انتخاب رنگ سبز انتخاب رنگ آبی انتخاب رنگ قرمز انتخاب رنگ نارنجی
خوراک آر اس اس


•٠·˙ تبلیغات ایران پردیس با قیمت مناسب ..٠·˙


http://www.iranpardis.com/up/do.php?img=493


  آخرین ارسالات انجمن

تبلیغات ایران پردیس
تبلیغات ایران پردیس تبلیغات ایران پردیس

+ ارسال موضوع جدید
صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از 11 به 15 از 15

موضوع: رمان بغض غزل

  1. Top | #11



    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    عنوان کاربر
    مهلبووون
    میانگین پست در روز
    2.48
    محل سکونت
    to baghche
    نوشته ها
    3,756
    پسندیده
    2,327
    تشکر شده
    3,869
    میزان امتیاز
    46

    پیش فرض

    صبح مامان از خواب بيدارم کرد و با تعجب گفت: چرا اينجا نشستي غزل؟

    چشمام رو باز کردم و ديدم که زير پنجره به ديوار تکيه دادم و نشسته ام، نمي دونستم بايد چه جوابي به مامان بدم اما گفتم:

    _ بيدار بودم.

    _ خب چرا اينجا نشستي؟

    _ همين طوري.

    _ نيما راست گفت که همه ي کارهاي تو همين طوريه، حالا سريع پاشو ديرت مي شه، ساعت هفت صبحه.

    نگاهي به ساعت کردم و سريع از جام بلند شدم و گفتم: چرا زودتر بيدارم نکردي؟

    _ تو که گفتي بيدار بودي.

    مجبور شدم بگم: خواب و بيدار بودم، حواسم به ساعت نبود.

    _ خب حالا هم که دير نشده.

    _ چرا دير نشده؟ من يک ساعت تو راهم تا برسم دانشگاه.

    _ آخه چرا؟ مگر هر روز چه قدر تو راهي؟ هميشه همين موقع بيدارت مي کردم.

    _ ديگه فرق مي کنه!

    _ چه فرقي مي خواد بکنه؟ مي خواي بيخودي ايراد بگيري، به جاي حرف زدن تو که مي گي ديرت شده، پاشو حاضر شو که سهيل پايين منتظرته.

    برق از سرم پريد ياد شب قبل افتادم نمي خواستم همراه سهيل به دانشگاه برم، آخه هميشه سر راهش منو مي رسوند. دلم نمي خواست دوباره چشمم به چشمهاش بيفته، آروم از سرجام بلند شدم و خيلي کُند لباسهام رو پوشيدم به خيال اين که سهيل ديرش بشه و بره منتظرم نمونه بعد از حدود بيست دقيقه با داد و هوارهاي مامان پايين رفتم و خيلي آرام صبحانه ام رو خوردم هر چند که لقمه اي از گلوم پايين نرفت، ماما که عصباني شده بود گفت:

    _ تو که مي گفتي ديرت شده، پس چرا اين قدر معطل مي کني؟ صبحانه ات رو هم که نخوردي.

    _ نه زيادم دير نشده.

    _ معلوم هست تو چته؟ هر دفعه يه چيز ديگه مي گي.

    _ آره معلوم هست.

    _ پاشو ببينم بلبل زبوني نکن، بسه هر چي صبحانه خوردي.

    به اجبار ماما از روي صندلي بلند شدم، حدود نيم ساعت معطل کرده بودم، فکر مي کردم حالا مطمئنا سهيل رفته، به حياط رفتم و نديدمش، خيالم راحت شد و اين بار سريع دويدم که اين همه معطلي رو جبران کنم، در خونه رو باز کردم و به کوچه رفتم و در تعجب ديدم که دم در منتظرم ايستاده، بي تفاوت از کنار ماشين رد شدم اما صدام کرد و گفت:

    _ کجا مي ري؟ مگه با من نمي ياي؟

    دوست نداشتم باهاش صحبت کنم اما مجبور شدم بايستم و بگم: نه، خودم مي رم.

    _ آخه چرا؟ تا دانشگاه يک ساعت طول مي کشه که برسي، ديرت مي شه ها.

    _ مهم نيست.

    _ تو يهو چت شده؟ چه طور تا حالا هميشه با من مي اومدي اما امروز نمي ياي؟

    نمي دونم چرا اين حرف رو زدم و بي اراده گفتم: قبلا فرق مي کرد.

    _ چه فرقي؟

    _ حالا.

    _ هر طور ميلته، من رفتم اگر دوست داري بيا.

    سوار ماشين شد و من هم نفس راحتي کشيدم اما هنوز حرکت نکرده بودم که مامان در رو باز کرد و روبه سهيل گفت:

    _ امشب خونه ي آقاي نواصري دعوت داريم، زود بيا.

    خواست برگرده توي خونه اما متعجب به سمت من برگشت و گفت: غزل تو چرا تنهايي داري مي ري؟ مگه سهيل نمي رسونت؟

    _ نه سهيل ديرش شده.

    _ هي گفتم سريع حاضر شو، پس حد اقل بيا زنگ بزن آژانس، اين طوري تا فردا صبح هم نمي رسي به کلاست.

    سهيل رو به مامان کرد و گفت: من ديرم نشده اما غزل يه مقدار مثل غريبه ها با ما رفتار مي کنه.

    کفرم داشت در مي اومد، مامان با تعجب گفت: يعني چي؟

    من گفتم: هيچي مامان، سهيل شوخي مي کنه.

    _ اما من شوخي نمي کنم، گفتم که ديرم نيست و سر راه مي رسونمت.

    مامان نگاهي به من کرد و با عصبانيت گفت: با اين مسخره بازيهات، هم خودت دير مي رسي و هم اين طفلک، سريع سوار شو باهم بريد ديگه.

    مجبور شدم سوار ماشين شوم و با سهيل به کلاس برم، خيلي خشک سوار ماشين شد و حرکت کرد، هيچکدوم حرفي نمي زديم اما بعد از چند دقيقه سهيل گفت:

    _ نبايد مامانت رو ناراحت کني.

    خيلي سرد جواب دادم: من چنين کاري نکردم و نمي کنم.

    _ اما مثل اين که داري به خودت مي کني.

    _ منظورت چيه؟

    _ منظورم رو خوب مي فهمي، براي چي بيخودي خودت رو ناراحت مي کني؟

    به دروغ گفتم: من خودم رو ناراحت نمي کنم.

    _ مطمئني؟!

    _ آره، دليلي نداره خودم رو ناراحت کنم.

    نفس کشيد و گفت: اميدوارم.

    _ که چي؟ اميدواري تو به چه درد من مي خوره؟

    _ به هيچ درد اما ...

    _ اما بي اما.

    سکوت کرد و به رانندگي اش ادامه داد، نمي دونم چرا اين حرفها رو زدم، دست خودم نبود، بي اراده شده بودم خيلي از دستش ناراحت بودم ادامه ي راه رو ساکت موندم تا به دانشگاه رسيديم، از ماشين بدون هيچ حرفي پياده شدم و در رو بستم و به سمت پايين خم شدم و خيلي آروم گفتم:

    _ ممنون، خداحافظ.

    جواب خداحافظي ام رو داد و بدون هيچ حرفي رفت، همانطور که انتظار داشتم، استاد جواب تمرين ها رو از من خواسته بود، نمي دونستم بايد چه جوابي بدم، از همان لحظه اي اول کلاس توي فکر بودم و به درس هيچ توجهي نداشتم زماني که استاد اسم من رو خوند که به پاي تابلو برم از سر جام بلند شدم و فقط نگاه کردم. استاد تعجب کرد و گفت:

    _ خانوم مهرباني، لطف کنيد تشريف بياريد براي حل تمرين ها.

    _ کي استاد؟

    _ يعني چي؟ شما حالتون خوبه؟

    _ نه استاد.

    استاد از سرجاش بلند شد و به سمت من اومد و کنارم ايستاد و گفت: مي تونم بپرسم چي شده؟ شما از اول کلاس تا به حال حواستون جمع نيست، مدام توي فکر هستيد.

    _ ما استاد؟!

    _ بله شما.

    _ ببخشيد.

    _ به بخشش من نيازي نيست، جواب تمرين ها رو حاضر کردي؟!

    ترسيده بودم، اگر تا اون لحظه هم عصباني نشده بود خدا رو شکر مي کردم، از اون استادهايي بود که به هيچ وجه نمي شده باهاش کنار اومد و خيلي سختگير بود، آرام سرم رو بلند کردم و گفتم:

    _ نتونستم استاد!

    _ چي رو نتونستي؟

    _ جواب تمرين ها رو.

    _ خب اين که عاليه، من هم نمي تونم.

    _ چي رو استاد؟

    _ من هم نمي تونم اجازه بدم بيشتر از اين سر کلاس بشينيد.

    لحن عصباني به خود گرفت و گفت: بفرماييد بيرون خانوم، هر موقع فهميديد فرق دانشگاه با مهد کودک چيه، اون وقت بياييد درس بخونيد.

    چند نفر از بچه هاي سرتق کلاس بلند خنديدند و مسخره کردند، با عصبانيت از سرجام بلند شدم و گفتم:

    _ مي رم بيرون استاد، اما شما به عنوان يک استاد طرز ديگه اي هم بايد بلد باشيد حرف بزنيد.

    _ بفرماييد بيرون خانوم، خجالت هم نمي کشيد يک ماهه که هر وقت دلتون خواسته اومديد کلاس، الان هم که اومديد اين قدر گستاخ هستيد؟

    بي تفاوت از کنارش رد شدم و به سمت در رفتم و در و باز کردم و خواستم بيرون برم اما سرم گيج رفت و پايم به لبه ي در خورد و محکم به زمين خوردم. سرم درد گرفته بود، چشمام تار مي ديد، حالم داشت به هم مي خورد، ياد حرفهاي شب قبل سهيل افتادم که با خنده مي گفت:

    _ استاد وقتي بفهمه درس نخوندي بهت مي گه بفرماييد بيرون.

    درست همين اتفاق افتاده بود، يکي دو تا از دوستانم بالا سرم ايستاده بودند، استاد ترسيده بود، نگاهي به دوستانم کردم و با سختي از سرجام بلند شدم و گفتم:

    _ شما بريد سر کلاس، من حالم خوبه.

    به اصرار من بچه ها به کلاس برگشتند اما بعد از چند قدم دوباره سرم گيج رفت و محکم به زمين خوردم، ياد سهيل افتادم زماني که به دربند رفته بوديم و چه قدر مراقب بود که به زمين نخورم، اون لحظه کجا بود که از شدت ضعف زمين خوردنم رو مي ديد، گريه ام گرفته بود، بچه ها دو باره بالاي سرم اومده بودند، بي اختيار زدم زير گريه از درد پاهام گريه نمي کردم از درد دلم بود که گريه ام گرفته بود، بچه ها دستانم رو گرفتند و بلند کردند و دوباره به کلاس بردند و ليوان آب برام آوردند اما گريه ام بند نمي اومد، حالم بد بود، اصلا جلوي چشمام رو نمي ديدم سرم خون اومده بود، از دفتر دانشگاه با خونه تماس گرفتم اما کسي خونه نبود استاد که خيلي ناراحت بود گفت:

    _ خانوم مهرباني شماره ي تماس ديگه ي نداريد؟

    _ نيازي نيست، خودم بر مي گردم.

    _ اما شما حالتون خوب نيست، ما يه تماس با خونواده تون مي گيريم تا خيالمون راحت بشه، بعد شما اگر خواستيد بريد.

    _ آخه کسي خونه نيست، همه سر کارن.

    _ خب شماره ي محل کار پدر يا مادرتون رو بديد.

    _ اما نمي شه، خب شماره ي برادرم رو مي دم.

    شماره ي محل کار نيما رو به استاد دادم و منتظر موندم تا بيايد دنبالم، بعد از حدود نيم ساعت آبدارجي خبر آورد که به دنبالم اومدند، به کمک دو تا از دوستانم از کلاس بيرون رفتم. سرم رو بانداژ کرده بودند و فقط به خاطر ضعفي که داشتم مي خواستم استراحت بکنم، به دم در که رفتم، نيما رو ديدم، به کمکم اومد و دستم رو گرفت و با خودش برد، از پله ها که پايين مي اومديم ماشين سهيل رو ديدم، رو به نيما کردم و گفتم:

    _ با سهيل اومدي؟

    _ آره.

    _ چرا؟

    _ مگه ايرادي داره؟ نگرانت شد با من اومد.

    _ اون از کجا فهميد؟

    _ وقتي زنگ زدند دفتر، سهيل جواب داده بود به همين خاطر موضوع رو فهميده بود.

    _ اما من شماره ي قسمت کلي رو ندادم و شماره ي مستقيم خودت رو دادم.

    _ آره تو اتاق من بود.

    اعصابم خراب شده بود، هميشه بد شانسي همراهم بود، لنگان لنگان از پله ها پايين رفتم، سهيل جلوي پاي من از ماشين پياده شد و بدون هيچ حرفي، در عقب رو باز کرد که نيما گفت:

    _ نه سهيل، بذار جلو بشينه من مي شينم عقب.

    گفتم: آخه چه فرقي مي کنه؟

    _ واسه خاطر اين که صندلي رو بکشي و تا بيمارستان استراحت کني.

    _ بيمارستان واسه ي چي؟ من که حالم خوبه؟

    _ حالا ايرادي داره فشارت رو بگيري؟

    _ نيازي نيست؟

    _ چه طور نيازي نيست وقتي مي گي سرت گيج رفته و خوردي زمين؟

    _ اما الان خوبم.

    _ خب فعلا بشين تا ببينم چي کار مي کنم.

    سهيل مثل هميشه در رو برام باز کرد و من نشستم و بعد خم شد و صندلي رو به سمت پايين کشيد تا من بخوابم، نيما عقب نشست و نگران دستش رو بر پيشاني ام گذاشت و گفت:

    _ آخه يهو چه ات شد؟ صبحانه نخورده بودي؟

    _ خورده بودم.



    پس واسه چي ضعف کردي

    ضعف نکردم

    پس چه ات شده

    به جاي من سهيل گفت هر چيزي شده الان ميريم بيمارستان و ميفهميم چه اتفاقي افتاده

    نگاهي به نيما کردم و گفتم منو ببر خونه

    لج نکن يه سر ميريم دکتر بعد

    بذار خونه استراحت کنم اگر خوب نشدم بعد ميريم دکتر يا اصلا زنگ ميزنم به پرستو ميگم بياد پيشم ببينه چي شده نيما فکري کرد و گفت باشه ميريم خونه اما همين الان يه زنگ به پرستو بزن و بگو بياد

    حالا چه عجله ابه

    آخه من وسهيل بايد برگرديم شرکت نميشه که توي خونه تنهابموني

    خواستم حرفي بزنم که سهيل خطاب به من گفت سرت ضرب ديده نياز به ديدن دکتر داره شايد لازم به بخيه زدن باشه

    جواب ندادم اما زماني که نيما هم گفته اش رو تصديق کرد مجبور شدم جوابش رو بدم و گفتم

    نه هيچي نشده فقط خراش برداشته و نياز به بخيه نداره

    هرطور ميلته

    بعد رو به نيما کرد وگفت شماهم شب ميايد منزل آقاي نواصري

    آره

    خب پس خونه عسل نزديکه سرراه ميرسونيمش اونجا و شب هم با عسل و آرش مياد به مهموني

    اما من گفتم عسل کلاس داره خونه نيست

    سهيل گفت خب پس برو پيش رها

    چه اصراريه ميرم خونه استراحت ميکنم

    نيما اخمي کرد و گفت دوست نداري خونه ما بري

    من که ديشب اونجا بودم

    خب امروز هم باش ايرادي داره

    خب بابا تسليم شدم منو ببر خونه خودتون

    سهيل رانندگي ميکرد و به نظر توجهي به من نداشت آهنگ زيبايي گذاشته بود درست همون آهنگي که شمال گذاشته بود و من رو به فکر برده بود با صدايي که ميخوند

    ديگه از بگو مگو خسته شدم

    من از اون قلب دورو خسته شدم

    نميخواي بموني توي اين خونه

    چشم تو دنبال چشماي اونه

    بي اراده نگاهش کردم نگاهي به من کرد وخيلي سريع سرش رو برگردوند دلم گرفته بود دلم ميخواست با يکي درد و دل کنم تنها کسي که همه حرفهام رو به او ميزدم پرستو بود اما الان پيشم نبود يهو بي اختيار گفتم

    من نميرم خونه نيما

    نيما با تعجب گفت دوباره چي شده واسه چي نميري

    ميخوام برم بيمارستان

    آدم از کارهاي تو سر در نمياره بالاخره چي کار کنيم اين سهيل طفلک يک ساعته داره تو خيابون ها تاب ميخوره

    بريم بيمارستان

    سهيل از تو آيينه نگاهي به نيما کرد و گفت نيما خان مثل اينکه خواهر يه دنده شما از خر شيطون اومد پايين

    خواستم جوابي به او بدم که نيما گفت آره بابا خيلي عجيبه خب پس دور بزن بريم بيمارستان

    گفتم نه دور نزن

    نيما عصبي شد و گفت اذيت نکن ديگه معلوم هست ميخواي چي کار کني

    بريم بيمارستان پرستو

    پرستو بيمارستان جديده ما خبر نداريم

    اذيت نکن هنوز که نرسيديم تازه قبل از خونه شما هم هست منو ببريد اون بيمارستان هم يه معاينه ميشم هم پرستو رو ميبينم

    باشه ميريم ولي بالاخره بايد بري خونه يا نه قرار نيست که بيمارستان موندگار بشي

    نه ميمونم و با پرستو برميگردم

    اون امير بيچاره شده آژانس شما

    حالا منو ميبريد يا نه

    نيما رو به سهيل کرد و گفت برو بيمارستان پرستو البته به قول خانم اگر نريم فاتحمون خونده است

    سهيل لبخندي زد و به راهش ادامه داد زماني که به بيمارستان رسيديم نيما همراه من اومد اما سهيل گفت شما بريد من ميمونم خداحافظ غزل

    سرم رو به معناي خداحافظي تکان دادم و با نيما راه افتادم و به بخش داخلي رفتم پرستو رو ديدم و او هم با ديدن من خوشحال شد و با خوشحالي گفت

    خيلي خوشحالم ميبينمت اما چرا اومدي اينجا چرا نيومدي خونه

    شما کي خونه هستيد

    ببخشيد تو رو خدا کارمون زياده

    باشه ميبخشمتون

    حالا چي شده سرت رو چرا بستي دوباره دست وپا چلفتي بازي درآوردي

    يه کوچولو

    آخه آدم به تو چي بگه مگه عاشقي دختر که اين قدر سر به هوايي

    دلم گرفت رو به نيما کردم و گفتم تو برو

    کجا برم بذار ببينم حالت چطوره

    پرستو رو به نيما گفت من هستم الان ميبرمش پيش همکارم تا معاينه اش کنه

    يعني من برم

    اگر دوست داريد

    باشه من ميرم اما اگر خواستي برگردي خونه حتما با آژانس برگرد باشه

    باشه خيالت راحت تو برو

    نيما خداحافظي کرد و رفت و پرستو رو به من کرد وگفت

    دلمون برات تنگ شده بود بذار به امير بگم اومدي خيلي خوشحال ميشه

    حالا مزاحمش نشو

    نه بابا اصلا بيا با هم بريم اتاق تنهاست

    همراهش به سمت اتاق امير راه افتاديم در زديم و وارد شديم امير تا منو ديد از سر جاش بلند شد و گفت اي واي دوباره بلا از آسمون باريد

    دست شما درد نکنه به جاي سلام کردنه

    راستي سلام حالت چطوره خوانواده چطورن داداش چطورن زن داداش چطورن آبجي چه طورن شوهر آبجي چطورن آرمان چطورن

    پرستو عصباني شد و گفت اي امير چيه هي چطورن چطورن راه انداختي به تو چه که چطورن

    ببخشيد نه چطورن

    خنديدم و گفتم همه خوبن سلام ميرسونن

    سلامت باشن اما تو باز براي چي روي سر ما خراب شدي کله ات چي شده دوباره کدوم ديوار بيچاره رو اشتباه هدف گرفتي

    اولا به تو چه که من رو سرتون خراب شدم و دلم ميخواست در ضمن سرم گيج رفت خوردم زمين و سرم خون اومد

    اه اه ديگه حالت خوب شده زبونت هم تقويت شده نميشه اصلا طرفت اومد البته جاي تعجب نيست رفيق پرستو هستي ديگه

    حالا بگو چرا سرت گيج رفت و الحمدالله خوردي زمين

    الحمدالله قراره بميرم

    جدا پس خدا رو شکر اول صبحي يه خبر خوب شنيدم

    پرستو اخمي کرد و گفت يعني چي اين حرفاي مسخره چيه که ميزنيد

    کجاش مسخره است خانوم خيلي هم خوشاينده

    خجالت بکش امير به جاي اين حرفا فشارش و بگير و ببين چش شده

    خب بيا بشين اينجا تا فشارت رو بگيرم

    روبروي امير نشستم و فشار سنج رو به دستم بست و بعد از اينکه فشارم رو گرفت جدي گفت

    فشارت روي صفره يعني الان شما يه جنازه هستيد و قراره اگه خدا بخواد دار فاني رو وداع گوييد و الان هم که چرت وپرت ميگيد به دليل اينه که روي مرز تشنج هستيد و انتظاري ديگه ازت نميشه داشت

    من چرت و پرت ميگم يا تو مثل اين که بايد اول فشار خودت رو بگيري

    خنديد و گفت تو نگران من نباش اما جدي فشارت پايينه يه سرم برات مينويسم همين الان بزن

    چي

    نخودچي سرم ديگه تا حالا نشنيدي همون دراکولاي خودمونه

    نياز هست

    مرض که ندارم بيخودي سرم بنويسم اما يه آزمايش هم بايد بدي نياز به يک چکاپ کامل داري

    نيازي نيست

    توي کار من دخالت نکن روي اين ورقه نسخه مينويسم تو هم با پرستو کارت رو انجام بده من بايد برم بالاي سر مريضم و تنهاتون ميذارم

    از اتاق بيرون رفت و با پرستو تنها شدم رو به روم نشست و گفت

    چرا فشارت پايينه

    نميدونم

    شايد کم خون شده باشي

    نه بابا

    پس چي شده دوباره فکر و خيال بيجا کردي

    کجاش بيجاست خيلي هم بجاست اگر فکر وخيال نکنم چي کار کنم در ضمن دست خودم نيست هيچ چيز از دهنم بيرون نميره

    دوباره چي شده که داري خود خوري ميکني چرا اين قدر خودت رو عذاب ميدي اين جوري پيش بري از بين ميري ها

    زدم زير گريه خيلي وقت بود که نتونسته بودم با کسي درد و دل کنم نگران پاشد و کنارم نشست و گفت

    آروم باش تروخدا بگو چي شده منو محرم رازت بدون

    به همين خاطر اومدم اينجا خواستم باهات حرف بزنم خيلي دلم گرفته ديگه طاقت ندارم دارم خفه ميشم پرستو دارم منفجر ميشم

    بغلم کرد و هردو گريه کرديم بعد از چند لحظه که آرومتر شدم تمام ماجرا رو براش تعريف کردم احساس ميکردم آرومتر شدم سرم رو بر شونه اش گذاشته بودم و آروم گريه ميکردم پرستو هم ساکت بود اوهم از بلاهايي که به سرم اومده بود تعجب کرده بود چي برسه به خودم آخه اين همه عذاب براي يک نفر انصاف نبود هردو ساکت بوديم که پرستو گفت

    اون طوري که ميگي و اون سهيلي که من ديدم امکان نداره تو رو دوست نداشته باشه

    اما حالا که ميبيني نداره

    من شک دارم

    به چي

    به اين که سهيل راست بگه

    يعني چي

    اين که تو رو دوست نداره

    برو بابا توهم دلت خوشه

    اما اين حقيقته اون تو رو دوست داره بيشتر از هرکسي اينو مطمين باش اما يه موضوعي مجبورش ميکنه به تو دروغ بگه که دوستت نداره

    با تعجب گفتم آخه واسه چي چه موضوعي

    نميدونم اما اينو شک ندارم که سهيل تو رو دوست داره و ميخواد براي تو از خود گذشتگي کنه

    آخه واسه چي

    اين رو هم نميدونم بايد از خودش بپرسي

    من ديگه هيچ وفت خودم رو کوچيک نميکنم و باهاش حرف نميزنم

    خب به خودت بد يکني

    مهم نيست

    حرف مفت نزن راستي ميگم شايد کسي ديگه اي تو رو دوست داره و سهيل به خاطر اون خودش رو کنار کشيده

    آخه کي

    نميدونم خيلي ها ممکن باشه اما کسي که سهيل بشناسش

    با تعجب گفتم من نميدونم اما اگر چنين کاري کرده باشه هيچ وقت نميبخشمش چون با اين کارش هم خوشبختي رو از من وهم از خودش گرفته و احساس من رو ناديده گرفته

    حالا ما نبايد زود قضاوت کنيم راستي گفتي نفهميدي اون پرونده ها مربوط به چي بود

    مدارک پزشکي بود

    چه مدارکي

    نميدونم

    سهييل سابقه بيماري داره

    نه اما ناراحتي تنفسي داره البته نه به اون صورت

    آلرژي داره

    آره

    غزل ميتوني يه کاري بکني

    چي کار

    پرونده هاي سهيل رو برام بيار

    چي

    آره بيار ببينم مربوط به چيه

    من چنين کاري نميکنم چون سهيل خيلي حساسه در ضمن به ما چه ربطي داره

    ربط داره مگه تو ادعا نميکني دوستش داري

    بيشتر از جونم

    خب پس براي من بيار شايد خداي نکرده بيماري داره که به شما نگفته

    اما اين امکان نداره

    خلاصه کار از محکم کاري عيب نميکنه هرطور شده اون پرونده ها رو براي من بيار

    باشه اما قول نميدم

    قول بده چون من فردا منتظرت هستم

    باشه من صبح کلاس ندارم خونه تنهام سهيل صبح ميره سرکار و در اتاقش رو هم باز ميذاره

    خب ديگه پس من فردا منتظرم

    باشه ميام

    خب ديگه خودتو ناراحت نکن قپل ميدم همه چيز رو بفهميم حالا پاشو بريم آزمايش بدي و سرم بزني

    بلند شدم و به همراه پرستو رفتم نميدونستم پرونده ها رو براي چي ميخواست اما فکرم بدجوري مشغول شده بود هرچند که خيلي آرام شده بودم به اين درد و دل نياز داشتم تا کمي آرام بگيرم

    وقتي به خونه برگشتم مامان برگشته بود جريان رو از نيما شنيده بود و نگران منتظر من بود به اجبار مامان به اتاقم رفتم تا استراحت کنم اما فکر و خيال لحظه اي استراحت کردن رو ازمن گرفته بودند خيلي به هم ريخته بودم گريه ام گرفته بود اما خودم رو کنترل کردم و سعي کردم بخوابم چند ساعتي خوابيدم و با صداي مامان از خواب بيدار شدم که ميگفت

    پاشو غزل همه حاضريم فقط معطل تو هستيم تو هم حاضر شو که بريم

    خميازه اي کشيدم و گفتم کجا بريم

    يادت رفته ميخوايم بريم منزل آقاي نواصري

    خب براي چي

    فردا آرمان ميره ايتاليا براي همين ميخوايم بريم اونجا

    خب فردا ميريم فرودگاه بدرقه اش

    صبح زود پرواز داره ما نميتونيم بريم حالا پاشو سريع حاضر شو

    به سختي از سرجام بلند شدم و بعد از چند دقيقه جاضر شدم و پايين رفتم و ديدم که سهيل و پدر منتظر ايستادند سلام کردم پدر حالم رو پرسيد و گفت

    خيلي قراضه شدي تا سر دستم نموندي بايد ردت کنم بري

    بابا يعني انقدر از من خسته شدي

    تازه کجاش رو ديدي

    اخمي کردم و راه افتادم سهيل دو شادوش من حرکت ميکرد بدون سلام گفت

    _

    - بهتر شدي؟

    - ممنون.

    - نگرانت بودم، زنگ زدم خونه اما خواب بودي.

    - نگران نباش.

    - آزمايش دادي؟

    - آره، اما جوابش حاضر نيست.

    - انشالله كه چيزي نيست.

    - فوقش هم كه باشه، اصلاً مهم نيست.

    بي تفاوت از كنارش رفتم و سوار ماشين شدم، او هم حرفي نزد و سوار شد همگي با هم راه افتاديم. به غير از ما و آرش و نيما و مهرشاد و همين طور ايسان هم بودند،حالم خوب نبود، اصلاً حوصله جمع رو نداشتم ساكت نشسته بودم كه عسل پرسيد:

    - چيزي شده غزل؟ تو فكري.

    - نه خوبم.

    - مامان مي گفت حالت بد شده بود.

    - آره اما الان خوبم.

    - سرت چي؟ خوب شد؟

    - آره، بانداژش رو باز كردم.

    -خب، خدا رو شكر، چرا حواست رو جمع نكردي؟

    - حواسم نبود، چي كار كنم.

    لبخندي زد و ساكت شد، در تمام مدت مهماني، سهيل كوچكترين نگاهي به من نكرد جز زماني كه مخاطب آقاي نواصري قرار گرفت و حالم رو پرسيد اما آرمان يك لحظه هم از من و سهيل چشم برنمي داشت و مدام ما رو زير نظر داشت و بعد از مدتي كنار من نشست و گفت:

    - دوباره چي شده؟

    - چيزي نشده!

    - دوباره با سهيل حرفت شده؟ حسابي كرك و پرش رو ريختي.

    - من ريختم؟

    - به نظر مي ياد.

    - نه خير، ايشون اصلاً كرك و پر نداشتد.

    - پس مشخص شد تو ريختي بگو ببينم قضيه چيه؟

    - قضيه اي نيست.

    - چرا جفتتون اين قدر ناراحتيد؟

    - من حالم خوب نيست اما او رو نمي دونم.

    - آره، سهيل برام گفت كه امروز چي شده بود اما ناراحتي تو علت ديگه اي داره.

    دوست نداشتم بغضم رو ببينه اما واقعاً بغض داشت خفه ام مي كرد، بدون اين كه نگاهش كنم، گفتم:

    - تو رو خدا آقا ارمان گير نديد، نذاريد جلوي جمع دوباره حالم خراب بشه.

    آروم و آهسته گفت: باشه باشه اما من فردا مي رم و اين طوري دلم آروم نمي گيره.

    - مگه چه قدر مي خوايد بمونيد؟

    - حدوداً دو هفته اما اين دو هفته هم شما رو تنها گذاشتن خطرناكه.

    - نه، شما ناراحت نباشيد.

    - اما هستم، بايد بگي چي شده.

    - هيچي به خدا، او نبايد چيزيش باشه، من يه مقدار فكر و خيالم به هم ريخته و نمي تونم آروم بگيرم.

    - چه طور مگه؟ بهت حرفي زده؟

    بغض مانع اين شد تا جوابش رو بدم، خودش متوجه شد و از كنارم بلند شد و رفت، همان لحظه سهيل سريع از سر مبل بلند شد و به دستشويي رفت، نيما و آرمان سريع به دنبالش رفتند آخه دوباره خون دماغ شده بود.

    اون شب با همه سر به سر گذاشتن ها و شوخي هاي مهرشاد، هر چند كه به همه خوش گذشت اما براي من سخت و طاقت فرسا بود، بعد از مهماني همگي خداحافظي كرديم و به خونه برگشتيم و سهيل طبق عادت هر شب به من و پدر و مادر شب بخير گفت و به اتاقش رفت، شب به سختي خوابم برد و مثل هر شب تا چند قطره اشك از چشمم سرازير نشد نخوابيدم.

    ***

    صبح كه از خواب بيدار شدم هيچ كس خونه نبود، نگاه به ساعت كردم، نُه صبح بود، ياد قرارم با پرستو افتادم، سريع حاضر شدم و به اتاق سهيل رفتم مثل هميشه مرتب بود، روي ميزش رو گشتم اما پرونده ها نبود، سعي كردم چيزي رو به هم نريزم، زير تختش رو نگاه كردم و اونجا ديدمشون پرونده ها را بيرون كشيدم و دوباره نگاهي انداختم اما باز هم چيزي سر درنياوردم. پرونده ها رو برداشتم و به بيمارستان رفتم، فكر اين كه سهيل چرا اين پرونده ها رو قايم كرده بود آزارم مي داد. با هزار فكر و خيال به بيمارستان رسيدم و سريع پيش پرستو رفتم، بعد از سلام پرستو گفت:

    - آوردي؟

    - آره اما سريع نگاهشون كن.

    - چرا؟

    - آخه مامان تا سه چهار ساعت ديگه برمي گرده، اگه برگرده ببينه خونه نيستم نگران مي شه، نمي خوام موضوع لو بره.

    - باشه، اما چرا به مامانت نگفتي مي ياي اينجا؟

    - نگفتم ديگه حالا تو سريع كارت رو بكن.

    - من كه نمي تونم كاري كنم، بيا بريم به امير نشونشون بديم.

    به سمت اتاق امير راه افتاديم و وارد شديم، تا امير خواست سربه سرم بگذرد، پرستو مانع شد و گفت:

    - نه امير الان وقت شوخي نيست غزل وقت نداره، اينا رو نگاه كن ببين چيزي سر در مي ياري يا نه؟

    - اينا چي هستن؟

    گفتم: پرونده هاي پزشكي سهيل.

    امير گفت: پس موضوع جنايي شده، سريع چراغها رو خاموش كنيد تا كسي نفهمه ما اينجاييم.

    پرستو عصباني شد و گفت: امير خواهش مي كنم جدي باش، وقت نداريم، غزل بدون اجازه اين پرونده ها رو آورده.

    امير سكوت كرد و به پرونده ها نگاه كرد و گفت: اين پرونده ها مربوط به ايتالياست مگر اونجا تحت نظر دكتر بوده؟

    - نمي دونم، چيزي به ما نگفته.

    - اين پرونده در بيمارستان ايتاليا تشكيل شده، يه دوره ي چهارماهه سهيل زير نظر پزشك بوده.

    تعجب كرده بودم، حرف نمي تونستم بزنم كه دوباره اشاره به پرونده اي ديگر گفت:

    - اما اين پرونده مربوط به ايرانه، من اين پزشك رو مي شناسم، سهيل تحت نظر اين پزشك بوده.

    - پزشك چي؟

    سكوت كرد، اما بعد از چند لحظه گفت: شما تا به حال در مورد اين پرونده ها چيزي نمي دونستيد؟

    - نه نمي دونستيم.

    - اما سهيل ايران هم كه بود به مدت دو ماه تحت نظر پزشك بوده، شما چه طور متوجه نشيديد؟

    بغض گلوم رو گرفته بود نمي تونستم حرف بزنم اما به زور گفتم: تو رو خدا امير بگو چي شده؟ما هيچي نمي دونيم، سهيل آدم توداريه، همه چيزش رو مي ريزه تو خودش.

    - من مطمئن نيستم اما الان با اين پزشك تماس مي گيرم و جريان رو مي پرسم.

    نفس توي سينه ام حبس شده بود. پرستو سعي مي كرد آرومم كنه. هر چند خودش هم خيلي ترسيده بود و دست كمي از من نداشت. امير خيلي آروم با دكتر صحبت مي كرد و از او مي خواست در مورد بيمارش "سهيل محمود زاده" براش توضيح بده، قلبم داشت از جا در مي اومد. بالاخره صحبتشون تمام شد و امير گوشي رو قطع كرد،ملتمسانه نگاهش كردم، دست و پام مي لرزيد. هر چي منتظر موندم حرفي بزنه چيزي نمي گفت، مجبور شدم بگم:

    - امير بگو چي شده؟ تو رو خدا بگو.

    امير نفسي كشيد و گفت: چيزي نشده خودت رو ناراحت نكن يه بيماري ساده است.

    با گريه گفتم: چه بيماري ساده ايه كه اينقدر به هم ريختي؟

    پرستو سعي مي كرد آرومم كنه، مي دونستم اتفاق بدي افتاده، به سختي روي پاهام ايستادم و زدم زير گريه و عاجزانه گفتم:

    - تو رو خد اامير، تو رو خدا بگو چي شده؟ دارم ديوونه مي شم، بگو چي شده امير؟

    امير ساكت بود و سرش رو پايين انداخته بود، آروم و آهسته گفت: تا به حال متوجه نشديد كه توي اين مدت خون دماغ بشه؟

    نفسم ياريم نمي كرد حرفي بزنم با دو زانو محكم به زمين خوردم و با گريه گفتم:

    - آره، تازگي ها خيلي خون دماغ مي شه.

    امير نگاهي به من كرد و گفت: حالا كه چيزي نشده كه اين طور خودت رو باختي.

    - تو رو خدا امير حقيقت رو بهم بگو، من طاقتش رو دارم.

    - حقيقت چيه؟ تو كه حالت اين طور شده، مي گي طاقت داري؟

    بلند زدم زير گريه و گفتم: نمي خواي بگي او خون دماغ ها يعني يعني ...

    امير سرش رو انداخته بود پايين، قلبم ايستاد روي زمين نشستم و گفتم: يعني سرطان داره؟

    امير نگاهم كرد و خواست چيزي بگه كه صدام رو بلند كردم و گفتم: نمي خواد مراعاتم رو بكني، با مراعات كردن تو، حال سهيل خوب نمي شه، به من بگو چي شده؟ بگو كه اشتباه مي كنم بگو كه اين طور نيست، بگو سهيل ما سالمه، تو رو خدا بگو امير.

    بدون اينكه سرش رو بالا بياره با بغض گفت: متاسفم اما حقيقت داره، سهيل سرطان خون داره، اين مدت هم ايتاليا تحت نظر پزشك بوده.

    ديگه صدايي رو نمي شنيدم، آروم چشمام رو بستم و گفتم: يعني نمي خواد به قولش عمل كنه، يعني مي خواد ما رو تنها بذاره؟

    امير كنارم نشست و گفت: تو رو خدا غزل، اين قدر خودتو ناراحت نكن، دختر الان سكته مي كني ها.

    - مهم نيست ديگه نمي خوام زنده باشم، الان مي فهمم چرا مي گفت هيچ كس حرف منو نمي فهمه و دركم نمي كنه، الان مي فهمم.

    - حالا كاريه كه شده خواست خدا بوده تو آروم باش.

    - چه طور آروم باشم؟ آخر چرا خواست خدا براي من بيچاره هميشه بد بوده؟ چرا اين قدر براي سهيل بد بوده؟

    - كفر نگو غزل، خدا بزرگه.

    - آره بزرگه، اما تو بگو دكتر چي بهت گفت.

    - همين حرفهايي كه بهت گفتم.

    - دروغ مي گي! چرا نگفت كه سهيل براي چي رفت ايتاليا؟ اگر مي تونستن برايش كاري كنن كه ديگه اونجا نمي رفت.

    امير آروم و زير لب گفت: حالا كه همه چيز رو فهميدي اين رو هم بدون، سعي كن توي اين مدت به سهيل خوش بگذره او با اين بيماري نهايتاً سه ماهه ديگه ...

    باقي حرفهاش رو نشنيدم پاهام مي لرزيد، نفسم آروم گرفته بود، چشمام رو بستم و به خيالم رفتم. اي خدا من چه قدر ابله بودم، سهيل چه قدر فداكار بود، منظورش از اين رو كه مي گفت با او تباه مي شم رو تازه مي فهميدم و تازه متوجه شده بودم كه چرا مي گفت ارزش منو نداره، آخه چرا نفهميده بودم چه دردي داره؟چرا نفهميده بودم، حرف دلش چيه؟

    اي خدا او چه غمي رو تحمل مي كرد. او چه مرد بزرگي بود، او چه شخص عزيز و بلند مرتبه اي بود، دلم مي خواست نفس نكشم، بهانه ي من بعد از سهيل براي زندگي كردن چي بود؟ چه طور مي تونستم بدون او طاقت بيارم؟ خدايا اين حق من از زندگي نبود، اين حق سهيل از سرنوشت نبود، آخه چرا او بايد مي مرد؟ براي چي بايد مي رفت؟

    آخه بدون او چه كار مي كردم؟ اميدم به چي بود؟ چه طور مي تونستم لحظات رو بدون او سپري كنم؟ چه طور مي تونستم تحمل كنم؟ آخ كه داشتم خفه مي شدم، اين حقيقت نبود، سهيل من نمي مرد، هيچ وقت نمي مرد، چرا اين قدر غريب بود؟ اي سهيل نازنين من، دلم برايش تنگ شده بود، مي خواستم فرياد بزنم اما حنجره ام توان نداشت يعني مردان هم مي ميرند نه امكان نداشت هيچ مردي نمي مرد، سهيل نمي مرد، سهيل نمي رفت، چشمام رو بر خلاف ميلم باز كردم و خودم رو زير سرم ديدم، بي اراده اشك از چشمام سرازير شده و دوباره چشمام رو بستم و به پرستو گفتم:

    - مي خوام برم خونه.

    - باشه عزيز مي ري، اما يه مقدار بايد استراحت كني.

    - نه، مي خوام برم پيش سهيلم باشم، بذار برم تو رو خدا بذار برم.

    دوباره زدم زير گريه،پرستو دستپاچه شد و امير رو صدا كرد و امير آروم گفت: باشه غزل، هر چي تو بخواي، ولي بذار سرم كه تموم شد خودم مي برمت خونه باشه؟

    حرفي نزدم و دوباره چشمام رو بستم، فكر اين كه سهيل نهايتاً سه، چهار ماهه ديگه كنارمه، تمام تنم رو مي لرزوند.تازه فهميده بودم معناي حرفهاي مرموز آرمان چه بود،او حتماً از قضيه خبر داشت، قلبم درد گرفته بود، اشك بي اراده از چشمام سرازير بود. سرم كه تمام شد به همراه امير و پرستو به سمت خونه راه افتاديم، در بين راه امير گفت:

    - غزل ديگه اشك ريختن رو تموم كن، اگر با اين وضع بري خونه، مامانت مي فهمه موضوع چيه، در ضمن نبايد بذاري سهيل موضوع رو بفهمه اشكهات رو پاك كن و سريع پرونده هاي سهيل رو سر جاش بذار و خيلي عادي رفتار كن مي دونم، قبول دارم كه سخته، يعني واقعاً عذاب آوره اما به خاطر سهيل مجبوري نقش بازي كني و به روي خودت نياري تو كه دوست نداري توي اين مدت ناراحتش كني؟

    ياد مدت باقي مونده افتادم، خواستم دوباره گريه كنم اما خودم رو به سختي كنترل كردم و اشكهام رو پاك كردم تا به گفته ي امير عمل كنم. به خونه كه رسيديم سريع پرونده ها رو سرجاشون گذاشتم و به خونه رفتم، مامان تا مرا ديد سريع گفت:

    - كجا بودي تا حالا؟ چرا نگفتي مي ري بيرون؟

    - رفتم پارك درس بخونم.

    - توي خونه كسي نبود، ساكت هم بود در ضمن مگه حياط رو ازت گرفته بودن؟ پس كتابهات كو؟

    خيلي سخت خودم رو كنترل كرده بودم تا بغضم باز نشسته و نزنم زير گريه رو به مامان گفتم:

    - مامان من ناهار خوردم، آخه با پرستو رفته بوديم رستوران، براي ناهار بيدارم نكن در ضمن مي خوام بخوابم براي شام هم صدام نكن، اگر گرسنه ام بود خودم مي يام پايين.

    - اما مگه مي شه؟

    بي تفاوت نسبت به مامان، سريع به اتاقم رفتم و به سختي سعي كردم بخوابم، البته مامان متوجه شده بود كه گريه كردم چون چشمام هنوز ورم داشت از شدت ضعف و ناتواني و درد، چشمام بسته شد و خوابم برد، دو، سه بار از خواب پريدم، كابوس هاي وحشتناك مدام به سراغم مي اومدند، تا صبح اصلاً آرام نگرفتم.

    ***

    صبح كلاس داشتم، سهيل كار قبلي نيما رو انجام مي داد و قبل از كارش منو مي رسوند دانشگاه، مامان صدام كرد و گفت:

    - غزل پاشو دير شده، سهيل ديرش مي شه ها.

    بدنم توان حركت نداشت. تازه خوابم برده بود، شايد يك ساعت هم نشده بود اما مجبور بودم بلند شوم، خوابم مي اومد چشمام دوباره بسته شده بودند بدنم عرق كرده بود، گرمم شده بود، مامان عصباني در اتاق رو باز كرد و گفت:

    - دختر مگه با تو نيستم؟ مي گم پاشو دير شده.

    - نمي تونم مامان.

    - آخه چرا؟

    - بدنم درد مي كنه.

    مامان دستپاچه به سمتم اومد و دستش رو بر پيشاني ام گذاشت و گفت:

    - صدات كه گرفته، رنگت هم پريده، تب هم كه داري حتماً سرما خوردي.

    - حالا چي كار كنم؟

    - هيچي قراره چي كار كني؟ درس امروزت مهمه؟

    - همه ي درسام مهمه.

    - منظورم اينه كه سخته.

    - نه.

    - پس نرو كلاس، بمون خونه و استراحت كن.

    - اما. ..

    - اما نداره اگه بدتر بشي مصيبته، من مي رم فشار سنج رو بيارم تا فشارت رو بگيرم، به سهيل هم مي گم بره.

    از اتاق بيرون رفت، زدم زير گريه، ديگه طاقت نداشتم نقش بازي كنم، پتو رو كشيدم روي سرم، چشمام خسته بود و سريع خوابم برد.

    "واقعاً داشت مي رفت اين چيزي بود كه مي ديدم با لباس سفيد برام دست تكان مي داد، كنار يك زن جوان بود، چه قدر شبيه سهيل بود، احتمالاً مادرش بود، داد زدم: خداي من كجا داري مي ري؟ تو نبايد بري تو قول دادي نري؟ تو رو خدا با خودت نبرش! نرو سهيل پيشم بمون تنهام نذار تو رو خدا قول مي دم ديگه اذيتت نكنم، نرو، نرو، نرو" از خواب پريدم و زدم زير گريه، مامان و سهيل هراسان به داخل اتاق اومدند و مامان كنار تختم نشست و گفت:

    - چي شده غزل؟ خواب ديدي؟

    - مي خواد بره، مي خواد منو تنها بذاره.

    مامان كه ترسيده بود رو به سهيل كرد و گفت: حالش اصلاً خوب نيست كاش مي برديمش دكتر.

    - باشه مي بريمش، اما يه لحظه بذاريد ببينم چي مي گه.

    مامان بلند شد و سهيل كنار تختم نشست و رو به من گفت: غزل چشمات رو باز كن و اين آب رو بخور.

    به زور چشمام رو باز كردم و ليوان آب رو دستش ديدم و گفتم: تو به من دروغ گفتي، تو منو دوست نداري.

    پتوم رو بالا كشيد و گفت: من دوستت دارم اينو مطمئن باش. برات قسم مي خورم، اما تو اين ليوان آب رو بخور.

    مقداري از آب رو خوردم و گفتم: پس چرا رفتي؟

    - من هيچ جا نرفتم، همين جا هستم، اصلاً امروز نمي رم سركار و پيشت مي مونم، خوبه؟

    - آره خوبه.

    - پس تو الان بخواب باشه؟

    از كنار تختم بلند شد و با چهره اي گرفته و غمگين بيرون رفت، خوب مي فهميدم كه رفت تا اشكش رو نبينم و بتونه خشم حاكي از ناراحتيش رو پنهان كنه، مامان كنار تختم نشست، خيلي بي حال بودم، دوباره خوابم برد و بعد از چند ساعت با ناز و نوازش هاي مامان براي ناهار بيدار شدم، چشمام رو باز كردم و گفتم:

    - سلام.

    - سلام دختر گلم، بيا اين سوپ رو بخور و يه كمي هم با پدرت صحبت كن.

    - بابا؟!

    - آره از شركت زنگ زده نگران حالت بود.

    - من خوبم.

    - خوب بيا خودت بهش بگو.

    گوشي رو گرفتم و به بابا سلام دادم و صحبت كردم و به زور چند قاشق سوپ خوردم و خوابيدم، قبل از اينكه خوابم ببره رو به مامان گفتم:

    - مامان سهيل كجاست؟

    - پايين توي پذيرايي نشسته كارش داري؟

    - نه كاريش ندارم.

    چشمام رو بستم اما اين دفعه خوابم نبرد، پتو رو بر سرم كشيدم و بي اختيار گريه كردم و اشك ريختم، بعد از حدود بيست دقيقه به سختي از سرجام بلند شدم و به سمت پنجره رفتم و به پايين نگاه كردم، خداي من باورم نمي شد يعني اين چه بلايي بود كه به سرم اومده بود، زمان اون رسيده بود كه واقعاً به حال خودم گريه كنم، آخه چرا؟ اين چه عدالتي بود؟ خدايا مگه سهيل من چي كار كرده بود؟ مگه اين ضعيف و بيچاره چي كار كرده بود؟ آخ دلم مي خواست داد بزنم، اين واقعيت نداشت سهيل من بيچاره چي كار كرده بود؟ آخ دلم مي خواست داد بزنم، اين واقعيت نداشت سهيل من نمي ميرد او منو تنها نمي ذاشت، او منو ترك نمي كرد، خدايا تازه فهميدم چرا خون دماغ مي شد، دلم مي خواست بميرم دلم مي خواست براي هميشه بخوابم اي خدا من بي سهيل چي كار مي كردم؟ اي واي كه چقدر دلم تنگ بود، خدايا اين حقيقت ندارد سهيل من نبايد بميره او نبايد بميرد، نبايد، نبايد.

    چشمام بسته شد، احساس سبكي بهم دست داد، جيغ آرامي كشيدم و سهيل رو صدا كردم و لبانم رو بستم، مامان و سهيل به اتاقم رفته بودند و دنبالم مي گشتند اما من نبودم صداي جيغ و دادهاي مامان رو ضعيف مي شنيدم، ناگهان احساس كردم سرم بلند شد و كسي صدام مي زنه.

    - غزل حالت خوبه؟ جون سهيل حرف بزن!

    صداي قشنگش بود، چشمام رو بازكردم .بالاي سرم نشسته بود، مامان گريه مي كرد، طاقت هر چيزي رو داشتم جز اشكهاي سهيل.وقتي قطره ي اشكش به روي صورتم افتاد، احساس تازگي كردم. صداش رو شنيدم كه گفت:

    - تو رو خدا غزل، آروم باش الان مي بريمت بيمارستان نگران نباش حالت خوب مي شه.

    مرا بغل كرد و از پله ها پايين برد و توي ماشين گذاشت. بدنم درد مي كرد اما دلم بيشتر مي سوخت چشمام بسته شد، چه قدر راحت! انگار داشتم به آرزوم مي رسيدم، خوابيدم آسوده و بي درد و غصه، چه قدر شيرين بود. خيال اين كه زودتر از سهيل مي رم، آرومم مي كرد. راه نفسم بسته شد. شوق رسيدن تو تنم پرگرفته بود، احساس مي كردم به وصال رسيدم، به عشقم نزديك شدم، مادر سهيل رو مي ديدم. احساس مي كردم ديگه هيچ كس نمي تونه سهيل رو از من بگيره چه روياي شيريني بود، چه خواب خوشي ديگه صدايي نمي شنيدم. هيچ چيزي نمي ديدم. چه قدر خوب بود نه غم كسي رو مي ديدم نه مصيبت كسي رو،براي خودم راحت بود خوشا به حال اون كسي كه نمي شنوه وقتي نمي شنيدم احساس آرامي ميكردم چون ناگفتني ها و ناشنيدنيها رو نمي شنيدم. بدنم حركت نمي كرد چشمام باز نمي شد يه حال خاصي بودم. انگار واقعاً مرده بودم چه قدر زيبا بود چه قدر آرامش بخش بود، دلم مي خواست بخوابم تا كه ديگه كسي جرات نمي كرد سهيل رو از من جدا كنه.

    انگار مدت طولاني بود كه خواب بودم و بعد از مدتها صدايي رو مي شنيدم صدايي كه مي گفت:

    - چشمات رو باز كن غزل، جون هر كسي دوست داري، تو همه چيز مني، تو همه كس مني، دروغ گفتم كه دوستت ندارم؛ دارم به خدا دارم، نذار قبل از موعدش بميرم. نذار قبل از ديدن چشاي قشنگت بميرم. هر چي تو بگي. هر چي تو بخواي. مرگ سهيل چشمات رو باز كن. نذار غم مادر و پدرم دوباره برام تكرار بشه، آخه بي انصاف چرا اين كار رو كردي؟ آخه رحمت به خودت نيومد، چرا به ما رحم نكردي؟به خدا اگر چشمات رو باز نكني همين جا براي هميشه چشمام رو مي بندم. نذار توي گور تنم بلرزه. نذار موقع مردن از عذاب بترسم. غزلم باور كن من بي تو هيچم،اميدم! چشمات رو باز كن، جون من باز كن،اين عذاب رو بهم نده آخه بي معرفت سه روزه نگاهم نكردي، دلم برات تنگ شده، دلم مي خواد مثل قبلاً نگاهم كني و تمام وجودم رو آب كني ،چشمات رو باز كن، مي خوام برات قسم بخورم، مي خوام بگم بي تو مي ميرم، مي خوام قسم بخورم دوستت دارم،جون هر كسي دوست داري چشماي قشنگت رو باز كن و دلم رو بيشتر نسوزون، آخه تو نمي گي من با اين وضع خودم رو چه طور ببخشم؟ همه بيرون منتظرتن، فقط با اصرار به من اجازه دادن بيام ببينمت، غزل چشمات رو بازكن و نگاهم كن، بذار دوباره با نگاهت جون بگيرم و نفس بكشم، تو رو خدا.

    اما چشماي من باز نمي شد، صدا رو مي شنيدم اما متوجه هيچ چيز نبودم، صداش رو بلندتر از قبل كرد و گفت:

    - لامذهب، چشمات رو باز كن جون هر كسي دوست داري چشمات رو باز كن.

    صداي سر و صدا شنيدم. انگار مي خواستن بيرونش كنن، به هر سختي بود چشمام رو باز كردم و با صدايي كه به سختي در مي اومد گفتم:

    - سهيل! سهيل!

    پرستار و دكتر سريع بالاي سرم حاضر شدند اما باز هم سهيل رو از اتاق بيرون كردند، مقداري دارو و دم و دستگاه برام استفاده كردم اما من مدام مي گفتم "سهيل" احساس مي كردم حالم بهتره چشمام رو راحت باز كردم و گفتم:

    - من كجام؟!

    پرستو رو بالاي سرم ديدم با لبخند گفت: بيمارستان عزيزم، تو رو خدا حرف نزن، آروم باش تا دكتر كارش رو بكنه.

    سكوت كردم و دوباره چشمام رو بستم. وقتي چشمام رو باز كردم توي يك اتاق ديگه بودم چشمام خسته بود كه صدايي گفت:

    - بازم مي خواي چشماي قشنگت رو ببندي؟!

    نگاهم رو به سمت پنجره چرخوندم، سهيل ايستاده بود و گفت: از پنجره متنفرم.

    نمي تونستم حرف بزنم. به زور خواستم چيزي بگم كه او سريع گفت:

    - آي آي نبايد حرفي بزني فعلاً بهترين دارو براي تو سكوته تو هيچ نگو، تا دلت بخواد من برات حرف دارم كه بزنم، اول با چشمات بهم بگو حالت خوبه.

    پاسخ مثبت رو با پلك زدم به او دادم، خنديد و گفت: خب، دوباره بگو كه هنوز دوستم داري.

    حركتي نكردم و مستقيم به چشماش نگاه كردم احساس مي كردم با نگاه كردن به او جون مي گيرم، دوباره گفت:

    - حالا بگو ببينم مي توني دستات رو تكون بدي؟

    دستم رو برايش بالا آوردم، دستم رو گرفت و گفت: قبلاً بهت گفته بودم براي يك نفر تو دنيايي.

    حلقه ي مادرش رو به انگشت دوم دست چپم كرد و گفت: وكيلم؟!

    لبخندي زدم و به زور با صدايي ضعيف گفتم: با اجازه بزرگترها بله.

    خنديد و گفت: قرار شد من حرف بزنم، در ضمن زياد جو نگيرت چون اينجا كه سفره ي عقد نيست، راستي مي دوني معني كشور ايتاليا چيه؟ الان برات مي گم، italy يعني در واقعi به معناي t,i am معناي a, thust معناي andو اصل كاري i كه معناي y, love كه معناي you مي ده "يعني من به شما اعتماد دارم و دوستت دارم" به همين خاطر رفتم ايتاليا، ديدي چه كشور خوبي رفتم.

    لبخندي زدم و سكوت كردم كه سهيل پرسيد: به چي فكر مي كني؟ نكنه پشيمون شدي زن من بشي؟

    نگران شدم و خواستم حرفي بزنم كه سريع گفت: خب بابا شوخي كردم، چه زود هم اخماش مي ره تو هم!

    نگاهش كردم و باز هم حرفي نزدم، دوباره گفت: تو هيچ حرفي نزن و هيچ كاري نكن تا من بگم، و اگرنه مجبور مي شي مدت بيشتري اينجا بموني و به همون مقدار عقدمون عقب مي افته، باشه؟ بگو چشم نه نگو با چشمات بگو.

    خنديدم و با پلكهام جوابش رو دادم، خنديد و گفت: حالا شدي يه بچه ي خوب، بذار حرفهام رو بزنم كه خيلي ازت دلخورم.

    نگران نگاهش كردم، ادامه داد: اولاً خيلي بي انصافي، تنهايي مي ري پرواز و ما رو هم خبر نمي كني؟ دوماً تو كه چتربازي بلد نيستي چرا رفتي؟ وقتي رفتي پرواز از طبقه ي دوم با مخ اومدي پايين. سوماً كمبود خواب داري مگه تو؟ سه روز تمام خوابيده بودي هر چي باهات حرف مي زديم و صدات مي كرديم، محلمون نمي ذاشتي كلي ترسونديمون، چهارماً آخر فضولي كار دستت داد؛ دوباره بي اجازه رفتي سراغ پرونده هاي من؟ پنجماً تعجب نكن امير بهم گفت پرونده هاي پزشكي ام رو بردي پيشش، ششماً مامان اينا بيرون منتظرتن. خيلي دوست دارن بيان پيشت اما تو ممنوع الملاقاتي چون جرمت خيلي سنگينه. هفتماً تازه امروز از اي سي يو آوردنت بيرون، هنوز به مراقبت احتياج داري، هشتماً اگر من اينجام به اصرار مامان و بابات و پادرميوني امير، نهمناً بذار حالت خوب بشه و از بيمارستان بياي بيرون حسابت رو مي رسم، حالا ديگه استكان من رو مي شكني؟ دهماً فكم درد گرفت ديگه نمي تونم حرف بزنم.

    خنده ام گرفته بود، خواستم حرفي بزنم كه گفت: يازدهماً حق نداري حرف بزني.

    لبخندي زدم و سكوت كردم، دوباره خنديد و گفت: دوازدهماً تو الان بايد بخوابي و استراحت كني، اجازه نمي دن من بيشتر از اين بمونم شما اجازه ي مرخصي مي فرماييد؟ سيزدهماً با چشم جواب بده.

    دوباره با چشم به او خنديدم و جوابش رو دادم. پتو رو كشيد و آروم سرش رو به سمت من آورد و در بهت و تعجب من پيشاني ام رو بوسيد و گفت:

    - خوب بخوابي، مراقب خودت باش، هر چند كه دلم نمي ياد برم ولي مجبورم، فعلاً خداحافظ، نَه نَه به اميد ديدار.

    از اتاق بيرون رفت و منو با احساسي از جنس ياس و اطلسي تنها گذاشت، خيلي خوشحال بودم، دلم مي خواست هر چي زودتر مي تونستم از روي تخت بلند بشم و به خونه برگردم و كنار سهيلم باشم، بعد از عمري به يك آرزوم رسيده بودم باورش مشكل بود اما ياد خدا و شكرش مرهم قلبم بود.

    ***

    هر چند غم سهيل لحظه اي از دل و ذهنم بيرون نمي رفت اما وقتي مي ديدم، سهيل خوشحاله و مي خنده، اميد مي گرفتم و سعي مي كردم حداقل بگذارم اين لحظات كوتاه رو خوش باشه چشمام رو با ترنم اشك بستم و با لمس خوشي و حس غم خوابيدم اما صبح كه از خواب بيدار شدم مامان و بابا به همراه بچه ها بالاي سرم ايستاده بودند، نگاهشون كردم، مامان از خوشحالي گريه مي كرد. نمي تونستم حرف بزنم اما به سختي گفتم:

    - سلام.

    - سلام غزلم، حرف نزن مامان، دكتر گفته فعلاً نبايد حرف بزني، حالت خوبه، بهتر شدي؟

    با سر جواب مثبت دادم و دوباره پرسيد: آخه حواست كجا بود عزيزم؟ مي دوني اگه خداي نكرده بلايي سرت مي اومد ما چه به سرمون مي اومد،كلي ترسونديمون.

    به سختي خنديدم و گفتم: حالا كه حالم خوبه.

    بابا گفت: آره خدا رو شكر ولي تو حرف نزن و هر چي ما مي گيم گوش كن تا زودتر خوب بشي.

    لبخندي به بابا زدم و ساكت شدم، نيما بالا سرم ايستاد و دستم رو گرفت و بوسيد و گفت:

    - خيلي شيطوني غزل، همه رو سر كار گذاشتي.

    خنديدم و فقط نگاهش كردم.دوباره گفت: وقتي مي گم عقلت كمه مي گي نه.

    اخمي كردم و چيزي نگفتم، عسل خم شد و بوسيدم و رو به نيما گفت: تا ننداختم بيرون ساكت شو، بسه هر چه قدر بيچاره رو اذيت كرديد.

    - كي؟ ما اذيتش كرديم؟

    - تو و دوستت.

    - بيخود نگو، سهيل بيچاره كه داشت سكته مي كرد او چه گناهي داره؟

    - به هر حال.

    آرش خنديد و گفت: بابا شما هم توي اين موقعيت داريد دنبال مقصر مي گرديد؟ مهم اينه كه الان حالش خوبه، در ضمن مگه فكر كرديد تا چه قدر ديگه مي ذارن اينجا باشيم؟ الان مي يان همه رو مي ندازن بيرون.

    عسل گفت: بيخود مي كنن، اومديم بعد از پنج روز خواهرمون رو ببينيم.

    آرش گفت: باشه اگه همين رو بگي مطمئناً مي ذارن تا فردا صبح همين جا بموني.

    خنده ام گرفته بود، همه فكري جز بهبودي من نداشتند و از اين كه حال من خوب شده بود، خوشحال بودند اما من با اين كه به آرزوم رسيده بودم اما غم غريبي تو دلم احساس مي كردم، غمي كه تنهايي با سهيل يدك مي كشيدم، چشمم پر از اشك شده بود، نيما متوجه شد و گفت:

    - قرار نشد دوباره شروع كني، آخه اين اشك ها واسه چيه؟

    به دروغ گفتم: از خوشحاليه.

    مامان خنديد و بوسيدم، در همين لحظه سهيل با دسته گل و جعبه ي شيريني وارد شدو بلند گفت:

    - سلام عرض شد.

    همه ي نگاه ها به سمت در جلب شد، دسته ي گل رو بالاي سر من گذاشت و گفت:

    - سلام بر خاله ريزه، قاشقتون چه طوره؟

    خنديدم و با سر جواب مثبت دادم، نيما كه تعجب كرده بود گفت: جريان چيه؟ مگه اينجا رستورانه كه قاشق و چنگال مي كني؟ اصلاً خاله ريزه كيه؟ غزل از بالا افتاده اما مثل اين كه مخ تو عيب برداشته.

    سهيل خنديد و گفت: مخ من خيلي وقته از دست خواهر شما معيوب شده.

    همه آهي كشيدن و نيما گفت:بيخودي نقص خودت رو گردن خواهر من ننداز، تو خودت از همون اول معيوب بودي.

    بابا اخمي كرد و رو به نيما گفت: آهاي آقا نيما با پسرم درست صحبت كن.

    - هيچي، فقط شما را داشتيم كه شما هم از بين رفتيد، اين سهيل همه رو جادو كرده، شما لطف كنيد يه نگاه به شناسنامه تون بندازيد، شايد واقعاً من سهيل باشم و سهيل من، نكنه جابه جا شديم؟!

    بابا خنديد و چيزي نگفت اما سهيل رو به نيما گفت: داشتم مي اومدم اينجا، پرستار گفت بيشتر از يه ربع وقت نداريم، پس ساكت شو مي خوام يه چيزي رو بگم.

    - چي بگي؟ تو كه مدام داري حرف مي زني؟

    - اما اين حرفي رو كه مي خوام بزنم فرق مي كنه، فكر كنم ديگه براي هميشه پسر اين خونواده بشم، البته اگر قابل بدونيد.

    - نه عزيزم ما قابل نمي دونيم،تا همين جا هم كه پيش اومدي زيادي اومدي پررو نشو.

    بابا اخمي به نيما كرد و گفت: ساكت شو بذار ببينم چي مي خواد بگه، بگو سهيل.

    نيما ساكت شد و سهيل رو به بابا گفت: من اهل حاشيه روي نيستم،پس اصل مطلب رو مي گم.

    بابا گفت: من هم همين رو مي خوام بشنوم.

    سهيل مكثي كرد و نفسي كشيد و گفت: با اجازه تون مي خواستم.

    لحظه اي ساكت شد و بابا گفت: مي خواستي چي؟

    سهيل نگاهي به من كرد و گفت: مي خواستم اگر مي شه.

    دوباره ساكت شد و مستقيم به من نگاه كرد بابا اخمي كرد و گفت: ما رو محرم نمي دوني؟

    - نه بابا اين چه حرفيه؟

    - پس چرا حرفت رو نمي زني؟

    - آخه تا حالا در همچين موقعيتي قرار نگرفته بودم.

    - خب حالا اگر مي خواي ما چشمامون رو ببنديم تا تو حرفت رو بزني.

    سهيل خنديد و گفت: نه نيازي نيست اما مي خواستم با اجازه تون البته در حضور همگي اگر صلاح و قابل بدونيد از غزل خواستگاري كنم.

    بچه ها ساكت مونده بودند، اشك توي چشمام حلقه زده بود،بابا كنار سهيل اومد و گفت: تو خيلي وقته غزل رو از ما خواستگاري كردي اما با بي زبوني.

    سهيل سرش رو انداخت پايين و بابا هم بغلش كرد و گفت: منتظر همچين لحظه اي بودم، اميدوارم بتوني تحملش كني.

    اخمي كردم اما چيزي نگفتم، سهيل خنديد و گفت: روي چشمام نگهش مي دارم، هر طور كه باشه من باهاش خوشبخت مي شم.

    نيما دستش رو بر شانه ي سهيل گذاشت و با بغض گفت: خيلي خوشحالم اما واقعاً خدا بهت صبر بده.

    مامان زد زير گريه، عسل بغلش كرد و گفت: آخه چرا گريه مي كني؟

    - هيچي مامان خوشحالم، امروز بعد از مدت ها خوشي اين دو نفر رو ديدم، خدا هم دخترم و هم پسرم رو بهم برگردونده، خيلي خوشحالم.

    عسل مامان و بغل كرد و متوجه بودم كه خودش هم بغض كرده بود اما سعي داشت خودش رو كنترل كنه، بعد از چند لحظه به پيشنهاد بابا، بچه ها از اتاق بيرون رفتند و من و سهيل رو تنها گذاشتند بغض عجيبي گلوم رو گرفته بود، سهيل كنار تختم نشست و بدون اينكه حرفي بزنه مستقيم به چشمام نگاه مي كرد ، با نفوذ نگاهش تمام بدنم مي لرزيد، دلم به حال خودم مي سوخت آخه چه طور بدون اين چشم ها دوام مي آوردم. برق اشك به چشمام دويده بود، چشمهايش را بست و گفت:

    - ديگه قرار نيست گريه كني ها! نمي خوام اشكهات رو ببينم.

    آهسته چشمش رو باز كرد،اشكهام رو پاك كردم و با لبخندي غمگين گفت: هنوز نمي دونم كار درستي كردم يا نه، اما اميدوارم تو ازم راضي شده باشي.

    خواستم حرفي بزنم كه دوباره نگذاشت و سرش رو پايين انداخت و گفت: غزل؟

    نگاهش كردم اما بدون اينكه نگاهم كنه گفت: نمي دونم چرا اينكارو كردم اما خواهش مي كنم پيشاپيش منو ببخش از اين كه تنهات مي ذارم.

    داشتم منفجر مي شدم، نمي تونستم گريه نكنم بدجوري خودم رو كنترل كرده بودم اما بي اختيار اشكهام سرازير شده بود، سرش رو به سمت من برگردوند و آروم گفت:

    - هنوز هم دير نشده غزل.

    اخمي كردم و چيزي نگفتم، دوباره گفت:تو به كاري كه داري مي كني مطمئني؟تو با اين كار زندگي دوباره اي به من مي بخشي اما زندگي خودت رو نابود مي كني.

    ديگه نتونستم تحمل كنم، زدم زير گريه و دستام رو روي صورتم گرفتم. بعد از چند لحظه كه آرومتر شده بودم، دستهام رو برداشتم و نگاهش كردم، گريه كرده بود چشماش و صورتش از اشك خيس بود، با گريه گفت:

    - تو حيفي غزل من نمي خوام غمت رو ببينم.

    ديگه نتونستم طاقت بيارم و حرف نزنم، با گريه گفتم: هيچي نگو سهيل، من با تو خوشبختم حتي اگر غم هم باشه اما اون غم با تو براي من شيرينه دلم مي خواد با تو باشم نذار بيشتر از اين عذاب بكشم نمي خوام الان هم بي تو باشم بذار حداقل الان رو باهات زندگي كنم، خوش باشم، بخندم، سهيل تو رو خدا اين خوشي رو ازم نگير.

    گريه كرد و گفت: باشه،پس بخند،و بذار توي اين مدت، از ته دل باهات بخندم و با خنده هات نفس بكشم، تو رو خدا ديگه گريه نكن.

    اشكهام رو پاك كردم و خنديدم و از خنده ي من او هم خنديد. وقتي كنارم بود احساس آرامش مي كردم، اين انصاف نبود كه گلي مثل او به همين سادگي پرپر مي شد، سعي كردم هر چي غم و غصه هست رو از دلم بيرون بريزم تا كه بعد از بيست و شش سال، حداقل براي سه، چهار ماه رنگ خوشي رو ببينه هر چند ته دلم غم عجيبي رو حس مي كردم اما سعي مي كردم بخندم و آرامشش رو ببينم.

    ___

    بعد از پنج روز قرار بود که از بيمارستان مرخص شوم. حس غريبي هنوز همراهم بود. اما از اينکه به خونه برمي گشتم خوشحال بودم، مامان و بابا، بالاي سرم ايستاده بودند اما نيما و سهيل رفته بودندتا برگه مرخص شدن من رو بگيرند. از اينکه از اين محيط خفه و بسته بيرون مي رفتم، دل تو دل نداشتم، خيلي خسته شده بودم، هر چند توي مدت بچه ها مدام کنارم بودند و فقط موقع خواي تنهام مي گذاشتند. اما از اينکه از سر جايم تکان نمي خوردم کلافه بودم ، سرم هنوز بسته بود و دستم توي گچ بود. پام ضرب ديده اما نشکسته بود ولي خيلي درد مي کرد. حس خوشايند با سهيل بودن تمام اين دردها را از تنم بيرون مي کرد، نگاه به حلقه ام کردم. حلقه اي که بيست و شش سال از مادرش يادگار نگه داشته بود و الان به انگشت من، اون هم به معناي نامزد بودن انداخته بود، دستم رو بالا آوردم و حلقه ام را بوسيدم، همين لحظه سهيل و نيما با سر و صدا وارد اتاق شدند، ورقه مرخصي را گرفته بودند که نيما گفت:

    - سريع خانم قراضه آماده شو. بايد بريم.

    - تموم شد؟

    - چي تموم شد؟

    - مرخص شدم؟

    - آره متاسفانه.

    سهيل ضربه اي به کمر نيما زد و گفت: تا از اتاق ننداختمت بيرون، خودت آبرومندانه برو بيرون.

    نيما گفت: بدبخت شديم رفت، کم اين دو تا دل مي دادن و قلوه مي گرفتن، حالا که نامزد کردن خدا رحم کنه، حتما به جاي دل و قلوه، مغزي، کليه اي، چيزي با هم رد و بدل مي کنن. بابا يکي نيست واسه ما نوشابه باز کنه؟

    - من که گفتم برو بيرون.

    - بدبخت دلتون هم بخواد من کنارتون باشم. اصلا مي رم بيرون تا يه مقدار مغزم استراحت کنه، آدم پيش شما سککته مغزي مي کنه که از فرط هجوم زياد خون به مغزه.

    از اتاق بيرون رفت و منم آماده بودم که همراه همه برگردم. مامان، دستم را گرفت و کمک کرد تا سرپا بايستم. همگي با هم بيرون رفتيم. پام درد مي کرد اما مي تونستم به راحتي راه برم به کنار ماشين که رسيدم نيما پشت فرمان با اخم نشسته بود، سهيل مثل هميشه در رو برام باز کرد و من نشستم، همين که نيما به سمت خونه حرکت کرد گفت:

    - بسم الله الرحمن الرحيم، غزل دوباره برمي گرده خونه، خدا رحم کنه.

    - چرا؟ مگه من چمه؟

    - هيچي خواهرم، شما هيچي تون نيست، فقط هر چند وقت يکبار هوس هاي مختلف مي کنيد که خطرناک و دردسر سازه، يه بار هوس پرواز، يه بار ديگه هوس ازدواج، لابد دو روزه ديگه هوس بچه.

    سهيل به جاي من گفت:

    - اين چرت و پرت ها چيه که ميگي؟ نوبتي هم باشه اول نوبت شماست.

    - خواهش مي کنم، شما بزرگترين، هرچي باشه حق با برادر بزرگتره، راستي اين دفعه اوليه که مي بينم يه خواهر با برادر ازدواج مي کنه. من مي گم ما خانواده خارق العاده اي هستيم مي گيد نه.

    با حرف هاي نيما همه مي خنديديم تا به خونه رسيديم. توي خونه شور و حالي به پا بود. بچه ها هم مدتي بود از رامسر اومده بودند، خونه خيلي شلغ بود، همه بودند حتي امير و پرستو. فقط آرمان نبود که به ايتاليا رفته بود. هر چند توي خونه هم حق تکان خوردن نداشتم اما روز خيلي خوبي برام بود، با شوخي هاي پيام و نيما و سهيل جو خيلي صميمي و شادي بوجود اومده بود. به خصوص اينکه به تازگي ارش هم مانند انها شده بود و مدام سر به سر من مي گذاشت، نمي دونم چرا برخلاف چند ماه پيش ديگه ازش بدم نمي اومد. بلکه خيلي خوشحال بودم که با عسل ازدواج کرده است و سهيل براي هميشه براي من باقي مانده است. بچه مي گفتند و مي خنديدند و من بيشتر از اينکه حرف بزنم نظاره گر بودم. بابا گفت:

    - هرچقدر گفتيد و خنديد بسه، حواستون روجمع کنيد چون مي خوام يه چيزي بگم.

    همه ساکت شدند تا بابا حرفش را بزند که ادامه داد: من اينجا توي جمع نامزدي غزل و سهيل رو اعلام مي کنم. اگر همه راضي باشيد هفته ديگه جشن رو برگزار کنيم.

    صداي دست زدن به هوا بلند شد، خوشحالي همه دو برابر شده بود، بابا سهيل رو بغل کرد و بوسيد، چه شبي بود اون شب، دلم نمي خواست تموم بشه. آخر شب به کمک نيما و پيام از پله ها بالا و به اتاقم رفتم و روي تخت خوابيدم اما چشمهام رو نبستم. بعد از چند دقيقه صداي در رو شنيدم، سهيل از پشت در اتاق سرک کشيد و گفت:- اجازه هست بيام تو؟

    خنديدم اما جوابي ندادم، به اتاق اومد و کنارم روي تخت نشست و گفت:
    - چرا نخوابيدي؟
    چشماي تو براي من عالم زندگانيه
    رنگ چشات براي من اميد زندگانيه
    من ميميرم اگه تو پيشم نموني
    رنگ دلم آبي شده ميشه تو پيشم بموني
    چشماي من منتظرن منتظر رسيدنت
    بيا ديگه تنهام نزار فرشته ها ندزدنت ؟
    اين قلب من ميتپه براي تو همينو بس
    دق ميكنم اگه نياي من ميميرم گوشه قفس
    واي رسيدي عزيز من دلم برات تنگ شده بود
    عزيز من ميدونستي ديشب هيچ ستاره اي غايب نبود
    من بودمو تو بوديو ستاره ها مهمونمون
    پيشم بمون پيشم بمون پيشم بمون

  2. محل تبليغات شما    موزيک روز
     
  3. Top | #12



    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    عنوان کاربر
    مهلبووون
    میانگین پست در روز
    2.48
    محل سکونت
    to baghche
    نوشته ها
    3,756
    پسندیده
    2,327
    تشکر شده
    3,869
    میزان امتیاز
    46

    پیش فرض

    دوست ندارم بخوابم.

    - آخه چرا؟

    - مي ترسم اين شب خوب ديگه تکرار نشه.

    - چرا مي ترسي؟ مطمئن باش از اين شب هاي خوب توي زندگي تو زياد خواهد بود.

    لبخندي زدم و گفتم: آره با تو هميشه خوبم.

    لبخندي زد و بعد از چند لحظه گفت: اومدم که يه چيزي رو بهت بگم؟

    - چي؟

    - موضوع بيماري من!

    اخمي کردم و گفتم: تو رو خدا سهيل، نمي خواد چيزي بگي.

    - نه نه، نمي خوام چيزي بگم. اما اين موضوع رو به غير از من و تو آرمان و مهرشاد کسي نمي دونه.

    - خب ندونه. مگه چيه؟

    - اما ما بايد در اين مورد به پدرت بگيم. اونا بايد بدونن.

    - چي رو بايد بدونن؟ تو رو خدا سهيل اين شب رو خراب نکن.

    - اين حق اوناست، تو دخترشون هستي و دوست دارن و برات آرزوها دارن، شايد نخوان با مردي زندگي کني که...

    نگذاشتم بقيه حرفش را بزند و گفتم: اين حق هيچ کسي نيست جز من، دختر اونا مي خواد با مردي زندگي کنه که دوستش داره، عاشقشه، حاضره براش بميره، همه ي زندگيشه، با مردي که حاضره براي پنج دقيقه هم که شده زنش بشه. با مردي که هميشه و همه جا از معرفت و فداکاري کم نياورد. با مردي که واقعا يه مرده يه مرد. تو رو خدا سهيل خوشي اين لحظات رو ازم نگير بذار خوش باشم، تو رو خدا سکوت کن و نذار به غير از ما کسي بفهمه، من به امير و پرستو گفتم که به کسي چيزي نگن. آرمان و مهرشاد هم که مورد اعتمادند پس ديگه مشکلي نيست، خدابزرگه سهيل. خدا با ماست، تو رو خدا قبول کن.

    سرش را پايين انداخت و گفت: من که حسابي عقلمو از دست دادم از دست تو، اميدوارم ناراحت نشن.

    - نمي شن، ما ميگيم خودمون هم خبر نداشتيم.

    - باشه، هر چي تو بخواي.

    - راستي سهيل بابا مي خواد هفته ديگه جشن رو برپا کنه.

    - آره، مگه ايرادي داره.

    - نه، اما مگه قرار نبود يه مجلس ساده باشه؟

    - خب آره.

    - اما بابا...

    - نگران نباش. من باهاش حرف زدم و قبول کرد، فقط تا زماني که تو حالت خوب نشه نمي توني که براي خريد بيرون بري.

    - من خوبم، تا دو روز ديگه هم مطمئنم بهتر مي شم.

    - باشه، حالا اجازه مرخصي مي فرماييد؟

    - خوش اومدي؟

    بلند شد و بيرون رفت اما دوباره در رو باز کرد و رو به من گفت: غزل!

    بله، باز چي شد برگشتي؟

    - برگشتم بگم هر چند لياقتت رو ندارم اما خيلي دوستت دارم.

    اينو گرفت و از اتاق بيرون رفت، بغض گلوم رو گرفت دوباره ياد لحظاتي بدون او در فکرم افتاد، خواستم گريه کنم اما به او قول داده بودم ديگه گريه نکنم، چشمهام رو بستم و سعي کردم بخوابم تا اين فکر از ذهنم بيرون نره.



    *******************************



    اون شب بهترين شب عمرم بود، شبي که مدتها انتظارش را مي کشيدم شبي که مدام براي بدست آوردنش اشک ريخته بودم، پاهام سست شده بود. باورم نمي شد سهيل کنار من بود و هر دو با هم کنار سفره عقد به صحبتهاي عاقد گوش مي داديم. همه ساکت کنار سفره عقد ايستاده بودند و به لبهاي من چشم دوخته بودند و بعد از چند لحظه و مثل معمول بعد از سومين بار گفتم"

    با اجازه پدر و مادرم و همه عزيزانم بله.

    غوغايي به پا شد هم در بين جمع هم توي دلم، وقتي از سهيل جواب خواسته شد گفت:

    - درسته پدر و مادرم نيستين اما با اجازه ي هر دوشون و آقاي مهرباني بله.

    بغض گلوي بابا و مامان را گرفته بود، دوباره صداي دست زدن بلند شد و سهيل حلقه ازدواج را در کنار حلقه ازدواج مادرش به انگشتم کرد، خطبه خوانده شد و نام من و سهيل در شناسنامه و در قلب همديگر براي هميشه به هم تعلق گرفت.

    براي ادامه جشن، از کنار سفره عقد به سالن پذيرايي رفتيم، احساس آرامش مي کردم، دوش به دوش سهيل حرکت مي کردم و هيچ جا تنهاش نمي ذاشتم. آرمان صبح همون روز برگشته بود. و خودش را به مجلس ما رسونده بود. سهيل دستم را گرفت و گفت:

    -بيا بريم پيش مهشاد و آرمان.

    - باشه بريم.

    - اون دو تا به ما خيلي کمک کردند، مهرشاد به من، آرمان به تو.

    - آره بايد ازشون تشکر کنيم.

    کنار بچه ها ايستاديم که مهرشاد سريع گفت: غزل خانم اون کفش ات رو دربيار و بزن تو سر ما دوتا که ترشيديم سر دست ننه و بابامون.

    خنديدم و گفتم: سهيل بايد بزنه، نه من.

    - فرقي نمي کنه. مهم اينه که تو سري بخور بشيم.

    - خدا نکنه.

    - فعلا که خدا کرده.

    - نوبت شما هم ميشه نترسيد.

    - نه خانوم من نمي ترسم، اين آرمانه که مي ترسه و هي بي خود تو دل من رو هم خالي مي کنه.

    آرمان اخمي کرد و با ضربه اي پس گردن مهرشاد زد و گفت: حالا بذار دختر خاله خانمتون جواب بله رو بده بعد دور بردار، البته اون آرزو خانمي که من مي بينم و از فک و فاميل هاي شماست مطمئنا مثل خودته.

    - منظور؟! چرا توهين مي کني؟

    - مثا اينکه تو به خودت شک داري ها، من گفتم مثل تو مي مونه نگفتم که مثل گودزيلا مي مونه.

    سهيل خنديد و گفت: خب به خاطر اينکه خودش ايراد داره بهش برخورد.

    - اينو هستم.

    مهرشاد رو به من گفت: مي بيني تو رو خدا من اين وسط وظلوم واقع شدم، گفتم اين سهيل ازدواج مي کنه و آدم مي شه اما انگار از بشريت هيچ بويي نبرده.

    - آفا مهرشاد قرار نشد به سهيل حرفي بزنيدها!!

    - آه آه. قبلا کم ليلي و مجنون بازي در مي آورديد، حالا ديگه خدا رحم کنه.

    سهيل در جواب گفت: زورت مياد؟

    - عمراً. البته جاي تو بودن خوبه اما اصلا حاضر نيستم جاي غزل باشم. خدا بهش صبر بده.

    - حالا تو رو خدا حاضر شو. من بدون تو ميميرم. تو رو خدا حاضر شو زنم بشي.

    - اصلا حرفش مزم، در ضمن عقدي که از روي اجبار باشه و دختر راضي نباشه در شرع اسلام قبول نيستو

    - آه که چقدر هم تو تهل شرع اسلام هستي، ايتاليا هم که بودي همين رو مي گفتي؟

    - يعني چي؟ دخالت در کار مردم از نظر شرع گناهه، خجالت بکش تو هنوز ياد نگرفتي که نبايد بيشتر از کوپنت حرف بزني...

    آرمان عصباني شد و نگذاشت حرفش را ادامه بده و گفت: اي خفه شو پسر، فک درد نگرفتي؟

    - نه.

    - خجالت بکش، حداقل از غزل.

    - دليلي براي انجام اين کار نمي بينم.

    - تو هيچ وقت دليلي براي انجام کارهات نداري.

    - فضولي موقوف.

    سهيل رو به آرمان گفت: ول کن بچه رو، بذار با خاطراتش خوش باشه، عقل که نباشه جون در عذابه ديگه.

    مهرشاد گفت: اي خبيث خائن. يه عمر بزرگت کردم، ترو خشکت کردم، پوشکت رو عوض کردم، شيرم رو بهت دادم، حالا ميري با پسر مردم لاس مي زني، مادرت رو فراموش مي کني؟ شيرم رو حلالت نمي کنم.

    - کدوم شير؟ اونو که هر شب بالا مياوردم.

    - اي مرض بگيري، اول پياله به دستي و بعد از مستيريال پياله شکستي.

    - تو کي به من پياله دادي، تا اونجا که من يادم مياد من بهت پياله مي دادم.

    - آخ آخ بازم يادم انداختي و کردي کبابم.

    من گفتم: چرا؟

    - اينجا پياله نداريد؟

    - چه پياله اي؟

    - پياله اي که توش ماست بخوريم، خب يه پياله براي ني ناي ناي.

    - ني ناي ناي چيه؟

    - بابا سهيل بيا اين زنت رو جمع کن، با تو هستم حواست کجاست؟

    سهيل گفت: هان؟ چه مرگته؟

    - چم چاره مرگته، مي گم يه پياله به من بديد.

    - چيه مي خواي اين دفعه توي اون بهم شير بدي؟

    - تو که شير مي خوري، شيشه شير مي شکوني، لياقت نداري؟

    - آخه اون چه شيري بود که به من دادي؟

    - به من چه؟ شعور خودت نمي رسيد که شيرت رو با روغن مي خوردي، خب مسلمه که به روغن سوزي مي افتي.

    - حالا ميگي چي کار کنم؟

    - هيچي شير به حروم، هر وقت شير خواستي آبرومون رو نبر فقط آژير بکش من مي يام.

    آرمان گفت: الحق که براي شير دادن خوبي.

    مهرشاد گفت: منظور؟

    - هيچي، آخه از تو هيچ کار مفيدي برنمياد، حالا اين دفعه ازت شير مي دوشيم. ببينيم چه طوريه؟

    - که چي بشه؟ که با پسرم شير به شير بري؟

    - شير به شير نه. برادر شيري.

    - اصلا حرفش رو نزن من شيرم رو نياز دارم.

    - مثلا چه نيازي، نکنه يکي ديگه ميخواد شيرت رو بدوشه؟

    - مثلا کي؟

    - کثلا آرزو خانم.

    - درست صحبت کن با آرزوي من.

    - آه خوبه حالا فلورانس نيست.

    - از اون هم کمتر نيست.

    - پس به بابات ميگم به جاي يه خونه يه طويله برات بخره. تا آرزو خانم اونجا راحا تر بتونه شيرت رو بدوشه.

    - آره حتما . فقط يادم باشه بگي آشپزخونه اش اپن باشه.

    خنديدم و گفتم: با يه پنجره رو به دريا.

    - اون هم خوبه.

    سهيل گفت: مگه تو مي دوني دريا کجاست؟

    مهرشاد گفت: نه فقط تو مي دوني، تو بگو ف من مي رم تا خونه فرناز جون و برمي گردم.

    - اگر بگم آ چي؟

    - آژير مي کشم.

    آرمان گفت: صداي آژير آمبولانس حامل جنازه ات رو بشنوم ان شالله خفه شو ديگه.

    اي بي ادب بي تربيت، جلوي بچه حرف نزن بد آموزي نداره.

    صحبت ها و شوخي هاي مهرشاد تمامي نداشت، اون شب، شب خوبي بود و به همه خوش گذشته بود، مجلس با همه انتظاري که براش کشيده بودم تمام شده بود، مامان و عسل گريه مي کردند هرچند که نيما هم توي بغل نيما گريه مي کرد. اين يک موضوع طبيعي بود اما نمي فهميدم علت بغض آرمان چه بود؟ خيلي تعجب کرده بودم. اما به هر ترتيب من و سهيل به خونه کوچک خود البته بنا به خواسته من، چون نمي خواستم مامان را تنها بگذارم رفتيم. خونه اي که کوچک اما پر از لطف و صفا بود، خونه اي که با عشق و محبت و سراسر فداکاري بوجود اومده بود، خونه اي که نسبت به خونه ي دلمون خيلي کوچک بود اما با وجود علاقه ي بينمون مثل بهشت جلوه مي کرد.

    با همراهي همه به خونه آرزوهامون رفتيم. بعد از گذشت نوزده سال از زندگي من و بيست و شش سال از زندگي سهيل هر دو دوباره متولد شديم و پا به يک زندگي مشترک و جديد گذاشتيم، هنوز از حال خوش خودم بيرون نيامده بودم که سهيل گفت:

    -کجايي غزل؟ معلوم هست چته؟

    - هيچي، همين جام.

    - نه بابا. فکر کردم جاي ديگه اي هستي.

    - اذيت نکن سهيل.

    کنارم نشست و با خنده گفت: من جرات ندارم شما رو اذيت کنم.

    - منظورم اينه سر به سرم نذار.

    - يعني من نيايد بدونم براي چي تو فکري؟

    - فکر خوشبختي، فکر بودن با تو!

    آه مادر بگير منو.

    - اذيت نکن ديگه.

    - بي خيال بابا، حالا هم تا من برم يخ دوش بگيرم، توهم لباست رو عوض کن و بگير بخواب. از صبح تا حالا سرپا بودي، مگه خسته نشدي؟

    __

    اين و گفت واز کنارم بلند شد صداش کردم سهيل

    جانم

    بي اراده از چشمم اشک چکيد و گفتم خيلي خوشحالم

    با لبخندي دلنشين به کنارم برگشت و روي تخت نشست و صداي قشنگش تو گوشم پيچيد و گفت

    خوشحال باش غزلم من هميشه اينو از خدا ميخوام

    به چشماش چشم دوختم نگاهش رو ازمن گرفت و به روبرو دوخت و بعد از چند لحظه آروم وبا بغض گفت منو به خاطر حمافتم ببخش غزل تنها حرفي که ميتونم بزنم اينه

    بلند شد و رفت طاقت نياوردم و از سر جام بلند شدم و صداش کردم سرجاش ايستاد و به سمت من برگشت به سمتش رفتم روبه روش ايستادم سرش پايين بود آروم سرش رو بالا آورد و به چشماش نگاه کردم سرخ و پر از اشک بود با گريه گفتم

    نميخوام هيچ وقت غصه بخوري

    براي من مهمترين چيز خوشحالي تست اينو تا حالا صدبار گفتم

    برايمن هم مهمترين چيز اينه که تو دوستم داشته باشي و کنارم آروم باشي

    بعد ازچند لجظه سکوت گفت من با وجود تو براي هميشه آروم شدم بيتابي هام آروم گرفت تقدير من عشق تو بود عشقي که هميشه برام محال بود اما الان بهت دست يافتم به چشمات به نگاهت به نگاهي که دنيام و توش ميبينم به نگاهي که اميد رو از برقش ميفهمم غزل با وجود تو واقعا زندگيم مثل يک افسانه شده مثل يک افسانه اي که قهرمان قصه اش افسون توست

    جوابي نداشتم که به او بدم و علاقه ام رو ابراز کنم اما گفتم

    پس ديگه هيچ وقت فکر نکن من با وجود تو از بين ميرم من اگه قراره خوشبخت بشم حتي براي مدتي کوتاه ميخوام خوشبختي با تو باشه سهيل توي اين مدت ميخوام فقط از عشق برام بگي و با شونه هاي مردونه ات آرومم کني

    نگاهي کرد وبا شيطنت گفت اما الان ميخوام يه چيز ديگه بهت بگم

    با تعجب نگاهش کردم خنديد و گفت نترس ميخواستم بگم اگر اجازه ميدي برم يه دوش آب گرم بگيرم تا سر حال بيام تو هم بگير بخواب

    چشم جناب اي کي يوسان

    خنديد و به حمام رفت و اون شب زيبا که هيچ وقت از خاطرم پاک نميشه شد

    اولين صبح زندگيمون رو با صداي قشنگ سهيل آغاز کردم چشام رو که باز کردم کنارم نشسته بود خميازه اي کشيدم و گفتم

    تو کي بيدار شدي

    ساعت خواب خانوم عليک سلام

    سلام صبح بخير

    صبح کجا بوده خانومي پاشو يه چيزي پاسه ناهار درست کن بخوريم مامان بيچاره ات از صبح کله سحر برامون صبحانه آورده اما مثل اينکه خبر نداشت دختر خانمشون به جاي صبحانه ناهار احتياج داره

    چه طور مگه

    بابا روت رو برم ساعت ?? ظهره بازم ميگي چطور مگه

    راست ميگي

    ظاهرا بله

    حالا چرا ظاهرا

    چون کم کم دارم قاطي ميکنم و ظاهرا عقلم داره از کار ميافته

    باخنده به سرعت بلند شدم و روبه روش دستام رو بردم بالا وگفتم ببخشيد من تسليمم شما امر بفرماييد من چي کار کنم چرا قاطي ميکني

    آهان حالاشدي يه دختر خوب مگه بد بودم

    حالا بماند ببينم اگر قرار باشه هرروز اين موقع بيدار شي با چمدونت ميفرستمت بالا پيش مامان جونت راه هم نزديکه و ديگه نميخواد زنگ بزني به آژانس

    اين طوريه

    آره

    پس بچرخ تا بچرخيم آقا سهيل

    شرمنده ام من سرم گيج ميره و حالم بد ميشه شما خودت تنهايي بچرخ

    تنهايي کيف نميده

    پس بذار سر فرصت مناسب ميريم شهربازي و باهم چرخ وفلک سوار ميشيم

    خنديدم و گفتم خوب ديگه بسه بيا صبحانه بخوريم

    ساعت ??

    چه فرقي ميکنه بيا بخور البته به يه شرط

    ساعت ?? مه ميخواي بذاري صبحانه بخوريم بازم شرط ميذاري

    آره بگم يا نه

    اگه نگي که خفه ميشي بگو ببينم

    قرار ديشب رو يادت هست

    کدوم قرار

    هموني که امروز ناهار به دعوت تو ميريم بيرون

    خودش رو به اون راه زد و گفت من اصلا يادم نمياد با کسي قرار گذاشته باشم

    پس من هم نميذارم صبحانه بخوري

    باشه بابا تو برنده اي چشمم کور ميبرمت

    حالا شد پس بيا بشين بخور وگرنه واسه ات هيچي نميذارم

    با خنده صبحانه رو خورديم و براي ناهار به بيرون رفتيم و براي تجديد خاطرات دربند رو انتخاب کرديم لحظات شيرين از پي هم گذشتند و من احساس هيچ گونه کمبودي نداشتم خوش بودم و ميخنديدم و آرامش داشتم بعد از خوردن ناهار به خونه برگشتيم و همه منتظر ما بودند چون مادر جشن پاتختي و پاگشاي مارويکي کرده بود هديه اي که از جانب پدر به ما داده شد بليط سفر به مشهد بود از خوشحالي سر از پا نميشناختم فردا قراربود بعد از مدتها به مشهد برم اين همه مدت دعا و نذر و نيازهاي زيادي کرده بودم بايد يه جوري خودم رو خالي ميکردم و به خاکي مقدس سجده ميکردم و اين فرصت رو به دست آورده بودم به حدي خوشحال بودم که نيما به خنده گفت

    چيه غزل بليط مشهد گيرت اومده نه بليط لس آنجلس که اين قدر خوشحالي ميکني

    اين سفر ارزش فوق العاده بيشتري از سفر به لس آنجلس داره

    نه بابا اينو خودت تنهايي گفتي

    اذيت نکن نيما تو بازم من رو سرکار گذاشتي

    نه به جان خودم آخه تو خداييسرکاري ديگه من چکاره ام

    ايناکه ميگي درسته اما مگه يادت رفته که خواهر خودتم

    نه بابا خوبم يادم هست ولي خب شوخي کردم

    شوخي نکني نميشه

    نه که نميشه تا حالا متوجه ي اين موضوع نشدي

    چرا شدم تازه يه قل ازت هم که نصيبم شده

    همون سهيل واسه مزاجت خوبه

    بله که خوبه چي فکر کردي

    اه اه دوباره حالم بد شد جان من از اين حرفهاي شيشه اي نزن که بلور دلم ترک برميداره

    اه چشم دادش جون

    شب خيلي خوبي بود مخصوصا با هديه اي که پدر داده بود خوشي و خوبي رو برام دو چندان کرده بود مثل شبهاي که تازگي ها بر من گذشته بود چشمام آسوده بسته شدلحظاتي از نشستن هواپيما به زمين ميگذشت و با سهيل از فرودگاه بيرون اومديم و با تاکسي به سمت هتل حرکت کرديم ميخواستيم نماز رو در حرم بخونيم به همين دليل بعد از رسيدن به هتل و اتاق رزرو کردن سريع به سمت حرم حرکت کرديم هنوز به حرم نرسيده بوديم که بغض گلوم رو گرفته بود احساس خاصي داشتم يک حسي يک چيزي دلم رو به زير و رو شدن و لرزيدم وا ميداشت بدنم بي حس شده بود وقتي پياده شدم و روبروي درب ورودي حرم قرار گرفتم پاهام توان نگه داشتنم رو نداشت احساس ميکردم هر لحظه ممکنه بخورم زمين کنار حوض وسط حياط بي اختيار بر روي زمين نشستم و بي اراده زدم زير گريه

    سهيل دستپاچه شد و نشست کنارم و گفت

    چي شده غزل حالت خوبه

    آره خوبم

    پس چرا اين طوري شدي

    نميدونم يهو کنترلم از دستم خارج شد

    دستم رو گرفت و بلند کردم و گفت آروم باش حالت رو ميفهمم بيا برو داخل حرم اونجا بشين تا حالت سرجاش بياد منم از قسمت آقايون ميرم تو

    از هم جدا شديم و هرکدوم به سمت حرم رفتيم ايستاديم و نمازم رو خوندم دلم داشت ميترکيد خودش مرا به سمتش ميکشوند و راه برام باز شده بود کنار ضريح نشستم و با دستام بهش متوسل شدم و زدم زير گريه دلم نميخواست اين خوشي ها و آرامش تمام ميشد زار زدم و از او کمک خواستم

    خدايا خودت کمکش کن و کمکم کن خدايا جون منو بگير و از مرگ اون جلوگيري کن اون نبايد بميره اين انصاف نيست توهم دوست نداري بميره آخه چرا هرچي خوبه جدا ميکني و ميبري چرا هرکي عاشقه رو از پيش ما ميبري مگه ما حق نداريم اي خدا تنها دلخوشيم رو ازم نگير توي اين دنيا تنها اونو دارم و نميخوام تا جون دارم تنهاش بذارم و تو هم نذار اون هيچ وقت منو تنها بذاره يا امام رضا خودت مشکلش رو حل کن خودت گره از مشکل اين بنده ات باز کن تو رو خدا نذاريد از پيشم بره ميدونم چون خوبه و دوستش داريد ميخوايد ببريدش اما من بدون اون چي کار کنم دنيا با اون برام قشنگه تو رو خدا اين قشنگي رو ازم نگيريد من حاضرم زير پاهاش بميرم وپرپر بشم اما اون نفس بکشه خوب ميدونم پاسه شما هيچ کاري نداره که شفاش بديد پس عاجزانه التماس ميکنم ازم نگيريدش ازم نگيريدش

    چشام بسته شد و از حال رفتم بعد از چند لحظه که چند قطره آب به صورتم خورد باعث شد چشمام رو باز کنم همه جا رو تار ميديدم چند زن بالاي سرم ايستاده بودن حالم که بهتر شد به کمک دونفر از حرم بيرون برده شدم که توي اون شلوغي حالم بدتر نشه دو نفر دستانم رو گرفته بودند به کنار در که رسيديم ديدم سهيل منتظر ايستاده وقتي منو توي اون وضع ديد هراسون به سمتم دويد و پرسيد چي شده

    يکي از خانمها گفت انقدر گريه کرد تا از حال رفت

    سرم رو بلند کرد و گفت آخه چرا با خودت اين کارها رو ميکني

    من خوبم

    دستم رو گرفت و از خانمها تسکر کرد و کمکم کرد تا از حرم بيرون رفتيم و به سمت هتل حرکت کرديم به اتاق رفتيم من روي تخت خوابيدم و قرصي رو که سهيل به دستم داد رو خوردم که بالاخره بعد از مدتي سکوت گفت

    من هيچ وقت راضي نميشم که تو رو توي اين وضع ببينم

    نگاهش کردم و خواستم حرفي بزنم اما چشماش ورم کرده بود و سرخ شده بود زبونم بند اومده بود وبه سختي و بريده بريده پرسيدم

    گريه کردي

    سرش رو برگردوند و با صدايي لرزان گفت نميخوام غزل نميخوام من اين آرامش رو نميخوام

    به سمتم برگشت و مستقيم به چشام نگاه کرد و ادامه داد من نميخوام تو اين طوري باشي من حاضر نيستم به خاطر من به اين وضع بيفتي من حاضر نيستم غزل حاضر نيستم

    زد زير گريه و سرش رو بر روي زانوهاش گذاشت نفسم بند اومده بود کنارش نشستم و آروم سرش رو بلند کردم و به چشماش نگاه کردم و گفتم

    من دوست دارم سهيل دوست دارم فقط اينو ميدونم که ميخوام با تو باشم تا هرکجا به هر قيمتي ميخوام با تو باشم اينو بفهم ميخوام با تو باشم

    ازبس گريه کرده بودم صدام گرفته بود سرم رو به سينه اش گذاشت و هردو باهم گريه کرديم گريه اي که سوز زودرس جدايي بر دلمون گذاشته بود فکر شبهاي تنهايي اي بودم که بايد بدون او سپري ميکردم سرم رو بر سينه اش فشردم و گفتم

    دوست دارم با تو باشم با تو باشم با تو باشم

    حال خودم رو نميفهميدم دستش رو بر سرم گذاشت و گفت هر چند زياد نميتونم بمونم اما تا آخرش باهات ميمونم تا آخرش غزل حالا تو رو خدا آروم باش مرگ سهيل آروم باش

    اينو که گفت سريع سرم رو بلند کردم و دستم رو بر لبش گذاشتم و گفتم

    هيچ وقت اين کلمه رو نگو تو هيچ وقت نمي ميري لا اقل يادت توي دلم نمي ميره اينو مطمين باش سهيل تو نمي ميري تو هيچ وقت براي من نمي ميري ديگه تنهات نميذارم سهيل ديگه هيچ وقت تنهات نميذارم قلب من با تو ميتپه حالا چه با خودت چه با خيالت اين باور کن خيالت هم با هر نفس همراهمه تو برام قصه گوي عشقي و تو برام معناي زندگي کردني چشماي آبي دريايي قشنگت هيچ وقت از يادم نميره تو برام قشنگترين کلامي که اسمت هميشه تو قلبمه سهيل باور کن اسمت هميشه تو قلبمه

    اشک از چشمان هردومون سرازير بود دستم رو از روي لبهاش برداشت و سرم رو بر شانه اش گذاشت آروم چشمام رو بستم و خوابيدم و خواب ديدم کنارمه و همه جا همراهمه دلم نميخواست از اين خواب بيدارشم دلم ميخواست با اين خواب براي ابد نفس بگيرم و زندگي کنم دلم ميخواست با لبخند قشنگش هميشه از عشق بشنوم و با عشق زندگي کنم و با عشق بيدار شوم و شب بخير بگم

    دوبار ديگه همراه هم به حرم رفتيم ولي اين دفعات حال بهتري داشتم نميدونم از اميدي بود که سهيل به من داده بود يا از صبري که خدا عنايت کرده بود حالا خيلي خوب شده بود دو روز بعد رو همه اش درتفريح وگردش بوديم سهيل اصلا نگذاشت حتي براي لحظه اي دوباره اشک تو چشمام خونه کنه با خنده ها و حرفها و محبتهاش سفر خوب و خاطره انگيزمون تموم شدو به تهران برگشتيم همه براي استقبال از ما خونه بابا جمع شده بودند روز خوبي رو با بچه ها گذرونديم هرچند که پيام و بچه ها و خاله اينا چند روز پيش به رامسر برگشته بودند و جاي خاليشون خيلي احساس ميشد گوشه اي کنار عسل و رها و آيسان نشسته بودم که سهيل صدام کرد و گفت غزل يه لحظه بيا

    کنارش رفتم و پرسيدم چي شده کاري داري

    من نه اما آرمان با هردومون کار داره توي حياط منتظرمونه

    به حياط رفتيم آرمان روي پله ها نشسته بود ما رو که ديد بلند شد و دوباره هرسه روي پله ها نشستيم که آرمان گفت

    مزاحم که نشدم

    سهيل گفت نه بابا ما که به مزاحمتهاي شما عادت داريم خيالت راحت

    خب پس خيالم راحت شد الان اجازه هست حرفم رو بزنم

    بفرماييد

    حقيقتش حرف خاصي ندارم که بخوام بزنم اما وقتي توي اين مدت همه چيز رو ديدم و مثل وجودي از خودم لمسش کردم به حس و زندگيتون حسوديم شد خواستم بگم توي اين چند روز که ايتاليا بودم و اين چند روزي که برگشتم با مهرشاد کارهامون رو درست کرديم و هر دو در کارخونه اتومبيل سازي در ايتاليا استخدام شديم يعني همون کار سابقمون الان هم قراره تا چند ساعت ديگه براي هميشه برگرديم ايتاليا اگر هم ميبينيد پدر و مادرم زياد حال خوبي ندارن دليلش اينه که نتونستن منو راضي به موندن بکنن خواستم به غزل بگم اگر يادش باشه دليل برگشتنم رو چند ماه پيش در رامسر بهش گفتم والان هم ميخوام دوباره ازش بخوام که هيچ وقت خونواده ام دليلش رو نفهمن چون اين فقط براي خودم قانع کننده است من نميتونم اين همه ضعف و فقر و مصيبت رو ببينم من طاقت و توان و تحمل ندارم شايد سوسول باشم نميدونم اما اينو ميدونم اگر يه مدت از اينجا دور باشم حالم خيلي بهتر ميشه غزل خانوم ميخواستم بهت بگم که قدر اين سهيل رو بدون خيلي دوست داره يادته بهت گفتم در موردش بي انصافي ميکني اما متوجه منظورم نميشدي حالا معني حرفم رو فهميدي غزل مراقبش باش من دلم روشنه که شما تا ابد باهم خوشبخت ميشيد چه جسمتون کنار هم باشه چه دلتون هيچ فرقي نميکنه اما خوشا زماني که دلها بهم نزديک وکنار هم باشن دوست دارم اگر زماني برگشتم ايران بازم شما رو کنارهم ببينم اين تنها آرزومه باور کنيد من توي اين مدت به هيچ کس دل نبستم به جز شما دوتا من به دوري از خانواده ام عادت دارم هرچند سخته اما ? سال براي عادت کردن کم نيست اما الان که به شما وابسته شدم وبهتون عادت کردم دوري از شما برام خيلي سخته

    بغض گلوش رو گرفته بود و ادامه اد فردا مادر مهموني گرفته خوشحال ميشم که قانعشون کنيد و بگيد طاقت گريه هاي هيچ کدومشون رو ندارم آخه مادرم نميدونه و فکر ميکنه بليطم براي پس فرداست

    روبه سهيل کرد و با چشمان پر از اشک گفت من الان ميرم خونه و وسايلم رو بر ميدارم ميخوام تنها باشم به بچه ها بگيد من رفتم و از طرف من ازشون خداحافظي کن اما سهيل به خدا اينو از ته دلم ميگم اگر با مهرشاد ?? ساله که رفيقم و با تو چند ماهه اما اين قدر که تو با احساس و دلم بازي کردي مهرشاد هيچ وقت نکرد اما کاش جوابي واسه دلتنگي هام بود هيچ وقت دلم تا اين حد با رفيقم نبوده اما به خدا دارم ميترکم سهيل دارم دق ميکنم نميتونم قبول کنم که.....

    ساکت شد وادامه نداد سرش رو پايين انداخت اشک رويه گونه ام سرازير شد سهيل بدجوري بغض کرده بود هيچ کدوم حرفي نميزديم آرمان دوباره گفت

    بياييد کوچه يکي ميخواد ببينتتون

    با پاهايي لرزان به سمت در رفتيم و پا به کوچه گذاشتيم مهرشاد رو ديديم کخ کنار در ايستاده بود و مثل هميشه با خنده گفت

    چه عجب مارو تحويل گرفتيد و تشريف آورديد بيرون

    سهيل مهرشاد رو بغل کرد و زد زير گريه وگفت دلم براي بي مزه بازيها و شوخي هاي بي نمکت تنگ ميشه حلالم کن

    مهرشاد نتونست خودش رو کنترل کنه تا به حال حتي ناراحتيش رو نديده بودم چه برسه به گريه اش اما زد زير گريه و دستاش رو رو دور کمر سهيل حلقه کرد و با گريه گفت

    بي نمک و بي مزه هيکلته بار آخرت باشه با من اين طوري حرف ميزني ها

    آرمان طاقت نياورد و روي زمين نشست و گفت خدايا آخه اين چه کاريه که با ما ميکني

    سهيل و مهرشاد کنارش نشستند و هرسه دست در گردن هم با هم گريه کردند دلم داشت ميترکيد به ديوار تکيه دادم و آروم نشستم و بي صدا اشک ريختم سهيل دست هردوشون رو گرفت و بلند کرد و گفت

    خجالت بکشيد اين کارها چيه بذاريد راحت....

    چند لحظه مکث کرد و گفت بذاريد راحت باشم و با آرومي چشام رو ببندم

    آرمان دستاش رو به سرش گرفت و روش رو برگردوند سهيل به سمت آرمان رفت و تسبيحي رو از گردنش در آورد و گفت

    اينو ببند به گردنت خيلي برام عزيزه غزل از مشهد برام گرفته

    آرمان با گريه نگاهي به من کرد و تسبيح رو گرفت مهرشاد دستش رو به شانه ي سهيل گذاشت و گفت

    ___

    - هيچ وقت قاب عکسمون رو از ديوار اتاق بر نميدارم، ليوان آبت رو هم دست نمي زنم و يادگاري نگه مي دارم. لباس هاي مزخرفت رو هم تا آخر عمرم نگه ميدارم. يادته هيچ وقت نميذاشتي روي کاناپه بخوابم اگر هم دوست نداري ديگه روي کاناپه نمي خوابم. در ضمن نمي ذارم آرمان روي صندليت بشينه فقط خودم مي شينم. چون مي دونم منو بيشتر دوست داري.

    سهيل لبخندي از غم زد و با گريه گفت: ديدي من مردم و تو بازم آدم نشدي؟

    - بدبخت ما همينطوري هم کلي خاطرخواه داريم چي برسه به زماني که آدم بشيم؟ اما...

    ساکت شد و دوباره گفت: اما بي تو چي ميشه؟ سهيل بي تو نميشه.

    پاهام از شدت ضعف درد گرفته بود، دلم ميخواست جيغ بکشم تا آروم شوم اما نميشد، آرمان و مهرشاد روي سهيل رو بوسيدند و از من خداحافظي کردند و به سمت ماشين رفتند که سهيل صداشون کرد و گفت:

    - هميشه دوستتون دارم، بريد به سلامت هميشه خوش باشيد اميدوارم موفق باشيد.

    زماني که ماشين خواست از مقابل ما عبور کند، سهيل با صداي بلند گفت: ديدار به قيامت.

    نفسم بالا نمي اومد احساس ميکردم فلج شدم هر چند کمرم خيلي وقت بود که شکسته بود، سهيل با گريه دستم را گرفت و بلند کرد و هر دو با هم به خونمون رفتيم و به اصرار سهيل آبي به سر و صورتمون زديم و چهره مون را عادي نشان داديم و به بالا برگشتيم و خبر رفتن آرمان رو داديم، تمام اون شب رو، نه سهيل و نه من هيچ کدوم توان حرف زدن نداشتيم و خاموش مانديم و صبح فردا سعي کرديم صبح عادي رو شروع کنيم، هر چند سخت بود، تمام حرفها و لحظات شب قبل توي ذهنم تکرار مي شد و جلوي چشمم به حرکت در مي اومدند. خوب مي دونستم که آنها هم طاقت ديدن مردن سهيل رو نداشتند و به همين خاطر بي خبر و به اين زودي برگشته بودند، صبح اون روز سهيل به سر کارش و من هم به دانشگاه رفتيم و هر دو به تقدير و سرنوشت گردن نهاديم و با زندگي سازش کرديم.



    ********************

    صبح که از خواب بلند شدم حال خوبي نداشتم احساس ضعف مي کردم، سه ماه از با هم بودن من و سهيل مي گذشت و شماره معکوس براي پايان خوشبختي هاي ما آغاز شده بود، توي اين مدت روز به روز حال سهيل بدتر شده بود، هنوز اجازه نداده بوديم کسي از اين ماجرا خبر دار بشه و موضوع بيماري سهيل رو بفهمه، سهيل روز به روز لاغرتر و ضعيف تر مي شد اما هنوز شاد و سر زنده بود و اميد و جواني توي دلش نمرده بود و همين بود که به من اميد و سرزندگي مي داد، سعي مي کردم خودم را آماده کنم تا تحمل داشته باشم اما به هيچ عنوان حتي فکرش رو هم نمي تونستم بکنم خودم رو به دست زمان سپرده بودم، زمان با گذشتش همه چيز رو حل ميکرد و نشان مي داد، نمي خواستم بگذارم به او بد بگذره و کوچکترين غمي داشته باشه، اين آخري ها علاوه بر خون دماغ شدن، خيلي هم سرفه ميکرد، خانواده اصرار داشتند که سهيل بايد خون دماغ شدنش رو به يک دکتر اطلاع بده و علتش رو بفهمه اما هر دفعه ما سعي ميکرديم موضوع رو عوض کنيم و نگذاريم کسي از ماجرا مطلع بشه. خودم هم چند روزي بود احساس خستگي و ضعف مي کردم اولش فکر کردم علتش فکر کردن به موضوع سهيل باشه اما اين يکي دو روز احساس درد هم مي کردم، دردم بعضي وقتا شديد

    مي شد اما دلم نمي خواست سهيل از اين موضوع چيزي ميفهميد و نگران ميشد، اما اون شب وقتي به خونه اومد و پيراهن سفيدش را با لکه خون ديدم حالم بد شد و نتونستم خودم را کنترل کنم و حالم بهم خورد و سريع به سمت دستشويي رفتم. سهيل هراسون و دستپاچه به سراغم اومد و کمکم کرد و به اتاق برد و بر روي تخت نشاند و با دلهره گفت:

    - چي شده غزل؟ حالت خوب نيست؟

    - نه حالم خوبه چيزيم نيست.

    - پس چرا حالت بهم خورد؟

    - نمي دونم، تازگي ها چند بار اينطور شدم.

    حواسم نبود که چي ميگم، با تعجب پرسيد: آخه چرا؟

    - چي چرا؟

    - چند روزه که حالت خوب نيست و به من نگفتي؟

    - کي گفته من حالم خوب نيست؟

    - خودت همين الان گفتي.

    - من کي گفتم؟!

    - تو مطمئني حالت خوبه؟ تب داري؟

    - نه ندارم.

    - پس چرا حواست نيست؟

    - هست.

    - فکر نمي کنم، آخه چرا حالت بد شده؟ چرا نگفتي بريم پيش يه دکتر؟

    - لزومي نداشت فقط يکم سر گيجه دارم که علتش هم کم خونيه.

    - مگه تو دکتري که بيخودي علت ميتراشي؟ اگر هم کم خون شده باشي بالاخره بايد بري دکتر تا يه دارو تجويز کنه.

    - چه خبره بابا، چقدر شلوغش ميکني، من که چيزيم نشده تو هم نميخواد بيخود نگران بشي.

    - بيخود نگران نيستم، جديداً رنگ پريده هم شدي، فردا سرکار نميرم و حتماً با هم ميريم دکتر.

    - اما...

    - اما بي اما هموني که گفتم، بگو چشم.

    نمي خواستم ناراحت ببينمش به همين دليل با خنده گفتم: چشم جناب اي کي يوسان! شما امر بفرماييد، غزل نباشه ببينه سرورش عصباني و نگران شده.

    خنديد و بالش را به سمتم پرتاب کرد و با خنده گفت: خيلي شيطوني، برات دارم غزل خانوم.

    در حاليکه از او فاصله گرفته بودم و پشت مبل قايم شده و بودم تا بالش ديگه اي تا به سمتم پرتاب نکند گفتم:

    - مثلاً ميخواي چيکار کني آقا؟

    از سر جاش بلند شدو با بالش به سمتم اومد و من هم فرار کردم و او هم به دنبالم دويد، با جيغ و داد از اتاق پريدم بيرون، مامان و بابا سريع و نگران به حياط اومدند و من هم سريع پشت بابا پنهان شدم و سهيل هم بالش به دست دنبال من اومده بود، مامان با عصبانيت به من گفت:

    - چي شده؟ چرا اين طور ميکني؟ چه خبرته قلبمون ايستاد؟

    - سهيل ميخواد منو بزنه.

    بابا نگاهي به سهيل و بالش دستش کرد و با خنده گفت: شما دو تا توي اون خونه با هم خاله بازي ميکنيد زندگي ؟

    سهيل در جواب گفت: اول سلام، دوم اينکه از دخترتون بپرسيد، من ميخوام زندگي کنم ولي خانوم نميذاره.

    گفتم: کي ميگه؟ من نميذارم؟ بابا دروغ ميگه.

    بابا دستم رو گرفت و با خنده به سمت سهيل کشيد و دستم را به دست سهيل داد و گفت:

    - بيا سهيل جان، تحويل خودت هر چقدر دلت خواست بزنش.

    سهيل خنديد و به شکل نظامي احترامي گذاشت و گفت: چشم پدر جان به ديده منت.

    با گريه اي ساختگي گفتم: بابا شما چرا اينکار رو کرديد؟ مامان شما يه چيز بگو! مگه ميخوايد دخترتون رو از دست بديد؟

    مامان گفت: تو سهيل رو کاري نداشته باشي اون طفلک با تو هيچ کاري نداره.

    و بي تفاوت با خداحافظي به خونه برگشتند و سهيل با خنده دست من رو به سمت خونه کشيد و گفت:

    - بيا داخل ببينم، اينقدر هم ننه من غريبم بازي در نيار، که کسي بهت محل نميذاره.

    با اخم گفتم آخه چرا مامان اينا اين کار رو کردند؟

    خنديد و با قيافه حق به جانبي گفت: مال بد بيخ ريش صاحبش بيا که بيخ ريش خودمي.

    - دست شما درد نکنه آقا سهيل.

    - سر شما درد نکنه.

    اخمي به شوخي کردم و با هم به اتاق برگشتيم.



    *****************

    صبح که از خواب بيدار شدم سهيل رو در کنار خودم بر روي تخت ديدم و با تعجب نگاهي به ساعت کردم و سريع با سر و صدا بيدارش کردم و گفتم:

    - سهيل، سهيل پاشو چرا خوابيدي؟ ديرت شده.

    چشماش رو به زور و به سختي باز کرد و با خواب آلودگي گفت: چي مي گي بابا؟

    - پاشو ديرت شده؟

    - چي دير شده؟

    ليوان آب رو بر صورتش ريختم و سريع از سر جاش بلند شد و گفت: اي بي انصاف چرا اذيت ميکني؟ خب خوابم مياد.

    - مگه شب نخوابي کردي؟ يه نگاه به ساعت بينداز ببين چنده.

    نگاهي به ساعت کرد و با خونسردي گفت: ساعت هشت صبحه.

    - همين؟!

    خميازه اي کشيد و گفت: تو هم سر صبحي مثل اينکه حالت خوب نيست ها، مگه قراره توي ساعت چيز ديگه اي رو ببينم؟ مگه تلويزيونه؟

    - مگه نمي خواي بري سر کار که اينقدر بي خيال نشستي؟

    - نه.

    - نه؟!

    - خب آره، چرا تعجب ميکني؟ مگه قرار نبود امروز نرم سر کار و با هم بريم دکتر؟

    تازه يادم افتاده بود سرم رو خاروندم و گفتم: راست مي گي ها، يادم رفته بود.

    - خسته نباشي! همينه ديگه اينقدر به مغزت فشار مياري حالت بد ميشه، نذاشتي با هم بخوابيم.

    - اذيت نکن بالاخره بايد بيدار ميشدي، ساعت هشته تا کي ميخواستي بخوابي؟

    - صبحانه رو حاضر کن، بخوريم و بريم.

    صبحانه رو خورديم و به سمت دکتر راه افتاديم و بعد از چند لحظه که منتظر نشستيم نوبت ما شد و به اتاق دکتر رفتيم و بنا به درخواست دکتر روي تخت دراز کشيدم و بعد از معاينات گفت:

    - به نظرم يه چيزايي مي ياد که تا آزمايش نديد نمي تونم مطمئن حرف بزنم.

    سهيل گفت: يعني مي فرماييد الان بايد بره آزمايش بده؟

    دکتر گفت: بله، آزمايش بده و هر وقت جوابش رو دادند براي من بياريد.

    به آزمايشگاه رفتيم و آزمايش دادم و قرار شد روز بعد براي گرفتن نتيجه به آزمايشگاه بريم، ناهار رو به پيشنهاد سهيل بيرون خورديم و بعد به خونه برگشتيم، در راه بازگشت بوديم که سهيل گفت:

    - هفته ديگه عيد نوروز شروع ميشه.

    - آره چطور ميگه .

    - هيچي همين طوري، راستي تو هم ميخواي بري؟

    - کجا؟

    - همراه همه به شمال.

    - يعني تو نمي خواي بياي؟

    - نمي دونم هنوز تصميم نگرفتم.

    - چي داري ميگي؟ اونجا همه منتظر من و تو هستن.

    - اما من نميتونم بيام.

    - چرا نميتوني بياي؟

    - يعني تو نميدوني؟

    - نه.

    - خب به خاطر وضعيتم.

    - مگه وضعت چشه؟

    - چرا خودت رو به اون راه ميزني؟ سه ماه پيش دکترا جوابم کردن و گفتن نهايتاً سه ماه ديگه عمر ميکني والان هم اين سه ماه گذشته و شمارش معکوس برام آغاز شده، نميخوام بيام چون که دوست ندارم تعطيلات همه رو خراب کنم.

    بغض گلوم رو گرفته بود اما چيزي نمي گفتم، دوباره گفت: تو خودت خوب ميدوني که منظورم چيه غزل! من شب که ميخوابم از اين که آيا فردا دوباره خورشيد رو ميبينم يا نه اطمينان ندارم، اگر هم ميبيني الان سر پا هستم و تقريباً سر حالم همش به خاطر توست و به خاطر نگاه توست، باور کن نميخوام ناراحتت کنم اما اين حقيقته، يک واقعيت.

    سکوت کرد و در سکوت اون، قطره اشکي آروم از گوشه چشمم سرازير شد. نگاهي به من کرد و گفت:

    - توي اين مدت خيلي فکر کردم اگر تا عيد زنده موندم چيکار کنم اما الان واقعاً خودم هم نميدونم بايد چيکار کنم.

    با بغض گفتم: اگه ازت يه خواهشي کنم، نه نميگي؟

    - نه نميگم.

    - قول ميدي؟

    - آره قول ميدم.

    - بيا بريم شمال، به خاطر من نه به خاطر کس ديگه اي، هر چي خواست خدا باشه، همون ميشه اگر تا الان اتفاقي نيافتاده ان شاءالله بعد از اين هم قرار نيست اتفاقي بيافته. شايد امام رضا حرفمون رو گوش کرده، بذار بريم شمال آخه اونجا جاييه که براي اولين بار عشق تو رو تو دلم احساس کردم اونجا جاييکه واسه هميشه بهت وابسته شدم، جاييه که عاشقت شدم کنار دريا، يادته؟

    بعد از چند لحظه سکوت گفت: يادمه، اما....

    - اما نداره، تو قول دادي.

    سرش رو انداخت پايين و گفت: باشه هر چي تو بگي اميد به خدا.

    به خونه رسيديم و شب رو با نيما و رها در کنار مامان اينا با خوشي سپري کرديم و صبح بدون سهيل به تنهايي بعد از اتمام دانشگاهم براي نتيجه آزمايش به آزمايشگاه رفتم و بعد از گرفتن جواب به دکتر رفتم و دکتر با خنده اي بعد از مطالعه جواب آزمايش گفت:

    - خوشبختانه حدسم درست بود.

    با تعجب گفتم: چه حدسي؟

    - مگه در آزمايشگاه جواب رو بهتون نگفتن؟

    - خير.

    - خب پس من اولين کسي هستم که اين خبر خوش رو به شما ميدم.

    - چه خبري؟

    - چطور تا حالا متوجه نشده بوديد؟ شما دو ماهه باردار هستيد.

    دنيا دور سرم چرخيد. چشمام سياهي رفت باز هم مثب دفعه قبل دو ماهه باردار بودم واي اگر سهيل ميفهميد خيلي ناراحت ميشد همون اول بهم گفته بود و شرط گذاشته بود که هيچ وقت نبايد بچه اي در ميون باشه، دلم به حال بچه سوخت، چقدر غريب بود و چقدر ناخواسته. بغض کرده بودم دکتر تعجب کرده بود، با پاهايي لرزان جواب آزمايش رو از روي ميز برداشتم و بدون خداحافظي از اتاق بيرون رفتم.

    دلم داشت ميترکيد آخه اين همه عذاب از چند طرف بايد به من وارد ميشد؟ من داشتم تاوان کدام گناه رو پس ميدادم نميدونستم. مقداري پياده راه رفتم تا که آروم بگيرم. نبايد ميگذاشتم سهيل چيزي بفهمه جواب آزمايش رو پاره کردم و به سطل زباله انداختم و تصميم گرفتم تا موضوع را از او پنهان کنم. به خونه که رسيدم آبي به سر و صورتم زدم و سعي کردم بخوابم اما خوابم نميبرد. نگاهي به قرصهاي آرامبخش سهيل که روي ميز بود انداختم و بي اختيار يکي را برداشتم و خوردم و خيلي زود خوابم برد.نميدونم چقدر خوابيده بودم که پاشيدن قطره هاي آب بر روي صورتم باعث شد که از خواب بپرم. مامان و سهيل بالاي سرم بودند سهيل با نگراني پرسيد:

    - از قرصهاي من خوردي؟

    با سر جواب مثبت دادم او با عصبانيت گفت: آخه چرا اين کارو کردي؟ اين ديازپام ها خيلي قوي ان.

    - آخه خوابم نمي برد.

    - خب چشمات رو مي بستي بالاخره خوابت مي برد، اين بچه بازيها چيه که در مي ياري؟

    وقتي گفت بچه، بغض گلوم رو گرفت و با صدايي لرزان گفتم: بچه؟! کدوم بچه؟ من نميخوام، بچه بازي نميخوام!

    سر جايم نشستم، سهيل آروم دوباره مرا بر تخت خوابوند و گفت: تو حالت خوبه غزل؟ چي داري ميگي؟

    - آره خوبم.

    - چرا قرص خوردي؟

    - سرم درد ميکرد.

    - خب يه مسکن ميخوردي نه قرصهاي من رو.

    - روي ميز بود، برداشتم.

    - هر چي روي ميز باشه که نبايد برداري، ببينم يکي بيشتر که نخوردي؟ آخه همه قرصها رو ريختي.

    - نه يکي خوردم، از دستم افتاد ريخت.

    - خب باشه ايرادي نداره، حالا بگو ببينم جواب آزمايشت رو گرفتي؟

    مامان با تعجب گفت: کدوم آزمايش؟ اينجا چه خبره؟ اصلاً قرصهاي سهيل چي هستن؟ سهيل چرا قرص ميخوره؟

    ياد آزمايش افتادم، بغض داشت خفه ام ميکرد، دلم داشت ميترکيد اما خودم رو کنترل کردم تا سهيل متوجه نشه و رو به مامان به دروغ گفتم:

    - سهيل ميگرن داره به همين خاطر قرصهاي مسکن قوي ميخوره.

    - پس چرا به ما نگفته بوديد؟

    - فکر ميکردم گفتم.

    - نه نگفتي، حالا خيلي اذيتش ميکنه؟

    - مثل همه ميگرن هاست ديگه.

    - خب جريان آزمايش تو چيه؟

    نمي دونستم چه بايد بگم سهيل هم منتظر جوابم بود، باز هم به دروغ گفتم:

    - سر گيجه داشتم سهيل اصرار کرد بريم دکتر من هم رفتم، امروز هم جواب آزمايش رو گرفتم و دکتر گفت هيچ چيز نيست و به خاطر ضعفيه که دارم، علتش هم کمبود کلسيمه.

    سهيل با تعجب گفت: کمبود کلسيم؟!

    - آره.

    - اما کلسيم هيچ ربطي نداره.

    - حتماً داره که دکتر گفته.

    - اما من فکر نميکنم که...

    وسط حرفش پريدم و گفتم: تو که دکتر نيستي.

    سکوت کرد و هيچ نگفت و مامان دوباره پرسيد: خب دارو بهت داد؟

    - نه، گفت بايد داروي گياهي از عطاري بگيرم.

    سهيل گفت: کلسيم قرص ميخواد نه داروي گياهي.

    با عصبانيت گفتم: سهيل اذيت نکن ديگه.

    سهيل که قانع نشده بود گفت: باشه هر چي تو بگي، ولي جواب آزمايشت کجاست؟ برو بيار ميخوام بهش نگاه کنم.

    - مگه تو سر در مياري؟

    - تا يه حدودي.

    __

    از اين که جواب را پاره کردم و دور ريخته بودم خوشحال شدم و خدا رو شکر کردم و گفتم:

    -اما من فکر نمي کردم نياز باشه انداختمش دور.

    -آخه چرا؟

    -گفتم که.

    -بابا تو هم عقل کل هستي ها.

    -ما اينيم ديگه.

    با لبخندي گفت:

    -زبون نريز که نمي توني قانعم کني.

    با خنده و شيطنت گفتم:

    -رگ خوابت دستمه آقاجون چي فکر کردي؟

    خنده اي کرد و گفت:

    -آي آي چه خبره؟مگه من رگ خواب هم دارم؟

    -آره مي خواي بگم؟

    -بگو.

    -تو رو جون من قانع شو و بي خيال سين جيم کردن شو.

    لبخندي زد و گفت:

    -الحق که خاله ريزه اي.

    مي دونستم اگر براش جونم رو قسم بخورم قبول مي کنه.به هر حال از ايم که به خير گذشت خوشحال بودم هر چند که سهيل قانع نشد اما قضيه رو يک جوري حل کردم و پايان دادم.دو روز ديگه قرار بود به رامس بريم و توي اين سفر عسل و آرش به همراه نيما و رها با ما مي اومدند.دست و دلم از هر اتفاقي مي لرزيد اما خودم و سهيل و طفل معصومم رو به خدا سپرده بودم و سعي مي کردم با خيالي راحت و آسوده به اين سفر برم و بگذارم به سهيل خوش بگذره و از اين فکرهاي عذاب آور خلاص بشه.
    چشماي تو براي من عالم زندگانيه
    رنگ چشات براي من اميد زندگانيه
    من ميميرم اگه تو پيشم نموني
    رنگ دلم آبي شده ميشه تو پيشم بموني
    چشماي من منتظرن منتظر رسيدنت
    بيا ديگه تنهام نزار فرشته ها ندزدنت ؟
    اين قلب من ميتپه براي تو همينو بس
    دق ميكنم اگه نياي من ميميرم گوشه قفس
    واي رسيدي عزيز من دلم برات تنگ شده بود
    عزيز من ميدونستي ديشب هيچ ستاره اي غايب نبود
    من بودمو تو بوديو ستاره ها مهمونمون
    پيشم بمون پيشم بمون پيشم بمون

  4. Top | #13



    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    عنوان کاربر
    مهلبووون
    میانگین پست در روز
    2.48
    محل سکونت
    to baghche
    نوشته ها
    3,756
    پسندیده
    2,327
    تشکر شده
    3,869
    میزان امتیاز
    46

    پیش فرض

    صبح زود بود و همه ي بچه ها خونه ي بابا جمع شده بوديم که با هم به سمت رامسر حرکت کنيم.سهيل هنوز نگران و دودل بود اما من اميدوار بودم که هيچ مشکلي به وجود نخواهد اومد از شيشه ي ماشين به طبيعت شمال نگاه مي کردم بغض گلوم رو گرفته بود اين همه زيبايي و قشنگي ديگه هيچ وقت بدون او برام معنا نداشت.يه هال بدي داشتم.هر چي سعي مي کردم از اين طبيعت نفس بگيرم نمي شد انگار يه چيزي مانع نفس کشيدنم مي شد سرم رو برگردوندم و به سهيل که داشت رانندگي مي کرد نگاه کردم قلبم شروع به تپيد ن کرد و نفس کشيدم و فهميدم تنها دليل نفس کشيدنم ديدنش بوده چند لحظه همين طور مستقيم بهش نگاه کردم تا بالاخره سرش رو به سمتم برگردوند و گفت:

    -چيه؟خوش تيپ نديدي؟

    -خوش تيپ ديدم اما درپيت نه.

    -حالا ما شديم درپيت ديگه؟

    -بله يه شوهر درپيت.

    -آخه واسه چي؟

    -خوب واسه اينکه اصلا انگار نه انگار که من زنتم يه کمي باهام حرف نمي زني.

    خنديد و گفت:

    -شما امر بفرماييد چي بگم؟همون رو مي گم.

    -هر چي دلت مي خواد خسته شدم اين همه راه رو بس که ساکت بوديم.

    -ببخشيد حالا شما حرف بزنيد من مي شنوم.

    -چي بگم؟

    -ديدي خودت هم نمي دوني بايد چي بگي؟

    -من گفتم تو حرف بزني نه من.

    -خوب تو هر چي مي خواي بگو تا من همراهيت کنم.

    نمي دونم چرا بي اراده اين سوال رو پرسيدم و گفتم:

    -سهيل تو از چه اسمايي خوشت مياد؟

    -واسه چي مي پرسي؟

    -همين طوري.

    -شد ما يه بار از تو دليل بخوايم تو نگي همين طوري؟

    -حالا بکو.

    -از سهيل.

    -چه خودخواه.

    -اسم به اين قشنگي خيلي هم دلت بخواد.

    -خب دختر چي؟

    -غزل.

    -نشد ديگه.

    -جدا مي گم.

    -اما اسم خودمون رو که نمي تونيم روي بچمون بذاريم.

    نگاهي عميق به من انداخت خودم هم متوجه نبودم چرا اون حرف رو زدم خواستم بحث رو عوض کنم به همين دليل گفتن:

    -سهيل تو از چه رنگي خوشت مياد؟

    با تعجب و البته با نگراني گفت:

    -يعني تو نمي دوني؟

    -چرا مي دونم

    -پس واسه چي مي پرسي؟ببينم تو اصلا حالت خوبه؟

    -آره خوبم.

    -اميدوارم در ضمن هيچ وقت فکر اينو نکن که من بخوام روي بچه ام اسم بذارم چون هيچ وقت بچه اي نخواهم داشت.

    با ناراحتي پرسيدم:

    -چرا آخه؟مگه تو بچه دوست نداري؟تو هميشه عاشق بچه ها بودي.

    يکدفعه عصباني شد و با عصبانيت گفت:

    -من ديگه هيچ چيز رو دوست ندارم نه بچه نه زندگي نه هيچ چيز ديگه رو.

    بغض کردم و صورتم رو برگردوندم لحنش رو آرومتر کرد و با مهرباني گفت:

    -آخه چرا عصبانيم مي کني؟

    با اخم گفتم:

    -من تو رو عصباني نکردم تو خودت بيخودي عصباني شدي.

    -ببخشيد دست خودم نبود.

    -اما تو خيلي بد شدي.

    -آخه چرا؟من که دوستت دارم و اين از همه چيز برات مهم تره.

    -آره اما نبايد علايق گذشته ات رو فراموش کني.

    -منظورت چيه؟

    -منظورم رو خوب مي فهمي يادت رفته چه قدر بچه دوست داشتي؟حالا چي شدهکه اين قدر از بچه بدت مياد؟مگه تو چه ات شده که اين قدر موضوع رو بزرگ مي کني؟تو واسه من همون سهل قديمي اي همون سهيل.

    با محبت نگاهم کرد و گفت:

    -با محبت نگاهم کرد و گفت:

    -خب تو که همه ي اينارو مي دوني پس چرا مي پرسي؟

    -مي پرسم چون مي خوام مطمئن بشم.

    -به چي مطمئن بشي؟

    -به اين که هميشه دوست داشتي بچه داشته باشي و از نظرت شيرين ترين موجود زندگي بچه است.

    -منظورت رو اصلا نفهميدم ولي اگر دوست داري بهت مي گم آره من بچه دوست داشتم الان هم دوست دارم ولي در صورتي که بتونم براش آسايش فراهم بيارم نه چيز ديگه اي.

    -مگه من چي گفتم؟فقط ازت پرسيدم اگر بچه داشتي دوست داشتي اسمش رو چي بذاري؟

    از چهره اش مشخص بود که تعجب کرده به همين خاطر پرسيد:

    -غزل تو داري چزي رو از من پنهون مي کني؟

    -نه.

    -اما چشمات اينو نمي گه.

    -چشمام دروغ مي گن.

    -چه طور شد؟حالا دروغ مي گن؟

    -بعضي وقتها آره جواب سوال منو ندادي.

    -وقتي گير دادي نبايد بهت نه گفت آقاجون قبلا دوست داستم اگر دختر داشتم اسمش ر بذارم عسل که مثل عسل شيريني زندگيم بشه الان دوست دارم اگر دختري داشتم اسمش رو بذارم يلدا چون طولاني ترين شب ساله درست مثل زندگي من که شب طولاني و تموم نشدني بود يلدا اسميه که هميشه مي تونه بازگو کننده ي زندگکي من باشه اما اگر پسر داشتم مطمئنا اسمش رو سهيل مي ذاشتم چون ستاره اي که هيچ وقت پيدا نمي شه درست مثل خودم که هيچ وقت پيد ا نشدم و هميشه يکه و تنها به زندگيم نور دادم درست شبيه نور يه ستاره حالا ديگه بي خيال کله ي کجل ما مي شي يانه؟

    دلم گرفته بود به زور به او لبخندي زدم و سرم رو برگردوندم به خودم مي گفتم کاش اين سوال رو نمي پرسيدم کاش دوباره ناراحتش نمي کردم دلم نمي خواست هيچ وقت اين جور حرفها رو از زبونش مي شنيدم به همين دليل ساکت موندم تا بيشتر از اين ناراحتش نکنم به رامسر که رسيديم اطرافمون خيلي شلوغ بود و باعث مي شد کمتر تنها باشم و فکر کنم اما تحت هيچ شرايطي فکر بچه از دهنم بيرون نمي رفت هيچ کس مثل خاله و عمو منوچهر از ازدواج ما خوشحال نبودند.چون احساس مي کردند با ازدواج من عمده ي مشکلات و مسائل حل شده هيچ کس کوچکترين حرفي از رئوف نمي زد خيلي دوست داشتم بدونم در چه وضعي بود و چه کار مي کرد اما به خودم جرات نمي دادم در اين مورد سوالي بپرسم شب الو خيلي ساده و خوب تموم شد و به ياد بچه ي غريب آشناي خودم و سهيل چشمام رو برهم گذاشتم.

    ***************

    اين اولين سال تحويلي بود که دستم توي دستاي سهيل بود چه آرزوي بزرگي داشتک که سال بعد هم دستم توي دستش باشه چه آرزو محالي اولين سالي بود که با دعا کردن کنار سفره ي هفت سين اشک از چشمام سرازي مي شد مامان که تعجب کرده بود گفت:

    -چي شده غزل چرا گريه مي کني؟

    با اين گفته حواس همه به من جلب شد سهيل با ناراحتي و نگراني نگاهم کرد و سرش را پايين انداخت براي پايان دادن به اون وضع گفتم:

    -آخه اولين ساله که من و نيما و عسل کنار سفره ي هفت سين تنها نمي شينيم و با همسرامون هستيم پارسال همه از هفت دولت آزاد بوديم اما الان همه يه پامون گيره.

    همه لبخندي زدند و آرش با خنده گفت:

    -يعني ما چي کار کرديم که پاي شما گير شده؟

    پيام با خنده اي به جاي من جواب داد:

    -هيچي آرش جان منظور غزل از پا همون گلوست منظورش اينه که گلوشون گيره.

    با اخم گفتم:

    -هيچم اين طور نيست.

    پسام گفت:

    -بيچاره من که دايي تو هستم حداقل جلوي سهيل نگو.

    -مي گم مي خوام ببينم چي مي خواد بشه؟

    -به من چه آقا سهيل تحويل بگير خانمتون رو.

    سهيل لبخندي زد و گفت:

    -راست مي گه گلوي ما پيش خانم گيره نه ايشون حق داره.



    - سهيل از تو بعيده اين قدر زن ذليل باشي.



    - من هم ذليلشم هم غلامش.



    - اَه اَه حالم بهم خورد،برو که آبروي هر چي مرد رو بردي.



    مامان با اخم گفت:خيلي دلت بخواد دامادم به اين خوبيه زورت مي ياد مثل او نيستي؟در ضمن پاشيد راه بيفتيد و وسايل رو بذاريد توي ماشين،لنگ ظهره مثلاً ناهار رو مي خوايم بيرون بخوريم نه شام رو.



    پيام گفت:موردي نداره شام رو هم مي خوريم.



    مامان پفت:در اين که تو شکمويي شکي نيست،فعلاً کاري رو که گفتم انجام بده.



    وسايل رو جمع کرديم و مثل هميشه به منطقه ي هميشگي خودمون رفتيم، منطقه ي خاکبازي که براي بار اول نگاه نافذ سهيل دلم رو لرزونده بود،وقتي رسيديم براي پياده شدن دست و پام مي لرزيد،احساس خاصي داشتم،آخرين باري که به اونجا رفته بودم چه اتفاقهاي که برام نيفتاده بود، هنوز از ماشين پياده نشده بودم که دستي جلويم کشيده شد تا کمکم کنه که پياده بشم،دستم رو به دست سهيل دادم و آروم پياده شدم با مهرباني گفت:



    - چرا پياده نمي شدي؟



    به دروغ گفتم:منتظر بودم تا تو کمکم کني.



    خنديد و گفت:تنبل شدي ها البته کمي هم بلا.



    - من بلا نيستم.



    - آره جون خودت اگر نيستي چرا خودت رو به اون راه زدي؟



    راه افتاديم و گفتم:منظورت چيه؟من کي خودم رو به اون راه زدم؟



    - ديدي بلايي؟



    - نه نديدم.



    - خب پس من بهت نشون مي دم،تو چرا به من نمي گي چته؟نکنه من غريبه ام؟اتفاقي افتاده که من نمي دونم و اينو مطمئنم،حرفهاي بين راه،گريه ي زمان سال تحويل،بغض و زل زدن به اين دريا که خيلي ازش خاطره داريم. حالا ديدي خيلي بلايي اما يادت نره که من يه پا اي کي يوسانم و کله ام خوب کار مي کنه.



    باورم نمي شد اين قدر درکش به هر رفتار من برسه و هر رفتارم رو درست برداشت کنه،با دلهره گفتم:



    - اين طور نيست که مي گي.



    - برام فرقي نمي کنه اما اميدوارم اگر موضوعي هست خودت بهم بگي نه اين که ازت بپرسم.



    به کنار جمع رسيديدم و مجبور به سکوت شديم،کلافه شده بودم نمي دونستم بايد چه کار کنم؟اگر حقيقت رو به او مي گفتم مطمئناً خيلي ناراحت مي شد، نمي دونستم بايد چي بگم و چه طور قانعش کنم،به همين راحتي ها قانع نمي شد و کوتاه نمي اومد،تمام لحظات از شرم حتي نتونستم نگاهي به او بندازم، ناهار رو مثل هميشه با بگو بخندهاي نيما و پيام و سهيل خورديم،جاي خالي رئوف واقعاً احساس مي شد،هنوز باورم نشده بود به اين نحو از ما جدا شده باشه.به کنار دريا رفتم و روي شن هاي کنار ساحل نشستم و سرم رو بر زانوهام گذاشتم و به نقطه ي بي پايان آبي دريا چشم دوختم،تنها يار قديمم همين دريا بود،قبلاً که غمي نداشتم هر موقع کنارش مي نشستم بغض گلوم رو مي گرفت.ياد گذشته هام افتاده بودم جشمام از اشک تر شده بود،هر آدمي که به ياد گذشته اش مي افتد،چشماش اشک آلود مي شه،درست مثل من که تصويري از روزهاي رفته رو مي ديدم که همه اش نابود شده بود،که همه ي چهره ها نابود شده بودند،من،سهيل،آرمان،رئوف همگي نابود شده بوديم اما چشمام رو که خوب باز کردم و به روزگارم فکر کردم،تنها ياد اين بود که اين روزها هم مي گذرند و مثل کوچي هميشگي اين وضع هم از زندگي من کوچ خواهد کرد.



    چشمام رو بستم و خواستم که هيچ چيز رو نبينم تا آروم بشوم که دست کسي رو بر روي شانه ام احساس کردم،سرم رو برگردوندم،پيام کنارم نشست و دستش رو دور گردنم انداخت و گفت:



    - بازم که تنها نشستي!چيزي شده؟



    - نه،خواستم کمي تنها باشم.



    - پس چرا گريه کردي؟



    اشکم رو پاک کردم و گفتم:دليل خاصي نداره.



    با مهربوني گفت:دوست ندارم توي کارهات دخالت کنم ولي نگرانتم.



    - آخه چرا؟من که چيزيم نيست.



    من که نگفتم چيزيت شده ولي فکر مي کردم بعد از ازدواجت روحيه ات کاملاً عوض بشه و بشي همون غزل سابق اما الان از قبلت هم آرومتر و البته مرموزتر شدي.



    - چرا اين طور فکر کردي؟



    - براي اين که خوب مي شناسمت،مي دونم که يه چيزيت هست؟



    - اما دايي...



    نگذاشت حرفم رو بزنم و گفت:اما نداره،فکر مي کردم مثل هميشه محرم رازتم،اما حداقل الان پاشو برو تنهاش نذار.



    با تعجب پرسيدم:کي رو؟



    - عجب با معرفتي هستي تو،خب سهيل رو مي گم ديگه،يک ساعته تنها کنار ساحل ايستاده و داره به آب سنگ پرت مي کنه،برو پيشش بهش بگو اين قدر اين درياي بيچاره رو نزنه،خودش خوشش مي ياد يکي با سنگ بيفته به جونش؟



    با خنده از کنارش بلند شدم و به سمت سهيل رفتم اما وقتي ديدم دوباره جايي ايستاده که دفعه ي پيش ايستاده بود،قلبم داشت از جا در مي اومد.با پاهايي لرزون و گلويي از بغض ورم کرده به سمتش راه افتادم،کنارش رسيدم و از پشت سر گفتم:



    - اين قدر نزنش.



    با تعجب به پشت سرش برگشت و گفت:کي رو؟



    - درياي بيچاره رو،دايي پيام گفت بهت بگم اين قدر با سنگ اين درياي بيچاره رو نزني.



    با خنده گفت:دايي ات اگر فضولي کنه،با سنگ خودش رو هم مي زنم.



    لبخندي زدم و گفتم:اين مسئله به خودتون ربط داره،حالا تو دعوتم نمي کني بيام پيشت؟



    - مگه الان کنارم نيستي؟



    - منظورم اينه که بيام کنارت و توي خلوتت شريک بشم.



    با لبخند دستم رو گرفت و هر دو کنار هم در ساحل نشستيم و من گفتم:به چي فکر مي کردي؟



    - فکر خاصي نمي کردم.



    - قراره خلوت دروغکي داشته باشيم؟



    با خنده سرم رو بر شونه اش گذاشت و گفت:باشه بابا آدم اصلاً نمي تونه از تو چيزي رو پنهون کنه.



    نگاهش کردم و گفتم:پس بگو ديگه.



    - هيچي بابا به اين فکر مي کردم که بعد از من تو چه کار مي خواي بکني؟



    سرم رو از روي شانه اش بلند کردم و از سر جام بلند دشم و تا زانو داخل آب رفتم و گفتم:

    - دوست ندارم از اين فکرها بکني.



    وارد آب شد و به کنارم اومد و گفت:حالا نمي شد بيرون از آب حرف بزنيم حتماً بايد خيس بشيم؟



    نگاهم رو به سمتش چرخوندم و هم زمان اشک از چشمانم چکيد و با چشمان پر از اشک نگاهش کردم.با ناراحتي سرم رو بلند کرد و اشکهام رو پاک کرد و گفت:



    - نگران همين اشکهام که دوست ندارم هيچ وقت ببينمشون.



    با گريه گفتم:تو رو خدا سهيل تو رو خدا از اين فکرها نکن.



    با لبخندي از غم گفت:يه مدته مي خوام باهات حرف بزنم،اما موقعيتش پيش نمي اومد،اين حرفها رو بايد زد،تو بايد قبول کني.



    نذاشتم باقي حرفش رو بزنه،دستم رو بر لبانش گذاشتم و گفتم:



    - بسه،ديگه نگو،اومدم توي آب تا بدوني که بعد از تو دلم مي خواد تا وسط اين آب پيش برم.



    اين دفعه او دستش رو بر لبان من گذاشت و گفت:بسه غزل نمي خوام بشنوم بار آخرت باشه از اين حرفها مي زني،ديگه دوست ندارم بشنوم.



    دستش رو از روي لبانم برداشتم و با صداي بلند گفتم:نمي تونم،بدون تو نمي تونم،چرا نمي فهمي نمي تونم راه اول و آخرم اينه.



    - خفه شو،صدات رو بيار پايين،حواس همه رو جلب کردي،قسم مي خورم اگر يه بار ديگه از اين حرفها بزني براي لحظه اي هم نمي بخشمت.



    - اما تو حق نداري اين طور بگي،تو مي خواي بري و نمي فهمي جدايي چيه،نمي فهمي.



    - چرا مي فهمم،اين همه آروز رو توي زندگيم از دست دادم اما اين قدر ناراحت نشدم که اين حرف تو ناراحتم کرد،از دست دادن جونم برام فوق العاده آسون تر از اينه که تصور کنم تو بخواي چنين کاري بکني به خدا نمي بخشمت غزل،تو حق نداري با خودت اين کار رو بکني نه به خاطر خودت به خاطر من،حداقل بذار اگر توي اين دنيا آروم نگرفتم اون دنيا آروم باشم اين قدر عذابم نده غزل.



    با گريه و بي اختيار گفتم:اگر قبلاً مي تونستم الان ديگه نمي تونم با وجود اين بجه ديگه نمي تونم بدون تو زندگي کنم!

    متوجه حالم نبودم اصلاً نفهميدم چرا اين حرف رو زدم ساکت شده بود و مستقيم به چشمام نگاه مي کرد،سرم رو پايين انداختم اما بعد از چند لحظه که از شوک در اومد سرم رو بلند کر و گفت:

    - تو چي گفتي؟

    جوابي ندادم،صداش رو بلند تر کرد و گفت:دارم با تو حرف مي زنم مي گم چي گفتي؟اون حرف يعني چي؟

    با گريه گفتم:سرم داد زن.

    با عصبانيت و با صدايي بلند تر از قبل که باعث شد توجه همه به ما جلب بشه گفت:

    - داد مي زنم خوبم مي زنم،گفتم بگو چي گفتي؟

    - آره درست شنيدي،من چه گناهي دارم،چه تقصيري دارم که با من اينطوري رفتار مي کني؟من دو ماهه که باردارم دو ماهه.

    متوجه نشدم چي شد که سيلي محکمي به گوشم زد،باورم نمي شد،سرم رو برگردوندم تا نگاهم به او نيفتد هيچ وقت چنين کاري رو با من نمي کرد.دلم داشت مي ترکيد با چشمان پر از اشک ديدم که مادر خواست به سمت ما بيايد اما پدر مانعش شد و نگذاشت دخالتي بکنه،سهيل از آب بيرون رفت و با عصبانيت گفت:

    - مگه نگفته بودم نبايد بچه دار بشي؟مگه نگفته بودم مراقب باش؟آخه چرا اينکار رو کردي؟

    با گريه از آب بيرون رفتم و بدون اينکه نگاهش کنم گفتم:من که نخواستم خودش اومده خدا خواسته به خدا خودم هم باورم نمي شه.

    با لحني آرومتر از قبل گفت:آخه چرا غزل؟چرا مراقب نبودي؟

    - به خدا خودم هم نفهميدم کي اين طورشد.

    به آرومي و آهسته گفت:حالا چي مي شه؟آخه چرا بايد اين طور بشه؟درست توي اين لحظات آخر.

    با صدايي لرزون گفتم:مگه تو هميشه بچه دوست نداشتي؟خب خدا هم بهت داد.سرش رو تکون داد و با حالت تأسف گفت:دوست داشتم اما نه به اين قيمت نه به قيمت تباه شدن زندگي تو،نه به قيمت از بين رفتن آينده ي تو نه به قيمت اين که هيچ وقت نبينمش.

    - تو رو خدا سهيل اين طور نگو،من هيچ وقت با اون تباه نمي شم،اون بچه من و توست،بچه ي تو از همه چيز واسه ي من مهمتره.

    با بغض گفت:آخه چرا بايد بچه ام هم مثل خودم دنيا بياد؟آخه چرا؟

    سرش رو برگردوند،نفسم بالا نمي اومد از پشت دستم رو بر شانه اش گذاشتم و گفتم:

    - ناراحت نباش سهيل اگر قرار باشه...

    زبونم نمي چرخيد اين حرف رو بزنم،به سختي گفتم:اگر قرار باشه تو تنهام بذاري،پس بذار با بچه ات دلگرم باشم با بچه ات خوش باشم و با او و با ياد اين که بچه ي توست جون بگيرم و نفس بکشم.

    دستش رو بر دستم که روي شانه اش بود گذاشت و به سمت خودش کشيد.نگاهم رو به نگاهش دوختم و گفتم:

    - هيچ کس براي من،تو نمي شه اما حداقل کمي از درد دلتگي ام رو کم مي کنه.

    دستم رو بر روي قلبش گذاشتم و گفتم:بذار خوني که قلب تو رو به تپيدن واداشته توي خون يادگارت باشه و قلبش با قلب ما بزنه بذار قلب او مثل قلب تو گرمي زندگيم بشه،من اين طور خوشبخت ترم باور کن سهيل.

    نتونست خودش رو کنترل کنه دستم رو از روي قلبش برداشت و به آغوشم کشيد و هر دو با هم گريه کرديم با گريه گفت:

    - دوستت دارم غزل،تا قيامت دوستت دارم،پس بهم قول بده مثل من دوستش داشته باشي و همون طور که کنار من صبر کردي و صبور بودي،در بزرگ کردن اونهم صبور باشي،چون بچه ي بي پد ر رو بززرگ کردن سخته اما اميدوارم ياد عشقمون بهت صبر بده.

    دوست نداشتم سرم رو از روي سينه اش بلند کنم.هر وقت سرم رو بر سينه اش مي گذاشتم از اين که ديگه نتونم سرم رو روش بگذارم مي ترسيدم اما مرا از بغلش بيرون آورد و به کنار آب رفت و نشست.کنارش رفتم و ديدم خون دماغ شده سکوت کردم و هيچ حرفي نزدم وقتي خونريزي اش تمام شد گفت:

    - پس چرا با اين وضعيت مي خواستي با خودت اين کار و بکني؟

    - براي اين که فکر مي کردم تو راضي نيستي ولي الان که راضي شدي خيالم راحت تر شده.

    - اميدوارم،حالا آب بزن به صورتت و اشکت رو پاک کن تا پيش بقيه برگرديم.

    به کنار ديگران برگشتيم اما کسي کوچکترين سوالي در مورد ما نپرسيد که سهيل رو به من گفت:

    - غزل نمي خواي به همه بگي چي شده؟

    مادر و بقيه با چشمان پرسش گرايانه خودشون نگاهي به من انداختند،رو به سهيل گفتم:چه خبري؟

    - همين خبري که الان به من دادي.

    با نگراني نگاهش کردم که خنديد و رو به مامان گفت:غزل خجالت مي کشه بگه به جاش من مي گم،راستش اينه که غزل دو ماهه بارداره.

    صداي جيغ و سوت بچه ها به هوا بلند شد و در ازاي اين همه شادي بغض عجيبي در اوج گلوي سهيل نشست و با چشمان پر از اشکش با نگاهي به من فهموند که خوشحالي کنم و به روي خودم نيارم.براي شادي و رضايت سهيل پا به پاي ديگران شادي کردم و از پيشنهاد نيما،مبني بر اينکه فردا ناهار همه مهمون سهيل باشيم طرفداري کردم و خواهان دعوت سهيل شدم که سهيل با خنده گفت:

    - بابا اين کارها چيه که مي کنيد؟من دارم پدر مي شم شما که داريد بي پدرم مي کنيد اين خرجها چيه که مي تراشيد؟غزل تو ديگه چرا؟

    پيام با خنده گفت:حرف مفت موقوف حالا برو خدا رو شکر کن و کلاهت رو بنداز هوا که انتخاب نوع غذا رو به عهده ي خودت گذاشتيم واگرنه مجبور بودي غذاي دلخواه ما رو سفارش بدي.

    آرش خنديد و در تصديق حرف پيام گفت:پيام راست مي گه البته به شرط اين که تخم مرغ بهمون ندي.

    سهيل با خنده گفت:اونش به شما ربط نداره،هر چي بهتون دادم بخوريد و خدا رو هم شکر کنيد.

    - در گدا بودن تو که شکي نيست هر چي باشه باجناقي ديگه.

    سهيل به ظاهر خوشحالي مي کرد و من حتي به اين ظاهرش هم دلخوش بودم و احساس مي کردم اون روز با همه ي غم ها و شاديهاش گذشت و ظهر فردا سهيل همه رو به صرف ناهار مهمون کرد و براي همگي از رستوران غذا سفارش داد و در شادي و خنده ناهار و خورديم که من بعد از صرف ناهار همگي رو به سکوت دعوت کردم و گفتم:

    - لطفاً همگي چند لحظه ساکت باشيد مي خوايم يه نفر رو که خيلي حواس پرته به همراه عسل غافلگير کنيم.

    همه ساکت شدند و سهيل زير لب رو به آرش گفت:آرش از همين الان فاتحه ات رو بخون،دو خواهر چه نقشه اي دارن،خدا رحم به ما باجناق ها کنه.

    من اخمي کردم و عسل رو صدا کردم و گفتم:عسل بيارش.

    همه متعجب نگاه مي کردند که عس با کيک بزرگي با شمع بيست و شش وارد سالن شد و کيک رو به دست من داد و گفت:

    - واقعاً که همتون بي معرفتيد يعني يادتون رفته بود؟

    سهيل با تعجب پرسيد:آخه چي رو؟

    من گفتم:جناب سهيل خان جشن تولد بيست و شش سالگيتون مبارک.

    چه ها دست زدند و تونستم بعد از مدتي هيجان و شادي رو به روحيه ي سهيل رگردونم.سهيل شمع رو فوت کرد و با دست زدنهاي ما کيک رو بريد زماني که هديه ام رو که ساعت مچي بود به او دادم گفت:

    - تو بهترين هديه زندگيم رو ديروز بهم دادي.

    اشک در چشمانم حلقه زد،صداي آه همه به هوا بلند شد و نيما ضربه اي به کمر سهيل زد و گفت:

    - پاشو بابا بسه هر چه قدر دل داديد و قلوه معامله کرديد،پاشو ويلونت رو بردار و برامون بزن،ببينم توي اين مدت چي ياد گرفتي.

    همه از پيشنهاد نيما استقبال کردند و آرش رو به من گفت:البته به شرطي که غزل هم،همزمان گيتار بزنه.

    تا خواستم مخالفتي بکنم نگاه مهربان و جواب مثبت سهيل باعث شد گيتارم رو که همراهم آورده بودم بردارم و به همراه ويلون زدن سهيل آهنگ رو همراهي کنم،بنا به خواسته ي بچه ها بعد از تمام شدن ويلون و البته تشويق هاي بسياري که شد،چون واقعاً زيبا ويلون مي زد،سهيل مجبور شد به تنهايي گيتار بزنه و با صداي خودش براي همه بخونه هر چند که براي همه خوند اما معني شعرش رو فقط براي من مي خوند و به چشمهاي من نگاه مي کرد،دلم داشت از جا کنده مي شد،صداي قشنگش هيچ وقت از خاطرم نمي ره که مي خوند:

    هر چي عشق و حس خوبه مال تو

    هر چي غربت و غم غروبه مال من

    هر چي دريا و زمينه مال تو

    هر جا که خشکي در کمينه مال من

    حس خوب لحظه اي ديدار مال تو

    غم روز وداع دلدار مال من

    هر چي رويا تو طلوعه مال تو

    هر چي فرياد تو سروده مال من

    بوي خوب گل شب بو مال تو

    درد عشق بي هياهو مال من

    هر چي شادي تو شروعه مال تو

    هر چي غصه تو دروغه مال من

    روز خوب شعر سرودن مال تو

    غم روز بي تو بودن مال من

    بغض داشت خفه ام مي کرد،همه از معناي اين شعر در تعجب بودند و ساکت به صداي سهيل گوش مي کردند که ناگهان صدا قطع شد و نگاه همه ي ما به سمت دستهاي او جلب شد آروم دستش رو از روي تارها برداشت و به سمت سرش برد و سرش رو در دستش گرفت،استکان چاي از دستم افتاده و با نگراني به سمتش دويدم.

    از دلهره ي من ديگران هم مضطرب شده بودند،کنار پاي سهيل پايين مبل نشستم و دستاش رو توي دستم گرفتم مثل هميشه با لبخند گفت:

    - چيزيم نيست غزل نگران نباش.

    تا خواستم حرف بزنم،خون از دماغش سرازير شد و چشمهاي قشنگش رو بست.جيغ کشيدم و از ديگران کمک خواستم و با گريه گفتم:

    - تو رو خدا کمک کنيد ببريمش بيمارستان تو رو خدا نذاريد بميره. مامان بغض کرده بود و از تعجب نمي تونست حرف بزنه،نيما سريع من رو از مقابل سهيل بلند کرد و همراه پيام سهيل رو بلند کردند و به سمت ماشين بردند.از ترس اين که ماجرا رو بفهمند گفتم:

    - نيما تو نيا من مي برمش. نيما اخمي کرد و گفت:تو حالت خوب نيست ها معلوم هست چته؟برو کنار بذار ببريمش.

    با گريه گفتم:تو رو خدا نيما.

    تا نيما خواست حرفي بزنه پيام گفت:نيما کمک کن بذاريمش توي ماشين من و غزل تنها مي بريمش.چيزي نشده که سريع برمي گرديم حتماً فشارش افتاده.

    نيما خواست حرفي بزنه که نگاه پيام باعث شد رضايت بده و اجازه بده من و پيام به همراه سهيل بريم،گريه ام بند نمي اومد همه رو گريه انداخته بودم. کنار سهيل روي صندلي عقب نشسته بودم و سرش رو که بر روي پاهام بود نوازش مي کردم و اشک مي ريختم.چشماي مهربونش رو بسته بود و هر چي اصرار مي کردم باز نمي کرد،با گريه گفتم:

    تو رو خدا سهيل چشمات رو باز کن،الان زوده تو نبايد تنهام بذاري،تو رو خدا تنهام نذار،نگاهم کن و بگو که حالت خوبه.

    - چه طور آروم باشم؟چشماش رو باز نمي کنه.

    - تو بايد تحمل داشته باشي.

    - چه طوري؟

    - اين همه مدت بايد خودت رو آماده مي کردي.

    با تعجب نگاهش کردم که گفت:تعجب نکن خودم متوجه شدم که سهيل بيماري داره درست نمي دونم چي شده اما از رفتار تو و خودش و آرمان و سفر غير منتظره اش به ايتاليا و خون دماغ شدن هاش يه چيزايي فهميدم.حالا ببينم سرطان خون داره؟

    با گريه گفتم:آره،از کجا فهميدي؟

    - از بي حالي ها و خون دماغ شدنش،جديداً خيلي ضعيف شده.

    از اين که مي ديدم پيام ماجرا رو مي دونه کمي خيالم راحت تر شد و دوباره با گريه گفتم:دايي الان چي مي شه؟

    - نگران نباش عزيزم،خدا بزرگه ان شاءالله که چيزي نمي شه.

    - به خدا خيلي نذر و نياز کردم،مشهد که رفته بوديم خيلي به امام رضا التماس کردم اما نمي دونم چرا دوباره اين طور شد؟

    - اميدت رو از دست نده،خدا خودش هر چي صلاحه مي کنه.

    - اين صلاحه که سهيل رو از من بگيره؟

    - خدا هميشه خوبها رو مي بره،در ضمن سهيل فقط مال تو نيست،ما همه دوستش داريم اين همه آدم توي اون خونه الان نگران و منتظرند و اگر بفهمن که سهيل بيماري داره،مطمئن باش که حالي بهتر از حال تو نخواهند داشت.

    نمي دونستم چي کار بايد بکنم،پيام سعي مي کرد آرومم کنه اما نمي شد.به بيمارستان رسيديم و پيام کمک کرد تا سهيل رو نگه داره که سهيل گفت:

    - نگران نباشيد مي تونم روي پام بايستم.

    با خوشحالي و گريه گفتم:تو به هوش اومدي؟

    - مگه تو نگفتي چشمام رو باز کنم؟خب منم باز کردم.

    - پس چرا اين قدر بي حالي؟

    پيام مداخله کرد و گفت:به جاي اين حرفها کمک کن ببريمش پيش دکتر.

    __

    دکتر سهيل رو معاينه کرد و بعد از معاينه از پيام خواست تا به همراهش از اتاق بيرون بره بالاي سر سهيل ايستاده بودم و گريه ميکردم دوباره چشماش رو بست با گريه و ترس گفتم:

    چشمات رو نبند سهيل

    با سختي چشماش رو باز کرد و گفت: خوابم مياد غزل چشمام خسته است ميخوام ببندمشون تورو خدا گريه نکن باور کن چيزيم نيست و فقط کمي ضعف دارم چشمام سنگين شده و به همين خاطر ميبندمشون.

    دوباره چشماش رو ارام بست و من هم اروم سرم رو کنار تختش گذاشتم و بدون هيچ حرفي گريه کردم بعد از چند لحظه پيام وارد اتاق شد از چشماش معلوم بود گريه کرده اما به روي خودش نمي اورد سعي ميکرد بخنده و با خنده گفت:

    پاشو اقا سهيل که همه مارو بيخود ترسوندي پاشو که عزرائيل بيچاره حريف هرکي بشه حرف تو يکي نميشه

    مضطرب نگاهش ميکردم که گفت: دکتر گفت نيازي نيست بيمارستان باشه ميتونيم ببريمش خونه

    سهيل لبخندي زد و روبه من گفت: ديدي بيخودي نگران بودي؟ حالا هم کمک کن از تخت بيام پايين

    راحت نميتونست راه بره سرم تازه تموم شده بود و هنوز ضعف داشت هرسه به سمت خونه حرکت کرديم سهيل کنار من روي صندلي عقب نشست و بعد از مقداري راه که رفته بوديم سرش رو بر شانه ام گذاشت و چشماش رو بست و گفت:

    خوابم مياد

    با نگراني گفتم: اما الان که شب نيست

    مگه ادم فقط شب مي خوابه؟ دلم ميخواد سرم رو شونه هاي تو باشه ايرادي داره؟

    نه نداره اما نخواب

    باشه چشم نميخوابم هرچي شما بگي

    چشماش رو به خاطر من باز گذاشت دستم رو بر پاش گذاشته بودم و سرم را بر سرش تکيه داده بودم ارام و بي صدا به طبيعت سبز بيرون نگاه ميکرد نميفهميدم عمق نگاهش کجاست و واقعا داشت کجارو ميديد ولي مطمئن بودم همه چيز رو ميدي به جز اون همه زيبايي رو احساس کردم که دستم تر شده نگاهي به دستم که روي پاي سهيل بود انداختم دستش رو بر دستم گذاشت و نگذاشت قطره ي اشکش رو ببينم دستم رو به سمت چشماش بردم و ترنم اشک رو بر گونه اش احساس کردم اما هيچ حرفي نزدم و سکوت کردم وبا درد خودم اروم گرفتم به خونه که رسيديم نيما و بابا نگران جلوي در منتظر بودند و پيام به دروغ گفت که ضعف کرده بود و فشارش خيلي پاين بود و به همين خاطر حالش بد شده بود من وسهيل هم سکوت کرديم و حرفي نزديم که مادربزرگ از سهيل خواست که به اتاق بره و استراحت کنه اما سهيل گفت

    نه حالم خوبه نيازي ب هاستراحت ندارم ميخوام برم کنار دريا کمي قدم بزنم

    من گفتم : خب بعد برو حالا برو استراحت ک
    چشماي تو براي من عالم زندگانيه
    رنگ چشات براي من اميد زندگانيه
    من ميميرم اگه تو پيشم نموني
    رنگ دلم آبي شده ميشه تو پيشم بموني
    چشماي من منتظرن منتظر رسيدنت
    بيا ديگه تنهام نزار فرشته ها ندزدنت ؟
    اين قلب من ميتپه براي تو همينو بس
    دق ميكنم اگه نياي من ميميرم گوشه قفس
    واي رسيدي عزيز من دلم برات تنگ شده بود
    عزيز من ميدونستي ديشب هيچ ستاره اي غايب نبود
    من بودمو تو بوديو ستاره ها مهمونمون
    پيشم بمون پيشم بمون پيشم بمون

  5. Top | #14



    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    عنوان کاربر
    مهلبووون
    میانگین پست در روز
    2.48
    محل سکونت
    to baghche
    نوشته ها
    3,756
    پسندیده
    2,327
    تشکر شده
    3,869
    میزان امتیاز
    46

    پیش فرض

    : خب بعد برو حالا برو استراحت کن


    گفتم که نيازي به استراحت نيست حالم خوبه

    به اصرار هاي ما توجهي نشان نداد و کنار دريا رفت نيما که هنوز قانع نشده بود رو به پيام گفت جلوي خودش نخواستم بگم ولي تو راستش رو نگفتي سهيل چه اش شده ؟دکتر چي گفت؟ از ساعت سه ظهر رفتيد و ساعت هفت بعد از ظهر برگشتيد هم هاش به خاطر يه ضعف؟

    پيام گفت : پيله نکن نيما دروغ ندارم که بگم

    نيما سکوت کرد اما به هيچ وجه راضي نشده بود بعد از حدود يک ربع پيام به من گفت: غزل برو دنبال سهيل نزار تنها باشه

    مادر هم گفته ي پيام رو تصديق کرد من هم از خدا خواسته به کنار سهيل رفتم به کنار دريا که رسيدم اثري از او نديدم به دور دست ها نگاه کردم اما نبود ترسيده بودم بلند صداش کردم و گفتم:

    سهيل!سهيل!

    اما جوابي نشنيدم و دوباره با گريه صدا کردم :توروخدا سهيل کجايي؟

    از پشت تخته سنگ بزرگي دستش را بالا اورد سريع به سمتش دويدم و کنارش نشستم دوباره خون دماغ شده بود با گريه گفتم:

    چرا قايم شدي؟

    با صداي لرزون وضعيف گفت:خواستم پيدا کني قايم موشک بازي بلدي؟

    اشک از چشمام سرازير شد و گفتم:دوباره خون دماغ شدي؟

    خنديد و گفت:تو بايد عادت کرده باشي اين که شده نقل و نبات زندگيمون

    نه خير تو نبايد حالت بد بشه

    اروم چشماش رو برهم گذاشت و اهسته گفت:غزل احساس ارامش ميکنم انگار دارم نفس ميکشم

    ساکت بودم و گريه ميکردم اهسته چشماش رو باز کرد و دو قطره اشک از چشماش سرازير شد و با گريه گفت

    دلم برات تنگ ميشه

    نگاهش کردم و حرفي نزدم و دوباره گفت: مراقب کوچولومون باش

    گريه کردم و گفتم:هستم

    مراقب خودت هم باش

    هستم

    خم شد و سرش رو پايين اورد و روي پاهام گذاشت و دوباره چشماش رو بست و با چشمهاي بسته گفت: برام لالايي بگو غزل ميخوام بخوابم خيلي خوابم مياد

    زدم زير گريه و سرم و بر سرش گذاشتم و به سکوتم ادامه دادم و با گريه گفت:

    برام حرف بزن ميخوام صدات رو بشنوم

    با گريه گفتم:دوست دارم !دوست دارم!

    لبخندي زد و گفت:ما بيشتر

    سهيل زوده الان خيلي زوده

    تازه ديرم شده بيست و شش ساله که منتظرم مادرم برام لالايي بگه

    من برات ميگم

    تو براي بچمون بگو هميشه براش بگو و بهش بخند نزار مثل من حسرت لالايي و خنده ي مادر به دلش بمونه

    با گريه گفتم:توروخدا سهيل

    به همه بگو که دوستشون دارم اما اين طور ارومتر شدم

    مکث کرد و دوباره گفت: غزلم يه قول بهم بده

    توروخدا

    قول ميدي يا نه؟

    ميدم

    قول بده زندگي کني غزل زندگي کن بخند و بزار به ارزوم برسم توروخدا بعد از من تارک دنيا نشو که دلم ميگيره زندگي کن غزلم زندگي کن و بزار منم اون طرف راحت زندگي کنم

    دستم رو تو موهاش بردم و و نوازش کردم وگفتم: من با تو زندگي ميکنم

    بدون من هم ميشه زندگي کرد تو به من قول دادي که هميشه بخندي پس بخند به خاطر بچمون بخند نذار رنگ غم رو ببينه نذار هيچ وقت گريه کنه غزل تورو خدا نزار بدون پدر بزرگ بشه نزار به درد من دچار بشه بهم قول بده هيچ وقت تنها نموني قول بده غزل

    با گريه داد زدم:بس کن سهيل محض رضاي خدا بس کن

    چند سرفه ي پشت سر هم کرد و با التماس و صدايي ضعيف گفت: قول بده غزل بزار راحت چشمام رو ببندم

    نميخواستم چنين قولي بدم ولي وقتي ديدم داره چشماش رو ميبنده سرم رو به سمت اسمان بلند کردم و با گريه فرياد زدم:

    قول ميدم قول ميدم به خدا قول ميدم سهيلم قول ميدم تورو خدا چشمات رو نبند

    لبخندي زد و گفت:خيالم راحت شد راستي به نيما بگو سهيل گفت خيلي با معرفتي هيچ کس نميتونه يه برادر مثل تو داشته باشه

    با گريه گفتم: ميگم

    به پدر و مادرت بگو دنيا بزرگه غم دنيا روي دل هيچ کس نميمونه غم بي پدر و مادر بودن رو ازم گرفتن و هميشه مديونشونم

    داد زدم: ميگم

    پلکهاش رو باز و بسته کرد و نفس عميقي کشيد و گفت:اخ که نميدوني چه قدر احساس راحتي ميکنم انگار رو ابرها دارم راه ميرم هيچ وقت اين حال رو نداشتم راستي غزل شب اول قبر تنهام نذاري حتما برام نماز بخون

    هميشه اروم باش

    به شرطي که تو هم اروم باشي

    با پلک زدن خيالش رو راحت کردم و دوباره گفت:ديگه وقته رفتنه دوستتون دارم هم تورو هم خوشگل کوچولومون رو بزرگ که شد بهش بگو بابات گفت خيلي دوست داشتم ببينمت اما نشد بهش بگو از اينکه تنهاش گذاشتم منو ببخشه

    با گريه نگاهش کردم به سختي نفس کشيد و ادامه داد: غروب دلگيريه اما با اين غروب هم ميشه اروم شد عززکم خاله ريزه ي من همسرخوبم غزل زندگيم هميشه دوستت دارم و براي ابد دوستت دارم اميدوارم تو دنيايي که هيچ کس غمي نداره دوباره ببينمت هنوز نرفتم ولي دلم برات تنگ شده دوستت دارم و....

    صداش خوابيد با وحشت نگاهش کردم و دوباره به سختي و با صدايي اهسته گفت:

    زندگي کن غزل زندگي کن

    چشماش رو ارو بر هم گذاشت و سرش رو بر پام خم کرد صداش کردم و گفتم:

    نخواب سهيل توروخدا نخواب

    سرش رو از رو پام بلند کردم و رو زمين گذاشتم و به او نگاه کردم چه قدر قشنگ و اروم خوابيده بود سرم رو بر سينه اش گذاشتم و چشمام رو بستم و گفتم:

    رفتي بي معرفت؟باشه خدا به همرات برو سفر به سلامت خدا پشت و پناهت رفتي و تنهام گذاشتي باشه هرچي تو بخواي برو برو اروم بگير شايد با اروم گرفتن تو منم اروم شدم

    سرم رو بلند کردم مثل ديوانه ه اشده بودم به چشماش رو نگاه کردم و گفتم:

    يه بار ديگه چشمات رو باز کن يه بار ديگه بذار فقط يه بار ديگه نگاهت کنم تورو خدا مگه با تو نيستم؟ميگم چشمات رو باز کن

    يقه ش رو گرفتم و کشيدم و گفتم:کجا گرفتي خوابيدي؟ الان که وقت خواب نيست غروب شده بايد نماز بخوني هيچ وقت نميزاشتي من اين موقع بخوابم اون وقت خودت خوابيدي؟ مگه نميشنوي چي ميگم با تو هستم سهيل

    صدايي نشنيدم و اروم از سرجام بلند شدم و خواستم بنا به خواسته ي سهيل بخندم با پاهايي لرزون به سمت خونه رفتم و با اون چهره ي غمگين که مثل ديوانه ها شده بود و چشمهاي پر اشک و لباسم که از بيني سهيل خوني شده بود از در وارد شدم همه مات و مبهوت و نگران به من نگاه کردند شوکه شده بودم مامان به سمتم دويد اما پيام جلوش رو گرفت و نگذاشت بياد پيام مستقيم به من نگاه کرد با بغض گفت: تموم شد؟

    سرم رو انداختم پايين و با گريه گفتم: رفت

    يام داشت از ناراحتي ميترکيد اينو راحت ميشد متوجه شد بي اختيار صداش رو بلند کرد و گفت:

    سرت رو بگير بالا نبايد ناراحتش کني

    سرم رو بلند کردم و با چشماني که از شدت اشک مقابلش رو نميديد به او نگاه کردم و گفتم: اروم شد دايي

    پيام دستاش رو برام باز کرد و با پاهايي نا توان به سمتش رفتم و خودم رو توي بغلش انداختم و با هم زديم زير گريه همه دور ما جمع شده بودند و مادر و مادربزرگ و عسل از ناراحتي گريه ميکردند نيما که خيلي ترسيده بود با نگراني گفت:

    چرا نميگيد اينجا چه خبره؟ سهيل کجاست؟چرا تنها برگشتي؟

    سرم رو از روي شانه هاي پيام بلند کردم و گفتم: رفت

    يعني چي که رفت؟

    يعني منو تنها گذاشت

    درست رف بزن ببينم چي ميگي؟

    گفت به تو بگم خيلي دوستت داره و خيلي با معرفتي و هيچ کس يه داداش مثل تو نداره

    نيما بغض کرده بود شانه هاي من رو گرفت و به سمت خودش برگردوند و گفت:

    ميگي چي شده يا نه؟

    چيزي نشده چشماش رو بسته خودش گفت خوابش مياد خوابيده اخه ميگفت مادرش بعد از بيست و شش سال ميخواد واسه ش لالايي بگه چه فدر عاشقونه درست روز تولدش بيست و شش سال پيش بود که غروب چنين روزي به دنيا اومده بود و امروز بعد از بيست و شش سال چشماش رو با يه غروب ديگه بست

    نيما عصباني شد و داد زد:چرا مثل ادم حرفي نميزني؟اين چرت و پرت ها چيه که ميگي؟

    با من درست حرف بزن سهيل ناراحت ميشه

    نيما خواست حرفي بزند که پيام با صداي بلند و عصبانيت گفت: بس کن نيما راحتش بذار

    نيما با چشماني پر اشک به سمت در رفت تا به دنبال سهيل برود که پيام صداش کرد و گفت:نيما صبر کن

    نيما برگشت و به پيام نگاه کرد و پيام با گريه گفت:غزل راست ميگه سهيل رفته اما واسه هميشه نه از پيش ما بلکه از دنيا رفته ميفهمي چي ميگم؟سهيل مرده مرده

    روي زانوهاش نشست و سرش رو به دستاش گرفت و بلند گريه کرد نيما حتي توان راه رفتن نداشت نفس توي سينه همگي حبس شده بود هيچ کس حرفي نميزد به سختي گفتم :

    سهيل حدود يکسال بود که سرطان داشت و نميزاشت کسي بفهمه و فقط من و ارمان و مهرشاد ميدونستيم و امروز هم پيام فهميد به هم قول داده بوديم هيچ کس تا وقتي زنده ست اين موضوع رو نفهمه اخه دوست نداشت کسي رو نگران کنه الان هم کنار اون تخته سنگ بزرگ کنار ساحل واسه هميشه چشماش رو بسته

    مادربزرگ و مادر غش کردند بابا به سرش زد و همگي ضجه زدند و نيما و ارش به سمت ساحل دويدند همگي با پاهايي که ياري رفتن نميکرد و با قلبي گرفته به سمت ساحل رفتيم نيما سهيل رو بغل کرده بود و گريه ميکرد تنها برادرش رو از دست داده بود هيچ کس حرفي نميزد و همه بي صدا گريه ميکردند همه از داخل داغون شده بودند نيما با سهيل حرف ميزد انگار سالها بود با هم حرف نزده بودند:

    کجا رفتي بي معرفت ؟چرا بي خبر رفتي؟مگه ما دست برادري به هم نداده بوديم؟ پس چرا منو محرم رازت ندونستي ؟اخه چرا رفتي؟من بي تو چه کار کنم؟چرا اينقدر غريب رفتي؟يعني ارزش اينکه توي غصت شريک باشم رو هم نداشتم؟سهيل کجايي؟کجايي پسر که بازم سربه سرم بزاري و بگي دارم فيلم بازي ميکني؟کجايي که بگي همه اينا يه خوابه؟بگيتو هيچ وقت نميري جون نيما چشمات رو باز کن و بگو اينا همش دروغه چرا حرف نميزني؟تو که هيچ وقت از حرف کم نمياوردي پس چرا الان هيچي نميگي؟تنها تنها عشق و صفا ميکني و مارو خبر نميکني؟ پاشو سهيل نزار بگن چه قدر بي معرفت و بي مرام بود بابا تو که خودت اخر مرام و معرفتي پس چرا تنهايي رفتي؟

    پيام راست ميگفت حال ديگران هم از من بهتر نبود کنار نيما نشستم و گفتم:

    ديدي داداش؟ديدي دويتت چه طور تنهام گذاشت و رفت؟

    نيما بغلم کرد و هردو با هم گريه کرديم اخ که هيچ کس اروم نميگرفت اشک تو چشم هيچ کس بند نبود عسل با پاهايي لرزون کنار ما نشست و روبه من گفت:

    واقعا رفت؟

    با چشماني غمگين نگاهش کردم و گفتم:هميشه دوستت داشت اما تو هيچ وقت نفهميدي!

    با چشماني که قرمز شده بود نگاهم کرد و گفت: دروغ ميگي اون هيچ وقت منو دوست نداشت او تورو دوست داشت

    به جاي من نيما جواب داد :اين اشتباهي بود که همه ي ما کرديم او عاشق تو بود نه غزل اما هيچ کدوم نفهميديم و او هم سکوت کرد و با درد خودش ساخت و تنها کسي که درکش کرد غزل بود بعد از تو عاشق غزل شد

    عسل نميتونست نفس بکشه نگاهي به سهيل کرد و به حال خودش گريه کرد ارش دست عسل رو گرفت و بلند کرد و گفت:

    چون دوستت داشت پا جلو نذاشت نا خوشبخت بشي چون ميدونست چه سرنوشتي در انتظارشه

    عسل در اغوش ارش اروم گرفت اما من چه طور ارو مميشدم؟ من ديگه سرم رو بر سينه ي کي ميگذاشتم؟ بابا گريه ميکرد اما شانه هاي من رو گرفت و بلندم کرد و به بغلش انداخت و گفت:

    اروم باش غزل بابا اروم باش

    سرم رو بلند کردم و گفتم: بابا بچه ام چي ميشه؟

    نيما دستش رو شانه ام گذاشت و گفت:اون بچه تنها بچه ي تو نيست بچه ي سهيله يعني بچه ي همه ي ما!

    سرم رو بر روي شانه هاش گذاشتم و گريه کردم شانه هاي مردونه اش ياد سهيل مي انداختم اما هيچ شانه اي مثل شانه ي سهيل ارومم نميکرد به کنار سهيل رفتم و سرش رو بر پاهام گذاشتم و موهاش رو نوارش کردم پيام همه ي بچه هارو از اطراف ما دور کرد و من موندم و سهيل به او گفتم:

    سهيل نگاه کن که هوا تاريک شده يادته شبهاي دريا رو چه قدر دوست داشتي پاشو ببين چه قدر دريا قشنگه داره صدامون ميکنه پاشو سهيل هيچ کس اينجا نيست فقط منو و تو هستيم پاشو با هم حرف بزنيم ميخوام دستت رو دور کمرم حلقه کني و بهم بگي دوستم داري پاشو ببين سرنوشت چه قدر بد ذاته ببين جدايي چه به روزمون اورده نگاه کن خوب نگاه کن از اون بالا نگاه کن و ببين چه قدر همه دوستت دارند کوچولومون داره صدات ميکنه ميگه بابا هرجا که باشي دوستت دارم داره ميگه افتخار ميکنم که تو پدرمي گوش کن سهيل همه دارن صدات ميکنن بابا و مامان و نيما همه صدات ميکنن حتي درختها و دريا و زمين هم صدات ميکنن اره زمين هم برات دلتنگ شده هرچند خاکش ميخواد به تصرف در بيارتت اما اون هم دوستت داره

    سرم رو خم کردم و بر سينه اش گذاشتم و گفتم:اخه چرا گفتي گريه نکنم؟ چه طور ميشه بي تو گريه نکرد چه طور ميشه؟راستي ببينم الان ارومي؟به پدر و مادرت سلام برسون وبگو از نوه شون خوب نگه داري ميکنم

    سرم رو به سمت اسمان بلند کردم و دستم رو بالا اوردم و براش دست تکون دادم خوشحال و با خنده و لباس سفيد ديدمش که برام دست تکون داد لبخندي زدم و گفتم:دوستت دارم

    دستي بر شانه ام قرار گرفت به پشت سر برگشتم پيام بلندم کرد و چند سفيد پوش شهيلم رو بردند گريه نميکردم چون دوست نداشت اشکهام روببينه سهيل رو به سردخونه بردند و من هم همراه پيام به غمکده مادر بزرگ برگشتم

    __

    17





    با پاهايي بي جان به سمت سرنوشت نامعلوم حرکت مي کردم ، نيما و پيام و بابا و آرش و همه ي دوستان زير تابوت رو گرفته بودند و با اشهدان لا اله الاالله گفتن ، به سمت خونه ابدي سهيل حرکت مي کردند . اشک براي لحظه اي از چشمان نيما دور نشده بود ، به بالاي خونه ي فوق العاده کوچک ايستاده بودم که مي خواست سهيلم رو از من بگيرد ، ازدحام جمعيت باعث مي شد بيشتر رفتنش رو باور کنم سهيل رو کنار خونه اش گذاشته بودند ، با پارچه اي سفيد که اجازه نمي داد چهره مهربانش رو ببينم ، همه گريه مي کردند به جز من ، با چشماني متورم و بغض در گلو شاهد پرپر شدنش بودم و اون لحظه هم شاهد به خاک سپردنش . ساکت ايستاده بودم و با حسرت به اون گله جا و به پارچه سفيد نگاه مي کردم . در بهت واشک همه ، وارد خونه اش کردن ، قلبم ايستاد ، تازه فهميدم چي شده بود ، سنگ رو بر سرش گذاشتند و در مقابل فريادها و گريه ها به هوا بلند شد ، عسل بي حال بود ، مادر غش کرده بود و نيما روي خاک نشسته بود و با حسرت به سهيل سفيد پوش که درون قبر بود نگاه مي کرد ، باقي سنگ هاي لحد رو بر سرش گذاشتند ، نفسم ياريم نمي کرد . کنار قبر روي زمين نشسته بودم و با خاکها بازي مي کردم و ذره ذره با دستام خاک رو به درون قبر مي ريختم . ازدحام خاک سنگ هاي لحد رو پوشوند . سرم رو بلند کردم و به کساني که با بيل خاک بر سرش خالي مي کردند نگاه کردم ، چه قدر خشک بودن مثل سنگ ، سهيل رو ديدم باورم نمي شد کنارشون ايستاده بود و به من نگاه مي کرد و مثل هميشه با نگاهش به من مي خنديد ، سرم رو پايين دوختم اثري از سهيل و سنگ ها نبود بي اختيار به درون قبر رفتم و فرياد زدم :

    - نريزيد خاک نريزيد ، مي خوام ببينمش او نمرده ، من مي دونم نمرده .

    خاکها رو کنار زدم ، تا به سنگها رسيدم قدرت برداشتن اونا رو نداشتم با فرياد گفتم :

    - نترس سهيل ، الان مي گم بيارنت بيرون ، نترس !

    ديگه نتونستم طاقت بيارم و زدم زير گريه و با گريه گفتم : پاشو ديگه مگه با تو نيستم پاشو به همه بگو حالت خوبه . پاشو بگو نمردي ، بگو اينا ديگه روت خاک نريزن ، بگو مي خواي برگردي .

    نيما وپيام بزور بلندم کردند و از قبر خارجم کردند ، گورکن ها دوباره خاک رو بر سرش ريختند ، نيما در بغلش نگه ام داشته بود و نمي گذاشت حرکت کنم تا خاک خونه ي سهيل تا بالا اومد و کاملاً پوشاندنش .

    همه فاتحه اي خوندند و يکي يکي رفتند ، مامونديم و جوان زير خاک خوابيده مون ، من ونيما و مادر و عسل به همراه بابا و پيام و مادربزرگ دور تا دور قبر نشسته بوديم و گريه مي کرديم هيچ کس ناي بلند شدن نداشت دلم نمي خواست از کنارش بلند شوم ، مجتبي وآرش و امير ، بچه ها رو از سر جاشون بلند کردند و رها هم خواست منو بلند کند که زير دستش زدم وگفتم :

    - من نمي يام شما بريد .

    نيما رو به من کرد و با گريه گفت : پاشو غزل اينجا بموني که چي بشه ؟

    - من تنهاش نمي ذارم دلم نمي خواد تنها بمونه ، خودش گفت شب اول قبرم تنهام نذار ، خودش گفت برام نماز بخون ، مي خوام بمونم ، حداقل امشب رو بمونم امشب شب سختيه براش ، نبايد تنهاش بذارم .

    کنارم نشست و گفت : خواهر خوبم ، مي ريم خونه اونجا براش نماز مي خوني .

    - نه تنهاش نمي ذارم .

    نيما خواست حرفي بزند که امير گفت : ولش کن نيما من با حراست صحبت مي کنم تا بذارن امشب رو اينجا بمونه .

    نيما گفت : يعني امشب رو قبرستون بمونه ؟

    امير گفت : تنهاش نمي ذاريم ، من وتو مي مونيم پيشش .

    من گفتم : من مي خوام تنها باشم .

    پيام رو به من گفت : امشب رو پيشش بمون ، اما هيچ کس مزاحمت نمي شه ، اون طرف تر مي ايستيم .

    خواستم حرفي بزنم اما دوباره سهيل رو ديدم که دستش رو به علامت سکوت بالا آورد و لبخند زد ، ساکت شدم و حرفي نزدم ، سرم رو بر خاکش گذاشتم و گفتم :

    - شما بريد فقط برام سجاده و چادر نماز بياريد .

    همه با گريه رفتند و من موندم و سهيل ، امير ونيما و پيام کمي عقب تر نشسته بودند ، وقتي هوا تاريک شد ، چادرم رو بر سرم کردم و شروع به نماز خوندن کردم و تا صبح مدام يا نماز مي خوندم يا قرآن تا که شب راحتي براش بگذره هر چند که اين قدر پاک وخوب بود که هيچ عذابي نمي کشيد انصاف نبود در اون شب سخت تنهاش بگذارم دلم مي خواست مثل هميشه در هر حالي کنارش باشم ، صبح که شد اين قدر اشک ريختم و از خدا براش طلب مغفرت کردم تا روي خاکش خوابم برد .

    نمي دونم چقدر گذشته بود که پرستو از خواي بيدارم کرد و جانمازم رو جمع کرد . بلند شدم و ديدم همگي براي ختم سهيل به مزارش اومدند ، از کنارش بلند شدم و همون جل نشستم ، آروم گرفته بودم از اين که احساس مي کردم ديگه الان راحت خوابيده و به آرامش واقعي رسيده ، آروم شده بودم . اين بار مجبور بودم به همراه بقيه به خونه برگردم . در اين دو روز نيما اجازه نداده بود به خونه ي خودمون برم اما اون روز رو به خونه ي خودم رفتم وياد با سهيل بودن رو زنده کردم . تمام وسايل و جاي جاي خونه مرا به يادش مي انداخت . روي تختمون نشستم ، بغض کرده بودم ، هيچ کس همراهم نيومده بود ، همه تنهام گذاشته بودند تا با سهيل آروم باشم ، سرم رو بر بالش سهيل گذاشتم و چشمام رو بستم و احساس کردم مثل گذشته سرم رو بر سينه اش گذاشتم و خوابيدم .

    لحظات سختي بود که به هيچ کس نگذشته بود انگار يه چيز مي دونست که مي گفت نريم شمال . درست روز دوم فروردين بود که با مرگش نوروز رو با غم به همه ي ما هديه کرد، نوروزي که هيچ وقت بي سهيل معناي نو بودن نداد.

    ***

    يک هفته از رفتن سهيل مي گذشت ، همه حاضر شدند تا براي مجلس هفتم به بهشت زهرا بروند ، دلم آروم نشده بود ، نيما با هيچ کس جز من حرف نمي زد ، او هم دست کمي از من نداشت حال هم رو خوب مي فهميديم . در بين راه سکوت بر لبان همه بود و جز گريه کسي کاري نداشت که بکند ، به بابلاي مزارش که رسيدم هفت گل رز صورتي رو که در اين هفت روز بالاي سرش گذاشته بودم دسته کردم و به گوشه اي گذاشتم . دور تا دورش رو از گل مريم پر کرده بودند اون اطراف بوي مريم ها پيچيده بود ، نمي دونستم کي آنها رو گذاشته بود اما بوي خوشش تمام وجودم رو به سمت سهيل کشوند ، انگار بال داشتم و توي آسمونها کنارش پرواز مي کردم . مثل دو تا کبوتر ، کبوترهايي که هيچ وقت به لانه شان نرسيدند . کنارش نشستم و بهش سلام کردم ، همه يکي يکي بالاي سرش فاتحه اي خوندند و با گفتن تسليت از کنارمون بلند شدند . کاش همه چيز به همين سادگي بود که اينها مي ديدند ، کاش همه چيز يه تسليت بود ، خانواده ي عاشق سهيل ، با گريه فاتحه اي خوندند و بلند شدند و به سمت زندگي خودشون راه افتادند ، امير به نيما گفت :

    - شما بريد من وپرستو بعداً مي ياريمش .

    همه رفتند و دوباره من وسهيل با هم تنها شديم ، امير وپرستو در ماشين منتظرم نشستند . دلم مي خواست باهاش حرف بزنم با بغض گفتم :

    - ببخشيد که زير قولم زدم ، به خدا نتونستم گريه نکنم ، همه ي اين آدمهايي که اومدن و رفتن هيچ کدوم با همدرديشون نتونستن آرومم کنن .

    کسي ميان حرفم پريد و از پشت سر گفت : همه رفتن همه ي اونا که مثلاً گريه کردن ، راه افتادن دنبال زنديگيشون . از نظر اونا همه چيز تموم شد و در ازاي کسي که دنيا مي ياد يه نفر مرد ، اما کاش يک نفر پيدا مي شد که واقعاً مِن بعد از اين هم هفته اي يه بار هم که شده براي آمرزش گناهش فاتحه اي بخونه ، هيچ کس پيدا نمي شه که بفهمه اين کسي که زير خاک خوابيده کي بوده ؟ چي بوده ؟ ديدي غزل همه چيز تموم شد ؟ همه رفتن اما واقعيت يه عمر زندگي کردن اينه ؟

    سرم رو به سمت صدا برگردوندم و مستقيم به چشماش نگاه کردم . هر دو کنارم نشستن و آرمان با چشماني پر اشک ادامه داد :

    - اين قانون جنگله ، يکي مي ياد و همه شاد مي شن اما وقتي يکي مي ره همه به اندازه يه هفته غمگين مي شن .

    با اشک نگاهش کردم ادامه داد : خيالم راحته از اين که مي بينم آروم خوابيده و اين همه خفقان اين جنگل رو نمي بينه . خوش به حال اون کسي که بميره و در اين دنياي به ظاهر آبي زندگي نکنه .

    با بغض گفتم : بالاخره اومدي ؟

    - مي دونم دير اومدم اما ...

    - نه دير نيومدي همون بهتر که نبودي ببيني .

    - راحت رفت ؟

    - آره خيلي راحت ، مي خنديد و مي گفت احساس آرامش و راحتي مي کنه .

    - اين مدت دعا مي کردم راحت بميره نه اين که زنده بمونه ، چون ارزش راحت مردن خيلي بيشتر از زنده موندنه ، اونايي که فرصت توبه دارن و خدا آروم و راحت جونشون رو مي گيره ، هميشه بنده هاي مخلص خدا بودن ، پس خوش به حال اون فرد ، خوش به حال سهيل .

    با بغض گفتم : رفته آرمان ، براي هميشه رفته .

    دستش رو به خاک گذاشت و شروع به فاتحه خوندن کرد ، تسبيح سهيل رو دور دستش پيچيده بود ، با گريه گفتم :

    - تسبيح سهيله ؟

    - آره هيچ وقت از خودم دورش نکردم .

    مهرشاد رو به من گفت : هيچ وقت حاضر نبود غم تو رو ببينه پس غمگين نباش .

    - زماني که با سهيل بودم هيچ وقت غمگين نبودم .

    مهرشاد: تو بدون سهيل هم تنها نيستي سهيل برادر ما بود ، تو هم خواهر ما ، هيچ وقت فکر نکن دنيا به پايان رسيده ، قبول دارم بي سهيل سخته ، يعني واقعاً نمي شه ، من خودم دارم ديونه مي شم چي برسه به تو اما اين سرانجام يه عشق واقعيه ، مثل عشق ليلي و فرهاد و شيرين ومجنون .

    لبخندي از غم زدم و گفتم : سهيل هر کاري کرد تو اسم اين چهار نفر رو درست بگي ، آخر سر ياد نگرفتي .

    لبخندي با بغض زد وگفت : سهيل خيلي چيزها به من ياد داد اما خيلي چيزها رو هر چي سعي کرد بهم ياد بده نتونست و موفق نشد .

    آرمان با بغض گفت : واسه خاطر اينه که اصولاً تو هيچ چيز رو نمي فهمي و پدر آدم رو در مي ياري تا يه چيز رو بفهمي ، اون سهيل بيچاره رو هم تو جوون مرگ کردي .

    لبخندي با بغض و از درد دوري و جدايي بر لب هر سه ي ما نشست و همگي با هم همراه امير وپرستو به خونه برگشتيم ، با دلي پر غم و ذهني پر درد.

    بعد از گذشت روزها از پي هم ، هنوز هم جاي خالي سهيل احساس مي شد ، هم در دل من و هم نيما و هم همگي .





    18





    يکسال از رفتن سهيل مي گذشت و سهيل پنج ماهه بود ، چشماي قشنگش هم رنگ چشمهاي سهيل بود هر چند بعد از يک سال هيچ کس آروم نگرفته بود اما ديدن چشمهاي قشنگ سهيل به همه اميد زندگي مي داد ، احساس مي کردم خدا دوباره سهيل رو به ما برگردونده ، خيلي غريبانه بود زماني که پا به دنيا گذاشت ، اشکهاي شوق پدرش رو از پشت شيشه ي اتاق انتظار نديده بود ، دلتنگي پدري رو مي کرد که هيچ وقت نديده بودش ، غزل در تمام دوراني که بهترين همراه و هميار زندگي يک زن ، همسرش هست بدون وجود سهيل سختيهاي دوران بارداري رو گذرونده بود .

    عيد نوروز بود و اولين سالگرد رفتنش . عسل باردار بود و به زودي مادر مي شد .

    سهيل پيش نيما وعسل بيشتر از هر کسي آروم بود ، انگار مثل پدرش به عسل علاقه داشت و نيما رو مثل برادرش دوست داشت خيلي شيرين بود . سوگلي فاميل شده بود ، همه براي ديدنش سرو دست مي شکستن مثل پدرش پيش همه عزيز بود .

    سه روز قبل از سالگرد سهيل ، بنا به خواسته غزل همگي به رامسر رفتيم مي گفت ، دلش مي خواد کنار دريا باشه ، جايي که عاشق سهيل شده بود و جايي که سهيل رو از دست داده بود . غزل خيلي آروم شده بود و کمتر حرف مي زد و خودش رو با سهيل سرگرم مي کرد ، دلش رو به اون زيرزمين که ياد و خاطره ي سهيل رو براش زنده مي کرد خوش کرده بود ، کسي کاري به کارش نداشت و به حال خودش گذاشته بوديمش تا خودش آروم بگيره . از دور ايستاده بودم و به خلوتش نگاه مي کردم کنار دريا ايستاده بود دلم نمي خواست خلوتش رو به هم بزنم و از دور نگاه کردن رو اکتفا کرده بودم ، سهيل در بغلم خواب بود ، درست شبيه پدرش مظلوم بود با چهره اي مهربون ! خندهاش آدم رو ياد خنده هاي سهيل مي انداخت ، سرم رو پايين گرفته بودم و با خودم فکر مي کردم به روزهايي که بعد از سهيل و از جدايي بر غزل گذشته بود و به سرنوشت نامعلومش به آينده اي که در انتظار خودش و بچه اش بود فکر مي کردم ، سرم که بلند کردم کنار آب نبود ، به همه طرف نگاه کردم اما نديدمش به سمت آب دويدم پيام رو ديدم که هراسان به داخل آب مي رفت ، داد زدم و پرسيدم :

    - غزل کجاست ؟

    جوابي نشنيدم پيام به زير آب رفت و بيرون نيومد ترسيده بودم سهيل بغلم بود کمي اونطرف تر روي زمين گذاشتمش و سريع به داخل آب رفتم که پيام رو ديدم که سرش رو از آب بيرون آورد و شنا کنان به سمتم مي اومد ، نزديکتر شد با گريه گفت :

    - نيستش .

    - کي رو ؟

    - غزل رفت تو آب ، هر چي مي گردم نيستش .

    دنيا دور سرم تاب خورد ، چشمام سياهي مي رفت ، به دور تا دور نگاه کردم ، آخه چه طور مي شد توي اون آب پيداش کرد ؟ اشک به چشمامم دويده بود . سرم رو به چپ برگردوندم به جايي که غزل به کنار سهيل رفته بود و جايي که سهيل مرده بود ، شناکنان به اون سمت رفتم سرم رو که از آب بيرون آوردم دورتر چيزي رو ديدم به سمتش رفتم ، روسري اش بود ، بغض کرده بودم دلم مي خواست گريه کنم . دوباره به زير آب رفتم آب شفاف نبود و رو به روم رو نمي ديدم . دستم رو حرکت مي دادم تا شايد دستم بهش بخوره ، عمق آب زياد شده بود پايين تر رفتم نفسم داشت بند مي اومد زير آب نمي تونستم نفس بکشم . خواستم بيرون بيام اما دستم به تسبيح گردنم خورد و به ياد سهيل افتادم . او هيچ وقت منو نمي بخشيد . غزل رو به من سپرده بود دوباره دستانم رو حرکت دادم و ناگهان احساس کردم دستم با چيزي برخورد کرد و به سمت خودم کشيدمش و به بالا آوردم . چشماش بسته بود بغلش کردم و با دست محکم نگهش داشتم و با دست ديگه ام به سمت ساحل شنا کردم خيلي تا ساحل فاصله بود ، بي اختيار زدم زير گريه ، نگاهم رو به ساحل انداختم همه جمع شده بودند سهيل رو بغل عسل ديدم دستم توان نگه داشتنش رو نداشت اما وقتي سهيل رو ديدم قوت گرفتم و با توان بيشتري شنا کردم آگر غزل زماني سهيل رو از دست داده بود اين بار سهيل غزل رو از دست مي داد ، نيما تا وسطهاي آب اومده بود و خودش رو به من رسوند و غزل رو از دستم گرفت و به بيرون از آب برد ، ديگه توان اين که پايان راه رو برم نداشتم خودم رو سبک کردم و بر آب خوابيدم و به آسمان چشم دوختم ، يه غروب دلگير ديگه مثل غروبي که سهيل چشمانش رو بسته بود .

    به بيرون از آب رفتم و کنار ساحل نشستم پيام ونيما به همراه پدر و مادرش غزل رو به بيمارستان برده بودند چشم به دريا دوخته بودم . دلم مي خواست هيچ کس اطرافم نبود تا مي تونستم راحت گريه کنم ، صداي گريه ي سهيل رو شنيدم بلند شدم و از عسل گرفتمش و ساکتش کردم و راه افتادم تا کمي قدم بزنم .

    دلم گرفته بود . دلم نمي خواست بلايي سر غزل مي اومد ، نگاهي به آسمان کردم و عاجزانه از خدا کمک خواستم ، آب زيادي وارد معده اش شده بود و مدت زيادي زير آب و بدون اکسيژن بود ، اين دفعه دوم بود که به خاطر سهيل خودش رو به اين روز انداخته بود ، سهيل گريه مي کرد و مسلماً مادرش رو مي خواست آخه غزل چه طور دلش اومده بود اين بدي رو در حق اين بچه بکنه ؟ سهيل رو در بغلم فشردم و به ياد روزهايي که گذشته بود و به ياد سهيل و به عشق غزل زدم زير گريه ، توي اون مدت هر چقدر سعي کرده بودم محبتم رو به اون نشون بدم و علاقه ام رو به او ثابت کنم ، فايده اي نداشته بود و هيچ عکس العملي رو نشون نمي داد تا پنج ماه قبلش به خودم مي گفتم بارداره و حق رو بهش مي دادم اما بعد از گذشت پنج ماه از تولد سهيل هنوز نسبت به من بي تفاوت بود ، ياد زماني افتادم که سهيل حاضر به ازدواج با غزل نبود و غزل از طبقه دوم خودش رو به پايين انداخته بود و سهيل به اصرار من و با صحبتهاي امير حاضر به ازدواج شده بود ، يادم مي اومد که حاضر نبود با ازدواج خودش و به آرزوي خودش رسيدن بخواد غزل رو بدبخت کنه ،هميشه مي گفت من مي ميرم و غزل اگربا من ازدواج کنه هرگز زير بار اين شکست طاقت نمي ياره ، يادمه به من مي گفت نمي خوام عذابي که خودم براي از دست دادن عسل کشيدم تو براي از دست دادن غزل بکشي ، سهيل زودتر از هر کسي فهميده بود که من با نگاه اول در شب مهماني صفورا عاشق غزل شده بودم ، عشقي که شرم و شايد ترس ، هميشه ساکت نگهش داشته بود ، زماني که غزل عاشق سهيل شده بود ، خوب حال سهيل رو موقع از دست دادن عسل درک مي کردم . چه قدر دلم مي خواست براي يک بار هم که شده به چشام نگاه مي کرد و با نگاهش به من مي فهموند دوستم داره ، کاري که من هميشه با نگاهم کردم و او هيچ وقت نفهميد که چه قدر دوستش دارم . لحظه اي بله گفتنش بر سر سفره ي عقد با سهيل لحظه اي بود که هر چند به خاطر سهيل خوشحال بودم و هر غمي به خوشحالي سهيل ارزش داشت اما براي اولين بار بغض عشق به گلوم نشسته بود با اونکه آرزو داشتم براي يک بار هم کنارم باشه اما هميشه آرزو مي کردم کاش سهيل زنده مي موند و با غزل خوشبخت مي شد . من غزلي رو دوست داشتم که شاد بود نه اين غزل که صدايي از او در نمي اومد و خنده اي بر لبانش پيدا نمي شد . دلم از اينکه غزل کنارم نبود مي سوخت . به خونه برگشتم و منتظر بازگشتشون شدم . نيما وديگران برگشتند اما بدون غزل ، مادربزرگ با نگراني جوياي حال غزل شده و نيما گفت که فردا مرخص مي شه ، نفس راحتي کشيدم و خدا رو از اين که غزل زنده بود شکر کردم . بي اختيار سهيل رو بغل کردم و با گريه گفتم :

    - خوب شد جلوي دو تا سهيل ها رو سياه نشدم .

    آقاي مهرباني دست بر شانه ام گذاشت و گفت : غزل از همون اول هم قسمت تو بود ، قسمت دو تا رفيق تو وسهيل . حالا هم اگر خودت بتوني راضي اش کني مبارکته ، ما همه خوب مي دونيم که تو بهش علاقه داري اما خوب مي دوني که غزل به همين راحتي ها دوباره حاضر به ازدواج نمي شه .

    با بغض گفتم : دو ساله که سعي مي کنم علاقه ام رو بهش ثابت کنم اما او هيچ وقت متوجه ي من نشده .

    - دليلش اينه که از بچگي عاشق سهيل بوده .

    سکوت کردم و شب را تا صبح کنار ساحل قدم زدم و به انتظار غزل ترانه هام با خودم فکر کردم و امروز دفتر خاطرات غزل رو در خونه ي سهيل يعني زيرزمين سهيل پيدا کردم با خودم به آپارتمان سهيل آپارتماني که در اون زندگي مي کرديم بردم و باقي سرنوشت غزل رو به قلم در آوردم سرنوشتي که بعد از پنج سال از دست دادن سهيل ، کنار سهيلي چهارساله بالاي قبر سهيل در حاليکه مثل هميشه گريه مي کرد ، کنارش نشستم و باقي خاطرات رو هماني نوشتم که خودش گفت :

    - بنويس بغض غزل پاياني نداره ، مثل هر بچه اي که موقع دنيا اومدن گريه مي کنه ، هميشه گريه در کمين زندگيمونه بنويس غزل مي گه هنوزم بغض تو گلومه ، بنويس غزل بيت وپنج ساله بعد از گذشت حدود شش سال از اولين اتفاق ناگوار زندگيش امروز به سهيل ياد داده که با پدرش حرف بزنه . بنويس امروز که اين دفتر بسته مي شه ، سهيل زير خروارها خاک کنار قبر پدر ومادرش خوابيده ، مادر وپدرم دلواپس باقي موندن . عسل گريه مي کنه و حسرت مي خوره . نيما افسوس با سهيل بودن رو داره . رئوف آواره غربت شده و آرمان کنار عشقش بالاي قبر رقيب رفيقش ايستاده و براش فاتحه مي خونه ، بنويس مهرشاد بالاخره با آرزو ازدواج کرد و نيما وعسل هم طعم پدر و مادر شدن رو چشيدن ، بنويس خدا خيلي منو و تو رو دوست داره که سهيل رو بهمون داد و من از سهيل باردار شدم چون اگر سهيل نبود من وتو هيچ وقت قادر به بچه دار شدن نبوديم ، بنويس من به عشق منتظر بودن ، همه ي صبر و قرارم رفت بهارم رفت عشقم مرديارم رفت بنويس سهيل راحت خوابيد و با خنده خوشبخت شدن غزل و آرمان و سهيل رو مي بينه و سهيل الان بالاي قبر پدرش ايستاده و مي گه : باباي پنهون رو دوست دارم .

    بنويس مثل هميشه بي سهيل نمي شه ، چه سهيل بزرگ چه سهيل کوچک ، هر دو غريب بودن ، سهيل من غريب دنيا اومد و غريب مرد و سهيل کوچکم غريب دنيا اومد و با پدر ومادر آشنا شد ، مهم اينه که هر دو شيريني و شادي زندگي من بودند ، بنويس غزل عاشق بود و عاشق ماند . بنويس که گلبرگ هاي رز صورتي بر مزار سهيل هيچ وقت پر پر نشدند و بعد از پنج سال هنوز ، هر روز بر سر مزارش مي رم و فراموشش نکردم ، بنويس حلقه ي ازدواج سهيل به انگشت آرمانه و گردنبند سهيل رو به گردن پسرش بستم و حلقه ي مادرش رو هنوز به دست دارم . بنويس غزل بغض کرد وگريه کرد اما با حس غريبي خوشبخت شد با عشقي ازجنس بلور از عطر ياس و به رنگ اطلسي و اين مجموعه ره به کسي تقديم مي کنم که تنهام گذاشت ورفت :



    « بغض غزل»

    در اين بي راهه ي غربت دلم خسته است و ماتم زا

    عزيز دل به جون تو ، دلم خسته ست و بي فردا

    دلم خواهد که هر لحظه نگاهت را کنم پيدا

    چه ها بر من شدست افسوس بدون تو ، بدون ما

    به ابديت سپردم آنکه دل را عاشق مي کند و به تبعيت مي کشانم آنکه دل

    را شناسايي کند اي آبي آبي کرانه هاي آسمان بايد که برگردي !

    خوابيدي بدون لالايي وقصه

    بگير آسوده بخواب بي درد وغصه

    ديگه کابوس زمستون نمي بيني

    توي خواب گلاي حسرت نمي چيني

    ديگه خورشيد چهره تو نمي سوزونه

    جاي سيلي هاي باد روش نمي مونه

    ديگه بيدار نمي شي با نگروني

    يا با ترديد که بري يا بموني

    رفتي و آدمکا رو جا گذاشتي

    قانون جنگل رو زير پا گذاشتي

    اينجا قهرن سينه ها با مهربوني

    تو ، تو جنگل نمي تونستي بموني

    دلتو بردي با خود به جاي ديگه

    اونجا که خدا برات لالايي مي گه

    مي دونم مي بينمت يه روز دوباره

    توي دنيايي که آدمک نداره
    « فرخنده موحدراد
    چشماي تو براي من عالم زندگانيه
    رنگ چشات براي من اميد زندگانيه
    من ميميرم اگه تو پيشم نموني
    رنگ دلم آبي شده ميشه تو پيشم بموني
    چشماي من منتظرن منتظر رسيدنت
    بيا ديگه تنهام نزار فرشته ها ندزدنت ؟
    اين قلب من ميتپه براي تو همينو بس
    دق ميكنم اگه نياي من ميميرم گوشه قفس
    واي رسيدي عزيز من دلم برات تنگ شده بود
    عزيز من ميدونستي ديشب هيچ ستاره اي غايب نبود
    من بودمو تو بوديو ستاره ها مهمونمون
    پيشم بمون پيشم بمون پيشم بمون

  6. Top | #15



    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    عنوان کاربر
    مهلبووون
    میانگین پست در روز
    2.48
    محل سکونت
    to baghche
    نوشته ها
    3,756
    پسندیده
    2,327
    تشکر شده
    3,869
    میزان امتیاز
    46

    پیش فرض

    پایان
    چشماي تو براي من عالم زندگانيه
    رنگ چشات براي من اميد زندگانيه
    من ميميرم اگه تو پيشم نموني
    رنگ دلم آبي شده ميشه تو پيشم بموني
    چشماي من منتظرن منتظر رسيدنت
    بيا ديگه تنهام نزار فرشته ها ندزدنت ؟
    اين قلب من ميتپه براي تو همينو بس
    دق ميكنم اگه نياي من ميميرم گوشه قفس
    واي رسيدي عزيز من دلم برات تنگ شده بود
    عزيز من ميدونستي ديشب هيچ ستاره اي غايب نبود
    من بودمو تو بوديو ستاره ها مهمونمون
    پيشم بمون پيشم بمون پيشم بمون

صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
تارنماي ايران پرديس با لطف و ياري خداي مهربان در سال 1386 تاسيس شد.روز به روز که از عمر ايران پرديس ميگذشت دوستان زيادي به جمعش محلق شدند و تا به امروز مخاطبان زيادي از اين تارنماي کاملا فارسي استفاده ميکنند ايران پرديس با پشت سر گذاشتن فراز و نشيب زياد و با عنايت خداو لطف بيکرانش امروزه توانسته در پنجمين جشنواره رسانه هاي ديجيتال عنوان برترين انجمن گفتگوهاي پارسي را کسب کند انجمن هاي ايران پرديس امروزه با هدف خدمت رساني به يکي از بزرگترين انجمن هاي ايران و پر مخاطب ترين انجمن هاي دنياي مجازي تبديل شده و اميدوار هست با همين هدف هم به جايگاه اصلي و واقعيش دست يابد.

اکنون ساعت 07:30 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.

ایمیل پست الکترونیکی مدیریت سایت : iranpardis.com@gmail.com
شماره سامانه پیامک : 30005604500000