هموطن گرامی به برترین انجمن گفتگوی پارسی در پنجمین جشنواره رسانه های دیجیتال خوش آمدید.
برای عضویت در سامانه پیامکی انجمن ایران پردیس کافیست کلمه ozve رو به یکی از شماره های اختصاصی 5000206070600 یا 30005604500000 ارسال کنید

تبلیغات ایران پردیس
تبلیغات ایران پردیس تبلیغات ایران پردیس
  آخرین ارسالات انجمن
+ ارسال موضوع جدید
صفحه 1 از 6 123 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 53

موضوع: رمان تو سهم منی ماندانا بهروز

  1. Top | #1



    تاریخ عضویت
    Apr 2011
    شماره عضویت
    67037
    محل سکونت
    دیوونه خونه
    سن
    23
    نوشته ها
    14,752
    پسندیده
    17,774
    مورد پسند : 16,103 بار در 6,641 پست
    میزان امتیاز
    179

    پیش فرض رمان تو سهم منی ماندانا بهروز

    رمان توسهم منی
    نویسنده : ماندانابهروز
    15 فصل
    367 صفحه



    مقدمه :
    آرام اما محکم قدم برمی دارد، درجاده ای که درفراسوی آن دربی نهایت گم می شود ونه آغاز آن پیداست ونه پایان آن راراهیست. ذهن خسته وآشفته اش باهجوم افکاری چنان مغشوش گشته که حس می کند نمی تواند به راحتی وبی دغدغه قدم بردارد. به آنهایی که ازکنارش عبورمی کنند،می نگردوچه بسیار کسانی رامی بیندکه باچشمهایی بسته این راه را می پیمایند.
    عده ای درهمان ابتدای راه متوجه خطایشان می شوند،می ایستندوباچشمانی بازباقی راه راطی می کنند،گروهی دیگرنیزدرمیان راه، اما افسوس برای آن دسته که هرگزچشم نمی گشایندتا راه به پایان برسد ودیگرپلی برای بازگشت نداشته باشند. راهی که پل عبئراززمین به آسمان است.پلی که یگانه معبود ومعشوق آسمانی فراروی همگان گسترده تاراهی باشد برای وصال او.
    ناگهان روزنه ای از روشنایی پیش رویش می بیند ولبخندی محوبرلبانش نقش می بنددگویاراهش رایافته است،همان راهی که اورا ازآن همه افکاربرهاندوذهن وروح پرعطش اوراسیراب گرداند.
    نگاهی به اطراف می افکند وکوله بارش رابرزمین می گذارد،قلمی ازآن خارج می کند وآرام می نویسد.برصفحه روزگاری که چه بسیارحکایتها درطوماردلش پنهان دارد. می نویسد ازعشق،آری! بازهم ازعشق.ساده وبی ریا، هما موهبتی آسمانی که اگرباسیاهی گناه،آلوده نشود مقدس وستودنی است. همان مرواریدی که پروردگار یکتادردل همگان نهادتاباتجربه پاک خاکی اش پلی بسازند برای لمس آسمانی آن.
    گویی تازه متولدشده ودرمی یابد که همان راه آرام گرفتن روح تشنه وقلب بی قرارش نوشتن است. نوشتن ازعشقی که ازازل بوده وتاابدهم خواهدبود.همان که اجداد ونیاکان ماباآن زندگی کردندونسل به نسل آن رامستقل کرده وحالا به ماسپرده اند. واین مسئولیت برماست که آن راخالص وپاک به نسلهای آینده برسانیم. نگوییم عشق وجودندارد. نگوییم عشق گرمی بازارقصه هاست. به عشاق نخندیم،زیراهمه عاشقند!هرمدعی هم که ادعا داشت هباشد عشقی به دل ندارد،بالاخره عاشق خودش که هست ،درغیراین صورت برای بقای خودش تلاش نمی کرد!پس نگوییم عشقی وجودندارد.چه بهترکه ازنوع پاک وآسمانی اش باشد وبه قول خواجه شیراز:
    دست ازمس وجود چومردان ره بشوی
    تاکیمیای عشق بیابی وزرشوی
    ******
    فصل اول
    چشمهایم راکه گشودم بی اختیار نگاهم به صفحه ی ساعت روی دیوارافتاد،بادیدن عقربه ها که 9 صبح رانشان می دادند،کش وقوسی به بدنم دادم وازجا برخاستم.
    مامان ومهدی، همچنان خواب بودندومهتاب درآشپزخانه،سیب زمینی های آب پزرارنده می کرد.کنارش رفتم،بالبخندنگاهش کردم وگفتم:
    - سلام مهتاب خانم، خسته نباشی.
    به طرفم برگشت وبالطافت طبع خاص خودش گفت:
    - سلام خانم خانما!شماهم خسته نباشید!
    چشمهایم راتنگ کردم وباقیافه ی حق به جانبی گفتم:
    - نمی خواد طعنه بزنی!چرابیدارم نکردی خودم به فکرغذاباشم؟
    باهمان حالت جواب داد:
    - منم وهمین یکدونه خواهر!دلم نیومدیه صبح جمعه که داره استراحت می کنه بیدارش کنم.
    خندیدم وگفتم:
    - خب تاحالا هرکاری کردی دستت دردنکنه.حالا برودستاتوبشوروبشین سردرسات.چندباربهت گفتم که امسال سال آخری وباید حسابی درس بخونی؟
    مهتاب بادلخوری ساختگی گفت:
    - بیاوخوبی کن!من خواستم به توکمک کنم یه چیزی هم بدهکارشدم؟
    با اخم گفتم:
    - بسه دیگه،سخنرانی کافیه!
    شیرآب رابازکرد ودرحال شستن دستهایش پرسید:
    - حالا دکترمطمئنه که کلیه های مامان ازکارافتادن؟ شاید مورد دیگه ای باشه که با دارورفع بشه.
    - نه،دکتربااطمینان حرفشو زدوگفت تنها راه نجات مامان پیوندکلیه ست وچون مادرحال حاضرهزینه این کار رونداریم تنها راهی که مادرکمتردردبکشه،استراحت مطلقه!
    - مامان ازاین که توبه جاش به منزل اون دکترمی ری وکارهاشوانجام می دی ناراحته.
    - ناراحتی مامان موردی نداره. من ازصبح تاظهرشرکتم وبعدهم که به اون جا می رم،کل کارم 2ساعت بیشترطول نمی کشه.
    - می گل کاشکی من هم می تونستم کمکت کنم. توفقط دوسال ازمن بزرگتری اما بارزندگی چهارنفره مونوبه تنهایی متحمل می شی ومن فقط درس می خونم!
    - ممنونم ک هبه این چیزافکرمی کنی،ولی من ازاین وضعیت شکایتی ندارم وتنها توقعم ازتواینه که درساتوبخونی وبس!
    مهتاب به من نزدیک شد ولحظه ای نگاهم کرد،بعدصورتم رابوسیدوازآشپزخانه بیرون رفت.
    اودختری شادومهربان والبته کمی شیطان بودکه اگرغافل می شدم اززیرباردرس خواندن شانه خالی می کرد،اما من اسرارداشتم حالاکه تاسال آخردبیرستان رسیده، لااقل دیپملش رابگیرد.
    وقتی او رفت مشغول رنده کردن سیب زمینی ها شدم تا برای ظهرکتلت درست کنم.
    ساعتی بعد همزمان باخارج شدن من ازآشپزخانه،مادرنیزازخواب بیدارشد.نگاهش کردم وبالبخندگفتم:
    - سلام مامان،صبح بخیر.
    چشمهایش متوجه من شدولبخندی محوبرلب هایش نشست:
    - سلام عزیزم،صبح توهم بخیر.
    برای آوردن صبحانه اش به آشپزخانه برگشتم.
    نمی دانم چرااما شایدتخت تاثیر حرف های مهتاب احساس می کردم درنگاه مادربه من،حالت عجیبی نهفته است وخیلی زود فهمیدم احساس درستی دارم. وقتی سینی صبحانه را روبرویش نهادم،دستم را گرفت وبانگاه به چشمهایم گفت:
    - بشین می گل.....می خوام باهات حرف بزنم.
    بعد برادرکوچکم مهدی راکه تازه ازخواب برخاسته بود، برای بازی به حیاط فرستادوبانگاهی مضطرب وصدایی لرزان،خطاب به من ادامه داد:
    - می گل!.......عزیزم،من نگران توام!ای کاش دیگه به خونه ی اون آقای دکترنمی رفتی!
    لحظه ای نگاهش کردم وبعدبی آنکه چیزی بگویم چشمهایم رابه گل های رنگ ورورفته ی قالی دوختم.
    - می دونی دخترم،توجوونی!من.....
    درهمان حال که سربه زیرداشتم،حرف مادررابریدم:
    - شما که می دونیدکل کارمن توخونه ی اون بیشترازدوساعت طول نمی کشه. تواین پنج روزی هم که به اون جارفتم اصلاً ندیدمش .مگه اقدس خانم به شمانگفته که اون هرروزتاساعت 5 بعدازظهرمحل کارشه؟
    - بله عزیزم،همه ی این ها درسته ولی من بازهم نگرانم!
    مستاصل ودرمانده سربلندکردم وشمرده شمرده خطاب به مامان گفتم:
    -مامان خوبم!....مامان عزیزم،ممنون که به فکرمنی ،منوببخش که این حرفومی زنم،ولی ما به پولی که اون درقبال کارتوی خونه اش بهمون می ده احتیاج داریم.مامان! من دلم نمی خواد شمازجربکشیدمی دونم که خیلی درددارید.می دونم هم که می دونید حقوق شرکت کمه وفقط کفاف زندگی مونومی ده،درحالی که اگرچندماهی توخونه ی اون کارکنم وبتونم وامی هم ازشرکت بگیرم،می توین زودترجراحی کنی وبه امیدخداخوب بشی.
    حرف هایم که تمام شد،مامان به آرامی اشک هایش راپاک می کرد.
    ازجابرخاستم وکنارش رفتم و اورا که دربستردرازکشیده بود،بوسیدم.
    ****
    همان طورکه باعجله کفش هایم رامی پوشیدم نگاهی به ساعت انداختم. حسابی دیرشده بود.به مامان زمان داروهایش رایادآوری کردم وبه سرعت ازخانه خارج شدم.
    سرقرارهمیشگی که رسیدم،سحرایستاده بودوباکلافگی به ساعتش نگاه می کرد.اودوست دوران دبیرستانم بودکه حالامدتی بودباهم دریک شرکت کارمی کردیم.جلورفتم وگفتم:
    - سلام،صبح به خیر.
    - سلام بهتره بگی ظهربه خیر!
    everyone dies but not everyone lives

    خواهم که شمع باشم در دل شبها بسوزم
    روشنی بخشم به جمعی و خودم تنها بسوم

    **++**

    پادشاه باش حتی اگر قلمروات اندازه ی عرض شانه هایت باشد !
    [لطفا جهت مشاهده لینک ها ثبت نام کنید.][لطفا جهت مشاهده لینک ها ثبت نام کنید.][لطفا جهت مشاهده لینک ها ثبت نام کنید.]



  2. Top | #2



    تاریخ عضویت
    Apr 2011
    شماره عضویت
    67037
    محل سکونت
    دیوونه خونه
    سن
    23
    نوشته ها
    14,752
    پسندیده
    17,774
    مورد پسند : 16,103 بار در 6,641 پست
    میزان امتیاز
    179

    پیش فرض

    خندیدم وگفتم:
    - خیلی خوب حالا،ببخشید! زودباش بریم که حسابی دیرشده!
    - اینوکه خودمم می دونم. فقط زودباش بگوببینم عشقت دیروزمهمونتون بوده؟!
    اخم کردم وگفتم:
    - اولاً که فرامرزعشق من نیست وقرارهم نیست که بشه. دوماًهم به خیر.اون دیروزپیش مانبوده.
    - بله عنق!بیچاره فرامرزکه مجبوره توروتحمل کنه.
    - خواهش می کنم حرف های تکراری نزن. به جای این حرف ها تندتر راه بیا،دیرشد!
    برسرعت گام هایمان افزودیم وچند دقیقه بعد سواراتوبوس شدیم. به محض ورود به شرکت، چشمم به خانم صحرایی افتاد.اودختری زیبابودکه به عنوان منشی درشرکت کارمی کرد والبته به خاطرغروربیش ازاندازه باهیچ یک ازخانم های همکار،ارتباط خوبی نداشت. از کنارش که عبورکردیم،سحربالحن خاصی گفت:
    - نمی دونی چه قدردلم می خوادسرازکاراین مارخوش خط وخال دربیارم!
    متعجب پرسیدم:
    - چه کاری؟!
    - یعنی می خوای بگی نمی دونی چه خبره؟!فکرمی کنی اون بیخودهردقیقه می ره تواتاق مهندس؟!
    - بازکه توسرخودقضاوت کردی.اصلاًتوکه تاحالا مهندس رو ندیدی،ازکجامی دونی اون جوونه؟
    - یعنی توفکرمی کنی اگه اون پیروپاتال بودباراین عفریته هی می رفت اون جا؟!
    سری تکان دادم وباعلم به این که دوست کنجکاوم،تاشب بحث راادامه خواهد داد حرفی نزدم.
    آن روز،آن قدرسرگرم رسیدگی به کارهایم بودم که وقتی آبدارچی شرکت چای رامقابلم گذاشت،تازه متوجه غیبت سحرشدم،10دقیقه بعد،وقتی چایم رابه اتمام رسانده ودوباره مشغول رسیدگی به کارم شده بودم،سحربرگشت.یک راست به طرف من آمدوطوری که انگارمهم ترین موضوع دنیا راکشف کرده،گفت:
    - دیدی حق بامن بود؟!
    سربلندکردم وپرسیدم:
    - درچه مورد؟
    خندید:
    -اونی که من دیدم وگفتند که مهندس شرکته،بیشتربه یک مانکن شبیه بود تایک مهندس!
    - بهت تبریک می گم که چنین موضوع مهمی روکشف کردی!
    سحرکه با شنیدن طعنه یمن ذوقش فروکش کرده بود،گفت:
    - ماروباش که خواستیم اطلاعاتمونو به کی بدیم!
    - آخه چه فرقی به حال مامی کنه دخترعاقل؟
    - خب بابا،توهم که همه اش توذوق آدم می زنی!
    پشت میزکارش برگشت وروی صندلی نشست چنددقیقه بعدپرسیدم:
    - ناراحت شدی؟
    شانه بالا انداخت:
    - نه،توراست گی!واقعاًهم فرقی به حال مانمی کنه.نه مثل پری هاخوشگلیم ونه مثل شاهزاده هاپولدار!من به نون جوهم راضی ام،فقط محوسیاهی بی نظیرچشمهاش شدم،که اون هم بی خیالش بابا!
    لبخندزدم وسرتکان دادم،نگاهش کردم،دخترمهربان وساده ای بودکه گاهی اوقات حسابی شیطان مشد،امادرهرحال بهترین دوستم بود و دوستش داشتم.
    everyone dies but not everyone lives

    خواهم که شمع باشم در دل شبها بسوزم
    روشنی بخشم به جمعی و خودم تنها بسوم

    **++**

    پادشاه باش حتی اگر قلمروات اندازه ی عرض شانه هایت باشد !
    [لطفا جهت مشاهده لینک ها ثبت نام کنید.][لطفا جهت مشاهده لینک ها ثبت نام کنید.][لطفا جهت مشاهده لینک ها ثبت نام کنید.]



  3. Top | #3



    تاریخ عضویت
    Apr 2011
    شماره عضویت
    67037
    محل سکونت
    دیوونه خونه
    سن
    23
    نوشته ها
    14,752
    پسندیده
    17,774
    مورد پسند : 16,103 بار در 6,641 پست
    میزان امتیاز
    179

    پیش فرض

    لحظه ای بعد،سحربازهم بحث پسرخاله ام،فرامرز راپیش کشید:
    - راستی می گل،حیف ازفرامرزکه تواین قدربراش نازمی کنی.آخه مگه چی کم داره؟هم بااخلاقه،هم شاغله،قیافه اش هم که ازتو خیلی بهتره!
    ازقسمت آخرحرفش خنده ام گرفت، گفتم:
    - همه ی اینایی که تومی گی درسته،ولی من هیچ احساسی نسبت به فرامرز ندارم ومطمئنم که اون هم به من، فقط به چشم یه دخترخاله نگاه می کنه،نه بیشتر! گناه ما اینه که ازبچگی اسممونو روی هم گذاشتند. می دونم دخترای زیادی آرزودارن بااون ازدواج کنن امامن جزواون هانیستم.
    سحرشانه بالاانداخت:
    - خلاصه ازمن گفتن بود،کاری نکن که بعدها پشیمون بشی.
    - پشیمون نمی شم،چون فکرمی کنم این حق طبیعی هرمردیه که زنش دوستش داشته باشه وتنها چیزی که من نمی تونم به اون بدم عشقه!
    سحردیگرحرفی نزدوهردومشغول کارهایمان شدیم.
    آن روز پس ازپایان وقت اداری ازاوخداحافظی کرده وراه منزل دکتررادرپیش گرفتم.وقتی رسیدم باکلیدی که دراختیارداشتم درراگشودموداخل شدم حیاط نسبتاً بزرگ خانه پیش رویم نمایان شد. طبق معمول آن چند روزبادیدن باغچه ی خشکیده گوشه ی حیاط افسوس خوردوتصمیم گرفتم دراسرع وقت،یادداشتی برای دکتربگذارم ونظراورا درموردرسیدگی به باغچه جویاشوم.بااین تفکرواردساختمان شدم وکارهای روزانه راشروع کردم.
    وقتی همه کارها به نحواحسن انجام شده باخستگی روی کاناپه درازکشیدم وچشمهایم را روی هم گذاشتم.
    قصدم تنها چنددقیقه استراحت بود اما اصلاًنفهمیدم کی وچگونه به خواب رفتم.
    وقتی چشم گشودم ساعت نزدیک 5 بود ومردی جوان که احتمالاًدکتربوددرحالی که عصبانی به نظرمی رسید مقابل من ایستاده بودونگاهم می کرد.فوراٌازجابرخاستم وباحالتی آشفته سلام کردم به مردی پاسخم راداد وگفت:
    - می تونم بپرسم شما این جا چه کارمی کنید؟
    بادستپاچگی جواب دادم:
    - من،من برای انجام کارهای خونه اومدم.
    باهمان لحن سردگفت:
    - ولی به من نگفته بودند که دختری جوان رومی فرستند. قراربراین بودکه فقط خانمی میان سال به این جابیاد.
    آب دهانم رافرودادم وگفتم:
    - بله ،حق باشماست. پیش ازمن،مادرم به این جامی اومد،اماحالاچندروزیه که به علت بیماری درمنزل بستریه ومن وظیفه شوانجام می دم.
    - آیا بیماری مادرتون موقتیه وبازهم این جابرمی گرده؟
    - متاسفانه خیر،برای این که به پیوند کلیه احتیاج داره وبعدازاون هم که دیگه.......
    باقی حرفم روادامه ندادم وسکوت کردم.اوبالحنی که جای هیچ صحبتی باقی نمی گذاشت،گفت:
    -بنابراین من برای شمامتاسفم!چون نمی خوام حضوردختری جوان درمنزل من برام دردسرسازباشه!
    انگارسطلی آب سردبه روی بدنم ریختند.آهسته سربلندکردم وبرای اولین باردرطول مکالمه به اونگریستم.برخلاف اخلاق سردش،ظاهربسیارجذاب وگیراداشت که ازهمان نگاه اول،توجه هرزنی راحتی برای چندلحظه جلب می کرد.
    چشم ازصورت جذابش برداشتم وگفتم:
    - خداحافظ!
    فقط همین- دیگرحرفی برای گفتن نداشتم. اوبه راحتی عذرم راخواسته بود ومن هم بلافاصله منزلش راترک کردم.
    ****
    فردای آن روزوقتی برای رفتن به شرکت آماده شدم، هرچه به دنبال کیفم گشتم آن راپیدانکردم،تا این که یکباره به یادآوردم روزقبل آن رامنزل دکترجاگذاشته ام.
    ازشدت عصبانیت،لگد محکمی به زمین کوبیدم ودردل به خودم وحواس پرتم ناسزاگفتم،اماچاره ای نبود.کاری بودکه شده وبه هرحال بایدکیفم راپس می گرفتم.بااین فکر،کمی زودترازمعمول،خانه راترک کردم وراهی منزل دکترشدم.
    وقتی رسیدم دکمه ی آیفون رافشردم ومنتظرماندم.چندلحظه بعدخوددکترجواب دادومن بالحنی سردگفتم:
    -عذرمی خوام،من همون خانمی هستم که دیروزمنزل شمابودم.کیفموجاگذاشتم،میش� � لطف کنید وبه من برش گردونید؟
    هیچ جوابی ازاونشنیدم.دقایقی بعدخودش درراگشودودرحالی که کیفم رادردست داشت،سلام کوتاهی گفت: که من هم به اختصار جوابش رادادم.سپس کیفم راازاوگرفتم.خواستم خداحافظی کنم که به یادآوردم کلیدمنزلش رابه اوبازنگردانده ام،بنابراین درکیفم راگشودم ودسته کلیدی راکه شامل کلید ورودی حیاط وساختمان بودازآن خارج کرده وبه سویش گرفتم.لحظه ای نگاهم کردوبعدگفت:
    - اگه هنوزهم موافق باشید می تونیداین جاکارکنید!فقط ازشماخواهش می کنم که هرروزقبل ازاومدن من،خونه روترک کنید؟
    ازاین که فکرمی کردم اومرابادختران کج رفتاراشتباه گرفته وحس می کردم به من توهین شده،امابه دلیل نیازی که به پول داشتم پذیرفتم به کارم درمنزل اوادامه دهم ودرعمل ثابت کنم درموردمن،نادرست قضاوت کرده است.
    آن روزقراربود جلسه ای باحضوربازرسان درشرکت تشکیل شود.بنابراین طبق قرار،راس ساعت 9 همه راهی سالن گردهمایی شدیم،کمی بعدمدیرشرکت شروع به سخنرانی کردودرپایان سخنانش ازمهندس محرابی خواست که خلاصه ای ازفعالیت های شرکت راتوضیح دهد.
    باآمدن مهندس به بالای سن،به شدت یکه خوردم وباچشمهای گردشده ودهان بازبه اوچشم دوختم.
    خدای من!......باورم نمی شه،مهندس کسی نبودجزهمان دکتری که من برای کاربه خانه اومی رفتم!
    شک نداشتم که خودش بود،امانمی فهمیدم....پس چرا اورابرای مادکترمعرفی کرده بودند؟!
    برای لحظه ای ازذهنم گذشت شاید اصلاً اوشخصی شبیه به دکترست،اما این غیرممکن بود زیراحتی لباسی هم که مهندسی پوشیده بود،همان لباسی بودکه دکتر،صبح موقع تحویل دادن کیفم به تن داشت،صحبت هایش کوتاه بود والبته من یک کلمه ازحرف هایش رانفهمیدم.سحرکه درکنارمن نشسته ومتوجه تغییرحالم شده بود،آرام به پهلویم زد وگفت:
    - چته مثل برق گرفته ها شدی؟!آخرش توهم اردست رفتی!
    وقتی دیدهنوزمات ومتحیروبی هیچ حرفی نشسته ام،آهسته خندید:
    - توروخدا جلوهمه آبروریزی نکن می گل!خودم برات می رم خواستگاریش!
    بااخم نگاهش کردم:
    - توکه نمی ئونی چی شده،چرا بی خود حرف می زنی؟.....سحر!این مهندسه همون دکتریه که من برای کار می رم خونه اش!
    - اِ؟!باورکنم بادیدنش عقلت جابه جاشده؟!
    - بس کن سحر،چراچرت وپرت می گی؟من که شوخی نمی کنم.
    - جالبه!پس بااین موضوع حتماً اینا،دوتادوقلوان وماخبرنداریم!
    اگه این جورباشه که یه فیلم هندی حسابی می بینیم!
    باعصبانیت به سحرکه هیچ وقت دست ازشوخی برنمی داشت،نگاه کردم ودیگرچیزی نگفتم.
    خیلی دلم می خواست بدانم که اقدس خانم،اورادرست نمی شناخته که درمعرفی اش به مااشتباه کرده است؟
    اقدس خانم یکی ازهمسایه های قدیمی مابودکه پیشنهاد کاردرخانه ی آقای دکترراهم اوبه مامان داده بود. اومادردکتر رایکی ازآشنایان قدیمی اش معرفی کرده بود وخانواده ی آنها راخانواده ی محترمی می دانست،اما نمی دانم چرادرموردشغل اواشتباه کرده بود؟
    پس ازپایان جلسه،وقتی به اتاق خودمان بازگشتیم،سحرکه همچنان مراغرق تفکرمی دید،گفت:
    - به نظرمی باید به یه بهانه ای بری تواتاق کارش وسرازموضوع دربیاری!
    - لزومی به این کارنیست، به مرورزمان همه چیزروشن می شه.
    سحرمتعجب وکمی هم عصبی گفت:
    - تودیگه واقعاً شورش رودرآوردی می گل!
    کلافه نگاهش کردم وگفتم:
    - سحرتوخودتوبذارجای من!می خوای من برم ازش بیوگرافی اشوبپرسم؟!فکرنمی کنی درموردمن چه خیالاتی می کنه؟یادت رفت که بهت گفتم وقتی اجازه داد دوباره توخونه اش کارکنم چی بهم گفت؟......اون همین جوریش هم به همه شک داره!فکرمی کنه چون موقعیت اجتماعی خوبی داره وخوش تیپ وخوش قیافه هم هست،هردختری که دوکلمه باهاش حرف می زنه حتماً براش نقشه داره!منم اصلاًدلم نمی خواد که حتی برای یک لحظه درموردمن همچین فکری بکنه،می فهمی سحر؟
    نفس عمیقی کشید وگفت:
    - بله،می فهمم. انگاراین دفعه حق باتوئه!
    آن روزهم پس ازپایان وقت اداری راهی خانه ی دکترجوان شدم که به شدت ذهنم رامشغول کرده بود.ساعت تقریباً چهارونیم بودکه کارها به اتمام رسید. مانتوام راپوشیدم وکیفم رابه روی شانه انداختم که نگاهم برای لحظه ای ازپنجره به حیاط افتاد.خیلی دلم می خواست سروسامانی به باغچه ی خشک وپوشیده از علف هرز آن جا بدهم، امابرای این کاربه هماهنگی دکترنیازبود.
    بااین تفکریادداشت کوتاهی برایش نوشتم وآن راروی اپن آشپزخانه قراردادم،سپس خانه ی اوراترک کردم.
    فردای آن روز،وقتی من وسحرازشرکت خارج می شدیم،مهندس رادیدیم که سوارماشینش شدواستارت زد.وقتی برای یک لحظه نگاهمان بایکدیگرتلاقی کرد، اوباحیرت به منخیره شدوبعدآهسته به نشانه سلام،سرتکان داد.من وسحرهم به همان صورت جوابش رادادیم ومسیرخودمان رادرپیش گرفتیم.سحربه پهلویم زدوگفت:
    - خب باهاش می رفتی دیگه!
    نیشگونی ازبازویش گرفتم وگفتم:
    - درست حرف بزن!اون کی به من تعارف کرد؟تازه من هنوز صد درصدمطمئن نیستم این مهندسه همون دکتره!
    _ بروبابا!مثل اینه که بگی مطمئن نیستم حالاظهره!
    خندیدم وگفتم:
    - بالاخره همه چیزمعلوم می شه.
    درخانه ی مهندس هرچه به دورواطراف نگاه کردم،هیچ نوشته ای مبنی برجواب یادداشت دیروزم ندیدم.به هرحال بااین تصورکه خانه ی اوست واختیارآن راداردخودم راقانع کردم،گرچه ازاین که حداقل جوابم رانداده بودکمی دلخوربودم. کارهایم راانجام دادم ومثل همیشه،حدودساعت5 منزل اوراترک کردم.
    شب درآشپزخانه مشغول پخت شام بودم که دیدم مهتاب داخل آمد وکنارم ایستاد.پرسیدم:
    - بامن کاری داری؟
    لبخند برلب آورد اماچیزی نگفت.باخنده نگاهش کردم:
    - نمی خواد ادای دخترای خجالتی رودربیاری!حتماً بازازسهندخان خبری شده،آره؟!
    لبخندش پررنگ ترشد وگفت:
    - قربون آدم چیزفهم!
    - بازمن بهت خندیدم توپرروشدی دختر؟!صدباربهت گفتم بهش بگوبیادخواستگاری!بگواگه دوستت داره وقصد ازدواج داره ازطریق خانواده اش اقدام کنه!بگوفقط هیمن روقبول داری وبس!
    - خواهرش میگ ه دوسال دیگه مونده تادرسش تموم بشه وسهند لیسانسشو بگیره.
    - خب چه اشکالی داره؟فوقش نامزدمی کنین تادرس اون تموم بشه...اماحرف آخرهمونیه که گفتم. بگواز طریق خانواده اش ،یعنی پدرومادرش اقدام کنه نه خواهرش که هم سن خودته!
    مهتاب نگاهم کرد وبالبخند زیبایی که برلب داشت گفت:
    - چشم، عین حرفاتوبهش می گم.
    گونه اش رابادوانگشت کسیدم وگفتم:
    - توروخدا دیگه تمومش کن،این قدربرای من ادای آدم های خجالتی رودرنیار!حالابرودرساتوبخو� � تا تجدیدنشی وآبروت حفظ بشه!
    مهتاب باردیگرچشم بلندبالایی گفت وازآشپزخانه بیرون رفت ومرابا افکارم تنهاگذاشت.
    *****
    کارهایم تازه به اتمام رسیده ودرحال مرتب کردن روسری روی سرم بودم که صدای بسته شدن درحیاط وبعد در ورودی ساختمان راشنیدم.لحظه ای بعد دربرابرنگاه حیرت زده ی من مهندس واردخانه شد. نگاهی به ساعت مچی ام انداختم که عقربه هایش 2 و30 دقیقه ی بعدازظهر رانشان می داد وبعددرحالی که ازآمدن اودراین ساعت متعجب بودم گفتم:
    - سلام،خسته نباشید!
    مهندس جلوآمد وگفت:
    - سلام ممنونم....باید ببخشید که من امروز کمی زودترازوقت معمول به خونه اومدم. علتش یادداشتی بود که دوروز پیش برام گذاشته بودید.راستش روبخواهید جوابش را براتون نوشته بودم اما فراموش کردم بذارم خونه وتوجیب پیراهنم جاموند!دیروزهم شما روتوشرکت دیدم ولی فکرکردم شایددلتون نخواد درحضوردوستتون دراین باره صحبت کنیم.
    بعدمکث کوتاهی کردوپس ازچندلحظه گفت:
    - نگفته بودید که کارمند شرکت ماهستید!
    نگاهش کردم وسرتکان دادم:
    - من هم تاقبل از روزجلسه نمی دونستم شما مهندس هستید!
    اصلاً خانمی که معرف شما بودبه ماگفته بودشمادکترهستیدنه مهندس!
    لبخند کمرنگی برلب هایش نشست:
    - خانم رحیمی هنوزهم من روبابرادرم اشتباه می گیره!مهم نیست.
    فکرمی کنم سوءتفاهم برطرف شده باشه....واماراجع به یادداشتون، باید بگم که من این جا باغبانی رونمی شناسم که استخدام کنم، اگرشما کسی رومی شناسید که درکارش ماهرباشه،من حرفی ندارم.
    - منظورمن استخدام باغبون نبود!اگرموافق باشید من خودم می خوام سروسانی به این باغچه بدم!
    - مگه شما ازکشاورزیسررشته دارید؟!
    - نمی تونم بگم مهارت کامل دارم اما اطلاعات کمی دارم وضمناًبه این کارعلاقه مندم.
    - چه خوب!من هم ازفضای سبزخوشم می یاد اما هیچ مهارتی دراین زمینه ندارم.اگرشما فکرمی کنید ازعهده ی این کاربرمی آییدمن حرفی ندارم،موافقم.
    - ممنون.حالا اگرکاری ندارید بااجازه تون من باید برم.
    - خواهش می کنم.
    everyone dies but not everyone lives

    خواهم که شمع باشم در دل شبها بسوزم
    روشنی بخشم به جمعی و خودم تنها بسوم

    **++**

    پادشاه باش حتی اگر قلمروات اندازه ی عرض شانه هایت باشد !
    [لطفا جهت مشاهده لینک ها ثبت نام کنید.][لطفا جهت مشاهده لینک ها ثبت نام کنید.][لطفا جهت مشاهده لینک ها ثبت نام کنید.]



  4. Top | #4



    تاریخ عضویت
    Apr 2011
    شماره عضویت
    67037
    محل سکونت
    دیوونه خونه
    سن
    23
    نوشته ها
    14,752
    پسندیده
    17,774
    مورد پسند : 16,103 بار در 6,641 پست
    میزان امتیاز
    179

    پیش فرض

    - خداحافظ.
    - خدانگهدار!
    به سمت درخروجی به راه افتادم اما لحظه ای بعد باشنیدن صدای او مجبوربه ایستادن شدم.
    - خانم....
    برگشتم وگفتم:
    - بهار!
    پرسید:
    - اسمتون یا نام خانوادگیتون؟!
    - نام خانوادگیم!
    - خانم بهار،شما وسایلی روکه برای این کارلازم دارید می تونید به حساب من تهیه کنید.
    - ممنون!یک مقدار وسیله توخونه دارم که ازهمون ها استفاده می کنم.
    - هرطورراحتید!
    - خداحافظ.
    پاسخ خداحافظی ام راداد ومن منزل اوراترک کردم.
    فردای آن روز تمام وقایع روزپیش رابرای سحرتعریف کردم. اوکه مشتاقانه چشم به دهان من دوخته بود،پس ازپایان حرف هایم گفت:
    - خب،بقیه اش روبگو!
    - کدوم بقیه؟!همه اش همین بوددیگه.
    - یعنی باورکنم توبااون توی خونه بودیدو....
    خودکارم رامحکم به طرفش پرت کردم ونگذاشتم باقی حرفش را ادامه دهد.سحرباصدای بلندمی خندید. درحالی که نمی توانستم جلوی خنده ام رابگیرم،گفتم:
    - وای به حالت اگه بخوای یک باردیگه درمورد من واون حرف بی ربط بزنی!
    سحراشک هایی راکه ازشدت خنده روی صورتش سرازیرشده بود،پاک کردوگفت:
    - خواهیم دید ادامه اش را.....
    ومن تنها به تکان سراکتفا کردم وگفتم:
    - توهیچ وقت درست نمی شی!
    ****
    فصل دوم
    ازآن روز به بعد علاوه برانجام کارهای خانه،به باغچه نیز رسیدگی می کردم.قسمتی ازآن را دوبوتۀ کوچک گل وقسمتی دیگررا نهال های نخل،توت،لیموترش وموز کاشته بودم.ازآن جایی که اواخرفروردین ماه بود وهوای بندرعباس روز به روز گرم ترمی شد،برای این که باغچه خشک نشودهر روزآن راآبیاری می کردم.
    عصریکی ازروزهای پنج شنبه که مشغول آب دادن به باغچه بودم،درحیاط بازشد ومهندس داخل آمد.
    اوبازهم ازمعمول به خانه بازگشته بود!
    به شدت عرق کرده بودودرحالی که بادستمال،صورتش راپاک می کردبه سمت من آمد وگفت:
    - سلام خانم بهار،خسته نباشید!
    - سلام آقای مهندس،شما هم خسته نباشید!
    - ممنون. باید ازبابت زحمتی که برای باغچه کشیدید ازتون تشکرکنم.
    - خواهش می کنم. این خواسته ی خودمن بوده وهست.
    - به هرحال ازتون ممنونم.
    این راگفت وبه طرف ساختمان به راه افتاد.
    چند دقیقه بعد کارمن هم به اتمام رسید.شیرآب رابستم وبرای برداشتن کیفم به سوی ساختمان رفتم اما جلوی دراز حرکت بازایستادم. می دانستم مهندس درخانه است وبه نوعی برای داخل شدن تردید داشتم.
    عاقبت پس ازگذشت چندلحظه،آرام به درزدم،کمی بعدمهندس آمد ودرراکاملاً گشود.
    آهسته گفتم:
    - عذرمی خوام،کیف من توهال مونده.
    مهندس خودش راکنارکشید وگفت:
    - بفرمایید!
    باگفتن ببخشید،داخل شدم وکیفم رابرداشتم وخواستم بازهم بیرون بروم که اوصدایم زد:
    - خانم بهار!
    ایستادم وبرگشتم:
    - بله؟!
    - شما باوسیله ی ثابتی به منزل برمی گردین؟!
    - خیر.معمولاً بااتوبوس وگاهی هم باتاکسی.
    - پس صبرکنید تامن شماروبرسونم!
    بی آن که نگاهش کنم،گفتم:
    - ازلطفتون ممنونم، اما من هرروزاین مسیرروطی می کنم.
    خداحافظ!
    خواستم در رابازکنم که اوادامه داد:
    - می دونم، ولی امروز من هستم وشما رومی رسونم!
    - ممنونم آقای مهندس،اصرارنکنید.
    این راگفتم ودیگرمنتظرحرفی ازجانب اونماندم ومنزلش راترک کردم.
    به خانه که رسیدم،مهتاب کتاب به دست درحیاط قدم می زد.
    - سلام مهتاب خانم.
    - سلام،خسته نباشی.
    - مرسی، چه خبر؟
    - خبری نیست جزخبرای خوب!
    ابروهایم رابالاانداختم وگفتم:
    - به به! حتماً ازطرف سهندخان!
    - یک قسمتش آره!همه ی حرف هایی روکه زدی به سها گفتم، اون هم به سهند گفته وقرارشده که موضوع روبامادرشون دمیون بذارن.
    - خب پس به زودی یه شیرینی خورون حسابی داریم،آره؟!
    - چرایکی؟...شاید دوتا!
    - دوتا؟!
    - بله،قسمت دوم خبرمال همین بود!پنج شنبه ی هفته ی آینده خاله فرشته وخاله فخری می خوان بیان اینجا که هم مامان روببینن وهم درموردتو فرامرزصحبت کنن.
    اخم کردم وگفتم:
    - کجای این خبرخوب بود؟
    - یعنی توازاومدن خاله ایناخوشحال نیستی؟!
    - خاله وبچه هایش اگه برای عیادت مامان می یان قدمشون روی چشم،ولی اگه موضوع دیگه ای درکارباشه من یکی حوصله ندارم!
    - پس خداآخروعاقبت هفته ی آینده روبه خیرکنه!
    با بی حوصلگی روی پله های حیاط نشستم.مهتاب درحالی که زیرچشمی حرکات مرامی پایید،پس ازچنددقیقه سکوت پرسید:
    - راستی می گل،توتاحالا دکتررودیدی؟!
    - منظورت همونیه که من توخونه اش کارمی کنم؟
    - آره.
    - خب اولاً باید به اطلاعت برسونم که اون مهندسه نه دکتر،دومـاًپله،دیدمش.
    مهتاب باتعجب پرسید:
    - دروغ نگو!!....واقعاً؟!!
    - دروغم چیه ؟اقدس خانم اشتباهی اونو به جای برادرش که دکتره معرفی کرده بود.
    - چه جالب!پس خانواده ی باکلاسی دارن!
    - چون هم مهندس دارن وهم دکتر؟!
    - آره دیگه!....حالا بگوببینم این آقای مهندس قیافه اش چطوره؟!
    - آخه چه فرقی به حال تومی کنه؟
    - فرقی که نمی کنه،محضی ارضای کنجکاوی!
    پوزخندی زدم وگفتم:
    - جذاب وخوش تیپ!
    - اِه!جدی می گی؟...من نمی دونم چراهرچی مهندسه جذاب وخوشگله!
    - حتی اون هایی که 30 سال سابقه دارن؟!
    - خب منظورم جووناشونه!
    ازتعبیر بچه گانه اش خنده ام گرفت،بلندشدم وبرای عوض کردن لباس هایم به داخل رفتم.
    فردای آن روز جمعه بود.فکرمی کنم جمعه ها، مهندس خودش غذا می پخت.چون اون به غذای بیرون حساسیت داشت ودر مورد بهداشت آن مطمئن بود. درهرصورت من آخرهفته را فرصت داشتم تا کمی استداحت کنم.
    شنبه بعدازظهردرمنزل مهندس،وقتی کارها را به اتمام رسانده واز خانه اش بیرون آمدم،سمند سرمه ای رنگ اوارا دیدم که از پیچ کوچه داخل شد.
    بی توجه به اوبه راه خود ادامه دادم ودرهمان حال صدای بوق ماشینش را شنیدم اما به روی خودم نیاوردم وکمی برسرعت گام هایم افزودم تا این که اوبازدن دوبوق ممتد وتوقف جلوی پای من،توجه رهگذرانی راکه ازآن جا عبورمی کردند به خودجلب کرد.
    نگاهش که کردم، شیشه ی سمت خودش را پایین کشیدوگفت:
    - سلام خانم بهار،خسته نباشید.
    - سلام،ممنونم.شماهم خسته نباشید.
    - بفرمایید شما روبرسونم!
    - مرسی آقای مهندس،من یک باربه شما...
    اما اوحرف مراقطع کردوگفت:
    - می دونم چی می خواهید بگید.شماکه قصددارید تاکسی بگیریدیاسواراتوبوس بشید،حالامن شما رومی رسونم وکرایه اش روهم می گیرم!
    نگاهش که کردم دیدم کاملاً جدی حرف می زند،من هم مانند خودش بالحنی جدی پاسخ دادم:
    - من بااتوبوس می روم،کرایه اش خیلی کمترازتاکسی!خداحافظ!
    ومتعاقب این حرف بی آن که منتظرپاسخی ازجانب اوبمانم،راه خودم رادرپیش گرفتم. خوشحال بودم ازاین که موقعیتی پیش آمدتابه اونشان دهم درمورد من اشتباه می کند.
    آن روزدرتمام طول مسیروبعدهم درخانه،فکربرخوردمهندس ذهنم رابه خودمشغول ساخته بود ورهایم نمی کرد.پس ازخوردن عصرانه،زمانی که جلوی تلویزیون درازکشیده وبه ظاهرمشغول تماشای برنامه ای که پخش می شد بودم،باتکان دستی به روی شانه ام برگشتم ومامان رادیدم:
    - می گل؟چندبارصدات زدم،حواست کجاست؟!
    مهتاب خندید وباشیطنت گفت:
    - حواسش به آخرهفته اس!
    با اخم نگاهش کردم. مامان هم نگاه معنی داری به اوانداخت تاملاحظه ی مرابکند،بعدروبه من کردوپرسید:
    - قرص های منوگرفتی مامان؟
    یکباره به یادآوردم که داروهای مامان رافراموش کردم. باشرمندگی گفتم:
    - ببخشیدمامان،یادم رفت یک وعده ات هم گذشته، آره؟
    - مهم نیست عزیزم!
    - همین حالا می رم برات می گیرم.
    فوراًازجابرخاستم ولباس عوض کردم،بعدبه نزدیکترین داروخانه رفتم ونمونه داروی مامان راتحویل دادم،اما مردفروشنده پس ازکمی جست وجوگفت: که داروی مذکوررادرحال حاضرندارند. باناامیدی آن جاراترک کردم واین باربه داروخانه ی مرکزی شهررفتم.
    دقیقاًیک ربع طول کشید تا نوبتم شد وداروهای مامان راتحویل گرفتم. اما زمانی که قصدخروج ازآن جاراداشتم ناگهان چشمم به مهندس افتاد که اوهم مقداری موادبهداشتی رابافروشنده ی دیگرداروخانه حساب می کرد!ازدیدنش شوکه شده وبه سرعت ازداروخانه خارج شدم،دعاکردم که مراندیده باشد.خیلی سریع خودرابه ایستگاه اتوبوس رساندم وکنارجمعیت منتظرایستادم،اما لحظه ای بعدصدای مهندس ازپشت سرتوجه ام رابه خودجلب کرد:
    - دختراتوبوس نشین اگه به تاکسی من افتخاربدی کرایه ی اتوبوس روباهات حساب می کنم!
    برگشتم واورادیدم که درست کنارم ایستاده است،آرام گفتم:
    - آقای مهندس،خواهش می کنم اصرارنکنید.مسیرمن وشما به هم نمی خوره.
    - ازکجامی دونید؟!
    لحظه ای به چهره ی جذاب اوخیره شدم.پوستی سبزه داشت با چشمهایی درشت وبسیارخوش حالت،ابروهایی کشیده وزیبا وبینی ودهانی خوش ترکیب که توجه هربیننده ای راحتی برای یک لحظه به خودجلب می کرد.
    وقتی متوجه شد نگاهش می کنم،خیلی جدی گفت:
    - تابلویی که پیش رودارید این قدرخوشگله که نمی تونید ازآن چشم بگیرید؟!
    فوراً مسیرنگاهم راتغییردادم ودردل برخودم بعنت فرستادم. خودم هم نفهمیدم چرا به اوخیره شدم!ازانتظارکشیدن برای اتوبوس صرف نظرکردم ومنتظرتاکسی ایستادم.چندلحظه بعداوباماشینش جلوی پایم توقف کردوگفت:
    - اگه سوارنشی،دیگ ههیچ وقت برات نمی ایستم!
    - اگه این کارروبکنی ازت ممنون می شم!
    مهندس باخشم نگاهی به چشمهایم انداخت،بعدپارابرپدال گازفشردوخیلی شریع ازآن جادورشد.
    من هم تاکسی گرفتم وبه خانه برگشتم.
    تاشب تمام حواسم به اتفاقات آن روز بودودست آخرنتیجه گرفتم که اودوست داره مرابه زانو درآوردتاماننددیگردختران بایک اشاره به دنبالش روان شوم.پوزخندزدم وباخودگفتم مگردرخواب این اتفاق رخ دهد!
    شب وقتی همراه مهتاب مشغول شستن ظرف های شام بودیم،حسابی به فکرفرورفته بودم. مهتاب آرام به پهلویم زدوبا شیطنت گفت:
    - راستش بگو،توفکرفرامرزی یا....
    - یاکی؟
    - یامهندس؟!
    نگاهش کردم وباتعجب پرسیدم:
    - مهندی؟!....چرااون؟!
    - به چند دلیل که یکی ازاون ها هم حس زنونه ی منه!
    - اوه!چه حس زنونه ی قوی ای!می شه دلایل دیگه ات روهم بگی؟
    - درست نمی دونم!امایه چیزی به من می گه که....
    حرفش رابریدم وگفتم:
    - توروخدا ول کن مهتاب بی خودواسه ماحرف درنیار،من واون اصلاً تویک ترازنیستیم.
    مهتاب شانه بالاانداخت ودیگرچیزی نگفت.
    روزبعددرشرکت،همان طورکه کارمی کردم برای سحرازاتفاقات دیروزحرف می زدم،سحردست ازکارکشیده بودوبادقت صحبت های مرادنبال می کرد،بعد هم باشیطنت خاص خودش گفت:
    - دیدی گفتم: می گل؟غلط نکنم اون عاشقت شده!
    نگاهی به سحرانداختم وگفتم:
    - اون فقط دوست داره منوشکست بده!
    - توهمیشه برداشت منفی می کنی!
    - درتوهم زیادی خوش خیالی!
    هنوزصحبتمان به اتمام نرسیده بودکه نامه ای ازرئیس،مبنی براین که من بایدمدتی رادراتاق مهندس کارکنم،دریافت کردم.سحربلندشدونامه راازدستم قاپید وپس ازمطالعه ی آن،باخنده گفت:
    - واسه چی توفکری خوشبخت؟!بروکه بخت فقط یه باردر خونه ی آدمو می زنه!
    وقتی متوجه شدمن هنوزمبهوت دستوررئیسم،گفت:
    - شاید ازخوشحالی زبونت بنداومده!پاشووسایلت وجمع کن بروسرپست جدیدت تا نظرشون عوض نشده!
    - سحر،بس کن توروخدا،توکه نمی دونی من به چی فکرمی کنم،چرابی خودی وراجی می کنی؟!
    - اتفاقاًمی دونم به چی فکرمی کنی،زیاد قصه نخور!خیلی طول نمی کشه،بهش می رسی!
    نیشگونی ازبازویش گرفتم که صدای جیغش درتمام اتاق پیچید،بعد مشغول جمع آوری وسایلم شدم.کارم که تمام شد روبه سحرگفتم:
    - فعلاً خداحافظ،با من کاری نداری؟
    بالحنی طنزآلودجواب داد:
    - من که نه ولی اونی که توراخواسته،حتماً!بروبه سلامت!
    خودکارم رابه طرفش پرت کردم وازاتاق بیرون آمدم وراه اتاق مهندس رادرپیش گرفتم.
    وقتی رسیدم،آرام درزدم وباشنیدن صدای بفرماییدمهندس ،داخل رفتم.
    - سلام آقای مهندس،خسته نباشید.
    سربلندکرد ونگاه متجبش رابه من دوخت:
    سلام،ممنونم....بفرمایید؟!
    نگاه معنی داری به اوانداختم ونامه ی رئیس راروی میزکاریش گذاشتم. همان طورکه آن رامطالعه می کرد،گفت:
    - پس کارمند منظم ومدیری که رئیس ازش صحبت می کرد،شمایید؟!
    بالحنی جدی جواب دادم:
    - آقای رئیس به من لطف دارن!می تونم بپرسم وظیفه ی جدید من چیه؟
    به میزکاری که روبروی میزخودش،درسمت دیگراتاق بود اشاره کرد:
    - فعلاً بفرمایید،بعداًدرموردش صحبت می کنیم!
    وسایلم را درون کشوی میزقراردادم. کمی بعد،مهندس درباره وظایف جدیدم بامن صحبت کردکه البته خوب می دانستم به همین زودی ها راه نمی افتم وتامدتی به کمک اواحتیاج دارم.همین موضوع هم عذابم می داد وسعی می کردم حتی الامکان بااوهم کلام نشوم.
    اکثرکارکنان شرکت به اتاق اومی آمدند ودرباره ی مسائل کاری مشورت می کردند که خانم صحرایی هم یکی ازآنها بود.آن روزوقتی داخل اتاق آمد وفهمید همکارجدیدمهندس من هستم،نگاهی پرغرور نثارم کردوبعد،بی آن که سلام کند به سوی میزمهندس رفت وپشت به من ایستاد.
    او مدتی نسبتاً طولانی بامهندس به صحبت پرداخت،بعد اتاق راترک کرد ورفت.نمی دانم چرا ازاو به شدت بدم آمده بود!
    به هرحال ساعات اداری آن روز هم به پایا نرسید ومن پس ازسرزدن به خانه ی مهندس،راهی خانه ی خودمان شدم.
    صبح که ازخواب برخاستم،سردرد شدیدی داشتم.به سراغ یخچال رفتم ومسکن خوردم،بعدآماده شدم وخانه رابه قصدشرکت ترک کردم.
    سحرخیلی زودمتوجه بدحالی ام شدوپرسید:
    - توچیزیت شده می گل؟
    - نه،فقط کمی سردرد دارم.
    - می تونی کارکنی؟رنگت کاملاً پریده!
    پس ازخداحافظی باسحر به سوی اتاق کارمان رفتم.
    شب ها روزودتررود من،مهندس هم رسید.سلامش رابا بی حوصلگی پاسخ دادم ومشغول رسیدگی به کارهایم شدم. هنوزچند دقیقه ای نگذشته بودکه خانم صحرایی امد وازمهندس خواهش کردبه اتاق اوبرود تانگاهی به کامپیوترش که بامشکل مواجه شده بود،بیاندازد. چون من هم درموردی به مشکل برخورده بودم وباید ازاوکمک می گرفتم،مجبورشدم تابازگشت دوباره اش به اتاق صبرکنم. سرم راکه به سختی دردمی کردروی میزگذاشتم وچشمهایم رابستم.
    نمی دانم چه مدت گذشت که باشنیدن صدایی،چشمهایم راگشودم وسربلندکردم.
    مهندس سرجایش نشسته بودوبا خودکاری روی میزش ضربه می زد تامرامتوجه حضورش کند.
    نگاهش که کردم به طعنه گفت:
    - اگه کارمند منظم شرکت این جوری باشه،پس دیگران حتماًرختخوابشون روهم باخودشون می یارن!
    - ببخشیدآقای مهندس،من منتظربازگشت شمابودم.
    - شماتوخواب منتظرمن بودید؟!
    - معذرت می خوام!
    - مجبورنیستیدشب هابیداربمونیدوبه فکروقایع روزباشید! شب ها روزودتربخوابید تاصبح هاخوابتون نبره!
    باحرص نگاهش کردم وگفتم:
    - پس شما علم وغیب هم دارید؟!
    واو باغرورخاص خودش پاسخ داد:
    - البته! این ازخصوصیات مهندسیه!
    دیگرجوابش راندادم وکمی بعد،درحالی که واقعاً ازبرخوردهایش عصبی بودم،با اجباربه سویش رفتم تادرموردمشکلی که داشتم ازاو کمک بگیرم. اوپس ازشنیدن سوالم شروع به توضیح دادن نمود ومن درهمان حال که ایستاده بودم به صحبت هایش گوش می کردم،اما ناگهان چشمهایم سیاهی رفت وتعادلم راازدست دادم. دستم رالبه ی میزگذاشتم تاازافتادنم جلوگیری کنم که متاسفانه دست چپم به دست مهندس برخورد کرد. سریع دستم راکشیدم وگفتم:
    - عذرمی خوام آقای مهندس،ببخشید!
    - شماحالتون خوب نیست خانم بهار؟!
    - خوبم!فقط کمی سرم دردمی کنه....همین!
    - اگه نمی تونید کارتون روادامه بدید،مرخصی بگیرید واستراحت کنید.
    نگاهش کردم وبرای یک لحظه درعمق نگاه نافذش غرق شدم،اما سریع برشیطان لعنت فرستادم ودرحالی که چشم ازصورتش برمی داشتم،گفتم:
    - ممنون،می تونم ادامه بدم.
    - هرطورراحتید!درضمن من امروزبه تهران می رم وازامروزتاجمعه شمازاطرف من مرخصی دارید.
    زیرلب تشکرکردم وسرجای خودم برگشتم.
    آن روزمهندس دوساعت زودترازوقت رسمی تعطیل شدن شرکت وسایلش راجمع کردوبعدزاجایش برخاست وبه سوی دررفت،اما قبل ازخروج ازاتاق روبه من کردوگفت:
    - حالا که من می رم شما هم باخیال راحت مرخصی بگیرید وبرید خونه بخوابید!خداحافظ!
    باحرص رفتنش راازنظرگذراندم.واقعاً که استاد لجبازی بود! نمی دانستم چرا آن قدرمرا اذیت می کند.اما دلم می خواست هرطورشده نشان بدهم درآن موردکمترازاونیستم.
    نفس عمیقی کشیدم واندیشیدم که تایک هفته ازطعنه ها وکنایه هایش خلاص خواهم بود،بعدسرم راروی میزگذاشتم وشقیقه هایم را دردست فشردم.
    *****
    صبح فردا،وقتی وارداتاق کارمان شدم چشمم به اولین چیزی که افتادجای خالی مهندس بود. حس کردم هنوزبوی ملایم ادکلن اودراتاق موج می زند. کیفم را روی میزگذاشتم وپشت صندلی ام نشستم ویکی ازپرونده ها راجولی رویم بازکردم.خطوط سیاه رنگ،یکی پس ازدیگری ازجلوی چشمهایم می گذشت اما عجیب بود که من قادربه متمرکزکردن ذهنم روی نوشته های پرونده نبودم.نگاهم بازبرای لحظه ای به سویمیزکارمهندس چرخید،بعدبابی حوصلگی پرونده ی جلوی رویم رابستم و به صندلی تکیه دادم.
    بی آن که بخواهم ازذهنم گذشت که جایش حسابی خالیست!بعدبه تفکرخودم لبخند زدم واندیشیدم وقتی که هست سایه اش راباتیرمی زنم ووقتی که نیست دست ودلم به کارنیم رود....ولی انگاربه وجودش عادت کرده بودم وهنوزیک روزنگذشته،دلم برایش تنگ شده بود!
    نفس عمیقی کشیدم بیشتربه آه شباهت داشت وبعد بی حوصله مشغول کارهایم شدم.
    روزهای غیبت مهندس گویی فرصتی بودتامن باخودم روراست باشم واعتراف کنم آن چنان هم که در رفتارم نشان می دهم،نسبت به او بی تفاوت نیستم. حالابه وضوح بی تاب آمدنش بودم وچهره اش حتی لحظه ای ازنظرم دورنمی شد.
    دلم برای نگاه نافذ و وحشی اش،چشمهای گیراوجذابش وحتی طعنه وکنایه هایش تنگ شده بود.
    درخانه،مامان باذوق وشوق برای آمدن خاله ها اماده می شد.قراربودآنها پنج شنبه ازکرمان حرکت کنندوغروب مهمان ماباشند.امامن اصلاً حال وحوصله نداشتم وبی آن که بخواهم،تنها به مهندس وبه احساس عجیب وتازه ای که دروجودم کشف کرده بودم،فکرمی کردم.
    بالاخره پنج شنبه غروب ازراه رسید.باشنیدن صدای زنگ در،مهدی پیش ازما باعجله به سمت حیاط دوید ومن ومهتاب هم به دنبال اوروانه شدیم. درهمان نگاه اول متوجه شدم فرامرزهمراه مادرش نیامده است.اما حرفی نزدم ومشغول سلام واحوالپرسی شدم وبعدمهمان هارابه داخل دعوت کردم.خاله فخری لحظه ای چشم ازمن برنمی داشت ومرتب قربا نصدقه ام می رفت ومرا((عروس گلم))خطاب می کرد. بالاخره هم طاقت نیاورد وبعدازشام وقتی من تازه ازشستن ظرف هافارغ شده وبه هال بازگشته بودم،نگاهی به سرتاپایم انداخت وگفت:
    - انشاءا....فرداعصرکه فرمرازبیادوشمادوتاجوون صحبت هاتونوبکنید،تاشب یک حلقه میندازم دست ویک شیرینی خورون خانوادگی راه میندازیم.
    چشمم به مامان ومهتاب افتاد که هردورنگ عوض کرده ومنتظرعکس العمل من بودند.خاله فرشته لبخندبرلب داشت. نگاهی به خاله فخری انداختم وگفتم:
    - می تونم بپرسم چرافرامرزامروزباشمابه بندرعباس نیومده؟
    خاله خندیدوجواب داد:
    - عجله نکن خاله جون!فرداهم که بیاددیرنیست!چشم به هم بزنی صبح شده وتاعصری فرامرزمی یاد.
    - اتفاقاًهیچ عجله ای توکارنیست!فقط می خوام بدونم چرااون امروزباشما نیومده؟
    خاله که ازلحن من کمی جاخورده بود،نگاهم کردوگفت:
    - تو که می دونی فرامرزخجالتیه!ضمناًصبح جمعه به صورت فوق العاده توآموزشگاه ریاضی ندریس می کنه،بعدازاون حتماًتاعصرخودشومی رسونه اینجا.
    everyone dies but not everyone lives

    خواهم که شمع باشم در دل شبها بسوزم
    روشنی بخشم به جمعی و خودم تنها بسوم

    **++**

    پادشاه باش حتی اگر قلمروات اندازه ی عرض شانه هایت باشد !
    [لطفا جهت مشاهده لینک ها ثبت نام کنید.][لطفا جهت مشاهده لینک ها ثبت نام کنید.][لطفا جهت مشاهده لینک ها ثبت نام کنید.]



  5. Top | #5



    تاریخ عضویت
    Apr 2011
    شماره عضویت
    67037
    محل سکونت
    دیوونه خونه
    سن
    23
    نوشته ها
    14,752
    پسندیده
    17,774
    مورد پسند : 16,103 بار در 6,641 پست
    میزان امتیاز
    179

    پیش فرض

    - شما باید به مااجازه بدید که درموردآینده وخواسته هامون باهم صحبت کنیم.بعداگه به توافق رسیدیم باقی جریان به اختیارشمابزرگترهامی مونه.
    خاله که کاملاً ازبرخوردهای من ناراحت به نظرمی رسیدگفت:
    - ای خاله جان!چرابه توافق نرسید؟کی ازشمادوتابرای هم بهتر؟!
    اگرحمل برتعریف وتمجید نکنید فرامرزمن اهل زندگیه ،اهل کاره. نه رفیق بازه ونه طرف دود ودم می ره خدای ناکرده!توهم که برای خودت خانمی شدی.
    - همه ی اینها درسته خاله جان،ولی دلیل نمی شه که ماباهم تفاهم داشته باشیم.من مطمئنم که نظرآقافرمازهم همینه.
    - نمی دونم والله....خداعاقبت همه ی جوونها روبه خیرکنه!
    خاله به گفتن همین حرف اکتفاکردومن هم دیگربحث راکش ندادم.
    وقتی تنهاشدیم،مهتاب روبه من گفت:
    - فکرنمی کردم ازپس خاله فخری بربیای.حالا بااین حرفایی که زدی دیگه همه فهمیدن توبه فرامرزعلاقه نداری.
    - من هم قصدم همین بود!
    - حالا اگه دیدیش ونظرت عوض شدچی؟!
    - این غیرممکنه.
    - این وقتی ممکنه که پای کس دیگه ای درمیون باشه!
    چشم غره ای نثارش کردم وبعدبرای عوض کردن بحث پرسیدم:
    - ازسهندچه خبر؟معلوم نشد کی برای خواستگاری اقدام می کنه؟
    - هنوزکه نه.مامانش گفته سهندفعلاً شرایط ازدواج نداره ولی ازنظرباباش اشکالی نداره اگه ماباهم نامزدکنیم تادرس اون تموم بشه.
    - دیگه دراین مورد ازشون چیزی نپرس تاخودشون بگن.
    - باشه.
    - برای مردها هرچی دست نیافتنی ترباشی،عزتت بیشتره!
    مهتاب لبخندزدو باتکان سر،حرف مراتاییدکرد.
    *****
    روزبعد درآشپزخانه،ظرف های ناهار راکه شسته بودم خشک می کردم ودرجایشان قرارمی دادم که زنگ تلفن به صدادرآمد.
    کمی بعد،مهتاب قدم به داخل آشپزخانه گذاشت وگوشی رابه طرف من گرفت. پرسیدم:
    - کیه؟!
    لبخندمعنی داری زدوگفت:
    - یکی ازهمکارات!
    گوشی راازاو گرفتم وگفتم:
    - بفرمایید؟
    - سلام خانم بهار،حالتون چطوره؟
    ازشنیدن صدای مهندس به شدت یکه خوردم چون سابقه نداشت اوبامنزل ماتماس بگیرد.درحالی که ازصحبت بااوپس ازیک هفته،هم خوشحال بودم وهم متعجب،سعی کردم بالحنی عادی حرف بزنم:
    - سلام آقای مهندس!من خوبم،شماخوب هستید؟
    - ممنون.حتماً ازتماس من تعجب کردید؟!
    - خب اگر بگم نه که دروغ گفتم!بامن کاری داشتید؟
    - بله،می خوام بیای برام غذا بپزی!
    ازلحنش خنده ام گرفت.انگارازیکی ازنزدیکانش تقاضا می کرد. طرزصحبت کردنش نیزیطوری بودکه انگارازموضع لجبازی وغرورکناره گیری کرده بود.
    خنده ام رافروخوردم وگفتم:
    - نمی خوام فکرکنید به خاطراین که امروزجمعه است نمی خوام براتون غذا درست کنم،ولی امیدوارم درک کنید ضمن این که مهمان داریم،منتظرمهمان دیگه ای هم هستم.
    - پس مهمان عزیزی داریدکه نمی تونید ترکش کنید؟!
    - بله آقای مهندس.
    - بااین حساب چون من ازغذای بیرون خوشم نمی یاد،امروزبایدبی ناهاربمونم!
    - می تونم بپرسم جمعه های دیگه روچه کارمی کردید؟
    - وقتی منوببینیدحتماًجوابتون رومی گیریدخانم بهار!
    - چندلحظه فکرکردم وبعدگفتم:
    - اگرقبول کنید براتون ازخونه ی خودمون غذامی یارم.ما امروزمهمان داشتیم وغذای زیادی پختیم. البته اگرغذای بندری دوست داشته باشید.
    - می تونم بپرسم غذاتون چیه؟!
    - کتلت ماهی وغلیه ماهی.
    مهندس بالحن طنزآلودگفت:
    - حالاازهیچی بهتره!بیارمی خورم!
    باهمان لحن جوابش رادادم:
    - این جوری نگیدکه پشیمون می شم ها!
    - خب ببخشید!غذای خوشمزه ات روبیارتامن باکمال میل بخورم!
    - پس صبرکنید تامن بیام.فعلاًخداحافظ.
    - مرسی!خداحافظ.
    گوشی راسرجایش گذاشتم وبه این فکرکردم که اوچطوریکباره تغییررفتاردادوحاضرشدغرورش راکناربگذارد.مهتاب که همچنان به من خیره مانده بود،گفت:
    - آقای مهندس خان شما بودند؟!
    - بله.آقای مهندس ،نه مهندس خان شما!
    - می خوای بری خونه اش؟!
    - آره،امااین موضوع بایدبین من وتوبمونه!من می رم براش غذامی برم وزودبرمی گردم. اگرهم کسی پرسید،بگویه کارفوری داشتم رفتم خونه ی سحر،خودم بعداً به مامان توضیح می دم.
    - باشه.
    مامان وخاله هاخواب بودند واین کارمراآسان ترمی کردکمی بعد آژانس گرفتم وراهی منزل مهندس شدم.
    وقتی رسیدم دکمه ی آیفون رافشردم ومنتظرماندم.
    چند لحظه بعد اوجواب داد:
    - بله؟
    ازشنیدن صدایش قلبم بنای تپیدن گذاشت.پس ازکمی مکث وقتی اودوباره حرفش راتکرارکرد،گفتم:
    - منم آقای مهندس،لطفاً بازکنید.
    درباصدای آرامی گشوده شدومن باسبدغذاواردشدم. همان لحظه اوهم ازساختمان بیرون آمد وقدم به حیاط گذاشت.ازدیدنش بادست باندپیچی شده حس کردم چیزی دردرونم فروریخت.
    خواستم بپرسم چه اتفاقی افتاده اما نتوانستم. دلم نمی خواست اواحساس کندبرایم مهم است یا این که توانسته مرابه زانودرآورد.جلوتررفتم وگفتم:
    - سلام آقای مهندس!
    بالبخندزیبایی پاسخ داد:
    - سلام.منو ببخشید که باعث زحمت شماشدم!
    - خواهش می کنم.
    خواستم سبدغذارابه سویش بگیرم اما باخود اندیشیدم اوکه دست راستش رابسته است،چگونه می تواند بایک دست برای خودش غذابکشد؟
    انگارافکارم راازنگاهم خواند که لبخند زدوگفت:
    - متاسفانه هنوزبه وضعیت جدیدم عادت نکردم!اگرلطف کنید وغذای منوبکشید،یک دنیا ممنون می شم.
    واقعاً نمی دانستم چه باید بکنم؟! ورودم به خانه ی یک مردنامحرم درحضوراواشتباه بود،اما موقعیت من درآن لحظه فرق می کرد.
    مهندس وقتی مکث مرادید،گفت:
    - من می رم تواتاقم! وقتی غذاروکشیدی صدام کن،ازت ممنونم.
    پس ازرفتن اووارد خانه شدم ومستقیم به آشپزخانه رفتم ومیزغذا راکه چیدم،باصدای نه چندان بلندی گفتم:
    - آقای مهندس،غذاتون آماده اس.
    ازاتاقش بیرون آمدوگفت:
    - ازلطفت ممنونم.
    بی آن که نگاهش کنم،جواب دادم:
    - خواهش می کنم.....من می رم توحیاط به باغچه آب بدم.
    - مگه خودت نمی خوری؟
    لحظه ای نگاهش کردم.تی شرت سفیدی به تن داشت که حسابی به اومی آمد وجذاب ترنشانش می داد.چهره اش هم برخلاف هفته های قبل،سردوعبوس نبود.بااین فکرکه چرایکباره این قدراخلاقش تغییرکرده.
    آرام گفتم:
    - من غذا خوردم،شمابفرمایید.
    وبی آن که منتظرحرفی بمانم به حیاط رفتم.
    یک ربع بعدمهندس هم به حیاط آمد وگفت:
    - منون،غذای خوبی بود.یادت باشه این غذاروبه لیست غذاهای هفتگی من اضافه کن!
    - ازتعریفتون ممنونم!
    - مطمئن باش این تعریف ازاون تعریف ها نیست! من هیچ وقت بیهوده ازکسی یاچیزی تعریف نمی کنم.
    مدتی درسکوت گذشت وبعدمهندس به داخل ساختمان رفت. این باروقتی برگشت،یک سینی کوچک حاوی دوظرف بستنی رابادست چپش حمل می کرد.شلنگ آب رازیرنهال توت انداختم. مهندس سینی راروی میزداخل حیاط گذاشت وگفت:
    - خانم بهار،بفرمایید بستنی میل کنید!
    نگاهش کردم وگفتم:
    - مرسی،میل ندارم.
    - خواهش می کنم،این یک مهمونی متقابله وکسی بدهکاردیگری نمی شه!شما من روبرای ناهاردعوت کردیدومن هم شما روبرای بستنی!
    پرسیدم:
    - شماناهارمنوبابستنی مقایسه می کنید؟!
    خندید وگفت:
    - نمی خواد بقیه شوبگی.خیلی خب،علاوه براین می ریم باهم پیتزاهم می خوریم،حالا خوبه؟!
    اخم کردم وگفتم:
    - منظورمن این نبودکه سطح پیشنهادتون روبالاببرید!
    - پس منظورشماچی بود؟
    - من بدون هیچ توقعی ازشماغذاآوردم،ولی شمابستنی روبرای این آوردیدکه اززیردین من بیرون بیاییدوبه قول خودتون،بدهکارمن نباشید!
    - مهندس سعی کردعملش راتوجیه کند:
    - نه،من وقتی دیدم بستنی روقبول نکردی این حرف روزدم.حالایک باردیگه ازت خواهش می کنم بیای تاآب نشده.
    به سوی میزرفتم وروی صندلی نشستم.مهندس گفت:
    - شروع کن .نترس،توش سم نریختم!
    - نمی توسم!ولی هیچ فکرکردید اگه حالا یه نفرماروببینه چه فکری می کنه؟به چه مناسبتی من وشماداریم باهم بستنی می خوریم؟!
    - مگه مناسبت می خواد؟!عسل وماست که نمی خوریم!
    ازجابلندشدم وبه سوی باغچه رفتم.اوهم بلندشد وآمد ودرست مقابل من ایستاد.
    - تاحالا دختری مثل شماندیدم!
    - نبایدهم ببینید!چون تودنیاکسی باخصوصیاتی کاملاً شبیه دیگری وجودنداره!
    بعدشیرآب رابستم وگفتم:
    - من دیگه بایدبرگردم،خیلی دیرشده.
    مهندس سینی رابرداشت وبه سوی ساختمان رفت.
    چنددقیقه بعدکه بازگشت لباسش راعوض کرده بودو به جای آن تی شرت سفیدرنگ،یک بلوزآستین کوتاه به رنگ کرم پوشیده بود.
    نگاهش کردم وگفتم:
    - خداحافظ آقای مهندس!
    - صبرکن!
    - بامن کاری دارید؟
    بالحنی گله مندگفت:
    - فکرکردم علت پانسمان دستم رومی پرسی.
    لبخندکم رنگی زدم وگفتم:
    - براتون اتفاقی افتاده؟!
    - نه....این جوری آدم اصلاًذوق تعریف کردن نداره!
    خنده ام گرفت:
    - پس لطف کنید بفرمایید چه جوری شما ذوق تعریف کردن دارید؟!
    اوهم خندید:
    - شوخی کردم!من همون روزکه به تهران رفتم باماشین برادرم تصادف کردیم. البته اون شیطون خودش آسیب ندید.فقط من زخمی شدم وچندجای دشت راستم باشیشه ماشین پاره شد.
    - متاسفم،امیدوارم زودترخوب بشید....خب،حالامن می تونم برم؟
    - خانم بهار!یه سئوال دیگه!.....من هنوزاسم شمارونمی دونم!
    نگاهم راازچشمهایش گرفتم وگفتم:
    - می گل!
    چندبارنامم رازیرلب زمزمه کردوبعدگفت:
    - چه اسم نازی!آدمویاددختربچه های تپل مپل می اندازه!می تونم توخونه می گل صدات کنم؟!
    ازتعبیرش خنده ام گرفته بود،اما خودم راکنترل کردم وگفتم:
    - نه!
    - ولی تومی تونی منورامبدصداکنی!این جوری من راحت ترم!
    هنوزحرف اوتمام نشده بودکه زنگ منزل به صدادرآمد.پرسشگرنگاهش کردم که گفت:
    - آژانسه!من تماس گرفتم.
    - برای من که نیست؟!
    - چرا،برای هر دوتامون!
    درمنزلش راگشودوهمانطور که جلوترازمن می رفت گفت:
    - بیاسوارشو.
    ازخانه بیرون آمدم وگفتم:
    - برای همین منو نگه داشتید؟من نمی یام آقای مهندس،خودم تاکسی می گیرم!
    نگاهم کردوباجدیت گفت:
    - بهت گفتم سوارشو!این قدرهم بامن یکی به دونکن!من روزجمعه ای توروکشوندم اینجا،حالاخودم دارم جایی می رم توروهم می رسونم.دیگه هم نمی خوام چیزی بشنوم!
    بعد درخانه رابست وبی آن که فرصت حرف زدن به من بدهد،درماشین رابرایم بازکرد.چون نمی خواستم برای راننده ی آژانس سوژه باشیم،سوارشدم.مهندس هم نشست وراننده پرسید:
    - آدرستون کجاست آقا؟
    مهندس به سوی من برگشت وگفت:
    - آدرست روبگو.
    نشانی منزل رادادم وبعدازآن،سکوت بین ماحکمفرماشد.
    وقتی به منزل رسیدیم،همزمان بامااتومبیل دیگری هم جلوی خانه توقف کرد،جوانی که عینک آفتابی برچشم داشت ازآن پیاده شد و
    کرایه ی ماشین راحساب کردوبه سوی منزل مارفت.
    بلافاصله فرامرزراشناختم وازماشین بیرون آمدم.مهندس هم پیاده شد وپرسید:
    - مهمونی که منتظرش بودی،این آقاهستند؟!
    نگاهش کردم. ابروهایش درهم گره خورده بودوچهره اش رابه گونه ی دیگری جذاب نشان می داد.
    جواب دادم:
    - بله! همین آقا!
    - من هم اگرجای شما بودم برای دیدن هرچه زودترهمچین مهمانی عجله می کردم!
    مهندس این راگفت وسپس بدون این که منتظرجواب من باشد،دراتومبیل راگشودوسوارشد.لحظه ای بعدماشین به راه افتاد ومن درحالی که دورشدنش راازنظرمی گذراندم،به برخورداواندیشیدم.
    غرق درافکارم بودم که باصدای فرامرزبه خودم آمدم:
    - سلام دخترخاله!
    برگشتم ونگاهش کردم:
    - سلام،حالت چطوره؟
    - خوبم،توچطوری؟
    - مرسی!
    - می تونم بپرسم این آقاکی بود؟
    درنگاهش موقع پرسش این سئوال،هیچ چیزخوانده نمی شد.جواب دادم:
    - یکی ازهمکارام بودکه باهم آژانس گرفتیم.
    فرامرزدیگرچیزی نگفت.
    داخل که رفتیم،خاله فخری بادیدن ما،کل کشیدوبقیه دست زدند.
    چشمم به فرامرزافتادکه مانند یک کودک،دست وپایش راگم کرده ورنگ به رنگ شده بود.خاله که لحظه ای لبخند ازلبهایش دورنمی شد گفت:
    - بچه ها مازیادوقت نداریم.بایدهمین امشب برگردیم کرمان.پس شماها زودتربرید حرفاتونو باهم بزنید تااگه خدابخواد دهنمون روشیرین کنیم!
    everyone dies but not everyone lives

    خواهم که شمع باشم در دل شبها بسوزم
    روشنی بخشم به جمعی و خودم تنها بسوم

    **++**

    پادشاه باش حتی اگر قلمروات اندازه ی عرض شانه هایت باشد !
    [لطفا جهت مشاهده لینک ها ثبت نام کنید.][لطفا جهت مشاهده لینک ها ثبت نام کنید.][لطفا جهت مشاهده لینک ها ثبت نام کنید.]



  6. Top | #6



    تاریخ عضویت
    Apr 2011
    شماره عضویت
    67037
    محل سکونت
    دیوونه خونه
    سن
    23
    نوشته ها
    14,752
    پسندیده
    17,774
    مورد پسند : 16,103 بار در 6,641 پست
    میزان امتیاز
    179

    پیش فرض

    - باآنکه حال خوشی نداشتم،اما به هرحال کاری بودکه باید انجام میشد. باهماهنگی مامان وخاله تاکسی گرفتیم وبه پارک رفتیم،بعدبه خواست فرامرزداخل کافی شاپ پارک نشستیم واوسفارش بستنی با کیک داد.
    - مقابل هم نشسته بودیم وهیچ یک نمی دانستیم چگونه سرحرف رابازکنیم. نگاهی به اوانداختم که قاشق بستنی اش رابی هدف درون ظرف می چرخاندوسربه زیرانداخته بود.عاقبت تصمیم گرفتم خودم سکوت رابشکنم:
    - می شه حرف هاتوبه من بگی؟!
    نگاهم کرد وسرتکان داد:
    - نمی دونم چی بگم.توبرای آینده چه نظری داری؟!
    - کدوم آینده؟!
    باتعجب به من خیره شد:
    - کدوم آینده؟!.....خب آینده ی من وتو!آِینده ای که قراره باهم بسازیم!
    خداراشکرمی کردم که قدرتی به من داده تافرق بین نگاههای رابفهمم.
    نگاه اوبه من سردوبی تفاوت بودوکلماتش درست ماننداینکه جملاتی رابرایش دیکته کرده باشند واو فقط آنها راتکرارمی کرد.
    بالحنی جدی گفتم:
    - فرامرزبه من نگاه کن! من قبل ازهرچیزدخترخاله ی توئم درت که اسم ماروازبچگی روی هم گذاشتند امااین دلیل نمی شه دوتا آدم عاقل وبالغ زندگی شون روفدای روسم کهنه وپوچ قدیمی بکنند.فرامرزتویک مردی!چی تورومجبورکرده به خواستگاری من بیای؟....خواسته ی مامانت؟!
    - مامانم هیچ وقت من رومجبوربه پذیرفتن چیزی نکرده!
    - آیا تابه حال شده بهش بگی نسبت به من علاقه ای نداری؟شده بگی من می گل روفقط به چشم یه دخترخاله نگاه می کنم؟آره؟شده؟!
    - نه،نشده!هیچ وقت!
    - چرا؟!
    - چون مادرم توروخیلی دوست داره!اون همیشه اسم توروبه عنوان عروسش می یاره.هروقت صحبت ازدواج هرکس می شه فوری آرزومی کنه هرچه زودترمن وتوازدواج کنیم،من نمی خوام دلشوبشکنم!
    خنده تمسخرآمیزی سردادم وگفتم:
    - چه رمانتیک!یه مردروشنفکروتحصیل کرده ی امروزی آینده ی خودش،زن وفرزندان احتمالیشوبه خاطرنشکستن دل مادرش تباه می کنه.....به من بگوتاکی می تونی به خاطردل مادرت بامن زندگی بکنی؟فرامرز.....توباید آن قدرشجاعت داشته باشی که حرفات روبه مادرت بزنی ومجبورنباشی این همه راه روبی خودوبی جهت تا بندرعباس بیای!
    - من هیچ وقت این چیزهاروبه مادرم نمی گم!من....من حاضرم باتوازدواج کنم می گل!بیاهمه چیزوفراموش کن!بیا....
    - بس کن!توفکرکردی من ازت عشق گدایی می کنم؟حالاکه این قدرشهامت نداری که حرف دلت روبزنی،مهم نیست خودم یه جوری این قضیه روفیصله می دم.
    سربلند کردو به چشمهایم نگاه کرد:
    - چی می خوای بهشون بگی؟
    پوزخند زدم:
    - لازم نیست نگران باشی!
    بعدازجابرخاستم وادامه دادم:
    - بهتره برگردیم تاهرچه زودتراون بیچاره ها روهم ازخواب ورویا دربیارم!
    فرامرزبی آن که چیزی بگوید ازجابرخاست وسپس هردودرکارهم ولی بادنیایی جدااز هم به سمت درخروجی پارک به راه افتادیم.
    ****
    فصل سوم

    پس ازبازگشتمان ازپارک،به خاله هاگفتم که بافرامرزبه تفاهم نرسیده ام واین طوروانمودکردم که من اورانمی خواهم.خاله فخری بادلی پروچشمهایی لبریزازاشک ازماخداحافظی کردورفت.
    پس ازرفتنشان وقتی اصل قضایارابرای مامان ومهتاب تعریف کردم بااعتراض شدید آنها روبروشدم،چراکه عقیده داشتند خاله بایدازواقعیت آگاه می شدتا ازمن دلگیرنشود.اما من خندیدم وگفتم:
    - مهم نیست!بذاریدخاله فکرکنه دراین جریان من مقصرم!چون به هرحال اگرفرامرزهم من رومی خواست،من اونونمی خواستم.
    خلاصه به هرترتیبی که بود،این موضوع به پایان رسید.
    شنبه صبح،سحرمثل همیشه سرقرارگاه همیشگی مان منتظرم بود والبته بی قرارشنیدن اتفاقات دو روزگذشته!همه چیزرابرایش توضیح دادم واوتارسیدن به شرکت،یک ریزحرف زدواظهارنظرکرد!
    داخل شرکت،به طورموقت ازهم خداحافظی کردیم.
    وارداتاقمان ک هشدم،باکمال تعجب مهندس رادیدم که سرش رابه دست چپش که روی میز بود تکیه داده وچشمهایش رابسته بود!در رابستم وگفتم:
    - سلام آقای مهندس.
    سربلندکرد ونگاهی گذرابه من انداخت:
    - سلام!
    لحن سردش،درست برخلاف لحن دوستانه ی روزقبل بود. حدس می زدم علت تغییررفتاراوچه باشداما به این موضوع اعتنایی نکردم وبه طرف میزکارم رفتم. می دانستم بایددرموردپرونده های هفتهی گذشته برایش توضیح بدهم وهم چنین به جای اوکه دستش زخمی بود،نوشته هایش رابنویسم.بنابراین کمی بعدازجابلندشدم وچندمورد ازپرونده ها رابرداشتم وکنارمیزش رفتم.
    - آقای مهندس،این هامربوط به هفته ی گذشته است.لطف کنید بررسی کنید.ضمنآً اگرکاری ازمن بربیادآماده ام تابهتون کمک کنم.
    بی آن که حتی نیم نگاهی به من بیاندازد،جواب داد:
    - من به کمک شما احتیاجی ندارم!شمااگه کاری ازتون برمی یاد،بریدبه قول وقرارتون توپارک برسیدوبستنی های بامناسبت نوش جان کنید!
    حرفش مانند پتکی برسرم فرودآمدوآنقدرجاخوردم که حدنداشت.خدای من!....یعنی اودیروزمرابافرامرزدرپارک دیده بود؟!
    این امکان نداشت،پس چطورمن اوراندیده بودم؟!
    هیچ چیزبه ذهنم نمی رسیدکه درجواب اوبگویم.آب دهانم رافرودادم وچندلحظه بعدآرام به حرف آمدم:
    - آقای مهندس،اون موضوع کاملاً خانوادگی بود. من هم اصلاً متوجه منظورشمانمی شم.
    سربلندکرد ومستقیم به چشمهایم زل زد:
    - منظورمن کاملاً روشنه وشما هم لازم نیست که خودتون روبه اون راه بزنید!درضمن،شماهمون وظایف خودتون روبه نحواحسن انجام بدیدکافیه!نیازی نیست به من کمک کنید!
    حرف هایش راکه زد،بازهم بی توجه به من،مشغول رسیدگی به کارهایش شد،من هم بی آن که چیزی بگویم سرجایم نشستم.
    دقایقی بعد،دراتاق زده شدوخانم صحرایی داخل آمد.اوکه همیشه آرایش برچهره داشت،آن روزروپوش جدیدی هم پوشیده بودکه البته زیباترجلوه اش می داد.رو به من سلام کوتاهی کرد ومستقیم به سوی مهندس رفت:
    - سلام آقای مهندس،صبحتون بخیر!
    مهندس لبخندزدوجواب داد:
    - سلام خانم صحرایی!صبح شما هم به خیر!
    - خدای من!چه اتفاقی برای دستتون افتاده؟!
    - چیزخاصی نیست!دراثریک سانحه ی رانندگی این اتفاق افتاد.
    خانم صحرایی باعشوه ای خاص گفت:
    - وای!دستتون شکسته آقای مهندس؟!
    - نه،فقط یه پریدگی مختصره.
    - خداروشکرکه براتون اتفاقی نیفتاده!
    - ازلطفتون ممنونم!
    خانم صحرایی درواقع نه برای انجام کاراداری ،بلکه فقط برای صحبت واحوالپرسی آمده بود!درهمان حال مهندس خطاب به اوبا لحنی دوستانه گفت:
    - می شه ازتون خواهش کنم لطف کنید وکمی ازکارهای من روکه بایدنوشته بشه،برام بنویسید؟!
    خانم صحرایی باذوق وشوقی که قادربه پنهان کردنش نبود،جواب داد:
    - اوه!بله،حتماًاین کارروانجام می دم! مطمئن باشیدباعث افتخارمنه که به شماکمک بکنم!
    بعد یک صندلی کنارمیزمهندس گذاشت ومشغول شد.
    به شدت ناراحت بودم ودلیل این حرکت مهندس رانمی دانستم.اصلاً حضورمن درآن اتاق فقط به خاطرتسهیل کارهای او ودرواقع کمک به اوبوده اما اوبااین حرکت حضورمراندیده گرفته بود.
    ظهر،پس ازتعطیلی شرکت وقتی موضوع رابرای سحرتعریف کردم،باناراحتی پرسید:
    - چرادرموردفرامرزبهش توضیح ندادی؟!
    - چون نمی خوام فکرکنه خیلی برام مهمه!
    - دهمین دیگه،بس که مغروری این بلاهاسرت می یاد!چطوربه اون ربطی نداره؟اگه دوستش داری،نبایدخودتوجلوش خراب کنی.اون توروبایه پسرتوپارک دیده،خب معلومه که بدش اومده!بایدبراش توضیح بدی.توعشق بایدغرورت رولگدمال کنی می گل!
    - اوه!چه عاشق باتجربه ای!
    - منومسخره نکن،به جای این حرف ها بروبه فکرخودت باش.
    پس ازخداحافظی باسحر،سری به منزل مهندس زدم وساعتی پس ازآن راهی خانه شدم.آن قدر بی حوصله بودم که فقط لباس عوض کردم وپس ازخواندن نماز،به رختخواب رفتم تااستراحت کنم.
    روزهاازپی هم می گذشتند ویک ماه به سرعت برق وباد سپری شد.دراین مدت بین من ومهندس جزدرموردامورکاری حرفی زده نمی شد.اوحتی به من نگاه هم نمی کردوگرچه پانسمان دستش رابازکرده بود وخودش می توانست بنویسدولی خانم صحرایی ،هم چنان روزی دویاسه باربه اوسرمی زدومهندس حسابی تحویلش می گرفت.درمنزلش هم درطول آن مدت،فقط دوباراورادیدم که آن جاهم اصلاًاعتنایی به من نکردوجواب سلامم راهم به زورداد.
    روزهای سختی رامی گذراندم وتنها محرم اسرارم بعدازخدا،سحربودکه دلداری ام می دادوسعی می کردکمترسربه سرم بگذارد.هرساعتی که می گذشت حس می کردم قلبم بیش ازقبل به تخسیراودرآمده وازبی اعتنایی اش زجرمی کشیدم.درشرکت ظاهرم راحفظ می کردم ودرخانه اش هم سعی می کردم تمام مدت از ریزش اشک هایم جلوگیری کنم. دیگرمانندگذشته،نه فقط به خاطرانجام وظیفه،بلکه باعشق وعلاقه ای وافروبه بهترین نحو،کارهای منزلش راانجام می دادم.
    اوایل خردادماه بودوتا شروع ماه رمضان یک روزبیشترباقی نمانده بود.آن روزبه بهانه ی پرسش درباره ی برنامه ی غذایی ماه رمضان،اورامخاطب قرارداده وگفتم:
    - ببخشیدآقای مهندس!
    بی آن که نگاهم کند،به خیال این که درموردامورشرکت ازاوسئوالی دارم،گفت:
    - بفرمایید.
    - می خواستم درموردبرنامه ی غذایی تون درماه رمضان بپرسم.
    سربلندکردوبرای اولین باربعدازمدت ها نگاهم کرد.نگاهی که وجودمرالرزاند وسوزاند.فوراًچشمهایم رابه برگه های روی میزدوختم واوجواب داد:
    - برنامه ی من تغییری نمی کنه!فقط غذایی روکه برای ظهرم درست می کردی حالا برای افطارم درست کن. البته یک مقدارزیادترتاسحرهم ازهمون استفاده کنم.
    - چشم!
    everyone dies but not everyone lives

    خواهم که شمع باشم در دل شبها بسوزم
    روشنی بخشم به جمعی و خودم تنها بسوم

    **++**

    پادشاه باش حتی اگر قلمروات اندازه ی عرض شانه هایت باشد !
    [لطفا جهت مشاهده لینک ها ثبت نام کنید.][لطفا جهت مشاهده لینک ها ثبت نام کنید.][لطفا جهت مشاهده لینک ها ثبت نام کنید.]



  7. Top | #7



    تاریخ عضویت
    Apr 2011
    شماره عضویت
    67037
    محل سکونت
    دیوونه خونه
    سن
    23
    نوشته ها
    14,752
    پسندیده
    17,774
    مورد پسند : 16,103 بار در 6,641 پست
    میزان امتیاز
    179

    پیش فرض

    ظهر،پس ازپایان وقت اداری،طبق معمول به خانه اش رفتم.ساعتی بعدکارم تازه به اتمام رسیده بود که صدای به هم خوردن در ورودی ساختمان به گوشم رسید.به طرف درآشپزخانه که رفتم،نزدیک بودبه مهندس تنه بزنم.فوراًخودراکنارکشیدم وگفتم:
    - سلام.
    - سلام!
    جواب مراسردومختصرداد وماهی های تازه ای راکه خریده بود درآشپزخانه گذاشت وبه حیاط رفت. ناگهان یادم آمدکه شلنگ آب رادرباغچه جابه جانکرده ام.با این فکر،به سرعت راهی حیاط شدم اما همین که درساختمان راگشودم،مهندس رادیدم که شلنگ آب راجا به جامی کرد.
    به سوی باغچه رفتم وهمان طورکه پشت سراوقرارداشتم،گفتم:
    - دستتون دردنکنه.کاملاً فراموش کرده بودم جا به جاش کنم.
    بی آن که برگرددونگاهم کند،گفت:
    - مهم نیست،این ازعوارض عاشقیه!
    - کدوم عاشقی آقای مهندس؟!
    - دیگه نمی خوام دراین موردچیزی بشنوم!
    این راگفت وبه سرعت ازخانه بیرون رفت ودررامحکم بست.
    بغضم ترکیدواشکم سرازیرشد.
    به داخل ساختمان برگشتم ویک دل سیرگریه کردم،اگراوهمان زمان به منزلش بازمی گشت رازدل من آشکارمی شد وهمه چیزازپرده بیرون می افتاد.آن وقت اوحتماًازاین که توانسته مرابه زانودرآوردخوشحال می شد.
    بلندشدم وصورتم راشستم،بعدکیفم رابرداشتم وخانه اش راترک کردم.
    فردای آن روز،اولین روزماه رمضان بودومن به خاطربدحالی مامان ازشرکت مرخصی گرفتم.
    پس ازبازگشت مهتاب ازمدرسه،فرصت کردم تاسری به منزل مهندس بزنم.به سرعت کارهایم راانجام می دادم تاهرچه زودتربه نزدمامان برگردم،اما هنوزیک ساعت ازورودمن به آن جا نگذشته بود که باصدای بست هشدن درحیاط،متوجه آمدن مهندس شدم.باتعجب به ساعتم نگاه کردم.هنوزتازمان تعطیلی رسمی شرکت،چهل وپنج دقیقه باقی مانده بود!
    اوداخل شدومن بی آن که دلیل زودآمدنش رابدانم،آهسته سلام کردم.زیرلب جوابم راداد وبه سوی اتاق خودش رفت.انتظارداشتم لااقل درموردغیبت آن روزم چیزی بپرسد،اما اوتاآخرین لحظه ای که درخانه اش بودم قدم ازاتاقش بیرون نگذاشت ومن بادلی شکسته آن جاراترک کردم.
    وقتی به خانه رسیدم،سحرهم آمده بودتاسری به من بزندوعلت غیبت کردنم رابداند.کنارهم که نشستیم،اتفاقات آن روزراباآب وتاب برایم تعریف کرد:
    - امروزنبودی ببینی اون عفریته باچه حالی ازاتاق شما خارج شد.من که برای انجام کاری اون دوروبرها بودم،یک دفعه دیدم اون عفریته ازاتاق شمااومدبیرون ودررومحکم پشت سرش بست.ازعصبانیت سرخ شده بود.بعدهم که چشمش به من افتادزیرلب یه چیزی گفت ورفت.
    مهندس هم امروززودترازهمیشه شرکت روترک کرد.می گل...اون طاقت دوری تورونداشت!
    - بس کن سحر!زیادی شلوغش می کنی.اون اومدخونه اش،من روهم دیداماهیچی نپرسید.فقط رفت تواتاقش وتاآخرهم بیرون نیومد.
    - می دونی می گل!مردهاوقتی از زنی خوششون بیادتمام سعی شون روبرای جلب رضایت اون می کنن،ولی وای به حال وقتی که ببینن اون زن نسبت به مرددیگه ای توجه نشون می ده،اون وقت تااشکش رودرنیارن ول کن نیستن!خب مهندس هم توروبافرامرزدیده وناراحت شده!توهم که دراین موردبهش توضیحی ندادی.
    پوزخند زدم وگفتم:
    - طوری حرف می زنی انگارصدساله عاشقی!
    - ازکجامعلوم نباشم؟!
    باحیرت نگاهش کردم ودرحالی که لب هایم به خنده بازشده بود،گفتم:
    - سحرشوخی نکن!....جدی می گی؟!
    - آره بابا!ولی کیه که به حرف های من گوش بده؟!
    - زودباش بگوببینم این مردبدبخت کیه؟!
    سحراخم کردولی خیلی زودکنترلش راازدست دادوخندید:
    - یه فامیل دور!پسرخاله ی بچه های عموم!عیدکه خونه ی عموم اینابودیم،اوناهم اومدند.خدمت سربازیشوتموم کرده وتوحجره ی باباش کارمی کنه.
    - بگوببینم شیطون،چه قدردوستش داری؟
    سحرمانندبچه هادستهایش رابه دوطرف بازکردوکسید،بعدهردوباصدای بلندخندیدیم.پرسیدم:
    - اسمش چیه؟
    - شهداد.....شهدادبیاتی.
    - چه اسم قشنگی !خودش هم مثل اسمش قشنگه؟!
    - نه به اندازه آقای مهندس!
    خندیدم وگفتم:
    - بی خود حرف می زنی که کسی طرفدارش نشه!
    - هنوزبهشون جواب مثبت ندادیم.
    - چرا؟!
    - خب این دیگه نمکشه!اگه به همین زودی بله روبگم که براش مهریه تعیین می کنن!
    - ای شیطون!بابای پسرمردمودرآوردی،آره؟!
    - ما اینیم دیگه!چی کارکنیم؟
    خندیدم وسرتکان دادم.
    *****
    روزبعددرشرکت ،مشغول رسیدگی به کارم بودم که دراتاق به صدادرآمدوخانم صحرایی واردشد.
    مثل همیشه سلام سردی تحویل من داد وبه سوی میزمهندس رفت.
    - سلام آقای مهندس،صبحتون بخیر!
    - سلام،صبح شماهم بخیر.
    - مرسی!حالتون چطوره؟امیدوارم خوب باشید!
    - خوبم، ممنون. بفرمایید!
    - آقای مهندس،می خواستم ازطرف پدرومادرم شماروبرای افطاردوت کنم!خواهش می کنم نه نگید!
    یکباره دردل به اوحسودیم شد.آرزومی کردم مهندس دعوتش راردکند.یک لحظه سربلندکردم ونگاهم درنگاه اوگره خورد،بعدفوراًخودرامشغول کارم نشان دادم.
    خانم صحرایی باردیگراصرارکرد:
    خواهش می کنم قبول کنید،سرافرازمون می کنید!
    ومهندس پس ازلختی سکوت پاسخ داد:
    - ممنون،حتماً خدمت می رسم!
    خانم صحرایی بالحنی پرازعشوه ونازگفت:
    - خدمت ازماست!پس مامنتظرشمامی مونیم!
    - لطف می کنید!
    انگاردرمیان مواد عذاب دست وپامی زدم که آن طورمی سوختم. ازشدت خشم وحسادت داغ شده بودم واگرخانم صحرایی همان لحظه ازاتاق بیرون نمی رفت مطمئناًمن آن جا راترک می کردم.
    پس ازرفتن او،احساس کردم مهندس به من چشم دوخته است.
    سنگینی نگاهش رااحساس می کردم اما آنقدرازدرون عصبی وآشفته بودم که دوست نداشتم حتی یک لحظه نگاهش کنم.ازشدت غصه دلم می خواست همان دقیقه به اتاق سحررفته وبااودردودل کنم!
    تاظهرآن قدرناراحت بودم که ساعت هابرایم به سختی می گذشت. آن روزخیلی کارداشتم ودیرترتعطیل شدیم. وقتی ازشرکت بیرون آمدم،تارسیدن به خانه ی مهندس فقط به فکرمهمانی افطارورفتن اوبه منزل خانم صحرایی بودم ومطمئن بودم که ازغصه،دق خواهم کرد.اول تصمیم داشتم به خانه اش نروم،به هرحال اوکه افطارآن روزراجای دیگری مهمان بود.اما بعدپشیمان شدم!
    احساسی عجیب،گام های مرابه سمت منزل اوهدایت می کرد.
    وقتی رسیدم طبق معمول،مشغول انجام کارهاشدم.آخرین قطعه ی کلم رابرای درست کردن سالادخردمی کردم که صدای به هم خوردن درحال به گوش رسید ومتعاقب آن،مهندس واردشد،کیف سامسونتش راگوشه ای پرت گذاشت ونگاهش به سموی من چرخید.
    ازدیدن چهره اش به آن رنگ پریده جاخوردم آهسته گفتم:
    - سلام آقای مهندس!
    دستش راروی پیشانی اش فشردوبه آرامی جوابم راداد،بعدبه سمت یکی ازمبل ها به راه افتاداماهنوزچندقدم برنداشته بودکه تعادلش راازدست دادوروی زمین افتاد.
    به سرعت ازجابرخاستم وخودم رابه اورساندم.
    چشم هایش کاملاًبسته وصورتش ازعرق،خیس شده بود.کنارش روی زمین زانوزدم وگفتم:
    - آقای مهندس....آقای مهندس.
    اما اوجوابی نداد.به شدت هول کرده بودم.فوراًبلندشدم وبه آشپزخانه رفتم،خواستم لیوانی ازکابینت بردارم که ازشدت عجله،دستم به لیوانی دیگرخورد ولحظه ای بعد،کف آشپزخانه پرازتکه های خردشده لیوان شد.باعجله مقداری آب قنددرست کردم ام ازمانی که می خواستم به سوی هال بروم،خرده شیشه ای ازقطعات لیوان به پایم رفت.ازشدت سوزش لحظه ای ایستادم،بعددوباره به طرف هال حرکت کردم وخودم رابالای سراورساندم وگفتم:
    - آقای مهندس،توروخدا جواب بدید!خواهش می کنم!
    بادست چند ضربه به صورتش زدم وبازهم صدایش کردم:
    - آقای مهندس ......صدام ومی شنوید؟
    پلک هایش لرزید وچشمهایش راگشود.بادیدن من،لب هایش به آرامی تکان خورداماچیزی نگفت.
    درحالی که اشک درچشمهایم جمع شده بود،گفتم:
    - براتون آب قند آوردم.حتمآًفشارتون افتاده پایین!یک کم ازش بخورید.
    آرام ربه سختی جواب داد:
    _ نمی خوام!دیگه چیزی به افطارنمونده.
    سعی کردبلندشودوبایستدامانتوان ست.نگران ومضطرب گفتم:
    - چرااین قدرعرق کردید؟شما حالتون اصلاً خوب نیست!میخ واهید بااورژانس تماس بگیرم؟!
    بااشاره ی دست جواب منفی داد ومانعم شد.اندکی بعد کمی سرش را بلندکردومن لیوان رابه دهانش نزدیک کردم.مقداری که نوشید،دستمال کاغذی رابه سویش گرفتم وگفتم:
    - صورتتون روخشک کنید. هنوزم می گم باید با اورژانس تماس بگیرم!
    آرام جواب داد:
    - نه،حس می کنم حالم بهترشده.
    بادستمالی که به دستش داده بودم صورتش راخشک کرد،بعدآرام آرام بلندشد وهما نطورک هروی زمین نشسته بود به مبل پشت سرش تکیه داد.بابی حالی گفت:
    - خیلی گرمم شده بود،سرم دردمی کردواحساس ضعف داشتم.فقط توانستم خودمو به هال برسونم.بعدسرگیجه ی شدیدی گرفتم ونفهمیدم چی شد!
    باردیگردستمال راروی صورتش کشید وادامه داد:
    - حیف شد که روزه ام خراب شد.
    - شماکه ازقصداین کارونکردید!
    سرش رابه سویم چرخاندونگاهم کرد،بعدلبخندی کمرنگ برلب آوردوگفت:
    - مرسی می گل!خیلی زحمت کشیدی.
    سرم راپایین انداختم وچشمم به گل های قالی دوختم.
    برای اولین باربودکه احساس می کردم نگاه اوهم به من باگرمای خاصی همراه است.
    مدتی درسکوت سپری شدتااین که صدای زنگ تلفن درفضای خانه پیچیداوازجابرخاست وبه سوی تلفن رفت وگوشی رابرداشت،بعدباابروهای درهم گره خورده گفت:
    - سلام خان صحرائی ،ممنونم.
    باشنیدن نام او،یکباره به سادآوردم که مهدس برای افطارمهمان آنهاست،اما هنوزاین فکرکاملاًازذهنم نگذشته بود ک هصدای مهندس درگوشم پیچید:
    - عذرمی خوام خانم صحرایی!خیلی متاسفم،من امروزمهمان دارم ونمی تونم به منزل شما بیام!لطفاًازجانب من ازخانواده تون عذرخواهی کنید.
    - نه،متاسفم.اون نمی تونه به منزل شما بیاد!امیدوارم توفرصت دیگه ای بتونم باخانواده تون آشنا بشم!
    - ممنونم.خدانگهدار.
    ته دلم ازاین که مهندس دعوت اوراردکرده بودقندآب می کردند،اما به روی خودم نمی آوردم.
    گوشی راکه گذاشت به طرفم برگشت وخواست حرفی بزنداما مکث کردولحظه ای بعدبا اشاره به فرش پرسید:
    - این لکه های خون چیه؟!
    وقتی به مسیر اشاره اش نگاه کردم تازه متوجه شدم که جای پای من ازآشپزخانه تاهال خونی بوده وفرش کرم رنگ اتاق رابدجوری کثیف کرده است.
    کف پایم رانگاه کردم وبریدگی کوچک والبته کمی عمیق رادیدم که هنوزخون می آمد.سعی کردم بادستمال جلوی ریزش خون رابگیرم. مهندس به سوی من آمد وپرسید:
    - چه بلایی سرپات آوردی؟!
    - چیزی نیست!وقتی می خواستم برای شما آب قند درست کنم،یکی ازلیوان هاشکست.مثل این که تکه ای ازاون لیوان،پای منوبریده!
    - چطوربه فکرمن بودی ولی به فکرپای خودت نبودی؟!
    بعد بی آن کهمنتظرجوابی ازجانب من باشد به سوی اتاق خودش رفت ولحظه ای بعدبا جعبه ی کمک های اولیه برگشت.ازاوخواستم پلاستیکی بیاورد تازیرپایم بگذارم،اماوقتی به طرف آشپزخانه حرکت کردیکباره گفتم:
    - آقای مهندس!
    نگاهم کرد وگفت:
    - این قدرنگو آقای مهندس!بگورامبد،این جوری راحت ترم!
    سرم راپایین انداختم واوپرسید:
    - می تونم شما روبه نام کوچک صداکنم؟!
    واقعاً نمی دانستم چه جوابی بدهم.هنگامی که دوباره سئوالش راتکرارکرد،بی آن که نگاهش کنم گفتم:
    - هرطورراحتید!
    لبخند زدوخواست بازهم راهی آشپزخانه شودکه گفتم:
    - آقای مهندس خرده های لیوان همه جاپخش شده.نمی خواد به آشپزخانه برید.
    - پس اجازه بدیدمن زحمتون روببندم!
    - نه،ممنون!خودم این کاررومی کنم.
    بعد به سرعت مقداری دستمال زیرپایم گذاشتم وکمی محلول ضدعفونی کننده روی بریدگی ریختم وروی آن چسب زدم.دراین مدت مهندس هم آشپزخانه راتمیزمی کرد.
    کارم که به اتمام رسیدنگاهی به ساعت انداختم. یک ربع بیشترتا افطارباقی نبود ومن هنوزبه خانه نرفته بودم.ازقضاآن ورزطولانی شدن کاردرشرکت باعث شد من دیرتربه منزل اوبیایم وبعدهم قضایایی که پیش آمدباعث شد که من تاآن ساعت آن جا ماندگارشوم.
    می دانستم مادرحالا حتمآً نگران است. روبه مهندس پرسیدم:
    - اجازه هست ازتلفن استفاده کنم؟
    - اجازه لازم نیست.می خوای باخانواده ات تماس بگیری؟
    - بله.حتاماً تاحالانگران شدن.
    - بهشون بگوافطاراین جامی مونی!
    درحال گرفتن شماره گفتم:
    - نه آقای مهندس،بایدبرم.
    - ده دقیقه بیشترتاافطارنمونده.بااین وضع پات واین وقت غروب اصلاً صحیح نیست که بخوای بری!اجازه بده باهم غذابخوریم،بعد من صحیح وسالم می رسونمت!
    everyone dies but not everyone lives

    خواهم که شمع باشم در دل شبها بسوزم
    روشنی بخشم به جمعی و خودم تنها بسوم

    **++**

    پادشاه باش حتی اگر قلمروات اندازه ی عرض شانه هایت باشد !
    [لطفا جهت مشاهده لینک ها ثبت نام کنید.][لطفا جهت مشاهده لینک ها ثبت نام کنید.][لطفا جهت مشاهده لینک ها ثبت نام کنید.]



  8. Top | #8



    تاریخ عضویت
    Apr 2011
    شماره عضویت
    67037
    محل سکونت
    دیوونه خونه
    سن
    23
    نوشته ها
    14,752
    پسندیده
    17,774
    مورد پسند : 16,103 بار در 6,641 پست
    میزان امتیاز
    179

    پیش فرض

    باشنیدن قسمت آخرحرفش،خنده ام گرفت اما خودم راکنترل کردم.
    همان لحظه صدای مادرم درگوشی پیچید:
    - بفرمایید.
    - سلام مامان.
    - سلام می گل،توکجایی؟!
    - اون جا چه کارمی کنی؟!اتفاقی افتاده؟!
    - نه مامان،اتفاق خاصی که نه.....من امروزیه مقدارکارم توشرکت طول کشید،بعدهم اومدم خونه ی آقای مهندس ایشون تقریباً یک ساعت بعدازمن اومدن حالشون به هم خورد.فکرمی کنم فشارشون افتاده بودپایین!الان حالشون کمی بهترشده اما پای من باخرده شیشه ی یک لیوان بریده!حالا پاموبستم ومی یام خونه!
    - پات احتیاجی به بخیه نداره؟!
    - نه مامان،یه بریدگی مختصره.حالاباآژانس می یام.
    یکباره مهندس گوشی راازدست من گرفت وگفت:
    - سلام خانم بهار،خسته نباشید!ببخشیدمن مهندس محرابی هستم.می خواستم ازشما خواهش کنم اجازه بدید امروزمی گل افطاررواین جابمونه!قول می دم دخترتون روبعدازافطارصحیح وسالم به منزلتون برسونم!
    نمی دانم مامامن به اوچه گفت که جواب داد:
    - خانم بهار!دخترشما امروزلطف بزرگی درحق من کرد.من می خوام بااین کارفقط زاش تشکرکنم.این اجازه روبه مابدید که باهم غذابخوریم!
    درحالی که لب پایینم رامی گزیدم سرم راتکان می دادم.
    مهندس به روی من لبخندزدو خطاب به مامان گفت:
    - ازاعتمادتون یک دنیاممنونم.اگربامن کاری نداریدگوشی روبه می گل می دم.
    بعدازاین که خداحافظی کرد،گوشی راازاوگرفتم وگفتم:
    - مامان!
    - بله عزیزم!آقای مهندس همه چیزروتوضیح داد!بعدازافطارزودبرگردخون� �!
    درجواب مامان واقعاً درمانده بودم که خودش گفت:
    - فعلاً خداحافظ!
    ومن فقط زیرلب گفتم:
    - خداحافظ.
    گوشی راسرجایش گذاشتم.مهندس به دیوارتکیه زده بود وباشیطنت می خندید.بالحنی جدی گفتم:
    - می تونم بپرسم شما چطوراین قدرازجانت من مطمئن بودین که اول بامادرم هماهنگ کردید؟
    نگاهش رنگی ازحیرت گرفت وجواب داد:
    - برای اینکه فکرمی کردم شما به من اطمینان دارین ومن فقط باید اعتمادتون روجلب کنم.من می خواستم بااین کارازشما تشکرکنم.
    - همین که این تشکر روبه زبون آوردید کافیه!
    بعدبه سوی تلفن رفتم که مهندس زودتر ازمن خودش را به آن رساند وپرسید:
    - کجا می خوای تماس بگیری؟
    محکم ومطمئن گفتم:
    - آژانس!
    اوهم بالحنی جدی ومحکم پاسخ داد:
    - امکان نداره من این اجازه روبهت بدم!من بامادرت هماهنگ کردم حالا تومی خوای بدون افطاربرگردی خونه؟!
    - شمانگران این موضوع نباشید!مامان من اخلاق منو می شناسه وازاین بابت به شما خرده نمی گیره!
    - خواهش می کنم به حرفای من گوش کن!من که سرکوچه وخیابون مزاحم شمانشدم!من همکارشماهستم وبه خاطرلطفی که درحق من کردی می خوام ازاین طریق ازت تشکرکنم.منوببخش که بدون هماهنگی باخودت اول بامادرت صحبت کردم. حالاراضی شدی؟!
    هنوزجوابی به اونداده بودم که صدای اذان به گوش رسید ومهندس گفت:
    - حالا شمابفرمایید تامن میزوبچینم.
    سپس خودش به سوی آشپزخانه رفت وچنددقیقه بعد روبه من که هنوزکنار تلفن ایستاده بودم سرک کشید وبالحن طنزآلود گفت:
    - می خوای میزغذاخوری روبیارم اون جا؟!
    لبخندزدم وگفتم:
    - لازم نیست،همون جاخوبه!
    - پس بفرمایید.
    واردآشپزخانه شدم.مهندس همه ی وسایل رابه اضافه ی غذایی که پخته بودم بانهایت سلیقه روی میزچید هبود.تشکرکردم وروبروی هم نشستیم. باشیطنت گفت:
    - بفرمایید.فقط اگه بد شده من وببخش چون نمی تونم بهترازاین بپزم!
    خندیدم وگفتم:
    - باید به موقع این حرفتون روتلافی کنم.
    لیوان چایش رابرداشتو درحالی که لبخندی زیبا برلبهایش جاری بود گفت:
    - شوخی کردم!من که یک باربهت گفتم دستپخت بسیارخوبی داری.
    قلبم ازشادی وعشق اولبریزبود.دلم می خواست زمین وزمان ازحرکت بایستند ومن واوتاابد به همان حال باقی بمانیم.
    بعدازبازکردن روزه مان،وقتی مشغول خوردن غذاشدیم،اوتکه ای ماهی برداشت وداخل بشقاب من سرداد. گفتم:
    - آقای مهندس،من اگه بخوام تعارف نمی کنم.
    - اولاً حالا که نمی گی رامبد،آقا روقلم بگیر!دوماً اگه تعدرف نداشتی برات نمی ذاشتم.
    - دستتون دردنکنه!
    - مگه من چندنفرم که برام کلمات جمع به کارمی بری؟!
    - خب این عادته!
    سرش راجلوآود وگفت:
    - ازحالا به بعددلم می خوادمنو یک نفرحساب کنی.
    لبخندی کمرنگ برلبهایم نشست ومشغول خوردن غذاشدم.پس ازاتمام شام،هرچه مهندس اصرارکرد میزراجمع کند،نگذاشتم وخودم مشغول جمع آوری وسایل شدم واوهم همان طورکه کنارمن ایستاده بود درباره ی خانواده ام سئوالاتی می پرسید.بعدازآن علی رغم مخالفت مهندس جای لکه های خون راروی فرش تمیزکردم و وقتی کارم به اتمام رسید خطاب به اوکه روی یکی ازمبل هانشسته بود ومرامی نگریست،گفتم:
    - خواهش می کنم من روبه خونمون برسون که حسابی دیرشده.
    ازجابلندشد ودرحالی که به سوی اتاقش می رفت،گفت:
    - چشم شماامرکنید!
    چند دقیقه بعددرحالی که لباس عوض کرده بود،به سوی من آمد وپرسید:
    - بریم؟
    به رویش لبخند زدم وگفتم:
    - بریم!
    درطول راه هردوسکوت کرده ودرافکارخودمان به سرمی بردیم،تااین که صدای تلفن همراهش سکوت میانمان راشکست.
    - سلام مامان!حالت چطوره؟
    - .....
    - من خوبم. حالاهم دارم یکی ازدوستام روبه خونه اش می رسونم.
    ازاین که مرایکی ازدوستانش خطاب کرد،شرم زده شدم وسرم راپایین انداختم.صدایش زیرسقف ماشین پیچید:
    - بله مامان،خیالتون راحت باشه.
    - .....
    - چشم!اگه قبول کنه که من ازخدامی خوام.
    - ....
    - شماکاری نداری؟
    - ممنونم، خداحافظ.
    مکالمه اش که به پایان رسید،خطاب به من گفت:
    - می گل!
    چقدرزیبا نامم راصدامی زد.درحالی که ازحس صمیمیت اوخجالت زده شده بودم،گفتم:
    - بله!
    - چراحرف نمی زنی؟
    - چیزی به ذهنم نمی رسه!
    - مامان می گفت به دوستت بگوهر روزباتوغذابخوره.
    - مامانت نمی دونه که منظورتویک دختربود؟!
    خندید:
    - فرقی نمی کنه!اون می دونه که من هیچ وقت دوست دختری نداشتم وحالاهم اگه بفهمه به دختری توجه کردم،خوشحال می شه!
    نگاه معنی داری نثارش کردم وگفتم:
    - این هم یه جورکلاس گذاشتنه؟!
    - اگه باورنداریبیااین گوشی منوبگیروبامامانم صحبت کن!
    - چه حرفایی می زنی!
    مهندس خندید ودیگرچیزی نگفت.
    اوآدرس خانه امان راخیلی خوب به خاطر داشت.وقتی رسیدیم و ماشین راجلوی درمتوقف کرد،به سوی من چرخید وگفت:
    - می گل!ازت سئوالی دارم که می خوام به من جواب بدی!
    باتعجب گفتم:
    - بپرسید!
    - اون پسری که اون روزعصرجلوی خونتون بودوبعدباهم توپارک بودیدکی بود؟!
    نگاهم راازچشمهایش گرفتم ودرحالی که بابندکیفم بازی می کردم،گفتم:
    - پسرخاله ام!
    - اون فقط پسرخاله ی توئه؟!
    - بله!
    - وتوهمیشه باپسرخاله ات به پارک می ری؟!
    - نه آقای مهندس!اون ساکن کرمانه وفقط اون روزمهمان مابود.
    - پس چراشمادوتا باهم به پارک رفتید؟
    درحالی که ازسئوال های پی درپی اوکمی ناراحت شده بودم،گفتم:
    - من واون می خواستیم راجع به موضوعی باهم صحبت کنیم.
    - اون خواستگارتوبود،آره؟!
    سئوالش کمی غافلگیرم کرد.نگاهش کردم وگفتم:
    - نمی فهمم،چه لزومی داره شمااین سئوال ها روازمن بپرسید وچه اجباری هست که من به شما جواب بدم؟
    سرش راپایین انداخت وگفت:
    منوببخش!
    خواستم ازماشین پیاده شوم که دوباره صدایم زد:
    - می گل!
    - بله!
    بالحنی بسیارآرام گفت:
    - توبه پسرخاله ات چی گفتی؟
    کمی عصبی شده بودم.مسیرنگاهم رابه کف ماشین تغییردادم وگفتم:
    - اگراین قدربرات مهمه که بدونی باید به اطلاعت برسونم اون منونمی خواست وفقط به اصرارمادرش جلوآمده بود.
    - وتوچی؟
    everyone dies but not everyone lives

    خواهم که شمع باشم در دل شبها بسوزم
    روشنی بخشم به جمعی و خودم تنها بسوم

    **++**

    پادشاه باش حتی اگر قلمروات اندازه ی عرض شانه هایت باشد !
    [لطفا جهت مشاهده لینک ها ثبت نام کنید.][لطفا جهت مشاهده لینک ها ثبت نام کنید.][لطفا جهت مشاهده لینک ها ثبت نام کنید.]



  9. Top | #9



    تاریخ عضویت
    Apr 2011
    شماره عضویت
    67037
    محل سکونت
    دیوونه خونه
    سن
    23
    نوشته ها
    14,752
    پسندیده
    17,774
    مورد پسند : 16,103 بار در 6,641 پست
    میزان امتیاز
    179

    پیش فرض

    - من هم اونونمی خواستم،اماتفاوت مادراین بودکه اون جرات نداشت ازعدم علاقه اش به من حرفی بزنه اما من هم مادرم وهم خاله ام روقانع کردم وبه این قضیه فصله دادم.
    - همه اش همین بود؟!
    - بله،همین!
    - منوببخش که اذیتت کردم.قول میدم دراولین فرصت علت این سئوالم روبهت بگم.
    بی آن که چیزی درآن موردازاوبپرسم،گفتم:
    - اگه کاری بامن ندارید،من برم.
    - بابت امروزازت ممنونم وباید بگم خیلی دلم می خوادبازهم روزهایی شبیه امروزباهم باشیم.اگه ناراحتت کردم منوببخش!
    - ناراحت نشدم،خداحافظ!
    - خدانگهدار!
    واردخانه که شدم،صدای ماشینش راشنیدم که حرکت کردوازآن جادورشد.
    تمام ذهنم ازیادآن شب لبریزبود.شبی که خوب می دانستم تا آخرین لحظه ی عمرم آن رافراموش نخواهم کرد.نفس عمیقی کشیدم وباقلبی سرشارازعشق به سوی ساختمان پیش رفتم.
    *****
    صبح،در راه رفتن به شرکت،سحرطبق معمول نتوانست کنجکاوی اس رامهارکند وگفت:
    - خوب می گ،تعریف کن ببینم،چه خبر؟!
    - چی می خوای بدونی؟
    - خودتوبه اون راه نزن!دیروزرفتی خونه اش؟
    - آره!
    - مهندس افطارمهمون اون عفریته وخانواده اش بود؟!
    - نه،مهندس خودش مهمون داشت!
    - جدی؟!کی؟!
    - من!
    - چی؟!....تو؟!!
    - آره،مگه من چی ازدیگران کمتردارم؟
    سحرکه هم حیرت زده بودوهم می خندید،گفت:
    - خوبه!پس بوی خبرهای خوب می یاد!مثل این که آقاحسابی دلت وروقاپ زده!
    - چرا همه اش می گی اون دل منوقاپ زده؟!
    - پس چی بگم؟....ببینم،نکنه توی شیطون کاردست پسرمردم دادی،آره؟!
    شانه بالا انداختم:
    - نمی دونم!
    - یعنی چی؟
    - گاهی وقت ها یه حسی به من می گه اون می خواد منوبه خودش وابسته کنه وبعدهم بهم بخنده!
    - تودیوونه ای!مطمئن باش اون دوستت داره،درغیراین صورت این قدربهت محبت نداشت وروموضوع پسرخاله ات حساس نبود.
    - نمی دونم!خداکنه این طورباشه چون من روزبه روزدارم دیوونه ترمی شم.
    درشرکت،مهندس بادیدنم لبخندزدوگفت:
    - سلام می گل،حالت چطوره؟
    درحال نشستن پشت صندلی ام گفتم:
    - خوبم،ممنون!شما خوب هستید؟
    ابروهایش رابالاداد وگفت:
    - مثل این که یادت رفت دیروزبه من چه قولی دادی؟!
    باتعجب نگاهش کردم:
    - چه قولی؟!
    - مگه قرارنبودکه همدیگرویک نفرحساب کنیم؟!
    خندیدم وگفتم:
    - اون قول که مال محل کارنبود!
    - وقتی تومحل کارمزاحم نداشته باشیم،می تونیم سرقولمون باشیم!
    یکی ازپرونده های روزقبل رابرداشتم وکنارمیزش رفتم. درحال صحبت راجع به آن پرونده بودیم که دراتاق به صدادرآمد وخانم صحرایی واردشد.نگاهی خشمگین وپرغروزنثارمن کردودرحالی که چشم به مهندس داشت،سلام وصبح بخیرگفت.بعدگوشه ای ایستادتاکارما تمام شود.
    مهندس هم چنان که توضیح می داد باخودکاری که دردست داشت،گوشه ی کاغذی که کنارش بود،نوشت:
    ((خداعاقبت من وازدست این زن سمج به خیرکنه!))
    خنده ام گرفت ولی چیزی نگفتم وکمی بعدسرجایم برگشتم.
    خانم صحرایی فوراًکنارمهندس رفت وپشت به من،روبه روی اوایستاد وآرام مشغول صحبت کردن شد.ازحرفهایش چیزی نمی شنیدم ولی حدس می زدم که درمورد روزقبل بااوصحبت می کند،شاید هم برای امروزازاودعوت می کرد.
    نمی دانم چرامهندس به اوتوجهی نداشت.اوازنظرظاهری خیلی زیباترازمن بودوخانواده ی مرفهی داشت.شاید واقعآًسماجت بیش ازحداومهندس راخسته کرده بود.
    بالاخره اورفت ودر رامحکم پشت سرش بست.
    نگاهی پرسشگرانه به مهندس انداختم که خندید وگفت:
    - بی خیالش!
    - چی شد؟چرادر رومحکم بست؟
    - چون دعوتشوقبول نکردم!
    - چرا؟ً!خب معلومه که ناراحت می شه.
    - آخه اون ازاین کارش مقصوددیگه ای داره!
    بعد باشیطنت پرسید:
    - اگه روزی دعوت توروهم قبول نکنم،ناراحت می شی؟!
    نگاهش کردم وگفتم:
    - اگرروزی اومدکه من شمارودعوت کنم،اون وقت به فکرردکردنش باشید!
    خندید ودیگرچیزی نگفت.
    ظهرپس ازتعطیلی شرکت،به خانه اش رفتم.کولررا روشن کردم وبعدراهی آشپزخانه شدم.خواستم نگاهی به برنامه ی غذایی اوکه به درکابینت زده بودم بیاندازم،اما ناگهان چشمم به یک بیت شعرازخواجه ی شیرازافتادکه پایین برنامه غذایی نوشته شده بود:
    فکربلبل همه آن است که گل شد یارش
    گل دراندیشه که چون عشوه کند درکارش
    بدون شک خط مهندس بود.نمی فهمیدم ازنوشتن آن روی برنامه ی که می دانست من نگاهش خواهم کردچه منظوری داشت؟یعنی اومی خواست بااین بیت شعربه من بگوید دوستم دارد؟!پس چرابااین همه محبت،هیچ گاه عشقش رابه زبان نمی آورد؟
    با افکاری ضدونقیض سرگرم انجام کارهایم شدم.
    ساعتی بعدمهندس به منزلش آمد.چندپلاستیک حاوی میوه های گوناگون دردست داشت.جلوآمد وبالبخند شیرینی که دل مرامی لرزاند،گفت:
    - سلام،خسته نباشی!
    - سلام،مرسی!توهم خسته نباشی!
    میوه ها راروی اُپن آشپزخانه گذاشت وخودش هم روی صندلی غذاخوری نشست وگفت:
    - ممنونم!راستش روبخواهی،حسابی خسته ام ودلم یک خواب راحت می خواد!امروزبعدازسحر،خوابم نبرد.
    حرفی نداشتم که درجوابش بگویم،پس مشغول شستن میوه هاشدم. کارم که به اتما مرسید،برگشتم ودیدم هنوزهمان طورنشسته است ومراتماشامی کند.گفتم:
    - آقای مهندس،انگاریادتون رفته توبرخوردهای المون چه قول وقراری داشتیم؟
    سرتکان داد وپرسید:
    - چه قول وقراری؟!
    - یادت هست ک هگفتی بایدقبل ازاومدن تون اینجا روترک کنم؟
    - بله،یادم هست!
    - خب اگه مامان من بدونه که توتقریباًهرروززودبه خونه می آیی ومن هم این جاهستم،حتماًناراحت می شه!
    اوباحالتی خاص نگاهم کردوپرسید:
    - توچی؟توهم ناراحت می شی؟
    سئوال سختی پرسیده بود.واقعاً نمی دانستم چه جوابی بدهم.لحظه ای مکث کردم وبعدگفتم:
    - شماخودتون روجای من بذارید!
    - اگه به طرف مقابلم اعتماد داشته باشم،ناراحت نمی شم!
    حرفی نزدم ومیوه هایی راکه شسته بودم درسبدتمیزی قراردادم ودریخچال گذاشتم،کمی بعداوهم ازجابرخاست وبه سوی اتاق خودش رفت. انگارازبرخوردمن ناراحت شده بودوتواقع نداشت که چنین حرفی بزنم.
    بارفتن اوانگارقلب من هم ازجاکنده شدوبااو رفت.دلم گرفت ولی چاره ای نبود!بایدآن حرف رامی زدم تاموقعیت خودش رابه یادداشت هباشد.
    وقتی به خانه ی خودمان رفتم،هرچه سعی کردم نتوانستم خودراشادنشان دهم.مهتاب بادیدنم،زیرکانه پرسید:
    - چس شده!با آقای مهندس حرفت شده؟!
    اخم کردم وگفتم:
    - نه، این قدرهم هرچیزی روبه اون ربط نده.
    خندید وگفت:
    - دنیای عشق وعاشقی هم خیلی قشنگه ها!دیروزباهم جشن گرفتیدومهمونی داشتید،امروزتوباناراحتی اومدی خونه!
    چشم غره ای نثارش کردم،بعد درحالی که تیزهوش اش رادردل تحسین می کردم،واردساختمان شدم.
    ****
    ساعتی بعدازافطار،وقتی من تازه ازکارهای آشپزخانه فازغ شده وبه هال بازگشته بودم،صدای زنگ دربلندشد.به مامان نگاه کردم وپرسیدم:
    - منتظرکسی بودید؟
    جواب داد:
    - نه!شاید یکی ازهمسایه هاباشه.
    مهدی برای بازکردن دربه حیاط رفت،اما چندلحظه بعدبایک جعبه شیرینی به هال بازگشت،بلافاصله پرسیدم:
    -مهدی این چیه؟
    - اینویه آقایی به اسم محرابی آورده!گفت باهات کارداره جلوی دره!
    باتعجب نگاهی به مامان کردم. مهتاب چشمکی زدوخطاب به مامان گفت:
    - دخترت بدجوری دل پسرمردموبرده!
    چشم غره ای به اورفتم.مامان بالبخند گفت:
    - بروبهش تعارف کن بیادتو!
    چادرم راروی سرم انداختم وبه سوی دررفتم.
    مهندس دسته گل زیبایی دردست داشت وکمی آن طرف ترازمنزل مـا،به ماشینش تکیه زده بود.مراکه دید جلوآمدوگفت:
    - سلام می گل!خوبی؟!
    - خوبم،ممنون!شماچطورین؟
    - خوبم!این آقاپسر،داداشت بود؟
    - بله،اون مهدی بود،برادرکوچکم.
    دسته گل رابه سویم گرفت وبالبخند گفت:
    - تعارفم نمی کنی بیام تو؟
    گل راازدستش گرفتم وازجلوی درکناررفتم.
    - بفرمایید.
    مهندس واردشد وهمگام باقدم های من به سمت هال به راه افتاد.اورابامامان ومهتاب آشناکردم وتعارفش کردم تابالای اتاق بنشیند.
    مامان خطاب به من گفت:
    - می گل!برای آقای مهندس چای بیار.
    مهندس گفت:
    - خواهش می کنم زحمت نکشید خانم بهار!من فقط اومدم که افتخارآشنایی باشما روداشته باشم!
    من منتظرادامه ی حرف اونماندم وبه آشپزخانه رفتم،درهمان حال تمام حواسم متوجه صحبت های آن دوبود.مهندس پس ازکمی صحبت های معمولی، خطاب به مامان گفت:
    - منوببخشید،قصد دارم راجع به موضوعی بامیگ ل صحبت کنم که درجمع قادربه بازگوکردنش نیستم!اگه لطف کنید واجازه بدید که می گل ساعتی بامن بیرون بیادازلطفتون یک دنیاممنون می شم وقول می دم پاسخ محبت واعتمادتون روبدم!
    فقط خدامی دانست باشنیدن این حرف هاچه حالی شدم.باخودمی گفتم نکند مامان ومهتاب فکرکنند اواین برنامه هاراازپیش بامن هماهنگ کرده است.گوشه ای به کابینت تکیه داده ودرفکرفرورفته بودم که مهتاب واردشدوبالبخند پرشیطنتی گفت:
    - چرایستادی عروس خانم؟!چایی روببردیگه!
    بالحنی عصبی گفتم:
    - شنیدی به مامان چی گفت؟حالا مامان درموردمن چی فکرمی کنه؟!
    - بی خودشلوغش نکن.می خوادخانمشوببره بیرون،مگه جرمه؟!
    به مهتاب که بابدجنسی می خندید،گفتم:
    - حرف بی خودنزن!
    - من که نمی دونم توازخدامی خواستی اوبیاددنبالت.حتمآًسرافطار� � بادل پاک دعاکردی!خوش به حالت!
    خواستم نیشگونی ازاوبگیرم که جاخالی داد وگفت:
    - نمی خواد این قدرنازکنی!بروزودترچایی روببروحاضرشو.
    - مامان چی بهش گفت؟
    - مامان چی بگه وقتی یه آقایی بااون تشخص ومتانت ازش درخواستی می کنه؟
    همان طورکه چای درفنجان های مخصوص مهمان می ریختم،گفتم:
    - درست حرف بزن!حوصله ی منوسرنبر!
    - غصه نخور،مامان هم ازاون خوشش اومده چون برگ سبزبهش داد!آخه مگه می دل مردی به این نازی روشکوند؟!
    مهتاب حرف آخرش راباشیطنت گفت ومرابه خنده واداشت.
    سینی چای رابه هال بردم وبه مامان ومهندس تعارف کردم،بعدکمی آن طرف ترازمامان نشستم.مهندس که چایش رانوشید،مامان روبه من گفت:
    - آقای مهندس می خوان باتوصحبت کنن.حاضرشوکه ایشون هم معطل نشن!
    نگاهی به مامان انداختم وبعدبه مهندس که بالبخندکمرنگی به من نگاه می کرد.ازجابرخاستم وگفتم:
    - چندلحظه بامن بیاید!
    اوهم ازجابرخاست وبه دنبال من به حیاط آمد،باعصبانیت گفتم:
    - می شه حرف هاتون روبفرمایید؟!
    حیرت زده نگاهم کردوگفت:
    - این جوری که نمی شه!اصلاً همه چی یادم می ره!
    - این دیگه مشکل کم حافظه بودن شماست!
    - نه خیرخانم،مشکل نامهربونی توئه!
    نگاه تندی به کردم وگفتم:
    - گیریم که همین طورباشه.حالا شماچی می فرمایید؟
    - می گل من می خوام راجع به موضوع مهمی باهات حرف بزنم!
    - می تونستید توی شرکت حرف هاتون روبزنید.
    - اون وقت اون جامی گفتی که محل کارجای این حرف هانیست.
    - می تونم بپرسم موضوع حرفتون چیه؟
    نه!این جانمی تونم بگم.می گل من همکارتم،می خوام باهات حرف بزنم!این حق روندارم؟!
    وقتی سکوت مرادید ادامه داد:
    - خواهش می کنم نه نگو! من به هیچ وجه قصد ندارم مزاحمت بشم.
    everyone dies but not everyone lives

    خواهم که شمع باشم در دل شبها بسوزم
    روشنی بخشم به جمعی و خودم تنها بسوم

    **++**

    پادشاه باش حتی اگر قلمروات اندازه ی عرض شانه هایت باشد !
    [لطفا جهت مشاهده لینک ها ثبت نام کنید.][لطفا جهت مشاهده لینک ها ثبت نام کنید.][لطفا جهت مشاهده لینک ها ثبت نام کنید.]



  10. Top | #10



    تاریخ عضویت
    Apr 2011
    شماره عضویت
    67037
    محل سکونت
    دیوونه خونه
    سن
    23
    نوشته ها
    14,752
    پسندیده
    17,774
    مورد پسند : 16,103 بار در 6,641 پست
    میزان امتیاز
    179

    پیش فرض

    حالا که مامانت قبول کرده توهم نه نگو وبامن بیا قول می دم که زیادوقتت رونگیرم.حالا هم خواهش می کنم بروحاضرشو،من منتظرم.
    بی آن که پاسخش رابدهم به طرف هال رفتم. مامان بادیدنم پرسید:
    - چراتوحیاط نگهش داشتی؟
    - چیزی نیست مامان!
    مهتاب خندید وگفت:
    - می گل طاقت نداشت صبرکنه!رفت که بپرسه موضوع حرف مهندس چیه؟!
    به اواخم کردم وبه طرف اتاق رفتم.پس ازتعویض لباس وقتی وارد حیاط شدم،مهندس لبخند زدوآرام گفت:
    - مرسی!
    بعدازمامان ومهتاب خداحافظی کردیم وازخانه بیرون آمدیم.
    داخل ماشین قبل ازاین که حرکت کنیم،نگاهم کردوپرسید:
    - دوست داری کجابری؟
    - نمی دونم!شماقصدداشتید بامن حرف بزنید،پس خواهش می کنم خودتون یه جایی روتعیین کنید!
    - من دریارودوست دارم. موافقی بریم کناردریا؟
    - من حرفی ندارم،بریم!
    کناردریا که رسیدیم،جمعیت زیادی آن جا نبودند.همراه مهندس به طرف رستورانی که درآن محل بود رفتیم وپشت یک میزنشستیم مهندس گفت:
    - جای قشنگیه!صدای دریابه آدم آرامش می ده!
    - بله،خیلی زیباست!
    همان لحظه گارسون به سوی ما آمد وگفت:
    - بفرمایید،چی میل دارید؟
    مهندس روبه من پرسید:
    - چی دوست داری؟
    - هرچی خودت دوست داری!
    اوسفارش پیتزابانوشابه داد وبعدهمراه بالبخندی دلنشین گفت:
    - یعنی من هرچی دوست داشته باشم،توهم همونودوست داری؟!
    - نه درهمه ی موارد!این مورداستثناست.
    مهندس خندید:
    - یک لحظه خوشحالم کردی!
    درحالی که ازصمیمیت اوکمی معذب بودم،گفتم:
    - من شماروخوشحال کردم؟!
    - بله،فکرکردم علاقمون به هم شبیه!
    چند لحظه درسکوت سپری شد وبعداوصدایم زد:
    - می گل!!
    - بله!
    - هیچ می دونی چه اسم قشنگی داری؟اسمت خیلی به دل من نشسته!دوست دارم همیشه این اسم روصداکنم!
    - خب می تونی درآینده اسم دخترت روبذاری می گل!این جوری همیشه می تونی صداش کنی!
    - دخترکه مال خودآدم نیست.یک عمربراش زحمت می کشم،آخرش ازدواج می کنه ومی شه می گل یکی دیگه!من می گلی رومی خوام که همیشه مال خودم باشه!
    همان لحظه گارسون آمد وسفارشاتمون راآورد.
    مهندس گفت:
    تاسرد نشده بخور،ازدهن می افته.
    بااین که هیچ میلی نداشتم یک قطعه ازپیتزا رابرداشتم وبه دهان بردم.همان یک قطعه را که خوردم،کمی ازنوشابه ام راسرکشیدم وباقی راروی میزگذاشتم.
    مهندس که تمام مدت نگاهم می کرد،پرسید:
    - چراچیزی نمی خوری؟
    - تازه شام خوردم،بیشترازاین نمی تونم.
    - پس دفعه ی بعدباید ازقبل بهت بگم تاچیزی نخوری!
    - دفعه ی بعد؟!
    خندید وگفت:
    - حتماً می خوای بگی اگه دفعه ی بعدی وجود داشته باشه،آره؟!
    با لبخند دگاهش کردم:
    - خوب فکرمنو خوندی!
    - ولی من امیدوارم وجودداشته باشه!
    چند لحظه سکوت کردوبعد دوباره به حرف آمد:
    - تواین مدتی که این جابودم حسابی به دریاعادت کردم وهفته ای یکی دوبارمی یام این جا،البته هواگرم شده وبازهم شب های قشنگی داره!
    - درباره یکی ازشاهکارهای خلقته که آدم وقتی بهش نگاه می کنه غم وغصه شو ازیادمی بره!
    چشمهای مهندس به من دوخته شد وآرام گفت:
    - توهم برای من یکی ازشاهکارهای خلقتی!
    نگاهش آن چنان گرم وپرتمنابود که من تاب تحملم راازدست دادم. ازجابرخاستم وبه طرف دریا رفتم. اوهم به دنبالم آمد وکنارمن که روبه دریا ایستاده بودم،ایستاد وگفت:
    - منوببخش می گل،دیگه نمی تونم حرف هامو تودلم جمع کنم!
    می گل،من دوستت دارم!خیلی زیاد،خیلی بیشترازاون چیزی که فکرشوبکنی!
    بی آن که حرفی بزنم چشم به دریادوخته بودم.بالحنی پرازالتماس گفت:
    - می گل!به من نگاه کن،ازت خواهش می کنم!
    اما من توان نگاه کردن به اورانداشتم.آهسته پرسید:
    - توهم منو دوست داری،آره؟....اگه دوستم داری بهم بگوآره می گل،بگو!
    اعتراف به عشقی که ازاودردل داشتم خیلی سخت بود.آن قدرسخت که احساس می کردم توانایی سخن گفتنم راازدست داده ام ولب هایم به هیچ حرفی بازنمی شود.
    برای چندمین بارگفت:
    - خواهش می کنم به من جواب بده!اگه دوستم داری فقط یک لحظه نگاهم کن وبگو آره!
    همان طورکه منظره ی زیبای تابش نورهای مصنوعی به دریارانگاه می کردم،آرام به سویش چرخیدم وبه چهره ی جذابش خیره شدم،آهسته گفت:
    - توهم من رودست داری،مگه نه؟این رومی تونم ازنگاهت بخونم!
    سکوتم اعتراف روشنی به عشقم بودواواین رابه خوبی می دانست.
    چندقدم جلوترآمد،بعدچرخید وروبه رویم ایستاد،چشمهای زبایش رابه چشمهایم دوخت وگفت:
    - هیچ وقت این شب روفراموش نمی کنم.دوستت دارم وبهت قول می دم که نهایت سعی ام روبرای خوشبختیت بکنم. توهم باید قول بدی که فقط مال من باشی.
    درسکوت به اوچشم دوخته بودم. به اوکه چشمهایش دنیایی ازگرما ومهربود وصداقت.
    زمزمه کرد:
    - می خوام حرفی روکه می زنم تاهمیشه یادت بمونه،باشه؟!
    باحیرت نگاهش کردم. خندید وصدایش همنوا باصدای خروش دریا درگوشم پیچید:
    - خیلی دوستت دارم می گلم!خیلی!
    everyone dies but not everyone lives

    خواهم که شمع باشم در دل شبها بسوزم
    روشنی بخشم به جمعی و خودم تنها بسوم

    **++**

    پادشاه باش حتی اگر قلمروات اندازه ی عرض شانه هایت باشد !
    [لطفا جهت مشاهده لینک ها ثبت نام کنید.][لطفا جهت مشاهده لینک ها ثبت نام کنید.][لطفا جهت مشاهده لینک ها ثبت نام کنید.]



  11. کاربر مقابل پست masih عزیز را پسندیده است:

    yaldamaleki (12-25-2011)

+ ارسال موضوع جدید
صفحه 1 از 6 123 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •