انتخاب رنگ سبز انتخاب رنگ آبی انتخاب رنگ قرمز انتخاب رنگ نارنجی
خوراک آر اس اس

  آخرین ارسالات انجمن

تبلیغات ایران پردیس
تبلیغات ایران پردیس تبلیغات ایران پردیس

+ ارسال موضوع جدید
صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 11

موضوع: رمان تو آرزوی منی

  1. Top | #1



    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    عنوان کاربر
    مهلبووون
    میانگین پست در روز
    2.43
    محل سکونت
    to baghche
    نوشته ها
    3,756
    پسندیده
    2,327
    تشکر شده
    3,869
    میزان امتیاز
    46

    پیش فرض رمان تو آرزوی منی

    تو آرزوی منی

    " نویسنده: مریم س.م
    تقدیم به احساسات پاک شما، شمایی که مطمئن هستم طعم عشق را چشیده اید و با سختی های عشق جنگیده اید، به یاد داشته باشید عشقی که عاری از ناپاکی باشد لایق ستایش و ماندگاری است"

    مقدمه
    چقدر دلتنگم، دلتنگ روزهای گذشته، خاطرات سال های با هم بودن، در کنار هم زیستن بدون اینکه از احساساتم خبر داشته باشی ، باور کن من تمام سَعیَم رو به کار بردم تا به تو به چشم دیگری نگاه کنم، ولی موفق نشدم.
    وقتی تلاش کردم تا به تو نشان دهم دوستت دارم، با سنگ دلی تمام من را پس زدی، منی که در آرزوی تو بودم، را ترد کردی.
    تازگی ها با کوچک ترین تنهایی به یاد آن سالها می افتم و آرامشی که دارم را بهم می ریزم.
    چشماي تو براي من عالم زندگانيه
    رنگ چشات براي من اميد زندگانيه
    من ميميرم اگه تو پيشم نموني
    رنگ دلم آبي شده ميشه تو پيشم بموني
    چشماي من منتظرن منتظر رسيدنت
    بيا ديگه تنهام نزار فرشته ها ندزدنت ؟
    اين قلب من ميتپه براي تو همينو بس
    دق ميكنم اگه نياي من ميميرم گوشه قفس
    واي رسيدي عزيز من دلم برات تنگ شده بود
    عزيز من ميدونستي ديشب هيچ ستاره اي غايب نبود
    من بودمو تو بوديو ستاره ها مهمونمون
    پيشم بمون پيشم بمون پيشم بمون

  2. 2 کاربر پست نگین عزیز را پسندیده اند .

    مایا10 (04-18-2011),سودازده (06-30-2011)

  3. محل تبليغات شما    موزيک روز
     
  4. Top | #2



    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    عنوان کاربر
    مهلبووون
    میانگین پست در روز
    2.43
    محل سکونت
    to baghche
    نوشته ها
    3,756
    پسندیده
    2,327
    تشکر شده
    3,869
    میزان امتیاز
    46

    پیش فرض

    فصل اول
    قسمت اول
    توی ترافیک با فرزاد حرف میزدم اگه فرزاد کنارم نبود مطمئناً حوصله ترافیک رو نداشتم. با صدای فرزاد به خودم اومدم که با ناراحتی گفت:
    - بعد از این چند سال دوستی من رو لایق نمی دونی که بگی مشکلت چیه که اینقدر داغونی.
    - فرزاد خواهش می کنم تو مثل برادرمی، اگه حرفی بهت نمی زنم برای این نیست که تو رو دوستم نمی دونم، نگفتم چون فکر می کردم اگه چیزی بگم فکر می کنی من دیونه شدم که هنوز به عشقم فکر می کنم.
    - تو هنوز به مهشید فکر می کنی؟
    - سعی کردم فراموشش کنم، فکر می کردم موفق شدم تا اینکه چند روز پیش شنیدم قراره برگرده تهران.
    - فکر می کردم دیگه احساسی بهش نداری.
    - توی این چند سال خیلی کم به فکرش افتادم، سعی کردم واقع بین باشم و توی رویا اون رو کنار خودم حس نکنم، مهشید نمی خواست با من باشه و من نمی تونستم مجبورش کنم با من بمونه.
    - یادته چند بار بهت گفتم چرا دنبالش نمی ری ولی تو می گفتی پس غرورم چی میشه.
    - می دونی چند بار تلفنی ازش خواستم فکر جدایی رو از سرش بیرون کنه، ولی مهشید قبول نکرد.
    - شاید اگه می رفتی پیشش فرق میکرد.
    - اون گفت هیچ احساسی بهم نداره، گفت نمی تونه با خودش کنار بیاد که با من باشه، تو مهشید رو نمی شناسی اون همیشه توی حرفاش صداقت داشت معمولاً یا حرفی نمی زد یا اگه حرف میزد دروغ نمی گفت، حتی اگه اون حرف به ضررش تموم می شد.
    فرزاد با بی حوصلگی به ماشین های توی ترافیک زل زد نمی دونم چرا دلم می خواست حرف های دلم رو به کسی بزنم:
    - اوایل جدایی مون توی اتاقش پرسه می زدم، اگه اتاقش نبود بی شک من از دلتنگی مهشید دیونه می شدم ، نمی خوام بگم یه عاشق واقعی هستم چون مهشید عشق من رو باور نکرد و یا نمی خواست باور کنه.
    فرزاد با تعجب برگشت بهم زل زد و گفت:
    - سیگار می کشی؟
    - مدتی می شه که سیگار می کشم اینجوری می خوام خودم رو آروم کنم ولی وضع بدتر میشه چون پشت سیگار کشیدن به سالهای گذشته بر می گردم، سالهایی که همه در کنار هم زندگی می کردیم بدون کوچکترین دغدغه روزها رو سر می کردیم، دقیقاً یادم نیست کی احساسم نسبت به مهشید عوض شد، کم کم احساس کردم دوستش دارم شاید اشتباه کردم که به کسی که به چشم برادر نگاهم می کرد دلبسته شدم.
    - زیاد بهش فکر نکن، ببین من رو تا حالا دو سه بار تا نامزدی پیش رفتم ولی هنوز مجردم، من خودم رو هرگز درگیر عشق نمی کنم، عشق چیه.
    - شاید تو هم روزی عاشق بشی، پس اینقدر با اطمینان نگو من خودم رو درگیر عشق نمی کنم.
    وقتی در خونه فرزاد اینا نگه داشتم با لبخند گفت:
    - ممنون که مثل همیشه رسوندیم خونه، بیا بریم خونه.
    - حوصله ندارم، شاید فردا یه سری بهت زدم.
    وقتی دوش گرفتم، مثل چند روز پیش به اتاق مهشید رفتم روی تختخوابش دراز کشیدم، این دو هفته بعد از چند سال دوباره به اتاقش اومدم، بعد از رفتن مهشید تا یک سال با اینکه از دستش عصبانی بودم ولی چند باری توی اتاقش رفتم ، وقتی با این حس که دیگه مهشید برنمی گرده کنار اومدم در اتاقش رو قفل کردم و سعی کردم با این واقعیت کنار بیام که همه چیز تموم شده و من باید زندگی کنم و دیگه بهش فکر نکنم.
    به سمت کتابخونه کوچک مهشید رفتم، دیوان حافظی که تولد 16 سالگیش بهش هدیه دادم رو دستم گرفتم وقتی صفحه اول رو نگاه کردم یادم افتاد که با چه شوقی نوشته بودم:
    همیشه بهترین باش، تولدت مبارک.
    وقتی خواستم دیوان حافظ رو سر جاش بزارم کنارش جعبه منبت کاری دیدم که بابا برای تولد 17 سالگی به مهشید هدیه داده بود وقتی دیدم قفلش بازه تعجب کردم، کنجکاو شدم ببینم چیزی توش هست یا نه دوست داشتم عکس های مهشید باشه، وقتی در جعبه رو باز کردم چند قطعه زیور آلات طلا توی جعبه بود که زیر اونها یه دفتر با جلد سورمه ای قرار داشت، کنجکاو شدم ببینمش، اولین صفحه رو باز کردم دست خط مهشید رو شناختم که نوشته بود:
    همدم من دفترم.

    سلام همدم من، نمی دونم چرا چند وقتی هست که می خوام باهات درد دل کنم و حرف های ناگفته رو به تو بگم چون مطمئنم بین خودمون می مونه، حرف هایی که حتی به عزیز ترین کسم مادرم هم نمی تونم بگم، شاید چون می دونم در برابر بعضی از کارها و اتفاقاتی که رخ میده نارحت میشه و یا عکس العملی نشون میده که کم کم توی رابطمون تاثیر بذاره.

    نوشته های توی دفتر تاریخ نداشت با خودم گفتم حتماً مهشید دلتنگی هاش رو نوشته براش مهم نبود تاریخ بزنه، ولی مطمئن بودم مربوط به بعد از 17 سالگی مهشید میشه اون سالی که احساسم بهش عوض شده بود. با عجله از اتاق مهشید بیرون زدم و به اتاق خودم رفتم روی تخت دراز کشیدم و شروع کردم به خوندن دفتر.

    - مهشید صبر کن، کجا میری؟
    صدای پریسا رو از پشت سرم می شنیدم ولی توجهی نمی کردم و به راهم ادامه دادم، فکر نمی کردم پریسا با دارو دسته وحید رابطه داشته باشه و با یکی از اونها دوست شده باشه. توی محله ما دارو دسته وحید مشهور بودن البته بین دخترهای دبیرستان بیشتر. همیشه سر راه دخترهای دبیرستان صف می کشیدن و با اونها طرح دوستی می ریختن، تازگی ها یکی از اونها که از همه پرو تر بود چند باری متلک بارم کرده بود، تصمیم گرفته بودم اگه بار دیگه مزاحمم شد باهاش برخورد کنم، ولی می دونستم جرات این رو ندارم که باهاش برخورد کنم، از یکی از بچه های دبیرستان شنیده بودم وحید به دوست دخترش تجاوز کرده و برای این کار مدتی بازداشت بوده ولی با پول قضیه رو فیصله داده، پریسا دستم رو کشید با عصبانیت گفت:
    تو چت شده؟
    با نگرانی پشت سرش رو نگاه کردم و گفتم:
    پریسا داوود پسر خوبی نیست، نمی دونستم می خوای اون عوضی رو ببینی.
    پریسا با تعجب گفت:
    داوود کیه؟ دوستم اسمش فرزاده.
    با جدیت گفتم:
    بهت دروغ گفته، تو تازه به این محل اومدی نمی دونی اون چه جونوریه.
    بعد دستش رو کشیدم و گفتم:
    بیا بریم اونا پسر های خوبی نیسن.
    پریسا از حرف های من ترسیده بود، با ترس گفت:
    اگه تو باهام نبودی چی می شد؟
    - مگه من نگفتم هیچی از این دوستی ها عایدت نمی شه.
    - خوب می خواستم منم از بقیه کم نیارم و یه بار تجربه کنم.
    از پارک بیرون اومدیم تا به ایستگاه برسیم براش جریان دوست دختر وحید رو تعریف کردم، تا روی صندلی ایستگاه نشستیم اتوبوس رسید، بعد از نیم ساعت هنوز توی مسیر بودیم با بی حوصلگی گفتم:
    - خدا رو شکر داوود من رو ندید، انگار بهم الهام شده بود که قبل از اومدنش یه دفعه تشنم شد و تو رو تنها گذاشتم
    - از پشت سر دیدت، منم که از رفتنت تعجب کردم گفتم انگار برای دوستم مشکلی پیش اومده باید برم ولی از دستم کفری شد، عجیبه چرا دنبالمون نیومد؟
    - حتماً توی پارک یه کیس جدید به تورش خورده، اگه دوباره بهت زنگ زد جوابش رو نده.
    - یه جوری ردش می کنم، میگم برادرم شک کرده، چه طوره؟
    با استرس به تاریکی هوا نگاه کردم و گفتم:
    - بد نیست، تو رو خدا پارک قحط بود که اینجا قرار گذاشتی تا ما برسیم خونه شب شده.
    - من گفتم نمی خواد با اتوبوس بریم طول می کشه ولی تو گفتی با اتوبوس اطمینانش بیشتره.
    تازه یادم اومد از پریسا بپرسم:
    - تو که اسمت رو بهش نگفتی؟
    - نه، گفتم اول باید ببینمت بعداً اسمم رو بهت می گم.
    - حالا از کجا شماره خونتون رو پیدا کرده؟
    - نمی دونم، ما که الان 3 ماه این محل اومدیم، به جز تو هم با کسی دوست نشدم.
    با ناراحتی گفتم:
    - ولی من به کسی شماره ات رو ندادم.
    - فهمیدم، فکر کنم دختر خانواده ای که قبلاً توی خونه ما ساکن بودن با یکی از اینا دوست بوده.
    - شاید تو راست بگی.
    دوباره به تاریکی هوا نگاه کردم، دچار دلشوره شدم چون هیچ وقت تا این وقت شب بیرون نبودم، رو به پریسا گفتم:
    نباید بعد از مدرسه قرار میزاشتی، تا برسیم خونه ساعت 9 شب شده.
    پریسا با بی خیالی گفت:
    با خونه که تماس گرفتی که دیر میری، دیگه چرا نگرانی؟
    - خونواده من مثل خونواده تو نیستن، بابا حاجی بدش میاد تا این وقت بیرون باشم.
    - بچه که نیستیم، الان 17 سالمونه، بگو برای تحقیق رفتیم کتابخونه برای همین دیر شد.
    اتوبوس سر ایستگاه نگه داشت، با عجله گفتم:
    - زود باش پیاد شو.
    با عجله راه می رفتیم تا زودتر برسیم خونه، یه دفعه یه موتور سوار جلومون پیچید، پریسا داد زد:
    چته مگه سر اوردی؟
    در حالی از طرز داد زدن پریسا خندم گرفته بود گفتم:
    سعید چرا اینجوری می کنی نمی گی ما می ترسیم.
    پریسا گفت:
    مگه تو این آقا رو می شناسی؟
    سعید اجازه نداد جواب پریسا رو بدم سریع گفت:
    صبر کن ببینم تا این وقت شب کجا بودی؟
    - اِ... به مامان گفتم کتابخونه میرم.
    سعید با اخم گفت:
    - تا این وقت شب؟
    - با اتوبوس اومدیم دیر شد.
    از موتور پیاده شد و کنارمون راه می اومد اول پریسا رو رسوندیم، تا پریسا رفت خونشون، سعید گفت:
    وای وای همین دوست زبون دارز رو کم داشتی که اونم پیدا کردی.
    به بازوش زدم و گفتم:
    لوس، موتور خودته؟
    - آره به زور، بابا رو راضی کردم تا خریدم.
    - خوب چرا مثل برادرت ماشین نخریدی.
    - چون با موتور حال می کنم.
    کلید انداخت رفتیم تو، وقتی وارد سالن شدیم مامان با رنگ پریده اومد طرفم، یه دفعه یه کشیده زد توی صورتم، سعید با تعجب گفت:
    مامان خانم.
    اشک توی چشم هام جمع شده بود، گیج شدم اصلاً باور نمی کردم از مامانم کشیده بخورم فکر تبیه بودم ولی نه این مدلی. به سرعت به سمت اتاقم رفتم در رو محکم بستم و روی تختم افتادم نمی فهمیدم یعنی برای دیر اومدن باید سیلی بخورم، به سرعت بلند شدم رفتم و در اتاقم رو قفل کردم تا کسی مزاحمم نشه.
    صدای سعید از پشت در اومد که می گفت:
    مهشید در رو باز کن.
    ولی من اهمیتی ندادم که چی می گه، دوباره شنیدم که می گفت:
    خواهش می کنم خواهر کوچولو.
    بالشت زیر دستم رو برداشتم به طرف در بسته اتاق پرت کردم، زیر لب گفتم :
    دست از سرم بردار، من خواهر هیچ کس نیستم.
    هق هق گریم بیشتر شد، من فقط یه برادر داشتم "محمد". برادری که الان زیر خروار ها خاک دفن شده، یاد محمد گریم رو بیشتر کرد اگه الان زنده بود 15 سالش بود، ولی حیف که وقتی به دنیا اومد نارسایی قلبی داشت و تا سن 7 سالگی بیشتر عمر نکرد، وقتی برای اولین بار اسمم رو نوشت رو هیچ وقت فراموش نمی کنم، اون حتی نتونست تا آخر سال درسی مدرسه بره چون 25 فرودین ماه فوت کرد.
    صدای سعید از فکر بیرونم کشید؛ مهشید گوشی رو بردار، با تو کار دارن.
    نمی خواستم جواب بدم ولی بعد فکر کردم شاید پریسا یا الهام باشه، با صدای کلفتی که نتیجه گریه بود گفتم:
    بله
    صدای سعید توی گوشی پیچید:
    من به مامان خانم گفتم توی کتابخونه دیدمت بعد با همدیگه رفتیم بیرون یه دوری زدیم، تو هم همین رو بگو.
    از مهربونیش گریم گرفت:
    ممنون سعید.
    سعید جدی گفت:
    - خواهش می کنم ولی بار آخری باشه که این کار رو کردی، الان هم بیا بیرون، وقت اومدن باباست .
    - اگه تو رو نداشتم چی کار می کردم.
    - لازم نیست چاخان کنی.
    بعد به شوخی گفت:
    کم حرف بزن الان خرج موبایلم زیاد میشه.
    بعد از قطع کردن تلفن از اتاق بیرون زدم، توی آینه دستشویی به چشم های قرمزم که از شدت گریه ورم هم کرده بودن نگاه کردم خیلی بی ریخت شده بودم، چند بار آب سرد به چشم هام زدم ولی فایده نداشت، به فکرم رسید اگه بابا حاجی گفت چرا چشم هات قرمزه می گم سرماخوردم.
    همیشه رأس ساعت 9:30 شام می خوردیم ، وقتی وارد آشپزخونه شدم به بابا حاجی و سیامک سلام کردم، پشت میز نشستم، بابا حاجی وقتی متوجه ام شد گفت:
    چرا چشم هات قرمزه؟
    با صدایی که از گریه تو دماغی شده بود گفتم:
    فکر کنم سرما خوردم، چون صدام هم گرفته.
    سعید به شوخی گفت:
    وای از اینجا پاشو؟
    با تعجب گفتم:
    چرا؟
    صورتش رو با حالت بامزه ای ازم برگردوند و گفت:
    چون نمی خوام سرما بخورم.
    براش شکلکی در اوردم و گفتم:
    لوس.
    مامان سر جای همیشگی روبروم نشسته بود، با مهربونی برام غذا کشید، زیر لب گفتم:
    ممنون.
    سیامک رو به سعید گفت:
    فردا کلاس داری؟
    سعید در حال جویدن غذا گفت:
    نه، چرا؟
    - خواستم بگم بری عزیز رو بیاری اینجا، خودم بیکار نیستم.
    - باشه میرم.
    رو به سعید گفتم:
    منم میام باهات، دوست دارم مستانه رو ببینم.
    سیامک گفت با اخم گفت:
    مگه تو مدرسه نداری؟
    از حرفش لجم گرفت:
    خوب بعد از مدرسه میریم.
    - نمیشه تا برین کرج و برگردین آخر شب شده.
    - خوب نمیرم.
    سعید خندید و گفت:
    مهشید ناراحت نشو چون مستانه رو با خودم میارم.
    سیامک جری شد وگفت:
    سعید.
    بابا حاجی گفت:
    بچه ها چرا امشب همش با هم بحث می کنید مثلاً داریم غذا می خوریم.
    بعد از شام طبق معمول ظرف ها رو شستم وقتی خواستم برم اتاقم سعید گفت:
    مهشید بیا اینجا بابا کارت داره.
    از ترس سنگ کوب کردم، نکنه فهمیده من رفتم پارک، با ترس و لرز رفتم توی سالن وقتی لبه مبل نشستم گفتم:
    با من کاری داشتین؟
    بابا حاجی با مهربونی گفت:
    اگه حالت خوب نیست بیا ببرمت دکتر؟
    از مهربونیش دلم آشوب شد، همیشه فکر می کنم بهترین پدر دنیاست.
    ممنون حالم اونقدر بد نیست که برم دکتر.
    تسبیحش رو روی میز گذاشت و گفت:
    اگه تا فردا خوب نشدی حتماً با مامانت برو دکتر.
    وقتی روی تختم دراز کشیدم به این فکر کردم که اگه بابا حاجی ناپدری بدی بود روزگارم چه جوری می شد، درسته تا وقتی کوچیکتر بودم زیاد سازگار نبودم ولی این دو، سه سال که درکم بیشتر شده بود، فهمیدم بابا حاجی مثل یه پدر واقعی برام بود حتی بیشتر از پسرهای خودش مراقبم بود ، من هم سعی کردم دختر خوبی باشم، چیز زیادی از پدرم یادم نمیاد وقتی من چهار ساله، محمد یک ساله بود فوت کرد.
    ***
    با خودم فکر کردم دلم نمی خواست مهشید بره خونه عمو، چون می دونستم مسعود چه حسی بهش داره و زن عمو چشم دیدن مهشید رو نداره، طاقت نداشتم ببینم مسعود به چشم های مهشید زل بزنه و بگه چرا اینقدر کم میای خونمون دقیقاً همین حرکت رو یه دفعه که با سعید و مهشید رفته بودیم انجام داده بود و من با حرص یه گوشه نشستم و تمام مدت به این فکر می کردم که دفعه دیگه به هر طریقی نمی زارم مهشید بیاد اینجا.
    چشماي تو براي من عالم زندگانيه
    رنگ چشات براي من اميد زندگانيه
    من ميميرم اگه تو پيشم نموني
    رنگ دلم آبي شده ميشه تو پيشم بموني
    چشماي من منتظرن منتظر رسيدنت
    بيا ديگه تنهام نزار فرشته ها ندزدنت ؟
    اين قلب من ميتپه براي تو همينو بس
    دق ميكنم اگه نياي من ميميرم گوشه قفس
    واي رسيدي عزيز من دلم برات تنگ شده بود
    عزيز من ميدونستي ديشب هيچ ستاره اي غايب نبود
    من بودمو تو بوديو ستاره ها مهمونمون
    پيشم بمون پيشم بمون پيشم بمون

  5. کاربر مقابل پست نگین عزیز را پسندیده است:

    مایا10 (04-18-2011)

  6. Top | #3



    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    عنوان کاربر
    مهلبووون
    میانگین پست در روز
    2.43
    محل سکونت
    to baghche
    نوشته ها
    3,756
    پسندیده
    2,327
    تشکر شده
    3,869
    میزان امتیاز
    46

    پیش فرض

    امروز صبح با صدای مامان بیدار شدم، خودم رو به خواب زدم، هنوز از دستش دلگیر بودم.
    گلم بیدارشو، حالت خوب نیست؟
    خودم رو به اون راه زدم و گفتم:
    می خوام بیشتر بخوابم، چون درسی برای امروز ندارم.
    مامان پیشونیم رو بوسید و گفت:
    بابت دیشب معذرت می خوام، ترسیدم برات اتفاقی افتاده باشه آخه تو هیچ وقت تا اون وقت شب بیرون نبودی، خودت میدونی که چقدر دوستت دارم، تحمل این رو ندارم برات اتفاق بدی بیوفته.
    پتو رو سرم کشیدم اشکام ناخوداگاه پایین ریختن، مامان بعد از چند سال نذر و نیاز من رو به دنیا اورده بود، بعد از اینکه محمد رو از دست داد دیگه تحمل حتی گریه کردن من رو هم نداشت اون خیلی دوستم داشت، من هم توی دنیا از همه بیشتر مامان رو دوست داشتم، می دیدم برای آسایش و رفاه من از هیچ کاری کوتاهی نمی کنه، و همیشه مراقبم هست تا اتفاقی برام نیافته، اون حق داره چون میترسه من رو هم از دست بده.
    وقتی صدای در رو شنیدم فهمیدم مامان بیرون رفته فوراً بیرون رفتم از پشت سر بغلش کردم و گفتم:
    دوستت دارم.
    مامان با خنده گفت:
    چون هنوز صورتت رو نشستی نمی بوسمت.
    ساعت 11 بود که تلفن توی سالن زنگ خورد چون نزدیک تلفن بودم جواب دادم:
    بله.
    - سلام دخترم حالت خوبه؟
    - سلام، خوبم مرسی.
    - دیگه مریض نیستی؟
    - نه انگاری خوب شدم.
    - کاری نداری، به مامانت سلام برسون.
    مامان ملاقه به دست بالای سرم ایستاده بود با تعجب گفت:
    کی بود؟
    در حالی که بلند شدم تا آماده بشم برم مدرسه گفتم:
    بابا حاجی می خواست ببینه حالم خوبه.
    وقتی لباس مدرسه پوشیدم با صدای بلندی به مامان گفتم:
    خدافظ مامان.
    مامان آستین مانتوم رو کشید و گفت:
    کجا بایست نهار بخور.
    سلام .
    به عقب برگشتم دیدم سیامک با لباس های خونه از پشت سرم رد شد و وارد آشپزخونه شد.
    مامان جواب داد:
    سلام پسرم.
    بدون توجه به سیامک گفتم:
    مامان دیرم میشه، باید برم دنبال پریسا.
    مامان دستم رو کشید و گفت:
    این دوسه ماه همش از زیر نهار خوردن در میری، خوب به دوستت بگو اون بیاد دنبالت.
    سریع برام ناهار کشید و جلوم گذاشت، به سیامک که داشت برای خودش چایی می ریخت نگاه کردم، به عقب برگشت و گفت:
    چیه؟
    با پرویی گفتم:
    تعجب می کنم خونه ای چون دیشب گفتی فردا سرم شلوغه.
    به اپن تکیه داد و گفت:
    کارهام رو خونه انجام می دم، مشکلی داری؟
    شونه هام رو بالا انداختم و گفتم:
    نه.
    خیلی زود دست از غذا خوردن کشیدم مامان به سرعت گفت:
    - تو که چیزی نخوردی.
    - مامان به خدا گرسنم نیست.
    سیامک گفت:
    - بشین بخور خودم می برمت مدرسه.
    با تعجب پیش خودم فکر کردم انگار سیامک هم آدمه تازگی ها مهربون شده، همیشه فکر می کردم فقط سعید مهربونه چون سیامک خیلی جدی و پر اخم و تخم بود.
    سیامک آماده شد و رفت تا ماشین رو بیرون ببره، توی این فاصله زنگ زدم پریسا و گفتم من دارم با ماشین میام دنبالت.
    وقتی سوار ماشین شدم سیامک گفت:
    لطفاً کمربند ایمنی رو ببند.
    از کارهاش حرصم می گرفت، بعد از اینکه کمربند رو بستم با لجبازی گفتم:
    خوب شد؟
    با لبخند گفت:
    آره، حالا کجا برم؟
    - سه تا کوچه پایین تر.
    وقتی در خونه پریسا رسیدیم قبل از اینکه پیاده بشم که زنگ بزنم، خودش در خونه رو باز کرد. با سیامک احوالپرسی کرد.
    بعد از چند دقیقه سیامک بهم نگاه کرد وگفت:
    همیشه پیاده میری مدرسه؟
    - آره.
    - برای همین همیشه زود میری، دیر میای.
    به جای من پریسا گفت:
    - خوبی مدرسه اینه که پیاده بریم و برگردیم.
    - بله که توی مسیر یه صفایی ببرین.
    - سیامک!
    هیچ عکس العملی در برابر اعتراضم نکرد و جلوی مدرسه نگه داشت و گفت:
    - بفرمایین اینم مدرسه.
    قبل از اینکه پیاده بشم گفت:
    آخرین باری باشه که به مادرت دروغ می گی، اگه سعید ازت حمایت نمی کرد ادب می شدی.
    با عصبانیت نگاش کردم از ماشین پیاده شدم و محکم در ماشینش رو بستم.
    کسی به پهلوم زد برگشتم دیدم الهامِ که با تعجب گفت:
    اوه ماشینِ مدل بالا سوار می شی، کلک.
    - الهام خجالت بکش، سیامک بود.
    - ببخشید ندیدمش.
    پریسا با ترشرویی گفت: من رفتم زود بیا.
    الهام دماغش رو با ادا بالا کشید و گفت:
    نمی دونم چرا این دختره اینقدر خودش رو تحویل میگره.
    با خنده گفتم: الهام، پریسا دختر خوبیه.
    - شاید دختر خوبی باشه ولی چشم نداره من رو ببینه.
    - اتفاقاً اونم همین حرف رو در مورد تو می زنه.
    - جالبه.
    دستش رو کشیدم و به سمت کلاس رفتیم، الهام گفت:
    ما از اول دبیرستان با هم دوست شدیم ولی این تازه وارد جای من رو گرفته.
    - این حرف رو نزن ببین بچه ها همه گروهی دوستن، این دلیل نمی شه که چون با پریسا دوست شدم دیگه تو رو دوست ندارم.
    - خودت می دونی که من به جز تو دوستی ندارم.
    - تو همیشه دوستم می مونی.
    هرسه ما امسال با ورود پریسا به کلاسمون کنار هم می نشستیم ولی رابطه پریسا با الهام یه جورایی لج و لج بازی و کم محلی به همدیگه بود.
    وقتی از مدرسه برمی گشتیم، پریسا گفت:
    الهام از من بدش میاد.
    - این حرف رو نزن الهام دختر ساکتیه، اون با مادربزرگش زندگی می کنه، چون پدر و مادرش از همدیگه جدا شدن و هرکدوم زندگی جدیدی رو شروع کردن، الهام دختر خیلی خوبیه.
    - طفلی نمی دونستم برای همین همیشه ساکته.
    وقتی خونه رسیدم دیدم صدای عزیز میاد با عجله دویدم توی سالن، عزیز با دیدنم گفت:
    سلام دخترم، بیا اینجا.
    - سلام عزیز، حالتون خوبه؟
    - خوبم، تو چه طوری؟
    - منم خوبم.
    سعید گفت:
    قبول نیست عزیز، شما مهشید رو چهار بار بوسیدی ولی من و سیامک رو یه بار.
    عزیز گفت:
    خجالت بکش مرد گنده.
    وقتی مامان چایی تعارف کرد، عزیز گفت:
    نمی دونم چرا همه کارهای خونه به این بزرگی رو تنهایی انجام میدی، چرا قبول نمی کنی خدمتکار بگیری.
    - کار زیادی نمی کنم، خسته نمی شم.
    - ولی تو باید استراحت بیشتری کنی، دیگه حتماً باید یه خدمتکار بگیرین.
    مامان به آرومی گفت:
    تازگی ها حاجی اصرار می کنه خدمتکار بگیریم، دو سه نفری دیدم ولی برای این کار مناسب نبودن.
    بعد مامان رو به من گفت:
    چرا لباس هات رو عوض نمی کنی.
    - باشه مامان.
    وقتی بلند شدم تازه متوجه شدم سیامک بین دو ستون که مثل یه سکو به همدیگه وصل بودن نشسته و داره نگاه می کنه، بدون توجه از کنارش رد شدم، با صدای بلندی گفت:
    قبلاً ها سلام می کردی.
    صدای سعید رو پشت سرم شنیدم که گفت:
    حالا ناراحت نشو به من هم سلام نکرد، فقط به عزیز سلام کرد.
    عزیز با مهربونی گفت:
    دخترم رو ناراحت نکنین ها وگرنه می برمش پیش خودم.
    - نه تو رو خدا عزیز مستانه کمه این یکی رو هم ببری، اونجا دیگه جهنم میشه.
    - امان از دست تو سعید.
    دیگه گوش نه ایستادم و رفتم لباس هام رو عوض کردم.
    بلوز آبی و شلوار مشکی پوشیدم، شال سفیدم رو سرم انداختم، وقتی برای بار اول پوشیدمش مامان بهم گفت:
    این شال رو جلوی پسرها نپوش.
    وقتی پرسیدم چرا گفت چون خیلی خواستنی تر می شی.
    من هم با قهر گفتم: پس کجا بپوشم خیابون؟
    شالم رو روی سرم مرتب کردم و از اتاق بیرون زدم کنار عزیز نشستم، عزیز با مهربونی گفت:
    چشمت نزنم از دفعه گذشته خوشگل تر شدی.
    با اخم به سعید نگاه کردم و رو به عزیز گفتم:
    عزیز سعید می گه هرچه بزرگتر می شی بیشتر شبیه قورباغه می شی.
    عزیز لبش رو گاز گرفت و گفت:
    سعید حتماً باید بری چشم پزشکی.
    با صدای بلندی خندیدم ، کوسن روی مبل رو به طرفش انداختم و گفتم:
    دیدی گفتم تو کوری.
    سعید با گلایه به عزیز گفت:
    عزیز به جای اینکه پشت من باشی پشت این دختر زشت رو...
    سیامک اجازه نداد سعید حرفش تموم بشه گفت:
    سعید بس کن.
    توی دلم گفتم هرکاری هم بکنی باز هم از دستت دلخورم، مامان گفت: مهشید برو میوه بیار.
    سعید گفت:
    من آمار همه ظرف ها رو دارم اگه یکی شون کم بشه معلومه که تو شکوندی.
    مامان با خنده گفت:
    اینقدر دخترم رو اذیت نکن.
    برای مامان چشمکی زدم و گفتم:
    هر چه بیشتر اذیتم کنی من هم بعداً بیشتر برای زنت خواهر شوهر بازی در میارم، کاری می کنم که بگه غلط کردم زن سعید شدم.
    سعید در حالی که می خندید گفت:
    فکرش رو کردم، من اول تو رو شوهر می دم بعد زن می گیرم، البته مگه کسی عقلش پاره سنگ برداشته که بخواد با تو ازدواج کنه.
    عزیز گفت:
    من که از خدامه مهشید عروسم بشه.
    با خجالت بلند شدم که میوه بیارم، بقیه هم ساکت شدن و چیزی نگفتن، توی آشپزخونه پشت سرم صدای سعید رو شنیدم:
    مهشید
    برگشتم و بهش نگاه کردم: چیزی شده؟
    - فکر کنم منظور عزیز مسعود بود.
    - میشه این میوه ها رو ببری.
    - نمی خواد ناراحت بشی، حالا می خوای برای داداشت کی بری خواستگاری؟
    با بغض به سینش زدم و گفتم:
    لوس، بی مزه، برو دیگه.
    دیگه پیش بقیه نرفتم، چرا لحظه ای که عزیز گفت عروسم فکر کردم منظورش سیامکِ. تا وقت شام، خودم رو توی اتاق سرگرم کردم وقتی سر میز شام نشستم عزیز با خنده گفت:
    دخترم از حرفم ناراحت شدی؟
    - نه عزیز این چه حرفیه.
    - من چند تا نوه دارم منظورم شخص خاصی نبود.
    با خجالت سرم رو پایین انداختم، بابا حاجی گفت:
    به من هم بگید چه خبره مادر؟
    - به مهشید گفتم دوست دارم عروسم بشی.
    بابا حاجی با لبخند نگاهم کرد و گفت:
    یعنی دخترم اینقدر بزرگ شده که خواستگار پیدا کرده، به نظر من برای مهشید هنوز زوده.
    نفس راحتی کشیدم که از چشم دیگران پنهون نموند، سیامک رو به سعید گفت:
    فردا میرم کوه نمیای؟
    - چرا نمیام، مهشید تو هم میای؟
    - من که دعوت نشدم تو دعوت شدی.
    سیامک با سرزنش نگاهم کرد می خواست چیزی بگه ولی منصرف شد، خودم رو مشغول سالاد خوردن کردم.
    عزیز با مهربونی گفت:
    تا جونید تفریح کنید، تو هم برو حتماً خوش میگذره.
    شونه هام رو بالا انداختم و گفتم :
    - شاید برم.
    ***
    بعد از خوندن این چند صفحه به این فکر افتادم که اگه مهشید قبول می کرد با مسعود ازدواج کنه من حتماً دیونه می شدم، اون زمان هنوز هیچ کس نمی دونست من چه احساسی به مهشید دارم، نمی خواستم بابا و مامان فکر کنن که من بهشون خیانت کردم، وقتی متوجه شدم احساسم به مهشید عوض شده با فندک دوستم دستم رو سوزندم بلکه مجازات بشم ولی این تغییر احساسم به مهشید دست خودم نبود دلم با دیدنش با اخم کردنش آشوب می شد ولی همه سعیم رو می کردم کسی متوجه نشه و حرکت بدی ازم سر نزنه، ولی وقتی عزیز گفت دوست داره مهشید عروسش بشه من اونقدر شوکه شدم که سعید با چشم غره بهم نگاه کرد، وقتی شب بهم گفت من درست متوجه شدم که تو به مهشید علاقه داری؟ جوری بهش پریدم که ازم معذرت خواهی کرد.

    همدم من سلام،
    امروز صبح ساعت 5:30 با صدای مامان بیدار شدم، با خواب آلودگی آماده شدم وقتی سعید رو توی حیاط دیدم، گفت:
    وای تو رو خدا خواهر ما رو باش، یه روز نمی تونی زودتر بیدارشی.
    بدون اینکه جوابش رو بدم توی ماشین سیامک نشستم، سیامک سوار شد و برای مامان که دم در ایستاده بود بوق زد. اصلاً نفهمیدم کی رسیدیم و یا کجا به بقیه محلق شدیم، با صدای سعید که با خنده گفت:
    اگه می شه بیدار شو رسیدیم.
    با گیجی گفتم:
    کجا رسیدیم.
    - ما رو باش با کی اومدیم کوه.
    وقتی پیاده شدم، سیامک رو کنار دوست هاش دیدم با سعید به سمتشون رفتم، با آرش و خواهرش آرزو و مهران و نامزدش ستاره و فرزاد که تنها بود آشنا شدم، با همدیگه سمت کوه راه افتادیم، نیم ساعتی پیاده رفتیم از گرسنگی ضعف کردم، آروم گفتم:
    سعید من گرسنمه.
    - ما توی ماشین ساندویج پنیر خوردیم ولی تو خواب تشریف داشتی.
    - چرا بیدارم نکردی؟
    - سیامک گفت بزار بخوابه.
    سعید به سیامک گفت:
    وایسا مهشید کارت داره.
    به بازوش زدم و با عصبانیت زیر لب گفتم:
    من چیزی نمی خوام.
    - چی شده؟
    - مهشید گرسنشه.
    بدون حرفی از توی کوله پشتیش برام ساندویج در اورد، ساندویچ رو گرفتم ولی ازش تشکر نکردم، سعید کنارم راه افتاد:
    الهی این لقمه بپره توی گلوت همینجا بمیری که از داداشم تشکر نکردی.
    همین طور که راه می رفتم طرفش برگشتم:
    - به مامان می گم چی گفتی؟
    هنوز این حرفم رو کامل نگفته بودم که به چیزی برخورد کردم، سعید خیلی زود گرفتم با عصبانیت به یه نفر گفت:
    چرا جلوت رو نگاه نمی کنی؟
    به پسری که روبروم ایستاده بود نگاه کردم، سیامک به هم غر زد:
    چرا حواست رو جمع نمی کنی؟
    دلم می خواست بهش بگم دیونه از خود راضی چرا با من مثل کنیزت رفتار می کنی، مگه تو آقا بالا سرمی که همش بهم اخم و تخم می کنی.
    صدای معذرت خواهی پسر رو شنیدم ولی نه ایستادم و به راهم ادامه دادم، تا وقتی به بقیه رسیدم پشت سرم رو نگاه نکردم، آرزو گفت:
    چرا تنها اومدی؟
    - دارن میان.
    وقتی پشت سرم رو نگاه کردم دیدم با هام فاصله ای نداشتن، همگی با هم راه افتادیم، سعید با هام همقدم شد با خنده بهم گفت:
    با غول بیابونی فرقی نداشت.
    - می شه در موردش حرفی نزنی، اصلاً حوصله ندارم.
    - از دست سیامک ناراحت نشو، خودت که می دونی اخلاقش همینه، همه حرف هاش رو با اخم و تخم می گه.
    - اصلاً نباید می یومدم.
    وقتی یه جایی برای نشستن پیدا کردن یه نفس راحتی کشیدم با اینکه برام خیلی سخت بود این همه راه برم ولی چیزی نگفتم، از خستگی به سنگ بزرگی تکیه دادم چشم هام رو بستم متوجه شدم کسی کنارم نشست:
    سعید خستم لطفاً تنهام بزار.
    - از دستم ناراحتی؟
    هنوز از دستش دلخور بودم، وقتی جواب ندادم گفت:
    آب نمی خوری؟
    واقعاً تشنم بود وقتی از دستش گرفتم با لبخندی که بی سابقه بود گفت:
    می دونستم تشنته.
    - ممنون.
    از بطری دهنی من آب خورد با تعجب به این حرکتش نگاه کردم، اگه سعید این کار رو می کرد تعجبی نداشت ولی سیامک خیلی روی این مسائل وسواس داشت.
    وقتی کنار بقیه نشستیم، ستاره بهم گفت:
    خسته شدی نه؟
    - آره یه کمی.
    از هر دری حرف زدن مردها در مورد شرکت و خانم ها در مورد مد، زیورآلات، و البته خیلی آروم از مردها غیبت می کردیم.
    ستاره دختر خونگرم و مهربونی بود، موقع خدافظی گفت:
    امیدوارم دوباره ببینمت.
    - منم همین طور.
    وقتی خونه رسیدم با اینکه خیلی خسته بودم ولی نخوابیدم، به اتاقی که همیشه عزیز موقعی که خونه پسرش بود اونجا اقامت داشت، رفتم.
    - سلام عزیز
    - سلام دخترم خوش گذشت؟
    - آره جای شما خالی
    عزیز روی تخت خواب نمی خوابید، به بالشتش تکیه داد و گفت:
    حتماً خسته ای بیا پیشم دراز بکش.
    وقتی کنارش دراز کشیدم فکر کردم من اون رو مادر بزرگ واقعیم می دونم، مادربزرگم یعنی مادر پدرم وقتی بابا فوت کرد، با ما کم کم قطع رابطه کرد براش مهم نبود مامان دست تنها با دو بچه، که یکیشون هم مریض بود چی کار می کنه؟و وقتی من 8 سالم بود بر اثر سکته فوت کرد، درسته عمه گاهی بهمون سرمی زد ولی توی اون سالها فقط نمک به زخم مامان می زد، بعد از فوت پدربزگ(پدر مادرم) ما توی خونه اون که کرج بود زندگی می کردیم، اگه اون خونه نبود معلوم نبود ما به چه سرنوشتی گرفتار می شدیم، ما توی یه اتاق زندگی می کردیم و دو اتاق دیگه رو اجاره داده بودیم به یه خانواده سه نفری، بدون پول که نمی تونستیم زندگی کنیم، کم کم مامان خیاطی یاد گرفت و برای دیگران لباس می دوخت، بعد از اینکه محمد رو از دست دادیم دیگه کمرش زیر این همه بدبختی خم شد، همش گریه می کرد دیگه تحمل صدای چرخ خیاطی رو نداشت، خونه برادر بابا حاجی تقریباً نزدیک خونه ما بود، عزیز یکی از مشتری های مامان بود، بعد از مدتی بی خبری برای دوختن لباس پیش مامان اومد متوجه شد چه اتفاقی افتاده، بعد از مدتی عزیز مامان رو برای پسرش که 3 سال پیش زنش رو بر اثر تصادف از دست داده بود خواستگاری کرد اون 2 پسر 13 و 17 ساله داشت، مامان زیر بار نمی رفت، نمی خواست من زیر دست ناپدری بزرگ بشم، بعد ازجواب رد دادن یه روز عزیز با پسرش به خونمون اومد، چندین بار این اتفاق افتاد تا مادر راضی شد با حاجی ازدواج کنه، بماند که عمه چقدر مخالف این ازدواج بود.
    وقتی بیدار شدم عزیز بوسیدم و گفت:
    باور کن برام از نوه هام عزیزتری.
    - منم خیلی شما رو دوست دارم.
    - دیروز از دستم ناراحت شدی؟
    - نه
    - وقتی رفتی این دو تا پسرها نمی دونی چه کار کردن، سعید می گفت تو بچه ای، سیامک هم گفت باید بری دانشگاه.
    - آره دوست دارم ادامه تحصیل بدم.
    - من که این موها رو توی آسیاب سفید نکردم.
    - عزیز منظورتون چیه؟
    عزیز خندید ولی چیزی نگفت، وقتی از اتاق زدم بیرون مامان جلوم ظاهر شد:
    تا یه ساعت دیگه عمه ات میاد دنبالت.
    - مامان من دوست ندارم برم خونشون.
    - حاجی گفته بری.
    - مامان
    - برو کم کم آماده شو.
    هر وقت می خواستم برم خونه عمه از همیشه بهتر لباس می پوشیدم تا عمه متلک بارم نکنه که حاجی با این پولداری نمی تونه برای دختر زنش لباس بهتری بخره.
    یه بار که دیگه کفری شده بودم گفتم عمه خودم لباس هام رو انتخاب می کنم تازه می خواین دفترچه بانکیم رو نشونتون بدم تا مطمئن بشین بابا حاجی برام چیزی کم نمیذاره.
    وقتی دو سال پیش ریه هام عفونت شدید کردن و سه روز بیمارستان بستری بودم عمه چنان قشقرقی راه انداخت، به مامان گفته بود اگه عرضه نداری از دخترت مواظبت کنی من می تونماین کار رو به جای تو انجام بدم، چون سرگرم بزرگ کردن بچه های شوهرتی از بچه خودت غافل شدی، مامان خیلی خجالت کشید از اینکه این حرف ها جلوی شوهرش زده شد ولی بابا حاجی از حرف های عمه ناراحت نشد و فقط گفت:
    من دخترم رو از پسرهام بیشتر دوست دارم.
    مانتوی بادمجونی با شال سفیدم رو پوشیدم، وقتی توی سالن نشستم مامان کنارم نشست و مثل همیشه گفت:
    اونجا که میری جواب عمه ات رو نمی دی.
    - اگه حرف زور زد می دم.
    سعید سوت زنان وارد سالن شد.
    - به به کجا به سلامتی؟
    - می رم خونه عمه جونِ عزیزم.
    مامان با حرص لبش رو جویید، سعید نشست روی مبل کناری و زد کانال 3 فوتبال تماشا کرد، وقتی عزیز و سیامک وارد شدن با تعجب بهم نگاه کردن، سعید به جای من گفت:
    میره خونه عمه جون عزیزش.
    مامان با اعتراض گفت:
    بچه ها.
    عزیز گفت:
    خوش بگذره.
    سیامک نزدیکم نشست و گفت:
    میان دنبالت؟
    - آره.
    - شب زنگ بزن خودم میام دنبالت.
    - ولی کیانوش وقتی می رم خونشون خودش شب ها من رو می رسونه.
    - خوب بگو من میام دنبالت.
    - اگه قبول نکرد چی؟ اون قبول نمی کنه.
    با عصبانیت از کنارم بلند شد رفت روی مبل دیگه ای نشست، وقتی صدای زنگ آیفون بلند شد از همه خدافظی کرد و دم در رفتم، به جای کیانوش مهنوش رو دیدم که پشت ماشین جدیدی نشسته بود تعجب کردم:
    - سلام مهنوش، حالت خوبه؟
    - سلام خوبم توچطوری؟
    - منم خوبم ماشین خودته؟
    - آره چون دانشگاه قبول شدم بابا برام خریده.
    - مبارکه
    - چون ماشین خریدم به کیانوش گفتم خودم میام دنبالت.
    - لطف کردی.
    - پسرهای حاجی چه طورن؟
    من و مهنوش رابطه خوبی داشتیم به شوخی گفتم:
    - ممنون خوبن، حال مامانم رو نمی پرسی ولی حال پسر ها رو می پرسی.
    - بببخشید من جایی که پسرها باشن کلاً خانم ها رو فراموش می کنم.
    - این دفعه می بخشمت که چشمت برادرهای من رو گرفته ولی بار آخرت باشه.
    - تهدید نکن و گرنه همین فردا برنامه تور کردن رو ردیف می کنم.
    - عمراً اگه بتونی.
    تا خونه عمه فقط با هم کل کل کردیم، وقتی با عمه روبرو شدم با مهربونی ظاهری گفت:
    عزیزم دلم برات تنگ شده بود، اونجا که اذیت نیستی.
    - نه عمه مگه اونجا زندانِ که اذیت بشم.
    - بیا بشین.
    بعد از شام همه توی سالن جمع شدیم، فرنوش که با موبایلش سرگرم مسیج بازی بود، مهنوش هم کنار من نشسته بود کیانوش هم مشغول روزنامه خوندن بود ، شوهر عمه هم طبق معمول پیپ می کشید با مهنوش حرف می زدم که عمه گفت:
    من نمی دونم چطور مادرت اجازه می ده دخترش به این زیبایی توی خونه ای که دو تا جون مجرد داره زندگی کنه، اگه از یه گوشت و خون بودین یه چیزی، آخه چه طور به غریبه ها اعتماد می کنه نمی ترسه وقتی تنهاین اتفاقی بیوفته؟
    دود از کلم بلند شد ، با گریه گفتم:
    عمه شما در مورد ما چی فکر می کنین، اونها تا حالا حتی توی اتاقم نیومدن بعد شما می گین....
    عمه دستم رو گرفت با ناراحتی گفت:
    - عزیزم ناراحت نشو من برای خودت گفتم، آخه تو خیلی زیبایی گفتم شاید اونها نتونن ...
    با عصبانیت بلند شدم و کیفم رو برداشتم همه از جا بلند شدن شوهر عمه به عمه تشر زد:
    خانم این حرف ها یعنی چه؟ ببین مهشید ناراحت شد.
    مهنوش دستم رو کشید و گفت:
    صبر کن مهشید.
    دستم رو از توی دستش بیرون اوردم و به سمت در حیاط رفتم.
    کیانوش دنبالم اومد و گفت:
    وایستا خودم می رسونمت این وقت شب تنهایی کجا میری.
    وقتی توی ماشین گریه می کردم کیانوش گفت:
    از حرف های مامان ناراحت نشو ، چون دوستت داره این حرف ها رو زد.
    - یعنی هر چی دلش بخواد باید بگه.
    - نه، اون که با شما زندگی نمی کنه فکر می کنه شاید...
    وقتی ادامه حرفش رو نگفت با عصبانیت گفتم:
    - شاید چی؟ ببین تو هم از گفتنش خجالت می کشی.
    - می دونم اخلاق مامان خوب نیست زیادی توی کار دیگران فضولی می کنه.
    تا خونه دیگه حرفی نزدم جلوی خونه کیانوش دوباره گفت:
    باز هم ازت معذرت می خوام.
    - تو که کاری نکردی، خدافظ.
    وقتی در حیاط رو بستم کیانوش حرکت کرد، توی راهرو از توی آینه نگاهی به خودم انداختم با این قیافه ضایع هر کسی من رو می دید متوجه می شد گریه کردم، دستی به صورتم کشیدم بعد وارد شدم، سعید توی حال کتاب به دست نشسته بود، با عجله گفتم:
    - سلام
    - سلام خواهر کو... چی شده؟
    - چیزی نیست.
    - گفتم چی شده؟
    - سعید ولم کن گفتم که چیزی نیست.
    تا برگشتم برم اتاقم دیدم سیامک اومده توی حال و رو به روم ایستاده، با تعجب گفت:
    چی شده؟
    به گریه افتادم چرا امروز همه به من گیر می دن دیگه ظرفیتم پر شده بود.
    داد کشیدم: چیزی نیست.
    سیامک با عصبانیت گفت:
    با کیانوش اومدی؟
    وقتی جوابی ندادم اونم داد کشید:
    مگه با تو نیستم؟
    - آره
    با صدای که بیشتر شبیه فریاد بود گفت:
    - اون کاری کرده؟
    - نه
    - پس چرا... چرا داری گریه میکنی؟
    - از حرف های عمه ناراحت شدم همین.
    رو به سعید گفت:
    - سعید شماره کیانوش چنده؟
    - بخدا راست می گم سیامک، چرا باور نمی کنی؟
    - یعنی برای حرف های بی ارزش عمه ات اینقدر گریه می کنی؟
    - تو که نمی دونی چی گفته.
    - ولش کن سیامک بزار راحت باشه.
    نمی خواستم چیزی بفهمنن، نباید گریه می کردم، با تعجب گفتم:
    - مامان کجاست؟
    - با عزیز و بابا رفتن خونه پسر دایی بابا، اگه اینجا بودن که نمی تونستین تو و سیامک اینجوری سر همدیگه داد بکشین.
    وقتی تنها شدم از اینکه اونها مراقبم بودن خوشحال بودم، درسته سعید باهام خیلی شوخی می کرد و سر به سرم میزاشت ولی هیچ وقت تا حالا از حدش تجاوز نکرده بود، سیامک هم که همیشه به کسی کاری نداشت بعد عمه جلوی همه اون حرف ها رو گفته، اصلاً چطوری پیش خودش اون فکر ها رو کرده و جلوی همه عنوان کرده، باید زودتر بخوابم و گرنه صبح بیدار نمی شم که برم مدرسه، وقتی تایم صبح می شم با بدبختی از خواب بیدار می شم.
    ***
    با خوندن این قسمت، اون روز مثل یه فیلم سینمایی جلوی چشم هام اومد، مهشید نمی دونی وقتی دیدم که با اون چشم های قرمزت سعی داشتی جلوی ما گریه نکنی، دیونه شدم از فکر اینکه نکنه کیانوش اذیتت کرده باشه، وقتی گریه کردی می خواستم گردنش رو بشکونم اگه سعید اونجا نبود حتماً به زور از زیر زبونت حرف می کشیدم که چه اتفاقی افتاده، تا صبح از فکر تو نخوابیدم.

    با صدای زهرا خانم به خودم اومدم، با عجله دفتر رو زیر بالشت پنهان کردم و از جا بلند شدم و به سمت در رفتم، زهرا خانم با مهربونی گفت:
    آقا سیامک شام رو کشیدم تشریف نمیارید.
    - بله الان میام.
    وقتی وارد آشپزخونه شدم سام با لبخند بهم نگاه کرد، دلم با دیدنش ضعف رفت، با عجله بغلش کردم و با تمام وجود بوسیدمش.
    با صدای سعید مجبور شدم از سام دست بکشم.
    - سلام برادر، حالت چطوره؟ کم پیدایی، دیگه نمی بینیمت.
    - یکی یکی بپرس چه خبرته.
    - می بینم ستاره سهیل شدی.
    - من همین جام جایی ندارم که برم.
    بابا به آرومی گفت:
    چیزی شده؟ چند روزه تو فکری؟
    - چیزی نیست بابا.
    با سام مشغول شدم که الهام با خوشرویی گفت:
    سام عمو رو اذیت نکن، بزار عمو شامش رو بخوره.
    با عشق بوسیدمش و گفتم:
    بذار راحت باشه، من راحتم.
    بابا با افسوس سری تکون داد و گفت:
    دیگه باید تشکیل خونواده بدی، الان 32 سالته، فکر نمی کنی داره دیر میشه
    - بابا من چند بار گفتم هر وقت وقتش شد می گم.
    - میترسم دیر بشه و اون روز رو نبینم.
    - باباخواهش می کنم، این چه حرفیه انشاالله صد سال زنده باشید.
    - همه می دونیم که قلبم چند ساله ضعیف شده می دونی تا حالا چند حمله قلبی رو گذروندم، فکر نکنم تا سال دیگه بینتون باشم.
    الهام دست بابا رو گرفت و گفت:
    بابا دیگه این حرف رو نزنین.
    با اوقات تلخی چند قاشق غذا خوردم زودتراز بقیه بلند شدم و به اتاقم برگشتم، دفتر مهشید رو دوباره باز کردم و شروع به خوندن کردم.



    فصل سوم
    همدم من سلام، امروز خیلی از دست پریسا ناراحت شدم، اصلاً بزار بگم دلیلم چیه؟.
    امروز توی راه مدرسه وقت برگشتن به خونه یه دفعه پریسا گفت:
    وای مهشید داوود داره با دوست هاش میاد طرفمون.
    به سرعت گفتم:
    کو، کجاست؟
    تا نگاه کردم اون ها بهمون رسیدن، پسری که قبلاً مزاحمم شده بود گفت:
    سلام خانم خوشگله، چرا من دوست دارم هر روز ببینمت، فکر کنم دارم عاشقت می شم.
    با عصبانیت گفتم: خفه شو.
    نگاهم به پریسا گره خورد که داشت به داوود لبخند میزد، خدایا پریسا چش شده؟
    بهشون محل نذاشتم و راه افتادم پریسا دنبالم راه افتاد:
    پریسا بهت گفتم که محلش نذاری، چرا بهش لبخند زدی؟
    - من کی بهش لبخند زدم، به نظرت داوود خیلی تیکه نیست؟
    - وای پریسا، تو چت شده؟
    - تو چرا نگفتی دوست داوود دنبالته؟
    - چون اصلاً به چشمم نمیاد که بگم.
    - داوود گفته سامان تو رو...
    - چی گفتی؟ مگه دوباره با داوود حرف زدی؟
    - خوب دیروز بهم زنگ زد منم نتونستم باهاش حرف نزنم.
    - اگه می خوای با من بیای و بری نباید با داوود دوست باشی، فهمیدی؟
    - تو حق نداری برای من تصمیم بگیری.
    - پریسا، این حرف آخرته.
    - آره.
    - تو رو خدا پریسا اون ها پسرهای شری هستن، چرا نمی خوای بفهمی.
    - داوود جریان دوست دختر وحید رو برام گفت اون چیزی نیست که تو گفتی.
    - پریسا تو رو خدا، حرف های اون عوضی رو باور نکن.
    بدون حرف ازم جدا شد و به خونشون رفت.

    سر میز نهار عزیز گفت: دخترم چرا ساکتی؟
    - با یکی از دوست هام بحثم شده.
    مامان با تعجب گفت:
    با الهام حرفت شده؟
    - نه با پریسا.
    برای عوض کردن بحث گفتم:
    عزیز عروسی منصوره کیه؟
    - فکر کنم عید باشه.
    - مستانه چی؟ نامزد نکرده؟
    مامان با لبخند گفت:
    مستانه رو که برای سیامک در نظر گرفتن، نمی دونستی؟
    - نه نشنیده بودم.
    عزیز با دلخوری گفت:
    - حاجی چند بار سر بسته به مستانه گفته عروسم، فریبرز هم به خواستگار مستانه جواب رد داده.
    برای کم تر کردن ناراحتی عزیز گفتم:
    - خوب دیگه معمولاً همینجوری حرف ها عملی می شن.
    - فعلاً نه به داره نه به باره، انگار سیامک زیاد مایل نیست.
    - چرا؟ از مستانه بهتر می خواد؟
    - دیروز سر صحبت رو باهاش باز کردم ولی اون گفت که الان مایل نیست ازدواج کنه بهتره اگه مستانه خواستگار خوب داره منتظرش نمونه.
    وقتی ظرف ها رو شستم، سعید تازه از راه رسید، خودش رو روی صندلی انداخت و به حالت دستور گفت:
    برای من غذا بکش.
    - مگه خودت دست نداری نمی بینی من از مدرسه اومدم تازه ظرف ها رو هم شستم.
    - خوب من هم از دانشگاه اومدم خستم.
    - به من چه، می تونی ازدواج کنی بعد به خانمت دستور بدی برات غذا بکشه.
    - مامان خانم، بیا ببین دخترت چی می گه.
    - داد نکش پررو.
    وقتی براش غذا کشیدم با حرص گذاشتمش روی میز، سعید گفت:
    چه بی کلاس، گارسون به این پرویی نوبره.
    جوابش رو ندادم و روی صندلی مقابلش نشستم، با رومیزی ور می رفتم که سعید با دهن پر گفت:
    چی شده؟ چرا پکری؟
    نمی دونستم باید جریان پریسا روبه سعید می گفتم یا نه؟ با صدای سعید از جا پریدم:
    وای چقدر بامزه می ترسی.
    - بی مزه ترسیدم.
    - بیا وظیفت رو کامل انجام بده و ظرفم رو بشور.
    - مگه من کلفتت هستم که همش به من دستور می دی.
    - خواهر خوبم که هستی.
    - با این حرف ها من خر نمی شم، خودت باید بشوری.
    - باشه بابا خودم می شورم انگار میخواد برام ظرف های عروسیم رو بشوره.
    - انگار خیلی دوست داری ازدواج کنی، می خوای به بابا حاجی بگم قصد ازدواج داری؟
    - کی قصد ازدواج داره؟
    این سوال رو سیامک پرسید، سعید به خنده افتاد و گفت:
    ببین برادر، من دارم ظرف می شورم، خودت برای خودت غذا بکش، چون مهشید خستست.
    رو به سیامک گفتم:
    - برات غذا بکشم؟
    - اگه خسته ای خودم می کشم؟
    سعید با صدای بلندی به خودش گفت:
    - ببین به سیامک اصرار می کنه ولی به من بی محلی می کنه.
    - چون تو من رو اذیت می کنی.
    جدای از اینکه سیامک جدی هست ولی همیشه جوری رفتار میکنه که طرف مقابلش بهش احترام میذاره، اون مثل سعید لودگی نمی کنه و من بعضی وقتها ناخواسته بهش احترام میذارم ولی هیچ جوری با سعید نمی تونم کنار بیام چون همه چیز رو به مسخره میگیره.
    ***
    از خوندن این قسمت به خنده افتادم اون ها نمی دونستن از اینکه مهشید طرفداری من رو کرده بود چقدر خوشحال شده بودم.

    ***
    امروز با مستانه تلفنی حرف زدم ، به بهونه عزیز زنگ زده بود ولی احساس کردم دوست داره ببینه سیامک چی کار می کنه، بعد از احوالپرسی با دلخوری گفتم:
    چرا خیلی کم میای اینجا .
    مستانه با خجالتی که توی صداش بود گفت:
    می دونی که مامان زیاد از رفت و آمد خوشش نمیاد، ما هم به خاطرش کم تر جایی می ریم.
    - خوب با مسعود و منصوره بیا.
    - مسعود که سر کاره، مستانه هم مشغول خرید جهزیه و تدارکات عروسیشه.
    - ولی این دلیل نمیشه ما رو فراموش کنی.
    - من که بهت زنگ میزنم، اصلاً چرا خودت نمیای اینجا؟
    نمی تونستم بهش بگم خودت که می دونی مامانت از من خوشش نمیاد و چشم نداره من رو ببینه، ولی گفتم:
    می دونی که من بِکُش درس میخونم تا امسال کنکور قبول بشم ولی اگه وقت کردم یه سری میزنم.
    مستانه با خجالت گفت:
    پسر عموها خوبن؟
    - آره خوبن، همیشه سراغت رو ازم میگیرن.
    با صدای خوشحالی گفت:
    وقتی عزیز می خواد برگرده خونه باهاشون بیا.
    - نمی دونم می تونم یا نه، شاید بیام.
    ***
    برای بدرقه عزیز همه توی حیاط ایستاده بودیم، از همه بیشتر سعید ناراحت رفتن عزیز بود:
    عزیز چه زود می خوای بری؟
    - الان 10 روزه اینجام، سعید جان.
    - عزیز از سیامک ناراحتی، که داری میری؟
    - نه سعید جان، مگه من بچم.
    بوسیدمش و گفتم:
    - عزیز دلم براتون تنگ می شه.
    - دختر گلم بیای دیدنم.
    سیامک بدون حرف منتظر توی ماشین نشسته بود تا عزیز رو ببره خونه عمو، با ناراحتی به ما نگاه کرد، وقتی عزیز با سیامک رفت، سعید به تلخی گفت:
    عزیز با ناراحتی رفت.
    مامان گفت:
    حق داره، حاجی چند بار عنوان کرده مستانه عروسشه، ولی سیامک راضی نمیشه ازدواج کنه.
    - مگه سیامک تحفست مستانه به این خوبی.
    - مهشید مواظب حرف زدنت باش.
    - مامان.
    - بس کن دیگه.
    وقتی مامان رفت سعید به آرومی گفت:
    شاید سیامک یه نفر دیگه ای رو دوست داره.
    - سعید چی داری می گی؟
    - گفتم شاید.
    سعید رفت اتاقش من هم سراغ درس هام رفتم، امسال باید کنکور بدم دوست دارم مامایی قبول بشم، توی کلاس های کنکور شرکت کرده بودم تا برای کنکور آمادگی داشته باشم، سعی می کنم فقط به درسم تمرکز کنم و تا حدودی موفق شده بودم تا جریان پریسا پیش اومد، چند روزی مشغول نصیحت کردن پریسا بودم ولی بی فایده بود انگار پریسا مجذوب داوود شده بود، برام اصلاً مهم نبود خوش قیافست می ترسیدم پریسا از این عشق ضربه بخوره.
    توی این چند روز پریسا با داوود صمیمی تر شده بود، خیلی باهاش حرف زدم ولی توجهی نمی کرد، منم بی خیال شدم ولی دیگه دنبالش نمیرم ، دوست ندارم داوود با دوست های نابابش به خاطر پریسا بهم نزدیک بشن، از این می ترسیدم پسرها متوجه بشن بعد درگیری و ناراحتی پیش بیاد.
    تا وقت شام درس خوندم، مامان برای شام صدام کرد، وقتی با اشتیاق سر میز نشستم با قیافه گرفته بقیه روبرو شدم حتی سعید هم میلی به شوخی کردن نداشت برای اینکه حرفی زده باشم گفتم:
    چه حیف شد عزیز رفت.
    سیامک با اخم بهم نگاه کرد و گفت:
    خودش اصرار می کرد ببرمش من که به زور نبردمش.
    - من کی گفتم تو به اجبار بردیش؟
    - ولی همتون جوری برخورد می کنین انگار من به اجبار عزیز رو بردم.
    سعید با ناراحتی گفت:
    - ولی کاری که کردی باعث شد عزیز با ناراحتی از اینجا بره.
    - نمی خوام در این مورد حرفی بزنم.
    بابا حاجی با عصبانیت گفت:
    - ولی باید به من توضیح بدی.
    وقتی بعد از شام سیامک و بابا حاجی رفتن اتاق مهمان تا حرف بزنن، سعید با کنجکاوی گفت:
    حتماً بابا می خواد در مورد مستانه حرف بزنه.
    - تو داری از فوضولی می میری.
    - نکه تو خیلی ریلکس اینجا نشستی.
    در حالی که روی مبل می نشستم گفتم:
    - خوب می شینم.
    سعید به خنده افتاد:
    تو رو خدا اینقدر بچه نباش، رفتارت داد می زنه دوست داری بفهمی اونها چی می گن.
    - من بچه نیستم، بار آخرت باشه به من میگی بچه، وگرنه هر چه دیدی از چشم خودت دیدی.
    - اوه... مثلاً می خوای چی کار کنی.
    - به بابا حاجی می گم تلفنی با دختر ها حرف میزنی.
    - اگه جرات داری این کار رو بکن.
    دنبالم افتاد تا حسابم رو برسه با عجله به سمت اتاقم دویدم و در رو قفل کردم، از پشت در گفتم:
    دیگه مزاحم نشو می خوام درس بخونم.
    پشت میز مطالعه نشسته بودم سرگرم درس خوندن شدم ولی بعد از نیم ساعت افکار مزاحم باعث شد از درس خوندن برای چند دقیقه غافل بشم.
    دلم می خواست بفهمم بین پدر و پسر چه حرف هایی زده شد حیف که از ترس سعید نمی تونستم ازش بپرسم چی شده، چون بابا حاجی از روابط آزاد دختر پسرها بدش می اومد سعید نمی خواست کسی متوجه بشه دوست دختر داره ولی من چند بار مچش رو گرفته بودم.
    توی چک نویسم نوشتم:
    "نباید به فکر های مزاحم اجازه بدم اینقدر وقتم رو بگیرن من باید از همه فرصت هام استفاده کنم تا به هدفم که قبولی در رشته مامایی بود برسم"
    این جمله رو پشتیبانم بهم گفته بود تا وقتی افکار مزاحم سراغم میاد با خودم تکرار کنم، که بیاد بیارم من هدف بزرگی دارم که حتماً با سعی و تلاش بهش می رسم.
    سه ساعت تمام درس خوندم بعد گرفتم خوابیدم بدون اینکه از اتاق بیرون بزنم.
    ***
    به یاد اون شب افتادم که بابا باهام حرف زد، ازم خواست دلایل مخالفتم رو با این ازدواج بگم، ولی من که نمی تونستم بگم چون مهشید رو دوست دارم نمی تونم با مستانه ازدواج کنم، بنابراین گفتم از مستانه به عنوان دختر عمو خوشم میاد ولی نمی تونم باهاش ازدواج کنم، اون لوسه تازه از اخلاق زن عمو هم خوشم نمیاد برای بابا دلیل اوردم که هنوز زوده که تشکیل خونواده بدم، ولی بابا با حرف هاش می خواست من رو راضی کنه ، آخر مجبور شدم با جدیت بگم، درسته خیلی دوستتون دارم و تا حالا روی حرفتون حرفی نزدم ولی نمی خوام به این ازدواج مجبورم کنید.
    ***
    دوباره شروع کردم به خوندن دفتر مهشید؛

    همدم من، امروز روز خیلی بدی برام بود.
    بعد از مدرسه با الهام کلاس کنکور شیمی رفتم، پریسا قید کنکور امسال رو زده بود براش مهم نبود که حتماً امسال کنکور قبول بشه. با بی حوصلگی گفتم:
    الهام چی زیر گوشم وز وز می کنی نمی فهمم چی می گی؟
    الهام با صدای بلند تری گفت:
    یه ساعته دارم برات روضه می خوانم حالا می گی....
    توی حرفش پریدم و گفتم:
    نمی بینی اتوبوس چقدر شلوغه اصلاً نمی فهمیدم چی می گی.
    - می دونی چیه؟ اصلاً امروز حواست اینجا نیست.
    - من!
    - آره تو، توی کلاس هم همین جوری بودی، ندیدی آقای فاضلی چند بار بهت چشم غره رفت.
    - من که توی درس شیمی مشکلی ندارم، برای چی باید برم کلاس تقویتی، اگه تو اصرار نمی کردی من الان خونه بودم نه اینکه برم کلاس جبرانی.
    - حالا چرا امروز اینقدر غر غرو شدی.
    جریان دیشب رو بهش گفتم ولی الهام با بی خیالی گفت:
    ول کن بابا، گفتم حالا چی شده؟
    - خوب مستانه دختر خوبیه من دوست دارم به جای کسی که نمی شناسم مستانه زن سیامک بشه.
    - مستانه سیامک رو دوست داره؟
    - بهش بی میل نیست.
    وقتی پیاده شدیم، الهام حرف رو عوض کرد:
    - می گم چرا پریسا زیاد دیگه باهات گرم نمی گیره.
    - نمی دونم
    - می دونی ولی نمی خوای به من بگی.
    - ناراحت نشو شاید یه روزی بهت گفتم.
    - دستت درد نکنه که اینقدر بهم اعتماد داری.
    - نمی خوام پشت سرش حرف بزنم.
    از دستم دلخور شد ولی نمی خواست من بفهمم برای همین گفت:
    - می گم چقدر زود هوا تاریک میشه.
    - مثلاً دیگه زمستونه.
    - زمستون هم مثل تو سرده عزیزم ولی من می تونم گرمت کنم.
    هر دومون میخکوب شدیم، صدای سامان بود که کنار ایستاده بود اون از کدوم گوری پیداش شده بود.
    الهام دستم رو توی دستش گرفت، به راهمون ادامه دادیم ولی سامان دست بردار نبود دنبالمون راه افتاد و خیلی زود باهامون همقدم شد. الهام با صدای لرزانی گفت:
    چی می خوای؟ برای چی دنبالمون میای؟
    - من از تو چیزی نمی خوام.
    دست الهام رو کشیدم و به راه افتادم تقریباً نزدیک خونه شدیم، یه یهو سامان بازوم رو کشید:
    هر چه بیشتر دوری کنی بیشتر دوست دارم.
    هرکاری کردم نتونستم دستم رو بکشم، داد کشیدم:
    - دستم رو ول کن عوضی.
    الهام هلش داد و گفت:
    ولش کن.
    ماشین باباحاجی ترمز کرد، باباحاجی با رانندش بیرون اومدن، باباحاجی اونقدر عصبانی بود که فکر کردم الان من رو می کشه.
    یه سیلی محکم به سامان زد و گفت:
    اگه جرات داری یه بار دیگه مزاحم دخترم شو.
    آقای صالحی یقه سامان رو گرفت:
    بگو دفعه دیگه مزاحم خانم نمی شی؟
    ولی سامان حرفی نزد، باباحاجی به ما گفت:
    چرا اینجا ایستادین برین خونه.
    با عجله سمت خونه دویدم الهام هم پشت سرم وارد خونه شد، داد کشیدم:
    سعید، سیامک.
    مامان زودتر از پسرها جلوم ظاهر شد با نگرانی با عجله گفت:
    چی شده؟
    گریم گرفته بود پریسا به جای من گفت:
    آقای فرهمند بیرونه.
    سعید و سیامک با گیجی ما رو نگاه می کردن.
    - سعید بابا حاجی قلبش ضعیفه زودتر برو پیشش.
    هنوز حرفم تموم نشده بود که بابا حاجی وارد حال شد، سعی می کرد آروم باشه:
    خانم قرص های من رو بیار.
    تا مامان قرص ها رو اورد همه سکوت کرده بودیم، وقتی چند دقیقه گذشت، الهام با ناراحتی بلند شد که بره ولی بابا حاجی گفت:
    با سعید برو دخترم دیر وقته.
    وقتی سعید رفت احساس کردم با اینکه عصبانی بود ولی از اینکه با الهام رفت خوشحال شد، ولی برعکس، سیامک عین برج زهر مار روبروم ایستاده بود و حرفی نمی زد، بابا حاجی بعد از خوردن قرصش گفت:
    خیلی وقته مزاحمت میشه؟
    وقتی جواب ندادم مامان با عصبانیت گفت:
    چرا جواب نمی دی؟
    - دو سه بار.
    - از فردا با آقای صالحی میری، می تونی به دوستت بگی باهات بیاد.
    وقتی رفتم اتاقم، تازه فهمیدم بابا حاجی خیلی آقاست که برخورد بدی باهام نکرده، مامان به اتاقم اومد و نصیحتم کرد:
    از اول باید به من می گفتی تا برات سرویس می گرفتم.
    - فکر نمی کردم اینقدر سمج باشه، چون بهش بی محلی می کردم اون فکر می کرده براش ناز می کنم.
    - دفعه آخرت باشه که چیزی رو ازم پنهون می کنی.
    - باشه قول می دم، دیگه دوستم نداری؟
    - مگه میشه مادری با یه خطای بچش دیگه دوستش نداشته باشه.
    - بابا حاجی از دستم عصبانیه؟
    - نباشه؟
    - به خدا من ازش خوشم نمیاد و دوست نداشتم دنبالم بیاد.
    - نمی خواد قسم بخوری، من دخترم رو می شناسم می دونم پسرهای خیابونی نمی تونن فریبش بدن.
    بغلم کرد و گفت:
    دیگه گریه نکن.
    ***
    دقیقاً یادم بود که چقدر از دست مهشید عصبانی شدم که قبلاً نگفته بود مزاحم داره، وقتی بابا گفت مهشید باید با راننده اش بره مدرسه خیلی خوشحال شدم.
    ***
    چشماي تو براي من عالم زندگانيه
    رنگ چشات براي من اميد زندگانيه
    من ميميرم اگه تو پيشم نموني
    رنگ دلم آبي شده ميشه تو پيشم بموني
    چشماي من منتظرن منتظر رسيدنت
    بيا ديگه تنهام نزار فرشته ها ندزدنت ؟
    اين قلب من ميتپه براي تو همينو بس
    دق ميكنم اگه نياي من ميميرم گوشه قفس
    واي رسيدي عزيز من دلم برات تنگ شده بود
    عزيز من ميدونستي ديشب هيچ ستاره اي غايب نبود
    من بودمو تو بوديو ستاره ها مهمونمون
    پيشم بمون پيشم بمون پيشم بمون

  7. کاربر مقابل پست نگین عزیز را پسندیده است:

    مایا10 (04-18-2011)

  8. Top | #4



    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    عنوان کاربر
    مهلبووون
    میانگین پست در روز
    2.43
    محل سکونت
    to baghche
    نوشته ها
    3,756
    پسندیده
    2,327
    تشکر شده
    3,869
    میزان امتیاز
    46

    پیش فرض

    فصل پنجم
    قسمت اول

    امروز وقتی مامان تلفن رو قطع کرد با کنجکاوی گفتم:
    با کی حرف میزدی؟
    مامان با اخم کوچیکی گفت:
    فال گوش ایستاده بودی؟
    - مامان!
    - با عزیز حرف می زدم، قراره با مسعود امشب بیاد.
    - چه خوب.
    - مگه تو درس نداری نشستی اینجا؟
    - خوب وقته استراحتمه، شما چرا این چند روز اینقدر ازم ایراد میگرین؟
    - من کی ازت ایراد گرفتم.
    با بغض گفتم:
    یه بار می گین چرا بلند با سعید خندیدی؟ یه بار می گین موهات از زیر شال بیرون بود، تازه دیشب وقتی به سیامک آب دادم تا خفه نشه شما بد جوری نگاهم کردی که احساس کردم کار اشتباهی انجام دادم.
    مامان به صورتم زل زد و گفت:
    برای خودت می گم، نمی خوام کسی فکر بد کنه.
    - مثلاً کی فکر بد کنه؟
    مامان حرف رو عوض کرد و گفت:
    - عمه ات دیروز زنگ زده بود حاجی.
    - عمه؟ حتماً می خواسته مثل پارسال برای تعطیلات عید باهاشون برم شمال.
    - نه، خوب اون تو رو برای کیانوش خواستگاری کرده.
    با تعجب داد زدم:
    - مامان!
    - برای هر دختری خواستگار میاد حاجی جواب نداده گفته اول باید نظر مهشید رو بدونم.
    وقتی چیزی نگفتم، با اضطراب گفت:
    درسته کیانوش پسر خوبیه ولی می ترسم عمه ات توی زندگیتون دخالت کنه.
    - من می خوام درس بخونم، نمی خوام زود ازدواج کنم.
    - به احتمال زیاد امشب حاجی باهات حرف بزنه.
    - خوب شما بگین من جوابم منفیه.
    مامان با دو دلی گفت:
    - شاید بخواد حرف های دیگه ای هم بزنه.
    - چه حرف هایی؟
    از جاش بلند شد وگفت:
    - بعداً خودت می فهمی.
    با تعجب به مامان نگاه کردم که خودش رو مشغول تمیز کردن آشپزخونه کرد در صورتی که آشپزخونه از تمیزی برق می زد.
    اون شب ساعت7 مامان توی اتاقم اومد و گفت:
    حاجی می خواد باهات حرف بزنه.
    با تعجب گفتم:
    - مگه الان خونَست؟
    - قبل از پسرها اومده تا باهم راحت حرف بزنین.
    - الان می یام.
    وقتی چایی رو که مامان درست کرده بود به اتاق مهمان بردم بابا حاجی با خوشحالی گفت:
    سلام دختر گلم، از کجا می دونستی دلم برای چایی لک زده؟
    با خنده گفتم:
    - سلام، این کار مامانه کار من نیست.
    - خوشحالم از اینکه همیشه راستش رو می گی، بشین می خوام باهات حرف بزنم.
    تازه یادم اومد که قرار در مورد چی حرف بزنیم وقتی معذب روی مبل نشستم گفت:
    راحت باش، دلم می خواد مثل همیشه راستش رو بگی، بدون در نظر گرفتن عکس العمل من یا مامانت.
    - قول میدم.
    - می دونی که عمه ات دیروز بهم زنگ زده در مورد ازدواج تو با پسرش حرف زده؟
    - آره مامان بهم گفته؟
    - نظرت چیه؟
    - من... می خوام درس بخونم دوست ندارم الان ازدواج کنم.
    - یعنی اگه کیانوش منتظرت بمونه تو قبول می کنی؟
    به این فکر نکرده بودم، اصلاً توی نخ پسرها و ازدواج نبودم فقط می خواستم درس بخونم تا مامان بهم افتخار کنه، تا حالا به کیانوش از نظر ازدواج نگاه نکرده بودم برای همین به بابا حاجی گفتم:
    نمی دونم چون من اصلاً به ازدواج فکر نکرده بودم، اگه شما اجازه بدین جواب رد بدم.
    - ولی خودت می دونی که کیانوش پسر خوبیه شاید بعداً پشیمون بشی، پس بهتره چند روز فکر کنی.
    - هر چه شما بگین.
    - توی هر خواستگاری باید خوبی و معایب اون ازدواج رو کنار هم قرار بدی وقتی متوجه شدی که خوبی هاش بیشتره بعد می تونی جواب بله بدی، تو الان جونی شاید خیلی موقعیت های بهتری سراغت بیاد، ولی نباید یادت بره که افراد که شناخته شدن برای زندگی از افراد غریبه خیلی بهترن، البته همیشه اینجوری نیست و عکس این موضوع هم ممکنه پیش بیاد، اگه هوشیار باشی توی دوران نامزدی می تونی خیلی از عادت ها و رفتارهای همسر آیندت رو بفهمی بدون اینکه خودش متوجه بشه.
    - ممنون که توی تصمیم گیری تحت فشارم نمی زارین.
    - من فقط خوشبختی تو رو میخوام، فردا در مورد کیانوش تحقیق می کنم درسته فامیله ولی نمی تونم همین جوری از این موضوع بگذرم.
    - اگه جوابم منفی بود شما ناراحت میشین؟
    - نه دخترم من تو راهنمایی می کنم ولی اجبار نه.
    وقتی به اتاقم رفتم، از خودم پرسیدم یعنی من هیچ احساسی به کیانوش ندارم؟ خوب فکر کردم بلکه توی احساسم روزنه ای پیدا کنم ولی موفق نشدم.
    قبلاً از مهنوش شنیده بودم کیانوش بهش گفته دختری رو توی محیط کارش دوست داره و می خواد باهاش ازدواج کنه، چرا یادم نبود به مامان اینها این حرف رو بزنم به سرعت از اتاق بیرون زدم که توی راهرو باریک با سعید برخورد کردم:
    اِ ... دختر، چشم های بابا غور غوریت رو باز کن.
    - ببخشید .
    - همین ببخشید، باید امشب ظرف ها رو بدی سیامک بشوره من دیگه نمی شورم.
    - می تونی خودت بهش بگی.
    - اون حرف من رو گوش نمی ده.
    - به من ربطی نداره، نوبت تو که ظرف ها رو بشوری.
    - ببین چه هلال زادست، خوب شد اومدی.
    سیامک با تعجب گفت:
    - چی شده سعید؟
    - نگران نباش، مهشید اصرار داره امشب وظیفه من رو تو انجام بدی.
    - اگه مشکل تو همینه باشه، ولی الکی گردن مهشید ننداز.
    با لبخند به سعید دهن کجی کردم:
    دو روز در هفته ظرف ها رو می شوره هفت روز هفته سر من رو می خوره، چون امشب مهمان داریم خودم ظرف ها رو می شورم.
    سیامک با تعجب گفت:
    - کی قراره بیاد؟
    - عزیز.
    سعید انگار تازه یادش اومد ازم بپرسه که:
    - راستی برای چی عجله داشتی؟
    - می خواستم بگم کیانوش قرار بوده با همکارش ازدواج کنه.
    زبونم رو از داخل به دندون گرفتم دوباره راستش رو گفتم، سعید و سیامک با تعجب بهم چشم دوخته بودن ، سعید ابروهاش رو بالا انداخت و با طنز گفت:
    اِ... کیانوش خان، یعنی اینقدر برات مهم بود که با عجله دویدی بیرون که خبر بدی.
    با عصبانیت از حرفی که زدم به سعید پریدم:
    - سعید مسخره بازی بسه تو همه چیز رو به شوخی می گیری.
    - حالا چرا اینقدر جوش میزنی، اون می خواد با کس دیگه ای ازدواج کنه چرا تو هول می کنی؟
    - سعید بس کن.
    سیامک با عجله این حرف رو زد و از کنارمون گذشت، وقتی سعید به دنبالش رفت من هم با بی خیالی سمت مامان رفتم تا این خبر رو بگم.


    وقتی ساعت از 11 شب گذشت و خبری از اومدن عزیز نشد، از اتاقم بیرون زدم با خستگی ناشی از درس خوندن به سالن رفتم، با تعجب دیدم عزیز بدون مسعود کنار بقیه نشسته به طرفش رفتم:
    - سلام عزیز، کی اومدین؟
    - سلام دخترم، شنیدم درس می خونی گفتم مزاحمت نشم.
    - این چه حرفیه، برای شما که وقت دارم.
    دستی به صورتم کشید و گفت:
    - انشاالله امسال قبول می شی، خیالت راحت می شه.
    - فکر نکنم قبول بشم تهران، شاید شهرستان قبول بشم.
    مامان میون حرفمون پرید و گفت:
    قبلاً بهت گفتم اگه شهرستان قبول شدی اجازه نمی دم بری.
    - اِ ... مامان چرا اذیتم می کنی، برای منم سخته از شما جدا بشم.
    - ولی من دلم نمی خواد جایی زندگی کنی که فرسنگ ها دورتر از من باشه.
    با ناراحتی بهش نگاه کردم و بغض کردم، سعید پرید وسط و گفت:
    حالا شاید قبول نشه.
    عزیز با خنده گفت:
    مثلاً می خوای دلداریش بدی.
    بابا حاجی گفت:
    باید تمام سَعیِت رو برای قبولی تهران بکنی، اگه تهران قبول نشدی یه فکری می کنیم.
    تنها کسی که در این مورد اظهارنظر نکرد سیامک بود، طبق معمول توی خودش بود، سعید با یه نشون گیری بالشت رو به طرفش انداخت و گفت:
    داداش نبینمت اینجوری، مگه کشتی هات غرق شده؟
    سیامک با جدیت به سعید نگاه کرد و گفت:
    میشه ساکت شی.
    عزیز با اخم خوشگلی گفت:
    بچه ها.
    وقتی همه ساکت شدن عزیز بهم گفت:
    شنیدم خواستگار داری؟
    سیب پرید توی گلوم، به سرفه افتادم، عزیز محکم پشتم می زد ، مامان با دستپاچگی پرید طرفم، وقتی آروم شدم سعید به قهقه افتاد، با عصبانیت سمتش یورش بردم که مامان صدام کرد تازه موقعیت رو درک کردم که بابا حاجی و عزیز نشستن، وقتی خجالت زده روی مبل نشستم عزیز زیر گوشم گفت:
    برای هر دختری خواستگار میاد نباید خجالت بکشی.
    بابا حاجی ادامه حرف عزیز گفت:
    هرچی دخترم بگه همون میشه می دونم خودش خوب و بد رو می تونه تشخیص بده.
    - ممنون.
    - در موردش تحقیق کردم مشکلی نداشت، عمه ات خیلی اصرار داره که تو عروسش بشی.
    همه بهم زل زده بودن ببینن جوابم چیه، برام سخت بود که بگم ولی بالاخره گفتم:
    - اگه شما اجازه بدین جواب رد بدم.
    بابا حاجی گفت:
    خوب فکرهات رو کردی؟ عمه ات خیلی عصبانی میشه ها.
    - بله
    - می شه دلیل مخالفتت رو بگی؟
    با خجالت و بغض گفتم:
    وقتی از بچگی یتیم شدم، وقتی محمد فوت کرد، محمدی که معصوم ترین و زیباترین بچه بود که توی عمرم دیدم، عمه من کجا بود؟ توی اون سالهای سخت برای مامان و من چی کار کرد؟ اون فقط به فکر رفاه خودش و بچه هاش بود، اون هیچ وقت نخواست حتی برای چند روز من رو که تنها بودم پیش بچه هاش ببره تا تنهایم پر بشه، هنوز بعد از این همه سال وقتی من رو می بینه می گه مادرت حتماً باید ازدواج میکرد، عرضه نداشت تو رو تنهایی بزرگ کنه، ولی الان دیگه براش عزیز شدم و دوست داره عروسش بشم، اون مخالفِ اینه که من اینجا زندگی کنم، اون فکر می کنه...
    دیگه نتونستم بقیه حرفم رو بزنم با چه رویی می گفتم عمه چه فکرایی می کنه، توی بغل عزیز گریه می کردم، دیگه نمی تونستم این حرف ها رو تحمل کنم باید می گفتمشون توی دلم سنگینی می کردن، وقتی بعد از گریه با خجالت از بغل عزیز بیرون اومدم فقط مامان نشسته بود، با دیدن چشم های قرمزش فهمیدم پا به پای من گریه کرده.
    ***
    هر قسمت از نوشته های مهشید تموم می شد ناخوادگاه یاد گذشته ها می افتادم و احساسات اون روزها به یاد می اوردم.
    ولی تو نمی دونی که اشک من و سعید رو هم در اوردی، چطور تا حالا نفهمیده بودم تو اینقدر دلت از اونها پره، وقتی جواب رد دادی یه نفس راحت کشیدم اون دو سه روز برام مثل یه عمر گذشت تا تو جواب دادی.
    ***

    فصل پنجم
    قسمت دوم
    امروز زنگ آخر آزاد بودیم چون که ورزش داشتیم، اون ساعت توی حیاط مدرسه پرسه می زدیم، الهام آروم توی گوشم گفت:
    به نظرت چرا پریسا داره گریه می کنه؟
    شونه هام رو بالا انداختم و گفتم:
    نمی دونم.
    - بریم پیشش؟
    - بریم.
    وقتی نزدیکش نشستیم با گریه گفت:
    چرا به حرفت گوش ندادم، همش فکر می کردم تو می خوای رابطه من و داوود رو خراب کنی.
    - مگه چی شده؟
    با گریه از جاش بلند شد و به سمت دستشویی رفت، با عجله به دنبالش دویدم پشت سرش وارد دستشویی شدم:
    گریه نکن، یکی میاد می بینه فکر می کنه چه اتفاقی افتاده.
    توی بغلم افتاد نمی دونستم چی بگم تا آروم بشه، اونجوری که اون گریه می کرد من هم به گریه افتادم، با التماس گفتم:
    پریسا بسه دیگه گریه نکن.
    بعد از اینکه مجبورش کردم آب به صورتش بزنه کنار دیوار حیاط مدرسه نشستیم، الهام یه گوشه تنها نشسته بود، اون درک کرده بود پریسا می خواد با من تنها باشه، چند نفری از هم کلاسی هامون با تعجب به ما نگاه می کردن، خیلی آروم از پریسا پرسیدم:
    سبک شدی گریه کردی؟
    - من با این گریه ها سبک نمی شم، من لایق مردنم.
    - این حرف ها چیه میزنی؟
    - اگه یه چیزی بهت بگم قسم می خوری بین خودمون بمونه.
    - اگه بهم اطمینان نداری نگو ناراحت نمی شم، ولی قسم می خورم به هیچ کس نگم چی شده.
    - بعد از اینکه رابطه من و تو سرد شد من بیشتر با داوود صمیمی شدم همیشه به همدیگه زنگ می زدیم اگه یه روز باهاش حرف نمی زدم احساس می کردم چیزی گم کردم، اون هم بهم می گفت همین احساس رو داره، ما با همدیگه چند بار بیرون رفتیم اون هیچ وقت بیشتر از اینکه دستم رو بگیره ازم چیزی نخواست، من هم باهاش خوش بودم می گفتم حتماً خیلی پسر خوبی که با خجالت دستم رو میگیره، ولی نمی دونستم اون یه پست فطرت بیشتر نیست، یادته دو هفته پیش ازت لباس جشن گرفتم، دروغ گفتم عروسی پسر خالمه، من با اون لباس با داوود ***** رفتم ، وقتی اونجا رسیدیم کمی ترسیدم چون داوود گفته بود از دوست هاش کسی اونجا نیست ولی وحید و بقیه اونجا بودن، وقتی همگی مشروب خوردن دختر پسرها قاطی شدن و رقصیدن چند نفری مثل من آروم نشسته بودم، من به با داوود رفته بودم خیالم راحت بود که اتفاقی برام نمی افته، وقتی داوود برام شراب ریخت گفتم نمی خورم اون هم اصراری نکرد یه ساعتی از مهمونی گذشته بود که متوجه شدم هیچ کس کاری به کارم نداره همه مشغول رقصیدن بودن، وقتی پسری خوش تیپ برام آب میوه اورد با اطمینان گفت، شربتِ شراب نیست، بخور.
    با دلهره وسط حرفش پریدم و گفتم:
    - تو خوردیش؟
    - آره، بعد از 10 دقیقه کم کم سرم گیج میرفت با اون حالم دنبال داوود می گشتم که دستی از پشت سر کشیدم وقتی با گیجی نگاه کردم فهمیدم همون پسره است.
    - خوب بعد چی شد؟
    - می خواستی چی بشه، وقتی به هوش اومده بودم خودم تنها روی تخت بدون لباس افتاده بودم تازه فهمیدم چه بلایی سرم اومده با عجله لباسم رو پوشیدم وقتی در باز شد اون عوضی با نیشخند گفت:
    - حالت خوبه مشکلی نداری؟
    تف انداختم توی صورتش اون هم با مشت چند تا زد توی صورتم وقتی دید بهش چنگ می زنم با مشت و لگد به جونم افتاد، خیلی جیغ کشیدم هرچه حرف زشت بلد بودم بهش گفتم، وقتی از زدنم خسته شد گفت:
    چون دوستِ داوودی اجازه میدم بری وگرنه الان می فرستادم جایی که عرب نی انداخت.
    وقتی از در بیرون زدم داوود رو توی طبقه پایین دیدم با دیدنم بلند شد و به طرفم اومد با عصبانیت زدم توی صورتش، مهشید باور کن اون برام گریه کرد گفت فکر نمی کردم پژمان این کار رو بکنه، مست بودم نفهمیدم چی کار کرد وقتی مستی از سرم پرید فهمیدم چی شده، با التماس دنبالم اومد آستین مانتوم رو کشید و گفت:
    به خدا به خاطر تو باهاش دعوا کردم ببین صورتم رو وقتی برگشتم دیدم راست می گه، ولی برام مهم نبود دیگه هیچی مهم نبود اون اتفاقی که برام افتاده رو چه جوری درستش می کنه اون عوضی باعث شد بهش اعتماد کنم و باهاش برم ***** چرا گولش رو خوردم.
    - اشتباه کردی از اول باهاش رفتی.
    - می دونم، این دو هفته خیلی زجر کشیدم من اعتماد خانوادم سوء استفاده کردم از روی مامانم خجالت می کشم اگه اونها بفهمم می دونی چی میشه؟
    - از داوود دیگه خبری نشد؟
    - چند بار تا حالا زنگ زده میگه هنوز دوستم داره ، میگه می خواد یه کاری دست و پا کنه بیاد خواستگاریم، ولی من دیگه حرف هاش رو باور نمی کنم، دیگه دوستش ندارم.
    - سعی کن بار دیگه این اشتباه رو نکنی.
    - تو می گی چی کار کنم؟
    نمی دونستم چی بهش بگم با نگاه سرد پریسا به خودم اومدم:
    من جای تو نیستم ولی اگه بودم هم کاری نمی کردم که یه عمر پشیمونی به بار بیاد.

    منظورم این بود که نکنه یه دفعه هوای خودکشی به سرش بزنه، تا شب ناراحت توی اتاقم بودم، وقتی سر میز شام عزیز با قیافه پکرم روبرو شد گفت:
    چرا رنگ و روت پریده؟
    مامان با نگرانی نگام کرد و گفت:
    حالت خوب نیست؟
    - چیزی نیست یه کم حال ندارم.
    مامان با عجله سمت دستگاه فشار سنج رفت و گفت:
    آستینت رو بزن بالا.
    - مامان حالم خوبه، چرا بی خودی نگرانی.
    مامان بی توجه به من آستینم رو بالا زد، اولین بار جلوی پسر ها اینجوری بودم وقتی با نگرانی گفت:
    فشارت 7 می دونی یعنی چه؟
    به خودم اومدم بدون اینکه چیزی از غذا خورده باشم بلند شدم و گفتم:
    ممنون مامان، من میل ندارم
    مامان زیر بغلم رو گرفت و بردم اتاقم.
    - چرا بهم نمی گی چی شده؟
    - مامان به خدا چیزی نیست، گریه نکن.
    زیر نوازش های دست مامان زودتر از همیشه به خواب رفتم، وقتی ساعت 2 شب از فرط گرسنگی بیدار شدم مامان رو کنار دیدم که به خواب رفته بود، به آرومی بوسیدمش، به آشپزخونه رفتم، هنوز چند قاشق بیشتر نخورده بودم که سیامک توی آشپزخونه ظاهر شد و با نگرانی گفت:
    بیدار شدی، حالت بهتره؟
    - آره خوبم.
    صندلی کنارم رو کشید و نشست:
    برات مشکلی پیش اومده؟
    - نه
    - می دونم راستش رو می گی که برات اتفاقی نیافته، ولی حتماً اتفاقی افتاده که تو اینجوری شدی.
    - برای یکی از دوستام اتفاق بدی افتاده.
    سیامک با خیال آسوده ای گفت:
    - می تونستی این رو از اول بگی تا همگی راحت بشیم.
    - یعنی تو هم ناراحت بودی؟
    با اخم بهم زل زد و گفت:
    اگه من جای تو بودم تو ناراحت نمی شدی؟
    مثل همیشه با پروگریی بهش گفتم:
    - من با تو فرق دارم، تو همیشه با اخم هات بهم ثابت کردی که خیلی جدی هستی و فکر کردم برات مهم نیست که چه اتفاقی برام افتاده.
    - اشتباه فکر می کردی چون تو برام مهمی.
    بعد از گفتن این حرف به سرعت بلند شد و رفت، یعنی جدی گفته بود، اگه سعید این حرف رو می زد می فهمیدم شوخی میکنه یا جدی میگه، با عجله ظرف غذا رو شستم و رفتم کنار مامان خوابیدم.
    ***

    چشم از دفتر برداشتم و گفتم: مهشید باور کن اگه کمی بیشتر پیشت می موندم حتماً بهت می گفتم دوستت دارم.
    ***
    سلام، همدم من
    جوری درس می خونم تا این چند روز که عزیز پیش مون هست بتونم در روز یه ساعتی با خیال راحت کنارش بشینم ، وقتی با خوشحالی توی حال کنار مامان و عزیز نشستم، مامان گفت:
    چه عجب ما تو رو دیدیم.
    عزیز در حالی که ذکر گفتنش رو تموم کرده بود گفت:
    دخترم داره درس می خونه بذار راحت باشه، راستی مستانه برات پیغام فرستاده که اگه دستم بهت برسه می دونم چی کارت کنم.
    با تعجب گفتم:
    - مگه من چی کار کردم؟
    - همین که الان چند ماه خونه فریبرز نیومدی دیگه.
    - مستانه باید درک کنه چون من می خوام حتماً امسال دانشگاه قبول بشم.
    - انشالله.
    - چرا مستانه دیشب با مسعود نیومد؟
    - خوب مستانه از دست سیامک دلگیره.
    نمی دونستم مستانه اینقدر سیامک رو دوست داره، قبلاً چند باری گفته بود ازش خوشش میاد ولی فکر نمی کردم از اینکه سیامک اون حرف ها رو زده ناراحت بشه، شاید مستانه حق داره که ناراحت بشه.
    رو به مامان گفتم:
    از سعید خبری نیست.
    - سعید رفته با سیامک کوه.
    یادم افتاد دقیقاً دو سه روز قبل از عنوان کردن خواستگاری کیانوش، بابا حاجی تو خودشه و زیاد حرف نمیزنه و انگار از چیزی ناراحته ، می ترسیدم دوباره دیابت مامان عود کرده و جلوی من چیزی بروز نمی دن.
    در حالی که سیبی از توی ظرف میوه برمی داشتم گفتم:
    - راستی مامان چرا بابا حاجی چند وقته ناراحته؟
    - چیزی نیست.
    - من که بچه نیستم ، مامان نکنه شما دوباره حالتون بد شده چیزی به من نمی گین؟
    - من حالم خوبه.
    - هر روز انسولین میزنین؟
    - چند روزی هست که بهترم، نگران نباش، حاجی دلش از جای دیگه ای گرفته.
    دیگه کنجکاوی نکردم، با خوشحالی عزیز رو بوسیدم و گفتم:
    عزیز اگه شما همیشه با ما زندگی می کردین، چه خوب می شد.
    عزیز با دلخوری که سعی می کرد پنهانش کنه گفت:
    - برای من که فرقی نمی کنه کجا باشم، خودت که می بینی هر ماه چند روز میام اینجا.
    مامان برای عروسی منصوره لباس شب زیبایی برام دوخته بود دوست داشتم عزیز ببینه مامان چه لباسی برام دوخته، با شیطنت گفتم:
    عزیز لباس شب خریدین برای عروسی منصوره؟
    با خنده زد روی پام و گفت:
    مثل سعید شیطونی نکن، من پیرزن لباس شب می پوشم!
    - مگه به سن و ساله.
    - آره هرچه سن آدم زیاد میشه، رفتارش هم باید سنگین بشه، شما که جونید باید لباس شب بپوشین.
    - مامان برام دوخته.
    - مامانت خیاط ماهریه، حتماً لباس خوشگلی برات دوخته.
    وقتی لباس رو نشونش داد از زیبایش تعریف کرد ولی گفت:
    این لباس برای عروسی مناسب نیست.
    مامان با تعجب گفت:
    چرا؟
    - خانواده داماد گفتن ما جشنمون مختلطِ.
    مامان با تعجب گفت:
    - آقا فریبرز قبول کرده؟
    - نه، ولی کاری از دستش بر نمیاد، ولی از همین الان مستانه و منصوره رو تهدید کرده که لباس مناسب باید بپوشن.
    - چه بد، عزیز اینجوری خوش نمیگذره.
    وقتی صدای سعید رو شنیدم که از توی راهرو داد می زد:
    اهل منزل ما اومدیم.
    فوراً لباسم رو برداشتم و توی اتاقم رفتم، با دلخوری به لباسم نگاه می کردم، چقدر نقشه برای عروسی کشیده بودم، ولی حالا مطمئناً مامان برام لباس ساده ای می دوخت.
    شب عزیز خواست باهاش برم اتاقش، وقتی کنارش نشستم با لبخند دستم رو گرفت و گفت:
    وقتی می بینمت فکر می کنم نوه واقعیم هستی، خدا می دونه که چقدر خاطرت برام عزیزه، اگه چیزی بهت میگم بدون خوشبختیت رو می خوام، دوست ندارم فکر کنی دارم سنگ یکی دیگه رو به سینه میزنم.
    برای تایید حرف هاش سرم رو تکون دادم، عزیز پیشونیم رو بوسید و گفت:
    دوست ندارم فکر کنی این حرف ها رو از روی قصد و غرض می زنم که تو رو تحت تاثیر قرار بدم.
    بهش زل زدم نمی دونستم عزیز می خواد در مورد چی صحبت کنه که اینقدر حاشیه میره، به سختی گفتم:
    عزیز چیزی شده؟
    - می دونی که چند روز پیش حاجی به عمه ات جواب رد داده؟
    - آره چون خودم خواستم.
    - می دونم، عمه ات قبل از خواستگاری به حاجی حرف هایی زده که خیلی ناراحتش کرده ولی بعد از جواب رد شنیدن با پسرش رفتن پیش حاج فریدون سر و صدا راه انداختن.
    - چی؟
    - خوب انگار حرف های بدی زدن که حاجی اینقدر تو هم رفته.
    - حتماً شما می دونین چی گفتن.
    - اگه بهت بگم قول بده ناراحت نشی.
    مطمئن بودم عمه از همون حرف هایی که به من زده به بابا حاجی گفته، با عجله گفتم:
    - قول میدم.
    عزیز با افسوس سرش رو تکون داد و گفت:
    - عمه ات بعد از سرو صدا کردن به حاجی گفته حتماً خودت می دونی توی اون خونه وامونده یه چیزی شده که به پسر گلم جواب رد دادی، تقصیر زنت بود که از اول اجازه داد دخترش توی خونه ای که دو تا پسر اذب داره زندگی کنه.
    اشک توی چشمام می چرخید با صدای لرزانی گفتم:
    عمه قبلاً یه همچین حرف هایی بهم زده بود ولی فکر نمی کردم دوباره تکرارشون کنه.
    - حاجی گفت چند تا از کاسب های بازار ریخته بودن دم حجره اش، می دونی که چقدر از حرف مردم می ترسه.
    - بیچاره باباحاجی.
    عزیز بعد از اینکه اشک هام رو پاک کرد گفت:
    می خواستم بگم وقتی عمه ات همینطور پشت سر هم بد و بیراه می گفت حاجی توی عصبانیت یه چیزی گفته.
    - چی گفته؟
    با آرامش گفت:
    می دونم اشتباه کرده ولی دیگه کاریش نمیشه کرد.
    وقتی نگاه منتظر من رو دید حرفش رو زد:
    اون گفته از خداشه تو عروسش بشی.
    - چی؟
    دنیا دور سرم چرخید اگه عزیز نمی گرفتم با سر با دیوار می خوردم.
    - چیزی نشده که.
    - ولی بابا حاجی نباید این حرف رو میزد.
    - فکر می کنی برای چی این چند وقته توی خودشه از بس ناراحته خواب و خوراک نداره.
    - الان عمه همه جا رفته گفته که من عروسِ...
    برام سخت بود بقیه اش رو بگم، چه طوری بگم که من می خوام عروس مادر بشم، اگه قبلاً جلوی عمه می ایستادیم جرات نداشت به من و مامان توهین کنه. با صدای عزیز متوجَش شدم:
    ببین گلم درسته که شما بهم احساس خواهر برادری دارین ولی حاجی خواسته یه مدتی نامزد باشین، خوب اون گفته هر جوری فکر می کنم می بینم دوست دارم این وصلت سر بگیره، می گه دوست ندارم مهشید عروس یکی دیگه بشه.
    - ولی عزیز، مگه این بابا حاجی نبود که از وقتی من توی خونش اومدم، از وقتی من 10 سالم بیشتر نبود از هر سه ما خواست باهم مثل خواهر برادر باشیم، اون به ما فهموند حق نداریم به چشم دیگه ای به همدیگه نگاه کنیم.
    عزیز موهام رو نوازش کرد و گفت:
    می دونم شما ها همیشه با هم رابطتتون پاک بود، خوب الان بزرگ شدین ، اصلاً درست نیست که توی یه خونه با دو مرد جون زندگی کنی، در دروازه رو میشه بست ولی در دهن مردم رو نه.
    متوجه نشدم طرف صحبتم عزیزه، عزیزی که همیشه به نظرهاش احترام میذاشتم، با عصبانیت گفتم:
    اگه من توی این خونه باعث گناه میشم از اینجا میرم، دیگه هیچ وقت برنمی گردم.
    عزیز با آرامش گفت:
    - حق داری عصبانی بشی ولی منظورم این نبود که تو اینجا مزاحمی یا باعث گناه میشی، هیچ وقت تحت هیچ شرایطی هیچ کدوم از ما از بودنت ناراضی نبودیم.
    بعد از مکث کوتاهی گفت:
    - می خواستم بگم اگه نظر من رو هم بخوای من به این وصلت راضیم، هر دو تون همدیگه رو می شناسین با هم زندگی کردین.
    توی حرفش پریدم:
    ولی هیچ وقت نخواستیم از حدمون تجاوز کنیم و به یه منظور دیگه بهم نگاه کنیم.
    - می دونم عزیزم من الان چند ساله دارم بزرگ شدنت رو می بینم، دوست داشتم زن مسعود بشی چون می دونم پاک و معصومی، ولی سیامک هم برام عزیزه، حاجی نمی خواد به این ازدواج مجبورت کنه، یعنی هیچ کس نمی خواد.
    - خواهش می کنم عزیز دیگه ادامه ندید سرم داره منفجر میشه.
    همون جا دراز کشیدم چشم هام رو بستم و به این فکر می کردم که چرا باید عمه این آشوب رو به پا کنه، مگه من از گوشت وخونش نبودم یعنی اینقدر تهمت زدن به دیگران راحته، چه جوری قبول کنم با سیامک ازدواج کنم، این مسخره است، تازه سیامک حتماً از من برخورد بدتری می کنه؛ اون نمی خواد حالا حالا ازدواج کنه خودش گفته بود، وای از فردا با چه روی جلوی دیگران ظاهر بشم، حتماً باید از اینجا برم، ولی من که جایی رو نداشتم که برم، اگه مامان رو تنها بزارم دیگه به کی تکیه کنم، دیگه به عشق کی از حرف هایی که پشت سرم میزدن با بی خیال رد بشم، همه جوری از ازدواج مامان حرف میزنن که انگار جرمی مرتکب شده بود و من رو به این متهم می کردن که با شوهر مادرم و پسرهاش توی یه خونه زندگی می کنم، می دونم مامان با این ازدواج موافقه، اون قبلاً همه چیز رو می دونست ولی نمی خواست خودش به من بگه چون وقتی بهش گفتم چرا چند وقته بابا حاجی ناراحته گفت خودش بهت می گه جریان چیه.
    چشماي تو براي من عالم زندگانيه
    رنگ چشات براي من اميد زندگانيه
    من ميميرم اگه تو پيشم نموني
    رنگ دلم آبي شده ميشه تو پيشم بموني
    چشماي من منتظرن منتظر رسيدنت
    بيا ديگه تنهام نزار فرشته ها ندزدنت ؟
    اين قلب من ميتپه براي تو همينو بس
    دق ميكنم اگه نياي من ميميرم گوشه قفس
    واي رسيدي عزيز من دلم برات تنگ شده بود
    عزيز من ميدونستي ديشب هيچ ستاره اي غايب نبود
    من بودمو تو بوديو ستاره ها مهمونمون
    پيشم بمون پيشم بمون پيشم بمون

  9. کاربر مقابل پست نگین عزیز را پسندیده است:

    مایا10 (04-18-2011)

  10. Top | #5



    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    عنوان کاربر
    مهلبووون
    میانگین پست در روز
    2.43
    محل سکونت
    to baghche
    نوشته ها
    3,756
    پسندیده
    2,327
    تشکر شده
    3,869
    میزان امتیاز
    46

    پیش فرض

    فصل ششم

    امروز بدون خوردن صبحونه آماده شدم به مدرسه برم وقتی توی راهرو مامان رو منتظر دیدم بدون کوچکترین توجهی از کنارش رد شدم.
    مامان با التماس گفت:
    - خواهش میکنم مهشید بیا این ساندویچ رو ببر توی راه بخور، توی مدرسه ضعف می کنی.
    - نمی خوام، فقط دوست دارم بمیرم.
    - دیگه این حرف رو نزن.
    صدای گریه کردنش رو پشت سرم شنیدم ولی توجهی نکردم، از حرف های عزیز فهمیده بودم مامان هم با نظر شوهرش موافقِ اون می خواست من عروسش بشم، از این فکر حالم بد شد به سرعت سوار ماشین شدم.
    توی مدرسه بعد از کنجکاوی الهام همه چیز رو بهش گفتم اون هم با بقیه موافق بود سرش داد کشیدم:
    همتون دیونه شدین.
    - نه نشدیم ولی سیامک پسر خوبیه همه چیزش خوبه.
    با لجاجت گفتم:
    - برام مهم نیست، من نمی تونم احساسم رو بهش عوض کنم، من عاشقش نیستم.
    - مگه فکر می کنی همه ازدواج ها با عشق شروع میشه.
    - نه فکر نمی کنم، ولی مطمئن ام هر دو طرف بهم کششی دارن که ازدواج می کنن.
    - ولی تو داری اشتباه می کنی، سیامک مناسبته، شما باهم می تونید خوشبخت بشید.
    با اخم گفتم:
    اینقدر نگو شما باهم خوشبخت می شین، یه احساس بدی بهم دست میده.
    - اگه دوست نداری دیگه حرفی نمی زنم.
    - من فقط امیدم به سیامکِ، اگه اون مخالفت کنه دیگه هیچ کس اصراری نمی کنه.
    - مگه تو نگفتی حاجی گفته می خواد عروسش بشی؟
    - خوب میگیم بهم خورده.
    با تاسف سرش رو تکون داد وگفت:
    - فکر می کنی عمه ات راحتت میذاره، قبلاً اون حرف ها رو میزد حالا دیگه می دونی که چه حرف هایی می زنه.
    با عصبانیت روی جلد دفترم خط کشیدم و گفتم:
    - دیگه حق نداره حرفی بزنه.
    - تو داری الکی به خودت امیدواری میدی.
    دیگه حوصله نداشتم درموردش چیزی بشنوم:
    - تو نمی دونی چرا پریسا امروز هم نیومده مدرسه.
    الهام با لحن سرزنش باری گفت:
    - مثلاً تو دوستش هستی از من می پرسی.
    - امروز حتماً بهش زنگ میزنم.
    ***
    همدم من، برای پریسا خیلی ناراحتم.
    امروز وقتی با پریسا حرف زدم خیالم راحت شد که حالش خوبه ولی از طرفی ناراحت شدم چون گفت دیگه نمی خواد مدرسه بیاد، اصلاً انگیزه ای برای درس خوندن نداره و از درس ها چیزی متوجه نمی شه هرچه باهاش حرف زدم فایده نداشت.
    نهار و شام نخوردم اصلاً از وقتی از مدرسه اومدم از اتاقم بیرون نزدم و در اتاق رو قفل کرده بودم چند باری مامان و سعید پشت در اومدن ولی جواب ندادم، با صدای در اتاق از جام بلند شدم ولی چیزی نگفتم، صدای عزیز رو پشت در شنیدم که گفت:
    می تونم بیام تو.
    با خجالت در اتاق رو باز کردم، عزیز برام غذا اورده بود به شوخی گفت:
    نمی بینی من پیرم دستام توانایی ندارن، لطفاً اینها رو از دستم بگیر.
    از گرسنگی ضعف کرده بودم ولی نمی خواستم برم بیرون پیش بقیه تا غذا بخورم، به اصرار عزیز چند قاشق غذا خوردم:
    - ممنون گرسنم بود ولی نمی خواستم بیام غذا بخورم.
    - قربونت برم که اینقدر رو راستی.
    - عزیز مامان حالش خوبه؟
    - نه
    با عجله گفتم:
    حالش بده.
    - برای تو ناراحته، تو صبح بهش چی گفتی؟
    بدون اینکه چیزی بگم سرم رو پایین انداختم، عزیز با مهربونی گفت:
    - حاجی از حرفش برنگشته میگه می خواد باهات حرف بزنه.
    - می دونم می خواد چی بگه همون حرف های شما، اگه اجازه بدین با سیامک حرف بزنم.
    عزیز با خوشحالی گفت:
    راست می گی.
    - آره.
    - میرم بهشون بگم.
    عزیز نمی دونست می خوام از سیامک بخوام توی جواب رد دادن بهم کمک کنه تا این ازدواج مصلحتی سر نگیره.
    توی آینه به خودم گفتم، باید ریلکس باشم تا همه چیز طبیعی باشه، حتماً سیامک می دونه که من طالب این ازدواج نیستم، پس دلیلی نداره نگران باشم، با صدای سیامک نگاهم رو از آینه گرفتم و به سمت در رفتم، با خجالت در رو باز کردم، سیامک وقتی وارد شد با دقت به اتاقم نگاه کرد، بهش تعارف کردم روی صندلی بشینه.
    - ممنون، اولین باره اتاقت رو می بینم، اتاق زیبایی داری.
    با تعجب گفتم:
    - ممنون، یعنی این اولین باره که اتاقم اومدی، تا حالا کنجکاو نبودی ببینی اتاقم چه شکلیه؟
    - کنجکاو نبودم ولی چند باری توی رفت و آمدهات گذرا یه چیزهایی دیده بودم.
    - ولی من چند بار دزدکی رفتم توی اتاق تو و سعید.
    سیامک به خنده افتاد و گفت:
    نمی دونستم اینقدر فضولی، البته فکر کنم سعید هم دزدکی اینجا سرکی کشیده.
    ما داشتیم چی می گفتیم قرار نبود من از این حرف ها بزنم، به خودم اومدم صدام رو صاف کردم و گفتم:
    - می خواستم بگم من با این ازدواج مخالفم، می دونم تو هم مخالفی، پس..
    با دست بهم اشاره کرد صبر کنم با جدیت گفت:
    - نه من نیستم.
    چشمام گرد شد و با تعجب گفتم:
    - داری شوخی می کنی؟
    - نه جدی ام، درسته بابا ازم خواسته باهات ازدواج کنم ولی خودم هم بی میل نبودم.
    خدایا اون داره چی می گه؟ با گیجی گفتم:
    - میشه دیگه بس کنی، تو هیچ وقت به من احساسی جز خواهر برادی نداشتی.
    - قبلاً ها آره ولی الان نزدیک یک ساله احساسم بهت عوض شده.
    - ولی من هیچ احساسی به جز برادری بهت ندارم، پس لطفاً به بقیه بگو راضی به این ازدواج نیستی.
    سیامک با حرص گفت:
    - من چیزی نمی گم، چون راضیم، می تونی خودت به بقیه بگی جوابت منفیه.
    بدون اعتنا به حرفی که زد گفتم:
    - من چه جوری تو روی باباحاجی بگم با نظرش مخالفم، نمی خوام از دستم دلخور بشه.
    با عصبانیت بهم زل زد و با حالت مسخره ای گفت:
    می شه بگی چرا مخالفی؟ نمی خواد دوباره بگی به من احساسی نداری و...
    - داری مسخرم می کنی، یعنی برات مهم نیست که من هیچ احساس خاصی بهت ندارم.
    - بعداً احساس خاص به وجود میاد، می تونیم یه مدتی نامزد باشیم بعد ازدواج کنیم، تو مگه از همسرآیندت چی می خوای که من ندارم؟
    - چرا اینقدر با من لج می کنی؟
    - من با تو لج نمی کنم دلیلی هم نداره لج کنم، ازت یه سوال پرسیدم پس تو باید بهم جواب بدی.
    وقتی هیچ چیز نگفتم و با کتاب روی میز خودم رو سرگرم کردم با لبخند بدی گفت:
    شاید تو هنوز اونقدر بزرگ نشدی که بفهمی از همسر آیندت چه انتظاراتی داری، و از زندگیت چی می خوای؟
    با عصبانیت کتاب رو روی میز انداختم، چشم تو چشمش دوختم و گفتم:
    - من 18 سالمه می فهمی، اینقدر بزرگ شدم که بفهمم هنوز احساسم پاکه اگه چه تو فکر کنی من بچه ام.
    - یعنی داری می گی چون احساسم بهت تغییر کرده دیگه احساس پاکی نیست.
    با عصبانیت بیشتری گفت:
    با تو ام، چرا جواب نمیدی؟
    به دسته صندلی چنگ انداختم از ترس چیزی نگفتم، با همون عصبانیت گفت:
    تا حالا دیدی بهت جور دیگه ای نگاه کنم، و یا از تنهایمون سوء استفاده کنم، دیدی خواسته باشم به طریقی نزدیکت بشم، می دونی با این حرفت به شعورم توهین کردی.
    حرف های آخرش رو با صدایی بلندی که مطمئناً بیرون می رفت گفت، از ترس به خودم لرزیدم درسته باهاش زیاد برخوردی نداشتم ولی هیچ وقت ندیدم بهم بد نگاه کنه و یا بخواد از روی هوس بهم نزدیک بشه، از حرفی که زدم پشیمون شدم با شرمندگی خواستم عذرخواهی کنم ولی نمی دونم چرا با لجبازی گفتم:
    آروم تر صدات بیرون میره.
    - خوب بره مگه برات مهمه.
    - تو فکر می کنی کی هستی که همیشه با اخم و تَخم باهام حرف میزنی.
    حرفی که زده بودم خیلی به سیامک برخورد با کلافگی گفت:
    - حوصله ندارم دیگه باهات بحث کنم، اگه می خوای جواب رد بدی خودت به بقیه می گی.
    وقتی دیدم از جاش بلند شده که بره بیرون با التماس گفتم:
    - خواهش می کنم سیامک.
    - چرا به بقیه فکر نمی کنی ، مامان از صبح که تو رفتی حالش بده، یه بار بردیمش بیمارستان.
    - مامان!
    - آره یه ساعت زیر سرم بود، اون باهام حرف زد، گفت می خواد این ازدواج سر بگیره.
    با اینکه برای مامان ناراحت شدم ولی باز با لجبازی گفتم:
    - چرا هیچ کس به فکر من نیست، من می خوام درس بخونم، امسال کنکور دارم و حالا باید بشینم و درباره ازدواج اجباری حرف بزنم.
    با صدای آروم تری از قبل گفت:
    - هیچ اجباری نیست می فهمی، اگه تو نخوای هیچ اتفاقی نمی افته.
    وقتی دیدم اینقدر فهمیدست که دوست نداره من به اجبار بهش جواب مثبت بدم ، دلم می خواست بیشتر براش توضیح بدم که چرا قبول نمی کنم:
    - سیامک جدای اون مسئله که گفتم، ممکنه دانشگاه قبول بشم باید چند سال درس بخونم، شاید تهران قبول نشم، نمی تونم الان ازدواج کنم.
    - می تونیم نامزد بمونیم تا بعد از درس تو، شاید اصلاً تهران قبول بشی.
    - حرف یه سال نیست که نامزد بمونیم.
    - اگه تو به این ازدواج مایل باشی برای من مشکلی نیست که چند سال دیگه ازدواج کنیم.
    با التماس گفتم:
    - سیامک برای من سخته، چرا می خوای رابطه خوبمون رو خراب کنی.
    سیامک با کلافگی دستی به پیشونیش کشید و گفت:
    چرا فکر می کنی بعداً رابطمون بد میشه، مگه ما الان با همدیگه مشکلی داریم؟
    - من نمی تونم احساسم رو عوض کنم.
    جوری جوابم رو داد که تحت تاثیر حرف هاش قرار گرفتم و با دقت به حرف هاش گوش کردم:
    - هر وقت هر انسانی اراده کنه می تونه احساساتش رو عوض کنه، با کسی که قبلاً دشمنش بوده دوست بشه، رابطش رو با بهترین دوستش به دشمنی بکشونه، بدون اینکه روزی تصور کنه احساساتش ممکنه روزی نسبت به طرف مقابلش عوض بشه، و یا تصور کنه از چیزی که خیلی خوشش میومده دیگه بدش بیاد و یا برعکس، ، پس تو هم می تونی، کافیه کمی بخوای بعداً کم کم متوجه می شی احساست عوض شده بدون اینکه متوجه بشی از کی این اتفاق افتاده.
    از حرف هایی که زد خیلی خوشم اومد درست مثل پریسا دیگه احساسش نسبت به داوود عوض شده بود، یعنی امکان داره من هم بهش احساس جدیدی پیدا کنم، با مکث گفتم:
    - من باید فکر کنم.
    - باشه فکر کن، ولی این رو فراموش نکن که من از احساسی که بهت پیدا کردم خجالت نمی کشم چون خلاف شرع انجام ندادم که عاشقت شدم.
    بعد از گفتن این حرف سیامک از اتاقم بیرون رفت.
    زیر لب گفتم عاشقم شده، با خودم فکر کردم شاید من همه اینها رو توی خواب می بینم، تصورش برام سخت بود که خودم رو به عنوان همسر در کنار سیامک ببینم، یعنی واقعاً عاشقم بود، چرا من از رفتارش چیزی نفهمیدم؟به خودم گفتم معلومه چون سیامک در امانت خیانت نمی کنه، یه دفعه دلم هوای مامان رو کرد چرا الکی از دیشب باهاش چپ افتادم، من دختر بی لیاقتی بودم که خوبی هایی که این خانوداه در حقم کرده بودن رو فراموش کرده بودم، من باید واقع بین باشم، مگه از سیامک بهتر می خواستم، یعنی می تونم یه روزی به عنوان مرد زندگیم بهش نگاه کنم؟
    وقتی به جای خالی سیامک نگاه کردم با آرامش از اتاق بیرون زدم همه توی سالن بودن، برای همه چایی ریختم و به سالن رفتم.
    در حین چایی تعارف کردن به بابا حاجی با خجالت سرم رو پایین انداختم، ولی اون با لبخند نگام کرد و گفت:
    دختر گلم چطوره؟
    - ممنون.
    به بقیه چایی تعارف کردم ولی لیوان سعید رو با سینی روی عسلی گذاشتم، سعید با عصبانیت ساختگی گفت:
    زن هم زن های قدیم، خجالت نمی کشی به برادر خواستگارت اینجوری چایی تعارف می کنی.
    - ساکت شو.
    - دختره پرو، جلوی همه اینقدر زبون درازی می کنی وای به حال وقتی تنهایی.
    عزیز با خنده گفت:
    دخترم خیلی ماه، ما که می دونیم پس الکی به دخترم نسبت بد نده.
    بابا حاجی رو به من گفت:
    سیامک گفته می خوای فکر کنی، ما مخالفتی نداریم، اگه انشاالله جوابت بله بود یه مدتی نامزد می مونین تا تو با این موضوع کنار بیای، ولی به خاطر مستانه دلم نمی خواد این موضوع فعلاً علنی بشه، زن فریبرز هنوز از دستمون ناراحته نمی خوام خدایی نکرده مثل بقیه فکر بد کنه.
    می فهمیدم منظورش از بقیه عمه خودمه، با صدای مامان سرم رو بلند کردم:
    حتماً گرسنه ای، بیا برات شام بکشم.
    عزیز با لبخندی که همیشه توی صورتش بود گفت:
    نگران نباش، من از طرف سیامک براش غذا بردم.
    سعید با صدای بلندی خندید و گفت:
    سیامک عزیز پته ات رو ریخت رو آب.
    سیامک با خجالت سرش و پایین انداخت و زیر لب گفت:
    ساکت شو.
    - چرا شما دوتا اینقدر از کلمه ساکت شو خوشتون میاد.
    مامان با خنده گفت:
    نوبت تو هم میرسه سعید.
    انگار همه اتفاقات که این دو روز افتاده بود یادم رفته بود که خیلی زود قالبم عوض شد و مثل اول با شیطنت گفتم:
    آره مامان نمی دونی انگار یه خبرایی هست...
    سعید با عجله کوسنی که توی دستش باهاش ور میرفت به طرفم پرت کرد، کوسن رو گرفتم و با عجله گفتم:
    مامان نظرت در مورد این که الهام با سعید ازدواج کنه چیه؟
    همه با تعجب بهم نگاه میکردن، سعید با خجالت بلند شد و بیرون رفت، عزیز خوشحال گفت:
    حالا این دختره کی هست که دل نوه من رو برده.
    - عزیز یکی از دوستامه، دختر خیلی خوبیه
    بابا حاجی با آرمشی که توی صداش بود گفت:
    الهام دختر خوبیه، تا ببینیم چی میشه باید با سعید حرف بزنم، اون فقط 21 سالشه شاید درگیر یه عشق زودگذر شده.
    ***
    دوباره با خودم حرف زدم؛
    مهشید می دونستم برات سخته تا به چشم شوهر بهم نگاه کنی ولی نه اینقدر که اینجا نوشتی، وقتی عمه ات از تو برای کیانوش خواستگاری کرد طاقت نداشتم ببینم داری از دستم میری، من با هر سختی که بود به بابا گفتم دوستت دارم ولی اون گفت اگه به کیانوش جواب رد دادی بعد عنوان می کنه که می خواد تو عروسش بشی، بماند که چقدر شوکه شد و ازم پرسید که نکنه ازم خطایی توی مدتی که نظرم نسبت بهت عوض شده سر زده باشه، براش قسم خوردم تا باور کرد مرتکب اشتباهی نشدم.
    ***


    امروز توی مدرسه وقتی به الهام گفتم دارم راجع به ازدواج با سیامک فکر می کنم با تعجب گفت:
    شوخی می کنی؟
    - نه جدی میگم.
    - آخه تو دیروز جوری گفتی من هیچ احساسی ندارم و نمی خوام ازدواج کنم که من فکر کردم حتماً قضیه دیگه منتفی شده.
    - می دونی من با سیامک حرف زدم حرف هاش خیلی به دلم نشست اون بهم گفت مدتی میشه نظرش نسبت به من عوض شده، خوب من هیچ وقت از سیامک خطایی ندیدم و این خودش ثابت می کنه که سیامک خیلی نجیب و پاکِ و می تونه همسر خوبی برای من باشه.
    - خوب فکر کن ازدواج موضوعیه که نباید ساده ازش بگذری، نکنه فقط به خاطر لجبازی با دیگران جواب رد بدی.
    - نه من که بچه نیستم، همه جوانب رو سنجیدم می دونم واقعاً سیامک پسر خوبیه ولی مشکل من اینه که می ترسم نتونم احساسم رو عوض کنم.
    - سعی کن حتماً احساست عوض می شه.
    - منم دارم همین کار رو میکنم، از دیشب تا حالا سعی کردم از نظر همسر آیندم نگاش کنم اگه تونستم باهاش کنار بیام جواب مثبت میدم.
    - اون 5 سال ازت بزرگتره؟
    - نه 7 سال.
    - نظر مامانت چیه؟
    - اون موافقه ولی چیزی بهم نمی گه، می دونم بابا حاجی ازش خواسته من رو تحت فشار نذاره.
    الهام در حالی که بغض کرده بود گفت:
    خوش به حالت که اگه پدرت واقعیت زنده نیست ولی در عوض یه ناپدری خوب داری که همیشه پشتته، نمی ذاره توی زندگیت سختی بکشی، وقتی اون شب دیدم چه جوری از اینکه سامان مزاحمت شده ناراحته، به یاد پدرم افتاد یعنی اون اصلاً براش مهم نیست که من توی سنی هستم که به حمایتش نیاز دارم و یا مادر بی احساسم که با شوهرش خوشه ولی نخواست من رو بزرگ کنه و هر چند وقت یه بار یاد من می افته.
    دستش رو توی دستم گرفتم و گفتم:
    - می دونم خیلی برات سخته که از اون ها دوری ولی تو باید خدا رو شکر کنی چون یه مادربزرگ مهربون داری.
    - با اینکه خیلی دوستش دارم ولی اون برای من پدر و مادر نمی شه.
    می خواستم از اون حال و هوا بیرونش بیارم برای همین گفتم:
    راستی من دیروز جلوی همه گفتم سعید دوستت داره.
    با ترس گفت:
    - دیونه شدی چرا این کار رو کردی؟
    - بهت که گفتم از وقتی با سرویس می ریم مدرسه چند باری گفته الهام هم باهات میاد؟ یا می گه از الهام چه خبر؟ یه روز که می خواستم حالش رو بگیرم گفتم به تو چه که الهام خوبه یا نه، اون هم با پرویی گفت می خواستم حال دوستت رو بپرسم این جرمه، من هم گفتم پس حال دوستت حامد چه طوره، که با عصبانیت گفت، اگه بگم غلط کردم دست از سرم بر میداری.
    خوشحال شدم از این که خنده الهام رو دیدم، با خنده گفتم:
    کلک تو هم دوستش داری؟
    با خجالت گفت:
    می دونم هیچ وقت بهش نمی گی، آره فکر کنم دوستش دارم، وقتی ازش حرف میزنی یا از دور می بینمش دلم ضعف می ره.
    محکم بغلش کردم و گفتم:
    بابا حاجی گفته باید ببینه سعید واقعاً تو رو می خواد یا یه احساس زودگذره.
    در مورد ترک تحصیل پریسا حرف زدیم اون هم نظر من رو داشت و معتقد بود پریسا اشتباه می کنه که می خواد ترک تحصیل کنه، الهام موضوع پریسا رو نمی دونست شاید برای همین اینقدر تصمیم پریسا براش عجیب بود ، چون برای من درک این موضوع راحت تر بود.
    ***
    الان یه هفته ای هست که دارم فکر میکنم البته عزیز هم چند باری نصیحتم کرده، ولی مامان فقط یه بار خیلی مفصل باهام حرف زد.
    اون گفت:
    که با این ازدواج موافقه و خیلی خوشحال میشه از اینکه ببینه من با کسی ازدواج می کنم که شناخته شده و کسی جز پسر حاجی نباشه.
    وقتی این حرف رو شنیدم، ناخواسته با ناراحتی گفتم:
    یعنی چون پسره حاجیه باید قبول کنم؟
    - نه، خودت می دونی که منظورم چیه، خودت خوب فکر کن الان نزدیک 8 ساله عضو این خانواده شدی تا حالا دیدی یکی از پسرها به من و تو و یا حتی پدرشون بی احترامی کنن و یا خلافی ازشون سر بزنه و یا به خوان به کسی آسیبی برسونن. مگه هر زنی از زندگیش چی می خواد؟ من با بابات خوشبخت بودم ولی وقتی بابات مریض شد از درد بی پولی نمی دونستیم چی کار کنیم تا بالاخره بابات کلیه اش رو از دست داد و بر اثر همین بی پولی محمد رو هم از دست دادم، توی اون سالها بابات نخواست از کسی کمک بگیره در حقیقت کسی هم مایل نبود کمک کنه، من که تک فرزند بودم، پدرت هم فقط خواهرش رو داشت که با هم رابطشون خوب نبود، تا اینکه این مریضی بابات رو ازمون گرفت، بعد محمد که هیچ وقت یادش رو فراموش نمی کنم، هر وقت یاد سختی های که توی اون سالها کشیدیم می افتم تنم میلرزه، من یه زن جوان بود با 2 بچه که همه مردم منتظر بودن ببینن من تا کی می تونم مجرد زندگی کنم با اون وضع مالی که داشتیم مگه تا چند سال می تونستیم دوام بیاریم، اون چند تا خواستگاری که داشتم همشون زن دوم می خواستن البته پنهانی، وقتی با حاجی ازدواج کردم، اوایل برام سخت بود کسی رو جای پدرت ببینم ولی روزگار آرومم کرد تا طعم خوشبختی رو با دخترم توی این خونه بچشم.
    از حرف های مامان نتیجه خوبی گرفتم من هم باید راه مامان رو ادامه بدم تا خوشبخت بشم، باید یاد بگیرم کسی رو دوست داشته باشم کسی که قراره در آینده شریک زندگیم باشه، مامان در مورد این خانواده راست می گفت اونها همیشه حتی اویل ازدواج مامان با بابا حاجی با اینکه من سرسختی می کردم باهام خوب تا کرده بودن، سیامک از نظر اخلاقی هیچ مشکلی نداشت، فکر نکنم زیاد سخت باشه بخوام کسی رو دوست داشته باشم اون هم سیامک که با همدیگه همخونه بودیم و از همه زیر و بم همدیگه اطلاع داشتیم، می دونم که بر عکس سعید هیچ رابطه عاطفی با کسی نداشته و همیشه رفتارش مناسب بوده.

    مثلاً داشتم درس می خوندم ولی فکرم جای دیگه ای مشغول بود، توی این دو هفته از سیامک هیچ حرکتی دال بر اینکه من رو دوست داره ندیدم می دونستم این از مردونگی و نجابتشه که من رو تحت فشار نمی زاره و رفتارش تغییری نکرده، نه به عزیز نه به مامان نگفتم سیامک گفته مدتی هست که دوستم داره، توی خلوت خودم خیلی بهش فکر میکنم، از وقتی حرف خواستگاری شده به این فکر کردم که سیامک می تونه هر دختری رو خوشبخت کنه، چرا من اون دختر نباشم؟
    ***
    امروز عزیز به اتاقم اومد بعد از مقدمه چینی گفت:
    دخترم من الان نزدیکه سه هفته است اینجام این 10 روز رو به خاطر جواب تو موندم، فریبرز زنگ زده گفته مگه اونجا خبری شده که ما نمی دونیم.
    با پرویی گفتم:
    خوب مگه چی میشه همیشه که نباید اونجا باشین.
    - هیچ اتفاق خاصی نمی افته ولی تو جوابت رو نگفتی.
    با خجالت سرم رو پایین انداختم، عزیز با دست چونم رو بالا گرفت و گفت:
    هر جوابی که بدی از نظر ما اشکالی نداره ، با اینکه دوست دارم جوابت مثبت باشه ولی اگه منفی بود زیاد ناراحت نمی شم، خودت که می دونی سیامک می تونه خوشبختت کنه.
    با هر سختی که بود گفتم:
    هر چه شما بگید.
    تا این حرف رو زدم عزیز کِل کشید از خجالت آب شدم مامان به سرعت توی اتاق اومد با خوشحالی به طرفم اومد و بوسیدم وقتی اشک شوقش رو دیدم با خودم عهد بستم کاری نکنم که چشمهای مامان از غصه اشک بریزن، و اگه اشکی ریخته بشه اشک شادی باشه.
    عزیز بلند شد و گفت:
    باید به بچه ها خبر بدم.
    وقتی من و مامان تنها شدیم ، مامان بار دیگه بوسیدم و گفت از انتخابت پشیمون نمی شی.
    خودم رو توی بغلش انداختم زیر گوشم گفت:
    آرزو داشتم قبل از مرگم تو رو سر و سامون بدم.
    - مامان این حرف رو نزنین.
    - مرگ حق آدم هاست، تو که می دونی من مریضم پس باید آمادگیش رو داشته باشی.
    با گریه شدیدی گفتم:
    - مامان.
    وقتی بابا حاجی و پسرها اومدن با خجالت به همشون سلام کردم، باباحاجی پیشونیم رو برای اولین بار بوسید، سیامک برام یه دسته گل مریم اورده بود چه خوب بود که می دونست من عاشق چه گلی هستم، با خجالت از دستش گرفتم، وقتی همگی توی سالن نشستیم سعید با خنده گفت:
    سیامک چه احساسی داری میشه به من هم بگی؟
    سیامک خندید و گفت:
    خصوصیه نمی شه بگم.
    - یعنی به مهشید هم نمی گی.
    هر دو با هم گفتیم:
    - ساکت شو.
    - فقط خواستم همین حرف رو بشنوم.
    با پرویی گفتم :
    اگه می خوای این رو هم بشنو که یکی از دوستهام داره ازدواج می کنه.
    به وضوح دیدم رنگ سعید پرید و با بهت نگام کرد می خواست چیزی بگه ولی نتونست و بدون حرفی به اتاقش رفت.
    سیامک گفت:
    نباید اینجوری بهش می گفتی.
    - ولی من شوخی کردم چرا اینقدر ناراحت شد.
    سیامک با تعجب گفت:
    شوخی کردی؟
    - آره.
    سیامک می خواست بره با سعید حرف بزنه که عزیز گفت:
    بعداً بهش بگو جریان چی بوده، فعلاً بشین، من تا فردا بیشتر نیستم از این ماجرا چیزی به عموت اینا نمی گم چون می دونم چقدر ناراحت می شن ، براتون آرزوی خوشبختی می کنم.
    بابا حاجی گفت:
    فردا میگم سید بیاد براتون یه صیغه مدت دار بخونه، تا با همدیگه راحت باشین و از نظر شرعی هم مشکلی وجود نداشته باشه، جلوی روی عزیز میگم، آقا سیامک این صیغه به معنی این نیست که تو آزادی هر کاری بکنی و یا از مهشید انتظارات نابجایی داشته باشی، می دونم توی مرام تو نیست ولی می خوام همین الان همه چیز روشن بشه.
    از خجالت سرم رو پایین انداخته بود ندیدم سیامک چه عکس العملی نشون داد ولی صداش رو شنیدم که گفت:
    می دونم منظورتون چیه، خیالتون راحت باشه.
    بابا حاجی دوباره گفت:
    دوست دارم رفتارتون مناسب باشه چون توی این خونه یه پسر مجرد هست.
    - مگه شما تا حالا از من کوتاهی دیدین، قول می دم رفتار خوبی داشته باشم.
    انگار فقط طرف صحبتش سیامک بود چون فقط اون جواب میداد و من ساکت نشسته بودم یه دفعه به یاد موضوع مهمی افتادم، به سختی آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
    اگه دانشگاه جای دیگه ای قبول شدم چی؟
    همه بهم زل زدن، بابا حاجی گفت:
    سیامک باید حرف آخر رو بزنه ولی اگه خوابگاه داشته باشه از نظر من موردی نداره، چون می بینم چقدر داری سختی می کشی تا قبول شی.
    عزیز رو به سیامک فت:
    تو نظرت چیه؟
    سیامک به آرومی گفت:
    اگه جای دوری قبول شدی باید خودم برم اونجا رو از نزدیک ببینم بعداً نظرم رو میگم.
    - ولی آخه من دارم از همه چیز میگذرم تا درس بخونم اون وقت تو می گی...
    سیامک با حوصله گفت:
    - من نگفتم اجازه نمی دم گفتم باید محیط رو بسنجم، می تونی توی انتخاب شهر باهام مشورت کنی.
    مامان با لبخند گفت:
    انشاالله همین جا قبول میشه.
    ***
    همدم من سلام، نمی دونی امروز یه احساس ناشناخته بهم دست داد، احساسی که نمی دونم اسمش رو چی بزارم.
    امروز ظهر بابا حاجی با آقا سید که یکی از دوست هاش بود به خونه اومد تا برای ما صیغه محرمیت بخونه، وقتی مدت صیغه رو پرسید عزیز گفت:
    با اجازه حاجی یک سال باشه.
    وقتی آقا سید مهریه رو پرسید، بابا حاجی گفت:
    خونه ای که توی مشهد دارم مهریه دخترمه.
    با تعجب به بابا حاجی نگاه کردم، هرسال تابستون چند روزی که برای زیارت امام رضا مشهد می رفتیم، توی اون آپارتمان نقلی ساکن می شدیم، خواستم اعتراض کنم که با نگاه اخم آلود عزیز مواجه شدم، زیر لب گفت:
    حاجی می دونه چی کار می کنه.
    بعد از اینکه بابا حاجی همراه آقا سید از خونه بیرون رفت تازه فهمیدم من دیگه مجرد نیستم و باید در کنار کسی که نامزدمه زندگی کنم، می خواستم با سیامک حرف بزنم وقتی عزیز و مامان ما رو تنها گذاشتن خیلی سریع گفتم:
    سیامک من دوست ندارم...
    سیامک با تعجب گفت:
    دوست نداری چی؟
    با لبه چادر سفیدم ور رفتم، با خجالت گفتم:
    نمی خوام مثل بعضی ها با همدیگه توی یه اتاق زندگی کنیم.
    - میشه بگی دلیل مخالفت چیه؟
    وقتی جوابی ندادم گفت:
    من که دیشب جلوی همه گفتم ازت هیچ انتظاری ندارم، می دونم این صیغه است و قراره بعداً عقد و عروسی رو با هم برگزار کنیم، ولی حتی بابا هم این اجازه رو داده تا پیش هم باشیم، حالا چرا مخالفت می کنی؟
    به سختی گفتم:
    من جلوی بقیه خجالت می کشم، می خوام بهم فرصت بدی تا با این موضوع کنار بیام.
    سیامک با آرامش گفت:
    یعنی اگه ازت دورباشم مشکل حل میشه؟
    به چشم هاش زل زدم سیامک طاقت نیورد و گفت:
    تا حالا نمی دونستم چشم های به این زیبایی داری.
    از خجالت سرخ شدم و سرم رو پایین انداختم تقصیر من بود که بهش زل زده بودم، با عجله از روی مبل که کنارش نشسته بودم بلند شدم که سیامک دستم رو گرفت، داغ شدم هیچ وقت احساسی که الان داشتم رو پیدا نکرده بودم، سیامک آروم گفت:
    داری از دستم فرار می کنی؟
    بلند شد کنارم ایستاد سیامک یه سر و گردن از من بلند تر بود، وقتی خواستم نگاش کنم مجبور شدم سرم رو بلند کنم، با خجالت گفتم:
    من باید درس بخونم اگه تو پیشم باشی نمی تونم.
    با انگشت اشاره اش روی دماغم زد و گفت:
    زیاد نمیام پیشت تا بتونی درس بخونی، ولی نمی تونم اصلاً نبینمت.
    - اجازه میدی برم؟
    با تعجب گفت:
    - چرا می خوای بری؟
    - می ترسم کسی بیاد ببینه.
    به خنده افتاد و گفت:
    دیگه از اینکه باهام تنها می شی نباید بترسی.
    با پرویی گفتم:
    ولی من قبلاً هم نمی ترسیدم.
    با لبخندی که توی صورتش بود گفت:
    یعنی الان هم نمی ترسی؟
    - نه چرا باید بترسم؟
    خیلی سریع اتفاق افتاد به طوری که نفسم بند اومد سیامک خیلی سریع ازم جدا شد، فکر کنم مثل لبو قرمز شدم، لبام رو به هم فشردم احساس کردم دارن می سوزنن، با ترس در حالی که صدام می لرزید عصبی گفتم:
    این چه کاری بود کردی نمی گی کسی می بینه.
    ولی سیامک خیلی ریلکس گفت:
    کسی نمیاد سعید هم که خونه نیست.
    انگار تازه فهمیدم چه کار کرده که با عصبانیت بیشتری از دهنم پرید:
    اصلاً خوشم نیومد دیگه حق نداری این کار رو بکنی.
    سیامک آرامشش رو با این حرف از دست داد و گفت:
    یعنی چه خوشت نیومد، منظورت اینکه از اینکه بوسیدمت ناراحت شدی؟
    - من این حرف رو نزدم.
    - ولی منظورت همین بود.
    بلند شد و از توی سالن بیرون رفت، یعنی نباید این حرف رو می زدم، نمی دونم چه مدت تنها روی مبل نشستم وقتی به خودم اومدم که عزیز گفت:
    الان چند دقیقه اینجا ایستادم، ولی تو اصلاً حواست نبود، اتفاقی افتاده؟
    با خجالت گفتم:
    نه عزیز چیزی نیست.
    عزیز دستم رو گرفت و کنارم نشست و گفت:
    حتماً برات سخته یهویی ببینی سیامک شوهرت شده و ازت یه انتظاراتی داره و تو هم نباید مخالفتی کنی؟
    با صداقت جواب دادم:
    - آره عزیز برام سخته.
    - همیشه با همسرت صداقت داشته باش، نذار احساس کنه تو بهش بی توجهی و یا احساسی بهش نداری، اون تکیه گاهت میشه، بعداً می بینی که چقدر از اینکه مرد زندگیت توی سختی و گرفتاری ها پشتت باشه دلگرم میشی و از هیچ کاری در حقش کوتاهی نمی کنی، می بینی که چقدر سخته چند روز ازش دور باشی و یا ازش بی توجهی ببینی.
    با خجالت گفتم:
    - عزیز من هنوز عادت نکردم سیامک رو به عنوان همسرم ببینم ولی سیامک فکر می کنه من از اینکه کنارشم ناراحتم.
    - تو باید بهش حق بدی اون یه مردِ، ولی خودت دیدی که قبلاً گفته بود بهت فرصت میده تا احساست عوض بشه.
    - ولی اون از دستم ناراحت شد.
    - بهش وقت بده همه چیز درست میشه، ولی تو هم نباید با رفتارت اون رو برنجونی، اون هم نیاز داره ببینه تو دوستش داری، وقتی سیامک با ازدواج با مستانه مخالفت کرد یه چیزایی دستگیرم شد ولی فکر نمی کردم اون دختر تو باشی، حالا از اینکه می بینم عروس سیامک شدی خوشحالم.
    همیشه از هم صحبتی با عزیز خوشحال میشدم ، با غصه گفتم:
    عزیز امروز می رید کرج؟
    - آره دخترم، حتماً تا حالا فهمیدی فریبرز از اینکه زیاد اینجا بمونم ناراحت میشه.
    دوباره حس کنجکاویم گل کرد با صراحت گفتم:
    - چرا ناراحت میشه؟
    - می دونم مادرت چیزی بهت نگفته ولی تو اینقدر بزرگ شدی که بعضی چیزها رو بدونی، عمو فریبزت قبلاً خواستگار مادرت بود، می دونی که خونه پدربزرگت مثل ما کرج بود، وقتی مادرت می رفت مدرسه فریبرز عاشقش شده بود، چند باری بهم گفته بود که از کسی خوشش میاد ولی من مخالفت می کردم می گفتم تو هنوز سربازی نرفتی کاری نداری، اون وقت ها فریدون بعد از به دنیا اومدن سیامک برای زندگی به تهران رفته بودن، وقتی اصرارش رو برای ازدواج دیدم بدون اینکه مادرت رو ببینم، به فریدون گفتم با فریبرز حرف بزنه تا منصرف بشه، یه سالی با همدیگه بحث داشتیم، وقتی فریبرز کوتاه نیومد به خواستگاری دختر رفتیم ولی پدرش تنها خونه بود و گفت دخترم الان دو ماه ازدواج کرده، می دونی که بعداً دست تقدیر مادرت رو عروسم کرد، با اینکه قبلاً خونه پدربزرگت یه بار رفته بودم برای خواستگاری ولی بعد از چند سال وقتی توی اون خونه برای دوختن لباس می اومدم فکر نمی کردم که مادرت همون دختری باشه که روزی عموت اون رو می خواست اصلاً ما همه چیز رو بعد از 16،17سال فراموش کرده بودیم، ولی فریبرز بعد از دیدن مادرت به عنوان زن برادرش جلوی روی فریدون گفت دختری که روزی عاشقش بودم زن تو شده اون موقع با ازدواج ما مخالفت می کردی ولی حالا خودت با اون ازدواج کردی، تا مدتها رابطشون خراب بود، مادرت از اینکه باعث این جریان شده بود ناراحت بود، حتی می خواست از حاجی جدا بشه ولی من نذاشتم اون که گناهی نداشت تقصیر پسر خودم بود، بعد از اون جریان من برای همیشه خونه فریبرز موندم نمی خواستم به مادرت بی احترامی بشه، بماند که زن عموت هنوز چشم نداره مادرت رو ببینه.
    با تعجب از حرف هایی که شنیدم گفتم:
    یعنی برای همین زیاد با همدیگه رفت و آمد نداریم، بچه ها می دونن؟
    - خوب سیامک و مسعود که اون موقع بزرگ بودن یه چیزایی فهمیدن ولی هیچ وقت به بقیه نگفتن.
    همیشه پیش خودم فکر می کردم که چرا رابطه دو برادر زیاد خوب نیست و رفت و آمد ها کمه، هیچ وقت فکر نمی کردم که به خاطر مادره، چند باری از مامان پرسیدم ولی هر بار می گفت نباید دخالت کنم، شما بچه ها که با همه دیگه رفت و آمد کنید بسه، کاری به بزرگترها نداشتی باش.
    ***
    به فکر فرو رفتم با خودم گفتم آره مهشید حتی یادآوریش برام سخته، وقتی برای اولین بار بوسیدمت و تو اون عکس العمل رو نشون دادی چقدر برام گرون تموم شد فکر کردم نکنه دوستم نداری و به خاطر دیگران قبول کردی
    چشماي تو براي من عالم زندگانيه
    رنگ چشات براي من اميد زندگانيه
    من ميميرم اگه تو پيشم نموني
    رنگ دلم آبي شده ميشه تو پيشم بموني
    چشماي من منتظرن منتظر رسيدنت
    بيا ديگه تنهام نزار فرشته ها ندزدنت ؟
    اين قلب من ميتپه براي تو همينو بس
    دق ميكنم اگه نياي من ميميرم گوشه قفس
    واي رسيدي عزيز من دلم برات تنگ شده بود
    عزيز من ميدونستي ديشب هيچ ستاره اي غايب نبود
    من بودمو تو بوديو ستاره ها مهمونمون
    پيشم بمون پيشم بمون پيشم بمون

  11. کاربر مقابل پست نگین عزیز را پسندیده است:

    مایا10 (04-18-2011)

  12. Top | #6



    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    عنوان کاربر
    مهلبووون
    میانگین پست در روز
    2.43
    محل سکونت
    to baghche
    نوشته ها
    3,756
    پسندیده
    2,327
    تشکر شده
    3,869
    میزان امتیاز
    46

    پیش فرض

    فصل هفتم
    امروز دقیقاً 5 روزه که من و سیامک با هم محرم شدیم، سیامک هنوز از دستم دلخوره نمی دونم شاید حق داره، وقتی فردای اون روز توی مدرسه به الهام موضوع رو گفتم با تعجب گفت:
    تو دیونه ای، اینقدر سخت نگیر، حالا بوسیدت مگه چی شده؟
    با ترشرویی گفتم:
    - من هنوز با این موضوع کنار نیومدم اونوقت سیامک زود خودمونی شد.
    - نه بابا خوب اون دیگه شوهرته.
    - هرچی می خواد باشه، چرا نمی خواست بفهمه که من هنوز آمادگی نداشتم.
    الهام با خنده گفت:
    برو بابا مگه آمادگی می خواد، یه روز می رسه که خودت میری میگی سیامک میشه من رو ببوسی.
    به سمتش یورش بردم و گفتم:
    ساکت شو، الحق به درد سعید دیونه میخوری.
    با خنده به سمت کلاس دویدیم که یهو الناز یکی از بچه های که این آخری ها با پریسا صمیمی شده بود باهام برخورد کرد، با خنده گفتم:
    ببخشید الناز حواسم نبود.
    الناز دستم رو کشید و گفت:
    بیا کارت دارم.
    - چی کارم داری؟
    - خبر داری پریسا اینها از اینجا رفتن.
    با تعجب گفتم:
    رفتن، ولی من 2 هفته پیش باهاش حرف زدم.
    - الان یه هفته میشه رفتن شهرستان، تو نمی دونی چرا یهو ترک تحصیل کرد؟
    خدایا من رو ببخشش که دروغ گفتم، برای حفظ آبروی پریسا گفتم:
    نه ترک تحصیل نکرد حتماً انتقالی گرفته بره شهرستان.
    - ولی تو که گفتی نمی دونی اونها رفتن شهرستان.
    بدون اینکه جوابی بهش بدم کنار الهام نشستم، الهام هیچ کنجکاوی نکرد، تا آخر شب همش فکرم مشغول پریسا بود، اون شماره من رو داشت حتماً از اونجا بهم زنگ میزنه.
    ولی الان 4 روز گذشته ولی هیچ خبری از پریسا نشد، وقتی سرگرم درس خوندن شدم مامان با میوه به اتاقم اومد وقتی دید چه طوری روی زمین دراز کشیدم و درس می خونم با خنده گفت:
    مگه میز و صندلی نداری که اینجوری روی زمین پهن شدی؟
    - اینجوری راحتم، بعضی وقتها اونجا درس می خونم.
    مامان در حین پوست گرفتن پرتقال گفت:
    تو و سیامک مشکلی دارین؟
    به سرعت نشستم و گفتم:
    نه.
    و زود خودم رو مشغول درس خوندن کردم، مامان کتاب زیر دستم رو کشید و کنار گذاشت، بهم زل زد و گفت:
    به من دروغ می گی؟
    - مامان به خدا من مشکلی ندارم.
    - پس این طوره، آخه عین همین حرف رو سیامک گفت.
    وقتی سرم رو پایین انداختم مامان با جدیت گفت:
    معلوم هست شما دو تا چتون شده؟ دیروز حاجی گفت ببین اینها با هم مشکلی دارن؟
    خدایا چرا مامان اینقدر اصرار می کرد من که نمی تونستم توی چشم هاش زل بزنم بگم دلیلش چیه، مامان بار دیگر گفت:
    اگه کوتاهی از تو بوده می ری معذرت خواهی.
    - اِ... مامان.
    - همین که گفتم، دوست ندارم از الان با همدیگه لج کنید، زندگی که الکی نیست اگه قراره همش با قهر و ناز بگذره که زندگی نمیشه، بچه که نیستی الان دیگه 18 سالته، خودت باید بفهمی چی کار باید بکنی، تازه دیشب سر میز شام متوجه شدیم انگار با همدیگه سر سنگینین و بدون اینکه کوچکترین نگاهی به همدیگه بندازین شام خوردین.
    دیدم مامان راست می گه از بعد از اون موقع چون من و سیامک جدی رفتار می کردیم سعید هم میلی به شوخی کردن نداشت انگار متوجه شده بود اوضاع بی ریخته.
    وقتی تنها شدم فکر کردم باید چی کار کنم که سیامک دیگه از دستم دلخور نباشه، باید ازش معذرت خواهی کنم؟ ولی من هم از دستش دلخور بودم چرا اون ازم معذرت خواهی نکنه، ولی می دونستم سیامک خیلی مغروره و حالا حالاها کوتاه نمیاد، مثلاً قول داده بود من رو درک کنه، با بی حوصلگی کتاب ریاضی رو نگاه می کردم ولی هیچ چیزی متوجه نمی شدم انگار باره اولی باشه که با این مسایل روبرو شدم، با عصبانیت گفتم:
    اَه... همش تقصیر سیامکه که دیگه مثل اول نمی تونم درس بخونم.
    به خودم غر زدم که چرا حواسم رو بیشتر جمع درس خوندم نمی کنم، اگه اینجوری پیش برم با قید دانشگاه رفتن رو بزنم.
    وقتی دوباره مشغول شدم به تمرکز کافی رسیدم با صدای بلندی به خودم گفتم:
    آفرین دختر خوب، حالا شدی همون مهشید زرنگ.
    هنوز نیم ساعت نگذشته بود که با شنیدان صدای در اتاقم فقط گفتم:
    بیا تو.
    با خیال راحت همون جور دراز کشیده درس می خوندم، وقتی سنگینی نگاهی رو احساس کردم به عقب برگشتم، سیامک رو با لبخند بالای سرم دیدم از بس هول کردم نمی دونستم چی کار کنم، با شتاب نشستم، سیامک که هنوز خنده رو لبش بود روی تختم نشست و گفت:
    راحت باش، تو درست رو بخون.
    دستی به لباسم کشیدم و بلوزم رو مرتب کردم، با وقاهت گفتم:
    اومدی معذرت خواهی.
    - ببینم تو خیلی رو داری ها می دونستی؟
    - چون گفتم باید من رو درک کنی رو دارم؟
    - ولی من تنها مقصر نبودم خودت هم می دونی.
    موهای پراکنده دور صورتم رو پشت گوشم انداختم، وقتی با نگاه سیامک روبرو شدم دیگه نمی تونستم راحت بشینم به حالت معذب جابجا شدم سیامک خیلی تیز بود چون خیلی زود گفت:
    اگه معذبی می رم؟
    نباید کار رو خراب تر می کردم با عجله گفتم:
    - نه معذب نیستم، مامان اومده بودم نصیحتم کنه، انگار پیش تو هم اومده بود.
    - آره، وقتی خوب فکر کردم متوجه شدم توی این چند روز کوتاهی کردم، ازت معذرت می خوام.
    خیلی خوشحال شدم که سیامک قبول کرده که اشتباه کرده تا خواستم حرفی بزنم اجازه نداد و گفت:
    البته تو هم باید از من معذرت خواهی کنی.
    می دونستم منظورش اینه که من از اینکه اون بوسیدم بدم اومده بود و باید ازش معذرت خواهی کنم، با خجالت گفتم:
    معذرت می خوام.
    سیامک با خنده که سعی داشت پنهان کنه گفت:
    همیشه وقتی درس می خونی با صدای بلندی با خودت حرف میزنی؟
    - تو از کجا متوحه شدی؟
    - خوب یه بار اومدم در اتاقت که صدات رو شنیدم فهمیدم توی اوج درس خوندی برای همین تصمیم گرفتم بعداً بیام.
    - آره عادتمه موقع درس خوندن با صدای بلندی خودم رو تشویق می کنم.
    - من فردا بعد از ظهر وقتم آزاده، اگه دوست داشته باشی می ریم خرید عید.
    با خوشحالی گفتم:
    وای چه خوب الان چند وقته خرید نرفتم.
    - از الان گفته باشم من زیاد پول ندارم، از بابا حاجی پول بگیر.
    - خسیس، خودم پول دارم.
    سیامک به خنده افتاد و گفت:
    - بابا شوخی کردم یعنی فکر می کنی من برای خانمم خسیس بازی در میارم.
    وقتی گفت خانمم احساسی بهم دست داشت که تازگی داشت، سیامک با احساسی که می دونستم به خاطر من مهارش کرده گفت:
    تا حالا بدون حجاب ندیده بودمت.
    با خجالت تازه متوجه شدم که این اولین باره که سیامک من رو بدون حجاب می بینه، وقتی سکوتم رو دید گفت:
    اینقدر خواستنی هستی که دلم نمی خواد هیچ وقت هیچ کس بجز من اینجوری ببینَدِت.
    بعد از گفتن این حرف از لبه تختخواب بلند شد، به آرومی سر پا ایستادم سیامک گفت:
    بشین درست رو بخون که نگی همش به خاطر سیامکه که نمی تونم درس بخونم.
    - تو همش طعنه میزنی
    - دارم واقعیت رو می گم، من از خیلی انتظاراتم گذشتم تا تو درس بخونی ولی تو بر عکس این فکر می کنی.
    - می دونم تو خیلی داری درکم می کنی پس ازت ممنونم.
    - خواهش می کنم، شب بخیر.
    بعد از رفتن سیامک دیگه قید درس خوندن رو زدم چون دیگه آخر شب بود، با خودم فکر کردم سیامک خیلی فهمیدست که اینجوری درکم می کنه، ولی من اصلاً اون رو درک نمی کنم، وقتی پیشم بود با اینکه فهمیدم دوست داره باهاش صمیمی تر برخورد کنم ولی درکش نکردم و فقط به فکر خودم بودم، باید کم کم با این حس معذب بودن کنار بیام، می دونم الان سیامک پیش خودش فکر می کنه با یه دختر بی احساس طرفه، ولی من هم احساس دارم ولی نمی تونم نشون بدم، چرا اینقدر خشک با سیامک حرف زدم، من یه دختر خودخواه و مغرورم.
    ***
    وقتی به پایان این قسمت رسیدم، آه کشیدم و انگار که مهشید طرف صحبتم باشه گفتم: آره مهشید نمی دونی اون شب چقدر با خودم جنگیدم تا نبوسمت اونقدر دلم می خواست بغلت کنم ولی فقط به خاطر تو جلوی احساسم رو گرفتم، نمی خواستم خودم رو بهت تحمیل کنم، می خواستم تو هم طالب آغوشم باشی نه فقط به خاطر خواستن من به آغوشم بیای.
    فکر کردم خودت کم کم به همین احساسی که به تو داشتم می رسی پس تا اون موقع باید صبر می کردم.
    ***

    امروز وقتی به مامان گفتم قراره با سیامک خرید برم گفت:
    مواظب رفتارت باش، زیاد هم خرید نکن.
    - اِ.. مامان شما همش فکر می کنین من بچه ام که از این حرف ها میزنین.
    - نه گلم خواستم فقط نصیحتت کنم.
    - شما با نمیاین؟
    - نه عزیزم، بهتون خوش بگذره.
    وقتی با همدیگه بازار رفتیم بعد از خریدهای سیامک، سیامک گفت:
    خوب حالا نوبت مهشید جونِ که خرید کنه.
    سعی کردم جوری بگم که از دستم ناراحت نشه:
    سیامک من چیزی احتیاج ندارم، ممنون.
    سیامک با اخم زیر بازوم رو گرفت و گفت:
    صبر کن ببینم، منظورت چیه که چیزی نمی خوای؟
    - خوب من همه چیز دارم، برای عید چیزی لازم ندارم.
    - اصلاً حرفشم نزن، یه بار با هم اومدیم بیرون اوقاتم رو تلخ نکن.
    - می دونی مامان هم سفارش...
    با عجله زبونم رو از توی هنم گاز گرفتم سیامک با عصبانیت گفت:
    مامان چی؟ اون گفته که تو...
    توی حرفش پریدم و گفتم:
    سیامک به خدا مامان منظوری نداشت.
    همش تقصیر این زبونه من که بی موقع باز میشه، یه قطره اشک از چشم هام پایین ریخت، سیامک آروم همینطور که زیر بازوم رو گرفته بود کنار راه افتاد، زیرگوشم گفت:
    نبینم گریه کنی من از دستت ناراحت نیستم.
    با لبخند به چهره مهربونش نگاه کردم، من که می دونستم سیامک بدش میاد کسی به شعورش توهین کنه چرا با این حرف یه جورایی بهش توهین کردم.
    وقتی دیدم سیامک ناراحت شده هر لباسی برام انتخاب میکرد قبول می کردم، سیامک برای مامان روسری حریر خرید وقتی بابت خریدها ازش تشکر کردم با لبخند گفت:
    تشکر لازم نیست، وظیفه ام بود چون برای خانمم خرید کردم.
    موقع برگشت به خونه توی ماشین به سیامک گفتم:
    بابت اون حرفم معذرت می خوام، تو که به روی مامان نمیاری؟
    - نه مگه دیونم ولی از دست تو دلخور شدم چرا نمی خواستی برات لباس بخرم؟ تو دیشب نگفتی که خیلی وقته خرید نرفتی؟
    - می شه دیگه چیزی نپرسی چون نمی خوام بهت دروغ بگم.
    با لبخند نگاهم کرد و دستم رو توی دستش گرفت، اگه بگم بدم اومد دروغ گفتم همدم من، از اینکه سیامک اینقدر با شعور و آقا بود خوشحال بودم.
    وقتی خونه رسیدیم از توی حال داشتیم رد می شدیم که سعید از توی سالن داد زد:
    لطفاً فرار نکنید چون ما می دونیم همه بازار رو خریدین اوردین.
    سیامک با صدایی مثل خودش جواب داد:
    ولی برای تو هیچی نخریدیم، پس دلیلی نداره تو ببینشون.
    وقتی به ما رسید رو به من گفت:
    تو رو خدا دلت اومد برای بچه چیزی نخریدی؟
    سیامک خریدهاش رو به اتاقش برد ، از خستگی روی کاناپه توی حال نشستم:
    - آره مگه دیونه ایم که پولمون رو برای تو خرج کنیم.
    - باشه مهشید خانم حتماً امسال بهت عیدی خوبی می دم.
    - من عیدی تو رو نخواستم چون همیشه یه هزاری بیشتر بهم نمیدی.
    - دروغگو، اون تراول یه میلیونی بود نه هزاری.
    - اگه مردی امسال از اون تراولا بده.
    - بابا من یه حرفی زدم تو چرا جدی میگیری.
    سیامک خرید هام رو از دستم گرفت و گفت:
    بده من حوصله داری با این دیونه بحث می کنی.
    سعید با حالت قهر گفت:
    - هی هی ... حالا دیگه من دیونه شدم، باشه بهم می رسیم.
    با خنده به دو برادر نگاه کردم سیامک سعید رو بوسید و گفت:
    - خودت می دونی باهات شوخی کردم.
    سعید هم با خنده رو به من گفت:
    متوجه شدی سیامک چند وقته از قاب جدی بودن بیرون اومده و شوخی می کنه.
    سیامک با مشت به سینش زد گفت:
    ساکت شو.
    ***
    امروز توی مدرسه الهام رو سفت بغل کردم و بوسیدم ازش قول گرفتم توی تعطیلات عید بهم سر بزنه.
    وقتی خونه رسیدم مامان با کمک زهرا خانم که از سه روز پیش برای نظافت خونه اومده بود همه جا رو برق انداخته بودن، قرار شده زهرا خانم برای همیشه دیگه اینجا کار کنه، اون رو یکی از دوست های بابا حاجی معرفی کرده، و از هر لحاظ ضمانتش رو کرده بود، حدوداً 45 سالش بود سه تا بچه داشت که همگی محصل بودن، شوهرش رو سه سال پیش از دست داده بود و از نظر مالی در مضیغه بودن، وقتی توی اتاقم بودم زهرا خانم از پشت در گفت:
    مهشید خانم تلفن با شما کار دارن.
    وقتی از توی اتاق جواب دادم صدای پریسا من رو متعجب کرد، از شنیدن صداش خوشحال شدم ، بعد از احوالپرسی متوجه شدم که پریسا با دلهره حرف می زنه، وقتی علت رو پرسیدم گفت:
    الان مدتی میشه که حالم زیاد خوب نیست و تحت نظر روانشناسم.
    با همدیگه خیلی حرف زدیم، وقتی ازش پرسیدم چرا یه دفعه برگشتین شهرتون، با گریه گفتم:
    من همه چیز رو به خوانوادم گفتم، اونها تصمیم گرفتن برگردیم شهرمون، دلم نمی خواست اون رو توی این وضعیت ببینم حتماً براش خیلی سخت بود، وقتی ازش شماره خونشون رو پرسیدم گفت:
    اینجا تلفن نداریم، خودم هر چند وقت یه بار بهت زنگ میزنم.
    براش آرزو کردم امسال به آرامش برسه.
    ***
    همدم من
    امروز یکی از بدترین روزهای زندگیم بود، لحظه سال تحویل همگی دور هم جمع بودیم و خیلی خوشحال بودیم، سعید مثل همیشه شیطنت می کرد، سیامک کنارم نشسته بود و به کارهای سعید می خندید، وقتی به کارهای سعید اعتراض کردم سعید با حالت بامزه ای گفت:
    من کی از دستت راحت میشم؟ پارسال یادته دعا کردم یه دیونه بیاد بگیردت تا دیگه کمتر ببینیمت، ولی می بینم از جات که تکون نخوردی هیچ، برادر من رو هم دیونه کردی.
    با عصبانیت بهش نگاه کردم، که سیامک گفت:
    کاری نکن دوباره بهت بگم ساکت شو.
    از حمایت سیامک خوشحال شدم فوراً با خوشحالی براش میوه پوست گرفتم، سعید گفت:
    داره چاخانت می کنه سیامک، گول نخوری.
    عصبانیتم رو سرش خالی کردم و گفتم:
    همش داری من رو اذیت می کنی سعید.
    برای اینکه جلوی گریه کردنم رو بگیرم خودم رو با میوه خوردن مشغول کردم تا اشکام نریزن، نمی دونم چرا امروز اینقدر دل نازک شدم، به یاد یه ساعت پیش افتادم وقتی به مامان گفتم:
    بعد از سال تحویل می ریم کرج؟
    - آره می ریم، چرا؟
    - همین جوری پرسیدم.
    - اونجا که می ریم مواظب رفتارت باش، نزدیک سیامک نشین، خودت که می دونی اونها نمی دونن شما نامزد شدین، پس یادت نره.
    - باشه یادم نمیره.
    مامان با تردید و دو دلی چند لحظه صبر کرد و بعد گفت:
    - نمی خواستم بگم ولی انگار مجبورم بگم، عموت دو سه روز پیش به حاجی زنگ زده تو رو برای مسعود خواستگاری کرده، حاجی نمی خواسته یهویی جواب رد بده برای همین ازش وقت خواسته، پس حواست باشه اونجا جوری رفتار نکن که فکر کنن تو می خوای عروسش بشی.
    با بغض گفتم:
    مامان، چرا حاجی نگفته که من...
    - که تو عروسشی؟ خودت می دونی چرا نگفته، نمی دونم چرا عزیز یه جوری منصرفشون نکرده.
    وقتی مامان اشک هایی که از چشم هام می ریختن رو دید، با ناراحتی گفت:
    گریه نکن، نمی دونی تحمل ندارم گریه تو رو ببینم.
    با صدای سیامک که زیر گوشم حرف میزد به خودم اومدم و از فکر یک ساعت پیش بیرون اومدم اصلاً متوجه نشدم داره باهام حرف میزنه، وقتی نگاهم به چشم هاش گره خورد با تعجب گفت:
    چی شده؟
    با عجله بلند شدم، مامان پشت سرم گفت:
    کجا داری می ری 4 دقیقه دیگه سال تحویل میشه.
    روی تختم افتادم دست خودم نبود نمی تونستم جلوی خودم رو بگیرم، چرا در صورتی که نامزد دارم باید تظاهر کنم نامزد ندارم، چطوری قبول کنم خواستگار داشته باشم وقی با مرد دیگه ای پیمان بستم، تا کی باید از بقیه پنهان کنیم، صدای سیامک باعث شد هق هقم رو خفه کنم، با تعجب لبه تخت نشسته بود، با التماس گفت:
    مهشید چی شده؟ برای چی گریه می کنی؟
    وقتی هیچ جوابی ندادم با عصبانیت گفت:
    به من نگاه کن، چرا جواب نمی دی؟
    بلند شدم نشستم و سعی کردم دیگه گریه نکنم:
    - میشه چیزی نپرسی؟
    - نه نمیشه، می دونم میگی چیزی نپرسم تا بهم دروغ نگی، ولی من ازت می خوام راستش رو بگی.
    وقتی با سردرگمی بهش نگاه کردم سیامک دستم رو گرفت و گفت:
    نمی تونم راحت ازش بگذرم، پس بگو چی شده؟
    - باید قول بدی از دستم ناراحت نشی.
    سیامک دستم رو فشار داد و گفت:
    سعی می کنم ناراحت نشم.
    سرم رو پایین انداختم و گفتم:
    الان سال تحویل میشه، بیا بریم پیش بقیه.
    سیامک با جدیت گفت:
    ما هیج جا نمیریم.
    چرا نتونستم جلوی احساساتم رو بگیرم، الان باید به سیامک چی بگم؟ برام سخت بود حرف بزنم، وقتی دوباره سیامک دستم رو فشار داد گفتم:
    مامان گفته عمو از من برای مسعود
    سیامک اجازه نداد ادامه بدم، با عصبانیت گفت:
    دیگه چیزی نگو.
    دستم رو رها کرد و دست هاش رو محکم مشت کرد صورتش رو ازم برگردوند ولی چیزی نگفت، با التماس بازوش رو گرفتم و گفتم:
    سیامک به خدا من دوست ندارم که...، یعنی چه طوری بگم اصلاً احساس خوبی ندارم.
    برگشت طرفم و سرم رو توی بغلش گرفت، با صدای دو رگه ای گفت:
    چه طوری تحمل کنم در حالی که زن منی، خواستگار داشته باشی.
    - بخدا برای منم سخته، چرا نباید اونها بفهمن ما باهم نامزدیم.
    سیامک موهام رو نوازش کرد و گفت:
    من و تو برای عید دیدنی اونجا نمیریم.
    سرم رو بالا گرفتم و گفتتم:
    اگه نریم شک می کنن، پس بهتره بریم.
    سیامک به سختی گفت:
    می ریم، ولی نمی خوام مسعود نزدیکت بشه، نمی تونم تحمل کنم طور دیگه ای نگات کنه.
    دلم می خواست قدرت این رو داشتم که به سیامک بگم، من هم نمی تونم کس دیگه ای رو جای تو تصور کنم، من به خواستگاری کیانوش جواب رد دادم چون هیچ احساسی خوبی بهش نداشتم وقتی عزیز گفت دوست داره من زن مسعود می شدم احساس بدی بهم دست داد، ولی با سیامک مخالف بودم چون نمی خواستم احساسم رو بهش عوض کنم. ولی اگه دوباره به روزهای گذشته برگردم باز هم سیامک رو انتخاب میکنم، اون کم کم توی قلبم جاش رو عوض کرده بود دیگه برام برادر نبود، اون همسرم بود همسری که می خواستم تکیه گاهم باشه، ولی احساساتم رو بروز ندادم انگار می ترسیدم و یا شاید این غرور لعنتی اجازه نداد.
    سیام اشک هام رو پاک کرد و گفت:
    دوست ندارم اشک هات رو ببینم، بیا بریم پیش بقیه.
    وقتی از اتاق بیرون رفتیم، با چشم های قرمز سال نو رو به همه تبریک گفتم، بابا حاجی ازمون خواست آماده بشیم بریم خونه عمو، بابا حاجی با اینکه از عمو فریبرز بزرگتر بود ولی هر سال به احترام مادرش بعد از سال تحویل به دیدنشون می رفت.
    خونه عمو فریبرز وسط مامان و عزیز نشستم، همه گرم احوالپرسی بودن که عزیز زیر گوشم گفت:
    می دونم معذبی عزیزم، هرچه بهونه اوردم مسعود و فریبرز توجه ای نکردن.
    با لبخند به عزیز گفتم:
    مهم نیست عزیز.
    - اگه مهم نیست چرا اینقدر دستپاچه ای، ببین سیامک چقدر تو خودشه.
    زیر چشمی به سیامک نگاه کردم، وقتی متوجه شد نگاهش می کنم بهم لبخند زد.
    همه این رفتارم رو به حساب خجالت گذاشتن، هنوز نیم ساعت ننشسته بودیم که عمو گفت:
    ما که هنوز برای خواستگاری رسماً نیومدیم ولی دلم می خواد عروسم امروز جواب ما رو بده.
    وقتی این حرف رو شنیدم تپش قلب پیدا کردم، عزیز به کمکم اومد و گفت:
    هر وقت رفتین خواستگاری جواب بگیر، فعلاً برای عید دیدنی اومدن.
    زن عمو هم خیلی زود گفت:
    مستانه جون با مهشید برین اتاقت، شما جوان ها راحت باشید.
    به سرعت زودتر از مستانه به سمت اتاقش رفتم، وقتی نشستیم یه نفس راحتی کشیدم، مستانه با شوق نگاهم کرد و گفت:
    نمی دونی چقدر خوشحالم از اینکه قراره زن دادشم بشی.
    وقتی حرفی نزدم دوباره گفت:
    خجالت نکش، تو می دونی چرا سیامک دیگه دوست نداره با من ازدواج کنه؟
    با هر سختی بود گفتم:
    نمی دونم.
    - میشه یه جوری ازش بپرسی؟
    - سعی می کنم.
    مستانه با کنجکاوی گفت:
    - چند بار عمو جلوی همه عنوان کرده من عروسشم ولی سیامک مخالفت نکرد ولی الان نمی دونم چرا مخالفت می کنه.
    به سختی گفتم :
    دوستش داری؟
    - من عاشقشم.
    - من نمی دونستم، تو ... تو هیچ وقت..
    نمی تونستم ادامه بدم، مستانه با گریه گفت:
    وقتی فهمیدم سیامک من رو نمی خواد 20 تا قرص خوردم.
    - چی کار کردی؟
    - دیونه شده بودم، هیچ وقت بهت نگفتم از وقتی 14، 15 سالم شد عاشقش شدم، همیشه از اینکه پیشش بودی به تو حسادت می کردم، فکر می کردم تو هم می دونی دوستش دارم.
    - نمی دونستم اینقدر عاشقشی.
    - 2 روز بیمارستان بستری بودم، روانشناسم می گفت باید واقعیت رو قبول کنم، یا باید با سیامک حرف بزنم ببینم دلایل مخالفتش چیه؟ تو نمی دونی چرا نمی خواد با من ازدواج کنه؟
    با گیجی گفتم:
    نمی دونم، ولی مستانه خیلی کار اشتباهی کردی که دست به خودکشی زدی.
    مستانه در حالی که اشک هاش رو با پشت دست پاک می کرد با بغض گفت:
    تو تا حالا عاشق شدی؟ می دونی چقدر سخته عشقت تو رو رد کنه؟
    - ولی تو باید بتونی با مشکلاتت بجنگی.
    - من فقط سیامک رو می خوام این خیلیه، همه خواستگارهام رو به خاطر سیامک جواب کردم، فقط عزیز نمی دونه می خواستم خودکشی کنم، بهش گفتیم مسموم شدم یه بار لو ندی.
    - نه چیزی نمی گم.
    - تو میگی چی کار کنم؟ نمی تونم خود دار باشم من به عشق اون زنده ام، چطوری فراموشش کنم، مامان و منصوره شب ها چند بار بهم سر میزنن ، ترس برشون داشته می ترسند یه بار دیگه دست به خودکشی بزنم.
    سرم از شنیدن حرف های مستانه داشت می ترکید، دلم می خواست داد بکشم و بگم، مستانه من رو ببخش، من نمی دونستم تو اینقدر عاشق سیامکی، چرا هیچ وقت چیزی نگفتی.
    مستانه دوباره گفت:
    وقتی مامان پیشنهاد داد بیایم اتاقم غم دنیا اومد توی دلم، می خواستم یه دل سیر سیامک رو ببینم، بیا بریم توی حال.
    دستم رو کشید و پیش بقیه رفتیم، عمو برای شام ما رو نگه داشت اصلاً نمی فهمیدم چی می خورم، مامان که کنارم نشسته بود، برام یه تیکه گوشت توی بشقابم گذاشت، آروم گفت:
    بخور ضعف می کنی، نهار هم که چند قاشق بیشتر نخوردی.
    چه طور غذا از گلوم پایین می رفت وقتی اینقدر غصه دار بودم، وقتی خواستم آب بخورم نگاهم متوجه مستانه شد، اون به جای من کنار سیامک نشسته بود، خوشحالی از چهره مستانه پیدا بود، من نباید دلخوشیش رو ازش بگیرم، یعنی من اینقدر سنگ دلم که ببینم مستانه زجر می کشه و هیچ کاری نکنم، اگه اون بعداً بفهمه که من و سیامک محرم همیدیگه ایم داغون میشه، نکنه دوباره خودکشی کنه از فکر این موضوع به خودم لرزیدم، متوجه نبودم به سیامک و مستانه زل زدم، وقتی مامان با آرنج به پهلوم زد تازه فهمیدم میخ اون دوتا شدم و همه متوجه شده بودن سریع لیوانی که دستم بود رو روی میز گذاشتم و به سرعت از زن عمو عذرخواهی کردم و از سر میز شام بلند شدم، سیامک از نگاه خیره من بهشون معذب شده بود، کم کم همه از سر میز بلند شدن، سیامک با معذرت خواهی بیرون رفت هنوز چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که موبایلم زنگ خورد، وقتی به گوشی نگاه کردم شماره اش افتاده بود ولی بی توجه بهش خاموشش کردم.
    نیم ساعت بعد از شام وقتی می خواستیم برگردیم خونه، مستانه کنار کشیدم و گفت:
    اگه چیزی بگم ناراحت نمی شی؟
    - نه بگو.
    - مسعود خواسته فردا بیرون ببینت ، می خواد باهات حرف بزنه، اگه می تونی باهاش بیرون بری من رو خبر کن تا...، راستی خودت که موبایل داری شماره ات رو بده تا به مسعود بدم.
    - اگه مسعود بخواد با من حرف بزنه باید بیاد خونه مون من باهاش بیرون نمی رم.
    به خودم اومدم؛انگار یادم رفته بود که نامزد دارم، نه، حالا می تونم اینجوری یه بهانه ای دست سیامک بدم تا نامزدی بهم بخوره.
    در حالی که به مستانه زل زده بودم توی دلم گفتم:
    من این کار رو به خاطر تو می کنم مستانه، دارم از کسی که کم کم داشتم بهش علاقمند می شدم دست می کشم، فقط به خاطر تو، به خاطر دوستیمون، به خاطر روزهای خوبی که با هم داشتیم، نمی خوام تو هم مثل مادرت که از مادرم متنفرِ، یک عمر از من متنفر بشی و توی زندگیت زجر بشی، اگه بعد از ازدواج مامان هنوز هر چند ماه یه بار این دو برادر همدیگه رو می بینند بعد از فهمیدن جریان من و سیامک حتماً رابطشون قطع می شه، نه من اینقدر خودخواه نیستم.
    - مهشید تو چته؟ چرا به من زل زدی؟
    - هان... چیزی نیست.
    - من حرفت رو به مسعود می گم، حتماً فردا میاد خونه عمو من هم باهاش میام.
    - باشه، مامان داره صدام میکنه منتظرم هستن.
    توی ماشین سیامک هیچ کدوممون حرفی نزدیم، از ترس فردا دچار دلهره شدم، با چه جراتی این کار رو کردم، چه طوری جلوی سیامک به ایستم، اون چقدر به خاطر من کوتاه اومده بود ولی من می خواستم چی کار کنم، همدم من چی کار کنم؟
    ***
    من لایق مردنم، آره لایق مردنم چه طوری تونستم اون حرف ها رو بزنم، چرا حرمت نون و نمکی که توی این خونه خوردم رو نگه نداشتم.
    امروز بعدازظهر مامان با اضطراب اومد توی اتاقم، با عجله گفت:
    مستانه و مسعود اومدن، بیا بیرون.
    نگاهی به خودم توی آینه انداختم، چرا اینقدر رنگم پریده بود، اگه برام سخته چرا می خوام انجامش بدم، به خودم گفتم آره سخته چون دل کندن از سیامک آسون نیست، اون مهربونه، با فهم و شعوره، اون دقیقاً همون مردی هست که خیلی از دخترها آرزوش رو دارن، ولی من می خوام با دست های خودم این رابطه رو خراب کنم، فقط به خاطر مستانه، مستانه، مستانه.
    با صدای در اتاق دل از آینه کندم، مستانه با تعجب وارد اتاقم شد با خنده به طرفم اومد و باهام احوالپرسی کرد، ، مستانه به سختی دستم رو کشید و گفت:
    بیا بریم بیرون پیش بقیه.
    پای رفتن نداشتم، چه طور می تونستم از سیامک دست بکشم ولی من از سنگ نبودم وقتی مستانه رو اینقدر خوشحال دیدم باهاش همراه شدم و به طرف سالن پذیرایی رفتم.
    همه نشسته بودن، با خجالت سلام کردم، مستانه هنوز دستم رو توی دستش نگه داشته بود، با خوشحالی مبل روبروی سیامک رو انتخاب کرد و گفت:
    مهشید خیلی خجالتیه به زور از اتاق بیرونش اوردم.
    مسعود بهم لبخند زد، خیلی سریع سرم رو برگردوندم.
    چند دقیقه که گذشت مسعود رو به بابا حاجی گفت:
    اگه شما اجازه بدین با مهشید حرف بزنم.
    همه به من نگاه کردن، سیامک از عصبانیت رگ های گردنش بیرون زده بود، سعید زودتر از همه به خودش اومد و گفت:
    مسعود جان بزار جواب بله داده بشه بعداً با همدیگه حرف بزنید.
    مسعود دوباره رو به باباحاجی گفت:
    - می خواستم اگه شما مخالفتی نداشته باشید این دفعه قبل از جواب بله با همدیگه حرف بزنیم، ما که غریبه نیستیم.
    - می تونین توی اتاق مهمان حرف بزنین.
    به سختی با اشاره بابا حاجی بلند شدم، آره فکرش رو نمی کردم اینقدر سخت باشه، سیامک صورتش از فرط عصبانیت قرمز شده، وقتی از کنارش گذشتم می خواست دستم رو بگیره که سعید با عجله دستش رو گرفت، خدایا من رو ببخش که این کاررو کردم.
    توی اتاق مهمان از حرف های مسعود چیزی متوجه نمی شدم، مسعود متوجه شد حواسم بهش نیست چون با اوقات تلخی گفت:
    انگار اصلاً حواست اینجا نبود، داشتم برای خودم حرف می زدم.
    - ببخشید من حالم خوب نیست.
    - باشه می تونیم دوباره با هم حرف بزنیم؟
    - نمی دونم، شاید.
    - شاید؟
    - چون من هنوز فکرهام رو نکردم، شما خیلی عجله دارید؟
    - نه، منتظر جوابت می مونم.
    بعد از شنیدن این حرف با عجله از جام بلند شدم، مسعود با تعجب نگاهم کرد ولی چیزی نگفت، وقتی از اتاق بیرون زدم وارد سالن نشدم و مستقیم به اتاقم رفتم، از توی آینه به خودم نگاه کردم دلم خواست به خودم کشیده بزنم، تا خواستم این کار رو بکنم، مستانه وارد اتاق شد، اون وضعش از من بدتر بود، تا من رو دید به گریه افتاد، با تعجب گفتم:
    مستانه چی شده؟
    - وقتی تو رفتی، من به سیامک گفتم دوست دارم لب تاپی جدیدت رو ببینم، ولی اون جوری سرم داد کشید که از ترس مردم، اون خیلی بی احساس، می خواستم به این طریق باهاش حرف بزنم.
    - سیامک اینجوری نیست، حتماً دلش از جای دیگه ای پر بوده.
    - آره خودش بعداً معذرت خواهی کرد، گفت از صبح اعصابم خورده.
    - دیدی گفتم.
    - اومدم ازت خدافظی کنم.
    - دارین می رین؟
    - آره برای شام خونه خاله ام دعوت داریم.
    تازه وقتی اونها رفتن طوفان شروع شد، برای بدرقه شون رفته بودیم توی حیاط، وقتی رفتن سیامک با عصبانیت توی راهرو بهم رسید و بازوم رو کشید، دیگه براش مهم نبود بقیه هستن، با ترس بهش نگاه کردم ولی اون من رو به سمت اتاقم کشوند، با التماس به مامان نگاه کردم، ولی مامان فقط اشک هایی که از چشم هاش می ریختن رو پاک کرد و بهمون زل زد، سعید سیامک رو صدا زد ولی سیامک توجهی نکرد.
    جوری هلم داد که تقریباً روی تخت انداختم، با همه شجاعتی که سراغ داشتم گفتم:
    دیونه شدی؟
    با عصبانیت طرفم اومد ولی وسط راه ایستاد و داد کشید:
    ساکت شو، فقط گوش کن چی می گم، دیشب پیغام دادی امروز برای صحبت بیاد، آره خود احمقم حس کرده بودم ولی می گفتم مهشید هیچ وقت این کار رو نمی کنه.
    اون اسم مسعود رو نمی اورد، براش سخت بود، دوباره داد کشید:
    برای چی این کارر و کردی؟ برای چی گفتی بیاد باهات حرف بزنه؟
    نمی تونستم به خدا نمی تونستم توی چشم هاش زل بزنم بگم می خواستم باهاش حرف بزنم چون به تو احساسی ندارم، خودم می دونستم این حرف دروغِ، چه طوری بگم دیگه دوستت ندارم.
    - برای من آبغوره نگیر، فقط جواب سؤالم رو بده.
    باید می گفتم مگه به خاطر مستانه نمی خواستم این کار رو بکنم پس چرا دو دل بودم.
    - چون... چون هیچ احساسی بهت ندارم، می خوا..
    کشیده ای که از سیامک خوردم اجازه نداد بقیه حرفم رو بزنم، انگار منتظر همین سیلی بودم تا دیونه بشم، داد کشیدم:
    من دوستت ندارم می فهمی، هیچ احساسی بهت ندارم.
    سیامک با شوکی که بهش وارد کردم با تعجب بهم نگاه کرد و با نیشخند گفت:
    داری شوخی می کنی؟
    - نه جدی می گم، ازت می خوام صیغه رو فسخ کنی.
    - ولی من این صیغه رو فسخ نمی کنم، می فهمی؟
    با لجاجت گفتم:
    برام مهم نیست فسخش نکنی چون اصلاً احساس نمی کنم محرمیم.
    با عصبانیت به سمتم اومد با ترس خودم رو جمع کردم، یه دفعه سیامک انداختم روی تختخواب و هر دو دستم رو محکم گرفت سعی می کرد ببوسم، هرچه دست و پا زدم نتونستم خودم رو کنار بکشم چند بار بوسیدم وقتی دید هنوز مقاومت می کنم با عصبانیت یه کشیده دیگه به صورتم زد از سر تخت بلند شد و ایستاد و با صدای خفه ای گفت:
    بهت نشون میدم بهت احساسی ندارم یعنی چه؟
    نمی تونستم گریه نکنم این کشیده از کشیده قبلی بیشتر دردم گرفت، به طرف در رفت ولی دوباره سمتم برگشت، دستش رو به حالت تهدید تکون داد و گفت:
    از امشب من توی این اتاق زندگی می کنم، تا حالا خیلی کوتاه اومدم.
    پشت سر رفتن سیامک خیلی گریه کردم، برای دل خودم، دل سیامک و مستانه، من این وسط از همه بی گناه تر بودم ولی گناهکار اصلی شناخته شدم، می دونم الان مامان، بابا حاجی حتی سعید در مورد من چی فکر می کنن، ولی دیگه برام مهم نبود اونها بعد از چند روز یادشون می رفت، ولی اگه بلایی سر مستانه بیاد من هیچ وقت خودم رو نمی بخشم، اون بیشتر از من حساسه نمی تونه طاقت بیاره که من با سیامک ازدواج کنم، خدایا خودت بهم کمک کن.

    ***
    بدون وقفه دست نوشته های مهشید رو می خوندم، دلم نمی خواست به اون روزهای سخت برگردم، روزهایی که برام عذاب بودن و بس، ولی مهشید من هیچ وقت نفهمیدم تو به خاطر مستانه کنار کشیدی و از همه بی توجهی دیدی.
    چشماي تو براي من عالم زندگانيه
    رنگ چشات براي من اميد زندگانيه
    من ميميرم اگه تو پيشم نموني
    رنگ دلم آبي شده ميشه تو پيشم بموني
    چشماي من منتظرن منتظر رسيدنت
    بيا ديگه تنهام نزار فرشته ها ندزدنت ؟
    اين قلب من ميتپه براي تو همينو بس
    دق ميكنم اگه نياي من ميميرم گوشه قفس
    واي رسيدي عزيز من دلم برات تنگ شده بود
    عزيز من ميدونستي ديشب هيچ ستاره اي غايب نبود
    من بودمو تو بوديو ستاره ها مهمونمون
    پيشم بمون پيشم بمون پيشم بمون

  13. کاربر مقابل پست نگین عزیز را پسندیده است:

    مایا10 (04-18-2011)

  14. Top | #7



    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    عنوان کاربر
    مهلبووون
    میانگین پست در روز
    2.43
    محل سکونت
    to baghche
    نوشته ها
    3,756
    پسندیده
    2,327
    تشکر شده
    3,869
    میزان امتیاز
    46

    پیش فرض

    فصل هشتم
    همدم من سلام، دیگه فقط تو رو دارم که باهات حرف بزنم، از دیروز تا حالا هیچ کس نخواست باهام حرف بزنه، حتی مامان، اون هیچ وقت طاقت دوری من رو نداشت ولی الان تقریباً دو روزه که ازم سراغی نگرفته، غذا رو به زهرا خانم می ده تا برام بیاره، من هم برای اینکه زنده بمونم چند قاشق غذا می خورم، از دیشب سیامک دیگه توی اتاقم می خوابه، بدون اینکه نظر من رو بپرسه به کمک سعید تختخوابش رو با فاصله کمی کنار تختخوابم قرار داد ،
    وقتی اونها کارشون رو انجام می دادن ساکت بهشون زل زدم، وقتی کارشون تموم شد بدون توجه به من بیرون رفتن، دلم می خواست بگم سعید چرا خواهر کوچولت رو صدا نمی کنی، چرا تو هم باهام قهر کردی؟
    ***
    سلام همدم من، الان سیامک خوابیده و من زیر نور چراغ مطالعه دارم با تو درد دل می کنم، امشب بعد از یک هفته بی محلی از طرف سیامک احساس کردم من رو زیر نظر گرفته وقتی کتاب رو بستم و خواستم برم بخوابم بهم گفت:
    من چیزی ازت نخواستم و نمی خوام فقط ازت می خوام احساست رو به من عوض کنی.
    وقتی به صورت دوست داشتنیش خیره شدم دوباره گفت:
    می خوام تو هم من رو دوست داشته باشی، همینطوری که من دوستت دارم، دارم بهت فرصت می دم تا به این حس دوست داشتن و خواستن برسی، برای من سخته با تو توی یه اتاق باشم ولی اینقدر روابطمون با همدیگه سرد باشه، ولی فقط به خاطر اینکه تو با این شرایط کنار بیای، و بفهمی من واقعاً دوستت دارم، به خاطرت گذشت می کنم.
    داشتم برای سیامک نقش بازی می کردم:
    - ممنون که درکم می کنی، ولی اگه احساسم بهت تغییری نکرد چی؟
    سیامک با این حرف من کم طاقت شد :
    تو احساست عوض میشه، البته اگه بخوای عوضش کنی.
    - من سعی می کنم.
    الان سیامک خوابیده و چون خواب به سراغم نیومد دوباره سراغ کتابم رفتم، وقتی خسته شدم سراغ تو همدم اومدم، می دونم هیچ وقت کسی مثل سیامک پیدا نمی کنم ولی این سرنوشته منِ، شاید من هم مثل مادرم روزی طعم خوشبختی رو بکشم.
    باید بگم مامان هنوز باهام سرد برخورد می کنه ولی نمی تونه بهم بی تفاوت باشه چون همیشه زهرا خانم رو مجبور می کنه روزی چند بار به بهونه های مختلف بهم سر بزنه، خودم می فهمم این کاره مامانه، بابا حاجی دیشب مفصل باهام حرف زد، اون توی حرف هاش گفت:
    فکر نمی کردم روزی زنده باشم و صدای فریاد کشیدن سیامک رو ببینم، تو اون رو شکستی دخترم، می دونی چقدر سخته یه مرد بشکنه؟ چقدر سخته بفهمه زنش دوستش نداره و فکر یه زندگی دیگه با یه مرد دیگه رو می کنه، چرا این کار رو کردی؟ الان هم دیر نشده می تونین دوباره شروع کنین، برای عشق ورزیدن هیچ وقت دیر نیست، می تونی دوستش داشته باشی، سیامک هیچ چیز کم نداره اون یه مرد کاملِ، تو هم یه دختر خاصی پس الکی پشت پا به همه چیز نزن، فکر مادرت باش اون مریض ِطاقت نداره ببینه داری دستی دستی زندگیت رو خراب می کنی، سیامک هیچ کوتاهی در حقت نکرده و با تمام وجود دوستت داره، پس تو هم باهاش راه بیا و نذار بعداً پشیمون بشی که چرا این کاررو کردی، بیشتر فکر کن.
    ***
    همدم من ازت معذرت می خوام چون دیگه نمی تونم زود زود بهت سر بزنم، برای پر کردن اوقاتم فقط درس می خونم و بس، هفته گذشته عروسی منصوره بود ولی به جز بابا حاجی هیچ کس نرفت، دیگه هیچ چیز برام مهم نبود، توی تنهایی خودم فکر می کردم اگه کِسِ دیگه ای جای من بود همین کار رو می کرد؟ اگه مستانه جای من بود آیا به خاطر من کنار می رفت؟ امسال 13 بدر بیرون نرفتیم، دیگه از کسی صدایی در نمیاد حتی از سعید، سیامک با اینکه هم اتاقیم شده باهام حرف نمی زنه، فقط بی محلی ازش می بینم اون می خواد با این رفتارش تنبیهم کنه تا خودم رو یه تکونی بدم، نباید ناراحت بشم چون خودم خواستم، خودم خواستم به خاطر مستانه اینقدر زجر بکشم، ولی من طاقتم زیاد تحمل میکنم، اینقدر درس می خونم تا دانشگاه جای دیگه ای قبول بشم و از این خونه برم.
    راستی یادم رفت بگم، روز بعد از عروسی منصوره مستانه بهم زنگ زد، بعد از یک هفته سکوت با مستانه حرف زدم، از اینکه هنوز کسانی بودن که باهام هم صحبت بشن خوشحال بودم، وقتی مستانه حال مادر رو پرسید فهمیدم بهانه نرفتن ما به عروسی حال بد مامان بوده.
    ***
    امروز توی مدرسه با گریه همه جریان های این 13 روز رو برای الهام تعریف کردم، الهام باورش نمی شد، قسمش دادم که هیچ وقت از این جریان به کسی چیزی نگه، اون هم قسم خورد که راز نگه دارم باشه.
    الهام با گریه گفت:
    دیگه گریه نکن، وقتی دیدمت فهمیدم اتفاقی برات افتاده که اینقدر لاغر شدی.
    - حتی اگه بمیرم هم کمه، من با چه رویی توی چشم های مامان و بابا حاجی نگاه کنم.
    - می تونی بگی پشیمون شدی.
    - نه من این کار رو فقط به خاطر مستانه انجام دادم.
    الهام با عصبانیت گفت:
    به چه قیمتی؟ به قیمت بی مهری مادرت؟ یا جدایی از همسرت؟
    با گریه خودم رو توی بغلش انداختم:
    الهام من داشتم بهش علاقمند می شدم، ولی.. الان
    الهام با صبوری اجازه داد تا گریه کنم وقتی آروم شدم گفت:
    مطمئنی کار درستی داری انجام می دی؟
    - آره، اگه تو جای من بودی چی کار میکردی؟
    - نمی تونم چیزی بگم چون جای تو نیستم.
    آره هیچ کس جای من نیست و نمی تونه من رو درک کنه، چه طوری وقتی دیدم مستانه اون حال و روز رو داره بی توجه از کنارش می گذشتم؟ نه نمی تونستم راحت از این مسئله بگذرم، نمی خواستم مستانه از این عشق ضربه بخوره، مستانه ای که برای من مثل خواهر بود.
    ***
    همدم من؛
    دیگه طاقت ندارم تا کی میتونم نقش بی احساس رو بازی کنم، امروز ساعت آخر معلم نداشتیم و می تونستیم بریم خونه، با الهام به خونه برگشتم وقتی وارد اتاقم شدم متوجه شدم سیامک توی حموم داره دوش میگره به سرعت لباسم رو عوض کردم، داشتم موهام رو شونه می کردم که سیامک از حموم زد بیرون، با تعجب گفت:
    چرا امروز زودتر اومدی خونه؟
    - زنگ آخر بیکار بودیم اجازه دادن بیام خونه.
    - پیاده اومدی؟
    وقتی نگاهم رو از آینه برداشتم با بهت به سیامک زل زدم، اون با بالا تنه عریان روبروم ایستاده بود، با دیدنش دستخوش احساسات شدم، خدایا من چطور می تونم از سیامک دست بکشم؟ اون الان همسرمه، ولی من نباید بهش نزدیک بشم.
    با صدای اعتراض سیامک به خودم اومدم:
    مگه من نگفتم حق نداری پیاده بری و بیای؟
    - سیامک اون موقع که نمی تونستم زنگ بزنم به آقای صالحی.
    - به من که می تونستی زنگ بزنی.
    - ببخشید یادم رفت.
    وقتی طرفم اومد ترسیدم دوباره بخواد بزنه توی گوشم، با ترس به آینه چسبیدم، توی چشم هاش عصبانیت پیدا بود، بعد از اینکه به هم زل زد، نمی دونم چرا بی اختیار دستم رو کشید و توی بغلش گرفتم من هم مقاومتی نکردم، زیر گوشم گفت:
    نمی تونم این بی تفاوتیت رو تحمل کنم.
    وقتی نگاهش کردم با عجله چند بار بوسیدم، به خودم اومدم و گفتم اون داره من رو عاشق خودش می کنه نه نباید بزارم این اتفاق بیافته، هنوز تو بهت بوسه هاش بودم، به خودم اومدم به سختی ازش جدا کردم، با صدای که از فرط هیجان خش دار شده بود گفت:
    حالا هم بهم احساسی نداشتی؟
    تمام توانم رو جمع کردم تا به دروغ بگم:
    - نه هیچ احساسی بهم دست نداد.
    وقتی این حرف رو شنید با عصبانیت نزدیکم شد ولی به سرعت سمت پیراهنش رفت و درحین بیرون رفتن از اتاق تنش کرد.
    سرم رو روی میز توالت گذاشتم و گریه کردم من که از سنگ نبودم، با صدای بلندی گفتم من بی احساس نیستم، به هق هق افتادم، سیامک دلم می خواست بهت بگم از اینکه در آغوشت بودم احساس خوبی داشتم و چقدر نیاز دارم که کنارت باشم .
    الان که دارم باهات درد و دل می کنم، سیامک توی اتاق خودش خوابیده، انگار داره کم کم طاقتش تموم می شه، حتماً از دستم دلخوره.
    ***
    همدم من امروز یادم رفت چه تصمیم در رابطه با سیامک گرفته بودم.
    بعد از اینکه سیامک باهام قهر کرد دیگه توی اتاقش می خوابه نزدیک 3 هفته میشه، امروز وقتی داشتم درس می خوندم به اتاقم اومد با عجله گفت:
    می خوام تختخوابم رو به اتاقم ببرم، لباس بپوش سعید می خواد بیاد کمکم.
    باورم نمی شد، یعنی سیامک می خواست همه چی رو تموم کنه، بهش زل زدم، چرا سیامک نباید مال من باشه؟ مگه من چه گناهی کرده بودم که باید از سیامک جدا بشم؟ نه نمی تونم بزارم از پیشم بره، توی اون لحظه همه چیز یادم رفته بود مستانه، خودکشیش و تصمیمی که قبلاً گرفته بودم.
    با صدای سیامک از فکر کردن بیرون اومدم:
    مگه نمی گم لباس بپوش.
    وقتی دید گریه می کنم با تعجب گفت:
    داری گریه می کنی؟
    - نمی خوام بری.
    سیامک با خوشحالی که توی صداش بود گفت:
    اگه تو بخوای هیج جا نمیرم.
    به خودم اومدم:
    - خوب من داشتم بهت عادت می کردم.
    - این دفعه رو می بخشمت ولی بدون دیگه تحملم تموم شده، تو هم باید من رو درک کنی.
    - باشه سعی می کنم درکت کنم.
    وقتی سیامک توی آغوشش گرفتم با خستگی گفت:
    دوستت دارم، ولی نمی خوام این دوست داشتن یه طرفه باشه.
    محکم توی بغلش فشارم داد، خدایا من چطوری آغوش گرم سیامک رو فراموش کنم، من دوستش دارم، عاشقش شدم، نمی تونم ازش دل بِکنم.
    با صدای در ازم جدا شد، سعید بود که با اعتراض گفت:
    تو که گفتی چند دقیقه ای کارم تموم میشه.
    - برو به کارت برس، نمی خواد کمکم بدی، چون پشیمون شدم.
    سعید با شوخ طبعی گفت:
    آتش بس شده.
    سیامک با خنده ای که توی صداش بود گفت:
    - ساکت شو.
    شب مثل همیشه سر جاش خوابید، سیامک خیلی مردِ، اون من رو از روی هوی و هوس نمی خواد، اون خودم رو می خواد.
    ***
    همدم من سلام خیلی دلم گرفته.
    امروز مامان به اتاقم اومد و گفت عزیز زنگ زده بود می گفت می خواد باهات حرف بزنه، وقتی می خواست بره برگشت و گفت:
    به حرف های عزیز گوش کن.
    مامان حتماً با عزیز در مورد رابطه من و سیامک حرف زده بود و ازش خواسته با من حرف بزنه، ولی یه احساس بدی داشتم، با دلشوره شماره عمو رو گرفتم، مسعود جواب داد بعد از احوالپرسی خواستم گوشی رو به عزیز بده، وقتی عزیز گوشی رو برداشت گفت:
    دخترم می خواستم باهات حرف بزنم.
    با ترس گفتم:
    عزیز اتفاق بدی افتاده؟
    - نه نه، چیزی نشده، راستش می خواستم در مورد مستانه باهات حرف بزنم.
    - چی شده؟
    - هفته گذشته برای مستانه خواستگار اومد، فریبرز اصرار می کرد تا مستانه جواب مثبت بده، ولی مستانه تهدید کرده که خودش رو می کشه، اون گفته به جز سیامک با هیچ کس ازدواج نمی کنه.
    - من قبلاً فهمیده بودم عزیز.
    - قربون دلت برم، برای همین باهاش راه نمیای؟
    - شما از کجا فهمیدین؟
    - خوب مامانت بهم زنگ زده بود، از خواستگاری تو به بعد دیگه نتونستم بیام اونجا، خودت که اخلاق فریبرز رو می دونی ولی چند بار مامانت بهم زنگ زدن، ازم خواسته باهات حرف بزنم.
    - به خاطر مستانه می خوام از سیامک جدا بشم ولی هیچ کس نمی دونه.
    - گریه نکن، ان شاالله همه چیز درست میشه.
    - عزیز اگه چیزی شد خبرم کن.
    - باشه، تو هم سیامک رو اذیت نکن.
    لحظه آخر قبل از قطع کردن تلفن گفتم:
    - عزیز شما که به سیامک چیزی نمی گین؟
    وقتی سکوت عزیز رو دیدم با التماس گفتم:
    عزیز خواهش می کنم دلم نمی خواد سیامک بفهمه به خاطر مستانه است که می خوام ازش جدا بشم، مستانه نمی تونه سیامک رو فراموش کنه اگه اتفاقی براش بیافته من هیچ وقت خودم رو نمی بخشم.
    صدای گریه عزیز رو شنیدم با گریه گفتم:
    عزیز گریه نکن، من دوست ندارم کسی چیزی بفهمه، اینجوری خیلی بهتره.
    - می ترسم این تصمیم اشتباهی باشه که گرفتی.
    - نه نیست، مگه نه.
    با سکوت عزیز تلفن رو قطع کردم.
    ***
    امروز یه هفته از تلفن عزیز گذشته بود، وقتی داشتم تنها توی اتاقم درس می خوندم موبایلم زنگ خورد، با عجله جواب دادم صدای گریه عزیز رو شناختم با ترس و لرز گفتم:
    عزیز چی شده؟
    - مستانه خودکشی کرده.
    - حالش خوبه؟
    - بد نیست، اگه فریبرز اصرار به ازدواجش نمی کرد این اتفاق نمی افتاد.
    - عزیز من حتماً از سیامک جدا میشم، دلم نمی خواد برای مستانه اتفاق بدی بیافته.
    - نه این کار رو نکن، می دونی که سیامک داغون میشه.
    - فراموش می کنه، گذشت زمان همه چیز رو حل می کنه، ولی اگه برای مستانه اتفاقی بیافته؟
    - مهشید دخترم داری اشتباه می کنی؟
    - نه بذارین خودم تصمیم بگیرم.
    - اگه بعد از جدایی تو با سیامک باز هم سیامک نخواد با مستانه ازدواج کنه چی؟
    - فکر نکنم این کار رو بکنه، قَسمِتون می دم که به کسی چیزی نگین.
    عزیز با بغض گفت:
    - قسم نده دخترم.
    اینقدر اصرار کردم تا عزیز قسم خورد که به کسی چیزی نمیگه، بعد از قطع تلفن گریه کردم دست خودم نبود دلم برای مستانه می سوخت اون هیچ گناهی نداشت، سرکتاب ها خوابم برد، وقتی بیدارشدم خودم رو روی تختخواب سیامک و توی بغلش دیدم، سیامک هم خواب بود، با عجله از توی بغلش بیرون اومدم که سیامک از خواب پرید، با عصبانیت داد کشیدم:
    چرا من رو اینجا گذاشتی؟
    سیامک با بی تابی گفت:
    مگه حالا چی شده؟
    - من دوست ندارم کنار تو بخوابم.
    سیامک با عصبانیت بهم زل زد و گفت:
    - ساکت شو، دیگه دارم از دستت خسته می شم.
    - من هیچ احساسی بهت پیدا نکردم، می فهمی.
    - تو می خوای من ازت جدا بشم ولی من این کار رو نمی کنم.
    و با قهر از اتاق بیرون رفت.
    چرا من اینقدر بدبختم.
    ***

    همدم من داغونم داغون.
    از فردا امتحانات نهایی شروع می شن ولی من آمادگی ندارم، بالاخره دیروز مامان بعد از 3 ماه باهام حرف زد، دلم می خواست جیغ بکشم البته اون برای دعوا کردن پیشم اومده بود، چون دوباره من و سیامک با همدیگه دعوا کردیم، بزار جریان دعوا رو برات بگم.
    دیروز بعد از یه ماه داشتم با مستانه تلفنی حرف میزدم سیامک از سر کار برگشته بود خونه وقتی وارد اتاقم شد با تعجب بهم زل زد خیلی سریع با مستانه خدافظی کردم وقتی گوشی رو قطع کردم با عصبانیت گفت:
    با کی حرف میزدی؟
    - با مستانه.
    - با مسعود هم حرف زدی؟
    - سیامک تو داری به من تهمت میزنی.
    موهام رو کشید و گفت:
    - باهاش حرف زدی؟
    - موهام رو ول کن، وحشی.
    تا گفتم وحشی، سیامک دیونه شد چند تا محکم زد توی صورتم، با صدایی که از فرط عصبانیت بریده بریده شده بود گفت:
    من وحشی ام، توی این چند ماه مثل حیوون باهات رفتار کردم؟ خوبی به تو نیومده، دیگه طاقتم تموم شده هرچه بیشتر باهات راه میام تو سرکش تر می شی.
    چند دقیقه ای توی اتاق راه رفت و بعد با عصبانیت نزدیکم شد وگفت:
    همین امروز می ریم صیغه رو فسخ می کنم.
    از شنیدن این حرف پاهام سست شدن و روی زمین نشستم، سیامک با عصبانیت موبایلم رو به دیوار کوبید، موبایلم داغون شد ولی برام مهم نبود خودش خریده بود خودش هم خرابش کرد.
    وقتی از اتاقم بیرون رفت مامان با عجله وارد شد، دلم میخواست بغلم کنه من به آغوش گرمش نیاز داشتم ، خدایا من نمی تونم دردم رو به کسی بگم پس خودت کمکم کن.
    مامان با عصبانیت گفت:
    همین رو می خواستی؟ ای کاش می دونستم کی زیر پات نشسته که توی این چند ماه خون همه ما رو کردی تو شیشه، داری جلوی حاجی خجالت زدم می کنی، می فهمی؟
    جوابی نداشتم بگم، سرم رو پایین انداختم و دوباره بغض گلوم رو گرفت، مامان با بی مهری گفت:
    اگه این کار رو بکنی دیگه دختر من نیستی، پیش خودم می گفتم حتماً این 3 ماه آدم شدی ولی اشتباه می کردم، نمی دونستم روزی پاره جگرم دشمن جونم میشه.
    - مامان!
    - من دیگه مامان تو نیستم.
    - مامان من رو ببخش.
    مامان از اتاق رفته بود و جمله آخر من رو نشنیده بود، خدایا چقدر سخته از مادر بی مهری ببینی.
    هنوز نیم ساعت نگذشته بود که سیامک به اتاقم اومد وگفت:
    لباس بپوش بریم محضر.
    لعنتی من نمی خوام دیگه پشیمون شدم، بغض بزرگی که توی گلوم بود اجازه نداد این حرف ها رو بگم، یعنی واقعاً داشتیم جدا می شدیم؟ خدایا چرا دارم داغون می شم، مگه نمی گفتم هیچ حسی بهش ندارم می دونم، می دونم اون حرف ها همش دروغ بود، احساسم بهش عوض شده بود.
    وقتی با همدیگه از خونه بیرون زدیم مامان گریه کنون و سعید با بغض نگاهمون می کردن، بابا حاجی حجره فرشش بود اگه اون این صحنه رو می دید حتماً حمله قلبی بهش دست می داد.
    توی ماشین هیچ کدوم حرفی نزدیم، وقتی صیغه باطل شد سیامک با بی رحمی گفت:
    راحت شدی؟
    با چشم هایی که از اشک پر بودن نگاهش کردم دلم می خواست قدرت این رو داشتم که بگم، بی انصاف برای من هم سخته ازت جدا شم، من شکست واقعی رو خوردم نه تو، چون توی این بازی از نظر دیگران من گناهکار واقعی هستم، تو که چیزی از دست نمی دی نه بی مهری مادر و نه خشم و سکوت پدر.
    - امیدوارم روزی بفهمی که چقدر دوستت داشتم و عاشقت بودم، با اینکه برام سخت بود فقط به خاطر تو کوتاه اومدم دیگه نمی خواستم خودم رو بهت تحمیل کنم، از امروز دیگه توی اون خونه نمیام تا تو راحت باشی.
    - نه من می رم.
    - تو کجا رو داری بری؟
    - خوب می رم پیش الهام و مادربزرگش.
    قبلاً با الهام در این مورد مشورت کرده بودم اون و مادربزرگش حرفی نداشتن که من باهاشون زندگی کنم.
    سیامک با عصبانیت گفت:
    چی؟ اصلاً امکان نداره ، نه من، نه بابا هیچکدوم اجازه نمی دیم از اون خونه به جایی دیگه ای بری.
    وقتی خونه رفتیم خونه مثل ماتمکده بود هیچ کس حرفی نزد حتی بابا حاجی، با شرمندگی از مقابلشون گذشتم، شنیدم که سیامک با صدای بلندی گفت:
    من از این خونه می رم فقط برای راحتی مهشید، دلم نمی خواد کسی بهش بی محلی کنه، موضوع من و اون یه موضوع جداست پس لطفاً سرزنشش نکنید.
    خدایا چرا اینقدر سیامک آقاست دوست داشتم دست و پاش رو ببوسم و از اینکه توی این مدت اذیتش کردم و براش مایه عذاب بودم ازش معذرت بخوام.
    وقتی سیامک با ساکش به اتاقم اومد تا خدافظی کنه، به سختی گفت:
    از اینکه چند بار توی عصبانیت زدم توی گوشت معذرت می خوام، چون دوستت داشتم تحمل بی اعتنایی از تو رو نداشتم، نمی تونستم تحمل کنم دوستم نداشته باشی، ولی من به عشقت نفس می کشم، امیدورام وقتی ازت دورم بهم احساس جدیدی پیدا کنی من منتظرت می مونم، نمی دونم شاید یه روزی دیگه عاشقت نباشم.
    بعد از گفتن این حرف به سرعت از اتاقم بیرون زد انگار قلبم رو با خودش برد، به سرعت خودم رو توی سرویس بهداشتی اتاقم انداختم و گوشه حموم نشستم و زار زدم برای دل بیچاره خودم که از همه بیشتر بی گناه بود، برای دل سیامک که ناخواسته قربانی شد، چه طوری تحمل کنم وقتی سیامک رو توی اتاقم نمی بینم، چه طوری می تونم به تختخوابش نزدیک نشم وقتی توی اتاقم احساسش می کنم، خدایا خودت بهم صبر و تحمل بده تا بتونم با جدایی سیامک کنار بیام و رفتار خونوادم رو تحمل کنم.
    ***
    امروز عزیز برای چند ساعت اومده بود اینجا، وقتی همه رو ناراحت دید با ناباوری گفت:
    چی شده چرا همتون ناراحتین؟ برای فریدون اتفاقی افتاده؟
    مامان با خجالت سرش رو زیر انداخت و گفت:
    نمی دونم چه طوری بگم... الان دو هفته ای هست که بچه ها جدا شدن.
    عزیر با تعجب بهم نگاه کرد تا خواست چیزی بگه من با عجله گفتم:
    ببخشید عزیز فردا امتحان دارم.
    و با سرعت سمت اتاقم رفتم، صدای مامان رو شنیدم که با عصبانیت بلندتر از همیشه گفت:
    مهشید برگرد اینجا.
    ولی عزیر با ناراحتی گفت:
    بزار بره خودم بعداً میرم باهاش حرف می زنم.
    یه ساعتی درس خوندم وقتی صدای در رو شنیدم مطمئن بودم عزیزه، با شرمندگی در رو باز کردم، وقتی عزیز روی صندلی نشست در حالی که سعی می کرد جلوی گریه کردنش رو بگیره گفت:
    هیچ وقت خودم رو نمی بخشم چرا نتونستم تو رو از تصمیمت منصرف کنم.
    - عزیز شما که تقصیری نداشتین، من از عید فهمیدم و همون موقع تصمیم گرفتم از سیامک جدا بشم.
    - حتماً برای پسرم سختِ، قربونت برم چرا با مستانه نگفتی که...
    - اگه می گفتم و مستانه دوباره خودکشی می کرد چی؟ نمی خواستم اون هم مثل مادرش که از مادرم بدش میاد از من کینه به دل بگیره.
    - اگه اون طوری که تو خواستی نشه چی؟
    - اون موقع خیالم راحته که من تقصیری نداشتم و همه سعیم رو کردم تا به خاطر من مستانه ضربه نخوره.
    - ای کاش ....
    جلوی ادامه حرفش رو گرفتم و گفتم:
    عزیز دیگه در موردش چیزی نگین، من دارم سعی می کنم سیامک رو فراموش کنم، پس برام سختش نکنید.
    - یعنی می تونی به راحتی فراموشش کنی؟
    نتونستم جلوی اشک هام رو بگیرم، عزیز با گریه گرفت:
    قربونت برم تو از همه بیشترضربه خوردی، ولی همه تو رو مقصر می دونن.
    از بس گریه کردم و عزیز نوازشم کرد تو بغلش آروم شدم، عزیز یه ساعت پیش با عمو فریبرز رفت کرج، عمو با اوقات تلخی نشسته بود و من هم فقط سلام کردم و زود به اتاقم برگشتم.
    ***

    امروز کنکور دادم خیالم راحت شد، به نظر خودم که قبول می شم، ولی الهام امیدی نداره میگه افتضاح دادم، بعد از اینکه از امتحان کنکور برگشتم بابا حاجی ازم خواست برم اتاق مهمان، با ترس و دلهره به اتاق رفتم، وقتی نشستم با بغضی که توی صداش بود گفت:
    دوست داشتم عروسم بشی ولی انگار تو مجبور به این کار شدی.
    بعد از چند دقیقه یه پاکت به طرفم کشید و گفت:
    بیا دخترم مهریه ات.
    سرم گیج رفت بابا حاجی داشت چی کار می کرد مگه من مهریه خواسته بودم من که توی محضر مهریه ام رو بخشیده بودم، مگه اصلاً برای سیامک همسری کرده بودم، من لایق سرزنش بودم و بس.
    - نه نمی تونم قبول کنم.
    - باید قبول کنی چون حق توِ.
    - کدوم حق؟ من که برای سیامک همسری نکردم، فقط اون رو آزردم
    - ولی باید قبول کنی چون من به اسمت زدم، دیگه نباید مخالفت کنی.
    ولی من بدون حرفی از اتاق بیرون زدم، یک ساعت نگذشت که مامان سند خونه رو از طرف باباحاجی اورد، با اخم بهم گفت:
    هر کاری کردم راضی نشود، می گه حتماً باید به حقت برسی.
    توی این مدت دو بار سیامک به خونه اومد ولی من هر دو بار توی اتاقم خودم رو زندونی کردم، دلم نمی خواست با دیدنش زخم دلم تازه بشه، مطمئن ام اگه امتحانات و کنکور نبود من تا حالا دیونه می شدم، رفتار مامان اصلاً بهتر نشده هنوز از دستم ناراحتِ، سعید بیشتر شب ها خونه سیامک میره، اگه هم نره دیگه مثل گذشته شاد و شنگول نیست مخصوصاً با من دیگه مثل سابق رفتار نمی کنه، یه بار که بهش التماس کردم دیگه بهم بی محلی نکنه با سنگ دلی گفت:
    تو دل بهترین داداش دنیا رو شکوندی چطوری ببخشمت.
    - قسم می خورم پای هیچ مردی در میون نبود.
    سعید با عصبانیت گفت:
    - پس چی بود؟
    - نمی خوام دیگه دروغ بگم پس چیزی نپرس.
    سعید با حالت سردرگمی بهم نگاه کرد وگفت:
    سیامک هنوز دوستت داره، هر وقت من رو می بینه ازم می پرسه مهشید رو که اذیت نمی کنین.
    با غصه از سعید رو برگردوندم تا اشک هام رو نبینه.
    عمه هفته گذشته زنگ زده بود که ازم دعوت کنه بعد از کنکور من رو ببره شمال، ولی من قبول نکردم، دیگه به نصیحت مامان هم اهمیتی ندادم که اون عمه ام و احترامش واجبِ، نمی خواستم باهاشون برم و بعد دوباره با چشم گریون برگردم.
    ***

    دیروز نتایج اولین مرحله کنکور رو زدن، من و الهام هر دو مجاز شدیم، ولی رتبه الهام خوب نیست، البته رتبه من هم برای تهران خوب نیست، می خواهم سه انتخاب اولم رو شیراز، مشهد، اصفهان بزنم و فقط مامایی شرکت می کنم، البته به دیگران نمی گم که تهران جزء انتخاب های من نیست، حالا که دیگه رابطه خوبم با مامان سرد شده اگه یه مدتی ازش دور باشم برای هر دومون بهترِ، اگه چند سالی که من از همه دور بشم دوباره همه چیز درست میشه و مستانه می تونه راحت تر سیامک رو عاشق خودش کنه، هفته گذشته مستانه به دیدنم اومده بود، بعد از اینکه به خواستگاری سیامک جواب رد داده شد عمو و مسعود از ما دلخور شده بودن، زن عمو هم اجازه نمی داد مستانه تنهایی تا تهران بیاد، وقتی ازش پرسیدم: با کی اومدی؟
    با خجالت گفت: سیامک من رو دم در پیاده کرد و رفت جایی کار داشت، بعداً میاد دنبالم.
    می دونستم سیامک ازم دلگیرِ، ولی من که به اون قولی نداده بودم. اونها از هیچ چیز خبر نداشتن پس نباید از رفتارشون ناراحت بشم، وقتی مستانه پرسید:
    پس سیامک کجاست ندیدمش، اگه ناراحت نشی می خواستم بگم من بیشتر به عشق دیدن سیامک اومدم، البته دلتنگ تو هم بودم.
    از حرفش ناراحت نشدم چون خودم هم دلتنگ دیدن سیامک شده بودم ولی من همه پل های پشت سرم رو خراب کرده بودم، دیگه هیچ وقت نمی تونستم به سیامک فکر کنم و یا حتی توی خیالم اون رو کنار خودم مجسم کنم ولی مهشید می تونست سیامک رو بدست بیاره، نمی تونستم به مهشید بگم سیامک خونه گرفته و از اینجا رفته، برای همین گفتم:
    فکر کنم بیرونِ.
    در حالی که بغض توی گلوم اجازه نمیداد نفس بکشم به سختی به مستانه گفتم:
    با سیامک تماس بگیره و ازش بخواه با همدیگه بیرون برین.
    مستانه با خوشحالی گفت:
    ولی من خجالت می کشم، اگه قبول نکرد چی؟
    با حسرت گفتم:
    اون خیلی آقاست حتماً برای اینکه ناراحت نشی باهات میاد، اون وقت کم کم تحت تاثیر محبتت قرار می گیرهِ.
    - باشه همین کار رو می کنم.
    - عزیز حالش خوبه.
    - آره، ولی یه مدتی میشه که همش تو خودشه انگار از چیزی ناراحتِ.
    - چرا چند ماه اینجا نیومده؟
    - خودت که میدونی بابا اخلاقش چه جوریه اون مثل عمو فریدون مهربون نیست.
    وقتی مستانه رفت با اینکه برام سخت بود ولی براش دعا کردم با سیامک به نتایج خوبی برسه.
    ***
    امروز نتایج کنکور رو زدن نمی دونی همدم من، من رشته مامایی دانشگاه پزشکی مشهد قبول شدم، مامان تا فهمید قبول شدم مشهد ساز مخالف رو زد، با جدیت گفتم:
    من می رم.
    مامان با عصبانیت گفت:
    تو هیچ جا نمی ری، چون من اجازه نمی دم اینقدر ازم دورباشی.
    - مامان اونجا خوابگاه داره، من که تنها قبول نشدم.
    - نمی زارم بری.
    با گریه به اتاقم رفتم وقتی باباحاجی جریان رو فهمید خوشحال شد و گفت:
    می دونستم حتماً موفق می شی، غصه نخور خودم مادرت رو راضی می کنم.
    وقتی سعید خونه اومد با خوشحالی گفتم:
    سعید دانشگاه مشهد قبول شدم.
    - تبریک می گم.
    سعید بی تفاوت از کنار قبول شدنم گذشت.
    ***
    امروز باباحاجی مامان رو راضی کرد تا من به دانشگاه برم، چون دختر دوست بابا حاجی پرستاری مشهد قبول شده بود باباحاجی ازش خواسته بود که با من همخونه بشه، مامان هم بعد از دیدن اون دختر که اسمش سحر بود راضی شد که به مشهد برم.
    قراره روز ثبت نام با مامان و سحر و مادر و پدرش بریم مشهد، و مقداری از وسیله هامون رو ببریم، خیلی خوشحالم.
    راستی این خبر مهم رو یادم رفت بگم، دیروز سیامک به موبایلم زنگ زد می خواستم جواب ندم ولی دلم برای شنیدن صداش تنگ شده بود با هیجانی که سعی داشتم پنهانش کنم جواب دادم:
    بله.
    - سلام مهشید، خوبی؟
    - سلام.
    - شنیدم دانشگاه قبول شدی بهت تبریک میگم.
    - ممنون.
    - میشه اینقدر با من مثل غریبه ها رفتار نکنی.
    - نه
    - من هنوز دوستت دارم، خواهش می کنم اگه به خاطر من می خوای از تهران بری من میرم اون شعبه ای که شرکتمون تو کیش داره.
    از حرفهاش احساس خوبی بهم دست داد ولی زود به خودم اومدم و گفتم:
    - به خاطر تو نیست، خودت که می دونی چقدر درس خوندم، دلم نمی خواد چون مشهد قبول شدم یکی دو سال عقب بمونم.
    - می تونم برات ردیفش کنم، می گردم تا کسی رو پیدا کنم تا با تو جابجا کنه، هر مقدار پولی هم که خواست بهش می دم.
    با عصبانیت گفتم:
    من نمی خوام برام این کار رو بکنی.
    - می دونی چقدر سخته، چند سال باید دور از خونوادت اونجا زندگی کنی.
    نمی دونم چه طور تونستم با سنگدلی بگم:
    - من می خوام از تو دور بشم، نمی خوام دیگه ببینمت و این بهترین راه.
    بدون اینکه منتظر ادامه مکالمه باشم تلفن رو قطع کردم، سیامک دیگه بهم زنگ نزد حتماً از دستم دلگیر شده، اینجوری خیلی بهترِ، باید از من بدش بیاد تا من رو فراموش کنه.

    ***

    همدم من سلام، دلم برات تنگ میشه چون نمی خوام تو رو با خودم ببرم، اونجا یه همدم خوب دارم.
    وقتی امروز مامان ساکش رو کنار ساکم توی حال گذاشت از تعجب شاخ در اوردم، قرار بود من و سحر با هواپیما بریم مشهد چون از فردا کلاس هامون شروع می شه، با تعجب به مامان گفتم:
    مامان شما هم میاین؟
    - آره.
    - کی برمیگردین؟
    - وقتی درس تو تموم شد.
    - شوخی می کنید.
    - نه جدی می گم، نمی تونم دوریت رو تحمل کنم، حاجی خودش پیشنهاد داده.
    - مامان! شما نباید این کاررو بکنی، مگه من بچه ام.
    - آره هستی، اگه بچه نبودی...
    ادامه حرفش رو خورد نمی خواست بگه اگه بچه نبودی نامزدیت رو با سیامک بهم نمیزدی.
    دوباره گفت:
    من باهات میام، حاجی گفته هر ماه بهمون سر میزنه.
    - مامان من نمی خوام شما به خاطر من از بابا حاجی دور بشین.
    - نه دخترم اینجوری خیال من هم راحته.
    به طرف بابا حاجی برگشتم و گفتم:
    بابا حاجی من 4 سال باید درس بخونم، تازه شاید طرحم رو هم باید اونجا برم.
    - مشکلی نیست، من بهتون سر می زنم.
    - ممنون که اینقدر خوبید، ولی خواهش می کنم نزارین مامان با من بیاید، من دوست ندارم به خاطر من از شما دور باشه.
    - من که گفتم همیشه بهتون سر می زنم.
    با قاطعیت گفتم:
    اگه مامان بیاد من نمی رم، من که بچه نیستم تازه سحر هم که باهام همخونه است، خودتون که دیدی چه دختر خوبیه.
    باباحاجی با تردید بهم نگاه کرد وقتی تردیدش رو دیدم برای بار اول بوسیدمش، باباحاجی از مامان خواست باهام نیاد مامان با دلخوری قبول کرد، ولی قراره برای یه ماه پیشمون بمونه، خوب همدم من الان دیگه باید بریم فرودگاه با عجله اینهارو نوشتم، از اینکه این همه مدت همدم من بودی ممنونم.

    فصل نهم

    از خستگی تقریباً بیهوش شدم، وقتی بیدار شدم ساعت نزدیک 12 بود با خستگی از تختخواب بیدار شدم، تازه به یاد اوردم تا نصف شب داشتم دفتر مهشید رو می خوندم، بعد از سالها فهمیدم دلیل جدایی من و مهشید چی بوده؟ چرا مهشید از اول به من چیزی نگفت؟ چرا عزیز دلیل جدایی مهشید رو بهم نگفت؟
    به یاد اوردم وقتی بعد از سه هفته دوندگی دانشجویی که مشهدی بود رو راضی کردم تا با مهشید جا به جا بشه، وقتی با خوشحالی به مهشید زنگ زدم اون سرم داد کشید و گفت دیگه حق ندارم توی زندگیش دخالت کنم، اون گفت به هیچ عنوان انتقالی نمی گیره، وقتی اونجوری سرم داد کشید دیونه شدم و قید همه چیز رو زدم و درخواست انتقالی به شعبه کیش رو دادم، طی دو هفته همه کارهام رو کردم و به کیش رفتم هرچه سعید باهام حرف زد تا منصرفم کنه توجهی نکردم، موقعی که برای خداحافظی خونه رفتم مامان از مشهد برگشته بود وقتی گفتم می خوام برای همیشه برم کیش مامان به گریه افتاد و ازم خواست مهشید رو ببخشم اون گفت می دونم که به خاطر اونه که می خوای بری، ولی من با اطمینان گفتم نه اونجا مزایای بیشتری بهم تعلق میگره البته دروغ نگفته بودم، بابا با نگرانی بهم چشم دوخته بود ولی با رفتنم مخالفتی نکرد.
    دقیقاً یادمه که یه ماه قبل از عید بود که سعید بهم زنگ زد و گفت مامان صبح فوت کرده اونقدر شوکه شدم که نمی دونستم چی کار کنم، به سرعت بلیط پرواز به تهران رو گرفتم، توی فرودگاه چهار ساعت زمان مونده به پرواز رو توی سالن قدم زدم، وقتی تهران رسیدم ساعت 8 شب شده بودم با همه قدرتی که داشتم به داخل رفتم، سعید با دیدنم با گریه به بغلم اومد باهاش گریه کردم، از صبح که فهمیده بودم جلوی گریه کردنم رو گرفته بودم ولی با دیدن گریه سعید طاقتم تموم شده بود، با ترس حال بابا رو پرسیدم، سعید گفت:
    توی اتاقشِ عزیز پیششه، نمی دونی این یه چهار روز یه دفعه حال مامان خیلی بد شد سه روز توی بخش مراقبت های ویژه بود ولی دیگه نتونست تحمل کنه، اون خیلی با این مریضیش زجر کشید ولی همیشه جلوی روی ما چیزی رو بروز نمی داد.
    با صدای مهشید به عقب برگشتیم، با گیجی پرسید:
    سعید مامانم کدوم بیمارستانِ؟چرا هر چی زنگ زدم به موبایلت جواب نمی دادی مجبور شدم از فرودگاه بیام خونه.
    وقتی چشم های قرمز ما رو دید با ترس گفت:
    مامانم حالش خوبه مگه نه؟
    بابا و عزیز با صدای مهشید از اتاق بیرون اومدن، مهشید با عجله سمت عزیز دوید و گفت:
    سعید گفت مامان بیمارستان بستری شده، عزیز اون که حالش خوبِ؟
    وقتی گریه عزیز رو دید با بهت به طرفش رفت و گفت:
    چرا گریه می کنی؟
    عزیز به سختی گفت:
    آروم باش دخترم، اون جای خوبی رفته.
    مهشید داد می کشید جیغ می زد و می گفت:
    مامانم من رو تنها نمی زاره، مامان! می خوام ببینمش.
    عزیز به سختی مهشید رو توی بغلش گرفت تا خودش رو نزنه، وقتی توی اون حال دیدمش نمی تونستم بی تفاوت باشم، به طرفش رفتم ولی بابا دستم رو کشید و گفت:
    بزار راحت باشه، بزار داد بکشه تا خالی بشه.
    نمی تونستم زجر کشیدنش رو ببینم و توی حیاط رفتم، صدای جیغ کشیدنش تنم رو میلزوند می خواستم کنارش باشم و دلداریش بدم ولی می دونستم نمی تونم این کار رو بکنم، کم کم همه فهمیدن و فردای اون روز مامان رو به خاک سپردن، حتی فکر اون لحظه ها تنم رو می لرزونه، وقتی می خواستن مامان رو توی قبر بزارن مهشید دیونه شده بود داد می کشید و می گفت: دیگه من کی رو دارم؟ چرا دارین مامانم رو ازم جدا می کنید بزارین من هم باهاش برم، به سمت مامان رفت می خواست بغلش کنه، با فریاد می گفت:
    بذارین مامانم رو بغل کنم.
    الهام و عمه اش به زور نگهش داشته بودن با دیدن حال مهشید داغون شدم، سعید توی بغلم گریه می کرد و می گفت:
    سیامک می دونم برات سخته، چرا نمیای بریم یه گوشه تا مهشید رو نبینی.
    و به زور زیر بازوم رو کشید و من رو از دید مهشید دور کرد.
    اون چند روز به سختی گذشت بعد از یه هفته مهشید برای همیشه رفت مشهد، قبل از رفتنش به بابا گفت:
    نمی تونم بدون مامان اینجا زندگی کنم، خودتون می دونید وقتی مامان بود اون حرف ها زده می شد حالا که دیگه اون...
    به گریه اوفتاد، بعد از این چند روز اولین بار با مهشید حرف زدم و گفتم:
    من که اینجا زندگی نمی کنم پس دلیلی نداره برای همیشه بری مشهد.
    با گریه گفت:
    به خدا دلیل رفتنم تو نیستی، یعنی همش تو نیستی، برام سخته بدون مامان اینجا بمونم، می دونم هیج جای دنیا مثل شما پیدا نمی کنم، اگه ازم بدی دیدین حلالم کنید.
    حتی حرف های عزیز هم اون رو از رفتن منصرف نکرد، تقریباً دو سه روز قبل از عید از کیش بهش زنگ زدم و گفتم:
    خواهش می کنم مهشید برگرد خونه.
    - نمی تونم.
    - برای تعطیلات هم نمی تونی بیای.
    - نه، می خوام همه چیز رو فراموش کنم.
    - من رو می خوای فراموش کنی، بقیه رو چی؟می تونی مامان رو فراموش کنی؟
    - عادت می کنم، از حرم امام رضا هم برای مامان فاتحه میفرستم و باهاش درد دل می کنم.
    با عصبانیت گفتم:
    - تو خیلی خودخواهی.
    و تلفن رو قطع کردم، مهشید سر حرفش موند و دیگه حتی برای سر زدن هم تهران نیومد اون حتی طرحش رو هم یکی از بیمارستان های مشهد گذروند.
    البته چند باری عزیز و بابا رفتن پیشش، سعید هم بعد از ازدواجش با الهام که 4 سال پیش بود برای ماه عسل مشهد رفتن و همون جا مهشید رو دیدن، اونها مراسم ازدواج نگرفتن چون مادربزرگ الهام فوت کرده بود به ماه عسل رفتن.
    حالا دو هفته پیش ناخواسته حرف های الهام رو با مهشید شنیدم که قراره مهشید برگرده تهران.
    بعد از فوت مامان توی این 6 سال سعی کردم فکر مهشید رو از سرم بیرون کنم اونقدر خودم رو توی کار غرق کردم که همه از پشت کارم تعجب می کردن، هر چند وقت یه بار هم که به تهران میومدم از مهشید سراغی نمی گرفتم، تقریباً 6 ماهی هست که دیگه از کیش به تهران برگشتم، بابا ازم خواسته بود برگردم من هم نتونستم بی تفاوت باشم و برگشتم، 2 سالی میشه که بابا حجره اش رو به سعید سپرده.

    با صدای در از جام بلند شدم و به خودم گفتم:
    داری چی کار می کنی؟ الان نیم ساعت داری فکر می کنی.
    - بله
    زهرا خانم طبق معمول گفت:
    - آقا دارم نهار رو می کشم.
    - باشه اومدم.
    وقتی پیش بقیه رفتم سعید به خنده گفت:
    اگه خیلی دلت می خواد برگردی کیش ما ناراحت نمی شیم؟
    - نه خودم هم خسته شده بودم تحمل گرماش برام سخت بود، حالا چرا بعد از چند ماه این حرف رو زدی؟
    - خوب می بینم این سه چهار هفته خیلی پکری گفتم شاید دلت اونجا گیره نمی تونی دیگه تحمل کنی.
    همه با تعجب نگاهم کردند، خودم رو مشغول سام کردم و گفتم:
    - بس کن سعید.
    رو به بابا گفتم:
    بابا می خواستم برگردم خونم از نظر شما اشکالی که نداره؟
    بابا تعجب کرد و گفت:
    چرا می خوای بری اونجا، مگه اینجا ناراحتی؟
    - نه راحتم، خوب اینجوری خیلی بهترِ.
    بدون حرف نهار خوردیم.
    آخر شب توی سالن کنار سعید نشستم، از سعید پرسیدم:
    بابا خوابیده؟
    - آره به خاطر قرص هایی که می خوره زود می خوابه.
    الهام بعد از تعارف چایی کنار سعید نشست و گفت:
    سعید من فردا جایی کار دارم، میشه برای صبح سام رو با خودت ببری مغازه؟
    سعید با تعجب گفت:
    کجا کار داری؟
    - خوب می خوام برم دیدن یکی از دوستام.
    بدون اراده گفتم:
    از قضا دوستت مهشید نیست؟
    الهام با دهان باز گفت:
    تو از کجا فهمیدی؟
    خودم رو با روزنامه روی میز مشغول کردم و گفتم:
    - وقتی داشتی باهاش حرف میزدی ناخواسته شنیدم.
    - خوب آره، اون گفته می خواد دیگه تهران زندگی کنه.
    با لجاجت گفتم:
    چه طور نظرش عوض شد، اون بالاخره کوتاه اومد؟
    الهام بدون اینکه بهم نگاه کنه سام رو بلند کرد و گفت:
    حتماً برای این کارش دلیلی داره، من باید سام رو ببرم به خوابونم.
    سعید بهم چشمکی زد و گفت:
    هنوز دوستش داری؟
    بدون اینکه جوابی بهش بدم به اتاقم رفتم.
    ***
    فرزاد بهم آدامس تعارف کرد و گفت:
    وقتی اولین روز کاری هفته اینقدر بد اخلاقی وای به حال روزهای بعدی، بابا زندگی رو اینقدر سخت نگیر.
    وقتی دید آدامس برنداشتم، بی خیال جعبه آدامس رو روی میز کارش گذاشت، تازه یادم اومد که برای بردن نقشه های ساختمان بیمارستان ... اومده بودم به سرعت گفتم:
    نقشه ها رو بده ببرم اتاق رئیس، توی جلسه حتماً باید باشن.
    - تازه یادت اومد بگی، بیا بگیر.
    توی جلسه سعی کردم فکرم رو فقط به جلسه متمرکز کنم، بعد از اینکه جلسه تمام شد وقتی به اتاقم برگشتم فرزاد گفت:
    چه طور بود؟
    - خوب پیش رفت، از کار راضی بودن.
    - خوب بزن بریم خونه.
    بعد با چاپلوسی کیفم رو برداشت و گفت:
    خودت که می دونی من چقدر دوستت دارم می دونم خسته ای خودم وسایلت رو میبرم.
    - آره ارواح عمه ات، من امروز ماشین نیوردم.
    - نه بابا، خوب منم خستم بیا کیفت رو بگیر.
    با خنده به شونه اش زدم و گفتم:
    شوخی کردم.
    توی مسیر طبق معمول فرزاد با دوست دختر جدیدش سرم رو خورد، با تعجب فکر کردم فرزاد این همه دختر رو قاطی نمی کنه؟ وقتی پیاده شد هنوز داشت با موبایلش حرف میزد با خنده از کنارش گذشتم و چنان بوقی براش زدم که موبایل از تو دستش افتاد، از آینه ماشین دیدم که یه چیزی بهم گفت ولی توجهی نکردم.
    وقتی خونه رسیدم طبق معمول زهرا خانم به استقبالم اومد، با خنده گفت:
    آقا مهمون دارید.
    به محض اینکه این جمله رو شنیدم، قلبم به شدت زد، خیلی زود به خودم اومدم و گفتم:
    مهمون؟
    - آره آقا سیامک، مهشید خانم هستن.
    بدون حرف دیگه ای سمت سالن رفتم، با اعتماد به نفسی که برای خودم هم عجیب بود رو به مهشید گفتم:
    سلام رسیدن بخیر، خوش اومدین.
    مهشید داشت با سام بازی می کرد تا متوجه من شد با عجله سر پا ایستاد و گفت:
    سلام، ممنون.
    هیچ خبری از بقیه نبود، ناخواسته به ارزیابیش پرداختم، مهشید یه مقدار از گذشته لاغرتر شده بود، ولی همون طور دوست داشتی و حتی خواستنی تر شده بود، دیگه اون دختر بچه شیطون نبود از طرز لباس پوشیدنش خوشم اومده بود خیلی شیک پوش شده بود.
    با تعجب ابروهاش رو بالا داد و گفت:
    چیزی شده که اینجوری بهم زل زدی؟
    - می خواستم ببینم توی این چند سال خیلی بهت خوش گذشته یا نه.
    - من برای خوش گذرونی نرفته بودم.
    بدون توجه سمت سام که توی بغلش بود رفتم و دست هام رو به طرفش دراز کردم و گفتم:
    - سام بیا اینجا عمو.
    - نمی تونی ببینی پیش منه، تو همیشه می بینیش.
    - ولی هیچ وقت ازش سیر نمی شم، مشکلی داری اگه بخوام برادر زاده ام رو بغل کنم.
    - می تونی بگیریش.
    با حرص سام رو توی بغلم انداخت، از اینکه نزدیکم بود احساس خوبی پیدا کردم ولی نمی دونم چرا اینقدر باهام سر لج افتاده بودیم.
    نمی دونم چند لحظه به همدیگه زل زده بودیم که با صدای الهام نگاه از همدیگه برگرفتیم، با دستپاچگی خودم رو با سام مشغول کردم، مهشید با عجله ازم فاصله گرفت و از الهام پرسید:
    سام خیلی نازه، الان 2 سالشه؟
    الهام با خنده ای که توی صداش نمایان بود گفت:
    مهشید این رو دارم برای دوم بهت می گم که سام 4 ماه دیگه 2 ساله می شه.
    و بعد با حالت مشکوکی نگاهمون کرد، با کلافگی گفتم:
    سعید و بابا کجان؟
    - بابا رفته استراحت کنه، سعید هم رفته عزیز رو بیاره تا مهشید رو ببینه.
    دلم می خواست حرص مهشید رو در بیارم برای همین گفتم:
    - خوب مگه خانم نمی تونستن برن ایشون رو ببینن، عزیز با این کهولت سن باید بیاد ملکه رو ببینه.
    الهام با خجالت گفت:
    - سیامک؟!
    بدون توجه به عصبانیت مهشید سام رو توی بغلش انداختم و گفتم:
    حالا می تونی بغلش کنی، تا کمبود هات رو جبران کنی.
    - تو حق نداری بهم توهین کنی.
    - توهین نمی کنم، اگه پشت پا به همه چیز نمی زدی الان بچه خودت بغلت بود.
    مهشید از عصبانیت قرمز شده بود الهام با تعجب بهم نگاه کرد و با التماس گفت:
    سیامک خواهش می کنم.
    مهشید سعی کرد با بی تفاوتی بگه:
    - الهام بزار هر چی دلش بخواد بگه، برام مهم نیست.
    بهش نگاه کردم و ابروهام رو بالا دادم و به طعنه گفتم:
    - اِ ... برات مهم نیست، تو کی دیگران برات مهم بودن که حالا برات مهم باشه.
    مهشید با عصبانیت گفت:
    الهام چمدونم رو بیار، می خوام برم هتل.
    دیگه واقعاً عصبانی شده بودم:
    اول باید برام بگی چرا به خاطر مستانه از همه چیز دست کشیدی؟ بعد می تونی هر جایی خواستی بری.
    مهشید با تعجب بهم نگاه کرد و گفت:
    به خاطر مستانه نبود که ازت جدا شدم، قبلاً هم گفتم که....
    توی حرفش پریدم و گفتم:
    - که هیچ احساسی بهم نداشتی، بس کن تو رو خدا تا کی می خوای نقش انسان فداکار رو بازی کنی.
    - هر کسی بهت گفته..
    - هیچ کس نگفته خودم دفتر خاطراتت رو پیدا کردم، تو به خاطر مستانه این کار رو کردی ولی مستانه بعد از 2 سال که تحت نظر روانشناس قرار گرفت خیلی بهتر شد می دونستم دوستم داره ولی نمی دونستم تو به خاطر اون همه چیز رو خراب کردی، الان 1 ساله که نامزد کرده، فکر کردی سر خود هر کاری که بکنی درسته، بدون اینکه با کسی مشورت کنی.
    - دیگه همه چیز تموم شده، پس بهتره دیگه در موردش حرفی نزیم.
    با ناباوری بهش نگاه کردم، یعنی به نظر مهشید همه چیز تموم شده بود، از دو سه روز پیش یه روزنه امیدی پیدا کرده بودم نمی دونم چرا دوباره خواستن مهشید رو پیش خودم تجسم کرده بودم.
    بدون حرف سمت اتاقم رفتم، تا موقع شام بیرون نزدم، موقع شام وقتی عزیز رو اینقدر رنجور دیدم دلم زیر و رو شد با عجله سمتش رفتم و دستش رو بوسیدم با صدایی که دیگه لرزش دار شده بود گفت:
    سیامک پسرم دلم می خواست قبل از مردنم خوشبختیت رو ببینم.
    - این چه حرفیه، ان شاالله صد ساله بشین.
    - عمر دست خداست.
    مهشید با خوشحالی با بابا حرف میزد انگار اتفاقی بینمون نیافتاده بود اینقدر ریلکس رفتار می کرد من هم سعی کردم مثل خودش باشم، سعید با خنده گفت:
    مهشید این چند ساله توی اون مشهد به اون بزرگی کسی نبود تا تو رو بگیره ما هم یه نفس راحتی بکشیم.
    - نه کسی نبود، تازه مگه جای تو رو تنگ کردم.
    - نه بابا برای خودت می گم، تا جونی و به قول عزیز رنگ و رویی داری عجله کن.
    - اصلاً من نمی خوام ازدواج کنم، تو دست از سر کج من بر می داری.
    - نه! یعنی کچل هم شدی، دیگه کسی اصلاً سراغت نمیاد.
    - سیامک!
    از این اشتباه مهشید جون گرفتم با یه لحن زیبایی صدا زد سیامک که از حالت اولیه که بی تفاوتی بود بیرون اومدم و جوری تکون خوردم که از دید دیگران دور نموند.
    مهشید با خجالت از این اشتباه لفظی سرش رو گرم غذا خوردن کرد و دیگه تا آخر غذا حرفی نزد و همه در سکوت شام خوردن، زودتر از بقیه بلند شدم و گفتم:
    عزیز با من کاری ندارین.
    - کجا میری؟
    - می رم خونم، چند روز پیش قرار بود برم ولی نشد.
    - به سلامت مواظب خودت باش، من تا چند روز اینجام نری حاجی حاجی مکه، هان.
    - نه عزیز بهتون سر می زنم.
    بعد از همگی خدافظی کردم و به خونم رفتم، بعد از چند سال اینقدر خونه بوی تنهایی می داد که از برگشتن پشیمون شدم، ولی نمی تونستم برگردم.
    احساسم به مهشید عوض نشده بود چون با دیدنش دوباره مثل سالهای گذشته بیقرار شدم اگه اون موقع کسی توی خونه نمی دونست من دوستش دارم ولی حالا همه می دونستن که ما روزی محرم بودیم و چقدر از رفتنش ضربه خوردم، چطوری به یاد نیارم با اینکه عاشقش بودم ولی فقط چند بار توی آغوشم گرفتمش، من فقط به خاطر اون..
    به خودم گفتم فکر کردن بسه، نباید خودم رو درگیر گذشته ها کنم، با خستگی به خواب رفتم.
    ***
    یه هفته به سرعت گذشت با کمک فرزاد بعد از سرکار برگشتن خونه رو تمیز می کردم، البته فرزاد همش غر می زد من هم می گفتم به جای اون چند ماهی که مفتی می رسوندمت خونت، تو هم چند روز خدمتکارم شو.
    روز پنج شنبه بهترین لباسم رو پوشیدم بعد به خونه بابا رفتم، با عزیز توی سالن نشستم، وقتی زهرا خانم پذیرایی کرد با تعجب پرسیدم:
    انگار کسی خونه نیست، عزیز؟
    بابات با سعید مغازه است، الهام و مهشید هم خیلی وقته رفتن چند جا سربزنن برای خونه و مطب.
    - چرا مهشید همین جا نمی مونه؟
    - حتماً اینجوری راحته.
    - عزیز شما چرا بهم دلیل جدا شدن مهشید رو نگفتین؟
    عزیز با تعجب گفت:
    مهشید خودش گفت من می دونستم؟
    - نه، خودم از تو دفترش خودنم.
    - قسمم داده بود، با اینکه دوست نداشتم شما از هم جدا بشید، ولی از مستانه هم می ترسیدم شما هیچ وقت نفهمیدید که مستانه چند بار به خاطر تو دست به خودکشی زده بود، نبین الان خوبه، من می دونم که چه قدر دوا و دکتر کرد، به نظرم مهشید کار اشتباهی نکرد.
    - وقتی مستانه چند بار ازم خواست باهاش بیرون برم من هم یه بار قبول کردم باهاش بیرون برم، همون موقع فهمیدم خیلی دوستم داره ولی اصلاً شک نکردم به خاطر اون مهشید ازم جدا شده بود، وقتی بهش گفتم نمی تونم باهاش ازدواج کنم گفت من الان یک ساله به خاطر تو تحت نظر روانپزشکم، دو سه بار باهاش رفتم پیش روانپزشک.
    و به خودم گفتم آره خیلی طول کشید تا مستانه اون بحران رو پشت سر گذاشت، شاید اگه اون موقع می فهمید من و مهشید قصد ازدواج داریم الان دیگه بینمون نبود.
    وقتی الهام و مهشید رسیدن، با خوشحالی که از صورت مهشید پیدا بود فهمیدم حتماً کیس خوبی پیدا کرده، عزیز رو به مهشید پرسید:
    خونه پیدا کردین؟
    - آره عزیز زیاد از اینجا دور نیست با ماشین همش 5 دقیقه است، توی یه مجتمع خوبیه، با بابا حاجی و سعید مشورت کردم قرار سعید فردا قولنامه اش رو امضا کنه.
    از اینکه دیدم باز هم مثل همیشه من رو فراموش کرده و با این کارش به من بی توجهی کرده بود عصبی شدم ولی به روی خودم نیاوردم، با صدای زنگ موبایل مهشید دست از حرف زدن با الهام و عزیز برداشت وجواب داد، با ترس و دلهره از جاش بلند شد و برای صحبت کردن به حال رفت، الهام با عجله پشت سرش بیرون رفت، یه احساس بدی پیدا کردم نمی تونستم بی تفاوت بشینم، از پشت دو ستون به حرف هاش گوش کردم ولی چیزی عایدم نشد چون مهشید فقط یه بار گفت:
    چی از جونم می خوای؟
    با شنیدن این حرف مهشید که با ترس گفته بود با عجله از پشت ستون بیرون اومدم و وارد حال شدم گوشی رو از دست مهشید کشیدم مهشید با تعجب و ترس بهم نگاه می کرد ، پشت خط صدای مردی بود که با حالت بدی گفت:
    عزیزم گوشی دستته، هر جای دنیا هم که بری پیدات می کنم.
    تا خواستم جوابش رو بدم مهشید با دو تا دستش دهنم رو بست و گوشی رو قطع کرد، با عصبانیت دستم رو مشت کردم و گفتم:
    این چه کاری بود کردی؟ چرا نذاشتی جوابش رو بدم؟ اصلاً اون کی بود؟
    مهشید با گریه گفت:
    - سیامک من نمی دونم اون کیه، اون الان 2 ساله داره اذیتم می کنه، اوایل فقط برام نامه می انداخت توی آپارتمانم، بعد نمی دونم از کجا شماره ام پیدا کرد دیگه اونقدر اذیتم کرد که یه خط جدید خریدم ولی باز هم اون شماره ام رو پیدا کرد.
    - چی؟ حتماً از طریقی می شناست.
    - نمی دونم.
    الهام در حالی سام رو توی بغلش گرفته بود گفت:
    من میگم شاید یکی از بچه هایی باشه که توی مدت طرحت می دیدی، چون فقط توی این دو سال مزاحمت شده و از همه چیزت خبر داشته و می دونسته تو تنها زندگی می کنی.
    از شنیدن حرف الهام تعجب کردم و با عصبانیت رو به مهشید گفتم:
    - مگه سحر طرحش رو کجا گذروند؟
    - سحر طرحش رو به خاطر نامزدش شهریار گذروند.
    - یعنی تو دو سال اونجا تنها زندگی کردی؟
    - آره من دیگه از تنهایی ترسی ندارم.
    - اگه ترسی نداری چرا از مزاحمت یه روانی می ترسی؟
    - اون فرق می کنه، چرا همش با من بحث می کنی.
    - به خاطر همین تصمیم گرفتی برگردی، چون از دست مزاحمت های اون مرد خسته شده بودی؟
    مهشید با عصبانیت در حالی که گریه می کرد گفت:
    - آره خسته شده بودم، از اینکه روزی چند بار قفل در رو امتحان بکنم خسته شده بودم، از اینکه وقتی بیرون بزنم با ترس و لرز بیرون رو نگاه کنم خسته شده بودم، از اینکه توی هر ماشینی بشینم و فکر کنم شاید اون همون مرد باشه خسته شده بودم، از اینکه دیگه نمی تونستم به کی باید اعتماد کنم خسته شده بودم، از اینکه مردی از کنارم رد بشه و من با ترس از کنارش فرار کنم خسته شده بودم، من توی این 2 سال از همه دنیا بیزار شدم این ترس لعنتی دیگه همیشه باهامه.
    از شنیدن حرف های مهشید شوکه شده بودم یعنی اون عوضی اینقدر اذیتش کرده بود با مهربونی گفتم:
    - آروم باش، همه چیز درست میشه.
    - اون من رو تهدید می کرد که اگه باهاش نمونم اسید به صورتم می پاشه، ولی من نمی دونستم کیه، هیچ وقت هم اسمش رو بهم نگفت، حتی صداش رو نمی شناختم.
    الهام با مهربونی ذاتیش بهم نگاه کرد و گفت:
    - من به مهشید گفتم بهترین کار اینه که بعد از گذروندن طرحش بیاد تهران، چون اینجوری اون نمی تونه پیداش کنه.
    با بغض به مهشید نگاه نوازشگری انداختم و گفتم:
    - میشه دیگه گریه نکنی، هنوز هم طاقت دیدن اشک هات رو ندارم، همه چیز درست می شه، بهت قول می دم.
    - عزیز شما اینجایین؟
    با شنیدن این سوال از طرف الهام به پشت سرم نگاه کردم، عزیز با ناراحتی رو به مهشید گفت:
    چی شده چرا گریه می کنی؟
    - چیزی نیست عزیز، دوباره با هم حرفمون شده.
    - می شه تمومش کنید، شما دیگه بچه نیستین که همش به همدیگه می پرین.
    مهشید با شرمندگی گفت:
    - چشم عزیز.
    اگه گوشهای عزیز شنوایشون مثل سابق بودن حتماً متوجه می شد ما درباره چی حرف میزدیم، مهشید به عزیز کمک کرد به اتاقش بره، توی مدتی که تنها بودم توی سالن قدم می زدم و سیگار می کشیدم، الهام با تعجب در حالی که ظرف میوه توی دستش بود بهم زل زد و گفت:
    سیامک سیگار می کشی؟
    سیگارم رو توی جا سیگاری که بیشتر برای دکور روی شمینه قرار داشت خاموش کردم و به الهام نگاه کردم و گفتم:
    میشه به مهشید بگی بیاد قبل از اینکه بابا بیاد می خوام باهاش حرف بزنم.
    - باشه، بیا میوه بخور.
    - ممنون.
    روی مبل نشستم و به رفتن الهام نگاه کردم، بعد از چند دقیقه هر دو با هم برگشتن، مهشید حال و حواش دیگه مثل یه ساعت پیش نبود، توی خودش فرو رفته بود.
    - میشه بگی اونجا با کی از همه صمیمی تری؟
    - من اونجا فقط با سحر و یکی از هم کلاسی هام که اسمش فروغ بود و بچه مشهد بود صمیمی بودم، من و اون طرحمون رو توی یه بیمارستان گذروندیم، حتی توی بیمارستانی که طرحم رو گذروندم با کس دیگه ای صمیمی نشدم.
    - پس اون از کجا از همه چیزت خبر داره؟
    - نمی دونم
    الهام با هراس گفت:
    تو به دوستت فروغ اعتماد داری؟
    - آره ، اون می دونه مزاحم داره، بیشتر شب ها برای اینکه نترسم پیشم می موند، حالا دیگه اینجام دیگه نمی ترسم برام اتفاقی بیافته.
    الهام گفت:
    - ولی تو نباید ساده ازش بگذری، امکان داره تو اونجا به کسی غیر فروغ گفته باشی میای تهران و اون بتونه پیدات کنه.
    - خواهش می کنم من رو بیشتر نترسون، خودم به اندازه کافی می ترسم.
    با حرص فکم رو قفل کردم و بهش زل زدم، با صدایی که از فرط عصبانیت کلفت شده بود گفتم:
    چرا زودتر اقدام نکردی، چرا اونجا ازش شکایت نکردی؟
    - چطوری شکایت می کردم وقتی اون از کیوسک بهم زنگ می زد، من هیچ مدرکی نداشتم، تازه اگه اون بعداً تلافیش رو سرم در می اورد چی؟
    - چرا زودتر برنگشتی؟
    - همش فکر می کردم دیگه مزاحمم نمیشه.
    - دیگه حق نداری برگردی، حتی برای اوردن وسایلت، اون موبایل لعنتی رو هم قطع می کنی، تو که اونجا به کسی به جز دوستت نگفتی قصد داری بیای تهران؟
    - نه نگفتم، دیگه از ترس نمی دونستم به کی باید اعتماد کنم، وسایل ضروریم رو اوردم.
    از روی مبل بلند شدم و بهش پشت کردم از پشت شیشه پنجره بیرون رو نگاه کردم و گفتم:
    - فکر رفتن به خونه دیگه رو هم از ذهنت بیرون کن، همین جا می مونی.
    - سیامک!
    به طرفش برگشتم و با غضب گفتم:
    - سیامک چی؟ نمی تونم بشینم ببینم داری اشتباه می کنی، اگه از اول لجبازی نمی کردی و قبول می کردی و با اون دانشجو جابجا می شدی، دیگه اینقدر توی دردسر نمی افتادی، همیشه فقط خواستی با من لجبازی کنی.
    - سیامک می شه اینقدر سرزنشم نکنی.
    با بی حوصلگی به قصد رفتن بلند شدم رو به الهام گفتم:
    من دارم می رم میشه به سعید بگی یه سری بهم بزنه.
    - چرا نمی مونی، الان دیگه پیداش میشه.
    - یه تماس بگیر بگو کارش دارم زودتر بیاد خونه.
    - باشه، الان زنگ میزنم بهش.
    وقتی الهام به سمت تلفن رفت با خیال راحت به مهشید زل زدم، از نگاه خیره من معذب شد ولی چیزی نگفت، نفهمیدم چطوری این حرف رو زدم:
    هنوزم تو آرزومی، فکر می کردم فراموشت کردم ولی حالا با دیدنت می بینم احساسم مثل چند سال پیشِ و هیچ فرقی نکرده.
    مهشید با نم اشکی که به چشمم نشسته بود با بغض گفت:
    ولی من لایق این دوست داشتن نیستم، همیشه فقط باعث آزارت شدم.
    - نه تو لایق دوست داشتنی، اونقدر که نمی دونم چه طوری بهت ثابت کنم هنوز هم دوست دارم.
    با لب های بهم فشرده بهم نگاه کرد و اشک بزرگی از چشم هاش پایین افتاد، به سختی جلوی احساسی که بهش پیدا کردم رو گرفتم، فقط تونستم بگم:
    گریه نکن.
    و به سمت حیاط رفتم و لب باغچه نشستم، نمی دونم چه مدتی گذشت که سعید رو در حال باز کردن در دیدم تا ماشینش رو داخل بیاره، به بابا کمک کردم پیاده بشه و تا توی اتاقش باهاش رفتم زیر لب گفتم:
    بابا میشه باهاتون حرف بزنم؟
    - بیا بریم توی اتاقم.
    وقتی بابا نشست، زهرا خانم با یه لیوان عرق بیدمشک به استقبالش اومد، بابا ازش خواست تا موقع شام تنهامون بزارن، وقتی تنها شدیم بابا با آرامش گفت:
    خوب بابا بگو. من گوش می کنم.
    - بابا می خواستن بگم ... بگم که می خوام دوباره با مهشید ازدواج کنم.
    بابا با تعجب گفت:
    - چی؟ شما یه بار با هم بهم زدین، یادت رفته، مگه مهشید به این دلیل که احساسی بهت نداشت ازت جدا نشد، دوباره می خوای اون اشتباه رو تکرار کنی، تو که دیگه بچه نیستی.
    - بابا اون موضوع رو فراموش کنید، مهشید به خاطر مستانه ازم جدا شده بود اونم من رو دوست داشت، فقط شما رضایت مهشید رو بگیرین، من هنوز هم دوستش دارم.
    - خوب فکرات رو کردی، نباید یه بار دیگه توی ازدواجت با شکست روبرو بشی.
    - آره توی این یه هفته خیلی فکر کردم.
    - باشه با مهشید حرف می زنم، خبرش رو بهت می دم.
    بعد از شام با سعید حرف زدم ازش قول گرفتم به هر طریقی نذاره مهشید خونه بگیره، وقتی تعجبش رو دیدم جریان مزاحمت رو براش گفتم، اون هم با من هم عقیده بود، ازش خواستم به جای من هم مراقب مهشید باشه.
    ***
    الان دقیقاً 10 روز گذشته و از بابا خبری نشد، بدون حوصله سر کار می رم هرچه فرزاد دلیل بد اخلاقیم رو می پرسید نمی تونستم بگم چی شده که اینقدر بی حوصلم، می ترسیدم مهشید جواب رد بده و غرورم پیش فرزاد بشکنه، طاقت نداشتم به چشم عاشق شکست خورده بهم نگاه کنه.
    فرزاد با تعجب گفت:
    هی سیامک رفتی تو عالم هپروت نمی فهمی موبایلت زنگ می خوره.
    با عجله دستم رو برای برداشتن موبایلم دراز کردم که فرزاد زودتر از من بهش رسید و گفت:
    عمراً اگه بزارم جواب بدی، الان چند روزه همش به گوشیت زل میزنی، باید ببینم چه خبره؟
    - فرزاد اذیتم نکن حوصله ندارم، گوشی رو بده.
    - باشه بابا گریه نکن.
    با عجله از ترس اینکه تماس قطع بشه جواب دادم:
    بله.
    - بابا چرا دیر جواب دادی؟
    - سلام بابا ببخشید دستم بند بود، چه خبر؟
    - سلامتی، می دونی چند روزه رفتی و دیگه سری نزدی.
    - نمی خواستم مهشید اذیت بشه، بهش گفتین؟
    - آره، میشه شب بیای اینجا؟
    - آره.
    وقتی بعد از قطع تلفن تعجب فرزاد رو دیدم گفتم:
    به چی زل زدی؟
    - منتظر تلفن بابات بودی، من رو باش فکر می کردم منتظر تلفن یه دختری.
    - برو بابا، دلت خوشِ.
    شب بیشتر از همیشه به خودم رسیدم کت و شلوار مشکی با بلوز سفید پوشیدم، پیش خودم گفتم حتماً مهشید می خواد باهام حرف بزنه، پس بهتره خوش پوش باشم.
    وقتی آیفون رو زدم زهرا خانم جواب داد، با آرمش از راهرو گذشتم و وارد سالن شدم با تعجب همه رو اونجا دیدم، خونواده عمو اینا و بعد از چند سال خانواده عمه مهشید رو اونجا دیدم، با گیجی به همه سلام کردم، پیش خودم گفتم الان که تولد مهشید نیست، وقتی سراغ بابا رو از سعید گرفتم با لبخند گفت:
    الان میاد.
    وقتی بابا با سید آقا وارد شدن شصتم خبر دار شد که سید برای چی اومده، از خوشحالی نمی دونستم چی کار کنم فکرشم نمی کردم به این زودی مهشید زنم بشه.
    وقتی مهشید همراه مهنوش و الهام وارد سالن شد، با بهت به بهش نگاه کردم که توی لباس سفید از همیشه زیباتر شده بود سعید با آرنج بهم زد و گفت:
    چشم هات رو درویش کن، بعداً می تونی بهش زل بزنی.
    وقتی خطبه عقد دایم خونده شد از خوشحالی دست مهشید رو توی دستم گرفتم، زیر گوشش گفتم:
    باشه دیگه برای من نقشه می کشی.
    مهشید با ناز آروم گفت:
    - اگه دوست نداری بگو بهمش بزنم.
    - من غلط بکنم، تو همه چیز منی.
    - تو هم بهترین مرد دنیایی.
    عزیز خوشحال تر از همه بود با خوشحالی کنار گوش مهشید گفت:
    دیگه می تونم راحت سرم رو زمین بزارم و بمیرم، همش از اینکه جلوت رو نگرفتم عذاب می کشیدم.
    مهشید دستش رو بوسید و گفت:
    نه عزیز این چه حرفیه، شما که تقصیری نداشتین، اون تصمیم رو خودم گرفته بودم.

    آخر شب بابا ازم خواست مهشید رو برای همیشه به خونه خودم ببرم، وقتی به مهشید نگاه کردم با شرم سرش رو پایین انداخت و به بابا گفت:
    از اینکه چند سال پیش همه شما رو اذیت کردم من رو ببخشید.
    بابا پیشونیش رو بوسید و گفت:
    تو بهترین دختر دنیایی.
    بعد از هر دوی ما خواست همیشه احترام همدیگه رو نگه داریم و توی سختی های زندگی پشت همدیگه باشیم.
    من و مهشید تنها از خونه بیرون زدیم. وقتی با مهشید وارد خونه شدم با خوشحالی گفت:
    چه خونه زیبایی داری، می ذاری من کدبانوش بشم.
    بغلش کردم و گفتم:
    تو تاج سر منی، همه اینجا مال خودتِ خانمم.
    - سیامک ازت معذرت می خوام که ...
    دستم رو لبش گذاشتم و گفتم:
    دیگه از گذشته حرف نزن، تو الان کنارمی و من همه گذشته ها رو به عشق تو فراموش می کنم، خیلی دوستت دارم.
    برای بار اول بوسیدم و گفت:
    من هم دوستت دارم، هیچ وقت کسی جای تو رو توی قلبم نگرفت.
    با عشق به خودم فشردمش و بوسیدمش، و اون هم من رو همراهی کرد، تا زندگی های صبح بیدار بودیم وقتی مهشید با خمیازه گفت:
    راستی سیامک تو باید فردا بری سر کار ولی هنوز نخوابیدی.
    موهاش رو نوازش کردم و گفتم:
    زنگ می زنم مرخصی می گیرم، می خوام چند روز با همدیگه بریم شمال، نظرت چیه؟
    سرش رو روی بازم جابجا کرد و دستش رو دور گردنم محکم تر حلقه کرد و گفت:
    خیلی خوبه، ولی من الان خوابم میاد.
    - بخواب عزیزم.
    تا نیم ساعت بعد از خواب مهشید به صورت دوست داشتنیش زل زدم دوست داشتم به اندازه این چند سال دوری ببینمش.
    ***
    مهشید با جیغ کشیدنش من رو از چورت نیمروزی کنار دریا پروند با عجله به سمتش دویدم و گفتم:
    چی شده؟ چرا جیغ کشیدی؟
    با خنده گفت:
    فقط خواستم بیدارت کنم، من رو اوردی ماه عسل ولی می گیری می خوابی.
    روی زمین انداختمش و گفتم:
    لوس، خودخواه فکر کردم برات اتفاقی افتاده.
    و بوسیدمش با عجله بلند شد و گفت:
    سیامک زشته کسی میبینه.
    با خنده گفتم:
    - هیچ کس این دور و ورا نیست که ما رو ببینه.
    با صدای زنگ موبایلش دستش رو برام تکون داد و گفت:
    فروغِ.
    بعد از کنارم بلند شد و رفت روی سنگ بزرگی نشست و حرف زد.
    حدود دقیقه حرف زد دیگه داشتم طاقتم رو از دست می دادم که اومد طرفم، از چشم های قرمزش فهمیدم گریه کرده با عجله گفتم:
    چی شده؟
    - چیزی نیست.
    - ولی تو گریه کردی.
    خودش رو توی بغلم انداخت و گریه کرد، به سختی گفتم:
    زودتر بگو چی شده؟
    - اون مزاحمِ... فروغ می گفت فهمیده مزاحمِ کی بوده.
    - کی بوده؟
    - اون راننده سرویس بیمارستان بود.
    - چه طور تو نفهمیدی اونِ ولی فروغ فهمیده.
    - همه میگفتن مقدم توی یه حادثه قدرت تکلمش رو از دست داده، ولی فروغ گفت چند روز پیش با عصبانیت جلوم رو گرفت و گفت خانم زمانی چرا دیگه نمیاد سرکار، فروغ گفت وقتی فهمیدم اون از همه پنهون کرده می تونه حرف بزنه و اینقدر در موردت کنجکاو شده فهمیدم خودشِ و به رئیس بیمارستان که یکی از بستگانشِ گفته اون مزاحمم شده.
    - چرا اون برات مزاحمت ایجاد می کرد؟
    - فروغ گفت آقای حدادی که معرفش بود به رئیس بیمارستان گفته زن مقدم چند سال پیش اون رو ترک کرده و با یه مرد دیگه فرار کرده، از اون موقع اون دیگه حرف نزد و همه فکر می کردن اون قدرت تکلمش رو از دست داده، اون به جز من انگار مزاحم یکی از پرستارهای بخش هم می شده، حالا از بیمارستان اخراجش کردن.
    - دیگه گریه نکن، بسِ.
    مهشید با ترس سرش رو بالا گرفت و گفت:
    اگه اون پیدام کنه؟
    بیشتر به خودم فشردمش و گفتم:
    اون هیچ کاری نمیتونه بکنه، تا وقتی کنارتم نباید از هیچی بترسی، اون که نمی دونه تو اهل کجا بودی، درسته؟
    مهشید سرش رو به علامت تایید تکون داد، لب هاش رو بوسیدم و گفتم:
    دلم می خواد همه چیز رو فراموش کنی، من از طریق برادر فرزاد که توی آگاهی کار می کنه پیگیرش شده بودم اون می تونه حالا کمکون کنه، فکر نکنم دیگه برات مشکلی پیش بیاد.
    شب به محض اینکه مهشید خوابید به فرید تلفن کردم اون مطمئنم کرد دنبال کار رو می گیره و نمی زاره برای مهشید اتفاقی بیافته.
    بعد از قطع کردن تلفن با خیال راحت تری کنار مهشید دراز کشیدم و در حال نوازش موهاش به خواب رفتم.
    ***
    بعد از 10 روز که از ماه عسل برگشتیم، توی مسیر کنار جاده ایستادم تا برم از مغازه آب معدنی بگیرم، هنوز از مغازه بیرون نزدم که موبایلم زنگ خورد وقتی شماره فرید رو دیدم از رفتن به ماشین پشیمون شدم و همون کنار جاده جواب دادم:
    بله.
    سلام سیامک، بابت اون جریان بهت زنگ زدم.
    - بگو گوش می کنم.
    - انگار شوهر پرستاره از مقدم شکایت کرده و دکترها گفتن اون روان پریشی داره، برای همین الان تیمارستان بستریه، پس دیگه نگران نباش.
    - از کمکت ممنونم.
    - خواهش می کنم.
    وقتی پشت فرمون نشستم مهشید با حالت مشکوکی پرسید:
    کی بود؟
    وقتی حرف های فرید رو براش گفتم با خوشحالی گفت:
    راست می گی، خیالم راحت شد.
    با شیطنت گفتم:
    حالا که خیالت راحت شد، باید خیال من هم راحت بشه.
    با تعجب گفت:
    خیال تو؟
    - آره وقتی یه دختر خوشگل مثل خودت به دنیا اوردی دیگه خیالم راحت میشه، اون وقت خوشبختیم کامل میشه.
    مهشید با ناز گفت:
    یعنی الان خوشبخت نیستی؟
    - چرا خوشبختم ولی اونجوری کامل میشه.
    تا تهران هر کاری کردم باهام حرف نزد، ساعت 8 شب خونه رسیدیم، مهشید بعد از من رفت حموم کرد، بهترین لباسش رو پوشید و کمی آرایش کرد انگار می خواست دل من رو آب بندازه، با خوشحالی کنارش نشستم و گفتم:
    به به خانم خودم، بزار ببوسمت.
    با ترشرویی از کنارم بلند شد و به اتاق خواب رفت.
    به بابا زنگ زدم و گفتم رسیدیم خونه، وقتی دیدم مهشید به فکر شام نیست و هنوز قهره، زنگ زدم دو تا پیتزا سفارش دادم، چند دقیقه ای خودم رو با تلویزیون سرگرم کردم ولی طاقت نیوردم و به سمت اتاق راه افتادم، وقتی وارد شدم مهشید داشت موهاش رو شونه می کرد تا من رو دید شونه رو زمین گذاشت و روی تخت خواب دراز کشید، آروم کنارش دراز کشیدم موهاش رو بو کشیدم و گفتم:
    چرا ما دو تا از یه شامپو استفاده می کنیم، ولی موهای من این بوی خوب رو نمیده.
    و بعد بغلش کردم، مهشید با حرص گفت:
    ولم کن سیامک.
    التماس نکن، محاله بزارم بری.
    خیلی زود کوتاه اومد و سرش رو روی شونم گذاشت، وقتی موهاش رو نوازش کردم با اخم قشنگی گفت:
    من از دستت دلخورم، اینجوری نمی بخشمت.
    با خنده نگاهش کردم و گفتم:
    چی کار باید بکنم تا بخشیده بشم؟
    برام ناز کرد و گفت:
    خوب وقتی زنی از دست همسرش دلخوره مردش چی کار می کنه؟
    - من که نمی دونم چون اولین باره زنم باهام قهر کرده.
    - لوس نشو، باید از دلم در بیاری.
    - چه جوری؟
    با خنده لب هام رو بوسید و گفت:
    اینجوری.
    حتی شنیدن زنگ در که از طرف پیتزا فروشی محل بود ما رو از هم جدا نکرد، برامون مهم نبود که یه شب گرسنه بخوابیم، ما می خواستیم دوباره از عشق هم سیراب بشیم.
    چشماي تو براي من عالم زندگانيه
    رنگ چشات براي من اميد زندگانيه
    من ميميرم اگه تو پيشم نموني
    رنگ دلم آبي شده ميشه تو پيشم بموني
    چشماي من منتظرن منتظر رسيدنت
    بيا ديگه تنهام نزار فرشته ها ندزدنت ؟
    اين قلب من ميتپه براي تو همينو بس
    دق ميكنم اگه نياي من ميميرم گوشه قفس
    واي رسيدي عزيز من دلم برات تنگ شده بود
    عزيز من ميدونستي ديشب هيچ ستاره اي غايب نبود
    من بودمو تو بوديو ستاره ها مهمونمون
    پيشم بمون پيشم بمون پيشم بمون

  15. 2 کاربر پست نگین عزیز را پسندیده اند .

    مایا10 (04-18-2011),سارمینا2 (06-30-2011)

  16. Top | #8



    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    عنوان کاربر
    مهلبووون
    میانگین پست در روز
    2.43
    محل سکونت
    to baghche
    نوشته ها
    3,756
    پسندیده
    2,327
    تشکر شده
    3,869
    میزان امتیاز
    46

    پیش فرض

    پایان
    چشماي تو براي من عالم زندگانيه
    رنگ چشات براي من اميد زندگانيه
    من ميميرم اگه تو پيشم نموني
    رنگ دلم آبي شده ميشه تو پيشم بموني
    چشماي من منتظرن منتظر رسيدنت
    بيا ديگه تنهام نزار فرشته ها ندزدنت ؟
    اين قلب من ميتپه براي تو همينو بس
    دق ميكنم اگه نياي من ميميرم گوشه قفس
    واي رسيدي عزيز من دلم برات تنگ شده بود
    عزيز من ميدونستي ديشب هيچ ستاره اي غايب نبود
    من بودمو تو بوديو ستاره ها مهمونمون
    پيشم بمون پيشم بمون پيشم بمون

  17. Top | #9



    تاریخ عضویت
    Mar 2011
    عنوان کاربر
    just for me
    میانگین پست در روز
    0.00
    محل سکونت
    پاريس
    نوشته ها
    4
    پسندیده
    0
    تشکر شده
    5
    میزان امتیاز
    0

    پیش فرض

    ممنون عزيزم خيلي قشنگ بود.
    گويي پدر ژپتوي نجار
    از سرما...
    پينوكيو عزيزش را
    در اجاق مي سوزاند...
    آن گونه كه تو مرا مي سوزاني.

  18. کاربر مقابل پست مانيا عزیز را پسندیده است:

    سودازده (06-30-2011)

  19. Top | #10



    تاریخ عضویت
    May 2011
    عنوان کاربر
    کاربر سایت
    میانگین پست در روز
    0.00
    نوشته ها
    2
    پسندیده
    0
    تشکر شده
    5
    میزان امتیاز
    0

    پیش فرض

    خیلی خوشگل بود.

  20. کاربر مقابل پست صبا تنها عزیز را پسندیده است:

    سودازده (06-30-2011)

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
تارنماي ايران پرديس با لطف و ياري خداي مهربان در سال 1386 تاسيس شد.روز به روز که از عمر ايران پرديس ميگذشت دوستان زيادي به جمعش محلق شدند و تا به امروز مخاطبان زيادي از اين تارنماي کاملا فارسي استفاده ميکنند ايران پرديس با پشت سر گذاشتن فراز و نشيب زياد و با عنايت خداو لطف بيکرانش امروزه توانسته در پنجمين جشنواره رسانه هاي ديجيتال عنوان برترين انجمن گفتگوهاي پارسي را کسب کند انجمن هاي ايران پرديس امروزه با هدف خدمت رساني به يکي از بزرگترين انجمن هاي ايران و پر مخاطب ترين انجمن هاي دنياي مجازي تبديل شده و اميدوار هست با همين هدف هم به جايگاه اصلي و واقعيش دست يابد.

اکنون ساعت 15:34 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.

ایمیل پست الکترونیکی مدیریت سایت : iranpardis.com@gmail.com
شماره سامانه پیامک : 30005604500000