هموطن گرامی به برترین انجمن گفتگوی پارسی در پنجمین جشنواره رسانه های دیجیتال خوش آمدید.
برای عضویت در سامانه پیامکی انجمن ایران پردیس کافیست کلمه ozve رو به یکی از شماره های اختصاصی 5000206070600 یا 30005604500000 ارسال کنید

تبلیغات ایران پردیس
تبلیغات ایران پردیس تبلیغات ایران پردیس
  آخرین ارسالات انجمن
+ ارسال موضوع جدید
صفحه 1 از 9 123 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 89

موضوع: بهترین اشعار احمد شاملو

  1. Top | #1



    تاریخ عضویت
    Jun 2007
    شماره عضویت
    9095
    محل سکونت
    زادگاه شیران { کرمانشاه }
    نوشته ها
    6,659
    پسندیده
    1,996
    مورد پسند : 1,984 بار در 1,973 پست
    میزان امتیاز
    45

    پیش فرض بهترین اشعار احمد شاملو

    کیفر

    در این جا چار زندان است
    به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندین حجره، در هر
    حجره چندین مرد در زنجیر ...

    از این زنجیریان، یک تن، زنش را در تب تاریک بهتانی به ضرب
    دشنه ئی کشته است .
    از این مردان، یکی، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود
    را، بر سر برزن،


    به خون نان فروش سخت دندان گرد آغشته است .
    از اینان، چند کس، در خلوت یک روز باران ریز، بر راه ربا خواری
    نشسته اند
    کسانی، در سکوت کوچه، از دیوار کوتاهی به روی بام جسته اند
    کسانی، نیم شب، در گورهای تازه، دندان طلای مردگان را
    شکسته اند.
    ***

    من اما هیچ کس را در شبی تاریک و توفانی نکشته ام
    من اما راه بر مردی ربا خواری نبسته ام
    من اما نیمه های شب ز بامی بر سر بامی نجسته ام .
    ***
    در این جا چار زندان است
    به هر زندان دو چندان نقب و در هر نقب چندین حجره، در هر
    حجره چندین مرد در زنجیر ...

    در این زنجیریان هستند مردانی که مردار زنان را دوست می دارند .
    در این زنجیریان هستند مرد
    انی که در رویایشان هر شب زنی در
    وحشت مرگ از جگر بر می کشد فریاد .

    من اما در زنان چیزی نمی یابم - گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان، خاموش -
    من اما در دل کهسار رویاهای خود، جز انعکاس سرد آهنگ صبور
    این علف های بیابانی که میرویند و می پوسند
    و می خ***د و می ریزند، با چیز ندارم گوش .
    مرا اگر خود نبود این بند، شاید بامدادی همچو یادی دور و لغزان،
    می گذشتم از تراز خا
    ک سرد پست ...

    جرم این است !
    جرم این است !

  2. 2 کاربر پست arash shivatir عزیز را پسندیده اند .

    faraji (07-15-2007),L e i l a (06-27-2007)

  3. Top | #2



    تاریخ عضویت
    Jun 2007
    شماره عضویت
    9095
    محل سکونت
    زادگاه شیران { کرمانشاه }
    نوشته ها
    6,659
    پسندیده
    1,996
    مورد پسند : 1,984 بار در 1,973 پست
    میزان امتیاز
    45

    پیش فرض

    ماهی

    من فکر می کنم
    هرگز نبوده قلب من
    این گونه
    گرم و سرخ:

    احساس می کنم
    در بدترین دقایق این شام مرگزای
    چندین هزار چشمه خورشید
    در دلم
    می جوشد از یقین؛
    احساس می کنم
    در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس
    چندین هزار جنگل شاداب
    ناگهان
    می روید از زمین.
    ***
    آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز
    در برکه های اینه لغزیده تو به تو!
    من آبگیر صافیم، اینک! به سحر عشق؛
    از برکه های اینه راهی به من بجو!
    ***
    من فکر می کنم
    هرگز نبوده
    دست من
    این سان بزرگ و شاد:
    احساس می کنم
    در چشم من
    به آبشر اشک سرخگون
    خورشید بی غروب سرودی کشد نفس؛

    احساس می کنم
    در هر رگم
    به تپش قلب من
    کنون
    بیدار باش قافله ئی می زند جرس.
    ***
    آمد شبی برهنه ام از در
    چو روح آب
    در سینه اش دو ماهی و در دستش اینه
    گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه به هم.

    من بانگ بر گشیدم از آستان یاس:
    (( - آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم! ))

  4. کاربر مقابل پست arash shivatir عزیز را پسندیده است:

    faraji (07-15-2007)

  5. Top | #3



    تاریخ عضویت
    Jun 2007
    شماره عضویت
    9095
    محل سکونت
    زادگاه شیران { کرمانشاه }
    نوشته ها
    6,659
    پسندیده
    1,996
    مورد پسند : 1,984 بار در 1,973 پست
    میزان امتیاز
    45

    پیش فرض

    مرگ نازلی

    نازلی! بهارخنده زد و ارغوان شکفت
    در خانه، زیر پنجره گل داد یاس پیر
    دست از گمان بدار!
    با مرگ نحس پنجه میفکن!
    بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار...
    نازلی سخن نگفت،
    سر افراز
    دندان خشم بر جگر خسته بست رفت
    ***
    نازلی ! سخن بگو!
    مرغ سکوت، جوجه مرگی فجیع را
    در آشیان به بیضه نشسته ست!

    نازلی سخن نگفت
    چو خورشید
    از تیرگی بر آمد و در خون نشست و رفت
    ***
    نازلی سخن نگفت
    نازلی ستاره بود:
    یک دم درین ظلام درخشید و جست و رفت
    نازلی سخن نگفت
    نازلی بنفشه بود:
    گل داد و
    مژده داد: زمستان شکست!
    و
    رفت...

  6. 2 کاربر پست arash shivatir عزیز را پسندیده اند .

    faraji (07-15-2007),L e i l a (06-27-2007)

  7. Top | #4



    تاریخ عضویت
    Jun 2007
    شماره عضویت
    9095
    محل سکونت
    زادگاه شیران { کرمانشاه }
    نوشته ها
    6,659
    پسندیده
    1,996
    مورد پسند : 1,984 بار در 1,973 پست
    میزان امتیاز
    45

    پیش فرض

    بودن
    گر بدین سان زیست باید پست
    من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائی نیاویزم
    بر بلند کاج خشک کوچه بن بست

    گر بدین سان زیست باید پاک
    من چه ناپکم اگر ننشانم از ایمان خود، چون کوه
    یادگاری جاودانه
    بر تراز بی بقای خاک!

  8. 2 کاربر پست arash shivatir عزیز را پسندیده اند .

    faraji (07-15-2007),L e i l a (06-27-2007)

  9. Top | #5



    تاریخ عضویت
    Jun 2007
    شماره عضویت
    9095
    محل سکونت
    زادگاه شیران { کرمانشاه }
    نوشته ها
    6,659
    پسندیده
    1,996
    مورد پسند : 1,984 بار در 1,973 پست
    میزان امتیاز
    45

    پیش فرض

    مه

    بیابان را، سراسر، مه فرا گرفته است
    چراغ قریه پنهان است
    موجی گرم در خون بیابان است
    بیابان، خسته
    لب بسته
    نفس بشکسته
    در هذیان گرم عرق می ریزدش آهسته
    از هر بند
    ***
    بیابان را سراسر مه گرفته است می گوید به خود عابر
    سگان قریه خاموشند
    در شولای مه پنهان، به خانه می رسم گل کو نمی داند مرا ناگاه
    در درگاه می بیند به چشمش قطره
    اشکی بر لبش لبخند، خواهد گفت:
    بیابان را سراسر مه گرفته است... با خود فکر می کردم که مه، گر
    همچنان تا صبح می پائید مردان جسور از
    خفیه گاه خود به دیدار عزیزان باز می گشتند
    ***
    بیابان را
    سراسر
    مه گرفته است
    چراغ قریه پنهانست، موجی گرم در خون بیابان است
    بیابان، خسته لب بسته نفس بشکسته در هذیان گرم مه عرق می ریزدش
    آهسته از هر بند

  10. 2 کاربر پست arash shivatir عزیز را پسندیده اند .

    faraji (07-15-2007),L e i l a (06-27-2007)

  11. Top | #6



    تاریخ عضویت
    Jun 2007
    شماره عضویت
    9095
    محل سکونت
    زادگاه شیران { کرمانشاه }
    نوشته ها
    6,659
    پسندیده
    1,996
    مورد پسند : 1,984 بار در 1,973 پست
    میزان امتیاز
    45

    پیش فرض

    بر سنگفرش


    یاران ناشناخته ام
    چون اختران سوخته
    چندان به خاک تیره فرو ریختند سرد
    که گفتی
    دیگر، زمین، همیشه، شبی بی ستاره ماند.
    ***
    آنگاه، من، که بودم
    جغد سکوت لانه تاریک درد خویش،
    چنگ زهم گسیخته زه را
    یک سو نهادم
    فانوس بر گرفته به معبر در آمدم
    گشتم میان کوچه مردم
    این بانگ بالبم شررافشان:

    (( - آهای !
    از پشت شیشه ها به خیابان نظر کنید!
    خون را به سنگفرش ببینید! ...
    این خون صبحگاه است گوئی به سنگفرش
    کاینگونه می تپد دل خورشید
    در قطره های آن ...))
    ***
    بادی شتابنک گذر کرد
    بر خفتگان خاک،
    افکند آشیانه متروک زاغ را
    از شاخه برهنه انجیر پیر باغ ...

    (( - خورشید زنده است !
    در این شب سیا [که سیاهی روسیا
    تا قندرون کینه بخاید
    از پای تا به سر همه جانش شده دهن،
    آهنگ پر صلابت تپش قلب خورشید را
    من
    روشن تر،
    پر خشم تر،
    پر ضربه تر شنیده ام از پیش...

    از پشت شیشه ها به خیابان نظر کنید!

    از پشت شیشه ها
    به خیابان نظر کنید !

    از پشت شیشه ها به خیابان
    نظر کنید ! ... ))

    از پشت شیشه ها ...
    ***
    نو برگ های خورشید
    بر پیچک کنار در باغ کهنه رست .
    فانوس های شوخ ستاره
    آویخت بر رواق گذرگاه آفتاب ...
    ***
    من بازگشتم از راه،
    جانم همه امید
    قلبم همه تپش .

    چنگ ز هم گسیخته زه را
    ره بستم
    پای دریچه،
    بنشستم
    و زنغمه ئی
    که خوانده ای پر شور
    جام لبان سرد شهیدان کوچه را
    با نوشخند فتح
    شکستم :

    (( - آهای !
    این خون صبحگاه است گوئی به سنگفرش
    کاینگونه می تپد دل خورشید
    در قطره های آن ...

    از پشت شیشه ها به خیابان نظر کنید

    خون را به سنگفرش ببینید !

    خون را به سنگفرش
    بینید !

    خون را
    به سنگفرش ...))

  12. کاربر مقابل پست arash shivatir عزیز را پسندیده است:

    L e i l a (06-27-2007)

  13. Top | #7



    تاریخ عضویت
    Jun 2007
    شماره عضویت
    9095
    محل سکونت
    زادگاه شیران { کرمانشاه }
    نوشته ها
    6,659
    پسندیده
    1,996
    مورد پسند : 1,984 بار در 1,973 پست
    میزان امتیاز
    45

    پیش فرض

    مرغ باران

    در تلاش شب که ابر تیره می بارد
    روی دریای هراس انگیز

    و ز فراز برج باراند از خلوت، مرغ باران می کشد فریاد خشم آمیز

    و سرود سرد و پر توفان دریای حماسه خوان گرفته اوج
    می زند بالای هر بام و سرائی موج

    و عبوس ظلمت خیس شب مغموم
    ثقل ناهنجار خود را بر سکوت بندر خاموش می ریزد، -
    می کشد دیوانه واری
    در چنین هنگامه
    روی گام های کند و سنگینش
    پیکری افسرده را خاموش.

    مرغ باران می کشد فریاد دائم:
    - عابر! ای عابر!
    جامه ات خیس آمد از باران.
    نیستت آهنگ خفتن
    یا نشستن در بر یاران؟ ...

    ابر می گرید
    باد می گردد
    و به زیر لب چنین می گوید عابر:
    - آه!
    رفته اند از من همه بیگانه خو بامن...
    من به هذیان تب رؤیای خود دارم
    گفت و گو با یار دیگر سان
    کاین عطش جز با تلاش بوسه خونین او درمان نمی گیرد.
    ***
    اندر آن هنگامه کاندر بندر مغلوب
    باد می غلتد درون بستر ظلمت
    ابر می غرد و ز او هر چیز می ماند به ره منکوب،
    مرغ باران می زند فریاد:
    - عابر!
    درشبی این گونه توفانی
    گوشه گرمی نمی جوئی؟
    یا بدین پرسنده دلسوز
    پاسخ سردی نمی گوئی؟

    ابر می گرید
    باد می گردد
    و به خود این گونه در نجوای خاموش است عار:
    - خانه ام، افسوس!
    بی چراغ و آتشی آنسان که من خواهم، خموش و سرد و تاریک است.
    ***
    رعد می ترکد به خنده از پس نجوای آرامی که دارد با شب چرکین.
    وپس نجوای آرامش
    سرد خندی غمزده، دزدانه از او بر لب شب می گریزد
    می زند شب با غمش لبخند...

    مرغ باران می دهد آواز:
    - ای شبگرد!
    از چنین بی نقشه رفتن تن نفرسودت؟

    ابر می گرید
    باد می گردد
    و به خود این گونه نجوا می کند عابر:
    - با چنین هر در زدن، هر گوشه گردیدن،
    در شبی که وهم از پستان چونان قیر نوشد زهر
    رهگذار مقصد فردای خویشم من...
    ورنه در این گونه شب این گونه باران اینچنین توفان
    که تواند داشت منظوری که سودی در نظر با آن نبندد نقش؟
    مرغ مسکین! زندگی زیباست
    خورد و خفتی نیست بی مقصود.
    می توان هر گونه کشتی راند بر دریا:
    می توان مستانه در مهتاب با یاری بلم بر خلوت آرام دریا راند
    می توان زیر نگاه ماه، با آواز قایقران سه تاری زد لبی بوسید.
    لیکن آن شبخیز تن پولاد ماهیگیر
    که به زیر چشم توفان بر می افرازد شراع کشتی خود را
    در نشیب پرتگاه مظلم خیزاب های هایل دریا
    تا بگیرد زاد و رود زندگی را از دهان مرگ،
    مانده با دندانش ایا طعم دیگر سان
    از تلاش بوسه ئی خونین
    که به گرما گرم وصلی کوته و پر درد
    بر لبان زندگی داده ست؟

    مرغ مسکین! زندگی زیباست ...
    من درین گود سیاه و سرد و توفانی نظر باجست و جوی گوهری دارم
    تارک زیبای صبح روشن فردای خود را تا بدان گوهر بیارایم.
    مرغ مسکین! زندگی، بی گوهری این گونه، نازیباست!
    ***
    اندر سرمای تاریکی
    که چراغ مرد قایقچی به پشت پنجره افسرده می ماند
    و سیاهی می مکد هر نور را در بطن هر فانوس
    و زملالی گنگ
    دریا
    در تب هذیانیش
    با خویش می پیچد،
    وز هراسی کور
    پنهان می شود
    در بستر شب
    باد،
    و ز نشاطی مست
    رعد
    از خنده می ترکد
    و ز نهیبی سخت
    ابر خسته
    می گرید،-
    در پناه قایقی وارون پی تعمیر بر ساحل،
    بین جمعی گفت و گوشان گرم،
    شمع خردی شعله اش بر فرق می لرزد.

    ابر می گرید
    باد می گردد
    وندر این هنگام
    روی گام های کند و سنگینش
    باز می استد ز راهش مرد،
    و ز گلو می خواند آوازی که
    ماهیخوار می خواند
    شباهنگام
    آن آواز
    بر دریا
    پس به زیر قایق وارون
    با تلاشش از پی بهزیستن، امید می تابد به چشمش رنگ.
    ***
    می زند باران به انگشت بلورین
    ضرب
    با وارون شده قایق
    می کشد دریا غریو خشم
    می کشد دریا غریو خشم
    می خورد شب
    بر تن
    از توفان
    به تسلیمی که دارد
    مشت
    می گزد بندر
    با غمی انگشت.

    تا دل شب از امید انگیز یک اختر تهی گردد.
    ابر می گرید
    باد می گردد...

  14. Top | #8



    تاریخ عضویت
    Jun 2007
    شماره عضویت
    9095
    محل سکونت
    زادگاه شیران { کرمانشاه }
    نوشته ها
    6,659
    پسندیده
    1,996
    مورد پسند : 1,984 بار در 1,973 پست
    میزان امتیاز
    45

    پیش فرض

    وصل

    (1)
    در برابر بی کرانی سکن
    جنبش کوچک گلبرگ
    به پروانه ئی ماننده بود

    زمان با گام شتا بنک بر خواست
    و در سرگردانی
    یله شد
    در باغستان خشک
    معجزه وصل
    بهاری کرد

    سراب عطشان
    برکه ئی صافی شد
    و گنجشکان دست آموز بوسه
    شادی را
    در خشکسار باغ
    به رقص در آوردند
    (2)
    اینک چشمی بی دریغ
    که فانوس را اشکش
    شور بختی مردمی را که تنها بودم وتاریک
    لبخند می زند

    آنک منم که سرگردانی هایم را همه
    تا بدین قله جل جتا
    پیموده ام
    آنک منم
    میخ صلیب از کف دستان به دندان برکنده

    آنک منم
    پا بر صلیب باژگون نهاده
    با قامتی به بلندی فریاد
    (3)
    در سرزمین حسرت معجزهای فرود آ مد
    [ واین خود معجزه ئی دیگر گونه بود ]

    فریاد کردم،:
    «- ای مسافر!
    با من از زنجیریان بخت که چنان سهمنک دوست می داشتم
    این مایه ستیزه چرا رفت؟
    با ایشان چه می باید کرد؟»

    «- بر ایشان مگیر!»

    چنین گفت و چنین کردم

    لایه تیره فرو نشست
    آبگیر کدر
    صافی شد
    و سنگریزه های زمزمه
    در ژرفای زلال
    درخشید

    دندانهای خشم
    به لبخندی
    زیبا شد

    رنج دیرینه
    همه کینه هایش را
    خندید

    پای آبله در چمنزار آفتاب
    فرود آمد
    بی آنکه از شب نا آشتی
    داغ سیاهی بر جگر نهاده باشم
    (4)
    نه!
    هرگز شب را باور نکردم
    چرا که
    در فراسوهای دهلیزش
    به امید دریچه ئی
    دل بسته بودم
    (5)
    شکوهی در جانم تنوره می کشد
    گوئی از پک ترین هوای کوهستان
    لبالب
    قدحی در کشیده ام

    در فرصت میان ستاره ها
    شلنگ انداز
    رقصی میکنم-
    دیوانه
    به تماشای من بیا!

  15. کاربر مقابل پست arash shivatir عزیز را پسندیده است:


  16. Top | #9



    تاریخ عضویت
    Jun 2007
    شماره عضویت
    9095
    محل سکونت
    زادگاه شیران { کرمانشاه }
    نوشته ها
    6,659
    پسندیده
    1,996
    مورد پسند : 1,984 بار در 1,973 پست
    میزان امتیاز
    45

    پیش فرض

    نگاه کن

    سال بد
    سال باد
    سال اشک
    سال شک
    سال روزهای دراز و استقامت های کم
    سالی که غرور گدائی کرد
    سال پست
    سال درد
    سال عزا
    سال اشک پوری
    سال خون مرتضی
    سال کبیسه...

    زندگی دام نیست
    عشق دام نیست
    حتا مرگ دام نیست
    چرا که یاران گم شده آزادند
    آزاد و پاک...

    من عشقم را در سال بد یافتم
    که می گوید ما یوس نباش؟
    من امیدم را در یاس یافتم
    مهتابم را در شب
    عشقم را در سال بد یافتم
    و هنگامی که داشتم خاکسترمی شدم
    گر گرفتم

    زنده گی با من کینه داشت
    من به زنده گی لبخند زدم
    خاک با من دشمن بود
    من بر خاک خفتم
    چرا که زندگی، سیاهی نیست
    چرا که خاک خوب است

    من بد بودم اما بدی نبودم
    از بدی گریختم
    دنیا مرا نفرین کرد
    وسال بد در رسید
    سال اشک پوری سال خون مرتضی
    سال تاریکی

    و من ستاره ام را دریافتم من خوبی را یافتم
    به خوبی رسیدم
    و شکوفه کردم

    تو خوبی
    و این همه اعتراف هاست
    من راست گفته ام و گریسته ام
    و این بار راست می گویم تا بخندم
    زیرا آخرین اشک من نخستین لبخندم بود

    تو خوبی و من بدی نبودم
    تو را شناختم تو را یافتم و حرفهایم همه شعر شد سبک شد
    عقده هایم شعر شدسنگی ها همه شعر شد
    بدی شعر شد سنگ شعر شد علف شعر شد دشمنی شعر شد
    همه شعرها خوبی شد
    آسمان نغمه اش را خواند مرغ نغمه اش را خواندآب نغمه اش را خواند
    به تو گفتم گنجشک کوچک من باش
    تا در بهار تو من درختی پر شکوفه شوم
    برف آب شد شکوفه رقصید آفتاب در امد
    من به خوبی ها نگاه کردم . عوض شدم
    کن به خوبی ها نگاه کردم
    چرا که تو خوبی و این همه ی اقرارهاست بزرگترین اقرارهاست

    من به اقرارهایم نگاه کردم
    سال بد رفت و من زنده شدم
    تو لبخند زدی و من برخاستم

    دلم میخواهد خوب باشم
    دلم میخواهد تو باشم و برای همین راست میگویم

    نگاه کن:
    با من بمان!

  17. کاربر مقابل پست arash shivatir عزیز را پسندیده است:


  18. Top | #10



    تاریخ عضویت
    Jun 2007
    شماره عضویت
    9095
    محل سکونت
    زادگاه شیران { کرمانشاه }
    نوشته ها
    6,659
    پسندیده
    1,996
    مورد پسند : 1,984 بار در 1,973 پست
    میزان امتیاز
    45

    پیش فرض

    افق روشن

    روزی ما دوباره کبوترهای مان را پیدا خواهیم کرد
    و مهربانی دست زیبائی را خواهد گرفت
    روزی که کمترین سرود
    بوسه است
    و هر انسانی
    برای هر انسان
    برادری ست
    روزی که دیگر درهای خانه را نمی بندند
    قفل
    افسانه ئی ست
    و قلب
    برای زندگی بس است
    روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
    تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی
    روزی که اهنگ هر حرف
    زندگی ست
    تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم
    روزی که هر لب ترانه ئی ست
    نا کمترین سرود
    بوسه باشد
    روزی که تو بیائی برای همیشه بیائی
    و مهربانی با زیبائی یکسان شود
    روزی که ما دوباره برای کبوترهای مان دانه بریزیم...
    و من آن روز را انتظار می کشم
    حتا روزی
    که دیگر
    نباشم.

    1334

  19. کاربر مقابل پست arash shivatir عزیز را پسندیده است:


+ ارسال موضوع جدید
صفحه 1 از 9 123 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •