انتخاب رنگ سبز انتخاب رنگ آبی انتخاب رنگ قرمز انتخاب رنگ نارنجی
خوراک آر اس اس


•٠·˙ تبلیغات ایران پردیس با قیمت مناسب ..٠·˙


http://www.iranpardis.com/up/do.php?img=493


  آخرین ارسالات انجمن

تبلیغات ایران پردیس
تبلیغات ایران پردیس تبلیغات ایران پردیس

+ ارسال موضوع جدید
صفحه 3 از 7 نخستنخست 12345 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 21 به 30 از 70

موضوع: °• شام مهتاب ( زهرا ناظمی زاده ) •°

  1. Top | #21



    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    عنوان کاربر
    رویـــای نیمه شب
    میانگین پست در روز
    52.00
    محل سکونت
    وطن من تنها در قلب کسانیست که دوستم دارند
    نوشته ها
    63,389
    پسندیده
    11,985
    تشکر شده
    27,641
    میزان امتیاز
    344

    پیش فرض

    مادر وقتی مرا دید که روی تخت نشسته و زانوهایم را در بغل گرفته ام گفت :« الهی من بمیرم ؛ نبینم اینجا تنها نشسته باشی .»
    و بعد در چشمانم خیره شد و با نگرانی گفت :« اتفاقی افتاده !»
    با لبخندی گفتم :« نه ؛ فقط از پدر خجالت میکشم .»
    مرا در بغل گرفت و گفت :« الهی فدات بشم ؛ خجالت که نداره . بلندشو عزیزم که داره دیر میشه . تا یک ساعت دیگه باید در آرایشگاه حاضر باشی . تا لباس میپوشی من هم یه لیوان شیرموز برات آماده میکنم .»
    * * *
    ساعت چهار بعدازظهر در آرایشگاه منتظر شایان نشسته بودم ؛ هرچه در آیینه خودم را نگاه میکردم باورم نمیشد ؛ زمین تا آسمان عوض شده بودم . من مثل دخترهای امروزی هم سنم نبودم که قبل از ازدواج هر کاری که دلشان میخواهد انجام میدهند . ابروها و صورتم دست نخورده بود ؛ حتی به روی لبانم تا آن روز روژ لبی مالیده نشده و تنها صقیل دهنده صورتم یک کرم بود . با اینکه همیشه از این موضوع رنج میبردم ؛ اما حالا راضی ام که اینقدر تغییر کرده ام .
    سلمانی خصوصی بود و فقط چهار تا عروس داشت که همه از گردن کلفت های شهر بودند . خیلی زود در همین چند ساعته با آنها قاطی شدم . من دختر خوش سر و زبانی بودم که خیلی زود با دیگران ارتباط برقرار میکردم . هرکس از زندگی خودش وشب جشن و مراسمشان صحبت میکرد ؛ کوچکترین عروس من بودم که در سن هیجده سالگی به خانه ی بخت میرفتم . همه تعجب کرده بودند که چرا به این زودی میگفتند :« حداقل دانشگاهت را تمام میکردی و بعد راهی خانه بخت میشدی ؛ معلومه آقا داماد خیلی ناب است که ترسیدی از دستت بپره .»
    با خنده گفتم :« شاید !»
    آنها نمیدانستند که پدرم انسان نابی است که دخترش را تا سن هیجده سالگی بیشتر نمیگذارد در خانه بماند .
    تا آمدن دامادها گفتیم و خندیدیم ؛ خانم آرایشگر هرچند دقیقه می آمد و میگفت :« عزیزانم اینقدر نخندید . آرایشتان خراب میشود .»
    و با وسواس خاصی شروع میکرد به ترمیم آن و برای اینکه تا آخر شب آرایشمان به همان صورت اولیه باقی بماند از مواد مختلف استفاده میکرد . طی آن چند ساعت آنقدر به من خوش گذشت که دلم میخواست ساعتی دیگر در کنار آنها بمانم ؛ اما بالاخره زمان موعود فرا رسید و آقا دامادها یکی یکی به دنبال عروس خانمها آمدند و شایان هم از راه رسید .خانم آرایشگر برای آخرین بار به سراغم آمد و آخرین مرحله ی آرایش را تمام کرد و مرا مشایعت کرد . شایان با دسته گلی زیبا به انتظارم ایستاده بود . با تعجب نگاهم کرد ؛ مثل اینکه او هم باورش نمیشد که من همان مهتاب هستم . با لبخندی جلو آمد و گفت :« خیلی تغییر کردی ؛ اگر میدونستم اینقدر خوشگلی زودتر از اینها پا پیش میگذاشتم . اما راستی حیف اون ابروها نبود .»
    ـ شایان اذیت نکن خنده ام میگیره بعد فیلمبرداریمان خراب میشه .
    تعظیمی کرد و گفت :«ای به چشم ؛ حالا بفرمایید سوار شوید .»
    وقتی به هتل رسیدیم هوا رو به تاریکی میرفت سالن مردانه و زنانه کاملا جدا و در دوطبقه قرار داشت . پدر به عمد این هتل را گرفته بود که اگر مجلس زنانه بزن و بکوبی به راه انداختند ؛ صدا به طبقه پایین نرسد ؛ چون اکثرا همکارهای پدر و چندتا از کله گنده ها در مجلس حضور داشتند و او نمیخواست آبروی چندساله اش زیر سوال برود .
    میان دود اسپند و هلهله و شادی اقوام وارد سالن شدیم . آنقدر اطرافم شلوغ و غبار آلود بود که قیافه ی کسی را به یاد نمی آورم ؛ مادر با صورتی متبسم به سمتمان آمد و زیر گوشم گفت :« خیلی خوشگل شدی .»
    و ما را بطرف سفره عقد راهنمایی کرد . حال خوبی نداشتم ؛ قلبم به تندی میزد و نفسم به سختی بالا می آمد ؛ دستان شایان را محکم در دست فشردم و او با لبخندی مرا به آرامش دعوت کرد . ماهان قرآن را باز کرد و به دستمان داد . وقتی چشمم به سوره های قرآن افتاد ؛ به ناگاه شروع کردم به خواندن . هنوز چند آیه نخوانده بودم که احساس کردم آرام شدم و خون در بدنم به جریان افتاده .آنقدر در خودم فرو رفته بودم که متوجه نشدم عاقد سه بار خطبه عقد را خوانده ؛ ماهان که بالای سرم مشغول ساییدن قند بود به پهلویم زد و به آرامی گفت :« دختر کجایی ؛ بله را بگو.»
    آنقدر ناگهانی بله را گفتم که تا چندلحظه هیچ صدایی ا ز کسی شنیده نشد ؛ عزیزجون به کمکم آمد و نقل بر سرم ریخت و همه را به دست زدن تشویق کرد . بعداز مراسم عقد ؛ هدایا را اعلام کردند و پدر مثل همیشه ما را غافل گیر کرد و یکی از جدیدترین مدلهای ماشین روز و دو گوشی تلفن همراه به ما هدیه داد و ما را دوباره شرمنده کرد.
    مجلسمان با آن همه خرج و مخارج بسیار ساده و معمولی برگزار شد و بااینکه همیشه از این سبک عروسی ها به شدت متنفر بودم و حتی الامکان سعی میکردم در این مجالش حاضرنشوم ؛ اما آن شب حال و هوای دیگری داشتم شنیده بودم که بهترین شب زندگی هر انسانی شب عروسی اوست ؛ ولی پیش خود فکرمیکردم که اگر قراره عروسی هرکس به این سوت و کوری باشد ؛ همان بهتر که اصلا جشنی برگزار نکند . اما حالا می بینم که سخت در اشتباه بودم ؛ با اینکه مجلس ماهم با بقیه فامیل فرقی نمیکرد ولی برای من بهترین شب زندگی ام بود و خود را سوار بر اسب سفید خوشبختی می دیدم.

  2. محل تبليغات شما    موزيک روز
     
  3. Top | #22



    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    عنوان کاربر
    رویـــای نیمه شب
    میانگین پست در روز
    52.00
    محل سکونت
    وطن من تنها در قلب کسانیست که دوستم دارند
    نوشته ها
    63,389
    پسندیده
    11,985
    تشکر شده
    27,641
    میزان امتیاز
    344

    پیش فرض

    فصل13

    چهار روز است که باران میبارد . ازهمان روزی که عازم شمال شدیم ؛ هنوز چند کیلومتر از تهران دور نشده بودیم که بارش باران شروع شد . هیچ وقت مسافرت به این گونه برایم نبود ؛ در کنار شایان جفت زندگی ام ؛ جاده ها را پیمودن چه لذت بخش است .هوای دلپذیر اولین روزهای پاییزی با نوای موسیقی ملایمی که از سی دی ماشین شنیده میشد به همراه صدای دلچسب باران ؛ لحظه ها را به یاد ماندنی تر میکرد .ماه عسل !واقعا اسم جالبی است . حقیقتا ماه شیرینی است که لحظه های آن را میتوان در ذهن ثبت کرد و جاده های سرسبز شمال ؛ با درختان بلند سایه گستر که مانند تونلی عروس و داماد را به جاده خوشبختی میبرد ؛ مرا به وجد آورده بود ؛ شایان گفت :
    ـ چیه ! مثل اینکه خیلی خوشحالی ؟
    ـ چرا که نباشم . وقتی تو در کنارم هستی ؛ احساس خوشبختی میکنم .
    ـ به به چه تعریف قشنگی .
    و دستم را گرفت و بر آن بوسه زد . به سرعت دستم را _
    حواسم هم به توست و هم به جاده
    نمیدانم چرا ؛ اما یک حس وحشت در وجودم موج میزد و میترسیدم و حتی اطرافم را با حالتی خاص نگاه میکردم . فکر میکردم کسی مراقب ماست و هر لحظه ماشین گشتی از راه میرسد . مثل این بود که جرمی مرتکب شده ام . شایان که متوجه وضع روحی من شد گفت :« دختر این همه وسواس واسه چیست ؟ تو همسر شرعی و قانونی من هستی ؛ فعل حرام که انجام نداده ایم . ناسلامتی آمده ایم ماه عسل . جای اینکه از این لحظه ها لذت ببری هراس و ترس در چهره ات به وضوح دیده میشود . عزیزم این فکرهای کودکانه را از سرت بیرون کن و خوش باش . زندگی را مگر چنددفعه به آدم میدهند ؟ باور کن که جز همین یکبار ؛ بار دیگری در کار نیست . پس از لحظه لحظه آن لذت ببر؛ حالا بهتره از این هوای خوب و این روز زیبا استفاده کنیم .نگاه کن اونور جاده چه زیباست بهتره پیاده شویم و استراحت کوتاهی بکنیم .»
    ـ اما شایان داره بارون میاد .
    ـ صافش به همینه .
    و قبل از اینکه منتظر جواب من بشه ؛ دوربین فیلمبرداری را به همراه سبد خوراکی ها برداشت و از ماشین پیاده شد . همینطور که از اطراف فیلم میگرفت به طرف من آمد و گفت :« میشه خانم باهاتون مصاحبه کوتاهی داشته باشم ؟»
    ـ البته ؛ با کمال میل .
    ـ نظرتون درباره ی همسرتون چیه ؟
    شانه هایم را با بی تفاوتی بالا انداختم و گفتم :« ای ... چنگی به دل نمیزنه .»
    او که منتظر چنین جوابی نبود یه آن دوربین را خاموش کرد و با تعجب گفت :« راستی !»
    ـ آقا مثل اینکه شما از مصاحبه صرف نظر کردید . درسته که حقیقت تلخه ؛ اما شما نباید از آن فرار کنید . بهتره به کارتون ادامه دهید .
    شایان دوباره دوربین را روشن کرد و با دلخوری گفت :« خب می فرمودید .»
    ـ بله همانطور که گفتم :« چنگی به دل نمینزه » اما چه کنم که در همین مدت کوتاه مرا شیفته خود کرده ...
    آن چنان ذوق زده شده بود که نگذاشت حرفم را تمام کنم . به سمتم آمد و مرا در آغوش گرفت و فریاد زد :« خدایا خوشبختم ؛ خوشبخت ترین مرد عالم .»
    نم نم باران همچنان ادامه داشت به روی صندلی پیک نیکی نشستیم و با یه فنجان چای داغ از خودمان پذیرایی کردیم . سکوت زیبای جنگل حرفهای زیادی داشت که ما را به سکوت دعوت میکرد . سرم را به روی شانه شایان گذاشتم . حضور آرامش را حس میکردم ؛ شایان سیب سرخی را از سبد بیرون آورد و همانطور که دستش را به دور شانه ام حلقه کرده بود ؛ سیب را به لبانم نزدیک کرد . نفس عمیقی کشیدم . بوی طراوت و شادابی به همراه عشق فضا را پر کرده بود . چقدر دوست داشتن خوبه ؛ چقدر عاشق بودن دلچسب و شیرینه . وقتی که عاشق میشی ؛ همه چیز را یه جور دیگه می بینی ؛ زندگی برایت معنای دیگه ای داره . غم هایت را فراموش میکنی و وقتی کنار جفتت باشی ؛ حس میکنی که دنیا با همه ی بزرگی اش به تو تعلق داره و هیچ چیزی وجود نداره که تو نتونی آن را به دست آوری . روبین تن میشوی و حاضری به جنگ دیو سیاه بروی و با یک ضربه او را از پا در آوری و این نیروی عشق است که تو را این چنین دلیر و نترس میکند . از تمام آن لحظات شیرین و زیبا فیلم گرفتیم ؛ هرچند که تماما در ذهنم نقش بسته .
    طرفهای عصر به ویلا رسیدیم . کم کم بر شدت باران افزوده میشد و هوا رو به سردی میرفت ؛ شومینه را روشن کردم . شایان درحالیکه چمدان ها را از پله ها بالا میبرد گفت :« عجب ویلای قشنگی است . چه طراحی جالبی داره ؛ باید فردا صبح زود بیدار شوم و این زیبایی را از کنار دریا ببینم . افسوس و صد افسوس که حق ما را خوردند ؛ خدا میدونه چقدر من به این رشته علاقه مند بودم ولی نگذاشتند پیشرفت کنیم ...»
    صدایش دیگر شنیده نمیشد ؛ اما او همچنان با خود نجوا میکرد و بعد از دقایقی صدای موسیقی ملایم از طبقه بالا شنیده شد . او هیج وقت آرام و قرار نداشت ؛ از سکوت و تنهایی متنفر بود و اگر راه به جایی نداشت ؛ خودش شروع میکرد به خواندن . خوشحال و خندان پایین آمد ؛ همینطورکه شعر را زیر لب زمزمه میکرد گفت :« راستی شام چی داریم ؟ اصلا به فکرمان نرسید کمی خرید کنیم . به احتمال زیاد باید امشب گرسنه بخوابیم .»
    ـ بگذار ببینم توی یخچال چی پیدا میشه .
    ـ اگر چیزی هم پیدا بشه فاسد شده .
    ـ وای شایان ببین پدر چه تدارکی برامون دیده !
    خودش را به سرعت به آشپزخانه رساند و درحالیکه با تعجب داخل یخچال را نگاه میکرد گفت :« مهتاب ؛ عجب بابای باحالی داری ؛ دستش درد نکند .»
    شام را در کنار شومینه صرف کردیم .شایان آنقدر شیطنت کرد و مرا خنداند که تمام صورتم درد گرفت و دیگر نای خندیدن نداشتم . گفتم :«شایان ؛ جان من بسه ؛ اینقدر جفنگ نگو ؛ به خدا دیگه دل توی دلم نیست . اگه حالم بد شد اینموقع شب میخواهی چه کار کنی ؟»
    ـ باشه قبوله ؛ دیگه ساکت می نشینم . راستی اینجای صورتت چی شده !
    آنچنان قیافه حق به جانبی گرفته بود که باورم شد ؛ دستم را به روی صورتم کشیدم . با حالت جدی گفت :« نه نه ؛ اینجا نه آنطرف تر . اصلا بگذار خودم برایت پاک کنم .»
    و بعد انگشتش را در سس گوچه فرو کردو قبل از اینکه متوجه شوم به دماغم مالید جیغی کشیدم و دستم را سسی کردم و به طرفش حمله ور شدم و به صورتش مالیدم . هرچه میگفت :« غلط کردم .» فایده ای نداشت ؛ با سماجت به روی او افتادم و تمام صورتش را سسی کردم . آن چنان قیافه مضحکی پیدا کرده بود که نتوانستم خودم را کنترل کنم ؛ یه ریز می خندیدم . یک آن فکری به سرم زد . به سرعت دوربین فیلمبرداری را روشن کردم . شایان که خودش هم خنده اش گرفته بود گفت :« جان من فیلم نگیر.»
    و دستش را جلو دوربین آورد . صدایم را کمی صاف کردم و گفتم :« بینندگان عزیز درحال حاضر مشغول تهیه برنامه ای هستیم که برای شما جوانان میتواند درس عبرتی باشد . همینطور که می بینید این جوان آنقدر از کرده ی خود پشیمان است که اجازه نمیدهد از او فیلم بگیریم . حالا من صورتش را شطرنجی میکنم و با ایشان مصاحبه کوتاهی انجام میدهم .
    میشه برای بینندگان ما بگویید که چه چیز باعث انحراف شما شده ؟»
    شایان درحالیکه خود را نادم نشان میداد سرش را خاراند و گفت :« والله چی بگم آبجی . دوست بد ؛ رفیق ناباب ؛ روزگار که با ما سرناسازگاری داشت ؛ همه و همه دست به دست هم دادند و ما را به اینجا کشاندند .»
    و بعد سرش را به زیر انداخت . گفتم :« بینندگان عزیز همینطور که می بینید این آقا آنقدر شرمنده است که صورتش از خجالت سرخ شده . دیگر بیشتر از این نمیگذارم خجالت بکشد .»
    و لیوان آبی از روی میز برداشتم و به روی صورتش ریختم ؛ شایان که حسابی جا خورده بود در حالیکه سعی میکرد خنده اش را پنهان کند ؛ گفت :« که اینطور ؛ حالا بهت میگم .»
    قوطی سس را برداشت و تا خواست به طرفم بیاید ؛ دوربین را روی مبل پرت کردم و پا به فرار گذاشتم . آنقدر دور سالن دویدیم تا بالاخره موفق شد مرا بگیرد . دستانم را از پشت گرفت و گفت :« به تو نمیشه اطمینان کرد ؛کار هم از محکم کاری عیب نمیکنه . خب ! که صورت من از خجالت سرخ شده ؛ حالا ببینیم کی بیشتر خجالت میکشه .»
    قوطی سس را بالا سرم گرفت و گفت :« خب حالا نوبت منه ؛ اما اگه خواهش کنی شاید ببخشمت .»
    قیافه ای مظلومانه به خود گرفتم و گفتم :« جان مهتاب .»
    شایان به چشمانم خیره شد و مرا در آغوش کشید و گفت :«وقتی جان معتاب به میان میاد ؛ جانم فدای یک تار مویت .»
    آنقدر احساس خوشبختی میکردم که گریه ام گرفت ؛ شایان گفت :«دختر چیه ! چرا گریه میکنی ؟» هق هق کنان گفتم :« واسه اینکه خیلی خوشبختم .»
    شایان درحالیکه سر و صورتم را میبوسید مرا محکم به سینه فشرد و با صدای بلند فریاد زد :« خدایا از خوشبختی مردم .»
    این چهار روز خوشبخت ترین زن عالم بودم . به علت بارندگی از ویلا بیرون نرفتیم . فقط گهگاهی که ریزش باران کم میشد به اتفاق شایان به کنار ساحل میرفتیم و به روی تخته سنگی می نشستیم و سرم را به روی شانه اش می گذاشتم و موج های دریا را تماشا میکردیم ؛ شایان با گیتارش آهنگ زیبایی مینواخت و زیر لب شعری را زمزمه میکرد .
    پدر و مادر هر روز تلفن میزدند و گوشزد میکردند که وضع جاده ها خرابه تا باران قطع نشده راه نیفتیم . به علت بارندگی ؛ بازگشتمان چند روز به تاخیر افتاد اما بالاخره سازمان هواشناسی اعلام کرد تا بیست و چهار ساعت آینده هوا آفتابی است و ما تصمیم گرفتیم که فردا عازم تهران شویم ؛ هرچند که نه من و نه شایان دلمان نمیخواست این روزهای خوش به پایان برسد . اولین بار بود که طعم خوش عشق را تجربه میکردم . عشقی که به فرجام رسیده بود . به نظر من انسانها باید عاشق باشند تا بتوانند زندگی کنند .اگر دوست داشتنی در کار نباشد ؛ به حتم زندگی تلخ و ناگوار میشود . حالا می فهمم که ما انسانها هر کدام به نوعی عاشق هستیم ؛ آن زنی که از زندگی اش ناراضی است و روزهای سختی را با همسرش میگذراند . اگر ناکامی ها و سختی های زندگی را تحمل میکند ؛ حتما ته دلش ؛ جایی آن دور دورا ، عشقی خفته است ؛ که فقط باید بیدارش کرد و وقتی به آخر خط میرسه که دیگر هرچه درون سینه اش میگردد عشق را نمی یابد . سعی میکند تحمل کند اما دیگر عشقی وجود ندارد که او را به صبر و بردباری تشویق کند . و حالا خوشحالم که طعم خوش عشق را چشیده ام و سیراب شده ام . تا چندماه پیش از زمین و زمان بیزار بودم و حالا با دمیدن روح عشق در وجودم ؛ زندگی برایم معنا و مفهوم دیگری پیدا کرده است .
    صبح زود قبل از طلوع آفتاب از خواب برخاستم . میخواستم قبل از بالا آمدن خورشید درکنار دریا باشم . شایان تنبل هنوز گیج خواب بود ؛ هرچه صدایش میکردم می گفت :« یه دقیقه ؛ فقط یه دقیقه صبرکن . الان بلند میشم .»
    ـ آقا شایان تنبل ، خورشید خانم بخاطر من و تو یک ثانیه هم بالا آمدنش را به تاخیر نمی اندازه . پس بهتره تا با لیوان آب به سراغت نیامدم بلندشی .
    شایان با شنیدن نام لیوان آب به سرعت بلند شد و از تخت پایین آمد و دو پایش را جفت کرد و سینه را جلو داد و گفت :« سرکار ؛ برای انجام وظیفه حاضرم .»
    منهم بادی به غبغب انداختم و گفتم :« زودتر تجهیزات را جمع کن و به طرف ساحل راه بیفت .»
    ـ چشم قربان .
    صبحانه ای را که تدارک دیده بودم در سبد گذاشت و گفت :« دیگر امری ندارید ؟»
    سرم را به علامت منفی تکان دادم .
    شایان گفت :« با اجازه ی سرکار .»
    و قبل ازاینکه متوجه منظورش شوم مرا بغل کرد و به سمت ساحل به راه افتاد و مثل همیشه بر روی همان تخت سنگ زیبا که حالا دیگر حسابی جلبک زده بود نشستیم . احساس سرما کردم و در بغل شایان کز کردم ؛ بدون اینکه کلامی برزبان بیاوریم به دور دستها نگاه میکردیم و منتظرطلوع خورشید بودیم که با طمانینه از ته دریا بیرون می آمد و جز صدای امواج که به شدت به ساحل برخورد میکرد صدای دیگری شنیده نمیشد . هوا طوفانی بود و اصلا نمیشد به دریا نزدیک شد . دقایقی طول کشید تا خورشید از سطح آب بیرون آمد . همانطور که در سکوت این منظره را نظاره میکردم گفتم :« شایان !»
    ـ جانم .
    ـ طلوع کردن چقدر خوبه .
    مرا محکم به سینه چسباند و گفت :« برای خورشید خوبه که هر روز میتونه طلوع کنه .»
    ـ نه ؛ برای ما انسانها هم عالیه .
    نگاهی به چهره ام کرد و گفت :« مگر ما انسانها هم طلوع میکنیم .»
    ـ آره ! خیلی زیاد ؛ به دنیا آمدن ؛ ازدواج کردن ؛ تولد فرزند ؛ به نظر من هر موفقیتی در زندگی یک طلوع تازه است ؛ حتی قبول شدن در دانشگاه .
    بازهم حس لودگی اش گل کرد و گفت :« خب ؛ تو که تمام طلوع ها را پشت سر گذاشتی ؛ تنها می ماند بچه دار شدن .آنهم به چشم ؛ امرتان اطاعت میشود .»
    حوصله شوخی نداشتم . گفتم :« شایان خواهش میکنم کمی جدی باش ؛ همه چیز را به مسخره گرفتی . زندگی که همه اش شوخی و خنده نیست .»
    ـ اتفاقا به نظر من زندگی همین هاست . وقتی آدمی از آینده نهراسد و از نظر مالی در مضیقه نباشد ؛ باید خوش باشد ؛ خوش باشد ؛ خوش .
    و به سرعت گیتار را از کنارش برداشت و شروع به زدن کرد . همان آهنگی که دوست داشتم . میخواست یه جوری مرا سرکیف بیاورد که همیشه هم موفق میشد و درحالیکه با پای برهنه برروی شن های ساحل راه میرفت و گیتار میزد به سمتم آمد و جلو پایم زانو زد و گفت :« مادام ؛ میشه ازتون خواهش کنم امروز هم اینجا بمانیم . قول میدهم فردا صبح زود راه بیفتیم .»


  4. Top | #23



    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    عنوان کاربر
    رویـــای نیمه شب
    میانگین پست در روز
    52.00
    محل سکونت
    وطن من تنها در قلب کسانیست که دوستم دارند
    نوشته ها
    63,389
    پسندیده
    11,985
    تشکر شده
    27,641
    میزان امتیاز
    344

    پیش فرض

    ـ شایان خودتو لوس نکن ؛ کلاسهای دانشگاه دو روزه که شروع شده میخواهی غیبت بخوریم .
    ـ دانشگاه هفته اول خبری نیست .
    ـ اصلا میترسم فردا دوباره باران بیاد .
    ـ من قول میدهم که فردا هوا آفتابی باشد .
    ـ حالا چه کار داری که همین امروز گیر کارت است .
    ـ عزیزدلم ؛ دم غروب توی ساحل خیلی می چسبه که آتیش روشن کنی و به تماشای دریا بنشینی ؛ این مدت که همه اش بارونی بود . بگذار ما هم به آخرین آرزویمان برسیم . فردا دیدی افتادم مردم بعد همیشه عذاب وجدان داری که چرا نگذاشتی به آرزویم برسم .
    ـ شایان خواهش میکنم نفوس بد نزن ؛ باشه قبول ؛ هرچی تو بگی .
    با تعظیمی از جلو پایم بلندشد و شروع کرد به گیتار زدن . آن روز اصلا به داخل ویلا نرفتیم . ظهر هم روی اجاق ماهی کباب کردیم و با ولع خوردیم . بعد از خوردن ناهار روی شنهای ساحل دراز کشیدیم . شایان آرام و قرار نداشت ؛ با عجله به این طرف و آنطرف میرفت و هیزم های نمناک را جمع میکرد و هر بار با آمدنش میگفت :« تنبل بلندشو ؛ خسته شدم چقدر اینور و اونور برم حداقل چهار تا هیزم نازک بردار بیار.»
    ـ آخه پسر ؛ به چه زبونی بهت بگم این هیزم ها تره ؛ آتیش نمیگیره آخرهم از دودشان خفه می شیم .
    همانطور که هیزم بزرگی را کشان کشان جلو میکشید ؛ هن هن کنان گفت :« اگر شما نظر بهتری دارید بفرمایید .»
    ـ البته که دارم ؛ زودتر سوال میکردی تا بهت بگم .
    ایستاد و دستی به پیشانی اش کشید و گفت :« خب ؛ خواهش میکنم پیشنهادتان را بفرمایید .»
    همانطور که با شنهای ساحل بازی میکردم گفتم :« فرزی میپری پشت ویلا در انبار را باز میکنی و هرچه هیزم دلت خواست برمیداری . اونجا ذخیره هیزم زمستان است .»
    با گفتن آخرین جمله خودم را آماده کردم و پا گذاشتم به فرار ؛ میدانستم که شایان حسابی عصبانی میشود .به سرعت به داخل ویلا رفتم و در را قفل کردم و شکلکی برایش ردآورد . او که از خنده نمیتوانست خودش را کنترل کند گفت :«باشه ؛ باشه ؛ یکی طلب من »
    و به سمت انبار رفت و هیزم ها را در گاری دستی ریخت و به ساحل آورد هرچه از من خواست که بیرون بیام گفت :« نوچ ؛ اینجا راحتم .»
    نزدیکهای غروب آتش را روشن کرد و به سراغم آمد . از پشت شیشه او را می دیدم گفت :« مهتاب ؛ جان شایان بیا دیگه ؛ اینقدر اذیت نکن . این آتیش بدون تو لطفی نداره . قول میدم دست از پا خطا نکنم .»
    ـ یادت باشه قول دادی .
    دستش را به علامت پیشاهنگی بالا آورد و گفت :« قول پیشاهنگی .»
    خنده ام گرفت و گفتم :« مسخره .»
    در را باز کردم. شایان لبخندی زد و گفت :« متاسفانه چون قول دادم ؛ نمیتونم خدشه ای به شما وارد کنم ولی خب ؛ این قورباغه که قول نداده .
    دستش را باز کرد و قورباغه به طرف صورتم پرید . آنچنان جیغی کشیدم که خودم هم باورم نمیشد مه این صدا از حنجره ام بیرون آمده باشد . از حال رفتم و نقش بر زمین شدم و دیگر هیچ نفهمیدم ؛ نمیدانم چه مدت طول کشید فقط صدای شایان در هاله ای مبهم شنیده میشد .
    ـ عزیزم مهتاب ؛ مهتاب چشمات را باز کن .
    و با ریختن چندقطره آب به روی صورتم از آن رخوت و بی حسی درآمدم ؛ چشمانم را باز کردم تمام فضای اطرف دور سرم می چرخید حتی تشخیص نمیدادم که کجا هستم و چه اتفاقی افتاده ؛ شایان با باز شدن چشمانم جانی دوباره گرفت و درحالیکه دستپاچه شده بود گفت :« معذرت میخوام ؛ من رو ببخش ؛ به خدا فکر نمیکردم اینطور بشه .»
    همینطور که سرم در بغلش بود نگاهش کردم . با شرمندگی سرش را به زیر انداخت و گفت :« فقط قصد داشتم تو را بخندانم .»
    ـ شوخی بی مزه ای بود .
    ـ قول میدم دیگه تکرار نشه .
    ولی قول دادن او فقط برای چند ساعتت بود . درهمین مدت کوتاه او را به خوبی شناخته بودم . به ندرت میتوانست جدی باشد ؛ همیشه میخواست خوش باشد و با غم و غصه فاصله زیادی داشت . البته من از روحیه او خوشم می آمد و لذت میبردم .در زندگی گذشته ام جز انضباط و مقررات دست و پاگیر چیز دیگری وجود نداشت . هرجا میرفتیم ؛ یا هرکه به خانه مان می آمد باید باوقار می نشینیم و حرفهای جدی و بحث های بزرگانه میکردیم و از شوخی و خنده حذر میکردیم و حالا ازاینکه با همسری شوخ طبع ازدواج کردم خوشحال بودم .شایان زندگی را راحت میگرفت و شاید هم خیلی راحت ؛ که گاهی اوقات حرصم را در می آورد . بااینحال شیفته اخلاقش بودم و از حرکات و رفتارش لذت میبردم .
    آن روز برای آخرین بار به کنار دریا رفتیم و به تماشای آتش نشستیم ؛ ظلمت و تاریکی سراسر دریا را فرا گرفته بود و جز موج هایی که به ساحل نزدیک میشدند چیزی دیده نمیشد ؛ صدای سوختن هیزم به همراه صدای موج های دریا ملودی خاصی به وجود آورده بود و من در آغوش شایان به روی شیرین با او بودن می اندیشیدم . به فکر فردا و فرداهای دیگر نبودم ؛ فقط آن لحظه را می دیدم که باهم بودیم . شایان میگفت :« اگر میخواهی از زندگی لذت ببری به فکر فردا نباش ؛ از لحظه های زندگی استفاده کن که فردا دیر است .»
    ولی ای کاش که نه او این چنین فکر میکرد و نه من به این راحتی می پذیرفتم .ای کاش بی چون و چرا تسلیم خواسته های او نمیشدم . آنقدر از زندگی گذشته ام ناراضی بودم که با دیدن شایان و عقاید سست و پوچش ؛ یک دل نه ؛ صد دل عاشق و شیدای او شدم؛ از اینکه مرا آزاد گذاشته بود که هر کاری که دلم بخواهد انجام دهم لذت میبردم . آزادی را به نوع دیگر معنا کرده بودم و ازاینکه این آزادی را شایان در اختیارم گذاشته بود ؛ هر روز بیشتر از روز قبل شیفته اش میشدم . هردو به بیراهه می رفتیم و نه خود می فهمیدیم و نه اینکه اگر کسی میخواست ما را راهنمایی کند به حرفش گوش میدادیم . از زندگی فقط و فقط لذت های آنی را میخواستیم و به تنها چیزی که فکر نمیکردیم ؛ آینده بود . آینده ای که به ما تعلق داشت و باید می نشستیم و با همفکری هم ؛ برایش تصمیم میگرفتیم . و ما هر دو به نوعی از آینده متنفر بودیم و خیلی که قصد میکردیم برنامه ریزی کنیم . برای فردا بود .
    نمیدانم باید از پدر و مادر دلخور باشم ؛ یا ازخودم . ماانسانها همیشه دوست داریم کس دیگری را مقصر اشتباهاتمان جلوه دهیم و به ندرت خودمان را مقصر میدانیم . درصورتیکه خداوند به همه ی انسانها عقل داده که خودشان فکرکنند و راه و روش بهتر زندگی کردن را پیدا کنند و از دانسته های دیگران استفاده کنند . متاسفانه به سن خاصی که میرسیم خودمان را عقل کل میدانیم و راهنمایی های دیگران را نمی پذیریم ؛ اما همین که با شکست روبه رو میشویم ؛ دیگران را مقصر میدانیم که چرا ما را راهنمایی نکردند . میگوئیم :« حالا ما بچه بودیم و نفهمیدیم آنها چی ؛ آنهایی که سرد و گرم روزگار را چشیده بودند و میتوانستند چراغ راه ما باشند ؛ اما مقصر واقعی خودمان بودیم که خیلی زود فریب ظواهر زندگی را خوردیم و گرفتار عواطف و احساساتمان شدیم درحالیکه لحظه به لحظه از خودمان و اصلمان دور می شدیم و آنقدر تند رفتیم که خیلی سریع به آخر خط رسیدیم و دیگر راه بازگشتی وجود نداشت . پلهای پشت سر را به نوعی خراب کردیم که برای تعمیر و ترمیم آن به خیلی وقت احتیاج داشتیم ؛ به اندازه یک عمر ؛ و دیگر نه نیروی جوانی وجود داشت و نه فکر و اندیشه ای که ما را یاری کند و همه و همه را در سراشیبی زندگی باختیم .


  5. Top | #24



    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    عنوان کاربر
    رویـــای نیمه شب
    میانگین پست در روز
    52.00
    محل سکونت
    وطن من تنها در قلب کسانیست که دوستم دارند
    نوشته ها
    63,389
    پسندیده
    11,985
    تشکر شده
    27,641
    میزان امتیاز
    344

    پیش فرض

    فصل14

    یک ماهی از شروع کلاسهای دانشگاه میگذرد . آرزویی که در تمام عمرم محال به نظر می آمد ؛ حالا تحقق یافته و روی خوش زندگی به رویم لبخند زده و تمام خواسته هایم در مدتی کوتاه رنگ واقعیت گرفته است .
    کلاسهایم از روز شنبه شروع میشد و تا سه شنبه ادامه داشت و سه روز آخر هفته تعطیل بودم که برایم بسیار مفید بود . من از امور خانه داری سررشته آن چنانی نداشتم . به علاوه ؛ دروس دانشگاه و مهمانی های خانوادگی همه و همه باعث میشد که وقفه در کارهایم بیفتد . حتی مجبور شدیم جشنی را که قرار بود برگزار کنیم ؛ یکماهی به تاخیر بیندازیم . آنقدر سرمان شلوغ بود که وقت کم می آوردیم . من به جز پختن چند غذای ساده ؛ از آشپزی بهره ای نبرده بودم و این مامان بود که هرشب غذای فردای ما را آماده میکرد . حتی شبهایی که نمی رسیدیم به سراغ آنها برویم ؛ آخرشب به اتفاق پدر غذایی را که تهیه کرده بود ؛ برایمان می اورد و گشتی در آشپزخانه میزد و هرچه کمبود داشتیم لیست میکرد و وقت گرفتن غذا چیزهایی که حتی روحم خبر نداشت به دستم میداد و هرچه میگفتم :« مامان تو را به خدا ما را اینقدر لوس نکنید ؛ خودمان تهیه میکنیم .»میگفت :« چه فرقی داره؛ شما گرفتار هستید ؛ اول ازدواجتان است و سرتان شلوغه . مادر ؛ بهتره توی این فکرها نری و از لحظه های خوش زندگی ات تا میتونی لذت ببری.»
    سه روز آخر هفته به نظافت ؛ درسهای عقب افتاده و احیانا مهمانی هایی که به خاطر ما برگزار میشد ؛ میگذشت . حجم درسهایم سنگین بود و من که در مدرسه همیشه شاگرد ممتاز کلاس بودم ؛ حالا هم میخواستم مثل همان دوران؛ دانشجوی ممتاز دانشگاه باشم . برای همین بیشتر وقتم در خانه به درس خواندن میگذشت که البته شایان از این وضع زیاد راضی نبود . او میگفت :« نمیخواهد اینقدر درس بخوانی ؛ همین که بتوانی اون درس را پاس کنی کافی است . حالا گیرم که با نمره های خوب و عالی دانشگاهت را به اتمام رساندی . بعد باید ویلان و سرگردان به دنبال کار بگردی . پس بهتره خیلی سعی و تلاش نکنی . به نظر من همین که هر ترم چندتا درس پاس کنی کافیه .»
    ـ حالا چرا با این کار زندگی مان را عقب بیندازیم . زودتر دوره کارشناسی راتمام میکنیم بعد خود را آماده میکنیم برای کارشناسی ارشد .
    ـ هو ... چه حوصله ای داری ! بابا این چهار تا کلاس در خواندن هم برای اینه که از قافله عقب نیفتی ؛ من اگر قرار بود برای خودم زندگی کنم فقط و فقط به دنبال پول بودم . پول در بیار و عشق دنیا را بکن .
    درهمین مدت کوتاه متوجه شدم که ازنظر سطح فکر با شایان خیلی فرق دارم ؛ او کجا ! او از اینکه پدر و مادر صادقانه هرکاری از دستشان برمی آمد برای ما انجام میدادند سواستفاده میکرد و با خودشیرینی و چاپلوسی آنها را بیشتر تشویق میکرد . اما برای من بسیار سخت بود ؛ از اینکه از نظر مالی سربار آنها بودیم به اندازه کافی شرمنده شان بودم و حالا زحمت خرید و پخت و پز هم اضافه شده بود .
    یک روز عصر که از راه دانشگاه سری به آنها زدم ؛ مادر طبق معمول غذاهایی را که آماده کرده بود درون ساکی گذاشت تا وقت رفتن با خود ببرم . بعد از اینکه کارهایش به اتمام رسید ؛ کنارم نشست و گفت :« خب دخترم ، شایان چطوره ؟»
    ـ اون هم خوبه ؛ خیلی هم سلام رساند .
    مامان یه حال عجیبی داشت یه چیزی میخواست بگوید اما تردید داشت . خودم حدس زدم که درباره ی شایان میخواهد سوال کند . او را در بغل گرفتم و گفتم :« مامان خیالتان از بابت ما راحت باشه ؛ شایان پسرخوبی است و زندگی خوبی را با هم میگذرانیم ؛ نگران ما نباشید .»
    ـ نه عزیزم ؛ نگران نیستیم فقط دلم میخواهد مرا محرم خودت بدانی . بهرحال در زندگی زناشویی مشکلاتی پیش می آید که گاهی اوقات به راهنمایی بزرگترها احتیاج پیدا خواهید کرد ؛ تو جگر گوشه ی ما هستی ؛ دلم نمیخواهد غبار غم بر دلت بنشیند . درسته که همیشه جو خونه به شکلی بود که ما رااز هم دور میکرد ؛ درسته که ما هیچ وقت نتونستیم همدیگر را درک کنیم ، اما حالا اوضاع به کلی فرق کرده . تو برای خودت زندگی مستقلی تشکیل دادی که گاهی به راهنمایی احتیاج داری . مرا نه بعنوان مادر ؛ بلکه مثل یک دوست بپذیر و اگر با مشکلی روبه رو شدی ؛ دوست دارم با من راحت باشی .
    او را بوسیدم و گفتم :« من که غیر از شما کسی را ندارم ؛ شکر خدا مشکلی در زندگی نداریم . شایان پسر خوبی است و به خواسته هایم خیلی اهمیت میدهد . او همان مرد دلخواهم است که در رویاهایم به دنبالش میگشتم . خودم هم باور نمیکنم که به همین راحتی به آرزوی محالم رسیده باشم . به لطف خدا زندگی آرام و بی دغدغه ای داریم . اما موضوعی است که مدتی ذهن مرا مشغول کرده ... مامان من فکر میکنم اینطور که شما دارید زحمت ما را میکشید ؛ درست نباشید .خونه ؛ ماشین ؛ پول تو جیبی ؛ مخارج خونه و حتی زحمت پخت و پز . اینها را به راحتی نمیشه به دست آورد . مردم به هزار سختی میتوانند کرایه خونه شون را تهیه کنند ؛ اما شما و پدر به راحتی همه ی امکانات را در اختیار ما گذاشته اید که به نظر من صحیح نیست . من میترسم ؛ از آنروزی میترسم که شایان عادت بکند و روز به روز توقعش بیشتر شود .»
    مادر دستم را گرفت و گفت :« عزیزم نگران این موضوع نباش ؛ من و پدرت هر کاری میکنیم برای رفاه دخترمان است . دلم نمیخواهد اول زندگی ات مثل خودم سختی بکشی ؛ شایان هم پسر خوبی است .هرکاری که ما میکنیم اظهار شرمندگی میکند و میگه :« این وظیفه من است .» همین که درک میکنه و متوجه مییشه کافیه و کم کم یاد میگیره که برای زندگی راحت و آسوده باید سعی و تلاش بیشتری کرده .»
    ـ اما همیشه اینطور نیست . ما انسانها کم کم به آن چیزی که برایمان مهیا شده عادت میکنیم و توقع مان هم روز به روز بیشتر میشه . دلم نمیخواهد شایان هم یک روز اینطور بشه . دوست دارم خودمان زحمت بکشیم و از دسترنج همسرم زندگی مان بچرخه . میدونم که او هم فعلا در موقعیتی نیست که بتونه از پس این مخارج بربیاد ؛ اما بهتره بعضی از کارها را بگذارید به عهده ی خودمان .
    ـ مثلا چی ؟
    ـ درسته که شایان بصورت نیمه وقت کار میکنه ، اما حقوقش بد نیست . با پولی که پدرمیدهند به خوبی میتونیم زندگی مان را بچرخانیم ؛ دیگر مخارج خورد و خوراک و تهیه غذا را بگذارید به عهده ی خودمان ؛ میخواهم از این به بعد خودم غذا درست کنم . خرید هم به عهده ی شایان . او باید بفهمه که متاهل شده ؛ ازاینکه همه چیز آماده باشه و او فقط مصرف کننده ؛ بعدها به مشکل برمیخوریم . فقط شما باید پختن چند نوع غذا را به من یاد بدهید . در ضمن به خانم بهرامی بگویید که هفته ای یک روز هم به خانه ما بیاید که درکارها به من کمک کند .


  6. Top | #25



    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    عنوان کاربر
    رویـــای نیمه شب
    میانگین پست در روز
    52.00
    محل سکونت
    وطن من تنها در قلب کسانیست که دوستم دارند
    نوشته ها
    63,389
    پسندیده
    11,985
    تشکر شده
    27,641
    میزان امتیاز
    344

    پیش فرض

    مادر کمی فکرکرد و گفت :«فکر خوبیه ؛ پدرت هم از اول با این کار موافق نبود . مقصر من هستم . گفتم اول زندگی شان است ؛ کار خونه و درس خواندن برای دختری که در ناز و نعمت بزرگ شده سخته . اما حالا که خودت دوست داری ؛ من هم حرفی ندارم . تا حالا فکر میکردم که تو هنوز بچه ای ؛ اما حالا متوجه شدم که به خوبی میتونی یک زندگی را بچرخانی .»
    از آن روز برنامه زندگی ام به کلی تغییر کرد . بااینکه برایم سخت و دشوار بود ؛ ولی لذت میبردم . طعم مستقل بودن و استقلال را برای اولین بار چشیدم . همیشه در زندگی ام کسی بود که حمایتم کند ؛ کارهایم را انجام دهد ؛ حتی به جایم فکرکند و تصمیم بگیرد . حالا میخواستم خودم باشم . اگر قراره با ازدواج کردن باز هم برای هر کاری از پدر و مادر استمداد بطلبم باز هم همان زندگی قبلی تکرار خواهد شد . شایان اوایل از این وضع ناراضی بود ؛ هرچند که سعی میکرد نشان ندهد ؛ اما از حرکات و رفتارش به خوبی نمایان بود . او از اینکه همه چیز به راحتی برایش مهیا است بدون اینکه زحمتی بکشد خوشحال و آسوده بود و به راحتی میتوانست به تفریح و خوش گذرانی بپردازد ؛ ولی حالا مجبور بود خرجش را با دخلش تنظیم کند و زیاده روی نکند . اونموقع از هیچ چیز خبر نداشت ؛ همیشه یخچال و فریزر پر بود و هرچه که میخواست آماده بود ؛ هرچند که حالاهم بیشتر مخارج زندگی مان را پدر میپرداخت ؛ اما چند فرق با گذشته داشت . براساس پولی که داشتیم برنامه ریزی میکردیم ؛ او مجبور بود بعد از تعطیل شدن از شرکت مایحتاج روزانه را تهیه کند و تا حدودی در کارهای خانه کمکم کند .
    تا مدتی که دست پختم اصلا تعریف نداشت ؛ شایان به شوخی میگفت :« حیف اون دست پخت مامان نبود که ما را از آن محروم کردی ؟»
    اما کم کم از مامان و خانم بهرامی رمز و راز آشپزی را یاد گرفتم و دیگر حسابی کدبانو شدم . روزهایی که صبح دانشگاه داشتم از شب قبل غذا آماده میکردم و بعدازظهرها به نظافت و کارهای خانه میپرداختم و بعد هم به درسهای دانشکده میرسیدم . روزهایی که عصر کلاس داشتم راحتتر بودم ؛ صبح تمام کارهایم را انجام میدادم و شب وقت بیشتری برای مطالعه داشتم . آن سه روز تعطیلی هم که جای خودش را داشت . با اینکه باید وقت بیشتری داشته باشم ؛ همیشه کم می آوردم . اون هم به خاطر شایان . یک شب هم توی خونه بند نمیشد ؛ چهارشنبه به خانواده خودم اختصاص داشت ؛ با ماهان از قبل هماهنگی کرده بودیم که چهارشنبه ها همگی درکنار پدر و مادر بگذرانیم و عصر هم که آقایون به سرکار میرفتند به سراغ مامانی میرفتیم . گاهی اوقات عزیزجون هم به جمعمان اضافه میشد که به همراه خودش یک دنیا شادی می آورد . حالا می فهمم که حق با مامانی بود ؛ شایان کپی مادرش بود ؛ او هم دریک جمع دوستانه آرام و قرار نداشت و مجلسی نبود که بدون او به کسی خوش بگذرئ . پنج شنبه و جمعه هم با دوستان شایان به گشت و تفریح میگذشت . او دوستان زیادی داشت ؛ اما من با فرشید و شیدا و علی و ستاره راحتتر
    بودم .چندسالی از ازدواجشان میگذشت و راهنماهای خوبی برایم بودند . باشیدا و ستاره خیلی زود صمیمی شدم ؛ بطوریکه هر روز تلفنی از حال هم باخبر میشدیم و از ریز و درشت مسائل زندگی هم باخبر بودیم و از باهم بودن لذت میبردیم . سرمان درد میکرد برای جشن و شادی . خیلی راحت مثل آنها شدم ؛چادر و روسری را کنار گذاشتم ؛ مگر در مواقعی که به خانه پدر و بستگان میرفتیم . درجشن های دوستانه شرکت میکردیم و در آن جمع صمیمی و خودمانی احساس راحتی میکردم . حسابی با مهتاب چند ماه پیش فرق کرده بودم . اوایل خجالت میکشیدم که برقصم . وقتی برای اولین بار شایان دستم را گرفت تا با هم برقصیم ؛ چشم غره ای به او رفتم که وارفت و گفت :« زور و اجباری در کار نیست . هرطور خودت دوست داری ؛ ولی کاری نکن که توی دید باشی ؛ سعی کن همرنگ جماعت بشی .»
    و کم کم من هم مثل خودشان شدم ؛ البته بی بند و بار نبودیم همه کسانی بودند که چند سالی یکدیگر را می شناختند و متاهل بودند . فرشید و علی را مثل برادر میدیدم و اگر از شایان دلخور میشدم به راحتی با آنها در میان میگذاشتم . رابطه مان آنقدر نزدیک بود که اگر ازهم ناراحت میشدیم . خیلی راحت بازگو میکردیم و سعی میکردیم مشکل را حل کنیم ؛ برای همین از بودن با آنها لذت میبردم .
    دختر خجالتی و کم رویی نبودم ؛ اما در جمعی که همه را به خوبی نمی شناختم معذب بودم و روی هم رفته با مردم خیلی زود نمیتوانستم ارتباط برقرار کنم .برعکس من ؛ شایان باهمه زود قاطی میشد و سرخوشی را باز میکرد . فرقی هم برایش نمیکرد که دختر یا پسر باشه ؛ انقدر شیطنت میکرد تا طرف را به خنده بیندازد . من هم با شادی او شاد بودم . هیچ وقت حسادت نمیکردم و بدبینانه قضاوت نمیکردم . نمیدانم چرا ؛ ولی هیچ وقت از شوخی کردن شایان با دخترها ناراحت نمیشدم . به او اعتماد داشتم و او هم سواستفاده نمیکرد . شیدا و ستاره میگفتند :« بابا تو دیگه کی هستی ! ما اگر شوهرمان با دختری بیشتر ازیک سلام و علیک صحبت بکنه ؛ تکه تکه اش میکنیم. تو چطور میتونی اینقدر راحت باشی .»
    و من هم درجوابشان میگفتم :« آخه احمق ها اگر او منظور داشته باشه که جلوی من شوخی نمیکنه . من به خوبی روحیه او را می شناسم . به نظر من قبل از هر چیزی باید با همسرمان دوست باشیم تا بتونیم یک زندگی خوب و راحت داشته باشیم من از اینکه می بینم او شاد است لذت میبرم .»
    حتی خیلی راحت از رابطه او با دوست دختران سابقش میپرسیدم و ازاینکه با آب و تاب برایم تعریف میکرد احساس صمیمت بیشتری با او میکردم و گاهی اوقات تعجب میکردم که چطور دخترها خودشان را به راحتی در اختیار پسری قرار میدادند و تازه اونموقع بود که فهمیدم چقدر چشم و گوش بسته هستم ؛ خدا میداند که از هیچ چیز خبر نداشتم وقتی شایان تعجب مرا می دید ؛ میگفت :« اینکه چیزی نیست ؛ حالا این داستان را بشنو .»
    و شروع میکرد به تعریف کردن . یکبار وقتی قیافه مرا دید که از تعجب ماتم برده گفت :« عجب دختر ساده ای هستی . مهتاب ؛ واقعا هیچ وقت از پسری خوشت نیامده و به کسی دل نباخته ای ؟»
    با حالت عجیبی گفتم :« چی !؟»
    ـ یعنی هیچ وقت جنس مذکری در زندگی ات نبوده ؟
    آهی کشیدم گفتم :«چه حرفهایی میزنی ! زندگی من با دیگر دختران خیلی فرق داشت . مال آن چنان بار آمده بودیم که حتی در خواب هم نمی دیدیم که به پسری دل باخته باشیم . آن چنان ترس و وحشت در دل و جانمان رخنه کرده بود که با جنس مذکر بیگانه بودیم ؛ حتی نگاه کردن به یک پسر را از گناهان بزرگ به حساب می آوردیم .»
    ـ هو ... چه حوصله ای داشتی ؛ من اگر جای تو بودم این همه خفقان را نمیتوانستم تحمل کنم و حریص تر میشدم .
    ـ من هم نمیتوانستم تحمل کنم ؛ اما چاره ای نداشتم . چه کاری از عهده ام برمی آمد ؟ من یک دختر بودم و با یک پسرزمین تا آسمان فرق داشتم . اتفاقا در خانواده ی ما ؛ حالا ای کاش تنها مشکلم رابطه با پسرها و اینجور چیزها بود . من سرپیش پا افتاده ترین مسائل با پدر مشکل داشتم . همیشه برسر چادر پوشیدن ؛ بیرون رفتن با دوستان ؛ حتی آمدن آنها به خانه مان بحث داشتیم . بدون پدر یا مادر اجازه نداشتیم بیرون برویم ؛ حتی جرات اینکه یک نوار گوش بدهیم نداشتیم . آیا باور میکنی که به یاد ندارم حتی یک شب خونه ی مامانی ؛ یا ماهان مانده باشم ؟ خدا میدونه که من در طی این سالها چه زجری کشیده ام ؛ ماهان مثل آنها بود اما من با بقیه فرق داشتم . روزی نبود که با پدر بحثم نشود و هفته ای بیاید و برود و من و او با هم قهر نکنیم .
    ـ پس باید از چنین پدری متنفر باشی .
    ـ برعکس ؛ من عاشق پدرم بودم و هستم . هرچه او سخت گیرتر میشد ؛ علاقه ام به اوبیشتر میشد . باورت نمیشه همه یکطرف و پدر هم یکطرف . عشق و ایمان و همه ی زندگی ام اوست . باور میکنی وقتی با او قهر میکردم از غم دوری اش بیمار میشدم . هرروز از پشت پنجره اتاقم آمد و رفتنش را تماشا میکردم و دلم لک میزد که او را در بغل بگیرم و غرق بوسه اش کنم .پدرم دنیای من است.
    شایان لبخندی زد و گفت :« پدرت هم تو را خیلی دوست داره ؛ همیشه به حالت خاصی نگاهت میکنه . در عمق چشمانش عشق و علاقه ای که به تو داره به وضوح دیده میشه . فکرمیکنه که تو هنوز بچه ای و احتیاج به مراقبت داری . او نمیدونه که من مثل یک شیر مواظب تو هستم .»
    ـ باور میکنی که اگر روزی او را نبینم یا صدای او را نشنوم ؛ در دلم غمی بزرگی تلنبار میشه ... شایان من میترسم ؛ از آن روزی میترسم که پدر بفهمه به تمام عقاید او پشت پا زده ام و آنچه را که او تفی میکرده من به راحتی انجام میدهم . اگر روزی او بفهمد ؛ میدونی چه خواهد شد ؟ به حتم مرا برای همیشه ترد خواهد کرد .
    با گفتن این جمله دلم لرزید . آیا میشود روزی برسد که پدر اجازه ندهد او را ببینم !

  7. Top | #26



    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    عنوان کاربر
    رویـــای نیمه شب
    میانگین پست در روز
    52.00
    محل سکونت
    وطن من تنها در قلب کسانیست که دوستم دارند
    نوشته ها
    63,389
    پسندیده
    11,985
    تشکر شده
    27,641
    میزان امتیاز
    344

    پیش فرض

    فصل1-15

    آن روز جمعه هم به اتفاق بچه ها به کوه رفتیم و مثل همیشه شایان مجلس را در دست گرفته بود و با جوک گفتن و شوخی هایش همه را می خنداند ؛ سر به سر همه میگذاشت ؛ حتی دوستان دانشگاهی من که شناخت چندانی از آنها نداشت . حتی فرشید و علی هم به او گفتند :«زشته ؛ شاید از شوخی های تو خوششان نیاید ؛ بگذار چند جلسه رفت و آمد بکنیم بعد باب شوخی را باز کن .»
    شایان با خونسردی گفت :« اتفاقا من از همان روز اول خودم را نشان میدهم تا هرکه خوشش نمی آید به جلسه بعد نرسد و همین جا ختم جلسه اعلام شود .»
    آنقدر شیرین زبان و خوش برخورد بود که خیلی زود در دل دیگران می نشست و نه تنها بدشان نمی آمد بلکه لذت هم میبردند .
    آن روز هم شایان به روی تخته سنگی نشسته و مشغول چرت و پرت گفتن بود و آن چنان با آب و تاب تعریف میکرد که اگر جوک بی مزه ای هم میگفت همه را به خنده می انداخت . شکلک درمی آورد ؛ صدایش را تغییر میداد و در آخر هم گیتارش را به دست میگرفت و قطعه آهنگی میخواند . یکی از دوستان دانشگاهی ام که برای اولین بار با شایان روبه رو شده بود ؛ میگفت :« مهتاب ؛ خوش به حالت که چنین همسری داری فکر نکنم هیچ وقت پیر شوی .»
    تعریف کردن دیگران از شایان را دوست میداشتم و احساس غرور میکردم . ازاینکه خدا چنین شوهری نصیبم کرده که دیگران آرزویش را دارند به خود می بالیدم .
    آن روز را هیچ وقت از خاطر نمیبرم . در آن دشت زیبا در زیر اشعه ی دلچسب خورشید دراز کشیده بودیم و از آفتاب پاییزی لذت میبردیم . هرچند نفر هم جمع شده بودند ؛ شاید هم طبق معمول دریکجا بند نمیشد ؛ به سراغشان میرفت و تاهمه را به خنده نمی انداخت از جایش تکان نمیخورد . بااینکه به وضوح می دیدم که شایان به ندرت در کنارم است و بیشتر دوست دارد با دیگران وقتش را بگذراند ، اصلا ناراحت نمیشدم ؛ بااینکه می دیدم هرجفتی دست در دست یکدیگر راه میروند و از طبیعت لذت میبرند ؛ هیچ وقت حسادت نمیکردم و حتی یکبار هم نشد که از شایان گله کنم و از او دلگیر شوم . با اینکه می دیدم فرشید و علی با چه شور و شوقی دست به گردن همسرانشان می اندازند و کنار گوش هم نجوا میکنند ؛ خدا میداند یکبار هم دلم تکان نخورد و از خدا نخواستم که ای کاش شایان هم مثل آنها بود . اصلا شخصیت شایان را همانطور که بود دوست داشتم . آن روز ستاره ازسر دلسوزی گفت :«بابا این چه شوهری است که تو داری ؛ شما دوماه بیشتر نیست که ازدواج کردید باید الان دست همدیگر را بگیرید و به دشت و کوه بزنید و از باهم بودن لذت ببرید نه اینکه او برای خودش بگردد و تو هم تنها اینجا بشینی .»
    در جوابش گفتم :« طفلکی را ولش کنید ؛ بگذارید خوش باشه ؛ به زور و اجبار که نمیشه کسی را یک جا بند کرد ؛ زندگی زناشویی هم غل و زنجییر نیست که به گردن هم بیندازیم . باید خواسته های هم را بفهمیم و یکدیگر را درک کنیم ؛ شایان هم همین نظر را دارد و مرا آزاد گذاشته .»
    ستاره میان حرفم آمد و با جدیت گفت :« اما مهتاب ؛ زنها با مردها فرق دارند . تو حاضری همینطور که شایان با دخترها شوخی میکنه توهم همین رفتار را داشته باشی ؛ نه عزیزم تو با او فرق داری .»
    شیدا گفت :« حالا تو میگی که شایان تو را آزاد گذاشته تا هرکاری که دوست داری انجام دهی ؛ اما قول میدهم اگر همین حالا بلند بشی و با چهار تا پسر ؛ یا حتی فرشید و علی شوخی کنی ؛ شایان ناراحت میشه ما زنها فکرمیکنیم حسود هستیم ؛ اما مردها به مراتب از ما حسودترند ؛ البته اسم این حسادت را غیرت میگذارند . عزیزم از من میشنوی ؛ اینقدر به شایان بال و پر نده . ما قبل از تو او را می شناسیم او پسر خوب و شوخی است و حسن های زیادی داره . اما این دلیل نمیشه که حالا هم که ازدواج کرده مثل زمان تجردش باشه ؛ به نظر من باید از مرد خواست . اگر او را رها کنی ؛ بعد از مدتی می فهمی که چه اشتباه بزرگی کردی .»
    ستاره دستش را به دور گردنم انداخت و گفت : « عزیزم ما تو و شایان را دوست داریم ؛ دلمان میخواهد همیشه درکنار هم و به شوخی زندگی کنید ؛ از ما دلخور نباش و حرفهایمان را به پای دوستی بگذار.»
    با لبخندی گفتم :« حتما ؛ حتما .»
    شیدا گفت :« دلگیر که نشدی ؟»
    ـ واسه چی ! شما که حرف بدی نزدید . و از اینکه به فکرمن هستید بی نهایت متشکرم .»
    هنوز حرفم به پایان نرسیده بود که دستان گرم شایان را به دور بازوانم حس کردم و با صدای بلند گفت :« خانم ها و آقایان محترم یک خبر مهم براتون دارم .»
    و در حالیکه با دست به سمتی اشاره میکرد گفت :« خانم عزیز با شما هستم . از اینکه همه ی عمرتان نشستید و حرف زدید و غیبت کردید به کجا رسیدید؟ یه کمی هم به دوستان توجه کنید .»
    صدای خنده ی همه بلند شد و بعداز لحظاتی سکوتی سراسر دشت را گرفت . شایان دست مرا گرفت و بلند شدیم و گفت :« اول از همه از لطف خدا ممنون هستم که چنین همسری نصیبم کرد ؛ باور کنید در خواب هم نمی دیدم ؛ گاهی اوقات فکرمیکنم که این یک رویاست که هر آن ممکن است به دور دستها برود. او را عاشقانه دوست دارم و امیدوارم که بتونم خوشبختش کنم . و حالا خبر خوش ؛ مهمانی ما که منتظر بودید به زودی از راه خواهد رسید شب همین پنج شنبه همگی منزل ما هستید . با قدوم خود ما را خوشحال کنید .»
    آنقدر برایم غیرمنتظره بود که خودم هم تعجب کردم . قبلا دراینباره صحبت نکرده بودیم ؛ ولی با این حال او آن چنان سرحال و راضی به نظر می آمد که دلم نیامد با اخم و دلخوری او را برنجانم و با خوشحالی گفتم :« بچه ها یادتون نره ؛ منتظرتان هستیم .»
    اصلا از بحث و دلخوری خوشم نمی آمد . دلم نمیخواست زندگی تازه ام با بحث های پیش پا افتاده و جزئی بهم بخوره . هر وقت یاد قهرهایی که با پدر میکردم ؛ می افتادم ؛ تنم میلرزید . برای همین دلم نمیخواست مسئله ای رابطه مان را تاریک کند ؛ البته شایان هم اهل قهر کردن نبود . برایش فرقی نمیکرد که مقصر من باشم یا خودش ؛ خیلی زود سرصحبت را باز میکرد و با مسخره بازی هایش مرا به خنده می انداخت .
    وقتی به خانه رسیدیم ساعت از هفت گذشته بود . بااینکه خیلی خسته بودم به آشپزخانه رفتم و مشغول شست و شوی ظروف شدم و شایان هم بعد از مرتب کردن خانه به حمام رفت . وقتی کارم تمام شد از خستگی روی کاناپه ولو شدم . هرچه تلویزیون را از این کانال به آن کانال زدم برنامه جالبی نداشت ؛ ترجیح دادم آهنگ ملایمی گوش دهم . سی دی را روشن کردم ؛ موسیقی بی کلامی بود که به من آرامش میداد اما هنوز دقایقی نگذشته بود که شایان آن را بهم زد .
    ـ مهتاب خانم ؛ امروز چطور بود ؟ بهتون خوش گذشت .
    بالای سرم ایستاده بود . به رویش لبخندی زدم و گفتم :« مگه میشه آدم در جوار شما باشه و بد بگذره .»
    ـ من که همیشه گفتم تا من را داری هیچ غمی نداری .
    ـ راستی شایان چرا برای مهمانی پنج شنبه شب با من هماهنگی نکردی!
    درکنارم نشست و گفت :« میخواستم سورپرایزت کنم .»
    از کنار چشم نگاهش کردم و گفتم :« ای کلک ؛ وقتی حرفی نداری ؛ بگو میخواستم سورپرایز باشه .»
    ـ نه به جان مهتاب ؛ حالا هم اگه تو بخواهی آنرا بهم میزنم . مخالفی !
    ـ نه مخالف که نیستم ؛ اما دلم میخواهد هرکاری که انجام میدهی از قبل با من هماهنگ کنی .
    ازجا برخاست و دستش را کنار پیشانی اش آورد و گفت :« قول میدهم جناب سروان دیگه تکرار نشه . حالا خواهش میکنم مرا ببخشید .»
    و با عجله به سمت آشپزخانه رفت و بایک ظرف چیپس و ماست برگشت و گفت :«چه بچه های باحالی داشتید ؛ هم دانشگاهی هایت را میگم ؛ ازشون خوشم آمد ؛ اتفاقا اون زوجی که تازه نامزد کرده اند ...
    ـ خوب جواب شیطنت هایت را میدادند ؛ حسابی کم آورده بودی .
    ـ اختیار دارید ؛ من کم بیارم . اگر همه ی عالم و آدم جمع شوند جواب تک تکشان را میدهم .
    ـ این یکی را درست گفتی ؛ خدا این زبون را از تو نگیره .
    ـ واقعا راست میگی ؛ اگر این زبون را نداشتم به درد هیچ کاری نمیخوردم .
    ـ راستی میدونی شیدا و ستاره چی میگفتند !
    همینطور که مشغول خوردن ماست و چیپس بود گفت :« چی گفتند؟»
    ـ برای آنها عجیب بود که تو با دیگران شوخی میکنی و من ناراحت نمیشوم و تو در جمع ؛ به ندرت پیش من هستی .
    شایان با تعجب نگاهم کرد و گفت :« تو چی جواب دادی ؟»
    ـ واقعیت را گفتم . ازدواج به معنی غل و زنجیر نیست . باید هر طور که راحتی زندگی کنی ؛ ما همدیگر را درک میکنیم و از زندگی مان بسیار راضی هستیم . اونها میگفتند که زن و مردها با هم فرق دارند ؛ اما اینطور نیست .
    ـ به نظرتو چطوری است ؟
    ـ به نظر من هرحسی که در یک زن وجود داره در یک مرد هم میتونه باشه ؛ یا به عکس ؛ مثلا یک زن میتونه حسود یا بی عاطفه و حتی خیانتکار باشه ؛ یک مرد هم همینطور . هرجفتی اگر از طرف مقابلش مطمئن باشه دیگه حسادت و هرشک و شبهه ای کنار میرود ؛ اگر یک زوج همدیگر را دوست داشته باشند ؛ نباید وسواس به خرج دهند و از کوچکترین مسئله ای ایراد بگیرند . مثلا تو برای خودت ملاک هایی در زندگی داری که سالهای سال همین روش زندگی ات بوده ؛ حالا این توقع بی جاست که من بخواهم از ایده و عقایدت دست برداری . فقط میتونیم با همفکری و تفاهم سعی کنیم ایرادهای همدیگر را برطرف کنیم و قبل ازاینکه دیگران به ما گوشزد کنند ؛ خودمان از عهده حل آن بربیایم . بهرحال یک سری عادتهای زشت هست که باعث از هم پاشیدن زندگی میشه که با کمی صبر و بردباری میتوان آنها را رفع کرد .


  8. Top | #27



    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    عنوان کاربر
    رویـــای نیمه شب
    میانگین پست در روز
    52.00
    محل سکونت
    وطن من تنها در قلب کسانیست که دوستم دارند
    نوشته ها
    63,389
    پسندیده
    11,985
    تشکر شده
    27,641
    میزان امتیاز
    344

    پیش فرض

    پدر همیشه میخواست روحیه و فکر مرا تغییر دهد و من ازاین موضوع رنج میبردم . حالا دلم نمیخواهد همین بلا را بر سرتو بیاورم و به اجبار ازت بخواهم که بخاطر من خودت را تغییر بدهی ؛به نظر من چه زن و چه مرد ؛ فرقی نمیکنه ؛ اگه قراره پایبند زندگی نباشه و خدای نکرده سر و گوشش بجنبه ؛ او را نمیتوان عوض کرد هرطور که بخواهی او را کنترل کنی به بیراهه میرود ؛ پس سعی بیهوده کردن است خدا کنه اصل آدمی درست باشه .
    شایان با دقت به حرفهایم گوش کرد وبعد گفت :« مهتاب ؛ به جان خودت که میدانی که چقدر برایم عزیز هستی ؛ اگر از راه و روش و کارهای من خوشت نمی آید یا باعث آزار تو میشود ؛ بگو تا خودم را تغییر بدهم ؛ هیچ وقت دوست ندارم کاری انجام دهم که باعث ناراحتی تو بشه .»
    و دوباره حس لودگی اش گل کرد و جلو پایم زانو زد و گفت :« شما امر بفرمایید . اگر از اینجانب دلخور هستید ؛ بگویید که همین جا به زندگی ام خاتمه دهم .»
    سرم را تکان دادم و گفتم :« فقط خواهش میکنم در مواقعی که باید جدی باشی ؛ جدی باش.»
    شایان یه جور به خصوصی بود ؛ هیچ وقت نمیتوانست جدی باشه ؛ حتی در سخت ترین شرایط زندگی . آیا من میتوانستم او را تغییر دهم ؟! البته من هم از اخلاق و روحیه او خوشم می آمد . در زندگی گذشته ام قانون و نظم دست و پاگیری همیشه چهارچوب زندگی مان را تهدید میکرد ؛ هرحرفی که میخواستیم بزنیم ؛ باید فکرمیکردیم که آیا گفتن این جمله در اینجا صلاح است ؟ و هرکاری که میخواستیم انجام بدهیم باید قانون خانواده باشد . اما شایان تمام این قوانین سخت را زیر پا میگذاشت و میگفت :« هرطور که راحتی باید زندگی کنی .»
    بااو بودن برایم دنیایی بود که حاضر نبودم با هیچ چیز عوضش کنم . اخلاق و رفتار او برایم جالب و دوست داشتنی بود ؛ به طوریکه چشم و گوشم به روی حرفهای مردم کاملا بسته بود و اصلا برایم مهم نبود که چه بگویند ؛ او مرد ایده آلم بود و او را همانگونه دوست داشتم که بود . ساده ؛ بی آلایش ؛ شوخ طبع و در جمع محبوب همه ، جمعی نبود که بدون شایان کامل شود ؛ اگر حتی چنددقیقه دیر میکردیم سر و صدای همه بلند میشد و میگفتند :« بابا کجا هستید حوصله مان سر رفت .» شایان هم با قیافه جدی میگفت :« دستتان درد نکنه مگر من دلقک هستم که همه منتظرند تا شایان خلک بیاد و همه را بخنداند . از این به بعد من میخواهم جدی باشم.»
    و شروع میکرد به نازکردن و تا همه به سراغش نمیرفتند از دلش در نمی آوردند ؛ رضایت نمیداد .
    چیزی به مهمانی نمانده بود و ما هیچ تدارکی ندیده بودیم . شایان هم که عین خیالش نبود ؛ آنقدر زندگی را راحت میگرفت که گاهی اوقات حرصم را در می آورد . به طرز غیرقابل باوری مجلس پنج شنبه در دانشگاه پیچید ؛ بچه ها یکی یکی به سراغم آمدند .
    ـ حالا ما غریبه هستیم که برای عروسیتان دعوتمان نمیکنید .
    ـ این یک مهمانی خصوصی است ؛ عروسی ما چندماه پیش بود . فقط چند تااز دوستان را دعوت کردیم که دور هم باشیم .
    ـ یعنی ما جزو دوستان نیستیم .
    ـ این چه حرفی است که میزنید شما هم تشریف بیاورید ؛ خوشحال میشویم .
    ـ راستی راستی ما هم دعوت هستیم .
    ـ البته که هستید ؛ یادتون نره .
    ـ مگر میشه یادمون بره ؛ اینطور که ما تعریف آقا شایان را شنیدیم به حتم خیلی خوش میگذره.
    به همین راحتی مهمان ها حدود هشتاد نفر شدند و نمیدانستم چه بکنم . ازمامانم که نمیتوانستم کمک بگیرم ؛ چون اگر می فهمیدند که این چنین مهمانی میخواهم برگزار کنم ؛ برای همیشه طردم میکردند . مستاصل مانده بودم . خدایا در این پنج روز چه کار میتوانستم بکنم ؛ حتی محل مناسبی هم برای جشن پیدا نکردیم . غذا ؛ میوه ؛ شیرینی ؛ وسایل پذیرایی هم که جای خود داشت .
    به تنها کسی که عقلم رسید تماس بگیرم و کمک بخواهم عزیزجون بود ؛ خدا را شکرکردم که در ایران بود . تلفنی با او تماس گرفتم.
    ـ سلام عزیزجون ؛ مهتابم ؛ حالتون چطوره ؟
    ـ به به ؛ سلام بر عروس گلم ؛ حالت چطوره ؟ به خدا شرمنده که نتونستم سری بهتون بزنم تا یکی دو هفته دیگه دارم میرم درگیر کارهایم هستم .
    ـ خواهش میکنم ؛ این چه حرفیه که میزنید ؛ وظیفه ماست که به سراغ شما بیایم و اگر کار از عهده مان برمی آید برایتان انجام دهیم .
    ـ شما تازه عروس و داماد هستید ؛ سرتان شلوغه . کسی هم از شما توقع نداره . خب از خودت بگو ؛ شایان چطوره ؟
    ـ اون هم خوبه . عزیزجون یه زحمتی براتون داشتم .
    ـ بگو عزیزم ؛ هرکاری داری تعارف نکن .
    ـ والله چی بگم ؛ شایان برای همین پنج شنبه شب عده ای از دوستانش را دعوت کرده ؛ به مناسبت همان جشنی که قرار بود بگیریم . حالا به چندتا مشکل برخورد کردیم که غیراز شما کسی نیست که بتونه کمکمان کند.
    ـ چی شده عزیزم !
    ـ متاسفانه هنوز هیچ کاری انجام ندادیم ؛ در ضمن بچه ها حدود هشتادنفر هستند که فکر نکنم توی آپارتمان خودمون جاشون بشه . نمیدونم چه کار کنم .
    عزیزجون بدون اینکه فکری بکند ؛ یااز شایان ناراحت شود گفت :« عزیزم اینکه مشکلی نیست ؛ همه چیز را بسپارید به من . از بابت جا که مشکلی ندارید بیایید اینجا درسته که یک کمی راه دوره ؛ ولی چند تا حسن داره . اول اینکه برای همه به خوبی جا هست و دوم اینکه صدای بزن و بکوب بیرون نمیره .»
    ـ واقعا میشه این مهمانی را آنجا برگزار کرد.
    ـ البته که میشه ؛ همانطور که گفتم بقیه کارها را هم به من بسپارید ؛ شما آن شب مثل عروس و داماد تشریف بیاورید .
    باورم نمیشد که به همین راحتی مشکلم حل شده باشد . با خوشحالی گفتم :
    ـ واقعا کمک بزرگی کردید ؛ باور کنید که نمیدانستم چه کار کنم . راستی عزیزجون ؛ بابا و مامان نفهمند.
    ـ هو ... چه حرفهایی میزنی دخترم ؛ مگر عقلم را از دست دادم . سلمانی چه کار کردی ! وقت گرفتی؟
    ـ نه عزیزجون ؛ اینقدر اعصابم خرد شده بود که دیگه به فکر سلمانی و لباس و این جور چیزها نیستم .
    ـ اون هم ناراحت نباش ؛ یه سلمانی می شناسم که خودم مشتریش هستم برات وقت میگرم ؛ بهتره به فکر لباس هم باشی.
    ـ قربونتون برم ؛ دستتون دردنکنه ؛ واقعا اگه شما نبودید چه میشد !
    ـ گفتم که اصلا ناراحت نباش ؛ همه ی کارها را به نحو احسن انجام میدهم . راستی شام چی سفارش بدهم .
    ـ هرچی خودتان صلاح میدانید .
    ـ مهتاب جان ؛ فقط این روزها از نظر مالی در مضیقه هستم و پول آن چنان در بساط ندارم اگه میشه ...
    میان حرفش آمدم و گفتم :« این حرفها چیه ، به شایان میدم براتون بیاره .»
    ـ دستت درد نکنه . فقط قربونت یه کم زود .
    ـ تا شب خوبه .
    ـ آره ؛ خیلی عالیه .
    ـ می بخشید ؛ چقدر بفرستم .
    ـ عزیزم هر اندازه پول بدهی آش میخوری ؛ تا بخواهی پذیرایی در چه حد باشه .
    ـ یه چیز معمولی و آبرومندانه باشه .
    کمی فکرکردو گفت :« حالا تو چهارصد تومان بفرست کم و زیادش را با هم صلام میریم .»
    ـ باشه اصلا شب خودم با شایان بهتون سرمیزنیم .
    ـ قربان قدمتان .
    ـ چیزی میخواهید براتون بگیریم .
    ـ نه عزیزم ؛ دستتون درد نکنه .
    ـ قربانتون ؛ خداحافظ .
    بااینکه میدانستم اینطور که میگفت اوضاع مالی اش بد نیست و وظیفه اوست که مخارج این جشن کوچک را متقبل شود که البته در برابر جشنی که پدر گرفته بود اصلا به نظر نمی آمد و شاید هزینه اش به اندازه انعامی بود که پدر به گارسون ها داد ،ولی بااینحال از دستش نرنجیدم و ازاینکه زحمت کشیده و کارها را به عهده گرفته بسیار سپاسگزار بودم ولی متاسفانه وضع مالی خودمان هم آن چنان خوب نبود اگر سیصد تومان پولی که پدر هرماه به حسابم میریخت خرج این جشن میکردم تازه باید از حقوق شایان هم صد تومان به روی آن بگذارم و تا آخر ماه باید با پنجاه تومان سرکنیم که آن هم با ولخرجی های شایان بعید میدانستم . او متاسفانه خیلی ولخرج بود . اهل پس انداز نبود و هرچه درمی آورد باید تا ریال آخرش را خرج میکرد . حالا نمیدانستم پس اندازی هم دارد یا نه ! هیچ وقت در این مورد با او صحبت نکرده بودم با اینحال تصمیم گرفتم این پول را اول از او طلب کنم . کسی که مهمان دعوت میکند ؛ آیا به فکر مخارجش هم هست ؟
    ساعت هشت و نیم شب شایان مثل همیشه با سرو صدا وارد خانه شد .
    ـ سلام بر کدبانوی خانه ؛ به به چه بوی خوبی می آید .
    وارد آشپزخانه شد و از پشت سر مرا در بغل گرفت و بوسید .
    ـ اجازه میدادی من می آمدم شام درست میکردم ؛ حیف این دستها نیست که با آشپزی خراب بشه .
    ـ اوه اوه اوه از این زبان چرب و نرمت .
    مرا رها کرد و سراغ میز شام رفت و تکه ای کتلت را در دهان گذاشت و گفت :« خدا هم از دار دنیا فقط این زبون را به ما داده ؛ اگه اجازه بدهید آن را هم به شما تقدیم کنیم .
    ـ شایان بهتره زودتر شام بخوریم که باید برویم منزل عزیزجون .
    ـ منزل عزیزجون واسه چی؟
    ـ مثل اینکه خودت هم از دسته گلی که به آب دادی خبر نداری ؛ آقای عزیز پنجشنبه شب هشتاد نفر مهمون دعوت کردی ؛ حالا ممکنه بفرمایید میخواهید چه بکنید .
    ـ حالا چند روز وقت داریم ؛ یه کاری میکنیم .
    ـ شایان ! به خدا خیلی بی خیالی ، من به عزیزجون گفتم او همه ی کارها را به عهده گرفت .
    این پا و آن پا کرد و گفت :« البته دستشان درد نکنه ؛ اما خودمان میکردیم .»
    چپ چپ نگاهش کردم و گفتم :« برو ؛ برو دست و صورتت را بشوی که داری حرصم را در می آوری .»
    دستش را به روی سینه اش گذاشت و گفت :« تسلیم ،تسلیم »
    و به طرف دستشویی به راه افتاد . سرمیز شام آرام و قرار نداشت ؛ میخواست حرفی بزند اما مردد بود گفتم :« چیه شایان خبری شده !»
    ـ نه نه ؛ بهتره شامت را بخوری .
    ـ شایان ؛ توی چشمهای من نگاه کن ... خب ؛ حالا بگو ببینم چی شده .
    خیلی زود نگاهش را به طرف ظرف غذا برگرداند و من من کنان گفت :«راستش ...حقیقت اینه که متاسفانه فعلا پولی در بساط ندارم . اون روز جمعه نمیدونم چی شد که جوگیر شدم و همه را دعوت کردم ؛ این چند روزی هم که این دست و آن دست میکردم برای این بود که شاید بتونم پول از کسی قرض کنم ؛ اما متاسفانه همه از من مفلس تر بودند . میدونی که زندگی دانشجویی است و همه برای یک تومان به یک تومانشان حساب باز کردند .
    ـ به جز تو ؛ که زندگی ات هیچ حساب و کتابی نداره . واقعا شایان تا کی میخواهی اینقدر بی خیال باشی ؛ عزیزم پول در آوردن سخته ؛ زندگی کردن خرج دارد ؛ باید هرکاری طبق برنامه ای انجام شود. از اینکه دهانت را باز کنی و آنچه که خوشایند خودت و دیگران است بگویی ؛ اما نتونی به آن عمل کنی ؛ چه سودی میبری به جیز اینکه وجهه ی خودت را از بین میبری ... خب ! حالا بگو ببینم میخواهی چه بکنی ؟
    سرش را به زیر انداخت و هیچ نگفت . دلم برایش سوخت با اینکه میدانستم کارش از اول اشتباه بود ؛ اما آن حالت مظلومانه اش دلم را سوزاند ؛ فقط تعجبم از این بود که او چگونه پا جلو گذاشته و به خواستگاریم آمده . مگر نمیدانست که مخارج عقد و عروسی تا کرایه خانه و هزار کوفت و زهر مار با اوست . ما که از او چیزی نخواستیم یعنی پسری در این سن و سال سیصد ؛ چهارصد هزار تومان پس اندازه ندارد ؛ یا مادرش که پا جلو گذاشته ؛ نباید پولی برای پسرش اندخته میکرد؟
    بااینحال نتوانستم دل او را بشکنم گفتم:« ناراحت نباش ؛ حالا کاری است که شده . باید درآمد این ماه را برای جشن هزینه کنیم . اما باید از این به بعد حواسمان را جمع کنیم و بدون برنامه ریزی کاری انجام ندهیم . ماه سختی در پیش داریم باید نشون بدی که از عهده اش برمی آیی.
    شایان از خوشحالی دستهایش را بهم کوبید و گفت:« هرچه شما بفرمایید سرور گرامی ؛ ازاین به بعد هرنوع برنامه ریزی به عهده ی شما ؛ من دیگه غلط بکنم بدون اجازه شما کاری انجام بدهم .» و دستهایم را در دست گرفت و آنها را بوسید .همین برایم بس بود . ازاینکه می دیدم شایان همیشه حرفهایم را می پذیرد،به نظرم او یک آقای به تمام معنی می آمد که سعی میکرد مرا به هر صورت خوشحال و شاد کند . شکرخدا ؛آنقدر در زندگی ام پول دیده بودم که اصلا مسائل مادی به نظرم نمی آمد و فقط به دنبال آرزوهایی بودم که هیچ وقت درخانه پدری رنگ واقعیت نگرفته بود . مهمترین چیزی که در زندگی مشترکمان با شایان نصیبم شد استقلال و اعتماد به نفس بود . من که هیچ وقت نمیتوانستم تصمیمی بگیرم ؛ حالا به طرز بی سابقه ای تصمیم میگرفتم و عمل میکردم . به دلخواه خود خرید میکردم ؛ وسایل خانه ام را با سلیقه خودم می چیدم و با دوستانی که دوست داشتم رفت و آمد میکردم مانند یک پرنده آزاد بودم و ازاین آزادی در آسمان آبی زندگی ام لذت میبردم .
    کسی نبود به من ایرادی بگیرد چرا این کار را کردی ؛ حق نداری این لباس را بپوشی ؛ حق نداری این نوار را گوش بدهی . شایان آن چنان مرا آزاد گذاشته بود که درهمین مدت کوتاه از تمام رمز و راز زندگی سردرآورده بودم . بودن با او تمام دنیایم بود حتی پدر هم از شدت علاقه ام به شایان خبر داشت و ازاینکه میدید من به خواسته ام رسیده ام خوشحال بود . ما هم همیشه طوری رفتار میکردیم که پدر فکرنمیکرد ما چگونه زندگی میکنیم . وای از روزی که می فهمید با چه کسانی رفت و آمد میکنم ؛ چگونه لباس میپوشم و چه معیارهایی برای زندگی انتخاب کرده ام ؛ بدون تامل سرم را میگذاشت کنار باغچه و گوش تا گوش میبرید . حتی از تجسم روزی که پدر حقایق را بفهمد ؛ بدنم یخ میکرد.

  9. Top | #28



    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    عنوان کاربر
    رویـــای نیمه شب
    میانگین پست در روز
    52.00
    محل سکونت
    وطن من تنها در قلب کسانیست که دوستم دارند
    نوشته ها
    63,389
    پسندیده
    11,985
    تشکر شده
    27,641
    میزان امتیاز
    344

    پیش فرض

    فصل2-15

    پنج شنبه شب زودتر از آنچه بتوان فکرش را کرد از راه رسید . دست عزیزجون درد نکند که همه ی کارها را به نحو احسن انجام داده بود. قبل از اینکه وارد مجلس شویم یک ساعتی با شایان بحث داشتیم ؛ آخر طرز آرایش و لباسم به نظرم آن چنان وقیح بود که خجالت میکشیدم وارد مجلس شوم.
    شایان گفت:« عزیزم ؛ شدی مثل یه دسته گل ؛ یه عروس خانم خوشگل ؛ من نمیدونم به چی ایراد می گیری.»
    ـ آخه شایان چرا نمیخواهی بفهمی من هیچ وقت اینطور نبودم ؛ باور کن خجالت میکشم . نگاه کن آرایش به این غلیظی ؛ تازه یواشکی با دستمال کمی از آن را پاک کردم.حالا آرایش به کنار ؛ این لباس را چه کنم؟ روزی که آن خریدم فقط به خاطر تو بود ؛ اصلا فکر نمیکردم یه روز مجبور شوم آن را بپوشم؛ نگاه کن یقه ام چقدر بازه؛ آستین هم که نداره .وای شایان ؛ همه اش تقصیرتوست ؛ بیا بریم خونه تا یه لباس دیگه بپوشم.
    شایان با همان خونسردی همیشگی اش گفت:« عزیزم این لباس هیچ ایرادی نداره ؛ تازه اشارپ هم داره. تو چون هیچ وقت اینطور لباس نپوشیدی به نظرت عجیبه ؛ حالا امشب را که ببینی ؛ می فهمی که نسبت به بقیه ؛ چقدر پوشیده هستی.»
    ـ وای ! اگه بابا من را این ریختی ببینه چه میشه !!خدای نکرده درجا سکته میکنه.
    شایان درحالیکه سعی میکرد خنده اش را کنترل کند گفت:« حالا چی شده که به یادت بابات افتادی؟ اون بنده ی خدا که قرار نیست بیاد که تو اینطور ترسیدی.
    ـ الهی شکر که نیلوفر و ملینا جایی دعوت داشتند. اگر می آمدند ؛ امکان نداشت باور کنند که من همان مهتاب قدیمی هستم ؛ حتما پیش خودشان فکرمیکردند که حق با پدرم بود که هر نوع آزادی را از من گرفته بود.
    ـ خیلی وقته که از آنها خبری نداری ؛ فکرکنم از وقتی که ازدواج کردی دیگه آنها را ندیدی.
    ـ ایده های مخصوصی دارند؛ میگویند:«تو شوهر کردی ؛ درست نیست ما مزاحمت شویم.»
    ـ چه حرفهایی میزنند ؛ به نظر من دوست همیشه دوسته.
    خودم هم از اینکه از وقتی که ازدواج کردم فقط یکبار آن هم برای چشم روشنی به منزلمان آمده بودند ازشان دلخور بودم.حالا که راحت تر میتوانستیم با هم رفت و آمد کنیم آنها شایان را بهانه میکردند و شادی... نمیدانم چی شد که ناگهان به یاد او افتادم ؛ مدتهاست که از او خبری ندارم خدا میدونه که چقدر دلم براش تنگ شده.
    بالاخره شایان با زبان چرب و نرمش مرا متقاعد کرد و اصرارهای من هم مورد تغییر لباس بی نتیجه ماند.
    آن شب شبی بود که خاطره اش برای همیشه در ذهنم ماند ؛ همانطور که شایان گفت وقتی لباسهای بقیه را دیدم ؛ به خودم امیدوار شدم.بعضی ها آن چنان بی پروا لباس پوشیده بودند که باورم نمیشد در ایران چین چیزی امکان داشته باشد. آنقدر چشم و گوش بسته بودم ؛ که هر چیز عادی از نظر دیگران برای من غیرعادی و عجیب بود.
    دوستانم آن چنان با آب و تاب از آرایش و لباسم تعریف میکردند که نظرم نسبت به چند ساعت پیش بکلی تغییر کرد. همه چیز برایم تازگی داشت ؛ حال و هوای مجلس با آنچه تاکنون دیده بودم زمین تا آسمان فرق داشت.اصلا نمیتوانستم باور کنم به همین راحتی دختر و پسرها با هم برقصند؛ شوخی کنند و مانند دوتا دوست باهم ارتباط داشته باشند. صدای خواننده به همراه ارکستر آن چنان از بلندگو پخش میشد که همه را به وجد می آورد و همه بدون تعارف و رودربایستی به وسط مجلس می آمدند و می رقصیدند . من و شایان درجایگاه مخصوص نشسته بودیم و آن چنان مات زده اطراف را نگاه میکردم که شایان به پهلویم زد و گفت:« هی دختر کجایی ! تا حالا چندبار بچه به افتخار ما دست زدند ؛ بلندشو بلندشو که این رقص بدون من و تو صفایی نداره.»
    و دست مرا گرفت و به میان بچه ها رفتیم من هم مانند یک بره ی مطیع بدون هیچ اعتراضی او را همراهی کردم.صدای هلهله و سوت از هر طرف شنیده میشد.شایان با آن خلق و خویی که داشت ؛ دست دخترها و پسرها را میگرفت و به وسط میکشاند و هیچ کس هم معترض نمیشد ؛ حتی من که همسرش بودم. خدا میداند که حتی یکبار نشد که نسبت به این کار شایان حسادت کنم و از او دلخور شوم. آن شب آنقدر سرم گرم شد و خوش گذشت که اصل خودم را فراموش کردم ؛ مثل اینکه سالهای سال با این بچه ها زندگی کرده بودم.
    عزیزجون هم چند تا از دوستانش را دعوت کرده بود و در اتاق دیگری از آنها پذیرایی میکرد. میگفت:« نمیخواهم مزاحم جمعتان باشم.»اما بالاخره با اصرار من و بچه ها ؛ آنها هم در شادی ما شرکت کردند. عزیزجون واقعا زحمت کشیده بود حتی شام را خودش به اتفاق دوستانش تهیه کرده بود ؛ غذاهای متنوع با دسرهای خوشمزه که همه و همه دست پخت عزیزجون بود و از همه مهم تر تزیین میز شام بود .او زن خوش سلیقه و کدبانویی بود که در لباس پوشیدن ؛ امور خانه داری خیاطی ؛ بافتنی ؛ گل آرایی و هر هنری حرف اول را میزد. او را مانند یک دوست عزیز میدانستم و هیچ وقت او را به چشم مادر شوهر نمی دیدم. او به شیوه ی خاص خود زندگی میکرد. آنقدر که با دوستانش راحت بود با خانواده نبود حتی در کنار فرزندانش هم بیشتر از چند روز دوام نمی آورد. میگفت:« همانطور که بچه ها دوست دارند با همسن و سالشان رفت و آمد کنند ؛ من هم با دوستان خودم حال میکنم. شاید اگر خدا یه دختر به من میداد ؛ موضوع فرق میکرد ؛ اما پسرها مسئله شان جداست. وقتی ازدواج کنند دیگر مادر و پدر را فراموش میکنند. شاید هم مشکلات زندگی آنها را اینقدر دور میکند.»
    تا نیمه شب به رقص و پایکوبی گذشت و بالاخره بچه ها بوق بوق زنان ماا را تا خانه همراهی کردند ؛ آن چنان احساس خستگی میکردم که یک راست به اتاق خواب رفتم و به روی تخت ولو شدم. شایان به کنارم آمد و گفت:« چطور بود؟ خوش گذشت!»
    با خوشحالی که نمیتوانستم آن را پنها کنم دستم را به دور گردنش انداختم و گفتم:« خیلی زیاد ؛ در تمام عمرم هیچ شبی به این زیبایی برایم نبود.»
    ـ حالا کجاش رو دیدی به مهمانی هایی به راه بیندازیم که این شب انگشت کوچکه آنها نباشه ؛ عزیزم تا من را داری هیچ وقت پیرنمیشی. طعم خوش زندگی را نشانت میدهم دیگر غم و غصه...»
    آنقدر خسته بودم که همانطور که مشغول حرف زدن بود پلک هایم به روی هم افتاد. خدا میداند چه شب وحشتناکی را به صبح رساند ؛ مثل اینکه وجدانم در خواب بیدار شده بود. پدر را دیدم با چهره ای گرفته ؛ او از دستم رنجیده بود ؛ حتی جواب سلامم را نداد.
    ـ پدر ؛ پدر ؛ منم مهتاب.
    اما او رویش را برگرداند و از کنارم دور شد. چندبار از شدت وحشت از خواب پریدم و وقتی شایان را در کنارم دیدم ؛ فهمیدم که خوابی بیش نبوده و با خیالی راحت سر بر بالین گذاشتم اما دوباره شروع شد . کابوس های وحشتناکی که احاطه ام کرده بودند دست بردار نبودند. مادر را با لباس سیاه دیدم که گوشه ای نشسته و گریه میکنند ؛ هرچه سعی میکردم به سمتش بروم نیرویی مانعم میشد ؛ ماهان و زهرا در کنارش بودند و با عصبانیت مرا نگاه میکردند و دیگران هم با دست مرا به یکدیگر نشان میدادند هرچه پدر را صدا میزدم که به کمکم بیاید ؛ او نبود. با صدای بلند فریاد زدم:« پدر پدر پدر ...»
    اما هیچ جوابی شنیده نمیشد . چیزی به روی سینه ام سنگینی میکرد و راه نفسم را گرفته بود ، هرچه برای رهایی سعی و تلاش میکردم همان نیرو مانعم میشد کسی مرا تکان میداد.
    ـ مهتاب ؛ مهتاب ؛ بیدارشو . من درکنارت هستم.
    اما قوایم آن چنان تحلیل رفته بود که حتی نای اینکه چشم هایم را باز کنم نداشتم.
    ـ مهتاب ؛ عزیزم چشمهایت را باز کن. خدایا چه عرقی روی پیشانی اش نشسته !
    و محکم شانه هایم را تکان داد و ناگهان از خواب پریدم . با دیدن شایان بغضم ترکید او مرا در بغل گرفت و گفت :« چی شده عزیزم ؛ چی شده ! تو را به خدا حرفی بزن . چرا می لرزی ؟ تمام بدنت یخ کرده.»
    درحالیکه او را محکم به سینه چسبانده بودم گفتم :« پدر ؛ پدر»
    با دستش پیشانی ام را پاک کرد و گفت :« عزیزم تو خواب دیدی ؛ هیچ اتفاقی نیفتاده . حالا بهتره کمی استراحت کنی و بعد برای من تعریف کنی که چه خوابی دیدی .»
    به دیواره ی تخت تکیه دادم و آرام آرام اشک بر گونه ام چکید .
    ـ شایان پدر دیگه مرا دوست نداره .هرچه توی خواب صدایش میکردم جوابم را نداد . او با من قهر کرده.
    ـ مهتاب ؛ عزیزم تو خواب دیدی ؛ اینقدر نگران نباش.
    ـ اما این خواب فرق داشت ؛ من هیچ وقت در چنین جشن هایی شرکت نکرده بودم ؛ این چنین لباسهایی نپوشیده بودم ؛ اما دیشب سنگ تمام گذاشتم و هر کاری که نباید انجام دهم ؛ انجام دادم و متاسفانه لذت هم بردم. گناه من نابخشودنی است ؛ برای همین پدر با من قهر کرده او هیچ وقت مرا نخواهد بخشید.
    و با صدای بلند گریه کردم . شایان دستش را به دور شانه ام انداخت و گفت:« آرام باش ؛ آرام باش. تو دچار عذاب وجدان شدی . اصلا میدونی چیه ... دیگه قول میدهم در این جشن ها شرکت نکنیم . خواهش میکنم آرام باش .»
    و بوسه ای بر موهایم زد . کم کم با حرفهای دلنشین شایان و نوازش هایش به خواب رفتم.
    صبح قبل از ساعت هشت از خواب بیدار شدم ؛ اصلا دلم نمیخواست شب قبل را بخاطر بیاورم ؛ هر صحنه ای که در ذهنم ؛ مجسم میشد فوری آن را پاک میکردم برای دیگران به حتم جشن دیشب واقعه ی مهمی نبوده . کار خلافی انجام ندادیم . هرکس با خانواده اش بود و در هرجشن عروسی بزن و بکوب و پایکوبی هم وجود دارد. اما من با دیگران فرق داشتم.
    فکرم را نمیتوانستم متمرکز کنم. به هر طرف که نگاه میکردم پدر را می دیدم و بیشتر شرمنده میشدم. آهسته از تخت پایین آمدم و بی اراده به سمت تلفن رفتم.یک آن به خود آمدم ؛ صدای پدر از آن طرف شنیده شد. ناگها دلم فرو ریخت تا چندلحظه نمیتوانستم حرف بزنم یا قطع بکنم. درحالیکه آب دهانم را به سختی قورت دادم گفتم:« الو ... سلام بابا ؛ منم مهتاب.»
    ـ سلام به روی ماهت ؛ چی شده که روز جمعه ای سحرخیز شدی.
    نفس راحتی کشیدم.
    ـ خوابم نبرد ؛ گفتم بهتره حالی از شما بپرسم. مادر چطوره؟
    ـ مادرت هم خوبه ، سلام میرسونه . ظهری بیایید اینجا دور هم باشیم.
    مثل اینکه منتظر همین جمله بودم ؛ به سرعت گفتم:« حتما حتما ؛ تا یکی دو ساعت دیگه ما اونجا هستیم.»
    ـ قدمتون روی چشم ؛ خوشحال میشویم.
    ـ قربانتون ؛ خداحافظ.
    از خوشحالی دستهایم را بهم کوبیدم و به دست اتاق خواب رفتم و به روی تخت پریدم شایان از وحشت از خواب پرید.
    ـ چی شده؟ چی شده ؛ زلزله اومده .
    ـ شایان ؛ شایان یه خبر خوش . با پدر تماس گرفتم. اون نه تنها از دستم عصبانی نبود ؛ برای ظهر هم دعوتمان کرد.
    شایان خودش را به روی تخت ولو کرد و نفس عمیقی کشید و گفت:« خدا بگم چه کارت کنه ؛ تو که منو نصف عمر کردی . واقعا فکرکردم اتفاقی افتاده ؛ من که از اول بهت گفتم که این فقط یه کابوسه .
    ـ باور کن شایان ؛ شب خیلی بدی را گذراندم .باور میکنی نمیتونم خودم را ببخشم درکنار هر صحنه ای از دیشب پدر مجسم میشد.
    ـ بلندشم ؛ بلندشم که تا چند دقیقه ی دیگه قیافه ی من هم تو را به یاد پدرت می اندازه .
    ـ ای مسخره.
    ـ مهتاب ؛ ترس تو از پدرت بی مورده ؛ تو او را به شکل یه دیو جلوه میدی که من هم کم کم دارم از او میترسم . عزیز دلم اون اصلا این جور نیست . مرد به این خوبی ؛ به این متینی ؛ دست دل باز ؛ مهربان ؛ با آن قیافه ی متبسم ؛ چطور میتونه اینقدر ترسناک باشه ! بلندشو زودتر آماده شو ؛ که آخر با این فکرهای ناجورت من راهم به ترس و وحشت می اندازی.
    پدر در حیاط به استقبالمان آمد. دوان دوان خودم را به او رساندمم و او را در آغوش کشیدم ؛ بوی پدر تمام مشامم را پر کرد . از کوچکی هرچه به خاطر دارم ؛ او همین بو را میداد . ناگهان بغض راه گلویم را گرفت.
    ـ پدر...
    محکم مرا به سینه چسباند و پیشانیم را بوسید وگفت:« چی شده عزیزم.»
    ـ پدر خیلی دوستتون دارم.
    و اشکم سرازیر شد.
    پدر با دلواپسی مرا از خود جدا کرد و گفت:« چیه عزیزم ؛ چرا اینقدر پریشانی !»
    هیچ جوابی نداشتم که بدهم ؛ شکر خدا شایان به دادم رسید وگفت:« پدر جون نگران نباشید ؛ دیشب خواب بدی دیده ؛ از نیمه شب دلش شور شما را میزد.»
    ـ پس بگو چرا امروز دخترکم سحرخیز شده بود.
    شایان گفت:« خدا را شکر کنید که همان نصف شب به سراغتان نیامد . من یکی را که دیوانه کرد. میخواست همان نصف شب با شما تماس بگیره.»
    ـ من شرمنده هستم ؛ شما هم نتونستید بخوابید .
    ـ این حرفها چیه پدر ؛من دلواپس خودش بودم.
    مادر از راه رسید و گفت:« به به ؛ جمعتان که جمع است ؛ ما را راه نمی دهید .»
    ـ سلام به مامان خوشگلم ؛ ماشالله ماشالله بزنم به تخته .
    و او را در بغل گرفتم و بوسیدم.


  10. Top | #29



    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    عنوان کاربر
    رویـــای نیمه شب
    میانگین پست در روز
    52.00
    محل سکونت
    وطن من تنها در قلب کسانیست که دوستم دارند
    نوشته ها
    63,389
    پسندیده
    11,985
    تشکر شده
    27,641
    میزان امتیاز
    344

    پیش فرض

    مادر گفت:« خیلی خوش آمدید ؛ بفرمایید تو ؛ شایان جان تو چطوری؟»
    ـ سلام مامان ؛ این مهتاب جون که نمیگذاره ما چاق سلامتی بکنیم فداتون بشم.
    و به سمت مادر آمد و او را بوسید . شایان آن چنان قیافه ی جدی به خود گرفته بود که باورم نمیشد این همان شایان بذل گو و شوخ طبع است و او جلوی مامان و بابا و بستگانم همیشه جدی و مودب و منضبط بود. گاهی اوقات خودم هم با تعجب به او نگاه میکردم که این نظریه و حرفها را ازکجا یاد گرفته ؛ چیزهایی میگفت که خودش هم به آنها پایبند نبود و بیشتر فکر میکنم برای جلب توجه دیگران آنها را حفظ کرده بود. اگر کسی شایان را نمی شناخت او را یک انسان متشخص ؛ جدی و خوش صحبت به حساب می آورد و شاید برای همین بود که خانواده ام آنقدر او را دوست میداشتند و خوشحال بودند که چنین همسری نصیبم شده . البته من خودم شایان را همانطور که بود دوست میداشتم ؛ اما این به مذاق خانواده ام جور نبود و اگر خدای ناکرده ؛ پدر و مادر می فهمیدند شایان چگونه مردی است ؛ بطور حتم یا من باید قید شایان را میزدم ؛ یا آنها قید مرا میزدند. برای همین از همان روز اول او خودش را جوری نشان داد که همه شیفته اش شدند . هر وقت مامان و بابا را می دید زبان میریخت و هر کاری که داشتند برایشان انجام میداد . پای حرفهایشان می نشست و اگر موافق هم نبود ؛ به به و چه چه میکرد . ماهان و محمد
    آقا از نشستن در کنار شایان و با او صحبت کردن لذت میبردند. زهرا هم که جای خود را داشت. درهرکاری با او مشورت میکرد ؛ حتی اشکال های درسی اش را از شایان میپرسید . من هم خوشحال بودم که می دیدم شایان اینطور خودش را در دل خانواده ام جا کرده ؛ که اگر غیر از این بود خدا میداند چه اتفاقی می افتاد.
    آن روز با بودن در کنار پدر و مادر احساس آرامش میکردم و تمام ماجارای شب قبل را به فراموشی سپردم ؛ حتی یک لحظه هم به یادش نیفتادم. با آمدن ماهان و محمد آقا جمعمان حسابی کامل شد و روز دلپذیری را در کنار هم گذراندیم. ماهان از زندگی ام پرسید.
    ـ مهتاب ؛ آیا به آرزویت رسیدی ؟ شایان همان کسی است که در رویاهایت به دنبالش میگشتی؟
    بدون کوچکترین تردید گفتم:« بله ؛ شایان همان مرد رویاهایم است .ماهان ؛ باور کن هیچ وقت فکرنمیکردم به همین راحتی ؛ کسی را که حتی در خواب هم نمی دیدم حالا در کنارم باشد و میتوانم بدون اغراق بگویم با او خوشبخت هستم.»
    ماهان لبخندی زد و گفت:« خدا را شکر که به خواسته ات رسیدی . حالا میخواهم یه خبر بهت بدم. دلم میخواهد تو اولین نفر باشی ... مهتاب؛ من به زودی مادر میشوم.»
    درحالیکه بهت زده نگاهش میکردم فریادی کشیدم و او را در آغوش گرفتم و گفتم:« وای خدایا من به زودی خاله میشم ؟ مبارکه ؛ مبارکه . حالا بلندشو که باید این خبر خوش را به همه برسونیم .»
    ـ مهتاب ؛ من خجالت میشکم.
    ـ واه چه حرفهایی میزنی ؛ جلوی کی خجالت میکشی؟
    و دستش را گرفتم و کشان کشان او را به سالن پذیرایی بردم. محمد آقا با دیدن ما همه چیز را فهمید و از خجالت سرش را به زیر انداخت . خنده ام گرفت که چه جالب خدا در و تخته را با هم جور میکنه ؛ ماهان نیمه دیگر محمد آقا بود و من نیمه دیگر شایان.
    صدایم را صاف کردم و بادی به غبغب انداختم و گفتم:« خانم ها و آقایان ؛ خواهش میکنم چندلحظه ساکت باشید که میخواهم یک خبر مهم مهمانتان کنم. اول از همه امشب همگی شام مهمان محمدآقا هستیم.»
    محمد آقا با خوشحالی گفت:« البته ؛ البته .»
    ـ حالا حتما میخواهید علتش را بدانید ؛ پس بهتره زودتر به عرضتان برسانمم . مامان و بابا ؛ شما به زودی صاحب یک نوه خوشگل میشوید.
    تا چند لحظه بهت زده مرا تماشا میکردند و بعد مادر درحالیکه اشک شوق در چشمهایش جمع شده بود گفت:« از خدا متشکرم ؛ این یکی از بزرگترین آرزوهایم بود. باور کنید از خوشحالی دلم میخواهد فریاد بزنم . این چند ماه پر از اتفاقات خوش بوده ؛ اول عروسی مهتاب و حالا باردار شدن ماهان.»
    ماهان و محمد آقا به سمت پدر و مادر رفتند و آنها را بوسیدند ؛ پدر به آنها تبریک گفت:« بخاطر این همه نعمت باید قربانی کنیم و شکر خدا را به جا آوریم.»
    تا یکی دو ساعت حرف از نوزاد از راه نرسیده بود ؛ زهرا از همان اول خط نشان کشید که برای خرید وسایل نوزاد باید حتما حضور داشته باشد.
    مادر از خوشحالی با مامانی تماس گرفت و او را از این خبر خوش با اطلاع کرد و عصر مامانی به اتفاق عزیزجون به ما ملحق شدند. با دیدن عزیزجون ؛ به ناگاه دلم از جا کنده شد . وقتی به استقبالشان رفتم ؛ دستانم یخ کرده و رنگ صورتم مثل گچ سفید شده بود . ترس تمام وجودم را گرفته بود و از این میترسیدم که مبادا عزیزجون ندانسته حرفی بزند و همه چیز لو رود . شایان به خوبی متوجه حالم شد. او با آرامش سعی میکرد مرا دلداری بدهد . دستم را در دستش گرفت و گفت:« وای چقدر یخ کردی ! آرام باش ؛ هیچ اتفاقی نمی افتد .»
    آهسته کنار گوشش گفتم:«شایان من میترسم .»
    با خونسردی گفت:« عزیزجون دهانش چفت و محکمه ؛ نگران نباش.»
    ولی حرفهای او را نمیتوانستم باور کنم ؛ شک و تردید درچشمانم موج میزد. عزیزجون از درکه وارد شد ؛ وقتی قیافه ی مضطرب مرا دید یکراست به سراغم آمد و مرا در آغوش گرفت و گفت :« اول از همه عروسم را ببوسم که یه هفته ای است او را ندیدم ؛ مهتاب جان خدا میدونه چقدر دلم برات تنگ شده.»
    و همانطور که مرا محکم به سینه اش میفشرد ؛ آهسته گفت:« عزیزم به من اطمینان داشته باش.» اونموقع بود که نفس راحتی کشیدم و در دلم به خودم بد و بیراه گفتم که چرا باید در چنین مجالسی ظاهر شوم که حالا بخواهم تاوان پس بدهم و شاید صدبار با خودم شرط کردم که تحت هیچ شرایطی در چنان مجالسی شرکت نکنم.
    آن شب به اتفاق تمام اعضای خانواده به رستوران رفتیم و شب خوبی را گذراندیم .
    شنبه آغاز روز دیگری بود . همین که پایم به دانشگاه رسید ؛ دوستانم به سراغم آمدند و بعد از تشکر ؛ شروع به تعریف از مهمانی کردند . آنقدر بهشون خوش گذشته بود که میگفتند :«نمیشه یه بار دیگه جشن عروسی بگیرید؟»
    خدایا ؛ جشنی که برای آنها آنقدر جالب و هیجان انگیزه ؛ چرا برای من باید وحشت آور باشد که از شدت ترس تا صبح نتوانم بخوابم . دچار دوگانگی شده بودم ؛ شاد بودن و گردش و تفریح را دوست داشتم ؛ اما وحشت و ترس از پدر طرف دیگر قضیه بود که همیشه آن را یدک میکشیدم . تا چند هفته به بهانه ی امتحانات میان ترم؛ حتی روزهای جمعه ؛ از همراهی با اکیپ کوهنوردی سر باز زدم . فرشید و شیدا چندبار به سراغمان آمدند . آنها فکرمیکردند حرکاتت شایان باعث شده که من قید تفریح با دوستانم را بزنم ؛ اما آنها را متقاعد کردم که هیچ ربطی به شایان ندارد و گرفتار درس و دانشگاه هستم . گرفتگی را به وضوح در چهره شایان میدیدم و میدانستم که بیشتر از همه آنها؛ او ناراحت است . کسی که آنی آرام و قرار نداشت ؛ حالا به قول خودش ؛ شده بود یک جوجه ماشینی . صبح دانشگاه ؛ عصر شرکت و شب هم خونه . حال و حوصله ی فامیل و بستگان را نداشت . به خوبی میدانستم او دلش میخواهد به جایی برود که باب دلش باشند ؛ تا انرژی اش را به نحوی تخلیه کند . او عاشق هیجان و شادی بود و حالا به مانند مرغی در قفس بال بال میزد . حتی حوصله ی اینکه به تنهایی باهم بیرون برویم نداشت . کم حرف و
    ساکت شده بود و طبق قولی که داده بود از من نخواست در هیچ برنامه ای شرکت کنم . ولی حالات و رفتارش به شکلی بود که میدانستم اگر تا چند هفته دیگر این روش را ادامه دهم ؛ مانند بمبی منفجر میشود و شاید عواقب وخیمی به همراه داشته باشد . او میخواست کاری کند که من خسته شوم و ازاو بخواهم برنامه ای ترتیب دهد او در همین مدت کوتاه مرا شناخته بود و خیلی راحت به خواسته اش رسید ؛ برای همین دعوت بچه ها را برای کوهنوری هفته بعد پذیرفتم . من شایان را دوست داشتم و دلم نمیخواست او را تحت هیچ شرایطی از دست بدهم . آن شب مثل همیشه شایان خسته و گرفته به خانه آمد . با رویی باز به سراغش رفتم ؛ هرچند مثل گذشته تحویلم نمیگرفت .
    ـ سلام به همسر بدعنق و بداخلاقم .
    چپ چپ نگاهم کرد و گفت :«آخه زندگی به این سوت و کوری برای آدم اخلاق میگذاره . از صبح تا شب بلانسبت مثل خر کار کردن ؛ آخر شب هم خسته و کوفته کنج خونه نشستن . نه لذتی ؛ نه تنوع و گردش و تفریحی .»
    بدون اینکه جواب حرفش را بدهم گفتم :« ستاره امروز تماس گرفت برای روز جمعه برنامع گذاشتیم .»
    با شنیدن این حرف ناباورانه نگاهم کرد و گفت :« جان من راست میگی !»
    با سر جواب مثبت دادم . از خوشحالی دستهایش را بهم کوبید و فریاد زد :
    ـ آخ جون ؛ خدایا میدونستم تو یه فرشته برای من فرستادی .
    و مرا در آغوش گرفت و گفت :« تو بهترین زن دنیا هستی ؛ میدونستم نمیتونی ناراحتی مرا ببینی .»
    با دلخوری گفتم :« یعنی اینقدر دوستانت و این مجالس برات مهم هستند ؟»
    مرا بوسید و گفت :عزیزم من عاشق شاد بودن هستم و این هم حاصل نمیشه جز با دور هم بودن با دوستان ؛ البته رکن اصلی آن تو هستی . حالا عزیزم چرا اخم کردی بلندشو ؛بلندشو که باید این شادی را جشن بگیریم ؛ شام باید بریم بیرون .»
    ـ باز هم تو پیروز شدی .
    ـ عزیزم ؛ من از روزی که تو را گرفتم پیروز شدم .
    با اینکه آن شب از او دلخور شدم ؛ آنقدر اذیت و شوخی کرد تا به کلی از دلم بیرون آورد . من به هیچ عنوان نمیتوانستم او را تغییر دهم ولی او به راحتی مراتغییر داد و شدم یکی مثل خودش . اگر میخواستم این زندگی دوام داشته باشد ؛ باید بااو همراه میشدم وگرنه بعد از مدتی کارمان به جدایی میرسید . من که عاشقانه او را میپرستیدم و طاقت یک روز دوری او را نداشتم ؛ چگونه میتوانستم قید او را بزنم و او راست میگفت ؛ از روی که بامن ازدواج کرد پیروز شد ؛ چون هرچه خواست بدون کوچک ترین تلاشی به دست آورد . او به پیروزی بزرگی دست یافته بود که قدر نمیدانست . از آن گذشته ؛ تا زمانی به حرفهایم اهمیت میداد که هرچه میخواست بدون چون و چرا انجام میشد .

  11. Top | #30



    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    عنوان کاربر
    رویـــای نیمه شب
    میانگین پست در روز
    52.00
    محل سکونت
    وطن من تنها در قلب کسانیست که دوستم دارند
    نوشته ها
    63,389
    پسندیده
    11,985
    تشکر شده
    27,641
    میزان امتیاز
    344

    پیش فرض

    فصل16

    صبح زود از خواب بیدار شدم ؛ صبحانه را آماده و شایان را بیدار کردم.
    ـ شایان شایان ؛ بیدارشو.
    درحالیکه غلتی در رختخواب زد گفت:« جان من ؛ بگذار یه کم دیگه بخوابم.»
    ـ آخه پسر دیروز هم دیر به دانشگاه رسیدم.
    ـ تو ماشین را ببر؛ من ساعت اول غیبت میکنم بعد خودم میرم.
    ـ شایان اینقدر تنبل بازی در نیار. به خدا اینجورکه تو درس میخونی ؛ تعجبم چطور واحدها را پاس میکنی ؛ بلندشو تنبل ؛ قرار بود این ماه صرفه جویی کنیم .اینقدر پول نداریم که دو تا ماشین را بنزین بزنیم.
    بالش را روی سرش گذاشت و گفت:« بابا ؛ من با اتوبوس میرم. خوبه؟»
    با عصبانیت گفتم:« هرکاری میخواهی بکن.»
    سوییچ را برداشتم و به راه افتادم. یادم افتاد که پولی به همراه ندارم .به سراغ کمد رفتم و جعبه کوچکی که همیشه پولهایمان را در آن میگذاشتیم بیرون آوردم.در جعبه را باز کردم ؛ خدایا باورم نمیشد. به جز یک بسته بیست تومانی پولی در جعبه نبود.من که برنداشتم ؛ حتما کار شایان است.اما قرار بود این ماه حساب دخل و خرجمان را داشته باشیم و زیاده روی نکنیم. به علت جشنی که گرفته بودیم باید این ماه خیلی صرفه جویی میکردیم .اما حالا با دیدن بیست تومانی ؛ آه از نهادم بلندشد. خدایا هنوز نیمی از ماه باقی مانده بود.
    ـ شایان.
    ـ هوم...
    ـ شایان با تو هستم ؛ این پولها را چه کردی؟
    درحالیکه به سختی ازجا برمیخاست گفت:« چه کردم! خب خرج شده.»
    ـ یعنی چی خرج شد. مگر قرار نبود این پول را تا آخر ماه بکشیم.
    درحالیکه دستهایش را باز کرده و خود را میکشید گفت:«حالا چقدر مانده؟»
    ـ یک بسته بیست تومانی.
    اصلا ناراحت نشد ؛ حتی خم به ابرو نیاورد ؛ با خونسردی گفت:« خدابزرگه ؛ از یکی قرض می گیریم...»
    دیگر نتوانستم طاقت بیاورم.گفتم:« این چرت و پرت ها چیه میگی؟تو چرا اینقدر زندگی را سرسری میگیری؟! از یکی قرض میگیریم هم شد حرف ؛ ما باید بر مبنای پولی که داریم خرج کنیم. به خدا تو اصلا به فکر زندگی نیستی ؛ آخه ما چگونه میتونیم تا آخر ماه را با این پول بگذرانیم.»
    ـ وای توهم اول صبحی ما را دیوانه کردی ؛ حالا کاری است که شده ؛ خودم درستش میکنم.
    سرم را تکان دادم و گفتم:« متاسفانه بدی تو اینه که اصلا مسئولیت پذیر نیستی.»
    ـ مهتاب دیگه داری اعصابم را خرد میکنی. گفتم که حالا یه کاری میکنم؛ نمیتونم که خودم را بکشم.بابا حواسم نبود. هروقت سرجعبه میرفتم ؛ همینطور دستم را درونش میکردم و یک بسته برمیداشتم .حالا هم اگر با قرض کردن مخالفی ؛ اگر کم آوردیم یه تیکه طلا میفروشیم.
    با این حرف بیشتر حرصم درآمد گفتم:« نه یک ریال از کسی قرض میگیریم و نه طلا میفروشیم؛ باید هرطور شده تا آخر ماه را با این پول بگذرانیم.»
    شایان به ناگاه با عصبانیت بلندشد و بالشی را که در بغل داشت به روی تخت انداخت و گفت:« همش تقصیر منه ؛ تقصیرمنه بدبخت فلک زده است. داماد سرخونه که بهتر از این نمیشه .وقتی خرج دست شما و پدرتون باشه ؛ باید هم برای من تکلیف معین کنید.همانطور که فرمودید ؛ نه قرض می گیریم و نه طلا می فروشیم . دو هفته دانشگاه نمیرم و دو شیفته کار میکنم. حالا راضی شدی؟ اصلا قید دانشگاه را میزنم و میروم سر یه کار درست و حسابی که دیگه منت شما و پدرتون به سرم نباشه .
    حرفهای آن روزش مثل نیشتر در قلبم نشست. چطور توانست به همین راحتی هرچه میخواست به زبان بیاورد. آیا این بود جواب این همه محبت و یکرنگی ؛ باورم نمیشد که شایان به یکباره خودش را نشان دهد. مگر ما به هم قول ندادیم که این یک ماه را با همفکری هم زندگی مان را بگذرانیم ؟ مگر او قول نداد که از این به بعد زندگی مان باید با برنامه ریزی همراه باشد؟ مگر این خود او نبود که دستم را بوسید و از این همه محبت تشکر کرد؟ و حالا بعد از دو هفته همه چیز را فراموش کرده و تازه طلبکار هم هست.بدون اینکه جواب حرفهایش را بدهم ؛ کیفم را برداشتم و از در بیرون رفتم.شایان فریاد زد:« مهتاب ؛ مهتاب.»
    بدون کوچک ترین توجهی به سمت پارکینگ رفتم.با روشن کردن ماشین متوجه شدم که بنزین ندارد. حسابی کفری شده بودم. من که هیچ وقت کمتر از بیست سی تومان توی کیفم نبود ؛ حالا حتی پول بنزدین هم نداشتم.در کیفم را باز کردم فقط دویست سیصد تومان پول خرد داشتم قید دانشگاه را زدم و پیاده از در پارکینگ بیرون زدم. هوا حسابی سرد بود و باران به تندی می بارید . بی هدف به راه افتادم . آنقدر دلم از شایان گرفته بود که اصلا حالیم نبود کجا میروم ؛ درتمام طو راه به او فکرمیکردم. این اولین دعوای زندگی مشترکمان بود؛ آنقدر به او بال وپر دادم که کار به اینجا کشید. ازاول هم کار پدر اشتباه بود ؛ نباید به این راحتی همه چیز برایمان فراهم میکرد.شایان تمام محبتهای پدر را وظیفه ی او میدانست . او به حتم فکرکرده فرشته نجات من بوده و از حرفهایی که از روی صداقت برای او بازگو کردم ؛ فقط نکته های منفی آن را برداشت کرده و عشق و علاقه ام را به خانواده ام نادیده گرفته. او فکرمیکرد هرکاری برایم انجام داده لطف و مرحمت بوده. من که از او توقعی نداشتم ؛ حتی در خرید لباس و سایر مخارج عروسی هم رعایت حالش را کردم ؛ چون خدا میداند که خوشبخت بودن در کنار یک مرد که
    دوستش داشته باشم برایم ارزش دیگری داشت. همین که مرا درک کند و به خواسته هایم اهمیت بدهد ؛ خود را خوشبخت ترین زن عالم میدانستم. من مردها را نمی شناختم و برای همین خیلی راحت با زبان بازی و چاپلوسی شایان گول حرفهایش را خوردم ؛ افسوس ؛ او نمیدانست که انسانها بهرحال ؛ روزی ؛ جایی ؛ ذات خود را نشان میدهند.
    نمیدانم چقدر راه رفتم ؛ ولی یک آن احساس کردم تمام بدنم خیس شده .مقنعه به سرم چسبیده و آب از آن میچکید. آنقدر عصبانی بودم که فراموش کرده بودم بارانی ام را به همراه بیاورم. زیر سایبان مغازه ای ایستادم و دستهایم را بهم مالیدم تا از کرخی بیرون آید . ازخانه و شایان متنفر شده بودم و دلم نمیخواست به خانه برگردم.نمیدانستم به کجا بروم اگر تا چند ساعت دیگرهمانجا می ایستادم از سرما یخ میزدم ؛ یک لحظه به فکر شیدا وستاره افتادم. تنها کسانی که از زندگی ام خبر داشتند همین دونفر بودند ؛ فقط با آنها راحت بودم.
    تلفن همراهم را از کیفم بیرون آوردم و شماره ستاره را گرفتم ؛ صدای گرم او را شنیدم .درحالیکه سعی میکردم از بهم خوردن دندان هایم جلوگیری کنم گفتم:« سلام...ستاره.»
    ـ مهتاب جون تویی ؛ حالت چطوره؟ چرا اینطور حرف میزنی.
    ـ حالا نمیتونم... توضیح بدهم... خواهش میکنم ... زودتر خودت را به ... من برسان.
    ـ چی شده مهتاب ! اتفاقی افتاده؟
    ـ نه عزیزم... دارم از ... سرما یخ میزنم.
    ـ کجایی؟
    ـ از خونه ی ما ... بیا به طرف... پارک ساعی ... خودم می بینمت .
    ـ باشه باشه ؛ الان میام.
    ـ یه بارونی ... همراهت بیاور.
    از سرما کز کرده و به دیوار چسبیده بودم و سعی میکردمم با دمیدن در میان دستانم ؛ خودم را گرم کنم ؛ خونه ی ستاره با ما بیشتر از یک ربع ساعت فاصله نداشت . هرچند که انتظار برایم خیلی سخت بود؛ بهر صورت ؛ او از راه رسید. با خوشحالی به سمت ماشین رفتم. سمت ماشین رفتم. ستاره در را برایم باز کرد ؛ بارونی را از او گرفتم و به تن کردم تا ماشین خیس نشود. ستاره با قیافه ای متعجب گفت:«الهی بمیرم ؛ چی شده؟»
    ـ مرا ... به یه جای گرم ... برسان. فقط... فقط خونه ی خودمان ...نباشه.
    ستاره دیگر حرفی نزد و مرا به سرعت به خانه اش برد. مانند خواهر دلسوز مرا به حمام برد لباسهایم را از تنم درآورد و وادارم کرد نیم ساعتی زیر آب گرم بمانم ؛ بعد هم لباس تمیز به تنم کرد و پتویی به دورم پیچید و یک فنجان چای گرم به دستم داد.
    ـ ستاره ؛ تو را به خدا بسه .؛ دارم از گرما خفه میشم.
    ـ این حرفها چیه میزنی. تو یکی دو ساعت زیر بارون بودی ؛ تمام استخوان هایت یخ کرده ؛ حالا بیا اینجا کنار شومینه بنشین و برام تعریف کن چی شده؟ نکنه با شایان بحثتون شده؟
    بدون اینکه جواب بدهم سرم را تکان دادم.
    ستاره با نگرانی گفت:« بگو ببینم چی شده؟»
    ـ میدونی ستاره ! من کسی نیستم که با ناملایمات زندگی نتونم کنار بیام. من به شکلی بار اومدم که سختی ها را خوب تحمل میکنم اما بی چشم و رویی را هرگز . هیچ چیز بدتر ازاین نیست که آدم با خلوص نیت هرچه داره در طبق اخلاص بگذاره و به کسی که فکرمیکنه نیمی از وجودش است تقدیم کنه ؛ اما نیمی از وجودش با سنگدلی تمام ؛ دستش را گاز بگیره. میدونم همه ی زوج ها مشکل دارند گاهی اوقات با هم مشاجره و بعد هم آشتی میکنند و همه چیز به فراموشی سپرده میشه ؛ اما گاهی اوقات حرفهایی زده میشه که برای همیشه تو ذهن آدم می مونه ...
    و بعد همه ی داستان را برایش تعریف کردم.


+ ارسال موضوع جدید
صفحه 3 از 7 نخستنخست 12345 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
تارنماي ايران پرديس با لطف و ياري خداي مهربان در سال 1386 تاسيس شد.روز به روز که از عمر ايران پرديس ميگذشت دوستان زيادي به جمعش محلق شدند و تا به امروز مخاطبان زيادي از اين تارنماي کاملا فارسي استفاده ميکنند ايران پرديس با پشت سر گذاشتن فراز و نشيب زياد و با عنايت خداو لطف بيکرانش امروزه توانسته در پنجمين جشنواره رسانه هاي ديجيتال عنوان برترين انجمن گفتگوهاي پارسي را کسب کند انجمن هاي ايران پرديس امروزه با هدف خدمت رساني به يکي از بزرگترين انجمن هاي ايران و پر مخاطب ترين انجمن هاي دنياي مجازي تبديل شده و اميدوار هست با همين هدف هم به جايگاه اصلي و واقعيش دست يابد.

اکنون ساعت 06:45 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.

ایمیل پست الکترونیکی مدیریت سایت : iranpardis.com@gmail.com
شماره سامانه پیامک : 30005604500000