|
|
#21 | |||||||||
|
✓ کنـــار مـــن نفـــس بکـــش✓
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: Nov 2010
محل سکونت: خــوزســــتان
سن: 17
نوشته ها: 24,283
Rep Power: 372 ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() سپاس گذاری: 46,629
سپاس گذاری شده 34,559 در 12,525 پست
|
سرم را به عنوان قبول پیشنهادش تکان دادم و گفتم: |
|||||||||
|
|
|
|
#22 | |||||||||
|
✓ کنـــار مـــن نفـــس بکـــش✓
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: Nov 2010
محل سکونت: خــوزســــتان
سن: 17
نوشته ها: 24,283
Rep Power: 372 ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() سپاس گذاری: 46,629
سپاس گذاری شده 34,559 در 12,525 پست
|
روزه قيد اين آقا آرشام را زدي كه هيچ ولي اگر خواستي با آقا آرشامت باشي فقط بگو كدام راه حل پيشنهادي مرا ترجيح مي دهي و اگر هم خواستي از بازي استعفا بدهي، انصرافت از دانشگاه را بياور تا من يك شوهر خوب به تو معرفي كنم. تازه آفاق دوست نداشتم اينطور زود بازي را تمام كنم ولي چكار كنم كه خيلي دوستت دارم.
__________________
دنیا هـــــم اگر زیـــــر و رو شـــــود . . .
تـــــو در همه ی لحـــــظه های منـــــی . . ! اصیـــــلتر از مجـــــنون . . . محکـــــمتر از فـــــرهاد . . . پیداتر از شاهـــــزاده ی گمشـــــده ی افســـــانه های دور . . . تا کـــــور شود چشـــــم تنهایـــــی . . ! |
|||||||||
|
|
|
|
#23 | |||||||||
|
✓ کنـــار مـــن نفـــس بکـــش✓
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: Nov 2010
محل سکونت: خــوزســــتان
سن: 17
نوشته ها: 24,283
Rep Power: 372 ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() سپاس گذاری: 46,629
سپاس گذاری شده 34,559 در 12,525 پست
|
در حالي كه آب دهنم را به زور قورت مي دادم چون اصلاً انتظار شنيدن چنين حرف هايي درباره اميد را نداشتم، گفتم:
- تو درباره خواهر من چه شنيده اي؟ - ما شنيده ايم كه ايشون هم خيلي زيبا و هم از يه خانواده خيلي محترم و پولدار هستند، در ضمن اينكه خيلي محجبه هستند يعني با چادر مي گرده و داراي يك خانواده متعصب ولي ظاهر تو كه اينجوري نشان نمي دهد البته خيلي ساده لباس پوشيدي ولي نه آنطور محجبه كه از خواهرت شنيديم، پس چطور شما خواهر هستيد. شيوا – ايشون شوهر كرده و بنابر خواست همسرشون اينطوري مي گرده. حالا از اين آقا اميد بگو، تو كه بيشتر از خواهر دوستم گفتي. - تا وقتي دانشگاه بود خيلي مغرور و از خود راضي بود البته مي دونيد، نمي تونم بگم كه آدم بدي بود چون اگر كسي كمك مي خواست حالا چه دختر يا پسر فرقي نداشت او هميشه حاضر به كمك و راهنمايي بود چون با استادها خيلي آشنا بود هميشه براي نمره گرفتن خيلي بهش مراجعه مي كردند و او هم اصلاً نه نمي گفت و سعي مي كرد كه به بچه ها كمك كند ولي به دخترها اعتنايي نمي كرد با اينكه خيلي ها دور و برش مي پلكيدند. راستش خيلي دوست دارم بيام بيمارستان و خواهر پرستارت را ببينم كه چطور تونسته دل سنگ اين اميد آقا را نرم كنه و عاشق خودش كنه. ديگه ديدم طاقت بيشتر شنيدن را ندارم پس بلند شدم و بعد از تشكر از دانشگاه بيرون آمديم. شيوا – آفاق جون حق داري ناراحت بشي بيچاره خواهرت كه اين همه مدت منتظر بود، حالا به خواهرت چي مي گي؟ - شيوا فردا مي آيي برويم بيمارستان چون بايد اونجا هم پرس و جو كنم، وقتي مطمئن شدم تصميم مي گيرم. - حتماً. قرار شد فردا اصلاً به دانشگاه نرويم و مستقيماَ ساعت ده، دم در بيمارستان همديگر را ببينيم. حالا كه در اتاقم هستم به اميد فكر مي كنم و خيلي دلم گرفته و براي آذين نگرانم. امشب باز احساس مي كنم شب زيبايي نيست، از پنجره اتاقم به آسمان خيره شده ام و نه ستاره ها را زيبا مي بينم و نه ماه را. نمي دونم چرا ولي دلم مي خواد تا صبح گريه كنم، صدايي در ذهنم فرياد مي زند به خاطر آذين است به خاطر آذين است كه كم كم پلك هايم سنگين مي شود. امروز وقتي به بيمارستان رفتم اول به عنوان بيمار مراجعه كردم و بعد از معاينه خدا خدا مي كردم اميد در بيمارستان نباشه و منو نبينه ولي وقتي شيوا پرسيد كه اتاق آقاي دكتر محمودي كدام است و پرستار گفت ايشون ديشب شيفت بودن و تا فردا نمي آيند توانستيم با هم نفس راحتي بكشيم. با شيوا به اتاق پرستارها مراجعه كردم و شيوا صحبت را به اميد كشاند و گفت كه پسر همسايشونه و به خواستگاري خواهرش اومده، پرستار با تعجب گفت: - شايد اشتباه مي كنيد چون همه مي دانند كه آقاي دكتر محمودي به پريسا علاقه داره. بعد به طرفي كه پريسا همراه با دوستانش غذا مي خورد اشاره كرد و ادامه داد: - بيچاره پريسا، ما كه هر لحظه منتظر شيريني نامزديشان هستيم. - اين همسايه ما اسمش فريد محمودي است كه قبلاً هم يكبار ازدواج كرده و به اون خانم نمي آيد كه همسر مردي به سن ايشون شوند. پرستار – واي كه چقدر دلم براي پريسا سوخت آخه نمي دوني چه دختر ماهيه ولي شما اشتباه گرفتيد ما دكتر محمودي داريم ولي اسم كوچكشان اميد است و سن زيادي هم ندارد، تازه بسيار جذاب و زيبا هم هستند و تا حالا هم ازدواج نكرده اند. راستش طرف خيلي سعي كرد تا توجه پريسا را به خودش جلب كنه چون پريسا زياد از اينكه او اينقدر به ظاهر و تيپش مي رسد خوشش نمي آيد، نمي دونيد چند وقت است كه اين اميد آقا دور و برش مي پلكه و التماس كرده تا حاضر شده درباره اش با خانواده اش صحبت كند. ديگر ماندن را جايز نمي دانستم بعد از خداحافظي با آن خانم پرستار از بيمارستان خارج شديم و به شيوا گفتم كه مي تواند به منزلشان برود. - آفاق آنقدر رنگت پريده و پريشون به نظر مي آيي كه دلم نمي آيد اينطوري تنهايت بگذارم. - براي آذين ناراحت هستم ولي نه آنقدر زياد، خواهش مي كنم نگران من نباش و برو. من هم كمي قدم مي زنم و بعد مي روم بايد فكر كنم كه به آذين چه بگويم. بعد از رفتن شيوا به پاركي در آن نزديكي رفتم و به اميد فكر كردم به آذين و به پريسا، آذين از نظر زيبايي خيلي از پريسا سرتر بود ولي معصوميتي كه چشم هاي پريسا داشت باعث جلب انسان به طرف خودش مي شد فهميدم كه اميد عاشق همين معصوميت و رفتار متين پريسا شده كه چنين شيفته به دنبالش مي رود. با خود گفتم آيا اميد حق خوشبختي را دارد، در حالي که چند سال است آذين را معطل خودش کرده چون از علاقه آذين به خودش آگاه بود و تنها با چند کلمه مي توانست اورا از خودش نااميد کند تا آذين هم به يکي از اين خواستگارانش دل ببندد و بعد به خودم فکر کردم، به محمد و آرشام که اميد با قساوت تمام اونها را از من گرفته بود. از يک طرف دلم ميخواست عشقش را ازش بگيرم و به او نشان بدهم که بازي بدي رابا من مي کند و از طرف ديگر مي دانستم که اگر اينکار را بکنم بايد منتظر انتقام سختي از اميد باشم و از طرف ديگر فکر آذين را مي کردم که ممکن بود اميد اگر پريسا را از دست بدهد بخواهد آذين را هنوزاميدوار نگه دارد. احساس مي کردم مغزم گنجايش آن همه فکر را ندارد و دارد منفجر مي شود هر لحظه فکري مرا به طرف خود مي کشيد، لحظه اي لذت انتقام و مات کردن او و لحظه اي چشمان گريان خواهرم و لحظه اي چشمان جنگلي او را باراني مي ديدم اگر چه مي توانست اين چشم هاي جنگلي باعث مرگ تمام آرزوهايم شود. تا الان که نزديک صبح است در حال کشمکش با خود هستم و آخر تصميم گرفتم انتقام خودم و آذين را از اميد بگيرم، من عشق او را ازش جدا مي کنم بگذارچشمان سبز جنگليش باراني شود و قلب او هم از طوفان انتقام شکسته شود. اگر چه مطمئن بودم که با اين کار گور آرزوهايم را مي کنم، ولي حاضر بودم انجامش بدم تا طعم شکست را به اميد بچشانم. بعد از چند روز فکر کردن و تعقيب پريسا وياد گرفتن منزل آنها آخر نقشه ي خود را کشيدم و امروز بعد از ظهر وقتي پريسا همراه اميد از در بيمارستان خارج مي شد من در اتومبيلم نشسته بودم و شاهد خروجشان بودم، بعد از اينکه برايش تاکسي گرفت و پريسا رفت خودش هم به طرف اتومبيلش رفت. با لبخند به خود گفتم حتي نمي تواند عشقش را به خانه برساند چون خانواده پريسا بسيار متدين و متعصب بودند و چنانچه اميد را همراه پريسا مي ديدند کار براي اميد مشکل مي شد. با لبخندي که به لب داشتم به طرف خانه پريسا رفتم، کت و دامن ساده اي پوشيده بودم و روسري هم رنگ به سر داشتم. وقتي زنگ منزلشان را زدم خودم را ماهنوش معرفي کردم و گفتم کار مهمي دارم و حتماً بايد با خانواده پريسا خانم صحبت کنم. وقتي وارد شدم با استقبال گرم اما متعجب آنها روبه رو شدم، در اتاق پذيرايي پريسا و مادرش روبه رويم نشسته بودند و بعد از پذيرايي منتظر بودند که بدانند من چه کار مهمي دارم. کمي دستپاچه بودم و حتي پشيمان شده و بلند شدم ولي به اصرار پريسا که کنجکاو شده بود نشستم و با خود گفتم اميد خواستم بروم ولي پريسانگذاشت، از آذين گفتم و بعد هم عکس زيبايي از آذين و اميد را که انتخاب کرده بودم در آوردم و به آنها نشان دادم و ادعا کردم که اميد، خواهرم را بازي داده و حالا نه براي اينکه باعث جدايي بين پريسا و اميد شوم فقط براي اين آمدم چون فهميدم که در خانواده شما طلاق معنايي ندارد پس بايد به شما درباره اميد هشدار مي دادم. خواهر من هم ديگر به هيچ عنوان اميد را نخواهد خواست چون بعد از چند سال چنين قلبش را شکسته ولي لگر يک موقع چنين برنامه اي براي پريسا پيش بيايد خودتان بهتر مي دانيد که بايد با همه چيز او بسازد و دم نزند. من نمي دانم که اميد واقعاً برنامه اش چيست و شايد اشتباه کنم و واقعاً تا آخرعمر عاشقانه پريسا را دوست داشته باشد ولي ديگر تصميم گرفتن را به عهده خودتان مي گذارم چون من فقط از نظر انساني وظيفه اي داشتم که شما را از تمام حقايق زندگي اميد آگاه کنم. بعد بلند شدم در حالي که تمام وجودم مي لرزيد با آنها خداحافظيکردم و سوار اتومبيلم شدم، در حالي که ديگر نمي توانستم جلوي اشک هايم را بگيرم براي خودم متأسف بودم که چرا به اين راه کشانده شدم، مي توانستم اين بازي را تمام شده تلقي کنم و ديگر ادامه ندهم و حتي حالا احساس مي کردم که ديگر هيچ لذتي از اين بازي نمي برم. دلم به شدت براي اميد مي سوخت اگر به جاي آذين حقيقت زندگي خود را گفته بودم اينقدر ناراحت نبودم، بله به جاي اينها بايد از بازي اميد با زندگي خودم مي گفتم و از اينکه در اين بازي هم محمد و هم آرشام را از دست دادم. امروز وقتي از شرکت بيرون آمدم و سوار اتومبيلم شدم در طرف ديگر اتومبيل باز شد و اميد کنارم قرار گرفت، در همان حال که نگاهش مي کردم با خود تکرار مي کردم که اميد نبايد بفهمد من در زندگيش مداخله کردم. با صداي اميد به خود آمدم که گفت: - آفاق زودتر حرکت کن، دوست ندارم کسي ما را با هم ببيند. وقتي حرکت کردم بعد از مدتي گفتم: - باز که تو يکدفعه پيدايت شد، حالا کجا برويم؟ آدرس رستوراني را داد،وقتي به آنجا رسيديم جاي دنجي را انتخاب کرد و گفت: - فکرکنم تا موقع شام اينجا هستيم بعد شام مي خوريم و مي رويم، اگر فکر مي کني مادرت نگران مي شود پاشو يک تلفن بزن . - نه عادت دارن، بعضي مواقع دير به خانه مي روم. با تعجب نگاهم کرد و پرسيد: - چرا عادت به دير رفتن تو به خانه دارند؟ - بس کن اميد،مرا آورده اي که راجع به ساعت رفت و آمدم حرف بزني. پوزخندي زد و گفت: - عجله نکن براي اينکه حسابم را با تو تسويه کنم وقت هست ولي کنجکاو شدم که تو چطور دير به خانه مي روي بدون اينکه کسي از غيبتت نگران شود . آهي کشيدم و گفتم: - چون من با شيوا و شهناز درس مي خوانم، وقتي درس داشته باشيم به خانه همديگر مي رويم و گاهي شده که بعد از شام برمي گرديم و تو اين چند سال هميشه اينجوري بوده و خانواده هايمان عادت کرده اند. - يعني اصلاً مثل حالا که با من هستي شک نکرده اند ممکن است جاي ديگري بروي؟ - نخير شک نکرده اند چون همانقدر که تو مرا مي شناسي آنها هم پدر و مادرم هستند و مرا مي شناسند و مي دانند که از نظرمن اين مخلوقاتي که اسم خود را مرد گذاشته اند قابل معاشرت آنهم به تنهايي نيستند، ديگر بهتر است زودتر بفرماييد چه دستور عمل جديدي براي زندگيم در قالب بازي ريخته اي تا من هم گوش کنم و مثل يک آدم سربه راه چشمي گويم و اجرا کنم. - آفاق راستي که خيلي موذي هستي ولي بدان همه چيز را فهميده ام، دراين يک ماه که پريسا ديگه نخواست مرا ببينه و خانواده اش تهديدم کردند که طرف پريسا پيدايم نشود خيلي تلاش کردم بفهمم موضوع چيه ولي آنها بروز نمي دادند تا ديروز که نامزدي پريسا بود. وقتي موضوع را در بيمارستان فهميدم، حالم يک کم بد شد و آنوقت مطلبي را از دهان يکي از پرستارها شنيدم و فهميدم که چرا پريسا را از دست دادم. آفاق تو از راه صحيح بازي نكردي، تو از پشت خنجر زدي در حالي كه من هميشه مقابل خودت نشستم و تو را وادار به تصميم گرفتن كردم ولي تو بدون من زندگيم را از هم پاشيدي. به نظرت كار من و تو يكي است؟ منتظر نگاهم كرد، گفتم: خوب بازي، بازي است. من كه نمي توانستم مثل خودت، تو و پدرت را با هم تهديد كنم كه مجبور بشوي دست از سر پريسا برداري ولي مي توانستم حقايق را به پريسا بگويم. پوزخندي زد و گفت: حقايق! چه حقيقتي، حتماً رفتي و گفتي با خيلي از دخترها دوست بودم و به خيلي ها قول ازدواج داده ام و يا شايد با گريه گفته اي خودت را هم فريب دادم، حقيقت از نظر تو اين است.
__________________
دنیا هـــــم اگر زیـــــر و رو شـــــود . . .
تـــــو در همه ی لحـــــظه های منـــــی . . ! اصیـــــلتر از مجـــــنون . . . محکـــــمتر از فـــــرهاد . . . پیداتر از شاهـــــزاده ی گمشـــــده ی افســـــانه های دور . . . تا کـــــور شود چشـــــم تنهایـــــی . . ! |
|||||||||
|
|
|
|
#24 | |||||||||
|
✓ کنـــار مـــن نفـــس بکـــش✓
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: Nov 2010
محل سکونت: خــوزســــتان
سن: 17
نوشته ها: 24,283
Rep Power: 372 ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() سپاس گذاری: 46,629
سپاس گذاری شده 34,559 در 12,525 پست
|
اميد اينها را پريسا به تو گفته؟
- در اين مدت حتي يك لحظه او را نديدم چون ديگه بيمارستان هم نمي آيد و اينها فقط حدسيات خودم است، مگر غير از اينها مورد ديگري هم مي توانستي بگويي. بد كاري كردي، آفاق اگه درست بازي مي كردي و پريسا را از من مي گرفتي اينقدر از دستت ناراحت نبودم چون من هم تا حالا دو نفر را از تو گرفته ام ولي من ضربه ام رو در رو بوده و نه از پشت سر. نگاهش كردم تا به حال اينقدر غمگين نديده بودمش، گفتم: - دوستش داشتي؟ شانه اي بالا انداخت و گفت: - آره، خيلي. - پس حالا شايد احساس يك عاشق شكست خورده را بتواني درك كني. خنديد و گفت: - نكنه تو عاشقم هستي؟ من هم خنديدم و گفتم: - هنوز آنقدر عقل دارم كه بدانم تو قابل عاشق شدن نيستي ولي اين كسي كه درباره اش صحبت مي كنم خواهرم است، مي دوني چند سال است كه داري با زندگيش بازي مي كني. سال هاست كه از عشق اون خبر داري ولي هيچ وقت كاري نكردي كه حس كند برايت فقط يك بازيچه است، تو اسم خودت را گذاشته اي انسان و بعد ادعا مي كني كه از پشت خنجر خورده اي ولي تو اصلاً بويي از انسانيت نبرده اي. ببين الان چقدر ناراحتي كه پريسايت را از دست داده اي آنوقت اين آذين بيچاره سال هاست كه تو خماري عشق تو مونده و شبانه روز به تو فكر مي كند. من به خاطر خودم زندگيت را خراب نكردم با اينكه آنقدر به من بد كرده اي كه اينكار را بايد مي كردم ولي تو به اندازه مگسي در هوا برايم ارزش نداري كه بخواهم خودم را نابود كنم چون از ديد من، تو فقط يك بيمار هستي كه اسم بيماري خودت را هم گذاشتي اي شطرنج. دست هايش را از روي صورتش برداشت و از پنجره به نقطه اي خيره ماند، كمي تأمل كردم تا به خود آيد ولي ديدم آنقدر غرق افكار خود است كه يادش رفته من در كنارش هستم، صدايش كه زدم نگاهش را از دور دست ها گرفت و به چشم هايم دوخت و گفت: - پس تو به خاطر آذين اينكار را كردي، يعني فكر كردي اگر من با پريسا ازدواج نكنم آذين را انتخاب مي كنم. - نه مي دانستم كه آذين فقط يك بازيچه است ولي خواستم تو هم درد شكست عشق را بكشي تا از احساس بقيه آگاه شوي. - راستش ناراحت شدم چون فكر كردم تو خواستي مرا مات كني ولي مي بينم كه تو حتي به من فكر هم نمي كني. - ميدوني چرا اميد؟ چون هر وقت حضورت را حس کردم، منتظر آوار و بلايي هستم که به سرم مي آوري و حالا هم مي دانم حتماً برايم خوابي جديد ديده اي چون هميشه مرا مي ترساني. با صداي بلند خنديد و پرسيد: - آفاق چرا از دستم فراري هستي؟ مي دوني مدتهاست که من شدم جن و تو شدي بسم الله، باز رنگي خاصي در هر کجا هستم تو نيستي و هميشه مي فهمم که قبل از من يا بعد از من مي آيي. راستش يادم رفته بود که با تو صحبت کردن هميشه منو سرحال مي آره و يک حس مبارزه درمن ايجاد مي کند. آفاق دراين يک ماه خيلي ناراحت بودم و به پريسا فکر کردم، پريسا برايم يک مورد ايده آل بود و از ملاک هايي که برايم مهم بود در او مي ديدم ولي امشب توانستم فراموشش کنم. راستي خودت دوست نداري جاي او را بگيري. يکدفعه سرم را بلند کردم و به چشمانش براق شدم، وقتي حالت تهاجم مرا ديد چنان قهقهه اي زد که همه به طرف ما برگشتند و نگاهمان کردند. آهسته گفتم: - اميد خواهش ميکنم آرامتر، همه متوجه ما شده اند. سرش را تکان داد و به زور جلوي خنده خود را گرفت ولي ديگر چشمانش غمگين نبود بلکه برق خاصي در آن ديده مي شد، با خود فکر کردم ممکنه اين برق انتقام باشد و در همان حال دعا کردم که انتقام اميد فقط به توهين هاي زبانيش منتهي شود و برنامه خاصي برايم نداشته باشد. بعد از لحظاتي گفت: - بگذار درباره آذين صادقانه برايت صحبت کنم، مي دوني آذين آنقدر قشنگه و به نظرم بچه مي آيد که هميشه فکر مي کردم اون يک عروسک کوچک است و باور کن محبتم به او برادرانه بوده. من هيچ وقت هيچ احساسي نسبت به او نداشتم و بارها سعي کردم اينو به آذين حالي کنم ولي متأسفانه حاضر نيست که قبول کند. شايد اگر مي گذاشتي با پريسا ازدواج کنم بيشتر به خواهرت کمک مي کردي، موضوع همين است که کار تو را كمك به خواهرت نمي دانم بلکه فهميده ام که تو مشتاق ادامه بازي هستي. مي داني آفاق ما داريم با زندگي همديگر بازي مي کنيم تا حالا به اثري که اين بازي مي تونه درآينده ما بگذارد فکر کرده اي؟ با گرفتن پريسا از من ديگر حاضر نيستم تو را به اين آساني رها کنم، شايد اگر روزي تو را شکسته و زمين خورده ببينم دست از اين بازي که شايد خيلي هم بچگانه باشد بردارم ولي حالا ديگر نه. منتظر باش، نمي دانم کي ولي دارم بهت فکر مي کنم چون تا حالا هرکاري کردم فقط توانسته تو را براي مدتي ناراحت کند اما اين بار مي خواهم کاري کنم که تا آخر عمر از بازي من زجر بکشي. وقتي ساکت نگاهم کرد تمام تنم مي لرزيد وترس و وحشت سراسر وجودم را فراگرفته بود ولي تلاش کردم که از ديد او پنهان کنم، با غذايم خودم را سرگرم نگه داشتم و گفتم: -زياد مطمئن نباش چون من هم آرام نمي نشينم، اگر سقوط کردم حتم بدان دوست تو در دستم است و با هم سقوط مي کنيم. حالا مي خواهم به قول خودت درباره کسي صحبت کنيم که براي هردوي ما عزيز،مگه نه؟ کمي فکر کرد و بعد گفت: - يعني با هم براي آذين تصميم بگيريم؟ به علامت مثبت سرم را تکان دادم،گفت: - من مي توانم مثل مهديس با اون برخورد تندي داشته باشم ولي مي داني که با اون روحيه حساس و خودخواهش ممکن است که به خودش صدمه بزنه،نظر خودت چيه؟ شانه هايم را بالا انداختم و با آهي گفتم: - کاش مي دانستم. - به نظرم بهترين راه اينه که دو تايي فکرکنيم و با هم تصميم بگيريم،چطوره؟ - خوبه. - اگر غذايت را خوردي بهتر زودتر بريم. در حاليکه به طرف خانه مي رفتيم گفتم: - تو را کجا پياده کنم؟ - دم در منزلتان چون مي خواهم تا خانه خودمان پياده بروم و به دو موضوع مهم فکر کنم، به دو خواهر به يکي که چه صدمه اي به او بزنم تا کمترين ناراحتي را برايش داشته باشد و به خواهر ديگرش که چه صدمه اي مي تواند باعث بشه ديگر نتونه از روي زمين بلند بشه. به زور لبخند زدم و گفتم: - يکباره بگو مي خواهي مرا بکشي چون فقط مرا اينطور مي تواني زمين بزني که توان بلند شدن نداشته باشم . - اين هم حرفي است ولي مردن تو زياد برايم لذت بخش نيست بايد زنده بماني ولي آرزوي مرگ داشته باشي. حالا که اين خطوط را مي نويسم از فکر اميد احساس مي کنم از ترس فلج شده ام، خدايا خودم را به تو مي سپارم. حدود دو ماه از ملاقات من و اميد مي گذرد، چند باري او را در شرکت ديده ام ولي با هم صحبت نکرده ايم فقط يکبار که آرمان و اميد در اتاقم بودند آرمان رفت طرحي را که کشيده بودم و تعريفش را پيش اميد مي کرد از آقاي بهنوشيان بگيره و بياورد که اميد خنديد و گفت: - در شرکت خوب جا افتاده اي که برادرت چنين تعريفت را مي کند، نکنه کم کم مي خواهي جاي آقاي بهنوشيان را بگيري. - نه اميد جاي اونو نمي گيرم بلکه يک شرکت براي خودم تاسيس ميکنم و به امثال تو ثابت مي کنم که زنها اگر بخواهند مي توانند در هرکاري پيروز شوند. با پوزخندي گفت: - اينها در آينده معلوم مي شود، فکر نکن که هميشه بال پرواز داري و مي توني به اوج پرواز کني چون خودم پرهايت را کوتاه مي کنم که با حسرت به آسمان نگاه کني. راستي فکرهايت را کردي، من منتظر راه حل تو براي آذين هستم. - تنها راهش به نظر من اينه که از خير خواهر دار بودن بگذري و همسر عزيزش شوي . با عصبانيت بلند شد و گفت: - بيخود از اين خيال ها برايم نکن، خودم فکرهايي دارم که با انجام آن تکليف هردوتايتان معين مي شود. تا خواستم جوابش را بدهم آرمان همراه نقشه وارد شد و حالا هنوز هم نگران افکار اميد هستم که با صداي آذين به خود آمدم و به طرف اتاقش رفتم و ديدم روي تخت خوابيده، چند روزي که بيمار است همانطور که کمک ميکردم تا دارويش را بخورد گفتم: - حالا واقعا نمي تواني فردا بيايي عروسي شيوا؟ |
|||||||||
|
|
|
|
#25 | |||||||||
|
✓ کنـــار مـــن نفـــس بکـــش✓
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: Nov 2010
محل سکونت: خــوزســــتان
سن: 17
نوشته ها: 24,283
Rep Power: 372 ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() سپاس گذاری: 46,629
سپاس گذاری شده 34,559 در 12,525 پست
|
|
|||||||||
|
|
|
|
#26 | |||||||||
|
✓ کنـــار مـــن نفـــس بکـــش✓
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: Nov 2010
محل سکونت: خــوزســــتان
سن: 17
نوشته ها: 24,283
Rep Power: 372 ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() سپاس گذاری: 46,629
سپاس گذاری شده 34,559 در 12,525 پست
|
خندید و گفت: |
|||||||||
|
|
|
|
#27 | |||||||||
|
کاربر سایت
![]() تاریخ عضویت: Nov 2011
نوشته ها: 114
Rep Power: 4 ![]() ![]() ![]() سپاس گذاری: 638
سپاس گذاری شده 202 در 104 پست
|
ببخشید من ادامه میدم این داستان رو
![]() ــ اینها روامید به تو گفت؟ ــ نه خودم حدس زدم، آفاق به نظرمن هیچ شانسی نداری پس خودت را کوچک نکن. با تأسف سرم را تکان دادم و با خود گفتم، آدم وقتی یک خواهراحمق داره باید منتظراین بلا ها هم باشه. دو روز ازتماسم با امید می گذشت. دراین دو روزبه دانشگاه می رفتم ولی هنوزنتوانسته ام به شرکت بروم، راستش از آقای بهنوشیان خجالت می کشیدم. تازه از دانشگاه آمده بودم ودرس هایم را مرور می کردم که پدر بدون در زدن وارد شد و با عصبانیت نزدیکم آمد، چنان خشمگین بود که تا حالا اورا چنین ندیده بودم گفت: ــ آفاق این حرف ها چیست، بگو دروغه چون من باورمی کنم که توبخواهی همسرمردی به سن پدرت بشوی. آخر تو عاشق چی اون شدی، مردک مزخرف تا امید به من گفت فوری آرمان را فرستادم و ازشرکت بیرونش کردم. بلند شدم و گفتم: ــ شما کار درستی نکردید، من دیگر بزرگ شده ام و با این شخص می خواهم ازدواج کنم و شما باید تا آخرهمین ماه ترتیب همه کارها را بدهید. پدرچنان سیلی محکمی به گوشم زد که به غیرازگوشم که صدا می داد تمام دهانم پرازخون شده بود و حس کردم که از بینیم خون می آید. وقتی با چشمان اشک آلود پدررا نگاه کردم فقط گفت آفاق و بعد به روی زمین افتاد،به کمک مادردکترخبر کردیم و پدرازخطرسکته نجات پیداکرد ولی حکم کرد که تا آخرماه در اتاقم بمانم تا وقتی که به منزل بهنوشیان بروم. امروز دوران محکومیتم تمام شد و بعد از ظهر آرمان به اتاقم آمد و بدون اینکه جواب سلام مرا بدهد گفت: لباس بپوش و هرچی لازم داری بردارچون از راه محضربه خانه شوهرت می روی و دیگه حق برگشت به این خانه را نداری، توی اتومبیلم منتظرت هستم. لباس پوشیدم وچمدانم را برداشتم لباس هایم را جمع کنم ولی پشیمان شدم وفکرکردم من ازاین خانه رانده شده ام پس هیچ چیز نمی خواهم. وقتی پائین آمدم و مادرو آذین را گریان دم دردیدم، هردورا درآغوش گرفتم و بوسیدم و به مادرگفتم: ــ از طرف من ازپدربخواهید که حلالم کند، من همینطوربدون آه پدرومادر بدبخت هستم چه برسد که آه شما و پدرهم دنبالم باشد. بعد به طرف اتومبیل آرمان رفتم و تا محضربرسیم آرمان کلامی با من حرف نزد، درمحضر آقای بهنوشیان با سری افکنده ایستاده بود و امید هم درکنارش بود. آرمان بعد از تحویل شناسنامه و رضایت نامه پدر محضر را ترک کرد و من درحضور امید به عقد آقای بهنوشیان در آمدم. وقتی همراه هم ازمحضربیرون آمدیم، امید با خنده گفت: ــ حالا شام عروسی را کجا بخوریم؟ با نفرت نگاهش کردم و روبه آقای بهنوشیان کردم گفتم: ــ میلاد جان، من خیلی خسته هستم می شه زودتر برویم خانه چون خیلی دوست دارم خانه جدیدم را ببینم و با هم تنها صحبت کنیم. بعد دستم را زیربازوی میلاد انداختم و با لبخند گفتم: ــ خداحافظ امید آقا، راستی شما کی عازم هستید؟ با حرص نگاهم کرد و گفت: ــ سه روز دیگر. ــ امیدوارم آنقدربه شما خوش بگذرد که دیگر وطنتان یادتان برود. همچنان که بازوی میلاد را گرفته بودم او را به طرف اتومبیل کشاندم و درهمان حال فکر کردم، خدای من حال میلاد که از من بدتر است ولی خوشحال بودم چون درلحظه ای که سوار اتومبیل می شدیم چشمان امید ازخشم چنان قرمزشده بود که احساس کردم من پیروز این میدانم بدون اینکه بدانم چطور. حدود دو ماه است که به خانه جدیدم آمده ام وهیچ غمی به غیرازدوری خانواده ام ندارم، روزی که برای اولین باروارد این خانه شدم کمی تعجب کردم چون خانه ای بزرگ و تمیز بود که به سادگی تزئین شده بود. میلاد مرا به طبقه بالا برد و گفت: ــ این طبقه ازامروز به تو تعلق داره، چکی نوشته ام که فردا می روی وهرطوردوست داری برای این جا خرید می کنی و به سلیقه خودت تزئین می کنی. در ضمن می خواستم دربارۀ مسائلی با هم صحبت کنیم البته اگرزیاد خسته نیستی ترجیح می دهم همین امشب حرف بزنیم. دچاردلشوره غریبی شدم و سرم را به علامت مثبت تکان دادم وبا هم پائین آمدیم و به اتاق کارش رفتیم،روی مبل نشستم و اواز اتاق خارج شد. و با دو فنجان قهوه برگشت و گفت: ــ راستش من ازعلاقه شما هیچ نمی دانم ولی چون خودم قهوه دوست دارم برای شما هم قهوه آوردم، امیدوارم خوشتان بیاید. بعد در حالی که کمی ازقهوه اش را می خورد گفت: ــ دراین مدت من همیشه تو را دخترم صدا زده ام وبه خدا قسم الان که به عقد هم در آمدیم به غیرازهمان دخترم نظردیگری به تو ندارم، تازه فکر کنم با این صیغه محرمیت راحت ترمی توانی در خانه بگردی. از حالا تا هرموقع که منزنده هستم مرا پدرخودت بدان چون من به امید هم گفته ام که بعد ازمرگ همسرم تمام وجودم با اودفن شده واز من فقط همین جسم مانده. دوست ندارم دربارۀ دلایلی که امید برای این ازدواج آورد و گفت که آینده شما درخطراست صحبت کنم ولی ازهمین الان شما کاملاً آزاد هستید ومی توانید تا هرچند سال که بخواهید به درستان ادامه بدهید و چون می دانستم به کارکردن چقدر علاقه دارید دردو محل برایتان کار پیدا کرده ام، یکی در همان شرکت جدیدی که خودم کارمی کنم و یکی در شرکت یکی از دوستانم که انتخاب اون هم مانده به میل خودتان چون برایم هیچ فرقی ندارد. دفترحساب بانکی در اتاق خوابتان هست که حساب مشترک است و هردو می توانیم از آن برداشت کنیم. فکرکنم، این حساب می تواند مایحتاج شما را برآورده کند ولی به من قول بدهید اگرکم بود حتماً به من بگویید فوری تهیه می کنم. از نظرآشپزی وکارهای خانه همآشپزی دارم که سالهاست آشپزی می کند و شما می توانید ازهرغذایی که میل دارید به لیست غذا اضافه کنید فقط یک خواهش دارم و آن هم به خاطراین است که احساس مسئولیت می کنم، اگرخواستید دیربیایید در دفتر یادداشتی که پیش تلفن هست یک یادداشت برایم بگذارید فقط محض احتیاط که اگرخدای نکرده احتیاج به کمک داشته باشید بدانم باید کجا بیایم و یا بدانم تا چه موقع اگربیرون ماندید نباید نگران شوم. می بخشید خسته بودید و من با حرف هایم شما را خسته تر کردم، فردا را مرخصی گرفتم که اگرخواستید درخرید کمکتان کنم. بعد بلند شد شب به خیر گفت و رفت، تا ساعتی همانطوربهت زده مانده بودم چون اصلاً انتظارشنیدن چنین حرف هایی را نداشتم، اما کم کم به خود آمدم و با خوشحالی لبخند زدم و به اتاقم رفتم. صبح با هم به خرید رفتیم و او مرا به بهترین مکان ها برد و درخریدهایم هیچ دخالتی نکرد، بعدازتهیه تخت و میزتحریر و مبلمان مرا برای خرید لباس برد و بعدازظهر خسته به خانه برگشتیم. وقتی به سوی اتاقش می رفت، صدایش زدم و گفتم: ــ دوست دارم در شرکتی که خودتان کارمی کنید کارکنم. ــ باشه ولی خواهشی دارم، من شما را به عنوان خانومی که متأهل است. |
|||||||||
|
|
|
|
#28 | |||||||||
|
کاربر سایت
![]() تاریخ عضویت: Nov 2011
نوشته ها: 114
Rep Power: 4 ![]() ![]() ![]() سپاس گذاری: 638
سپاس گذاری شده 202 در 104 پست
|
تعجب کردم چون خانه ای بزرگ و تمیزبود که به سادگی تزئین شده بود میلاد مرا به طبقه بالا برد و گفت:
- این طبقه از امروز به توتعلق داره، چکی نوشته ام که فردا می روی و هر طور دوست داری برای این جا خرید می کنی و به سلیقه خودت تزئین می کنی . در ضمن می خواستم درباره مسائلی با هم صحبت کنیم البته اگر زیاد خسته نیستی ترجیح می دهم همین امشب حرف بزنیم. دچار دلشوره غریبی شدم و سرم را به علامت مثبت تکان دادم و با هم پایین آمدیم و به اتاق کارش رفتیم، روی مبل نشستیم و او از اتاق خارج شد و با دو فنجان قهوه برگشت و گفت: - راستش من از علاقه شما هیج نمی دانم ولی چون خودم قهوه دوست دارم برای شما هم قهوه آوردم ، امیدوارم خوشتان بیاید. بعد در حالی که کمی از قهوه اش را خود گفت: -در این مدت من همیشه تورا دخترم صدا زده ام به خدا قسم الان که به عقد هم درآمدیم به غیراز همان دخترم نظر دیگری به توندارم، تازه فکر کنم با این صیغه محرمیت راحت تر می توانی در خانه بگردی. از حالا تا هر موقه که من زنده هستم مرا پدر خودت بدان چون من به امید هم گفته ام که بعد از مرگ همسرم تمام وجودم با اودفن شده و از من فقط همین جسم مانده. دوست ندارم درباره دلایلی که امید برای این ازدواج آورد و گفت که آینده شما در خطر است صحبت کنم ولی از همین الان شما کاملا ً آزاد هستید و می توانید تا هر چند سال بخواهید به درستان ادامه بدهید و چون می دانستم به کار کردن چقدر علاقه دارید در دو محل برایتان کار پیدا کرده ام یکی در همان شرکت جدیدی که خودم کار می کنم و یکی در شرکت یکی از دوستانم که انتخاب اون هم مانده به میلیون ريال خودتان چون برایم هیچ فرقی ندارد. دفتر حساب بانکی در اتاق خوابتان هست که حساب مشترک است و هر دو می توانیم از ان برداشت کنیم فکر کنم این حساب می تواند مایحتاج شما را برآورده کند ولی به من قول بدهید اگر کم بود حتما ً به من بگویید فوری تهیه می کنم. از نظر آشپزی و کارهای خانه هم اصلا ً نگرانی نداشته باشید چون که هر روز کسی برای تمیز کردن خانه می آید و آشپزی دارم که سالهاست آشپزی می کند و شما می توانید از هر غذایی که میلیون ريال دارید به لیست غذا اضافه کنید فقط یک خواهش دارم و آن هم به خاطر این است که احساس مسئولیت می کنم، اگر خواستید دیر بیایید در دفتر یادداشتی که پیش تلفن هست یک یادداشت برایم بگذارید فقط محض احتیاط که اگر خدای نکرده نیاز به کمک داشته باشید بدانم باید کجا بیایم و یا بدانم تاچه موقع اگر بیرون ماندید نباید نگران شوم. می بخشید خسته بودید و من با حرف هایم شما را خسته تر کردم فردا را مرخصی گرفتم که اگر خواستید در خرید کمکتان کنم. بعد بلد شد وشب به خیر گفت و رفت، تا ساعتی همانطور بهت زده مانده بودم چون اصلا ً انتظار شنیدن چنین حرف هایی را نداشتم ، اما کم کم به خود آمدم و با خوشحالی لبخند زدم و به اتاقم رفتم. صبح با هم به خرید رفتیم و او مرا به بهترین مکان ها برد و در خرید هایم هیچ دخالتی نکرد، بعد از تهیه تخت و میز تحریر و مبلمان مرا برای خرید لباس برد و بعد از ظهر خسته به خانه برگشتم. وقتی به سوی اتاقش می رفت، صادیش زدم و گفتم: -دوست دارم در شرکتی که خودتان کار می کنید کار کنم. -باشد ولی خواهش دارم، من شمارا خانمی که متأهل است معرفی می کنم ولی دوست ندارم هیچ کس متوجه شود که من و شما رابطه ای داریم، البته باور کنید اکر ترس از خواستگار احتمالی نبود شما را مجرد معرفی می کردم ولی ایمد تهدید کرده که چنانچه از هم جدا شوم برای تصویه حساب با شما به ایران می آید چون تا آنجا که من می دانم کسانی را مأمور کرده خبرها را به گوشش برسانند، شما که اعتراضی ندارید. با خوشحالی گفتم -نه میلاد جان از فردادی همان روز به کار نیمه وقتی در آن شرکت مشغول شدم البته شرکت بزرگی بود که هر دو در یک قسمت آن کار نمی کردیم، بعد از چند روز که مرا موقع برگشت به خانه می رساند برایم اتومبیلی خرید که دیگر با هم برنگردیم تا باعث سوء ظن شود تا یک ماه دیگر درسم تمام می شود اما از همین حالا به فکر ادامه تحصیل هستم و بعد از اینکه از سرکار برمی گردم تا نیمه های شب درس می خوانم، دوست دارم فوق لیسانس قبول شوم. خدایا، کمکم می کنی؟ دو ماه از فارغ التحصیلیم می گذرد و نتایج قبولی فوق لیسانس را اعلام کردند و با خوشحالی متوجه شدم که جزو قبول شدگان هستم، وقتی با تلفن به میلاد خبر دادم با خوشحالی بهم تبریک گفت و شب که به خانه آمد همراه خود دسته گل و کیکی آورد که بسیار خوشحال شدم. وقتی کیک را تعارفش کردم با خجالت بسته کوچکی به دستم داد، بستته را بازکردم و حلقه ساده ای را در آن دیدم، وقتی تعجیم را دید با شرمساری گفت: -با اینکه نو را به رئیس شرکت به عنوان زنی متأهل معرفی کرده بودم ولی تو انقدر ساده می گردی که این شبهه ایجاد شده بود مجرد هستی، چند روز پیش یکی از کارکنان آنجا که فهمیده بود تو با من آشنای نزدیک هستی و به خیال اینکه فامیل هستیم پیشم آمد و از تو خواستگاری کرد راستش خیلی عصبانی شدم و با او بدین وسیله برخورد کردم نه به خاطر خواستگاریش بلکه برای اینکه اورا فرد مناسبی برای دختر خوبم نمی دانستم. او گفت نمی دانسته شما متأهل هستید چون مانند دختران می گردید و حتی حلقه به انگشت ندارید برای همین به فکرافتادم که جسارتی کنم و برایت حلقه ای بخرم، می بخشی آفاق جان باور کن تو را مثل پری دخترم دوست دارم و هیچ قصدی به جز این برای خرید حلقه نداشتم. در حالی که اشک در چشمانم جمع شده بود به سویش رفتم و گونه اش را بوسیدم و گفتم: -دوست دارم حالا هر طور که شما بخواهید چه به عنوان دختر ، یک دوست یا یک همسر تا آخر همر دوستتان خواهم داشت. بعد به اتاقم آمدم و به صفای دل او فکر کردم، خدایا می دانم مرا خیلی دوست داری که چنین مردی را سرراهم قراردادی. امروز وقتی از سرکار برگشتم زری خانم که برایمان کار می کند گفت: دو خانم به دیدنتان امده اند و حدود نیم ساعتی است که منتظرتان هستند. وارد پذیرایی شدم و از دیدن خانه مونس و زن عمو، ذوق زده به سویشان رفتم و همانطور که اشک می ریختم توی بغلشان گرفتم و آنها را غرق بوسه کردمو بعد از مدتی که آرام شدم، خاله مونس گفت: -کار بدی کردی آفاق، الان شش ماه است که هیچ خبری از خانواده ات نمی گیری. -ولی خانه مونس، اونها منوبیرون کردند و گفتند دیگر آنجا جایی ندارم. -آخه دلشان می سوخت بالاخره پدر و مادر هستند، می دانی چقدر در این مدت دلتنگ بودند. از یک طرف تو که اونارو راها کردی و رفتی و از طرف دیگر آذین تا چند ماه مریض بود ولی حالا برایت خبر خوبی دارم، آخر هفته عروسی خواهرت است. با خوشحالی جیغ کوتاهی کشیدم و خاله گفت: -آذین خیلی شانس آورد چون یک پسر هم چیز تمامه، حالا پدر و مادرت مار را فرستانده اند که این کدورت ها رفع بشه. -همین فردا می آم خونه و بهشون سر می زنم. خاله مونس گفت: عزیزم حتما ً اینکار را بکن. بعد از ساعتی رفتند و وقتی میلاد به خانه برگشت و من درباره آمدن زنوعمو و خاله و عروسی آذین صحبت کردم خیلی خوشحال شد ولی بعد پرسید: -آفاق جان اگر من همراهت نیایم ناراحت می شوی؟ -چرا؟ نترس هیچ کس حق ندارد به شما توهینی کند چون می داند که دیگر به سراغشان نمی روم. -به خاطر این نیست خوردن اینطور راحتم ولی اگر می دانی که باعث ناراحتی می شه حرفی ندارم. دستش را گرفتم و گفتم: -نه میلاد جان هر طور راحتی همان کار را بکن. امروز صبح اول به آرایشگاه رفتم چون می خواستم از آن حالت دخترانه خارج شوم تا مورد سوال قرار نگیرم، ابروهایم را برای اولین بار درست کردم و بعد موهایم را به حالت قشنگی کوتاه کردم و آن را رنگ کردم. وقتی در آینه خود را نگاه کردم تعجب کردم، خانم آرایشگر خندید و گفت: پس خودت هم مثل ما تعجب کردی، خانم خیلی تغییر کرده و زیبا شده اید. تشکر کردم و به خانه آمدم و لباس زیبایی انتخاب کردم و پوشیدم و به سوی منزلمان رفتم، دیدن پدر و مادرم و آذین و آرمان بعد از شش ماه واقعا ً هیجان زده ام کرده بود طوری که ساعت ها در آغوششان اشک ریختم. آن روز فهمیدم که آرمان ازدواج کرده بدون اینکه به من خبر دهد، خیلی ناراحت شدم ولی به روی خود نیاوردم و سعی کردم حالا که مرا بین خودشان پذیرفته اند از تمام لحظه هایم لذت ببرم . آنها در تمام مدتی که کنارشان بودم یک کلام از میلاد صحبت نکردند با اینکه بارها از اینکه در این شش ماه تغییر کرده وسرحال و شادب تر شده ام صحبت کردند، حتی پدر گفت: -آفاق خیلی زیبا شده ای، اول که دیدمت باور نکردم تویی. بعد از شما مدتی کنارشان بودم و با اینکه اصرار داشتند که بمانم ولی می دانستم در خانه خود راحت تر هستم و خانه اصلی من همان خانه میلادم است، پس هر چه اصرار کردند نماندم و بعد از خداحافظی به حیاط آمدم. اذین به دنبالم دوید و گفت: -آفاق جون خواستم حرفی بزنم ولی نگران هستم که ناراحت شوی. صورتش را بوسیدم و گفتم : -نه عزیزم راحت باش، توهمیشه خواهر عزیزم هستی. با کمی تردید گفت: -آخر هفته که عروسیم است دوست دارم تنها بیایی چون ما از قبل گفتیم که شوهرت رفته خارج، راستش دوست ندارم آنها مرا درباره شوهرت سوال پیج کنند. با این حرفش قلبم شکست، در حالی که سعی می کردم جلوی اشک هایم را بگیرم گفتم: -باشد آذین جون ولی این را بدان میلاد یک مرد واقعی است و اگر بخواهیم در دنیا بهترین را انتخاب کنیم اون میلاد من است، میلاد روح بزرگی داره که از درک شما به دوره حتی حالا پیش من از آرمان و پدر غزیزتر است چون با وجود او من عشق حقیقی پدر به فرزند و همسر را شناختم و به عشق ایمان آوردم. بعد از خداحافظی به طرف اتومبیلم رفتم ولی هنوز چند قدم نرفته بودم که به طرف آذین برگشتم و گفتم: -آذین بهتره بگی منهم برای عروسیت نتوانستم از خارج برگردم. سوار شدم و به سوی میلادم راندم و تا منزل اشک ریختم. وقتی رسیدم میلاد هنوز بیدار بود و کتاب حافظ را می خواند،به سویش رفتم و صورتش را بوسیدم و گفتم: میلاد خیلی دوستت دارم. و بعد بهطرف اتاقم دویدم و تا لحظه ای چشمانم سنگین شد اشک ریختم. امروز بعد از اینکه میلاد برگشت به طرفش رفتم و دستش را گرفتم و به طرف مبلی کشاندم، وقتی هر دو نشستیم گفتم: -میلاد خیلی دوست داریم با هم مسافرت بروم، خواهش می کنم به خاطر من قبول کن با هم به شمال برویم. خندید و گفت: راستش من ویلایی در شمال دارم که سالهاست به آنجا نرفته ام، فردا به سرایدار زنگ می زنم و می گویم آنجا را مرتب کد ولی اول باید به شرکت بروم و مرخصی بگیریم. با خوشحالی گونه اش را بوسیدم ومیز شام را آماده کردم و تا موقع خواب درباه کار و مسافرت فردا صحبت کردیم. وقتی به طرف اتاقم میرفتم صدایم زد و گفت: -آفاق مگه عروسی آذین چند روز دیگر نیست، بهتر بعد از عروسی برویم. چشمکی زدم و گفتم: -من چون در سفر خارج هستم به عروسی آذین نمی روم. با ناراحتی به طرفم آمد و گفت: -آفاق این کار درستی نیست، تو همین یک خواهر را داری و اگر به خاطر من است حاضرم هر طور تو صلاح می دانی رفتار کنم، اگر خواستی با هم شرکت می کنیم و اگر صلاح ندانستی خودت تنها شرکت کن ولی بدان درست نیست که تو در مراسم عروسی خواهرت نباشی. دستش را گرفتم و گفتم : -تو چقدر خوبی میلاد جان که به فکر همه هستی ولی اگر وجود من در عروسی آرمان لزومی نداشت پس در عروسی آذین هم لزومی ندارد. |
|||||||||
|
|
|
|
#29 | |||||||||
|
کاربر سایت
![]() تاریخ عضویت: Nov 2011
نوشته ها: 114
Rep Power: 4 ![]() ![]() ![]() سپاس گذاری: 638
سپاس گذاری شده 202 در 104 پست
|
خواست دوباره صبحت کند که که دستم را روی دهانش گذاشتم و گفتم :
-میلاد خواهش می کنم من اینجوری راحت تر هستم اما اگه تو اصرار داری به خاطر تو می روم حالا هر چه تو بگویی. لبخد تلخی زد و گفت: -نمی دانم چی بین شما گذشته ولی واقعا ً متأسفم ، من فقط راحتی تو را می خواهم. امروز از شما برگشتیم ، در این دو هفته بسیار به من خوش گذشت و ساعات رویایی را در کنار میلاد سپری کردم و درباره همه چیز صحبت کردیم. بعد از مدتها روزی میلاد از همسرش و عشق عمیقی که هنوز به او دارد گفت و از اینکه مدتهاست آرزویش رفتن هر چه زودتر به سوی آنهاست. وقتی اشک را در چشمانم دید گفت: -نه دخترم، من طاقت اشک تو را ندارم و در ایت مدت همیشه سعی کردم که گل لبخند را به لبانت بنشانم چون با وجود تو خلاء پری دخترم را احساس نکردم. پس بدان اشک تو قلب ترک خورده ام را می شکند و این قلب طاقت شکستن را ندارد برای همین همیشه بخند تا از خنده های تو احساس زنده بودن کنم. حرفش به دلم نشست و در همان لحظه در دل دعا کردم که خدا طول عمرش را زیاد کند. چون وقتی اورا کنار خود می دیدم احساس می کردم دنیا مال من است. حالا که به آسمان نگاه می کنم آن را به بزرگی قلب مهربان میلادم میبینم و این ماه مرا به یاد باطن زیبای میلاد می اندازد که وجودش در این مدت باعث شد عشق را بشناسم و بدانم عشق راستین چقدر بزرگ و زیباست که حتی مرگ هم نمی تواد ذره ای از آن را کم کند و جقدر به همسر میلاد رشک میرم که گرچه عمر کوتاهی داشت ولی در کنار مرد بزرگی زیست. امروز که به سراغت آمدم، متوجه شدم چنان در مشغله زندگی راحت خود غرق بودم که تورا از یاد رفته بودی ولی بدان بهترین لحظات زندگیم را در این دو سالی که کنار میلاد بودم گذراندم. البته در این مدت خیلی از خانواده ام دور شدم چون متوجه شدم که آنها میلاد را نمی توانند بپذیرند حتی بعضی مواقع تصمیم می گرفتم که پیش پدر بروم و به او بگویم،پدر جان اگر دیگر سراغت نمی آیم فقط به خاطر غفلتی است که از دخترت کرده ای. تو هیچ گاه در این مدت نخواستی بدانی چطور زندگی می کنم تا برات بگویم من یک پدر دیگر پیدا کرده ام، پدری که فقط تشنه محبت کردن به دخترش است. او چنان عطشی برای محبت کردن دارد که من خود را در دریایی از محبت انباشته شده چندین ساله او شناور می بینم چنانچه حتی شما را فراموش کرده ام ولی بعد فکر کردم که چه احتیاج هست که آنها بدانند من در این دریای محبت شنا می کنم، مگر به خاطر آنها نبود که به خیال خود جهنم را انتخاب کردم ولی به بهشت رسیدم، پس بگذار در این آرامش غوطه ور باشم چون بعد از سالها که غم هایم را در خود دفن کردم خود را مستحق این محبت می بینم و دوست دارم از شادیم فقز خودم خبر داشته باشم. امشب وقتی تلویزیون نگاه می کردم متوجه شدم که حالت میلاد مثل همیشه نیست، بلند شدم کنارش نشستم و پرسیدم: -میلاد جان امروز یک جور دیگر هستی حالت خوبه؟ خندید و گفت: -از همیشه بهترم، می خواهم خواهشی ازت کنم می شهرک صنعتی شهید سلیمی از این به بعد در خانه مرا پدر صدا کنی. با تعجب نگاهش کردم و پرسیدم: -چرا؟ -عزیزم چون منهم می خواهم هروقت خانه هستم تورا دخترم صدا کنم، می دانم دلم برایت تنگ می شود. بعد از مدتها دوباره دچار دلشوره شدم و پرسیدم: -اتفاقی افتاده؟ -نه فقط دیشب خواب همسرم و پری را دیدم که با دسته گل زیبایی به دیدنم آمده بودند، گفتند دیگر دوره جدایی به سرآمده و بعد من از خواب بیدار شدم. تاخواستم حرفی بزنم گفت: -نه دخترم تا حرفم تمام نشده حرف نزن، من فقط حدس می زنم شاید این یک خواب باشد ولی دوست دارم درباره مسائلی با تو صحبت کنم. اگر من رفتم هر وقت دلت گرفت به یادت بیاور که من سال هاست که دلم می خواهد به سوی آنها بروم، با اینکه تو در این دو سال مانند نوری قلب تاریک مرا روشن کردی ولی عشق من به آنها از سالها قبل از تو وجود داشته و این سینه را به تپش می انداخته پس چه در کنارت باشم و چه نباشم باید بدانی آرامش حقیقی من وقتی است که به آرزوی دیرینهام برسم. روزی که امید پیشنهاد ازدواج با تو را به من داد خیلی عصبانی شدم و حتی خواستم کتکش بزن چون او از گذشته ام خبر داشت و من همچنین انتظاری از او نداشتم ولی قبا از اینکه دستم بهش برسه گفت« مگه تو همیشه به افاق نمی گی دخترم، خب حالا این دختر به کمک تو احتیاج داره» وقتی این حرف را زدپاهایم سست شد و نشستم و منتظر حرفش ماندم چون از روز اول که تو را دیدم یاد پری دخترم را در من زنده کردی و من ناراحتی تو را ناراحتی پری می دیدم، گفت که آینده تو در خطره و از من قول گرفت که حتی به خودت هم نگویم ولی حالا احساس می کنم باید بگویم چون از همان اول می دانستم که پشت حرف های امید رازی نهفته است. او از اینکه خواهر کوچکتری داری که به واسطه زیبایی چشمگیرش خواستگاران زیادی دارد و دیگر خانواده ات تو را مجبورکرده اند با پسری لاابالی ازدواج کنی که هم از نظر اخلاقی ایراد دارد وهم دست بزن دارد و اگر با او ازدواج کنی نمی توانی دوام بیاوری و ممکن است خودت را ازبین ببری گفت و در آخر اضافه کرد که حداقل با ازدواج ما جان تو در امان است. وقتی گفتم آخه چطوری در حالی کع من، همسرم را هنوز نتوانسته ام فراموش کنم واز همه مهم تر تو را مثل دخترم دوست دارم لبخندی زد و گفت« انسان بعضی وقت ها برای کمک باید از خودش گذشت نشان بدهد شاید بعدا ً توانستی طوری دیگری به او نگاه کنی و دیگر او را مثل دخترت نبینی» عصبانی شدم و از آنجا بیرون آمدم ولی امید مدتها با من صحبت کرد و من فقط به یک شرط حاضر شدم ، آن هم اینکه تو هیچ وقت اداره کل حفاظت محیط زیست استان من انتظار همسر بودن را نداشته باشی. می دانی آفاق در آن لحظه برق عجیبی در نگاهش دیدم و اون نفس راحتی که مشید حاکی از عشق بود، من اون لحظه فهمیدم که تو را دوست دارد و اینطوری می خواهد تو را به دست آدم مطمئنی بسپارد ولی خودش هنوز شک داشت اما حرف های مرا که شنید با خاطری آسوده نگاهم کرد. با این حرف ها که ازمیلاد شندیم دلشوره خود را فراموش کردم و دیگر نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم و تا چند لحظه با صدای بلند خندیدم و گفتم : -میلاد جان اشتباه کردی و با این حرفهایت که درباره امید زدی دلشوره ام هم از بین رفت و فهمیدم آن فقط یک خواب بوده چون واقعا ً احساس کردم می خواهی مرا تنها بگذاری. -نه،من چون عاشقم برق عشق را خوب می شناسم. دوباره خندید و جدالهایی که با همداشتسم صحبت کردم، از تمام موقعیت های ازدواجی که از هم گرفته بودیم و اینکه روی زندگی هم شرط بندی کرده ایم و هر کدام منتظرشکست نهایی همدیگر نشسته ایم. میلاد در حالی که در فکر فرورفته بود بعد از مدتی گفت: -ولی به نظر من میان عشق و نفرت فقط به اندازه تار مویی فاصله است، شما خودتان هم نمی دانید که در کدام طرف این موی ایستاده اید اما امیدوارم روزی متوجه شوید. حالا که به حرف های میلاد فکر می کنم با اینکه اصلا ً حرف هایش را قبول ندارم ولی نمی توانم آنها را از ذهنم دور کنم. شش ماه از مرگ زندگی کوتاه و رویائیم می گذرد و شش ماه است که احساس می کنم قلبم سنگ شده، سنگی که تپش دارد ولی خودش هم از تپش شرمسار است. در این مدت ثانیه ای وجود نداشته که از اوگله نکنم که چرا می تپی؟ نمی دانم چرا امروز دوباره به طرفت امدم چون حتی از تو هم فرار می کردم برای اینکه می دانستم اگر قلم به دست گیرم و صفحه ای از تو را سیاه کنم، آن صفحه برروی چند صفحه کوچک خوشبختم که از میلاد نوشته بودم قرار می گیرد. در حالی که می خواستم این چند صفحه که شاهد زندگی زیبایم بود، سنگینی هیچ چیز را برخود حسن نکند ولی چه کنم که تو باز تنها مونس تنهاییم یافتم. مونس شب های غمبار زندگیم، شی هایی که هیچ ستاره ای ندارد و از نور زیبای ماه محروم است شاید اگر دیشب خواب میلادم را نمی دیدم هیچ گاه دوباره به سویت نمی آمدم. دیشب میلاد صدایم زد و گفت دخترم ازت دلگیرم، در حالی که گریه می کردم و سعی داشتم دشتانش را بگیرم با ناله پرسیدم چرا، گفت، تا وقتی که زنده هستی باید زندگی کنی همانطور که من شانزده سال زندگی کردم و بعد در غباری از نور گم شد و من همچنان دستانم به سویش دراز بود که از خواب پریدم و از آن موقع تا ساعت ها به در چشم دوختم ساید که در باز شود و او بیاید ولی حالا می دانم او به نور پیوسته و این من هستم که در تنهایی بایدراه تاریک خود را بپیمایم شاید روزنه نور را بیابم. ساعتی است که تو را در دستانم دارم و با یاد میلاد قدرت یافتم تو را باز کنم و لحظه ای با شتاب از صفحات زندگی ام بگذرم و به صفخات میلادم برسم ولی دانستم مجبور هستم که از ان هم بگذرم، مثل لحظه ها که در گذر هستند. اول چند صفحه خوشبختی خود را ارام ورق زدم وبعد به سفیدی رویت نگاه کردم و قلم را برداشتم تا بتوانم از لحظات غمبار این شش ماه بگویم تا شاید این هم بگذرد و روح میلادم را خوشحال کنم . از آن دوشنبه شوم شروع می کنم که در اتاق کارم مشغول فکر کردن روی نقشه ای بودن که زنگ تلفن به صدا درآمد و از آن سو شندیم که کسی پرسید، خانم مهندس صادقی و در جواب مثبت من گفت: -متأسفانه حال آقای بهنوشیان بهم خورد و به بیمارستان اتقال داده شده و چون شنیدیم که شما از بستگانشان هستید وظیفه خود دانستیم که به اطلاعتان برسانیم، البته چند تا از همکاران همراه ایشان رفته اند. آدرس بیمارستان را گرفتم و خود را به آنجا رساندم و سراغ میلاد را گرفتم وقتی اسم مرا پرسیدند و جواب گفتم، پرستار از پشت پیشخوان بیرون آمد و دستم را گرفت و به طرف بخش مراقبت های ویژه برد. وقتی رسیدیم آرام صحبتی با پرستار دیگر کرد و بعد مرا به سوی تحتی کشاند و گفت: -مرتب اسم شما را صدا می کند، با اینکه نباید ملاقاتی داشته باشد ولی شما می توانید چند لحظه ببینیدش. وقتی کنار میلاد رسیدم و دستش را گرفتم چشمان مهربانش را باز کرد، برق عجیبی در چشمانش دیدم که تمام بدنم را لرزاند.با صدای آرامی گفت : -آمدی دخترم. می دونی لحظهای که سال ها منتظرش بودم رسیده ولی تا تو را نمی دیدم نمی توانستم راحت بروم فقط خواستم بگویم در این دو سال من زندگی دوباره ای کردم و حالاتنها خواهشم از تواین است که اگر مرا دوست داری خودت را بعد از من عذاب ندهی، همیشه فکر کن که این لحظه آرزویم بوده و از شادی من شادباش. هرچه را که داشتن به نام تو دختر خوبم کردم،به کار و تحصیلاتت ادامه بده چون خوشبهتی در انتظار توسط فقط باید صبور باشی تا به سویت بیاید. بعد به دستانم فشاری داد و پرسید: -قول می دهی؟ همچنانچه اشک می ریختم گفتم: -بله. لبخند زیبایی زد و چشمانش را برای همیشه بست، مرگ برای او عین زندگی و زندگی برای من عین مرگ بود تا مراسمش را آنطور که شایسته بود انجام دادم البته خانواده ام در این مدت یک لحظع تنهایم نگذاشتند ولی چه فایده چون اگر دنیایی را در کنار خود می دیدم با تنها بودم فقط توانستم چند هفته را در خانه رویاهایم بمانم، خانه ای که آرامش را در آن یافته بودم، خانه ای که شاهد زیبایی عشق مردمی بود که سال ها به همسر و فرزندش داشت. پدر بیشتر اجازه ماندن به من نداد و مرا به اجبار به اتاقم آورد،اتاقی که در این چند ماه مانند قفس شده و روز به روز دیوارهایش به سویم می آید طوریکه احساس می کنم دیگر هوایی در این قفس برایم نمانده. حالا به تو فکر می کنم میلادم، به توکه خیلی از شب ها از صدای گریه ات از خواب بیدار می شدم و وقتی آرام در اتاقت را باز می کردم تو را در کنار عکس همسر و دخترت در حالی که شمعی افروخته بودی و ضجه می زدی می دیدم ولی حالا از من می خواهی که زندگی کنم. این چه حکمتی است نمی دانم ولی تورا آنقدر دوست دارم که حس می کنم توانی به پاهایم برگشته تا بلند شوم و به سوی زندی خود بروم باید مانند تو خود را در کار غرق کنم و به تحصیلاتم ادامه دهم، آنقدر ذهنم را پرکنم که شاید یتوانم حتی لحظه های خوب زیستنم را فراموش کنم ولی همیشه بدان با تو عضق به فرزند وفادار به عش را آموختم و با درس تو صبر و تحمل را ازبرشدم و حالا با سفارش تو به سوی زندگی برمی گردم پس برایم دعا کن. امروز روز تولد عزیزی است تولد پسرک موچک و زیبایی ، انقدر زیبا که از دیدنش سیر نمی شوم. وقتی پیش آذین بودم و کودکش را اوردند و آذین با عشق او را بغل کرد و بویید و بوسید غرق لذت شدم و در دل گفتم چقدر تورا دوست دارم آذین ، روزی فکر می کردم که به خاطر تو باید دوزخ را تجریه کنم ولی به مدت دوسال در بهشت زندگی کردم. با یاد ان روزها لبخد به لبم آمد و به سوی آذین رفتم و پیشانیش را بوسیدم و به او و همسرش فریبرز که عاشقانه به همسر و فرزندش نگاه می کرد تبریک گفتم و بعد از خداحافظی، آرام از آنجا بیروم آمدم تا خانه به یاد میلاد اشک ریختم که اگر الان در کنارم بود آرامش داشتم با اینکه محبتش همیشه پدارنه بود. حالا هم پدر تا می تواند به من محبت می کند ولی همیشه احساس می کنم که بین محبت تو و پدر خیلی تفاوت است، پدرم از روی غریزه پدارنه مرا دوست دارد ولی محبت تو نشأت گرفته از قلب مهربانت بود. مبلاد جان خوشحالم چون به آخرین وصیتت عمل کردم و حدود یه ماه است که به کاری در شرکتی مشغول هستم و چنان به پشتکار کار می کنم که در عرض این سه ماه توانسته ام خودی نشان دهم، آنقدر که تمام پروژه های ساختمانی حساسشان را به من محول می کنند و دیگر آنکه توانستم بفهمم با خانه و بقیه اموالی که برایم گذاشته بودی چه کنم، همه را وقف کردم، خانه ات را هم خانه سالمندان کردم و بقیه اموال را هم به طریق دیگر به مستمندان بخسیدم چون باید همانطور که خودت باعث خوشحالی و ارامش بودی اموالت هم باعث خوشحالی و آرامش مستمندان می شد. امروز شهروز را به اتاقم اورده بودم، با اینکه یه ماه از تولیدش می گذرد اما چنان خوشگل و تپل شده که وقتی می بینمش حاضر نیستم ثانیه ای اورا به کسی بدهم. وقتی که از سرکار به خانه آمدم صدار مادر را شنیدم که گفت: -بیا ببین کی آمده، آذین وشهروز. با شوق به طرف مادر رفتم و شهروز را گرفتم و غرق بوسه کردم و با خود به اتاقم آوردم و انقدر باهاش بازی کردم که حس کردم خسته و گرسنه شده، برای همین پایین رفتم و در حالی که اورا به آذین می دادم گفتم : -گرسنه است. آذیم خندید و اورا گرفت و در حالی که شیرش می داد از مادر پرسید: -چطور یکدفعه بیخبر برگشت؟ مادر شانه ای بالا انداخت و گفت: -نمی دانم مادر فقط وقتی خانم محمودی تلفن کرد و برای شب جمعه ما را دعوت کرد، گفت که انید برگشته برای همین همه را برای پنجشنبه شب دعوت کرده. با دستی که تکانم می داد به خود آمدم و مادر را متعجب دیدم که می پرسید: -آفاق چی شده، چرا اینقدر رنگت پریده؟ آذین دستپاچه خدیجه خانم را صدا زد وگفت: -بی زحمت یک لیوان آب قند بیاورید. مادر کمک کرد که بنشینم پس از خوردن آب قند در حالی که به مادر و اذین نگاه می کردم که با چشمانی نگران نگاهم می کردند، گفتم: -امروز خیلی در شرکت خسته شدم و بعد هم با شهروز بازی کردم، فک رکنم فشارم افتاده بود اما حالا حس می کنم که بهترم. مادر آهی کشید و گفت: -تو آخر خودت را با این همه کار به کشتن می دهی. بعد از مدتی که مطمئن شدند حالم خوبه، آذین از مادر پرسید: -راستی زنش هم همراهشه؟ -نمی دونم. -تا کی اینجاست. از سوال های آذین دچار دلشوره شدم و با نگرانی نگاهش کردم و با خود فکر کردم یعنی هنووز امید دوست داره که باز صدای مادر را شنیدم که گفت: -اونم نمی دونم، پس فردا شب که رفتیم می فهمیم. حالا نیمه شب است و بعد از چند سال باز از اینکه امید را در نزدیکی خود حس می کنم وحشت کرده ام، خدایا کمکم کن چون خودت می دانی من دیگر خسته تر از آنم که بتوانم حرکاتش را تحمل کنم. امروز قبل از اینکه پدر و مادرم بیدار شوند از خانه بیرون آمدم و مدتی را با اتومبیلم در خیابان های اطرف محل کارم دور زدم تا ساعت کاریم شروع شود، قصد داشتم خودم را چنان مشغول کنم که حتی فرصتی نیابم به امید فکر کنم چون حالا فهمیده ام چقدر تا به حال ناشکر بوده ام و قدر لحظات بدون دلشوره و نگرانی که می گذراندم را ندانسته ام. دو شب استکه تا وارد اتاق خوابم می شوم فوری قرص خواب آوری می خورم تا کمتر به ایمد فکر کنم، چون دیگر می دانم روحیه گذشته را ندارم و تازه چند ماهی است که با کارکردن توانسته ام از افسردگی خود را نجات دهم. پس باید از این به بعد ساعات کاری خود را افزایش دهم. در همین افکار بودم که تلفن زنگ زد، وقتی صدای مادر را شنیدم آهی کشیدم چون می دانستم چه می خواهد بگوید. -افاق ، مگه می خواستی کله پاچه بخوری که صبح به اون زودی از خونه رفتی. من زود بلند شدم که درباره مهمانی امشب به تو سفارش کنم ولی وقتی آمدم اتاقت نبودی، تو کی رفتی؟ -مادر، امروز کارم خیلی زیاده برای همین زود آمدم. - عصر قبل از اینکه شب بشه برگرد چون امشب باید برویم منزل آقای محمودی -مادر ببخشید ولی من نمی توانم بیایم چون تا دیروقت اینجا هستم و از هفته پیش هم به شیوا قول دادم برم خونشون و اونهم به خاطر من از خیلی از دوستانمان دعوت کرده، پس از طرف من معذرت خواهی کنید. مادر باز می خواست شروع کند که به اصرار گفتم: -مادر جان معذرت می خواهم امان من الان باید برم جلسه دارم، فعلا ً خداحافظ. تماس را قطع کردم و نفس راحتی کشیدم و خود به خود لبخند زدم و با خود گفتم، از این یکی که فرار کردم ولی باید یک فکر اساسی کنم البته باید بفهمم امید تا کی اینجا می ماند. تا غروب کار کردم و بعد به منزل شیوا رفتم، شیوا در حالی که خیلی تعجب کرده بود پرسید: -پی شده خانم ایندفعه بدون ناز کردن اومدی خونه ما؟ خندیدم و گفتم: -به خاطر ترس، فرار کردم اودم خونتون. با دست به شانه ام زد و گفن: -می دونستم که همین جوری پا نمشی بیایی، بیا بنشین تا من چای میریزیم بگو ببینم کی دنبالت کرده؟ در حالی که با هم وارد آشپزخانه می شدیم روی صندلی پشت میز نشستم و گفتم : امید. با تعجب برگشت و بدون اینکه چای بریزد پرسید: -امید؟ مگه اون برگشته؟ -بله متأسفانه، نمی دانم چرا و تا کی می مونه. کمی فکر کرد و بعد پرسید: -خوب حالا تو چرا ترسیدی، تو به خاطر خواهرت باهاش بد بودی که اونم دیگه شوهر کرد پس حالا دیگه از چی می ترسی یعنی ممکنه آذین دوباره فیلش یاد هندوستان کنه؟ -نه به خاطر آذین نمی ترسم، می دونی من به خاطر آذین خیلی باهاش درگیر شدم و حالا می ترسم که هنوز یادش نرفته باشه. در حالی که بلند می شد گفت: -بیخودی می ترسی، می دونی چند سال گذشته حالا شاید بچه اش بزرگ دشه باشد و اصلا ً تو را یادش نباشه. بعد چای را جلویم گذاشت و گفت: -بخور تا سرد نشده، امشب یک شام خوشمزه دارم و الانه که دیگه رضا هم بیاد. در حالی که چای را می خوردم با خود فکر کردم یعنی واقعا ً می شهرک صنعتی شهید سلیمی که امید مرا فراموش کرده باشه و بعد فکر کردم یعنی زنش چه شکلی است که با صدای در به خود آمدم. وقتی رضا مرادید خیلی خوشحال شد و گفت: -چه عجب یاد فقیر فقرا افتادی،امروز عجب روزیست چون اول صبحی امید امد و حالا همتو. آنقدر تعجب کردم که حتی یادم رفت جواب سلامش را بدهم، صادی شیوا بلند شد و پرسید: امید اومده بود پیش تو چکار؟ -چه میدونم خودش گفت که می خواسته به دوستان قدیمیش سربزنه حتی وقتی پرسیدم از کجا آدرس محل کارم را داشتی، خندید و گفت « درسته اینجا نبودم ولی از حال همه شما باخبر بودم» راستش هر کاری کردم آخر نفهمیدم که از کجا فهمیده. وقتی رضا برای تعویض لباس از آشپزخانه بیرون رفت، شیوا با صدای بلند خندید و گفت: -ما را بگو او رضا را فراموش نکرده تازه آدرس محل کارش را هم می دونسته در حالی که ما فکر کردیم تورا فراموش کرده پس دیگه مطمئن باش که می آد سراغت. -ترا به خدا بش کن شیوا، من همینطوری هم دارم از ترس می میرم دیگه احتیاج نیست تو بیشترش کنی. -دست بردار مگه اون کیه یا چه کاری از دستش برمی آد، پاشو خودت را جمع وجور کن که قیافت حسابی خنده دار شده انگاز عزرائیل قرار بیاد سراغش، محلش نده خودش خسته می شه می ره . در دل گفتم حق داری این حرف را بزنی تو که امید را نمی شناسی حتما ً فهمیده میلاد از دنیا رفته خواب و خیال تازه ای برایم دیده، بعد فکر کردم اگر خواب و خیالش مثل میلاد باشه که ضرری نداره پس چرا اینقدر خود را باختم، بذار هر غلطی می خواد بکنه. بعد از شام به شیوا گفتم : -من اصلا ً حوصله رفتن به خونه رو ندارم، میرم بخوابم ساعت یازده یا دوازده به ماردم تلفن کن و بگو خسته بودم و خوابیدم و فردا می آم خونه. صبح وقتی بیدار شدم و به خانه رفتم مادر اول کم غر زد ولی کم کم فراموش کرد، خیلی دلم می خواست از امید بپرسم ولی نمی دانستم چطور شروع کنم که مادرم گفت: -دیشب امید سراغت را می گرفت، نمی دونم از کجا فهمیده بود که تو چند ماه تو خونه بستری بودی شاید مادرش گفته. -همسرش چطور بود؟ خندید و گفت: -کدوم زن آقا گفت بعد از چند ماه که نامزد بودیم فهمیدم سارا به دردم نمی خوره و از خیر ازدواج گذشتم ولی به بابا سفارش کردم به همه بگوید زن گرفتم چون حوصله نداشتم مادر هر دقیقه زنگ بزنه و یکی را بهم پیشنهاد کنه. -حالا کی برمیگرده؟ -اون دیگه برنمی گرده، می گفت خسته شده ام و آمدم که بمونم می دونیآفاق فکر کنم کمی قاطی کرده. در حالی که از فکر ماد خنده ام گرفته بود پرسیدم : |
|||||||||
|
|
|
|
#30 | |||||||||
|
کاربر سایت
![]() تاریخ عضویت: Nov 2011
نوشته ها: 114
Rep Power: 4 ![]() ![]() ![]() سپاس گذاری: 638
سپاس گذاری شده 202 در 104 پست
|
- چرا؟
- نمي دونم يه حرف هايي بهم زد كه سر در نياوردم و و قتي گفتم چرا بر نمي گردي، گفت خانم صادقي من سال هاست كه به بازي شطرنج علاقه دارم اما هر چي اونجا گشتم يك همبازي خوب پيدا نكردم و ديدم ديگه وقتشه كه بيام ايران، مي دانيد هيچكس نمي تواند مثل ايراني هاي خودمان شطرنج بازي كند. هر كلمه اي كه مادرم مي گفت احساس مي كردم بند بند وجودم را مي كشند و حتي احساس درد مي كردم. هنوز حرف مادر كاملاً تمام نشده بود كه با ناله گفتم: - واي چقدر بدنم درد مي كنه. مادرم با تعجب نگاهم كرد و گفت: - تو كه تا حالا خوب بودي؟ ولي از حالت نگرانش دانستم حالم بدتر از آن است كه فكر مي كنم، مادرم فوري پدرم را صدا زد و به كمك پدرم به اتاقم آمدم و بعد از خوردن يك مسكن و آرام بخش در تختم دراز كشيدم و هنوز به پيغام اميد فكر مي كنم بايد كاري مي كردم در اين چند سال تازه معني آرامش را فهميده ام و ديگر نمي خواهم اميد دوباره باعث بهم خوردن آرامشم شود، در حالي كه پلك هايم سنگين مي شود به اميد فكر مي كنم و به لذت بازي كردن با او. امروز در اتاقم سخت مشغول كار بودم، بعد از چند روز دل نگراني متوجه شدم كه اميد واقعاً مرا فراموش كرده چون حدود يك ماهي از برگشتن او مي گذشت بدون اينكه تلاشي براي ديدن من بكند حتي هفته پيش كه مادر به مناسبت برگشت اميد همه را دعوت كرده بود او در مهماني شركت نكرد و مادرش گفت كمي كسالت داشت و از طرف او عذر خواهي كرد. از همان روز حس كردم كه حالم خوب شده است و ديگر مي توانم مثل قديم به سر كار خود برگردم چون بعد از شنيدن پيغامي كه به وسيله مادرم برايم فرستاده بود چنان ترسيدم كه تا يك هفته اصلاً به سر كار نرفتم ولي با تلفن هاي مكرري كه از طرف رئيس شركت مي شد براي تمام كردن نقشه اي كه در دست داشتم به شركت برگشتم، البته نه مثل قبل فقط چند ساعتي براي مشاوره و تحويل قسمتي از كارم مي رفتم و زود به خانه برمي گشتم و اكثراً كارهايم را در خانه انجام مي دادم. دلم مي خواست با كار زياد خود را از فكر اميد نجات دهم، پيشرفتم بيشتر شده بود و به همين دليل ديگر رئيسم ايرادي نمي گرفت ولي وقتي اميد حتي در ميهماني منزلمان شركت نكرد تمام وسايلم را به اتاقم در شركت برگرداندم. امروز هم طبق معمول از صبح زود مشغول بودم كه صداي در بر خواست، طرحي را كه انجام مي دادم آنقدر احتياج به دقت داشت كه بدون اينكه سرم را بلند كنم گفتم بفرماييد و بعد همانطور كه مشغول بودم منتظر ماندم بدانم چكارم دارند اما وقتي هيچ صدايي نيامد از بوي ادكلن خوشبويي كه برايم تازگي داشت سرم را خود به خود بلند كردم و اميد را ديدم كه با دقت نگاهم مي كند، از پشت ميز نقشه كشي بلند شدم آنقدر غافلگير شده بودم كه حتي سلام هم نكردم و همانطور به او خيره ماندم. بالاخره بعد از لحظاتي به خود آمدم و چشم از آن جنگل سبز بر گرفتم و گفتم: - سلام اميد خوش آمدي، بيا بشين. در حالي كه مي نشستم با خود فكر كردم قدرت اينطور خونسردانه برخورد كردن با او را از كجا آورده ام كه با صداي او دوباره نگاهم به سويش پرواز كرد، احساس مي كردم مانند خاك تشنه اي كه سال ها آب به خود نديده به آسمان چشمانش خيره شد و منتظر بارشم. با خودم گفتم خدايا، اين عطش براي چيست كه ديدم ابروهايش را بهم آورد و پرسيد: - چي گفتي آفاق، درست شنيدم گفتي اين عطش براي چيست؛ آره؟ خود به خود سرم را به علامت مثبت تكان دادم، از اينكه فكرم را بلند گفته بودم هنوز شوكه بودم كه دوباره گفت: - خب شايد امروز يك غذايي خورده اي كه برايت عطش آورده. بعد با صداي بلند خنديد و گفت: - ببين بعد از چند سال كه همديگر را ديديم به جاي احوال پرسي داريم درباره عطش تو صحبت مي كنيم. مرتب با خود تكرار مي كردم مسلط باش، مسط باش آفاق، نفس بلندي كشيدم و گفتم: - اين چند سال چطور گذشت اونجا راحت بودي، شنيده ام كه دختر عمويت را هم نگرفته اي يعني در تمام دنيا فقط همان پريسا براي تو مناسب بود. - آفاق انتظار نداشتم كه حمله را به اين زودي آغاز كني هنوز يك ربع نشده كه همديگر را ديده ايم و تو يكدفعه در برابرم موضع گرفتي، حالا كه خودت دوست داري باشه ولي امروز نه چون دوست دارم حرف هاي قشنگ به تو بزنم. پوزخندي زدم . پرسيدم" - حرف هاي قشنگ اونهم از تو، بهتر است اين مزخرفات را براي خودت نگه داري. - ولي من فكر مي كنم تو مي خواهي مرا عصباني كني تا زودتر از اينجا بروم اما نمي تواني چون از اين لحظه تا آخر شب وقتت مال من است. بلند شدم و در حالي كه به طرف ميز نقشه كشي ام مي رفتم گفتم: - بيخود از اين وعده ها به خودت نده، من خيلي كار عقب افتاده دارم كه بايد انجام دهم - بله اطلاع دارم كه از ترس من خودت را در خانه زنداني كرده بودي و تا مطمئن نشدي كه سراغت نمي آيم از خانه بيرون نيامدي ولي تو كه در همان خانه كارهايت را خوب انجام داده اي پس الكي براي اينكه منو از سر خودت باز كني بهانه نياور. من از چيزهايي خبر دارم كه اگر بگم از تعجب خشكت مي زنه پس بهتر است زودتر آماده بشي و با اون تلفن مرخصي امروزت را رديف كني، اميدوارم كه روحيات مرا فراموش نكرده باشي. در حالي كه مستأصل نگاهش مي كردم با خود گفتم هيچ فرقي نكرده، به طرف تلفن رفتم و مرخصي گرفتم و مانند يك كودك حرف گوش كن به دنبالش راه افتادم. وقتي از شركت بيرون آمديم، دستش را به طرفم دراز كرد و گفت: - كليد اتومبيلت را بده. از توي كيفم كليد را در آوردم و در همان حال فكر كردم خوبه مي خواد خودش رانندگي كنه چون منكه با اين حالم اصلاً حوصله رانندگي را ندارم. كليد را به دستش دادم ديدم به كسي علامت داد و آقايي به طرفمان آمد، كليد را به او داد و گفت: - اتومبيل خانم مهندس را ببر به منزلشان و بگو به مأموريت رفته و تا شب بر نمي گرده. همچنان كه از تعجب دهانم باز بود و به حركات او نگاه مي كردم گفتم: - تو چه خيالي داري؟ همان لحظه در اتومبيلش را برايم باز كرد و اشاره كرد كه بنشينم و بعد اتومبيل را دور زد و خودش پشت رل نشست و در حالي كه اتومبيل را به حركت در مي آورد، برگشت و با لبخند گفت: - خيال دارم امروز را با آفاق باشم و لحظه هاي خوبي را با او بگذرانم، باشه؟ - لحظات خوب آن هم من و تو، فكر كنم دچار فراموشي شده اي چون تا حالا ما هر وقت بهم رسيديم حرف از تحقير كردن و تهديد و توهين بوده و فقط قدرتمان را بهم نشان داده ايم و تو حالا مي خواهي خوش بگذراني آن هم با من، لطفاً نگه دار چون اشتباه گرفته اي. به چشمانم نگاه كرد و گفت: - خواهش مي كنم آفاق همين يك روز آتش بس بده، دلم مي خواهد حسابي از اين مدت كه همديگررا نديديم حرف بزنيم و درباره اتفاق هايي كه افتاده مثل دو تا دوست صحبت كنيم. - آفاق با توام قبول مي كني؟ بدون اراده در حالي كه هنوز به حرفهايش فكر مي كردم با صدايي لرزان گفتم: باشه، قبول مي كنم. خندان به راه خود ادامه داد و من همچنان در خلسه اي كه بعد از آن آتش گداخته در وجودم بود بي حس نشسته بودم و با خود فكر مي كردم اگر ما امروز با هم در جدال نباشيم پس چه طور بايد با هم حرف بزنيم، ما كه هر لحظه كنار هم بوديم فقط به دنبال كلماتي براي كوبيدن هم مي گشتيم. در همين افكار بودم كه خود را در ميان دربند ديدم، وقتي اتومبيل از حركت ايستاد گفت: اول برويم اينجا و در يك جاي خوش آب و هوا يك غذاي خوشمزه بخوريم. با هم پياده شديم و زير درخت سر سبزي روي تختي نشستيم و اميد خودش سفارش غذا داد، برايم عجيب بود چون همان غذايي را سفارش داد كه دوست داشتم. |
|||||||||
|
|
![]() |
| کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان) | |
| ابزارهای موضوع | |
| نحوه نمایش | |
|
|
|
اکنون ساعت 22:59 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد. |