انتخاب رنگ سبز انتخاب رنگ آبی انتخاب رنگ قرمز انتخاب رنگ نارنجی
خوراک آر اس اس

  آخرین ارسالات انجمن
جوایز استثنایی پیش بینی مسابقات لیگ برترکلیک کنید

  اهدا جایزه . پست بزنید جایزه بگیریدکلیک کنید

تبلیغات ایران پردیس
تبلیغات ایران پردیس تبلیغات ایران پردیس

+ ارسال موضوع جدید
صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 16

موضوع: رمان غزال(طیبه امیر جهادی)

  1. Top | #1



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    54.12
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,470
    میزان امتیاز
    620

    New2 رمان غزال(طیبه امیر جهادی)

    رمان غزال(طیبه امیر جهادی)
    قسمت 1


    در اخرين لحضات غروب دومين شب پاييزي وقتي بابا ماشين رو باركينك نگاه مي داشت از فرط خستكي فقط كيفم را برداشتم و به طرف اسانسور رفتم و منتظر بقيه نشدم كه صداي اعتراض ساناز بلند شد:
    اي خانوم ما كه حمالت نيستيم
    حركت اسانسور مجال بكو مكو را نداد. به سختي توانستم قفل حفاظ را باز كنم. وقتي به داخل رفتم به سرعت لباس راحتي تنم كردم و روي تخت ولو شدم.
    صبح با نوازش مادرم از خواب بيدار شدم.
    - سلام صبح به خير.
    - سلام عزيزم صبح تو هم بخير بلند شو يه دوش بﮕير تا سر حال بري مدرسه!بعد از دوش آب گرم از اتاق بیرون رفتم بابا و ساناز از من زودتر بیدار شده و مشغول صبحانه بودند. سلام کردم و کنار ساناز نشستم و لیوان آبمیوه را برداشتم و تا ته سر کشیدم.
    ساناز با اخم و عصبانیت گفت: غزال تو همیشه حق منو میخوری. خندیدم و جواب دادم: قربون خواهر کوچولوی خودم برم که حقش پایمال میشه، آخه دختر مگه پول که حق تو رو بخورم. می دونی آخه آبمیوه تو یه طمع دیگه داره!
    برای اینکه اخمهایش را باز کند لیوان خودم را به دستش دادم و در حالی که گونه اش را می بوسیدم ادامه دادم: قهر نکن، ببخشید یادم نبود که ته تغاریا، ناز نازو هستن و باید نازشونو کشید.
    اخمهایش را باز کرد و لبخندی تحویلم داد. بعد از خوردن صبحانه مامان رو به بابا گفت: مسعود امروز من دیرتر به کارخونه میرم چون باید بچه هارو به مدرسه برسونم و غیبت دو روزشونو موجه کنم.
    هر سه تایی به طرف مدرسه راه افتادیم. بین مدرسه ی من و ساناز یک کوچه فاصله بود. او کلاس اول راهنمایی بود و من کلاس سوم دبیرستان .بهد از رساندن ساناز، همراه مامان وارد دبیرستان شدیم. خانم رحیمی با دیدن ما با روی گشاده از جا برخاست. و بعد از سلام و احوالپرسی گفت: کلاست طبقه دومه، کلاس سوم ریاضی b، راستی غزال امسال باید به جای شیطنت، حواست جمع درسات باشه فهمیدی؟
    لبخند زنان گفتم: چشم
    و از دفتر بیرون امدم. پله ها رو دو تا یکی کردم و خودم را به طبقه بالا رساندم. در کلاس بسته بود همهمه بچه ها بیرون میامد. ضربه محکمی به در زدم که باعث شد همگی ساکت شدند. به آرامی دستگیره را چرخاندم و سرم را از لای در داخل کردم. بچه ها با دیدن من نفس راحتی کشیدند. زیبا گفت: غزال اللهی جوون مرگ بشی، این چه وضع در زدنه؟ زهر ترک شدیم.
    - اول سلام کن بعد قربون صدقم برو، زیبا خانوم.
    با تک تک بچه ها شروع به احوالپرسی و روبوسی کردم. همه از بچه های سال قبل بودند،فقط بین آنها دختری لاغر اندام با قد متوسط و چشمهای عسلی و سبزه رو ناآشنا بود برای آشنایی جلو رفتم و گفتم: سلام من غزال سراج هستم به کلاس ما خوش اومدین. با لهجه خاصی گفت: سلام. از آشناییت خیلی خوشحالم! منم سها زمانی هستم.
    ثریا میان حرفش دوید و گفت: سها تازه از ایتالیا اومده به همین خاطر فارسی رو با لهجه حرف میزنه. چشمکی زدم و گفتم: عیب نداره، برای اینکه احساس تنهایی نکنی از این به بعد روی دوستی ما حساب کن.
    بعد به ردیف آخر، به قول مهناز به لژ خودمان رفتیم. ما شش نفر بودیم که از اول راهنمایی با هم دوست و همکلاس بودیم. زیبا، مینا، بنفشه، ثریا، بهناز و من. به محض نشستن بهناز گفت: ببینم این دو روزه رو کجا بودی و چه غلطی میکردی؟
    - نامزدیه آیدین با دختر خالش آیدا بود.
    - سه ماه تابستان چی کار میکردن که نگه داشتن واسه مهرماه.
    - بابا و مامان رفته بودن فرانسه که هم دایی رو ببینن هم مواد اولیه واسه کارخونه بگیرن.
    - چه خوب، یه کیلو رنگ بیار تا سر همه فامیلا و خودمو رنگ کنم.
    - بنفشه گفت: احمق جان، رنگ صنعتی نه موی سر.
    - می دونه، ما رو دست انداخته.
    زیبا گفت: تو چرا نرفتی؟
    بهناز به جای من جواب داد: مگه دیوونه است که اون همه پسر عمو و پسر عمه رو بذاره و بره پیش دائیش؟
    - ببینم مگه تو زبون من هستی که به جای من جواب میدی، اولا ما با هم از این حرفا نداریم ثانیا صد بار گفتم من دوست ندارم تلبستونا غیر از ارومیه جای دیگه ای برم.
    - بهناز خندید و گفت: خوب عزیزم منمبه جای تو بودم همین کارو میکردم.
    نیم ساعتی از زنگ کلاس گذشته بود ولی هنوز از دبیر فیزیک خبری نبود، بچه ها از زیبا خواستن که به دفتر برود و علت نیامدن معلم را بپرسد. بعد از چند دقیقه زیبا با خوشحالی وارد کلاس شد و خبر داد که فعلا این هفته دبیر فیزیک نداریم. دبیر خودمان به مدرسه دیگری منتفل شده است.همه هوررا کشیدند، خوشحال از اینکه ساعتی را به حرف زدن میگذراندند.
    از سها خواستم که پیش ما بیابد. بعد از کمی صحبت بهناز گفت:
    - سها جون برای آشنایی بیشتر،اول از خودت بگو.بعد یکی یکی از شجره نامه بقیه با خبر میشی. به عنوان مثال این غزال میمون رو که امروز اشنا شدی،پدرش کرده و مادرش ترک ارومیه، یه خواهر دتره چهار تا عمو و دو تا عمه که پسراشون مثل یه تکه ماه میمونن، الهی همشون پیش مرگم بشن.

    قسمت 2


    سها لبخندی زد و گفت: چطور دلت میاد بهش بگی میمون، غزال خیلی خوشگله.
    مینا گفت: بهناز تو هم کشتی با این توضیح دادنت تا ولت میکنن آمار پسرا رو تحویل میدی .
    بعد رو به سها گفت: سهاجون اول از همه این دیوونه رو که می بینی تهرانیه و فقط یه برادر داره که به تازگی ازدواج کرده زیبا خواهر من که دوقلو هستیم و خواهر و برادر دیگه ای هم نداریم و اهل تهرانیم. بنفشه مطرب و اواز خونه کلاس، اهل آبادان و یه خواهر کوچکتر از خودش داره. ثریا هم تبریزیه و دو تا برادر داره که از خودش کوچکترن. حالا نوبت شماست.
    سها گفت: من دو تا برادر دارم که بزرگتره سپره سال آخر دانشگاه، رشته مهندسی ساختمان و سهیل کلاس سوم راهنمایی. پدرو مادرم اهل اهواز و دختر عمه و پسر دائی هستن، ولی همه ما ایتالیا به دنیا اومدیم.
    بهناز گفت: آخ جون! بهتر از این نمیشه، این خیلی عالیه! چون این داداشت آقا سپهر، باب دندون من پیرزنه! شاید خدا فرجی کرد و من تونستم خودمو غالبش کنم.
    سها لبخند ملیحی زد و گفت: نه تو پیرزن نیستی ولی میشه منظورتو از غالب کردن بگی؟
    شلیک خنده به هوا برخاست. مینا که معلم اخلاق لقب داشت جواب داد. این دختر تا اسم پسر میاد آب دهنش راه میافته، واسه همین می خواد هزار تا شوهر بکنه، یه روز زن دائی من میشه یه روز زن پسر عموی غزال....
    بهناز- خوب من یه چیز میگم ولی تا به حال عرضه نداشتم یه شوهر مشتی پیدا کنم چه برسه به هزار تا، همش حرفه کو مرده عمل.
    مینا- اگه مرد عمل بودی که خفت میکردم.
    بهناز- اتفاقا اگه خفه ام کنی بهتره، چون امسال قحطی شوهره، البته طبق آمار تعداد دخترها بیشتر از پسراست.
    - بهناز اگه قبول کنی زن پدر بزرگم بشی خیلی خوب میشه، هم اون از تنهایی در میاد هم نو صاحب شوهر میشی! بیچاره تنها دلخوشیش به تابستوناست که همه دور و برش جمع بشن.
    بهناز- باشه قبوله، به شرطی که تمام دارائیش را به نام من بکنه. اونوقت من قول میدم به سال نرسیده دق مرگش کنم و بعد از دو و سه ماه یه پسر خوشگل و خوش تیپ و مامانی شوهر کنم.
    شوخیهای بهناز باعث خنده شده بود و سهل از رابطه دوستی ما خوشش اومده بود و مدام از آشنایی با ما اظهار خوشحالی و خرسندی می کرد. همانطور که در مورد اتفاقات تابستان حرف می زدیم یکدفعه بهناز بر سرش زد و گفت: خاک بر سرتون کنن، اونقدر حواسمو پرت کردین که یادم رفت از سها بپرسم که قیافه برادرش جیگره یا نه.
    سها گفت: وای! چرا جیگر؟ اون خیلی بد منظره است، من دوست ندارم.
    از گفته سها بقدری خندیدیم که اشکمون سرازیر شد، هیچ کدام نمی تونستیم توضیح بدیم، ثریا با خنده گفت: باید چند ماه پیش بهناز شاگردی کنی تا اصطلاحاتش رو یاد بگیری. **** یعنی خوشگل.
    سها هم خنده لش گرفته بود: اوه بهناز تو خیلی بانمکی. آره اون خیلی خوشگله، قد بلندی داره با چشمهای درشت و خاکستری... روی گونه هاش چال هست که وقتی میخنده خوشگلتر میشه.
    یکدفعه بهناز رو نیمکت ولو شد، سها با ترس گفت: وای خدای من چی شد؟
    مینا- بهناز تورو خدا از این مسخره بازیات دست بردار. سها به اداهای تو عادت نکرده، ببین طفلکی رنگش پریده.
    بهناز چشمهایش را باز کرد و خنده کنان سر جایش صاف نشست. سر به سرمان میگذاشت وشوخی میکرد.
    بهناز- آهای مطرب، بنواز تا برقصیم چون کمرمان خوشکیده! و خوش باشید فرزندان من.
    مینا دست بهناز رو گرفت و گفت: بشین الات که خانم رحیمی اخراجمون کنه.
    بهناز همانند بچه های مطیع گفت: ببخشید خانم معلم! یادم رفت ازتون اجازه بگیرم. حالا اجازه بفرمائین بی صدا و آهنگ برقصیم.
    سپس دستم را گرفت و گفت: **** پاشو تا با هم تانگو برقصیم.
    - به شرط اینکه اون چشمای هیزتو درویش کنی.
    روز اول مدرسه خیلی خوش گذ شت. چهار ساعت بیکار بودیم و فقط ساعت آخر دبیر ادبیات سر کلاس امد.
    دو روز بعد که پنج شنبه بود با بچه ها قرار گذاشتیم که مثل سالهای قبل روز جمعه به اتفاق خونواده هامون به کوه بریم. سها با ناراحتی گفت:
    - خیلی دوست دارم همراه شما بیام ولی چون پدرم درگیره کاره و مامانم هم تهران رو به خوبی نمیشناسه و هم نمی تونه سهیل رو تنها بذاره.
    - با اون یکی برادرت بیا.
    هاله ای از اشکک چشماشو پوشوند و جواب داد: متاسفانه سپهر ایران نیست! اوت در رم زندگی میکنه.
    - میخوای ما بیایم دنبالت.
    سها: مامانم تا کسی رو نشناسه، اجازه رفت و آمد نمیده.
    - خیلی بد شد، من همیشه فکر می کردم اونایی که ایران زندگی می کنن اینطورین ولی انگار همه ایرانیا این عادت رو دارن! حالا فرق نمیکنه چه ایران باشن چه خارج!
    عصر به خونه ی عمو که تو زعفرانیه قرار داشت رفتم تا هم بعد از چند روز دیداری تازه کنم وهم با سهند و یاشار روز بعد به کوه بریم. مسیر بین خونه ما که در خیابان فرشته بود تا اونجا که راه زیادی نبود، پیاده رفتم. پیاده روی در هر فصل سال واقعا لذت بخش بود. خصوصا بر روی برگهای آغشته به رنگ زرد و نارنجی که خزان شده و روی آسفالت خیابانها ریخته شده بود و با گامهای عابرین صدای خش خش آنها سنفونی زیبایی ایجاد میکرد.
    وقتی زنگ را فشار دادم سهند که سه ماه از من کوچکتر بود جواب داد:
    - بله
    صدایم را عوض کردم و گفتم: آقا تورو خدا شب جمعه است به من بیچاره و فقیر کمک کنید. ثواب داره بچه هام یتیم و بی پدرند، کمی نون و برنج به بچه هام بدید.
    کنار درختی که بغل دیوار قرار داشت پنهان شدم، چند دقیقه بعد سهند با یه پلاستیک که دستش بود ، در را باز کرد. دستم را دراز کردم و پلاستیک رامحکم از دستش کشیدم.
    با فریاد گفت: ای خانوم، دستمو کندی! چیکار میکنی.
    بسرعت جلوش پریدم و گفتم : سلام.
    - سلام . زهرمار! دیوونه ترسوندیم نزدیک بود سکته کنم.
    قهقه ای زدم و جواب دادم: نترس، بادمجون بم آفت نداره.
    - مگه تو داری که من داشته باشم.
    صدای زن عمو سیمین از آیفون بلند شد: سهند داری چرا دیر کردی، یه پلاستیک دادن مگه چقدر معطلی داره.
    - زن عمو جون فعلا با این مستمند سر جنگ داره.
    زن عمو- بلا نگیری دختر آخه این کارا چیه می کنی.
    با هم به داخل رفتیم. خانه ی آنها ویلایی و بزرگ و در ضلع جنوبی قرار داشت، و مثل ما مجبور نبودن توی قفس زندگی کنند، چون بابا و مامان اغلب در مسافرت بودند ما مجبور به آپارتمان نشینی بودیم، بابا علاوه بر کارخونه رنگ سازی که نصفش متعلق به عمو بود شرکت تجاری هم داشت که اداره اش بر عهده خودش بود.
    زن عمو جلوی در ایستاده بود. با دیدنم آغوش گرم و پرمهرش را بسویم گشود. الحق زن عمو حق مادری به گردنم داشت. چون از سه ماهگی یعنی از وقتی سهند به دنیا امده و مادر هم سر کار رفته بود، به من شیر داده و بزرگم کرده بود. مامان و زن عمو نسبت فامیلی دوری با هم داشتند و در این شهر غریب همانند دو خواهر بودند. از سروصدای ما یاشار که سال آخر دبیرستان و در رشته ادبیات درس می خواند از اتاق خارج شد و گفت: به به، ماه کم پیدا. چطوری؟ پارسال دوست امسال آشنا.
    - اه، همش یه هفته است، یعنی یه هفته هم نشده که همدیگه رو دیدیم. در ضمن سرم گرم درس و مدرسه بود.
    - سهند پوزخند زنان گفت: قربون خواهر خرخونم برم. بمیرم برات از بس که به خودت فشار آوردی مثل فیل باد کردی.
    - حسود! نکنه خودت خیلی درس میخونی.
    زن عمو به تخته زد و در جواب سهند گفت: هزارماشاالله ... دخترم خوش هیکل و خوش قد و بالاست، سهند اخر تو دخترمو چشم میزنی.
    قسمت 3


    سهند- مامان این همه هندونه زیر بغلش نذارین، این همه تعریف میکنی که چشم غاز، مردنی فکر میکنه تحفه نطنزه.
    عمو- پسر این همه سر به سره غزال نذار، حیفه این چشمای سیاه و درشتش نیست؟دختر گلم مثل یه تکه جواهر می مونه اللهی من فداش بشم.
    قری به سر و گردنم دادم و گفتم: بترکه چشم حسود سهند خان!
    سهند موهای بافته شده ام را به دور دستش پیچید و محکم کشید و گفت: حالا زبون درازی بکن.
    - دیوونه ولم کن، دردم میگیره! آخ ولم کن سهند، عمو تورو خدا بهش بگو موهامو ول کنه.
    یاشار برعکس سهند، متواضع و فروتن و در ضمن خیلی هم مهربان بود با اخم رو به سهند گفت: سهند اذیتش نکن، موهاشو از ریشه کندی ولش کن.
    سهند- تو فقط از غزال طرفداری کن. محض رضای خدا یه بار ندیدم جانب منو بگیری.
    یاشار به زحمت توانست موهایم را از چنگ سهند بیرون آورد و بعد کنار دست خودش نشاند. شکلکی برای سهند دراوردم و رو به یاشار گفتم:
    - یاشار اگه درس نداری فردا بریم کوه چون با بچه ها قرار گذاشتیم.
    سهند- خانوم شما دستور بدین، نوکر بی جیره و مواجب تون یاشار، دربست در اختیارتونه.
    - فضول، توهین نکن! مگه تو وکیل وصی یاشاری که بجاش جواب میدی.
    در آن حین زن عمو با فنجان های قهوه از آشپزخانه بیرون آمد و گفت:
    - به جای بهم پریدن بیاین قهوه بخورین تا شاید آرومتون کنه.
    - زن عمو تقصیر این سهنده از راه نرسیده، جنگ و دعوا راه انداخته.
    عمو- ناف این پسرمو تو میدون جنگ بریدن، واسه همین طفلکی مثل خروس لاری به همه می پره.
    خنده ای از ته دل کردم و زبونم رو براش دراوردم که او هم با حرص کوسن را به طرفم پرت کرد.
    صبح، ساعت پنج زن عمو هر سه نفرمان را از خواب بیدار کرد. بعد از خوردن شیر داغ با ماشین یاشار که به تازگی عمو به عنوان هدیه بعد از گرفتن گواهینامه اش خریده بود، راه افتادیم.
    بهناز و بهمن و همسرش آزیتا و مینا و زیبا کنار مجسمه سنگی، منتظر ایستاده بودند. دقایقی بعد بقیه هم به ما ملحق شدند، سپس همگی به سوی کوه حرکت کردیم. سر ساعت هفت و نیم در جایی دنج زیر اندازی پهن کردیم تا صبحانه بخوریم. هوای کوه نسبتا سرد بود ولی چون جمع شاد و گرمی را تشکیل داده بودیم،سرما را حس نمی کردیم. صبحانه را با شوخیها و جوک های سهند و بهناز خوردیم. سپس وسایلمان را جمع کردیم و به راه افتادیم. ساعت دوازده نشده بود که به خانه برگشتیم. بعد از گرفتن دوش روی تخت زن عمو به خواب رفتم. نمی دانم چقدر خوابیده بودم که با صدای ساناز بیدار شدم.
    ساناز- غزال پاشو، می خوایم نهار بخوریم، همه منتظرت هستن.

    قسمت 4


    بوی قرمه سبزی در ساختمان پیچیده بود و دل من ار گشنگی مالش میرفت. باعجله باند شدم و پیش بقیه رفتم. بشقابم را پر از غذا کرده بودم که سهند گفت: خانوم گاوه، کمتر بخور تا اون هیکل مانکنی ات بهم نخوره.
    خودم رو لوس کردم و به عموم گفتم: ببین عمو باز سهند شروع کرد ها! حالا اگه جوابشو ندم میگه لال، اگرم بدم میگه زبون درازه.
    عمو دستش را دور گردنم حلقه کرد و گفت: دخترم حالا تو این دفعه رو به خاطره من کوتاه بیا و جوابشو نده.
    سپس رو به سهند گفت: پسر مگه تو مرض داری به پر و پای غزال می پیچی؟ اصلا ببینم، تو اگه حرف نزنی خفه میشی، اره؟
    سهند- بابا این قدر لوسش نکنین، غزال دعا میکنم یه شوهری گیرت بیاد که فقط چپ و راست بهت دستور بده و به جای ناز کردن گیساتو بکنه، کتکت بزنه، اونوقت دلم خنک میشه. آخ آخ چه شود.
    عمو چشم غره ای به سهند کرد و گفت: مگه من مردم که کسی از گل کمتر به دخترم بگه، تازه غزال عروس خودمه.
    یکدفعه از خجالت گر گرفتم و احساس کردم تمام بدنم را در آتش فروکردند. از شرم غذا به گلوم پرید و به سرفه افتادم. بابا که در سمت دیگرم نشسته بود به پشتم زد و عمو لیوان آب را به دستم داد.
    سهند با خنده گفت: هول نشو، نمی دونم چرا دخترا تا اسمه شوهر میاد دست و پاشونو گم می کنن و مثل این ورپریده خفه می شن. سرش رو به علامت تاسف تکانی داد و گفت: بیچاره یاشار دلم براش می سوزه آخرش دیوونه میشه.
    یاشار هم مثل من تا بناگوش سرخ شد و سرش را پائین انداخت و حرفی نزد. من هم به احترام بزرگترها ترجیح دادم سکوت کنم. وقتی بزرگترها از سر میز بلند شدند، سهند بلافاصله گفت: چی شد کن آوردی.
    با حرص دندانهایم را روی هم فشار دادم و گفتم: بیچاره دعا کن به جون بزرگترها و گرنه خفت میکردم. یکی طلبت.
    و با مشت به سینه اش کوبیدم. مامان رو به زن عمو گفت: سیمین جان، آقا محمود بی کار بود این دو تا رو بفرسته کلاس کاراته که حالا خروس جنگی شدن و افتادن به جون هم!؟
    زن عمو- چی بگم شیرین جون، من هر چی گفتم به گوشش نرفت. خودمم از دستشون عاجزم. میگه دختر باید شجاعت داشته باشه و احساس ضفف نکنه.
    من و سهند همیشه در رقابت بودیم تا پیش هم کم نیاوریم. با این حال که علاقه ای به این ورزش نداشتم ولی برای اینکه دل عمو را نشکنم و از سهند عقب نباشم ادامه دادم.
    من عاشق اسب سواری و تیر اندازی که هنر آبا و اجدادیمان بود، بودم که عمو محمود یادم داده بود. سایر دخترهای فامیل به جز من و کتایون دختر عمه ام از یاد گرفتن این هنرها سرباز می زدند. من از وقی که وارد دبیرستان شده بودم اجازه رفتن به شکار همراه پسرها را پیدا کرده بودم.
    تابستان نوه های پدر بزرگ در منطقه ییلاق و خوش آب و هوائی که در چند کیلو متری شهر ارومیه قرار گرفته بود، جمع میشدند. پدر بزرگ از خان های ان منطقه محسوب می شد و باغ و املاک زیادی آنجا داشت که عموی بزرگم، محمد خان کار سرکشی به املاک را برعهده داشت.
    علاوه بر آن دو کارخانه آب میوه در ارومیه متعلق به پدر بزرگ بود که اداره آنها به عمو بهنام و بهرام رسیده بود. تمام اقوام بابا در ارومیه زندگی میکردند وفقط بابا و عمو محمود در تهران بودند. از اقوام مادری یک دائی داشتم که او هم، در پاریس زندگی می کرد و با یک زن فرانسوی ازدواج کرده و ماندگار شده بود.
    روز بعد وقتی با بچه ها در مورد کوه صحبت می کردیم سها همچنان پکر و ناراحت به حرفهای ما گوش می داد.
    سها- خوش به حالتون، ما اینجا خیلی غریب و تنها هستیم چون اغلب اقواممون یا در اهواز هستن یا در ایتالیا. با کسی رفت و آمد نداریم. فقط یکی از دوستای پدرم با ما رفت . آمد دارن که اون هم یه دختر لوس و از خود راضی داره که همش منو مسخره می کنه.
    - چرا مگه تو چه عیب و ایرادی داری که تو رو مسخره می کنه؟!

    سها- برای حرف زدنم ایراد می گیره، وقتی میکم پاپا، میگه اسمه سگمون پاپیه.
    بهناز با عصبانیت جواب داد: اولا حرف زدنه تو هیچ ایرادی نداره و فقط یه کم فارسی رو با لهجه حرف میزنی، ثانیا سگ خودشه، به غزال میگم دل و جیگرشو در بیاره چون جلاد کلاسه.
    - بهناز خاک بر سرت کنم از کی تا حالا من جلاد کلاس شدم؟ الان سها باورش میشه، اصلا ببینم تا حالا دل و جیکر چند نفرو در آوردم.
    بهناز- چطور یادت نمی یاد؟ پارسال موقع امتحان ها یک سوسک رو دیوار بود، با پات انداختیش رو زمین و کشتیش، بعدش هم دل و جیگرش رو در آوردی و کباب کردی.
    بنفشه- اه دیوونه! حالمو بهم زدی، الان بالا میارم.
    روزها از پی هم می گذشتند آن هم روزهای خوب و نشاط انگیز و ما به خاطره اینکه سها احساس تنهائی نکند از حالش غافل نمی شدیم و همیشه در جمع خودمان راهش می دادیم. چه روزهای خوب و فراموش نشدنی بودند، هر روز یک خاطره به دفتر خاطراتم افزوده می شد. اواسط آبان ماه خرمالوهای نارنجی و رسیده درخت همسایه به ما چشمک می زدند و همه را به هوس می انداختند. قرار گذاشتیم که ساعت وسط که ساعت بی کاریمون بود، چند تایی از آنها بچینیم. هوای سرد بیرون باعث شده بود که بچه ها هوس رفتن به بیرون را نکنند. وقتی من و بهنازو بنفشه بیرون می رفتیم، مینا معلم اخلاق پرسید: شما ها کجا تشریف می برید؟
    بنفشه- چون امروز هوا پاکه، میریم قدم بزنیم. اگر شما مادر بزرگ دستور بفرمائید همین جا وردل شما میشینیم
    مینا- نه تشریف ببرید، چون اگه تو کلاس بمونید بیشتر سر و صدا می کنید.
    سها- بچه ها اگه ناراحت نمی شین منم با شما بیام.
    از روی ناچاری قبول کردیم. ثریا و زیبا که از ماجرا خبر داشتند همراه ما نیامدند و در کلاس در کنار مینا ماندند. با هم به حیاط پشتی که میز های فرسوده و مستعمل قرار داشتند رفتیم. یکی از میزهای نسبتا سالم را به کنار دیوار بردیم و صندلی هم روی آن گذاشتیم، سها که با تعجب به ما نگاه می کرد، گفت: اینا رو می خواین چیکار؟
    بهناز خنده ای کرد و گفت: دندون رو **** بذار می فهمی، صبر داشته باش عزیزم.
    بنفشه که زیاد می خندید و تهادلش را نمی توانست تعادلش را حفظ کند از این کار سر باز زد و بهناز هم که دل و جرات اش رو نداشت بنابراین خودم مجبور شدم که از دیوار بالا بروم و انها پایه های میز و صندلی را نگه داشتند و من به کمک شاخه ها، خودم را به بالای دیوار کشیدم. نگاهی به شاخه هایی که اطراف دیوار بود انداختم، اثری از خرمالو نبود. رو به بهناز گفتم: هوای منو داشته باش که می خوام اون طرف برم چون اینجا هیچی نیست، اگه دیدی کسی میاد سوت بزن تا قائم بشم.
    به محض اینکه پا به آنطرف گذاشتم صدای پارس سگ بلند شد. و من به خیال اینکه کسی این آنطرف نیست مشغول چیدن شدم. هیچ وقت کسی را که به آن طرف رفت و آمد کند ندیده بودم. همچنان سرم بالا بود و تند تند خرمالو چیده و در مقنعه ام می ریختم که ناگهان صدای آمرانه مردی بر جای میخکوبم کرد.
    - به به، چشمم روشن،دزدی اونم تو روز روشن، الان مدیر مدرسه تونو خبر می کنم.
    از ترس گوشه مقنعه ام رو ول کردم و همه خرمالئ ها بر سر مرد جوان ریخت. لحضه ای همه چیز فراموشم شد و از دیدن شکل و قیافه اش که خرمالو روی سر و صورتش می ریخت، به خنده افتادم. این کارم باعث عصبانیتش شد و با فریاد گفت: نختره دیوونه باید هم بخندی. ببین منو به چه وضعی انداختی.
    به سرعت پائین پریدم و با دستمالی که در جیبم بود شروع کردم به پاک کردن سر و صورتش و با شرمندگی گفتم: خیلی معذرت می خوام، باور کنید قصد دزدی نداشتم، بلکه هوس خوردن خرمالو کردیم. آخه از اون بالا که نگاه می کنی به وسوسه می افتی .
    گویا از حرفم خوشش آمد چون لبخندی زد و گفت: من هم از شما معذرت می خوام که سرتون داد کشیدم. اول قصد شوخی داشتم وقتی منو به این شکل – اشاره به لباسش- در آوردین یک دفعه عصبانی شدم. چون با عجله به منزل اومدم تا مدارکی رو که تو خونه جا گذاشته بودم را بردارم و سریعا سر قرار حاضر بشم.
    - ببخشید ما فکر می کردیم کسی اینجا زندگی نمی کنه.
    قبل از اینکه جوابی دهد صدای بهناز که آرام صدا میکرد. غزال، غزال، اونجا چی کار می کنی؟ چقدر لفتش میدی؟ با کی داری حرف میزنی؟



  2. کاربر مقابل پست آوینا عزیز را پسندیده است:

    Ďŗêẳmÿ Ğįřl (08-15-2011)

  3. محل تبليغات شما    موزيک روز
     
  4. Top | #2



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    54.12
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,470
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    قسمت 5


    اومدم.
    مرد- چه اسمه قشنگی دارین.
    - ممنون، اگه اجازه بدبن برم دوستام نگران شدند.
    - یه کم صبر کنید.
    و با عجله به سمت ساختمان دوید، چند دقیقه بعد با یک پلاستیک پر از خرمالو برگشت و به دستم داد و گفت: دیروز مش اصغر، نگهبان اینجا، این هارو چیده تا به دفتر کارم برای بچه ها ببرم که قسمت شما بوده، بقرمائید.
    از قبول کردن پلاستیک امتناع کردم که گفت: نترسین، دزدی نیست. از این به بعدم هر وقت هوس خرمالو کردید بهتره از در بیائید نه از دیوار! چون ممکنه دست و پاتون آسیب ببینه و خیالتون هم راحت باشه زمستونا مادرم نزد خواهرم به امریکا میره و صبح ها غیر از اصغر کسی اینجا نیست.
    - مرسی، اگه اجازه بدید اول از درخت برم بالا بعد بگیرم، چون میترسم له بشن.
    وقتی بالای دیوار رسیدم خم شدم و پلاستیک را از دستش گرفتم و تشکر کردم. وقتی پائین رفتم بچه ها با چشمهای گشاد نگاهم می کردند.
    که گفتم: چیه شاخ درآوردم اینجوری نگاه می کنین.
    بهناز بریده بریده گفت: اون....... پائین .... چه غلطی می کردی؟ هان؟ .... با کی حرف می زدی؟
    خندیدم و گفتم: اول اینارو بخورین تا گندش در نیومده، بعد بازجوئی کنید.
    بعد از خوردن خرمالو ها، تعریف کردم. بهناز و بنفشه از خنده غش کرده بودند ولی سها مات و مبهوت به دهنم چشم دوخته بود.
    سها- غزال تو خیلی دل و جرات داری اگه من بودم همون جا از حال می رفتمو
    - الانشم داری از حال میری، رنگتو ببین چه جوری پریده.
    آثار جرم را زیر نیمکت ها و میز پنهان کردیم و سهم بقیه را هم زیر مانتو قائم کردم و بعد از شستن دیت و صورت هایمان به کلاس رفتیم. زیبا با دیدنمان با اخم گفت: کارد به شکمتون بخوره، همه رو کوفت کردین و برای ما نیاوردین.
    وقتی خرمالو ها رو درآوردم، مینا ابروهاش رو درهم کشید و گفت:
    - پس بگو تا حالا په غلطی می کردین و کجا هوا می خوردین، حالا دیگه به من کلک می زنین؟ سها خانوم دستت درد نکنه تو هم از اینا یاد گرفتی.
    - سها به تته پته افتاد: مینا جون باور کن من اطلاعی نداشتم.
    مینا با مهربانی دست روی شانه سها زد و گفت: شوخی کردم می دونم کار این جن است. دفعه اولشون که نیست. همیشه از این کارا می کنن، یا سر کلاس درس سر به سر معلم می ذارن یا زنگ تفریح به کیف های این و اون ددستبرد می زنن، خلاصه بی کار نمی شینن.
    - تا جوانی، جوانی باید کرد و قدر این ایام را دونست، چون زمان به عقب بر نمی گرده.
    مینا- بفرما اینم جواب غزال، نخیر شما هیچ وقت ادم نمی شین.
    عصر بعد از حل تمرینات شیمی و ریاضی همراه ساناز به خانه عمو محمود رفتیم. بارون نم نم می بارید. برای اینکه خیس نشویم سوار تاکسی شدیم. زن عمو در را باز کرد. همگی در هال نشسته و عصرانه می خوردند که ما هم به جمع پیوستیم. ماجرای صبح را آب و تاب تعریف می کردم که یکدفعه صورت یاشار سرخ شد و به بهانه درس به اتاقش رفت. خیلی تعجب کردم چون هر وقت اونجا می رفتم لحظه ای تنهایمان نمی گذاشت و اگر امتحان داشت در مقابل اعتراضم می گفت: شب را ازم نگرفتن، تا صبح بیدار می مونم و می خونم.
    با بهت و حیرت به عمو چشم دوختم که لبخند معنی داری زد و گفت: به رگ غیرتش بر خورده برو پیشش و دلشو به دست بیار.
    - آخه من که کار خلافی نکردم که به غیرتش بربخوره.
    سهند به جای عمو جواب داد. خرس گنده تو دیگه بزرگ شدی، نباید از این کارها بکنی.
    - خواهش می کنم تو زیپ دهنتو بکش، من خودم بهتر می دونم چیکار کنم.
    سهند- حرف دهنتو بفهم و گرنه.......
    به میان حرفش دویدم و گفتم: وگر نه چیکار می کنی، منو میکشی. مطمئن باش هیچ غلطی نمی تونی بکنی.
    بگو مگوی ما یاشار را از اتاق بیرون کشاند. گفت: بابا ببخشید من اشتباه کردم که به اتاقم رفتم. تا سر و کله همو نشکوندید غزال تو پاشو بیا اتاقم.
    برای سهند شکلکی درآوردم و به اتاق یاشار رفتم، صدای سهند رو از پشت سرم شنیدم که می گفت: نخیر این ادم بشو نیست، تازه مثل بچه ها برای من ادا در میاره.

    قسمت 6


    در اتاق باز بود. وقتی داخل شدم یاشار رو بروی عکسم که بالای کوه بر روی تخته سنگی نشسته بودم، ایستاده بود و تماشا می کرد. از پشت کمی به او نزدیک شدم و گفتم: به چی نگاه می کنی من که اینجا هستم؟
    به سمت من برگشت و با اشاره خواست تا روی تخت بنشینم و خودش هم روی تخت نشست و چشم به زمین دوخت، سکوتی بینمان حاکم شده بود. چند دقیقه گذشت چون همیشه سکوت آزارم می داد با ترشروئی گفتم: تو امروز چت شده، اون از عصبانیتت اینم از ساکت نشستنت. نمی دونی من اگه ساکت باشم دق می کنم؟
    نفس عمیقی کشید و گفت: غزال؟
    جانم.
    نگاهی به صورتم انداخت و چهره زیبا و دوست داشتنی اش را با لبخندی مزین ساخت و گفت: تو فکر نمی کنی ماشاالله واسه خودت خانمی شدی و باید دست از بعضی کارات بکشی، اگه زبونم لال امروز اونجا بلائی سرت می اومد چیکار می کردی. می دونم حتما میگی از خودم دفاع می کردم ولی یادت باشه همیشه باید از جنس مخالف دوری کنی و حد و مرزی بین خودت و اونا قائل بشی، تا دچار مشکل نشی و پشیمونی به بار نیاری، متوجه شدی؟ مثلا همین الان که دستاتو دور کمرم حلقه کرده بودی کار اشتباهیه، چون از بچگی با هم بزرگ شدیم، تو احساس تفاوت نمی کنی، منظورم اینه که احساس بلوغ نمی کنی.
    با اخم جواب دادم: حالا من غریبه شدم.
    - نه غریبه نیستی، فقط یه دختری! همین و بس و ما به هم نامحرم هستیم. فهمیدی؟
    - نچ، نچ.
    - کم کم از دستت دیوونه میشم. نو دختر زیبائی هستی و باید مواظب خودت باشی. پریروز که دوستم اینجا بود، به عکس تو زل زده بود وقتی بهش گفتم عکس دختر عمومه، باور نمیکرد و فکر می کرد پوستره و دارم شوخی می کنم.
    - اولا اگه یه خورده بگی نگی قیافم قشنگه، تقصیر من نیست،ثانیا پس سهند راست می گفت که آخرش از دست من دیوونه میشی.
    با عصبانیت بلند شدم و در را محکم بهم کوبیدم وبیرون رفتم. و رو به ساناز گفتم: پاشو بریم.
    عمو هر چه غدر اصرار کرد که بمانیم قبول نکردم، خواست خودش ما را برساند که باز هم قبول نکردم. چون می دانست مرغم یک پا دارد و یک دنده هستم، اصرار نکرد. بدون خداحافظی از یاشار خانه را ترک کردیم. تا سر خیابون برای در امان ماندن از بارون دوئیدیم. صدای بوق ماشین که مرتب زده میشد باعث شد به پشت سرمان نگاه کنم، از دیدن یاشار که با ما کمی فاصله داشت، بلافاصله تاکسی گرفتم و سوار شدیم. چن از دستش عصبانی بودم اعتنائی نکردم. شب موقع خواب هر چه قدر به حرفهایش فکر کردم چیزی دستگیرم نشد. چرا باید از او دوری می کردم؟ اونقدر فکر کردم که دم دمای صبح خوابم برد. صبج خواب الود و کسل به مدرسه رفتم. وقتی سر جایم نشستم، ثریا گفت: چی شده، امروز دمغی؟ مثل برج زهرمار می مونی.
    - ثریا خواهش می کنم سربه سرم نذار که حوصله ندارم.
    بهناز سر به سرم می گذاشت و اذیتم می کرد که با فریاد گفتم: بهناز لطفا خفه.
    بهناز- هی، چرا امروز سگ شدی و پاچه می گیری.
    ورود دبیر ادبیات به کلاس، مانع باز جوئی بچه ها و دعوا کردن من شد. تا پایان کلاس فقط چرت زدم و از درس چیزی نفهمیدم، تا صدای زنگ بلند شد، بهناز و ثریا که دیگر طاقتشان طاق شده بود قبل از رفتن دبیر گفتند: زود باش، جون بکن که دیگه صبر ایوب نداریم، تا بدونیم علت خوش اخلافیت چیه.
    به دبیر اشاره کردم و گفتم: شرمنده تا رفتن ایشون نمی تونم به عزرائیل جون بدم.
    بعد از رفتن دبیر علت ناراحتی ام را برایشان گفتم و سپس رو به مینا گفتم: ببخشید خانم معلم به نظر شما کجای کار من ایراد داره؟
    مینا- خوب حق با یاشاره، چقدراین پسره خوب و آقاست ! چون قصد سواستفاده از تو رو نداره. هر پسره دیگه ای به جای اون بود می گفت، بی خیال، بذار خوش باشم ولی اون به جای لذت بردن از وسوسه و هوا وهوس دوری می کنه.
    - آخه چه عیشی، چه لذتی؟ اصلا برای چی باید وسوسه بشه؟
    بهناز- احمق جان یه نگاهی به هیکلت بنداز تا متوجه بشی، مثلا خرس گنده تو دختری، اونقدر کودنی که نفهمیدی منظورش اینه که اگه آبروت بر باد می رفت و شکمت بالا می اومد چه غلطی می کردی، فهمیدی؟ شیر فهم شدی یا نه؟
    از شنیدن حرفهای بهناز سرم به دوران افتاد، حق داشت مرا کودن و احمق بنامد. چقدر خودم را به نفهمی زدم، تازه با یاشار قهر هم کردم.
    زیبا- بهناز تو هم با این حرف زدنت، ببین غزالو به چه وضعی انداختی رنگش سفید شد.
    بهناز- گمشو از صبح اینجوری بود من فقط یه خورده سفیدش کردم.
    - اتفاقا حرف درستی زد، چون من تا حالا به این چیزا فکر نمی کردم و رابطه ای صمیمی با پسرای فامیل داشتم که با یادآوری اونا شرم می کنم.
    بهناز دو دستی بر سرش کوبید و گفت: ای وای خدا مرگم بده، بگو ببینم چه غلطی می کردی.
    - دیوونه اون فکرهایی که تو می کنی منظورم نیست، مثلا بعد از چند مدتی که می دیدمشون چنان از گردنشون آویزون میشدم و می بوسیدمشون که نگو! یا جلوی همه سرم رو روی پای یاشار میذارم یا موقعی که از دیوار بالا می رفتم ازشون می خواستم دستاشونو برام قلاب کنن.
    بهناز- یاشار ایراد نداره چون شوهر آینده اته ولی بقیه ایراد دارن.
    - خواهشا تو نظر نده، چون اون هم با بقیه هیچ فرقی نداره.
    سها که تا آن لحظه ساکت نشسته و به حرف های ما گوش می داد، هاله ای از اشک چشمهای عسلی رنگش را پوشاند و با بغض گفت: خوش بحالت که با پسر عموت اینقدر صمیمی هستی که راهنمائیت می کنه، منو سپهر.....
    و گریه مجالش نداد تا بقیه حرفش را بزند.
    بهناز برای اینکه سها را از غم برهاند گفت: سها جون خواهش می کنم اسم اونو نیار که زن داداشت غش می کنه و کارش به بیمارستان می کشه، تو که دوس نداری ناکام بمونه.
    خنده به لبهای غنچه ای سها نشست و در حالی که اشکهایش را پاک می کرد، گفت: نه من زن داداشمو خیلی دوس دارم، خدا نکنه ناکام از دنیا بره، راستی بهناز جون پنجم اذر، سالروز تولد من و سپهر، می آیی؟
    بهناز- اگه دعوتم کنی چرا نمی آیم، با سر و کله خدمت سپهر جون و تو می رسم.
    سها- حتما که دعوتت می کنم، یعنی همه بچه های کلاس رو دعوت می کنم. ولی در مورد سپر باید بگم شرمنده اون نمی آید، چون اینجا رو دوس نداره، حتی بعد از تموم شدنه تحصیلاتش هم نمی آید.
    - چرا مگه ایران چه جوریه که دوست نداره بیاد؟
    سها- میگه ایران آزادی نیست و آدم نمی تونه راحت زندگی کنه.
    - بستگی داره آزادی رو تو چی ببینه.
    - اون خودشو غرق زندگی اروپائی کرده و از انجام هیچ کاری ابائی نداره، اندازه موهای سرش دوست دختر داره، شبا با بچه های خالم تو کازینو و اینور اونوره، دیر به خونه می اومد. پدر و مادرم حریف اش نمی شدن و برای همین هم به ایران اومدیم چون دوست ندارن ما هم مثل سهیل بار بیائیم.
    - پس آدم بی بندو باریه.
    سها- متاسفانه بله.
    بهناز- سها جون با این حساب من نیستم چون دوست دارم شوهرم فقط منو بخواد و چشمش دنباله زنای دیگه نباشه، مگه توبه کنه.
    سها- این از سپر بعیده که دنباله خوش گذرانی نباشه.
    بهننز لبخندی زد و گفت: پس بهتره همون جا بمونه چون اگه اینجا بیاد باید شبا به جای کازینو به اماکن بره.

    قسمت 6


    چند روزی از آن ماجرا گذشت. یکروز وقتی مدرسه تعطیل شد، طبق معمول دبیر ریاضی چند دقیقه بعد از زنگ کلاس باز هم تمرین حل می کرد. اغلب دانش آموزان کلاس ما، آخرین نفراتی بودند که مدرسه را ترک می کردند. وقتی از در بیرون رفتیم، پیر مردی جلو آمد و گفت: ببخشید غزال خانوم شما هستید؟
    - بله، امری بود.
    - ببخشید این سبد رو آقا پدرام برای شما فرستاده.
    نگاهی به سبد پر از خرمالو که پیر مرد به سمتم گرفته بود انداختم و دستپاچه گفتم: اقا پدرام؟ ولی من ایشون رو نمی شناسم.
    - دختر جان مگه شما چند روز پیش بالای درخت نرفته بودین، چون خودم آقا پدرام رو صدا کردم.
    - بله درسته، ولی........
    مینا ضربه ای به پهلویم زد و گفت: غزال سبد رو بگیر که دست پدر بزرگ خسته شد.
    بالاخره سبد را گرفتم و تشکر کردم. بعد از دور شدن پیر مرد سبد را به دست مینا دادم و گفتم: بفرما، معلم اخلاق مال شما، همیشه ما رو نصیحت می کنی، حالا خودت مجبورم کردی که اینارو بگیرم؟
    مینا- برای اینکه بچه ها بهمون زل زدن، ترسیدم خانوم رحیمی رو صدا کنن.
    نگاهی به اطراف انداختم و دیدم حق با میناست، با ترشروئی و درماندگی گفتم: حالا این سبد رو چیکار کنم؟ جواب یاشارو چی بدم؟
    بهناز- هیچی ببر خونه و نوش جان کن، مجبور نیستی که مثل بچه های کوچک تا دست تو دماغت کردی همه جا، جار بزنی آهای مردم........
    دستم رو جلوی دهنش گذاشتم و گفتم: کولی! چه خبرته وسط خیابون داد می زنی.
    بهناز- از بس که حرصمو در میاری، بگو یکی از بچه ها برات آورده، انگار قتل کردی که می ترسی.
    سها تبسمی کرد و گفت: بگو من آوردم، چون ما هم درخت خرمالو داریم.
    سها را محکم بغل کردم و بوسیدم. عجب حرف قشنگی زد و منو از این مخمصه نجات داد.
    بدون ترس و دلهره به خانه رفتم. فردای آن روز مادرم به جای خرمالو سیب گذاشته بود که به مدرسه بردم و بین بچه ها تقصیم کردم، تا بیش از این باعث دردسر نشود. زنگ تفریح به کمک مینا، که پشت در کشیک می داد، به در خانه آقا پدرام رفتم و ضمن تشکر به پیر مرد گفتم:
    - لطفا به آقا پدرام بگید دیگه از این کارا نکنه و باعث دردسر و آبروریزی برای من نشه!!
    وقتی به کلاس رفتیم سها کارت دعوتش را بین بچه ها تقسیم می کرد. همه خوشحال بودند که دور از محیط مدرسه، دور هم جمع می شوند.
    عصر روز پنج شنبه بلوز و شلوار مشکی رنگ آستین حلقه ای که مامان از پاریس آورده بود پوشیدم و از مامان خواستم که موهایم را ببافه که گفت: وای آخه حیف نیست این موهارو ببافی؟ قشنگ پشت سرت بریز یه کمی هم ژل بمال تا قشنگتر بشه.
    - مامان شما به این سیم ظرفشوئی میگین قشنگ؟
    - ناشکری نکن، یه کم موج داره.
    وقتی حاضر شدم، مامان مرا رساند و قرار شد شب ساعت ده به دنبالم بیایند.
    سها و مادرش جلوی در منتظرم بودند و به گرمی با من روبرو شدند. اغلب بچه ها آمده بودند به غیر از دو، سه نفر.
    خانه سها اینا، خیلی بزرگ و بصورت ویلائی بود. ساختمان بصورت گرد در وسط قرار داشت، دوبلکس بود و اتاق خواب ها بالا و پائین به پذیرائی اختصاص داشت. مشخص بود که خیلی پولدار و خوش سلیقه هستند، چون تمام وسائل با سلیقه چیده شده بود. در گوشه ای از پذیرائی، پیانوی رویال سیاه رنگی قرار داشت. با راهنمائی سها پیش بنفشه و بهناز نشستم.
    بنفشه آرام گفت: بابا، خیلی مایه دارن.
    - آره
    بهناز- غزال اون دختره که اونجا لم داده، خیلی هم ایکبیریه، همون، هما خانومه، نگاش کن.
    با اشاره بهناز نگاه کردم، دختری بور و چشم آبی که لباس زننده ای به تن داشت با فخر و تکبر به مبل لم داده و ما را تماشا می کرد.
    زیبا- از وقتی اومده، یه کلمه حرف هم نزده! امشب باید غوغا کنیم که فکر نکنه سها اینجا خیلی تنهاست.
    کم کم بچه ها شروع به رقصیدن کردند. محفلمان حسابی گرم شد و کسی به هما توجه نمی کرد. هر از گاهی سها طفلکی کنارش می نشست. مامان سها – نازی خانوم- زن مبادی آداب بود که همراه ما می گفت و می خندید، انگار همسن و سال ما بود! همپای بچه ها می رقصید و شادی می کرد. بعد از رقص و پایکوبی همه برای استراحت نشستند، بعد مادر سها به کنارم آمد و گفت:
    - تو دختر خوشگلم رو من احساس می کنم قبلا جائی دیده ام.
    - ممنون از لطفتون، شاید تو خیابون دیدید! چون فاصله بین خانه ما و شما زیاد نیست.
    - نمی دونم دقیقا کجا دیدم. هر چقدر به ذهنم فشار میارم به یادم نمی یاد. اسم و فامیلتون چیه؟
    - غزال سراج.
    زیر لب مرتب زمزمه می کرد: سراج سراج...
    چند دقیقه بعد یک مرتبه گفت: اسم بابات مسعوده؟
    - بله! شما از کجا می شناسید؟
    - وای خدای من، پاشو بریم به سعید نشونت بدم. بابای تو و سعید هم دانشکده ای و هم خونه بودن.
    صورتم را دوباره بوسید و بلندم کرد و مرا با خودش برد. در طبقه پائین اتاقی قرار داشت که بعد از تلنگری در را باز کرد. مرد میانسالی پشت میز نشسته بود، سلام کردم.
    - سلام دخترم، حالتون خوبه.
    - ممنون.
    خانوم زمانی- سعید حدس بزن این خانم خوشگل کیه؟ اگه بگم باورت نمیشه.
    آقای زمانی به صورتم زل زده بود و من از خجالت سرم را پائین انداختم. آقای زمانی بعد از کمی نگاه و فکر کردن گفت: نمی دونم، قیافش خیلی آشناست ولی نمی دونم شبیه کیه؟
    - ببخشید خانوم زمانی شما اگه بابا رو می شناسید... باید بگم من بیشتر شبیه مامانم هستم تا بابام.
    - می دونم عزیزم، چون اگه اشتباه نکنم اسم مامانت باید شیرین باشه.
    - بله.
    آقای زمانی بلند شد و به طرفم آمد و در حالی که خنده به لب داشت گفت: بلبل زبونیتم مثل شیرینه.
    پیشونی ام را بوسید و ادامه داد: عجب تصادفی! تو آسمونا، دنبالش می گشتم، روی زمین پیداش کردم. بعد از بیست و سه سال اونهم دختر بهترین دوستم را دیدن یه لطف دیگه ای داره. خوب عزیزم اسمت چیه، بابا اینا چطورن؟
    - اسمم غزال، بابا اینا هم خوبن، ساعت ده مامانم میاد دنبالم میتونید ببینیشون.
    شماره تلفن خونه ،شرکت موبایل مامان و بابا را بهشان دادم. قبل از اینکه بیرون بروم، سها به داخل آمد و گفت: غزال نیم ساعته که دنبالت می گردم، ایجا چیکار می کنی؟
    نازی خانوم- سها جون، مامان و بابای غزال یکی از بهترین دوستای سعیدن و الان تصادفی فهمیدیم.
    سها با خوشحالی در آغوشم گرفت و گفت: راست میگی؟ خیلی عالی شد از این به بعد دیگه تنها نیستم و هر وقت خواستم می تونم با غزال باشم.
    ساعت ده هنوز کیک را نبریده بودیم که مامانم به دنبالم آمد خواستم آماده بشم که نازی خانوم گفت: عزیزم تو بشین من میرم دم در که بیاد داخل.
    چند دقیقه بعد با هم به داخل آمدند، از قیافه هر دوشون پیدا بود که از این دیدار خرسند هستند. مخصوصا خانوم زمانی. چون آنها تازه به ایران آمده بودند و دوست وآشنائی نداشتند. بلند شدم و به کنار آنها رفتم و سها رو به مامان آشنا کردم. مامان به اتفاق خانم زمانی به اتاق آقای زمانی رفتند و بعد از یک ساعت به خانه برگشتیم. در خانه فقط حرف از گذشته بود. چون بابا و مامان هر دو در یک کلاس بودند و در رشته مدیریت درس می خواندند که بعدا این آشنائی منجر به ازدواج شده بود. با یادآوری گذشته چهره هر دو آنها شاد و سرزنده شده بود. مامان برای روز بعد که جمعه بود آنها را برای نهار دعوت کرده بود و من از ته دل خوشحال بودم، چون غیر از یاشار و سهند، دوستی که بتوانم آزادانه به خانه شان رفت و آمد کنم، نداشتم.
    صبح وقتی از خواب بیدار شدم مامان مشغول کار بود. تازه صبحانه خورده بودم که زن عمو اینها هم آمدند. چون یاشار همراه آنها نیامده بود به اناقم رفتم تا کمتر دهن به دهن سهند شوم. ساعت یازده و نیم سها و خونواده اش آمدند، نیم ساعت بعد یاشار هم رسید. دور هم نشستیم و از هر دری سخن می گفتیم. برق شادی در چشمان سها و سهیل مشخص بود. سهیل و ساناز چون تقریبا هم سن بودند مصاحب خوبی برای هم بودند.سهند شکر خدا به احترام آنها کمتر سر به سر من می گذاشت و من هم سعی می کردم کمتر با او صحبت کنم. روزها در پی هم می گذشتند وروابط بین دو خانواده گرمتر و صمیمی تر می شد طوری که من و ساناز آنها را عمو و خاله صدا می کردیم و دیگر هیچ مانعی بین من و سها وجود نداشت و هر وقت و هر زمان که می خواستیم با هم بودیم و بعضی از شبها را خانه هم می ماندیم. بابا و عمو سعید هم شراکتی باغی در فشم خریده بودند، به قول بابا تا شاید من کمتر غر بزنم و هوای رفتن به ارومیه را بکنم.
    با رسیدن فصل بهار، به کالبد درختان بی روح جان تازهای دمیده شد. عید به پیشنهاد عمو سعید قرار شد به اهواز برویم و تابستان به ارومیه.
    در فصل بهار، هوای اهواز باز هم گرم بود ولی مهمان نوازی و خون گرمی عمو ها و عمه های سها، این گرمای آزار دهنده را از یاد می برد. اغلب شبها در خانه یکی از آنها مهمان بودیم، ولی شب موقع خواب به خانه عمه خانوم برمیگشتیم.
    زن بیچاره در زمان جنگ شوهر و پسر بزرگش را از دست داده بود و آثار شکست و زخم روزگار در صورتش هویدا بود. . با لبخندی سعی در پوشاندن آن داشت. پسر دومش همان زمان به همراه خانواده اش به اصفهان کوچ کرده بود و در آنجا زندگی می کرد. و پسر دیگرش بهزاد که مجرد بود و در کشور کویت ساکن بود. و تنها مونسش دخترش لیلی بود که یکسال از ما بزرگتر بود. روزها در شهر، که جنگ چهره دیگری به سطح آن بخشیده بود پرسه می زدیم و شبها در اتاق لیلی تا پاسی از شب بیدار می ماندیم و با هم حرف می زدیم. دو شب مانده بود به تهران باز گردیم یکی از همسایه ها به عروسی دعوتمان کرده بود. از لیلی خواستم یکی از لباسهای محلی اش را به من بدهد. چون عاشق لباس محلی بودم بقیه را از اتاق بیرون کردم و تند تند لباس را که پیراهن بلندی که با سنگ و ملیله مزین شده بود تنم کردم و روسری را به فرم محلی ها سرم کردم.

    قسمت 7


    مامان از پشت در صدایم کرد و گفت: غزال زود باش همه منتظر تو هستن، یه ساعت چیکار می کنی؟
    - یه لحظه صبر کنید اومدم.
    وقتی از اتاق خارج شدم یکدفعه چشمها به طرفم برگشت. هر کس اظهار نظری می کرد، عمه خانم جلو آمد و پیشانیم را بوسید و گفت:
    - دختر بندری چه خوشگل شدی، تنها تفاوتت با بندری ها، این پوست سفید و بلوریته. هزار ماشاالله اونقدر خوشگل و تو دل برو شدی که حد نداره! می ترسم امشب چشمت بزنن، لیلی زود اسپند دود کن.
    لیلی چند دقیقه بعد اسپند به دست آمد و آهسته نزدیک گوشم گفت:
    - غزال امشب هر چی پسر بندری عاشق و شیدا می کنی و از فرداست که خواستگارا پشت درمون صف بکشن.
    - نه بابا، هیچ هم از این خبرا نیست، چون همچینم آش دهن سوزی نیستم.
    - چرا! قد بلند، کمر باریک، صورت گرد و سفید، ابروهای پهن و بهم پیوسته، لب و دماغ کوچک، چشم های درشت و سیاه.
    - علف به دهن بزی شیرین اومده.
    با خنده به راه افتادیم. در هر مجلسی تافته جدا بافته بودیم و همه از ما پذیرائی می کردند. واقعا که مردمان جنوب خونگرم و مهربان هستند. لیلی مرتب سر به سرم می گذاشت و می گفت: تعداد طرفداراتو نوشتم هر کدومو بخوای میتونی انتخاب کنی. البته خودم از نفرات اول هستم.
    - از کی تا حالا پسر شدی و من خبر ندارم.
    - خانوم خانوما برای بهزاد، البته با همفکری مامان.
    - از کجا می دونی بهزاد منو می پسنده، با این ریخت و قیافه شبیه میمون شدم!
    - خانوم شکسته نفسی نفرمائید من که دخترم دلمو بردی، تنها عیب تو اینه که مثل همه دخترا، ناز و عشوه بلد نداری که اونم خودم یادت می دم.
    با خنده گفتم: راستش این یکی از من برنمیاد به قول دوستم بهناز مثل چوب بی احساسم. اگه بتونی یادم بدی ممنونت میشم.
    در طول ده روزی که اهواز بودیم خیلی خوش گذشت. برای سیزده بدر در تهران بودیم.
    عمو محمود هم که با خواهر زن عمو سیمین به شمال رفته بودند برای آن روز برگشته بودند و دسته جمعی به فشم رفتیم. آفتاب و کرمی هوا امکان بازی و تفریح در بیرون را می داد. چون پانزده نفر بودیم به دو دسته تقسیم شدیم و بازی وسطی را شروع کردیم. من وسهند در یک گروه قرار داشتیم، بعد از چند دور بازی، موقع دوئیدن یک لحظه سهند پایش را جلو آورد و با سر به زمین خوردم. بازی بهم خورد، با کمک یاشار و سها از زمین بلند شدم. زانو و آرنجم بد جوری زخمی شده بود طوری که شلوارم پاره شده بود و از زخمم خون می آمد. برای اینکه بین سهند و یاشار دعوا راه نیافتد و اوقات دیگران هم تلخ نشود حرفی نزدم. به زور لبخند زدم و گفتم: ببخشید بی احتیاطی من باعث بهم ریختن بازی شما هم شد. شما ادامه بدید من میرم داخل و پانسمان می کنم.
    یاشار- فکر بازی ما نباش، ببینم دردت نگرفته که میخندی، هر کس جای تو بود الان گریه و زاری می کرد.
    سهند- بادمجان بم آفت نداره. تازه اونقدر که مغروره نمی تونه جلوی همه گریه کنه. اگه ما نبودیم آب دماغش هم راه افتاده بود.
    با خشم نگاهش کردم و گفتم: طلبت باشه به موقع به خدمتت می رسم.
    بعد از پانسمان کردن پایم مجبور شدم داخل خانه بمانم. طفلک یاشار و سها به خاطر من آنها هم پیشم ماندند. خیلی جرصم گرفته بود. خانه نشینی ودرد پا از یک طرف، زهر کلام و نیشخند سهند هم از طرفی سخت آزارم می داد.
    روز چهاردهم وقتی به مدرسه رفتم بعد از روبوسی و تبریک سال نو بهناز پرسید: غزال خانوم، خدا بد نده از خوشی عید شل شدی؟
    سها به جای من برایشان تعریف کرد. آنها می خندیدند و بیشتر حرصم را درآورد. با حرص گفتم: البته این دسته گل آقا سهند بود.
    سها با تعجب پرسید: پس چرا نگفتی، ما فکر کردیم که خودت زمین خوردی.
    - نخیر! اونقدر حواسم هست که زمین نخورم، مگه اینکه دست سهند تو کار باشه. اگه نگفتم به خاطره اینه که همه باهاش دعوا می کردن و باعث ناراحتی میشد. مطمئن باش یه روز تلافی می کنم.
    با شروع فصل بهار، اکثر روزهای تععطیل را در فشم به سر می بردیم، برای همین بعد از تمام شدن مرحله اول کنکور
    از کتایون، دختر عمه ام دعوت کردم که به تهران بیاید و استراحتی کند و تعطیلات با هم به ارومیه برویم، چون یکسال شب و روز را به مطالعه گذرانده بود با جان و دل پذیرفت. با آمدن کتایون، هر سه نفر، سهند، کتایون و من همراه عمو و زن عمو به گردش و تفریح می پرداختیم. طبق عادت هر سال، فقط روزهای آخر که به امتحانات نزدیک میشد، هر دو به کمک دبیر خصوصی درس می خواندیم. هر چه قدر یاشار اعتراض می کرد، گوش ما بدهکار نبود ولی یاشار و سها بر عکس ما سخت درگیر درس و کتاب بودند.
    روز چهارشنبه با خوشحالی به خانه رفتم که باز برای رفتن به فشم آماده شویم، هر چقدر دنباله کلید گشتم، نبود. حدث زدم صبح در خانه جا گذاشته باشم. دستم را روی زنگ گذاشتم ، پس از چند دقیقه صدای کتایون در آیفون پیچید که می گفت: چه خبره، مگه سر آوردین؟
    - بله سر کار خانوم سر غزال رو آوردیم، تا از گشنگی غش نکنه درو باز کن.
    بوی خوشی در فضای خانه پیچیده بود، با لباس مدرسه، سر میز نشستم.
    مامان- پاشو حداقل دستاتو بشور.
    - چشم.
    بعد از شستن دست و صورتم، با اشتها شروع به خوردن کردم. تا وقتی که بابا به خانه بیاید و به فشم برویم به سراغ کیفم رفتم و کتاب فیزیک را برداشتم و به آن نگاه کردم. باید کلی فرمول حفظ می کردم. از دیدن آن همه تمرین و فرمول گریه ام گرفت ولی خوب چاره ای نبود. در حال خواندن کتاب بودم که کم کم چشم هایم گرم شد. سرم را روی کتاب گذاشتم و خوابم برد. نمی دانم چقدر خوابیده بودن که با صدای کتایون از خواب بیدار شدم.
    کتی- تنبل پا شو، به جای درس خوندن خوابیدی؟ همون بهتر شوهر کنی.
    - کتی تورو خدا بذار بخوابم، بابا نیومده؟
    - نه! تا بلند نشی نمی گم چی شده تا خمار بمونی.
    احساس کردم خبری شده که کتایون اینگونه هیجان زده شده است، بلند شدم و صاف نشستم و گفتم:
    - خوب بگو چی شده، در خدمتم.
    - حالا شد، دیگه امروز به فشم نمی ریم، چون شب قراره برات خواستگار بیاد.
    با چشمهای گرد شده پرسیدم: چی؟ خواستگار؟ اون هم برای من، کی هستش؟
    - چند دقیقه پیش یه خانومی زنگ زد و از زن دائی اجازه خواست تا شب به اتفاق پسرش برای امر خیر مزاحم بشن.
    - نگفت کیه؟
    - نه خودشو معرفی نکرد، گفت تو رو تو خیابون دیده.
    گیج شده بودم، یعنی کی بود و مرا کجا دیده بود. وقتی از اتاق بیرون رفتم، مامان به چشم خریدار نگاهم کرد و گفت: نه بابا مثل اینکه واقعا بزرگ شدی، اونقدر رفتار و کارات بچه گونه است که آدم فکر نمی کنه بزرگ شدی.
    تا شب اضطراب و دلشوره داشتم، عقربه های ساعت به کندی حرکت می کرد. خیلی دلم می خواست این مهمان ناشناس را که تفریح ما را بهم زده بود ببینم. ساعت هفت و نیم زنگ زده شد. از ترس به داخل اتاق دویدم و در را بستم. از پشت در صدای مامان و بابا را می شنیدم که با مهمانان سلام و احوال پرسی می کنند. به در تکیه داده بودم و دستم را روی قلبم که دیوانه وار یه قفسه سینه ام می کوبید، گذاشته بودم. چند دقیقه بعد ساناز ضربه ای به در زد و آهسته گفت: غزال مامان میگه چای بیار.
    وقتی وارد آشپز خانه شدم کتایون با خنده گفت: این چه وضعه؟ مثل گربه برق گرفته می مونی.
    دوباره به اتاقم برگشتم و در آینه به قیافه وحشت زده ام نگاه کردم. خودم هم از قیافه ام خندام گرفت. دستی به سر و صورتم کشیدم و دوباره به آشپز خانه برگشتم و رو به کتی گفتم: تو دیدیشون؟ چه شکلی بودن؟
    کتی- آره مثل همه آدما.
    - لوس! می دونم آدم هستن، منظورم قیافشونه.
    - آره، بیا از سوراخ در نگاه کن.
    از آشپزخانه دری هم به سوی پذیرائی باز می شد، از سوراخ کلید در نگاه کردم. دو خانم به همراه یک مرد آراسته و شیک پوش آمده بودند، قیافه مرد جوان به نظرم آشنا آمد. کمی که دقت کردم، قلبم از حرکت ایستاد، چون او کسی جز آقا پدرام نبود. با التماس گفتم: کتی تو رو خدا، جون من، بیا تو چائی ببر.
    کتی- آخه چرا؟ زشت نیست، جواب دائی و زن دائی رو چی بدم.
    - خواهش می کنم، چه زشتی؟ من جوابشون رو می دم، اونقدر دلهره و استرس دارم که می ترسم گند بزنم. تازه من قصد ازدواج ندارم.
    آنقدر خواهش و تمنا کردم که بیچاره کتی قبول کرد. سرزنش های مامان خیلی بهتر از آبرو ریزی بود. وقتی کتی وارد شد مامان و بابا و پدرام با تعجب بهش نگاه می کردند. خنده ام گرفت چون عروس عوض شده بود. خانم میانسال که به نظرم مادر پدرام بود با دیدن کتی بلند شد و بعد از تعارف چائی صورتش را بوسید و رو به پدرام گفت: آفرین پسرم! عجب دختر گلی را انتخاب کردی، احسنت به این سلیقه. طفلک کتی نمی دانم از خجالت یا از ترس سرخ شده بود. و سرش را پائین انداخته بود. کتی هم واقعا زیبا بود. صورتی کشیده، چشمان میشی داشت و موهای روشن و صافش را پشت سر رها کرده و با لب و دهان کوچک و لپهای گل انداخته زیباتر شده بود. هر دو خانم به صورتش زل زده بودند. از چهره بشاش و خندانشان معلوم بود که پسندیده اند. ساعتی بعد مهمانان آماده رفتن شدند خودم را گوشه آشپزخانه قائم کردم تا از دید آنها در امان باشم. به محض رفتن آنها کتی دستپاچه گفت: باور کنید تفصیر غزال بود، اون از من خواست که به جاش بیام.
    با خونسردی جواب دادم: وقتی من قصد ازدواج ندارم دلیلی هم نداشت به داخل بیام، تازه چون تو از من بزرگتری حق تقدم با توست.
    بابا می خندید ولی مامان سخت عصبانی بود و دعوایم میکرد که چرا آبرویش را جلوی آنها برده ام. بی خیال جلوی تلویزیون نشسته بودم و به سریال هفته نگاه می کردم ولی در دلم غوغائی بر پا بود. صبح وقتی به مدرسه رفتم ماجرای شب قبل را به دوستانم تعریف می کردم و می خندیدیم.
    مینا- احمق جان این چه کاری بود کردی، مثل بچه آدم می رفتی و چایی را تعارف می کردی. اگه جلوی همه پدرام می گفت که اشتباه شده، چیکار می کردی؟ چرا به فکر آبروی پدر و مادرت نیستی؟
    حرفهای مینا دلشوره عجیبی به جانم انداخت. مثل مرغ سر کنده بال بال می زدم، طوری که ظهر پای بیرون رفتن را نداشتم.
    سها- غزال مگه نمی خوای بری که نشستی؟ نترس قسمت هر چی باشه همون میشه.
    تو برو، چند دقیقه خودم میرم، تنم می لرزه.
    آخر از همه سلانه سلانه از مدرسه بیرون رفتم، که با دیدن پدرام جلوی در مدرسه خشکم زد. لحظه ای صبر کردم، از سماجتش بیشتر حرصم گرفت، با خشم و غضب جلو رفتم و پیش دستی کردم و گفتم: اگه برای بازجوئی اومدید حاضرم جواب شما رو بدم.
    با لبخند جواب داد: خانم مجرمو وسط خیابون نمی شه بازجوئی کرد. لطفا اول سوار شوید، بعدا توضیح دهید.
    از این که تند رفته بودم خجالت کشیدم و به ناچار سرم را پائین انداختم و سوار شدم. قبل از اینکه او حرفی بزند، گفتم: من به خاطر رفتار بدم از شما معذرت می خوام. آخه دیروز من با دیدن شما خیلی ترسیدم، فکر کردم شما ماجرای اون روز پیش بکشید و برای همین دختر عمه ام را فرستادم.
    - حالا اگه یک بار دیگه مزاحم بشیم خودتون تشریف میارین یا باز دختر عمه تونو واسطه می کنین.
    - خواهش می کنم دیگه بیش از این خودتونو به زحمت نیاندازید. چون من آمادگی برای ازدواج را ندارم و تا به حال در این مورد زحمت فکر کردن رو هم به خودم ندادم.
    - خوب می تونید از الان فکر کنید و تا هر وقت که خواستین من منتظرتون می مونم.
    - شاید من تا آخر عمرم نخوام ازدواج کنم، باز هم منتظر می مونید؟
    - اگه جواب منطقی بخواید نه، چون من از روی علاقه به سراغ شما اومدم ولی دوس دارم زودتر زتدگی مشترک را شروع کنم و به دوران مجردی خاتمه بدم.
    - پس لطفا منتظر من نباشید و شانس تونو جای دیگه ای امتحان کنید چون به نفع شماست.
    - پس اگه ناراحت نمیشید با شناختی که از خانواده شما دارم، بخت خودمو با دختر عمه تون امتحان می کنم. شاید این بار شانس با من یار یاشه.
    با حیرت به صورتش نگاه کردم: شما از کجا خانواده من را می شناسید، نکنه تحت تعقیب بودم؟
    - خانوم مجرم با توجه به این که شغلم وکالته، برای زندگی مشترک باید طرف را خوب بشناسی، درسته؟
    - بله حق با شماست، چرا باید ناراحت بشم، فقط خواهش می کنم در مورد ملاقات امروز به کسی حرفی نزنید.
    - حتما.
    نزدیک خانه پیاده ام کرد و قرار شد که مادرش دوباره با مامان تماس بگیرد. از خوشحالی نمی تونستم روی پایم بند شوم و عصر به بهانه درس خواندن پیش سها رفتم. سها با کنجکاوی پرسید: چه اتفاقی افتاده که اینجوری شاد و هیجان زده شدی؟
    - یه اتفاق خوب........
    و همه چیز را برایش تعریف کردم، بعد از شنیدن حرف هایم به صورتم چشم دوخت و گفت: غزال تو یاشار رو دوست داری؟
    - خوب معلومه که دوستش دارم، هم پسر عمو مه هم از بچگی شب و روز با هم بودیم. حالا چی شد اینو پرسیدی؟
    - همین طوری از روی کنجکاوی، گفتم شاید به خاطر یاشار جواب ندادی.
    - نه، اشتباه نکن! من یاشار رو به عنوان همسر آینده ام دوست ندارم، علاقه من به اون مثل سهند می مونه.
    سها خودش برای اوردن چای و میوه به آشپزخانه رفت، چون خاله ناری و سهیل برای خرید رفته بودند. تلفن چند بار زنگ زد و سها گفت که جواب بدم. گوشی رابرداشتم و گفتم: بله بفرمائید.
    مردی پشت خط بود که به محض شنیدن صدایم گفت: شما؟
    - شما زنگ زدین، من باید این سوال از شما بپرسم.
    - خوب من پسر بابام هستم.
    - چه مسخره! من فکر کردم دختر بابات هستی، بی مزه. خوب بنده هم دختر بابام هستم.
    - چقدر پررو هستی، نکنه مستخدمشون هستی که زبون درازی می کنی.
    این حرفش باعث عصبانیت ام شد و فریاد زدم: دیوونه مستخدم خودتی، بی شعور.
    سها با سبد میوه آمد و گفت: غزال کیه؟ چرا داد و فریاد می کنی؟
    - یه دیوونه که به جای سلام دادن توهین می کنه.
    - بده ببینم کیه.
    گوشی را به دستش دادم، گفت: بفرمائید.
    به محض شنیدن صدا با خنده گفت: سپهر تویی، چرا به دوستم توهین کردی؟
    - اسمش غزاله، آره دختر دوست باباست.
    بعد از گذاشتن گوشی از من معذرت خواهی کرد. دستم را دور گردنش حلقه کردم و بوسیدمش و گفتم: خطای برادرت را به چهره زیبای تو بخشیدم. سها کاش من یه برادر بزرگتر داشتم اونوقت تو را برای برادرم می گرفتم، چون خیلی مهربان و ماهی.
    جوابم را با خنده پاسخ داد.
    روز شنبه، مادردرام دوباره تلفن کرد و از مامان اجازه خواست تا مجددا بیایند. مامان برای عصر یکشنبه قرار گذاشت.
    کتی- زن دایی کاش راستش را می گفتید.
    به جای مامان جواب دادم و گفتم: یعنی چی؟ خوب تورو پسندیدن و گرنه نمی اومدن. قسمت تو بود. من دهنم بوی شیر میده. دیگه حرفش را نزن که ازت دلخور میشم.
    پدرام همراه مادر و خواهرش با دسته گل بزرگی امدند. که بعد از دقایقی که در تنهایی با هم صحبت کردند، از قرار معلوم نتیجه رضایت بخش بود. خوشبختانه از نظر آنها مهم نبود که کتایون اهل کجاست و چند صباحی خانه من مهمان بود. بعد از رفتن آنها مامان به عمه تلفن کرد و ماجرای خواستگاری کتی را برایش تعریف کرد. عمه هم به پدر و عمو واگذار کرد که هر کاری صلاح می دانند انجام دهند.
    پس از چند جلسه، در حضور عمه و شوهر عمه ام، حلقه ای به عنوان نامزدی در دست کتایون انداختند و قرار شد تابستان همزمان با عروسی آیدین، مراسم عقد و عروسی آنها برگذار گردد.
    همه از پدرام خوششان آمده و او را مردی با شخصیت و لایق می دانستند. حتی یاشار هم که مرا مورد سرزنش قرار داده بود از این اتفاق راضی و خرسند بود. بعد از امتحانات ثلث سوم همراه عمو به ارومیه رفتم. طبق معمول هر سال فقط مامان و بابا در تهران ماندند. البته عمو هم گهگاهی به تهران سر می زد. روزهای خوبی را پیش رو داشتیم مخصوصا که عروسی آیدین همزمان با سالروز تولدم بود و هفت روز بعد عروسی پدرام و کتی.
    باز نوه های پدر بزرگ، کنار هم در باغ جمع شده بودند و به شادی و تفریح می پرداختند. فارغ از رنج و غم دنیا. در این مدت چهار بار با سها تلفنی صحبت کرده بودم. قول داده بود که همراه خانواده به عروسی بیایند.
    سه روز مانده به عروسی، روز سه شنبه، عمو محمود و زن عمو سیمین برای خرید به شهر رفتند. چون پی فرصتی می گشتم که کار سهند را تلافی کنم و در نبود آنها راحت تر می توانستم. برای همین به سهند گفتم: سهند خیلی وقت است که به باشگاه نرفتیم بیا با هم تمرین کنیم، می ترسم فراموشم بشه.
    سهند- از بس که خنگی، چیکار کنم، چاره ندارم! قبوله.
    عمو محمود- فقط مواظب باشین دست و پاتون نشکنه، چون همه اش سه روز به عروسی مونده.
    - عمو جون نمی خوایم که جنگ و دعوا کنیم، فقط تمرینه و بس.
    اول خیلی جدی تمرین را شروع کردیم، وقتی حسابی بدنم گرم شد و سهند مطمئن شد کلکی در کار نیست، محکم ضربه ای به پا و سپس به شانه اش زدم که صدای داد و فغانش به هوا برخاست.
    عمو- عمو جان مگه نگفتم مواظب باشید، این چه کاری بود کردی؟ خدا کنه قثط پاش نشکسته باشه.
    - نترسین الکی داد و بی داد می کنه، بادمجون بم آفت داره.
    پدر بزرگ بلافاصله دنبال شکسته بندی محلی فرستاد. کاک قاسم دستی به بدن سهند کشید و گفت: خوشبختانه نشکسته فقط ضرب دیده که با استراحت و این مرهم زود خوب میشه.

    قسمت 8


    کمی از آن پماد که داروی محلی بود، به تن و بدن سهند مالید و الناز، دختر عمو محمد قرص مسکنی به او داد تا کمی از دردش کم شود.
    یاشار از دستم به شدت عصبانی و ناراحت بود و بهم توجه نمی کرد. وقتی سهند خوابید از خانه بیرون رفت، من هم به دنبالش دویدم و گفتم: یاشار وایستا می خوام باهات صحبت کنم.
    بدون اینکه حرفی بزند به طرف اصطبل رفت و اسبش را بیرون آورد. من هم با عجله همین کار را کردم و به دنبالش به راه افتادم. از خشم فقط اسب می تازوند، و به سمت کوه میرفت. در میان راه فریاد زدم و گفتم:
    - یاشار جون غزال وایسا. می دونم قهر کردی.
    اسبش را از حرکت بازداشت و سرش را به طرفم برگرداند که ادامه دادم:
    - همه اش تقصیر خودشه، چرا روز سیزده بدر اون بلا رو سرم آورد. خوب بود منم مثل اون الم شنگه راه می انداختم؟ همش به خاط تو تحمل کردم.
    - درسته اون کار بدی کرد ولی بدون لذتی که تو گذشت هست تو انتقام نیست.
    - ببخشید، جون من اخمها تو بازکن و لبخند بزن! من طاقت قهر و بی توجهی تو رو ندارم.
    چهره اش را با لبخندی شکوفا کرد و گفت: مطمئن باش من هیچ وقت با تو قهر نمی کنم، چون خودمم تحمل ندارم که با هات حرف نزنم. حالا بیا تا دامنه کوه با هم مسابقه بدیم.
    اسبها رو تا دامنه کوه تازوندیم. کاک شیرازد، از دامهای پدربزرگ نگهداری می کرد و مثل همیشه به درخت تکیه داده و نی می زد و با دیدن ما از جا بلند شد و دستی تکان داد. سلامی کردیم و همانجا نشستیم. شیرزاد کاسه به دست از گوسفندی شیر دوشید و آن را به دستم داد وگفت: بفرما سوگلی محمود خان، بخور تا گلوت تر بشه.
    کاک شیرزاد هر وقت نی به دست می گرفت بی اختیار اشکش سرازیر میشد و هر وقت علتش را می پرسیدم می گفت: این نی مثل مسکن می مونه و درد هامو تسکین می ده.
    - تا خواست نی را به دستش بگیرد گفتم: تو رو خدا شیرزاد قبل از اینکه نی بزنی کمی برامون درد و دل کن، چرا همش گریه می کنی.
    آه بلندی کشید و گفت: قربون اسم قشنگت برم، درد و غصه من سر درازی داره اگه بگم حتما سرتون درد می گیره.
    - نه بگو، ما گوش می دیم.
    چند دقیقه سکوت کرد و گفت: ای چی بگم! از کجاش براتون بگم. من هم مثل همه جوونا، اون زمان عاشق یه دختر خوشگل و زیبا بودم، اسمش آیناز بود. دختر یکی از خوانین بود، من هم چوپون اونا بودم هر وقت آیناز رو می دیدم عقل و هوشم را از دست می دادم. در رفت و آمد هایی که به خونه خان داشتم، نکنه آینازهم عاشق من شده ولی از ترس رسوائی و پدرش نمی تونه ابراز علاقه بکنه. خلاصه سر تونو زیاد درد نیارم، با هزار مصیبت حرف دلمو بهش گفتم که جوابمو با لبخند داد. چون می دونستم خان مخالف این ازدواج میشه، یه روز با هم از اون ده فرار کردیم و اومدیم شهر و با هم عقد کردیم. ولی خان در به در دنبال آیناز می گشت. وقتی ما را پیدا کردند او حامله بود. پدرش با زور تفنگ زنمو ازم جدا کرد. شب و روز کارم شده بود گریه و زلری! من که زورم به خان نمی رسید، اون زمانا حرف، حرف خان بود و رعیت کاره ای نبود.... بیچاره آیناز اونقدر که غصه خورد نتونست، تاب بیاره و سر زا از دنیا رفت. چون خان عارش می اومد دختر من که از خون من بود نوه اش باشه، بچه را به دست من داد. از اونجا کوچ کردم و اومدم به این دهکده که خدا عمر با عزت به پدربزرگتون بده. منو آورد به خونه اش و گوسفنداش به دستم سپرد. مادربزرگتون هم از غزالم، تنها یارگارعشقم مواظبت می کرد. تنها دلخوشیم دخترم بود. به عشق آیناز غزالو بزرگ می کردم. زیبایی غزال به مادرش رفته بود هر روز که می گذشت زیبا و زیباتر میشد. برای فرار از حرف مردم خانه ای اجاره کردم و با غزال به آنجا رفتم، چون عمو های شما جوون بودن. یعنی همپای غزالم بزرگ شده و قد کشیده بودند. تازه فهمیدم از قضای روزگار محمود خان عاشق، یه دونه دخترم شده. زمانی این موضوع را فهمیدم که غزال برای کمک به من برای چرای گوسفندان همراهم بود و محمود خان وقت و بی وقت برای سرکشی می اومد. غزالم خیلی ساکت و مظلوم بود. یه روز که گوسفندارو کنار رودخونه می بره، نمی دونم کدوم بی شرفی، بی سیرتش می کنه.
    گریه امان کاک شیرزاد رو بردید، حال من ویاشار هم منقلب شده بود. چند دقیقه طول کشید تا شیرزاد ادامه داد: دخترم از غصه و ناراحتی چند ماه در بستر بیماری افتاد، مادربزرگت هر چقدر خرج دوا درمانش کرد فایده ای نداشت. محمود خان هم حال و روز خوبی نداشت چون اونا خیلی خاطر همدیگرو می خواستن. یه روز که از خواب بیدار شدم دیدم غزالم سر جاش نیست. همه را خبر کردم. خان همه را بسیج کرد و فرستاد دنبال غزال، که خبر مرگش را برام آوردن! عزیز دلم خودشو از بالای کوه پرت کرده بود پائین.
    وقتی به اینجا رسید های های گریست، اشک من و یاشار هم جاری شده بود. آنقدر غرق زندگی پر رنج کاک شیراز شده بودیم که ساعت را فراموش کرده بودیم. هوا کاملا تاریک شده بود که به باغ برگشتیم. در طول راه هیچ کدام حرفی نمی زدیم.
    یار علی جلوی در قدم می زد که با دیدن ما جلو دوید و گفت: شما ها کجا بودید، همه جا رو زیر و رو کردیم. ارباب و خان دلواپستون هستند، زود برید داخل تا از نگرانی در بیان.
    پدر بزرگ و خان عمو پریشان و آشفته به انتظار ما نشسته بودند. پیش دستی کردم وگفتم: الهی من قربون هر دو عزیز پریشونم برم! بنده آماده هر گونه مجازاتم. اصلا گردن من را بزنید تا آرام بشید.
    پدر بزرگ اخم هایش را باز کرد و خندید و در حالی که سرش را تکان می داد، گفت: اگه تو این زبون را نداشتی چیکار میکردی؟ فربون اون قد و بالات برم. بیا به جای گردنت یه بوس بده.
    سر و صورت پدر بزرگم را غرق بوسه کردم

    شب بعد از شام آیدین گفت: بچه ها اگه موافق باشید فردا دسته جمعی به شکار بریم. می خوام آخرین روز مجردی مو جشن بگیرم.
    - شکر کن آیدا نیست، وگر نه چشمات رو از حدقه در می آورد.
    - اگه اینجا بود که جرات حرف زدن رو نداشتم.
    همه موافقت کردند به جز سهند، که مجبور بود در خانه استراحت کند. صبح زود، مثل همیشه زود از خواب بیدار شدیم. بعد از پوشیدن لباس محلی که موقع شکار تنم می کردم، همراه بقیه به راه افتادم.ده نفر بودین. آیدین، کامیاب، کامیار، یاشار، سیاوش،... فقط کتی همراه ما نیامد، قرار بود پدرام و خانواده اش بیایند. چون بابا و مامان و عمو سعید اینا نزدیک غروب می رسیدند من همراهشان رفتم. بعد از شکار تعدادی پرنده، هر کس به کاری مشغول شد. یکی پرنده ها رو تمیز می کرد، یکی بساط نهار رو اماده میکرد. من و سیاوش هم هیزم جمع می کردیم تا پرنده ها رو کباب کنیم. زیر اندازی را که به همراه داشتیم در زیر سایه درختی پهن کرده بودیم. بعد از فارغ شدن از کار، کامیار برادر کتی که در زدن سه تار استاد بود، شروع به نواختن کرد. جمع شاد و خوبی داشتیم. در محیط دنج کوهستان، واقعا از زندگی لذت می بردیم. عصر، قبل از غروب به دهکده بازگشتیم. به دستور پدربزرگ ساختمان بزرگتر برای ورود و پذیرائی مهمانان آماده شده بود و ساختمان کوچکتر برای اعضای خانواده در نظر گرفته شده بود. این دو ساختمان فاصله کمی از هم داشتند. چون در دو باغ جداگانه قرار داشتند. وقتی به باغ رسیدیم هر کس به کاری مشغول بود. کارگرها برای عروسی میوه می چیدند. آشپزخانه را آماده می کردند. زن عمو پروانه، زن عمو بهرام و عمه فریده در حال دستور به کارگران بودند. دخترها هم به همراه دیگر خانوم ها به قر و فرشون می رسیدند. بلقیس که سر کارگر بود در گوشه ای از باغ ایستاده بود و نظاره میکرد. بعد از سلام و احوالپرسی گفتم:
    - ننه بلقیس به مش رمضون بگو سر یکی از گوسفندها رو سر ببره و کم از گوشتش رو با دل و جیگرشبرام کباب کنه. من میرم یه چرت بزنم هر وقت آماده شد خبرم کن.
    - چشم غزال خانوم الان میگم.
    وقتی به داخل ساختمان رفتم، توی یکی از اتاق ها با چکمه و سربند روی تخت ولو شدم و خوابیدم. تا اینکه با صدای ننه بلقیس چشمهایم را باز کردم: خانم پاشین، غذا آماده است. زودتر بجنبین تا کباب ها سرد نشده.
    هنوز مستی خواب در چشمانم بود. فکر کردم چشمانم پف کرده و چون به سختی باز میشد.
    بلند شدم و بعد از شستن دست و صورتم اول سربند را باز کردم و موهای ژولیده ام را شانه زدم و پیش بقیه رفتم. کامیاب و سیاوش زودتر از من سراغ کباب ها رفته بودند.
    خنده کنان گفتم: ببینم من اگه کباب نخواسته بودم به گمونم شما از گرسنگی تلف می شدین.
    سیاوش- آره به جون تو، دلم ضعف میرفت مخصوصا از بوی کباب، حالا بیا این سیخ رو بگیر.
    روی سیخ فقط یه تکه گوشت بود، لبه میز نشستم و جواب دادم.
    - زحمت نکش، چون اگه همه رو بخورم دل درد می گیرم.
    کامیاب- عیبی نداره، میمون خانم! بفرما اول روی صندلی بشین بعد کوفت کن.
    سیخ ها را به طرف خودم کشیدم که دعوا به راه افتاد، با شوخی و خنده مشغول خوردن شدیم. طناز که دو سال از من کوچکتر بود به آشپزخانه آمد و گفت: غزال، یاشار میگه اگه می خوای به دیدن عمو اینا و مهمونا بری زود باش بیا.
    با دهن پر اشاره کردم که میام، اول سراغ زن عمو پروانه رفتم که گفتم: زن عمو موهامو می بافی؟
    زن عمو- چرا که نه، بیا عزیزم زود برات ببافم. انشاالله سال بعد عروسی تورو جشن بگیریم.
    در حین بافتن موهایم، پرسید: غزال تو یاشار رو بیشتر دوست داری یا سیاوش رو؟
    - هر دو شونو، جه فرقی می کنه، اونا پسر عمو های من هستند.
    زن عمو- پس از الان یکی شو انتخاب کن. چون هم من و هم من سیمین از مشتریهای پرو پا قرصت هستیم.
    - مگه من تحفه ام که منو انتخاب کردین، این همه دختر خوشگل تو فامیل هست. همشون از من بهترن، یکی اش همین پرینازعمو بهنام هر جا که سیاوش میره، اونهم هست. تازه باید نظر اونارو هم بپرسین شاید پسراتون منو نخوان.
    زن عمو- نظر اونا رو می دونیم! یعنی سیا که خودش گفته یاشار هم همینطور، حالا بیا به چشمای خوشگلت سرمه بکشم تا خوشگلتر بشی.
    بعد از اتمام کار همراه یاشار سوار اسب شدیم و سطلی هم پر از آلبالو کردیم و به سمت باغ به راه افتادیم. بین راه از سیب های درشت و ترش مزه چند تابی چیدیم، می خواستم روی آلبالو بگذارم که یاشار مشتی از آلبالو ها را برداشت وبه شوخی به صورتم مالید و گفت: دیدم خوشگل شدی، خواستم خوشگل تر شوی.
    - دیوونه حالا با این سر و وضع چه جوری جلوی مهمونا برم؟ آبروم میره.
    - قبل از اینکه تو بری صورتت رو بشورتازه اینجوری خیلی ناز شدی.
    دوباره به راه افتادیم از دور دو مرد جوان که پیاده به طرف می می آمدند دیدیم. به نظر ناآشنا می آمدند. برای اینکه مورد تمسخر واقع نشم صورتم را با سربند پوشاندم و فقط چشمانم بیرون ماند.وقتی فاصله مان کم شد یاشار گفت: به نظرم قیافه یکی شون آشناست. آره! اون برادر سها نیست؟ درست شبیه عکسش هست.
    - باور نمی کنم اون که می گفتن هیچ وقت ایران نمی آید.
    - تند تر بریم، شاید اشتباه می کنم.
    - یاشار اگه سپهر باشه، یه کم سر به سرش می ذاریم و اذیتش می کنیم اون که ما رو نمیشناسه.
    - نه این درست نیست، دفعه اوله که اینجا میان، شاید ناراحت بشن! تازه جواب عمو رو چی بدیم.
    خواهش میکنم جون من ، اصلا تو حرف نزن ، هرچی بابا گفت،پای من خودم جوابگو می شم .
    با خواهش وتمنا یاشار راضی شد . حدسمان درست بود چون هیچ فرقی با عکسش نداشت . قد بلند و چهارشانه، صورت گرد وچشمان خاکستری که همانند ستاره می درخشید. ابروهای پهن ، صورت سبزه شلوار جین و تیشرت سفید پوشیده و کلاهی هم سرش بود. واقعا خیلی زیبا بود وبه راحتی می توانست دل هر دختری را به دست آورد. پسر همراهش که قدش نسبت به سپهر کمی کوتاهتر بود ، چشمان سبز وموهای بوری داشت. وقتی کنارشان رسیدیم با فریاد پرسیدم: اسم شما چیه و اینجا چی کار می کنید.
    سپهر زودتر جواب داد: شما مگر مفتش محله هستید که باز جویی می کنید.
    خیلی زبون درازی می کنی گمونم سرت به تنت زیادیست.
    اون یکی جواب داد: ببخشید خانوم محترم اسم من فریده و ایشون هم سپهر هستند. ما مهمون اقای سراج هستیم حالا هم برای هواخوری بیرون اومدیم .
    با نرمی جواب دادم : شما مرد محترم وبا شخصیتی هستین ولی دوستتون خیلی بی ادب و پرروست .
    سپهر- اصلا جوجه به تو چه ربطی داره ما کی هستیم اینجا ملک آقای سراجه و فضولیش به شما نیومده .
    از اسب پایین پریدم و یقه شاه را گرفتم وگفتم: آقا خروس مواظب حرف زدنت باش.
    با تمسخر جواب داد: مثلا چه غلطی میکنی
    وبه دنبال حرفش دستم را گرفت وبه طرف خودش کشید. دستم را که به پشتم برده بود محکم پیچ داد.
    یاشار که تا آن لحظه تماشا می کردبا عضبانیت گفت: ولش کن.
    نه، بذار ببینم آخرش چی کار می کنه.
    رو به سپهر گفتم: اگه دستمو وی نکنی هر چی دیدی از چشم خودت دیدی، فهمیدی.؟
    سپهر- جوجه کوچولو نکنه می خوایی دستمو گاز بگیری ،چون دخترا غیر از گاز گرفتن کار دیگه ای بلد نیستند.
    خیلی به زورت می نازی. با تمتم قدرت با آرنجم محکم به شکمش زدم که صدای آخ گفتنش بلند شد. سپس با دو سه ضربه نقش بر زمین شد. پایم را روی سینه اش گذاشتم و چاقویی که در چکمه ام بور در آوردم و گفتم: دلت می خواد چشاتو از حدقه در بیارم وبرای خان بفرستم تا بفهمی با کی طرف هستی ، ما دشمن خونی سراج هستیم.
    یاشار که خیلی عصبانی شده بود با فریاد گفت : بس کن دیگه، شما هم بلند شید تا به خونتون برسونیم .
    فرید بیچاره که نمی دانستم با سپهر چه نسبتی دارد رنگ پریده ومضطرب به ما نگاه می کرد.
    سپهر بلند شد و بر ترک اسب یاشار و فرید هم بر ترک اسب من سوار شد و به سمت باغ به راه افتادیم.
    شما په نسبتی با این آقا سپهر دارید.
    فرید: آخه می ترسم اگه حرف بزنم به درد سپهر دچار بشم.
    خنده بلندی سر دادم و گفتم : نترسید من با شما کاری ندارم .
    فرید- من دوست سپهر هستم . راستی اسم شما چیه؟
    من آهوی این دشت ودمنم.
    فرید- چه اسم قشنگی دارید، آهوی دشت. ببخشید اگه فضولی نیاشه می خوام بدونم چرا صورتتونو پوشوندین خانوم کاماندو.
    متاسفانه چند سال پیش آبله گرفتم که اثرش تو صورتم مونده.
    فرید- ولی چشمهای زیبایی دارید، گستاخ ووحشی .
    جلوی در باغ پیادشون کردیم . موقع خداحافظی کلاهش رابرداشتم وگفتم: به یادگاری برشداشم تا هر وقت خواستین بیرون بیاین به یاد من بیافتید ودیگه این طرفا آفتابی نشید. چون این دفعه سرت را می برم.
    لبخندی زد وگفت: جوجه خوشگل ،حتما فردا میبینمت ، چون سر نترس دارم.
    موقعی که خندید چاتی روی گونه هایش نمایان شد که زیبائیش را دو چندان کرد. بیچاره لنگان لنگان به داخل رفت و ما هم از در دیگر وارد باغ شدیم .
    یاشار- غزال کار بدی کردی که بیچاره رو، زدی. الانه که الم شنگه راه بیفته .
    بی خیال
    آهسته اسبها را به اصطبل بردیم و از پشت دربه گوش ایستادیم. سپهر علت لنگیدن و خاکی بودن لباسش را توضیح میداد. قیافه، بابا بزرگ اینا برافروخته و خشمگین بود . بعد از تمام شدن حرفهایش عمو محمد با عصبانیت فریاد زد : یار علی ، برو ببین اون پدر سوخته ها کی بودن که به مهمونای ما توهین کردن. همه رو جمع کنبد و تا صبح نشده پیداشون کنید.
    یاشار- غزال خانوم بفرما، ببین چه دسته گلی به آب دادی؟ اوضاع قمر در عقربه، تا پیش از این دردسری ایجاد نشده بریم تو.
    خنده کنان داخل شدم وگفتم: سلام بر همگی ، مژده بدید تا اون پدر سوخته رو معرفی کنم .
    با شنیدن صدای من ، سپهر و فرید به طرف در برگشتند و فرید بریده بریده گفت: آقای سراج... خودشه.... همون دختره است . بابا از شدت خشم وعصبانیت سرخ شده بود و با فریاد گفت :غزال این چه کاری بود کردی ؟ خجالت نکشیدی ، این رسم مهمون نوازی رو از کی یاد گرفتی ؟ شرم نمی کنی که مژده گونی هم می خوایی .
    خیلی راحت جواب دادم : بابا از اول بلد بودم و اتفاقا کاملا رسم مهمان نوازی رابه جا آوردم تا آقا سپهر با خاطره فراموش نشدنی از اینجا بره.
    بابا- یاشار تو چرا اجازه دادی هر کاری خواست بکنه، نتونستی جلوشو بگیری .
    یاشار سرش را پایین انداخت وگفت: عمو جان باور کنید هرچه قدر گفتم، گوش نکرد.
    عمو محمود- مسعود چرا داد میزنی ؟ آرومتر بپرس، طفلکی الان زهره ترک میشه .
    عمو سعید در حالی که می خندید گفت: راست میگه از راه نرسیده این دختر گل رو اذیتش می کنید! طوری نشده که داد بیداد راه انداختین ، چه اشکالی داره یه بام پسرا از دست دخترا کتک بخورن، چی میشه؟ بیا یه بوس به عمو بده که خیلی دلم برات تنگ شده بود.



  5. کاربر مقابل پست آوینا عزیز را پسندیده است:

    Ďŗêẳmÿ Ğįřl (08-15-2011)

  6. Top | #3



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    54.12
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,470
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    قسمت9


    عمو محمد – چرا مثل راهزنا صورتت رو پوشوندی ، برو ازشون معذرت خواهه بکن.


    نچ،نچ، امکان نداره! چون یه شوخی بود.


    عمو محمود- سپهر جان من از طرف غزال از شما معذرت می خوام.


    بابا- محمود تقصیر توست که اینهمه پر وبالش می دی ولوسش می کنی.


    به کنار عمو سعید رفتم وآهسته صورتم را باز کردم و گفتم : عمو جان بذار اول صورتمو بشورم بعدا چون آبروم میره. عمو سعید- برو دختر شیطون .


    دست سها را گرفتم وبه طرف اتاقم رفتیم . داخل اتاق تا سربند را باز کردم، سها خندید وگفت: برای همین گفته بودی ابله رو هستی .


    ابله با البالو یه خورده فرق داره . راستی سها تو که گفتی سپهر ایران بیا نیست ، چی شده، نکنه معجزه ای رخ داده.


    واقعا معجزه شده، نمی دونی مامان چقدر گریه وزاری کرد، اونقدر التماس کردو گفت شیرمو حلالت نمیکنم و نمیدونم خلاصه ازاین حرفا که قبول کرد برای دو سه ماه بیاد وبرگرده.


    بعد از شستن صورتم ، لباسم را عوض کردم وبلوز وشلوارک لیمویی تنم کردم وبا سها پیش بقیه رفتیم . با همه روبوسی کردم، وقتی نوبت ان دو رسید دست دادم و گفتم : خوش اومدید .


    سپهر که به صورتم زل زده بودآهسته گفت عجب آبله روی خوشگلی هستی .


    فرید- واقعا ، برای منهم قبول کردن اون چهره زشت وکریه ، با دو چشم زیبا سخت بود.


    زیاد ازم تعریف وتمجید نکنید که اونوقت شرمنده میشم ، در ضمن صورتم آلبالویی بود.


    چون همه از راه رسیده و گرسنه بودند، سر میز رفتیم . من بین سها وسهیل نشسته بودم وسرگرم حرف زدن بودم که سها پرسید:چرا شام نمی خوری، نکنه رژیم گرفتی.


    سهند که روبه روم کنار سپهر نشسته بود زودتر جواب داد: رژیم چیه حقم دارهف یدونه گاو خورده.


    فضول به تو چه ربطی داره، ببینم پات خوب شده،شونه ات دیگه درد نمی کنه. سهند جان راستی جات خالی خیلی خوش گذشت .


    عمو محمد که تازه به یادش افتاده بودگفت: وای خدای من! باز شما دوتا شروع کردین ؟ محمود تورو خدا از این به بعد هر وقت خواستی جایی بری یکی از این دوتا را با خودت ببر.

    عمو محمود- چرا خان داداش مگه چی کار کردن؟



    عمو محمد- اگه شازده ات راه بره می فهمی ، این دردونه ات چه بلایی سرش آورده . مگه نمی بینی یه جا نشستند.


    سپس، ماجرای روز قبل را تعریف کرد. سپهر و فرید زیر چشمی نگاهم می کردند و می خندیدندو من بی خیال گوش میدادم.


    عمو محمود- اگه سهند پسره منه من می دونم چه تحفه ای ، حتما اذیتش کرده که تنبه شده وگرنه غزال دختری نیست که بیخودی کسی رو اذیت کنه. بقول معروف پا رو دمش نذارن ، نیش نمی زنه.


    بابا- محمود جان اینقدر لی لی به لالاش نذار، حتما سپهر هم ندیده اذیتش کرده، آره.


    عمو- یه لحظه صبر کن. غزال جون، دخترم بگو،چیکار کرده که حساب این سهند رو رسیدی .


    سهند- هیچی آم دیوونه رو که ولش کنی یقه یکی رو می گیره.


    آدم دیوونه که تنش بخاره وروز سیزده بدر منو زخمی کنه حقشه که گوشمالی بشه .


    عمو محمود- بفرما من که میگم کرم از خوده درخته.


    فرید- غزال خان شما باید به استخدام ارتش دربیاین چون از جنگ وخونریزی خوشتون می آید،الحق که دست بزنتون هم خوبه،حالا جرم سپهر رو هم بگید


    سها- جرم سپهر هم توهینی که پای تلفن به غزال کرده! درسته سپهر خان؟


    سپهر سرش را پایین انداخت وحرفی نزد که باعث خنده سایرین شد. صبح با گرمای اشعه آفتاب که از پنجره به داخل نفوذ کرده بود از خواب بیدار شدم. سها هنوز خواب بود، دلم نیامد بیدارش کنم . پاورچین، پاورچین از اتاق بیرون آمدم ، چون همه در خواب بودند بی سروصدا لباسم راعوض کردم و صورتم را شستم وبه باغ رفتم . با اینک لباس گرم پوشده بودم باز هم سرم بود. کمی ورزش کردم تا بدنم گرم شود. بعد روی تاب نشستم و به نوای گنجشکان گوش سپردم . با حرکت تاب ارامشی در درونم ایجاد می شد. چشمانم را بستم وبه لالایی پرندگان همراه با نسیم صبحگاهی دل سپردم . نمی دانم چقدر در آن حال وهوا بودم که با صدایی به خود آمدم. وقتی چشم باز کردم ،نگاهم در چشمان خاکستری سپهر گره خورد. نمی دان در برق نگاهش چه بود که تنم لرزید. سریع بلند شدم. لبخندی بر لبانش نشست وگفت:سلام، صبح بخیرمثل اینکه باعث شدم بترسین.



    سلام صبح شما هم بخیر، نه ، نترسیدم. کی اینجا اومدید که من متوجه نشدم ؟


    سپهر- راستش نتوانستم بخوابم ، صدای بسته شدن در که امد گفتم حتما کسی بیدار شده ، از پنجره که نگاه کردم شما رو دیدم و از وقتی که شما غرق رویایی بالای سرتون ایستادم ببخشید که خلوتتون رو به هم زدم . نیم ساعته اینجا هستم و شما متوجه نشدید، میشه بپرسم به چی فکر می کنید؟


    صدای آواز پرندگان همراه با نسیم سحر روح آدمو نوازش میکنه . اگه دوست داشته باشین کمی باهم قدم بزنیم .


    سپهر- یعنی ملکه زیباییها افتخار همراهی رو میدن ؟!


    با ابروهای گره خورده نگاهش کردم و گفتم :اگه می خوایی همراه من بیایی خواهش میکنم با من اینجوری حرف نزن ، من از تعریف و تمجید الکی خوشم نمیاد. پس با این حساب اگه من زشت بودم همراه من نمی اومدی! تازه اونقدرها هم که شما میگید فکر نکنم خوشگل باشم . به نظرم یه کم شبیه میمون هستم .
    خنده بلندی سرداد وگفت : اگه همه میمونا، مثل تو باشن قحطی میمون میشه ، خانوم خوشگله .
    بیا به جای حرف زدن بدویم آقای رومانتیک.
    من با سرعت می دویدم وسپهر هم به دنبال من و فرصت حرف زدن را پیدا نمی کرد. دور که زدیم احساس کردم نفسش بند امده ،جلوی ساختمان گفتم : برویم داخل، حسابی عرق کردیم وممکنه سرما بخوریم .
    همه از خواب بیدار شده بودند . عمو سعید با دیدنمان گفت: به به سپهر خان!مثل اینکه ورزش کار شدی وتنبلی رو گذاشتی کنار ، خیلی عوض شدی.
    به اعتراض گفت: بابا دستتون درد نکنه! مگه من تنیس بازی نمی کنم؟!
    فرید- چرا ماهی یه بار.
    به طرف حمام منی رفتم که با صدای بلندی گفتم- تنیس ورزش بچه پولدارای نازک نارنجیه .
    که باعث خنده همه شد. از حمام بیرون آمدم ومشغول خشک کردن موهام که جلوی صورتم ریخته بود شدم که سینه به سینه سپهر خوردم . یک قدم عقب رفتم وگفتم معذرت می خوام ندیدمتون .
    با طعنه جواب داد: عیب نداره ! حوریای بهشتی ،هیچ وقت ما نازک نارنجی ها رو نمی بینند.
    با حرص چشم به صورتش دوختم وگفتم: بی مزه .
    سپهر – پریا عصبانی شدنشون هم قشنگه ، خانوم بامزه .
    انگشتم را به حالت تهدید به طرفش گرفتم وجواب دادم: اگه یه بار دیگه اینطوری .....
    حرفم را قطع کرد و گفت : حتما خفه ام میکنی ،جان دادن با دستان مه لقاء خیلی زیباست.
    دیوونه حیف که مهمون هستی .
    خنده کنان داخل حمام رفت . خنده اش بیشتر لجم را درآورد . تصمیم گرفتم برای اینکه حرص نخورم محلش نگذارم و بی خیال باشم. بعد از صبحانه آماده رفتن به آبشار نزدیک دهکده شدیم . لباس محلی تنم کردم وسها هم شلوار جین کرم رنگ با تی شرت لیمویی که با چشمهای عسلی اش همخوانی داشت ، پوشید وبا گذاشتن کلاه موهایش را پوشاند. زودتر از همه بیرون رفتم وبه یار علی گفتم اسبم را بیرون بیاورد .
    وقتی همه بیرون آمدند سپهر آهسته گفت : کی میره این همه راهو، خانوم به شکار میرن که تفنگ برداشتن ؟
    بی خیال رو به فرید گفتم: شما اهل کجا هستید .
    با متانت سرش را پایین انداخت وگفت: اهل چالوس
    حتما سوارکاری بلدید؟
    با اجازتون
    عمو محمود- غزال جان! بابا ، بیا باهم بریم تنهایی نرو، راه کوهستان خطرناکه.
    دستانم را دور گردن عمو انداختم و صورتش را بوسیدم وگفتم: عموخواهش میکنم اجازه بده با اسب بیام، حالم از ماشین به هم می خوره .
    پس مواظب باش ، بذار یاشار رو هم صدا کنم باهات بیاد.
    عمو یاشار را صدا کرد که باهم برویم . قبل از اینکه راه بافتیم از فرید خواستم تا همراه ما بیاید . سها را سوار ترک اسب خودم کردیم وچهار تایی به راه افتادیم.قیافه سپهر دیدنی بود ، چون در حال انفجار بود به زور خودم را کنترل کردم. در دلم گفتم : آقا سپهر تازه اول راهه ، کاری میکنم که چشم چرونی یادت بره.
    از میان کوهها و سنگلاخها عبور کردیم وبه کنار آبشار رسیدیم . بین راه هم دو تا پرنده شکار کرده بودیم . بقیه دیرتر از ما رسیدند چون باید قسمتی از راه را پیاده می امدند. از دور که دیدمشان ، دوربینی که همراه ام بود به سها دادم وگفتم :یه عکس یادگاری بگیر چند تا عکس گرفتیم . آخرین عکس رو من وفرید خواستیم بگیریم انقدر لفت دادم تا بالا رسیدند. کنار فرید خنده کنان عکس گرفتم . فرید پسر بی شیله پیله ای بود، نجابت وسادگی از سرو رویش می بارید. کنار تخته سنگ ایستاده بودیم که سپهر به بهانه تماشای آبشار نزدیک ما آمد وبه طعنه گفت : اقا فرید بد نگذره!
    او هم نگاه معنی داری کردو گفت: اتفاقا خیلی خوش میگذره جای شما خالی.
    مامان زیر اندازی پهن کرد و همه را دعوت به نشستن کرد. فلاسک چای آورده بودند و همه مشغول خوردن چایی شدند. دست سها را گرفتم وروی همان تخته سنگ نشستیم . سرم را روی شانه سها گذاشتم و محو تماشای خلقت زیبای خداوند شدم .هم زیبا بود وهم خوف انگیز. همانطور که به رو به رو خیره بودم چشمایم سنگین شد تا اینکه با صدای دلنشین سها چشم باز کردم: غزال پاشو حیف نیست جای به این قشنگی خوابیدی .

    - نمی دونم کی خوابم برد، چون صبح زود بیدار شدم خوابم گرفت.
    - یه آبی به صورتت بزن تا مستی خواب از سرت بپره.
    آب زلالی از دل کوه می جوشید و به سمت پائین روان بود. چند مشت آب به صورتم پاشیدم، سپس صورتم را داخل آب کردم و چند دقیقه نگاه داشتم. کسی با فشار دست سرم را پائین برد و داخل آب نگه داشت، هر چه تقلا کردم نتوانستم سرم را از زیر دستش خارج کنم، تمام نیرویم را جمع کردم وبا فشار سرم را بیرون آوردم و سهیل را دیدم.
    - دیوونه داشتی خفه ام می کردی، حالا نشونت میدم. و شروع به پاشیدن آب به سر و صورتش کردم. او هم همین کار را کرد. خیس آب شده بودیم که خاله نازی گفت: تو رو خدا بس کنید، نکنه هوس مریضی و رختخواب کردید.
    دست از بازی کشیدیم و پیش بقیه رفتیم. مامان با عصبانیت گفت:
    - ببین این عروسی رو می تونی زهر مارمون کنی؟ حالا تو این هوای سرد کوهستان چطوری می خوای بری، یخ نمی کنی
    سهند- به امید خدا سقط می شی و می میری.
    عمو چپ چپ نگاهش کرد، سپهر رو به مامان گفت: خانوم سراج ناراحت نباشین، کاپشن من داخل ماشینه الان براش می آرم.
    یاشار- اتفاقا شلوار گرم کن من هم پشت ماشینه! می تونه فعلا اونا رو بپوشه.
    سپهر بلند شد و به پائین کوه جائی که ماشین ها رو پارک کرده بودند رفت و بعد از چند دقیقه، کاپشن خودش و سهیل و شلوار یاشار رو به طرفم گرفت. از گرفتن کاپشن امتناع کردم و گفتم : اخه نمی تونم لباس شما رو بپوشم، خیس می شه.
    وآهسته زیر لب ادامه دادم: ترجیح می دم با لباس خیس بمونم و سرما بخورم تا اینکه اونو بپوشم شاید مرضی داشته باشی و سرایت کنه.
    عمو سعید با مهربانی گفت: غزال جان حالا وقت یک دندگی نیست بگیر بپوش عزیزم سرما می خوری.
    - به خاطر گل روی شما چشم، می پوشم.
    سپهر از شدت خشم رگهای گردنش متورم شده بود. موقع گرفتن کاپشن آهسته جواب داد: لعنتی به موقع اش میگم کی مرض داره.
    - چی گفتید آقا سپهر، اگه ممکنه بلند تر حرف بزنید، چون گوش های من از نظر شنوائی ضعیف هستند.
    - هیچی نگفتم، فقط تشکر کردم که قبول کردید لباس غریبه ای رو بپوشید.
    پشت چشمی نازک کردم و با عشوه گفتم: خواهش می کنم! مجبور شدم.
    با کمک سها، پشت درخت لباسهایم را عوض کردم و موهای خیسم را پشت سرم رها کردم تا خشک شود. موقع برگشتن هر چقدر مامان وبابا اصرار کردند که سهند به جای من با اسب بیاید قبول نکردم و دوباره چهار تائی به راه افتادیم. وقتی داخل باغ شدیم ماشین پدرام آنجا بود، از قرار معلوم آنها هم رسیده بودند. شب عروسی به سبک محلی برگزار میشد چون پدربزرگ، خان و بزرگ آن دهکده بود. یکبار برای اهالی دهکده و بار دیگر برای اقوام و آشنایان در شهر برگذار می شد. شب همه فامیل نزدیک عمه ها وعمو ها و بچه هایشان دور هم جمع شده و با اهالی رقص و پایکوبی می کردند. برای آشنائی بیشتر مهمان ها با فامیل، همه را یک جا جمع کردم. اول سها، سهیل، سپهر و فرید را به آنها معرفی کردم، سپس آنها را معرفی کردم. دختر عمه ام طناز، الناز دختر عموم... در آخر هم گفتم: اگه (بی تغییر) رفت، نازی صدا کنید چون همه شون ناز دارن بغیر از من.
    سپهر- آدم عتیقه به ناز نیاز نداره.
    به صورتش خیره شدم ولی جوابی ندادم. چون نمی خواستم جلوی فامیل رفتار نادرستی داشته باشم. همه دختر ها با او گرم گرفته بودندو مثل پروانه دور سرش می چرخیدند. زیبایی خیره کننده اش همه را به سمت خودش جلب می کرد و برای همین هر کدام به نوعی قصد دلبری داشتند. ساناز و سهیل با هم بودند و من با سها و فرید گرم صحبت شدم. که سپهر هم پیش ما آمد گفت: صابخونه با ما به از این باش و کمی ما رو تحویل بگیر ناسلامتی مهمون شما هستیم و اینجا غریب.
    - معلومه که خیلی غریب و تنها هستی. شمع مجلس شدی و پروانه ها دور سرت بال، بال می زنن.
    فرید- سپهر بی خود زحمت نکش از پسش بر نمی ایی.
    - راست میگه، برو واسه یکی دیگه تورتو پهن کن.
    سپهر- واسه همینه چسبیدی به فرید؟ پاشو اقا فرید! پاشو بریم که می ترسم از راه بدر شی، اونوقت جواب مادرتو چی بدم؟ به زور راضی اش کردم و همراه خودم آوردم.
    دست فرید را گرفت و از ما دور شد. بعد از رفتن آنها به سها گفتم:
    - دیدی خان داداشت چی گفت.
    سها- من معذرت می خوام، تو محلش نمی دی سر لج افتاده.
    سرم را تکان دادم و گفتم: بی خیال، همه اش دو ماه اینجاست، بذار هر چی می خواد بگه.
    خوشبحتانه با شروع مسابقه تیر اندازی و اسب سواری، مردها و زنها از هم جدا شدند و بعد از آن سر همه به شام گرم شد. با پایان رسیدن جشن، فورا به اتاقم رفتم.
    صبح دیر تر از همه، از خواب بیدار شدم تا با سپهر کم تر روبرو شوم و باعث دلخوریه سها نشوم، چون خیلی از دست سپهر ناراحت شده بود. بعد از صبحانه به سمت شهر حرکت کردیم. ذوق وشوق عجیبی سر وپایم را گرفته بود. چون روز تولدم هم بود. از وقتی رسیده بودیم همه به سر و وضعه خودشون می رسیدند تا بهتر از دیگری در جشن حاضر شوند، در بین آنها فقط من و سها بیکار بودیم. سها موهایش کوتاه بود و نیاز به رسیدگی نداشت و من هم با شانه کردن مشکلم را حل کردم. کم کم حوصله ام سر رفت چون از منزل عمو محمود در خیابان دانشکده تا بند فاصله زیادی نبود به سها گفتم: می خوای به بند بری و اونجا رو ببینی، ولی اول باید از مامان اجازه بگیریم.
    وقتی به مامان گفتم، جواب داد: حالا چه وقت بند رفتنه؟ کی می خوای حاظر شی؟
    - مامان ما که بیکاریم، چه فرقی میکنه اینجا باشیم یا بند، وقتی برگردیم زود تر آماده میشیم.
    آنقدر بوسیدمش تا قبول کرد. آن سه نفر را هم صدا کردیم و با هم به بند رفتیم. کنار یک رستوران شیک و باصفا نگه داشتیم و سفارش چایی دادیم. بوی کباب همه جا پیچیده بود وآدم را مست می کرد. دلم از بوی کباب ضعف می رفت ولی خجالت می کشیدم سفارش غذا بدهم چون ساعتی پیش غذا خورده بودیم، از طرفی هم سپهر بی پروا نگاهم می کرد. کلافه وخسته شده بودم. دقایقی بعد سپهر گارسون را صدا کرد و سفارش غذا داد.
    فرید- سپهر برو دکتر ما تازه نهار خوردیم چه زود گرسنه ات شد. فکر نکنم غیر از تو کسی گرسنه اش شده باشه ها.
    خندیدو گفت: آخه یه گربه هست از وقتی رسیدیم بو می کشه، الانه که بیهوش بشه.
    - دستت درد نکنه، حالا گربه هم شدم.
    سپهر- باید خوشحال باشی به گربه تشبیه ات کردم چون خودت میگی شبیه میمون هستی. ولی بی شوخی فرم چشمات، مثل چشمهای گربه است.

    قسمت 10


    بعد از خوردن غذا به خانه برگشتیم، تا آماده شویم. سها کت و شلوار شکلاتی رنگ و من هم بلوز آستین حلقه ای با یقه انگلیسی که پائین اش گره بلندی داشت و تقریبا دو سه بندی از کمرم پائین تر می آمد. و شلوار دمپا گشاد مشکی پوشیدم. لباس من وسها از لباس بقیه ساده تر و پوشیده تر بود. تعداد اندکی از مهمان ها آمده بودند با همه سلام و علیک کردم و پیش بابا و عمو سعید رفتم. چند لحظه بعد سهند با کت و شلوار کرم رنگ آمد و کنارم نشست و در گوشم اهسته گفت: غزال یه دختری الان اومد اونقدر خوشگل که نگو، می خوای ببینی؟
    - باشه میام، پاشو بریم ببینیم.
    با هم به طرف دیگر سالن رفتیم. دختر، چشم آبی با صورت کشیده و مهتابی و موهای بور و کوتاه داشت. به حدی زیبا و دوست داشتنی بود که آدم نمی توانست چشم ازش بردارد. غریبه بود و نمی شناختمش.
    - سهند بیا بریم، زشته یهش زل زدیم. بیا بریم از حیاط چند شاخه گل رز بچینیم، می خوام رو سر عروس وداماد بریزم.
    بعد از چیدن گل به سالن برگشتیم که سهند گفت: غزال اونجا رو نگاه کن. امروز با بودن سپهر کار و کاسبی ما لنگه! دیگه کسی ما رو تحویل نمی گیره، چقدر این پسر خوشگل و خوش تیپه.
    نگاهی به سپهر کردم. حق با سهند بود، کت وشلوار خاکستری با پیراهنی کم رنگتر و کراواتی خاکستری پوشیده بود. از روزهای قبل زیبا تر شده بود. ولی هر چه بود نظر خوشی به او نداشتم. با دیدن ما جلو آمد، سهند گفت: پسر معرکه شدی! فکر کنم امشب هر چی دختره عاشقت بشن. مواظب باش ندزدند.
    سپس رو به من گفت: غزال یکی از اون گلارو به سینه سپهر بزن.
    غنچه گلی انتخاب کردم و در جیب کتش گذاشتم. لبخندی زد و نگاهی به گل، سپس رو به من کرد و خطاب به سهند گفت: تو مواظب این در گرانبها باش.
    سهند- اتفاقا امروز خیلی مواظب یار بی وفا هستم.
    حرف سهند تکانی بهش داد و گفت: یار تو؟؟ نمی دونستم شما با هم...
    به وسط حرفش پریدم وگفتم: ما خیلی وقته به هم محرم هستیم.
    به لج سپهر، گونه سهند را بوسیدم و دستم را دور بازوی سهند حلقه کردم و گفتم: بیا عزیزم بریم، اونفدر که سر پا ایستادم خسته شدم.
    سهند- بانوی من از این که باعث آزارتون شدم معذرت می خوام. لطفا بفرمائید.
    تیرم به هدف خورد چون سپهر نمی دانست ما خواهر و برادریم. وقتی از کنار سپهر دور شدیم سهند گفت: غزال ناسلامتی تو خواهر من هستی. برو یه سر و گوش آب بده ببین طرف کیه، چند سالشه، یعنی ته و توی قضیه را دربیار.
    وقتی به آن سمت رفتیم پدرام و کتی را دیدیم با خوشحالی جلو رفتیم.
    - سلام کتی جون، ببخشید مزاحم شدیم از اقوام پدرام هستن؟
    کتی- نه غزال جون، ایشون سمیرا جون دوست وهمکلاسی من و آیداست و این دختر خانوم – اشاره به همون دختر- شیدا جون برادرزاده سمیراست.
    بعد ما را به آنها معرفی کرد. شیدا چهارده سال داشت و خونه مادربزرگ اش مهمان بود. چند دقیقه پیش آنها نشستیم، با امدن عروس و داماد صحبتمان، نیمه تمام ماند. و نتونستم آدرس خونشونو در تهران بگیرم. پیش سها که رفتم با دلخوری گفت: رفیق نیمه راه، کجا بودی البته متوجه شدم دوست جدید برای خودت پیدا کردی. راست میگن نو که میاد به بازار کهنه میشه دل آزار.
    سپهر نگاه مس کرد و موذیانه می خندید فهمیدم کار اوست. دستم را دور گردن سها انداختم و چند بار صورتش را بوسیدم وگفتم: مطمئن باش هیچ کس جای تو رو نمی گیره، تو بهترین دوست و خواهر منی.
    - جدی می گی یا برای دل خوشی من؟
    - به جان عزیزت قسم اگه دروغ بگم. البته به کوری چشم حسودای جاسوس.
    با نواختن ارکستر، بازار رقص گرم شد. الناز هم به طرف سپهر آمد و گفت: افتخار رقص می دین؟
    سپهر- بله، البته.
    و به دنبالش بلند شد، سپهر هر دقیقه با دختری می رقصید. من و سها هم که بلند شدیم، به بهانه ای، جلوی من می آمد و من هم سریع دور می شدم. از اینکه حرصش را در می آوردم خوشحال بودم، فکر می کرد میتونه با چرب زبانی گولم بزند. دیگر نمی دانست از نیت پلیدش آگاهم. با تبدیل شدن آهنگ آذری به فارسی تنها کسانی که بلد بودند ماندند و بقیه نشستند. دست مامان و زن عمو را گرفتم و بلندشان کردم. در آن جمع پسری به زیبایی لزگی می رقصید. برای همراهی کردنش جلو رفتم، چون قبلا به کلاس رقص آذری رفته بودم کمی می توانستم همراهیش کنم. ریتم ها رو همراهش اجرا می کردم، خودم هم باور نمی کردم به راحتی بتوانم این رقص سخت را، اجرا کنم. سه اهنگ پشت سر هم نواخته شد از جمله آهنگ معروف ساری گلین، بعد از اتمام آهنگ پسر جلو آمد و تعظیمی کرد و گفت: یاشاسین آذربایجان گیزی( زنده باد دختر آذربایجان) لبخندی زدم و گفتم: چوخ ممنون( خیلی ممنون)
    وقتی کنار سها روی صندلی نشستم، سپهر نگاه عمیقی به صورتم انداخت و گفت: آفرین غزال خانوم، واقعا محشر بود.
    - ممنون، فکر نکنم به پای شما برسم.
    - شکسته نفسی نفرمائید، واقعا گل کاشتی! راستی غیر از ترکی و کردی رقص دیگه ای هم بلدی، منظورم محلیه؟
    - نه متاسفانه! این دو تا رو هم از روی تعصب یاد گرفتم.
    - من حاضرم بندری بهت یاد بدم، هر چند سخته ولی چاره نیست به خاطر سها قبئل زحمت می کنم.
    پوز خندی زدم و جواب دادم: چشم! هر وقت نیازی به استاد داشتم خبرت می کنم و مزاحم اوقات فراغتت میشم.
    به محض شنیدن صدای موسیقی سپهر بلند شد. در رقصیدن و مشروب خوردن خستگی ناپذیر بود. ساعتی بعد بابا در گوش خواننده چیزی گفت که بعد از پایان موزیک خواننده گفت: یه لحظه صبر کنید، اگه نوبتی هم باشه نوبت مهمونای بندریمونه. حالا به افتخارشون یه کف بلند.
    بابا دست عمو سعید و خاله را گرفت و بلند کرد، سپهر هم آن وسط خودش منتظر بود. سهیل هم دست سها را گرفت و وقتی از من خواستند همراهی کنم قبول نکردم. نگاهی به اطرافم انداختم. سهند با شیدا چنان گرم گرفته بود که گویا سالیان درازی است که همدیگر را می شناسند. کامیاب با دختر عمه ام الناز یه گوشه خلوت کرده بود، و فرید و یاشار با هم گرم صحبت بودند. خلاصه هرکس برای خودش جفتی اختیار کرده و بیکار ننشسته بودند. همه را زیر نظر داشتم که صدای قهقه ای از جا پراندم، سیاوش بود که قهقه زنان گفت: چیه، تو چه فکری بودی که ترسیدی؟
    - داشتم مهمونارو دید می زدم، آخه خیلیا از این شلوغ ، پلوغی ها استفاده می کنن.
    - پاشو با هم برقصیم تا کمتر به دیگران توجه کنی.
    قبل از اینکه حرفی بزنم در یک چشم بهم زدن از روی صندلی بلندم کرد. با او می رقصیدم که گفت: این پسره حرص منو در آورده، کارش فقط زل زدن به توست!
    - کدوم پسره!؟
    - سپهر.
    از حسادتش خنده ام گرفت و با لودگی پرسیدم: چرا وقتی با اونای دیگه می رقصه و خوش و بش می کنه ناراحت نمی شی ولی وقتی به من، که شاید بی غرض نگاه می کنه حرصت درمیاد؟ آخه نگاه کردن که گناه نیست.
    سیاوش- رفتار بقیه به من مربوط نیست، چون حساب تو از اونا جداست و خیلی باهاشون فرق میکنی.
    - مثلا چه فرقی؟
    - یعنی نمی دونی، مامانم بهت نگفته.
    به چشمانم خیره شد و ادامه داد: که سیا کشته و مرده دختر عموشه.
    نگاه و حرف سیاوش تنم را به لرزه انداخت، سست و بی حال دست از رقص کشیدم و پیش عمو محمود رفتم. همین که کنارش نشستم با مهربانی دستی به صورتم کشید و صورتم را بوسید . سپس پرسید:
    - چی شده، پکر به نظر می رسی؟ خسته شدی یا اینکه سیا بهت حرفی زد؟
    دستپاچه گفتم: نه نه!! چه حرفی باید بزنه؟
    دستانم را دور گردنم انداختم و چند بوسه آبدار بر گونه اش زدم و ادامه دادم: دل غزال زود هوای عموی مهربونشو می کنه.
    - فدای تو دختر گلم بشم، عموتم بدون غزالش می میره! جون محمود و جون غزال.
    - عمو اگه یه چیز بپرسم راستشو میگی؟
    - تو جون بخواه عزیزم چرا نگم؟
    - چرا از بین این همه خواهرزاده و برادرزاده هاتون که قبل از من به دنیا اومدن شما فقط اسم منو گذاشتین، اونهم غزال.
    عمو مهربانانه به صورتم چشم دوخت و پرسید: چی شد این سئوالو پرسیدی؟ حرفی شنیدی که کنجکاوی می کنی؟
    عمو هر وقت به چشمانم نگاه می کرد، نمی توانستم چیزی را پنهان کنم لبخندی زدم وسرم را پائین انداختم وگفتم:
    - بله، تقریبا کاک شیرزاد یه چیزایی، چند روز پیش برای من و یاشار تعریف کرده.
    آه سینه سوزی کشید و گفت: چون، خداوند بعد از ده سال، عشق غزالو در وجودم زنده کرد و درست اون روزی که غزال را ازم گرفته بود، تو رو به مسعود و شیرین داد. من به یاد عشقم، اسم تو رو غزال گذاشتم. از وقتی تو به خانه ما پا گذاشتی زندگی من و سیمین از این رو به اون رو شد. شور و نشاط در وجودم دمیده شد. من با عشق و علاقه به سیمین می رسیدم تا اون هم با عشق و علاقه به تو شیر بده . برای همین زن عموت هم تو رو خیلی دوست داره.
    - یعنی شما زن عمو رو دوست نداشتین، عاشقش نبودین؟
    - عشق یه واژه جداست و علاقه هم همین طور. من به خاطر مادر بزرگت با سیمین ازواج کردم و علاقه کمی نسبت بهش داشتم. علاقه من نسبت به سیمین بعد از تولد تو بیشتر شد. خدا سایه شو از سرم کم نکنه، زن خوب و با محبتیه. تو هم سعی کن اول عاشق بشی بعدا به وصال برسی چون اونوقت دوام زندگی بیشتره. راستی عمو جون حرف های امشبو برای همیشه تو دلت نگهدار و پیش کسی نگو، چون نمی خوام سیمین یا بچه ها ازم دلگیر یا دل چرکین بشن.
    در این لحظه سپهر و سهند پیش ما آمدند و سپهر به عمو گفت: آقای سراج علاقه شما نسبت به غزال قابل ستایش تا به حال عمویی به عاشقی شما ندیدم. راز و نیازتون خیلی عاشقانه است.
    سهند- راز و نیاز چیه، حتما غزال کارش یه جا لنگیده که از گردن بابا آویزون شده. می خواد بابا کارشو راه بندازه.
    - مسخره! نه که کار تو رو راه نمی اندازم. نکنه یادت رفت.
    سهند دستپاچه جواب داد: شوخی کردم من نوکر شما هم هستم. اصلا بیا، آه، آه.
    و صورتم را چند بار بوسید.

    قسمت 11


    سپهر از این عمل سهند خیلی کنف شد و مایوس و درمانده از ما دور شد. چند ساعتی از مراسم عروسی می گذشت که کیک را آوردند. عروس و داماد کیک را بریدند و قسمتی از آن را در دهان همدیگر گذاشتند تا کامشان همیشه شیرین باشد. سپس آیدین با صدای بلند گفت: غزال جون بیا که نوبت توست...
    بعضی از مهمانان با شوخی گفتند: نکنه عروس دو تاست و ما خبر نداشتیم.
    آیدین خنده کنان جواب داد: نه غزال عروس اینده است.امروز تولد این نازنینه!
    دست سهند و گرفتم و گفتم: عزیزم بیا دو تایی کیک رو ببریم، بدون تو لطفی نداره.
    آیدین آهسته زمزمه کرد: آفتاب از کدوم طرف در اومده که امروز سهند عزیز شده؟
    خنده بلندی سر دادم و گفتم: عیب داره که ما با هم مهربون باشیم. نکنه حسودیت میشه.
    آیدین- نه والله! جای تعجب داره.
    کامیار- چی شده، شما دو تا پچ پچ می کنین، مثل اینکه خیلی هم خنده داره؟ بلند بگین تا ما هم بخندیم.
    - کامیار جون این جزو اسراره، نباید همه بدونن.
    با گذاشتن شمع، سرم را خم کردم تا شمع ها را فوت کنم که چشمم به سپهر افتاد. با آن چشمای هیزش می خواست قورتم بدهد. وقتی نگاهم در نگاهش گره خورد، لبخندی زد. دلم می خواست خفه اش کنم. بعد از فوت کردن شمع ها و بریدن کیک، تکه کوچکی هم در دهن سهند گذاشتم. عروس و داماداولین نفراتی بودند که به من هدیه دادند. و بعد به ترتیب همه اقوام نزدیک هر یک به یادگار هدیه ای دادند. بین آنها کادو عمو سعید و خاله نازی از همه جالب تر بود، پابند هندی که موقع راه رفتن به صدا در می آمد. سها و سهیل هم یک عطر خوشبو و یک خرس کلاه به سر که بین دو دستش قلب کوچکی گرفته بود که روش نوشته بود، دوستت دارم. عروسی آیدین یکی از بهترین و فراموش نشدنی ترین روزهای عمرم بود.
    درفاصله ای که بین عروسی کتی و آیدین بود به جاهای دیدنی و زیبای شهر ارومیه رفتیم.هر روز را با خاطره خوب و خوشی به پایان می رساندیم و تا جایی هم که امکان داشت سعی می کردم کمتر با سپهر هم کلام شوم. آخرهفته عروسی پدرام و کتی نیز برگزار شد. کتی در لباس سپید عروسی مثل نگین می درخشید و چشم همه را خیره می کرد. برای سر گرفتن این وصلت احساس خوبی داشتم چرا که باعث و بانی این وامر خیر من بودم. زوج مناسبی برای هم بودند. روز بعد از عروسی هر دو عروس و داماد برای دو هفته به ترکیه برای ماه عسل خود سفر کردند. شب بعد از صرف شد عمو محمود گفت:
    - بچه ها چمدونارو ببندید که فردا صبح زود باید راهی تهران بشیم. چون یاشار باید تو دانشگاه ثبت نام کنه.
    یاشار در رشته ادبیات دانشگاه آزاد قبول شده بود و باید هر چه زودتر به تهران برمیگشت. سهند هم به خاطر شیدا دنبال بهانه بود تا چند روز دیگربمونیم. بعد از کمی فکر کردن یکدفعه گفتم: عمو جون نمیشه من و سهند چند روز دیگر بمونیم، آخه عمه جون غصه کتی رو می خوره، بده تنها باشه.
    بابا- شما دو تا که بمونید به جای غصه، یه دفعه دق مرگ میشه! چون هر روز باید شاهد جنگ و دعوای شما باشه.
    سهند- عمو جون قول میدم با غزال جر و بحث نکنم، باور کن راست میگم.
    - بابا به خدا دعوا نمی کنیم. اثلا دلیلی نداره که همیشه مثل کارد و پنیر باشیم.
    یاشار- خدا آخر و عاقبت این مهربونیو به خیر کنه. خدا می دونه که چی شده، شما چند روزه خیلی مهربون شدید.
    برای اینکه از محبت خارها گل می شود
    نگاهم ملتبسم را به عمه دوختم، چون می دانستم رئوف و مهربان است و زود تسلیم می شود. تا نگاهم را دید رو به بابا و عمو گفت: بچه ها راست می گن، بذارید چند روز دیگر پیش ما بمونن. وقتی ما خواستیم به تهران بیابم با خودمون میاریمشون.
    بلافاصله بلند شدم و خودم را در بغل عمه انداختم و او را غرق بوسه کردم. سها از اینکه چند روز دیگرهم در ارومیه می ماندم دلخور بود. شب موقع خواب، بغض سها سر باز کرد و اشکهایش جاری شد. سرش را به سینه ام فشردم و گفتم: به جان تو فقط به خاطر سهند می خوام بمونم. باور کن دلم برات تنگ می شه.
    - آخه غزال من به تو وابسته شدم، خیلی دوست دارم.
    اشکهایش را پاک کردم و گفتم: منم تو رو خیلی دوست دارم.
    تا صبح هیچ کدام نخوابیدیم و با هم حرف زدیم، مثل دو خواهر دلداده. با طلوع آفتاب بقیه هم بیدار شدند و آماده رفتن. موقع خداحافظی، سپهر وقت را غنیمت شمرد و جلو آمد و دستش را دراز کرد بالاجبار دست پیش بردم وبا او دست دادم. محکم و به گرمی دستم را فشرد و گفت: درسته که تو از من متنفری و تا می تونی از من دوری کردی، ولی من.....
    با صدای عمو سعید حرفش نیمه تمام ماند. خداحافظی کرد و به طرف ماشین رفت. با رفتن اش نفس راحتی کشیدم. پسره دیوونه هوس باز فکر می کرد با دانه پاشیدنش می تواند مرا به دام بیندازد.
    بعد از رفتن آنها، هر روز صبح با سهند بیرون می رفتیم و طبق قرار قبلی شیدا هم می آمد و با هم به گشت و گذار و تفریح می پرداختیم. تا اینکه، صدای اعتراض عمه جان بلند شد . گفت: شما دو تا هر روز، هر روز کجا می رید؟ ناسلامتی پیش من موندید که تنها نباشم.
    - عمه جون تو یه اداره ای مشغول به کار شدیم و برای همون هر روز سر کار میریم.
    - نمی دونم تو اگه این زبون نداشتی چیکار می کردی؟
    - هیچی کلاغها سرمو می خوردن.
    - سرت سلامت باشه عمه، فقط خیلی مواظب خودتون باشید چون پیش من امانتین.
    - چشم.
    خلاصه در طول ده روزی که در ارومیه بودیم، صبحها سه نفری بیرون می رفتیم و شبها با همه بکجا جمع می شدیم و به شادی و سرور می پرداختیم. شیدا یک روز قبل از ما به تهران برگشت و روز بعد ما به همراه خانواده عمه پونه ساعت دوازده ونیم ظهر با هواپیما به تهران رفتیم. چون بابا و عمو به استقبالمان رفته بودند، یکراست به خانه عمو محمود رفتیم. شب تا به خانه رسیدیم، سها زنگ کرد و برای روز بعد من و ساناز را برای نهار دعوت کرد. از اینکه باید قیافه نحس سپهر را می دیدم دلم گرفت ولی چاره ای نداشتم، به خاطر سها باید می رفتم. ساعت ده صبح هر د. تا جاضر شدیم و به اونجا رفتیم. خوشبختانه از شانس من سپهر با عمو سعید به شرکت رفته بود. تا عصر، آسوده وراحت بودم. در حیاط مشغول دوچرخه سواری بودیم که آمدند. با دوچرخه کنار ماشین رفتم و سلام و احوال پرسی کردم. تا عمو به داخل خانه رفت، سپهر که هنوز ایستاده بود گفت: مشتاق دیدار، خوش گذشت؟
    - آره خیلی، مگه میشه آدم کنار عزیزاش باشه و خوش نگذره.
    - بله! اگه منم با نامزدم خلوت می کردم حتما خوش می گذشت. هر چند که من به کسی دل نمی بندم ولی خوب در تنهایی باز هم خوش می گذشت.
    - فکرت مسمومه، خیلی برات متاسفم.
    به طعنه گفت: عقل کل درسته که تو منو آدم حساب نمی کنی ولی اگه ممکنه یه لحظه همراه بیا تا یه چیزی نشونت بدم، البته اگه مزاحمت نمی شم!
    - هر چند که مزاحمی اون هم از نوع سمج اش ولی چاره نیست، میام.
    با هم به طبقه بالا به اتاقی که تا به آن روز درش قفل بود و کسی اجازه داخل شدن نداشت، رفتیم. وسایل اتاق با سلیقه خاصی چیده شده بود. چیزی که تعجب بدانگیز بود، وجود تخت دو نفره بود. با تمسخر گفتم:
    - ببینم شبا دوست دختراتو میاری اینجا، آخه چشم نخوری یه سر داری و هزار سودا.
    بسته کادو پیچ شده ای که دستش بود روی میز گذاشت و درست جلوی رویم ایستاد و صورتم را میان دستانش گرفت. از شدت عصبانیت در حال انفجار بود که گفت: لعنتی! حیف، اگه کسی دیگه ای به جای تو بود میزدم تو دهنش و دندوناشو خرد می کردم.
    هر چند که ترسیدم ولی خودم را نباختم و خیره به چشمانش گفتم:
    - چرا بهت برخورد، نکنه عروسی یادت رفته که چطور با دخترا دل می دادی و قلوه می گرفتی؟ اونقدر سرگرم کارهایت بودی که به اطرافت توجه نداشتی. وقتی داشتی بت الناز صحبت می کردی یادت رفته بود و همچین به اون نزدیک شده بودی که انگار زنته. چی فکر کردی؟ فکر کردی چراغا کم نورند و کسی متوجه تو نیست؟ آره کور خوندی، دیوونه.
    احساس می کردم صورتم در حال له شدن است که دستش را از صورتم کشید و روی لبه تخت نشست و سرش را میان دستانش گرفت و گفت: برو بیرون، دیگه نمی خوام ریختتو ببینم. هر چی توهین بود نثارم کردی. خواستم بیرون برم که گفت: حداقل برای حفظ ظاهرهم که شده اون کادو رو بردار.

    کادو رو از روی اجبار برداشتم و موقع خارج شدن گفتم: حرف حق همیشه تلخ بوده، تازه توهین نبود. خلایق هر چی لایق.
    به دستشویی رفتم و چند مشت به صورتم پاشیدم تا از سرخی صورتم کاسته شود. خنکی آب از گرمای درونم کم کرد. پس از چند دقیقه پایین رفتم که خاله گفت: غزال جان کادوی تولدت را گرفتی؟
    متعجب پرسیدم: کادوی تولدم.!
    - بله عزیزم، چون اونروز سپهر اطلاع نداشت خیلی ناراحت شد که نتونست هدیه ای بهت بده. و برای تلافی از روزی که اومدیم روی اون تابلو کار کرده. به امید خدا یه روز عکس عروسیت رو بکشه.
    با شرمندگی مانتو ام را تنم کردم و به ساناز گفتم که زود حاضر شود.
    سها- چه عجله ای داری، شام هم می موندی.
    - آخه مامان اینا میان و باید زودتر بریم.
    خداحافظی کردیم و بیرون اومدیم. در حیاط بی اختیار عقب برگشتم که پشت پنجره دیدمش، با دیدنم پرده را انداخت. وقتی به خانه رسیدیم مامان وبابا هم آمده بودند. با عجله کاغذ کادوی تابلو را باز کردم. از دیدن تصویر خودم بر روی اسب با لباس محلی جا خوردم. انگار تصویر زنده بود.
    بابا- سپهر واقعاٌ هنرمنده، آدم باور نمی کنه که این یه نقاشی باشه.
    مامان- آره دستش درد نکنه خیلی عالیه.
    - حالا که خیلی خوشتون اومده همین جا تو هال به دیوار نصب اش می کنم.
    گوشه تابلو با خط زیبایی نوشته بود: غزال جان تولدت مبارک. موقعی که بند پشت تابلو را درست می کردم، چشمم به نوشته ریز پشت تابلو افتاد. تقدیم به دل سنگترین دختر دنیا.
    با خودکار نوشته را خط خطی کردم تا کسی نبیند. از طرفی به خاطر رفتار بدم ازش شرمنده بودم و از طرفی از اینکه آب پاکی را روی دستش ریخته بودم، خوشحال شدم.
    روز بعد که روز پنج شنبه هم بود، چون مامان به کارخانه نمی رفت راحت تر می توانستیم به خرید برویم. طبق قرار قبلی اول دنبال سها و سهیل رفتیم سپس برای خرید به تجریش رفتیم. دو ساعتی در بازار پرسه زدیم وبه مقداری هم خرید کردیم و مابفی را برای روزهای بعد واگذار کردیم. بعد از خوردن بستنی، برگشتیم.

    قسمت 11


    موقع رساندن سها و سهیل خاله نازی خانواده عمه و عمو محمود و ما را برای روز جمعه به صرف نهار دعوت کرد. در دل عزا گرفتم، باید بهانه ای می تراشیدم و تا به آنجا نروم. نمی خواستم با
    سپهر روبرو شوم. صبح قبل از اینکه بقیه بیدار شوند، بلند شدم وقسمت هایی از صورتم را با زردچوبه زرد کردم و دوباره به رختخواب برگشتم. همه بیدار شده بودند الا من، آنقدر سر جایم ماندم تا مامان به سراغم آمد و گفت: غزال، غزال پاشو مگه نمی خوای بری .
    با آه وناله جواب دادم: ای وای، مامان حالم خوب نیست، سرم درد می کنه
    تا پتو را از روی صورتم کنار زدم مامان با دیدن رنگ زردم بر صورتش چنگ انداخت و گفت: ای وای، خدا مرگم بده رنگت زرد شده، پاشو بریم دکتر نکنه یرقان گرفته باشی

    با شنیدن اسم دکتر و یرقان نفسن بند آمد که نکنه لو برم. از این رو گفتم : نه مامان یرقان چیه، اگه یه کمی استراحت کنم خوب میشم. حتما سرما خوردم
    با سر و صدای مامان،
    بابا هم به اتاق آمد. بیچاره ها دستپاچه شده بودند و نمی دانستند چیکار کنند. دلم به حالشان سوخت. طاقت بی تابی شان را نداشتم ولی چاره ای نبود، نمی توانستم خودم را لو بدهم. مانده بودم سر دو راهی که آخر گفتم: مامان جون شما برید و نگران من نباشید اگه حالم بد شد بهتون زنگ می زنم. آخه دیشب تا نزدیکی های صبح رمان می خوندم شاید از بی خوابی باشه
    .
    بیچاره ها تسلیم شدند و ناراحت و پریشان رفتند. بعد از رفتن آنها چون دلم از گرسنگی ضعف می

    رفت، بلافاصله از تخت پایین پریدم و پس از شستن دست و صورتم سراغ یخچال رفتم و املتی درست کردم و تا ته همه را خوردم. هر وقت تلفن زنگ می زد صدایم را عوض می کردم و به حالت بیمار گونه جواب می دادم. طفلکی سها چند بار تلفن کرد و حالم را پرسید و هر چقدر که اصرار کرد پیشم بیاید قبول نکردم و گفتم که در آرامش حالم بهتر می شود

    . برای اینکه حوصله ام سر نرود انواع تنقلات آوردم و ضبط را روشن کردم وهمپای موزیک می خواندم و می رقصیدم. چند بار تلفن زنگ زد و کسی جواب نداد دوباره که تلفن به صدا درآمد و وقتی دیدم کسی جواب نمی دهد با عصبانیت گفتم: دیوونه مگه مرض داری که مزاحم میشی؟ بی کار عوضی .
    نیم ساعت بعد زنگ خانه زده شد. با عجله به آشپزخانه رفتم و دوباره زردچوبه به صورتم مالیدم و با حال زار آیفون را برداشتم و گفتم
    - بله
    که صدای فرید در گوشی آیفون پیچید

    - غزال فریدم، اجازه هست بیام بالا .
    دستپاچه شدم و گفتم

    بله، نه
    - حالا آره یا نه. چون مادرتون فرستاده تا شما رو ببریم دکتر
    - آخه چرا؟ من که گفته بودم نیازی به دکتر ندارم و با استراحت کردن خوب می شم
    - پس باید خودم از نزدیک ببینمت و مطمئن بشم که حالت وخیم نیست
    دکمه آیفون را فشار دادم و دو دستی به سرم کوبیدم. با عجله بالش و پتویی آوردم و روی کاناپه انداختم و جلوی در به انتظار ایستادم. با باز شدن در آسانسور فرید و سهیل بیرون آمدند. سرم را پائین انداختم و سلام

    کردم

    فرید- نمی خوای به داخل دعوتمون کنی؟
    از جلوی در به کنار رفتم. داخل شدند فرید با خنده گفت: عجب مریض سرحالی، از خودش پذیرائی می
    کرده. آجیل، شکلات، میوه
    سپهر هم به طعنه اضافه کرد: مرض اش جالب و دیدینی. چون لپ هاش گل انداخته ولی پیشونیش زرده

    بدون اینکه به روی خودم بیاورم گفتم: حالا که دیدین، حالم زیاد وخیم نیست. لطفا تشریف ببرید تا استراحت کنم. چون وجود بعضی ها حالم را بد می کنه
    سپهر جلو آمد و با انگشتی، رویی پیشانی ام کشید. ابتدا بو کرد، سپس با خنده گفت: فرید مریضی غزال،

    ویروس ادویه داره

    بعد رو به من گفت: برو صورتت رو بشور و آماده شو تا بریم چون سها خیلی ناراحته
    ابرو بالا انداختم

    و گفتم: نچ،نچ
    سپهر- می دونم با من قهری و می خوای سر به تنم نباشه ولی به خاطر سها هم که شده بیا

    روی مبل نشستم که دوباره گفت: نترس ما نمی گیم که چه کلکی بهشون زدی. پایین منتظرت هستیم

    وقتی می خواست از در خارج شود گفت با لبخندی که بر لب داشت ادامه داد: برای اینکه لو نری آثار جرمت رو پاک کن
    در را بست و پایین رفتند. تند تند روی میز را تمیز کردم و به اتاقم رفتم و لباسهایم را عوض کردم و به
    سرعت پایین رفتم، داخل ماشین چشم به بیرون دوخته بودم که سپهر در حالی که مخاطبش من
    بودم رو به فرید گفت: فرید این کلک ها رو از کجا یاد گرفتی، بهتره بری و هنر پیشه
    بشی، چون خوب بلدی کلک سوار کنی. ولی حیف که پشت تلفن عصبانی شدی و خودتو لو دادی

    - پس تو بودی که مرتب زنگ می زدی و مزاحم می شدی

    سپهر- چون می دونستم به خاطر من نیومدی

    جلوی در که رسیدیم فرید پیاده شد تا در را باز کند. سپهر به عقب برگشت و با لحن خاصی که

    توام با مهر و محبت بود گفت: غزال
    سرم را بالا گرفتم و به صورتش زل زدم و گفتم
    : بله
    سپهر- به خاطر رفتار بد و تندی که اونروز داشتم ازت معذرت می خوام، یه لحظه از کوره دررفتم غرورم اجازه نداد که معذرت خواهی کنم و به جایش گفتم: من هم به خاطر تابلو زیبا و قشنگت، تشکر می کنم
    ماشین را به داخل برد و هر دو پیاده شدیم. میخواستم بروم که گفت: یه لحظه صبر کن کارت دارم سپس از بین گلهای زیبا، شاخه گل سرخی را چید و به دستم داد. فهمیدم منظورش چیست و به خاطر چی گل سرخ را داده که هزار معنا و مفهوم و راز در خود نهفته دارد. عشق در مقابل نفرت. نگاهی به گل سپس به چشمان زیبایش انداختم. بدون اینکه حرفی بزنم به طرف ساختمان به راه افتادم. انها هم پشت سر من بودند. قبل از اینکه از پله ها بالا بروم به عقب برگشتم و گل را به طرف فرید گرفتم و گفتم: ای وای داشت یادم می رفت. این امانتی برای شماست از طرف سپهر
    فرید به زور خودش را کنترل می کرد تا نخندد ولی از گرفتن گل امتناع کرد. بی معطلی گل را در جیب پیراهنش گذاشتم و با سرعت از پله ها بالا رفتم. سها جلوی در ایستاده بود، با دیدنم خوشحال شد و فریادی از شادی کشید . بعد از سلام و احوال پرسی با همه، عمه مرا کنار خودش نشاند و گفت: دخترم را چشم
    زدن، هی بهتون میگم تند تند براش اسپند دود کنید، گوش نمی دین
    مامان با تعجب و مبهوت نگاهم کرد و گفت: در عرض سه ساعت چقدر خوب شدی، صبح رنگت زرد زرد بود فرید خنده کنان جواب داد: نکنه خانم سراج مریضی مصلحتی گرفته بودند

    ابروهایم را درهم کشیدم و گفتم: فرید خان مریضی، مصلحتی چه نوع مریضیه، همه اش تقصیر منه که به خاطر گل روی سها اومدم

    فرید- ببخشید غزال خانوم، قصد شوخی داشتم لطفا ناراحت نشوید
    سها لیوان آب میوه را به دستم داد و گفت: بیا بخور حتما بدنت ضعیف شده
    سپهر موذیانه خندید و به جای من جواب داد: حتما بدنش ضعیف شده چون از صبح چیزی نخورده
    . مخصوصا تنقلات انرژی زا. آجیل، شکلات .
    خاله- سپهر جان مثل اینکه حال تو هم خوب نیست. کی اول صبحی آجیل و شکلات میخوره

    - حتما مریضی من مسری بوده و بهش سرایت کرده
    . راستی چرا همه تون گیر دادین به من، حرف دیگه ای ندارین که بزنید. من که سرو مور گنده جلوی شما نشستم

    سهند
    - نکنه فکر می کنی تحفه ای همه نگرانت بودن ولی من بهشون گفتم بادمجون بم آفت نداره
    تکیه کلام سهند این جمله بود، برای همین گفتم: راست میگی. چون این بادمجون بم، کار تو

    با سرعت پرید و دستش را گذاشت روی دهانم و گفت: قربونت برم تو اصلا جواهری، ماهی! ببخشید نسنجیده حرف زدم
    این حرف و عمل سهند باعث خنده سایرین شد. عمه هم به شوخی گفت: پدر سوخته، ترسیدی لوت بده و بگه هر روز صبح به کدوم اداره می رفتین؟
    سهند ملتمسانه نگاهم می کرد با اشاره گفتم: هیچی نمی گم
    وقتی دستش را کشید
    آهسته گفتم: نترس من مثل تو بی معرفت نیستم
    یاشار- سهند من میگم سلام گرگ بی طمع نیست، پس ریشت پیش غزال گرو بود که باهاش به نرمی رفتار می کردی
    در حالی که منظورم سپهر بود یاشار را مخاطب قرار دادم و گفتم
    - واقعا یاشار جان سلام بعضی ها بی طمع نیست . فقط تویی که سلام و کارات بی ریاست. و دنبال سود و منفعت خودت نیستی

    سپهر فقط خیره نگاهم

    کرد و جوابی نداد. کامیار به شوخی گفت: آقا یاشار یکی از هندونه ها رو بده بخوریم،

    فقط اگه امکان داره یه ذره هم سم روش بریز، می خوام خودمو بکشم چون کسی نیست از من هم تعریف کنه .
    بعد از کمی شوخی و سر به سر هم گذاشتن، سها دستم را گرفت و بلندم کرد و گفت: غزال بیا یه چیزی نشونت بدم ولی اول چشماتو ببند و هر وقت من گفتم باز
    کن دست سها را گرفتم و با
    همراهی او به جایی رفتیم که تقریبا نزدیک هال بود. وقتی ایستادیم گفت: حالا چشم

    هاتوباز کن
    درست بالای شومینه عکس بزرگی که در کنار آبشار گرفته بودیم قرار داشت. با خوشحالی گفتم چه زود عکس ها را ظاهر کردی، خدایی چه خوب هم دراومده

    سها خندید و گفت:غزال این عکس نیست. سپهر از روی عکسمون نقاشی
    کرده
    - خیلی عالیه، چون اصلا مشخص نیست. میگم این
    خان داداش تو خیلی هنرمنده...در هر کاری از کلکسیون دخترا گرفته تا کارای دیگه،
    دستش درد نکنه

    سپهر- این نظر لطف شماست که همه کس و همه چیز را زیبا میبینی با شنیدن صدایش به عقب برگشتم، درست پشت سر ما ایستاده بود. مثل سایه تعقیبم می کرد

    در حالی که وانمود کردم متوجه کنایه اش نشده ام خیلی عادی جواب دادم

    : چشمهای زیبا همه چیز را زیبا می بینه

    سپهر- بله دقیقا، بر منکرش لعنت .
    وقتی از او دور شدیم، سها گفت: غزال میشه خواهش کنم هر چی سپهر گفت جواب ندی. آخه اخلاق سپهرتنده. می ترسم حرفی بهت بزنه که باعث دل خوری و ناراحتی بشه
    - باشه قول میدم که دیگه دهن به دهنش نشم
    ولی این سپهر بود که دست از سرم بر نمی داشت. هر جا که می نشستم درست روبروی من می نشست، با نگاهش کلافه ام می کرد. در دل دعا می کردم که هر چه زودتر از ایران برود تا از شرش خلاص شوم، نمی دانستم به خاطر او دوستی ام را با سها به هم بزنم .
    بعد از نهار همه گرم صحبت بودند که یکدفعه صدای خوش
    پیانو در ساختمان پیچید. به حدی قشنگ نواخته می شد که روح آدمی به پرواز در می آمد
    . مخصوصا وقتی نوازنده همراه آهنگ، خودش هم ترانه ای را زمزمه می کرد. از خود بیخودشده محو تماشایش شده بودم طنین صدایش، دلنواز و دلنشین بود. دستهای هنرمندش چنان ماهرانه روی پیانو به رقص درآمده بود که نمی توانستم ازش چشم بردارم. وقتی دست کشید

    همه برایش کف زدند الا من که غرق رویا بودم، که با سماجت پرسید: مثل اینکه غزال

    خانوم شما خوشتون نیومد، به نظر شما چطور بود؟
    برای اینکه لجش را در بیاورم جواب دادم: ای بدک نبود، میشه تحمل کرد
    بابا چشم غره ای کرد و گفت: غزال

    - خوب بده بابا، عقیده مو رک و پوست کنده گفتم؟
    سپهر- نه اتفاقا خیلی هم خوبه! وقتی نپسندیدین دلیلی نداره دروغ بگین

    وقتی به خانه برگشتیم بابا و مامان دعوایم کردند که چرا اینطوری با سپهر حرف زدم. ولی من ناراحت نبودم
    چون از کنف شدنش لذت می بردم

    روز یکشنبه از صبح بیکار بودم، برای همین فقط پای تلفن نشستم و به تک تک

    دوستانم زنگ زدم و با هر کدام بیش از نیم ساعت صحبت کردم. بعد از ظهر هم برای رفتن به فرودگاه برای استقبال از عروس و داماد، آماده می شدم. از خانواده و اقوام پدرام، فقط مادر و خواهرش پرستو حضور داشتند. چون اغلب اقوام نزدیکشان در امریکا زندگش میکردند
    آیدین و آیدا، یک ساعت در فروگاه با ما بودند، سپس با هواپیما راهی ارومیه شدند و ما همراه کتی وپدرام به خانه پدری پدرام که قرار بود منزل زوج جوان باشد، رفتیم. خانم امیری همه چیز را برای ورود عروس وداماد آماده کرده بود. ابتدا گوسفندی جلوی پایشون قربانیکردند. به غیر از ما، چند تن از دوستان و آشنایان پدرام نیز حضور داشتند. بعد ازپذیرایی، برای خوردن شام به حیاط رفتیم. میز غذا را با ظرافت خاصی چیده و تزئین کرده بودند. من سها بعد از کشیدن غذا به طرف آلاچیق که دور تا دور صندلی چیده شدهبود رفتیم. بوی گل یاس، شب فضا را عطر آگین و فضای شاعرانه ای ایجاد کرده بود. بعد از ما یاشار و سهند و کامیاب و بقیه هم آمدند. آهسته و آرام با سها صحبت می کردم و با تداعی خاطره آن روز می خندیدیم. در همان لحظه در باز شد و اقائی با سبد گل داخل شد. خانم امیری، پدرام و کتی به استقبالش رفتند. و بعد با هم پیش عمه رفتند، پدرام او را به همه معرفی کرد، سپس سر میز رفتند و کمی غذا کشید و همراه کتی و پدرام پیش ما امدند. به احترامش از جا بلند شدیم و سلام کردیم پدرام- بچه ها آرین یکی از بهترین و صمیمی ترین دوستان من
    - ببخشید اقا پدرام فضولی می کنم اگه ایشون دوست صمیمی شما هستند چرا برای عروسی تشریف نیاوردند
    آرین- شرمنده غزال خانم، کار مهم و ضروری پیش اومد که مجبور شدم به مشهد
    برم
    از اینکه مرا به اسم
    صدا کرد و مرا می شناخت نه تنها خودم، بقیه هم متحیر نگاهم کردند. برای همین

    پرسیدم: ببخشید به خاطر ندارم که قبلا من شما رو دیده باشم و با هم آشنا شده
    باشیم
    لبخند زنان جواب داد- کار وکلا، شناخت مجرمه، بجصوص دزد نفس در سینه ام حبس شد. سرم را پائین انداختم، یاشار و سهند که موضوع را می دانستند، خندیدند

    سپهر- آرین خان دزد سابقه دارن یا تازه کارن؟
    آرین- دزد خرمالو هستند

    کتی- غزال خجالت نکش، برای اونایی که از جریان خبر ندارند تعریف کن
    فهمیدم پدرام برای کتی همه چیز را گفته است. سرم را بالا گرفتم و به پرام نگاه کردم، و پدرام خودش برای بقیه تعریف کرد. از بس که خندیده بودند،اشک همه در امده بود. وقتی حرف های پدرام تمام شد گفتم: البته سها هم شریک جرمم بود
    سها با تته پته گفت: باور کنید من نمی دونستم، اینا چیکار می خوان بکنن. چون دیدم بهناز و بنفشه برای قدم زنی بیرون میرن، من هم باهاشون رفتم. تازه اونجا که غزال می خواستاز دیوار بالا بره متوجه شدم

    پدرام گفت: سها خانوم چرا ترسیدید؟ من که نمی خوام شما رو محاکمه کنم که هول شدید. تازه اگه اونروز این اتفاق نمی افتاد، منبا این خانواده خوب وصلت نمی کردم. من زندگیمو مدیون اون درخت هستم
    اون شب همبه خوبی وخوشی به پایان رسید و برگ جدیدی به دفتر خاطراتم اضافه شد. با آغاز فصل پاییز و شروع شدن مدرسه ها، فصل جدیدی از دفتر زندگیم آغاز شد. روز اول با خوشحالی با سها به مدرسه رفتیم. همه آمده بودند به غیر از بنفشه. دور هم نشسته و از خاطرات خوب تعطیلات برای هم تعریف می کردیم که بنفشه هم از راه رسید. بعد از سلام و روبوسی
    با شادی دستانش را بهم گره زد و گفت: بچه ها نمی خواین بهم تبریک بگید
    - به چه مناسبتی
    !!
    بنقشه- نامزد کردم
    همه یکدفعه گفتند: چی نامزد کردی؟

    زیبا- ای بیمعرفت، چرا بی خبر؟
    بهناز- با کی؟
    چه موقع؟
    بنفشه- خیلی مفصله الان براتون تعریف می کنم. برای تعطیلات سه ماه، به کلاس شنا ثبت نام کردم. جلسه سوم بعد از تعطیلی کلاس که هوا هم خیلی گرم بود خیلی منتظر تاکسی موندم تا اینکه یه پژو نوک مدادی جلوی پام ترمز کرد

    . نمی خواستم سوار شم، چون طرف با متانت خیلی خواهش و تمنا کرد و گفت فقط از روی دلسوزی نگه داشتم، سوار شدم

    نمی دونید چقدر سر به زیر و متین بود. بین راه بیش تر از چند کلمه با هم

    حرف نزدیم. اسمش حمید بود. روز بعد وقتی از خونه بیرون اومدم باز جلوی پام ترمز

    کرد. بی چون و چرا سوار شدم اخه خیلی به دلم نشسته بود. از اون روز به بعد هر روز
    میومد دنبالم، می برد و بر می گردوند

    - چشم و دلمون روشن. مگه این حمید خان کار و زندگی نداشت که هر روز راننده خانم شده بود. در ثانی بنفشه این کارا از تو بعیده
    بنفشه- چرا این همه ادم دوست پسر دارن؟ مگه من چمه، کورم یا کچل؟
    مینا- نه کوری نه کچل، فقط عقلت کمه. حالا بقیشو بگو

    بنفشه- تقصیر این غزاله که حواسمو پرت می کنه. خوب داشتم می گفتم. دیگه

    به غیر از ساعت های استخر عصرها رو هم به بهونه ای با هم بیرون می رفتیم و تلفنی با هم در ارتباط بودیم. تا اینکه یه روز بهش گفتم: حمید ما تا کی می تونیم مخفیانه با هم صحبت کنیم، بهتره هر چه زود تر خانواده ات را به خواستگاری بفرستی در غیر اینصورت من دیگه باهات حرف نمی زنم. چهار روز باهاش حرف نزدم ولی خدا می دونه چی کشیدم، چقدر غصه خوردم. آخه خیلی دوسش دارم. بدون حمید می میرم. روز پنجم وقتی زنگزد نتونستم خودمو کنترل کنم. در مقابل خواهش و تمناهاش تسلیم شدم و باهاش حرف زدم، بی چاره حق داشت که مادرش را به خونمون نفرسته، چون پدر و مادرش برای مدتی به اروپا رفتن. و در آخر گفت برای اینکه مطمئن بشی دوتایی بین خودمون نامزد می کنیم تا اونابرگردن

    سپس با فخر ادامه داد: این حلقه که دستمه حمید خریده
    مینا دو دستی بر سرش کوبید و گفت: خاک بر سرت اون گفت و تو باور کردی
    . هالو فریبت داده تا خامت کنه. منو باش که فکر می کردم در حضور خانواده ات رسما
    نامزد کردین

    بنفشه که انتظار چنین برخوردی را نداشت دمغ شد که ثریا گفت

    - غمبرک نزن،

    حالا این حمید خان چند سال داره و چیکاره است؟
    بنفشه اخمهایش را باز کرد و جواب داد: بیست و چهار سالشه و تو میدون ونک مغازه لباس فروشی داره. ولی باورکنید که حمید دروغگو نیست
    . خیلی ساده و بی شیله پیله است

    با ورود دبیر به کلاس حرف هایمان نیمه تمام ماند. نیمه های کلاس یک لحظه



    با مرور حرف های بنفشه به یاد سپهر افتادم و آهسته در گوش بهناز گفتم: عشقت اومده، سپهر رو میگم


    بهناز با چشمان از حدقه درآمده پرسید: چی سپهر اومده ولی سها که می گفت هیچ وقت ایران پا نمی زاره .
    - علتش رو بعدا برات میگم. الان نزدیک دو ماه که اومده فقط اینو بهت بگم که خیلی جیگره. درست مثل کاه شب چهارده میمونه

    - جون من راست میگی یا دست انداختی

    - به مرگ تو اگه دروغ بگم

    دبیر- اون آخر چه خبره، لطفا ساکت باشید
    .
    دیگه ادامه ندادیم تا اینکه زنگ تفریح زده شد. بهناز بی مطلعی دستم را



    گرفت و بیرون برد. به محض خروج از کلاس تند تند انفاقاتی را که افتاده بود برایش



    تعریف کردم

    .
    بهناز- غزال هر طوری شده باید این عتیقه رو ببینم

    - کاری نداره! یه روز تو این
    هفته به بهانه درس با هم میریم خونشون


    - حتما
    .
    بعد از خرید از بوفه به کلاس برگشتیم. بهناز تا پایان مدرسه دست بردار نبود و مدام از سپهر می پرسید
    . بنفشه هم با شنیدن صدای زنگ با عجله کتابهایش را برداشت و بیرون رفت تا هر چه زودترحمید را ببیند. تا ما بجنبیم بنفشه و حمید رفته بودند. بنفشه هر روز که به مدرسه میرسید با آب و تاب ما وقع روز قبل را تعریف می کرد. همه ما از عاقبت این نامزدی

    کذایی می ترسیدیم اما هر چقدر بنفشه را نصیحت می کردیم به گوشش نمی رفت که نمی رفت

    . به راستی که عاشقی چشم ادم ها را کور می کند

    یه هفته از آغاز سال تحصیلی می گذشت و من در این مدت نه
    به خونه سها رفته بودم نه خونه عمو محمود. روز پنج شنبه یککراست از مدرسه به خانه عمو محمود رفتم. یاشار اون روز کلاس نداشت و خونه بود. سهند هم سرمای سختی خورده
    بود و در خانه استراحت می کرد. یاشار در مورد دانشگاه حرف می زد تا شاید من و سهند را برای رفتن به دانشگاه تشویق کند. ولی انگار برای ما لالایی می خواند. چون ما در عالم خودمان سیر می کردیم. سهند با چشم و ابرو در مورد شیدا می گفت و من از بازگوشی هایم در مدرسه. تا اینکه یاشار عصبانی شد و اتاق را ترک کرد و من وسهند شروع به خندیدن کردیم. از شانس بدم جمعه هم نمی توانستیم به کوه برویم و در خانه ماندگار
    شدیم. بچه ها مخصوصا بهناز نتوانستند با این نوبر بهار آشنا شوند

    روز یکشنبه تازه از مدرسه باز گشته بودم که تلفن زنگ زد. ساناز گوشی را برداشت و چند لحظه بعد صدایم کرد: غزال، سهاست با تو کار داره

    نگران شدم که چه اتفاقی افتاده که سها نرسیده تلفن کرده تا گوشی را

    برداشتم، گفتم: سها جون چی شده که از مدرسه نرسیده زنگ زدی؟ اتفاقی

    افتادهبا خنده گفت: سلام، هول نکن. چیزی نشده فقط قراره عصر برامون مهمون بیاد، خواستم تو هم بیایی

    - ذلیل نشی این مهمون کیه که تو رو سر ذوق اورده، حتما خیلی عزیز و محترمه
    سها- اتفاقا گریه ام گرفته چون عزیز نیست ذلیل، آقای بهادری نیا قراره شام به دیدن سپهر بیان - حالا چرا من بیام. مگه به
    دیدن من میان؟
    - غزال، جون من بیا می دونم تو هم از هما خوشت نمی یاد ولی به خاطر من قبول کن. تازه می خواستم بگم که شب رو هم بایدبمونی
    به ناچار گفتم: باشه اگه مامانم اجازه بده نیام
    - خودم به خاله شیرین تلفن می کنم و اجازه می گیرم
    سها، خودش از مامان اجازه ام را گرفت . به من هم اطلاع داد. برای اینکه ساناز تنها نباشد تا بازگشت مامان نرفتم. وفتی مامان آمد به سراغ کمدم رفتم شلوار تنگ و مشکی با تی شرت چسبان مشکی که کمی هم کوتاه بود پوشیدم و از ساناز خواستم تا موهایم را چند تار یز ببافد و با گیره های رنگی ببندد. سپس کمی هم ریمل به مژه های بلند و تاب دارم زدم و کمی هم
    رژلب صورتی به لبم مالیدم. ساعت شش و نیم از خونه بیرون زدم. در را سهیل برایم باز کرد. سها مثل همیشه جلوی در منتظرم بود. با دیدنم مرا به آغوش کشید و چند بار صورتم را بوسید و گفت: چقدر خوشگل شدی، مثل حوری ها شدی. وای خیلی ناز شدی. آخه تا حالا ندیده بودم آرایش کنی
    - تعریف کن، چون به جز تو کسی نیست که از من تعریف کنه باید

    دلمو خوش کنی سپس با هم به داخل رفتیم. بعد از سلام واحوالپرسی با عمو وخاله و سهیل به اتاق سها رفتیم

    . خوشبختانه سپهر حمام بود و از تیررسش در امان بودم. کتاب ریاضی را درآوردم و مشغول حل تمرین ها شدیم. یک ساعتی می شد که با کتاب ریاضی ور می رفتیم چون در حل بعضی تمرین ها اشکال داشتیم سها گفت: بذار برم هم چایی بیارم تا استراحتی بکنیم و هم به سپهر بگم بیاد کمکمون کنه

    قسمت 12

    در دلم گفتم: مار از پونه بدش میاد جلوی لونه اش سبز میشه.
    بعد از رفتن سها چند ضربه به در زده شد و متعاقب آن سپهر وارد شد.
    سپهر- سلام.
    اعتنایی نکردم، انگار نه انگار می دیدمش. همچنان سرم پایین بود و کتاب را نگاه می کردم. دوباره با صدای نسبتا بلندی گفت: سلام عرض شد غزال خانم.
    سرم را بلند کردم و گفتم: ای! وای ببخشید که متوجه حضورتون نشدم. سلام از بنده است.
    نگاهی به سر تا پایش انداختم. شلوار جین کرم، پیراهن آستین کوتاه کرم، صورت اصلاح کرده. موهایش را به بالا شانه کرده به ژل آغشته کرده بود
    به تمسخر گفتم: قراره خواستگار بیاد که اینقدر به قر و فرت رسیدی.
    سپهر- نه دیدم از آسمون فرشته ها با خودشون حوری آوردن گفتم یه کم به خودم برسم شاید دلش به رحم اومد و ما رو تحویل گرفت. آخه اون حوری امروز خوشگل تر از همیشه شده. دور از ادب بود که ژولیده خدمتشون می رسیدم.
    - ماشاالله از زبون کم نمیاری. هرچند من گول حرفاتو نمی خورم.
    آمد و روی صندلی نشست و در حالی که می خندید گفت: تو از کجا می دونی من می خوام گولت بزنم عزیزم.
    - زهر مار وعزیزم .
    سپهر- غزال!!!
    - بله.
    - قربان گوزلر( قربون چشمات). آخه درست شکل گربه های ملوس شدی.
    این جمله را با لحن خاصی ادا کرد. به زور جلوی خنده ام را گرفتم و جواب دادم: چی بهت بگم، خیلی پررو و سمج هستی. اگه جوابتو ندم سنگین ترم.
    همان لحظه سها به داخل آمد و سپهر خیلی عادی گفت: خوب فقط مشکلتون همینه، من در خدمتم.
    بلافاصله کاغذ و خودکار را برداشت و تر و فرز سه تا تمرین را حل کرد.داشت تمرین چهارمی را یاد می داد که خاله نازی سها را صدا کرد. با تنها شدنمان دست هایش را ستون چانه اش کرد و به صورتم خیره شد. از دست حرفها و نگاه هایش کلافه شده بودم به حالت عصبی گفتم: خسته نشدی از بس نگام کردی. از دستت دارم دیوونه میشم.
    سپهر- تقصیر من چیه که دم تا چشم سیا و افسون گر قلبمو از جا کنده، به قول استاد، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من هم محو تماشای نگاهت، راستی شما کی عقد کردین؟
    - با کی؟
    - خوب با سهند.
    با خنده گفتم- من کی گفتم عقد کردیم.
    سپهر- آهان مثل آدمای عهد بوق، از بچگی نشون کرده هم شدین.
    - چون زمان عهد بوق آدم فضول نبود که گوش زد کنه.
    باز با آمدن سها حرفمان نیمه تمام ماند. از توهینی که کرده بود سخت ناراحت شدم، به تندی به سها گفتم: سها خانوم لطفا پذیرایی رو نگهداربرای بعد، من میوه نمی خورم- با اشاره به کتاب- فعلا بیا از شراین خلاص بشیم که کلافه ام کرده.
    سپهر- شاید حضور من خسته و کلافه تون کرده، معذرت می خوام اگه مزاحم شدم.
    با لحن نیشداری گفتم: نخیر ابدا!! ما مزاحم شما شدیم. تازه از مصاحبت شما فیض می برم که در آینده به درد بخور هم هست.
    سها- مگه در مورد چی صحبت می کردید؟
    - آقا سپهر درس ریاضی و ادبیات تدریس می کردند، واقعا از حق نگذریم استاد نمونه ای هستن.
    لبخند همیشگی اش را بر لب آورد وگفت: خواهش می کنم، دیگه اینقدر شرمنده ام نکن. در ضمن اگه رسمی صحبت نکنی ممنون میشم.
    - چشم.
    فقط دلم می خواست زبانش را از حلق اش بیرون بکشم، پسره دیوونه گستاخ. دیگه حواسم به درس نبود و نفهمیدم چی به چیست. با شنیدن صدای زنگ که ورود مهمان ها را اعلام می کرد، نفس راحتی کشیدم. موقعی که از در بیرون می رفتم یک لحظه احساس کردم تمام بدنم داغ شد و پاهایم سست، قدرت راه رفتن نداشتم و برای همین به سها گفتم: تو برو پایین من هم روی میز رو جمع می کنم، میام.
    سپهر- پس من هم سینی و بقیه چیزا رو میارم.
    سها- فقط زود باشین.
    تا سها بیرون رفت در را بستم و با حرص دندانهایم را بهم فشردم و داد زدم.
    - سپهر عجله کن، بقیه پایین منتظر ما هستند. ولی او انگار نه انگار خیلی خونسرد داشت دور خودش می چرخید و می خندید.
    خنده روی لبانش ماسید، آب دهانش را قورت داد و گفت: چرا اینقدر حرص می خوری، هولم نکن، الان میریم پایین.
    - آره جون خودت! از بازیگوشیهات مشخصه.
    تند تند میز را جمع وجور کردم و سینی را برداشته و پایین رفتم. داشتند مانتو هایشان را درمی آوردند، دختر دیگرشان،هانی که قبلا ندیده بودم هم آمده بود. بعد از سلام و علیک به بهانه بردن سینی به آشپزخانه پناه بردم، سرم به شدت درد می کرد. بین دستانم محکم فشار دادم تا دردش کمتر شود احساس می کردم هر آن ممکن است بترکد. سها و خاله که برای بردن شربت و شیرینی به آشپز خانه آمدند از دیدنم تعجب کردند.
    __________________

    خاله- غزال جون چی شده، چرا صورتت گر گرفته؟
    - چیزیم نیست، نمیدونم چرا یه دفعه سرم درد گرفت.
    سها- می خوای یه قرص مسکن بدم تا خوب بشی.
    - اگه ممکنه.
    قرص را با یک لیوان آب خوردم، تنم می سوخت. چند دقیقه نشستم تا کمی حالم بهتر شود. به خاطر رعایت حال دیگران پیش انها رفتم. کنار دست سهیل و سها نشستم. سپهر هم بین عمو سعید و آقای بهادری نشسته بود. لحظه ای نگاهی گذرا به صورتم کرد و سرش را پایین انداخت ولی پکر به نظر می رسید.
    خاله- غزال جون سرت خوب شد؟
    - بله یه کمی.
    سپهر دوباره نگاهم کرد. من هم صورتم را به سوی هما و هانی برگرداندم. هر دو خواهر آرایش غلیظی کرده بودند. هانی کت وشلوار نفتی . هما کت و دامن زرشکی پوشیده بود. هانی، انگار برعکس هما مغرور و متکبر نبود، چون از بدو ورود حرف می زد. به تازگی در رشته زبان از کشور هلند فارغ التحصیل شده بود. به آنها زل زده بودم که سهیل آهسته گفت: غزال می بیینی عروسمون چقدر پرچونه است، به جای اون من فکم درد گرفت.
    - جدی،نمی دونستم، به سلامتی کی شیرینی می خوریم.
    - بله، جدی، جدی!! موقعی که شما بالا بودید بابا در موردش با مامان صحبت می کرد. ولی از خوردن شیرینی اش خبر ندارم.
    - مبارکه، پس بذار شیرینی بیارم و دهنمون شیرین کنیم.
    - فکربدی نیست، ولی احتیاط کن کسی نفهمه چون بابا می گفت فعلا کسی نگه، اگه بفهمن من گوش ایستاده بودم عصبانی می شن.
    چشمکی زدم و بلند شدم، دیس شیرینی را برداشتم و برای سها وسهیل گرفتم و یکی هم برای خودم برداشتم. وقتی دیس را سر جایش می گذاشتم عمو سعید گفت: دخترم نمی خوای به ما هم تعارف کنی؟
    - پس با اجازه شما! چون این شیرینی خوردن داره.
    عمو سعید- چرا این شیرینی خوردن داره! به چه مناسبتی؟
    چون خودم را لو دادم، دستپاچه گفتم: عمو جون شیرینی خوردن که مناسبت نمی خواد.
    به همه یکی یکی تعارف کردم و بی آنکه به سپهر نگاه کنم دیس را جلویش گرفتم. وقتی سر جایم نشستم سها آهسته پرسید: غزال راستشو بگو، منظورت چی بود، چون هول کردی؟
    - به زودی قراره داداش جونت با هانی جون ازدواج کنه.
    با چشمان گرد شده گفت: چی هانی، از کجا فهمیدی؟
    - آهسته تر، شبکه جاسوسی خبر داد. آقا سهیل جند ساعت پیش شنیده.
    دقائقی بعد خاله نازی همراه خانم بهادری برای آماده کردن و سرزدن به غذا به آشپز خانه رفتند. عمو سعید و آقای بهادری برای بازی شطرنج به هال رفتند. موقع رفتن عمو سعید گفت: شما جوونا هم یه سرگرمی برای خودتون پیدا کنید و بیکار نباشید.
    سهیل- یعنی ما هم به دنبال نخود سیا بریم و این دو تا را تنها بذاریم تا در خلوت راحت باشن.
    - صبر کن الان درستش می کنم.
    با صدای بلند گفتم: هما جون اگه افتخار بدی و کنار ما بیای خوشحال میشیم، هانی جون هم بالطبع با آقای مهندس هم صحبت خواهند شد چون احساس می کنم طرز فکر و عقایدتون شبیه آقای مهندسه، اینطور نیست؟
    هما سرش را تکان داد و با فیس و افاده گفت: مرسی، من اینجا راحت ترم، شما هم راحت باشید.
    ولی هانی که انگار منتظر بهانه بود بلند شد و به کنار سپهر رفت و رو به من گفت:
    - غزال جان دختر زرنگ و باهوشی هستی و خیلی راحت فکر آدما رو می خونی.
    سهیل- آره جون خودت، از خدا خواسته.
    - هیس می شنوه، سهیل پاشو یه موزیک ملایم بذارتا محفل عاشقانه بشه.
    سهیل بلافاصله نواری گذاشت و برگشت:
    - خیلی رمانتیک شد چون راحت صحبت می کنند و کسی صداشونو نمی شنوه.
    - اگه چراغا کم نورتر بود بهتر می شد. خصوصا با حرفهای خصوصی که بین هم رد و بدل می شه.
    سها ساکت گوش می کرد و فقط لبخند می زد ولی من و سهیل یواش حرف میزدیم و میخندیدیم و زیر چشمی نگاهشان می کردیم.
    سهیل- غزال اونجارو... هانی چقدر گرمش شده.
    - از گرمای زیاد اتاق، الانه که بزنه به سیم آخر.
    سهیل چنگی به صورتش انداخت و گفت: وای خدا مرگم بده ببین چه دوره ای شده.
    - ننه، خیلی عقب مونده ای، یعنی چی، ناسلامتی عروس تحصیلکرده خارج از کشوره.
    - ننه قربونت برم! حالا اگه مثل این فیلم های خارجی شد چیکار کنیم؟من که از خجالت می میرم.
    تا این را گفت هر دو زدیم زیر خنده، حتی سها هم به خنده افتاد، از خنده اشکم درامده بود. سپهر هم چپ چپ نگاهمان می کرد، نگاهی بهش کردم و با خنده جواب دادم زیر صندلیا قایم میشیم... وای ننه شازده آقا دوماد عصبانی شده.
    سهیل- پس تا کتک نخوردیم در ریم، چون با خنده هامون رشته کلام از دستش خارج شده، طفلکی حواسش پرت شد.
    سه تایی بلند شدیم و پیش خاله رفتیم و در چیدن میز کمک کردیم. و همه را برای خوردن غذا دعوت کردیم. هانی و هما سپهر را بین خودشان، جای دادند و ما سه تا درست مقابل آنها نشستیم.
    سهیل زیر لب زمزمه کرد: عروس دو تا شد! چون هما هم یخش وا شده.
    - پس یه ساعت دیگه سر داماد، گیس های همدیگرو می کنن.
    - اونا که گیس ندارن، هردوتاشون کچل کردند.
    سپهر که زیر چشمی به ما نگاه می کرد و حسابی هم کفری شده بود با لبخند تصنعی گفت: غزال مثل اینکه سر دردت خوب شده،آره؟
    - بله چطور مگه؟
    سپهر- آخه می بینم به جای گریه، می خندی.
    - من در مقابل درد سر خم نمی کنم.
    عمو سعید نگاهی به سپهر کرد و گفت: آفرین دخترم، این روحیه تو خیلی خوبه





  7. کاربر مقابل پست آوینا عزیز را پسندیده است:

    Ďŗêẳmÿ Ğįřl (08-15-2011)

  8. Top | #4



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    54.12
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,470
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض


    قسمت 13


    به خاطر خاله و عمو جوابش را ندادم و ترجیح دادم با خنده، موضوع را خاتمه دهم. بعد از شام خاله، پیش مهمانان رفت و ما سه نفر میز را جمع و جور کردیم و به آشپزخانه رفتیم تا غذا ها را جا به جا کنیم. در حین کار کردن با صدای بلند هم می خندیدیم. که سپهر آمد و یخ خواست و رو به سهیل گفت :

    -سهیل چرا امروز نیش ات باز شده و همش می خندی. ادب نداری که جلوی مهمونا پچ پچ می کنی و قاه قاه میخندی
    سهیل مظلومانه جواب داد: ببخشید دیگه تکرار نمی شه .

    -سهیل کسی معذرت خواهی می کنه که کار بدی کرده باشه، تازه تو تنها نبودی که نیش ات باز شده بود .

    سپس با طعنه به سپهر گفتم: حضرت آقا تو حق نداری به خاطر یه دختر وراج به برادرت توهین کنی، فهمیدی؟
    نکنه حواستو پرت کردیم و حرفهای عاشقانه ات یادت رفت،
    آره؟
    سپهر- اولا ما همچین غلطی نمی کردیم، ثانیا این لقمه وراج رو تو برام گرفتی .

    - برای تو که بد نشد، دیگه چرا ناراحتی و گردن من می اندازی. اگه پریشونت کردم و مزاحم شدم همین الان میرم با عصبانیت دستمالی که دستم بود را روی میز پرت کردم و به طرف در رفتم. سپهر که در چهارچوب در ایستاده بود دستانش رو مانع کرد و با خشمی که در صورتش مشخص بود گفت: لعنتی من کی گفتم مزاحم شدی یا ناراحتم کردی؟ من فقط گفتم این کار شما صحیح نیست، فقط همید. تو مثل بچه ها قهر کردی و میری. حالا تا کفری نشدم برگرد سرجات

    با سماجت گفتم: مثلا اگه کفری بشی چیکار می کنی، هان؟؟

    سپهر- استغفرالله هیچی، میزنم در گوش خودم .

    - پس لطف کن بزن تا یاد بگیری سر من یا دیگران نباید داد بزنی و زور بگی .


    با عصبانیت مشتش را محکم به دیوار کوبید که با صدای ضربه، خاله مضطرب به
    آشپزخانه آمد و پرسید: چی شده، صدای چی بود؟ سپهر با کی جر و بحث می

    کردی؟


    با لبخند تصنعی گفتم : خاله جون مگه قراره اتفافی بیافته. جر و بحث چیه؟ با سپهر در مورد هانی جون صحبت می کردیم. شیفته نجابت هانی شده، همین

    خاله- پس صدای چی بود؟

    -هان، سهیل تمرین بوکس می کرد آخه به تازگی به بوکس علافه مند شده .

    خاله- دلم هری ریخت، آخه سهیل الان چه وقته بوکس تمرین کردنه؟
    سهیل- ببخشید مامان خروس بی وقتم
    سها با دستان لرزان یخ را به دست سپهر داد و خاله دستش را گرفت و با هم رفتند. بعد از رفتن آنها هر سه نفس راحتی کشیدیم
    آخیش به خیر گذشت .

    سهیل- غزال چطوری اون حرفارو سر هم کردی و گفتی؟

    - باور کن خودمم نمی دونم چه جوری اون دروغ ها رو سر هم کردم انگار اتوماتیک وار تو مغزم آمد ...

    سها- غزال وقتی با سپهر جر و بحث می کردی، من به جای تو از ترس می لرزیدم، نفس ام بند اومده بود، چون ما جرات بلند حرف زدن با سپهر رو نداریم چه برسه به بحث کردن. مخصوصا وقتی که عصبانی باشه .

    - بیخود کرده، مگه نوکرش هستم که بترسم مبادا

    چیزیم رو قطع کنه. حالا یخ رو واسه چی می خواست؟


    سهیل- چقدر پرتی، واسه نوشابه میخواد -
    پس ما هم واسه خودمون نوشابه خنک بریزیم
    چند چایی ریختیم و پیش بقیه رفتیم .
    به غیر از خاله جلوی بقیه لیوان نوشیدنی بود حتی هما .

    آقای بهادری رو به ما گفت: بچه ها چیزی نمی خورید ؟

    عمو به جای ما جواب داد نه اونا میل ندارن آقای بهادری ابرویی در هم کشید و گفت : سعید جان بیا نزدیکتر! نا سلامتی تو سالیان درازی از ما دور بودی و حالا می خواهم از نزدیک باهم گپی بزنیم

    سپهر با چشمانی که از آن خستگی می بارید نگاهم کرد و به آقای بهادری گفت :


    خوش است خلوت اگر یار یار من باشد
    نه من بسوزم او شمع انجمن باشد

    وهمان طور که به من نگاه می کرد لیوانش را سر کشید. حیف که در حضور جمع نمی توانستم جواب دندان شکنی بدهم دلم می خواست زیر مشت ولگد بگیرمش تا بمیرد. سپهر بدون توجه به بقیه ، فقط در پی آن بود که یک گوشه دنج پیدا کند وبنشیند. او در این دنیا سیر نمی کرد ودر عالم خودش غرق بود .
    ساعت از نیمه گذشته بود که مهمانها رفتند و ما هم برای خواب به اتاق سها رفتیم، زیاد طول نکشید که سها خوابش برد . زود بلند شدم و در را قفل کردم ، از ترس خواب به چشمم نمی امد. چند بار بلند شدم و درو پنجره ها را امتحان کردم تا از قفل بودنشان مطمئن شوم. ساعت دوونیم بود ولی من در رختخواب غلت می زدم. دهنم خشک شده بود به ناچار بلند شدم وبه آرامی کلید را چرخاندم و با ترس ولرز به طبقه پایین رفتم . از ادم مست وروح همیشه می ترسیدم
    تا پایم را داخل آشپز خانه گذاشتم شبحی کنار میز دیدم نه می توانستم داد بزنم وکمک بخواهم نه قدرت فرار داشتم به دیوار تکیه دادم وچشمانم را بستم.لحظه ای بعد احساس کردم شانه ام تکان خورد. بدنم شروع به لرزیدن کرد.دیگه شکی نداشتم که روح خبیثی آنجا وجود دارد که قصد آزارم را داشت. با ترس ووحشت چشمانم را باز کردم زبانم بند آمده بود، از کسی که فرار می کردم پیش رویم بود .
    سپهر- بیا این اب رو بخور تا حالت جا بیاد، ترسیدی؟

    هر چی اب توی لیوان بود یکجا سر کشیدم وبا لکنت زبان گفتم :
    -سپهر...
    تو...
    سپهر- جونم .
    - تو اینجا چی کار می کنی ، چرا تو تاریکی نشستی ؟
    سپهر – گرسنه بودم آمدم یک لقمه غذا بخورم، چون نور چشامو اذیت میکرد، چراغو خاموش کردم. خیلی ترسیدی نه؟چون هر چی صدات می کردم جواب نمی دادی .

    -چون فکر کردم روح خبیث اینجاست .
    صداتو هم نمی شنیدم،یه لحظه احساس کردم شونه ام تکون می خوره .

    سپهر- تو برای چی اومدی ؟نکنه تو هم گرسنه ات شده و خوابت نمی برد .
    - نه خیر از ترس جنابعالی خوابم نمی برد

    سپهر – مگه من لولو هستم که می ترسی .
    - کاش لولو بودی ، به خاطر اینکه تا خر خره مشروب خوردی می ترسیدم، هر چند در و پنجره ها روقفل کرده بودم ... آخه تو در حالت عادی و هوشیاری خطرناکی چه برسه موقع مستی

    قسمت 14

    مثل اسپند روی آتیش شد،محکم چانه ام را گرفت وگفت : دیوونه اونقدر ها هم که تو فکر می کنی پست وکثیف نیستم. در ضمن یادت باشه من با یکی دو پیک مست نمی شم. حالا تشریف ببر و با خیال آسوده بخواب.
    خنده ام گرفت به یک شیشه می گفت "یکی دو پیک " حتما باید یه بشکه بخورد تا مست شود - تو هم یادت باشه تا وقتی تو اینجا هستی من پامو اینجا نمی ذارم، حالا تا فکم خرد نشده دستتو بکش .
    لبخندی زد وجواب داد : ببخشید پیشی ملوس، اخه فکر نمی کردم آدم نازک نارنجی زور کافی داشته باشه تا بتونه فک یه شیر رو خرد کنه - پس اگه می خوایی از دست این پیشی ملوس در امان باشی، دور منو خط بکش ودامتو یه جای دیگه پهن کن .
    دوباه عصبانی شد و این دفعه شانه هایم را گرفت وبه دیوار فشار داد وگفت: لعنتی! اگه بهت چیزی نمی گم واجازه گفتن هر متلک و توهین وتحقیر رو می دم به خاطر اینکه از رفتار واخلاقت خوشم می یاد البته فکر نکن عاشق سینه چاکت هستم! چون در نظر من دخترا فقط برای خوش گذرانی خوبند تو هم یکی از اونا . نمی خواد بی خودی برام ادای عابدا رو در بیاری
    هر چی آب تو دهنم بود به صورتش تف کردم و جواب دادم: کثافت هرزه ، آشغال! فکر کردی خیلی هنر مندی! به نظر من هم تو سگ کثیفی هستی که دنبال هوس وشهوتی
    با تمام قدرت به عقب هلش دادم و به بالا دویدم و در را پشت سرم قفل کردم وسر جایم دراز کشیدم .
    ولی از فکر وخیال خوابم نمی برد. حرفهایش همانند ناقوسی در گوشم زنگ می زد. حالم از او به هم می خورد. تا صبح بیدار بودم قبل از اینکه کسی بیدار شود ،بلند شدم دست وصورتم را شستم ولباس هایم را پوشیدم و بعد به پایین رفتم وچایی ووسایل صبحانه را آماده کردم. سرم روی میز بود که خاله آمد وبا دیدن میز گفت :
    - سلام، به به آفرین به دختر گلم ! عجب میزی چیدی و کار منو آسون کردی دستت درد نکنه .
    - سلام، همیشه حاضر و اماده می خوریم یه بار هم خواستم شما آمادشو بخورید .
    خاله به صورتم دقیق شد وگفت : غزال جون چرا چشمات پف کرده، دیشب راحت نخوابیدی؟
    - چرا خوب خوابیدم، شاید از خواب زیادی باشه .
    کم کم بقیه هم از خواب بیدار شدند. فقط سپهر هنوز خواب بود . میلی به خوردن صبحانه نداشتم. به چای شیرین دو لقمه قورت دادم و به سها گفتم: سها یه خورده امروز زودتر بریم چون می خوام پیاده روی کنم .
    سها- باشه .
    از کنار میز بلند شدم وبه طبقه بالا رفتم تا کیفم را بردارم. وقتی از اتاق بیرون آمدم کنار در اتاقش ایستاده بود و برو بر نگاهم میکرد
    . سرم را پایین انداختم واز پله ها پایین آمدم و توی حیاط منتظر سها شدم. در دلم
    طوفانی به پا شده بود و دمل چرکینی روی دلم سنگینی می کرد. باید تلافی می کردم. فقط خدا می دانست چه حالی داشتم. سها هر چه می گفت فقط سر تکان می دادم . وقتی به مدرسه رسیدیم مینا و زیبا زودتر از ما رسیده بودند. چند دقیقه بعد بقیه هم آمدند. زیبا ومهناز سر به سرم می گذاشتند وهر یک چیز ی می گفتند .
    زیبا - چی شده اول صبحی عین برج زهرمار شدی،از چشات خون می باره .
    بهناز- سها جون، دیشب غزال رو سگ گاز نگرفته که هار شده؟
    از کوره در رفتم وگفتم : بهناز خفه شو .
    با معصومیت گفت : چشم .
    از معصومیتش دلم به درد آمد. دستم را دور گردنش انداختم و محکم در آغوشش گرفتم که آهسته گفت : سپهر حرفی زده، اذیتت کرده؟
    سرش را از سینه ام جدا کرد و به چشمانم خیره شد. سرم را به علامت نفی تکان دادم . با آمدن دبیر همه سر جایشان نشتندو بهناز فرصت را غنیمت شمرد وگفت : دروغ نگو تو به خاطر سها چیزی نگفتی ولی چشات لوت می ده .
    تا آخر زنگ بهناز دیگر حرفی نزد و سر به سرم هم نگذاشت ولی ظهر به خانه که
    رفتم بهناز تلغن کرد: غزال جان بهناز بگو چی شده واز چی ناراحتی ؟
    چون قسم خورد علت ناراحتی ام را برایش گفتم که او هم خیلی ناراحت شد. تا چند روز حوصله نداشتم حتی در باشگاه حوصله تمرین نداشتم در فکر روز پنجشنبه جمعه بودم که چطور از به فشم رفتن سر باز بزنم
    . خدا خدا می کردم اتفاقی بافتد تا برنامه به هم بخورد. تا اینکه روز پنجشنبه که به
    خانه رسیدم دیدم ساناز دمغ گوشه ای کز کرده است .
    - چی شده چرا خواهر کوچولوی من حوصله نداره وزانوی غم بغل گرفته؟
    با دلخوری جواب داد: آخه هر چی به مامان می گم این هفته به فشم نریم،میگه میشه! چون بابات مهمون دعوت کرده من هم شنبه امتحان دارم و نمی تونم تو شلوغی درس بخونم.
    - خوب عزیزم اینکه غصه نداره من وتو می مونیم مامان وبابا میرن .
    ساناز با خوشحالی بغلم پرید مرا بوسید و گفت: راست میگی، اصلا باورم نمیشه تو به خاطر من خونه بمونی .
    - چی اشکالی داره یه بار هم که شده به خاطر خواهر نازم تو خونه بمونم .
    مامان در آشپزخانه مشغول جمع کردن وسایل بود از همان جا پرسید: شب رو چی کار میکنید تنهایی چه جوری می مونید نمی ترسید؟
    - مامان خونه ما طبقه سومه، دیگه ترسی نداره شب موقع خوابهم در رو قفل میکنیم با وجود حفاظ دزد نمی تونه بیاد تو .
    ظهر ساعت دو بود که مامان وبابا رفتند بعد از رفتن آنها منهم خوابیدم،تا ساعت شش که ساناز بیدارم کرد وگفت: غزال پاشو! چقدر می خوابی، حوصله ام سر رفت. چن کسل بودم به حمام رفتم. وقتی برون امدم فکری به خاطرم رسید وبه ساناز گفتم: اگه مزاحم درس خوندنت نمی شم به بچه ها زنگ بزنم اگه کاری نداشتند بیان اینجا
    ساناز- باشه، اینطوری شب رو تنها نمی مونیم

    به همه زنگ زدم و از مادر هایشان اجازه گرفتم که به خانمان بیاییند وشب را هم بمانند . بغیر از ثریا که شب مهمان بود همه آمدند برای شام، سفارش پیتزا دادم حسابی برای خودمان جشن گرفته بودیم وبه نوبت می رقصیدیم تا اینکه نوبت بنفشه رسید
    یه نوار عربی گذاشتم وبنفشه شروع کرد که تلفن زنگ زد به محض گفتن الو سهند گفت : ببخشید خانوم اونجا عربستانه .
    - نخیر آقا اینجا تهرانه
    سهند- ها ببخشید مثل اینکه شماره کاباره رو گرفتم .

    با خنده جواب دادم : سهند مسخره بازی رو بذار کنار ، حرفت رو بزن .

    سهند- والله غرض از مزاحمت زن عمو گفت زنگ بزنم و حالتون رو بپرسم مثل اینکه حال شما بهتر از ماست.چون حسابی شلوغه، به نظر مهمون داری پس حسابی خوش می گذره.
    -جات خالی خیلی خوش میگذره بچه ها اینجان منظورم مینا اینان تا صبح بزن وبکوب داریم .
    قبل از اینکه جوابی بدهم گوشی را به مامان داد . چند دقیقه ای با مامان صحبت کردم تا خیالش از بابت شب راحت شد. بعد از ان دوباره تلفن زنگ زد و بدون اینکه کسی حرف بزند گوشی را نگه داشته بود. این قضیه چند بار تکرار شد که فهمیدم کیست به همین خاطر به بنفشه گفتم: بنفشه گوشی رو تو بردار هر کی بود فحش اش بده .
    چند بار دیگر هم زنگ زد ولی بنفشه چیزی نگفت. خودم گوشی را گرفتم و با عصبانیت گفتم:کثافت، آشغال از جون من چی می خوایی، چرا از سر من دست بر نمی داری ؟ و محکم گوشی را روی تلفن کوبیدم .
    زیبا- غزال طرف رو می شناسی نکنه تو هم آره وما خبر نداریم
    -نه چیزی نیست که شما ازش بی خبر باشین، چند روزه یه نفر همین طوری زنگ می زنه وجواب نمیده.
    از ساعت یک ضبط را خاموش کردیم تا مزاحم همسایه ها نباشیم. ساناز هم به
    اتاقش رفت تا بخوابدو صبح زود برای درس خواندن بیدار شود. ولی ما دور هم نشستیم ودر حین شکستن تخمه جک میگفتیم و شوخی می کردیم و می خدیدیم .
    دم دمای صبح در حال پتویی پهن کردیم و مثل پادگان کنار هم دراز کشیدیم به غیر از
    بنفشه که به اتاق من رفت تا با نامزد کذایی اش صحبت کند
    صبح با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدم، خواب آلود گوشی را برداشتم .
    -بله
    سپهر- غزال خواهش می کنم به حرفام گوش کن، و تلفونو قطع نکن. می دونم از
    دستم عصبانی هستی.

    فورا گوشی را گذاشتم وسیم را از پریز کشیدم. نگاهی به ساعت کردم ساعت هشت صبح بود، برای اینکه دوباره مزاحم نشود تمام تلفن ها را کشیدم تا راحت بخوابم. نمی دان دوباره چقدر خوابیده بودم که با سر وصدای مینا چشم باز کردم وسر جایم نشستم و گفتم :مینا مگه پادگانه که آماده باش می دی. بذار یکمی دیگه بخوابیم
    بهناز– راست میگه بذار یه ساعت دیگه بخوابیم .
    مینا- تنبل خانوما پاشید ساعت دوازده شده از گرسنگی تلف شدم. یه ساعته کشیک می دم تا شاید خودتون پاشید، ولی نه اگه بذارم تا شب می خوابید

    قسمت 15

    مینا نواری در ضبط گاشت و صدایش را بلند کرد. خواب از سر همه پرید. زودتر از بقیه بلند شدم تا صبحانه را آماده کنم که دیدم مینا چایی را دم کرده، پنیر وکره را روی میز چیده ومنتظر ما مانده است . از او تشکر کردم ودو تایی نشستیم تا بقیه آمدند. ساناز هم به جمع ما پیوست . بعد
    از صبحانه خانه را جمع وجور کردم و به فکر پختن نهار افتادیم از روی کتاب پخت کته ومرغ را انتخاب کردیم یک قابلمه بزرگ برداشتیم وچند تکه مرغ از فریزر بیرون اوردیم و داخل قابلمه گذاشتیم وتا نیمه آب پر کردیم و چون برای پختن کته زود بود برای بعد گذاشتیم ساعت یک ونیم بود که به یاد تلفن افتادم. فورا تلفن ها را وصل کردم، به محض وصل کردن زنگ زد. بابا پشت خط بود و با عصبانیت گفت شما کجا رفته بودید که به تلفن جواب نمی دادید.
    - سلام بابا جون، هیج جا خونه بودیم از کله سحر یه ادم عوضی مزاحم میشد من هم تلفن رو از پریز کشیدم الن یکدفعه یادم افتاد . ببخشید اگه ناراحتتون کردم .
    بابا- تو ببخش عزیزم که عصبانی شدم وبه جای سلام وعلیک سرت داد زدم. آخه دلواپستون شدیم دیگه می خواستم بیام تهران که جوابمو دادی . بابا جون ساناز چطوره؟ مشکلی پیش نیومده.
    - بابا جون بچه که نیستیم اینقدر نگران میشین ما دیگه بزرگ شدیم.
    بابا- شما اگه صد سال هم داشته باشین برای ما هنوز بچه هستین. راستی دخترم گوشی را میدم به سها می خواد باهات صحبت کنه.
    سها- سلام بی معرفت، رفیق نیمه راه نمی تونستی به من هم بگی تا پیش شماها بمونم.
    - سلام به روی ماهت،باور کن از بی معرفتی نیست . نخواستم تو هم به خاطر ما خونه نشین بشی . و تازه عصر یادم افتاد به بچه زنگ بزنم دعوتشون کنم. حالا ازم دلخوری ؟
    - نه فقط تنهام.
    __________________

    بچه ها یک دفعه با صدای بلند سلام کردند. سها مغموم وگرفته گفت: سلام منهم برسون خوش به حالتون که دور هم جمع شدید. اینجا هانی چسبیده به سپهر، هما هم به غیر خودش کسی دیگه رو قبول نداره. سهند وسهیل ویاشار با دو تا پسرای آقای سهرابی هستن.
    - من نمی دونستم آقای بهادری اینا هم می آیند و گرنه نمی ذاشتم که تو هم بری . من فقط به خاطر اینکه توی خونه نمونی بهت نگفتم.
    سها- غزال امشب میایی خونه ما؟
    با شنیدن این جمله غصه ام گرفت بلافاصله جواب دادم: این دفعه توبیا، چون نوبت توست.
    سها-سعی میکنم.
    بعد از قطع کردن تلفن بلند شدم و میوه و اجیل اوردم سرمان گرم بود و غذا ها از یادمان رفته بود . یه لحظه مینا گفت: ای وای الان مرغها سوخته .
    مرغ نه تنها نسوخته بود بلکه در آب غوطه ور بود. چون دیر وقت شده بود برنج را هم روی اجاق گذاشتیم . عجب غذایی شده بود . مرغ مزه آب می داد و برنج هم شفته وشور شده بود. ولی رای ما خیلی خوشمزه ولذیذ بود چون دست پخت خودمان بود. بعد از ظهر هم دوستانم به خانه خودشان رفتند. من هم روی مبل ولو شدم وکم کم چشمانم سنگین شد. در خواب سنگینی فرو رفته بودم که با شنیدن سرو صدا از خواب بیدار شدم مامان و بابا وبقیه از راه رسیده بودند. مستی خواب بر سرم بود و چشمانم باز نمی شد. دوباره چشمان را بستم که یکدفعه با خنکی آب که از سر و صورتم می ریخت از جا پریدم. سهند پارچ آب دستش بود وهر هر می خندید.
    - زهر مار دیوونه ام کردی. این چه وضع بیدار کردنه سکته کرده بودم چی؟
    سهند- هیچی می اومدیم حلواتو می خوردیم.
    - مطمئن باش تا حلوای تو رو نخورم به کسی حلوا نمی دم.
    زن عمو با اخم گفت: این شو خیهای بی مزه چیه، شوخی بهتر از این نبود.
    - ببخشید زن عمو جون، اخمتونو باز کنید که بهتون نمی یاد.
    زن عمو لبخندی زد وگفت: پس پاشو حاضر شو با یاشار برین بیرون، چون از دیروز تو خونه موندین.
    از اتاقم به سها تلفن کردم و از او خواستم که با سهیل حاضر شوند تا با هم بیرون برویم. دقیقه ای بعد حاضر شده و با هم به دنبال سها وسهیل رفتیم، جلوی در منتظرمان بودند.
    یاشار- پس سپهر کو، چرا نیومد.
    سها- غزال که نگفت به اون هم بگیم.
    یاشار- غزال چرا دعوتش نکردی ؟
    - لشکر کشی که نیست، تازه فکر کردم که مزاحمش می شیم.
    یاشار به سهیل گفت: سهیل جان برو به سپهر هم بگو بیاد، منتظرش می مونیم.
    با اشاره از سهیل خواستم که نگویید.
    سهیل- آخ یاشار جون الان یادم افتاد ، سپهر داشت می رفت حموم ، دفعه بعد بهش می گیم. خوشبختانه یاشار تسلیم شد. و دیگر پافشاری نکرد. و با هم به راه افتادیم بعد از کمی گشتن در خیابانها برای خوردن شام به فرحزاد رفتیم هوا کمی سرد بود ولی ما از رو نرفتیم و در زیر درختان روی تخت نشستیم و شام را با لرز خوردیم.
    موقع برگشتن سهیل گفت: غزال می یایی آلو جنگلی بخریم، چون من خیلی دوست دارم.
    از رفتار و صحبت سهیل مشخص بود آلو خریدن بهانه ای بیش نیست کمی که از آنها دور شدیم گفتم: فسقلی به من کلک می زنی .
    خندید وگفت: پس چی فکر کردیف فقط خودت بلدی کلک بزنی، می دونم با سپهر قهر کردی برا همین با ما به فشم نیومدی.
    به دروغ گفتم: قهر نکردم یه کمی از دستش دلخورم ، ندیدی به خاطر هانی چه ادایی در آورد و چطوری رو سرمون داد کشید.
    سهیل- غزال تو خیلی خوبی!درست به اندازه سها دوست دارم.
    دستم را در گردنش انداختم و گفتم: دل به دل راه داره منم تو رو خیلی دوست دارم.
    بعد از رساندن سها و سهیل به خانه، ما برگشتیم. موقع پیاده شدن یاشار گفت غزال صبر کن کارت دارم.
    سهند و ساناز رفتند و ما در حیاط ماندیم به خواسته یاشار لبه باغچه نشستیم که گفت: غزال این روزا خیلی عوض شدی، دیگه مثل سابق به خونه ی ما نمی آیی و با من دردو دل نمی کنی، احساس می کنم از چیزی ناراحتی و پنهون می کنی، مخصوصا از وقتی که با سها دوست شدی
    نگاهی به صورت زیبا ومعصومش انداختم وگفتم : تو اشتباه می کنی من از چیزی ناراحت نیستم که بخوام پنهون کنم. در مورد سها هم باید بگم آخه هر چی باشه ما هم کلاس و هم سن هستیم وهم جنس و همدیگه رو بهتر درک می کنیم و مونس وهمدم یکدیگر هستیم، تازه سها غیر از من دوست دیگه ای نداره.
    - غزال؟
    - بله.
    صدا کردنش این دفعه فرق می کرد و به جای جواب دادن یا سوال کردن به چشمانم خیره شد. هزار حرف و سخن نگفته در نگاهش موجمی زد.برای اولین بار یاشار را به این حال می دیدم، یه لحظه دلم لرزید. احساس کردم آنچه در ذهنش هست نمی تواند به زبان بیاورد. سرم را پایین انداختم و آهسته گفتم: نمی خوایی بریم بالا؟
    بلند شدم ویک قدم جلوتر به راه افتادم. آن شب تا لحظه ای که خوابم گرفت، برق نگاه یاشار از جلوی چشمانم دور نمی شد.
    صبح دیرتر از بقیه دوستانم به مدرسه رسیدم. فقط ثریا هنوز نیامده بود گرم صحبت بودیم که ثریا شاد وخندان با جعبه شیرینی داخل کلاس شد. چشمانش از خوشحالی برق می زد.
    نگاهی عمیق به او انداختم و پرسیدم: ثریا نکنه خبری شده که شیرینی اوردی ؟
    با نازو عشوه جواب داد: بله اونهم چه خبری! از الان برای تابستون به عروسی ام دعوت شدید! با پسر عمه ام فعلا نامزد کردیم.
    بهناز- ترمز،ترمز کن! ببینم تو هم مثل بنفشه، بله.
    ثریا- نخیر بنده شب جمعه رسما در حضور خونواده ام با آرمین عهد و پیمان بستیم و صیغه محرمیت هم جاری شده.
    بهناز محکم به گردن ثریا زد وگفت: بی جا کردی و بودن اجازه بزرگترت شوهر کردی، حالا برای من عشوه می آیی . ما برگ چغندر بودیم که دعوت نکردی؟ به کوری چشم تو سه تا شوهر میکنم وبه جشن هیچکدوم دعوتت نمی کنم. اصلا باهات قهرم تا روز قیامت.
    زدیم زیر خنده که ثریا پرسید حالا چرا سه تا؟
    بهناز- چون تا سه نشه بازی نشه،تازه می خوام امتحان کنم ببینم اخلاق کدوم بهتره آخر با اون زندگی کنم.
    دیگر نتوانست خودش را کنترل کند . خندید وبلند شد وصورت ثریا را بوسید و تبریک گفت. بشکن می زد و آهنگ بادا بادا مبارک بادا را می خوند. همه مان خوشحال بودیم ولی ته چشمان بنفشه غمگین بود.
    بهناز در حال شادی کردن بود که دبیر ادبیات به کلاس آمد بهناز اجازه گرفت وشیرینی را به همه تعارف کرد. خانوم محستی زنی شوخ طبع ومهربان بود وبه بچه ها اجازه می داد راحت باشند و به درد ودلهای بچه ها با جان ودل گوش می داد وو راهنمایی شان می کرد. او هم به ثریا تبریک گفت و برایش آرزوی خوشبختی کرد.آخر از همه بهناز شیرینی را جلوی ثریا گرفت وگفت: عروس خانوم یه دستی هم به این سر کچل بنده بکش تا شاید بختم باز بشه ویه مرد کور وکچل هم سراغ من بیاد.
    همه بچه ها به حرف بهنازخندیند. خانوم محسنی در حال که می خندید گفت: عزیزم ناراحت نباش خودم می ام خواستگاریت، یه پسر دارم مثل دسته گل . فقط یه خورده باید صبر کنی تا بزرگتر بشه.
    بهناز با خوشحالی دستانش را به هم کوبید و گفت عیب نداره،هر چی باشه بهتر از اینه که تو خونه بترشم.
    تا پایان وقت مدرسه فقط شادی می کردیم . ظهر هم شاد وشنگول مدرسه را ترک کردم. جلوی در تا خواستم در را باز کنم پسر بچه ای صدایم کرد: ببخشید خانوم.
    برگشتم وگفتم: بله با من کار داشتی؟
    دسته گلی که در دستش بود به طرفم دراز کرد و گفت: این برای شماست. برای من!! به چه مناسبتی ؟
    - اون اقایی که اون طرف خیابون – اشاره به پشت سرش- تو ماشین نشسته اینو داد که به شما بدم.
    با اشاره پسرک،کمی دورتر ماشین عمو سعید را دیدم که سپهر داخلش نشسته بود. پسره احمق ، برای رفتار خوبش گل هم فرستاده بود. با آرامش دسته گل را گرفتم و کنار خیابون رفتم و با تمام قدرت گل را به سمتش پرت کردم. سپس بی معطلی در را باز کردم وداخل شدم و پش در منتظر عکس العملش شدم. صدای کشیده شدن لاستیک های ماشین گوشم را پر کرد.با عجله به سوی در رفتم و باز کردم، دسته گل کف خیابان چسبیده بود خوشحال وخندان بالا رفتم، طوری که ساناز با دیدنم گفت: غزال چی شده اینقدر خوشحالی کبکت خروس می خونه .
    شانه بالا انداختم وبه اتاقم رفتم .
    __________________
    سه روز از ان ماجرا می گذشت، عصر که تازه از باشگاه برگشته بودم مامان گفت: سها زنگ زده وباهات کار داشت.
    - او که قرار بود با عمو اینا بره خونه ی آقای بهادری ، یعنی نرفته یا از اونجا زنگ زده بود.
    مامان- نه از خونه خودشون بود.
    شماره خانه آنها را گرفتم خود سها گوشی را برداشت با تعجب پرسیدم چرا مهمونی نرفتی؟
    سها- به بهونه درس با سهیل تو خونه موندیمف برای همین بهت زنگ زدم که بیایی اینجا.
    - باشه ولی یکمی طول می کشه چون باید برم حموم.
    - پس منتظرم.
    بعد از گذاشتن گوشی به فکر فرو رفتم که چه کار باید بکنم که ناگهان به فکرم رسید که از سهند بخواهمکه باهم به آنجا برویم تا شب تنها برنگردم. به سهند تلفن کردم که قبول کرد همراهم باشد. بعد از حمام موهایم را خشک می کردم که سهند هم آمد لباسم را پوشیدم واز اتاق بیرون آمدم که بابا گفت: شما دو تا اصلا به فکر درس و کنکور نیستید نا سلامتی امسال چهارم دبیرستان هستید و باید تمام کتابهای سال قبل را مرور کنید ولی به جای درس خوندن برای خودتون خوش می گذرونید.
    سهند با آهنگ ادامه داد : عشق و صفا می کنیم .
    - اخه تا امتحان نهایی و کنکور خیلی مونده اگه از الان بخونیم دود میشه میره هوا، یه ماه مونده به امتحان ها شروع کنیم بهتره .
    بابا- به به ، خدایا شکرت چه بچه های عاقلی داریم. بچه های مردم از دو سال قبل همه چیز رو برای خودشون حروم می کنند و شب وروز درس می خونن اونوقت شما نابغه ها یه ماه مونده شروع می کنید؟! پاشین برین که بحث کردن با شما بی فایده است.
    یواشکی از جا کلیدی ، کلید ماشین بابا را برداشتم و با سهند پایین رفتیم
    - سهند جان بپر در پارکینگ رو باز کن .
    سهند- معذرت می خوام سر کار خانوم ماشین خریدن؟
    - بله سفارش دادم برام از المان بنز اوردن.
    تا کلید ماشین بابا را نشون سهند دادم با چشمان گرد شده جواب داد: ماشین عمو نه، نه من نیستم عمو اگه بفهمه هر دومون رو می کشه.
    - چرا مثل جغد نفوذ بد می زنی؟ بپر بالا بریم، همیشه اونا عشق میکنن یه روز هم ما.
    مستاصل جواب داد: نیک و بدش، پای خودت.
    ماشین را از پارکینگ بیرون بردم وبه سمت خانه سها به راه افتادیم . سهیل وسها از دیدن ماشین خشکشان زد چون بابا این ماشین را بغیر از مراسم های خاص وجاهای مهم از خانه بیرون نمی برد می گفت" ماشین گرون قیمت رو باید ساعتی استفاده کرد حیفه همیشه زیر پا باشه"
    یک ساعتی در خانه بودیم سها خواست سفارش غذا بدهد گفتم:
    - پاشو بریم بیرون، ماشین که داریم چرا دیگه تو خونه حبس بشیم.
    سهیل- غزال تو گواهی نامه نداری اگه تصادف کردی چی کار می کنی جواب عمو مسعود رو چی می دی؟
    سهند و سها هم حرف او را تایید کردند. که جواب دادم یکم داد وبیداد می کنه بعد آروم میشه گردن نمی زنه که.
    انقدر چانه زدم که آخر موفق شدم متقاعد شان کنم.
    سها- پس بهتره موبایل بابا رو بردارم شاید لازم بشه.
    - فکر بدی نیست شاید به دردمون بخوره.
    با هم به اتاق کار عمو سعید رفتیم روی میز کاغذ لوله شده ایی بود. از سها پرسیدم: سها این چیه، نقشه ساختمونه؟
    سها- آره نقشه ی خونه ی جدید آقای بهادری ، سپهر کشیده، درست هشت روزه که روش کار می کنه تا پدر زن آینده اش خوشش بیادو کارش رو بپسنده.
    - جدی پس باید جالب باشه بذار ببینم چی کشیده ، شاید یه روزی منهم مهندس شدم.
    با دیدن نقشه وسوسه شدم بلایی سرش بیاورم وکارش را تلافی کنم . سها موبایل رو برداشت وگفت غزال من میرم مانتوم رو بپوشم تو هم نگاه کن بیا. فقط خواهشا سر جای قبلی اش بذار چون حوصله اخم وتخم سپهر رو ندارم.
    - باشه.
    تا سها بیرون رفت با خودکار دور تا دور اتاق خوابها را با خودکار خط کشیدم، و آن قسمتها را بیرون اوردم و در قسمت پایین نقشه که اسم مهندس درج شده بود نوشتم: مهندس سپهر دیوونه.
    با عجله نقشه را لوله کردم و سرجایش گذاشتم وتکه ها را در جیبم گذاشتم. در دلم جشن گرفته بودم . وقتی قیافه عصبانی اش را در ذهنم مجسم می کردم،غرق لذت می شدم . ساندویچ ام را چنان با اشتها خوردم که انگار سالهاست لب به غذا نزده ام. وقتی از رستوران بیرون آمدیم گفتم: خوب امشب نوبت ماست که با ماشینای دیگه کورس بذاریم و ویراژ بدیم.
    __________________

    سهند دستهایش را بالا برد و گفت : خدایا امشب خودمو دست تو می سپارم . فقط رحم کن تا سالم برسیم.
    خنده کنان جواب دادم : سهند تو که ترسو نبودی ، امشب چت شده.
    سهند- از جونم نمی ترسم از ماشین نگرانم.
    سهای بیچاره از ترس عقب نشست و سهند جلو. صدای نوار را بلند کردم وبعد با سرعت حرکت کردم. چه لذتی داشت با بقیه ماشینها مسابقه دادن. چند دور خیابون جردن رو بالا پایین رفتیم سهند هی می گفت غزال آرومتر .
    - سهند به جان تو تا حالا سرمون کلاه رفته این کارو نکردیم.
    سها- غزال ساعت یازده ونیمه برو خونه ی اقای بهادری اینا ، ببینم رفتند یا نه. چون ممکنه زودتر برگردن وببینن ما نیستیم دلواپس بشن. از وقتی خیابان را متر می کردیم یک بی ام وه همپای ما می امدقیافه سرنشینان خیلی مسخره و مضحک بود. چهار تا پسر مو بلند که مو هایشان را دم اسبی بسته بودند.به محض وارد شدن به کوچه فرعی کنارماشین امدند ویکی از انها که ادامس می جوید گفت: خانوم خوشگله، ماشینت هم مثل خودت خوشگل وناز.
    - خفه شو عوضی.
    سهند- غزال تا بلا نازل نشده تند تر برو تا گمشون کنیم.
    هر چه گاز می دادم انها نیز سرعتشان را بیشتر می کردند. و از چپ و راست سبقت می گرفتند. اخر سهند با عصبانیت گفت: ماشینو بزن کنار ببینم انگار تنشون می خاره.
    ماشین را کنار خیابان نگه داشتم. سهند پیاده شد. آنها هم کمی جلوتر از ما نگه داشتند. و هر چهار نفر پیاده شدند. یکی از آنها به سهند گفت: کوچولوبه غیرتت برخورد، دوست دخترته؟ چه اشکالی داره یه شب هم مهمون ما باشه، یه شب کافیه.
    سهند یقه اش را گرفت وگفت : عوضی تا دندوناتو خرد نکردم خفه شو.
    اوضاع خیلی وخیم شد چون هر چهار نفر به سهند حمله ور شدند از ماشین پیاده شدم تا کمکش کنم.
    سهند فریاد کشید: تو برو تو ماشین خودم حسابشونو می رسم.
    - الان وقت این حرفا نیست،اونا چهار نفرن.
    سهند- پس یا علی.
    دوتایی به جون چهار نفر افتادیم با پالتو راحت نمی توانستم دفاع کنم با کنده شدن دگمه هام کارم آسان شد. بدون توجه به اطراف کتک کاری می کردیم که ناگهان با صدای فریادی بر جا میخکوب شدیم:- بس کنید چرا مثل دیونه ها ، به جون هم افتادین.
    عمو سعید بود که فریاد می کشید کنارش سپهر و اقای بهادری ایستاده بودند.عمو سعید رو به انها گفت آقایون لطفا بفرمائید.
    سهند- اینا لات وبی سرپا هستن نه آقا
    بعد رو به آنها گفت: حیف شانس آوردین وگرنه کارتون تموم بود.
    عمو- سهند بس کن واقعا قباحت داره، یه نگاهی به سرو وضعتون بکنید.
    چشمم به سهیل و سها که کنار ماشین ایستاده بودند و رنگ پریده و لرزان به ما نگاه می کردند ، افتاد و خنده ام گرفت، در آن موقع، دست سپهر را که روسری ام را به طرفم داراز کرده بود دیدم و تازه به یاد اوردم که روسری سرم نیستف بی آنکه نگاهش کنم روسری را از دستش گرفتم تا آن چهار نفر رفتند. عمو سعید که خیلی هم عصبانی بود شما ها یانجا چی کار می کنید مگه درس نداشتین.
    سپس به ماشین نگاهی کرد وگفت: بدون اجازه هم که ماشین مسعود رو برداشتین، احساس بزرگی کردین که درگیر شدین.
    سهند- نه آقای زمانی، آدم باید بی غیرت باشه که به خواهر وناموسش توهین کنند، اون هم ساکت بشینه و تماشا کنه.
    حرف سهند انگار به دل عمو سعید نشست چون دستانش را دور گردن من و سهند انداخت و صورت هر دومان را بوسید وگفت: خدا رو شکر به خیر گذشت ولی از این به بعد شب بدون اجازه بزرگتر ها بیرون نیایید.حالا سوار شین و دنبال ما بیائید.
    - نه عمو، با این سرو وضع درست نیست.
    - پس بریم دنبال نازی و بعد بریم خونه
    سوار ماشین که شدیم گفتم شما عمو رو خبر کردین ،خیلی هم ترسیدین نه؟
    سها با بغض گفت: ترسیدم شما رو بکشن اخه اونا چهار نفر بودند.
    سهیل که به نسبت ارامتر شده بود گفت: ولی خودمونیم، خوب دوتایی چهار نفر رو زدین،درست مثل فیلم جکی جان ! درسته خیلی ترسیدم ولی خیلی خوشم اومد.
    دنبال عمو سعید در حرکت بودیم که جلوی در خانه آقای بهادری ایستادند قبل از اینکه عمو داخل بروند عمو را صدا کردم وگفتم: عمو ما سر خیابان منتظرتان هستیم.
    - جایی نرید ها همونجا وایستید تا من بیام.
    - چشم.
    چند دقیقه طول کشید که آمدند ماشین را روشن کردم وپشت سر انها حرکت کردم سپس رو به بقیه گفتم با یه بستنی قیفی موافق هستین، تو هوای سرد خیلی می چسبه.
    سهیل- امشب فرمانده تویی هر کاری می خوایی بکن.
    کمی سرعتم را زیاد کردم واز ماشین عمو سبقت گرفتم و چند لحظه بعد جلوی مغازه بستنی فروشی نگه داشتم. سهند پیاده شد، و با بستنی برگشت، تازه حرکت کرده بودیم که از دور دیدم ماشینی چراغ می زند. سرعتم را کم کردم. عمو به کنارم آمد و با اشاره خواست، شیشه را پایین بکشم، بستنی را نشانش دادم تا علت کارمان را بداند و بعد دستم را به حالت تسلیم بالا بردم، سرش را تکان داد و لبخندی زد . اول سهد رابه خانه رساندیم و بعد به سمت خانه خودمان رفتیم . جلوی خانه ما هر سه پیاده شدیم که عمو گفت: خیالت اسوده باشه به مسعود نمی گم.
    - ممنون، شب همگی بخیر، خداحافظ.
    عمو تا داخل بروم منتظرم ماند. ماشین را سر جای قبلی اش پارک کردم و چادر را رویش کشیدم وبالا رفتم . بابا و ساناز خوابیده بودند ولی مامان بیدار نشسته بود ومنتظرم بود و با دیدنم گفت: ماشین مسعود رو برده بودی، اره؟
    - بله، بابا هم فهمید؟
    - نخیر، من هم الان از پشت پنجره دیدم. ماشین سالمه، تصادف نکردی ؟
    حرصم رد آمد و با ناراحتی گفتم: بله، صحیح وسالمه ای خدا شکرت به جای اینکه به فکر من باشن فکر اهن پاره شون هستن .
    - مثل اینکه بدهکارم شدم . اخه اگه دنبال دردسر نمی گردی، چرا از اون دوتا، یکی شو نبردی؟
    - یعنی من به اندازه ماشین،براتون ارزش ندارم که ناراحت شدین .
    مامان اخمهایش را باز کرد و گفت : این چه حرفیه می زنی عزیزم، تموم هست ونیست ما متعلق به شماست! فدای سرت برو بخواب، صبح خواب می مونی.
    __________________

    صبح از وقتی از خواب ییدار شده بودم دلهره و دلشوره داشتم و برای همین سر کلاس ام حواصم به درس نبود و منتظر زنگ بودم که هرچه سریع تر به خانه بروم تا زنگ زده شد مثل زندانی ها ، تند تند وسایلم را جمع کردم، چون سها تمرین های روی تخته را یادداشت می کرد بهش گفتم سها جون من کار دارم می تونم برم ، خودت میای؟
    سها- باشه،برو پس خداحافظ.
    خداحافظی کردم و با عجله از پله ها سرازیر شدم و جلوی در مدرسه قیافه نحس و خشمگین سپهر را دیدم . فهمیدم برای چی امده، دنبال راه چاره ای می گشتم که چشمم به بهناز وبنفشه که در حال صحبت با دوست بنفشه بودند،افتاد. صدایشان کردم تا آمدند گفتم: بهناز جون دستم به دامنت ، راننده سها اینا اومده از منم زیاد خوشش نمی یاد ، چی کار کنم ؟ تو برو بهش بگو سها چند دقیقه دیر می اید . من دارم می رم خونه پدرام اینا ، کتی برای نهار دعوتم کرده.
    بهناز- خوب نشونش بده تا برم بگم .
    پشت در ایستادم وآهسته سرم را بیرون بردم و سپهر را نشانش دادم.
    بهناز- غزال عجب راننده خوشگلی دارن، کاش راننده ما بود.
    - آره ولی حیف که اخلاق نداره، طرف دیونه زنجیریه .
    بهناز- حالا چی بهش بگم ، من روم نمی شه.
    از کی تا حالا خجالتی شدی ، برو بگو آقای راننده سها خانوم چند دقیقه دیر تشریف می یارن . دستور دادن چند دقیقه منتظر باشین .
    بهناز وبنفشه جلو رفتند وقتی با سپهر حرف می زدند از فرصت استفاده کردم و پشت بچه های دیگر پنهان شدم و ازدر بیرون رفتم و بین آنها خودم را گم کردم و سریع از سمت دیگر به طرف طرف خیابان دویدم و سوار اولین تاکسی شدم.
    - آقا دربست برو فرشته .
    - چقدر کرایه می دین خانوم.
    - هر چقدر که بخوایین. فقط تند برین چون عجله دارم.
    قلبم از جا داشت کنده می شد، نمی دانم چه جوری در را باز کردم و داخل شدم . چند لحظه پشت در ایستادم و نفسی تازه کردم سپس داخل شدم . ساناز نهارش را خورده وخوابیده بود. اشتهایی به غذا نداشتم. چون می دانستم سپهر تلفن می کند همه تلفن ها رو به غیر از مال اتاق خودم از پریز کشیدم. لباسم را عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم . چند دقیقه که گذشت تلفن زنگ زد. دودل بودم که آیا جواب بدهم یا نه . برای اینکه فکر نکند ترسو وبزدل هستم گوشی را برداشتم و خیلی آرام وخونسرد گفتم:
    - بفرمائید
    - سلام خانوم خرابکار. چطوری، سلامتی؟
    - اٍ فرید تویی، سلام من خوبم، تو چطوری ؟
    - شکر خدا بد نیستم، اول بگو ببینم چی کار کردی با سپهر چون اومد جلوی مدسه ات دیدیش؟
    خنده کنان جواب دادم: وقتی از مدرسه بیرون آمدم دیدم عین برج زهرمار اونجا ایستاده، راستی برای چی اومده بود.
    فرید- یعنی نمی دونی که دیشب چه دسته گلی به اب دادی و منکر همه چیز هستی ،آره؟
    قهقه ای زدم و جواب دادم : هر کی خربزه بخوره پای لرزش هم میشینه،من خوردم اما پای لرزش نشستم حقش بود که جلوی پدر زن آینده اش خیط بشه.
    فرید- ببخشید پدر زن آینده اش کیه، بگو ما هم بدونیم.
    - آره جون خودت تو گفتی ومن باور کردم، جناب بهادری!
    فرید- جدی می گی ؟ باور کن من الان از زبان تو شنیدم وروحم از این موضوع خبر نداره، یعنی خود سپهر هم نمی دونه. چون سپهر هیچ چیز رو از من پنهون نمی کنه. حالا تو از کجا خبر دار شدی ؟
    - فرید خان نمی خواد برای ما فیلم بازی کنی ... ما خودمون این کاره هستیم. و در ضمن رادیو بی بی سی این گزارشو داده . راستی فرید تو چطوری با این دیونه دوست شدی؟ آخه گروه خونی تو به اون نمی خوره.
    فرید در حالی که می خندید جواب داد: اولامی دونم که هنرپیشه خوبی هستی ثانیا تو از کجا می دونی گروه خونی من به سپهر نمی خوره، مگه دکتری؟
    - مسخره ام نکن! منظورم از نظر اخلاقیه، چون از نظر پاکی و نجابت تو رده ی اول جدولی سپهر در رده آخر. البته از حق نگذریم خیلی هنرمنده که می تونه برای همه رل عاشقی بازی کنه. حالا این دیونه زنجیری کجاست؟ هنوز به شرکت نرسیده؟
    فرید مکثی کرد و سپس جواب داد: نه هنوز نیومده، چطور مگه کارش داشتی؟
    فهمیدم دروغ می گوید پس حتما سپهر هم گوش می کردوبرای همین گفتم نه قربونت من با اون چیکار دارم . اون هزار ماشاءالله چشم نخوره دلش کارونسراست یعنی رئیس بزرگ کارون سراست و بدون تعارف به همه میگه بفرما، جای خالی داریم. الان هم حتما یه نفر رو پیدا کرده و در حال خوش گذرونیه.
    فرید- چرا از روز اول با سپهر در افتادی تو که ازش شناختی نداشتی.
    - اولا یه خورده از پرونده سیاهش باخبر بودم. ثانیا آدم با یک نگاه می تونه اشخاص رو بشناسه. درسته آقا سپهر؟ همینطور که تو منو شناختی و هر چی از دهنت در اومد نثارم کردی ؟
    - غزال کمن فریدم نه سپهر.
    - می خوایی بگی منم احمقم و نمی دونم که سپهر هم گوش می ده . در ضمن شازده مواظب باش زن جانت از اتاق خواب پایین نیافته آخه کف اش سوراخ واول زندگی بیوه می شی ! راستی حق نداری به خاطر کثافت کاری هات با سها دعوا کنی .
    سپهر کنترل خودش را از دست داد و گفت – لعنتی چرا این کارو کردی؟! می دونی من کثافت روی اون نقشه چقدر کار کرده بودم، تموم زحماتمو به باد دادی. آخه چرا؟ باور کن اگه امروز دستم بهت می رسید خفه ات می کردم.
    سوتی کشیدم و گفتم: اوه اوه ! شازده ترمز کن، زیاد تند نرو چون پات پیچ می خوره و با کله می خوری زمین. خوب گوش کن اولا اونی که بخواد منو خفه کنه از مادر زاده نشده ثانیا خوب کاری کردم، دلم خنک شد.
    چند لحظه ای ساکت شد و بعد گفتک پس غزال خانم بی حساب شدیم، نه ؟ ولی میشه بگی کی گفته من می خوام با دختر آقای بهادری ازدواج کنم ؟ نکنه حسودیت شده.
    - مگه تحفه ای که حسودیم بشه ، زیاد به خودت نناز فکر می کنی خیلی آش دهن سوزی هستی آقای مهندس . اما چون تو آدم قابل اعتمادی نیستی نمی تونم بهت بگم ، فهمیدی زورگو.
    سپهر- اقای مهندس نه، خانوم بفرمائید آقای راننده. لعنتی به خاطر تو من سر دوستت داد کشیدم و یه معذرت خواهی بدهکارم چون طفلکی خیلی ترسید... رنگ به چهره نداشت.
    در حالی که می خندیدم جواب دام: نباید می ترسید چون من گفتم آقای راننده دیوونه و مواظب خودش باشه . حالا اگه دق دلت تموم شد. تلفونو قطع کنم چون خوابم می اد. بای.
    و بدون اینکه منتظر جوابش باشم گوشی را گذاشتم.
    صبح کمی دیر به مدرسه رسیدم. دبیر شیمی سر کلاس بود.تا نشستم بهناز آهسته گفت: حیف شانس آوردی دیر آمدی و گرنه گیساتو می کندم. دیوونه چرا دروغ گفتی، آبروم پیش سها وبرادرش رفت . نمی دونی با چه ژستی آقای راننده صداش کردم و گفته های تو رو تکرار کردم.
    در حالی که آهسته می خندیدم جواب دادم: اونهم سرت داد کشید آره؟ عیب نداره خودش ناراحت شده و قراره یعنی خودش گفت ازت معذرت خواهی می کنه.
    بهناز- بخند، چون نبودی ببینی رنگ منو بنفشه چطوری پریده بود. سنگ کوب کردیم.
    - ببینم شلوارتو هم خیس کردی ؟
    بهناز- کم مونده بود، راستی غزال چطور دلت می یاد با پسر به این خوشگلی بد رفتاری کنی، عین هو ماه می مونه باور کن همه صف کشیده بودن و تماشاش می کردن. چند نفری رو دیدم که شماره تو ماشینش انداختن. حالا ذلیل مرده چه دسته گلی به اب داده بودی ، خیلی عصبانی بود.
    مینا- درد دلهاتون رو بذارین برای زنگ تفریح.
    دیگه تا اخر زنگ حرف نزدیم، تا صدای زنگ آمد می خواستم برای بهناز تعریف کنم که دیدم سها به طرف ما میاد: بهناز جلوی سها هیچی بپرس، تا بعدا بهت بگم.
    سها- سلام، چطوری، چرا دیر اومدی؟
    - سلام، توچطوری، به خاطر بارون تاکسی گیر نیومد.
    - دیروز کجا غیبت زده بود، چون سپهر می گفت موقع بیرون اومدن تو رو دیده ولی هر چقدر منتظر شدیم از تو خبری نشد.
    - آخه چون دیدم سپهر اومده نخواستم مزاحمتون بشم.فکر کردم حتما باهات کار داره که اومده جلو مدرسه.
    سها- لوس ، تو هیچ وقت مزاحم نیستی،به خاطر بارون اومده بود که خیس نشیم.راستی یه سوال ازت بپرسم راستشومیگی؟
    -مگه تا به حال بهت دروغ هم گفتم، بپرس؟
    سها-تو نقشه رو پاره کردی؟
    - تو از کجا فهمیدی،خودش گفت ؟
    سها- نه! دیشب بابا، مرتب سپهر رو سرزنش و دعوا میکرد که چرا بی احتیاطی کرده تا نقشه به این مهمی پاره بشه،اوقات بابا تلخ بود.اخه بابا در مورد کارش خیلی سخت گیری میکنه.سپهر هم از عصر که به خونه اومد تا صبح روی نقشه کار میکرد تا دوباره تموم کنه.درسته که سپهر نگفت کارتو بود ولی من فهمیدم چون پریروز تو بهش دست زدی.درسته؟
    - آره کار من بود وسط دو تا از اتاق خواب رو با خودکار، سوراخ کردم ،تا تلافی اون شبش رو کرده باشم.
    سها- ولی به نظر من خیلی بی انصافی کردی. من که گفتم رو اون خیلی کار کرده دیروز ظهر من احساس کردم عصبیه چون اون موقع رگهای گردنش متورم میشه. مخصوصا وقتی بهناز آقای راننده صداش کرد دیگه به اوج انفجار رسید و به جای تو بهناز هدف قرار گرفت. البته ما فهمیدیم تو به بهناز دروغ گفتی ! ولی غزال خوب شد در رفتی چون حتما باهات دعوا می کرد
    ومن نمی تونستم تحمل کنم. هر چند که تو کم نمی آوردی. حالا اگه امروز بازم بیاد چیکار می کنی ؟
    - نترس یه فکری می کنم، شاید از دستش فرار کنم شایدم باهات اومدم هر چی باداباد.
    بعد از رفتن سها، بهناز گفت: ببینم تلفنی باهاش حرف زدی که فهمیدی سر من داد کشیده؟ آره ؟ حتما بهت فحش وبد وبیراه گفته، نه؟
    - نه بابا گفت چرا اینکاروکردی اگه دستم بهت می رسید خفه ات می کردم، همین.
    بهناز – چه شانسی داری والله! چون هر کی بهت می رسه نازت رو می کشه. ولی غزال جدی، جدی دوست داره؟
    - نه بابا اون دنبال علافی و خوش گذرانیه نه عشق وعاشقی.
    بهناز – ولی باور کن دوست داره.


  9. 2 کاربر پست آوینا عزیز را پسندیده اند .

    Ďŗêẳmÿ Ğįřl (08-15-2011),اینور (01-05-2012)

  10. Top | #5



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    54.12
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,470
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    قسمت 16


    با بی تفاوتی شانه بالا انداختم. ظهر وقتی به خانه رفتم باز همه تلفنها را کشیدم و قبل از آمدن مامان وصل کردم. قبل از اینکه به باشگاه بروم، یاشار تلفن کرد، و ازمامان اجازه گرفت تا بعد از باشگاه باهم برای خرید کتاب برویم. چون نزدیک مسابقات بود، تمرینات سخت وفشرده شده بود،ساعت هفت ونیم خسته وکوفته بیرون آمدم ولی هنوز یاشار نیامده بود، نگاهی به اطراف انداختم، که کمی دورتر سپهر را دیدم که به سمت من می آید. همان لحظه یاشار جلوی پام ترمز کرد. با عجله سوار ماشین شدم در دلم به بد اقبالیش می خندیدم چون دوباره مجال دسترسی پیدا نکرد و نتوانست خفه ام کند . سپهر هم با دیدن یاشار به سمت پیاده رو رفت و پشت درختان ایستاد تا یاشار او را نبیند. موقعی که از جلویش رد می شدیم در حالی که صورتم به طرف یاشار بود، دستم را برایش تکان دادم.
    بعد از خرید چند کتاب دانشگاهی برای یاشار وچند کتای رمان برای من ، با هم به رستوران رفتیم. طرز صحبت کردن و نگاه های یاشار فرق کرده بود. در دل گفتم شاید علتش رفتن به دانشگاه باشد. چون از عشق، مهر ومحبت صحبت می کرد، سعی کردم شنونده باشم تا گوینده چون از عشق وعاشقی چیزی نمی فهمیدم. چون اغلب کتابهایی که می خوندم جنایی وپلیسی بود تا عشق وعاشقی . یاشار بعد از شام مرا به خانه رساند وخودش هم رفت. تا پایم را داخل گذاشتم ساناز با خوشحالی جلو دوید و گفت: غزال مژده بده هفته آینده که سه روز پشت سر هم تعطیله، قرار با عمو محمود وعمو سعید اینا به شمال بریم.
    - راست می گی؟ پس از الان ساکها مونو ببندیم تا یه موقع بابا پشیمون نشه.
    سپس رو به بابا کردم وگفتم: راستی بابا خورشید از کدوم طرف در اومده که شما این موقع سال هوس مسافرت کردین اون هم شمال.
    بابا- خوب بعضی موقعها عقیده ام عوض می شه و هوس مسافرت می کنم، البته دروغ نباشه این پیشنهاد سعیده.
    - بابا نمیشه کتی وپدرام رو هم دعوت کنیم تا با ما بیان ؟
    بابا- اتفاقا فکر خوبیه، فردا حتما بهشون زنگ می زنم ودعوتشون می کنم.
    شب دو چیز باعث شده بود که خواب از سرم بپرد، یکی حرفای یاشار دوم ذوق وشوق مسافرت. یکی از کتابها رابرداشتم تا بخوانم ولی هر کاری می کردم نمی توانستم حواسم را جمع کنم . کتاب را بستم و هوس آزار واذیت به سرم زد. اول خونه بهناز را گرفتم که پدرش گوشی را برداشت، قطع کردم. دوباره گرفتم که باز پدرش جواب داد نامید شدم چون اگه بهناز جواب می داد می توانستم اذیتش کنم. این بار شماره ی عمو را گرفتم سهند جواب داد از صدایش مشخص بود که هنوز نخوابیده چند بار فوت کردم که گفت: هوا خیلی گرمه که فوت می کنی؟
    دوباره فوت کردم.
    اگه از بیکاری زنگ زدی به جای فوت کردن حرف بزن. چون من هم بی کارم و خوابم نمی یاد.
    صدایم را تغییر دادم و آهسته گفتم: سلام، اول اسمتو بگو بعدا.
    سهند- از صدات مشخص دختری، سلام، من سهندم. اسم تو چیه، نکنه شیدایی؟
    - شیدا دوست دخترته؟
    سهند- نه بابا دختر خواهرمه، دوست دختر چیه؟ من اهل این کارا نیستم، تورو خدا یه خورده بلند تر حرف بزن خوصله ام سر رفت.
    با صدای خودم و کمی بلند تر جواب دادم: شرمنده آقا سهند من دختر ندارم و ختما فردا به شیدا میگم که چی گفتی.
    و شروع به خندیدن کردم که گفت: زهر مار، یه ساعت منو دست انداختی حالا می خندی؟ این وقت شب چرا مزاحم میشی؟ مگه کار و زندگی نداری؟
    - نه خوابم نمی اومد هوس آزار واذیت به سرم زد. راستی خبر داری هفته آینده به شمال میریم.
    - اول بگو ببینم به چند نفر تلفن کردی؟
    - اول خونه بهناز اینا بعد تو، چطور مگه؟
    - خوب خیالم راحت شد رگ غیرتم یه دفعه گل کرد، بله خبر دارم بابا گفت.
    - راستی تو چرا نخوابیدی؟
    سهند- منتظر تلفن شیدا بودم، جون من بهش نگی چون باهام قهر می کنه؟
    - نه بابا مگه مرض دارم، خوب کاری نداری می خوام بخوابم.
    بعد از قطع کردن تلفن، خانه عمو سعید را گرفتم. چون اغلب سهیل گوشی را برمی داشت و خاله نازی شبها تلفن اتاقشان را، می کشید. بعد از چند بار بوق زدن سپهر خواب آلود گوشی را برداشت. اصلا فکر نمی کنم او گوشی را جواب بدهد. چند بار الو گفت بعد گوشی را گذاشت. دوباره شماره را گرفتم. با اولین بوق برداشت و گفت: آخه مردم آزار کی ساعت دو نیمه شب تلفن می کنه؟ اگه حرف داری بزن و گرنه خواهش می کنم دیگه تلفن نکن چون الان وقته خوابه!
    چند ثانیه نگه داشت بعد قطع کرد.
    با خودم گفتم: اگه گذاشتم تو بخوابو نمی دونم چرا از آزار دادنش لذت می بردم. با اولین زنگ برداشت و گفت: ببینم دوی داری فحش بدم؟
    - نچ.
    - پس حرف بزن و بگو چه مرگته این وقت شب مزاحم شدی و از خواب بیدارم کردی. نکنه لالی و نمی تونی حرف بزنی.
    - نچ.
    - مرض نچ گرفتی؟! خوب حرف بزن چرا لالمونی گرفتی بیا بگو آره یا بگو نه. منو نمی شناسی؟
    - نچ، و فوت کردم.
    - این هم رمزه، ناشناس. اگه دختری یه بار فوت کن اگه پسری دو بار، هرچند احتمال می دم دختر باشی. یه بار فوت کردم که گفت: پس خانم ناشناس دوباره زنگ نزن چون اونوقت همه رو بیدار می کنی و من مجبورم از فحشهای خوب نثارت کنم، حالا اجازه میدی بخوابم؟
    - نچ، نچ، نچ. به زور جلوی خنده ام را گرفتم چون آنوقت می شناخت.
    سپهر- ببینم تو غیر از فوت کردن و نچ کردن کار دیگه ای بلد نیستی؟ حالا که خواب از سر من پریده، لااقل حرف بزن.
    یک نچی گفتم و فوت کردم که گفت: خوب تو اگه نمی خوای حرف بزنی من می تونم حرف بزنم و درد و دل کنم، گوش می دی. علامت بده، فوت کن.
    دوبار فوت کردم که ادامه داد: تو تا حالا کسی رو دوست داشتی، یعنی عاشق شدی؟ علامت بده.
    به دروغ دوبار فوت کردم که یعنی آره.
    سپهر- پس درد منو می فهمی، من عاشق یه دختر سنگ دل و بی انصاف شدم ولی اون محل سگ بهم نمی ذاره. چون فکر می کنه واسه چند روز می خوامش ولی دیگه نمی دونه که این گربه ملوس با هر پنجولی که روی دلم می کشه و آزارم میده علاقه من بهش بیشتر میشه و حاضرم برای بدست آوردن دلش هر کاری انجام بدم. البته من هم بی تقصیرنیستم، چون اول اونو برای خوش بودن و پر کردن اوقات بی کاریم می خواستم ولی حالا فرق کرده ومن عاشق و شیفته اش شدم. آخه لعنتی مثل یه تیکه جواهر می مونه، صورتش مثل ماه شب چهارده س، چشم و ابرو پهن و بهم پیوسته، بینی خوش فرم و کوچیک، لباش مثل غنچه، موهاش بلند و مثل کمند، قد بلند و کمر باریک. از چشمای سیاهش که دیگه نگو، آدمو دیوونه می کنه. خلاصه یه دل نه بلکه صد دل عاشق اش شدم. ببینم خسته نشدی؟
    دوباره فوت کردم که ادامه داد: پس بذلر بقیه شو هم بگم. یه دوستی دارم که خیلی صمیمی هستیم، می دونم که اون هم از این گربه ملوس خوشش میاد ولی به خاطر من به زبون نمیاره. بدجوری بهش دل بستم حتی به خاطر اون نمی تونم به رم برگردم. به زادگاهم که نمی تونستم ازش دل بکنم اول به زور به این خاک قدم گذاشتم و حالا پای رفتنم نیست. شاید فکر کنی دیوونه شدم، آره درسته! چون حالا به خاطر یه اشتباهی که مرتکب شدم چند روزه فقط از دور دیدمش، باور کن آتیش گرفتم و روزی چند بار خودمو سرزنش می کنم که چرا رفتار خوبی باهاش نداشتم. البته اونهم بی دست و پا نیست و ساکت ننشسته و تا می تونه منو آزار میده، اذیت می کنه. ولی برای من آزارش هم شیرینه، تا حالا جلوی هیچ احدی کوتاه نیومدم ولی از روز اول که این لعنتی را دیدم هر بلایی که سرم اورده با نگاه به اون چشمای افسونگر، کوتاه اومدم و ساکت شدم.
    دیگه نتوانستم طاقت بیاورم و بی اختیار گوشی را گذاشتم، حرفهایش درونم را طوفانی کرده و به تلاطم انداخته بود. یعنی حرف هایش راست بود و حقیقتا مرا دوست داشت و یا شاید فهمیده بود منم و می خواست گمراهم کند! نگاهی به ساعت کردم، ساعت سه و نیم بود ولی خواب به چشمم نمی آمد. بلند شدم و به کنار پنجره رفتم و آن را باز کردم، چون تنم مثل کوره می سوخت و هوای سرد وخنک مرهمی بر جان آتش گرفته ام بود. در حرفهایش غوطه ورشده و زمان را فراموش کرده بودم. با روشن شدن هوا به خودم آمدم. سرم به شدت درد می کرد ولی سردی هوا از گرمای درونم کم نکرده بود، لای پنجره را باز گذاشتم و روی تختم دراز کشیدم. به محض شنیدن صدای مامان چشمانم را بستم تا متوجه بیدار بودنم نشود. مامان به داخل آمد و لبه تخت نشست و به آرامی صدایم می کرد قبل از اینکه چشم باز کنم گفت: ای وای میگم چرا اینجا اینقدر سرده، پنجره باز مونده.
    مامان در حال بستن پنجره بود که چشمانم را باز کردم و چون حوصله مدرسه را نداشتم با ناله گفتم: سرم درد می کنه.
    نمی دونم چرا تنم کوفته است.
    - خوب معلومه، چون سرما خوردی. چرا پنجره رو باز کردی؟
    - اتاق گرم بود، پنجره رو باز کردم تا خنک بشه که خوابم برد.
    برای نرفتن به مدرسه متوسل به دروغ شدم و آه و ناله سر دادم که آخر مامان گفت: نمی خواد امروز به مدرسه بری خودم به خانم رحیمی اطلاع میدم.
    - مامان جون نمیشه، آخه یه روز از کلاس عقب می مونم.
    مامان با خنده گفت: از کی تا حالا اینقدر درس خوان شدی و ما خبر نداریم؟ بیخودی ادای بچه درس خونا رو در نیار. اگه یه روز استراحت کنی بهتر از یه هفته است.
    پتو را روی سرم کشیدم که با خیال راحت بخوابم که بابا آمد. دستش را روی پیشانی ام گذاشت و گفت: الحمد الله تب نداری. شیرین امروز بمون خونه و مواظبش باش تا زودتر خوب بشه.
    مامان یک لیوان شیر گرم با قرص مسکن داد و رفت. تند تند سر کشیدم تا بخوابم. فورا هم خوابم برد.
    دکتر- غزال جان پاشو تا معاینه ات کنم چون تب ات بالاست.
    بعد از معاینه گفت:آنفولانزاست و باید یه هفته استراحت کنه.
    در دلم گفتم: خاک بر سرت، آدمی که نصف شب هوس آزار و اذیت کنه، حقشه که یه هفته تو خونه بمونه و بپوسه. آخه این کارا چیه؟ با یه بارشنیدن حرفهای عاشقانه عقل و هوش از سرت پرید؟
    از دست خودم به شدت عصبانی بودم.
    دکتر شایسته دو امپول تزریق کرد و نسخه ای هم به دست مامان داد و رفت. هر لحظه تبم بالاتر می رفت و فقط رفت و آمد مامان را می دیدم که با دستمالی خیس که روی پیشانی ام می گذاشت چشم باز می کردم. گلویم چرک کرده و از درد می سوخت و مایعات هم به زور از گلویم پایین می رفت. چشمانم را نمی توانستم باز نگه دارم و فقط صداهایی را می شنیدم و سوزش آمپول ها را احساس می کردم. در میان آمد وشد ها فقط صدای سپهر به گوشم نمی رسید.
    نمی دانم روز چندم بود که احساس کردم حالم بهتر شده، به زور سر جایم نشستم. احساس ضعف داشتم مامان را صدا کردم به محض دیدنم لبخندی زد و گفت: مثل اینکه خوب شدی، آره عزیزم؟!
    - بله، یه خورده بهترم. فقط دلم ضعف می ره.
    - چون که چهار روزه لب به غذا نزدی و فقط آب میوه اون هم به زور خوردی.
    دستش را روی پیشانی ام گذاشت و گفت: خدا رو شکر تب ات قطع شده، الان برات سوپ میارم.
    چند قاشق از سوپ که خوردم سیر شدم.
    عصر عمو محمود و بقیه به دیدنم آمدند. یاشار با ناراحتی گفت:
    - غزال من باعث شدم سرما بخوری چون با تن عرق کرده چند دقیقه بیرون منتظرم بودی و باز بودن پنجره هم تشدیدش کرده.
    در دل گفتم: کاش جرات بیان کردن علت سرما خوردگیمو داشتم تا یاشار خودشو مقصر ندونه.
    و برای همین جواب دادم: حالا اتفاقیه که افتاده، خودتو ناراحت نکن.
    با یاشار صحبت می کردیم که خاله نازی هم اومد، ولی سپهر همراهشان نبود. روز بعد هم دوستام به دیدنم آمدند. خدایا چقدر هوا خواه داشتم و نمی دانستم، وقتی بچه ها پیشم بودند فرید تلفن کرد و حالم را از مامان جویا شد و مامان بهم گفت، چند بار دیگه هم تلفن کرده و حالتو پرسیده است. از دست سپهر خیلی دلگیر بودم اون که ادعا می کرد خیلی منو دوست دارد، پس چرا به خوودش زحمت نداده که حتی یه بار به دیدنم بیاید و یا مثل فرید حالم را بپرسد.
    ششمین روزی بود که در خانه استراحت می کردم چون حالم خیلی بهتر شده بود به حمام رفتم و بعد از بیرون آمدنم مامان هم به خرید رفت. روی تخت دراز کشیده بودم که تلفن زنگ زد. پشت خط فرید بود بعد از احوالپرسی گفت: غزال خواهش می کنم یه لحظه با این دیوونه صحبت کن که منو کشته.
    - مگه از تیمارستان زنگ زدی؟
    فرید خندید و گفت: نه بابا، انگار حالت خیلی خوب شده باز بلبل زبونی می کنی.
    - نکنه انتظار داشتی که بمیرم، حتما چند شبه که دعا می کردین که هر چه زودتر بمیرم و از شرم خلاص بشین.
    فرید- خدا نکنه بمیری، من هیچ وقت همچین دعایی نمی کنم حتی برای دشمنم. حالا گوشی دستت باشه، با این مجنون حرف بزن.
    سپهر گوشی را گرفت و با لحن خاصی گفت: سلام، خوبی؟
    عادی و بی تفاوت و با طعنه جواب دادم: سلام. معذرت می خوام آقای راننده شغلتو عوض کردی و دکتر شدی که حالمو می پرسی؟
    سپهر- مگه فقط دکتر ها حال مریض ها رو می پرسن؟
    - بله آقای دکتر یک هفته برای مریض اش استراحت و دارو تجویز می کنه، که در این مدت آشنایان و دوستان هم از مریض عیادت می کنند و بعد از یک هفته دکتر حال مریض اش رو جویا میشه، البته دکتر ها آدمای با معرفتی هستن.
    - پس ازم دلخوری که به دیدنت نیومدم. ولی من گفتم شاید چون از من متنفری، اومدنم بیماریتو تشدید کنه.
    - خوب اینکه مسلمه. ولی اگه مثل فرید معرفت به خرج می دادی بد نبود.
    - باشه من هم خدایی دارم، نوبت من هم میرسه، در ثانی حقت بود، یادته چه جوری بای بای کردی؟
    در این لحظه صدای در آمد، گفتم: اولا خوشحال شدم که اونروز، باز دستت بهم نرسید که خفم کنی، ثانیا مامان اومد. خداحافظ.
    . فورا گوشی را گذاشتم.

    قسمت 17

    بعد از آمدن مامان گفتم: مامان من فردا مدرسه میرم.
    مامان- نه شیش روز نرفتی یه روزم روش. چون از پس فردا تعطیله و همون خونه بمونی بهتره.
    روز سه شنبه، مامان از صبح در حال تدارک وسایل سفر بود و بعد از آمدن ساناز و بابا به طرف خونه عمو محمود به راه افتادیم، چون همه جلوی خونه آنها جمع می شدند. جلوی در با کتی مشغول صحبت بودیم که عمو سعید هم آمد. فرید هم همراهشان بود، چون به دیدن پدر و مادرش که در چالوس بودند، می رفت. فرید به خاطر کارش در تهران خانه برادرش زندگی می کرد. به پیشنهاد عمو سعید جوان ها در ماشین او سوار شدند، پدرام و کتی سوار ماشین عمو محمود و عمو و خاله هم سوار ماشین بابا شدند. با سپهر نه سلام و علیک کردم و نه نیم نگاهی بهش انداختم. به محض نشستن پشت فرمان با صدای نسبتا بلندی گفتم: خدایا امروز جونمو به تو می سپارم، خدایا بر جوونیم رحم کن، چون راننده مون جاده رو نمی شناسه.
    همه به خنده افتادند. سپهر هم از آئینه نگاهی انداخت و گفت: اگه یه کمی دندون رو **** بذاری، متوجه میشی که راه رو می شناسم.
    چنان با ادب و متانت و معصوم صحبت می کرد که هر کی می شنید فکر می کرد واقعا نجیب است.
    سهیل- غزال یه هفته خونه نشینی و مریضی مثل اینکه ترسوت کرده.
    آهسته در گوشش گفتم: نه به خاطر لجاجت با من می ترسم به شماها هم رحم نکنه.
    تا از عوارضی رد شدیم سهیل گفت: بچه ها اونجا رو، آقای بهادری اینا هستند.
    - به به، چه تصادف جالبی. بهتر از این نمیشه. خیلی عالیه چون حتما با هم همسفر خواهیم شد.
    سهند- غزال نمی دونستم از این عجوبه ها خوشت میاد. یکی وراج یکی خود خواه.
    با اخم جواب دادم: خواهش می کنم دیگه این حرف رو تکرار نکن. چون دوس ندارم در مورد این فرشته های آسمونی اینجوری حرف بزنی. مخصوصا هانی جون، خوشا به خال مردی که قراره هانی زنش بشه.
    سها و سهیل خندیدند و سپهر برگشت و چپ چپ نگاهمان کرد.
    - سهیل جان انگار دلت هوای تمرین بوکس کرده.
    یاشار متعجب به عقب برگشت و در حالی که دستش را روی پیشونی ام می گذاشت گفت: غزال تب که نداری، مطمئنی حالت خوبه. این حرفها چه ربطی به تمرین بوکس داره؟
    - یاشار جان حالم هیچ وقت به اندازه الان خوب نبوده چون از دیدنشون بیش از حد خوشحال شدم. من عاشق هانی هستم.
    یاشار- احساس می کنم امروز با تو آشنا شدم چون قبلا از این تریپ آدما خوشت نمی اومد.
    - خوب بعضی مواقع نظرم عوض میشه. راستی جای کدوم یکی از شما سه پسر دم بخت تنگه؟
    فرید که متوجه منظورم شده بود گفت: جای من خیلی تنگه، اگه پیشنهاد خوبی داری بگو.
    - پس لطف کن جات رو با سپهر عوض کن هم جوون مرگ نمی شیم هم جای تو و یاشار گشاد تر بشه. آقای مهندس هم تشریف ببرن ماشین آقای بهادری.
    فرید- سپهر لطفا بزن کنار چ.ن پیشنهاد غزال خوب و به جا بود.
    سپهر با عصبانیت جواب داد: فرید خان اگه جات ناراحته میتونی خودت تشریف ببری و شما سر کار خانم اگه هانی رو خیلی دوست داری، برای یاشار بگیرش که همیشه پیشت باشه.
    - بد اخلاق، تو از یاشار بزرگتری و مقدم تر. راستی آقای راننده اگه با اون قیافه نمی دونم چی می خوای ما رو مسافرت ببری. من نیستم.
    سپهر- قیافه ام عین برج زهرمار، نه؟
    همه زدیم زیر خنده، مخصوصا من و فرید از خنده روده بر شده بودیم.
    - خوب شد خودت اقرار کردی چون من روم نمی شد بگم.
    سپهر رو به یاشار گفت: رشته تو ادبیاته یاشار و شاعرای ایرانی رو بهتر می شناسی، گوش کن ببین از کیه. البته همش یادم نیست.
    همه را می شنوم
    می بینم
    من به این جمله نمی اندیشم
    به تو می اندیشم
    ای سرا پا همه خوبی
    همه وقت
    همه جا
    من به هر حال که باشم به تو می اندیشم
    تو بدان این را تنها تو بدان
    تو بیا
    تو بمان با من، تنها تو بمان
    جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
    من فدای تو به جای همه گلها تو بخند
    اینک این من که به پای تو درافتادم باز
    ریسمانی کن از آن موی دراز تو بگیر
    تو ببند
    دیگه بقیه اش رو بلد نیستم.....
    یاشار- از استاد فریدون مشیری. البته اول و آخرش را نگفتی ولی باز هم خیلی خوبه که با شعرهای ایرانی آشنا هستی.
    از آینه با چشمهای خمارش نگاه عمیقی به من انداخت. فهمیدم منظورش من هستم.
    و برای همین گفتم: مگه بیکاری که این شعرا رو حفظ می کنی، به جاش آهنگ عروسی یاد بگیر که به دردت بخوره.
    سپهر- چشم، اگه لازم باشه اون هارو هم یاد میگیرم.
    سها آهسته در گوشم گفت: غزال زیاد سر به سرش نذار چون می ترسم مسافرت رو، زهر مارمون کنه. یه دفعه از کوره در میره ها.
    - نترس هیچ کاری نمی کنه، مگه دیوونه است.
    - خود دانی از من گفتن.
    بعد از آن دیگه با سپهر حرف نزدم. هوا کاملا تاریک شده بود که در کنار رستوران با صفایی نگه داشتیم. چون بالای گردنه بودیم هوا سردتر بود و سوز زیادی داشت. از ماشین که پیاده شدیم بدون توجه به سردی هوا راه افتادم که سپهر صدایم زد. وقتی به عقب برگشتم کاپشنم دستش بود، از بقیه جدا شدم و پیش او که تنها کنار ماشین ایستاده بود رفتم.
    سپهر- درسته که تو از من متنفری ولی من حواسم بهت هست. بیا بپوش تا دوباره سرما نخوری، چون بدنت آمادگی سرما خوردگی رو داره، خانوم بی احتیاط.
    برای اولین بار به چشمانش خیره شدم و گفتم: ممنون که به فکرم هستی.
    سپهر- بی انصاف یه نگاهی هم به زیر پات بنداز تا باور کنی و فرشی از عشق که زیر پاته ببینی.
    - حرفها و نگاه هات خیلی دل فریبه ولی حیف که همش سراب و دروغه.
    - ولی باور کن من می خوام که عاشقونه، تا ابد با تو باشم و سایه بون عشق تو تا قیامت بالای سرم باشه.
    بدون اینکه جوابی بدهم سرم را پایین انداختم که ادامه داد: غزال خواهش می کنم که دیگه اسم اون ایکبیری رو نیار. هر چی دلت خواست بگو هر چی شوخی خواستی بکن ولی اسم اونو نیار.
    با دلی لرزان لبخندی زدم و گفتم: چشم.
    سپهر- من فدای تو، به جای همه گلها تو بخند.
    زیر لب زمزمه کردم: دیوونه و به طرف رستوران دوئیدم. داخل رستوران بین عمو محمود و بابا برایم جا نگه داشته بودند.
    به محض نشستن عمو پرسید: چرا نفس نفس می زنی؟
    - چونکه بیرون سرد بود تا کاپشنم را بپوشم، سردم شد برای همین تند دوئیدم داخل.
    عمو محمود رو به سپهر گفت: سپهر جان دستت درد نکنه این دختر ما خیلی بی احتیاط و بی خیاله.
    سپهر چون کنار هانی فقط صندلی خالی وجود داشت، کنار او نشسته بود، جواب داد: خواهش می کنم وظیفه امه.
    سهیل نگاهی به من کرد. چون متوجه منظورش شدم، خندیدم. دست خودم نبود با این حال که قول داده بودم ولی نمی توانستم بی تفاوت باشم.
    بعد از شام هر چه عمو به سپهر اصرار کرد که به خاطر تاریکی هوا، رانندگی نکند و فرید پشت فرمان بنشیند قبول نکرد، عمو می خواست سپهر به ماشین آقای بهادری برود که سپهر زیر بار نمی رفت.
    داخل ماشین هوا گرم و دلچسب بود و با موزیک ملایم، دلچسب تر و برای همین خواب چشمانم را سنگین کرد. تا اینکه احساس کردم ماشین از حرکت ایستاد. چشمانم را باز کردم و پرسیدم : این دنیا رسیدیم یا تو اون دنیا هستیم؟
    یاشار خنده کنان جواب داد: ساعت خواب، خوش خواب، این دنیا جلوی ویلا هستیم و باید پیاده شویم.
    از بقیه پرسیدم : شما هم خواب بودین؟
    به غیر از یاشار و فرید بقیه هم خوابیده بودند. وقتی پیاده شدیم نگاهی به اطراف انداختم. داخل محوطه بزرگ حدودا، پانزده تا ویلا وجود داشت. فکر کردم این ویلا یا اجاره ای است یا متعلق به یکی از دوستان عمو سعید، چون با کلیدی که در دست داشت در را بازکرد و داخل شدیم. منتظر آقای بهادری بودیم ولی آنها به ویلای بغلی رفتند.ساختمان نوساز بود و به صورت دوبلکس ساخته شده بود. با راهنمائی عمو، همه جا را دیدیم. پایین سالن بزرگ، آشپز خانه اوپن و دو اتاق خواب و سرویس های بهداشتی قرار داشت. چهارتا اتاق بالا و یک اتاق زیر شیروانی به عنوان انباری بود. هر کس برای خودش اتاقی انتخاب کرده و وسایلش را قرار داده بود. ما اتاق های پایین را انتخاب کردیم تا راحت تر سر و صدا کنیم. وقتی همگی در سالن جمع شدیم بابا گفت: حالا نوبت اینه که بگم چرا این وقت سال هوس مسافرت به شمال به سرم زده. درسته غزال جان؟
    - اول بابا بگو اینجا کدوم شهره، چون من در طول راه خواب بودم.
    بابا- عزیزم اینجا چالوسه و این ویلا متعلق به سه تا بچه های بزرگ من و ، سعید و محموده حالا فهمیدی واسه چی اومدیم؟
    همه مات و مبهوت گوش می دادیم چون ما از هیچ چیز خبر نداشتیم. بابا ادامه داد: عرض کنم به خدمتتون که اینجا چند تا مهندس داشته. نقشه هاشو سپهر و فرید که در واقع اولین کارشون بوده کشیدند و فرستادند. ساختنش رو هم آقای بهادری و سعید جان بر عهده داشتند. کار مبله کردن و خرید سایر اسباب و اثاثیه رو هفته پیش فرید و سپهر زحمتش رو کشیدند.
    پس دلیل نیامدن سپهر این بود. لحظه ای نگاهش کردم و او هم لبخندی تحویلم داد.
    موذیانه از سپهر پرسیدم: آقا سپهر اسباب آفای بهادری اینا رو شما خریدید؟
    سپهر- نخیر، ایشون هرچی اسباب اضافی تو منزلشون بود فرستادند اینجا.
    لحن کلامش عصبی و نیش دار بود. خدایا چقدر خوب بود که نقطه ضعف اش را پیدا کرده بودم.
    دقائقی بعد فرید از پیش ما رفت و ما هم بعد از خوردن چایی، به پیشنهاد یاشار آماده شدیم تا لب دریا برویم. از ویلا تا ساحل راه زیادی نبود، پیاده به راه افتادیم. یبن راه از کتی پرسیدم: از زندگی با پدرام راضی هستی؟
    کتی- آره خیلی مرد خوبیه، با اینکه از خانواده ام دورم ولی زیاد احساس دلتنگی نمی کنم چون پدرام با محبت هاش جای اونارو برام پر می کنه. من زندگی خوبمو مدیون تو هستم.
    - تو مدیون هیچ کس نیستی. قسمتت ات این طوری بود، چون تو لیاقت مرد خوب و بهترین زندگی رو داری. چه بسا اگه پدرام با من ازدواج می کرد زندگی اش جهنم می شد. چون مثل تو مهربون و خوب و از همه مهمترنیستم.
    - اتفاقا تو مهربون و خوبی، فقط اخلاقت مثل بچه هاست و برای همین هحساس مسئولیت نمی کنی.
    یک ساعتی کنار دریا بودیم. من و کتی وسها قدم می زدیم و با هم صحبت می کردیم. تا اینکه پدرام گفت: چون امشب خسته هستیم زودتر بریم ولی از فردا شب تا دیر وقت می مونیم.
    بعد از برگشت ما همه خوابیدند، سکوت همه جا رو فرا گرفته بود، ولی من خوابم نمی برد، کم کم حوصله ام سر رفت آهسته بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم و کاپشنم را از جا رختی برداشتم و به طرف حیاط رفتم. در دو طرف بین پله ها ایوان بزرگی وجود داشت که تعدادی صندلی آنجا چیده بودند. روی یکی از آنها نشستم و به آسمان پر ستاره خیره شدم. به خودم فکر می کردم که چرا مثل سایر دخترا نبودم. چرا دلی در سینه ام نبود که به خاطر کسی بتپد. و فقط دوست داشتم وقتم به شوخی و خنده و گردش و تفریح بگذرد. هیچ احساسی نسبت به جنس مخالف نداشتم. نه کششی نه واکنشی. نه حرفهای سپهر نه نگاه های یاشار، دست و دلم را نمی لرزاند. یعنی احساس و عاطفه نداشتم که همه را به یک چشم وبه عنوان دوست و همزبان می دیدم. وقتی سیاوش در مورد شیرین و فرهاد می گفت، انگار برایم لالایی می خواند و ناخودآگاه خوابم می گرفت حتی یک بار هم ناراحت شد و گفت: مگه من برای تو لالایی می خونم که چرت میزنی. که من هم در جوابش گفتم: من چی کار کنم که تو بیکاری. مگه نمی دونی پدر و مادرهای بچه ها موقع خواب قصه می گن تا خوابشون ببره، خوب منم به باد اونها خوابم می گیره.
    حتی سها که دختر آرام و ساکتی بود از اشکان پسر آقای سهرابی خوشش می آمد و تعریف و تمجید می کرد. ولی من نه، واقعا چه اسم خوبی برایم گذاشته بودند. آهوی بی خبال، که در دشت سبز برای خودش سیر می کرد درست مثل من که در خیال خوش در باغ سبز خاطرات، شاد و سرخوش بودم. بین ستاره ها، ستاره ای درخشان خود نمایی می کد و بیشتر از بقیه به چشم می آمد
    یکدفعه به یاد سپهر که هر وقت حرف هانی را پیش می کشیدم عصبانی میشد لبخندی زدم، و از رویا و عالم خود بیرون آمدم. ناگهان یاشار را در کنار خود دیدم. از اینکه متوجه حضورش نشده بودم جا خوردم یکدفعه گفتم:
    -
    - سلام، صبح بخیر.
    یاشار خندید و گفت: غزال جون هنوز شبه و روز نشده. تو فکر چی بودی که متوجه حضورم نشدی؟ و حالا که از خواب بیدار شدی شب و روز رو اشتباه گرفتی؟
    خودم هم خنده ام گرفته بود: راستش به خودم فکر می کردم، به رفتار و کردارم. چرا من با همه فرق دارم؟
    یاشار- چی باعث شده که به این چیزا فکر کنی و در رویا بخندی؟
    - بعضی موقع ها لازمه که آدم به درونش نگاه کنه و تجزیه و تحلیل کنه. و اون لحظه که خندیدم یه دفعه به یاد سپهر افتادم. نمی دونم چرا وقتی اسم هانی میاد عصبانی میشه؟ از قرار معلوم عمو پیشنهاد ازدواج با هانی رو داده، راستی تو چرا نخوابیدی؟
    - خوابم نمی اومد و وقتی شنیدم یه نفر بیرون اومد، پا شدم اومدم، دیدم تو اینجا نشستی!
    در نیمه های شب
    جز من که با خیال تو می گشتم
    جز من که در کنار تو می سوختم غریب!
    تنها ستاره بود که می سوخت
    تنها نسیم بود که می گشت
    برای اینکه جو، حاکم را عوض کنم گفتم: یاشار، شمال در هر فصلی قشنگه، نه؟
    یاشار- آره، راستی تو که می بینی سپهر از هانی خوشش نمی آید چرا اذیتش می کنی؟ البته حق داره چون اگه من هم به جای اون بودم، ازدواج با همچین دختری رو قبول نمی کردم.
    - باور کن دست خودم نیست. نمی دونم چرا از آزار و اذیت دیگران لذت می برم. راستی نظر تو در مورد سپهر چیه؟ به نظرت چطور پسریه؟
    - ظاهرش خیلی خوبه، خوش اخلاق، مودب، خوش برخورد، همون لحظه اول آدمو به خودش جلب می کنه. از نظر باطن چون زیاد باهاش نبودم نمی تونم نظر بدم. حالا چرا در مورد اون می پرسی و کنجکاو شدی؟
    - برای اینکه من زیاد خونه اونا میرم، دوست دارم طرف مقابلمو یشناسم تا بدونم چه رفتاری باهاش داشته باشم. آخه هرچی باشه تو از من بزرگتری و عاقلتر. عقیده و فکر تو خیلی برام ارزش داره.
    یاشار انگار دنبال چیزی می گشت چون نگاه عمیقی کرد و گفت: مثل اینکه یه کم عوض شدی و نسبت به اطرافیانت توجه داری و بی خیال، بی خیالم نیستی. ممنون که نظر منو خواستی و ارزش قائلیو حالا پاشو بریم بخوابیم که دیر وقته.
    و سپس با هم به داخل رفتیم. صبح با صدای سها از خواب بیدار شدمک غزال پاشو، تنبل چقدر می خوابی. می خوایم صبحانه بخوریم.
    بعد از شستن دست و صورتم پیش بقیه رفتم به غیر از سهند و سپهر همه بیدار شده بودند.
    زن عمو رو به سهیل گفت: سهیل جان، برو اون دوتا رو هم بیدار کن.
    سهیل- چند بار صداشون کردم ولی بیدار نمی شن.
    - زن عمو الان میرم بیدارشون می کنم.
    بابا- غزال اول صبحی کاری نکن که دعوا کنید.
    - چشم.
    توی سالن روی میز یک لیوان بود. برداشتم و از دستشوئی پر آب کردم و آهسته داخل اتاق شدم. بلافاصله مقداری از آب را روی هردویشان پاشیدم که مثل فنراز جا بلند شدند و مرا بالای سرشان دیدند. سهند مثل دیوونه ها فریاد کشید: دیوونه این چه وضع بیدار کردنه؟ الان حسابتو می رسم.
    ولی سپهر فقط گفت: اول صبحی شروع کردی؟
    سهند بالش را برداشت و به طرفم پرت کرد، فورا سرم را دزدیدم که به در خورد بلند شد و موهایم را دور دستش پیچاند و کشید، می دانست از این کار بدم میاید و برای همین گفت: یا بگو غلط کردن یا ول نمی کنم.
    - سهند اگه دستتو نکشی، حسابتو می رسم.
    - مثلا چی کار می کنی؟ یا بگو غلط کردم، چیز خوردم یا ...
    دستش را که جلوی صورتم بود گاز گرفتم، به جای حرف زدن گفت:
    - آخ، چرا مثل سگ گاز می گیری.
    تا موهایم را ول کرد بیرون دویدم. بابا گفت: چه بلایی سرشون آوردی؟ من نگفتم که اول صبحی دعوا نکنید.
    - هیچی بابا، فقط یه خورده نازشون کردم.
    در همان لحظه سپهرو سهند آمدند. سهند دستش را نشان داد و گفت:
    - ببیینید چطوری نازم کرده. باید برم واکسن کزاز و هاری بزنم، چون می ترسم هار بشم.
    - من هم باید تو رو تو تیمارستان بستری کنم تا مثل دیوونه های زنجیری حمله نکنی.
    خاله- حالا غزال چطوری بیدارشون کردی که هم زود بیدار شدند و هم الم شنگه به راه انداختین.
    - با یه لیوان آب مشکل حل شد.
    مامان- خدا به داد کسی که تو رو بگیره، بیچاره!!
    - اولا مامان با تبلیغ های شما تا آخر عمر بیخ ریش تون موندم، ثانیا مجبور نیست کسی منو بگیره.
    صبحانه می خوردیم که فرید آمد و گفت خانواده اش برای ناهار منتظر ماست.
    قبل از اینکه به خانه شان برویم ابتدا برای خرید کادو به بازار رفتیم. بعد به خانه خانواده فرید رفتیم. خانه شان مثل باغ، پر از درختان مرکب بود. در قسمتی از خیاط مرغ و خروس نگهداری می کردند و پشت خانه شالیزارشان بود. پدر و مادرش با داشتن سن زیاد، سر حال و قبراق بودند.
    فرید دو برادر داشت که یکی در ایتالیا و یکی هم در تهران زندگی می کردند و هر دو تاجر فرش بودند. دو خواهرش ازدواج کرده و در تهران زندگی می کردند. همگی تعلیلات را برای دیدن پدر و مادرشان به چالوس آمده بودند. فرانک برادرزاده اش یک سال از ما کوچکتر و پرستو خواهرزاده اش همسن ما بود.
    قبل از نهار، بیرون رفتیم. باید از شالیزار می گذشتیم تا به ساحل می رسیدیم. موقع برگشتن در شالیزار، چشمم به مارهای آبی و بی خطر افتاد. قبل از اینکه به داخل برویم سهیل را صدا کردم و گفتم:
    - سهیل بیا یه پلاستیک پپیدا کنیم و بریم بیرون زود برگردیم.
    - فکر کنم تو ماشین باشه، حالا واسه چی می خوای؟
    - برو بیار تا بهت بگم.
    سهیل رفت و از ماشین دو تا پلاستیک آورد و با هم بیرون رفتیم.
    سهیل- نگفتی اینارو واسه چی می خوای؟
    - می خوام دو سه تا از اون مار هارو بگیرم.
    سهیل با چشمان از حدقه بیرون زده گفت: چی مار؟ نه من نیستم، من می ترسم.
    - نترس اونا بی آزارند و نیش نمی زنند، تازه خودم می گیرم.
    دو تا گرفتم و داخل پلاستیک گذاشتم و سومی را سهیل که ترسش ریخته بود گرفت. دو سوراخ کوچک روی پلاستیک ها باز کردیم تا خفه نشوند. از در که وارد شدیم سپهر را دیدیم فورا پلاستیک را داخل جیب کاپشنم گذاشتم تا نبیند. سپهر با اخم پرسید: شما دو تا کجا رفته بودین؟ همه منتظر شما هستن تا نهار بخورن.
    سهیل زود تر از من جواب داد: ساعت غزال از دستش باز شده و افتاده بود، رفتیم اونو پیدا کنیم.
    سپهر- پیدا کردین یا نه؟
    سهیل- بله پیدا کردیم. حالا اگه اجازه بدی داخل شیم.
    موقعی که از کنارش رد می شدم گفتم: مثل شمر می مونی.
    آهسته جواب داد: تو هو سوگلی اش هستی.
    بعد از خوردن نهار می خواستیم به نمک آبرود برویم که عمو سعید گفت: دنبال هانی و هما هم برویم.
    به ناچار دنبال آنها هم رفتیم. موقع دوچرخه سواری سهیل پرسید: غزال مار ها رو چیکار کردی؟
    - تو کوله پشتی گذاشتم، شب ببین چه قیامتی به پا می کنم.
    بعد از دوچرخه سواری به ایستگاه تله کابین رفتیم. موقع سوار شدم یاشار گفت: شما دو تا با هم سوار نشین چون یکی تون از اون بالا می افتین.
    که حرفش باعث خنده سایرین شد. کتی و پیمان با ما نیامدند و در رستوران نشستند. با حساب و کتاب به یاشار گفتم: من وسها، پرستو و فرانک با هم سوار میشیم. و با طعنه ادامه دادم: شما دانید و بقیه.
    ما با هم سوار شدیم و در کابین بعدی ساناز، سهیل، سهند و فرزاد خواهرزاده فرید.
    سه تا از پسر ها ماندند و هانی و هما. که با حرکت کردن کابین، از چگونگی آنها با خبر نشدم. بالای کوه منظره زیبایی داشت. پوشیده از برف بود و هر چه بالاتر می رفتیم هوا مه آلود و گرفته تر میشد. پیاده شدیم که کم کم بقیه هم رسیدند. هانی و هما و یاشار و فرید در یک یکبین بودند و سپهر با یک خانواده دیگر آمده بود. سفارش آش رشته دادیم. بعد از خوردن آش، گشتی زدیم، چقدر لذت بخش بود. سهند با دیدن بستنی گفت: هر کی بستنی می خوره، دستشو بالا بگیره.
    همه دستانشان را بالا بردند. دقائقی بعد برگشتند برای همه بستنی گرفته بوند الا من، با دلخوری گفتم: سهند پس من چی، چرا برای من نگرفتی؟
    به سپهر اشاره کرد وگفت: این نذاشت، گفت چون تو تازه سرماخوردگیت خوب شده نباید بستنی بخوری.
    فرید و یاشار هم حرف سپهر را تصدیق کردند که جواب دادم: ممنون که به فکر من هستید.
    سهیل بشکن زنان گفت: امشب چه شبی است شب مراد است امشب، لا، لا، لا.
    سهند- سهیل چرا یه دفعه آواز خوندنت گرفت، اصلا بستنی نخوردن غزال چه ربطی به این آواز داشت.
    سهیل- فیلسوف، تو ذوق آدم نزن، هیچ ربطی نداره، یه دفعه هوس کردم.
    - سهیل جان قربون دهنت بخون.
    چون منظورش را فهمیدم، ادامه دادم: الحق که شاگرد خودمی حالا بیا بریم.
    دستم را دورگردنش انداختم و با هم به سمت بستنی فروشی رفتیم. دو تا بستنی دوبل خریدیم وپیش بقیه برگشتیم. هر سه سرشان را تکان دادند و یاشار گفت: لجبار اگه می دونستیم به جای یه دو، میری بستنی به این بزرگی می خری، هیچ وقت نمی گفتیم، خیلی خیلی لجبازی غزال.
    - تازه کجاشو دیدی،لجبازی رو از شازده دوماد یاد گرفتم.
    به سپهر که نگاه ککردم صورتش برافروخته بود. حسابی کفری شده بود. کوقع برگشتن نمی دانم چی شد و چی تو گوش یاشار گفت، که تا سوار شدم، سپهر و فرید و سهیل هم پشت سرم سوار شدند و مجالی برای پیاده شدن نداشتم. نگاهی به سپهر کردم و رو به آسمون گفتم: سهیل آسمون طوفانیه.
    سهیل- اونم چه طوفانی، اگه چتر نجات داشتم از این بالا می پریم پائین.
    - تا منو داری غصه نخور.
    فرید آهسته می خندیدو حرفی نمی زد ولی سپهر جواب داد: راست میگه، تا پیش استادت هستی نباید غم بخوری. ببین امروز استادت چه درسی دارن یاد بگیری؟
    - درس اول اینکه باید بلایی سر دوماد شهر بیاریم تا ادب بشه و سر خود دستور نده. درس دوم: در مکتب من تحصیل کنی خیلی بهتره تا در مکتب استاد سپهر زمانی تحصیل کنی.و آخرین درس در مقابل هیچ کس کوتاه نیا مخصوصا- با اشاره به سپهر- در مقابل دشمن زورگو و ستمگر.
    دستم را گرفت و در حالی که محکم فشار میداد، گفت:
    - لعنتی فکر می کنی ازت می ترسم که هر کاری خواستی می کنی و هر حرفی دلت خواست میگی، هان؟ مگه من نگفتم اسم اون بی شعور رو نیار. تازه خانوم میگه شما دانید و بقیه. کی این حرف رو تو این کله ات فرو کرده. میگی یا همین جا خفه ات کنم.
    نگاهی به چشمانش که مثل دو کاسه خون شده بود، انداختم و گفتم: نه بابا، جانی حرفه ای هم هستی که می خوای جلوی دو تا شاهد خفه ام کنی.
    دستانش را گرفتم و به سمت گردنم بردم و گفتم: بیا خفه ام کن تا راحت بشی. ولی راست اگه خواستی تمرین بوکس کنی اون پائین. چون این دو تا جوون آرزوهای زیادی دارند.
    دستانش از عصبانیت می لرزید، همانطور که به صورتش زل زده بودم گفتم: چرا معطلی خفه ام کن. نترس اینا برای قاتل بودنت شهادت نمی دن.
    دستانش را کشید و سر جایش نشست و سرش را بین دستانش گرفت. منم سر جایم ننشستم و با لبخندی به فرید گفتم:
    - فرید این آسمون طوفانی کی از این شهر میره تا ما به آرامش برسیم. نذر کردم اونروز شیرینی پخش کنم.
    سپهر سرش را بالا گرفت و گفت: نترس چند روزه دیگه میرم چون تو منو از رو بردی.
    با شادی دستانم را بهم کوبیدم و گفتم: آخ جون!! بذار ببینم تو جیبم شکلات دارم تا اولین نذرمو ادا کنم.
    از شکلات هایی که در جیبم بود، کاغذ یکی را باز کردم و جلوی دهنش گرفتم و گفتم: آقای طوفان بیا اول تو بخور تا کامت شیرین بشه.
    بعد از گذاشتن شیرینی در دهنش به سهیل و فرید هم دادم. سپهر در حالی که می خندید گفت: عتیقه! لنگه نداری.
    سهیل- سپهر می خواستم بگم که من ....
    قسمت 18


    تا فهمیدم چی می خواد بگه فورا دستم را جلوی دهنش گذاشتم و گفتم:
    سهیل جان به جای حرف زدن شکلاتت رو بخور.
    سپهر نگاهی به هر دو ما کرد وگفت: بقیه اش را فهمیدم. ولی غزال میشه اجازه بدی ببینم از کی شنیده.
    به جای سهیل جواب دادمک موقعی که عمو به خاله می گفته، سهیل شنیده. ولی خواهشا تا اونا حرفی نزدن تو حرفی نزن چون اونوقت سهیل رو دعوا می کنن.
    سپهر- چشم به شرطی که تو دیگه حرف هانی رو پیش نکشی. چون اونوقت مجبورم بگم.
    - تهدیدم می کنی؟
    - نه ببخشید خواهش می کنم.
    تا وقتی به پائین برسیم فقط من و سهیل حرف زدیم. از همانجا فرید و همراهانش با ما خداحافظی کردند و رفتند و ما برای استراحت به ویلا برگشتیم. توی اتاق دراز کشیده بودم که سها پرسید:
    - غزال سپهر دعوا نکرد چون خیلی عصبانی بود.
    برای اینکه ناراحتش نکنم به دروغ گفتم: نه. اگه هم عصبانی بود حرفی نزد.
    سها- خدا رو شکر خیلی نگران بودم
    برای شام آقای بهادری و خانواده اش آمدند. یاشار و پدرام برای شام جوجه کباب کردند. تازه سفره را جمع کرده بودیم که فرید و بچه ها آمدند. با هم به ساحل رفتیم. مردها چوب جمع کرده و آتش به پا کردند. کاپشن سپهر موقع درست کردن آتش دست سها بود به بهانه سرما از او گرفتم و به دوشم انداختم و با اشاره از سهیل خواستم که با هم قدم بزنیم. چند قدمی که دور شدیم فورا دو تا از مارها را در جیب کاپشن گذاشتم و زیپ اش را کشیدم. و پیش بقیه برگشتیم. کنار هما نشستم. وقتی همه سرگرم صحبت و بگو بخند بودند، آهسته مار را در آوردم و درست بین پاهای هما که به سمت شکمش بالا بود گذاشتم. لحظه ای بعد مار حرکت کرد و روی کفش های هما ظاهر شد، فریادی کشید: ما..ما...ما
    بلافاصله بلند شد و دوید. من هم بلند شدم. هما همچنان داد می زد و می دوید که بی حال روی زمین ولو شد.
    اول هیچ کس متوجه منظور هما نشد. بعد وقتی مار را دیدند علت غش کردنش را فهمیدند. دستم را جلوی دهانم گذاشته بودم که خندیدنم معلوم نشود و نفهمند که کار من است. سهیل هم به بهانه آب از معرکه در رفته بود. همه بالای سر هما جکع شده بودند و او بی حال روی زمین نشسته بود. کمی از آب را که خورد، کمی بهتر شد. سپس پرسید: این مار، از مجا اومد یه دفعه دیدم وسط پام، اگه نیش می زد چی؟
    فرید- هما خانوم از این مارهای آبی و بی خطر تو شمال فراوانند، نترسید.
    هما دیگر نتوانست پیش ما بنشیند و با هانی رفتند. سهیل در حالی که خودش را دلخور نشان می داد گفت: حیف شد، چه مار مزاحمی. همه چیز رو خراب کرد. آتیش هم خاموش شد.
    فرید- بچه ها پاشین بریم، یه کمی اونطرفتر یه کلبه است باقالی و چایی می فروشه.
    فرید که راه را می شناخت با سپهر چند قدم جلوتر از ما بود. جلوتر رفتم و کاپشن را به دست سپهر دادم و گفتم: مرسی، بیا خودت بپوش من دیگه سردم نیست.
    سپهر- نه بپوش من هم سردم نیست.
    - گفتم که سردم نیست، بفرما.
    سپهر کاپشن را گرفت و تنش کرد. به کلبه رسیدیم و همه دور میز نشستیم که سپهر گفت: به چیزی تو جیبم داره تکون می خوره، همش فکر می کردم، وهم و خیال، ولی نه جدی جدی تکون می خوره. زیپ جیبش را باز کرد وتا دست کرد فوری دستش را پس کشید وبا عجله بلند شد و کاپشن را از تنش بیرون آورد و پرت کرد روی زمین. من و سهیل به هم نگاه می کردیم و بقیه حیران به سپهر.
    فرید- سپهر اون تو چه خبر بود که یکدفعه جنی شدی؟
    سپهر زبانش بند آمده بود و با لکنت جواب داد: برو... ببین چه خبره.... اول یه لیوان آب بده.... که دارم از حال میرم.
    من و سهیل یکدفعه زدیم زیر خنده. پدرام به سپهر آب داد و فرید بلند شد و کاپشن سپهر را برداشت و دو تا مار از تو جیبش درآورد. فرید هم می خندید و با مار ها به طرف ما می آمد که کتی و سها با فریاد گفتند: تو رو خدا اینجا نیار! چون ما هم بیهوش میشیم.
    سپهر با رنگ و روی پریده به ما اشاره کرد وگفت: کار این دو نفره، چون ظهر ساعت غزال گم شده بود، بیچاره هما.
    همه می خندیدند. من از خنده دل درد گرفته بودم که یکدفعه سهند گفت: پس بگو، سهیل چرا آواز می خوند، ای کلک.
    سهیل سرش را به علامت مثبت تکان داد و سپهر گفت: غزال اگه می دو نستم امشب چه بلایی سرم میاری به جای یکی صد تا بستنی برات می گرفتم.
    یاشار شرمگینانه گفت: سپهر من معذرت می خوام. سپس رو به بقیه گفت: فقط جلوی هامی و هما حرف نزنین که آبرمون میره.
    - یاشار من که کار بدی نکردم معذرت خواهی می کنی. این یه شوخی بود، سپهر هم که خودش میگه شوخی کردنو دوست داره. هما هم حقش بود و باید توبه کنه و برای ما فخر نفروشه. دختره فکر می کنه شاخزاده است. فقط بی چاره هانی.
    سپهر با رنگ پریده و زیر چشمی و چپ چپ نگاهم کرد. ساعت دو بود که بلند شدیم وبه طرف ویلا به راه افتادیم. من و سهیل آخر از همه می آمدیم. هم صحبتی سها با پرستو و فرانک باعث شده بود تا من به راحتی بتوانم با همه باشم. سپهر نگاهی به ما کرد و به بقیه چیزی گفت و ایستاد. وقتی بهش رسیدیم گفت: شما دو تا خیلی خطرناک شدین و نباید تنها بمونین.
    و همراه ما می آمد تا اینکه سهیل از ما فاصله گرفت و چند قدم جلوتر پیش سهند و فرزاد رفت. با خودم گفتم ختما عصبانی شده و می خواد دعوام کنه و برای همین پیش دستی کردم و گفتم: اومدی سرم داد بزنی یا دعوام کنی.
    نگاهی به چشمانم کرد و رو به آسمان گفت:نه ظالم که دلت هم رنگ چشماته!
    امشب می خوام رو آسمون
    عکس چشماتو بکشم
    اگه نگاهم نکنی
    ناز نگاتو بکشم
    ای کاش بدونی چشماتو
    به صد تا دنیا نمی دم
    یه موج گیسوی تو رو
    به صد تا دریا نمی دم
    به آرزوهام میرسم
    وقتی که تو پیشم باشی.
    بعد از خواندن شعر تنهایم گذاشت و به جلوپیش فرید و بقیه رفت. دست ودلم می لرزید، خدا می داند چه حالی داشتم. پای رفتن نداشتم. سلانه، سلانه آخر از همه می آمدم. نمی دانم چطور با این همه آزار و اذیت می توانست با محبت حرف بزند. باور کردنش برایم سخت بود. یعنی این همه به من علاقه داشت یا تزویر و ریا بود. وقتی جلوی در رسیدم همه داخل شده بودند وفقط سپهر با فرید و بقیه پسرها ایستاده بودند و صحبت می کردند.
    فرید- غزال چی شد از قافله عقب موندی؟
    نگاهم در نگاه سپهر گره خورد که فاتحانه لبخند می زد، سرم را پائین انداختم و جوابش را ندادم. آنها خداحافظی کردند و رفتند. وقتی تنها شدیم گفت:
    ببخش که تنهات گذاشتم. برای اینکه دیگران البته منظورم یاشاره، شک نکنند، بهت بی اعتنا باشم. و ازت فاصله بگیرم در صورتی که دلم میخواد شب و روز در کنارت باشم هر چند که تو نذر کردی برم.
    __________________

    فقط نگاه چشمانش کردم و به داخل رفتم. چون آهایی که داخل بودند خوابیده بودند ما هم به اتاق هایمان رفتیم تا بخوابیم. سها و ساناز به محض دراز کشیدن خوابشان برد ولی من در حال و هوای حرفهای سپهر بودم و داشتم دیوانه می شدم.
    خدایا اگه دلم را می باختم چه میشد؟ اگر سپهر فقط قصد بازی کردن با احساساتم را داشت چی؟ آنوقت من می ماندم و قلب شکسته و زخم خورده ام! نیمه شب بود و من خوابم نمی برد. مانده بودم بیدار با یک دنیا احساس تازه که جوانه هاش در حال روییدن بود! دست به دامن خدا شدم تا کمکم کند و راه را نشانم دهد، تا به گرداب نیافتم. بلند شدم و برای خوردن آب به آشپزخانه رفتم. وقتی برگشتم دیدم کسی روی کاناپه خوابیده، جلو رفتم و سپهر را دیدم که بدون بالش و پتو خوابیده است. رفتم و پتوی خودم را آوردم و رویش کشیدم چون به خواب عمیقی فرو رفته بود بیدار نشد. خودم کنار سها دراز کشیدم و زیر پتوی او خزیدم تا دوباره سرما نخورم. صبح با نوازش دست مهربان عمو چشم باز کردم. کنارم نشسته بود و موهایم را نوازش می کرد و آرام صدایم می کرد: غزال جان، پاشو عزیزم.
    - سلام عمو جون، صبح ات بخیر.
    - سلام گلم، صبح تو هم بخیر، پاشو عزیزم می خوایم برای نهار بریم جنگل.
    - مگه وقت نهار شده؟
    - تقریبا! چون ساعت ده و نیمه.
    - پس چرا منو بیدار نکردین، همه منتطر من بودن؟
    - من نذاشتم، گفتم شاید دیروز خسته شدی.
    دستانم را دور گردنش انداختم و صورتش را بوسه باران کردم. خیلی دوستش داشتم شاید بیشتر از بابا.... خودم را لوس کردم و گفتم: عمو مثل بچگیام بغلم می کنی.
    - چرا نکنم.
    عمو مرا بغل کرد و با هم بیرون رفتیم که سهند با دیدنمان گفت: خرس گنده! خجالت بکش بیا پایین.
    - به تو چه، عموی خودمه.
    - حیف، شانس آوردی که بابا، بالای سرت کشیک می داد تا تلافی دیروز رو نکنم وگرنه لگن آب سرت خالی می کردم.
    زبانم را برایش در آوردم و گفتم: بترکه چشم حسود که خمار مونده.
    دو، سه لقمه ای که مامان برایم آماده کرده بود با یک لیوان چایی برداشتم تا داخل ماشین بخوردم. در اواخر فصل پاییز هوا آفتابی و نسبتا گرم بود، برای همین در جنگل زیر اندازی پهن کردیم و بساط چایی و آتش برای گرم شدن و کباب درست کردن به پا شد. تعدادی سیب زمینی در آتش انداختیم. سپس برای بازی وسطی به دو دسته تقسیم شدیم. بعد از بازی به سراغ سیب زمینی ها رفتیم، آنقدر داغ بودند که به محض برداشتن کف دستم سوخت. آهسته سیب زمینی را انداختم و از شدت درد به پشت ماشین پناه بردم. از درد چشمانم را بستم و دندانهایم را بهم فشار می دادم. با شنیدن صدای سها چشم باز کردم.
    سها – غزال چرا یکدفعه غیبت زد، چرا اینجا نشستی، چیزی شده؟
    - همین طوری اومدم.
    سها- دروغ میگی صورتت مثل لبو شده، دستتو چرا مشت کردی؟؟؟
    خودش دستم را گرفت و باز مرد و با دیدن دست تاول زده ام، گفت: ای وای، بذار ببینم کسی پماد سوختگی همراهش است؟
    دستش را گرفتم و گفتم: نه سها الان اگه عمو بفهمه مجبوریم به شهر برگردیم. اونوقت مزاحم شادی و تفریح دیگران میشیم. فقط خواهشا یک سیب زمینی خام بیار با یه چاقو.
    وقتی سیب زمینی را آورد چند برش یصورت ورقه، ورقه بریدم و کف دستم گذاشتم تا کمی از سوزشش کاست. سپس پیش بقیه رفتیم. بعد از نهار کمی استراحت کرده، سپس دوباره به بازی پرداختیم و قبل از تاریک شدن هوا وسایل را جمع کردیم و به سمت ویلا به را افتادیم. بین راه عمو سعید شیرینی هم خرید. حدس زدم جتما باید خبری باشد.
    موقع پیاده شدن، در داخل حیاط عمو سعید رو به سپهر گفت: سپهر چند لحظه ای بیرون باش کارت دارم.
    حدسم به یقین تبدیل شد، فورا به اتاقم رفتم و از پشت پنجره نگاهشان کردم. عموهر چه که گفته بود باعث عصبانیت سپهر شده بود که کم کم این عصبانیت به عمو هم سرایت کرد. داخل اتاق بودم که سهیل هم آمد و با دیدنم گفت: پشت پنجره چی کار می کنی؟
    - هیس، یواش! بیا نگاه کن. سهیل، فکر کنم عمو با سپهر در مورد هانی صحبت می کنه.
    هر دومان از گوشه پنجره، سرک می کشیدیم، دقائقی این صحبت به طول انجامید. سپس عمو به داخل آمد و سپهر بیرون رفت. وقتی از اتاق بیرون رفتیم چهره عمو درهم وگرفته بود و پشت سر هم به سپهر بد و بیراه می گفت: پسره احمق، میگم بیا با هانی ازدواج کن میگه من ازش خوشم نمی آید.
    سهیل آهسته گفت: غزال بیا بریم دنبالش، نکنه بلایی سر خودش بیاره.
    - نه بابا مگه بچه است.
    چون اوضاع را بهم ریخته دیدیم، فرصت را غنیمت شمردیم و یواشکی بیرون رفتیم، به پیشنهاد سهیل به طرف دریا رفتیم. سپهر کنار ساحل نشسته و دستانش را دور پاهایش قلاب کرده بود.
    پاورچین، پاورچین نزدیک شدیم. از پشت دستانم را روی چشمانش گذاشتم، دستانم را لمس کرد و گفت:
    ای دوای درد دلهای اسیر
    دستهایت باغ پاک نسترن
    قلبت اقیانوسی از شوق و نگاه
    با دلت پروانه شد احساس من
    قلب من یک جاده تاریک بود
    با تو قلبم کلبه پیوند شد
    قلب من تقدیم چشمان تو شد
    برای اینکه جلوی سهیل بیش از این ادامه ندهد، دستانم را کشیدم و گفتم: آقا سپهر اشتباه گرفتی، من هانی نیستم.
    نگاهی به ما کرد و گفت: معذرت می خوام! من فکر کردم فریده نه هانی. در ضمن یادت رفت چی ازت خواستم.
    کنارش نشستیم وسهیل پرسید: با، بابا سر چی جر و بحث می کردین؟
    سپهر- تو که خودت بهتر از من می دونی چرا می پرسی؟مثل خبر نگارا هم که همه جا حی و حاضرین. دو تا جاسوس حرفه ای.
    - ما رو باش مثلا اومدیم تو رو دلداری بدیم که مبادا بلایی سر خودت نیاری، اونوقت تو میگی جاسوس هستیم.
    سپهر- ممنون که به فکرم بودین. ولی اگه تنهام میذاشتین بهتر بود. آدم بعضی وقتا به تنهایی و خلوت نیاز داره .
    بعد لبخندی زد و ادامه داد: راستی مگه من بچه ام که به خاطر حرف بیهوده خودمو بکشم. حالا اگه ممکنه پاشین برین که میخوام تنها باشم.
    سهیل- اگه منظورت منم که میرم تا با فرید خان تنها باشی.
    و بلافاصله بلند شد و به سمت دیگری رفت. سپهر خندید و گفت:
    - مثل اینکه سر خودمو شیره مالیدم اون زرنگ تر از منه. راستی میشه دستتو ببینم چون احساس کردم، پوست کف دستت... زبر و زمخت شده.
    - ظهر موقعی که سیب زمینی برمی داشتم، یه کمی سوخت.
    دستم را گرفت و با دیدن کف دستم گفت: آخ این که تاول زده، چرا نگفتی؟ چطور تحمل کردی، پس برای همین کنار ماشین رفتی؟
    - بعضی موقع ها، لازمه به خاطر اطرافیانت سکوت کنی. چون من دوست ندارم کسی به خاطر من شادیش بهم بخوره و مزاحمت ایجاد کنم.
    با یک دست چانه ام را گرفت و به طرف خودش برگرداند و با دست دیگرش دست سوخته ام را گرفت و خیره به چشمانم گفت: غزال بیا و منو از این غم رها کن. باور کن من عاشق و اسیر تو شدم، پس بیا تا کاخ آرزوهامونو با عشق و علاقه همدیگه بسازیم.
    سپس دوباره دستم را بوسید. از تماس لبش با دستم، تنم آتش گرفت سرم را عقب کشیدم و روی پایم گذاشتم. حالم به کلی منقلب شده بود و قلبم به شدت می تپید، چون یک احظه تمام احساسش را به بدنم منتقل کرده بود. با صدایی لرزان دوباره گفت: غزال منو ببخش، به جان عزیزت قصد بدی نداشتم و از روی هوس این کارو نکردم. بلکه یه لحظه جلوی احساسمو نتونستم بگیرم. آخه قلبت، چشات مثل اقیانوس بزرگ وبی انتهاست. وقتی نگات می کنم تو اون اقیانوس گم میشم. من تشنه عشق تو هستم و هر چی میگم از ته دل و اعماق دلمه، نه هوس و تب زود گذر. حالا از دستم ناراحتی؟
    جوابی ندادم و بلند شدم، سهیل را صدا کردن. قبل از آمدن سهیل ادامه داد: باور کن من اون باده پرستم که فقط و فقط از عشق تو مستم، می فهمی؟
    نگاهش نکردم که مبادا از احساسم از دریای مواج دلم با خبر شود. گذاشتم همان طور در خماری بماند و فکر کند ناراحت و دلخورم. چند قدمی که دور شدیم سهیل پرسید: غزال سپهر تو رو دوست داره، نه؟ راستشو بگو چون من چند وقته احساس می کنم،ولی امروز دیگه مطمئن شدم.
    - اینقدر مطمئن نباش، چون من فکر می کنم یه تب تنده و وقتی از اینجا بره، همه چیز رو فراموش می کنه و سرش ببا دخترای اونجا گرم میشه. درست مثل سابق.
    سهیل حیران پرسید: تو از کجا می دونی؟؟؟
    - از سها شنیدم، راستی سهیل خواهش می کنم در این مورد با کسی حرفی نزن نمی خوام آزادیمو از دست بدم.
    سهیل- باشه، ولی غزال فکر نکنم، چون هر چی باشه من سپهر و بهتر از تو می شناسم اون در مقابل هیچ کس کوتاه نمی یاد. یک بار مهسا دختر خاله ام بی اجازه به اتاقش رفته بود. سپهر وقتی اومد و فهمید، بهش گفت: چرا به اتاقم رفتی؟ مگه نمیدونی من خوشم نمی آد کسی بدون اجازه به اتاقم بره، مهسا جواب داد: مگه تو اون اتاق چی هست که نباید بدون اجازه رفت؟ سپهر گفت: هیچی نیست ولی من دوست ندارم بدون اجازه به وسایلم دست بزنی، فهمیدی. بار آخرت باشه که این کارو می کنی. مهسا جواب داد: خوب کاری کردم رفتم، مثلا می خوای چیکار کنی؟ سپهر سیلی محکمی به گوشش زد و گفت: حالا فهمیدی بدون اجازه رفتن یعنی چی؟
    آخه مهسا فکر می کرد صاحب اصلی سپهره، چون هر کجا می رفت اونو با خودش می برد فکر می کرد هر کاری دلش خواست می تونه بکنه، ولی اینطور نبود.
    - سهیل، با این حرفات منو ترسوندی. از این به بعد باید حواسمو جمع کنم تا سیلی نخورم.
    سهیل خندید و گفت: نترس، کارتو از این حرفا گذشته، روزهای اول چیزی بهت نگفت، حالا که دوست داره محاله این کارو بکنه، اون به خاطر تو به ما حرفی نمی زنه چه برسه به خودت. حالا جون سهیل راستشو بگو، تو هو سپهر رو دوست داری؟
    - تا به الان ازش متنفر بودم، چون من در مورد یاشار هیچ احساسی ندارم چه برسه به سپهر.
    باران تازه شروع به باریدن کرده بود که داخل رفتیم. اوضاع کمی قمر در عقرب بود و از همه گرفته تر خاله بود که با دیدن ما با پریشانی پرسید:
    - بچه ها شما سپهر رو ندیدین؟
    - چرا خاله جون کنار ساحل پکر نشسته بود. البته پکر که نه مثل برج زهرمار یا بهتره بگم مثل شمر نشسته بود.
    با تعریف هایی که از سپهر کردم گل لبخند اول از همه به لب های عمو سعید نشست و بقیه هم جرات پیدا کرده و خندیدند.

    قسمت 19


    موقع خوردن شام بابا خواست به دنبال سپهر برود ولی عمو سعید مانع شد و گفت: الان هر کی بره دنبالش نمی یاد چون یه دنده و لجبازه، مخصوصا الان که عصبی و ناراحته.
    بعد از خوردن شام به خاطر ریزش باران به کنار دریا نرفتیم و شروع به بازی دبلنا کردیم ساعت از یازده گذشته بود که سپهر خیس آب آمد. سلامی کرد و بعد از برداشتن لباس و حوله به حمام رفت. خاله با دیدن سپهر نفس راحتی کشید و گفت: خدایا شکرت که اومد.
    - خاله مگه قرار بود شب رو هم بیرون بخوابه؟
    خاله سری تکان داد و گفت: عزیزم تو سپهر رو نمی شناسی که چطور پسریه.
    دیگر ادامه ندادم. بیچاره عمو سعید هم از سرزنش و ملامت نجات پیدا کرد و هر دو از نگرانی بیرون آمدند.
    وقتی سپهر از حمام بیرون آمد، خاله پرسید: سپهر شام می خوری، گرم کنم؟
    سپهر- نه میل ندارم، می خوام بخوابم.
    - آخه پسرم با شکم گرسنه که نمی شه خوابید.
    با صدای نسبتا بلندی که شبیه فریاد بود گفت: مامان یه بار گفتم میل ندارم و می خوام بخوابم.
    با شیطنت گفتم: خاله ناراحت نباش حتما رفته کاروانسرا، ببخشید منظورم هتل هایته. اونجا، دوست دختری پیدا کرده و شام خوردن.
    سپهر- حتما بعدش هم دوست دخترم یه سطل ریخته سرم، نه.
    - الله اعلم! ما که با تو نبودیم،شایدم هوس پیاده روی زیر بارون کردین. آقا سپهر ما رو دیگه رنگ نکن.
    بابا چشم غره ای رفت تا ساکت باشم! ولی من بی خیال ادامه دادم:
    - درسته که بابا اشاره می کنه که ساکت باشم ولی راستشو بگو خوش گذشت، طرف خوشگل بود؟
    در آستانه در پشت به ما ایستاده بود که برگشت و جواب داد: اگه من شام بخورم دست از سر کچل من برمی داری؟
    - خدا مرگم بده!! تا عصر که مو داشتی، نکنه دعواتون شده و طرف سرتو کچل کرده، عیبی نداره برگشتیم تهران میدی رو سرت مو میکارن.
    خندید و گفت: چشم، حتما این کارو می کنم.
    و به طرف آشپزخانه رفت. خاله بلند شد صورتم را بوسید و گفت:
    قربونت برم دخترم که امشب خیالمو راحت کردی. اگه تو نبودی تا چند روز لب به غذا نمی زد.
    رو به بابا گفتم: بابا حالا تو هی چراغ بده که حرف نزنم! بیا اخم های آقا سپهر باز شد.
    عمو به جای بابا جواب داد: چیکار کنه مسعود تقصیری نداره، حتما ترسیده سر تو هم داد بزنه یا حرفی بزنه که باعث دلخوری بشه.
    آهسته گفتم: جرات نداره، روز اول زهر چشمش رو گرفتم، می ترسه. از این به بعد هر وقت باهاش مشکلی داشتین فورا زنگ بزنین تا به خدمتش برسم.
    عمو سعید چشمکی زد و گفت: حتما این کارو می کنم.
    ما بازی را ادامه دادیم، سپهر هم بعد از خوردن شام دیگر به اتاقش نرفت و همانجا روی کاناپه دراز کشید. تا آخر بازی خاله طفلکی آهسته از من تشکر کرد. با شروع خمیازه ها دست از بازی کشیدیم و همه بلند شدند تا بخوابند ولی سپهر همچنان،انجا دراز کشیده بود. من هم سر جایم دراز کشیدم. دیگر مثل سابق نمی توانستم بی اعتنا باشم. یعنی نه متنفر بودم و نه دوستش داشتم. ساعتی گذشت و هنوز به حرف های سپهر فکر می کردم و خوابم نمی برد. بلند شدم تا ببینم باز هم مثل شب قبل بدون بالش و رو انداز خوابیده یا نه، که دیدم همانطور خوابش برده. پتوی خودم را برداشتم و رویش کشیدم. می خواستم برگردم که آهسته صدایم کرد: غزال، غزال.
    برگشتم. دو لا شدم و گفتم: بله، کارم داشتی؟
    - منو بخشیدی یا نه؟
    - هیس! همه خوابیدند الان وقت این حرفها نیست. آخه کسی منو اینجا ببینه چی میگه. فکر بد نمی کنه؟
    - یعنی گفتن آره یا نه خیلی زمان می بره. در ضمن ممنون که دیشب و امشب پتوی خودتو به من دادی.
    - پس حالا که بلند شدی پاشو برو سر جات تا من پتو مو ببرم. چون دوتایی نمی تونیم با یه پتو بخوابیم.
    لبخندی زد و گفت: خوب بلدی از جواب طفره بری.
    بلند شد و پتو را به دستم داد و گفت: شب بخیر عشق من، خوابای خوب ببینی.
    هر کلمه ای که از وهانش خارج میشد بوی عشق و دلدادگی می داد. من هم به اتاقم برگشتم تا بخوابم. دراز کشیدم و کف دستم را که با لب های او تماس گرفته بود بوسیدم و با خودم گفتم: شب تو هم بخیر دیوونه من.
    صبح به خاطر برف سنگینی که باریده بود جاده چالوس بسته شده بود. مجبور شدیم زودتر حرکت کنیم و از جاده هراز برویم. برف آنجا هم می بارید. زمانی که برای خوردن نهار نگه داشتیم گلوله برفی بزرگی درست کردم و درست به طرف سها نشانه رفتم، او سرش را دزدید و به صورت بابا خورد. بابا هم به تلافی، گلوله ای درست کرده و به طرفم نشانه رفت. بغل رستوران محوطه بزرگی وجود داشت به جای خوردن نهار به برف بازی مشغول شدیم. فقط خانم بهادری و هما کنار ایستاده بودند. هانی سعی داشت فقط سپهر را نشانه بگیرد ولی نمی توانست چون سپهر محلش نمی گذاشت. از پشت دست های سپهر رو محکم گرفتم و گفتم: هانی جون محکم بزن.
    هانی-آخه محکم بزنم دردش می گیره.
    - نه بابا، بزن چیزیش نمی شه.
    سپهر آهسته گفت: غزال خواهش می کنم این کارو نکن، غزال! جان سپهر دستتو بکش.
    گوش نکردم، سپهر هم سرش را پائین گرفت و خورد به صورت خودم. الکی دستم را روی چشمم گذاشتم وبا فریاد گفتم: آخ چشم، کور شدم.
    سپهر فورا برگشت و گفت: دستتو بکش ببینم، عزیزم من که گفتم این کارو نکن.
    دستم را از روی چشمم برداشتم و گفتم: باز نمی شه، انگار کور شدم.
    همه دورم جمع شده بودند و هر کسی اظهار نظری می کرد و من آه و ناله میکردم. عمو محمود که دقائقی پیش به رستوران رفته بود با سر و صدای ما بیرون آمد و مظطرب گفت: غزال چی شده، چرا داد می زنی؟
    بابا- موقع بازی گلوله خورده به چشمش و الان هر کاری میکنه باز نمیشه.
    عمو- غزال جان، عزیزم آهسته چشماتو باز کن ببینم.
    دیگر نتوانستم فیلم بازی کنم و چشمم را باز کردم و با خنده گفتم: عمو جون بهشون کلک زدم.
    سهند- حناق بگیری، بازی زهرمارمون کردی. شیطونه میگه همچین بزنم که هر دو تاشون کور بشه.
    معصومانه گفتم: یعنی دلت میاد تا آخر عمرم کور بشم.
    سهند- خوب بلدی با این زبونت آدمو خر کنی.
    - بلا نسبت تو! خر چیه، تو سرور منی، تاج سرمی.
    عمو رو به هم گفت: حالا اتفاق دیگه ای نیافتاده بیاین بریم تو.
    __________________

    و همه به داخل رستوران رفتیم. قبل از داخل شدن برگشتم و به سهند گفتم: فکر نکن جدی،جدی تاج سر و سرور منی. نوکر بی جیره و مواجب بنده هستی.
    و بلافاصله داخل شدم و مجالی به سهند ندادم. و آنهایی که پشت سر من بودند به خنده افتادند. وقتی پدرام کنار میز نشست، به من گفت: غزال تو واقعا نوبری. جلوی بزرگتر ها خوب بلدی فیلم بازی کنی و گناهها رو گردن سهند می اندازی. و خودتد، تو دل همه جا می کنی.
    - یعنی میگی من بدم؟ و محبتم نسبت به همه دروغه.
    - نه خیلی هم خوبی، فقط کمی شیطونی و بازیگوش. مثلا یادته اون شب چقدر سپهرو...
    - آقا پدرام بقیه اش رو ادامه نده، خودم فهمیدم. چشم دیگه این کار هارو تکرار نمی کنم.
    سهند- توبه گرگ کرگه.
    پدرام- سهند تو هم همچین بی تقصیر نیستی، تن تو هم می خاره ها.
    پدرام سر به سر من و سهند می گذاشت، بعد از نهار دوباره به راه افتادیم. سهند داخل ماشین موهایم را گرفت و کشید، برای اینکه لجش را دربیاورم از یاشار پرسیدم: یاشار معنی شیدا چی میشه؟
    یاشار- به به، امسال دیپلم می گیری نمی دونی معنی شیدا چی میشه؟
    - خوب ندونستن عیب نیست، نپرسیدن عیب است.
    سهند دستپاچه دست کشید وگفت: غزال من بعدا بهت میگم.
    سهیل با شیطنت گفت: نمی دونم چرا بعضی وقت ها سهند به غزال باج میده، یادتونه اون دفعه هم دستشو گذاشت جلوی دهنش.
    - سهند جان هر وقت از تو پرسیدم جواب بده، من از یاشار پرسیدم.
    یاشار خنده کنان جواب داد: شیدا یعنی واله، عاشق شدن بی حد و اندازه، دلدادگی.
    - حالا اسم دختره یا پسر؟
    سپهر به جای یاشار جواب داد: نکنه اسم دوست دختره سهند، شیداست؟
    همه زدند زیر خنده و سهند زیر لب ادامه داد: زهر مار! حسابتو می رسم.
    - آفرین سپهر تو چقدر نابغه ای، این مشکل منو آسون کردی.
    سهند- دیوونه حسابتو می رسم.
    - ببین یاشار، داره واسه من خط و نشون می کشه.
    یاشار- سهند جدا تو خجالت نمی کشی، هنوز دهنت بوی شیر میده. تازه داری برای غزال خط و نشون هم می کشی؟
    - اتفاقا از عروسی آیدین به بعد به جای شیر، بوی عشق و عاشقی میاد.
    سهند چپ چپ نگاهم می کرد و ما سر به سرش می گذاشتیم و او گوش می کرد.
    سه روزی بود که از شمال برگشته بودیم و ظهر ها به خاطر اینکه ازشر تلفن های سپهر در امان باشم، تلفن ها را از پریز می کشیدم و قبل از آمدن مامان وصل می کردم و خوشبختانه در این مدت ندیده بودمش.
    روز سه شنبه تازه از مدرسه رسیده بودم و داشتم مانتو ام را در می آوردم که تلفن زنگ زد. سریع تلفن را برداشتم تا ساناز از خواب بیدار نشود. که صدای سپهر در گوشی پیچید:
    - بی انصاف تلفنو قطع نکن کارت دارم.
    - اجازه بده از راه برسم بعد زنگ بزن. هنوز لباسمو در نیاوردم و غذا هم نخوردم.
    - پس خواهشا تلفن رو از پریز نکش تا نیم ساعت بعد زنگ بزنم کار مهمی دارم.
    - باشه، فعلا خداحافظ.
    تند تند لباسم را عوض کردم و چند قاشق غذا خوردم و به اتاقم رفتم روی تخت دراز کشیده بودم و خواب کم کم چشمانم را سنگین می کرد که تلفن زنگ زد: بفرمائید
    سپهر- خوابیده بودی، مزاحمت شدم.
    - نه تازه داشت خوابم می برد که توی بیکار مزاحم شدی. به جای اینکه هر روز تلفن کنی، یه خورده به خودت زحمت بده و بیا دنبالمون و هر کاری داشتی بگو. آقای راننده قول میدم حقوق خوبی بهت می دم.
    - من بدون حقوق هم دربست نوکر خانم هستم. ولی افسوس که اجازه این کارو ندارم. چون بابا سرمو می بره.
    - چرا؟
    - برای اینکه قبل از دیدنت خیلی سفارش کرده که مراقب رفتارم باشم. و از نزدیک شدن به تو و حرف زدن حذر کنم. می گفت تو با بقیه دخترا فرق داری. چشم و چراغ و دردونه فامیل هستی. دیگه نمی دونست نا خواسته از دور دلم عاشق و دیوونه تو می شه.
    - وای، چه پسر حرف گوش کنی هستی. آخی طفلکی! دلم برات میسوزه، چقدر مواظب اعمالت بودی. حتما خیلی زجر کشیدی که به طرفم نیومدی و آزارم نکردی.
    سپهر- لعنتی مسخره ام می کنی! اونقدر که تو اذیتم کردی من کاری نکردم. الان هم جز حرف دلم چیزی بهت نمی گم. راستی می دونی که قراره برات خواستگار بیاد.
    - نه از کجا بدونم، مگه علم و غیب دارم. حالا طرف کی هست که اول تو خبر دار شدی؟
    - یعنی سها بهت نگفته مهمون داریم؟
    - نه فقط گفت که عصر یه سر بیام خونتون، خوب مهمونتون کیه؟
    - دیشب عمه با لیلی و بهزاد آمدند. عمه از تو خیلی خوشش اومده و برای همین اومده تو رو برای بهزاد خواستگاری کنه. تو بهزادو دیدی؟
    - نه سعادت نداشتم که زیارتش کنم. حالا چه شکلی هست؟ خوشگل یا نه. اگه مثل تو باشه نمی خوامش.
    - پس مثل من نباشه قبول می کنی. زیبا و جذابه و مورد قبول خانم واقع میشه.
    - پس خیلی عالی شد.
    با فریاد گفت: بی انصاف پس دل من چی میشه؟! یعنی من ادم نیستم که هر کاری می کنم ازم خوشت نمی یاد. می دونی چه بلایی سرم آوردی. دیوونه ام کردی. خونه خرابم کردی. با اون چشمات جادوم کردی و آتیشم زدی.
    سپس ارامتر ادامه داد: چرا اینقدر بی انصاف و سنگدلی، چرا؟ غزال......
    با صدای لرزان گفتم: بله
    - اگه جلوی پات زانو بزنم و التماست کنم قبول می کنی که واقعا از ته دل و از اعماق وجودم دوست دارم.
    - نه، من نمی خوام جلوی پام زانو بزنی یا التماسم کنی. تو خودت گفتی من به دختری دل نمی بندم و فقط برای چند صباخی که خوش باشم باهاشون دوست میشم. پس من چطوری حرفهاتو باور کنم که واقعا دوستم داری و عشقت تب تند و هوس نیست؟ و وقتی منو وابسته خودت کردی ولم نمی کنی و نمیری دنبال یکی دیگه؟! حرفهای تو مثل وز، وز زنبور تو گوشم مونده. اگه من به جای تو بودم وقتمو تلف نمی کردم و داممو جای دیگه پهن می کردم.
    چند دقیقه ای هر دو ساکت شدیم تا اینکه سپهر سکوت را شکست و گفت: ممنون که نصیحت ام کردی از این پس مثل زنبور وز وز نمی کنم و مزاحم اوقات سرکار خانم نمی شم.
    و بدون خداحافظی گوشی را گذاشت. تحت تاثیر حرفهایش قرار گرفته و مانند غریقی در وسط دریا در میان تلاطم امواج قرار گرفته بودم. نمی دانستم چیکار کنم، مانده بودم بر سر دو راهی. چون برای کسی مثل من هضم این کلمات خیلی سخت بود. از فکر کردن سرم ترکید. چون عقل حکم می کرد از آدم هوس بازی مثل سپهر دوری کنم. ولی دلم مرا به جلو سوق می داد تا به ندایش پاسخ دهم. نگاهی به ساعتم انداختم ساعت چهار بود و چیزی به آمدن مامان و بابا نمانده بود. بلند شدم و به حمام رفتم تا کسالتم را با گرمی آب برطرف کنم کمی سرحال شوم. تازه بیرون آمده بودم که بابا زودتر از مامان رسید. تند تند آماده شدم تا بابا منو به خونه عمو سعید رساند.
    زنگ را زدم و داخل شدم، لیلی و سها جلوی در به انتظارم ایستاده بودند. با دیدن لیلی، پله هل را دو تا یکی کردم و بالا دویدم و یکدیگر را درآغوش کشیدیم. بعد از احوال پرسی خودم را به بی خبری زدم و با تعجب پرسیدم: لیلی خانم کی تشریف آوردین؟
    - دیشب ساعت نه و نیم، ده بود اومدیم.
    اخم کردم و به سها گفتم: بی معرفت چرا بهم نگفتی؟ ترسیدی نهار بیام اینجا. اگه مامان و بابا می دونستند اونها هم می اومدند.
    سها- خواستم غافلگیرت کنم. الانم میری و به خاله شیرین خبر میدی.
    در دلم گفتم: چقدر هم غافلگیر شدم، چون قبل از تو آقا داداشت خبر داده بود.
    با هم به داخل رفتیم. اول با عمه خانم و بعد با بهزاد سلام و احوال پرسی کردم. حق با سپهر بود، بهزاد پسری زیبا و جذاب و تقریبا شبیه عمو سعید بود ولی به زیبایی سپهر نمی رسید، چون سپهر فوق العاده زیبا و دوست داشتنی بود.
    خاله خودش به مامان تلفن کردو آمدن عمه را خبر داد و برای شام دعوتشان کرد.
    همه دور هم جمع و مشغول صحبت بودیم. بهزاد زیر چشمی نگاهم می کرد. سعی می کردم نگاهم با نگاهش تلاقی نکند. ساعت یک ربع به شش عمو سعید و سپهر هم آمدند. قیافه هر دو پکر و گرفته بود و سپهر حتی زحمت سلام دادن به خود را نداد و انگار نه انگار که مرا دید. بدون اعتنا و توجه کنار بهزاد نشست.
    عمه خانم با دیدن قیافه آنها پرسید:چی شده، شما دو تا باز سگرمه هاتون ترهمه؟ نکنه باز جر و بحث داشتین؟
    سپهر- نه عمه جان، چرا جر و بحث کنیم.
    عمو- آقا راست میگه جر و بحث نکردیم. فقط حضرت آقا بدون خبر، سر خود رفته برای نیمه شب یک شنبه بلیط گرفته، انگار اونجا حلوا پخش می کنن که آقا با عجله می خواد بره.
    با شنیدن این جمله ته دلم خالی شد. چون مسبب اصلی من بودم شاید اگر کمی ملایم تر با او حرف می زدم، هرگز فکر رفتن نمی کرد. خاله چنگی به صورتش انداخت و گفت: وای خدا مرگم بده، کجا می خوای بری مادر؟ مگه چقدر پیش ما موندی که به این زودی خسته شدی. نکنه باز مهرداد زنگ زده و هوایی شدی که می خوای بری؟
    سپهر برافروخته و بلند جواب داد: مگه قرار بود برای همیشه موندگار بشم که با زنگ زدن مهرداد فیلم یاد هندوستان کنه. نخیر، نه مهرداد زنگ زده نه کس دیگه ای. نه اینکه از شما خسته شدم، الان پنج ماه که اینجا هستم و مدت کمی نیست و باید برم و به کارام سر و سامون بدم.
    عمه- عمه جان وقتی خانواده تو اینجاست، تو کجا می خوای بری. مگه اینجا چه عیبی داره که نمی تونی زندگی کنی.
    سپهر – از اول هم قرار نبود من اینجا بمونم. نمی تونم اینجا راحت باشم. هیچی نداره خراب شده که دل آدم خوش باشه. مثل زندون دست وپام بسته است.
    لیلی به شوخی گفت: نکنه ما مزاحمت شدیم و از اومدن ما ناراحتی که می خوای فرار کنی.
    سپهر- دستت درد نکنه لیلی، این چه حرفیه،شما عزیز و مراحم ما هستین.
    سپهر با طعنه و کنایه ادامه داد: اینجا فقط یک نفر غریبه و مزاحمه و بقیه خودی هستند.
    چ.ن می دانستم دلش از کجا پر است جوابی ندادم و سرم را پایین انداختم. عمو با عصبانیت جواب داد: سپهر مواظب حرف زدنت باش. غزال با سها هیچ فرقی نمی کنه و اینجا خونه خودشه.
    بی توجه به حرفهای عمو نیشخندی زد و گفت: راستی تو بیکار هستی که هر دم و دقیقه میای اینجا، مگه خونه و زندگی نداری.
    - فکر نکنم اومدن من ربطی به تو داشته باشه. اگه وجود من ناراحتت می کنه میتئنی تشریف ببری به اتاقت.
    با تمسخر لبخندی زدم و ادامه دادم: نکنه با هانی جون حرفت شده که با توپ پر اومدی، آقای مهندس.
    مثل اسپند روی آتش از جا بلند شد و با فریاد گفت: بابا همه اش تقصیر شماست که این تخم لق رو تو دهن این دیوونه شکوندی.
    با فریاد جواب دادم: دیوونه تویی یا من که سر خونواده ات داد می زنی، کاش به جای مهندس درس ادب یاد می گرفتی که اینطور هوار نکشی.
    با دیدن اشک های سها دیگر ادامه ندادم و بلند شدم تا به آشپزخانه بروم و آبی بخورم که خاله رنگ پریده و پریشان بلند شد و گفت: غزال جان کجا میری؟ تو رو خدا حرف های این پسر رو به دل نگیر. نمی دونم امروز چه مرگش شده.
    - خاله جون می خوام یه لیوان آب بیارم چون موتور سرش خیلی داغ کرده و لازمه که خنک بشه.
    خاله خیالش آسوده شد و سر جایش نشست ولی سها همراه من آمد و با گریه گفت: غزال من معذرت می خوام، مبادا بری و اینجا دیگه پا نذاری، باور کن اونوقت من دق می کنم.
    سرش را به سینه ام چسباندم و گفتم: دیوونه مگه بچه هستم که قهر کنم. برای من تو مهمی. جان من دیگه گریه نکن.
    - یعنی باور کنم از ما دلگیر نیستی؟
    - آخه چرا از شما دلخور باشم. سپهر هم حتما از جایی ناراحته، چون تا به حال با من اینطوری صحبت نکرده بود.
    پارچ آب و لیوان را برداشتم و با هم به هال رفتیم. به غیر از سپهر که سرش را بین دستانش گرفته بود همه به من نگاه می کردند. احساس کردم عمو سپهر را سرزنش می کرد چون با داخل شدن من بقیه حرفش را ادامه نداد. لیوان را پر اب کردم و بهش گفتم: بیا این آبئ بخور تا حالت جا بیاد.
    سپهر- نمی خورم.
    - خودت گفتی که نمی خوری پس هر چه آید خوش آید.
    و فورا پارچ آب یخ رو روی سرش خالی کردم. مثل جرقه از جا پرید، پارچ رار روی زمین انداختم و ازش دور شدم.
    سپهر- لعنتی وایسا تا حسابتو برسم.
    بدون توجه که به دنبالم می امد به طرف پله ها دوئیدم که عمه خانم گفت: وامصیبتا!!
    عمو- سپهر ولش کن، تقصیر خودته که نیش اش زدی.
    سپهر توجهی به گفته های آنها نداشت و دنبال من می دوید، سه چهار تا پله مانده به طبقه دوم به عقب برگشتم. همان لحظه پام پیچ خورد و به سمت پائین پرت شدم. از ترس چشمانم را بستم. اگر سپهر پشت سرم نبود به پائین پرت می شدم. وقتی از سالم بودنم مطمئن شدم چشمانم را باز کردم و خودم را در آغوش سپهر دیدم. رنگ به چهره اش نبود و پریشون پرسید: خوبی، سالمی؟ چی شد که افتادی؟
    نگاهی به چشمان آشفته و خاکستریش کردم و لبخند زنان جواب دادم:
    - آره خوبم، فقط پام درد می کنه، آخه پام پیچ خورد.
    لحظه ای چشمم به پشت سپهر افتاد بقیه هم پریشان ایستاده بودند. از اینکه در بغل سپهر بودم خجالت کشیدم و خودم را از آغوشش بیرون کشیدم و روی پله نشستم. همان لحظه صدای آیفون در خونه پیچید.
    خاله عصبانی گفت: سپهر الان جواب خونواده شو چی میدی؟ اگه پاش شکسته باشه چی؟
    - قرار نیست اونا چیزی بدونن. اگر هم شکسته باشه خودم یه چیز سر هم می کنم میگم. شما نگران نباشید. شما برید پائین تا متوجه نشدن.
    بهزاد- اگه شکسته باشه یا حتی مو ورداشته باشه ورم می کنه.
    لیلی نگاهی به مچ پایم کرد و گفت: نه ورم نکرده.
    آنها پایین رفتند و سها وسپهر ماندند، با کمک سها به اتاقش رفتیم. سپهر هم رفت تا لباس های خیس اش را عوض کند. طفلکی سها در آب گرم پاهایم را ماساژ میداد. سپهر هم بعد از عوض کردن لباسهایش آمد تا حالم راپرسید که جواب دادم: یه کمی بهتره.
    سپهر- سها برو پماد بی حس کننده و باند رو بیار تا مچ پاش رو ببندیم.
    بعد از رفتن سها کنارم نشست و دستم را، به دستش گرفت و با دست دیگرش موهای پریشانم را مرتب کرد و گفت: غزال منو ببخش. همه اش تقصیره منه که اذیت ات کردم. اگه بلایی سرت می اومد چه خاکی تو سرم می ریختم. هیچوقت خودمو نمی بخشم.
    خیره به صورتش نگاه کردم و گفتم: عیبی نداره، چون باعث رفتن و عصبانیت تو من هستم. حالا اتفاقی نیافتاده که ناراحت شدی.
    .... دستش را دور شانه ام انداخت و سرم را روی شانه اش گذاشت، نتوانستم عکس العملی نشان دهم چون گرمای تنش آرامم می کرد.
    سپهر- غزال آخه دل آشفته ام به چشای تو عادت کرده، دل زبون بسته. کاش از روز اول دلم با دلت همزبون نمی شد. تا الان به خاطر تو، آواره نمی شد و در کنار محبوبش می موند. آخه قبل از اینکه، تو توی دلم پا بذاری، اینطوری بیقرار نبودم. خیلی دوست دارم. تو اولین و آخرین عشق منی، هر جا که باشم.
    سرم رابلند کردم و به چشماش که پر از اشک بود خیره شدم. دل من هم مثل او گریان و لرزان بود. قلبم سخت می تپید، بی قرار بودم ولی هر کاری می کردم، نتوانستم احساسم را بیان کنم. با چرخیدن دستگیره سپهر فورا اشک هایش را پاک کرد و با فاصله نشست و سرش را پایین انداخت. سها کمی از پماد را به پایم مالید و با باند بست. سپهر هم بیرون رفت. بعد از رفتنش پرسیدم: سها مهرداد کیه؟
    - پسر خاله مه! اونها هم چندین ساله که در رم زندگی می کنند، ولی شوهر خاله ام در ایرانه، اون محیط اونجا رو دوست نداره.
    در دلم گفتم مهرداد برادر مهسا ست. خیلی دلم می خواست مانع رفتن سپهر شوم ولی غرورم اجازه نمیداد. وقتی کارمان تمام شد به حالت عادی پایم را روی زمین گذاشتم و با هم به نزد بفیه رفتیم.
    مامان- شما دو تا اون بالا چی کار می کردین که لیلی تنها مونده.
    - درس می خوندیم.
    مامان- حسنی به مکتب نمیرفت، وقتی می رفت جمعه می رفت.
    - مامان! جلوی همه آبرومو بردی.
    مامان- گفتم تا شاید به غیرتت بر بخوره و این سال آخریه یه تکونی به خوودت بدی. راستی تا یادم نرفته بهت بگم، سهند کارت داشت یه تماس باهاش بگیر.
    فورا به سراغ تلفن رفتم و شماره خانه عمو را گرفتم. خود سهند جواب داد یعد از سلام و احوالپرسی پرسیدم: خیر باشه سهند جان چی کار داشتی؟
    سهند- می خواستم بگم از هفته آینده مسابقات باشگاهی شروع میشه، آقای ادیب از طرف خواهرش پیغام داد که بهت خبر بدم. چون همه روزه تمرین داریم.
    با فریاد گفتم: آخ جون. پس از فردا بسم الله.
    بعد از گذاشتن گوشی مامان پرسید: چی گفت که اینطور هیجان زده شدی و داد و فریاد به راه انداختی.
    - هفته آینده چهارشنبه مسابقات شروع میشه. می گفت که از فردا باید هر روز برم.
    ساناز با اخم گفت: وای از فردا کارمون دراومد، خونه میشه میدون جنگ.
    - لوس، اصلا از فردا تا پایان مسابقات میرم خونه عمو اینا که مزاحمتون نشم.
    عمه خانم در حالی که می خندید گفت: مگه چه کلاسی می ری دخترم که خونه میدون جنگ می شه؟
    - کلاس کاراته.
    لیلی مات و مبهوت پرسید: کلاس کاراته؟ نمی دونستم رزمی کاری. حالا کمر بندت چه رنگیه؟
    - قهوه ای که اگر برنده شم سیاه می گیرم.
    - خیلی جالبه، مگه چند ساله که کلاس میری؟
    - از هشت سالگی ولی مرتب نرفتم.
    سهیل- لیلی، غزال سوار کاری و تیر اندازی هم بلده.
    سپهر- بیچاره شوهرش. چون اگه حرفی برخلاف میل اش بزنه، حسابش رو با مشت و لگد یا گلوله می رسه.
    - آقا سپهر چرا این همه ازم تعریف و تمجید می کنید. خوبه شنبه شما می رید و فقط مامان که این همه منو شرمنده می کنه.
    تا موقع شام، صحبت در مورد علت رفتن سپهر بود و بابا و مامان زبان به نصیحتش گشوده بودند. سپهر در حالی که به سئوال های دیگران جواب می داد، تمام حواسش به من و بهزاد بود. چون بهزاد زل زده بود به صورتم. در دلم بهش می خندیدم، به خاطر حسادتش نسبت به بهزاد.
    بعد از شام سپهر، گوشه دنجی را گیر آورد و رفت نشست. وقتی داشت به اطراف نگاه می کرد، دعا می کردم تا زودتر مهمانی امشب به پایان برسد، در دلم گفتم: خدا کنه امشب سها اصرار نکنه که بمونم.
    چشمانم را بستم و روی صندلی نشستم وقتی چشمانم را باز کردم، نگاهم در نگاهش گره خورد. دقایقی بعد بلند شد و به پذیرائی رفت. صدای دل نشین و روح نواز پیانو بلند شد. سپهر هنگام نواختن آهنگ، شعر زیبای الهی ناز را می خواند:
    باز ای الهه ناز
    با دل من بساز
    کین غم جان گداز
    برود ز برم
    گر دلم نیاسود
    از گناه تو بود
    بیا تا ز سر گنهت گذرم
    باز می کنم دست یاری به سویت دراز
    بیا تا غم خود را با راز و نیاز
    ز خاطر ببرم
    گر نکند تیر خشمت دلم را هدف
    به خدا همچون مرغ پر شور وشرر
    به سویت بپرم
    اون که او به غمت دلبندد چون من کیست
    ناز تو بیشتر از این بهر چیست
    روحم در حال پرواز بود، دست و دلم می لرزید. بعد از تمام شدن آهنگ بابا خواست تا آهنگ دیگری بخواند. همه آهنگ هایش بوی غم می داد و خاله با ناراحتی گفت: مدتیه که این پسره عوض شده. تقصیر این سعیده، از وقتی صحبت ازدواج با هانی رو پیش کشیده اخلاقش عوض شده.
    سهیل با شیطنت جواب داد: مامان شاید هم عاشق شده و شما بی خبرید.
    خاله- سپهر و این کارا؟ فکر نکنم چون تنها کاری که از سپهر بر نمی یاد عشق و عاشقی است. چون انوقت هوس رفتن نمی کرد.
    عمو- پدر سوخته تو این حرفها رو از کی یاد گرفتی؟ نکنه حرف دل خودته که پای سپهر و، وسط می کشی.
    سهیل از شرم سرخ شد و سرش را پائین انداخت که باعث خنده شد. با خنده گفتم:
    سهیل خجالت نکش، بگو. شاید فکری به حالت کردیم.
    سهیل- استاد، دست شما درد نکنه، شما چرا؟
    دستانم را به حالت تسلیم بالا بردم تا مبادا حرفی بزند و باعث آبرو ریزی شود.
    - خاله من الان ته و تو قضیه رو درمیارم.
    عمو- غزال جان نرو، میترسم شرمنده ات بشم.
    بابا- سعید نترس، غزال از زبون کم نمیاره. فوقش تو سر و کله همدیگه می زنن.
    بهزاد- دائی جان حق با آقای سراج! غزال خانم از کسی کم نمیاره، درسته؟
    - دقیقا همین طوره، چون من از رو نمی رم.
    بلند شدم و به پذیرائی رفتم چون پشتش به من بود، منو ندید.
    آهسته نزدیک شدم و دستم را روی شانه اش گذاشتم. بدون اینکه نواختن پیانو را قطع کند، سرش را بالا گرفت و لبخندی زد.
    صندلی را کنارش گذاشتم و به صورتش که با لبخند زیبا تر شده بود خیره شدم. وقتی تمام شد گفت:
    کاش می دیدم چیست
    آنچه از چشم تو تا عمق وجودم بهاریست
    آه وقتی که تو لبخند نگاهت را
    می تابانی
    بال مژگان بلندت را می خوابانی
    آه وقتی تو چشماتت
    آن جان لبالب از جاندارو را
    سوی این تشنه جان سوخته می گردانی
    موج موسیقی عشق
    از دلم می گذرد.
    - برای هر چیزی یه شعری میگی؟!
    سپهر- میشه علت قدم رنجه کردن بانو رو بدونم.
    - مثلا اومدم خبر از دل تو بگیرم چون سهیل به خاله گفت: حتما عاشق شدی که این کارو می کنی.
    سپهر خنده بلندی سر داد و گفت: تو که خبر از حال من داری، چرا بهشون نگفتی. راستی پات هنوز درد می کنه؟
    - یعنی اینقدر منو دوست داری که راضی به مرگمی، چون اگه جواب می دادم بابا پوست سرمو می کند البته نه... گردنمو میزنه.
    - بی انصاف اگه من راضی به مرگت بودم که خودمو سپرت نمی کردم که از پله ها پرت نشی. ولی عجب لحظه قشنگی بود کاش ادامه داشت.
    خندید و ادامه داد: مار از پونه بدش میاد جلوی لونه اش سبز میشه. از من فرار می کنی اونوقت می افتی تو بغلم.
    سرم را پائین انداختم و گفتم: خیلی لوسی، کاش منو نمی گرفتی و می افتادم پائین.
    - آخه تو چرا نه رحم نه مروت، نه انصاف؟
    - پس به دفعه بگو سلاخم.
    با گفته من به قهقه افتاد و گفت: من فدای سلاخی به خوشگلی تو برم که دل وحشی منو رام خودش کرده. دیدی به خاطر تو و فقط با یه نگاه تو لب به مشروب نزدم و اومدم و عقده دلمو سر این خالی کردم. راستی عروس خانم، دومادو پسندیدی؟
    چشمانم رابستم و گفتم: نه، چون جلوی همه خردم کرد و می خواد ترکم کنه.
    در حالی که صداش می لرزید گفت: جان سپهر، چشماتو باز کن و جواب بده.
    چشم باز کردم و به چشمانش خیره شدم که گفت: لعنتی چرا الان اینو میگی؟ الان که کار از کار گذشته و من بلیط گرفتم.
    - اگه راستشو بگم ناراحت نمی شی؟
    - نه بگو! خیلی هم خوشحال میشم.
    - بیش از هر چیز به خاطر خاله اینا، راضی به رفتنت نیستم. چون من باعث شدم که تو بری. نمی گم...
    به میان حرفم دوید وگفت من ساده لوحو باش که فکر کردم به خاطر دل خودت می خوای از رفتن منصرف بشم.
    - من نگفتم فقط به خاطر اونا نمی خوام بری، بلکه گفتم هشتاد درصد به خاطر خانواده ات و بیست درصد به خاطر دل خودم.
    - پس هر وقت دل رحیمت عزم صلح کرد و به صد در صد رسید بهم خبر بده تا برای همیشه برگردم. در ضمن از طرف من به مامان بگو من عاشق نشدم بلکه مجنون، دیوانه و آواره شدم. البته این قسمت شو به دل خودت بگو. حالا هم تا شک نکردن و گردن لیلی منو نزدن پاشو برو.
    چشم به هر دوشون میگم.
    بلند شدم که بروم دوباره صدایم کرد: غزال.
    -بله؟
    -خیلی دوست دارم،خیلی،خیلی! فهمیدی؟
    در حالی که می رفتم جواب دادم: دیوونه،دیوونه، دیوونه!
    کنار دست خاله نشستم و گفته سپهر را برایش گفتم که جواب داد: من که می دونم سپهر اهل این حرفا نیست. بیخود نبود که هانی رو قبول نکرد.
    مامان- نازی سپهر حق اونو قبول نکنه. آخه حیف نبود که پسری به این خوبی با هانی ازدواج کنه؟ سپهر هم خوش قیافه است هم شغل خوبی داره. من هم بودم قبول نمی کردم.
    -شیرین دست رو دلم نذار که از دست سپهر خونه. به قیافه و شغل نیست که، اگه از کارهاش و اخلاقش بگم، میگی هانی از سرشم زیادیه.
    عمه- نازی بس کن، سپهر هم جوونه. همه اول جوونی از این کارا می کنن. شما هم همچین بی تقصیر نیستید که زیاد پر و بالش دادید و آزادش گذاشتین.
    سپهر که حرفهایشان را شنیده بود با صدای بلند گفت: شما خانم ها تا بیکار میشینین غیبت می کنین.
    و در خالی که نزدیک می شد گفت:
    -شیرین خانوم ممنون که طرفداریمو می کنید. شما بگید آخه دختر قحطیه که این لقمه رو واسم گرفتن. دختره وراج سر آدمو می خوره.
    مامان- تو هر وقت خواستی زن بگیری بگو خودم یه دختر خوب و خوشگل برات پیدا کنم که مثل حوری باشه.
    سهیل به جای سپهر جواب داد: حتما این کارو می کنه، کی بهتر از شما که حامی و طرفدارش هستین.
    سپهر که حرفهای مامان به مزاجش خوش آمده بود با لبخندی که بر لب داشت جواب داد: خوب درسای استادت رو یاد گرفتی.
    عمه- مگه سهیل دانشگاه میره؟
    سپهر خنده ای کرد و گفت: نه عمه جون، سهیل پیش غزال درس می خونه و حسابی هم ازبر میشه. مگه نه؟ هفته پیش که به شمال رفته بودیم دو تایی، سه تا مار گرفته بودند که یکی رو زیر پای هما خواهر هانی انداخته بودند که بیچاره از ترس داشت سکته می کرد. دو تاشو هم تو جیب من گذاشته بودند.
    بهزاد با چشمان گشاد شده گفت: غزال خانم کارای شما دیدنیه، خیلی هنره که دختر از مار نترسه.
    -من دختر کوهستانم، نه دختر نازنازوی شهری.
    مامان در حالی که می خندید سرش را تکان داد وگفت: این دختر من آخر چک برگشتی میشه، چون هر خونه پا بذاره، ویرون می کنه. البته یه پسر عمو داره که لنگه خودشه، که به تازگی سهیل هم به اونا اضافه شده. خوبه هما متوجه نشده که کار شما دوتاست و گرنه آبرومون می رفت.
    - اتفاقا شیرین خانم کارای غزال آدمو به وجد میاره و به نظرم تو هر خونه ای پا بذاره شادی و شعف میاره. مگه نه مامان؟
    عمه خانم گفته هایش را تایید کرد. زیر چشمی به سپهر نگاه کردم که اخم کرده بود.
    شب هر چقدر لیلی و سها اصرار کردند، نماندم و به بهانه درس و کتاب به خانه خودمان رفتم چون برای شب جمعه مامان همه را برای شام دعوت کرده بود.
    صبح در مدرسه، زنگ آخر، نرگس خانم، فراش مدرسه با یک جعبه شیرینی به داخل کلاس آمد و گفت: غزال این جعبه شیرینی مال قنادی لادن که سفارش داده بودی آوردم.
    مات ومبهوت جعبه را گرفتم تا شک نکند که من سفارش ندادم و باعث دردسر نشود. وقتی در جعبه را باز کردم کاغذی داخلش بود که نوشته بود: نذرتان قبول. فهمیدم سپهر سفارش داده.
    مینا- غزال راستشو بگو خودت سفارش دادی یا کس دیگه ای فرستاده.
    -مگر فرقی هم می کنه، مهم اینه که حاجت من روا شده، حالا پاشو برای بقیه هم تعارف کن.
    مینا- این روزا خیلی مشکوک شدی. نکنه تو هم مثل بنفشه عقلتو از دست دادی و خبریه؟
    -نه خیالت راحت باشه، من عقلم سرجاشو اگه هم خبری باشه اول تو رو خبر می کنم تا نصیحت ام کنی.
    بعد از رفتن مینا، بهناز آهسته در گوشم گفت: سپهر فرستاده، آره کلک؟
    چشمکی زدم که صدای اعتراض بقیه درآمد که می گفتند: زود باش، به ما هم بگو کی فرستاده.
    هرچقدر سیم، جیم کردند نتوانستند از زیر زبانم حرف بکشند و آخر دست از بازجویی کشیدند. ظهر هر چقدر نشستم خبری از سپهر نشد. حالا دیگه اون ناز می کرد، با خودم گفتم حتما عصری جلوی باشگاه می آید. عصر به بتشگاه رفتم چون پایم درد می کرد زیاد تمرین نکردم و گوشه ای نشسته و تماشا می کردم. وقتی از کلاس بیرون آمدم به جای سپهر، یاشار رو دیدم. تعجب کردم چون هیچ وقت بدون خبر نمی آمد. جلو رفتم و سلام کردم و پرسیدم: یاشار چی شده که بدون اطلاع اومدی دنبالم.
    -مگه باید خبری باشه که به دیدنت بیام. از وقتی که از شمال آمدیم به خونه ما سر نزدی، برای همین اومدم تا ببرمت خونه خودمون. حالا اگه ناراحت شدی برگردم.
    -نه خیلی هم خوشحال شدم فقط یه خورده نگران شدم. یاشر موبایلتو بده به خونه زنگ بزنم بعد بریم.
    -زحمت نکش خودم از عمو اجازه گرفتم و حتی کتاب و لباساتو آوردم تا شب هم بمونی.
    -آفرین صد باریک الله، چفدر زرنگ شدی و همه کارا رو ردیف کردی. بابت همه چیز ممنونم. راستی یاشار اگه کار بخصوصی نداری بریم برای سها و سپهر کادو بگیریم.
    -بنده در خدمتم، شما امر بدید تا اونجا برم.
    خندیدم و گفتم: امروز چی شده لفظ قلم حرف می زنی؟ برو مغازه نقره فروشی می خوام کادوی شیک و فانتزی بگیرم.
    با هم به مغازه نقره فروشی که صاحبش دوست بابا بود رفتیم. با کمک و همفکری یاشار، یک قاب عکس برای سها و ست خودکار و جا سوئیچی برای سپهر خریدیم. یاشار هم از طرف خودش برای سپهر یک جا خودکاری خرید. موقعی که از مغازه بیرون آمدیم یاشار گفت: غزال انشاالله دفعه بهد برای خریدن آئینه و شمعدان اینجا بیایم.
    لحظه ای قلبم از حرکت ایستاد. چون این حرف از طرف یاشار اصلا باور کردنی نبود. نگاهی به صورتش انداختم. عشق و محبت در چشمانش موج می زد. بدون اینکه جوابی بدهم به طرف ماشین رفتم. یاشار هم پشت سر من آمد. در دلم گفتم: خدایا یه سر دارم و هزار سودا. حالا جواب کدومشون رو بدم.




  11. کاربر مقابل پست آوینا عزیز را پسندیده است:

    Ďŗêẳmÿ Ğįřl (08-15-2011)

  12. Top | #6



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    54.12
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,470
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    قسمت 20
    هر دو ساکت بودیم و من

    به جلو چشم دوخته بودم که یاشار سکوت را شکست و گفت: غزال ناراحتت

    کردم

    بدون اینکه نگاهش کنم سرم را

    تکان دادم

    .
    یاشار- پس چرا یکدفعه

    ساکت شدی و حرف نمی زنی؟
    - دارم فکر می کنم، آخه ازدواج کردن کار بسیار مشکلیه،
    مخصوصا اگه خلق و خوی طرف مقابل رو نشناسی.( وانمود کردم که متوجه منطورش نشدم) و

    قبول مسئولیت برای آدمی مثل من خیلی سخته. ترجیح میدم تا آخر عمرم مجرد

    بمونم

    .
    یاشر احساس کرد متوجه

    منظورش نشدم با لحن خاصی پرسید: نظرت در مورد عشق چیه؟
    خنده ای کردم و جواب دادم: یاشار عجب سوال سختی کردی. من
    با معنی این واژه ها بیگانه ام! فقط تا اونجایی که شنیدم و دیدم مثل لیمو شیرین می
    مونه

    یاشار نتونست جلوی خنده اش
    را بگیرد و در حالی که می خندید گفت

    :
    - چه تشبیه جالبی کردی، پس خیلی

    شیرینه

    .
    - اولش آره شیرینه بعد از مدتی که بمونه مثل لیمو شیرین میشه و مثل زهر
    مار می مونه

    - پس عشقو زهر شیرین باید بخونیم. ولی زهر گرم و سینه سوزیه، و شیرینی این
    زهر به خاطر این که شورمستی از اونه، زهر است اما

    !... نوشداروست

    - یاشار من یه کلمه گفتم و تو با هزار جمله جواب دادی. به نظرم تو باید
    استاد ادبیات بشی

    - اگه به اطرافت توجه کنی، معنی و مفهوم عشق و می فهمی و دیگه بیگانه
    نمیشی
    .
    - چشم استاد از این به بعد بیشتر به اطرافم توجه می کنم . شام را بیرون خوردیم، سپس به خانه رفتیم. سهند از دیدنم با خوشحالی گفت: غزال به موقع اومدی، یه آهنگ ترکی برای پس فردا شب باید تمرین کنیم
    - حتما خیلی قشنگه که اینطر هیجان زده شدی؟
    - آره، باید ببینی اسمش سودالمه. باید از همه بهتر ظاهر بشیم
    عمو- سهند بذار وارد بشه، بعدا فکر رقص و تمرین غیر باش
    یاشار- الان همه دانش آموز ها به فکر کلاس کنکور و دانشگاه هستند اونوقت شما دوتا به فکر وقت گذرونی با رقص و کاراته هستید تا نصفه های شب مشغول تمرین بودیم. روز بعد از مدرسه یکراست به خانه عمو رفتم. سهند هم همزمان با من رسید، زن عمو هم برای کمک به مامان به خانه ما رفته بود. دوتایی خوته را روی سرمان گذاشته بودیم. طفلکی یاشار از سر و صدای ما نمی توانست استراحت کند. شب قبل هم تا موقعی که ما بخوابیم بیدار نشسته بود. تا عصر سرمان گرم بود و عصر با هم به باشگاه رفتیم. حسابی خسته و بی خواب بودم. بعد از اتمام کلاس با یاشار که به دنبالم آمده بود به خانه برگشتم. توی ماشین چرت می زدم. مهمان ها قبل از من آمده بودند. تلو تلو خوران به زحمت بالا رفتم. قبل از اینکه به پذیرائی پیش مهمان ها بروم به حمام رفتم تا رفع کسالت کنم. از خستگی حوصله سشوار کشیدن نداشتم و با حوله کمی خشک کردم. شلوار جین آبی با تی شرت آبی پوشیدم و به پذیرائی رفتم و سلام کردم. مامان با دیدن سر و وضعم گفت: غزال این چه وضعیه؟ چرا این جوری اومدی؟ برق نداشتیم یا سشوار، برو تا دوباره سرما نخوردی موهاتو خشک کن .
    - حوصله ندارم، خوابم میاد
    .
    مامان- سیمین این دو تا دیشب چی کار می کردن که یکی اونجا غش می کنه و این یکی هم در حال بیهوشیه .
    یاشار- زن عمو اگه بعد از ظهر به باشگاه نمی رفتند، حتما من هم بیهوش می شدم چون تا نصفه شب دو تایی دیوونه ام کرده بودند. امروزظهر هم که جاتون خالی، خونه رو، رو سرشون گذاشته بودند. مثل زلزله می مونند .
    مامان- مگه چی کار می کردند که صدای تو هم در اومده؟
    بعد لبخندی زد و ادامه داد: هر کس طاووس خواهد جور هندوستان هم کشد. دیروز با پای خودت زلزله رو به خونه بردی.
    یاشار از خجالت سرش را پائین انداخت. آهسته در گوشم گفت : توبه کن و دیگه زلزله رو با خودت نبر
    یاشار- در عوض این زلزله هم شیرینه هم خانمان سوز
    عمو سشوار به دست آمد و منو مثل بچه ها کنار خودش نشاند وشروع کرد به خشک کردن موهام
    عموسعید- محمود دلم به حالت می سوزه که نمی تونی بچه دار بشی. مرد مگه بچه است که اینقدر لوسش می کنی؟
    عمو- سعید چطور دلت ممیاد به دختر گلم بگی لوس. دخترم مثل شیر می مونه، چند تا مردو حریفه عمو با حوصله وظرافت موهایم را می بافت که سهند از خواب بیدار شده و با چشمان پف کرده آمد و وقتی ما رو دید گفت: خدایا کاش من هم دختر بودم تا بابا، نازمو می کشید. بابا اینقدر لوسش نکن فردا اگه شوهرش نازشو نکشه، یا هر روز قهر می کنه میاد خونه خودمون یا طرف رو کتک می زنه و هر روز باید کلانتری بریم. چرا که خانم آقا رو گوشمالی داده

    - حسود، چون عمو عاشق و شیدای منه این کارا رو می کنی
    سهند به حالت تسلیم دستانش را بالا برد و گفت: ببخشید من غلط کردم حرفی زدم
    سپهر- سهند تا تو باشی که دیگه سر به سر غزال نزاری. ببین با یه جمله چطوری کوتاه اومدی
    .
    سهند کنار سپهر نشست و با هم آهسته حرف می زدند و می خندیدند. حرصم گرفته بود. بنابراین بلند شدم و جلوی پای سهند زانو زدم و گفتم :
    - سهند نمی دونی وقتی مهمون داریم نباید پچ پچ کرد و خندید؟
    سپهر - حرف های منو تکرار می کنی. چطور تو می تونی به داداش من درس بدی ولی من نمی تونم به داداشت درس سیاست یاد بدم
    - نکنه یه وقت آقا سپهر از راه بدرش کنی؟ هرچند که مد تیه از راه بدر شده و همچین بی دست و پا نیست سهند آهسته گفت: غزال ببین آقا دوماد چطوری نگاه
    می کنه. آخه قبل از این که تو تشریف فرما شی، عمه خانم برای بهزاد خان، از تو خواستگاری کرد. به گمونم به غیرتش برخورده لحظه ای سکوت کردم،
    سپس جواب دادم: به اون چه ربطی داره، حالا که اینجوریه بکش اونطرف می خوام بین شما دو تا بشینم بین آن دو نشستم و دستم را دور گردن سهند انداختم. سپهر موذیانه پرسید: غزال میشه نظرتو در مورد بهزاد بپرسم. هر چند که آقا محمود جواب رد بهشون داد .
    - وقتی بزرگترم جوابشو داده، چرا از من سوال می کنی. حتما صلاح ندونستن .
    سپهر- من نگفتم که صد در صد جواب نه رو گفت. بلکه چون بهزاد ایران زندگی نمی کنه، قبول نکرد که بهزاد هم گفت، اگه نظر تو مثبت باشه حاضره برای همیشه به ایران بیاد
    برای اذیت کردنش جواب دادم : من ترجیح می دم با یکی از پسرای فامیل ازدواج کنم تا غریبه. چون از بچگی باهاشون بزرگ شدم و با اخلاق و رفتارشون آشنا هستم .
    برای اینکه آثار جمله ام را در صورتش ببینم، نگاهش کردم و ادامه دادم: سپهر راستی، تو این چند وقته به دربند رفتی؟
    آه بلندی کشید و گفت: من خودم در بند زندگی می کنم، اونجارو می خوام چیکار؟
    - راست میگی، خونه شما هم مثل دربنده، پر دار و درخت. فقط کوه و رودخونه نداره. حالا امشب به خاطر من از دربند خودت بیرون بیا تا با هم به دربند ما بریم
    .
    - مثل دفعه قبل، دعوتم می کنی؟
    - نه این دفعه، جدی، جدی دعوتت می کنم. می خوام روزهای آخر بهت خوش بگذره. و اونجا که میری گهگاهی به یاد ما بیافتی .
    چنان نگاهی کرد که دلم لرزید و برای همین بلند شدم و پیش سها و لیلی رفتم. مامان و خانم ها به آشپزخانه سروقت غذا رفتند و بابا و مردها برای تماشای تلویزیون به هال رفتند. ما هم دور هم نشسته و راجع به مسائل مختلف صحبت می کردیم که کم کم بحث به درس و دانشگاه کشیده شد. سها در مورد تست و کنکور سوال می کرد و یاشار هم منو سهند رو نصیحت می کرد سپهر که دلش پر بود و دنبال بهانه می گشت تا تلافی کند. با تمسخر گفت: همه که نمی تونن دکتر یا ( اشاره به خودش) مهندس بشن. یکی هم باید رخت شور بشه. اونم لازمه . اونوقت میگن غزال رخت شور آنقدربهم برخورد و عصبانی شدم که حد نداشت. دلم می خواست خفه اش کنم. لحظه ای چشمم به شیرینی های بزرگ خامه ای روی میز افتاد. بلند شدم و دو تا برداشتم و به صورت سپهر مالیدم که یاشار داد زد
    :
    - غزال این چه کاریه که می کنی؟ تو که طاقت شوخی نداری، چرا شوخی می کنی؟
    - طاقت شوخی دارم، ولی طاقت مسخره و متلک رو ندارم .
    از سر و صورت سپهر شیرینی می بارید. قیافه اش خیلی خنده دار شده بود و با خنده گفتم: سپهر چقدر قیافه ات خوشگل و بامزه شده، پاشو توی آیینه خودتو ببین
    .
    سهیل- کاش دوربین بود و عکس می گرفتیم .
    - اتفاقا تو دوربینم عکس هست، الان میارم .
    بلافاصله دستانم را پاک کردم . دوربینم را آوردم و عکسی از سپهر گرفتم

    - حالا می تونی بری و صورتتو بشوری.
    سپهر- چشم خانم رخت شور، فقط یادت باشه که پیراهنمو خوب بشوری و گرنه اخراج میشی
    .
    و به دنبالش خنده ای سر داد . زیر لب زمزمه کردم: هه، هه و زهرمار، دیوونه
    سپهر برای شستن صورتش به هال رفت. عمو سعید با دیدن قیافه سپهر خنده کنان گفت: سپهر مگه قحطیه که با سر رفتی تو شیرینی، چه عجله ای برای خوردن داشتی که خودتو به این وضع انداختی
    بابا- حتم دارم کار غزاله !!
    سپهر- بله آقای سراج، دست گل دختر شماست ..
    عمو سعید- عجب دسته گلی با شیرینی درست کرده
    .
    بابا- غزال خانم، لطف کن و یکی از پیراهن های منو به سپهر بده تا عوض کنه چون مامان دستش بنده
    .
    چون آدم وسواسی بود پیراهن نویی برداشتم و اتو کردم . سپس به اتاق ساناز که موهایش را آنجا خشک می کرد رفتم و گله مندانه گفتم: سپهر چرا سه روزه با من لج کردی و جلوی همه هر چی از دهنت درمیاد بهم می گی؟
    سپهر- به همون دلیل که تو حرص منو درمیاری و آزارم میدی گوش کن ببین چی میگم :
    بدین افسونگری، وحشی نگاهی
    نزن بر چهره رنگ بی گناهی
    شرابی تو، شرابی زندگی بخش
    شبی می نوشمت خواهی نخواهی
    پس... بی خودی جوش نزن. بالا بری پایی بیای آخرش مال منی .
    - مثلا چرا؟
    - چون بعد از رفتن من تازهه می فهمی همون بلایی که سر من آوردی سر خودت هم اومده
    .
    - آقای شاعر پیشه تو خواب هم نمی تونی ببینی مالک روح و جان من شدی
    - نمی توانم؟ ابروهایم را بالا انداختم اما او حرکتی کرد که حس کردم، داخل تنور افتاده ام، نمی دانم چه حالی بهم دست داد. تمام تنم می سوخت بدون اینکه عکس العملی نشان دهم، از شرم فورا اتاق را ترک کردم و او فاتحانه خندید.ازجسارتش
    و صحنه ای که چند دقیقه پیش اتفاق افتاده بود دست و دلم می لرزید. سر میز با غذا بازی می کردم و او در حالی که مستانه می خندید غذایش را با اشتها خورد
    .
    علی رغم میل باطنی ام به دربند رفتم و تا رسیدن به خانه حال خوشی نداشتم. خوشبختانه آنقدر خسته بودم که به محض دراز کشیدن خواب چشمانم را ربود و مجال فکر کردن را نداد. صبح با صدای ساناز بیدار شدم وقتی گفتم: سلام، صبح بخیر. ساناز خندید و گفت: سلام، ظهر بخیر. چون ساعت دوازده از خستگی تا لنگ ظهر خوابیده بودم.. ولی از موقع چشم باز کردن تمام صحنه های دیشب در ذهنم جان گرفته بود و مثل فیلم تکرار می شد. زندگی در اروپا بی پروا و جسورش کرده بود که به راحتی به خودش این اجازه را داده بود نزدیکی های عصر مامانم به اتاقم آمد و گفت: چند لحظه ای بشین می خوام باهات حرف بزنم
    چون می دونستم در مورد چی می خواد صحبت کنه، مثل بچه های متین و سر به زیر کنارش نشستم و گفتم: من در خدمتم شیرین خانم
    .
    - دیروز، عمه خانم از تو برای بهزاد خواستگاری کرده، می خوام نظرتو بدونم
    .
    - مامان شما هر کاری رو که خودتون صلاح می دونید انجام بدید چون من عقلم به این کارا قد نمی ده

    . فقط اینو میدونم که بهزاد نه سال از من بزرگتره و این فاصله خیلی زیاده و دیگه این که من با روحیات اون آشنایی ندارم و دیگه این که نمی تونم دور از شماها زندگی کنم
    مامان نگاه عمیقی به صورتم کرد و گفت: آفرین چه دلایل قاطع و خوبی آوردی. حالا عقلت قد نمی داد اینارو گفتی، اگه قد میداد چی می گفتی؟
    مامن صورتم را بوسید و دوباره گفت: ما هم،همین نظر رو داریم. دیشب عمو
    محمود مخالفت خودشو اعلام کرد و هر چی سنگ جلوی پاشون انداخت اونا قبول کردند ولی خواستم باز نظر تو رو هم جویا شم. حالا پاشو آماده شو که زود باید بریم

    بعد از بیرون رفتن مامان، نفس راحتی کشیدم و با خودم گفتم: خدایا شکرت که از شر این یکی راحت شدم. چون حالا حالا نمی خوام درگیر خونه وزندگی بشم. و می خوام آزادانه زندگی کنم
    طبق معمول بلوز و شلوار مشکی پوشیدم. هیچ وقت دوست نداشتم دامن یا پیراهن بپوشم چون معذب بودم. مامان برای هر دو کادو ساعت گرفته بود. قبل از اینکه به خانه شان برویم بابا به گلفروشی

    رفت. لحظه ای با دیدن گلها به فکرم رسید که همه چیز را فراموش کنم و آخرین شب

    اقامتش، به کدورتها، پایان بخشم. از ماشین پیاده شدم و پیش بابا رفتم و دو شاخه گل

    رز برداشتم و همراه بابا به از مغازه بیرون آمدیم
    .
    اولین مهمانشان ما بودیم. از خاله سراغ سها و سپهر را
    گرفتم که گفت در اتاقشان هستند. اول پیش سها رفتم، لیلی هم آنجا بود. صورت سها را


    گرفتم و بوسیدم و تبریک گفتم . کادو اش را همراه با شاخه گلی تقدیمش کردم. سپس به


    اتاق سپهر رفتم و چند ضربه زدم و وارد شدم. جلو آینه کراواتش را می بست که با



    دیدنم، نگاهی به سر تا پایم کرد



    .
    - سلام، مثل اینکه بی موقع مزاحم شدم



    .
    سپهر- سلام به روی ماهت، کاش همیشه مزاحم بشی. راستی آفتاب از کدوم طرف در اومده که شما اینجا



    اومدی؟
    جلوتر رفتم و کادو و شاخه گل را بطرفش گرفتم و گفتم: اومدم بهت تبریک بگم


    سپهر- دروغ نگو چون اگه می خوواستی تبریک بگی، همون پایین جلوی همه هم می تونستی بگی. نکنه غرورت اجازه نمی ده بگی دوستم داری. ولی من
    روزی صد بار میگم غزال دوست دارم، دوست دارم
    .....
    به چشمانم خیره شد. عشق در چشمانش موج می زد. در برق



    نگاهش نمی دونم چی بود که دلم را به آشوب می انداخت. قلبم در سینه عاشقانه می تپید،



    احساس می کردم که صدای ضربان قلبم را می شنود. آتش این عشق هر لحظه ممکن بود خرمنی



    را بسوزاند که به جای خرمن، دل مرا می سوزاند. چشمانش همانند ستاره می درخشید. از



    خود بیخود شده بودم. نمی دونم چقدر در اون حال بودم که با صدای در هر دویمان از رویا بیرون آمدیم. سپهر چند قدم عقب رفت و روی صندلی جلوی آیینه نشست. سپس گفت
    : بله؟
    که فرید داخل شد. با دیدنم دستپاچه شد و بدون اینکه حرفی بزند بیرون رفت. من هم گل و کادو را روی میز



    آرایش گذاشتم. خواستم بروم که سپهر دستم را گرفت . بوسید و تشکر کرد. بدون هیچ حرف



    و حدیثی از اتاق بیرون رفتم. برای آنکه مرا در آن حال نبیند و پی به آشفتگی و



    شیدایی درونم، نبرند به دستشویی پناه بردم. صورتم سرخ شده بود، برای اینکه از حرارت



    درونم کاسته شود صورتم را برای چند لحظه زیر آب گرفتم. بعد پیش سها ولیلی رفتم. به



    اصرار لیلی کمی آرایش کردم و به طبقه پایین رفتیم. کم کم سر و کله بچه ها هم پیدا



    شد. کتی و پدرام با عمو اینها هم رسیدند. بنفشه و بهناز را به پدرام نشان دادم و



    گفتم: آقا پدرام این دو تا هم شریک جرم من بودند



    .
    و هر دو را معرفی کردم که با هم احوالپرسی کردند. پدرام



    به بهناز گفت: بهناز خانم شما بودین که غزال رو صدا می کردین،

    درسته؟
    بهناز- بله، شما آدم باهوشی هستین، با یه بار صدا ها رو از هم تشخیص می دین
    .
    پدرام- کارم منو اینقدر تیز بین بار آورده. مجبورم نسبت به اطرافم خیلی دقیق باشم



    مهمان زیادی دعوت کرده بودند و اغلب هم امده بودند و ولی از سپهر و فرید
    خبری نبود. بهناز مرتب می گفت: چرا عروس خانم تشریف نمی آرن؟
    و هی متلک بار سپهر می کرد، با آمدن آقای بهادری هانی را به بچه ها نشون دادم وگفتم: بچه ها ببینید زن

    دادش سها رو می پسندید .
    بهناز- غزال مثل جن می مونه، مخصوصا با اون موهای سیخ، سیخ اش .
    و همه زدند زیر خنده،



    همان لحظه بهناز محکم به پهلویم زد و گفت: آقای داماد هم تشریف آوردند. به سلامتی



    ایشون به کف بلند
    بنفشه - چقدرهم شیک کرده، کت وشلوار و بلوز مشکی و کراوات سفید. صورت سه تیغ و بوی اودکلنش



    فضا رو پر کرده. به گمونم امشب قصد دلبری داره و سیندرلا رو پسندیده

    .
    نگاهش کردم، حق با بنفشه بود چقدر خوشگل و تو دل برو شده بود. با تک تک مهمانها و بچه های کلاس، سلام
    و علیک کرد و خوش آمد گفت

    آخر از همه پیش ما آمد. نوبت به بهناز که رسید، بهناز با تته پته سلام کرد و تبریک گفت. سپهر لبخندی زد و گفت : بهناز خانم من به معذرت خواهی بابت اون روز بدهکارم و به خاطر رفتار بدی که با شما داشتم عذر می خوام

    بهناز نتونست جوابی بده، به جای اون من گفتم: ایندفعه از خطات گذشتم ولی امیدوارم اولین و آخرین
    خطات باشه


    سپهر- چشم و ممنون که از گناه این حقیر گذشتی




    .
    بهنار نیشگونی ازپایم گرفت که یکدفعه گفتم: آخ، دردم گرفت!! بهناز مگه مرض داری؟؟

    بهناز چپ چپ نگاهم کرد و آهسته گفت: نمی تونی جلوی اون زبونتو نگه داری؟

    -
    چرا می ترسی که باز داد و فریاد راه بندازه. نترس امشب استثنائا خوش



    اخلاق تشریف داره



    .
    سپهر- برای اینکه امشب روح تشنه ام از دل پاک فرشته آب خورده




    .
    این جمله را گفت




    و از ما دور شد. بهناز و بنفشه نگاهی به من کردند و گفتند: یعنی چی؟ منظورش چی
    بود؟؟

    شانه هایم را
    بالا انداختم و گفتم :
    -
    راستی پسر عمه سها ازم خواستگاریکرده، همونی که پیش عمو سعید نشسته



    .
    بهناز- به به، افتادیم تو عروسی. خوب تو چی جواب دادی؟

    با آمدن سهند نتوانستم جواب دهم. سهند، دست مرا گرفت و گفت




    :
    -
    همه دارن برا خودشون می
    رقصند و کیف می کنن. اونوقت شما پیرزنا، نشستین و یکریز دارین حرف می زنین


    بهناز- سهند اگه مردی، برو اون از دماغ فیل افتاده رو بلند کن
    .
    سهند با تعجب گفت: بهناز جان ببخشید کی از دماغ فیل افتاده! چون من فین دماغی نمی بینم
    تا سهند این را گفت، صدای خنده من و بهناز بلند شد. طوری که از جمع
    جدا شدیم و دوباره رویی صندلی نشستیم. از خنده، اشکام سرازیر شده بود. سهند مات ومبهوت به اطرافش نگاه می کرد و می گفت: هر چی نگاه می کنم این فین دماغ اقا فیل رو نمی بینم

    سهیل هم پیش ما آمد و رو به سهند گفت: سهند چی گفتی که این دو تا از حال رفتن. حالا دنبال چی می
    گردی؟

    سهند- دنبال فین دماغ می گردم

    سهیل- اه سهند، حالمو بهم زدی.. این چه حرفیه که می زنی؟

    سهند- خنگ خدا، دنبال فین دماغ فیل می گردم. این




    پیشنهاد و بهناز داده




    .
    سهیل- پس تو از من هم خنگتری، چون منظورش هماست


    سهند- خوب اینو
    یه ساعته پیش می گفتین وقتمو تلف نمی کردم. الان جورش می کنم
    قسمت 21


    بعد از رفتن سهند، من وبهناز هم بلند شدیم. سهند پیش هما رفت. نمی دانم چی گفت که چند لحظه بعد همابلند شد و با هم رقصیدند

    بهناز- غزال من دیگه نمی تونم سر پا وایسم، چون بدنم از بس خندیدم سست و بیحال شده .

    - پس بیا بریم پیش فرید و یاشار بشینیم -
    ببخشید سرکار خانم فرید کیه؟
    - دوست جون جونیه سپهره، پسر خوب و نجیبیه .
    با هم پیش انها رفتیم . بهناز را به فرید معرفی کردم و کنارشان نشستیم .
    یاشار گفت :
    اونجا برای چی معرکه گرفته بودین و می خندیدین؟

    - خصوصی بودند و نباید همه بدونن .
    فرید- به گمونمبه هما مربوط میشه. چون بعدش سهند اومد و هما رو بلند کرد

    من و بهناز به هم نگاه کردیم و خندیدیم که فرید گفت: دیدی یاشار، درست حدس زدم

    بهناز- ببخشید فرید خان، آخه این دختره خیلی مغرور و خودخواه و خودشو خیلی می گیره....
    انگار بهناز بقیه حرفشو قورت داد و خندید که فرید ادامه داد: انگار از دماغ فیل افتاده، هان؟ پس شما جزو اون دخترا نیستید
    یاشار به جای بهناز جواب داد: نه بهناز هم مثل غزال و سهند می مونه، اگه دو ، سه بار ببینیش، می فهمی چه نوبریه .
    بهناز- حتما نوبره بهارم، تو رو خدا خجالتم نده .
    سپهر که دقایقی قبل پیش کارمندان شرکت نشسته بود بلند شد و پیش ما آمد و به فرید گفت:
    - آقا فرید بدنگذره، جمعتون که جمعه !!
    بهناز- فقط گلمون کمه. که با وجود شما اونم تکمیل شد .
    سپهر- ممنون از لطفتون .
    یاشار- فرید بفرما، من نمی دونم تو مدرسه چی به اینا یاد می دن، که اینقدر بلبل زبون
    شدن.
    بهناز- اگه زبون نداشتیم که شما پسرا، تو سر و کله ما می زدین .
    سها از جمع بچه ها جدا شد و آمد و گفت: شما دوتا اینجا چی کار می کنید، امروز همش نشستین .
    بهناز- کنفرانس مطبوعاتی تشکیل دادیم. الساعه خدمت می رسیم .
    بعد از کلی ورجه وورجه کردن سهند ضبط را خاموش کرد که صدای اعتراض همگی بلند شد. بنفشه گفت :
    داشتیم لذت می بردیم.
    سهند- فکر کنم نوبت ما جوونا باشه .
    زیبا- خوبه از اول این وسط مانور می دادی .
    سهند- این با همش فرق داره، لطفا چند لحظه همگی بشینید .
    سهند ضبط را دوباره روشن کرد و به طرف من آمد .
    - خوب حالا چی کار کنیم؟

    بچه ها به سهند پیشنهاد کردند که جوک بگوید. من هم بلند شدم و رفتم پیش دخترای دیگه و شروع کردیم با هم صحبت کردن.
    در همین موقع صدای خنده پسرها بلند شده بود و همه داشتند می خندیدند

    سهند گفت دیگه جک گفتن بسه
    سپهر- سهند جون حتی اگه من بخوام بازم جوک بگی دیگه نمی گی، آخه همه
    داشتند می خندیدند .
    سهند- چون جشن تولد شماست به ناچار قبول می کنم .
    یلشار- آفرین پسر خوب، باریکلا .
    همه خندیند و بابا گفت :
    باریکلا به این پسر گلم
    این دفعه همه داشتند با هم شوخی می کردند و میخندیدند .
    سپهر به خنده به سهند گفت : جای بعضیا خالی !!
    سهند در جواب گفت :
    نگو خجالت می کشم
    - آخی چقدر این بچه خجالتیه!! بمیرم الهی .
    سپهر گفت : بچه ها خوش می گذره؟ !
    سهندژستی گرفت و گفت: البته، چرا که نه؟
    - به تو یکی که خیلی خوش می گذره، چون دائم داری می خندی .
    سپهر گفت : غزال تو اخم نکن لطفا .
    اخم هایم را باز کردم و گفتم :
    نه خیلی هم سرحالم و دارم خوش می گذرونم .
    سرش را تکان داد و پیش مهمانان دیگر رفت. دقایقی بعد که با مینا در حال حرف زدن بودیم، لیلی و بهزاد هم آمدند، لیلی پیش مینا و بهزاد کنار من نشست و
    پرسید :
    ببخشید غزال خانم می تونم بدونم علت اینکه پیشنهاد ازدواجمو رد کردین چی بود؟

    غافلگیر شدم. نمی دونستم چه جوابی بدم. چون اگر لیلی می پرسید راحتتر می توانستم جواب بدم. ساکت چشم به زمین دوختم . لجظه ای سرم را بلند کردم و به اطراف نگاه کردم که شاید کسی به دادم برسد که چشمم به یاشار که با سپهر و فرید حرف می زد، افتاد. ملتمسانه چشم بهش دوختم .
    بهزاد دوباره گفت :
    چرا ساکت شدین وجوابمو نمی دید؟
    -برای اینکه شما منو غافلگیر کردید.جواب دادن به شما و اونهم به خودتون خیلی برام
    سخته .
    بهزاد - چرا؟

    با دیدن یاشار که جلوم ایستاده بود نفس راحتی کشیدم .
    یاشار- غزال میشه چند لحظه بهزاد خان رو تنها بزاری و به دنبالم بیایی، کارت دارم
    .
    از خدا خواسته بلند شدم و همراه یاشار رفتم. یاشار گفت : چی می گفت که یه دفعه

    سرخ شدی و اونطوری دنبال ناجی می گشتی؟
    - داشت علت قبول نکردن پیشنهادشو می پرسید و من هم به دنبال فرشته نجات می گشتم که توبه موقع به دادم رسیدی .
    یاشار- خوب رک و پوست کنده بهش می گفتی که چرا قبول نکردی !
    - مگه تو می دونی

    چرا قبول نکردم؟

    یاشار - تقریبا، وقتی زن عمو به مامان و بابا می گفت شنیدم .
    - باید تا آخر شب پیش تو بمونم تا گرفتار بلا نشم .
    وقتی نشستم، سپهر با طعنه گفت: غزال با بهزاد در مورد چی در و دل می کردین؟

    با ترشرویی جواب دادم: در مورد لیمو شیرین .
    سپهر متحیر پرسید: چی، مگه باغ مرکبات داری که در مورد لیمو شیرین صحبت می کردین؟
    یاشار خندید و رو به سپهر گفت: منظورش عشقه !!
    سپس آنچه را من گفته بودم، برای او هم تعریف کرد و سپهر در جوابش
    گفت: پس حرفاشون خیلی شنیدنی بود .
    یاشر- برای همینه که فرار کرده و اومده پیش من سنگر گرفته .
    در این لحظه بهناز با چهره گرفته آمد و گفت: یاشار پاشو برو، سهند رو از دست این دختره دیوونه نجات بده. به زور زهرمار به خوردش می ده. فکر کنم چند دقیقه بعدم پای منقل بشینه !
    یاشار- امروز باید من این دو تا رو بپام .
    با زفتن یاشار، سپهر گفت: ببخشید بهناز خانم مننظورتون از زهرمار چیه؟

    به جای بهناز جواب دادم: همونی که تو خودتو باهاش می کشی و غرق می شی .
    سپهر- تو فقط متلک بارم کن .
    متاسفم دیگه چون
    حاجتم روا شده و فردا تشریف می بری

    قسمت 22


    بهناز- راست میگی، عجب شیرینی های خوشمزه ای بود. سپهرخان دستت درد نکنه .
    سپهر- نوش جان، زحمتش گردن فرید بود. هم خریدنش هم آوردنش . بهناز خانم یه خورده این غزال و نصیحت کنید اینقدر منو اذیت نکنه .
    بهناز- اولا به من نگین خانم، همون بهناز بگین کافیه. دوما من واعظ نیستم، باید دنبال مینا برین و از اون بخواین تا نصیحت اش کنه راست میگه معلم اخلاقمون میناست. اونهم جوابتو با لنگه دمپایی می ده که دیگه شاعری از سرت بپره. آخه تو اینجا رو با اروپااشتباه گرفتی، بهتره بری اونجا زندگی کنی.
    سپهر- ممنون که تذکر دادین وراهنماییم کردین.
    فرید- سپهر اینقدر به خودت زحمت نده. از صبح تا شب هر چی توگوش غزال زمزمه کنی بی فایده است.
    سپهر که از کوره در رفته بود با عصبانیت جواب داد: مثل اینکه به تو هم سرایت کرده، عوض اینکه طرف منو بگیری داری جانب داری این لعنتی رو می کنی
    و سپس با عصبانیت از پیش ما رفت. بعد از رفتنش فرید دوباره گفت: وای دوباره هوا ابری شد. ولی خودمونیم غزال، خوب قاپشو دزدیدی و سر عقل آوردیش، چون نه من ، نه هیچ کس دیگه حریف اش نمی شدیم .
    -به نظر من فردا که ازاین جا بره، همه چیز رو فراموش می کنه و همون سپهر چند ماه پیش میشه.
    فرید- با این اوضاع و احوالی که من می بینم، بیشتر از پنج، شش ماه بیشتر دووم نمی یاره. یادتباشه کی من اینو بهت گفتم. می بینم امشب لب به مشروب نزده، در حالی که قبلا هر شب تا خرخره می خورد. در واقع از شبی مه با هم دعوا کردین، دور این چیزا رو خط کشیده . امروز هم سراغ هیچ دختری نرفته، یعنی بی محلیها و حرفهای تو آدمش کرده
    بهناربلند شد و دست منو گرفت و گفت: پاشو بریم پیش بچه ها، چون کم کم منم عقل خودمو ازدست می دم .
    موقع صرف شام، مقداری غذا کشیدم و چون دیدم کتی تنها نشسته، پیششرفتم و گفتم: پس چرا تو غذا نمی خوری .
    تبسمی کرد و گفت: پدرام رفته برام بکشه . آخه وقتی چشمم به اون همه غذا می افته نمی تونم بخورم .
    -چرا؟
    بهناز- وای غزال چقدر تو از مرحله پرتی !
    و با ناز و عشوه ادامه داد: چون تا چند ماه دیگه، یه نی نی کوچلو می یارم

    با چشمان از حدقه درآمده و هیجان زده بلند داد زدم: آخ جون، الان چند وقته؟
    از داد و فریاد من همه به سمت ما برگشتند و کتی گفت: یواش تر دختر، الان همه می فهمن. تازه رفتم تو سه ماه .
    -کلک، به خاطر همین سوار تله کابین نشدی، هان؟ گفتی من دوست ندارم. هنوز کسی نمی دونه؟
    - نه فقز دو تا مامانا می دونن.
    بلند شدم و به حرف کتی که می گفت « نگو خجالت می کشم» توجهی نکردم
    . خطاب به بقیه که دور میز جمع شده بودند با صدای نسبتا بلندی گفتم: مژده، مژده، مامان کتی جون حامله است
    این خبر همه را به وجد آورده بود. همگی به پدرام تبریم
    گفتند و پیش کتی رفتند. به نوبت صورت کتی را می بوسیدند و کتی به من چشم غره می رفت ولی من از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم که مینا گفت: غزال اگه خودت بچه دار بشیچیکار می کنی. حتما تو روزنامه ها چاپ می کنی لوس، خیلی بی ذوقی، ناسلامتیدختر عمه امه! همه که مثل تو بی احساس نیستن .
    مینا- شوخی کردم، نمی خواد اخم کنی. روح بلند تو باعث میشه که با شادی همه شاد بشن .
    -خوب خرم کردی مینا جون، نکنه می خوای سواری هم بگیری .
    مینا- چه عیبی داره بیا دولا شو تا سواریبگیرم
    ثریا- پس به نوبت سوار میشیم .
    -چشم، صف بایستین تا کسی جا نموونه. اول باید سها سوار شه .
    بهناز- بعدش هم سپهر، عکس هم می گیریم
    سها در حالی که میخندید گفت: آره اول پاشین عکس بگیریم. بعدا خر سواری کنید .
    همه بچه های کلاس جمع شدیم و با سها عکس گرفتیم که مینا گفت: بچه ها صبر کنید تا آقا سپهر هم صدا کنم آخه ناسلانتی تولد اونم هست .
    مینا، خودش سپهر را دعوت کرد. در اغلب عکسها به عمد کنارم می ایستاد. تا اینکه بقیه مهمان ها هم شروع به عکس گرفتن کردند.. وقتی نوبت
    خانواده اقای بهادری رسید، به هانی گفتم: هانی جون صبر کنید تا یه عکس دسته جمعی بگیریم.. هانی قبول کرد و دستش را به من داد و گفت: باشه هر چی تو بگی.
    عکس را گرفت و داشتم می رفتم که سپهر تشکر کرد .
    سهند به شوخی گفت : انشاالله روزی تو عروسیت عکسهای قشنگتری بگیریم .
    بعد از گرفتن عکس، نوبت بریدن کیک شد. سهند آهنگ مللایمی گذاشت و گفت : بچه ها همگی با هم آهنگ تولدت مبارک را می خونیم
    عمومحمود گفت: حالا نمی شه بدون آهنگ کیک رو ببرین .
    سهند گفت: تموم مزه اش به آهنگ شه .
    تا سهند این را گفت همه هورا کشیدند و شروع کردند آهنگ تولدت مبارک راخواندند .
    پدر وو مادرها به سمت دیگر سالن رفتند و شروع کردند به صحبت کردن به غیر یاشار ، که کسی را برای صحبت کردن پیدا نکرد و تنها گوشه ای نشست
    سپهر به من نزدیک شد و گفت : غزال من ناراحت نیست که من دارم میرم
    لبخندی زدم وپرسیدم: یعنی دیگه هیچ وقت نمی یای؟
    سرش را تکان داد و گفت: نمی دونم لحن صداش تنم را لرزاند. به چشمانش که می درخشید نگاه کردم و گفتم: بله .
    سپهر- خیلی دوست دارم بی انصاف، آخه تنها تسکین این دل اسیرم، عشق و محبت توئه. پس بیا این کبوتر زندونی رو با مهر و محبت خودت آزاد کن
    قلبم از نگاهش به تپش افتاده بود وبه قفسه سینه ام می کوبید. ولی هر کاری می کردم فقل زبانم باز نمی شد. تا بهش بکویم من هم دوست دارم. وقتی سکوتم را دید ادامه داد :
    چرا ساکتی و حرف نمی زنی، یعنی اینقدر سخته که یه کلام نمی گی دوستم داری و راحتم کنی. من که همه چیز و از اون دو تا چشمای سیاهت می خونم چون دو چشمت سرزمین آرزوهای منه و تا آخرین روز عمرم به یادتم. اینو بدون. این قلب عاشقم فدای تو.
    دیگه کاسه صبر و احساسم لبریز شده بود
    برای همین گفتم: سپهر......
    فاتحانه لبخند زد و گفت: جانم
    -منتظرت می مونم زود برگرد .
    دست و کمرم را محکم فشار داد و گفت: فدای تو بشم، خیلی زود برای همیشه بر می گردم .
    با پایان رسیدن موزیک، همه عزم رفتن کردند. آخرین نفر ما بودیم. موقع خداحافظی سپهر گفت: یادت نمی ره که چه قولی دادی؟
    سرم را به علامت منفی تکان دادم و لبخندی زدم. شب با آرامش سر بر بالش گذاشتم. چون آخر سپهر برنده شده و منو عاشق خودش کرده بود و من دو دستی قلبم را به او تقدیم کردم
    صبح با ذوق و شوق عجیبی که تمام وجودم را در بر گرفته بود به مدرسه رفتم و ظهر با عشق سپهر به خانه برگشتم و منتظر تلفن اش شدم و به محض خوردن اولین زنگ، گوشی را برداشتم وبا عشق و علاقه جواب حرفهایش را می دادم. دقایقیبا هم حرف زدیم و قرار شد عصر کمی زودتر از کلاس بیرون بیام تا با سپهر به خانه برگردم. طبق برنامه عصر یک ربع زودتر از خانم ادیب اجازه گرفتم و بیرون امدم کهدیدم کمی پایین تر منتظرم ایستاده. با عجله به طرف ماشین رفتم و سوار شدم، چونترسیدم یاشار دوباره بی خبربه دنبالم بیاید
    سپهر- سلام خانمی، خسته نباشی
    - سلام، مرسی! فقط سپهر زود از اینجا برو، چون می ترسم یاشار یکدفعه سرزده بیاید
    - چشم قربان، هر چی شما دستور بدید. در ضمن ممنون کادوت خیلی قشنگ بود. هم مال تو هم مال یاشار. با هم رفتین خریدین؟
    چون موقع اومدن به قصد ماندن نیامده بودم و برای همین مدتی طول می کشه تا تملیف خونه و مدرکم رو روشن کنم. ولی قول میدم تا تابستون برگردم تا همیشه کنارت باشم و همسفر خاطره هات -
    سپهر؟
    - جانم
    - خیلی دوست دارم
    -من هم همین طور، آهوی گریز پایی که به سختی اسیر کردم. راستی تا یادم نرفته اندازه هاتو بهم بگو .
    -
    می خوای برام سوغات بیاری؟ قدم 173، کمرم 40، سایز پام 40. ولی خواهشا دامن یا پیراهن نیار که دوست ندارم
    - به روی چشم، هر چی که خانم دستور بده. ولی خودمونیم ، قدت خیلی بلنده ها، پانزده سانت از من کوتاهتری و فکر کنم در عرض یکی دو سال هم قد شیم .
    - همه کردها درشت هیکل اند، مگه نمی دونی؟ حالا تا دیر نشده منو برشون خونه آقا سپهر .
    سپهر- شب که نمی تونم ببینمت چون پروازم نصفه شبه، پس لا اقل بزار الان سیر ببینمت. اخه از الان دلم ماتم گرفته و برای دور شدن از معبودش گریه و زاری می کنه .
    - می ترسم همه این حرفات خواب و رویا باشه و چند صباح دیگه از خواب بلند شم ، کابوسش برام بمونه .
    بازویم را محکم فشار داد و گفت: آخه مرغ عشق که نمی تونه کوچ کنه .
    ساعت هشت بود تقریبا نیم ساعتی بود که با هم بودیم. سپهر ماشین رو سر کوچه ای که ما رفت و آمد نداشتیم نگه داشت. چند بار تا می خواستم پیاده شم ، بازوم رو گرفت و گفت: چند لحظه دیگه بمون .
    به جون سپهرکه خیلی دیر شده. الانه که بیان تو خیابونا و دنبالم بگردن.
    خیلی احساس ناراحتی می کرد هیچ وقت فکر نمیکردم آدم عاطفی باشه. که گفت : می دونی چیه من همیشه تو غربت احساس تنهایی میکردم ولی الان خوشحالم که با تو اشنا شدم و می تونم به زودی تشکیل خانواده بدم. نمیدونی غربت چه دردی داره. آدم از صبح تا شب کار می کنه و آخر که برگشت باید تنها بره خونه. نه زنی، نه زندگی، فرهنگ اونا با اینجا زمین تا آسمان فرق می کنه .
    دیگه وقت خداحافظی بود. و بلافاصله از اتومبیل پیاده شدم و گفتم : خداحافظ و به امید دیدار
    من خداحافظی نمی کنم. فقط میگم به امید دیدار عشق و هستی من .
    دست تکان دادم و فاصله بین سرکوچه و خونه رو دویدم. خوشبختانه کسی خونه نبود. یادداشتی روی میز تلفن قرار داشت که در آن نوشته بود : غزال دخترم ما به دیدن سپهر رفتیم اگه خواستی تو هم بیا .
    قربانت نسرین .
    با خودم گفتم: من قبل از شما به دیدنش رفتم.
    و سپس با خیال اسوده لباس عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم. لحظه ای عمل سپهر یادم نمی رفت. احساس می کردم هنوز لب و صورتم گرم و داغ است .
    در فکر و رویای خودم غوطه ور بودم که خواب چشمانم را ربود . مجال فکر کردن را از من گرفت روز سه شنبه وقتی به مدرسه رفتم قیافه بنفشه گرفته و چشمانش سرخ بود و با ثریا در حال حرف زدن بود. با نگرانی پرسیدم: بنفشه چی شده، چرا گریه می کنی؟
    با صدای بلند به هق هق افتاد که ثریا گفت: این همه مدت، هی ما بهت گفتیم که حمید خان سر کارت گذاشته گوش نکرد که نکرد. دیروز عصر که بنفشه با دختر عموش بیرون می رفت، تصادفی حمید رو با یه دختر دیگه می بینن. و شب که بنفشه ازش می پرسه اون کی بوده، اول میگه خواهرم بعد که بنفشه پیله می کنه، آخر سر وحید با وقاحت تمام میگه دوست دخترمه و به تو هم ربطی نداره. چون دختر املی هستی و من از تو خسته شدم. تو به درد من نمی خوری. من یکی رو می خوام که باهاش حال کنم. خوش باشم. فهمیدی؟
    دلم برای بنفشه سوخت، برای فریبی که خورده بود، برای دل شکسته اش. درست گفته اند که خود کرده را تدبیر نیست .
    ولی بشر جایزالخطا است و ممکنه اشتباه کنه ولی در مقابلش تاوان گزافی باید بپردازه .
    لحظه ای خود رو جای اون گذاشتم، اگه روزی سپهر با من هم همین معامله رو بکنه، اون وقت من چیکار می کردم. یعنی من هم فقط گریه می کردم، نه حتما تلافی می کردم. دو روز از رفتنش می گذشت ولی یک بار هم زنگ نزده بود. تو این افکار بودم که با تکان دستی از جا پریدم .




  13. کاربر مقابل پست آوینا عزیز را پسندیده است:

    Ďŗêẳmÿ Ğįřl (08-15-2011)

  14. Top | #7



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    54.12
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,470
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    قسمت 23


    بهناز خنده کنان گفت: غزال کجا سیر می کردی، هر چی صدات می کنم انگار نه انگار با تو هستم. خوابی یا بیدار، مرده ای یا زنده .
    -ولم کن بهناز حوصله ندارم
    . بهناز - چرا، نکنه از رفتنش دلگیری؟ ای خدا ز دلبرم که
    رساند نوازش قلمی
    کجاست پیک صبا، گر نمی کند کرمی
    -هم از رفتنش دلگیرم هم اینکه می ترسم، یه ر.زی عاقبت من هم مثل بنفشه بشه. و غزال بمونه و دل شکسته و پر دردش .
    معصومانه گفت: من هم مثل تو می ترسم، یه روزی طرف تو زرد از اب دربیاد .
    غم و درد خودم را فراموش کردم و با تعجب پرسیدم: بله، بله، نفهمیدم؟ یه بار دیگه تکرار کن، منظورت کی بود؟
    با ناز و عشوه جواب داد: خوب واسه همین صدات می کردم می خواستم یک موضوع مهمی رو بهت بگم .
    با ورود دبیر فیزیک به کلاس حرفش ناتمام ماند. هرچقدر اصرار کردم که اهسته بگوید، ابروهایش را بالا انداخت. تا اینکه زنگ به صدا درآمد گفتم: بهناز تا سکته نکردم حرفتو بزن .
    با هم به بیرون کلاس رفتیم ، بهناز گفت : نخواستم بقیه بفهمند مخصوصا سها .
    با شنیدن نام سها، دلهره به جانم افتاد، با خودم گفتم: حتما سپهر باهاش تماس گرفته. احساس کردم زیر آوار خفه میشم طاقت شنیدن این حرف رو نداشتم .
    تا بهناز دهان باز کند، قلبم به شدت می تپید: بهناز زود باش بگو، جون بکن، دیوانه ام کردی .
    با حوصله و آرامش گفت: تو چرا دیوونه شدی، پس نمی گم تا خمار بمونی .
    با التماس گفتم: جون غزال، زود باش بگو، دیگه طاقتم طاق شد .
    با شتاب گفت: هیچی دیروز دوست سپهر، فرید زنگ زده بود .
    نفس راحتی کشیدم و گفتم: دو ساعت لفت می دی اینو بگی، حالا چی کار داشت؟
    قهقه زد و گفت: آهان فهمیدم، چرا رنگت پریده، فکر کردی حتما سپهر تماس گرفته، آره دیوونه؟ نه جونم خیلت راحت اون مال توئه. فرید اول سراغ تو رو
    گرفت، فهمیدم بهونه است گفتم چرا به جای سها از من می پرسی؟ خلاصه بعد از کلی بیراه رفتن و من من کردن فهمیدم منظورش چیه .
    -پس مبارکه، خوبکسی به تورت خورده، نجیب و سر به زیر، خانواده دار، شغل خوب، مهندس ساختمان، خوب از خدا چی می خوای. شماره تلفن تو رو از
    کجا پیدا کرده؟
    بهناز- آقای مجنون، سپهر خان از دفترچه تلفن سها برداشته و بهش داده .
    -نگفت از سپهر خبر داره یا نه، آخه دو روزه تلفن نکرده .
    -نه چون من ازش پرسیدم از سپهر چه خبر، گفت منم باید خبرشو از شما بپرسم .
    تا آخرین ساعت مدرسه، بهناز در مورد فرید از من سئوال می پرسید. ظهر پکر و سلانه، سلانه به طرف خانه رفتم چند دقیقه ای نگذشته بود که تلفن زنگ زد از شانسم ساناز هنوز بیدار بود، زودتر از من گوشی را برداشت که جواب ندادند و ساناز گوشی را گذاشت حدس زدم که سپهر باید باشد. دل تو دلم نبود و خدا خدامی کردم که ساناز زود بخوابد. وقتی مطمئن شدم خوابیده، تمام تلفن ها را از پریز کشیدم و روی تخت دراز مشیدم و منتظرش شدم، یک ساعت بعد به انتظارم پایان بخشیده شد. با اولین زنگ گوشی را برداشتم : الو .
    صدای گرم و دلنشینش در گوشی پیچید: سلام عشق من، خوبی؟
    -سلام، من خوبم. تو چطوری؟ چرا این دو روز زنگ نزدی؟ داشتم دیوونه می شدم .
    سپهر- فدات شم، روز اول اون ساعتی که باید زنگ می زدم تو هواپیما بودم و دیروز هم وقت نکردم چون به شدت دنبال کارام هستم تا هر چه زودتر به سوی محبوبم برگردم. وقتی فکر می کنم که حالا حالا از دیدن صورت ماهت محروم هستم، دیوونه میشم. اخه لعنتی نمیدونی چه بلایی سرم آوردی، آتیشی که تو به جونم انداختی، غیر از وجود تو هیچ چیز دیگر آرامش نمی کنه. ولی از فردا سر وقت زنگ می زنم
    -سپهر؟
    -جانم .
    -خیلی دوست دارم. آخه این دو روز متوجه شدم من هم به درد تو مبتلا شدم و بدون تو میمیرم. ولی باید بگم تا ده روز نمی تونم باهات صحبت کنم چون از فردا
    مسابقات شروع میشه و ظهر ها به خونه نمیام .
    -وای خدای من، یعنی تا ده روز از شنیدن صدات هم محروم میشم؟ غزال بعضی از شبا نمی تونی به خونه ما بری و اون ساعتی که تو هستی به مامان اینا تلفن کنم. حداقل یه لحظه باهات صحبت کنم؟
    -شرمنده عزیزم، چون آقا سپهر دستور داده تا رفتن عمه اینا خونشون نرم .
    -عجب مصیبتی گیر کردم. باشه برو ولی زیاد نه .
    -چشم آقا، وقت کردم حتما میرم .
    از روز بعد، وقتم به مسابقه و تمرین می گذشت. طوری که از مدرسه اجازه می گرفتم و دو ساعت آخر را به باشگاه می رفتم. شبها از فرط خستگی نای غذا خوردن هم نداشتم و در مدت ده روز فقط یک بار آنهم نیمساعت برای خداحافظی به دیدن عمه خانم رفتم البته آنروز شانس اسنکه با سپهر حرف بزنم را نداشتم. در مسابقات بین بانوان من مقام دوم و سهند مقان اول را بین آقایان را کسب کردیم. از خوشحالی روی پا بند نبودیم. دوست داشتم از همه اول این خبر را به سپهر بدم ولی چطوری؟ چون نه شماره ای از او داشتم نه چیزی .
    برای شب بعد، مامان به افتخارمان، خانواده عمو سعید، عمو محمود، کتی و پدرام را برای شام دعوت کرد. وقتی همه دور هم جمع شدیم، جای سپهر خیلی خالی بود، دلم برایش تنگ شده بود. و برای همین بغضم گرفت ولی چاره ای نداشتم، باید تحمل می کردم. مشغول خوردن شام بودیم که تلفن زنگ زد. بابا بلند شد و رفت و جواب داد. دل در سینه ام نبود، گفتم حتما سپهر خبردار شده و به این بهانه زنگ زده. تا موقعی که بابا صدایم کرد و گفت: قهرمانا، با شما می خوان صحبت کنن .
    زمان صد سال برایم گذشت.سهند زودتر از من رفت. از حرف زدنش فهمیدم که باید یکی از عمو ها یاشد. چند دقیقه بعد گوشی را به من داد و صدای عمو بهرام در گوشی پیچید .
    عمو- سلام عزیزم، تبریک میگم. امیدوارم همیشه در زندگیت موفق و سربلند باشی .
    -سلام عمو . مرسی که زنگ زدین. زن عمو چطوره؟ بچه ها چطورند؟
    -همه خوبند، پروانه و سیاوش هم می خوان بهت تبریک بگن .
    و سپس گوشی را به دست زن عمو داد: سلام عروس گلم، تبریک میگم. خوبی عزیزم .
    با شنیدن این جمله تنم یخ کرد. هر کلمه ای که از دهانش
    خارج میشد مانند پتکی بر سرم کوبیده میشد. فقط بله و نخیر می گفتم. چند دقیقه هم با سیاوش صحبت کردم، هر چند نفهمیدم چون اصلا حواسم نبود. بعد از گذاشتن گوشی همانجا نشستم. چون دیگر اشتهایی نداشتم. چند دقیقه بعد دوباره تلفن زنگ زد. بی حوصله برداشتم و گفتم: بله !
    سپهر- عزیز دلم، آهوی قشنگم بهت تبریک میگم .
    از شنیدن صدایش خونم به جریان افتاد و انگار تمام دنیا را بهم دادند، در حالی که سعی می کردم عادی جواب دهم گفتم: ممنون که به یاد ما بودی. تو چطوری خوش میگذره؟
    سپهر- دست رو دلم نزار که خونه، لعنتی پانزده روزه که ندیدمت. چطور می تونم بدون تو خوش باشم، دلم برات لک زده. آخ نمی دونی چقدر دلتنگ هستم
    - منم همین طور .
    - فدای اون دل تنگت بشم. غزال خیلی دوست دارم خیلی ... خیلی
    در حالی که با فریاد این جملات را تکرار می کرد، سهند آمد. با خنده به سپهرگفتم: بله سهند هم اینجاست. گوشی دستت باشه، تا باهاش حرف بزنی .
    - میدونم عزیزم که نمی تونی حرف بزنی. پس خداحافظ تا فردا ظهر .
    -خدانگهدار .

    با بی میلی گوشی را به سهند دادم. دوست داشتم کسی مزاحمم نبود تا صبح باهاش حرف می زدم. شب موقع خواب، آلبومم را برداشتم تا با دیدن عکس هاش که روز تولد سه تایی گرفته بودیم شاید کمی، دل بی قرارم، آروم بگیره .
    چند بار عکس اش را بوسیدم و سیر نگاهش کردم. از آن به بعد هر وقت خونه سها می ماندم به بهانه اینکه با هم بخوابیم، روی تخت سپهر می خوابیدم چون بوی عطر سپهر را می داد و مرهمی بر دل عاشق و بی قرار من بود. برای باز گشتنش لحظه شماری میکردم. هر وقت یاشار صحبت عشق و عاشقی می کرد دلم بیشتر هوای سپهر را می کرد. جرفهای یاشار که بی رودربایستی اعتراف می کرد که به من علاقه دارد، دلهره را به حانم می انداخت چون نمی دانست قلب من در گرو کس دیگری است، چاره ای جز سکوت نداشتم، و دو دلی و نگرانی مانند خوره به جانم چنگ می انداخت چون از طرفی می ترسیدم سپهر دیگر برنگردد و از طرفی هم می ترسیدمف وقتی بیاید خیلی دیر شده باشد، چون اگر امسال عمو محمود یا بهرام خواستگاری رسمی می کردند بابا به آنها جواب مساعد می داد
    اواسط اسفند ماه، پدر و مادر فرید برای آشنایی و خواستگاری از بهناز به تهران آمدند .
    خوشبختانه در همان جلسه اول ازیکدیگر خوششان امد و در عرض یک هفته تمام کار ها را انجام دادند و قرار شد روز بیستم اسفتد ماه، مراسم نامزدی برگزار شود. عصر همان روز با خانواده خودم و عمو محمود به خانه بهناز رفتیم. بهناز پیراهن نباتی و تنگ و بلندی پوشیده و با آرایش ملایمی که کرده بود مثل فرشته ها شده بود. از بین هم کلاسی ها فقط زیبا، مینا، ثریا و بنفشه دعوت شده بودند .
    با دیدن بهناز و فرید که دست در دست هم به مهمان ها خوش آمد می گفنتد یک آن خودم را جای آنها دیدم، ولی حیف که رویایی بیش نبود. موقعی که می خواستند حلقه نامزدی را به دست هم بکنند، فرید صدایم کرد. وقتی پیش آنها رفتم فرید آهسته گفت: چرا مثل غریبه ها دور ایستادی؟ ناسلامتی تو هم دوست بهنازی هم نماینده بهترین و عزیز ترین دوست منی .
    - فرید نمی دونی کی برمی گرده؟
    سرش را به علامت منفی تکان داد و بهناز قیچی را بدستم داد و گفت:-بیا غزال خانم روبان حلقه ها رو تو ببر تا بختت باز بشه و رو دستمون نمونی .
    - لوس، حیف که جلوی فرید نمی خوام جوابتو بدم، دعا کن به جون فرید. فرید آخه زن قحطی بود اینو گرفتی؟
    فرید چشمکی زد و گفت: راست میگی، تحفه که چه عرض کنم
    بهناز در حالی که چپ چپ نگاهش می کرد گفت: آقا فرید تا دیر نشده بگو، پشیمون شدی؟
    فرید لبخند زنان گفت: بهناز جون ناراحت نشو. منظورم اینه که تو فرشته هستی .
    خندیدم و گفتم: فرید از الان جا نزن و گرنه تا اخر عمر زن ذلیل میشی ها ........
    در این اثنا خواهر فرید اعتراض کرد و گفت: شما سه تا چرا همش حرف می زنین. غزال جون عجله کن تا عروس خانم پشیمون نشده .
    - چشم فرحناز خانم، الساعه .
    شب بسیار خوبی بود .
    خیلی خوشحال بودم چون قسمت بهناز هم شوهر خوبی مثل فرید شده بود .
    قلبا شاد بودم مخصوصا وقتی که عقد دائمی جاری شد. چون سال آخر بودیم و چیزی به تمام شدن مدرسه ها نمانده بود. خطبه عقد جاری ورسما ثبت شد .
    روز بیست و شش اسفند ماه بابا از عمو ها دعوت کرد تا عید با ما به شمال بیایند فقط عمو بهرام و خانواده اش آمدند. آن شب همگی خونه عمو محمود دعوت شده بودیم تا مقدمات سفر را بچینند. عمو بهرام، در حضور جمع، مرا رسما برای سیاوش خواستگاری کرد. عمو محمود در جوابش گفت: اگه اینطور باشه، من هم امشب برای یاشار از غزال خواستگاری می کنم. چون می ترسم از قافله عقب بمونم .
    موقعی که آنها در این مورد حرف می زدند، من و سروناز دختر عمو بهرام که دو سال از من کوچکتر بود مشغول چیدن میز غذا بودیم. بابا در جواب آنها گفت: من حرفی ندارم ولی غزال اول باید دیپلم شو بگیره و به دانشگاه بره بعد. در ضمن حق انتخاب با خودشه، چون نمی خوام به خاطر بچه هامون کدورتی پیش بیاد .
    یکدفعه زندگی جلوی چشمانم تیره و تار شد و پاهام سست، بی اختیار روی صندلی نشستم چون توان ایستادن نداشتم. ترانه به شوخی گفت :
    چرا هول شدی عروس خانم؟
    لبخند تلخی زدم. شب سختی برایم بود و هرچقدر سروناز اصرار کرد شب مثل ساناز آنجا بمانم زیربار نرفتم و به بهانه نداشتن وسایل به خانه رفتم. چون نیاز به تنهایی داشتم. بهار داشت می آمد و دل من اسیر شهر طوفانی انتظار بود. کبوتر زندانی دلم، لحظه ها را می شمرد تا سپهر بیاید و به انتظار خاتمه بخشد. در خیالم عکس اش را در فاب طلایی گذاشتم و با خون دل زیرش نوشتم: لعنت بر عشق و جدایی .
    بی اختیار اشک بر گونه هایم جاری شد. منی که تا آن لحظه اشک و آه برایم مفهومی نداشت. تا نصفه های شب گریه کردم تا خوابم برد .
    صبح با چشم های پف کرده به مدرسه رفتم. وقتی بهناز علت را جویا شد، همه چیز را برایش گفتم. او هم از غم و غصه من اندوهگین و متاثر شد. چشمم فقط به ساعت بود تا این آخرین روز مدرسه به پایان برسد و من به خانه برگردم. بدون اینکه مانتو ام را دربیاورم در تنهایی چشم به تلفن دوخته بودم تا هر چه زودتر سپهر تماس بگیرد. با شنیدن اولین زنگ، بلافاصله با عصبانیت گوشی را برداشتم و گفتم : بفرمایید .
    سپهر- سلام به محض اینکه صدایش را شنیدم و مطمئن شدم که خودشه مجال ندادم و فریاد زدم : آقا سپهر میشه بگی کی تشریف فرما میشی؟ الان سه ماه که رفتی ولی خبری از اومدنت نیست .
    سپهر خونسرد جواب داد: چی شده آهوی قشنگ من؟ امروز عصبی و پریشون شده؟
    با بغض جواب دادم: آخه دیروز عمو محمود و عمو بهرام ازم خواستگاری کردند. سپهر به دادم برس. آخه دل منو اسیر کردی و رفتی و حالا این گرفتار، اسیر دست طوفان شده و مثل مرغ اسیر قفس بی تاب و حیرونه. روحم آشفته و
    پریشونه، جان من اگه دوستم داری زود بیا .

    قسمت 24


    عزیز من، من که گفتم تا آخر تابستون کار دارم. اگه منو می خوای باید تا اون موفع صبر کنی و گرنه با هر کدوم که دوست داری ازدواج کن.
    دقایقی مکث کرد و ادامه داد: چون من...من مثل سابق دوست ندارم. یعنی در واقع تب تندی بود که زود فروکش کرد. راستی تعطیلات عیدو با دوست دخترام و فامیلامون قرار گذاشتیم که با هم به مسافرت بریم. جای تو خالی.
    دیگه طاقت شنیدن حرفهایش را نداشتم و با عصبانیت گوشی را کوبیدم. ولی اگه کارد می زدن، خونم در نمی اومد. از حرص و عصبانیت و از اینکه این مدت بازیچه دستش شده بودم. سرم را چند بار محکم به دیوار کوبیدم که پیشانی ام شکست و خون جاری شد. انگار روی زخمم نمک پاشیده بودند چون از درد و سوز می سوخت. با شنیدن صدای زنگ در و چرخش دستگیره حدس زدم ساناز اومده و فورا به حمامی که در اتاقم بود رفتم تا صورتم را بشورم که چشمانم سیاهی رفت و دیگر چیزی نفهمیدم. وقتی چشم باز کردم یاشار و ساناز و سروناز بالای سرم ایستاده بودند. نگاهی به دور و برم کردم و خودم را روی تخت بیمارستان دیدم، بی حال پرسیدم:
    من اینجا چی کار می کنم، برای چی منو آوردین بیمارستان؟
    یاشار- ما اومده بودیم دنبالت نهار بریم خونه، دیدیم کتابهات تو هال ریخته، وقتی هم به اتاقت اومدیم، بیهوش تو حموم افتاده بودی و سر و صورتت هم خونی بود. فکر کردیم حتما پات لیز خورده و به لبه وان خورده که زخمی شدی.
    به یکی از دستهایم که سرم وصل بود و با دست دیگرم سرم را لمس کردم که باند پیچی شده بود و خیلی هم درد می کرد: سرم درد می کنه و خیلی هم می سوزه.
    ساناز با گریه گفت: چون سه تا بخیه خورده.
    بعد از تمام شدن سرم، با هم به خونه عمو محمود رفتیم، زن عمو به باغبان گفته بود تا گوسفندی بخرد و وقتی رسیدیم زیر پایم قربانی کرد. یکی اسپند دود می کرد، یکی آب میوه دستم می داد. وقتی بابا و مامان آمدند با دیدن سرم، رنگ از صورتشان پرید، مامان بر سرش کوبید و گفت: خدا مرگم بده، چه بلایی سرت اومده؟
    لخند کم رنگی زدم و گفتم: چیزی نشده که خدا مرگتون بده، خدا سایه شما رو از سرم کم نکنه.
    تا عصر روز بعد اجازه ندادند از رخت خواب بلند شوم. عصر خانواده ما، با خانواده عمو سعید و برادرش و خانواده اش که دو تا بچه داشت به اسم های رومینا و رامین که چهارده ساله و یازده ساله بودند و خانواده آقای سهرابی دوست خانواده گی ما به طرف چالوس به راه افتادیم. تا زمانی که برسیم چشمهایم را بستم چون یاد و خاطره سفر قبل در ذهنم جان گرفته بود. تصمیم گرفتم اگر بابا نظرم را جویا شود، جواب مثبت را به یاشار بدهم، هرچند که سیاوش از یاشار بزرگتر بود و سال اخر دانشگاه را به اتمام می رساند، ولی یاشار، روحیه اش بیشتر با من سازگار بود.
    بعد از اینکه به چالوس رسیدیم ساعتی استراحت کردیم، سپس به پیشنهاد اشکان لب دریا رفتیم، دل و دماغ به ساحل رفتن را نداشتم، چون خاطره ها سحت عذابم می داد. مخصوصا فریبی که از سپهر خورده بودم. در دلم گفتم: « آقا سپهر بالاخره یک روزی می بینمت، چون گفتن کوه به کوه نمی رسه ولی آدم به آدم می رسه»
    ساعت دوازده بود قصد بازگشتن داشتیم. آخر از همه، سلانه، سلانه می آمدم که سیاوش پیشم آمد و گفت: غزال خوبه شما چلو کباب خوردی نه آش، که نای راه رفتن نداری. یا نکنه پیری زودرس پیدا کردی؟
    -اتفاقا تازه اول جوونیم و بهتر و زرنگتر از هر چی مرده، هستم.
    سیاوش- اگه راست میگی بیا تا جلوی در مسابقه بدیم.
    -باشد، حرفی نیست.
    سهند- غزال بزار یه پات از گور بیاد بیرون بعد، چون دیروز رو به موت بودی و نجاتت دادن.
    رو به سیاوش کردم و گفتم: من حاضرم، 1، 2، 3.
    و هر دو شروع به دویدن کردیم. چند قدمی به ویلا نمانده بودیم که بهناز و فرید را دیدم. سرعتم را زیاد کردم و خودم را به بهناز رساندم. بهناز با دیدن سرم، با بهت و حیرت پرسید: سرت چی شده؟
    در این لحظه سپهر از پشت ماشین که کاپوتش بالا بود بیرون آمد، از دیدنش یکه خردم. چون سیاوش هم رسیده بود، سپهر جلو آمد و با هر دو نفرمان دست داد و گفت: غزال سرت چی شده؟
    صورتم را بسوی بهناز برگرداندم و جواب دادم: یه خراش کوچک برداشته، آدم نازک نارنجی از این کارا زیاد می کنه.
    سیاوش- راست میگه چون سر ادم نازک نارنجی، سه تا بخیه خورده و به همین خاطر باند پیچی شده.
    سپهر هراسان به صورتم چشم دوخته بود و من با آمدن بقیه، مخصوصا سها و سهیل که با سپهر مشغول صحبت بودند از فرصت استفاده کردم و خداحافظی کرده و به داخل رفتم. رو به خاله گفتم: خاله مژده بده، شازده پسرت برگشته و دم در با بچه ها سرگرمه.
    خاله با خوشحالی گفت: راست میگی؟ خدایا شکرت.
    قبل از این که سپهر به داخل بیاید، خستگی را بهانه کردم و شب بخیر گفتم و به اتاق خواب رفتم تا بخوابم. سرجایم دراز کشیدم و پتو را روی سرم کشیدم تا هرکس آمد فکر کند خوابم. ولی قلبم به شدت می تپید، چون تا دو روز پیش برای دیدنش ثانیه شماری می کردم و چشم انتظارش بودم. ساعتی نگذشته بود که ضربه ای به در زده شد و به دنبالش، کسی به داخل آمد از بوی عطرش فهمیدم سپهر است. آهسته بالای سرم ایستاد: غزال... غزال.... می دونم قهر کردی و خودتو به خواب زدی.
    چند لحظه صبر کرد و از صدای خش خش، حدس زدم بسته ای را بالای سرم گذاشت و گفت: عزیز دلم، سوغاتی هاتو گذاشتم اینجا.
    و بعد از اتاق بیرون رفت. بعد از رفتنش، نگاه کردم و دیدم بسته هایی بالای سرم گذاشته است.
    دست نزدم تا مبادا شک کند. دقایقی بعد، سها و بقیه هم، بی سر و صدا آمدند و خوابیدند. ولی خواب از چشمانم رخت بر بسته بود و از این پهلو به آن پهلو غلت می زدم. نیمه های شب بلند شدم تا آب بخورم که دیدم سپهر در تاریکی روی کاناپه نشسته. خواستم برگردم که صدایم کرد
    سپهر- غزال جان من نرو.
    بدون اینکه رویم را برگردانم ایستادم که ادامه داد: آخه لعنتی چند لحظه بهم اجازه بده تا حرفامو بزنم....
    تا این را گفت به داخل اتاق رفتم و اعتنایی نکردم.
    صبح با صدای سها از خواب بیدار شدم: غزال پاشو چقدر می خوابی، دیشب زودتر از همه خوابیدی و حالا هم که خیال بیدار شدن نداری.
    -سلام، مگه ساعت چنده؟
    سها- سلام، ساعت ده و ربعه، راستی سپهر واست سوغاتی آورده، پاشو باز کن می خوام ببینم چی آورده برات؟
    -اول تو نشون بده. بعدا من باز می کنم. چون اگه برا من کمتر از تو آورده باشه پوست سرشو می کنم.
    سها انچه را سپهر آورده بود نشانم داد. که دو دست کت و شلوار و یک پیراهن آبی قشنگ و کیف و کفش و دستبند ظریفی هم به دستش بود. وقتی بسته های من را باز کردیم، هر سه دست لباس به خواست خودم بلوز و شلوار بود و با کیف و کفش. فقط دستبند کم داشت.
    رو به سها گفتم: سها چقدر خان داداشت خسیسه، چرابرای من دستبند نیاورده. اصلا اینا رو هم نمی خوام. ببر بده به خودش.
    سها معصومانه جواب داد: نمیدانم چرا برای تو نیاورده، غزال جون من جرات ندارم ببرم بهش بدم، چون عصبانی میشه.
    -خوب کاری نداره، خودم بهش پس می دم. یا باید به من هم لنگه این دستبندو بیاره وگرنه اینارم نمی خوام.
    -غزال این کارو نکن، جلوی همه، یه چیز میگه باعث ناراحتیت میشه. اصلا بیا ماله منو بگیر چه فرقی میکنه ما که با هم از این حرفا نداریم.
    -خوب کاری نداره، خودم بهش پس می دم. یا باید به من هم لنگه این دستبندو بیاره وگرنه اینارم نمی خوام.
    -غزال این کارو نکن، جلوی همه، یه چیز میگه باعث ناراحتیت میشه. اصلا بیا ماله منو بگیر چه فرقی میکنه ما که با هم از این حرفا نداریم.
    همانطور با لباس خواب بی اعتنا به حرفهای سها بلند شدم، چون فرصت خوبیبود تا عقده دلم را خالی کنم. هرچه که گرفته بود به دستم گرفتم و از اتاق بیرون آمدم. سها هم دنبالم بیرون آمد. همه در سالن دور هم نشسته بودند، سلام کردم و یکراست به طرف سپهر رفتم و همه وسایل را در بغلش گذاشتم، هاج و واج نگاهم میکرد که گفتم: آقا سپهر چرا بین من و سها فرق گذاشتی، بیا اینا هم ارزونی خودت نمی خوام. چرا برای من دستبند نخریدی؟
    مامان دستپاچه گفت: غزال این چه کاریه می کنی، عوض تشکر کردن، گله هم می کنی، خوب سها خواهرشه، مسلما بین اون و تو تفاوتی هست.
    -فکر می کرد منم خواهرشم، چه فرقی می کرد؟ فکر نمی کردم اینقدر گدا و خسیس باشه.
    سپهر هیچ حرفی نزد. فقط لبخندی زد و سرش را تکان داد و من هم دوباره به اتاق برگشتم و روی زمین افتادم. های، های، گریه می کردم. وقتی خاله به اتاق امد و دید گریه می کنم گفت: غزال جان مگه بچه هستی که گریه می کنی این کارا از توبعیده.
    همان لحظه سپهر به داخل آمد و رو به خاله گفت: مامان بیا این دستبندو بهش بده. من نگه داشته بودم که شب به جای عیدی، شما بهش بدین. حالا که این نی نی کوچولو قهر کرده و گریه می نه، الان بهش بدین. راستی مامان یه خورده شیرش هم بدین شاید گرسنه اش شده باشه.
    از عمل خودم خنده ام گرفت. وقتی خاله بلندم کرد چشمم به به سپهر که می خندید افتاد به زور جلوی خنده ام را گرفتم ولی او در عوض گل لبخند به رویک پاشید و بیرون رفت. وقتی با خاله از اتاق بیرون آمدیم فورا به دستشوئی رفتم تا باعث خنده و مسخره دیگران، بخصوص سهند نشوم.
    در آشپژخانه صبحانه می خوردم که مامان امد و با تشر گفت:
    - غزال خجالت نمی کشی که این ادا و اصول رو در می اری، واقعا قباحت داره، ناسلامتی چند روزه دیگه می خوای شوهر کنی.
    سهند- زن عمو حتما اثر ضربه ای که به سرش خورده. چون تا حالا ندیده بودم گریه کنه.
    - لازم نکرده تو اظهار نظر کنی.
    از آن لحظه به بعد سعی می کردم کمتر جلوی سپهر افتابی شوم تا چشمم بهش نیافتد. چون نمی توانستم خودم را قانع کنم که شاید منظورش من بودم. به هر جهت باز هم از دستش عصبانی بودم. تا اینکه عصر بیرون رفت و یک ساعت بعد از رفتن او بهناز و فرید امدند. پدر و مادر فرید به همراه خانواده خواهرش به ایتالیا نزد برادرش رفته بودند و بهناز و فرید به همراه برادر دیگر فرید به شمال امدند. بعد از خوردن چایی، بهناز گفت: خانم سراج اجازه میدین غزال همراه ما به بازار بیاد؟ می خوام یه خورده خریدکنم، فرید میگه حوصله بازار ندارم. گفتم بهتره دنبال سها و غزال بیام تا با اونا برم.
    عمو سعید- فرید چی شده که از الان حوصله نداری؟ بذار به سال برسه بعد مثل ما پشیمون باش.
    خاله- سعید دست و پنجه ات درد نکنه، بعد یه عمر زندگی، تازه یادت افتاده پشیمون هستی.
    عمو سعید- نازی خانم چه زود بهت برمی خوره، ببخشید خانم شوخی کردم. تو بهترین زن دنیا هستی.
    بهناز- پس تا دعوا نشده و جنگ بین خانم ها و اقایون راه نیافتاده اجازه بدین غزال با ما بیاد. سها تو هم میای یا درس می خونی؟
    سها- مرسی بهناز، من می خوام تا تحویل سال درس بخونم.
    بهناز- بی خیال شو، تازه اولین روزه، اینقدر سخت نگیر و تعطیلاتو خراب نکن.
    آماده شدم و همراه بهناز و فرید بیرون رفتیم. چند قدمی که از محوطه ویلا دور شدیم، سپهر را کنار خیابان دیدم و برای همین گفتم: بهناز داشتیم، حالا دیگه به منم کلک می زنی؟
    بهناز به جای جواب دادن خندید و شانه بالا انداخت. سپهر هم سوار شد، اصلا فکر نمی کردم بهم کلک زده باشن. جواب سلامش را ندادم تا اینکه فرید و بهناز در مرکز شهر پیاده شدند و سپهر پشت فرمان نشست و ماشین را به سمت خارج از شهر هدایت کرد. کمی که از انجا فاصله گرفتیم ماشین را نگه داشت و گفت: غزال بیا جلو بشین.
    اعتنا نکردم که دوباره گفت: غزال اینطوری درست نیست، خواهش می کنم. محض رضای خدا.
    پیاده شدم و کنارش در صندلی جلو نشستم که پرسید: راستشو بگو سرت چی شده؟ چه بلایی سر خودت آوردی. غزال، غزالم؟!
    نگاهش نکردم وهمان طور به جلو خیره شدم که ادامه داد: غزال به جان عزیزت قسم که من فقط شوخی کردم، چون اون موقع از فرودگاه زنگ زده بودم. باور کن به خاطر تو دو سه ساعتی تهران موندم که تو برسی و من اول تو رو ببینم. می دونی از دیشب که تو رو اینجوری دیدم چقدر خودمو نفرین کردم. تو رو خدا روتو از من برنگردون. حداقل یه چیزی بگو یه فحشی بده، بزن تو گوشم ولی بی محلی نکن. غزال تو همه چیز منی، هستیم، زندگیم، عشقم، امیدم، من بدون تو میمیرم. آخه بی انصاف بعد از سه ماه دوری و زجر کشیدن، باهام قهر می کنی؟ مرگ من یه لحظه نگام کن.
    حرفهایش دوباره قلبم را به تپش انداخته بود و برای همین با روی گشاده و لبخند زنان برگشتم و نگاهش کردم و گفتم: بازم میری؟
    در حالی که لبخند می زد گفت: نه عزیزم برای همیشه اومدم تا در کنارت باشم.
    دستی به سرم کشید و گفت: نمی خوای بگی چی شده؟
    - تو حرص منو درآوردی منم سرمو کوبیدم به دیوار.
    - وای خدای من، خدا منو بکشه که به خاطر یه شوخی بیجا به این روز انداختمت.
    برای اولین بار پیش قدم شدم و دستم را روی دستش گذاشتم و جواب دادم: در عوض یادگاری از عشق تو، برای همیشه تا اخر عمرم با منه. خوب به منم حق بده، یه دفعه برگشتی و اون حرفها رو بهم زدی. اگه تو جای من بودی چیکار می کردی؟
    سپهر- آخه دور اون سر شکسته ات بگردم! عزیزم اگه از اول تو ناز نمی کردی و جواب بله رو می دادی هیچ وقت کار به اینجا نمی کشید که با دو تا سنگ بزرگ و سخت مواجه بشیم. ببین فرید رو، دیرتر از من بهناز رو دید، زودتر از منم به آرزوش رسید و با هم عقد کردن. و دو سه ماه دیگه هم صاحب بچه هم میشن. ولی من بیچاره دیشب تا صبح از ناراحتی قدم زدم تا شاید یه لحظه ببینمت. اونهم چه دیدنی خودمو باید کنترل کنم تا مبادا بغلت کنم یا بوست کنم. چرا؟ چون خانم از این کار معذورم کرده. آخه عزیزم تو وقتی از مسافرت میایی، عزیزاتو بغل نمی کنی؟ نمی بوسیشون؟ بی انصاف چرا به من میگی این کارو نکن. به نظر من مهم نزدیک بودن دلهاست.
    از حرفهایش خنده ام گرفته بود، در حالی که می خندیدم جواب دادم:
    سپهر، چه خوب خودت می بری، خودت می دوزی. جدا مجنون شدی؟
    سپهر- مسخره ام کن، حق داری، چون در موقعیت من نیستی ببینی چه زجری می کشم. یعنی به نظر تو لیلی و مجنون یا شیرین و فرهاد این کارا رو نمی کردن. استغفرالله پیغمبر که نبودن جلوی خودشونو بگیرن. هر کی بهت گفته ما عابدیم، بدون دروغ گفته. من این حرفا حالیم نیست. یا امشب رسما زن و شوهر میشیم یا من نمی تونم خودمو کنترل کنم.
    خیره نگاهش کردم و گفتم: سپهر تو دیوونه شدی؟! مگه عقد کردن خرید کردن از دکون بقالیه که بری بگی آقا یه کیلو نخود می خوام، زود باش که عجله دارم. و ما به این سرعت باید زن و شوهر بشیم.

    قسمت 25


    دستی به صورتم کشید و گفت: فدات شم من دیروز حتی نتونستم صورت قشنگتو لمس کنم. والله به پیر به پیغمبر این انصاف نیست کخ ادم عاشق رو از معشوقش بر حذر کنه.
    حرفها و نگاه هایش بیانگر عشق پاکش بود و بوی تزویر وریا نمی داد برای همین دلم می خواست ساعت ها سربر شانه اش بزارم تا این دل بیقرارم، آرام بگیرد. یکدفعه به یاد سیاوش افتادم و گفتم: سپهر تا یادم نرفته بگم، خیلی احتیاط کن چون سیاوش مثل یاشار نیست، زود شر به پا می کنه. نمی خوام حرفی بهت بزنه . باعث ناراحتی یا دلخوریت بشه.
    سپهر- چشم خانم بزرگ، درست مثل دختر عموش که صبح به خاطر دستبند الم شنگه به پا کرد و دق و دلیشو، جلوی همه، رو سرم خالی کرد. آخه عزیزم چرا صبر نکردی تا بهت بگم، بقیه سوغاتیات هم پیش فریده و باید بعدا خدمتت تحویل بدم.
    از خجالت سرم را پایین انداختم و با شرم گفتم: معذرت می خوام که جلوی همه سرت داد کشیدم. آخه فکر کردم منو فراموش کردی.
    محکم دماغم را فشار داد و گفت: آخی! چه دختر خجالتی، اصلا بهت نمی یاد. در ضمن دیگه نبینم اونجوری گریه کنی، چون تحمل دیدن اشکهاتو ندارم. مگه میشه عشقمو فراموش کنم. اگه بگم از دوری تو در غربت چی کشیدم فرشته ها به حالم گریه می کنن.
    تا مرکز شهر جایی که بهناز و فرید رو پیاده کرده بودیم، برسیم یک ساعت طول کشید. سپهر همان جا از ما جدا شد تا خودش بیاید و ما سه تایی برگشتیم. بین راه فرید گفت: غزال یادته شب تولد چی بهت گفتم؟ دیدی به چهار ماه هم نکشید که برگشت. نمی دونم چه جوری سپهر رو اسیر و رام خودت کردی.
    بهناز- فرید معلومه، اون کارا رو جلوی تو انجام نمی داد. خصوصی بود.
    چشم غره ای به بهناز رفتم و جواب دادم: خیلی بی حیا شدی، خجالت بکش، حداقل این چرندیاتو جلوی شوهرت نگو.
    بهناز- بی خیال، فرید دیگه به حرفهای من عادت کرده. حالا بگو ببینم طبیب دردت رو درمون کرد؟
    - نخیر منتظر رخصت خانم بود.
    سپس به فرید گفتم: فرید تو چطوری از پس زبون این دیوونه بر می آیی؟ یه متر زبون داره.
    لبخندی زد و گفت: چیکار کنم، کارم از این حرفها گذشته. غزال یادش بخیر، روز اولی که سپهر رو دیدی، مثلا اقای زمانی منو با خودشون آورده بود تا مراقب پسرش باشم تا دست از پا خطا نکنه. دیگه نمی دونستیم طرف خیلی زرنگ تر از ماست و روز اول چنان، زهرچشمی ازمون می گیره که تا عمر داریم فراموش نکنیم. اصلا فکر نمی کردم روزی سپهر پایبند دختری بشه و دست از همه چیز بکشه. اخه هیچ کس جرات بلند حرف زدن باهاش رو نداشت چه برسه به کتک زدنش اونم یه دختر.
    خندیدم و گفتم: تقصیر من چیه که خیلی رو بهش می دادن که زورگو و قلدر بشه.
    فرید- باور کن تو دانشکده همه ازش حساب می بردن، برا همین هوا خواه زیاد داشت، دخترا کشته مرده اش بودن.
    - به خاطر خوشگلی اش یا خوش اخلاقی اش؟
    فرید- اگه ناراحت نمی شی باید بگم اون با دخترا بد اخلاقی که نمی کرد یه بار که باهاشون حرف می زدن، اونارو شیفته خودش می کرد. انصافا هم خوش قیافه است هم خوش هیکل.
    - نه چرا باید ناراحت بشم، چون گذشته سپهر به من مربوط نیست. مهم بعد از اینه که خطا نکنه.
    فرید- مطمئن باش، هیچ وقت خطا نمی کنه، چون در حد پرستش دوست داره. امروز از صبح نمی دونی چقدر به من تلفن کرده . بالتماس می خواست تو رو به یه بهونه ای بیرون بیاریم تا باهات حرف بزنه. خیلی ناراحت بود مخصوصا سرتو که پانسمان شده دیده بود.
    تا جلوی در فرید در مورد علاقه سپهر نسبت به من صحبت می کرد. جلوی در از انها خداحافظی کردم و به داخل رفتم. سپهر بعد از نیم ساعت سرحال امد.
    چون تا سال تحویل ساعتی بیش باقی نمانده بود، هر کس به کاری مشغول بود. یکی سفره هفت سین را اماده می کرد، یکی اشپزی می کرد. خلاصه هیچ کس بیکار ننشسته بود. قبل از همه به اتاقم رفتم تا اماده بشم. بعد از من سها و ساناز هم امدند. بلوز شلوار بنفش که سپهربرایم اورده بود پوشیدم و ارایش ملایمی هم کردم و بعد از اماده شدن انها با هم پیش بقیه رفتیم. همه گرد سفره جمع شده بودند. چون دقائقی مانده بود به آشپز خانه رفتم تا چایی بیاورم تا با شیرینی بخوریم. موقع برگشتن از شانس بدم، فقط کنار دست سیاوش خالی بود، مجبور شدم همانجا بشینم. لحظه ای به سپهر که نگاه کردم، دیدم ابروهاش در هم گره خورده، نگاهی به دورو برم کردم. رو به رومینا که کنار سها نشسته بود کردم وگفتم: رومینا جون، جاتو با من عوض می کنی؟ می خوام پیش سها بشینم تا اخر سال با هم باشیم.
    رومینا بی هیچ اعتراضی بلند شد، چون چند ثانیه به سال تحویل نمانده بود فورا جایمان را عوض کردیم.
    زن عمو پروانه- بچه ها هر کسی هر آرزویی داره، موقع سال تحویل در نظر بگیره و از خدا طلب کنه، تا به آرزوهاش دست پیدا کنه، مخصوصا جونای دم بخت.
    سهند- زن عمو، یعنی من هم دم بختم؟
    عمو بهرام- تو از همه پدر سوخته تری.
    همه خندیدند. برای همین با طعنه گفتم:سهند جون، چون تو دم بختی من تصمیم گرفتم تو سال جدید بر عکس سالهای قبل، عاشق و شیدات باشم و باهات بگو مگو نکنم.
    سهند با اخم حواب داد: لازم نکرده، همون بهتر دعوا کنی تا عاشقم باشی.
    سهیل با شیطنت گفت: سهند جان عاشق نه، بلکه عاشق و شیدا.
    سهند- چشم همونطور که سهیل میگه.
    به سهند می خندیدیم که آغاز سال جدید، اعلام شد. بعد از روبوسی و تبریک، نوبت عیدی گرفتن از بزرگتر ها شد. سهیل هم به کنارم امد و زنجیری به شکل قلب که یک طرف آن s و طرف دیگرش G نوشته شده بودد در گردنم انداخت و گفت: غزال قلبمو به عنوان یادگاری و برای همیشه بهت تقدیم می کنم.
    همدیگر را بغل کردیم و صورت همدیگر را بوسیدیم که سهیل اهسته گفت: البته این عیدی از طرف سپهر بود نه برادر شوهرت.
    دوباره بوسیدمش و گفتم: فربون برادر شوهر خوبم برم.
    شب بعد از شام اقایان یکطرف نشسته و سرگرم بودند و خانم ها هم یک طرف مشغول بودند. صحبت در مورد مادر شوهر و عروس بود، خودشان می گفتند و ما می خندیدیم که یکدفعه زن عمو سیمین گفت: غزال، یک عیدی می خوام بهت بدم.
    -بدم نمیاد، حالا چی هست؟
    -حلقمو.
    بدون اینکه جوابی بدهم سرم را پایین انداختم و زن عمو پروانه گفت:
    سیمین خیلی زرنگی، اگه اینطوریه، غزال جون منم حاضرم، حلقمو بهت بدم.
    خانم سهرابی- پس شما دو تا عیدی نمی دین، بلکه حلقه نامزدی پیشکش می کنید. غزال جون من هم دو تا پسر بزرگ دارم و دوست دارم تو رو عروس خودم بکنم.
    به هر سه نگاه کردم و سپس به خاله نازی که ساکت و با حسرت به آنها نگاه می کرد، نگاه کردم. با خودم گفتم: حتما میگه کاش هانی اینجا بود و سپهر اونو قبول می کرد، تا اون هم حلقشو بهش می داد. برای همین با شیطنت گفتم:
    نه مال هیچ کدومتو نو نمی خوام. ولی اگه یه نفر به عنوان مژده گونی بده می خوام.
    همه با بهت و حیرت بهم نگاه کردند، انگار شوکه شدند. خاله که انگار از خواب بیدار شده بود دستپاچه گفت: حلقه من....حلقه مژده گونی؟
    و بقیه حرفش را نتوانست ادامه دهد چون اشکش جاری شد. مامان فکر کرد خاله به خاطر مژدگانی گریه می کند و ناراحت شد. چون با تشر گفت: غزال همه کارهای تو عجیب و غریبه. آخه دختر کی حلقشو به عنوان مژدگانی به کسی می بخشه؟!
    خاله به جای من جواب داد: شیرین جون من که به خاطر حلقه ام ناراحت نشدم چون قابل غزال رو نداره. من هم مثل بقیه مادرها ارزو دارم پسرمو دوماد کنم و عروسی شو ببینم و چه کسی بهتر از غزال. ولی حیف پسر من لیاقت دختر تو رو نداره.
    مامان- نازی این چه حرفیه می زنی. سپهر لیاقت بیشتر از غزال رو داره. دختر من که تحفه نیست که به خاطرش، تو این شب عزیز گریه می کنی.
    در این گیر و دار عمو سعید آمد و رو به خاله گفت: نازی چی شده، چرا گریه می کنی؟ اتفاقی افتاده؟
    خاله- از دست این پسرت دلم خونه، اگر سر عقل بیاد، من هم از این دختر گل خواستگاری می کنم.
    عمو هاج و واح نگاهم کرد از خجالت سرم را پایین انداختم. چند لحظه ای عمو سکوت کرد و گفت: من که از خدامه، عروس به این خوبی داشته باشم ولی سپهر کجا و غزال کجا. من که جرات گفتن این حرفو به مسعود ندارم. چون غزال سوگلی و نازدونی این خانواده است.
    مامان- شما دو تا که دختر منو عتیقه کردین و بردین بالای عرش. همونطور که به نازی گفتم: سپهر هم مثل بقیه پسرهاست و هیچ فرقی با بقیه نداره. خوب هر کسی یه اخلاقی داره، تازه از کجا می دونید؟ شاید سپهر یکی بهتر از غزال رو سراغ داشته و اینو قبول نکرده.
    خاله تبسمی کرد و گفت: پس اگه با سپهر حرف بزنم، شما قبول می کنید تا دخترتونو به ما بدین؟
    زن عمو سیمین گفت: نازی جون عجله نکن، چون سه نفر زودتر از تو، پیش قدم شدند.
    دیگر بیش از این طاقت نداشتم، برای همین بلند شدم و به آشپزخانه پناه بردم و بقیه حرفها را نشنیدم. سرم روز میز بود و دعا می کردم که خاله هر چه زودتر با سپهر در میان بگذارد تا زودتر از این مخمصه نجات پیدا کنم. وای خدای من چقدر خوب بود، رویاهایم به حقیقت می پیوست. به خیال خودم، با لباس عروس در کنار سپهر، نشسته بودم که گرمی دستی را روی سرم احساس کردم، سرم را که بلند کردم، چشمم به سپهر افتاد، با نگرانی پرسید: غزال چی شده، چرا صورتت گر گرفته. کسی ناراحتت کرده؟
    در حالی که تظاهر به ناراحتی و اندوه می کردم با صدای لرزان جواب دادم: برو پیش خاله تا همه چیز رو بفهمی.
    مضطرب پرسید: نکنه باز هم حرف هانی یا کس دیگه ای شده؟
    با اخم جواب دادم: نمی دونم، برو تا خودت بشنوی. من چیزی بهت نمی گم، پس بیخودی اینجا واینسا.
    به زور جلوی خنده ام را گرفتم و خودم را پکر نشان دادم. با دستانم صورتم را پوشاندم. تا کسی متوجه شادی و خنده ام نشود. ساعتی بعد مامان آمد و گفت: غزال، رابطه ای بین تو و سپهر هست که اونهم قبول کرده، آره؟ راستش رو بگو.
    پریشان گفتم: نه، نه، مامان! چه رابطه ای با سپهر باید داشته باشم. اگه می دونستم خواستن یه حلقه اینقدر دردسر ساز میشه، غلط می کردم حرف می زدم.
    مامان- یعنی قبول نمی کنی؟ چون به اون یکی ها که جواب رد دادی.
    نفسم از شنیدن این جمله حبس شد: مامان شما از دست من ناراحت شدین که، جواب رد به زن عمو ها دادم؟
    -نه عزیزم، ازدواج که اجباری نیست که ما بخوایم بهت تحمیل کنیم. من هم به میل خودم با پدرت ازدواج کردم. دلیل اینکه می پرسم تو هم سپهر رو دوست داری، به خاطر اینه که راحتتر می تونم تصمیم بگیرم. چون از نظر من همشون خوبند. مخصوصا یاشار چون ما یعنی من و پدرت، فکر می کردیم تو به یاشار علاقه داری. حالا خیلی راحت حرف دلت رو بزن. اگه هم هیچکدومشونو نمی خوای زودتر بگو، تا خیالشون آسوده بشه.
    لحظه ای مکث کردم که نکند جواب من کار را خراب تر کند سپس قاطعانه جواب دادم: اگه نظر من براتون مهمه، ترجیح میدم با سپهر ازدواج کنم.
    مامان لبخند زد و گفت: ای ناقلا، صبح وقتی با سپهر سر دستبند اونطور دعوا کردی، شک کردم نکنه کاسه ای زیر نیم کاسه است که از یه غریبه این انتظار رو داری، ولی چند ساعت پیش حدسم به یقین تبدیل شد. غزال خانم ما که موهامونو تو اسیاب سفید نکردیم. خسته این راهها و این حرفها هستیم. پس برم و جواب عروس خانم رو بگم، چون همه منتظر بله یا نه گفتن تو هستن.
    از خوشحالی دلم می خواست داد بزنم ولی جرات بیرون رفتن و داد زدن زا نداشتم. زمان به کندی سپری می شد و منتظر اتفاق بعدی بود که دقایقی دیگر سها پیشم آمد و مرا در آغوش کشید و چند بار صورتم را بوسید و گفت: خیلی خوشحالم که عروس ما شدی. عروس خانم پاشو بریم که همه منتظرت هستند.
    -سها من می ترسم، نمی تونم بیام، چون یکدفعه اونجا غش می کنم.
    -چرا؟ از چی می ترسی، بالاخره همه یه روزی، این مسیر رو طی می کنند.
    با سها حرف می زدم که عمو محمود آمد، هرچند که لبخند به لب داشت، ولی چشمانش غمگین بود. چون همیشه من را از آن خود می دانست و عروسم صدایم می کرد. از شرم سرم را پایین انداختم. دستانش را در گردنم انداخت و در آغوشم فشرد و گفت: انشاالله خوشبخت بشی دخترم. آرزوی ما فقط خوشبختی بچه هامونه. بیا بریم تو که بدون عروس خانم مجلس صفا نداره.
    -عمو شما ازم دلگیر نیستین و مثل سابق دوستم دارین؟
    عمو سرم را بالا گرفت و گفت: عزیزم این چه حرفیه می زنی؟ تو جگر گوشه و پاره تن منی. چطور می تونم از دستت ناراحت باشم. تقدیر و سرنوشت هر چی باشه، همون میشه.
    عمو دست بر پشتم گذاشت و با هم پیش بقیه رفتیم که با دیدن ما کف زدند. قلبم به شدت می تپید که عمو گفت: سعید جان، این هم عروستون، ما همه شرط و شروطمونو گفتیم. حالا نوبت شماست که هر حرفی دارید با دخترم بزنید و سنگاتونو وا بکنبد. که فردا جای گله و شکایتی نباشه. هرچند دختر من گله و هیچ عیب و ایرادی نداره.
    عمو سعید بلند شد و صورتم را بوسید و گفت: بر منکرش لعنت. الحق که عروسم مثل دسته گله و جای هیچ حرف و حدیثی نیست. ما هم هیچ حرفی برای گفتن نداریم. ممنون که پسر ما رو لایق دخترتون دونستین. حالا اگه اجازه بدین تو این شب مبارک و عزیز، حلقه نازی رو، تو دست عروسمون بکنیم و بقیه مراسم رسما در تهران انجام بشه.
    عمو- بله، اجازه ما هم دست شماست و امیدوارم این دختر شیطون عروس و خانم خوبی باشه.
    لحظه ای زیر چشمی به یاشار و سیاوش نگاه کردم. قیافه هر دو پکر و ناراحت بود. وقتی به سپهر نگاه کردم، چشمانش مثل ستاره می درخشید. چون در مخیله هیچ کداممان نمی گنجید که به این زودی با هم نامزد شویم. خاله حلقه را از دستش در آورد و گفت: عزیزم این حلقه اصلی تو نیست فقط برای نشون کردن تو دستت باشه، به امید خدا تهران که بریم، بهترینشو برات میگیرم.
    سپهر هنوز نشسته بود که خاله گفت: آقا سپهر، نمی خوای حلقه رو تو دستش بکنی.
    سپهر که هول شده بود گفت: من ... من باید این کار رو بکنم.
    سهند خندید و به شوخی گفت: نه سپهر جان، من باید طوق اسارت عروسی و زن ذلیلی رو به گردن بندازم.
    که باعث خنده سایرین شد. موقعی که حلقه رو به دستم می کرد، دست هر دو نفرمان می لرزید. در دل خدا را شکر کردم که به این زودی دعایم را مستجاب کرد. خاله و عمو صورتهایمان را بوسیدند و آرزوی خوشبختی کردند. چشمانشون پر از اشک بود، اشک شادی! بعد از آن به همه شیرینی گرفتم که یاشار با بغض گفت: تبریک میگم، امیدوارم خوشبخت بشی.
    ولی سیاوش به کلمه مرسی اکتفا کرد. ساعتی را به جشن و شادی پرداختیم، سپس به پیشنهاد آرمان به لب دریا رفتیم. من و سپهر آخر از همه دست در دست هم، می رفتیم که سپهر محکم دستم را فشار داد و گفت:
    غزال خانم گفتم که اول و اخرش مال خودمی، دیدی خدا چقدر دوستمون داره و امشب کاری کرد که رسما مال هم شدیم.
    -برو دعا کن به جون من، اگه از خاله مژدگونی حلقشو نمی خواستم هرگز به این زودی این اتفاق نمی افتاد. راستی خاله بهت چی گفت؟
    قربون تو برم، تو ناجی و امیدی. گفتش محض رضای خدا از خر شیطون بیا پایین و قید رفتنو برای همیشه بزن تا برات دستی بالا بزنم. من که از جریان خبر نداشتم با تمسخر جواب دادم راست میگی، حالا این دختر خوشبخت کیه. جواب داد غزال، سپهر جان مادرت، مرگ من، قبول کن دختری به این خوشگلی و خوبی از کجا می تونی پیدا کنی؟
    -تو چی گفتی؟
    -گفتم مادر جان دست از سرم بردار، من اینو نمی خوام، دوستش ندارم، دختر قحطیه؟
    چون به شوخی این حرفها رو می زد جواب دادم: دل به دل راه داره، اگه مامان، منو هم مجبور نمی کرد هیچ وقت قبولت نمی کردم. راستی سپهر، به بهناز و فرید نمی خوای خبر بدی؟
    -چرا فکر خوبیه، بزار اونا رو هم خوشحال کنم. دلم می خواد داد بزنم تا همه بفهمند، غزال آخر مال من شد.
    با موبایل عمو سعید که دستش بود به آنها خبر داد. باور نمی کردند که اکشب چنین اتفاقی بیافتد برای همین چند دقایقی طول نکشید که پیش ما آمدند. بهناز ناباورانه پرسید: غزال، جون من راست میگی، یا دستم انداختی؟
    -نه جون بهناز، دروغم چیه، بیا دستمو ببین، تازه مگه تا بحال دیده بودی به این راحتی کنار هم باشیم.
    -چی بگم، احساس می کنم خواب می بینم.
    سپهر- بهناز اتفاقا وقتی مامان بهم گفت از تعجب شاخ درآوردم. اصلا باورم نمی شد در عرض یکی، دو ساعت کار تموم بشه. چون به یاشار و سیاوش وعده بعد از دانشگاه رو داده بودند، در صورتی که آقای سراج لز من خواست تا در درسا بهش کمک کنم و تشویق اش کنم تا شاید ادامه تحصیل بده.
    فرید- آقا دوماد خواست خدا هر چی باشه همون میشه. دست من و تو نیست. چون موقع اومدن به زور سر نیزه آوردیمت. کی فکر می کرد که برای همیشه تو ایران بمونی و نتونی از اینجا دل بکنی.
    دو ساعتی با هم لب ساحل نشستیم. سپس فرید و بهناز از ما جدا شدند و رفتند و ما هم به ویلا برگشتیم. دو روز از نامزدی مون می گذشت، که ظهر چون خوابمون نمی برد، دوتایی به ساحل رفتیم و قدم زدیم. وقتی برگشتیم، آقای بهادری و خانواده اش که تازه از راه رسیده بودند، جلوی در بودند. چون دستم را درر بازوی سپهر قلاب کرده بودم خانم بهادری به طعنه گفت:
    به به با هم خلوت کردین، خوش می گذره؟
    سپهر زودتر از من جواب داد:
    خانم مهندس مگه میشه با نامزدم باشم و خوش نگذره. به خاطر غزال از اون سر دنیا پاشدم و اومدم اینجا. جای شما خالی خیلی خیلی خوش می گذره.
    آقای بهادری حیران پرسید:به سلامتی کی نامزد کردین که ما خبر نداریم؟
    سپهر- شب عید.
    هانی که آرزوی ازدواج با سپهر را در دل می پروراند با ترشروئی گفت: مبارکه.
    همگی با اخم به ما تبریک گفتند و به داخل رفتند. بعد از رفتنشان گفتم:
    حیف عروس خانم خیلی ناراحت شدند طفلکی. البته خانواده اش هم همینطور.
    سپهر- اتفاقا برعکس کیگی، چون من از دل عروسم خبر دارم، برای اینکه خودش کار منو آسون کرد و اگه خانواده اش راضی نبودند که دخترشونو به من نمی دادند.
    خنده کنان گفتم: منظورم هانی اود نه خودم.
    سپهر- زن من هم غزاله، نه هانی، پس بیا بریم تو که از گرسنگی مردم.
    دو ساعت نیست که نهار خوردیم، چه زود گرسنه ات شد.
    خنده ای کرد و حرفی نزد. وقتی به داخل رفتیم، همه در حال استراحت کردن بودند الا دخترها! سها درس می خواند و بقیه تلویزیون می دیدند. چون اغلب شبها تا دیر وقت می نشستیم همگی ظهرها ساعتی می خوابیدند. من هم به اتاقم رفتم تا ساعتی بخوابم که سپهر هم پشت سر من آمد و در را قفل کرد. اعتراض کردم: سپهر چرا درو قفل می کنی، شاید یکی از بچه ها بیاد، بخوابه. تازه اتاق و اون بغلی نه اینجا.
    کنارم نشست و گفت:
    من خیلی تو رو دوست دارم.
    سپهر خواهش می کنم. اگه الان یکی بیاد و ما رو تنها ببینه خیلی بدمیشه.
    -غزال تو منو دوست نداری.
    -چرا این فکر و می کنی. منم تو رودوست دارم.
    -فکر می کنم رفتارت با من یکمی سرده.
    کنارش ماندم. می دانستم حق با اوست. پس ساکت شدم و گذاشتم حرف دلش را بزند، همانطور که من او را دوست داشتم او هم مرا دوست داشت.
    روزها یکی پس از دیگری به خوبی و خوشی سپری میشد. در ششمین روز بهاری به جنگل رفتیم. پس از چیدن بساط و به پا کردن آتش سرگرم تاب سواری شدیم. در این حین مردی که همراهش چند اسب بود از آنجا گذشت و به جمعیتی که در آنجا بود کرایه می داد. سهند هم از پیر مرد خواست تا اسب ها را به ما کرایه بدهد. سهند و سیاوش و یاشار سوار شدند، سیاوش با طعنه و پوزخند به من گفت:
    غزال تو که دیگه از این به بعد از این کارا معذوری. چون آقا بالا سر داری و اجازه نمی ده.
    -سیا درست صحبت کن، سپهر که هنوز چیزی نگفته، تو چرا پیش داوری می کنی؟
    سپهر- سیا که حرف بدی نزد، شوخی کردن که ناراحتی نداره، تو هم باهاشون برو.
    با بی میلی فقط به خاطر سپهر باهاشون رفتم. وقتی از آن محله فاصله گرفتیم و دور شدیم، سیاوش اسبش را از حرکت بازداشت و پیاده شد.
    یاشار- سشاوش چی شد؟ چرا وایسادی؟
    سیا- برای اینکه این دختر رو سر عقل بیارم.
    از اسب پایین پریدم و گفتم:
    مگه من عقلمو از دست دادم که تو می خوای سر جاش بیاری.
    با فریاد جواب داد: اگه عقل داشتی که این پسره لات و عوضی را به ما ترجیح نمی دادی.
    -خفه شو! احمق.
    یاشار و سهند هم پیاده شدند. یاشار گفت: سیا این چه طرز حرف زدنه، مگه دیوونه شدی؟
    سیا- آره دیوونه شدم، جون این خانم غریبه رو به ما ترجیح داده. یا باید حلقشو پس بده یا می کشمش.
    -خوب کاری کردم و به تو ربطی نداره. مگه زوره نمی خوامت، فهمیدی.مطمئن باش هیچ وقت این کارو نمی کنم چون سپهر رو دوست دارم. دیوونه، احمق.
    تا این جمله را گفتم چنان سیلی محکمی زد که برق از چشمام پرید. مثل پلنگ وحشی به سمتش حمله ور شدم، که یاشار سینه اش را سپر کرد و مانع شد.
    -یاشار ولم کن، باید جوابشو بدم و تا تلافی نکنم دست از سرش برنمی دارم.
    یاشار- یادت باشه غزال جواب سیلی رو هیچوقت با سیلی نده. خواهش می کنم آروم باش. سیا هم عصبانیه.
    سهند که تا آن لحظه ساکت بود و گوش می داد، فریاد زد و گفت: یاشار چرا نمی زاری جوابشو بده. آخه به چه حقی این دیوونه رو غزال دست بلند می کنه. هر چند خوب شد چهره کثیف اشو دیدیم. حتما اگه زن این احمق می شد، به محض عصبانی شدن غزال رو زیر مشت و لگد می گرفت، آره؟ آقا سیا چی فکر کردی؟
    یاشار نگذاشت سهند ادمه دهد و گفت: بس کنید، خجالت نمی کشید که به جون هم افتادین؟
    سهند یقه سیاوش را گرفت و گفت: نه چرا خجالت بکشم، غزال هم خون و خواهر منه، هر کی بخواد دست روش بلند کنه دندوناشو خرد می کنم.
    سیا- دست تو بکش و تو کاری که به تو مربوط نیست دخالت نکن
    سهند و سیاوش با هم گلاویز شدند. درد خودم را فراموش کردم و سهند را از سیا جدا می کردم و یاشار هم سیا را می کشید. وقتی آن دو را از هم جدا کردیم یاشار گفت: شما دو تا سوار شید و برید. فقط هر چیبوده اینجا چال میشه و کسی حرفی نمی زنه.
    سهند گونه ام را لمس کرد و گفت: دیوونه ببین چی کار کرد. جای انگشتاش تو صورتت مونده.
    -بیا بریم عیب نداره.

    قسمت 26


    سهند- چی چی رو عیب نداره. حالا سپهر به کنار. اگه بابا یا عمو مسعود بفهمن خون به راه میشه.
    مسیر برگشت رو آهسته آهسته می رفتیم تا کمی سرخی صورتم کاسته شد. سرم کم بود که حالا صورتم هم به خاطر سپهر سیلی خورد. خنده ام گرفت.
    وقتی پیش بقیه رسیدیم. بابا سرپا ایستاده بود که با دیدن ما گفت:
    چی شده، چرا پریشون و آشفته هستین؟ پس اون دوتا کجان؟
    -بابا ما دوتا مسابقه دده بودیم به همین خاطر زودتر رسیدیم.
    بابا- صورتت چرا سرخ شده، دعوا کردین، آره؟ بیا جلو ببینم.
    -نه بابا جون، چرا باید دعوا بکنیم.
    هر کاری کردند، زیر بار نرفتم که با هم دعوا کردیم. سهند که دید اوضاع بازجویی خیلی وخیم شده، با شرم ساختگی گفت: بابا ولش کنید، شوخی می کردم، مشتم خورد به صورتش.
    زن عمو- کور بودی که اینطور زدی؟
    عمو بهرام- آخه پسر این چه وضعه شوخیه، اگه می خورد به چشمش چی؟
    بیچاره سهند به خاطر من هم با سیا گلاویز شده بود و هم مورد سرزنش خانواده قرار گرفته بود.
    تا اینکه یاشار و سیاوش هم آمدند. عمو محمود نگاهی به آنها کرد وگفت: بس کنید، دیگه فهمیدم که شوخی می کردین.
    سپهر- غزال حوصله داری تا نزدیک آبشار بریم؟
    سرم را تکان دادم و بلند شدم و با هم به راه افتادیم، چند قدمی که دور شدیم گفت: می دونی غزال دروغگوی خوبی نیستی، چون چشمات همه چیز رو لو میده. راستشو بگو با سیاوش حرفتون شد؟
    -نه.
    -جان سپهر راستشو بگو.
    چون قسمم داد ساکت شدم. ایستاد و صورتم را بین دستانش گرفت و به چشمانم خیره شد و پرسید:
    به خاطر من سیلی خوردی، آره فدات شم؟
    باز هم سکوت کردم و گفت: چرا حرف نمی زنی. من که فهمیدم کار سیاوشه نه سهند. تو چرا هر بلایی سرت میاد به خانواده ات نمی گی؟ آخه این درسته یکی بزنه تو گوش ات و تو پنهون کنی؟
    لبخندی زدم و جواب دادم: از این به بعد اگه تو اذیتم کردی و کتکم زدی حتما بهشون میگم.
    -من غلط بکنم که از گل نازکتر بهت بگم.
    گونه سرخ شده ام را بوسید و سرم را به سینه اش چسباند و گفت:
    شاید الان باور نکنی که میگم بیشتر از جونم دوست دارم، ولی به مرور زمان، همه چی بهت ثابت می شه. غزال من دیوونتم یعنی از همون ابتدای آشناییمون، جادوی چشمات شدم. زندگی من با تو طلوع کرده و بدون تو غروب می کنه.
    برای اینکه از ناراحتی و اندوه بیرون بیاید گفتم: سپهر جان از بس که محکم بغلم می کنی و فشار می دی استخوان هام در حال خرد شدنه.
    دستانش را باز کرد و با هم به طرف آبشار رفتیم. از آن روز تا وقتی که به تهران بازگردیم من و سیا با هم سر سنگین بودیم. وقتی بیرون می رفتیم سیا در ویلا می ماند و بیرون نمی امد. سهند بعدا گفت که وقتی عمو محمود و عمو بهرام موضوع را فهمیدند با سیاوش حسابی دعوا کردند.
    وقتی به تهران بازگشتیم، عمو سعید از بابا خوایت تا به عقد هم دربیائیم. چون تا تابستان چند ماهی نمانده بود. اگر عقد می کردیم راحت تر می توانستیم رفت و آمد کنیم و هیچ مانع و معذوراتی وجود نداشت.
    در روز هیجده هم فروردین در حضور بزرگتر ها از جمله پدربزرگ و خان عمو که به تهران آمده بودند به عقد هم درآمدیم.
    دیگر هیچ کدام ترس و دلهره جدایی نداشتیم. سپهر هم هر روز به جای اینکه ظهرها تلفن کند به دبدنم می آمد و یا من به خانه آنها می رفتم. چون به سپهر قول داده بودم تا درسهایم را خوب بخوانم، از مامان خواستم چند دبیر خصوصی برای درسهای اصلی ام بگیرد تا جبران دروس عقب افتاده ام را بکنم. سپهر خودش هم خیلی کمکم می کرد. سخت مشعول تست زنی و تمرین بودم و کمتر به گردش و تفریح می رفتیم. الا شب عروسی هانی، که بعد ازز اینکه از سپهر ناامید شده بود با کس دیگری عروسی کرد. آن شب بابا و مامان به خاطر بابابزرگ نیامدند و من همراه سپهر و خانواده اش رفتم. موقعی که عروس و داماد وارد شدند، در میان هلهله و کف زدن، سپهر آهسته به خاله گفت: مامان تو رو خدا ببین عروس من، غزال من، کجا این عروس کجا؟ چطور دلت میومد این میمون عروست بشه.
    خاله بادی به غبغب انداخت و گفـت: قربون عروس خوشگلم برم، عروس من گل سر سبده. آخه عزیزم تقصیر منچیه بابات اصرار می کرد تا شاید برای همیشه پیشمون بمونی.
    سپهر- مامان جان اگه عشق غزال نبود که سپهر اینجا نبود.
    خاله نگاهی بهش کرد و گفت: پس چرا دروغ گفته بودی بهش که عاشق نشدی، هان؟ حالا دیگه سر من کلاه می ذاری؟
    سپهر خندید و گفت: غزال خانم بقیه حرفمو به مامان بگو.
    خجالت کشیدک به خاله بگویم به همین خاطر سکوت کردم که خودش گفت: مامان جان من گفتم بگو پسرت عاشق نشده بلکه مثل مجنون دیوونه و آواره شده. چون غزال بله رو نمی گفت، بهش گفتم این قسمت جمله رو به دل سنگ اش بگه.
    به پهلوش زدم که ساکت بشه که خاله دید: خجالت نکش عزیزم جوونیه و این کارا.... من و سعید 5 سال سختی کشیدیم تا خانواده من راضی به ازدواجمون بشن. که اخر هم قبول نکردند و برای همین، ما دور از چشم اونا و پنهونی بیرون می رفتیم. اونا می خواستن من با پسر عموم ازدواج کنم. برای همین بعد از تموم شدن دانشگاه سعید پنهونی ازدواج کردیم و به ایتالیا رفتیم. سپهر ده ساله بود که خدا بیامرز، پدر و مادرم با ما آشتی کردند.
    خاله با یاد آوری گذشته اشک در چشمانش حلقه زد. من هم متاثر شدم چون آرزوی هر دختری هست که خانواده اش در عروسی اش شرکت کنند و با دعای خیر انها وارد خانه بخت شود. تا آخر شب ذهنم در حال و هوای عروسی عمو سعید و خاله می گشت. انگار من هم در انجا حضور داشتم. یک هفته بعد از عروسی هانی چون مدرسه ها تعطیل شده بودند، بهناز و فرید هم عروسی کردند و برای ماه عسل به ایتالیا رفتند، بعد از دو هفته بازگشتند. در این مدت من سرم مشغول درس بود و به هیچ چیزدیگری فکر نمی کردم، تا اینکه سپهر گفت: خاله و بچه هاش برای عروسی ما به ایران می آیند.
    نمی دونم چرا از شنیدن این خبر دلشوره پیدا کردم. چون قبلا چند بار از زبان خاله شنیده بودم که مهرداد از سپهر بزرگتر بود بیشتر از راه به درش می کند و او را به رفتن وسوسه می کند. خیلی می ترسیدم که سپهر ترکم کند. هرچند که به عشقش شک نداشتم ولی باز هم می ترسیدم. شبی که قرار بود خاله اش اینا بیایند چون کتایون سه روز بود که زایمان کرده بود مامان و زن عمو به کمک عمه رفته بودند و شبها رو هم انجا می ماندند. بابا هم با دوستانش به فشم رفته بودند و من و یاناز در خانه بودیم. شب سپهر رو نگه داشتم برای همین خیلی تعجب کرد وگفت:
    غزال امشب آفتاب از کدوم طرف درآمده که تو خواستی پیشتون بمونم چون از عید به بعد نه تو خونه ما موندی نه به من اجازه دادی که اینجا بمونم، شاخ دراوردم.
    ساناز در حالی که به طرف اتاقش می رفت خندید و گفت: سپهر جون تعجب نکن. کارهای غزال همیشه عجیب و غریبه. شب بخیر من رفتم بخوابم.
    بعد از رفتن ساناز قیافه معصومی به خودش گرفت و گفت: ببخشید خانم امشب من باید تو هال بخوابم یا کنار همسرم، آخه من که اجازه ندارم با همسرم همبستر بشم.
    -خودتو لوس نکن، پاشو بریم با هم بخوابیم.
    فورا بلند شد و دست من را هم گرفت و بلندم کرد و گفت: تا آقا شیطون قولت نزده و پشیمون نشدی پاشو.
    خنده کنان با هم به اتاقم رفتیم وقتی دراز کشیدیم سپهر گفت: غزال بیا سرتو بزار رو سینه ام تا هم لالایی برات بگم و هم نوازشت کنم.
    -اخه بابایی اگه لالایی بگی زود خوابم میبره.
    -مگه عزیز بابا، فقط برای بچه ها لالایی می خونن؟ آدم عاشق هم برای معشوقش شعرهای عاشقانه می خونه تا مبادا این پرنده خوشبختی از دیوار خونه اش بره، چون اونوقت عشق اون پرنده می مونه و دل شکسته عاشق.
    سرم را روی سینه اش قرار دادم و گفتم: سپهر من خیلی می ترسم با اومدن خاله ات اینا، همه چیز تموم بشه و از پیشم بری.
    در حالی که موهایم را نوازش می کرد جواب داد: کبوتر جلدی هر جایی که بره آخر شب برمی گرده لونه خودش. آخه غزالم، جام می من از عشق تو پر شده. ادمی که همیشه میگسارش می کنه بدون شراب زنده نمی مونه، می دونی چرا؟ چون حکم آب حیات رو براش داره. تو همون آب حیات منی و من این آب رو جرعه جرعه سر کشیدم تا که تموم وجودم از شراب عشق تو پر شده.
    محکم دماغمو فشار داد و گفت: بی خود فکرهای الکی نکن.
    -تو باید استاد ادبیات میشدی نه مهندس ساختمان. سپهر؟
    -جانم!
    -راستی تو خجالت نمی کشی غزال رخت شور زنت شده؟
    خند ای سر داد وگفت: نه برای چی خجالت بکشم، رخت شور به این خووشگلی دارم و بهش فخر می کنم. ولی غزال از شوخی گذشته اگه یه خورده دیگه زحمت بکشی من بهت قول میدم بهترین رشته ها قبول میشی. البته اگه هرچی که من میگم با دقت گوش کنی و حل کردن سریع تمرین ها رو یاد بگیری.
    -به شرط اینکه تو بیایی اینجا.
    -اگه مثل امشب اجازه موندن بدی، حتما میام. با سر و کله. گوش کن بی انصاف! آخه تو که نگین چشمات یه میخونه شراب داره...
    -بقیه شو هم بگم یا نه؟
    -گوشم با شماست استاد بگو.
    یه حالی به ما بده عزیزم ثواب داره!
    دیوونه خجالت بکش.
    از کی، از زنم؟ این غریزه همه انسانهاست و بدون این زندگی دوام و لذت نداره.
    -ببخشید استاد هر چی شما بگین. حالا بگیر بخواب.
    -زیاد به خودت وعده وعید نده که از خواب خبری نیست.
    تا نیمه های شب بیدار بودیم و از هر دری سخن می گفتیم. برای همین نزدیک ظهر از خواب بیدار شدیم، عصر با سپهر به دیدن مهمان هایشان رفتیم. منتظرمان بودند. خاله اش نسرین خیلی سرد برخورد کرد ولی پسرش مهرداد به گرمی مرا تحویل گرفت. مهسا هم در حمام بود. ساکت در کنار سپهر نشستم که خاله نسرین با طعنه گفت:
    سپهر جان چه عجله ای به دیدن خاله ات داشتی که به این زودی آمدی؟
    سپهر- ببخشید خاله جان وقتی پیش غزالم زمان را فراموش می کنم.
    خاله نسرین- خیلی دوستش داری! فکر نمی کردم.
    سهیل به جای سپهر جواب داد: خاله از دوست داشتن گذشته، چون جون سپهر به جون غزال بسته است بدون غزالش مییمیره.
    سپهر دستی به شانه سهیل زد و گفت: آفرین
    خاله نسرین تا بنا گوش سرخ شد و چیزی در این مورد نگفت، من هم ساکت به حرفهایشان گوش می دادم. چون اولین بار بود می دیدمشان، سهیل آهسته در گوشم گفت: چه مظلومم شدی زن داداش. زبونتو موش خورده؟
    زبانم را درآوردم و گفتم: روز اول ساکتم وگرنه یه متر زبون دارم.
    سپهر- زبونتو برای چی درآوردی.
    در این اثنا مهسا که قیافه اش بدک نبود با آرایش غلیظ پایین آمد، بعد از سلام، به گردن سپهر آویزان شد و صورتش را بوسید. از دیدن این صحنه تمام تنم داغ شد، چون انتظارش را نداشتم. سپهر دستانش را از گردنش باز کرد وگفت: مهسا دیگه این کارو نکن خوشم نمی آید.
    مهسا- اوه یادم رفت زن داری و ممکنه ازش بترسی.
    سپهر- گفتم که خوشم نمی آید چون من گذشته مو اونجا گذاشتم و اومدم.
    مهسا مثل طلب کارها با من احوالپرسی کرد. از این جو سرد سخت در عذاب بودم و برای همین بعد از شام از سپهر خواستم من را زودتر به خانه برساند. از آن روز تا موقعی که آنها در ایران بودند سپهر اغلب شبها پیشم می ماند تا من ناراحت نشوم و با خیال آسوده به درسهایم برسم. روز امتحان خودش من و سها را به سر جلسه رساند. سعی کردم با حوصله و آرامش به سئوالها جواب دهم. فکر می کردم به راحتی از عهده اش برآیم. وقتی بیرون آمدم سپهربلافاصله پرسید: چطور بود راحت تونستی جواب بدی؟
    ترسیدم یک موقع حدسم اشتباه از آب دربیاید برای همین گفتم: نمی دانم به نظرم افتضاح جواب دادم.
    گرفته جواب داد: عیب نداره، اگه امسال قبول نشدی، سال آینده دوباره امتحان میدی. حالا بیا بریم دنبال سها که منتظرمونه.
    سپس دوتایی به دنبال سها رفتیم، به محض سوار شدن با خوشحالی گفت: حتما قبول میشم. چون به راحتی تونستم جواب بدم.
    بعد از کنکور هر دو خانواده در تدارک عروسی بودند. زن عمو و مامان سخت مشغول تهیه جهیزیه ام بودند، چون عمو می گفت، جهزیه و عروسی غزال باید تو فامیل تک باشه. عمو سعید هم یکی از آپارتمانهایی که خودش ساخته بود بهعنون کادوی عروسی در اختیار ما گذاشت. مامان به کمک زن عمو با سلیقه و وسواس وسایلم را می چیدند. از خوشحالی می خواستم پرواز کنم. از پرنده سعادتی که روی شانه ام نشسته بود، از این همه شادکامی. از محبت بیش از حد اطرافیانم. بخصوص همسر و همسفر زندگیم.

  15. 2 کاربر پست آوینا عزیز را پسندیده اند .

    Ďŗêẳmÿ Ğįřl (08-15-2011),اینور (01-05-2012)

  16. Top | #8



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    54.12
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,470
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    قسمت27


    هر چه به روز عروسی نزدیک می شدیم، فعالیت وو تکاپوها بیشتر می شد. درست یک هفته ماندهه بود که به خانه خاله رفتم به غیر از سهیل و مهسا کسی خانه نبود. با سهیل گرم صحبت بودم که سپهر و فرید هم آمدند. غذا را گرم کردم و برای هر دوشان کشیدم. بعد از خوردن غذا سپهر گفت: غزال اگه اجازه بدی، اول یه خورده کار داریم، اول اونا رو انجام بدم بعدا بریم خرید. تو هم برو پیش سهیل تا حوصله ات سر نره.
    چون قرار بود با هم به خرید کفش و مانتو بریم، ما در اتاق سهیل مشغول بگو بخند بودیم، مهسا هم در اتاق سها به قر و فرش می رسید. از وقتی که آمده ب.ئم به من به چشم یک جانی نگاه می کرد. برای همین زیاد محلش نمی گذاشتم.
    دقایقی بعد که حوصله مان سر رفت، سهیل گفت: غزال حوصله تاب سواری داری، بریم حیاط.
    -آره پاشو بریم، چون حوصله من هم سر رفت.
    با هم از اتاق بیرون رفتیم. همین که از پله ها می خواستم بیام پایین، یه فکری به ذهنم رسید: سهیل بیا به جای تاب سواری، سوار سرسره بشیم.
    -کدوم سرسره، ما که نداریم.
    -چرا یه سرسره بلند هست که تو بی خبری.
    و به دنبال حرفم از نرده پله ها لیز خوردم و پایین اومدم.
    سهیا هیجان زده گفت: عجب فکر بکری. به نوبت سوار میشیم.
    چون حفاظ به صورت مارپیچ بود به راحتی سر می خوردیم. با سر و صدای ما مهسا از اتاق آمد بیرون و با دیدن ما گفت: وا مگه شما عقل ندارین که این کارا رو انجام میدین.
    سپس پشت چشمی برایم نازک کرد و گفت: تو که هنوز ادای بچه ها رو درمیاری، چرا شوهر کردی؟ در واقع نامزد منو از چنگم درآوردی.
    -تو اول برو یه من کرم تو پاک کن که مثل دلقک شدی، بعدا بیا دستور بده. در ضمن هر کاری عرضه می خواد که من این را داشتم.
    سهیل که از جوابم خوشش آمده بود گفت: خوشم اومد غزال، بزن بریم که تب داره.
    با حرص دوباره به اتاق رفت و در را کوبید ما هم به لج او با سر و صدای زیاد سر می خوردیم. ایندفعه سر و صدای ما سپهر و فرید را که در اتاق کار عمو که در طبقه پایین قرار داشت را بیرون کشید. چون هر دو بالا بودیم سپهر گفت: اون بالا چه خبره؟ چی کار دارین می کنید؟

    سهیل- صبر کن تا ببینی.
    سوار حفاظ شد و پایین رفت. به دنبالش من هم لیز خوردم که هر دو با هم گفتند: ای وای دیوونه شدین؟
    فرید- اگه از اون بالا بیافتید چی؟ فکرشو کردین.
    -نترسید بلدیم چطوری بیاییم پایین که نیافتیم.
    فرید- به به عروس خانمو باش، تازه یاد بچگیش افتاده.
    سهیل- فرید اگه تو هم یه بار سر بخوری بیایی پایین، تازه مزه شو می فهمی.
    سپهر- واقعا خجالت داره.
    سهیل- چی، اینکه تو قبلا نامزد داشتی و ما بی خبر بودیم، آره ناقلا.
    سپهر به تندی جواب داد: سهیل تب داری که هذیون میگی، این چرندیات چیه؟
    سهیل سرش را تکان داد و گفت: من نه، مهسا.
    برای اینکه شر به پا نشود گفتم: اه سهیل بیکاری، نمی تونی یه دقیقه جلوی زبونتو بگیری. الان حال گیری میشه.
    سپهر فریاد زنان گفت: مهسا، مهسا.
    سپهر برافروخته و عصبانی شد می خواست بالا برود که دستش را گرفتم و در حالی که به سمت اتاق می کشیدم گفتم: سپهر خواهش می کنم ولش کن، من جوابشو دادم.
    سپهر- غزال اجازه بده، باید بفهمم منظورش چیه! چون این چند روز هم به زور تحمل کردم.
    فرید- سپهر وقتی غزال جوابشو داده، برای چی خونتو کثیف می کنی. بیا بریم زودتر کارمونو تموم کنیم تا بهناز طلاقمو صادر نکرده.
    سپس رو به ما گفت: شما دو تا هم بیاین، پیش ما بشینین.
    -اگه آقای مهندس اجازه بده، چشم مزاحمتون میشیم. چون با یه من عسل هم نمی شه خوردش.
    سپهر اخم هایش را باز کرد و لبخندی زد و گفت:
    -به شرطی که ساکت باشین و حواس ما رو پرت نکنین. حالا بفرمائید.
    از بی حوصله گی با سهیل اسم و فامیل بازی می کردیم، بعد از کمی بازی، حوس آزار به سرم زد. موشکی با کاغذ درست کردم و سپهر رو نشانه گرفتم. سرش را بالا گرفت و فقط نگاهم کرد. سهیل هم به تبعیت از من موشکی به سمتشان پرت کرد. مثل بچه های کوچک با ذوق و شوق این کار را انجام می دادیم که فرید گفت: نخیر مثل اینکه دست بردار نیستید و تا ما رو دیوونه نکنید آروم نمی گیرید.
    سپهر- فرید پاشو برو خونه، خودم هر جوری شده تا صبح تمومش می کنم. چون کم کم دارم از کوره در میرم.
    فرید- قبل از رفتن یه نصیحتی بهت بکنم. خالا، حالا ها فکر بچه نباش چون غزال جای ده تا بچه رو برات پر می کنه.
    از خجالت سرخ شدم و سرم را پایین انداختم، سپهر نگاهم کرد و جواب داد:
    اتفاقا نصیحت به جایی بود حتما آویزه گوشم می کنم تا مبادا فراموشم بشه.
    فرید دست از کار کشید و خداحافظی کرد و رفت، سهیل هم بیرون رفت. وقتی تنها شدیم، سپهر کنارم آمد و گفت:
    آخه لعنتی من به تو چی بگم. اون از سرسره بازیت، اینم از موشک درست کردنت! اگه از اون بالا پرت میشدیمن چه خاکی به سرم می کردم.
    -خاک رس.
    سری تکان داد و گفت: آخه عزیزم، مگه تو بچه ای؟ قربون این هیکلت برم که هم قد منی، هفته آینده عروس میشی و مسئولیت به خونه به گردنت میافته و کدبانوی خونت میشی، اونوقت مثل بچه های شیطون از در و دیوار بالا می ری؟
    از شنیدن کلمه های مسولیت و خونه داری، تنم به لرزه افتاده چون هیچ کاری بلد نبودم.
    -سپهر؟
    -جانم!
    -می دونی من آشپزی.... بلد نیستم، اگه بیایی و ببینی که آشپزی نکردم یا خراب شده، باهام دعوا می کنی؟
    بغلم کرد و گفت: چرا دعوات کنم، خودم کمکت می کنم تا یاد بگیری، اگر هم نخواستی یاد بگیری و دوست نداشتی، خودم تا آخر عموم، نوکرتم. همین که منت گذاشتی و زنم شدی برام کافیه.
    -سپهر تو خیلی خوبی، من خیلی دوست دارم، قول میدم دست از شیطنت بردارم و در عوض خانه داری و آشپزی یاد بگیرم.
    حرفهایش آرامش بخش و تسکین دهنده بود طوری که ترس و دلهره ام را از بین برد.
    روز قبل از عروسی برای اصلاح صورتم به آرایشگاه رفتیم. باور کردنش خیلی برایم مشکل بود. هر روز یک قدم از دوران مجردیم فاصله می گرفتم و همه چیز در حال تغییر و تحول بود، بعد از اصلاح که خیلی هم دردآور بود، وقتی خودم را در آینه دیدم باور نداشتم که غزال چند ساعت پیش باشم. با پاک شدن موهای صورتم و نازک شدن ابروها قیافه ام خیلی تغییر کرده بود. وقتی از اتاق خارج شدم همه با تعجب نگاهم می کردند، سها زودتر از همه صورتم را بوسید و گفت: وای غزال چقدر تغییر کردی، خیلی خوشگل شدی.
    لبخندی زدم و جواب دادم: ممنون.
    سپس با هم بیرون رفتیم. سپهر جلوی آرایشگاه منتظرمان بود. با دیدنمان جلو آمد و همانطور به صورتم زل زد.
    خاله- سپهر چرا ماتت برده، توی خونه هر چقدر خواستی میتونی نگاش کنی. درست نیست همین جور وسط خیابون سرپا نگه دای.
    سپهر تازه متوجه حرکتش شد و در حالی که لبخند می زد جواب داد:
    -ببخشید که سرپا نگه تون داشتم، چیکار کنم هول شدم.
    خاله- پس مواظب باش فردا غش نکنی. چون حتمافردا مثل ماه شب چهارده میشه.
    با تعریف و تشبیه به خانه رفتیم، فقط بابا خونه بود و ساناز به خاطر مهمانهایی که از ارومیه آمده بودند به خانه عمو محمود رفته بود. بابا هم با دیدینم محکم بغلم کرد و در حالی که اشک شوق می ریخت قربون و صدقه ام می رفت. واقعا که عشق پدر و مادر نسبت به فرزندان بی همتاست. در طول چند دقیقه ای که خاله و بقیه خانه ما بودند سپهر هی اشاره می کرد که به اتاقم بروم تا چند لحظه ای پیشم بیاید و من هم ابرو بالا می انداختم و اذیتش می کردم. موقع رفتن زیر لب زمزمه کرد و گفت: لعنتی از فردا شب اگه تونستی هی برام ابرو بالا بنداز و ناز کن، صبر کن حساب تو رو می رسم. جوابش را با خنده دادم که بیشتر جرص اش را درآمد. بعد از رفتن آنها، دلهره عجیبی به جانم افتاد برای اینکه شب راحت بخوابم قرص آرامش بخش خوردم و صبح با یه گردان آدم به آرایشگاه رفتم. ساعتها زیر دست آرایشگر نشستن حسابی خسته و کلافه ام کرده بود. هی تکان می خوردم چون عادت به یک جا بند شدن نداشتم. آخر عروس خانم گفت: چی شده، عروس خانم چرا کلافه شدی؟
    و طناز به جای من گفت: آخه عروس خانم به عادت به یه جا بند شدن نداره و اگه الان ولش کنی از در و دیوار بالا می ره و برای همین حوصله اش سر رفته.
    حرف طناز باعث خنده سایرین شد. کم کم سستی چند لحظه پیش از وجودم رخت بربست، وقتی لباس سپید عروسی رو به تن کردم با تور و تاج اصلا شبیه خودم نبودم، احساس می کردم در جلد شخص دیگری هستم. دلم می خواست ساعتها جلوی آبنه بایستم و خودم را تماشا کنم. شادی، وصف ناپذیری تمام وجودم را گرفته بود.
    نسترن خانم چند قدمی به عقب رفت و بعد از چند بار برانداز کردن گفت: عروس خانم امشب حسابی پدر شازده دوماد رو درمیاری چون مثل پرنسس ها شدی. نه بهتره بگم ملکه زیبایی ها شدی.
    قبل ازاینکه بیرون بروم، شاگردش مانع شد و بعد از گرفتن انعام از سپهر اجازه بیرون رفتن را داد. جلوی در، سپهر با کت و شلوارکرم رنگ و بادسته گلی به انتظارم ایستاده بود. به محض قدم گذاشتن جلو آمد و بعد از دادن گل پیشانی ام را بوسید و زیر لب گفت: نامرد خیلی خوشگل شدی، تا ندزدیدنت بیا بریم.
    -ممنون، تو هم خیلی خوشگل شدی.
    در این لحظه سهند با چشمان تر آمد و ضمن بوسیدنم گفت: قربون خواهر خوشگلم برم چقدر ناز شدی.
    به شوخی گفتم: سهند جان برای دلخوشی خواهرت میگی یا برای پشیمون نشدن سپهر.
    سهند- آقا سپهر خیلی هم دلشون بخواد که دختر به این خوشگلی نصیبش شده باید خیلی هم منت تو بکشه که قبولش کردی.
    سپهر- بر منکرش لعنت! هم نازشو خریدارم هم منت شو می کشم.
    سهند- سپهر تو گوشهاتو بگیر تا من به غزال یه چیزی بگم.
    و سپس آهسته گفت: غزال ولی خودمونیم خوب گنجشک را جای قناری رنگ کرده و تحویلش دادیم! یعنی غالبشون کردیم حالا تو هم زیاد طاقچه بالا نزار تا گندش درنیاد.
    در حالی که هر سه می خندیدیم به طرف ماشین رفتیم. داخل ماشین سپهر دستم را گرفت و چند بار بوسید و گفت: خدایا امشب به دادم برس که دارم دیوونه میشم. غزال خوش خرامم نمی دونم چه جوری و با چه زبونی بهت بگم که خیلی دوست دارم و خوشحالم که عاقبت عروس رویاهام شدی. ولم می خواد داد بزنم بگم عشق من، خوشگل من، دوست دارم. آخ نمی دونی دلمو چه جوری بردی، دختر کردی!
    در حالی که وجودم ازعشق و محبت اش لبریز بود، به صورت جذاب و زیبایش نگاه کردم و جواب دادم: پسر بندری تو هم دل منو بردی، مخصوصا با دو تا ستاره های چشمک زنت و لبخند ملیحت که روی گونه هات چال می اندازه و زیبایی تو دو چندان می کنه و ضربان قلبم رو تندتر اونقدر که دلش می خواد از قفسه سینه بیرون بزنه و بهت بگه عشق من، مجنون بی همتای من، من هم خیلی دوست دارم. عاشقتم بی حد و اندازه.
    دوباره دستم را جلوی لبش برد و بوسید و با نم شدن دستم غلیان احساسش را لمس کردم و با خودم عهد کردم که در مقابل احساس پاکش که روح و جسم من را با خودش پیوند داده بود وفا دار بمانم!
    وقتی جلوی خانه رسیدیم همه با شنیدن صدای بوق ماشین به حیاط آمدند. وقتی پیاده شدم، بوی اسپند با بوی گلها در هم آمیخته بود. حیاط و درختان با چراغهای رنگی آراسته شده بود. صدای هلهله و کف به آسمان میرسید. دلم می خواست از این همه خوشبختی که خداوند نصیبم کرده بود به پرواز درآیم. برای اینکه خودم را کنترل کنم محکم بازوی سپهر را گرفتم و از او ستونی برای تن لرزانم ساختم. سپهر نگاهی به صورتم انداخت و خنده کنان گفت: عزیزم چند ساعت دیگه باید تحمل کنی و صبر داشته باشی تا بتونی بغلم کنی!
    اخمی کردم و جواب دادم: عزیزیم تو هم خیلی لوس و بی مزه تشریف داری.
    با اخم کردن من فیلم بردار اعتراض کرد و گفت: عروس خانم چرا اخم کردین، یه خورده لبخند بزنید.
    سپهر قیافه مظلومی به خودش گرفت و گفت: آقا دست رو دلم نزارین که خونه، عروس خانم چون به زور شوهرش دادن ار الان اخم کرده و می گه نمی خوامت.
    با این حرف سپهر اخم هایم را باز کردم و خندیدیم. داخل سالن که شدیم به تک تک مهمانها خوش آمد گفتیم. وقتی جلوی یاشار ایستادیم، یاشار باچهره مغموم و گرفته با ما دست داد و تبریک گفت. طوری که وقتی سرجایمان نشستیم سپهر گفت: خیلی دلم برای یاشار سوخت، چشاش، قیافه اش داد می زنه که خیلی دوستت دارهو حتما دلش می خواد که من سر به نیست بشم تا خودش مالک تو می شد. یه آن خودمو جای اون گذاشتم، الان می دونم خیلی زجر می کشه.
    -آره من هم متوجه شدم خیلی گرفته و پکره، ولی چیکار کنم تقصیر من چیه که دلم تو رو می خواست و به ندای تو جواب داد و بیقرار تو شد. در ضمن یاشار پسر کینه ای نیست و بد کسی رو نمی خواد! درست برعکس سیاوش که میبینی نیومده، یاشار پسر توداریه. از خدا می خوام هر چه زودتر مهر منو از دلش بیرون کنه و مهر کس دیگه ای رو جایگزین کنه.
    در همین اثنا بهناز و زیبا آمدند و بهناز گفت: والله ما عروس و داماد پرچونه ندیده بودیم به جای شادی و سرور ماتم زده با هم درد و دل میکنن، بسه دیگه یه خورده اش رو نگه دارین برای خونه! پاشین بیاین وسط، ناسلامتی عروسیتونه، نه عزا که لب و لوچه هر دوتون آویزونه.
    -چشم مادربزرگ چقدر غرغر می کنی، خوب یه امشب مغز فرید از دست وراجی تو آسوده شده.
    بلند شدیم و به جمع آنهایی که وسط می رقصیدند رفتیم و همه گرد ما حلقه زدند و شادی و پایکوبی می کردند. هرگر فکر نمی کردم شبی که با هم آشنا شده بودیم با هم عروسی کنیم. تا نیمه های شب پایکوبی ادامه داشت. بعد در میان اشک و زاری و دعای خیر بزرگترها از جمله پدربزرگ و بابا به خانه خودمان که کاخ امال و آرزوهایمان بود رفتیم. وقتی تنها شدیم، بغضی که در گلویم سنگینی می کرد آزاد ساختم. سپهر مرا در آغوش گرفت و دلداریم می داد که یکدفعه گفت: خوب بزار ببینم کی دیروز ناز می کرد و ابرو بالا می انداخت، این گریه از ترسه! راستی تو که چند لحظه پیش عجله داشتی حالا چرا گریه میکنی؟
    و به دنباله حرفش خنده بلندی سر داد که حرصم را بیشتر درآورد. من هم به طرف اتاق خواب دویدم و در را بسته و از داخل قفل کردم. سپهر پشت در ایستاده بود و با عجز و التماس می گفت: غزال خواهش می کنم در و باز کن شوخی کردم. نکنه می خوای تلافی کنی و تا صبح باید پشت در بخوابم. یعنی دلت میاد که اولین شب عروسیمون بدون من بخوابی. خواهش می کنم در و باز کن.
    هرچند که دلم نمی خواست اذیتش کنم اون همچین شبی ولی نمی دانم چرا از سربه سر گذاشتنش لذت می بردم و برای همین گفتم: بی خودی اصرار نکن چون فایده نداره تا فردا صبح ا ز این اتاق بیرون نمی آیم، حالا برو راحت بگیر بخواب.
    -غزال جون من از خر شیطون بیا پایین، به جان عزیزت شوخی کردم نمی خواستم اذیتت کنم. آخه بی انصاف کجای دنیا رسمه که عروس شب زفاف بدن دوماد بخوابه؟
    به زور جلوی خنده مو گرفتم و در حالی که چراغ را خاموش می کردم گفتم: شب بخیر آقای داماد.
    -غزال چرا امشب لج کردی. آخه امشب شب مهتابه، حبیبم رو می خوام، حبیبم اگر خوابه طبیبم رو می خوام.
    -آقای خواننده لطفا سر و صدا نباشه می خوام بخوابم.
    هر چقدر اصرار و التماس کرد جوابش رو ندارم. آخر خسته شد و چراغ را خاموش کرد. فکر کردم گولم زده و نخوابیده و در کمین نشسته تا در و باز کردم از فرصت استفاده کنه و بیاد داخل. دقایقی گذشت و خبری نشد. آهسته کلید را چرخاندم و در را باز کردم و به هال رفتم، همانطور با کت و شلوار و بدون پتو روی کاناپه خوابیده بود. پاورچین پاورچین کنارش زانو زدم دست نوازش بر سرش کشیدم و هر چه او را صدا می زدم، چشمش را باز نمی کرد. انگار ساعتهاست خوابیده و غرق خواب است، آخر مکم داد زدم که چشمانش را باز کرد، لبخندی زدم و پرسیدم: چرا باهام قهر کردی که محلم نمی زاری. بلند شو و برو سر جات بخواب.
    در حالی که می خندید بلند شد و نشست و جواب داد: نه عزیز دلم، مگه بچه ام که قهر کنم.
    همانطور که می خندید بلند شد و رفت سرجاش بخوابه. سپس به سمت من برگشت و گفت:
    -ممنون از اینکه بیدارم کردی.
    -من هم خوشحالم چون تو خیلی مهربونی.
    -راستی اینطوری فکر می کنی. متشکرم. تا نظرت عوض نشده بلند شو بریم بخواب.
    بعد از این گفتگوها خواب از سر سپهر پرید.
    آن شب تا نزدیکیهای صبح با سپهر صحبت کردیم، از آینده، از روزهای خوبی که در پیش داشتیم. احساس می کردم که خانم شدم. و شیطنت های گذشته رو ندارم.
    صبح روز بعد به میل خودمان به چالوس رفتیم تا از حاشیه دریا به مشهد و چند شهر دیگه برویم تا هم سپهر از شهرهای ایران دیدن کنه و با آداب و رسوم کشورش آشنا شود و هم سفر ماه عسلمان باشد. سه روز در چالوس بودیم و هر روز ساعتی به لب دریا می رفتیم مخصوصا موقع غروب آفتاب که دریا بسیار زیبا می شد. به شهر های زیبای اطراف چالوس از جمله رامسر رفتیم و در کوه سر به فلک کشیده و خوش منظره جواهرده،نهار خوردیم.
    محبت بی حد و شائبه سپهر باعث میشد که کمتر احساس دلتنگی کنم. شب آخر که روز تولدم هم بود دوتایی با کیک کوچک جشن گرفتیم. برای اولین بار، سالروز تولدم را بدون خانواده ام جشن می گرفتم، جای خالی آنها آزارم می داد ولی سعی می کردم خودم را شاد جلوه دهم اما چون سپهر زرنگتر از این حرفها بود گفت:
    -عزیزم، خانمم! اینقدر خودتو عذاب نده میدونم دلتنگ خانواده ات هستی پس تظاهر به شادی نکن و راحت باش.
    -برای اینکه نمی خواستم تو رو ناراحت کنم، واقعا بدون اونا خیلی برام سخته.
    در حالی که نوازشم می کرد گفت:
    من و تو شریک زندگی هم هستیم و باید تو خوشیها و غمها هم شریک زندگی هم باشیم. پس دلیلی نداره که تو از چیزی که ناراحت هستی تو خودت بریزی، چون آنوقت آسیب می بینی.
    هرگز فکر نمی کردم با کسی ازدواج کنم که تا سر حد جنون دوستم داشته باشه و به من عشق بورزه و مثل خانواده ام نازم را بکشد. هرچند که اول راه بودیم ولی سالی که نکوست از بهارش پیداست. چون از ابتدای آشنایی سپهرکه مقابل کسی کوتاه نمی آمد در مقابل من انعطاف و نرمی نشان می داد و برعکس زبان تلخم، کلمات محبت آمیزی بر لب داشت. هر چقدر بی محلی می کردم. اثری بهش نداشت و آخر من تسلیم شدم.
    پانزده روزی در شهرهای مختلف در گشت و گذار بودیم. سپهر از شهر مقدس مشهد بیشتر خوشش آمده بود و برای همین مدت زیادی آنجا ماندیم. موقعی که به تهران برگشتیم یکراست به خانه عمو سعید رفتیم و از آنجا به بابا اینا رسیدنمان را خبر دادیم. دقایقی بعد عمو محمود و بابا اینا برای شام آمدند. در رفتار یاشار هیچ تغییری ایجاد نشده بود و مثل سابق رفتار می کرد.
    زمانی که با سها تنها شدیم گفت:
    -غزال یه موضوع مهمی رو می خواستم بهت بگم. شاید به زودی من هم قاطی مرغها شدم.

    قسمت 28


    جدی؟ کیه؟
    -پسر یکی از همسایه هاست، خونشون یه کوچه با ما فاصله داره، چند روز پیش اومدند خواستگاری. اسمش افشینه، معازه طلافروشی داره تا فوق دیپلم خونده. از خانواده های اصیل و متمول هستند. بابا تحقیق کرده و نظر مساعد دارن ولی خودم دو دلم.
    -با این صفات خوب، دودلی؟
    -چون دوست دارم ادامه تحصیل بدم. حتی اگر امسال قبول نشدم برای سال آینده بیشتر تلاش می کنم تا قبول بشم.
    -اینکه دودلی نداره، خیلی راحت حرفتو بهش بزن شاید ادم روشن فکری باشه و قبول کنه. چند سال داره؟
    -ممنون که راهنمایی کردی، بیست و دو سالشه.
    شب تا موقع رفتن فقط در مورد مسافرتمان با سها صحبت می کردم و وقتی به خانه رفتیم تازه یادم افتاد که باید از فردا تمرین اشپزی و خانه داری بکنم و دلم به اشوب افتاد. فکرم آنقدر مشغول بود که دیگر حواسم به حرفهای سپهر نبود. وقتی سپهر یکدفعه بازویم را گرفت و به طرف خودش کشید و از خواب بیدار شدم.
    سپهر- غزال کجا سیر می کنی که حواست به حرفام نیست چی فکرتو مشغول کرده؟
    مایوس جواب دادم: یه مساله بزرگ و مهم، آخه من از فردا چیکار کنم؟ من هیچ کاری بلد نیستم، از فردا باید تخم مرغ بخوریم، چون غذا پختن بلد نیستم.
    حرفم باعث خنده اش شد و با خنده جواب داد: وای وای چه مساله مهمی فکرتو مشغول کرده، حالا می خوای چیکار کنی عزیز دلم؟ فدات شم تا منو داری غم نخور، حالا پاشو پیش من بشین تا برات، برای اینکه گرسنه نمونی غذا درست کنم.
    با خوشحالی گفتم: مگه تو آشپزی بلدی؟
    یکدفعه چشمم به ساعت افتاد و با ناراحتی ادامه دادم: ولی الان دیروقته و تو باید صبح بری سر کار.
    -خانم خانما اولا گرسنه نموندن تو مهمتر از خواب منه. ثانیا کسی که دو سال تنها زندگی کرده همه کاری رو یاد میگیری. مخصوصا هم خونه خوبی مثل فرید داشته باشی.
    روی کابینت نشستم و به سپهر نگاه کردم، که فرز و تند، غذا آماده می کرد. طفلکی به خاطر من تا ساعت دو بیدار ماند و غذا می پخت.
    وقتی کارش تموم شد، دستانم را دور گردنش انداختم و گفتم:
    -آشپزباشی، اجرتون چقدر میشه تا یادم نرفته بگید تا حساب کنم.
    -به ازای هر ساعت صد بوسه از صورت قشنگت.
    -نه آقا اگه شوهرم بفهمه کار هر دومون تمومه، فاتحه مون خونده است.
    -تو غمت نباشه من نمی ذارم بفهمه حالا تا دیر نشده بپر بغلم.
    از آن پس اغلب پختن غذا به عهده سپهر بود و من حتی، صبحها زحمت آماده کردن صبحانه را به خودم نمی دادم و تا لنگ ظهر می خوابیدم. و بعد تا عصر بیکار می نشستم تا سپهر بیاید و بعد از آن یا به خانه ما یا به خانه عمو سعید اینا می رفتیم و یا در خیابانها یا پارکها می گشتیم. بعد از یک ماه اولین بار خودم، از سپهر خواستم که غذا درست نکند و به خیال اینکه آشپز قابلی شدم از صبح مشغول پختن، خورشت قیمه با پلو بودم. میز را چیدم وحاضر و آماده منتظرش نشستم، دلم از گرسنگی ضعف می رفت تا اینکه سپهر آمد.

    -به به عجب بوی غذایی می آید از بوش مشخصه که خیلی خوش مزه است.
    -اول بخور بعدا قضاوت کن اون هم درست، نه برای دل خوشی من.
    سپهر برای هر دو نفرمان عذا کشید. منتظر شدم تا اول سپهر بخورد تا عکس العمل اش را ببینم، با اشتها شروع به خوردن کرد. فکر کردم خیلی خوشمزه است که با اشتها می خورد. وقتی اولین قاشق را به دهانم بردم، خشکم زد چون به جای ترش بودن خیلی شیرین بود. اون هم چه شیرینی، مثل مربا! به زور قورت دادم و خوردم.
    -وای چطوری می خوری، خیلی شیرینه. آخه من که لیمو ریختم.
    سپهر لبخندی زد و گفت: باشه بار اولته، دفعه بعد یادت باشه به جای شکر، نمک بریزی.
    به فکر فرو رفتم. یعنی چی. شکر؟ نمک؟ نه این ممکن نبود یعنی اشتباه کردم، به ظرفی که کنار گاز بود نگاهی انداختم کمی برداشتم و مزه کردم، حق با سپهر بود چون هم برنج را با شکر خیس کرده بودم هم داخل خورشت ریخته بودم از اشتباهم خنده ام گرفت. طفلکی سپهر چطور می توانست بخورد و دم نزند و برای همین گفتم: سپهر چطور تونستی بخوری و دم نزنی؟
    -چون می دونستم که برای این غذا خیلی زحمت کشیدی و خسته شدی و همین هم باعث تحریک اشتهام میشه. و در ضمن آهوی نوپای من تا راه بیافته و یاد بگیره زمان می بره و من به حساب طمع اصلی اش خوردم.
    بالاجبار من هم چند قاشقی همراه آب خوردم.
    صبح روز بعد که دوشنبه بود به خانه عمو سعید رفتم چون قرار بود عصر افشین با خانواده اش به خواستگاری بیاید. و افشین و سها با هم صحبت کنند.عصر منتظر بودیم و برای ورود خواستگارها ثانیه شماری می کردم تا هر چه زودتر این آقا افشین رو ببینم. تا بالاخره صدای زنگ به انتظارم خاتمه داد. سه خانم چادری که دونفرشان میانسال و یکی جوان بود و به همراه پدر افشین حاج آقا ضرغامی و خود افشین. قد متوسط و لاغر اندام و با چشان قهوه ای و صورت کشیده و گندمگون داشت. روی هم رفته قیافه نسبتا قشنگی داشت. یکی از خانمها مادرش و دیگری عمه اش و خانم دیگر خواهرش افرا بود. از تهرانیهای اصیل و مذهبی بودند و هیچ سنخیتی با خانواده زمانی از لحاظ مذهبی نداشتند ولی با این حال آمده بودند. بعد از دقایقی حاج خانم اجازه خواست تا افشین و سها با هم صحبت کنند. برای این کار حیاط را انتخاب کردند.
    به جای سها من استرس داشتم و مشغول پذیرایی بودم که عمه خانم پرسید: عروس خانم شما چند ساله ازدواج کردین، بچه ندارین؟
    با شرم جواب دادم: نخیر، هنوز دو ماه ازدواج کردیم.
    عمه خانم- پس سال بعد این موقع بچه بغل دارین.
    خاله به جای من جواب داد: فکر نکنم حاج خانم، عروس ما خودش هنوز بچه است و دست از شیطنت هاش برنداشته که بخواد بچه داری هم بکنه، پیش پای شما با اون یکی پسرم سر بستنی تو سر و کله همدیگه می زدن.
    -خاله که شما آبروی منو جلوی حاج خانم بردین.
    افرا لبخند ملیحی زد وگفت: برای اشنایی بیشتر دونستن این چیزا لازمه، ببخشید می تونم بپرسم چند سالتونه؟
    -نوزده سال.
    حاج خانم- افرا که همسن شما بود یه بچه دوساله داشت، که بهش نمی اومد چون یه کمی کوچولو موچولو بود. ماشالله شما درشت هستین، راستی اهل کجا هستین؟
    -پدرم کرد و مادرم ترک ارومیه، خودمم تهران به دنیا اومدم.
    حتج آقا نگاهی به سرتا پایم کرد ورو به سپهر گفت: پسرم خیلی باید مواظب خودتت باشی چون کردا، آدمهای کله شق و یه دنده ای هستند و تا وقتی که باهاشون مهربونید خوبن و تا پای جون باهاتن. ولی اگه لج کنی خدا به دادت برسه.
    سپهر که حرفهای حاج اقا به مزاجش خوش آمده بود جواب داد: بله حق با شماست چون یه گوشه شو قبل از ازدواج دیدم و برای همین هر روز دعا می کنم که.... بقیه اش رو که می دونین، الان حسابی حواسم جمع شده.
    عمو- سپهر خان مثل اینکه عروس گلمو تنها گیر آوردی که بلبل زبان شدی. اتفاقا من و مادرت هر روز صدهزار بار خدا رو شکر می کنیم که غزال عروس ما شد و تو رو پیش ما نگه داشت و گرنه الان باید به جای خنده و شادی، اشک و زاری می کردیم، قربون عروس ماهم برم، روی تخم چشمامون جا داره.
    حاج آقا- خدا کنه این وصلت سر بگیره و ما هم به آرزومون برسیم چون افشین تنها فرزند ذکور ماست و دوست داریم با خانواده خوب ونجیبی مثل شما فامیل بشیم.
    عمو- خواهش می کنم خوبی از خود شماست
    بحث عوض شد و همه سرگرم صحبت با هم بودند که آهسته در گوش سپهرگفتم: اقا سپهر شب که به خونه میریم،نه؟ اونوقت نوبت منه که ازت تعریف کنم و حلوا، حلوات کنم، حالا دیگه می زنی تو سرت و دعا می کنی از شرم خلاص بشی.
    قیافه مظلومی به خودش گرفت و گفت: نه عشق من، دعا می کنم که شیر زنی مثل تو نصیب این بره بی دست و پا شده، تو سرم نزنن مبادا تحریمم کنی. خدا سایه تو رو از سر این بره کم نکنه.
    نگاهی به چشمان بی قرارش انداختم و با لبخند جواب دادم: نترس این شیر دیگه رام شده و محاله سر کشی کنه.
    -قربون غزالم برم که دلمو اسیرش کرده.
    با ورود افشین وسها، صحبتها قطع شد. قیافه هر دو خندان بود.
    به محض ورود حاج خانم گفت: عروس خانم دهنمون رو شیرین کنیم یا نه؟
    سها با لپ های گل انداخته، سرش را پایین انداخت و حرفی نزد که عمه خانم ادامه داد: سکوت علامت رضاست، پاشو عروس خانم شیرینی تعارف کن.
    سها نگاهی به خاله و عمو انداخت و منتظر اجازه آنها شد. عمو گفت:
    عزیزم اگر راضی هستی پاشو معطل نکن، همه منتظر جواب تو هستند.
    سها بلند شد و همه برایش کف زدند، بعد از خوردن شیرینی حاج آقا رشته کلام را به دست گرفت و گفت: چون دوست ندارم دختر و پسر با هم نامزد بمونند بهتره تاریخ عقد و عروسی رو تعیین کنیم و همچنین سایر رسومات رو به جا بیاریم.
    تمام قرارها گذاشته شد و تاریخ عقد روز سوم مهر ماه مصادف با میلاد حضرت محمد تعیین شد.در این مدت اندک، کار خرید عروسی و تکمیل جهزیه انجام شد.
    کم کم همه دوستانم راهی خانه بخت می شدند و روزهای مجردی را به اتمام می رساندند.
    در اواخر شهریور که چند صباحی به عروسی سها نمانده بود، یک روز ظهر سپهر تلفن کرد و گفت: امشب شام مهمون داریم، غذا آماده کن.
    دستپاچه پرسیدم: شام، مهمون، کیه، چند نفر؟
    -با اجازه شما خانواده آقا محمود و مسعود سراج و آقای زمانی و دامادشون.
    -وای خدای من، من تنهایی چه جوری و چی آماده کنم، وای سپهر آبروم میره، باید املت درست کنم تا قابل خوردن باشه.
    -عزیزم چزا املت؟ مگه من مردم که تو تنهایی کار کنی، تا تو به تعداد برنج خیس کنی من اومدم چون باید یه خورده خرید کنم و طول میکشه. خداحافظ.
    -خداحافظ.
    برنج را خیس کردم و بعد از کمی فکر کردن، به تعداد مرغ بیرون آوردم و تو قابلمه گذاشتم تا بپزد، ترس و دلهره به جانم افتاده بود، آنقدر هول بودم که دو تا بشقاب و یک لیوان شکستم، طوری که موقع جمع کردن، شیشه خردهای لیوان، دستم را برید. همانجا ماتم برده بود و با خودم می گفتم« آخه تو رو چه به شوهر کردن، تو که عرضه خونه داری و اشپزی نداشتی چرا شوهر کردی، خاک بر سر بی شعور و بی عرضه ات»
    « تازه اولشه، بیشتر دخترهایی که شوهر می کنند، بلد نیستند و به مرور زمان یاد می گیرن. حالا سپهر خوبه که ایراد نمی گیره و با جان ودل کمکم می کنه»
    در عالم رویا غرق بودم که صدای سپهر مرا به خود آورد: چرا اینجا نشستی، بلند شو همه جا خونی شده.
    نگاهی به دوروبرم انداختم. هم لباسم و هم کف اشپزخانه خونی بود. سپهر خودش گاز استریل و بتادین آورد و زخمم را پاک و پانسمان کرد و گفت: حالا پاشو برو لباستو عوض کن و بیا نهار بخوریم.
    صورتش را بوسیدم و گفتم: سپهر تو خیلی خوبی، هر کس دیگه ای جای تو بود عصبانی میشد.
    -اینچه حرفیه که میزنی عزیزم؟ هرکس مادر زادی کاری رو یاد نمی گیره، چون دفعه اوله که خونمون مهمون میاد هول کردی. پاشو خانمم که غذای یخ می کنه.
    تند تند لباس عوض کردم و به اشپزخانه برگشتم، طفلکی در حال شستن کف اشپزخانه بود. بعد از نهار خوردن بود که گفت: تو فقط میوه و شیرینی رو بچین تو ظرف.... بقیه کارها رو خودم انجام میدم، لطفا به آب هم دست نزن، زخمت عفونت می کنه.
    دستم را دور گردنش حلقه کردم و گفتم: آخه اونوقت تو خیلی خسته میشی، نمیشه که من بنشینم و تو همه کارها رو انجام بدی، این بی انصافیه.
    -خانم با انصاف، همین که خانم خونه من شدی کار بزرگی کردی و من این لطف خدا رو هیچ وقت فراموش نمی کنم، ناجی من خیلی دوست دارم.
    -آره جانم منم خیلی دوست دارم و شرمنده محبت های بی کرانت هستم.
    -دشمنت شرمنده باشه عزیزم. حالا تا اون چشمهای افسونگرت وسوسه ام نکرده و از راه بدر نشدم بزار کارمو انجام بدم.
    -چشم عزیزم.
    سپهر تا شب یک تنه کار می کرد. قبل از آمدن مهمانها همه چیز آماده و مهیا بود و وقتی همه از راه رسیدند مشغول پذیرایی شدم. سهند به اشپزخانه رفت و سرک کشید و آد و گفت: نه بابا حسابی کدبانو شده، من گفتم حتما باید امشب گشنه پلو با خورشت دل ضعفه بخوریم ولی نه خدا را شکر دلی از عزا درمیاریم.
    -مگه چند ساله لب به غذا نزدی که می خوای خودکشی کنی. از این فکر ها نکن که جیره بندیه.
    سهند- چرا مگه قراره برین مکه که خسیس شدی؟ آره سپهر خان، به سلامتی کی مشرف میشین.
    سپهر- نترس، می تونی برای دو سالت هم ذخیره کنی، چون یا باید آش بخوری یا ساچمه پلو.
    -به به، به سلامتی سهند جان تشریف می بری سربازی؟ چه عجله ای داری صبرکن شاید دانشگاه قبول شدی. خدا رو چه دیدی شاید به عنوان آبدارچی قبول شدی.
    همه شروع به خندیدن کردند که سهند با ترشرویی گفت: چیه اینقدر پز میدی، رخت شویی قبول شدن که این همه دک و پز نداره.
    -راستشو بگو چرا امروز آتیشی شدی از چی دلخوری که تلافی شو سر من در میاری؟
    بابا- مگه دخترم خبر نداری؟ سپهر بهت نگفت چرا همه رو شام دعوت کرده؟
    با کنجکاوی به سپهر نگاه کردم. بابا هم بلند شد و بسته کوچکی بهم داد و صورتم را بوسید و گفت: عزیزم آخر منو به آرزوم رسوندی، بهت تبریک میگم این هدیه ناقابل از طرف من و عموت.
    جیران پرسیدمک آخه اول بگین چه اتفاقی افتاده، من که گیج شدم.
    سپهر درحالی که بسته کادویی بهم می داد: خانم مهندس آینده، شما در رشته مهندسی عمران قبول شدین، تبریک میگم.
    از خوشحالی دلم می خواست پرواز کنم. فریاد بکشم، اصلا باورم نمی شد در دانشگاه قبول شوم آنهم عمران. خودم را در آغوش بابا انداختم و چه آغوش گرم و مهربانی. صدای ضربان قلبش را که تند می زد می شنیدم.
    بعد از گرفتن کادوی عمو سعید از همه تشکر کردم و کادوها را باز کردم. بابا و عمو محمود یک سوئیچ اتومبیل، سپهر هم یک موبایل، عمو سعید هم انگشتری برلیان هدیه داده بود. صورت همه را بوسیدم و تشکر کردم. انگار خواب می دیدم و می ترسیدم، این رویای شیرین با بیدار شدنم به پایان برسد.
    در این لحظه به یاد سها افتادم . پرسیدم: راستی سها جون تو قبول نشدی که ساکتی؟
    سها-چرا در رشته ریاضی محض قبول شدم.
    لبخندی زد و ادامه داد:
    آخه من مثل تو ***** نداشتم که در رشته بهتری قبول بشم.
    -پارتی؟
    سپهر- سها دستت درد نکنه، من هیچ فرقی بین تو و غزال نزاشتم، خوبه خودت دیدی به زور سر کتاب و درس می نشوندمش تا بخونه.
    یاشار- سپهر واقعا کار سختی بود که تو از پس اش براومدی، باید به تو تبریک گفت نه غزال! چون همه زحمت اش به گردن تو بود جدا دستت درد نکنه.
    سپهر- ممنون. من وظیفه مو انجام دادم،خودش هم خیلی زحمت و سختی کشید تا قبول شد.
    سهند- خدا شانس بده انگار موشک هوا کرده که این همه قدردانی و تشکر می کنید. ای خدا یکی مثل این دو روز مونده درس می خونه و قبول میشه، یکی هم مثل من، چهارسال خودشو می کشه و قید همه چیز رو می زنه و خودشو می کشه، آخرشم هیچی! دود میشه میره هوا.
    یاشار- واقعا سهند به تو ظلم شده، چه شبهایی که بی خوابی کشیدی و تمرین حل کردی.
    همه می خندیدیم و سر به سر سهند می گذاشتیم. ولی سها که این روزها با حجاب و روسری می گشت کمی گرفته بود. طفلکی حق داشت چون بیشتر از من زحمت کشیده بود ولی تو رشته درست و حسابی قبول نشد.
    صبح روز بعد چون سپهر کار داشت با سها و افشین برای ثبت نام به دانشگاه رفتم و بعد از ثبت نام افشین ما را به خانه خاله رساند تا در کارها به خاله نازی کمک کنیم، فقط یک هفته به عروسی فرصت باقی مانده بود.
    روز اول مهر، صبح زودتر از خواب بیدار شدم، سپهر مثل بچه ها برایم لقمه می گرفت تا گرسنه سر کلاس نروم و مرتب سفارش می کرد تا موظب خودم باشم. خنده ام گرفت و گفتم: مگه بچه هفت ساله ام که اینجور رفتار می کنی، هی سفارش می کنی که مواظب خودم باشم. برام لقمه میگیری! اینقدر لوسم نکن، تنبل و بی مسئولیت میشم ها.
    نفس عمیقی کشید و جواب داد: اگه می دونستی چقدر دوست دارم و می پرستمت اینجوری حرف نمی زدی. تو عشق و جون منی، بدون تو تپش قلبم بی معناست و دلم مثل کویر و برهوت می مونه.
    حالا تا دیر نشده پاشو بریم که امروز می خوام خودم ببرمت. هر وقت کلاست تموم شد زنگ بزن بیام دنبالت، از فردا خودت می تونی بری به شرط اینکه آروم رانندگی کنی وگرنه جریمه می شی.
    -چشم سرور من، اطاعت امر.
    -قربون چشات تاج سر من.

    با دلهره و ترس پا به حیاط دانشگاه گذاشتم، محیط نا آشنا برایم تازگی داشت با کمک و راهنمایی مسئولین به کلاس رفتم. چند نفر دختر و پسر قبل از من در کلاس حضور داشتند. سلام کردم و آخر کنار پنجره نشستم. تا اینکه سر و کله دیگر دانشجوها پیدا شد. تهداد پسرها بیشتر از دختر ها بود و در آخر سر استاد پا به کلاس گذاشت. دقایقی به سخنرانی و آشنایی بچه ها گذشت. سپس تدریس را شروع کرد. کنار من دختری به نام فرنوش نشسته بود از سر و وضع و قیافه اش معلوم بود که دختری محجوب و متین هست. بعد از پایان کلاس با هم آشنا شدیم. پدرش کارمند اداره پست و مادرش خانه دار بود و غیر از خودش سه برادر و یک خواهر دیگر داشت که همه ازدواج کرده بودند. فرنوش آخرین فرزند خانواده هنوز ازدواج نکرده بود. تا ساعت 5/3 کلاس داشتیم چون از قبل به سپهر خبر داده بودم، بیرون جلوی در منتظرم بود و با هم به خانه رفتیم. بهد از نهار، ساعتی را استراحت کردیم و عصر ساعت هفت به خانه بهناز و فرید رفتیم.
    بعد از کمی نشستن با بهناز برای چیدن میز به آشپزخانه رفتیم، سری به غذاها کشیدم و گفتم: دست فرید درد نکنه، چقدرم غذا پخته. خیلی زحمت کشیده.
    بهماز- ترمز کن غزال خانم، چی چی دست فرید درد نکنه؟ همه رو خودم پختم از صبح زحمت کشیدم.
    ادای منو درآورد و گفت: دست فرید درد نکنه چقدرم غذا پخته.
    خندیدم و جواب دادم: خوب من فکر کردم تو هم مثل من آشپزی بلد نیستی و فرید عذا می پزه.
    بهناز-به به چشم و دلم روشن! پس همه کارهای تورو سپهر انجام میده، بیچاره هم تو خونه کار می کنه هم تو بیرون؟ از این به بعد هم که غوز بالاغوز شده خانم دانشجو شدن و باید درس بخونن، نه جونم تو خونه ما از این خبرا نیست، پدرم دراومد تا یاد گرفتم.
    چشمکی زد وادامه داد: البته به کمک فرید جون.
    -همچین گفتی، فکر کردم به زور دعوا و مرافعه و کتک یاد گرفتی. آخه بهناز خیلی سخته، من هر کاری می کنم آخرش خراب میشه.
    -اگه تنبلی رو بزاری کنار یاد می گیری. نمی تونم راحتیه جان، خواستن توانستن است. همانطور که دانشگاه قبول شدی بخوای یاد میگیری. حالا هم تا صدای فرید درنیامده بشقابها رو بچین.
    با هم میز شام را چیدیم و مردها رو صدا کردیم. سر میز بهناز به شوخی گفت: سپهر این چه زنیه گرفتی، بهتره به فکر یکی دیگه باشی این به درد نمی خوره.
    سپهر- چرا، مگه چه ایرادی داره، اگه تموم دنیا رو هم بگردم بهتر از غزال رو پیدا نمی کنم.
    بهناز- اوه اوه، کی کیره این همه راه رو. غزال تو رو خدا یکی از اون هندونه ها رو بده بخوریم.
    -تو حرص نخور، علف به دهن بزی باید شیرین بیاد که اومده.

    قسمت 29

    فرید- اون هم چه شیرین اومدنی که آقا سپهر رو کشید اینجا. از کارهای نشدی و غیر ممکن که طرف قید همه چیز رو بزنه بیاد ایران.
    سپهر چشم غره ای به فرید رفت و جواب داد: به جای حرف زدن غذاتو بخور حیف این غذاهای خوشمزه نیست که زهرمار کنی، طفلکی بهناز خیلی زحمت کشیده
    -سپهر اونجا چی کار کردی که می ترسی فرید حرف بزنه
    برای انکه دلگرمش کنم گفتم:
    -نترس من در خوب وبدن تو شکی ندارم.
    چون به مزاجش خوش آمد جواب داد: مرسی عزیزم که روشو کم کردی. از بچگی خیلی با من لجه، دوست داره جلوی همه منو کنف کنه، نمی دونم چه هیزم تری بهش فروختم که با من دشمنی داره.
    فرید- آخه از بچگی دختر عموها و دختر خاله ها خیلی تو رو تحویل می گرفتن حسودیم می شد.
    می دانستم شوخی میکنند چون بیشتر از پنج سال نبود که با هم دوست شده بودند و برای همین به حرفهایشان می خندیدیم.
    روز عروسی افشین و سها هم از راه رسید، مراسن تویهتل برگزار می شد تا خانم ها و آقایان از هم جدا باشند. وقتی سها با لباس عروسی به تالار قدم گذاشت مثل فرشته ها زیبا و معصوم شده بود. مثلهمیشه ساکت و سربه زیر و کمتر حرف می زد.
    آنها به خاطر درس سها به ماه عسل نرفتند و قرار بود در اولین فرصت به مسافرت بروند. همه کارهای سها درست برعکس من بود. با ازدواجش همه چیز تغییر کرده بود. آنها در طبقه دوم خانه آقای ضرغامی که به عروس و داماد تخصیص شده بود، زندگی مشترک را آغاز می کردند. البته از نظر مالی در مضیقه نبودند. فقط به خاطر اینکه از پسرشان دور نباشند، خواستند تا با آنها زندگی کنند.
    آخر شب بعد از اتمام مراسم وقتی می خواستیم هتل را ترک کنیم با بهزاد که به عروسی ما نیامده بود روبرو شدم. دستپاچه سلام کردم.
    بهزاد- سلام از ماست عروس خانم! بهتون تبریک می گم، امیدوارم به پای هم پیر شین. هرچند که من زودتر از سپهر پیشنهاد ازدواج داده بودم.
    غافلگیر شدم، لحظه ای مکث کردم و جواب دادم: اتفاقا برعکس میگین، سپهر زودتر از همه حتی زودتر از همه عموهایم خواستار ازدواج با من بود، چون ابتدا من قبول نمی کردم، نمی توانست رسما اقدام کنه ولی دیگه قسمت هرچی باشه همون میشه.
    -بله قسمت! قسمت شما هم پسر دایی من بود.
    برای اینکه مجال حرف زدن بهش ندم گفتم: با اجازتون من میرم، چون سپهرکارم داره.
    بهزاد- خواهش می کنم، بفرمایید. درست مثل اون دفعه.
    با عجله ازش دور شدم و پیش سپهر که کنار عمو سعید ایستاده بود رفتم. سپهر با نزدیک شدنم جلو آمد و گفت:
    -چی شده، چرا مثل لبو سرخ شدی؟
    -هیچی نشده، داخل گرم بود به همین خاطر سرخ شدم.
    دستش را پشتم گذاشت و گفت: بیا بریم سوار ماشین شیم غزال تیز پای من، دیدم باز بهزاد گیرت انداخته بود لازم نیست دروغ بگی.
    -تو چند تا چشم داری که حواست هم پیش مهموناست هم پیش من که ما رو دیدی.
    -عشق من، من همیشه حواسم پیش توست که مبادا، صیاد دیگه ای بخواد آهوی منو، صید کنه.
    -حالا دیگه از این حرفها گذشته چون آهوی تو به دامت افتاده و محاله که از دام این صیاد مهربون که دست نوازش بر سرش می کشه دل بکنه، خیالت راحت باشه من دیگه تو دریای عشق و محبت تو غرق شدم.
    -خوب حالا بگو ببینم این پسر عمه جان من چی چی بهت می گفت؟
    هر چه بین ما رد و بدل شده بود گفتم تا مبادا دل چرکین شود. بعد از شنیدن حرفهایم خنده ای کرد و گفت: فدات بشم تو از همه سری، نمی دونم به چی تشبیه ات کنم، افسونگر یا حوری یا پری، ولی هر چی هستی واقعا محشری، چون عاشق دیوونهای مثل من داری که حاضره جونشو فدات کنه.
    -فکر کنم تا چند ماه دیگه منو هم به درد خودت مبتلا کنی، چون حرفها و زمزمه هات، امید و انرژی مثبت به من میده. اونوقت تو میشی مجنون و من میشم لیلی بی قرارت.
    -این که خیلی خوبه چون دو تا همسفر عاشق، سفرشون هر چقدر سخت و دشوار باشه به راحتی می تونن به پایان برسوننريال چون عشق چراغ هدایته که هر گم کرده راهی رو به مقصد می رسونه.
    دستش را محکم در دستم فشار دادم چون حس می کردم دنیا مال من است، دنیایی که پر بود از آدمهای خوب و مهربان که هیچ محبتی را از من دریغ نمی کردند.
    شبی که قرار بود سهند برای گذراندن دوره آموزشی به همدان برود، به دیدنش رفتیم برعکس ر.زهای قبل با هم جر و بحث نمی کردیم و کنار هم نشسته و حرف می زدیم که باعث تعجب همه شده بود. کتایون گفت: چی شده امروز شما دو تا، تو سر و کله همدیگه نمی زنین و با هم آروم و ساکت حرف می زنین و درد و دل می کنید.
    با بغضی که در گلو داشتم جواب دادم: چون مدتی از هم دور میشیم و فرصت درد و دل کردن رو نداریم
    سهند- دوری از همه شما برام سخته مخصوصا از این تحفه که خیلی دلم براش تنگ می شه، هرچند که مدتیه کمتر به ما سر می زنه و بی معرفت شده.
    زن عمو- نه پسرم از بی معرفتی نیست هرکسی ازدواج بکنه نسبت به قبل تغییر می کنه، ایشالله نوبت خودت هم میشه.
    سپهر- سهند جان برای اینکه معرفت اش رو بهت ثابت کنه امشب پیش ات می مونه، تا صبح هرچقدر خواستین با هم درد و دل کنید.
    هر دو خوشحال شدیم و سهند گفت: سپهر جون قربون معرفتت راحتم کردی چون روم نمی شد بهت بگم، با خودم گفتم شاید بهت بگم و ناراحت شی و اجازه ندی.
    سپهر- چرا ناراحت شم، هر برادری این حق و اجازه رو داره، نه عمو جان.
    عمو دستی به شانه سپهر زد و گفت: این لطف و محبت تو رو می رسونه، خوشحالم که داماد خوبی مثل تو نصیبمون شده که مراعات دختر ما رو می کنی.
    -عمو جان مراعات نه، بگو مواظب، درست مثل شما کپی برابر اصل.
    یاشار- غزال این اصطلاحات تو آدم رو به خنده می اندازه. ودیگه این که سپهر هم مثل بابا عاشق توست! چون تنها آدم عاشقه که دوست نداره به معشوقش صدمه برسه.
    گفته یاشار معنی و مفهوم زیادی داشت به یاد روزی که در جنگل با سیاوش دعوا کردیم افتادم با این حال که می دانستم از نامزدی من و سپهر ناراحت است، ولی برای این که من ناراحت نشم، یه کلمه هم به من حرفی نزد، فکرم مغشوش بود که صدای سهند مرا به خودم آورد.
    -سهند چرا خودتو گرفتی، بابا بیخیال یاشار یه چیزی گفت، تو هم واقعا فکر نکن کشته مرده زیاد داری، چون اونوقت کار شهرداری سنگین میشه و هی باید نعش جمع کنه.
    -لوس و بی مزه، تو فکر این بودم که از فردا من و عاشق و شیدا، چطوری باید بدون تو زندگی کنم.
    در حالیکه می خندید گفت: زیاد غصه نخور با نامه برات می نویسم یا تلفن می کنم.

    قسمت 30


    ساعتی بعد همه رفتند و من رختخوابم را در اتاق سهند پهن کردم تا شب با هم بخوابیم. وقتی تنها شدیم سهند پرسید: غزال میشه بگی وقتی یاشار اونطوری گفت چرا تو فکر رفتی؟
    -راستش به یاد شمال و دعوای سیاوش افتادم و متوجه شدم که منظور یاشار عمود نبود بلکه خودش بود، درسته؟
    -اتفاقا من هم به یاد اون روز افتادم، یاشار به جای جانبداری از سیا از تو جانبداری می کرد، شاید من هم اگه تو موقعیت اونا بودم همون رفتار سیا رو داشتم. ولی یاشار ترجیح داد ساکت باشه، خدا می دونه چقدر دوست داره. چون از بچگی اسم تو رو تو گوشش نجوا کردن که عروسش هستی. یاشار با تو بزرگ شده و عشق تو مثل نهالی با بزرگ شدنش، رشد کرده و شاخه هاش همه وجودشو دربرگرفته ولی چیزی که باعث تعجب من شد این بود که تو چرا سپهر رو انتخاب کردی، چون همه خیال می کردند تو یاشار رو دوست داری. البته من نمی گم سپهر مرد خوبی نیست، چون امروز با رفتارش درس خوبی به من داد، با این حال که از علاقه و خواستگاری یاشر خبر داشت، ولی اجازه داد که امشب تو اینجا بمونی، اگه من جای سپهر بودم هیپ وقت این کارو نمی کردم.
    -همه شما سخت در اشتباه بودین چون من، یاشار رو مثل تو دوست دارم و هیچ فرقی بین شما دوتا برام نیست. و من همیشه محبت های یاشار رو به این حساب می ذاشتم، یعنی در واقع با این واژه ها بیگانه بودم تا این که سپهر از راه رسید و چشم و دل منو با این واژه ها آشنا کرد اوایل فکر کردم هوس یا تب زودگذره که با رفتنش خاموش میشه. ولی اون نمی خواست بره وقتی حسابی ناامید اش کردم، تصمیم به رفتن گرفت تا اینکه روز تولدش احظه های آخر دیدم نه هم عشق اون واقعیه هم من دوستش دارم و جواب مثبت بهش دادم.
    سهند گیج حرفهایم شده بود گفت: اصلا باورم نمی شد آخه تو خیلی اذیت اش می کردی و سپهر هم همیشه از دستت عصبانی و شاکی بود و رفتارش عادی بود حتی من فکرمی کردم برعکس خیلی ها نسبت به تو بی اعتنا است.
    -اولا آدم سیاستمداریه که باعث میشد خودشو بی اعتنا نشون بده. ثانیا عصبانی بودنش به خاطر بی توجه های من بود نه شوخی ها و آزار و اذیت من.
    آن شب تا صبح بیدار ماندیم و با هم از هر دری سخنی گفتیم تا اینکه بقیه هم بیدار شدند داشتیم صبحانه می خوردیم تا هر چه زودتر عمو و سهند راهی شوند که زنگ خانه، زده شد. زن عمو با نگرانی گفت: یعنی این وقت صبح کیه، چی کار داره؟
    یاشار با عجله بلند شد و جواب داد و سپس رو به ما گفت: سپهر، کتاب و مانتوی غزالوآورده.
    -اصلا یادم نبود باید به دانشگاه برم.
    زن عمو- داشتن شوهر خوب و مهربون همین حسن رو داره که همه جا و همیشه به فکر زنشه.
    سپهر هم به داخل آمد و با هم صبحانه خوردیم سپس خواست تا زودتر حاضر شوم تا مرا برساند. دقایقی هر چهار تایی خداحافظی کردیم و بیرون آمدیم و هر کسی به مقصد خودش حرکت کرد. داخل ماشین مغموم و گرفته نشسته بودم که سپهر گفت: دیشب بدون من راحت خوابیدی؟
    نگاهی به چشمان خمارش کردم و با شیطنت گفتم:
    -آره خیلی راحت، خیلی وقت بود که مثل دیشب راحت و آسوده نخوابیده بودم.
    با اخم دوباره پرسید: چرا یعنی اونقدر بدم که با من بودن ناراحت و اذیت میشی؟
    خیلی جدی جواب دادم: در اون که شکی نست، شاید بیشتر از اون که فکرشو می کنی.
    -یعنی پشیمون شدی که منو انتخاب کردی، چی شد بی وفا که یک شبه تغییر عقیده دادی؟
    دیگه نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم و با خنده گفتم: قربون قیافه معصومت برم، چون که دیشب تا صبح بیدار نشستیم و همین باعث شد که سربه سرت بذارم.
    -دیوونه دلم هری ریخت، فکر کردم ازم ناراضی هستی که اینطوری میگی، پس یکی طلبت باشه.
    -اتفاقا من خدا رو شکر می کنم که همسر خوبی مثل تو نصیبم شده پس چه دلیلی داره که ناراضی باشم، هان عزیزم؟
    -آخه عزیزم دیشب من نتونستم بدون تو بخوابم برای همین از تو هم پرسیدم.
    -پس پیش به سوی چرت زدن تو در سر کار من هم سر کلاس.
    روزهای شیرین و به یاد ماندنی در زندگیم شروع شده بود و هر روز با خاطره خوب و خوشی به پایان می رسید. مخصوصا روزهای پنجشنبه و جمعه که به فشم می رفتیم. در این میان فقط جای خالی سهند باعث دل تنگیم میشد. چون دو ماه از رفتنش می گذشت و عمو و زن عمو به دیدنش رفته بودند و سهند نتوانسته بود به مرخصی بیاید.
    زندگی همه دوستان و هم سن و سالانم تغییر کرده بود و هرکدام به نوعی سرگرم خانه و زندگی خودشان بودند. برای همین کمتر همدیگر را می دیدیم. من روزها به دانشگاه می رفتم و روزهای زوج به باشگاه می رفتم. بقیه روزها هم به نوعی سرگرم بودم، تقریبا نسبت به بقیه در آرامش بسر می بردم چون سپهر در کارهای خانه و آشپزی و درسهایم کمک حالم بود. برعکس من طفلکی سها، وقت سر خاراندن نداشت. چون همه کارها بر دوش خودش بود، بهناز هم نخستین روزهای بارداری را پشت سر می گذاشت و با ویار دست و پنجه نرم می کرد. مینا در مشهد در رشته مهندسی الکترونیک قبول شده بود و از ما دور شده بود. زیباچون در دانشگاه قبول نشده بود در کلاسهای آرایشگری و خیاطی ثبت نام کرده بود. ثریا هم مثل ما ازدواج کرده و سرش به خانه داری گرم بود. تنها کسی که همیشه گوشه خانه کز می کرد و تنها بود بنفشه بود انگار بدون حمید دنیا به آخر رسیده زانوی غم بغل کرده بود.
    روزهای چهارشنبه و پنج شنبه کلاس نداشتم. عصر روز سه شنبه وقتی به خانه رسیدم، سپهر زودتر از من آمده بود. کمی تعجب کردم، مثل همیشه با چهره بشاش و خنده های دلنشین جواب سلامم را داد. نگاهی به صورتش که شادتر از روزهای دیگه به نظر می رسید کردم و پرسیدم:
    چی شده امروز خیلی شاد و شنگولی، برق چشات داد می زنه که خبری هست.
    کمی من من کرد و گفت: راستش فردا صبح قراره با بچه ها بریم مسافرت، اونهم مجردی.
    -بله، بله؟ نفهمیدم مسافرت می خوای بری اونهم بدون من، تو که شعار میدی بهشت بدون من برات جهنمه، چی شد زود جا زدی هان؟
    خیلی خونسرد جواب داد: آخه عزیزم بهشت با شمال فرق داره، چشم هر وقت خواستم برم بهشت تو رو هم با خودم می برم.
    عصبانی شدم، چه زود می خواست بدون من به مسافرت برود. با صدای نسبتا بلندی گفتم: تو خیلی بدی، حالا که اینجوریه من هم با دوستام قرار می ذارم این دو روزه رو با هم به شمشک برای اسکی بریم. اتفاقا مجردی اونم بدون آقا بالاسر خیلی خوش می گذره. چون کسی نیست دستور بده.
    سپهر هرهر می خندید و عصبانیتم را بیشتر می کرد: فکر خوبیه ولی لعنتی من کی آقا بالا سر بودم و دستور دادم.
    دیگر جوابش رو ندادم و سراغ غذا رفتم. چون ظهر هم چیزی نخورده بودم سر میز هرچی می پرسید جوابش رو نمی دادم و ساکت بودم. و به دنبال راه چاره ای می گشتم چون از شدت عصبانیت در حال انفجار بودم. شب موقعی که فوتبال تیم مورد علاقه اش را میداد، از لج کنترل را برداشتم و کانال را عوض کردم و گفتم: امشب نوبت منه که فیلم نگاه کنم.
    -غزال خواهشا بزن فوتبال، تو که فیلم نگاه نمی کنی چی شد امشب هوس فیلم به سرت زده؟
    توجه نکردم و مرتب کانالها رو عوض کردم تا لجش رو در بیارم. در یک چشم بهم زدن دستانم را گرفت و کنترل را از دستانم قاپید و در حالی که سفت و محکم دستانم را گرفته بود گفت: اگه تونستی، حالا کانالها رو عوض کن.
    هرچقدر تلاش و تقلا کردم بی فایده بود، آخر خسته، دست از تلاش کشیدم که گفت: چیه خسته شدی یا کلک می زنی که دستاتو ول کنم.
    سرم را به طرف شانه ام خم کردم و جواب دادم: تو چطور دلت میاد بدون من بری یعنی بهت خوش می گذره؟
    سپهر- آخی، چقدر مظلوم شدی، اصلا بهت نمی یاد، حالا اگه منو دوست داری بدون اینکه به تلویزیون دست بزنی پاشو برام چایی بیار.
    سلانه، سلانه پا شدم وچایی آوردم، هر چی بهانه به نظرم می رسید اوردم تا منصرفش کنم ولی بی فایده بود و فقط یک جمله می گفت: نچ، نمی شه قول دادم.
    موقع خوابیدن بهش پشت کردم و خوابیدم. او هم بی اعتنا خوابید.

    قسمت 31


    برای اولین بار بهم پشت کردیم. با خودم گفتم « یعنی به این زودی خسته شد، پس اون حرفها و حدیثها همش دروغ بود و تب تندش به زودی فروکش کرد» کلافه شده بودم و از این پهلو به آن پهلو غلت می زدم، چون عادت کرده بودم سرم را روی دستش بگذارم و بخوابم ولی غرورم اجازه نمی داد که بهش نزدیک شوم. دقایقی بعد برگشت و گفت: لعنتی تو که نمی تونی بخوابی چرا قهر می کنی، بیا بغلم.
    حرکتی نکردم که دوباره با لحن خاص که بوی خواهش می داد ادامه داد: نازنین من بیا و این عاشق مست رو در انتظار نزار. بیا و جام عشقم رو از شراب ناب وجودت لبریز کن.
    نتوانستم مقابله کنم و در مقابلش تسلیم شدم. برگشتم و لبخند زدم که نشانه صلح و آشتی بود. چاره ای جز قبول اینکه به تنهایی برود، نداشتم.
    صبح با نوازش دستان گرمش، چشم باز کردم. دیدم صورتش را اصلاح کرده، سر تا پا کرم پوشیده و بوی خوش عطر تنش، همه فضا رو پر کرده، گفتم: به به، چه تیپ زدی! مثل دومادا شدی، نکنه می خوای بری خواستگاری که اینطور به قر و فرت رسیدی. حالا چرا منو بیدار کردی، من که کلاس ندارم.
    -می دونم، بیدارت کردم که ببرمت خونه مامان اینا که تنها نباشی.
    خونسرد جواب دادم: می تونم خودم برم شما زحمت نکش. چون می خوام تا ظهر بخوابم.
    قاطع و محکم گفت: لازم نکرده! پاشو زودتر حاضر شو تا اول تو رو برسونم و بعد با خیال راحت برم.
    سعی کردم خونسردی ام را حفظ کنم و اول صبحی اوقات تلخی نکنم تا با خاطره بد به مسافرت نرود. بدون کلامی بلند شدم و دست و صورتم را شستم و آماده شدم. دم در ایستاده بودم تا برویم. مشغول خوردن صبحانه بود که گفت: مگه صبحانه نمی خوری؟
    -نخیر میل ندارم، حالا تا دیرتون نشده، تشریف بیارید بریم.
    بعد از تمام شدن صبحانه اش با یک لیوان شیر و چند تا خرما آمد و گفت: پس اینو بخور تا ضعف نکنی.
    از حرص خیره نگاهش کردم و لیوان را از دستش گرفتم و لاجرعه سر کشیدم تا زودتر از این معرکه خلاص شوم. چون هر لحظه ممکن بود کنترلم را از دست بدهم. وقتی سوار ماشین شدم، دیدم از قبل تمام وسایل را آماده کرده و داخل ماشین گذاشته. در دلم گفتم« خدایا عاقبت این سفر رو به خیر کن انگار خیلی عجله داره»
    خانه ما در خیابان جردن قرار داشت، سر چهارراه پارک وی به جای اینکه مستقیم برود، به سمت اتوبان پیچید. متعجب نگاهش کردم و گفتم: سپهر جان انگار امروز حالت زیاد مساعد نیست، چون اشتباه رفتی.
    دماغم را بین انگشتانش گرفت و گفت: عزیزم برو عقب پتو و بالش هست تا لنگ ظهر بگیر بخواب، هر وقت رسیدیم بیدارت می کنم.
    ناباورانه گفتم: تو که گفتی با بچه ها میری، اونهم مجردی.
    لبخند دلنشینی بر لب آورد و جواب داد: عشق من، ما که بچه نداریم. به همین خاطر گفتم مجردی تا عکس العمل تو را ببینم که دیدم. خیلی واویلا بود.
    -ولی تو خیلی منو ترسوندی، مخصوصا چند دقیقه پیش با خورم گفتم الان یه کتک نوش جان می کنم، نمی شد همون دیشب می گفتی و خیال تو و منو راحت می کردی.
    -اولا خواستم غافلگیرت کنم چون عاشق این کارم، ثانیا تو چرا فکر می کنی هر وقت حرفمون بشه باید کتک بخوری.
    -چون شنیدم چند بار تو گوش بعضی ها زدی، خوب برای همین می ترسم.
    -دیوونه هیچ وقت خودتو با اونا مقایسه نکن. چون سهیل یک طرف قضیه رو دیده و برات تعریف کرده. خانمم من حاضرم جونمو فدات کنم اونوقت بیام و کتک ات بزنم؟ امکان نداره هر چقدر هم از دستت عصبانی باشم این کارو نمی کنم، روزهای اول که اینقدر اذیتم کردی و هرچی می خواستی بارم می کردی، این کارو نکردم حالا که زنم، وصله تنم هستی محاله.
    -فدات شم تا الان رفتار خوبی با من داشتی و مهر و محبتت مثل بارون رو سرم باریده، راستی سپهر جان من که برای خودم لباس برنداشتم.
    -مگه سر کار خانم برای من لباس و سایر وسایل برداشتی یعنی حاضر کردی که الان نگران خودت هستی؟ دیروز قبل از اومدن شما، بنده همه چیز رو آماده کردم. چون خیلی بدم، درسته غزال؟
    شرمنده ازمحبتش گفتم: شرمنده که درست صحبت نکردم سعی می کنم جبران کنم تا عزیزم ازم دلخور نشه.
    -عشق و امید من، من عاشق این رفتار بچگونه ات هستم.
    نور آفتاب باعث شده بود خوابم بگیرد هرکاری کردم تا نخوابم نمی شد و هی چرت می زدم، چشمانم مست خواب بود که سپهر ماشین را کنار اتوبان نگه داشت و گفت: برو خانم عقب راحت بگیر بخواب. نمی خواد خودتو شکنجه کنی.
    پیاده شدم و در صندلی عقب دراز کشیدم و کم کم چشمانم سنگین شد، نمی دانم چقدر خوابیده بودم که با توقف ماشین چشم باز کردم. نگاهی به ساعتم انداختم درست چهار ساعت خوابیده بودم.
    سپهر- ساعت خواب خانم. خوش خواب چقدر می خوابی، ببینم گرسنه ات نیست؟
    بلند شدم و نشستم و به اطراف نگاه کردم. محیط ناآشنا بود و تا بحال ابن رستوران را ندیده بودم: سپهر اینجا کجاست؟ من تا حالا اینجا رو ندیدم من گمان می کردم رسیدیم.
    سپهر- خوب برای اینکه اولین باره می خوای به دیدن داداشت بری.
    با شنیدن این جمله خدا می داند چه حالی بهم دست داد و با خوشحالی داد زدم: وای خدا! چه شوهر ماهی نصیبم کردی که از دل تنگم خبر داره.
    به صورتش خیره شدم. واقعا قلبش هم مثل اسمش، آبی و بزرگ و پر از احساس و عشق و مهربونی بود.
    -چرا اینجوری نگام می کنی مگخ چند ساله که منو ندیدی که اینجوری بهم زل زدی؟
    -برای اینکه از دیدنت سیر نمی شم، ای عشق آسمونی من. درست مثل آسمان نیلگون و بی انتهایی و دلت مثل باغی می مونه که پر از گل و با احساسه و هر روز گلبرگ وجود منو، بر عشق خودت می پیچی و من از ته دل خوشحالم که این گل عاشق در باغ دلم روییده.
    -مرسی که احساستو نسبت به من به این زیبایی بیان کردی حالا پیش از ان که با نگاهها و حرفات دیوونه ام نکردی، پیاده شو بریم غذا بخوریم که از گرسنگی مردم.
    -سپهر؟!
    -جانم!-نمی دونم با چه زبونی و چه جوری ازت تشکر کنم. عزیزم خیلی دوست دارم.
    -فدات بشم.
    اگه کسی نبود و در جای خلوتی بودیم صورت و دست و پاهایش را می بوسیدم، خودم را خوشبخت ترین زن دنیا می دانستم که به قله خوشبختی رسیده بودم.
    سپهر- چرا رفتی تو فکر، مگه نهار نمی خوری، ساعت یکه.
    -چرا اتفاقا خیلی هم گرسنه ام، فقط تو فکر این بودم که ای کاش تو یه جای خلوتی بودیم یا هوا تاریک بود، چون اون موقع هم من می گفتم، آقا سپهر چشاتو ببند تا یه یادگاری بهت بدم، یادت میاد؟
    سوتی کشید و گفت: مگه میشه اون روز رو فراموش کنم مخصوصا اون صحنه رو، وقتی رسیدیم هتل، حتما این کارا رو بکن تا روحم به یه نوایی برسه و تغذیه بشه.
    -بینوا روح تو که هیچ وقت سیر نمی شه.
    -از تندی آتیش عشق، حالا پیاده شو که روده بزرگه روده کوچیکه رو خورد.
    بعد از خوردن نهار بسوی همدان رهسپار شدیم، وقتی رسیدیم اول به مهمانسرا رفتیم و بعد از کرایه کردن اتاق، بعد از یک ساعت استراحت، به آدرسی که سپهر از عمو محمود گرفته بود به دنبال سهند رفتیم. پادگان شصت کیلومتری با شهر فاصله داشت. جلوی دژبانی سپهر پیاده شد و به داخل رفت. خیلی طول کشید و همین باعث نگرانی شد که مبادا مرخصی ندهند وقتی بیرون اومد مضطرب پرسیدم:
    -چی شد، مرخصی ندادن؟
    -مگه میشه این همه راه رو بیایم و نتونیم اجازه بگیریم، فقط کمی طول میکشه تا بیاد چون توی چادر بین اون کوهها نگهشون میدارن.
    -وای چرا تو تو چادر مگه خوابگاه ندارن، تو سرما. تو دل کوه نگه میدارن که چی بشه؟
    -سربازیه دیگه، واسه همینه میگن مرد رو پخته می کنه.
    بعد از دو ساعت جلوی دژبانی قدم رو رفتن، دو سرباز سوار بر موتور جلوی دژبانی رسیدند. در وهله اول سهند را نشناختم چون سرش را تراشیده بودند و خیلی هم لاغر شده بود، سپهر با دیدنش به داخل رفت. دل تو سینه ام نبود و برای دیدن و در آغوش کشیدنش لحظه شماری می کردم، بعد از گذشتن دقایقی با هم بیرون آمدند. فورا به طرف اش دویدم و همدیگر را بغل کردیم. اشک گونه های هردونفرمان را خیس کرده بود و سربازهایی که جلوی در ایستادده بودند نگاهمان می کردند و سپهر هم تحت تاثیر قرار گرفته و اشکهایش جاری شده بود.
    -سهند چرا اینقدر لاغز شدی، مگه اینجا بهتان غذا نمی دهند؟
    سهند- چرا هر روز یه بره درسته و کباب شده میدن، اونقدر اضافه می مونه که جلوی سگ ها و گرگها میریزیم. خانم خانما، خونه خاله نیست که لای پنبه بزارنمون و یا رو سرشون بزارن و حلوا، حلوامون کنن. عزیزم فقط به اندازه ای که سیر بشیم میدن و اینقدرمشق میدن و کار می کشن که غذای خورده رو پس بدیم.
    -آخه اینجوری از پا میافتی، بیچاره زن عمو الان چقدر غصه تو رو میخوره، راستی چرا لباس تکاوری پوشیدی؟
    سهند- اولا نترس بادمجون بم آفت نداره، ثانیا خواهر من ناسلامتی رزمی کارم و دوره تکاوری آموزش میبینم. یعنی جزو سربازان ویژه هستم و بعد از تمام شدن دوره آموزشی به کردستان یا سد کرج منتقل ام می کنند. اگه دوست داری تو رو هم معرفی کنم ها.
    سپهر به جای من جواب داد: دستت دردنکنه، داشتیم؟ آوردمش که تو رو ببینه یا ازم جداش کنی؟
    سهند- نترس اینجا امریکا نیست که خانمها توش خدمت کنن.
    وقتی به مهمان سرا رسیدیم سهند پرسید: راستی غزال برا من لباس آوردی چون پانزده روزه که حموم نرفتم. در واقع لباشامو از تنم بیرون نیاوردم.
    -وای خدای من، امروز چه چیزهای عجیب و غریب می شنوم. خیلی سخت می گذره،نه. در ضمن از سپهر باید بپرسی چون منم تا نزدیکی های اینجا خبر نداشتم، همه وسایل ها رو اون آماده کرده.
    سپهر- آره آوردم برو حسابی حموم کن تا دلی از عذا دربیاری.
    سهند-ممنون که زحمت کشیدی. قربون هرچی داماد خوبه برم. غزال خانم تو هم قدر شوهرتو بدون که لنگه نداره.
    طفلکی سهند یک ساعت در حمام بود وقتی بیرون آمد از تمیزی برق می زد. بعد از آن سه نفری به شهر رفتیم و یه گشتی زدیم و بعد شام خوردیم و دوباره به مهمانسرا برگشتیم. روز بعد سهند ما را به جاهای دیدنی و اماکن تاریخی از جمله غار علی صدر برد، آنجا از شدت سرما می لرزیدیم بعد به مقبره شاه بزرگ و نامی بابا طاهر عریان....
    در این سفر دو روزه هم باسهند بودیم و هم با تاریخ و فرهنگ یکی دیگر از شهرهای کشورمان آشنا شدیم. خیلی بهمان خوش گذشت. عصر روز جمعه لحظه جدایی و وداع سر رسید، لحظه سختی بود. مخصوصا برای سهند که باید به آن شکنجه گاه برمی گشت.
    از زندگی در کنار سپهر آنچنان غرق لذت بودم که گذشت زمان را احساس نمی کردم. با رسیدن تعطیلات نوروز تازه متوجه شدم که یکسال از پیوند من و سپهر، سپری شده، باز چند خانواده در شمال دور هم جمع شده، و لحظات خوبی را سپری کردیم. هر روز یاد و خاطره سال گذشته برایمان تداعی می شد. انگار همین دیروز بود که سرم به خاطر سپهر شکسته بود. امسال با فراغ خاطر با هم بودیم و به گشت و گذار و تفریح می پرداختیم. واقعا چه روزهای خوب و به یاد ماندنی بود.




  17. کاربر مقابل پست آوینا عزیز را پسندیده است:

    Ďŗêẳmÿ Ğįřl (08-15-2011)

  18. Top | #9



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    54.12
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,470
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    قسمت 32



    کم کم فصل بهار هم تمام شد و تابستان که آغاز امتحانات ترم دوم هم بود از راه رسید. بیشتر وقتها از خانه بیرون نمی رفتمتا سال اول دانشگاه را با موفقیت به پایان برسانم و تعطیلات مجبور به خواندن واحدهای پاس نشده نباشم که خوشبختانه با پشت کار خودم و کمک سپهر توانستم موفق شوم. آخرین روز بعد از پایان جلسه به شرکت پیش سپهر رفتم، تا برای به ارومیه رفتن برایم بلیط تهیه کند، سپهر با دیدنم گفت: خسته نباشی، چه عجب از این طرفا آفتاب از کدوم طرف درآمده.
    -می خوام چند روزی به ارومیه برم. آخه پارسال هم نتونستم برم.
    -بی معرفت تنهایی می خوای بری، یعنی بدون من بهت خوش می گذره.
    -تنهایی هم که نه با ساناز می خوایم بریم. راستی چرا حرفهای خودمو بهم تحویل میدی، می خوای تلافی کنی؟
    -نه عزیزم قصد تلافی ندارم فقط زود برگرد چون من زیاد نمی تونم تنها بمونم طاقت دوری تو ندارم.
    -سعی می کنم زود برگردم.
    سه روز بعد، یعنی روز یکشنبه دوتا خواهر با هم رهسپار ارومیه شدیم. مامان ازاینکه سپهر را تنها می گذارم خیلی سرزنشم کرد ولی من گوش به حرفش ندادم. چون همه باز آنجا جمع شده بودند، کتایون و پسرش چند روزی زودتر از ما به ارومیه رفته بودند. یاشار و زن عمو هم آمده بودند و عمو هم به خاطر سهند مانده بود تا در صورت گرفتن مرخصی سهند که در کرج خدمت می کرد، پیش ما می آمدند. تنها چیزی که در این میان آزارم میداد، زخم زبان سیاوش بود که به هر بهانه ای نیشم میزد. سعی می کردم کمتر با او برخورد کنم.
    یک روز صبح با هم دسته جمعی به شکار رفتیم. کتی کیانوش را چون شیر خشک می خورد، پیش عمه گذاشت و همراه ما آمد. موقعی که کنار چشمه کتری را آب می کردم، سیاوش به کنارم آمد و با تفنگ پرنده ای را که در حال پرواز بود نشانه رفت.
    وقتی پرنده زخمی روی زمین افتاد، رو به من کرد و گفت: روزی این گلوله رو تو مغز شوهرت خالی می کنم تا برای همیشه از شرش راحت بشم.
    از جمله اش چنان برآشفتم که یقه اش را گرفتم و جواب دادم:
    مطمئن باش همون کار رو خودم انجام میدم تا آرزوی منو با خودت به گور ببری. احمق کثافت.
    و با عصبانیت پیش بقیه برگشتم و کتی گفت: چی شده باز گر گرفتی؟
    -نمی دونم چرا این دیوونه دست از سرم برنمی داره و هرچی از دهنش درمی آید نثار سپهر می کنه.
    کامیاب- ولش کن، محلش نزار، می بینم از موقعی که اینجا اومدی مرتب به هر بهانه ای اذیتت می کنه. کم کم من هم به این نتیجه رسیدم که عقلشو از دست داده.
    -دقیقا.
    رفتار سیاوش پاک گیج ام کرده بود ولی نه می توانستم از پدربزرگ و بقیه دل بکنم و نه اینکه نسبت به رفتار او بی خیال باشم و برای همین دور از چشم بزرگترها مرتب بگو و مگو می کردیم و از طرفی چون نزدیک بیست روز بود آنجا بودم، سپهر هم می خواست تا برگردم تهران ولی من خیال برگشتن نداشتم. یعنی احساس دلتنگی نمی کردم و در کنار فامیل جای خالی سپهر را احساس نمی کردم. دو روز مانده به سالگرد ازدواجمان سپهر همراه مامان و عمو و سهند به ارومیه آمدند. شب موقع خواب که تنها شدیم، سپهر گله مندانه گفت: لعنتی به این زودی از دست من خسته شدی که خیال آمدن نداری. الان درست بیست و سه روزه که اینجایی، فکر می کردم دلت برام تنگ میشه و زود برمی گردی. ولی نخیر خیال باطل. تازه می خوای دو هفته دیگه بمونی.
    -یعنی من حق ندارم در عرض یک سال که پیش تو بودم، یک ماه هم پیش فامیلهام باشم؟ تو خیلی بی انصافی.
    -بی انصافم که بهت اجازه دادم بیایی، اگخ میگفتم چند روز با خوردم بیا و برگرد چی می گفتی!
    کلمه اجازه خیلی برایم گران آمد برای همین خیلی عادی جواب دادم: اجازه؟ مگه من بچه ام که بهم اجازه بدی، من آزادم و هروقت خواستم میام و هر وقت خواستم برمی گردم، فهمیدی؟ دیگه هم دوست ندارم این جوری باهام صحبت کنی و دستور بدی.
    بهش پشت کردم و لحاف رو روی سرم کشیدم. با حالتی که توام با خواهش و تمنا بود گفت: نی نی کوچولو بازهم که قهر کردی. من فقط قصد شوخی داشتم اونی که باید اجازه بده تویی نه من. تا هر وقت خواستی بمون عیبی نداره من هم به دلم میگم صبر داشته باشه و طاقت بیاره و این همه بهونه عشق اش رو نیاره.
    لحظه ای سکوت کرد. حرفهایش مانند آبی بود بر آتش خشمم. ولی با این حال باز می خواستم ادامه دهد و به قول معروف نازم را بکشد. لحاف رو از روی سرم پایین کشید و گونه ام را بوسید و موهایم را نوازش کرد و ادامه داد: آخه لعنتی به من هم حق بده، بدون تو خونه سوت و کور. شبها خواب ندارم، بدون تو دلم میگیره. تازه ببین تو بی انصافی یا من به جای اینکه این لب تشنه رو لب چشمه ببری و سیراب کنی، تشنه نگه می داری. آخه سر در کمند عشق تو، جان در هوای توست. پس بیا و لطفی در حق این بینوای عاشق بکن، به خدا ثواب داره، انشاا... اجرت با خداست.
    خنده ام گرفت و در حالی که می خندیدم به طرفش برگشتم جواب دادم: آقا امشب سه شنبه است نه شب جمعه. معلومه از اون گداهای تازه کاری.
    آه بلندی کشید و گفت: نخیر عزیزم من دو ساله از گداهای کوی عشقم.
    عصر روزی که سالگرد ازدواجمان بود سپهر بسته بزرگی به دستم داد و گفت: عزیزم تبریک میگم. ناقابله ببخشید، اینو سفارش دادم یکی از دوستام از ایتالیا فرستاده.
    تشکر کردم و بسته رو باز کردم. داخل جعبه، لباس شب خیلی قشنگ از رنگ مشکی قرار داشت. از دیدنش یکه خوردم چون اصلا دوست نداشتم پیراهن تنم کنم. پوشیدن همچین لباسی برایم سخت بود به فکر فرو رفتم که سپهر پرسید: انگار خوشت نیومده آره؟
    -نه اتفاقا خیلی هم قشنگه ولی من پیرهن دوست ندارم و باهاش راحت نیستم.
    سپهر- خوب بپوشی عادت می کنی، تو خانمی و از این به بعد باید از این لباسها بپوشی نه شلوار.
    -اگخ ناراحت نمی شی باید بگم من ترجیح میدم شلوار بپوشم تا پیرهن.
    با دلخوری جواب داد: هر جور راحتی! نمی خوام تو این شب عزیز باز هم باهام قهر کنی.
    و بلافاصله بلند شد و از اتاق بیرون رفت. با خیال آسوده لباسی که سپهر برایم تدارک دیده بود کنار گذاشتم و یک دست از لباسهایی که همراه آورده بوددم پوشیدم. وقتی به سالن رفتم نگاهی بر سر تا پایم کرد وبا لبخندی که بر لب داشت گفت: الحق که یک دنده و لجبازی.
    -ازم دلخوری؟
    -نه به قول مامان نسرین هر که طاووس خواهد جور هندوستان هم کشد.
    پریدم و صورتش رابوسیدم و دوباره تشکر کردم و جشن بدون هیچ ناراحتی به پایان رسید.
    سپهر بعد از پنج روز با بابا و مامان به تهران بازگشت و من ماندم و قرار شد وقتی سهند به تهران برمی گردد من هم با او برگردم. چه روزهایی بود سوار بر اسب خیال، کودکانه در کوچه باغها می گشتم و صفا می کردم.
    اوایل شهریور ماه که تازه به تهران برگشته بودم بهناز پسری به دنیا آورد. هر روز به دیدن بهناز و پسر تپل اش می رفتم. رنگ چشم و فرم صورتش شبیه فرید بود. بهناز و فرید، هر دو خیلی خوشحال بودند. فرید مثل پروانه دور سر بهناز می چرخید. تا یک هفته به شرکت نمی رفت. سپهر هم به شوخی می گفت: فرید قدم نو رسیده مبارک، حالا بچه ات چیه پسر یا دختر؟
    فرید- مسخره ام کن نوبت خودت که برسه می دونم چیکار کنم. چون به جای یک هفته مطمئنم یک ماه تو خونه لنگر می اندازی. و به جای غزال تو استراحت می کنی.
    سپهر خنده دل نشینی سر داد و گفت: یکسال مرخصی بدون حقوق باید بگیرم چون به جای استراحت باید بچه داری کنم چون غزال دانشگاه داره.
    -لوس! اصلا کی بچه می خواد.
    سها با ذوق و شوق آرام گفت: غزال دوست نداری زن دایی بشی، من که خیلی دوست عمه بشم. زود باش.
    -نه فعلا ترجیح می دم زن دایی بشم چون بچه داری خیلی سخته.
    روز هفتم جشن کوچکی برای نوزاد گرفتند و پدر فرید اسمش را مهرداد گذاشت. شب وقتی به خانه برمی گشتیم به سپهر گفتم:
    -سپهر تو پسر دوست داری یا دختر.
    لحظه ای مکث کرد و جواب داد: پسر، بچه ما حتما باید پسر باشه.
    -یعنی اگه دختر باشه دوستش نداری؟
    -فکر نکنم. چون من از دختر بدم میاد. پس حتما برام پسر به دنیا بیار.
    -اومدیم و خدا هیچ وقت به ما پسر نداد اونوقت چی، حتما یه زن دیگه میگیری؟
    لبخند زنان جواب داد: حتما چون اونوقت نسلم منقرض نمی شه. اگه نمی خوای هوو نداشته باشی به فکر چاره باش.
    خیلی ناراحت شدم و به تندی گفتم: خیلی مغروری! پسر یا دختر بودن دست خداست نه من و تو، پس حضرت آقا، من هیچ وقت بچه نمی خوام. تا خیال هردومون آسوده باشه.
    موذیانه خندید و گفت: پس اونوقت من یواشکی یه زن دیگه می گیرم تا تو هم به دردسر نیافتی.
    تا موقعی که بخوابم سخت غضبناک و عصبانی بودمو با اعصاب خورد شده به خواب رفتم. تا چند روزی با سپهر سرسنگین بودم و هر کاری می کرد دلم را بدست بیاورد بی اعتنایی می کردم.
    با آغاز فصل پاییز سر من هم به درس و دانشگاه گرم شد و کم کم همه چیز از یادم رفت. یکی از دانشجوها که اهل اصفهان بود با دختر تهرانی جایش را عوض کرده بود تا مشکل خوابگاهش حل شود. شراره دختر تازه وارد خونگرم و چرب زبان بود و از همان ورود با چنر نفر از دانشجویان از جمله من، رابطه دوستی برقرار کرد. فرنوش زیاد از شراره خوشش نمی آمد و سعی داشت مانع دوستی ما شود، در دلم گفتم« عجب دختر حسودی، به خاطر خودش سعی داره شراره رو بد جلوه بده»
    یک هفته بعد از بازشدن دانشگاه، عصر برای ثبت نام به باشگاه رفتم که خانم ادیبی پیشنهاد مربیگری بچه های کوچک را داد. بودن با بچه ها مرا به ذوق و شوق آورد و بی چون و چرا قبول کردم.
    خانم ادیب- غزال جان نمی خوای با همسرت مشورت کنی. شاید قبول نکنه.
    -برای چی با همسرم؟ اون که نمی خواد مربی بشه. من باید موافق باشم که هستم و لزومی به مشورت با اون نیست.
    وقتی به سپهر گفتم سرش را تکان داد و گفت: تو هر کاری که خواستی انجام میدی و اصلا به فکر من نیستی. از صبح تا ظهر دانشگاه بعد از این هم که می خوای ساعتی به باشگاه بری بنده هم برگ چغندرم. ما که به پول اون نیازی نداریم چرا قبول کردی؟ من دوست دارم زنم بیشتر اوقات با من باشه نه با دیگران. ببینم مگه تو کم و کسری داری که من نمی دونم؟
    حرفش را قطع کردم و گفتم: سپهر تو چقدر ایراد می گیری. من کی گفتم به پول احتیاج دارم فقط برای سرگرمی قبول کردم.
    سپهر- خوب اگه سرگرمی می خوای بچه خودمون بیشتر سرگرمت می کنه طوری که وقت سر خاروندن نداشته باشی.
    با اخم جواب دادم: من تا درسم تموم نشه بچه دار نمی شم چون اونوقت باید قید درس خوندن و دانشگاه رو بزنم.
    سپهر- باشه هرکاری می خوای بکن، فقط خواهشا هر وقت خسته شدی بدون رودربایستی ادامه نده و بذار کنار.
    هفته ای سه روز، هر بار چهار ساعت به باشگاه می رفتم و شب خسته و کوفته ساعت نه و نیم، ده به خانه برمیگشتم. ولی جلوی سپهر طوری وانمود می کردم که خیلی خسته نیستم. چند ماهی از مربی شدنم می گذشت که پنج شنبه چون کلاس نداشتم از صبح به خانه مامان رفتم. وقتی مامان در رو باز کرد، گفت: سلام، چه خوب کردی اومدی می خواستم بهت زنگ بزنم بگم بیایی اینجا. چون امشب خونواده شوهرت و عموت قراره بیان اینجا.
    -پس به موقع اومدم.
    -آره به موقع، چون خیلی کار دارم و باید کمکم کنی.
    بعد از درآوردن مانتو به آشپزخانه پیش مامان رفتم، گوشت رو گذاشت جلوم و گفت: تو اینارو خرد کن تامن به کارهای دیگه برسم.
    -من؟ من بلد نیستم این کارها رو سپهر تو خونه انجام می ده.
    انگار مامان به یاد مطلبی افتاد چون سگرمه هاش تو هم رفت و گفت:
    بله باید هم بلد نباشی چون یه نوکر بی جیره و مواجب داری که بی چک و چونه کارهاتو انجام میده. به خدا هر کی دیگه جای سپهر بود تا الان بیرونت کرده بود.
    -خوب چیکار کنم؟ شما خیلی اصرار داشتید که به دانشگاه برم. درس و خونه داری با هم جور درنمی آد.
    مامان با عصبانیت جواب داد: پس چطور مربی بودن با درسات جور درمی آید؟! تو اصلا می دونی شوهرت کجا میره، کی میره، چیکار میکنه. به خدا اگه پسر پیغمبر هم بود تا الان یه زن دیگه گرفته بود. طفلکی دیشب به خاطر سرکار علیه لب به شام نزد چون نمی خواست بدون غزال خانم غذا بخوره. دلش برات می سوخت که تنها باشی نمی تونی شام کوفت کنی. هر چقدر اصرار کردیم قبول نکرد. تو خجالت نمی کشی به جای اینکه به فکر خونه زندگیت باشی، به فکر سرگرمی های خودتی. والله ما هم این مراحل رو پشت سر گذاشتیم. هم کار خونه انجام میدادم هم کار بیرون و هم بچه داری.
    -پس دیشب آقا برای چغلی اومده بود، آره؟ می خواست خود شیرینی کنه.
    مامان سرش را به علامت تاسف تکان داد و گفت: حیف! واقعا حیف تو لیاقت سپهر رو نداری. اون بیچاره یه کلمه هم از تو بد نگفت. من خیلی پافشاری کردم اخر گفت، مدتیه مربی شدی و شب دیروقت میای خونه. تو باید زن سیاوش می شدی که جوابتو با سیلی می داد. حالا اگه چایی ریختن بلدی بلند شو دوتا چایی بریز که گلوم از دست کارهای تو خشک شد.
    -برای اینکه از وقتی رسیدم همه اش منو سرزنش کردین.
    با ملایمت جواب داد: چون خوشبختی بچه هامو می خوام. اگه این کارهاتو بیش از این ادامه بدی مطمئن باش چند صباح دیگه اونهم خسته میشه و اونوقت دودش به چشم خودت میره.
    نزدیک ظهر چون کمرم درد گرفته بود رفتم تا استراحت کنم تازه دراز کشیده بودم که در زده شد. لحظه ای بعد صدای سپهر را شنیدم که می گفت: سلام بر مادر زن خوبم، خسته نباشی.
    -سلام پسرم، ممنون تو هم خسته نباشی. چی شده امروز زود اومدی؟
    - چون می دونستم دست تنهایین اومدم تا اگه کاری داشته باشین در خدمت گذاری حاضر باشم.
    قبل از اینکه مامان جوابی بدهد در آستانه در ظاهر شدم، دیدم گل و شیرینی هم برای مامان خریده است سلام کردم که با دیدنم گفت: سلام به روی ماهت. من فکر می کردم تو الان خوابیدی برای همین بهت تلفن نکردم تا استراحت کنی.
    مامان نیشخندی زد و گفت: طفلکی بچه ام از بس گرفتار خونه و زندگی شده همیشه خسته است و باید استراحت کنه.
    سپهر به کنارم آمد و دست در کمرم انداخت و گفت: مثل اینکه حال نداری چون رنگت پریده می خوای بریم دکتر شاید سرما خورده باشی.
    آهسته جواب دادم: نه کمرم درد می کنه.
    مامان- اینقدر لوسش نکن سپهرجان، فردا بلای جونت میشه.
    سپهر لبخندی زد وگفت: شیرین جون، رحمت جونم، عمرم، عشقم.
    مامان- به به! اینا رو میگی ناز می کنه و طاقچه بالا میذاره و تن به کار نمی ده.
    با هم به آشپزخانه رفتیم و خواستم برایش چایی بریزم که مانع شد و گفت: تو بشین من خودم میریزم.
    -مامان بفرما وقتی خودش نمی ذاره من چیکار کنم؟
    مامان- در دیزی بازه، حیای گربه کجا رفته، دو سه بار مانع اش بشی عادت می کنه که زن در شرایطی که باشه باید وظیفه شناس باشه.
    سپس رو به سپهر گفت: سپهر جان تو هم اینقدر بد عادتش نکن فردا که بچه دار بشین برای تر دوتون مشکل ایجاد میشه. تو که نمی تونی هر روز دست از کار بکشی و تو خونه بشینی و بچه داری کنی و همچنین کارهای دیگه رو. این هم که هیچ کاری غیر از خوردن و خوابیدن بلد نیست.
    با ترشرویی گفتم: مامان جان اگه از فردا علاوه بر کارهای خونه خودمون، کار همسایه ها رو هم انجام بدم راضی میشین.
    هر دو به خنده افتادند و مامان گفت: نه عزیزم، تو کارهای خونه خودتو انجام بده مال همسایه ها پیشکش.
    عصر عمو محمود چون سهند ظهر به خونه می آمد زودتر آمدند در کمال ناباوری دیدم سیاوش هم همراه آنهاست با خودم گفتم « برای چی اومده؟ نکنه می خواد بلایی سر سپهر بیاره؟»
    چون آدم کینه توزی بود. سهند خیلی گرفته و پکر به نظر می رسید. کنارش نشستم و دست در گردنش انداختم و آهسته پرسیدم: سیا برای چی اومده اونهم تنهایی؟
    -تو یه موسسه کامپیوتری قراره کار کنه و برای قرارداد اومده.
    در دل خدا را شکر کردم که برای کار اومده هرچند که از ته دل راضی نبودم و در درونم نگرانی موج می زد.
    -حالا تو چرا گرفته ای؟ مشکلی پیش اومده که کشتی هات غرق شده.
    آه بلندی کشید و گفت: دست رو دلم نزار که خونه.
    -پاشو بریم تو اتاق تا بدونم کی دلتو خون کرده.
    تا به اتاق قدم گذاشتیمو تنها شدیم گفت: غزال شیدا نامزد کرده.
    چنان از این خبر جا خوردم که مات ومبهوت بهش نگاه کردم که دوباره گفت: چیه باور نمی کنی؟
    -اصلا باور کردنی نیست، حتما شوخی می کنی! آخه چطور چنین چیزی ممکنه.
    با بغض جواب داد: چرا ممکنه، مدتیه که می دیدم رفتارش عوض شده و سرد و خشک باهام حرف می زنه، با خودم گفتم شاید مشکل اش خانوادگیه، برای همین دم نمی زدم. امروز که رسیدم بهش زنگ زدم تا به دیدنش برم. خیلی جدی و راحت جواب داد دیگه نمی خوام باهات حرف بزنم، چون چند روزه که با مرد دیگه ای نامزد کردم اگه هم باور نمی کنی نیم ساعت دیگه جوی خونمون باش تا باور کنی.
    حرفش را قطع کردم و پرسیدم: آخه برای چی، اون ککه خیلی تو رو دوست داشت. الان سه ساله که با تو حرف می زنه.
    سهند- میگه ما به درد هم نمی خوریم. از اول هم اشتباه کردم در واقع بچه بودم و نمی دونستم معنی دوست داشتن چیه. با گذشت زمان فهمیدم ما اصلا تفاهم نداریم. طرز فکرمون، عقیده هامون،....وقتی کوشی را گذاشتم با عجله خودمو اونجا رسوندم و گوشه ای پنهون شدم، چند دقیقه بعد با یه مرد تقریبا چهل ساله بیرون اومد.
    وقتی به اینجا رسید اشک از چشمانش جاری شد و به پهنای صورتش اشک می ریخت. من هم به شدت متاثر شدم. عادت بدی که داشتم نمی توانستم وقتی ناراحتم گریه کنم. فقط مثل آهن گداخته می شدم. سرم را بین دستانم گرفتم و با خودم گفتم « خدایا همیشه پسرا ادا و اصول درمیارن این دفعه هم این دختره، طفلکی سهند، چه عذابی می کشید، دل شکسته و غمگین. خدایا به عظمتت شکر»
    در این لحظه ضربه ای به در زده شد، سهند فورا اشکهایش را پاک کرد و بلند شد و به کنار پنجره رفت و من جواب دادم: بله.
    ساناز در باز کرد و گفت: شما دوتا اینجا چی کار می کنید، عمو سعید اینا چند دقیقه ای اومدن و از شما خبری نیست.
    -ببخشید، حواسمون نبود الان میاییم، راستش اصلا صدای زنگ رو نشنیدیم.
    ساناز- صحبت هاتون اونقدر داغ بود که از خود بیخود شدین؟
    -برو نیم .جبی ادای بزرگتر هارو در نیار.
    ساناز- چشم مادربزرگ، حالا بلند شو بیا که فک و فامیلات اومدن.
    -ای به چشم.
    سهند در اتاق ماند و من به دنبال ساناز پیش مهمانها رفتم. بعد از سلام و احوالپرسی گفتم: معذرت می خوام که متوجه اومدنتون نشدم.
    سهیل- عیب نداره این رسمه، نو که میاد به بازار کهنه میشه دل آزار.
    لبخندی زدم و پرسیدم: آقا سهیل ببخشید متوجه منظورتون نشدم، کی تازه اومده که تو کهنه شدی؟
    سهیل- سپهر، از وقتی که زن داداشم شدی دیگه ما رو تحویل نمی گیری.
    -لوس، اصلا اینطور هم نیست. فقط مشغله ام زیاد شده، ولی برای اینکه بهت ثابت کنم از یاد نبرده مت فردا با هم به اسکی میریم، چطوره؟
    سهیل- عالیه بهتر از این نمی شه.
    من و سهیل گرم صحبت بودیم که سهند با چشمهای سرخ و متورم به پذیرایی آمد. سپهر نگاهی به سهند انداخت، سپس به اشاره از من پرسید که چی شده. من هم اشاره کردم که ساکت باشد.
    زن عمو با نگرانی پرسید:سهند چی شده؟ چرا چشمات قرمز شده.
    سهند- چیزی نیست فقط یه کم سرم درد می کنه به گمونم سرما خوردم.
    -پس قرص سرما خوردگی بخور که فردا می خوایم بریم اسکی.
    سهند- من حوصله ندارم خودتون برین.
    سهیل- به جان سهند بدون تو مزه نداره می خوایم همه دور هم جمع شیم. پس لطفا بهونه نیار.
    -راستی سها، شما هم می آیین، جایی که دعوت ندارین.
    سها لبخندی زد و جوابی نداد و خاله یه جای او گفت: شیرین جون داشت یادم میرفت بعدا گله نکنی که چرا به من خبر ندادی! من دارم مادربزرگ میشم، تو نمی خوای مادربزرگ بشی؟
    مامان- مبارک باشه، بهتون تبریک میگم و در ضمن اونو باید به عروست بگی و گرنه من از خدامه که زودتر صاحب نوه بشم، چون نوه مغز بادومه و خیلی هم شیرینه.
    همه به سها تبریک گفتند و او از شرم سرخ شد و سرش را پایین انداخت. خاله در جواب مامان به من گفت: غزال جون، کم کم شما هم باید به فکر باشین، نگران درسات هم نباش من و حاج خانم خودم نگهش می دارم که راحتتر به درسات برسی.
    سهند- خوش بحال سپهر و سهیل که زود دایی شدن، این خواهر ما اونقدر تنبله که همیشه از قافله عقب میمونه. بابا زودتر بجنب که داره به اینا حسودیم میشه.
    -فعلا من پوست بادومم و مامان می خواد دورم بریزه چون یکی بهتر از من پیدا کرده.
    سپهر آهسته در گوشم گفت: نترس من پوست بادومو بیشتر دوست دارم تا مغز بادوم.
    آهسته جواب دادم: مشخصه از پسر خواستنت.
    مامان- خجالت بکش من کی گفتم تو رو دوست ندارم؟ فقط دو کلمه نصیحتت کردم که بهت برخورد تو که حسودی شوهرت رو می کنی وای بحال بچه ات که بیشتر از تو مورد توجه و محبت قرار می گیره حتما دق می کنی.
    یاشار- غزال نکنه از وجود رقیبا می ترسی؟
    کلمه رقیب دلشوره عجیبی به جانم انداخت به یاد گفته های سپهر افتادم. اگر دختری به دنیا می آوردم چه میشدحتما سپهر زن دیگری می گرفت و کارمان به جدایی می کشید. وای خدا چقدر وحشتناک بود. با همین افکارم تا آخر شب گیح و منگ بودم و سر از حرفهای دیگران در نمی آوردم. شب وقتی به خانه خودمان رفتیم سپهر در مورد سهند پرسید که برایش توضیح دادم. او هم مثل من باورش نمی شد که شیدا همچین کاری کرده باشد. چون طول این مدت شیدا چندبار همراه سهند به خانه ما آمده بود و سپهر دیده بود که چطور عاشقانه سهند را دوست دارد. بعد از گذشت دقایقی با خنده پرسید: خانم حسود تو چرا هر وقت اسم بچه وسط میاد رنگ به رنگ میشی و قیافه ات تغییر می کنه؟
    -برای اینکه تو باعث شدی از بچه وحشت کنم همه اش ورد زبونت شده پسر، پسر، پسر.
    -نمی تونم که به دروغ بگم از دختر خوشم میاد. هرکسی برای خودش عقیده ای داره.
    قسمت 33


    -اگه اومدیم بچه ما دختر بود چیکار می کنی؟
    -هیچی میدیم مامان برامون بزرگ می کنه و تو دومی رو میاری، هرچند که من مطمئن ام بچه ما پسر میشه.
    برای اینکه در این مقوله صحبت نکنیم گفتم: آقای خودخواه غیبگو تا دعوامون نشده پاشو بریم بخوابیم، چون هم می ترسم جنگ و خونریزی به پا شه و هم اینکه صبح باید زود بیدار شیم.
    -چشم بانوی من! هر چی شما دستور بدین و حالا تا قهر نکردی پاشو بریم.
    صبح به غیر از سها و افشین و سیاوش، بقیه به شمشک رفتیم. از اینکه سیاوش همراهمان نیامد خوشحال شدم، چون تحمل نگاهها و نیش زبانهایش را نداشتم. هر چند جلوی همه سعی می کرد عادی رفتار کند ولی باز هم گاهی اوقات به سیم آخر می زد چون تحمل اینکه کنار شوهرم باشم را نداشت.
    روز جمعه، روز خوبی بود، مخصوصا برای سهند! چون من و سپهر نمی گذاشتیم تنها بماند و فکر کند. ظهر بعد از نهار برگشتیم تا سهند به پادگان برسد.
    صبح روز بعد، روز شنبه وقتی استاد از کلاس بیرون رفت یکی از دانشجویان بنام رامین اویسی که ترم قبل به خاطر تصادف وحشتناکی که کرده بود مدت زیادی در بیمارستان بستری شده بود و نتوانسته بود سر کلاس حاضر شود و یک ترم از بچه های سال سوم عقب مانده بود، پیشم آمد و گفت: ببخشید خانم سراج می تونم چند لحظه وقتتونو بگیرم.
    -خواهش می کنم درخدمتم.
    به پیشنهاد آقای اویسی به محوطه دانشگاه رفتیم. روی نیمکتی نشستیم و گفتم: من در خدمتم، هر امری دارید بفرمایید.
    کمی این پا و اون پا کرد و گفت: اگه اجازه بفرمایید می خواستم با خانواده خدمت برسم.
    اولش حسابی جا خوردم سپس خنده کنان گفتم: آقای اویسی شرمنده من بیشتر از یک ساله که ازدواج کردم.
    یکدفعه مثل برق گرفته ها خشکش زد و گفت: حتما قصد شوخی دارید، چون من حلقه ای دست شما نمی بینم.
    -برای اینکه من چپ دستم و موقع نوشتم و کار کردن، اذیتم میکنه. برای همین زمانی که به دانشگاه میام حلقه به دست نمی کنم ولی متعجبم از اینکه چطور از ظاهرم متوجه این امر نشدید.
    -متاسفانه الان بیشتر دختر خانمها به محض قبول شدن در دانشگاه، فورا سر و صورتشونو تغییر میدن.
    بلند شدم و گفتم: پس با اجازتون من میرم کلاس چونن تو این محیط زود شایعه سازی میشه و اونوقت باید با حراست درگیر بشیم.
    بعد از اتمام کلاس وقتی به خانه می رفتم ماشین رامین را دیدم که تعقیبم می کند، احساس کردم حرفم را باور نکرده، تصمیم گرفتم به جای خانه به شرکت برم.
    منشی شرکت بعد از سلام و احوالپرسی گفت: خانم زمانی باید چند دقیقه ای منتظر بمونید چون آقای مهندس در جلسه هستند.
    -خیلی طول می کشه؟
    -نه فکر نکنم.
    نیم ساعت بعد فرید زودتر از همه بیرون آمد و با دیدنم گفت: به به خانم مهندس. این روزا کم پیدا شدینو سراغی از ما نمی گیرین. اگه از روی خساسته لطف کنید شما تشریف بیارید تا ما، در خدمتتون باشیم.
    خنده کنان جواب دادم: چیکارکنم جناب مهندس سعادتی، آخه می ترسم شوهرم ورشکست شه.
    به سر و صدای ما سپهر و عمو سعید هم بیرون آمدند بعد از سلام و احوالپرسی با عمو سعید با سپهر به اتاقش رفتیم.
    سپهر- غزال خانم چه عجب یادی از ما کردین! نکنه هوس مسافرت به سرت زده.
    -نخیر هوس دیدن شوهرمو کردم، حالا اگه ناراحتی برم.
    دستانش را دور گردنم اندخت و صورتم را بوسید و گفت: فدات بشم مجنون هیچوقت از دیدن لیلی اش سیر نمی شد.
    -چون که اونا هیچ وقت با هم نبودن، در واقع دور از هم بودن و در فراق به سر می بردن.
    -چه فرقی داره؟ لیلی من هم، منو از دیدن خودش محروم کرده و در طول روز بیش از دو، سه ساعت نمی تونم ببینمش، راستی نهار خوردی؟
    -نه آقای مجنون.
    نگاهی به ساعتش کرد و گفت: بیا بریم ساعت 3:30، شاید ته دیگی، چیزی برات پیدا کردم.
    تو خیابان نگاهی به دورو برم کردم و رامین را چند قدم دورتر داخل ماشین دیدم. بعد از سوار شدن سپهر پرسید: راستش رو بگو برای چی اومده بودی؟ انگار از چیزی نگرانی، چشات که داد می زنه یه اتفاقی افتاده و پریشونی.
    -نخیر انگار نمی شه چیزی رو از تو پنهون کرد.
    -بله اونکه مسلمه.
    آنچه را که اتفاق افتاده بود برایش تعریف کردم. بعد از شنیدن حرفهایم گفت: از فردا چند روزی خودم می برمت تا هر کس خیالاتی در سرش داره بیرون کنه، چون میترسم تو رو از چنگم بیرون بیارن.
    با دلخوری جواب دادم یعنی به من اعتماد نداری که اینطوری میگی، پس از فردا پامو بیرون نمی ذارم.
    گونه ام را نیشگون گرفت و جواب داد: عزیز دلم اگه بهت اعتماد نداشتم که از اول نمی ذاشتم تنهایی به ارومیه بری، چون می دونم با این حرفا از کوره در میری، بهت میگم.
    -پس خیلی بی مزه تشریف داری.
    سپهر تا چند روز مرا به دانشگاه می برد. اغلب در این مدت رامین را در گوشه ای منتظر می دیدم. تا اینکه بعد از دو هفته رامین صدایم کرد و گفت: خانم سراج من از شما معذرت می خوام که باعث ایجاد مزاحمت برای شما و همسرتون شدم. راستش اونروز فکر کردم برای از سر باز کردن من گفتید ازدواج کردم.
    -خواهش می کنم، برای هرکسی ممکنه این سوتفاهم پیش بیاد.
    -راستی همسرتون هم مهندس راه و ساختمان هستند، درسته؟ آقای سعید زمانی.
    لبخندی زدم و جواب دادم: نه اطلاعاتتون کمی نادرسته، ایشون پدر شوهرم هستند. اسم شوهرم سپهره و ایشون هم مهندس ساختمان هستند.
    -خیلی جالبه، پدر و پسر و عروس هر سه مهندس ساختمان هستند، پس یه گروه خانوادگی تشکیل دادین.
    -البته بعد از دو سال یه همچین چیزی میشه.
    -به هر جهت من باز هم از شما معذرت می خوام.
    -خواهش میکنم اینقدر خودتونو عذاب ندید.
    روزها مثل باد از پی هم می گذشتند و کم کم عید هم از راه میرسید و همه در حال تدارکات عید بودند. بابا و مامان و ساناز برای رفتن به فرانسه، پیش دایی شهرام آماده میشدند. چون دایی نمی توانست به ایران بیاید مامان همیشه به دیدنش می رفت. خاله به خاطر سها مجبور بود تهران بماند. فرید و بهنازو پسرشان با برادر فرید وخانواده اش به ایتالیا می رفتند. عمو محمود همراه عمو بهنام و بهرام به همراه خانواده اش به شمال می رفتند. پدرام اینها هم به امریکا نزد خواهرش می رفتند. تنها این وسط تکلیف ما مشخص نبود. من دلم می خواست همراه بابا اینها به دیدن دایی شهرام برم چون از وقتی پا به دبیرستان گذاشته بودم ندیده بودمش و سپهر هم دلش می خواست به زادگاهش برود. هرچند که تصمیم را به عهده من گذاشته بود و وانمود می کرد هیچ فرقی برایش نمی کند. بعد از چند روز فکر کردن و وسوسه های بهناز که دائم می گفت: بیا با هم بریم اینطوری خیلی خوش می گذره.... راضی شدم به ایتالیا بریم. سپهر از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و با عجله مقدمات سفرمان را انجام می داد که مبادا من پشیمان شوم.
    روز قبل از سال تحویل از همه خداحافظی کرده و به فرودگاه رفتیم. داخل هواپیما من گرم صحبت با بهناز بودم و سپهر هم با مهرداد که هفت ماهه شده و شیرین کاری می کرد مشغول بود.برعکس سپهر علاقه ای به بچه نداشتم شاید هم از روی حسادت بود که طرف بچه های ک.چک نمی رفتم.
    در رم وقتی از هواپیما پیاده شدیم برادر فرید به استقبالمان آمد. هر چقدر اصرار کردند که همراه آنها به خانه برویم سپهر قبول نکرد و چون خانه خودش را فروخته بود به هتل رفتیم. هتل بسیار بزرگ و شیک بود. یکدفعه به یاد خاله اش افتادم و با شیطنت گفتم: حیف کاش خونه خاله ات اینا می رفتیم.
    سپهر متحیرانه نگاهم کرد و گفت: خیلی خوشم میاد ازشون که حالا به خونشون هم برم.
    -چرا؟ قبل از ازدواج خیلی هم دوستشون داشتی و همیشه با مهرداد و مهسا می گشتی. چطور شد حالا ازشون بدت میاد.
    -وقتی آدم ازدواج می کنه باید دور همه چیز و همه کس رو خط بکشه.
    -همه کس یا فقط بعضی هارو؟!
    با صدای نسبتا بلندی گفت: غزال خواهش می کنم بس کن. نمی خوام اولین روز ورودمون رو با جر و بحث و دعوا شروع کنیم.
    چون حرف منطق، جواب نداشت ادامه ندادم و روی تخت دراز کشیدم.
    بعد از ساعتی استراحت طبق قرارمان با فرید به خیابانی که مغازه ها و فروشگاههای شیکی داشت رفتیم و سه ساعت آنجا بودیم چون هوا سرد بود، مهرداد بی تابی می کرد، مجبور شدیم برگردیم. برای شام به خانه برادر فرید آقای سعادتی رفتیم. آنها دو دختر بزرگ داشتند که یکی ازدواج کرده بود و دیگری به کالج می رفت.
    تحویل سال نزدیک 5/1 نصفه شب بود. بعد از تحویل سال اندکی نشستیم، سپس برای خواب دوباره به هتل برگشتیم. از صبح روز بعد هر روز با هم به جاهای دیدنی و برای خرید به فروشگاههای بزرگ می رفتیم. اغلب برای خرید لباس برای خودم با سپهر جرو بحث داشتیم . یکی به دو می کردیم، چون سپهر دلش می خواست من مثل بقیه زنها، دامن و پیراهن بپوشم و این برخلاف میل من بود. و در آخر این سپهر بود که کوتاه آمد.
    در پنجمین روز از مسافرت، سپهر از فرید خواست تا به دیدن دوستانشان بروند. چون من و بهناز نرفتیم. من در هتل تنها ماندم و هر چه فرید اصرار کرد که به خونه برادرش بروم قبول نکردم و به بهانه استراحت در هتل ماندم، چون نمی خواستم مزاحم آنها بشوم. سپهر بعد از فرید به همراه فرید بیرون رفت و من هم برای استراحت به اتاقمان رفتم و روی تخت دراز کشیدم و تلویزیون نگاه می کردم که کم کم خوابم گرفت. نمی دونم چقدر خوابیده بودم که با صدای در از جا پریدم. سپهر پشت در بود وقتی در را باز کردم گفت: دختر چقدر خوابت سنگینه! نیم ساعته در می زنم.
    خندیدم و گفتم: باید درو می شکوندی تا مجبور نشی نیم ساعت در بزنی.
    -باور کن کم کم نگران می شدم که نکنه اتفاقی برات افتاده، هر چند می دونم باید توپ در کنن تا از خواب بیدار بشی.
    -خوب بگذریم بگو ببینم خوش گذشت؟
    -تنها خوشیش این بود که دوستامو دیدم.
    -دوست دختراتو هم دیدی؟!
    جلو آمد و دستانش را دور کمرم حلقه کرد و گفت: دوست دختر من، زن عزیزمه.
    از دهنش بوی تند مشروب می آمد. با اخم جواب دادم: از مشروب خوردنت معلومه که چقدر عزیزم.
    حلقه دستانش را تنگتر کرد و گفت: معذرت می خوام خانمم مجبور شدم چون به اونا نمی تونستم که بگم زنم دوست نداره.
    با تندی عقبش زدم و گفتم:
    از کارات پیداست که چقدر برات عزیزم، از این حرکات حالم بهم میخورده!
    ابروهایش را درهم کشید و گفت: تو همش دوست داری من مطابق میل تو رفتار کنم ولی هرچیزی که من دوست داشته باشمو دلم بخواد به درک و باید کوتاه بیام. چرا چون خانم بهش برمی خوره و ناراحت میشه.
    -مثلا؟
    - مثلا اینکه من دوست دارم زنم مثل زنای دیگه حداقل توی خونه مطابق میل من لباس بپوشه دامن یا پیرهن تنش کنه! آرایش کنه، موهاشو رنگ کنه، فهمیدی؟ هر وقت هم میام حرفی بزنم یا قهر می کنی یا چنان جواب میدی که آدم پشیمون میشه.
    با فریاد گفتم: من دوست ندارم مثل بقیه به قول تو با رنگ و روغن خودمو آرایش کنم من ساده گشتن رو بیشتر می پسندم.
    اون هم مثل من با فریاد جواب داد: چون من دوست دارم تو باید این کارو بکنی تا به امروز هم زیادی ساده گشتی. از این به بعد باید به خودت رنگ و روغن بمالی، چون من می خوام.
    بیچاره از بس خورده بود نمی توانست رو پا بند شود و برای همین روی تخت ولو شد، چون دیدم مست هست و اینجوری حرف می زند دیگر ادامه ندادم. هوا کاملا تاریک شده بود که از خواب بیدار شد. من هم دوش گرفته و حاضر و آماده نشسته بودم و کمی هم زیادتر از معمول آرایش کرده بودم. وقتی چشمش به صورتم افتاد سوتی زد و گفت:
    به به، امروز آفتاب از کدوم طرف دراومده.
    برای اینکه بفهمم در غالم بیداری اون حرفها رو زده یا نه، کمی اخم کردم و گفتم: یعنی تو نمی دونی؟
    از روی تخت بلند شد و آمد جلوی پام زانو زد و صورتم را بین دستانش گرفت و گفت: چی رو نمی دونم، مگه اتفتقی افتاده آهوی قشنگم؟
    از اینکه آگاهانه این حرفها رو به زبان نیاورده بود، حرفی نزده و لبخنی به لب آورده وگفتم: چه اتفتقی باید افتاده باشه فقط خواستم کمی سربه سرت بزارم.
    صورتم را بوسید و گفت: همیشه به خودت برس، دل آدم وا میشه. هرچند در خوشگلی و زیبایی تو حرفی نیست ولی با این حال یه خورده که آرایش می کنی زیباتر میشی. امروز وقتی عکستو به دوستام نشون دادم ماتشون برده بودو می گفتند، دختر به این خوشگلی رو از کجا پیدا کردی. منم ژستی گرفتم و با فخر و تکبر جواب دادم: از تو جنگل شکارش کردم. یکی از دوستای ایرانیم می گفت واقعا خودش هم مثل اسمش غزاله.
    دستش را روی قلبش گذاشت و ادامه داد: بهش گفتم حمید خان اگه غزال نبود که به درد مجنون دچار نمی شدم که دنبالش راه بیافتم.

    قسمت 34


    -آقا سپهر ساعت هشت شبه، نمی خوای بریم شام بخوریم.
    -ببخشید خانم الان زود یه دوش می گیرم و میام.
    بعد از آماده شدن سپهر، برای شام به بیرون از هتل رفتیم و بعد هم برای قدم زدن به پارک رفتیم. چون در این مدت منتظر بودم تا سپهر حرفی از رفتن به خونه خالش بزنه ولی چیزی نمی گفت، برای همین از روی کنجکاوی پرسیدم: سپهر نمی خوای برای عید دیدنی به خونه خاله ات بری؟
    -نه حوصله اخم و تخم اونا رو ندارم.
    -آخه چرا؟ دلیلش چیه.
    -اگه بگم ناراحت نمی شی؟
    -نه بگو، هرچند می دونم هر چی می خوای بگی مربوط به مهساست.
    -حدست درسته، چون خاله همیشه فکر می کرد من با مهسا ازدواج می کنم ولی من نمی تونستم با دختری ازدواج کنم که هر روز بغل پسری خوابیده باشه.
    آب دهانم را به زور قورت دادم و گفتم: مگه همچین چیزی امکان داره؟
    خنده ای کرد و جواب داد: بله، اینجا ایران نیست که پدر، مادرا زیاد متعصب باشن. کممتر دختری پیدا میشه که دست نخورده باشه اونهم بین ایرونیا.
    روز بعد به فروشگاهی که وسایل و لوازم نوزادی داشت رفتیم تا برای بچه سها خرید کنیم. بعد از خرید و نهار به خواسته سپهر به منزل سابقشان رفتیم. نزدیکی اونجا پارک بزرگی وجود داشت با هم به آنجا رفتیم و با بهناز مشغول قدم زدن شدیم که صدای گریه مهرداد بلند شد. بغلش کردم تا بهناز شیرش را آماده کنه. در این حین دو تا دختر رد شدند، یکدفعه فریاد کشیدند و دویدند، به صدای آننها برگشتیم، که دیدم یکی از آنها، سپهر را بغل کرده و صورتش را چند بار بوسید. نفسم بند آمد، مهرداد را به بهناز دادم و گفتم: برای همین آقا دلش می خواست اینجا بیاییم.
    بهناز- زود قضاوت نکن، اون از کجا می دونست اینا، اینجا میان.
    -لازم نکرده تو طرفداریشو بکنی، دعوت کرده تا حرص منو دربیاره، و گرنه اینا علم و غیب داشتن که آقا این ساعت روز تشریف فرما میشن.
    -خوب لابد تصادفی همدیگرو دیدن.
    لحظه ای بعد در حالی که در حال انفجار بودم، فرید و سپهر پیش ما برگشتند، سر سپهر پایین بود و فرید گفت: اگه کارتون تموم شده بریم.
    با طعنه گفتم: قرار مدار شما هم تموم شد یا نه؟
    و با عصبانیت به سمت ماشین راه افتادم و بقیه هم پشت سر من، جلوی هتل از فرید و بهناز خداحافظی کردیم و به داخل رفتیم، دقایقی در سکوت گذشت سپس سپهر گفت:
    از من دلخوری؟
    -نه چرا دلخور باشم، احوالپرسی با دوستان قدیمی، ناراحتی نداره خیلی هم خوشحالم. چون یه روز تا خرخره زهرمار کوفت می کنی و میای هرچی از دهنت درمیاد نثارم میکنی و روز بعد با معشوقه هات قرار می ذاری.
    فریاد زد و گفت: من احمق که اگه می خواستم این کارو بکنم دور از چشم تو این کارو می کردم.
    -خیلی زرنگی، اونقدرام هالو نیستم حضرت آقا، عمدا این کارو انجام دادی که حرص منو دربیاری یعنی اینکه زنهای بزک کرده رو بیشتر می پسندی.
    سپس فریاد کشان ادامه دادم: راه بازه و جاده دراز! کسی جلوتو نگرفته اگه پشیمونی می تونی اینجا بمونی من خودم تنهایی برمی گردم.
    این حرفم بیشتر از بیش عصبانی اش کرد چون شانه هایم را گرفت و در حالی که با عصبانیت تکانم می داد جواب داد: ببین غزال من خسته این حرفا و کارام. اگه می خواستم اینجا بمونم و ادامه بدم اجباری نبود که دنبال تو راه بیافتم! به خدا دوست دارم.
    -از این تکون دادنت مشخصه.
    دستانش را برداشت و خیره به چشمانم گفت: به جان عزیزت من یه تار موی تورو با صد تا از این دخترا عوض نمی کنم. من تو رو بیشتر از جونم دوست دارم، پس چه لزومی داره حرص تو رو دربیارم. اونروز هم در حال عادی نبودم، اگه حرفی بهت زدم معذرت می خوام.
    دیگر جوابی ندادم و روی تخت دراز کشیدم و سپهر هم کنار من، هر دو ساکت بودیم، تا اینکه صدای زنگ تلفن این سکوت را شکست. سپهر گوشی را برداشت، چند لحظه بعد در حالی که گوشی را می گذاشت گفت: گاومون زایید، پاشو بریم پایین چون مهرداد و مهسا اومدن.
    -خوب به من چه؟ برای دیدن جنابعالی اومدن، تو برو.
    صورتم را بوسید و گفت: غزال خواهش می کنم پاشو دوتایی بریم، می خوای جلوی اونا تحقیر بشم. بفهمن زنم قهر کرده و منو تحویل نمی گیره؟ جان سپهر پاشو، مرگ من.
    چون به جان خودش که برایم خیلی عزیز بود قسمم داد بلند شدم و لباس مناسبی پوشیدم و دستی به سر و صورتم کشیدم و با هم پایین رفتیم. در لابی منتظرمان بودند، با دیدن ما از جا بلند شدند و ضمن احوالپرسی مهرداد گفت: بی معرفت، بی خبر میایی؟ نکنه غزال خانم ما رو قابل ندونسته.
    -نه خواهش می کنم، فقط نخواستیم مزاحمتون بشیم، راستی خاله جون چطورن، حالشون خوبه؟
    مهرداد- ممنون مامان هم خوبه و عید رو با دوستاش به مادرید رفته وگرنه خدمت می رسید.
    سپهر- این خاله جان ما هیچ وقت تو خونه بند نمی شه. همیشه در حال گردش و خوش گذرونیه. راستی ناقلاها از کجا فهمیدین ما اومدیم.
    مهسا با طعنه جواب داد: مگه میشه تو این جا پا بزاری و خبرا به ما نرسه! کلاغ های خبرچین، خبر آوردن، ما هم گفتیم حالا که تو ما رو از یاد بردی ، ما به دیدنت بیاییم.
    سپهر- حمید بهتون گفت، آره؟
    مهرداد خنده ای کرد و گفت: آره حدست درسته، دیروز زنگ زد و گفت.
    از همان بدو ورود، مهسا مرتب طعنه میزد و متلک می گفت. در دلم گفتم « حالا که دستت بهش نمی رسه و این مرغ اسیر قفسم شده ناراحتی» بی اختیار دست سپهر را در دستم گرفتم و به گرمی فشارش دادم که با چشمانی خمار ناباورانه نگاهم کرد و لبخندی زد. عصر موقع رفتن، مهرداد برای فردا شب دعوتمان کرد. بعد از رفتن آنها، ما هم برای قدم زدن به بیرون از هتل رفتیم. هوا نسبت به شبهای قبل سردتر شده بود. یکدفعه هوس بستنی کردم. نمی دانم چرا در هوای سرد خوردن بستنی را دوست داشتم و برای همین گفتم: سپهر؟
    -جانم!
    -بستنی می خوام.
    -بستنی تو این سرما؟ نمی شه.
    مثل بچه ها پایم را روی زمین کوبیدم. گفتم: من بستنی می خوام. اگه نخری قهر می کنم ها.
    خنده کنان جواب داد: امان از دست این بچه لوس و ننر، چشم قهر نکن، الان برات می خرم.
    هر دو با صدای بلند خندیدیم، عابرینی که رد میشدند با تعجب نگاهمان می کردند.
    سپهر- غزال؟
    -جانم.
    -به نظر تو من بابای خوبی میشم؟
    -برای پسرت بهترین بابای دنیا میشی ولی برای دخترت نه.
    آه ببلندی کشید و گفت: نمی دونم چرا از داشتن دختر وحشت دارم، برای همین از خدا می خوام هیچ وقت به من دختر نده تا بی مهری منو نبینه! فکر نکن عقایدم مثل عصر حجره نه به خدا فقط می ترسم. شاید هم....
    مشتاقانه نگاهش کردم تا علت نخواستن دختر را بدانم، ولی نمی دانم چرا بقیه حرفش را قورت داد و چیزی نگفت. چون اصرار کردنم بی فایده بود، دیگر کنجکاوی نکردم هرچند که شک و تردید مثل خووره به جانم افتاد.
    عصر روز بعد بدون اینکه به بهناز و فرید راجع به مهمانی حرفی بزنیم با سبد گلی راهی خانه خاله سپهر شدیم.( چون فرید و مهرداد رابطه دوستانه خوبی نداشتند) وقتی جلوی خانه رسیدیم در خانه باز و چراغها خاموش بود و هیچ سر و صدایی از داخل به گوش نمی رسید. سپهر با نگرانی گفت: یعنی چی شده؟ نکنه بلایی سرشون اومده.
    با ترس و دلهره پشت سر سپهر وارد شدم. سپهر که با داخل آشنایی داشت با دست در تاریکی دیوار را لمس کرده و کلید برق را زد. به محض روشن شدن چراغها، صدای کف زدن هم بلند شد. گیج و منگ به تعدادی دختر و پسر که در آنجا قرار داشتند نگاه کردم. مهرداد و مهسا هم بین آنها بودند و می خندیدند. جلو آمدند و خوش آمد گفتند.
    سپهر- بی مزه ها این چه کاری بود، زهره ترک شدیم.
    مهسا- سپهر تو که از سورپریز خوشت می اومد ما هم خواستیم با دور هم بودن بچه ها غافلگیرت کنیم.
    -در عوض ما خیلی ترسیدیم گفتیم شاید اتفاقی براتون افتاده باشه.
    مهرداد با لحن خیلی صمیمی جواب داد: نه عزیزم چه اتفاقی؟ این آقا سپهر که همه چیز رو از یاد برده و گرنه ما از این برنامه ها زیاد داشتیم.
    از کلمه عزیزم چندشم شد. نگاهی به سپهر کردم دیدم حال او هم دگرگون شده است. در همین حین دوستانشان هم نزدیک ما آمدند. ندانستن زبان معذبم می کرد ولی با انگلیسی که کمی راحتتر می تونستم صحبت کنم احوالپرسی و تشکر کردم و روی صندلی نشستم. وقتی تک تک شان را از نظر گذراندم خنده ام گرفت. چون بیشتر شبیه دلقک ها بودند تا آدمیزاد. آرایش غلیظ، موهای کوتاه که هرکدام به یک رنگی بود. درست مثل جعبه مداد رنگی، مدل لباس ها هم قابل توصیف نبود. دیدن دوستان سپهر عاری از لطف نبود. پذیرایی از ما ابتدا با شربت شروع شد، مهرداد به طرف ما آمد و شروع کرد با سپهر صحبت کردن.
    مهرداد از من پرسید: چرا شما چیزی نمی خورید.
    گفتم: میل ندارم.
    مهرداد اخمی کرد و جواب داد: سپهر جان اولا این مهمونی به خاطر جشن عروسی شماست ثانیا یه شب که هزار شب نمی شه. شاید غزال دوست داشته باشه امشب امتحان کنه تو چرا مانع میشی.
    خیلی جدی جواب داد: ممنون آقا مهرداد، اصلا میل ندارم.
    مهسا به کنار ما آمد و رو به بقیه کرد و به زبانی که خودشان می فهمیدند چیزی گفت که همه خندیدند. سپهر خیلی عصبانی شد و جوابش را داد، من هم ناراحت شدم ولی به خاطر سپهر به روی خودم نیاوردم. بعد از رفتن آنها سپهر آهسته گفت: اگر می دانستم چه برنامه ای هست هرگز نمی آمدم.
    دستش را پشتم گذاشت و گفت: نترس حواسم به مه لقامم هست. یه ساعتی میشینیم و بعد میریم.
    عجب جشنی بود تا بحال همچین مجلسی ندیده بودم. صدای موزیک گوش را کر می کرد، بوی سیگار و چیزهای دیگر در فضا پیچیده بود و هر کس به کاری مشغول بود. عده ای صحبت می کردند و عده ای هم در گوشه ای دنج نشسته بودند، کمی بو کشیدم و گفتم: سپهر این بوی چیه؟
    -حشیش.
    با چشمان از حدقه درآمده پرسیدم: چی حشیش؟ یعنی مواد مخدر، ببینم تو هم میکشی.
    خنده ای کرد و گفت: نه من اهل دود و دم نیستم و از سیگار هم بدم میاد چه برسه به این! در ثانی حشیش مثل هرویین نیست که اینطوری وحشت کردی. مهرداد و مهسا هم می کشن.
    -خدا رو شکر که تو بدت میاد.
    یکی از دخترهای حاضر به طرف ما آمد و دست من و سپهر را گرفت و چیزی گفت. سپهر برگشتو به من گفت: ژولی میگه شما نمی خواین برقصین.
    -من نمی رقصم،تو اگه دوست داری برقص.
    -پس اجازه میدی؟
    -از کی تا حالا تو از من اجازه میگیری.
    بعد از بلند شدن سپهر، مهرداد آمد و سر جایش نشست و گفت: عزیزم افتخار میدی با هم برقصیم.
    به تندی جواب دادم: لطفا با من اینجوری صحبت نکنید. من اگه می خواستم با شوهرم می رقصیدم.
    مهرداد- اوه شما چقدر سخت می گیرین. حیف شما نیست که اینقدر سخت و متعصب باشین باید از زندگی لذت برد.
    -اتفاقا من از زندگی با سپهر لذت می برم، چون بهترین همسر دنیا رو دارم.
    مهرداد- معذرت می خوام نمی دونستم اینهمه وفادار و عاشق اش هستین.
    -این خصلت همه زنهای ایرانیه که نسبت به همسرانشون وفادار هستن.
    مهرداد- مردهاشون چی؟ اونا هم همینطور.
    -بله اغلب اونا هم همینطورند، مخصوصا شوهر خوب و مهربون من.
    در همان لحظه سپهر هم برگشت. مهرداد بهش گفت: خوب خودتو عابد تحویل دادی که غزال اینطور خاطرتو می خواد.
    حال سپهر منقلب شد و تا خواست حرفی بزند، من زودتر جواب دادم: گذشته سپهر هیچ ربطی به من نداره، مهم بعد از ازدواجه که من به غیر خوبی و پاکی چیزی ندیدم. در واقع عشق و محبت سپهر نسبت به من بی همتاست.
    سپهر فاتحانه لبخندی زد و گفت: متاسفم مهرداد، روتو کم کرد.
    مهردادخنده کریه و عصبی کرد و گفت: اتفاقا خیلی هم خوشحالم که زن زیبا و روشنفکری نصیبت شده.
    و بلافاصله از ما دور شد و دوباره گیلاس بدست برگشت و رو به سپهر کرد: سپهر جان پسر خاله! عزیزم بگیر تا بسلامتی همسر عزیزت بخوریم.
    سپهر نگاهی به من کرد و بالج بازی گرفت و لیوان را لاجرعه سر کشید. دلشوره عجیبی سرتا پایام را گرفته بود، از عاقبت این جشن ومهمونی می ترسیدم برای همین از سپهر حواستم تا زودتر انجا را ترک کنیم که جواب داد:
    غزال به خدا قسم از این وضع راضی نیستم ولی مجبوریم برای شام بمونیم.
    عقربه های ساعت به کندی جرکت می کرد بعد از شام سپهر دچار حالت تهوع شد. وقتی از دستشویی بیرون آمد پریشان پرسیدم:
    -آخه چرا یکدفعه اینجوری شدی، نکنه مسموم شدی؟
    -نه فکر نکنم! پدر سگ تو مشروب یه چیزی ریخته بود. چون یه لحظه متوجه شدم مزه اش و بوش تغییر کرده به گمونم تریاک ریخته بود

    قسمت 35


    بیچاره سپهر حالت تهوع امانش را بریده بود و مرتب به دستشویی می رفت.
    -سپهر حالا چی کار کنیم؟ با این وضعی که تو داری چطور می خوایم بریم من که نه جایی رو می شناسم نه زبان بلدم.
    -تو فقط مواظب خودت باش. الان به فرید تلفن می کنم تا بیاد دنبالمون.
    مهسا تلو تلو خوران پیش ما آمد و گفت: مشکلی پیش اومده، کاری از دست من برمی آید؟
    -متاسفانه حال سپهر خوب نیست، حالت تهوع داره.
    در حالی که سعی داشت خودش رو نگران جلوه دهد گفت: چرا؟ غذاها که تازه بودند، شاید در خوردن زیاده روی کرده، الان براش قرص میارم.
    رفت و بعد از لحظه ای با یک قرص و یک لیوان آب آمد و به دست سپهر داد: سپهر جان بیا اینو بخور تا حالت جا بیاد.سپهر- مرسی، اگه یه خورده دراز بکشم خوب میشم.
    مهسا در یکی از اتااقها رو باز کرد و گفت: بیا اینجا استراحت کن.
    سپس رو به من گفت: بیا بریم پایین تا سپهر راحت استراحت کنه.
    مستاصل به چشمهای بی رمق سپهر نگاهی کردم که چشمکی زد و گفت: برو عزیزم، تو شبتو به خاطر من خراب نکن.
    درمانده به دنبال مهسا از اتاق خارج شدم و با هم پیش مهمانها رفتیم.
    مهرداد- نترس الان زود خوب میشه.
    ضربان قلبم به تندی می زد، دقایقی گذشت خواستم به سپهر سری بزنم که مهسا گفت: تو بشین من میرم ببینم چیزی لازم نداره، بهتر شده یا نه.
    در دل گفتم« خدایا خودمو به تو سپردم» وقتی مهسا برگشت و گفت: قرص خورده و خوابیده.
    با شنیدن این جمله دلم فرو ریخت. با خودم گفتم« وای مصیبتا! میون یه گله گرگ چی کار کنم. خدایا فرید رو زودتر برسون»
    به تنهایی گوشه کز کرده بودم که مهسا به سراغم آمد و گفت: غزال سپهر بیدار شده و کارت داره.
    به دنبالش روان شدم به طرف اتاقی که سپهر خوابیده بود می رفتم که گفت: این یکی اتاق خوابیده.بخاطر دستشویی جاشو عوض کرد.
    مهسا در اتاق را باز کرد وگفت: بفرمایین.
    اتاق تاریک و قابل دیدن نبود دستم را دراز کردم. به دنبال کلید می گشتم تا روشن کنم که در پشت سرم بسته شد. فهمیدم کاسه ای زیر نیم کاسه هست. به محض روشن کردن چراغ مهرداد را پیش رویم دیدم.
    با عجله به سمت در رفتم وقتی دستگیره را چرخاندم فهمیدم قفله. برای اولین بار احساس عجز و ناتوانی کردم.
    مهرداد روی صندلی نشسته بود.
    -گفتم این مسخره بازیا چیه؟
    مهرداد- منظورت چیه؟
    -منظورم را نمی فهمی.
    بلند شد و به سمت پنجره رفت. خنده بلندی سر داد و گفت: چیه چرا می ترسی؟
    با شنیدن جرفهای بی سر وته مهرداد احساس خطر کردم. لرزه بر اندامم افتاده بود. تبسم کریهی روی لبهای مهرداد بود که بیشتر باعث لرزش من میشد گفت:
    چرا اینقدر می ترسی؟ چرا سرگردونی و مرتب به ساعتت نگاه می کنی؟ منتظر کسی هستی؟
    و بدون این که منتظر جواب من شود ادامه داد: منتاظر سپهر نباش.
    مثل این بود که آب یخی روی سرم ریختند. وارفتم و سرجایم خشکم زد. مهرداد با همان لبخند زشت گفت:
    -فکر می کنی سپهر قهرمان رویایی توست؟ نه، سپهر خودش از جریان خبر داره.
    بار دیگر قلبم از تپش باز ایستاد و نمی توانستم به گوشهای خودم اعتماد کنم. احساس کردم تمام رگهای گردنم از عصبانیت در حال پاره شدن است. برای همین با پا ضربه محکمی به زیر شکمش زدم که صدای فریادش بلند شد. دندانهایم را بهم فشردم و گفتم: به این خواهر آشغالت بگو در رو باز کنه والا هر چی دیدی از چشم خودت دیدی. بسویم حملهور شد که در این گیر و دار آستین لباسم پاره شد. چون با زبان خودش حرف زدن فایده نداشت با مشت ولگد به جانش افتادم.
    احساس می کردم در میدان جنگ قرار دارم و باید از ناموس خودم دفاع کنم و برای همین دستش را گرفتم و به عقب بردم و محکم پیچاندم طوریکه صدای خورد شدن استخوانهایم را شنیدنم. در همین اثنا صدای فرح انگیز فرید را شنیدم که صدایم می کرد. با صدای بلند جواب دادم: فرید تو رو خدا این در لعنتی رو باز کن تا بیام بیرون.
    صدای فرید جان تازه ای بهم بخشید، برای همین پای مهرداد را که روی زمین ولو شده بود گرفتم و گفتم:
    نکبت برای اینکه درس عبرتی گرفته باشی پاتو هم مثل دستت میشکونم تا دیگه از این غلطها نکنی.
    صدای آه و ناله اش بلند شده بود که فرید در را باز کرد. به طرفش دویدم و بغضی که در گلویم بود را آزاد ساختم و شروع به گریستن کردم. فرید دستش را پشتم گذاشت و گفت: گریه نکن، بیا بریم. خدا رو شکر که ناکام موند و نتونست به هدفش برسه.
    -حالا آقای بی عرضه کجاست. بخاطر خودش منو با این بی شرف تنها گذاشته!
    فرید متعجب پرسید: منظورت سپهره، اون بیچاره تو اون اتاق پس افتاده وقتی سراغ تو رو گرفتم با التماس گفت فرید کمکش کن. صداش رو می شنوم ولی نمی تونم به فریادش برسم، تو رو خدا نذار دست مهرداد بهش برسه.
    -ولی مهرداد می گفت سپهر بهش گفته.
    حرفم را قطع کرد و جواب داد: نه بابا بیچاره خودش زنگ زد که خودمو برسونم. همه این آتیشها از گور مهسا بلند میشه. برای همین وقتی درو باز کرد و چشمش به من افتاد، دستپاچه شد و زبونش بند اومد.
    وقتی می خواستیم از در بیرون بریم مهسا سرش را پایین انداخته بود جلو رفتم و سیلی محکمی بهش زدم.
    فرید- ولش کن این آشغال ارزش اینو هم نداره.
    به این ترتیب مهمونی باشکوهمان به پایان رسید. با ترک آنجا نفس راحتی کشیدم و به سپهر که بی حال و بی رمق در صندلی عقب دراز کشیده بود نگاهی کردم. در حالی که به سختی حرف میزد گفت: خوبی؟ سرم را به علامت مثبت تکان دادم که لبخندی زد و چشمانش را بست.
    تمام صحنه ها و وقایع جلوی چشمانم رژه می رفتند، باور کردنش برایم سخت و دشوار بود که همچین آدمهای پست و کثیفی وجود داشته باشد که به خاطر ارضای نفس دست به هر کاری بزنند.
    جلوی هتل به کمک فرید زیر بازوی سپهر را گرفته و بالا بردیم. از فرید خیلی تشکر کردم چون به موقع به دادمان رسیده بود. در جوابم گفت: من کاری نکردم. وظیفه ام بود چون سپهر خیلی به گردن من حق داره. هر کاری بکنم بازم کمه. و تو هم مثل خواهرم می مونی، پس فعلا خداحافظ تا فردا صبح.
    -خداحافظ.
    بعد از رفتن او لباسم را عوض کردم و در کنار سپهر دراز کشیدم. عجب شبی بود تا صبح کابوس می دیدم و پریشان از خواب می پریدم. صبح وقتی چشم گشودم سپهر را بالای سرم دیدم.
    -سلام، صبح بخیر، چطوری خوب شدی؟
    سپهر-سلام عزیز دلم، ظهرت بخیر چون نزدیک ظهره، من خوبم تو چطوری خانم؟ بابت دیشب هم معذرت می خوام. نمی دونم بیشرف چی بخوردم داده بودکه نای بلند شدن رو هم نداشتم.
    -سپهر؟
    -جانم.
    -میشه بگی چرا منو از اتاق بیرون کردی.
    -من احمق فقط خواستم کار خیر کرده باشم دیگه نفهمیدم دستی دستی تو رو انداختم تو هچل.نمی خواستم تو نگران من بشی و همین که به این بهانه به فرید اطلاع بدم. چون اصلا تو مخیله ام نمی گنجید که مهرداد اینهمه پست و عوضی باشه. باور کن ار کوقعی که بیدار شدم مدام خدا خدا می کردم تا هر چه زودتر بیدار بشی تا بدونم بهت دست درازی کرده یا نه. کاری می کنم تا مادرش به عزاش بشینه.
    -آقا سپهر خیال کردی که خیلی دست و پا چلفتی ام که نتوونم از عهده اش بربیام، ناسلامتی رزمی کارم! خیالت راحت باشه.
    خنده کنان جواب داد: بر منکرش لعنت، میدونم خانمم مثل شیره، ترسم از این بود که مبادا یه چیزی هم به خورد تو داده باشن و مثل من حال حرف زدن رو هم نداشته باشی.
    -نه خوشبختانه عقل شون به این یکی قد نداده بود و گرنه حتما این کار رو می کردن. فکر میکنم شازده الان بیمارستان باشه چون هم دستش رو شکوندم هم پاشو.!
    صورتم را بوسید و گفت: خوب کاری کردی، حق اش رو کف دستش گذاشتی، باور کن دیشب تو اون حال فقط دعا به جون عمو محمود کردم که تورو اینجوری بزرگ کرده و گرنه الانباید هم مهرداد و هم خودمو می کشتم.
    -سپهر میشه بری بلیط هامونو عوض کنی تا هرچه زودتر برگردیم. چون این ده روزه برای هفت پشتمون کافیه و من طاقت بیشتر موندن رو ندارم تا این پنج روز هم تموم بشه.
    -چشم، ببخشید که بهت بد گذشت، تقصیر منه که تو رو به زور آوردم اینجا، بد خاطره ترین مسافرت عمرم شد.
    -راستی فرید نیومده، چون گفت صبح میام بهتون سر می زنم.
    -چرا، ماشالله اونقدر خوابت سنگینه که متوجه نشدی، ساعت نه اومد و رفت. حالا بیا زود آماده شو تا بریم نهار بخوریم که مردم از گرسنگی.
    بعد از خوردن نهار به هواپیمایی رفتیم و برای آخر شب بلیط گرفتیم. بهناز از اینکه زودتر از موعود برمی گشتیم ناراحت بود ولی فرید می گفت کار عاقلانه ای کردیم. می ترسید دوباره اتفاقی بیافتد.

    ساعت یک و نیم، نیمه شب به تهران رسیدیم و از فرودگاه مستقیما به خونه خاله اینا رفتیم. بیچاره ها از اینکه بی خبر و زودتر برگشته بودیم ترسیده بودند و مات و مبهوت سوال پیچمان می کردند که با خنده جواب می دادم: خوب دلمون براتون تنگ شده بود برای همین چند روز زودتر اومدیم. حالا اگه ناراحت هستین برگردیم.
    خاله- نه عزیزم این چه حرفیه، خیلی هم خوشحال شدیم. فقط یه خورده نگران شدم که نکنه اتفاقی افتاده باشه.
    سپهر- مامان جان اگه اتفاقی می افتاد که الان اینجا نبودیم، ببینید صحیح و سالم پیش شما هستیم.
    سهیل- مامان اول اجازه بده سوغاتیهامونو بدن، بعدا چونه بزن که چرا زودتر اومدن.
    بعد از دادن سوغاتیها سهیل قیافه غمگینی به خودش گرفت و گفت:
    -بابا صبر می کردین به دنیا می اومد که کهنه و دل آزار می شدیم. ای بابا این هووی مانیومده خیلی خاطرخواه داره و باعث شده ما فراموش بشیم.
    و باعث خنده همه شد.
    صبح بعد از خوردن صبحانه، برای عید دیدنی به خانه سها و افشین رفتیم. دقایقی بعد دوباره به خانه خاله اینا برگشتیم و مابقی تعطیلات عید رو آنجا ماندیم و فقط سری به خانه خودمان می زدیم.
    وقتی عمو از سیزده بدر برگشتند رئحیه سهند خیلی بهتر از قبل شده بود ولی با این حال می گفت که تصمیم گرفته بعد از تمام شدن سربازی برای ادامه تحصیل به فرانسه بره.
    کم کم فصل زیبای بهار به پایان رسید و گرمای تابستان جایگزین اش شد، هر چه به تعطیلات نزدیک می شدیم سپهر گرفته تر میشد و هر کاری می کردو بهونه می آورد که از رفتن به ارومیه منصرفم کند موفق نمی شد و این جواب را از من می شنید: من نمی تونم تعطیلات رو در این فقس بمونم، تو این موش دونی می پوشم.
    آخر یک روز در جوابم گفت: آخه تو به آپارتمانبه این بزرگی میگی موش دونی، ببینم اگه یه خونه بزرگ و ویلایی بخرم می مونی.
    کمی فکر کردم و جواب دادم: به شرط اینکه هر مدلی که خودم دوست دارم بسازی و در ضمن حیاط اش خیلی بزرگ باشه چیزی شبیه به باغ.
    میتاصل و درمانده گفت: ولی اون خیلی زمان می بره.
    -در عوض برای همیشه راحت میشی.



  19. کاربر مقابل پست آوینا عزیز را پسندیده است:

    Ďŗêẳmÿ Ğįřl (08-15-2011)

  20. Top | #10



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    54.12
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,470
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    قسمت 36


    زمانی که خانواده ام فهمیدند باز قصد دارم تابستان به ییلاق بروم، اعتراضشان بلند شد ولی حیف که گوش شنوایی نبود و من با تمام شدن امتحاناتم بار سفر بسته و راهی ارومیه شدم. این دفعه نسبت به سال قبل بیشتر خوش می گذشت و برای همین کمتر به فکر خانه و زندگیم می افتادم. چون سیاوشی نبود که آزارم دهد.
    یک روز بالای درخت مشغول چیدن زردآلو بودم که یاشار اومد و زیر درخت نشست و گفت: غزال می تونم چند دقیقه باهات صحبت کنم، حواست هست؟
    -بله، چرا نمی تونی، الان میام پایین. لطفا پاشو این سبد رو بگیر تا بیام پایین.
    وقتی از درخت پایین پریدم گفتم: در خدمتم قربان، امر بفرمایید.
    -ببینم تو تا کی می خوای هر سال تابستون خونه و زندگیت رو ول کنی به امان خدا و بیایی اینجا؟ فکر می کنی تنها گذاشتن سپهر کار درستیه، اون جوونه و ممکنه در نبود تو مرتکب اشتباهی بشه و اونوقت دیگه پشیمونی فایده نداره و چه بسا هم دیر بشه.
    -آخه پدر بزرگ جان خیلی سخته که تموم تابستون رو تو تهران بمونم. اونوقت از تنهایی غصه می خورم و دق می کنم.
    خندیدو گفت: نترس یک سال که بمونی عادت می کنی، تازه مشکل تنهایی تو با بچه می تونی حل کنی.
    از شرم گونه هایم گل انداخت، چوون انتظار این حرف را از یاشار نداشتم که یاشار ادامه داد : می دونم که گفتن این حرفها، ولی به خاطر دووم زندگیت وخوشبختیت، ناچارم بگم.
    -چشم از سال آینده سعی می کنم کمتر بیام.
    روزها مثل باد سپری شد. دو ماهی بود که در ارومیه بودم و در این مدت سپهر سه بار آمده بود و هر بار با اخم و تخم به تهران بازگشت. برای همین عمو محمود هم زبان به نصیحتم گشود: عزیزم به جای دو ماه یک هفته با شوهرت بیا و برگرد. این درست نیست تا، تابستون از راه میرسه تو شال و کلاه کنی و راه بیافتی بیایی اینجا. دخترم تو حالا تنها به خودت متعلق نیستی باید به فکر سپهر هم باشی.
    -عمو جون نکنه سپهر دسته گلی به آب داده که همتون به زبون بی زبونی حالیم می کنید.
    عمو ابرو در هم کشید و جواب داد: نه عزیزم، اول زندگیت نمی خوام کدورتی پیش بیاد این کارات باعث میشه شوهرت دلسرد بشه چون می بینم هر دفعه که میاد ناراحت و دلخور برمی گرده، والله ما تا حالا جز پاکی و خوبی چیزی از این پسر ندیدیم، پس نمی تونم الکی بهش تهمت بزنم.به شوخی گفتم: عمو اگه یه روز سپهر بهم خیانت بکنه چیکارش می کنی؟
    خنده ای کرد و گفت: آنروز گردنش رو می شکونم. می دونی چرا چون میدونم اونروز هرگز پیش نمی آید. سپهر عاشقانه تو رو دوست داره.
    -پس با این حساب سال آینده سعی می کنم جبران کنم و کمتر عزم سفر کنم، قول شرف میدم.
    اواخر شهریور ماه به همراه عمو به تهران برگشتیم. تصمیم گرفتم تغییری در زندگیم ایجاد کنم ولی انجام این تحولات بسیار مشکل بود، چون حجم درسها سنگینتر و زیادتر شده و بعضی روزها به شرکت می رفتم و در کارهای عملی از سپهر کمک می گرفتم و اگر فرصت رفتن به آنجا را پیدا نمی کردم، سپهر در خانه، طرز محاسبه و اندازه گیری و نقشه کشی را یاد می داد، برای همین از ساعتهای باشگاه کم کرده بودم. اواخر آبان ماه، روز سه شنبه بعد از ظهر از دانشگاه یکراست به خانه پدر شوهرم رفتم. تازه مشغول نهار شده بودیم که زنگ تلفن به صدا درآمد، خاله رفت و جواب داد. چند لحظه بعد سراسیمه به آشپزخانه برگشت و گفت: غزال جان زود باش بریم که سها دردش شروع شده و تو خونه تنهاست. دختر دیونه از صبح درد داره تازه اطلاع میده.
    اونقدر هول شدم که لقمه را درسته قورت دادم که نزدیک بود خفه شوم. خاله خنده کنان گفت: عزیزم تو چرا هول شدی مواظب باش که خفه نشی.
    با عجله حاضر شده و دوتایی به دنبال سها رفتیم. سها از درد به خودش می پیچید. خاله با نگرانی پرسید: مگه دکتر برای پانزده روز دیگه وقت نداده بود، چرا به این زودی دردت گرفته.
    سها- برای همین از صبح که دردم شروع شد، گفتم الان خوب میشه، ولی هر لحظه بیشتر شد. دیدم تا به حاج خانم اطلاع بدم و از کرج خونه خواهرش بیاد با افشین از معازه برسه خیلی طول می کشه برای همین به شما زنگ زدم.
    -کار خوبی کردی مادر فقط عجله کن تا زودتر برسیم بیمارستان.
    کمک کردیم تا لباسهایش را بپوشد، سپس به بیمارستان رفتیم. دکتر بعد از معاینه گفت: یکی دو ساعت دیگه بچه بدنیا میاد.
    با شنیدن این خبر به همه اطلاع دادیم، نیم ساعت بعد افشین نگران و مضطرب به بیمارستان آمد و بعد از آن هم کم کم سروکله بقیه پیدا شد. همه در نگرانی به سر می بردم، افشین و خاله چند بار، جلوی اتاق زایمان رفته بودند. آنقدر راه رفته بودم که پا درد گرفته بودم. سپهر که خودش هم کلافه شده بود دستم را گرفت و گفت: غزال بیا بشین، به جای تو من سرگیجه گرفتم! دو ساعته که قدم رو می کنی.
    -چیکار کنم، خیلی استرس دارم! آخه میگن درد زایمان خیلی وحشتناکه.
    سپهر- تو که خیلی طاقت داری این حرفو بزنی وای بحال سها که ضعیف و کم طاقته. غزال؟
    -جانم.
    سپهر- تو کی می خوای من هم بابا شم. کم کم طاقتم طاق میشه ها.
    -خواهش می کنم یه کمی دیگه طاقت بیار تا درسم تموم بشه.
    مایوس جواب داد: یعنی تا دو سال دیگه باید صبر کنم. ببینم اگه من نخوام تا دو سال صبرکنم کی رو باید ببینم.
    -هیچ کس رو، چون مجبوری.
    در این لحظه افشین از آسانسور بیرون آمد، برق شادی در چشمانش بیداد می کرد، همه بلند شدیم و به طرفش رفتیم که گفت: مژده بدین، سها فارغ شده. یه پسر.
    حاج آقا دست به دعا برداشت و گفت: خدایا شکرت.
    حاج خانم- انشاا... که قدمش خیره و سایتون بالاسرش، مبارکه پسرم.
    نمی دونم چرا از پسر بودن بچه خوشحال نشدم. شاید هم به خاطر سپهر بود، در دلم گفتم « خدایا چی میشه یه پسر هم به ما بدی مثل سها و بهناز که مبادا زندگیمون از هم بپاشه»
    همیشه در خیالم دختری را می دیدم که مورد بی مهری سپهر قرار گرفته و همین باعث شده بود ترس و دلهره به وجودم رخنه کندو عذابم دهد.
    هر چه می گذشت بابک پسر سهابزرگتر و بانمک تر می شد و مورد توجه سپهر، اغلب روزها سپهر با من یا به تنهایی به دیدنش می رفت و این موضوع رنجم میداد و غمگینم می کرد.مخصوصا زمانی که سپهر بغلش می کرد و قربون صدقه اش می رفت، من پیش از پیش ناراحت می شدم. آتش حسادت تمام وجودم را می سوزاند ولی ناچار به تحمل بودم و در عوض بهبهانه های مختلف با سپهر جنگ و دعوا می کردم، و کسی که همیشه کوتاه می آمد سپهر بود.
    چون روزهای یک شنبه کلاس نداشتم، شب قبلش بهناز و فرید، مهمانمان بودند. نزدیکی های ظهر از خواب بیدار شدم با دیدن ظرفهای کثیف و آشپزخانه بهم ریخته عزا گرفتم. حوصله هیچ کاری رو نداشتم بدون اینکه دست به سیاه و سفید بزنم، تا عصر در افکار پوچ و بیهوده غرق شده و بیکار و سرگشته می گشتم، تا اینکه سپهر به خانه آمد. با دیدن خونه و پیش دستی های کثیف گفت: مگه از صبح خونه نبودی که اینا همین جا مونده.
    -چرا ولی حوصله نداشتم، حالا مگه چی شده آسمون که به زمین نیومده.
    -غزال یعنی چی؟ اصلا میشه بگی چرا تو مدتیه عوض شدی، بد اخلاق و عنق! چپ میری راست میای با من دعوا می کنی ایراد میگیری. اخرش هم که قهر می کنی!
    فریاد زنان جواب دادم: من عوض شدم یا تو که دیگه منو تحویل نمی گیری و دوستم نداری.
    و بی اختیار گریه ام گرفت. جلو آمد و سرمم را در آغوش گرفت و گفت: باور نمی کنم که تو داری گریه می کنی، خدایا من اصلا باورم نمی شه. آخه عزیز من تو از چی ناراحتی، خوب رک و پوست کنده بگو و خودتو اینقدر عذاب نده.
    لحن مهربان و گرمش باعث شرمندگیم شد، در خالی که اشک هایم را پاک می کردم به دروغ گفتم: حجم درسام زیاد شده و خسته ام می کنه. ببخشید که سرت داد زدم الان خونه رو جمع و جور می کنم.
    انگار درغم را باور کرده بود چون گفت: خوب عزیزم این که این همه ناراحتی نداره دیگه ادامه نده و راحت . آسوده تو خونه بشین و خانومی تو بکن. عصبانیت من از کثیفی خونه نیست بلکه من طاقت ناراحتی و رنج تو رو ندارم.
    -نه، نه، نمی خوام نیمه تمومش رهاش کنم باید تا آخرادامه دهم.
    -هر جور راحتی و دوست داری، بهر جهت از نظر من ایرادی نداره. حالا هم پاشو تا من لباسهامو عوض می کنم دوتایی خونه رو مرتب کنیم بعد بریم بیرون. در ضمن دیونه تو عشق و جون منی و خیلی هم دوست دارم. دیگه از این حرفها نشنوم.
    از آن روز به بعد سعی می کردم رفتار بهتری با سپهر داشته باشم و این فکر لعنتی را از سرم بیرون کنم. در همین اوضاع و احوال که از درون دنج می بردم، سهند برای تحصیل به فرانسه رفت و دوری از او فشار روحی و روانیم را زیاد کرد، و کم کم همانند چند ماه پیش بداخلاقی می کردم.
    اغلب روزهای پنج شنبه برای نهار خونه مامان می رفتم، که روزی در فرصت پیش آمده که با هم تنها بودیم گفت: غزال مشکل تو چیه که اینقدر با سپهر دعوا می کنی.
    -وای باز سپهر چغلی منو پیش شما کرده.
    مامان با عصبانیت فریاد زد: نخیر اون چغلی تو رو نکرده! من خودم فهمیدم، عزیزم من که موهامو تو آسیاب سفید نکردم، مدتیه می دیدم از چیزی ناراحته و رنج می بره، بریا همین وقتی بهش اصرار کردم که مشکل چیه، جواب داد که تو اغلب سر مسائل پوچ و بی ارزش باهاش دعوا می کنی، نمی دونم چه مرگت شده، یا انگار دیونه شدی که داری دستی دستی زندگیتو به آتیش می کشی. شوهر مردم، معتاد و عیاشه جیکشون در نمیاد. اونوقت تو مرض گرفته بی خود و بی جهت هر روز اوقات تلخی می کنی. باید چند روز پیش تو کارخونه بودی و می دیدی که شوهر یکی از کارگرا، چه بلایی سرش آورده بود. تن و بدنش سیاه شده بود. می دونی چرا، بدون اجازه شوهرش به خونه مادرش رفته بود تا مادرش رو که یهو مریض شده بود ببره دکتر! حالا شوهر تو، هر چقدر نازتو می کشه پررو تو میشی.
    فریاد کشیدم و گفتم: آره، آره، من دیوونه ام! چی از جون من می خواد، من حالم ازش بهم می خوره.
    بلند شدم و به اتاقم پناه بردم و در را قفل کردم. خودم هم نمی دانستم چه مرگم شده، انگار به راستی دیوانه شده بودم. روی تختم دراز کشیده بودم و در افکارم غوطه ور بودم که صدای در از رویاها بیرونم کشید: بله.
    بابا- غزال جان درو باز کن باهات کار دارم.
    به ناچار بلند شدم و در را باز کردم، بابا داخل آمد و در را پشت سرش بست. سپس دست در گردنم انداخت و با هم روی تخت نشستیم، دستی به موهایم کشید و گفت:
    -عزیز دل بابا، از چی ناراحتی؟ مشکلت چیه/ نباید ما بفهمیم که از چی رنج می بری و ناراحتی.
    برای اینکه به خاطر افکار پوک و بچگانه مورد تمسخر واقع نشوم سکوت کردم که بابا دوباره ادامه داد: نمی خوای حرف بزنی، در و دل کردن آدمها رو سبک می کنه. هر چی تو دلت هست بریز بیرون تا سبک شی.
    آهی کشیدم و باز هم به دروغ گفتم: چیزیم نیست، فشار درس ها، روحمو خسته و آزرده کرده. اگه این سه ترمم تموم میشد راحت می شدم.
    -هر چند که احساس می کنم درسهات بهونه ای بیش نیست ولی برای اینکه خستگی از وجودت بره پیشنهاد می کنم چند روزی برین مسافرت، مخصوصا حالا که بهاره و همه جا سرسبز و با طراوت. اونهم شمال.
    صورتش را بوسیدم و جواب دادم: قربون بابای خوبم برم، پیشنهادتون خوب و به جاست.
    -پس پاشو بریم که اون سه تا از گرسنگی تلف شدند.
    آنقدر در خودم غرق شده بودم که متوجه بقیه نشده بودم، وقتی با هم به آشپزخانه پا گذاشتیم سلام کردم و به طرف مامان رفته و صورتش را بوسیدم و معذرت خواستم، سپس کنار سپهر نشستم و دستم را روی شانه اش گذاشتم و آهسته در گوشش گفتم: صبر کن بریم خونه حسابتو می رسم تا دیگه شکایت منو پیش مامان نکنی.
    سپهر- اتفاقا خیلی وقته که مشت و مالم ندادی و تن خسته ام به دستهای گرم و نوازشگرت نیاز داره.
    -جدی؟ زیاد به خودت وعده نده که از این خبرا نیست.
    ساناز معترضانه گفت: جایی که همه نشستن، خصوصی پچ پچ نمی کنن.
    خندیدم و گفتم: ساناز جان اینجا خونه است و چهار دیواری اختیاریه.
    سپهر- خوب طفلکی حوصله اش سر رفته چیکار کنه. ساناز جون تقصیر خواهرته که برام خط و نشون می کشه، حالا که سهند نیست جورشو باید من بکشم. حالا اگه منو دوست داری باید امشب پناهم بدی تا در امان و سالم باشم. بجاش هر چی بخوای و هر کاری خواستی برایت انجام میدم.
    ساناز در حالی که می خندید جواب داد: دلم برات می سوزه چون اولین بار بد جوری زهر چشم گرفته و حق داری که دنبال پناهگاه باشی. ولی خودمونیم سپهر جون اگه تو سراغش نمی اومدی، تو خونه می ترشید. چون هیچ کس حاضر نمی شه همچین زنی داشته باشه.
    لیوان آب را برداشتم و تمام محتویاتش را به صورت ساناز پاشیدم و گفتم: توبه کن و دیگه بد گویی منو نکن.
    سپهر- یه جایزه خوب پیش من داری چون حرف دل منو زدی.
    بابا- ببینم شماها دختر منو تنها گیر آوردین که اذیتش می کنین.
    سپهر- نه مگه کسی جرات داره دختر شمارو آزار و اذیت کنه چون خودم پدر طرف رو درمیارم.
    سپهر و ساناز سربه سر هم می گذاشتند و شوخی می کردند و این کارشان باعث شد تا حال و هوای من هم تغییر کند. تا این که بابا پیشنهادش را با سپهر در میان گذاشت که مورد قبول او هم واقع شد و قرار شد تا چهارشنبه هفته آینده برویم.
    شب طبق قراره قبلی سپهر و فرید، باید بیرون می رفتیم. عصر ساعت هفت به دنبالشان رفتیم. به محض سوار شدن مهرداد با لحن شیرین بچگانه اش گفت: خاله تو مامان رو دعوا کن همه اش منو اذیت می کنه.
    -چرا عزیزم؟ مگه چیکارت می کنه!
    فرید- غزال مهرداد هم می دونه که همه ازت حساب می برن برای همین شکایت مادرش رو به تو می کنه.
    -بهناز چرا بچه رو اذیت می کنی مظلوم گیر آوردی مرض گرفته، زورت به فرید نمی رسه، تلافی اش رو سر مهرداد درمیاری.
    فریئ- غزال دستت درد نکنه! من خودم حریف بهناز نمی شم. ماشاا... شما دو تا زبون دارین به چه درازی.
    بهناز با اخم گفت: آفرین فرید خان، حالا دیگه ما دو تا لولو شدیم و شما فرشته؟ فکر کنمبه جای کار کردن از صبح تا عصر غیبت ما رو می کنین.
    فرید خنده کنان گفت: ببین این نیم وجبی چطور این دوتا رو به جون ما انداخته. به گمونم امشب جامون تو کوچه است.
    سپهر- نترس، چرا کوچه، میریم تو شرکت راحت میگیریم می خوابیم. چون آش من هم قبلا پخته شده.
    فرید- پس اوضاع تو وخیم تر از منه! چون زن تو دست به زنش خوبه، شکر خدا، مال من از لحاظ زبون خیلی قویه و گرنه من باید پا به فرار می زاشتم.
    فرید دستانش را بالا برد و ادامه داد: خدایا امشب خودمو به تو می سپارم.
    مهرداد با شیرین زبانی پرسید: بابا چرا می خوای فرار کنی؟ مگه تو گلدونو شکستی. اونوقت مامان تو رو تنبیه می کنه و توپت رو می گیره.
    -شیطون پس کار بدی کردی که مامان دعوات کرده.
    مهرداد- خاله من که کار بدی نکردم! توپ خودش خورد به گلدون و شکست، من هر چقدر بهش میگم گوش نمی کنه.
    حرفهای مهرداد باعث خنده ما شد. هیچوقت او را به اندازه آن ساعت دوست نداشتم. چون حسادت بیجا چشمانم را کور کرده بود و هزار بار خودم را سرزنش کردم که چرا اینجوری هم سپهرو هم خودم را عذاب می دهم.
    هفته بعد با فرید و بهناز به شمال رفتیم، از سها و افشین هم دعوت کردیم ولی به خاطر بابک قبول نکردند.
    از دیدن مناظر سرسبز شمال به وجد می آمدم و شب با خیال آسوده سر بر بالش گذاشتم. روز چنج شنبه بعد از صبحانه مهرداد را بغل کردم و رو به بقیه گفتم: ما میریم لب دریا تا توپ بازی کنبم شما هم اگه خواستین بیاین.
    مهرداد با خوشحالی دستانش را بهم کوبید و گفت: آخ جون.
    سپس رو به سپهر کرد و گفت: عمو سپهر شما نمی آین؟
    سپهر- چرا عمو جون همه با هم میریم.
    با هم، دسته جمعی به لب دریا رفتیم. فرید و بهناز کنار ساحل قدم می زدند و من و سپهر با مهرداد مشغول توپ بازی بودیم، غرق لذت شده بودم، واقعا وجود بچه در زندگی لطف دیگری داشت. تصمیم گرفتم دیگر از قرص ضد بارداری استفاده نکنم و با حامله شدنم سپهر را غافلگیر کنم.
    شوق بچه، نفس تازه ای به روح خسته ام دمیده بود. طوریکه موقع برگشتن کلا روحیه ام تغییر کرده بود و سپهر هم با شادی من، سرحالتر شده بود.
    دیدم نسبت به زندگی تغییر کرده بود و همه چیز را به رنگ آبی می دیدم، امتحاناتم را چنان با ذوق و شوق پشت سر می گذاشتم که حد و حساب نداشت ولی برعکس من سپهر، ماتم زده و گرفته. تا اینکه یک روز علت اش را پرسیدم که گفت» هر چی به تعطیلات نزدیک میشه دل من هم میگیره.
    -چرا می ترسی باز هم تنهات بزارم، غصه نخور عزیزم امسال با خودت میرم و برمی گردم.
    با خوشحالی بغلم کرد و گفت: قربونت برم چه تصمیم خوبی گرفتی فقط امیدوارم تصمیمت زود عوض نشه.
    -مطمئن باش من هر تصمیمی بگیرم حتما عملی می کنم.
    سپهر- در عوض من هم قول میدم هم به ارومیه ببرمت هم به فرانسه که سهند و داییت رو ببینی.
    از خوشحالی فریاد کشیدم: فدات بشم این یکی حرف نداره.
    -آهسته، الان همسایه ها می ریزن پایین.
    -چرا؟
    -چون ساعت یک نصفه شبه.
    -وای اونقدر ذوق کردم که ساعت رو فراموش کردم.
    دو هفته ای از پایان امتحاناتم می گذشت و سه ماه از نخوردن قرص ها. ولی هیچ خبری نبود. نه از رفتن به ارومیه، نه از بارداری. به خودم دلداری می دادم« چه عجله ای داری، شاید برای هر دوتاش زوده»
    اواسط مرداد بود که ظهر سپهر به خانه آمد و گفت: زود ساکتو آماده کن، می خوایم به ارومیه بریم، چون ساعت چهارونیم پرواز داریم.
    -جان من راست میگی؟ تو همیشه منو غافلگیر می کنی، ولی کاش یه خورده زودتر می گفتی تا هماز مامان و خاله خداحافظی می کردم و هم وسایل مو آماده می کردم.
    -وقت داریم وسایل رو با هم آماده کنیم و با اونها هم تلفنی خداحافظی می کنیم.
    به قیافه اش نگاه کردم کمی گرفته و مضطرب بود: سپهر اتفاقی افتاده، انگار پکری.
    -نه نه، این چند روزه کارم زیاد بود، خسته شدم.
    قانع شدم و با عجله لباسهایم را در ساک قرار دادم و تلفنی با خاله خداحافظی کردم ولی با مامان و بقیه نتوانستم چون در محل کارشان بودند و موبایلشان هم جواب نمی داد. با عصبانیت تلفن را کوبیدم که سپهر گفت:
    -چرا عصبانی میشی فردا زنگ می زنی. تازه یک هفته که بیشتر نمی مونیم. داخل فرودگاه هم چند بار تماس گرفتم ولی باز هم موفق نشدم تا اینکه سوار هواپیما شدیم. وقتی رسیدیم سپهر گفت: اول به خونه خان عمو اینا میریم فردا هم از اونجا به دهکده میریم.
    -از کجا می دونی خونه هستن شاید اونا هم اونجا باشن.
    هیچ جوابی نداد و سکوت کرد. بعد از گرفتن تاکسی به سمت خیابان دانشکده به راه افتادیم. وقتی جلوی خونه عمو محمد رسیدیم با شنیدن صدای قرآن و شلوغی جلوی در یکدفعهف تنم لرزید و قلبم شروع به تپیدن کرد، پریشان گفتم: سپهر کی مرده که منو با عجله آوردی.
    -نمی دونم فقط بابا گفت زود خودمونو برسونیم مثل اینکه حال بابا بزرگ خوب نبود.
    -خوب نبود یا تموم کرده؟
    با عجله خودم را به حیاط رساندم. صدای شیون و زاری تا آسمان می رسید، همه سیاه پوشیده بودند. یک دفعه پاهایم سست شد و توان راه رفتن نداشتم، سپهر زیر بازویم را گرفت و گفت: مشیت خداست باید تحمل کرد، همه ما یه روزی میریم.

    قسمت 37


    شوکه شده بودم. به محض اینکه داخل ساختمان شدیم همه با دیدن ما بلند شدند. زن عمو سودابه در حالی که به سر و صورت خود چنگ می زد گفت: غزال اومدی؟ بیا که بچه هام بی پدر شدند، دیگه عموت نیست تا نازتو بکشه.
    این جمله همانند پتکی به سرم زده شد، ناباورانه گفتم: نه نه، دروغه! سپهر توکه گفتی بابابزرگ حالش خوب نیست.
    سرم به دوران افتاد پاهام سست شد، قدرت ایستادن نداشتم، عمه پونه بغلم کرد ولی من انگار معلق بودم با صدایی که انگار از ته چاه در می آمد پرسیدم: کی این اتفاق افتاد، چه بلایی سرشون اومده.
    بابا در حالی که گریه می کرد گفت: دیروز وقتی از باغ می اومدن با یک کامیون تصادف کردند. آقاجون در جا تموم کرده ولی خان عموامروز صبح.
    انگار دنیا را روی سرم خراب کردند وهمه چیز در تاریکی فرو رفت. دیگر بقیه حرفها رو نشنیدم. با خنکی چیزی چشم باز کردم، همه دور سرم جمع شده بودند، بابا آب قند در دهنم می ریخت ولی چیزی سد راه گلویم شده بود و آب پایین نمی رفت.
    ملتمس و ناله کنان گفتم: عمو محمود، تو همیشه هر کاری خواستم کردی.... تروخدا منو ببر یش اونا می خوام ببینمشون، آخه این انصافه که بعد از یک سال....
    وبغضی که سد راه گلوم بود سرباز کرد و مجال حرف زدن را نداد، باور کردنش خیلی مشکل بود. دوتا از عزیزانم را یکجا از دست داده بودم و این باور همانند کسی که تازه از خواب بیدارش می کردند مرا دیوانه کرد. داد می زدم و بر سر و صورتم می زدم و کسی جلودارم نبود، تا اینکه همه را در حال پرواز دیدم و بی حال افتادم و چشمانم سنگین شد. با سوزش دستم چشم باز کردم با این امید که شاید خواب بوده باشم. خودم را روی تخت بیمارستان دیدم و سپهر و کامیاب کنارم بودند، عصبانی شدم و گقتم: این زهر مار را از دستم بیرون بیارین، می خوام برم خونه.
    سپهر- دکتر گفته تا سرم تموم نشده نمی تونی بری، فشارت خیلی پایین اومده.
    -دکتر غلط کرده!
    - متعاقب آن خواستم سرم را بیرون بکشم که دو نفری مانع شدند. با صدای ما دکتر و پرستار داخل آمدند.
    دکتر- خانم شما که بچه نیستید این کارا چیه؟ باید کمی صبر و طاقت داشته باشین. می دونم مرگ عزیزان خیلی سخته ولی چاره چیه؟
    با مسکنی که پرستار تزریق کرد دوباره به خواب رفتم. هر وقت که چشم باز می کردم سپهر را کنار تختم می دیدم که آثار غم و نگرانی در چهره اش پیدا بود. صبح برای مراسم خاک سپاری از بیمارستان به گورستان رفتیم. آنجا هر کاری کردم که به غسلخانه بروم، بهناز و خاله مانع شدند. بیچاره زن عمو از روز قبل در ccu بستری بود و حتی نتوانست برای آخرین دیدار از شوهرش به گورستان بیاید. عمه ها و عمو ها همه و همه شیون و زاری می کردند. عمو بهنام در حالی که گریه می کرد گفت:
    -وای خدا! کمرمون شکست، چرا دوتا، ای وای خان داداش چرا رفتی خیلی زود بود، چرا بچه هاتو تنها گذاشتی.
    هیچ کس حال و روز خوبی نداشت، الناز چنان شیون می کرد که دل همه را به درد می آورد. آیدین مرتب از هوش می رفت و من مثل مجسمه ها گوشه ای ایستاده و این صحنه ها را تماشا می کردم. احساس می کردم در خواب هستم. وقتی جنازه ها رو آوردن چنان قیامتی برپا شد. انگار از آسمون غم می بارید. غمی که همراه با خاک همه بر سر و روی خود می ریختند. یکی مرتب صدایم می کرد، تا اینکه با کشیده ای که به صورتم خورد به خودم آمدم.
    بهناز بود که گریه کنان می گفت: غزال، غزال چرا اینطوری می کنی، تو هم مثل بقیه گریه کن و تو خودت نریز.
    با دیدن جنازه هایی که در قبر می گذاشتند به طرفشان دویدم تا شاید برای آخرین بار صورتشان را ببینم که سپهر مانع شد. با عجز التماس کردم: فقط یک احظه، خواهش می کنم بذار ببینم، تو رو خدا سپهر.
    -نه همین جا بمون.
    -شما چقدر بی انصافین نباید با عزیزم خداحافظی کنم؟ اونا از ما سیر شدن و ترکمون کردن، من که هنوز سیر نشدم.
    در این هنگام عمو محمود جلو آمد و سرم را به سینه اش فشار داد و گفت: بیا دخترم، بیا تو هم باهاشون خداحافظی کن.
    هر دو عزیزم آرام و راحت در خانه ابدی شان به خواب رفته بودند. یک لحظه دیدم پدربزرگ برایم لبخند می زند، با فریاد گفتم: عمو ببین پدربزرگ زنده است، نمرده! تو رو خدا خاک نریزید.
    می خواستم پایین بروم تا بیرونش بکشم که کسانی که دورو برم بودند مانع شدند. همچنان فریاد می زدم و التماس می کردم ولی کسی به حرفهایم گوش نمی کرد.دیگر، حال خودم را نفهمیدم و قثط احساس می کردم، کسی بر صورتم می کوبد. می لرزیدم، به سختی چشم باز کردم مامان و خاله با چشمانی سرخ و متورم بالای سرم بودند.
    مامان- دخترم اگه همینطوری ادامه دهی تو هو از دست میری. گریه کن تا سبک شی، اینجوری داغون میشی.
    ولی نمی توانستم گریه کنم، انگار اشکهایم خشک شده بود.
    در طول هفت روز مراسم عذاداری، ساکت و خاموش در گوشه ای می نشستم و در سوگ و فراق عزیزانم می سوختم. هر کاری می کردم که مرگشان را بخودم بقبولانم نمی شد.
    اشتهایی به خوردن غذا نداشتم و به زور سپهر بود که چند قاشق می خوردم. وقتی شب هقت تموم شد هرچقدر اصرار کرد تا همراه آنها به تهران بازگردم قبول نکردم. خواستم تا چله بمانم. در طول چهل روز، کمتر روزی بود که زیر سرم نروم. آنقدر فشارم پایین بود که چشمانم باز نمی شد و بیشتر ساعت روز در خواب به سر می بردم، روحم به شدت افسرده وخسته بود و فقط دیدن سهند که بعد از شنیدن این حادثه به ایران آمده بود توانست کمی آرامم کند. بعد از بیست روز عذا داری سر در شانه سهند های های گریستم و کمی سبک شدم. بغضی که در گلویم مانند غده ای بود آزاد ساختم.
    برای مراسم چهلم دوباره سپهر و خانواده اش به همراه سها و افشین و خانواده شان به ارومیه آمدند و روز بعد همگی به تهران بازگشتیم.
    دو روز از باز شدن دانشگاهها می گذشت ولی من هیچ حوصله به رفتن به سر کلاس درس نداشتم. آنقدر سپهر و یاشار گفتند تا بالاخره مجبور شدم بروم. نه تنها من بلکه هیچ کس روحیه مساعدی نداشت. کخصوصا عمو و بابا، مرگ پدر و برادر شان کمرشان را شکسته بود و دل و دماغ کار کردن را نداشتند.
    سهند به فرانسه بازگشت تا به دانشگاه برود و ولی یاشار که خیلی دلش می خواست فوق لیسانس بگیرد مجبور شد به جای عمو و مامان در کارخانه کار کند و آنجا را اداره کند. مراسم بله بوران و نامزدی اش با یکی از همکلاسیهایش که به بازگشت سهند موکول شده بود، بهم خورد.
    مامان در اغلب روزها به خاطر بابا در خانه می ماند و به او رسیدگی می کرد. خلاصه آرامش زندگی همه از بین رفته بود و خنده و شادی از لبهای همه محو شده و رنگ عزا بخود گرفته بود.
    اولین روزی که به دانشگاه رفتم، هم کلاسی هایم بعد از فهمیدن موضوع خواستند تا روزی را تعیین کنم تا برای عرض تسلیت به من و خانواده ام به خانه ما بیایند و چون روز پنج شنبه همان هفته مجلس ترحیمی در خانه عمو محمود برگزار میشد اطلاع دادم که روز پنجشنبه بیایند.
    عصر روز پنجشنبه دسته ای از بچه ها به همراه تعدادی از استادها با سبد گلی آمدند و در طول مراسم فرنوش و شراره مانند خواهر دلسوزی دور و برم بودند و هوایم را داشتند. مخصوصا شراره خیلی مواظبم بود و غیر از دانشگاه، اکثر روزها به خانه ما می امد و تنهایم نمی گذاشت و همدم و مونس تنهاییم بود. دل و دماغ هیچ کاری را نداشتم حتی ورزش که سپهر می گفت: برای روحیه ام خوب است.
    همیشه در فکر بودم، چون مراسم خاک سپاری لحظه ای از جلوی چشمانم دور نمی شد. شبها راحت نمی توانستم بخوابم. توی خواب پدربزرگم را می دیدم که از توی قبر صدایم می کند و کمک می خواهد، لحظه ای که می خواستم به کمکش بروم از خواب می پریدم و این کابوس لحظه ای رهایم نمی کرد.
    تا اینکه صدای اعتراض سپهر هم بلند شد: غزال با این وضعی که تو داری از بین میری، اشتهات که کم شده، همه اش که تو فکری، شبها هم که کابوس می بینی و نمی تونی راحت بخوابی، باید پیش روانشناس بری تا کمکت کنه.
    -باور کن دست خودم نیست، الان سه ماهه از مرگ اونا می گذره، ولی نتونستم تو مغز خودم بگنجونم و احساس می کنم پدربزرگ زنده بوده ولی کسی کمکش نکرد.
    -به خاطر وابستگی که به پدربزرگ داشتی، این فکر رو می کنی. وگرنه کی می تونه عزیزش رو زنده به گور کنه.
    سرانجام به اصرار بیش از حد سپهر به دکتر رفتیم. دکتر بعد از کمی صحبت کردن پرسید: خانم شما حامله نیستید، چون قرص های آرام بخش به جنین ضرر داره.
    ناگهان به یاد آوردم که از بارداریم خبری نیست. خواستم جواب دهم که سپهر زودتر از من گفت: نخیر آقای دکتر، ایشون از قرص استفاده می کنن.
    زبانم قفل شد و هیچ حرفی نزدم. دکتر، چند قرص آرامش بخش برایم تجویز کرد. دور از چشم سپهر آنها را بیرون می ریختم تا حامله شدم آسیبی به بچه نرسد. کم کم غم بچه دار نشدن هم در دلم لانه کرد. شش ماه می گذشت و من جرات اینکه به دکتر بروم را نداشتم انگار کسی در درونم داد می زد و می گفت« نرو! تو هیچ وقت حامله نمیشی و آرزوی مادر شدن را به گور می بری»
    با خودم در حال جدال بودم. مثل دیوانه ها همیشه با خودم حرف می زدم، جای خلوت و تاریک را دوست داشتم و وقتی سپهر به خانه می آمد چراغ ها را روشن می کرد. از کارهای من عاصی شده بود ویک روز که به خانه آمد گفت: غزال چرا اینطوری می کنی؟ اگر قرار باشه با مرگ عزیزان زندگی همه بهم بریزه که همه آدمها دیوونه می شن، الان چهار ماهه که از فوت اونها می گذره، به جای اینکه باور کنی و خودتو به نبود اونها عادت بدی، هر روز بدتر میشی. عوض اینکه لباس سیاهتو از تنت در بیاری، خونه رو هم سیاه و تاریک می کنی. مگه زن عمو و مامان نگفتن از عزا دربیای، هان؟!
    -تو فقط بلدی ایراد بگیری و بهونه بیاری، به جای هم دردی کردن نمک رو زخمم می پاشی. اگه ناراحتت می کنم از اینجا برم.
    یکدفعه از کوره در رفت و با فریاد گفت: تو خیلی پررو و پر توقع هستی. دیگه چی کار باید بکنم که نکردم. کم ملاحظه تو می کنم؟ کم نازتو می کشم؟ از صبح تا عصر مثل خر کار می کنم، وقتی هم که به خونه میام باید بپزم، بشورم و جمع و جور کنم و مواظب هم باشم که خانم غذاشو بخوره، خوب استراحت کنه، خوب درساشو بخونه، کم غصه بخوره. تو دیگه چی می خوای، مگه یه نفر چقدر کشش داره.
    من هم با فریاد جواب دادم: چرا منت می ذاری، من که مجبورت نکردم انجام نده.
    با تمسخر نیشخندی زد و گفت: این هم جواب من؟ به جای دستت درد نکنه؟ گوش کن ببین چی میگم، فردا میری آرایشگاه و به سر و وضعت می رسی، وقتی اومدم خونه باید همه چیز تمیز و مرتب باشه. از این به بعد هم همه کارهارو خودت انجام میدی، فهمیدی؟ من دیگه خسته شدم.
    و به دنبال حرفش به اتاق خواب رفت و گفتم: اگه خرده فرمایشات جنابعالی رو انجام ندم چیکار می کنی؟
    بدون اینکه برگردد جواب داد: وقتی انجام دادم میبینی، فکر کردی زورم بهت نمی رسه؟ من صد نفر مثل تورو حریف ام و تشنه لب چشمه می برم و برمی گردونم.
    آهسته گفتم : کور خوندی.
    در را چنان محکم کوبید که خونه لرزید. با خودم گفتم حالا خونه تبدیل به میدون جنگ میشه! ولی هر چقدر منتظرش شدم از اتاق بیرون نیامد. در دلم گفتم« دیوونه فکر می کنه اگه صداشو بلند کنه می ترسم. سها حق داشت بگه غریبه هیچ وقت حرف آدمو نمی فهمه. اگه این بیشعورتابستان ادا در نمی آورد، حداقل قبل از مرگشون چند روزی پیش اشون بودم.»
    ساعت یازده و نیم بود. بدون اینکه شام بخوریم او خودش را در اتاق حبس کرده بود و من هم سرگردان قدم می زدم. چون خسته بودم رفتم و برای خودم بالش و پتو آوردم و روی کاناپه دراز کشیدم ولی چون لباس خواب تنم نبود خوابم نمی برد. برای همین مجبور شدم به اتاق خواب بروم وقتی داخل اتاق رفتم دیدم همانطور با لباس بیرون روی تخت دراز کشیده و چشمانش بسته است. با صدای افتادن ادکلن روی میز آرایش چشم باز کرد. بعد از عوض کردن لباس بیرون آمدم و دو تا آرامش بخش خوردم تا راحت بخوابم، با خودم گفتم « گور پدر بچه! مگه این عاشقه سینه چاک چه گلی به سرم زده که بچه اش بزنه، اونهم اگه شازده پسر باشه.» تا اینکه به زور آرام بخش خوابم برد.
    صبح وقتی بیدار شدم دیدم بدون اینکه من را بلند کند بیرون رفته است. چون دیرم شده بود با عجله حاضر شدم و خودم را به دانشگاه رساندم. استاد سر کلاس بود اجازه گرفتم و وارد شدم. کنار دست شراره نشستم که پرسید: چرا دیر کردی، باز که کشتیهات غرق شده.
    -بعدا بهت میگم.
    چون اعصابم خرد شده بود از حرفهای استاد چیزی نمی فهمیدم. فکر زندگی، بد جوری کلافه ام کرده بود. زندگی ای که پر از ترس و استرس بود، دو سال که به ترس از دختر دار شدن تلف شده بود و امسال هم که با کرگ عمو و پدر بزرگ و حامله نشدنم به آنها اضافه شده بود. احساس یاس، ناامیدی، پوچی و بیهودگی می کردم. چرا باید ازدواج می کردم تا به این روز بیافتم و خودم را گرفتار کنم. آنقدر پریشان و سرگردان بودم که متوجه رفتن استاد نشدم و وقتی ضربه ای به پشتم خورد از جا پریدم. شراره و فرنوش متعجب نگاهم می کردند و فرنوش پرسید: غزال کجا سیر می کنی؟ هی صدات می کنیم، انگار نه انگار که اینجایی، آخه چی شده که اینقدر پریشانی.
    وقتی ماجرای شب قبل را برایشان تعریف کردم شراره گفت: بی خیال، این مردا،اونقدر ارزش ندارن که بخاطرشون غمبرک بزنی. زیاد که بهشون رو بدی سوارت میشن.
    فرنوش- شراره این حرفا چیه که میزنی. خوب شوهرش حق داره چون که غزال با مرده فرق نداره یعنی مرده متحرکه. ببین اون چقدر زنش رو دوست داره که از ناراحتیش عذاب می کشه.
    شراره با اخم جواب داد: فرنوش این عقاید و فلسفه هاتو بذار کنار، مردا تا وقتی که زناشون شاد و سرحال هستند عاشق شونن ولی وقتی که بلایی سرشون بیاد و ناراحتی داشته باشن می اندازنشون دور. اصلا می دونی چیه؟ غزال اگه به حرفش گوش کنی فکر می کنه ازش ترسیدی. اونوقت سوارت میشه . از فردا هی چپ و راست بهت دستور می ده.
    حق با شراره بود اگه به حرفهایش گوش می دادم از فردا کارم ساخته بود نباید کوتاه می آمدم، بعد از ظهر وقتی از کلاس بیرون آمدم اونقدر حواسم پرت بود که با سرعت زیادی رانندگی می کردم و توجهی به جلو و اطرافم نداشتم. تا اینکه صدای برخورد چیزی به گوشم رسید و سپس ماشین از حرکت ایستاد. یک آن به خودم آمدم و دیدم با یک تاکسی تصادف وحشتناکی کرده ام. به ناچار پیاده شدم. راننده مرد مسنی بود که از عصبانیت داد و بیداد راه انداخته بود. چون مقصر بودم ساکت نگاهش می کردم. راننده بیچاره وقتی دید به ماشین تکیه دادم و حرفی نمی زنم با ملایمت گفت: خواهرم تو که حواست سر جاش نیست چرا رانندگی می کنه. اگه زبونم لال می زدی و یکی رو می کشتی چی؟
    چون حوصله جر و بحث با افسر را نداشتم کارت شرکت و گواهینامه ام را درآوردم و گفتم: آقا ببخشید حق با شماست و من باید خسارتتون رو بدم، بیا اینا رو بگیر و برو از شوهرم هر چی خسارت داری بگیر. من حوصله افسر مفسرو ندارم.
    راننده به صورتم زل زده بود که گفتم: آقا اگه فکر می کنی دروغ میگم بیا اینم کارت ماشین ما.
    راننده سرش را تکان داد و گفت: نه خواهر احتیاجی نیست. فقط از این تعجب کردم که آدمای پول دار تا اینکه تصادف می کنن هر چقدر هم که مقصر باشن داد وبیداد راه می اندازن تا شاید کمتر پول از تو جیبشون دربیاد و تا می تونن به ما فقیر، بیچاره ها ظلم می کنن، ما هم که باید از نون شب زن و بچه مون بزنیم و خرج ماشینمون کنیم تا بتونیم یه لقمه نون بخور و نمیری پیدا کنیم.
    دلم بحالش سوخت و برای همین شماره موبایل سپهر را گرفتم و جواب داد «الو» به سردی سلام کردم و گفتم: آقای مهندس من با یه تاکسی تصادف کردم و الان راننده اش میاد اونجا، لطفا کارشو زودتر راه بنداز.
    با نگرانی گفت: برای خودت که اتفاقی نیافتاده، زخمی که نشدی؟
    با تمسخر گفتم: نه متاسفانه طوریم نشده که شما به آرزوتون برسید و از دستم خلاص بشین.
    -خیلی برات متاسفم.
    و تلفن را قطع کرد. این کارش بیتر عصبانیم کرد. راننده لبخندی زد و گفت: با شوهرتون دعوا کردین؟ خانم قدر این روزا رو بدونین چون زمان هیچ وقت به عقب برنمی گرده تا برای جبران اشتباهات وقت باشه.
    جوابش را ندادم و به سمت ماشین ام رفتم، جلوی ماشین حسابی خراب شده بود و خسارت زیادی دیده بود. با خودم گفتم « فدای سرم، چشمش کور و دند ش نرم، زحمت می کشه و می بره مثل روز اولش می کنه»
    و سوار ماشین شدم و به راه افتادم. بین راه چون دلم از گرسنگی ضعف می رفت، ساندویچی گرفتم و با اشتها خوردم. وقتی به خانه رسیدم لباسهایم را گوشه ای پرت کردم و روی تخت ولو شدم. فکر و خیال دست از سرم برنمی داشت، احساس می کردم واقعا دیوانه شدم، از همه چیز متنفر بودم. از زندگی، از سپهر، از بچه! از همه چیز حالم بهم می خورد.
    وقتی سپهر به خانه آمد با دیدن سر و وضع من و خانه عصبانی شد و گفت: مگه نگفته بودم که به آرایشگاه بری؟ این چه وضعیه که برای خودت درست کردی. اصلا منظورت از این کارا چیه اگه از من سیر شدی راحت بگو، چرا دیگه اینقدر عذابم می دی.
    -تو منو عذاب می دی یا من، تو رو؟ این تویی که دنبال بهانه هستی.
    -این خیلی مسخره است، دقیقا دو سال و نیمه که اخلاقت عوض شده سر هر چیز کوچک بهونه می گیری و دعوا می کنی. حالا هم که مثل جزامی از من فرار می کنی. نه دوست داری جایی بری نه کسی بیاد من دیگه خسته شدم. دیگه به گلوم رسیده. یا باید خودتو اصلاح کنی و دست از این کارات برداری یا مجبورم خودم اصلاحت کنم.
    گوش کن برای بار دوم میگم، برای بار دوم میگم باید به سرو وضعت برسی مثل همه زنا. دیگه هم حق نداری قرص بخوری چون من دلم بچه می خواد شاید تا صد سال دیگه دلت بچه نخواد. من که نمی تونم به خاطر سرکار خانم سکوت کنم و همه خواستهامو دفن کنم.
    یکدفعه حس کردم از اوج قله به پایین پرت شدم و با ناامیدی پرسیدم: اگه من بچه نخوام یعنی بچه دار نشم، چی کار می کنی؟
    خیلی راحت جواب داد: خیلی ساده اس، می رم یه زن دیگه میگیرم. تو هر کاری خواستی بکن اونقدر تو سیاهی خودتو غرق کن تا خفه بشی.
    در این اثنا زنگ در زده شد و مجال جر و بحث دیگر را نداد. سپهر رفت و جواب داد. و لحظه ای بعد به اتاق آمد و گفت: خانم لطفا تشریف بیارین بیرون، شراره خانم تشریف آوردن، مستاصل و درمانده بلند شدم و پیش شراره رفتم. شراره آهسته پرسید: باز هم دعواتون شده، آره؟ عیب نداره، این دعواها نمک زندگیه!
    ریشخندی زدم و گفتم: آره اون هم چه نمکی، اونقدر زیاده قابل خوردن نیست.
    در آن لحظه سپهر سینی به دست وارد سالن شد و گفت: ببخشید که خونه کمی ریخت و پاشه، آخه غزال این روزا یه خورده بی حاله من هم که وقت کمک رو ندارم.
    شراره- اتفاقا بریا همین مزاحمتون شدم. صبح دیدم غزال جون حوصله نداره گفتم یه سری بهش بزنم. وگرنه قرار بود برم تولد یکی از دوستام، دیدم سر زدن به غزال واجبتره. برای همین از نیمه راه برگشتم.
    نگاهی به سر و وضعش انداختم. با صورت آرایش کرده، مرتب بود. ولی حیف که بخاطر من از تولد گذشته بود.
    سپهر نگاه قدرشناسانه ای کرد و گفت: ممنون که زحمت کشیدین و اومدین. پس باید امشب رو به ما افتخار بدید و شما را مهمون ما باشین.
    شراره قری به گردنش داد و با من و من گفت: نه باعث زحمت تون میشم.
    -نه چه زحمتی! ما که بیشتر روزا حاضری می خوریم، امشب هم روش. چه اشکالی داره یه شب دیگه هم مهمون جیب آقای مهندس و رستوران باشیم.
    سپهر سرش را پایین انداخت و حرفی نزد. شراره گفت: پس امشب، شام با من. چون غذای خونگی یه لطف دیگه ای داره.
    و بلافاصله بلند شد و مانتواش را درآورد که گفتم: نه شراره جون زحمت نکش، بیشتر از این دیگه شرمنده ام نکن.
    ابرو درهم کشید و گفت: این حرفا چیه؟ دوستی به درد همچین روزهایی می خوره. دوستی که نباید فقط برای روزهای خوشی باشه.
    شراره دامن کوتاه با تاپ پوشیده بود. بعد از درآوردن مانتو یکراست به آشپزخانه رفت و پیش بند را بست و شروع به کار کرد، میخواستم کمکش کنم که گفت: لازم نکرده، تو برو پیش شوهرت بشین. من همه کارها رو انجام میدم.
    خنده ای کردم و گفتم: شراره جون دیگه بیشتر از این شرمنده ام نکن.
    در آشپزخانه با هم کار می کردیم که سپهر هم به جمع ما پیوست و گفت: شراره خانم شما خوش قدم بودین، چون امروز بعد از چند ماه، خنده غزال رو دیدم.
    شراره- اولا منو شراره صدا کنید، ثانیا اگه مزاحم نیستم از فردا هر روز میام تا خنده اش رو ببینید.
    سپهر- خواهش می کنم، چه مزاحمتی؟ خونه خودتونه، هر وقت خواستین تشریف بیارین.
    سپهر از آشپزخانه بیرون رفت و ما را تنها کذاشت. شراره شوخی می کرد و سربه سرم می گذاشت و باعث خنده ام میشد. شراره شام را آماده کرد و من هم آشپزخانه را مرتب کردم. بعد از چیدن میز سپهر را صدا کردیم. وقتی چشمش به غذا افتاد گفت: آفرین! چه زود آماده کردی باید خوش مزه باشه.
    شراره- باید خورد و قضاوت کرد.
    -از بوش که مشخصه خوشمزه است.
    من و سپهر هر قاشقی که می خوردیم از شراره تشکر می کردیم. واقعا دست پختش حرف نداشت. یک دفعه به یاد تولد افتدم و پرسیدم: راستی شراره کادوت رو بیار باز کن ببینیم چیه، شاید به دردمون خورد.
    شراره خنده کنان بلند شد و رفت و کادو را از سالن آورد و گفت:
    اول باید قول بدید که مسخره ام نکنید تا باز کنم.
    -چرا باید مسخره کنیم، کادو هر چی باشه خوبه،به قول معروف هر چه از دوست رسد نیکوست.
    وقتی کادو را باز کرد از تعجب دهانم باز ماند. پرسیدم: عروسک زشت، این هم شد کادو؟
    با اخم گفت: به من گفته بودی تعجب نمی کنی؟ حالا چرا اینجوری نگام می کنی. رزیتا دوستم عاشق این کادوهاست.
    هر چند زیاد جا خورده بودم ولی به روی خودم نیاوردم و گفتم:
    فقط یه کم تعجب کردم. به هر حال سلیقه ها متفاوته. نگه دار هر وقت دیدیش بهش بده.
    سپهر که از قیافه اش پیدا بود خیلی خوشحال شده است گفت: اتفاقا کادوی شما خیلی هم عالیه!من فکر می کردم این نوع هدیه ها مختص اروپا است ولی انگار ایران هم مده. حالا نمی شه امشب بخ جای دوستتون این کادو رو من بگیرم.
    شراره- قابل شما رو نداره.

    قسمت 38


    سپهر- ممنونم، ایشاا.... که مبارک دوستتون باشه.
    خودم را خیلی کنترل کردم تا جلوی شراره چیزی نگویم. آخه این هم شد کادو برای دختری که بیست و چند سالشه.
    آن دو سرشان به صحبت گرم بود ولی من از عصبانیت داشتم منفجر میشدم. شراره که انگار از تعریف سپهر خوشش آمده بود مدام داشت صحبت می کرد. انگار چندین ساله همدیگرو می شناسن.
    ساعت از دوازده گذشته بود ولی شراره خیال رفتن نداشت. برای اینکه از این برزخ خلاص شوم رو به سپهر گفتم: من سرم درد می کنه میرم تا بخوابم.
    شراره که اوضاع را اینطور دید گفت: پس با اجازتون من هم میرم دیروقته و خیابونا خلوته. بهتره زودتر برم خونه.
    در دلم گفتم« پس زودتر برو تا ما هم به استراحتمون برسیم»
    سپهر از فرصت استفاده کرد و حرف بی ربطی به شراره گفت: هر چقدر آدم آزاد باشه دنبال بعضی کارها نمیره ولی وقتی امر و نهی کنن حریصتر میشه.
    با تمسخر جواب دادم: بله آقای مهندس، فرمایش شما کاملا صحیحه!
    و به دنبال حرفم به طرف گوشی رفتم و به آژانس زنگ زدم تا مبادا مجبور به بردن شراره باشیم. بعد از رفتن شراره که انگار مستی از سر سپهر پریده بود گفت: آخر لجبازی همینه غزال خانم.
    جوابش را ندادم چون سرم به شدت درد می کرد و در حال انفجار بود، تحمل بگو و مگو را نداشتم.
    صبح با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدم، خواب آلود جواب دادم. پشت خط زن عمو بود و می خواست هر چه زودتر آماده شوم تا با مامان به دنبالم بیایند و با هم به آرایشگاه برویم. فهمیدم سپهر پیش مامان گله کرده و یا به قول مامان درد و دل کرده است. برخلاف سپهر من عادت نداشتم با کسی درد و دل کنم و همه حرفهایم را خودم می ریختم.
    وقتی آمدند زن عمو اول خواست تا لباس سیاهم را عوض کنم. چون احترام خاصی به او قایل بدم برخلاف میل ام بلوز رنگی به تن کردم.. سپس همراه هم به آرایشگاه رفتیم. چون شش ماه از این ماجرا می گذشت عمه پونه و زن عمو از عمه خواسته بودند تا از عزا در بیان. فقط کتی سه ماه پیش به خاطر پدرام اصلاح کرده بود. چون پدرام به این مسائل اعتقاد نداشت و می گفت با نامرتب بودن و مو بلند کردن چیزی عاید امواتمون نمیشه، بلکه با خیرات کردن و سایر کارهای خیر، به روح اونا باید احترام گذاشت. بعد از اصلاح خواستم تا کمی موهایم را کوتاه کند.
    مامان- غزال اگه موهاتو هم رنگ کنی حسابی تغییر می کنی. اینطوری هم روحیه خودت بهتر میشه و هم سپهر خوشحال میشه.
    به یاد شب قبل افتادم که چطور با شراره خوش و بش می کرد. خیلی عادی برای اینکه مامان بویی نبرد گفتم: نه الان زوده، بزار دو سه سال هم بگذره بعد.
    مامان- پیرزن، مرغ تو هم مثل بابات یه پا داره. وقتی شوهرت دوست داره باید این کارو بکنی.
    -پس آقا سپهر دستور داده و شما حامل پیغام هستین؟
    مامان- با تو که نمی شه دو کلمه حرف حساب زد.
    ظهر وقتی به خانه آمدیم چون پنج شنبه بود بابا زودتر به خانه آمده بود و با دیدن ما اشک در چشمانش جمع شد و گفت: خدا روح همه اموات رو شاد کنه. روح آقا جون و خان داداش روهم.. ولی خودمونیم حسابی سفید شدین و برق می زنین. مخصوصا این دختر دردونه و بداخلاق که به تازگی بداخلاقتر هم شده.
    حرفی نزدم و سرم را پایین انداختم. چند دقیقه بعد سپهر هم آمد و با دیدنمان سوتی کشید و گفت: به به، شما مادر و دختر چقدر تغییر کردین و خوشگل شدین.
    مامان تشکر کرد ولی من جوابی ندادم. وقتی مامان در گوش سپهر چیزی گفت فهمیدم در مورد رنگ کردن موهایم با او حرف می زند. حدسم درست بود چون سپهر با صدای بلندی جواب داد:
    می دونم خیلی لجباز و یک دنده است. اگه بگه مرغ یه پا داره یعنی یه پا داره و بس. حالا جای شکرش باقیه که موهاشو مرتب کرد.
    من سکوت کرده بودم. او آمد جلو و آهسته گفت: قهر کردی که محلم نمی ذاری؟ یا زبونتو موش خورده که نمی تونی حرف بزنی.
    به زور دهانم را باز کردم و زبانم را نشانش دادم.
    -خوب الحمدالله که زبون به اون درازی هنوز سرجاشه.
    بعد انگار می خواست چیزی بگه که از حضور ساناز و بقیه خجالت کشید.
    به شوخی گفت: ساناز چرا هنوز نخوابیدی؟
    ساناز- ببخشید چون هنوز خوابم نمی یاد و تازه سر شبه.
    سپهر- اما من فکر می کردم که دیر وقته و بچه ها تا الان باید خوابیده باشن!
    ساناز بهش برخورد و با ناراحتی گفت: دست شما درد نکنه ما این همه بچه بودیم و خودمون خبر نداشتیم.
    روز، روز بسیار خوبی بود چون تمام غصه هایم را فراموش کرده بودم و دوباره خنده روی لبهایم آمده بود. عصر سپهر گفت: غزال چند وقته بیرون نرفتیم، اگه موافق باشی شام بریم بیرون تا نفسی تازه کنیم.
    اگه تو هم موافق باشی با فرید و افشین اینا بریم که تنهایی نمی چسبه.
    با خوشحالی جواب داد: البته که موافق ام، عزیز دلم.
    دستم را در دستش گرفت و به گرمی فشار داد و گفت: تو همه چیز منی، اگه یه وقتهایی باهات دعوا می کنم و یا حرفی می زنم، به خاطر اینه که خیلی خیلی دوست دارم و نمی تونم ناراحتی تو تحمل کنم.
    از آن روز به بعد کمی رفتارم با سپهر تغییر کرده بود ولی باز هم غم و غصه بچه دار نشدن، همچنان به دلم چنگ می انداخت و عذابم میداد و روح و روانم را آزرده می کرد. وقتی فکر می کردم به خاطر بچه وجود کس دیگه ای رو باید تو زندگیم تحمل کنم، زندگی برایم زجر آورتر می شد. دل کندن از سپهر و یا تقسیم کردن مهر و محبت او با کس دیگه ای که همانند زهری آرام آرام در شریانهایم تزریق میشد و من جرات بیان کردن مشکل ام را هم نداشتم. دیگر آن غزال سابق نبودم که خنده از روی لبهایم محو نمی شد و هر روز آرامتر و افسرده تر میشدم، مخصوصا بعد از پایان ترم، سپهر برای حامله شدنم پافشاری می کرد.
    ترس و دلهره تمام وجودم را دربرگرفته بود و نمی تونستم بهش بگویم خودم هم می خواهم ولی این خواست خداست که نمی خواهد.
    کم کم اطرافیانم هم متوجه افسردگیم شده بودند. عمو محمود بیشتر از همه نگرانم بود و هر روز مرا از این دکتر به آن دکتر می برد. ولی هیچ سودی نداشت و درد و رنج از من آدمی گوشه گیر و منزوی ساخته بود. مایوس و ناامید به خانه و زندگیم می رسیدم. زندگی که بی روح و خسته کننده شده بود.
    یک جمعه طبق معمول به خانه عمو سعید رفتیم بعد از ما سها و افشین و بابک هم آمدند، دقایقی از آمدنشان می گذشت که سها گفت: غزال پاشو بریم حیاط درختا شکوفه دادن وحیاط رنگ دیگه ای به خودش گرفته و قشنگ شده.
    مثل کودکی مطیع به دنبالش راه افتادم. کمی که قدم زدیم زیر یکی از درختان سیب که پر از شکوفه بود نشستیم.
    سها-غزال تو چت شده، از چی ناراحتی؟ چی تورو رنج میده که هر روز افسرده تر می شی و آب میری. غمی که تو چشمات لونه کرده داد می زنه که مشکل داری. لپهای سرخت که مثل انار بود تبدیل شده به استخوان. اگه به خاطر عمو و پدربزرگته که باید بگم با عذاب کشیدن تو روح اونا هم عذاب می کشه! یه چیزی بگم ناراحت نمی شی؟
    سرم را به علامته منفی تکان دادم که گفت: قصدم فضولی کردن نیست و می خوام کمکت کنم چون تو هم بهترین دوست منی و هم زن داداشم. اگه بچه دار بشی همه چیز رو فراموش می کنی و سرت گرم میشه.
    خنده تلخی کردم وگفتم: حق با توئه.
    دیگر حرفی نزدم چون بغض سد راه گلویم شده بود و نمی خواستم صدای شکسته شدنم را کسی بشنود. بعضی موقع خنده تلخ از گریه غم انگیز است و این من بودم که کارم از گریه گذشته بود و می خندیدم.
    در این آشفته بازار رفت و آمدهای مکرر شراره امانم را بریده بود ولی هر کاری می کردم نمی توانستم جوابش کنم. چون رفتار مشکوکی ندیده بودم که بهانه ای بترشم و از طرفی هم فرنوش زمزمه می کرد که پای شراره را خونه ام ببرم. آخر یک روز عصبانی شدم و گفتم: فرنوش تو روخدا من ومن نکن و اگه چیزی می دونی رک و پوست کنده بگو تا خیال هر دومون راحت شه.
    فرنوش درمانده جواب داد: قول میدی خودتو کنترل کنی و تا مطمئن نشدی کاری نکنی.
    -آره، آره.
    -من فکر می کنم رابطه ای بین شراره و شوهرت باشه! چون سه چهار بار بچه ها اونا را بیرون با هم دیدن.
    یک دفعه احساس کردم قلبم از حرکت ایستاده. به سختی جواب دادم: نمی دونی کجا، یعنی کی با هم دیدنشون؟
    با آدرسی که فرنوش داد دیدم حوالی شرکت با هم بودند. فهمیدم سپهر حواسش جای دیگری است که به من توجهی ندارد، و بعضی شبها هم دیر به خانه می آمد و کار را بهانه می کرد با هم به گشت و گذار می رفتند. هنوز چیزی نشده، سراغ یکی دیگر رفته بود وای به روزی که می فهمید من قادر به مادر شدن نیستم و نمی توانم او را به آرزویش برسانم! خدایا چقدر احمق بودم که با دستهای خودم پای زن دیگری را به خانه ام باز کردم. باید هرطوری بود غافلگیرشان می کردم. با صدای فرنوش به خودم آمدم که گفت: غزال جان منو ببخش که تو این اوضاع و احوال که حالت خوب نیست این موضوع را بهت گفتم. راستش دلم طاقت نمی آورد که بهت اطلاع ندم. تو نباید بذاری این هرزه زندگیتو بهم بزنه. از اول سال که آقای زمانی رو دیده منظورم بعد از مراسم ختمه چشمش دنبال اون بود چون همش می گفت غزال عجب شوهر خوشگل و خوش تیپی داره. البته خودت هم مقصری. چقدر بهت گفتم با این دختره دوست نشو، دختر خوبی نیست، گوش نکردی. اینجور آدما همیشه دنبال فرصت می گردن، که به خاطر جیب و نفس خودشون، یکی دیگه رو بدبخت کنن.
    حرفهای فرنوش، همانند زنگ خطر در گوشم صدا می کرد تا از خواب غفلت بیدار شوم. بعد از پایان کلاس برای اینکه سر و گوشی آب دهم پیش بهناز رفتم. بهناز با دیدنم متعجب پرسید: آفتاب از کدوم طرف دراومده، چون سابقه نداشت تو این وقت روز اونهم خبر نداده اینجا بیایی.
    -اگه ناراحت شدی برگردم اومدم حالتو بپرسم.
    -نه دیونه چرا ناراحت بشم. خیلی هم خوشحال شدم. فقط کمی نگران شدم که مبادا اتفاقی افتاده.
    -شاید هم.
    -مرض گرفته تو که منو جون به لب کردی. بگو چی شده، زود باش.
    -چقدر سئوال پیچم می کنی، شوخی کردم.
    به سر و صدای ما مهرداد که خوابیده بود، بیدار شد و از اتاقش بیرون آمد. با دیدنم خندان بسویم دوید و گفت: سلام خاله جون، دلم برات تنگ شده بود.
    بغلش کردم و بوسیدم و گفتم: منم دلم تنگ شده بود عزیزم، برای همین اومدم تا ببینمت.
    مهرداد- برای شکلات خریدی؟
    -آخ ببخشید یادم رفت، بیا بریم بخریم و زود برگردیم.
    آنقدرهول و دستپاچه شده بودم که یادم رفته بود برای طفلکی شکلات بخرم. بی توجه به بهناز که می گفت: مهرداد خاله رو اذیت نکن. بغلش کردم و با هم به بیرون رفتیم و بعد از خریدن چند بسته شکلات دوباره به خانه برگشتیم. تا آمدن فرید دل تو دلم نبود و بیشتر حرفهای بهناز را نمی فهمیدم. عصر وقتی فرید به خانه آمد از دیدنم تعجب کرد و پرسید: چه عجب خانم مهندس. خونه فقیر فقرا رو مزین کردین. قابل دونستن. اگه می دونستم تشریف میارین گوسفندی زیر پاتون قربونی می کردم.
    با طعنه گفتم: اومدم همکاریتو با خانم مهندس جدید تبریک بگم.
    درست به هدف زده بودم چون فرید ساکت شد و خیره نگاهم کرد. و این بهناز بود که پرسید: منظورت چیه، مگه کارمند جدید استخدام کردند.
    -از شوهرت بپرس، اون محرم راز دوستشه و همین که اونجا کار می کنه.
    بهناز نگاهی به من کرد و سپس رو فرید پرسید: فرید چی شده. من می گم غزال بی خودی راه گم کرده، پس بگو خبری شده.
    فرید سرش را پایین انداخت و جواب داد: من چیزی نمی دونم.
    در میان حرفش دویدم و گفتم: نمی دونی یا نمی خوای بگی؟ بله باید هم طرفداری دوستتو بکنی. هر چی باشه اون به تو از من نزدیکتره. ولی عیبی نداره ما هم خدایی داریم.
    بهناز- غزال واضح تر حرف بزن تا من هم بفهمم، منظورت کیه؟
    -دوست و همکلاسیه عزیز بنده، شراره خانم، معشوقه آقای سپهر زمانی، حالا فهمیدی؟
    بهناز با چشمان از حدقه درآمده نگاهم کرد وگفت: نه باور نمی کنم، غزال شوخی می کنی همچین چیزی امکان نداره
    سپس رو به فرید گفت: آره فرید؟ چرا ساکتی بگو دروغه.
    __________________

    فرید- من تنها چیزی که می دونم اینه که این شراره خانم چند بار اومده شرکت و با سپهر رفتن بیرون. و هر وقت اعتراض کردم سپهر گفته غزال خبر داره چون وقتی غزال خونه است میاد. و در ضمن یه جز یک دوستی ساده هیچ چیز بین ما نیست. ولی غزال این وسط تو هم مقصری، اول اینکه چرا اجازه میدی همچین آدمی به خونت رفت و آمد کنه و دوم اینکه از وقتی که پدربزرگت و عموت مردن تو از زندگی دست کشیدی. کو اون غزالی که صدای خنده هاش تا هفت آسمون می رفت. همیشه آشفته و پریشونی، غمگین و افسرده و دوا درمون دکتر هم که فایده ای نداشت. یه نگاهی تو آینه به خودت بنداز مثل میت شدی. ببخشید که این حرف رو می زنم ولی مجبورم کردی. مردی که آتشی مزاجه و قبل از ازدواجش شبی را با چند زن به سحر می رسونده، حالا بی توجهی زنش رو ببینه، حتما دنبال یکی دیگه مثل شراره میره. هر چند من فکر نمی کنم رابطه ای بین اون دوتا وجود داشته باشه ولی اگه اینطور هم باشه، مقصر خودتی که این وضع رو به وجود آوردی و از این به بعد باید چشم و گوشت را خوب باز کنی تا زندگیت تباه نشه.
    از ناعلاجی و درماندگی به گریه افتادم چون دیر یا زود سپهر را از دست می دادم. وقتی می فهمید من قادر به باردار شدن نیستم یکی دیگر را می گرفت. پس قبل از اینکه در مقابل عمل انجام شده قرار بگیرم خودم باید می رفتم و میدون را برای رقیب باید خالی می کردم. به قول معروف با عزت و احترام دنبال بدبختی خودم می رفتم. چون تحمل دیدن رقیب یا بهتره بگم هوو را نداشتم. بیچاره بهناز هم پای من گریه می کرد و دلداریم می داد. ولی مگر روح آزرده و خسته من آرام میشد. چون بیش از یکسال منتظر بچه بودم.
    وقتی حسابی عقده دلم را خالی کردم رو به فرید گفتم: فعلا تو در این مورد به سپهر حرفی نزن تا ببینم عاقبت این دلدادگی به کجا می رسه.
    بهناز- جلوی ضرر رو از هر کجا بگیری منفعته. ولی غزال به عنوان دوست دارم بهت نصیحت می کنم که زود دست به کار شی، چون بچه سر هردوتونو گرم می کنه. ببین چقدر سر ما رو گرم کرده که می خوایم یکی دیگه اضافه کنیم.
    در دلم گفتم« خدایا چقدر خوب می شد یکی هم به ما میدادی تا زندگیمون از هم نمی پاشید»
    و بعد رو به مهرداد که در حال بازی کردن بود کردم و گفتم: بیچاره مهرداد، پس قراره سرش هوو بیاد. ولی بهناز زود نیست. چجوری می خوای دو تا بچه کوچیک رو بزرگ کنی.
    بهناز- چون سخته می خوام تا انرژی دارم یکی دیگه بیارم و هر دوشونو با هم بزرگ کنم و یکدفعه راحت شوم.
    -حالا دوست داری این یکی پسر باشه یا دختر؟
    فرید به جای بهناز گفت: هیچ فرقی نداره، فقط سالم باشن کافیه.
    نگاه غمگینم را به فرید دوختم و گفتم: ولی سپهر فقط پسر دوست داره. می گه اگه دختر باشه میدیم خاله بزرگ کنه.
    فرید خندید و گفت: دختر تو چقدر ساده ای، خواسته سربه سرت بزاره.
    -حق داری بخندی، ولی باور کن جدی میگه. چون نه یک بار بلکه دهها بار اینو گفته! حتی یه بار بهش گفتم شاید هیچ وقت خدا به ما پسر نداد، اونوقت چیکار می کنی. خیلی راحت جوابم را داد که میرم یه زن دیگه می گیرم تا برام پسر بیاره و نسلم منقرض نشه.
    فرید و بهناز متحیر به دهانم چشم دوخته بودند. فرید آب دهانش را قورت داد و گفت: چی بگم، نکنه دیوونه شده. مثل آدمهای امل حرف میزنه. ناسلامتی تحصیل کرده و اروپائیه.
    بهناز- پس برای همین بچه نمی خوای. من فکر می کردم دوست نداری.
    یک دفعه با دیدن ساعت یادم افتاد به سپهر اطلاع ندادم کجا هستم. بلند شدم که بهناز گفت: کجا؟
    دیگه باید برم، چون سپهر خبر نداره اینجا هستم.
    فرید- زنگ می زنیم اونم میاد و دور هم یه لقمه نون و پنیر می خوریم.
    -نه حوصله شو ندارم، زودتر برم تا همه خبر دار نشدن.
    هر چقدر اصرار کردند بمانم قبول نکردم، از شانس بد، خیابانها ترافیک بود و تا خانه برسم ده ونیم شده بود. وقتی از در تو رفتم، سپهر مضطرب و برافروخته پرسید: تا حالا کجا بودی، اون زهرمار رو چرا خاموش کردی؟
    چون دنبال بهانه می گشتم تا عقده دلم را خالی کنم، خونسرد جوابی دادم: دنبال الواطی، خوش گذرونی! رفته بودم با دوست پسرام حال کنم.
    چنان کشیده ای به صورتم زد که برق از چشمانم پرید. اصلا انتظار چنین برخوردی را نداشتم. به صورتش خیره شدم از عصبانیت تن و بدنم می لرزید، ولی باز خودم را نباختم و ادامه دادم: چیه به غیرتت برخورد؟ چطور برای تو خوبه ولی نوبت من که می رسه غیرتی میشی و مثل حیوون می مونی. چی شد اون شعارها که میدادی، هان؟! تازه اول کاره از این به بعد هر شب میرم چه عیبی داره، من هم مثل بعضی آدمها کار کنم، کار کردن که عیب نیست. درست مثل جنابعالی که اغلب شبها تا دیر وقت کار می کنی

    قسمت 39


    فریاد کشید و گفت: خفه شو! اون روی سگ منو بالا نیار. حالم از زن و زندگی بهم می خوره دیگه خسته شدم.
    -از زن نه، از من حالت بهم می خوره، اتفاقا منم دیگه خسته شدم. در ضمن این تو بودی که شعار میدادی که عاشقم هستی و بدون من می میری. حالا که خسته شدی برای همیشه از زندگیت بیرون می رم تا با خیال آسوده هرغلطی که خواستی بکنی.
    و به سمت در رفتم که از پشت بازویم را گرفت و گفت: هنوز اونقدرها هم بزرگ نشدی، یعنی بی صاحب نشدی که سرتو بندازی و بری فعلا اختیارت دست منه.
    زنگ تلفن به بحثمان خاتمه بخشید، پشت خط بابا بود به محض شنیدن صدایم گفت: دخترم تا الان کجا بودی، موبایلت چرا خاموشه، همه نگرانت شدن تا تمام بیمارستان ها رو زیر پا گذاشتیم.
    -معذرت می خوام که نگرانتون کردم رفته بودم خونه بهناز اینا، سرگرم صحبت بودیم و یادم رفت زنگ بزنم. در ضمن شارژ موبایلم هم تموم شده بود.
    بابا- پس یه زنگ به یاشار و سیا و محمود و سعید بزن، چون دربدر دنبالت می گردن.
    اول به عمو سعید اطلاع دادم، سپس به عمو محمود. مشغول صحبت بودم که زنگ در هم به صدا درآمد، از طرز حرف زدن سپهر فهمیدم یاشار و سیا وش هستن. بلافاصله از عمو خداحافظی کردم و به طرف آیفون رفتم و گوشی را از دست سپهر گرفتم و به خانه دعوتشان کردم. یعد از خیلی خواهش و تمنا بالا آمدند. سیا برای اولین بار به خانه ما پا می گذاشت برخلاف انتظارم سپهر که همیشه به سردی با سیا برخورد می کرد، خیلی گرم تحویل اش گرفت.
    -ببخشید که باعث دردسر شدم و این وقت شب تو خیابونا سرگردانین.
    یاشار- چه زحمتی، وظیفه است. حالا کجا بودی؟
    -پیش بهناز.
    سیا- خدا رو شکر که سلامتی و در ضمن ببخشید که دست خالی و بدون گل و شیرینی آمدم.
    لبخندی زدم و گفتم: تو خودت گلی دیگه گل رو می خوای چیکار.
    سپهر زیر چشمی چپ چپ نگاهم می کرد و سیاوش که راضی به نظر می رسید لبخندی زد. چون در این چهار سال همیشه جروبحث داشتیم و زیاد تحویل اش نمی گرفتم.
    بعد از خوردن چای، چون دیروقت بود خداحافظی کردند و رفتند، سپهر هم برای بدرقه پایین رفت.
    من هم به اتاق خواب رفتم تا هر چه زودتر بخوابم، دقایقی بعد سپهر آمد و کنارم دراز کشید و در حالی که صورتم را با دستش نوازش می کرد گفت: معذرت می خوام که زدمت.... حرفشو قطع کردم و گفتم:
    دستتو بکش کنار چون دیگه حنات پیش من رنگ نداره و ما به درد هم نمی خوریم. چون تو هم خسته شدی هم من.
    سپهر- آخه لعنتی حداقل بگو جرم من چیه و چه گناهی رو مرتکب شدم که مستحق این چنین رفتاری باشم.
    لحظه ای سکوت کرد و دوباره گفت: آخر عزیز دلم نمی شد همون موقع که اومدی با زبون خوش می گفتی که کجا بودی، تا من دست شکسته، دست روت بلند نمی کردم؟ ببخشید می دونم کار اشتباهی کردم ولی به من حق بده داشتم دیوونه می شدم.
    پوزخندی زدم و برای اینکه شکی نکند گفتم: حق با توئه، من هم معذرت می خوام.
    خنده من باعث شد فکر کنه که همه چیز به خوبی و خوشی تمام شده، وقتی کینه ای از کسی به دلم گرفتم تا تلافی نکنم آرام نمی شوم وسیلی که به صورتم زده بود باید پس می دادم.
    تا نیمه های شب بیدار بودم و به دنبال راه چاره ای می گشتم. چون چند روزی به امتحانات پایان سال نمانده بود و باید حسابی درس می خواندم تا هر چه زودتر از دست ددرس و دانشگاه برای همیشه خلاص می شدم این طوری خیال سپهر از دست من آسوده میشد که سرم گرم درس است و متوجه کارهای اون نیستم.
    صبح وقتی به دانشگاه رفتم مثل سابق، و شاید هم بیشتر با شراره گرم گرفتم. فرنوش مات و مبهوت نگاهم می کرد و برای همین به بهانه ای کنارم کشید و گفت: دختر مگه دیوانه شدی، دیروز سه ساعت برات روضه خوندم، حالا داری باهاش دل میدی و قلوه می گیری.
    -صبر کن می فهمی، چه فکری تو کله امه وقتی پته اشو ریختم رو آب متوجه میشی، راستی تا یادم نرفته بهت بگم در مورد کارت هم نگران نباش با پدر شوهرم صحبت کردم و قرار شده هر وقت مدرکتو گرفتی اونجا کار کنی.
    با خوشحالی بغلم کرد و چندبار صورتم را بوسید و گفت: نمی دونم چطوری ازت تشکر کنم، تا عمر دارم این خوبی تو رو فراموش نمی کنم که اینقدر تو فکرم بودی.
    -به قول شراره پس دوستی برای چی خوبه؟
    با ناراحتی سرش را تکان داد و گفت: خیلی دلم می خواست کمکت کنم ولی نمی دونم چطوری، افسوس که این بی چشم و رو دستمزد خوبی های تو رو اینجوری میده. اگه کمکهای تو نبود الان به جای درس خودن باید گدایی می کرد.
    -بی خیال، من به خاطر رضای خدا بهش کمک کردم، نه به خاطر خلق خدا. به قول سعدی:
    تو نیکی می کن و در دجله بنداز که ایزد در بیابانت دهد باز
    بعد از تعطیل شدن کلاسم وقتی بیرون رفتم، سیاوش را جلوی درب دانشگاه دیدم. زیاد تعجب نکردم، چون می دانستم تا علت چیزی را نداند ول کن نیست. جلو رفتم و بعد از سلام و احوالپرسی پرسیدم: چی شده آقا سیا که اینجا اومدی، خبری شده؟
    -قبل از اینکه حراست سر بسره بیا از اینجا بریم، بعد با هم حرف می زنیم.
    چون ماشینش را نیاورده بود به طرف ماشین من رفتیم. وقتی سوار شدیم پرسید: سر چی دعوا کرده بودید، گوشه لبت هم که ورم کرده بود، عزیز دل محمود خان.
    نگاهی به صورتش انداختم و جواب دادم: طعنه می زنی، آره؟ گوشه لبم از کشیده های تو ورم کرده سیاوش خان.
    -نه طعنه نمی زنم. ولی همچین روزی رو پیش بینی می کردم.
    -همه مردا، سر و ته یه کرباسن و تا به چیزی که می خواستن دست پیدا نکردن هر کاری انجام میدن. وقتی به دست آوردن مقل یه دستمال کثیف می اندازن دور.
    آه بلندی کشید و گفت: نه اشتباه می کنی، من از بچگی بهت علاقه داشتم. ولی اون موقع، معنی عشق رو نمی فهمیدم. بزرگتر که شدم فهمیدم این عشقه، نه علاقه ای بین دختر عمو و پسر عمو! اگه دوست نداشتم الان اینجا نبودم. می بینی که مثل یاشار نتونستم فراموشت کنم و یکی دیگه رو جایگزین کنم.
    -الان برای گفتن این حرفها خیلی دیر شده چون من سپهر رو خیلی دوست دارم و نمی خوام بهش خیانت کنم. حالا هر چقدر هم باهم مشکل داشته باشیم.
    -من هم نیومدم که آب گل آلود ماهی بگیرم و یا خدایی نکرده باعث جدایی شما بشم. اگر هم قبلا بهت حرفی زدم از روی علاقه و حسادت بوده.
    لبخندی زد و ادامه داد: در ضمن اگه زن خیانتکاری بودی خودم سرتو از تنت جدا می کردم، چون تعصب و غیرتی که تو خون ماست این اجازه رو نمی ده که به هم خیانت کنیم، دلیل اومدنم فقط به خاطر حل مشکلته، نه چیز دیگه.
    -فکر نمی کردم که اینقدر دوستم داشته باشی که بخوای تو این شرایط کمکم کنی.
    -برای اینکه هیچ وقت به اطرافیانت توجه نکردی تا عشق و علاقه اونارو ببینی. افسوس که تا سومین نفر از راه رسید و دوبار ابراز علاقه کرد اونو انتخاب کردی.
    لحظه ای مکث کرد و دوباره ادامه داد: خوب بی خیال! حالا که گذشته ها گذشته بریم سر اصل مطلب.
    آهی کشیدم و گفتم: من مشکلی ندارم که تو بخوای کمکم کنی.
    -دروغ نگو. پس چرا دعوا کردین، چرا کتکت زد. یعنی می خوای بگی من احمق ام و چیزی حالیم نیست. می دونی غزال تو عادت بدی که داری این که وقتی کار از کار گذشته دردتو میگی، آخه چرا؟ تو رو به روح بابابزرگ قسم میدم بگو چی شده، شاید تونستم کمکت کنم.
    دقایقی به سکوت گذشت و من این سکوت را شکستم و گفتم: تو هم قسم بخور که هر چی میگم بین خودمون بمونه و شر به پا نکنی.
    -به ارواح خاک پدربزرگ قسم می خورم که امروز هر چی از تو شنیدم همین جا بمونه و شر به پا نکنم.
    با بغض جواب دادم: الان بیش از یک ساله که منتظرم.
    شرم و حیا مانع شد که دردم را بگویم که خوشبختانه سیاوش پیش دستی کرد و گفت: حامله نمیشی آره؟
    سرم را به علامت تایید تکان دادم که دوباره گفت: پیش دکتر رفتی شاید ایراد از سپهر باشه.
    -سپهر اصلا از این موضوع خبر نداره و پیش دکتر هم نرفتم چون می ترسم که بگه هیچ وقت قادر به مادر شدن نیستم و من طاقت این حرف رو ندارم.
    بی اختیار اشکم سرازیر شد، سیاوش هم سکوت کرده و حرفی نمی زد. تا اینکه گفت: تو که هیچ وقت توسو نبودی، چرا اینجوری شدی. حتما باید پیش روان پزشک بری و بعدا هم به دکتر زنان مراجعه کنی. خدا رو شکر با پیشرفت علم، درمون خیلی از دردها آسون شده. غزال روحیه تو خیلی ضعیف شده و نیاز به درمون داری.
    -آخه درد من که فقط این نیست، از طرفی هم سپهر فقط پسر می خواد و دیگه اینکه به تازگی پای کس دیگه ای در میونه.
    سیاوش چشمانش را بست و گفت: خدای من این همه درد رو چطوری تحمل می کنی و دم نمی زنی، پس بگو چرا به این روز افتادی. حالا طرف کیه میشناسی؟
    -آره، دوست دانشگاهیم شراره. از وقتی که پدربزرگ و عمو فوت شدن پاش به خونمون باز شد. به اسم دوست می اومد دیگه نمی دونستم اط پشت می خواد بهم خنجر بزنه. چون چند بار یکی دیگه از همکلاسیام با سپهر دیدنش.
    -به نظر من باید به عمو و زن عمو هم اطلاع بدی و باهاشون در میان بذاری. چون اینطوری هم خودت از بین میری و هم زدگیت داغون میشه.
    -بدون مدرک که نمیشه چیزی رو ثابت کرد. من باید مطمئن بشم، بعد.
    -باید چند روز تعقیبشون کنی و دور از محیط خونه مچشون رو بگیری. میگم شاید خواست خدا بود که بچه دار نشی و زندگی یه طفل معصوم هم اسیر طوفان و تباهی نشه. حالا اگه اجازه بدی من این کارو می کنم، ولی باید اول اون عوضی رو نشونم بدی.
    -تو که نمی تونی از کار و زندگیت دست بکشی و زاغ سیاه اونا رو چوب بزنی.
    -غزال دیگه از این حرفا نزن، ناسلامتی تو دختر عمو و هم خون منی. باید بهت کمک کنم.
    لحظه ای سکوت کرد و سپس گفت: غزال به نظر من بهترین موقع سالگرد پدربزرگ ایناست. تو چنر دوزی که ارومیه بمونی خیال اونا از بابت تو راحت میشه. و اونوقت من سر موقع خبرت می کنم. چطوره؟
    -خیلی خوبه.
    -در مورد بچه هم باید خودت تصمیم بگیری و تنها توصیه من اینه که به دکتر مراجعه کنی.
    -الان نمی تونم، چون نمی خوام ذهنم بیش از این درگیر این ماجرا بشه. چون این ترم، آخرین ترم منه، هر طوری شده باید درسارو پاس کنم. ولی سیا یادت باشه تو به من قول دادی و قسم خوردی. کسی نباید بویی ببره چون نمی خوام به خاطر من چند خانواده بهم بریزه.
    -مطمئن باش تا زمانی که تو نخوای قفل دهان من باز نمی شه.
    بعد از گرفتن شماره موبایل و شماره شرکت سیاوش، ازش خداحافظی کردم و به خانه رفتم. خودم را سخت درگیر درس و کتاب کرده بودم و کمتر سربه سر سپهر می گذاشتم و او هم کاری به کارم نداشت. و دیگر مثا گذشته در درسهایم کمکم نمی کرد. فقط گهگاهی در کارهای خانه کمک حالم بود. انگار واقعا خسته شده بود و محیط خانه تبدیل به محیطی سرد و بی روح شده بود. اغلب شبها، خسته و بی حال می آمد و اگر شبی زود می آمد، سرگرم تماشای تلویزیون بود و کمتر با هم حرف می زدیم. دیگر مطمئن بودم که شبها با شراره بیرون می روند و خستگی بهانه ای است برای رد گم کردن.
    فشار عصبی از یک طرف و فشار درسها از طرفی دیگر از من آدمی تندخو و بد اخلاق ساخته بود. سر مسائل بی خود و بی ارزش به اطرافیانم پرخاش می کردم بخصوص با سپهر. خودم هم از دست خودم عاصی و شاکی شده بودم ولی نمی دانستم چیکار کنم.
    بعد از پایان آخرین امتحانم، نفس راحتی کشیدم. جلوی آینه نگاهی به خودم انداختم. دیدم بی خوابی و بی اشتهایی از من زنی لاغز و تکیده ساخته و چیر و شکننده شده بودم.
    آثار غم در چهرام هم نمایان بود و احتیاج به تکیه گاه محکم داشتم تا درخت زندگیم را که ریشه اش در حال خشکیدن بود در خاک نگه دارم. عشق و محبت و توجه سپهر بود که می توانست نجاتم دهد و تن سرد و بی روحم را به زندگی گرم و امیدوار کند.
    عصر ساعت پنج بود که زنگ در زده شد. خیال کردم یکی از همسایه هاست. وقتی در را باز کردم سپهر با یک جعبه شیرینی و دسته گلی جلوی در ایستاده بود تعظیمی کرد وگفت: سلام عرض می کنم خانم مهندس، اجازه میدین بیام تو.
    شاد و مسرور از جلوی در به کنار رفتم و گفتم: سلام از ماست قربان، خواهش می کنم بفرمائید داخل، منزل خودتونه.
    خیلی وقت میشد که سپهر را این چنین شاد و سرحال و خندان ندیده بودم. آغوش گرمش را برویم گشود و گفت: بیا بغلم که از شر هر چی درس و دانشگاه راحت شدیم. پاک زندگیمون بهم ریخته بود.
    مثل ماهی دور از آب با دیدن دریا، خودم را به آغوشش سپردم تا با گرمای تنش گرم شوم. دستش را بر سرم کشید وگفت: غزال دیگه از این به بعد تو آرامش زندگی می کنیم. آسوده و راحت باور کن برای این روز لحظه شماری می کردم.
    قسمت 40


    سپهر.
    -جانم.
    -هنوز منو دوست داری.
    صورتم را بین دستانش گرفت و گفت: خوب معلومه که دوست دارم. تو همه چیز منی. درد تو درد من هم هست. غصه تو، غصه منم هست و من زمانی شادم که تو شاد باشی. حالا بیا بشینیم و یه خورده حرف بزنیم که دلم ترکید.
    روی مبل کنارش نشستم و گفت: اول بگو ببینم امسال باز هم ارومیه میری یا نه.
    یک دفعه با این حرف دلم لرزید، سعی کردم خونسردی ام را حفظ کنم و گفتم: خوب برای سالگرد که حتما میرم.
    -اینو که می دونم و خودم حتما میام، می خواستم طبق قولی که پارسال بهت داده بودم چند روزی هم به فرانسه پیش سهند بریم.
    از عمو جان پرسیدم گفت سهند نمی آید تا بتونه برای عروسی یاشار و فرشته بیاید. راتی خانم مهندس کی افتخار همکاری با ما رو می دید؟
    -شاید از اول مهر، چون می خوام این دو ماه و حسابی استراحت کنم. شاید هم یکسال مرخصی بدون حقوق گرفتم.
    چون مدتی بود حرف بچه را نمی زد می خواستم علت اش را بدانم.
    سپهر-چرا؟
    -چون می خوام تمرین بچه داری بکنم و حامله بشم.
    کمی به فکر فرو رفت و گفت: نه هنوز یه کمی زوده و تو آمادگی لازم برای بارداری رو نداری. بدنت خیلی ضعیف شده و اول باید دوباره به باشگاه بری تا تن ات مثل سابق بشه بعد.
    سرم را تکان دادم، فکر کرد حرفهایش را قبول کرده ام. ولی در درونم غوغایی به پا شد و یک دفعه شروع به لرزیدن کردم. سپهر با تعجب و پریشان پرسید: غزال چی شده، چرا می لرزی؟
    فورا بلند شد و پتو آورد و روی دوشم انداخت ولی بدن من گرم نمی شد. مثل بید می لرزیدم. پتوی دیگری آورد و دورم پیچید و بعد از اینکه قرص هایی را که دکتر برایم تجویز کرده در دهنم گذاشت گفت:
    -نترس الان زود خوب میشی.
    -سرم گیج میره و چشمام سنگین شده.
    -دراز بکش و سرتو بذار رو پام و بخواب.
    دراز کشیدم و کم کم به خواب رفتم. وقتی چشم باز کردم دیدم سرش را به لبه مبل تکیه داده و خوابیده است. نگاهی به ساعتم کردم که سه نیمه شب بود. دلم به حالش سوخت و آهسته صدایش کردم چشم که باز کرد لبخندی زد و گفت: بیدار شدی عزیزم، پاشو بریم راحت سرجات بخواب.-چرا صدام نکردی و ایم چند ساعت رو نشسته خوابیدی.
    -خواستم راحت بخوابی و خستگی ات برطرف شه.
    -سپهر من گرسنه ام، تو چی؟ نمی خوای چیزی بخوری؟
    -اتفاقا جسم و روح من سخت گرسنه شون شده.
    خنده ای کردم و گفتم: چس ناقلا اول با شیرینی هایی که خریدی از خودمونیم پذیرایی می کنیم و بعد میریم می خوابیم.
    -بهتر از این نمی شه خانم.
    دو هفته بین ما و رفتن به ارومیه مانده بود و در این فاصله رفتارم نسبت به سپهر تغییر کرده بود. چون او نیز خیلی بهم توجه می کرد. درست سه روز قبل از مراسم سالگرد، دسته جمعی رهسپار ارومیه شدیم. سپهر سعی داشت خاطرات سال قبل را در ذهنم زنده کند ولی باز حال من دگرگون شده و غیر از مراسم خاک سپاری خاطره دیگری در ذهنم تداعی نمی شد. طوری که یک دفعه سست و بی حال شروع به لرزیدن کردم. به خصوص در روز مراسم در گورستان هر کسی مرا میدید شروع به پچ پچ می کرد و این کارشون سخت آزارم می داد، دلم می خواست به جایی خلوت پناه ببرم اما این کار عملی نبود برای همین وسط مراسم چنان حالم بد شد که تمام فامیل مضطرب و نگران دور سرم جمع شده بودند. حالت تهوع و سرگیجه داشتم. تمام بدنم درد می کرد و از شدت درد به خودم می پیچیدم، فورا آمبولانس خبر کرده ومرا به بیمارستان رساندند. دکتر بعد از معاینه سرم وصل کرد و آمپولی تزریق کرد، کم کم از دردم کاسته شد و به خواب رفتم. تا صبح مامان بالای سرم بیدار نشسته بود. صبح دکتر دوباره معاینه ام کرد و اجازه مرخصی داد. با سپهر و بابا که به دنبالمان آمده بودند به خانه برگشتیم.
    روز بعد به غیر از عمو محمود و زن عمو سیمین همه می خواستند به تهران برگردند. خیال می کردم سپهر هم مرا با خودش می برد. وقتی ازش سوال کردم جواب داد: فعلا تو چند روزی اینجا بمون و استراحت کن. تا بعدا خودم بیام دنبالت و با هم برگردیم.
    بعد از رفتن آنها، دختر عمه ها و دختر عموها، همه و همه، سعی می کردند که مثل گذشته دور هم جمع شویم ولی جای خالی پدربزرگ و خان عمو همه را عذاب می داد و نمی شد مثل گذشته شاد و بی خیال باشیم. من بیش از همه ناراحت بودم، چون دلهره و دلشوره، مثل زالو، خونم را می مکید بخصوص شبها، با تنها شدنم فکر و خیال سپهر و شراره دیووانه ام می کرد.برای همین پنهانی هر روز به سیاوش زنگ می زدم و از اوضاع و احوال آنها با خبر می شدم. هر چند که او می گفت که فعلا که خبری نیست. ولی طرز حرف زدنش مرا به شک و گمان وامی داشت.
    ده روز در اضطراب و بی خبری سپری شد، آخر روز دهم زنگ زدم و با عصبانیت گفتم: سیاوش مگه تو بهم قول ندادی که کمکم کنی. مگه قسم نخوردی؟ پس چرا راستش رو نمی گی.
    -آخه غزال با این وضعیتی که تو داری چی بگم.
    با التماس گفتم: واقعیت رو.
    کمی من و من کرد و بعد گفت: راستش هر روز بعد از آمدن سپهر، شراره هم می آید و دو بار هم...
    ساکت شد. با عصبانیت فریاد کشیدم: دوبار چی؟ چرا ساکت شدی و زجرم میدی.
    -دوبار تا صبح خونه شما مونده. چون تا صبح دم درتون کشیک دادم و دیدم صبح با هم بیرون رفتن. اگه فکر می کنی دروغ می گم و می خوام زندگی توبهم بریزم بیا و خودت ببین.
    -چطوری بیام که سپهر متوجه نشه.
    -باید بی خبر بیایی.
    -باشه.
    بعد از قطع کردن تلفن پیش عمو محمود رفتم و گفتم: عمو جون میشه امروز منو بفرستی تهران، دلم برای خونه و زندگیم تنگ شده.
    عمو- چند روزی بمون تا با هم بریم.
    -نه عمو نمی تونم،دیگه طاقت ندارم.
    عمو- چشم دختر شیطون به این زودی دلت برای شوهرت تنگ شد. نه به سالهای قبل که به زور به تهران می بردیمت نه به حالا.
    -فقط خواهش می کنم به مامان اینا و سپهر نگید، چون می خوام غافلگیرشون کنم.
    -اینم به چشم، زود آماده شو تا بریم فرودگاه.
    تند تند وسایلم را جمع کردم و به همه و همه سفارش کردم که اگر کسی زنگ زد، حرفی از رفتن من به تهران نزنن. به کمک دوستان و آشنایان عمو بلیط جور شد. نمی دانم از شانس خوبم بود یا بد اقبالیم. از سالن انتظار به سیاوش تلفن کردم تا دنبالم بیاید. ساعت یک ربع به سه، به تهران رسیدم. سیاوش برای اینکه شناخته نشویم با ماشین یکی از دوستانش به دنبالم آمده بود.
    جلوی خانه با کمی فاصله داخل ماشین به انتظارشان نشسته بودیم. قلبم به شدت می تپید، دل تو سینه ام نبود و احساس می کردم به آخر خط رسیدم و چیزی به مرگم نمانده بود.
    درست سر ساعت شش و نیم سپهر به خانه آمد و یک ساعت بعد شراره. دقایقی بعد از ماشین پیاده شدم که سیا گفت: می خوای چیکار کنی؟
    -می خوام برم داخل.
    -من هم باهات بیام؟
    -نه تو ماشین منتظرم باش. من به تنهایی میرم.
    دست ودلم می لرزید. به سختی توانستم در را باز کنم. آهسته بالا رفتم. آپارتمان ما در طبقه آخر قرار داشت. وقتی جلوی در رسیدم اضطراب تمام وجودم را در برگرفته بود. خواستم گوشم را به در بچسبانم ولی نیاز به این کار ندیدم چون بلند حرف می زندند و می خندیدند.
    شراره- حالا کی میاد؟
    سپهر- هفته آینده میرم دنبالش چون با دکتر هماهنگ کردم و باید بستری بشه تا مشکل حل بشه و گرنه خیلی سخته. هر چند که خانواده اش با این کار موافق نیستند.
    شراره خنده کش داری کرد وگفت: پس باید برای ملاقات به تیمارستان بریم.
    سپهر- تیمارستان خنده داره، کاری نکن تو رو هم ببرم اونجا.
    و به دنبالش خنده بلندی سر داد. به زور خودم را کنترل کردم چون به شدت می لرزیدم.
    شراره- سپهر؟
    -جانم.
    شراره- به جای اینکه این همه خودتو عذاب بدی طلاقش بده، خودتو راحت کن. آخه می دونی اون شب چی شد...؟
    دیگر اختیار را از دست دادم و کلید را انداختم و در را باز کردم. هر دو از دیدنم میخکوب شدند. سپهر که انتظار دیدنم را نداشت با تته و پته پرسید: تو... کی اومدی.... چرا ... خبر ندادی.
    جلو رفتم و با دستهای لرزانم کشیده ای به صورتش زدم و گفتم: چون می دونم عاشق سورپریزی آشغال کثافت.
    فورا بیرون دویدم. چون نمی توانستم طاقت بیاورم، سپهر صدایم می کرد و من بدون اینکه بیایستم گریه کنان پایین رفتم و سوار ماشین شدم و گفتم: زودتر برو، دیگه تموم شد.
    به پهنای صورتم اشک می ریختم. چنان زار می زدم و های های گریه می کردم که گویی عزیزم را از دست داده ام. لحظه ای چشمم به سیاوش افتاد دیدم او هم گریه می کنه. وقتی آرام شدم، سیاوش پرسید: حالا می خوای چیکار کنی، کجا میری؟
    -خونه.
    -خونه؟؟؟
    -اون جهنمه نمی گم منظورم خونه بابا ایناست، تا فردا تکلیفمو با این احمق مشخص می کنم. فقط خواهشا با کسی در این مورد حرف نزن چون نمی خوام پای تو هم این وسط کشیده بشه. فقط قبل از رفتن به خونه برین جایی نیم ساعت بشینیم بعدا بریم خونه.
    به پارک ملت رفتیم و ساعتی آنجا نشستیم، چند بار صورتم را شستم تا کمی حالم بهتر شود و از سرخی چشمانم کاسته شود. چون اگر با آن وضع مرا می دیدند سکته می کردند.
    جلوی خانه سیاوش مرا پیاده کرد و رفت. وقتی زنگ زدم مامان با شنیدن صدایم گفت: غزال تویی؟ چرا بی خبر اومدی.
    -چون دلم براتون تنگ شده بود.
    وقتی بالا رفتم دیدم هر دویشان با نگرانی جلوی در ایستاده اند. بابا زودتر پرسید: دخترم مشکلی پیش اومده؟ چون چند ساعت پیش که با ساناز حرف می زدیم چیزی نگفت.
    -اجازه میدین بیام تو، یا همین دم در می خواین بازجویی کنین . آخه چه اتفاقی قراره بیافته؟ حوصله ام سر رفت اومدم، یعنی دلم تنگشده بود حالا راحت شدین.
    با گفتن این جمله از جلوی در کنار رفتند و من به داخل رفتم. بی حال روی تخت ولو شدم، مامان برایم چایی آورد.
    مامان- غزال راستش رو بگو چی شده ایم موقع شب بی خبر اومدی و خونه خودتون هم نرفتی.
    نگاهی به صورت هر دو که نگرانی در آن موج می زد کردم. سعی کردم خونسردی ام را حفظ کنم و راحت بتوانم حرف بزنم: راستش من این ده روز خیلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که دیگه نمی تونم با سپهر زندگی کنم و اومدم ازش جدا بشم. یعنی طلاق.
    هر دو با چشمانی از حدقه دراومده گفتند: چی؟ طلاق.
    بابا- دختر می فهمی چی میگی، مگه عقل تو از دست دادی. دیگه اصلا حرفش رو هم نزن، فهمیدی؟
    سرم را که در حال انفجار بود بین دستانم گرفتم و گفتم: اگه شما این کار رو نکنید من خودم انجام میدم، فهمیدین.
    مامان- تو بیخود می کنی، مگه تو بزرگتر نداری که هر کاری خواستی بکنی، پاشو مانتو بپوش، تا ببریمت خونه خودت.
    دیگر عنان از دست دادم و گفتم: من دیگه پامو اونجا نمی ذارم حتی اگه بمیرم.
    صدای تلفن باعث شد تا ساکت شوم. یایا گوشی را برداشت و بعد از سلام و احوالپرسی گفت: آره اومده یه خورده کسالت داشت رفته بخوابه.
    سپس اشاره به من گفت: سپهر می خواد باهات حرف بزنه.
    پوزخندی زدم و با صدای بلند گفتم: من دیگه باهاش کاری ندارم، بین ما همه چی تموم شده.
    بابا بعد از قطع کردن تلفن شماره ای را گرفت:
    -الو سلام خوبی عمو جون، عمو محمود اونجاست. پس گوشی رو بده.
    -سلام محمود، این دختر انگار عقل اش پاره سنگ برداشته، اومده میگه می خوام از سپهر طلاق بگیرم.
    -به تو نگفت چرا می خواد این کارو کنه؟... من هم همین رو می گم. پس فردا پاشو بیا اینجا ببینیم چه خاکی باید توسرم بکنم. این نفره که می خواد تو خانواده ما طلاق بگیره، فکر آبرو حیثیت ما رو نمی کنه. فردا چطور می تونم تو روی سعید اینا نگاه کنم. نمی گن چرا با زندگی پسر ما بازی کردی.
    با فریاد گفتم: مگه من خلاف می کنم که اینجوری صجت می کنین، انگار قتل کردم که آبروتون بره. اصلا می دونین چیه، آره من دیوونه شدم عقلمو از دست دادم.
    دوباره شروع بع لرزیدن کردم، از لرز دندانهایم بهم می خورد و این دردی بود که تازگی ها موقع عصبانیت به سراغم می آمد. بابا فورل خداحافظی کرد و مامان برایم پتو آورد. هردوتاشون گریه می کردند.
    -مامان از اون قرصهایی که تو کیفم هست بده بخورم.
    بعد از خوردن قرصهایم کمی آرام شدم و مامان گفت: پاشو بریم رو تخت دراز بکش، پاشو عزیزم.
    به کمک مامان به اتاق رفتم و روی تخت دراز کشیدم. مامان لبه تخت نشسته بود و همانطور اشکش سرازیر بود می گفت: آخه این چه بلایی بود سرت اومد. آخه دردت چیه، که اینقدر آب شدی، و به این روز افتادی. عزیزم ما نباید بدونیم مشکل تو چیه. هر چقدر هم که پیش دکتر رفتی بی فایده بود. اگه با سپهر مشکل داری بگو! هر چند اون بیچاره هم نمی دونه ناراحتی تو از چیه. درست یک ساله که روح و روانت مریض شده، آخه عزیزم تو زندگی چی کم داری که ما نمی دونیم. و اگه هم به خار مرگ اوناست باید بگم چاره ای جز تحمل نداریم واین شتری که در خونه همه می خوابه. پس بیچاره شوهرت چه تقصیری داره که باید بسوزه.




  21. 2 کاربر پست آوینا عزیز را پسندیده اند .

    Ďŗêẳmÿ Ğįřl (08-15-2011),پارلا (04-03-2012)

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین