هموطن گرامی به برترین انجمن گفتگوی پارسی در پنجمین جشنواره رسانه های دیجیتال خوش آمدید.
برای عضویت در سامانه پیامکی انجمن ایران پردیس کافیست کلمه ozve رو به یکی از شماره های اختصاصی 5000206070600 یا 30005604500000 ارسال کنید

تبلیغات ایران پردیس
تبلیغات ایران پردیس تبلیغات ایران پردیس
+ ارسال موضوع جدید
نمایش نتایج: از 1 به 7 از 7

موضوع: داستان هايي کوتاه از زندگي امام جواد عليه السلام

  1. Top | #1



    تاریخ عضویت
    Aug 2007
    شماره عضویت
    20889
    نوشته ها
    10,134
    پسندیده
    676
    مورد پسند : 4,750 بار در 2,774 پست
    میزان امتیاز
    59

    new7 داستان هايي کوتاه از زندگي امام جواد عليه السلام

    ماجراي باز ابلق


    بازِ ابلق(1)

    متن تاريخى مى‏گويد: «چون مأمون، بعد از شهادت امام رضا عليه السلام، مورد طعن و اتهام مردم قرار گرفت، خواست خود را از آن اتهام تبرئه كند. پس زمانى كه از خراسان به بغداد آمد به امام جواد عليه السلام نامه نوشت و تقاضا كرد آن حضرت با احترام و اكرام به بغداد بيايد. پس هنگامى كه امام به بغداد آمد، اتّفاقاً! مأمون قبل از ديدار امام براى شكار بيرون رفت. در راه بازگشت به شهر ...»(2)
    اين رويداد، يك سال بعد از شهادت امام رضا عليه السلام بوده است،(3) در ادامه متن (كه از ابن شهر آشوب است) مى‏خوانيم: «در راه بازگشت به شهر، گذار او بر ابن الرّضا(4) «امام جواد عليه‎السلام» افتاد كه در ميان كودكان بود، تمامى كودكان از سر راه گريختند جز او. مأمون گفت او را نزد من بياوريد.
    پس به او گفت: چرا تو مانند كودكان ديگر فرار نكردى؟
    امام: نه گناهى داشتم تا از ترس آن بگريزم، و نه راه تنگ بود تا براى تو راه بگشايم. از هر جا مى‏خواهى عبور كن.
    مأمون: تو چه كسى باشى؟
    امام: من محمد بن على بن موسى بن جعفر بن محمد بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب (عليهم السلام) هستم.
    مأمون: از علوم چه مى‏دانى؟
    امام: اخبار آسمان‏ها را از من بپرس.
    مأمون در اين هنگام، در حالى كه يك بازِ ابلق «سفيد و سياه» براى شكار در دست داشت از امام جدا شد و رفت. چون از امام دور شد، باز، به جنبش افتاد، مأمون به اين سوى و آن سوى نگريست، شكارى نديد، ولى باز همچنان درصدد درآمدن از دست او بود، پس مأمون آن را رها ساخت. باز به طرف آسمان پريد تا آن كه ساعتى از ديدگان پنهان شد و سپس در حالى كه مارى شكار كرده بود بازگشت، مأمون آن مار را در جعبه مخصوص قرار داد، و رو به اطرافيانش گفت: امروز مرگ اين كودك به دست من فرا رسيده است.(5)
    سپس بازگشت و ابن الرّضا (عليه السلام) را در ميان كودكان ديد، به او گفت: از اخبار آسمان‏ها چه مى‏دانى؟
    امام فرمود: پدرم از پدرانش از پيغمبر (صلّى الله عليه و آله) و او از جبرئيل و جبرئيل از خداى جهانيان، مرا حديث كرد كه بين آسمان و فضا، دريائى است خروشان با امواج متلاطم، در آن دريا مارهايى هست كه شكمشان سبز رنگ و پشتشان، خالدار است. پادشاهان با بازهاى ابلق آنها را شكار مى‏كنند و علما را بدان مى‏آزمايند.
    مأمون گفت: «راست گفتى تو و پدرت و جدّت و خدايت راست گفتند. پس او را بر مركب سوار كرد و با خود برد، سپس ام الفضل را به ازدواج او درآورد.» در جاى ديگر قسمت آخر ماجرا بدين صورت آمده است: «... با آن مارها فرزندان خانواده محمد مصطفى (صلّى الله عليه و آله) آزمايش مى‏شوند. پس مأمون شگفت زده شد و مدتي طولاني به او نگريست و تصميم گرفت دخترش ام‏الفضل را به او تزويج كند.»(6) با عبارات ديگرى نيز اين نقل آمده است.

  2. کاربر مقابل پست iman عزیز را پسندیده است:

    Nazlii (05-21-2013)

  3. Top | #2



    تاریخ عضویت
    Aug 2007
    شماره عضویت
    20889
    نوشته ها
    10,134
    پسندیده
    676
    مورد پسند : 4,750 بار در 2,774 پست
    میزان امتیاز
    59

    پیش فرض

    نقد و بررسى اين رويداد

    در اينجا به امورى چند اشاره مى‏كنيم:
    الف: بنابر آنچه از ماجرا برمى‏آيد، هنگامى كه مأمون از امام پرسيد: «تو چه كسى هستي؟» تجاهل كرده و خود را به نادانى زده نه اين كه واقعاً امام را نمى‏شناخته است، زيرا امام جواد عليه‎السلام دو سال جلوتر يعنى در سال 202 ه' .ق، براى ديدن پدر به خراسان رفته بود.
    در تاريخ بيهقي گفته است: «او از كناره دريا، از راه طبس راه مي‎پيمود، زيرا در آن موقع راه «قومس»(7) مورد استفاده نبود و بعدها معبر گشت، پس، از ناحيه بيهق آمده، در قريه «ششتمد»(8) توقف نمود و از آنجا به ديدار پدرش على بن موسى الرضا عليه السّلام رفت. به سال 202 ه' .ق» . (9)
    بعيد است كه در آن موقع مأمون آن حضرت را نديده باشد در حالى كه پدرش ولى‎عهد او بود و دخترش را براى خود آن جناب عقد يا نامزد كرده بود.
    ب: در اين روايت، كه در آن آمده است: كودكان بازى مى‏كردند و او با آنها ايستاده بود تا اين كه مأمون بر آنان گذشت... اشاره شده بود كه امام جواد (عليه الصلاة والسّلام) در آن هنگام با كودكان بازى مى‏كرده است. و پذيرفتن چنين مطلبى ممكن نيست زيرا بازى كردن در شأن امام نبوده است و بعضى، در نقد اين روايت استناد كرده‏اند به اين كه امام تا زمانى كه مأمون از او بخواهد به بغداد بيايد، در مدينه بوده است.(10) (بنابراين نمى‏تواند اين ماجرا صحيح باشد).
    در مورد اوّل بايد گفت: اين كه امام در جايى كه چند كودك هم در آنجا بوده ايستاده باشد به معناى اين نيست كه او با آن كودكان بازى مى‏كرده است، وگرنه روايت به بازى كردن او تصريح مى‏كرد و به اين جمله كه: با كودكان بود، بسنده نمى‏كرد. حتى اين كه امام عمداً با كودكان و در جمع آنان باشد هم در متن روايت نيست. پس شايد امام مقابل منزل خود ايستاده بوده و اتفاقاً كودكان هم در آنجا بوده‏اند.
    بلكه بعيد نيست كه امام در ميان آنان رفته تا مناسب با استعداد و فهم كودكانه‏شان آنان را تعليم و ارشاد كند و مفاهيم انسانى را به آنان بياموزد. ما در زندگى خود نيز نمونه‏هاى بسيارى از آموزش كودكان را مى‏بينيم، كه با افق استعداد و فهم آنان مناسب است.
    به هر حال، يقيناً، بودن امام با كودكان، براى بازى كردن نبوده است. روايت على بن حسان واسطى كه چند وسيله مخصوص سرگرمى كودكان را از مدينه با خود به بغداد برده بود تا به امام اهدأ كند، شاهد بر اين مطلب است. او مى‏گويد:
    «بر او وارد شدم و سلام كردم، با چهره‏اى حاكى از ناخوشايندى جواب سلام داد و دستور نشستن نداد. به او نزديك شدم و آن وسائل را بيرون آورده پيش رويش نهادم پس نگاهى خشم آلود به من كرد و آنها را به اين سو و آن سو پرتاب كرد، سپس گفت: «خداوند مرا براى اينها نيافريده است، مرا چه به بازى كردن؟!»
    پس از او طلب بخشودگى كردم، و او از من درگذشت، و از محضرش بيرون شدم. (11)
    همچنين، امام صادق عليه السلام در پاسخ صفوان جمّال كه درباره صاحب امر ولايت و امامت سؤال نموده بود، فرمود: «صاحب و متولّى اين امر به لهو و لعب نمى‏پردازد.»(12)
    در مورد آن سخنى كه در نقد روايت، برخى استناد كرده بودند به اين كه امام در مدينه بود كه مأمون او را به بغداد دعوت كرد، بايد گفت: اين كه مأمون آن حضرت را به بغداد فرا خواند به اين معنى نيست كه در روز اول ورود امام به بغداد، آن حضرت را ديدار كرده است بلكه بسيار مى‏شد كه خليفه كسانى را به بغداد فرا مى‏خواند و بعد از گذشت چندين شب و روز و بسا چند ماه و حتى چند سال، فرصت ملاقات با خليفه دست نمى‏داد.(13) علاوه بر اين، در متنى كه آورده شد تصريح شده است كه قبل از آن كه مأمون امام را ديدار كند، براى شكار از شهر خارج شده بوده است.
    مؤيّد سخن ما، اين است كه بدانيم كه يكى از اهداف مهم مأمون از آوردن امام جواد عليه السلام به مدينه اين بوده است كه امام در نزديكى او باشد تا بتواند به وسيله جاسوسان و مأموران مراقبت،(14) تمامى حركات و روابط امام را كه براى مأمون حساسيّت برانگيز است، تحت اشراف و نظر داشته باشد. روشى كه پيشتر، مأمون در قبال امام رضا عليه السلام اتّخاذ كرد، مؤيّد داشتن اين هدف مى‏باشد. مگر نه اين كه اين مأمون، همان مرد عجيبى است كه به مراقبت و نظارت بر تمامى حركات دشمنانش و هر كسى كه احتمال دشمنى‏اش در آينده مى‏رفت، اهتمامى ويژه داشت .
    ج: با بررسى اين رويداد مى‏بينيم اين واقعه چه در مورد موضع امام جواد عليه السلام و چه در مورد موضع خليفه، مأمون، متضمّن اشارات مهمّ متعدد مى‏باشد. ما از آن جمله، به اشاره به چند موضوع بسنده مى‏كنيم:
    خليفه، كه از اولين و ساده‏ترين ويژگى‏هايش اين بود كه همواره ابّهت و جلال فرمانروايى خود را حفظ كند، نمى‏بايست براى يك امر عادى، پيش پا افتاده و ناچيز، آن هم با آن سرعت، از شكار باز گردد، به خصوص كه اين كودك با همسالان خود (كه در نقل مذكور به آنها اشاره شده) و در جمع آنان بود (و نمى‏توانست مسأله آفرين باشد)!.
    بلكه بايد مسأله‏اى بزرگ و موضوع مهمّى كه با پايه‏هاى حكومت و سرنوشت رژيم او تماس نزديك دارد، او را به بازگشت از مقصد، به اين صورت بى سابقه و هيجانى و با رفتارى همچون رفتار كسى كه چشم بندى و جادو شده!! و براى امتحان كردن كودكى كه با همسالان خود محشور است!!، واداشته باشد.
    اين ماجرا اگر نشانه چيزى باشد، نشانه اين است كه در حقيقت مأمون در پى اين بوده است كه ادّعاى ائمّه اهل‎بيت عليهم السلام را در مورد عصمت، و علم خاصّى كه آن را از طريق پدرانشان، از رسول‏ الله (صلّى الله عليه و آله و سلم)، از خداى سبحان آموخته‏اند، باطل و ناصحيح جلوه بدهد.
    او با اين كه پيش از اين، چنين تلاشى را در برابر امام رضا عليه السلام به عمل آورده، تجربه كرده بود و شكست خورده بود، ولى اين بار، شايد با ديدن خردسالى امام جواد عليه السلام، بسيار بعيد مى‏دانست كه آن حضرت - در آن سنين - توانسته باشد علوم و معارفى را كه در مقام محاجّه و مناظره لازم است و موجب ظفر و غلبه بر خصم مى‏شود، كسب نموده باشد.
    در اينجا يك سؤال به ذهن مى‏رسد و آن اين كه اگر اين كودك خردسال نتواند به پرسشى در مورد يك موضوع غيبى - به تمام معنى كلمه - پاسخ كافى بدهد، مأمون چه عكس العملى از خود نشان مى‏دهد؟
    آيا همانطور كه در نقل گذشته آمد كه گفت: «امروز مرگ اين كودك به دست من فرا رسيده است»، او را مى‏كشد، تا در تمام سرزمين‏هاى اسلامى بين همه مردم منتشر گردد كه علت قتل اين كودك اين بوده است كه جرأت يافته، مدّعى علم به چيزى شده است كه از جواب صحيح به آن عاجز بوده است، و به اين ترتيب وجود چنين علمى را در او و در فرزندانش پس از او و حتى در پدرانش قبل از او، باطل و غير واقعى نشان بدهد. چرا كه هدف اول و آخر او اين است كه وجود چنين علمى را در آنان تكذيب و انكار نمايد، همچنان كه در سخنى كه خطاب به امام گفت: «راست گفتى، پدر، جدّ و خدايت راست گفتند» تلويحاً به اين كه امام حقيقتاً داراى علم خاصّى است كه براى خود مدّعى است، و آن را از پدرش از جدّش از خدا آموخته است، اقرار و اعتراف نمود.
    يا اين كه او را به قتل نمى‏رساند و آن كلام كه گفته بود: «امروز مرگ اين كودك به دست من فرا رسيده است» به طورى ناگهانى بر زبان او رانده شده، و منعكس كننده موضع سياسى حساب شده و مناسب با آن مرد نيرنگ باز زيرك نيست و تصميم نهائى او در مورد آن حضرت نمى‏باشد؟
    بلكه او را به همان حال تهى از مفهوم امامت و ويژگى‏هاى آن نگه مى‏دارد تا در هر شرايط و احوالى، چون سندى قوى و حجّتى قاطع باشد در برابر هر كسى كه بخواهد براى او مدّعى امامت شود. و به اين ترتيب كارش پايان پذيرد. و به صورت طبيعى و بدون هيچ زحمت و مشقّتى، پيروان و دوستدارانش پراكنده گردند و جمعيّتشان نابود شود؟
    شايد شخص هوشمند و آگاه به نيرنگ‏ها و حيله‏هاى مأمون، بداند مأمون كدام راه را انتخاب خواهد كرد.
    در اين احوال مى‏بينيم امام در مناسبت‏هاى بسيارى اظهار مى‏داشت كه داراى علم امامت است، علمى كه از پدرانش عليهم السلام فرا گرفته و آنان از رسول الله (صلّى الله عليه و آله) و او از جبرئيل (عليه السلام) و او از خداى سبحان، فرا گرفته‏اند. از اين رو اخبار غيبى بسيار مى‏گفت و بالأخره، شك نيست در اين كه بعد از آنچه كه در اولين ديدار با امام جواد عليه السلام، در داستان شكار باز، بين مأمون و آن حضرت واقع گشت، و مأمون از پاسخ چون صاعقه‏اى كه آن حضرت داد، در هم شكست، اهميت موقعيت در برابرش مجّسم شد و از شدّت هراس و بزرگى كار، يكّه خورد و دانست كه ناچار است با كوشش بيشتر و مكر و حيله‏اى شديدتر، با اين مسأله روبرو شود، تا از آينده و سرنوشت حكومت خود و پدرزادگان عباسى خود مطمئن شود.

    پي‎نوشت‎ها:
    1- باز يا قوش، پرنده‏اى قوى پنجه كه پرندگان ديگر را شكار مى‏كند و در قديم، امرا و سلاطين براى شكار آن را تربيت مى‏كردند.
    2- جلأ العيون، ج 3، ص 106.
    3- بحارالانوار، ج 50، ص 91 از كشف الغمّه.
    4- عمر آن حضرت در آن هنگام در حدود يازده سال بوده است - بحارالانوار، ج 50، ص 91.
    5- در منابع ديگر، اين جمله نيامده است.
    6- مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 389-388/ بحارالانوار، ج 50، ص 56 و .92 همچنين اين ماجرا با كمى اختلاف در كتاب الامام الجواد - محمد على دخيل، ص 74 به نقل از اخبار الدّول ص 116، آمده است، نيز، به كتب زير مراجعه شود: كشف الغمّه، ج 3، ص 134 به نقل از ابن طلحه و در ص 135، به نقل از كتابى كه در زمان نگارش نام آن فراموشش شده، جلأ العيون، ج 3، ص 107/ الصواعق المحرقه، ص 204/ نور الابصار، ص 161/ الصّراط المستقيم، ج 2، ص 202/ ينابيع المودّة، ص 365 و الاتحاف بحبّ الاشراف، ص 170-168.
    7- قومس = كومش، نام ناحيه وسيعى واقع در ذيل كوه‏هاى طبرستان، در بين رى و نيشابور مى‏باشد، قصبه مشهور آن دامغان است. شهرهاى معروفش بسطام و بيار است و برخى سمنان را نيز جزو اين ناحيه دانسته‏اند - فرهنگ فارسى معين.
    8- بخشى است از شهرستان سبزوار - فرهنگ فارسى معين.
    9- اعيان الشيّعه، ج 2، ص 33.
    10- مراجعه شود به حاشيه بحارالانوار، ج 50، ص 92.
    11- دلائل الاًّمامة، ص 213-212/ بحار الانوار، ج 50، ص 59/ اثبات الوصيّة، ص 215.
    12- مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 317.
    13- موسى مبرقع فرزند امام جواد عليه السلام سه سال متوالى هر روز صبح به در كاخ متوكّل مى‏آمد و به او اجازه ورود نمى‏دادند و مى‏گفتند خليفه كار دارد. روز ديگر مى‏آمد مى‏گفتند خليفه مست است و به همين منوال گذشت تا متوكّل كشته شد - بحارالانوار، ج 50، ص 4، به نقل از ارشاد مفيد.
    14- محققّ متتّبع، شيخ على احمدى بر اين است كه چه بسا تاخير در ملاقات مأمون با امام به اين منظور بوده است كه حركات امام و روابط او را با مردم، در اول ورود به بغداد، تحت نظر داشته، ضبط كنند. و نيز به اين جهت كه تأخير در ملاقات و به تعويق انداختن آن، نوعى سبك شمارى و اهانت به شمار مى‏رود چنانچه متوكّل چنين كرد و زمانى كه امام هادى عليه السلام را به سامرأ فراخواند، او را در محلّ مخصوص ضعفأ و فقرأ، منزل داد. نتيجه اين استخفاف و اهانت اين خواهد بود كه طرف، خود را ضعيف و سبك ببيند، و در نتيجه در تعقيب اهداف و مقاصدش سست گردد.

    منبع:
    نگاهى به زندگانى سياسى‏ امام جواد عليه السلام، علامه جعفر مرتضي عاملي، ترجمه سيدمحمد حسيني.

  4. کاربر مقابل پست iman عزیز را پسندیده است:

    Nazlii (05-21-2013)

  5. Top | #3



    تاریخ عضویت
    Aug 2007
    شماره عضویت
    20889
    نوشته ها
    10,134
    پسندیده
    676
    مورد پسند : 4,750 بار در 2,774 پست
    میزان امتیاز
    59

    پیش فرض

    آیا از مرگ می ترسی؟


    امام جواد علیه السلام نهمین امام بر حق به عیادت یكی از اصحابش كه بیمار شده بود رفت و در بالین او نشست. و دید او گریه می‎كند و در مورد مرگ بی‎تابی می‎نماید.
    حضرت به او فرمود: «ای بنده خدا! آیا از مرگ می‎ترسی؟»
    دلیل آن این است كه نمی‎دانی ماهیت مرگ چیست؟ آیا اگر چرك و كثافت، تو را فرا گیرد و موجب ناراحتی تو گردد و جراحات و زخم‎های پوستی در بدن تو پدید آید و بدانی كه غسل كردن و شستشو در حمام، همه این چرك‎ها و زخم‎ها را از بین می‎برد، آیا نمی‎خواهی كه وارد حمام شوی و بدنت را شستشو نمایی و از زخم‎ها و آلودگی‎ها پاك گردی؟ و یا میل نداری به حمام بروی و با همان آلودگی و زخم‎ها باقی بمانی!
    بیمار عرض كرد: البته دوست دارم در این صورت به حمام بروم و بدنم را بشویم.
    امام جواد علیه السلام فرمود: مرگ (برای مؤمن) همان حمام است و آن آخرین پاكسازی از آلودگی گناهان و شستشوی ناپاكی‎ها است. بنابراین وقتی كه به سوی مرگ رفتی و از این مرحله گذشتی، در حقیقت از همه اندوه و امور رنج آور رهیده‎ای و به سوی خوشحالی و شادی روی آورده‎ای.»بیمار از فرموده‎های امام جواد علیه السلام قلبی آرام پیدا كرد و خاطرش آسوده شد و عافیت و نشاط پیدا كرد و با آرامش استوار دلهره و نگرانی‎اش از بین رفت.
    آری وقتی كه انسان از نظر فكری، روحی، روانی و با پشتوانه ایمان و عمل صالح، خود را آماده سفر آخرت كند، ترس را هنگام مرگ به خود راه نمی‎دهد و در می‎یابد كه در حقیقت با این سفر، به سوی نجات و رهایی از رنج‎ها، و روی آوردن به شادی‎ها انتقال پیدا خواهد كرد.

    منبع:
    معانی الاخبار، ص 290 .

  6. کاربر مقابل پست iman عزیز را پسندیده است:

    Nazlii (05-21-2013)

  7. Top | #4



    تاریخ عضویت
    Aug 2007
    شماره عضویت
    20889
    نوشته ها
    10,134
    پسندیده
    676
    مورد پسند : 4,750 بار در 2,774 پست
    میزان امتیاز
    59

    پیش فرض

    توصیه برای رفع گرفتاری یک مؤمن


    مردی از اهالی سیستان می گوید: در آغاز خلافت معتصم عباسی در کاروانی به همراه ابوجعفر (محمد بن علی، امام جواد علیه السلام) به حج مشرف می‎شدم. روزی بر سر سفره‎ای که حضرت و عده‎ای از کارگزاران سلطان نیز حضور داشتند به آن بزرگوار عرض کردم: فدایت گردم! والی شهر ما مردی از دوستداران شماست و مبلغ زیادی مالیات از من طلبکار است، اگر صلاح می‎دانید نامه‎ای به او بنویسید و سفارش کنید در حقم احسان کند.
    امام فرمود: من او را نمی‎شناسم، عرض کردم: فدایت گردم! اما او از دوستداران شماست و نامه شما در حق من مفید خواهد بود.
    حضرت کاغذی برداشت و نوشت: بسم الله الرّحمن الرّحیم، حامل این نامه درباره مذهب و رفتار تو به خوبی و زیبایی یاد کرد، (مراقب باش!) به برادران خود نیکی کن و بدان که خدای متعال درباره رفتارهای کوچک و بسیار ریز، همانند مورچه و خردل نیز از تو خواهد پرسید.
    من نامه را از حضرت گرفتم و روانه وطن شدم. خبر این نامه، پش از ورود من به سیستان به والی آن جا که حسین بن عبدالله نیشابوری نام داشت، رسیده بود، و او در دو فرسنگی شهر از من استقبال کرد. نامه را به او دادم، آن را بوسید و بر چشمانش نهاد، سپس از من پرسید: مشکل تو چیست؟ گفتم: در دیوان مالیاتی تو مبلغی بدهکارم. دستور داد نام مرا از دفتر بدهکاران پاک کردند، آن گاه به من گفت: تا زمانی که من والی این جا هستم از تو مالیات و خراج نخواهم گرفت.
    سپس از تعداد عائله من پرسید و برای خودم و آنان مبلغی به من کمک کرد که از مخارج ما هم بیشتر بود، همان طور که قول داده بود تا او زنده بود از من خراج نگرفت و تا آخر عمرش کمک‎های خود را از ما دریغ نمی‎کرد.(1)

    اِرحَم مَن دوُنَکَ یَرحَمکَ مَن فَوقَکَ. (2)
    به آن که از تو پایین‎تر (و ضعیف‎تر) است ترحم کن تا کسی از تو بالاتر (و قوی‎تر) است بر تو ترحم کند.
    حضرت علی علیه السلام
    پی‎نوشت‎ها:1- بحارالانوار، ج50، صص 86 – 87.
    2- غررالحکم و دررالکلم، ص 435.

    منبع:
    جلوه‎های تقوا، ج 3، محمدحسن حائری یزدی .

  8. کاربر مقابل پست iman عزیز را پسندیده است:

    Nazlii (05-21-2013)

  9. Top | #5



    تاریخ عضویت
    Aug 2007
    شماره عضویت
    20889
    نوشته ها
    10,134
    پسندیده
    676
    مورد پسند : 4,750 بار در 2,774 پست
    میزان امتیاز
    59

    پیش فرض

    دانش آموزی بزرگ و معلّمی بزرگ‎تر


    بزنطی می‎گوید: امام رضا علیه السلام به فرزندش، جوادالائمه علیه السلام، نامه‎ای نوشت که در آن آمده بود: ابوجعفر! به من گفته‎اند هنگام بیرون رفتن از خانه، اطرافیانت تو را از در کوچک بیرون می‎برند و این به دلیل بخل آنان است که می‎ترسند خیر تو به کسی برسد، من تو را به حقی که بر تو دارم سوگند می‎دهم که از این به بعد رفت و آمد خود را از درِ بزرگ خانه قرار بده و هرگاه برای بیرون رفتن سوار مرکب می‎شوی مقداری طلا و نقره با خود داشته باش و هر که از تو درخواستی کرد به او کمک کن.
    اگر یکی از عموهایت از تو چیزی خواست کمتر از پنجاه دینار به او مده، اگر خواستی بیشتر بدهی خود دانی، از عمه‎ها اگر کسی درخواست کرد کمتر از بیست و پنج دینار عطا مکن، بیشتر از آن را خود دانی.
    (فرزند!) من دوست دارم خداوند (مرتبه‎ی) تو را بالا برد، پسرم! تقوای الهی را پیشه ساز و از جانب خداوند مقتدر و بخشنده، خوف تنگدستی و تهیدستی نداشته باش (1) (از بذل و بخشش، دچار فقر نخواهی شد، خداوند تو را به خود وانمی‎گذارد).

    اَکرِم مَن وَدَّکَ وَاصفَح عَن عَدُوِّک یَتِمََّ لَکَ الفضل. (2)
    به آن که تو را دوست دارد اکرام نما و از دشمن خود بگذر تا اسباب فضل (و بزرگی) برایت مهیا شود.
    حضرت علی علیه السلام

    پی‎نوشت‎ها:1- عیون اخبارالرضا، ج 2، ص 8 .
    2- غررالحکم و دررالکلم، ص 435.

    منبع:
    جلوه‎های تقوا، ج 3، محمدحسن حائری یزدی .

  10. کاربر مقابل پست iman عزیز را پسندیده است:

    Nazlii (05-21-2013)

  11. Top | #6



    تاریخ عضویت
    Jul 2012
    شماره عضویت
    111192
    محل سکونت
    Ƥïñk wöя˩Ð
    نوشته ها
    46,515
    پسندیده
    68,620
    مورد پسند : 96,932 بار در 31,596 پست
    میزان امتیاز
    1018

    Icon1 داستانهایی از زندگی امام جواد (ع)

    [لطفا جهت مشاهده لینک ها ثبت نام کنید.]

    امام جواد
    صحنه‌ای شگفت‌آور از امام جواد (ع)
    حكیمه - دختر حضرت موسى بن جعفر و خواهر امام رضا علیهم السلام – حكایت می كند:
    وقتی زمان ولادت حضرت جواد الائمّه علیه السلام نزدیك شد، حضرت ابوالحسن، امام رضا علیه السلام مرا به همراه همسرش، خیزران - مادر حضرت جواد علیه السلام - با یك نفر قابله (ماما) داخل یك اتاق قرار داد و درب اطاق را بست. وقتى نیمه شب فرا رسید، ناگهان چراغ خاموش شد و اتاق تاریك گشت ؛ و ما ناراحت و متحیّر شدیم كه در آن تاریكى، در چنین موقعیّتى حسّاس چه كنیم؟
    در همین تشویش و اضطراب به سر مى بردیم كه ناگاه درد زایمان خیزران شروع شد؛ و اندكى بعد وجود مبارك و نورانى حضرت ابوجعفر، محمّد جواد علیه السلام از مادر تولّد یافت و با ظهور طلیعه نورش تمام اتاق روشن گشت.
    حكیمه می گوید: به مادرش، خیزران گفتم: خداوند كریم به واسطه وجود مبارك و نورانى این نوزاد عزیز، تو را از روشنائى و نور چراغ بى نیاز گردانید.
    پس چون نوزاد بر زمین قرار گرفت، نشست و نور تشعشع انوار الهى، تمام اطراف بدنش را فرا گرفت، تا آن كه صبح شد و پدر بزرگوارش حضرت ابوالحسن، علىّ بن موسى الرّضا علیهماالسلام تشریف آورد؛ و با لبخندى نوزاد عزیز را در آغوش گرفت؛ و پس از لحظه اى او را در گهواره نهاد و به من فرمود: اى حكیمه! سعى كن كه همیشه كنارش باشى.
    حكیمه در ادامه حكایت چنین می گوید: وقتی روز سوّم مولود فرا رسید، آن نوزاد عزیز چشم هاى خود را به سوى آسمان بلند نمود و بعد از آن نگاهى به سمت راست و سمت چپ كرد و سپس با زبان صریح و فصیح اظهار داشت:
    «أشهد أن لا إله إلاّ اللّه، وحده لا شریك له، و أنّ محمّدا عبده و رسوله».
    و هنگامى كه شهادت بر یگانگى خداوند متعال و رسالت حضرت محمّد رسول اللّه صلى الله علیه و آله بر زبان جارى كرد، بسیار تعجّب كردم و در حیرت قرار گرفته و با همان حالت از جاى خود برخاستم و به حضور حضرت رضا علیه السلام آمدم و گفتم: صحنه اى بسیار عجیب و شگفت آورى را دیدم!
    امام علیه السلام فرمود: چه چیزى را مشاهده كرده اى؛ كه باعث شگفتى تو گشته است؟
    در جواب حضرت گفتم : این نوزاد كوچك چنین و چنان گفت، و تمام جریان را برایش بازگو كردم.
    همین كه امام رضا علیه السلام سخن مرا شنید، تبسّمى نمود و سپس فرمود: چیزهاى معجزه آسا و حیرت انگیز بیشترى را نیز مشاهده خواهى كرد. (1)
    آگاهی امام جواد علیه ‌السلام از درون افراد
    محمد بن علی هاشمی، یكی از مخالفان ولایت می گوید: بامداد روزی كه امام جواد علیه ‌السلام با دختر مامون عروسی كرده بود خدمتش رسیدم و در آن شب دارویی خورده بودم كه تشنگی به من دست داده بود و من نخستین كسی بودم كه در آن صبح خدمتش رسیدم و نمی‌خواستم آب طلب كنم.
    امام علیه ‌السلام به چهره‌ من نگاه كرد و فرمود: به گمانم تشنه ‌ای!
    جواب دادم: آری.
    فرمود: ای غلام برای ما آب آشامیدنی بیاور.
    من با خودم گفتم: اكنون آب مسموم می‌آورند.
    از این جهت اندوهگین و پریشان شدم. غلام آمد و آب آورد. حضرت به چهره‌ من تبسمی نمود و فرمود: ای غلام آب را به من بده.
    آن را گرفت و آشامید (تا من یقین كنم كه مسموم نیست.) سپس به من داد، و من آن را آشامیدم. بار دیگر تشنه شدم و باز كراهت داشتم كه آب بخواهم آن حضرت فرمود: باز هم تشنه شدی؟
    جواب دادم: بلی.
    و غلام بار دیگر آب آورد. به خیالم افتاد كه قطعا این بار آب مسموم آورده ‌اند، لذا از نوشیدن آب وحشت كردم. در آن حال امام علیه ‌السلام جام را گرفت و قدری آشامید و سپس باقیمانده را به من داد در حالی كه تبسم می ‌فرمود. محمد می‌گوید: با دیدن این قضیه باور كردم كه عقیده شیعیان درباره‌ وی صحیح است كه او از دلهای مردم و اسرار نهانی آگاهی دارد.(2)
    نه من شبیه تــو ام..
    نه تو شبیه
    مــن..
    حـرف هایت را با کسـی بزن که با جغرافیـای کلماتـت آشــناست
    کسـی که می توانــد
    وقت هایــــــی که شبیه یک کــــوه یخـــــــی می شوی
    آفتابــی شود و آبـــت کند...
    آرام ...آرام....
    بعد چکـه چکه هایـت را که لیــز می خورنـد
    و می آیند پایین با انگشــت بسراند لای موهایــت..
    کسـی که می داند وقت هایــی که سکـــــوت می کنـی
    یعنی حـــرف هایت
    جایی گیـــــر کرده اند
    و میتواند دســت دراز کند
    و آنهمه کلمـه ی بازیگـــوش را بگذارد توی دهانـــت ...
    !!


  12. Top | #7



    تاریخ عضویت
    Jul 2012
    شماره عضویت
    111192
    محل سکونت
    Ƥïñk wöя˩Ð
    نوشته ها
    46,515
    پسندیده
    68,620
    مورد پسند : 96,932 بار در 31,596 پست
    میزان امتیاز
    1018

    پیش فرض

    [لطفا جهت مشاهده لینک ها ثبت نام کنید.]

    سفر کردن امام جواد در یک چشم‌ به‌ هم‌زدن
    علی بن خالد می ‌گوید: در زمان خلافت معتصم شخصی را به اتهام آن كه ادعای پیامبری كرده است با بند آهنین به گوشه‌ی زندان افكندند، من كه كنجكاو شده بودم برای ملاقات او بدانجا رفتم و دربان را چیزی دادم تا مرا نزد او راه دهد. چون زندانی را دیدم و اندكی با او صحبت كردم دانستم كه مردی است در كمال فهم و فراست ذهن و كیاست.
    پرسیدم: تو كیستی و چه ادعایی داری؟
    گفت: من اهل شام هستم و سالها در مسجدی كه محل سر مبارك حضرت سیدالشهداء علیه ‌السلام بود به عبادت مشغول بودم، روزی رو به قبله نشسته بودم و به ذكر حقتعالی مشغول بودم كه ناگاه شخص جوانی پیش روی من پدید آمد و گفت: برخیز برویم. پس برخاستم و همراه او راهی شدم، چون مقداری حركت كردیم خود را در مسجد كوفه دیدم. گفت: این جا را می‌شناسی؟ گفتم: آری، مسجد كوفه است. پس او به نماز ایستاد و من هم بدو اقتدا كردم و چون از نماز فارغ شدیم از مسجد خارج گشتیم، هنوز چند قدمی نرفته بودم كه خود را در مسجد النبی صلی الله علیه و آله در مدینه دیدم، با هم به روضه‌ مباركه وارد شدیم. او به پیامبر صلی الله علیه و آله سلام كرد و من نیز سلام كردم. او به نماز ایستاد و من نیز مشغول نماز شدم. پس از ادای نماز بیرون آمدیم، باز چند قدمی نرفته، خود را در مكه مكرمه دیدم! فرمود: اینجا را می‌شناسی؟ گفتم: آری، این جا مكه است. و به طواف مشغول شدیم، آنگاه از مكه بیرون آمدیم و ناگاه خود را دوباره در مسجد راس الحسین علیه ‌السلام یعنی همان جای اول دیدم. از این حال در شگفت بودم تا آن كه سال دیگر در همان اوقات، آن شخص آمد و دیگر بار مرا برای زیارت اماكن متبركه همراه برد و چون خواست از من جدا شود او را قسم دادم و گفتم: تو را سوگند می‌دهم به حق آن كسی كه چنین توانی به تو داده است كه خود را معرفی كنی. فرمود: «من محمد بن علی بن موسی (حضرت جواد علیه ‌السلام) می‌باشم.» روز دیگر این جریان را با دوستان خود در جلسه ‌ای در میان گذاشتم ولی آنان این خبر را افشا كرده و به وزیر معتصم (محمد بن عبدالملك زیات) اطلاع دادند. او نیز مرا به جرم ادعای نبوت دستگیر كرد در حالی كه چنین ادعایی ندارم و حقیقت امر را برای او شرح دادم ولی او به استهزاء گفت: او را آزاد كنید تا یك شبه از شام به كوفه و از كوفه به مدینه و از مدینه به مكه و آنگاه دوباره به شام بازگردد.
    علی بن خالد می‌گوید: در یكی از روزهای دیگر كه به ملاقات زندانی رفتم نگهبانان را دیدم كه مضطرب و پریشانند. گفتم: چه شده است؟
    گفتند: آن زندانی، دیشب غایب شده با آن كه با غل و زنجیر بسته شده بود. معلوم نیست به زمین فرو رفته یا به آسمان رفته است.
    من دانستم كه او از انفاس قدسیه‌ حضرت جواد الائمه علیه ‌السلام آزادی یافته است.(3)

    پی نوشت:
    1) مناقب ابن شهرآشوب: 4/ 394؛ الثّاقب فى المناقب: 514.
    2) اصول كافی: 1/495؛ كشف الغمة: 2/360؛ محجه البیضاء، 4/303.
    3) ) اصول كافی: 1/492؛ بحارالانوار: 50/38.
    منابع:
    چهل داستان و چهل حدیث از امام جواد علیه السلام، عبداللّه صالحى.
    كرامات و مقامات عرفانی امام محمدجواد علیه السلام، علی حسینی قمی.
    tebyan.net
    نه من شبیه تــو ام..
    نه تو شبیه
    مــن..
    حـرف هایت را با کسـی بزن که با جغرافیـای کلماتـت آشــناست
    کسـی که می توانــد
    وقت هایــــــی که شبیه یک کــــوه یخـــــــی می شوی
    آفتابــی شود و آبـــت کند...
    آرام ...آرام....
    بعد چکـه چکه هایـت را که لیــز می خورنـد
    و می آیند پایین با انگشــت بسراند لای موهایــت..
    کسـی که می داند وقت هایــی که سکـــــوت می کنـی
    یعنی حـــرف هایت
    جایی گیـــــر کرده اند
    و میتواند دســت دراز کند
    و آنهمه کلمـه ی بازیگـــوش را بگذارد توی دهانـــت ...
    !!


+ ارسال موضوع جدید

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •