هموطن گرامی به برترین انجمن گفتگوی پارسی در پنجمین جشنواره رسانه های دیجیتال خوش آمدید.
برای عضویت در سامانه پیامکی انجمن ایران پردیس کافیست کلمه ozve رو به یکی از شماره های اختصاصی 5000206070600 یا 30005604500000 ارسال کنید

تبلیغات ایران پردیس
تبلیغات ایران پردیس تبلیغات ایران پردیس
+ ارسال موضوع جدید
صفحه 3 از 14 نخستنخست 1234513 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 21 به 30 از 134

موضوع: جهان در بوسه های ما زاده می شود | یغما گلرویی

  1. Top | #1



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    شماره عضویت
    65433
    محل سکونت
    خیلی دور،خیلی نزدیک
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    مورد پسند : 53,253 بار در 23,388 پست
    میزان امتیاز
    618

    New2 جهان در بوسه های ما زاده می شود | یغما گلرویی

    مقدمه
    پرنده در قفس نمیخواند ، ضجّه میزند!
    کنارِ هم نشاندنِ دَه شاعر کارِ سادهیی نبود!
    دَه شاعر از ملیتها وُ کشورهای مختلف که همهگی تنها یک زخمِ مُشترک داشتند: زندانی بودن در چمبرهی اختناق! اختناقی که ریشه در تبعیضِنژادیُ مسلکهای رنگبهرنگُ سنّتهای پوسیدهی قبیلهیی دارد! عدّهیی میگویند پرنده در قفس خوشْصداتر میخواند! این حرف یاوهیی بیش نیست!یاوهیی که مخترعِ آن همانا قفسْسازانند! پرنده در قفس نمیخواند، ضجّه میزند! این کتاب نیز مجموعهیی از ضجّههای عاشقانهی دَه پرندهیخوشْآواز است! با خود فکر میکردم این دَه پرنده که ضجّههاشان این چنین زیباست، اگر آزاد بودندُ بدونِ قفس میخواندند، جهان چه باشکوه میشُدامّا دریغ... باشَد که روزی زمین از تیرهگیها رهایی یابَد! باشَد که پرندهگان بیقفسهاشان بخوانند! باشَد که در بوسههای هر جُفتِ عاشق، جهانیزاده شَوَد! باشَد که انسانِ ستمْکش در چشمِ کودکانِ ما، افسانهیی باشَد! باشَد که تمامِ شاعرانِ جهان بیهراس بسرایند...
    ***
    تمامِ شعرهای هیوزِ این مجموعه برای نخستین بار است که ترجمه میشوند! ترجمهی واژه به واژهی اشعارِ پرهوِر، برشت، خیمنس وَ لورکا باهمراهیِ یلداگُلرویی و ترجمهی واژه به واژهی اشعارِ هیوز، قبانیُ السمان وَ مقابلهی حاصلِ کار با متونِ اصلی با کمکِ حسنعلیشیری انجام شُد،نمونهخوانیِ تمامِ مجموعه را هم او به عهده گرفت! شعرهای نرودا ، پاز ، حکمت از انگلیسی برگردانده وَ با متونِ اصلی مطابقت شُدهاند! از خواهرمیلدا وَ دوستِ خوبم حسنعلیشیری برای زحماتشان متشکرم! بدونِ آنها، این مجموعه هرگز شکل نمیگرفت!
    ***
    پَس از چاپِ مجموعه شعرِ تمامِ کودکانِ جهان شاعرند که برگردانی از شعرِ هفت شاعرِ جهان بود، به اصطلاح منتقدی در نشریهیی نوشتند که اشعارِاین مجموعه پیش از این توسطِ کسانِ دیگر (یا به قولِ ایشان توسطِ اساتیدِ دیگر!) ترجمه شُده وَ ترجمهی دوبارهی آنها کاری بیهوده است! بعضی ازشعرهای شاعرانِ مجموعهی حاضر را هم پیش از این کسانی ترجمه کردهاند! برای آموختنِ بهترِ فنِ ترجمه با هم نگاهیِ گُذرا به ترجمههایی که از ایناساتیدِ پیشْرو (!!!) منتشر شُده میاندازیم:
    شعر باربارای پِرِوِر اُردی بهشت ماه سالِ هشتادُ دو در مجموعهیی منتشر شُد! سطرهایی از این ترجمه را با متنِ اصلی مقایسه میکنیم:
    فرانسه:Il pleuvait sans cesse sur Brest ce jour-la یعنی: باران بیوقفه بر بِرِست میبارید! که ترجمه شُده : بر شهر یکریز باران میبارید آنروز! جُدا از مضحک بودنِ شکلِ چیدنِ کلمات در کنارِ هم که به جملههای دِلسواوزالا قهرمان الکنِ فیلمِ کوروساوا شبیه است، میبینیم که نامِ بِرِستهم که شهری در شمالِ غربیِ فرانسه است حذف شُده! در سطرِ دیگر میخوانیم: فرانسه:Et je t,ai croisee rue de Siam یعنی: در کوچهی سیام بهتو برخوردم که ترجمه شُده: و من در کوچه گُذشتم از کنارِ تو دوباره میبینیم که نامِ کوچهی سیام هم در ترجمه حذف شُده! (پنداری مترجم با نامِخیابانها وُ شهرهای فرانسه پدرکشتهگی داشته!) در ضمن کلمهی croisee به معنیِ صلیب یا تلاقی یا برخورد کردن به گُذشتم از کنارِ تو بَدَل شُده!
    در کتابِ دیگری شعرِ کودن سرودهی پِرهوِر اینگونه ترجمه شُده: با سَر میگوید: نه / با دِل امّا، آری... و مترجمِ باسابقه ننوشتهاند که چهگونهمیشود با دِل (نه در دِل!) آری گُفت؟ ترجمهی واژه به واژه چنین است: با سَر میگوید: نه! / در دِل امّا آری دارد.
    مترجمِ مشهورِ دیگری در سطری از سنگ آفتابِ پاز آورده: همه چیز دگوگون کرده وُ مقدّس است حالا شُما معنا کنید عبارتِ همه چیز دگرگونکرده است را! متنِ اصلی این است: همه چیز در حالِ دگرگونیست / همه چیز مقدّس است! این را هم اضافه کنم که مترجم سنگِ آفتاب را خیلی سالپیش از این ترجمه کرده وَ این نقد به معنای نادیده گرفتنِ تلاشِ او را در شناساندنِ پاز به جامعهی ادبی ایران نیست!
    متنِ کاملِ شعرِ قریهی لورکا این است:
    دارِ آمادهیی / بر کوهِ عریان. / آبی زلالُ / درختانِ صد سالهی زیتون. / مردانِ شولاپوش در کورهراههایند / و بادنماها / بر بُلندای برجها میگردند./ جاودانه میگردند... / آه! قریهی گُمشُده / در اسپانیای سوگوار!
    سالِ 81 ترجمهیی از اشعارِ لورکا بیرون آمدُ شعرِ قریه اینگونه ترجمهیی داشت:
    صلیبی بر فرازِ تپّهیی خُشک / آبی زلال و درختانِ زیتونِ کهنسال / در خیابانهای باریک / مردان پوشیده در ردا، / و بر سر برجها / پردهیبادبانها میچرخند. جاودانه میچرخند. / آه دهکدهی گمشده / در اندلسی غرقه در اشک.
    این سوالها پیش میآید که عبارتِ کورهراهها برای فضای یک دهْکده مناسبترند یا خیابانهای باریک وَ اصلاً این سوالِ ساده که پردههای بادبانِبُرجها یعنی چه؟ و...
    در یک نشریهی ادبی (!!!) سطری از شعرِ برشت اینگونه ترجمه شُده:
    از چه فرار میکنید؟ / نمیشَوَد از چنگِ گدایان فرار کرد... البتّه برشت گفته بوده: از چه میگُریزید؟ / از حصارِ فقر نمیرهید! مترجم لابُد هنگامِترجمه تصویرِ کودکانِ آدامسْفروشِ چهارراههای ولایتِ خودمان را در ذهن داشته! او در شعرِ دیگری از بِرشت عبارتِ خوکِ ماده (که نمادی ازکشورِ آلمان است!) را گُرازِ پیر ترجمه کرده!!!
    در یک ترجمه از اشعارِ حکمت آمده: گنبدهای سُرب، دودکشِ کارخانهها / این همه نشان از خلقِ من است / که سخت پُر آزرمند / و زیرِ سبیلهایآویخته میخندند!
    مترجم لابُد گمان کرده تمامِ مردمِ سرزمینِ حکمت (زنُ مَردُ کودک!) سبیلهای آویخته دارند که به جای کلمهی مَردان از کلمهی خلق استفاده کرده!تصاویرِ زنانُ کودکانی با سبیلهای آویخته، ذهنِ انسان را به سمتِ اشعارِ **** مُدرنِ امثالِ باباچاهیُ براهنی سوق میدهد نه اشعارِ نستوهِناظمِحکمت! اصلِ شعر چنین است:
    گُنبدهای سُربیُ دودکشِ کارخانهها دستْسازِ مردانِ سرزمینِ منند / مردانی که تبسّمشان را / در پسِ سبیلهای آویزانشان / حتّا از خود پنهانمیکنند!
    میشَوَد با شاهْکارهای ترجمههای اساتیدی از این دست یک کتابِ پُر بَرگِ فکاهی منتشر کرد! بیشتر ادامه نمیدهمُ مقدّمه را با جملهیی از اکتاویوپازبه آخر میبَرَم که:
    تمامِ اشعارِ سروده شُده، خود ترجمهی اشعارِ دیگرند! همهی کارهای ما ترجمه استُ هر ترجمه آفرینندهگیست! تنها باید تواضعِ خود را حفظکنیمُ از آفرینندهگی دَم نزنیم! من از این گفتهی اویی دوبرو همیشه یکه خوردهام که میگوید: شاعر خُدایی کوچک است! شاعر نه آفریننده است وَنه خُدا، تنها یک مترجمِ جهانیست!
    اگر خدا باشد هم ، خدای کوچکی نیست!
    یغماگُلرویی
    22 / خُرداد / 1382

  2. Top | #21



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    شماره عضویت
    65433
    محل سکونت
    خیلی دور،خیلی نزدیک
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    مورد پسند : 53,253 بار در 23,388 پست
    میزان امتیاز
    618

    پیش فرض

    هفتنامهی گُم شُده ی پُستِ بیروت
    1
    عشقِ من!
    بعد از تبعیدُ غربتی دو ساله،
    امشب تو را به یاد آوردم!
    دیوانهی چشمانِ تو بودمُ برگهای نانوشتهی خود
    وَ دیوانهی حضورِ عشقُ حضورِ شعر...
    مانندِ مجنونی در خنده میگریستم
    وَ بدین سبب تو را به یاد آوردهاَم، بانو!
    شگفتآور است به یاد آوردنت!
    در میانهی جنگ،
    یادآوردنِ چهرهی زنی که دوستش میداری آسان نیست
    چرا که جنگ حافظه را میکشَد!
    در این روزگارِ اُزگَل،
    دسته کردنِ گُلهای ماگنولیا غیر مُمکن است
    و گرفتنِ شبْپرههایی
    که در روزنِ بارانی چشمانت میپَرَند!
    این جنگ مرا از گود بیرون کرد
    و آن خطِ شیری که از سینهاَت سَرریز میشُد را
    ... ناپدید!



    2
    اِی یار! از زمانهی بیشعر میآیم،
    بیلَبُ بیپا بازگشتهاَم، بیدست، بیدِل...
    این جنگِ دوساله مَرا ویران کرد
    وَ نهالِ گندمی که از لبانم میرویید را خُشکاند
    وَ عشق را از من دزدید
    وَ من دیگر برای چشمانت شعر نسرودم
    وَ با گُنجشکِ غریبِ شعری رو در رو نشُدم!
    صداقتِ بیغشِ کودکانهام را از من گرفت
    ـ صداقتی که با آن به سرزمینِ حقیقت میرفتم
    وَ کلیدِ واژههای نایاب را مییافتم! ـ
    مرا ببخش! بانو! اگر دیر به وعدهگاه آمدهاَم!
    با آن هزار سَدّی که میانِ قدمهای منُ چشمانِ تو بود،
    نمیتوانستم خود وَ قاصدکانم را به تو برسانم!
    به سوی رؤیا آتش گشودندُ آن را کشتند!
    به سوی عشق آتش گشودندُ آن را کشتند!
    و آتش گشودند به سویِ دریا،
    به سوی خورشیدُ مزرعه وُ به سوی کتابهای کودکان...
    قصیدهی بُلندِ بیروت را پاره پاره کردند
    و زیستنِ زیبا را به تاراج بُردند!



    3
    اِی یارِ دوردست!
    چه اخباری از منُ شعرم میشنوی؟
    بیروت را از من گرفتهاند!
    بیروت را از تو وُ از من گرفتهاند!
    نقش زعتر دزدیده شُده!
    گچْبُریُ صدفها وُ
    سنگهایی که پیراهنِ ما بودند را دزدیدهاَند!
    مُرواریدِ من!

    زمانه شعر را هَم از من دزدید
    وَ نوشتههایی را که مانندِ گیلاسهای سرخ
    از انگُشتانم فرو میریختند...
    بوی خوشِ قهوه وُ خیالِ قهوهْخانهها
    وَ چراغِ خیابانها را از من دزدیدند!
    این صدا که میشنوی، صدای من نیست،
    چرا که من از نُهتوی مَرگِ خود مینویسم!
    اکنون تو کجایی؟ بانو!
    جُز دِلت در این بیشه دِلی نیافتهام
    که مَرا در خود جای دَهَد!
    از من دزدیدهاند :
    آسیابُ سواران را،
    رنگها و قلمْموها را،
    تمامِ آرایههای یاقوت نشانی
    که از انتهای جهان آورده بودم را...
    ( تا امیرزاده خانم
    پیراهنِ خویش را به آنها بیاراید!)
    بانو!
    من نمیدانستم که در زندگی،
    چیزهای کوچک
    مسألههای بزرگند!



    4
    عزیزکم!
    امروز قاصدِ تو نزدِ من آمدُ احوالِ مَرا جویا شُد!
    ـ پُرسشی از این زیباتَر نیست! ـ
    من زندهاَم!
    ولی ـ بانو! ـ
    معنای زنده بودن در زندانِ زندهگی چیست؟
    اگر مَرا دوست میداری احوال پُرسِ کلماتم باش
    تا با تو بگویم که پیکرِ شعر را به گلوله بستند!
    باغِ ما ـ از آغازِ جنگ ـ
    نه بَرگی رویانیده، نه غنچهیی بَر آورده وُ نه میوهای...
    دیرزمانیست که ندرخشیده وُ تُندَرْوار نغریدهایم
    وَ مانندِ مجانین زیرِ باران نرقصیدهایم
    وَ پا از روزمرّهگی فراتر ننهادهایم
    تا به سرزمینِ عجایب گام بَرداریم!
    آه! که چه قدر رنج داده این دردْ سرودن!
    آه! که چه قدر رنج داده این مرگْ نوشتن!
    مَرا با ریسِ مفردات به دار کشیدند
    وَ از باروی بُلندِ واژهگان آویختندُ
    هَر روزنی را به رویم سَد کردند!
    مرا بگردید!
    جُز گُلِ سُرخِ شعرْ
    وَ جنونُ اندوهی بیمرز،
    چیزی با خود ندارم!
    چیزی جُز تصویرِ تو در چشمانِ من نیست!
    بگذارید بازگردم!
    مرا ـ به این سبب که عاشقانه میسرودم ـ
    از صفِ فاتحان بیرون کردند
    وَ به واسطهی شعرم مرا یک بورژوای کوچک خواندندُ
    نامم را در فهرستِ منحرفان نوشتند
    چرا که در زمانهی زشتیها، زشت نبودم
    وَ با یاسمنها دوستی داشتم...



    5
    کجایی؟ بانو جان!
    کجایی که رَدّ چشمانِ تو را بَر هیچ نقشهیی نمییابم!
    کجایی که نشانت در مسافرْخانههای کنارِ هیچ جادهیی نیست!
    چیزی از تو به یاد ندارم...
    کجای این جهانی؟
    در این دَم چه میکنی؟
    در قلبت چه میگُذَرَد؟
    آیا تو نیز ایمانت را به تمامِ خدایان،
    و تمامِ آیینها از دست دادهای؟
    آیا مانندِ گُذشته عاشقیُ به شعر میاندیشی؟
    آیا آرزومندِ آرزویی هنوز؟
    یا جنگْ برگُ گُلُ خوشههایت را لَگَدکوبْ کرده است؟
    این جنگ ما را به هیولا بَدَل کرد و اشیایِ درونمان را از بین بُرد!
    اکنون پُرسشِ من این است:
    آیا انسان میتواند دیگربار
    به عشقهای بزرگُ جاودانه دست یابَد؟
    اگر پُرسشِ من به یاوه میمانَد پاسُخ نگو...
    عشقِ من!
    تنها دِلْنگرانِ آنم که تو وُ چشمانِ تو آزادُ رَها باشید!



    6
    کجاست آن بیروتی که با کلاهِ آبیاَش مانندِ ملکهیی میخرامید؟
    کجاست بیروتی که بر برگهای دفاتر ما ماهیْوار میرقصید؟
    او را کشتند! کشتند...
    آن بیروت که مانندِ یاسمنها هَر سپیده را پیشباز میرفت...
    چه کسی خُرسندِ این شهرْکشان است؟
    بیروتِ ویران، آنان را نیز ویران خواهد کرد!
    بیروتی که مانندِ نگینی به دریا اُفتادُ
    دیگر به دست نیامَد!
    گُنجشکِ کوچکی که از پِیاَش رفتند تا کشتندش!
    گُلْاندامی که زیورِ ساعدش اَلَنگوی دریا بود!
    چه دانههای قهوه که از درختانِ سینهاش چیدیم،
    چه کوههای یخین که به آتش کشیدیمشان
    و بیروت را کشف کردیم
    تا کاشی به کاشیُ دیوار به دیوارش بنا کنیم!
    مانندِ کودکان به خانههای دریاییش وارد شُدیم
    رقصیدیمُ بازی کردیمُ چندان که بیرون آمدیم
    دستانمان از خورشیدُ نانُ ماهیُ صدف سَرشار بود...
    چرا بیروت
    ـ آن پَریِ زیبا که بَر چهرهی صحرا آب میپاشید ـ را کشتند؟



    7
    آه! بیروت!
    جُفتِ من از میانِ هزاران زن!
    اِی گذرگاهِ نارنجُ آبُ گُلِآلو!
    اِی تمامِ آرزوهای من
    به هنگامِ سرودنِ شعر!
    در انتظارِ کدام خبری از منُ شعرِ من،
    به هنگامی که تمامِ نوشتههایم
    وَ تمامِ رؤیاهایم خاکستر شُدهاَند؟
    گُسترهی بیبازگشت را از من دزدیدند
    وَ خیالِ پرندگانی را که بازمیگردند
    وَ سخنانی را که بازمیگردند
    و عشقهای نابهچنگی را که بازمیگردند!
    بازمیگردند،
    بازمیگردند،
    بازمیگردند...

  3. Top | #22



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    شماره عضویت
    65433
    محل سکونت
    خیلی دور،خیلی نزدیک
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    مورد پسند : 53,253 بار در 23,388 پست
    میزان امتیاز
    618

    پیش فرض

    زمستان
    خاطراتِ عشقمان در زمستان از خاطرم میگُذرد
    وَ آرزو میکنم
    باران در دیاری دیگر بباردُ
    برف در شهری دور...
    آرزو میکنم خُدا
    زمستان را از تقویمِ خود پاک کند!
    نمیدانم چهگونه،
    زمستانها را بیتو تاب بیآورم!
    -----------------


    شعفِ عشق
    میانِ پستانهایت دهکدههای سوخته
    معادنِ بیشمارُ
    کشتیهای غرق شُده
    وَ مردانی که از ایشان خبری باز نیامد!
    آنان که از میانِ پستانهایت گُذشتند،
    ناپدید شُدند
    وَ آنان که تا سحر ماندند،
    خود را کشتند!

  4. Top | #23



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    شماره عضویت
    65433
    محل سکونت
    خیلی دور،خیلی نزدیک
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    مورد پسند : 53,253 بار در 23,388 پست
    میزان امتیاز
    618

    پیش فرض

    دفتر سوم: پابلونرودا


    سخن شاعر
    شاعری که رئالیست نباشد مُرده است!
    شاعری که تنها رئالیست باشدُ بَس هم مُرده است!
    شاعری که با اندیشه بیگانه استُ
    جُز خودُ معشوقهاَش کسی را نمیبیند انسانِ غمانگیزیست!
    شاعری که تنها به اندیشه تکیه کند همیشه چیزی کم دارد!
    در ادوارِ غبارآلود، شاعر با تاریکی پیوند داشت،
    امّا امروز باید مفسّرِ روشنایی باشد!
    «پابلونرودا»

  5. Top | #24



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    شماره عضویت
    65433
    محل سکونت
    خیلی دور،خیلی نزدیک
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    مورد پسند : 53,253 بار در 23,388 پست
    میزان امتیاز
    618

    پیش فرض

    بانو
    تو را بانو مینامم!
    بالابُلندتَر از تو بسیارند،
    زیباتَر از تو بسیارند،
    زُلالتَر از تو نیز... امّا بانو تویی!

    از خیابان که میگُذری
    نگاهِ کسی تعقیبت نمیکند،
    کسی تاجِ بلورینُ فرشِ سُرخِ زیرِ پایت را نمیبیند!

    هنگامی که پدیدار میشَوی
    رودخانهها به نغمه در میآیند
    در روحُ جانِ من!
    ناقوسها آسمان را میلرزانند
    وَ سُرودی جهان را میآراید!

    تنها ما
    ـ تو وَ من! ـ
    به آن گوش میسپاریم!

  6. Top | #25



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    شماره عضویت
    65433
    محل سکونت
    خیلی دور،خیلی نزدیک
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    مورد پسند : 53,253 بار در 23,388 پست
    میزان امتیاز
    618

    پیش فرض

    مردِ ناپدید
    میخندم،
    لبْخند میزَنَم بَر شاعرانِ کهنهکار!
    میستایم تمامِ شعرهای سروده را،
    تمامِ شبنمها، ماهها وُ الماسها را،
    میستایم قطراتِ نقره را
    که با برادرِ کلانْسالِ من گُلِسُرخ همْخویشند
    وَ خندهاَم میگیرد!
    شاعران همیشه میگویند: من!
    به هَر گام حادثهیی در کمینشان نِشَسته
    وَ همیشه صحبت از من است!
    تنها آنان ـ تنها شاعران ـ به خیابانها در گُذرند،
    یا دِلْبندی که دوست میدارند!
    هیچْکسِ دیگری عبور نمیکند،
    نه ماهیْگیران، نه کتابْفروشان!
    بنّاها نمیگُذرند،
    هیچْکس از داربَستی فرو نمیاُفتَد،
    هیچْکس رنج نمیکشَد، هیچْکس عاشق نمیشَوَد!
    تمامِ حوادث فقط بَر سَرِ برادرِ بدبختِ من ـ شاعر! ـ
    وَ محبوبهاَش آوار میشَوَند!
    جُز او کسی زندهگی نمیکند!
    در شعرِ او هیچْکس از خشمُ گُرُسنهگی نمیگِرید!
    هیچْکس در شعرِ او،
    از این که نمیتوانَد اجاره خانهاَش را بپردازد
    رَنج نمیبَرَد!
    در شعرِ او هیچْکس را
    با تختُ مُبلُ صندلیاَش به خیابان نمیاندازند!
    در کارخانهها خبری نیست،
    هیچ خَبَری!
    چترها وُ پیالهها
    قطارها وُ اسلحهها ساخته میشَوَند،
    سینهی جهنّم را میشکافند وَ موادِ معدنی را استخراج میکنند!
    اعتصاب است،
    سربازها از راه میرسندُ آتش میگشایند به روی مَردُم،
    یعنی به روی شعر!
    وَ برادرِ شاعرم در دامِ عشق گرفتار است!
    رَنج میبَرَد چون احساساتش از جنسِ دریاست!
    عاشقِ بندرهای دور استُ نامهایشان
    وَ شعر میگوید برای اقیانوسهایی که هرگز نَدیده است!
    در حاشیهی زندهگی
    ـ که مثلِ بلال از دانهها سرشار است! ـ گام بَرمیدارد،
    بیکه بداند چگونه دانهها را جُدا میکنند!
    اینسو وُ آنسو میرَوَد بیکه قَدَم بَر زمین بُگذارد!
    گاهی احساس میکند بسیار غمْناک است!
    آنقدر بزرگ است که در خویش نمیگُنجد!
    از دامی میرَهَدُ به دامی تازه میاُفتد!
    خود را نفرین شُده میداند!
    صلیبِ تمامِ تاریکیها را به دُشواری بَر دوش میکشَدُ
    میپندارد که با دیگران فرق دارَد!
    هَر روز نان میخورَد امّا هرگز نانوایی را ندیده!
    هرگز قدم به سندیکای نانوایان ننهاده
    وَ این گونه است که برادرِ بدبختِ من،
    در سایه فرو میرَوَد،
    در خود میپیچدُ خود را جالب مییابَد!
    جالب! واژهی دُرُست همین است!
    من با برادرم فرقی ندارم،
    امّا خندهاَم میگیرَد
    چون وقتی در خیابان قدم میزَنَم تنها این منم که وجود ندارم!
    زندهگی مثلِ رودخانهیی جاریست
    وَ تنها من ناپدیدم!
    سایههای مرموز وجود ندارند!
    تاریکیها وجود ندارند!
    همه با من سخن میگویندُ میخواهند همه چیز را بگویم!
    با من از آشنایانشان سخن میگویند
    وَ از غمها وُ شادیهاشان!
    همه میگذرندُ با من در سُخنند
    وَ چه کارهایی که نمیکنند!
    هیزُم میشکنند!
    از دکلهای برق بالا میرَوَند!
    تا نیمههای شب خمیرِ نانِ فردا را وَرز میدهند!
    سینهی خاک را میشکافندُ از آهنْ کلونُ قُفل میسازند!
    به فتحِ آسمان میروندُ با خود
    نامهها وُ زاریها وُ بوسهها را حَمل میکنند!
    کسی در آستانهی هَر در ایستاده!
    هَر لحظه را زایشی مقدّر است!
    زنی که دوستش میدارم چشمبهراه داردُ
    اجسامِ مسیرم از من میخواهند که آنان را بسرایم!
    امّا فرصتی نیست
    باید به فکرِ همه باشم،
    باید به خانه برومُ به حزبْ سَری بزنمُ...

    چه باید کرد؟
    همه از من میخواهند که خاموش نمانم!
    همه از من میخواهند که برای همیشه بسرایم!
    همهجا سرشارِ صدا وُ رؤیاست!
    زندهگی صندوقی سَرشارِ ترانه است،
    گشوده میشَوَدُ فوجی از پرندهگان به پرواز درمیآیند،
    وَ آنگاه بَر شانهی من مینشینند
    تا رازی عظیم را با من در میان بُگذارند!
    زندهگی ستیز است!
    رودیست که پیش میرَوَد
    وَ انسانها میخواهند بگویند برای چه پیکار میکنند
    وَ اگر میمیرند، برای چه میمیرند!
    من عبور میکنمُ فرصتی برای این همه زندهگی ندارم!
    میخواهم دیگران در هستیِ من زندهگی کنندُ
    در ترانههایم آواز بخوانند!
    من برای من اهمیتی ندارد!
    فرصتی برای مشکلاتِ خصوصی ندارم!
    باید از هَر چه در شبُ روز روی میدهد یادداشت بَردارم
    وَ هیچْکس را از یاد نَبَرَم!
    ناگهان خستهگی در جانم میدَوَد،
    بَر چمنها دراز میکشَمُ ستارهگان را مینگرم
    وَ دست در کمرگاهِ محبوبم حلقه میکنم!
    دیده به مخملِ ضخیمِ شب میدوزم
    که با کهکشانهای یخْزَدهاَش میلَرزَد!
    احساس میکنم طوفانی از رازها،
    با خاطراتِ کودکیُ
    شیونِ کرانهها وُ دورانِ غمْبارِ نوجوانی در روحم میخَزَند!
    خواب به دیدهگانم میرسد!
    ـ چه با ستاره وُ چه بیستاره ـ
    به چشم بَر هَم زَدَنی میخوابم، کنارِ کسی که دوستش میدارم!
    وقتی بیدار میشوم که شب گُذشته است،
    میبینم که خیابان سحرخیزتَر از من بوده،
    دخترانِ سیاهْبخت به سَرِ کارِ خود میرَوَند،
    ماهیْگیران از دریا باز میگردند
    وَ معدنْچیان میرَوَند
    تا با کفشهای نو قدم به معدن بُگذارند!
    هَر چیزی زنده است!
    همه چیز در حالِ عبور است!
    همه با شتاب گام بَرمیدارند
    وَ من نیز
    ـ اگر فرصت داشته باشم جامه بَر تَن کنم! ـ باید بشتابم!
    هیچکس نباید بیآن که بگوید مقصدش کجاست
    و چه حادثهیی در کمینش نشسته، بُگذَرَد!
    بیزندهگی نمیتوانم زندهگی کنم!
    بیانسان نمیتوانم انسان باشم!
    میشتابم،
    میبینم،
    میشنوم وَ میسرایم!
    مَرا با ستارهگان کاری نیست!
    تنهایی گُلُ میوه ندارد!
    دردِ تمامِ جهان را به من ببخشید
    تا به اُمیدْ بَدَلَش کنم!
    تمامِ شادیهای را به من ببخشید، حتّا نهفتهتَرینشان را...
    اگر چنین نکنید
    جهان چگونه از وجودشان با خبر شَوَد؟
    باید شادیها را بازگُفت!
    ستیزهای روزانه را به من ببخشید،
    چرا که آنها ترانههای مَنَند!
    وَ اینچنین است که ما
    ـ تمامِ انسانها! ـ
    شانه به شانه گام میزنیم!
    ترانهی من همهگان را پیوند میدهد:
    ترانهی مَردی ناپدید
    که با تمامیِ انسانها میسراید!

  7. Top | #26



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    شماره عضویت
    65433
    محل سکونت
    خیلی دور،خیلی نزدیک
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    مورد پسند : 53,253 بار در 23,388 پست
    میزان امتیاز
    618

    پیش فرض

    سیکاها
    سه سیکای پرندهگان گذشتندُ
    بر پهنهی اقیانوس،
    سایهی سبزِ جانوری تَکْاُفتاده را
    بَر جای نهادند!
    بَر هَر چیزی میگُذرند،
    بَر جُلگه،
    بَر سکوت،
    بَر گسترهی خاکستر،
    بَر سایهی عظیمِ آسمان،
    بَر خاکِ مُداوم!
    بَر فرازِ هَر چیزی سیکایی گُذشت
    وَ عبورِ سیکای سیاهِ پرندهگانی
    با اَندام زمستانی که بالهاشان هَر از گاه تکان میخورد!
    از جایی به جای دیگر میروند
    و بَر سواحلِ شیلی ،
    سوزِ خاکسترُ روزهای غمْانگیز!
    آسمان به آسمان
    ارتعاشِ پرندهگانی که تَرکم میکنندُ
    در وجودم بال میکشَند
    وَ چاهی عمیق را حفر میکنند!
    آنها ناپدید میشَوَند:
    پرهای خاکستریِ دریا،
    پرندهگانِ فلزّیُ صخرههای تُندی که لانهی کلاغانند!

    کنون در نیمْروز،
    خود را تهی میبینم:
    زمستان خود را میگُستَرَد
    و دریا چهرهی آبیِ خود را
    به نقابی تَلخ میپوشانَد!

  8. Top | #27



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    شماره عضویت
    65433
    محل سکونت
    خیلی دور،خیلی نزدیک
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    مورد پسند : 53,253 بار در 23,388 پست
    میزان امتیاز
    618

    پیش فرض

    شعری برای حیات
    به سنُ سال باورم نیست!
    در چشمِ کهنسالان، کودکی پنهان است!
    هرازگاهی نیز نگاهِ کودکان به عمقِ نگاهِ پیران است!
    چرا میباید عمر را با مترُ تقویمها بسنجیم؟
    چه زمانی از زادنِ ما میگُذرد؟
    چه اندازه میباید پوزار بر خاک کشیم
    تا زیرِ خاک ساکن شویم؟
    بسیاری از زنانُ مَردان این مسیر را
    به سختْجانی گُذرانیدندُ
    در شکوفهها غرقه شُدند،
    تا از دوباره بشکوفند!
    بیا تا از سنجیدنِ زمان بُگذریم!
    شاید زمان چیزِ دیگری باشد!
    پیراهنی از سنگ،
    پرنده از سیارهیی دیگر،
    یا شاخهیی گُل!
    نمیشود آن را سنجید!
    آی! زمان!
    آهنی یا گُلِ سُرخ!
    سایهیی باش بر سرِ این آدمیان
    تا بَل بشکوفند!
    با آبُ آفتاب تعمیدشان دِه!
    تو را راه خطاب میکنم نه تابوت!
    پلههایی از باد،
    یا جامههای نودوزِ سالِ نو!
    اینک تو را در صندوقی چوبین میگذارمُ
    میرَوَم تا ماهیانِ سحر را
    به چنگ آرَم!

  9. Top | #28



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    شماره عضویت
    65433
    محل سکونت
    خیلی دور،خیلی نزدیک
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    مورد پسند : 53,253 بار در 23,388 پست
    میزان امتیاز
    618

    پیش فرض

    خندهی تو
    نان را بگیر از من،
    هوا را بگیر امّا
    خندهاَت را نه!
    گُلِسُرخ را مگیرُ
    سوسنی را که میکاری!
    آبی که از شعفِ تو سَرریز میشَوَد
    وَ موجِ ناگهانِ نقره را که میزایی!
    از جنگی دشوار باز میآیم
    با نگاهی خسته
    که جهانِ راکد را دیده است،
    لیکن چندان که خندهاَت در آسمان میریزد،
    دروازههای زندهگی به رویم گُشوده میشَوَند!
    خندهاَت در تاریکْتَرین لحظه میشِکفَد!
    اگر دیدی خونَم بَر سنگْفَرشِ خیابان جاریست، بخند!
    چرا که خندهی تو شمشیری برهنه است
    در دستانِ من!
    خندهاَت در پاییز، موجِ کفْآلودِ دریا را زنده میکنَد
    وَ در بهار خندهاَت را میخواهم
    چونان گُلی که همه عُمر چشم در راهِ آن بودهاَم!
    گُلِ آبی،
    گُلِ سُرخِ میهنم که میخوانَدم!
    بَر شب بخند،
    بَر روز،
    بَر ماهُ بَر پَسْکوچههای پیچ پیچِ جزیره،
    بَر این پسرکِ کمْرو که دوستت میدارد،
    هنگامی که چشم میگُشایم،
    هنگامی که چشم میبَندَم،
    هنگامی که میرَوَم،
    هنگامی که باز میگَردَم،
    نان را بگیر،
    هوا را بگیر،
    روشنیُ بهار را بگیر از من،
    امّا خندهاَت را نه
    تا چشم از جهان فرونَبَندَم!

  10. Top | #29



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    شماره عضویت
    65433
    محل سکونت
    خیلی دور،خیلی نزدیک
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    مورد پسند : 53,253 بار در 23,388 پست
    میزان امتیاز
    618

    پیش فرض

    هجومِ کاجها
    هجومِ کاجها وُ زمزمهی موجهایی که میشکنند!
    رقصِ آرامِ نورها!
    ناقوسهای طنین
    وَ طیفی که بر نگاهِ تو میاُفتد!
    اِی عروس!
    اِی صدفی که جهان در آن میخواند!
    رودها در تو جاریاَندُ
    جانم آرزوی تو را به تعقیب است!
    میبَریاَش هرجا که میخواهی!
    مسیرم را با کمانِ خود نشان بگیر تا من،
    فوجِ تیرهایم را در هذیانم رها کنم!
    تو را، همه جا، میانِ مِه میبینم
    وَ سکوتت ساعاتِ اندوهم را فرو میریزد!
    بوسههایم با بازوانی بلور در تو لنگر میاندازند!
    صدای تو... آه! صدایِ رازناکِ تو عشق میبخشدُ
    در غروبِ ناماندگار میپیچد!
    از این رو در ساعاتی عمیق دیدهام به کشتْزار،
    زنگْآوای سُنبلهها را در دهانِ باد!

  11. Top | #30



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    شماره عضویت
    65433
    محل سکونت
    خیلی دور،خیلی نزدیک
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    مورد پسند : 53,253 بار در 23,388 پست
    میزان امتیاز
    618

    پیش فرض

    بازی میکنی هر روز
    بازی میکنی با روشناییِ دُنیا!
    در گِلُ آب فرود میآیی! مهمانِ بیدار!
    بیش از سرکِ سفیدی،
    که همه روزه میفشارمش سنبلهوار میانِ دستانم!
    آن هنگام که دوستت میدارم، به هیچ کس نمیمانی!
    بگذار تو را بر تاجِ زردِ کاجها بنگارم!
    چه کسی نامِ تو را با دود مینویسد بر ستارهگانِ جنوب؟
    بگذار آنگونهاَت به یادآرم،
    که پیش از بودن، بودی!
    ناگهان باد بر پنجرههای بستهی من میکوبَد!
    آسمان توری را ماند،
    سرشار از ماهیانِ سایه!
    تمامِ بادها به اینجا میآیندُ باران جامه میکنَد!
    پرندهگان گریزان میگُذرند!
    بادُ... باد...
    مرا تنها یارای ستیز با توانِ آدمیان است!
    طوفان برگها را میچرخاندُ
    از قایقهایی که مهارِ آسمان بودند، ریس میکنَد!
    تو اینجاییُ نمیگریزی! آه!
    واپسین فریادِ مَرا پاسخی خواهی داد!
    در آغوشم بِکش چونان که گُمان بَرَم ترسانی!
    گر چه سایهیی غریب از نگاهت میگُذرد!
    اینک! آری! اینک پیچکی به من هدیه میدهی
    وَ سینهاَت بوی پیچک گرفته است!
    هنگامی که بادِ غمْزده به کشتنِ پروانهگان دست میگُشاید،
    دوستت میدارمُ سَرخوش، گوجهی لبانِ تو را گاز میزنم!
    چه رنجی میبایدت کشید از عادت کردن به منُ
    روحِ یکه وُ یاغیاَم وَ به نامَم که میرهانَد!
    ستارهگانِ سحر را دیدهاَم بارها
    که سوزان بر چشمانِ ما بوسه میزنند!
    وَ سپیده به سانِ بادبزنی سقفی،
    بر سرِ ما گشوده میشَوَد!
    کلماتِ نوازشْگَرَم بَر تو میبارند!
    صدفِ آبیِ تنت را دوست میداشتم!
    تو مالکِ دنیایی!
    گُلهای شاد را از کوهْپایهها برایت بَرمی چینم!
    سنبلِ آبیُ
    شکوفهی فندقُ
    سبدی از گُلهای وحشیِ بوسهاَم!
    میخواهم با تو آن کنم،
    که بهار
    با گیلاس بُن توانَد کرد!

+ ارسال موضوع جدید
صفحه 3 از 14 نخستنخست 1234513 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •