انتخاب رنگ سبز انتخاب رنگ آبی انتخاب رنگ قرمز انتخاب رنگ نارنجی
خوراک آر اس اس

  آخرین ارسالات انجمن

تبلیغات ایران پردیس
تبلیغات ایران پردیس تبلیغات ایران پردیس

+ ارسال موضوع جدید
صفحه 2 از 7 نخستنخست 1234 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 11 به 20 از 65

موضوع: رمان خواندنی و زیبای خشت اول | فریده شجـاعی

  1. Top | #11



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    55.46
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,467
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    کوبیدند و در فاصله بین انها مهتابی نصب کردندوروی درختان حیاط را هم با لامپ مهتابی و چراغ های سبز و زرد وقرمز تزئین کردندد
    پدر دست به جیب شد و برای تمام ما تدارک لباس وکفش نو دید.لباسم را از فروشگاه جنرال مد خریدیم.لباسی تافته به رنگ ابی که یقه ان توری زیبا به رنگ پارچه لباس داشت و یک پاپیون پشت ان گره می خورد.کفشم نیز ابی بود وبا لباسم هماهنگی داشت.وقتی ان را پوشیدم احساس خوبی سرتا پای وجودم را گرفت.به خصوص که احساس کردم نگاههای مشتاق زیادی متوجه من و حرکاتم می باشد.
    جهیزیه سیما را دو روز پیش از عروسی به منزلمان فرستادند و ان را در اتاق های بالا که برای زندگی مجید و سیما در نظر گرفته شده بود چیدند.جهیزیه خوب و قابل توجهی بود.
    تمام اقوام پدر و مادر امده بودند. اقوام مادر نسبت به فامیل پدر از کلاس بالاتری برخوردار بودند و اکثرشان در تهران زندگی داشتند.در بین میهمانان علی اقا دارو خانه ایی و منیر خانم را دیدم.منیر علاوه بر پسرش،دختری زیبا که نسخه دوم خودش بود به دنیا اورده بود.
    در بین اقوام مادر زنی بود به نام اکرم که دختر خاله او محسوب می شد.مادر با اکرم رفت و امد زیادی داشت و با او از بقیه جورتر بود.اکرم برادری داشت که نامش محمود بود.محمود پسر خوش قد و بالا و خوش قیافه ایی بود که نگاهی نافذ درپس چشمان سیاهش داشت. بارها و بارها او را دیده بودم که با نگاه خریدارانه ایی سر تا پایم را ورانداز می کند. من نیز کم وبیش از او خوشم می امد.
    ولی تا کنون فرصتی پیش نیامده بود بخواهم به احساس نوجوانم فکر کنم. تا اینکه در گیر و دار عروسی مجید یک بار از بیبی سلطان شنیدم که به مادر می گفت اکرم به او گفته ای کاش یاسمین قسمت محمود ما شود. مادر لبخند زد و با ناز و ادا گفت: حالا که سرمون حسابی شلوغه، ایشالا بزار وقتش بشه، کی بهتر از محمود. و بی بی سلطان در جوابش گفته بود هر چه خدا بخواهد همان می شود. از وقتی که این نقل قول را از بی بی سلطان شنیدم احساس می کردم بدم نمی اید در خلال درسهایم گاهی هم به او فکر کنم و برای اینده ایی که خودم نمی دانستم چی هست فکر کنم.
    روز عروسی مجید با لباس زیبایم در تراس بزرگ منزل نشسته بودم و به جلوه زیبای حیاط چشم دوخته بودم. همان لحظه اکرم به اتفاق برادر و خواهرش وارد شدند:با دیدن محمود ضربان قلبم تند شد.احساس داغی صورتم را گرفت. محمود همان جا در حیاط ایستاد، ولی اکرم و اشرف از پله ها بالا امدند. اکرم که مثل همیشه به من اظهار علاقه می کرد با دیدن من لبخند زد و برای سلام و احولپرسی جلو امد. به احترام انان از جا بلند شدم و قدمی به جلو برداشتم. اکرم صورتم را بوسید و بعد نگاهی به سر تا پایم انداخت و بار دیگر یک طرف صورتم را بوسید و اهسته زیر گوشم گفت: اینم از طرف محمود که سفارشش رو خیلی به من کرده بود.
    بدنم چنان داغ شد که نفهمیدم چطور با اشرف روبوسی و احوالپرسی کردم.این جمله در گوشم نوایی خوش داشت و چنان مرامست و مدهوش کرد که تا اخر عروسی در همان حال و هوا بودم.
    عروسی مجید با همه هیجان و شادی اش به پایان رسید و از ان جز خاطره ایی باقی نماند.


    فصل 4

    برای دبیرستان نامم را در دبیرستان انوشیروان نوشتند.دیگر دختر بزرگی شده بودم.از نظر قد و هیکل از بقیه دوستانم یک سرو گردن بالاتر بودم. اکنون به ظاهر خودم خیلی توجه پیدا کرده بودم،زیرا می دانستم خواه ناخواه مورد توجه عده ایی قرار خواهم گرفت.
    دبیرستانی که در ان درس می خواندم دبیرستان مطرحی در سطح اموزشی بود که با دبیرستانهای معروف ان زمان رقابت زیادی در مورد برنامه های ورزشی و نمایشی و ادبی داشت. البته من کاری به این کارها نداشتم. نه اهل ورزش داشتم و نه اهل هنر و نه هیچ برنامه دیگر. سرم به درس بود و هنوز برای بهتر شدن درسم تلاش می کردم. هر چقدر بچه های دیگر شور و شوق و شیطنت داشتند در عوض من دختر ارامی بودم که مزاحمتی برای کسی نداشت.تمام دبیرانم از من راضی بودند و بارها و بارها نظم و رفتارم را برای دیگران مثال می زدند.
    مدتی بود که گاه و بی گاه خواستگار داشتم. یکی کارمند بانک بود ودیگری رستوران شهربانی و یکی محصل و یکی هم کاسب؛ ولی حرف مادر همیشه همین بود: یاسمین الان وقت شوهر کردنش نیست.
    رابطه من و مادر مثل همیشه سرد بود و هر چه می گذشت این سردی بیشتر احساس می شد.
    یکی از همان روزها من و سیمین سخت مشغول لی لی بازی کردن بودیم. در همین موقع مادر از بیرون امد و با دیدن من اخمی کرد و با تشر گفت:دختری که سینه اش بزرگ شده نباید دیگه لی لی بازی کنه.
    این جمله برایم خیلی گران تمام شد و خیلی هم خجالت کشیدم. سرم را پایین انداختم و رفتم و دیگر هم لی لی بازی نکردم. این زمانی بود که هنوز به بلوغ نرسیده بودم.
    این موضوع گذشت. یک روز مادر مرا کنار باغچه نشاند و با قیچی موهایم را کوتاه کرد و چون در این مورد سر رشته نداشت خیلی بد این کار را کرد. وقتی خودم را در اینه دیدم زدم زیر گریه و گفتم: چرا اینقدر موهایم رو کوتاه کردی؟
    مادر بی حوصله و عصبی گفت: عیب نداره. چشم به هم بزنی بلند میشه.
    من که می دانستم این چشم به هم زدن چند ماه طول می کشد به گریه خود ادامه دادم. این کار باعث شد مادرم عصبانی شود و کتک جانانه ایی به من بزند. در طول زندگی ام این دومین بار و اخرین باری بود که از مادر کتک خوردم. بار اول وقتی هفت هشت سالم بود به خاطر دعوا با سیمین مرا زد و این بار هم به خاطر گریه برای موهایم. ان روز با روحی شکسته و خرد و با همان موهایی که خیلی بد و نامرتب کوتاه شده بود به مدرسه رفتم.
    ان سال از بین دانش اموزان زرنگ مدرسه انتخاب شدم تا برای جشن چهارم ابان به اتفاق دیگر شاگردانی که انتخاب شده بودند در یک نمایش همگانی شرکت کنم. این کار اجباری بود و از بیست نمره ورزش ده نمره ان به این امر اختصاص یافته بود.
    درباره این نمایش چیزی نمی دانستم و چون به طور کل اهل این برنامه ها نبودم فکر می کردم چه کار سختی را ازما خواسته اند،اما وقتی روش کار را یاد گرفتم خیلی خوشم امد و بعد از ان هر سال خودم داوطلبانه در ان شرکت می کردم. از چند ماه به جشن مانده تمرینات اغاز می شد. از طرف مدرسه لباسهای خاصی را برایمان در نظر گرفتند که البته هزینه ان را از خودمان گرفتند. لباس های قشنگی بود. بلوز نارنجی و یک دامن زرد کوتاه. به هر کدام از ما هم یک توپ نارنجی دادند که با راهنمایی دبیری که برای این کار اختصاص یافته بود با شماره هایی که می شمرد حرکاتی هماهنگ به دستها و پاهایمان می دادیم و با شمارش اعداد دیگر جاهایمان را با هم عوض می کردیم و با نظم و ریتم خاصی اشکال هندسی و جمله هایی را روی زمین ترسیم می کردیم و در نهایت جای خود می ایستادیم. این برنامه ان سال بین تمام مدارس اول شناخته شد و به همین خاطر یک بار دیگر ان را جلوی دختر شاه نیز اجرا کردیم که بعداز ان به هر کدام از ما جایزه ایی دادند.
    اعتیاد پدر به هروئین به حدی شدید بود که جزوِ جدانشدنی وجودش شده بود. کم کم از نظ ر جسمی ضعیف و ناتوان می شد و دیگر ابایی از این و ان نداشت که بدانند او چه می کند و چه مصرف می کند.برای کشیدن هرویین جلوی دیگران هیچ احساس شرمندگی نمی کرد،بلکه به این افتخار هم می کرد که دیگران بفهمند چه هزینه گرانی صرف خودش می کند. هنوز هم گاهی با او به سینما و گردش می رفتیم و اگر در همان مواقع نیاز به هروئین پیدا می کرد برایش فرقی نداشت کجا باشد.داخل تاکسی یا در سینما و یا در پناه دیوار می نشست و کارش را انجام می داد.شنیدن صدای بالا کشیدن مواد، مانند چاقوی کندی بر روی اعصاب من کشیده می شد و تاثیر ان به حدی مخرب بود که گویی بند بند وجودم را پاره می کردند.
    وقتی پدر را با ان حال رقت انگیز می دیدم که بدون توجه به قبح کارش در حال کشیدن مواد است از خجالت سراسر بدنم داغ می شد و ارزو می کردم زودتر خودم را به خانه برسانم تا در پس دیوارهای امن انجا خودم را از دید دیگران مخفی کنم.
    با امدن سیما به منزلمان کم کم جایگاهم را از دست دادم و تا به خودم بیایم از مقامی که داشتم تنزل کردم. تا پیش از امدن او،من هم منشی اش بودم و هم رازدارش. پولهاش را نزد من نگه می داشت و من در کمال امانت داری از پول هایش مراقبت می کردم. گاهی اوقات که پدر در کارهای ادره اش را به منزل می اورد برای راحتی خودش مرا صدا می کرد تا صورت جلسه های اداری اش را بنویسم که گاهی شامل چندین صفحه می شد. پدر به کارش خیلی وارد و مسلط بود و کارهایش را خیلی دقیق و مرتب انجام می داد. من هم از اینکه برای او مفید واقع می شدم لذت می بردم، به خصوص که پس از انجام وظیفه با تشویق و نوازش پدر روبه رو بودم. حضور سیما در منزل این وظیفه را از من گرفت. از وقتی او امده بود شده بود گل سرسبد و عزیز پدر. او دیگر کارهای نوشتنی اش را به سیما می داد و به عناوین مختلف برایش کادو می خرید و کلمه سیما جان از دهانش پایین نمی افتاد.گاهی در حضور ما او را در اغوش می گرفت و سرش را می بوسید. هر جا سیما میرفت پدر دنبالش بود و اجازه نمی داد به تنهایی از خانه خارج شود. پدر بیشتر وظایفی را که مجید باید انجام می داد به عهده گرفته بود. مجید هیچ نمی فهمید که ازدواج کرده است.کار به کسی کار نداشت و همواره از منزل فراری بود. رفتار او با سیما طور بود که به نظر نمی رسید عشقی به او داشته باشد. گاهی سر از اهواز در می اورد و گاهی به اصفهان می رفت و مرتب منزل عمو و عمه مهمان بود البته به تنهایی. شاید این رفتار مجید باعث شده بود پدر بخواهد کاستی های او را جبران کند، اما ایا پدرشوهر می توانست جای شوهر را بگیرد؟!
    خانواده اقای زربندی هوز در شهرستان زندگی می کردند و کم کم وضعیت مالی ثابتی پیدا کرده بودند.اقای زربندی که اکنون دستش به دهانش رسیده بود دو هوایی شد و خواست به ارزوی همیشگی اش برسد که گرفتن زنی بلند و بالا و زیبا بود.به همین خاطر دور از چشم سلیمه خانم دختری قد بلند و زیبا را عقد کرد.بعدها که موضوع بر ملا شد شنیدم که اقای زربندی گفته یک رئیس بایستی زنی داشته باشد که ظاهرش به منصب شوهرش بخورد وبتواند در محافل خودی نشان بدهد. اقای زربندی دوست داشت زنش بی حجاب جلوی جمع بیاید و بدون: اکراه با مردان دست بدهد و بتواند مجلسی را بگرداند.چیزهایی که از سلیمه خانم بر نمی امد.
    بیچاره سلیمه خانم شش بچه به دنیا اورده بود و خیلی چاق و افتاده شده بود و به اداب معاشرت و اصول اجتماعی از نوعی که همسرش متوقع بود وارد نبود.
    سلیمه خانم و بچه های زربندی که اینک همه بزرگ شده بودند تا مدتها از موضوع ازدواج پدرشان بی خبر بودند،ولی از انجا که هیچ وقت ماه پشت ابر نمی ماند یکی از هم ولایتیها یک روز اقای زربندی را می بیند که کنار زنی زیبا و بلند قد راه می رود. این خبر به سرعت در ده پخش شد و به گوش خانواده او رسید.
    خانواده زربندی وقتی این موضوع را شنیدند همگی از این حرکت پدر شرمزده شدند.بیشتر از همه ئسیما بود که با بی قراری و پریشانی نگران وضعیت مادرش بود.پدر او را دلداری داد و برای اینکه ناراحت نباشد او را مدتی پیش مادرش فرستاد البته در همین فاصله خودش مرتب به دیدنش می رفت تا کم کسری نداشته باشد.
    این وضعیت خیلی دوام نیافت و به قول معروف هر کسی پنچ روزه نوبت اوست. معلوم نشد به چه دلیل اقای زربندی را از سمتش خلع کردند و به تهران بازگرداندند. در نتیجه وقتی رئیس نباشد خانم رئیس هم معنی ندارد.البته اخر هم معلوم نشد تکلیف زن زیبا و بلند بالای اقای زربندی چه شد. ایا اقای زربندی او را طلاق داد و یا فقط وانمود به این کارکرد؟ به هر صورت او تا مدتها به حال تعلیق ماند تا اینکه پس از مدتی به کار قبلی اش برگشت و خانواده اش را به تهران برگرداند و در همان منزل قبلی که زمانی کنار منزل ما بود ساکن شدند.
    حساسیت پدر نسبت به سیما چنان بود که گاهی همه ما را به تعجب وا می داشت. پدر انقدر سیما را زیبا می پنداشت که می تر سید نگاه نا پاک دیگران خدشه ایی در زیبایی اش وارد کند.سیما اجازه نداشت به تنهایی از منزل خارج شود.در ضمن هرکسی اجازه نداشت به منزل ماتلفن کند و با سیما صحبت کند. سیما اجازه نداشت به منزل اقوامی برود که پسر بزرگ داشتند و به قول معروف خروس نیز حق نداشت سیما را ببیند.
    بیچاره سیما هر چقدر مجید به او کاری نداشت در عوض پدر تلافی بی اعتناعی او را در می اورد. هر وقت سیما می خواست به منزل پدر و مادرش برود پدر چیزی را بهانه می کرد تا او را از رفتن باز دارد. ولی همه ی ما می دانستیم این بهانه ها به خاطر این است که دلش برای سیما تنگ می شود و طاقت دوری او را ندارد. گاهی سیما با وساطت مادر به منزل پدرش می رفت ، ولی هنوز بیست و چهار ساعت نگذشته بود که پدر به دنبال او می رفت تا به اصطلاح او را سر زندگی اش برگرداند.
    این علاقه پدر باعث شده بود خانواده اقای زربندی هم برای او تاقچه بالا بگذارند و از این نقطه ضعف پدر به نفع خود بهره براداری کنند. بارها شنیدم که سلیمه خانم به محض دیدن پدر یک نفس از سیما تعریف و تمجید می کرد و پدر با تکان دادن سر به حرفهای او صحه می گذاشت.
    آخر او لیاقت کلیه الماس رو داره.
    آخر او تعلیم ویولن ببینه. چون هوش و استعدادش رو داره.
    خشم و عصبانیت سر تا پای وجودم را می گرفت و با خشم می گفتم پدر خدا بیامرز تو خودت به عمرت یک زنجیر طلا به گردنت دیده بودی که برای دخترت توقع کلیه المس داری ، یا کدوم یک از بچه های فامیلت تعلیم موسیقی داشتند که توقع داری سیما تعلیم ویولن بگیره.
    البته این حرفها که از حسادتم ناشی می شد باعث نمی شد هوش و استعداد ذاتی سیما را ندیده بگیرم، زیرا او را دوست داشتم.
    سیما دختری هنرمند و باهوش و حسابگر بود. بافتنی خوب بلد بود و علاوه بر ان اشپز خوبی هم بود. در ضمن به خیاطی نیز علاقه داشت و به همین خاطر از پدر خواست تا اجازه دهد برود خیاطی یاد بگیرد. پدر که این هنر را بی خطر و بی ضرر می دانست راضی شد نام او را در اموزشگاه خیاطی البرز که ان زمان بهترین اموزشگاه بود بنویسد به شرطی که من هم او را همراهی کنم.
    نام ما در کلاس خیاطی که ان زمان در خیابان سرچشمه بود نوشته شد. به عکس سیما من هیچ علاقه ای نداشتم و هرچه به من یاد
    می دادند، باز هم از بیخ عرب بودم به عکس من سیما تمام قوانین و دوخت و برش می اموخت و دست اخر خیاط قابلی هم شد. من تنها چیزی که یاد گرفتم دوخت لباس عروسکهایم بود. البته رفتن به این کلاس خیلی بی فایده هم نبودد از ان پس ترمیم و دوخت درزهای پاره لباسهایم را خودم انجام می دادم. با این حال چه خوب و چه بد به مدت یک ماه و نیم به کلاس خیاطی رفتیم و هردو توانستیم دیپلم خیاطی بگیریم ، ولی چه تفاوتی بود بین دیپلم من و او!
    در این بین سیما مریض شد و از حالت تهوع و بی اشهایی اش فهمیدیم حامله است. سیما خیلی سخت ویار بود و هوسهای عجیبی می کرد.
    با شنیدن این خبر پدر از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید و هر صبح که می خواست از منزل خارج شود خطاب به او می گفت : سیما جان چیزی نمی خواهی ؟
    سیما هم خواسته هایش را زبانی می گفت و عجیب بود که پدر هیچ وقت حتی یک قلم از اجناس این فهرست را فراموش نمی کرد. ویار سیما البالو خشکه ، گوجه سبز و خیلی چیز های دیگر بود که پدر بدون انها به منزل باز نمی گشت.
    رفتار نا مقعول عروس و پدرشوهر از نظر دیگران زیاد هم جالب به نظر نمی رسید و این را از تعجب و لب ورچیدنشان متوجه می شدیم. ما هم متوجه این رفتار افراطی پدر بودیم ، اما جرات ابراز ان را نداشتیم. گاهی از اشپزمان که زنی خون گرم و اهل شمال بود می شنیدم که : خیلی عجیب است ! من تا به حال یک چنین عروس و پدرشوهری ندیده بودم.
    یک روز بی بی شوکت به منزلمان امد و به ما اطلاع داد که می خواهد برای مصطفی ، پسرش
    که کم کم سنش بالا می رفت زن بگیرد. دختری که برای او در نظر گرفته شده بود دختر دایی پدرم بود که نامش عصمت بود.

  2. محل تبليغات شما    موزيک روز
     
  3. Top | #12



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    55.46
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,467
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    من و عصمت باهم خیلی صمیمی بودیم.سه سال از من بزرگ تر بود و خیلی دوستش داشتم.هروقت به شهرستان می رفتیم تمام اوقات را با او سرمی کردم.عصمت هیچ علاقه ای به پسر عمه اش که همان عموی من بود نداشت و بارها این موضوع را به من
    گفته بود،ولی نمی دانم که شد که قبول کرد همسر او شود.البته آن زمان عقیده دخترها زیاد مهم نبود و این بزرگ تر ها بودند که به جایشان تصمیم می گرفتند.
    عروسی عصمت و مصطفی منزل ما برگزار شد،البته خیلی ساده و بدون تشریفات بعد از شام عروس و داماد به حجله رفتند که اتاقی در طبقه سوم منزل ما بود.صبح زود بعد برای تبریک گفتن به عصمت به طبقه بالا رفتم و او را دیدم که همراه سیما که روز گذشته همواره همراه او بود بقچه بسته اند و می خواهند به حمام بروند.
    من هم همان روز وارد مرحله جدیدی از بلوغ شدم که متاسفانه هیچ اطلاعی در این زمینه نداشتم،فقط اطلاعات ناقصی که آن را هم از هم کلاس هایم دریافت کرده بودم.ترسی گنگ آزارم می داد و دلم نمی خواست مادر پی به رازم ببرد.هر لحظه منتظر بودم سیما به منزل بازگردد تا از او اطلاعاتی کسب کنم.آن روز پاتختی عصمت هم بود و به خاطر همین ناهار مفصلی تهیه دیده بودند.مادر مشغول درست کردن کاچی برای عصمت بود تا وقتی از حمام برگشت آن را بخورد.عاقبت سیما آمد و من موضوع را او در میان گذاشتم.سیما مدتی با من حرف زد.با صحبتهای او احساس آرامش کردم و به راحتی توانستم موضوع را هضم کنم،اما هنوز چیزی از این گفت و گو نگذشته بود که صدای مادرم را شنیدم که مرا به نام می خواند.صدایش همراه با عصبانیت و پرخاش بود.من که نمی دانستم سیما موضوع را به او گفته برای آنکه ببینم چه کارم دارد به آشپزخانه رفتم.مادر بااخم و عصبانیت پیاله ای محتوی کاچی روی پیشخان آشپزخانه سُر داد و گفت:بگیر این را بخور.مواظب باش پابرهنه روی موزاییک راه نروی با آب سرد هم خودت را نشور.
    این طرز برخورد برایم خوشایند نبود و به شدت مرا خجالت زده کرد.
    رفت و آمدهای فامیل به منزلمان هم چنان ادامه داشت.خانه ما درست مثل مهمانسرا بود.روزی نمی شد که چند مهمان خوانده و ناخوانده نداشته باشیم.به همین خاطر همیشه در منزلمان غذا بیشتر از حد معمول پخته می شد تا اگر یک موقع مهمان ناخوانده ای سر ناهار یا شام پیدایش شد چیزی برای پذیرایی از او باشد.
    سال اول دبیرستان درس می خواندم و هنوز درسهایم در حد قابل قبولی بود.برخلاف من سیمین دیگر درس نمی خواند.کلاس پنجم را که تمام کرد اظهار کرد دیگر دوست ندارد ادامه بدهد.کسی هم هصراری برای ادامه تحصیل او نکرد،زیرا این موضوع برای همه واضح و آشکار بود که هر چند هم که او را مجبور به این کار کنند فایده ندارد،زیرا او علاقه و کششی به درس خواندن نداشت.
    با رسیدن نوروز پدر تصمیم گرفت برای عید به اصفهان برویم.خیلی خوشحال بودم زیرا تازه با آثار تاریخی اصفهان آشنا شده بودم و مایل بودم آنجا را از نزدیک ببینم.
    بار سفر را یستیم و منتظر شدیم طبق معمول مجید قرار نبود در این سفر همراه ما باشد،ولی سیما با ما می آمد.از قبل برای قم بلیت گرفته بودیم و درست روز اول عید عازم سفر شدیم.یک شب در قم اتراق کردیم و در مسافرخانه تمیزی اقامت کردیم.
    آن شب کنار پنجره روی تختی یک نفره خوابیدم و به آسمان صاف و پر ستاره چشم دوختم.نور مهتاب چون چراغ خوابی همه جا را روشن

  4. Top | #13



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    55.46
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,467
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    کرده بود. صدای عوعوی سگها و صدای عبور قطار مرا در رویای خویش فرو می برد. با این احساس خوب به خواب رفتم. صبح روز بعد از خواب بیدار شدم. صبح قشنگی بود و دورنمای سفر به اصفهان آن را زیباتر هم می کرد. پس از صبحانه به زیارت حضرت معصومه رفتیم. بعد از صرف ناهار پدر رفت تا برای رفتن به اصفهان بلیت قطار تهیه کند. من عاشق مسافرت با قطار بودم و از شنیدن صدای سوت آن و تکانهای گهواره مانندش لذت می بردم.
    در فاصله ای که پدر برای تهیه بلیت رفته بود ما چمدانهایمان را بستیم و منتظر شدیم تا او برگردد. چند ساعت طول کشید تا پدر بازگشت. وقتی آمد با خوشحالی خندید و گفت: اعظم بلیت برای اصفهان پیدا نمیشه. مسافر زیاده و اتوبوسها کم. چند تا گاراژ هم سر زدم، ولی بلیت گیرم نیامد.
    آه از نهاد همه ما برآمد. مادر با نگرانی گفت: حالا باید چه کار کنیم؟
    پدر در حالیکه میخندید گفت: اعظم حدس بزن چه کسی رو تو گاراژ دیدم؟
    مادر که دل خوشی از معماهای پدر نداشت با بی تفاوتی گفت: نمی دونم.
    پدر گفت: حالا حدس بزن؟
    مادر بی حوصله تر از آن بود که به سرخوشی پدر روی خوش نشان بدهد و با بی حوصلگی گفت: من چه می دونم.
    پدر با لذت گفت: عباس رو دیدم، عباس نادری دوست چندین و چند ساله ام را که تو آسمون دنبالش می گشتم.
    ما این دوست پدر را زیاد نمی شناختیم، ولی گویی مادر او را به خاطر آورد و با لحنی بی تفاوت گفت: خب؟
    پدر به عکس مادر با لذت از عباس و سابقه آشنایی اش صحبت کرد و در آخر گفت: با عباس قرار گذاشتم تا یک ساعت دیگه بیاد د م مسافرخانه دنبالمون و ما را با ماشین خودش به اصفهان ببره.
    مادر که تازه توجهش به حرفهای پدر جلب شده بود گفت: مگه اونم می خواد بره اصفهان؟
    پدر خندید و گفت: نه، می خواد بره زاهدان. چون اونجا یک شرکت بازرگانی داره. وقتی دید بلیت پیدا نکردم به اصرار خواست ما رو برسونه. اعظم نمی دونی عباس چقدر بامرام و با معرفته.
    این طور که فهمیدم عباس دوست زمان جوانی پدر و هم پیاله او بوده است. ساعتی بعد پدر برای ما خبر داد که دوستش برای بردن ما جلوی در مسافرخانه منتظر است. من که فکر می کردم با مردی شبیه پدر روبرو خواهم شد با دیدن عباس خیلی جا خوردم زیرا با اینکه تقریباً همسن و سال پدر بود، اما چهره اش خیلی جوان تر از او نشان می داد. مردی بود هم قد و قواره پدر، ولی چهارشانه و تو پر. قیافه اش خیلی معمولی بود و یک استیشن امریکایی داشت.
    پدر ما را به عباس آقا معرفی کرد. همان لحظه نگاه سنگین او را روی خود احساس کردم. سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم. در طول راه گاهی نگاه عباس آقا از آینه به من می افتاد. من چشمهایم را یه سمتی دیگر چرخاندم تا نگاهم به او نیفتد. نزدیک ظهر به قهوه خانه ای رسیدیم و پیاده شدیم. عباس آقا که با صاحب قهوه خانه آشنا بود زود دستور داد چند جوجه سر بریدند و کباب کردند. روی تختی مستقر شدیم و عباس آقا فوری دوید و آفتابه ای را که کنار پاشویه آشپزخانه گذاشته بودند پر از آب کرد و جلو آمد و خواست که دستهایمان را بشوییم. مرتب نگاه او را روی خود احساس می کردم و به شدت معذب بودم. این نکته از چشم بقیه هم پنهان نماند و همه فهمیدند چشم عباس آقا را گرفته ام. در این بین مادر و سیما گه گاهی نگاه هایی با هم رد و بدل می کردند که از چشمان تیزبین من دور نماند.
    پس از صرف ناهار که البته هزینه ی آن را عباس آقا با اصرار پرداخت سوار خودروی او شدیم و راه افتادیم. این بار بعد از سیما سوار ماشین شدم تا خودم را دور از دید او قرار دهم.
    شام را هم در بین راه خوردیم و باز هم با وجود اصرار پدر او نگذاشت پدر دست به جیب ببرد.
    حدود ساعت ده شب بود که به اصفهان رسیدیم و به محض ورود در خیابان چهارباغ مسافرخانه ای تمیز پیدا کردیم و سه اتاق گرفتیم. آن شب عباس آقا اصفهان ماند و صبح روز بعد از ما خداحافظی کرد و راهی زاهدان شد.
    تمام سیزده روز عید را در اصفهان سپری کردیم. این سفر بی نهایت به من خوش گذشت، زیرا از نزدیک به دیدن جاهایی می رفتم که از آنها در کتاب های درسی مان مطلب خوانده بودم. در طول ایم مدت به تمام جاهای دیدنی اصفهان سر زدیم. میدان نقش جهان، ارگ عالی قاپو، کاخ چهل ستون با آن نقاشی های ارزنده اش، کاخ هشت بهشت، سی و سه پل، پل خواجو، مسجد شاه و شیخ لطف الله منارجنیان معروف اصفهان را هم دیدیم و با دامنی پر از دانستنی های جدید و خاطره های خوب و به یاد ماندنی به تهران بازگشتیم.
    پس از بازگشت از سفر مدرسه ها باز شد و من به مدرسه رفتم. زندگی ام روال عادی خود را طی می کرد و سعی می کردم جز به درس به چیز دیگری نیاندیشم. در این بین مشکل روبط صمیمانه پدر و سیما به اوج خود رسیده بود. زمانی پدر به دنبال سیما بود، اما مدتی بود که سیما هم تمایل نشان می داد که از محبت پدر به نفع خود بهره برداری کند. هر روز وقتی او از سرکار بر می گشت سیما هر کجای منزل بود می دوید تا در را به روی او باز کند. اوایل همیشه تعجب می کردم چرا سیما چنین می کند. ولی بعد فهمیدم هر روز در دست پدر هدیه ایست که فقط به او اختصاص دارد. پدر از طریق این هدایا او را چون بچه ای جذب خود کرده بود. سیما از علاقه ی پدر نهایت استفاده مادی را می برد و هر چیزی را که می خواست از پدر می گرفت. انواع پارچه های لباسی، کیف، کفش و زیورآلات و حتی وسایل آرایش. البته این خریدها در نهایت مخفی کاری صورت می گرفت تا مورد اعتراض دیگران قرار نگیرد، اما ما آنقدر بچه و احمق نبودیم که نفهمیم چه خبر است. پدر چیزهایی که برای سیما خریده بود در گوشه و کناری پنهان می کرد و بعد بهاو می گفت برود و آن را بردارد. سیما خرید هر چیز جدیدی را به خانواده خود نسبت می داد و می گفت این را پدرم برایم خریده و یا مادرم برایم آورده. این دروغ به حدی آشکار بود که حتی حمید هم با آن سن کمش متوجه شده بود و گاهی که سیما هدیه های پدر را به خانواده ی خودش نسبت می داد نیشخندی روی صورت او ظاهر می شد. همه ی ما می دانستیم آقای زربندی در خرج زندگی خودش هم حیران مانده، چه برسد به اینکه بخواهد از این ولخرجی ها کند.
    سیما سعی می کرد محبت پدر را به نحو شایسته ای جبران کند. به این طریق که هر شب رختخواب پدر را در اتاقش می انداخت و روزنامه ها و ظرف آبخوری و زیرسیگاری اش را بالای سرش می گذاشت. البته لازم به ذکر است که ما بچه ها با مادر در یک اتاق می خوابیدیم و پدر برای خودش اتاق جداگانه ای داشت.
    پدر عادت داشت هر شب پیش از خواب لیوانی شیر ولرم بخورد و این از وظایف سیما به شمار می رفت که برای او لیوانی شیر ببرد و پس از چند دقیقه گفت و گو در خلوت و رد و بدل کردن اطلاعات خانه شب به خیر بگوید و برای خواب به اتاق خودش در طبقه ی بالا برود.
    مادر در مورد روابط پدر و سیما خیلی حساس شده بود و هر وقت سیما با پدر گرم می گرفت آثار رنجش را در صورت او به خوبی مشاهده می کردم. البته حق داشت زیرا این ارتباط، آن هم چنین صمیمانه تا حدی غیر متعارف و نا معقول بود. مادر خودش هیچوقت از این محبتها و بریز و بپاشها نه از پدرشوهرش دیده بود و نه حتی از شوهرش. حتی با وجود چندین سال زندگی مشترک پدر خرجی خانه را به زور می داد، مگر کسی واسطه می شد و می توانست شفاعت کند تا پدر دست به جیب ببرد. در این بین حرف سیما رد خور نداشت و اغلب او بود که واسطه می شد. این در حالی بود که پدر هزینه سنگینی را بابت اعتیاد و سیگار خویش می پرداخت. بارها شنیده بودم که به دوست و آشناها می گفت: من فقط ماهی نه هزار تومن خرج خودم میشه. این در مقایسه با خرج خانواده که در ماه بیش از سه هزار تومن نبود مبلغ هنگفتی به حساب می آمد.
    رفتار مذموم پدر و سیما هم چنان ادامه داشت طوری که مورد تعجب و تمسخر دوست و آشنا قرار گرفته بودیم. حرف آن دو نقل هر مجلسی بود و گاهی به شوخی و گاهی به طور جدی مذمت این رفتار به گوش ما می رسید ولی کو گوش شنوا؟
    هر وقت دسته جمعی از منزل خارج می شدیم این سیما و پدر بودند که جلوی همه کنار هم گام بر می داشتند و در حین راه رفتن صحبت می کردند و می خندیدند. مادر که از این موضوع به تنگ آمده بود یک روز بی خبر بلند شد و به منزل بی بی سلطان رفت.
    بی بی سلطان منزل و کارگاهش را در ده فروخته بود و با پول ان خانه ای کوچک در چهار راه عباسی خریده بود. منزل بی بی سلطان دو طبقه بود و در هر طبقه یک اتاق قرار داشت. او طبقه ی پایین را اجاره داده بود و خود در طبقه بالا زندگی می کرد.
    آن روز گذشت و شب مادر به منزل نیامد . هیچ کس دلش شور نزد زیرا همه فکر می کردند برای سر زدن به بی بی سلطان رفته و شب را هم همان جا مانده، ولی وقتی یک روز به دو روز و سه چهار روز کشید تازه متوجه شدیم مادر به قهر از منزل خارج شده است. پدر از سیما خواست بچه ها را بردارد و برای آوردن مادر به منزل بی بی سلطان برود.
    آن موقع سیما تازه پسری به دنیا آورده بود که نامش را سینا گذاشته بود. سینا بچه ی زیبایی بود و همه ی ما عاشقانه او را دوست داشتیم.
    سیما در حالی که بچه اش را بغل گرفته بود به اتفاق حمید و سیمین به منزل بی بی سلطان رفتند و پس از سلام و احوالپرسی از مادر می خواهد که به منزل برگردد البته نه با لحن محترمانه بلکه با طعنه و کنایه خطاب به مادر می گوید: خانم چرا به منزل نمی آیید؟ ببینید چه کسانی دنبال شما آمده اند! خاله گردن دراز و آقا پیش پیشی. پاشید بریم منزل.
    مادر که از حرفهای او بیشتر از پیش ناراحت شده بود با لحن محکمی خطاب به او گفت: لازم نبود تو دنبالم بیایی. با خاله گردن دراز و آقا پیش پیشی برگرد به خونه. اونجا خونه ی خودمه و هر وقت دلم خواست برمی گردم.
    سیما با حالی گرفته به منزل آمد. پس از دو سه روز هم مادر به خانه برگشت.
    مدتی از این ماجرا گذشت تا اینکه یک روز که از مدرسه به خانه برگشتم مادر با خنده ای معنی دار گفت: یاسمین، عباس آقا نامه ای به پدرت داده.
    رنگ صورتم سرخ شد و بدون اینکه بتوانم وانمود کنم آرام هستم با دستپاچگی گفتم: خب داده که داده، به من چه!
    آن شب وقتی همه دور هم بودیم پدر نامه ی عباس آقا را با صدای بلند خواند.

  5. Top | #14



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    55.46
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,467
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    من در اتاقم مشغول نوشتن تکالیفم بودم و جسته و گریخته کلمات را می شنیدم.اودرنامه سراسر ارادتش پس از سلام رساندن به همه افراد خوانواده نوشته بود که تابستان به تهران خواهد آمد و سری هم به ما خواهد زد .در خاتمه از پدرم خواسته بوداگر چیزی لازم دارداو برایش از زاهدان بفرستد.
    پس از این نامه گفت وگو درباره عباس آقا نقل دهان اهالی خانه شد.سیمین و حمید که بوهایی از این جریانات برده بودند به محض دیدن من نیششان باز می شد و درحالی که دست می زدند باهم می خواندند:عباس آقا جون، آتیش کن،دم توپخونه خالیش کن.
    این بیت یکی از تصنیفهای کوچه بازاری بود که در بین جوان ها زیاد متداول بود. البته نام عباس در شعر نبود ، ولی حمید و سیمین برای اذیت کردن این نام رابر زبان می آوردند.
    پدرم همان شب برای عباس آقا نامه مفصلی نوشت و پس از تشکر واظهار ارادت متقابل نوشت که مایل است او و خانواده اش برای تابستان به منزل ما بیایند.
    چشم به هم زدیم امتحانات آخرسال از راه رسید.من مشغول درس خواندن بودم و به هیچ موضوعی غیر از درس خواندن اهمیت نمی دادم. هر وقت پدرم مرا در حال مطالعه می دید با خوشحالی لبخند می زد و می گفت : بخون، بخون بابا. ایشالا دیپلمت رو که گرفتی می فرستمت سوئد تا درست را ادامه بدی.
    پدر سالهای گذشته در شرکتی کار می کردکه رئیسش مردی بود سوئدی که پدر تصور می کرد می تواند با کمک او این کار رابکند.شاید او خودش هم به این موضوع اعتقاد نداشت و فقط برای تشویق من این حرف را می زد،اما من باور می کردم وهمین انگیزه ای بود تا بتوان آن طور که او می خواست موفق شوم.
    من دختری بودم با شخصیت رویایی و حساس و طالب بهتر بودن و بهتر شدن.زود رنج و مسئول و به شدت تابع قانون و مقررات.دوست داشتم هرچیزی رو ی محور خودش بچرخد.آرزو داشتم درس بخوانم و دیپلم بگیرم و وارد دانشگاه شوم و تا مقطع دکترا پیش بروم.دوست داشتم زبان انگلیسی را یاد بگیرم و با فصاحت آن را صحبت کنم.البته توانایی خود را دست کم نمی گرفتم و معتقد بودمبا تلاش به هرجاکه بخواهم می رسم، ولی افسوس که مانعی سر راهم بود و آن فقدان درک والدینم بود. ریغو افسوس که من از ان دست بچه هاییبودم که در خانواده ای متشنج به دنیا آمده بودم. پدرو مادر روشنفکری نداشتم که استعدادهایم را کشف کنندو کمکم کنند تا آن ها را شکوفا کنم . این به این معنی نبود که نمی خواستند یا نمی توانستند.ما از تمکن مالی برخودار بودیم. ولی از نظر فرهنگی زیر خط ضعیف بودیم.مادرم نسبت به ما بی تفاوت بود و مارا لنگه پدر می دانست و نمی خواست به ما باج بدهد.
    پدر نیز موجودیت مارا حس نمی کرد.مثلا با آمدن سیما و فرزنداو ما دیگر کامل کنار گذاشته شدیم.این موضوع اگر برای دیگران قابل قبول بود برای من که روزی نور چشمی و عزیزکرده او بودم بازتاب بدی داشت.شاید تنها من بودم که چنین حساس و زود رنج بودم،زیرا به نظر نمی آمد که سیمین و حمیدو زرین کوچک چنین احساسی داشته باشند.البته زرین هنوز خیلی کوچک بود ومعنی درک و فقدان را نمی فهمید.حمید هم که یک پایش در خانه بود و یک پایش داخل کوچه.سیمین همه که اصلا وجودش محسوس نبود زیرانه ابراز وجودی می کرد نه نازو ادایی داشت.اگر یک تومان می گرفت تا هفته بعد هم آن را داشت. او دنیای جداگانه ای داشت که اکثر اوقات در آن سیر می کرد.به نقاشی علاقه داشت و اکثر اوقات او را می دیدم که روی کاغذطراحی کشیده و مشغول آن است. بیشتر لباس طراحی می کرد تا منظره انسان.آن هم لباس عروس و لباس شب. چه کسی آن موقع می دانست در ذات این بچه قریحه ای نهفته است که باید پرورانده شودتا روزی در نوع خود ممتازگردد.این نکته ها بعده ها ثابت شدچنان که درآینده سیمین در بین فامیل و دوستان یکی از خوش پوش ترین زنانی که البته طرح لباس هایش را خودش به طراح می داد.
    برادر بزرگم مجید از وقتی(...)آمده بود. کسی سر براه شده بود و بیشتر اوقاتش را در خانه می گذراند.پدر برای او مغازه ای خریده بود تا سرش به کار گرم شودو کمتر به فکر الواتی باشد. اما خمیره هرکس همان است که از اول هست.مجید اکثر اوقات بداخلاق و گوشت تلخ بودوگاهی سروصدایی راه می انداخت.او ردست نسخه دوم پدر شده بود،اما سیما مثل مادر نبود.اوبه تمام فنون شوهر داری آگاه بودطوری که گاهی فکر می کردم که او دوبار به دنیا آمده و بار اول تمام سیاست های زندگی را یاد گرفته است. در منزل عضو موثری بود و علاقه وافری به خیاطی داشت و از همان موقع به فکر آینده اش بود. درضمن آشپز خوبی هم بودو آشپزخانه را دردست خد گرفته بود و به حق در این کار استاد شده بود. او در امر حساب و کتاب و اقتصاد نیز خیلی وارد و باهوش بود و درسخن گفتن مهارت خاصی داشت طوری که خیلی زیرکانه و روی سیاست حرف می زد.بدون شک این ارثی بود که از پدرش به او رسیده بود.در گفته هایش همواره نیش زبان و طعنه وجود داشت.که البته چنا با نرمی آنها رابیان می کردک ه مخاطب باید مدتی روی حرف هایش فکر می کرد تا فهمد چه تیکه ای به او انداخته شده . بارزترین خصیصه سیما صبوری او بود.در سالهای اول زندگی مشترکش با مجید به پشتوانه پدر و بریز و بپاشهای او مدتی مجیدرا تحمل کرد.ولی بعدها یاد گرفت که بهتر است بسازد و تحمل کند.
    با تمام این حرف ها خصوصیت اخلاقی دیگری هم داشت که شاید مطلوب کسی نبود و آن اینکه در زندگی دیگران زیادی کنجکاوی می کرد.شاید به جای کنجکاوی بهتر است نام فوضولی رابر آن نهاد.این خصیصه را صد در درصد از مادرش گرفته بود. سلیم خانوم به گفته خودبا جادو و جنبل توانسته بود شر هورا از سر خودش کم کند، ولی این موض.ع عقده بزرگی را در سینه اش به جا گذاشته بودطوری که برای جبران آنچه آقای زربندی به سرش آورده بود در هر محفل و مجلسی از محبت و عشق شوهرش نسبت به خودش داد سخن می دادبه حدی در این کار اغراق می کرد که در چهره تک تک کسانی که پای سخن او می نشستندخوانده می شدکه آره جون خودت ، اگه این طورکه میگی چرا زربندی دوستت داشت نمی رفت بعد از شیش تا بچه سرتشیه زن جوون بیاره.
    خانه ما اغلب جو متشنجی داشت و کافی بودبهانه ای به دست کسی داده شودتا خانه رابهم بریزدو قشقرق به پا کند.برای مثال یک روز سینا را بغل کرده بودم و با او بازی می کردم و طبق عادت بدی که هنوز هم در من است صورت او را می بوسیدم و گاهی هم گاز آرامی از لپ او می گرفتم.سینا آن روز حوصله نداشت و مدام نق می زد.سیما برای صبحانه خوردن به اتاق آمد وبه مادر که سر سفره و پای سماور نشسته بود سلام کرد.چهره سیما عصبانی بود و همه میدانستیم شبگذشته با مجید جرو بحث کرده، زییرا صدای بگو مگویشان تا پایین می آمد.به محض ورود سیما صدای نق نق سیناهم بلند شد. من هم که دلم برای اداهای با مزه او ضعف میرفت با خنده سربه سرش می گذاشتم . سیما وقتی مرا به آن حالت دید با حالت عصبی جلو آمد و با غیظ بچه رااز من گرفت و گفت: ل کن این یتیم شده را.و کنار من او را محکم به زمین زدطوری که صدای جیغ یچه بلندشد.همان موقه مادرم را دیدم که رنگ صورتش قرمز و بعد کبود شدو در حالی که برق خشمی از چشمانش می جهید خطاب به سیما گفت: پتیاره خانم، دیگه نبینم از این غلطا بکنی.یتیم مونده یعنی چی؟یعنی اینکه پدرش بمیره که تو هم برای خودت آزاد باشی؟
    سیما که از ترس خشم مادر رنگ به رو نداشتو حتی فکرش را هم نمی کرد که این چنین شودبا من من گفت:نه به خدا خانم منظورم این نبود. ما یتیم شد بچه را از طرف مادر می دانیم. انشالله از طرف مادر یتیم بشه.این را گفت و با بغض از اتاق خارج شد.من هم سینا را که گریه می کرد در آغوش گرفتم و از اتاق بیرون بردم تا ساکتش کنم.
    بعداز این موضوع سیما خیلی مواظب بود تا دیگر کاری نکند مادر ار خشمگین کند.او همواره با سیاست سعی در به دست آوردن دل مادر داشت. برای او لباس می دوخت یادر کارها به او کمک می کرد.گاهی دلم برای سیما می سوخت زیرا زندگی با مردی مثل مجید چندان هم آسان نبود. اوتا آخر زندگیش با ولخرجی های مجید مشکل داشت و همیشه از او می خواست به فکر آینده باشدو برای موارد ضروری پول ذخیره کند.البته این آینده نگری کمی افراطی به نظر می رسید.ولی از آنجای که سیما در خانواده پدری با مشکل نداری و فقر روبه رو بوده این موضوع طبیعی بود.البته عشق به پول در در خانواده زربندی صفتی غیر قابل انکار بود.
    آنان همواره در حال جمع کردن پول بودندو ان را برای آینده در بانک سرمایه گذاری می کردند.. هیچ وقت نفهمیدم منظورشان از آینده چه وقت بود.سالهای بعد هم که با آنان در ارتباط بودیم می دیدم که پول جمع می کنند تا به طلا و جواهرات تبدیل کنند.این اواخر پول ها به جای تبدیل به طلا و جواهرات به مارک دلار تبدیل می شد ، ولی هیچ وقت ندیدم استفاده ی شایسته ای ازآن کنند.سیما هم طبق خصیصه ذاتی قران قران پولش را جمع می کردوحساب بانکیش را بالا می برد.او پول زیادی می خواست ولی اگر ازپول هیچ استفاده ای نشود به چه دردی خواهد خورد؟!
    تابستان از راه رسید و من مثل هر سال امتحاناتم را با موفقیت پشت سر گذاشتم.عباس آقا طبق قولی که داده بودبا نامه خبر ورودش را به ما اطلاع داده بود .منزل ما هم برای پذیرایی ازاو آماده شد.طبق معمول بچه ها سربه سرم می گذاشتند.آن قدر که حتی زرین کوچک هم با دیدن من دست می زد و می گفت عباس آقا . به قدر با نمک این کار را انجام می داد که به جای اخم و تخم به او می خندیدم. با وجود اینکه دوست نداشتم نام عباس کنار نام من تکرار شود.ولی واکنشی هم درمقابل بقیه از خود نشان نمی دادم.زیرا ازدواج برایم مفهومی نداشت. کلمه ازدواج در ذهن من لباس سفید عروسی و آرایش و بزن بکوب تداعی می کردنه چیز دیگر.حتی به من بر نمی خورد که نام عباس که سی و پنج سال سن داشت کنار من که چهارده سال داشتم بگذارند.درآن سن هیچ درکی از این موضوع نداشتم.تا به آن لحظه پسری در زندگیم وارد نشده بودتا زیر گوشم زمزمه دوستت درام سر بدهد تامن مفهوم عشق و دوست داشتن راتجربه کنم.هوز به کسی علاقه مندنشده بودمو همه مردها برایم مثل هم بودند.البته خودم هم دختر سربه زیر و منزوی بودم چئن مار مرااین طور تربیت کرده بود. هنوز حرفهای او در گوشم طنین انداز که می گفت:دختر نجیب توی صورت هیچ مردی نگاه نمی کنه.دختر نجیب وقتی راه میره فقط جلوی پاشوا نگاه می کنه. دختر نجیب این کارو نم یکنه.دختر نجیب...به عقیده مادراگر دختری خلاف این قواعد را انجام می داد دختری جلف و نانجیبی به حساب می آمدکه هیچ وقت عاقبت به خیر نمی شد.
    من هم با گذشت سالها هنوزهم عادت دیرینه تربیتی امرا دارم و هرگاه که راه می روم بیشتر زمین را نگاه می کنم و البته از دیدن آب دهان و آب بینی مردم بی ادب حالت تهوع به من دست می دهد. گاهی به خودم می گویم: احمق سرتا بالا کن و مردم را تماشا کن.آسمان و آفتاب درخشانو طبیعت زیبا را ببین همه این ها را خدا برای تو خلق کرده تا اونا را ببینی و لذت ببری و شاکر باشی.
    عباس آقا به تهران آمد با یک چمدان بزرگ سوغاتی و یک حلب روغن هفده کیلویی علاء. من جلو نرفتم و آن قدر صبر کردم تا مجبور به رفتن و سلام به او شوم.طبق معمول روی تراس رافرش پهن انداخته بودیم.و بساط چای و شام رادر فضای آزاد روبه راه کده بودیم.مادر روی فرش پتوی با ملحفه سفیدانداخته بود و پشتی های مهمانخانه راهم آورده بود تا کمر عباس آقا خشک نشودو بتواند به آن تکیه بدهد.بساط قلیان و میوه و تنقلات به راه بود.شام مفصلی به افتخار ایشان تهیه شدتا به این ترتیب از خجالت زحمت های او بیرون بیایند.عباس آقا با چمدان بزرگ از سوغاتی حسابی پدر را شرمنده کرد.او هیچ کس را از قلم نیانداخته بود و برای همه در خور سنشان چیزهای قشنگی آورده بود.برای من پارچه ای زیبا هراه با شانه سری آورده بودکه وقتی ان را می گرفتم از خجالت سرخ شده بودم.
    پس از صرف شام ،میوه و تنقلات آورده شد. تابستان بود و من هم بهانه ای برای ترک جمع نداشتم.به ناچار آنجا ماندم وبه گفت وگوها گوش سپردم.عباس آقا و پدر از خاطرات دوران جوانی خود صحبت می کردندو می خندیدند.پدر پرسید چراهنوز ازدواج نکرده
    عباس آقا سرش را پایین اداخت و با خجالت گفت: اگر خدا بخواهد می خواهد همین کار رابکند.
    بازهم نگاه مادر و سیما در هم گره خورد ولبخند محوی روی لبهایشان ظاهر شد.پدر موضوع بحث را به جای دیگری کشاندولی معلوم بود عباس آقا دوست دارد در مورد بحث قبلی صحبت کند.اودر لفافه منظورش رابیان کردو پدر خود را به راهی زد که نمی فهمد منظور او چیشت. خلاصه آن شب گذشت.روز بعد که عباس آقا خواست برودپدر مبلغ سیصدتومان داخل پاکت گذاشت تا به عوض پول روغن به او بدهد،این کاربه عباس آقا خیلی برخورد طوری که پدر از مطرح کردن دوباره آن پشیمان شد.
    دوروز بعد خواهر عباس آقا به منزل ما تلفن کرد.پس از سلام وتعارف به مادر گفت:خانم ما تعریف شما را از عباس خیلی شنیدیم، خیلی مشتاق هستیم شما را از نزدک زیارت کنیم. اگر اجازه دهید یک روز را تعیین کنیدما خدمت برسیم.
    مادر همان لحظه از آنها دعوت کرد تا به منزلمان بیایند. پس از اتمام مکالمه مادر نگاه معناداربه پدر انداخت و گفت:دیدی بهت گفتم حالا چیکار کنیم؟
    پدر نفس عمیقی کشید و گفت آره راست گفتی اینا به احتمال زیاددارند برای خواستگاری می آیند.عباس وضع مالی خوبی داره تجارت خونه اش هم خیلی پر رونقه.خودش بچه بدی نیست، ولی مایل نیستم یاسمن را به اون بدم.چون هرچی باشه هم پیاله ایم حلا بگذریم که دو سه سال از من کوچک تره. ولی خوب سی و دو سه سال از یاسمین بزرگتره.
    یاسمین دهنش هنوز بوی شیر میده و هنوز وقت شوهر کردنش نیست. یه دختر چهارده ساله چی از زندگی می فهمه. الان که درس می خونه و سرو گوشش نمی جنبه پس چه مرضیه که زود شوهرش بدیم؟
    پدر سرش را تکون داد و گفت: خب حالاچیکار کنیم؟
    سیما که شاهد گفت و گوی آن دو بود گفت:آقاجون،خانوم جون من یه پیشنهادی دارم.
    پدر و مادر که عقلشان به جایی نمی رسید به او نگاه کردند تا راه حلش را بیان کند.سیما که مغز متفکری داشت گفت :بهتره روزی که خواهر عباس آقا آمد اینجاحلقه مرا دست یاسمن کنیدو پیش از اینکه بخواهند حرفی از خواستگاری پیش بکشند حرف به میان بکشید که یاسمن ناف بریده محمود پسر خاله مادرش است.این طوری دوستی آقاجون با عباس آقا هم به هم نمی خوردو اون هم از دست آقاجون دلگیر نمیشه.
    فکر بکری بود . پدر و مادر با خوشحالی این فکر را پسندیدند.
    یک روز پیش از مهمانی مهمانخانه بالا را جارو گردگیری کردندو وسایل پذیرایی از مهمانان آماده شد.صبح روزی که مهمان داشتی حیاط آب و جارو شد و آب حوض را هم عوض کردند.ساعت چهار بعداظهر عباس آقا به اتفاق خواهرانش زنگ در منزل ما را زدند.مادر و پدر به استقبال آنها رفتند.خانمها وارد شدند و عباس آقا به بهانه ی اینکه به بچه ها قول داده تا برای تفریح به بوت کلاب بروند منزلمان را ترک کرد.
    مادر ، خواهران عباس آقا را به طبقه بالا راهنمایی کرد.هر دو دهه ی سی عرشان را می گذرانددند وخیلی آراسته و مرتب بودند. موهایشان رنگ ومپزامپی شده بودو خیلی مودبانه صحبت می کردند.با وجود سن کمی که داشتم خیلی بلندتر و تو پر تر نشان داده می شدم.آن روز لباس زیبایی تنم کرده بودم.که متناسب با اندامم بود.حلقه سیما هم در دستم بود.باسینی چای وارد شدم و پس از سلام و احوالپرسی برای تعارف جلو رفتم.
    به سفارش سیما طوری سینی را در دست گرفته بودم که حلقه ام دیده شود.پس از تعارف چای کنار مادر و سیما نشستم و نگاه خریدارانه آنها را بر روی خود تحمل کردم.پس از تعارفات معمول یکی از خواهران عباس آقا با لبخند ملیحی پرسید :یاسمن جان کلاس چندم هستی؟
    سوالش را پاسخ دادم. که او باز هم سوال دیگری پرسید.پس از پاسخ به سوالات او با نگاه و اشاره مادراجازه خواستم و اتاق را ترک کردم. از خواهران عباس آقا خیلی خوشم آمدو در همان ملاقات اول متوجه شدم چه انسانهای وارسته و با فکری هستند.از اینکه مادر با نگاهش از من خواسته بوداتاق را ترک کنم خیلی حالم گرفته شد.بلند شدم و بیرون رفتم.در حالی که با خودم فکر می کردم که اگر قرارنیست آن ها مرا به عباس آقا بدهند پس چرا گذاشتند کار به اینجا بکشد.اصلا چرا عقیده مرا در مورد این خواستگاری نمی پرسند.مگر غیر از این است که آنها به خاطر من اینجاهستند؟نفس عمیقی کشیدم و مطمئن بودم که هیچ وقت پاسخ قانع کننده ای برای سوالاتم پیدا نخواهم کرد.
    به آشپزخانه رفتم و روی صندلی نشستم و در حالی که دستانم راتکیه گاه صورتم قرار داده بودم به این فکر می کردم چقدر خب می شد اگر به وسیله عباس آقا از این خانه دور می شدم. آن موقع در سنی نبودم که به معایب و محاسن ازدواج فکر کنم ، فقط دوست داشتم راهی برای فرار از خانه پیدا می کردم.برایم فرقی نمی کرد آن شخص عباس باشد یا شخص دیگر.
    همان طور که به این موضوع فکر می کردم به خاطر آوردم که چه آرزوهای دور و درازی دارم که مایلم به آنها برسم.دوست داشتم درس بخوانم و دکتر شومف اما از وضعیت ناهنجار خانه نیز خسته شدم یودم. آن روز پس از خروج من از اتاق یکی از خوهران عباس آقا بدون اینکه

  6. Top | #15



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    55.46
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,467
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    به مادر و سیما فرصتی بدهد تقاضای او را مطرح می کند. مادر هم که بلد نبوده خوب دروغ بگوید با من من به او می گوید که یاسمین را برای پسرخاله ام ناف بریده ایم، الان هم نامزد اوست و اگر بخواهیم نامزدیشان را به هم بزنیم روابط فامیل به هم می خورد وگرنه چه کسی بهتر از عباس آقا.
    با این حرف آب پاکی روی دست عباس آقا و خواهرش ریخته می شود. دو ساعت بعد که عباس آقا برای بردن خواهرانش به منزلمان آمد پدر به استقبالش رفت و او را به طبقه ی بالا راهنمایی کرد. بعد سیما برایم تعریف کرد به محض این که عباس آقا داخل اتاق شد با اشاره از خواهرانش پرسید که چی شد. خواهر بزرگ او هم ابروانش را به نشانه منفی بالا می برد و به این ترتیب پاسخ او را می دهد. سیما می گفت رنگ صورت عباس آقا با دیدن این پاسخ بدجوری سرخ و کبود شد و با حالتی معذب روی مبل نشست و حتی چایش را هم نخورد. پس از چند دقیقه هم از جا بلند می شود و به اتفاق خواهرانش خداحافظ می کند و می رود.
    هفته بعد به پیشنهاد پدر به منزل خواهر بزرگ او رفتند تا بازدیدشان را پس بدهند، ولی عباس آقا همان روز به زاهدان برگشته بود و دیگر خبری از او نشد. حتی تا این لحظه از عمرم دیگر او را ندیدم.
    ماهها از جریان عباس آقا گذشت و این پرونده در منزل مختومه اعلام شد. بچه ها کم کم یادشان رفت شخصی به این نام وجود داشته. من نیز زندگی خودم را می کردم و برای سال دوم دبیرستان آماده می شدم. پدر با همان وضعیت قبلی به کار خود ادامه می داد با این تفاوت که حساب و کتاب از دستش خارج شده و در کارش به مشکل بر خورده بود. پدر دلیل این آشفتگی را اعتیادش عنوان می کرد و می گفت: دیگه باید این لعنتی رو ترک کنم، خودم هم خسته شدم. جوونیم و سرمایه ام سر اعتیاد داره تباه می شه. باید فکری به حال خودم بکنم. ماهی نه هزار تومان شوخی نیست. این پول می تونه وضع زندگی ما رو بهتر از اینی که هست بکنه . . .
    خلاصه پدر با گفتن این حرفها حسرت را به دل همه ما می نشاند و با تشریح روزهای پس از ترک اعتیاد دورنمای قشنگی از زندگی برایمان تصور می کرد. ما هم که تمام حرفهای او را دربست قبول داشتیم آرزومند بودیم که این موضوع هر چه زودتر اتفاق بیفتد. با بستری شدن پدر، جو منزل کمی آرامش پیدا کرد. من که هنوز نگرانی دوران بچگی سرم از سرم نداشته بود هر روز از راه مدرسه به ملاقات او می رفتم تا با دیدن او خیالم راحت شود.
    پس از مدتی پدر، سالم و سرحال به منزل بازگشت و تا مدتی آرام و سر به راه بود، اما همین که دو سه ماهی گذشت با داد و فریاد به دنبال بهانه ای بود که به سراغ مواد برود. تا دری به تخته می خورد داد و هوار راه می انداخت و می گفت: شماها دشمن من هستید، دارید با اعصاب من بازی می کنید. خب بایدم برم دنبال این کار، چون شما نمی گذارید راحت باشم. بعد هم لباسهایش را می پوشید و در را محکم به هم می زد و از خانه خارج می شد.
    پدر این بار به سراغ هرویین رفت و گناه این کار را به گردن مادر انداخت، ولی همه ما دیگر می دانستیم پدر زمانی سراغ ترک اعتیاد می رفت که دیگر کشیدن مواد، نشئه اش نمی کرد پس از اینکه سم از خونش پاک می شد کیفش سر جایش می آمد و کشیدن مواد برایش لذت بخش تر می شد. بیچاره مادر که با چه موجودی زندگی می کرد. این بار وقتی مادر فهمید پدر بار دیگر آلوده شده داد و فریاد راه انداخت و خودش را زد. به زمین و زمان بد و بیراه گفت مادر حال خود را نمی فهمید. فحش می داد و کفر می گفت. نفرین می کرد و می گریست. بیچاره مادر. بعدها که جا پای او گذاشتم تازه توانستم درک کنم که او چقدر طاقت داشت و چقدر صبوری می کرد. او در زندگی با پدرم ذوب می شد و می سوخت، ولی باز هم مقاومت می کرد. شاید بهتر است بگویم فولاد آبدیده شده بود. بله، این لفظ مناسبی برای مادر است. فولاد آب دیده! اما چرا؟! و پاسخ این چرا را بعدها که خودم دارای فرزند شدم فهمیدم.
    هنوز جوهر پرونده عباس آقا کاملا خشک نشده بود که دو خواستگار دیگر، در منزلمان را زدند. یکی از دیگری متشخص تر و بهتر، ولی من جلوی هیچ کدام ظاهر نشدم. نمی دانم چرا مسخ بودم و دلیل واضحی برای این کار نداشتم.
    پدرم پسرخاله ای داشت به نام احمد که با آنان رفت و آمد خانوادگی داشتیم. خانواده خوب و متشخص و در عین حال با کمالاتی بودند. پسر بزرگی داشتند که نامش احسان بود، و جوانی روشنفکر و متدین و البته بسیار نجیب بود. احسان در تهران درس می خواند و گاهی به ما سر می زد. چندین ماه بود که او را ندیده بودیم، ولی بعد فهمیدیم که دوری او به خاطر این است که در مورد من به احساس خاصی رسیده بود و از آنجا که خیلی مؤمن و مقید بود به محض فهمیدن احساسش نزد خاله پدرم که مادربزرگش بود رفته و خواسته اش را با او در میان گذاشته بود.
    یک روز که از مدرسه برمی گشتم خاله پدرم را منزلمان دیدم. او زنی خوش خلق و متدین بود، ولی آن روز احساس کردم با دیدن من خیلی جا خورد. با خوشحالی جلو رفتم و در حالی که خم می شدم صورتش را بوسیدم به او خوش آمد گفتم. او نیز صورتم را بوسید و برایم آرزوی خوشبختی کرد. احساسم به من ندا می داد که او به منظور خاصی به منزلمان آمده زیرا خیلی کم اتفاق می افتاد به منزلمان بیاید. آن هم اگر عروسی یا جشنی بود و دعوت شده بود وگرنه این طور اتفاقی و فقط برای سرزدن به منزلمان نمی آمد. آن شب هم منزلمان ماند و این باعث شد فکر کنم او خیالاتی در سر دارد. آن شب حواس خاله پدر خیلی به من بود و مرتب مرا با چشم دنبال می کرد. آن زمان دختری بودم که بدون چادر می گشتم، البته این به آن معنا نبود که ولنگار باشم، بلکه مقتضای جامعه چنین ایجاب می کرد که بدون حجاب بگردیم.
    پدر ساکش را بست و دوباره راهی شد و این بار رفت تا برای همیشه ترک کند، البته به گفته خودش.
    این، بار سومی بود که برای ترک اعتیاد بستری می شد. این بار هم پیش دکتری رفت که سالها پیش، توسط او توانسته بود مدتی ترک کند. آن موقع کلاس چهارم ابتدایی درس می خوندم. من که هنوز خاطره دوران سلامتی او را به یاد داشتم امیدوار بودم این بار مثل دفعه قبل نشود و او بعد از این که سلامتیش را به دست آورد بار دیگر خود را آلوده این سم نکند.
    روش کار این دکتر حاذق به این طریق بود که او بیماران را در طبقه دوم منزلش بستری می کرد و شربتی از تریاک تهیه می کرد و هر روز یک قاشق از آن را به بیمارانش می خوراند، سپس هر روز به میزان کمی آب به این شربت اضافه می کرد تا اینکه پس از مدتی درصد تریاک این شربت به صفر می رسید و به همین ترتیب غلظت مواد مخدر نیز در خون بیمار پایین می آمد و بیمار می توانست بدون مواد افیونی، سالم زندگی کند. البته در طول درمان با تزریق سرم و دادن ویتامین های تزریقی و خوراکی و هم چنین تغذیه خوب، بدن بیمارانش را تقویت می کرد به طوری که کسی از کلینیک این پزشک حاذق و دلسوز مرخص می شد صد و هشتاد درجه با کسی که برای بستری شدن رفته بود فرق کرده بود. پدر که یک بار توسط همین دکتر توانسته بود ترک کند به او اعتماد کامل داشت برای همین، بار دیگر به او مراجعه کرد. صبح روز بعد خاله پدر، منزلمان را ترک کرد بدون اینکه در مورد چیزی با پدر و مادر صحبت کند. بعدها شنیدم که به احسان گفته بود: یاسمین دختر خوبیست، ولی به درد تو نمی خورد. زیرا با خانواده ات اصلا جور در نمی آید و پدر و مادرت هم هرگز با این وصلت موافقت نخواهند کرد. این موضوع همین جا خاتمه پیدا کرد، اما حسرتی در دل من باقی گذاشت.
    روزها می گذشت و من بزرگ تر می شدم. کم کم احساسات متفاوتی در من شکل می گرفت. اغلب همکلاسانم برای خود کسی را برگزیده بودند و به او عشق می ورزیدند. من نمی خواستم از آنان کمتر باشم، ولی کسی نبود تا مورد توجهم باشد، البته این از سر خودخواهی و غرور نبود. بلکه هنوز به آن باور نرسیده بودم که می توانم کسی را به حد پرستش دوست داشته باشم.
    در بین اقوام مادر که اکثرشان متجدد و امروزی بودند اکرم، دخترخاله او، بیشتر از همه با ما رفت و آمد داشت. گاهی هم برادرش محمود همراه او می آمد. محمود که اینک جوانی خوش قد و بالا و خوش قیافه شده بود بیشتر از پسرهای فامیل مرا جذب می کرد. محمود خیلی زبان باز و بذله گو بود و با گفتن جوکهای بامزه و لطیفه های جالب، مخاطبش را به راحتی جذب می کرد طوری که اخموترین افراد وقتی کنار او می نشستند لبانشان به خنده باز می شد و چه بسا به قهقهه هم می افتادند. با تمام این حرفها محمود خیلی چشم چران بود و گاهی که چشمم به او می افتاد نگاه خیره اش را به خود می دیدم. پس از گذشت این همه سال هنوز حرف اکرم را که در عروسی مجید به من گفته بود را به یاد داشتم. بارها و بارها آن را در خیالم تکرار می کردم. این بوسه هم از طرف محمود که سفارشش رو خیلی کرده بود.

  7. Top | #16



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    55.46
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,467
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    عجیب بود که هربار هم احساس خوبی به من دست می داد از محمود خوشم می آمد و با خودم فکر میکردم اگر قرار است با مردی ازدواج کنم چه بهتر که اون مرد محمود باشد چون هم خوش بر و رو و خوش قدوبالا است و هم خوش اخلاق. ان موقع هنوز بچه ای بودم که آدم ها را برحسب ظاهرشان خوب وبد می دیدم
    کم کم خودم هم باورم شد که مرد اینده من کسی نخواهد بود جر محمود. در این باور بی بی سلطان نیز بی تقصیر نبود زیرا مرتب از اکرم و خواهر برادرانش تعریف می کرد و به این وسیله فکر ازدواج با محمود را درذهن من می انداخت و با نقل قولهایی که از انان در خانواده می شد این فکر را تقویت می کرد
    محمود از کودکی پدر خود را از دست داده بود و با مادر وبرادر کوچکش زندگی می کرد البته یک برادر بزرگتر و دوخواهر هم داشت که ازدواج کرده و به دنبال زندگی خود رفته بودند
    محمود به زحمت و سختی توانسته بود دیپلم بگیرد و هنوز سرکار نیرفت حرفه اصلی اش شلنگ انداختن در خیابانها و دختر بازی و چشم چشرانی بود.سرباز هم نرفته بود و از جیب خانواده میخورد زیرا دختر بازی برای او وقت نمیگذاشت تا بخواهد کاری دست و پا کند. منبا ان افکار بچگانه و خام در حالی که مه چیز را میدانستم اما این چیزهارا عیب نمیدانستم و منتظر بودم تا مادر او روزی به خواستگاری ام بیاید.
    خداا شکر که غرور کاذب خانواده مادرم که همگی خود را برتر از دیگران میدانستند اجازه نداد تا خاله مادر پاپیش بگذارد و مرا برای محمود خواستگاری کند هرچند که فرقی هم نمیکرد گویا خدا نمیخواست زندگی من به دست محمود خراب شود و ای وظیفه را بر عهده کس دیگری گذاشت
    همان زمانها بود که پدر پاتوق جدیدی برای خودش پیدا کرده بود و اغلب اوقاتش را در انجا میگذراند این پاتوق رستورانی بود به نام هلمبورگ که برِ خیابان پیلوی بود و بالای تپه ای قرار داشت انجا تراس زیبایی داشت که مشرف به خیابان بود و از انجا میشد تا دوردستهارا تماشا کرد پدر اغلب به انجا میرفت تا با دوستان جدیدی که همانجا پیدا کرده بود خوش باشد. یکی از دوستانش که بیشتر از همه با او عیاق شده بود مردی هم سن و سال خودش یود به نام اقای شکری.
    شکری از خانواده های اصیل و بزرگ یکی از شهرستانهای اطراف تهران بود.پدربزرگشان از ده به شهر امده بود و با اندک سرمایه و با کار و کوشش و تلاش توانسته بود ثروت قابل توجهی به دست بیاورداینطور که میگفتند شکری بزرگ مرد سخی و مردم نواز بوده که در هر حال دست خیر داشته. ثروت او پس از مرگش به سه پسرش رسیده که این شکری هم از نوه های او بود
    دوستی پدر و اقای شکری به رفت و امد خانوادگی انجامید و طبق معمول پای انان به منزلمان باز شد شکری پسرعمویی داشت پنجاه و سه چهار ساله به نام عباس که بیمار بود اینطور که خانم شکری به مادر گفته بود عباس در جوانی بیماری سفلیس گرفته بود و بعد هم مبتلا به بیماری شیزوفرنی شده بود.این بیماری کم کم مزمن نیشود طوریکه دیگر هیچگاه نتوانست سلامت کاملش را بدست بیاورد.بیماری عباس اقایه اینصورت بود که 6 ماه از سال را دچار افسردگی و انزوا بودو با هیچ کس جز همسرش صحبت نمیکرد خود را در اتاق حبس میکرد وتنها تحرک او برای رفتن به دستشویی بود پس از گذراندن این 6 ماه از انزوا بیرون میامد و چنان شاد و پر تحرک میشد که گویی او ان کسی نیست که در انزوا بود در طول این مدت خیلی زیاد میخورد طوریکه همیشه پیزی باید جلوی دهانش بود تا بجمبد
    همسرش زنی صبور بود که در تمام دوران چه زمانی که عباس اقا منزوی بود وچه زمانیکه شاد و شنگول بود لب از لب باز نمیکرد او زنی ارام بود وشکوه ای از زندگی اش نداشت از نظر وضعیت مالی کم و کسری نداشتند رسول پسر بزرگ انان تمام سرمای پدر را در دست گرفته بود و زندگی خود و پدرش را اداره میکرد.
    یک روز که پدر و اقای شکری باهم صحبت میکردند او خطاب به چدر میگوید:حسیت اقا دنبال یه دختر خوب و باخانواده میکردم.تو سراغ ندار؟
    پدر باخنده میگوید:به سلامتی مگه پسر کوچیکه وقت زنش شده؟
    اقای شکری در پاسخ پدر میگوید:ای بابا همون بزرگه رو که زنش دادیم برای هفت پشتم بسه.این یکی حالا مونده از شیر بیفته
    -خب پس برای که دنبال دختر خوب میگردی؟
    - برای پسر عباس اقا,پسر عموم
    پدر کمابیش با وضغیت عباس اقا اشنا بود فکری میکند و میگوید:ولله من خودم یه دخنر خوب سراغ دارم
    شکری ذوق زده میگوید:حسین اقا جون من راست میگی؟؟
    پدر که رفیق بازی اش گل کرده بو میگوید:چراکه نه!من به این دخترم خیلی علاقه دارم وهمیشه ارزو دارم اونو جایی بفرستم که کمتر از گل بهش نگن
    خود اقای شکری مرد خوب وخانواده داری بود به همین جهت پدر فکر میکرد پسرعمویش هم مثل اوست به خصوص که از اقای شکری شنیده بود که خانواده عباس اقا مردمانی اصیل ومتمول هستند و به خیال خودش میخواست این فرصت را از دخترش دریغ نکند
    به گفته اقای شکری رسم خانوادشان این بود که با بستگان خود وصلت میکردند
    مثلا پسرعمو با دختر عمو و دختر عمه با پسر دایی.نوه دایی با دختر دختر عمه . از این قبیل نسبتهاس فامیلی بدون شک بهمین خاطر بود که بیماریهای موروثی بینشان زیاد دیده میشد.
    خلاصه پدر با اقای شکری قرار کیگذارد که به اتفاق پسرعمو ومسرش بریا خواستگاری از من به منزلمان بیاید وقتی پدر این خبر را به ما داد حیران ماندم.مادر با دهانی نیمه باز پدر را مخاطب قرار داد گفت:بابا این دختر بچه است داره درس میخونه چرا مرتب با احساس این دختر بازی میکنی؟چرا داری سربه هواش میکنی؟چرا به حال خودش نمیذاری؟
    صدای مستبدانه پدر مثل همیشه بلند شدکه:زن تو نمیفهمی سعادت پشت در خونت اومده اونوقت داری لگد به بخت دخترت میزنی؟تو که نمیدونی اونا چه خانواده ای هستند.محترم.ابرودار.تازه,گذ شته از اینا خیلی هم ثروتمندند باور کن یاسمین اگه با این خانواده وصلت کنه رنگ سختی رو نخواهد دید؟
    صدای مادر دیگه به گوشم نرسید و این نشان میداد که سخت به فرو رفته است روز بعد پدر مرا صدا کرد و صفتهای خوب و بی شمار این خانواده را بر شمرد و در اخر گفت:یاسمین,فرصت بزرگی برات پیش امده.اگر قبول کردی رضا بشی که هیچ,وگرنه مطمئن باش دیگه چنین فرصتی پیش نمیاد
    پدر خودش هنوز عباس اقا رو ندیده بود چه برسه به اینکه رضا را ببیند و درباره اش تحقیق کند فقط از روی حرفهای اقای شکری فکر میکرد که انان نیز مانند او باشند
    بدون اینکه پاسخی به پدر بدهم فقط او را نگاه کردم ,ان لحظه این

  8. Top | #17



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    55.46
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,467
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    فکر می کردم بهتر است ندیده این خواستگار را قبول کنم تا از دست جو نا آرام خانه راحت شوم. ار آن طرف سیما لحظه ای آرام نداشت و مرتب با من صحبت می کرد بهتر است به امید اینکه شاید سر مادر محمود درد بگیرد و برای خواستگاری از من به منزلمان بیایید ننشینیم. معتقد بود شوهر ثروتمند و مالدار بهتر از مردیست که با جیب خالی حرفهای عاشقانه می زند.
    روز خواستگاری از راه رسید. طبق معمول خانواده آماده پذیرایی از مهمانان شدند. درست رأس ساعت معین زنگ به صدا درآمد. این صدا چون پتک برسر من فرود آمد. پدر خود به استقبال آنان رفت و لحظه ای بعد مادر به او پیوست تا مهمانان را به داخل دعوت کند. عده ای وارد حیاط و بعد داخل پذیرایی شدند. مهمانان عبارت بودند از مادر محجبه داماد و پدر او که دوران انزوایش را می گذراند. رسول برادر بزرگ او و همسرش، خواهرانش به همراه شوهرانشان و در آخر خود داماد که صورتش پشت دسته گلی پنهان بود.
    پدر مهمانان را به طبقه بالا و مهمانخانه هدایت کرد. مردها در یک اتاق و زنها در اتاق کناری نشستند. چای توسط خدمتکار منزل آورده شد و چند دقیقه بعد من بدون چادر وارد اتاق شدم. چشمها همه متوجه من بود و من را برانداز می کردند. با توصیفی که پدر از داماد کرده بود منتظر بودم مردی بلند بالا با صورتی جذاب ببینم. در فرصتی چشم گرداندم تا مردی با این مشخصات پیدا کنم، ولی چنین کسی را ندیدم. وقتی مرا در جایی نشاندند که به اصطلاح روبروی داماد باشم فقط یک لحظه سرم را بلند کردم و توانستم او را ببینم. تمام تصوراتم به یک باره دود شد و به هوا رفت. به جای آن چیزی که در ذهنم بود مردی را دیدم که نه تنها زیبا نبود بلکه خیلی هم زشت به نظرم رسید. قدی کوتاه و هیکلی ریز و صورتی ریز نقش داشت. به او می خورد بیست و شش هفت سال سن داشته باشد.
    تا پیش از دیدن داماد در رؤیای زیبا سیر می کردم که پس از دیدن او این رؤیا تبدیل به کابوس شد. سرم را پایین انداختم و منتظر اشاره ای بودم تا اتاق را ترک کنم. هر چه منتظر شدم کسی از من نخواست این کار را بکنم به خاطر همین خودم بلند شدم و با گفتن با اجازه از اتاق خارج شدم. دلم بدجوری گرفته بود. دیدن داماد نه تنها اثر خوبی در من نگذاشته بود بلکه تصور تلخی هم در من به وجود آورده بود.
    به سراغ لیوان آبی رفتم تا با نوشیدن آن التهاب درونم را تسکین دهم.لحظه ای بعد سیما با چشمانی که برق شادی در آن هویدا بود سراغم آمد و گفت: داماد جواب مثبت داده. حالا می خوان نظر تو رو بدونن.
    از شدت ناراحتی خندیدم. سیما مرا سئوال پیچ کرده بود و مرتب می پرسید: زود باش جواب بده همه منتظرن. چی شد؟ پسندیدیش؟ نه او را پسندیده بودم نه دلم می خواست منزل پدر بمانم. دلم چون پرنده ای بود که می خواست پرواز کند و به جایی برود که جز محبت و عشق چیز دیگری نباشد. در همان حال دلم نمی خواست آرامش و آزادی را با کسی تجربه کنم که دلم او را نپذیرفته بود.
    به فکر فرو رفتم. صدای سیما که از من سؤال می کرد کم کم در گوشم محو شد. سکوتم طولانی شد و آن را به نشانه رضایتم تلقی شد. سیما چون فاتحی که قله تسخیر نا پذیری را فتح کرده باشد مرا ترک کرد و به اتاق برگشت. تازه صدای او را شنیدم که با لحن همیشگی خود گفت: عروس خانم چیزی نمی گه، فکر می کنم سکوت او دلیل بر رضایتش است.
    صدای دست و مبارک باد را که شنیدم گویی خنجر در قلبم فرو کردند. تازه آن لحظه به یاد آرزوهایم افتادم. درس خواندن و ادامه تحصیل در سوئد و سپس دکتر شدن. خدای من یعنی این پایان کارم بود؟ مگر نه اینکه پدر گفته بود اگر خوب درس بخوانی می فرستمت بری سوئد ادامه تحصیل بدی؟ من که سر قولم بودم خوب درس خواندم پس چرا پدر می خواست زیر قول خود بزند؟
    پس از رفتن مهمانان مادر به سراغم آمد و گفت: یاسمین تو او را پسندیدی؟
    از حرصم به او پاسخ ندادم. کاش آن قدر حماقت نمی کردم که به جای لج کردن و پاسخ ندادن به آنان می گفتم که او را نپسندیده ام؛ ولی لجبازی و سکوت مرا حمل بر رضایتم کردند غافل از اینکه هر سکوتی دلیل بر رضایت نیست. مادر با اینکه چهره اش نشان می داد خودش هم داماد را نپسندیده؛ اما سؤال می کرد تا مطمئن شود. پدر که از خانواده داماد خیلی خوشش آمده بود دوست داشت من همسر رضا بشوم و برایش مهم نبود که نتوانسته ام او را به قلبم راه بدهم. هنوز صحبتهای پدر در گوشم زنگ می زند: یاسمین؛ نمی دونی اینا چقدر ثروت دارند. دو تا اتوبوس دارند که بین تهران و کاظمین کار می کند. در بازار تجارتخانه ای بزرگ دارند. چند تا خانه و آپارتمان دارند و هر کدام خانه ای مستقل به نامشان است و یک عالم مغازه دارند که اجاره داده اند. من رفتم تحقیق کردم. به من گفتند رضا و رسول تو مغازه و سرمایه نصف به نصف شریکند، اگه زن رضا بشی تو ناز و نعمت می افتی و هر چقدر که بخوای می تونی درس بخونی.
    آن موقع سرم را پایین انداختم و به این فکر کردم که آیا همین طور است که پدر می گویید؟ آبا واقعاً خوشبخت می شوم؟ یعنی ثروت رضا می تواند مرا به اوج خوشبختی و خواسته هایم برساند؟
    پدر از من جواب نمی خواست زیرا مطمئن بود روی حرفش حرفی نخواهم آورد.
    روز بله بران رسید و مهمانان از راه رسیدند. از طرف ما هم عده ای از بزرگ ترهای فامیل دعوت شده بودند. پدر آقای زربندی و علی آقا را با همسرانشان دعوت کرده بود.
    کارها خیلی سریع پیش رفت و دو طرف به توافق رسیدند در صورتی که من و دلم هنوز به توافق نرسیده بودیم. مهریه ام به صدای بلند توسط آقا رسول برادر داماد، خوانده شد. آن لحظه سکوت مجلس باعث شد من هم از محتوای قراری که برای مهریه ام گذاشته بودند با خبر شوم. مهریه ام عبارت بود از یک جلد قرآن مجید، مهرالسنه حضرت فاطمه (ع)، آینه و شمعدان نقره، حلقه و انگشتری جواهر، یک قطعه زمین پانصد متری در کرج و بیست هزار تومان عندالمطالبه بر ذمه داماد.
    باقی چیزها از جمله لباس عروس و سایر چیزها نیز روی کاغذ آورده شده. بعد از خواندن توافق نامه صلوات فرستاده شد و شهود آن را امضا کردند. قرار عقد نیز روز مبعث حضرت رسول(ص) گذاشته شد.
    مرا به اتاق احضار کردند. چاره ای جز رفتن نداشتم. وقتی وارد اتاق شدم همان لحظه ورود چشمم به داماد افتاد که نیشش تا بناگوش باز بود و از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید. احساس بدی به وجودم چنگ انداخت، ولی کار را تمام شده می دیدم و باید خود را قانع می کردم و هر طور که بود با خودم کنار می آمدم.
    نفهمیدم دوران نامزدی چطور گذشت. گاهی رضا به منزلمان می آمد، ولی سعی می کردم تا جایی که می توانم با او روبرو نشوم و عجیب بود که این جلو نرفتنم را به پای خجالتی بودنم می گذاشتند نه پای نخواستنم.
    در چهره پدر خوشحالی موج می زد. ولی مادر زیاد خوشحال نبود. نمی دانستم گرفتگی چهره اش را به چه چیز ربط دهم. پدر که گویی از چهره مادر بی رضایتی اش را می خواند بارها و بارها به مادر گفت: زن، تو نمی فهمی، من می دونم اینا چه آدمای خوبی هستند.
    گاهی به یاد این جمله پدر می افتم و به این نتیجه می رسم که قوه درک مادر از مسائل خیلی بیشتر از پدر بود که به اصطلاح خودش در جامعه و بین مردم گشته بود. پدر برخلاف ادعایش از بینش اجتماعی خوبی برخوردار نبود و از جمله کسانی بود که فقط تا نوک بینی شان را می بینند. البته انتظاری بیش از این از او نمی شد داشت زیرا اگر قوه تعقل و تفکر خوبی داشت هیچ گاه به سراغ مواد مخدر نمی رفت تا با دست خود تیشه به ریشه زندگی اش بزند.
    یک روز پدر زودتر از معمول به خانه آمد و مرا با خود به دادسرا برد. چون هنوز پانزده سالم را تمام نکرده بودم بایستی از دادگاه اجازه عقد صادر می شد. آن روز مرا به پزشک قانونی فرستادند تا در این مورد حکم بدهد که آیا شرایط ازدواج را دارم یا نه. چه قانون عجیبی! آیا یک پزشک می توانست نظر بدهد که این دختر از نظر عقلی و احساسی و عاطفی به مرحله ای رسیده که بتواند زندگی مشترکی داشته باشد؟!
    پدر بعد از گرفتن معرفی نامه از دادگاه مرا به اتاقی برد که پزشکی با لباس سفید پشت میز نشسته بود. پدر برگه را روی میز گذاشت. پزشک پس از رؤیت آن نگاهی به سر تا پایم انداخت و بعد زیر ورقه چیزی نوشت. آن لحظه احساس نا خوشایندی تمام وجودم را گرفت. پزشک برگه را مهر و امضا کرد و بعد به دست پدر داد. این برگه اجازه نامه ازدواج من بود.
    دو روز پیش از عقد منزل ما پر از مهمان شد. خنچه عقد را طبق کشان روی سرشان به منزلمان آوردند. اسپند و کندر دود می کردند. زنی به خانمان آمد تا مرا اصلاح کند. بعد از اتمام کار آینه را دستم دادند تا خود را ببینم.

  9. Top | #18



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    55.46
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,467
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    به نظر خودم خیلی زیباتر شده بودم.ابروانم بلند و کمانی و چشمانم درشت تر و پوست بازتر شده بود.
    شب پیش از عقد،اتاق روبه قبله را برای مراسم آماده کردند.صبح زور عقدکنان مرا به سلمانی ایرانی نو واقع در میدان توپخانه بردند.سیما هم مرا همراهی کرد.وقتی وارد سلمانی شدم دو عروس دیگر هم در نوبت آرایش بودند.تا نوبت به من رسید ظهر هم گذشته بود.ناهار را در سلمانی خوردیم و بعد آرایشگر تمام سروصورتم را درست کرد.نوبت به پوشیدن لباس عروسی ام رسید که آن را از مغازه منصف واقع در لاله زارنو خریده بودند.خوب به خاطر دارم که بهای آن هشتصد تومان بود که در آن زمان پول زیادی به حساب می آمد.
    لباس دارای بالا تنه ای از جنس ساتن بود که تمام آن سنگدوزی شده بود و دامن آن چند طبقه تافته بود که زیر آن باید ژپون می پوشیدم تا خوب پف کند.پس از پوشیدن لباس،کفشهای پاشنه بلند سفیدی پایم کردم که قدم را کشیده تر از آنچه بود مرا نشان می داد.آرایشگرم که قدش تا سرشانه هایم بود مرا روی صندلی نشاند تا آخرین مرحله تاج را روی سرم بگذارد.کارم که تمام شد مرا به سالن انتظار بردند.به محض پا گذاشتن به سالن صدای تحسین اطرافیان بلند شد.تا چند لحظه از میان دود غلیظ اسپند کسانی را که هلهله و شادی می کردند نمی دیدم.هیچ کدام از آنها را نمی شناختم،زیرا همراهان عروسهایی بودند که پس از من نوبتشان بود.
    آن لحظه به تنها چیزی که فکر نمی کردم ازدواج و زندگی مشترک بود.فقط به این فکر می کردم که چقدر زیبا شده ام.وقتی خواهر داماد به دنبالم آمد چادری روی سرم کشیدند و آن را تا روی سینه پایین کشیدند و سفارش کردند مبادا صورتم دیده شود.این حرف برایم عجیب بود.چرا نباید صورتم دیده شود در حالی که صبح بدون چادر آمده بودم.وقتی دلیلش را از سیما پرسیدم گفت:تا رونما نگرفتی چهره ات را نشان نده.
    همراه سیما و خواهر بزرگ داماد سوار همان خودرویی شدم که صبح ما را به آرایشگاه آورده بود.راننده که مردی مسن بود ما را از راههای خلوت و پرت که بعد فهمیدم خیابان عباس آباد است به منزل برد.این خیابان پلی بود بین جاده قدیم شمیران و جاده پهلوی که به آن جاده نو می گفتند و راهی بود خلوت که فقط مراگز و سازمانهای لشگری در آن بود.
    وقتی به منزل رسیدیم مادر با منقل اسپند جلو آمد و یک لحظه مات و مبهوت به من خیره شد.خواهرانم هم حیرت زده به من نگاه می کردند گویی هیچکدام باورشان نمی شد آن عروس زیبا و بلندبالا یاسمین خودشان باشد.مرا در میان صلوات و هلهله حضار به اتاق عقد بردند؛در واقع آنجا حبس کردند تا پیش از عقد داماد مرا نبیند.
    ساعتی بعد در اتاق را باز کردند و مهمانانی را که باید هنگام عقد در اتاق باشند به داخل دعوت کردند.هنوز چادر روی سرم بود و از پشت آن کسانی را که داخل می شدند می دیدم عده ای آشنا و بعضی ناآشنا بودند.در این بین بی بی سلطان را دیدم که با قدی خمیده وارد شد و درست روبه روی من کنار در اتاق نشست.بی بی سلطان گرفته و ناراحت بود.شب پیش از سیمین شنیدم که به مادر گفته بود یاسمین را حرام کردید.خدا رحمتش کند او خبر نداشت که غیر یاسمین بقیه بچه های اعظم نیز حرام می شوند.آن هم چه حرام شدنی!
    عاقد همراه داماد و یکی دو نفر دیگر وارد اتاق شدند.با دیدن داماد که با قدی کوتاه کت و شلوار دامادی به تنش زار می زد حرف بی بی سلطان به یادم آمد و دل چرکین شدم.وقتی او را دیدم که کنار عاقد نشست و نشان داد آماده است گویی کسی چنگ به دلم کشید.می دانستم برای هرگونه مخالفتی دیر است.عاقد شروع کرد به خواندن خطبه و من بدون اینکه بفهمم

  10. Top | #19



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    55.46
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,467
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    چه مي خواند و چه مي گويد مشغول دلداري و توجيه خودم شدم.سيما زير گوشم گفت:بعد از سه بار بله را بگو قبل از گرفتن زير لفظي بله رو نگي ها
    به خودم امدم و متوجه شدم عاقد مي گويد:عروس خانم وکيلم؟
    پاسخي ندادم زيرا حتي تمايل به شنيدن نداشتم. صداي سيما بلند شد:
    عروس رفته گل بچينه.
    بار دوم هم گفت:عروس رفته گلستون. وقتي عاقد براي بار سوم از من پرسيد وکيلم؟لحظه اي سکوت کردم. مادر شوهرم جعبه مخملي قرمز رنگي روي دامنم گذاشت همان لحظه صداي عاقد بار ديگر بلند شد: وکيلم؟ همان موقع پاي سيما را روي کمرم حس کردم که مرابه خود مي اورد تا بگويم بله. همين کار را کردم در حالي که صداي خودم طنين بدي در مغزم گذاشت.صداي دست و هلهله و مبارک باد بلند شد و مردان نيز صلوات فرستادند. وقتي جعبه را باز کزدم از ديدن حلقه ازدواج جا خوردم زيرا طبق قاعده بايد زير لفظي مي دادند نه حلقه را. مادرم بعد سرزنشم کرد چرا زود بله را گفتم و من با بي تفاوتي گفتم:مگه من چند بار عروس شده بودم که بدانم چه بايد بکنم.
    به راستي هم برايم فرقي نمي کرد زير لفظي حلقه عروسي بگيرم يا سرويس برليان.
    پس از عقد يکي يکي بستگان داماد امدند و به من تبريک گفتند.چهره هيچ کدامسان به دلم ننشست و هر لحظه منتظر بودم اين بساط مسخره جمع شود تا نفس راحتي بکشم. از عروس شدن و عروسي خسته شده بودم و دوست داشتم با خودم تنها شوم.
    ساعتها به کندي مي گذشت. به نظرم مي رسيد مراسم عقدم ان گرمي را که بايد داشته باشد ندارد. البته صداي دست و هلهله بلند بود و جمعيت
    زيادي هم امده بودند اما هيچ کدام به دلم نمي نشست.
    ان روز مقدار زيادي طلا و سکه و نيم سکه از طرف اقوام دو طرف به من داده شد و بعد هم اتاق را خلوت کردند و داماد را پهلويم نشاندند.
    به خجالت سرم را پايين انداخته بودم و به اين مردي که با او از همه نظر اختلاف داشتم فکر کردم. اختلاف سني بين ما سيزده سال بود و علاوه بر ان قد من با پوشيدن کفش پاشنه بلند از او هم بلند تر بود و اين چيزي نبود که مطلوبم باشد.
    وقتي دستش را دور گردنم انداخت و مرا به طرف خود کشيد تا گونه ام را ببوسد خيلي سعي کردم فرياد نزنم از اين حرکت او نه تنها احساس خوبي به من دست نداد بلکه خيلي هم بدم امد او که سردي ام را به حساب خجالتي بودنم مي گذاشت با کلماتي نرم و مهر اميز با من شروع به صحبت کرد سرم پايين بود و گوشم حرفهايش را مي شنيد اما عجيب بود که اين حرفها از گوشم فراتر نمي رفت و به قلبم نمي نشست.
    پس از ساعتي ما را از اتاق خارج کردند و مرا به اتاق زنها و او را به اتاق مرد ها فرستادند ساعتي بعد هم مراسم تمام شد.
    با وجودي که عاشق درس و مدرسه بودم ولي چون عقد کرده و زني شوهر دار محسوب مي شدم ديگر به مدرسه راهم ندادند و به اين ترتيب پرونده تحصيلي ام بسته شد.تا مدتها به خاطر اين موضوع گريه کردم به خصوص وقتي کارنامه ثلث اولم را گرفتم. تمام نمره هايم بالا و در سطح عالي بود.مدير دبيرستان وقتي پرونده مرا امضا مي کرد تا ان را به پدر بدهد خيلي افسوس خورد.
    فاصله بين عقد و عروسي ام نه ماه بود و در اين مدت رضا گاهي به منزلمان مي امد وقتي من و او در اتاق تنها مي مانديم او صحبت مي کرد و من که به گلهاي قالي چشم دوخته بودم به ظاهر نشان مي دادم
    به حرفهايش گوش مي کنم اما ان لحظه گذشته را مرور مي کردم تا به نکته اي برسم که مرا مجبور به انتخاب او کرده بود.نمي دانستم چه عاملي باعث شد قبول کنم همسر مردي شوم که حتي ذره اي نسبت به او محبت در خود اخساس نمي کردم. ايا لجبازي بود؟ خستگي از محيط منزل و فرار کردن از جو نا ارام ان؟ يا حماقت خودم؟
    به عکس واکنش سرد من رضا مرا دوست داشت و هر بار که مي امد به طريقي محبتش را به من ابراز مي کرد.گاهي هم هدايايي برايم مي اورد. کم کم سعي کردم به او عادت کنم و بپذيرم که چاره اي جز اين ندارم.
    چند ماه از عقد کنان من مي گذشت. رفتار پدر نسبت به من خيلي سرد شده بود گويا با پا گذاشتن رضا به زندگي ام محبت از بين رفته بود.اينک بيش از پيش سيما نور چشمي او و عزيز کرده اش شده بود از سيما به خاطر دزديدن محبت پدر خيلي شاکي بودم مادر نيز از رفتار سيما و پدر به تنگ امده بود.بار ديگر قهر کرد و به منزل بي بي سلطا رفت.رفتن مادر اوضاع زندگي ما را عجيب دگرگون کرد.تمام کارها به گردن من افتاده بود و به نظم در اوردن ان منزل بزرگ با ان همه کار چيزي نبود که از عهده من بر بيايد.
    حميد و زرين که بزرگتر شده بودند به مدرسه مي رفتند.مجيد هم ظهرها به منزل نمي امد.سيمين هم به کلاس خياطي مي رفت.
    ان روز طبق معمول پس از انجام دادن کار خانه به طبقه بالا رفتم تا به کار هاي خودم بپردازم. پدر و سيما مثل هميشه مشغول گفت و گو بودند با ديدن ان دو خيلي عصباني شدم به خصوص که حس مي کردم نه تنها از رفتن مادر نا راضي نيستند بلکه خوشحالند که کسي مزاحم گفت و گوي

  11. Top | #20



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    55.46
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,467
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    صمیمانه شان نیست.یکی ازعادت های پدروسیما این بود که گاهی با هم پاسور بازی می کردند و وقتی این کار را می کردند حتی ازسینا هم غافل می شدند.طوری که یک بار لب پشت بام رفته بود و اگرسیمین سر نمی رسید معلوم نبود چه بلایی سرش می آمد.
    همان طور که مشغول دوختن پایین لباسم بودم صدای پدر را شنیدم که گفت:یاسمن،ورق های من کجاست؟
    ازشدت حرص دندان هایم را بهم فشار دادم و سکوت دادم.صدای پدر یک بار دیگرواین بار بلندتربه گوشم رسید:
    یاسمن،یاسمن
    جواب دادم:بله
    با لحن پرخاشگرانه ای گفت:بیا پایین ورق ها رو بده.
    با صدای بلند که به گوش او برسد گفتم:نمی دونم ورق ها کجاست.دست من نیست.
    سیما می دانست من ورق ها را مخفی کرده ام،لحظه ای سکوت شد و باز پدر با پرخاش گفت:گفتم بیا ورق ها رو بده.
    سکوت کردم و جواب ندادم.هنوز دقیقه ای نگذشته بود که پدربا چهره ای خشمگین وارد اتاق شد و سرم فریاد کشید:پدرسوخته،حالا دیگه با من لجبازی می کنی؟و شروع کرد به زدن من.چندین وچندباربا آن دست های بلند و استخوانی اش به صورتم سیلی زد و چندین لگد هم نثارم کرد و درحالی که به مادرومن بدوبیراه می گفت پایین رفت.
    این رفتار او اصلا"برایم قابل باور نبود.درتمام طول عمرم این اولین بار بود که ازاوچنین کتک می خوردم،اما چرا حالا که به اصطلاح دختری بزرگ و شوهرداربودم!؟
    غرور و احساساتم جریحه دارشده بود.دلم می خواست فریاد بزنم وزمین و زمان را به هم بریزم.سرم را روی زانوانم گذاشتم و زارزدم.آن قدر به همان حالب ودم تا هوا تاریک شد و گریه من بند آمد.کمی بعد به زیرزمین رفتم و گوشه ای زیراندازی حصیری پیدا کردم و آن را کف زیرزمین پهن کردم و یک پوستین هم روی آن انداختم وازروی رختخواب های اضافه ای که مادرآنجا نگه می داشت پتویی برداشتم و همان جا دراز کشیدم.انتظارداشتم پدربیاید و به من بگوید ازکارش پشیمان شده،اما چنین نکرد.همان شب مادربه منزل برگشت و پس ازاینکه فهمید پدرمرا کتک زده به سراغم آمد و با لحن مهربانی گفت:یاسمن،بلند شو بیا بالا.
    ازرفتن امتناع کردم.مادررفت،اما پس ازچنددقیقه بازگشت و گفت:
    پدرگفته اگرنیایی هرچه دیدی ازچشم خودت دیدی.
    با لجبازی گفتم:نمیام،دلم می خواد همین جا بخوابم.خوابیدن منم به کسی ربط نداره.
    پتو را روی سرم کشیدم.مادراصرارکرد،ولی نتوانست حریفم شود و ناچارترکم کرد.مدتی بعد پدرخودش سراغم آمد.ابتدا فکرکردم آمده تا با نازو نوازش کدورت را ازدلم دربیاورد و مرا همراه خود ببر،ولی زهی خیال باطل.همین که او را دیدم که شلاقی دردست دارد ناله ام بلند شد و گفتم:پدر!
    او که به شدت عصبانی بود با شلاقی مخصوص زدن اسب ها به جانم افتاد و تا می خوردم مرا زد.شلاق دورسینه و گردن و کمرم و پاهایم می پیچید و به محض تماس سوزشی ایجاد می کرد.ابتدا با التماس ازاو می خواستم مرا نزند،اما گویی التماس های من او را جری تر می کرد.وقتی دیدم دست بردارنیست با فریاد گفتم:باشه بزن،دستت درد نکنه.
    نمی دانم ازتأثیرلحن من بود یا اینکه خودش خسته شده بود زیرادستش شل شد وبعدبازویم را گرفت و مرا کشان کشان بالابرد.
    آن شب بدون شام و با هق هق به خواب رفتم.صبح روز بعد وقتی ازخواب برخاستم صورتم ازشدت گریه پف کرده بودو تمام بدنم درد می کرد.همان لحظه احساس سردرد و گلودرد شدیدی کردم.دست و صورتم را شستم و به اتاق رفتم.پدردرحال صبحانه خوردن بود.زیرلب سلام کردم و گوشه ای ایستادم.پدرازجایش بلند شد تا به اداره برود. اخم هایش درهم بود و معلوم بود که اوقاتش حسابی تلخ است.پس ازرفتن او سرسفره نشستم،ولی صبحانه ازگلویم پایین نرفت.
    درطول روزاحساس ناخوشایندی داشتم.درد جسمی همراه با درد روحی مرا ازپا درآورده بود،به خصوص که کسی با من کاری نداشت. حتی مادر به جای دلداری دادن به من سکوت کرده بود و این احساس بی کسی مرا تشدید می کرد.
    همان شب تب شدیدی بدنم را فراگرفت،ولی ازاین موضوع با کسی صحبت نکردم.دوست داشتم تا پیش ازاینکه دیگران ازبیماری ام با خبرشوند بمیرم.
    آن روز عصروقتی پدربه خانه برگشت به مادرگفت:اعظم،به یاسمن بگو حاضربشه می خوام ببرمش بازارتا چیزهایی که لازم داره براش بخرم.
    پیش ازاینکه مادرپیغام پدررا بیاورد خودم صدای اوراشنیده بودم ولی حالم خوب نبود و دوست داشتم بخوابم.ازترس اینکه باردیگرپدرناراحت نشود به ناچارحاضرشدم و به همراهش ازمنزل خارج شدم.
    رفتارپدرنشان می داد که ازکارشب گذشته پشیمان شده و خوب می دانستم آن قدرمغرور است که هیچ وقت ازمن که فرزندش بودم عذرخواهی نخواهد کرد.به پارک شهرکه رسیدیم پدربا لحن مهربانی گفت:یاسمن بریم قنادی پاک بستنی بخوریم.
    به جای پاسخ سرم را تکان دادم.همان لحظه هم می دانستم با وجود گلودردی که گرفته ام خوردن بستنی حالم را بدترمی کند اما با خودم فکرکردم بزارحالم بدتربشه،بزاراصلا"بمیرم.مگه نبودن من فرقی به حال کسی داره.بزارازبدبختی خلاص بشم.
    بستنی پرازخامه را خوردم.پدرازآنجا مرا به لاله زار نو بردوازکوچه مهران دوقواره پارچه لباس و یک جفت کفش و کیف پوست ماری برایم خرید و بعد ازآن به منزل بازگشتیم.
    همان شب تب شدیدی کردم و ازشدت درداستخوان تاصبح درتب وتاب بودم.درعرض همان شب زیرچشمانم گود افتاده بودو حالم آنقدر بد بود که پدربه محض دیدنم با دست پاچگی لباس پوشید تا مرا به دکتربرساند.وقتی به مطب دکتررسیدیم،نیمه هوشیاربودم،اما آنقدرحواسم بود که بشنوم پدرم می گفت:دیدی چی شد؟عجب غلطی کردم.دستم بشکنه که بچه ام رو به این روزانداختم.
    دکترپس ازمعاینه بدن نیمه جان من به پدرگفت که بیماری ام سرماخوردگی بسیارشدید است و تاکید کرد که باید استراحت کنم.درمطب دکتر دارویی به من خورانده شد و این دارو تا حدودی حالت تهوع مرا برطرف کرد.سپس نسخه ای بلند بالانوشت و مرا روانه منزل کرد.
    چندروز دربستربیماری بودم و دراین مدت پدرنهایت مهربانی و سخاوتش را به کاربرد تا من بهبود پیدا کنم.
    مدتی ازاین ماجرا گذشت،موضوعی پیش آمد که باعث شد روابط پدروسیما روبه تیرگی بگذارد.علت این موضوع حساسیت های بیش ازحد پدردرمورد سیما بود که بدجوری عرصه را به او تنگ کرده بود.مثلا"اگرمهمان مرد داشتیم سیما باید چادرسرمی کرد و رویش را می گرفت و این استثنا فقط درمورد او لازم الاجرا بود نه کس دیگر.او روی حرف پدر حرفی نمی آورد،ولی چادررا جوری سرمی کرد که تفاوتی با سرنکردن نداشت.پدردرمورد لباس های او هم ایراد می گرفت و دراین حالی بود که مجید هیچ به این چیزها توجه نمی کرد که به تریج قبای پدربر بخورد؛ولی پس ازپیش آمدن موضوعی سیما به طورعلنی شمشیرش راازرو بست و دربرابرپدر موضع گرفت.
    ماجراازآنجا شروع شد که روزی سیما که تازه ازمنزل پدرومادرش آمده بود شروع کرد به تعریف ازاوضاع منزلشان.دربین حرفهایش صحبت پسرخاله اش پیش امد وسیما با حرارت ازاو تعریف کرد و موفقیت هایش را به رخ مجید کشید.این موضوع برای پدرکه آنجا حضورداشت وبه حرفهای او گوش می داد خیلی سنگین وهمین باعث شد درمورد رفتن سیما به منزل پدرش نیز سخت گیری کند.فکرمی کرد هروقت سیما به منزل پدرش می رود پسرخاله اش هم آنجا حضوردارد.
    سیما که جزمنزل پدرش اجازه رفتن به جایی را نداشت با پیش آمدن این موضوع ازدست پدرخیلی ناراحت شد وچون نقطه ضعف پدررا می دانست با کوچکترین بهانه ای پسرخاله اش را به رخ مجید می کشید.البته سیما جرات مخالفت با پدررا نداشت ودرعوض ناراحتی اش را سرمجید خالی می کرد که این موضوع نه مطلوب مجید بود و نه مورد پسند پدرواغلب موجب جروبحث می شد.
    یک روزپسازمدت ها سیما مادر را واسطه کرد که ازپدراجازه رفتن به منزل پدرش را بگیرد.با اصرارمادر پدراین اجازه را به سیما داد به شرط آنکه زود برگردد.غروب همان روزسیما به منزل پدرش رفت.صبح روزبعد وقتی پدرازخواب بلند شد خطاب به مادرگفت:اعظم دیشب خواب بدی برای سینا دیدم.
    مادرگفت:خیرباشه.بیرون که رفتی حتما"صدقه بده.
    صبح پدربه اداره رفت و ظهربرگشت.پس ازصرف ناهارروکرد به مادروگفت:خیلی نگرانم،چون می دانم سیما و مادرش اهل شر و ور گفتن هستند و می نشینند و با هم حرف می زنند و بچه را ازیاد می برند.می ترسم تا اونا بخوان به خودشون بجنبن بلایی سربچه اومده باشه.
    مادرگفت:ولش کن مرد.این قدرخون به دل این دخترنکن.بزار دو روزهم پیش خانواده اش بمونه بهش خوش بگذره.چه کاربه کارش داری.اونم مادره،می دونه ازبچه اش چطور مراقبت کنه.
    اما گوش پدربه این حرفها بدهکارنبود وطوری بی قراری می کرد که مادربه صدیقه خانم گفت: این مرد جوش خودشو میزنه.نه جوش بچه رو.دل خودش برای عروسش تنگ شده،بچه رو بهانه می کنه.
    این باربرخلاف تصورمادر،پدربه حقیقت نگران سینا بود و من این را ازاستغار فرستادنش متوجه می شدم.زیرا او هروقت نگران چیزی می شد شروع می کرد به ذکرگفتن.
    پدررفت و سیما را به منزل بازگرداند.این مسئله سیمارا خیلی ناراحت کرد به طوری که تا مدت ها با پدرسرسنگین بود.
    باشروع ماه رمضان چیزی به عید نمانده بود.ازمدت ها قبل قراربود دیوارهای خانه را رنگ کنیم.با شروع ماه رمضان پدرفرصت را مناسب دانست تا این کاررا انجام دهد.با یکی ازآشنایانش که به کارنقاشی وارد بود صحبت کرد و قرارشد برای سرعت دادن به کاراو چند کارگرهم بیاورد تا کارزودترتمام شود.نقاشی طبقه اول به سرعت تمام شد و کارگران برای نقاشی طبقه ی دوم دست به کارشدند.دراین فاصله اسباب و اثاثیه طبقه اول شسته و رفته شد و سرجایشان قرارگرفت.یک روزپدرزودترازموعد به منزل می آید وبا صحنه ای روبه رو می شود که همین باعث می شود فریادش به اسمان برود.قضیه ازاین قراربود که او سیما را درحالی می بیند که لباسی یقه هفت و آستین کوتاهی به تن داشته ودرحالی که پاچه های شلوارش رابالازده بود مشغول کمک به صدیقه خانم،برای شستن راه پله ها بود.پدربا دیدن سیما به آن حال مانند بمب منفجرشد و شروع کرد به دادوفریاد واعتراض به مادرکه:تو اینجا چه کاره ای؟چرا اجازه دادی این دختره جلوی چندتا نامحرم که مرتب بین حیاط و بالا دررفت و آمد هستند این طور لنگ و پاچه را بیرون بیاندازد؟اصلا"مگراین خونه کارگرنداره؟
    بیچاره مادرکه همیشه فریادها سراو می بارید بدون اینکه درمورد چیزی مقصرباشد.صدای پدرمثل همیشه اضطراب وهول و ولا را دردل ما بچه ها ریخت.همگی با نگرانی دعا می کردیم این موضوع به خیروخوشی تمام شود.درهمان حال چشمم به سیما افتاد که با لبخندی موذی به اتاق خود پناه برد.
    سیما زهرش را به پدرریخته بود و دلش خنک شده بود.همان روز بعدازظهرسینا را دراتاق خواباند و ساک حمامش را بست و خطاب به مادرگفت:خانم من می روم حمام،سینا تو اتاق خوابه.
    مادرکه هنوزازدست او ناراحت بود جوابی به او نداد و سیما بدون اینکه چیزدیگری بگوید ازمنزل خارج شد.ساعتی پس ازرفتن اوسینا ازخواب بلند شده و شروع کردبه گریه کردن.زرین که آن زمان خودکودکی بیش نبود سراغش رفت و برای اینکه ساکتش کند دستش را گرفت و اورا به حیاط برد و هردومشغول بازی شدند.درهمین حین مادربدون اینکه بداند سینا همراه زرین درحیاط است اورا صدا می کند تا کاری به او محول کند.زرین درسنی نبود که تشخیص بدهد نباید بچه را درحیاطی که احتمال خطردران است تنها بگذارد و پی خواسته مادرداخل اتاق می شود.
    ازقرارآن روزصدیق خانم جلوی پاشویه حوض کاهو می شسته و چندبرگ کاهو درحوض باقی مانده بود که سینا به هوای برداشتن آنها به سمت پاشویه می رود ودست دراز می کند تا کاهوها را بردارد که سرمی خورد و با سروارد حوض پرآب می شود.
    تامدتی هیچ کس باخبرنمی شود تا اینکه یکی ازنقاشها که می خواست سطلش را ازآب حوض پرکند بچه را می بیند که روی آب است. با دیدن این منظره فریاد گوشخراشی کشید و خود را به آب زد تا سینا راازاب بیرون بکشد.مادروحشت زده وسراپا برهنه به حیاط دوید و با دیدن سینا به آن وضعیت او را درآغوش گرفت.برسرزنان به طرف خیابان دوید تا شاید بتواند اورا به جایی برساند. همان لحظه یک جیپ ارتشی که ازخیابان رد می شده وقتی مادررا به آن وضعیت می بیند که سینا را روی دوش انداخته و می دود بدون سوال وجواب ترمزمی کند و ازمادرمی خواهد سوارشود تا اورا به بیمارستان برساند.به طوری که مادرمی گفت سینا دربین راه آبهایی را که درمعده اش بود بالا می آورد،ولی پزشکان بالای سراو حاضرمی شوند،اما گویا خیلی شده بود وسینا مدتی بوده که تمام کرده بود.همسایه ها ریختند و چندنفری هم به دنبال مجید و پدررفتند.جسد سینا دراتاق بود که سیما ازحمام برگشت.سیما مات و مبهوت به جسد بی جان بچه نگاه می کرد و ماتش برده بود.پدرومادرسیما همراه خواهران و برادرانش به منزلمان آمدند.خانه قیامت شده بود.همه برسرشان می زدند ودراین بین مادربود که بیش ازدیگران ضجه میزد و مویه می کرد.
    ازطرف کلانتری آمدند و حادثه را صورت جلسه کردند.بعدازسیما که هم چنان مات و مبهوت بود پرسیدند:آیا ازکسی شاکی هستید؟
    سیما به چهره مامورخیره شد و پس ازلحظه ای تامل گفت:نه
    صبح روزبعد سینا را به گورستان نزدیک حضرت عبدالعظیم بردند و دفن کردند.
    کرگ سینا ضربه ی سختی به خانواده زد.ازدست دادن او برای همه ما که عاشقانه دوستش داشتیم درد کمی نبود.گاهی به این فکرمی کنم که درمرگ او چه کسی مقصربود.سیما؟پدرومادر؟و یا اینکه سرنوشت چنین مقدرکرده بود که نباشد.فکرکردن دراین مورد مرا به نتیجه ای نمی رساند،زیرا نمی توانم قبول کنم سرنوشت به تنهایی دربه وجود آوردن چنین شرایطی دخیل باشد.اگرازلجبازی سیما یا پدر نبود،اگرپدراین همه خودخواه نبود تا سرموضوعی که به مادرربطی نداشت با او دعوا کند،اگرمادر کمی حواسش را بیشتر جمع می کرد شاید سینا درحوض نمی افتاد و خفه نمی شد.به هرتقدیردرآن روزشوم سینا را ازدست دادیم و درغم ازدست دادن او به سوگ نشستیم.
    دیدن سیما که هرروز چون مجسمه ای کنارحوض می ایستاد و به عمق اب خیره می شد دلم را به درد می آورد.بدون شک این مصیبت بیشترین ضربه را براو فرود آورده بود.
    با مرگ سینا ماه رمضان آن سال به سختی و تلخی گذشت ودرست بعدازماه رمضان حادثه دیگری زندگی مان را بهم ریخت.
    تازه ازچهلم سینا فارغ شده بودیم که یک روز صبح خیلی زود سعید،نوه پسرس بی بی سلطان که ما او را دایی صدا می زدیم به منزلمان زنگ زد.مادر گوشی را برداشت.خواب آلود سرم را ازروی بالش بلند کردم و مادررادیدم که با رنگ ورویی پریده به صحبت های کسی که بعدفهمیدم سعید است گوش می دهد.گویا سعید به مادرگفته بود:عمه جان،بی بی زمین خورده،کمی حالش خوب نیست.گفتم به شما هم خبربدم.
    مادرکه حالت وحشت درچشمان خواب آلودش به خوبی هویدا بود گفت:سعید جان الان میام اونجا.سعید به او می گوید:عمه من خونه نیستم.بی بی رو بردم بیمارستان،الان هم ازبیمارستان زنگ می زنم.
    وقتی مادراین حرف را شنید با دست به سرش زد و با صدای بلند گفت:خدا به ما رحم کند.با شنیدن این حرف مادربا ترس ازجا بلند شدم و پرسیدم:چی شده؟.مادرکه با عجله جورابهایش را پامیکرد گفت:بیچاره شدم.من که می دونم این طور که سعید میگه نیست.لابد بلایی سر بی بی اومده که اورا به بیمارستان برده اند.
    حدس مادر درست بود.بی بی سلطان ازبالای سیزده پله سقوط کرده بود و علاوه برجراحات شدیدی که درناحیه دست وپایش به وجود آمده بود جمجمه اش هم شکسته بود که همان موجب خونریزی مغزی شده بود.بی بی چندروز درحالت کما دربیمارستان بستری بود تا اینکه درکما به خواب ابدی فرو رفت.
    با فوت بی بی سلطان باردیگر بساط عزا وماتم درمنزلمان برپاشد.بنا بروصیتش اورا درامامزاده صالح وزیریک درخت تنومند وپرشاخ وبرگ دفن کردیم و با دلهایی غصه داربه سوگش نشستیم..فقدان مادربزرگ پس ازحادثه ای که برای سینا اتفاق افتاده بود برای همه،به خصوص برای مادرخیلی ناگواربود.
    عروسی من اول به خاطرمرگ ناگهانی سینا و بعدفوت مادربزرگ عقب افتاد.البته خودم هم تمایل نداشتم این مراسم زود برگزارشود زیرا هنوز نتوانسته بودم برای رضا جایی درقلبم بازکنم وگذشت زمان ومحبت های وقت و بی وقت او نیزنمی توانست تاثیری دراین امرداشته باشد.
    پس ازگذشت مدتی ازفوت بی بی یک روز آقای زربندی و همسرش مهمان مان بودند که درحین صحبت آقای زربندی به پدرگفت: حسین اقا،دیگه به شما واجب شده به حج بروید.این یک تکلیف شرعی است و شما ازنظرمالی استطاعتش را دارید.
    پدرکه مثل همیشه خیلی زود تحت تاثیرحرف های این و آن قرارمی گرفت تصمیم گرفت این کار رابکند،درحالی که هنوزیک قاشق برای جهیزیه دخترعقدکرده اش تهیه نکرده بود.
    مقدمات سفرحج آماده شد و پدرعازم شد.آن زمان کسانی که به مکه می رفتند همراه کاروانی که به این منظورراه می افتاد با اتوبوس تا قصرشیرین وازآنجا به عراق می رفتند و بعدازیکی دوروز اقامت راهی مکه می شدند.مدت سفرمکه طولانی وگاهی به دوماه هم می کشید.درطول این مدت پدربا مکاتبه می کرد و ماجراهای سفرش را برایمان می نوشت. دریکی ازنامه ها سیمارا مخاطب قرارداده بود ونوشته بود:سیماجان،من زیرناودان طلا نماز حاجت خواندم و ازخدا خواسته ام دوباره به تو فرزندی عطا کند که نامش را سینا بگذاریم.
    کم کم دوران عقدکردگی من که طولانی هم شده بود به سرآمد.خانواده رضا پیغام داده بودند که انشاا...بعدازمراجعت پدریاسمن جان بهتراست این دوجوان را راهی خانه بخت کنیم.درطول این مدت رفت و آمدهای رضا به خانه مان ادامه داشت و همین مادررا که درفکر جهیزیه من بود نگران می کرد.یک روزخطاب به من گفت:می دونم پدرت با این سفردیگه پولی دربساط نداره.حالا نمی دونم چطور میخواد برای تو جهیزیه تهیه کنه؟!
    این حرف مادر مرا خیلی نگران کرد.به این فکرکردم نکند پدربخواهد مرا بدون جهیزیه راهی خانه بخت کند و بیش ازپیش مرا سرشکسته کند.روزی نامه رسان ارپدرنامه ای آورد که درآن نوشته بود درحال بازگشت است و یکی دوهفته دیگربه خانه برمیگردد.
    بابازگشت پدرازسفرمطابق رسم آن زمان فامیل و دوستان وآشنایان تا چندکیلومتر با اتوبوس به استقبالش رفتند و با سلام و صلوات او راهمراهی وچندیدن گوشفند قربانی کردند.تا مدت ها منزلمان ازمهمان پروخالی می شد که ازهمه آنها بایستی به نحو شایسته ای پذیرایی می شد.
    پدرمقدارزیادی سوغات آورده بود که بهترین آنها به سیما تعلق گرفت که این باربرخلاف همیشه هیچ کس اعتراضی به این موضوع نداشت،زیرا ازوقتی سینا مرده بود ما خیلی رعایت حال او را می کردیم.
    وقتی سرپدرومادرکمی خلوترشد مادرپیغام خانواده شکری را به او داد و ازاو خواست هرچه زودترفکری به حال جهیزیه من کند.
    پدرپدرکه گویی تاره ازخواب بیدارشده بود رو به مادرکرد و گفت:خودت می دونی که پولی دربساط ندارم.اگرمیشه یک کم دست نگه دارند تا ببینم ازکجا باید پول تهیه کنم.
    این موضع چندروز طول کشید تا اینکه یک روز پدربه مادر گفت که برای گرفتن وام ازبانک باید خانه را گرو بگذارد.پای جهیزیه من درمیان بود به همین دلیل مادرمخالفتی نکرد،ولی می دانست پدرتنها جوش جهزیه مرا نمی زند بلکه می خواهد علاوه برا مقدارمورد نیازبرای تهیه جهیزیه مبلغی هم برای خودش دست وپا کند تا ازاین خوان گسترده نمد کلاهی نیزبرای خودش درست کند.
    درآن سال خانه را به مبلغ پنجاه هزارتومان درگرو بانک گذاشتیم که مبلغ هنگفتی بود.با آن پول پدرجهیزیه مفصلی برایم تهیه کرد و هیچ چیزرا ازقلم نیانداخت.سرویس اتاق خواب،دوتخته فرش دوازده متری،یک دست مبل استیلفوسایل کامل آشپزخانه،طروف نقره و انگاره های تخت جمشیدی،سینی و قندان و سرویس کاردوچنگال وقاشق نقره،سرویس دوازده نفره چینی آلمانی وخیلی چیزهای دیگر. کمتر دختری می توانست چنین جهیزیه ای به خانه شوهرببرد.
    گذشته ازآن برای تمام فامیل درجه یک داماد که بالغ بربیست و خرده ای نفربودند خلعتی خوبی هم تهیه شد به طوری که برای مردها هرکدام یک قواره کت و شلوارازجنس اعلا و برای زن ها یک قواره پارچه لباسی مرغوب تهیه شد.مادرحتی بچه ها و مستخدمان خانه را هم فراموش نکرد و برایشان انواع واقسام پارچه،شال کشمیری و غیره گذاشت.
    این مجموعه به اضافه سیسمونی مفصلی که بعدها برایم تهیه شد به گفته پدرمبلغی حدود سی هزارتومان هزینه داشت که سال هزاروسیصد و سی وشش مبلغ هنگفتی به حساب می آمد.
    جهیزیه ام را به طبق های متعدد به خانه داماد بردند و چیدند.آن لحظه عقل هیچ کس به این نرسید که بنا به گفته خویشان داماد به هنکام خواستگاری،او خانه مجزایی داشت،پس چه دلیلی داشت که جهیزیه را دردواتاق طبقه بالای منزل پدرشوهرم جادادند؟! نمی دانم چرا کسی دراین مورد اعتراضی نکرد.خود من هم تا مدت ها متوجه این موضوع نشده بودم وزمانی لب به اعتراض بازکردم که خیلی دیرشده بود و اولین فرزندم را درراه داشتم.
    صبح روز عروسی مرا به همان آرایشگاه قبلی بردند.عده ای ازاقوام درمنزلمان جمع بودند تا کاروان عروس را تشکیل دهند.اقوام دورتر به منزل داماد دعوت شده بودند.پیش ازحرکت به طرف خانه داماد پدرکه هیچ گاه رسم و سنت را ازخاطرنمی برد درگوشم دعای خیرخواند و گفت:یاسمن دخترم،الان با لباس سفید به منزل شوهرمی روی و انشاا...خوشبخت می شوی.به یاد داشته باش که بعدازصدوبیست سال بایستی با کفن ازآن خانه خارج شوی.
    بعدازاینکه برایم ارزوی خوشبختی و سعادت کرد دست مرا دردست رضا گذاشت و مارا روانه کرد.درحالی که رضا زیربازویم را گرفته بود ازپله ها سرازیرشدم.
    با وجود کفش های پاشنه بلندم قدم ازرضا بلندترشده بود و این باعث خجالت و ناراحتی ام می شد.به محض اینکه ازپله ها سرازیرشدم چشمم به احسان و محمود افتاد که کنارهم ایستاده بودند و مرا نگاه می کردند.دیدن آن دوبه آن صورت خیلی مرا ناراحت کرد،به خصوص دیدن احسان که دستهایش رازیربغل زده بود و با چهره ای گرفته سرش را به سمتی کج کرده بود.
    درمیان دد اسپند و کندرسوارماشین گل زده شدم.رضا هم کنارم نشست.راننده ای ازاقوام داماد هدایت خودرو را برعهده داشت.
    پشت ما هجده خودرو راه افتاد که همگی بوق می زدند.طنین بوق خودروها وصدای هلهله اقوام درمغزم می پیچید.با خودم گفتم: چقدرزود گذشت.راست راستی دارم می رم.یعنی دیگه همه چی تمام شد؟درس خواندن و دکترشدن؟می دانستم اگربه این موضوع فکرکنم مثل همیشه قرارم را ازدست خواهم داد.به همین خاطرسعی کردم به چیزی فکرنکنم.
    شب عروسی ام مصادف با میلاد پیغمبر(ص)بود.خوب به خاطردارم مهرماه بود و هوا رو به سردی می رفت و درست همان شب باران بارید.
    فاصله بین منزل ما و رضا چندکیلومتربیشترنبود و خیلی زود به آنجا رسیدیم.جلوی منزل داماد چراغهای پایه بلند گذاشته بودند و تمام همسایه ها درکوچه جمع شده و منتظرآمدن عروس و داماد بودند.
    مردی با کارد بزرگ سلاخی درحالی که گوسفندی را روی زمین خوابانده بود منتظربود تا ماازماشین پیاده شویم.صحنه ذبح گوسفند دلم را ریش کرد.چشمانم را بستم تا این صحنه را نبینم درحالی که داماد بازویم را گرفته بود ازروی خون ها رد شدیم و درمیان دود ابرمانند اسپند و ریزش قطره های شدید باران وارد خانه شدیم.
    پله ها را فرش کرده بودند و اتاق های پایین را صندلی چیده بودند و به خانمها اختصاص داده بودند.برای مردها هم داخل حیاط چادرزده بودند که برای آن فضا خیلی کوچک بود.اب باران ازکناره های چادرجاری بود و جا بی جا طشت هایی قرارداده بودند تا آب باران که ازسوراخ های چادرمی چکید درانها جمع شود که منظره چندان جالبی نداشت. درمیان هلهله وکف زدن خانم ها داخل اتاق شدم و روی مبلی بزرگ وزیبا نشستم.لحظه ای بعدبا کسب اجازه ازمادرداماد روی صورتم را برداشتند تا دیگران هم عروس راببینند.همان طورکه نشسته بودم و شاهد دست زدن و رقصیدن زنها و دخترها بودم به فکرفرو رفتم.احساسی بین رضا ونارضایتی داشتم و بابیان بهترگیج و منگ بودم.
    برخلاف تصورم ازترک منزل پدرم زیاد ناراحت نبودم.شاید جو نابسامان منزل چنین احساسی درمن به وجود آورده بود.ازمادر محبتی نمی دیدم تا فقدانش دروجودم خللی ایجاد کند.من دربه وجودآمدن چنین احساسی تقصیرنداشتم،زیرا حتی به خاطرنداشتم هیچ وقت مرا درآغوش بگیرد و یا صورتم را ببوسد.البته دراین مورد مستثنی نبودم،مادربا سایرخواهران و برادرنم نیزهمین طور بود. وصف عشق را ازدوستانم زیاد شنیده بودم،ولی هنوز طعم آن را نچشیده بودم.با خودم فکرکردم اگرمعنای عشق همان احساسی است که من اینک نسبت به شوهرم دارم پس چیزموهوم و بی خودیست.تصورمن ازازدواج و شوهرداری فقط این بود که ازفردای روز عروسی زنی خواهم شد مستقل با پول فراوانی که شوهرم دراختیارم خواهد گذاشت.فکرمی کردم تمام کمبودها و کسری های زندگی ام جبران خواهد شد و من خواهم توانست به خواسته های معقول دلم برسم.افسوس که اشتباه می کردم و این را ازهمان روزهای اول زندگی ام فهمیدم.
    درطبقه دوم منزل پدرشوهرم زندگی می کردیم.روزها و شبها می گذشت ومن کاری درخانه نداشتم انجام دهم.تا مدت ها صبحانه و ناهاروشامم درسینی توسط مستخدم بالا اورده می شد.به ندرت به مهمانی می رفتیم،زیرا بیشتراوقات مهمان داشتیم.مادرشوهرم چهار دخترشوهرکرده و تعداد زیادی نوه داشت که دوتای انها درشهرستان زندگی می کردند.گاهی به تنهایی و زمانی به اتفاق به منزل مادرشان می آمدند.روزی نبود که ازسروصدا وجیغ وهواربچه های بازیگوششان درامان باشیم.
    پدرشوهرم دروضعیت افسردگی بود و مدام درخانه بود و هزینه منزل با وجود مهمانان زیادی که می آمدند خیلی بالابود.تا مدت ها نمی دانستم خرج خانه توسط چه کسی پرداخت می شود،ولی بعد فهمیدم رسول،برادربزرگ رضا،آن را پرداخت می کند.رسول مرتب به مادرش سرمیزد و به او پول می داد.او که همان سال به مکه رفت و حاجی شد مرد مهربان و خودساخته و بسیارمسئولی بود که با به دست گرفتن سرمایه پدروارد بازارکارشده بود.اوازاقتصاد ومدیریت خیلی سررشته داشت.زمانی که رضاشاه به جهت سرمایه گذاری راه آهن شمال به جنوب درکشورقند وشکررا کوپنیکرد او دست به کارشد وازطریق وارد کردن این اقلام ضروری سرمایه خوبی بهم زد و به همین ترتیب سرمایه اش را افزایش داد.سپس وارد بازارآهن وبورس زمین شد و به اتفاق چندنفراز عموزاده های خود که آقای شکری هم جزوِ آن ها بود کامیون و اتوبوس خرید و درراه تهران عراق به کارانداخت.
    حاخ رسول منزلی درخیابان پهلوی داشت که آن را با بهترین وسایل موجود درآن زمان پرکرده بود.درودیوارمنزلش پربود از فرش های نفیس وتابلوهای گران قیمت.مریم،همسراو،دختردایی اش بود و این طور که بعدشنیدم هردوازبچگی به هم علاقه مند بودند که این علاقه منجربه ازدواج شده بود.آنان دودخترویک پسرداشتندو
    رابطه من با مریم هیچ وقت صمیمانه نشد.زیرا ازلفظ قلم صحبت کردن او و اینکه فکرمی کرد تمام فامیل شوهرشش ازسرلیاقت وجیب شوهرش نان می خوردند متنفربودم.البته او خیلی خوش لباس وخوش سلیقه بود وهمواره به سروگردنش زیورالات گرانقیمت آویزان می کرد.خواهرشوهرها خیلی هوای او را داشتند و به او کمترازگل نمی گفتند،البته این نه به خاطراحترامی بود که نسبت به او داشتند چه بسا که گاهی بد اورا می گفتند،بلکه به خاطرحسابی بود که ازاو می بردند.
    تمام زن های خانواده شکری با حجاب بودند و چادرسرمی کردند به همین خاطرمن هم چادری شدم و چون عادت به سرکردن چادرنداشتم بسیاربدوخیلی سخت آن را روی سرم نگه می داشتم.
    زمانی که به عنوان عروس وارد آن خانه شدم بازاردچاررکود شده بود.حاج رسول به خاطرکسادی بازاروبدهی هایش مجبورشد منزلش را بفروشد و به آپارتمانی دریک مجموعه شش واحدی دریکی ازخیابانهای بالای شهرنقل مکان کند.
    این منزل با وجود زیبایی و شیکی تا حدی نسبت به خانه قبلی کوچکتربود.به همین خاطرمجبورشدند عذرهمه خدمه جزیکی دونفررا بخواهند.این موضوع برای مریم که همیشه با فوجی خدمه و آشپزوراننده سروکارداشت خیلی گران تمام شد.
    هنوزسه ماه ازعروسی ام نگذشته بود که مادرشوهرم یک روز درمیان جمع گفت:حالا که رضا عروسش رواورده،می خوام سفری به کربلا بروم و خونه رو به دست عروسم بسپارم.
    من که نمی توانستم ازعهده این کاربربیام به پدرم گلایه کردم و گفتم:هنوز هیچی نشده می خواهند مسئولیت خانه به آن بزرگی را به من بدهند.
    پدربا رضا صحبت کرد و غیرمستقیم به او فهماند که نبایدازمن توقع زیادی داشته باشند.البته بدون اینکه رضا این موضوع را درمنزل بازگو کند سفرمادرشوهرم منتفی شد،زیرا وضع اقتصادی حاج رسول زیاد مناسب نبود.
    رضا هرروز صبح به بازارمی رفت و شب هنگام به خانه بازمی گشت.مرد تمیزی بود و همیشه کت و شلوارمرتب وکفش های واکس خورده وبراق می پوشید.با این حال شب ها که به خانه برمی گشت همیشه می دیدم روی شانه های کتش خاک نشسته. هروقت ازاو دلیل این موضوع را می پرسیدم می گفت:وقتی ازکناراتوبوس ها رد می شوم خاک بلند می شود و روی لباسم می نشیند.
    روزها می گذشت بدون اینکه گذشت آن برایم حاصلی داشته باشد.هنوزشش ماه ازازدواجم نگذشته بود که کم کم زمزمه اطرافیان برای بچه دارشدنم بلند شد،ولی من به هیچ وجه به فکربچه دارشدن نبودم،زیرا معتقدبودم چرا باید بچه ای را به این دنیا بیاورم درصورتی که نمی دانم چطوراورا تربیت کنم.
    روزها خودم را با مطالعه کتاب و میل وکاموا مشغول می کردم.گاهی اشعارحافظ را می خواندم وتنها ان لحظه ها بود که ازخود بی خود می شدم و به چیزی جرمفهوم آن اشعارنغزوزیبا فکرنمی کردم.غیرازحافظ به اشعارخیام هم علاقه داشتم و آنها را ازحفظ می کردم.انگلیسی را هم با کمک کتاب راهنما می خواندم و به جغرافیا و تاریخ علاقه نشان می دادم.دلم می خواست حالا که نتوانستم درسم را ادامه بدهم،دست کم معلومات عمومی ام را افزایش دهم و مطمئن بودم که روزی به دردم خواهد خورد.
    6
    یک سال ازازدواجم می گذشت.زندگی ام درتاروپود روزها وشبهای تکراری فرورفته بود و هیچ چیزتازه ای اتفاق نمی افتاد.سیما یک پسردیگربه دنیا آورد و نامش را به یاد فرزند اولش سینا گذاشت.همگی این بچه را دوست داشتیم،زیرا به دنیا آمدن او توانست تا حدودی تاثیرمرگ سینا را ازذهنمان پاک کند.
    پدرروز به روز ضعیف ترمی شد و هرروزبا زحمت به اداره می رفت و به خاطرضعف جسمی دیگرفعالیت خارج ازاداره نداشت به همین خاطر وضع اقتصادی خانواده ام دچاربحران قابل توجهی شده بود.مجید هم کماکان به کارخود درمغازه ادامه می داد،ولی درآمد چندانی نداشت که بتواند جبران این ضعف را بکند.به علاوه دراین مورد کسی هم ازاو توقعی نداشت.او همان قدرکه خرج خودش را درمی آورد و متکی به پول پدرنبود جای شکرداشت.
    یک روزدرحالی که رادیو گوش می کردم شنیدم که یکی ازخوانندگان معروف آن زمان به علت اعتیاد فوت کرد.آن شب تا صبح گریه کردم فقط به خاطراینکه مبادا پدرهم به این دلیل بمیرد.هنوزنگران او بودم و غصه اش را می خوردم.
    چندروزبعدمادربه من خبرداد که پدرباردیگردربیمارستان بستری شده تا شاید بتواند اعتیادش را ترک کند.این خبرخوشحالم کرد و با تمام وجود امیدواربودم این باردیگرقول او واقعی باشد.
    ازاین پس هرروزبرای ملاقات پدربه بیمارستان می رفتم وهمین باعث شد این رازبرای خانواده شوهرم فاش شو که پدرم برای ترک اعتیاد بستری است.تا آن موقع کسی ازاین موضوع خبرنداشت و یا اگرهم داشت چیزی به رویش نمی آورد.
    درهمین اوضاع ازناحیه مثانه دچاربیماری شدم.علایم بیماری خیلی آزارم میداد.موضوع را با خواهرشوهربزرگم درمیان گذاشتم.او موضوع را بامادروخواهردیگرش درمیان گذاشت و آنان بدون اطلاع ازعلت واقعی بیماری شروع کردند به درمان های خانگی که این کار نه تنها حالم را بهترنکرد بلکه روزبه روز احساس می کردم حالم بدترمی شود.کاربه جایی رسید که موضوع را با رضا درمیان گذاشتم و ازاوخواستم چاره ای بیندیشد.رضا هم مثل سایرین فکرکرد دچاربیماری زنان شده ام.مرا پیش متخصص زنان برد و آنجا مشخص شد بیماری من مربوط به عفونت مثانه می باشد.
    زمانی به فکردرمان افتادند که عفونت میزنای و لگنچه و کلیه هایم را مبتلا کرده بود.دست و پاهایم ور کرده و علایم بیماری بدجوری ازارم می داد.
    مرا پیش دکترخانوادگی شان بردند که متخصص بیماری های داخلی و اطفال بود.تحت نظراو درمانم را شروع کردند.دکترپس ازدستورآزمایش خون،دستورتسخیص عفونت مثانه پیشرفته را داد و بعدازدیدن تمام جواب ها برایم داروهای زیادی نوشت و دستور غذایی سختی داد که خوشبختانه با رعایت آنها کم کم بهبود پیدا کردم و به حالت اولیه ام برگشتم.درطول بیماری ام حرفی به مادرم نزدم زیرا او خودش درگیربستری شدن پدربود و نمی خواستم باردیگری روی دوش هایش بگذارم.
    یکی ازهمان روزهایی که هنوزبیماربودم و مرتب به پزشک مراجعه می کردم مادربرای سرزدن به من به منزل مادرشوهرم آمد.وقتی می بیند منزل نیستم سراغم را ازمادرشوهرم می گیرد.او جریان بیماری مرا برایش تعریف می کند.من همان موقع همراه رضا ازمطب پزشک به منزل بازگشتم.وقتی وارد خانه شدم مادرم را دیدم که رنگ بررخسارنداشت و نفسش به شماره افتاده بود. سراسیمه به طرف او رفتم تا علت ناراحتی اش را جویا شوم.آن موقع هزاران فکربه جانم افتاد که چه چیزباعث شده مادربه آن حال بیفتد.وقتی علت را پرسیدم مادرکه هنوزنفسش به سختی بالا می امدگفت:یاسمن...تو که منوازترس...نیمه جون کردی...پس چرا چیزی ازمریضیت به من نگفتی...
    اشک درچشمتنش حلقه زد.با بهت و ناباوری به او نگاه کردم.درآن موقع حتی دردم را ازیاد بردم .باورم نمی شد که مادرچنین نگران حالم باشد.شاید آن لحظه ازبهترین لحظه های زندگی من بود،زیرا با تمام وجود محبت اورا نسبت به خودم حس کردم و این به عنوان فراموش نشدنی ترین لحظه زندگی ام ثبت شد.
    شرایط زندگی ام کم کم دچارنابسامانی شدیدی می شد.این موضوع درتمام مملکت قابل لمس بود که دولت دچارورشکستگی شده و این در روند اقتصادی مردم بی تأثیرنبود.حتی کسانی که کارآزاد داشتند شرایط بحرانی را طی می کردند.حاج رسول هم ازاین قاعده مستثنی نیود.وضع بد اقتصادی اورا وادارکرد یکی ازآپارتمان هایش را بفروشد وپولش را به طلبکاران واگذارنماید.کم کم کاربه جایی رسید که یک روزبه منزل مادرش آمد.پس ازساعتی هم مرا صدا کرد و گفت:یاسمین خانوم،ما می خواهیم منزل مان را واگذارکنیم و به یکی ازاتاق های طبقه بالا نقل مکان کنیم،اکنون دروضعیتی نیستیم که بتوانم منزلی را اجاره کنم.خواستم این موضوع را باشما درمیان بگذارم و ببینم شما مخالفتی ندارید؟
    من که هیچ گونه احساس مالکیتی نسبت به اموال پدرشوهرم نداشتم گفتم:شما صاحب اختیارهستید.
    همان شب اسباب و اثاثیه های اتاق بزرگ را به کمک رضا و برادرشوهرکوچکم خالی کردم و انهایی را که نتوانستم دریک اتاق جا دهم درزیرزمین خانه گذاشتم.چندروز بعد هم حاج رسول و خانواده اش به انجا نقل مکان کردند.با وجود اسباب و اثاثیه بی شمارآنها که حتی راه پله ها را نیزاشغال کرده بود دیگرجای نفس کشیدن نبود،البته این وضعیت موقتی بود زیرا تمام اثاثیه های قابل فروش وقیمتی او مثل کناره های دست بافت،فرش ها و نقره ها و عتیقه جات همه به فروش رفت تا حاج رسول بدهی هایش را بپردازد.
    درهمین اوضاع و احوال اتفاق دیگری وضعیت روحی و جسمی ام را دگرگون کرد.احساس تهوع و نشانه های بارداری مرا به وحشت انداخت.زیرا به هیچ وجه آمادگی مادرشدن را درخود نمی دیدم،به خصوص حالتهای حاملگی برایم به شدت ناخوشایند بود. درهمین احوال جسته و گریخته ازاین و ان شنیدم که رضا قبل ازمن با دختری ازیک خانواده متمکن وثروتمند که دوست حاج رسول بوده ازدواج کرده بود که البته این ازدواج درمرحله عقدبا پشیمان شدن دختروخانواده اش ناکام ماند وبه عروسی نرسید.ناراحتی من ازاین بود که چرا ازهمان اول مرا درجریان این موضوع قرارنداده بودند.وقتی به رضا اعتراض کردم گفت که حاج رسول به پدرت همه چیزرا گفته بود واورادرجریان ماوقع قرارداده بود.فهمیدن این موضوع برایم خیلی سنگین بود و دلم ازکاری که پدرکرده بود خیلی گرفت، ولی دیگرچیزی نمی توانستم بگویم،زیرا حدود یک سال بود که ازدواج کرده بودم و فرزندی درراه داشتم.
    هنوزبارم را زمین نگذاشته بودم که رحیم،برادرکوچک تررضا،مبتلا به بیماری عجیبی شد.بیماری او درجسمش نبود،بلکه درروح او بود که بیمارشده بود.رحیم کارهایی می کرد و حرفهایی می زد که ازیک ادم عاقل بعید به نظرمی رسید.او رفتاری نامعقول درپیش گرفته بود.گاهی عصبانی بود و پرخاش می کرد و زمانی آرام درگئشه ای می نشست.کارهای او مرا به یاد پدرشوهرم می انداخت و البته همین طورهم بود.یک بارمه می خواست خود را ازپشت بام بیاندازد رضا سررسید ومانع او شد.یک باردیگرهم اقدام به خودکشی با برق کرده بود که ازخوش اقبالی اش کنتورپریده بود و باعث شده بود برق او را خشک نکند،اما دستهایش همه سوخته بود.
    وقتی کاربه اینجا رسید تازه به این نتیجه رسیدند که اورا به پزشکی نشان بدهند.پس ازمعاینه رحیم تشخیص دادند که باید نزد روانپزشک برود وتازه آن وقت بود که تشخیص شیزوفرنی داده شد.رحیم را مدتی دربیمارستان بستری کردند و چندشوک الکتریکی به او دادند.این معالجات تاحدودی حال او را بهترکرد،ولی هیچ گاه به حالت اولیه اش بازنگشت وهم چنان بیماروافسرده بود.خاله خانباجیهای فامیل که به اصطلاح خود دلشان برای رحیم می سوخت نظردادند که باید برای او زن بگیرند و عقیده داشتند شاید وجود یک زن بتواند او را خوب کند.جستجو آغازشد وپس ازمدتی دختری را ازیک خانواده فقیرپیدا کردند وبه عقد او درآوردند.پدردختربیچاره که توانایی تامین هزینه او و فرزندان دیگرش را نداشت به خاطرکم کردن یک نانخوراز سرش حاضر به این جنایت شد.راستی که لفظی جزجنایت نمی توان برآن گذاشت.
    دیگرتمام اطاق ها توسط چهارخانواده اشغال شده بود گاهی هم که خواهرشوهربا بچه هایشان ازراه می رسیدند فقط خدا می دانست چه قیامتی برپا می شد.
    بدبختانه این تنها بچه ها نبودند که بی نظم وشلوغ بودند،بلکه بزرگ ترهای خانواده هم ازاین قاعده مستثنی نبودند.ازصبح ناهاری روبه راه می شد که آن هم توسط مستخدم منزل انجام میشد.زن ها ازصبح دورهم می نشستند و تا خود غروب ازهردری صحبت می کردند و تخمه می شکستند.صحبت هایشان ازیک موضوع فراترنمی رفت و آن اینکه این چه کارکرد،آن چه گفت.خلاصه بلوا و آشوبی که درخانه حکم فرما بود جای آرامشی نمی گذاشت.بچه ها ازسروکول هم بالا می رفتند و پوست تخمه همه جای خانه را می گرفت و من که تمیزی را ازمادرم به ارث برده بودم حرص و جوش می خوردم بدون اینکه بتوانم کاری کنم.
    وارد پنج ماهگی شده بودم که متوجه شدم رضا گاهی اوقات شبها دیرترازمعمول به خانه برمی گردد.هروقت علت را می پرسیدم می گفت:با پسرخاله و با پسرعموهایم بودم.با شنیدن این حرف دیگرکاری به کارش نداشتم زیرا این موضوع برایم زیاد اهمیت نداشت.یک روز رضا به من گفت:یاسمین سرماه چک دارم که باید آن را بپردازم.
    با تعجب پرسیدم:مگه ازکسی قرض گرفته ای؟
    سرش را تکان داد و گفت:آره،تمام هزینه عروسی را خودم پرداخت کردم و حالا باید آن را پس بدهم.
    با ناباوری نگاهش کردم و درهمان حال با خودم فکرمی کردم پس چرا مریم گفته بود تمام مخارج عروسی رضارا حاج رسول پرداخت کرده است.
    این موضوع گذشت وهرماه رضا به بهانه پرداخت قروضش ازهزینه خانه کم می کرد.ازآن طرف روزبه روز وضع اقتصادی حاج رسول بدتروبدترمی شد به طوری که اتوبوس و کامیون فروخته شد و نیمی ازپول آن برای پرداخت بدهی رفت و نیم دیگرش خرج خانه شد.کم کم ازنظرهزینه روزمره درمضیقه بودیم و گاهی ازروزها هیچ مواد غذایی درخانه پیدا نمی شد.درچنین مواقعی آن قدر صبرمی کردیم تا ظهرشود و حاج رسول به خانه بیاید و پول بدهد تا برویم تخم مرغ وگوشت و نان تهیه کنیم .اکثراوقات ناهار نیمرو داشتیم و به ندرت پیش می آمد بتوانیم غذای گوشتی تهیه کنیم.
    درتمام مدت هروقت پدرم ازمن می پرسید وضع کاروکاسبی رضا چطوراست سرم را تکان می دادم،به نشانه ی اینکه بد نیست. نمی دانستم که چرا نمی توانستم حقیقت را به پدربگویم.شاید غرورم اجازه نمی داد،ولی چه غروراحمقانه ای!
    پدرومادرزیاد به منزل ما نمی آمدند و اکثراوقات این ما بودیم که به منزلشان می رفتیم.
    کم کم نه ماهگی را پشت سرگذاشتم،بدون اینکه حتی یک بار هم به پزشک مراجعه کنم. زایمان های زنهای خانواده شکری توسط یک مامای یهودی به نام سارا انجام می شد که قراربود بچه مرا هم به دنیا بیاورد.ازاین بابت خیلی ناراحت بودن و دوست داشته ام بچه ام دربیمارستان به دنیا بیاید،اما رضا گفته بود خرج بیمارستان خیلی زیاد خواهد شد و با اوضاعی که درآن سرمی کردیم پرداخت هزینه آن به آسانی ممکن نبود.
    هرروز که می گذشت به زایمانم نزدیک ترمی شدم و این دلهره خاصی را درمن به وجود می آورد.چندروزپیش اززایمانم خواب دیدم که من و دونفردیگرکه نمی شناختم شان درقایقی برروی رودخانه ای هستیم که آبی گل آلود داشت.گویا راهمان را گم کرده بودیم،زیرا وحشت زیادی احساس می کردم.درحالی که با ناراحتی به ابهای گل الود رودخانه خیره شده بودم چشمم به برگهای خشکی شبیه برگ های چنارافتاد.سرم را بالا کردم و با خوشحالی به آن دونفرگفتم:فکرمی کنم باغی دراین نزدیکی است.بهتراست پارو بزنیم تا به باغ برسیم.به این ترتیب پاروزنان پیش رفتیم تا جلوی رویمان ساحلی شنی مشاهده کردیم.قایق را به سمت ساحل هدایت کردیم و پیاده شدیم.همان لحظه به زمین افتادم و سجده شکر رابه جا اوردم.به محض اینکه سرم را ازروی سجده بلند کردم چشمم به سمت چپم افتاد و قصری شبیه تخت جمشید با همان ستون ها و سرستون ها مشاهده کردم.همان طور که درفکربودم اینجا کجاست صدایی شنیدم که گفت:این قصرمتعلق به توست.به اطراف نگاه کردم و اثری ازآن دو نفرکه تا آن لحظه با من بودند ندیدم.به قصرخالی و خراب نگاه کردم ودرفکرم گذشت چطورباید ازچنین چایی استفاده کنم.ازخواب پریدم وبه فکررفتم.
    روزهای ماه رمضان را یکی یکی پشت سرمی گذاشتم و هرروزاحساس سنگینی بیشتری پیدا می کردم.هنوزافطارنکرده بودم که احساس کمردرد شدیدی کردم وتابه خودم بیایم کیسه ابم با صدایی که تمام وجودم را به لرزه انداخت پاره شد.درحالی که دستهایم را روی شکمم گذاشته بودم مریم خانم را صدا کردم.او به سرعت خود را به اتاق من رساند و با دیدن وضعیت من کمک کرد تا سرجایم درازبکشمودرهمان حال گفت: ناراحت نشو،چیزی نیست.می خواهی زایمان کنی.
    با اینکه منتظرچنین روزی بودم،ولی احساس کردم درآن لحظه آمادگی اش را ندارم.مریم خانم به دنبال مادرشوهروخواهرشوهرهایم که آن روزآنجا بودند رفت و خبرداد که یاسمین میخواهد زایمان کند.خواهرشوهرها سراسیمه خود رابه من رساندند و شروع کردند به تروخشک کردنم.برایم شربت بهارنارنج وبه لیمو درست کردند وبه خوردم دادند.سپس یکی به دنبال مامارفت.کم کم خرده دردهای زایمان خود رانشان می داد،ولی شدت آن به اندازه ای نبود که بی تابم کند.ماما به منزل آمد و بعدازمعاینه من گفت که صبح روزبعد ساعت هشت فارغ خواهی شد.با ناراحتی فکرکردم چطور این همه مدت را با درد سپری کنم.به دستورماما مرا بلند کردند و درحالی که دستم را گرفته بودند وادارم کردند راه بروم.هرلحظه هم چیزی می آوردند تا بخورم طوری که حس می کردم معده ام گنجایش آن همه شربت و غذا را ندارد.
    کم کم دردها شدیدتروفاصله بین آنها کمترمی شد.هنوز ساعت ها به صبح مانده بود و من ازشدت درد بی تابی می کردم.دردم به حدی شدید بود که فکرمی کردم تمام بدنم رابا چاقو قطعه قطعه می کنند.ازشدت درد فریاد می زدم و ازآنان می خواستم مرا به بیمارستان ببرند.سرشب رضا به دنبال مادرم رفت و اورا به منزلمان آورد.بیچاره مادرزیرلب دعا می خواند و به رویم فوت می کرد.بدون اینکه تسلطی به خودم داشته باشم ازشدت درد فریاد می کشیدم و دیگران سعی می کردند به هرطریقی آرامم کنند.یکی می گفت:راه برو،درد کمتربشه.
    دیگری می گفت:نفسهای بلند بکش.
    آن یکی برایم شربت بهارنارنج می آورد و دیگری گل گاوزبان و نبات دم می کرد.خلاصه آن شب یکی ازسخت ترین شبهای زندگی ام را گذراندم و ساعت هفت صبح درحالی که ازشدت درد وخستگی به حالت نیمه بیهوش افتاده بودم بچه به دنیا آمد.با به دنیا آمدن دختری ظریف و زیبا گویی تمام دردهای من هم یک باره ارام شد و جای خود را به خوابی دلچسب وعمیق داد.این خواب شاید چیزی حدود دوازده سیزده ساعت طول کشید و اگررهایم می کردند به دوشبانه روز هم می کشید.مرا درحالی بیدارکردند که هنوزدلم می خواست بخوابم،ولی بقیه عقیده داشتند باید چیزی بخورم تا جان بگیرم.پس ازخوردن وسیرشدن دخترم را به آغوشم دادند تا کمی او را شیربدهم.ازدیدن نوزاد ظریف و زیبا به حدی ذوق زده بودم که گویی تمام دنیا را به من بخشیده اند.هیچ فکرنمی کردم منی که داشتن بچه برایم این قدرسخت و غیرقابل تحمل بود چنین به این موجود ظریف و زیبا دل ببازم.نام دخترم را نازنین گذاشتیم.اوبه راستی بچه نازنینی بود.با به دنیا آمدن نازنین احساس می کردم چقدرمادررا دوست دارم و تازه فهمیده بودم هیچ چیزبه اندازه آن نه ماهی که بچه درشکم مادرجاخوش کرده است سخت و طاقت فرسا نیست.ازاینکه همیشه فکرمی کردم مادردوستم ندارد خیلی پشیمان بودم زیرا تازه می فهمیدم درپشت چهره جدی و محکم او چه قلبی می درخشد.مادرچون فرشته ای ازمن مراقبت می کرد و من که خستگی نه ماه بر تنم بود روی شکم می خوابیدم و دست و پاهایم را کش می دادم و چقدرازاین کارلذت می بردم.
    سینه هایم سنگین و دردناک شده بود ونوک آن زخم شده بود طوری که بچه نمی توانست شیربخورد.من که فکر می کردم با به دنیا امدن بچه ازتمام دردها خلاص خواهم شد فهمیدم چقدراشتباه می کردم و این تازه اول سختی هاست.گاهی ازشدت درد چنان بی تاب می شدم که اشک ازچشم هایم سرازیرمی شد و به خدا گله می کردم که اصلا"چرا زن به دنیا آمده ام.دراین مواقع مادردعوایم می کرد و می گفت که نباید کفربگویم.من ساکت می شدم و دردل ازخدا طلب بخشش می کردم.
    کم کم تجربه های مادربه من کمک کرد تا بتوانم براین مشکلات غلبه کنم و یاد بگیرم چطورباید بچه داری کنم.آن زمان شانزده سال داشتم و دراین سن مادرشدن خیلی زود بود.
    بچه داری تمام اوقات فراغت راازمن گرفت.مدت ها کتاب هایی که آن همه به آنها عشق می ورزیدم روی طاقچه خاک می خورد،ولی فرصت اینکه حتی لای آنها را بازکنم نداشتم.تمام وقتم با نازنین می گذشت و ازاین بابت خیلی هم راضی بودم. نازنین بچه شیرینی بود و همه خانواده دوستش داشتند.پدرشوهرم با وجودی که اغلب نام نوه هایش را به خاطرنمی آورد گاهی اوقات سراغ نازنین را می گرفت.
    رفت و آمد من به منزل پدرم هم جنان ادامه داشت و همیشه من بودم که به آنجا می رفتم.یک روزمادربه من گفت که پدرتصمیم گرفته خانه را بفروشد.علت را جویا شدم و مادرگفت که خانه درگروی بانک است و پدرت نمی تواند قرضش را بپردازد به همین خاطرمی خواهد خانه را بفروشد.ازشنیدن این موضوع خیلی ناراحت شدم،ولی کاری ازدستم برنمی آمد.اوضاع مملکت بدجوری آشفته بود و این به اقتصاد خیلی لطمه زده بود.
    پدربرای فروش خانه اش به یکی ازهمسایگان قدیم که درآن حوالی بنگاه معاملاتی بازکرده بود مراجعه کرد با این خیال که شاید او بهترازدیگران این کاررا بکند درصورتی که اشتباه می کرد و این مرد با علم به سابقه اعتیاد پدرواینکه می دانست او بدهکاراست وباید هرچه سریع ترخانه اش را بفروشد کلاه گشادی سرپدرم گذاشت به این ترتیب که با مشتری تبانی کرد که درازای مبلغ قابل توجهی به عنوان حق المعامله خانه را که می بایست دویست هزارتومان می فروخت به نصف قیمت ازچنگ پدردرآورد.البته این همسایه قدیمی نتوانست ازاین پول استفاده کند زیرا به سال نکشید که او دچاردردشکم شد و وقتی به پزشک مراجعه کرد تشخیص سرطان روده بزرگ را دادند و تمام ان حق المعامله ای که ازپدرگرفته بود به اضافه قسمت زیادی ازدارایی خودرا داد تا سلامتش را به دست بیاورد که نتوانست وشش ماه بعددرحالی که همسروبچه هایش را مقروض دکتروبیمارستان کرده بود فوت کرد.پدرپس از فروش خانه مبلغی ازپول را برای خود کنارگذاشت و با بقیه آن بدهی منزل را پرداخت و خانه ای به وسعت سیصد متردریکی از خیابان های فرعی جاده قدیم شمیران خرید.
    این خانه دوطبقه و نیم بود هرطبقه سه اتاق ویک آشپزخانه وسرویس کامل داشت.حسن آن این بود که نوسازبود اما درمقایسه با خانه قبلی زیاد دلچسب نبود،به خصوص اینکه محلیت آن زیاد خوب نبود.مادرکه به زندگی درخانه قبلی عادت کرده بود تا مدتی دچارافسردگی شد ولی ازآنجا که همواره زنی صبوربود با گذشت چندماه این مسئله را پذیرفت و دیگرشکوه ای نکرد.
    مجید و سیما هم همراه پدرومادربه منزل جدید رفتند و درطبقه دوم آنجا ساکن شدند.راه منزل پدرکمی دورشده بود و این موجب ناراحتی مرا فراهم می کرد زیرا باید صبرمی کردم تا رضا مرا به آنجا ببرد.
    یک روز نزدیک عید همراه مریم خانم وبچه هایش برای خرید لباس به کوچه مهران رفتیم.پس ازخرید با ناکسی دربست به منزل برگشتیم.به محض رسیدن مهدی،تنها پسرمریم خانم وحاج رسول،که پسری ده یازده ساله بود فوری ازتاکسی خارج شد ودرمنزل را با کلید بازکرد.
    مریم خانم با لذت به پسرش نگاه کرد و بعدروبه من کردوگفت:ماشاا...یاسمین می بینی مهدی چقدرزرنگه؟به عموش اقا رضا رفته. حاج رسول میگه هروقت میاد بازارمی بینه عموش نیست فوری جاروبرمیداره و به جای اون حجره رو تمیزمی کنه.
    با شنیدن این حرف مریم گویی آب جوشی برسرم ریختند،به چهره اودقیق شدم تا ببینم ازقصداین حرف را زده یا چیزی ازدهانش پرید. مریم خانم که خریدها را به دست دودخترش می داد هم چنان خونسرد وملایم بود وچیزی درچهره اش دیده نمی شد،اما خدا می داند درآن لحظه من چه حالی داشتم.مرتب جمله اودرذهنم تکرارمی شد.جاروبرمیداره به جای اون حجره رو تمیزمی کنه.
    خدای من،پس رضا جاروکش حجره حاج رسوله؟یعنی این بود معنی تاجرمعروف بازار؟این بود آن همه تعریف ازلیاقت و کاردانی داماد؟دلیل این همه حقه بازی چه بود؟آیا پدرازاین موضوع خبرداشت؟ایا این هم مثل موضوع ازدواج قبلی رضا با تبانی پدرمسکوت مانده بود؟خدای من عجب حماقتی کردم!پدر...پدر؟چرا با من این کاررا کردی؟من که درزندگی تو ازاری نداشتم،داشتم؟ عاشق شده بودم؟یا سنی ازمن گذشته بود؟ازدستم خسته شده بودی یا مخارج من را لازم داشتی تا صرف اعتیادت کنی؟ای کاش می توانستم با فریاد خودم را خالی کنم و ازتمام کسانی که چنین زندگی ام را به باد تحقیرگرفته بودند شکایت کنم.
    پدربا زندگی من بازی کرده بود،آن هم با زندگی دختری که همیشه به او اظهارعلاقه می کرد وبه اصطلاح محبوبش بود.من که این طور بودم وای به خواهران دیگرم که حتی ذره ای ازارج وقرب مرا نداشتند.
    این موضوع برایم خیلی سنگین تمام شد.تمام حس نفرتی که ازاین ازدواج دردلم بود به یک باره چون غده چرکینی سربازکرد.تمام رفتارهای بد رضا پیش چشمم ردیف شد.رضا نه تحصیلاتی داشت و نه اهل بحث و صحبت بود،علاوه براینها حیلی هم خسیس و متعصب بود.مرتب به آبا واجدادش می نازید و خود را منتصب به فلان الدوله میدانست.درزندگی او نه رنگ مسافرت دیدم ونه تفریع و گردش را.ازجمعیت گریزان بود وازشلوغی خوشش نمی آمد.هفته ای یکی دوباردیربه خانه می آمد ومرتب ازبدهی ها و قرض هایش می نالید.نمی دانم این همه قرض ازکجا آمده بود.گاهی شک برم می داشت .با خود فکرمی کردم نکند قمارمی کند و این به یقین نزدیک تربود،زیرا او تمام سکه ها و طلاها و فرش دست بافتی را که پدرش به او داده بود فروخت تا قرض هایش را ادا کند،ولی بازهم اظهارمی کرد با این پول فقط نیمی ازقرض هایم را داده ام و نصف بیشترش مانده.من که عادت به کنجکاوی نداشتم هیچ گاه به فکرم نرسید درمورد این موضوع با کسی صحبت کنم تا سرازکارش دربیاورم.
    زندگی ام هم چنان ادامه داشت،ولی من احساس خوبی نداشتم.به خصوص که دیگرفهمیده بودم رضا جیره خواربرادرش می باشد و تازه معنای تیکه پرانی وافاده های مریم خانم و بقیه را درک می کردم.تنها دلخوشی ام حضورنازنین بود و به عشق او بود که روی دلم سنگ می گذاشتم وتحمل می کردم.بدبختانه نازنین بچه ضعیفی بود و مرتب بیمارمی شد.خودم هم بچه ای بیش نبودم که بدانم چه باید بکنم.درآن خانه شلوغ وکاروانسرایی هم هرکس می رسید دستوری می داد که گاهی این دستورات بچه را بیمارترهم می کرد.
    تابستان بود و هوا خیلی گرم شده بود.روزی به شمیران،منزل پسرعموی رضا رفته بودیم.هنوزننشسته بودیم که مادرشوهرم به آنجا تلفن کرد و اطلاع داد که خانواده ام به منزلمان امده اند.مامهمانی رابه بعدموکول کردیم و به خانه برگشتیم.آن موقع هنوز نازنین را قنداق می کردم،زیرا شنیده بودم اگراو را قنداق نکنم زانویش کج می شود.طفلک بچه ام ازشدت گرما صورتش گل انداخته بود ومرتب گریه می کرد.به خانه که رسیدم مادرم شوهرم گفت قندادق را بازکن.همین کاررا کردم مادرگفت چرا این کارراکردی بچه عرق داره سرما می خوره.باردیگراورا پوشاندم،ولی همان باعث شد نازنین سرمای سختی بخورد.دوشب تمام خواب چشمم راه نیافت،زیرا او بی قراری می کرد.تا صبح دراتاق ها راه می رفتم واورا تکان می دادم تا آرام شود غافل ازاینکه این کارها دردی ازبچه مریض دوا نمی کند و باید اورا به پزشک نشان بدهم تا بفهمد دردش ازکجاست.صبح روز دوم اورا به دکتربردم.پس ازمعاینه گفت نازنین مبتلا به ذات الجنب شده وباید خیلی مراقبش باشم،زیرا این بیماری اگرسریع درمان نشود عواقب بدی به جا خواهد گذاشت.
    پس ازبیماری نازنین که تمام سختی آن به دوش خودم بود تصمیم گرفتم که دیگرازکسی نظرنخواهم وکاری که خودم می دانم درست است انجام دهم.به خاطرهمین شروع کردم به خواندن کتابی درزمینه نگهداری کوک که بهترازهرتوصیه ای برایم مفید واقع شد.
    یک روز رضا زودتربه منزل امد و به من گفت که تصمیم گرفته کاری مستقل راآغازکند.خیره نگاهش کردم وبا خودم فکرکردم چه کاری که محتاج تخصص وتحصیلات نباشد؟
    آن روزرضا به منزل چندتن ازدوستان و آشنایانی که داشت سرزد و بعدازمدتی گشتن این طرف و آن طرف عاقبت به کمک آشنایی شغلی دربانک پیدا کرد که شاید این شغل یکی ازبزرگ ترین فرصت های زندگی او به شمارمی رفت و مطمئنم اگرپارتی قوی نداشت هیچ گاه نمی توانست چنین کاری پیدا کند.قانون استخدام افراد درآن موقع این بود که می بایست سندی درگروبانک می گذاشتند.ازطرفی وضع حاج رسول روزبه روز بدترمی شد طوری که تمام املاکش را فروخته بود و منزلی هم که درآن می نشستیم درگروبانک بود و به همین خاطرنمی توانستند روی سند منزل حساب کنند.هرچقدرحاج رسول و رضا به افراد فامیل روزدند که سند خانه شان را به خاطررضا درگروبانک بگذارند هرکدام به بهانه ای ازاین کارسرباززدند و قبول نکردند تا اینکه به ناچارمشکلم رابا مادر درمیان گذاشتم و او سندخانه ای را که ازبی بی سلطان به او رسیده بود وتنها ارثیه اش ازمادرش به حساب می آمد به رضا داد تا کارش را راه بیندازد.به این ترتیب استخدام شد و شروع به کارکرد.
    دراین زمان بود که احساس کردم دوباره حامله هستم.گویی دنیا روی سرم خراب شد.آن قدرسختی کشیده بودم که حالم ازهرچه بچه به هم می خورد.به این فکرکردم که مگرمریم خانم ودیگران نمی گفتند تارمانی که بچه شیرمی دهم حامله نمی شوم،پس چه شد؟من که بچه نمی خواهم خدایا چه کارکنم؟
    به محض اینکه این موضوع را فهمیدم به مادرم پناه بردم و با گریه به او گفتم:مادرتوروبه خدا بیا برویم پیش یکی ازاین دکترها بهش بگیم این بچه را کورتاژکند.من بچه نمی خواهم.
    آن زمان سقط جنین آزاد بود وبا رضایت شوهراین کارانجام می شد.موضوع رابا رضا درمیان گذاشتم.ولی او ازخدا می خواست که من سالی یک بچه بیاورم تا مثل تارعنکبوت دست وپایم درتارهای خودم فروبرود.
    هرچه التماس و تمنا کردم به این کاررضایت نداد.ویارسخت،بچه ای کوچک وضعیف که همیشه خدا مریض بود تا حد مرگ مرا اززندگی خسته و دلزده کرده بود.
    هنوزماههای بارداری ام را می گذراندم که متوجه شدم مریم خانم هم حامله است که بعدها پسری به دنیا آورد.به فاصله چندماه ازمن هم جاری کوچکم صاحب یک پسرشد و خواهرشوهرهایم که خدا برکت بدهد سالی یک بچه به دنیا می آوردند.خانه پدرشوهرم کم ازخانه قمرخانم نبود.جمعیت موج میزد طوری که گویی همیشه درحال مهمانی هستیم.
    پنج ماه را پشت سرگذاشتم درحالی که به هیچ وجه روحیه خوبی نداشتم.وقتی تکان های بچه را درشکمم احساس کردم ازخودم بدم آمد.از اینکه همان چیزی شده بودم که همیشه ازآن متنفربودم.
    هنوزهشت ماهم را تمام نکرده بودم که به منزل پدرم رفتم تا بچه را انجا به دنیا بیاورم.سیما یک ماه پیش ازمن زایمان کرده بود و دحتری زیبا به دنیا آورده بود.برای زایمانم قرارشد تحت نظردکترمتخصص زنانی باشم که نزدیک خانه پدری ام بود.
    زایمان دومم سختی کمتری داشت،زیرا هم فاصله زایمان هایم کم بود وهم اینکه تحت نظرمتخصصی قرارداشتم که به کارش وارد بود.ساعت ده صبح یکی ازآخرین روزهای بهارپسری درشت و سیاه به دنیاآوردم که نامش را رامین گذاشتم.وقتی اورا کنارم خواباندند احساس خاصی نسبت به او نداشتم،ولی ازاینکه سبم شده بودم و بازهم می توانستم روی شکم بخوابم خوشحال بودم.مادرمثل قبل مراقب من بود.طفلی او که درطول زندگی اش پرستارقابلی شده بود.
    به مدت ده روزپس اززایمانم درمنزل مادرم بستری بود وبعدازآن به منزل شلوغ و پرجمعیت پدرشوهرم بازگشتم.
    کم کم جمعیت خانه به حدی زیاد شده بود که جا برای نفس کشیدن نداشتیم.درمورد این موضوع با پدرصحبت کردم و اوازرضا خواست خانه ای اجاره کند و مرابه آنجاببرد.رضا مثل همیشه دم ازنداری زد،ولی چون پدرازاو خواسته بود این کاررا انجام دهد چرأت مخالفت نداشت.به پیشنهاد پدربه منزل عمه ام رفتیم که طبقه ی بالای ان خالی بود.آنجا را با ماهی دویست تومان اجاره کردیم.وقتی اثاثیه ام را به آنجا می بردم همه درب و داغان شده بود.به کمک دختران عمه ام خیلی زود وسایلم را جابه جاکردم. درتمام مدت عمه ازنازنین ورامین نگه داری می کرد و غذا می پخت.عمه و شوهرش را خیلی دوست داشتم و به آنان احترام خاصی می گذاشتم.زندگی درآنجا خیلی خوب بود تنها ایرادی که داشت این بود که منزل آب لوله کشی نداشت وبرای شست و شوی دست وصورت بایستی به حیاط ولبه حوض می رفتیم.هرروزبرای شستن کهنه و لباس بچه ها کناردر توالت حیاط تشت می گذاشتم و اب کثیف را داخل فاضلاب می ریختم.یک روزشوهرعمه طاقت نیاورد وبه من گفت بهتراست اب را توی جوی کوچه بریزم،زیرا ممکن است چاه پرشود.
    با تمام عیب های منزل جدید زندگی درآنجا را دوست داشتم و آن را به منزل شلوغ و پرسروصدای پدرشوهرم ترجیح می دادم.عمه با اینکه صاحب پنج دخترویک پسربود خانه اش خیلی آرام و با نظم بود و این چیزی بود که باعث می شد مشکلات زندگی درآنجا آنطور که باید به چشمم نیاید.
    هرروز که ازخواب بیدارمیشدم مثل یک ماشین خودکارشروع به کارمی کردم.خرید می کردم،می پختم،غذا درست می کردم،به بچه ها می رسیدم و خلاصه ازصبح تا شب سرپا بودم.تمام مسئولیت های زندگی بردوش من بود و رضا جزاینکه بنشیند و مرتب بنالد که پول ندارم و قرض دارم کاری درخانه انجام نمی داد و این شکوه اوازقرض ها برای من غیرقابل تحمل شده بود.
    کم کم صبرم لبریزمی شد.حتی فکراینکه باید مثل مادرم بسوزم و بسازم زجرم می داد.ازاینکه کهنه بشویم و مرتب زحمت بی حاصل بکشم روحم را می آزرد و این زندگی را درشأن خودم نمی دیدم.شاید زیاده خواه بودم،ولی به این زندگی عادت نکرده بودم. ازوقتی چشم بازکرده بودم درمنزلمان مستخدمی داشتیم که درکارها کمکمان می کرد.فکراینکه هرروز این همه ازآرزوهایم فاصله می گیرم مرا سخت می آزرد.بارها خواب درس ومدرسه را دیدم و این تنها لحظه های لذت بخشی بود که داشتم.نمی دانم گناهم چه بود،آیا حقم بود که بخواهم ازمنزل پدرفرارکنم؟آیا روا بود که ازخاک بلند شوم و به لجن بنشینم؟آیا این بود راه فراری که می جستم؟!
    دوسال درمنزل عمه زندگی کردیم.حقوق رضابه ماهی هفتصد تومان رسیده بود.درتمام این دوسال همان دویست تومان را کرایه می دادیم و به قاعده باید ماهی پانصدتومان برایمان می ماند.نمی دانم این چه دردی بود که هرگاه ازرضا چیزی می خواستم می گقت: هنوززیربارقرضم وتمام این قرض ها به خاطرتوست.نمی دانم باید ازاو متشکرمی شدم ویا فریادم را به صورت تف درچهره اش فرود می اوردم و به او می گفتم که خیلی بی شرم است که درپس نام من به کارهای خود سرپوش می گذارد.ما جزخورد و خوراک که آن هم خیلی معمولی بود وچنگی به دل نمی زد خرج دیگری نداشتیم.نه تفریح می رفتیم ونه سفروحتی لباس خریدنمان سالی یک بار بود.اکثر خرج من ازجیب پدرتامین می شد و برای هرمشکلی به او مراجعه می کردم. این برایم عین بدبختی بود زیرا با وجود شوهردست گدایی به سوی پدرم درازمی کردم.
    درتمام این دوسه سال یکباروآن هم با خرج پدربه شمال مسافرت کردیم که دراین سفررضا هم خودرا مهمان جیب پدرکرد بدون آنکه حتی شرم کند.
    پدرومادرکه ازوضعیت مالی ما خبرنداشتند فکرمی کردند حقوق رضا کفاف خرج و مخارج بالای ما را نمی دهد به همین خاطربه ما پیشنهاد کردند بهتراست به منزلی که ازبی بی سلطان به مادررسیده بود بویم تا به قول مادر به این وسیله ازدادن کرایه خانه راحت شویم و آن پولی را که رضا بابت کریه خانه می دهد خرج زن و بچه اش کند.زهی خیال باطل!
    آن موقع مادر آن منزل را ماهی سیصد تومان به مستاجراجازه داده بود و وقتی وضع مارا دید گفت:من ازخیرسیصد تومان اجاره می گذرم بلکه شما راحت ترزندگی کنید.
    آن موقع مستأجر مادرسه ماهی بود که اجاره اش را نپرداخته بود و قراربود منزل را تخلیه کند و تمام اجاره عق افتاده را یک جا پرداخت نماید.یک روز مادربه رضا گفت بهتراست شما بروید آنجا،هم اجاره های عقب افتاده را بگیرید و هم بگویید که می خواهید به آنجا اسباب کشی کنید تا زودترخانه را تخلیه کند.
    رضا رفت و پس ازچندساعت مراجعه کرد و گفت:خانم این اقا خیلی دست تنگ بود و کلی التماس کرد وعزت و احترام گذاشت و گفت که شما نوه حاج آقا شکری بزرگ هستید و من پدرومادر شما را می شناسم و م یدانم چقدر سخی و بخشنده هستند.شما هم که از اون خانواده بزرگ هستید بیایید و لطفی بکنید وازاین چندماه اجاره بگذرید.منم دیدم ندارد گفتم خیلی خب نداره نده،ولی زودترخانه را تخلیه کن.
    وقتی رضا درکمال وقاحت ازنسب خود تعریف می کرد و ازجیب مادر مایه می گذاشت کم مانده بود ازخجالت آب شوم.همان لحظه به یاد شعرمعروف افتادم که می گفت:گویند پدرتو بود فاضل/ازفضل پدرتو را چه حاصل.
    رضا با این کارنشان داد چه موجود خبیثی است،زیرا اگرقرار بود ازیک تومانش بگذرد زمین و زمان را به هم می ریخت،ولی اینجا که جیب دیگران مطرح بود حاتم طایی شده بود.به قول معروف ازکیسه خلیفه می بخشید.
    مادربه او نگاه کرد.ازچهره اش تمام آنچه را دردلش می گذشت خواندم.دلم می خواست او روی این مرد مزاحم و پررو را به نحوی کم می کرد که دیگرازاین بذل و بخشش ها ازجیب دیگران نکند،اما او که همیشه به خاطرمن کوتاه می آمد این بارهم بدون اینکه حتی به روی رضا بیاورد مسئله را تمام شده تلقی کرد و دیگرحرفی ازآن به میان نیاورد.
    آن روز با بزرگواری مادر گذشت وما پس ازمدتی به خانه جدید نقل مکان کردیم.خانه جدید هم خوب و راحت بود وهم ارامشی را که همیشه طالب آن بودم داشت.علاوه برآنکه ازدادن اجاره معاف شده بودیم ازهمه بهتر تمام رفاهی را که یک خانه باید داشته باشد را دارا بود.اب لوله کشی،برق،آشپزخونه بزرگ،اتاق های روشن و خیلی چیزهای دیگر.
    پس ازاینکه خوب جا افتادم باردیگرخاک کتابهایم را گرفتم و شروع کردم به خواندن زبان انگلیسی وسایرکتابها.البته فقط درمواقع خاصی بود که کاری نداشتم و بچه ها خواب بودند وگرنه با وجود دوبچه نوپا و دست وپا گیرچه کسی می توانست حتی سرش را بخاراند چه برسد به اینکه کتاب بازکند و مطالعه کند.
    یک شب خواب دیدم ازحوض منزل یک ماهی سیاه گرفتم و شبی دیگرخواب دیدم که چاه نفتی درمنزلمان فوران کرده و نفت تمام زندگی ام را خراب کرده.این خواب را برای هرکس تعریف کردم گفت خواب خوبیست و تعبیرخوبی هم دارد.
    زندگی ام تازه کمی رنگ ارامش پیدا کرده بود.به علت دوبودن منزل پدررفت و آمد من به آنجا کمترشده بود،ولی بازهم بیشترازهمه جا به آنجا می رفتم.هرچندوقت یک بارهم به منزل پدرشوهرم می رفتم وسری میزدم.دریکی ازهمین رفت و آمدها متوجه شدم مریم خانم بازهم حامله است.وقتی خبررا شنیدم ازتعجب کم مانده بود شاخ دربیارم،زیرا می دانستم وضع مالی حاج رسول به حدی خراب است که می خواهند همان منزلی را هم که داخلش نشسته اند بفروشند.با این توصیف نمی دانستم یک بچه دیگررابرای چه می خواهند.البته آن زمان هرکس بچه دارمی شد می گفت خدا داده،ولی من اعتقاد داشتم خدا علاوه براین لطف به بنده اش عقل هم داده که صلاح کارزندگی اش را بفهمد.می دانستم این حرف فقط برای سرپوش گذاشتن روی اشتباهات خودشان است.به هرصورت مریم خانم پسردیگری به دنیا آورد.حاج رسول هم منزل پدری اش را فروخت و سهم برادرانش را پرداخت.خانه ای کوچک برای پدرومادرش خرید و خود درخانه ای قدیمی درخیابان شاهرضا ساکن شد.
    خوشحال بودم که شاید رضا پس ازگرفتن ارثیه پدردیگرقرض هایش را بدهد و زندگی مان ازاین روبه آن رو شود.درهمین حین یک روز بلیط بخت آزمایی او بیت و پنج تومان برنده شد و ازطرفی با وام مسکنی هم که تقاضا داده بود موافقت شد و این سه فرصت استثنایی اورا ترغیب کرد تا خانه ای درمحله حشمتیه بخرد.این درحالی بود یک سال ازنقل مکان به منزل مادرم می گذشت.
    باخیرید خانه جدید قرارشد به آنجا اسباب کشی کنیم.من محل خانه و حتی خود خانه را دوست نداشتم با این حال فقط به خاطراینکه آن خانه متعلق به خودمان است راضی شدم به آنجا بروم.منزلمان دوطبقه بود که طبقه بالارا اتاق پذیرایی کردم و طبقه پایین را به خودمان اختصاص دادم.پس ازمدتی تلویزیون و بخچال خریدیم و تازه زندگی ام داشت رنگی به خود می گرفت که بازهم صدای نق و نوق او بلند شد که خریدن این خانه برایم کلی قرض بدهی آورده و مبلغ پانزده هزارتومان بدهی دارم.
    خیلی تعجب کردم.با پانزده هزارتومان آن زمان می شد یک خانه ویا یک زمین بزرگ خرید.هنوز هم که سالهای سال ازآن زمان میگذرد آخرمتوجه نشدم رضا چه قرضی داشت که هیچ وقت تمام نمی شد.
    آن قدرگفت و غرزد که مجبورشدیم تلویزیون و یخچال را که هنوز ازآن خوب استفاده نکرده بودیم بفروشیم و طبقه پایین خانه را هم اجاره بدهیم.
    تنها خوش اقبالی که ازاجاره دادن آن خانه نصیب من شد این بود که مستأجری که آورده بودیم زن و شوهردبیری بودند که یک فرزند داشتند.خانواده بسیارنجیب و خوبی بودند و با هم مشکل نداشتیم.یک روز که من با مهنازخانوم صحبت می کردم به او گفتم که کنارکار خانه گاهی به مطالعه زبان می پردازم.خیلی خوشحال شد و گفت اگرزمانی به مشکلی برخوردم می توانم پیش او بروم.من ازاین بابت خیلی خوشحال شدم و گاهی برای رفع اشکالاتم پیش او میرفتم.یک روز یکی ازدوستان مهنازخانم به منزلشان آمده بود. من کاسه اش برایش بردم تا هم ازاشی که آن روزپخته بودم به او بدهم و هم معنی کلمه ای را که نمی دانستم بپرسم.وقتی دوست او فهمید من درکنارخانه داری به درس هم علاقه دارم گفت:یاسمین خانم،شما که این طور علاقه مند به یادگیری درس هستید پس چرا سعی نمی کنید آن را ادامه بدهید؟
    با تعجب گفتم:مگرمی شود؟
    خندید و گفت:چرا که نه.شما می توانید به طور متفرقه و شبانه درستان را ادامه بدهید و این کارزیاد سختی هم نیست.
    ازخوشحالی کم مانده بود پروازکنم.ازآن زن همیشه به عنوان عامل موفقیت خودم یاد خواهم کرد.پرسیدم چطور می توانم این کار را بکنم و اصلا"باید چه کارکنم.او با دلسوزی تمام مراحل کاررا به من یاد داد و گفت:برو مدرسه قدیمی ات و مدارک تحصیلی ات را بگیر.بعد هم شش قطعه عکس و مبلغی که خود اداره ذکرمی کند را به حساب بریزودریکی ازمدرسه های شبانه ثبت نام کن.آنجا خودشان به تو می گویند که چه موقع باید امتحان بدهی.
    ازآن خانم تشکرکردم و با دلی شاد به طبقه خودمان برگشتم.مرتب دراین فکربودم که ایا می توانم این کاررا بکنم یا نه.آن شب ازاین موضوع با رضا حرفی نزدم،زیرا به محض اینکه درمورد چیزی ازاو مشورت می خواستم بدون اینکه درمورد آن فکرکند فقط می گفت:من این مورد را صلاح نمی دانم.
    صبح روز بعد بچه ها رابرداشتم و به منزل مادرم رفتم.آن دو را پیش او گذاشتم و بدون اینکه حتی با مادرهم صحبتی دراین مورد بکنم به مدرسه ای که درآن درس می خوادنم رفتم.وقتی وارد دفترشدم تمام دوران خوب تحصیل دردبیرستان انوشیروان به یادم آمد و کم مانده بود ازحسرت اشک هایم جاری شود.
    هیچ کدام ازدبیران قدیم دبیرستان آنجا نبودند.ازخانمی که درراهرو ایستاده بود سراغ مدیررا گرفتم.گفت مدیرهنوز نیامده،خود را ناظم دبیرستان معرفی کرد و ازمن پرسید چه کاردارم.به او گفتم تا سال دوم دراین دبیرستان درس می خواندم و ازنیمه های سال دوم ترک تحصیل کردم و اکنون آمده ام پرونده تحصیلی ام را بگیرم و درمدرسه شبانه ثبت نام کنم.خانم ناظم گفت:مطمئنی شاگرد این دبیرستان بوده ای؟
    گفتم:بله
    ناظم مدرسه مرا پیش مسئل بایگانی فرستاد.او خیلی زود پرونده ام را پیدا کرد و به من داد.همان موقع به عکاسی رفتم و عکس انداختم و به منزل برگشتم.آن قدرخوشحال بودم که مادرپرسید:چی شده یاسمین،خیلی خوشحال به نظرمیرسی.
    لبخند زدم و به جای جواب گفتم:مادرکتابهایم کجاست؟
    مادربا تعجب گفت:کدوم کتابها؟
    همان هایی که نیمه کاره رهایشان کردم.کتاب های دبیرستانم را می خواهم.
    چهره مادر متعجب شد،ولی بدون اینکه دراین مورد زیاد کنجکاوی کندگفت:بالا توی چمدان قهوه ای.
    با ذوق و شوق سراغ چمدان رفتم و کتابها را دسته کردم و با خودم پایین آوردم.آن وقت بود که به مادرگفتم:می خواهم یه چیزبه شما بگویم،ولی خواهش می کنم به کسی نگویید.
    مادرکهازکارهای من سردرنیاورده بود گفت:چی شده،بگو،قول میدم به کسی نگم.
    گفتم:می خواهم درسم را ادامه بدهم.
    گفت:درس؟مگه میشه؟
    گفتم:بله.یک نفرمرا راهنمایی کرده و گفته می توانم به صورت متفرقه امتحان بدهم و دیپلم بگیرم.
    مادرلبخندزد و گفت:اگه اینجوره منم دعایت می کنم.
    آن شب با دسته کتابهایم به خانه برگشتم درحالی که می دانستم اگرازاین موضوع با رضا حرف بزنم فوری می گوید من صلاح نمی دانم.به خاطرهمین به او چیزی نگفتم تا کارهایم را انجام دهم و اورا درعمل انجام شده قراربدهم.هفته بعد عکسهایم را گرفتم و با مدارم وشناسنامه ام به فرهنگ استان مراجعه کردم و اسمم را نوشتم.
    با نوشتن نامم گویی باری ازروی دوشم برداشته د.ازآن پس صبح خیلی زود بیدارمی شدم و پس ازاتمام کاربه سراغ کتابهایم می رفتم و می خواندم و می نوشتم.
    می دانستم باید به سختی مبارزه کنم،زیراشش سال بود که تحصیل راکنارگذاشته بودم.ولی نا امید نبودم و می دانستم اگربخواهم می توانم موفق شوم.سه ماه ازسال هشتم را خوانده بودم و بعدازآن با کمک راهنماهای درسی توانستم مباحث ریاضی و فیزیک و شیمی را یاد بگیرم.باقی درسها برایم راحت تربود،زیرا چیزی نبود که نشود فهمید.
    با هردرسی که یاد می گرفتم شوروهیجانی درمن به وجود می امد که با دنیا برابری نمی کرد.برای درس های جغرافی و تاریخ و فارسی و سایردروس وقت زیادی نمی گذاشتم،زیرا با علاقه ای که داشتم آنها را زود حفظ می کردم.تنها مشکلم هندسه و اثبات قضیه فیثاغورث بود.طوری که اثبات اینکه دردو مثلث قائم الزاویه مربع وتر مساویست با مجموع مربعات دو ضلع دیگر برایم خیلی سخت بود.به خاطرهمین به سراغ زرین خواهرکوچکم رفتم که درکلاس هشتم درس می خواند.ازاو خواستم ازبین دوستانش کسی را به من معرفی کند که بتواند این مبحث رابه من یاد بدهد.زرین ازبین همکلاسی هایش با دختری به نام فرزانه دوست بود که او طوری این قضیه را به من آموخت که هنوز هم می توانم این قضیه را اثبات کنم.
    شهریور ازراه رسید و من بدون اینکه بگذارم کسی بفهمد به مدرسه رضاشاه که حوزه امتحانی ام بود رفتم و باسایردانش آموزان امتحان دادم.روزی که کارنامه ام را به معدل چهارده و نیم گرفتم ماجرای درس خواندن من لو رفت.رضا وقتی این موضوع را فهمید خیلی ناراحت شد و با قهرواخم خواست دست ازاین کاربردارم اما زمانی که مرا مصمم دید کوتاه آمد.ماجرای درس خواندن من درفامیل رضا پیچید و موجی ازتعجب و تمسخر رابه جای تشویق و ترغیب به همراه داشت.یک روز که به منزل حاج رسول رفته بودیم همه خواهرشوهرها با همسرانشان آنجا بودند.رضا طبق معمول موضع درس خواندن مرا مطرح کرد و گفت:مگه من بد می گم.بهش می گم زن باید فقط به خونه و بچه هاش برسه،اما گوشش بدهکارنیست.
    بقیه هم تأیید کردند وگفتند که ای بابا چه حالی داری یاسمین درس خواندن که دیگه برای تو نیست.ازاین به بعد باید بچه هات درس بخونن.من هم بدون اینکه جا بزنم با قاطعیت گفتم:من هیچ عشقی جزاین ندارم که بتوانم دیپلمم را بگیرم،البته فعلا".
    آن موقع نه نگاه معنی دارآنان برایم مهم بود و نه تیکه هایشان،زیرا می دانستم ازخانواده ای که جز خوردن و بچه اضافه کردن هنری ندارد بیش ازاین نمیشه انتظارداشت.
    هربارکه به منزل پدرمی رفتم وضعیت او خیلی نگرانم می کرد.پدرازنظرجسمی خیلی تحلیل رفته بود و قدرت بدنی اش را به طورمحسوسی ازدست داده بود.یک بار که به دیدنشان رفتم ازمادرشنیدم که مجید و سیما می خواهند برای زندگی به مشهد بروند. با تعجب گفتم پس عاقبت مجید تصمیم گرفت مستقل شود.مادرسرش را تکان داد و گفت اگربه مجید بود که می خواست تا آخرعمربا ما باشد،راستش پدراین تصمیم را برایش گرفته.
    پرسیدم:حالا چرا مشهد؟
    مادرگفت:یکی ازآشنایان پدرت به او گفته که یکی ازدوستانش مدیرعامل اداره دارایی مشهداست و درحال حاضربه یک نفرآدم فنی آشنا به موتورخانه و شوفاژاحتیاج دارد.پدرت هم ازاو خواسته مجیدرا معرفی کند.
    به مادرگفتم:مگرمجید کارفنی بلد است؟
    -دوست پدرت گفته بگذاراستخدام شود،کم کم به کارش وارد خواهد شد.
    به فکرفرورفتم.مجید و سیما بیشترازهشت سال بود که با هم ازدواج کرده بودند و ازهمان ابتدا درخانه پدرزندگی میکردند.نمی دانستم احساس سیما چیست.ایا ازاین جدایی خوشحال است یا نه ولی مطمئن بودم هرچقدرخانه پدربرای او مأمن ارزوهایش باشد بازهم برای اینکه استقلال پیدا می کند و آقابالاسری چون پدرندارد خوشحال است.
    مجید به اتفاق سیما و مادرکه انان را همراهی می کرد به مشهد رفتند تا ضمن اجاره کردن خانه ای مناسب ازشرایط آنجا با خبر شوند. پدربه مجید گفته بود که اجاره خانه اورا تازمانی که ازخود درآمد کافی داشته باشد تقبل خواهد کرد.
    مادرسه هفته آنجا بود و بعد به تنهایی برگشت و گفت مجید خانه ای بزرگ و مناسب پیدا کرده است و ازفردای آن روز دراداره دارایی مشغول به کارشده است.پدراثاثیه آنها را باروانتی کرد و به مشهد فرستاد.
    فقدان مجید و سیما وبچه هایشان درخانه خیلی احساس می شد.دل همه ما برایشان تنگ شده بود،ولی چاره ای نبود جزاینکه تحمل کنیم.گاهی سیما نامه ای می نوشت و مارا ازاوضاع و احوال خودشان باخبرمی کرد.او دریکی ازنامه هایش نوشت با اینکه حقوق مجید چندان زیاد نیست و کفاف مخارجشان را نمی دهد اما او سفت و سخت به کارش علاقه مند شده است،به خصوص با مردی هم سن و سال خودش آشنا شده که علاوه براینکه به کارش خیلی وارد است خیلی هم زیرک و داناست و به مجید خیلی کمک می کند.نام این مرد محسن بود و این طور که سیما نوشته بود ازدواج نکرده بود.او هم چنین نوشته بود که علاوه برکار خانه و نگهداری بچه ها به تارگی مشغول خیاطی شده و چندمشتری هم پیدا کرده است و امیدواربود با کارخوب و قیمت مناسب مشتری های زیادتری پیدا کند.
    درنامه سیما می شد خوشحالی اش را ازاستقلالی که به دست آورده حس کرد.آن طور که خودش نوشته بود تنها دغدغه اش تنهایی و غربت بود،ولی خوشحال بود که مجید شبها به محض تعطیل شدن به خانه برمی گردد و پس ازشام با همدیگرمی نشینند و ضمناینکه او گلدوزی میکند و بافتنی می بافد با هم ازهردری صحبت می کنند.
    پس ازخواندن نامه سیما مادرنفس عمیقی کشید و گفت:امیدوارم عاقبت به خیربشن.مجید زن خوبی گیرش اومده وباید قدرش را بداند.
    دردل حرفهای او را تصدیق کردم و با خودم فکرکردم سیما برای مجید خیلی زیاد بود.شک نداشتم که او هم قربانی بی فکری و طمع پدرومادرش شد،زیرا حس می کردم این زندگی مطابق میلش نیست.می دانستم اگراو می توانست درس بخواند به طور حتم آدم موفقی می شد،زیرا استعداد و هوش فوق العاده ای داشت و هرچیزرا همان باراول فرامی گرفت.حیف ازاو که می توانست اما نگذاشتند.
    هربارکه سیما نامه می نوشت پی می بردم که مجید راههای ترقی را طی می کند زیرا سیما دریکی ازنامه هایش نوشته بود که مجید ومحسن قراراست کاراداره را رها کنند وبا کمک هم مغازه ای بازکنند و درآن وسایل شوفاژولوله بفروشند.به عقیده محسن، این کار در مشهد که شهری سرد بود می توانست بازارخوبی داشته باشد.
    یکی ازروزها مجید خود به تنهایی به تهران آمد و به پدرگفت که احتیاج به سرمایه دارد و گفت سیما هم تما طلاهایش را فروخته ولی این مقدارکافی نیست.پدرومادرمبلغی برای او فراهم کردند و او به مشهد برگشت.چندوقت بعد ازمادرشنیدم کارشان رونق گرفته و کم کم بدهی هایشان را پرداخت کرده اند و کارشان را به شهرهای دیگرهم گسترش داده اند.
    برای امتحانات سال سوم دبیرستان نام نویسی کردم.دیگرپنهان کاری درمیان نبود و به طور علی اعلام کرده بودم که می خواهم درس بخوانم.وقتی پدرازاین موضوع مطلع شد حس دانش دوستی اش گل کرد و به من گفت:یاسمین هرچقدرهزینه تحصیلت می شود خودم می پردازم.پول کتاب،حق التدریس،هزینه رفت و آمدت و خلاصه هرچیزکه لازم داشته باشی.
    یک روزبه رضا گفتم می خواهم درآموزشگاه خزائی ثبت نام کنم تا دروسی را که نمی توانم درمنزل یاد بگیرم آنجا بخوانم.با ناراحتی گفت:حق نداری به آموزشگاه بروی.چون دبیران مردان آنجا هستند.چیه؟نکنه دلت می خواد تورا ببینند.
    با ناراحتی ازاین تعصب احمقانه اش گفتم:دبیرخانم میگیرم.و آن قدر اصرار کردم تا دراین مورد موافقت کرد.
    متأسفانه نتوانستم دراین کارموفق شوم،زیرا درآن زمان خانم های دبیر کمتراطمینان می کردند به منزل دیگران بروند و تدریس کنند. درمیان درو همسایه دختری بود که تازه دیپلمش را گرفته بود.یک روز با او صحبت کردم وازاو خواستم درازای گرفتن وجهی به منزلمان بیاید وبا من کارکند.ابتدا قبول کرد،ولی پس ازیکی دوجلسه عنوان کرد خانواده اش اجازه نمی دهند این کاررا ادامه بدهد. بدین ترتیب تلاشم برای پیدا کردن دبیرزن نتیجه نداد و رضا هم راضی نشد به آموزگاه بروم.
    نمی خواستم این موضوع باعث شود که ازتلاشم دست بکشم به خاطرهمین خودم شروع کردم به تنهایی درس خواندن.مثل همیشه دروس حفظ کردنی را مشکل نداشتم.تنها مشکل من دردرس علوم و ریاضی بود.
    آن سال درامتحانات خردادماه شرکت کردم.اولین امتحان هم ریاضی بود که ازبس هول کرده بودم به جای ساعت دو بعدازظهر ساعت سه رفتم و زمانی آنجا رسیدم که وقت امتحان تمام شده بود.با پریشانی به منزل برگشتم و همین باعث شد نتوانم حواسم را برای امتحانات بعدی که هرروز وبدون فاصله بود جمع کنم.پس ازاتمام امتحانات با چهارتجدید کارنامه ام را گرفتم و با دلی پرغصه به منزل مراجعه کردم.خودم می دانستم آنطور که باید نتوانسته ام درس بخوانم و توقعی بیش ازاین نداشتم.هربار که به منزل مادرمراجعه می کردم ازاو می شنیدم که خواستگاری برای سیمین پیدا شده.با نگرانی دعا می کردم با یکی ازخواستگارهای خوبش ازدواج کند ودراین مورد تحمیلی برایش نباشد.سیمین به مرز هجده سالگی رسیده بود و دخترفوق العاده زیبایی شده بود. قدبلندوکشیده،کمری باریک و اندامی زیبا،موهایی صاف و بلند و مشکی و چشمانی درشت و بادامی و صورتی زیبا و پریوش.به قول بی بی سلطان خدابیامرز راستی که آهوی ختایی بود.
    خواستگاران زیادی داشت.ولی هیچ کدام درست و حسابی نبودند.بدبختانه وضعیت پدربه حدی تابلو بود که هیچ آدم درست و حسابی به درمنزل ما نمی آمد.
    دربین خواستگاران او مردی بود سن وسال دار که درست مثل من و عباس اقا،خواستگارقبلی ام بود.چهره اش هم کم و بیش به عباس آقا شبیه بود،ولی ادب و تواضع و نزاکت اورا نداشت.او بیست و دوسال ازسیمین بزرگ تربود و نامش اکبربود.این مرد توسط یکی از بستگان مادربه خانواده معرفی شده بود.به نظرمن که تحفه ای نبود،اما سیمین به او علاقه نشان می داد زیرا به نظرش هم خوش هیکل بود و هم قیافه مردانه ای داشت.اکبرازیازده سالگی پدرومادرش را ازدست داده بود و ازآن پس ترک شهروفامیلش را کرده بود و به تهران آمده بود و مشغول کارشده بود.اکنون مرد ثروتمندی بود و این طور که خودش می گفت تا کنون ازدواج نکرده بود.
    نمی دانم سیمین به واقع ازاو خوشش آمده بود ویا تجمل زندگی اعیانی او چشمش را گرفته بود.اکبربا اینکه تحصیلاتی نداشت،ولی ثروت قابل توجهی به هم زده بود.اتومبیل مدل بالا و راننده داشت و همراه با دویا سه نفربه عنوان پادو وکارگزاردنبالش بودند که یکی کیفش را حمل می کرد و دیگری دستوراتش را اجرا می کرد.
    دراین بین شغل او بود که وقتی آن را فهمیدم دچاراحساس خاصی شدم.او صاحب یکی دوکاباره و یک سینما بود.محیط شغلی او ناسالم و ناخوشایند بود به همین خاطرخودش دید خوبینسبت به زنان نداشت و نجیب و نانجیب برای او فرقی نداشتند و همه را به یک دید نگاه می کرد.
    وقتی اکبرازسیمین خواستگاری کرد مادر به شدت مخالفت کرد،ولی پدرکه بازهم ثروت داماد تحت تأثیرقرارداده بودش موافق بود واز مزایای ازدواج سیمین واکبرحرف می زد.پدربه او گفت:من به اداره اماکن رفتم،به شهربانی هم سرزدم.تحقیقات مفصلی کردم همه می گفتند اکبرمرد خیلی خوبی است.دست و دلباز و دست به جیب است.
    من می دانستم همین صفت او دل پدررابرده است.او خطاب به سیمین گفت:سیمین فرصت بزرگی به ما رو کرده.باورکن اگربا اکبر ازدواج کنی هرسال یک پایت ایران است و یک پایت اروپا.می توانی بهترین لباس ها و جواهرات را داشته باشی.
    سیمین برخلاف من شیفته چشم به دهان پدردوخته بود و می فهمیدم تمام صحبت های پدررا درذهنش به تصور درمی آورد. بیچاره او که خبرنداشت پیش ازاو من به این دام افتاده ام و ازآن همه رویاهای خوش چیزی جزسراب نصیبم نشده است.
    عروسی سیمین با تمام مخالفت های مادر سرگرفت.سیمین با سه دانگ خانه و آینه و شمعدان کریستال و سرویس جواهرات به خانه بخت رفت.پدر به او هم جهیزیه خوبی داد.
    گاهی اورا درخانه پدرمی دیدم.او به حدی شوهرش را دوست داشت که تمایل نداشت برای لحظه ای ازاو جدا شود.درعوض شغل اکبرطوری بود که شبها تازه کارش شروع می شد و تا نزدیکی های صبح ادامه داشت.
    واغلب درخانه اش مهمان داشت که اغلبشان دوستان شغلی شوهرش بودند که بعضی ازتهران و بعضی ازشهرستان می آمدند.اکبر درمورد پذیرایی ازمهمانانش به حدی حساس بود که به قول معروف مو لای درزکارهایش نمی رفت.سیمین موظف بود چندنوع غذا بپزد و میزرا آن چنانی بچیند.البته او برای پذیرایی ازمهمانان خدمتکاری هم داشت و گاهی هم ماشین وراننده دراختیاراو قرار می گرفت.
    پدرپس ازشوهردادن سیمین تازه به یاد جوانی خودش افتاد و به دنبال کسی می گفت تا خلئی که اغلب دروجودش حس می کرد پرکند. این خلأ مدت ها با سیما پرشده بود،اما پس ازرفتن او پدرکه خود را خیلی تنها احساس می کرد به دنبال معبودی بود تا به او فکرکند و ازاو برای خود بتی بسازد.
    نمی دانم دراین امرمادرمقصربود یا نه.اورا می دیدم که سرش به کارزندگی اش بود و دیگربه پدروعیاشی هایش اعتنایی نداشت. دیگربرای او فرقی نداشت پدرمعتادباشد یا ترک کند.گویا درطول سالها احساسش را ازدست داده بود وبه حقیقت هم چنین بود،زیرا از زمانی که چشم بازکردم هیچ وقت ندیدم مانند زن و شوهرهای دیگرزندگی کنند.همیشه ازهم جدا بودند و حتی این قاعده برای خوابشان هم رعایت می شد.پدراتاق جداگانه ای برای خود داشت درحالی که مادرپیش بچه ها می خوابید.مادربه خاطرخستگی مفرط ازسختی های زندگی و هم چنین سرخوردگی هایی که درطول زندگی مشترکش با پدرداشت ازاو دل بریده بود و به قول خودش فقط صبح راشب می کرد و شب را صبح بدون اینکه دلخوشی به زندگی داشته باشد.به خاطرتنش هایی که همواره درزندگی اش داشت اینک بیماربود و فشارخون بالا و نارسایی قلبی رمقی برایش نگذاشته بود.
    گاهی که به او فکرمی کنم دلم برایش خیلی می سوزد.او نا آشنا به شنا دراقیانوسی پرتلاطم فقط دست و پا می زد تا غرق نشود و هیچ وقت هم به ساحل مقصود نرسید.خودش لطمه سختی خورده بود و آرزو داشت فرزندانش چنین نشوند،اما افسوس که به اکثرخواسته هایش نرسید،زیرا زندگی همه فرزندانش دستخوش حوادث زیادی شد.از زندگی مجید گرفته تا بقیه ما.زندگی من و مجید وسیمین روند خود را طی می کرد و مشکلاتمان ازچشمان مادردور نبود.حمید هم به حدی رسیده بود که می بایست کاری برای خود دست و پا می کرد،اما نه سواد درستی داشت و نه اخلاق خوبی که بشود روی آن حساب کرد.تا کلاس شش بیشتر درس نخواند و بعدازآن هم ادامه نداد،زیرا نه درتوان فکری اش بود و نه تمایلی به این کارداشت.با قلدری و دادوبی داد مرتب ازپدرومادر پول می گرفت تا با دوستانش به تفریح بپردازد.سیگارمی کشید و به حدی عاشق ماشین سواری بود که اغلب ماشین کرایه می کرد و به گردش می رفت.
    پدرهم ازدست حمید و کارهایش عاصی بود دیگردرخود توان مقابله با او را نمی دید به همین خاطر روش مسالمت آمیزی را درپیش گرفته بود و به عناوین مختلف اورا ازسرخود بازمی کرد.گاهی به او پول می داد و می گفت:بیا بابا،این پول رو بگیربرو ماشین سواری.
    پدربه جای آنکه اورا به راه درست راهنمایی کند با رشوه و باج دادن اورا هرچه بیشتربه سوی عیاشی و ولگردی سوق می داد بدون اینکه خودش متوجه باشد چه ظلمی درحقش میکند.
    دراین بین زرین بود که فارغ ازتمام مشکلات درسش رامی خواند و هنوز کسی به او کارنداشت.
    من پس ازچهارتجدیدی که ازدروس عربی و علوم و ریاضی و شیمی آورده بودم تصمیم گرفتم به آموزشگاه بروم تا شیاد بتوانم درشهریورماه قبول شوم.درمورد این موضوع باردیگربا رضا صحبت کردم،اما او همان جمله ای را تکرارکرد که همیشه ازآن خاطره بدی داشتم.من دراین مورد صلاح نمی بینم.
    من همان موقع چمدانم را بستم وبه منزل پدرم رفتم بدون اینکه بچه ها را باخودم ببرم.رضا همان روز به دنبالم آمد،ولی به او گفتم» یا من به آموزشگاه میروم ویا اینکه دیگربه آن خانه برنخواهم گشت.
    رضا باسری افکنده به منزل مادرش رفت.وقتی مادرش جریان قهر مرا فهمید به او گفت:خوب مادربزاردرسش را بخواند.او که به زندگ یاش هم می رسد پس چه اشکالی دارد این کاررا بکند.
    رضا درجواب مادرش گفته بود:من می دانم اگریاسمین دیپلم بگیرد دیگربا من زندگی نخواهد کرد.
    پس ازیک هفته رضا به اتفاق پدرومادرش به منزل پدرم آمدند.پس ازچنددقیقه که ازآمدنشان گذشت گفتند:یاسمین جان موافقت شده که شما برای درس خواندن به آموزشگاه بروید.وبدین ترتیب با سلام و صلوات مرا برگرداندند.
    چندروز بعد درآموزشگاه خزائی ثبت نام کردم و شهریور آن سال ازهرچهاردرس نمره بیست گرفتم.هیچ گاه روزی را که کارنامه درخشان قبولی ام را به دستم دادند فراموش نخواهم کرد.آن روز آفتاب زیباتراز همیشه می درخشید و هوا لطافت ویژه ای داشت. شاید هم شادی من آن روزرا درنظرم زیباترازروزهای دیگرکرده بود.
    ازآن طرف رضا که موفقیت های درخشان مرا می دید به هربهانه ای سعی می کرد مانعی سرراهم بتراشد تا فکردرس و مدرسه ازیادم برود. هنوز مثل سابق ازنداری می نالید و مرتب می گفت قرض دارم. گویا زندگی ام نفرین شده بود و این قرض ها نمی خواست دست ازسرزندگی ام بردارد.این درحالی بود که ما نه ریخت و پاشی داشتیم و نه رفت و آمدی.
    یک روز رضا زودتربه خانه آمد و ازمن خواست بنشینم تا با من حرف بزند.با این اخلاقش دیگرخوب آشنا شده بودم.می دانستم هرگاه چیزی می خواهد ویا قراراست کاری انجام دهد که باید رضایت مرا بگیرد چنین می کند.آن روز مثل همیشه روبه رویش نشستم و به او چشم دوختم درحالی که پیش خودم می گفتم:بازچه نقشه ای درسردارد؟
    تنها ازیک چیزمطمئن بودم و آن اینکه هرچه هست نفع من درآن نیست،زیرا رضا جزبه نفع خودش به چیزدیگری اهمیت نمی داد.
    پس ازمدتی کبری و صغری چیدن گفت:یاسمین اگرتو قبول کنی می خواهم پدرومادرم رابه طبقه اول بیاورم و بعد خانه آنها را رهن بدهم تا ازشرقرض هایم راحت شوم.
    پرسیدم:تو مطمئنی با این کارقرض هایت ادا می شود؟
    رضا با خوشحالی گفت:تو قبول کن،این شب عید را هم یک جوری رد کن،همه چیزدرست خواهد شد.
    نفس عمیقی کشیدم وبا خودم فکرکردم خیلی ازاین شب عیدها آمده و رفته ولی وضعیت ما فرق نکرده.بچه ها روزبه روز بزرگ ترمی شدند و توقعاتشان زیادترمی شد.گاهی ازپدرشان می خواستند چیزی برایشان بخرد اما او همیشه فراموش می کرد.بچه هایم هرشب با رسیدن پدرشان با ذوق و شوق به طرف او می دویدند و ازاو می پرسیدند:بابا خریدی؟.درجواب می شنیدند که:ای بابا فراموش کردم،فردا برایتان می خرم.واین وعده مدام تکرارمی شد.ازاین موضوع خیلی ناراحت می شدم،زیرا خودم ازاین بدقولی ها زیاد دیده بودم و می دانستم هیچ گاه نخواهم توانست ذات رضا را عوض کنم.
    مادرشوهروپدرشوهرم همراه خدمتکارشان به طبقه اول نقل مکان کردند.مادرشوهرم زن صبوروآرامی بود،اما اهل کاروتمیزی نبود. همیشه مستخدمی دم دستش بود.خودش فقط غذا می پخت و حمام می کرد و حنا میگذاشت ووسمه و سرخاب می کشید.او عاشق لباس های گلدارورنگارنگ بود.مرتب می خرید و می دوخت و می پوشید و پس ازمدت کوتاهی دلش را می زد و به سراغ پارچه دیگری می رفت.اکثرلباس های او که بعضی ازآنها حتی دوبارهم پوشیده نشده بود توسط دلاله ای که به منزلمان رفت و آمد می کرد به فروش می رفت،آن هم به قیمت ارزان.
    ازطرفی دخترها مرتب به مادرشان سرمی زدند و گاهی چندروز همان جا اتراق می کردند.اگریک روز مستخدم خانه نبود ظرف ها همین جور روی هم تلنبار میشد طوری که نیمی ازآشپزخانه را می گرفت.عادت بدی که خواهرشوهرهایم داشتند این بود که خیلی تپل و بی حال بودند.گاهی پنجره روبه حیاط را باز می کردند وبچه های کوچک شان را همان جا سرپا می گرفتند.ازصبح تا غروب دورهم جمع می دشند و به گفتن و خندیدن و تخمه شکستن می گذراندند.بحث مورد علاقه شان هم ماتیک و سرخاب و یا فلان پارچه قشنگ بود.گاهی هم درموردزندگی دیگران ه بحث می نشستند.پدرشوهرم که هرشش ماه یک بار درفازماتیک بود به کسی کاری نداشت،ولی این به آن معنا نبود که اذیتی نداشت،بلکه کاراو چه بسا خیلی بدترازآنهای دیگربود. او مرتب می رفت و می آمد و می خورد و می خوابید و درحوض کوچک حیاط که همیشه آن را با هزارزحمت تمیزمی کردم و می شستم حمام می کرد.بعد هم که برای آب کشی درآن فرو می رفت نیمی ازآب رابیرون می ریخت. حیاط نجس،راهروها کثیف و طاقچه ها پرازخاک،ظرف های نشسته و استکان های چای ردیف شده که حتی کسی به خود زحمت نمی داد آنها را جمع کند.خلاصه بلوایی درطبقه پایین برپا بود که آن سرش ناپیدا بود.این نابسامانی های را تحمل می کردم و روزی صدباربه خودم لعنت می فرستادم که چرا به حرف رضا گوش کردم و قبول کردم تا پدر ومادرش به اینجا بیایند.اخلاق من و آنان با هم جور درنمی آمد.هرچقدر بی خیال بودند من بیشترحرص می خوردم و این را خوب می دانستم که ازاین موضوع فقط من صدمه میبینم. روزی چندبار پله ها را تمیزمی کردم اما هنوز به ساعت نکشیده بود که همان می شد که بود.می خواستم خودم را به آن راه بزنم اما نمی شد،زیرا راه عبوربین دوطبقه مشترک بود و هم خودم و هم بچه هایم مجبور بودیم روزی چندبارازآن پله ها بالاوپایین برویم.به حقیقت نمی توانستم کثافت را ندیده بگیرم و تحمل کنم.گاهی اوقات آنقدر کلافه می شدم که شروع می کردم به گریه کردن و به بخت بد خود نفرین کردن،اما چاره چه بود.خودم با این کار موافقت کرده بودم وخود کرده را تدبیرنیست.ناراحتی ام ازآنجا شدیترشد که دیدم تمام زحمت هایم بی حاصل بوده و این زجروسختی نفعی به حالم نداشته و رضا هنوزهم ازنداری وقرض دم می زند.مشکل ما باآمدن مادروپدربه منزلمان و رهن دادن منزل آنها هم حل نشد و این عین واقعیت بود.
    یک روز که پیش مادرازوضعیت منزلمان گله کردم خیلی ناراحت شد و گفت که مرا درک می کند.می دانستم مادرنسبت به تمیزی و نظافت خیای حساس است وفقط او می دانست من چه می گویم.همان شب پدرمرا خواست و گفت به رضا بگویم طبقه خودمان را هم اجاره بدهد وازمن خواست اثاثیه ام را به طبقه سوم منزل خودشان که خالی بود ببرم.
    وقتی این موضوع را با رضا درمیان گذاشتم گویا ازخدا خواسته بود و بدون مخالفت قبول کرد و همان موقع برای پیدا کردن مستأجربه بنگاه رفت.چند روز بعد طبقه دوم را به قیمت خوبی اجازه دادیم و با مختصر اثاثیه ای که داشتیم به طبقه سوم منزل مادرم وجایی که زمانی سیما و مجید زندگی می کردند نقل مکان کردیم.
    آنجا بود که فهمیدم پدرمعبود جدیدی پیدا کرده و آن کسی نبود جز ملوک مستخدممان.این کارپدربه حدی عجیب بود که وقتی مادر موضوع را برایم تعریف کرد تا خودم به چشم ندیدم باورم نشد،زیرا ملوک نه زیبا بود و نه دلبر و نه با فهم و کمال.پدر کارهایی را که برای سیما انجام می داد حالا برای او می کرد.به این صورت که برایش پارچه و چیزهای مختلف می خرید و طبق عادت برای اینکه آن را ازنظرما مخفی کند درجایی قرارمی داد و ازملوک می خواست برود آنها را بردارد.گذشته ازتمام اینها ملوک علاوه بر حقوق مقررش ازپدرپول تو جیبی هم می گرفت و آنها را دربانک می گذاشت.پس ازمدتی ملوک آن کسی نبود که برای اولین باردیده بودمش.حالا به جای شلیته و تنبان،جوراب به پا می کرد و سروزلفش را می آراست و سرخاب و سفیداب به صورتش می زد.
    من که تحمل کارهای اورا نداشتم هروقت او را بزک کرده می دیدم به او می توپیدم تا به این وسیله به او بفهمانم مراقب رفتارش باد و جایگاه خود را بشناسد.ملوک ازمن خوشش نمی امد.این را زمانی فهمیدم که به اتفاق مادربه مهمانی یا دنبال کاری می رفتیم و بچه ها را نزد اومی گذاشتم.او آنها را اذیت می کرد و یا کتکشان می زد.ازاین موضوع تا مدتها بی خبربودم تا اینکه یک روزازهمسایه ای که پنجره خانه اش مشرف به خانه مان بود شنیدم که او رامین و نازنین را کتک می زند.وقتی ازاین موضوع با خبرشدم دلم می خواست ملوک را بکشم.همان روز با او کلی دعوا کردم و به او گفتم اگریک باردیگر دست روی بچه ها بلند کند حفت دستهایش را قلم می کنم. ملوک آن چنان خودش را به موش مردگی زد که توانست مادر را هم مجاب کند که من درمورد او اشتباه فکرکرده ام. مادردرحالی که مرا مخاطب قرار می داد گفت:ملوک اینجا وظیفه دیگری داره.تو هم پای مرغت را ببند و همسایه رو دزد نکن.
    آن روز خیلی حرص خوردم چون نمی توانستم به آنان بفهمانم که چه ماری درآستین پرورش می دهند.ازآن روز به بعد ملوک با من سرسنگین شد و شروع کرد به اینکه کاری کند تا من و بچه ها را ازچشم پدرومادر بیاندازد.بعد فهمیدم او مجله ها و روزنامه هایی را که برای پدرمی رسید پاره می کرد و به آنها می گفت که بچه ها پاره کرده اند.پدرومادرحرفش را باور می کدند بدون اینکه حتی فکرکنند چطور یک بچه می تواند با دستهای کوچکش مجله به آن قطوری را به یک باره پاره کند.یک روز مادربه من گفت:یاسمین به قول قدیمی ها که می گفتند سنگین برو سنگین بیا،شیرین برو،شیرین بیا.
    با این حرف به من فهماند که کمتربه خانه شان بروم.آن موقع نمی دانستم این آتش ازگورچه کسی بلند می شود.خیلی ازمادردلم گرفت و با خودم گفتم مگرمن چه کسی را غیرازآنها دارم.چرا مادردرک نمی کند که این خانه با تمام بدی هایش خانه امید من است.
    ازآن پس من هم سرسنگین شدم و با خودم قرار گذاشتم اگرشده بمیرم دیگرپایین نروم.ولی هنوز سه روز نگذشته بود که قولم را شکستم.
    دوروز بعدازاین موضوع نازنین و رامین را برای واکسیناسیون به درمانگاه بردم و پس ازتزریق به خانه برگشتم. بچه ها بی حال بودند و گوشه ای دراز کشیدند.آن قدرکه درمورد نازنین نگران بودم درمورد رامین نگرنی نداشتیم،زیرا او برخلاف نازنین قوی و تپل بود.آن شب وقتی رامین را درآغوش گرفتم تا بخوابانم دیدم تب دارد وناله می کند.این را بهواکسنی که صبح زده بود ربط دادم و اورا دررختخوابش گذاشتم سپس چراغ را خاموش کردم و ازاتاق خارج شدم.رضا مشغول حساب و کتاب بود و نازنین هم کناراو به خواب رفته بود.وقتی نازنین رابلند کردم تا اورا هم به اتاق ببرم متوجه شدم رامین ناله می کند.پس ازخواباندن نازنین درجایش سراغ رامین رفتم و کناراو دراز کشیدم تا بلکه بتوانم اورا بخوابانم.او مرتب گریه می کرد.برای ساکت کردنش ساعتی را که دردست داشتم بازکردم و جلویش تکان دادم.زیرنور چراغ خواب ساعت را ازدستم گرفت و آن را پرت کرد و یک لحظه صدایش قطع شد.چراغ را روشن کردم تا ببینم درچه وضعیتی است که با دیدن او که رنگش سیاه شده و کفی سفید ازدهانش بیرون آمده بود فریاد کشیدم و سراسیمه او را بغل زدم و به طرف پایین دویدم و مرتب فریاد می زدم:مادربه دادم برس بچه ام مرد.
    مادربه عجله اورا ازدستم قاپید و دمرروی پایش خواباند و انگشتش را دردهانش کرد و زبان بچه را ازجلوی مجرای تنفسش کنارزد و نشیمن او را محکم دردست فشرد.همان لحظه رامین با دهان باز نفس را داخل کشید و کم کم رنگش بازشد و تنفسش به جریان افتاد.تمام این ماجرا درعرض چنددقیقه اتفاق افتاد.مادررامین را به طرف من گرفت و گفت:حالا زود ببرش دکتر.
    به سرعت به طبقه بالارفتم تا چادرم را بردارم.رضا با دیدن من گفت:
    چه شد؟
    ازاین همه بی خیالی او لجم گرفت و بدون اینکه حتی پاسخش را بدهم به اتاق رفتم تا چادرم را بردارم.رضا دنبالم آمد و گفت:کجا میخواهی بری؟
    -میرم دکتر
    -الان که شبه.بذارصبح بشه برو
    با نفرت گفتم:شاید تا صبح بچه نفله بشه.
    رضا با همان خونسردی که خوب می دانست چقدر ازآن متنفرم ازجلویم کناررفت تا رد شوم بدون اینکه حتی تعارف کند و بگوید که می خواهی منم بیایم.به سرعت به طبقه پایید دویدم و رامین را درآغوش گرفتم.مادربا دیدن من گفت:رضا هم میاد؟
    اخمی کردم و گفتم:می خوام نیاد.
    مادرنگاهی به پدرانداخت و دیدم که پدربا آن حال بیمارش ازجا بلند شد وهمراه من به مطب آمد.دکترپس ازمعاینه رامین گفت که او نسبت به ترکیبات واکسن حساسیت داشته و علت تشنجش همین بوده و گفت که به موقع اورا به مطب رسانده ایم و اگراین حالت طولانی می شد ممکن بود باردیگردچارتشنج شود.همان موقع هم آمپولی به او تزریق کرد و بعداورا پاشویه کرد.زمانی که تب پایین آمد به ما گفت که می توانیم اورا ببریم.آن شب پدرپنجاه تومان به عنوان ویزیت پرداخت کرد و داروهایی را هم که دکترنوشته بود ازداروخانه گرفت.این درحالی بود که وقتی به خانه برگشتم رضارادیدم ه سرجایش خوابیده و صدای خروپفش به آسمان بلند است.
    کماکان به درس خواندن ادامه می دادم و برای بعضی از درس هایم هم به آموزشگاه می رفتم.دراین بین با زنی به نام مینا آشنا شدم که او هم یک دخترویک پسرهمسن بچه های من داشت.او هم دچارمشکلاتی بود و همین موضوع مارا به هم پیوند داد طوری که اکنون پس ازگذشت سالیان دراز او یکی ازدوستان صمیمی ام به شمارمی رود.
    یکی ازمحاصن بی شمار زندگی درخانه مادراین بود که با وجود او کارمن خیلی سبک ترشده بود و راحت ترمی توانستم به درس هایم برسم. تنها مسئله من آشپزی بود که خیلی ازوقتم را می گرفت.یک روزبه مادر گفتم اگراجازه بدهد زحمت این کاررا هم به دوش او بیاندازم و خرجمان را با آنها یکی کنم.مادرحرفی نداشت،ولی گفت باید سهم خودمان را بدهم که البته این حرف بسیار منطقی بود،زیرا کرایه که نمی دادیم هیچ،پول آب و برق هم پرداخت نمی کردیم.اگرقرار بود خرج خوراکمان هم گردن پدرباشد نهایت بی انصافی و سوء استفاده بود.رضا ماهی سیصد تومان پول به من داد تا آن را برای خرج ماهانه به مادربدهم.وقتی پول را به مادردادم سرش را تکان داد و گفت:یعنی شما با ماهی سیصدتومان زندگی می کنید؟
    سرم را تکان دادم.مادربا تأسف گفت:باید جون تو تن بچه هات نباشه.با این پول چی تو شکم بچه هات می کنی؟
    مادرطبق عادت روزانه یک باروآن هم ظهرناهار می پخت و زیادتر درست می کرد تا برای شام هم بماند.گاهی اوقات هم که ازظهرچیزی نمی ماند حاضری می خوردیم.
    یکی ازاین شبها که رامین مثل همیشه ورجه ورجه می کرد رضا رو کرد به او وگفت:بابا جان اینقدر دولا راست نشو.چلوکباب خوردی، روده هات پیچ می خوره.
    فوری متوجه منظور رضا شدم وبا خجالت به مادرم نگاه کردم.چهره قرمز او نشان می داد که متوجه تیکه پرانی رضا شده ولی به رویش نیاورد.
    نمی دانم مادرچرا این قدر ملاحظه اورا می کرد و جوابش را نمی داد.رضا توقع داشت با آن چندرغازکه می دهد هرشب بوقلمون وگوشت بخورد.گاهی که احتیاج به پول داشتم با پروگی تمام می گفت برو ازمادرت بگیر.مگه من چقدردارم که هم خرج خانواده ات را بدهم وهم پول توجیبی به تو.
    کم کم احساس می کردم تحمل رضا برایم خیلی سخت شده.دیدنش آزارم می داد.به محض اینکه می رسید سینی غذا را به دستش می دادم و به طرف بالا می فرستادمش،زیرا می دانستم اگرآنجا بماند کاری خواهد کرد و یا چیزی خواهد گفت که شرمنده خانواده ام می شوم.تمام کارهایش چون سوهان روح مرا می ازرد.نه خوب حرف زدن بلد بود و نه میدانست کجا چه چیزهایی را نباید بگوید. هشت سال اززندگی مان می گذشت بدون اینکه یک باراحساس کنم که می توانم دوستش داشته باشم. درتمام این مدت تنها چیزی که ازاو به من رسیده بود زجرونداری و بودن زیردین پدرومادرم بود.هشت سال ملنجارفتن با خودم چیزی کمی نبود.
    ازطرف دیگرگاهی مادرازاکبرشوهرسیمین گله می کرد و می گفت اجازه نمی دهد سیمین به منزلمان بیاید و بماند.مادر حق داشت.گاهی سیمین با راننده اش به منزلمان می آمد.راننده آنقدر جلوی درمنتظرمی ماند تا او را به منزل برگرداند. یک بار پدرکه ازبیرون می آمد به راننده گفته بود می تواند برود و خودش بعد سیمین را به منزل می رساند،اما راننده به پدرگفته بود که اربابش اجازه نداده و گفته با خانم برگرد.
    اکبرخیلی شکاک و بددل بود و این طور که بعدها سیمین به من گفت اکبرمرتب به او پیله می کرد که چرا فلان کس را دید می زنی و یا چرا با فلان کس حرف زدی.
    سیمین یک روز پیش من درد دل کرد و گفت نمی دانم چه کارباید بکنم تا بتوانم اعتماد اکبررا جلب کنم.هرکارمی کنم جوردیگری برداشت می کند و طوری با من حرف می زند که گویی با یکی اررقاص های کاباره اش طرف است.یک روز توی خیابان جلوی چشم هزارنفر به من گفت:بالاخره یک روز چشماتو ازکاسه درمیارم تا نتونی این طور دید بزنی.
    بیچاره سیمین،می فهمیدم ازدست اکبرچه می کشد. چندبارخودم شاهدبودم چطور با حرفهایش چشمان زیبای اورا پرازاشک کرده بود یک بارکه من وسیمین و اکبر به سینما رفته بودیم یک لحظه متوجه شدم ازچشمان اکبرغضب می بارد و درحالی که چپ چپ به سیمین نگاه می کند مشغول جویدن سبیلهایش است.فوری به سیمین نگاه کردم تا ببینم چه کارمی کند که اکبراین چنین ازخشم لبریزشده. متوجه شدم سیمین به زمین ماتش برده و به فکرفرورفته،ولی روبه روی ما جوانی به او نگاه می کند.فوری جلوی سیمین رفتم و درحالی که اورا می چرخاندم گفتم:اگرمی خواهی موقع برگشتن توی خونه تون دردسرنداشته باشی و دیدن فیلم به کامت زهرنشه،به چشمان من زل بزن و فقط با من حرف بزن.به جای دیگه ای هم نگاه نکن چون شوهرت ازاینکه مورد توجه دیگران هستی دارد ازشدت بغض و حسد می ترکد.و ای کاش همان موقع ازحسادت می ترکید و سی سال اورا زجرکش نمی کرد.بددلی اکبر هیچ گاه کم نشد.سیمین دوفرزند به فاصله دوسال ازهم به دنیا آورد و به حدی سرش شلوغ شد که گاهی فرصت نمی کرد حتی سرش را بخاراند اما اکبرهمچنان با چشم تردید به او می نگریست و این نگرش منفی همیشه با او بود.
    بیچاره سیمین درآن زندگی پرتجمل حکم یک اسیررا داشت،زیرا اکبربا اینکه تمام وسایل راحتی اورا مهیا می کرد اما آن قدر اورا زجرکش می کرد که نمی توانست لذت این قفس طلایی را درک کند.
    ازهمه بدتراکبردست بزن هم داشت و گاهی سیمین را طوری زیرمشت و لگد می گرفت که آثارضرب و جرح تا مدتها روی صورت و بدنش بود.او هیچ گاه دراین مورد پیش پدرومادر شکایت نمی کرد. دون شک علت عمده مشکل اکبرعقده های درونی او بود،زیرا خودش درکودکی یتیم شده بود ومال و اموال پدری اش را برادربزرگ ترش بالاکشیده بود.این عقده ها و محیط کارنامناسب دست به دست هم داده بود تا ازاو فردی بدبین و غیرقابل تحمل بسازد.او آن قدر محبت ناپذیر و غیرقابل انعطاف بود که نمی توانست بفهمد سیمین چقدر دوستش دارد و با او سالها زندگی کرد بدون اینکه محبتش را درک کند.شاید هم سیمین خودش دراین مورد مقصربود،زیرا گاهی فکرمی کنم شوهرش را بیش ازاندازه تحویل می گرفت و به اصطلاح لوس می کرد و با قربان صدقه رفتن های بی خود این باور را به اکبرمی داد که نکند خبریست و به راستی برای خود کسیست.البته درمورد فرزندانش هم همین طور بود و رأفت بیش ازحدی نسبت به آنان نشان می داد.سیمین به حدی مطیع بود که اکبراورا چون عروسکی می چرخاند و نظریاتش را به او تحمیل می کرد بدون اینکه سیمین حتی فکرکند شاید این تصمیمات به نفع او نباشد.یک روز اکبرازاو خواست مهریه اش را که سه دانگ خانه بود به او برگرداند.سیمین هم بدون اینکه حتی با کسی مشورت کند به محضررفت و مهریه اش را بخشید و سه دانگ سند را به نام اکبرزد.
    وقتی اورا می دیدم که چطور با فرمان های اکبردولا راست می شود به یاد برده می افتادم و به حق برده هم چنین مطیع نبود که او بود.
    سیمین علاوه براین خصوصیات اخلاقی صفت دیگری هم داشت که خیلی باعث نگرانی ام می شد و آن اینکه خیلی ترسو بود و بی جهت ازهمه چیزواهمه داشت.همیشه فکرمی کرد نکند بیمارشود و اکبروبچه هایش را تنها بگذارد.بدون شک رفتارهای ناهنجار اکبر چنین به او القا کرده بود و این وسواس را دراو به وجود آورده بود.چندین بارخودم ازاکبرشنیدم وقتی می خواستند به مهمانی بروند خطاب به او گفت:یک کم سرخاب به گونه هات بزن.الان دوستانم فکرمی کنند تازه ازبیمارستان مرخص شدی و یا شنیدم که به او می گفت:چرا همیشه رنگ صورتت مثل مرده پریده؟
    اکبرآن قدر وقیح بود که انتظارداشت سیمین با وجود مشکلات دو بچه کوچک و شیربه شیر همیشه خود را مانند زنانی آن چنانی که مرتب با آنها سروکارداشت بزک کند و این درحالی بود که آن زنان را هم قبول نداشت.به طور کل او موجودی خبیث بود که معلوم نبود اززندگی چه می خواهد.اخلاق منحوس اکبر و وسواس او درمورد سیمین به حدی روی او تأثیرگذاشته بود که برای اطمینان از سلامتی اش مرتب به پزشک مراجعه می کرد وبا وجودی که پرشک همیشه سلامت او را تأیید می کرد اما به این راضی نبود و با شک به نظردکتربرخورد می کرد.برای اینکه روی این موضوع سرپوش بگذارد عنوان می کرد که شاید پزشکش زیاد حاذق نبوده و به همین خاطربه دیگری مراجعه می کرد.این کاربرای او یک نوع عادت شده بود و مرتب به این پزشک و آن پزشک مراجعه می کردوهرازگاهی از داروهایش استفاده می کرد.این موضوع کم کم باعث نگرانی من و مادرکه کم وبیش درجریان کارهای او بودیم شد.یک روز به او گفتم:سیمین مگربه این عقیده نداری که مرگ و زندگی دست خداست پس چرا اینقدر خودت را به دست این دکتر و آن دکترمی سپاری؟
    سیمین فقط نگاهی کرد و پاسخی نداد.بدون شک او دچارنوعی بیماری روحی شده بود ولی خودش نمی خواست این را قبول کند و کسی هم جرأت نمی کرد دراین باره با اکبرصحبت کند زیرا او نزده می رقصید وای به اینکه کسی چیزی می گفت!طفلک خواهرم که روحیه ضعیف و شکننده ای داشت که درک آن برای کسی مثل اکبرامکان پذیرنبود.
    با وجودی که ازاکبرخوشم نمی آمد اما او برای من احترام خاصی قایل بود و شاید بهتربگویم خیلی حساب می برد.من هم می دانستم که او سیمین را خیلی ازارمی دهد هیچ گاه روی خوش به او نشان نمی دادم.با این حال گاهی برای من و بچه هایم کادو می خرید و هروقت می خواست به مسافرت برود اغلب ازمن هم می خوایت که انان را همراهی کنم.
    مشکل خودم کم نبود،ولی درد سیمین روحم را می آزرد و می دانستم تا خودش نخواهد کسی نمی تواند برایش کاری کند.
    یک روزرضا به من گفت که خواهرهایش که شهرستان زندگی می کنند به تهران آمده اند و ازمن خواست برای دیدن شان به خانه قبلی مان بروم.همان روزرامین و نازنین را برداشتم و به منزل مادرشوهرم رفتم.هنوزساعتی ازآمدن مان نگذشته بود که هرچهارخواهر شوهرم که آنجا بودند دوره ام کردند و گفتند:راستی یاسمین شنیدیم اتاقت را از رضا سوا کرده ای.
    با تعجب به آنان نگاه کردم و گفتم:چنین کاری نکرده ام.فقط رضا تحمل نق و نوق بچه ها را نداشت و خودش به من گفت که جایش را دراتاق مهمان خانه بیاندازم.
    درهمان حال با خودم فکرکردم چرا باید مسائل خصوصی زندگی ام دردهان ها باشد و یا اصلا"چرا من باید موظف باشم که به آنان توضیح بدهم.دراین فکربودم که یکی دیگرازخواهرشوهرهایم گفت:تو که وضع پدرت خوبه،پس چرا پدرت کمکی به شما نمی کنه. بیچاره رضا اول برح یک چک داره که بایستی پرداخت بشه.دیگری ادامه حرف او را گرفت و گفت:یاسمین یک زن خوب باید به شوهرش محبت کند...دیگری میان حرف خواهرش دوید و گفت:خب برای اینکه رضا بدهی اش را بدهد یکی ازفرشهایت را بفروش تا او بتواند قرضش را بدهد.
    حرفهایشان درگوشم می پیچید و من ازشدت عصبانیت درحال انفجاربودم دیگرنتوانستم طاقت بیاورم تا آنها هرچه دلشان می خواهد بگویند.با ناراحتی گفتم:فرش؟!کدوم فرش؟!ما فقط دوتا فرش خرسک داریم که قیمتی نداره.رضا اگه مطمئن بود مشکلش با این فرش ها حل میشه احتیاجی نبود اجازه بگیره.درضمن مگرتا به حال پدرشما یک ریال کف دست شما دخترها گذاشته که توقع دارید پدرمن به رضا کمک کنه.ما هنوزهم سرسفره پدرم می نشینیم و این درحالیه که من با برادرشما هشت ساله ازدواج کردم.حالا که حرف به اینجا رسیده می خوام بگم که دیگرجانم به لبم رسیده و تحمل این زندگی را ندارم.
    این را گفتم و ازجا بلند شدم.چادرم را سرکردم و بدون اینکه نازنین و رامین را که مشغول بازی بودند صدا کنم ازمنزل بیرون آمدم و به خانه پدربرگشتم.
    پدرومادربه محض دیدن من ازحالی که داشتم فهمیدند اتفاقی افتاده که چنین پریشانم.وقتی دیدند بچه ها را با خود نیاورده ام حدسشان تبدیل به یقین شد که موردی پیش آمده.پدرمرا صدا کرد و گفت:یاسمین،چی شده؟
    من با گریه همه چیزرا برایشان تعریف کردم و گفتم:دیگرخسته شده ام.نمی دونم این قرض ها کی تموم میشه.اصلا"این چک و چک بازی های چیه؟مگه ما تو زندگی چیکارمی کنیم؟من نمی دونم این عروسی چقدر خرج برداشته که با گذشت هشت سال هنوز بدهی هایش تمام نشده.
    پدرکه سرش را پایین انداخته بود و حرفهایم را می شنید:حالا میخواهی چه کارکنی؟

صفحه 2 از 7 نخستنخست 1234 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
تارنماي ايران پرديس با لطف و ياري خداي مهربان در سال 1386 تاسيس شد.روز به روز که از عمر ايران پرديس ميگذشت دوستان زيادي به جمعش محلق شدند و تا به امروز مخاطبان زيادي از اين تارنماي کاملا فارسي استفاده ميکنند ايران پرديس با پشت سر گذاشتن فراز و نشيب زياد و با عنايت خداو لطف بيکرانش امروزه توانسته در پنجمين جشنواره رسانه هاي ديجيتال عنوان برترين انجمن گفتگوهاي پارسي را کسب کند انجمن هاي ايران پرديس امروزه با هدف خدمت رساني به يکي از بزرگترين انجمن هاي ايران و پر مخاطب ترين انجمن هاي دنياي مجازي تبديل شده و اميدوار هست با همين هدف هم به جايگاه اصلي و واقعيش دست يابد.

اکنون ساعت 11:30 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.

ایمیل پست الکترونیکی مدیریت سایت : iranpardis.com@gmail.com
شماره سامانه پیامک : 30005604500000