انتخاب رنگ سبز انتخاب رنگ آبی انتخاب رنگ قرمز انتخاب رنگ نارنجی
خوراک آر اس اس

  آخرین ارسالات انجمن

تبلیغات ایران پردیس
تبلیغات ایران پردیس تبلیغات ایران پردیس

+ ارسال موضوع جدید
صفحه 1 از 6 123 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 56

موضوع: رمان فوق العاده زیبای خداحافظ زندگی

  1. Top | #1



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    55.05
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,469
    میزان امتیاز
    620

    New2 رمان فوق العاده زیبای خداحافظ زندگی

    رمان فوق العاده زیبای خداحافظ زندگی
    خداحافظ زندگی

    اثر: آقای مسعود خاک نژاد

  2. 2 کاربر پست آوینا عزیز را پسندیده اند .

    do0rsa (10-19-2011),Ďŗêẳmÿ Ğįřl (09-07-2011)

  3. محل تبليغات شما    موزيک روز
     
  4. Top | #2



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    55.05
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,469
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    بیمارستان را سکوت عمیقی فرا گرفته بود و صدای شادی در ان محو و نابود شده بود و گاهی در فراق موجود ناکامیکه از این دنیای فانی پر رنگ حیله و نیرنگ به وادی ابدی و جاویدان شتافته بود اشکهایی ریخته میشد و از سراسر بیمارستان غبار غم و اندوه بپا میخاست.دریکی از اطاقها جوانی لاغر اندام و زرد چهره بیست و پنج ساله بروی تختی دراز کشیده بود و از چهره اش یاس و ناامیدی فریاد میکشید اوبرادر من سعید بود.
    قدش بلند و موهایش مشکی و چشمهایش سیاه تر از شب و چهره اش زیبا و دوست داشتنی بود.چهره زرد مادرم و رخسار پر از غم پدرم انتظار حقیقت ناگواری را داشتند که خواه ناخواه با آن مواجه میشدند.آفتاب غروب نمود و شب چادر سیاه خود را بروی زمین گسترد تا بدیها و زشتیهای آنرا پنهان نماید.
    پدرو مادرم با آنکه مایل نبودند حتی برای یک لحظه ترکش کنند اما ناچارا با او خداحافظی کردند و به منزل برگشتند و من پیش او ماندم تا تنها نماند و احساس غم ننماید.سعید با صدای ضعیفی که به سختی شنیده میشد گفت:حمید جون جلوتر بیا چون میخوام ازت خواهشی بکنم.من اطاعت کردم ونزدیکتر رفتم.سعید با تبسمی که آثار تلخی یاس از آن به خوبی هویدا بود چنین اظهار داشت:
    روزای اولی که حالم بهتر بود تصمیم گرفتم سرگذشتمو بنویسم و خدارو شکر که تا حدودی موفق هم شدم ولی ناتمومه و به کمک تو احتیاج دارم و باید قولی بهم بدی؟
    چه قولی؟
    - قول بده که تمومش کنی٬میدونم وقتیکه کلمه پایان نوشته بشه دیگه من...
    - میفهمی چی داری میگی؟
    - همه چیز و میدونم و میفهمم چی میگم دفتر زندگی هرکس روزی بسته میشه ولی از موقع اون هیچکس با خبر نمیشه
    - من ازت قولی خواستم که بهم بدی نه اینکه با امیدهای پوچ نوید آینده بهتری رو به من بدی٬تو میخوای این آرزو را با...
    - بس کن سعید٬خیلی مایلم نوشتهاتو بخونم
    نگو نوشته٬اونا زندگی منه٬سایه ای از گذشته ی منه
    - معذرت میخوام
    او دستش را به آرامی به زیر بالش خود فرو برد و مقداری کاغذ که کلمات رنگارنگ صفحات سفید آنرا زینت داده بودند بیرون آورد و به من داد.
    - اوه! کی وقت کردی اینهمه بنویسی؟
    - شبها نمیخوابیدم و برای اینکه کسی متوجه بیدار موندنم نشه چراغو خاموش میکردم و کنار پنجره در زیر نور غمرنگ ماه گذشته امو در نظر مجسم میکردم و روزا یکی یکی از پیش چشام رژه میرفتن و من چیزائیکه میدیدم مینوشتم و گاهی میخندیدم و زمانی گریه میکردم ولی تا وقتیکه تموم نشده هیچکس نباید از این موضوع چیزی بفهمه حتی پدر و مادرمون.
    - مطمئن باش
    - ممنونم...ممنونم.
    نوشته های سعید را با خود برداشتم و قصد خروج داشتم که در باز شد و در آستانه آن پروانه پدیدار شد.پروانه دختر زیبا و جذابی بود و پاکی و سادگیش آنرا دو چندان مینمود.چشمان سیاهش حالت غم انگیزی داشتند٬موهای بلند و سیاهش دلها را به لرزه می افکند.سینه هایش آتش هوس و تمنا را در وجود آدمی شعله ور میساخت و تبسم اش شادی به انسان هدیه مینمود و صدایش بقدری گرم و پرحرارت بود که گویی از لبان این فرشته نوای آسمانی برون می آید.
    او سعید را از هر چیز و هر کس بیشتر دوست میداشت و در تمام مدت بیماریش اشک میریخت و برای سلامتی او دعا میکرد و سعید هم با انگشتان باریک و لرزانش اشکهای او را پاک مینمود و میگفت:
    خواهش میکنم پروانه ام گریه نکن٬من سلامت از دست رفته امو به دست میارم٬زندگی رو شکست میدم٬غمو فراری میدم و شادی رو به زانو در میارم.


  5. 2 کاربر پست آوینا عزیز را پسندیده اند .

    do0rsa (10-19-2011),Ďŗêẳmÿ Ğįřl (09-07-2011)

  6. Top | #3



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    55.05
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,469
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    میدونم٬میدونم سعید من.منم حاضرم چون پروانه ای بگرد شمع وجودت بگردم و بسوزم و دم برنیارم و حتی اگر در این راه خاکسترم بشم قول میدم شکوه ای نکنم.
    پروانه وارد شد و با لبخندی ساختگی سلامی داد و نزدیکش رفت و برویش خم شد و لبان بیرنگش را بوسید و من قطرات سوزان اشک را در چشمانش دیدم که در آن شناور بودند و میخواستند خود را بروی گونه های پروانه سوخته بال بیاندازند و با سوزندگی خود آنها را بسوزانند و داغ غم را برای ابد برویشان باقی گذارند.دیگر توقفم را در آنجا بی مورد دانستم و سعید را بوسیدم و با پروانه خداحافظی کردم و از اطاق خارج شدم و بسوی منزلمان به راه افتادم تا در سکوت مطلق و تنهایی مفرط بتوانم سرگذشت ناتمام برادرم یا در حقیقت یگانه دوستم را بخوانم. هنگامیکه به منزل رسیدم آرام و بدون سر و صدا به اطاقم رفتم و چراغ را روشن کردم و با بی صبری چشم به صفحه اول آن دوختم او اینطور نوشته بود:
    همیشه خود را در این دنیا تنها حس کردم و هیچوقت طعم خوشبختی را نچشیدم ولی بدبختی و ناکامی مونس من بودند.گویا کلمه خوشبختی اصلا برای من مفهومی نداشت و با آن نا آشنا بودم ولی بدبختی را به خوبی میشناختم زیرا رشته ای ناگسستنی از مهر و محبت بین من و او به وجود آمده بود.

    - میدونم٬میدونم سعید من.منم حاضرم چون پروانه ای بگرد شمع وجودت بگردم و بسوزم و دم برنیارم و حتی اگر در این راه خاکسترم بشم قول میدم شکوه ای نکنم.
    پروانه وارد شد و با لبخندی ساختگی سلامی داد و نزدیکش رفت و برویش خم شد و لبان بیرنگش را بوسید و من قطرات سوزان اشک را در چشمانش دیدم که در آن شناور بودند و میخواستند خود را بروی گونه های پروانه سوخته بال بیاندازند و با سوزندگی خود آنها را بسوزانند و داغ غم را برای ابد برویشان باقی گذارند.دیگر توقفم را در آنجا بی مورد دانستم و سعید را بوسیدم و با پروانه خداحافظی کردم و از اطاق خارج شدم و بسوی منزلمان به راه افتادم تا در سکوت مطلق و تنهایی مفرط بتوانم سرگذشت ناتمام برادرم یا در حقیقت یگانه دوستم را بخوانم. هنگامیکه به منزل رسیدم آرام و بدون سر و صدا به اطاقم رفتم و چراغ را روشن کردم و با بی صبری چشم به صفحه اول آن دوختم او اینطور نوشته بود:
    همیشه خود را در این دنیا تنها حس کردم و هیچوقت طعم خوشبختی را نچشیدم ولی بدبختی و ناکامی مونس من بودند.گویا کلمه خوشبختی اصلا برای من مفهومی نداشت و با آن نا آشنا بودم ولی بدبختی را به خوبی میشناختم زیرا رشته ای ناگسستنی از مهر و محبت بین من و او به وجود آمده بود.

    از موسیقی لذت میبردم زمانیکه آهنگ حزن انگیزی میشنیدم در خود فرو میرفتم و مانند پرنده سبکبالی بال زنان اوج میگرفتم و به میان فرشتگان آسمانی پرواز میکردم و خود را فارغ از هر درد و رنجی می پنداشتم.من در زندگی باختم و همیشه از اینکه انسان آفریده شده بودم مینالیدم چشم گشودم جز بیگانگی و تنهایی شکست و ناکامی٬یاس و نا امیدی چیزی ندیدم.زمانی پروانه خوشرنگ امید را در آسمان رویاهای زیبا و آرزوهای بی پایانم به پرواز در میاوردم تبسم خفیفی بر لبانم آشکار میشد و چون نا امیدی امید گم گشته خود را باز میافتم و زندگی را با تمام زیباییهایش و عظمتش در چشمان افسونگر و فریب دهنده دنیا میدیدم اما به تدریج ابرهای ناامیدی آسمان شفاف و پرستاره زندگیم را فرا گرفت و ستاره های شادی و شادکامی در زیر آن پنهان شد و نیستی و نابودی برسرم سایه افکند و خود را حقیر و ناچیز شمردم و از آینده مبهم و تاریک خود بیمناک گشتم.
    از همه کس و همه چیز بدی دیدم و دنیا مطرودم شمرد زیرا حقیر بودم٬تنها بودم و گویا دادگاه سرنوشت مرا بدون گناه محکوم کرده بود و از دیار خوشبختی تبعیدم نموده بود چون پول و ***** نداشتم در ثانی ثروت ناپایداری به دست آوردم که فایده ای نداشت شبها مدتها چشم به آسمان می دوختم و به جستجو میپرداختم تا بالاخره ستاره اقبالم را می یافتم ولی آنرا هر روز پریده رنگ تر و کم نور تر از روز قبل میدیدم و این به من نوید میداد که به زودی برای همیشه هم آغوش افول خواهد گشت و بوسه بر لبان ظلمت و نیستی خواهد زد و در دنیایی دیگر نور افشانی خواهد کرد.
    هر چه بیشتر وارد زندگی میشدم بر غمهایم افزوده میگشت تا زمانیکه هیچ نمیفهمیدم و در دریای جهل و نادانی غوطه ور بودم به همه کس و همه چیز خوشبین بودم ولی زمانیکه دانایی جایگزین نادانی گردید کم کم بد بینی در وجودم ریشه دوانید تا دیگر ذره ای از خوشبینی در نهاد پر از گناهم باقی نماند.حتی به چشمهایم اعتماد نداشتم زیرا مرا به سوی گناه با لذت بی پایانش هدایت میکردند...



  7. 2 کاربر پست آوینا عزیز را پسندیده اند .

    do0rsa (10-19-2011),Ďŗêẳmÿ Ğįřl (09-07-2011)

  8. Top | #4



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    55.05
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,469
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    ای کاش کور بودم٬کر بودم و لال بودم تا دیگر چیزی را نمیدیدم٬نمیشنیدم و نمیگفتم.ای کاش هرگز انسان خلق نمیشدم و رنجهای دنیا را در خود ذخیره نمیکردم و بدی و کینه و نفرت و بیگانگی را در چشمان دیگران نمیدیدم.چرا ما انسانها یا در حقیقت شیطانها و عروسکهای انسان نما شادی را برای خود میخواهیم و درد و رنج را برای دیگران خواهانیم.چرا ما انسانها یا در اصل سر منشاء پلیدی ها٬زشتیها٬نفرتها از رنج دیگران لذت میبریم و از بیچارگی آنان شادمان میگردیم و از گریه ی آنان میخندیم و اگر بتوانیم امید را در دلشان نابود مینماییم و نا امیدی را به دلشان می نشانیم.
    زمانی آرزو میکردم عمر جاویدان داشته باشم و هرگز نمیرم زیرا مرگ را تا پایان شادیها و خوشیهای نامفهوم زندگی میپنداشتم و گاهی از زندگی دل میبریدم و آرزوی مرگ مینمودم تا بلکه با فنا و نیستی و رنجهایم پایان پذیرد چون بعد از مرگ درد و رنج٬ بدبختی و ناکامی نابود میشود و از بین میرود.
    هنگامیکه از زندگی بیزار میشدم و نفرتم را نثارش میکردم لحظه ایی بعد پشیمان میشدم زیرا این گناه زندگی نبود و گناهکار واقعی خودم بودم که زندگی را هم به خودم و هم به دیگران تلخ میکردم زیرا زندگی با تمام ناهمواریها و ناملایماتش دوست داشتنی میباشد گفته هایم را کسانی میفهمند که یک قدم با مرگ بیشتر فاصله ندارند.من پاکی را دوست داشتم ولی هرگز پاک نبودم.
    باران گناه زمین را می شوید و اشک گناه آدمی را.منهم زمانیکه سنگینی گناه رنجم میداد برای فرار از آن به اشک پناه میبردم و بر بدبختی خود میگریستم و لحظه ایی بعد خود را چون یکی از ملائک ملکوتی آسمان می یافتم.شش سال پیش که در سال آخر دبیرستان درس میخواندم فکر میکردم دیگر بدبختی به پایان رسیده است و شکوفه های خوشبختی با شبنمهای شادی در زندگی ام آمیخته میشوند و شکفته میگردند و گل لذت و کامرانی را به دنیای کوچک قلبم هدیه خواهند نمود و سال بعد در محیط دانشگاه زندگی جدیدی را آغاز میکنم و دیگر خوشبختی با آغوش باز به استقبالم خواهد آمد و بسان مادری رنجدیده طفل بیمار خود را در سینه پر مهر و محبت خویش خواهد فشرد و نوازشش خواهد کرد و برای سلامتی او دعا خواهد نمود.وقتیکه آینده را در نظر مجسم میکردم آنرا شفاف و نورانی میدیدم و از زیبائیهای آن لذت میبردم و از شدت خوشحالی میلرزیدم.

    روز اولیکه وارد دبیرستان شدم به خود بالیدم و حس کردم دیگر قدم به دنیای بزرگترها نهاده ام و بایستی دوران کودکی و نادانی را به دست فراموشی بسپارم. مدتها یگانه آرزوی من این بود که هر چه زودتر دوران جهالت را پشت سر بگذارم و به استقبال جوانی با شور و هیجان بروم.
    هنگامیکه برای خریدن کتابهایم به کتابفروشی مراجعه میکردم یک احساس ناخوانده همراه با یک غرور شادی بخش را در وجود غمزده ام حس مینمودم.کاروان خوشبختی نزدیک میگردید و من قهقهه نشاط انگیز سرنشینان آنرا میشنیدم و هر لحظه انتظار ورودش را داشتم و خود را برای وداع با کاروان بدبختی آماده میکردم ولی افسوس که کاروان خوشبختی به منزلگاه زندگیم وارد نشد و کاروان بدبختی با من وداع نکرد.
    پدرم از اینکه میدید نهالی را که با خون دل آبیاری کرده است به زودی شاخ و برگ خواهد گرفت و میوه شادی خواهد داد شادمان به نظر میرسید و علائم وجد و شعف در چهره زرد و عذاب کشیده مادرم پدیدار گشته بود.دیگر در انظار مردم سیگار میکشیدم و بر تعداد آنها افزوده بودم تا همه ببینند و بفهمند که من دیگر بچه کوچک سابق نیستم و برای خود مرد بزرگی شده ام و این خودش نشانه ای از غرور و خودخواهی بیجای جوانیست.
    درست به یاد دارم هنگامیکه کلاس هشتم بودم با بچه ها در گوشه ای از حیاط که خلوت بود یا در آب انبار مدرسه که جای امن و مطمئنی بود سیگاری آتش میکردیم و تا آخر آنرا میکشیدیم و در دنیای کوچک و پاک خود لذت نامفهومی میبردیم و هر زمان یکی از ما مامور میشد که اگر ناظم یا مدیر آمد دیگران را خبر کند.حالا هر وقت به یاد آن موقع می افتم بی اختیار میخندم و افسوس میخورم که چرا زود گذشت.
    همیشه سیگار را با ژست مخصوصی کنار لبانم قرار میدادم و پکهای محکم و متوالی به سیگار میزدم٬با این کارهایم تقلید بزرگتران را در می آوردم و خودم هم نمیدانستم چرا سیگار میکشم و سیگار کشیدن را مخصوص بزرگتران میدانستم و هر وقت دختری را میدیدم که لباسهای چون ستاره فلان فیلمی بر تن کرده است یا پسری را مشاهده میکردم که موهایش را چون موی هنرپیشه فلان فیلمی آرایش کرده است این بیت شعر را زیر لب زمزمه میکردم و به روان پاک سراینده آن درود میفرستادم.
    خلق را تقلیدشان بر باد داد...ای دو صد لعنت بر این تقلید باد .

  9. 3 کاربر پست آوینا عزیز را پسندیده اند .

    8991010 (12-16-2011),do0rsa (10-19-2011),Ďŗêẳmÿ Ğįřl (09-07-2011)

  10. Top | #5



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    55.05
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,469
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    نمیدانم چرا ما انسانها ندانسته و نفهمیده کارهای دیگران را
    کورکورانه تقلید میکنیم.ایکاش کارهای خوبشان را تقلید می کردیم ولی افسوس که همیشه به دنبال زشتیها و ناپاکیها در حرکتیم
    مانند کسی بودم که شنا نمیدانستم و در دریای عظیم زندگی سرگردان و درمانده دستهایم را به آسمان بلند کرده و با تمام قدرت فریاد میکشیدم و کمک میخواستم تا از خطر غرق شدن و نابودی نجاتم دهند اما گویی فرسنگها از ساحل دور بودم و کسی صدایم را نشنید و به کمکم نیامد.خود را به دست امواج متلاطم رنجهای پایان ناپذیر زندگی سپردم تا سرنوشت بازی خود را برسرم درآورد یا نابودم کند یا به ساحل خوشبختی رساندم......
    با اینکه میدانستم به عمق دره نیستی سقوط کرده ام و راهی جز نابودی ندارم ساکت ننشستم و به جستجو پرداختم تا شاید راهی به سوی زندگی بیابم ولی افسوس که همواره پرنده شوم نا امیدی در آسمان زندگیم پرواز میکرد و مسیر دنیای باقی را برایم مشخص میکرد تا مبادا راه را گم نمایم.
    عشق لطافت زندگی است و زندگی بدون عشق چون گورستانی خاموش میباشد.
    آدمی وقتی دنیای نابکار را زیبا و دوست داشتنی میبیند که عاشق باشد و هر کس ممکن است به چیزی یا کسی عشق بورزد مشروط بر آنکه واقعا آنرا دوست بدارد ولی هرگز هوی و هوس زودگذر را با یک عشق پاک و ابدی اشتباه نکنید.همانطوریکه پاکی بر گناه؛زیبایی بر زشتی؛خوبی بر بدی رجحان دارد عشق واقعی هم بر شهوات آنی برتری دارد.
    عشق و جوانی با هم می آیند و با هم میروند لیکن گاهی عشق با جوانی می آید و با پیری دمساز میگردد و با مرگ هم نابود نمیشود.
    منهم دختری به اسم سونیا را به حد جنون دوست میداشتم و او را بیشتر از خودم و کمتر از خدای خودم میپرستیدم.
    آشنایی من و او از زمانی آغاز شد که روزی برای رفع خستگی و فرار از آغوش سرد تنهایی تصمیم گرفتم سینما بروم.

    لباسهایم را پوشیدم و به طرف یکی از سینماها که فیلم خوبی را نمایش میداد حرکت کردم خیلی شلوغ بود و جمعیت زیادی به صف ایستاده بودند و منهم ایستادم ولی وقتیکه نوبت به من رسید بلیط تمام شده بود.خوشبختانه در همان هنگام دختری پیش آمد و گفت:
    شما یه بلیط میخواین؟
    جواب دادم:بله
    گفت:من یه بلیط اضافه دارم اگه شما میخواین...؟
    حرفش را ناتمام گذاشتم و پس از آنکه پول بلیط را دادم و تشکری کردم ترکش نمودم و وارد سالن انتظار سینما شدم و لحظه ای بعد دربهای سالن باز شد.شماره صندلیم را پیدا کردم و روی آن قرار گرفتم و منتظر شروع فیلم شدم صندلیهای اطرافم خالی بود.
    سرود شاهنشاهی نواخته شد و چراغهای سالن خاموش گشت و صندلیهای اطرافم به تدریج پر شدند و ناگهان متوجه شدم دختری آمد و روی صندلی کناری دست راستم نشست.
    بی اختیار در چهره اش دقیق شدم خود او بود.دختر زیبایی که چشمان میشی اش حالت خاصی داشتند و چهره اش غمگین میرسید.لبان سرخش تمناهای خفته را بیدار میساخت و بازوانش تا دوش عریان و گیسوان طلائیش پریشان و اندام متناسبش جذاب و دلفریب بود و آدمی را بیشتر مفتون پروردگار میساخت که چنین پیکری تراشیده و ساخته بود.
    داستان فیلم از این قرار بود:پسر و دختری عاشق هم میشوند و پسر معشوقش را رها میکند و به دنبال هوی و هوسهای گرسنه اش میرود تا تشنگی و گرسنگی شهواتش را سیراب کند و دختر نا امید و آشفته حال به استقبال مرگ میرود زیرا زندگی بدون معبود برایش غیر قابل تحمل میشود سرانجام در حالیکه انتظار میکشید و شعله عشق را با آب دیدگانش فرو مینشاند بودای مرگ شتافت و قدم در درون آن گذاشت تا برای ابد روح پریشان و آزرده اش آرام گیرد


  11. 2 کاربر پست آوینا عزیز را پسندیده اند .

    do0rsa (10-19-2011),Ďŗêẳmÿ Ğįřl (09-07-2011)

  12. Top | #6



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    55.05
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,469
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    در نیمه های فیلم متوجه شدم که دخترک پهلویی آرام آرام اشک میریزد و سینه های خوش ترکیبش که دامن به شعله های هوس در وجود آدمی میزد با ناراحتی بالا و پایین میرفت.
    حس کنجکاویم تحریک شد و وادارم کرد تا بفهمم چه چیزی باعث شده است که دختری به سن و سال او با آن زیبایی سحر انگیزش آنطور اشک بریزد.ابتدا فکر کردم چون داستان فیلم غم انگیز و ناراحت کننده است او تحت تاثیر احساسات پرشور جوانی قرار گرفته است ولی قانع نشدم و سرم را آهسته پیش بردم و با صدای بمی که فقط خودش بشنود گفتم:
    خواهش میکنم دیگه گریه نکن چون نمیتونم ببینم کسی گریه میکنه.
    جوابم داد:مگه آدم نمیتونه برای خاطر خودش٬برای خاطر زندگی از دست رفته اش٬برای آرامش وجودش اشک بریزه.
    گفتم:اشتباه نکنین من برای خاطر شما ناراحت شدم نه خودم.
    با دستمالی که در دست داشت اشکهایش را پاک کرد و دیگر چیزی نگفت و ساکت و آرام مشغول تماشای فیلم شد و از حال منقلبش معلوم بود میخواست باز هم گریه کند اما خود را به سختی کنترل میکرد.از اینکه بی جهت مداخله کرده بودم و نگذاشته بودم او با اشک ریختن تسلی خاطری پیدا کند احساس پشیمانی و شرمندگی میکردم. فیلم تمام شد و تماشاچیان سینما را ترک کردند منهم به طرف منزلمان به راه افتادم٬نمیدانستم چرا بی جهت به او فکر میکنم.هنوز چند قدمی از سینما دور نشده بودم که صدایش را شنیدم که گفت:با شمام.
    به عقب برگشتم و او را در دو قدمی خود دیدم با تعجب گفتم: با من!
    - بله٬با شما هستم معذرت میخوام که شما رو ناراحت کردم - من باید معذرت بخوام نه شما
    - مزاحم که نیستم
    - به هیچ وجه
    - نمیدونم چرا به شما رو آوردم راستش اینه که به یکی احتیاج دارم که براش درد دل کنم
    - خیلی خوشحال میشم که اون یه نفر من باشم
    - چون خیلی دیره باید از شما جدا بشم ولی اجازه میدین بازم شما رو ببینم
    - این نهایت آرزوی منه.چون مصاحبت با شما منو از تنهایی نجات میده
    - سه روز دیگه همین جا٬خوبه؟
    - بله٬ساعت چند؟
    - ساعت شش
    - موافقم٬شب بخیر آشنای ناشناس


    - اسم من سونیا
    - اسم منم سعید
    - خدانگهدار
    - شب خوش
    تمام شب را به او فکر کردم.به کسیکه در یک لحظه ناگهانی وارد زندگیم شده بود و نشناخته و ندانسته که کیستم و چیستم به من اعتماد کرده بود و دست دوستی به سویم دراز نموده بود.لطافت شب همراه با یک حس لطیف مرا از خود بیخود نموده بود.تا آن زمان نمیدانستم که عشق چیست و چه مفهومی دارد گاهی اوقات که یکی از دوستانم راجع به عشق و دلدادگی و از بی قراریها و نامرادیها ی عشق سخن میگفت مسخره اش میکردم و او را شخصی رویایی و تخیلی که دور از عالم هستی زندگی میکند میپنداشتم و حرفهایش را پوچ و بی معنی تصور میکردم زیرا من هنوز خیلی جوان و بی تجربه بودم و سرد و گرم روزگار را نچشیده بودم و هرگز جز درس و تفریحات معمولی مثل سینما رفتن و با دوستان گفتن و خندیدن چیز دیگر را برای یک زندگی خوب و ایده آل نمیدانستم ولی آن شب فهمیدم که زندگی فقط خوردن و خوابیدن و پوشیدن و تفریح کردن نیست و چیز دیگری مافوق آنها وجود دارد و نامی نمیتوان بر او نهاد جز عشق.
    آنقدر بیدار ماندم و به سیاهی شب نگریستم تا خجالت کشید و نقاب خود را به چهره نهاد و خود را پنهان نمود و سپیدی سحر مغرور و خوشحال نمودار شد.بدون آنکه احساس خستگی و ناتوانی نمایم از جا برخاستم و زیر لب زمزمه کنان آوازی خواندم.مادرم وقتی مرا دید تعجب کرد و گفت:
    امروز خیلی زود بیدار شدی و برخلاف روزای پیش که از خواب بیدار میشدی اخم آلود نیستی و خوشحال به نظر میای.
    در حالیکه میخندیدم او را در آغوش کشیدم و بوسیدم و گفتم:مادر دوستت دارم٬ از همه کس و همه چیز بیشتر. خجالت بکش
    - از چی خجالت بکشم مادر.از اینکه مادرمو بوسیدم و گفتم دوستش دارم
    - حتما زیر کاسه یه نیم کاسه ایه
    - هیچی نیس مادر٬هیچی باور کن
    میل به غذا نداشتم بدون آنکه صبحانه بخورم از منزل خارج شدم.دنیا را طور دیگری میدیدم٬طبیعت را زیباتر از همیشه٬پرندگان را شادان تر از هر روز مشاهده میکردم.برگهای درختان به نظرم با شکوه و خرم٬میرسید.هر لحظه که میگذشت اشتیاق دیدارش وجود پر از تب و تاب مرا میسوزاند و انتظار رنجم میداد.نفهمیدم آن سه روز را چطور گذراندم.
    زمان ساکت به نظر میرسید و عقربک ساعت با متانت قدم پیش مینهاد.نمیدانستم قصد شوخی با مرا داشت یا قصد آزردنم را.دقایق خواه نا خواه از پیش چشمم رژه رفتند.




  13. 2 کاربر پست آوینا عزیز را پسندیده اند .

    do0rsa (10-19-2011),Ďŗêẳmÿ Ğįřl (09-07-2011)

  14. Top | #7



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    55.05
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,469
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    خورشید میخواست انوار طلائیش را از زمین بگیرد و زمین را از این موهبت بزرگ محروم سازد و انتظار منهم به پایان رسید چون او می آمد ولی هنوز غمی که برای من بیگانه بود در چهره اش دیده میشد.
    سلامش کردم به آرامی جوابم داد٬نگاهش کردم نگاهم کرد قدمی به سویش برداشته آهسته به سویم آمد.بدون آنکه مقصد معینی را در نظر گرفته باشیم به راه افتادیم مدت زمانی بعد چراغهای مهتابی خیابان جلوه ای دیگر به رخسارش دادند.
    گفتم:نمیخواین دلیل ناراحتیتونو برام بگین.در این سه روز به اشکهای شما فکر میکردم که به چه دلیل از چشمهای شما فرو میریختن.
    - انسان اگه غمهای خودشو به هیچکس نگه از غصه میمیره.منم نمیدونم چرا شما رو انتخاب کردم گریه اونشب من به خاطر این بود که فریب خوردم.من پرنده ای بودم با بالهای رنگارنگ شادی و نشاط در آسمون بی انتهای آرامش و خوشبختی به پرواز در اومده بودم و هر لحظه به پایان رنجها و نابسامانیها نزدیک میشدم.اونو دیدم و فریفته اش شدم و گول خنده اش رو خوردم. او برام دانه عشق ریخت و من ندونسته بال زنان به طرفش رفتم و با اطمینان خاطر خودمو به دانه های عشق رسوندم و میخواستم جرعه ای از آب وفا و دوستی بنوشم...
    نمیدونستم به جای عشق پاک دام هوی و هوس گسترده و میخواد اسیرم کنه٬به بندم بکشه٬به بازیم بگیره و وجودمو از آب ننگ و بدنامی سیراب کنه ولی وقتی نتونست گوهر عفت و پاکیمو از چنگم در بیاره با بیرحمی بالهای قشنگمو شکست و عذاب و غم هدیه ام داد.به خدا نمیدونستم خنده اش مثل قهقهه اسکلتی شوم و چشاش مانند کارد زهرآلودی کشنده و وجودش خطرناکتر از یه میکروب علاج ناپذیره.حالا من پرنده ایم که بالهام شکسته شدن.بگو نباید گریه کنم؟
    در حالیکه آرام اشک میریختم با صدای لرزانی گفتم:چرا٬چرا اونقدر اشک بریز تا غمو تو مرواریدهای دریای زیبای چشات غرق کنی.
    - چی! نمیتونم باور کنم٬شما دارین گریه میکنین؟مگه شمام به درد من مبتلایین؟


    - نه هرگز٬چون تا به حال دختری تو زندگیم وجود نداشته پس چرا گریه میکنین؟
    - نمیدونم٬نمیدونم
    هرگز آن لحظه را فراموش نخواهم کرد.او با دستمالش اشکهایم را از دیدگانم سترد و سپس چشمان خود را پاک نمود و بعد به سخنانش ادامه داد:
    اون ترکم کرد و به دنبال هوسهاش رفت.رفتارش روز به روز با من سردتر میشد و گاهی اوقات باهام مثل غریبه ها رفتار میکرد و برودت دوستیمونو تو چشماش میدیدم و هنگامیکه به طرز رفتارش ایراد میگرفتم میگفت دیگه دوستی ما بی فایده اس و باید هر چی زودتر تموم بشه.تا اینکه یه هفته پیش اونو با دختری دیدم و یه دفعه لرزیدم و تموم بدنم یخ بست.از کنارم رد شد بدون آنکه حتی نیگام کنه.فردای اونروز او را دیدم و گفتم:یوسف چرا یه دفعه عوض شدی؟چرا به من نگفتی که دختر دیگه ای جای منو تو قلبت گرفته؟اون خیلی قشنگه؟مگه تموم حرفات دروغ بود؟مگه گناه کردم که عاشقت شدم؟
    جواب داد:حوصله ندارم به این حرفها گوش بدم.مگه من اولین پسری هستم که با دختری دوست شدم؟مگه من به تو قول ازدواج دادم؟عشق هرگز وجود نداره و تنها خاموش کردن امیال سرکش انسانی مطرحه که اسمشو عشق گذاشتیم.آدم باید از تموم لذتهای دنیا بهره مند بشه و از هر بوستانی که رد میشه گلی بچینه.
    فریاد کشیدم:گمشو٬دیگه نمیخوام ببینمت٬ازت متنفرم:متنفرم.


  15. 2 کاربر پست آوینا عزیز را پسندیده اند .

    do0rsa (10-19-2011),Ďŗêẳmÿ Ğįřl (09-07-2011)

  16. Top | #8



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    55.05
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,469
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    با بی قیدی شانه هایش را بالا انداخت و خداحافظی سردی با من کرد.سرم به دوران افتاد و از همه چیز بیزار شدم.میخواستم گریه کنم ولی نتونستم.به سرعت قدمام اضافه کردم وخودمو به منزل رسوندم و به بدبختی و بیچارگیم اشک ریختم و از آنروز دیگه اونو ندیدم.
    هنوزم دوستش داری؟
    - چطور میتونم کسی رو که فریبم داده و قلبمو شکست دوستش داشته باشم.
    - متاسفم٬واقعا متاسفم
    - شاید اینم جزء سرنوشت من بود ولی دیگه همه چیز تموم شد و خاطره ای تلخ برای همیشه تو قلبم جا گرفت که هیچ قدرتی نمیتونه پرنده غم و رنج رو از آشیون قلبم بیرون کنه.
    - سعی کن گذشته رو فراموش کنی و به روی آینده بخندی - آینده! کدوم آینده٬دیگه به چی امیدوار باشم؟
    هنوز زیبایی و جوونی همراه توست٬هر اشک خنده ای به دنبال داره و آخر هر غم شادیه
    - حرفهای تو تا اندازه ای از رنجم کم میکنه٬ای کاش اونم مثل تو بود.
    - شاید دوباره پیشت بیاد٬به دست و پات بیفته و معذرت بخواد تا گناهش رو ببخشی
    - من اونو هیچ وقت نمیبخشم٬کمکم کن تا عشق اونو فراموش کنم
    - افسوس میخورم چرا اون قدر تو رو ندونست


    - خواهش میکنم دیگه از اون لعنتی حرف نزن.اون مرده٬میفهمی یوسف دیگه تو زندگی من وجود نداره
    - فکر میکنم بهتره به خونه برگردی چون دیر شده
    - به قدری تو خودم فرو رفته بودم و غم و درد دورم رو گرفته بودن که گذشتن زمان رو حس نکردم من باید از این زودتر به خونه برمیگشتم.خداحافظ
    - نگفتی دوباره کی میتونیم همدیگرو ببینیم
    - فکر نمیکنم به این زودیها بتونم تو رو ببینم ولی باید یه روز کمکم کنی
    - قول میدم برای شادیت هر کاری بکنم
    - منم قول میدم که همیشه تو رو مثل برادری دوست داشته باشم با کلمه((برادری))بنای قصر خوشبختی را که در رویای خود میساختم در هم ریخت و ابری به روی آسمان پر نشاط زندگیم کشید.بی اختیار از او جدا شدم و در حالیکه کلمه((برادری))را زیر لب زمزمه میکردم به زور قدم از قدم برمیداشتم و از شدت خشم میلرزیدم و به زمین و زمان ناسزا میگفتم و گویی این جمله با نئون از هر کجا که رد میشدم نوشته شده بود.
    تو را چون برادری دوست داشته باشم.آنشب تا مدتی بیداری بر خواب غلبه کرد و آنرا از سر حد دیدگانم دور ساخت و پلکهایم دروازه چشمهایم را به روی بیداری گشوده بودند و بدون مقاومت تسلیم شده بودند.گاهی از شدت خشم دندانهایم را به روی هم میفشردم و دستهایم را در بالش فرو میبردم و گویی گریبان شخصی را که صورتش در تاریکی قرار گرفته بود به سختی فشار میدادم تا برای همیشه خاموش گردد.......زمانی سرم را تکان میدادم و میگفتم چرا٬چرا او مرا چون برادری دوست دارد.
    من نمیخواهم برادر او باشم. من دوستش دارم ولی هرگز نمیتوانم این راز را برایش فاش کنم زیرا او عاشق دیگریست و نمیدانم چه کنم؟


  17. کاربر مقابل پست آوینا عزیز را پسندیده است:

    Ďŗêẳmÿ Ğįřl (09-07-2011)

  18. Top | #9



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    55.05
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,469
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    میدانم این آتش مرا خواهد سوزاند و خاکسترم را به باد خواهد داد ولی حتی هنگامیکه باد آرام گیرد خاکسترم به روی خاک گسترده شود باز هم در خاکسترم این جمله نقش خواهد بست.ترا دوست دارم.احساس کردم رنج میبرم و احتیاج مبرمی به گریستن دارم تعجب نکنید در آن زمان فقط گریستن میتوانست کمکم کند تا قدری خاطر مشوش و نا آرامم آسوده گیرد.
    قطرات اشکم چون زندانیانی که حکم آزادی را به دستشان داده باشند و زنجیر از پایشان گرفته باشند با خوشحالی آماده خروج از چمشانم بودند.عشق فرمان داد تا درب زندان باز گردد و زندانیان بیگناه آزاد گردند. پلکهایم با آرامی راه خروج را برای اشکها گشودند و اشکها برخسارم دویدند.نمیدانم چه مدت گریستم تا خوابم برد.چهار روز گذشت و من او را ندیدم یکروز با یکی از دوستانم به نام یوسف در خیابانها قدم میزدیم تا لحظات عمرمان را به بطالت بگذرانیم و از هر دری سخن میگفتیم تا به عشق رسیدیم.
    او گفت مدتی پیش با دختری آشنا شدم.روزهای اول فقط به صحبت کردن اکتفا کردم.اینو میدونی که فقط حرف زدن کافی نیست.وقتی دیدم حتی اجازه لمس کردن بدنش را هم به من نمیده با دختر دیگه ای دوست شدم که درست برخلاف اون بود.میفهمی مقصودم چیه؟تا اینکه یه روز اولی رو دیدم.گریه کرد وقتی بهش گفتم همه چیز تموم شده با عصبانیت گفت برو گمشو٬ازت متنفرم.
    ناگهان حقیقت تلخی برمن آشکار شد و برای اینکه اطمینان پیدا کنم پرسیدم:اسمش چی بود؟


    جواب داد:راست یا دروغ خودش میگفت سونیا
    - منم چند روز پیش با دختری با همین اسم آشنا شدم
    - چه تصادفی٬واقعا عجیبه!
    - عجیب تر از اون اینکه اون مدتی پیش پسری به اسم یوسف رو دوست داشته و...
    باور کردنی نیس
    - اون دوست تو سونیا بود.میفهمی؟تو اونو به هیچ از دست دادی٬تو آدم هرزه و پستی هستی.افسوس میخورم چرا سونیا به خاطر موجودی مثل تو گریه میکرد
    -به به پس حالا دوست تو شده.واقعا این دخترا چه موجوداتی هستن.فکر میکنن وقتی با یه پسر دوست شدن اون پسر باهاشون عروسی میکنه منم تقصیری نداشتم میخواستم مدتی با سونیا خوش بگذرونم.
    - تو کثیفی٬قلبت از قلب شیطونم کثیف تره
    - تو رو خدا ببین٬به خاطر یه دختر داری به من فحش میدی دخترا ارزش ندارن که دو تا دوست به خاطرشون دعوا کنن
    - هر کی نسبت به عقل و شعورش یه طور فکر میکنه٬تو اشتباه میکنی٬خیلی از اونا پاک و ساده هستن.


  19. کاربر مقابل پست آوینا عزیز را پسندیده است:

    Ďŗêẳmÿ Ğįřl (09-07-2011)

  20. Top | #10



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    55.05
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,469
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    تو و سونیا با هم جور در میاین هر دو جزو پیروان مکتب عشقید شروع به خندیدن نمود و من در چهره اش دقیق شدم و شیطان را در وجودش یافتم.شهوت بینایی عقلش را کور کرده بود و او جزو کسانی بود که حاضرند برای ارضاءشهوتشان به هر کاری دست بزنند حتی اگر عده ایی در این راه قربانی شوند خللی در تصمیم آنها وارد نمیشود.
    صلاح را در این دیدم که سکوت کنم ولی او سکوت را شکست و گفت:چون تو دوست منی بهت قول میدم دیگه کاری به سونیا نداشته باشم و اون مال تو باشه.با او خداحافظی کردم و خوشحال بودم از اینکه سونیا دیگر مال من خواهد بود و بس.یک ماه گذشت و من در این مدت سونیا را حتی برای یک لحظه هم ندیدم. هر روز غمی بر گنجینه غمهایم افزوده میشد تا کلکسیون درد و رنج در قفسه سینه ام تکمیل گردد.
    من بیمار بودم.بیماریکه نمیدانست دردش چیست و گاهی از تصور اینکه نمیدانستم انتظارم چه وقت به پایان میرسد و شاید تا آخر عمرم به طول انجامد به خود میلرزیدم و لرزش شدیدی تمام ذرات وجودم را به رقص وامیداشت و زمانی از شوق دیدارش تب میکردم و در آتش جانسوزی میسوختم.
    کمتر غذا میخوردم و به ندرت استراحت میکردم و گردش و تفریح برایم پایان پذیرفته بود و همیشه به او فکر میکردم.به کسیکه چون رعد و برقی زودگذر در زندگیم درخشید و صدای آنرا شنیدم و خاموش شد و من ماندم و تنهایی. تا اینکه یک روز او را با مادرش دیدم.افسرده تر و پریشان تر از پیش به نظر میرسید و سرخی چهره اش به زردی گرائیده بود و وقتی مرا دید لبخندی زد.من بزرگترین شادی زندگیم را که دیدن سونیا بود به دست آوردم و مستی شوق و شادی وجودم را در بر گرفت.فراموش کردم که بگویم بیست روز از تعطیلات تابستانی میگذشت.چهار روز بعد در جعبه اعلانات اسم خودم را در بین اسامی قبول شدگان دیدم و شتابان به منزل برگشتم و مادرم را در آغوش گرفتم و صورتش را به زیر شلاق بوسه هایم گرفتم و به او گفتم که موفق شده ام.او هم مرا در میان بازوان ناتوانش فشرد و با دستهای لرزانش موهایم را نوازش کرد.


    به نرمی از او جدا شدم و از منزل بیرون رفتم و به طرف دبیرستان سونیا حرکت کردم.آرام آرام قدم بر میداشتم و منحوس بدبینی بالای سرم به پرواز در آمد.نمیدانستم آیا او مرا دوست داشت یا بازیچه ای بیشم نمیدانست و میخواست قلب و وجودم را به بازی گیرد و از رقص غم پایکوبی نماید و برای خود کاشانه ای از شادیها برقرار سازد و وقتی غرورم لگد مال احساساتم گردید و قلبم را تقدیمش کردم و دیگر اثری از شادی و شور و هیجان جوانی بر چهره ام باقی نماند مرا بیگانه ای بپندارد و چون بیگانگان و نا آشنایان با من رفتار کند و در مقابل دیدگان حسرت بارم به دیگری عشق بورزد و گاهی مظفرانه نگاهی به صورتم افکند و از اینکه ناتوان و درمانده ام ببیند پرچم پیروزی را به احتزاز در آورد و پیروزمندانه بخندد.......

  21. کاربر مقابل پست آوینا عزیز را پسندیده است:

    Ďŗêẳmÿ Ğįřl (09-07-2011)

صفحه 1 از 6 123 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 2 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 2 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
تارنماي ايران پرديس با لطف و ياري خداي مهربان در سال 1386 تاسيس شد.روز به روز که از عمر ايران پرديس ميگذشت دوستان زيادي به جمعش محلق شدند و تا به امروز مخاطبان زيادي از اين تارنماي کاملا فارسي استفاده ميکنند ايران پرديس با پشت سر گذاشتن فراز و نشيب زياد و با عنايت خداو لطف بيکرانش امروزه توانسته در پنجمين جشنواره رسانه هاي ديجيتال عنوان برترين انجمن گفتگوهاي پارسي را کسب کند انجمن هاي ايران پرديس امروزه با هدف خدمت رساني به يکي از بزرگترين انجمن هاي ايران و پر مخاطب ترين انجمن هاي دنياي مجازي تبديل شده و اميدوار هست با همين هدف هم به جايگاه اصلي و واقعيش دست يابد.

اکنون ساعت 11:44 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.

ایمیل پست الکترونیکی مدیریت سایت : iranpardis.com@gmail.com
شماره سامانه پیامک : 30005604500000