انتخاب رنگ سبز انتخاب رنگ آبی انتخاب رنگ قرمز انتخاب رنگ نارنجی
خوراک آر اس اس


•٠·˙ تبلیغات ایران پردیس با قیمت مناسب ..٠·˙


http://www.iranpardis.com/up/do.php?img=493


  آخرین ارسالات انجمن

تبلیغات ایران پردیس
تبلیغات ایران پردیس تبلیغات ایران پردیس

+ ارسال موضوع جدید
صفحه 2 از 5 نخستنخست 1234 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 11 به 20 از 43

موضوع: °• رمان ناز و نیستی | مهسا طایع •°

  1. Top | #11



    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    عنوان کاربر
    رویـــای نیمه شب
    میانگین پست در روز
    46.03
    محل سکونت
    وطن من تنها در قلب کسانیست که دوستم دارند
    نوشته ها
    63,391
    پسندیده
    11,985
    تشکر شده
    27,640
    میزان امتیاز
    344

    پیش فرض

    من ومادر تنها بودیم واشک می ریختیم که زن یحیی وارد اطاق شد.سینی چای را روی فرش قرار داد.وبا احترام خاصی برای من ومادر چای گذاشت.نیم نگاهی به مادر کرد ومودبانه گفت:
    -الحمد لله حالتان بهتر شده دخترتان راکه دیدید دیگر غم وغصه ندارید.
    -خیلی ممنون پروانه جان.تو را به خدا حلالم کن.
    -شما بزرگ من اید خانم!
    آن طور که مادر گفت اسم زن یحیی پروانه بود.پروانه ای که مادر پرهایش را سوزانده بود.پروانه کوچکی که یحیی هم قدرش را ندانست.وقتی پروانه را نگاه کردم بر مژه های بلند او نمی از اشک می درخشید.این زن چقدر بدبخت بود که سه سال از زندگی مشترکش نگذشته بود وباید خوشبختی اش را با زن دیگری قسمت می کرد.پروانه دوباره ما را تنها گذاشت.صدای گریه بچه ای بلند شد واو از جا پرید.به مادر گفتم:
    -چطور دلت آمد این زن را بدبخت کنی؟
    مادر سرش رابا شتاب حرکت داد وگفت:
    -نه من کنیزی اش را می کنم.همین که یحیی محرمم باشد وبتوانم او را ببینم کافیست.یحیی مال پروانه است حق پروانه است.من...
    تحمل زنی چون مادر برایم دشوار بود.خیلی سریع از جا بلند شدم وتا مادر به خود آمد من از اطاق بیرون آمدم.یحیی با نگرانی پرسید:
    -کجا می روی دخترم؟
    -شما خیلی بی رحمید.هم تو وهم مادر سنگدل من!
    -ملیحه من نرو صبر کن.دخترکم بمان ملیحه جان گوش کن مادرت چه می گوید؟
    حتی لحظه ای به عقب سر نچرخاندم تا مباداد باری دیگر نگاهم با چشمهای مادر تلاقی کند.از او به شدت متنفر بودم وآن لحظه یقین داشتم که برای همیشه با مادر وداع نموده ام.یحیی رنگ پریده ندا داد:
    -ملیحه به خدا من مادرتان را خوشبخت می کنم.دخرم به من اعتماد کن!
    در حیاط رابه شدت بستم وتا انتهای کوچه با چشمان پر اشک دویدم.دلم نمی خواست به خانه برگردم.خانه سرد وخاموش پدر مرا به سوی خود می کشید وگام های من در آن جهت به حرکت افتاد.
    ××××××
    هنگام بازگشت به خانه با غوغایی رو برو شدم که خودش ماجرایی بود تماشایی!عمو رحمان مضطرب وبی قرار بود.زن عمو رحمان تا مرا دید نیشخند تمسخرآلودی زد وبا ملایمتی آب زیرکاهه گفت:
    -این هم ملیحه گفتم که جایی نمی رود وبرمی گردد!
    ساعد با بدگمانی نگاهم کرد وزیر لب غرید:
    -معلوم نیست از کله سحر تا این موقع روز کدام جهنمی بوده است.
    ستار که محبوب را بغل کرده بود با خوشحالی به طرفم آمد ومحبوب خودش رابه سمت من آویزان کرد.مادرانه بغلش کردم ستار گفت:
    -کجا بودی ملیحه همه نگران شدیم!
    تنها در صدای ستار بود که ردی از کینه وبدگمانی به چشم نمی خورد.عمو یوسف هم تا مرا دید پیشانی گره دار وپر ابهت اش را بیشتر درهم کشید وآمرانه پرسید:
    -خودت بگو ملیحه این کارت اشتباه نیست؟...ها؟تا این موقع روز کجا پرسه می زدی؟
    -عمو؟
    -ناراحتی ندارددیگر.همین نیش وکنایه هایی که مردم از فرار مادرت به ما می زنند کافیست.هضم همین ها هم ما را با مرگ مواجه می کند تو دیگر...
    با صدای بغض آلود وگلایه آمیز گفتم:
    -از شما چنین توقعی نداشتم عمو.دلم گرفته بودرفتم با پدرم درد دل کنم.چرا خودتان را عصبانی می کنید؟
    بیتا کم طاقتانه حرکتی به دستش داد وبا تغییری دوستانه پرسید:
    -از این حرفها بگذریم.مجید کجاست؟
    -چی؟مجید؟
    -ها!...مگر با تو نبود؟
    -نه من تنها بودم.
    -ای داد!
    این را عمو یوسف گفت وبه طرف درب حیاط دوید ومن با دو دست به سرم کوفتم وبا دلواپسی به دنبال عمو دویدم.صدای ساعد پشت سرم بلند شد ولی به آن اعتنایی نکردم.
    -تو بمان ملیحه نمی خواهد جایی بروی.من وستار...
    تا نزدیکی های غروب جستجوی بی وقفه ما را در کوچه پس کوچه های محله سرگردان داشت.به هر جایی که تصورش را می کردیم سر زدیم اما مجید نبود وبالاخره همه با دستی خالی برگشتیم.نگرانی در دلم می جوشید ومرتب بی تابی می کردم.زن عمو رحمان که کلافه وعصبی شده بود کنارم ایستاد ودر حالی که نیم تنه اش را جلو داده بود ولنگه ابروهایش را بالا کشیده بود با ملامت مرا مورد خطاب قرار داد:
    -مثل این که قرار است با مرگ پدر وعشق بازی مادرت زندگی ماهم فلج شود.این چه بساطی است که ما از دست شما داغریم.دختر خیره سر اگر تو...
    حرفهای زن عمو رحمان چون خنجری به قلبم می نشست حرفهایی که با بلند شدن صدای در حیاط نیمه تمام ماند.همه به طرف در دویدیم ودر منتهای حیرت ودلواپسی یحیی را دیدیم که متین ومودب به همه سلام کرد.عمو یوسف بلافاصله سر دعوا را باز کرد.
    -مردک بی شرف باز که اینجا آفتابی شدی!
    یحیی سرخ شد.انگار تمام خون بدنش در صورت او جمع گردید ونتوانست در مقابل توهین عمو یوسف سکوت کند.بلافاصله درگیری شروع شد.واین بار تماشاچیان زیادی در کوچه جمع شدند وبا وساطت چند نفر از همسایه ها درگیری خاتمه یافت ولی عمو یوسف که خیلی دلش پر بود آتش خشمش فروکش نکرده بود ومرتب به یحیی ناسزا می گفت.یحیی کوتاه می آمد ومرتب بر شیطان لعنت می فرستاد.بالاخره در میان عده زیادی که دورش حلقه زده بودند فریاد کشید وبی پروا گفت:
    -مهلا را دوست داشتم وعقدش کردم.کار خلاف شرع نکردم.چرا دق دلت را سرمن خالی می کنی؟
    عمو یوسف باز پاهایش را حرکت داد ونیم تنهاش را جلو برد که یحیی را مورد تهاجم قرار دهد ولی ساعد از طرفی وعمو رحمان از طرف دیگر او را به طرف خود کشیدند.عمو یوسف با غیضی شدید گفت:
    -نمی گذارم آب خوش از گلویت پایین برود.به گمانت مهلا بدون بچه هایش دوام می آورد؟
    -قرار نیست مهلا بدون بچه ها زندگی کند.من آمده ام آنها رابا خود ببرم.عزیزان مهلا روی چشم من جا دارند!
    بعد با غرور واحترام به من نگاه کرد وافزود:
    -مجید را توی کوچه سرگردان دیدم با خودم بردمش منزل وقتی مادرش را دید انگار بال در آورد.
    به تندی ملامت باری گفتم:
    -شما حق نداشتی چنین کاری بکنی.ما از دلواپسی مردیم.
    یحیی لبخندی پدرانه بر لب آورد ویکی دو قدم به سمت من برداشت ومن به همان فاصله از او دور شدم.(از بس خری)
    -دخترم زود باش خواهر وبردارهایت را آماده کن.مادر منتظر شماست!
    -ما با تو نمی آییم.برو به مادر بگو ما را می خواهد چکار؟..او که سالها عاشق تو بوده وپدر بیچاره مرا گول زده است حالا در کنار تو خوشبخت است.ما مزاحمزندگی او نمی شویم.مجید را هم زود برگردان!
    یحیی با رنگی پریده ونگاهی پریشان به من زل زد.در میان چشمهایش دلواپسی عمیقی دست وپا می زد.یحیی با تشویش پرسید:
    -فکر مادرت را نمی کنی ملیحه جان؟...من که برای او جای شما را نمی توانم پر کنم.
    -یحیی دیگر اینجا معطل نشو.همین که شنیدی ملیحه وبچه ها با ما زندگی می کنند.به مهلا بگو بچه ها را فراموش کند وبه عشقش رسیدگی نماید.
    گوینده این حرفها عمو رحمان بود.در همین اثنا سروکله مجید پیدا شد که خود رابه آغوش من سپرد وگریه کرد.یحیی با درماندگی به راه افتاد صدای التماس آلودش از خم کوچه هم به گوش می رسید.
    -خواهش می کنم بچه ها نگذارید خوشبختی من به هم بریزد.مهلا بدون شما بامن نمی ماند.
    وقتی با خواهر وبرادرهایم به تاریکی اطاق مان پناه بردیم آن قدر دلم گرفته بود که می خواستم جیغ بکشم.شب سختی بود.شبی که با خودم عهد بستم دیگر هرگز به مادر فکر نکنم.
    چند روز دگر هم گذشت.آشوب تازه ای به پا شده بود مردم محله از عشق مادر ویحیی حرف می زدند به عموهایم نیش وکنایه تحویل می دادند ودر گوش ستار وساعد از عدم غیرت وتعصب مردانگی شان نسبت به ازدواج مادرم پچ پچ می کردند.هر بار که در حیاط باز می شد ویکی از مردان خانه وارد می شد هراس به جانم می پیچید آنها به مادرم بد وبیراه می گفتند که باعث لکه دار شدن حیثیت واز بین رفتن آبروی شان شده بود.از طرفی مادر هم دست بردار نبود.مرتب یحیی رابه دنبال ما می فرستاد ویا خودش با عجز والتماس دیدار از پشت در حیاط تمنا می کرد و هرگز کسی دررا به رویش نمی گشود.ما به نبودن مادر عادت می کردیم ولی محبوب نمی توانست مادر را فراموش کند.آغوش گرم ودستان نوازشگر او را می طلبید وبهانه گیری می کرد.هیچ چیزی جز بازی کردن با لباس های مادر تسلی اش نمی داد.با دیدن چشمهای مرطوب ونگاه عزادار او بیشتر از مادر متنفر می شدم.
    بالاخره تصمیم عموهایم بر فروش خانه جدی شد وطولی نکشید که خانه قدیمی مابه کسی دیگری تعلق گرفت خانه ای که خاطرات خوب پدر را با خود حفظ می کرد.خانه ای که عطر تن مادر فضایش را دلپذیر می نمود.البته مادری که قبلا داشتیم.از پچ پچ های عمو رحمان وعمو یوسف باخبر شدم که آنها قصد دارند شبانه اسباب کشی کنند.تا هیچ کس از محل جدید سکوت ما آگاه نشود.با این تصمیم آنها می خواستند مادر ما راگم کند وهرگز دستش به ما نرسد واز طرفی نیش زبان همسایه ها نمک بیشتری بر زخم آنه نمی پاشید.
    خانه جدید حیاط کوچکی داشت که نه باغچه ای آن را زیبا می کرد ونه حوضی پراز ماهی قرمز نگاه را نوازش می داد.یک ساختمان دو طبقه با زیر بنای صد وبیست متر محکوم به پذیرش تمام اسباب واثاثیه عموهایم بود وبا این حساب جایی برای ما باقی نمی ماند.زن عمو رحمان پیشنهاد کرد که ما وسایل منزل را در انباری روی هم بچینیم وبا آنها زندگی کنیم که البته بااین طرح نه تنها من که ناهید هم به شدت مخالف بود ومن سعی می کردم آرامش کنم.
    -این انصاف نیستن.در این خانه ماهم به اندازه عموها سهم داریم ولی می بینی که جایی را برای ما در نظر نگرفته اند.اینها دارند حق مارا تلف می کنن تو که بزرگتری چرا ساکتی؟
    -تو درست می گویی ناهید جان ولی ما فعلا نمی توانیم اعتراضی بکنیم بچه که نیستی می بینی که فعلا خرجی مارا باید عموها تامین کنند.
    ناهید سرجنباند ودر حالی که ادای بزرگترها را در می آورد با اعتراض گفت:
    -اگر قرار است از سهم ارثیه خودمان خرجی ما را بدهند پس چرا منتشان را بکشیم پولمان را بدهند خودمان بلدیم چطوری خرجی مان را فراهم کنیم.
    با این که خود سن سالی نداشتم وزیاد عقلم این موضوعات را درک نمی کرد به ناهید حیران ماندم لبخندی نشانش دادم وبا ملایمت گفتم:
    -فعلا ادعایی نمی کنیم.این خانه هم که اجاره ایست.اگر حق کشی کردند آن وقت...
    -ولی من نمی توانم در یک سالن با بچه های عمو رحمان یا عمو یوسف زندگی کنم.خودت که می بینی عمو یوسف حاضر نیست یک لحظه نگاهمان کند.
    لحظه ای به فکر فرو رفتم.ناهید راست می گفت.ماچگونه می توانستیم در کنار ساعد وستار زندگی کنیم یابا عمو یوسف وبیتا که چشم دیدن ما را نداشتند سر یک سفره بنشینیم.باید چاره ای می اندیشیدیم وپس از ساعتی تامل به این نتیجه رسیدم که مابا حوصله ورسیدگی می توانیمن انباری های داخل حیاط رابه دو اطاق مرتب وتمیز تبدیل کنیم.پیشنهاد من مورد تایید ناهید هم واقع شد وهر دو بلافاصله دست به کار شدیم.زن عمو رحمان که در طبقه دوم جا گرفته بود سراز پنجره بیرون کشید وچون ما را مشغول دید گفت:
    -حالا نمی خواهد انباری ها را مرتب کنید.بیایید کمک من بعد وسایل شما رابه آنجا می بریم.
    ناهید با شادمانی رو به او کرد وبا بیان تصمیم ما زن عمو رحمان را متحیر نمود.
    -توچه گفتی؟...شما می خواهید از اطاق های فسقلی برای سکونت استفاده کنید؟ملیحه این چی می گوید؟
    -همین که شنیدید زن عمو.ما این طوری راحت تریم.
    زن عمو با خشمی پوشیده خنده تمسخرآمیزی کرد وما را مورد خطاب قرار داد:
    -این بچه بازی ها چیست که از خودتان در می آورید؟حالا که این طوری ادا واصول دارید.وای به حال روزی که عروسم بشوید.یا الله بیایید بالا که کارتان دارم.
    من وناهید در پاسخ زن عمو رحمان حرفی نزدیم.ناهید به کار جارو زدن مشغول شد ومن هم به کار تمیز کردن درها پرداختم.تنها پنجره این انبارها آن قدر کوچک بودکه به نظرم ارزش شیشه انداختن راهم نداشت.
    نیم ساعت بعد همه درباره تصمیم من وناهید صحبت می کردند.عمو یوسف گفت:
    -از مادری که مهلا باشد چنین دخترهای خیره سری بعید نیست!
    وبیتا ادامه داد:
    -مادرش که ما را آواره کرد.معوم نیست این دخترها دیگر چه بلایی سرمان می آورند
    با خودم فکر کردم اگر قرار باشد به این نیش وکنایه ها میدان را خالی کنم وجا بزنم نه تنها زندگی خودم که ناهید وپسرها هم به روز های سخت وطاقت فرسایی تبدیل می شد.در برابر تمام این ملامت ها واعتراض ا سر خم نمودم وآهسته گفتم:
    -من بچه نیستم اجازه بدهید آن طور که می خواهم در کنار خواهر وبرادرهایم زندگی کنم.هر وقت از ما کار خطایی سر زد شما حق دارید که...
    -وقتی خطایی سر زد جای جبرانش باقی نیست.مگر مادرت را توانستیم تنبیه کنیم؟
    این را عمو یوسف گفت ومن پاسخ دادم:
    -همین که او را از دیدن ما محروم کردید وبه جایی آوردید که هرگز پیدایمان نمی کند این تنبیه کمی نیست!
    -عجب زبانی دارد این دختر هرچه بگویی باز جوابی داردکه حئاله ات کند.اصلا او لیاقت خودش را خوب می داند می فهمد که جایش همان انباری است.به ما چه او که در چه جهنمی زندگی می کند!
    زن عمو رحمان این را گفت وبه بحث خاتنمه داد وقتی کار من وناهید به پایان رسید زن عمو رحمان وبیتا نتوانستند تعجبشان را کتمان کنند ونگاه تحسین برانگیزشان در اطاق ها چرخید با این کخ اطاقها کوچک بود اما من وناهید تمام سلیقه مان رابه کار بردیم تا به نحو احسن همه چیز را مرتب ومنظم بچینیم وبه نظر می آمد اطاق های کوچک ما از طبقه های زن عمو رحمان وبیتا هم شیک تر ودلنشین تر شده است.آن شب تقریبا با خیالی آسوده سرم را روی بالش گذاشتم.محبوب هم که به شدت خسته شده بود خیلی زود خوابید.

  2. محل تبليغات شما    موزيک روز
     
  3. Top | #12



    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    عنوان کاربر
    رویـــای نیمه شب
    میانگین پست در روز
    46.03
    محل سکونت
    وطن من تنها در قلب کسانیست که دوستم دارند
    نوشته ها
    63,391
    پسندیده
    11,985
    تشکر شده
    27,640
    میزان امتیاز
    344

    پیش فرض

    از آن روز به بعد زندگی ما رنگ دیگری به خود گرفت.من وناهید اجازه بیرون آمدن از خانه را نداشتیم.بعد از گذشت چند روز سکونت در خانه جدید من حتی اسم محله ای را که در آن زندگی می کردیم را نمی دانستم.زن عمو رحمان وبیتا باهم خرید می رفتند وهنگام بازگکشت شادمان وهیجان زده از مغازه های اطراف وفروشگاه هایی کهتا به حال نظیرشان را ندیده بودند تعریف می کردند.بااین حساب می توانستم بفهمم که محله جدید ما دیگر در قسمت های جنوبی شهر قرار ندارد وکمی شسته ورفته تر ومغازه های لوکس تر وساکنینی شیک پوش تر ومتمدن تر از محله قدیمی دارد.
    یک روز که زن عمو رحمان وبیتا باز هم تدارک رفتن به بازار داشتند ومن به شدت دلتنگ بودم ساعد مرا صدا کرد.به او توجهی نکردم ووارد اطاق شدم.ناهید هم دور وبر زن عمو رحمان می پلکید تا شاید دل او را به رحم آورد وهمراهش به بازار برود.چون ساعد مرا تنها دید به در اطاق تکیه داد وبا نگاهی شیطنت آمیز به نیم رخ صورتم خیره شد.
    -دعوتم نمی کنی بیایم داخل اطاق؟
    -من از دیدن سایه ات هم حالت تهوع پیدا می کنم.
    خندید وگفت:
    -من از این حرفها نمی رنجم دختر عمو شنیدم همه دخترها اوایل به نامزدشان ناز می کنند.
    -ساعد مرا عصبانی نکن.به اندازه کافی حالم گرفته است.
    -همین اگر دلت گرفته می توانی بروی بیرون وحسابی گردش کنی!
    با این که از ساعد خوشم نمی آمد اما آن لحظه نتوانستم برهیجن خودم غلبه کنم ولبخند با رحمی غرورم را شکست ساعد هم پیروزمندانه لبخند زد.
    -فقط یک شرط دارد!
    زیر لب پرسیدم:چه شرطی؟...ساعد قدم به داخل اطاق گذاشت وبلافاصله دستش رابه طرف من دراز کرد.با دستپاچگی خود را عقب کشیدم لرزشی نااشنا وجودم را پر کرد.
    -تو دیوانه شدی ساعد!
    -بله من دیوانه دختر عمویم هستم ودوست دارم او دستش را به من بدهد وباهم...
    -نه!
    با جیغ من ساعد خود را به عقب کشید وبا عصبانیت گفت:
    -بعدا تلافی می کنم مطمئن باش!
    وبعد دندانهایش رابه هم فشرد وزیر لب غر زد.به حدی ترسیده بودم که چشمانم جایی را نمی دید.چند لحظه طول کشید تا متوجه حضور زن عمو رحمان وبیتا شدم.ناهید هم با دلواپسی کنارم نشست.
    -چی شده ملیحه چرا رنگت پریده؟
    به جای من بیتا روبه ناهید کرد وبا لحن کنایه آمیز گفت:
    -ما بد موقع مزاحم شدیم.مثل اینکه ملیحه وساعد...
    -زن عمو!
    -واه چرا عصبانی می شوی؟خوب مثل روز روشن است که تو وساعد به زودی زن وشوهر می شوید.چه ایرادی دارد اگر بام رابطه داشته باشید؟
    ساعد که مثل برق از اطاق فرار کرده بود نگاه زن عمو رحمان راتا دم در حیاط به دنبال خود کشید.نتوانستم جلو گریه ام را بگیرم واشکم سرازیر شد.
    صدای زن عمو رحمان به گوشم رسید که گفت:
    -با این آبروریزی که مهلا کرد چطور می توانم راضی شوم که دخترهای او عروسم شوند.
    بعد روبه بیتا کرد وادامه داد:
    -حالا خوب است ساعد علاقه ای به ملیحه ندارد ومحض آزارش سربه سر او می گذراد ولی ستار را نمی دانم چکار کنم.نمی دانم این ناهید آتش پاره بااین قد وقواره ریزه اش چکار کرده که ستار آرام وقرار ندارد.بچه که نیستم نفهمم.
    ناهید که همیشه حاضر جواب بود وبی محابا پاسخ هرکس را می داد این بار سرخم کرد ودر حالی که صورتش گل انداخته بود لبش رابه نرمی گاز گرفت.طاقت نیاوردم واز روی عصبانیتی که وجودم را آتش زده بود موهای ناهید را چنگ زدو وداد سرش کشیدم:
    -چرا حرفی نمی زنی؟مگر کر هستی گوش کن زن عمو چی می گوید.دارد به تو تهمت می بندد!
    ناهید اخم هم نکرد.وقتی رهایش کردم رفت وگوشه ای نشست واشک در چشمانش درخشید بیتا پوزخندی زد وزن عمو رحمان را مورد خطاب قرار داد:
    -تا کی می خواهی اینجا بایستی ودخترهای مهلا را تماشا کنی.مگر نمی خواستی بازاربروی؟
    -اوه چرا منکه حاضرم پس چرا معطلی؟
    وبلافاصله زن عموها چادر به سر ولبخند به لب از در حیاط بیرون رفتند.محبوب دنبال آنها به گریه افتاد.سعی داشتم ساکتش کنم که سر وکله عمو یوسف پیدا شد.با دیدن او بغضم ترکید ودر حالی که می دانستم او اعتنایی نمی کند از زن عمو برایش شکایتکردم وعمو یوسف حتی حاضر نشد نگاهم کند.
    -عمو یوسف مگر شما نبودید که به مادر می گفتید می خواهید سرپرستی ما را قبول کنید وبه خاطر ماست که به او پیشنهاد ازدواج دادید.پس چرا حالا به ما اعتنا نمی کنید؟عمو یوسف ما خیلی تنهاییم عمو یوسف دلم پوسید یک کلمه حرف بزنید.خواهش می کنم عمو یوسف!
    من داشتم گریه می کردم وصدای عمو یوسف که به زحمت شنیده می شد مرا متوجه نمود.
    -اگر مادرتان به فکر آینده شما بود که نمی رفت زن آن مرتیکه مکانیکی بشود.
    -او که رفته ماچه گناهی کردیم؟
    عمو یوسف که نمی توانست حرف دلش را واضح بیان کند بی آنکه پاسخی برای من داشته باشد به طرف ساختمان حرکت کرد ومن هم با دلی غصه دار محبوب رابه اطاق بردم.بیش از همه از دست ناهید عصبانی بودم.او هنوز هم گوشه اطاق چمباتمه نشسته بود.
    -ملیحه به خدا من کاری نکردم.زن عمو رحمان از خودش حرف در می آورد.
    -پس لال بودی چرا جواب او را ندادی؟
    -ترسیدم؟
    -از چی؟
    -زن عمو رحمان به من گفته بودکه اگر یک کلمه در جوابش حرف بزنم نمی گذارد امسال به مدرسه بروم!
    -هوم که این طور آخه اوچه کاره است؟
    ناهید معصومانه نگاهم کرد ومن به طرفش رفتم صورتش را بوسیدم واز او عذرخواهی کردم.
    -باور کن ملیحه من هرگز به هیچ مردی توجه نکردم چه رسد به ستار!
    -می دانم پس قول بده که همیشه حرف دلت رابه من بگویی!
    -ما که غیر از هم کسی را نداریم!
    -فراموش نکن خدا هم با ماست.
    ناهید لبخند زد ومحبوب را بفل گرفت.چند لحظه بعد هر دو سرگرم بازی بودند.از آن پس غصه دیگری هم داشتم وآن اینکه ناهید هم بزرگ شده بود وقیافه اش تحسین برانگیز بود.می توانست لیاقت همسری یک مرد خوب را داشته باشد.نه اینکه زن یک کوچه گرد وبیکاره شود.مثل یک مادر دل نگران همه بچه ها بودم.
    یک هفته به آغاز مدارس مانده بود.من وناهید ومجید می توانستیم از لباس وکیف وکفش پارسالمان استفاده کنیم ولی برای محمد که اولین سال مدرسه اش را تجربه می کرد لازم بود چیزهایی را خریداری نمایم.به همین منظور نزد عمو رحمان رفتم.او در انتهای سالن لم داده بود وتلویزیون تماشا می کرد.تامرا دید لبخندی زد وبا صدای بلند گفت:
    -به به عروس نازم چه عجب که قدم به چم ما گذاشتی؟
    -خوبه خوبه نمی خواهد زیاد لوسش کنی!
    این زن عمو بودکه با سرزنش خود اخم هایعمو رحمانم را درهم برد.رفتم کنار عمو رحمان نشستم.او آهسته به من خوش آمد گفت ساعد وستار هم مشغول شطرنج بازی بودند.این تنها کار مثبتی بودکه در پرونده آنها به چشم می خورد.عمو رحمان از زنش چای خواست.می دانستم که به خاطر من چنین تقاضایی نموده است.ز ن عمو با اخمی آشکار از جا بلند شد وبه سمت آشپزخانه رفت.آشپزخانه ای که با خانه قدیمی خیلی فرق داشت وکابینت های سبز وسرامیک های سفیدش موجب غرور ومباهات زن عمو می گردید.
    -خوب چه خبر؟
    از فرصت استفاده کردم ودرنبود زن عمو خیلی زود خواسته ام را بیان کردم.درحالی که تقاضای پول برای من چندان راحت نبود.
    -پس می خواهی محمد را شال وکلاه کنی وبه مدرسه بفرستی!
    -با اجازه شما!
    -چند روز قبل خودبه این فکر افتاده بودم همین یکی دو روز آینده می برمتان بازار وهر چی خواستید برای خود خرید کنید.
    عمو رحمان با لحنی شفقت آمیز اینها رابه من گفت.آه پنهانی او مرا به یاد پدر انداخت.می توانستم درک کنم که او در آن لحظه به برادر از دست رفته اش فکر می کند وبه ما که وبال گردنش بودیم.زن عمو رحمان طوری مقابل من چای گذاشت که نیمی از چای فنجان در نعلبکی خالی شد.به یقین حالت چهره ام تغیر پیدا کرده بود که مو رحمان با کم حوصلگی وشتاب روبه زن زخم آلود گفت:
    -آستین ها رابالا بزن که خیلی کار داریم همین امروز وفردا باید به خرید برویم!
    -زمانه عوض شده بالاخره طاقت نیاورد وخودش پا پیش گذاشت؟
    از لحن کنایه آمیز زن عمو رحمان چیزی نفهمیدم.عمو رحمان حرکت ملایمی به سرش داد حاکی از این که من آسوده خاطر باشم.از جا بلند شدم ودر حالی که نگاه ساعد تادم در به دنبالم کشیده شد ازسالن بیرون آمدم.آن شب آسمان پراز ستاره های درخشان بود که چشم زیبا پسند زمین رابه خود میخکوب کرده بود وعاشقان را در خلوت شیرین شان به راز ونیازی خالصانه می طلبید.وماه با عشوه دلپذیر قوسی از پیکره مرمرینش رابا بی قیدی به نمایش گذاشته بود تا چشم های خسته از سیاهی را محو تماشای لطف انگیز خویش نماید.واطاق های کوچک ما با نوازش نور مهتاب صدای نفس های گرم بچه ها را در خود می پیچاند.محبوب هم که با بهانه گیری ونق زدن فراوان به خواب می رفت.در آغوش ناهید آرام گرفته بود.لحظه ای به دقت بچه ها را تماشا کردم.نسبت به همه شان احساس مسوولیت مادرنه می کردم.
    دو روز بعد در حالی که برای ثبت نام در مدارس جدید دلهره داشتم وترسم از این بود که کارهای ما انجام نشود عمو رحمان مقابل اطاق من ظاهر شد وبا گشاده رویی سلامم کرد.
    -وظیفه من است که اول سلام کنم عمو جان چرا شما پیش دستی کردید؟
    -چه فرقی می کند عمو زودباش حاضر شو.
    -کجا؟
    -خوب می رویم خرید.بیتا مواظب بچه ها هست.
    -نه عمو جان من بدون بچه ها جایی نمیروم.
    -خیلی خوب عمو جان بچه ها را هم می بریم اخم نکن.زود باشید.
    خدا می داند که چقدر خوشحال بودام وچه حس شیرینی در وجودم حلول کرده بود.ناهید هم ذوق زده به نظر می رسید.واین شور وهیجان در پسرها هم سرایت کرده بود.وقتی همه آماده شدیم در منتهای حیرت ودلواپسی چشمم به زن عمو رحمان وبیتا افتاد که به تعقیب آن دو ساعد وستار هم آماده رفتن بودند.البته زن عمو رحمان سرحال نبود وکمی گرفته به نظر می رسید.عمو رحمان که نگرانی مرا متوجه شده بود آهسته پرسید:
    -اگر می خواهید می توانید تنها بروید ولی ماهم آرزو داریم که با شما همراه باشیم.
    -ببخشید عمو منظورتان چیست؟
    عمو رحمان کهزنش را در کنار خود دید شتاب آلود به دستش حرکتی داد وگفت:
    -برویم که دیر شد کلی خرید داریم که باید...
    -از حالا نمی خواهد باغ رنگارنگ نشانش دهی که توقعش بالاتر برود!
    این را زن عمو رحمان با لحنی تند به شوهرش گفت.افکارم قدری مشوش شد ولی سر وصدای بچه ها که از خوشحالی روی پا بند نبودند به من اجازه نداد که بیش از آن نگران باشم اولین باری بود که محله جدید را می دیدم.ودر همان نگاه نخست دریافتم که محل جدید سکونت ما به مراتب بهتر از محله قدیمی است.البته صفای محله قدیمی را در هیچ جای دیگری نمی شد پیدا کرد.عمو رحمان پیشاپیش کاروان در حرکت بود.زن عمو ها به تعقیب او وساعد وستار که سعی داشتند هنگام راه رفتن ژست آدم حسابی ها رابه خود بگیرند.من وناهید هم آهسته وبا احترام در کنار پسرها قدم بر می داشتیمدر حالی که ساختمان های شیک ونوساز در حاشیه خیابان چشم ما را خیره کرده بود.
    تنها چیزی که در این پیاده روی آزارم می داد نگاه های ساعد بود که هر چند لحظه به عقب کشیده می شد وما برانداز می کرد وگاهی برای ناهید که در حرکاتش بی قیدی نشان می داد چشم غره ای می رفت.
    یک لحظه متوجهنشدم وپایم پیچ خورد وبه سختی توانستم تعادلم را حفظ کنم با جیغی کوتاه که کشیدم همه سربه عقب چرخاندند وزن عمو رحمان نتوانست ساکت بماند.
    -دست وپا چلفتی!
    ساعد هم به علامت تاسف سرش را چند بار حرکت داد.از آن جای که حاضر نبودم لحظه ای با او همکلام شوم به حرکت مسخره او توجهی نکردم.
    ناهید هم غرولند کنان زیر لب گفت:
    -چی شده ملیحه؟خیلی وقته بیرون نیامدی راه رفتن یادت رفته؟
    -به تو حسودی می کنم که همیشه مثل بچه ها هستی وچیزی حالیت نمی شود.
    -واه مگر چی شده؟
    زیر لب پاسخ داد.
    -شده از خودت بپرسی که یک دفتر وقلم خریدن یا از همین خرت وپرتها برای محد این همه دنگ وفنگ ولشکرکشی می خواهد؟
    -تو بی خودی سخت می گیری ملیحه.اینها که می روند جای من وتو راکه تنگ نکرده اند.چکارشان داری؟
    ژ-آهای چه خبرتان است؟نمی توانید یک دم ساکت بمانید؟
    این را ستار گفت وناهید اخمهایش را درهم کشید.بلافاصله ستار نگاهی به عقب کرد وناهید که با ملامت نگاهش می کرد با لبخند ستار گل از گلش شکفت.این دیگر یک برخورد عادی ومعمولی نبود.دلم آتش گرفت.ناهید حتی حاضر نشد نیم نگاهی به من بیندازد تا لااقل اخم مرا ببیند.
    چند لحظه بعد عمو رحمان یک تاکسی رفت راننده اعتراض کرد که نمی تواند همه را در تاکسی جا دهد ولی عمو رحمان با تقاضا وخواهش ستار را در سمت چپ راننده جا داد وهمه در محیط خفه کنده ای قرار گرفتیم.بالاخره لحظه های سخت به پایان رسید وهنگام پایین شدن از تاکسی احساس کردم بدنم به شدت درد گرفت واعضایم کوفته شده اند.به نوعی خالی از لطف نبود چون می شد فضای هولناک قبر را تجربه کرد.
    عمو رمان نگاهی به اطراف انداخت خیابان شلوغ وپر رفت وآمد بود ومغازه های دو طرف با اجناس رنگین وفریبنده عابرین رابه سمت خویش می کشیدند.لحظه به لحظه بر تعجبم افزوده می شد.نمی توانستم خود را قانع کنم که فقط برای خرید لوازم مدرسه محمد همه این زحمت را متقب شده اند.
    تا این که به درخواست زن عمو رحمان همه وارد یک مغازه پارچه فروشی شدیم.ستار دستهایش رابه طرف محبوب دراز کرد ومحبوب با اشتیاق شانه های مرا رها کرد ودر بفل اوجا گرفت.چشمم به طاقه های پارچه بود که عمو رحمان تک سرفه ای کرد وبا پیشانی گشاده ولبخندی شاد رو به من پرسید:
    -خوب کدام پارچه را می پسندی عروس گلم؟
    هان؟...چه می شنیدم؟...بیخود نبود که آن همه دلهره داشتم.صدای فروشنده که گفت:خرید عروسی دارید انشاالله وبعد هم عمو رحمان پاسخ مثبت داد مثل گلوله ای در مغزم شلیک شد.دهانم خشک شده بود وهمه را مثل هیولای وحشتناکی در اطراف خود می دیدم.
    -خوب چی شد عمو.انتخاب نکردی؟
    با بهت وحیرت به دهان عمو رحمان خیره ماندم احساس کردم نفس کسی بر نیم رخ صورتم پخش می شود سربلند کرد.ساعد کنار بازویم ایستاده بود آهسته گفت:
    -به نظر من از آن پارچه بنفش یک قواره بگیر.مطمئنم خیلی به تو می آید!
    وباز چشمهایم ناباورانه به ساعد خیره بود که صدای زن عمو رحمان از کنج مغازه به گوش رسید.
    -آقا لطفا از این پارچه.انگار عروس ما خجالتی است باید خودم انتخاب کنم!
    زمان می گذشت واگر من کاری نمی کردم شاید خیلی دیر می شد.با دستپاچگی پرسیدم:
    -کی گفته که من عروس شما می شوم زن عمو؟
    فروشنده با تعجب نگاهم کرد وزن عمو با کنایه گفت:
    -خیلی هم دلت بخواد!
    -نه دلم نمی خواهد.اگر بمیرم زن ساعد نمی شوم!
    عمو رحمان با نگرانی روبه من کرد وبا ملایمت گفت:
    -عمو جان زشت است این کارها.ناسلامتی ما آمدیم خرید عروسی؟
    -پس سرمن کلاه گذاشتید؟ها؟
    -هیس تو حالا هرچه می خواهی انتخاب کن.خرید که کردیم می رویم منزل وبا هم صحبت می کنیم.
    -نه عمو آن وقت دیگه خیلی دیر می شود.بچه که نیستم گولم بزنید!بلافاصله از مغازه بیرون آمدم وسر وصدای همه پشت سرم بلند بود.گیج بودم نمی دانستم برای بازگشت به خانه از کدام سمت باید بروم.اما آن قدر سریع رفتم که دلم نمی خواست کسی به دنبالم بیاید.تا اینکه پنجه های بی رحم او بازوی مرابه سختی فشرد.با چشمهای اشک آلود نگاهش کردم.دندان هایش را طوری روی هم فشرد که صدای دلخراشش رابه وضوح شنیدم.
    -احمق!
    -دستم را ول کن دیوانه تو احمقی یا من؟
    چند نفر متوجه ما بودند.ساعد دستم را رها کرد وبا عصبانیت سرم داد کشید.

  4. Top | #13



    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    عنوان کاربر
    رویـــای نیمه شب
    میانگین پست در روز
    46.03
    محل سکونت
    وطن من تنها در قلب کسانیست که دوستم دارند
    نوشته ها
    63,391
    پسندیده
    11,985
    تشکر شده
    27,640
    میزان امتیاز
    344

    پیش فرض

    -یاالله برگرد تو نمی خواهی من هم راضی نیستم.برو به جهنم.
    حالت چهره ساعد دگرگونی او را نشان می داد موهای پریشان روی پیشانی اش را کنار زد ونفس بلندی کشید.مردد بودم که چه کنم.طولی نکشید که بقیه هم به ما رسیدند وبیش از همه عمو رحمان عصبانی بود وفورا مرا سرزنش کرد.
    -خوب آبروی همه را بردی دختر.مگر ساعد چه عیب وایرادی دارد که دختر شاه پریان قبولش نمی کند؟
    -عمو جان عذر می خواهم ولی...
    -حالا که یک لشکر آدم را سنگ رو یخ کردی شیرین زبانی نکن!
    -اه مرد چه خبر است که این طوری بی قاری می کنی.ما از دلسوزی می خواستیم به این دختر سرو سامانی بدهیم که مردم پشت سرش حرف در نیاورند وگرنه ساعد من که زن بخواهد دختر فراوان است.این قدر حرص نخور هوا رفته رفته سرد می شود.بیا آخرین بستنی تابستانی را بخوریم.
    ساعد ما را تنها گذاشت.عمو رحمان غر زد وبه طرف کافی شاپ که چند مغازه پایین تر قرار داشت به راه افتاد.زن عمو رحمان آسوده خاطر وخوشحال بود واز من ناراحت نبود.برای محبوب خودش بستنی داد وبا بیتا گرم صحبت شد.ستار وناهید کنار هم نشسته بودند.واضح بود که داشتند پچ پچ می کردند وستار قدری نگران به نظر می رسید.آن قدر برای خودم غصه داشتم که به ناهید توجهی نکردم.با این که مدتها بود هوس بستنی داشتم آن هم در چنان مکانی نتوانستم چیزی از آن بخورم ودر آخر عمو رحمان سهم مرا بین مجید ومحمد تقسیم کرد.هنگام بازگشت به خانه عمو رحمان وارد یک فروشگاه شد محمد را هم همراه برد وده دقیقه بعد محمد با خوشحالی هیجان انگیزی به طرفم دوید.
    -عمو یک عالمه برایم پول خرج کرد همه چیز خرید.
    محمد را بوسیدم ودر حالی که نسبت به عمو احساس دین می کردم از او تشکر کردم.عمو رحمان به زور لبخندی زد.وبلافاصله یک تاکسی گرفت.وقتی به خانه برگشتیم ساعد نبود زن عمو رحمان نگران شد واز ستار خواست که دنبال ساعد بگردد.
    -ببین چطوری این دختره همه را سنگ روی یخ کرد.اگر بلایی سر پسرم بیاید وای به حال تو.البته نه این که خیلی آش دهان سوزی هستی وساعد از غمت دیوانه باشد.نه بلکه تو آن قدر ارزش نداری که غرور پسرم را بشکنی.
    بی اعتنا به کنایه وتهدید او وارد اطاق شدم.ناهید بلافاصله مرا ملامت کرد.
    -چرا این کار را کردی؟مگر ساعد چه عیب وایرادی دارد که قبولش نکردی بیچاره زن عمو وعمو رحمان چه بدی به ما کرده بوند که تو این طوری جوابشان را دادی؟
    با تحیر پرسیدم:
    -تو چرا سنگ آنها را به سینه می زنی؟
    ناهید حرکتی به دستش داد وبا دلواپسی پاسخ داد:
    -ساعد که معلوم نیست کجا رفته حالا ستار بیچاره هم باید در به در دنبالش بگردد.
    -هه چی ؟...ستا؟...ستار بیچاره؟...این روزها خیلی ستار ستار می گویی.خبری هست بگو ماهم بشنویم.
    ناهید بی پروا به خشم من گوشه اطاق نشست ودر حالی که جوراب هایش را بیرون می کشید زیر لب گفت:
    -من که منظوری ندارم ولی بدان که هیچ کس به اندازه یک پسر عمو نمی تواند برای دختر شوهر خوبی باشد.
    -اوه اینها را از کی یاد گرفتی خانم؟
    با فریاد من محبوب ترسید ووحشت زده خود را به دامنم آویخت.من هم به گریه افتادم.ناهید به ستار علاقه داشت.همان روز این موضوع برایم روشن شد.کاش مادرم می بود ونمی گذاشت این دختر خودش را بدبخت کند.من چکار می توانستم بکنم؟
    ساعت ار نه شب گذشته بود انتظار ودلواپسی زن عمو رحمان را عصبی ونا آرام می کرد.او مرتب صحن کوچک حیاط را گز می کرد.چشم غره ای به من می رفت وزیر لب غر می زد.کم کم سایه های نگرانی بالهایش را در تمام فضای خانه پهن کرد وعمو رحمان هم دچار تشویش شد.
    -این پسره کجا رفته؟نکند بلایی سرش آمده باشد؟
    -تو که مرا کشتی رحمان خوب برو بگرد ببین کجا رفته.
    -من هم مثل ستار.ستار که دست خالی برگشته من کجا را بگردم؟
    زن عمو رحمان سرش را داخل اطاق کرد وروبه من گفت:
    -وای به حالت اگر مویی از سر پسر من کم شده باشد.
    در همین لحظه بود که کلید در قفل چرخید وزن عمو رحمان از روی خوشحالی جیغ ظریفی کشید وبعد هم صدای ساعد به گوشم آمد ونفس راحتی کشیدم.نه اینکه نگرانش بودم بلکه حوصله جر وبحث با زن عمو رحمان را نداشتم.تا ساعتی بعد هنوز هم صدای گفتگوی بلند آنها را می شنیدم.بیشتر زن عمو رحمان بود که سر وصدا راه اندخته بود ودر غیاب به من بد وبیراه می گفت.
    صبح زود وقتی داشتم حیاط را جارو می کردم صدایی از پشت سرم به گوش رسید به عقب که نگاه کردم ساعد را دیدم.اهسته به من سلام کرد جوابش را ندادم.با همان لحن پرسید؟
    -از من دلخوری؟
    -سکوت.
    -ملیحه می خواهم با تو حرف بزنم.
    -ما حرفی نداریم که به هم بزنیم برو که بیتا ما را با هم نبیند وگرنه باز هم حرف درست می کند.
    -مگر چیزی گفته؟
    -حالا که گذشت.نمی واهم دوباره تکرار شود.
    صدای خش خش آرام جارو حرفهای ساعد را در خود می پیچید ومن هم سعی نمی کردم آنها را بشنوم تا اینکه او با حالتی دگرگون گفت:
    -دختر چند کلمه حرف دارم گوش می کنی یا نه؟
    سر بلند کردم ونگاهم به سمت چشمانش کشیده شد.انگار خودش هم می دانست که چقدر از او متنفرم پلک هایش را پایین گرت وبا صدای دو رگه ای نجوا کنان افزود:
    -اگر به مادر بگویم به خاطر این که تو دوستم نداری این ازدواج سر نمی گیرد او با تو دشمنی می کند.مثل مار هر دم به تو نیش میزند پدر را هم به جانت می اندازد.من این را نمی خواهم ملیحه می فهمی؟
    پوزخند تمسخر آمیزی زدم وبا کنایه گفتم:
    -چیه؟دلسوز شدی؟
    -تو حق داری از من متنفر باشی من به درد تو نمی خورم.از این لحظه به بعد خیالت راحت باشد.دیگر مزاحم تو نمی شوم!
    -دیوانه!(خودتی چه بی شعور)
    با این که می دانستم این کلمه او را عصبانی خواهد کرد دیوانه خطابش کردم ولی ساعد لبخند مصنوعی بر لب آورد وآه بلندی کشید واز در حیاط بیرون رفت.
    -به یقین نقشه دارد که امروز این طوری با من صحبت کند.عین آدمها حرف می زد.مودب ومتین!
    از طرز فکری که نسبت به ساعد داشتم خنده ام گرفت.کارم که تمام شد عمو رحمان را دیدم که برای رفتن به سرکار آماده شده است.سلامم را با کج خلقی پاسخ داد.سعی کردم برای جبران کاری که کرده بودم کمی برایش خود شیرینی کنم.
    -عمو جان امروز سرکار می روید؟
    نگاه سردی به من کرد وبا کنایه پاسخ داد:
    -نه پس می خواهی کنار زنم بشینم وغرو نق های او را گوش کنم که چرا برادر زاده ات...
    حرفش را ادامه نداد زیر لب چیزی گفت که من متوجه نشدم.خود رابه او نزدیکتر کردم وبا احترام وخواهش پرسیدم:
    -عمو جان امروز باید برای ثبت نام اقدام کنم.خیلی هم دیر شده.شما کمکم نمی کنید؟
    -بعد از ظهر خودم مجید ومحمد را می برم.پرونده هایشان را دم دست بگذار.
    خوشحال شدم وگفتم:
    -پس من وناهید خودمان می رویم.
    -کجا؟
    -خوب براب ثبت نام دیگر عمو جان!
    -شما دو نفر حق مدرسه رفتن ندارید.گمان می کردم این موضوع را قبلا به شما گفته بودم!
    عمو رحمان این را با چنان قاطعیتی ادا کرد که جرات نکردم حتی به چشمهایش نگاه کنم چه برسد به اینکه حرفی بزنم واعتراضی بکنم.فورا ماجرا را برای ناهید بازگو کردم وانتظار داشتم او عکس العمل شدیدی نشان دهد که در کمال بهت وحیرت دیدم با خونسردی لبخند زد وگفت:
    -این طوری که تو عصبی ولرزلن به طرفم آمدی گفتم چی شده خوب نگذارند برویم مدرسه مگر چی می شود.اصلا ما درس بخوانیم که چی؟...مردهای تحصیل کرده هم در شرایط فعلی بیکار وخانه نشین هستند چه رسد به زنها.در ثانی عمو رحمان جای پدر ماست.هرچه او صلاح بداند همان درست است!
    باورم نمی شه ناهیدی که این همه شور وهیجان مدرسه رفتن داشت وبا اشتیاق از درس وکتاب وتحصیل حرف می زد حالا چگونه به بره رام ومطیع تبدیل شده بود که چه درست وغلط گوش به فرمان عمو رحمان وزنش سپرده بود.خونسردی او حرص مرا درآورد.گوشه لبم را به دندن گزیدم واستفهام آمیز نگاهش کردم.لنگه ابرویش را بالا کشید وپرسید:
    -واه چرا این طوری نگاهم می کنی؟...من که مقابل عمو رحمان حرفی نمی زنم تو هر کاری دلت می خواهد بکن!
    -چه مرگت شده ناهید؟...مگر قول نداده بودی همیشه آنچه که تو دلت هست به من بگویی.حالا می خواهم بدانم چی تو دلت می گذرد؟
    -مثل اینکه اول صبحی دیوانه شدی ملیحه.چی می خواهی بدانی؟
    نمی توانستم قبول کنم که این دختر زیبا ومهربان می خواهد طعمه گرگی شود که به یقین روز خوشی در زندگی آینده اش نخواهد داشت.ناهید چطور می توانست به ستار بیاندیشد وبه او علاقه مند شود.باید او را نجات می دادم.ناهید نباید قربانی احساسات خود شود.به نرمی گفتم:
    -ناهید جان یک خواهشی از تو دارم.مدتی است که آسایش ندارم.یک فکر مشوش مدام آزارم می دهد.راستش را به من بگو.تو به ستار فکر می کنی؟
    در آن لظپه آرزو داشتم ناهید سرم داد می کشید وبه من بد وبیراه می گفت وبه خاطر اشتباهی که مرتکب شده بودم ملامتم می کرد ومی گفت که آن قدر عقل وشعور دارد که با سرنوشت خودش بازی نکند اما در منتهی حیرت ونا امیدی دیدم که او سرش را پایین گرفت وانگشتهایش را درهم فشرد.
    -ناهید بگو که من اشتباه کرده ام وتو...
    ناهید با بی حوصلگی کم سابقه ای از اطاق بیرون رفت وزیرلب غر زد.
    -عجب حوصله ای دارد این ملیحه!
    سرگشته وناامید به دیوار اطاق تکیه دادم.ناهید که به نظر دختر فهمیده ای می آمد کوچکترین توجهی به من نداشتوپر واضح بود که هر کاری دلش بخواهد انجام می دهد.در برابر پسرها هم احساس ناتوانی می کردم.معلوم نبود آنها چه سرنوشتی برای خویش تعیین می کردند!
    غذای ظهر راکه آماده کردم باید سر ووضع مجید ومحمد را مرتب می کردم که اگر عمو رحان به وعده اش وفا می کرد آنها باید برای ثبت نام به مدرسه میرفتند تنها در اطاق مشغول کار بودم که ستار صدایم کرد.چند روزی بودکه اوهم برای من مثل ساعد غیر قابل تحمل شده بود واز هر دوی آنها بیزار بودم.با اکراه سر بلند کردم.سرش را به ادای احترام تکان داد.
    -چی می خواهی؟
    -بابا گفت که چند دقیقه بیا بالا!
    -مگر عمو رحمان آمده؟
    -خیلی وقت است که آمده حالا زود باش برو ببین چکارت داره!
    مجید ومحمد بایک توپ پلاستیکی مشغول بازی بودند که صدای اعتراض آمیز بیتا بلند شد.
    -آدم یک لحظه آسایش ندارد.ملیحه خانم تو که ادای مادرها را در می آوری چرا این بچه ها را ساکت نمی کنی سر ظهر است.ما نباید یک دم آسایش داشته باشیم.
    -چیه بیتا؟باز با عمو یوسف مشکل پیدا کردی عقده اش را سرما خالی می کنی.من این بچه ها را داخل آن انباری ها حبس کنم که از گرما بپزند می خواهی تحمل کن نمی خواهی به جهنم!
    -با این زبانی که تو داری مطمئن باش روز خوش در زندگی نمی بینی!
    با تمسخر گفتم:
    -از تذکر جنابعالی سپاسگزارم.
    با عصبانیت پنجره اطاقش را بست ومن بلافاصله از پله ها بالا رفته وروی پاگرد با ساعد برخورد کردم.لحظه ای مقابلم ایستاد ونگاهم کرد.ابروهایم را در هم کشیدم وساعد از کنارم گذشت.در سالن زن عمو رحمان به پشتی تکیه داده بود وچشم هایش مرطوب به نظر می رسید.عمو رحمان هم به شدت عصبی بود.این را از پیشانی گره دارش می شد فهمید.مودبانه سلام کردم ووارد سالن شدم.نقطه ای مقابل عمو رحمان را انتخاب کردم ومنتظر بودم که مرا دعوت به نشستن کند ولی انگار حضور من برای هر دوی آنان بی اهمیت بود.
    -با من کاری داشتید عمو جان؟
    آمرانه پاسخ داد:
    -بنشین!
    با دلواپسی نشستم.انتظار داشتم عمو رحمان با قاطعیت بگوید کهه مجبورم با ساعد عروسی کنم وقصه تمام.ولی چنین نشد ودر منتهی حیرت با تعجب شنیدم که گفت:
    -از امروز تو آزادی که هم به مدرسه بروی وهم برای خرید وچه می دانم هرکاری که دلت می خواهد بکن.تا حالا من فکر می کردم تو از ساعد بیزاری ومی خواهی از خواسته من سرپیچی کنی نگو این پسره...لا اله الی الله...لعنت بر شیطان!
    عمو رحمان خودش را جابجا کرد.گلویش را صاف نمود وافزود:
    -من می دانستم که تو دختر عاقل وفهمیده ای هستی.ساعد اعتراف کرد که تو را تهدید کرده که نه بگویی وتو مقصر نیستی.به جهنم لیاقت تو را ندارد.اصلا این پسره لات یک لاقبا زن می خواهد چکار.برود همان سر کوچه بنشیند وزنجیر دور انگشتش بچرخاند.باید این آرزو را به گور ببرد که من شال وکلاه کنم وفردا روز برایش جای دیگری به خواستگاری بروم.
    صدای عمو رحمان آشکار می لرزید.نمی دانستم ساعد چی به آنها گفته بود.ولی هرچه بود آنقدر خوشحال بودم که دلم می خواست جیغ بکشم وسر وصدا راه بیندازم زن عمو رحمان با ناراحتی آه بلندی کشید وزیر لب گفت:
    -خدا عاقبت مرا با این پسرها به خیر کند!
    عمو رحمان که گویا منتظر بود تا زنش کلمه ای حرف بر زبان آورد دو زانو نشست وبا لحنی تند زن را مورد خطاب قرار داد:
    -همه اش تقصیر توست که این طوری تربیتشان کردی!
    زن عمو با دلخوری گفت:
    -واه چرا من تو همیشه کاسه کوزه ها را سر من می شکنی!
    دعوای لفظی آن دو برایم اهمیت نداشت.مهم این بود که از قید اسارت آزاد شده بودم.جستی زدم واز جا پریدم پله ها را یکی در میان پایین آمدم واز خوشحالی دامنم را چند بار چرخاندم وبا همان حالت شاد به داخل اطاق دویدم.
    -بچه زود باشید بیایید ناهار بخوریم که خیلی کار داریم!
    ناهید که از شستن لباسها فارغ شده بود با تعجب پرسید:
    -چی شده ملیحه؟
    -ماجرای من وساعد تمام شد.دیگر کسی به من ادعایی ندارد.همین امروز هم برای ثبت نام می روم.
    -واه آخه چطوری؟
    -نمی دانم.نمی دانم.هرچه هست کار خود ساعد است.دستش درد نکند.خیلی خوشحالم.

  5. Top | #14



    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    عنوان کاربر
    رویـــای نیمه شب
    میانگین پست در روز
    46.03
    محل سکونت
    وطن من تنها در قلب کسانیست که دوستم دارند
    نوشته ها
    63,391
    پسندیده
    11,985
    تشکر شده
    27,640
    میزان امتیاز
    344

    پیش فرض

    فصل سوم
    پاییز فرا رسید وسر انگشتان هنرمند باران غم انگیز ترین ترانه وداع را در گوش طبیعت طنین انداز کرد.سبزینه های پر شری که هر دم با نور راز ورمزی داشتند اینک سرد وخاموش در آخرین دم وداع وقتی باد به چنگشان می انداخت ناله سوزناکی سر می دادند.ودمی بعد در زیر گامهای رهگذری که بی هیچ درنگی برای شنیدن این همه سوزی که در قدمهای شان بلند می شد غریبانه جان می سپرندن وزمین ازشرم برهنه شدن رنگ می باخت کم کم برگهای زرد ونارنجی درخت ها هم به سرنوشت محتوم خویش تسلیم می شدند وآسمان سلطان طبیعت می شد وزمین دیگر از خود هیچ نداشت.باد وباران وصاعقه های هول انگیزی که پاره ابرهای خشم آلود رابه جنگ هم فرا نی خواند وسرما فضا را پر می کرد.
    با اینکه روزگار با من سر سازش داشت دلم بهانه جو شده بود. به مدرسه می رفتم ناهید آرامترشده بود.کم می شد که چشمم به ساعد بیفتد.زن عموها کاری به کارم نداشتند اما دلم بی قرار بود.مدام لحظه ها را با دلواپسی سپری می کردم.گاهی احساس می کردم که دلم برای مادر تنگ شده اما این طور نبود.دوست داشتم در خلوت وتنهایی گوشه اطاق بنشینم ودر حالی که به زوزه باد گوشمی دهم خاطره آن روز را بارها در ذهنم مرور کنم.دیری نمی گذشت زمان کوتاهی سپری شده ولی من برای آنکه به یادش آورم باید به نقطه ای دور ومبهم خیره بمانم.تا در سیاهی عمیق آن لحظه درخشان را پیدا کنم.دبستانی که مجید ومحمد رادر آن ثبت نام کردم خیلی نزدیک نبود ولی به ناچار همان جا را برای پسرها انتخاب کردم.اما مدیر مدرسه با سرسختی پاسخ منفی به من داد.وگفت:
    -ما اصلا جای خالی نداریم خانم تاحالا کجا بودید؟
    -آقای محترم ما تازه به این محله آمدیم.قبل از این نمی شد اقدامی بکنم!
    مدیر مدرسه که از جر وبحث بامن کلافه شده بود با بی حوصلگی اما قاطعانه آخرین تلاش مرا باز هم به بن بست منتهی کرد.دوباره لحن التماس آلودم را تکرار کردم.
    -آقا این دوتا بچه که نمی توانند جای خیلی دوری بروند خواهش می کنم...
    -نمی شود خانم!لطفا اصرار نکنید.
    دست محمد را در دست فشردم.چاره ای نبود با این مدیر سرسخت وسنگدل به هیچ وجه نمی شد کنار بیایم.مردد بودم که بروم یا بمانم وباز هم اصرار کنم که صدایی از پشت سرم بلند شد گویا مدیر را مورد خطاب قرار داده بود.
    -چی شده آقای اعلمی باز که خلق تان تنگ است!(باید بده گشادش کنن)
    مدیر سر بلند کرد ورد صدا را با نگاه دنبال کرد.لبخندی روی لبهایش دوید وبا لحنی محترمانه وخوشحال گفت:
    -به به آقای کاووس بقایی گمان نمی کردم قبل از آغاز مدارس شما را ببینم.
    -اگر ناراحتید برگردم وچند روز بعد بیایم!
    صدایش دلنشین وبا وقار بود.نتوانستم نگاهم را کنترل کنم.آهسته سرم رابه عقب چرخاندم واو بلافاصله به طرف مدیر آمد وهر دو به گرمی دست هم را فشردند.او در یک نگاه ویک کلام مردی بود جوان ،جذاب ودوست داشتنی.
    -خانم وقتتان تلف می شود.بهتر است هرچه زودتر به مدرسه دیگری مراجعه کنید شاید جای خالی داشته باشند.
    خواستم راه بیفتم که آقای بقایی به مدیر لبخندی نشان داد وبا شور وحال عجیبی که در حرکاتش دیده می شد گفت:
    -نمی دانم بگویم خوشبختانه یا متاسفانه من حرفهای شما را شنیدم.آقای اعلمی چطور دالتان می آید این پسرهای خوشگل ومودب را دل شکسته کنید.برای هیچ کس در این مدرسه جا نباشد برای این دوتا هست.
    آقای بقایی گونه محمد را آرام کشید وبه او لبخند زد.مدیر سرش را به چپ وراست تگان اد وزیر لب گفت:
    -مثل اینکه باز باید با شما سروکله بزنم جانم جا نداریم چکار کنم؟
    آقای بقایی برای اولین بار نگاهش رابه سمت من چرخاند لحظه ای نگاهمان باهم تلاقی کرد.او محترمانه پرسید:
    -این دو پسر باید برادرهای شما باشند این طور نیست؟
    به سختی جوابدادم که بله انگار دهانم قفل شده بود.آقای بقایی دست محمد را از من گرفت واز او پرسید:
    -می خواهی امسال به مدرسه بیایی؟
    محمد آهسته سر کوچکش را تکان داد وآقای بقایی دوباره گونه او را کشید وخیلی خودمانی به او گفت:
    -من معلم تو خواهم بود.دوست داری من معلم تو باشم؟
    آقای مدیر با عصبانیت پرسید:
    -آقای بقایی چرا برای من دردسر درست می کنی.جنابعالی که در جریاننیستی من چگونه جا برای او خالی کنم.
    -او را سر جای خودم می نشانم از نظر شما ایرادی دارد؟
    لحن شوخ آقای بقایی خنده را به لبهای مدیر لغزاند واو به علامت تسلیم سرش رابه چپ وراست تکان داد وبلافاصله پرونده مجید راهم پذیرفت.از شدت خوشحالی دست محد را محکم فشردم واو جیغ کشید.آقای بقایی خنده کوتاهی کرد.سرم را بلند کردم واین بار کمی دقیق تر چهره او را از نظر گذراندم.چشمهایش تیره ونافذ بود ولبهایش با تبسمی مهربان به مخاطبش آرامش می داد.
    -از لطفتان خیلی ممنونم آقا!
    به جای اینکه چیزی بگوید انگشتش را روی لبهایش گذاشت ومن ساکت شدم.چند لحظه بعد که از مدرسه بیرون آمدم احساس کردم دلم برایش تنگ شده است.
    -ملیحه...ملیحه...چی شده اتفاقی افتاده؟
    به زحمت توانستم با افکارم فاصله بگیرم وبه دنیای واقعی برگردم.دنیایی که دیگر رویا وخیال نبود.ناهید کنار دستم نشسته بود وقدری پریشان به نظر می رسید وقتی مرا متوجه خود دید آهسته گفت:
    -ملیحه تو رابه خدا اگر حالت خوش نیست برو دکتر.این روزها تو همه اش یک گوشه می نشینی و...
    -می نشینم وچی؟...تو نگران من نباش.سعی کن به کارهای مدرسه ات رسیدگی کنی.ما که به خاطر خرجی منت عمو رحمان را می کشیم.لااقل از این موقعیت استفاده کن.
    -هه به من می گوید.دو هفته از سروع مدرسه هاگذشته من که ندیدم تو یک کلمه هم درس بخوانی.
    ناهید راست میگ فتودلم به کاری نمی گرفت.عصری که محد از مدرسه امد وگفت که کعلممان خواسته تا تو به مدرسه بروی دلم از شدت هیجان پر کشید وبه پرواز در آمد.محمد را بغل کردم وبا خوشحالی پرسیدم:
    -نکند معلمت را اذیت کردی ها؟
    -نه او می گوید که مرا بیشتر از همه بچه ها دوست دارد.
    -تو چی؟
    -من هم خیلی دوستش دارم.
    -آفرین پسر خوب!
    این را گفتم وگونه او را کشیدم.محمد با اعتراض گفت:
    -اه تو هم مثل آقا معلم اذیتم می کنی.اوهم هر وقت از کنار نیمکتم رد می شود یواشکی لپم را می کشد.(بچه ها فکر می کنید معلمه اهل کجا بوده؟)
    حرفهای کودکانه محمد شور زندگی در من ایجاد کرد.احساس داشتم که تا آن روز هرگز تجربه اش نکرده بودنم احساسی آمیخته از انتظار ودلواپسی.شب را با تشویش ونگرانی به صبح رساندم وصبح با اکراه راهی مدرسه شدم.سر کلاس تمرکز نداشتم وخوشایند ترین لحظه ها برایم زمان به صدا در آمدن زنگ ها بود.بالاخره درب بزرگ وآهنی مدرسه برویم باز شد ومثل اسیری رهایی یافته فاصله مدرسه تا خانه رابا شتاب طی کردم.ناهید که آن روز در شیفت بعد از ظهر به مدرسه می رفت با ورود من از در حیاط بیرون رفت وتاکید نمود کهمراقب محبوب باشم.با نگرانی پرسیدم:
    -چی شده ناهید نکنه محبوب بلایی سرش آمده؟
    -نه بابا چیزی نیست انگار کمی سرما خورده.گفتم مراقبش باشی از صبح تاحالا هم پیش بیتا بود.
    -خیلی خوب تو برو مراقب خودت باش.سعی کن سر به هوا راه نروی؟
    ناهید دیگر ا ز نصایح مادرانه من نمی رنجید وهمه رابا یک لبخند اطمینان بخش پاسخ می داد.من نگران اوبودم.در حالی که می دانستم خودم بیشتر به نصیحت واندرز نیازمندم.مجید ومحمد از ساعتی قبل به مدرسه رفته بودند به سراغ محبوب رفتم تا مرا دید همچون کودکی که مادرش را یافته باشد خود رابه آغوشم سپرد.پیشانی اش داغ بود ونفس گرم وتب دار او نگرانی را در دلم به طپش انداخت.رو به بیتا پرسیدم:
    -زن عمو این بچه چه اش شده؟تب دارد نه؟
    -چیزی نیست هوا که سرد می شود بچه ها زود سرما می خورند.حالا تو برو ناهارت رابخور که محمد خیلی تاکید کرد به مدرسه اش بروی نگران محبوب هم نباش من مراقبش هستم!
    شاید اولین بار بود که نسبت به بیتا احساس دین وحق شناسی می کردم.صورتش را بوسیدم وبا تشکری بلند بالا به طرف اطاق خودم آمدم.چند عدد کتلت سیب زمینی که دست پخت ناهید بود داخل بشقاب کنار سفره توجهم را به خود جلب کرد.خیلی زود چند لقمه بزرگ که نزدیک بود خفه ام کند در دهان گذاشتم وتا حدودی بر گرسنگی ام غلبه نمودم .همین که می خواستم برای رفتن آماده شدم رعد وبرق شدیدی سینه خاکستری آسمان را شکافت وباران با شدت غیر منتظره ای شروع به باریدن کرد.با این که شیفته باران پاییزی بودم دلم گرفت.چتر که نداشتم واگر می خواستم همان طور زیر باران به مدرسه پسرها بروم به یقین سرتا پایم خیس می شد.جای تردید نبود نمی توانستم تامل کنم.روزها بود که انتظار غریبی مرا برای رسیدن چنین لحظه ای بی قرار داشت.حالا باران نمی توانست این لحظه را به یغما ببرد.من هر طوری که می شد باید یک بار دیگر او را می دیدم.نه این که عاشقش شده باشم ببلکه می خواستم پی به احساس ناشناس که وجودم را پر کرده بود ببرم.شاید این دلهره ودغدغه خاطر من هیچ ارتباطی به او نداشت.باید خودم را آسوده می کردم.هنوز از در حیاط بیرون نرفته بودم که صدای ساعد مرا متوقف نمود.با اشمئاز نگاهش کردم.همان طور که به طرفم می آمد پرسید:
    -کجا می خواهی بروی؟
    چون مدتی بود که او کاری به کارم نداشت وسربه سرم نمی گذاشت سعی کردم با متانت وآرامی پاسخ او را بدهم نگاهش کردم وگکفتم:
    -باید سری به مدرسه پسرها بزنم.گویا معلم محمد حرفی برای گفتن دارد.
    زیر این باران می خواهی بروی؟
    -معلوم نیست باران کی بند می آید.چاره ای نیست باید بروم.
    ساعد مقابلم ایستاد ودر حالی که باران بر شانه های پهن وموهای پرپشت او فرود می آمد بی آنکه نگاهم کند قاطعانه گفت:
    -تو نمی خواهد بروی.زیر این باران سرما می خوری.برو کنار ملیحه من خودم می روم ببینم معلمش چکار دارد.
    -تو که معلمش را نمی شناسی!
    -امروز با او آشنا می شوم!
    -نه من باید خودم بروم.
    خواستم از در حیاط بیرون بروم که دستش را جلوم گرفت وبا لحنی خشک وجدی گفت:
    -باز تو داری لج بازی می کنی.گفتم که خودم می روم.برو لباس هایت را هم عوض کن که سرما نخوری!
    ساعد بی آنکه فرصتی به من بدهد از در حیاط بیرون رفت ومرا با دنیایی از بغض ونومیدی تنها گذاشت.ساعد به حقیقت برایم دلسوزی کرد.شاید اگر بی تاب نبودم از این کارش خوشنود می شدم ولی در آن لحظه که حاصل انتظارم جز آه حسرت باری نبود تنها چیزی که می توانستم بگویم این بود.لعنت به تو ساعد!
    از روی عصبانیت وکج خلقی درب حیاط را با لگد کوبیدم.خشم تمام وجودم را پر کرده بود.در اطاق دوام نیاوردم.هما ن جا زیر باران شروع به قدم زدن کردم.بیتا چند بار صدایم کرد ولی تنها حالتی می توانست بر اضطراب ونگرانی ام غلبه کند قدم زدن زیر دانه های ریز وپر شتاب باران بود.چیزی حدود یک ساعت طول کشید تا ساعد دوباره برگشت وقتی مرا ایستاده در حیاط دید چشم هایش راکمی تنگ
    کرد وبا ابروهای گره کرده وصدای مملو از دلواپسی پرسید:
    -چی شده ملیحه؟اتفاقی افتاده؟
    -چطور مگه؟
    -آخه تو اینجا زیر باران چکار می کنی؟
    -راستش من نگران بودم.ببینم تو معلم محمد را دیدی؟...چی می گفت؟...محمد...
    ساعد لحنش را عوض کرد وبا عصبانیت گفت:
    -گفتند امروز برای معلم کلاس اول مشکلی پیش آمده که نتوانسته بیاید.
    با دلواپسی پرسیدم:
    -چه مشکلی؟
    -من چه می دانم!
    ساعد وارد ساختمان شد.یکبار از روی شانه اش به من نگاه کرد وچند لحظه بعد از مقابل چشمانم دور شد.باری دیگر سر از پنجره اطاقش بیرون کشید وگفت:
    -دختر تاکی می خواهی زیر این باران بمانی برای خودت دل نمی سوزانی لااقل به فکر این بچه ها باش که او باید از آنها مراقبت کنی!
    صدای گریه محبوب به من فرصتی داد تااز افکار مشوشم فاصله بگیرم وبه سراغ او بروم.محبوب به شدت تب داشت.
    ××××××

  6. Top | #15



    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    عنوان کاربر
    رویـــای نیمه شب
    میانگین پست در روز
    46.03
    محل سکونت
    وطن من تنها در قلب کسانیست که دوستم دارند
    نوشته ها
    63,391
    پسندیده
    11,985
    تشکر شده
    27,640
    میزان امتیاز
    344

    پیش فرض

    خانم این بچه از لحاظ روحی ضربه شدیدی را متحمل شده.این طفلکی زبان حرف زدن نداشته که خواسته اش رابیان کند.انگار چیزی این بچه را رنج می داداه.
    دکتر که سکوت حزن انگیز مرا دید کمی به چهره ام دقت کرد وادامه داد:
    -ببینم شما که مادرش نیستید؟
    به علامت منفی سرم را تکان دادم ونسبتم را بام حبوب بیان کردم.دکتر نگاه استفهام آمیزی به من کرد وپرسید:
    -پس مادرتان کجاست؟...با حالی که این بچه دارد باید مادر کنارش باشد!
    -مادرمان مرده می فهمید؟
    از بیماری محبوب نگران وافسرده بودم.نتوانستم بر اعصابم مسلط باشم وتقریبا فریاد کشیدم.دکتر با دلسوزی نگاه کرد ودر حالی که دوباره به معاینه محبوب پرداخته بود مرا مورد خطاب قرار داد:
    -خیلی متاسفم خانم.با این حساب باید بیشتر به برادرتان برسید ازدوران کودکی که بگذریم ممکن است در نوجوانی یا حتی دوره جوانی این بچه دچار آسیب ومشکل شود.پس مثل یک مادر مراقبش باشید به عقیده من امشب او را باید بستری کنید.تحت نظر ما باشد بهتر است!
    بیتادرسالن انتظار نشسته بود با بستری شدن محبوب به خانه برگشت ومن همان جا ماندم.محبوب در اطاقی بستری شد که پنجره آن قشنگترین منظره پاییز را در باغ بیمارستان به نمایش می گذاشت.دحمبوب هر لحظه در تب شدیدی تری می سوخت ودکتر مرتب به او سر می زد.
    تنگ غروب همان دم که باران بند آمد واز شدت دلتنگی نزدیک بود به گریه بیفتم.صدای پایی در اطاق به گوش رسید.پنداشتم که باز هم دکتر برای سرکشی به وضع بیمار وارد اطاق شده.که بر خلاف انتظار صدای ساعد را شنیدم.به من سلام کرد.پاسخی ندادم ودوباره نگاهم را به سمت تخت خواب محبوب کشیدم.ساعد بالای سر محبوب آمد وصورت او را بوسید.
    -آه خیلی تب دارددکترچه می گوید؟
    -سکوت.
    -ملیحه من هم نگران محبوبم.پرسیدم دکتر چی گفت.این بچه چرا این طوری شد؟
    -نمی دانم.
    از چند لحظه قبل درد شدیدی در استخوان همایم پیچیده بود واحساس کردم بدنم داغ شده است.کم کم احساس لرزش نیز وجودم را فرا گرفت.ساعد با نگرانی پرسید:
    -ملیحه حالت خوب است؟
    چیزی نگفتم وچون دوباره سوالش را تکرار کرد با بیحوصلگی غم آلودی گفتم:
    -ساعد چرا دست از سرم بر نمی داری؟اصلا نمی خواهم با تو هم کلام بشوم.نمی خواه متو حالم را بپرسی.نمی خواهم می فهمی؟!
    ساعد بی آنکه لحظه ای درنگ کند پس از آنکه فریا دمن در اطاق پخش شد با عجله بیرون رفت.
    مدتی بود که دیگر او ساعد گذشته نبود.رفتارش به گونه عجیب ومرموز تغییر پیدا کرده بود.به هر حال من که با او در یک خانه زندگی می کردم مجبور بودم تحملش کنم.رفته رفته روز بارانی پاییز به شبی سرد وباد خیز مبدل شد.صدای ناله سوزناک باد بر پنجره اطاق وحشت را به دلم می اندخت.آرزو می کردم یکی از چهار تخت دیگر اطاق پرمی بود.احساس تنهایی وترس تا سپیده دم خواب را از چشمان مربود.از طرفی بدنم به شدت درد می کرد.از پرستار بخش یک مسکن گرفتم وبا آن کمی بهتر شدم.ولی محبوب همچنان بی تابی می کرد.
    -ملیحه عمو،ملیحه خوابی عمو؟
    دستی شانه ام را آرام تکان می داد سرم را از لبه تخت بلند کردم.پلکهایم به زحمت باز می شد.انگار همان جا روی صندلی خوابم برده بود.چهره عمو رحمان را به زحمت تشخیص دادم.خواب با چشمانم می جنگید.
    -سلام عمو.
    -سلام عمو جان.حال محبوب چطور است؟
    -پرستار گفت که تبش کمی پایین آمده.باید منتظر بمانیم تا دکترش برای معاینه بیاید.
    عمو رحمان دستی به پیشانی محبوب کشید وزیر لب گفت:
    -دیشب همه ما با نگرانی منتظر سپیده دم بودیم.ناهید هم برای محبوب خیلی نگران بود.
    عمو رحمان اینها را که گفت نگاهش را از چهره محبوب به طرف من کشید وبا صدای ریز تری پرسید:
    -راستی ساعد کجاست؟
    -ساعد؟
    -مگر ساعد دیشب اینجا نزد تو ومحبوب نبود؟
    -نه عمو جان آمد سری به ما زد ورفت.
    نمی توانستم چیزی بیش از این به عمو رحمان توضیح دهم.او ابروهایش را درهم کشید وبا تاسفی عمیق طوری که نگرانی اش را ظاهر می ساخت گفت:
    -نمی دانم آخر وعاقبت من با این پسرها چه می شود.کاش من به جای یوسف بودم بچه دار نمی شدم.
    -خودتان را ناراحت نکنید.عمو جان من می روم از پرستار بخش بپرسم که دکتر کی می اید.
    -برو عمو جان!
    شکافی از درب اطاق پرستارها باز بود متوجه شدم که آنها مشغول صرف صبحانه هستند بهتر بود چند دقیقه صبر می کردم.در سالن شروع به قدم زدن کردم.انتهای راهرو پنجره بزرگی بود که وسوسه ام کرد پاییز رابا برگهای نارنجی باران خورده اش تماشا کنم.
    نگاهم از شیشه پنجره به بیرون دوید.محوطه بزرگ بیمارستان در خلوت سرد صبحگاهی اش آرام وخواب آلود به نظر می رسید.لحظه ای محبوب راهم از خاطر بردم.ناخواسته آقای بقایی جلوی چشمانم مجسم شد.نگرانش بودم.این دیگر حقیقتی بود که نمی توانستم از خودمک پنهان کنم.همان طور که نگاه مدر محوطه بیمارستان می چرخید در میان بهت وناباوری زیر درخت کاج روی یک نیمکت خیس چوبی ساعد را دیدم که نشسته وانگار به یکمجسمه تبدیل شده است.چند بار پلکهایم را به هم زدم تا باور کنم که او ساعد است.موهای ژولیده ولباسهای نا مرتب او حاکی از آن بود که ساعد تمامشب را در محوطه سرد وطاقت فرسای بیمارستان سپری کرده است.سرش را روی شانه خم کرده بود.خوب که دقت کردم او حتی لباس گرمی هم به تن نداشت.یک کاپشن بهاری سرمه ای رنگ که چند سال آن را پوشیده بود.انگار سایه نگاه مرا از پشت پنجره احساس کردکه سر از روی شانه بلند نمود ومستقیم نگاهش رابه سمت بالا کشیدبه همان نقطه از پنجره که من کنارش ایستاده بودم.نمی توانستم باور کنم که ساعد برای محبوب نگران بوده وتمام شب رابا سرما دست به گریبان بوده وآنجا به انتظار صبح نشسته است.ساعد اشاره ای کرد که فهمیدم منظورش جویای حال محبوب می باشد.به علامت اطمینان سر تکان دادم او لبخند شادمانه ای زد وبه راه افتاد.هم چنان که پشت به ساختمان وبه سمت خروجی بیمارستان با پشتی خمیده واندامی سرما به پیش می رفت یکبار دیگر به عقب برگشت نگاهم کرد ورفت.
    -خانم گلشن شما اینجایید؟...دکتر بالای سر مریض تان رفت.
    با شنیدن صدای پرستاری که شب قبل مرتب محبوب سر می زد ببه عقب برگشتم پرستار به من لبخند زد وبلافاصله در کنار اوبه اتاق محبوب رفتم.دکتر اجازه مرخصی صادر کرده بود.
    بعد از بیماری محبوب دیگر آرامش نداشتم.در مدرسه هم آرام وقرار نمی گرفتم.از درس چیزی نمی فهمیدم.تمام حواسم به این بود که کی زنگ به صدا در می آید ومن می توانم به خانه برگردم روز به روز احساس خستگی بیشتری می کردم.نمی توانستم از پس کارهای خانه ونگهداری از چهار تا بچه بر بیایم.یک کار را انجام می دادم کار دیگری می ماند.همه راکه به زحمت تمام می کردم چشمم به کیف مدرسه می افتاد وآه از نهادم برمی آمد.بیش از همه ناهید عصبی ام می کرد.که نمی توانستم لحظه ای او را در کنار خودم نگه دارم.بیشترین وقتش را در کنار خانواده عمو رحمان سپری می کرد.به خصوص وقتی که ستار از در حیاط داخل می آمد نرسیده به اطاق های ما تک سرفه ای می کرد ومی رفت.وناهید مثل برق از جا می پرید.
    -ناهید امشب را دیگه حق نداری به خانه عمو رحمان بروی!
    -چرا؟
    -همین که گفتم من امشی درس دارم وتو باید محبوب را نگهداری کنی.شاید توانستی او را بخوابانی.
    قری به سر وگردنش داد وبا اشمئزاز گفت:
    -چطور هرجا که پای تصمیم گیری وریاست بازی است تو بزرگ ومسوولی همه ما وقتی کاری به من داری بزرگ می شوم؟
    -ناهید کاری نکن که باز سر وصدای من وتو به گوش زن عمو رحمان برسد وفردا متلک بارمان کنند!
    -تو عقده ای هستی ونسبت به اطرافیانت بدبینی.بیچاره زن عموها کاری به کارمان ندارند!
    ناهید هنوز پا از چهارچوب در بیرون نگذاشته بود.سعی کردم باری دیگر از او خواهش کنم تا بماند با لجبازی گفت:
    -اه توی این انباری پوسیدم.به توچه که من کجا می روم چند دقیقه با عمویم اختلاط کنم.توهم می خواهی بیا!
    حریف او نمی شدم.تا پاسی از شب صدای خنده وگفتگوی ناهید وستار به گوش می رسید ومن عذاب می کشیدم ونمی توانستم کاری بکنم.محبوب به شدت بهاه گیر وکج خلق شده بود واین وضع روز به روز بدتر می شد.از کارهای او که فارغ می شدم باز ن
    ران مجید ومحمد بودم که این دو پسر تنها وبی کس در میان بچه های رنگارنگ مدرسه چه می کنند.نکند بی تربیت شوند؟...نکند فردا روز مثل ساعد وستار کوچه نشین وولگرد بار بیایند؟...وای که این افکار مشوش دیوانه ام می کرد دیگر وقتی برای درس خواندن من باقی نمی ماند.روزبعد وقتی از مدرسه برگشتم طبق معمول انتظار داشتم بچه ها در مدرسه باشند.ناهید رفته بودولی مجید ومحمد در حیاط مشغول جروبحث بودند.خیلی زود متوجه شدم که بچه ها با هم دعوا کرده اند ومجید دفتر محمد را پاره کرده است.به این لحاظ محمد حاضر نمی شد به مدرسه برود واشک می ریخت که معلممان دعوایم می کند.سر وضع پسرها را مرتب کردم.بااین که نیم ساعت از وقت مدرسه شان گذشته بود با عجله یک تاکسی گرفتم وهنگامی که مقابل حیاط خالی وخلوت مدرسه قرار گرفتم اضطراب شدیدی مرا به هیجان اندخت.پاهایم به سختی قادر بود حرکت کند.پسرها را به جلو راندم وخود مستاصل وپریشان به دنبال آنها وارد حیاط مدرسه شدم.کلاس محمد در طبقه اول قرار داشت.توجه ام را به خود جلب کرد.دلهره ام بیشتر شد.ترجیح دادم اول مجید را به سر کلاسش ببرم.ازمعلمش عذرخواهی کردم وخیلی زود معلم او را پذیرفت دستی به موهایش کشید وبه من دلگرمی دادکه مجید پسر خوبی است.
    -ملیحه زود باش آقا معلم عصبانی می شود.
    -خیلی خوب دستپاچه ام نکن.
    پشت درب کلاس متوقف شدم.به حدی هیجان زده بودم که لازم بود چند بار نفس عمیق بکشم.باید بر رفتار وگفتارم تسلط پیدا کنم.دو ضربه آرام به درب چوبی کلاس نواختم.منتظر بودم صدایش را بشنوم اما او خود درب را باز کرد.محمد بلافاصله به او سلام کرد.آقای بقایی اخم شیرینی نمود وبا لحنی شوخ از محمد پرسید:
    -تا حالا کجا بودی آقا کوچولو؟
    -آقا من...تقصیر من نبود به خدا.
    محمد می خواست به گریه بیفتد که آقای بقایی او را درآغوش گرفت وصورتش را بوسید آهسته گفت:
    -چه نازک نارنجی!
    محمد رابه داخل کلاس برد ودرب را بست.به حدی جا خوردم که احساس کردم چشمهایم به طرز وحشتناکی گشاد شده اند.او بدترین توهین رابه من کرد.حتی فرصت نداد به او سلام کنم.حتی نگاه هم نکرد.انگار مرا ندید.چند ثانیه ای پشت در ماندم.توان حرکت نداشتم.فوجی از نفرت وکینه وجودم رابه حرکت در آورد.صدای کشیده شدن کفشهایم بر سنگ فرش سوده سالن پخش می شد.احساس کردم صدایم می کند.ولی به یقین اشتباه می کردم.
    -خانم گلشن.
    تا خودش رابه من رساند باور نکردم.ایستادم.اما خشمی عمیق به من اجازه نداد نگاهش کنم.اوهم چنان سرحال وپر نشاط بود.این حالت از لحن کلام او پیدا بود.
    -خیلی متاسفم خانم گلشن.فکر کردم دچار توهم شده ام.راستش تا محمد نگفت که با شما آمده...
    خنده کوتاهی کرد وساکت شد.پلکهایم با قدرت تمام از چنگم گریختند ونگاهم به سمت او چرخید او هم به من نگاه کرد.با لکنت زبان گفتم:
    -امیدوارم محمد زیاد شما را اذیت نکند.البته خودم در جریان وضع درسی او هستم واعتراف می کنم که پسر با استعدادی نیست.به زحمت چیزی یاد می گیرد.
    -شیرینی ولذت کار کردن با کلاس اولیها در همین است.وقتی آدم می بیند که آنها برای یاد گرفتن تلاش می کنند ذوق زده می شود.
    -امیدوارم همیشه حال وحوصله تدریس به کلاس اولیها را داشته باشید.
    این رابا لبهای متبسم وپیشانی باز گفتم آهست گفت:
    -امیدوارم.
    -جنابعالی چند روز قبل خواسته بودید که من به مدرسه بیایم.امری بود بفرمایید!
    سرش را به علامت تاسف تکان داد وبا لحنی پوزش طلبانه گفت:
    -من واقعا متاسفم.آن روز تمام دغدغه ام این بود که مبادا شما زیر آن باران شدید آمده باشید ومن...
    برای آن که شرم زده اش کنم به دروغ گفتم:
    -اتفاقا لطف شما شامل حالم شد وبه علت آمدن زیر باران سرما خوردگی شدیدی گرفتم.
    -دست خودم نبود.کاری پیش آمد که مجبور شدم نیایم.بااین حال از شما عذرخواهی می کنم.من عقیده دارم با خانواده دانش آموزان به خصوص در مقطع ابتدایی باید در ارتباط بود.
    همچنان که غرق تماشایش بودمن به علامت تاید سر تکان دادم واو افزود:
    -حقیقتش را بخواهید محمد گاهی افسرده به نظر می رسد.با بچه های دیگر فرق دارد.با کسی دوست صمیمی نیست.من همه دانش آموزانم را دوست دارم واگر با محمد صمیمانه تر برخورد می کنم به خاطر این است که سعی کنم او را از آن حالت رکود وسکون خارج کنم.من می خواستم بدانم آیا محمد مشکلی دارد؟
    -متاسفانه ما پدر نداریم ومادرمان هم بعد از مدتی...
    سرخم کردم.نمی توانستم بیش از آن به چشمهایش خیره باشم وحرف بزنم.آقای بقایی مثل اینکه منظور مرا فهمیده باشد ادامه حرفم را گرفت وگفت:
    -مادرتان ازدواج کرد؟
    احساس کردم با شنیدن این حرف تحقیر شده ام.شرم آلود ودستپاچه گفتم:
    -نخیر....مادرم ازدواج نکرد بلکه از دنیا رفت.
    -آه متاسفم واقعا متاسفم.
    اولین دروغی که به من ارامش داد گفته بودم.حالم دگرگون بود. در همین لحظه یکی از بچه های کلاس محمد بیرون آمد وصدایش را بلند کرد.
    -آقا معلم بچه ها کلاس رابه هم ریختند!
    لحن شیرین وکودکانه او لبخند رابه صورت اقای بقایی باز کرد.او دانش آموز کوچک وخوش بیانش را راهی کلاس کرد.صورتش رابه طرف من چرخاند.تبسمی کرد ودر حالی که نگاه تیز ونافذ او لرزش خفیفی در تنم می پیچاند گفت:
    -به هر حال اگر کاری از دست من برمی آید قول همکاری می دهم.سعی کنید بیشتر به مدرس سر بزنید.این کار به محمد اطمینان خاطر می دهد.
    -چشم سعی می کنم!
    -خدا حافظ!
    آقای بقایی رفت ومن بر خلاف مسیر اوبه حرکت افتادم.حسی نو درقلبم رخنه می کرد.مرا به شور وهیجان وامی داشت ومدرسه را برایم جایگاهی مقدس ودوست داشتنی جلوه می داد.بعد از این گفتگو یقین داشتم که دیدار او به من رضایت وآرامش می دهد.
    ××××××
    نزدیک سپیده دم خواب مادر را دیدم با من قهر بود گلایه داشت.نگران حال بچه ها بود.سراغ محبوب را می گرفت.سرش داد کشیدم که چرا تنهایمان گذاشته ومادر عمیق نگاهم کرد وپرسید:
    -اگر از من کتمان نکنی یقین دارم که حالا احساس مرا می فهمی این طور نیست؟
    -0منظورتان چیست مادر؟
    مادر لبخند غم آلودی برلب آورد وبا دلتنگی گفت:
    -هنوز هم لجباز ویک دنده هستی!
    از خواب که بیدار شدم احساس دلتنگی می کردم.برای چند جرعه آب از اطاق بیرون آمدم.گسوز سردی می وزید.تنم به لرزه افتاد.

  7. Top | #16



    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    عنوان کاربر
    رویـــای نیمه شب
    میانگین پست در روز
    46.03
    محل سکونت
    وطن من تنها در قلب کسانیست که دوستم دارند
    نوشته ها
    63,391
    پسندیده
    11,985
    تشکر شده
    27,640
    میزان امتیاز
    344

    پیش فرض

    با پشتی خمیده به طرف شیر آب رفتم.یک مشت آب سرد روحم را بیدار کرد.شوق گفتگو با یک محرم رازدار وادارم کرد تا با آن آب سرد وضو بگیرم.مدتها بود که این کار را نکرده بودم ووقتی نمازم تمام شد با آن آرامشی که به قلبم قوت می داد پی به لذت این گفتگوی خالصانه وپر رمز وراز بردم.بعد از آن نتوانستم بخوابم.درسهایم را مرور کردم.بساط چای ومختصر صبحانه ای که داشتیم مهیا نمودم.تا کم کم بچه ها از خواب بیدار شوند ومن آماده رفتن بودم.ناهید کش وقوسی به ادنام خود داد وبا ادای دخترهای لوس ودردانه پرسید:
    -صبح شد؟
    -اگر مایل به خواب دارید تعارف نکنید خانم؟
    از کنایه من سوءاستفاده کرد و.دوباره زیر لحاف خزید.محبوب طبق عادت نق می زد البته هنوز هم حال خوشی نداشت.لحاف را از روی ناهید کنار زدم وبا عصبانیت گفتم:
    -بلند شو دختر به کار وزندگی ات برس.هوای این بچه ها را هم داشته باش.به خصوص محبوب شیرش را گرم کن نگذار کریه کند.
    -وای من از دست تو دیوانه می شوم ملیحه.حالا چند ماه است که داریم با این بدبحتی زندگی می کنیم.این عموها که شمشیر بر علیه مادر کشیدند ونگذاشتند مابا او برویم ادعا کردند که ما از برادرزاده هایمان مراقبت می کنیم چکاری برای ما کردند هان؟...خوب چرا ساکتی؟...این بچه دو هفته است که مرتب تب دارد ومریض است.کی حاضر شد یک شب از او پرستاری کند ها؟
    با حرف ناهید به فکر فرو رفتم.او که تاثیر گفته های خود را بر من ملاحضه کرد از روی بستر بلند شد وبا آب وتابی بیشتر افزود:
    -من وتو بچه نیستیم ملیحه که گول مان بزنند.مادر کاری نکرده که از دیدن ما محروم بماند.خیلی زنها هستند که برای بار دوم وسوم ازدواج می کنند.اصلا همه ما به کنار بااین وضع می سازیم ولی این محبوب بیچاره دوام نمی آورد به خدا.این کار گناه دارد.بیا کاری کن ومحبوب را بفرست پیش مادر.
    -هیس ساکت باش دختر.نشنوم یک بار دیگر این حرف را تکرار کنی.می خواهی خون به پا کنی؟
    -چه کسی می خواهد خون به پا کند ها؟...عمو رحمان وعمو یوسف امتحان خودشان را دادند.این از انباری ها که نصیب مان شد.این از سر ووضع ولباسمان.
    بعد نگاهی به سفره انداخت وبا دست اشاره کرد:
    -این هم از خرجی مان آنها نمی توانند زبان درازی کنند از چیزی نترس!
    در برابر تاکید قاطعانه ناهید مثل یک مجسمه بی حرکت ماندم.او به طور شگفت انگیزی در من تاثیر گذاشته بود.نمی خواستم طوری وانمود کنم که پیشنهادش را پذیرفته ام با بی حوصلگی ملامت باری گفتم:
    -مدرسه ان دیر شد از بس که تو بیهوده گویی می کنی!
    دو روز تمام فکرم به این بود که گفته ناهید تاچه حد عملی خواهد بود.به عمق حرفهایش که می اندیشیدم بیراه نمی گفت.نگرانی محبوب تمام ذهنم را پر می کرد وجایی برای دغدغه دیگری نمی گذاشت.
    آخر همان هفته بعد از ظهر یک روز نسبتا سرد وبادخیز محبوب را شال وکلاه کردم وبی آنکه از نقشه ام کسی بویی ببرد.به بهانه دکتر از خانه بیرون آمدیم اولش بیتا اصرار داشت که با من بیاید.البته نه به دلیلی که خودش می گفت.بلکه برای هواخوری خودش بودکه می خواست باما همراه شود.بالاخره قدم به کوچه گذاشتم ومحبوب که سرش را روی شانه من گذاشته بود خیلی زود به خواب رفت.کمی راه که رفتم از شدت خستگی نزدیک بود از حال بروم.عادت به پیاده روی نداشتم آن هم با یک بچه دوساله.
    مدت یک ربع در حاشیه خیابان سرگردان بودم.تا اینکه یک تاکسی کرایه کردم وادرس مله قدیممان رابه او دادم.مرد راننده از آینه ماشین نگاهی به من کرد وگفت:
    -خانم کرایه اش زیاد می شود.
    -شما بفرمایید.مطمئن باشید به کرایه تان می رسید.
    -واه من که به خاطر خودم نگفتم خانم.
    راننده ماشین رابه حرکت در آورد محبوب با صدای بوق ماشینها از خواب پرید.وحشت زده اطرافش را نگاه کرد وچون مرا در کنار خود دید لبهای سرخ کوچکش را با خنده شیرینی از هم گشود.او را در بغلم فشردم واشکم سرازیر شد.بعد از طی مسافتی طولانی بالاخره به مقصد رسیدیم.هنوز نرسیده به خانه یحیی از ماشین پیاده شدم.محبوب با شیطنت خاص کودکی اش سر از شانه ام برمی داشت. وبا دقت وکنجکاوی اطرافش را تماشا می کرد.سرم را پایین گرفته بودم تا مبادا کسی بشناسد وبخواهد با من همکلام شود.هرقدمی که به سمت خانه یحیی برمی داشتم اضطراب ونگرانی ام بیشتر وعمیقتر می شد.تا اینکه دچار تردید شدم.نمی دانستم پس از آن چه خواهد شد.آیا عموهایم دوباره محبوب را از مادر می گرفتند وبه مادر ومحبوب ضربه دوباره وارد می شد.کودک در بغلم بی تابی می کرد.صورتم را چنگ میزد وبا تقلا می خواست او را پاییت بگذارم.خود تسلیم سرنوشت نمودم وبه راهم ادامه دادم.چند ثانیه ای بیشتر منتظر نماندم.با پخش شدن صدای زنگ دربه حدی باز شد که بتوان صورت کسی را دید.پروانه بود که از دیدن من با تعجب چندبار پلکهایش رابه هم زد وبی آنکه حرفی بین ما رد وبدل شود او هیجان زده به طرف ساختمان دوید ودر حالی که با صدای بلند ودلنشین می گفت:
    -خانم بچه هایتان آمدند.خانم بچه هاتان پشت درند.
    چه قلب پاکی داشت این پروانه مثل یک سفیر بهشتی چانا با مسرت وهیجان این خبر را پخش کرد که ترسیدم از ذوق سکته کند.ضربان قلبم هر لحظه شدیدتر می شد.صدای کوبیده شدن را در قفس سینه ام به وضوح می شنیدم.وقتی مار ویحیی وپروانه باهم به طرف در دویدند کمی خود را عقب کشیدم.مادر دیگر آن زن خوش قدوبالا وپرنشاط نبود.در طول این چند ماه اوبه اندازه ده سال پیر وتکیده شده بود.چشمهایم پر از اشک شد وآهسته او را صدا کردم.از قبل تصمیم داشتم که با مادر روبرو نشوم.یا اگر دیدمش اعتنایی نکنم اما احساس پاک وعمیقی که یک فرزند نسبت به والدینش دارد نمی تواند با چنین پیشامدهایی از ذهن محو شود.وقتی مادر با بدنی لرزان من ومحبوب را در آغوش گرفت وبا صدای بلند سرداد چنان احساس مطبوع ورضایت بخشی داشتم که آرزو کردم ناهید ومجید ومحمد هم کاش آنجا بودند ودر گرمی آغوش مادر آرام می شدند.یحیی هم نتوانست از اشکش جلوگیری کند و مثل پروانه با چشمهای خیس مارا تماشا می کرد.محبوب رابه مادر سپردم وخودم راکمی کنار کشیدم.
    -کو بقیه بچه ها؟...چرا آنها باتو نیستند.شماها کجا رفتید که تمام شهر را دنبالتان گشتم.
    مادر در میان گریه وخنده مرتب ازمن سوال می کرد.شهر رفته رفته در کام سیاهی فرو می رفت.
    باید عجله می کردم.
    -من نمی توانم بگویم به کجا رفته ایم ولی خیالت آسوده مادر.همه به جز محبوب به این وضع عادت کردیم.فقط این بچه بدون تو دوام نمی آورد. مادر محبوب می تواند با این باور بزرگ شودکه یحیی پدر اوست ولی ما نمی توانیم محبوب پیش شما می ماند.
    خواستم بروم که یک نکته دیگررا باید توضیح می دادم.سربه عقب چرخاندم وبا همان لحن پرشتاب گفتم:
    -نقشه من این است که محبوب از پیشم گم شده شاید عموهایم جستجویش کنند وبه سراغ شما بیایند.اگر برایتان مقدور است از این خانه بروید واگر نه به هیچ وجه قضیه را لو ندهی.تا بعد که ببینم چه پیش می آید.
    -ملیحه من صبر کن می خواهی بروی.بی هیچ حرف وکلامی؟
    -چه بگویم حرفی نیست.
    -نشانی تان رابه من بگو.قسم می خورم که...
    -نه مادر این را از من نخواه.
    -عزیزم ملیحه من طاقت ندارم.ملیحه من نرو.چند دقیقه بمان چند کلمه حرف بزن!
    مادر التماس می کرد ولی من باید می رفتم صدای ظریف پروانه که گویا مادر را دلداری می داد تاخم کوه همبه گوش می رسید.
    -خانم بی تابی نکنید خدا را شکر که لااقل فهمیدی همه شان سالمند این هم بچه ای که این قدر دلواپسش بودی!
    ××××××
    تا صفحه 151
    ادامه دارد...


    با پشتی خمیده به طرف شیر آب رفتم.یک مشت آب سرد روحم را بیدار کرد.شوق گفتگو با یک محرم رازدار وادارم کرد تا با آن آب سرد وضو بگیرم.مدتها بود که این کار را نکرده بودم ووقتی نمازم تمام شد با آن آرامشی که به قلبم قوت می داد پی به لذت این گفتگوی خالصانه وپر رمز وراز بردم.بعد از آن نتوانستم بخوابم.درسهایم را مرور کردم.بساط چای ومختصر صبحانه ای که داشتیم مهیا نمودم.تا کم کم بچه ها از خواب بیدار شوند ومن آماده رفتن بودم.ناهید کش وقوسی به ادنام خود داد وبا ادای دخترهای لوس ودردانه پرسید:
    -صبح شد؟
    -اگر مایل به خواب دارید تعارف نکنید خانم؟
    از کنایه من سوءاستفاده کرد و.دوباره زیر لحاف خزید.محبوب طبق عادت نق می زد البته هنوز هم حال خوشی نداشت.لحاف را از روی ناهید کنار زدم وبا عصبانیت گفتم:
    -بلند شو دختر به کار وزندگی ات برس.هوای این بچه ها را هم داشته باش.به خصوص محبوب شیرش را گرم کن نگذار کریه کند.
    -وای من از دست تو دیوانه می شوم ملیحه.حالا چند ماه است که داریم با این بدبحتی زندگی می کنیم.این عموها که شمشیر بر علیه مادر کشیدند ونگذاشتند مابا او برویم ادعا کردند که ما از برادرزاده هایمان مراقبت می کنیم چکاری برای ما کردند هان؟...خوب چرا ساکتی؟...این بچه دو هفته است که مرتب تب دارد ومریض است.کی حاضر شد یک شب از او پرستاری کند ها؟
    با حرف ناهید به فکر فرو رفتم.او که تاثیر گفته های خود را بر من ملاحضه کرد از روی بستر بلند شد وبا آب وتابی بیشتر افزود:
    -من وتو بچه نیستیم ملیحه که گول مان بزنند.مادر کاری نکرده که از دیدن ما محروم بماند.خیلی زنها هستند که برای بار دوم وسوم ازدواج می کنند.اصلا همه ما به کنار بااین وضع می سازیم ولی این محبوب بیچاره دوام نمی آورد به خدا.این کار گناه دارد.بیا کاری کن ومحبوب را بفرست پیش مادر.
    -هیس ساکت باش دختر.نشنوم یک بار دیگر این حرف را تکرار کنی.می خواهی خون به پا کنی؟
    -چه کسی می خواهد خون به پا کند ها؟...عمو رحمان وعمو یوسف امتحان خودشان را دادند.این از انباری ها که نصیب مان شد.این از سر ووضع ولباسمان.
    بعد نگاهی به سفره انداخت وبا دست اشاره کرد:
    -این هم از خرجی مان آنها نمی توانند زبان درازی کنند از چیزی نترس!
    در برابر تاکید قاطعانه ناهید مثل یک مجسمه بی حرکت ماندم.او به طور شگفت انگیزی در من تاثیر گذاشته بود.نمی خواستم طوری وانمود کنم که پیشنهادش را پذیرفته ام با بی حوصلگی ملامت باری گفتم:
    -مدرسه ان دیر شد از بس که تو بیهوده گویی می کنی!
    دو روز تمام فکرم به این بود که گفته ناهید تاچه حد عملی خواهد بود.به عمق حرفهایش که می اندیشیدم بیراه نمی گفت.نگرانی محبوب تمام ذهنم را پر می کرد وجایی برای دغدغه دیگری نمی گذاشت.
    آخر همان هفته بعد از ظهر یک روز نسبتا سرد وبادخیز محبوب را شال وکلاه کردم وبی آنکه از نقشه ام کسی بویی ببرد.به بهانه دکتر از خانه بیرون آمدیم اولش بیتا اصرار داشت که با من بیاید.البته نه به دلیلی که خودش می گفت.بلکه برای هواخوری خودش بودکه می خواست باما همراه شود.بالاخره قدم به کوچه گذاشتم ومحبوب که سرش را روی شانه من گذاشته بود خیلی زود به خواب رفت.کمی راه که رفتم از شدت خستگی نزدیک بود از حال بروم.عادت به پیاده روی نداشتم آن هم با یک بچه دوساله.
    مدت یک ربع در حاشیه خیابان سرگردان بودم.تا اینکه یک تاکسی کرایه کردم وادرس مله قدیممان رابه او دادم.مرد راننده از آینه ماشین نگاهی به من کرد وگفت:
    -خانم کرایه اش زیاد می شود.
    -شما بفرمایید.مطمئن باشید به کرایه تان می رسید.
    -واه من که به خاطر خودم نگفتم خانم.
    راننده ماشین رابه حرکت در آورد محبوب با صدای بوق ماشینها از خواب پرید.وحشت زده اطرافش را نگاه کرد وچون مرا در کنار خود دید لبهای سرخ کوچکش را با خنده شیرینی از هم گشود.او را در بغلم فشردم واشکم سرازیر شد.بعد از طی مسافتی طولانی بالاخره به مقصد رسیدیم.هنوز نرسیده به خانه یحیی از ماشین پیاده شدم.محبوب با شیطنت خاص کودکی اش سر از شانه ام برمی داشت. وبا دقت وکنجکاوی اطرافش را تماشا می کرد.سرم را پایین گرفته بودم تا مبادا کسی بشناسد وبخواهد با من همکلام شود.هرقدمی که به سمت خانه یحیی برمی داشتم اضطراب ونگرانی ام بیشتر وعمیقتر می شد.تا اینکه دچار تردید شدم.نمی دانستم پس از آن چه خواهد شد.آیا عموهایم دوباره محبوب را از مادر می گرفتند وبه مادر ومحبوب ضربه دوباره وارد می شد.کودک در بغلم بی تابی می کرد.صورتم را چنگ میزد وبا تقلا می خواست او را پاییت بگذارم.خود تسلیم سرنوشت نمودم وبه راهم ادامه دادم.چند ثانیه ای بیشتر منتظر نماندم.با پخش شدن صدای زنگ دربه حدی باز شد که بتوان صورت کسی را دید.پروانه بود که از دیدن من با تعجب چندبار پلکهایش رابه هم زد وبی آنکه حرفی بین ما رد وبدل شود او هیجان زده به طرف ساختمان دوید ودر حالی که با صدای بلند ودلنشین می گفت:
    -خانم بچه هایتان آمدند.خانم بچه هاتان پشت درند.
    چه قلب پاکی داشت این پروانه مثل یک سفیر بهشتی چانا با مسرت وهیجان این خبر را پخش کرد که ترسیدم از ذوق سکته کند.ضربان قلبم هر لحظه شدیدتر می شد.صدای کوبیده شدن را در قفس سینه ام به وضوح می شنیدم.وقتی مار ویحیی وپروانه باهم به طرف در دویدند کمی خود را عقب کشیدم.مادر دیگر آن زن خوش قدوبالا وپرنشاط نبود.در طول این چند ماه اوبه اندازه ده سال پیر وتکیده شده بود.چشمهایم پر از اشک شد وآهسته او را صدا کردم.از قبل تصمیم داشتم که با مادر روبرو نشوم.یا اگر دیدمش اعتنایی نکنم اما احساس پاک وعمیقی که یک فرزند نسبت به والدینش دارد نمی تواند با چنین پیشامدهایی از ذهن محو شود.وقتی مادر با بدنی لرزان من ومحبوب را در آغوش گرفت وبا صدای بلند سرداد چنان احساس مطبوع ورضایت بخشی داشتم که آرزو کردم ناهید ومجید ومحمد هم کاش آنجا بودند ودر گرمی آغوش مادر آرام می شدند.یحیی هم نتوانست از اشکش جلوگیری کند و مثل پروانه با چشمهای خیس مارا تماشا می کرد.محبوب رابه مادر سپردم وخودم راکمی کنار کشیدم.
    -کو بقیه بچه ها؟...چرا آنها باتو نیستند.شماها کجا رفتید که تمام شهر را دنبالتان گشتم.
    مادر در میان گریه وخنده مرتب ازمن سوال می کرد.شهر رفته رفته در کام سیاهی فرو می رفت.
    باید عجله می کردم.
    -من نمی توانم بگویم به کجا رفته ایم ولی خیالت آسوده مادر.همه به جز محبوب به این وضع عادت کردیم.فقط این بچه بدون تو دوام نمی آورد. مادر محبوب می تواند با این باور بزرگ شودکه یحیی پدر اوست ولی ما نمی توانیم محبوب پیش شما می ماند.
    خواستم بروم که یک نکته دیگررا باید توضیح می دادم.سربه عقب چرخاندم وبا همان لحن پرشتاب گفتم:
    -نقشه من این است که محبوب از پیشم گم شده شاید عموهایم جستجویش کنند وبه سراغ شما بیایند.اگر برایتان مقدور است از این خانه بروید واگر نه به هیچ وجه قضیه را لو ندهی.تا بعد که ببینم چه پیش می آید.
    -ملیحه من صبر کن می خواهی بروی.بی هیچ حرف وکلامی؟
    -چه بگویم حرفی نیست.
    -نشانی تان رابه من بگو.قسم می خورم که...
    -نه مادر این را از من نخواه.
    -عزیزم ملیحه من طاقت ندارم.ملیحه من نرو.چند دقیقه بمان چند کلمه حرف بزن!
    مادر التماس می کرد ولی من باید می رفتم صدای ظریف پروانه که گویا مادر را دلداری می داد تاخم کوه همبه گوش می رسید.
    -خانم بی تابی نکنید خدا را شکر که لااقل فهمیدی همه شان سالمند این هم بچه ای که این قدر دلواپسش بودی!
    ××××××

  8. Top | #17



    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    عنوان کاربر
    رویـــای نیمه شب
    میانگین پست در روز
    46.03
    محل سکونت
    وطن من تنها در قلب کسانیست که دوستم دارند
    نوشته ها
    63,391
    پسندیده
    11,985
    تشکر شده
    27,640
    میزان امتیاز
    344

    پیش فرض

    شهر را سیاهی عمیقی پوشانده بود وکمتر به چشم می امد که در خیابان ای فرعی با کسی برخورد کنی. واگر هم کسی بود چنان پرشتاب از سرمامی گریخت که بیشتر به یک شبح ما مانست.با این که امید کمی به موفقیت داشتم با شیون وهیاهو به در حیاط رسیدم.
    -ا...آمد...ملیحه آمد!
    صدای ستار بود که در حیاط پیچید وهمه به داخل حیاط سرازیر شدند.هر کسی چیزی می گفت وسر وصداهایی بلند شد که نزدیک بود همان لحظه کاسه صبرم را لبریز کند وقضیه را لو بدهم.ناهید پرسید:
    -برای محبوب اتفاقی افتاده؟....بازهم بستری اش کردند؟
    به شدت سرم را تکان دادموبا لحن دردمندانه وصدای ته گرفته نالیدم:
    -محبوب گم شد.توی داروخانه منتظر پیچیدن نسخه اش بودم که دیدم روی نیمکت نیست.همه جا را زیر ورو کردم نبود.چه خاکی به سرم کنم زن عمو رحمان؟
    -از بس که چشم سفیدی دختر.از وقتی که عمویت گفت اجازه داری بروی بیرون سر خود شدی وهرجا خواستی رفتی مگر بیتا اصرار نکرد که با تو می آید.قبول نکردی.خدا می داند تو چه موجودی هستی.
    بیتا دستهایش را روی سینه قلاب کرد وبا لحنی موذیانه گفت:
    -این دختره سربه هوا بوده آن وقت معلوم نیست چه بلایی سرآن طفل معصوم آمده.راست می گفت یوسف که دخترهای مهلا را نباید آزاد گذاشت.
    -بیتا حرف دهنت ر ابفهم.برادر من گم شده.به جای این که فکر چاره ای باشی نیش زبان می زنی؟
    گوینده این حرفها ناهید بود که بیتا را جمع وجور کرد.
    -واه به من چی مربوط است.هوای به این سردی اینجا معطلم که چی؟می روم به اطاق گرم خودم وتلویزیون تماشا می کنم.به شماها دلسوزی نیامده!
    بعد از رفتن بیتا زن عمو رحمان هم در حالی که از شدت سرما می لرزید شروع به غر زدن کرد وافزود:
    -حال با این بدبختی ببین که مردها هم کسی در خانه نیست.عموهایش را باید خبر کنیم.ناهید برو به این بیتای ورپریده بگو که حالا موقع قهر وناز نیست.شماره شوهرش را می داند.برود از سر کوچه به او تلفن کند.
    ناهید که رفت زن عمو رحمان در حیاط قدم می زد وزیر لب می گفت:
    -خدا کند که سروکله ساعد وستار پیدا شود.معلوم نیست اینها کدام...لا اله الا الله ...از خود بگویم به کی بگم؟..کاش اگر گم شده بود در محله خودمان این اتفاق می افتاد.تمام جاها را زیر ورو می کردیم اما درآن طرف شهر...
    زمان زیادی طول نکشید که ستار به خانه آمد.یقه کاپشنش را بالا کشیده بود وتا گوشها سرش را لای آن فرو برده بود.بینی اش از شدت سرما بیشتر به دلقکها شباهت داشت.دستهایش رابه هم مالید.نگاهی به همه انداخت وبا لحنی نه چندان نگران پرسید:
    -اتفاقی افتاده؟
    -ستار جان محبوب گم شده.برادر کوچولوی عزیز من گم شده!
    ناهید بود که خودش رابه ستار نزدیک کرد وچنان بنای گریستن گذاشت که ستار بلافاصله به دنبال محبوب از در حیاط بیرون رفت.حتی صدای مادرش را هم انگار نشنید که گفت:
    -نمی خواهی بپرسی کجا گم شده وکجا باید دنبالش بگردی؟
    نیم ساعت بعد این سوالی بود که از طرف عمو رحمان مطرح شد ومرابه شدت غافلگیر کرد.
    -ملیحه کدام داروخانه بودکه محبوب از پیشت گم شده؟
    در تقلای پاسخ دادن سرگردان بودم ساعد که چند دقیقه قبل به جمع عده نگران وپریشان ما پیوسته بود رو به عمو رحمان کرد وگفت:
    -من با ملیحه می روم همان دور وبرها را می گردیم اگر ردی پیدا نشد کلانتری را خبر می کنیم.
    نگاهش رابه سمت من کج کرد وبا لحنی آمرانه ادامه داد:
    -بلند شو ملیحه!
    با تردید به دنبال اوبه راه افتادم.ازاو چندان بیمی نداشتم.بالاخره یک جایی نشانش می دادم.اوهم کمی جستجو می کرد وبی نتیجه یه اخنه برمی گشتیم.به انتهای کوچه رسیدیم که ناگاه ساعد متوقف شد.دستهایش رادر جیبهای شلوارش فرو برد ودر زیر نور چراغ به من خیره شد.بابی تابی گفتم:
    -ساعد چرا معطلی؟ما باید محبوب را پیدا کنیم!
    -خیلی خوب نقش بازی می کنی نمی توانم تحسینت نکنم.
    -نقش؟...چه نقشی ساعد؟
    ساعد یک بار به دور خودش چرخید وبه دیوار تکیه داد.چند لحظه در سکوت گذشت.لبهایش به حرکت خفیفی ازهم گشوده شد ومن به زحمت صدایش را می شنیدم.
    -چرا این کار را کردی ملیحه؟
    -مثل اینکه حالت خوش نیست ساعد.من که نمی فهمم تو چی داری می گویی.می روم دنبال عمو رحمان بااو می روم.
    -به کجا؟...به دنبال محبوب؟...می خواهی به محله قدیمی مان بروی؟....ها ملیحه؟...توکه می دانی محبوب راکجا بردی پس چرا برای تظاهر این قدر خودت را عذاب می دهی!
    -تو دیوانه شدی ساعد!
    با خشمی آشکار این را گفتم وبه راه افتادم که ساعد شانه ام را کشید ومرا به طرف خودش چرخاند صورت اوبه نظرم وحشتناک می آمد ونگاهش هول برانگیز وصدایش نفرت آور بود.
    -برگرد به خانه.بگو ساعد خودش رفت.من هم در این بازی با تو شریکم!
    -من نمی خواهم یک لحظه ویک ذره در هیچ کاری باتو شریک باشم.از روی حدس وگمان خود می پنداری ک می دانم محبوب کجاست.می خواهی چه بلایی سرمن بیاید ساعد؟
    -امروز تو که محبوب را از خانه بردی نگرانت شدم نتوانستم طاقت بیاورم ومثل سایه دنبالت راه افتادم تااگر اتفاقی برایت افتاد در کنارت باشم.
    لحن ساعد نرم وشکنده بود.با نیشخند تمسخرآلودی گفتم:
    -آدم بیکار وفضول کاری غیر از سرکشی به کارهای مردم ندارد.
    -تو برای من مردم نیستی ملیحه!
    -هستم!هستم!هستم!...چند بار این رابه تو بگویم که نمی خواهمت.تو خودت راضی هستی به زور همسرت بشوم وتمام عمر بانفرت به تو نگاه کنم؟
    ساعد دستش رالای موهایش فرو برد.نفس عمیق ودردناکی کشید واز من فاصله گرفت.چاره ای نبود به خانه برگشتم.لااقل ساعد از جریان کار آگاه بود.به همه گفتم که ساعد به تنهایی دنبال محبوب رفت.عمو رحمان که از چند روز قبل سرما خورده بود وهنوز هم سرفه های صدا داری می کرد با صدای دو رگه ای گفت:
    -با عقل که جور درنمی آید.آخه یک بچه دو ساله نوپا چگونه توانسته ظرف چند دقیقه به جایی برود که کسی نتواند پیدایش کند.
    زن عمو رحمان با لحن ساده وابلهانه ای حرف شوهرش را چنین پاسخ داد:
    -این بچه دزدها.کارشان همین است.دریک چشم به هم زدن بچه های تنها را می برند.
    -شاید حق باتو باشد!
    عمو رحمان این را گفت وبا تاسف دردمندی چندبار سرش را به چپ وراست حرکت داد.عمو یوسف هم مثل ستار با دست خالی ونگاهی نومید ومضطرب به خانه برگشت.زانوهای لاغر واستخوانی اش را در قلاب دستهایش گرفت وبا خشم مرا مورد ملامت قرار داد:
    -آخه دختره بی حیا چرا نگذاشتی بیتا هم با تو بیاید.آن زن بیچاره که گفته بود با تو می آید.اگر چشم سفیدی نمی کردی واو هم با تو بود حالا این اتفاق نمی افتاد.
    از بس به این وآن جواب دادم سعی کردم خودم را تبرئه کنم خسته شدم اشک چشمهایم را پر کرده بود ستار که یک فنجان چای داغ نوشیده بود از جا بلند شد وروبه پدرش گفت:
    -این جا طاقت نمی آورم.می روم کلانتری ببینم خبری نشد.
    ناهید که کمی دورتر از من نشسته بود جستی زد ودر کنار من جای گرفت نجوا کنان وبا صدایی که به زحمت شنیده می شد پرسید:
    -او را پیش مادر بردی مگه نه؟
    -هیس ساکت باش.برای این که خیالت را حت شود بله.ولی صدایش را در نیاوری ها؟
    نمی دانم حرفم تمان شد یانه که ناهید مثل فنر از جا پرید وبا شوقی کودکانه به دنبال ستار دوید.قلبم از جا کنده شد وهمه با نگاهی متحیر به این حرکت او خیره ماندند.
    -نرو ستار جان بمان محبوب را می دانم کجاست؟
    با کف دست محکم به پیشانی ام کوبیدم ناهید دسته گلی به آب داد که وحشت را در قلبم به حرکت در آورد.با لحنی تهدیدی آمیز ناهید ر اصدا کردم.ژست حق به جانبی گرفت وبا ملامت گفت:
    -واه خوب کاری می کنم که می گویم.شتر سواری که دولا دولا نمی شود خواهر.از سر شب تا حالا همه را جان به سر کرده ای.صدبار مردیم وزنده شدیم.چطور دلت می آید باما این کار را بکنی.ستار بیچاره از سرما مثل یک تکه چوب شده است.حالا هم سرگردان کوچه ها بشود که چی؟
    -ناهید زبان به کام بگیر.فرصت بده تا من هم حرف بزنم.
    -حرفی نمانده ملیحه.
    ناهید که بازو به بازوی ستار ایستاده بودبه نگاه پرسشگر ومتحیر همه با سادگی ابلهانه ای پاسخ داد:
    -نگران نباشید محبوب پیش مادر است.ملیحه او را آن جا برده.
    مثل کسی که لبه پرتگاه قرار گرفته ومنتظر پرت شدن به عمق دره می باشد از وحشت چشمهایم را بستم چند لحظه در سکوت رعب آوری گذشت وجز صدای تیک تاک ساعت چیزی به گوش نمی رسید.مثل آرامش قبل از طوفان.
    -ها؟...توچی گفتی ناهید؟
    -عمو رحمان همان که شنیدی.ملیحه اگر هم حقیقت را نگفته به خاطر شماهاست از ترس!
    -می کشمت دختره بی شعور.ما را جلوی یحیی خرد کردی؟
    نفهمیدم چی شد.غیر از آن که شدت ضربه های مشت ولگد را بر بدنم احساس می کردم که با بی رحمی وسنگدلی مرا مورد تهاجم قرار داده بود.صدای هیاهو به پا خاست.من جیغ می کشیدم.صدای بد وبیراه گفتن عمو یوسف را میشنیدم.انگار اوبود که کتکم می زد.ستار وناهید مرا از زیر دست وپایش خلاص می کردند.بیتا هم کنار چارچوب اطاق ظاهر شد.عمو یوسف نفس نفس می زد.
    -این جا چه خبر است؟دیوانه شده ای یوسف؟
    بیتا طوری این جمله ها را ادا می کرد که انگار تماشای چنین صحنه ای برایش چندان خالی از لطف هم نبوده.زن عمو رحمان زانو به زانوی شوهرش چسبانده بود وبه نظر می رسید تماشاچی خوبی باشد.عمو یوسف با دهانی کف کرده وچشمهای سرخ فریاد کشید در حالی که رگهای گردنش متورم شده بود وصورت استخوانی او را تیره تر نشان می داد.
    -جای این دختر دیگر در این خانه نیست.به هر خراب شده که می خواهد برود.دختری که این قدر بی حیا ونترس باشد معلوم نیست چه فردایی خواهد داشت.
    -واه حالا چی شده که لین قدر خونت را کثیف می کنی؟
    بیتا موذیانه این را پرسید ومرا بیشتر حرص داد.عمو یوسف با خشم گفت که من محبوب را پیش مادرم برده ام.بیتا حرکت ملایمی به سرش داد وبا پوزخند گفت:
    -وقتی ملیحه آزاد است هرجا که می خواهد برود این کار از او بعید نیست.حالا یحیی چه کیفی می کند که...
    -خفه شو زن.حالا می بینی که چطور زندگی رابرای مهلا وشوهرش زهر حلائل می کنم!
    عمو یوسف از جا پرید.واضح بود که می خواهد به سراغ مادرم برود ومحبوب را از او پس بیرد با این که استخوان هایم از شدت درد زوزه می کشید خود را جلو در سالن رساندم.مقابل عمو یوسف با چشمهای اشک آلود ایستادم وانگار که تمام قدرت دنیا مال من است قاطعانه گفتم:
    -شما حق ندارید محبوب را از مادرم بگیرید.من نمی گذارم.
    -به...هه...چه زورمند شدی دختر تا دوباره به جانت نیفتادم از سر راه من برو کنار!
    -نمی روم.محبوب را برمی گردانید که چی؟...که بمیرد؟...وضع روحی آن بچه خیلی خراب بود.از خودم نمی گویم دکتر گفت.او به مادر نیاز داشت.
    -مادری که عاشق پیشه باشد وپی هوس های خودش نمی تواند دیگر برای محبوب مادر باشد.
    -باشد یا نباشد وضع محبوب بهتر از این جا خوهاد بود.این طوری از دست می رفت.در تمام ایم مدت شده یکبار بغلش کنی واو را ببوسی؟عمو جان هیچ کس به فکر ما نبود.شما هم خود مادر را می خواستی عاشقش بودی وگرنه چه توفیری می کرد که مادرم باشد یانه چرا یک شب سربه آن اطاقک فسقلی ما نزدی ببینی چطور چفت هم می خوابیم؟...چطوراز سرما می لرزیم؟...هان؟....یا عمو رحمان مگر اوچه کرد برای ما.مستخدم زنش من وناهید بودیم کارهایش را می کردیم ته مانده غذایش را به ما می داد.چه ادعایی دارید ها؟
    عمو یوسف با سیلی به صورتم زد.اما من هم چنان ادامه می دادم.چنان با سماجت وسرسختی حرف می زدم که کسی دیگر سعی نکرد مرا ساکت کند.
    عمو یوسف مرا کنار زد که برود.فریاد کشیدم وبه بیتا گفتم:
    -جلو شوهرت را بگیر به خدا خودم را می کشم.
    عمو رحمان بازهم سرفه کرد وسکوت خود رابا حرفی قاطعانه ومحکم شکست.صدای او در گوشهایم پیچید که گفت:
    -بچه های مهلا دیگر اینجا نمی مانند یوسف.خودت را عصبانی نکن از این به بعد هر غلطی دلشان می خواهد بکنند.
    از فرصت استفاده کردم ودر پاسخ عمو رحمان گفتم:
    -چه شما بخواهید چه نه ما از اینجا می رویم.هرچه قدر هم توان داشته باشیم نمی توانیم زمستان را در آن انباری ها سرکنیم.من می توانم از پس خواهر وبرادرهایم بربیایم.برای این مدت هم که سر پرستی مان کردید ممنون تان هستیم.
    -کنایه می زنی دختر؟به همین زودی سهم ارثتان را می گذارم کف دستتان برادرم که رفت شما کثافتها را می خواهم چکار بروید به هر جهنمی که می خواهید.
    -عین بزرگواری شماست عمو رحمان!
    -دیگر به من نگو عمو مابا هم هیچ نسبتی نداریم.
    ستار که تابه حال ساکت ماند هبود با دستپاچگی پدرش را مورد خطاب قرار داد وبا دلواپسی پرسید:
    -شما که جدی نمی گویید پدر مگر نه؟
    -چرا جدی گفتم.مرد نباشم اگر بگذارم این بچه دیگر اینجا بمانند.مردهای خانواده گلیشن خیلی غیرتی ومتعصب اند.بمیرند هم سر حرف شان هستند.تابه حال هم هر چه کردم به خاطر روح برادرم بوده وگرنه به خاطر آن زنیکه...
    -ولی ...من و...
    -حرفش را هم نزن.پسر من نیستی اگر یکبار دیگر اسم دختر مهلا را بیاوری ساعد عاقلتر از همه ما بود که اسم این ملیحه را از پیشانی اش پاک کرد.
    ناهید لبهای کوچکش را جمع کرد وخیلی زود به گریه افتاد واز سالن خارج شد.محمد ومجید وحشت زده به من پتاه آوردند وآن شب لحظه های سخت وطاقت فرسای برما سپری شد.تا صبح قدم های زن عمو رحمان هم در خلوت تنهایی ما شنیده می شد.انگار منتظر ودلواپس ساعد بود.صبح شد اما ساعد به خانه برنگشت.
    -چکار کنم ای خدا...این دختره آتش پاره معلوم نیست پسر بیچاره مرا کجا فرستاده که از دیشب پیدایش نیست.الهی روی خوشبتی نبینی ملیحه که پسرم ر اسر به نیست کردی!
    اینها ناله ونفرین های زن عمو رحمان بود که نصیب من می شد ولحظه به لحظه دامنه آن گسترده تر می گردید.روز جمعه بود وپسرها دوست داشتنداز هوای نسبتا گرم آن روز لذت ببرند ودر حیاط بازی کنند.ولی جرات نداشتم آنها را از داخل اطاق بیرون کنم.تا زن عمو رحمان چشمش به یکی از ما می افتاد چشمهایش را می بست ودهانش راباز می کرد وهرچهبد وبیراه بود نثارمان می کرد.دمی بعد هم صدای گوش خراش او شنیده می شد که به جان ستار افتاده بود.
    -ستار حلالت نمی کنم چه غلطی می کنی آن بالا.بیا برو دنبال برادرت بگرد.دارم می میرم.بچه ام نیست طاقت ندارم.
    عمو رحمان که گویا بهشدت عصبی وکلافه بود از سروصدا وگریه زاری زنش به تنگ آمده بود باکم حوصلگی گفت:
    -این قدر بی تابی نکن زن.این همسایه ها مردم محله قدیمی مان نیستند که تحملمان کنند.جل وپلاسمان را جمع می کنند واز محله بیرونمان می اندازند.گیرم که نگران پسرت هستی.آخر مگر شب اولیست که او به خانه نمی آید.همیشه از این غلط ها می کرده.حالا هم شاید با همان رفیقهای خانه خرابش باشد؟
    -نمی گویم همیشه سر وقت به خانه می آمده.آنها مال قبل بود.از روزی که به این خانه آمدیم.ساعد چندان ارتباطی با دوستانش ندارد.روزها همین دوربرها می پلکد وشب زود به خانه می آید.
    -بگذار بیاید دیگر تحمل ندارم زن.بس است دیگر.بمیرد هم باید برود سرکار.تاکی نان مفت دارم که به حلقومش بریزم.این ستار راهم که از امروز می برم دم حجره.
    با شنیدن نام ستار ناهید هق هق گریه اش را بلند کرد.از دیشب آرام وقرار نداشت.تا می خواستم آرامش کنم پرخاشگری می کرد.
    -همه اش تقصیر توست.اگر کوتاه می آمدی حالا این بدبختی نصیبم نمی شد.تو بودی که تو روی عمو رحمان ایستادی.آن وقت چوبش رامن وستار باید بخوریم.
    -ستار؟...ستار!....نمی خواهم اسم او را بشنوم.دختر مگر تو دیوانه شده ای اولا که باید درست را بخوانی برای تو هنوز خیلی زود است که به این مسائل فکر کنی در ثانی من اگر بمیرم نمی گذارم تو زن ستار بشوی.
    -چرا خودت ساعد را قبول نکردی چون تو از این خانواده بدت می آید؟
    -من از کسی بدم نمی آید ناهید.ولی واقع بین باش.ستار وساعد هیچ دختری را نمی توانند خوشبخت کنند.من وتو اگر انتخاب درستی نداشته باشیم فردا روز چه کسی راداریم که حامی ما بشود وما بتوانیم به او تکیه کنیم؟
    -ولیساعد وستار باهم فرق دارند.ستار بهتر از اوست.
    -اتفاقا برعکس.ساعد آدم جسور ونترسیاست.هرچه دارد بیرون می ریزد همه او را می شناسند ولی ستار موزی گری می کند.بروز نمی دهد که چه شخصیتی دارد.
    -من به ستار علاقه پیدا کردم دوستش دارم چکار کنم؟
    -ناهید کم کم دارم عصبانی می شوم.مثل بچه های بهانه جو شده ای.عاقل باش خواهرم.ستار ؟آب نبات چوبی نیست که تو هوس کنی.زندگی شوخی برنمی دارد.بچه بازی هم نیست!
    ناهید لحظه ای ساکت شد.چشمهایش از شدت گریه متورم بودند.همان طور که پشت سرم ایستاده بود شانه هایم را گرفت وبا لحنی التماس آلودی گفت:
    -خواهش می کنم ملیحه برو از عموها عذرخواهی کن نگذار از اینجا بیرونمان کنند.آخر من وت با دوتا بچه فسقلی به کجا می خواهیم برویم؟
    -خدا بزرگ است.بالاخره دراین شهر بزرگ برای ما هم سرپناهی پیدا می شود.
    -ولی خرجی مان چه می شود؟
    -فکر آنجا راهم کردم.توکلمان به اوست.مطمئن باش هر طوری که باشد وضع از این بدتر نخواهد شد.
    -ملیحه ما تاب سختی کشیدن نداریم.بیا واز خر شیطان پیاده شو با یک عذرخواهی همه چی درست می شود.زمستان شروع نشده این قدر هوا سرد است.کجا می خواهی سرگردانمان کنی؟
    از اطاق بیرون آمدم.ناهید هم فهمید که به هیچ نحوی نمی تواند نظر مرا عوض کند.زن عمو رحمان که مرتب در حیاط راه می رفت تا مرا می دید انگار بر زخمش نمک پاشیده اند به تب وتاب افتاد ودوباره شروع به ناسزا گویی می کرد.
    -لااقل آتش به جگر بگو پسرم به کجا رفته؟
    -من نمی دانم.ساعد خودش می دانست که محبوب پیش مادرم است.او اصلا به دنبال محبوب نرفت.
    -پس کجا رفت؟...چی شد؟
    -شما مادرش هستی تربیتش کردی از من می پرسی کجاست؟
    -رحمان دق مرگم نکن این مارهای سمی را هر چه زودتر از خانه مان بیرون کن دیگر طاقت ندارم این دختره ذلیل مرده دارد زجرم می دهد.
    -خیلی خوب زن آرام باش.
    عمو رحمان با پشتی خمیده در حالی که دستهایش رابه پشت قلاب کرده بود از در حیاط بیرون رفت.زن عمو با یک جیغ بلند ستار راهم به حرکت انداخت واو راپی ساعد فرستاد.
    دو روز دیگر هم در دلهره واضطراب عمیق برای همه سپری شد.من در دغدغه آینده بودم.ناهید از فکر ستار بیرون نمی آمد.عمو رحمان به فکر تهیه پول ما بود وزنش برای ساعد بی قراری می کرد ستار مرتب در رفت وآمد بود.به هر کجا که می توانست وعقلش می رسید پی ساعد گشت اما او مثل یک قطره آب در زمین فرو رفته بود.
    تنگ غروب بود.سه روز از ناپدید شدن ساعد می گذشت که دوستانش خبر دادند اوبه شهری دیگر رفته ونمی خواهد کسی جایش را بیابد.همین خبر باعث شد که زن عمو رحمان دیگر تحمل دیدن مرا نداشته باشد.

  9. Top | #18



    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    عنوان کاربر
    رویـــای نیمه شب
    میانگین پست در روز
    46.03
    محل سکونت
    وطن من تنها در قلب کسانیست که دوستم دارند
    نوشته ها
    63,391
    پسندیده
    11,985
    تشکر شده
    27,640
    میزان امتیاز
    344

    پیش فرض

    فصل چهارم
    پیش از آن که زمستان فرا برسد دانه های قشنگ ومروارید گونه برف با رقص دلنشین وسحرانگیز گیسوان پریشان شب رابه بازی گرفتند وزمستان پیش از ورود جادویی ترین تابلو هنری اش را در برابر چشمهای زیباپرست زمین به نمایش گذاشت تا ساکنین زمین رادر خماری این لحظه های تصویرگر دل انگیز سرمست وامیدوار برای بهاری خوش نگه دارد.
    ریزش دانه های لغزنده ونرم برف چنان هیجانی درمن ایجاد کرده بود که صدای بلند عمو رحمان به سختی توانست مرا از این شوق کودکانه رها سازد.دل آزرده نگاهش کردم او سرفه بلندی می کرد وبا صدای دورگه ای گفت:
    -دختر چرا اینجا ایستادی اگر چه به من مربوط نیست ولی مریض می شوی بچه ها هم از تو یاد می گیرند!
    -بچه ها خوابند عمو رحمان شما نگران نباشید.
    -من می روم بالا توهم یک سر بیا پیشم کارت دارم.
    عمو رحمان که اکثر شبها دیر وقت به خانه می آمد امشب کج خلقتر از همیشه به نظر می آمد وصدای کشیده شدن کفشهای کهنه اش بر روی مخمل برف طوری به گوش می رسید که انگار حالی برای راه رفتن نداشت.عمو رحمان مرتب سرفه می کرد.که زنش سر از پنجره اطاق بیرون کشید وپرسید:
    -رحمان آمدی؟چرا این قدر دیر کردی.نگرانت شدم مرد!
    -هنوز پایم به خانه نرسیده شروع کردی زن خوب کار داشتم.
    عمو رحمان که رفت ناهید صدایم کرد وگفت:
    -محبوب بیدار شده.نفت چراغ هم که ته کشیده تو آن جا ایستادی چکار؟
    -عمو رحمان کارم دارد.می روم بالا.
    -این وقت شب چکارت دارد؟
    -من چه می دانم تو مراقب بچه ها باش!
    به دنبال عمو رحمان از پله ها بالا رفتم.درب سالن برای من نیمه باز مانده بود وارد که شدم عمو رحمان داشت کنار بخاری برای خودش جا خالی می کرد.کمتر پیش می آمد که قدم به خانه عمو رحمان می گذاشتم وآن جا را مرتب می دیدم همیشه مقداری خرت وپرت گوشه وکنار اطاق ها وسالن را پر داشت.ستار که پس از رفتن ساعد به شدت دلتنگ وکم حوصله شده بود با قیافه عبوس گوشه سالن نشسته بود وبا دانه های تسبیح اش بازی می کرد.زن عمو رحمان تامرا دید با کنایه پرسید:
    -چیزی لازم داری این وقت شب؟
    -من به او گفتم بیاید بالا کارش دارم.وقتش رسیده که اینها جل وپلاس شان را جمع کنند واز این خانه بروند!
    با شنیدن حرفهای عمو رحمان چنان جا خوردم که انگار عجیبترین خبر رامی شنیدم.من که تاکنون جایی برای سکونت نیافته بودم مجبور شدم از عمو رحمان عذر خواهی کنم.
    -عمو رحمان شما از دست من عصبانی هستید؟...من شما را دلخور کردم نه؟
    -دیگر برای این حرفها دیر است عمو.امشب پولتان را آماده کردم.فردا که از کار بر می گردم خوش ندارم دیگر شماها را اینجا ببینم.
    -شما که جدی نمی گویید عمو جان نه؟
    -همین که شنیدی مگر تو ادعا نمی کردی که می توانی به راحتی از خواهر وبرادرهایت مراقبت کنی.مگر نگفتی که ما به شما ظلم می کنیم.خوب بفرمایید این سهم ارثیه تان از این جا بروید وهر طور که می خواهید زندگی کنید.
    -عمو رحمان من آن روز یک چیزی گفتم.حالا چرا شما جدی گرفتید؟
    عمو رحمان باز هم چند سرفه بلند کرد وبا صدای دورگه وخشم آلودی مرا مورد خطاب قرار داد:
    -حالا من سر پیری مسخره تو یک الف بچه شدم ها؟...نه دختر مهلا من دیگر نمی توانم وجود شما را تحمل کنم.
    زن عمو رحمان که نگاه پریشان ومستاصل مرا دید انگار که دلش سوخته باشد روبه شوهرش نمود وگفت:
    -نمی خواهد برای این یتیم ها سرسختی کنی.توی این بف وسرما خدا را خوش نمی آید.
    -تو ساکت باش زن من حالم خوش نیست.زود باش یک لقمه غذا برایم بیار که می خواهم استراحت کنم.
    ستارکه ناباورانه به پدرش نگاه می کرد پرسید:
    -بابا این طفلی ها کجا می خواهند بروند.ملیحه یک چیزی گفته.حالا هم عذرخواهی می کند.
    -به اندازه من ویوسف این دختر هم پول دارد که جایی برای خودش اجاره کند.برای خرجی اش هم که ادعا دارد به اندازه یک مرد می تواند کار کند.پس حرفی باقی نمی ماند.
    -ولی عمو جالن من که جایی پیدا نکردم.
    -این مشکل خود توست.این جا خانه من است تو حق نداری یک شب دیگر اینجا بمانی!
    -ولی اینجا خانه عمو یوسف هم هست!
    -او سهمش را از من گرفته.با زنش می خواهد به شهرستان برود.
    زن عمو رحمان که تاز همتوجه شده بود شوهرش خانه را خریده وفعلا تمام خانه در اختیار آنها ومال آنهاست با ذوقی کودکانه دستهایش رابه هم کوبید وبا هیجان خود را به شوهرش رساند.
    -راست می گویی رحمان جان این خانه را خریدی؟....این جا مال خودماست؟
    -بله یک خبر دیگر سند هم به نام توست!
    -وای رحمان فکر نمی کردم اینقدر به فکر من باشی خیلی ممنونم رحمان.
    -حالا بلند شو شام را بیار که خیلی خسته وگرسنه ام.
    دیگر جای ایستادن برای من نبود.ستار هم با شتاب از جا بلند شد وبه اطقش رفت.از پله ها که پایین آمدم زن عمو رحمان صدایم کرد.
    -ملیحه بیا پولتان را ببر!
    به اطاق خودمان که برگشتم ناهید از روی رختخواب جستی زد وبا دلواپسی پرسید:
    -عمو رحمان چکارت داشت؟
    وقتی نگاهش کردم واضح بودکه متظر است درباره او وستار حرفی بزنم.لحظه لحظه انتظار چشم هایش بی تاب تر می شد.دوباره سوالش را تکرار کرد ،نجوا کنان گفتم:
    -ما باید از اینجا برویم .
    -عمو رحمان حتما درباره موضوع دیگری با تو حرف زده می خواهی مرا اذیت کنی.
    -این عین حقیقت است ناهید اینهم پولی که عمو بابت سهم ارثیه به من پرداخت کرد.
    -یعنی ما باید از اینجا برویم؟
    ناهید لحظاتی رادر ناباوری سپری کرد.همان طور که وسط اطاق ایستاده بود چهره اش برافروخت وبا لحن پرخاشگرانه مرا مورد تهاجم قرار داد:
    -همه اش تقصیر توست آنقدر بدجنسی کردی که بالاخره کاسه صبرشان لبریز شد واز اینجا بیرون مان کردند.آخر دختر حالا توی این برف وسرما چه خاکی به سرمان بریزیم.
    -هیس زیاد شلوغش نکن این راهم بدان که ما تا آخر عمر نمی توانیم در این انباری های پوسیده زندگی کنیم.
    -پس برو برای خودت قصر ملکه انگلیس را اجاره کن.من نمی خواهم از این انباری های پوسیده جای دیگری برویم.
    -تو غلط می کنی.در ثانی صدایت را هم بلند نکن که بچه ها بیدار می شوند.
    -ملیحه تو می خواهی با زندگی ما چکار کنی؟
    - من کاری نمی کنم.هرچه خدا بخواهد همان می شود.
    -تو می توانی با یک عذر خواهی همه چیز را روبراه کنی.ملیحه من از سرگردانی می ترسم.تحمل سختی کشیدن را ندارم.مگر ما دو دختر جوان با این دوتا بچه فسقلی می توانیم بی سرپرست زندگی کنیم.
    -ناهید برای اینکه خیالت را راحت کنم باید بگویم نه تنها از عمو عذرخواهی کرد که التماس هم کردم ولی...
    -ستار چی؟حرفی به عمو نزد.مخالفتی نکرد؟
    ناهید نمی وانست از فکر ستار بیرون بیاید.برای آنکه آخرین سعی ام را برای بیدار کردن او از این خواب خطرناک کرده باشم با ملایمت ونرمی گفتم:
    -ناهید جان ستار به درد تو نمی خورد اول اینکه عمو رحمان وزن عمو رابطه خوبی باما ندارند واین برای شروع یک زندگی مشکل بزرگی است.دوم اینکه ستار مرد زندگی نیست.زندگی مشکلات زیادی دارد.اوتا به حال چه کار مثبتی در طول عمرش انجام داده که بعد از این بخواهد تو را خوشبخت کند.ستار مسؤولیت پذیر نیست نه تحصیل کرده است نه شغلی دارد نه برای آینده اش برنامه ریزی کرده هیچی از زندگی نمی فهمد جز اینکه کنار چند تا آدم ولگرد بی شرف مثل خودش بنشیند ومزاحم ناموس مردم بشود کار دیگری ندارد.
    -بس کن ملیحه هرچی دلت می خواهد به آن بیچاره تهمت می زنی.با ازدواج من واو مخالفی باش ولی به مردم توهین نکن!
    -اگر حرف مرا باور نداری یک روز پشت سرستار برو بیرون ومثل سایه تعقیبش کن ببین چه کار می کند وکجا می رود وباچه آدمهایی سر وکله می زند.
    -مگر تو این کار را کردی که چنین قضاوتی در مورد او داری.
    -ناهید به حرف من گوش کن اگر تو با یک ادم موفق ازدواج کنی وعاقلانه تصمیم بگیری...
    ناهید به وسط حرفم پرید ودر حالی که سرتا پایش از شدت خشم وهیجان می لرزید با صدای بلند گفت:
    -تو رابه خدا ملیحه اینقدر خوش بین نباش کدام آدم عاقلی می آید واز من وتو خواستگاری می کند؟
    با خنده پاسخ دادم:
    -چرا مگر من وتو لولو خرخره ایم که کسی نخواهد از ما خواستگاری کند؟
    -ناهید من خیلی می ترسم آینده ماچی می شود؟
    -تو مثل دختر بچه ها بهانه جو هستی.برو بخواب که فردا خیلی کار داریم.باید یک خانه خوب برای خودمان پیدا کنیم بعد هم اسباب کشی می کنیم وبه امید خدا یک خانه خوب برای خودمان پیدا می کنیم بعد هم اسباب کشی می کنیم وبه امید خدا یک زندگی نو را شروع می کنیم.
    -ملیحه به تو حسودی ام می شود چقدر خونسرد وراحت با مشکلات برخورد می کنی!
    ناهید آرام شد دوباره به رختخحواب خزید وچند دقیقه بعد صدای نفس های مرتبش در فضای اطاق پخش شد او خوابید ومن تا صبح نتوانستم لحظه ای آرام بگیرم شب به سختی واضطراب برمن گذشت.
    تا سپیده سر زد چندبار از اطاق بیرون آمدم چون اطاق آنقدر کوچک بود که جایی برای قدم زدن من نبود.احساس خفگی می کردم.برف هم چنان نرم وسبک بر شانه های بام می نشست ودلهره مرا بیشتر می کرد.برای بیرون آمدن عمو رحمان کشیک می دادم تا بالاخره ساعت هفت صبح صدای سرفه های او در حیاط پیچید با شتاب از اطاق بیرون آمدم وبا ابروهای درهم کشیده عمو رحمان مواجه شدم.
    -سلام عمو رحمان صبح بخیر...برف قشنگی باریده نه؟

  10. Top | #19



    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    عنوان کاربر
    رویـــای نیمه شب
    میانگین پست در روز
    46.03
    محل سکونت
    وطن من تنها در قلب کسانیست که دوستم دارند
    نوشته ها
    63,391
    پسندیده
    11,985
    تشکر شده
    27,640
    میزان امتیاز
    344

    پیش فرض

    بااین که سعی می کردم با روحیه شاد ولحنی پوزش طلبانه بااو صحبت کنم عمو رحمان کوچکترین اعتنایی به من نکرد وبا پشتی خمیده از در حیاط بیرون رفت.وقتی آخرین تیرم به سنگ خورد وعمو رحمان بااین حرکتش تاکید کرد که سر حرفش باقی است تصمیم گرفتم که دیگر در این مورد اندکی تقاضای کمک نکنم.من اگر مصمم می شدم وبه خودم اعتماد می کردم می توانستم کشتی راکه سکاندارش بودم از این شب طوفانی به ساحل سپیده دم رهنمون کنم.
    -ملیحه کجا می روی؟
    -می خواهم دنبال خانه بگردم.یک جای کوچک ونقلی که بشود بااین پول رهنش کرد.
    -مگر مدرسه نمی روی؟
    -امروز نه شاید هم چند روز مرخصی گرفتم.اگر من دیر کردم شما ناهار بخورید وسر وقت به مدرسه هایتان بروید.
    ناهید که مورد خطاب من بود به شدت افسرده ونگران به نظر می رسید.لبهای کوچکش به حرکت خفیفی از هم گشوده شد ودوباره مهر سکوت روی لبهایش نشست.انگار می خواست چیزی بگوید که خیلی زود منصرف شد.زن عمو رحمان وبیتا از صبح زود برفهای پله ها وتوی حیاط را پاک می کردند وپر واضح بود که خیلی کنجکاوند بدانند من می خواهم کجا بروم وچه تصمیمی گرفته ام.
    محله غریب وآدمهای ناشناس مرا در سردرگمی دردناکی فرو می برد.دفترهای معاملات املاک هر کدام پس از دیگری با یک لبخند تمسخر آمیز نگاهم می کرند ویکی از آنها گفت:
    -برو دخترم پولهایت را وسط باغچه بکار.شاید وقت بهار جوانه زدند ورشد کردند!
    لحظه لحظه ناامیدتر وپریشانتر می شدم.از کوچه ها به خیابانها رسیدم وآنقدر به این در وآن در زدم که پاهایم دیگر قدرت حرکت نداشت.از طرفی سطح پیاده روها هم لغزنده بود وراه رفتن را مشکلتر می کرد.در برابر چشمهای جوانهای ولگردی که دوست داشتند زمین خوردن یک زن رابا قهقهه های پر سروصدا تماشا کنند بایستی با دقت بیشتری قدم برمی داشتم.
    عاقبت جلو یک دفتر معاملات که شیشه های کثیف ودود زده آن اجازه نمی داد داخل را بینم قرار گرفتم.به ناچار وارد شدم.داخل بنگاه بیشتر به یک قهوه خانه قدیمی شباهت داشت مردهایی که در آنجا دور هم نشسته بودند با نگاه های مرموز سراپایم را برانداز کردند وحشت زده خواستم از بنگاه خارج شوم که یکی از آنها مرا مورد خطاب قرار داد:
    --در خدمتیم خانم فرمایشی داشتید؟
    با لکنت زبان پاسخ دادم:
    -من یم خانه رهنی می خواستم برای چهارنفر.
    مردها که هر لحظه با دقت بیشتری به من نگاه می کردند به حدی دستپاچه ام کرده بودند که می خواستم باری دیگر از بنگاه بیرون بیایم که باز هم مرد اولی پرسید:
    -چرا پدر ومادرت با تو نیستند دختر خانم.ما که نمی توانیم به حرف شما اعتماد کنیم.
    -من کسی را ندارم با خواهر وبرادرهای کوچکتر م زندگی می کنم.جایی را می خواهم که در آن با آسایش خاطر زندگی کنیم.
    -متاسفم فعلا جایی نیست که به درد شما بخورد یعنی ما نداریم یکی دو روز آینده سری به ما بزنید اگر موردی بود ما در خدمتیم.
    -خیلی ممنون آقا!
    وقتی از بن
    اه بیرون آمدم انگار که در واپسین دم حیات طناب دار را از گلویم باز کرده باشند نفس راحتی کشیدم با این که شدیدا احساس گرسنگی می کردم دوباره به راه افتادم تا بلکه دست خالی به خانه برنگردم وخدا یاری ام کند.
    -دختر خانم لطفا صبر کنید!
    با شنیدن این صدا متوقف شدم وآهسته به عقب چرخیدم.کسی که مقابلم قرار داشت یک مرد قد بلند وهیکلی بود با شکمی برآمده موهای کم پشت وسبیلهایی که تا روی چانه اش پایین آمده بود.بدون لحظه ای درنگ به خاطر آوردم که وی را در جمع مردان بنگاه دیدم.او کی دستپاچه به نظر می رسید وآهسته صحبت می کرد.
    -من جایی را سراغ دارم که گمانم به درد شما بخورد موافقید آنجا رابه شما نشان بدهم.
    -کجاست چه جور جائیه شرایطش چیست؟
    -طبقه پایین منزل خودم می خواهم آنجا رابه کسی بدهم که بی سرو صدا وکم رفت وآمد باشد.چه کسی بهتر از شما.درباره شرایطش هم اگر بپسندید بعد باهم حرف می زنیم.
    این مرد میانسال که قیافه ای نجیب وآرام نداشت با لحن صحبتش خیلی زود اعتماد مرابه خود جلب کرد وبا امیدواری به دنبالش به راه افتادم او بلافاصله یک تاکسی گرفت وبه من گفت که سوار شوم.
    -ببخشید آقا منزل شما از اینجا خیلی دور است؟
    -نه زیاد دور نیست ولی توی این برف ویخبندان نمی شود پیاده روی کرد.
    من روی صندلی عقب تاکسی نشستم واو هم هیکل بزرگش را در صندلی جلو کنار راننده جای داد.هرچه بیشتر به پیش می رفتم دلهره ووحشت من بیشتر می شد از این که بااو همراه شده بودم به شدت پشیمان شدم ولحظه ای که به یاد آوردم ما باید خانه عمو رحمان را ترک کنیم وسرپناهی بایستی پیدا کنیم این سوءظن ونگرانی را از من دور می کرد او حتی یک بار هم به عقب نگاه نکرد تا نگرانی مرا ببیندعاقبت طاقت نیاوردم وبا دلواپسی پرسیدم:
    -ببخشید آقا پس کی به آنجا می رسیم.
    مرد سربه عقب چرخاند خنده ای کرد ودندان های زرد وجرم گرفته اش نمایان شد آهسته گفت:
    -مثل اینکه شما خیلی عجولید خانم به زودی می رسیم.
    چشمهایم را روی هم قرار دادم.هرگاه که به شدت نگران ودلواپس بودم این تنها کاری بود که می توانست کمی آرامم کند.وقتی لاستیک های تاکسی از حرکت ایستاد ودرب جلو با صدای خشکی باز شد به خودم آمدم ودیدم که او پایین شده منتظر من است.با چهره شرم آلود از تاکسی پایین آمدم وبا مشاهده جایی که در آن قرار داشتیم چشمهایم با وحشت بیشتری گشاد شد.
    -شما اینجا زندگی می کنید.
    -محله خوب وامنی است شما نگران نباشید.
    او مثل یک سایه به داخل یک کوچه باریک پیچید که عرض آن بیش از یک متر نبود اما طولش زیاد وآخر به یک درب آهنی رنگ ورو رفته منتهی می شد.وقتی او کلید را در قفل در چرخاند من چند قدم از او فاصله داشتم با لبخند گفت:
    -بفرمایید تو!
    من که دلواپس بدم روسری ام راتا روی پیشانی پایین کشیدم وگفتم:
    -اگر اجازه بدهید اول خانمتان را زیارت کنم وبا ایشان آشنا بشوم اگر اجازه دادند برای بازدید...نگذاشت حرفم تمام شود وبا همان لحن نرم وشمرده اش گفت:
    -متاسفانه زنم مریض است واستراحت می کند می توانید داخل بیایید وبه دقت طبقه ورد نظر را ببینید.امیدوارم اینجا مورد پسندتان واقع شود...بفرمایید!
    با اکراه قدم به داخل حیاط گذاشتم.یک صحن حیاط نسبتا بزرگ که یک حوض سنگی در گوشه ای از آن خودنمایی می کرد وساختمان خانه که به نظر فرسوده وقدیمی می آمد.او طوری طبقه گفته بود که فکر می کردم جای خوب ونوسازی است ولی برخلاف تصور من آنجا یک زیرزمین تاریک بودکه بیشتر به یک سرداب شباهت داشت.وحشت زده از پله های آجری اش بالا آمدم.آنجا به قدری سوت وکور بود که هر کس رابه وحشت می انداخت مرد که برفهای کف حیاط رابا پا این طرف وآن طرف پرت می کرد با دیدن من لبخندی زد وپرسید:
    -چطور بود؟
    -باید خواهرم هم بیاید اینجا را ببیند من به تنهایی صاحب اختیار نیستم.
    -اوه پس شما یک خواهر هم دارید.این خیلی عالیست.ما می توانیم همسایه های خوبی برای هم باشیم...خوب تشریف ببرید بالا آنجا راهم ببینید.برای من فرقی نمی کند که کجا رابه مستاجر بدهم.
    -خیلی ممنون گفتم که بعدا مزاحم می شوم.
    اوخنده عجیبی کرد وزیر لب گفت:
    -شما خیلی باهوشید.ولی من تا از مهمانم پذیرایی نکنم لااقل بایک چای داغ محال است بگذارم از این در بیرون برود.من به مهمان نوازی در این محله معروفم!
    لحن کلام اوکه به یکباره تغییر کرده بود چنان رعب ووحشتی را در دلم ایجاد کردکه به هیچ وجه قادر به توصیف آن نیستم.زانوهایم سست شد ولی در یک لحظه انگار که قدرت خارق العاده ای در من حلول کرده است مثل پرنده ای که از قفس گشوده به پرواز در می آید با شتاب دویدم.صدای پای اوهم پشت سرم بلند شد.انگشتهایم با لرزشی شدید قادر نبود درب را باز کند.خود را محکم به در کوبیدم انگار کس دیگری این کار را بریام انجام داد.وقتی گوشه لباسم به چنگ او افتاد جیغ بلندی کشیدم اوهم به دنبالم می دوید تا وقتی که از کوچه باریک وپر وحشت که به یک تونل می مانست بیرون آمدم.هم چنان می دویدم بالاخره مطمئن شدم که او دیگر تعقیبم نمی کند.تمام بدنم مرتعش وصورتم خیس اشک بود.با اضطرابی باور نکردنی در جستجوی یک تاکسی بودم.به نظر می آمد که آن مرد با چشمهای دریده اش مرا زیر نظر دارد.وقتی تاکسی گرفتم از راننده خواستم با سرعت مرا از آن محله دور کند هنگامی که سرم رابه صندلی عقب تکیه دادم.بلافاصله اشکم سرازیر شد وبه گریه افتادم.آن قدر ترسیده بودم که احساس می کردم هر لحظه ممکن است در بیهوشی مطلق فرو بروم.کم کم شهر در کام سیاهی فرو می رفت که من با بدبختی خسته وکوفته به خانه برگشتم در حالی که هنوز اندامم مرتعش بود وتوان برای حرف زدن نداشتم.
    مجیدومحمود به نزد بیتا رفته بودند.هنوز لباس مدرسه به تنشان بود بیتا گای مهربان میشد وپسرها رابه اطاق خودش می برد وبا آنها بازی می کرد.البته بیشتر هنگامی که عمو یوسف در خانه نبود.رفتم لباسهایم را عوض کنم تصمیم قاطعانه گرفتم که رسما از عمو هایم عذرخواهی کنم با اتفاقی که امروز برایم افتاد مطمئن شدم که مابه تنهایی نمی توانیم زندگی کنیم.مابه سرپرست نیاز داشتیم وحداقل تا دو سال دیگر که درسم تمام می شد بایستی از کنار عموهایم دور نمی شدم.
    -ناهید کجاست؟هنوز از مدرسه نیامده؟
    محمد با لحن شیرین کودکانه اش پاسخ داد:
    -امروز ناهید خیلی زودتر از ما به مدرسه رفت.زن عمو بیتا برای ما ساندویچ درست کرد.
    -جدی می گویی؟
    او سر کوچکش را به نرمی تکان داد .صورتش را بوسیدم وبرای خودم یک فنجان چای آماده کردم.تمام بدنم یخ کرده بود وهنوز وحشت زده بودم.بیشتر ترسم از این بود که سر وکله عمو رحمان پیدا شود واگر مثل همیشه سرسخت می بود به یقین جل وپلاسمان را بیرون می انداخت.تیک تاک عقربه های ساعت دلهره ام را بیشتر می کرد.یک ساعت از وقت آمدن ناهید می گذشت واو هنوز به خانه برنگشته بود.طاقت نیاوردم وبه سراغ زن عمو رحمان رفتم.او مشغول تماشای عکس ساعد بود وچشمهای ریزش در حلقه های اشک می درخشید.
    -سلام زن عمو.
    اودر جواب من با لحنی غصه دار گفت:
    -ساعد منکجاست؟...چرا یک نامه نمی نویسد.تاکی باید چشم انتظارش باشم؟
    -انشاءالله که به زودی بر می گردد زن عمو....راستی ناهید دیر کرده.بچه ها می گویند امروز زودتر به مدرسه رفته.نمی دانم سری به مدرسه اش بزنم یا منتظر بمانم.
    -کمی بیشتر هوای این خواهر ورپریده ات را داشته باش به خصوص از این به بعد که می خواهید تنها زندگی کنید.تو بزرگ این بچه ها هستی باید حواست ششدانگ جمع باشد.
    -زن عمو جایی پیدا نکردم.نمی شود با عمو رحمان صحبت کنی که دست از لجبازی بکشد وبگذارد لااقل این زمستان راما اینجا بمانیم.
    -از من می شنوی دیگر خودت را سبک نکن وبه عمویت حرفی نزن.فردا هم برو بگرد به ستار می گویم کمکت کند شاید خیلی زود جای مناسبی را پیدا کردی.
    -خیلی ممنون زن عمو.
    -ببینم توکه غذا نخوردی نه؟
    -نه زن عمو تمام وقت دنبال خانه می گشتم دیگر رمقی برایم نمانده.خیلی خسته ام حالا هم که دلواپس ناهیدم.
    -بنشین برایت غذا بیاورم این ستار خدا نترس هم از صبح پیدایش نیست غذایش را روی بخاری گذاشتم که برای تو می آورم.معلوم نیست چه غلطی می کند از صبح تا حالا!
    وقتی زن عمو مشغول پهن کردن سفره شد در حالی که به شدت تحت تاثیر این برخورد او قرارب گرفته بودم تمام حواسم پی حرف زدن عمو بود.با شنیدن نام ستار بیشتر نگران شدم.زن عمو رحمان مجید ومحمد راهم صدا کرد.وقتی هر سه نفرمان دور سفره نشسته بودیم واز شدت دلواپسی نزدیک بود که حالت تهوع پیدا کنم صدای ستار از توی حیاط به گوش رسید که می گفت:
    -بیا بالا نترس من با توام بیا بالا.
    من وزن عمو رحمان همزمان به طرف پنجره دویدیم.ستار از پله ها بالا می آمد ویک دختر چادر سفید که صورتش را با چادر پوشانده بود دست در دست ستار از پله ها بالا می آمد.نگاه ما از پنجره به سمت درب سالن چرخید.حالا ستار در کنار دختر وارد سالن شده بود.لحظه ای در سکوت ودلواپسی گذشت تا اینکه با لحنی آرام گفت:
    -مادر برایت عروس آوردم نمی خواهی او را ببینی؟
    زن عمو با لحنی ناباورانه به دختر نزدیک شد او هنوز سرش را پایین گرفته بود وستار دست او را در دست می فشرد.جز تیک تاک عقربه های ساعت صدای دیگری به گوش نمی رسید شاید ضربان قلب من هم شنیده می شد.
    -ناهید؟
    دختری که در کنار ستار ایستاده بود ودر چشمهایش اضطراب عمیقی موج میزد کسی نبود جز ناهید.حالت ضعف شدیدی به من دست داد که بلافاصله قدرت ایستادن را از من سلب کرد وروی کف سالن رها شدم.ناهید به طرفم دوید وشانه هایم را گرفت.خود را از آغوش او بیرون کشیدم ویک سیلی محکم به گونه اش نواختم ستار مرا به طرفی هل داد وبا سر وصدا گفت:
    -ناهید زن من است کسی حق ندارد او را اذیت کند.ملیحه تو هرجایی می خواهی با برادرهایت برو ناهید اینجا کنار شوهرش می ماند!
    زن عمو رحمان به حدی شوکه شده بود که یک کلمه همحرف نزد.زل زده بودبه ناهید وستار ومجید ومحمد که هنوز از ماجرا سر در نیاورده بودند به دستور من به اطاق های خودمان رفتند روحیه این بچه ها بهحدی آشفته بودکه یقین داشتم تحمل سروصدا وجنگ ودعوای دیگری را ندارند.ناهید رفت گوشه سالن نشست.چادر سفیدش را روی سر مرتب کرد با اینکه نگران به نظر می رسید اما نمی توانست خوشحالی اش را کتمان کند.او حالا به آرزویش رسیده بود وزن ستار شده بود.صدا گریه ام در سالن پیچید با لحنی درد آلود رو به او پرسیدم:
    -ناهید تو چطور توانستی این کار را بکنی؟...آن هم در این شرایط؟
    ناهید حتی نگاهم نکرد فقط سرش را پایین گرفت.ستار هم زانو به زانوی او نشست وبادی به غبغب انداخت ومادرش راکه هنوز مثل مجسمه ای خشک مانده بود مخاطب قرار داد وپرسید:
    -مادر برای عروست اسپند دود نمی کنی؟لااقل کمی نقل ونبات روی سرش خالی می کردی!
    نگاهی به ناهید انداخت لبخندی نشانش داد وافزود:
    -من که بیش از این یک قواره چادر برایش چیزی نخریدم فردا باید برویم خرید وهرچه که ناهید جانم می خواهد برای او بخریم.
    زن عمو رحمان که گویی شهامت پیدا کرده وقفل سکوتش باز شده بود دست به کمر زد ومثل همیشه پرخاشگر وعصبی روبه ستار کرد وفریاد کشید که:
    -به گمانت من شور وهلهله به پا می کنم وبرایت می رقصم که عروس برایم آوردی؟یا پدرت مگر او می گذارد که تو هر غلطی می خواهی بکنی روزگارت راسیاه می کند.

  11. Top | #20



    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    عنوان کاربر
    رویـــای نیمه شب
    میانگین پست در روز
    46.03
    محل سکونت
    وطن من تنها در قلب کسانیست که دوستم دارند
    نوشته ها
    63,391
    پسندیده
    11,985
    تشکر شده
    27,640
    میزان امتیاز
    344

    پیش فرض

    بعد هم نگاهش رابه طرف ناهید چرخاند وهرچه حرف ناسزا ورکیک بلد بود نثار او کرد.ناهید بی نوای من جرات نداشت سربلند کندو به چشمهای سرخ زن عمو رحمان نگاه کند چه رسد به این که پاسخ توهینهای او را بدهد.شاید اگر ناهید در موقعیت دیگری قرار داشت برای دفاع ازاو به زن عمو رحمان حمله می کردم وموهایش را چنگ می زدم.ولی ناهید جایی برای دفاع باقی نگذاشته بود.در همین بلوا وهیاهو بودکه عمو رحمان با سرفه های سر وصدا دارش ورود خود را اعلام کرد وسکوت هول انگیزی برفضا حاکم شد.عمو رحمان به محض ورود نگاه استفهام آمیزی به ناهید وستار کرد بعد هم زنش را با حالتی عصبی از نظر گذراند وبه من چشم دوخت.هراسان نگاهش کردم.با خشم پرسید:
    -مگر نگفتم که وقتی برگشتم خوش ندارم شما را اینجا ببینم.
    بعد سرفه های بلندی کرد وبا صدای دو رگه ادامه داد:
    -از جلو چشمهایم گم شوید.شدم مسخره چندتا الف بچه.مگر با شما نیستم.دختره بی حیا ببین چطور خودش را به ستار تکیه داده.شرم ونجابت از دخترهای مهلا هم گریخته.یاالله گم شوید.فردا دیگه شما رایان جا نبینم.
    بعد هم با دست اشاره کردبه سمت در سالن.نمی تئانست حرف بزند مرتب سرفه می کرد.ناهید هم با تردید به دنبال من به راه افتاد که ستار بازوی او را گرفت وروبه عمو رحمان گفت:
    -بابا من ناهید را عقد کردم.او عروس شمست.باید اینجا بماند!
    خدا می داند که عمو رحمان چه حالی پیدا کرد وچه غوغایی به پا نمود.زورش که به ستار نمی رسید به جان ناهید افتاد واو را کتک زد.ستار هم پدرش ر ابه سمتی هل داد.ناهید را که گوشه ای مچاله شده بود از جا بلند کرد وبه پدرش فحش دادکه آتش خشم عمو رحمان را شعله ور کرد.این دعوا تا زمانی ادامه داشت که عمو یوسف از کار برگشت وبا شنیدن سروصدا یکراست به بالا آمد.وقتی ماجرا را شنید با خونسردی گفت:
    -تعجبی ندارد.از دخترهای مهلا این کار بعید نیست.
    بااین که عمو یوسف بدترین توهین رابه ما کرده بود اما توانست عمو رحمان وزنش را کمی آرام کند ومنطقی تر با قضیه برخورد نماید.ستار وناهید را به طبقه خودشان فرستاد واز بیتا خواست که در منزل عمو رحمان بماند.بعد هم با لحنی شوخ گفت:
    -چه غصه داری دا داش عروس مفت ومجانی به خانه ات آمده.خودمانیم کی حاضر بود دخترش رابه این ستار بدهد.ناهید خوشگل وتحصیل کرده است.تنها عیبش این بود که طاقت نیاورد کسی از او خواستگاری کند وستار را تور زد.امشب را بگذارید خوش باشند.چکارشان داری زن داداش.
    -چطور ناراحت نباشم آقا یوسف؟مردم چی می گویند.این پسره سر خود رفته وناهید را عقد کرده.سرمان را کجا بالا کنیم.می گویند لابد اتفاقی افتاده بوده.
    -چی خیال می کنی زن داداش.ماکه این جا کسی را نداریم.به فامیل های شهرستانی هم بگو که خودت ناهید را خواستگاری کردی وبرایشان عروسی گرفتی!
    به هر ترتیبی بود عو یوسف توانست آب سردی بر آتش خشم عمو رحمان وزنش بپاشد وخود در کنار بیتا نشست وشروع به حرف زدن کرد.به یقین آن چهار نفر تا صبح می خواستند دورهم بنشینند تخمه بشکنند واختلاط کنند.من که در این ماجرا بازنده بودم وبه شدت تحقیر شده واهانت شنیده بودم با سرشکستگی ونومیدی به اطاقک های خودم بازگشتم تا در کنار دو برادر کوچک ومعصوم خودم شب سرد وبرفی را پشت سر بگذارم.شبی که بیش از مرگ پدر ورفتن مادرم غصه دار بودم.تمام شب با نگرانی دست وپنجه نرم می کردم ودغدغه ناهید را داشتم.اوکاری کرده بود که به هیچ وجه قابل جبران نبود.من که از ناهید غافل شده بودم او چطور توانست چنین جسارتی کند.تا صبح با خودم کلنجار رفتم وبالاخره خستگی وخواب برمن غلبه کرد وپلکهایم سنگین شدند هنوز بدنم زیر پتو گرم نشده بود که ستار مر اصدا کرد وبه درب اطاق چند ضربه آرام زد:
    -دختر عمو خوابی؟...ملیحه...دختر عمو!
    حالم از دیدن ستاربه ههم می خورد.پاسخی ندادم ولی او دست بردار نبود ومرتب مرا صدا می کرد تا این که بااکراه درب اطاق رابه رویش باز کردم.لبخندی زد وسلام کرد.سرم را پایین گرفتم که چشمم به او نیفتد.
    -چکار د اری؟
    -می خواستم ببینم نمی خواهی کمکت کنم؟
    -درچه مورد؟
    -پیدا کردن یک خونه خوب!
    -من به کمک تو احتیاجی ندارم.برو به زنت برس!
    -اتفاقا این موضوع مربوط به من وناهید هم می شود ما توانستیم تا سپیده دم در خانه عمو یوسف بمانیم وچون آنها آمدند ما مجبور شدیم بیرون بیاییم.بابا هم اجازه نداد ما بالا برویم.الان یک ساعت است که ناهید توی این سرما دارد می لرزد.شما که ازاین جا بروید من وناهید همین جا زندگی می کنیم.
    نگاهم به گوشه حیاط چرخید ناهید با چهره شرم آلود در حالی که دچار سفیدش رابه سر داشت به دیوار تکیه داده بود همان جایی که نخستین اشعه های خورشید رادر خود جای داده بود.دلم به حالش سوخت ولی ناهید حاضر نمی شد با من بیاید او راهش رااز من جدا کرد.پوزخندی زدم ودر پاسخ ستار گفتم:
    -پس تو بای خودت نگرانی تعجب کردم که خواستی کمکم کنی.تو آدم...حرفم را قطع کردم.هرچه بود او حالا داماد م بود.وقتی نگاه هراسان ناهید را دیدم انگار که دلم آتش گرفته است آه بلندی کشیدم ودوباره به داخل اطاق خزیدم.مجید تازه از خواب بیدار شده بود ومحمد در رختخوابش غلت می زد وخمیازه می کشید.
    -شما دوتا باید به من قول بدهید که بچه های خوبی باشید واز اطاق نروید.
    -یعنی مدرسه نرویم؟
    -محمد این را پرسید.گونه های شاداب وخوشرنگش را بوسیدم وگفتم که منظور من تا قبل از ظهر بود.مجید بهانه گیری کرد وخواست همراه من بیاید.به سختی توانستم رضایت او را جلب کنم.یادم نمی آید شاید قول یک بسته شکلات رابه او دادم.
    یک باردیگر با امیدواری قدم به کوچه گذاشتم واین بار هم جستجوی من تا تنگ غروب ادامه یافت.تلاشی که نتیجه ای حاصل نکرد.آن روز صبح قسم خورده بودم که دست خالی به خانه برنگردم.از طرفی عمو رحمان همبه من اخطار کرده بودم.دگر از خیابان های شلوغ شهر از تاکسی پیاده شدم.به نظرم می رسید آنجا تنها بنگاهی بودکه در این شهر بزرگ من به آن سرنزده بودم.چند لحظه بعد از آن جا هم طرد شدم وبا نومیدی شروع به قدم زدن کردم.عابرین پیاده روها همه سر در لاک خویش فرو برده وبا شتاب در حال رفت وآمد بودند.کسی به کسی توجه نداشت.یا من این طور خیال می کردم.کفش ها پاهایم را می فشردند زانوهایم به شدت درد گرفته بود وگرسنگی هم سر دردم کرده بود.سرگردان وتنها راه می رفتم.دیگر هدفی هم نداشتم.تمام تلاشم بی نتیجه بود.آنقدر راه رفتم که براستی قدرت نداشتم وهمین ضعف وبی حالی ام باعث شد به پیرزنی که یکسبد بزرگ راپر از میوه وسبزیجات کرده بود برخورد نمایم واو روی زمین رها شد.قسمتی از لباسهایش را گلی وپاکت های میوه اش به سمتی پپرت شد.با دستپاچگی او را از جا بلند کردم.ناله خفیفی کرد وملامت بار نگاهم نمود.
    -حواست کجاست دختر؟...این روزها جوانها سربه هوا شده اند.امان از این زمان!
    -ببخشید مادرجان.من واقعا عذر خواهی می کنم.شرمنده ام به خدا خانم!
    به سرعت پاکتهای میوه اش را جمع کردم ودوباره آنها را داخل سبد قرار دادم.همان طور که مشغول عذرخواهی از پیرزن بودم احساس کردم زمین زیر پایم می لرزد وچشمهایم سیاهی میروند ودیگر چیزی نفهمیدم.زمان زیادی گذشت.انگار که سالها در خوابی سنگین فرو رفته ام به سختی پلکهایم راباز کردم.فضایی که در آن چشم گشودم به نظرم تار ولرزان می آمد چندبار مژه هایم راباز وبسته کردم تابه خود آمدم وهمان پیرزنی که در خیابان بااو برخورد کرده بودم بالای سرم دیدم با وحشت از جا پریدم ودر حالی که آن اطاق کاملا برایم غریب وناآشنا بود با لکنت پرسیدم:
    -من کجا هستم اینجا چکار می کنم؟
    ولحظه ای چهره مرد دیروز جلو چشمهایم به تصویر کشیده شد ولرزه تمام وجودم راپر کرد.به وضوح صدای به هم خوردن دندانهایم را می شنیدم پیرزن با دلسوزی گفت:
    -آرام باش دخترم نگران هیچی نباش.
    -چرا من اینجام؟
    -حالت به هم خورد.همسایه ها کمک کردند اوردنت خان تا حالت بهتر شود.سعی کن استراحت کنی.
    -من باید بروم.
    -آروم باش دخترم.من اینجا تنها زندگی می کنم.از چیزی نترس بیا این آب قند را بخور.
    دستهای گرم پیرزن اطمینان بخش ومهربان بود.وقتی پیشنای مرطوبم را نوازش کرد آرام شدم آهسته پرسید:
    -کجا می رفتی؟
    -دنبال خانه.اما هرجایی که می گردم نتیجه ای حاصل نمیشود.گمانم از شدت خستگی بود که از حال رفتم.
    -چراتو بزرگترهایت چرا این کار را نمی کنند.صلاح نیست در جامعه یک دختر جوان تنهایی دنبال این جور کارها برود.
    تمام ماجرا را برای او تعریف کردم وپیرزن با دقت به من گوش داد.بااین که نمی خواستم ترحم کسی را برانگیزم اما او به شدت تحت تاثیر حرفهای من قرار گرفته بود وقتی من ساکت ماندم او لبخندی نشانم داد وگفت:
    -اگر تو موافق باشی گمانم تقدیر مرا سر راه تو قرار داده.
    -چطور مگه؟
    -راستش همین نزدیکی ها من یک حیاط کوچک دارم که به تازگی تخلیه شده وهنوز مشتری مناسبی سراغش نیامده اگر حالت بهتر شده باهم می رویم سری به آنجا می زنیم.خدا کند که آنجا مورد پسندت واقع شود.دیگر مشکلی نیست.من هم سر پیری آنقدر حرص وطمع ندارم که سر شرایطش باتو کار نیایم.
    بعد از دیوار با کاووس بقایی این پیرزن مهربان دومین کسی بودکه وجودش مرابه وجد می آورد ودرکنار او احساس امنیت وآرامش می کردم.وقتی پیرزن چشمهای پراز اشکم را دید چانه ام را تکان داد وبا لحنی شوخ گفت:
    -نمی خواهد خودت را برایم لوس کنی.باور کن به اندازه دخترم از تو خوشم آمده.بلند شو برویم خانه را ببینیم.
    با شوقی کودکانه در حالی که خستگی وضعفم را فراموش کرده بودم به دنبال پیرزن از خانه اش بیرن آمدم.هوای سرد زیر پوستم خزید ومرا سرحال آورد.توی کوچه هنوز هم توده های برف به چشم می خورد.از کوچه که بیرون آمدیم در ابتدای یک خیابان فرعی پیرزن کلید رادر قفل درب آهنی چرخاند که یک دربند مغازه هم کنارش قرار داشت.ساختمان در سمت جلو وحیاط کوچکی هم با چند درخت سیب در پشت به چشم می خورد.طبقه پایین یک انباری ومغازه بود وطبقه بالا یک اطاق خواب با یک سالن نسبتا بزرگ ونورگیر.آشپزخانه وسرویس کامل.پیرزن استفهام آمیز نگاهم می کرد.حرفی نداشتم برای او بگویم جز دو قطره اشک!
    ××××××
    با این که عمو رحمان کج خلقی کرد ولی شب راهمان جا ماندم واسباب کشی به روز بعد که جمعه بود موکول شد.ستار خواست کمکم بکند ولی من حتی حاضر نبودم او محل جدید سکونت ما راببیند ناهید با چشمهای پر اشک رفتن ما را تماشا می کرد.یالاخره تمام اسباب ها دریک وانت جای گرفت ومجید ومحمد با خوشحالی داخل ماشین پریدند.وقتی آخرین قدم را از حیاط بیرون می گذاشتم صدای لرزان ناهید به گوشم رسید که گفت:
    -ملیحه تو حالا از دست من عصبانی وناراحتی.هر وقت مرا بخشیدی حتما سری به من بزن ونشانی خانه ات رابه من بگو.
    عمو یوسف به بهانه پاک کردن برفهای کوچه تمام حرکات مارا زیر نظر داشت وقتی من سوار وانت شدم او نجوا کنان گفت:
    -فکر می کنی می گذارم آب خوش از گلوی مهلا پایین برود که بااعث همه این بدبختی ها او بود!
    لاستیک های ماشین به حرکت در آمد وهر لحظه که می گذشت همیجان پسرها بیشتر می شد.وقتی خانه جدید را دیدند نزدیک بود از خوشحالی پر در بیاورند وپرواز کنند.وقتی کار جابه جایی اسباب واثاثیه انجام شد پیرزن صاحبخانه با یک فلاسک چای به منزل ما آمد ومرا تحت تاثیر این مهربانی اش قرار داد.
    -دختر با سلیقه ای هم که هستی چه قشنگ اینجا را تمیز ومرتب کردی.
    -از هنرهای زنانه اگر که تعریف نباشد سر سوزن سلیقه ای دارم.نمی دانم بعد از این چگونه از پس خرج ومخارج زندگی مان بربیایم.از طرفی دوست داشتم درسم را ادامه بدهم.واقعا تصمیم گرفتن مشکل است.کار کنم یا درس بخوانم.
    -هم کار کن هم درست رابخوان.خیلی ها این کار را می کنند.
    -بله ولی شرایطشان به مراتب بهتر از من است من هیچ کاری بلد نیستم.
    -اعتماد به نفس اگر نداشته باشی نمی توانی این دو تا بچه را سرپرستی کنی.توکلت به خدا باشد من باید بروم.امشب دختر ونوه هایم برای شام پیش من می آیند.
    -می خواهید کمکتان کنم؟
    -تو به اندازه کافی خسته شدی.من کار خاصی ندارم.دخترم خودش همه کارهایم را انجام می دهد.
    -راستی شما در مورد قولنامه وشرایطش هیچ صحبتی نکردید!
    -دیر نمی شود سر فرصت باهم صحبت می کنیم وبه هر توافقی که رسیدیم سند رابه بنگاه می بریم.محض اطمینان خاطر تو!
    -پس این پول مادست شما باشد تابعد من مطمئن نیستم که اینجا امن باشد.
    -من پول را می برم ولی خیالت راحت اینجا منطقه امن وآرامی است.از هرجهت آسوده خاطر باش!
    -خدا از بزرگی کمتان نکند.
    او لبخندی رضایتمندانه برلب آورد ورفت.آن شب به حدی خسته بودم که خیلی زود خوابم برد وبچه ها در اطاقی که مخصوص آنها مرتب کرده بودم با رضایت وآرامش به خواب رفتند همان طور که پیرزن گفته بود آنجا محله ساکتی بود وهمین باعث شد که تا ساعت نه صبح بخوابم بالاخره محمد با بی حوصلگی بیدارم کرد.
    -چی شده همین حالا دلت گرفته؟
    -نه اینجا خیلی خوبه.ولی مدرسه من ومجید چی می شود؟
    -تو فسقلی ساکت باش.من هنوز نمی دانم چقدر از مدرسه شما دور شدیم ولی در مورد خودم حتما باید انتقالی بگیرم برای شما دونفر هم یک فکری می کنم!
    بااین که در مورد با پسرها سرسری حرف زدم ولی نگرانش عمده را همین موضوع تشکیل می داد وبه یقین آنها در رفت وآمدنشان مشکل پیدا می کردند.از طرفی دلم نمی خواست آنها رااز مدرسه شان به جای دیگری منتقل کنم.محمد تنها بهانه ای بود که می توانست زمینه دیدارهای بعدب آقای بقایی را برایم میسر کند.درتمام روزهای گذشته هرگز نتوانستم از فکر او بیرون بیایم.بااین که به شدت درگیر مضوعاتی بودم ولی کاووس را همیشه در کنار خودم می دیدم.
    آن روز نیم ساعت قبل از معمول بچه ها را آماده رفتن به مدرسه کردم.برای آن که مسیر را بلد سشوم یک آژانس گرفتم تا کوتاهترین راه را برای ما انتخاب کند.وقتی مقابل مدرسه از ماشین پیاده شدیم بیش از یک ربع گذشته بودکه بچه ها سر کلاس هایشان رفته بودند مجید به طرف کلاسش دوید وبه من اعتنایی نکرد.ولی محمد که می ترسیدمعلمشان دعوایش کند اصرار داشت که او سر کلاسشان ببرم.نمی دانم بااین که دلم برای او تنگ شده بود وتمام افکارم را او پر می کرد نمی خواستم بااو مقابل شوم.همین که تا دم مدرسه می رسیدم اضطراب شدیدی قلبم رابه طپش در می آورد.
    -خانم گلشن شما اینجا چمار می کنید؟
    صدای او بود که از پشت سرم بلند شد.آهسته به عقب چرخیدم او یک دست کت وشلوار خوش دوخت نوک مدادی پوشیده بود که خیلی او را خوش تیپ وجذاب نشان می داد.کمی هم دستپاچه به نظر می رسید به او سلام کردم ولبند خفیفی بین ما رد وبدل شد.
    -نکند این محمد هم مثل من دیر کرده ومنتظر ناظم است که حسابش را برسد!
    -بله او دیر کرده ومتظر بود تا من علتش رابرای شما توضیح بدهم.
    -چه علتی باعث شده بود که توضیحش شما رابه اینجا کشاند؟
    -ما دیروز اسباب کشی داشتیمومتاسفانه منزل جدید از این جا کمی دورتر است وبه گمانم بچه ها نمی توانند دیگر اینجا بیایند.
    با دلواپسی پرسید:
    -منظورتان چیست؟...نکند می خواهید....نه من اجاز هنمی دهم که شما محمد کوچولو را از من دور کنید.من بی از همه دانش آموزان به او دلبستگی دارم.
    -نظر لطف شماست ولی...
    -اوه سخت نگیرید خانم گلشن مجید ومحمد مرد شده اند.شما نباید نگران آنها باشید.
    -ولی من نمی توانم آنها را تنها بگذارم با این حساب هر روز باید آنها را به مدرسه بیاورم وبعد از تعطیلی هم خودم به دنبالشان بیایم.
    خندید وگفت:
    -این که عالیست ما هم بی نصبی نمی مانیم!
    از شنیدن حرف او یکه ای خوردم آقای بقایی بلافاصله محمد رابه جلو راند وهر دو به طرف ساختمان مدرسهدویدند تا چند لحظه همان طور سرجایم ایستادم.زنگ صدایش هنوز در گوشهایم طنین انداز بود که ناچارا به راه افتادم وبه دبیرستان خودم رفتم.مدیر که به علت چند روز غیبت مرا مورد سوال قرار داده بود وقتی علت را برایش توضیح دادم با لحنی آرام گفت:
    -تو دختر شایسته ای هستی.تین را همه دبیرهایت می گویند من هم در طول این چند ماه به دیده تحسین تو را نگاه کردم.در منطقه ای که شما فعلا زندگی می کنید یک دبیرستان فوق العاده مجهز است که من با مدیر ان آشنایی دارم.خیلی زود ترتیب انتقالی ات رابه آن دبیرستان می دهم.راستی تو نمی خواهی فردا صبح برای خداحافظی از همکلاسی ها ودبیرانت به این جا بیایی.
    -حتما می آیم.فعلا اگر لطف کنید من هرچه زودتر در مدرسه جدید ثبت نام کنم ممنون تان می شوم.
    -تا کارهایت انجام می شود می توانی سرت را با مجله روی میز گرم کنی.
    -چشم همین کار را می کنم!
    وقتی از دبیرستان بیرون آمدم عقربه های ساعت مچی ام نشان می داد که هنگام تعطیلی پسرهاست.درحالی که دلم هوای ناهید را کرده بود به سرعت از مقابل کوچه منزل عمو رحمان گذشتم وحدود یک ربع از تعطیلی پسرها می گذشت.خداخدا می کردم که مجید ومحمد تهایی راه نیفتاده باشند ویا این که به سرشان بزند وبه خانه عمو رحمان بروند تمام اضطراب من تا زمانی بود که به مقابل در مدرسه رسیدم وآقای بقایی رادر کنار محمد ومجید دیدم.اوبا دیدن من نفس بلندی کشید وبا لحنی شوخ پرسید:
    -هر روز می خواهید ساعتی منتظرمان نگه دارید؟
    -خیلی متاسفم راضی به زحمت شما نبودم.
    -راستش را بخواهید به خاطر خودم ایستادم.
    با تردید پرسیدم:
    -چرا؟
    -نمی خواستم تا فردا در نگرانی وقتم را سپری کنم من باید مطمئن می شدم که شما دنبال مجید ومحمد می آیید با این که پاسخ او چنین بود اما چشمهایش حرف دیگری می گفتند.چشمهایی که به نظرم قشنگترین چشمهای دنیا بودند واین اقبال بلند نصیب من بود که این نگاه های نافذ به من خیره می شد.
    -آقای بقایی من واقعا شرمنده شما شدم.نمی دانم چطوری از شما تشکر کنم.
    -من هر روز حاضرم این زحمت را تقبل کنم به شرط آنکه شما دنبال دانش آموزام والبته آقا مجید بیایید وآنها با خیالی راحت به خانه برگردند.
    لحن مرموز وپوشیده او چنان موجی از شادی در دلم ایجاد کرد که دلم می خواست تمام راه را مثل دوران بچگی بدوم وگرگم به هوا بازی کنم.آقای بقایی خداحافظی کرد ورفت.من ومجید ومحمد هم برخلاف جهت اوبه راه افتادیم.
    ××××××

+ ارسال موضوع جدید
صفحه 2 از 5 نخستنخست 1234 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
تارنماي ايران پرديس با لطف و ياري خداي مهربان در سال 1386 تاسيس شد.روز به روز که از عمر ايران پرديس ميگذشت دوستان زيادي به جمعش محلق شدند و تا به امروز مخاطبان زيادي از اين تارنماي کاملا فارسي استفاده ميکنند ايران پرديس با پشت سر گذاشتن فراز و نشيب زياد و با عنايت خداو لطف بيکرانش امروزه توانسته در پنجمين جشنواره رسانه هاي ديجيتال عنوان برترين انجمن گفتگوهاي پارسي را کسب کند انجمن هاي ايران پرديس امروزه با هدف خدمت رساني به يکي از بزرگترين انجمن هاي ايران و پر مخاطب ترين انجمن هاي دنياي مجازي تبديل شده و اميدوار هست با همين هدف هم به جايگاه اصلي و واقعيش دست يابد.

اکنون ساعت 09:52 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.

ایمیل پست الکترونیکی مدیریت سایت : iranpardis.com@gmail.com
شماره سامانه پیامک : 30005604500000