هموطن گرامی به برترین انجمن گفتگوی پارسی در پنجمین جشنواره رسانه های دیجیتال خوش آمدید.
برای عضویت در سامانه پیامکی انجمن ایران پردیس کافیست کلمه ozve رو به یکی از شماره های اختصاصی 5000206070600 یا 30005604500000 ارسال کنید

تبلیغات ایران پردیس
تبلیغات ایران پردیس تبلیغات ایران پردیس
+ ارسال موضوع جدید
صفحه 1 از 6 123 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 51

موضوع: چشمهایت | نیلوفر لاری

  1. Top | #1



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    شماره عضویت
    65433
    محل سکونت
    خیلی دور،خیلی نزدیک
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    مورد پسند : 53,253 بار در 23,388 پست
    میزان امتیاز
    618

    New2 چشمهایت | نیلوفر لاری

    مشخصات کتاب

    نام کتاب:چشمهایت

    نویسنده:نیلوفر لاری

    انتشارات: ذهن اویز

    صفحات :433

    فصل :57

    سال نشر : 87

  2. Top | #2



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    شماره عضویت
    65433
    محل سکونت
    خیلی دور،خیلی نزدیک
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    مورد پسند : 53,253 بار در 23,388 پست
    میزان امتیاز
    618

    پیش فرض

    فصل اول

    پدرچتررا به تمامی بالای سرمن گرفته بود. باران یک ریزمی بارید.
    «خودتان چی پدر. خیس می شوید.» باران تمام سرو رویش را شست وشو می داد.
    ‏«من که دیگرخیس شده ام، احتیاج به چتر نیست.»
    ‏نگاهم به قطره های درشت بارانی بودکه از نوک دماغش می چکید. با لحن دلسوزانه ای گفتم:
    «سرما می خورید پدر.» و نیمی از چتر را روی سرش گرفتم. برق محبت در نگاهش می درخشید. مرا به طرف خودش کشید وسرم را به سینه اش چسباند. یک آن تمام تنم خیس شد. دلم می خواست من هم مثل ابرهای سیاه بالای سرمان زار زار می گریستم.
    ‏پدرسرم را از سینه اش جدا کرد وهمانطور که عسل تو چشمانش را در عسل چشمان من حل می کرد،گفت: «متأسغم دخترم، تو این باران آواره ودربه درت کردم.»
    ‏صدای پدر بغض ألود و نگاهش مثل آسمان آن روز خیس بود. دلم به حالش سوخت. احساس کردم از شدت غم واندوه می خواهم منفجرشوم.
    «اوه پدر، این حرف را نزنید. دلم می گیرد.» و دستهایم را برگردنش آویختم و به هق هق افتا دم. حالا چتر از روی سر هردو نفرمان کنار رفته بود.
    پدر همان طور که سرم را در آغوش خیسش می فشر د، گفت: «من باید هرچه زودترازاین شهر بروم. فقط نگران تو هستم. تو را چه کارکنم؟»
    صدای گریه هایم بلندتر شده برد و اشکهایم به خمراه باران تند پاییزی فرو می ریخت. «مرا هم باخودتان ببرید پدر، خواهش می کنم.»
    ‏پدر انبوه موهای زیتونی ام را در مشتش فشرد. «نمی توانم دخترم. خودت که وضعیت مرا می بینی. من تحت تعقیبم و هر آن ممکن است دستگیرم کنند. اوه آیدا... عزیزم، گریه نکن. توکه نمی خواهی دل مرا خون کنی، هان؟!‏»
    ‏دلم نمی خواست حلقه دستانم را از دورگردن پدرم باز کنم. هیچ نمی خواشتم حتی برای لحظه ای ازاو جدا شوم. «پدر، من متوجه موقعیت شما هستم، اما خواهش می کنم شما هم به فکر موقعیت من باشید. شما می خو اهید دخت تان را دست چه کی بسپارید؟»
    ‏پدر هرطور بود مرا که به گردنش آویزان شده بودم، از خودش جدا کرد. باران سرتاپایمان را خیس کرده بود. پدر دستهایش را به گونه هایم چسباند و با لحن پرشفقتی گفت: «می دانم چه احساسی داری آیدا، اما تو دختر صبوری هستی و مطمئنم که می توانی خودت را با شرایط پیش آمده وفق بدهی. حالا به جای اینکه گریه کنی،خوب گوش کن ببین چه می گویم!»
    ‏«نمی توانم گریه نکنم پدر. من طاقت جدایی ازشما را ندارم. باور کنید...»
    ‏«فکر می کنی من طاقتش را دارم؟! نه آیدا... قبول کن که برای هر دو نفرمان سخت است، اما مگر چاره ای جز این هم داریم؟ تو باید مدتی را پیشی مادرت زندگی کنی تا بعد ببینیم...»
    ‏«نه ،نه! هیچ دلم نمی خواهد پیش مادرم بروم. اوه پدر، خواهش می کنم وادارم نکنیدکه برخلاف میل قلبی ام نزد او بروم!»
    ‏«احساسی راکه توبه مادرت داری کاملأ درک می کنم، ولی هرچه باشد او مادرت است. بهتراز این است که تو را به دست یک غریبه بسپارم»
    « اشتباه می کنید پدر. اگر مرا به دست یک غریبه بسپارید، راضی بودم. من هرگزمادرنداشتم، آن هم مادری مثل اوکه هیچ رحم وشفقتی نمی شناسد. که اگرمی شناخت ، دختر پنج شش ساله اش را رها نمی کرد و پی زندکی خودش نمی رفت!»
    ‏پدر لختی سکوت کرد و من هق هقم را فرو خوردم. پدرکه سکوت چند لحظه ای اش را شکست، من هم دوباره هق هقم بلند شد. «ببین آیدا، این جدایی شاید بیشتراز یکی دو سال طول نکشد.من برمی گردم و تو رابا خودم می برم. این را بهت قول می دهم.»
    ‏درحالی که اشکهایم را پاک می کردم، فین بلندی کشیدم وگفتم: «جای دیگری را سراغ ندارید؟ ‏»
    ‏نگاه پرترحم پدربه دیدگان من بود. چتر رااز روی زمین برداشت ودر حالی که روی سرم می کرفت با لحن پر سوز وگدازی گفت: «من هرطرر شده برمی گردم و... اگر جای دیگری را سراغ داشت، حتمأ تو را به آنجا می برم، اما دریغ و صد افسوس که دوستان خوبم در موتع سختی و پریشانی، ترکم کردند و دور وبرم را خالی گذاشته اند! متأسغم که مجبورم تو را برخلاف میل قلبی ات به دست مادرت بسپارم. مرا ببخش پدر گناه کارت را ببخش.»
    ‏پدر به گریه افتاد ومن سرم را روی سینه اش گذاشتم وگفتم: «خودتان را ناراحت نکنید پدر. شماکگناه کارنیستید،بلکه انسآن آزاده و مبارزی هستیدکه به خاطر آزادی میهن تان از زندگی خودتان دست کشید ید. من به وجود شما افتخار می کنم پدر. مرا نزد مادرم ببرید. آن قدر آنجا منتظر بازگشتتان می مانم تاگیسهایم مثل دندانهایم مفید شوند.»
    ‏پدرنگاهم کرد، سری تکان داد ولبهایش رابا فشار زیادی برهم فشرد. انگار نمی خواست مدای بلندگر یه های دردمندش به گوش تنها دخترش برسد. دستش را دردست گرفتم و بوسه خیسی بر آن زدموآهسته زمزمه کردم: « وستت دارم پدر، خواهش می کنم گریه نکنید،من هم دیگر کریه نمی کنم. سرنوشت از پیش رقم خورده و هیچ کدام از ما قادر به عوض کردن آن نیستیم. شما باید هرچه زود تر ازشهر بروید. می ترسم گیرتان بیندازند.»
    پدرنگاهی به آسمان مملو از ابر بالای سرشر اند اخت و با لحن غمز‏ده ای گفت:«اول باید تو را به دست مادرت بسپارم.»
    ‏می دانستم برای همیشه خیالش ازبابت من ناراحت است، روی همین اصل برای اینکه اندکی ازبارنگرانی اش بکاهم،سعی کردم لبخند بزنم. به زور تو انستم با صدای صاف و بدون خشی بگویم: «من دیگر بزرگ شد ه ام پدر و می توانم گلیم خودم و ازآب بیرون بک شم.گفتم که نگران من نباشید!»
    پدربا تردید نگاهم کرد. انگار داشت توی دلش می گفت: دخترک ‏یچاره ام، میدانم که به خاطر شاد کردن دل پدرت این حرفها را ‏می زنی. می دانم که به خاطر رهایی پدرت از بند نگرانی و دلوإپسی، می خواهی خودت ‏راباعرضه و شجاع نشان دهی. خودم را هرگز نمی بخشم که زندگی تو رافدای مبارزات سیاسی خودم کرده ا‏م. بعد آهی کشیدو و سرش را تکان داد. باران داشت بند می آمد. ابرهای سیاه و متراکم بالای سرمان داشتند از هم باز می شدند.
    «پئر چتر را ببندید، ما که هر دوسر تا پا خیس شده ایم، باران هم که بند آمده!» و خندیدم. دلم می خواست غم و اندوه درونی ام را پشت ظاهر خونسرد و بی تفاوتم پنهان کنم. نمی دانم تا چه حد موفق بودم که پدرهم لبخند به لب نشاند: «تو دختر فهیم ومهربانی هستی آیدا. من به داشتن دختری مثل توکه قلب دریایی اش هرگز طوفانی نمی شود، به خودم می بالم.»
    ‏احساسی کردم پنجه های بغض دوباره به گلویم چشبیده، اما هرطور که بود نگذاشتم دوباره کاملأ چشمانم پر آب شود. «بهتراست همین جا ازهم جدا شویم پدر. شما هرچه می توانید باید ازاین شهر فاصله بگیرید. من که می گویم یک راست بروید بندر، هرچه باشد فاصله اش تا اینجا خیلی ریاد است.»
    پدردر تایید حرفهای من سری تکان داد و افزود: «خودم هم همین فکر را کرده ام، اما باز هم خیالم ازبابت تو راحت نیست...»
    لازم به اقرار نبود. نگاه منقلب و غمگینش فریاد می زدکه دلواپس من است. باید فکروخیالش را ازبابت خودم راحت می کردم. نباید می گذاشتم برای همیشه نگران من باشد. «‏ببینید پدر، خودتان گفتید که یکی دو سال بیشتر از هم جدا نمی مانیم. بعد برمی گردید. و مرا با خود می برید. هب، یکی دوسال که چیزی نیست. تا چشم برهم بزنیم سال چرخیده و دو سال گذشت. اگر قرار به نگرانیست، من بیشتر باید نگران شما باشم. حالا خواهش می کنم به خاطر دخترتان هم که شده به فکر نجات جان خودتان باشید و هرچه زود تراز اینجا بروید. »‏نگاه پدر دوباره غمزده و مردد شد.نباید به علفهای هرز هراس و واهمه ذهنی اش اجازه روییدن دوباره می دادم، لذا به تندی گفتم: «تعلل نکنید پدر. من راه خانه مادر را بلدم. عجیب است، شما خودتان اول به من بیشنهاد دادید نزد مادرم بروم ، پس چی شده که حالا به تردید افتاده اید؟ا»
    پدربا نگاه نافذ و محزونش تا ته نگاه مرا کاوید. هنوز متفکر و مرددنشان می داد. نمی دانم برق کدام دلهره و هراس توی چشمانش مانند صاعقه می درخشید. نمی دانم در فکرش چه می گذشت که این طور مسخ شده و خشکش زده بود و برو بر نگاهم می کرد[لطفا جهت مشاهده لینک ها ثبت نام کنید.] آن قدر زمان و مکان را از یاد برده بود که اگر صدایش نمی زدم ، ممکن بود ساعتها در همان حالت بدون پلک زدن تماشایم کند. «پدر، حوا ستان کجا ست؟! باران به کلی بند آمده. نمی خواهید ازهم خداحافظی کنیم ؟»
    ‏پئرکه انگار از خواب عمیقی پریده برد، با رنگی پریده و نگاهی هراسان سر تکان داد. «چرا، اما هیچ دلم نمی آید. با تو خداحافظی کنم.» ارتعاش محسوس و شدید صدایش شکنجه آور برد.
    ‏به سختی لبخند زدم وگفتم: «من هم همین طور.» و بعد همدیگر را در آغوشی کشیدیم و دوباره اشک اندوه و فراق ریختیم.
    « گوش کن آیدا، اگر آنجا کنارمادرت بهت سخت گذشت، به این آدرسی که می گویم می روی. نزد یکی از اقوام دورمان...»
    ‏شانه های پدر می لرزید و صدای من هم. «مگر قرار است کنار مادر به من سخت بگذرد؟»
    «نمی دانم آیدا، من هیچی نمی دانم! فقط می دانم که این جدایی به صلاح هیچ کدام از ما دو نفر نیست»
    ‏«اما راه دیگری هم نداریم ، درست است؟»
    «درسته عزیزم. حالا بهتراست از هم جدا شویم. این آدرس را هم خوب به خاطر بسپار.»
    ‏پدر به شرح آدرس پرداخت ومن هم با دقت تمام گوش دادم. سرانجام لحظه وداع و جد ایی فرا رسید. اشکهایمان قطره قطره به هم پیوند می خورد ونگاهمان با حزن جانکاهی در هم قفل می شد. هرکداممان در سکوت وحشیانه ای به طنین قلبهای ناآراممان گوش سپر دیم که مرثیه جد ایی سر داده وبه سرزوگداز افتاده بود.
    ‏«آیدا؛ عزیزم... پدرت هرجاکه باشد به یاد هست.» «من هم همین طور پدر... دوستتان دارم.»
    ‏«من بیشتر. امیدوارم مرا ببخشی.»
    «منتظرتان می مانم. به امید دیدار.»
    ‏«به امید دیدار.»

    پایان فصل اول

  3. Top | #3



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    شماره عضویت
    65433
    محل سکونت
    خیلی دور،خیلی نزدیک
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    مورد پسند : 53,253 بار در 23,388 پست
    میزان امتیاز
    618

    پیش فرض

    فصل دوم

    پدرکه رفت، انکار تمام دلخوشیهای مرا هم با خودش برد. یکباره احساس کردم دختر بی پناه وبی کس وکاری هستم که درپهن دشت این دنیای بزرگ به حال خویش رها شده ام. پدر همه چیز من بود. حتی از لباس تنم به من نزدیکتر بود. همدم تنهاییهایم، مرهم زخمهای بی کسی ام، محرم رازهای زندگانی ام، سنگ صبور لحظه های دلتنگ می ام... پدر همه چیزمن بود. اوکه رفت، انگارآ رزوها و رؤیاهای من خفته در گوری سرد به فراموشی سپرده شدند. انگار درخت زندگی ام در مسیر تناد باد سختی از ریشه کنده شده بود، انگار بی کسی همچون آفت غریبی بر با غ زندگی ام چمبره زده بود و داشت نفس غنچه های امیدم را می گرفت. چه تاخ و ملال آور است که دختری درسن هفده سالگی، تا این حد احساس بی کسی وبی پناهی کند!
    درکوچه پس کوچه های این شهرغم گرفته ساکت وسرد پیش می رفتم و قدمهای سنگین و بی رمقم را بر تن بی روح کوچه های غریب می کشیدم و ره به جایی نمی بردم. انگار در شهری غریب، دور و بیگانه، مثل کسانی که تازه حافظه شان را به دست آورده اند.، خودم را پیدا کرده بودم. نگاه گنگ و ماتم را به درو دیوار های شهر می دوختم و هیچ جرقه آشنا و انس و الفتی ذهن تاریک مرا شعله ورنمی ساخت.من اینجا چه می کردم؟! میان آدمها یی که سرشان در لاک خودشان بود و حتی وقتی نگاهشان می کردم سر بیرون نمی کشیدند که نظری به سوی من بیندازند. چه بیگانه وار، نفسهای داغ و ملتهبم را برچهره سرد وکرخ شده این شهر خاموش می دمَم تا بلکه زندگی در این غمکده بزرگ و بی درو پیکر، رنگ تازه ای به خود گیرد. من اینجا چه می کنم؟چرا با پدر نرفته ام؟ چرا قبول کردم که بمانم و خودم را جزئی ازاین ثهرساکت و سرد ببینم؟ اوه خدای من، احیاص می کنم به این شهر تعلق ندارم. سالهاست که دراین ثمهر زندگی کرده ام، اما انگارهیچ انس و آلفتی میان ما نیست. همچون بیگانه ای که در دیاری غریب رد سایه اش را می گیرد و بی آنکه نگاهی به پشت سر بیندارد، چشم امید به مه غلیظ روبرویش دوخته تا بلکه از پس آن بتواند سیمای آشنا و مهربانی را تماشا کند. من نیز رد سایه بی کسی ام را می گیرم و بی آنکه پیش بروم، برمی گردم. آن قدر عقب گرد می روم تا به دوازده سال پیشی می رسم!. جایی که خانه ای بود و پدر ومادرو دختر پنج شش ساله ای به نام آید

    " آیداد مراقب خودت باشی. تا پدر برمی گردد مواظب باش به چیزی دست نزنی"
    "مامان...مرا هم با خودت ببر!"
    "نمی شود عزیزم، کار دارم. شب به پدرت می گوسم که ما را به شهر بازی ببرد‏"
    ‏مادر بزک کرده و پیراهن بدون آستین پوشیده بود که پیه بازی داشت و انگار خیاط برای دوخت آن پارچه کم آورده ‏بود. پبراهن مادرشاید اندازه ‏تن دخترک بود، تنگ، چسبان وکوتاه کوتاه. مادر همیشه لباسها یی می پوشید که بیشتر اندازه تن دخترک خردسالش بود. پدر می گفت: " پر ین این طرز لباس پوشیدن یک زن متشخص و اصیل نیست!چند بار بگویم که این لباسها...»
    "کی گفته جانم؟ جایی نرفتی تا بببن زنان مردم چطور لباس می پوشند. من دوست دارم این طور لباس بپوشم و هیچ ربطی هم به کسی ندارد.»
    ‏مادر شبها که برای شرکت در ***** و مهمانی دوستانش از خانه بیرون می رفت به دخترش ، آیادا، میگفت:"پدرت که برگشت، به او بگو یکی از دوتسان مادر زنگ زده که هیچ حالش خوب نیست و مادر رفته که از او مراقبت کند." و شب وقتی پدر ازرا می رسید و حرفای دیکته شده دخترک پنج ساله اش را می شنید، غصه دار میشد و گوشه ای می خزید و پشت سر هم سیگار می کشید. وقتی مادر نیمه های شب برمیگشت، دحترک ازاتاقش صدای دعوا و جر و بحث پدر و مادرش را می شنید.
    "تا این موقع شب کجا بودی؟"
    "خانه نگین! مگه آیدا بهت نگفت که حالش بد شده بود!"
    "به درک که حالش بد شده بود. دختر پنج ساله ات را تنها، به امان خدا، توی خانه ول میکنی که بروی از دوستت پرستاری کنی!"
    "حالا مگه چی شده؟ برای آیدا که اتفاقی نیفتاده. بچه را باید به تنها ماندن در خانه عادت داد!"
    "هـِ هـِ هـِ .. خجالت هم که نمیکشی! تا این موقع شب کدام گوری بودی؟"
    "گفتم که خانه نگین بودم."
    "مثل همیشه دورغ میگی. به خیالت من خرم. هالوام..."
    "ولم کن تو را به خدا. زنهای مردم از شب تا صبح بیرون از خانه هاشان خوش میگذرانند، مردهاشان جرئت نمیکنند سین جیمشان کنند، آنوقت تو...."
    "خفه شو زنیکه رذل کثیف"
    دخترک صدای سیلی را شنیدن و بعد صدای گریه ها و ضجه های مادرش را . چند روز بعد مادر به حالت قهر از خانه بیرون رفت و چند ماه بعد پدر و مادرش از هم جدا شدند.


    وای خدای من، چه قصه تلخی! باوز نمی کنم آن دختر پنج ساله خودم باشم ! یعنی این قصه زندگی من بود؟ چه وحشتناک!دلم می خواهد به حال خودم گریه کنم. بیچاره پدر!چه زجری درطی آن سالها ازدست مادر کشیدا چقدر آبروداری کرده بود. چقدر چشم به روی کار های قبیح و ناپسند مادربسته و نادیده گرفته بود. ومادرچه گستاخ و وقیحانه با زندگی خودش رفتارمی کرد.
    ‏و حالا من اینجا هستم، پشت درخانه ای که ‏تعلق به اوست. به آن زن، به آن زن که مادرم بود! به تردید افتاده ام. آیا باید بعد از گذشت این همه سال، خودم را به پای اوبیندازم واز او بخواهم که برایم مادری کند؟ا یا بهتر است بگذارم و بروم!؟ اما آخربه کجا؟!چطور است به آدرسی که پدر داده بروم. پدرگفته بود از اقوام دورمان است. چه کار باید کرد؟ درنزنم، پس کجا بروم؟ شاید گذشت زمان آن زن بی مهر و عاطفه را سرخورده و حقیر به کنج عزلت نشانده و اینک در تنهایی این خانه، خودش را زندانی کرده و به خاطراشتباهاتی که درگذشته مرتکب شده خودش را سرزنشی می کند. شاید به خاطر تک تک خطاهایش عذاب میکشد و و از تنهایی و بی همدمی رنج می برد. کاشی پدر نمی رفت،کاش مجبورنبود برود.کاش می توانست مرا هم با خودش ببرد.کاش...
    ‏دربازشد. قلبم درهم بیچید وبه قفسه سینه ام چسبید. خدا کند خودش نباشد، چرا که در خودم هیچ آمادگی رویارویی با او را نمی دیدم. تمام تنم ازهیجان این دیدار ناخوشایند، به وضوح به رعشه افتاده بود. اشتباه نمی کردم، خودش بود،مادرم بود! انگار با دوازده سال پیش هیچ فرقی نکرده بود. انگاردست قوی و زورمند زمان که موهای پدرم را جوگندمی ساخته، نتوانسته تاثیر چندانی بر سیمای این زن بگذارد.
    ‏خیره خیره نگاهم می کرد. باید منتظرمی ماندم تا حس ششمش به یاری مهرمادری ازیاد رفته اش بشتابد و او رادر شناسایی من کمک کند. اما انگار این اتفاق هرگز رخ نمی داد. انکار او تصویرپنج سالگی دخترش را برای همیشه در زباله دان فراموشی خویش انداخته بود. نمی توانست آن دختر جوان هفده هجده ساله قد بلندی را که با حزن محسوسی نگاهش می کرد به جا بیاورد. چشمانش راکه چند لحظه ای تنگ کردی بود به حالت طبیعی برگرداند. مژه های بلند و تاب خورده اش با ملاحت به هم می خورد. چه نگاه نافذ و بی پروایی داشت! جادوی کلامش عم هنوز مثل همان وقتها، دلها را به سوی خودش می کشاند.
    ‏"باکی کارداشتی دختر خانم!؟"
    ‏وای خدای من ، چطور مرا ‏نمی ثناسد؟ ‏چطور حدس نمیزند که این چشمان درشت عسلی شوهر سابقش است، که در قاب چهره گندمگون این دختر جوان می درخشد؟ پسچطور من بعد از گذشت این همه سال چهره او را به خاطر داشتم؟! این انصاف نیست! چطور میتوانست چهره تنها دخترش را برای همیشه از خاطر پاک کند؟!
    ‏«با شما هستم؟ صدای مرا نمی شنوید!.»
    ‏چه باید می گفتم؟کاش مجبور نبودم برای شناساندن خودم به او، به کسی که روزگاری مادرم بود، خودم را معرفی کنم. و لحظه ای بعد، صدای زخمناک و بغض آلود خودم را شنیدم که با طنین دلخراشی گقت:"سلا‏م ،من... من آیدا پرتو هستم... مادر!»کلمه مادر را به عمد در پایان معرفی ام تکرار کردم تا مبادا بازهم ذهن کند و تاریکش به یاری اش نشتابد و نتواند مرا بشناسد که در آن صورت قلب نازکوکم طاقتم زخم عمیق تری برمی داشت.
    ‏چشمان آرایشی کرده اش یک لحظه گرد شدند، بعد سر تا پایم را برانداز کرد و در آخر، صاحب آن چشمهای گیج و متحیر، با لحنی شگفت آمیز گفنت: "آه، این تو هستی آیدا؟! چه بزرگ شده ای!» ودر آغوشم کشید. احساس کردم سرم را روی یک قالب یخ گذاشته ام. حتی فکر می کردم نزدیک است از دیدن آن لبخندهای بی عاطفه و زننده و پی درپی حالم به هم بخورد.
    ‏«باورم نمی شود این خودت باشی! می دانی چند وقت است که ندیدمت؟ا "
    ‏نمی دانست که با حساب امروزء درست دوازده سال و دو ماه و هفت روز بودکه ما همدیگر را ندیده بودیم. یک سال پیش، برحسب اتفاق، با پدرازاین کوچه عبورمی کر دیم که این خانه را به من نشان داد وگفت: "خانه مادرت اینجاست!"آن لحظه هیچ حسی درمن برانگیخته نشد. مثل حالا که خودش پیش روی من وسرم روی سینه سرد او بود و هیچ احساس خوشایندی قلبم را درگیر خودش نمی ساخت. او مرا از آغوش خود جدا کرد. چه خوب که این کار را کرد وگرنه دچارسرمازدگی محض می شدم.
    ‏قد بلند و کشیده ای داشت. پدرهمیشه می گفت تو قد بلندت را از ‏مادرت به ارث برده ای. پدر قد متوسطی داشت وبه قول خودش، من یک سر وگردن از او بلندتر بودم. یاد پدر دوباره مثل خاری دردلم خلید. یعنی الان کجاشت؟ چقدرازاینجا دور شده؟تصمیم گرفته به کجا برود کاش برود جنوب. خدت ‏کند خطری تهدیدش نکند.
    ‏«ایداد عزیزم... من برای انجام دادن کاری می رفتم بیرون، حال اگر مو افق باشی با هم می وریم وگرنه می رویم خانه وبا هم یک عصرانه مفصل می خوریم.»
    ‏نگاهش کردم. ماتیک عنابی به لبهای قلوه ای اش زده بود. وقتی می خندید صدف دندانهایش نمایان می شد. فکرکردم این طرز برخورد، در دیدار اول، هیچ منطقی و درست به نظر نمی رسد. می بایست با حذف جمله اول بی هیچ توضیح اضافه ای مصدانع مرا به داخل خانه اش دعوت می کرد، نه اینکه بر سر انتخاب بگذارد. نگاه خیره و خاموش مرا که دید، لبخند زنان گفت: «فکرمی کنم برویم داخل بهترباشد، چون می بینم سرتا پا خیس هستی و ممکن است سرما بخوری.» ودر راکه هنوز پشت سر خوش نبسته بود، بازکرد و با همان لبخند ملیح رو به من گفت: «به خانه مادرت خوش آمدی آیدا جان!.»

    پایان فصل دوم

  4. Top | #4



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    شماره عضویت
    65433
    محل سکونت
    خیلی دور،خیلی نزدیک
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    مورد پسند : 53,253 بار در 23,388 پست
    میزان امتیاز
    618

    پیش فرض

    فصل سوم

    خانه مادر حیاط بزرگی داشت که با درختان بید مجنون و نارون وکاج و خرمالو محاصره شده برد. توی گاراژ، بیوک قرمز‏ی پارک شد.ه بود که توجه مرا به سوی خود جلب کرده بود. تعجب کردم ازاینکه چطورمادربا داشتن چنین اتومبیل گرانبهایی، قصد داشت پیاده به مقصدی که مرود نظرش بود برود.
    «پی حطل چی هستی آیدا جان؟ بیا بالا!»
    ‏مادر روی پلکان ایستاده بود وبا لبخند نگاهم می کرد. خودم هم نمی دانم معطل چه بردم و چرا برای ورود به خانه، این دست و آن دست می کردم. قبلآ هم به این خانه آمده بودم. آن وقتهاکه پدربزرگ ومادربزرگ در اینجا زندگی می کردند. مادرگاهی وقتهاکه پدربرای تهیه خبر رونامه به شهرستان می رفت ،مرا به این خانه می آورد و به دست مادرش می سپرد. چهره مادر بزرگ را هنوزبه خاطر دارم. پوست روشنی داشت و چشمانش شیشه ای وخاکستری رنگ بود، درست شبیه چشمان مادر! و حالا معلوم نبود آیا هنوز توی این خانه زنادگی می کنند یا نه!
    ‏«آیدا، عزیزم... خست نشدی؟»
    ‏دوباره نگاهی ازسرگیجی و سردرگمی به سوی او انداختم. نباید بیشر ازاین معطل می کردم ، باید می رفتم تو. به هر حال چاره ای جز این نبود. من آمده بودم که بمانم. فکرکردم اگراواین را بفهمد چه واکنشی نشان خواهدداد. سگرمه هایش را درهم نخواهد کشید و مرا مورد بی مهری خویش قرار نخواهد داد؟ هنوز صدای زنگ دار او توی گوشهایم می پیچید که به قاضی دادگاه خانواده گفته بود: مایل به دیدن دخترم نیستم. چرا ‏که فکر می کنم دیدار هفتگی مان باعث شکنجه و عذاب روحی هر دو نفر مان می شود ‏ممکن است آیدا یک بام و دو هوا شود و نتواند به زندگی در کنار پدرش خو بگیرد. جدآ مسخره به نظر می رسد که مادری با چنین دلایلی پوح و بی محتوا، خودش را ازدیدار فرزندش محروم کند!
    ‏«آ ید!...»
    ‏مثل موجی که خروشان و پرشتاب به سوی ساحل هجوم بیاورد. ازجا کنده می شوم وازپله ها بالامی روم. نگاه سنگین مادربه چهره من بود. شاید در طبیعی ترین حالت ممکن، می بایست دیدگان مشتاق و شادمانم را به او می دوختم وبه رویش لبخند می زدم، اما نه لبخند روز لبان من نشست و نه دیدگانم با نگاهی شوق آمیز به سوی او پرکشید. اوبرایم همچون غریبه ای بود که اشنایی دوری با هم داشتیم. نه من می توانتم چهره مادرانه ای از او را پیش روی خود مجسم کنم و لابد نه اوکودکی و نه جوانی مرا.
    ‏با هم داخل خانه شدیم. آنجا با آخرین تصویری که در حافظه تنگ و خط خطی من به جا مانده بود، تفاوت چندانی نداشت. جز اینکه مبلمانی جدید، جای مبلمان قدیمی راگرفته بود. وگرنه قالیها همان قالیها، تابلوها ، همان تابلوها ولوسترها همان لوسترها بودند! حتی اگر می تو انستم به ذهن مغشوش خود فشار بیاورم، با اطمینان می گفتم که چیزی به لوازم زینتی و
    ‏مستعمل خانه هم اضاخه نشده است.
    ‏مادرگفت: «بنشین آیدا جان. با یک نسکافه داغ که موافق هستی؟» مثل مهمان ناخوانده ای که می ترسد میزبانش را از آمدن نابهنگامش خشمگین سازد، اطاعت امر کردم و روی مبل نشستم و نگاه بیگانه ای به سویش انداختم. او، نمی دانم چه تعبیری ازنگاه من برداشت که همراه با تبسمی کوتاه گفت: «پس می روم که ترتیبش را بدخم» اوکه به آشپزخانه رفت نمی دانم چرا نفس راحتی از سینه ام دادم بیرون. انگار ریه هایم درآن فضای خاموش و سرد، برای استشمام اکسیژن تازه ای به له له افتاده بود.
    ‏سعی کردم نسبت به دکوراسیون دست نخورده دور وبرم بی توجه باشم و فکرم را روی این موضوع متمرکز کنم که پدر بزرگ و مادر بزرگ کجا هستند. آیا الان خانه نییتند؟ شاید مهمانی رفته اند. هرچه تلاش کردم نتوانستم اقوام مزدیک خانواده مادرم را به خاطر بیاورم. تصاویر مات و محوی پیش چشمانم رژه می رفت ، اما چیزی دستگیرم نمی شد. مادرکه برگشت، تصمیم گرفتم قبل ازهر چیزسراغ پدر بزرگ و مادر بزرگ را ازاو بگیرم.
    ‏وقتی احوالشان را پرسیدم، یک آن چشمان مادرغمگین شد و لبخند از روی لبان عنابی اش برید. با صدای حزن گرفته ای گفت: «پدر بزرگ چند سال یش سکته مغزی کرد و مرد. مادر بزرگ هم... این اواخر بدجوری ناراحت و عصبی شده بود. ازوقتی پدر بزرگ از دست رفت، اوهم یک لحظه آرام نگرفت. به قدری باعث عذاب و ناراحتی من و خودش می شد که چاره ای ندیدم جز اینکه که او رابه آسایشگاه سالمندان بفرستم که تحت مراقبتهای ویژه قرار بگیرد.»
    ‏یک لحظه خیره و مبهوت ماندم و بر جای خشکم زد! فک کردم چه ‏دختر بی رحم و سنگدلی! حتی حاضر نشده ازمادر پیرش که برجهای آخر کتاب زندگی اش را ورق می زندپرستاری کند،ا اوکه خودش تنها بود، پس چطور نتوانست...
    ‏«به چی فکرمی کنی آیداجان؟»
    ‏به خودم آمدم وبا حالتی آمیخته با دستپاچگی گفتم: «هیچی...!» زیرچشمی نگاهم کرد و من احساس کردم نزدیک است نفسم به شمارش بیفتد. مادر پا روی پا انداخت. هنوز هم مثل همان وقتها پیواهنی پوشیده بردکه بیشتر مناسب یک دخترهفت هشت ساله بود!
    ‏«ازخودت برایم بگو چی شدکه بعد ازاین همه سال، یاد من افتادی؟!» چه لبخند کراهت آوری به روی لب داشت! یک لحظه دچار احساس چندش آوری شدم که نفهمیدم ازکجا رعشه گرفته است. او با علاقه و ‏تعجب و سراپاگوش نگاهم می کرد و من در سکوتی پرملال همچون آدمهای کر و لال نشسته بودم و با تردید و دودلی تماشایش می کردم. یک آن تصمیم گرفتم لب وا کنم و همه چیز را برایش شرح دهم. اما بعد منصرف شدم و فکرکردم لازم نیست درهمین لحظه اول او را ازهمه چیز با خبر کنم. بهتر بود به تدریج و آرام آرام به شرح ماجرا می پرداختم. او با همان لبخند مشمئز کننده نشسته بود و نگاهم می کرد و من نگاهم به میز پیشخان و حواسم به گل رزکاغذی توی گلدان شد. کمی دورتر ازگلدان، یک جاسیگاری به چشم می خوردکه پرازسیگارنیمه سرخته بود. انگار او رد نگاه مرا دنبال کرده بود، چرا که ازجا بلند شد و با حرکتی شتاب ألود جاسیگاری را از روی میز برداشت و همراه با لبخندی مصنوعی کنت: «می روم نسکافه بیاورم !» و به تعجیل به طرف اشپزخانه رفت.
    ‏در این فکر بودم که آ یا مادر آن همه سیگار را کشیده که صدایش از ‏آشپز خانه آمد. «از پدرت په خبر آیدا؟ شنیدم توی روزنامه علیه حکومت مطالب جنجالی می نویسد.» هیچ دلم نمی خواست در این مورد توضیحی بدمم. اصلأ چه لزومی داشت درموردکسی کنجکاوی کندکه سالها پیش برسرمسائل پوچ وکم اهمیت با اومتارکه کرده بود! وباز شنیدم که گفت: « ‏آیدا... نشنیدی چه گفتم؟!» اوه نه! انکار مجبوربودم که دراین موردکمی توضیح بدهم.
    ‏«پدربه مآموریت رفته اند.» خودم هم ازدروغی که گفته بودم به تعجب ‏افتا دم. فکرکردم بهترازاینست که حقیقت را در مورد او بگویم.به هرحال هیچ دلم نمی خواست حتی برای لحظه ای پدر را در دادگاه تفاوت کسی محکوم کنم. ‏مادربا دو لیوان فسکافه داغ برگشت. یکی را به دست من داد وخودش نشست روی مبل روبرو. رشته نازکی موی رنگ خورده افتاده بود بین ابروان کمانی اش. درحالی که پا روی پا می اند اخت، درحاشیه همان لبخند نه چندان دلچسب گفت: « تعجب می کنم از اینکه بعد ازاین همه سال، پدرت تو را به نزد من فرستاده است! یعنی این همه وقت فرصت پیش نیامده بودکه به ماموریت برود؟» و بعدکمی از نسکافه اش را نوشید در حالی که زیر چشمی نگاهم می کرد. نمی دانیتم چه دروغ دیگری باید برای توجیه دروغ اولی بیاورم. لیوان نسکافه را محکم توی مشتم فشردم وبا حالتی شبیه نفس تنگی گفتم: «همیشه به خاطرمن از زیر ماموریت شانه خالی میکرد»
    ‏«یس چه شد که این دفعه نتوانست شانه خالی کند؟!»‏وقتی دید تیز و براق تگاهش می کنم، سری تکان داد وهمراه با لبخند موذیانه ای گفت: «تو را به خاطر این همه سرپوش گذاشتن ماهرانه بر روی اعمال پدرت، ‏ستایش می کنم آیدا. می دانم دوست نداری به من بگویی که پدرت به خاطر فعالیتهای سیاسی اش متواری شده و معلوم هم نیست که چه سر نوشتی انتظارش را می کشد!» جرعه ای دیگر از نسکافه اش را خورد و در همان حال چهره مات و وارفته مرا از نظرگذراند. احساس کردم گلوله سفت و داغی به ته گلویم چسبیده و نمی گذارد به راحتی نفس بکشم. یعنئ چه؟ او از کجا خبر داشت که پدر متواری شده؟ آیا در طول تمام این سالها، دورادور مراقب زندگی من و پدر بوده؟! آیا از تمام زیر و بم زندگی ما خبر داشت؟ که اگر خبر داشت ء پس چرا ‏کمکی نکرد تا کآرمان به اینجا کشیده نشود؟چرا...
    «نسکافه ات سرد می شود عزیزم.»
    ‏دلم نمی خواست نگاه طعنه آمیزش را متحمل شوم،اما انگار مرا از آن گریزی نبود. نسکافه را طی دو مرحله خوردم به این امیدکه آن گلوله سفت و داغ ازگلویم پایین برود. اما نرفت و من مجبوربودم هنوز نگاه پر ظن و تمسخرآمیز مادر را به جان خریدار باشم. کاش می توانستم از اینجا بروم. ولی آخر به کجا؟ خانه مان که ا‏سیتجاری بود و لإبد تمام روز و شب تحت مراقبت و کترل پلیس قرار داشت.! ‏چه بد که ‏جایی را برای رفتن نداشتم!چد بد که ‏مجبور بودم این نگاههای سرد و عاری ا‏ز مهر و شفقت را ‏پاسخ گو باشم.«آیدا، من خبلی خوشحالم که الان توکنارمن هستی. نگران چیزی نباش . تا هررقت که دوست داشته باشی می توانی اینجا بمانی. حالاسرت را بالا بگیر و به مادرت نگاه کن و بگو از اینکه توی این خانه و درکنار مادرت هستی ، احماسرنجش و عذاب نمی کنی!»
    صدای مادر صاف وبی خش برد. نمیدانم چرا فکر می کردم می بایست با لحنی بغض آلود وگرفته این حرفها را ادا می کرد. طوری که خروش احساسات مادرانه اش با شدت تمام برملا می شد. سر بلند کردم و نگاه
    ‏مغموم و اشک آلودم را به سویش دوختم و با صدای گرفته و مرتعشی گفتم: «هیچ دلم نمی خواست که مزاحم زندگی شما بشوم ، ولی... ولی شرایطی پیش آمد که مجبور شدم والا...» چنان به هق هق افتا دم که نفسم داشت می برید.
    ‏مادر از جا برخاست و به طرفم آمد و دستهایش را از پشت به دور بازوانم حلقه کرد وگفت: «این طور که حرف می زنی دلگیر و ناراحتم می کنی آیدا‏! من مادر توهستم. شاید سالها از هم دور وجدا مانده ایم ،ولی می توانیم با دوستی ومهرو محبت تمام این فاصله ها را پرکنیم و همه چیز را از نو شروع کنیم. حالا خواهش می کنم اشکهایت را پاک کن و بعد ازاین مثل غریبه ها با من رفتار نکن. من مادر تو هستم و طاقت دیدن حزن و اندوه تو را ندارم.» و بعد سرش را به سرم چسباند و تنگ در آغوشم کشید. اگرچه حنوز فکرمی کردم هیچ کدام از حرفهایش رنگ وبویی از عطرفت و مهر ندارد، در آن لحظه تا حدودی همچون مرهمی، زخم تنهایی قلب مرا التیام بخشید و باعث شد که من با حس اعتماد بیشتری چشمهایم را از لکه های چرکین بدبینی بشویم واز ورای دیگری به آن زن،که مادرم بود، نگاه کنم.
    ‏گریه هایمان که تمام شد، سرش را از سرمن جدا کرد و با خنده گفت: «یادم رفت به دوستم زنگ بزنم که قرارمان به هم خورد. بیچاره راگذاشتم سر کار!» و بلند شد و به سمت گوشی تلفن رفت.شماره که می گرفت نگاهش به من بود. سعی کردم به رویش لبخند بز‏نم، اما انکار آرواره هایم خشک شده بودند. هنوز به خود زور می زدم لبخند بر لب بنشانم که شنیدم مادربه مخاطب آن سوی خط تلفن گفت: «سلام سوزی جان، شرمنده... عصبانی نشو ! مهمان عزیزی از راه رسیدکه نتوانستم سر قرار حاضر شوم...شریف؟ نه بابا،دخترم آیدا به دیدار من آمده!نمیدانم چی شد؟ خیلی ناگهانی و سرزده! خودم هم از دیدنش شوکه شدم! نمیدانی چه قد و بالایی به هم زده و چه بر و رویی پیدا کرده× از من هم زیباتر و دلرباتر شده! باید بیایی و ببینیش...نه ،امروزدیگر نمی شود، بگذار برای وقت دیگر. به آقا شادمهر سلام مرا برسان. بعد می بینمت.بای»
    گوشی تلفن را گذاشت ،من هم از نگاه کردن به گل رز کاغذی روی میز دست برداشتم.به طرف من آمد و گفت:«سوزان یکی از بهترین دوستان من است.امروز قرار بود با هم برویم لباس پاییزه بخریم! کلی از بدقولی من دلگیر شد،ولی وقتی بهش خبر دادم تو به دیدنم آمدی خیلی ذوق کرد. ببینم، برای چه این قدر ساکت و سردی دخترم؟ من که بیست سال از تو بزرگترم، شور و نشاط بیشتری دارم!»
    نگاهش کردم. لبخندی که بر لب داشت انگار دیگر از ا آن لبخندهای کریه و زننده نبود. یک باره انگار انقباض آواره هایم از هم باز شد . لبخند که زدم، لحظه ای متعجب شد و بعد خندید و میان قهقهه هایش گفت:«داشتم فکر میکردم با این حالت عبوس و اخمو چقدر شبیه پدرت شده ای آیدا!»

    پایان فصل سوم

  5. Top | #5



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    شماره عضویت
    65433
    محل سکونت
    خیلی دور،خیلی نزدیک
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    مورد پسند : 53,253 بار در 23,388 پست
    میزان امتیاز
    618

    پیش فرض

    فصل چهارم

    زندگی درکنارمادر،با همه بیگانگی و ناهمگونی اش، حال و هوای دیگری داشت. هرچه زندگی با پدرمقرراتی و با نظم و ترتیب بیشر می رفت ، زندگی با او تابع هیچ قانونی نبود ودر هیچ قید و بندی نمیگنجید!
    « ‏آیدا دست به ظرفیا نزنی ها، خودم فردا صبح به حساب شان می رسم! بیا ببین شبکه دو چه فیلمی گذاشته! از آن فیلمهای کاملا رمانیتک که من عاشقش هستم.»
    ‏«علاقه ای به دیدن چنین فیلمهایی ندارم مادر. من و پدر هیچ وقت شستن ظرفهای شام وناهارمان را به یک ساعت بعد هم موکول نکردیم!»
    «اوه آیداه می توانم تصورکنم که پدرت درانجام دادن امور خانه چه مرد دیکتاتور و سخت گیری بود ومی فهمم که درطول این سالتا چه رنجی در کنأرش کشیده ای!»
    «نه، ابدأ! هیچ وقت درکنار او احساس بدی به من دست نداد. پدر آدم منضبطی بود. تمام کارهایش دقیق و با برنامه پیش می رفت. حیف که مجبور شدیم از هم جدا شویم !» هر وقت به یاد پدر چشمهایم پر اشک می شد، مادر دلگیر و ناراحت نشان میداد. خیلی سمی می کرد با تظاهر به ‏بی تفاوتی کدورت و رنجش درونی اش را مخفی نگه دارد، اما در همه حال متوجه بودم که او ازمحبتی که من نسبت به پدر در دل داشتم احساس آ زردگی و دلخوری می کرد.
    ‏«پد ر تو لایق این همه مهرو محبت نیست آ یدا! اوبا طرز فکر غلطی که داشت ، اول باعث جدایی بین من و تو شد و حالا هم به دلیل اعتقادات سیاسی خودش، تو را آشفته و خودش را آواره کرده. من فکر می کنم او فقط به خاطر دیگران زندگی می کند. خوشبختی و سعادت دیگران را به بهروری خود و خانواده اش ترجیح می دهد. ازهمان روزهای اول ازدواج به این حقیقت تلخ رسیده بودم که قلب اوبه خاطر زندگی وحیات آدمهای دور وبرش می تپد و زن و فرزند درپیش چشمان او، درجایگاه پایین تری قرار دارند. بارها وبارها سعی کردم او را ‏متوجه اشتباه بزرگ زندگی اش بکنم و او را سرعقل بیاورم، اما انگار گوشش به این حرفها بدهکار نبود وکار خودش را می کرد. تمام هم و غم خودش راگذاشته بود برای زندگی این و آن! به خاطر ناراحتیهای ساده و پیش پا افتاده مردم، شیها تب می کرد و خوابش نمی برد! یک دم آرام و قرار نداشت. همیشه می خواست دنیا را عوض کند، زندگی مردم را عوض کند، همه چیز را عوض کند، اما نمی دانست برای عوض کردن همه چیز ، اول باید خودش را عوض کند. دلش می خواست لقب مرد مبارز را یدک بکشد و می خواست همه ازاو به عنوان مردی آ زاده و شجاع یاد کنند و او را به خاطر قلم سیاهش مورد ستایش قرار دهند. هیچ وقت نخواست بفهمدکه یک دست صدا ندارد وبه تنهایی نمی تواند دنیا را به هم بریزد. می خواست زندگی مردم را درست کند که سقف زندگی خودش را خراب کرد. می خواست با ستون خانه خودش، سقف زندگی مردم را نگه دارد، ولی موفق نشد چون همه ‏کارهایش از اول تا آخر اشتباه بود... اشتباه!»
    ‏حرفهای مادر زهر بی مهری زمانه را به جان و روح من می چشاند و منقلبم می ساخت. دلم می خواست به او می گفتم این تو بودی که به خاطر خودخواهیهاو بداندیشیهایت تیشه به ریشه زندگی خودت زدی. این تو بودی که به دلیلی یک سری عادات زشت و قبیح، حاضرنشدی اسیر قید و بند زندگی مشترک باپدر شوی. پدر اول ا‏ز همه ا‏ز تو شکست خورد و بعد از خودش. این تو بودی که به بهای از دست دادن ما، خودت رااز قفس زندکی ات پراندی و هیچ اهمیتی به ‏من و پدر ندادی. آن روزها سخت محتاج تو بردیم و تو تنهایمان گذاشتی، فقط به این دلیل که خودت را ‏بیش ا‏ز ما دوست داشتی و فقط سعادت و بهروری خودت مهم بود. هیچ فرقی به حالت نداشت که بعد از تو چه بر سر من و پدر می امد. دلم می خواست اینها را با فریاد می گفتم واو را متوجه ذات پلید و متکبرش می ساختم که از یادش رفته بود چه بر سر زندگی مان آورد و... اما نگفتم.. یعنی شهامتش را نداشتم که چشم در چشمش و بدوزم و انگشت شماتتم را به سوی او بگیرم واورا محکوم کنم و فریاد نز‏نم که این تو بودی...
    ‏مادر از سکوت ناخواسته و خفقان آور من نهایت استفاده را می برد و با شدت بیشتری پدر را به رکبار ملامت و سرزنش می گرفت و تا آنجا که ممکن بود، روی تمام گناهان خودش پرده می کشید و خودش را معصوم و تباه شده نشان می داد. و اینکه پدر در مورد او اجحاف کرده و زندگی و جوانی او را به تباهی کشمانده بود.
    «با یک دنیا امید و آرزو با پدرت ازدواج کردم. توی دانشکده با هم آشنا شدیم. یک جوان أسمان جل شهرستانی بود که توی هفت اسمان، حتی یک ستاره هم نداشت. عاشقش شدم، یعنی طوری با من برخورد می کردکه ‏مرا عاشق وشیفته خودش ساخت! پدرو مادرم مخالف ازدواج ما بودند. خانواده خودش هم همین طور. آنان می گفتند من ازسرپسرشان زیادی ام. می گفتند پسرشان لایق من نیست. حق هم داشتند، به راستی که لایق من نبود. هیچ وقت قدر مرا ندانست و... اما من عاشق بودم واین چیزها سرم نمی شد. بعدکه ازدواج کردیم، به تدریج فهمیدم که از آن عشقوشور و شیدایی فقط برایم خواب پریشانی باقی مانده که تعبیر ناخوشایندی داشت. من درانتخابم و در واقع درعشقم شکست خورده بودم. کاری نمی شد کرد. تاوان هراشتباهی را باید بع بدترین نحو ممکن پس داد تا دوباره آن را تکرار نکرد. من هم جوانی ام را پای اشتباهم به هدردادم. دیگر نتوانستم به هیچ مردی برای تشکیل یک زندگی مشترک اعتماد کنم. در واقع وحشت داشتم و می ترسیدم بازهم مرتکب اشتباه شوم.اگرچه دیگر چیزی برای ازدست دادن نداشتم، چرا که همه چیزم را درقمار زندگی ‏باخته بودم»
    ‏مادربه هق هق افتاد ومن برای اولین باردلم به حالش سوخت. فکر کردم در مورد او قضاوت نادرست و عجولانه ای داشته ام و هرگز واقع بینآنه سعی نکرده ام، جدا ازاحساسات جریحه دار خودم ، به سرنوشت مادرم بیندیشم وگاهینیزبه او حق بدهم. همیشه فکر می کردم این من وپدر بودیم که چوب فلک به جان و تنهان زخم گذاشته و روحمان را پر خراش ساخته است. هرگزحتی برای لحظه هم به این فکر نکردم که ممکن است مادر نیز از ضربه حای هولناک این سرنوشت شوم بی نصیب نمانده باشد و چه بساکه زخم عمیق تری نیز برداشت باشد. مادرکه گریه هایش تمام شد، چشم در چشم من دوخت و فین فین کنان گفت: «همیشه حسرت زندگی دیگران را خورده ام. تا چشمم به خانواده منسجم ‏و خوشبختی می افتد که درکنار هم در صلح و صفا زندگی می کنند، دلم غنج می زند و ازغصه می خواهد که قفسه سینه ام را بترکاند و بیرون بزند. همیشه افسوس می خورم که چرا من جزو یکی ازاین خانواده ها نیستم. ولی خودم خوب می دانم حسرت و پشیمانی هیچ توفیری به محال من ندارد. من زندگی ام را پای اشتباه خودم و پدرت باخته ام و دیگرکاری هم نمی شود کرد، جز اینکه باقی زندگی را در بی خیالی و خوشگذرانی طی کنم و این طور فکرکنم که هیچ چیز قابل تغییر نیست وهمه چیزیه همان شکل پیش خواهد رفت که ازقبل رقم خورده و تعیین شده است»
    ‏حرفهای مادر نا امیدم کی کرد. یک دفعه چنان پیوند ی مرا از شریانهای زندگی قطع می کردکه فکر می کردم درانتهای یک سقوط کامل و رهایی قرار گرفته ام وآن قدراز خودم دور شده ام که هیچ دسترسی به من نیست. احساس می کردم من هم در قمار زندگی، چاره ای جز باختن ندارم. فکر می کردم هیچ برگ برنده ای دردستم نیست وشاید من تنها بازنده ای باشم که از باختن خودش غمگین و افسرده نمی شود. می دانستم با دستهای خالی وبه طور ناخواسته به این بازی مسخره و پوچ کشیده شده بودم ودر باخت و یا پیروزی من ،اراده و خواسته خودم هیچ تأئیری نداشته است. گمان می کنم آدمها فقط باید ازبابت شکستی سرخورده و محزون شوندکه خود در بروز آن نقش داشته اند، والاوقتی همه چیز ازتوان آدم خارج باشد وهمان طورپیش برودکه از پیش تعیین شده است، پس حسر ت و دریغ و اندوه و آه هرگزمفهومی نخواهند داشت وبه نظرمی رسدکه هیچ کدام از اینها حتی برای ابراز پشیمانی و افسوس نیزکفایت نخواهدکرد.
    ‏به راستی که برای اولین بار، از ته دلم به حال مادر و سرنوشت مبهم و تاریکی که همه جا در تعقیبش بود متأثر شدم و قلبم به درد آمد وسوخت.
    ‏أن قدر سوخت که احساس کردم بوی سوختگی اش تمام دنیا را برداشته و به زودی جهانیان از دل سوختگی من باخبر خواهند شد. مادر آینه تمام نمای زندگی و سرنوشت آتی من بود. فکر می کردم این دلشکستگی و بیداد همچون میراث خانوادگی ، به زودی به من خواهد رسید و من یکی از نسلهای سوخته این زنجیره ناگسستنی ام. می دانستم هیچ راه گریزی از آن نیست و باید با جان و دلم این شکت خوردکی موروثی را بپذیرم و در برابر سرنوشت خویش تسلیم شوم. همان طورکه پدرم دستهایش را بالا گرفته بود و مادرم سر تعظیمش را فرود آورده بود!

    پایان فصل چهار

  6. Top | #6



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    شماره عضویت
    65433
    محل سکونت
    خیلی دور،خیلی نزدیک
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    مورد پسند : 53,253 بار در 23,388 پست
    میزان امتیاز
    618

    پیش فرض

    فصل پنجم

    دراتاقی که مادر در اختیارم قرار داده است روی تخت لمیده و به نقطه نامعلومی زل زده ام. هیچ احساس خوشایندی ته دلم نمی جوشد و مرا به وجد نمی آورد. دچار حالت کسالت آمیز‏ی شده ام که باعث تکدر خاطرم می شود. فکر می کنم ازدرودیوارخانه غم فوران می زند ومن زیر هجوم و ریزش تند باران غم،خودم را بی سرپناه و سرگردان می بینم.گاهی رگبار اندوه چنان شدت می گیردکه شلاق واربر تن و روح من می کوبد و بر جراحات و آلام من می افزاید،جانم را به لبم می رساند.گاهی نگاهم را از آن نقطه نامرئی پس می گیرم وبه گوشه وکنار اتاقم می دوزم.
    ‏دو تابلوکه منظره پاییز و غروب دریا را به نمایش می گذاشت، روی دیوار روبرو میخ شده.کمی آن طرف تر،کنارکمد دیواری ،یک میز توالت کوچک قرار داردکه گوشه آینه اش پریده و روی میز توالت پر است از انواع واقسام رژلب و عطر وکرم پودر ولاکهای رنگارنگ. قفسه کوچکی ازکتاب هم بالای تخت قرار داردکه تمامشان رمان هستند وبیشترشان از نویسندگان خارجی. کف اتاق قالیچه کوچکی پهن است که یوسف و زلیخا را در تاروپود رنگینش به ‏تصویر کشیده است. از تابلوها و میز
    ‏توالت و قفسه کتابها و قالیچه که بگذریم»،اتاق حال و هوای دم کرده و خفه ای داردکه هر آن نفسم را پس می زند. تنها دریچع اتاق که روبه تراس بازمی شود،گاهی به وسوسه ام می انداز که ازجا برخیزم وآن را بگشایم تا هوای تازه ای به داخل اتاقی بخزد. اما با احساس که بی شباهت به تنبلی و رخوت نیست، بی هیچ تکانی در جای خود تکیه می زنم و به گرفتگی رگهای تنم می اندیشم که باعث سستی کلافه کننده ام شده است.گاهی بی هیچ غرضی به مادرمی اندیشم که چطوراین همه سال، تنها دراین خانه عمرش را تلف کرده و حق دارد که از سرنوشت و تقدیرش شاکی و معترض باشد. اما درعین حال، بیشتر سعی می کنم به پدر فکرکنم و به اینکه در حال حاضرکجاست و آیا به من فکرمی کند یا نه؟ خیلی دوست دارم بفهمم چه کار می کند و با تقدیر بدفرجام خویش چگونه کنار آمده است. دو هفته ای می شود که ازآن روزبارانی وداع گذشته و معلوم نیست قلب پریشان و ناآرامش را درکدام نقطه ازاین کره خاکی، به آسودگی و راحتی خیال رسانده است.
    صدای مادر را می شنوم. «آیدا، عزیزم، اگر خواب نیستی بیا پایین. سوزی جان آمده اندکه تو را ببینند.»
    ‏اوه سوزی جان! تا به حال این خانم محترم را ندیده ام ، ‏اما می توانم حدس بزنم که چه تیپ و خصوصیاتی دارد. لابد یک خانم سی و چند ساله کمر باریک است که ازبس به خودش رژیم غذایی داده، پوست صورتش شل و آویزان شده و دورچشمهایش-که حتمأ درشت و سیاه می باشد - چند چین عمیق افتاده است. مطمئنم او هم پیراهن بدون أستین وکوتاه تا بالای زانو به تن دارد و پالتو پوستی را هم انداخته به روی خودش تا برهنگیهایش را ازگزند سرمای پاییزی بپوشاند.
    ‏با نوعی احساس بی حوصلگی و سستی از روی تخت آمدم پایین. از کشاله ران تا پشت کمرم کوفته بود. روبه روی میز توالت که می ایستم خودم ازدیدن چهره بی روح و رنگ پریده ام متحیر می شوم. با همان کسالت و تنبلی، برس را برمی دارم و به موهایم می کشم ودرهمان حال نگاهم به زن و مردی می افتاکه بازوبه بازوی هم دارند. مرد یقه پیراهنش بازاست و با تعجب به دوربین چشم دوخته است. هر دو لبخند بر لب دارند. به نظر می رسد تصویر دو هنرپیشه در یکی از صحنه های فیلمی است که من ندیده ام. ‏موهایم را ازپشت سرجمع می کنم و باکش می بندم. نگاه بی تفاوتی به ردیف کرم پودرو وژلب و عطر و لاک می اندازم وراه می افتم. همان رگ منقبض شده کشاله رانم تیر می کشم. یک آن برمی گردم که روی تخت بیفتم و خودم را به خواب بزنم، اما بعد منصرف می شوم.
    ‏این آشنایی و برخورد، دیر یا زود صورت می گرفت و من هیچ نمی توانستم جلوی این رویارویی را بگیرم. از اتاق که آمدم بیرون ، نفس بلندی می کشم تا اگردستخوش هیجانات ناخوشایندی شده ام، بتوانم بر آن فائق آیم و ظاهر خوسرد و بی اعتنایی برای خود بیافرینم. نفسم در فضای ریه هایم می پیچد و بعد به شکل بازدمی خفیف از حلقم بیرون می زند.کمی نامطمئن و متزلزل ازپله ها می روم پایین. اگر رگ کشاله رانم نگرفته بود، به طورحتم طبیعی ترمی توانستم رفتارکنم.
    ‏به سالن پذیرایی که پا می گزارم، بی اعتنا به گرفتگی عضله رانم ، نگاهی ازسر کنجکاوی و تعجب به مهمان مادرم می اندازم. برخلاف تصورم من بیست و چند ساله ای بودکه چشمان ریزقهوه ای وهیکل درشت و چاقی داشت که هیچ تناسبی با آن صورت ریزه میزه و بچگانه نداشت. مثل این ‏بودکه عکس یک دختربچه ده دوازده ساله را چسبانده باشند به نیم تنه یک آدم درشت هیکل و بدقواره واین خیلی خنده داربه نظر می رسد! مواظب بودم که مبادا ازسر تمسخر لبخند بزنم ومهمان مادرم را برنجانم.
    ‏وقتی لبهای ماتیک زده اش به گونه رنگ پریده ام چسبید، نگاهم به مادر افتادکه با حالتی تفرعن آمیز گوشه ای ایستاده بود ونطق میکرد: «ماشاءالله آیدا جان برای خودش خانمی شده! باورنمی کنی آخرین بارکه دیدمش، هم سن نازیلا شما بود!» سوزی سر تا پاپم را برانداز کرد. من نگاهم به کبودیهای تصنعی پشت پلکهایش بودکه به شکل سایه روشن تا خط ابروانش کشیده شده بود.
    ‏«واقعأ که دختر زیبا و پری چهره ایست! اعتراف می کنم که تا به حال دختری با این همه وجاهت و طنازی ندیده بودم!» ومن فقط لبخند می زنم و چیزی نمی گویم. می دانستم که می بایست در چواب تمجید و اظهار لطف او چیزی بگویم، اما در آن لحظه حیچ جمله تقدیر أمیزی به ذهنم خطورنکرد. حتی همان لبخند ساختگی را نیزبه زوربه روی لب نشاندم تا یک وقت فکر فکندکه دختری بی نزاکت هستم. مادر امدادگرشد و هردو نفرمان را دعوت به نشستن کرد. سوزی یکریز حرف می زد، ولی من چندان به حرفش گوش نمی دادم و مدام در این اندیشه بودم که چطوربا این فاصله سنی، بین او و مادرم دوستی عمیق ایجاد شده!مادربه آشپزخانه می رود و با سینی قهوه وکیک سیب برمیگردد.
    ‏«وای سوزی جان، نمی دانی آ یدا چه دختر نازنینی امت! فقط حیف که خیلی کم حرف وبی جنب و جوش است و همیشه دلش می خواهد توی لاک خودش باشد! خیلی سعی کردم توی این دو هغته تغییری در روحیه اش ایجاد کنم، ولی موفق نبودم. طبیعت سرد و غیرقابل نفوذی دارد و به این راحتیها تحت تأثیرکسی قرار نمی گیرد. از ثبات اخلاقی شگفت انگیزی برخورد ار است که مرا به یاد پدرش می اندارد! او هم به همین اندازه ساکت و سرد و بی تفاوت بود، البته فقط نسبت به پیرامون زندگی خودش والا درمورد زندگی آدمهای دیگر بسیار پر احساس و صاحبنظرمی شد.»
    ‏احساس می کنم دوباره فرصتی برای تحقیر پدر به مادر داده شده و او هم ازاین فرصت نهایت استفاده را می برد. سوزی خانم که مدام لبخند می زند وسایه حای پشت پلکهایش چین چین می شود، صاف روی مبل می نشیند و میان خنده هایش می گوید:«یعنی می خواهی بگویی شوهر سابقت هم مثل آیدا با این سکوت پر رمز و رازش آدم تودل برو و دوست داشتنی ای بوده؟» به گمانم مادر از حرفهای ناخوشایند دوستش دلگیرشد، چرا که چینی به ابروانش انداخت وکمی بعد با لحن آزرده ای گفت: «پدر آیدا هرگزنتوانست دل کسی را به دست بیارود و دراین مورد هیچ وجه اشتراکی با آیدا ندارد. او با خصوصیات منحصربه فرد خود، آدم منزوی و گوشه گیری بود که اطرافیانش با دیدن چهره زمخت و بی حس و حالش دچارکسالت شدید روحی و روانی می شدند. اما آیدا با این زیبایی خیره کننده و برق جادویی چشمانش ، آدم را به وجد می آورد و ناخوداگاه مسرور و مفرح می سازد. من که به داشتن چنین دختری به خودم افتخار می کنم.»
    ‏سوزی پالتوی خزدارش راکه روی زانوانش انداخته بود، برهی دارد و روی مبل کناردستش می گذارد. همراه با نیم نگاهی به من می گوید: «جدأ که در مورد آیدا سخنی به گزاف نگفته ای! من که درهمین برخورد اول، شیفته شخصیت قابل ستایش این دختر شده ام. هرچند که اومُهرخاموش برلب زده و حتی نگاه زیبایش را نیز ازما دریغ می کند!» سعی می کنم این کنایه ظریف اورا نشنیده بگیرم و هیح تغییری را درحالت ظاهری یهوه ام نمایان نسازم. حال که با همین لبان خاموش و ظاهری بی تفاوت ومرد می توانتم در قلبهایشان رسوخ کنم ، دیگرچه لزومی داشت سخنی بگویم یاکمی ازآن حالت خشکی و بی روحی خارج شوم.
    «ازآقا شادمهریه خبرسوزی؟کسالتشان رفع شد؟»
    «ای... بهتر شده. هرچه دکترها به او میگویندکار با رنگ برای سلامتی ات مضراست، مگربه خرجش می رود. مدام رنگ می برد توی گلویش و سرفه می کند و با سرفه های مکررش اعحصاب آدم را متشنج می سازد. دکترش می گفت حساسیت تشدیدش به بوی رنگ، باعت یم نوع بیماری مزمن ریوی شده که ممکن است دردرازمدت، سلامتی اش را به خطر بیندارد، ولی اوکه گوشش به این حرفها بدهکارنیست. جان به جانش کنند از رنگ و قلم مو و بوم دل نمی کند.گاهی وقتها چنان سرش به کار خودش است که آدم حس می کند هیچ موجودیتی ندارد!بامن که هیچ، حتی با دخترش نازیلا هم نتوانسته هیچ نوع پیوند عاطفی برقرارکند. من که اصلآ به اوبه چشم شوهر نگاه نمی کنم وفکر میکنم یک موجود خنثی و بی حس وعاطفه درخانه من است که باید ازسر ترحم و شفقت برإیش غذا درست کنم ولباسهایش را بتونیم وانتظار هیچ نوع واکنشی را هم ازاو نداشته باشم. خودت که در جریان هستی چقدر روابطمان سرد و تیره است. ما درکنارهم زندگی مسالمت آمیزی را پیشه کرده ایم که فکر می کنم به نفع هردونفرمان است!نه اوکاری به کارمن دارد و نه من به دنیای عجیب و غریب او سرک می کشم!خودم خوب می دانم که آخر قصه ما به کجا کشیده می شود.»
    ‏انگار مادر هم می دانست آخر قصه زندگی سوزی به کجا کشیده می شود، چرا که به جای کنجکاوی کردن، لبخند بی تفاوتی بر لب نشاند و فقط سری تکان داد.
    ‏شنیدن حرفهایشان بی اندازه از حوصله من خارج بود. هیچ دلم نمی خواست به آن حرفهاش بی سر و ته وکم اهمیت توجهی نشان دهم. توی دلم خدا خدا می کنم که سوزی از نشستن زیادی و پرچانگی اش خسته شود و عزم رفتن کندکه عاقبت این انتظار بعد از دو ساعت به وقوع پیوست
    «بیشتر می ماندی سوزی جان!»
    «نه، باید بروم. نازیلا را سپردم دست مادرم. سر راه باید میوه و سبزی هم بخرم. خیلی دلم می خواهد تو و آیدا جان را برای شام دعوت کنم!» «من و آیدا هم خیلی دلمان می خواهد یک شام مهمان خانه شما باشیم، مگرنه آیداجان؟ »
    ‏خپلی بی معنی به نظر می رسد که مادرم از طرف من نسبت به مهمان شدن ابراز علا‏قه وشوق می کرد. وقتی نگاه سوزی بر چهره من افتاد، با حالت دلسرد کننده ای لب پایین را دادم جلو و شانه هایم را اندا ختم بالا. مادربه تعجیل، برای اینکه بی نزاکتی دخترش را پوشانده باشدی با خنده اب مصنوعی گفت: «تو فقط تاریخش را مشخص کن، غصه آمدنش را نخور.»
    ‏سوزی با دلخوری نگاهی به من انداخت. انگار هنوز منتظر پاسخ من بود و من با لجاجت بیشتری ازاو روگردانم. پالتوی بلندخزدارش راکه می پوشید، خطاب به مادرگفت: «ازشریف خبری نشد؟» متوجه دستپاچگی مادرشدم که یک آن نگاهش به من افتاد و بعد با همان حالت پریشان و هول گفت: «سه هفته ای هست که از او بی خبره! سابقه نداشت ‏این همه وقت از او بی خبر بمانم. دوستش، احمد، می گفت برای کاری به سفر رفته ، اما اینکه کجا رفته به من چیزی نگفت !»
    «فکر نمی کنی در رابطه با همان موضوع... منظورم اینست که تحت تعقیب پلیس باشد!»
    ‏یک بار دیگر نگاه گریزان مادر از دام نگاه خیره و کنجکاو من جست. «نمی دانم، ولی شریف آن قدر زرنگ و باهوش است که خودش را گیر پلیس نندازد!»‏«امیدوارم که این طور باشد! خب دیگر من باید بروم، خداحافظ.»و دستش را پیش أورد وبا همان لبخند ملیح گفت:«ازدیدنت خوشحال شدم آیدا ‏، به امید دیدار.» دستم با ملایمت توی دست او فشرده شد، اما ذهنم درگیر چند سوال بود که درچشمانم برق می زد. شریف؟ یعنی این مردکیست؟ چه نقشی در زندگی مادرم دارد؟ چرا تحت تعقیب پلیس است؟ چرا...

    پایان فصل پنجم

  7. Top | #7



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    شماره عضویت
    65433
    محل سکونت
    خیلی دور،خیلی نزدیک
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    مورد پسند : 53,253 بار در 23,388 پست
    میزان امتیاز
    618

    پیش فرض

    فصل ششم

    نگاهم به درختان *** وعور توی حیاط است.گاهی حواسم می رود پیش گنجشگ یا کلاغ سیاهی که برلب حوض نشسته وبه آب درون آن ث~ می زنا.. دچار احماس غریب وکنکی شده ام که به مرز ناخوشایندی ته دلم ذق ذق می زند. خودم هم نمی دانم این همه دلگیری وکدورت ازکجا مثل یک غده چرکین از روی قلبم یر درآورده و ذیشه های سیاهنی را درتمام سلولهای تنم دوانده ونفیم را می برد. باد پاییزی شاخه های درخت توت را در هم می پیچاند ودرخت کاج را می وقصاند.
    ‏توی اتاقم نشسته ام و پشت پنجره ، پرنده نگاهم را به سوی حیاط به پروازدرأورده و فکرمی کنم. دیشب علامت سوالی که یک هعته تمام ذهن مرا مشغول کرده بود و من جروت نداشتم راجع به آن با مادرم سخنی بگویم ، بر من مکشوف شد. بعد ازشام بودکه با شنیدن صدای زنگ ، من و مادربا تعجب نگاهی به هم انداختیم. در طول یک ماهی که من درکنار مادرم زندگی می کردم، به غیر از سوزی،کسی به دیدار مان نیامده بود.
    «یعنی چه کسی ممکن است باشد»
    ‏به نظر می رسید مادرهم به اندازه من شگفت زده شدع و انتظار أمدن ‏کسی را نمی کشد، اما در عین حال حرکاتش آمیخته با نوعی دستپاچگی و حالات عصبی برد. ازجا بلند شد ودرحالی که اشپزخانه را به قصد جواب دادن به آ یفون ترک می کردی با صدای بلندگفت: «خودم میز ‏را جمع می کنم آ یدا!»
    ‏نگاهی به بشقاب دست نخورده مادراندا ختم و بعد ازجا بلند شدم. در حال بستن پیش بند به خودم بودم که مادر سرآسیمه و آشفته پا به درون آشپزخانه گذاشت. به قدری مضطرب و نگران به نظر می رسیدکه دلم را به تشویش اند اخت.
    »أتفاقی أفتاده مأدر؟»
    ‏دستش روی قلبش بود و رنگ چهره اش مهتابی شده بود. «نه... فقط... این ظرفها را ولش کن... هرچه سریع تر برو توی اتاقت و تا زمانی که من بهت خبر ندادم، نیا بیرون !» و هم زمان یکی از بشقابها را پرت کرد توی ظرفشویی و فشاری بر بازوانم وارد کرد.
    ‏گیج و متحیرگفتم: «‏ولی آخه برای چی مادر؟»
    ‏در حالی که مرا به سمت بیرون از آشپزخانه هل می داد گفت:«بعدا برایت توضیح میدهم.. خواهش می کنم قدری عجله کن. نمی خواهم او امشب تو را ببیند آیدا»
    ‏«کی مادر؟ چه کسی قرار است مرا نبیند؟ چرا واضح حرف نمی زنید... مادر.»
    ‏«خواهش می کنم برو توی اتدقت أیدا، خواهشی می کنم!»
    ‏لحن تضرع آمیز مادر وادارم کرد که به جای هرگونه پرسشی خودم را به اتاقم برسانم و منتظر بمانم که مادر خودش و به وقتش همه چیز را برای من شرح دهد. هنوزدر را پشت سر خود نبسته بودم که صدای
    ‏مادرکه انگار کسی را مخاطب فرار داده بود نظر مرا به سوی خودش جلب کرد.
    «سلام عزیزم. خوش آمدی. این همه وقت کجا بردی که خبری ازت نبود!؟»
    ‏متعاقب آن، صدای زمخت و خشن مردی امدکه گفت: «جای دوری نبودم. داشتم با پلیس موش وگربه بازی درمی آوردم. وای، چه خوشگل شده ای پروین! اگر بدانی چقدر دل تنگت شده بودم!»
    ‏مادر کمی معذب و شرمگین پاسخ داد: «من هم همین طور. ببینم، شام خورده ای!»
    ‏و مخاطبش با وقاحت تمام جواب داد: «شام نمی خواهم، أماده ام که تو را بخررم...»
    ‏و صدای مادرکه بم ونامفهوم شده برد. «یواشی ترشریف، خفه ام کردی! این چه وضع خوشو بش کردن است!؟»
    ‏وصدابا همان وقاحت چند لحظه قبلش گفت: «بدجوری هوای تو زده بود به سرم ! ببینم تو چی؟دلتنگ من نبودی؟اصلأ یادت به من بودکه چقدر می خواهمت؟»
    ‏«هیس، تورا به خدا یواش تر شریف!»
    «یواشی تر برای چی؟ اینجا که کسی نیستَ»
    «درست، ولی این دلیل نمی شودکه..»
    «داری نازمی کنی، آره؟ خبلی خب امشب ازآن شهاست که هر چقدر نازکنی، خریدارم.»
    ‏احساس می کردم هر أن شی ء نوک تیزی را در قلبم فرو می کنند و نزدیک که از سوزش آن، صدای فریادم به هوا بلند شود. در را آرام و ‏بی صدا پشت سر خود بستم و خزیدم روی تخت. یکهو احساس کردم قلبم به قدری سنگین شده که نز‏دیک است ازنفس بیفتم.گریه می کردم. هق هقم را بی صدا میان انگشتان مرتعشم خفه کردم وسرم را زدم به دیوار. چه حقیقت کریه و زشتی پیش چشمانمن برملاشده بود!کاش این پرده سیاه و ننگین هرگزازپیش چشمان من به کنار نمی رفت. مادربا چه رذالتی خودش رابه دست یک مرد بیگانه سپرده بود! چطورمی تو انست نقش یک معشرقه را برای یک مرد پست و حقیر بازی کند!؟
    ‏برای چندمین بار ازشدت عصبانیت سرم را زدم به دیوار. فکر اینکه مادر مرد بیگانه ای را در حریم زندگی خویش راه داده و با او روابط ناشروع و پنهانی دارد، داشت دیوانه ام می کرد. بیچاره پدرکه در تمام سالهای بعد ازطلاق، هرگز زنی را در خلوت و تنهایی خویش شریک نکرده بود. او همیشه و در هر زمان مراقب حریم زندگی اش بودکه مبادا حضور مزاحم کسی آن را مورد تهدید قراردهد. ودرمقابل، مادر چه راحت و فارغ بال با غریبه ای هم آشیان شده بود. واقعأ که تاسف بر انگیزو ناراحت کننده بود. همچنان که می گریستم وگهگاهی سرم را می زدم به دیوار، دردل نسبت به آن موجود مزاحم وکثیف احساس تنفر و کینه شدید می کردم.ولی بیشتراز آن نسبت به اعمال ناشایست وقبیح مادر سرشکسته و منزجر بودم.
    ‏تا صبح حتی یک لحظه هم چشمهایم را برهم نگذاشتم. ذهنم به قدری آشغته و تخریب شده بودکه یک دم نمی گذاشت آرام بگیرم و آسوده باش. تمام شب از فکر رذالت و پستی مادرو آن مردک غریبه داشتم به جنون کشیده می شدم. دلم می خواست شهامت این را پیدا می کردم که از اتاقم بروم بیرون واین خانه را روی سرشان خراب کنم وبه آتش بکشم. دلم ‏می خواست با دستهاو خودم، چشمهاش بی حیای مادرم را ‏ازکاسه در بیاورم و با دستهای خودم آن مرد نکبت و هوسران را خفه کنم! اما خوب می دانستم که هرگز جرئت و شهامت این کار را پیدا نخواهم کرد. باید گوشه تختم، در خودم مچاله می شدم و از شرم و حقارت به خود می بیچیدم و دم نمی زدم. حالا می فهمیدم چرا مادرم، مادرش را به آسایشگاه سالمندان فرستاده بود. چرإ که نمی خواست موجود مزاحمی مانع از اعمال غلط و گنهکارانه اش شود. نمی خواست آزادی کذب و هوسهای آ تشینش را فدای پیرزن بیمار و غرغرویی کندکه عمرش را کرده و پایش لب گوربود.بیچاره مادربزرگ!
    ‏شریف، آن مرد فانجیب و بی شرافت، بعد ازگذراندن یک شب کابوس بار سیاه، صبح روز بعد از خانه زد بیرون. مادرصدایم زد ومن که انگار از قفس تنگ و بی اکسیژنی خلاص شده بودم درازشدم روی تخت و چشمان سوزناک و خواب ألودم را برهم گذاشتم و به خواب رفتم.
    ***
    ‏«آیدا، عزیزم... آیدا، تاکی می خواهی خودت را توی اتاق زندانی کنی!؟ بیا بیرون... باید در مورد شریف با تو حرف بزنم.»
    صدای مادراز پشت در اتاق بلند شده است ومن بی آنکه اهمیتی بدهم، در جای خود بی تحرک می مانم و نگاهم را از آن سوی پنجره پس نمی گیرم. صدای معترض و بی حوصله اش دوباره درگوشهایم مثل میخ فرو می رود. «اوه آیدا، تو اول باید به حرفهای من گوش کنی و بعد به قضاوت بنشینی! درست نیست که یک طرفه به قاضی بروی و راضی برگردی. شاید از نظر تو، من زن خوارو حقیری باشم که دل به هوا و هوس مردی بیگا نه سپرده. اما عزیزم، باورکن منخودم هم از دست خودم به ‏تنگ آمدهام و حالم ازخودم به هم می خورد!. خواهش می کنم در را بازکن آیدا... خواهش می کنم. تو بایدبه حرفهای من گوش کنی»
    ‏آهی می کشم و فکر می کنم زنها در طول تاریخ همیشه برای اثبات بی گناهی و معصومیت شان گریسته اند.کاش مادرم می فهمید که باگریه ها و لحن تضرع آمیزش تا چه حد مرا نسبت به خودش منزجر ترمی سازد.
    «آیدا، می دانم که با من قهری... می دانم که به خودت حق می دهی با مادرت با کینه وسردی رفتارکنی،ولی... ولی آیدا، عزیزم... آن طورها هم که فکر می کنی من زن ناپاک و هرزه ای نیستم! باورکن راست می گویم... راست می گویم آیدا»
    ‏کلاغی داشت از روی لبه حرف حوض پرمی کشید. بادی نمی وزید و درخت کاج دیگر نمی رقصید.گوشه آسمان از غروب دلگیر پاییزی لکه دارشده بود.یک دسته گنجشک رو به سوی آسمان سرخ در حال پروازند. دستی روی پنجره می کشم. دوباره صدای خواهش مادر می آید: « ‏آیدا... آیدا تو را به خدا در را بازکن. تر را به خدا، آیدا.»


    پایان فصل ششم

  8. Top | #8



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    شماره عضویت
    65433
    محل سکونت
    خیلی دور،خیلی نزدیک
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    مورد پسند : 53,253 بار در 23,388 پست
    میزان امتیاز
    618

    پیش فرض

    فصل هفتم

    ‏«شریف برادر ناتنی سوزان است. سه سال پیش، وقتی مادر بزرگت را به خانه سالمندان بردم، با او آشنا شدم. او هم مادر پیر و مفلوجش را آورده بود که تحت مراقبت قرار گیرد. یکروز بارانی بود. من ایستاده بودم سر خیابان و منتظر تاکسی بودم تا شاید ازخیس شدن زیر باران تند نجات یابم که اتومبیل شریف جلوی پای من ترمز کرد و خیلی محترمانه از من خواست که سوار شوم تا مرا به مقصد برساند. اولش کمی این پا و آن پا کردم، ولی بعدتصمیم گرفتم سوار شرم. در طرل راه کمی با هم در مورد زندگی مان حرف زدیم و من متوجه شدم که اوهم تنها زندگی می کند. وقتی مرا به خانه ام رساند، آدرس و وشماره تلفن خواهرش را دادکه اگر کاری با او داشتم با خواهرش در میان بگذارم. دو هفته بعد، بعد ازکلی تردید و دودلی ، شماره منزل خواهرش راگرفتم و خودم را به او معرفی کردم. انگار از قبلی در مورد من با خواهرش صحبت کرده بود، چرا که سوزی درهمان تماس اول چنان با من گرم گرفت که برای خودم نیز باور نکردنی بود. من و سوزان رفت و آمدمان را با هم آغازکردیم و به زودی پیوند دوستی محکمی بین من واو ایجاد شد و شریف این رشته محبت را به خودش نیز ‏متصل ساخت و توانت با توجه ها و ابراز علاقه اش پا به حریم زندگی من بگذارد. من زن تنها و بی همدمی بودم و دلم می خواست کسی را داشته باشم که بتوانم به او تکیه کنم. کسی که گهگاهی دست نوازشی بر سرم بکشد و دوستم بدارد.
    شریف آدم بدی به نظرنمی رسید، فقط نمی دانستم چرا همیشه خدا از این شهر به آن شهر در رفت و آمد است و به چه کاری مشغول است. تا اینکه از زیر زبان سوزان کشیدم و فهمیدم برادرش در یک باند بزرگ قاچاق کارمی کند. البته دانستن این حقیقت نتوانست خللی در روابط من و سوزان وشریف ایجاد کند، چرا که فکر می کردم کار شریف چندان آهمیتی برای من ندارد. هرچه زمان می گذشت، وابستگی عاطفی من به شریف بیشتر و بیشتر می شد. او هم طوری رفتار می کرد که انگار عاشق و دیوانه من است. اما هر بارکه حرف ازدواج را پیش می کشیدم، با آوردن دلایل پوچ واهی از موضوع فرار و بحث ازدواج را به زمان دیگری موکو‏ل می کرد. درعین حال،روابطمان به قدری نزدیک برد که هر آن ممکن بود بچه دار شومو ننگی تازه بر پیشانی ام بزند!
    در دیدارهای بعدی، وقتی به طور جدی حرف ازدواج را به میان کشیدم و به شدت در موردروابطمان به او تذکر دادم، به خشونت متوسل شد و مرا به بادکتک گرفت. طوری سیاه و کبودم کرده بودکه تا یک هفته نتوانستم ازخانه بیرون بروم! سوزان هم نتوانست کاری برای من بکند، چرا که هیچ نفوذی روی رفتارهای برادرش نداشت. شریف هر وقت دلش می خواست و اراده می کر، از وجود من کامروا می شد و من نمی توانستم مانع ازکامیابیهایش شوم، چرا که به طور احمقانه ای عاشقش بودم و در برابر او سرمپرده حقیری بیش نبودم وکاری جز اطاعت ازمن ساخته نبود.
    ‏سه سال تمام به امید ازدواج، حلقه عشق کثیف او را به گوشهایم آویختم ودم نزدم. وحالا توشاید حق داشته باقی که ازمن متنفرباشی وبا من حرف نزنی. شاید اولین باراست که اعتراف می کنم بزرگ ترین اشتباه زندگی ام ، جدایی وطلاق ازپدرت بود!. نمی دانی درطی این سالها چقدربه خاطر این شکست و اشتباه جبران ناپذیر زجرکشیدم و متحمل درد و اندوه و حسرت شدم و به روی خود نیاوردم. من دلم می خواست زن آزاد وبی قید وبندی باشم که هیچ کس نتواند به من امر ونهی کند و اشتباها تم را به رویم بیاورد وچشمم را به روی واقعیتها بگشاید. من دلم می خواست با چشمهای بسته، در تاریکی و سیاهی غلت بزنم و مست و مد‏هوش و بی تفاوت زندگی کنم. اوه آیدا، نمی دانی چقدر ازدست خودم درمانده ام! از طرفی از دست شریف وکارهایش به تنگ آمده ام واز آن عشق هوس آلود جز پشیمانی و حسرت چیزی برایم باقی نمانده و از طرفی هم نمی توانم خودم را ازشرش خلاص کنم. مثل مارخوش خط و خالی توی زندگی ام چمبره زده وهیچ معلوم نیست تکلیف من با اوچه می شود!»
    ‏مادرکه به گریه افتاد سری از روی تأسف تکان دادم و پرسیدم: «چرا نمی خواستی او مرا بیند؟. مگر به او نگفته بودی که قبلا ازدواج کرده و بچه ای هم داری؟»‏مادربا پشت دستش اشکهایش را پاک کرد. خط چشمش خیس شده و تا پشت پلکهایش را سیاه کرده بود. «چرا، وقتی برای اولین باربه او پیشنهاد ازدواج دادم همه چیز را برایش گفتم، اما آن موقع نمی دانستم که تو پیش من می آیی و قرار است با من زندگی کنی !»
    ‏نمی دانم چرا بعد ازشنیدن این حرفها عصبانی شدم وگفتم: «خیلی مضحک و مسخره به نظر می رسد! اینجا مگر خانه شما نیست؟ پس چه ‏لزومی دارد ازاو اجازه بگیریدکه...»
    ‏مادر هم با لحنی عصبی وناراحت گفت: «موضوع اجازه و این حرفها نیست. شریف آدم بداخلاق و کم حوصله ایست و فقط کافیت حدس بزند که من مو ضوع آمدن تو را از او مخفی نگه داشته ام، آن وقت...»
    ‏این بارمن پریدم وسط حرفهایشی.«چه کارمی خواهد بکند!؟ اضلأ چرا باید از واکنشی او بترسید؟!چرا به او اجازه می دهیدکه تا این حد روی زندگی شما نفوذ داشت باشد، هان؟ا مادرمن فکر می کنم شما گرفتار یک احساس احمقانه وکاذب شده اید که رهایی از آن برایتان تقریبأ غیرممکن به نظر می رسد! بهتر است هرچه زودتر در مورد زندگی تان تصمیم جدی بگیرید، چرا که من هیچ دوست ندازم زیر سقف خانه ای زندگی کنم که مردی مثل شریف به آن آمد و شد می کند و اجازه دارد که...» و باقی حرفهایم را قورت دادم و سکوت کردم.
    ‏مادر ازگوشه چشم نگاهم کرد. حالت نگاهش شبیه بچه هایی بود که مورد مرزنش پدر یا مادرشان قرإر گرفته اند و همراه با ظاهری معصوم و مظلوما نه سعی دارند که دلی را به دست بیاورند و به حالشان متاثر شوند. خواستم ازجا برخیزم که گفت: «تو حق داری آیدا. من بیش ازحد درمورد خودم اجحاف کرده ام. شاید،هرگز ‏نبایستی به شریف اجازه می دادم سایه نحسش را روی خانه و زندگی من بیفکند! من هر زمان که میخواستم و اراده می کردم می تو انستم وجود مزاحم او را از سر زندگی خودم کم کنم، اما هرگز نخواستم به طور جدی در مورد رابطه ام با او تجدیدنظر کنم و تصمیم درستی بگیرم. تو راست می گو یی، او حق نداردکه...»
    ‏«ببینید مادر، من دلم نمی خواهد این حرفها را به خاحلر دل من بر زبان بیاوریدو ته دلتان هنوز نسبت به آن مرد احاس علاقه کنیه. دلم ‏می خواحد فقط به خاطر خودتان بنشینید و با خودتان صادق باشید و تصمیم درستی بگیرید. حیف است که جوانی تان را به پای مردی بریزید که لایق شما نیست. من این مرد را ندیده ام، ولی مطمئنم که نیتی جز سوءاستغاده کردن از شما ندارد. اگر دیر بجنبید، ممکن است تا خرخده شما را به فساد و تباهی بکشاند وبعدهم راحت و بی خیال پا از زندگی تان بکشد بیرون!»
    ‏مادر لحظه ای هاج و واج نگاهم کرد و من هم تا آنجا که می تو اسنتم جدیت و قاطعیت را چاشنی نگاهم کردم و او را متأثر ساختم. پلکهای سیاه شده مادر پایین افتاد. مژگان کوتاهش در اثر خیس شدن به هم چسبیده بود. وقتی دوباره پلکهایش بالا رفت، ناراحتی رقیقی را در نی نی چشمان سیاهش دیدم که آدم را به رقت می انداخت. انگاربرای اولین باردرطی این سه سال، حقیقتی راکه مدام از آن در حال گریز بود، چون پتک بر سرش فرود آورده و باعث شده بودم که دنیا پیش چشمانش تیره وتار شود. وقتی دیدم دوباره شب چشمانش بارانی شد، دستم را روی دستش کذاشتم و با لحن پرعاطفه ای گفتم:«مادر، خودتان هم می دانیدکه با این مرد به هیچ کجا نمی رسید. پس بیخود خودتان را فریب مدهید و بیشتر باعث تباحی زندگی نان نشوید. این مرد نمی تواند هیچ آسیبی به شما بر ساند. بیهوده از اودرذهن خودتان غول نسازید و مدام تلقین نکنید که نمی توانید حریف او شوید. شما اگر بخواهید، می تو انید همه چیز را عوض کنید!»
    ‏مادردستش را روی پیشانی اش گذاشت و بعد دست مرا به لبهایش برد و بوسید. با صدای خفه ای گفت: «معذرت می خو اهم که تو را نگران کرده ام. من هرگز مادر خوبی برای تو نبرده ام.»
    ‏با دست دیگرم موهایش را نوازش کردم و با لبخند گفتم:«بعد از این ‏می تو انید مادر خوبی برای من باشید، فقط کافیست اراده کنید مادر. حالا اشکهایتان را پاک کنیدء خواهش می کنم.» و دستهایم را به دورگردنش حلقه کردم وسرم را به سرش چسباندم. مجبورشد اشکهایش را مهارکند و نگاهش را در روشنایی چشمان من غرق کند و لبخندبزند.
    « ‏مادر، اگر ‏پدربرگشت،کاری می کنم که دوباره زیریک سقف دورهم جمع شویم»
    «پارت هرگز راضی نمی شود دوباره به سوی من برگردد.»
    « غصه نخورید مادرء من رگ خواب پدر را خوب بلدم. فقط کافیست چشمانم را خمار کنم، أن وقت اگردنیا را هم ازاو بخواهم با سه شماره به زیر پای من می اندازد! »
    ‏مادر با لبخندگفت: «تا به حال چند دفعه به این کلکمتوسل شده ای ناقلا؟»
    ‏با خنده گفتم: «هزار بار، نه، چه می گویم؟ ده هزار بار... پدرهمیشه ستلیم بی چون وچرای خواسته من بوده.»
    ‏«واگر پدرت برنگشت؟»
    ‏یکهوگر دستهایم از دورکردن مادر شل شد ونگاهم به نقطه ای نامعلوم مات ماند. راستی اگر پدر هرگز برنگردد! اوه، خدای من، دلم میخواهد گریه کنم.


    فصل هشتم
    قسمت 1

    «مادر حالا نمی شود ازمهمانی امشب صرف نظر کنیم؟»
    ‏«اوه نه عزیزم. سوزی خیلی در این مورد حساس است. ثأنی او با شریف در مورد تو صحبت کرده و شریف قول داده که خودش را به مهمانی امشب برساند تا... »
    ‏«مگر قرار نشد دیگ به شریف فکر نکنید و راهتان را از هم جدا کنید!؟»
    ‏مادر درحالی که رژ پخش شد لبهایش را با دستمال کاغذی پاک می کرد،گفت: ‏«چرا، ولی هب... به هر حال باید مقدمهای برای این جدایی بچینم یا نه؟ شاید شریف با دیدن تو، به حالت قهر و ناراحتی بخواهد که خودش راهش را ازمن جدا کند.»
    ‏مداد خط لب را روی میز توالت سر اندم وگفتم: «نمی شود من نیایم مادر؟»
    ‏مادر از توی آینه نگاهم کرد. «عزیزم، این قدر خودت را به خاطر یک مهمانی ساده عذاب نده. سوزی فوق العاده پرحرارت و شیرین سخن است. بهت قول می دهم که اگر با او گرم بگیری، شیفته اش کی شوی !»

    پایان صفحه49

  9. Top | #9



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    شماره عضویت
    65433
    محل سکونت
    خیلی دور،خیلی نزدیک
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    مورد پسند : 53,253 بار در 23,388 پست
    میزان امتیاز
    618

    پیش فرض

    فصل هشتم
    قسمت دوم
    بعد ابر پنکیک را روی صورتش کشید.
    ‏فکرکردم حق با اوست و بهتر است به جای بهانه آوردن، خودم را برای رفتن آماده می کردم. به هر حال گریزش از این مهمانی و آشنایی با شریف نبود. مادرکه نگاه مبهوت مرا به خودش ازآ ینه دید، همراه با تبسمی که لبان گل بهی اش را مثل یک غنچه بازدر وقت صبحگاحی بازکرده بود کنت: پس معطل چی هستی دخترم؟ وسایل آ رایش هر چی خواستی اینجا هست هرچی مم کم داشتی یا نپسندیدی، یادداشت کن تا برایت تهیه کنم. البته اگرمارکشان را هم ذکر کنی بهتراست.
    ‏مداد خط لب را توی دمان شیری که چند مداد دیگررا در خودش جای داده بود گذاشتم و با لحن بی تفاوتی گفتم: متشکرم مامان، من به لوازم آرایش احتیاج ندارم
    ‏کوشه لبان مادر دوباره باز شد. البته که احتیاج نداری. دختری به ماهی و زیبا یی توکه مخلوق آرایشگرماهرو بی همتا ییست، حتمأ به این رنگ و روغنها احتاج ندارد
    ‏از این تمجید مادر احساس خود پسندی در دلم غنج زد و همراه با با نگاه تفرعن آمیزگفتم: اپس اشکالی ندارد که لباس ساده ای هم بپوشم؟ وبا تعقیب نگاه شوق آمیز مادراز جا برخاستم و از اتاقش بیرون رفتم. پولیور سپیدی را با شلوار کتان مشکی هماهنگ کرده پوشیدم´و کلاه بافتنی سپیدی را کشیدم روی سرم. نیم ساعت بعد که دوشادوش مادر از خانه بیرون آمدیم به اوگفتم: چرا با اتومبیل نمی رویم مادر حیف نیست اتومبیل به این گرانقیمتی توی پارکینگ خانه خاک بخورد و آن وقت ما توی این هوای سرد، پیاده روی کنیم و منتظر تاکسی بمانیم
    ‏مادر درحالی که زیپ کیفش را می بست و پاشنه بلندکفش ساق بلندش

    را طوری روی زمین می کشید که تعادلتش به هم نریزد، لبخندزنان گفت: «ان اتومبیل متعلق به شریف است. یک کمی اشکال فنی پیداکرده که هنوز فرصتنی را پیدا نکرده به تعمیر کار نشانش بدهد. اتفاقأ من با آن اتومبیل خاطرات زیبا و خوشی دارم که هر وقت به یادشان می افتم حالی به حالی می شوم!»
    ‏بند کیف کوچکم را روی شانه ام جابه جا کردم وبا ترشرو یی گفتم: جدی ؟ متلأ چه خاطره ای؟»
    ‏آن اوایل، شریف زیاد مرا با خودش به این طرف و آن طرف می برد. می رفتیم شمال، اصنهان، تبریز. دستش را به این سو رو آن سو تکان داد. «این ور، آن ور...» خندید. «همه جا. وای چه روزهایی بود!» دستش را جلوی دهانش گذاشت. چشمانش حالت شهلایی به خود گرفت.
    ‏دلم می گیرد.احساص می کنم دریچه قلیم به قفه سینه ام فشار میاورد: ما در... خواهش می کنم کمی خودتان راکنترل کنید متوجه لحن معترض می شد و دستش را از جلوی دهانش برداشت. برق سرور آمیز چشمانش خاموش گشت ولبهایش قد یک خط باریک شد
    ‏ببینید مادر، این طورکه من می بینم مثل اینکه شما نمی تواید. فکراو را از سرتان دور بریز ید!»
    ‏ازلحن ملاحت آمیزش دستپاچه شد نه عزیزم، این طور فکر نکن راستش یرای یک لحظه از یادم رفت که

    ‏تیزو برنده حرفیایش را قیچی می کردم. همین دیگر، به جای تمرین فراموشی مدام تجدید خاطره می کنید. امروز جلوی میز توالت...، یادتان نیست؟» بعد با تقلید صدا و لحن اوگفتم: ببین آیدا جان، این رزلب خوش رنگ را شریف برایم ازدهلی آورده. اوه آیدا، این عطر گرانبها را

    می بینی؟ شرپف از پاریس برایم کادو آورده« و بعد با لحن خودم ادامه دادم: «و باز حالا که صحبت از اتومبیل شد، شما دچاراحساس شدید که با عرض معذرت باید بگویم بسیار هم چندش آور است. و روی از او برگرداندم و سعی کردم حواسم را بدهم به آسمان پرلک ر پیس بالای سرم ودرختان پاییز زده حاشیه خیابانها.
    ‏مادر بیهوده می کوشید خودش و احسا سی را که بدان دچار شده بود توجیه کند. ‏آ یدا جان. به خاطر احسا سی گذرا و پوچ که نباید این قدر خودت را ناراحت کنی و از دست من دلگیرشوی. فراموش کردن کسی که سه سال تمام با لحظه لحظه های زندگی ام درآمیخته، نمی تواند کار سهل و راحتی باشد، این طور نیست
    ‏نگاهم به یک دسته کلاغ بود که به سمت افق در حال پرواز بودند. چطور راحت و آسان توانستیدد پدرم را از خاطر ببرید.، ولی نمی ترانید شریف را فراموش کنید وازذهنتان دور بریزید! خودم مترجه لحن سرد و متعصبم بودم.


    ‏انگار.ازاین همه سردی و رخوت لحن آ زرده من دلش گرفت، چرا که با لحنی غمگین گفت: توهمیشه دوست داری مرا محکوم کنی وازاین کار انگارخیلی هم لذت می بری! ببین آیدا تواز دل من خبر نداری، خمان طور که من نمی دانم چی توی دل تو می گذرد فکرکردی فراموشی کردن پدرت کار راحتی بود؟ نه. شاید باورنکنی اگر بگویم خپلی برایم گران تمام شد و هنوزم که هنوزاست از یادگار هایی که مربوط به او می شود، نمی توانم بگریزم و هر وقت که به یاد او می افتم، احساسی می کنم قلبم ریش ریش می شود.گمان نکن من زن بی عار و بی غیرتی هستم که هر وقت بخواهم می توانم کسی را فراموش کنم و هیچ اثری هم ازاو درذهنم باقی نگذارم!
    برگشتم و نگاه فیلسوف مآبانه ای به سویش انداختم وهمراه با لبخندی استهزاء گفتم «فک نمی کنم شریف استحقاقش را داشته باشد که نتوانید به راحتی یاد او را در ذهن خودتان پایمال کنید شما طوری رفتارمی کنید من خیال می کنم با دست پیش می کشید و با پا پس می زنید

    ‏مادرازگوشه چشم نگاهم کرد و چیزی نگفت. من راضی و خندان از حرفهایی که زده پودم نفس بلندی کشیدم و هر درگوشه خیابان ایستا دیم. یک تاکسی چلوی پایمال ترمز کر‏د. مادرگفت: «نارمک، دربست.» و سوار شدیم. هر دوگوسه یکی از پنجره های عقب تاکسی را به اشغال خودمان درأ وردیم. سعی می کر‏دم تا أئجا که ممکن است به مادرکم محلی کنم. انگار فهمیده بود خیال لجبازی با او را دارم. گهگاهی برمی گشت و نگاهم می کرد و من اهمیتی نمی دادم و همچنان حواسم را داده بودم به آدمها و خیابانها یی که پا سرعت پنجاه کیلومتر در ساعت از پیش چشمائم می گذشتند. بعد از پنج دقیقه صدایش را شنیدم که میگفت آ یدا... آیدا خواهش می کنم ازمن نخواه که یکی دو روزه همه چیز را پا شریف تمام کنم خودت خوب می دانی که نمی شود و امر محا لیست! از تو می خواهم په من فرصتی بدهی که پتو انم او را فراموشی کنم، باشد؟» و من کیفم را باز کردم و تظاهر می کردم که دنبال چیزی می گردم واو دوباره گفت: باشد؟ و چه لحن خواهشی الود و پرتمنایی داشت! از این همه اصرار مادر، دلم سوراخ سوراح شد. فکرکردم آدمی مثل شریف، هیچ ارزشی راندارد که مادر تااین حد به خاطرش به استیصال و تمنا بیفتد و خودش را در برابرمن خوار و خفیف کند. من اگر جای مادرم بودم، یاد چنین آدم لااپالی و پستی را دد زباله دان فراموشی می رپختم و تا این حد خودم را به خاطرش حقیر و کوچگ نمی کردم به قدری با تاثر و تاسفم برگشتم و

    نگاهش کر‏دم که سرش را پایین اند اخت. غبقبش چسبید به سینه اش که نمی دانم چه طوردر آن هوای پرسوز و سرد زیر تور پیراهن مشکی اش نچاییده بود.
    ‏دوباوه با حالت دادخواهانه ای دلم را چزاند و مجبور شدم با لحنی پرشفقت و مهر آمیز بگویم: این قدر خودتان را ناراحت نکنید مادر! بالاخره موفق می شوید که عشق شریف را از قلبتان بریزید بیرون، شما به اندازه کاافی فرمت دارید، فقط خواهش می کنم این فرصت را برای فراموشی اوبه کار بگیرید. نه برای ترمیم بافتهای زخمی و آسیب دیدن خیال خام آن، باشد مادر؟به تلافی لحن دوستانه و محبت آمیز من سرش را بالا کرد و شب خیس نگاهش را به آفتاب نگاه من بخشید و لبخند زد.

    پایان فصل هشتم

  10. Top | #10



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    شماره عضویت
    65433
    محل سکونت
    خیلی دور،خیلی نزدیک
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    مورد پسند : 53,253 بار در 23,388 پست
    میزان امتیاز
    618

    پیش فرض

    فصل نهم
    سوزی خودش در را به روی مان باز می کند. دختربچه تپلی گوشتالویی هم به او آویزان است. سوزی رو به دختر بچه زیباروی دوست داشتنی اش میگوید: به خانمها سلام کردی نازیلاجان. ‏مادر نیشگو نی ازلپهای گوشتی نازیلا می گیرد با خنده میگوید: معلومه که سلام کرده. نازیلاجان برای خودش خانمی شده.چشمان تیله ای دخترک به چشمان من می چرخد. طفلی نتوانست مرا به خاطر بیاورد. به رویش که لبخندمی زنم، سرش را پشت سر مادرش پنهان میکند مادرش او را تنگ برسییه اش می چسباند ومی گوید ‏خاله آیدا ست عزیزم
    ‏مادر گربه حنایی رنگی راکه پشت تنه درخت بید نشته بورد و دمش را لیس می کشید نشانش می دهد و می.پرسد: آن گربه را نگاه کن. فک می کنی چرا خودش را لیس می زند؟»
    ‏سوزی میگوید ‏طفلی گشنه اش شده، دارد خودش را مزه مز ‏ه می کند. و می خندد. ماد رهم می خندد.. نازیلا فقط نگاه می کند و من سرم را کج می کنم.
    ‏مادر می گو ید: مامان خانمت که اشتباد کرد نازیلاجان حالا می خوام
    ببینم تو چه جو ابی داری بدهی عزیزم
    ‏مادرش دست فرو می کند توی موهای فر و پف نازیلاو با خنده می گوید: گربه را ولش کن یروین. برویم توهوا سرد است می ترسم با این لبامی نازک و لختی مریض شوی به راه می افتیم.
    ‏من نگاهم به گربه حنایی رنگ یشت تنه درخت بید بود که هنوز داشت خودش را می لیسید. نگاه تیله ای دخترک هم به گربه بود و مادر داشت می گفت: «خدا را شکر من سرمایی نیستم. خودت که می دانی چقدر پوست کلفتم و می توانم این سرمای شدید را تحمل کنم. بینم شریف که هنوز نیامده»
    ‏نه، حالا حالاها تا آمدن شریف وقت هست. خهلی دلم می خواست روزبه را هم دعوت می کردم.»
    ‏«حب دعوتش میکردی
    ‏نمیشد اگر شریف امشب نبود می تو انستم بدون دردسر دعوتش کنم، ولی با وجود شریف می ترسم گندش بالا بیاید
    ‏مگر شادمهر نیست؟
    ‏«نه رفته کاشان تاسری به مادر پیرش بزند. فرصت خیلی خوبی بودکه روزبه هم می آمد. در این چند وقت هیچ نشد که یک دل سیر کنار هم باشم. آخرین بارکه پیش هم بودیم خانه شما بود.»
    ‏من که نمی داسنتم روزبه کیست و چه رابطه ای با سوزان دارد، ترجیح دادم نسبت به آن کفتگو بی توجه و بی طرف باقی بمانم. خانه سوزان یک خانه قدیمی بازسازی شده بود که شیک و با سلیقه مبله شده بود. سوزان، نازیلا را روی مبل کناردست من می گذارد و به اشپزخانه می رود. برمی گردم و نگاه دوستانه ای به نازیلا می اندازم. انگشت شصتش را توی
    دهانش کرده به می مکید. فکرمی کنم برای برقراری رابطه با یک دختر بسیار خجالتی آدم ناشی و بی حوصله ای هستم. مادر و سوزی هنوز دا شتند در مورد کسی که من نمی شناختم، یعتی روزبه، حرف می زدند و بخت می کردند نمی دانم مادر از سوزی چه سوالی در رابطه با او پرسیده که سوزی از توی اسپزخانه با صدای بلند می گوید: نه روزبه هیچ این طوری نیست. اگر زنش را می خواست که بهش خیانت نمی کرد! مثل من، اگر شادمهر مرد مورد علاقه من بود که حاظر نمی شدم پای مرد دیگری را در زندگی ام بگشایم
    ‏مادرپا روی پا می اندارد و صاف تکیه می زند به مبل. آخرکارتان به کجا می رسد؟ تو با داشتن شوهر اوبا داشتن زن بچه!؟» بعد مدتی کمی به طرف من متمایل می کند و نگاه گذرایی به سوی من می اندارد. سوزی باسینی نسکافه برمی گردد ودرحالی که سرتکان می دهد می گوید: «خودم هم نمی دانم. فعلآکه دلمان را به همین دیدارهای پنهانی خوش کرده ایم. شادمهر روزبه را در یکی از مهمانیها دیده و فکرمی کنم پیش خودش حدسهایی هم زده البته شاد مهر به قدری درگیرکار خودش است و چنان بی تفاوت نشان می دهدکه آدم خیال می کند اصلآ نباید او را داخل آدم به حساب آورد. خدا را شکر نقاشی، همه فکر و ذهن او را به خودش مشغول کرده و چندان حواسش به اتفاقات پیرامونش نیست که اگر بود، لابد حساسیتی نشان میداد. ناگهان متوجه بهت من شد و دست پاچه می گوید ببخشید آیدا جان، هیچ حواسم نبودکه نسکافه را بهت تعارف کنم، باید ببخشی

    ‏با وجود اینکه سعی می کنم به روی چهره به ظاهر معصومش لبخند بزنم، موفق نمی شدم. برعکس نگاهم حالت خصمانه ای به خود میگیرد
    که اگر زیادی خودش را درگیر نگاهم می کرد چه بسا از آن همه خصم و خشم در امان نمی ماند. مادر نگاهش مدام به چرخش عقربه های ساعت است. خوب می توانم احساس او را درکش و قوسی این لحظه های کشنده دیدار درک کنم. سعی می کنم ابر های تیره و سیاه نفرت و غضب ر با خورشید گرمای دخترک از روی دلم پس بزنم وعصبانی نشوم. نگاهم که به او می افتاد نگاهش راکه روی چهره من خیمه زده است، می دزدد. سعی می کنم حرفهای بی محتوا و پوچ مادرو سوزی را نشنوم. نازیلا نسبت به لبخندهای مکررش هچ واکنشی نشان نمی دهد
    ‏حوصله ام سر می رود. نگاهم روی تابلو هایی که بر روی چند دیوار میخ شده بود رژه می رود. همه در قابهای سلطنتی می درخشیدند. دلم از دیدن تصاویر زنانه و پررمز و رازتابلوها به شوق می آید. نفهمیدم چطور ناگهان می پرم وسط حرفهایشان و می گویم: «این تا بلوهای نقاشی کار استاد شادمهراست!؟»
    ‏نگاه کوتاه و معنا داری بین مادروسوزی رد وبدل می شود سوزی پقی می زند زیر خنده. «کاراستاد شادمهر!.؟ نه عزیزم، استاد شادمهر هزار سال دیگر هم نمی تواند چنین تابلوحایی از خودش آرائه بدهد یعنی چه؟ چطوری به خودش اجازه می دهد. با چنین لحن تحقیر آمیزی در مورد کار همسرش اظهارنظر کند؟ وقتی دید با چشمان گشااد و متعجب نگاهش می کنم، با پس مانده ای ازهمان خنده پر استهزاء در اداهه می گوید اگر علاقمند به دیدن کارهای استاد شادمهر هستی، می توانی به اتاق کارش بروی آن تا بلوهای با ارزشی و زیبا را از نزدیک ببینی.ا»

    ‏به عمد روی کلمات استاد شادمهر» و«باارزش» و«زیبا ‏تاکید می کردم می خواست با علا‏قه مد نشان دان فی دم ء به نحوی می زدم تری
    ذوقش ا ازجا بلند می شوم وبا چهره ای مصمم ونگاهی نافذ می گویم: اگر اتاق کارشان را نشانم بدهید، ممنون می شوم
    ‏سوزی با تردید نگاهی به مادر می انادازد. انگارداشت ازاو چاره جویی می کردا مادر پیام نگاه ار را دریا فت. به یاری اش می شتابد و رو به من می گوید: فکر می کنم زیاد به فکر هدر رفتن وقت گرابهایت نیستی دخترم چانه ام را می دهم بالا و با لحن قاطع و مسری می گویم: »حالا که قرار است وقتم اینجا به هدر بر ود، ترجیح می دهم به این طریق باشد.»
    ‏یک لحظه احساس کردم جواب دندان شکن من نزدیک است مادر و سوزی را به خشم بیاورد که دیدم سوزی با حفظ آداب میزبانی و با تظاهر به خو نگرمی ازجا برخاست وبا لبخندی بی رنگ و روگفت: «اگر مایل به دیدنشان باشی، منظورم دیدن کار های شادمهراست، می توانم تورا به اتاق کارش راهنمایی کنم.» من رو به نگاه وارفته مادر لبخند فاتحانه ای زدم و دنبال سوزی به حرکت درآمدم.
    ‏اتات کارا ستاد شادمهردر طبقه زمرین خانه قرار داشت، در فضایی مسدود و تاریک و تنگ نمی دانم چرا فکر می کردم اتاق کار یک نقاش باید فضایی دلباز ورویایی باشد جایی که آدم به هر سویش که بنگرد احساس شاعرانه ای پیدا کند و احساساتش را با تلفیق رنگها به روی بوم بریزد و دیگران را با دیدن اثر بدیع و جالب توجه خویش به وجد بیاورد. کنجکاوی ام باعث شد که نتوانم جلوی زبانم را بگیرم و همان کورکه با اکراه ونگاهی بی رغبت و اکراه آمیز آن زیر زمین پست و متروک را از نظر می گذراندم،گفتم: واقعأ آقای شادمهر توی این زیرزمین کار می کنندا؟»
    ‏صدای بی روح.و خشن سوزان را از پشت سرم شنیدم: همین جا هم از سرش زیادی است صدا امیخته با نفرت و کینه جویانه ای بود که بوی
    کدورت وانزجار تعفن زده ای را با خوش می پراکند
    ‏چرخی زدم وگفتم: هپچ جای مناسبی برای خلق یک اثر هنری نیست! استاد شادمهر چطور می توانند توی این محیط بسته و خفقان آوردوام بیاورند!؟» برگشتم و نگاه متعجم را به سویش انداختم و او تظاهر کرد که متوجه نگاه پرسشگرمن نشده است و باکفتن کاری با من نداری بی اعتنا یی اش را نسبت به نگاه متعجب من تکمیل کرد. من هم باید طورق وانمود می کردم که او مترجه ناراحتی من از بی تفاوتی اش نشود. نگاهم به تابلوی رز زرد بود زیر تابلو، با خط بسیار ریزی یادداشتی حلکاکی شده بود که از آن فاصله نتوانستم نوشته را بخوانم.
    ‏<<نه، از لطفتان ممنون.» نگاهش نکردم، زیرا نمی خواستم آثار آزردگی را زیر پوست چهره اش ببینم.

    ‏اوکه رفت نفس راحتی کشیدم و ناخواسته لبخند زدم. با کنجکاوی خودم را به تابلوی رز زر. رساندم و چشمانم را برای خواندن آن نوشته تنگ کر ‏دم. نوشته شده بود: این رز زرد ر ا ‏تقدیم می کنم به تو که جعبه مداد رنگی قلبت پر از زردی نفرت است با صدای بلند نوشته را با خودم تکرارکردم. مطمئن نیستم این رز زرد را به همسرش تقدیم کرده باشد، اما حدس دیگری هم نمی توانم بزنم. تا به حال استاد را ندیده بودم و با طرز فکر و روحیاتش هم هیچ اشنایی نداشتم، وگرنه می تو انستم با اطمینان خاطر بگویم که ضمیر آن نوشته غم انگیز به چه کسی برمی گردد فقط پیش خودم تو انستم احتمال بدهم که مدنظرش همسرش بوده سوزان زنی که به او وفا نداشت ودل به عشق مرد دیگری داده بود. البته مطمئن نیستم که استاد شادمهر از بی وفایها و خیانتهای همسرش باخبر باشد که اگر باخبر بود، به قول سوزی باید حساسیتی
    نشان می داد که چه می داند، شاید با همین رز زرد خواسته صدای فریاد اعتراض آمیز خودش را به گوش ناشنوای همسرش برساند و او را به شنیدن شکوه ها وگله هایش دعوتت کند.
    ‏پوزخندی می زنم و به یاد حرفهای سوزی می افتم که به مادرمی گفت: اگر شاد مهر مرد مورد علاه من بود هرگز حاظر نمی شدم پای مرد دیگری را به زندگی ام بکشانم دلم به حال استاد شادمهر سوخت. به سوی تابلوی دیگری رفتم تا بلوچشمه خشکیده ای را نشان می دهد و ترکهای عمیق زمین تشنه ای که ریشه های یک درخت بید از بین ترکهایش بیرون زده بود. زیر أن تابلوهم با خط ریزی نوشته شده بود: دل من ترک ترک، نپاش رو زخم دل نمک. بار دیگرنگاهم را از ریشه درخت بید می کنم واز ترکهای زمین می گذرم تا به چشمه خشکیده می رسم. حال غم انگبزی به آدم دست می دهد. تصویر به قدری زنده و ترکیب رنگهای زرد و قهوه ای به قدری حالب و واقعی است که آدم خیال می کند واقعأ روبه روی یک چشمه خشکیده ایستاده و با حسرت ترکهای زمین را میشمارد
    ‏تابلوی بعدی چند پرنده را نشان می دادکه مشغول دانه چیدن از زمینی هستندکه صیادی برایشان دام پهن کرده در آن سوتر، از پشت تنه یک درخت ء دستی بندی را می کشد که نشان می دهد شکارچی ای در کمین آن پرنده های ساده و از همه جا بی خبر است. این تابلو هم به قدری واقعی جلوه می کندکه آدم دلش میخواهد پرنده ها را از دامی که برایشان گسترده بودند پر بدهد وشکارچی را در راه رسیدن به هدفش ناکام بگذارد

    ‏چند تابلوی دیگر هم که به نوع خودشان بی نظیر و قابل تعمق بودند مثلأ تصویر یک ادم برفی که کلاغی داشت یکی ز چشمان دکمه ای اش را درمی آورد. یا تابلوی ی لانه پرنده ای که جوجه های تاره از
    تخم درآمده اش گربه حنایی رنگی را به سوی خودکشانده بودند. با دیدن گربه حنایی، ناخواسته متبسم شدم و یاد گربه توی حیاط افتادم که مادر درباره آن با نازیلا حرفی زده بود. خیلی شبیه آن گربه بود. شاید استاد شادمهر، آن گربه را همیشه دور و بر حیاط خانه اش می بیند و روی بوم نقاشی اش به تصویر کشیده به هر حال از اینکه نمی توانتم آن گربه فضول و شکم گنده را از دزدیدن آن جوجه های معصوم منصرف کنم آهی کشیدم وبه سوی تابلوی بعدی رفتم.
    ‏نیم ساعت، وشاید هم کمی بیشتر، از ورودم به زیرزمین می گذشت و من هنوز سرگرم تماشای تا بلوهای زیبا و تماشایی استاد شادمهربودم. در عجب بودم که با اینهمه کار حای قشنک و فوق العاده، چطور هنوز نتوانسته برای خودش اسم و رسمی به هم بزند و مشهور شود! شنیده بودم که بیشتر نقاشها علاقه ای به شهرت و بزرگ نمایی ندارند و فقط بعد از مرگشان است که کشف می شوند و مورد تقدیر وستایش قرار می گیرند چند دقیقه ای را نیز صرف تماشای تابله های نیمه کاره استاد کردم. بیشتر تابلوها وشاید تمام ده .دوازده تابلو یی که نصفه و نیمه مانده بودند، از چهره آدمها بود. تابلو یی که پیشانی آدمی را با یکی از چشمهایش نشان می داد و دیگر هیچ. تابلو یی دیگرکه موهای پریشان زنی را به تحریر کشیده بود. وهمین طور تا بلوهای دیگر که ناتمام مانده بودند به نظر می رسید ازناتمام گذاشتن ان تابلوها هیچ تعمدی نبوده. اما نفهمیدم چرا نتوانسته یا نخواسته این تابلوها را تکمیل کند
    ‏برگشته و یکی یکی تابلوها را برای بار دوم از نظرگذراندم و جلوی تابلوی زمین ترک برداشته متوقف می شدم. احساس که در این تابلویه من می دهد آمیخته با نوعی یأس و حرمان شدید است. به خصوحی ریشه
    در آمده درخت بیدکه شاخه های خشکیده اش را جمع کرده و با حالتی مضرع آمیز، انگار که زل زده برد به آدم!
    ‏صدای سوزی را می شنیدم: آیداجان، تو هنوزاینجایی؟ازهمان جایی که ایستاده بودم برگشتم و نگاهش کردم. دستهایش را چلیپا روی هم قرار داده بود وبه طرف من می آمد. «آقا شریف آمده. دلم می خواهد هرچه زودتر شما را به هم اشنا کنم!»

    ‏نکگاهم را دوباره به درخت بید می دوزم ودردل می گویم: می خواهم هزار سال دیگر هم با او اشنا نشوم
    ‏آیداء عزیزم، نمی خواهی ازاین تا بلوهای شاهکاردل بکنی؟ا»
    ‏چه زن بی ذوقی و کج سلیقه ایست شاید. نسبت به کارهای هنری همسرش، احساس حسادت می کند واین حسادت را به طور علنی بروزمی دهد تا ته قلبش از زخم کینه و نفرت متعفن شود!
    ‏آیدا...!؟«
    ‏باید چیزی می گفتم. نمی خواستم فکرکند.که خودم را دررابطه با این اشنایی بی تفاوت نشان می دهم. «این تابلو ها به قدری واقعی هستند که انگار دارند با آدم حرف می زنند! شما به کدام یک ازاین تابلو ها علاقه مندید سوزی خانم؟»

    ‏سوزی داشت ناخن مانیکور شده دستش را می جوید. این حرکت به نظرکمی عصبی می آمد، لحنش نیز بوی غریبی می داد. هیچ کدامشان، برعکس از تمامشان متنفرم!.» از این همه صراحت و تندی کلامش به حیرت افتادم و نگاه متعجبم را به دیده اش دورختم. رویش را برگرداند و گفت:بهتراست برویم تا از نزدیک با اقا شریف اشنا شوی.» و چند قدم از من فاصله گرفت
    انگار چاره ای نبود و باید می رفتم، ولی عجیب بودکه نمی تو انستم از تابلو ها دل بکنم! آن طورکه از بین راه برگشته و نگاه مشتاقم را باردیگر به آنها دوختم صدای معترض سوزان که برای چندمین بار بلند شد، مجبورم کرد برای رفتن تصمیم جدی بگیرم.
    ‏«آیدا، واقعأ با این علاقه عجیبت داری عصبانی ام می کنی خوهش می کنم دل ازاین تابلوها بکن وبا من بیا.»
    پایان فصل نهم

+ ارسال موضوع جدید
صفحه 1 از 6 123 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •