انتخاب رنگ سبز انتخاب رنگ آبی انتخاب رنگ قرمز انتخاب رنگ نارنجی
خوراک آر اس اس


•٠·˙ تبلیغات ایران پردیس با قیمت مناسب ..٠·˙


http://www.iranpardis.com/up/do.php?img=493


  آخرین ارسالات انجمن

تبلیغات ایران پردیس
تبلیغات ایران پردیس تبلیغات ایران پردیس

+ ارسال موضوع جدید
صفحه 1 از 6 123 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 58

موضوع: رمان زیبای "الهه شرقی"

  1. Top | #1



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    56.35
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,448
    میزان امتیاز
    620

    New2 رمان زیبای "الهه شرقی"

    رمان زیبای "الهه شرقی"

    رمان زيباي الهه شرقي

    از


    رويا خسرو نجدي

    مقدمه:

    در ميان اين همه هياهو، هنوز صداي گامهاي الهه عشق در پس كوچه هاي شهرمان به گوش مي رسد و سايه نحيف و خسته اي كه با زانواني ناتوان به اين سو و آن سو مي رود و چشماني منتظر كه به اميذ يافتن گمشده اي فضاي خالي از نور را مي كاود.گمشده اي كه در بهاري ترين روز خدا روزنه اي آبي را به سوي تيرگي چشمان خواب آلود گشود و سكوت پائيزي ترين غروب تا آبي بيكران آسمان پر كشيد.
    هنوز گرمي نگاهي گلبرگ هاي حيات را نوازش مي دهد و دستان بي قراري آرامش خواب هاي ياس آلود را برهم ميزند، و لبخندي سحرآميز قله هاي تيرگي را فتح مي كند و معجزه عشق جنگل سرد و زمستاني جانهاي خفته را به بهاري شكوهمند و سبز پيوند مي دهد. . باز صداي گامهاي الهه عشق در سكوت پرهياهوي پس كوچه هاي شهرمان مي پيچد و تا هميشه به سادگار مي ماند. و حكايت آن گونه آغاز مي شود كه در گذر لحظه ها وجود بي قراري قطره قطره ذوب مي شود و جام هستي فرو مي ريزد. ناخواسته سفري آغاز مي شود، بي علت دل به سويي به پرواز در مي آيد و در جايي در عمق غربت فرود مي آيد و آرامش مي يابد.
    حادثه اي كه حتي تصورش ناممكن مي نمايد به وقوع مي پيوندد و شعر سفر جاودانه مي شود. غريبه اي آشنا با دل و جاني آزرده آشنا مي گردد، شيشه عمر اندوه با گرمي آبي نگاهي ذوب مي شود و مجنوني آواره بيابانهاي آهن و آسمانخراش مي گردد تا در جايي در عمق درياي آبي عشق به آرامشي ابدي دست يابد.
    با اين همه او هنوز سرگردان است و در سفري بي بازگشت جاده هاي شهر عشق را مي پيمايد. و تو اي آشنا اگر روزي در پس كوچه هاي اين شهر تب آلود به غزيبه اي سرگردان با دو چشم دريايي رسيدي نشان كوي دوست را به صداقت نگاه و غربت قلب عاشقش پيشكش كن كه او مسافري است كه از فرسنگها دورتر از اينجا به قصد رسيدن به قصر رؤياهايش با كوله باري از غربت و اندوه به شهر شما سفر كرده است، او را بشناس و درياب.

    نويسنده




  2. محل تبليغات شما    موزيک روز
     
  3. Top | #2



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    56.35
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,448
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    فصل اول:

    تمام اندامش به شدت مي لرزيد، حتي با فشار دندانهايش نمي توانست لرزش محسوس لبهايش را مهار كند. انعكاس كلمه ي ((برگشته)) همچنان در مغزش مي پيچيد و سرش را به دوران مي انداخت. به زحمت بر خود مسلط شد و آرام و لرزان به سوي اتاقش رفت، در را گشود و خود را بر روي تخت انداخت. چشمهايش را چندين بار باز و بسته كرد. او واقعاً در اتاقش بود. نه خواب بود و نه خيال و جمله اي كه شايد بارها در عالم واقع مي شنيد (( يعني واقعاً او برگشته بود؟)) هر جند نمي توانست باور كند ولي حقيقت داست. او بالاخره بازگشته بود،اما چرا حالا؟ و آيا اين بازگشت آن گونه كه پيش از اينها تصورش را مي كرد او را خوشحال مي نمود؟ مدتها بود كه ديگر انتظارش را نمي كشيد. شايد درست از همان اولين روزي كه رفته بود؟ اما اكنون اين بازگشت ناگهاني و غير مترقبه، چون زلزله اي آرامش شيرين زندگيش را بار ديگر به ويراني مي كشيد و اين آغاز فصل جديدي بود كه پايانش ناپيدا بود و مه آلود.
    خودش را روي تحت مچاله كرد. اعصابش چنان درهم ريخته بود كه احساس مي كرد فكرش از كار افتاده و مغزش را خوابي عميق و سنگين ربوده است. به زخمت از جا برخاست و خود را مقابل پنجره اتاقش كشاند. پنجره اي كه روزهاي بسيار در انتظار يك خبر خوش مقابلش مي نشست و با ابرهاي دلگير آسمان پنجره اشك مي ريخت. امروز هم باران مي باريد و آسمان پنجره پر از ابرهاي دلگير و سياه بود و ذهن آشفته ي او به جاي پيشروي در زمان حال به مرور گذشته ها مي پرداخت و پلكهاي خسته اش را روي هم مي كشاند.
    ***
    چشمانش را كه گشود باز همان تصوير كهنه و تكراري در آينه جا گرفت. چقدر دلش مي خواست به جاي اين تصوير كهنه كه سالها از تكرار آن در آينه مي گذشت،تصوير چهره ديگري در قلب آرام و صاف آينه حا مي گرفت. چهره اي كه لبخندي بر لب، نشاطي در چهره و شوري در نگاه داشت. شايد چهره خود او سالها پيش از اين و يا يك چهره تازه....
    تصوير در، كه در آينه از هم گشوده شد، چهرا اش درهم رفت. مي توانست حدس بزند چه كسي وارد اتاق خواهد شد و لحظه اي بعد تصوير پدر با همان قامت متوسط و چهره هميشه نگران در حالي كه با انگشت موهاي سپيدش را مرتب مي كرد، در كنار تصوير او در دل آينه جا خوش كرد. لحظه اي سكوت برقرار شد. گويا پدر براي تسلط بر خود به اين سكوت نياز داشت. سپس در حاليكه سعي مي كرد كاملاً خوددار باشد، در آينه نگاهي به چهره دختر جوان انداخت و گفت:
    -هنوز حاضر نشدي بابا؟
    دختر جوان پوزخندي زد و بي حوصله پاسخ داد:
    -تا چند دقيقه ديگه كارم تموم ميشه. شما برو من خودم ميام.
    -زود باش دختر... نمي شد امروز يه كم زوئتر كلاس رو تعطيل مي كردي؟
    دختر جوان با حالتي عصبي از جا حست، مقابل پدر ايستاد و با خشم گفت:
    -نه نمي تونستم زودتر بيام. حالا چي شده؟ آسمون به زمين رسيده و ما خبر نداريم؟ اصلاً چرا بايد عجله كنم؟ اين دوتا معلوم نيست چند ساله دارن با هم زندگي مي كنن، جالا راه افتادن اومدن اينجا واسه ما جشن عروسي را انداختن كه ما رو مسخره كنن يا خودشون رو؟
    پدر لحظه اي به سياهي عميق چشمان دخترش كه برق خشم،گيرايي عجيبي به آنها بخشيده بود، نگريست و با آنكه مي دانست حق با اوست، قيافه اي حق به جانب به خود گرفت و پاسخ داد:
    - تو حق نداري راخع به عموت اين طوري حرف بزني كيميا.
    - مگه دروغ مي گم؟
    - هر حرف راستي رو بايد هوار كشيد؟ حالا بحث رو كنار بذار و زودتر حاظر شو. بعد از اين همه گوشه نشيني حالام كه بالاخره از لاكت بيرون اومدي نمي خوام مردم فكر كنن...
    كيميا با عصبانيت حرف پدر را قطع كرد و گفت:
    - نه... اصلاً... منم نمي خوام... البته كه نمي خوام مردم بگن از وقتي شوهرش ولش كرده رفته سراغ يه دختر بلوند آمريكايي، داره دق مي كنه... نمي خوام فكر كنن از وقتي شوهرم هر جا نشسته علني گفته از اولم منو نمي خواسته و به زور پدرش با من ازدواج كرده، منزوي شدم... مي فهمي پدر؟ من خوب مي دونم كه شما آبرو داريد و نمي خوايد تو جنگي كه با پدر اردلان به راه انداختيد بازنده باشيد. شما مي خوايد من بزنم،برقصم و هوار بكشم، خوشحالم كه زندگيم بر باد رفت، خوشحالم و از شادي تو پوست خودم نمي گنجم كه كلمه مبارك (( مطلقه)) كنار اسمم نشسته و تو اين جامعه لعنتي هكه جا جاي منه. شادم از اين كه تو اين چند ماه حتي جرأت نكردم با پسر باغبون خونه مون سلام عليك كنم... چرا دست از سرم بر نميدارين؟ از جون من چي مي خواين؟ يعني چي مونده كه بخواين؟ يه روزي روي من معامله كردين و مجبور شدم با پسري ازدواج كنم كه هيچ علاقه اي بهش نداشتم و فرداش گفتين معاملات شما دو تا پول پرست به هم خورده و زندگي ما هم بايد به هم بخوره تا تقاص كار شما رو پس بديم... حالا ديگه چي ميگين پدر عزيزم؟ چرا نمي زارين با درد خودم بسوزم و بسازم و بميرم؟
    درست زماني كه آخرين فرياد كيميا در اتاق پيچيد، يك بار ديگر در باز شد و زني سراسيمه خود را داخل اتاق انداخت و بلافاصله گفت:
    - باز آشوب به پا كردي؟ حدا ازت نگذره. چرا دست از سر اين بچه بر نمي داري؟
    پدر دستپاچه پاسخ داد:
    - به حون خودت... به جون خودش من چيزي نگفتم اَختر. نمي دونم چرا يه دفه عصباني شد.
    اختر چشم غره اي به شوهرش رفت و به سوي كيميا دويد و در حالي كه اشكهايش را پاك مي كرد دلسوزانه گفت:
    - چيه مادر؟ چرا گريه مي كني؟ مثلاً اومدي عروسي ها. اين طوري فرياد مي كشي، صدات ميره پايين.
    كيميا گوشه چشمانش را با دستمال خشك كرد و پاسخي نداد. مادر نگاه پر رنج و نگرانش را به او دوخت و دوباره گفت:
    - زود باش مادر جون آماده شو.الان عروس رو ميارن... بيا پائين ببين چه خبره. جوونا دارن خودشون رو خفه مي كنن. فقط تو تك و تنها نشستي اين بالا و غصه مي خوري... همه سراغت رو مي گيرن.
    كيميا بغضش را به زحمت فرو داد و بريده بريده گفت:
    - ميدونم... ميدونم... الان ميام.
    بعد دوباره حلوي آينه نشست و در آن مادرش را ديد كه با عصبانيت با پدر نجوا مي كرد. پدر سرش را پائين انداخته بود و حرفي نمي زد. وقتي حرف هاي مادر تمام شد، هر دو آهسته از اتاق خارج شدند. كيميا باز به تصوير خود در آينه نگاه كرد و پوزخندي زد و گفت: (( گل بود به سبزه نيز آراسته شد. فقط اين گريه لعنتي رو، اين صورت مات و رنگ پريده كم داشت تا همه فكر كنن روحم رو احضار كردن.))
    بعد با بي ميلي كيف لوازم آرايشش را روي ميز خالي نمود و سعي كرد با وسايل آرايش، رنگ و جلاي تازه اي به چهره بدهد. وقتي كارش تمام شد، دوباره نگاه خريدارانه اي به صورتش كرد و لبخندي از سر رضايت زد و در حال برخاستن زمزمه كرد: (( خدا بيامرزه پدر اوني كه رنگ و روغن رو اختراع كرد.))
    و بعد از اتاق خارج شد. روي اولين پله كه ايستاد، آرزو كرد كه اين جشن كذايي هرچه زودتر خاتمه يابد. بعد به ناچار پله ها را طي كرد و به سمت حياط بزرگ خانه مادر بزرگ به راه افتاد. حق با مادر بود. بچه ها حسابي سر و صدا راه انداخته بودند و اين به نظر كيميا خيلي بي معني و مسخره مي آمد. وقتي به جمع نزديك شد، اولين كسي كه به استقبالش آمد مادر بود و بعد از او عمه، زن عمو ها و ديگر اعضاي فاميل كه با نگاههاي موشكافانه حلاجي اش مي كردند.
    كيميا از نگاههايشان احساس تنفر مي كرد. گويا آنها منتظر بودند بعد از متاركه، ظاهرش هم تغيير كرده باشد. شايد روي سرش دنبال شاخ و كنار پاهايش دنبال يك دم بلند و به حاي كفشهايش منتظر سٌم بودند. از اين تصور، لبخند تمسخر آميزي لبانش را از هم گشود و در حالي كه سعي مي كرد خود را كاملاً بي تفاوت نشان دهد، همراه دختر عموهايش و به اصرار آنها به سوي ميز جوانها رفت. در همان حال فتانه دختر عمويش با همان شيطنت هميشگي كنار گوشش زمزمه كرد:
    - كيميا! با من بيا تا يه چيز جالب بهت نشون بدم.
    كيميا با تعجب به چشمان او كه از شسطنت برق مي زد نگاه كرد و گفت:
    - يه چيز جالب؟! مثلاً چي؟
    - تنها قوم و خويش عروس خانم كه در جشن شركت فرمودن.
    كيميا خنده اش گرفت، اما با بي تفاوتي شانه بالا انداخت و سؤال ديگري نكرد و همراه فتانه به سوي ميزي كه او اشاره مي كرد، حركت كرد. از آن فاصله خشايار و اشكان پسر عمه هايش، الهام و امير عموزاده هايش و دو نفر ديگر را كه پشت به او نشسته بودند، ديد. موهاي زيتوني و بلند يكي از آنها كه با حالتي خوش فرم پشت گردنش را پوشانده بود، توجه كيميا را به خود جلب كرد و حدس زد او بايد غريبه اي باشد كه فتانه از او حرف مي زد. با اين حال تا رسيدن به سر ميز حرفي نزد.
    وقتي نزديك ميز رسيدند همه از جا برخاستند حتي غريبه ي مو بلند. كيميا با تك تك آنها احوالپرسي كرد. وقتي به خشايار رسيد، او نگاه دلجويانه اش را به چشمان كيميا دوخت و گفت:
    - بابت اون موضوع واقعاً متأسفم. هيچ كدوم از ما باور نمي كرديم كه...
    كيميا بلافاصله حرف خشايار را قطع كرد و گفت:
    - آره مي دونم... از لطفت ممنونم.
    خشايار حرف ديگري نزد و كيميا نگاهش را به غريبه دوخت. او جواني بود با قدي كمي بلندتر از حد معمول و اندامي ورزيده، چشماني يكدست آبي تيره داشت و نگاهش پر از شيطنت هاي كودكانه بود كه با سنش كه شايد 27، 28 ساله مي نمود، سنخيتي نداشت. در همان حال، فتانه رو به كيميا كرد و گفت:
    - ايشونم همون آقايي هستن كه داشتم تعريفشون رو مي كردم... رابين، خواهر زاده ي زن عمو.
    كيميا با تعجب نگاهي به صليب طلايي رنگي كه با زنجيري پهن و كوتاه به گردن رابين متصل شده بود، انداخت و گفت:
    - رابين...؟ آهان همون رابيت هود معروف، منتهي بدون كلاه و تيركمون. نه؟
    صداي خنده جمع به هوا برخاست؛ رابين هم با بي خيالي جالبي با صداي بلند شروع به خنده كرد. بعد دستش را پيش آورد، كيميا نگاهي به چشمان درخشان و صورت ظريف و بچه گانه رابين انداخت و در حاليكه حود را عقب مي كشيد، گفت:
    - معذرت مب خوام.
    رابين باز با همان حالت بي تفاوت لبخند مليحي زد و گفت:
    - نه... من معذرت مي خوام. فراموش كرده بودم كه شما...
    كيميا لحظه اي به او كه حرفش را نيمه كاره گذاشته بود، خيره ماند. فارسي را با لهجه انگليسي و به طرز شيريني صحبت مي كرد، ولي از اينكه با به كار بردن كلمه ي شما، خود را از ديگران جدا ساخته بود خنده اش گرفت و زير لب نجوا كرد: (( روشن فكر اروپا رفته... شما!))
    بعد آهسته روي صندلي نشست، ولي هنوز كاملاً جا به جا نشده بود كه هلهله ورود عروس و داماد در گوشش پيچيد. با بي ميلي از جا برخاست و به در باغ نگاه كرد. عروس و داماد شانه به شانه هم وارد شدند و كيميا از همان فاصله تشخيص داد كه عروس خانم لااقل پانزده سال از داماد مسن تر است. او پيراهن سفيد ساده و كوتاهي بر تن داشت به گونه اي كه اگر تور روي موهايش را بر مي داشت مسلماً هيچ شباهتي به يك عروس نداشت. ولي صورتش را با آرايش غليظي پوشانده بود كه كيميا فكر مي كرد باز هم براي پوشاندن چين و چروكهاي صورت عروس خانم چهل و چند ساله كافي نبود و با هر خنده ي عروس خانم، هزاران چين و چروك چون چاله هاي عميق از هر گوشه ي صورتش سر بر مي آوردند و لبهايش با آن رژ لب سرخ آتشين به پهناي تمام صورتش باز مي شد. (( واقعاً سليقه ي عمو نادر، نادر بود!))
    وقتي عروس و داماد مقابل ميز آنها قرار گرفتند، عمو نادر پيش از همه دست كيميا را گرفت، او را به سوي خود كشيد و رو به همسرش گفت:
    - اينم كيميا، برادر زاده ي بسيار عزيز من... كيميا جان همسرم ايزابل.
    عروس خانم يكي از همان لبخند هاي خوفناكش را نثار كيميا كرد و با لهجه بسيار وحشتناكي گفت:
    - خوشوقتم عزيزم.
    كيميا با تكان سر لز آنها تشكر كرد و برايشان آرزوي خوشبختي نمود. بعد در حاليكه به صحبت هاي او با بقيه گوش مي كرد، به نظرش رسيد بر عكس آنچه پيش از اين عمو گفته بود، زبان فارسي ايزابل نه تنها خوب نبود، بلكه افتضاح هم بود. بيچاره زبان فارسي!
    عروس و داماد پس از آنكه عروس خانم چندين بار خواهر زاده اش را بوسيد، از كنار ميز آنها رد شدند. كيميا آهسته از فتانه پرسيد:
    - مگه عمو نگفته بود خانمش ايرانيه...؟ مادر بزرگشون ايراني بوده.
    فتانه شانه هايش را بالا انداخت و پاسخ داد:
    - چه مي دونم. اينا كه همه اسماشون خارجيه!
    كيميا زير چشمي نگاهي به رابين انداخت و گفت:
    - اينم كه صليب گردنشه... چه جور مسلمونيه!؟ اون موقع كه عمو زنگ ميزد خونه ما و بابا مخالفت مي كرد مي گفت دختره ايرانيه، مسلمونن و از اين حرفا، حالا چه طور شده؟
    - كيميا تو راستي حرفاي عمو نادر رو باور كردي؟ مگه نگفته بود يه فارسي اي حرف مي زنه كه نگو، اين قدر خوشگله كه حساب نداره، پس كو؟ چرا به چشم ما نمياد؟ مي دوني به نظر من خواهر زاده اش رو مي گرفت خيلي بهتر بود.
    كيميا با تعجب به فتانه نگاه كرد و گفت:
    - خواهر زادش ديگه كيه؟
    فتانه به رابين اشاره كرد و گفت:
    - خب اين ديگه... تو رو خدا نگاش كن عين عروسكه. پسر به اين قشنگي ديده بودي؟



  4. Top | #3



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    56.35
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,448
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    كيميا در حالي كه نمي توانست خنده اش را مهار كند، گفت:
    - خجالت بكش فتانه! حالام دير نشده، عموت كه عرضه نداشت، شماها اقدام كنين.
    فتانه با چشم به الهام اشاره كرد و گفت:
    - اگه فرصت بدن چشم.
    كيميا باز به خنده افتاد و در همان حال نگاهش به نگاه رابين كه بچه ها دسته جمعي سرش ريخته بودند و دستش مي انداختند، تلاقي كرد. او واقعاً بيشتر به پسر بچه ها شباهت داشت تا مردان. نگاهش ساده و بي آلايش بود و خنده هايش از ته دل و كودكانه و با شيطنت خاصي از پس همه بچه ها بر مي آمد. كيميا با آن كه از او خوشش آمده بود،ولي هر بار كه او دوشيزه خانم صدايش مي كرد، دلش مي خواست با مشت به فرقش بكوبد. ضمن آن كه بايد اعتراف مي كرد زبان فارسي او واقعاً بهتر از خاله اش بود.
    آرنج فتانه را كه روي پهلوي خود حس كرد، سرش را به طرف او خم كرد. فتانه آهسته گفت:
    - بيا يه خورده از اين اطلاعات بگيريم.
    - حالا كه ديگه كار از كار گذشته، اطلاعات به چه دردي مي خوره؟
    - باشه از هيچي كه بهتره، بذار سر از كار اين عمو نادر در بياريم.
    كيميا لبخندي زد و گفت:
    - عجب شيطوني هستي. خيلي خوب بگيريم.
    فتانه چشمكي زد و رو به رابين پرسيد:
    - آقا رابين! شما تا حالا ايران اومده بوديد؟
    رابين كاملاً به طرف آنها برگشت، اما به جاي آنكه به فتانه نگاه كند به كيميا نگاه كرد. طوري كه كيميا تصور كرد صداي فتانه را با او اشتباه گرفته، اما برعكس تصورش وقتي رابين لب باز كرد نگاهش را به فتانه دوخت، گفت:
    - بله. يك بار با دوستام اومدم.
    فتانه سري تكان داد و اين بار پرسيد:
    - هيچ شده دلتون واسه اينجا تنگ بشه؟
    رابين لحظه اي با تعجب به فتانه نگاه كرد و گفت:
    - بايد براي اينجا دلتنگي مي كردم؟
    - خب آره. هر چي باشه ريشه ي خونواده ي شما تو اين كشوره.
    رابين اين بار با تعجب بيشتري به فتانه نگاه كرد و پس از لحظه اي مكث كه به اعتقاد كيميا صرف جمله بندي فارسي كلمان شد؛ گفت:
    - كي يه همچين حرفي زده؟
    به جاي فتانه، الهام پرسيد:
    - مگه مادر بزرگ شما ايراني نيست؟
    رابين خنده ي بلندي كرد و بعد از چند بار سرش را تكان داد و قاطعانه پاسخ داد:
    - نه!
    بچه ها با تعجب به يكديگر نگاه كردند و فتانه دوباره پرسيد:
    - جدي مي گيد؟
    - بله كاملاً. مادر بزرگ من ايراني نبود، اما پدر بزرگم مدتي در ايران كار مي كرده، براي همين هم خاله ايزابل ايران متولد شده. فقط همين.
    خشايار نگاهي به كيميا كرد و با خنده گفت:
    - دختر دايي جان! معني ايراني بودن رو هم فهميديم.
    كيميا با بي تفاوتي شانه بالا انداخت و الهام در حالي كه از جا بر مي خاست، گفت:
    - خيلي خوب بچه ها. حالا وقت اين حرفا نيست.
    بعد رو به رابين كرد و ادامه داد:
    - خب شايد شما ايراني نباشيد،ولي مسلماً به رقص ايراني علاقه داريد... پس بهتره كه بلند شيد.
    رابين سري تكان داد و با لبخند گفت:
    - معذرت مي خوام خانم. من با رقص فارسي آشنايي ندارم، ولي تماشا كردن رو خوب بلدم.
    الهام خنده اي كرد و گفت:
    - قبوله، ولي بعد نوبت شماست. غير فارسي هم باشه پذيرفته مي شه.
    رابين باز لبخند زد و الهام خيلي زود بچه ها را از صندلي هايشان جدا كرد. وقتي به كيميا رسيد، نيشخندي زد . گفت:
    - بلند شو خانم. شما كه ديگه آزادي.
    كيميا با خشم نگاهش كرد و پاسخي نداد. خشايار پادرمياني كرد و گفت:
    - دختر دايي! افتخار نمي دي؟
    كيميا نگاهي به خشايار و نگاهي به الهام كرد و گفت:
    - من فعلاً قصد ندارم آزاديمو جشن بگيرم.
    الهام وقيحانه باز گفت:
    - ولي من شنيدم اردلان جشن گرفته، اونم تو هيلتون.
    كيميا احساس كرد قلبش در تماس با آهن مذاب به سوزشي دردناك افتاد، با اين حال با زحمت بسيار بر خود مسلط شد و پاسخ داد:
    - منم گذاشتم واسه زماني كه يه زوج خوش قيافه ي فرانسوي پيدا كردم.
    خشايار با تعجب به كيميا نگاه كرد، ولي او با بي تفاوتي از هر دوي آنها رو گرداند. اما الهام كه ظاهراً دست بردار نبود، دوباره گفت:
    - اِ... پس بيخود نيست كه مي خواي تشريف ببري سوربن. مي خواي آزادانه دنبال آلن دلن بگردي.
    كيميا با خشم دندانهايش را به هم سائي ولي قبل از آنكه پاسخي بدهد، صداي رابين افكارش را درهم ريخت:
    - كي مي خواد بره سوربن؟
    فتانه بلا فاصله پاسخ داد:
    - كيميا خانم، دانشجوي ترم آينده ي دانشگاه سوربن.
    رابين چند لحظه اي به كيميا نگاه كرد، بعد لبخندي پر شيطنت زد و نگاهش را از او برگرداند. كيميا كه اصلاً متوجه منظور رابين نشده بود، با تعجب به او نگاه كرد، ولي او هيچ عكس العمل ديگري از خود نشان نداد.
    وقتي بچه ها از ميز دور شدند، كيميا جهت صندلي را طوري تغيير داد كه آنها را نبيند. حالا او، رابين و اشكان تنها بودند. رابين خلاف آنچه به الهام قول داده بود، اصلاً تماشاگر خوبي نبود و بي هيچ توجهي به بچه هها با اشكان مشغول صحبت بود. در همان حال آقاي الوند پدر اشكان به ميز آنها نزديك شد. او با همان نگاه مهربان هميشگي، چند جمله اي با كيميا صحبت كرد و بعد به اشكان گفت:
    - بابا، پاشو ماشينت رو از سر راه بردار. آقاي مرتضوي مي خواد بره بيرون كار داره.
    اشكان بلافاصله از جا برخاست و با گفتن جمله ي (( معذرت مي خوام، الان بر مي گردم))، همراه آقاي الوند به طرف در باغ رفت.
    كيميا كه با رابين تنها مانده بود، بلافاصله از جا برخاست و با خود انديشيد، (( حالا زوده كه خاله زنكها شروع كنن به وراجي!))
    رابين لحظه اي نگاهش كرد و بعد با لحني كودكانه پرسيد:
    - شما ديگه كجا مي ريد؟ من تنها مي مونم.
    كيميا خنده اش گرفت و پاسخ داد:
    - مي رم يه تلفن ضروري بزنم.
    رابين باز با همان حالت بچه گانه گفت:
    - حالا صبر كن يه نفر بياد، بعد برو.
    كيميا اين بار نتوانست خنده اش را مهار كند و در حالي كه مي خنديد، بي اختيار نشست و در همون حال گفت:
    - خيلي خوب مامان مي شينم كه تنها نموني.
    رابين لحظه اي متفكرانه به او خيره ماند و بعد گفت:
    - منظورتون از مامان چي بود؟ يعني من مادر شما هستم؟
    كيميا به زحمت خنده اش را فرو داد و گفت:
    - نخير آقا، يعني اين كه من مادر شما هستم.
    اين بار رابين با صداي بلند خنديد و بعد بي آن كه از كيميا رنجيده باشد، پاسخ داد:
    - حالا كه اينطوره، لطفاً براي من ميوه پوست بكن مادر.
    كيميا با تعجب به او نگاه كرد و پاسخ داد:
    - عجب رويي داري بچه آمريكايي!
    رابين باز هم با صداي بلند خنديد و گفت:
    - خب پوست نكن. چرا دعوا داري؟ اميدوارم سه ترم پشت سر هم تو سوربن مشروط بشي.
    كيميا چشمان گرد شده از تعجبش را به رابين دوخت و گفت:
    - تو چي گفتي؟
    - هيچي گفتم سه ترم مشروط بشي.
    - واقعاً كه...
    - عصباني نشو. حالا چي مي خواي بخوني بچه شرقي؟
    - چه كار داري؟
    - بازپرسم.
    - ما يه اصطلاح بهتري هم داريم.
    رابين لحظه اي متفكرانه به كيميا نگاه كرد و بعد گفت:
    - خودم بلدم، ولي بهتر نيست يه كم مؤدب باشي؟
    كيميا بي اختيار لبخند زد و بعد آهسته گفت:
    - معذرت مي خوام. راستش فكر نمي كردم فارسي تو اينقدر خوب باشه.
    رابين كه حالا باز همان حالت بي تفاوت را به خود گرفته بود، گفت:
    - خيلي خوب. يادم باشه اگه يه روز يه بچه شرقي رو تو غرب ديدم با فحشهايي كه معني شون رو نمي دونه ازش پذيرايي كنم.
    كيميا باز خنديد و گفت:
    - گفتم كه معذرت مي خوام... در ضمن بناست شيمي بخونم.
    رابين سري تكان داد و پاسخي نداد و كيميا از زير چشم نگاهي به آبي دريايي چشمان او كرد و بي اختيار لبخندي تحسين آميز زد، در همان لحظه صداي رابين به گوشش خورد كه گفت:
    - Dous Fracais?Pavlez
    كيميا لحظه اي حيرتزده به او نگاه كرد و بعد گفت:
    - آهان فرانسه، آره كلاس مي رم.
    بعد دوباره با تعجب به رابين نگاه كرد و گفت:
    - شما فرانسه بلديد؟
    رابين لبخند پر شيطنتي زد و پاسخ داد:
    - نه چندان.
    كيميا شانه هايش را بالا انداخت و گفت:
    - ما كه بالاخره نفهميديم شماها كجايي هستيد. عمو ميگه ايراني، خودت فرانسه حرف مي زني، خاله ات كه جديدترين نوع زبان فارسي رو حرف مي زنه. ما كه راستي راستي گيج شديم.
    رابين لبخني زد و گفت:
    - چيه، مرموزيم؟ مي ترسي؟ يا شايد هم فارسي حرف زدن ما ناراحتتون مي كنه؟
    - فارسي شما كه نه، ولي خالتون روح همه ادبا و شعراي ايراني رو از حافظ و سعدي گرفته تا پروين و بهار رو آشفته مي كنه.
    رابين خنده ي بلندي سر داد و گفت:
    - شما خيلي رك و راحت حرف مي زنيد. من از جانب خاله به خاطر لهجه ي افتضاحش از شما معذرت مي خوام. تازه، خبر نداريد قبل از اين مراسم، من و عموي شما كلي باهاش تمرين كرديم تا اين چهار تا كلمه فارسي رو ياد گرفته. بي استعداده، چي كار كنيم؟
    كيميا سري تكان داد و در همان لحظه چشمش به الهام افتاد كه غضب آلود به سوي آنها مي آمد. لبخندي زد و از جا برخاست. رابين با تعجب به او نگاه كرد و گفت:
    - راستي اين كه پرسيدي اهل كجا هستيم، خودم هم درست نمي دونم، ولي شناسنامه ام مي گه متولد بالتيمور هستم.
    كيميا در حالي كه سعي مي كرد بحثش را با رابين قبل از رسيدن الهام، تمام كند، گفت:
    - ممنون.
    رابين با تعجب نگاهش كرد و پرسيد:
    - بابت چي؟
    كيميا كه تمام حواسش متوجه الهام كه چند قدمي بيشتر با او فاصله نداشت بود، سر سري گفت:
    - همون چيزي كه گفتي ديگه.
    رابين جهت نگاه كيميا را دنبال كرد و با خنده معني داري گفت:
    - نترس! اينقدر رقصيده كه نفس نداره.
    كيميا بي اختيار دوباره نشست و با تعجب گفت:
    - منظورت چيه؟
    رابين موهاي قشنگ و زيتوني رنگش را در هوا تكان داد و گفت:
    - هيچي يعني اينكه فعلاً جنگ فيزيكي صورت نمي گيره.
    كيميا كه از تيز هوشي رابين حيرت كرده بود، بي اختيار به رويش لبخند زد. رابين يكي از ابروهايش را ببه زيبايي بالا انداخت و در حالي كه زيباترين نگاههايش را پيشكش كيميا مي كرد، پرسيد:
    - شما خنديدن هم بلديد؟
    رسيدن الهام به كنار ميز، فرصت پاسخ را از كيميا سلب كرد و او ترجيح داد سكوت كند. الهام همان طور ايستاده نفس زنان گفت:
    - مزاحم كه نيستم؟
    به جاي كيميا، رابين پاسخ داد:
    - از نظر من كه زياد نه.
    الهام طعنه رابين را نشنيده گرفت و صندلي كنار او را اشغال كرد. كيميا كه در رفتن مردد بود، همچنان بر جاي خود نشست. الهام لبخندي به پهناي صورتش زد و گفت:
    - خب، نظرتون راجع به هنر ايراني چيه؟
    رابين چشمكي به كيميا زد و گفت:
    - عالي بود خانم. واقعاً عالي.
    الهام نگاه معني داري به كيميا كرد و به طعنه گفت:
    - البته هنرمند تر از منم اينجا هست، منتهي امروز نمي دونم چرا حوصله اش رو نداره.
    كيميا به الهام چشم غره اي رفت، ولي رابين با نگاهي تحسين آميز به كيميا لبخند زد و گفت:
    - فكر كنم اين ديگه از بد شانسي ماست.
    كيميا با عصبانيت پاسخ داد:
    - جاي شما بودم، هر چرندي رو كه مي شنيدم باور نمي كردم.
    رابين متواضعانه لبخندي زد و پاسخ داد:
    - هر چي شما بگيد. اگر اصرار داريد باور نكنم خب نمي كنم. چرا ديگه عصباني مي شيد؟
    كيميا كه سعي مي كرد بر خود مسلط شود، لبخندي زد و پاسخ داد:
    - نه، عصباني نيستم.
    به جاي رابين، الهام كه از نحوه ي برخورد رابين با كيميا هم شاكي بود، پاسخ داد:
    - مي دوني رابين خان! دختر عموي من تازگيها خيلي بد اخلاق شده. البته نه با همه... تا جايي كه من مي دونم، امشب هم به اين مجلس، زوركي اومده. از وقتي پذيرش دانشگاه رو گرفته، خيلي كلاسش رفته بالا. ديگه هيچ كس رو تحويل نمي گيره.
    كيميا با عصبانيت به الهام نگاه كرد، ولي او بي اعتنا ادامه داد:
    - عمو جان مي گه كيميا مي خواد بره نتردام، راهبه بشه.
    رابين با تعجب به كيميا نگاه كرد و گفت:
    - مگه شما هم راهبه مي شيد؟
    قبل از آنكه كيميا پاسخي بدهد، الهام گفت:
    - نه به اون نحو كه شما فكر مي كنيد. منظورم اينه كه ترك دنيا كنه. شما باورتون مي شه اونم تو يه كشور آزاد بدون مزاحم...
    كيميا كه تحملش را از دست داده بود با عصبانيت تقريباً فرياد كشيد:
    - ساكت شو. به تو هيچ ربطي نداره كه من مي خوام چيكار كنم. من براي خودم زندگي مي كنم.
    و بعد از جا بلند شد. الهام خنده اي كرد و گفت:
    - چي شده؟ چرا عصباني شدي؟ باهات شوخي كردم. بي جنبه، واقعاً كه... مي دوني كيميا بهت برنخوره، ولي با اين اخلاقي كه تو داري اگه منم جاي اردلان بودم، همون كاري رو مي كردم كه اون كرد.
    بغض راه گلوي كيميا را سد كرد. نگاهش هاله اي از غم در خود گرفت و بي آن كه پاسخي بدهد از ميز آنها دور شد.
    ***
    - گوش كن كاوه جان، تو بهتره فقط براي زندگي خودت تصميم بگيري و به ديگران هم كاري نداشته باشي. من به اندازه ي كافي براي خانواده ام فداكاري كردم. بهتره به حاي نصيحت كردن من، دست اون شازده خانم رو بگيري و سري به خانوادت بزني. تو اگه واقعاً تا اين حد كه نگران اونا هستي، حداقل نه سالي يكبار، دو سال يكبار بهشون سري بزن.
    - من اينجا گرفتارم دختر. تو كه اونجا هستي ولشون نكن برو. تو نمي دوني مادر و پدرمون چقدر ناراحتن. حق هم دارن اگه تو بري، حسابي تنها مي شن.
    - خب اينكه مشكل بزرگي نيست آقا. تا حالا من پيششون بودم، حالا تو بيا.
    - اين چه حرفيه؟ خودت خوب مي دوني كه من نمي تونم بيام. من اينجا خونه زندگي دارم. تو كه بيخود و بي جهت مي خواي خودت رو آواره كني، اين كار رو نكن. تو چطور مي خواي چند سال تك . تنها تو يه مملكت غريب زندگي كني؟ اصلاً رفتن تو به فرانسه درست نيست. من اگه جاي پدر بودم، هيچ وقت اين اجازه رو بهت نمي دادم.
    كيميا با عصبانيت فرياد كشيد:
    - اولاً من از كسي اجازه نگرفتم كه بخواد بده يا نده، ثانياً چطور واسه خودت خوب بود واسه من ايراد داره؟
    - تو چرا نمي فهمي؟ واسه ي من اين چيزا عيب نيست. من مَردم ولي تو يه زني، اونم يه زن مطلقه.
    چشمان كيميا براي لحظه اي سياهي رفت. بالاخره از آنچه مي ترسيد به سرش آمد و اين جمله ي شوم را شنيد. چقدر شكيبايي كرده بود كه اين جمله را نشنود، ولي حالا... لرزش محسوسي لبهايش را به حركت در آورد و نگاهش رنگي از غم به خود گرفت. تمام خشمش را در صدايش جمع كرد و بر سر برادرش فرياد كشيد:
    - لطفاً خفه شو! لازم نكرده براي من تصميم بگيري. مردي به جنسيت نيست، به غيرته كه تو نداري.
    صداي كاوه از آن سوي خط بلند شد:
    - چرا عصباني مي شي خواهر؟ من... من كه منظوري نداشتم. براي خودت مي گم. فردا مردم برات هزار جور حرف در ميارن. ميگن آزاد شد رفت پي عياشي...
    كيميا با عصبانيت سخن كاوه راقطع كرد و فرياد كشيد:
    - گفتم خفه شو.
    و بعد گوشي را محكم روي دستگاه كوبيد. سعي كرد بغضش را مهار كند. خودش را روي ميز تلفن رها كرد و چشمانش را به روي هم فشرد. در همان حال صداي باز شدن در را شنيد، اما حوصله باز كردن چشمهايش را نداشت. از صداي پاها، ورود مادرش را تشخيص داد، ولي باز هم بيصدا به همان حال باقي ماند. صداي گامهاي مادر لحظه به لحظه نزديكتر مي شد و بالاخره دستهاي نوازشگر او را روي موهايش احساس كرد. چشمهاي پر از اشكش را لحظه اي از هم گشود، و نگاهش را به مادر دوخت و آهسته زمزمه كرد:
    - مادر! يعني من واقعاً يه زن مطلقه هستم؟



  5. Top | #4



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    56.35
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,448
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    مادر او را در آغوش كشيد و پاسخ داد:
    - به حرفهاي كاوه گوش نكن. اون عقل درست و حسابي نداره. تو نبايد از دستش ناراحت بشي.
    كيميا نگاه پر درد مادر را كه ديد به زحمت لبخندي زد و گفت:
    - ولي حق با اونه مادر. كاوه همون حرفهايي رو زد كه همه پشت سرم مي زنن. حتي گاهي جلوي روم هم با گوشه و كنايه مي گن. مادر چرا بايد سرنوشت من اينطوري بشه؟
    اختر خانم به زحمت بغضش را فرو داد و با لبخندي اندوهناك پاسخ داد:
    - نگران نباش عزيزم، همه چيز درست مي شه. من اطمينان دارم، فقط بايد يه كم حوصله كني. وقتي از اينجا بري، كم كم همه چيز يادت مي ره. تو دختر مقاومي هستي، اينطور نيست؟ من مطمئنم كه اين مشكلات كوچيك هيچ وقت نمي تونه شيرزن منو از پا دربياره. بهم بگو دخترم... بگو كه من درست مي گم. بگو كه تو مي توني از پس مشكلات بر بياي.
    كيميا لحظه اي به چشمان نگران و منتظر مادر خيره ماند و بعد گفت:
    - آره مادر، مطمئن باشيد. حق با شماست. به زودي همه چيز درست مي شه. هيچ كس نميتونه گريه منو ببينه.
    اختر خانم لبخندي از روي رضايت زد و گفت:
    - آفرين دخترم! تو باعث افتخار ما هستي.
    كيميا غصه دار پرسيد:
    - مادر از اين كه مي خوام تركت كنم از من دلخوري؟
    - نه عزيزم. تو اون كاري رو بكن كه فكر مي كني درسته. اصلاً هم به اين چيزا فكر نكن. من و پدرت به بود و نبود تو هم مثل نبودن كاوه عادت مي كنيم. من به انتظار اون روز كه دخترم خانم مهندس بشه و برگرده و دهن همه ي حرف مفت زنهاي فاميل رو ببنده، جلوي همين پنجره مي شينم و منتظر مي مونم تا ببينم دخترم كي چمدون به دست با يه مدرك مهندسي با درجه عالي تو اين كوچه دوباره پيداش مي شه.
    كيميا چند لحظه اي به مادر خيره ماند و بعد آهسته زمزمه كرد:
    - مطمئن باشيد مادر. قول مي دم شما رو به آرزوتون برسونم و سر بلندتون كنم.
    مادر باز دستي به موهاي دخترش كشيد و گفت:
    - من به تو اطمينان دارم عزيزم، ولي تو هم بايد من و پدرت رو ببخشي. ما ندونسته و ناخواسته زندگي تو رو سياه كرديم. باور كن دخترم كه هيچ كدوم از ما نمي خواستيم كه اين اتفاق پيش بياد و حالا كه داري از اينجا مي ري دلم مي خواد يه زندگي تازه شروع كني. بدون عذاب و بدون ناراحتي چيزهايي كه اينجا داشتي و از دست دادي... تو كه ما رو مي بخشي نه؟
    كيميا به نشانه ي تأييد سر تكان داد و مادر دوباره گفت:
    - آفرين عزيز دلم. اينم يادت باشه كه پدرت به هر حال يه پدره، هر چند كه در مورد زندگي تو مرتكب اشتباه بزرگي شد و شايد براي همينم هست كه اين بار در مقابلت سكوت كرده تا اون كاري رو كه به نظرت درست مياد انجام بدي. رفتن تو براي من و پدرت آسون نيست. ما آرزو داشتيم تو اينجا در نزديكي ما زندگي كني و ما شادي در آغوش كشيدن نوه هامون رو حتي براي يك بار هم كه شده تو زندگي احساس كنيم، ولي ظاهراً سرنوشت خوابهاي ديگه اي براي ما ديده. ما هم قصد كرديم تسليم اون چيزي بشيم كه پيش مياد. دختر قشنگم! دعاي خير من و پدرت هميشه با توئه و همين براي موفقيت تو كافيه، فقط سعي كن عاقل باشي و خودت رو خيلي غذاب ندي. مطمئن باش كه ما همه تو رو دوست داري، خيلي بيشتر از هميشه. ما به روح بزرگ تو و قدرت تحملت افتخار مي كنيم. حتي كاوه هم در مورد تو همين نظر رو داره. تو پيروز اين ميدون هستي، من بهت قول ميدم.
    كيميا ناباورانه به مادر نگاه كرد ولي داش نيامد با او مخالفت كند. لبخندي زد و گفت:
    - من تمام سعي ام رو مي كنم.
    - آفرين دخترم. دلم مي خواد كاري كني كه اردلان و خانوادش به خاطر از دست دادن گوهري مثل تو تا آخر عمر حسرت بخورن. دلم مي خواد همه بفهمند كه دختر من يه شير زن واقعيه.
    كيميا دلسوزانه اشكهاي مادر را پاك كرد و در دل گفت: (( مادر! چقدر به خاطر من بايد اشك بريزه.)) و بعد سعي كرد حالتي بي تفاوت و شاد به خود بگيرد و در همان خال گفت:
    - خانم ببخشيد. مي گن رسم نيست پشت سر مسافر گريه كني، شگون نداره.
    مادر بار ديگر كيميا را در آغوش كشيد و گفت:
    - مادر فداي اين مسافر چشم سياه.
    كيميا لبخندي زد و از جا برخاست. مادر گفت:
    - من كه هر چي به ذهنم مي رسيد چپوندم تو چمدوناي تو. خودت چيز ديگه اي تو نظرت نيست؟
    - نه مادر جون. باور كن اونجا قحطي نيومده. همه چيز هست.
    - مي دونم هست، ولي به خوبي اينجا نيست.
    - باشه، دست شما درد نكنه، ولي تو رو خدا خيلي خودتون رو به زحمت نندازيد.
    - نه مادر جون. چه زحمتي؟ واسه تو نكنم واسه كي بكنم؟ من كه غير از تو كسي رو ندارم.
    كيميا نگاهي به آسمان ابري چشمان مادر كرد و گفت:
    - تو رو خدا دوباره شروع نكن مامان. كم كم داري از رفتن پشيمونم مي كني ها.
    اختر خانم به زحمت خنده اي كرد و پاسخ داد:
    - بيخود مي كني. تو بايد بري و با يه دنيا افتخار برگردي.
    كيميا نزديك مادر آمد و با خنده اي گفت:
    - به شرط اين كه شما اينقدر بي تابي نكني.
    اختر خانم به سختي بغضش را فرو خورد و گفت:
    - من و بي تابي؟ حرفا مي زني كيميا ها؟ خانم مهندس! من كه گفتم كلي به رفتن تو اميد بستم، پس ديگه از اين حرفا نزن. اين فكرها رو هم دور بريز.
    كيميا لحظه اي به چشمان مادر خيره شد و با خود انديشيد،(( چشمان همه ي مادرها وقتي دروغ ميگويند اين حالت را به خود مي گيرد.))
    مادر كه خيره خيره به كيميا نگاه مي كرد، با تعجب پرسيد:
    - چيه؟ چرا اينجوري منو نگاه مي كني؟
    - علت خاصي نداره، فقط مي خوام سير نگاهتون كنم. ايرادي داره؟
    مادر در حالي كه از جا بر مي خاست، لبخندي زد و گفت:
    - ايرادي نداره دختر كوچولوي احساساتي.
    كيميا به طرف مادر برگشت، لبخندي زد و گفت:
    - بهم قول بديد وقتي من اينجا نيستم خيلي خودتون رو اذيت نكنيد، باشه؟
    - باشه عزيزم، ولي در مقابل، دلم مي خواد تو هم به من قول بدي كه مواظب خودت باشي.
    - منم قول مي دم مادر جون. شما اصلاً نگران نباشيد.
    مادر براي پنهان كردن اشكهايش، از كيميا روي گرداند و به سوي در اتاق رفت و در همان حال گفت:
    - زرشگ و زعفرون و سبزي خشك برات گذاشتم. چهار مغز هم يه كيسه پر كردم ولي نبات يادم رفته. برم بذارم نكنه اونجا سرديت بشه.
    كيميا در حالي كه خروج مادر را نگاه مي كرد، با صداي بلند خنديد و گفت:
    - اين همه سال تو تهرون سرديم نشده، حالا حتماً اونجا سرديم مي شه.
    مادر از بيرون در با صداي بلند پاسخ داد:
    - كار از محكم كاري عيب نمي كنه.
    و در همان حال انديشيد، اين بدترين زماني است كه ممكن است دختري خوانواده اش را ترك كند. از متاركه ي پر جنجال او و شوهرش فقط چند ماه ميگذشت و مادر احساس مي كرد دختر جوانش هنوز به پرستاري روحي و جسمي نياز دارد. با اين حال بي هيچ اعتراضي صبورانه خود را به دست بيرحم تقدير سپرده بود...
    ***
    تا آنجا كه به ياد داشت واژه ي مسافر هميشه در ذهنش بازتاب غريبي ايجاد مي كرد، ولي اكنون كه به خودش اطلاق مي شد، معناي تازه تري مي يافت. او اكنون مسافر راهي ناشناخته بود و سفر برايش معنايي جز گريز نداشت، گرچه نمي دانست از چه كسي يا چه چيزي مي گريزد، ولي خوب ميدانست كه توان گريز از خود را ندارد. چشمانش با برق ستارگان آسمان پر ستاره ي آن شب پيوند خورده بود و نگاهش لحظه اي از آن جدا نمي شد. در وجودش غوغايي برپا بود. غوغايي كه ظاهر رنگ پريده و مضطربش را از آسمان گرفت و به چهره ساكت و غمگين مادر دوخت. لبخند تلخي زد و گفت:
    - چرا ساكتين؟ نصيحتاتونته كشيده؟ درگه سفارشي، چيزي ندارين؟
    مادر با تمام وجود سعي كرد لبخند بزند و بعد آهسته گفت:
    - چرا مادر يه دريا حرف دارم، فقط نمي دونم چه جوري بايد بگم.
    و بعد دستش را دور گردن دختر انداخت و او را به سوي خود كشيد و به سينه فشرد و در حالي كه سعي مي كرد بغضش را پنهان سازد در گوش او زمزمه كرد:
    - خيلي زود همه چيز برات عادي مي شه. گذشتههاي تلخ رو فراموش مي كني. تا چشم رو هم بزاري درست تموم شده و برگشتي ايران.
    و بعد چانه ي كيميا را بالا كشيد و در حالي كه با نوك انگشت پوستش را نوازش مي داد گفت:
    - تو كه بر مي گردي، مگه نه؟
    كيميا چشمان اشك آلودش را به مادر دوخت، چند بار پياپي سرش را تكان داد و گفت:
    - معلومه كه بر مي گردم.
    پدر از داخل آينه نگاهي به مادر و دختر كرد و در حالي كه سعي مي كرد لحني عادي به صدايش بدهد گفت:
    - اگه مشكلي برات پيش اومد بهمون زنگ بزن. حواست باشه آدرس آقاي توكلي رو گم نكني ها. توكلي از دوستاي خيلي خوب منه، هر كاري از دستش بر بياد برات انجام ميده. هر وقت هم كه تونستي بيا و بهمون سر بزن. فكر هزينه ي رفت و آمدت هم نباش.
    كيميا در آينه نگاه غم آلود پدر را ديد. لبخندي اطمينان بخش زد و گفت:
    - حيالتون راحت باشه كه من از شما فرار نمي كنم. مي رم كه درس بخونم. هر وقت هم كه تونستم بهتون سر مي زنم.
    كمال نگاهي از سر ناباوري به دخترش كرد و گفت:
    - ما فقط خوشبختي تو رو مي خوايم. گرچه تو بعد از اشتباه بزرگي كه من در مورد ازدواجت با اردلان مرتكب شدم ديگه به من به چشم يه پدر نگاه نميكني، ولي براي من تو هنوزم دختر گلم هستي، يكي يكدونه و عزيز.
    كيميا پاسخي نداد، ولي لحظه اي بعد صداي گريه پدر در فضاي بسته ماشين پيچيد. كيميا دستش را رو ي شانه ي او گذاشت و در حالي كه شانه اش را مي فشرد، گفت:
    - تو رو خدا گريه نكن بابا.
    - نه دخترم. اجازه بده گريه كنم. چندين ماهه كه اين بغض لعنتي توي گلوم مونده. حالا بذار لااقل به بهونه رفتن تو هم كه شده عقده هامو خالي كنم.
    كيميا آهسته گفت:
    - من از شما دلخور نيستم.
    كمال در ميان گريه به تلخي لبخند زد و گفت:
    - مي دونم دخترم. روح تو بزرگتر از اونه كه نبخشي. ولي هرگز خودم رو نمي بخشم. چطور فراموش كنم كه زندگي تنها دخترم رو با ندونم كاري تباه كردم.
    كيميا لبخندي از سر بي تفاوتي زد و پاسخ داد:
    - اين چه حرفيه؟ من تو اون زندگي چيزي نداشتم كه از دست بدم. الان هم مي رم كه يه زندگي تازه بسازم. مسبب بدبختي منم هيچ كس نيست جز تقدير شومم. من هيچ گله اي از هيچ كس ندارم. نه از اردلان، نه از شما و نه از هيچ كسه ديگه.
    لحظه اي سكوت برقرار شد. كيميا براي آن كه جوّ خشك حاكم بر جمع را بشكند، لبخندي زد و گفت:
    - فكر نكنم وقتي رئيس جمهور بخواد بره يه كشوره ديگه اينقدر مشايعت كننده داشته باشه كه من دارم. تقريباً همه فاميل اومدن، حتي اونايي كه چشم ديدن منو ندارن.
    مادر خنده اي كرد و گفت:
    - كور شه هر كي چشم نداره دختر منو ببينه.
    كيميا خنده ي بلندي سر داد و گفت:
    - مادر از اين نفرينها نكن، وگرنه براي برگشتنم نيمي از فاميل با عصاي سفيد ميان فرودگاه ها.
    اين بار كمال هم با صداي بلند خنديد و بعد گفت:
    - اينم از فرودگاه.
    باز سايه هايي از وحشت و اضطراب چشمان مادر را تيره كرد و با صدايي لرزان گفت:
    - چقدر زود رسيديم.
    - چيه مامان؟ اميدوار بودي دو، سه سال تو راه باشيم؟
    لحظه اي وحشت و مهر مادري درهم آميخت و اختر نگران و مضطرب بي اختيار پرسيد:
    - يعني حالا واقعاً تو بايد بري؟
    همسر و دخترش با تعجب به او نگاه كردند. كمال بلافاصله گفت:
    - اختر اين حرفا چيه مي زني؟ الان وقت اين حرفا نيست. باز شروع كردي؟
    مائر كه از گفته ي خود پشيمان شده بود، دستپاچه پاسخ داد:
    - نه، من منظوري نداشتم. همين طوري گفتم، از دهنم پريد.
    كيميا با لبخندي كلام كادر را قطع كرد و گفت:
    - عيبي نداره مادر جون. خودتون رو ناراحت نكنين.
    اختر باز با پشيماني به كيميا نگاه كرد . دوباره گفت:
    - تا رسيدي اگه سرد بود لباس گرم بپوش.
    - چشم مادر جون. با اين دفعه شد هزار و صد و بيست و پنج مرتبه. چقدر مي گين؟
    كمال در حالي كه به داخل پاركينگ فرودگاه مي پيچيد، با خنده گفت:
    - مي ترسه يادت بره باباو هي تأكيد مي كنه.
    - خب من مي گم شايد...
    - بله مادر جون. مي دونم. شما مي گيد شايد هوا سرد باشه، من بايد لباس گرم بپوشم. باور كنيد فهميدم.
    هر سه نفر به خنده افتادند و اختر خانم در حالي كه به كيميا چشم غره مي رفت گفت:
    - آتيشپاره ي ورنپريده! حالا ديگه منو مسخره ميكني؟
    كيميا همان طور كه مي خنديد بريده بريده پاسخ داد:
    - من غلط بكنم شما رو مسخره كنم.
    پدر ماشين را خاموش كرد و به طرف كيميا برگشت و براي لحظه اي به چشمان او خيره شد. كيميا سرش را پايين انداخت و بدون مكث در ماشين را باز كرد و خارج شد و كنار ماشين منتظر خروج مادر و پدرش ايستاد. در همان لحظه پسر عمه هايش از مقابل آنها رد شدند. اشكان چند بار بوق ممتد زد و خشايار سرش را از پنجره بيرون آورد و با صداي بلند گفت:
    - زنده باد شاهزاده خانم كيميا!
    كيميا لبخندي زد و دست تكان داد. اشكان با يك ماشين فاصله از پدر متوقف كرد. بعد از آن عمو و احسان خان، شوهرِ خاله ستاره ماشينهاي خود را پارك كردند و چند لحظه بعد حلقه فاميل وجود مضطرب كيميا را چون نگيني دربر گرفت. خشايار و اشكان چمدانهايش را از روي زمين مي كشيدند و اميد كيف دستي و ساكش را حمل مي كرد. فتانه دسته گلي در دست در كنارش قدم بر مي داشت و هر بار به او نگاه مي كردف چشمانش پر از اشك مي شد. و كيميا را به خنده مي انداخت. هيچ وقت فكر نمي كرد كه فتانه تا اين حد به او علاقه داشته باشد.
    وقتي وارد سالن انتظار شدند، ديگر زمان چنداني تا ساعت پرواز كيميا باقي نمانده بود و همه آخرين صحبتهاي خود را با عجله و اشتياق به گوشش ميخواندند.
    - ببين كيميا! براي من فقط عطرهاي بدون الكل بيار.
    كيميا نگاهي به صورت طريف و دخترانه ي اشكان كرد و پاسخ داد:
    - زنونه يا مردونه؟
    اشكان با خجالت سرش را پايين انداخت و آهسته گفت:
    - دوتاش ديگه. حاج خانم هم سهمي داره.
    همه خنديدند و اين بار آقاي الوند با همان وقار و متانت هميشگي نزديك كيميا آمد و دلجويانه گفت:
    - عمو، يه وقت غصه نخوري ها. پاريس عروس شهرهاي دنياست. مهد هنر و عشق. سعي كن از فرصتي كه داري خوب استفاده كني. تو پاريس به كسي بد نمي گذره.
    كيميا از سر قدرشناسي سري تكان داد و پاسخي نداد و اين بار صداي فتانه توجه اش را جلب كرد:
    - براي من حتماً از كريستين ديور خريد كن.
    - ديگه فرمايشي نيست؟
    - چرا، چرا منم هستم.
    - بفرماييد خشايار خان.
    - براي من هفته اي يه دونه مك دونالد با سس و نوشابه بفرست.
    - چشم شكمو. ديگه چي؟ اميد جان تو بگو.
    - دختر عمو، براي من در اسرع وقت عطر دلن بفرست.
    - پس هيچي. من كار ديگه اي ندارم. از صبح تا شب برم شانزه ليزه براي شما خريد كنم. بابا شما هم بي زحمت هر چي دم دستت هست بفروش فرانك كن بفرست اونور. من مي خوام سوغاتي بخرم.
    همه با صداي بلند خنديدند و پدر گفت:
    - الهام جان شما چيزي نمي خواي؟
    االهام لبخند پر كرشمه اي زد و گفت:
    - براي اميد عطر دلن، براي من آلن دلن.
    باز صداي خنده ي جمع برخاست. كيميا لبخندي زد و پاسخ داد:
    - نه بابا. مثل اينكه توقعات داره مي ره بالا. تا نفر بعدي رئيس جمهور فرانسه رو تقاضا نكرده، من برم.
    در همين لحظه بلند گوي سالن انتظار شماره پرواز كيميا را اعلام و از مسافرين درخواست كرد براي انجام تشريفات گمركي به سالن مخصوص مراجعه كنند. در يك لحظه نگاه او با نگاه مادر درهم آميخت و رنگ از چهره هر دو پريد. حالتي خاص به دل كيميا چنگ انداخت و نگاهش را موجي از التهاب پر كرد. با حالتي وحشت زده به صورت تك تك افراد فاميل نگاه كرد و با تمام وجود سعي كرد حالتي عادي به خود بگيرد. صداي بلندگو گويا فرمان سكوت به جمع شلوغ آنها داده بود. تنها نگاهها بود كه با هم در آميخته و سخن مي گفت. بالاخره خشايار سكوت را شكست و گفت:
    - چيه همه ساكت شديد؟ مگه داره كجا مي ره؟ مي ره سوربن. دور نيست كه، همين بغله. چشم بهم بزني بر ميگرده. شماها ديگه زيادي داريد شلوغش مي كنيدها.
    كمال دستي به پشت كيميا زد و گفت:
    - راست مي گه اين كه غصه نداره.
    كيميا لبخندي زد و بغضش را به زحمت فرو داد. الهام نگاهي به او كرد و گفت:
    - خوش به حالت! كاش من جاي تو بودم... بابا، از عمو كمال ياد بگير.
    عمو بهرام نگاهي با تحسين به كيميا كرد و گفت:
    - تو هم هر وقت واسه درس خوندن خواستي بري، برو ولي واسه قرتي بازي من پول بده نيستم.
    الهام پشت چشمي نازك كرد و پاسخ داد:
    - اونايي هم كه مي رن واسه درس خوندن، اسمش درسه، قرتي بازي هاشونم مي كنن.
    قبل از آن كه كيميا فرصتي براي پاسخ بيابد،بلندگو بار ديگر شماره ي پروازش را اعلام كرد و كيميا به ناچار آماده ي خداحافظي شد. پيش از همه مادرش را بوسيد. مادر چند لحظه اي او را در آغوش فشرد و به تلخي و با صداي بلند گريه كرد. گريه مادر آنچنان سوزناك بود كه اشك زن عموها و خاله را هم درآورد. حتي پسرها هم پنهاني گوشه مرطوب چشمهايشان را پاك كردند. بعد نوبت پدر شد. كيميا به زحمت خود را از آغوش مادر بيرون كشيد و چشمان خيسش را روي شانه هاي مردانه پدر فشرد. كمال بي هيچ خجالتي با صداي بلند گريه مي كرد. پس از پدر، عمو ناصر، كيميا را در آغوش كشيد و باز صداي گريه بلند شد. كيميا كمي خود را عقب كشيد و گفت:
    - گوش كنيد. نگفتم نيايد فرودگاه؟ از خداحافظي اشك آلود هيچ خوشم نمياد. دلم نمي خواد وقتي خاطره ي امروز رو تو ذهنم مرور مي كنم، ياد اشكهاي شما بيفتن. تو رو خدا بخنديد.
    همه با سرعت اشكهايشان را پاك و سعي كردند لبخند بزنند. كيميا به طرف عمو بهرام رفت و با او و سپس عمع مليحه خداحافظي كرد. بعد از آن نوبت خاله و زن عمو ها رسيد. سپس چند لحظه اي رو به روي آقاي الوند و احسان خان ايستاد و با آنها نيز خداحافظي كرد و بعد نوبت به جوانها رسيد. آنها دور كيميا حلقه زدند. فتانه با وجود توصيه هاي كيميا خود را در آغوش او انداخت و با صداي بلند گريه كرد. كيميا در حالي كه او را نوازش مي كرد گفت:
    - آروم باش فتانه جون. خواهش مي كنم.
    فتانه در ميان گريه، بريده بريده گفت:
    - دلم برات خيلي تنگ مي شه.
    كيميا لبخندي زد و پاسخ داد:
    - منم دلم براتون تنگ مي شه. براي همه تون.
    و بعد با پسر عموها و پسر عمه ها و بقيه خداحافظي كرد و به سوي سالن كنترل بليط حركت كرد. خشايار هر دو چمدان را به دست گرفت و ساك دستي كيميا را روي شانه انداخت. كيميا تشكر كنان گفت:
    - خودم مي برم.
    خشايار لبخندي زد و گفت:
    - نترس انعام نمي خوام.
    و تا محل تخويل چمدانها همراهش رفت. بقيه مراحل كار در سكوت انجام شد. وقتي خشايار به طرف بقيه برگشت، كيميا به سوي او روي برگرداند و برايش دست تكان داد و بعد از راهروي شيشهاي خارج شد و داخل ماشين حمل مسافرين گرديد و براي آنكه كسي اشكهايش را نبيند، پلكهايش را محكم بست و زماني كه چشم باز كرد جلوي پلكان هواپيما بود. ناگهان بشدت احساس دلتنگي كرد. تمام اشتياقش براي سفر در يك لحظه از بين رفت و احساس پشيماني كرد. اصلاً او چرا بايد مي رفت؟ دلش مي خواست دوان دوان به سوي خانواده اش بازگردد. باز با ترديد به پلكان هواپيما نگاه كرد. صداي مردي كه پشت سرش ايستاده بود رشته ي افكارش را از هم گسيخت:
    - بفرماييد خانم.
    كيميا شتاب زده نگاهي به صورت تازه اصلاح شده و گوشتي مرد انداخت و گفت:
    - معذرت مي خوام. الان.
    و بعد به ناچار و با بي ميلي پله هاي هواپيما را طي كرد. وقتي روي صندليش جا گرفت، سرش را به پشتي تكيه داد، چشمانش را بست و اجازه داد قطرات اشك از زير پلك بسته اش سرازير شوند.


    پايان فصل اول



  6. Top | #5



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    56.35
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,448
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    فصل دوم:

    توقف هواپيما كه كامل شد، كمربندش را باز كرد. حدود پنج ساعت پرواز، خسته و كلافه اش كرده بود. كيف دستي اش را برداشت و وقتي از جا برخاست، از پنجره نگاهي به فرودگاه بزرگ اورلي انداخت و بي اختيار ياد آخرين لحظات در فرودگاه مهر آباد افتاد و چشمانش از اشك لبريز شدند. وقتي مقابل در خروجي رسيد، كريدور متحركي را ديد كه به دهانه ي خروجي هواپيما وصل گرديده بود. آهسته قدم به داخل كريدوري نهاد كه انتهاي آن به محل بازرسي فرودگاه مي رسيد. برگه پذيرش و پاسپورتش را در دست گرفت. فرمي را هم كه در هواپيما گرفته بود و پر كرده بود ضميمه آنها كرد و به سوي قسمت كنترل گذرنامه به راه افتاد. نوبتش كه رسيد، افسر گمرك كه مرد جواني با صورت اصلاح كرده و لباسي مرتب بود، به رويش لبخند زد و گفت:
    - Bonsoir (شب بخير)
    كيميا با ترديد به مرد نگاه كرد. اين آغاز سفر بود و اين بار زبان و لهجه فرانسوي به نظرش هيچ دلچسب نيامد. با بي حوصلگي و حركت سر، پاسخ مأمور را داد و مداركش را به دست او سپرد. مأمور گمرك نگاهي به كبمبا و نگاهي به گذرنامه كرد و چند لحظه اي را هم صرف بررسي بقيه مدارك كرد و در حالي حالي كه به كيميا لبخند مي زد، مداركش را مهر كرد. وقتي آنها را تحويل مي داد گفت:
    - Soyezle bienvena ( خوش آمديد)
    كيميا تشكر كرد و مداركش را پس گرفت و به سرعت به سوي قسمت جلوي سالن رفت و منتظر تحويل چمدانهايش از قسمت بار ايستاد. تا نوبت به چمدانهاي او رسيد، شايد حدود يك ساعتي طول كشيد. آنها را تحويل گرفت با كمك باربري از فرودگاه
    خارج شد و به سوي تاكسي هاي مخصوص فرودگاه رفت. راننده اولين تاكسي با ديدن او جلو آمد. ساك دستي و يكي از چمدانهايش را گرفت و به سوي اتومبيل بنزي كه تابلوي تاكسي روي سقف آن خودنمايي مي كرد، به راه افتاد.
    خيلي سريع چمدانها را داخل صندوق عقب جا داد و وقتي برگشت مققصد كيميا را پرسيد، كيميا در حالي كه تمام سعي اش را به كار مي برد تا كلمات را با لهجه درست ادا كند، كاغذ مچاله شده در دستش را باز كرد و به آن نگاهي كرد و آدرس را براي راننده بازگو كرد. راننده سري تكان داد و گفت:
    - بله مادموزل.
    و بعد به راه افتاد. كيميا كاملاً به طرف پنجره برگشت و به تماشاي بيرون مشغول شد. راننده تقريباً با سرعت مي راند و كيميا با تعجب به خيابانهاي يك شكل و ساختمان هاي شبيه هم نگاه مي كرد و تصور مي كرد راننده در يك مسير دور خود چرخيده است، ولي بالاخره ماشين متوقف شد و راننده به خياباني اشاره كرد و گفت:
    - اين همون خيابونه.
    كيميا به فرانسه دست و پا شكسته، شماره ي ساختمان را گفت. و از افتضاحي لهجه اش تعجب كرد. راننده خيلي زود ساختمان مورد نظر را پيدا كرد و با انگشت به آن اشاره كرد. كيميا تشكر كنان با سرعت پياده شد. راننده چمدانها را مقابل او روي زمين گذاشت و پرسيد:
    - كمك مي خواين؟
    كيميا لبخندي زد و باز تشكر كرد و پس از پرداخت كرايه و انعام به راننده به سختي چمدانهايش را به سوي ساختمان منزل آقاي توكلي كشيد. چند لحظه اي ايستاد و نگاهي خريدارانه به ساختمان منزل دوست پدر كرد كه هيچ تفاوتي با صدها خانه داخل آن خيابان نداشت. همان نماي قديمي با پنجره هاي كوچك كه پشت آنها پر بود از گلدانهاي گل. بعد دستش را روي زنگي كه نام توكلي بر آن نوشته شده بود، فشرد و در دل آرزو كرد كه منزل صاحبخانه در طبقه چهارم اين ساختمان قديمي و دود خورده نباشد. چند لحظه بعد صداي مردي را شنيد كه به فرانسه نه چندان خوب سؤال كرد:
    - كيه؟
    كيميا از همان لحظه اول با اشتياق به زبان فارسي پاسخ داد:
    - سلام آقاي توكلي. منم كيميا دختر آقا كمال. فكر كنم پدر قبلاً باهاتون صحبت كرده بود.
    صدا دوباره و اين بار به فارسي مشتاقانه گفت:
    - سلام خانم. خيلي خوش اومدين. بفرمائين بالا.
    بعد در باز شد. كيميا چند لحظه اي به پله هاي باريك مقابلش و بعد به چمدانهاي همراهش نگاه كرد و با تأسف سر تكان داد، اما هنوز اولين چمدان را از زمين برنداشته بود كه سر و كله ي آقاي توكلي پيدا شد. كيميا چند لحظه اي به او نگاه كرد و بي اختيار به ياد پدر افتاد. صورت گرد و موهاي سفيد و لبخند مهربان آقاي توكلي او را شبيه پدر مي كرد، ولي وقتي به كيميا نزديك شد از آن شدت شباهت به ميزان قابل توجهي كاسته شد. آقاي توكلي چشماني ريز و روشن داشت، صورتي تازه اصلاح شده و ريشهاي پروفسوري جوگندمي. كيميا با حالتي قدر شناسانه به او نگاه كرد و گفت:
    - خيلي زحمت كشيديد. مي اومدم خدمتتون.
    توكلي خنده اي كرد و گفت:
    - حدس مي زدم با و بنه همراهت باشه. چرا زودتر خبر نكردي بيام فرودگاه؟
    - آخه اونجوري ديگه خيلي شرمنده مي شدم. همين كه مزاحمتون شدم كافيه.
    - اختيار داري عزيزم. اين حرفا چيه؟ خيلي خوشحالمون كردي.
    آقاي توكلي نگاهي به بار و بنه ي كيميا انداخت و بعد يكي از ساكها را روي شانه انداخت و دو چمدان بزرگتر را به دست گرفت و پرسيد:
    - عمو جون، تهرون رو بار كردي آوردي؟
    كيميا لبخندي زد و پاسخ داد:
    چي بگم... مادر ها رو كه خودتون بهتر ميشناسيد!
    با ياد آوري نام مادر، باز شديداً احساس دلتنگي كرد و بي اختيار اشك در چشمانش حلقه زد. آقاي توكلي نگاهي پدرانه به او كرد و گفت:
    - چيه دخترم، از همين حالا؟
    كيميا به سرعت گوشه چشمهايش را پاك كرد و لبخندي ساختگي زد و گفت:
    - نه... نه. چيز مهمي نيست.
    توكلي باز لبخند زد و گفت:
    - ميفهمم عزيزم. حالا بيا بريم بالا.
    و كيميا بي هيچ حرف ديگري پشت سر آقاي توكلي به راه افتاد. خوشبختانه آپارتمان آقاي توكلي در طبقه دوم قرار داشت و آنها ناچار نبودند بيش از اين پله هاي باريك ساختمان را طي كنند. آقاي توكلي وقتي در را باز كرد، با صداي بلند گفت:
    - خانم ما اومديم. مهمون عزيز ما تشريف آوردند.
    خانم آقاي توكلي كه زني حدوداً چهل و پنج شش ساله به نظر مي آمد، بلافاصله به استقبال آن دو آمد و با لبخندي گرم و صميمي، كيميا را در آغوش كشيد و گفت:
    - خوش اومدي دخترم. اينجا خونه خودته. بيا بشين، حتماً خيلي خسته اي.
    كيميا تشكري كرد و خود را روي مبلي كه خانم توكلي به آن اشاره مي كرد، رها كرد. خانم توكلي رو به روي كيميا نشست و به او چشم دوخت. زني ساده اما مرتب بود و در نگاهش همر مادري موج مي زد. درست مثل نگاه مادر كيميا. آقاي توكلي كه در سكوت كيميا را ديد، نزديك آمد و گفت:
    - خب چرا ساكتي دخترم؟ تعريف كن، ايران چه خبر؟
    - به شكر خدا امن و امان.
    - پدر چطورن؟ مادر كه خوبن؟
    - خيلي سلام رسوندن خدمتتون.
    خانم توكلي به جاي شوهرش پاسخ داد:
    - بزرگوارند... لابد براي مادرتون دل كندن از دختر گلي مثل شما خيلي سخت بود.
    كيميا به ياد آخرين نگاه مادر افتاد و چشمانش از اشك لبريز شد و براي آن كه مانع ريزش اشكهايش شود، به سقف اتاق خيره شد. خانم توكلي از جاي خود بلند شد؛ كنار كيميا قرار گرفت و او را مادرانه در آغوش كشيد و كيميا كه بوي مادر را از آغوش او احساس مي كرد، به بغضش اجازه شكستن داد. خانم توكلي در حالي كه او را نوازش مي كرد گفت:
    - غصه نخور دختر گلم. به همه چيز خيلي زود عادت مي كني.
    كيميا در ميان گريه آهسته گفت:
    - به همه چيز جز نبود مادرم.
    خانم توكلي اشكهايش را پاك كرد و با لبخند تلخي گفت:
    - اين كه آره. هيچ چيز جاي مادر رو نمي گيره.
    آقاي توكلي به همسرش چشم غره اي رفت و گفت:
    - فرانسه اومدي رسم مهمون نوازي يادت رفته؟ با اشك از مهمون ما پذيرايي مي كني؟ بلند شو خانم... يه چاي گرم براي مهمون عزيز ما بيار كه حتماً بهش مزه ميده.
    خانم توكلي بلافاصله از جا برخاست و به آشپزخانه رفت. كيميا فرصتي پيدا كرد تا با نگاهش آپارتمان كوچك آنها را وارسي كند. آقاي توكلي در حالي كه جعبه اي از گز اصفهان براي كيميا مي آورد گفت:
    - پدر مي گفت به اميد خدا دانشجوي سوربن هستي. كدوم دانشكده؟
    - علوم. مي خوام شيمي بخونم.
    - آفرين! آفرين!
    خانم توكلي كه با سيني چاي از آشپزخانه خارج مي شد گفت:
    - ما هم دو تا پسر داريم.
    كيميا لبخندي زد و پاسخي نداد و آقاي توكلي گفت:
    - امشب رو خوب استراحت كن. فردا با هم مي ريم دانشگاه و كارهاي ثبت نامت رو انجام ميديم.
    - نمي خوام زياد مزاحم شما بشم.
    - باز كه شروع كردي. دختر جون مزاحمت يعني چي؟ اينجا ثبت نام تو دانشگاه كار چندان مشكلي نيست. همه ي كارا با كامپيوتر انجام مي شه. زياد معطلي نداره. فعلاً چايي رو بخور. بعد بلند شو برو تو اتاق پسرها يه لباس راحت بپوش كه بايد كلي از ايران برامون تعريف كني.
    كيميا فنجان چايش را از روي ميز برداشت و در حالي كه لبخند مي زد خدا را شكر كرد كه اين زوج مهربان را در اين شهر غريب دارد.
    ***
    حق با آقاي توكلي بود. ثبت نام دانشگاه به مدد استفاده از تكنولوژي پيشرفته، كار بسيار آساني بود و سوربن دانشگاه بسيار بزرگي با نمايي قديمي و زيبا در خيابان ژوسن ژاك.
    كيميا تمام اطلاعات لازم را در اختيار دانشگاه گذاشت و بنا شد براي بردن مدارك و ثبت نهايي از سوي دانشگاه به او اطلاع داده شود. ضمن آن كه قرار بر آن شد كه او در خوابگاه دانشجويي يا به اصطلاح فرانسويها سيت يونيور سيته اقامت گزيند. اما تا آن زمان بنا شد در آپارتمان آقاي توكلي و اتاق پسرهايش منزل گزيند. گرچه اين كار برايش چندان ساده نبود، ولي هرچه بود از سرگرداني در شهر و دنبال هتل گشتن آسان تر بود.
    خوشبختانه خيلي طول نكشيد تا از دانشگاه به او اطلاع داده شد كه همراه مداركش براي ثبت نهايي به دانشكده علوم مراجعه نمايد و پس از آن با سرعت كارت اقامت در خوابگاه برايش صادر گرديد و او شادمان از رفع زحمتش، با خانواده توكلي خداحافظي و به سوي سيته نقل مكان كرد. سيته در فاصله اي نه چندان دور از دانشگاه در محوطه اي وسيع در ميان چمنزار ها و فضاي سبز زيبايي قرار گرفته بود. ساختمانهاي چند طبقه پر از اتاقهاي 7،6 متري كه هر كدام مختص يك دانشجو بود، ساختمانهاي دختران و پسران از هم مجزا، ولي همگي در يك محل قرار داشت. مسئول خوابگاه دختران اتاق كيميا را به او نشان داد و با عجله به محل كار خود برگشت. كيميا چند لحظه اي داخل اتاق به دور خود چرخيد. يك تخت، يك ميز، يك كمد ديواري و در گوشه اتاق يك دستشويي كوچك و خوشبختانه پنجره اي كه رو به محوطه باز مي شد. كيميا به طرف پنجره رفت و قبل از هر كار ديگري آن را گشود. هواي سرد و تازه به داخل اتاق هجوم آورد. نفسي تازه كرد و به سقف اتاق خيره ماند. مسلماً اين اتاق جايي بود كه او مي بايد روزها و ماهها و سالها از عمرش را در آن صرف مي كرد. اين اتاق كوچك تنها پناهگاه او در اين شهر غريب بود و ديوارهاي آن مونس شبها و روزهاي آينده اش. از اين تصور باز هم بغض راه گلويش را سد و چشمانش را مرطوب كرد.
    ***
    كيميا تقريباً تمام آنچه را كه نياز داشت خريده بود و اكنون با دو بسته ي بزرگ به زحمت از پله هاي خوابگاه بالا مي آمد. درست در دومين پاگرد وقتي به كمك نرده ها خود را بالا مي كشيد، بشدت با دختري كه از پله ها پايين مي آمد برخورد كرد و بسته ها از دستش به زمين افتاد. دختر كه گويا چنان عجله داشت كه اصلاً او را نديده بود، با شرمندگي با جملاتي كه مخلوطي از فرانسه و انگليسي بود، عذرخواهي كرد و با سرعت شروع به جمع آوري خريدهاي كيميا از روي زمين كرد. كيميا با تعجب به او نگاه كرد و دختر كه از سكوت كيميا متعجب شده بود، همان طور كه با سرعت خوراكيها را درون كيسه مي ريخت، سرش را بالا آورد و به او نگاه كرد. كيميا با تعجب به دختر موبور و كك مكي مقابلش كه چشمان ريز و سبزش را تا آخرين حد گشوده بود نگاه كرد . گفت:
    - خودم جمع مي كنم. لطفاً از اين خرابترش نكنيد.
    دخترك لحظه اي دست از كار كشيد و از روي زمين بلند شد و آهسته گفت:
    - واقعاً معذرت مي خوام. من كمي عجله داشتم.
    - خب بريد به كارتون برسيد.
    - ولي آخه...
    - آخه نداره. من خودم اينا رو جمع مي كنم. فقط شما بيشتر مواظب باشيد كه دفعه بعد با سر از پله ها پايين نريد.
    دختر جوان لبخند شيريني زد و گفت:
    - حتماًً.
    و بعد دوباره از پله ها پايين دويد، ولي هنوز چند پله بيششتر نرفته بود كه دوباره بالا دويد. رو به روي كيميا ايستاد و گفت:
    - راستي نگفتي تو كي هستي؟
    كيميا كه از نحوه ي سؤال كردن او خنده اش گرفته بود با خنده پاسخ داد:
    - بايد مي گفتم؟
    دخترك كمي جا خورد و با خنده پاسخ داد:
    - نمي دونم، شايد. مي دوني من فرانسه ام زياد خوب نيست. فقط به خاطر نامزدم ديويد به اين دانشگاه اومدم. قبول كن كه فرانسه حرف زدن خيلي كار سختيه.
    كيميا كه از سادگي دختر خوشش آمده بود، به رويش لبخندي زد و ئر حالي كه دستش را پيش مي برد گفت:
    - من كيميا هستم. دانشجوي سال اول شيمي.
    دختر جوان هيجان زده دستهايش را به هم كوفت و گفت:
    - چه عالي! پس با هم همكلاسي هستيم.
    كيميا كه از رفتار دختر خنده اش گرفته بود، با سر حرف او را تأييد كرد و بعد پرسيد:
    - تو هم دانشجوي همين خوابگاه هستي؟
    - بله طبقه دوم اتاق 28، نه نه 29.
    كيميا باز خنديد و گفت:
    - ظاهراً ما خيلي به هم نزديكيم، من هم طبقه ي دوم اتاق 25 هستم.
    - از اين بهتر نمي شه. حالا كه اينطور شد، بايد كمكت كنم و خريدهاتو تا اتاقت ببريم.
    كيميا چيزي نگفت و اجازه داد تا دخترك او را تا اتاقش همراهي كند.
    دختر جوان بسته ها را روي ميز گذاشت و گفت:
    - حالا خيالم راحت شد.
    و بعد بي آنكه منتظر تعارف كيميا بماند روي صندلي نشست. ايميا لبخندي زد و گفت:
    - من فكر مي كردم تو خيلي عجله داري.
    دختر يك باره از جا جست و گفت:
    - واي ديويد پايين منتظرمه.
    و به طرف در دويد. كيميا چند گام به سويش برداشت و گفت:
    - هي صبر كن... نگفتي اسمت چيه؟
    و دختر همان طور كه در راهرو مي دويد، فرياد زد:
    - الين... الين استار...
    و همچنان كه از پله ها مي پيچيد براي كيميا دست تكان مي داد.


  7. Top | #6



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    56.35
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,448
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    شايد بعد از اولين برخورد، كيميا هرگز فكر نمي كرد كه الين اين طور به او وابسته شود. او دختر انگليسي شيطان و شلوغي بود كه به قول خودش صرفاً به خاطر همسر آينده اش ديويد به اين دانشگاه آمده بود و و قصد درس خواندن داشت. و نامزدش ديويد پسري خجالتي، آرام و متين بود و هر بار كه كيميا آن دو را با هم مي ديد از اين همه تناقض، واقعاً خنده اش مي گرفت، اما با اين حال آن دو در ظاهر كاملاً خوشبخت بودند و از زندگي خود لذت مي بردند. الين تمام واحدهاي كيميا را گرفت و حتي ساعتهاي رفت و آمدش را با كيميا هماهنگ مي كرد. گرچه بين او و الين تفاوتهاي بسياري بود، اما كيميا از بودنش راضي و خشنود بود، زيرا او در هر حال دوست خوبي به حساب ميآمد و كيميا با او احساس راحتي مي كرد.
    آن روز هم چون روزهاي ديگر همراه الين از ساختمان دانشگاه خارج سد و در حالي كه به يكي از همان جوك هاي بي مزه و تكراري او گوش ميكرد، به محوطه ي دانشگاه قدم گذاشت. الين آنچنان تند حرف مي زد كه گاهي انگليسي و فرانسه را با هم مخلوط مي كرد و كيميا بيشتر به حرف زدن او مي خنديد تا جوكهايش. همان طور كه پيش مي رفتند، كيميا ناگهان در جاي خود متوقف شد و با چشماني گرد شده از تعجب به نقطه اي از حياط دانشكده خيره ماند. الين بعد از آن كه همان طور در حال حرف زدن چند گام به جلو برداشت، متوجه توقف كيميا شد و حيرتزده به سوي او بازگشت و پرسيد:
    - اتفاقي افتاده؟
    كيميا كه سعي مي كرد بر خود مسلط شود، با دستپاچگي پاسخ داد:
    - نه. چيز مهمي نيست. فقط مي خواستم بدونم تو اون مرد رو مي شناسي؟
    و با دست به يكي از چند پسر جواني كه در گوشه حياط با صداي بلند مشغول گفتگو بود، اشاره كرد. الين امتداد انگشت كيميا را با نگاه دنبال كرد و وقتي به مقصد رسيد با حالت خاصي لبخند زد و گفت:
    - اون چشم آبي قد بلنده؟
    كيميا با سر تأييد كرد و الين باز با خنده گفت:
    - فكر مي كنم تمام دختر هاي دانشگاه يا نه، تقريباً تمام دخترهاي پاريس رابين رو مي شناسن.
    كيميا با تعجب به الين نگاه كرد و بعد گفت:
    - تو همين دانشگاه درس مي خونه؟
    - آره. همكلاسي ديويده. فقط دو ترم از ما جلوتره. ممكنه تو بعضي از كلاسها باهاش همكلاسي باشيم.
    بعد به عادت هميشه كك مكهاي روي بيني اش را خاراند، لبخندي پر شيطنت زد و گفت:
    - نكنه تو هم مي شناسيش؟
    - تقريباً.
    - از كجا؟ نكنه شهرت اين زيباي مريخي به كشور شما هم رسيده.
    كيميا لبخندي زد و پاسخ داد:
    - شهرتش كه نه، ولي خودش آره.
    اين بار الين با تعجب به كيميا نگاه كرد و گفت:
    - چطور؟
    كيميا حالتي بي تفاوت به خود گرفت و پاسخ داد:
    - اين آقا، خواهر زاده ي زن عموي منه.
    الين با تعجب پرسيد:
    - يعني خاله رابين با يه ايراني ازدواج كرده؟
    - آره. البته ايراني مقيم لس آنجلس.
    - خيلي جالبه.
    كيميا شانه هايش را بالا انداخت و همراه الين از مقابل جمع پسرها عبور كرد، ولي رابين با ديدن او بي آنكه تعجب كند، قدمي به جلو برداشت و مؤدبانه گفت:
    - بن ژور مادموزل.
    كيميا كه از ديدن حالت با مزه اي كه رابين به خود گرفته بود به سختي خنده اش را مهار مي كرد، به فارسي جواب داد:
    - سلام آقا.
    الين با تعجب به كيميا نگاه كرد. رابين گ.يا تازه متوجه حضور او شده بود، دستش را دراز كرد و اين بار با زبان انگليسي با الين به گفتگو پرداخت. بعد دوباره رو به كيميا كرد و اين بار با همان لهجه ي فارسي جالبش گفت:
    - خوشحالم كه شما رو اينجا مي بينم.
    - به من نگفته بوديد اينجا درس مي خونيد.
    رابين با بي تفائتي زيبايي، يكي از شانه هايش را بالا انداخت و گفت:
    - فكر نمي كردم لازم باشه، ولي به هر حال فعلاً اينجا هستم و اگه به كمك احتياج داشتيد مي تونيد روي من حساب كنيد.
    و بعد بي آن كه منتظر پاسخ كيميا بماند در حالي كه براي الين سر تكان مي داد، با گفتن كلمه (( روز بخير)) به عقب برگشت. وقتي از او فاصله گرفتند، الين خنده اي كرد و گفت:
    - مي بيني پسر خيلي جالبيه. به قول ديديد بيحساب و كتابترين زندگي دنيا رو داره. اما با اين حال آدم خيلي موفقيه. راستي اون به تو چي گفت:
    - گفت كه اگه كمك بخوام مي تونم روي اون حساب كنم.
    الين چشمان ريزش را تا آخرين حد گشود و گفت:
    - اين خيلي خوبه كه مردي مثل رابين از تو حمايت مي كنه.
    كيميا اخمي كرد و پاسخ داد:
    - كي گفت كه اون از من حمايت مي كنه؟
    - خودش گفت. همين الان.
    كيميا مي خواست به الين بفهماند كه حرفهاي رابين فقط تعارف بوده، اما هرچه در ذهنش جستجو كرد معادلي براي كلمه ي ((تعارف)) در زبان انگليسي يا فرانسه پيدا نكرد. به ناچار گفت:
    - رابين فقط حرف زد. من هيچ نيازي به كمك اون يا كس ديگه اي ندارم.
    الين در حاليكه نگاه تحسين آميز خود را به كيميا دوخته بود، گفت:
    - تو دختر شجاعي هستي كيميا، اما اگر من به جاي تو بودم كمك رابين رو رد نمي كردم. اون مرد خيلي مقتدريه و كارهاي زيادي از دستش برمياد كه از ديگران ساخته نيست.
    كيميا لبخند تمسخر آميزي زد و پاسخ داد:
    - از راهنماييت واقعاً متشكرم، ولي همان طور كه گفتم من نيازي به كمك ندارم. تو هم نگران نباش، مي تونم از خودم مراقبت كنم.
    الين در حالي كه براي كيميا دست مي زد، هيجانزده گفت:
    - عاليه! خيلي عاليه دختر ايراني.
    كيميا مانند اينكه چيزي را به خاطر آورده باشد، ناگهان پرسيد:
    - راستي نگفتي، رابين توي خوابگاه پسرهاست؟
    الين خنده بلندي كرد و پاسخ داد:
    - اوه نه. اون يه آپارتمان فوق العاده توي پاريس داره.
    كيميا تنها سر تكان داد و الين دوباره گفت:
    - اون خيلي پولداره. پدرش يه كارخونه بزرگ ماشين سازي داره و رابين تنها پسرشه.
    كيميا لبخندي زد و زير لب زمزمه كرد:
    - مثل اينكه عمو نادر تو تمام حرفاش اين يكي رو راست گفته بود.
    الين با تعجب به كيميا نگاه كرد و گفت:
    - چيزي گفتي؟
    كيميا در حالي كه مي دانست الين فرانسه را هم به سختي حرف مي زند تا چه رسد به فهم كلمات فارسي، با خنده گفت:
    - نه چيز مهمي نبود.
    ***
    از در دانشكده كه خارج شد باران ريز و زيبايي بر سر و روي درختان و چمنزار وسيع محوطه دانشگاه مي باريد. چند لحظه اي جلوي پله ها ايستاد و به آسمان پر از ابر خيره ماند و احساس كرد دلش براي آسمان آفتابي و دود آلود تهران پر مي كشد. باز همان احساس يأس و نااميدي به دلش چنگ انداخت و نگاهش را غم آلود ساخت. به ديوار تكيه داد و به قطرات باران خيره ماند و بي اعتنا به كساني كه از كنارش با تعجب رد مي شدند در افكار خود غرق شد.
    ناگهان صداي آشنايي را از پشت سرش شنيد:
    - Pardon (ببخشيد)
    به پشت سر نگاه كرد و باز نگاهش با همان درياي آرام آبي تلاقي كرد. حالتي شبيه لبخند به خود گرفت و بي آنكه حرفي بزند خود را كنار كشيد. رابين باز با همان لهجه ي سليس فرانسوي ادامه داد:
    - اتفاقي افتاده دوشيزه خانم؟
    كيميا در حالي كه سعي مي كرد حالتي عادي به خود بگيرد، شانه هايش را بالا انداخت و به تبعيت از رابين به فرانسه گفت:
    - نه. مسأله اي نيست.
    - ولي اينطور به نظر نمياد.
    كيميا تكاني به خود داد، صاف ايستاد و گفت:
    - گفتم كه چيزي نيست.
    رابين لبخندي زد و پاسخ داد:
    - همون دلتنگي معروف شرقي ها. نه دختر شرقي؟
    كيميا پاسخي نداد و رابين دوباره گفت:
    - شنيدم شما شرقي ها براي حشرات موذي وطنتون هم دلتنگي مي كنين. همين طوره؟
    كيميا كه از طعنه رابين هيچ خوشش نيامده بود، چيني به پيشاني انداخت و پاسخ داد:
    - نه، براي سگهامون قلاده ي طلا مي خريم و براي گربه هامون ارث مي ذاريم.
    رابين در حالي كه از حاضر جوابي كيميا لذت ميبرد، دوباره گفت:
    - چطور مي شه به عضويت جامعه ي حشرات موذي ايران در اومد؟
    كيميا كه بشدت خنده اش گرفته بود، به سختي بر خود مسلط شد و پاسخ داد:
    - متأسفم آقا. فعلاً عضو جديد نمي پذيرن.
    رابين با همان بي تفاوتي ذاتي خود خنديد و در همان حال كلاسورش را باز كرد و رو به كيميا پرسيد:
    - شما با دكتر فرانسوا ميشلان درس داريد؟
    كيميا به علامت تأييد سرش را تكان داد. رابين از داخل كلاسورش برگه اي بيرون كشيد و گفت:
    - اگه دوست داري آخر ترم بالاترين نمره رو از دكتر بگيري، اين برگه رو بهش بده. خوشحالش مي كنه.
    بعد برگه تا شده را به دست كيميا داد و قبل از آن كه اوو بتواند پاسخي بدهد با گفتن جمله ي "Aurevoir" (به اميد ديدار) به راه افتاد. كيميا كه با تعجب دور شدن او را نظاره مي كرد، با ترديد ورقه تا خورده را باز كرد و با كمال تعجب كاريكاتور بسيار مضحكي از دكتر ميشلان را روي ورقه ديد. هنوز نگاهش به نقاشي خيره بود كه صداي الين مجبورش كرد ه عقب برگردد. او كه همراه ديويد زير نم نم باران روي چمنها قدم ميزد، به طرف كيميا دويد و در همان حال گفت:
    - بن ژور كيميا.
    كيميا لبخندي زد و برايش دست تكان داد. الين همين كه به كيميا نزديك شد، نگاهي كنجكاوانه به كاغذ كرد و گفت:
    - اين چيه؟
    كيميا لبخندي زد و پاسخ داد:
    - يه هديه براي دكتر ميشلان.
    و بعد برگه اي را رو به او باز كرد. الين از ديدن كاريكاتور دكتر به شدت خنده افتاد و در همان حال پرسيد:
    - كار رابينه.
    - از كجا فهميدي؟
    - تعجب نكن. اون بهترين كاريكاتوريستيه كه در تمام عمرم ديدم.
    كيميا سر تكان داد و گفت:
    - اين پسره ديوونه اس. اگه اين كاغذ رو به دكتر مي دادم خيلي بد مي شد.
    - ولي من مطمئنم كه رابين مي دونسته تو كاغذ رو باز نكرده به دكتر نمي دي.
    كيميا كه نمي خواست خود را از تك و تا بيندازد، با وجود آن كه مي دانست حق با الين است، دوباره گفت:
    - ولي قبول كن كه كار اشتباهي كرده.
    الين دلجويانه دست كيميا را در دست خود فشرد و گفت:
    - مطمئن باش كه اين فقط يه شوخي بوده و تو نبايد ناراحت بشي... راستي كيميا، ديويد منو براي شام به يك مك دونالد دعوت كرده. تو دوست داري با ما باشي؟



  8. Top | #7



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    56.35
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,448
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    كيميا لبخندي زد و پاسخ داد:
    - نه متشكر. ترجيح مي دم مزاحمتون نشم.
    الين مصرانه دوباره گفت:
    - نه باور كن ما هر دو از بودن تو خوشحال ميشيم.
    كيميا چون اصرار الين را ديد از طرفي هم حوصله تحمل اين غروب دلتنگ و ابري را نداشت، همراه الين به راه افتاد. ديويد همين كه آن دو را با هم ديد، چند گام بلند برداشت و وقتي مقابلشان قرار گرفت، دستش را به سوي كيميا دراز كرد و گفت:
    - عصر بخير!
    الين نگاهي به كيميا و نگاهي به ديويد انداخت و بعد به جاي كيميا دست او را در دست گرفت و گفت:
    - مگه نگفته بودم كه كيميا مسلمانه؟
    ديويد خنده اي كرد و گفت:
    - متأسفم. فراموش كردم...مذرت مي خوام.
    - اصلاً مهم نيست.
    الين مثل هميشه هيجانزده گفت:
    - ديويد! كيميا همراه ما مياد.
    ديويد مؤدبانه لبخندي زد و پاسخ داد:
    - اين خيلي خوبه... خواهش مي كنم بفرماييد.
    كيميا به هر دوي آنها لبخند زد و همراهشان به رها افتاد. جلوي در دانشگاه چند لحظه اي توقف كردند و ديويد به بالا و پايين خيابان نگاه كرد و كيميا احساس كرد او در تعيين مسير مردد است. درست در همين لحظه يك bmw مشكي با شيشه هاي تيره چند متر جلوتر از آنها توقف كرد. ديويد كه گويا راننده اتومبيل را مي شناخت، بلافاصله به طرف پنجره جلو ماشين رفت. چند لحظه اي سرش را از پنجره داخل كرد و بعد دوباره صاف ايستاد و رو به دخترها گفت:
    - لطفاً سوار شيد. دوستم ما رو مي رسونه.
    كيميا در حالي كه با تحسين ماشين شيك و مدل بالاي دوست ديويد را نگاه مي كرد، به طرف ماشين رفت. ديويد در عقب را براي آنها باز كرد و كيميا بي معطلي سوار شد و بي آنكه به راننده نگاه كند با گفتن كلمه (( بن سواغ)) بر جاي خود نشست. الين هم در كنار او قرار گرفت و ديويد روي صندلي جلو نشست.
    همين كه ديويد در را بست، راننده آينه را به طرف پايين كشيد و با همان لهجه شيرين فارسي هميشگي اش لبخند زنان گفت:
    - چطوري دختر شرقي؟
    كيميا بي آنكه بخواهد دستپاچه و سريع به آينه نگاه و احساس كرد از ديدين آن دو بركه آرام و رويايي در آينه ماشين دچار حالتي عصبي ميشود. با اين حال با لحني متفاوت پاسخ داد:
    - شمائين؟
    - اشكالي داره؟
    - نه، براي من فرقي نمي كنه.
    الين و ديويد كه چيزي از صحبتهاي آن دو نميفهميدند، با تعجب به آنها نگاه مي كردند. رابين به ديويد لبخندي زد و به انگليسي چنان با سرعت جمله اي را بر زبان راند كه كيميا حتي يك كلمه از آن را هم نفهميد. فقط وقتي جمله اش پايان يافت، ديويد به سوي او برگشت و لبخند زد.كيميا چشم غره اي به رابين رفت و با حالتي عصبي پرسيد:
    - چي بهش گفتي؟
    رابين لبخندي زد و پاسخ داد:
    - زياد مهم نيست.
    كيميا نيز حالتي بي تفاوت به خود گرفت و چيزي نگفت. ديويد و رابين با زبان انگليسي با هم مشغول صحبت شدند و رابين چنان گرم گفتگو بود كه كيميا احساس كرد وجود او را كاملاً فراموش كرده. با بي حوصلگي شيشه را پايين زد و به تماشاي خيابانها مشغول شد. رابين از داخل آينه نگاهي به او كرد و گفت:
    - سرما نخوري مادموازل كوچولو.
    كيميا چيني به پيشاني انداخت و گفت:
    - شما نگران من نباشين سخنراني تونو تموم كنين.
    رابين خنده اي كرد و پاسخ داد:
    - ما كه راجع به تو حرف نمي زنيم.
    كيميا به تندي گفت:
    - اولاً تو نه، شما. ثانياً براي من هيچ اهميتي نداره كه شما چي مي گين.
    رابين سعي كرد كلمه اولاً را تكرار كند ولي چون نتوانست در پاسخ گفت:
    - اول اينكه بايد منو ببخشيد چون دستور زبان فارسي رو به خوبي شما بلد نيستم. دوم اينكه كنجكاوي شما زنهاي شرقي رو تو هيچ جاي ديگه از چهار قاره نمي شه پيدا كرد. اين طور نيست؟
    كيميا باز سكوت كرد و رويش را كاملاً به طرف بيرون گرداند. رابين با استفاده از شيشه بالابر جلو، شيشه سمت او را تا نيمه بالا كشيد و با حنده گفت:
    - دلم نمي خواد امشب ازت ويروس آنفولانزا بگيرم.
    كيميا چنان عصباني شده بود كه حتي نميتوانست پاسخ مناسبي براي مفهومي كه در جمله رابين بود، بيابد. بغض گلويش را فشرد و با عصبانيت ناخنهايش را در كف دستش فرو كرد و ديگر چيزي نگفت. با آن كه در تمام طول راه بنا به درخواست رابين، بچه ها خصوصاً الين با زحمت فرانسه صحبت مي كردند، اما كيميا كوچكترين دخالتي در گفتگوي آنها نكرد و هر لحظه آرزو ميكرد از اين ترافيك خلاص شوند و به مقصد برسند تا هرچه زودتر رابين آنها را ترك كند، ولي وقتي مقابل رستوران قرار گرفتند، كيميا متوجه شد كه رابين به دنبال جايي براي پارك اتومبيلش ميگردد. با تعجب پرسيد:
    - مگه نمي خواين برين؟
    رابين لحظه اي كاملاً به عقب برگشت، لبخندي زد و گفت:
    - چه عجب! زبونت باز شد.
    كيميا اخمي كرد و پاسخي نداد. رابين لبخندش را عميق تر كرد و گفت:
    - نه خانم كوچولو. فعلاً شام رو با هم هستيم.
    كيميا با بيزاري از او روي گرداند و رابين با لودگي پرسيد:
    - چيزي شما رو ناراحت مي كنه؟
    كيميا كه از شدت عصبانيت صدايش مي لرزيد، پاسخ داد:
    - بله، وجود شما.
    رابين پوزخندي زد و گفت:
    - اگه اينطوره چرا سوار ماشين من شديد؟
    كيميا لبش را گزيد و پاسخ داد:
    - اگه حتي يك درصد احتمال مي دادم اين ماشين مال شما باشه، هرگر سوار نمي شدم.
    - چرا فكر نمي كرديد راننده اين ماشين من باشم؟ چون پدرم كارخونه ماشينهاي آمريكايي داره، توقع داشتيد منو تو يكي از ماشينهاي ساخت كارخونه پدرم ببينيد، نه...؟ ولي من هيچ وقت اون ماشين ها رو سوار نمي شم، چون جونم رو دوست دارم.
    بعد نگاه خاصي به كيميا كرد كه از او احساس چندش كرد و در همان حال در حالي كه به لبهاي او اشاره كرد، ادامه داد:
    - ديگه هم اون كار رو نكن. به زيبايي صورتت ضربه مي زنه...
    و قبل از آنكه كيميا فرصت پاسخ بيابد، با سرعت از ماشين خارج شد. كيميا نيز در حالي كه بعد از الين ماشين را ترك مي كرد، زير لب غريد:
    - هرزه ي كثيف!
    وقتي هر چهار نفر وارد رستوران شدند، كيميا سعي كرد حتي الامكان نگاهش را از نگاه رابين بدزدد، اما او بي تفاوت مشغول همان لودگيهاي هميشگي بود و با خنده و مسخره بازي رفتار تكتك استادان دانشكده را تقليد مي كرد. بعد ناگهان رو به كيميا كرد و به زبان فرانسه گفت:
    - هي شرقي بد اخلاق! امانت دكتر ميشلان رو فراموش نكن. حتماً فردا بهش بده.
    كيميا لبخند پر تمسخري زد و پاسخ داد:
    - ولي شما فراموش كرديد زيرش رو امضاء كنيد.
    رابين خنده ي بلندي سر داد و پاسخ داد:
    - اصلاً اشكالي نداره. مي توني بهش بگي از طرف منه، البته چندان نيازي نيست، چون او كارهاي منو خوب مي شناسه.
    كيميا در مقابل وقاحت بيش از حد رابين چاره اي جز سكوت نداشت. به جاي پاسخ، خود را با سالاد روي ميز مشغول كرد، اما كيميا به همان مك دونالد بسنده كرد و در مقابل اصرار بيش از حد ديويد و الين، فقط تشكر كرد. بعد از شام، رابين صورت حساب را با چند اسكناس درشت كه تشكر فراوان گارسونها را به دنبال داشت، پرداخت كرد و همه خارج شدند. اما به جاي رفتن به اتومبيل، مقابل رستوران ديگري درست روبه روي رستوران اول براي صرف نوشيدني توقف كردند. همين كه دوباره سر ميز جاي گرفتند، رابين لبخندي زد و گفت:
    - خب دختر شرقي! دلم مي خواد امشب تو رو به بهترين هاي فرانسه مهمون كنم. فقط بگو نوشيدني مورد علاقه ات چيه؟
    كيميا با همان چهره ي درهم پاسخ داد:
    - يه فنجون قهوه اسپرسو
    رابين چيني به پيشاني انداخت و با خنده گفت:
    - هوم! فكر مي كردم خيلي با سليقه تر از اين حرفا باشي... فقط يه قهوه؟
    كيميا بي حوصله جواب داد:
    - بله آقا. فقط همين.
    و رابين كه چهره درهم كيميا را ديد، بيش از اين اصرار نكرد و سفارش همه را براي گارسون تكرار كرد و در اين ميان خودش را بيش از همه تحويل گرفت. كيميا كه با تعجب به بطريهاي روي ميزش نگاه مي كرد، بي اختيار پرسيد:
    - همه اينا رو مي خواي بخوري؟
    الين و ديويد كه باز هم با مشكل عدم فهم زبان فارسي مواجه بودند، با تعجب به كيميا نگاه كردند. رابين خيلي سريع سؤال كيميا را به انگليسي ترجمه كرد. ديويد نگاهي به كيميا كرد و با خنده گفت:
    - كجاش رو ديدي كيميا؟ اين آقا عادت نداره كوچكترين رحمي به خودش بكنه.
    كيميا سري تكان داد و گفت:
    - خودش كه مهم نيست، ولي كي بايد ما رو برسونه؟
    همه خنديدند، حتي خود رابين و او بيش از همه. بعد رو به كيميا كرد و گفت:
    - اگه اجازه بدين من همه اينا رو مي خورم و قول مي دم تصادفي در كار نباشه.
    كيميا عليرغم ميل باطني، چند لحظه اي نگاهش را به چشمان رابين دوخت و بعد آهسته گفت:
    - و اگه اجازه ندم...؟
    رابين لبخندي زد و گفت:
    - همه رو ميريزم دور!
    كيميا چند لحظه اي از گوشه چشم به او نگاه كرد و در چهره رابين تغيير محسوسي را احساس كرد. بعد لبخندي چاشني نگاه زيباييش كرد و گفت:
    - اجازه نمي دم.
    رابين به سرعت از جا برخاست و تمام بطريها را در دست گرفت و از در رستوران خارج شد. الين و ديويد با تعجب به كيميا نگاه كردند و كيميا كه واقعاً نمي دانست چه بايد بگويد، تنها سر تكان داد. وقتي رابين دوباره وارد دستوران شد، كيميا در عين ناباوري متوجه شد كه هر دو دست او خالي است. لحظه اي با تعجب نگاهش كرد. رابين در حالي كه مي نشست با خنده گفت:
    -خيلي خوب. اگه تو هوشياري منو بيشار از مستيام دوست داري، حرفي نيست، چون در هر حال ملكه ي امشب تويي.
    كيميا كه تازه متوجه منظور رابين شده بود، برآشفته از جا برخاست و تقريباً فرياد كشيد:
    - تو يه هرزه ي پست بيشتر نيستي... ديگه نميخوام ببينمت.
    و بعد به سرعت از رستوران خارج شد.

    پايان فصل دوم

  9. Top | #8



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    56.35
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,448
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    فصل سوم

    الين باز با اصرار گفت:
    - تو واقعاً نمي خواي بگي چي شده؟ من كه امروز از درسهامون هيچي نفهميدم. همه حواسم به تو و كار ديشبت بود... مي دوني بيچاره رابين اون قدر دنبال تو دويده بود كه از سر تا پاش آب مي چكيد.
    كيميا تنها شانه بالا انداخت و چيزي نگفت. الين دوباره گفت:
    - وقتي برگشت خيلي ناراحت بود. تا آخر شب هيچ حرفي نزد. باور كن برات نگران بود... يعني هر سهمون نگران بوديم.
    كيميا كه هنوز از دست رابين عصباني بود، با غيظ گفت:
    - و شما نمي دونين چي شد؟ رابين هم چيزي بهتون نگفت. نكنه توقع داري باور كنم؟
    - من و ديويد از حرفهاي شما اصلاً سر در نياورديم. وقتي هم كه از رستوران خارج شدي، فكر كرديم زود برمي گردي. البته رابين برامون توضيح داد كه همه شرقيها خصوصاً ايراني ها زود براي خونه شون احساس دلتنگي مي كنن... گفت كه تو زود بر مي گردي، اما وقتي چند دقيقه اي گذشت و تو نيومدي، همه نگران شديم. اون وقت بود كه رابين اومد دنبالت ولي تو رو پيدا نكرد.
    كيميا زير لب غريد:
    - موجود مسخره ي بي شعور! دلتنگي براي خونه. چه چرندياتي از خودش درمياره.
    الين كه هنوز با تعجب به كيميا نگاه مي كرد، پرسيد:
    - تو چي گفتي؟
    كيميا در دل خدا را شكر كرد كه الين فارسي نميداند و پاسخ داد:
    - هيچي. چيز مهمي نبود.
    الين دوباره گفت:
    - بالاخره مي گي يا نه؟
    كيميا لحظه اي متفكرانه ايستاد. مسلماً توضيح آنچه اتفاق افتاده بود براي الين بي حاصل بود و شايد مسخره. بنابراين ترجيح داد در اين مورد سكوت كند و براي آن كه الين را راضي كرده باشد، آهسته گفت:
    - مي دوني؟ به گمونم حق با رابينه. آخه من خيلي دلم براي خونه تنگ شده بود. يعني اون رستوران منو ياد تهران انداخت.
    الين با حالتي دلسوزانه به كيميا نگاه كرد، دست او را ميان دستهاي خود فشرد و لبخند زنان در حالي كه سرش را به طرفين تكان مي داد گفت:
    - مي فهمم... مي فهمم عزيزم.
    كيميا پاسخ لبخند الين را با لبخندي دوستانه داد و براي اولين بار احساس كرد به اين دختر بي هيچ وجه تشابه و تفاهمي، علاقمند است. الين دست كيميا را گرفت و او را به سوي در خروجي كشيد و با خنده گفت:
    - ديگه ناراحتي بسه. بيا بريم هواخوري.
    و بعد او را به حالت دو به حياط كشيد. كيميا كه از حركات كودكانه الين بشدت خنده اش گرفته بود، در ميان خنده گفت:
    - دستم كنده شد الين. آرومتر.
    الين ناگهان بر جاي خود ايستاد و كيميا قبل از آن كه بتواند خود را كنترل كند، محكم به پشت الين خورد. الين خيلي جدي به دست كيميا نگاه كرد و او دانست كاربرد كلمه (( كنده شد)) باعث تعجب بيش از حد الين گرديده است. بعد هر دو با صداي بلند شروع به خنده كردند. در همين حال كيميا سنگيني نگاهي را احساس كرد و بلافاصله به سوي نگاه سر گرداند و رابين را در چچند قدمي خود ديد كه خيره خيره به آن دو نگاه مي كرد. اما همين كه خواست از نگاه او بگريزد، الين متوجه رابين شد و با چند گام بلند، فوراً خود را از جمع دوستانش جدا كرد و به آنها نزديك شد و گفت:
    - ببخشيد! مهد كودك تعطيل شد؟
    الين با صداي بلند خنديد و گفت:
    - براي چي:
    رابين قيافه اي كاملاً جدي به خود گرفت و گفت:
    - راستش من يه دختر چهار، پنج ساله دارم مي خواستم ببينم با شما همكلاسي نيست؟
    الين باز خنديد و كيميا كه از فرط عصبانيت دندانهايش را به شدت روي هم مي سائيد، پاسخ داد:
    - دختر شما رو مادرشون بردند. البته اگه شما بدونيد منظورم كدوم مادرشه؟
    رابين لبخندي زد و با آرامش پاسخ داد:
    - هنوز عصباني هستي؟
    كيميا با بي تفاوتي شانه هايش را بالا انداخت و گفت:
    - اون قدر برام ارزش نداري كه روش فكر كنم.
    رابين ببا همان لبخند زيبا سري تكان داد و گفت:
    - بله خانم. مي فهمم، ولي... ولي مي خواستم بگم كه من واقعاً منظوري نداشتم....
    كيميا به سرعت كلام رابين را قطع كرد و گفت:
    - نمي خوام چيزي بشنوم.
    بعد با سرعت كيف پولش را در آورد و از داخل آن يك اسكناس صد فرانكي بيرون كشيد و به طرف رابين پرت كرد و در همان حال گفت:
    - بگير، بابت شام ديشبت.
    چشمان رابين لحظه اي از خشم درخشيد، ولي خيلي زود بر خود مسلط شد و همان چهره ي بي تفاوت هميشگي را به خود گرفت و در حالي كه براي برداشتن اسكناس خم مي شد، با لبخند گفت:
    - كار خوبي كردي، منم به پولام احتياج دارم.
    كيميا گرچه از برخورد خونسردانه ي رابين جا خورده بود، ولي به روي خود نياورد و در حالي كه دست الين را مي كشيد، از كنار رابين دور شد. تنها در آخرين لحظه يك بار برگشت و به او نگاه كرد. رابين كه همچنان در جاي خود ايستاده بود، اسكناس را كاملاً باز كرد، آن را بوسيد و در جيب گذاشت.
    ***
    روزهاي ابري و دلگير پائيز با آرامشي طلايي رنگ در خوابگاه دانشگاه و در اتاق كوچك كيميا بي هيچ وقفه اي سپري مي شد در حالي كه او همچنان به انزواي خود ادامه مي داد. سكوت سنگين اتاق را جز رفت و آمدهاي گاه گاه الين، چيزي نمي شكست و كيميا تمام اوقات فراغتش را پشت پنجره سپري مي كرد و به پاييز دلتنگ و آسمان غالباً ابري و باراني پاريس خيره مي ماند. اكثر روزهاي زندگيش بدون هيچ هيجاني سپري ميشد. تنها گاهي اوقات حضور كمرنگ رابين به روزهايش هيجاني زودگذر مي بخشيد. اما اين تغيير هم كششي در وجودش نسبت به زندگي فعلي ايجاد نمي كرد و او همچنان بي هيچ ميل و رغبتي، زمان را در خود مي كشت و تنها پيوندش با زندگي گذشته و خانواده، مكالمات كوتاه مدت گهگاهي با مادر و ندرتاً با پدرش بود و نامه هايي كه با بي حوصلگي تمام و با خطي خرچنگ قورباغه نوشته مي شد.
    كيميا و رابين تنها در درس ادبيات عمومي با هم همكلاس بودند، ولي او غالباً رابين را همراه زيباترين دختران دانشگاه در محوطه و يا خيابانهاي اطراف مي ديد و اغلب چنانچه رابين اجازه مي داد، بي تفاوت از كنارش مي گذشت.
    روزهاي دانشگاه سوربن، براي كيميا همان روزهاي ايران بود و او كم كم به اين نتيجه مي رسيد كه از اين مهاجرت نيز آنچه طالبش بود، عايدش نگرديده و در اين گريز از خود، همچنان ناموفق مي نمود. با تمام اينها همچنان راسخ بود كه درسش را در دانشگاه ادامه دهد و شايد تنها دليل آن لجاجت با اطرافيانش بود.
    ***
    باز كلاس ادبيات و باز همكلاسي با رابين ككه كيميا بايد اعتراف مي كرد از شيرين ترين كلاسهاي درس بود. از طرفي وجود رابين با آن لودگيهاي واقعاً شيرينش و از طرف ديگر كلاس زنده و جالب دكتر ژوستين استاد بامزه ي ادبيات. دكتر تقريباً جوان ولي بسيار با معلومات بود و بر حسب اتفاق، علاققه شديدي به ادبيات ايران خصوصاً فردوسي و خيام داشت. به همين علت در كلاس با كيميا بيش از ساير شاگردانش بحث و گفتگو مي كرد و گاهي حتي چند كلمه اي با شيريني خاصي و با لهجه فرانسوي، فارسي صحبت مي كرد و كيميا و رابين را به خنده مي انداخت. گرچه استاد با لباسهاي جين و اسپرت و خصوصاً موتورسيكلتي كه هر روز با آن به دانشكده مي آمد، چندان شباهتي به اساتيد سوربن نداشت، ولي از نظر معلومات، انسان قابل توجهي بود كه علاقه كيميا را از همان ابتدا به خود جلب كرد.وقتي استاد چون هميشه با همان موهاي ژوليده وارد كلاس شد، رابين با صداي بلند اعلام كرد: (( زيباترين استاد سوربن)) و چند لحظه بعد در ميان خنده بچه ها، استاد بر جاي خود نشست و همان لبخند مضحك هميشگي را بر لب راند. لحظاتي به دانشجويان نگاه كرد و بعد از جا بلند شد و قدم زنان طول و عرض كلاس را چند بار طي كرد و بعد مقابل كيميا ايستاد. لبخندش عميقتر گرديد. چند لحظه اي به او خيره ماند، بعد كتاب خيام چهار زبانه اي را كه در دست داشت باز كرد و دنبال صفحه اي، چند بار آن را ورق زد و بعد در حالي كه با رضايت مي خنديد، صفحه اي را تا آخر باز كرد و نقاشي مينياتوري داخل آن را به كيميا نشان داد و گفت:
    - كيميا!
    و بعد در حالي كه سعي مي كرد فارسي حرف بزند، ادامه داد:
    - شبيه... خيلي زياد.
    كيميا آرام سر تكان داد و به فارسي تشكر كرد. دكتر ذوق زده چند بار سرش را تكان و با زحمت ادامه داد:
    - خيام هم كيميا داشت، مثل شبيه تو!
    كيميا خنده اش را به سختي فرو خورد، ولي رابين از ته كلاس با صداي بلند خنديد و گفت:
    - مثل شبيه، دستور زبان تازه فارسي.
    استاد نگاهي به رابين كرد، ولي گويا منظورش را نفهميده باشد باز به كبمبا لبخند زد و در حالي كه خيره خيره به عكس نگاه مي كرد، از او گذشت و بر جاي خود نشست. قبل از آن كه استاد درس را شروع كند، رابين از او اجازه خواست تا كتاب را ببيند. بعد به سرعت از جا برخاست و براي ديدن كتاب، كنار استاد ايستاد. چند لحظه اي به كيميا خيره ماند. بعد به استاد چيزي گفت كه كيميا نشنيد. تنها ديد كه دكتر سرش را بالا آورد و با تحسين به او نگاه كرد.



  10. Top | #9



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    56.35
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,448
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    تمام شب قبل باران باريده بود و آن روز شنبه ي تعطيل و آرامي بود و لطافت و پاكي هوا، كيميا را به قدم زدن در بيرون خوابگاه تشويق مي كرد. محوطه در سكوتي عميق فرو رفته بود و دختران و پسران دانشجو با استفاده از يك روز تقريباً آفتابي به گردش رفته بودند. كيميا گرچه بدش نمي آمد در اين هواي خوش كمي قدم بزند، ولي چندان حوصله اين كار را، آن هم تنها نداشت. در يك كشمكش كوتاه با خود، بالاخره تصميم گرفت كه براي قدم زدن از اتاقش خارج شود. با سرعت باراني اش را بر تن كرد و شالش را محكم بست. زماني كه قدم به داخل محوطه گذاشت، با نگاهي به آسمان احساس كرد نمي توان به پايداري وضعيت آن اميد چنداني داشت. با اين حال و از آنجا كه حوصله بازگشت و برداشتن چترش را نداشت، احساس كرد كنار رودخانه سن بهترين مكان براي پياده روي است. دستهايش را در جيب فرو كرد و در حالي كه سعي مي كرد با روحيه بيشتري تفريح كند، بزحمت لبخند بسيار خفيفي بر لب راند و همچنان كه به ياد دكتر ژوستن، سعري از خيام را زير لب زمزمه مي كرد به سوي سن حركت كرد.
    به كناره سن كه رسيد، بي اختيار متوقف شد و به آبي آرام آبها خيره گشت و دلش بشدت به هواي ساحل ناآرام خزر پر كشيد و نگاهش رنگي از غصه به خود گرفت و قبل از آنكه بتواند بر احساس خود تسلط يابد، قطرات اشك بر روي گونه هايش سر خوردند. ياد آن ماه عسل كذايي در آن ويلاي مجلل و در كنار مردي كه برايش غريبه بود تا هميشه غريبه ماند، دلش را به آتش كشيد. مي خواست فرياد بكشد، (( زندگي! از تمام زشتيها و زيبائيهايت متنفرم.)) اما صدا در گلويش و در ميان بغضي پر درد گره خورد و از دهانش بيرون نيامد. حتي از خودش هم به خاطر آن كه هنوز نتوانسته بود خاطرات كهنه و پوسيده اش را دور بريزد، احساس تنفر مي كرد.
    چند بوق ممتد اتومبيلي كه از كنارش مي گذشت او را از دنيايي كه در آن غرق بود بيرون كشيد. در حالي كه به سوي صدا سر بر مي گرداند، زير لب با غيظ گفت: (( زهرمار))، ولي ناگهان نگاهش بر روي ماشين سياه رنگ رابين متوقف گرديد و قبل از آن كه بتواند از آن چشم بردارد، چهره خندان و شيطان رابين به رويش لبخند زد. او با همان فرانسه ي سليسش گفت:
    - چه عجب مادموازل! از دير بيرون اومديد!
    كيميا بي حوصله نگاهش كرد و پاسخ داد:
    - بايد از شما اجازه مي گرفتم؟
    رابين لبخند زد و كيميا اين بار به همراه او چشم دوخت كه طبق معمول دختري زيبا و جذاب بود و وقتي نگاه كيميا را ديد، سر تكان داد و لبخند زد. رابين دوباره گفت:
    - اگه مقصد خاصي دارين مي تونم برسونمتون.
    كيميا با چشم اشاره اي به دختر جوان كرد و گفت:
    - فعلاً همين يه نفر رو برسون.
    رابين با شيطنت خنديد و پاسخ داد:
    - هر دوتون رو هم مي تونم برسونم.
    كيميا كه كم كم عصباني مي شد، گفت:
    - من جايي نمي رم، فقط مي خواستم كمي گردش كنم.
    رابين چند بار به علامت تفهيم سر تكان داد و بي آن كه حتي يك كلمه ديگر بگويد با سرعت از كنار او گذشت. كيميا باز به سوي رودخانه چرخيد و با عصبانيت غريد، (( مرتيكه ي مزخرف!)) سپس دستش را ستون چانه كرد و به قايق هاي تفريحي كه بر روي سن در تردد بودند خيره ماند. هنوز نيم ساعتي نگذشته بود كه باز صداي آشناي همان بوق در گوشش پيچيد، اما اين بار به سوي صدا برنگشت. رابين باز چند بوق ممتد زد و كيميا ناچار به سوي او چرخيد. و باز همان آبي آرام و شاد با تمام وجود به سويش لبخند زد. كيميا بلافاصله متوجه شد كه صندلي كنار رابين خاليست، بنابراين به طعنه گفت:
    - از كي توي آژانس اتومبيل استخدام شدي؟
    برعكس كيميا، رابين با لهجه ي زيباي فارسي- انگليسي اش پاسخ داد:
    - از همون وقتي كه دختراي تهران كنار سن دنبال ماشين مي گردن.
    كيميا بي اختيار لبخند زد و رابين بي حوصله و عجولانه گفت:
    - مياي بالا يا بيام پايين؟
    كيميا لحظه اي مكث كرد و بعد پاسخ داد:
    - هيچ كدوم.
    رابين چند لحظه به او خيره ماند و بعد به عقب برگشت و چيزي گفت كه كيميا نفهميد. از جايي كه او ايستاده بود، فقط مي توانست صندلي جاو را ببيند، ولي بدون ترديد كسي پشت سر او نشسته بود.
    انتظار كيميا چندان به طول نينجاميد. در عقب ماشين باز شد و كيميا در كمال ناباوري الين را ديد كه با يك جهش سريع، خود را به او رساند و هر دو دستش را در ميان دستان خود گرفت. كيميا با خوشحالي خنديد و گفت:
    - چطور منو پيدا كردي؟
    الين به رابين كه همراه ديويد به سوي آنها مي آمد اشاره كرد و گفت:
    - فكر نمي كردم راست بگه... چطور شد تصميم گرفتي گردش كني؟
    كيميا خنديد، ولي قبل از آن كه پاسخي بدهد، صداي رابين در گوشش طنين انداخت:
    - بفرما! اينم دوست شما. تمام پاريس رو دنبال اين دوتا گشتم.
    كيميا نگاهي به ساعتش كرد و گفت:
    - تمام پاريس؟ اونم تو كمتر از يك ساعت؟
    به جاي رابين، ديويد پاسخ داد:
    - اين شيطون تمام جاهايي رو كه ممكنه من و الين بريم، مي شناسه.
    رابين با خنده گفت:
    - فكر كردم قايق سواري اين طوري براتون دلچسبتره.
    كيميا با تعجب تكرار كرد:
    - قايق سواري؟!
    رابين اجازه نداد او حرف ديگري بزند و با عجله گفت:
    - خب ديگه بريم اسكله.
    الين چون بچه ها ذوق زده به هوا پريد و گفت:
    - عاليه بريم
    و كيميا ناچار در سكوت همراه آنها به راه افتاد. رابين خيلي سريع بليط تهيه كرد و هر چهار نفر سوار يك قايق تفريحي كوچك شدند. كيميا نگاهي به رديفهاي چهارتايي صندلي ها كرد و بلافاصله روي اولين صندلي كنار بدنه ي قايق نشست و الين و ديويد را در انتخاب صندليهايشان مردد گذاشت، ولي رابين بلافاصله الين را در كنار كيميا نشاند، بعد از او ديويد و در آخر هم خودش چهارمين صندلي را اشغال كرد. وقتي تمام صندليها پر شد، قايق به راه افتاد. كيميا كاملاً صورتش را به طرف كناره هاي رود گرداند و غرق تماشا شد. تنها گاه گاه با جملات كوتاه، پاسخ هايي به الين مي داد. وقتي قايق به نزديكي كليساي نتردام رسيد، در حالي كه هيجان زده به سوي الين مي چرخيد، گفت:
    - نمي دونم چرا هنوز گاهي اوقات به نظرم مياد كه زندگي زيباست، گرچه هيچ وقت...
    كلمات در زبانش ماسيدند و با حيرت به صورت مخاطبش نگاه كرد. رابين لبخند زد و خونسردانه پاسخ داد:
    - هيچ مي دوني تو يكي از زيباترين مظاهر زيبايي طبيعت هستي؟
    كيميا كه همچنان متعجب به او نگاه مي كرد، با غيظ پرسيد:
    - تو كي جاتو با الين عوض كردي كه من نفهميدم؟
    رابين تنها لبخند زد و خودش را در جا كمي جمع كرد. كيميا باز با عصبانيت گفت:
    - چرا اينجا نشستي؟
    رابين مظلومانه سر تكان داد و گفت:
    - معذرت مي خوام. فكر نمي كردم اشكالي داشته باشه. اگه ناراحتت مي كنه الان مي پرم توي رودخونه.
    كيميا نگاهي به الين كرد كه با ديويد غرق گفتگو بود و بعد با همان عصبانيت رو به رابين كرد و پاسخ داد:
    - اگه مي تونستم خودم پرتت مي كردم.
    رابين بي آن كه پاسخي بدهد، دستش را در جيب فرو برد و كيف پولش را از داخل آن بيرون كشيد و گفت:
    - فقط اينها رو نگه دار خيس نشه.
    و بعد از جا برخاست. كيميا با نگراني پرسيد:
    - چي كار مي خواي بكني؟
    رابين با همان خونسردي هميشگي پاسخ داد:
    - چون نمي خوام شما كارهاي سخت بكنين، ميپرم توي رودخونه.
    كيميا كه حرف رابين را جدي نگرفته بود، با بي تفاوتي شانه هايش را بالا انداخت. رابين كنار لبه قايق ايستاد و به ديويد كه با تعجب نگاهش مي كرد، گفت:
    - هوس كردم يه كم شنا كنم.
    الين وحشتزده پرسيد:
    - توي اين هوا؟
    رابين تنها لبخند زد و آماده پريدن شد. در آخرين لحظه كيميا كه او را در پريدن ميان آبهاي سرد سن مصمم مي ديد، گوشه لباسش را به سوي خود كشيد و گفت:
    - نپر ديوونه.
    رابين به سويش خم شد و آهسته به زبان فارسي گفت:
    - نه كاري كه تو خواستي بايد انجام بشه خانم كوچولو.
    و در يك چشم به هم زدن به داخل آب پريد.



  11. Top | #10



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    56.35
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,448
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    در يك لحظه ولوله اي ميان مسافران قايق افتاد و همه خيره خيره به آن قسمت از آب كه رابين در آن فرو رفته بود نگاه كردند و چون دقايقي گذشت و از او خبري نشد، هيجان بيشتري تماشاگران را در خود گرفت. كيميا كه تمام اندام نحيفش از شدت هيجان و سرما مي لرزيد، با آشفتگي بسيار از جا برخاست و ملتمسانه به ديويد نگاه كرد. ديويد و الين چنان غافلگير شده بودند كه هنوز هم نميتوانستند آنچه را كه ديده بودند، باور كنند. لحظات براي كيميا به سختي و كشدار ميگذشت و نگاهش هر لحظه مضطرب تر مي شد، از داخل وجودش با تمام قوا نام رابين را فرياد مي كشيد، بي آنكه حتي كلمه اي از حنجره اش خارج شود.
    بالاخره بعد از چند دقيقه جسم بي حركت رابين روي آب شناور شد. كيميا كه نفسش از شدت هيجان بالا نمي آمد، لحظاتي به جسم شناور رابين روي آب خيره ماند و بعد ناگهان بغضش تركيد و در ميان گريه چندين مرتبه ناليد:
    - نه... نه...
    تمام مسافران با تعجب به او نگاه مي كردند. الين به زحمت كيميا را روي صندلي نشاند و سعي كرد او را آرام كند، اما خودش نيز چنان آشفته بود كه هيچ كاري از دستش برنمي آمد. حتي ديويد هم گيج شده بود و نمي دانست چه بايد بكند. كيميا همچنان كه گريه مي كرد، فرياد زد:
    - چرا هيچ كس كمكش نمي كنه؟ كمكش كنيد.
    زبان فارسي كيميا گرچه براي همه ي نظاره گران نامفهوم و عجيب مي نمود، اما ديويد را به خود آورد. او ناگهان از جا جست و با سرعت كاپشنش را از تن در آورد و به سوي الين پرت كرد و ه سوي لبه قايق دويد. وقتي ديويد خود را براي پريدن در آب آماده مي كرد، ناگهان جسم بي حركت رابين تكاني خورد، لحظه اي زير آب رفت و دوباره بيرون آمد و در حالي كه تمام تن و سرش زير آب بود دستش را در هوا تكان داد و بعد صداي هميشه شادش به گوش رسيد كه فرياد مي كشيد:
    - براوو! شرقي زيبا براي من نگران مي شه... خودت بيا كمكم كن... بپر... بپر.
    كيميا چند لحظه اي بي آنكه بتواند حتي دهانش را باز كند، همان طور وحشتزده به رابين نگاه كرد. سرنشينان قايق به افتخار او و شيرجه ي موفقش برايش دست مي زدند، اما كيميا همچنان مي لرزيد و نمي توانست حركت سريع چانه اش را مهار كند. چند لحظه اي بعد رابين به سوي قايق شنا كرد و با كمك خدمه از آب بيرون كشيده شد و يكراست به سوي كيميا آمد، ولي به جاي آن كه روي صندلي بنشيند جلوي پاي كيميا، كف قايق زانو زد و گفت:
    - من فقط از امر تو اطاعت كردم. باور كن نميخواستم ناراحت بشي.
    كيميا لحظه اي به او نگاه كرد. از موهاي زيتونياش قطره قطره آب مي چكيد و لبهايش به سفيدي گرائيده بود و به شدت مي لرزيد كه البته در آن هواي سرد چيز عجيبي نبود. كيميا كه هنوز هم نمي توانست حرف بزند، به زحمت بر خود مسلط شد و با عصبانيت گفت:
    - تو واقعاً فكر مي كني ترسوندن من موفقيت بزرگيه...؟ تو فكر مي كني اين كه من برات نگران شدم، جز حس همنوع دوستي، معناي ديگه اي داره؟
    رابين چند لحظه اي متفكرانه سكوت كرد و بعد با تأسف سري تكان داد و گفت:
    - حقق با توئه كيميا. شما دختراي شرقي احساسات عجيب و غريبي داريد. من مطمئنم كه اگه به جاي من يه مورچه هم تو آب غرق مي شد، تو بازم همين كار رو مي كردي.
    كيميا فاتحانه لبخند زد و نگاهش را از نگاه نافذ و بي قرار رابين دزديد.
    حرارت گرم و مطبوع بخاري ماشين، خيلي زود سرما را از بدنهاي بي حس آنها دور كرد. رابين با كمك ديويد، لباسهاي خيسش را از تن به در كرد. كيميا كاملاً سرش را پايين انداخته بود و اصلاً به آنها نگاه نمي كرد. تنها يك بار وقتي رابين چند بار پياپي عطسه كرد، سرش را بالا آورد و اندام ورزيده او را در حالي كه خود را با كاپشن ديويد مي پوشاند، ديد و از ديدن عضلات محكم و پيچيده او تعجب كرد.
    ***
    صبح روز بعد كيميا بدون آنكه بخواهد، تمام كلاسهاي دانشكده را در جستجوي رابين بازرسي كرد ولي از او خبري نبود. با اين حال سراغش را از كسي نگرفت، حتي از ديويد و يا مايكل كه از دوستان نزديك او بودند و خود را به اين كه او يكي از همان غيبتهاي تفريحي اش را خارج از دانشگاه مي گذراند، قانع كرد. با اين حال احساس عجيبي داشت و نگران بود. وققتي غيبت او سه روز متوالي به طول انجاميد، براي يافتن اطلاعات از او دست به دامان الين شدو الين با تعجب نگاهي به كيميا كرد و گفت:
    - يعني تو واقعاً نمي دوني رابين چرا نيومده؟
    - از كجا بايد بدونم؟
    الين لبخند پر شيطنتي زد و پاسخ داد:
    - خب معلومه، با اون بلايي كه تو سرش آوردي اون اگه بتونه يه هفته ديگه از توي رختخواب بيرون بياد خيلي شانس آورده.
    كيميا چشمهايش را تا آخرين حد گشود و گفت:
    - يعني اون مريضه؟
    - كسي كه توي اون هوا به خواست شما توي سن شنا كنه، نبايد مريض بشه؟
    كيميا در پاسخ به لبخند پر معناي الين، چيني به پيشاني انداخت و گفت:
    - من ازش نخواستم بپره توي رودخونه، خودش خواست.
    - خيلي خوب، ناراحت نشو. منظوري نداشتم... دوست داري به ديدنش بريم:
    - به ديدن كي؟
    - خوب معلومه ديگه، رابين.
    - نه، اصلاً... من دوست دارم ديگه هيچ وقت نبينمش.
    الين چند لحظه اي با شيطنت به كيميا نگاه كرد و بعد گفت:
    - البته اون چندان نيازي به من و تو نداره. پرستارهاي خوب، مهربون و زبده زياد داره.
    كيميا كه كاملاً متوجه كنايه الين شده بود، با بي تفاوتي شانه بالا انداخت و گفت:
    - به من چه زبطي داره؟
    الين خنده بلندي كرد و پاسخ داد:
    - حالا چرا چشمات شبيه چشماي گربه اي شده كه مي خواد موش شكار كنه؟
    كيميا در حالي كه سعي مي كرد قيافه اي كاملاً عادي به خود بگيرد، با عصبانيت فرياد كشيد:
    - الين بس كن.
    الين باز بشدت خنديد و بعد گفت:
    - چرا از عذاب دادن دوست من لذت مي بري؟ شما شرقي ها هميشه دوست داريد از قسمت سخت كار، وارد بشيد و اين طوري هم خودتون رو عذاب مي ديد هم طرف مقابلتون رو.
    كيميا چند بار پياپي و با عصبانيت سر تكان داد و پاسخ داد:
    - مطمئنم كه اين چرنديات رو رابين بهت ياد داده، نه؟
    الين با زيركي شانه بالا انداخت و گفت:
    - بالاخره نگفتي به ديويد بگم بعد از ظهر بياد دنبالمون؟
    كيميا دسته ورقه هايي را كه در دست داشت لوله كرد و به آرامي بر سر الين كوبيد و گفت:
    - تو ديوونه شدي دختر.
    و بعد به نرمي از كنار او رد شد.
    ***
    تا آنجا كه او مي دانست قرار بر اين بود كه رابين لااقل يك هفته استراحت كند، بنابراين براي اولين بار كلاس درس ادبيات عمومي بددون حضور فعال و پر شيطنت رابين برگزار مي شد. تنها كلاس مشترك كيميا و رابين كه امروز بشدت سرد و بيروح مي نمود. دقايقي از شروع كلاس گذشته بود و دكتر ژوستن چون هميشه با اشتياق تدريس مي كرد كه چند ضربه به در خورد و بعد باز شد. اول صداي چند سرفه ي خشن در فضا پيچيد و بعد اندام كشيده رابين در كلاس ظاهر شد. دكتر با تعجب به رابين نگاه كرد و او ضمن عذرخواهي به سوي اولين صندلي خالي حركت كرد. كيميا چند لحظه اي به او كه هنوز آثار بيماري در زير چشمهاي به گودي نشسته و رنگ مهتابي صورتش به خوبي عيان بود خيره ماند. رابين در اولين گردش چشمانش در كلاس، گمشده اش را يافت و به روي كيميا لبخند زد و كيميا چشمان تبدارش را در ميان هاله اي سرخ رنگ، بي قرار و بيمار ديد. برافروختگي تب، چشمان زيباي او را، جذابيتي صد چندان بخشيده بود و نگاهش را داغتر از هميشه مي نمود، آنچنان ه كيميا سوزندگيش را با تمام وجود احساس مي كرد. در سراسر طول مدت كلاس، صداي سرفه هاي شديد رابين لحظه اي قطع نمي شد و حالش چنان وخيم بود كه حتي دكتر ژوستن را نيز متوجه كرد. او همچنان كه هنگام گفتگو در كلاس راه مي رفت، نزديك رابين شد و چند كلمه اي با او صحبت كرد. كيميا حدس زد كه از او مي خواهد اگر توانايي ادامه كلاس را ندارد، آن را تعطيل كند. چند لحظه اي در انتظار پاسخ رابين گوش خواباند ولي صدايي نشنيد، تنها ديد كه او با لبخند سر تكان داد و دكتر دستي به پشتش زد و از كنارش گذشت. وقتي زمان كلاس تمام شد، كيميا بي توجه به رابين، لوازمش را جمع كرد و آماده خروج از كلاس شد كه رابين او را به نام خواند. چند لحظه اي مردد ماند، ولي بالاخره به سوي صندلي رابين حركت كرد. وقتي كنار او رسيد، رابين به سختي سعي كرد به احترام او از جا برخيزد، اما كيميا او را دعوت به نشستن كرد و آهسته گفت:
    - شنيده بودم يك هفته اي رو استراحت مي كني.رابين سر تكان داد و گفت:
    - - آره غيبت مي كنم اما نه از كلاسي كه تو همكلاسيم باشي. تمام دلخوشي من توي دانشكده همين يه درسه.
    كيميا خونسردانه خود را به ناداني زد و به خنده گفت:
    - شايد قصد داري شاعر بشي.
    رابين چند لحظه اي با دلخوري به كيميا نگاه كرد ولي بعد با همان خونسردي هميشگي پرسيد:
    - مثل خيام؟
    كيميا سر تكان داد و رابين دوباره گفت:
    - اونم بدون داشتن كيميا.
    كيميا چيني به پيشاني انداخت و گفت:
    - دست از سر من بردار. تو كه كيميا زياد داري.
    و بعد از او روي گرداند. رابين دوباره صدايش كرد و كيميا احساس كرد گرفتگي سينه، صداي بم او را جلايي تازه بخشيده است. بعد بي اختيار به سوي او برگشت و گفت:
    - من خيلي كار دارم. لطفاً حرفت رو زودتر بزن.
    - ديشب به عموت زنگ زدم.
    - عموي من يا شوهر خاله ي خودت؟
    رابين در حالي كه سعي مي كرد خونسردي اش را حفظ كند، گفت:
    - عموي شما و شوهر خاله ي من؛ خوبه؟
    - خب كه چي؟
    - هيچي. راجع به رسومات شرقي ها در ارتباط با عيادت از مريضها پرسيدم... ظاهراً شما به يه چيزايي در اين مورد خيلي معتقديد.
    كيميا شانه بالا انداخت و بي حوصله گفت:
    - قصه نگو، حرفت رو بزن.
    رابين كه حالا صدايش به نحو عجيبي غمگين و گرفته به نظر مي رسيد، پاسخ داد:
    - توقع داشتم توي اين چند روز براي يك بار هم كه شده بهم سري بزني.
    كيميا لبخندي زد و با لحن مأيوس كننده اي پاسخ داد:
    - چرا بايد اين كار رو مي كردم؟
    - اگه همكلاسي و دوست نيستيم، به گمونم به نوعي فاميل هستيم.
    كيميا با حالت خاصي گفت:
    - فاميل؟! مسخره است.
    قبل از آنكه رابين پاسخي بدهد، بشدت به سرفه افتاد. كيميا نگاه تخقير آميزي به او كرد و گفت:
    - واجب بود با اين حالت بياي دانشگاه؟
    رابين مظلومانه نگاهش كرد و آهسته پاسخ داد:
    - فكر كردم شايد دوست داشته باشي بيمارت رو توي تب چهل درجه ببيني.
    با آن كه از حالت نگاه و تُن صداي رابين دل در سينه كيميا لرزيد، اما زبانش همچنان تيز و برنده پاسخ داد:
    - من ديگه مثل جراح ها شدم. ديدن مريض توي تابوت هم برام تازگي نداره.
    لبهاي رابين به آهستگي لرزيد و بي آنكه حرفي بزند از جا برخاست و در حالي كه پاهايش را روي زمين مي كشيد، از كلاس بيرون رفت. براي لحظه اي كيميااحساس كرد دلش مي خواهد به دنبال رابين بدود، او را با تمام وجود فرياد بزند و تب سوزاش را در وجود سرد خود مدفون كند، اما احساس يخزده اش به او اجازه ي برداشتن حتي يك گام را هم نداد.


صفحه 1 از 6 123 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
تارنماي ايران پرديس با لطف و ياري خداي مهربان در سال 1386 تاسيس شد.روز به روز که از عمر ايران پرديس ميگذشت دوستان زيادي به جمعش محلق شدند و تا به امروز مخاطبان زيادي از اين تارنماي کاملا فارسي استفاده ميکنند ايران پرديس با پشت سر گذاشتن فراز و نشيب زياد و با عنايت خداو لطف بيکرانش امروزه توانسته در پنجمين جشنواره رسانه هاي ديجيتال عنوان برترين انجمن گفتگوهاي پارسي را کسب کند انجمن هاي ايران پرديس امروزه با هدف خدمت رساني به يکي از بزرگترين انجمن هاي ايران و پر مخاطب ترين انجمن هاي دنياي مجازي تبديل شده و اميدوار هست با همين هدف هم به جايگاه اصلي و واقعيش دست يابد.

اکنون ساعت 21:23 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.

ایمیل پست الکترونیکی مدیریت سایت : iranpardis.com@gmail.com
شماره سامانه پیامک : 30005604500000