انتخاب رنگ سبز انتخاب رنگ آبی انتخاب رنگ قرمز انتخاب رنگ نارنجی
خوراک آر اس اس

  آخرین ارسالات انجمن

تبلیغات ایران پردیس
تبلیغات ایران پردیس تبلیغات ایران پردیس

+ ارسال موضوع جدید
صفحه 6 از 6 نخستنخست ... 456
نمایش نتایج: از 51 به 57 از 57

موضوع: رمان جذاب و خواندنی جاده تارا | مائو بنچی

  1. Top | #51



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    55.09
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,469
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    به عهده من
    -بهانه تراشیدن لازم نیست هر کاری کرده ای برای ما بوده فردا از راه میرسند فکرش را بکن که برایان چی خواهد گفت
    دنی احساس بیچارگی میکرد وقتی رایا حرف میزد لبخندی زورکی روی لبهایش کش میامد رایا ادامه داد:
    -هرچه باشد بدتر از این نخواهد شد
    دنی گفت:
    -بیچاره برایان خیلی ساده است
    رایا نگاهش کرد ارام تر از قبل بود دنی خانواده اش را دوست داشت این دنی بی نقاب بود چرا نمیدانست چه کار کند که مسائل خودش را از سر بگذراند فقط میدانست چه کار نباید بکنم هرچیزی که غریزه به او حکم میکرد شوهرش را میازرد
    اشک از چشم رایا میریخت و روی میز پخش میشد دست بلند نکرد که پاکشان کند امیدوار بود که دنی توی نوز ملایم اشکهای او را نبیند اما دنی امد و ارام کنارش ایستاد لیوان دست زنش را گرفت و دست برد لای موهای او
    -رایای بیچاره بیچاره رایا گریه نکن رایا
    با نرمای لبش اشک های صورت او را پاک کرد اما مگر تمام میشد
    -معذرت میخوام اصلا نمیخواستم گریه کنم
    -میدانم ادم گاهی اختیار از گف میدهد
    سعی کرد با نوازش حال او را جا بیاورد
    -دست خودم نبود دنی باید بروم دراز بکشم
    رفتند بالا رایا امیدوار بود که شوهرش از پیش او نرود دنی کنار او روی تخت نشست و ارام مثل کودکی او را اماده ی خواب کرد پلک های رایا سنگین شد
    دنی حوله اورد و خیس کرد و اشک های او را سترد بازویش را گرفت و گفت:
    -سعی کن بخوابی میدانی که من تو را واقعا میخواهم
    -میدانم دنی
    دنی هم خسته بود
    -بگیر بخواب
    نمیخواست بند لیفه را شل کند اما هرچه که باشد شوهرش به حساب میامد رایا روی تخت مریلین واین چشمهایش را بست و تنها مردی که توی زندگی اش میشناخت و به خود راه داده بود کنارش دراز کشید تا بار دیگر هوای شوهری برش دارد
    گرگ تصمیم گرفت به رایا بگوید که عازم ایرلند است اما تلفن روی پیغام گیرد بود دو به شک بود که پیغام بگذارد یا نه دم باجه تلفن فرودگاه کندی ایستاد و از خیرش گذشت نمیدانست به مریلین تلفن بزند یا نه اگر مریلین میگفت نیا که سنگ روی یخ میشد از دوبلین زنگ میزد میگفت که من اینجا هستم
    بلندگوی فرودگاه از مسافران خواست که سوار شوند حتی اگر میخواست هم حالا دیگر دیر بود که به زنش زنگ بزند
    از دنی خبری نشد روزماری نارحت بود او را به فرودگاه رساند توی خانه ای که اقامت داشت غیر از تلفن ای میل هم بود باید میدانست با ان خبر روزنامه چه کند باید از باری در نقش سرپرست خانواده ی خوشبخت دست برمیداشت چرا زنگ نزده رزماری با خودش میگفت که نمیتواند به این

  2. محل تبليغات شما    موزيک روز
     
  3. Top | #52



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    55.09
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,469
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    شکل ادامه دهد .
    دنی لینچ را اصلا نباید داخل آدم حساب کرد . هیچ کس نمی توانست این کار را بکند . چندین سال تمام دندان روی جگر گذاشت و پنهانی او را با رایا و دیگران از جمله اورلا کینگ دردو تحمل می کرد و گاهی به خانه ی خود می کشاندش . حتی وقتی با آن برنادت مثل جن ریخت روی هم ، باز هم با صبر و حوصله تحملش کرد . البته همیشه به او وفادار می ماند . اما این روزها از آن وضع هم خبری نبود .
    خوشحال بود که او را نجات نداده ، جانش در می رفت که بداند کی به دادشان رسیده . بیتردید زنی که ستون شایعات را می نوشت ، خبر داشت . قطعا رپرتاژ آگهی نبود . رزماری می دانست که دنی لینچ و بارنی مک کارتی از این بلا جان به در می برند . فقط نمی دانست باعث و بانی اش کی بوده .
    گرتی گفت :
    - فرانسیس می دانی ، یادت هست آن اول ها می گفتم جک نفهمد که می آیم این جا نظافت کنم ؟
    فرانسیس سولیوان گفت :
    - من هم به او نگفتم .
    - می دانم . اما الان وضع عوض شده . باید حتماً بداند که می آیم این جا . خیال می کند که از راه های دیگری در می آورم .
    فرانسیس ترسید و گفت :
    - اما خوب تا حالا که نیامده از من بپرسد .
    - اگر احیاناً آمد بدم نمی آید به او بگویی بابت کاری که می کنم پول می دهی .
    فرانسیس هم مثل خیلی از دوست و آشناهای گذتی دوست نداشت جک برنان دور و بر خانه ی او آفتابی شود .
    - خیلی خوب گرتی .
    - ممنونم فرانسیس . حالا باید بروم و به مریلین و پالی هم بگویم .
    مریلین دم باغچه ی جلویی بود . شلوار جین و تی شرت به تن داشت .
    - دوست ندارم مشکلاتم را سر تو آوار کنم .
    - عیبی ندارد . بگو ببینم . چه شده ؟
    مریلین توی حال و هوای جدیدی که پیدا کرده بود ، گرتی را راهنمایی می کرد که احمق نباشد و از حق و حقوق خودش دفاع کند ، چه معنی دارد که تن بدهد به کتک و حتی از بچه هایش دور باشد ، اما یک نگاه به قیافه ی تیپا خورده ی گرتی کفایت می کرد که این جور موعظه ها را به کلی فراموش کند .
    مریلین گفت :
    - این هفته به او بگویم خوب است . اگر اوضاع فرق کرد به من هم خبر بده .
    گرتی گفت :
    - مریلین خوش به حالت که هم شانس داری و هم قوی هستی . اما من از این جا رانده و از آنجا مانده ام .
    به ایستگاه اتوبوس آن طرف خیابان رفت . پالی کالاهان سومین نفری بود که باید خبردار می شد .
    رزماری پیش پای او ترمز کرد :
    - گرتی جایی می روی برسانمت ؟
    - می خواهم بروم پیش پالی کالاهان و پیغامی به او بدهم .
    - الان توی لندن است ، سه شنبه بر می گردد .
    - خوب خوشحالم که دیدمت . زحمت مرا کم کردی ، رزماری پیاده می روم خانه .
    - می دانی سیستم تلفن تازه ای اختراع کرده اند که می توانی برای او پیغام بگذاری .
    توی کلام او زنگی از تحقیر و فخرفروشی وجود داشت .
    - رزماری از دست من دلخوری ؟
    - نه حالم خوش نیست . ببخش اگر پاچه ات را گرفتم .
    - خیلی خوب . بی خیال شو . مشکل تو هم مرد است ؟
    - مشکل مرد ؟ سر در نمی آورم ؟
    - یعنی نمی دانی بین خواطرخواهایت به کدام دل ببندی ؟
    - نه بی قرارم . خودم هم نمی دانم چرا ، آن دوستت ، خانم خانما . با من حسابی سرسنگین شده . چرایش را نمی دانم . مگر من چه هیزم تری به او فروخته ام ؟
    - نمی دانم . من که فکر می کردم خیلی با هم بارانی باشید . رفته بودید سالن مُد .
    رزماری گفت :
    - آره رفتیم . ولی آخرین باری که با هم حرف زدیم همان شب بود .
    - مگر دلخور و یا حرفی پیش آمد ؟
    - نه اصلاً . خوش و سر حال مرا رساند دم خانه و من تعارف نکردم .
    - او که به این چیزها اهمیت نمی دهد .
    رزماری ماجرای آن شب را مرور کرد . دنی هم آمده بود . اما مریلین که نمی توانست سر در بیاورد ... خودش را جمع و جور کرد :
    - راست می گویی گرتی ، شاید هم خیالات برم داشته . راستی اوضاع خانه ات چطور است ؟
    - خوب است . ممنون .
    گرتی می دانست که رزماری علاقه ای به خانواده ی او ندارد .
    تلفن یک ریز زنگ می زد . آن که پشت خط بود انگار قبول نداشت که کسی خانه نیست .
    دنی خمیازه کشید :
    - تکنولوژی .
    رایا ریسه رفت :
    - هوبی گرین مادر مرده است ، لابد دنبال نمره ی تلفن خانه ی شیلامین است .
    - من قهوه را آماده می کنم . بگذار هر کس هست در خماری بماند .
    - خیلی خوب . خودت می دانی .
    رایا سر حال و قبراق شنید که نوار پیغامگیر برگشت به اول . خودش را حاضر می کرد که توی آب برود . صدای تب داری را توی پیغام گیر گرفت :
    « دنی اصلا برایم مهم نیست الان ساعت چند است یا رایا آنجاست . هر کس هم می خواهد باشد . گوشی را بردار . زود باش . این وضع اورژانسی است . من فینولا هستم . برنادت افتاده به خونریزی برده اندش بیمارستان . باید با من حرف بزنی . باید برگردی خانه . او تو را می خواهد . »
    رایا لباس پوشید و فوراً به آشپزخانه رفت . قهوه جوش را اماده کرد و دفتر راهنمای تلفن را برداشت و شماره ی آزانش های هواپیمایی را آورد و بدون هیچ توضیحی گذاشت جلوی دنی . باید همین الان راهی می شد . او هم نباید کوچکترین کاری می کرد که نرود .
    توی آینه خودش را دید . لبخندی به چهره داشت . فوراً آن نیم خند را هم کنار گذاشت . وقت بعضی فکرها نبود . اگر برنادت بچه را از دست می داد ، مشکل /انها رفع می شد .
    دنی مضطرب نگاهش کرد .
    رایا گفت :
    - چرا معطلی . لباس بپوش و راه بیفت . باید به هواپیما برسی .
    دنی بازوهای زنش را گرفت و محکم فشار داد و با صدای درهم شکسته ای گفت :
    - رایا مثل تو نه زنی آمده و نه می آید .
    - من هستم . تا هروقت که بخواهی برگردی . غیر از تو هیچ کس را به خلوت خود راه نمی دهم .
    مریلین رزماری را دیده بود که دم ایستگاه اتوبوس گرتی را سوار کرد . خوشحال شد که فرصتی دست نداد تا بیاید سراغ او . برایش سخت بود که دلخوری اش را پنهان کند . با خشم بیل می زد . نمی دانست که توی این مملکت کاتولیک کار کردن او را توی باغچه آن هم روز شنبه شکستن قانون می دانند یا نه . کولم بری به او اطمینان داده بود که کارش کار نیست و ورزش است . مگر نه اینکه فروشگاهها باز می مانند و مسابقات فوتبال برقرار است .
    ماشین دیگری دم در نگه داشت . حوصله ی کسی را نداشت . خیلی چیزها بود که حوصله شان را نداشت . عجیب بود . روزگاری فقط از یک چیز رو بر می گرداند . اما امروز که دیل را از ذهن خود دور می کرد حاضر نبود به شوهر بی مخ گرتی فکر کند ، یا به خواهر معتاد کولم یا دوست بی وفا ، رزماری .
    صدای در را شنید . حوله در دست خم شده بود که هیکل شوهرش را تشخیص داد . حوله را انداخت . دوید طرف او و داد زد :
    - گرگ ، گرگ .
    شوهرش اول از او کناره گرفت . چندین ماه سردی اثر خودش را گذاشته بود . پوزش خواهانه گفت :
    - امیدوارم کار اشتباهی نکرده باشم .... مریلین .
    - - گرگ !
    - می خواستم از فرودگاه زنگ بزنم . اما نشستم تا وقتش برسد . و از خواب بیدار شوی .
    - ایرادی ندارد .
    - نمی خواهم مزاحم بشوم ، یا وقتت را بگیرم . ... فقط می خواستم دو سه روزی اینجا باشم .
    مریلین با دهان باز نگاهش کرد ، چه کرده بود با او ؟ این چه سردی ای بود که در رابطه شان ایجاد شده ؟ یعنی حالا هم برای دیدن او آمده باید عذر خواهی کند :
    - گرگ ! خیلی خوشحالم کردی که امدی !
    - جداً ؟
    - البته . چرا آن جا ایستاده ای . مگر ما زن و شوهر نیستیم ؟ اقلاً مرا بگیر توی بغلت!
    گرگ اصلاً باورش نمی شد . دست ها را حلقه کرد دور شانه های همسرش .
    برنامه های ساعت حرکت اتوبوس آنجا بود و رایا تصمیم گرفت که بچه ها با اتوبوس صبح رو بیایند . به شیلا زنگ زد :
    - می تونی بچه ها را به یک زبانی خر کنی و سریع بفرستی بیایند ؟ فردا برایت توضیح می دهم .
    شیلا اوضاع اضطراری را می شناخت و از زنگ صدای رایا فهمید خبری شده .
    - اتفاق بدی نیفتاده ؟
    - نه فقط کمی پیچیده است . دنی امشب باید برود و دوست دارم با بچه ها خداحافظی کند .
    - چی بگویم ؟
    - بگو برنامه عوض شده ، همین .

  4. Top | #53



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    55.09
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,469
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    -این کار را میکنم ولی دلم نمیاید انی لیچ و شون مین را از هم جدا کنم
    -پدر، انی هستم باورم نمشود خانم مین میگفت شما میخواهید امشب برگردید
    -اره شازده خانم اگر برگردی خیلی خوب میشود
    -ولی پدر چرا چرا؟
    -شازده خانم اگر ببینمت همه یخبر ها را بهت میگم
    -ما میرویم پیک نیک و امشب برمیگردیم قرار بود فردا هم برویم مانهاتان حالا هم که همه چیز عوض شد
    -اره عزیزم همین طور است
    -با ماان حرفت شده؟بیرون کرده؟
    -نه عزیزدم من و مادرت خیلی هم خوشیم همین امشب میخواهیم با شما حرف بزنیم همین
    -خیلی خوب
    دنی گفت:
    -معذرت میخواهم که داستان دل انگیزتان را خراب کردم
    -چه داستان دل انگیزی؟تو هم که قدیمی فکر میکنی
    -شرمنده
    گوشی را گذاشت
    توی اتوبوس انی و برایان سعی کردند ماجرا را حلاجی کنند
    برایان گفت:
    -حتما میخواهد برگردد خانه و ما را هم ببرد
    -نه خنگ خدا ما را که نمیکشند انجا این جرفها را تحویل ما بدهند
    انی غر میزد پیک نیک باحال دم دریاچه را از دست داده بودند شون هم کلی ابغوره گرفت و گفت که میخواهی سراغ هوبی گرین بروی
    برایان پرسید:
    -پس برای چی ما را خواستند؟
    -ورشکت شده مگر نمیدانی؟
    برایان پیروزمندانه گفت:
    -من که گفته بودم
    -نه تو نمیگفتی از فینولا نقل قول میکردی و حرف های او را نوشخوار میکردی
    برایان سری تکان داد و گفت:
    -به زودی میفهمیمی
    وقتی ااز اتوبوس پیاده شدند هوبی گربن منتظرشان بود:
    -مادرتان از من خواست بیایم استقبال و برسانتمات به تودور درایو
    انی گفت:
    -مطمئنی که نیامده ای ادم ربایی کنی؟
    -خوشحالم ککه باز میبینمتان ولی جدی میگویم مادرتان گفت بیایم خوش گذشت؟
    سوار ماشین هوبی گرین شدند
    انی شانه اش را بالا انداخت:
    -فقط...ای ...بد نبود
    برایان تصمیم گرفت توضیحات بیشتری بدهد:
    -او و شون مین مثل شما دو تا اره حال ادم را به هم میزنید من که سر در نمی اورم ادم خفه میشود من نمیدانم چطور نفس میکشید !

  5. Top | #54



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    55.09
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,469
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    برنادت رنگش پریده بود :
    -مامان بگو ببینم چی گفت؟
    -گفت که خوب گوش کنم و حواسم جمع باشه همین امشب راه میافتد فردا هم اینجاست هیچ چیزی هم عوض نشده
    -گفت دوستم دارد یا نه؟
    -گفت هیچ چیز عوض نشده سه بار هم تکرار کرد
    -فکر میکنی چرا به جای این که بگوید دوستم دارد این حرف را زده؟
    -برای این که لابد زن قبلی اش پیش او بود و لابد میخواست به تو بگوید که اگر بچه را بیندازی که نمی اندازی فرقی نمیکند
    -باور میکنی مامان؟
    فینولا دون گفت:
    -بله خودم شنیدم سه بار هم تکرار کرد
    مونا مک کارتی گفت:
    -بارنی بشین باید حرف بزنیم
    بارنی شکوه کرد:
    -وقتی من میخواستم حرف بزنم که حرف نمیزدی
    -ان موقع نمیخواستم حالا میخوام کلی چیز ها عوض شده
    -مثلا؟
    -مثل ان ستون روسنامه
    -خوب گفتی که این سال ها چیزی کنار گذاشته ای و اماده ای که فداکاری کنی
    -ما به همچین نتیجه ای نرسیدیم انتظار نداشتم قضیه را بکشی به روزنامه ها
    طبق معمول با اطمینان حرف میزد اما توی وقار امروز او نیش فولادینی بود که بارنی چندان خوشش نیامد
    بارنی مک کارتی گفت:
    -مونا میدانی که بد روزگاری شده باید کمربند ها مان را سفت ببندیم و اعتماد از دست رفته ار برگردانیم
    -کار عاقلانه ای نکرده ای که قبل از وا کردن سنگ هامان خواسته ای اعتماد از دست رفته را برگردانی
    -ببین عزیزم لغز نخوان منظورت از واکندن سنگ چیست؟گفتی که پس اندازی داری که نجاتمان میدهد
    -نه من همچین حرفی نزدم
    بارنی وا رفت انگار مونا درباره ی طرح بافتنی حرف میزد یا نمایش مد خیریه
    -پس چه حرفی زدی؟
    -گفتم چیزی داشتم که میتوانست نجاتت دهد این فرق میکند
    -با کلمه ها بازی نکن
    تیک عصبی روی پیشانی اش میزد نمیتوانست او را بکشد و شل و سفت کند از این عادت ها نداشت
    -خیالت راحت باشد بازی ای در کار نیست
    -گوشم با توست
    -امیدوارم
    از لحن کلام او معلوم بود که ان قدر دارد که شوهرش را از مخمصه نجات دهد طی سال ها از بیمه و مقرری و غیر سرمایه ای به هم زده بود که اگر نقد میشد نجاتش میداد اما همه اش به اسم او بود شرط داشت اولا بارنی باید بدهی هایش را میداد این خانه ی بزرگ را میفروخت و خانه ای کوچکتر و

  6. Top | #55



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    55.09
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,469
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    بدون زرق و برق می خرید . خانه ی شماره 16 جاده ی تارا را به لینچ این ها بر می گرداند . ضمنا هر نوع رابطه ی مالی اجتماعی یا جنسی را با خانم کالاهان قطع کرد . بارنی با دهان باز او را نگاه می کرد:
    -همه ی اینها را نمی شود بخواهی .
    -می توانی قبول نکنی . مجبورت نمی کنم .
    مرد نگاهی به او انداخت و گفت :
    -مونا . همه ی برگ های برنده دست توست .
    -تو هم اختیار خودت را داری . معمولا اگر کسی نخواهد دستی را بخواند از سر میز بلند می شود .
    - مونا چرا این کار را می کنی ؟ تو که به من احتیاج نداری . لازم نیست مثل لولوی سر خرمن مرا توی خانه ات نگه داری .
    -بارنی ,من خودم می دانم چه می خواهم ,چه لازم دارم و چه لازم ندارم .
    -زن , محض رضای خدا بس کن . الان همه ماجرای من و پالی را می دانند . چیز پنهان کردنی ای توی آن نیست .
    -خوب حالا همان ها می توانند بفهمند که ماجرا تمام شده .
    -کیف می کنی نه ؟
    -این ها شرایط من است . همان سنگ هایی که باید وا بکنیم .
    -باید وکیل بگیریم که شروط معامله را بنویسد.
    -نه روزنامه را برای همین گذاشته اند . یک بار تو استفاده کرده ای پس من هم می توانم .
    اگر کسی به بارنی مک کارتی می گفت که زن سر به زیر و بی سر و زبانش این حرف ها را زده به او می خندید .
    حرف که میزد لبش می لرزید :
    - چی باعث شده به این فکر بیفتی . فقر؟
    -دلم برایت می سوزد . اگر می خواهی بدانی بدان . دلسوزی می کنم . من هیچ وقت از ثروتمند بودن خوشم نیامده . اصلا به دلم نمی نشیند . اما حالا از قضا ثروتی دارم . اگر تو راهم از توی این سوراخی که افتاده ای بیرون نکشم ثروتم بیشتر هم میشود .
    -پس چرا این کار را میکنی ؟
    راستش از روی سادگی نجابت به خرج می دهم . تو زحمت کشیده ای و به هر حال زندگی راحتی برای ما دست و پا کرده ای اما بیشترش به خاطر هلن است . هلن حامله است و همین رزها پا سبک می کند و ما پدر بزرگ و مادر بزرگ می شویم . دوست دارم این دوره از زندگی مان را با عزت و احترام شروع کنیم .
    اشک توی چشم های بارنی جمع شد :
    -خیلی خوب قبول . هر طور که تو بخواهی .
    هوبی آنها را دم در پیاده کرد .
    آنی بالحنی غمگین به او گفت :
    -حرف های برایان را باور نکن . همچین چیزی نبود .
    -می دانم .
    -پس باز می بینمت ؟
    -تابستان که تمام شود نه من و نه شون تو را نمی بینیم .
    -بدم می اید همچین فکری بکنم .
    -درباره ی کدام مان ؟
    -هر دوتان .
    بچه ها دویدند توی خانه . کیف و چمدان دنی دم در بود .
    جاده تارا از 606 تا 607
    آنی پرسید :
    -راستی راستی می خواهی بروی ؟
    -پس فکر کردی قصه سر هم میکنیم ؟
    آنی گفت :
    -خیال کردم می خواهی ما را از خانه ی مین این ها برگردانی .
    برایان گفت :
    -حتما می خواستی آنی و شون مین را ببینی ....
    -برایان ! وقت را تلف نکنیم . الان لیموزین فرودگاه می آید و ما وقت نداریم . باید حرفهایی هم بزنیم که لازم است .
    برایان گفت :
    -زاک حتما موقع آمدن ما را دیده . الان زنگ می زند و می آید .
    آنی گفت : خب میتوانیم دست به سرش کنیم .
    دنی از فرصت استفاده کرد و گفت :
    -به این جا آمدم که بگویم قرار است خیلی چیزها عوض شود همه اش هم امیدوار کننده نیست .
    برایان پرسید :
    -امید وار کننده هم دارد ؟
    پدرش گفت :
    -در واقع نه .
    ساکت نشستند و منتظر ماندند . صدای دنی انگار به گوش آنها نمی رفت .
    به مادرشان نگاه کردند , اما رایا حرفی نمی زد و به دنی نگاه می کرد که جرات پیدا کند و حرف بزند . دست کم بگو مگو در کار نبود و همین آنها را دلگرم می کرد . مختصری , نه زیاد .
    دنی سرفه ای کرد و دنبال کلمات مناسب گشت . داستان را برای شان گفت . از قرض ها و قمارهایی که به نتیجه نرسید . بی اعتمادی و نتیجه ی نهایی . باید خانه شماره ی 16 جاده ی تارا را می فروختند .
    برایان پرسید :
    -شما و برنادت هم خانه ی تازه تان را می فروشید ؟
    - بله البته .
    آنی گفت ک
    - نه .
    - خوب شاید همه مان آن جا جا بگیریم . شاید هم نه .
    برایان انگار همه ی خانه را گرفته بود و غیر از او کسی امیدوارانه حرف نمی زد .
    -دوست داشتم امشب همه چیز را مفصل برایتان بگویم . اما متاسفانه وضعی پیش آمد که مجبورم بروم .
    برایان پرسید:
    -آقای مک کارتی را گرفته اند؟
    - نه این طور نیست . چیز دیگری پیش آمده .
    بچه ها دوباره به رایا نگاه کردند . باز هم چیزی بروز نداد فقط با نگاه دنی را تشویق می کرد که حرفش را بزند .
    -برنادت حالش خوب نیست . فینولا پیغام داده که دچار خونریزی شده و احتمال دارد بچه بیندازد . الان توی بیمارستان است . من هم برای همین باید بروم.
    برایان محض راحتی خیال خودش پرسید :
    -انگار این بچه بچه بشو نیست .
    دنی گفت :
    جاده تارا 608 تا 609
    -هنوز جان درستی نگرفته . اگر هم به دنیا بیاید شاید زنده نماند .
    آنی به مادرش نگاه کرد و لب پایینی خود را گزید . پیش از این هیچ وقت واضح و روشن حرف نزده بودند . پدر پشت تلفن داشت می گفت که دعوا ندارند .
    برایان آهی کشید و گفت :
    -اگر بچه برنادت به دنیا نیاید . مسئله حل نمیشود ؟ نمی توانیم برگردیم سر خانه و زندگی مان ؟
    دنی آدرس بیمارستان را داد به راننده ک
    -تا میتوانی سریع تر گاز بده . ضمنا ببخشید مجبورم کرایه تان را به دلار بدهم پول درست و حسابی ندارم .
    راننده تاکسی که اول دشتش بود گفت :
    -دلارت را عشق است .
    گاز ماشین را تا ته فشار داد و توی جاده ی خالی راه افتاد . راننده از توی آینه نگاهی به دنی انداخت و پرسید :
    -بچه ی اولتان است ؟
    دنی تند جواب داد :
    -نه .
    -ولی هنوز همان حال اولی را دارد . مگر نه اقا ؟ هر کدام مثل انگشت آدم هستند خود مااقا پنج تا داریم . گفتند دیگر گره بزنیم اقا .
    از خنده ریسه رفت . توی آینه چشمش به چشم های خسته ی دنی افتاد .
    -انگار خسته ای آقا بد نیست بعد از این پرواز چرتی بزنید .
    دنی چشم های خود را بست و آهی کشید و گفت : آره فکر بدی نیست .
    راننده که کلی تجربه داشت گفت :
    - تا می توانی استراحت کن آقا بعد از این خواب به چشمهایت حرام می شود !
    اورلا کینگ طبق معمول برای چک آپ به بیمارستان آمده بود . توی ازمایش هایش چیز خاصی نبود توی تست اولیه عیب و ایرادهایی پیدا کرده بودند اما بعد معلوم شد که خبری نیست آزمایش خون هم نشان داد که وضع کبدش خوب شده بعد از آن غش ناجور و بد مستی توی رستوران کولم از الکل دوری می جست .
    زن مهربان و متخصص آزمایشگاه گفت :
    -آفرین دختر خوب اسان نیست ولی خوب پیشرفت کرده ای .
    اورلا گفت : دنیای عجیبی است . من از بطری فاصله می گیرم و خدا سرطان ما درمان میکند .
    دکتر که حرف او را گوش میداد گفت :
    -بعضی از مردم این برخورد های ایمانی را مفید میدانند .
    اورلا گفت : چه عرض کنم .
    -چی به شما کمک کرد ؟
    نمی دانم . آواز خواندن . یک بابایی که خاطرم را می خواست .
    -خوب کسانی هستند که ....
    اورلا رفت توی راهرو و با دنی لینج رو به رو شد و گفت :
    -ما همه اش توی جادهای عجیب و غریب به هم می خوریم .
    این دفعه حوصله ندارم , اورلا

  7. Top | #56



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    55.09
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,469
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    وقت بچه كه نرسيده .
    دني سعي مي كرد از او بگذرد :
    -ببخشيد .
    اورلا التماس كرد :
    -بيا برويم توي بوفه قهوه بخوريم و حرف بزنيم .
    -من كار دارم . منتظر يكي هستم .
    -راستي دني ، معلوم است سرطان ندارم . ترك هم كردم .
    -خوشحالم .
    -نگاه كن آن دفعه رفتار خوبي نداشتم . تقصير خودم نبود . مي داني كه ره وقت بطري را سر مي كشم ديگر خودم نيستم .
    آن طرف راهرو دستشويي مردانه اي بود . دني عذر خواست و خودش را كشاند آنجا . توي آينه به چشم هاي گود افتاده اش نگاه كرد . پيراهنش چروك بود .
    به او گفته بودند كه برنادت توي بخش آي سي يو است . بايد يكي دو ساعتي صبر مي كرد . مادر زنش هم تا يكي دو ساعتي بر مي گشت . تمامِ شب آنجا بوده . بله . بچه تلف شده بود . هيچ راهي نبود .
    برنادت خودش بعداً همه چيز را تعريف مي كرد . توي بيمارستان معمولاً نمي گويند بچه پسر بوده يا دختر . به موقع مي گويند . گفتند برو قهوه اي بخور حالت جا بيايد . آن وقت كي را ديد . اورلا كينگ آدم قحطي بود ؟
    قوز كرد اشك پر شد توي چشم هايش . مردي ديگر ، جواني چهارشانه آمد توي دستشويي .
    -تو هم براي همين آمده اي اينجا ؟
    دني نمي توانست حرف بزند . پدر جوان حرف نزدن او را به موافقت تعبير كرد .
    من هم براي همين آمده ام . واي خدا جان ! باورم نمي شود . ما كه رسيديم كار تمام شده بود
    دودستي شانه هاي دني را گرفت و به نشانه محبت و همدردي فشارداد .
    پالي كالاهان از لندن برگشت . بارني بيرون آپارتمان او منتظر بود .
    پالي از ديدن او دچار هيجان شد :
    -من كه تلفن نزده بودم . مي خواستم فرصتي بدهم كه فكر بكني . چه كار خوبي كردي آمدي ديدن من .
    بارني خيلي دمغ بود :
    -نه
    -راستي . آيريش تايم را توي ايستگاه راه آهن ويكتورياي لندن خريدم . خبرش را خواندم ، عالي بود .
    -آره .
    -مگر درست نبود ؟
    -تا حدي .
    -پس چرا نشسته اي توي ماشين بيا برويم يك قهوه اي بخوريم .
    -نه پال . همينجا حرف مي زنيم . خوب است .
    -توي ماشين تو ؟ خنده دار است .
    -خواهش مي كنم . اين دفعه را اجازه خنده بده .
    -من كه يك عمر است با تو مي خندم . قبل از تركيدن من بگو ، درست است كه نجات پيدا كردي ؟
    -آره پال .
    -پس چرا نشسته اي اينجا . بيا برويم جشن بگيريم .
    -نچات پيدا كردم اما به يك قيمت سنگين . خيلي سنگين .

    -سلام پالي . گرتي هستم . حوصله داري كمي حرف بزنيم ؟مي خواستم لطفي بكني .

    -گرتي نه اصلاً حال حرف زدن ندارم .

    -شرمنده ام . بارني آنجاست ؟

    -نه ديگر هم قرار نيست بيايد اينجا .

    -من كه باورم نمي شود . مي دانم كه دچار دردسر شده ولي ...

    -حالا ديگر دردسر ندارد . همه برطرف شده . ديگر اينجا نمي آيد .

    اين بخشي از معامله است . كه به خانه ي من نيايد . من هم احتماً بايد از اينجا بروم .
    -يعني چه ؟
    -زنش باعث شده . زن ها آخرِ سر شوهرانشان را دوباره به دست مي آورند .
    -نه ! رايا كه از دست داد .
    -بس كن گرتي . كي اهميت مي دهد ؟
    -من . خيلي دلم براي تو مي سوزد . شايد منظوري نداشته .
    -كاملاً منظور دارد . شرط گذاشته . راستي مشكل تو را نفهميدم .
    -چيز خاصي نيست . . . يعني اگر مقايسه كنم . . . آنقدر بزرگ نيست .
    -خوب حالا چي هست ؟
    -جك فكرهايي زده به كله اش . خيال مي كند اين پول هايي كه به دست مي آورم از راه ناجور است . باورت نمي شود چه تهمت هايي به من مي بست . به او گفتم كه بعضي اوقات براي تو كار مي كردم . اگر پرسيد پرده پوشي نكن . بگو .
    -همين ؟! اين هم شد مشكل !
    -نمي داني مي خواست كله ام را بكند . هرچه قسم مي خوردم باورش نمي شد .
    -اين دفعه هم كار به بخيه و بيمارستان كشيد ؟
    -نه ، نه .
    -گرتي به خدا تو خلي . دلم مي خواهد بيايم و كله ات را بكوبم به ديوار . تا هرچه دندان توي دهنت است بريزد توي شكمت .
    -اين كار را هم بكني فايده اي ندارد .
    -خودم هم مي دانم .
    -به خاطر اينكه مرا دوست دارد اين كارها را مي كند .
    -مي فهمم .
    -مي داني كه برنادت هم خاطرت را مي خواهد . پالي ، شايد برگردد .
    -البته كه برمي گردد .
    پالي كالاهان گوشي را گذاشت .
    مريلين واين به گرگ گفت كه مي خواهند بروند بيرون . مثلاً پيك نيك . دوشنبه مي روند به ويك لو . كمتر از يك ساعت راه بود و جاهايِ ديدني زيادي داشت .
    سبد پيك نيك رايا را برداشت . و نقشه اي از توي آن بيرون آورد و گفت :
    -الان روي نقشه نشانت مي دهم . تو از نقشه خوشت مي آيد . هروقت اشتباهي بپيچم تذكر بده .
    گرگ با تعجب نگاهش مي كرد . چند وقت بود كه او را ايقدر سرحال نديده بود . چقدر تغيير كرده بود . شادماني قديم دوباره برگشته بود .
    -يعني مي توانيم يه ساعته از شهر بيرون برويم ؟
    -اين شهر فوق العاده است . دريا و كوه دَمِ در است . مي خواهم ببرمت جايي كه پيدا كرده ام . مي توانيم ماشين را پارك كنيم و چندين مايل توي تپه ها راه برويم . هيچ كس را نمي بينيم . نه خانه اي . نه آبادي مسكوني . درست مثل آريزوناست . فقط بيابان ندارد .
    -گرگ پرسيد :
    -براي چي مي خواهيم برويم آنجا ؟
    -براي اينكه كسي آنجا مزاحممان نمي شود . اگر اينجا توي جاده تارا بمانيم ، انگار ايستگاه گران سنترالِ راه آهن است .
    چنان خندي اي مي كرد كه گرگ واين بهش احساس شادماني دست مي داد . به ذهنش هم نمي رسيد بار ديگر صداي خنده ي او را بشنود .
    برنادت مثل ميت شده بود . دني وقتي او را ديد حالش بد شد .
    پرستار گفت :
    -برو با او حرف بزن . خيلي وقت است كه انتظار شما را مي كشد .
    دني گفت :
    -خواب است .
    مي ترسيد به رختخواب برنادت نزديك شود .
    -دني تو هستي ؟
    -آره همين جا كنارت هستم . حرف نزن خسته اي . بايد استراحت كني . كلي خون از تو رفته ، اما حالت خوب مي شود .
    -دستت را بگذار روي صورتم . دني هنوز هم مرا مي خواهي ؟
    -اين چه حرفي است كه مي زني ؟
    -خبر داري ؟
    -آره شنيدم . خيلي هم ناراحت شدم . كاش اين جا بودم . الان حالت خوب است . من هم اينجا هستم كنارِ تو .
    -فكر نمي كني الان اوضاع بهتر شده باشد ؟
    -برنادت چرا همچنين فكري مي كني ؟
    صورتش در هم رفت .
    -خوب مي داني . . .
    -نه نمي دانم . نه . بچه مُرده . بچه اي كه مي خواستيم برايش خانه بسازيم . تو هم ضعف كرده اي . چه طور مي توانم در چنين وضعيتي شاد باشم .
    برنادت صدايش لرزيد گفت :
    -مي ترسيدم . تو توي آمريكا بودي . ..
    -بايد مي رفتم ، بايد با آنها حرف مي زدم . آن كار را كردم . حالا آمده ام اينجا . پيش تو هستم .
    برنادت پرسيد :
    -فايده اي هم داشت ؟
    دني لينچ گفت :
    -بد نشد .

    رايا به رُزماري زنگ زد :
    -هنوز نرفته اي سر كار ؟
    -نه راستي آنجا ساعت چند است ؟ بايد نصفه شب باشد .
    رايا گفت :
    -آره خوابم نمي برد .
    -مشكلي پيش آمده ؟
    -آره و نه
    رايا براي دوست قديمي اش تعريف كرد كه دني به خاطرِ بچه انداختنِ برنادت زود برگشته . كسي را توي دوبلين ندارد كه به او خبر بدهد . اگر مي شود رُزماري لطف بكند و سرگوشي آب بدهد و خبري براي او بگيرد . غير از رُزماري كه گه گداري دني را مي ديد . كسي نمي توانست خبري از او بدهد .
    به او گفت كه اگر برگردد ، به كار آشپزي مي پردازد .و احتمالاً جايي براي خودش دست و پا مي كند . شايد برود پيش كولم كار كند و از او كمسيون بگيرد . اينجا كه كارش حسابي گرفته .
    -دني چه طور بود . آنجا بهش خوش گذشت ؟
    -خوب بود . يه كم مثل قديم ها . دستي به سروگوش هم كشيديم .
    البته جزئيات توي اتاق خواب را برايش تعريف نكرد . رُزماري فهميد كه ماجرا بيشتر از آن چيزي است كه رايا تعريف مي كند . به نظر نمي آيد دني لينچ آنقدر يابو باشد كه در چنين شرايطي پيش زن سابقش استخوان نرم كند .
    رُزماري كه مي رفت سوار ماشين شود ، هنوز نگران بود . چشمش به جك برنان افتاد . بو نمي داد . سر حال به نظر مي آمد .
    -رُز ماري يه چيز بپرسم جوابم را مي دهي ؟ تو به زن من پول مي دهي كه خانه ات را تميز كند ؟
    -نه جك . گرتي دوست من است نه كلفت ام . من دو نفر را پول داده ام كه هفته اي دو بار مي آيند نظافت مي كنند و مي روند .
    -بقيه چي ؟ رايا و آن خانمي كه توي خانه اش نشسته ، پالي ، فرانسيس ؟
    -جك چرا مسخره بازي در مي آوري . معلوم است كه همچنين كاري نمي كنند
    رُز ماري محكم در را بست و گاز داد به طرف محل كارش .
    فينولا دون دني را به محل كارش رساند .
    -بايد با بارني حرف بزنم و ببينم قضيه ي نجات را از كجا آورده . شايد بلوف باشد . شايد هم بشود به آن آويزان بشويم . قبل از ناهار برمي گردم پيش برنادت .
    فينولا گفت :
    -بايد بخوابي وضعت افتضاح است .
    -در همچين وضعي خوابم نمي برد .
    فينولا گفت :
    -طفلي بِر چه موقعي هم بچه انداخته !
    دني گفت :
    -هيچ اشكالي ندارد . من كه نمرده ام . نگه ش مي دارم . خودم به او مي رسم .
    -آخر يك چيزهايي هست ؟
    -هرچه باشد او را مي خواهم . خيلي هم مي خواهمش كه از خيلي چيزها گذشته ام . تو كه بايد بداني .

    توي شركت جلسه ي تمام عيار برپا بود . منشي از ديدن او تعجب كرد و با ديدن ظاهر آشفته اش گفت :
    -فكر نمي كردم زودتر از فردا تشريف بياوريد .
    -خوب حالا آمده ام . كي ها توي جلسه هستند ؟
    -حسابدار ، وكلا ، مدير بانك و خانم مَك كارتي .
    -مونا ؟
    -بله .
    -خوب ، قرار نيست از اين جلسه ي سران به ما خبري بدهند؟ يا وقتي تمام شد با خبر مي شويم ؟
    -آقاي لينچ از من نپرسيد . من هم مثلِ شما الان خبردار شدم . به من هم نگفته اند الان چه خبر است ؟
    -خيلي خوب مي روم تو .
    -آقاي لينچ ؟
    -بله ؟
    -مي بخشيد . .. ناراحت نمي شويد اگر بگويم دستي به سر و رويتان بكشيد ؟
    -ممنونم ، عزيز جان .
    دخترك راست مي گفت . اين كار 5 دقيقه اي وقت برد و سر حال رفت توي جلسه .

    آفتاب از لابهلاي درختان مي تابيد و مريلين واين و گرگ نشسته بودند سر ميز چوبي و بساط پيك نيك را پهن كرده بودند .
    مريلين گفت :
    -چرا آمدي اينجا ؟
    -آخر ، رايا گفت درباره ي ديل با بچه هاي او حرف زده اي ، فكر كردم شايد به من هم بگويي .
    -آره . البته . شرمنده ام كه اينقدر طول كشيده .
    گرگ گفت :
    -به هر حال لابد لازم بوده .
    دست تو را گرفته بود . زن و شوهر ديشب روي تخت بزرگ سفيد كه خوابيده بودند همديگر را لمس هم نكردند . حتي نگاهشان را هم از همديگر مي دزديدند. مي دانست كه بايد حواس خود را جمع كند . و سوال نا مربوط نپرسد . نمي خواست بپرسد چه چيزي او را عوض كرده . خودش مي گفت .
    مريلين با چشم گريان و اشك هايي كه گرگ هرگز نديده بود گفت :
    -بعضي وقت ها كارهاي احمقانه و پيش و پا افتاده اي از آدم سر مي زند . آنقدر احمقانه است كه آدم خجالت مي كشد . اما راستش را بخواهي بچه ها باعث شدند . آني گفت من نبايد مي گذاشتم سوار موتور شود و درست مثل اينكه او را از بازي با تفنگ بر حذر مي دارم . برايان مي گفت ديل توي گوشه اي از آسمان ايستاده و ما را نگاه مي كند و به خاطر دردسرهايي كه درست كرده شرمنده است .
    اشك او چكيد روي دستهايي كه به هم گره خرده بودند
    -بعداً به خودم آمدم گرگ . مي داني من فكر نمي كنم همچين آسماني باشد . اما روح او جايي است و متاثر شده . بايد به حرف او گوش بدهم و بگويم كه چيزي نيست و ناراحت نيستم .

    دني گفت :
    -آوارگان برمي گردند .
    لبخندي ساختگي بر لب داشت و وارد سالن كنفرانس شد . مونا مك كارتي كنار لِري مدير بانك و دو وكيل نشسته بود .
    موناي بي سر و زبان مثلِ بلبل حرف مي زد :
    -معذرت مي خواه . دني ، نمي دانستم كه بر مي گردي . وگرنه حتماً خبرت مي كردم .
    -خوب ، خوب بفرماييد اين گوسال ي پروار كجاست كه قولش را توي آيريش تايمز داده بوديد ؟
    بارني صدايش در نمي آمد .
    لِري مدير بانك هيچ وقت از او خوشش نمي آمد . اما امروز با دني چنان

  8. Top | #57



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    55.09
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,469
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    _673
    حرف میزد که انگار بچه مدرسه گیر اورده
    -شوخی را بگذار کنار دنی
    دنی ساکت شد یک ربع نشده قضیه دستش امد که خانم مک کارتی بی ان که تعهد حقوقی و یا حتی اخلاقی داشته باشد تصمیم گرفته شرکت را از ورشکستی نجات دهد همه چیز میزان بود پول طلبکار ها را هم میپرداختند و داراریی های شرکت هم به فروش میرفت دنی لیچ هم به دلیل انحلال شرکت کارش را از دست میداد مدیر بانک به دنی گفت با توجه به وضع موجود پیدا کردن کار برای او اسان نخواهد بود چون همه ریخت و پاش های مالی او را میدانستند
    خبر خوش هم این بود که خانه ی جاده ی تارا از رهن ازاد میشد و ان را برای تسویه ی بدهی بارتی مک کارتی نمیفروختند دنی حس کرد که حالش کم کم جا می اید اما لری اضافه کرد که در جبهه ی جاده تارا خبرهای خوشایندی نیست دنی دارایی خاصی نداشت کار و پول و این حرف ها پر خانه به هر حال به فروش میرسید
    فرگال که کولم را از دوره ی الکی های ناشناس دوران ترک اعتیاد میشناخت به سراغ او امد تا جایی که کولم خبر داشت طرف کاراگاه بود فرگال گفت:
    -میدانی که ما مثل ماسون ها و سلحشور ها دنبال همدیگر هستیم
    کولم گفت:
    -این را که میدانم امده ای خبر بدهی یا چیزی میخواهی؟
    -امده ام خبرت کنم میدانی که شوهر خواهرت این جا توی رستوران تو معامله میکند ممکن است پلیس بریزد این جا
    -ممنونم
    -میدانستی؟
    -بو برده بودم
    -میخواهی چه کار کنی؟اخطار میدهی یا بیرونش میکنی؟
    -دلم میخواهد گوشه ی زندان باشد اما اول باید کاری بکنم
    فرگال گفت:
    -زیاد طول میکشد؟میخواهی چه کار بکنی؟وقت زیادی نداری
    کولم گفت:
    -زود تمامش میکنم
    خودش را برای بدترین مکالمه ی زندگی اش اماده میکرد به خواهرش قول داده بود که از او مواظبت کند مراقبت از او تا حدی به ندیده گرفتن اعتیادش بر میگشت امیدوار بود که مریلین واین به قولش عمل کند

    مونا توی سالن هیات مدیره نطق میکرد بارتی و دنی بیرون قدم میزدند دیگر به وجود انها نیازی نبود
    دنی تصمیم گرفت بزند به بیخیالی:
    -ان قدیم ها حرف هامان که تمام میشد به پالی زنگ میزدیم که توی کوئنتین برای مان میز رزرو کند
    بارنی گفت:
    -ان بابامان مرد دیگر ان روزها را به خواب هم نمیبینی
    -این هم جزو معاملست؟
    -دقیقا تو چه کار کردی؟
    دنی شانه اش را بالا انداخت :
    -میدانی....
    -به هر صورت رایا دست خالی نمیماند.
    -بله
    -راستی چرا زود برگشتی؟
    -برنادت بچه انداخته
    -وای وای باز هم روزنه ی امیدی هست
    -برای من نه هیچ راهی باقی نمانده
    رفت و تاکسی خبر کرد تا به بیمارستان برود

    گرگ به امریکا برگشته بود مریلین دلش میخواست همراه او برود
    -اما نمیتوانم خانه ی او را ول کنم نباید کشتی را ترک کنم خانه ای که به هر حال از دست خواهد داد خیلی ظالمانه است
    -البته که من هم نمیخوام همچین کاری بکنی
    -اول سپتامبر بر میگردم تودو درایو قول میدهم
    -من هم هفته ی اول سپتامبر بر میگردم
    -هاوایی را چه کار میکنی؟
    گرگ با اطمینان گفت
    -انها میدانند به هر حال ان کرسی را هم محض همدردی به من داده بودند خوشحال میشوند که وضع مان بهتر شده
    مریلین گفت:
    -حیف که وضع رایا بهتر نشد
    گرگ با امیدواری گفت:
    -میدانیم شاید وضع او هم بهتر شود
    -نه میخواهد طرف برگردد شنیدم یارو برگشته و رفته سراغ نم کرده اش
    گرگ گفت:
    -به هر حال برنده ی ماجرا رایاستمریلین ناگهان پرسید:
    -راستی چجور ادمی است؟
    -نمیدانستم او را نمیشناسی زن خونگرم و مهربانی است و تا حدودی ساده کم نمیاورد گاهی فکر میکردم از او خوشت نیاید اما میبینم دوستش داری برادرم اندی از او خوشش می امد
    میریلین گفت:
    -با این حساب میخواهیم جاری بشویم
    گرگ گفت:
    -خدا از دهانت بشنود
    بعد از رفتن او مریلین نشست سر میز و با کلمنت حرف زد:
    -میدانی میخواهیم گربه ای مثل تو داشته باشیم حیوانی به خنگی تو
    کولم به باغ امد رنگ به چهره نداشت گفت:
    -خوشحالم که میبینم با گربه حرف میزنی
    مریلین جا خورد معمولا بی خبر نمیامد صبر نکرد که مریلین حرف بزند:
    -باید امروز کار را تمام کنم امروز به او میگویم تو هم کمک میکنی؟
    -با مرکز بازپروری صحبت کردی؟
    -بله
    -لابد اگر مایل باشد او را میبرند
    -بله
    مریلین واین گفت:
    -با کمال میل کمک میکنم

    -رایا،دنی هستم
    -خدا را شکر کردم نگرانت بودم
    -اوضاع یک کمی خوب نبود
    -حالت چطور است؟
    -بچه تلف شد البته انتظارش را داشتیم
    -متاسفم
    -میدانم رایا
    - به هر حال....
    -میدانم که دوست نداری مثل بقیه بگویی راحت شدید
    رایا به دروغ گفت:
    -نه البته که همچین قصدی نداشتم
    -میدانم تو این طور نیستی اما خیلی ها این حرف را میزنند و ما را به هم میریزند
    رایا گیج شده بود نمیدانست چه بگوید:
    -حال بچه خوب است حالا لحظه شماری میکنند برگردند به خانه ان جا می اییم و مینشینیم برای اینده نقشه میریزیم
    -بله ظاهرا اوضاع انقدر ها هم خراب نشده
    -یعنی چطور؟
    - مونا پس اندازی داشته و بارنی دیگر خانه ی ما را به گرو بر نمیدارد
    -دنی چه خوب
    -البته باید باز هم بفروشیمش این طوری پولی گیر من و تو می اید جایی هم برای تو میخریم
    -باشد
    - برای همین به تو زنگ زدم که بگویم
    - خوب
    -تو حالت خوب است؟
    -بله چطور؟
    -فکر کردم خوشحال میشوی میدانی که مونا مک کارتی به دادمان رسید
    - بله خوشحال هستم شرمنده ام دنی یکی در میزند باید بروم
    گوشی را گذاشت کسی در نمیزد اما باید قطع میکرد تا طرف صدای گریه او را نشنود این همه محبت برای او زیادی بود اینده ای نداشتند
    یکی از دوستان بی اسم مانتو شوهر خواهر کولم گفت:
    -مانتو یک میز شش نفره میخواهد برای امشب رزرو کنید
    کولم گفت:
    -ما رزرو نداریم
    -فکر میکنم باید داشته باشید
    -اگر شک داری به مانتو بگو خودش زنگ بزند
    از دوستش فرگال خواسته بود که به مبارزه با مواد مخدری ها بگوید که کرولین توی مرکز بازپروری است مانتو هم دستش به او نمیرسد
    -مانتو دوست ندارد براش ناز و نوز کنند
    کولم با قیافه ی حق به جانب گفت:
    -میدانم
    -پس تشریف می اورند
    -گفتم که بفرمایید جا نیست قبول میکنند چرا نباید حرف شما را قبول کند نکند خرده برده ای دارید؟
    -پس خودت جواب اقا بده زنگ میزند
    کولم میدانست که مانتو تماس میگیرد یا می اید فرگال گفت که یکی دو تا از بچه های کلانتری توی ماشین های بدون علامت منتظر میمانند
    -دستت درد نکند فغرگال تو و رفقات هر وقت بیایید شام در خدمتیم
    فرگال گفت:
    -رفقای من بعد از شام تلپ نمیشوند بعد از ترک هم کمتر همدیگر را میبینیم
    کولم حس کرد حالش جا امده گفت:
    -ما دو تا از انهایی بودیم که کمتر رفیق بازی میکردیم
    مریلین به رستوران زنگ زد و گفت:
    -میخواستم گرتی را دعوت کنم برای شام
    -توی خانه در خدمتم
    -متوجه نمیشم
    -ببینم برای کرولین چه کار کردی؟
    -اماده بود خودش هم میخواست منتظر یک اشاره ی تو بوده
    کولم گفت:
    -ماها هرکدام یه طور دیوانه هستیم
    -خوب همین طور است من و گرتی میخواهیم خوش باشیم
    -یادت هست شب اول ان خواننده زد توی حال ما
    -من یادم نمیرود اما امشب هم فکر نمیکنم بی سر و صدا باشد

    -میتوانیم مین این ها را دعوت کنیم بیایند اینجا ما که تعطیلات از دماغمان امد بیرون
    -انی میدانم ولی خب دلیل داشت
    -خواهش میکنم مامان
    -نمیدانم والله
    -مادر این اخرین تعطیلاتی است که داریم بابا هم ورشکسته شد دیگر خوابش را هم نمیتوانیم ببینیم اقلا چیزی داشته باشیم که بعدا حسرت نخوریم
    رایا گفت:
    -تا حالا که بد نبوده
    -مامان انگار حالت خوب نیست
    -چرا خوب است فقط نمیخواهد با این بچه ها زیادی قاطی بشوی ده روز دیگر میرویم
    -نه مادر میخواهی با کسانی قاطی بشوم که شب و روزم را با ان ها میگذرانم
    رایا دیگر حرفی نزد

    رزماری زنگ خانه ی شماره 16 جاده ی تارا را زد:
    -رد میشدم گفتم احوالی بپرسم از گرتی شنیدم شوهرش امده بود سراغ تو
    -اره درست است
    -چه طور بود؟
    -بد نبود
    -از رایا خبری داری؟
    رزماری اگر دلخور هم بود که دم در نگهش داشته اند بروز نداد
    مریلین در را باز کرد و راه داد
    -بیا تو تا بگویم


    برنادت از بیمارستان مرخص شد روی نیم دست دراز کشیده بود و دنی کاسه ی سوپی برای او اورد:
    -خوشمزه به نظر میرسد چی هست؟
    -اش تقویتی است یک پیک هم ریخته ام توی ان که سر پا نگهت دارد
    -تو خیلی مهربانی دنی
    -خیلی هم حیف نان هنوز قسط خانه را نداده باید بفروشیمش
    -من اهمینی نمیدهم خودت هم میدانی
    -اره میدانم
    -رایا چی؟از فروش خانه ی جاده ی تارا خبر دارد؟
    تا حالا نپرسیده بود
    -فکر کنم راضی باشد انجا که بودم حرف خاصی نزد اما توی تلفن به نظرم دلخور بود سر درنیاوردم چرا
    -تلفن ها اشکال دارد راستی از بچه هم پرسید؟
    -گفت که متاسف است
    برنادت گفت:
    -میدانمستم بچه ها هم این طور هستند نمیدانم یادت هست برایان میپرسید پاهایش مثل قورباغه پرده دارد
    گریه اش گرفت که بچه را از دست داده بود

    مریلین روبروی رزماری توی اتاق قشنگ نشست
    -یک پیک میخوری بریزم؟
    خیلی رسمی و از موضع بالا حرف میزد جام را برداشت و دو لیوان کریستال تراش خورده را پر کرد
    -رایا میخواهد بیفتد توی کار و کاسبی
    رزماری سعی کرد خود را متعجب نشان دهد:
    -رایا و کار و کاسبی؟
    -بله فکر میکنم دیگر نیازی به اشپزخانه و ظر و ظروف این جا هم نداشته باشد میدانی که خیلی با استعداد است
    -میدانم اشپزی اش خوب است
    -اشپز کولم رفته او میتواند جای اشپز را بگیرد فکر میکنم توی کوئونتین هم بتواند جایی برای خودش پیدا کند ان طرف که کارش حسابی گرفته این جا هم ان مغازه ی بزرگ توی تقاطع س راهی ...برای اسایشگاه سنت ریتا با مادرش حرف زده ام
    رزماری مانده بود که این حرف ها به کجا میکشد تحت تاثیر قرار گرفت
    -جدا خیلی زحمت کشیده ای
    -اما میدانی او به یکی مثل تو احتیاجح دارد که کمکش کنی
    -اما من که از اشپزی سر در نمی اورم من در یک قوطی تن را هم نمیتوانم باز کنم
    -برای او بروشور چاپ میکنی کارت ویزیت و اعلامیه
    -خوب اگر کاری از دستم بر بیاید حتما میکنم
    -میتوانی او را به این طرف و ان طرف معرفی کنی
    -مریلین تو خیال میکنی میخواهد تمام وقت را کار کند؟
    -من فکرمیکنم باید برایش وقت بگذاری حتی اگر بتوانی پول هم بدهی
    -اما من که نمیدانم میخواهد چه کاری بکند
    مریلین حرف او را قطع کرد:
    -فردا قرار است با رایا تلفنی حرف بزنم دلم میخواهد بداند این جه چقدر برای او مایه گذاشته اند کمک عملی میخواهد نه حرفی قول هایی داده اند این یعنی صاف کردن جاده به کمک های تو یک نفر خیلی احتیاج داردرزماری گفت:
    -من معمولا تو کار های دوستان سرمایه گزاری نمیکنم مریلین هیچ وقت نکرده ام سیاست من همین است پولم را با زحمت جمع کرده ام ادم اگر توی کار دوستان ضرر نکند راحتتر میتواند دوستی اش را حفظ کند
    سکون بین ان ها حاکم شد
    رزماری دوباره گفت:
    -خوشحال میشوم که این طرف و ان طرف برایش تبلیغ کنم اگر چیزی شنیده باشم...
    -فکر میکنم بد نباشد لیستی اماده کنیم از این که دقیقا چه کار میتوانی بکنی میتوانیم کارهایی را که در غیاب او از دوست خوبی مثل تو بر امده و کردی بنویسیم
    بوی تهدید به مشام رزماری میرسید وحشتزده نگاهش کرد تهدید که نبود بلکه هم بود لابد بوهایی برده بود
    مریلین ادامه داد:
    -میخواهد بداند که دوستانش علاوه بر پشتیبانی حرفی برای او چه میکنند دوستی که به ادم خیانت میکند چه خوبی ای میتواند بکند
    -ببخشید متوجه نشدم
    -خوب خیانت است دیگر اگر دوست ادم ضمن تظاهر به دوستی بهترین چیزهایی را که توی دنیا میخواهد از او بگیرد چه اسمی غیر از خیانت میشود روی ان گذاشت؟
    صدای رزماری از ته چاه در می امد
    -منظورت را نمیفهمم
    -فکر میکنی رایا توی دنیا چی را از همه بیشتر دوست داشت رزماری؟
    -نمیدانم.این خانه؟بچه ها؟دنی؟
    -اره خوب خانه را که نمیتوانی به او برگردانی بچه ها را هم که دارد پس...
    رزماری لرزید و گفت:
    -پس چی؟
    این زن خبر داشت خیلی خوب هم میدانست
    مریلین خنده کنان گفت:
    -میتوانی کمکش کنی تا عزت نفسش را پیدا کند
    اسم دنی را توی لیست نیاوردند فقط کارهایی را که رزماری میتوانست برای راه انداختن کار رایا انجام دهد روی کاغذ نوشتند

    گتی پیراهنی را برای مریلین اتو میزد
    -چه لباس خوش رنگی است ارغوانی نه؟
    -فکر میکنم به من زیاد نمی اید خیلی کم میپوشم
    -حیف رنگ خیلی باحالی اس چند سال پیش که توی مغازه ی پالی لباس کرایه میدادیم یکی داشتیم همین رنگی بود برای عروسی اجاره میکردند
    مریلین ناگهان پرسید:
    -خوشت می اید؟جدی میگویم من معمولا این را نمیپوشم خوشحال میشوم بدهم به تو
    -خوب اگر مطمئنی
    -امشب بپوش برویم پیش کولم رنگش به تو می اید امشب است نه؟
    مریلین فکر کرد اگر گرتی جا بزند کله اش را میکند
    -جک خوشش می اید میدانی از من راضی است اما میترسم ناراحت شود من را با این لباس با کلاس ببیند مخصوصا که خودش نخریده
    -این جا سر راهمان به رستوران عوض میکنی
    گرتی لبخندی زد که دل ادم به درد می امد مریلین خوشحال بود که چیز ناجوری درباره جک نگفته است
    -چرا نکنم؟مگر لباس خوب به من نمی اید؟

    ساعت 7 مانتو و دو تا از دوستانش امدند رفتند سراغ میزی که خیال میکردند مال انهاست رستوران هنوز خالی بود تا نیم ساعت دیگر کسی نمی امد خیلی خوب شد
    -کولم انگار درست حالی ات نشده ما با بچه ها امروز جلسه داریم دو تاشان از انگلیس می ایند یکی هم بچه ی شمال است جلسه مان مهم است شوخی که نیست
    -امشب نمیشود مانتو
    مانتو نیشش باز شد:
    -چی فرمودید اقا!
    موهای بزتراش و گردن کلفت اش هیبتی به او میبخشید کت و شلوار گران قیمت ارث خرس به کفتار بود که به تنش زار میزد ناخن های مانیکور شده اش هم وسمه به ابروی کور بود کولم نگاهی به او انداخت
    -یادت رفته چند وقت پیش گفتی به من بدهکاری
    -ما که بدهی هامون رو صاف کردیم این جا به حد کافی زیر میزی رد کردید
    مانتو و دوستانش نگاهی به هم انداختند:
    -چی فرمودید اقا!زیر میزی نبوده رومیز میخوردیم شازده این جا زیر میز خبری نیست رستوران روی میز غذا میچینند مگر نه بچه ها؟
    -خدافظ مانتو
    -خیال کردی میتونی با من اینطوری حرف بزنی جوزک!
    -من حرفم را زدم تو هم اگر بدانی چه میویم خوشحال میشوی که بروی
    -یکی دو تا دلیل بشمار ببینم
    -ماشین هایی را که از ایرلند شمالی امده اند گرفته اند رفقای انگلیسی ات را بازجوبب میکنند همه چیز تو را هم زیر و رو میکنند و میگردند
    -گنده تر از دهانت حرف میزنی...کی به خواهرت میرسد
    -فکر خواهرم را نکن
    -هیچ کس توی این شهر برای خواهرت جنس جور نمیکند همه میدانند زن من است میدانند که با من است
    -خوب بیشتر از تو میدانند سه روز است که نیامده پیش تو
    -خوب پس جنگ و دعوا را برای این راه انداخته ای که خواهرت منبع دیگری پیدا کرده
    -من چیزی راه نینداخته ام فقط از تو میخواهم بروی
    -چی باعث شده که فکر کنی میروم؟
    -ماشین های پلیس بیرون ایستاده اند
    -حالا ادم فروشی میکنی؟
    -نه همینطور اتفاقی بود من گفتم که امشب شما رزرو ندارید جلسه ای نیست معامله ای هم نمیگذارم انجام شود
    -ان ها هم باور کردند؟
    -فکر میکنم کرده باشند شب به خیر مانتو
    مریلین و گرتی که امدند کولم ارام گرفته بود
    -چه لباس خوشرنگی گرتی باید همیشه این رنگی بپوشی
    -خیلی ممنون
    مریلین پرسید:
    -امشب ترقه بازی هم داریم؟
    -نه خوشبختانه تمام شد گربه را دم حجله کشنم
    گرتی نخودی خندید:
    -شما دو تا خیلی چیزها دارید به هم بگویید
    -چیز خاصی نیست مال دو نفر است که توی یک باغ شریک هستند
    ان طرف رستوران پالی کالاهان با یک ادم حسابی نشسته بود گرتی گفت:
    -بارنی خوش غیرت شده که میگذارد او با دیگران شام بخورد
    کولم گفت:
    -این روزها بارنی را بازی نمیدهند
    گرتی گفت:
    -شاید لابد امده فکر کند شنیده ام فردا باید از اپارتمانش برود
    مریلین واین که یکی دو هفته پیش علاقه ای نشان نمیداد پرسید:
    -کولم محض رضای خدا بگوو ببینم تو از کجا این همه خبر داری؟
    -ادم توی رستوران همه چیز را میشنود و حرفی نمیزند
    صورت غذا را گذاشت روی میز انها و رفت
    رزماری برای ان ها دست تگان داد
    مریلین پرسید:
    -انها کی اند
    گرتی گفت:
    خواهرش ایلین و دوست دختر اوست استفانی حالا که دیگر حسابی با هم اخت شده اند انگار بارانی هم اند مریلین گفت:
    -امیدوارم ان خانمی که اندفعه یقه شان را گرفته بو پیدا نشود
    -چنان بیرون می ایند که ادم باورش نمیشود رزماری از این حالت متنفر است
    -الان هم این طور است؟
    وقتی گرتی به خانه رسید جک منتظر او بود
    -شب خوش گذشت؟
    - اره جک یک مهمانی زنانه بود خوش گذشت
    -این لباس قرمز سستی سماقی را کی به ات داده؟
    -مریلین داد به خودش نمی امد
    -اره به هیچ کس نمی اید غیر از ان کاره ها
    -جک این حرف را نزن
    -عمرم را به پای تو ریختم عوش اش فقط به من خیانت کردی
    جک هیچوقت اینطور حرف نزده بود
    -این طور نیست جک من به هیچ مردی غیر از تو که شوهرم باشی فکر هم نکرده ام
    -خوب ثابت کن
    -ثابت کردن ندارد مگر پاسوز نشدم این همه خماری و نشئگی تو را تحمل نکرده ام
    -این یگی را که راست میگویی
    رفتند و خوابیدند اما خواب به چشم هیچ کدام نمی امد گرتی از گوشه چشم او را میپایید حک برنان بیدار بود و به سقف نگاه میکرد ارامش خطرناکی داشت



    "سلام مریلین رایا هستم لازم نیست زنگ بزنی این حا هستم و انجا و همه جا یک جا بند نیشوم خبر تازه ای ندارم ببخشید که توی حال خودم نیستم مسخره نیست ادم تلفن بزند و درد دل اش را اوار کند سر دیگران؟زنگ زدم از ای میلی که فرستاده بودی تشکر کنم رزماری هم لطف دارد اگر این دوست ها را نداشتیم چه کار میکردیم فعلا باید خداحافظی کنم و بچه های من این ها را ببرم برسانم انی دل شکسته است همه به اولین عشق میخندند اما دنی هم اولین عشق من بود و دیدی که چقدر دوام اورد دست کم برای من که اینطور بود با درود فراوان رایا"
    صبح زور بعد جک برنان صبوحی زده بود و لول لو بود اول رفت سراغ تورا جانسون توی پلاک 48 داد زد"
    -زن من برای دختر تو و دوستانش کلفتی میکند؟
    مادر رایا گفت:
    -من حرفی برای تو ندارم چه پاتیل باشی چه سرحال هر وقت هم زنت را دیده ام سرکوفت زده ام که چرا ولت نمیکند تو هم اسم خودت را گذاشتی شوهر!نکبت.هری
    به خانه ی رزماری رفت:
    -قسم بخور دست بگذار روی کتاب مقدس و قسم بخور که زنم برای تو یا کس دیگر کلفتی نمیکند
    رزماری گفت:
    -برو پی کارت وگرنه پاسبان خبر میکنم
    بعد رفت سراغ دندانپزشک جیمی سولیوان او را دید و خودش در را باز کرد:
    -بگو ببینم
    -چی بگویم جک برنان خسته شدم از بس برای زنت دندان شکسته درست کردم
    این دفعه رفت و در خانه ی مریلین را به مشت کوفت
    -ان لباس فاحشه ها را تو به او دادی؟
    -خودش گفت من دادم؟
    -برای من سنگ صبور بازی در نیاور
    -جک فکر میکنم بیاد بروی حالت خوش نیست
    در را به روی او بست و از پنجره نگاهش کرد که به طرف ایستگاه اتوبوس میدوید

    پالی کالاهان همه چیز را اماده کرده بود امروز قرار بود به خانه ای اجاره ای اسباب کشی کند اپارتمان غیر مبله ای که وسایل خودش را به ان جا میبرد دست کم این ها به دست زن موش صفت بارنی نمی افتاد که هزار هزار پول جمع میکرد
    دیشب که رفته بو شام بخورد طرف مخ او را کار گرفت شب خسته کننده ای بود به زندگی اش فکر میکرد که به پای بارنی ریخته بود نمیتوانست از او متنفر باشد تقصیر را از خودش میدانست که تصمیم درستی نگرفت
    وانت حمل بار رسید پالی اهی کشید و گفت کدام بارها را اول ببرند تلفن را قطع کرده بود اما موبایل کار میکرد دو بار زنگ خورد
    -پال میخواهمت
    -نه بارتی لازم نیست اهمیتی ندارد
    -یعنی چه اهمیتی ندارد؟؟
    -ندارد همین.
    قطع کرد
    حاضر شد و راه افتاد جلوی ماشین حمل بار که اسباب و اثاثیه را به دست ادرس تازه برساند در را بست اهی کشید و رفت پالی جانش در رفت تا توانست به بارنی بگوید مهم نیست اما باید عاقلانه فکر میکرد بارتی را که از قدیم میشناختو میدانست چی دارد و چی ندارد او هم مثل دنی لیچ بود گرچه دنی تا جایی که او خبر داشت هیچ رفیق معتبری مثل او نداشت بارنی با مونا ماند دنی از خانه ی امن خودش بیرون رفت و رایای مهربان و وفادار را رها کرد و رفت سراغ برنادت گاهی سر و گوش اش برای ان اورلا کینگ وحشی و یکی دو تای دیگر میجنبید پالی احساس غبن نمیکرد میدانست چی به چی است حالا حالا ها باید زندگی میکرد همه چیز را بسته بود و به ماشین در حال حرکت نگاه میکرد فقط کیف دستی اش را همراه برداشت ناگهان صدای فریادی شنید انگار مستی عربده میکشید بعد صدای تقه ی خفه ای امد ترمز ها نالید و صدای چرخ ها بلند شد از هر طرف فریاد میزدند پسرک راننده ی ماشین از پشت رل پایین اوردند زیر لب مینالید و با لکنت زبان گفت:
    -نتوانستم نگه دارم خودش را پرت کرد جلوی ماشین قسم میخورم
    جک برنان بود .مرد.
    فصل نهم
    خشکشویی شلوغ بود اتوکشی پیراهن ها حسابی او را مشغول میکرد ده تا سفارش گرفته بود کولم به او میرسید و همه جا سفارش میکرد توصیه های او کار خودش را کرده بود گرتی نگاه کرد و پالی کالاهان را دید پشت سر او دو پاسبان امدند توی خشکشویی
    نفس گرتی گرفت:
    -جک؟کاری کرده؟دیشب ساکت بود و هیچ حرفی نمیزد چه کار کرده؟
    پالی گفت:
    -بنشین گرتی جان
    یکی از مامور ها لیوار ابی پر کرد و جلوی چشم مشتری های کنجکاو و کارکنان داد دست او
    -تصادف بود خیلی زود تمام کرد گمان نمیکنم چیزی حس کرده باشد مامور های اورژانس میگفتند جابه جا تمام کرده
    رنگ گرتی پرید:
    -چه میگویی پالی
    -گرتی ادم اگر بخواهد بمیرد هم کاش همینطور بمیرد به جای ان که عذاب بکشد من که از خدا همچین مرگی میخواهم
    پاسبان زن جوان که همین یک هفته قبل سردوشی گرفته بود لیوان ابی به دست او داد این نخستین بایر بود که خبر بدی را برای کسی میبرد خوشحال بود که این دوشیزه کالاهان همراه او امده زن بیچاره چنان حالی داشت که انگار درجا میخواهد غش کند
    گرتی گفت:
    -اخر جک چه وقت مردنش بود بدبخت چهل سال هم نداشت چه نقشه ها که نداشتیم

    -خانم واین مریلین ما همدیگر را یک بار دیده این پالی کالاهان هستم الان پیش گرتی برنان ایستادم
    -خوب؟
    -حادثه ی بدی اتفاق افتاده جک شوهر گرتی کشته شده و او حال خوبی ندارد من الان این جا هستم مادرش این ها را خبر میکنند اما من اسباب و اثاثیه ی خانه ام بار کامیون توی خیابان مانده نمیدانم چه کار کنم
    مریلین گفت:
    -دوست داری بیایم مغازه؟
    -اگر لطف کنی و بیایی خیلی خوب میشود
    مریلین حالت اظطرار را شناخت گفت:
    -همین الان می ایم
    کولم را از توی باغچه صدا زد و گفت:
    -میروم پیش گرتی جک تصادف کرده
    کولم گفت:
    -امیدوارم خطرناک نباشد
    مریلین گفت:
    -اوضاع خراب است انگار مرده
    در کمال تعجب دید کولم شن کش را انداختک
    -خدای من!من هم میایم من جلوتر از تو میدم تا به نورا جانسون خبر بدهم او هم می اید
    مریلین فکر کرد این ادم ها چقدر عجیب هستند هر وقت ادم میخواهد تنها باشد و غصه بخورد نصف مملکت را میریزند دور و بر او سعی کرد افکار خودش را متمرکز کند جک برنان که هیمن دو ساعت پیش در خانه ی او را با مشت میکوفت مرده؟اخرین حرف خود را به یاد اورد
    -فکر میکنم باید بروی
    اگر دعوتش میکرد خانه قهوه ای میگذاشت جلوی او و سعی میکرد ارامش کند چه اتفاقی می افتاد الان زنده بود؟
    اما مریلین یک بار این راه را رفته بود مرگ شوهر گرتی را که نمیتوانست به گردن بگیرد مگر او وکیل وصی و مشغول ذمه ی همه ی عالم بود باید میرفت و میدید برای زنده ها چه کار میتواند بکند

    مادر رایا بهترین کسی بود که باید خبرش میکردند دقیقا میدانست چه میکند کارکنان خشکشویی را به ادامه ی کار ترغیب کرد به ان ها گفت که اگر گرتی میتوانست حرف بزنم حتما همین را میگفت ادامه ی کار هیچ بی احترامی نیست در واقع باید مشتری ها را راضی راهی کینم اگر هرکدام پنجان پنی بدهند میرود و دسته گلی میخرد و می اورد و کارتی هم روی ان میگذارد که همه بفهمند اول از همه کارکنان خشکشویی تسلیت گفته اند و همدردی کرده اند انها دست کردند توی جیب پیشبند هایشان و چیزی نگذشت که نورا بادسته گل بزرگی برگشت که سه برابر پول انها می ارزید
    یکی از دختر ها پرسید:
    -این جور موقع ها چی مینویسند؟
    -برای گرتی با احترام وتسلیت
    نورا جانسون میدانست که هیچ کدام از انها نمیخواهند اسم جک را بیاورند همین چند ساعت پیش دم در خانه به او گفت که همیشه به گرتی سرکوفت میزده که او را ول کند تورا پنهان نیکرد پشیمان هم نبود البته حالا در موقعیتی قرار نداشت که چنین حرفی را به گرتی بگوید
    مریلین با تعجب و حیرت اپارتمان بالای خشکشویی را نگاه میکرد که پر شد از جمعیت یک میز عسلی گذاشتند وسط کالباس و سالاد گذاشتند که کولم از رستوران فرستاده بود جیمی و فرانسیس یک جعبه نوشابه فرستاده بودند هیلاری پیغام داد که می اید و یک کیسه لباس سیاه می اورد بچه ها جان و کیتی حیران و واخورده رسیدند مادربزرگشان انها را از کلاس تابستانی اورده بود مادر گرتی هم ان وسط میچرخید دهانش خط باریکی بود اما حرف های دلنشینی میزد
    طبق معمول حرف های ساختگی را که این جور مواقع میزدند بکرار میکردند که گرتی شوهری مهربان و پدری فداکار و مردی بزرگ را از دست داده
    کاملا سوررئال بود مریلین فکر کرد که گرتی خودش میخواهد این حرف ها را بزنند ان ها هم میگویند
    رایا با شیلامین قهوه میخورد که مادر گرتی و شیلا زنگ زد و خبر مرگ جک را داد میگفت سخت است که حرف بزند خانه هم پر از ادم است رایا هم فکر کرد نمیتواند حرف بزند چون او هم از داستان ساختگی گل و بلبل تعریف کرده بوده
    شیلا مات ماند و گریه سر داد:
    -بدون او چه کار میکند؟بیچاره میشود !بقیه ی مردم خیال میکنند ازدواج و زندگی شان ایدال بوده اما این فقط ارزوی ما بود و نمیدانستیم واقعا چه خبر بود


    پالی به دفر رزماری رایان زنگ زدو پیغام گذاشت به او گفتند که با خط دیگر مشغول است و نمیتواند مزاحم او شوند
    -فقط بفرمایید شوهر گرتی برنان مرده
    دستیار رزماری رایان که مثل خود او یخ بود گفت:
    -توضیح دیگری لازم نیست خانم کالاهان؟
    پالی گفت:
    -نه خودش میداند چه کار کند
    رزماری به موبالی دنی اینچ زنگ زده بود
    -دنی باید با تو حرف بزنم
    مرد کنار برنادت نشسته بود و دست او را در دست داشت برنادت به خواب رفته بود
    -رزماری الان مناسب نیست
    برنادت گفت:
    -دنی برو جواب بده اگر کار است برو ان طرف حرف بزن
    گوشی را به اتاق بغلی برد
    -چی شده رزماری؟
    -از وقتی برگشتی سری به من نزدی
    -خوب میانی که کلی کار داشتم
    -میدانم مگر ان جا برایت پیغام نگذاشته بودم؟
    -نه راجع به کار نمیگویم بچه تلف شد
    -اوه
    -همین را بلدی بگویی
    -متاسفم
    -ممنونم
    -خوب به هر حال زندگی ادامه دارد دنی من و تو کلی نگرانی داریم که باید رفع کنیم میتوانی به دیدن من بیایی؟
    -مطلقا نه
    -باید حرف بزنیم
    -همچین خبری نیست
    -خانه ات که سر جایش است کارت هم که هست
    -کار تعطیل شد خانه را هم باید بفروشیم دست کم مال بارنی نمیشود حالا باید برگردم
    -دنی باید بدانم میخواهی چه کار کنی باید به من هم بگویی این حق را دارم که بدانم
    -تو هیچ حقی نداری موقعی که توی دردسر بودم کمک نکردی خیلی واضح و روشن گفتی .من هم قبول کردم
    -ولی صبر کن...مریلین میداند
    -چی را میداند؟
    -ماجرای من و تو را
    -چدا؟
    -این قدر از من دور نشو دنی لینچ
    -رزماری ولم کن کلی درد سر دارم
    -باورم نمیشود
    -رزماری فیلم تمام شد
    لرزان گوشی را گذاشت
    دستیارش امد تو
    -خانم رایان پیغامی دارم خبر بدی است شوهر گرتی برنان مرده
    رزماری گفت:
    -خوب شد
    رایا گفت:
    -دو روز زودتر بر میگردیم
    -برای خاطر دفن و کفن جک برنان؟تو که هیچ وقت او را داخل ادم حساب نمیکردی
    رایا گفت:
    -گرتی به هر حال دوست من است من به خاطر گرتی میروم
    -قول داده بودی تا اول سپتامبر این جا باشیم
    -خوب فکر کردم میخواهی توی هواپیما با مین اینها باشی چه میدانستم دلخور میشوی
    -چی؟
    -شیلا بچه ها را هم میبرد ما با هم میرویم ...اما این طوری که تو شلوغ بازی راه انداخته ای باید....
    انی خوشحال گفت:
    -مادر اصلا نمیتوانی به خاطر فیلم بازی کردن جایزه ببری

    اندی ان دور و بر کاری داشت یا دست کم مدعی وبد
    وقتی به خانه رسید از انی و برایان پرسید:
    -میتوانم با مادرتان به رستوران تایلندی ها بروم؟
    برایان پرسید:
    -قرار دارید؟
    -میخواستم مذاکره کنم
    -چرا نشود من که میروم خانه ی زاک شب هم میماندی؟
    رایا گفتک
    -شب نمیمانند
    انی گفت:
    -من هم میخواهم بروم سینما برایان قبل از این که بپرسی بگویم که قرار نداریم شب هم بر میگردم خانه


    -خانواده ی خوبی دارید
    رایا اهی کشید:
    -توش خودم را کشته بیرونش بقیه را
    -نه بابا این طور ها هم نیست
    -نمیدانم چه کار کنم نمیدانم چرا بر میگردیم این بچه ها هم شده اند چوب زیر بغل من
    -تو چوب زیر بغل لازم نداری با من در تماس باش رایا خوب؟
    -دلم میخواهد
    -میدانی فقط به عنوان یک دوست
    ناامید بود او برخوردی واقع گرایانه داشت
    -اندی من دوست لازم دارم دلم میخواهد تو را هم یکی از دوستانم به حساب بیاورم
    -برایت دستور غذا میفرستم تا بتوانی گنجینه ی سفره ی ایرلندی ات را پر بار کنی
    -میدانی دوستم روزماری هم پشت ماجراست قول داده کمک کتد او خیلی پر متحرک است
    -یک دقیقه هم شک نمیکنم


    انی گفت:
    -من به شون مین پا نداده ام تو هم این فکر را از کله ات بیرون کن
    هوبی گفت:
    -فکر این که تو بعده استخوان یکی را نرک کنی حال مرا میگیرد
    -همچین خبری نیست بیخود شکم خودت را صابون نزن من قرار نیست راهبه و تارک دنیا شوم اما بدم میاید چراغ های سقف را بشمرم
    هوبی گفت
    -بیخود خیال کردی
    -میدانی من چند سال پیش دو نفر را دیدم...اصلا خوشم نمی امد
    -خوب ان موقع بچه بودی مگر سر در می اوردی؟
    -تو سر در میاوردی؟
    -یک کمی از دوره ی بچگی بهتر
    هرچه او اصرار کرد انی از جاده ی انکار بیرون نزد که نزد شب دراز بود
    زاک پرسید:
    -وقتی برگردید به خانه توی پارک چادر میزنید؟
    -نه چرا همچین حرفی میزنی؟
    -خوب اگر خانه تان رفته باشد؟
    -نمیدانم کجا زندگی میکنیم شاید برویم پیش بابام اما خانه ی او هم رفته
    زاک گفت:
    -چه کیفی دارد اگر من هم سال دیگر بیایم برایم جا هست؟
    برایان گفت:
    -پس چی خیال کردی؟
    -مایلز و دکو را هم میبینم؟
    -حتما
    زاک پرسید:
    -خیلی عالی است فکر نمیکردم هیچ موقع سفر کنم
    -خنده دار است ولی من همیشه میدانستم به سفر میروم به سیاره ها هم میروم دوست دارم مثل بابام بروم توی کار معادلات ملکی اما حالا بابا کارش را از دست داده باید بروم فضا نورد شوم

    کارلونا گفت:
    -دلم برایت تنگ میشود کاش میماندی بیشتر میشناختمت اوایل فکر میکردم مثل مریلین دوست نداشته باشی رفت و امد کنی
    -البته مطمئن هستم که او هم توی این دو ماه خیلی عوض شده درباره ی دیل حرف میزند گرگ بر میگردد این جا همه چیز الان درست شده
    -میداند هوبی رفت و امد دارد؟
    -اره به او گفتم او اعتراضی ندارد گرچه میدانم وقتی انی من برود این طرف ها پیدایش نمیشود
    کارلوتا پرسید:
    -تو چیزی را که میخواستی اینجا پیدا کردی؟
    -اما من دنبال ماه میگشتم
    کارلوتا گفت:
    -ان دو سه شبلی که شوهرت اینجا ماه را پیدا کرده بودی مگر نه؟
    -اره یک مدت کوتاهی اما به هر حال ماهی نبود که میخواستم

    -گرگ به ما گفته که خانه ی خیلی شیکی دارید متاسفم که نمیتوانی توی ان خانه زندگی کنی
    رایا گفت :
    -فقط خانه است مشتی اجر و ملات که غصه ندارد هایدی
    هایدی گفت:
    -حرف عاقلانه میزنی
    رایا گفت:
    -من فعلا تمرین میکنم که نمایشنامه را خوب بازی کنم گمانم اگر زیاد تکرار کنم ملکه ی ذهنم میشود تا وقتی رفتم انجا بتوانم از ان دل بکنم
    -میدانی که کجا میروی؟
    -ملک خیلی گران است درست است که پول بدی گیرمان نمی اید اما نمیتوانیم ان جا یکی دیگر مثل ان بخریم باید برویم و دور از ان محل جایی دست و پا کنیم
    -تو و او این جا بودید حرفتان نشد اما من حرفی را میزنم که هزار بار توی ذهن تو بالا و پایین شده
    -یک میلیون بار هایدی
    جان و جری جدا دلشان برای او تنگ میشد رایا میخواست به خانه برگردد این جا کار و کاسبی خوبی راه انداخته بود یون اپتی (نوش جان) ارم ان بود
    رایا به انها گفت:
    -همچین چیزهای امریکا را دوست دارم ادم هر خوابی ببیند تعبیر میشود

    قبل از حرکت به گرتی تلفن کرد
    گرتی گفت:
    -باورم نمیشود برای تدفین جک بیایی اینجا
    -خوب معلوم است که می ایم گرتی مگر تو کم زحمت کشیده ای؟
    -ممنونم رایا میدانی جک همیشه از تو تعریف میکرد یادت هست توی مهمانی خانه ی شما امد ولیموناد خورد و توی غذا کشیدن کمک کرد
    -اره یادم هست
    لب زیرین خود را گزید
    گرتی گفت:
    -امشب میبرندش کلیسا باورت نمیشود ان قدر گل اورده اند که نگو جک هم رفیق و رفقای خودش را داشت
    رایا گفت:
    -البته همین طور است ادم که از زیر بته عمل نمی اید
    رایا واقعا باورش نمیشد که بتواند محض رضای خدا یکی را پیدا کند که از جک برنان مرحوم به نیکی یاد کند
    شیلامین توی هواپیما خوابیده بود کلی و برایان ورق بازی میکردند و فیلم میدیدند انی و شون هم بیخ گوش همدیگر وعده وعید میدادند
    رایا خوابش نمیبرد ذهن اش پر بود از تصاویر مختلف مجلس ترحیم و رایه ی تصویر درست از جک برنان که کار خیلی سختی بود ملاقات با دنی و بحث اینده ترتیب فروش پلاک 16 جاده ی تارا پیدا کردن محل تازه شروع دوباره ی کار اشپزی ملاقات چهره به چهره با مریلین
    رایا امیدوار بود از او خوشش بیاید حالا دیگر او را میشناخت شاید بهتر از خودش اوایل فکر میکرد که از مریلین متنفر باشد وقتی شنید باغ و باغچه اش را به هم ریخته با دوست های او دوست شده و با بچه هایش گرم گرفته عصبانی شد البته این تصویر مال موقعی بود که تصور میکرد به خاطر مرگ پسرش باید دور خودش سیم خاردار بکشد و احدی را به حریم خود راه ندهد
    تابستان عوض اش کرده بود حالا رازهایی درباره ی این زن میدانست که او را تکان داد رنگ مویی داشت که روی ان به خط خوش نوشته بود شامپوی مخصوص توی انبار پر بود از کاغذ توالت های ارزان با قیمت تخفیف دار ترکیبات کیک فوری را توی گنجه گذاشته بود میدانست دوستانش رنجیده اند و عشق او به باغبانی دلیل دیگر داشت
    رایا رازهای دیگری هم میدانست چیزی که نباید به زبان می امد میدانتس که روز مرگ دیل چه اتفاقی افتاده و گفتن ان هم کمکی به مریلین نمیکرد به هوبی گفته بود که هیچ وقت نمیگوید او هم قبول کرده بود
    رایا به کسی نگفته بود که برای مراسم تدفین می اید ان ها را توی مراسم خاکسپاری میدید
    مریلین قول داده بود صبحانه شان را اماده کند که وقتی به جاده ی تارا امدند معطل نشوند وقت داشتند که لباس عوض کنند بعد به کلیسا میرفتند رایا وقتی یاد حرفش به مریلین افتاد لبخند زد به او گفته بود:
    -دست کم این حادثه ی وحشتناک باعث شد ما همدیگر را ببینیم وگرنه باید این دفعه هم توی اسمان کنار همدیگر رد میشویم
    مریلینم گفت:
    -خیلی بیشتر از ان یکی حسن داشت البته همه اش را نمیشود بگویی
    مریلین دو ماهی که توی ایرلند بود خیلی چیز ها یاد گرفت
    خلبان اعلام کرد به دلیل شرایط جوی مجبورند به فرودگاه شانن بروند از تاخیر عذر خواست و گفت که یکی دو ساعت بیشتر طول نمیکشد ساعت یازده حتما در دوبلین خواهند بود
    رایا گفت:
    -ای وای مراسم سر خاک را از دست دادیم
    دنی لینچ گفت:
    -میخواهم به مراسم تدفین ان جک برنان نکبت بروم
    برنادت سر بلند کرد:
    -کی هست؟
    -یک دائم الخمر گردن کلفت زنش گرتی همیشه توی خانه ی جاده ی تارا می امد رایا و بچه ها اگر این جا بودند میامدند فکر میکنم من به نمایندگی از طرف انها شرکت میکنم
    -تو چقدر خوبی همه اش به فکر این و ان هستی
    نورا جانسون به هیلاری گفت:
    -لیدی رایان را توی جاده دیدیم میگفت به مراسم جک میرود
    -خوب لابد او هم دلش برای گرتی بیچاره میسوزد
    نرا خرناسه ای کشید:
    -او همچین شعوری ندارد
    -مادر بس کن مگر خود ما نمیگفتیم که گرتی باید جک را بیندازد بیرون؟
    -چرا نمیگفتیم حالا هم فرقی نکرده فقط لیدی رایان به نیش و کنایه میگفت او و گرتی را گل و کثافت چسبیده به کفشش هم حساب نمیکرد
    -مادر هیچ وقت از او خوشش نمی امد
    -مگر تو خوشت می امد؟
    -بد نبود همه مان را با مردم داری نگه می داشت
    -نه خیر اصلا همچنین چیزی نبود هرکدام شما ده تای او میارزید ان وقت او میزد توی سرتان
    نورا اصلا عوض بشو نیست

    تاخیر توی فرودگاه شانن کمی طول کشید
    شیلامین به خواهرش زنگ زد:
    -اگر برای مراسم کلیسا نرسیم میاییم سر خاک میاییم
    گرتی تشکر کرد:
    -شیلا اگر بدانی چقدر محبت میکنند اگر جک میدانست این همه او را دوست دارند شاید نمیمرد
    -خوب مگر همه نمیدانستند زندگی خوبی داشته اید؟

    رایا به مریلین زنگ زد:
    -احتمالا برای صبحانه نمیرسیم
    مریلین گفت:
    -خوب شد اینطوری نمیفهمی که اشپز بدی هستم
    -امیدوارم مجبور نباشی فردا راه بیفتی بلکه توانیم کمی با هم اختلاط کنیم
    -خیلی خوب این کار را میکنم...راستی یک چیز دیگر به خانه ات خوش امدی...

    گرتی توی تلفن پرسید:
    -جیمی سرود پانیش انجلیکوس را میخوانی؟
    -نه میترسم خراب کنم
    -جیمی میدانی که جک از ان سرود خوشش میامد خیلی خوب میشود اگر ان را بخوانی
    -گرتی ان را توی عروسی ها میخوانند نه توی مراسم تدفین
    -نه درباره ی عشا ربانی است برای هردو میخوانند
    جیمی سولیوان گوشی تلفن را که میگذاشت گفت:
    -خیلی خوب اگر تو دلت میخواهد میخوانم
    بعد هم سر به اسمان بلند کرد و گفت:
    -اگر خدایی باشد که من شک دارم باید همه مان را بفرستد به قعر جهنم
    فرانسیس گفت:
    -خوب کاری از دست مان بر نمی اید
    -باید کندمان این هوا باش که بگوییم جک برنان یک الکلی خاک بر سر بود که هرچه امثال او کمتر باشند جهان گلستان میشود مثلا داریم بچه ها و بیوه ی بیچاره اش را تسلی میدهیم
    روی در خشکشویی تابلویی با نوار سیاه زه بودند که به مناسبت مرگ جک برنان مالک محل تعطیل است و نشانی محل مراسم تدفین و ترحیم نوشته بودند چند تا از مشتری ها به احترام گرتی امدند
    وقتی گرتی مادرش و بچه ها امدن کلیسا پر بود قوم و خویش های دور جک هم امدند همه شان لباس سیاه و پیراهن سفید به تن داشتند و با شرکت کنندگان توی مراسم دست میدادند گرتی رنگ پریده با لباس مشکی عاریه ای که از هیلاری گرفته بود به ادم ها نگاه میکرد این همه ادم امده بودند تا با جک خدافظی کنند دست کم حالا میدانست در چشم دیگران ارزشی داشته است حتما حالا گوشه ای ایستاده و مراسم را تماشا میکنم
    مراسم تازه شروع شده بود که شیلا و بچه هایش امدند و کنار خانواده ایستادند توی کلیسا همهمه ای در گرفت اقوام از امریکا امده بودند این همه نشانه ی احترام بود
    رایا انی و برایان روی نیمکتی نشستند نورا جانسون به هیلاری گفت:
    -خدای من رایا هم امده قربان دختر بروم چه دختر ماهی است
    دنی هم زن و دخترش را دید لب خود را گزید کار اسانی نبود رایا دوست وفاداری بود که خودش را رسانده بود کلم بری هم ان ها را دید رایا افتی شده بود قد بلند برنزه و ترکه ای میدانست که میاید اما انتظار نداشت به این زودی او را ببیند او و گرتی با هم دوستان قدیمی بودند

    پالی کالاهان تنها نشسته بود و بارنی و زنش مونا را نگاه نمیکرد اگر مونا پالی را میدید قطعا تحویلش نمیگرفت رزماری لباس مرتب و شیکی پوشیده بود لباس ابریشم تیره کفش پاشنه بلند و جوراب مشکی از دیدن رایا و بچه ها حیرت کرد کسی به او نگفته بود که انها می ایند بعدا ناگهان متوجه شد که کسی نمانده تا به او بگوید غیر از رایا توی ان جمع دوستی نداشت
    فرانسیس سولیوان موقعی که شوهرش صدای خود را به ته حلق انداخت خدنگ ایستاد میدانست برای او چقدر سنگین است همه ی عمر از جک بدش می امد حالا که توی مراسم او سرود میخواند به نظر میرسید جک پیروز شده
    رایا چشم گرداند تا مریلین را پیدا کند کنار رزماری نبود با کولم پیش مادر رایا هم نایستاده بود لابد یکی از انها او را زیر پر و بال گرفته بود به دعا و نیایش توجهی نمیکرد بیشتر توی نخ گل هایی بود که جماعت فرستاده بودند کسانی که مرحوم را میپزاندند حالا تاج گل می اوردند
    زمانی که کشیش "خداوندشان من است"را میخواند رایا او را دید قد بلندتر از انی بود که تصور میکرد با موهای خوشرنگ شامپوی مخصوص لباس سورمه ای ساده ای به تن داشت دفترچه ی دعا را دست گرفته بود و با بقیه می خواند همان موقع متوجه شد رایا او را تماشا میکند توی کلیسا پر از جمعیت به هم لبخند زدند دو دوست قدیمی سر انجام همدیگر را دیدند
    افتاب میدرخشید توفان غیر منتظره ی دیشب فرو نشسته بود مردم توی حیاط بیرون کلیسا ایستاده بودند و با هم حرف میزدند توی مراسم تدفین ایرلندیی ها وقت کم می امد و مردم معمولا بیرون از کلیسا حرفشان را به هم میزدند
    همه ریا را بغل میکردند و خوشامد میگفتند رایا از بقیه کناره گرفت تا گرتی را بغل کند
    گرتی گفت:
    -تو دوست خوبی هستی رایا ممنونم که زود امدی
    -ما با شیلا و بچه ها امدیم حواسمان نبود انها پیش تو میمانند؟
    -اره جاشان را هم اماده کرده ایم کاش جک زنده بود و ازشان استقبال میکرد
    رایا به گرتی نگاه کرد شوکه شده بود تاریخ انگار بازنویسی میشد لزومی نداشت باز هم برای شیلا تظاهر کند که ازدواج خوبی داشته و جک ایده ال بود انگار خودش هم باورش شده بود
    دنی مثل کسانی که خارج از ماجرا هستند دور ایستاده بود ان مردی نبود که با همه دست میداد و گرم میگرفت و مجلس گرم نگه میداشت رایا به خودش میگفت نباید درباره اش فکر کند به او ربطی نداشت چه بر سرش می اید دیگر در زندگی او جایی نداشت و مفهوم بازگشت به دوران قدیم فقط توی ذهن رایا بود لای جمعیت ایستاد و نگاهش کرد بچه ها که او را دیدند به طرفش دویدند اما رایا تکان نخورد از این به بعد باید همینطور باشد
    انی رفت و با مریلین صحبت کند و دوست تازه اش شون مین را معرفی کرد برایان رفت سراغ مادربزرگ و از زاک تعریف کرد و گفت که تابستان دیگر به ایرلند می ایند:
    -شاید تا ان موقع توی چادر زندگی کنیم ولی گفته اس می اید
    هیلاری هم درباره ی اسباب کشی به خانه توی حومه ی شهر حرف میزد قرار بود پاییز بروند و انجا بمانند پست مارتین از ژانویه شروع میشود رایا دقیقا نمیدانست کجا میروند
    -تو هم بیا و سر بزن...پز از دار و درخت است.همانطور که ان فالگیر میگفت
    -خوب خوب حتما می ایم
    جمعیت زیاد بود کولم گفت:
    -24 ساعت به تو مهلت میدهم که خستگی ات را در کنی بعد هم بیا مشغول شو خیلی تو دلبرو شده ای
    -ممنونم کولم
    توی نگاه او برقی دید که در چشم اندی هم دیده بود اصلا نباید خودش را سبک میکرد که هر تعارفی را به خاطر خواهی تعبیر کند
    رزماری جلو نیامد این رفتار به نظر رایا عجیب می امد کمی مثل دنی ایستاده بود بیرون از جمعیتی که او را میشناختند رایا با اغوش باز به طرف او رفت متوجه شد که رزماری مضطرب است نگاه او را تعقیب کرد مریلین واین ر دید که صحبت با انی را قطع کرده بود و ان ها را تماشا میکرد
    رایا از رزماری پرسید:
    -به قبرستان هم می ایی؟
    -نه تا همین جاش هم حالم گرفته است
    رایا گفت:
    -گرفتی از دیدن همه خوشحال میشود
    -میدانم فقط مانده به واتیکان زنگ بزند و اسم جک را جزو قدیسین ثبت کند باور کن رایا اگر این کار را بکند تعجبی ندارد
    رایا خندید:
    -خدا جان چقدر خوب شد برگشتم تابستان خوش گذشت؟
    او را بغل کرده بود
    -نه اصلا خوش نگذشت اوضاع خیلی بد بود
    رایا گفت:
    -خیلی محبت کرده بودی کمک کردی که کار را شروع کنم
    رزماری به مریلین نگاه کرد و گفت:
    -کمترین کاری بود که میتوانستم بکنم
    انی به مریلین گفت:
    -خانه تان خیلی ناز بود نگفته بودیدخانه ی به این قشنگی دارید
    -خوشحالم که به تو خوشگذشته
    -راستش مثل توی فیلم ها بود صبح ها قبل از صبحانه شنا میکردیم شب ها هم
    -چه خوب
    -توی پارک یاد بود رفیتیم رولر بلدیز پیتزای گنده خوردیم دو برا رفتیم نیویورک بعد هم تا خانه ی شون این ها با اتوبوس رفتیم تعطیلات خیلی خوبی داشتیم
    مریلین گفت:
    -اسباب خوشحالی است
    میدانست با رایا که حرف بزند کلی درد دل دارند اما تا میامد به طرف او برود یکی جلوشان سبز میشد
    این دفعه نوبت کولم بود
    -نمیدانستم رایا امروز می اید یک چیزی از رستوران میفرستم که مجبور نباشید اشپزی کنید
    مریلین گفت:
    -لابد میخواهی سم بریزی توی ان
    -من که نگفتم
    بارنی مک کارتی با بیوه ی جک همدردی کرد
    گرتی گفتک
    -کار خوبی کردی که امید جک از دیدن ان همه ادم خوشحال میشود
    بارنی گفت:
    -حیف شد
    مونا مک کارتی به صورت غیر منتظره ای گفت:
    -پالی کالاهان طفلک خیلی ناراحت است که سر اسباب کشی او این اتفاق افتاده
    گرتی نزدیک بود غش کند مونا هیچ وقت در باره ی پالی حرف نمیزد تظاهر میکرد که او وجود ندارد
    بارنی هم دست و پای خود را گم کرد
    -خوب توی اسباب کشی او که نبود...
    -نه پالی اسباب کشی میکرد و بیچاره جک مادر مرده او را صدا زده...میخواسته چیزی از او بپرسد
    لب زیرین گرتی میلرزید
    مونا به نجات او امد:
    -میدانم من داستان را شنیده ام میخواست مطمئن باشد که تو دوستش داری مردها مثل بچه ها میمانند همه چیز را با سفید میخواهند یا سیاه پالی هم به او گفته بود که خیالش راحت باشد و تو او را دوست داری
    گرتی از مونا چشم گرداند و به پالی نگاه میکرد و از پالی به بارنی
    -پالی به من گفت اما مطمئن نیستم راستش را گفته باشد شاید خواسته مهربانی کند
    -نه نه پالی هرچه باشد مهربان نیست
    مونا این را گفت و رفت
    بارنی به مونا گفت:
    -لازم نبود همچین حرفی بزنی
    -چرا لازم بود گرتی بیچاره ان موقعی که با ان یابو زندگی میکرد اب خوش از گلویش پایین نمیرفت حالا که مرده شاید به نان و نوایی برسد
    -تو از کجا میدانی پلی چی گفته و چی نگفته
    مونا گفت:
    -شنیدم.فکر نکن چیزی علیه پالی دارم.فکر میکنم او با زیر گرفتن جک برنان خدمت بزرگی به این شهر کرده باید شهردار به او مدال بدهد

    سرانجام همدیگر را دیدند همدیگر را بغل کردند و اسم هم را به زبان اوردند
    مریلین گفت:
    -به قبرستان میرسانم تان
    -نه نه
    -ماشین تان را تازه از کارواش گرفته ام میخوام نشان تان بدهم
    برایان گفت:
    -مریلین ما هم ماشین تو را تمیز کرده ایم خرده های پیتزار را از صندلی عقب جمع کردیم
    چند لحظه ساکت شدند و بعد ناگهان خندیدند
    برایان جا خورد
    -مگر چه گفتم که خندیدند؟
    به هم نگاه کردند و جوابی ندادند


    وقتی به جاده ی تارا برگشتند فرصتی برای بحث و مذاکره نبود بچه ها به رختخواب رفتند رایا و مریلین نشستند سر میز و با هم حرف زدند صحبت هایشان خیلی ساده بود عذرخواهی و این حرف ها در کار نبود بحث خوابیدن کلمنت توی اتاق خواب و هرس کردن باغچه و دعوت همسایه ها به تودور درایو و اوردن هوبی گرین پیش نیامد درباره ی دیدار شوهران شان حرف زدند هردو متفکرانه حرف میزدند
    -فکر کنم گرگ خسته و پیر شده بود کی سال از عمر او را تلف کردم چون نتوانسته ام کمک کنم برای او هم به اندازه ی من دشوار بود
    رایا پرسید:
    -از حالا به بعد بهتر میشود اینطور نیست؟
    -فکر کنم کمی محتاط باشد حتما با شک و تردید نگاه میکند احتمال میدهد باز تو لب بروم قطعا زمان میبرد
    رایا امیدوارانه گفت:
    -دست کم سعی خودت را میکنی که؟
    مریلین پرسید:
    -دنی که ان جا امد نشانه ای ندیدی که اوضاع به روال قدیم برگردد؟
    -یک حادثه پیش امد که فکر کردم میخواهد اوضاع را برگرداند اما شاتباه فهمیده بودم درباره ی وضع مالی حرف زد و این که باید خانه را بفروشیم توی پارک یادبود زیر درخت بزرگ حرف زدیم بعد برگشتیم به تودور درایو و شب...اگر بخواهم راستش را بگویم مرا دلداری داد اما فقط از همان راهی که میشناخت برداشت من اشتباه بود
    مریلین گفت:
    -خوب منطقی است شاید ان موقع همین قصد را داشت
    رایا گفت:
    -وقت شناسی چیز دیگری است بعد از ان هم خبر بچه انداختن برنادت رسید و مثل برق برگشت اینجا میدانی که بیست و چهار ساعت دیگر وقت داشت
    -فکر میکنی فرق هم بکند
    رایا گفت:
    -راستش فقط حال مرا بدتر کرد شاید هم به نفع من شد من احمق خیال میکردم که همه چیز به بچه بستگی دارد وقتی نباشد اوضاع بهتر میشود اما باز هم اشتباه کردم
    مریلین گفت:
    -امروز با او حرف زدی؟توی مراسم که او را دیدی
    -نه طوری نگاه میکرد که انگار میخواهد حرف بزند ولی من محل نگذاشتم نمیدانم برای چی امده بود به انی گفت از طرف خانواده امده
    مریلین گفت:
    -به هر حال حرکت خوبی بود
    رایا لبخندی زد و گفت:
    -دنی از این حرکت های خوب زیاد دارد


    مریلین بلیت خود را عوض کرد حالا میتواسنت سه روز بیشتر بماند این طوری همزمان با گرگ به تودور درایو میرسید اغاز نمادین زندگی مشترک
    مریلین گفت که میماند تا رایا را راه بیندازد و کارش را که شروع کرد می یاد باید توی فروش خانه کمک اش میکرد
    درباره ی برنامه های هیلاری حرف زدند که میخواست از شهر برود و از حاملکی کیتی سولیوان گفتند درباره ی کارلوتا و چهارمین شوهرش بحث کردند و کار و بار جان و جری اصلا خجالت سرشان نیمشد وقتی درباره ی کولم حرف زدند رایا پرسید چیزی بینشان بوده یا نه
    رایا گفت:
    -از یک منبع ناموثق و بدبین شنیده که خبرهایی هست
    -کاملا اشتباه بود فکر میکنم بیشتر منتظر بوده تا تو برگردی راستی حالا که حرفش را پیش کشیدی برادر شوهرم که پا نگرفت
    رایا خندید:
    -نه شوهرت اشتباه فهمیده بود
    مریلین گفت:
    -تا جایی که ما خبر داریم قصدش را داشته
    -نمیدانم ولی نگذاشتیم کار به انجا بکشد
    شب درباره ی گرتی حرف زدند و این که میخواغهد از جک مرحوم افسانه بسازد هردوشان با تحمل تر از یکی دوهفته ی پیش بودند فقط به خاطر مرگ جک نبود توی اتاق جلوی 16 جاده ی تارا نشستند و درباره ی افسانه پردازی در زندگی حرف زدند رایا میدانست که به هر حال نباید به مریلین بگوید پسرش ان روز مست بوده و جانی و خودش را به کشتن داده مریلین هم خوب یا بد نمیخواست بگذارد رایا بداند شوهرش که هنوز هم دوستش دارد و دوستی که هنوز مورد اعتماد اوست سال ها از پشت به او خنجر میزده اند

    شون مین به انی گفت:
    -خاله گرتی ان قدر ها هم که خیال میکردیم وضع خوبی ندارد
    انی شانه اش را بالاقدی بالا انداخت:
    -مگر اهمین دارد
    -نه فقط خیال میکردم شاید به نفع ما باشد
    -چهطور؟
    -فرض کن من بخوام این جا بمانم پیش او...به مدرسه بروم
    -فایده ای ندارد
    ان عملی تر فکر میکرد
    -حالا هفته ی دیگر نه بعد از ژانویه...میتوانم مکاتبه کنم و بفهمم چه واحد هایی هست..تا انتقالی بگیرم
    انی ازرده گفت:
    -جدی...
    -چی شده انگار از اینجا ماندن من دلخوری فکرمیکردم خوشت بیاید
    -شون دوست دارم اینجا باشی...فقط نمیخواهم بیخود تو را بکشم اینجا اگر اینجا امدی انوقت حرف میزنیم
    شون زد روی دست او و گفت:
    -خیلی خوب بگذار وقتش برسد
    -حالا حالا وقت داری
    شون گفت:
    -نمیدانم تا حالا کاری نکرده ام
    -جدا؟
    -شاید به همان خوبی باشد که میگویند باید بگذاریم وقتش برسد انی گفت:
    -شرط میبندم که گرتی بدش نمی اید تو را نگه دارد

    برنادت به مادرش گفت:
    -مادر امسال شاگرد های خصوصی ام زیاد شده میتووانم بیاورمشان توی خانه ی شما؟
    -البته بر اگر حالت خوب شده باشد اشکالی ندارد
    -خوبم فقط نمیخواهم یک جا شروع کن و بعد از این اسباب کشی کریدم انها را جابه جا کنم
    -میدانی کی میخواهد بفرشود؟
    -نه مامان من نمیپرسم به حد کافی تحت فشار هست
    فینولادون که همیشه میخواست از دخترش در برابر هوو حمایت کند گفت:
    -درباره ی جاده ی تارا چی؟اوهم یقه اش را گرفته؟
    -فکر نمیکنم به نظرم از وقتی که امده با هم حرف نزده اند
    -بچه ها را هم بخواهی ببینی از نظر من اشکالی ندارد
    -من هم دوست دارم اما دنی میگوید خیلی به مریلین علاقه دارند تا رفتن او باید صبر کنم میگوید کشته مرده اش شده اند
    فینولا سعی کرد او را متقاعد کند:
    -علتش این است که توی خانه ی او مانده اند از استخرش استفاده کرده اند
    -میدانم مادر
    رایا از کریلین پرسید:
    -اشکالی ندارد گرتی و شیلا را برای ناهار دعوت کنم؟شیلا زیاد توی دوبلین نمیماند بد نیست با او گپی بزنیم توی خانه ی شما هم امده
    مریلین گفت:
    -هیچ اشکالی ندارد
    ترجیح میداد خودش با رایا حرف بزند خیلی چیز ها بود که باید درباره ی انها حرف میزدند درباره استونی فیلد و درباره ی ترا درباره ی اینده و گذشته اما این زندگی رایا بود ناهار هم در اختیار او بود مریلین این را یاد گرفته بود میدانست رایا هم چیزی یاد گرفته است
    -نمیخواهم تمام صبح را توی اشپزخانه وول بخورم باری حرف زدن میایند برویم گشتی بزنی و چیزی بخوریم یک چیز ساده کفایت میکند
    از شماره ی 26 گذشتند و برای کیتی سولیوان شانزده ساله که یکی توی شکن داشت و توی باغ تاب میخورد دست تگان دادند ناگهان احساس کرد که دلش میخواهد با فرانسیس حرف بزند
    رایا نگران گفت:
    -امیدوارم انی به حال و روز او نیفتد
    -فکر میکنی اتشش تند باشد؟
    رایا گفت:
    -از حرفهاشان که اینطور بر میاید مادرها واقعا چیزی نمیدانند معمولا حرف هاشان را به ما نمیزنند تو بیشتر از من او را میشناسی
    مریلین با عجله گفت:
    -من چیز زیادی در این باره نمیدانم مختصری در باره ی ارزو ها و رویاهایش برایم گفته واقعا خبر ندارم چی به چی است
    رایا سعی کرد خودش را زیاد کنجکاو نشان ندهد حسادت را پنهان کرد که انی لینچ حرف دلش را به مریلین زده بود
    -خوب اگر این کار را کرده باشد هم نباید به هم بگویی چون به تو اعتماد کرده


    به شماره ی 32 نگاه کردند
    -بارتی اینجا سهم دارد
    -نه همان موقع به قیمت کلفتی فروختند کلی راجع به ان حرف و حدیث سر زبان ها افتاد رزماری میدانست چه میکند
    رایا از زرنگی دوست خودش خوشش امد
    به پلاک 48 رسیدند اثری ازنورا جانسون و پلایرز نبود لابد رفته اند دنبال ماجرا جویی شان
    -اگر از این جا بروی مادرت دلتنگ میشود هیلاری که رفته غرب .تو هم نباشی برا او سخت است
    -بحث اگر از این محل برویم مطرح نیست بحث کی ان است این روزها این جا را جزو محله های میلیونر ها به حساب می اورند ان وقتی که امدیم غقل کردیم
    -عقل نکردید دنبال رویاهاتان امدید مگر نه؟
    -دنی این کار را کرد خانه ی بزرگ با سقف بلند میخواست و با رنگ های سنگین چرای ان را امروز هم نمیدانم اما گمانم از جوانی دنبال این رویا بوده
    رفتند و رفتند مدتی تی سکوت قدم زدند تا ان که به دم خانه ی سالمندان سنت ریتا رسیدند
    رایا خنده کنان گفت:
    -مشتری اینده کیک های نرم
    مریلین خندید:
    -یک چیز نرم نه مثل ان نان های زنجبیلی که دفعه ی اول برای برایان و انی خریدم
    سر خیابان پیچیدند مغازه ی گرتی را دیدند که شلوغ بود
    مریلین پرسید:
    -من دلم نمی اید از مرده حرف بزنم ولی بیمه ای چیزی گذاشته؟
    رایا گفت:
    -تا جایی کهخبر دارم مادر گرتی یک چیزی داده فکرمیکنم ان هم خرج کفن و دفن میشود
    -وضع خودش چطور میشود؟
    -بد نیست اپارتمان کوچکی بالای مغازه دارد حالا هم میتواند بچه ها را بیاورد پیش خودش نگه دارد ان دیوانه ی زنجیری نیست که اعصابشان را به هم بریزد

    گرتی چنان نظافت شماره 16 جاده ی تارا عادت کرده بود که نمیتوانست دل بکند
    -مریلین میخواهی قبل از رفتن بیایم و لباس هایت را اتو بزنم؟
    -شیلا خواهرت خیلی مهربان است میدانی من از اتو کشیدن بدم می اید گرتی می اید کمک کند
    شیلا گفت:
    -همین طور اسا او همیشه عشق لباس داشت
    یکی دو بار گرتی بلند شد که میز را پاک کند که رایا با دست پس زد
    شیلا گفت:
    -شون خیلی دلش میخواهد دنبال اجدادش بیاید این جا درس بخواند دلش پر میزند برای دوبلین راه افتاده رفته دانشکده ها و کالج های این جا پر س و جو کرده من هم دوست دارم بیاید این جا
    رایا با تعجب پرسید:
    -مکس چی؟
    -او باید دنبال اجداد و ریشه اش برود اوکراین ان جا هم خبری نیست یک ده کوره است که اکثرشان به امریکا مهاجرت کرده اند
    گرتی از این پیشنهاد ذوق کرد
    -توی اپارتمان ما یک اتاق کوچکی است خیلی مال نیست ولی برای بچه ها دانشجو خوب است
    -بس کن دیگر تو هم از بس گفتی مال نیست حال ادم به هم میخورد خیلی هم خوب است توی یک جای درست و حسابی خانه داری از سرشان هم زیاد است فقط حیف که جک شوهر خاله اش زنده نیست که او را ببیند
    گرتی بدون هیچ منظوری گفت:
    -جک خیلی از او خوشش می امد حالا اتاق او را رنگ میزنیم هر رنگی که دلش بخواهد یک دوچرخه میخریم میدانی بچه ها این روزها میپرسند دون جک چه کار میکنم
    رایا ننمیدانست کی از او پرسیده و چرا باید میدانست که طفلی گرتی کلی خرج اضافه داشته که باید بابت باده گساری جک میداده حالا که نیست خرجش کمتر شده و مجبور نیست نظافت و رختشویی کند تا پول بد مستی های اقا را بدهد حالا که چسبیده به کار خرج خودش را در میاورد خوب لابد خیلی ها خبر ندارند
    گرتی دوباره گفت:
    -من وضع بدی ندارم مادرم روزنامه ها را میخواند و بیمه ای دست و پا کرده کاسبی هم رو به راه شده جای نگرانی نیست
    رایا که دید این ها از اینده حرف میزنند پرسید:
    -راستی از خانم کانر چه خبر؟
    مریلین گفت:
    -به من گفت که نمیتواند با مرده ها حرف بزند یک روزی هم میرسد که رغبت نمیکنم دوست دارم به او بگویم که ان روز رسیده
    رایا گفت:
    -به من گفته بود که کاسبی پر رونقی راه می اندازم دلم میخواهد بدانم به چه بزرگی
    شیلا گفت که خانم کانر به او گفته بود اینده توی دست های او قرار دارد خوب حرفش درست از اب در امده بود پسرش هم که میخواهد برگردد اینجا دنبال رگ و ریشه اش گرتی هم سعی کرد حرف های او را به یاد بیاورد به گرتی میگفت غم و اندوهی خواهد داشت اما پایان کار خوش است
    شیلا دستی به سر خواهرش کشید و گفت:
    -تا اینجا که حرفهایش درست از اب در امده
    مریلین ظرف ها را که جمع میکرد پرسید:
    -وقتی با دنی حرف میزنی خودم را برسانم؟
    -احتیاجی نیست بعد از رفتن تو کلی وقت داریم چرا باید وقت تو را تلف کنیم
    -باید با او حرف بزنی هر چه زودتر بهتر سنگ هایت را وا بکن هر چه عقب بیندازی سختتر میشود
    رایا اهی کشید:
    -حق با توست اما مسئله ان طور که من میگفتم نکن و هر طور که میگویم بکن است
    -من فقط کاری را به تو توصیه میکنم که خودم نکردم
    -فکر میکنم باید از او بخواهم بیاید
    -باید بروم کمی سوغاتی بخرم میروم ویک لو صبح در اختیار خودت باش
    -بد نیست
    -میدانی فردا بهد از ظهر چه کار خواهیم کرد؟
    -حدس میزنم
    مریلین گفت:
    -میرویم پیش خانم کانر
    مریلین میخواست دین خودش را به زنی ادا کند که حقیقت را به او گفت مرده ها را باید بگذاری بخوابند نباید ارامش ان ها را به هم بزنیم

    دنی گفت:
    -امروز صبح باید بروم دیدن رایا
    برنادت گفت:
    -خوب اخرش باید تمام کنی دیگر ناراحتی؟
    -نه بیشتر نگرانم اوایل به پیرمردهایی که میگفتند ناراحتی روده دارند میخندیدم نمیدانم خنده ام برای چی بود حالا خودم همین وضع را دارم
    برنادت نگران بود:
    -چرا باید این طور باشی مگر تقصیر توست میخواهی نصف پول ان خانه را بدهی او که خودش یک عالمه پول است
    -اره درست است
    -او هم که میدانم انتظار دیگری ندارد
    -نه نگرانی ام از انتظارات او نیست
    -برایان میتوانی بروی با دکور و مایلز بازی کنی قرار است پدرت بیاید با هم حرف بزنیم
    برایان گفت:
    -فقط من یکی زیادی هستم
    -نه برایان مریلین میخواهد برود خرید انی هم شون رو برده که دوبیلیت را نشانش دهد
    -دعوا که نمیکنید؟
    -یادت باشد حالا دیگر وقت دعوا نیست پس میروی پیش دکور و مایلز
    -اشکالی ندارد بروم پیش فینولا دون برای او از امریکا یک هدیه خریده ام
    -البته که اشکالی ندارد
    -کار بدی که نکردم مادر
    مادرش گفت:
    -برایان تو معرکه ای
    این تعریف از سرش هم زیادی بود:
    -یک مختصری فرق دارم
    -نه خیلی خیلی فرق داری

    ساعت ده دنی امد و زنگ در را زد رایا پرسید:
    -مگر کلید نداری؟
    -دادم به خانم رییس
    -دنی درست صحبت کن فکر میکنی کلید ها را چه کرده؟
    -چه میدانم رایا لابد فرو کرده توی سنگ
    -نه اینجاست گذاشته توی جا کلیدی میخواهی بدهم به تو؟
    -میخواهم چه کنم؟
    -خوب مشتری بیاور نشان بده کار را از این که هست سختتر نکن
    دنی متوجه شد و دست خود را به نشانه ی تسلیم بالا برد
    -خوب قهوه حاضر کرده ام بنشینیم توی اتاق جلویی اگر ناراحت نشوی یک لیست هم تهیه کرده ام
    دو تا کاغذ خط کشی شده ی اماده روی میز داشت قهوه را اورد خودش را از قبل اماده کرده بود
    -ببین فکر نمیکنم فایده ای داشته باشد
    -دارد مگر نگفتی باید تا کریسمس بفروشیم بچه ها و مریلین را فرستادم بیرون که راحتتر حرف بزنیم
    -مگر مریلین نرفته؟


    پایان

    منبع : نودهشتیا

+ ارسال موضوع جدید
صفحه 6 از 6 نخستنخست ... 456

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
تارنماي ايران پرديس با لطف و ياري خداي مهربان در سال 1386 تاسيس شد.روز به روز که از عمر ايران پرديس ميگذشت دوستان زيادي به جمعش محلق شدند و تا به امروز مخاطبان زيادي از اين تارنماي کاملا فارسي استفاده ميکنند ايران پرديس با پشت سر گذاشتن فراز و نشيب زياد و با عنايت خداو لطف بيکرانش امروزه توانسته در پنجمين جشنواره رسانه هاي ديجيتال عنوان برترين انجمن گفتگوهاي پارسي را کسب کند انجمن هاي ايران پرديس امروزه با هدف خدمت رساني به يکي از بزرگترين انجمن هاي ايران و پر مخاطب ترين انجمن هاي دنياي مجازي تبديل شده و اميدوار هست با همين هدف هم به جايگاه اصلي و واقعيش دست يابد.

اکنون ساعت 16:14 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.

ایمیل پست الکترونیکی مدیریت سایت : iranpardis.com@gmail.com
شماره سامانه پیامک : 30005604500000