرفتن فکر کنم کور شده ها دوباره می خواستن اینجا رو هم از شما بگیرن نمی دونم یه چیزهایی راجع به خیابون و این چیزا می گفتن آخر آقا اسماعیل مجبور شد به شازده،منظورم خان عموی گرامیتونه،جریان رو بگه.نمی دونم چی بهشون گفتن که دیگه اینوارا پیداشون نشد.همین چند روز پیش هم شازده ملک خاتون در خونه اومدن ،چند باری هم زنگ زدن که ببینن شما تشریف آوردین یانه،من بهشون گفته بودم که امروز می رسین اما انگار اشتباهی دستگیرشون شده بود دیروز عصر هم تشریف آوردن.در هر صورت فکر کنم کار مهمی با شما داشتننمی دونم چیکار اما فکرکنم خبر عروسی چیزی بود،راستشو بخوایین آقا اسماعیل از دهن شازده شنیده.راستی شما نمی خوایین بهخان عموتون تلفن کنین خبر رسیدنتون رو بهش بدین؟»
ستاره نگاهی به خدمتکار پرحرف خود کرد و در پاسخ گفت:«چرا خبر می دم،اما نه حالا .امروز خیلی خسته شدم.شاید فردا صبح بهشون تلفن زدم»
«خانم نمی دونم شما شنیدین یا نه اما چند وقته که مردم می گن قراره ولیعهد با یه شاهزاده خانم مصری به اسم فوزیه عروسی کنه.نمی دونید که تو خیابونها چه خبره پرشده از اتومبیل های پولدارا.می گن تا چند ماه دیگه قراره عروسیشون رو بگیرن و با ترن هم میان به مملکت.گفتم اسماعیل براتون روزنامشو بخره،ما که سواد نداریم خانم.اما شما وقتی بخونین بهتر می تونین بفهمین چه خبره»
ستاره که از پرحرفی های محترم السادات حسابی خسته شده بود با دست اشاره به سکوت و با لبخند کوچک تشکر کرد.سپس نگاهی به تمام خانه انداخت.چقدر دیدن جای خالی انسانهایی که زمانی نه چندان دور در آنجا مشغول کار بودند و او همدمشان می شد دلش را به درد می آورد.
آرام به طرف عمارت رفت.به اتاقهای تو در توی خانه خاطراتش قدم گذاشت.نفس عمیقی کشید.آه هنوز بوی خوش پدر و مادر را حس می کرد.مانند همیشه تمیز و ساکت اما بدون عزیزانش .جای خالی مادرش باعث شد اشک در چشمانش حلقه زند.نلگهان عبای آویزلان بر چوب رختی توجهش را جلب کرد به طرفش رفت.آن را بویید بوسید و به دنبالش هق هق گریه وناله هایی که شنیدنش دل هر انسانی را به درد می آورد.
پس از ساعتی درد و دل با اشیا به یادگار مانده و خاطرات آقاجون و عزیز در سکوت خود تصمیم گرفت از این به بعدبا خاطرات خوشش زندگی کند زیرا او از این پس باید استوار روی پای خود می ایستاد و این را به خوبی می دانست که در اعماق تاریکی های زندگی در آنجا که تصور هیچچکس به آن نمی رسد،قدرت لایتناهی هست که فقط می تواند به او تکیه کند و از او مدد بخواهد.قدرتی که همیشه و در همه حال از بندگانش مراقبت می کند و دوستشان دارد.پس لبخندی زد و در یک ان دلش برایش لرزید .اری او هیچ کس و هیچ چیز نبود جز پروردگار یکتا و مهربان.
یازده
ستاره در ایوان خانه نشسته بود و مطالب روزنامه صبح را از نظر می گذراند.خبر عروسی ولیعهد با شاهزاده خانم مصری تیتر بزرگ صفحه اول توجهش را به خود جلب کرد .ولیعهد که سالها پیش از سوئیس بازگشته و مشغول تحصیل در دانشکده افسری است پس از مدتها گشت و گذار در میان دختران صاحب منصب ایرانی بالاخره با خواهر ملک فاروق و انتخاب پدرش رضا شاه پهلوی به زودی ازدواج می کرد و طبق قانون به تصویب رسیده مجلس این دختر زیبای مصری به تبعیت ایران در می آمدو ملکه آینده ایران می شد.کمی مطالب صفحه اول را زیر و رو کرد و صفحات بعدی را مورد بررسی قرار داد .اما در آنها خبر خاصی که برایش جالب به نظر برسد نبود.خبرهایی در مورد دیدار و فعالیتهای والاحضرت شمس در

آوینا
06-04-2012, 22:13
امور خیریه و والا حضرت اشرف در دبیرستان دخترانه و یک سری ساخت و سازهای در حال انجام کشور و ... یک مشت مطالب پراکنده که ارزش خواندن را نداشت. بی حوصله روزنامه را ورق زد و سپس به طرفی پرتاب کرد زانوها را در بغل گرفت و به فکر فرو رفت که چگونه می تواند شغلی مناسب و در خور شان و شخصیت یک خانم جوان پیدا کند. همین طور که چشمانش را دور می چرخاند و برگ های زرد افتاده در باغ را تماشا می کرد، افراد مورد نظر برای کمک در این امر را مورد بررسی قرار داد که ناگاه به یاد دکتر نصرت الله افتاد. آه پس چرا زودتر او را به خاطر نیاورده بود. بله دکتر نصرت الله بهترین گزینه ای بود که می توانست او را در این امر یاری رساند. نگاهش به ساعت معطوف گشت. ساعت دو و نیم بعد از ظهر را نشان می داد. او باید چند ساعتی را صبر می کرد تا دکتر از بیمارستان به خانه باز گردد. از جای خود برخاست. به باغ رفت. اسماعیل را مشغول باغبانی دید و به او گفت که ساعت هفت باید برای انجام کار مهمی به خانه دکتر نصرت الله خان بروند.
همچنان مسیر خانه دکتر را می پیمودند که عمه ملوک را در اتومبیل بسیار شیک و زیبایی دید. به اسماعیل دستور توقف داد. از درشکه پیاده شد و به طرف عمه اش روانه گشت. همه ملوک هم تا چشمش به ستاره افتاد او را در آغوش کشید و پس از گریه و زاری و یاد خاطره برادر و زن برادر مرحومش به او گفت:" چند بار منزلتون زنگ زدم هنوز از سفر شمال برنگشته بودی، می خواستم اولین نفری باشی که این خبر و می شنوی. چه خوب شد که دیدمت و گرنه دوباره نمی تونستم خودم از نزدیک جریانو برات تعریف کنم، حالا کجا داری می ری؟ "
ستاره لبخند زد : " کاری پیش اومده که حتما باید انجامش بدم. حالا این خبر مسرت بار چی هست که این طور شما رو به زحمت انداخته؟"
عمه ملوک خاتون که از شور و شعف در پوست خود نمی گنجید با لبخند شیرینی گفت: " عروسی ماهرخ با شازده نادر خودمونه! آخه می دونی چند دفعه خان داداشم ماهرخو خواستگاری کرده بودن اما امان الله خان میل زیادی به این ازدواج نشون نمی دادن تا بالاخره زیر بار رفتن و جواب بله رو دادن!"
ستاره که می دانست عمه ملک خاتون این حرف ها را برای از تک و تا نیافتدن دخترش می زند لبخندی زد و تبریک گفت. پس از دقایقی عمه ملک همچنان که از این واقعه سر از پا نمی شناخت از ستاره خداحافظی کرد و به او قول داد که حتما تا آخر هفته همراه عروس، داماد، خان عمو و همسرش برای بردن کارت دعوت به خانه اش خواهند رفت.
آه که چقدر ستاره از بابت این خبر خوشحال و مسرور گشت. گویی بال در آورده که از دست این خواستگار سمج و پروپا قرص و سیریش شدن های خان عمو و آن پسر عموی لوس و دست و پا چلفتی اش راحت شد. کمی با خود اندیشید و وقتی که چهره ماهرخ را درکنار نادر تصور کرد خنده اش گرفت. التبه گرچه به ظاهر ماهرخ از زیبایی مادرش بویی نبرده بود و تمام و کمال به امان الله خان رفته بود اما به خاطر سر به راه بودن و مدیریتش در امور خانه و خانه داری در نگاه ستاره از سر نادر هم زیادتر می آمد.
نزدیک ساعت هشت بود که به خانه دکتر نصرت رسید. هنگامی که دکتر چشمش به ستاره افتاد لبخندی زد و پس از خوشامدگویی نگاهی به او انداخت و گفت:" خب، مثل اینکه اوضاعت حسابی رو به راه شده . خداوکیلی از قبل هم خوشگل تر شدی."
ستاره لبخندی زد و پس از احوال پرسی با دکتر از او خواست تا در پیدا کردن شغلی مناسب به وی کمک کند. زیرا نبود پدر و مادرش و جای خالی آنان در خانه روحش را می آزرد و از همه مهم تر حوصله اش از این تنهایی سر رفته و تنها شخصی که می توانست در این امر به او اطمینان کند خود دکتر نصرت بود.
دکتر خانوادگیشان که می دانست ستاره تحصیل کرده و تا حدودی به زبان فرانسه آشنایی دارد به او پیشنهاد داد تا دوره های پرستاری را ببیند و همزمان در بیمارستان مشغول به کار شود و در آخر هم اظهار داشت این یکی از بهترین حرفه ها برای یک خانم محترم است.
از همه مهمتر خودش هم درکنارش خواهد بود. با شناختی که از او دارد حتما از پس این کار به راحتی بر خواهد آمد. پس قرار صبح فردا را در بیمارستان با او گذاشت و از خوشحالی این دختر جوان احساس رضایت کرد . پس از دقایقی سیگاری روشن نمود و مشغول کشیدنش شد که ستاره سکوت دکتر را شکست . لبخندی زد و گفت:" نمی دونم چطور می تونم به خاطر لطف بزرگی که در حقم کردید از شما تشکر کنم."
دکتر نگاه پدرانه ای به او کرد:" ستاره دلم می خواد بدونی که من تو رو مثل دختر خودم دوست دارم. راستشو بخوای چشم های تو همیشه منو یاد مهرانه دختر از دست داده ام می ندازه و دلم می خواد توهم نسبت به من این احساس پدر و فرزندی را داشته باشی و هیچ وقت خودتو تنها ندونی."
ستاره به طرف دکتر آمد و مقابلش زانو زد و مستقیم به چشمانش نگاه کرد. اشک از دیدگانش سرازیر بود. نمی دانست در این موقعیت و در برابر این همه لطف چه بگوید. اشک هایش را پاک کرد. لبخندی زد و دست دکتر را فشرد:" من افتخار می کنم که پدری مثل شما داشته باشم."
دکتر نصرت که با بردن نام مهرانه دلش بیشتر از پیش برای دختر و همسر فوت شده اش تنگ شده بود قطره های اشک از دیدگانش سرازیر شد. پس از لحظه ای برخاست و به طرف پنجره رو به حیاط رفت و با نگاه محزونش به بارانی که در حال باریدن بود خیره شد و گفت:" چه هوای ابری و غمباریه... امیدوارم منو به خاطر خودخواهیم که این طور باعث ناراحتی تو هم شدم ببخشی. نمی دونم چرا یه دفعه به یاد زمان های دور افتادم . خارج از ایران بودم که همسر و دختر کوچکم توسط اشخاصی ناشناس به قتل رسیدند. آخه تو اون زمون ها، جوونی هامو می گم... منم همچین بگی نگی یه کم کله ام بوی قرمه سبزی می داد و طرفدار پروپاقرص استقلال مملکت و مشروطیت بودم. من حتی نتونستم توی مراسم کفن و دفنشون حضور داشته باشم و این باعث آزار بیشترم می شه و هیچ وقت خودمو بابت این قضیه نمی بخشم. شاید اگر در کنارشون بودم..."
حرفش را قطع کرد و دوباره به تماشای باران ایستاد.
ستاره صبح زود از جای خود برخاست و آماده شد. محترم السادات را صدا کرد و او را در جریان رفتنش گذاشت و گفت احتمالا تا بعداز ظهر به خانه باز نمی گردد و به اسماعیل هم دستور داد تا درشکه را حاضر کند زیرا باید هر چه زورتر به بیمارستان می رفت.
ستاره بسیار شاد و سرحال به نظر می رسید. تغییرات پایتخت به نظرش چشمگیر تر می آمد. همچنان که مشغول نگاه کردن به اطراف بود اسماعیل مشغول صحبت با او شد:" خانم ببینید هر روز که می گذره شهر زیباتر و پرهیاهوتر می شه. نمی دونم این آدما کار و زندگی ندارن که توی خیابون ها بی هدف هی این ور و اون ور می رن؟"
ستاره نگاهی به او انداخت و هیچ نگفت و او هم دوباره ادامه داد:" می گن شاه به ظاهر شهر خیلی اهمیت می ده پایتخت پر شده از میدون و عمارت های با شکوه، مثلا همین بانک ملی که در چند قدمی ماست مهندس های آلمانی ساختنش، مثل راه آهن سراسری."
ستاره نگاهش به ساختمان بانک ملی که مانند نگینی در قلب شهر می درخشید افتاد. به شیرهای دوطرف آن با دقت نگریست و برای اولین بار در دل به کشورش بالید و به وجودش عشق ورزید زیرا داشتن بانکی به این عظمت آرزوی دیرینه ی هر ایرانی به حساب می آمد و این افتخاری بزرگ برای همگان بود.
همچنان در افکار خود غرق بود که ناگهان اتومبیل آخرین مدلی به سرعت جلویشان پیچید. اسماعیل دهان اسب را کشید و حیوان را مجبور به ایستادن کرد و فریادش به هوا خواست:" هووهو حیوون! آروم! آروم!"
بعد باعصبانیت فریاد زد:"چه خبرته ! مگه سر می بری؟"
چشم غره ای به تنها سر نشین اتومبیل رفت و سپس رو کرد به ستاره که با اخم به راننده خاطی نگاه می کرد و گفت:« ببخشید خانم! خیابونا پر شده از تازه به دورون رسیده ها. اونم با این اتومبیل های جدیدشون. جل الخالق نگاه کنید که چطور چشم آدمو خیره می کنن!»
پس از اندکی توقف به راهش ادامه داد. ستاره بی توجه به گفته های سورچی همچنان به مغازه های رنگارنگ و لباس های فرنگی که توجه همگان را به خود جلب می کرد می نگریست. خیابان های بزرگ شهر در حال سنگ فرش شدن بود و کارگران به سختی مشغول کار، اسماعیل با دیدن آنان دوباره لب به سخن گفتن باز کرد:« خانم! شنیدید تازگی ها مردم کوچه و بازار مرتب زیر گوش هم پچ پچ می کنن و می گن شاه آدم مستبد و زور گوییه و هر کی بر خلاف میلش حرف بزنه سر و کارش با نظمیه است و آخر کار هم از زندان قصر سر در می آره. می گن اونجا پر شده از آدم های سیاسی، حتی یه سری هم از دوروبری های خود شاه هستن.»
هوا رو به سردی می رفت. ستاره خود را درون درشکه کمی جمع کرد و به گفته های سورچی اندیشید. او با این کلمات مانوس نبود. گاهی اوقات چقدر از خودش بدش می آمد. در دل به خود گفت " باید بیشتر مطالعه کنم تا شاید از این مسائل اندکی سر در بیاورم. بعد شروع به سرزنش خود کرد. او حتی از سورچیش هم کمتر راجع به اوضاع حاکم بر مملکتش می دانست. شاید امین هم به همین دلیل ترکش کرده بوده. زیرا در بیشتر مواقع حرف های او را درک نمی کرد و همیشه مثل احمق ها به او می نگریست و جوابی برای گفته هایش پیدا نمی کرد. این افکار باعث شد که دوباره امین را به خاطر آورد و برای لحظه ای خشم وجودش را فرا گیرد. آخر چرا به هر چه فکر می کرد آخرش به امین ختم می شد؟ این موضوعات به او چه مربوط؟ او که حوصله این چیزها را نداشت. راجع به این مرد نمک نشناس هم تصمیم قاطع گرفته بود که دیگر به او فکر نکند. پس لبخندی از روی مسرت زد، زیرا الان فقط لبریز از یک هیجان لذت بخش بود آن هم اینکه می خواهد در یک بیمارستان مشغول به کار شود و آینده ای روشن را با دستان خود بسازد و در کنارش یک موقعیت اجتماعی هم به دست آورد.
در گوشه ای از خیابان دختر بچه فقیری همراه پدربزرگ نابینایش در حالی که تن پوش گرمی هم به تن نداشت به امید کمک دیگران ایستاده بودند. از اسماعیل خواست که بایستد. دخترک را صدا زد. او رویش را گرداند و پس از اندکی دست پدربزرگ را رها کرد و به طرفش آمد. ستاره دست در کیف کرد و دو سکه به او داد سپس شالی که به دور خود پیچیده بود را باز کرد و به بدن دخترک پوشاند و از او پرسید:« چند سالته؟»
دخترک در جواب گفت:« هشت سال خانم!»
ستاره نگاهی به قد و قامت کوچک و نحیفش کرد و به یادش افتاد که در این سن و سال خودش غرق در چه ناز و نعمتی بوده است. به همین دلیل دلش برای این طفل بیچاره بیشتر سوخت و تنها سکه ای که برایش مانده بود را هم به او داد و گفت:« تو همیشه با پدربزرگت اینجا می نشینی؟»
او سری تکان داد:« بله خانم!»

آوینا
06-04-2012, 22:13
ستاره دستي به سرش کشيد و با چهره اي پر از درد به اسماعيل دستور حرکت داد و بقيه مسير را به اين انديشيد که اي کاش شاه به جاي اينکه علاقه به اين همه ساخت و ساز و ظاهر شهرنشان دهد، نيمي ازآن را هم به فقرا توجه نشان ميداد. او درست مي انديشيد زيرا تعداد گدايان در شهر غوغا کرده بود و چهره پايتخت را بسيار زشت مينمود.
همچنان که درشکه به جلو پيش ميرفت دائما گدايان به دنبال آنان و اتومبيل ها و حتي پياده ها مي دويدند و درخواست پول ميکردند. يکي از آنان به دنبال درشکه دويد. اسماعيل اخم کرد و گفت: «چي ميگي! برو پي کارت!»
زن که در حال ناليدن بود رو کرد به ستاره و گفت: «اي خانم خوشگل تو رو خدا بچه هام گرسنه ن ،خدا خيرت بده! يه کمک کن.»
ستاره نگاهي به او کرد ولي هيچ نگفت زيرا ديگر پولي برايش باقي نمانده بود که ببخشد. دوباره در کيفش به کندوکاو پرداخت شايد سکه اي را در گوشه و کنارش بيابد اما ناگهان چشمش به حلقه اي که امين به او هديه کرده بود افتاد آن را برداشت و بدون هيچ مکثي به زن داد.
اسماعيل با تعجب به ستاره نگاهي کرد و گفت: «خيلي عذر ميخوام خانم که فضولي ميکنم چرا اين کارو کردين؟ مگه فقط همين يکي دوتان، اين شهر پر شده از گدا.»
ستاره که از کارش بسيار راضي بود با حالتي عصبي گفت: «مهم نيست، برام ارزشي نداشت.»
وقتي به بيمارستان رسيد، سالن انتظار مملو از بيمار بود. ازميان آن همهمه و شلوغي به سختي خود را به قسمتي رساند که روي آن نوشته بود اطلاعات. پشت باجه اي مردي لاغر اندام، سبيلو با موهاي جوگندمي و فرقي از وسط باز شده ايستاده بود و به سوالات مردم جواب ميداد. نگاهي کرد سپس به نزديکي محل رفت و در ميان آن همه فشار و شلوغي پرسيد: «آقا ببخشيد!» وقتي مرد نگاهش متوجه او شد ادامه داد: «با آقاي دکتر نصرت ا... رئيس بيمارستان کار داشتم. »
مرد با دست اشاره اي به انتهاي سالن کرد. ستاره به سختي خود را از ميان جمعيت بيرون کشيد. کمي با تعجب اطرافش را نگريست. سالن پر بود از مريض ها و همراهانشان که بيشتر آنان فقير بيچاره به نظر ميرسيدند. او که تا به حال اين همه بيمار را يک جا نديده بود يکي يکي آنان را از زير نگاه کنجکاوش ميگذراند و به راهش ادامه ميداد. در انتهاي سالن به راهروي باريکتري که اتاق دکتر نصرت در آخرآن قرار داشت وارد شد. آنجا هم شلوغ بود و تعداد زيادي مريض، بي حال و ناله کنان روي نيمکت ها نشسته بودند. به طرف خانمي که پشت ميزي نشسته بود، رفت. زن با بداخلاقي تمام گفت: «دکتر ديگه مريض نمي بينه!» سپس غرغرکنان ادامه داد: «خسته شدم از بس نوبت دادم. اگر به اين دکتر نصرت باشه ميخواد تا صبح اين پاپتي ها رو ويزيت کنه يک قرونم نگيره. چندرغاز بهمون ميدن اون وقت ميخوان از کله صبح تا بوق سگ اينجا براشون بدويم.»
در ميان صحبت هايش پرونده ها را زير و رو ميکرد وهر مريض که از اتاق بيرون مي آمد نمره ديگري را ميخواند.
بالاخره سرش را کمي بالا آورد و نيم نگاهي با تعجب به ستاره انداخت و با نيشخند گفت: «به به! چه عجب امروز چشممون به جمال يه خانم خوشگل روشن شد!» سپس نگاه عاقل اندر سفيهي به او کرد و با ژست طلبکارانه که انگار تمام بدبختي هاي عالم زير سر اين دختر جوان است ادامه داد: « حالا چي کار داري؟ گفتم که دکتر ديگه مريض نمي بينه! برو بعدازظهر بيا.»
ستاره آرام و با ترس گفت: «من بيمار نيستم، از آشناهاي دکترهستم. خود ايشون قرار امروزو با من گذاشتن.»
منشي چاق خودش را به زحمت کمي جمع و جور کرد و با بدعنقي به او گفت: «بگم کي اومده ديدنشون!»
ستاره لبخندي زد: «لطفا بگين ستاره، ستاره خلعتبري.»
زن زير لب غرغر کرد و به داخل اتاق رفت و پس از اندکي برگشت و با همان لحن گفت: «بفرمايين داخل.»
ستاره وارد اتاق شد و به طرف دکتر رفت: «سلام ببخشيد مثل اينکه بد موقعي به ديدن شما اومدم.»
دکتربا ديدن ستاره از جاي خود برخاست: «ابدا، خودم بهت گفتم امروز صبح بياي اينجا. از رفتار اين زنک دلگير نشو اون هميشه همين طوره. اما کارشو خوب بلده!»
«نه، نه، اصلا، فکر کنم اون خانم حق داره که اين قدر عصباني باشه. چون خيلي سرش شلوغه.»
دکتر سرش را به تاييد تکان داد: «حق که نداره، اما به خاطر کاردانيش من زياد پاپيچش نميشم. خب حالا بهم بگو آماده اي که از الان شروع کني؟ ببين دخترم! تو براي اين شغل بايد شجاع، سرسخت، صبور و خستگي ناپذير باشي! در عين حال يادت نره با تمام مشکلاتي که داري بايد با بيمارات مهربون باشي!! البته من اين توانايي ها رو در تو ميبينم و اميدوارم در کارت موفق باشي. حالا برو قسمت اداري بيمارستان سفارش هاي لازمو در مورد تو کردم. اون ها بهت ميگن چه کارهايي رو براي شروع بايد انجام بدي.»
ستاره لبخندي زد، تشکر کرد و به طرف در روانه گشت که دکتر ادامه داد: «راستي اون پافشاري در مورد درس خوندنت بنا به هر دليلي که داشتي الان خيلي به دردت ميخوره چون ميتوني همراه کار در بيمارستان، دوره پرستاري ببيني و چند قدم از ديگران جلوتر باشي!»
ستاره با شنيدن اين جملات دلگرم کننده خوشحال از اينکه ميتواند به آرزوي ديرينه اش دست پيدا کند، با انگيزه اي مضاعف و تسلاي خاطر بيشتري به دنبال سرنوشت و تقديري که برايش رقم خورده بود، رفت.


فصل 12
نيمه هاي دي ماه بود که برف تمام شهر را پوشاند و کوه هاي استوار و سر برافراشته البرز را سفيد پوش کرد و زيبايي خاصي به طبيعت سرد و يخ زده زمستان داد. ديدن اين برف بار دگر او را به ياد دوران کودکي و آن بيماري که به جانش افتاده بود انداخت و همچنان ياد و خاطره خاکسپاري پدرش که بزرگترين درد زندگانيش به حساب مي آمد.
هم اکنون چهار ماه از زماني که او در يکي از بيمارستان هاي شهر مشغول کار و تحصيل در رشته پرستاري بود ميگذشت. ستاره اين شغل را با تمام مشقاتش دوست داشت و ديگر با آن اخت شده بود. شغلي که او را از گذشته دور ساخته بود و به آينده اش نزديک تر ميکرد.
در اين مدت کوتاه پيشنهاد خواستگاري از طرف يکي دو پزشک جوان را به صورت بسيار محترمانه و از طريق دکتر نصرت رد نمود. انگار دلش نميخواست فعلا راجع به اين موضوع حتي لحظه اي بينديشد زيرا تمام افکارش حول محور آرزوهاي کوچک و بزرگ خودش دور ميزد.
بعدازظهرها که به خانه ميرسيد کمي استراحت ميکرد. دروس دانشگاه را ميخواند و هرازگاهي که وقتي برايش باقي ميماند به دوخت و دوز پارچه اهدايي عمه اش ميپرداخت.
بالاخره دوخت لباس با محدوديت زماني که داشت به پايان رسيد.پيراهني زيبا که انگار از بهترين مزون هاي پاريس خريداري شده بود. آن را بر تن کرد و محترم السادات را صدا زد. خدمتکار جوان وقتي چشمش به ستاره افتاد با خوشحالي فرياد زد: «خانم! ماشاا... عين فرشته ها شدي! برم، برم زودتر يه اسپند دود کنم، چش نخوريد.»
سريع از اتاق خارج شد. او درست ميگفت دانتل مشکي با گل هاي پولک دوزي شده سرخابي به سفيدي پوستش جلوه خاصي ميداد. واقعا که عمه اش در تمامي امور زن خوش سليقه اي بود و اين حسن سليقه سر زبان همه اقوام دور و نزديک ميچرخيد و ستاره هم از اين قاعده مستثني نبود.
پيراهن، تنگ و چسبان دوخته شده بود و تا نزديکي هاي قوزک پايش ميرسيد. براي اينکه بدنش از زير نمايان نشود در پي جستجوهايش درون صندوق قديمي مادر، چشمش به پارچه اي که درست هم رنگ پولک هاي لباسش بود افتاد. براي آنکه ديگر مجبور نبود براي خريد يک چنين پارچه اي پولي پرداخت نمايد بسيار خوشحال شد. با همان ساتن کمر پهني دوخت که در پشت با يک پاپيون بزرگ به هم وصل ميگشت و باريکي کمرش را نمايان تر مي ساخت. کلاه، کيف و کفش سرخابي رنگي با پس اندازي که در اين مدت جمع کرده بود، خريداري نمود و در روز عروسي لباس آماده شده اش را بر تن کرد و عازم رفتن به منزل عمويش گشت.
وارد عمارت شد. تالار بزرگ خان عمو مملو از ميهمانان زن و مرد و کودک و جوان بود. هم اکنون که چند سالي از حکومت پهلوي ميگذشت، فرهنگ غرب رفته رفته بين اشراف در حال گسترش بود.
عروسي ها ديگر به صورت مختلط برگذار ميشد و زنان به تبعيت از آرتيست ها و ژرنال هاي مدي که از آن طرف آب ها وارد کشور ميشد لباس مي پوشيدند و رفتار ميکردند.
پس از شنيدن سلام و احوالپرسي، گله و شکايت ها شروع شد که چرا در جشن هاي قبل از عروسي مخصوصا حنابندان شرکت نکرده و مرتبا جواب هاي متاسفم ساعت کار و دانشگاه اجازه نميداد وگرنه خوشحال ميشدم که در کنار شما عزيزان باشم، تکرار ميشد. عمه اش او را از روي پلکان داخل سالن ديد، به طرفش آمد و وقتي پارچه دوخته شده را بر اندام بي نقص ستاره برانداز کرد بلند گفت: «ماشاا...! هزارا... و اکبر! درست مثل پرنسس ها شدي! کاشکي پسرم ناصر بزرگ بود و تو عروس خودم ميشدي!»
ستاره لبخندي زد و در دلش گفت: «همون بهتر، تازه از شر پسر عموم خلاص شدم لابد حالا بايد گير اين يکي مي افتادم، با آن قيافه حنايي و بي نمکش.»
وقتي از عمه ملک خاتون جدا شد، به طرف يکي از دختر عموهايش که ثريا نام داشت و تقريبا هم سن و سال خودش بود روانه گشت. در کنارش نشست و تا چشمش به شکم بر آمده اش افتاد با تعجب به او نگاه کرد و گفت: «ثريا! تو که دوباره ...!»
ثريا خنديد و گفت: «ميبيني ستاره! از تموم دخترهاي فاميل عقب موندي. راستشو بخواي فکر ميکنم اين يک پسره، خب بعد دوتا دختر، ايرج خان توقع يه پسر کاکل زري داره!»
ستاره همچنان که نگاهش را به همه طرف مي چرخاند پرسيد: «حالا تو از کجا مطمئني که اين يکي پسره؟»
ثريا خنديد و با شيطنت گفت: «آخه اين يکي خيلي آتيش پاره است! پدرسوخته همش مشغول لنگ و لقد انداختنه!»
ستاره از آنچه ميديد متعجب بود. تقريبا لباسهاي تمام زنان در قسمت سر شانه عريان بود. در سکوت نظاره گرشان شد. زيرا آنان بدون هيچ خجالتي در حضور مردان ديگر مشغول رقصيدن با همسرانشان بودند.
کمي بعد نگاه کنجکاوش از آنان فاصله گرفت و به جهت ديگري معطوف شد. در گوشه اي از سالن تعدادي مرد ميانسال و جوان را در لباس هاي نظامي مشغول گپ و گفتگو ديد. يکي از آنان که قد بسيار بلند و چهره اي جذاب تر از بقيه داشت براي اندک زماني توجه ستاره را به خود جلب کرد، ناگاه نگاهشان با هم تلاقي کرد. ستاره به سرعت نگاه خود را دزديد و سرش را به طرف ثريا گرداند و با تعجب پرسيد: «اين قزاق ها امشب تو اين مجلس چي کار ميکنن؟»
ثريا لبخندي با غرور به لب نشاند: «دوستان آقا جونم هستن. امشب هم افتخار دادن و توي اين عروسي شرکت کردن.»
مرد جوان که انگار نميخواست چشم از ستاره بردارد گيلاسي در دست گرفت و رو کرد به طرف شازده عبدا... که با آنان گرم صحبت و گپ زدن بود و در گوشش کلماتي را زمزمه نمود. سپس هر دو به ستاره نگاه کردند.
خان عمو پيش دستي کرد و همراه افسر جوان به طرفشان آمد و با دست اشاره اي به هردويشان رفت و گفت: «دخترم ثريا و اين هم برادرزاده عزيزتر از جانم ستاره! همان طور که مستحضريد يکي از بي نظيرترين زنان اين مجلس و فوق العاده زيبا و بسيار هم دوست داشتني!»
ستاره با تعجب به شازده نگاه کرد و از اين همه تعريف و تمجيد عمويش سردرنياورد.
افسر جوان به علامت احترام سرش را کمي خم نمود.
ستاره گفت: «خوشبختم.»
مرد جوان نگاهي به صورت ستاره انداخت و خود را معرفي کرد: «بنده سروان علي بختياري! از آشنايي با شما بسيار مفتخرم.»
سپس رو کرد به شازده و اجازه يک دور رقص با ستاره را از او خواستار شد.
شازده لبخندي زد و نگاهش را به ستاره معطوف کرد. او هم با کلمه متاسفم نظر آخر خود را اعلام نمود و بر جايش نشست و بدون توجه به افسر جوان مشغول گفتگو با ثريا شد.
سروان بختياري وقتي ديد تيرش به سنگ خورده پس از تعظيمي، به جمع همکاران خود پيوست ولي در تمام ساعات جشن چشم از ستاره برنداشت و او را همچنان مي پاييد و حرکاتش را زير نظر داشت.

آوینا
06-04-2012, 22:13
بود و خیالش از بابت دخل و خرج خانه راحت تر به نظر می​رسید.
در یکی از روزهای اخر فروردین بر خلاف میلش خبر ناخوشایندی توسط نوشته​ای از نرگس به دستش رسید که در ان قید شده بود او و فرزندانش نمی​توانند تعطیلات تابستان را به تهران بیایند و در کنارش باشند. زیرا پدرش هفته گذشته به علت بیماری درگذشته و مادرش هم بر اثر این واقعه بسیار غمگین و افسرده است ونمی​تواند او را در این شرایط تنها رها کند و به تهران بیاید.
ستاره در جواب تلگراف تسلیتی برای او ارسال کرد و تاثر خود را از قضیه عنوان نمود و برای نامادری مهربانش روزهای بهتری را از خدا خواستار شد. پس از فرستادن این پیام، دل شکسته از اینکه نمی​تواند به این زودی​ها برادرانش را ببیند و از طرفی دیگر خبر فوت ناگهانی اقابزرگ، پدر نرگس که او را بسیار غمگین و ازرده خاطر ساخت اهی از نهاد کشید و قطرات اشک از چشمانش سرازیر شد. با خود اندیشید: " چرا انسان​های خوب باید خیلی زود از میانمان بروند و تنهایمان بگذارند."
روز یکشنبه 26 فروردین سال 1318 خورشیدی، در ایستگاه راه اهن تهران هنگام ورود قطار سلطنتی 21 توپ شلیک شد و بالاخره در اواخر اردیبهشت عروسی ولیعهد ایران با فوزیه دختر زیبای کوچک اندام چشم ابی پادشاه مصر اغاز گشت. در ان چند شب تهران غرق نور و روشنایی بود و تمام ساختمان​های مهم شهر مانند شهرداری، عمارت پست و تلگراف، بنای شهربانی و نیز عمارت بانک شاهنشاهی ایران چراغانی شده بودند و جمعیت بسیاری که می​توان گفت جای سوزن انداختن در میان انان نبود در میدان جمع بودند. جشن در کاخ گلستان برپا بود و تمام مسیرهای منتهی به خیابان لاله​زار و ناصرخسرو چراغانی و با پرچم​های ایران و مصر اذین شده بودند. دسته های مطربان و نوازندگان سرو صدایی به راه انداخته بودند که نپرس! در این ایام ستاره بیشتر شب​ها همراه اسماعیل و محترم​السادات برای دیدن مراسم به این خیابان​ها می امدند و غرق در لذت می​شدند. دیگر اثری از پاسبان​هایی که در هر یک قدم در حال گشت و گذار بودند دیده نمی​شد و مردم در ازادی کامل می​توانستند احساست خودشان را بروز دهند و از دیدن کاروان​های شادی که پر از ارابه​های زیبا و با شکوه و دور تا دور شهر در گردش بودند لذت ببرند.
در یکی از روزهای تعطیل که ستاره همراه خدمتکار خود پا به خیابان گذاشته بود ولیعهد همراه ملکه زیبایش سوار بر اتومبیل سلطنتی از کنار انان عبور کرد. ستاره و محترم​السادات همچنان خیره به ملکه نگاه می​کردند و طبق معمول پاسبان​ها مشغول دور کردن و جلوگیری از ازدحام بودند. در این بین باتون یکی از انان به دست خدمتکار برخورد کرد و او را به اخ و اوخ واداشت ستاره که محو زیبایی ملکه شده بود گفت: ((نگاه کن ببین این زن چقدر خوشگله!))
خدمتکار جوان که حسابی دردش امده بود با غیض رو کرد به ستاره: (( همچین هم که چو انداخته بودن خوشگل نیست! خانم به نظر من شما از اون به مراتب زیباترید.))
ستاره با تعجب به او و دستش که حسابی سرخ شده بود نگاهی انداخت سپس لبخندی زد: (( چیه چون چوب خوردی و دردت گرفته

آوینا
06-04-2012, 22:13
تا 222
اینو می گی یا اینکه شوخیت گرفته؟!»
محترم االسادات کمی لب و لوچه اش را به طرف پاسبانی که در نزدیکیش ایستاده بود کج کرد و گفت:« هیچ کدوم خانم، فقط چون چشاش رنگیه فکر می کنید خیلی خوشگله، به خدا راست می گم. از هر کی می خواهید بپرسید شما خیلی خوشگل تر ازاین ملکه هستید. من از دهن خیلی ها شنیدم، همون موقع که عکسشو توی روزنامه انداخته بودن، می گفتن اگه یه خورده چشم هاشونو باز می کردن، دخترهای اصل و نسب دار خوشگل تری توی همین مملکت خودمون پیدا می شد که ملکه آینده بشه.» کمی مکث کرد و ادامه داد:« ایش، ببینین چه جوری به جون مردم افتادن و تو سر و کله شون می زنن که جلو نرن. می دونید خانم، می گن شاه نمی خواسته با طایفه اصل و نسب دار قاجار وصلت کنه وگرنه دختر خوشگل توشون زیاد بود.»
ستاره کمی به فکر فرو رفت و یاد امین افتاد که چقدر زیباییش را همیشه مورد تحسین قرار می داد. از یادآوری آن دوران لبخندی زد و با تعجب از این همه اطلاعات خدمتکارش به او هشدار داد که از این به بعد بیشتر جلوی زبان خود را نگه دارد و به کمک او سوار درشکه شد و به خانه رفت.
پس از یک هفته، جشن ها پایان یافت و نوبت نمایشگاه کالاهای داخلی رسید که پر بود از انواع و اقسام تولیدات داخلی کشور از جوراب و کراوات های ابریشمی گرفته تا دوغ آبعلی و آبجوی مجیدیه.
از کارخانه حریر بافی چالوس تا گز و پسته و سوهان و باقلوا و پارچه های کازرونی و حلب های روغن حیوانی و پشم و پوست گاو و گوسفند و سیمان در معرض تماشا بود. طبق معمول رضا شاه برای افتتاح نمایشگاه پا به آجا گذاشت و خیابان پر بود از ماموران امنیتی. دور تا دور شاه هم نیروهای شهربانی حلقه زده بودند.
در آن بلوا و شلوغی ستاره از این طرف به آن طرف دیگر خیابان می رفت و همین طور که کلاه خود را نگه داشته بود تا از سرش نیفتد، در میان آن هیاهوی به پا شده به ناگاه چشمش به چشمان آبی مردی آشنا افتاد، بله او کسی نبود جز سروان بختیاری.
مرد جوان با دیدن او تعظیم کوچکی کرد و کلاه نظامیش را از سر برداشت، ستاره هم به تلافی لبخند سردی به او زد و به دنبال راهی برای فرار از آن نگاه های حریص گشت که به یکباره او را روبه روی خود یافت.
سروان بختیاری با همان متانت و وقار خاص خود از او پرسید:« دوشیزه خانم جوان در این ازدحام چه می کنند؟»
ستاره لبش را گزید و من من کنان گفت:« داشتم به خونه برمی گشتم... در پی اسماعیلم، آخه قرار بود امروز به دنبالم بیاد ولی این همهمه و گرد و خاک نمی ذاره پیداش کنم.»
افسر جوان پیشنهاد داد که در صورت تمایل به او کمک کند. اما ستاره تند و صریح جواب داد:« متشکرم، احتیاج به کمک شما ندارم... البته منظورم اینه که قصد مزاحمت ندارم خودم به تنهایی پیدایش می کنم.»
در این حین ناگهان مردی که مشغول فروختن آب بود با ستاره برخورد کرد و او را محکم در آغوش سروان پرتاب کرد. افسر جوان همچنان سریع با دستان پر قدرتش او را حمایتگرانه در بغل گرفت و نگذاشت کوچک ترین آسیبی به او برسد.
ستاره برای لحظه ای سرش را بالا آورد و چهره او را بسیار نزدیک به خود دید و ناخوداگاه نگاهش به چشمانش افتاد، به سختی خود را کمی عقب کشسد و گفت:« من باید زودتر برم.»
مرد جوان سماجت به خرج داد که لااقل برای یافتن سورچی و درشکه او را همراهی کند تا بلکه با کمک او زودتر بتواند آن ها را بیابد و در این میان هم بازویش را محکم چسبید و مراقب بود که احیانا کسی با این دختر جوان برخورد نکند.
مردم هم تا او را با آن هیبت می دیدند خود را کنار می کشیدند و راه را برایش باز می کردند. این اتفاق باعث شد که ستاره پس از مدت ها به یاد این بیفتد. ناخودآگاه آهی از ته دل کشید و چهره اش رنگ دیگری به خود گرفت. او دیگر اصلا کلمه ای از حرف های افسر جوان را نمی شنید و فقط همراه او به راهش ادامه می داد.
اما برای یک آن به خود آمد و دید، سروان بختیاری چنای محو حالات چهره ی او شده و خیره نگاهش می کند که انگار می خواهد از پس افکارش چیزی که باعث دگرگونی اش شده است را کندوکاو کند.
ستاره نگاهی به اطراف انداخت و در دل آرزو کرد ای کاش این مرد هر چه زودتر دست از سرش بردارد و برود. در این گیرودار بود که ناگاه اسماعیل را دید و با خوشحالی فریاد کرد:« اوناهاش، دیدمش.»
و به سرعت تشکر کرد و به طرف درشکه روانه گشت.
سروان بختیاری که نمی خواست فرصت را از دست بدهد به دنبالش دوید و سد راهش شد و گفت:« امیدوارم که این افتخار رو به من بدید تا بازم شما رو در یک موقعیت مناسب ببینم.»
سپس دست ستاره را گرفت و از روی دستکش بوسه ای بر آن زد. در آخر یک سلام نظامی داد و کمک کرد سوار شود و آن قدر ایستاد تا درشکه از جلوی دیدگانش محو شد.
این برخورد برای اولین بار و پس از مدت ها ستاره را وا داشت که عمیقا و در تمام ساعات باقی مانده شب به سروان بیندیشد و در ذهن پریشان مدام از خود بپرسد که آیا می تواند جای امین او را در آینده به مرد دیگری بسپارد و قلبش برای او بتپد؟
پس از سپری شدن چند روز و پایان یافتن نمایشگاه، شهر از آن هیاهو افتاد. هوای پاک و لطیف و عطر گل های کوچه و خیابان تمام فضا را پر کرد و باغ زیبای خانه هم غرق در شکوفه و گل های بهاری شد. او هیشه بهار را با تمام سرزندگی و زیباییش دوست می داشت، زیرا تداعی کننده ی اولین ملاقاتش با امین بود. چقدر خوب می شد که این وضع پیش نمی آمد و هر دو از این روزها در کنار هم لذت می بردند، اما انگار سرنوشت راه دیگری را برایشان رقم زده بود. راهی که هر چه قدم به پیش می گذاشت انتهایش جدایی بود. با یادآوری این واژه دوباره دلش پر از کینه و حسد و در نهایت نفرت از این مرد جفاکار شد و طبق معمول اشک از دیدگانش سرازیر گشت.
چندی از دیدار او با سروان بختیاری می گذشت و کم کم یاد و خاطره این برخورد را به دست فراموشی می سپرد که ناگاه افسر جوان را در محوطه بیمارستان دید. او که از این دیدار کاملا شوکه به نظر می رسید کمی او را با تعجب نگریست اما لحظه ای بعد خنده ی شیرینی بر لبانش نقش بست، طوری که چال های گونه اش نمایان گشت و با گرمی به طرفش روانه شد و دستش را به سویش گرفت. او هم طبق معمول خم شد و آن را بوسید.
ستاره فورا خود را عقب کشید و نگاهی به اطراف انداخت. خوشبختانه آشنایی در آن محل ندید و همچنان که از خجالت سرخ شده بود گفت:« این کار شما درست نیست سروان بختیاری! مخصوصا در این محیط و در ملا عام.»
سروان بختیاری خندید. چهره اش بسیار زیبا و جذاب بود و قدش آن قدر بلند که برای دیدنش باید سرش را حسابی بالا می گرفت. افسر جوان نگاه زیرکانه ای به او کرد و در جواب گفت:« هر طور میل شماست دوشیزه خانم!»
ستاره دوباره لبخندی از سر رضایت زد و به خاطر کمک آن روزش از او تشکر کرد و در ادامه گفت:« متاسفانه باید زود به خونه برم. امیدوارم که منو ببخشید!»
افسر جوان که متوجه حضور اسماعیل در آن نزدیکی ها شده بود از او خواست تا درشکه همراهیش کند و در میان آن مسیر کوتاه با لحنی بسیار مودبانه اما نگاه های پر از هوس عنوان کرد:« شما یکی از دلرباترین زنانی هستید که من تا به حال دیده ام. آیا این مطلب رو کس دیگه ای هم به شما متذکر شده؟»
ستاره به یاد امین افتاد که همیشه چگونه دلربایی بی حد و حصرش را می ستود. پس چهره اش در هم شد و یادآوری گذشته و بیان این جمله او را بسیار اندوهگین کرد، به طوری که این امر در حالات و رفتارش کاملا نمایان گشت و او را به سکوت وا داشت. بدون آنکه کلامی از دهانش خارج شود نگاهش به نقطه ای خیره ماند و پس از اندکی به کمک افسر جوان متعجب از حالات سرد و غریبش سوار درشکه شد و طبق معمول پس از یک سلام نظامی و با گفتن به امید دیدار از یکدیگر جدا شدند.
اما این دیدارها کم و بیش ادامه یافت و از هفته ای یک بار به هفته ای دو الی سه بار و پس از یکی دو ماه هر روز تکرار شد. طوری که اگر یک روز سروان بختیاری به دیدنش نمی امد ستاره ناخواسته با نگاه به دنبالش می گشت و وقتی او را نمی یافت دلش می گرفت و دلچرکین راهی خانه می شد.
اسماعیل که به تازگی متوجه دلداگی خانم خانه اش شده بود، فورا همسرش را در جریان این خبر مهم قرار داد و گفت:« یک افسر انگار خیلی خاطر خانمو می خواد هر روز هم به دیدنشون می ره، اما نمی دونم چرا زیاد ازش خوشم نمی آد، راستشو بخوای به نظرم یه جوریه!»
محترم السادات پس از گوش کردن به حرف های شوهرش با تعجب پرسید:« مگه چی کار کرده که ازش خوشت نمی آد؟»
« نمی دونم، شاید هم اشتباه می کنم! ظاهر مقبولی داره اما اگه راستشو بخوای از نوع نگاه هاش به خانم، بدم می آد.»
محترم السادات کمی سکوت کرد و گفت:« بیخود پشت سر مردم حرف در نیار، خانم پس از او جریاناتی که براشون اتفاق افتاده، چند دفعه گفتن که دیگه نمی خوان شوهر کنن.» بعد صدایش را پایین آورد و ادامه داد:« راستشو بخوای من فکر می کنم هنوز خاطر اون دکتر عماد و می خوان و گرنه جواب رد به این همه خواستگار نمی دادن.»
اسماعیل متفکرانه نگاهی به او کرد:« نمی دونم وا... خدا می دونه.» سپس شانه هایش را بالا انداخت و رفت پی کارش.
محترم السادات که تازه حس کنجکاویش تحریک شده بود به طرفش دوید:« حالا داری کجا می ری، وایسا برام تعریف کن ببینم این چیزارو از کجا فهمیدی؟»
اسماعیل بدون توجه به پرسش همسرش دستش را بالا برد و به راهش ادامه داد:« گفتم که نمی دونم، شاید اشتباه کرده باشم.»
فصل چهاردهم.
چند روزی می شد که افسر جوان به دیدن ستاره نیامده بود و او هم از این بابت بسیار دلتنگ به نظر می رسید. این غیبت باعث شد که او به آینده اش بیشتر و عمیق تر فکر کند و برای اولین بار این سوال را در ذهنش مطرح سازد، آیا این مرد می تواند جای امین را در زندگیش پر کند؟
سروان بختیاری همانند امین دارای شور و حال زندگی بود و او را سرگرم می ساخت. اما نمی دانست که چرا نمی تواند تمام و کمال دل در گرو این مرد ببندد و عاشقش باشد. شاد یادآوری نگاه های پر از صداقت و عاری از هر نوع شرارت امین بود که مانع از این کار می شد یا اینکه او هنوز...
آه امین، چقدر دلش برای چشمان سیاه، شیطنت ها و شوخ طبعی هایش تنگ شده بود. با اندوه فراوان، عکس سروان بختیاری را از کیف خود بیرون آورد و مدتی به آن نگریست و سعی کرد به او بیشتر بیندیشد، اما هر چه کوشید نتوانست و به نتیجه ای نرسید. آهی از سر تاسف کشید و برای دلداری به خود گفت: "لااقل هر چه هست این مرد جالب و جذاب توانسته تا حدی مرا از گذشته دور نماید. "
در این افکار بود که دکتر نصرت به داخل بخش قدم گذاشت و وقتی ستاره را تنها یافت نزدیکش آمد و با لبخند و یک خسته نباشید جویای احوالش شد. ستاره هم در جواب لبخند زد و سلام کرد.
دکتر با تعجب پرسید:« هنوز اینجایی! من فکر کردم تا حالا رفتی خونه؟»
ستاره لبخندی زد:« آه بله، کم کم داشتم می رفتم.»
دکتر نگاهی به اطراف انداخت:« پس خوب شد دیدمت. چون منتظر موقعیت مناسبی بودم تا باهات صحبت کنم. فکر می کنم این روزها سرم خیلی شلوغ بوده و نتونستم حواسمو اون طور که باید جمع این دختر بازیگوش که الانم جلوی روم نشسته بکنم.»
ستاره دوباره لبخند زد:« چه صحبتی دکتر؟ این دختر بازیگوش، منتظر و سراپا گوشه تا حرف های شما رو بشنوه.»
دکتر نگاهی جدی به او کرد:« راستشو بخوای من از نصیحت کردن بیزارم اما این یک بار مجبورم که در مورد تو این کارو بکنم.»
ستاره همچنان با تعجب به او می نگریست که دکتر ادامه داد:« به نظرمی رسه تو در مورد آینده خودت تصمیمات غلطی گرفتی.»
« در چه مورد؟»
« خودتو به اون راه نزن دختر! در مورد اون عکس که مدت ها بهش زل زده بودی دارم صحبت می کنم.»
ستاره نگاهی به عکس انداخت و سعی کرد تا آن را در کف دستانش مخفی سازد.
دکتر لبخند معنی داری زد:« بیخود نمی خواد قایمش کنی. ببین دخترم، سرشت تو با این آقا سازگار نیست. کمی به آینده ای که داری با دست خودت ویرونش می کنی فکر من. این مرد یه آدم هوسبازه. من با هوش و ذکاوتی که در تو سراغ دارم باور نمی کنم که به این مسئله پی نبرده باشی! اما عیبی نداره چون من همه این ها روبه حساب جوونی و خام بودنت می ذارم. الانم تصمیم دارم خودم این موضوع رو برات روشن کنم. ستاره راستشو بخوای من فکر می کنم تو فقط جای خالی امین رو اونم به اشتباه با سروان بختیاری پر کردی و یا می خوای به این طریق ازش انتقام بگیری... چرا کمی صبر نمی کنی شاید امین...»
دکتر سکوت کرد. این اولین بار بود که دکتر نصرت با او این چنین و با صراحت راجع به امین صحبت می کرد. ستاره که با شنیدن نام امین حسابی کفری شده بود به میان حرف دکتر آمد:« ببخشید دکتر! اما من یک کلمه از حرف هایی که شما می زنید و متوجه نمی شم و بسیار متعجبم از اینکه شما با کاری که امین در حقم کرده، تصور می کنید من هنوز یه فکرشم.»
دکتر که می دانست ستاره این حرف ها را از ته دل نمی زند پرسید:« می شه برای منم توضیح بدی امین مرتکب چه گناه نابخشودنی شده که این طور با خشم و نفرت ازش یاد می کنی!»
ستاره اخم هایش را در هم کشید:« هیچی، فقط باعث بدبختی من شد دکتر! به نظر شما این دلیل مناسبی برای تنفر من از این آقا نیست؟!»
دکتر نگاه معنی داری به او کرد:« دخترم، چرا این طور راجع به امین فکر می کنی؟ این قدر در قضاوت عجله به خرج نده.»
ستاره با صدایی که از عصبانیت می لرزید گفت:« بعد از دوسال بی خبری از کسی که به خاطرش پدر و مادرتو فنا کرده باشی، از برادرش بشنوی...» اشک از چشمانش سرازیر بود:« بشنوی که ازدواج کرده...»
دکتر سیگاری روشن کرد:« خب تو شاید اشتباه متوجه شدی، نمی دنم شاید هم... یه دروغ مصلحتی بوده.»
ستاره از جای خود برخاست و رو کرد به دکتر و گفت:« دروغ مصلحتی! به همین راحتی دکتر! با اینکه احترام خاصی براتون قائلم و مثل پدرم دوستتون دارم اما خواهش می کنم توقع نداشته باشید این حرفو باور کنم. برای من دیگه امین وجود نداره! چند سال پیشو که یادتون نرفته، مرگ پدر و مادرمو می گم، همش نقصیر این مرد چشم سفید و نمک نشناس بود. ای کاش سن و سال الانمو داشتم و زودتر متوجه زنبارگی این آدم پررو می شدم.» کمی سکوت کرد و دوباره ادامه داد:« من تصمیم خودمو گرفتم و هر زمان سروان بختیاری بهم پیشنهاد ازدواج بده قبول خواهم کرد و مطمئنم که هیچ اشتباهی هم نشده... اشتباه من تو زندگی فقط دلبستن به امین بود که اونم تموم شد!»
دکتر سیگار خود را در ظرفی خاموش کرد و پس از کمی سکوت گفت:« من می ترسم که تو با این انتقامجویی کودکانه ات، آخر و عاقبت خودتو خراب کنی.»
ستاره نیشخندی زد و با صدای تقریبا بلند که باعث شد عده ای از پرستاران متوجه بحث میان آن دو شوند گفت:« نه دکتر! مطمئن باشید که انتقام من این طور و به این آسونی نیست. اگر یه روز، فقط یک روز از عمرم باقی مونده باشه خودم با دستام خفه اش می کنم یا نه، اصلا تپانچه ی قدیمی آقا جومو برمی دارم و یک گلوله به طرفش شلیک می کنم و نهایت سعیمو می کنم تا درست به هدف بزنم. حتما اونو خواهم کشت.» سپس با چهره لی برافروخته از آنجا و جلوی دیدگان هاج واج مانده همکارانش خارج گشت.
دکتر که از واکنش ستاره نسبت به امین به فکر فرو رفته بود تصمیم گرفت فعلا هیچ نگوید تا شاید مرور زمان کدورت ها را برطرف سازد. عصر روز پنجشنبه یعنی درست آخر همان هفته اتومبیل بسیار شیکی مقابل بیمارستان توجه اش را جلب کرد. سروان بختیاری را دید که از آن پیاده شد و با ادای احترام در را به رویش گشود. ستاره هم لبخند شیرینی زد و سوار شد، اما مرتب با نگاهش به دنبال اسماعیل می گشت. سروان بختیاری رو کرد به ستاره و گفت:« با اون چشم های قشنگت در پی کی هستی؟»
ستاره همچنان که مرتب به اطرافش می نگریست گفت:« هیچی، اسماعیل الانه است که نگران بشه.»
افسر جوان لبخندی زد:« سورچی رو می گی؟ فرستادمش بره، می خوام خودم این بار تو رو به خونه برسونم.»
ستاره کمی اخم هایش را در هم کشید:« به چه جرئتی این کارو کردی؟»
افسر جوان خندید:« جرئت نمی خواد. هر کی با یک نگاه به درجه هام جا می زنه و مجبور به اطاعت می شه.»
ستاره شانه هایش را با بی تفاوتی بالا انداخت:« شاید در مورد دیگران این مطلب صدق کنه، اما بنده رو از جا زدن و اطاعت کردن لطفا معاف کنید چون من جلوی شاه هم جا نمی زنم.»
سروان بختیاری شدت خنده اش بیشتر شد:« باشه! باشه قبول! مثل اینکه من عوض تو باید بترسم. حالا یه کم اخم هاتو باز کن، برای اینکه می خوام ببرمت گردش. قول هم می دم که زیاد طول نکشه.» سپس پای خود را بر پدال گاز فشرد و از آنجا دور شد.
در راه از چگونگی آشنایی خود با شازده عبدا... گفت و اینکه خانواده اش از اقوام بختیاری هستند و چند سالی را در پاریس درس خوانده، سپس به ایران مراجعت کرده و در دانشگاه افسری تحصیلش را ادامه می دهد و آرزو دارد که در آینده یک تیمسار یا سرلشگر شود. سروان بختیاری بر خلاف امین هیچ حرفی از سیاست به میان نیاورد و از ظاهر امر این طور بر می آمد که بسیار موافق و از جان گذشته سلطنت پهلوی بود، زیرا مرتبا از خدمات رضا شاه به مملکت سخن به میان می آورد و می گفت:« اعلی حضرت همایونی دیروز در دانشکده نظامی سخنرانی کردند. ایشون زمین هایی رو به قیمتی ارزون در اختیار نظامیان قرار دادند و به لطف همایونی باشگاه بسیار زیبایی برای افسران بنا شده و حتی اعلی حضرت، ولیعهد رو هم یک مرد نظامی تمام و کمال پرورش داده اند.»
ستاره در برابر شنیدن صحبت های خسته کننده او که بیشتر شبیه یک سخنرانی بود، سکوت اختیار کرد و هیچ علاقه ای نسبت به گفتن مطلبی در مورد خانواده و اقوامش نشان نداد.
افسر جوان که سکوت ستاره را نظاره گر بود رو کرد به اوو به آرامی گفت:« از آقای خلعتبری شنیدم که شما هم از اقوام اصیل و سرشناس قاجار هستید، یعنی به عبارتی شازده!»
ستاره در جواب کمی مکث کرد:« بله درسته! در واقع شازده های قجری! لقب از دست داده البته به دست اعلی حضرت همایونی شما.»
سروان بختیاری نگاه معنی داری به او انداخت:« برای بعضی از اشراف قجری که بد نشد مثلا خان عموتون و...»
ستاره حرفش را قطع کرد:« شاید این طور که تو می گی باشه، اما بنده از این قاعده مستثنی هستم. البته همون طور که شنیدی پدر و مادرم از خانواده های اصیل و سرشناس قاجار بودن و از اقوام نزدیک شاه و بسیار اعیان. مادری کاملا سنتی و پدری وفادار به اجداد خود. من آقا جونم خیلی دوست داشتم و شغل فعلیم و همین طور رفتن به دانشکده رو مدیونشم، چون بر خلاف پدرهای دیگه منو به زور به خونه بخت نفرستاد و گذاشت که تحصیل کنم. حتی وقتی رضا شاه فرمان بی حجابی داد، برام معلم سرخونه گرفت تا از دخترهای دیگه عقب نمونم. البته تا قبل از این موضوع من جزو اولین دخترانی بودم که به دبیرستان می رفتم. اما خب، بالطبع پس از کودتا و روی کار آمدن رضا شاه اموال پدرم مثل بیشتر شازدهای قجری مصادره شد و او را مجبور به خونه نشینی کرد.»
نگاهش به نقطه ای خیره ماند، زیرا یادآوری خاطرات تلخ گذشته همیشه روحش را آزار می داد. چهره اش مانند سنگ سخت شد و با بغضی که هر آن در حال ترکیدن بود گفت:« یک عصبانیت شدید موجب مرگش شد و تقریبا یک سال بعد مادرمو از دست دادم. بعدشو هم که خودت خوب می تونی حدس بزنی. زندگی دیگه مثل سابق نبود منم به کمک و الطاف دکتر مشغول به کار در بیمارستان و ادامه ی تحصیل در دانشکده شدم و از این بابت خیلی خوشحالم. خب، همش همین بود که گفتم.»
سپس چشمان سیاه و پر از رمز و رازش که حالات غریبی هم در آن موج می زد را برای اولین بار مستقیم به دیدگان آبی مرد جوان دوخت. افسر جوان کمی به او نگریست. در نگاهش، ستاره زنی مصمم و بااراده می نمود و در عین حال بسیار متفاوت با دختران و زنانی که تا با حال دیده بود. آری بالاخره این شاهزاده زیبا روی توانسته بود قلب سختش را تسخیر کند و پرچم فتح عشق را بر فراز آن به اهتزاز در آورد. عشقی شیرین و بسیار متفاوت با قبل که مدام او را دعوت به صبر، تحمل و احترام به او می کرد به حدی که حاضر بود به خاطرش دست به هر کاری بزند تا هر طور شده او را مال خود سازد. عشقی پر از حس تملک خواهی نسبت به دختری که این مرد جوان را هر دم بی تاب تر از پیش می ساخت و چیزی فراتر از یک هوس را در او پدید می آورد.
برای دقایقی میانشان کلامی ردو بدل نشد و هر دو به اندیشه ای ژرف فرو رفته بودند تا اینکه سروان بختیاری لبخندی به لب آورد و پرسید:« می تونم شما رو فردا عصر به جشنی که در دانشکده افسری برپاست دعوت کنم؟
ستاره دوباره نگاهی به چشمان آبی و خمارش انداخت تبسم شیرینی به لب آورد و بسیار مودبانه دعوتش را رد کرد.
سروان بختیاری با شنیدن بهانه های مختلفی که هر بار ستاره در برخورد با دعوتش به جشنی می آورد دیگر دستگیرش شد او دختری نیست که بتوان به آسانی به دستش آورد. کمی فکر کرد و تصمیم نهایی خود را درباره این زن سرسخت گرفت و گفت:« پس لااقل می تونم آخر هفته روی قبول دعوت از شما در هتل فردوسی حساب کنم؟»
ستاره دوباره لبخند زد:« تا ببینم!»
بعدازظهر دوشنبه همان هفته هنگامی که همراه سروان بختیاری از سینما پا به بیرون می گذاشت، نگاهش به مردی در سنین شصت و چهار، پنج سال یا کمی بیشتر افتاد. چقدر چهره اش برایش آشنا می نمود کمی تامل کرد و اندیشید. درست است او باید خود دکتر عماد باشد، اما چرا این قدر پیر و شکسته شده است. موهایش کاملا سپید و چین و چروک های صورتش خبر از غمی بزرگ را سر می دادند اما او نباید بیشتر از پنجاه و پنج سال داشته باشد، زیرا در گذشته ای نه چندان دور زمانی که برای معالجه اش به خانه شان آمده بود جونی سرحال و قبراق به نظر می رسید.
ستاره ناخودآگاه بدون توجه به سروان بختیاری به طرفش رفت و صدایش زد:« دکتر عماد! ببخشید دکتر!»
مرد به طرف صدا برگشت. متعجب به نظر می رسید. این زن زیبا و دلربا و در عین حال بسیار جوان کسیت که او را این طور آشنا صدا می زند؟ کمی فکر کرد اما چیزی به خاطرش نیامد پس با تعجب پرسید:« ببخشید متاسفانه شما رو به جا نمی آورم؟!»
ستاره لبخندی زد:« منم دکتر! ستاره، دختر شازده خلعتبری! یاتون می آد؟ تو اون شب برفی، شما منو از مرگ نجات دادین.»
دکتر عماد کمی فکر کرد. انگشت خود را روی پیشانیش قرار داد و در پس غبار خاطره ها به جستجو پرداخت. ناگهان به یادش آمد و بلند گفت:« بله بله، به خاطر آوردم امین هم...»
ستاره سراسیمه حرفش را قطع کرد زیرا سروان بختیاری دیگر در نزدیکی آنان قرار داشت. سپس رو کرد به دکتر و افسر جوان را به او معرفی نمود:« ایشون سروان بختیاری هستن.»
دکتر عماد سکوت اختیار کرد و نگاهی به مرد جوان و زیبا انداخت. کمی چهره اش در هم شد و گفت: خوشبختم آقا!»
سروان بختیاری هم در جواب سرش را به علامت احترام خم کرد و از ستاره پرسید:« من افتخار آشنایی با چه کسی رو دارم؟»
ستاره لبخند زد:« آه بله، آقای دکتر عماد! می دونی علی! من عمرمو پس از خدا مدیون الطاف ایشون هستم. آخه تو یه شب سرد زمستونی موقعی که من طفل خردسالی بودم طی یه شیطنت کودکانه ذات الریه گرفتم و دکتر عماد منو از خطر مرگ حتمی نجات دادن!»
سروان بختیاری که این نام برایش خیلی آشنا می نمود کمی فکر کرد، اما تصمیم گرفت فعلا چیزی به روی خود نیاورد. پس لبخندی زد و گفت:« به این ترتیب بنده هم به نوعی مدیون الطاف شما هستم چون ستاره زندگیمو به من برگردوندید.»
دکتر با سردی به افسر جوان نگریست. سپس نگاهش را متوجه ستاره ساخت:« خجالتم می دی دخترم!»
و دوباره با نگاهی پر از حسرت به افسر جوان کرد و پرسید:« خانم خلعتبری ایشون همسر شما هستن؟»
ستاره تا بخواهد کلمه ای از دهانش خارج شود سروان بختیاری سریع جواب داد:« فعلا خیر، ولی به زودی با هم نامزد می شویم.»
ستاره که از عنوان این مطلب کاملا شوکه شده بود سکوت اختیار کرد و هیچ نگفت. بعد هم دستش را به علامت خداحافظی به طرف دکتر گرفت و گفت:« از دیدنتون خوشحال شدم، لطفا سلام منو به خانواده محترمتون برسونید.»
دکتر هم با او دست داد و خداحافظی کرد.
آن شب ستاره تمام مدت را به فکر فرو رفت و مدام از خود سوال کرد که خدایا این ها نشانه چیست؟ به یاد صحبت هایی که چندی پیش بین او و دکتر در بخش رد و بدل شده بود افتاد و بارها و بارها جملاتش را در ذهن خود حلاجی کرد در آن روز بارها از او خواسته شد کمی در مورد آینده اش تامل کند و به این سرعت تصمیم نگیرد. دکتر که مرتبا دلیل می آورد که سرشت او با یک افسر نظامی سازگاری ندارد. اما این اصرار و پا فشاری برای چه بود؟ آخر چرا دکتر نصرت با او بی پرده سخن نمی گفت؟ آیا او از امین خبری داشت؟ اگر امینی در کار نباشد پس چرا می خواست که در انتخابش تعجیل نکند؟ اصلا این قضیه به دکتر چه دخلی داشت؟ او که سروان بختیاری را به خوبی نمی شناخت فقط در حد یک سلام و احوالپرسی، آن هم در یکی دو دیدار کوتاه...
با این اندیشه های گوناگون نزدیکی های سحر به خواب رفت و صبح فردا کسل و خسته راهی بیمارستان شد طی دو روز آخر هفته سروان بختیاری به دیدنش نیامد و تلفنی به او خبر داد که به علت شلوغی های پایتخت کمی درگیر این نا آرامی ها شده، اما قرار پنجشنبه بعداز ظهر سر جایش باقی خواهد ماند.
فصل پانزدهم.
طبق قرار آخر هفته سروان بختیاری به دنبال کسی که خود را برای اولین بار در عشقش غرق شده می دید شتافت، زیرا بالاخره ستاره دعوت شام وی را قبول کرده بود. همین امر موجی هیجان وصف ناپذیری در این مرد جوان می شد. گاهی با خود فکر می کرد، مگر این دختر چه دارد که این طور توجهش را به خود جلب کرده و باعث شده است طی چند تماس پیاپی تلفنی از خانواده اش بخواهد تا در اسرع وقت برای خواستگاری به تهران بیایند و خدمت شازده خلعتبری شرفیاب شوند. از آن طرف نیز، همین امر تعجب بیش از حد پدر و مادرش را برانگیخته بود، زیرا آنان به عادات پسرشان به خوبی واقف بودند و می دانستد که او پس از معاشرت با هر زن و دختری رهایشان می کند و دیگر سراغی از آنان نمی گیرد. اما حالا سروان بختیاری و....

آوینا
06-04-2012, 22:14
ازدواج!یعنی این دخترشاه پریان چه کسی می توانست باشد که این طور پسر نااهلشان را مفتون خود ساخته بود.درست بود ستاره دارای تفاوت خیره کننده و جسارت بی حد و حصری بود که کسی توان درک آن را نداشت و همین موجب به لرزه درآوردن دل هر مردی با یک نگاه به او می شد.اما نه مانند دختران و زنان زیبایی که به آسانی بتوان به دستشان آورد و بعد هم کنار گذاشت.
هنگامی که ستاره،سروان بختیاری را مقابل بیمارستان دید خوشحالیش نمایان گشت.انگار او هم به این مرد جوان علاقه مند شده بود و به دیدارش عادت کرده بود.فقط نمی انست چطور می تواند از دست سایه سنگین امین رهایی یابد،چون او دیگر نمی خواست پای قولش بایستد و امین را مستحق فراموشی می دانست.
خنده ای کرد و دوباره چال های گونه اش را به رخ افسر جوان کشید و دندان های سفید و مروارید گونه اش که جلوه خاصی به چهره اش می داد نمایان می گشت.آن شب او بنا به مد،کت و دامن بلند و تنگ سورمه ای که کمر پهن خالداری زینت بخش آن بود که تن داشت همراه کلاه،کیف و کفشی سفید که او را به زنی برازنده و شیک و در عین حال متین به نظر می رساند.
طبق قرار،آن دو برای صرف شام به هتل فردوسی که بهترین عذاهای فرنگی و ایرانی را سرو می کرد رفتند.آن شب،شب تولد ستاره هم بود و سروان بختیاری با تقدیم یک هدیه بسیار زیبا و نفیس که یک گردنبند جواهرنشان و گران قیمت بود او را شگفت زده کرد.
افسر جوان بهترین میز نزدیک پنجره را رزرو کرده و دستور داده بود تا گلدان روی آن را پر از گل های سرخ مخملی کنند.از برگ گلی کارتی که روی آن نوشته شده بود"تقدیم به زیباترین ستاره زندگیم"آویخته بود و شمعی روشن در کنار گلدان فضا را شاعرانه تر می ساخت.
هر دو پشت میز نشستند،درست رو به روی هم.افسر جوان لباس نظامی به تن داشت و کلاهش را روی میز گذاشته بود.ستاره نگاهی به او انداخت.این مرد به ظاهر زیباتر از عشق سابقش به نظر می رسید و با آنکه چشمان آبیش را به او دوخته بود اما ستاره را به یاد چشم های سیاه امین با آن نگاه نافذش می انداخت.
سروان بختیاری موهای سیاهش را با روغن به عقب شانه زده بود و چند طره از آن روی پیشانیش ریخته بود و بوی خوش ادکلنش فضای اطراف را پر کرده بود،درست مانند امین!آه امین،چقدر دلش برایش تنگ شده بود و چقدر دوست داشت که او به جای این مرد روبه رویش نشسته بود و به چشمانش می نگریست.ناگاه آهی از ته دل کشید و همچنان که در افکارش غرق شده بود مشغول بازی با گلبرگ های گل سرخ روی میز شد.
مرد جوان که دیگر پی به رازی پنهان در ستاره برده بود،در پی حالات غریبش چنان عمیق به او می نگریست که انگار می خواهد در پس آن چهرۀ زیبا،ریشه اندوه و غمی را کندوکاو کند.
دقایقی به سکوت گذشت.ستاره که متوجه نگاه های کنجکاو او شده بود و از این فضای سنگین به وجود آمده یک جوری می خواست رهایی یابد چشمان سیاه و شیطانش را متوجه افسر جوتن کرد،لبخند زد و گفت:«تو منو با این کارت شگفت زده کردی!راستشو بخوای خودم هم روز تولدمو فراموش کرده بودم.»
سروان بختیاری چشمان آبیش را به ستاره دوخت و بالحنی شیرین گفت:«این هدیه کوچکی بیشتر نیست عزیزم،تو لیاقت خیلی بهتر و بالتر از این ها رو داری...خب حالا به من بگو نظرت در مورد یه نوشیدنی خنک چیه؟»
ستاره رضایت خود را اعلام نمود و افسر جوان گارسون را فراخواند و یه نوشیدنی خنک سفارش داد.
ستاره که در این مدت یک ریز به چشمان کنجکاوش همه جای هتل را وارسی می کرد دید مرد گارسون که رفتار بسیار موقر و بسیار مودبی داشت سینی به دست به طرفشان آمد و باآداب خاصی دو گیلاس بزرگ نوشیدنی لیمویی رنگ همراه یک ظرف خاویار و دو برش کیک شکلاتی را روی میز گذاشت.سپس تعظیمی کرد و رفت.
کمی بعد ستاره جرعه ای بزرگ از نوشیدنی را سر کشید،اما ناگهان سرخ شد.نوشیدنی را در دهان خود نگاه داشت.نمی دانست چه کار کند،آن را بیرون بریزد یا به زور قورت دهد؛عجب زهرماری بود و بوی تند الکل می داد.
بالاخره با بدبختی فراوان آن را فرو داد،حالش به هم می خورد که به تاکید سروان بختیاری تکه ای بزرگ از کیک را یکباره در دهانش جای داد که آن هم در گلویش پرید و سرفه هایی پی در پی اش شروع شد.
گارسون همراه لیوان آبی به طرفشان آمد و رو کرد به سروان بختیاری و گفت:«ببخشید قربان مشکلی پیش آمده؟»
افسر جوان لیوان را گرفت و به رفتن گارسون اشاره کرد.ستاره سریع لیوان را از دستش قاپید.افسرجوان هم شروع به ضربه زدن بر پشتش و مرتبا از او می خواست که آب را آرام تر بنوشد،اما کو گوش شنوا.
آب را لاجرعه سر کشید و کمی احساس راحتی کرد.اما اندک زمانی نگذشت که طبق عادت دیرینه آن سکسکه لعنتی شروع شد و ول کن هم نبود.
وقتی مردم را دید که چطور خیره به او نگاه می کندد،شرم زده و اشک ریزان از هتل خارج شد.سروان بختیاری هم به دنبالش روانه گشت.حالا گریه نکن و کی کن.اشک مانند سیل از گونه هایش سرازیر بود.در این میان هم تند تند می گفت:«آخ علی!دیدی ابروم رفت...هه...حالا همه در مورد من چی...هه....حتما با خودشون می گن عجب دختر...هه...دختر عقب افتاده ای...هه...»
سروان بختیاری متعجب از اینکه ستاره این همه اشک را از کجا آورده است و به او نگریست و برای اولین بار چنان نزدیک به او ایستاده بود که ستاره به خوبی می توانست نفس های گرمش را احساس کند و بادستمالی مدام صورتش را پاک می کرد و می خواست موضوع را زیاد جدی نگیرد و به دست فراموشی بسپارد.
ستاره که برای دیدن صورت مرد جوان مجبور بود سرش را حسابی بالا بگیرد در میان آن همه شیون و زاری فکر می کرد:"آه خدای من چرا هر کی گیرم می آد قدش به این بلندیه،این یکی حتی از امین هم بلندتره."

آوینا
06-04-2012, 22:14
دستمال را از سروان بختیاری گرفت ، اشک هایش را پاک کرد و پرسید: «علی به نظر تو من خیلی قدم کوتاهه...هه...»
سروان بختیاری بختیاری با خنده گفت: «چرا این فکرو می کنی عزیزمً نترس ... من خیلی بلندم؟»
ستاره لبخندیزد و به چشمانش نگریست. اما اندگی بعد خود را در آغوشش یافت، سریع یک قدم به عقب رفت. افسر جوان هم اصراری به این وضعیت نشان نداد و به او پیشنهاد کرد، دوباره به داخل هتل بروند و یک سفارش دیگر بدهند انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده است.
ستاره کمی افکارش را جمع و جور کرد و طلبکارانه به او گفت:
«اصلاً تقصیر تو بود! چرا منو... هه... اینجا آوردی و این زهرماری رو... هه... به خوردم دادی تا کوفت کنم... هه...»
افسر جوان با تعجب و خنده به او جواب داد: «این فقط یه نوشیدنی خنک بود عزیزم.»
ستاره اخم هایش را در هم کشید: «من تا به حال از این جور چیزها... هه... نخوردم. فکر کردم اینم یه جور شربته... هه...»
سروان بختیاری خندید: «آه ببخشید عزیزم! من فکر نمی کردم که تو تجربه ی خوردنشو نداشته باشی! خب این نوشیدنی خنک تو اروپا و آمریکا رواج فراوانی داره و به تازگی در مملکت خودمون هم تونسته علاقه مندان زیادی پیدا کنه. یه گیلاسش همراه خاویار طعم مطبوی داره.»
ستاره نگاه تلخی به او کرد: «گفتم که من تا به حال ... هه... از این معجونی که تو می گی نخوردم... هه... و اصلاً نمی خوام یکبار دیگه تجربه اش ... هه... کنم. تو هم یادت باشه دیگه از این ... هه... چیزها به خورد من ندی... هه...»
افسر جوان که متوجه ناراختی ستاره شده بود با انگشت به نوک دماغش زد و گفت: «باشه هرطور میل شماست پرنسس زیبا روی من! نوشیدنی رو خودم می خورم اما تو نظرات راجع به یه فنجون قهوه و یه برش کیک کاکائویی چیه؟» چشمکی زد و ادامه داد: «البته نه از نوع قجریش.»
ستاره نگاه معنی داری به او کرد و با خونسردی تمام گفت: «مگه جناب عالی هم... هه... دستور طبخشو داری؟... هه...» سپس جلوتر از او به داخل هتل رفت. پس از خوردن آخرین جرعه قهوه و کیک شکلاتی اش نگاهی از پنجره به بیرون انداخت . چراغ های خیابان روشن بود و به درخت های سربه فلک کشیده زیبایی خاصی می بخشید. ناگهان چهره مردی نسبتاً جوان و آشنا در زیر یک روشنایی توجهش را به خود جلب کرد. نگاهش برای مدتی خیره ماند. با خود گفت: «این مرد چقدر شبیه امین است!»
او کت و شلوار سفید رنگی به تن داشت و بسیار جذاب به نظر می رسید. براین یک لحظه نگاهشان با هم برخورد کرد. مرد جوان برای ادای احترام کلاه از سر برداشت و روی سینه گذاشت. سپس سرش را به نشان سلام به آرامی کمی خم کرد.
نفس در سینه ستاره حبس شد و برای یک آن رنگ از رخسارش پرید و ناگاه زیر لب نامی را بر زبان آورد: «آه امین!» اما چرا حالا و چرا پس از چهار سال او را به یاد آورده؟ سراسیمه و برای بار

آوینا
06-04-2012, 22:14
دوم با سرعت از هتل خارج شد. ولی هر چه نگاه کرد دیگر اثری از او ندید.سروان بختیاری با حیرت او را تعقیب کردو شتابان به طرفش آمد. بازویش را در دست گرفت و نگاهش را به همان سویی که ستاره دوخته بود معطوف کرد و با تعجب به او نگریست.سپس اخم هایش را در هم کشید و گفت:
میتونم بپرسم تو دنبال چه کسی دویدی ؟
ستاره که از دیدن امین کاملا شوکه شده بود به سردی جواب داد:
هیچی... فکر میکنم اشتباه کردم.
سپس با ذهنی مغشوش دوباره همراه او به داخل سالن قدم گذاشت. افسر جوان پس از لحضاتی سکوت را شکست و شروع به صحبت کرد:
عزیزم تو یه دفعه چت شد...میدونی ستاره! در زندگی من دختر ها و زن های زیادی وجود داشتن اما هیچکدومشون نتونستن دل منو مثل تو با خودشون هر سو که میخوان ببرن، راستشو بخوای تو جذاب ترین زنی هستی که دیدم و باید اعتراف کنم دست نیافتنی! با این که بعضی از رفتارات منو کاملا به شک میندازه که...که شاید مرد دیگه ای تو زندگیت وجود داره که اینطور هم باعث پریشونیت میشه که البته من از وجودش بی خبرم، البته اینو هم بهت بگم عزیزم دونستن یا ندونستن اصلا برام مهم نیست، چون...کمی سکوت کرد، سپس با خنده ای که بیشتر بوی خشم و نفرت از ان بلند میشود ادامه داد : چون من حاضرم به خاطر تو باهاش مبارزه کنم و اونو به دوئل دعوت کنم.
ستاره نگاهی بی تفاوت به او انداخت و گفت: دوئل دیگه چیه؟
سروان بختیاری در برابر نگاه ستاره مستقیم به چشمانش نظر دوخت و بسیار جدی پاسخش را داد:
یعنی دو رقیب پشت به هم می ایستند و نفر سوم دستور آتش میده و هر کی زودتر شلیک کنه و طرف مقابل رو مورد هدف قرار بده اون مسابقه را برده.
ستاره کمی به فکر فرو رفت و سپس دیدگانش را تنگ کرد و گفت:
احتیاجی به رشادت شما نیست سروان بختیاری چون هیچ مردی در زندگی من وجود نداره! پس خودت رو بیخود به خطر ننداز!
سروان بختیاری که وجودش را حسی غریب توام با حسادت،مدام قلقلک میداد و مردانگیش را به مبارزه میطلبيد، حاضر بود برای به دست آوردن عشقش دست به هر کاری بزند. دستانش را در داستان خود فشرد و پرسید:
ستاره تو حاضری با من ازدواج کنی؟
ستاره که در ان لحظه اصلا حواسش به او نبود و مرتبا بیرون را میگشت و به دنبال گم شده اش میگشت هیچ پاسخی به او نداد. سروان بختیاری اینبار سوالش را بلند تر تکرار کرد. ستاره با صدای او لحظه ای به خود آمد و نگاهش را به او دوخت. سریع دستانش را از دستان او بیرون کشید و گفت:
من میخوام برگردم خونه.
کلامش سرد و غریب بود و هیچ مناسبتی با پیشنهاد افسر جوان نداشت.سپس کفش را در دست گرفت و بلند شد: ممکنه منو زودتر به خونه برسونی؟سروان بختیاری عصبی به نظر میرسید پرسید:
اما عزیزم ما هنوز شام نخوردیم!ستاره با خستگی و آشفتگی روحی عنوان کرد:
باشه برای یه شب

آوینا
06-04-2012, 22:14
دیگه.امروز ازصبح حال خوشی نداشتم.اصلا"دوسه روی می شه که میلی به خوردن ندارم.»
سروان بختیاری که می دانست رنجش اودلیل مهم تری دارد بدون اصراروباقلبی آکنده ازحسادت و کینه ایستاد. کلاهش را برسر گذاشت ومبلغ نسبتا"زیادی درون بشقاب روی میزقرارداد.سپس یک شاخه گل ازگلدان درآورد و تقدیمش کرد و هردورهسپارخانه شدند.اما دراین مدت کلامی بینشان رد و بدل نشد.افسرجوان به ستاره که مانند کوه یخی دربرابرش نشسته بود می نگریست وبا خود فکرمی کرد چرا هیچگاه نتوانسته است این دخترغیرقابل پیش بینی را درک کند و رازورمز درونش را بفهمد؟او فقط این را می دانست که هرچه ازتاریخ آشناییشان بیشترمی گذرد عشقش نسبت به ستاره عمیق ترمی شود و این دخترعجیب را با تمام خلقیاتش بیشتروبیشترمی خواهد.
آن شب افسرجوان درفکربود ومی خواست هرطورشده کسی که سرراهش قرارگرفته است و مانع رسیدن آن دوبه هم می شود را بشناسد و ازمیان بردارد.ازجای خود برخاست و سیگاری روشن کرد.درونش غوغایی به پابود ومدام با خود می گفت:"آه مگرچه شد؟همه چیزکه خوب پیش می رفت و ستاره هم خودرا به من علاقه مند نشان می داد؟پس چرا به یکباره تمام رؤیاهایم را به هم ریخت؟"اوحتی به درخواست ازدواجش توجهی نکرده بود.به طرف پنجره رفتٰ،کمی بیرون را نگریست،سپس به آسمان مهتابی خیره شد.
ماه کاملا"گرد وزیبا رود و ستاره ای درشت و درخشان درنزدیکی هایش سوسو می زد.درست مانند ستاره رؤیاهایش.لبخندی به لب آورد و تمام خاطرات تلخ شب گذشته را برای لحظاتی به فراموشی سپرد،اما به ناگاه شهابی ازکنارستاره اش رد و شد و اورا دوباره درفکری عمیق فروبرد.
شهریور1318کوس جنگ درسرتاسردنیا نواخته شد.ستاره همراه سروان بختیاری درخیابان های پرهیاهو قدم مشغول قدم زدن بود که پسربچه ای روزنامه به دست فریاد برآورد:« روزنامه !روزنامه ! جنگ جهانی دوم شروع شد!آلمان به لهستان حمله کرد!»
ستاره نگاهی به پسربچه انداخت و گفت: «واستا».سپس یکی ازروزنامه ها را ازدستانش قاپید ودرکناری مشغول خواندن آن شد.
فسرجوان خنده کنان مبلغ روزنامه راپرداخت و به طرفش آمد و پرسید:«مثل اینکه مقوله جنگ برات خیلی جالبه؟!»
ستاره بدون توجه به حرف او،با تعجب گفت:«نگاه کن علی!ببین چی نوشته،آلمان ها مدام درحال پیشروی اند و هزاران سربازآلمانی، لهستان را مورد حمله قرارداده اند.وای نوشته بریتانیا و فرانسه و بلافاصله استرالیا که مستعمره بریتانیاست آمادگی خود را با جنگ مقابل آلمانی ها اعلام کرده اند.»
سروان بختیاری نگاهی به او کرد،کمی اندیشید و گفت«نگران نباش جنگ دردوردست هاست.درضمن اعلی حضرت همایونی زیرک ترازاونن که بذارن مملکت درگیراین مسائل بشه و به ما آسیبی برسه.»
ستاره اخم هایش را درهم کشید و گفت:«تو هم با این اعلی حضرتت ما رو کشتی!جنگ چه ربطی به ایران داره؟حالا بگو ببینم سرمردم فرانسه چی میاد؟ماخیلی ازجوون هامون اونجا زندگی می کنن و درس می خونن.»
افسرجوان با تعجب به او نگریست:«حالا چرا فقط فرانسه؟!دربریتانیا و آلمان هم خیلی دانشجوداریم.ستاره تو چشم های من نگاه کن و بهم بگو تونگران چی هستی؟!»
ستاره روزنامه را به گوشی پرتاب کرد وسریع گفت:«هیچی.»
افسرجوان روزنامه را ازروی زمین برداشت و مشغول مطالعه شد و مطلبی ازآن توجهش را جلب کرد.آن را با صدای بلند خواند:« عده ای اززندانیان سیاسی که بیشترشان تحصیلکرده های خارج ازایران بودند آزاد ودرداخل ایران مشغول به کارمی شوند.»سپس روکرد به ستاره که هنوزدرافکارخودش غرق بود و گفت:«این همه اینا رو دستگیرمی کنیم و تحویل نظمیه می دیم اون وقت پس ازیکی دوسال آزادشون می کنن برن پی کارشون.»
ستاره با شنیدن این بی خبربی حوصله جواب داد:«خب توقع داری چی کارشون کنن؟»
سروان بختیاری خیلی خونسرد گفت:«باید دارشون بزنن.»
«داربرای چی؟»
«تازاین غلط ها نکنن و به جای خدمت به مملکتشون نرن دنبال سیاست و این جنگولک بازی ها.این همه پول ممکلتوخرجشون کردن، حالا دم درآوردن.یک عده شون دنبال توده ای ها و کمونیست ها می رن،یک عده شون هم دنبال آخوندها!خوشی زده زیردلشون! همین دوسال پیش راپورت یه عده ازفرنگ برگشته ها رو به مادادن وریختیم گرفتیمشون،آقایون طرفدارمصدق بودن!»
ستاره که این نام برایش خیلی آشنا بود گفت:«خب مگه دکترمصدق چی می گه؟»
«هیچی اینا می خوان کمونیستو تو مملکت رواج بدن.»
«اما من شنیدم که دکترمصدق یه مشروطه خواه سفت و سخته و درعین حال علاقه ای به حضورکشورهای بیگانه تو مملکتمون نداره، تازه با آیت ا...کاشانی هم درارتباطه.اون وقت یه آدمی که با روحانیون دوستی می کنه چطورمی تونه کمونیست باشه!»
افسرجوان نگاه معناداری به ستاره انداخت و گفت:«تو ازکجا این مردومی شناسی و این قدرصریح عقایدشو اعلام می کنی؟نکنه نگرانیتم یه جورایی به این جملات دیکته شده ربط پیدا می کنه؟! منظورم همون دانشجویان پاریسه که خیلی دلواپسشون بودی.»
ستاره سکوت کرد و سپس برای اینکه فکراورا ازاین مطلب منحرف کند لبخندی زد وگفت:«علی نظرت راجع به یه بستنی چیه؟به عقیده من که خیلی می چسبه،راستشو بخوای من ازسیاست چیزی سردرنمی آرم و همیشه ازش فراری بودم.الانم نمی خوام خلقمو با این حرفا تنگ کنم.»سروان بختیاری که همچنان با سوءظن به او می نگریست دیگردنباله حرف را نگرفت و پیشنهادش را پذیرفت و به دنبالش روانه گشت،اما با شنیدن سخنان ستاره حس کنجکاویش نسبت به گذشته این دختربیش ازپیش تحریک شد.
شانزده
بحث جنگ هرروزداغ وداغ ترمی شد به حی که نقل زبان افراد کوچه و خیابان وحتی خانه ها گشت.مردم مدام ازفتوحات آلمان ها و شکست لهستان و بالاخره برافراشتن پرچم صلیب شکسته درشرق آن کشور و برفراز شهر تاریخی ورشو توسط شوروی ها دم می زدند. نبردی سخت که باعث شد پای مستعمرات بریتانیا هم به آن کشیده شود وبه ِرمن ها اعلان جنگ کنند.روزها ازپی هم گذشت و رعب و وحشت بیشتری درسراسرجهان مستولی می گشد.دریکی ازروزهای آبان ماه که هوا کم کم روبه سردی رفت،ستاره با دکترنصرت مشغول صرف قهوه داغ بودند.دکترپیچ رادیو را چرخاند.صدای گوینده توجه شان رابه خود جلب کرد به طوری که هردوگوش هایشان را تیزکردند تا بفهمند درمملکت چه می گذرد.
"امروزهمزمان با گشایش اجلاسیه جدید مجلس شورای ملی،اعلی حضرت همایونی دراین جلسه شرفیاب شدند و طی نطق کوتاهی،با اشاره به اوضاع جهان مرابت بی طرفی کشورایران را درجنگ بین دولت ها اعلام کردند.همچنین اعلی حضرت همایونی امروزدر پایان جلسه،آقای محمودجم را ازسمت نخست وزیری برکنارودکتراحمدمتین را به نخست وزیری ایران منسوب فرمودند.اینک به مشروح اخبارازرادیو ایران توجه فرمایید.»
ستاره نگاهی به دکترنصرت ا... کرد و پرسید:«دکترفکرمی کنین عاقبت این جنگ به کجا می رسه و چی میشه؟»
دکترمتفکرانه پاسخ داد:«اگررضا شاه همین رویه رو پیش بگیره حتما"دامنه اش به ایران هم می کشه.اون وقت کشورمون عملا"به یک پایگاه نظامی تبدیل می شه!اونم برسرراه تمام کشورهای قدرتمند برای رسیدن به اهداف شون!هرچی هم که بگذره چهره پایتخت روزبه روز زشت ترو عبورومرورنظامی ها برای تحت کنترل درآوردن اموربیشترمی شه.ازهمه بدترتعداد فقراست که افزونی پیدا می کنه که البته این هم عملا"یعنی بدبختی،قحطی،یعنی ویرونی.»
ستاره با تردید وسپس پس ازمکثی نسبتا"طولانی،من من کنان سکوت دکتررا شکست:«راستی دکتر،ازایرانیایی که تو فرانسه زندگی می کنن چه خبر؟خداکنه هرچی زودتربرگردن مملکتمون.»
دکترنگاه معنی داری به او کرد و لبخند به لب گفت:«ازهمشون خبرندارم،اما اونی که تو منظورته خیلی وقته به مملکت خودمون برگشته.»
دکترمنتظرواکنش ستاره ماند.ستاره با شنیدن این جمله کاملا"مطمئن شد آن مردی که آن شب روبه روی هتل دیده خود امین بوده است.دردلش غوغایی به پاشد و درسکوت خود به چیزی اندیشید که حتی جرئت به زبان آوردن آن را هم نداشت؛اینکه امین با همسرش به ایران برگشته باشد و هم اکنون درپایتخت به سرببرد.ناگاه چهره اش مانند یخ سرد شد و ازجایش بلند شد.سرش را بالاگرفت و گفت:«من منظوری روی شخص خاصی نداشتم.نمی دونم چرا شما فکرمی کنین من هنوزبه فکرامینم.»وسپس ازاتاق خارج شد.
افکارش مغشوش بود و باشنیدن حضورامین درپایتخت حسی غریب آزارش می داد.گاهی اوقات فکرمی کرد اوپشت سرش راه می رود و مدام درتعقیب اوست اما هنگامی که به جستجویش می پرداخت هیچ اثری ازگمشده اش نمی یافت.دیگرمانند قدیم نمی تواسنت به سروان بختیاری بیندیشد و به او توجه نشان دهد.آه خدای بزرگ،امین درنزدیکیش بود و او نمی دیدش،اما نه این قراری نبود که با خود گذاشته باشد زیرا ستاره به خوبی می دانست که باید امین را برای همیشه ازخاطرش پاک نماید و باعقل و درایت بیشتری به آینده اش بیندیشد. امین ،امین، امین ،چرا این موجود دوست داشتنی و درعین حال مزاحم، او را به حال خود نمی گذارد و چرا این گونه موجب آزارش می شود.اوداشت موفق می شدکه کم کم افکارش را روی سروان بختیاری متمرکز کند،اما با دیدار مجددش این سروان بختیاری بود که به دست فراموشی سپرده می شد و ستاره باردگرمجذوب خاطرات خوش امین می گشت.
اردیبهشت ماه سال1319هجری خورشیدی بود که رادیو تهران رامحمدرضا پهلوی طی مراسمی افتتاح کرد.بلندگوهای بسیارنیرومند در خیابان ها و میدان های بزرگ پایتخت مانند میدان توپخانه،میدان شاه،میدان محمدیه،میدان اعدام و چهارراه استامبول و مناطق مهم دیگرمستقرشد که موسیقی و اخبارمربوط به جنگ را به زبان های مختلف جهان پخش می کرد و همین امرمردم زیادی را به قهوه خانه ها ویا مراکزعمومی دیگرمی کشاند تا ازاین طریق بهتربتوانند اخباروگزارش های جنگی را پی گیری کنند.
آلمان ها همچنان پیشروی می کردند و هرروزآتش جنگ دامن کشورهای جدیدی را فرامی گرفت.کشورایران پس ازبیست سال ازلاک انزوای خودبیرون آمد و رضاشاه علی رغم اعلام بی طرفی به آلمان ابرازتمایل می کرد.او که دل خوشی ازبریتانیا بابت حق امتیازنفت و مبلغ اندکی که درقبال آن به دولت ایران پرداخت می شد نداشت،کم کم به آلمان ها چراغ سبزنشان می داد و درپی آن سروکله ی کارشناسان ومستشاران آلمانی درنقاط مختلف کشوربه بهانه های مختلف دیده می شد.اخبارجانب دارانه هم حکایت ازاین امرداشت که ازطرفی اعلان جنگ بریتانیا وکشورهای حامی اوبه حساب می آمد ومقدمات اشغال ایران توسط روس ها و انگلیس ها را فراهم می ساخت.نیروهای متحدین به سرکردگی هیتلرعزم خودرا جزم کرده بودند تا دنیا را تسخیرکنند و مانند ناپلئون یکباردیگرجهان را درآتش و خون فروبرند و آرزوهای ناتمام اورابه پایان رسانند.دنیا رفته رفته به ورطه ویرانی کشیده می شد و تاریخ روزهای سخت دیگری رابرای جهان رقم می زد و آن هم این بود که درآینده ای نه چندان دورنیروهای متفقین به سرکردگی آمریکا،انگلیس،روسیه و فرانسه با آنان به مبارزه بپردازند.
ایران ازشمال و غرب و جنوب درگیرمسائل جنگ شد و ستاره هم دیگرمانند سابق نمی توانست افسرجوان را ببیند.اودردوران جنگ جهانی اول چندسالی بیش ازعمرش نمی گذشت و به خاطرطفولیتش وشرایط خانواده گی که داشت با این واژه زیاد مأنوس نیود.اما اینکه لهیب شعله های جنگ دوم که جهان را دربرگرفته و بی محابا می سوزاند وهمچنان برمشکلات مردم می افزود،ستاره را وامی داشت تا مانند افراد دیگرجامعه آن را با پوست و گوشت خودبیشترلمس کند و روزبه روزتنفرش نسبت به این واژه بیشترشود.از طرفی اوضاع بلبشوی کشورومخالفت های پی درپی مردم با حکومت دیکتاتوری باعث می شد که اوقات سروان بختیاری راحسابی به خود مشغول کند و فقط درملاقات های بسیارکوتاه و با فاصله بتواند اورا ببیند که درآخرهم هرباربه خاطرعدم تفاهم سرمسائل ریز و درشت سیاست و جنگ،موجبات اوقات تلخی های ستاره را فراهم می آورد و خاطرش را مکدرمی ساخت.
آن روزدرآخرین دیدارش با شنیدن حمایت های این افسرجوان ازسلطه گری های آلمان ها و رویه جانبدارانه ای که حکومت دربرابر آنان اتخاذ کرده بود ستاره قیافه حق به جانبی به خود گرفت و گفت:«برای خاطرخدا بس کن علی.اعلان بی طرفی کشورما یه اعلان جنگ واقعیه.نمی دونم چرا تصورمی کنی آلمان ها پیروزاین میدونن و مملکت ما هم باید ازشون طرفداری کنه؟!»
سروان بختیاری خنده ای سر داد:« این هایی که تو می گی حرف های به ظاهر تحصیلکرده فرنگ رفته است که تو کله شماها پر می کنن آلمان ها در صنعت تسحیلات نظامی بسیار پیشرفته هستن و داشتن سربازان کار کشته و افسران از جان گذشته و اون همه مغزهای متفکر بی احساس، دلیل محکمی برای پیروزی شونه. خب منطق هم می گه حکومتی که به فکر مملکتشه باید جانب این کشور رو بگیره. آخه من ماندم که شماها چه توقع بیجایی دارید و می خواهید حکومت روی انگلیس ها حساب باز کنه. خوبه که می بینید هر روز که داریم جلوتر می ریم آلمان ها قسمت بیشتری از دنیا رو فتح می کنن و مردم ما هم چطور براشون هورا می کشن! می دونی چرا چون این بریتانیای کبیر سال هاست کشورمونو تحت استثمار خودش در آورده و نفتمونو غارت کرده. حالا هم بهترین فرصته که ازشون انتقام بگیریم! به نظر من که اعلی حضرت در مقابله با اونا بهترین تصمیمو اتخاذ کردن.»
لبخند تمسخر آمیزی بر لبان ستاره نشست:« آره عجب تصمیم مهمی، آخه نیست با این تصمیم مهم کشورمون از همه طرف مورد اشغال همین انگلیسی ها و متحدش روسیه قرار نگرفته!»
سروان بختیاری پس از کمی سکوت با اطمینان خاطر جوابش را داد:« بذار این ژرمن ها پیروز بشن اون وقت بهت می گم کی حرف اولو تو منطقه می زنه.»
ستاره که ترجیح می داد این بحث بیشتر از این ادامه پیدا نکند دیگر هیچ نگفت اما سروان بختیاری با دیدن سکوت طولانی مدت او با لحنی آکنده از استهزاء پرسید:« پس چرا به شعارهای دیکته شده ت ادامه نمی دی؟ من منتظرم تا تمام و کمال به عقاید اطرافیانت با جون و دل گوش کنم... می دونی ستاره تو یکی از معدود زنان زیبا رویی هستی که وقتی با این حرارت نطق سیاسی بالا دستی هاتو ایراد می کنی چهره ت بسیار جذاب و دوست داشتنی می شه، اما خواهش می کنم بیا و این بار حرف دل خودتو بزن.»
ستاره نگاه تند و تلخی به او کرد:« دوست ندارم دیگه این جمله رو زیر گوشم تکرار کنی سروان بختیاری. به نظر من هر کسی از سیاست های هیتلر جانبداری کنه یه فاشیسته و من فکر نمی کنم هیچ عقل سلیمی از جنگ و ویرونی مملکتش خوشش بیاد که تو این جور با لذت ازش دم می زنی، در ضمن دیگه هم دوست ندارم راجع به این مقوله حرفی بزنم.» سپس به کنار پنجره رفت و خیره به مردم خیابان نگاه کرد و ادامه داد:« ای کاش این جانبداری به خاطر ملتمون بود نه دولتمردهامون!»
پس از آن در افکارش غرق شد و همین امر موجب گشت تا بار دیگر زنگ صدای امین در گوشش طنین بیندازد. او هم بی اختیار و با لذتی که از اعماق وجودش نشئت می گرفت با خود جملاتش را تکرار کرد " ایران پیر سالخورده ما این مهد پارس ها و مادها و پارت ها سرزمینی پر از اندیشه های ناب و ژرف و پر از اشعار فردوسی و حافظ و سعدی ها و پر از ابن سیناها و ابوریحان، رازی، خیام ها و در نهایت این آب و خاک به ارث رسیده از پدران و مادرانمان قرن هاست که تحت تجاوز، اشغال، غارت و سیطره قوم های خونخوار و بی قید و بند نسبت به حقوق افراد قرار گرفته، کسانی که جز به قدرت و منافع شخصیتیشون، ذهنشون به چیز دیگه ای نیندیشیده و هر بار هم که دستشون رسیده تکه ای از پیکر این سرزمین افتخار آفرین رو به عنوان پیش کش برای رسیدن به اهداف پلیدشون باج می دادن"
امین!
با یادآری نامش ناگهان لرزه بر تمام وجودش افتاد. کسی که با دیدار مجدد او مدام با خود در جنگ و جدال احساسی بود و از دادن پاسخ به پیشنهادهای مکرر سروان بختیاری در مورد ازدواج طفره می رفت و باعث می شد تا یک بار دیگر خاطره این عشق از دست رفته را در دلش زنده کند و اشک از چشمانش سرازیر شود.
ناگاه آه عمیقی از دلش برخاست غافل از آن که تغییرات چهره و رفتار غریبش چگونه ذهن آشفته این مرد نظامی دیوانه عشقش را مشکوک تر از قبل می سازد. سروان بختیاری با شنیدن این جملات و رنگ باختن ستاره هنگام ادای آن از خشم و حسادت خون در رگ هایش به جوش آمد و با عصبانیت از جای خود برخاست و کلاهش را بر سر گذاشت و گفت:« می بینی ستاره تو هنوز یه بچه ای! بچه ای که فقط می خواد ادای بزرگ ترها رو در بیاره و ادعا داره حرف هایی که از دهنش بیرون می آد مال خودشه و از همه بدتر متوقعه منم باورش کنم! اون وقت تو در خفا فکر نمی کنی من یه کم که چه عرض کنم بلکه خیلی احمقم!... نه عزیز دلم! اگه تو واقعا بزرگ شده بودی تمام گذشته های نحستو دور می ریختی و تنها به من دل می بستی و این طور هم از ته دل آه نمی کشیدی و اشک نمی ریختی! راستشو بخوای یه حسی به تازگی خیلی قلقلکم می ده که بدونم شاهزاده قصه های تو کی بوده که این طور فکرتو به خودش مشغول کرده... ستاره! می خوام اینو خوب بفهمی و تو گوشهات فرو کنی! وای به حال کسی که به خودش اجازه بده حتی برای لحظه ای تصور کنه من یه احمقم.» این را گفت و با خشم قدم به بیرون گذاشت. پس از این مشاجره سخت، ستاره به فکر فرو رفت و از خود سوال کرد که چرا مدام باید با سروان بختیاری این مرد جفا کار، کسی که رفت و دیگر آفتابی نشد و اصلا برایش فرقی نمی کرد که او در این چند سال چه بر سرش آمده و هم اکنون هم متاهل است بجنگد و زندگی را برای خود تلخ سازد.
اما هر چه در ذهن پریشانش اندیشید هیچ جوابی جز عشق نیافت و با یادآوری ظلمی که در حقش شده بود، دیگر بار خون در رگ هایش منجمد گشت. سرش را در دست گرفت و مدت ها به درماندگی اش گریست و به خود قول داد تا هیچ گاه به امین فکر نکند.
فصل هفده
تیرماه 1319 ه خ بود. یک سال از نمایان شدن لحظه ای امین جلوی دیدگان ستاره می گذشت که خبر بازداشت دکتر مصدق به دستور دکتر متین نخست وزیر و سپس تبعیدش به بیرجند در تمام کشور پیچید.
آن روز هنگامی که به بیمارستان رسید از دور نگاهش به مرد نسبتا جوانی افتاد که با دکتر نصرت مشغول گفتگو بود. به نظرش آشنا آمد، انگار زمانی او را در جایی دیده بود. کمی به مغزس فشار آورد؛ خدایا من این مرد را کجا دیده ام؟ همچنان که آرام مسیر را طی می کرد و در فکر بود پایش به سنگی گیر کرد و برزمین افتاد. از جایش برخاست، خاک لباسش را تکاند. به ناگاه جرقه ای به سرش زد؛ وای خدای من این مرد بهرام است، همان که زمانی نه چندان دور به دفتر روزنامه اش پناه برد. گام هایش را سریع کرد طوری که نزدیک بود دوباره به زمین بیفتد، اما قبل از رسیدنش به آنان بهرام از دکتر جدا شد و رفت. ستاره که کنار دکتر نصرت ایستاده بود آرام پرسید:« دکتر این مرد کی بود که با شما صحبت می کرد؟»
دکتر نگاهش به افق بود و در سکوت به دوردست ها می نگریست. او چنان در افکار خود غرق گشته بود که متوجه حضور ستاره در کنارش نشد.
ستاره دوباره سوالش را تکرار کرد:« دکتر نصرت! لطفا به من بگید این آقا کی بود؟ مطمئن نیستم ولی فکر می کنم می شناسمش.»
دکتر سیگاری در آورد و روشن کرد. سپس نگاهی به ستاره انداخت و گفت:« تو از من چیزی پرسیدی دخترم؟»
ستاره متعجب به او نگریست و برای بار سوم سوالش را تکرار کرد:« دکتر پرسیدم این مرد که با شما صحبت می کرد، همون بهرام دوست امین نبود؟!»
دکتر به تایید سرش را تکان داد و گفت:« چرا دخترم، خودش بود.»
دوباره به همان نقطه خیره شد و به فکر فرو رفت. ستاره کمی ایستاد و به او که چهره اش خیلی نگران به نظر می رسید نگاه کرد و پس از دقایقی راهش را گرفت و به داخل بیمارستان رفت.
یک ساعت بعد دکتر نصرت سراسیمه و آشفته حال به سراغش آمد و از او خواست تا پس از یک ساعت کار سریع به خانه بازگردد و منتظرش بماند، زیرا برای گفتگو راجع به مطلب بسیار مهمی به دیدنش خواهد رفت.
ستاره با دیدن اوضاع دکتر دلش شور افتاد و به محض شنیدن این

آوینا
06-04-2012, 22:15
درخواست از طرف او به فکر فرو رفت و از خود پرسید:" یعنی چه شده و چه موضوع مهمی در میان است که دکتر اینقدر بی قرار به نظر می رسد؟"
آن روز تا عصر تمام افکارش حول این محور دور زد و مدام به تیک تاک ساعت گوش فرا داد و هر چند یکبار به آن چشم دوخت. انگار زمان هم نمی خواست بگذرد تا آن روز شوم زودتر سپری گردد. دیگر دست و دلش به کار نمی رفت و می خواست هر چه زودتر به خانه بازگردد اما این امکان هم در آن روز سخت و پر از بیمار میسر نبود پس ناچار صبر کرد تا بالاخره کار به پایان رسید.
هنگامی که پا به بیرون گذاشت در آن طرف خیابان٬ مردی که پشت به او ایستاده بود نگاهش را متوجه خود ساخت. با دیدن او برای یک آن سر جایش میخکوب شد. انگار سال ها بود که با شانه های پهنش مانوس و آشناست و در رویاهایش با آن زندگی کرده و برها و بارها سر روی آن گذاشته و گریسته است. چند قدم به طرفش رفت٬ قلبش به تپش افتاده بود. می خواست بر سرش فریاد بکشد و بگوید٬ چرا او را به حال خود نمی گذارد؟ می خواست به او بگوید که دیگر فراموشش کرده است و دلش نمی خواهد خاطرات تلخ گذشته را دوباره تجربه کند. اما هر چه به خود فشار آورد حتی نامش را بر زبان بیاورد نتوانست. انگار دیگر زبان در دهانش نمی چرخید. ناگاه از حرکت باز ایستاد٬ صدای گرم و مردانه اش را به وضوح شنید. آشفتگیش بیششتر شد. نهایت سعیش را کرد تا شاید بتواند کلمه ای بر زبان بیاورد٬ اما باز هم نشد. آه خدای بزرگ پس چرا قادر نبود حرف دلش را به او بزند. مغموم و سرگشته دوباره نگاهش کرد و دید که مشغول صحبت کردن با جوان دیگری است. کمی خوشحال شد چون٬ لااقل امین حواسش کاملاً پرت بود و او را با این اوضاع و احوال نمی دید.
پروردگارا باز امین در چند قدمی او قرار داشت و او را این چنین مغلوب کرده بود و عشق و احساس را بر منطقش پیروز می ساخت. بار دگر غرق در هیجانی لذتبخش شد به حدی که نزدیک بود برای یک آن نقش زمین شود که ناگهان دستان پر قدرت مردی مانع از افتادنش شد. نگاهی به بالا انداخت٬ آه خدای من او سروان بختیاری بود!
او که مدت ها در کنار این مرد احساس آرامش کرده بود٬ حالا٬ نه تنها از دیدنش خوشحال نشد٬ بلکه برای لحظه ای با خود اندیشید که چقدر بی موقع سر راهش سبز می شود.
ناچار لبخند سردی تحویلش داد و ناخودآگاه نگاهش را سریع از او گرداند و به امین معطوف کرد.
سروان با تعجب به او نگریست و خط نگاهش را با تردید دنبال کرد و با دیدن این مرد و حالات غریب ستاره پرسید:«ببینم این آقای شوالیه همون دکتر عماد معروف نیست؟! »
ستاره کمی خودش را مرتب کرد:«منظورت... کدوم مرده؟ »
افسر جوان لبخند استهراء آمیزی زد. سپس با چشمانش به سوی امین اشاره رفت. ستاره هم به همان جهت نگریست و چشم های سیاه او را دید که چگونه با خشم به هردویشان می نگرد. با عصبانیت سیگارش را به زمین پرتاب و زیر کفشش له کرد و سریع از آنان روگرداند و رفت.
ستاره اول به خود و سپس به افسر جوان نگاهی انداخت و دید دستان سروان بختیاری چنان جمایت گرانه مانع از افتادنش شده که هر کس با یک نگاه فکر می کرد او را سخت در آغوش گرفته است. ناگاه خود را عقب کشید و رفتن امین را از دور نظاره کرد.
افسر جوان که از این ملاقات٬ خیلی مشکوک و عصبی به نظر می رسید گفت: «ستاره تو چرا با دیدن این مرد منقلب شدی؟ اون با تو چه ارتباطی می تونه داشته باشه؟»
ستاره می توانست در چشمانش به خوبی شعله های حسد را ببیند که چگونه در حال زبانه کشیدن بود و چهره خشک و سنگیش را از درون گداخته می کرد.
افسر جوان وقتی سکوت ستاره را در برابر سوالاتش دید او را به طرف خود چرخاند:«من امشب عازم ماموریت هستم! دلم می خواد حالا و در این وقت اندکی دارم٬ بسیار صریح جواب پیشنهاد ازدواجمو بدی و دیگه اینقدر طفره نری. مطمئناً تو این یه سال حسابی وقت داشتی که راجع بهش فکر کنی! ستاره! خونواده م بی صبرانه منتظر جواب تو هستن! »
ستاره برای آنگه او متوجه اضطرابش نشود نگاهش را به زمین دوخت و پس از کمی سکوت گفت:«به ! حاضرم! »
سروان بختیاری دستان خود را در سینه قفل کرد و مستقیم به او چشم دوخت و پس از اندکی خیلی جدی گفت:«دوست دارم قبول کردنت از ته دل باشه نه چیز دیگه ای٬ در ضمن اصلاً دوست ندارم پای کس دیگه ای این وسط در میون باشه٬ گرچه برام زیاد هم مهم نیست. چون من هر مانعی رو به راحتی از سر رام بر می دارم مخصوصاً اگه رقیبم سرش درد بکنه برای دردسر! »
ستاره که سعی می کرد در برابر او خود را بی تفاوت نشان دهد٬ در جواب لبخندی زد و گفت:«آه علی! گفتم که نمی دونم کی بود! فقط چهره اش کمی به نظرم آشنا اومد... همین!»
افسر جوان دیگر هیچ نگفت. لبه کلاهش را تا روی ابروان پایین کشید و مانند همیشه ستاره را تا درشکه همراهی کرد و آن قدر ایستاد تا او کاملاً از نظر دور شد.
ستاره مدام با خودش در حال کلنجار رفتن بود و به نحوه ادای کلمات سرد و کینه توزانه سروان بختیاری می اندیشید. می ترسید که او به وجود امین در زندگی اش پی برده باشد. از عصبانیت نمی دانست چه باید بکند. یکریز با خودش حرف می زد و به زمین و زمان ناسزا میگفت. ناگهان چنان خشم به سراغش آمد که نفهمید چطور تسبیح به یادگار مانده امین را از کیفش به بیرون پرتاب کرد. شاید ناخودآگاه می خواست با این کار خود را کمی سبک کند. همچنان زیر لب مرتب زمزمه می کرد:" ای امین بی غیرت! آقا پس از چند سال برگشته٬ حالا ببین چطوری به من نگاه می کنه! کار دنیا عوض شده! خودش رفته زن گرفته و منو قال گذاشته حالا اومده و با وقاحت تمام توی چشمام٬ اونم طلبکارانه زل زده و منو مورد شماتت قرار می ده! مگه دستم بهت نرسه! سپس درمانده و حیران از آنچه بر سرش آمده بود شروع به گریستن کرد.
سورچی که به کارهای او عادت کرده بود به روی خود نیاورد و در سکوت مطلق به صدای سم اسب ها بر سنگ فرش خیابان گوش سپرد و به راندن ادامه داد.
ساعت از یازده شب گذشته بود. دکتر نصرت بر خلاف وعده ای که داده بود به دیدارش نیامد. ستاره پس از تحمل این انتظار کشنده و یک روز بسیار سخت٬ خسته و آشفته به اتاق خود رفت و پس از افکار گوناگونی که مدام به سراغش می آمد خوابش برد. نیمه های شب بود که صدای ضربات شدید در همه را بیدار کرد.
اسماعیل دوان دوان به طرف دری که در انتهای باغ بود رفت٬ مسافت نسبتاً طولانی باعث شد چند دقیقه ای طول بکشد تا به آنجا برسد. ضربات هر دم شدیدتر می شد. اسماعیل فریاد زد:«اومدم! اومدم! چه خبرته! مگه سر آوردی؟!»
ستاره که از این سروصدا بیدار شده بود٬ ربدوشامبر خود را سریع پوشید و در ایوان خانه ایستاد.
در آرامش شب صداهای نامفهومی را می شنید٬ اما به علت تاریکی هوا نمی توانست به خوبی جایی را ببیند. تا نیمه های راه را با سرعت طی کرد و همین طور که مسیر را می پیمود صدای هراسان دکتر نصرت را می شنید که انگار آدرسی را به کسی می داد تا اتومبیلی را به آنجا ببرد. سپس صدای مرد دیگر هم درگوشش طنین انداخت. اما مثل اینکه نفر سومی هم وجود داشت!
به نزدیکی آنان که رسید میخکوب شد. چشمانش در تاریکی شب از وحشت گرد شده بود. دیگر جرئت نداشت حتی یک قدم فراتر بگذارد. نزدیک بود جیغ بکشد که فوراً دست خود را روی دهانش گذاشت تا مانع از آن شود. باورش نمی شد. مردی آغشته به خون در پتویی پیچیده شده بود.
دکتر تا او را دید خوشحال شد و گفت:«چه خوب شد اومدی! لطفاً مارو راهنمایی کن؟»
سپس چراغ گردسوز را به دستان لرزانش سپرد. مرد زخمی٬ قوی هیکل و بلند قد بود. اسماعیل و آن دو نفر او را به سختی حمل می کردند. صدای ناله های ضعیفش به گوش می رسید. ستاره جلو می رفت و دیگران به دنبالش. بالاخره پس از طی کردن مسافت نسبتاً زیادی وارد سرسرا شدند. از پلکان بالا رفتند. ستاره آنها را به اتاق خودش راهنمایی کرد.
به دستور دکتر هیچ چراغی روشن نشد. پرده ها را کیپ کشیدند و یک پارچه ضخیم هم به سفارش آن دو مرد ناآشنا توسط اسماعیل و محترم السادات روی پرده نصب شد. فقط یک چراغ گردسوز دیگر تهیه کردند و به داخل اتاق آوردند. ستاره تا زمانی که نور بر صورت مرد زخمی نیفتاده بود٬ او را نشناخت. اما حالا در زیر نور بر صورت مرد زخمی نیفتاده بود٬ او را نشناخت. اما حالا در زیر نور چراغ قلبش نزدیک بود بایستد. برجایش خشکش زد. نمی توانست قدم از قدم بردارد. نبضش به تندی می زد و نگاهش با تعجب به او دوخته شده بود. با صدای خشن دکتر نصرت به خودش آمد:«دختر جان! تو چت شده! مگه روح دیدی! بپر برو اسماعیلو صدا کن منو سریع به خونه برسونه تا وسایلمو بیارم! فکر می کنم خیلی دیر شده باشه! امیدوارم که جون سالم به در ببره!»
ستاره که همچنان شوکه و هاج و واج فقط به امین می نگریست هیچ واکنشی از خود نشان نداد. دکتر این بار سرش فریاد کشید:«ستاره! وقت گیر آوردی ! امین داره می میره اون وقت تو وایسادی و خیره نگاش می کنی! تو از بچگیت هم همین طور سر به هوا بودی! »
ستاره با صدای فریاد دکتر٬ هراسان بیرون دوید. وقتی به ایوان قدم گذاشت٬ اسماعیل را دید که با آن دو نفر مشغول صحبت کردن است. او را صدا کرد و دستور داد که فوراً درشکه را آماده کند و دکتر را به خانه اش برساند.
اندک زمانی نگذشت که دکتر همراه آن دو نفر به سرعت روانه شدند. دکتر مدام به او سفارش می کرد که دائم امین را تحت نظر داشته باشد٬ زیرا موقتاً توانسته بود مقداری از شدت خونریزی بکاهد. به او دستور داد که مطلقاً و در هیچ شرایطی به او آب ندهد فقط با دستمال تمیز لبانش را نمناک کند و تاکید می کرد که کوچکترین تکان موجب حرکت کردن گلوله از جایش خواهد شد و در آخر نگاهی به ستاره انداخت و آهی کشید:«ببخش که من این دستورها رو بهت می دم! پاک یادم رفته بود که تو هم این ملاحظاتو به خوبی می دونی! حسابی مواظبش باش! من سریع خودمو می رسونم.»
محترم السادات که دکتر عماد را به خوبی می شناخت ایستاده بود و بروبر نگاهش می کرد و گاهی هم لبش را می گزید و ضربه ای به پشت دستش می زد. اما پس از اندکی دیگر نتوانست جلوی زبان خود را بگیرد و با تعجب گفت:«وای خدا مرگم بده! خانم این مرد که خود دکتر عماده! حالا برای چی زخمی شدن؟!»
ستاره نگاه تندی به او انداخت و با سر اشاره به رفتنش کرد:«فعلا کاریت ندارم برو بگیر بخواب! هر وقت که لازم شد صدات می کنم.»
وقتی مطمئن شد که خدمتکار کاملاً از آنجا دور شده دوباره وارد اتاق شد و به طرف امین رفت٬ او را بسیار بی رمق یافت٬ بالای سرش ایستاد و نگاهش کرد٬ خدایا این مرد چقدر جذاب و دوست داشتنی است حتی در این موقع که با مرگ دست و پنجه نرم می کند! با خود اندیشید پس چرا نمی تواند نسبت به او بی تفاوت باشد؟ چرا هر وقت او را می دید از اعماق وجودش او را می خواست و می طلبید٬ حتی حالا که سروکله اش پس از چند سال پیدا شده! روی زمین و کنار تخت زانو زد. تارهای مویی که در صورتش ریخته بود را به عقب راند و دستی بر پیشانی سرد و عرق کرده اش کشید و به او خیره شد٬ ناگاه صدای ناله های ضعیفی را شنید:« آب! »
بلند شد. لیوانی را پر از آب کرد و با دستمال٬ مرتب لبانش را مرطوب و نمناک ساخت. امین با زبان خود آب را طوری از روی لبانش پاک می کرد که انگار گواراترین شراب دنیا را میچشد٬ چند بار دیگر خواهش کرد:«آب! »
سکوت رعب آوری همه جا حکم فرما شد. دیگر هیچ صدایی از او به گوش نرسید. ستاره برای یک آن ترسید. صورتش را نزدیک دهانش برد. نکند مرده باشد! کمی افکارش را متمرکز کرد و سرش را روی سینه اش گذاشت. اما صدای ضربان ضعیفی باعث شد تا خیالش اندکی آسوده گردد. با چشمانی اشک آلود از جای خود برخاست. به طرف طاقچه اتاق رفت. قرآن را برداشت و بوسید و بالای سرش گذاشت و مدت ها بدون اینکه به چیز دیگری بیندیشد فقط عاشقانه به او نگریست. صدای منقطع و بی جان امین که این بار تمنای آب نمی کرد. بلکه انگار نامی را به سختی بر زبان می راند دل پریشانش را بار دگر به لرزه در آورد:«ستاره!»
امین برای لحظه ای چشمانش را گشود. اما درد مجالش نداد و از هوش رفت. ستاره یاد کودکی اش افتاد٬ اولین باری که امین پا به این خانه گذاشته بود و مرتب به دستور پدرش دستمال نمناک و خنک روی پیشانی اش می گذاشت اما این دفعه این او بود که خفته بود و با مرگ دست و پنجه نرم می کرد. دست برد به موهایش٬ آنها را نوازش کرد و به این اندیشید که چقدر او را از اعماق وجودش دوست داشته و دارد و هیچ گاه در تمام مدت آشناییش نتوانسته از ته دل از او متنفر باشد. برای یک آن صورتش را نزدیک چهره رنگ پریده امین برد و خواست با زدن بوسه ای بر آن تلافی این چند سال دوری را از دلش در آورد که حس غریبی مانع شد. آری... امین دیگر به او تعلق نداشت. عشقش در گرو زن دیگری بود. فوراً خود را عقب کشید. یکباره حس حسادت٬ خشم و نفرتی که لحظاتی قبل به دست فراموشی سپرده بود وجودش را فرا گرفت. زیر لب زمزمه کرد:"لعنت به تو لعنت به تو!" سریع از کنارش برخاست و از او دور شد. در تنهایی و سکوت پر رمز و راز شب به گوشه ای پناه برد و به خاطر این تقدیر شوم گریست.
صدای اسماعیل و دکتر را شنید که وارد خانه شدند اما آن دو نفر همراهشان نبودند. دکتر وقتی او را دید هراسان پرسید:« ببینم ستاره! کسی اینجا نیومد؟»
ستاره از پرسش دکتر به وحشت افتاد. نگاهش را مستقیم به او دوخت و گفت:«نه دکتر٬ اما پس اون دو نفر چی شدن؟»
دکتر تند و سریع جواب داد:«فرستادمشون به مکانی امن! نمیشد صبح از این خونه بیرون برن!»
ستاره سراسیمه پرسید:«مگه چه اتفاقی افتاده؟ چی شده؟ اون دونفر چی کار کردن؟ دکتر٬ امین چرا گلوله خورده؟»
دکتر آرام به طرفش آمد و به چشمانش نگاه کرد:«نترس دخترم! نگران نباش٬ قول می دم همه ماجرا رو بعدا خودم برات تعریف کنم.»
سپس سرش را از روی تاسف تکان داد و گفت:«ای کاش زودتر می رسیدم و مانعش می شدم! منو ببخش که اونو به اینجا آوردم. آخه کسی رو که مطمئن تر از تو باشه و بتونه موقع عمل هم کمکم کنه نمی شناختم.»
دکتر با عجله مشغول آماده کردن وسایل شد. بعد اسماعیل را صدا زد و به او دستور داد:«گردسوز دیگه ای بیار و زنتم صدا کن و بگو یه ظرف آبخوش و چند تا ملحفه نو و تمیز آماده کنه!»
محترم السادات که دل دیدن این صحنه ها را نداشت پس از انجام دستورات به آشپزخانه رفت تا صبحانه را آماده کند. زیرا با وضع پیش آمده می دانست که از خواب دیگر خبری نیست. دکتر با کمک ستاره و اسماعیل مشغول به کار شد. مرد خدمتکار چراغ در دست ترسان و لرزان کنار آنان ایستاده بود و تمام مدت از این لحظات دلخراش و رعب آور چشم بر نمی داشت. مرد جوان با گذشتن هر دقیقه تاب و توانش بیشتر از پیش رو به زوال می رفت و در این شب گرم تابستانی مرگ دست و پنجه نرم می کرد.
پایان صفحه 255

آوینا
06-04-2012, 22:15
عمل سه تا چهار ساعت به طول انجامید.دکتر خسته و پیر ناچار دست به کار بزرگ و خطرناکی زد تا بلاخره توانست با تلاش فراوان و کمک گرفتن از تجربه و مهارتش و با داشتن کمترین امکانات گلوله را با اندکی شکستگی از میان آخرین دنده سمت چپ بدن نسبتاً بی جان امین بیرون کشید و لذت نجات جان یک انسان را بار دیگر تجربه کند.به علت خونریزی زیاد،امین رنگ به چهره نداشت و از ظاهر امر این طور به نظر می رسید که قوایش را تا حد زیادی از دست داده است.ناله هایش کم جان بود و ضربان قلبش به کندی میزد.وضع وخیمش هر دم این سوال را در ذهن پریشان آنان مطرح می ساخت که امین بین مرگ و زندگی کدام را انتخاب خواهد کرد!آیا اصلاً قادر به انتخاب است؟
دکتر هم اوضاع و احوالش بهتر از امین نبود.این عمل سخت و پر از خطر و استرس او را حسابی از پای در آورده بود.از سر خستگی نفس عمیقی کشید.نگاه توأم با یاسش را به امین دوخت و به ستاره گفت:"من تا روشن شدن هوا اینجا می مونم.چند روز آتیی هم مجبورم که پس از بیمارستان بیام اینجا و صبح قبل از روشن شدن هوا برم.تو هم این دو روز رو نمی خواد بری بیمارستان،من خودم مرخصی برات رد می کنم.ببخش که تو دردسر افتادی!امینه دیگه!کاریشم نمی شه کرد.فقط خدا کنه این یکی دو شبو دوام بیاره،اون موقع است که خیالم تا حدی راحت تر میشه!"
ستاره کمی به امین نگریست و به تلخی لبخند زد:"نمی خواد زیاد نگران باشید!چون هر کس دیگه ای به جای این جونور بود همون زیر عمل می مرد."
دکتر روی صندلی نشست.کنایه ستاره را نشنیده گرفت.نگاه پدارنه اش را به او معطوف کرد و گفت:"دخترم تو هم خیلی خسته شدی!برو یه کم استراحت کن!خودم امشب مراقبش هستم.تو فردا صبح و در نبود من روز سختی رو در پیش داری،اما قبل از رفتن می خوام یه سوالی ازت بکنم و دوست دارم که صادقانه جوابمو بدی!چون دونستش برام خیلی مهمه!"
سپس با کمی مکث پرسید:"اون یارو،افسره که اینجا رفت و آمد نمی کنه؟"
ستاره فوراً جواب داد:"دکتر این چه سوالیه که می کنید؟سروان بختیاری هیچ وقت پا به اینجا نذاشته،مگر یه بار اونم به همراه خان عموم."
دکتر نیشخندی زد:"خدا کنه لااقل توی این مدت هم پاش به این خونه باز نشه چون در اون صورت حساب امین با کرام الکاتبینه!"
ستاره با تعجب پرسید:"این هایی که میگید یعنی چی دکتر؟من که اصلا متوجه منظورتون نمی شم!مگه امین چی کار کرده که شما اینقدر می ترسید؟!"
دکتر نگاه خسته اش را به او دوخت سپس دستی بر صورت خود کشید:"مطمئناً امین به شکار نرفته بوده که اینطور زخمی شده.فقط اینو می تونم بگم که اون در پی یه درگیری با ماموران شهربانی به این روز افتاده."
ناگاه نگاه ستاره به دکتر خیره ماند.آب دهانش را به سختی فرو داد

آوینا
06-04-2012, 22:15
و با وحشت پرسيد: «درگيري با شهرباني! براي چي؟! »
«گفتم که فعلا همين قدر ميتونم بهت بگم... خب بگذريم، فقط خوب به حرف هام توجه کن! ببين دخترم! تو به خوبي ميدوني با شرايط سختي که امين داره ما مجبوريم حداقل يک هفته اونو از جاش تکون نديم. ميخوام بدونم آيا با وضعيت موجود منظورم همون سروان بختياريه ميتوني اين خطرو به جون بخري يا نه؟ البته من هيچ اجباري براي قبول کردنت نميبينم. تو تا همين جاش هم لطف بزرگي در حق ما کردي! ولي از اين به بعد وضع کمي فرق ميکنه و تو محق هستي تا در اين مورد هر تصميمي که بخواي بگيري. ببين ستاره! نگه داشتن امين احتمالا عواقبي رو در پيش داره، البته تا زماني که اون افسره بويي ازاين ماجرا نبره خطري تهديدمون نميکنه. هر لحظه حتي همين الان اگر اراده کني قول ميدم امينو دراسرع وقت به جاي ديگه اي ببرم.»
ستاره اندکي سکوت کرد، سپس به کنار پنجره رفت و کمي پرده را عقب زد و به طلوع آفتاب خيره شد. در سکوتش به زماني نه چندان دورانديشيد. همچنان که به افق زيباي سرخ و طلايي رنگ سحرگاه چشم دوخته بود گفت: «تا هر وقت که شما صلاح دونستيد ميتونه اينجا بمونه. منم هيچ عجله اي براي بردنش نميبينم. از بابت سروان بختياري هم خيالتون راحت باش. اولا اون بدون خان عموم اينجا نمي آد و يه شانس ديگه هم آورديم، چون خان عمو فعلا در سفره، درضمن تا وقتي که من نخوام کسي اجازه ورود به اين خونه رو نداره حتي خان عموم!»
دکتر کمي به او نگريست. سپس سرش را به ديوار تکيه داد و پلک هايش را آرام روي هم گذاشت و پس از مکثي نسبتا طولاني با ترديد پرسيد: «ستاره! حالا که امين برگشته تو چي کار ميخواهي بکني؟ منظورم در آينده است؟ آينده خودت؟»
ستاره سرش را به زير انداخت و آرام اما به سردي جواب داد: «فرقي برام نميکنه دکتر... چون من قبل از همه اين جريانات فکرهامو کرده بودم و به پيشنهاد ازدواج سروان بختياري جواب مثبت داده بودم.»
دکتر با شنيدن اين مطلب شوکه شد. نگاه خشم آلودش را مستقيم به او دوخت و گفت: «از حرف زدنت معلومه که تصميمتو گرفتي، باشه مانعي نيست! چون صلاح و مصلحت مملکت خويش خسروان دانند... اما دلم نميخواد راجع به اين موضوع حرف و حديثي، البته فعلا به گوش امين برسه، ببينم ميتوني چند روزي رو دندون سر جيگر بذاري.»
ستاره که داشت از کوره در ميرفت با چهره اي درهم رو کرد به دکتر و گفت: «شما خيلي ناعادلانه با اين قضيه برخورد ميکنيد. مگه من مرتکب گناهي شدم که اين طور مورد سرزنش و بازخواستم قرار ميديد؟» و با چشم گريان از اتاق خارج شد.

فصل 18
امين پس از دو روز دست و پنجه نرم کردن با مرگ بالاخره بر آن فائق آمد و دوباره به زندگي سلام کرد. دو روزي که شايد بتوان گفت سختي سپري کردنش براي ستاره و دکتر نصرت به اندازه دو ماه گذشت.
آن روز ستاره به دستور دکتر به بيمارستان رفت. اما خيلي زودتر از وقت مقرر به خانه بازگشت. اسماعيل در را گشود و تا چشمش به ستاره افتاد سراسيمه گفت: «خانم اين آقايي که دکتر عماد صداش ميکنيد خدا رو صد هزار مرتبه شکر از يکي دو ساعت پس از رفتن شما کاملا به هوش اومدن، اما همش از شدت درد التماس ميکنن و فرياد ميزنن، اونم چه فريادي! خدا شاهده من سر ساعت همون دوايي رو که گفته بوديد به خوردشون دادم ولي انگار افاقه نکرد. نميدونم چي شد که دور از جونشون يکباره مثل يه شير زخمي نعره کشيدن، منم ديگه نميدونستم چي کار بايد بکنم. چقدر خوب شد که رسيديد وگرنه از درد ميمردن.» سرش را به زير انداخت و ادامه داد: «البته دور از جونشون.»
پس امين به حرف افتاده بود. ستاره از شدت هيجان و خوشحالي نفهميد چطور خود را به اتاقش رساند. اسماعيل راست ميگفت او از شدت درد ناله ميزد و گاهي هم نعره ميکشيد. صدايش زد: «دکتر عماد... منم ستاره!» ناگاه براي لحظه اي چشمان سياهش را کمي گشود. اما دردي جانکاه وجودش را فرا گرفت. دست برد به لباس ستاره و چنگي به آن زد و مقطع اما التماس کنان گفت: «تو رو خدا يه ... آخ... کاري کن... ديگه طاقت... ندارم... يه مسکن تزريق کن... خدا... ديگه نميتونم تحمل کنم... خواهش ميکنم... »
ستاره سريع يه مسکن به او تزريق کرد و پس از اندکي ساکت شد و آرام به خواب رفت.
هنگام صرف غذا بود که ناگاه موضوعي فکرش را به خود مشغول کرد و او را مرتبا به اين انديشه وا داشت که سروان بختياري کجاست و هم اکنون چه ميکند؟ سروان بختياري در اين مدت حتي يک تماس هم با او نداشته است و اگر در نبودش سري به بيمارستان بزند و متوجه غيبتش شود چه خواهد شد؟ و اينکه او بالاخره براي اين امر مهم چه راهکاري مي جست. با شنيدن ناله هاي امين که از شدت درد به خود مي پيچيد از جايش برخاست، نفس عميقي کشيد و با افکاري پريشان و بدون آنکه لب به غذايش بزند به محترم السادات دستور داد تا سيني غذاي دکتر عماد را هر چه سريع تر آماده کند و سپس وارد اتاق د. به طرفش رفت و بالش زير سرش را کمي جابه جا کرد که امين آهي از نهادش برخاست. ستاره فورا عذرخواهي کرد و گفت: «دکتر عماد خوشحالم که کاملا به هوش اومديد. ديگه کم کم داشتيد نااميدمون ميکرديد. الانم شما پس از دو روز احتياج به غذا داريد، اما اون طوري نميشد چيزي بخوريد.»
در همان موقع خدمتکار در زد و پس از گرفتن اجازه سيني به دست وارد شد و تا چشمش به دکتر عماد افتاد گفت: «ماشاا...! هزار ماشاا...! امروز رنگ و روتون بعض دو سه روز گذشته است آقا، از بس که خانم اين چند روزه بهتون رسيدگي کردن.»
ستاره نگاه معني داري به او انداخت و با سر اشاره به رفتنش نمود، خدمتکار هم فورا اطاعت کرد و از اتاق خارج شد.
امين نفس زنان همان طور که نگاه متحيرش از آنچه ميديد و ميشنيد به ستاره خيره مانده بود با تعجب و ناله کنان پرسيد: «آخ... من اينجا چي کار... ميکنم؟ مگه چه اتفاقي آخ... افتاده؟»
ستاره نگاهي به او کرد: «شما توي يه درگيري گلوله خورديد.»
امين کمي به فکر فرو رفت، سپس نگاهي به سينه زخمي و پانسمان شده و دست بسته اش انداخت و چشمانش را براي لحظه اي بست: «آه خداي من. يادم افتاد... که من اينجا چي کار ميکنم... آه ؟! »
ستاره همچنان که دستمال سفيدي را زير چانه اش مرتب ميکرد گفت: «شبي که زخمي شديد دکتر نصرت شما رو آورد به خونه من.»
امين با دست سالم خود موهاي آشفته اش را عقب زد و نفس زنان گفت: «خيلي جالبه... منو به خونه کسي آورده... که سايه ام رو با تير

آوینا
06-04-2012, 22:15
میزنه... ستاره تو از من متنفری، نه؟"
ستاره نگاه سردی به او کرد و گفت:" فعلا حرفتو نشنیده میگیرم، اما در مورد سؤال مسخره تون، جواب اونم باشه به موقعش!"
امین که درد طاقتش را بریده بود ادامه داد:"خواهش می کنم! این قدر با من رسمی صحبت نکن آه..!"
سپس خیلی سخت خود را کمی جا به جا کرد. ستاره به او گوشزد کرد:" دکتر لطفا این قدر تکون نخورید و مواطب بخیه هاتون باشید. حتما می دونید که خطر بزرگی از سرتون گذشته! پس باید بیشتر ملاحظه کنید!"
امین که حرف زدن برایش بسیار زجرآور بود اخمهایش را از شدت درد و سردی سخنان ستاره درهم کشید و با عصبانیت فریاد زد:"میشه منو این قدر دکتر خطاب نکنی...آه."
ستاره که در حال بازی کردن با قاشق داخل کاسه سوپ بود صبرش لبریز شد و چنان قاشق را داخل غذا کوبید که قطراتش به هوا پخش شد و با لحنی پر از نفرت گفت:" ببین دکتر عماد! امین! یا هرچی که دوست داری! تو بیماری و من هم پرستار و طبق قولی که به دکتر نصرت دادم موظفم از تو به خوبی مراقبت کنم. پس خواهش می کنم این قدر منو سین جیم نکن و با این چرت و پرتها انرژی خودت و منو هدر نده."
امین تا خواست جوابش را بدهد یک قاشق از سوپ را درون دهانش سرازیر کرد و او را مجبور ساخت تا غذایش و آب میوه اش را تا آخر بخورد و حتی کلمه ای بر زبان نیاورد.
وقتی غذا تمام شد ستاره دهان و صورتش را با دستمالی مرطوب پاک کرد و داروهایش را به او خوراند و بدون گفتن حرفی از جای خود برخاست تا برود که یکباره امین با درد و ناله دامنش را به سختی کشید و او را مجبور به نشستن بر صندلی کرد.
ستاره با عصبانیت نامش را بر زبان آورد." امین، این چه کاریه! تو هیچ وقت شرایط موجودو درک نمی کنی، الان موقعیت مناسبی برای گفتن حقایق نیست! گفتم که هر زمان موقعش شد جواب تمام پرسشهاتو می دم!"
امین با چشمانی پر از خشم نگاهش کرد:" می دونی اون مرد... کیه که تو بهش دل بستی؟!"
ستاره به آرامی دامنش را بیرون کشید و در نهایت سکوت از اتاق خارج شد. امین فریاد زد:" به خدا قسم اینبار می کشمش حتی اگر این وسط خودم هم بمیرم!"
مسکن قوی و داروهای خورانده شده اثرش را بر روی او گذاشت و امین را به خواب عمیقی فرو برد. هوا رو به تاریکی می رفت که ستاره وارد اتاق شد.چراغ را روشن کرد. هیچ واکنشی از او ندید. به طرفش رفت. دستش را روی پیشانی اش گذاشت. چه تبی! مچش را در دست گرفت. نبضش به کندی می زد. با خود گفت:"پس چرا باوجود آن چرک خشک کن های قوی درجه حرارت بدنش این قدر بالا رفته؟!" مرتبا سر و گردن امین را با دستمال خیس مرطوب می کرد و از خدا می خواست تا هر چه زودتر دکتر برسد. اما انگار هیچ فایده ای نداشت و او هر دم داغتر می شد. طی این ساعات چند بار تب بر به او

آوینا
06-04-2012, 22:15
خوراند اما تبش از کنترل خارج بود. نمی دانست چه کاری باید انجام دهد؟ ملتمسانه صدایش زد: «امین! دکتر عماد... خواهش می کنم جوابمو بده.» اما باز هم واکنشی از او ندید انگار هیچ صدایی زا نمی شنید. ستاره مغموم و وامانده شروع به دعا خواندن کرد. یادش آمد مادرش هروقت دچار مشکلی می شد صلوات می فرستاد. شروع کرد؛ یک دور تسبیح دو دور تسبیح ... تا به حال هزار صلوات فرستاده بود! پس چرا دکتر نمی آمد! امین شروع کرد به هذیان گفتن و نام افرادی را بر زبان می راند که به گوش ستاره غریب و ناآشنا بود و هراز گاهی هم او را صدا می زد و این جمله را تکرار می کرد: «تو چرا از من متنفری؟» اما برای او تعجب برانگیزتر این بود که هیچ اسمی از همسر و یا احیاناً فرزندش بر زبان نمی آورد. ستاره هروقت کلمه تنفر را از امین می شنید کفرش در می آمد و به خود می گفت: «بذار حالت بهتر بشه اون وقت خودم جوابتو می دم!»
زمان به سرعت می گذشت و از دکتر خبری نبود. ستاره دیگر خسته شده بود. ناگزیر روی زمین کنار تختش نشست و به آسمان پرستاره نگریست. هیچ صدایی به گوش نمی رسید مگر کلمات نامفهوم و مقطعی که هر از گاهی از امین شنیده می شد. گویی غیر از او و این مرد زخمی کس دیگری در این خانه نفس نمی کشد. سکوت و فقط سکوت. دیگر رمقی در جان نداشت. یأس و ناامیدی، دلهره و اضطراب و بی خوابی او را کاملاً از پای درآورده بود. درصورتی که با خود فکر می کرد بارها بربالی یک بیمار ساعت ها روی دو پا ایستاده و به دستورات پزشک عمل کرده اما هیچ وقت این قدر خسته و ناتوان نشده بود.
دستش را زیر چانه اش زد و به اندیشه ای ژرف فرو رفت. آری او به خوبی می دانست دلیل این همه بی طاقتی ها این است که هنوز عاشق امین است و او برایش...
در این گیرودار بود که صدای در خانه بلند شد! تا اسماعیل خواست بیرون برود، خودش را مانند باد به آنجا رساند و سریع در را گشود. وقتی چشمش به دکتر افتاد آرام گفت: «آه خدای من! دکتر پس شما کجایید؟ دیگه داشتم از ترس قبض روح می شدم!»
دکتر سریع داخل شد. در را پشت سرش بست و گفتک «نمی تونستم زودتر از وقت مقرر بیرون بیام. امروز یکسری از افسران شهربانی برای تفتیش به بیمارستان اومده بودن. بین اونا اون افسره هم بود.»
ستاره کمی تعجب کرد. پس سروان بختیاری هنوز در تهران به سر می برد؟ دکتر ادامه داد: «سراغ تو رو هم گرفت. من بهش گفتم امروز کسالت داشتی زودتر رفتی خونه. راستی پیغام داد که داره می ره مأموریت.»
ستاره که ترجیح می داد راجع به این افسر جوان حرفی به میان نیاید سؤالی هم نکرد، فقط هراسان گفت: «خواهش می کنم! هرکاری کردم تبش پایین نیومد. منم جرئت نکردم اسماعیلو سراغتون بفرستم حتی جرئت تلفن زدن هم نداشتم.» سپس دست دکتر پیر را گرفت و دوان دوان و بدون توجه به سن سالش به دنبال خود کشاند.
دکتر نصرت مجبور بود پا به پای او بدود. نفس زنان به داخل اتاق رفت. امین را معاینه کرد و فوراً یک تزریق انجام داد و به اسماعیل دستور داد تا تمام لباس هایش را در آورد و ملحفه ای به رویش بیندازد. یک ساعتی طول کشید تا به کمک دکتر تب کم کم پایین آمد. دکتر نصرت که عرق سردی بر پیشانی اش نشسته بود خود را روی صندلی کنار تخت رها ساخت، سرش را به عقب تکیه داد و چشمانش را بست و فقط سکوت کرد. در همان حال خوابید و زمانی که بیدار شد دیگر اثری از تب در امین دیده نمی شد. دکتر پس از معاینه دقیق او از اتاق بیرون آمد.
ستاره روی یک مخده نشسته بود و زانوهایش را در بغل داشت. چنان در افکار خود غرق بود که متوجه دکتر نصرت نشد! دکتر نامش را خواند. ستاره فوراً خیر برداشت و به طرفش رفت و هراسان پرسید: «حالش چطوره؟»
دکتر پاسخ داد: «اگر تب پایین نمی اومد نشون عفونت بود، خود من هم دیگه داشتم کم کم می ترسیدم، اما این عوارض ناشی از عمل سختیه که روش شده. تو راست گفتی امین مرد قوی و خوش بنیه ایه.» سپس دستی بر سر ستاره کشید و ادامه داد: «ستاره تو خیلی خسته شدی! نمی دونم چطور باید ازت تشکر کنم چون شرایط سخت و دشواری رو پشت گذاشتی. ببین دخترم، من از این به بعد کمتر می تونم اینجا بیام چون احتمالاً مأموران به دنبال جوان ناشناس زخمی می گردن! خوشبختانه هیچ کدومشون شناسایی نشدن. فکر کنم بهتره ک پس از مدتی امین به جای دیگه ای منتقل بشه... اما راستشو بخوای نمی دونم به کجا ببرمش... باید هرطور هست تا دردسری برات درست نشده مکانی امن پیدا کنم!»
ستاره کمی اندیشید، سپس رو کرد به دکتر و گفت: «می تونیم ببریمش باغ اناری.»
دکتر سیگاری روشن کرد نفس عمیقی کشید و گفت: «فکر بدی نیست اما باید اول همه جوانبو در نظر گرفت. نمی بی گدار به آب زد. باید با درایت کافی دست به این کار بزنیم.»
ستاره به طرف دکتر آمد و کنارش نشست: «راستی دکتر! خونواده ش از جریان خبر دارن که سر امین چه بلایی اومده؟»
دکتر به طرف پنجره بزرگ رو به ایوان رفت. پرده را کنار زد و مشغول کشیدن سیگارش شد و با دلی پر از درد گفت: « مادر امین دو سالی می شه که فوت کرده و پدر بیچاره اش هم حالت روحی روانی خوبی نداره! منم در این موقعیت صلاح ندونستم که از وضعیت امین با خبرش کنم... آخه خوانواده ش فکر می کنن امین در سفره!»
ستاره متأثر از این جریان پرسید: « محمد چی کار می کنه؟ اون می تونه در این موقعیت کمک خوبی براتون باشه!»
«اون هم یه سال پیش رفت به یه پانسیون تو لندن و مشغول تحصیل شد. خواهرش هم بالطبع به خاطر اینکه عماد وضع مناسبی نداره و بیماره همراه شوهر و دوفرزندش در کنار پدرش زندگی می کنه... امین خیلی تنهاست ستاره! خیلی تنها!»سپس رو از او گرداند و دیگر هیچ نگفت.
سکوت سنگینی بینشان حاکم شد و هردو به هیچ چیز دیگری غیر از حرف های یکدیگر، نمی اندیشیدند. دکتر ته سیگار خود را در ظرفی که روی میز بود خاموش کرد. کیف و کلاهش را برداشت و رو کرد به ستاره و گفت: «خب! من دیگه باید برم. شاید نتونم یکی دو روزی رو به ملاقات امین بیام. این طوری بهتره! تا ببینم چی کار می تونم بکنم. در ضمن خواهش کوچیکی هم ازت دارم، دلم نمی خواد کاری کنی که امین با رفتارت متوجه قطعی بودن ازدواج تو با اون... سروان بختیاری بشه. نمی خوام ناامیدی از پا درش بیاره! متوجه می شی که چی دارم می گم! کمی بیشتر بهش توجه کن! و ...»
ستاره میان کلامش آمد: «آخه دکتر، من در شرف ازدواج با مرد دیگه ای هستم، چطور به امین امید واهی بدم.»
دکتر چهره اش حالت سردی به خود گرفت و با عصبانیت ادامه داد:
«ستاره! به گفته های من خوب فکر کن! تو با اون جوان خوشبخت نمی شی. به زیبایی ظاهری و رفتار شسته دل نبند. اصلاً می دنی چیه! هرکاری که می خوای بکن! تو زن یه دنده، کله شق و لجبازی هستی! اما من ازت خواهش می کنم لااقل به حرمت عشقی که زمانی به امین داشتی این حس انتقامجویی رو از خودت دور کنی.»
انگار دکتر هرچه در مغز ستاره می گذشت را به خوبی می توانست بخواند. ستاره سرش را به زیر انداخت و با لبه ی پرده مشغول بازی شد و آرام گفت: «وظایفمو با توجه بیشتری انجام می دم، اما امید واهی نه.»

آوینا
06-04-2012, 22:16
نوزده
دو هفته ای از عمل جراحی امین می گذشت و آنان بالاخره با تأیید دکتر به باغ اناری نقل مکان کردند. امین به سرعت رو به بهبودی می رفت و ستاره هم بنا به قولی که به دکتر داده بود در این مدت مانند مادری مهربان از او پرستاری کرد به حدی که برخلاف تصور دکتر نصرت، امین خیلی زودتر از آنچه فکرش را می کرد سرحال و قبراق به نظر می رسید. در این مدت ستاره بعدازظهرها به باغ اناری بازمی گشت و او را در موقع لزوم می دید و بیشتر اوقات باقی مانده را در اتاق خود مشغول رتق و فتق امور می شد و به خواندن دروس دانشکده می پرداخت. در رفتار و حالاتش هیچ علائمی از عشق و علاقه دیده نمی شد. گفتگوهایش بسیار اندک و خلاصه بود. قبل از عنوان مطلبی راجع به گذشته به بهانه ای از کنارش دور می گشت و همین امر امین را وا می داشت تا هرچه می گذشت بیشتر از پیش نسبت به رفتار سرد او عصبی شده و فقط متعجب و حیران از آنچه بین خود و ستاره می گذشت سکوت اختیار کند.
آن شب دکتر نصرت به باغ رفت. پس از معاینه ای دقیق لبخندی از سر رضایت زد و با زدن ضربه ای آرام بر شانه امین گفت: «مثل اینکه توی این مدت خوب ازت پرستاری شده، چون زخمت حسابی رو به بهبوده. این دختر تو بیمارستان هم همینطور وظیفه شناس و مسئولیت پذیره. می دونی امین توی این دوره زمونه یه همچین زنی کم دیده می شه.»
امین که از ضربه وارده کمی دردش آمده بود آهی از نهادش بلند شد و پس از لحظه ای لبخندی زد: «این چند وقته خیلی باعث آزارش شدم، فکر می کنم این پرستار نمونه دیگه از دستم حسابی خسته شده باشه» سپس پیراهن سپیدش را به تن کرد و پرسید: «دکتر از اوضاع مملکت چه خبر؟ روزنامه ها رو می خونم اما چیز زیادی دستگیرم نشده، راستی دکتر مصدق چی کار می کنه؟»
دکتر شانه هایش را بالا انداخت و گفت: «چطور می خواستی باشه!عین همیشه. چی بگم امین! این دولتی که من می بینم با اوضاع بلبشویی که برای خودش ساخته، آبستن حوادث جدیدی می تونه باشه... با این اتفاقات اخیر، تنشها در مملکت روز به روز شدیدتر و بیشتر از قبل شده و اختلاف های طبقاتی و قومی هم بالا گرفته. حکومت هم که مدام و طبق معمول در حال سرکوبی اوناست، حتی میگن خشونت رو هم چاشنی کرده. دکتر مصدق رو هم از ترسشون هنوز در تبعید نگهداشتن، می گن پیرمرد همچین حال خوشی هم نداره.»
امین نفس عمیقی کشید و متفکرانه و دقیق به گفته های دکتر گوش داد و دنباله حرفش را گرفت:«دلیل انزجار مردم از شاه همین حکومت دیکتاتوربه که رو سرشون سایه انداخته و نمی ذاره تا راحت نفس بکشن. از اون طرف هم تا می آد صدایی از گلوشون بلند بشه تو همون نطفه خفه می کنن! رژیم با این تز استبدادیش دیگه مورد نفرت عموم قرار گرفته و حتی روی حمایت کامل ارتش خودش هم نمی تونه حساب کنه. من فکر می کنم مردم برای اینکه این حکومت تغییر کنه حاضرن به هر کاری گردن بدن، مخصوصا از وقتی که این قدر از سیاست های هیتلری هم حمایت می کنه و دستی دستی کشورو به طرف جنگ سوق می ده. مردم از شاه بیزارن و دلیلی برای باقی موندن این حکومت هم نمی بینن. اون وقت این قدر دلشون خوشه که فکر می کنن حتما میان و درگیر این جنگ هم براشون می شن!»
دکتر گفت:«درسته، مخصوصا از وقتی روسیه و انگلیس تکلیف کردن که باید کارگرها و مهندس های آلمانی از ایران اخراج بشن و شاه هم به دستورشون عمل نکرده، تهدیدهاشون روز به روز جدیتر می شه. فکر کنم همین روزاست که مملکت هم ناخواسته درگیر جنگ با اونا بشه. هنوز به جایی نخورده، قحطی همه جا رو گرفته، هواپیماهای روسی هم که به تازگی کرور کرور اعلامیه علیه آلمانها می نویسن و بر سر مردم کوچه و خیابون می ریزن. راستشو بخوای نمی دونم وضع به کجا می کشه! فقط دارم می بینم که بیشتر مردم گرسنه هستن، حتی آرد هم پیدا نمی شه نون بپزن. آرد هم پیدا بشه تنورهاشون به علت تحریم سوختی نداره تا روشن کنن.»
امین با شنیدن حرف های دکتر اخم هایش را درهم کشید سیگاری را روشن کرد و آرام گفت: «با این اعتصاب هایی که روز به روز داره بیشتر می شه و بیکاری مردم..» سپس نفس عمیقی کشید و چند بار زیر لب تکرار کرد: «بیچاره مردم!»
دکتر کلاه و کیفش را در دست گرفت و هنگام رفتن به او متذکر شد: «نیروهای امنیتی کشور مشغول سرکوب و ارعاب گروههای محالفن، مخصوصا تهران که حسابی درگیر این مسائل شده. فعلا بابت این موضوع تو شانس آوردی! توی این بلبشوی به وجود اومده کسی دنبال جوان زخمی نمی گرده. اما بازم خیلی باید مواطب باشی روی کار اینها نمی شه حساب کرد.» سپس کلاه بر سر گذاشت و از اتاق خارج شد. ناگاه چشمش به ستاره افتاد. کمی ایستاد و نگاهش کرد، درست مانند پدری نگران نسبت به عاقبت سرنوشت فرزند دلبندش و پس از اندکی راهش را گرفت و رفت.
ستاره غمگین و محزون روی ایوان درست مقابل اتاق امین به ستون تکیه کرده بود و به آسمان و ماه درخشان می نگریست و از عالم اطراف خود فارغ بود تا جایی که متوجه خروج بی صدای این پیرمرد خسته و فرتوت از سختی روزگار نشد.
دقایقی از رفتن دکتر نگذشته بود که امین از جای خود برخاست و پیچ رادیو را چرخاند. نوای خوش موسیقی زیبایی از علی اکبر شیدا و تنظیم ابراهیم خان منصوری با صدای قمرالملوک وزیری در حال پخش بود.
خواهم که بر زلفت زلفت زلفت
هر دم زنم شانه، هر دم زنم شانه
ترسم پریشان کند بسی
حال هر کسی، چشم نرگست
مستانه مستانه مستانه مستانه
خواهم بر ابرویت رویت رویت
هر دم کشم وسمه هر دم کشم وسمه
ترسم که مجنون کند بسی
مثل من کسی چشم نرگست
دیوانه دیوانه دیوانه دیوانه
یک شب بیا در بر ما حل کن دو صد مشکل ما
ای دلبر خوشگل ما، ای دلبر خوشگل ما
دردت به جان ما شد ای روح و روان ما شد
ترسم پریشان کند بسی
حال هر کسی چشم نرگست
مستانه مستانه مستانه مستانه
خواهم که بر رویت رویت رویت
هر دم زنم بوسه، هر دم زنم بوسه
ترسم که نالان کند بسی
مثل من کسی چشم نرگست
جانانه جانانه جانانه جانانه
امین به کنار پنجره رفت و پرده را کنار زد. ستاره را مقابل پنجره اتاقش دید که مشغول گریستن است. دست بر پیشانی گذاشت و به دیوار تکیه کرد و به آنچه که در این چند سال بر آنها گذشته بود اندیشید. نوای موسیقی در فضا پخش بود و انگار هر دو به یک موضوع واحد فکر می کردند، دوباره به او نگریست سپس ژاکتش را برداشت و از اتاق خارج شد. در کنارش ایستاد و صدایش زد. ستاره سرش را بالا گرفت و نگاهش کرد.
امین لبخندی زد:« اجازه هست بشینم؟ دوشیزه خانم!»
ستاره هیچ نگفت، امین بر لبه ایوان نشست. همه جا ساکت و آرام بود و صدای دلنشین چند جیرجیرک به گوش می رسید. ناگاه باد سردی که حکایت از شروع فصل خزان را سر می داد وزیدن گرفت و صدای خش خش برگ درختان هم به هوا برخاست. ستاره کمی خود را جمع کرد. امین نگاه پر از شیطنش را به او دوخت و خواست ژاکت خود را به دورش بپیچد که نگاه ستاره مانع از ان شد.
امین فورا گفت: «باشه، هر طور میل خودته شازده خانم! فقط می خواستم سرما نخوری! همین!»
دیگر از نوای خوش موسیقی خبری نبود و فقط صدای گوینده رادیو که خبرهای جنگ را با شور و حرارت خاصی به گوش عموم مردم می رساند شنیده می شد. امین دستانش را در بغل گرفت و گفت: «ستاره، خیلی دلم می خواست ازت به خاطر زحمت هایی که برام کشیدی تشکر کنم... اما راستشو بخوای، خب، من»
ستاره به میان حرفش آمد و بدون آنکه حتی نگاهی به او بیندازد گفت: «احتیاجی به تشکر شما نیست، چون من به خاطر دکتر نصرت این کارو کردم. دینی رو هم که از شما مدتها بود به گردن داشتم یه جورایی فکر کنم ادا کردم.»
امین دستی در موهایش فرو برد و کمی سکوت کرد. سپس چشمان سیاه و نافذش را به او دوخت: «خواهش می کنم بیا و دست از این لجبازی بی مورد بردار! گوش کن! ببین چطور جنگ همه دنیا رو فراگرفته و الان هم در چند قدمی ماست! اون وقت من و تو عین بجه ها به جون هم افتادیم.»
ستاره رو به رو را می نگریست و با کلام سردش گفت: «تو دیگه چرا صحبت جنگو می کنی آقای رابین هود؟ آخه جنگ چه ربطی به امثال شماها داره!چیه نکنه اون حس وطن پرستی الکیت گل کرده که داری دوباره از این شعارها می دی؟ اما عیبی نداره اگه رفتی و البته این دفعه مردی قول میدم به یاد رشادتهای بی دریغت یه دسته گل بندازم توی جوی آب.» سپس نیشخندی زد و نگاهش را مستقیم به چشمان امین دوخت.
ناگاه امین با شنیدن این جملات تحقیر آمیز تند شد: «اگه لازم باشه می رم شازده خانم! البته برای کشورم! ناموسم! و برای اینکه دست اجنبی به مملکنم نرسه هر کاری می کنم! جنگ که سهله اما اینو بدون که کسی احتیاج به دست گل شما نداره! دسته گلو خرج... خرج اون سروان خوش تیپ کن!»
ستاره از کوره دررفت و فریاد زد: « تو یه احمقی امین عماد! و من از تو احمق ترم که نشستم و به حرفهات گوش می دم. لطفا تو دیگه نمی خواد برام از جنگ رفتنت بگی و به شجاعت نداشته ات ببالی. بعدش هم احتیاجی به دستور شما برای خرج کردن دسته گلم ندارم چون تو لیاقت همونم نداری! تویی که ...»
امین با عصبانیت دستی در موهایش فرو برد و به دور دست ها خیره شد: « تو راست می گویی من لیاقت دسته گل نفرت انگیز تو رو ندارم!
حواله همونی که گفتم، می دونی همیشه از خودم چی می پرسیدم؟ می پرسیدم که تمام بدبختی های جهان و همه این کشت و کشتارها و نابسامانی ها قتل و غارتها، کرور کرور از بین رفتن جوون های بی گناه و غیره از کجا نشأت می گیره، اما حالا و با شنیدن این حرفهای کینه توزانه جوابشو پیدا کردم. از امثال آدم هایی کاملا شبیه به جنابعالی و بعضی های دیگه، فقط کله گنده هاتون کشورگشایی می کنن، آدم می کشن، شماها در ابعاد بسیار کوچکتر اونم با ترور روح و شخصیت آدمها و یا بازی گرفتن احساس شون، یه مشت آدم هوسران و قدرت طلب نفرت انگیز که کار دنیا رو فقط مقابله و تجاوز به حریم و رد شدن از خط قرمزها و کشتن همدیگه می بینن.»
ستاره با چشمانی گرد شده از شنیدن این نسبت های نامربوط سرش فریاد کشید: «ای امین بی غیرت تو ... تو...»
که امین با خشم میان کلامش آمد و همچنان که با انگشت اشاره او را نشانه گرفته بود ادامه داد: «اما شما دختر خانم چرا از دید من با اونها فرق نمی کنی؟ چون تو هم یک آدم خودخواه و زورگویی که به هیچ چیز مگر خودت فکر نمی کنی و داری کم کم به خطوط قرمز و نبایدها نزدیک می شی. الان هم به وضوح می تونم توی اون چشم های سیاه و خوشگلت ببینم که چطور دلت میخواد بپری روی سرم و با دست هات خفه ام کنی تا این واقعیات تلخ رو نشنوی! تو ... تو اینقدر بی انصافی که حتی حاضر نشدی یه دقیقه به حرفم گوش کنی، وای خدای بزرگ... می دونی فرق ما تو چیه؟ تو اینه که من درد کشیده ام و با تمام وجودم درد رو لمس می کنم اما تو نه، آره شازده خانم، اگه تو هم یه خورده حس همدردی تو تقویت می کردی و دست از این غرور بی جای به ارث برده ت برمی داشتی، می دیدی دنیا به کامت چقدر شیرین می شد... تو چطور جرئت می کنی به من بگی بی غیرت و به باد تمسخرم بگیری و مدام با اعمال و رفتارت سعی کنی غرورمو بشکنی تا شاید بتونی اون حس کینه توزانه و کودکانه ت رو ارضا کنی! منی که به خاطر تو...» کمی سکوت کرد و جمله ناتمامش را به پایان نرساند و نگاه معنی دار و پر از حرفهای نگفته اش را مستقیم به چشمانش دوخت: «اما بدون! خیلی هایی که دلشون می خواد شکسته شدن منو به چشم ببینن، این آرزو رو با خودشون به گور خواهند برد... پس بهت توصیه می کنم بی خود مثل سامورایی ها مدام برای من شمشیر از غلاف بیرون نشی! در ضمن بنده هیچ احتیاجی به ادای دین جنابعالی هم ندارم و به خوبی یادمه که یکبار این مسئله رو همون موقع بهتون گوشزد کردم شازده خانم و حاضرم قسم بخورم که الطاف ملوکانه شما همه از روی عشق بوده تا ادای دین و احترام به دکتر نصرت!»
ستاره که با چشمانی پر از نفرت به حرفهای امین گوش می داد ناگاه از جای خود برخاست و نگاه سرد و خشمگینش را برای لحطاتی به او دوخت، انگار تمامی مکافات و سختی هایی که این مرد مغرور بر سرش هوار کرده بود با شنیدن این سخنرانی توهین آمیز مانند تصویری از نظرش عبور کرد و باعث شد این خشم و نفرت بار دیگر در وجودش طغیان کند. پس با حرص و کینه گفت: «خب! تمام حرفهاتو شنیدم! فکر کنم منظورت از حرفهات همین شعارهای وقیحانه و دور از ادبت بوده که لایق خودته! اما حالا که این طور شد من بازم میگم! تو یه مرد احمق و ابله و بی غیرتی! مطمئن باش یه روز به خاطر اون زبون تلخت هم که شده خودم با همین دست هام خفه ات می کنم. راستشو بخوای خیلی وقته که برخلاف تصور غلط حضرتعالی بنده به دنبال فرصتی می گشتم که بهت بگم چقدر ازت... لعنت به تو امین! لعنت به تو!»
سپس درحالی که اشک مانند سیل از چشمانش سرازیر بود به طرف اتاقش دوید. امین خندید. خنده ای پرمعنا و تلخ و در پیش فریاد کرد: «آهای فرشته خوشگل نجات من! خیلی دلم می خواد به جای اینکه مدام سر تو توی اون کتابهای درسیت البته برای فرار از من، فرو ببری! یک کم هم شعرهای ناب و زیبا و پندآموز سعدی رو مرور کنی که میگه بنی آدم اعضای یک پیکرند، که در آفرینش ز یک گوهرند، چو عضوی بدرد آورد روزگار، دگر عضوها را نماند قرار.» سپس کمی مکث کرد و گفت: « از حضور ملوکانه تون درخواست می کنم لطفا به این بیتش بیشتر توجه کنین. و باتأکید و صدای بلندتری شروع کرد به خواندن ادامه آن: «تو کز محنت دیگران بی غمی، نشاید که نامت نهند آدمی.»
هنوز جمله اش به پایان نرسیده بود که ناگاه یک لنگه صندل پاشنه دار که دقایقی پیش در پای ستاره بود به طرفش پرتاب شد و صدای آخ امین به هوا رفت.

آوینا
06-04-2012, 22:16
فصل بیست.
در حال برگشتن به خانه بود که پس از دوهفته سروان بختیاری را مقابل خود جلوی در بیمارستان دید. سعی کرد طوری وانمود کند که بابت غیبت نسبتا طولانی اش ناراحت است. اخم هایش را در هم کشید و طلبکارانه و با تعجب پرسید:« اصلا معلوم هست تو کجایی؟! کی به تهران برگشتی که من نفهمیدم؟»
افسر جوان لبخندی زد:« همین امروز صبح، قرار بود مدت بیشتری بمونم اما چون به وجودم در پایتخت احتیاج بود سریع برگشتم و در اولین فرصت ممکن اومدم تا ببینمت. راستشو بخوای من سه شب پس از آخرین دیدارمون رفتم، مگه دکتر پیغام منو بهت نرسوند؟»
ستاره دوباره خود را در مورد این قضیه متعجب نشان داد:« خب چرا، دکتر پیغامتو بهم رسوند... اما تو اگه ماموریت نرفته بودی پس چی کار می کردی که من خبر نداشتم!»
افسر جوان به چشمانش خیره شد:« به دنبال گروهی آشوبگر می گشتیم، آخه درست همزمان با رفتنمون به ماموریت، باهاشون درگیر شدیم.»
ستاره آب دهانش را به سختی فرو داد:« حالا چی شد؟ تونستین بفهمین کی بودن؟»
افسر جوان که همچنان به چشمان مضطرب ستاره خیره نگاه می کرد آرام گفت:« متاسفانه خیر، ولی هر طور شده می گیرمشون. فقط اینو می دونم که... یکیشون زخمی شده.»
ستاره کمی خیالش آسوده شد. نفس راحتی کشید و لبخند زد:« پس حسابی سرت شلوغ بوده که نتونستی حتی یه تلفن به من بزنی! راستشو بخوای یه کوچولو از دستت دلگیر شدم. چون با این کارت خیلی دلواپسم کردی.» سپس از گوشه چشم نگاهی به او انداخت:« اما اشکالی نداره این دفعه رو می بخشمت و دعا می کنم زودتر دستگیرشون کنی.»
افسر جوان پس ار لختی سکوت رو کرد به ستاره و گفت:« متشکرم، راستی! تا یادم نرفته، آخر ماه دیگه خانواده ام به تهران می آن البته برای خواستگاری.»
ستاره یکباره با شنیدن این خبرجا خورد و با تعجب پرسید:« گفتی برای خواستگاری؟!»
سروان بختیاری گوشه ابرویش را کمی بالا داد، سپس نگاه معنی داری به او انداخت:« چیه؟ مثل اینکه زیاد خوشحال نشدی؟»
ستاره که همچنان دنبال راه فراری می گشت فورا گفت:« نه نه، اصلا این طور نیست، بلکه از دیدنشون خیلی هم خوشحال می شم.» ناگاه چشمانش از دور به دکتر نصرت افتاد که در حال آمدن بود. برای اینکه او فعلا در جریان قرار نگیرد رو کرد به سروان بختیاری و گفت:« راستی من باید زودتر برم خونه چون امروز مهمون داریم.»
افسر جوان با تعجب پرسید:« مهمون؟!»
ستاره به خاطر جمله ای که از دهانش پریده بود رنگ باخت. کمی خود را جمع و جور کرد و من من کنان جواب داد:« مهمون که نمی شه گفت، نرگس نامادریم همراه برادرم چند روزی اومدن تهران. می دونی که به زودی مدرسه ها باز می شه و...»
سروان بختیاری چشمانش برقی زد:« اینکه خیلی عالیه چون این طوری منم زودتر باهاشون آشنا می شم!»
ستاره نگاهی به او کرد و در مغزش به دنبال بهانه ای گشت تا هر چه زودتر از وضعیتی که خودش به وجود آورده بود خلاصی یابد پس گفت:« اون برای معالجه بیماری مادرش به تهران اومده و فردا هم می ره... خب الان هم فکر نمی کنم موقعیت مناسبی برای آشنایی باشه.» و با عجله خداحافظی کرد و از در خارج شد.
سروان بختیاری که با تعجب و تردید به او می نگریست به دنبالش دوید و بلند فریاد کرد:« کجا می ری! صبر کن! می خوام خودم برسونمت!»
ستاره به طرفش برگشت:« نه امروز نه! چون سر راه باید برم خرید.» سوار اولین اتومبیل کرایه ای شد و با سرعت از آنجا دور گشت. دکتر که دیگر در نزدیکی افسر جوان قرار داشت برای اولین بار با او هم کلام شد:« ببین با چه سرعتی می ره؟! انگار که جن دیده این دختر! از وقتی که یادمه همین جوری بوده؛ عجول و یه دنده. امان از روزی که کاری بخواد بده، هیچ کس نمی تونه جلودارش بشه. نگاه کن! تا منو دید چطور پا به فرار گذاشت!»
سروان بختیاری که از رفتار ستاره در حیرت مانده بود پرسید:« راستی دکتر! شما می دونید عجله اش برای چی بود؟!»
دکتر اظهار بی اطلاعی کرد:« منم درست نمی دونم... فقط می دونم حالا که بیمارستان این قدر شلوغه و بهش احتیاج داریم هر روز به بهونه ای فرار می کنه. البته تعجبی هم نداره چون گفتم که اون از بچگیش هم همین طور بوده.»
پس از این گفتگوی کوتاه از آنجا دور شد. افسر جوان نگاه مرموزی به پیرمرد انداخت و با ظنی پر از شک و تردید به آنچه دیده و شنیده بود از بیمارستان خارج گشت.
علی رغم عدم موافقت دکتر نصرت و به دلایلی که ستاره برای خود داشت همراه سروان بختیاری به جشن آخر هفته باشگاه افسران رفت. وقتی که برگشت دیر وقت بود و جلوی دیدگان متحیر سروان بختیاری که برای اولین بار ستاره را به آن مکان می رساند خداحافظی کرد و وارد باغ شد. چراغ اتاق امین هنوز روشن شد و از دور سوسو می زد. وقتی قدم به داخل ساختمان گذاشت، امین با دستی آویزان بر گردن به استقبالش آمد اما بسیار خشمگین و آشفته بود. با لحنی که بوی استهزاء از آن بر می خاست، آرام گفت:« به به! بالاخره تشریف آوردید؟! فکر نمی کنید برای بیرون موندن یه خانووم جون کمی دیر شده باشه؟! آه راستی خوش گذشت؟ به نظرم جشن در باشگاه افسران اونم همراه یه افسر صاحب منصب خوش تیپ...» سپس زد زیر خنده و ستاره را خوب برانداز کرد:« تو داری روز به روز خوشگل تر می شی، مخصوصا تو این پیراهن و کلاه قرمز.» سیگاری روشن کرد و ادامه داد:« راستی بگو ببینم، رقص در آغوش یه مرد جذاب و برازنده چه لذتی داره؟ حتما یواشکی بوسه هایی هم ردو بدل شده! مگه نه؟ خجالت نکش بگو. البته اگر خجالتی سرت می شه! آخ ستاره فکر می کنم یک بار بهت هشدار داده باشم که تو این دنیا یکسری خط قرمزهایی وجود داره که من بهشون خیلی حساسم!»
ستاره با شنیدن این جملات زشت و نامربوط از خشم نزدیک بود منفجر شود و به طرفش حمله ببرد که به سختی جلوی خود را گرفت و به سرعت به طرف اتاقش دوید و در را محکم به رویش کوبید.
امین فریاد بر آورد:« یه ماهه که من تا خواستم یه کلمه باهات حرف بزنم، هر دفعه با یه بهونه این قدر ترشرویی کردی که از کرده ام پشیمون بشم و مدام هم ازم فرار می کنی. نمی دونم این انتقامجویی بار کدوم گناه بزرگه ولی اینو بدون که با کار امشبت تصویر دیگه ای از خودت توی ذهنم ساختی... باشه! چون خودت این راهو انتخاب کردی و خواستی! از این به بعد به خدا قسم هر چی دیدی از چشم خودت دیدی! اینو لطفا خوب تو گوش هات فرو کن که اگه پاش بیفته دست به هر کاری می زنم!»
ستاره پس از شنیدن تمام حرف های امین خود را روی تخت خوابش انداخت و در سکوت چند مشت به بالشش زد. سپس فریاد کرد:« لعنت به تو! که هی چی می کشم از دست توست.» ناگاه بغضش ترکید و بی صدا تا صبح گریست.
صبح زودتر از همیشه به بیمارستان رفت، انگار دلش نمی خواست که دیگر چشمش به امین بیفتد. آن روز دکتر وقتی که ستاره را دید کم و بیش پی به ماجرا برد پس قبل از ستاره به باغ رفت.
امین تا چشمش به دکتر افتاد بسیار عصبی و طلبکارانه رو کرد به او:« دکتر از شما توقع نداشتم که... که این جور رفتار کنید؟»
دکتر با تعجب پرسید:« چی شده جوون، چرا این طور منقلبی؟ پس سلامت کجا رفته؟»
امین سیگارش را به زمین پرتاب کرد و با کفش محکم بر آن کوبید:« معذرت می خوام، این افکار مالیخولیایی منو دیوونه کرده... یه لحظه ستاره از جلوی چشم هام دور نمی شه. وقتی که بیرون از خونه حتی در بیمارستانه چهره ی اون مردیکه هوسباز جلوی نظرم می آد که چطور این دخترو مجذوب خودش می کنه و از من دورتر... وای...» دستش را محکم بر پیشانیش کوبید:« آخه شما نمی دونید وقتی دیشب که مثل فرشته ها زیبا و دلربا شده بود، دیدمش، اونم همراه...» ناگاه از شدت عصبانیت مشتی محکم بر تنه درختی کوبید و فریاد کرد:« با اون مردیکه به یک همچین جشن کذایی رفته! نمی دونستم چی کار کنم! ناخواسته هر چه به زبونم اومد بهش گفتم... دکتر! پس چرا بهش نگفتی که تو این چند سال چی به سر من اومده؟»
دکتر حسابی به جملات مسلسل وار امین گوش کرد و به او فرصت داد تا تمام عقده هایش را بیرون بریزد. پس از کمی سکوت آرام پرسید:« جریان باشگاه افسرانو چه کسی به تو خبر داده؟»
امین دستانش را روی صورت نتراشیده اش گذاشت و سرش را به درختی تکیه داد:« وقتی دیدم دیر کرده علت غیبتشو از اسماعیل جویا شدم. اونم موضوع رو کم و بیش برام تعریف کرد تا وقتی که خودشو دیدم... اون وقت کاملا متوجه ماجرا شدم و فهمیدم که واقعیت داشته.» دکتر نگاه معنی داری به امین انداخت:« ببینم در این مدت رفتار ستاره با تو چطور بوده؟»
امین با تردید به دکتر پیر نگریست:« پرستاری نمونه و وظیفه شناس با قلبی مثل سنگ و چهره ای سرد و بیروح، مثل یخ!» سپس با خشم فریاد کرد:« دکتر، لطفا با اون نگاه و طرح این سوال نخواین به من بفهمونید که ستاره دیگه دوستم... نه دکتر! نمی تونم باور کنم.»
دکتر کمی به چهره آشفته اش نظر دوخت سپس به طرفش رفت و دست بر شانه اش گذاشت:« چرا خودت تو این مدت سر حرفو باز نکردی؟ تو به اندازه کافی وقت برای عنوان کردن مطالبت داشتی!»
امین شروع به قدم زدن کرد. یک مسیر کوتاه را مدام می رفت و برمی گشت:« یک دفعه خواستم این کارو بکنم، اما به چند ثانیه نکشید که دعوامون شد. نمی دونم چرا دیگه نشد باهاش حرف بزنم. شاید به دلیل سردی نگاهش بود که ترسیدم دوباره شانسمو امتحان کنم. گفتم کمی بهش مهلت بدم تا بلکه رفتارش عوض بشه.» ناگاه دوباره چهره اش رنگ باخت و با عصبانیت ادامه داد:« می بینی دکتر... اون حتی یک کلمه هم راجع به اینکه ازدواج من حقیقت داره یا نه سوالی نکرد! گاهی دلم می خواست یه جوری این حس نفرتو از مغزش بیرون بکشم اما هر کاری کردم نشد! اون روز به روز داره سخت تر می شه.»
دکتر نگاهش را به زمین دوخت:« امین! باور کن من خیلی سعی کردم نظرشو برگردونم و یک جوری حالیش کنم چی به سرت اومده، مخصوصا موقعی که خودت ازم خواستی، اما به خدا دیگه خیلی دیر شده بود چون ناغافل پای سروان بختیاری وسط اومد. شاید اگر هر کس دیگه ای به جای اون بود می شد یه کاریش کرد ولی به افسر درجه دار نظامی... نه! تو باید اینو خوب درک کنی که یه اشتباه کوچیکت باعث دردسرهای بزرگی برای این دختر بی پناه می شه و در انتها هم گریبان خودتو می گیره. ببین پسرم! من فکر می کنم بهترین راه فراموش کردن ستاره است. اون به این افسر جوان دل بسته! یا اینکه اینجوری وانمود می کنه... نمی دونم، خدا می دونه، شاید مثلا یه جور لجبازی زنونه س، یک حس انتقامجویی یا... امین! ستاره دیگه یه دختر شونزده، هفده ساله نازنازی نیست، که همه چیزش تو حس نوجوانی خلاصه بشه! اون به خاطر عشق تو تاوان بزرگی پس داده! اما اگر هنوز اصرار داری می تونی خودت باهاش صحبت کنی، شاید یه جوری متقاعد بشه... که البته بعید می دونم! الانم فکر می کنم در این وضعیت سخت و سنگین، شجاعت و جسارت بیشتری لازم داشته باشی، ولی بهت توصیه می کنم اذیتش نکنی و با اون حس دموکراسی طلبیت برای این دختر خسته از روزگار هم حقی قائل بشی. امین! خوب به حرف هام گوش کن! من ازت توقع دارم که راجع به این قضیه پخته تر عمل کنی...»
کمی در سکوت به چهره در هم امین نگریست و کلاه خود را بر سر گذاشت و گفت:« خب دیگه! موقع رفتنه! نمی خوام وقتی ستاره اومد منو اینجا ببینه. راستی! فکر می کنم که با وضع پیش اومده، هر چی زودتر از اینجا بری بهتره! چون سروان بختیاری خودش دیشب ستاره رو به باغ رسونده! به همین دلیل موندنت تو اینجا جایز نیست، فردا صبح زود می آم دنبالت... در ثانی دیگه موقع اش رسیده که دکتر امین عماد! یکی از جراحان جوان متبحر قلب آروم آروم در اجتماع حضور پیدا کنه و بدون دغدغه خاطر به مردمش خدمت کنه. خب پس تا فردا خداحافظ!»
دکتر نصرت قبل از رفتنش، اسماعیل را فرا خواند و به او تاکید کرد تا باغ و ساختمان را از ته سیگارهای به جا مانده تمیز کند به حدی که دیگر هیچ اثری از آن باقی نماند.
امین در اندیشه بود و همچنان بی هدف مسیری را می پیمود که ناگاه خود را درست کنار همان تنه قطور قطع شده یافت. رویش نشست و چهره اش را در میان دستان خود مخفی ساخت و سعی کرد تا خاطرات خوش آن دوران را بار دیگر در ذهن آشفته اش مرور کند. لحظاتی نگذشته بود که صدای خش خش برگ های افتاده بر زمین را شنید. با خود اندیشید که شاید اسماعیل در آن نزدیکی باشد، اما بر خلاف تصورش صدایی آشنا در گوشش طنین انداخت:« آیا برای تجدید خاطرات اینجا اومدید دکتر عماد؟!»
سرش را بالا گرفت و به ستاره نگریست. امین که از کلام سرد و خشک ستاره در این مدت حسابی به تنگ آمده بود به تلافی نیشخندی زد:« بله مادمازل! حدستون کاملا درسته... نکنه شما هم؟! و شاید دلتنگی برای من باعث شده تا دنبالم بگردید!»
ستاره خندید؛ خنده ای سرد و بی روح، انگار او را هردم به مبارزه می طلبید:« نه خیر آقا! ابدا یه همچین فکری نکنید من فقط اومدم آب پاکی رو رو دستتون بریزم دکتر عماد!»
امین با غضب نگاهی به او انداخت:« خواهش می کنم این قدر به تاخت نرید مادمازل! فعلا اون آب پاکی دستتون بمونه تا بعد! حالا هم اول می خوام خودتون بهم بگید دیشب با اون مرتیکه کجا بودید؟» کمی با نگاه مشمئز کننده اش او را برانداز کرد.« از ظاهر امر این طور به نظر می رسه که انگار خیلی هم بهتون خوش گذشته؟
ستاره بی تفاوت شانه هایش را بالا انداخت:« آه، بله... جاتون خالی خیلی خوش گذشت!معمولا در کنار سروان بختیاری همیشه اوقات مرفحی رو می شه سپری کرد و اما در مورد سوالتون... آیا این موضوع اصلا به شما مربوط می شه که من مجبور باشم جوابتونو بدم؟!»
امین که خیلی عصبی به نظر می رسید سیگاری روشن کرد و با لحن بی ادبانه ای گفت:« پس اون اصل و نسب قاجاریتون که مرتب بهش می بالیدید به کجا رفته دختر شازده؟!» ناگاه چنان فریاد کشید و به ستاره نگاه کرد که ستاره از ترس نزدیک بود نصف جان شود.« آه کجاست اون شازده خلعتبری که صد بار پیغام پسغام به من بیچاره فرستاد که دختر به غیر قجر نمی دم. حالا سرشو از قبر بیرون بیاره دخترشو نگاه کنه. همون که به کس کسونش نمی داد و اصرار داشت خون اون شکم پاره هایی که سیرمونی هم نداشتن تو رگ هاشون جریان داشته باشه، داماد خونه اش بشن! یادمه یه زمانی دختر به غیر هم کیش خودش نمی داد.» سپس کمی سکوت کرد و با نگاه تمسخر آمیزی براندازش کرد و گفت:« حالا بیاد و ببینه دخترش با یه افسر خوش دک و پز ژیگول هوس بازکه به آباء و اجداد خودش هم خیانت می کنه،

آوینا
06-04-2012, 22:16
تا دير وقت پي لهو و لعب بوده... بدم هم نمي اومد آقا جونت زنده بود و کارهاي تو رو ميديد، لااقل يه کم دلم خنک ميشد. يادمه بارها بهت گفته بودم که رفتارت به شازده خانم ها نميخوره. لااقل فکر ميکردم که تو با اونا خيلي فرق داري! يه دختر بي غل وغش و دور از ادا و اطواراي بي موردشون... تو رو زني زيبا، قوي و با اراده ميديدم و حس ميکردم بيشتر از هر چيزي تو دنيا دوست دارم اما وقتي فکرشو ميکنم ميبينم که چقدر توي اين مدت در اشتباه بودم و غلط قضاوت ميکردم.»
بلند شد و ايستاد و خواست تا با کلماتش او را بيشتر مورد توهين و تحقير قرار دهد که ستاره از کوره در رفت و به طرفش حمله برد و يک سيلي محکم به صورتش زد و با حرصي که از اعماق وجودش نشئت ميگرفت فرياد زد: «ببين اين حرف ها رو از دهن چه کسي ميشنوم! آقا حالا برام غيرتي هم ميشه! پس اين مردي که پشت نقاب دکتر عماد يکي از بزرگترين جراحان مملکت مخفي شده يه مرد رذل، پست، عربده کش چاله ميدونه...» بعد خنده اي از روي تمسخر سر داد: «آره از دهن کسي که خودش مظهر... » سکوتي کرد، سکوتي پرمعنا.
امين که همچنان دست خود را بر صورت سيلي خورده اش ميکشيد و نگاهش را به زمين دوخته بود، دنباله جمله ناتمام ستاره را گرفت: «نترس بگو متعفن! کثيف! دروغگو! ميخواستي همينو بگي نه؟ ميبينم که جسورتر شدي و ضرب دستت هم بيشتر، اما عيب نداره! من از روزي که يادم مي آد اين شهامت و جسارت تو رو تحسين کردم.»
سپس رويش را به طرف ستاره چرخاند. اما اين بار نگاهش آرام بود: «خب، پس نتيجه ميگيريم ميخواي باهام بجنگي... عيبي نداره! چون من هميشه از مبارزه خوشم مي آد. اما اينو دلم ميخواد از قبل بدوني که برنده اين جنگ خود منم ... البته من اينو به تو حق ميدم که در غيبتم دست به يه همچين اشتباه احمقانه اي بزني اما حالا وضع خيلي فرق ميکنه چون همين طور که چشم هاي خوشگلت ميبينه من برگشتم و بنا به قول و قراري هم که بينمون رد و بدل شده تو مال مني... نه سهم اون مرتيکه هوسرون سنگدل.»
ستاره با عصبانيت جواب داد: «تو چطور جرئت ميکني هر کسي رو با الفاظي که دوست داري خطاب کني، لطفا يکي از اين نسبت ها رو متوجه خودت کن که، که... اصلا ميدوني چيه هر چي هست و هر کي هست از تو آدم تره. درضمن اينو يادآوري کنم خدمت جناب عالي، بنده مال هيچ کسي نيستم و با هر کي هم خودم صلاح بدونم ازدواج ميکنم.»
امين به طرف درختي رفت. انار کوچکي را از آن چيد و شروع کرد به بالا و پايين انداختنش و بعد هم نگاه پر از تمسخرش را به ستاره دوخت: «خب! خب... چشمم روشن... بگو! ادامه بده! ديگه چي؟ واقعا شرم آوره.»سپس انار را با خشم به مسيري دور پرتاب کرد.
ستاره به تندي گفت: «چيه از شنيدن واقعيات ناراحت ميشي؟ يادمه هميشه بهم ميگفتي دروغگو جاش توجهنمه! گرچه فقط خدا ميدونه که چقدر به خاطر حضرت عالي اين اواخر دروغ گفتم. به حدي که ديگه از خودم هم بدم مي آد... يادت هست آقاي دکتر امين عماد! توي همين باغ و درست همين جا چطور منو فريب دادي! اونم يه دختر کم سن وسال و ساده اي که جز عشق چيز ديگه اي بلد نبود؟ وقتي که به گذشته نگاه ميکنم ميبينم آقاجونم چقدر حق داشت که مانع ازدواج من و تو شد و مطمئنم اگر الان زنده بود به انتخاب دخترش مي باليد و افتخار ميکرد چون سروان بختياري اين قدر مرد هست که مثل تو با من رفتار نکنه.» پس ازگفتن اين جملات ستاره نگاهي به امين انداخت و متوجه دگرگوني اش شد. انگار که با بردن نام اين افسر جوان تيرش به هدف خورده باشد.
امين دستي به صورت نتراشيده اش کشيد و به درختي تکيه کرد. خيره و بدون اينکه ستاره معني نگاهش را بفهمد فقط به او نگريست و پس از لحظاتي لب به سخن گشود: «تو چرا اين طور سنگدلانه درمورد اون چه نميدوني قضاوت ميکني.»
انگار ميخواست بگويد که چه اتفاق هايي در اين مدت برايش افتاده است، اما نميدانست که آيا ستاره با اين تنفري که ازاو در دل دارد اين مسائل را درک خواهد کرد يا نه؟ پس از کمي تأمل، نگاه پراز خشمش را به او دوخت: »تو اصلا شناختي راجع به اين مرد افتخارآفرين البته ازديد پدر خدابيامرزتون داري؟ که به اين زودي تصميم گرفتي اين قدر بهش نزديک بشي و خودت و در آغوشش بندازي!»
ستاره که از اين گفتگو کاملا خسته شده بود برگشت و گفت: «ديگه دوست ندارم راجع به زندگيم و کارهايي که ميخوام انجام بدم صحبت کنم. بعد هم اين موضوع اصلا به جناب عالي ربطي نداره!» سپس راهش را گرفت تا برود که امين با سرعت به طرفش آمد و سد راهش شد: «نميخوام تا به نتيجه اي روشن نرسيديم ازاينجا بري.»
ستاره فرياد زد: «از سر راهم برو کنار ميخوام برم. اين چند سال کجا بودي آقاي عماد؟ اون موقع که حضرت عالي در آغوش عشقت لذت ميبردي و من در رنج و تنهايي بودم چي کار ميکردي؟ حالا برگشتي وايستادي تو روم بهم امرونهي ميکني که در زندگي خصوصيم چي کار کنم. چي کار نکنم! لطفا اينو تو گوشت خوب فرو کن من عاشق سروان بختياري شدم و هيچ خوش ندارم آدمي مثل تو در موردش اين طور صحبت کنه، ثانيا اون ارزش به قول تو در آغوشش لذت بردنو داره.»
امين که از خشم چشمانش سرخ شده بود سرش داد کشيد:«خفه شو!» سپس دستش را بالا برد انگار ميخواست ضربه اي محکم به دهان ستاره بزند که اين قدر وقيح در مورد مرد ديگري سخن بر زبان مي آورد، که ناگهان خود را کنترل کرد. دستش را با عصبانيت در موهايش فرو برد: «فقط دلم ميخواد يه کلمه... يه کلمه ديگه بشنوم! اون وقت... »
ستاره که از اين حرکت امين کاملا شوکه به نظر ميرسيد پيراهن امين را گرفت و هر چه تقلا کرد او را از سر راه خود کنار بکشد نتوانست. پس خسته، مغموم و نفس زنان به درختي تکيه داد. امين به طرفش آمد و رو به رويش ايستاد. با آن چشمان سياه و نافذش که ميتوانست دل هر زني را به راحتي به دست بياورد و به او خيره شد و چانه ستاره را طبق عادت ديرينه به بالا گرفت: «ستاره تو براي چي ميگي عاشق اين مرد شدي؟»
کلام گرمش ستاره را مانند بچه اي که گول خورده باشد آرام کرد. او همچنان به چشم هاي سياه و افسونگر امين خيره شده بود و درست مانند کودکي خطاکار که به دنبال بهانه اي براي رفع خطاي خود در برابر پدر باشد تا مورد سرزنشش قرار نگيرد من من کنان شروع کرد به جواب دادن: «خب اون، اون... به من خيلي لطف ميکنه و با تمام وجود دوستم داره و اينکه فکر ميکنم... همسر خوب و وفاداري براي من و پدر مناسبي براي بچه هام ميشه و اينم براي هر زني، خيلي مهم تراز چيزهاي ديگه است حتي از عشق. » اما ناگاه به خود آمد و چشمانش را تنگ کرد و گفت: «اصلا اين حرف ها به تو چه که مدام منو سين جيم ميکني؟ »
امين هيچ پاسخي به او نداد و در برابرش فقط سکوت کرد.
هوا ديگر تاريک شده بود و تنها نور مهتاب و ستاره هايي که در آسمان سوسو ميزدند باعث روشني باغ ميشد و ستاره مانند خرگوش کوچکي که در چنگال شير تنومند و خشمگيني اسير باشد، در پي راه فرار از امين بود زيرا به خوبي ميدانست که اين آرامش پر رمز و راز خبر از طوفاني عظيم ميداد که در حال پا گرفتن بود. او درست حدس ميزد چون امين با يک نگاه مشمئزکننده، گرد و خاک اول را به پا کرد: «خيلي دلم ميخواد بدونم که اين همسر عاشق پيشه و پدرمهربان چه وجه تمايزي نسبت به من داره؟»
ستاره از او رو برگرداند.
امين همچنان که با نگاه نافذ و تيزبينش او را از زير نظر ميگذراند با خونسردي گفت: «آه ستاره! تو با اين طفره رفتن هات پاک منو کلافه ميکني... دِ يالله، يه کم از او شجاعتت بهره بگير و هر چي توي دلته بريز بيرون! »

آوینا
06-04-2012, 22:16
ستاره که حسابی کفری شده بود فریاد زد:«اصلا می دونی چیه،دیگه نمی خوام جوابتو بدم.تو یه مرد اعصای خورد کن و خودخواهی،این. می دونستی؟همین وجه تمایز اون نسبت به توست!»
امین چشمانش را تنگ کرد:«خب!تشابه؟»
ستاره فورا جواب داد:«نمب دونم.»
اما اندکی بعد در پی طرح نقشه ای برآمد و رنگ دیگری به خود گرفت.برای اینکه بیشتر موجبات آزار و حسادت این مرد زبان تلخ را فراهم سازد لبخند شیرینی بر لبانش بست طوری که چال های گونه اش نمایان شد.با لوندی هر چه تمام تر گفت:«نمی دونم شاید به خاطر اینکه اصلا شبیه تو نیست منو اینطور واله و شیدا کرده.راستشو بخوای اون مرد جذابیه!اما مهم تر از اون رفتار منطقی و سنجبده اش بوده که تونسته منو این طور مفتمون خودش بکنه!به حدی که اگه یه روز نبینمش دلم براش تنگ می شه!درست برعکس تو که چشم ندارم ببینمت!دلم می خواد هر چی زودتر این بازی مسخره رو تموم کنی تا از اینجا برم!چون دیگه طاقت یه ثانیه پیش تو موندنو هم ندارم!»سپس مستقیم به چشمانش زل زد،درست مانند زمان کودکی در اولین برخوردشان.
اما امین برعکس تفکراتش،به سردی نگاهش کرد.سپس روی زممین نشست و پاهای بلندش را روی هم انداخت.سرش را عقب برد و خیلی خونسرد گفت:«می دونی!تو این لحظاتی که این جور با شور و اشتیاقی نطق آتیشنتو در مورد عشق و احساساتت ایراد می کردی به چه نتیجه ای رسیدم؟اینکه تو زن بوالهوسی و هر روز هم عاشق یکی می شی و اصلا از اول لیاقت عشق پاک و دست نخورده منو نداشتیوخوشحالم...خیلی خوشحال!چون اون خیانتکاره و هیچ وجه تشابهی با من نداره...واقعا حیف اون خونی که تو رگ هاشه و حبف نام بختیاری که روشه!»
ستاره با شنیدن کلمه بالهوس آنچنان خشم به سراغش آمد که به طرفش خیز برداشت.امین سریع از جای خود برخاست.ستاره دستش را بالا برد تا سیلی دیگری نثارش کند اما این بار امین صورتش را عقب کشید و دستش را محکم گرفت طوری که ستاره آه از نهادش برخاست و فریاد کشید:«دستتو به من نزن ای احمق بی غیرت!تو چطور جرئت می کنی به من این القاب زشتو بدی؟!بوالهوس منم یا تو که منو عین یه دستمال کثیف دور انداختی و رفتی و با یکی مثل خودت ازدواج کردی؟!تو اصلا به چه حقی مردی رو که قراره همسرم بشه مرتب خائن خطاب می کنی؟در صورتی که مرتکب هیچ خطایی هم نشده اما خودت چی که یه خیانت پیشه بالفطره ای با ظاهری محترم.»
امین که حسد در وجودش قلیان کرده بود گفت:«می بینم که نسبت به آقای دون ژوان خیلی هم حساسیت داری!تو همه این حرف ها رو از ته دل می زنی یا فقط می خوای منو بچزونی؟ستاره تو چطور باور می کنی که من بهت خیانت کرده باشم؟»
ستاره که از عصبانبت سرخ شده بود و سینه اش از نفس های پی در پی به شدت بالا و پایین می رفت کمی افکارش را بر آنچه که می خواست بگوید متمرکز ساخت و گفت:«امیدوارم که یادت نرفته

آوینا
06-04-2012, 22:18
باشه اقای دکتر عماد...من یه دختر نوجوان شاداب بودم که در رویاهام فقط تو رو شاهزاده سوار ب اسب سفیدی میدیم که میتونست منو به سرزمین ارزو ها ببره اما پس از دو سال دوری تو منو قال گذاشتی نامه هات کمتر و کمرنگ تر شد و اون نامه اخرت .که به دست پدر عزیز تر از جونم افتاد و باعص سیلی که هرگز در عمرم از دستش نخورده بودم روی صورتم جا بندازه و بر اثر عصبانیت شدید قلبش بایسته و بمیره"
یاد اوری ان دوران باعث شد که اشک از دیدگانش جاری شود امین به طرفش امد خواست سرش را روی سینه بگذارد اما ستاره با دست او را پس زد و نگاه تندی به او کرد و با خشم گفت:"میدونی اقای امین عماد من هیچ وقت تو رو به خاطر این گناه بزرگی که کردی نمیبخشم چون تو مسبب مرگ اقا جونمی"
امین سرش را به درختی تکیه داد:"ستاره باور کن وقتی شنیدم خیلی متاسف شدم اما اخه تقصیر من این وسط چی بود؟کدوم ادمی که یه ذره بویی از انسانیت برده باشه میخواد که باعث مرگ کسی باشه"سپس فریاد زد:"اخه خدا!تو یه جوری به من بگو که چطور حالیش کنم من در این مدت چی کار میکردم"
ستاره به طرفش امد اخم هایش را در هم کشید:"نمیخواد بیخود هوار بزنی تاسفت هم هیچ به درد من نمیخوره اقای دکتر اگه تقصیر جناب عالی نبوده پس لابد مقصر اصلی خودم بودم گرچه اگه به اصل ماجرا بری واقعیت هم همین بوده چون من برخلاف میل پدرم به تو اطمینان کردم یعنی اونو به عشق پوشالیت فروختم اینو میفهمی و اما یک سال بعد وقتی برادرتو دیدم و مطلع شدم ازدواج کردی و قراره به زودی هم صاحب بچه بشی...وای خدای من باورکردنش برام سخت تر از مرگ پدرم بود یکباره دنیا جلوی چشم هام تیره و تار شد و دیگه هیچی برام مهم نبود ازت بیزار شدم و به خاطر ساده دلی خودم از خودم بدم اومد خیلی بده اقای دکتر عماد که ادم یه عمر عذاب وجدان داشتهب اشه و از کرده های خودش بیزار بشه البته حق داری که منو نفهمی چون تو اصلا وجدان نداری اون روز وقتی برگشتم خونه تقریبا دو سه ساعت بعد عزیزم..."سرش را به زیر انداخت و ارام ادامه داد:"عزیزم به خاطر مرگ اقاجونم کلی دیوونه شده بود و در خیال خودش هنوز با شازده اش زندگی میکرد"کمی سکوت کرد انگار که ان لحظات اسف بار باردگر جلوی دیدگانش تداعی شده باشد سپس زیر لب زمزمه کرد"بیچاره عزیزم!بیچاره عزیزم!"
امین سیگاری در اورد کمی به ان نگریست و فریاد زد:"اه حالم از سیگار هم دیگه بهم میخوره"و ان را در دستانش خرد کرد
ستاره ارام و سرد جملاتش را ادامه داد:"دیگه حوصله اومدم به باغ رو هم نداشتم جای خالی اقاجون و عززم و سرخوردگی از عشق تو روز به روز ضعیف ترم کرد تا اونجا که دکتر نصرت مجلور شد منو یه ماه تو بیمارستان بستری کنه عشق تو مثل اتشی سرکش بود که انگار خاموش نمیشد و گسترشش همه جا رو با خودش میسوزوند اما حس حسادت نسبت به زنی که تو رو تصاحب کرده به مرور زمان بر این شعله های سرکش غلبه کرد و اروم اروم تبدیل شد به یه حس انتقام و از اون خاکستری سرد و بیروح به جا گذاشت گاهی این عشق در دلک گر میگرفت اما خیلی زود خاموش میشد رفته رفته زنگ صداتو هم از یاد بردم تا بالاخره روز عروسی پسر عموم که به خوبی میشناسیش با سروان بختیاری اشنا شدم و حمایت های اون بود که تونست خلا تو رو برام پر کنه"
امین به طرفش امد به چشمانش خیره شد نگاهش خسته و پر از درد بود چانه اش را در دست گرفت و دوباره به طرف خود چرخاند:"به اسمون نگا کن"سپس لبخندی زد و با انگشت به درشت ترین و زیبا ترین ستاره اشاره کرد:"میدونی توی این اسمون کدوم یکیش مال منه...اوناهاش!اونجاست!درست مثل تو!زیبا و درخشان"و مدت ها بدون اینکه حرفی بزند خیره به ان نگاه کرد و دوباره سکوت حکمفرما شد
ستاره که از خونسردی او به تنگ امده بود فریاد زد:"تو چرا دوباره برگشتی و سر راهم قرار گرفتی؟اون روز توی هتل وقتی دیدمت یکباره رنگ از روم پرید سریع بیرون اومدم اما تو دیگه نبودی رفتی و چند ماه بعد دوباره سر و کلت پیدا شد اونم با اون نگاه مسخره...من که هرچی فکر میکنم میبینم دیگه نسبت به تو تعهدی ندارم.پس چرا به خوت اجازه دادی بیای و داغ گذشته رو توی دلم تازه کنی؟"
امین نیشخندی زد:"برای اینکه فکر میکردم دلت برام تنگ شده و از دیدنم خیلی خوشحال میشی اما متاسفانه با صحنه دیگه ای رو به رو شدم"
ستاره رو از او گرداند:"تو بیخود این فکر رو کردی دلم که برات تنگ نشده بود هیچ بلکه...بلکه میخواستم به طرفت بیام و هرچی لایقشی

همراه چند تا مشت و لگد نثارت کنم و بگم تو مگه تو کی هستی که هر وقت دلت میخواد سر رام سبز میشی حیف که .
دیگه رفته بودی
امین خندید:پس بهتر شد که رفتم و گرنه معلوم نبود چه بلایی سرم بیاری!
ستاره به چشمانش نگریست و شاکی شد: خنده هم داره آقای امین عماد!گاهی اوقات رفتارم موجب خنده خودم هم می شه!میدونی چرا؟چون هر وقت تورو میبینم بدی های تو فراموش میکنم اون روز هم تا خواستم به طرفت بیام نشر حتی نتونستم اسمتو به زبون بیارم واگر سروان بختیاری نرسیده بود حتما نقش زمین میشد....اما همچین بدم نشد!چونبا دیدنت بالاخره تکلیفمو فهمیدم و پس از مدت ها به خواستگاریش جواب بله دادم و بهش گفتم بله
دوباره سکوت میانشان برقرار شد.
امین چهره اش در در دستانش مخفی کرد و به فکر فرو رفت سپس نگاهی عاقل اندر سفیه به او انداخت:گفتی چکار کردی؟وای خدای من نگاهش کن چه افتخاری هم به بله گفتنش میکنه
به طرفش امد از شدت عصبانیت نمی دانست چه کار کند فقط دیوانه وار نعره میکشید:به خدا قسم می کشمش!اگه پاش بیفته …
دستش را در موهای خود فرو برد :تو میدونی اون مردی که مرتب سنگشو به سینه ات میزنی کیه؟
ستاره خواست حرفی بزند که نگاه تند امین مانع از ان شد:فعلا هیچی نگو و فقط گوش کن.
پس از کمی سکوت زمانی که توانست بر اعصابش مسلط شود شروع به سخن گفتن کرد:وقتی تورو ترک کردم دو سال اولو به خاطر پایان دادن تحصیلاتم و گرفتن تخصص در جراحی پاریس بودم یادت هست روزی که دفتر روزنامه بهرام اومدی با عکس مردی روبهرو شدی که من دکتر مصدق معرفیش کردم که با اعلامیه هایی علیه افکار دولت استبدادی روی میز بود.من و چند تا از دوستانم که از طرفداران عقاید این مردم بودیم و فتی دکتر مصدق بدای معالجه به المان سفر کرده بود به دیدراش رفتیم درست همون زمان عده ای در ایران که هیچ ربطی به ما نداشتن دست به شورش علیه حکومت زدن دولت هم متوجه این مطلب شد پس مارو بخاطر این دیدارها تخت نظر گرفت و پس از اومدنمون به ایران درست در بدو ورود توسط نیروهای امنیتی به سرکردگی همین آقا دستگیر شدیم و با انگ سیاسی چیگرا و توده ای و بر هم زننده نظم عمومی کشو زندانی شدیم میبینی ستاره !تنها تو مادرتو از دست ندادی!بلکه منم از دستش دادم میدونی چرا؟چ،ن فرار بود اعدامم کنن!اعدام!
ستاره متعجب از انچه می شنید به او نگاه میکرد و به حرف هایش گ،ش میداد.پس از لحظه ای سرش گیج رفت و ارام ارام نقش زمین شد و زد زیر گریه.در پس هق هق هایش رو کرد به امین:وای خدای من !یعنی تو...تو ازت متنفرم امین!ازت بدم میاد تو همه ما رو فدای اهداف سیاست کردی و چقدر هم راحت و وقیحانه گذشته ات رو ورق میزنی و توقع منم ازت بگذرم نه امین نه!این امکان نداره من باورم نمیشه!تو میدونی چی می گی؟تو میفهمی با من چی کار کردی؟وای بر من امین!وای بر من!
امین به طدفش امد و مقابلش زانو زد .صورتش را در دست گرفت و به چهره اش نگریست:ستاره اخه این چه حرفیه که میزنی!مگه من خودم خواستم که این طور بشه بعد هم یادمه که تو خودت کم و بیش با دیدگاه های من اشنا بودی و باز هم دوستم داشتی....اما حالا از نگاه تو من همه رو فدای خودم کردم؟نه نه!به نظر من این اشتباه محض و گول زدن خود بیشتر نیست شازده خانم!وای خدای بزرگ فکرشو بکن که طی یه دادگاه ناعادلانه زندانی بشی!حکم اعدامتم مثل یه جانی صادر کنن!اونم بدون هیچ دلیل و مدرک قانع کننده ای!اخه این چه انصافیه که تو داری!به خاطر خدا یه کم چشم ها تو به روی حقایق باز کن!خیلی دلم میخواد بدونم اگه به جای من بودی و درست همون زمان که مادرتو از دست میدادی و با این خبر وقتی به مرز جنون میرسیدی در بند و اسیر بودی و راه چاره ای هم نداشتی و با گذشت هر روز مرگ یکی از هم قطارتو جلوی روت می دیدی و خرد شدن تدریجی پدرتو با تمام وجود لمس میکردی و داغون تر میشدی و هیچ کاری هم ازت بر نمی اومدواصلا کسی هم به حرفات گوش نمیداد چی کار میکردی؟تازه فکرشو بکن!اونایی که این بلاها رو سرت اوردن مورد تعریف و تمجید یه مشت عوام هم قرار بگیرن!وای!اون وقت چه حالی بهت دست میداد نمیدوتا بحال اسم زندان قصر یه دفعه هم به گوشت خورده یا نخورده؟اگه نخورده میتونی بری از همون سروان جذاب و خوش سر قیافت بپرسی که چه جور جاییه.اما باورم نمیشد که جناب عالی با شنیدن این قضایا این طور بی منطق برخورد کنی و این قدر سنگدلانه به عقایدم توهین کنی!
ستاره نگاهی به امین انداخت و دستانش را به شدت عقب زد:پس با این حساب تو یه دروغگویی امین!دروغگویی بزرگ که به خودت جرات دادی تا اون نامه های کثیف و زجر اور و برام بنویسی و منو در تمام این مدت بازیچه و ملعبه دست خودش قرار بدی...شنیدن این حرف ها و دلایل مسخره ات فقط نامه اعمالتو سیاهتر میکنه!نه امین!من سزاوار این همه جفا از طرف تو نبودم که حالا محکوم به شنیدن این نسبت های ناعادلانه هم بشم!
امین نگاه عمیقی به چشمان اشک آلود ستاره کرد:پس بذار یه اعتراف بسیار سخت دیگه ای رو هم پیشت بکنم!من پس از اون دو سال.... کمی مکث کرد:نامه ای برات ننوشتم
ستاره با تعجب دست روی دهان خود گذاشت:پس...پس اون نامه ها!!
امین نگاه خسته اش را به او دوخت :من فقط از خانواده ام خواستم راجع به این قضیه تو چیزی نفهمی چ،ن با روحیه ای که ازت سراغ داشتم میدونستم خودتو به آب و آتیش خواهی زد که پیدام کنی اما نامه هارو اونا به صلاح دید خودشون از محمد خواستن بهت برسونه تا یه جوری ذره ذره نسبت به من سرد بشی و دیگه بهم فکر نکنی مخصوصا زمانی که حکم اعدامم صادر شد!البته همه این کارها بدون اطلاع من صورت میگرفت تا اینکه به روزهای اخر رسیدم و محمد اینبار برای اینکه کارو یکسره کنه بهت گفت من ازدواج کردم!راستشو بخوای پس از بخشودگیم فهمیدم که اون دروغ بزرگو بهت گفته و چند تا نامه کذب برات نوشته نمیدونستم چی کار کنم انگار همه چیز دست به دست هم داده بودتا من ازت دورتر و دورتر بشم.از طرفی جایی هم برای سدزنش خانواده ام نمی دیدم چون قرار بود دکتر امین عمادی در این دنیا وجود نداشته باشه دوران سخت و طاقت فرسایی بود.دورانی پر از مرگ عزیزان و دوستانم تحمل شکنجه های زجر اور و روز شماری برای مردن
نگاهش خیره ماند و کلامش قطع شد و مدتی هیچ نگفت.سکوت و فقط سکوت.ستاره به درخت پشت سرش تکیه کرد و به انچه شنیده بود می اندیشید و می گریست
امین لبخند سردی زد و همچنان که به افق دور نگاه میکرد ادامه داد:شاید اگر عشق تو نبود تحمل اینهمه عذاب برام خیلی سختر میشد. من اینو میدونم که درک این اتفاقات پس از اینهمه مدت برات خیلی مشکله و الان هم فکر میکنی عشق و عاشق پیشگی در زندگی من جایی نداشته اما به تمام مقدسات عالم قسم این طور نیست
یادمه وفتی اروپا بودم هر بار که هدیه ای برات میخریدم تو رو جلوی جشم هام مجسم میکردم و دلم میخواست چهره ات رو موقع دیدن اون ها ببینم چون همیشه از دیدن هیجانات شیرینت لذت میبردم اما حیف که باید در حسرت این لحظه ها میسوختم و به امید لحظه دیدار مینشستم.سیگاری روشن کرد و پک عمیقی به ان زد:بیچاره پدرم!انگار در این مدت بیست سال شکسته و خموده تر به نظر میرسه چقدر سختی تحمل کرد تا تونست توسط وکلای کار کشته منو از مرگ حتمی نجات بده البته تو این ماجرا دکتر نصرت هم پاش وسط اومد راستشو بخوای وکیل اخرو اون معرفی کرد تا از بند ازاد شدم .این مرد بزرگ از اون موقع که در جریان کار قرار گرفت قدم به قدم با پدرم پیش رفت و هیچ وقت تنهاش نگذاشت شاید اگر لطف خدا و کمک های اون نبود من تا بحال مرده بودم و هیچ کس هم خبردتر نمیشد
طفلک مادرم!میگن برای اینکه پسر عزیز کرده اش به این وضع دچار نشه دست خطی رو مینویسه و خودشو با شجاعت از میان همهمه مردم روی ماشین شاه می اندازه!با دست خودش نامه رو بهش میده و ازادی منو ازش میخواد اما صبح روز بعد....دق میکنه و ریگه از جاش بلند نمیشه.اخه شنیدن حکم اعدام من جایی براش نگذاشته بود تا زنده بودن پسرشو ببینه!تا بالاخره پس از دو سال با استفاده از اسم و رسمم در مجامع بین المللی پزشکی ازاد شدم و با ملی
تعهد امضا پام به بیرون باز شد
چهره اش سرد و سخت بود انگار یاد آوری ان دوران برایش بسیار سخت مینمود و دوست نداشت داجع به مصائب زندان دیگر حرفی به میان اورد
ستاره از جای خود برخاست اشکهایش را پاک کرد و به چشمان امین که خستگی در ان موج میزد همچنین به موهای روی شقیقه هایش که دیگر به سپیدی میگرایید نگریس و پس از لحظه ای کوتاه به او گفت:تمام این هایی رو که میگی دلیل ظلم بزرگی که در حقم کردی نمیشه!تو اشتباه کردی امین!اشتباه!شاید اگر منودر جریان میگذاشتی این قدر گیج و
سرگردون نمیشدم فکر کنم تنها کسی که این وسط هیچی نمیدونست من بودم!تو با این کارت باعث شدیکه در دریایی طوفانی و متلاطم رها بشم و خارج شدنم از این دریا یعنی بدبختی.همیشه به خاطرت بسیار که هیچ وقت تورو به دلیل این خطلایی که کردی و سرنوشتی که برام رقم زدی نمیبخشم
امین نگاهش کرد و نیشخند زد:تو هنوز به دختر کوچولوی شونزده هفده سال باقی موندی!ظاهرا بزرگ شدی.اخه دختر جون!من چطور میتونستم در جریان بذارمت.میدونی چه بلایی سر خودت و خانواده ت میاومد؟دختری به این خوشگلی که با یه مرد سیاسی در ارتباط باشه!تازه اونم از شازده های قجری!اه خدای من!ستاره لطفا کمی فکرکن و این قدر هم خودتو به اون راه نزن !من همه این کارها رو کردم تا هیچ اسیبی به تو خونوادت نرسه!یعنی تو واقعا فکر میکنی پدرت طاقت مرتب احضار شدن به نظمیه و آزار و اذیت هاشونو داشت؟
ستاره نگاه سردی به او انداخت:نه این ها همش بهونه است امین.تو فکر میکنی در این مدت فکر میکنی در این مدت وضع خیلی بهتر بوده!شاید با وحود داشتنت در زندگیم حتی توی این شرایط تحمل سختی هارو برام اسون تر میکردی نه اینکه با این پنهان کاری ها و به جای من تصمیم گرفتن هات بار سنگین دیگه ای روی دوشم بذاری و موجبات ازارواذیت بیشتری رو برام فراهم کنی!تو مدام دم از حق و ازادی میزنی و به خاطرش میجنگی اما خودت بهش پشت پا ذدی و این حقو برای من قائل نشدی آقا مبارز....این تدابیر خارق العاده تون برای من سودی نداشت که هیچ بلکه دلیل مرگ آقا جونم هم شد!امین نگاه تندی به او کرد:ستاره خواهش میکنم این قدر بی منطق نباش.وای خدای من!چقدر خودخواهی که فکر میکنی تمام بدبختی های عالم فقط رو سر تو یکی خراب شده!به این دنیا...نه اصلا به دور و بر خودت نگاهی انداختی تا معنای واقعی بدبختی رو بفهی؟
اخه من چه جوری حالیت کنم که مردن پدرت به من ربطی نداره!خواهش میکنم اینو خوب توی اون مغز فرو کن که امثال آقا جون شما با رفتن قاجار مردن!اره به خاطر از بین رفتن غرورشون!به خاطر از دست دادن اموالشون به خاطر افکار غلط و پوچت منو مرتب دروغگو و مسبب بدبختی هات خطاب کنی و مدام عین پتک تو سرم بکوبیشون....فکر نمیکنم مرتکب گناهی شده باشم که بخوای منو ببخشی با نبخشی. البته این ها تقصیر تو نیست بلکه زاییده افکار قجریته که هیچی و هیچ کس نمیبینی جز خودت!
ستاره که از عصبانیت کاملا سرخ شده بود به طرفش حمله برد و با شدت بر سینه اش کوبید و فریاد زد:ازت متنفرم!دیگه نمیخوام به لحظه هم ریختتو ببینم!ای بی غیرت خودخواه بی وجدان...
امین دستان ستاره را با شدت به پایین پرتاب کرد و شانه هایش را محکم گرفت و تکانش داد:اده تو راست میگی چون اگه بی غیرت نبودم بدون توجه به خطری که تهدیدت میکنه همون روز جلوی بیمارستان و درست مقابل چشم های اون سروان خوش قیافه چنان میزدم زیر گوشت که نتونی از جات بلند شی!اه خدای بزرگ!ببین کی به مدام به من میگه بی غیرت!....تو فکد میکنی برای من دیدت کسی که به حد پرستش دوستش دارم با اون مرتیکه راحت بود و با من رفتم!و دیگه پیدام نمیشد؟نه خیر خانم؟!مدام تعقیبت بودم!اعقیب عشقی که با قدم ازم دورتر میشد گاهی دلم میخواست چند مشت جانانه به صورتش بکوبم اما چون نمیخواستم اسیبی به تو برسه پا جلو نگذاشتم دروغ گفتم و همه چیزو ازت مخفی کردم اما فکر میکنی چرا نخواستم بفهمی؟دستی در موهای اشفته اش فرو برد و کمی به اسمان نگریست:ولش کن زمان خودش همه چیزو مشخص میکنه!مرور گذشته ها هم دیگه فایده ای نداره....تو ترمز بریدی ستاره!ترمز!بهت هشدار میدم اگه بخوای با همین سرعت پیش بری و دست به عمل ناشایستی بزنی دیگه از من توقع هیچ نوع عطوفت و بخشش رو نداشته باش....اخ اگه بدونی تو با این کارت چی به سرمن اوردی ستاره؟چطور قصر امال و ازوهامو روی سرم خراب کردی؟نیشخندی زد:شاید اگر حضرت عالی یه کم دست از لجبازی تون برداشته بودین و به نصیحت های پدرانه دکتر نصرت گوش میدادین کار جفتمون به اینجا نمی کشید!پس خواهش میکنم دیگه دم از بخشش و تبرئه و وجدان و این چیزها به من یکی نزن.....تو میدونی دو سال آزادی با قید و شرط چه معنی داره؟دائما تحت تعقیب بودن یعنی چی؟من مرد فقط به خاطر شرایطم و حضور اون مرد نظامی نمیتونستم یه قدم پا جلو بذارم!شاید معنای همه این ها برای تو بی غیرتی باشه اما از دید من فقط میتونه به چیز و ثابت کنه اونم عشق!صبور بودن در این مورد خیلی سخته ستاره!خیلی سخت!اما اون روز جلوی بیمارستان دیدن حالت مسخره تو و اون سروان خوش قیافه خیانتکار دیونه ترم کرد و این صبر هم به آخر رسید تا اونجا گه....تا اونجا که...به فکر فرو رفت و به نقطه ای خیره ماند و پس از اندکی سکوت پرسید:راستی میخوای بدونی چرا من مرتب خیانتکار خطابش میکنم؟
ستاره سرش را به زیر انداخت و بسیار محزون جواب داد:نه!دیگه برام مهم نیست که بدونم!
امین نگاه خشمگینش را به او دوخت:جدا برات فرقی نمیکنه؟اما تو چه بخوای چه نخوای من بهت میگم!پس خوب گوش کن!چناب عالی یعنی زن مورد ستایش بنده البته به ظاهر و از سر انتقام جویی تظاهر به عشق مردی میکنی که بارها موقع دستگیر شدن و باز جویی من و امثال من حضور داشته و این درجاتو بی دلیل نگرفته!اره زخمی شدن من و مرگ عزیزترین دوستم بهرام هم توسط شلیک گلوله های همین اقا بود،همین اقای خائن پست فطرت!
ستارههمچنان که خیره به امین نگاه میکرد یاد لحظه ای افتاد که سروان بختیاری در بیمارستان نشانی مرد زخمی اشوبگری را میداد که خود امین بود.از یاداوری ان روز لبش را گزید و کمی عقب رفت و ناباورانه با صدایی لرزان گفت:دیگه تمومش کن!دیگه نمیخوام بشنوم زدن این حرف ها دیگه بی فایده س!من نه تظاهر به عشق میکنم نه هیچوقت واقعا خواستم از کسی انتقام بگیرم...و...وتصمیم برای ازدواج...کاملا قطعیه!
امین با فریاد میان کلامش امد:ای کاش من جای بهران کشته میشدم ای کاش اصلا تو همون زندان دارم میزدن و این حرفها رو از تو نمی شنیدم! ای کاش پدرم تورو نمی دید و جفنگیاتی که این سروان بختیاری شما سرهم کرده بود و به من نمی گفت! حتی فکرش هم برام غیرقابل تصوره و عرق سرد به پیشونیم می شونه من احمقو بگو که فکر می کردم با دیدن دوباره ام خوشحال میشی و عشقم تو دلت زنده می شه اما حالا می بینم که همه اینها یه سری خیالات واهی و بی اساس بیشتر نبوده"
چند دقیقه ای کلامی میانشان رد و بدل نشد ستاره اشک می ریخت و امین برگهای خشک و رنگی افتاده بر زمین را با پای خود به اطراف پخش می کرد. امین برای لحظه ای چشمان سیاه و نافذش را دوباره به ستاره دوخت :" اگه همه حرفهات از ته دله و با اینکه عادت ندارم هیچ هدیه ای رو پس بگیرم ولی تسبیح سفیدی که بهت یادگاری داده بودمو بهم برگردون تا به هرکی که واقعا عاشقمه تقدیم کنم!"
در یک ان ستاره نگاه تندی به او کرد و همچنان که اشک از دیدگانش جاری بود گفت:" فکر کنم دیر یادتون افتاده که پسش بگیرید! چون متاسفم که باید بگم ندارمش! نه تنها اونو بلکه هرچی که بهم هدیه داده بودی! هیچی رو نگه نداشتم! تعجبی هم نداره! از یه آدم به قول تو خودخواه اشراف زاده هم بیشتر از این نمیشه توقع داشت! فکر می کنم برای تسبیح قدیمی به عشقتون هم باید یه دونه دیگه بخرید دکتر عماد... اما حالا که به اینجا رسیدیم بهتره بهتون بگم بنده هم کاملا با شما هم عقیده ام! تو درست می گی! منطق ما با هم جور نیست حالا که هردومون به این نتیجه رسیدیم کار درست اینه که گذشته رو فراموش کنیم وبه تاریخ بسپریم دیگه دلم نمیخواد اینجا بمونم یعنی حرفی میون ما نمونده که بزنیم. شاید فکر کنی من زن سنگدلی هستم اما... این به نفع جفتمونه. چون هردوتامون خیلی خسته ایم و نایی برای جنگیدن نداریم. از این به بعد هم فکر می کنم تو برای همیشه از کنارم رفتی" اشکهایش را پاک کرد و رو از او گرداند و چند قدم به جلو رفت کمی تامل کرد و نگاهی به عقب انداخت و دید امین پشت به او ایستاده و نگاهش به آسمان دوخته شده، اندک زمانی به او نگریست سپس گفت:" راستی جشن باشگاه افسرانو من برخلاف میل دکتر رفتم. درواقع به خاطر تو آقای دکتر عماد برای اینکه نمی خواستم سروان بختیاری به وجودت شک کنه و احیانا آسیبی به تو برسه مخصوصا پس از دیدنت مقابل بیمارستان... من مجبور شدم پا به جایی بذارم که اصلا دوست نداشتم برم اما بازم اشکال نداره این به اون رشادت هاتون در!"
امین دوباره سیگاری روشن کرد و غرق در افکار خود شد آیا ستاره این جملات آخر را از ته دل می گفت و آیا او حق داشت که در موردش این چنین بی رحمانه قضاوت کند؟
شب بود. صدای جیرجیرکی به گوش می رسید. برگهای پهن چنار در وزش بادی ملایم خس خس ناخوشایندی را زمزمه می کردند و مردی که در سکوت غمبار مردانه خود در اندیشه ای ژرف فرو رفته بود.
نه میشه باورت کنم *** نه میشه از تو رد بشم
نه میشه خوب من بشی *** نه میشه با تو بد بشم
نه دل دارم که بشکنی *** نه جون دارم فدات کنم
نه پای موندن منی *** نه می تونم رهات کنم
نه می تونه تو خلوتش *** دلم صدا کنه تو رو
نه می تونم بگم بمون *** نه می تونم بگم برو
کجا برم که عطر تو *** نپیچه توی لحظه هام
قصه مو از کجا بگم *** که پا نگیری تو صدام
چه جوری از تو بگذرم *** تویی که معنی منی
تویی که از منی اگه *** تیشه به ریشه می زنی
نه ساده ای نه خط خطی *** نه دشمنی نه هم نفس
نه با تو جای موندنه *** نمونده راه پیش و پس
نمیشه با تو باشم و *** اسیر دست غم نشم
فقط می خوام با خواستنت *** تا هستم از تو کم نشم

فصل بیست و یکم

اسماعیل سرگرم انجام دستورات دکتر بود به همین دلیل نیم ساعتی را بیرون باغ به سر برد اما وقتی بازگشت اثری از خانم و زنش محترم السادات ندید پس به جستجوی تنها فردی که در خانه حضور داشت پرداخت و هرچه صدایش کرد جوابی نگرفت چند دقیقه ای را گشت تا بالاخره توانست اورا در تاریکی و انتهای باغ بیابد. مکث کوتاهی کرد سپس نامش را به آرامی خواند:" ببخشید! آقای دکتر عماد!"
با کمی تعجب اورا نگریست زیرا او هیچ جوابی نداد. انگار در تفکر عمیقی فرو رفته بود. با خود اندیشید چه اتفاقی افتاده است که دکتر عماد ورود اورا متوجه نشده. سرفه ای کرد و دوباره بلندتر از قبل صدایش کرد :" دکتر عماد... سلام آقا!"
امین نگاه خشم الودش را متوجه او ساخت اما با دیدن مرد خدمتکار چهره اش ملایم شد و جوابش را داد اسماعیل با تعجب پرسید:" آقا! پس خانم کجا هستن؟"
امین که تازه متوجه شده بود موضوع از چه قرار است گفت:" مگه داخل ساختمون نیستن؟"
" نه خیر آقا! هرچی دنبالشون گشتم هیچ اثری ازشون ندیدم... آخه قرار بود ببرمشون عمارت بالای خیابان علاءالدوله. خانم همه وسایلشونو جمع کردن و تا همین نیم ساعت پیش هم خونه بودن. اسباب ها هست اما نه خودشون نه محترم السادات هیچ کدون نیستن!"
در همین حین صدای ضربه های پیاپی و آرام از در پشتی باغ شنیده شد. اسماعیل به طرف صدا رفت و در را گشود دکتر نصرت بود و تا چشمش به او افتاد سراسیمه پرسید:" امین کجاست؟"
اسماعیل فورا جواب داد:" ته باغن آقا!"
دکتر گفت:" اسماعیل هرچه سریع تر بدو برو تمامی لوازم دکتر عماد رو جمع کن و بیار مواظب باش چیزی از قلم نیوفته و جا نمونه. راستی همونطور که گفتم دستی به سرو روی باغ کشیدی؟"
اسماعیل نگاه مضطربش را به دکتر نصرت دوخت :" بله آقا! تمام اوامرتون اجرا شد"
دکتر نصرت که خیلی نگران به نظر می رسید رو کرد به او و گفت:" احتمالا مامورا در پی دکتر عماد به این باغ حتی خونه ستاره هم سر می زنن! ازت می خوام خواهش کنم که فقط خونسردیتو حفظ کنی و هرسوالی هم کردن بدون ترس پاسخ بدی و به هیچ عنوان اسمی از دکتر عماد نبری!" بعد ضربه ای به شانه اش زد:" اسماعیل من روی شجاعت تو حساب می کنم و می دونم که از پسش برمی آیی! حالا هم زود کارهایی رو که گفتم انجام بده"
اسماعیل که هاج و واج مانده بود و از وحشت نمی دانست چه کار کند فورا به طرف ساختمان دوید تا به دستورات عمل کند دکتر هم در پی امین به انتهای باغ رفت و به او گفت هرچه سریعتر از در پشتی به داخل کوچه بیاید و خودش با عجله به طرف اسماعیل رفت. وسایل امین را گرفت و از در انتهایی باغ خارج گشت امین طبق معمول از سوراخ داخل دیوار به دکتر ملحق شد و با سرعت و احتیاط فراوان از کوچه باغ ها به طرف اتومبیل دکتر نصرت که در دوردستها پارک شده بود رفتند.
ستاره همراه ندیمه اش راه را تا خانه پدری پیاده طی کرد در فکر بود و حرف نمی زد برای لحظه ای به کودکی اش اندیشید چقدر این مسیر را در کنار پدرش سوار بر درشکه طی کرده بود. این باغ که مهریه مادرش بود و قسمتی از خاطرات تلخ و شیرینش در آن ورق می خورد.
هنگامی که به خانه رسید دیگر حسابی خسته شده بود کلید را در قفل چرخاند اما جلوتر از او مردی با لباس نظامی در را به رویش گشود. ستاره یکباره جاخورد و وحشت سرتاپایش را گرفت. سپس نگاهی به آنان انداخت و گفت:" شما توی خونه من چی کار می کنید؟"
مرد با اشاره آنان را به داخل فراخواند ستاره و ندیمه وارد شدند چند مامور دیگر را هم در باغ در حال تجسس دید. به طرف عمارت دوید. وقتی قدم به آنجا گذاشت چشمانش از حیرت گرد شد. زیرا داخل خانه را مانند بازار شام یافت. نگاهی به تمام اسباب و لوازم پرت شده به وسط اتاق کرد چند قاب عکس به یادگار مانده از شاهان قاجار شکسته بر زمین افتاده بود که با هرقدم زیر پایش خردتر می شد. نگاهش کمی چرخید و شتابان از پلکان بالا رفت آنان حتی اتاق اورا هم کاملا بهم ریخته بودند. با وحشت نزد ماموران بازگشت و پرسید:" اینجا چه خبره؟"
یکی از ماموران نگاهی به مافوق خود کرد و ستاره متوجه مردی با چهره ای خشن شد. رنگش پرید. ترس بروجودش چیره گشت.
من من کنان سوال کرد:" مگه اتفاقی افتاده؟"
مرد مافوق برگه ای را جلوی چشمانش گرفت حکم تفتیش خانه توسط رئیس شهربانی مهر و امضا شده بود. ستاره اول کمی سکوت کرد سپس سرش را بالا آورد و نگاهی زیرچشمی به خدمتکار بیچاره که ترسان و رنگ پریده در کنج دیوار پناه گرفته و در برابر سوال ماموران من من می کرد و مرتب نگاهش به ستاره بود انداخت.
ستاره برای اینکه نگاه کنجکاو و تیزبین ماموران را از او دور نگاه دارد رو کرد به مرد شکم گنده مافوق و سر حرف را این چنین باز کرد:" ببخشید شما خودتونو معرفی نکردید و نگفتید دنبال چی می گردید؟"
مرد که کارش تقریبا تمام شده بود با چشمانی پرغضب رو کرد به ستاره:" من سرهنگ فتاح هستم به ما اطلاع دادن که مردی آشوبگر و زخمی در اینجا مخفی شده!"
ستاره کاملا خود را به بی اطلاعی زد و غرولند کنان جواب داد:" من نمی دونم شما چی می گید و از چی کسی حرف می زنید جناب سرهنگ! همینطور که می بینید ما غیر از خدمتکارم اسماعیل که فعلا در باغ اناری به سر می بره مرد دیگه ای نداریم" سپس نیشخندی زد و با تمسخر ادامه داد:" چه برسه که زخمی هم باشه!"
سرهنگ فتاح با همان لحن خشک و خشن ادامه داد:" اینو که خودم می دونم هیمن الان که ما اینجاییم دوشیزه خانم جوان عده ای از مامورانمون به همون باغی که شما گفتید رفتن و مشغول تفتیش و بازجویی از خدمتکارتون هستن!"
ستاره از ترس سکوت کرد و آب دهانش را به سختی فرو داد. محترم السادات هم به او چسبیده بود و به خاطر شوهرش اشک می ریخت و زیرلب جملاتی را زمزمه می کرد.
سرهنگ فتاح دوباره رشته کلام را به دست گرفت :" اگرچه چیزی که ثابت کنه اون اینجا بوده پیدا نکردیم...." سپس انگشت اشاره را به علامت هشدار به طرفش نشانه گرفت و با فریاد و تهدید ادامه داد:" اما من هنوز مشکوکم و تو هم باید خیلی مواظب رفتار و گفتارت باشی! میدونی بی احترامی به یه افسر عالی رتبه ارتش چه معنی میده؟ احیانا اگه شکم به یقین تبدیل بشه اون وقت حسابت با کرام الکاتبینه شازده خانم قجری"
ستاره که از شدت عصبانیت به خاطر لحن توهین آمیز این مرد سرخ شده بود با تندی گفت:" بازم می گم من راجع به شخصی که دنبالش می گردید هیچ اطلاعی ندارم. احتمالا کسی راپورت اشتباه داده. حالا هم اگه گشت و گذارتون تموم شده لطفا از اینجا برین و مارو تنها بذارین"
مرد مانند ماری خطرناک که منتظر طعمه چرب و نرمی باشد نگاهی پر از معنا به او کرد و چند قدم به جلو رفت و مستقیم در چشمان ستاره خیره شد:" این همه جسارت مایه دردسره خانم! حیف که سفارش شخص شما رو کردند وگرنه..."
ستاره هیچ نگفت. فقط با نفرت به او نگریست. پس از چند دقیقه به دستور سرهنگ فتاح همه ماموران از خانه خارج شدند.
در این میان یکسری ماموران نظمیه جداگانه به باغ اناری رفتند و آنجا را حسابی گشتند حتی چند سیلی و مشت و لگد هم به اسماعیل حواله کرده بودند اما او شجاعانه و بخاطر علاقه ای که در این مدت به دکتر عماد پیدا کرده بود طاقت آورد و هیچ اطلاعاتی از او بر زبان نراند و نسبت به سوالاتی که از او می شد خود را کاملا به بی خبری زد اما باز هم این دلیل محکمی برای باور آنان نبود و باغ تا ساعت های متمادی تحت کنترل نیروهای شهربانی قرار گرفت.
وقتی ستاره به بیمارستان رسید اولین کاری که انجام داد به اتاق دکتر نصرت رفت اورا مشغول مطالعه پرونده ای یافت دکتر تا چشمش به ستاره افتاد از جای خود بلند شد ستاره با دلهره پرسید :" دکتر چرا دیشب هرچی به خونتون تلفن زدم جواب ندادید؟!"
" خونه نبودم... پس سراغ تو هم اومده بودن! حدس می زدم. می خواستم بهت سر بزنم اما ترسیدم خونه تحت نظر باشه و یا تلفن رو ردیابی کنن حالا بیا بشین و تعریف کن چه اتفاقی افتاده"
" دیشب وقتی به خونه رسیدم ماموران نظمیه در حال تفتیش بودن اونا همه جارو زیرو رو کردن! یکسریشون هم رفته بودن باغ اناری. دیشب تا چشمم بهش افتاد نزدیک بود از ترس سکته کنم اما خوشبختانه چیزی که باعث سوءظنشون باشه پیدا نکردن! آخه من به توصیه شما وقتی می خواستیم بریم باغ پایین دادم همه جارو محترم السادات و اسماعیل تمیز کنن. وای نمی دونین اون موقع که فهمیدم اون یکی باغ هم رفتن چه حالی بهم دست داد پیش خودم گفتم حتما امین رو پیدا کردن. دلم مثل سیر و سرکه می جوشید و دیگه داشتم از ترس قبضه روح می شدم تقریبا دم صبح بود که اسماعیل بیچاره با سرو صورت زخمی و کبود اومد. گفت شما قبل از سر رسیدن مامورها همراه امین از اونجا رفتین" اندکی به چشمان دکتر خیره شد و پس از کمی سکوت پرسید:" حالا امین کجاست؟"
" ستاره تو از اسماعیل مطمئنی که حرفی نزده؟"
" آره دکتر! کاملا! طفلک بیچاره خیلی کتک خورده بود اما همش می گفت اگر حتی می کشتنم راپورت دکتر عماد و به کسی نمی دادم"
دکتر از جای خود برخاست به کنار پنجره رفت و پرده را کمی عقب زد:" فکر می کنم کسی که راپورت داده خیلی به ما نزدیکه... خب فعلا خیالم کمی راحته که بویی نبردن امین هم الان کنار خوانواده شه. تو هم دیگه نمی خواد نگران باشی احتمالا مدتی تو و خونه ات و حتی من و بیمارستان تحت نظریم. حواستو خوب جمع کن تا آب ها از آسیاب بیفته منظورم همون سروان بختیاریه میدونی که چی می گم؟"
ستاره تا نام سروان بختیاری را شنید کمی به فکر فرو رفت و پرسید:
«دکتر مطمئنید که اونجا خطری تهدیدش نمی کنه؟ راستی جای عملش چطوره؟»
دکتر لبخندی زد: «گقتم که دیگه نمی خواد نگرانش باشی، چون هم جاش امنه و هم مشکلی براش پیش نمی آد. دیشب هم پانسمانشو باز کردم جای عملش خوبه و کاملا جوش خورده، گرچه کتف آسیب دیده اش هنوز مقداری درد می کنه اما خیالم از بابتش راحته! امین یه پزشکه و از این به بعد هم می تونه به خوبی از خودش مراقبت کنه... حالا تو هم با فکر راحت برو به کارت برس، دیگه هم راجع به این قضیه فکر نکن. می خوام رفتارت نسبت به من مثل قدیم باشه!»
ستاره نگاهی به دکتر انداخت و گفت: «دکتر... شما از کجا فهمیدید که دیشب به سراغ امین می آن؟!»
دکتر همچنان که از پنجره چند مرد لباس شخصی مشکوک را زیر نظر داشت که از دیروز صبح در محوطه ی بیمارستان پلاس بودند گفت: «اتفاقی دخترم! دیروز وقتی از پیش امین برگشتم هنوز خیلی دور نشده بودم که دیدم چند مامور، همراه تعدادی لباس شخصی مشغول صحبت و کشیک دادن در اون حوالی هستن. خوشبختانه فاصله ام باهاشون به حدی بود که نتونن منو بشناسن، منم از فرصت استفاده کردم و از کوچه باغ های اطراف میون بر زدم و رفتم و خیلی دورتر اتومبیلمو پنهون کردم و خودمو هرطور شده، پای پیاده رسوندم به باغ... پیریه دیگه دخترم! این پاها دیگه مثل سابق توان نداره وگرنه خیلی زودتر از این ها باید می رسیدم. خوب شد من به اسماعیل قبل از رفتنم سفارش کرده بودم خونه رو حسابی تمیز کنه وگرنه خدا می دونه چه بلایی سرمون ‏می اومد؟ راستشو بخوای از دیروز یکسری افراد مشکوک دائما اینجا رو زیر نظر داشتن و همین باعث شد من حواسمو حسابی جمع کنم. تو رو هم از عمد در جریان نذاشتم تا رفتارت مثل همیشه عادی باشه! انگار از همون دیروز یه حس غریبی مدام به من هشدار می داد خطری بزرگ همه ما رو تهدید می کنه! البته به امین گفته بودم آماده باشه چون قرار بود امروز صبح ببرمش پیش خانواده اش.»
‏ستاره از جای خود برخاست و به طرف در رفت که دکتر صدایش زد: «ستاره! امین به زودی به جمع ما می پیونده، آخه قراره توی همین بیمارستان مشغول به کار بشه، امین جراح بسیار متبحریه و مملکت به افرادی مثل اون احتیاج داره. در ضمن از من خواست به خاطر تمام زحمت هایی که تو این مدت براش کشیدی ازت تشکر کنم و بهت بگم هیچ وقت لطفی که بهش کردی رو فراموش نمی کنه. ستاره! تو دختر شجاعی هستی و من به وجودت افتخار می کنم!»
‏ستاره پس از شنیدن خبر آمدن امین به آن بیمارستان در فکر فرو رفت و زیر لب جمله نامفهومی را زمزمه کرد و از اتاق خارج شد.
****
‏پس از مدت ها قرار بود امین در نظر ها آشکار شود و در بیمارستان مشغول به کار شود و این همان مسئله ای بود که ذهن او را بارها و بارها به خود مشغول می ساخت. آ یا می توانست که مدام او را بیند و در اتاق عمل در جایگاه کمک او قرار بگیرد؟ آیا این برایش امکان پذیر بود که عشق و احساس امین بر خواسته اش غلبه نکند و آیا او باید به ا ین دلایل با شغلی که به آن علاقه مند بود و احتیاج داشت خداحافظی کند؟ ناامید و درمانده بود و دیگر عقلش به جایی راه نمی داد و نمی دانست که باید چه تدبیری بیندیشد! کنار دست امین قرار بگیرد یا از این بیمارستان منتقل شود؟
‏اما راه سومی هم وجود داشت؛ اگر با سروان بختیاری ازدواج می کرد چه؟ او در این صورت دیگر هیچ احتیاجی به کارکردن نداشت. این افکار پریشان و مغشوش کاملا خستگی را در چهره اش نمایان می کرد. گیر کردن در یک چنین شرایطی او را گیج کرده بود. بالاخره پس از کلی کلنجار رفتن تصمیم قطعی و نهایی خود را گرفت، آری بهترین راه ممکن انتقال به بیمارستانی دیگر بود. تصمیم گرفت در موقعیتی مناسب این موضوع را با دکتر نصرت در میان بگذارد.
‏بالاخره روز موعود فرا رسید. امین ملبس به کت و شلواری سفید و بسیار شیک و برازنده و غرق در بوی خوش ادوکلن سوار بر اتومبیل کروکی آخرین مدلش راهی بیمارستان شد. اما میانه های راه بود که در یک خیابان خلوت عده ای جاهل مسلک راهش را سد کردند. یکی از آنان که خیلی قوی هیکل تر از بقیه به نظر می رسید به طرفش آمد و نگاهی به او انداخت و خاک نداشته یقه اش را تکاند: «آقای دکتر ژیگول می شه بگن کجا تشریف می برن به سلامتی؟»
‏امین کلاهش را کمی عقب زد: «می تونم بپرسم مقصد بنده چه ربطی به آقایون داره؟»
‏مرد درشت هیکل که سبیل های کلفت و مشکی داشت و روی موهای فرفری اش یک کلاه شاپوی قهوه ای رنگ گذاشته بود، اول لنگی را از جیبش بیرون آورد و دور دهانش را پاک کرد سپس شروع کرد به چرخاندن تسبیحی که در دست داشت و با سر به نوچه هایش علامت داد که به وظیفه خود برسند. آنان هم سریع پخش شدند و به کشیک دادن اطراف پرداختند. بعد هم رو کرد به امین و گفت: «ببخشید، ما ملتفت نشدیم.ا آق دکی چی می گن؟ لطفأ شوما اول از اتول خوشگلتون تشریف بیارید پایین تا یه کم با هم گپ بزنیم. اون وقت رفطش هم بهتون می گیم.»
‏امین خیلی خونسرد نگاهی به او انداخت: «ترجیح می دم توی اتول خوشگلم بشینم و ربطشو بشنوم.»
‏مرد جاهل گفت: «نوچ! نمی شه! نه! این طوری نمی تونی خوب بشنفی! دکی جون.» سپس یقه امین را چسبید و ادامه داد: «ببین آق خوش تیپه! می آی پایین یا خودم این زحمتو بکشم!»
‏امین دستان مرد را با قدرت از یقه اش جدا کرد و از اتومبیل خارج شد. مرد جاهل پس از برانداز کردن امین لنگه ابرویش را بالا داد و دستی بر سبیلش کشید و گفت: «حسنی؟»
‏یکی از نوچه ها فورأ جواب داد: «بله اوسا!»
‏مرد جاهل همچنان که به یقه کت امیر دست می کشید فریاد کرد: «تو لااقل بگو این دکی خوش تیپ رو چی کارش کنیم دِ! ما آخه حیفیمون می آد بزنیم و لت و پارش کنیم، لامصب لاکردار و بییبن عجب کت شلوار دست دوخت فرنگی هم پوشیده!»
‏حسن جواب داد: «ما فکر می کنیم... چی اوسا نقدا یه گردگیری کوچیکم بشه!»
‏امین با تجب نگاهی به مرد جاهل انداخت: «فکر می کنم آقایون منو با یه نفر دیگه اشتباه گرفتین! حالا هم با زبون خوش از سر رام برین کنار که عجله دارم.» بعد هم چرخید و به طرف اتومبیلش رفت که ناگهان مرد جاهل دست برد به پشت یقه اش و او را به طرف خود برگرداند و مشتی محکم به شکمش زد. امین از شدت درد خم شد ر از سنگینی آن جلوی چشمش تیره و تار گشت. مرد قوی هیکل برای بار دوم دست برد به یقه او و بلندش کرد و تا خواست مشت دیگری به او بزند امین سریع ضربه ای مهلک به صورتش کوبید. ناگاه مرد جاهل او را رها ساخت و صورت خود را در دست گرفت. خون از دماغش سرازیر بود و مانند جوی آبی روی لباسش می ریخت کمی به امین زل زد. سپس وحشیانه به طرفش حمله برد: «هیچ کس جرئت نکرده بود دست رو اسمال آقا بلند کنه.» و فریاد زد: «خلیل! حسن! قلی! زود باشین که آقا سرش درد می کنه برای یه مشت و مال حسابی!»
‏فورأ دو سه نفر از نوچه ها به کمکش شتافتند و تا توانستند امین را ‏زیر مشت و لگد خود گرفتند. در آخر هم سرکرده آنن چاقوی تیزی درآورد و خطی نسبتا عمیق بر دست مجروحش انداخت و گفت:» اگه دفعه دیگه دور و بر اون خانم پرستاره بپلکی چی! شوخی موخی سرم نمی شه، این دفعه خودم روونه جهنمت می کنم!»
‏سر و ریختش را مرتب کرد. لنگش را بیرون آورد و خون دماغش را ‏پاک کرد. به نزدیکی امین که از درد به خود می پیچید آمد و چنگی به یقه اش زد: ‏«حیفم اومد رو صورت خوشگلت خط بندازم آق دکی دفعه بعد یادت باشه که خط خطیت می کنم!»
‏ناگاه در این بین یکی از نوچه ها فریاد زد: «اوسا، اوسا عجله کنین. نقدا چند نفر دارن از اون طرف خیابون می آن!»
‏مرد جاهل نگاهی به امین انداخت. سپس لنگ غرق به خون را به طرفش پرتاب کرد و همراه بقیه سوار اتومبیل سیاهی شد و سریع از آنجا دور شد.
‏ستاره در حال رفتن به خانه بود که ناگهان چشمش به مردی غرق در خون با چهره ای آشفته که به سختی از پله ها بالا می آمد افتاد.
‏نگاهش خیره ماند. آه خدای من او امین بود. خواست به طرفش بدود که سروان بختیاری را جلوی روی خود دید. نگاهی به او کرد و از حرکت باز ایستاد.
‏سروان بختیاری که حسابی حواسش جمع حرکات و نگاه مضطرب ستاره بود پرسید: «‏مثل اینکه داشتی می رفتی خونه؟»
‏ستاره: «آه، بله... دیگه داشتم می رفتم.» همچنان که می رفت هر از چندگاهی برمی گشت و نگاه نگرانش را هرچند کوتاه متوجه امین می کرد.
‏افسر جوان نگاهی به امین انداخت و با لحنی پر از تردید و بسیار سرد ‏گفت: «انکار تو از دیدن من زیاد خوشحال نیستی! نمی دونم چرا یه حسی تازگی ها بهم می گه که من نقش یه مزاحمو تو زندگیت پیدا کردم.»
‏ستاره که از نحوه ی ادای جملات افسر جوان فهمیده بود که نسبت به او و امین مورد سوءظن قرار گرفته، برای اینکه جو حاکم را عوض کند و به طریقی سروان بختیاری را از محیط بیمارستان دور کند، لبخندی زد و گفت: «این چه حرفیه که می زنی، علی. راستی منو تا خونه می زسونی؟! آخه امروز خیلی خسته شدم!»
طی مسیر سروان بختیاری کاملا متوه پریشان احوالی ستاره شده بود و همین امر او را وا می داشت که شک و تردید نسبت به این رقیب سرسخت بیشتر از پیش در دلش بالا بگیرد و بستر مناسبی را برای کینه و حسد این افسر جوان مهیا سازد تا برای از میان برداشتن این مرد از سر راه عشقش، تدبیری سخت را برگزیند زیرا او به هیچ طریقی نمی خواست بازنده این میدان شود.
دکتر نصرت بالا سر امین آمد. چشمانش از دیدن وضعیت او کاملا گرد شده بود. امین که بدنش بر اثر ضربات حسابی درد می کرد و جراحت دستش کوجب آزارش می شد مرتب به خود می پیچید و خون بالا می آورد. دکتر با سرزنش و تعجب پرسید: «دیگه چی شده امین؟! تو آخر خودتو بابت کارهایی که می کنی می کشی!»
امین با درد و استفراغ جواب داد: «نمی دونم چی شده! آخ... تو راه عده ای وحشی جلومو گرفتن یکسری مزخرف سرهم کردن بعد هم یه گردگیری حسابی!»
دکتر در حالی که دست او را بخیه می کرد دوباره پرسید: «آخه حرف حسابشون چی بود؟!»
امین ناله ای از درد کرد: «آخ... نمی دونم. یکسری خزعبلات، فکر می کردن من به این زودی جا می زنم. من که می دونم آخ... تمام این ها از کجا آب می خوره.» نفس عمیقی کشید و ادامه داد: «از اون مرتیکه کثیف و وطن فروش!»
دکتر به او هشدار داد و گفت: «اولتیماتوم عشقی! آره؟ فعلا اطراف ستاره آفتابی نشو و طبق قرارداد کار طبابتو شرع کن. من راجع به این موضوع با ستاره هم صحبت می کنم تا بیشتر مراقب باشه. چون دلم نمی خواد خدای نکرده خطری این دختر بی گناهو تهدید کنه!»
****
‏در حال آماده کردن خود برای مطرح نمودن پیشنهادش به دکتر بود که در اتاق دکتر نصرت باز شد و ناگهان چهره سروان بختیاری در آستانه اش نمایان گشت. ستاره با تعجب از جای خود برخاست و بدون گفتن کلامی فقط به او نگریست. سروان بختیاری نگاه معنی داری به او کرد: «آه، چه خوش آمد گویی شیرینی! مثل اینکه از ملاقاتم زیاد راضی به نظر نمی رسی؟»
‏ستاره که از دیدن او آن هم در این موقع صبح نگران و دستپاچه شده بود گفت: «نه، اصلأ این طور نیست، راستشو بخوای فقط کمی غافلگیر شدم. اتفاقی افتاده؟!»
‏سروان بختیاری پشت میز دکتری نشست: «عزیزم! نمی دونم تو چرا به تزگی هرجا منو می بینی غافلگیر می شی؟! خب حالا تو به من بگو ایجا چی کار می کنی؟»
‏ستاره لبخند سردی تحویلش داد: «من همیسه قبل از ساعت کار عادت دارم سری به دکتر نصرت بزنم. امروز هم مثل همیشه اومدم بینمش، اما در مورد غافلگیر شدنم، تو باید بهم حق بدی که دیدنت، اونم صبح به این زودی یه کم نگرانم کنه! خب خدا رو شکر که اتفاق خاص نیفتاده. حالا نظرت با یه فنجون قهوه تازه دم فرد اعلاء البته به حساب دکتر چیه؟»
‏افسر جوان نگاه معنی دارش را به او دروخت: «موافقم! یه فنجون قهوه فرد اعلای لب نزده، اونم دست اول عالیه و خیلی می چسبه.» سپس نگاهی به اطراف انداخت و کمی پرونده های روی میز را زیر و رو کرد و پرسید: «راستی خود دکتر کجا تشریف دارن؟! نکنه امروز این ملاقات همیشگی رو فراموش کردن؟! اما نه، چون فکر می کنم الان مشغول آماده کردن مقدمات ورود شخص مهمی هستن!»
‏ستاره همچنان که در حال ریختن قهوه در فنجان بود او را ‏از نظر گذراند: «نمی دونم، شاید.»
‏افسر جوان نگاهش را مستقیم به ستاره دوخت: «آه چه جالب. یعنی تو خبر نداری که امروز روز ورود نابغه پزشکیه! کسی که در دنیا هم اسم و رسمی برای خودش بهم زده. همون دکتر امین عماد معروفو می گم!»
‏ستاره که سعی می کرد خود را بی تفاوت نشان دهد شانه هایش را بالا انداخت: «آره، درسته اما من از کم و کیف اومدن ایشون اطلاعی ندارم.»
سروان بختیاری نگاه سرد و آبی اش را متوجه او کرد: «خب، حالا کی تشریف می آرن؟»
‏ستاره اخم هایش را در هم کشید: «گفتم که نمی دونم. این همه راه اومدی که همش راجع به این مرد ازم سؤال کنی؟»
‏افسر جوان دست برد در جیب بغل اویفورمش و یک جعبه کوچک زیبای جواهر را از آن بیرون کشید: «نه عزیز دلم! اومدم تا اینو بهت بدم، یه حلقه نامزدی که به یکی از بهترین جواهر فروشی های پاریس سفارش داده شده! راستشو بخوای خیلی دلم می خواد قبل از مراسم تو دستت ببینمش. حالا بازش کن ببین ازش خوشت می آد.»
‏ستاره جعبه را گرفت و اندکی به آن نگریست و بدون آنکه بازش کند روی میز گذاشت.
‏سروان بختیاری که از این بی توجهی ستاره بسیار عصبی به نظر می رسید به طرف پنجره رفت و پرده را کمی عقب زد. با دیدن امین که در محوطه بیمارستان با یکسری از پزشکان مشغول گفتگو بود، نگاه خشمگینش را متوجه ستاره کرد: «ستاره! فکر می کنم یکبار بهت هشدار داده باشم که سکوت و آرامش من نشون از احمق بودنم نیست.»
ستاره که از این بحث دیگر کلافه به نظر می رسید چشم غره ای به او رفت: «من که اصلا نمی فهمم تو چی می گی.»
افسر جوا به طرفش آمد و دست بر چانه اش برد و آن چنان به چشمانش خیره نگاه کرد که انگار می خواهد به این چشمان سیاه و مرموز بفهماند که خیلی چیزها را می داند. سپس ادامه داد: «یعنی اینکه مثلا به جای من یه پزشک اونم جراح متبحری که بسیار هم جذابه کنارت ایستاده باشه و برات نغمه های عاشقانه سر بده! ستاره! تو نه تنها به قول خان عموت شباهت بی حد و حسابی به والده پدرت داری، بلکه فکر می کنم تمام خصوصیات رفتاریت هم به اون رفته! کسی که به راحتی به نبایدهای اجدادیش پشت پا زد و آوازه عشقش همه جی پیچید!»
‏ستاره که از شدت خشم می لرزید، دستش را به شدت پس زد: «من که اصلا منظور تو از این چرت و پرت هایی که می گی نمی فهمم و بهت هشدار می دم که بس کنی و نذاری اون خصوصیات دیگه قجریم همبه طغیان بذاره. »
‏سروان بختیاری خندید و کمی از قهوه اش را چشید. سپس تمامی آن را جلوی پای ستاره بر زمین سرازیر کرد: «اه، چه قهوه بد طعم و از دهن افتاده ای! می دونی عزیزم! من به خوردن قهوه سرد و پس مونده کس دیگه عادت ندارم، حالا هر چقدر هم شیرین و اعلاء باشه، می فهمی که چی می گم. » و نگاه سرد و کلام بسیار خشکش را دوباره متوجه او ساخت: ‏«آه راستی داشت یادم می رفت، امروز عصر حتما همراه شازده خلعتبری برای گفتگو درباره امر مهمی خدمتتون می رسم!»
‏این را گفت و با عصبانیت از آنجا خارج شد. در حال طی کردن مسیر بود که از دور چشمش به دکتر نصرت و امین افتاد. آن دو خنده کنان به طرف اتاق دکتر می رفتند. با سرعت به سویشان رفت و ضربه ای محکم به شانه مصدوم امین زد. امین از این برخورد و شدت درد خود را کمی جمع کرد، اما اندکی بعد نگاه خشمگینش متوجه رقیب سرسختش شد. به چشمان سرد و بی روحش خیره نگریست، آن قدر که به او بفهماند هیچ گاه دستانش به ستاره نخواهد خورد. سپس همراه دکتر که سعی در آرام کردنش داشت به راه خود ادامه داد. وقتی دکتر در اتاقش را گشود هم زمان با باز کردن آن شیئی کوچک اما تیز به طرفشان محکم پرتاب شد و مقابل پایشان فرود آمد. امین خم شد و آن را از زمین برداشت؛ حلقه ای جواهر نشان بود که زمرد سبزی در میان داشت و اطرانش از نگین های ریز و تراش خورده الماس پر بود. بسیار گران قیمت به نظر می رسید. کمی با اخم به آن نگریست.
ستاره با دیدن دکتر نصرت و امین با عصبانیت از جای خود برخاست. سپس نگاه اشک آلودش را به هردویشان مطعوف کرد. پس از اندکی همچنان که وجودش مانند کودکی بی پناه و درمانده در میان شعله های آتش و ترس از سوختن و مردن می لرزید گریه کنان حلقه را از دست امین قاپید و بدون گفتن حرفی از بیمارستان خارج گشت و باعث شد تا آن نگاه پر از معنایش دکتر نصرت و امین را مدت ها در سکوت به اندیشه ای ژرف فرو ببرد.
فردای آن روز ستاره طی تماس تلفنی به دکتر اعلام کرد که فعلا نمی تواند بنا به دلایل شخصی به خدمتش در این بیمارستان ادامه دهد و از او خواهش کرد تا در اسرع وقت او را به جای دیگری منتقل کند.
یک هفته بعد و در یک بعدازظهر دکتر که می دانست مشکل ستاره از کجا آب می خورد به دیدارش رفت و سروان بختیاری را در آنجا دید و متوجه شد که افسر جئان قرار است اوایل هفته آتی در ماموریتی به یکی از شهرستان های کشور برود و چون تاریخ بازگشتش معلوم نیست او و خانواده اش تصمیم گرفته اند فرصت را غنیمت شمرده و در آخر همین هفته و در اسرع وقت برای نشان کردن ستاره به منزل شازده خلعتبری شرفیاب شوند. دکتر پس از شنیدن این مطالب نگاهش را اول متوجه سروان بختیاری و سپس متوجه ستاره ساخت. پس از کمی تامل از جای خود برخاست و کلاهش را بر سر گذاشت و گفت: «ستاره! اومده بودم راجع به مطلب مهمی با تو صحبت کنم اما مثل اینکه بد موقعی رو انتخاب کردم. فردا توی بیمارستان منتظرت هستم. فعلا شرایط طوری نیست که بخوای خودتو خونه نشین کنی چون ما به وجودت احتیاج مبرم داریم. تو که نمی خوای کارتو به این آسونی از دست بدی... می خوای؟!»
‏ستاره سرش را به زیر انداخت و هیچ نگفت. اما سروان بختیاری با نگاه پر معنی خود و با تاکید روی کلماتش جواب دکتر را این چنین داد:
‏«ستاره دیگه نمی آد بیمارستان، برای اینکه اصلا از دید من اون هیچ احتیاجی به کار کردن نداره.» سپس لبخندی زد و با افتخار ادامه داد: «‏آخه دوشیزه خلعتبری از این به بعد می شن خانم بختیاری و همسر یه افسر عالی رتبه مملکت و از این ها گذشته ما پس از ازدواج برمی گردیم اصفهان تا در کنار خانواده ام زندگی کنیم.»
‏دکتر که خشم وجودش را فرا گرفته بود نگاه سردی به ستاره انداخت: «امیدوارم در کنار سروان بختیاری خوشبخت بشین خانم خلعتبری!» و پس از گفتن این جمله سریع بیرون رفت.
‏صبح فردا و هنگام مراجعت به بیمارستان، دکتر مدام در این اندیشه بود که چگونه و از چه طریقی این پیغام تلخ را به امین برساند. در لابی بیمارستان بود که چشمش به امین افتاد و از او خواست تا در موقعی مناسب سری به دفترش بزند. نزدیکی های ظهر بود که امین خسته وارد اتاق دکتر شد و اولین سؤالی که از او کرد راجع به غیبت ستاره بود.
‏دکتر از پنجره بیرون را نگریست. او که نمی دانست ازکجا باید شروع کند گفت: «فکر نمی کنم ستاره دیگه به بیمارستان برگرده.!»
‏امین اخم هایش را در هم کشید: « ‏چرا؟ دلیلی برای این کار نمی بینم! یعنی این قدر از من منزجر و فراریه که حتی حاضره به این راحتی شغلشو از دست بده؟!»
دکتر نصرت نفس عمیقی کشید: «نمی دونم... خود منم نمی دونم.»
امین که متوجه اضطراب دکتر شده بود گفت: «خودم با ستاره صحبت می کنم و بهش اطمینان می دم که باعث آزارش نشم.» سپس لبخندی زد: «البته اگه به حرفام گوش بده!»
دکتر جرعه ای از قهوه اش نوشید: «نه امین! نه! ازت خواهش می کنم! گذشته ها رو بریز دور و ستاره رو فراموش کن! من فکر می کنم که این دختر بینوا داره این وسط فنا می شه.»
امین نگاه مشکوکی به دکتر انداخت: «دکتر! حرف هاتون یه معنی خاصی داره. آخه این چه درخواستیه که از من می کنین و ...»
دکتر به میان حرفش آمد: «منظورم اینه که اون دیگه اختیارش دست خودش نیست.» کمی سکوت کرد: «آخه چطوری بهت بگم... ستاره از آخر این هفته نامش رسما به خانم بختیاری تغییر پیدا می کنه.»
با شنیدن این مطلب امین چنان از جای خود برخاست که فنجان قهوه روی میز سرازیر شد. دستش را در موهایش فرو برد و نگاه نافذش را به دکتر دوخت و با عصبانیت گفت: «گاهی اوقات فکر می کنم این شازده خانم خودسر قجری احتیاج به خوردن چند تا سیلی محکم داره! دکتر شما شاهد باش! به خدا قسم اگه دست از پا خطا کنه، قسم نامه پزشکیمو می بوسم و می ذارمش کنار. اون وقت...» دیگر هیچ نگفت و با سرعت از آنجا خارج شد. از شدت عصبانیت ناخواسته به چند نفر تنه محکمی زد و بدون عذرخواهی از بیمارستان بیرون رفت و به ستونی در ایوان تکیه زد و به نقطه ای خیره شد و در افکار خود غرق گشت.
*********
‏آخر هفته و درست سر قرار، سروان تمام علی بختیاری همراه خانواده خود به منزل شازده خلعتبری شرفیاب شدند. به همان مکانی که اولین ‏برخورد بینشان به وجود آمده بود. ستاره در لباسی آبی رنگ به حدی زیبا و مسحور کننده شده بود که چشم هر بیننده ای را خیره می ساخت و با وقار و متانتی که از مادر به ارث برده بود باعث شد تا در همان نگار اول توجه میهمانان صاحب منصب را حسابی به خود جلب کند. صفی از خانواده بختیاری به چشم می خورد که یکی یکی وارد عمارت می شدند و سروان بختیاری با افتخار و برای به رخ کشیدن نزدیکانش، آنان را به شازده های قاجاری معرفی می کرد.
‏افسر جوان با افتخار دست خود را به طرف بزرگ خاندان گرفت: «پدرم، فریدون خان بختیاری، خان یکی از ایلات بختیاری، ایشون یکی از زمین داران بزرگ اصفهان هستند، همین طور از تحصیلکرده های فرنگ.»
‏فریدون خان بختیاری لبخندی به لبش نشست. به طوری که دندان هایش از زیر انبوه سبیل های تابدارش نمایان گشت، دستی بر کلاه بختیاری اش برد و کمی آن را جابه جا کرد. خان عمو هم در مقابل سبیل هایش را کمی جنباند. او مردی خوش قد و بالا و برازنده با ‏ظاهری آراسته و موقر و بسیار مبادی آداب بود که با دیدن ستاره نگاه تحسین برانگیزی به او انداخت.
‏سپس سروان بختیاری مادرش را به جمع معرفی کرد: «ایشون خانم فریدخت سالاری، خانم والده محترم من هستند که بنده به وجودشان بسیار، مفتخرم! مادرم دختر بزرگ یکی از تاجران متمول اصفهان هستند.»
‏خانم بختیاری هم لبخندی به لب آورد. اول به طرف پروین خانم رفت و با او به احوالپرسی مشغول شد. سپس ستاره را در آغوش گرفت و بوسید. او زنی نسبتا فربه با قدی کوتاه، چشمان میشی و زیبا، پوستی سفید و گونه هایی سرخ بود که روی موهای فرزده ی شاه بلوطی رنگش را با کلاه کوچک و سیاهی زینت داده بود. کت و دامن مشکی به مد آن روزها برتن داشت و با لهجه شیرین اصفهانی صحبت می کرد و تمام مدت حرکات و رفتار ستاره را با نگاه هایش زیر نظر داشت.
‏پس از آن نوبت سه خواهر زیبا، تحصیلکرده و بسیار شیک پوش سروان بختیاری رسید که از بزرگ به کوچک یکی یکی آنان را معرفی کرد: «ماه تابان، سیمین دخت و پری سیما.»
‏هرکدام لبخندی به ستاره زدند و در جواب لبخند شیرین تری دریافت کردند.
‏در آخر هم سروان بختیاری دامادها را به رخ صاحبخانه کشید: «آقای مهندس غلامرضاخان اسفندیاری همسر ماه تابان، آقای مهندس همایون خان اسفندیاری شوهر سیمین دخت که از خویشان پدر هستند و ایشان هم داماد سوم ما آقای احمد رضا کتابچی همسر پری سیما خانم!»
‏این مرد برخلاف دو داماد دیگر از خانواده ای معمولی و کاسب مسلک بود و به رغم مخالفت های پدر و مادر به اصرار پری سیما به دامادی این قوم بزرگ متمول درآمده بود. پس از گذشت چند ماه زیر سایه فریدون خان بختیاری به مال و منال چشمگیری دست یافته بود.»
‏آن شب خان عمو و زن عمو پروین، ریخت و پاشی حسابی به راه ‏انداخته بودند و سعی بر آن داشتند که مراسم در شأن و منزلت این خانواده صاحب منصب برگزار شود که البته برپایی این چنین میهمانی هایی در خاندان شازده های قجری امری عادی و پیش پا افتاذه به حساب می آمد. پس از صرف شامی مفصل و لذیذ و یکسری ‏تعارفات، همگی در سالن پذیرایی جمع شدند. شازده خلعتبری رو کرد به آقای بختیاری و پرسید: «‏از آقا زاده شما شنیده ایم که از اقوام سردار اسعد خدا بیامرز هستید.»
آقای بختیاری با غرور سرش را بالا گرفت و گفت: «بله، مرحوم سردار اسعد از اقوام نزدیک ما بودند.»
‏شازده خلعتبری دستی بر سبیل هایش کشید و آن ها را تاب داد. در آن لحظه خدمتکار جوان خانه سینی نقره پر از چای آلبالویی رنگ در استکان های ناصرالدین شاهی و کمر باریک را به طرفش گرفت. شازده با نگاه اشاره ای مبنی بر تعارف چای به میهمانان کرد سپس رشته کلام ‏را به دست گرفت و گفت: «خب آقاراده شما هم که تحصیلکرده فرنگ هستن و جزو افسران عالی رتبه! البته ما افتخار آشنایی با ایشان را مدت هاست که داریم.»
‏آقای بختیاری همچنان که استکان چای را می نوشید پاسخ داد: «درسته! سروان بختیاری چهار سال در پاریس تحصیل کرده...»
‏لبخندی زد و نگاهی به پسرش انداخت: «علی جان از بچگی علاقه خاصی به اسلحه و جنگ و این چیزها داشت. اون یه سوارکار و تیرانداز حرفه ایه، البته فرستادمش در فرنگ طب بخونه اما برخلاف میل بنده علوم سیاسی رو انتخاب کرد و پس از ورود به مملکت وارد ارتش شد.»
«بسیار خوب، بسیار خوب، مخالفت برای چه! الان که شاه ایران به توسعه و گسترش ارتش بیشتر از هرچیزی علاقه نشان می دهند. معلوم است که آقازاده ی شما مرد آینده نگری بوده.»
سپس رو کرد به افسر جوان سروان بختیاری و گفت: «ما خودمان هم سفرهای متعددی به بریتانیا، آلمان و روسیه داشتیم اما تا به حال فرصت نشده که سری به پاریس بزنیم. خیلی دلمان می خواهد تا عمری باقی است برج ایفل و رود سن و همین طور کاخ ناپلئونی ورسای را از نزدیک ببینیم.»
سپس به سبیل هایش تابی داد و چشمک معنی داری به افسر جوان زد و خندید.
سروان بختیاری که همچنان ستاره را وقیحانه می نگریست لبخندی زد: «البته من تصمیم دارم که ماه عسل ستاره رو به پاریس ببرم! یه ماه عسل خاطره انگیز!»
«به به! به به! بسیار عالی است! بسیار خوب، بهترین دوران همان دوران است. از ما به شما نصیحت از آن خوب بهره ببرید.» سپس لبخندی به لب نشاند و نگاهی به ستاره که از خجالت سرخ شده بود انداخت.
هنگام پذیرایی پس از شام، شازده دوباره رو کرد به افسر جوان و پرسید: «سروان بختیاری! باعث تعجب است که این خویش و قومی با سردار اسعد مرحوم موجب مشکلی برای شما در دستگاه دولتی نشده! هخمچنین دشمنی دیرینه این اقوام با رضا شاه! همان طور که به خاطر دارید اعلی حضرت در زمان سردار سپهشان تنها فردی بودند که توانستند با تدبیر و اقتدار خاص خود شورش های اقوام بختیاری را سرکوب کنند و میانشان آرامش برقرار سازند.»
افسر جوان لبخند زد: «خیر. بنده زیر سایه ی همایونی احساس نارضایتی که نمی کنم هیچ بلکه بیشتر اوقات مورد لطف حضرت اشرف هم قرار گرفته ام.»
آقای بختیاری که از شنیدن این مطالب بسیار ناراضی به نظر می رسید نگاه معنی داری به پسرش انداخت و با لحنی حاکی از طعنه اعلام داشت: «خاندان ما این نسبت فامیلی رو موجب افتخار و سربلندی خود می دونن. خونی پر از شجاعت و دلیری در رگ های ما بختیاری ها در جریان است و کینه و بلاهایی که بر سر زنان و مردان ما آوردن، هیچ وقت از دل بیرون نخواهیم کرد. ایلات بختیاری در رکاب نادرشاه برای فتح هندوستان شجاعت و دلیری در رگ های ما بختیاری ها در جریان است و کینه و بلاهایی که بر سر زنان و مردان ما آوردن، هیچ وقت از دل بیرون نخواهیم کرد. ایلات بختیاری در رکاب نادرشاه برای فتح هنوستان شجاعت و رشادت های فراوانی به خرج دادن و در طول تاریخ ایران منشا خدماتی ارزنده بودند و سردار اسعد بختیاری هم جزئی از افتخارات این اقوام ستمدیده و البته غیور به حساب می آن و همیشه هم خواهند ماند.»
سروان بختیاری خنده ای سر داد و گفت: «البته اینو که پدر درست می فرمایند چون سردار اسعد جرو همون چهار شخصیت مهم و سرشناسی بودن که در مجلس به اعلی حضرت رای اعتماد دادن و این هم جای بسی افتخار است، اما در مورد کینه و بلاهایی که پدر دم می زنن بنده با تمام احترام و علاقه ای که به ایشون دارم کاملا نظر متفاوتی دارم زیرا عقیده ام بر این است که همه این جنگ ها از مداخله بیگانگان نشئت گرفته و بس، مدام اسلحه در اختیار این قوم بیچاره می ذاشتن و به جون دولت و حکومت می انداختنشون.» سپس نگاهش را به فریدون خان بختیاری معطوف کرد: «پدر جان من از شما استدعا دارم که دوباره سر این بحث بی فایده رو باز نکنین! ما برای گفتگو راجع به یه امر مهم تری خدمت شازده رسیدیم.»
آقای بختیاری با شنیدن این جملات زیر لب زمزمه کرد: «لا اله الاا...!»
ستاره که همچنان به مشاجره ی این پدر و پسر چشم دوخته بود و هاچ و واج به آنان می نگریست در دلش غوغایی به پا شد که ناگاه پری سیما سرش را نزدیک او گرفت و خیلی آرام گفت: «تعجب نکن! این کار دائم اوناست، تو هم کم کم به این رفتارشون عادت می کنی! اختلاف سلیقه س دیگه، این دو نفر هر وقت به هم می رسن همین وضعه.»
فریدخت خانم که مشغول گفتگو راجع به مد و سفرهای فرنگ و تعریف و تمجید از اقوامشان با پروین خانم بود نگاهی به همسر و پسرش انداخت و آرام در گوش فریدون گفت: «آ، مثل این که شوما یادتون رفتس برا چی چی مزاحم خانواده محترم شازده شدیند، وای که نیمی دونم دیگه چی چی باید به شوما بگم! نیمی از شب گذشتس، آ، ما هنوز حرف های مهمی برای زدن داریم.» سپس رو کرد به شازده و گفت: «آ، اگه اجازه بدیند بریم سر اصل مطلب.»
آقای بختیاری به دنبال سخنان همسرش، لبخندی زد: «واقعا ما رو ببخشین شازده! من و سروان بختیاری هر وقت به هم می رسیم این بحث ها بینمون پیش می اد» سپس رو کرد به خانم پروین و ستاره که کنار هم نشسته بودن و خیره به انها می نگریستند و تعظیم کوچکی کرد :«ا میدوارم که بنده رو مورد عف خودتون قرار بدین.» بعد هم دوباره رو کرد به شازده و گفت:« برادر زاده زیبای شما ستاره خانم از همه لحاظ برازنده و مورد تایید خانواده ما قرار گرفتن و به نظر ما ایشون تنها زنی هستن که می تونن پسر ما رو خوشبخت کنن و انشاا... در اینده ای نزدیک مادری مناسب برای ولیعهد ما باشن تا شاید خاندان بختیاری برعکس خاندان سلطنتی بتونه وارث تاج و تختی برای خود داشته باشه! » با این شوخی کوچک که باعث شد لبخند معنی داری بر لبان همگان نقش ببندد ، مراسم با خوبی و خوشی به پایان رسید. خانواده بختیاری بدون هیچ قید و شرطی و با کمال میل تمام مواردی را که شازده در مورد مهریه و ..ذکرکرد را پذیرفتند. سپس فریدون خان بختیاری به میمنت و مبارکی این وصلت تفالی به حافظ زد و این شعر را بلند خواند.
ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد
دل رمیده ما را انیس و مونس شد
نگار من که به مکتب نرفت وخط ننوشت
به غمزه مسئله اموز صد مدرس شد
به بوی او دل عاشقان چو صبا
فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد
به صد مصطبه ام می نشاند اکنون دوست
گدای شهر نگه کن که میر مجلس شد
طرب سرای محبت کنون شود معمور
که طاق ابروی یارمنش مهندس شد
لب از ترشح می پاک کن برای خدا
که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد
کرشمه تو شرابی به عارفان پیمود
که علم بی خبر افتاد و عقل بی حس شد
چو زر عزیز وجودست شعر من اری
قبول دولتیان ، کیمیای این مس شد
ز راه میکده یاران عنان بگردانید
که حافظ از این راه رفت و مفلس شد
با اینکه حضار این شعر را به فال نیک گرفته بودند اما ستاره را به تفکر واداشت و برخلاف عقیده دیگران به نظرش این ابیات خیلی هم هشدار دهنده می امد. دلش شور می زد و چقدر بی قرار بود. او دیگر به سروان بختیاری تعلق داشت و خاطرات امین را باید به دست فراموشی می سپرد . «اه امین ، خدایا چه کردم» . با یاد اوری این مطلب ناگاه قطرات اشک از دیدگانش سرازیر شد.
اخر شب بود و هنگام بدرقه میهمانان همچنان که در کنار افسر جوان مشغول قدم زدن در باغ بود ، سروان بختیاری ایستاد و او را متوقف کرد. وقتی که کاملا مطمئن شد همه مدعوین و صاحبخانه از انجا دور شدند رو کرد به ستاره و گفت:« می دونی که چقدر برای من با ارزشی و برای به دست اوردنت تن به هر کاری دادم که تا به حال برای هیچ زنی نکردم.تو بالاخره مال من شدی؟»
ستاره که حوصله شنیدن این کلمان را از دهان افسر جوان نداشت نگاهش را از او برگرداند و خواست که به راهش ادامه دهد که سروان بختیاری او را با شدت به طرف خود چرخاند و به چهره سرد و بی روحش نظر دوخت. او که کاملا متوجه این شده بود که ستاره نمی خواد بنا به دلایلی با او تنها باشد محکم در اغوشش کید و صورتش را به او نزدیک کرد به حدی که گرمای نفسش را می توانست به خوبی احساس کند و ان قدر او را با قدرت در میان بازوان قویش فشرد که ستاره احساس می کرد هر ان احتمال دارد استخوان هایش در دستان این مرد خرد شود. سروان بختیاری با دقت به چشمان سیاه رنگش نگریست ، انگار سایه نفر سومی را هنوز در ان می دید. پس از کمی سکوت گفت:« افکار تو فقط رو من تمرکز کن . بعدا می بینی چه بهشتی برات فراهم می کنم که حتی تو رویاهات هم ندیده باشی! اینو بدون که من هیچ وقت دوست ندارم ، همسرم جسمش با من باشه و روحش با کسی دیگه.» و تا خواست لبهای گرسنه اش را در جستجوی لبهای فراری ستاره قرار دهد صدای بم و گرفته شازده مانع از این کار شد.
ستاره هیچ گاه در عمرش از بردن نامش توسط خان عمو این قدر خوشحال نشده بود که هم اکنون به نظر می رسید. زیرا همین صدا باعث شد که افسر جوان کام نگرفته و با لبهای متورم از حسرت بوسه در حلا دردناکی رها شود و ستاره از کمند دستان پرقدرتش رهایی یابد.
ستاره خوشحال ازاین قضیه فورا به طرف خان عمو دوید. شازده هم که جملاتش سر تا سر کنایه بود ، با لبخندی رو کرد به هر دویشان و گفت:« مثل اینکه شما دوکبوتر عاشق نمی خواهید از هم دل بکنید! ستاره جان ! لطف کنید و اجازه مرحضی سروان رو بدهید چون خانواده محترمشان مدت هاست که در انتظار شاه داماد عزیزشان هستند. سروان بختیاری! انشاا...بقیه گفتگوهای شما هم باشد پس از سفرتان.»
ستاره که از شرم سرخ شده بود سریع از باغ بیرون رفت. افسر جوان هم که به مقصود نرسیده بود با ظاهری ارام و ذهنی اشفته از حالات غریب ستاره از انجا خارج شد و همراه خانواده اش از او خداحافظی کرد و رهسپار سفری دور شد. ان شب هر چه شارده به ستاره اصرار کرد حاضر نشد که شب را در انجا سپری کند. پس او را با راننده شخصی اش روانه خانه ساخت.
ستاره تا نزدیکی های صبح در جای خود بیدار ماند و با خود کلنجار رفت. ایا این کارش درست بود؟ ایا سروان بختیاری مرد زندگی و همسر ایده الش خواهد شد؟ ایا او دیگرامین را نمی خواست؟ هربار دلش به همه این سوالات چنین پاسخ می داد: اری امین تنها مردی است که او را می طلبم و می خواهم. و با این افکار تا سپیده گریست و مدام خود را سرزنش کرد.
صبح فردا خان عمو عبدا..و پروین خانم به خانه اش امدند و کلی راجع به مراسم عقد که قرار بود تقریبا تا یک ماه دیگر انجام شود با او به گفتگو پرداختند.
ستاره در جواب پرسشهای پی در پی انان مرتبا با بی حوصلگی جواب می داد و بیشتر اوقات سکوت اختیار می کرد و در اخر فقط به یک جمله هر ط ور که خودتون صلاح می دونید اکتفا می کرد. پس از رفتن انان ساعت ها به فکر فرو رفت ومدت ها به امین اندیشید.
فصل بیست و دو
شب هنگام بود که در خانه به شدت کوبیده شد. اسماعیل دوان دوان به طرف در دوید. وقتی در را گوشد با چهره هراسان و متاثر خان عمو رو به رو شد. او که همیشه با خدمتکاران رفتاری زشت و ناپسند داشت و موجب نارضایتی ستاره می گردید اسماعیل رابا عصای خود به کناری زد و پرسید:« خانم کجا هستند؟»
اسماعیل فورا تا کمر خم شد :« سلام شازده!»
شازده با عصبانیت بیشتر فریاد زد :« گفتیم ستاره خاتون کجا هستند؟»
اسماعیل سریع جواب داد:« توی اتاقشون قربان. اول شب دور از جون شما سرشون یه کم درد می کرد. رفتن و زودتر از همیشه خوابیدن اقا.!»
شازده مهلت نداد و با سرعت به طرف عمارت رفت. وارد شد و به محترم السادات با تحکیم دستور داد :« ستاره خاتون را فورا بیدار کن که حامل خبر مهم و در عین حال تاسف باری هستیم.»
خدمتکار هراسان به پشت در اتاق رفت و خانم را صدا زد. ستاه پس از مکثی نسبتا طولانی از جای خود برخاست. به علت مسکنی که خورده بود اصلا متوجه ورود خان عمو و سر و صداهایش نشد. همچنان گیج و منگ پا از اتاق بیرون گذاشت. دیدن چهره درهم شازده ان هم در ان موقع شب باعث تعجبش شد. سلام کرد و تا امد سوالی بر زبان بیاورد خان عمو زد زیر گریه و دستمالی را جلوی صورتش گرفت. ستار که مبهوت او را می نگریست هراسان پرسید:« چه اتفاقی افتاده که این قدر باعث اشفتگی شما شده عموجون؟!»
شازده لب به سخن گشود و جریان درگیری سروان بختیاری همراه سه درجه دار دیگر را یکسری اشوبگر سیاسی و کشته شدن افسر جوان توسط انها را برای او شرح داد.
ستاره با شنیدن این خبر به ناگاه خشکش زد. نمی دانست چه بگوید و یا چه کار کند.
شازده از روی صندلی بلند شد و گریان گفت:«فردا صبح به دنبالتان خواهیم امد. باید قبل از انتقال جسد اون خدابیامرز به اصفهان، برای عرض تسلیت خدمت اقا و خانم بختیاری برسیم.» بعد هم با دست ارام بر پیشانی اش کوبید و ادامه داد:«خدایا این دیگر چه بلای بود که بر سرمان آمد! ستاره خاتون شما باید برای این مصیبت مدتها رخت عزا بر تن کنید زیرا شوهری مثل سروان بختیاری مرحوم دیگر پیدا نخواهیم کرد.»
صبح فردا ستاره همراه خانواده عمویش ، به عنوان یکی از صاحب عزاها رهسپار مجلس شد. از بدو ورود مشخص بود که همه به او نگاه های تند و معنی درای دارند.انگار همگان او را مسبب مرگ سروان بختیاری می دانستند و یواشکی او را به یکدیگر نشان می دادند و در گوش هم پچ پچ می کردند. وقتی ستاره به طرف مادرو پدر سروان بختیاری رفت خم شد تا چهره خانم بختیاری را ببوسد که نگاه سرد مادر مانع از این کار شد ، زیرا رفتارش حاکی از این بود که قدم نحس ستاره را دلیل مرگ پسرش می داند. ستاره خود را سریع عقب کشید و در گوشه ای نشست و ترجیح داد به سراغ بقیه صاحبان عزا نرود. خان عمو و زن عمو پروین هم که متوجه این قضیه شده بودند پس از دقایقی ماندنشان را بیش از این جایز ندانستند. و بدون خداحافظی همراه ستاره از مجلس خارج و سوار اتومبیل عازم منزل گشتند.
پروین دخت رو کرد به شازده و گفت:« انگار ارث باباشونو از ما میخواستن ، دیدید شازده! با چه خشم و نفرتی به این دختر بینوا و ما نگاه می کردن ! انگار ستاره خاتون ما اسلحه برداشته و مستقیم به قلب پسرشون شلیک کرده.» سپس ستاره را که مات و مبهوت به سرنوشت خود می اندیشید و سکوت اختیار کرده بود در اغوش گرفت و بوسید و ادامه داد :«اخی طفلکی ! از قدیم گفتن که بخت بلند رو روی پیشونی نوشتن ها. اصلا انگار هر کی خوشگل تره بختش سیاه تره ،چقدر اصرار کردم عروس خودم بشی ! زیر بار نرفتی...قدر زر زرگر داند و بس.»
شازده به تایید حرفهای همسرش سری تکان داد و سکوت اختیار کرد و فقط با ترحم به او می نگریست و از اعماق وجود دلش برای سرنوشت تلخ این دختر می سوخت.
هنگامی که ستاره به خانه مراجعه کرد بسیار خسته و از برخورد بی ادبانه خانواده بختیاری نسبت به خود دلگیر وگریان بود. سرش حسابی درد می کرد. پس قرص مسکنی خورد و سعی کرد تا بلکه بخوابد.
بعدازظهر دکتر نصرت که از جریان باخبر شده بود به سراغش امد. محترم السادات او را بیدار کرد. ستاره تا چشمش به پیرمرد افتاد زد زیر گریه و به طرفش دوید سر به شانه اش گذاشت و بلند گریست. دکتر که اشفتکی و خستگی روحی او را می دید دستی برسرش کشید و او را به ارامش دعوت کرد. پس از دقایقی که ستاره کمی ارام تر شد به او توصیه کرد برای انکه اتفاقات اخیر کمتر باعث ازار روحش گردد دوباره مشغول به کار شود. ستاره پس از شنیدن پیشنهاد دکتر به طرف پنجره رفت پرده را به کناری زد و به شرشر باران خیره شد و پس از کمی سکوت گفت:« از حسن نیت شما خیلی متشکرم. شما همیشه مثل یه پدر مهربون کنارم بودید و جای خالیشو یک جوری برام پر کردید. اما دلم می خواد مدتی از این دنیای پر از دغدغه دور باشم ، میخوام کمی به هوای تازه پناه ببرم ، درست مثل کودکی ام با فراغ بال و بدون هیچ اشفتگی روحی مثل زمانی که نمی دونستم عشق ؛ سختی زندگی ،جای خالی عزیزان و پول در اوردن برای امرار معاش چه معنی داره، میخوام همراه محترم السادات و اسماعیل مدتی رو کنار نرگس و برادران بگذرونم.» نگاهی پر از درد به دکتر انداخت و گفت :« خسته ام ، خیلی خسته ام.»
دکتر کمی سکوت کرد و سپس پرسید:« برای چه مدتی میخوای بری سفری. خودت بهتر می دونی نیومدنت به بیمارستان به موقعیت شغلیت لطمه وارد می کنه. شاید هم کارتو به کل از دست بدی!»
ستاره همچنان به باغ خیره بود. پس از مدتی برگشت و ظرف شیرینی روی میز را به او تعارف کرد و رشته کلام را دوباره به دست گرفت:« نمی دونم چقدر اونجا بمونم. شاید..خدا رو چه دیدی برای همیشه.» اشک از چشمانش جاری شد. با دستمالی که به دست داشت ان را پاک کرد:« دکتر! خسته شدم. ار وقتی عقلم رسیده غیر از مرگ عزیزترین کسانم ، بدبختی پس از اون نامردی های امین در حقم و این جنگ لعنتی و دیدن افراد نظامی که موجب رعب و وحشت می شن ، خون و خونریزی تو بیمارستان..چیزی ندیدم. اینم اخرش ، انگار قدم شوم من...باعث جوون مرگ شدن سروان بختیاری شد.» و زیر لب ارام این بیت را زمزمه کرد:« ز راه میکده یاران عنان بگردانید ، که حافظ از این راه رفت و مفلس شد. گاهی اوقات فکر می کنم من به دنیا اومدن تا فقط سختی بکشم.»
دکتر نگاهی پر از ترحم به او انداخت :« ستاره این حرفها از تو بعیده...حافظ هم که می خونی! من که همیشه شجاعتتو برای دیگران مثال می زدم می بینم تو هم خیلی زود جا زدی! تو هنوز خیلی جوونی که بخوای نا امید بشی. فرصت های زیادی داری که باید از اونا به نحو احسن استفاده کنی. مرگ سروان بختیاری مرحوم هم به تو هیچ ربطی نداره. گاهی با شنیدن این حرفها از دهن تو به عقلت شک می کنم. تو چطور به این نتیجه رسیدی که اگه با اون سروان ازدواج می کردی خوشبخت می شدی! می دونی مدام زیر ذره بین نگاهش بودی! مخصوصا که اون درباره روابط تو و امین هم یه چیزهایی دستگیرش شده بود. در ضمن اشنایی کاملی هم با امین داشت و می دونست اون یه زندونی سیاسی و تحت نظره ، کسی که خودش در دستگیری امین و دوستانش و همین طور تیر اندازی چند ماه پیش و زخمی شدنش هم دست داشته. ببین ستاره من نمی دونم تو چطوری خودتو توجیه می کنی چون می دونم توزندگی خواستگاران زیادی داشتی. نمونه اش تو همین بیمارستان خودمون ، دست رد به پیشنهاد ازدواج چند نفر از پزشکان سرشناس با موقعیت عالی زدی ! ایا تا به حال به دلیلش فکر کردی؟ تنها دلیلی که من با این موهای سفیدم می تونم بیارم اینه که تو از ته دل فقط عاشق امین بودی و هستی!»
ستاره با شنیدن نام امین اخم هایش را در هم کشید :« امین ، امین ، همش امین..اره عشق من از امین کم نمیشه.! نمی دونم چرا..هر وقت که می خوام ازش متنفر باشم حس عجیبی به سراغم میاد ، سایه ای که نمی ذاره راحت باشم و به زندگیم برسم. سعی کردم جاشو به یکی دیگه ببخشم اما همیشه بین من و اون هم فاصله انداخت. حتی زمانی که با سروان بختیاری نامزد شدم احساس پشیمونی و عذاب وجدان دست از سرم برنمی داشت. درست مثل کسی که مرتکب گناه بزرگی شده باشه. وقتی فکر می کنم زندگیمو به خاطر این پسره از خدا بی خبر که برای پیشبرد مبارزات سیاسیش یه عده ا دم بی گناهو به دام نیستی کشوند و باعث شد من نقش یه زن دروغگو و فریبکار و برای سروان بختیاری بازی کنم مدام از خودم شرمم می گیره و از زندگی کردن بیزار می شم.»
دکتربا شنیدن این جملات از دهان ستاره عصبانی شد و نگاهی بسیار تند به او انداخت :« کی به تو گفته امین از خدا بی خبره و بی دین و ایمونه؟!»
ستاره کمی ترسید و من من کنان گفت:« چه می دونم خودش لابد! در ضمن بارها و بارها هم سروان بختیاری از این احزاب برام تعریف کره و گفته بود هر کی طرفدار ملی گراهاست یعنی دکتر مصدق که علیه حکومت مبارزه می کنه توده ای و چپ گراست بعد هم اینا می خوان کمونیستو از این طریق وارد مملکت کنن و خدا رو هم قبول ندارن و موافق سیاست های روسها هستن.»
دکتر نصرت که از نقل قولها ی افسر کشته شده خونش به جوش امده بود بلند فریاد کرد:« غلط کرده بود. لا اله الا ا... حالا که فکرشو می کنم می فهمم چرا هیچ وقت ازش خوشم نمی اومد. بااینکه دلم برای جوون مرگ شدنش سوخت اما الام با شنیدن این مزخرفات از احساسی که موقع شنیدن مرگش بهم دست داد ناراضیم ! کی گفته دکتر مصدق چپ گرا و توده ایه؟ ایا مشروطه خواهی بی خداییه؟ اگه می گم نفتمون باید در اختیار خودمون باشه گناهه؟ یا اینکه دست اجنبی ها باید از مملکت کوتاه بشه؟ اینا هر کی ازشون انتقاد کنه بهش انگ کمونیست و توده ای و چپ گرا می زنن. می دونی چرا؟ چون همه رو به چشم خائن نگاه می کنن.» کمی سکوت کرد عرق سرد بر پیشانی اش نشسته بود و رنگ به رخ نداشت. دستش را روی شکمش گذاشت و ارام ادامه داد:« بیبن ستاره تو دختر تحصیلکرده و فهمیده ای هستی. من در بعضی موارد به تو حق می دم. اما تو حق نداری این قدر قاطعانه به امین تهمت های ناروا بزنی!...من ازت توقع داشتم خیلی منطقی تر فکر کنی ، خودت همیشه شاهد بودی که هیچ وقت سعی نکردم نظرمون راجع به امین بهت تحمیل کنم، اما اینو بدون امین هم به اندازه تو برام با ارزشه و نمی تونم از کنار ظلمی که بهش می شه به راحتی بگذرم. ببین دخترم ، هر کسی در زندکی شخصی خودش عقایدی داره که بعضی ها شهامت عنوان کردنشو دارن و بعضی ها هم مهر سکوت به لب می زنن. خب ، امین بد یا خوب جزو سری اوله . ستاره...دخترم! من اینو به خوبی می فهمم وقتی که امین از زندان ازاد شد تو در چه شرایط سختی بودی و اینو با تمام وجود حس می کنم و حاضرم قسم بخورم که همه کارهایی که انجان دادی فقط وفقط به خاطر خودش بوده ، اما حالا تو اگه واقعا دوستش داری بادی درکش کنی و این قدر غیر منصفانه اونو از خودت نرونی و دور نکنی ! ستاره! اون برای زنده موندنش جلوی کسی به زانو نیفتاده و التماس نکرد اما به خاطر تو رو برای همیشه از دست نده به زنو در اومده و تاوان سختی رو هم بابتش داد. اگه یادت باشه تقریبا چند هفته پیش امینو غرق خون جلوی بیمارستان دیدی ،میدونی کار کدون از خدا بی خبری بود؟ لعنت بر شیطون!»
ستاره به دکتر نگاهی کرد و هیچ نگفت.
دکتر نصرت نفس زنان ادامه داد:« از نگاهت معلومه که خوت هم حدس زده باشی کار کی بوده..اره امین بیچاره فقط این یکبارو مورد لطف ایشون قرار نگرفته و مطمئن باش اگر این مرد با تو هم ازدواج می کرد به هیچ عنوان نمی گذاشت امین جون سالم به در ببره.» نگاهی به ستاره انداخت :« نمی دونم راجع به این تقدیر باید چی بگم! اما تازه می فهمم قدیمی ها راجع به قسمت منظورشون چی بوده..»
ستاره نگاهی پر از معنا به دکتر انداخت :« شما همش از اون دفاع می کنید و می گید امین بیچاره پس من چی؟ چه کسی این وسط باید منو درک می کرد؟ اصلا هر بلایی که سرش بیاد حقشه ! بذار پای اون همه ازارهایی که به من داده ،در ثانی شما برای دلداری من اومدین یا دفاع از امین؟ اینجا دادگاه نیست که مرتب به نفع این مرد جبهه بگیرید اونم مرد زبون تلخی مثل اون! تازه این اقا بین من و اهدافش یکی رو انتخاب کرده بود. منم که دیگه کاری بهش نداشتم ،پس برای چی دوباره به زندگیم برگشت؟ گرچه من از توهینی که به عشق پاکم شده به شدت ناراحتم، اما بیشتر از اون به خاطر فنا شدن خانواده ام چشم دیدنشو ندارم! درسته من امینو دوست دارم و همیشه به عشقش صادق بودم، اما اون چی؟ اونی که با دروغ و دغل چهار سال منو علاف خودش کرد! دکتر ، ای کاش ازدواج کرده بود ! ای کاش تموم اون حرفها راست بود تا من این قدر احساس حقارت نکنم.»
دکتر نگاه پدرانه ای به ستاره انداخت و مانند کسی که از دردی در عذاب باشد گفت:« ببین ستاره من می فهمم که تو چی میگی اما نمی دونم با چه زبونی حالیت کنم که تمام این کارا فقط به خاطر خودت بوده و بس ، خداشاهده درست زمانی که حکم تبرئه امین صادر شد اولین خواسته اش از من گفتن تمامی حقایق به تو بود. ولی دخترم دیگه چه فایده چون پای یه افسر نظامی در میون بود. اونم کسی که در زندان بارها و بارها امینو مورد بازجویی قرار داده و امین هم بارها سرش فریاد کشیده و خائن خطابش کرده بود ! ستاره تو می دونی وقتی امین ازاد شد و شما رو با هم دید چه حالی بهش دست داد؟ اون طفلک فقط خیال می کرد تو یه خواستگار پر و پا قرص داری ، همین! روحش هم خبر نداشت که این خواستگار دشمن خودشه.»
ستاره اشک در چشمانش حلقه زد:« دکتر! اخه چرا ین طور راجع به من قضاوت می کنین؟ تمام این اتفاقاتی که شما مدام ازش دم می زنین مقصرش خود امین بوده..من قبول دارم هر کسی می تونه در زندگیش به هر چیزی که می خواد فکر کنه و در موردش تصمیم بگیره و حرف بزنه اما نه به قیمت فنا کردن کسی! امین اگر هدفشو می خواست دنبال کنه از همون اول باید خط مشی خودشو مشخص می کرد نه طوری با من رفتار کنه که...» اشک از دیدگانش سرازیر شد و با بغضی که هر ان در حال ترکیدن بود ادامه داد: « که این طور عاشق و سردرگم بشم و بعد هم به خیال خودش در حقم رشادت به خرج بده، دکتر شما فکر می کنید من پس از دیدن دوباره امین دیگه یه روز خوش به خودم دیدم؟»
دکتر به سختی به طرفش امد. دست بر شانه اش گذاشت:« نه ندیدی ، اما ازت خواهش می کنم کمی واقع بینانه تر به این قضایا فکر کنی.»
ستاره که تازه متوجه احوال به هم ریحته دکتر شده بود با نگرانی نگاهی به او کرد :« دکتر نصرت! چرا رنگتون این قدر پریده ؟ چقدر عرق روی صورتتون نشسته. می خواین اسماعیل رو صدابزنم تا شما رو برسونیم بیمارستان؟»
دکتر با دستش اشاره ای کرد و نفس زنان گفت:« نه دخترم! حالم خوبه. خودم دارم می رم بیمارستان. پیریه دیگه ، کاریشم نمیشه کرد. فقط...خواستم با تو در مورد زندگی و اینده ات کمی صحبت کرده باشم..اه..تا بهتر بتونی تصمیم بگیری. ببخش اگه با حرفهام باعث رنجشت شدم. باور کن قصد من فقط دفاع از امین نبود تو بهتر ازهر کسی می دونی که چقدر دوست دارم و برام مهمی...درست مثل...اه دختر خودم...خواهش می کنم حلالم کن و اگر بدی از من دیدی بگذری.» سپس کلاهش را برداشت و چند قدم به جلو رفت. ناگاه برگشت. کمی تامل کرد. تسبیح سفید و زیبایی رااز جیبش در اورد و به طرف ستاره گرفت و لبخند کم رنگی به لبانش نقش بست:« راستی! داشت یادم می رفت...اینو امین داده بدمش به تو...گفت بهت پیغام بدم...که خیلی گشته تا یکی عین قبلی پیدا کنه. ستاره! امین خیلی....خسته س و به داشتن تو..در کنارش احتیاج داره. تو همون بندر زیبایی هستی که این قدر خسته از تلاطم دریا می تونه کنارش پهلو بگیره. اینو ازش..دریغ نکن..اون دوستت داره. من...نمی دونم چقدر دیگه زنده ام و..می تونم شما رو کنار هم ببینم... یا نه.»
سپس ارام زمزمه کرد :« اون خسته است خسته!»
ستاره دست دراز کرد و تسبیح را گرفت و بویید و نگاه مضطربش رابه دکتر دوخت که با قدم های خسته و بی رمق به سختی از او دور می شد.
***
فردای ان روز پاییزی برگ دیگری از درختان سر به فلک کشیده بر زمین افتاد و داغ تازه ای به دل ستاره نشاند. باران به شدت می بارید. او چتر به دست و با لباس عزا در میان جمعی از پزشکان ، اساتید ، پرستاران و پرسنل بیمارستان ، مردم فقیر و غنی و اقوام دور و نزدیک دکتر نصرت در مراسم خاکسپاری او ایستاده بود. پیکر بی جان مردی بزرگ ، پر از درک و شعور و مهربان ، مردی مبارز که با تمام سختی های دوران دست و پنجه نرم کرد و ارام سوخت تا محفل دیگران را روشن نگاه دارد. مردی که دستانش پر از رحمت بخش و کمک به بشریت بود ،در زیر خروارها خاک ارام گرفت. دکتر سید رضا نصرت ا...خان درسن شصت و هفت سالگی و با چهره ای شکسته تر از انچه می باید چشم از جهان برو بست و باهمگان وداع کرد.
ستاره محزون و تکیده کناری ایستاده بود و هاج و واج به وقایعی که در این چند سال برایش به وقوع پیوسته بود فکر می کرد. گویی که دیگر توانی برایش باقی نمانده بود ومرگ دکتر نصرت و نبودش مانند دردی جانکاه و یک خلا بزرگ به نظرش می امد.
اه خدای بزرگ ، او دیگر چگونه می توانست جای خالی این تکیه گاه عظیم که مانند کوهی استوار کنارش ایستاده بود را تحمل نماید.ناگهان سرش گیج رفت. نزدیک بود نقش زمین شود که به سختی به درختی تکیه کرد و خود را نگاه داشت. چشمش به امین افتاد که دست برچهره گذاشته و شانه های پهن و عریضش از شدت گریه بی صدایش تکان می خورد. اوحتی چیزی به دست نداشت تا از ریزش باران برموهای جو گندمی اش جلوگیری کند. و سر شانه هایش کاملا خیس شده بود. نگاه خسته اش رااز او برگرداند و ارام گریست. اندکی بعد ا جمع دور شد و به طرف اتومبیلی که اسماعیل راننده اش بود به حرکت در امد. انگار دیگر پاهایش توان پیمودن راه را نداشت و احساس می کرد به مکانی دور و خلوت نیاز دارد تا نبود دکتر نصرت و جای خالی اش را کمتر احساس کند . حتی فکر کردن به این موضوع هم برایش غیر قابل تصور بود که بدون ان مرد بزرگ پا به ان بیمارستان بگذارد. به سختی خود را نزدیک اتومیبل رساند که یکباره دیدگانش تیره و تار گشت. نزدک بود بر زمین بیفتد که دستان قوی امین او را نگه داشت و بلندش کرد. چترش را که روی زمین افتاده بود برداشت و بالای سرش گرفت. امین دستی در موهای اشفته و خیسش فرو برد و برای لحظاتی نگاه خسته شان با هم برخورد کرد. دو برکه سبز ارام در مرغزاری سرد و پاییزی...و سکوتی مطلق... و التماس یک فرصت دوباره که در نگاه نافذ و درمانده امین به وضوح خوانده می شد.
ستاره فقط او را نگریست بدون ان که حتی امین هم بتواند ان را معنی کند. ا زنفس ستاره شیشه اتومبیل بخار گرفت. اسماعیل پا بر پدال گاز فشرد و مردی تنها در زیر باران ، به سوی مزاری گل الود عقب گرد کرد.
باران که می بارد تو می ایی
باران گل باران نیلوفر
باران مهر و ماه و ایینه
باران شعر و و شبنم و شبدر
باران که می بارد تودر راهی
از دشت شب تا باغ بیداری
از عطر شعر و اشتی لبریز
با ابر و اب و اسمان جاری
غم می گریزد غصه می میرد
شب می گذارد سایه می میرد
تا عطر اهنگ تو می رقصد
تا شعر باران تو می گیرد
از لحظه های تشنه بیدار
تا روزهای با تو بارانی
غم می کشد ما را تو می بینی
دل می کشد ما را تو می دانی

فصل بیست و سه
هوای دل انگیز اردبیهشت بار دیگر او را به یاد روزهای نه چندان دور انداخت. روزگاری پر فراز و نشیب و پر از تلخی و شیرینی زمانی که هنو ز دختر شانزده هفده ساله ای بیش نبود و امین را برای اولین بار می دید. اه امین ، مردی که با بارش باران امد و طراوت عشقی غیر قابل توصیف را برایش به ارمغان اورد. بر برگ های سبز نارنج که شبنم های صبحگاهی از ان اویخته بود نظر دوخت و برای لحظاتی چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید تا عطر خوش گل بهار نارنج پیچیده در ان فضای بهشت گونه را بیشتر استنشاق کند. باد بهاری در حال وزیدن بود و گیسوان بلند و مجعدش را با خود به هر سو می کشید و دامن پر چینش را به رقص در می اورد. چشمانش را باز کرد و بر ستون ایوان خانه اربابی تکیه کرد. به درختان ان سوی رودخانه نظر انداخت . خط نگاهش را کمی پایین اورد و متوجه سالار شد. او چکمه های ساق بلند چرمی به پا داشت و با شلاق ارام ارام به ان ضربه می زد و سرگرم نوازش کردن سر و گردن اسب ابلقش بود. ستاره که با دیدن او لبخند شیرینی به لبانش نقش بسته بود یا د و خاطره پدر را بار دیگر در دل زنده کرد و دلتنگش شد.
سر و صدای بچه ها که در بیشه زار کوچک مشغول بازی و شیطنت بودند توجه احترام السادات را که در پایین پلکان چوبی در حال پاک کردن گلبرگ های بهار نارنج در مجمع بزرگی بود را به خود جلب کرد و نگاه پر حسرتش را به ان معطوف ساخت. اهی ازته دل کشید و به همسرش گفت:« یعنی از خزانه خدا کم می اومد یه بچه هم به ما می داد؟»
اسماعیل همچنان که با تبر مشغول شکستن چند تکه چوب بود سرش را اندکی بالا گرفت :« پیشونی نوشته دیگه! کاریش هم نمیشه کرد1»
در همان موقع نرگس با بشقاب های نیمروی داغ ، قدم به ایوان گذاشت و نگاهش متوجه ستاره مات و مبهوت شد. به طرفش رفت و با تعجب به همان نقطه نگریست و پرسید:« وا بسم ا...، تو چت شده تی بلا می سر! دوباره به چی خیره شدی؟»
ستاره که تازه به خود امده بود لبخندی زد وبه طرف پلکان رفت.
نرگس همچنان که در حال پهن کردن سفره بود گفت:« آوو، کجا داری می ری دختر جان! ای نقدر به خودت سخت نگیر ، بیا بیا بشین تا صبحونت از دهن نیفتاده ! تی جان قربان!»
ببخشین شازده! من و سروان بختیاری هر وقت به هم می رسیم این بحث ها بینمون پیش می اد» سپس رو کرد به خانم پروین و ستاره که کنار هم نشسته بودن و خیره به انها می نگریستند و تعظیم کوچکی کرد :«ا میدوارم که بنده رو مورد عف خودتون قرار بدین.» بعد هم دوباره رو کرد به شازده و گفت:« برادر زاده زیبای شما ستاره خانم از همه لحاظ برازنده و مورد تایید خانواده ما قرار گرفتن و به نظر ما ایشون تنها زنی هستن که می تونن پسر ما رو خوشبخت کنن و انشاا... در اینده ای نزدیک مادری مناسب برای ولیعهد ما باشن تا شاید خاندان بختیاری برعکس خاندان سلطنتی بتونه وارث تاج و تختی برای خود داشته باشه! » با این شوخی کوچک که باعث شد لبخند معنی داری بر لبان همگان نقش ببندد ، مراسم با خوبی و خوشی به پایان رسید. خانواده بختیاری بدون هیچ قید و شرطی و با کمال میل تمام مواردی را که شازده در مورد مهریه و ..ذکرکرد را پذیرفتند. سپس فریدون خان بختیاری به میمنت و مبارکی این وصلت تفالی به حافظ زد و این شعر را بلند خواند.
ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد
دل رمیده ما را انیس و مونس شد
نگار من که به مکتب نرفت وخط ننوشت
به غمزه مسئله اموز صد مدرس شد
به بوی او دل عاشقان چو صبا
فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد
به صد مصطبه ام می نشاند اکنون دوست
گدای شهر نگه کن که میر مجلس شد
طرب سرای محبت کنون شود معمور
که طاق ابروی یارمنش مهندس شد
لب از ترشح می پاک کن برای خدا
که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد
کرشمه تو شرابی به عارفان پیمود
که علم بی خبر افتاد و عقل بی حس شد
چو زر عزیز وجودست شعر من اری
قبول دولتیان ، کیمیای این مس شد
ز راه میکده یاران عنان بگردانید
که حافظ از این راه رفت و مفلس شد
با اینکه حضار این شعر را به فال نیک گرفته بودند اما ستاره را به تفکر واداشت و برخلاف عقیده دیگران به نظرش این ابیات خیلی هم هشدار دهنده می امد. دلش شور می زد و چقدر بی قرار بود. او دیگر به سروان بختیاری تعلق داشت و خاطرات امین را باید به دست فراموشی می سپرد . «اه امین ، خدایا چه کردم» . با یاد اوری این مطلب ناگاه قطرات اشک از دیدگانش سرازیر شد.
اخر شب بود و هنگام بدرقه میهمانان همچنان که در کنار افسر جوان مشغول قدم زدن در باغ بود ، سروان بختیاری ایستاد و او را متوقف کرد. وقتی که کاملا مطمئن شد همه مدعوین و صاحبخانه از انجا دور شدند رو کرد به ستاره و گفت:« می دونی که چقدر برای من با ارزشی و برای به دست اوردنت تن به هر کاری دادم که تا به حال برای هیچ زنی نکردم.تو بالاخره مال من شدی؟»
ستاره که حوصله شنیدن این کلمان را از دهان افسر جوان نداشت نگاهش را از او برگرداند و خواست که به راهش ادامه دهد که سروان بختیاری او را با شدت به طرف خود چرخاند و به چهره سرد و بی روحش نظر دوخت. او که کاملا متوجه این شده بود که ستاره نمی خواد بنا به دلایلی با او تنها باشد محکم در اغوشش کید و صورتش را به او نزدیک کرد به حدی که گرمای نفسش را می توانست به خوبی احساس کند و ان قدر او را با قدرت در میان بازوان قویش فشرد که ستاره احساس می کرد هر ان احتمال دارد استخوان هایش در دستان این مرد خرد شود. سروان بختیاری با دقت به چشمان سیاه رنگش نگریست ، انگار سایه نفر سومی را هنوز در ان می دید. پس از کمی سکوت گفت:« افکار تو فقط رو من تمرکز کن . بعدا می بینی چه بهشتی برات فراهم می کنم که حتی تو رویاهات هم ندیده باشی! اینو بدون که من هیچ وقت دوست ندارم ، همسرم جسمش با من باشه و روحش با کسی دیگه.» و تا خواست لبهای گرسنه اش را در جستجوی لبهای فراری ستاره قرار دهد صدای بم و گرفته شازده مانع از این کار شد.
ستاره هیچ گاه در عمرش از بردن نامش توسط خان عمو این قدر خوشحال نشده بود که هم اکنون به نظر می رسید. زیرا همین صدا باعث شد که افسر جوان کام نگرفته و با لبهای متورم از حسرت بوسه در حلا دردناکی رها شود و ستاره از کمند دستان پرقدرتش رهایی یابد.
ستاره خوشحال ازاین قضیه فورا به طرف خان عمو دوید. شازده هم که جملاتش سر تا سر کنایه بود ، با لبخندی رو کرد به هر دویشان و گفت:« مثل اینکه شما دوکبوتر عاشق نمی خواهید از هم دل بکنید! ستاره جان ! لطف کنید و اجازه مرحضی سروان رو بدهید چون خانواده محترمشان مدت هاست که در انتظار شاه داماد عزیزشان هستند. سروان بختیاری! انشاا...بقیه گفتگوهای شما هم باشد پس از سفرتان.»
ستاره که از شرم سرخ شده بود سریع از باغ بیرون رفت. افسر جوان هم که به مقصود نرسیده بود با ظاهری ارام و ذهنی اشفته از حالات غریب ستاره از انجا خارج شد و همراه خانواده اش از او خداحافظی کرد و رهسپار سفری دور شد. ان شب هر چه شارده به ستاره اصرار کرد حاضر نشد که شب را در انجا سپری کند. پس او را با راننده شخصی اش روانه خانه ساخت.
ستاره تا نزدیکی های صبح در جای خود بیدار ماند و با خود کلنجار رفت. ایا این کارش درست بود؟ ایا سروان بختیاری مرد زندگی و همسر ایده الش خواهد شد؟ ایا او دیگرامین را نمی خواست؟ هربار دلش به همه این سوالات چنین پاسخ می داد: اری امین تنها مردی است که او را می طلبم و می خواهم. و با این افکار تا سپیده گریست و مدام خود را سرزنش کرد.
صبح فردا خان عمو عبدا..و پروین خانم به خانه اش امدند و کلی راجع به مراسم عقد که قرار بود تقریبا تا یک ماه دیگر انجام شود با او به گفتگو پرداختند.
ستاره در جواب پرسشهای پی در پی انان مرتبا با بی حوصلگی جواب می داد و بیشتر اوقات سکوت اختیار می کرد و در اخر فقط به یک جمله هر ط ور که خودتون صلاح می دونید اکتفا می کرد. پس از رفتن انان ساعت ها به فکر فرو رفت ومدت ها به امین اندیشید.
فصل بیست و دو
شب هنگام بود که در خانه به شدت کوبیده شد. اسماعیل دوان دوان به طرف در دوید. وقتی در را گوشد با چهره هراسان و متاثر خان عمو رو به رو شد. او که همیشه با خدمتکاران رفتاری زشت و ناپسند داشت و موجب نارضایتی ستاره می گردید اسماعیل رابا عصای خود به کناری زد و پرسید:« خانم کجا هستند؟»
اسماعیل فورا تا کمر خم شد :« سلام شازده!»
شازده با عصبانیت بیشتر فریاد زد :« گفتیم ستاره خاتون کجا هستند؟»
اسماعیل سریع جواب داد:« توی اتاقشون قربان. اول شب دور از جون شما سرشون یه کم درد می کرد. رفتن و زودتر از همیشه خوابیدن اقا.!»
شازده مهلت نداد و با سرعت به طرف عمارت رفت. وارد شد و به محترم السادات با تحکیم دستور داد :« ستاره خاتون را فورا بیدار کن که حامل خبر مهم و در عین حال تاسف باری هستیم.»
خدمتکار هراسان به پشت در اتاق رفت و خانم را صدا زد. ستاه پس از مکثی نسبتا طولانی از جای خود برخاست. به علت مسکنی که خورده بود اصلا متوجه ورود خان عمو و سر و صداهایش نشد. همچنان گیج و منگ پا از اتاق بیرون گذاشت. دیدن چهره درهم شازده ان هم در ان موقع شب باعث تعجبش شد. سلام کرد و تا امد سوالی بر زبان بیاورد خان عمو زد زیر گریه و دستمالی را جلوی صورتش گرفت. ستار که مبهوت او را می نگریست هراسان پرسید:« چه اتفاقی افتاده که این قدر باعث اشفتگی شما شده عموجون؟!»
شازده لب به سخن گشود و جریان درگیری سروان بختیاری همراه سه درجه دار دیگر را یکسری اشوبگر سیاسی و کشته شدن افسر جوان توسط انها را برای او شرح داد.
ستاره با شنیدن این خبر به ناگاه خشکش زد. نمی دانست چه بگوید و یا چه کار کند.
شازده از روی صندلی بلند شد و گریان گفت:«فردا صبح به دنبالتان خواهیم امد. باید قبل از انتقال جسد اون خدابیامرز به اصفهان، برای عرض تسلیت خدمت اقا و خانم بختیاری برسیم.» بعد هم با دست ارام بر پیشانی اش کوبید و ادامه داد:«خدایا این دیگر چه بلای بود که بر سرمان آمد! ستاره خاتون شما باید برای این مصیبت مدتها رخت عزا بر تن کنید زیرا شوهری مثل سروان بختیاری مرحوم دیگر پیدا نخواهیم کرد.»
صبح فردا ستاره همراه خانواده عمویش ، به عنوان یکی از صاحب عزاها رهسپار مجلس شد. از بدو ورود مشخص بود که همه به او نگاه های تند و معنی درای دارند.انگار همگان او را مسبب مرگ سروان بختیاری می دانستند و یواشکی او را به یکدیگر نشان می دادند و در گوش هم پچ پچ می کردند. وقتی ستاره به طرف مادرو پدر سروان بختیاری رفت خم شد تا چهره خانم بختیاری را ببوسد که نگاه سرد مادر مانع از این کار شد ، زیرا رفتارش حاکی از این بود که قدم نحس ستاره را دلیل مرگ پسرش می داند. ستاره خود را سریع عقب کشید و در گوشه ای نشست و ترجیح داد به سراغ بقیه صاحبان عزا نرود. خان عمو و زن عمو پروین هم که متوجه این قضیه شده بودند پس از دقایقی ماندنشان را بیش از این جایز ندانستند. و بدون خداحافظی همراه ستاره از مجلس خارج و سوار اتومبیل عازم منزل گشتند.
پروین دخت رو کرد به شازده و گفت:« انگار ارث باباشونو از ما میخواستن ، دیدید شازده! با چه خشم و نفرتی به این دختر بینوا و ما نگاه می کردن ! انگار ستاره خاتون ما اسلحه برداشته و مستقیم به قلب پسرشون شلیک کرده.» سپس ستاره را که مات و مبهوت به سرنوشت خود می اندیشید و سکوت اختیار کرده بود در اغوش گرفت و بوسید و ادامه داد :«اخی طفلکی ! از قدیم گفتن که بخت بلند رو روی پیشونی نوشتن ها. اصلا انگار هر کی خوشگل تره بختش سیاه تره ،چقدر اصرار کردم عروس خودم بشی ! زیر بار نرفتی...قدر زر زرگر داند و بس.»
شازده به تایید حرفهای همسرش سری تکان داد و سکوت اختیار کرد و فقط با ترحم به او می نگریست و از اعماق وجود دلش برای سرنوشت تلخ این دختر می سوخت.
هنگامی که ستاره به خانه مراجعه کرد بسیار خسته و از برخورد بی ادبانه خانواده بختیاری نسبت به خود دلگیر وگریان بود. سرش حسابی درد می کرد. پس قرص مسکنی خورد و سعی کرد تا بلکه بخوابد.
بعدازظهر دکتر نصرت که از جریان باخبر شده بود به سراغش امد. محترم السادات او را بیدار کرد. ستاره تا چشمش به پیرمرد افتاد زد زیر گریه و به طرفش دوید سر به شانه اش گذاشت و بلند گریست. دکتر که اشفتکی و خستگی روحی او را می دید دستی برسرش کشید و او را به ارامش دعوت کرد. پس از دقایقی که ستاره کمی ارام تر شد به او توصیه کرد برای انکه اتفاقات اخیر کمتر باعث ازار روحش گردد دوباره مشغول به کار شود. ستاره پس از شنیدن پیشنهاد دکتر به طرف پنجره رفت پرده را به کناری زد و به شرشر باران خیره شد و پس از کمی سکوت گفت:« از حسن نیت شما خیلی متشکرم. شما همیشه مثل یه پدر مهربون کنارم بودید و جای خالیشو یک جوری برام پر کردید. اما دلم می خواد مدتی از این دنیای پر از دغدغه دور باشم ، میخوام کمی به هوای تازه پناه ببرم ، درست مثل کودکی ام با فراغ بال و بدون هیچ اشفتگی روحی مثل زمانی که نمی دونستم عشق ؛ سختی زندگی ،جای خالی عزیزان و پول در اوردن برای امرار معاش چه معنی داره، میخوام همراه محترم السادات و اسماعیل مدتی رو کنار نرگس و برادران بگذرونم.» نگاهی پر از درد به دکتر انداخت و گفت :« خسته ام ، خیلی خسته ام.»
دکتر کمی سکوت کرد و سپس پرسید:« برای چه مدتی میخوای بری سفری. خودت بهتر می دونی نیومدنت به بیمارستان به موقعیت شغلیت لطمه وارد می کنه. شاید هم کارتو به کل از دست بدی!»
ستاره همچنان به باغ خیره بود. پس از مدتی برگشت و ظرف شیرینی روی میز را به او تعارف کرد و رشته کلام را دوباره به دست گرفت:« نمی دونم چقدر اونجا بمونم. شاید..خدا رو چه دیدی برای همیشه.» اشک از چشمانش جاری شد. با دستمالی که به دست داشت ان را پاک کرد:« دکتر! خسته شدم. ار وقتی عقلم رسیده غیر از مرگ عزیزترین کسانم ، بدبختی پس از اون نامردی های امین در حقم و این جنگ لعنتی و دیدن افراد نظامی که موجب رعب و وحشت می شن ، خون و خونریزی تو بیمارستان..چیزی ندیدم. اینم اخرش ، انگار قدم شوم من...باعث جوون مرگ شدن سروان بختیاری شد.» و زیر لب ارام این بیت را زمزمه کرد:« ز راه میکده یاران عنان بگردانید ، که حافظ از این راه رفت و مفلس شد. گاهی اوقات فکر می کنم من به دنیا اومدن تا فقط سختی بکشم.»
دکتر نگاهی پر از ترحم به او انداخت :« ستاره این حرفها از تو بعیده...حافظ هم که می خونی! من که همیشه شجاعتتو برای دیگران مثال می زدم می بینم تو هم خیلی زود جا زدی! تو هنوز خیلی جوونی که بخوای نا امید بشی. فرصت های زیادی داری که باید از اونا به نحو احسن استفاده کنی. مرگ سروان بختیاری مرحوم هم به تو هیچ ربطی نداره. گاهی با شنیدن این حرفها از دهن تو به عقلت شک می کنم. تو چطور به این نتیجه رسیدی که اگه با اون سروان ازدواج می کردی خوشبخت می شدی! می دونی مدام زیر ذره بین نگاهش بودی! مخصوصا که اون درباره روابط تو و امین هم یه چیزهایی دستگیرش شده بود. در ضمن اشنایی کاملی هم با امین داشت و می دونست اون یه زندونی سیاسی و تحت نظره ، کسی که خودش در دستگیری امین و دوستانش و همین طور تیر اندازی چند ماه پیش و زخمی شدنش هم دست داشته. ببین ستاره من نمی دونم تو چطوری خودتو توجیه می کنی چون می دونم توزندگی خواستگاران زیادی داشتی. نمونه اش تو همین بیمارستان خودمون ، دست رد به پیشنهاد ازدواج چند نفر از پزشکان سرشناس با موقعیت عالی زدی ! ایا تا به حال به دلیلش فکر کردی؟ تنها دلیلی که من با این موهای سفیدم می تونم بیارم اینه که تو از ته دل فقط عاشق امین بودی و هستی!»
ستاره با شنیدن نام امین اخم هایش را در هم کشید :« امین ، امین ، همش امین..اره عشق من از امین کم نمیشه.! نمی دونم چرا..هر وقت که می خوام ازش متنفر باشم حس عجیبی به سراغم میاد ، سایه ای که نمی ذاره راحت باشم و به زندگیم برسم. سعی کردم جاشو به یکی دیگه ببخشم اما همیشه بین من و اون هم فاصله انداخت. حتی زمانی که با سروان بختیاری نامزد شدم احساس پشیمونی و عذاب وجدان دست از سرم برنمی داشت. درست مثل کسی که مرتکب گناه بزرگی شده باشه. وقتی فکر می کنم زندگیمو به خاطر این پسره از خدا بی خبر که برای پیشبرد مبارزات سیاسیش یه عده ا دم بی گناهو به دام نیستی کشوند و باعث شد من نقش یه زن دروغگو و فریبکار و برای سروان بختیاری بازی کنم مدام از خودم شرمم می گیره و از زندگی کردن بیزار می شم.»
دکتربا شنیدن این جملات از دهان ستاره عصبانی شد و نگاهی بسیار تند به او انداخت :« کی به تو گفته امین از خدا بی خبره و بی دین و ایمونه؟!»
ستاره کمی ترسید و من من کنان گفت:« چه می دونم خودش لابد! در ضمن بارها و بارها هم سروان بختیاری از این احزاب برام تعریف کره و گفته بود هر کی طرفدار ملی گراهاست یعنی دکتر مصدق که علیه حکومت مبارزه می کنه توده ای و چپ گراست بعد هم اینا می خوان کمونیستو از این طریق وارد مملکت کنن و خدا رو هم قبول ندارن و موافق سیاست های روسها هستن.»
دکتر نصرت که از نقل قولها ی افسر کشته شده خونش به جوش امده بود بلند فریاد کرد:« غلط کرده بود. لا اله الا ا... حالا که فکرشو می کنم می فهمم چرا هیچ وقت ازش خوشم نمی اومد. بااینکه دلم برای جوون مرگ شدنش سوخت اما الام با شنیدن این مزخرفات از احساسی که موقع شنیدن مرگش بهم دست داد ناراضیم ! کی گفته دکتر مصدق چپ گرا و توده ایه؟ ایا مشروطه خواهی بی خداییه؟ اگه می گم نفتمون باید در اختیار خودمون باشه گناهه؟ یا اینکه دست اجنبی ها باید از مملکت کوتاه بشه؟ اینا هر کی ازشون انتقاد کنه بهش انگ کمونیست و توده ای و چپ گرا می زنن. می دونی چرا؟ چون همه رو به چشم خائن نگاه می کنن.» کمی سکوت کرد عرق سرد بر پیشانی اش نشسته بود و رنگ به رخ نداشت. دستش را روی شکمش گذاشت و ارام ادامه داد:« بیبن ستاره تو دختر تحصیلکرده و فهمیده ای هستی. من در بعضی موارد به تو حق می دم. اما تو حق نداری این قدر قاطعانه به امین تهمت های ناروا بزنی!...من ازت توقع داشتم خیلی منطقی تر فکر کنی ، خودت همیشه شاهد بودی که هیچ وقت سعی نکردم نظرمون راجع به امین بهت تحمیل کنم، اما اینو بدون امین هم به اندازه تو برام با ارزشه و نمی تونم از کنار ظلمی که بهش می شه به راحتی بگذرم. ببین دخترم ، هر کسی در زندکی شخصی خودش عقایدی داره که بعضی ها شهامت عنوان کردنشو دارن و بعضی ها هم مهر سکوت به لب می زنن. خب ، امین بد یا خوب جزو سری اوله . ستاره...دخترم! من اینو به خوبی می فهمم وقتی که امین از زندان ازاد شد تو در چه شرایط سختی بودی و اینو با تمام وجود حس می کنم و حاضرم قسم بخورم که همه کارهایی که انجان دادی فقط وفقط به خاطر خودش بوده ، اما حالا تو اگه واقعا دوستش داری بادی درکش کنی و این قدر غیر منصفانه اونو از خودت نرونی و دور نکنی ! ستاره! اون برای زنده موندنش جلوی کسی به زانو نیفتاده و التماس نکرد اما به خاطر تو رو برای همیشه از دست نده به زنو در اومده و تاوان سختی رو هم بابتش داد. اگه یادت باشه تقریبا چند هفته پیش امینو غرق خون جلوی بیمارستان دیدی ،میدونی کار کدون از خدا بی خبری بود؟ لعنت بر شیطون!»
ستاره به دکتر نگاهی کرد و هیچ نگفت.
دکتر نصرت نفس زنان ادامه داد:« از نگاهت معلومه که خوت هم حدس زده باشی کار کی بوده..اره امین بیچاره فقط این یکبارو مورد لطف ایشون قرار نگرفته و مطمئن باش اگر این مرد با تو هم ازدواج می کرد به هیچ عنوان نمی گذاشت امین جون سالم به در ببره.» نگاهی به ستاره انداخت :« نمی دونم راجع به این تقدیر باید چی بگم! اما تازه می فهمم قدیمی ها راجع به قسمت منظورشون چی بوده..»
ستاره نگاهی پر از معنا به دکتر انداخت :« شما همش از اون دفاع می کنید و می گید امین بیچاره پس من چی؟ چه کسی این وسط باید منو درک می کرد؟ اصلا هر بلایی که سرش بیاد حقشه ! بذار پای اون همه ازارهایی که به من داده ،در ثانی شما برای دلداری من اومدین یا دفاع از امین؟ اینجا دادگاه نیست که مرتب به نفع این مرد جبهه بگیرید اونم مرد زبون تلخی مثل اون! تازه این اقا بین من و اهدافش یکی رو انتخاب کرده بود. منم که دیگه کاری بهش نداشتم ،پس برای چی دوباره به زندگیم برگشت؟ گرچه من از توهینی که به عشق پاکم شده به شدت ناراحتم، اما بیشتر از اون به خاطر فنا شدن خانواده ام چشم دیدنشو ندارم! درسته من امینو دوست دارم و همیشه به عشقش صادق بودم، اما اون چی؟ اونی که با دروغ و دغل چهار سال منو علاف خودش کرد! دکتر ، ای کاش ازدواج کرده بود ! ای کاش تموم اون حرفها راست بود تا من این قدر احساس حقارت نکنم.»
دکتر نگاه پدرانه ای به ستاره انداخت و مانند کسی که از دردی در عذاب باشد گفت:« ببین ستاره من می فهمم که تو چی میگی اما نمی دونم با چه زبونی حالیت کنم که تمام این کارا فقط به خاطر خودت بوده و بس ، خداشاهده درست زمانی که حکم تبرئه امین صادر شد اولین خواسته اش از من گفتن تمامی حقایق به تو بود. ولی دخترم دیگه چه فایده چون پای یه افسر نظامی در میون بود. اونم کسی که در زندان بارها و بارها امینو مورد بازجویی قرار داده و امین هم بارها سرش فریاد کشیده و خائن خطابش کرده بود ! ستاره تو می دونی وقتی امین ازاد شد و شما رو با هم دید چه حالی بهش دست داد؟ اون طفلک فقط خیال می کرد تو یه خواستگار پر و پا قرص داری ، همین! روحش هم خبر نداشت که این خواستگار دشمن خودشه.»
ستاره اشک در چشمانش حلقه زد:« دکتر! اخه چرا ین طور راجع به من قضاوت می کنین؟ تمام این اتفاقاتی که شما مدام ازش دم می زنین مقصرش خود امین بوده..من قبول دارم هر کسی می تونه در زندگیش به هر چیزی که می خواد فکر کنه و در موردش تصمیم بگیره و حرف بزنه اما نه به قیمت فنا کردن کسی! امین اگر هدفشو می خواست دنبال کنه از همون اول باید خط مشی خودشو مشخص می کرد نه طوری با من رفتار کنه که...» اشک از دیدگانش سرازیر شد و با بغضی که هر ان در حال ترکیدن بود ادامه داد: « که این طور عاشق و سردرگم بشم و بعد هم به خیال خودش در حقم رشادت به خرج بده، دکتر شما فکر می کنید من پس از دیدن دوباره امین دیگه یه روز خوش به خودم دیدم؟»
دکتر به سختی به طرفش امد. دست بر شانه اش گذاشت:« نه ندیدی ، اما ازت خواهش می کنم کمی واقع بینانه تر به این قضایا فکر کنی.»
ستاره که تازه متوجه احوال به هم ریحته دکتر شده بود با نگرانی نگاهی به او کرد :« دکتر نصرت! چرا رنگتون این قدر پریده ؟ چقدر عرق روی صورتتون نشسته. می خواین اسماعیل رو صدابزنم تا شما رو برسونیم بیمارستان؟»
دکتر با دستش اشاره ای کرد و نفس زنان گفت:« نه دخترم! حالم خوبه. خودم دارم می رم بیمارستان. پیریه دیگه ، کاریشم نمیشه کرد. فقط...خواستم با تو در مورد زندگی و اینده ات کمی صحبت کرده باشم..اه..تا بهتر بتونی تصمیم بگیری. ببخش اگه با حرفهام باعث رنجشت شدم. باور کن قصد من فقط دفاع از امین نبود تو بهتر ازهر کسی می دونی که چقدر دوست دارم و برام مهمی...درست مثل...اه دختر خودم...خواهش می کنم حلالم کن و اگر بدی از من دیدی بگذری.» سپس کلاهش را برداشت و چند قدم به جلو رفت. ناگاه برگشت. کمی تامل کرد. تسبیح سفید و زیبایی رااز جیبش در اورد و به طرف ستاره گرفت و لبخند کم رنگی به لبانش نقش بست:« راستی! داشت یادم می رفت...اینو امین داده بدمش به تو...گفت بهت پیغام بدم...که خیلی گشته تا یکی عین قبلی پیدا کنه. ستاره! امین خیلی....خسته س و به داشتن تو..در کنارش احتیاج داره. تو همون بندر زیبایی هستی که این قدر خسته از تلاطم دریا می تونه کنارش پهلو بگیره. اینو ازش..دریغ نکن..اون دوستت داره. من...نمی دونم چقدر دیگه زنده ام و..می تونم شما رو کنار هم ببینم... یا نه.»
سپس ارام زمزمه کرد :« اون خسته است خسته!»
ستاره دست دراز کرد و تسبیح را گرفت و بویید و نگاه مضطربش رابه دکتر دوخت که با قدم های خسته و بی رمق به سختی از او دور می شد.
***
فردای ان روز پاییزی برگ دیگری از درختان سر به فلک کشیده بر زمین افتاد و داغ تازه ای به دل ستاره نشاند. باران به شدت می بارید. او چتر به دست و با لباس عزا در میان جمعی از پزشکان ، اساتید ، پرستاران و پرسنل بیمارستان ، مردم فقیر و غنی و اقوام دور و نزدیک دکتر نصرت در مراسم خاکسپاری او ایستاده بود. پیکر بی جان مردی بزرگ ، پر از درک و شعور و مهربان ، مردی مبارز که با تمام سختی های دوران دست و پنجه نرم کرد و ارام سوخت تا محفل دیگران را روشن نگاه دارد. مردی که دستانش پر از رحمت بخش و کمک به بشریت بود ،در زیر خروارها خاک ارام گرفت. دکتر سید رضا نصرت ا...خان درسن شصت و هفت سالگی و با چهره ای شکسته تر از انچه می باید چشم از جهان برو بست و باهمگان وداع کرد.
ستاره محزون و تکیده کناری ایستاده بود و هاج و واج به وقایعی که در این چند سال برایش به وقوع پیوسته بود فکر می کرد. گویی که دیگر توانی برایش باقی نمانده بود ومرگ دکتر نصرت و نبودش مانند دردی جانکاه و یک خلا بزرگ به نظرش می امد.
اه خدای بزرگ ، او دیگر چگونه می توانست جای خالی این تکیه گاه عظیم که مانند کوهی استوار کنارش ایستاده بود را تحمل نماید.ناگهان سرش گیج رفت. نزدیک بود نقش زمین شود که به سختی به درختی تکیه کرد و خود را نگاه داشت. چشمش به امین افتاد که دست برچهره گذاشته و شانه های پهن و عریضش از شدت گریه بی صدایش تکان می خورد. اوحتی چیزی به دست نداشت تا از ریزش باران برموهای جو گندمی اش جلوگیری کند. و سر شانه هایش کاملا خیس شده بود. نگاه خسته اش رااز او برگرداند و ارام گریست. اندکی بعد ا جمع دور شد و به طرف اتومبیلی که اسماعیل راننده اش بود به حرکت در امد. انگار دیگر پاهایش توان پیمودن راه را نداشت و احساس می کرد به مکانی دور و خلوت نیاز دارد تا نبود دکتر نصرت و جای خالی اش را کمتر احساس کند . حتی فکر کردن به این موضوع هم برایش غیر قابل تصور بود که بدون ان مرد بزرگ پا به ان بیمارستان بگذارد. به سختی خود را نزدیک اتومیبل رساند که یکباره دیدگانش تیره و تار گشت. نزدک بود بر زمین بیفتد که دستان قوی امین او را نگه داشت و بلندش کرد. چترش را که روی زمین افتاده بود برداشت و بالای سرش گرفت. امین دستی در موهای اشفته و خیسش فرو برد و برای لحظاتی نگاه خسته شان با هم برخورد کرد. دو برکه سبز ارام در مرغزاری سرد و پاییزی...و سکوتی مطلق... و التماس یک فرصت دوباره که در نگاه نافذ و درمانده امین به وضوح خوانده می شد.
ستاره فقط او را نگریست بدون ان که حتی امین هم بتواند ان را معنی کند. ا زنفس ستاره شیشه اتومبیل بخار گرفت. اسماعیل پا بر پدال گاز فشرد و مردی تنها در زیر باران ، به سوی مزاری گل الود عقب گرد کرد.
باران که می بارد تو می ایی
باران گل باران نیلوفر
باران مهر و ماه و ایینه
باران شعر و و شبنم و شبدر
باران که می بارد تودر راهی
از دشت شب تا باغ بیداری
از عطر شعر و اشتی لبریز
با ابر و اب و اسمان جاری
غم می گریزد غصه می میرد
شب می گذارد سایه می میرد
تا عطر اهنگ تو می رقصد
تا شعر باران تو می گیرد
از لحظه های تشنه بیدار
تا روزهای با تو بارانی
غم می کشد ما را تو می بینی
دل می کشد ما را تو می دانی

فصل بیست و سه
هوای دل انگیز اردبیهشت بار دیگر او را به یاد روزهای نه چندان دور انداخت. روزگاری پر فراز و نشیب و پر از تلخی و شیرینی زمانی که هنو ز دختر شانزده هفده ساله ای بیش نبود و امین را برای اولین بار می دید. اه امین ، مردی که با بارش باران امد و طراوت عشقی غیر قابل توصیف را برایش به ارمغان اورد. بر برگ های سبز نارنج که شبنم های صبحگاهی از ان اویخته بود نظر دوخت و برای لحظاتی چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید تا عطر خوش گل بهار نارنج پیچیده در ان فضای بهشت گونه را بیشتر استنشاق کند. باد بهاری در حال وزیدن بود و گیسوان بلند و مجعدش را با خود به هر سو می کشید و دامن پر چینش را به رقص در می اورد. چشمانش را باز کرد و بر ستون ایوان خانه اربابی تکیه کرد. به درختان ان سوی رودخانه نظر انداخت . خط نگاهش را کمی پایین اورد و متوجه سالار شد. او چکمه های ساق بلند چرمی به پا داشت و با شلاق ارام ارام به ان ضربه می زد و سرگرم نوازش کردن سر و گردن اسب ابلقش بود. ستاره که با دیدن او لبخند شیرینی به لبانش نقش بسته بود یا د و خاطره پدر را بار دیگر در دل زنده کرد و دلتنگش شد.
سر و صدای بچه ها که در بیشه زار کوچک مشغول بازی و شیطنت بودند توجه احترام السادات را که در پایین پلکان چوبی در حال پاک کردن گلبرگ های بهار نارنج در مجمع بزرگی بود را به خود جلب کرد و نگاه پر حسرتش را به ان معطوف ساخت. اهی ازته دل کشید و به همسرش گفت:« یعنی از خزانه خدا کم می اومد یه بچه هم به ما می داد؟»
اسماعیل همچنان که با تبر مشغول شکستن چند تکه چوب بود سرش را اندکی بالا گرفت :« پیشونی نوشته دیگه! کاریش هم نمیشه کرد1»
در همان موقع نرگس با بشقاب های نیمروی داغ ، قدم به ایوان گذاشت و نگاهش متوجه ستاره مات و مبهوت شد. به طرفش رفت و با تعجب به همان نقطه نگریست و پرسید:« وا بسم ا...، تو چت شده تی بلا می سر! دوباره به چی خیره شدی؟»
ستاره که تازه به خود امده بود لبخندی زد وبه طرف پلکان رفت.
نرگس همچنان که در حال پهن کردن سفره بود گفت:« آوو، کجا داری می ری دختر جان! ای نقدر به خودت سخت نگیر ، بیا بیا بشین تا صبحونت از دهن نیفتاده ! تی جان قربان!»
اما او دیگر رفته بود. نرگس به کنار ایوان آمد و دید ستاره دوان دوان در حال دور شدن است. فریاد کرد: پس کجا رفتی دختر جان؟
ستراه بطرفش چرخید و گفت: جای دوری نمی رم ،می رم کنار رودخونه و زود برمیگردم.
نرگس: دست بردار از این یللی تللی ، تی بلا می سر! بیا لااقل یه لقمه بخور جون بگیری بعد هر جا که خواستی برو.
ولی ستاره دیگر رفته بود. و نرگس همچنان لب ایوان ایستاد و از پشت سر او رانگریست درست مانند کودکی اش.
از خانه تا پل چوبی قدیمی بر فراز رودخانه خروشان که دو سوی جنگل را به هم وصل میکرد مسافت زیادی بود و ستاره دوان دوان مسیر را پیمود.ناگاها پایش به تکه سنگی برخورد وزمین افتاد.سریع برخاست و بدون درنگ به راهش ادامه دا. نم نم باران که از مدت ها قبل آغاز شده بود هر دو بر شدتش افزوده می شدو ابر باران زای تیره ای هم هر لحظه بیشتر بر آسمان نیلگون سایه می گستراند. وقتی به پل رسید بر لبه ان تکیه کرد و نفسی تازه نمود. قطرات باران بر صورتش سرازیر بود و باعث شور و شعف خاصی در او می شد. دستش را باز کرد. چشمانش را بست و سرش را به سوی آسمان گرفت.
مدت زمانی نگذشته بود که صدای بم و پر طنینی او را به خود اورد. چشمانش را گشود. قدم های مردی بارانی پوش به او نزدیک شد و بوی خوشش در فضا پیچید. آری او خود امین بود. لبخندی بر لب داشت که طراوت صبحگاهی جنگل را دو چندان میکرد. ستاره اول کمی خیره ماند و با خود اندیشید که به حتم در خواب است. پس برای لحظاتی با تعجب نگاهش به چشمان سیاه و نافذش دوخته شد و خشکش زد.
امین تعظیم کوچکی کرد و دسته گل نرگس زیبایی را به طرفش گرفت و گفت: ای ستاره پر فروغ زندگیم! راستشو بخوای دیگه نمیتونم بدون تو یه لحظه هم زندگی کنم...اینجانب دکتر امین عماد اعتراف میکنم که در این جنگ شکست خوردم. الان هم مدت هاست که پرچم سفید رو بر فراز آسمان دلم به اهتزاز در آوردم.سپس بر زمین زانو زد و در حالی که صورتش را از شدت ضربات باران جمع کرده بود ادامه داد: فکر میکنم یکبار به شما این مطلبو متذکر شده باشم که بنده استعداد زیادی در ناز کشیدن ندارم...اما بازم عیبی نداره، این بار هم خریداریم! اونهم به هر قیمتی که شما بفرمایین!
ستاره از گوشه چشم نگاهی به این مرد همیشه غیر منتظره انداخت: خیلی خب، بسه دیگه نمیخواد اینقدر مسخره بازی در بیاری!
امین اخم هایش را در هم کشید: نه! جان شما نمیشه! یعنی امکان نداره !این همه راه نکوبیدم بیام و دست خالی برگردم. دِ یاا... زود بای بله رو بگو خودت و منم خلاص کن! زود باش دیگه کمرم شکست!
ستاره به سختی جلوی خنده اش را گرفت: گفتم پاشو...مرده گنده!
امین از زمین برخاست و لحظاتی سکوت کرد و فقط با عشق به او نگریست. سپس شروع کرد به تکاندن دانه های باران از روی کلاه لبه پهنش.
ستاره سر به زیر انداخت و با گلبرگهای نرگس مشغول بازی شد. انگار هر دو درآن واحد فقط به یک موضوع مشترک می اندیشیدند.
پس از اندکی امین دوباره نگاه شوخ و پر از شیطنتش را به او دوخت و متوجه تسبیح اویزان بر گردن ستاره شد. لبخندی زد ، دست برد و چانه اش را بالا گرفت: ستاره تا به حال بهت گفتم که تو خوشگل ترین دختری نیستی که دیدم اما یه جورایی با بقیه شون فرق میکنی...خوبم بلدی دل دیوونه منو با خودت به هما بکشونی؟
ستاره لبخندی زد: اگه اومدی دوباره سر به سرم بذاری....!
امین میان کلامش آمد و همچنان که مستقیم به چشمانش می نگریست گفت: راستشو بخوای ستاره من اومدم ازت معذرت..
ناگاه ستاره دستش را بر روی لبانش گذاشت و خندید. طوری که چال های گونه اش نمایان گشت. سپس نظرش را به رود خروشان معطوف کرد.
رودی که با جاری بودنش به زندگی حیات می بخشید و با شتاب رو به دریا می رفت...ستاره هم به دریا می رفت اما این بار همراه مردی با شانه های پهن!

پــایـــان

منبع : نودهشتیا

تایپ گروهی