انتخاب رنگ سبز انتخاب رنگ آبی انتخاب رنگ قرمز انتخاب رنگ نارنجی
خوراک آر اس اس


•٠·˙ تبلیغات ایران پردیس با قیمت مناسب ..٠·˙


http://www.iranpardis.com/up/do.php?img=493


  آخرین ارسالات انجمن

تبلیغات ایران پردیس
تبلیغات ایران پردیس تبلیغات ایران پردیس

+ ارسال موضوع جدید
صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 28

موضوع: رمان زیبای با خانمان | هکتور مالو

  1. Top | #1



    تاریخ عضویت
    Nov 2010
    عنوان کاربر
    خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست ؟
    میانگین پست در روز
    19.89
    محل سکونت
    X زندگیــــ اینجاستـــ X
    سن
    18
    نوشته ها
    24,865
    پسندیده
    50,620
    تشکر شده
    37,219
    میزان امتیاز
    400

    New2 رمان زیبای با خانمان | هکتور مالو

    با خانمان

    نویسنده: هکتور مالو

    مترجم: محمد قاضی

    تعداد صفحات: 217
    صفحه

    تعداد فصول: 26 فصل

    چاپ اول 1354

    منبع: نود هشتیا

  2. کاربر مقابل پست shahrzad عزیز را پسندیده است:

    HaSSan (08-04-2013)

  3. محل تبليغات شما    موزيک روز
     
  4. Top | #2



    تاریخ عضویت
    Nov 2010
    عنوان کاربر
    خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست ؟
    میانگین پست در روز
    19.89
    محل سکونت
    X زندگیــــ اینجاستـــ X
    سن
    18
    نوشته ها
    24,865
    پسندیده
    50,620
    تشکر شده
    37,219
    میزان امتیاز
    400

    پیش فرض

    باخانمان
    نویسنده : هکتور مالو
    مترجم : محمد قاضی

    هکتور مالو نویسندۀ کتابهای خوبی چون «باخانمان» و «بی خانمان» در 1830 در لابوی از توابع ایالت سن ماریتیم متولد شد و در 1907 دیده از جهان فرو بست. مالو یکی از نویسندگان فرانسه است که هنر خود را در راه خدمت به بچه ها به کار انداخته و داستانهای زیبایی برای همۀ کودکان دنیا نوشته که همۀ آنها را با شور و شوق تمام می خوانند و لذت می برند. نکتۀ جالب در داستانهای هکتورمالو و بویژه در «باخانمان» ماجراهای شیرینی است که پشت سر هم اتفاق می افتند و چنان خواننده را به دنبال خود می کشند که تا کتاب را به پایان نرساند بر زمین نخواهد گذاشت. در عین حال همۀ آن ماجراها انعکاسی از واقعیتهای زندگی هستند و به همین جهت هیچگاه کهنه نمی شوند و لطف و گیرایی خود را از دست نمی دهند.
    داستان «باخانمان» مفصل تر و پیچیده تر از آن بود که تنها به کودکان و نوجوانان اختصاص داشته باشد و من برای اینکه مورد استفادۀ ایشان باشد شاخ و برگهای زاید آن را زدم، زبان کتاب را ساده تر کردم و به اصطلاح به آرایش و پیرایش آن پرداختم. امید که مورد پسند همۀ کودکان و نوجوانان عزیز قرار گیرد.

    «مترجم»

  5. Top | #3



    تاریخ عضویت
    Nov 2010
    عنوان کاربر
    خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست ؟
    میانگین پست در روز
    19.89
    محل سکونت
    X زندگیــــ اینجاستـــ X
    سن
    18
    نوشته ها
    24,865
    پسندیده
    50,620
    تشکر شده
    37,219
    میزان امتیاز
    400

    پیش فرض

    فصل 1

    معمولاً روزهای شنبه، نزدیک ساعت سۀ بعدازظهر، دور و بر بندر «برسی» و ساحل رودخانه شلوغ می شد و دلیجانها، ارابه ها، گاریها و چهارچرخه ها در چهار صف به خط مستقیم پشت سر هم می ایستادند. آن روز هم وسایط نقلیۀ مختلف، دو چرخ و چهار چرخ، با بار صندوق و چلیک و زغال و مصالح ساختمانی و کاه و یونجه و غیره، در زیر آفتاب سوزان ماه ژوئن به انتظار بازدید مأموران عوارض شهری مانده بودند و عجله داشتند که تا غروب شنبه خود را به داخل شهر پاریس برسانند.
    در میان این گاریها و کمی دور از محوطۀ عوارض، گاری کوچک و عجیبی بود با ریختی مضحک، شبیه به چرخ دستی دوره گردان و بلکه ساده تر؛ در واقع گاری نبود، چهارچوب سبکی بود که چادری از کرباس خشن روی آن کشیده، سقفش را با مقوای قیراندود گرفته و سپس این چهارچوب را با سقف آن بر چهارچرخ کوچک سوار کرده بودند. رنگ کرباس گویا روزی آبی بوده ولی حالا آنقدر کهنه و کثیف شده بود که به زحمت تشخیص داده می شد. بعلاوه، روی چهار طرف این چادر کرباسی به زبانهای یونانی، آلمانی، ایتالیایی، و فرانسه نوشته هایی دیده می شد که جا به جا پاک شده بود و فقط از هر کدام هنوز دو سه کلمه ای خوانده می شد. این کلمات، هم شغل صاحب گاری را که عکاسی بود مشخص می کرد و هم نشان می داد که گاری پیش از رسیدن به فرانسه از آن کشورها عبور کرده است.
    گاری را فقط یک خر می کشید، و عجیب بود که خری از راه به این دوری و با چنین باری آمده باشد. گرچه خر لاغر می نمود ولی معلوم بود که حیوانی است زورمند و زرنگ و چالاک، و با خران معمولی اروپایی فرق دارد. قدش کشیده، رنگش خاکستری، و زیر شکمش خاکی مایل به سفید بود. خطوط عمودی سیاهی به ساقهای قلمی و ظریفش جلوه داده بود. حیوان با همۀ خستگی سربالا گرفته بود و حالتی مصمم و شیطنت آمیز داشت. دهنه و افسارش به ریخت گاری می آمد. چند نخ رنگی نازک و کلفت را از هر جا که به دستشان رسیده بود به هم بافته و افسار کرده بودند. بالای سر حیوان سایبانی از نی و علف زده بودند تا آن زبان بسته از شر مگس و گرما در امان بماند.
    نزدیک خر، در کنار پیاده رو خیابان، دخترکی ده دوازده ساله ایستاده بود که گاری و خر را می پایید. قیافۀ جالبی داشت. ناهماهنگی صورتش خشن و زننده نبود و نشان می داد که از ترکیب نژادهای مختلف به وجود آمده است. موهایش کمرنگ و رنگ چهره اش کهربایی بود، و شکلش نمک و گیرایی خاصی داشت که چشمان درشت و بادامی و سیاهش بر زیبایی و جذبۀ آن می افزود. دهان کوچکش از ارادۀ صاحب آن حکایت می کرد. کت کهنه ای به تن داشت که تشخیص رنگ آن مشکل می نمود؛ و با اینکه لباسش ژنده و فقیرانه بود، ذره ای از وقار و متانت او نکاسته بود.
    خر گاری درست پشت سر ارابۀ بزرگ و بلندی پر از کاه و یونجه ایستاده بود و به همین جهت نگاه داشتن آن برای دخترک آسان بود؛ چون خر شیطان دَم بدَم، با احتیاط تمام و مثل حیوان باهوشی که از خطای خود آگاه است، پوزه ای به یونجۀ گاری جلویی می زد و خوش خوش شروع به خوردن می کرد. دخترک هر بار بر او بانگ می زد که:
    - بس کن، پالیکار! بس کن دیگر!
    و با این اخطار، حیوان مثل مقصری پشیمان سر به زیر می انداخت؛ اما همینکه لقمه اش را فرو می داد گوش می جنبانید؛ از زیر چشم نگاه می کرد، و باز با ولعی که نشانۀ گرسنگی بیش از حد بود پوزۀ دیگری به یونجه های گاری جلویی می زد.
    باری، پس از اینکه دخترک برای بار چهارم یا پنجم به حیوان شکمو نهیب زد، صدایی از درون گاری سرپوشیده برخاست که دخترک را به اسم صدا زد:
    - پرین، پرین!
    پرین، به همان حال که ایستاده بود، پردۀ کرباس گاری را کنار زد و گفت:
    «بله مادر، با من کار داشتی؟»
    در درون گاری زنی روی تشک نازکی خوابیده بود. با صدای ضعیفی پرسید:
    «دختر جان، مگر پالیکار چه کار می کند؟»
    - از یونجۀ گاری جلویی می خورد.
    - خوب، نگذار بخورد.
    - آخر، حیوان گرسنه است، چه کارش کنم؟
    - حالا چرا اینقدر معطل شده ایم؟ خیلی مانده به پاریس برسیم؟
    - نه، اینجا باید منتظر بازرسی مأموران عوارض باشیم.
    - خیلی طول می کشد؟
    و نالۀ ضعیفی از درد کرد. پرین پرسید:
    «چه شده مادر دردت زیاد شده؟»
    زن با صدای گرفته ای که به نفس زدن بیشتر شباهت داشت گفت:
    «نه دخترم، نگران نباش. چیزی نیست، هوای درون گاری خفه است.»
    و براستی که مادر بیچاره این حرف را فقط برای تسکین خاطر دخترش زد؛ و الا حال مزاجی اش هیچ خوب نبود؛ نفسش تنگ بود و هیچ نیرو در بدن نداشت؛ و با اینکه بیش از سی سال از سنش نمی گذشت، از رنج و درد به یکباره از پا افتاده بود. در سیمای افسرده و شکستۀ او هنوز ته مانده ای از بساط زیبایی پیشین باقی بود. سرش خوشریخت و چشمانش مثل چشمان زیبای دخترک نازنینش گیرا بود، لیکن از شدت بیماری تار می نمود. پرین پرسید:
    «مادر، چیزی میل داری برایت بخرم؟»
    - مثلاً چه، دختر جان؟
    - در همین نزدیکی مغازه است و من می توانم بروم لیمو برایت بخرم، زود هم برمی گردم.
    - نه، دخترجان، پولمان کم می آید. فعلاً فقط نگذار پالیکار یونجۀ مردم را بخورد.
    - مادر جلوگیری از پالیکار آسان نیست.
    با این وصف، همینکه این بار حرکتی در صف گاریها پدید آمد و جلوتر رفتند، پرین حیوان را طوری نگاه داشت که دهانش به گاری جلویی نرسد. خر ابتدا تکانی به خود داد که جلوتر برود، ولی پرین گردنش را نوازش کرد و بر بینی اش بوسه زد و سخنان نرم و شیرینی در گوشش زمزمه کرد. آن وقت حیوان گوشهای درازش را پایین انداخت و آرام و خرسند بر جای خود ماند.
    پرین وقتی خیالش از طرف خر آسوده شد خوش خوشک به سیر و گشت در همان حول و حوش پرداخت. رفت و آمد کشتیهای اکتشافی و یدک کش بر سطح رودخانه، باراندازی قایقهای بادبانی به کمک جرثقیلهای دوار که بازوان بلند و آهنین خود را تا ساحل دراز می کردند و کالاها را گویی با دست از کشتی برمی داشتند و سنگ و شن و زغال را در واگونها می ریختند و چلیکها را در کنار ساحل می چیدند، حرکت قطارها بر پلهای راه آهن که طاقهای کمانی آنها همچون کمربندی چشم انداز پاریس را در برگرفته بود و فقط سواد شهر از دور در میان مه تیره رنگی به نظر می آمد ولی به وضوح دیده نمی شد، و بالاخره نزدیک دخترک و در جلو چشم او جنب و جوش مأموران و کارکنان عوارضی که نیزه های بلند خود را در گاریهای پر از کاه فرو می بردند، یا از چلیکهای بزرگی که بر گاریهای دو چرخ قرار داشت بالا می رفتند و بامته سر چلیکها را سوراخ می کردند و قدری از محتوای آنها را در گیلاس می ریختند و مزمزه می کردند و سپس از دهان بیرون می ریختند، همه و همه تماشایی بود؛ و چون این صحنه ها همه برای او تازگی داشت چنان به تماشای آنها سرش گرم شد که بی آنکه متوجه باشد مدتی مدید معطل ماند. ده دقیقه ای بود که پسر بچۀ ولگرد ده دوازده ساله ای شبیه به دلقکهای سیرک و مربوط به ارابه های پشت سری، دور و بر پرین می پلکید و بی آنکه دخترک متوجه باشد او و خرش را ورانداز می کرد. یکدفعه به حرف آمد و گفت:
    «به به! چه خر قشنگی!»
    پرین چیزی نگفت. پسرک باز گفت:
    «راستی چه خر قشنگی! لابد مال مملکت ما نیست.»
    دخترک در قیافۀ او خیره شد و چون حس کرد که نباید پسر بدی باشد در جوابش گفت:
    «مال یونان است.»
    پسرک با تعجب گفت:
    «مال یونان؟»
    - بله، و به همین جهت اسمش پالیکار است.
    پسرک لبخند پرمعنایی زد و با این وصف نفهمید چرا خری که از یونان آمده است باید اسمش پالیکار باشد. باز پرسید:
    «یونان از اینجا دور است؟»
    - بله، خیلی دور است.
    - از چین هم دورتر است؟
    - نه، ولی خیلی دور است.
    - پس شما از یونان می آیید؟
    - از یونان دورتر.
    - از چین می آیید؟
    - نه بابا، پالیکار مال یونان است ولی ما از جای دورتری می آییم.
    - شما هم به جشن «انوالید» می روید؟
    - نه.
    - پس به کجا می روید؟
    - به پاریس.
    - گاری تان را کجا نگاه می دارید؟
    - در «اوکسر» به ما گفتند که در خیابان «سنگرها» کاروانسرایی هست؛ آنجا می رویم.
    پسرک با هر دو دست محکم بر ران خود کوبید و سر تکان داد:
    - خیابان سنگرها؟ وای، وای، وای!
    - چطور مگر؟ یعنی آنجا جا نیست؟
    - چرا؛ جا که هست...
    - پس چی؟
    - آنجا جای شما نیست، جای اراذل و اوباش پاریس است. شما در گاری تان مرد نترس بزن بهادری دارید که از چاقو کشها نترسد؟
    - ما فقط دو نفریم؛ من و مادرم، که او هم مریض است.
    - خوب، پس منتظر باشید که فردا اول خرتان را بدزدند و بعد، سر خودتان هم بلاهایی بیاورند که البته خوشایند نخواهد بود. از من می شنوید احتیاط کنید!
    - راست می گویی؟
    - البته که راست می گویم! مگر شما هیچوقت در پاریس نبوده اید؟
    - هیچوقت.
    - معلوم است. این اوکسریها چه احمقند که به شما گفته اند به خیابان سنگرها بروید! شما چرا پیش «حبه نمک» نمی روید؟
    - من «حبه نمک» را نمی شناسم.
    - چطور نمی شناسید! «حبه نمک» مالک کاروانسرای «شان گیو» است که جایی است بسیار وسیع و محصور و شبها درش را می بندند. آنجا شما در امانید، چون هر کس شب بخواهد وارد آنجا شود حبه نمک با تفنگ حسابش را می رسد.
    - آنجا گران می گیرند؟
    - زمستانها که مردم به پاریس هجوم می آورند گران است ولی حالا مطمئنم که بیش از چهل «سو» (پول قدیم فرانسه که هر «سو» معادل پنج صدم فرانک است) در هفته از شما نخواهند گرفت. در حیاط آنجا تیغ و علف هم زیاد است و به خر شما بد نخواهد گذشت.
    - «حبه نمک» اسم آن مردکه است؟ عجب اسمی!
    - بله، به این جهت به او «حبه نمک» می گویند که همیشه تشنه است. مردک از آن کهنه عیاران ناقلایی است که با دوره گردی و کهنه فروشی ثروتی اندوخته است. بعدها، یک دستش را از دست داده، و چون دوره گردی با یک دست مشکل بوده آن کار را ول کرده است، و حالا از اجاره داری کاروانسرایش زندگی می کند. کاروانسرای او زمستانها فقط جای گاری و ارابه است ولی تابستانها هر که از راه برسد شب می تواند در آنجا بخوابد. آقای «حبه نمک» غیر از این کار، کارهای دیگری هم می کند؛ مثلاً ، توله سگ تربیت می کند و می فروشد.
    - شان گیو از اینجا دور است؟
    - زیاد دور نیست. از این سمت است.
    و دست خود را در امتداد سمت شمال دراز کرد. باز گفت:
    «وقتی از بند عوارضی گذشتید بپیچید به دست راست و در امتداد خیابان «سنگرها» پیش بروید. پس از طی نیم ساعت راه در طول نهر «ون سن»، برگردید به دست چپ و همانجاها بپرسید، نشانتان می دهند.»
    - متشکرم. حالا می روم به مادرم می گویم؛ شما بی زحمت چند دقیقه مواظب پالیکار باشید تا من با مادرم صحبت کنم و برگردم.
    پرین سر به درون گاری فرو برد و هرچه از پسرک ولگرد شنیده بود برای مادرش تعریف کرد و افزود:
    «مادر، من گاریهای سرپوشیدۀ بسیاری می بینم که مثل گاری ما چادر دارند و روی آنها نوشته شده: «کارخانجات ماروکور» و در زیر آن نوشته ها اسم «وولفران پنداووان» به چشم می خورد. روی پارچه هایی هم که در ساحل رودخانه بر چلیکها کشیده اند همین نوشته ها را می بینم.»
    مادرش گفت:
    «دختر جان، اینکه عجیب نیست.»
    - مادر عجیب این است که این اسم زیاد تکرار شده است.

  6. Top | #4



    تاریخ عضویت
    Nov 2010
    عنوان کاربر
    خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست ؟
    میانگین پست در روز
    19.89
    محل سکونت
    X زندگیــــ اینجاستـــ X
    سن
    18
    نوشته ها
    24,865
    پسندیده
    50,620
    تشکر شده
    37,219
    میزان امتیاز
    400

    پیش فرض

    فصل 2

    وقتی پرین به جای خود پیش خرش برگشت دید که حیوان شکمو باز سرش را در یونجه های گاری جلویی فرو برده است، ولی برای جلوگیری از او دیگر لازم نشد کاری بکند، چون نوبت به گاری جلویی رسیده بود و مأموران عوارض مشغول بازرسی و نیزه زدن به میان یونجه ها بودند، و ناچار پس از اتمام عمل، گاری از بند می گذشت. پسرک گفت:
    «خوب، مادموازل، حالا دیگر نوبت شما می رسد. من مرخصم؟ هر وقت خواستید خبری از من بگیرید بپرسید «خپل دولا» کجا است. از هر کس بپرسید جای مرا به شما نشان خواهد داد.»
    مأمورانی که دم دروازه های پاریس برای وصول عوارض شهری انجام وظیفه می کند معمولاً چیزهای غریب و عجیب زیاد می بینند. با این وصف مأموری که از گاری عکاسی بالا رفت وقتی در داخل چادر زن جوانی را در بستر بیماری دید و در اطراف نیز بجز علایم فقر و بدبختی چیزی نیافت حرکتی از بهت و حیرت کرد و گفت:
    «چطور؟ شما چیزی ندارید که عرضه کنید؟»
    - نه، چیزی نداریم.
    - هیچ؟
    - هیچ.
    کلمۀ «هیچ» که دو بار تکرار شد چنان شیوا و گویا بود که کلمۀ دیگری بهتر از آن نمی توانست آن حقیقت تلخ را اعلام کند. در واقع، بجز یک تشک نازک کهنه و دو صندلی کوچک حصیری و یک میز کوچک و یک اجاق گلی و چند پارچه لوازم عکاسی، هیچ چیز در آن گاری پیدا نمی شد.
    پس از پایان بازرسی، که چندان طول نکشید، عوارضی گفت:
    «بسیار خوب، حالا می توانید بروید!»
    تیرک وسط جاده را برداشتند. پرین، همانطور که «خپل دولا» گفته بود، فوراً به دست راست پیچید. خیابانی که در آن پیش می رفت از پای خاکریز سنگرها می گذشت. کسانی روی علفهای سوخته و گرد گرفتۀ پشته ها، بعضی دمرو برخی به پشت، خوابیده بودند. پرین از سر تراشیده و قیافۀ خشن و از طرز لباسشان پی برد که ساکنان محلۀ «سنگرها» اصولاً، و بخصوص شبها، نباید مردم راحتی باشند و حتماً از چاقو کشی هم رو گردان نیستند.
    طفلک به فکر فرو رفته بود و در دل با خود می گفت: «عجبا!... این خانه های کهنه و زشت، این انبارهای کثیف، این نهرهای آلوده و متعفن و این زمینهای مخروبۀ پر از خاک و خاکروبه و زباله شهر پاریس است؟ این همان پاریس زیبایی است که بارها وصف آن را از پدرم شنیده بودم؟ همان شهر افسانه ای که در طول این سفر دراز هرچه به آن نزدیکتر شده ام تصویر زیبا و خیال انگیز آن را در ذهن خود روشن تر مجسم کرده ام؟»
    پرین نهر «ون سن» را از پهنای بستر آن شناخت و پس از عبور از آن به دست چپ پیچید. از رهگذران سراغ کاروانسرای «شان گیو» را گرفت. مردم اغلب جواب سر بالا می دادند، به همین جهت دخترک بینوا چندین بار در پیچ و خم کوچه هایی که اسمشان را عوضی یاد گرفته بود گم شد. عاقبت به پرچینی رسید که از تخته های کاج و چوبهای دیگر درست کرده بودند، و چون از لای دولنگۀ پرچین که نیمه باز بود به داخل حیاط نگریست و چشمش به یک ماشین اسقاط و یک قطار کهنۀ راه آهن افتاد که بی چرخ در گوشه ای افتاده بودند و ده دوازده توله سگ را هم در میان علفها و تیغها به بازی و جست و خیز مشغول دید، حدس زد که شان گیو همانجاست. گاری را در کوچه نگاه داشت و خود داخل شد. توله سگها پارس کنان به پروپایش پیچیدند و عبورش را مشکل کردند.
    صدایی برخاست که نعره زنان پرسید:
    - چه خبر است؟
    پرین به اطراف نگاه کرد تا ببیند صدا از کجا و از که بود. در سمت چپ چشمش به بنای بلندی افتاد که به منزل مسکونی شباهت داشت ولی ممکن بود چیز دیگری هم باشد. دیوارهای این بنا از خشت و سنگ و گچ و چوب و قوطی حلبی، و سقف آن از مقوا و پارچۀ قیراندود ساخته شده بود. پنجره ها اغلب شیشه نداشت و کاغذ و چوب و ورقه های روی به جای شیشه در آنها به کار رفته بود، و تمام این مصالح را بقدری بی تناسب و ناشیانه به کار برده بودند که بیننده فکر می کرد شاید «روبینسون کروزوئه» معروف در جزیرۀ دور افتادۀ خود یکه و تنها برای سکونت خویش ساخته است. در زیر سایبانی، مردی ریشو مشغول جور کردن و جدا کردن کهنه پارچه بود، و هر تکه ای را در سبد جداگانه ای که دم دستش چیده شده بود می ریخت. مرد ریشو گفت:
    «دختر، مواظب باش توله سگهای مرا لگد نکنی! بیا جلو ببینم چه می خواهی؟»
    پرین جلو رفت و گفت:
    «ببخشید آقا، صاحب کاروانسرای «شان گیو» شما هستید؟»
    - بله، این طور می گویند...
    پرین در چند کلمه مقصود خود را ادا کرد. حرف دخترک که تمام شد مرد ریشو سر تا پای او را ورانداز کرد و گفت:
    «البته اگر کرایه را پیش بپردازی مانعی ندارد.»
    - چقدر باید داد؟
    - در هفته چهل و دو «سو» برای گاری و بیست و یک «سو» برای خر.
    - خیلی گران است.
    - هیمن است که هست!
    - خر من اجازه دارد از خارهای حیاط کاروانسرا بخورد؟
    - البته، اگر دندان علف خوردن داشته باشد علف هم می تواند بخورد.
    - ما یک هفتۀ تمام نمی مانیم که کرایۀ یک هفته را بدهیم. می خواهیم به «آمی ین» برویم. در اینجا بیش از یکی دو روز نمی مانیم.
    - فرق نمی کند؛ شش سو در روز برای گاری و سه سو برای خر.
    پرین از جیب دامنش نه سو بیرون کشید و یک یک در دست مرد ریشو گذاشت و گفت:
    «بفرمایید، این کرایۀ روز اول.»
    - خوب، حالا می توانی به کسانت بگویی بیایند تو. شما چند نفرید؟ اگر زیاد باشید، مجبورم از هر نفر سرانه دو سو اضافه بگیرم.
    - من بجز مادرم کسی را همراه ندارم.
    - مادر داری؟ پس چرا مادرت نیامد حرف بزند؟
    - مادرم توی گاری دراز کشیده؛ مریض است.
    - مریض است؟ اینجا که بیمارستان نیست!
    پرین از ترس اینکه مسافر مریض را نپذیرند حرفش را عوض کرد و گفت:
    «منظورم این است که خسته است. آخر ما از راه دوری می آییم.»
    - خوب، حالا برو گاریت را آن گوشه بگذار و خرت را هم ببند که دوره راه نیفتد. اگر یکی از توله سگهای مرا لگد کند و بکشد، تو باید صد سو تاوان بدهی.
    پرین وقتی پالیکار را با هزار زحمت به گوشه ای کشید و بست از گاری بالا رفت و به مادرش گفت:
    «خوب، مامان، حالا دیگر راحت شدیم. بگو چه میل داری تا من بروم برای ناهار درست کنم.»
    - اول برو به خر بیچاره مان برس. از گاری بازش کن و آب و علفش بده و تیمارش کن! حیوان حتماً خیلی خسته است.
    - مادر، خوشبختانه در اینجا بیش از بیابان خار و علف هست. چاه آب هم در گوشه حیاط است. الان می روم و زود برمی گردم.
    پرین چنانکه گفته بود زود برگشت و در داخل گاری به جستجو پرداخت. یک اجاق گلی و چند تکه زغال و کماجدان کهنه ای پیدا کرد؛ بعد، با چند شاخه چوب سفید آتش روشن کرد. قدری آب در کماجدان ریخت و یک مشت هم برنج ریخت. وقتی آب جوش آمد با دو ترکۀ چوب سفید برنج را هم زد و بدین ترتیب به پختن کته مشغول شد. در ضمن، گاهی هم به پالیکار سر می زد تا ببیند حیوان چیزی کم و کسر نداشته باشد، و او که سرگرم چریدن بود به دیدن پرین گوشهایش را تیز می کرد تا بفهماند که کاملاً راضی است.
    وقتی کته حاضر شد پرین آن را در بشقابی برگرداند و پیش مادرش آورد. قبلاً دو بشقاب و دو چنگال و دو لیوان پر آب روی سفره گذاشته بود. خودش هم دو زانو روبروی مادرش نشست و گفت:
    «خوب مادر جان، حالا بیا غذایمان را بخوریم.»
    مادر یک لقمه با چنگال در دهان گذاشت و با اینکه چند بار آن را در دهان گرداند و به اصطلاح جوید ولی نتوانست فرو بدهد. به دخترش گفت:
    «غذا از گلویم پایین نمی رود.»
    - مامان، باید هر جور شده بخوری. ممکن است لقمۀ اول مشکل فرو برود ولی لقمه های بعدی را راحت تر خواهی خورد.
    لیکن زن بیمار بیش از دو سه لقمه نتوانست بخورد، ناچار چنگالش را زمین گذاشت و گفت:
    «حالم دارد به هم می خورد. بهتر است دیگر نخورم.»
    - نه، مادر، برعکس، بهتر است که...
    - ناراحت نباش دختر جان؛ بهتر است استراحت کنم. بعداً اشتها پیدا خواهم کرد.
    و روی تشک نازکش دراز شد. نفس نفس می زد، و با اینکه هیچ حال حرف زدن نداشت وقتی دید که چشمان پرین پر از اشک شده و بغض گلویش را گرفته است، کوشید که دخترش را دلداری دهد. گفت:
    «راستی که چه کتۀ خوبی پخته ای! تو باید زیادتر بخوری که زحمت می کشی! تو باید بخوری تا قدرت کار کردن داشته باشی و بتوانی خوب از من پرستاری کنی!»
    - چشم مادر، می خورم. می بینی که دارم می خورم.
    ولی بغض چنان گلوی پرین را گرفته بود که غذا خوردن برایش مشکل شده بود. با این وصف، حرفهای نرم و دلنشین مادرش باعث شد که گلویش باز شود و به خوردن بیفتد. ظرف کته بزودی خالی شد و مادرش که با لبخند حزن انگیز و محبت آمیزی به او نگاه می کرد گفت:
    «آفرین دخترجان، دیدی که گفتم باید خوب خورد...»
    - خوب، مادرجان، حرف من هم به تو این است که باید خوب بخوری تا حالت خوب بشود.
    - آخر دخترجان، من مریضم، با تو فرق دارم.
    - پس اجازه بده بروم برایت پزشک بیاورم. در پاریس طبیبهای خوبی هستند.
    - ولی طبیبهای خوب که بی پول به عیادت مریض نمی روند.
    - باشد، ما هم پول می دهیم.
    - از کجا؟
    - از کجا؟ از پول خودمان. تو حالا باید هفت فرانک در جیب پیراهنت داشته باشی. یک فلورن هم پول هلندی داریم که می توانیم خردش کنیم. من هم هفده سو دارم. حالا جمعاً چقدر داریم؟
    هر دو به محاسبه پرداختند و با در نظر گرفتن اینکه هر فلورن معادل دو فرانک است نتیجه گرفتند که نه فرانک و هشتاد و پنج سانتیم پول دارند.
    پرین گفت:
    «دیدی مادر؟ ما بیش از آنچه برای خرج دکتر لازم است پول داریم.»
    - آخر دکتر که با حرف معالجه نمی کند. لابد نسخه می دهد، و پیچیدن نسخه هم پول می خواهد.
    - فکر این را هم کرده ام. تو خیال می کنی وقتی پابپای پالیکار راه می روم فقط وراجی می کنم؟ نه، به فکر تو هستم؛ یعنی، به فکر خودمان بخصوص به فکر تو. از روزی که تو بیمار شده ای من همه اش در این فکرم که ورود ما به «ماروکور» چگونه خواهد بود؟ با این خر و این گاری قراضه که در طول راه ما را مسخرۀ مردم کرده است چطور می توانیم در ولایت خودمان آفتابی شویم، آن هم در میان افراد خانواده مان؟ مگر ممکن است ما را با این سر و وضع تحویل بگیرند؟
    - درست می گویی دخترم، نه تنها ما، هر کس با این سر و وضع زننده مشکل بتواند مورد استقبال نزدیکانش واقع شود.
    - پس ما هم نباید با این سر و وضع به «ماروکور» برویم. این گاری دیگر به درد ما نمی خورد؛ چون از وقتی که تو مریض شده ای کسی حاضر نشده است پیش ما عکس بیندازد. بر فرض هم که حاضر بشوند ما دیگر وسایل ظهور و چاپ عکس را نداریم. وسایل ظهور سه فرانک، دوای چاپ سه فرانک، و دوازده عدد شیشه دو فرانک خرج دارد. بنابراین، بهتر است گاری را بفروشیم.
    - گاری را به چه قیمت می خرند؟
    - به هر قیمت که خریدند می فروشیم. دوربین عکاسی ما هم سر گاری است و ذره بین آن بی عیب است.
    - چطور؟ به همین راحتی؟
    - چه شد مادر؟ از حرف من ناراحت شدی؟
    - آخر دخترجان، یک سال است که ما در این گاری زندگی می کنیم و پدرت هم در داخل همین گاری مرده است. بنابراین، هر چند هم حقیر و بی مصرف باشد فکر اینکه بخواهیم آن را از دست بدهیم برای من دردناک است. از پدر تو فقط همین گاری به یادگار مانده و هر چیزی که در این گاری هست ما را با یکی از خاطرات او پیوند می دهد.
    سخن مادر پرین، که هر کلمه اش با نفس زدنی توأم بود، ناگاه بند آمد، و قطره های اشک بر رخسار لاغرش دوید. بیچاره زن نمی توانست از گریه خودداری کند.
    پرین نگران شد و پرسید:
    «آه، مادرجان، از حرف من ناراحت شدی؟»
    - نه، دخترجان. تو چه تقصیر داری؟ تقصیر از بدبختی و نداری ما است که نمی توانیم بی اشک ریختن و غصه خوردن حرفهایمان را با هم بزنیم. من به صورت طفل بی دست و پایی در آمده ام که نه می توانم فکر بکنم و نه کاری از دستم ساخته است، وگرنه این حرفهایی که تو به من زدی من می بایست به تو زده باشم، و من به تو بگویم که با این گاری مضحک و این لباس پاره و کهنه و این ریخت فلک زده نباید وارد «ماروکور» بشویم. من همه اش امیدوار بودم که امروز و فردا شفا خواهم یافت و کار خواهیم کرد و درآمدی خواهیم داشت که با آن بتوانیم به سر و وضع خود برسیم، ولی افسوس که همه اش امید باطل بود و حقیقت مطلب همان است که از دهان تو بیرون آمد؛ یعنی، من دیگر شفا نخواهم یافت و ما دیگر درآمدی نخواهیم داشت، و بنابراین باید گاری را با هر چه در آن هست بفروشیم. به عقیدۀ من باید برای فروش...
    در اینجا مادر پرین قدری تردید کرد و چند دقیقه در سکوت دردناکی فرو رفت.
    پرین پرسید: «منظورت فروش پالیکار است؟»
    - بله، پس تو هم به فکرش بودی؟
    - بودم ولی جرأت گفتنش را نداشتم... از آن وقت که به این فکر افتاده ام روی نگاه کردن به حیوان بیچاره را ندارم؛ چون می ترسم زبان بسته بفهمد که ما بعد از آن همه رنج و مرارت بجای اینکه او را به «ماروکور» برسانیم تا به ناز و نعمت بیفتد و خستگی از تنش در برود خیال داریم او را از خود جدا کنیم؛ یعنی، به اصطلاح برای او رفیق نیمه راه بشویم.
    - خوب دخترجان، حال که تصمیم ما قطعی است دیگر در این باره حرفی نزنیم؛ چون هم موضوع غم انگیز است و هم من خسته هستم.
    - باشد مادر، پس من می روم که مزاحم تو نباشم، و چون هنوز دو ساعتی از روز باقی است از این فرصت برای شستن رختها استفاده می کنم. بهتر نیست که فردا پیراهن تمیزی تن کنی؟
    - البته که بهتر است، ولی تو خودت را خسته نکن.
    - تو که می دانی من خسته نمی شوم.
    پرین پس از اینکه مادرش را بوسید بستۀ رخت چرکی را که در میان صندوقچۀ شکسته ای در درون گاری بود برداشت و با نصف قالب صابون رختشویی از گاری بیرون رفت. آبی را که بعد از ناهار در کماجدان گرم کرده بود روی رختها ریخت. بعد، کتش را درآورد، در وسط علفها زانو زد و به صابون زدن و مالیدن و چنگ زدن رختها پرداخت؛ و چون همۀ رخت چرکشان از دو پیراهن و سه دستمال و دو جفت جوراب تجاوز نمی کرد، خیلی زود همه را شست و آب کشید و چلاند و روی بندی که بین گاری و طارمی کشید پهن کرد.
    در چند قدمی او پالیکار که به گُلمیخی بسته بود هر بار به صاحب عزیزش نگاه می کرد، گویی مراقب او بود، ولی همینکه دید پرین کارش را تمام کرده و آمادۀ رفتن است چند بار با پرۀ بینی اش فرفر کرد و گردنش را به سوی دخترک پیش برد. پرین گفت:
    «خیال می کنی من تو را فراموش کرده ام؟...»
    و به طرف حیوان رفت، جایش را تمیز کرد، ظرف آبش را پاکیزه شست و آب تازه برایش ریخت. پالیکار با هر غذایی که به او می دادند یا خودش گیر می آورد می ساخت و در این باره چندان سختگیر نبود، ولی برعکس، برای آب آشامیدنی بسیار سخت می گرفت؛ چون تا ظرفش تمیز و آبش صاف و زلال نمی بود به آن لب نمیزد.
    پرین پس از فراغت از این کار، باز در کنار خرش ماند و به ناز و نوازش او پرداخت.
    پالیکار با اینکه جایش تمیز شده و به علف تازه رسیده بود از خوردن دست برداشت و سرش را روی شانۀ صاحب مهربانش گذاشت تا او بهتر نوازشش کند. گاهی هم گوشهای درازش را به سمت او خم می کرد و با لرزشی حاکی از نشاط و خرسندی تکان می داد.
    سکوت بر محوطۀ «شان گیو»، که به سبب تاریک شدن هوا در آن را بسته بودند، و بر کوچه های اطراف آن سایه انداخت، و بجز غرض گنگ و خفیفی که مثل غرش دریا از دور می آمد، صدایی به گوش نمی رسید. این غرش از نفس و از درون پاریس برمی خاست که با فرارسیدن شب همچنان به حیات پر جنب و جوش و تب آلود خود ادامه می داد.
    آنگاه، در هوای دلگیر و گرفتۀ شب، خاطرۀ سخنانی که پرین و مادرش به هنگام روز با هم گفته بودند گلوی دخترک را فشرد و در آن دم که سرش را به سر پالیکار نجیب و با وفا تکیه داده بود و حیوان زبانبسته دست پر مهر و محبت او را بو می کشید بغضش ترکید و زار زار به گریه افتاد.

  7. Top | #5



    تاریخ عضویت
    Nov 2010
    عنوان کاربر
    خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست ؟
    میانگین پست در روز
    19.89
    محل سکونت
    X زندگیــــ اینجاستـــ X
    سن
    18
    نوشته ها
    24,865
    پسندیده
    50,620
    تشکر شده
    37,219
    میزان امتیاز
    400

    پیش فرض

    فصل 3

    شب بسیار سختی به بیمار گذشت. پرین که با لباس کنار مادرش خوابیده و شال او را به جای متکا چنبره کرده و زیر سرش گذاشته بود چند بار مجبور شد برخیزد و از چاه حیاط آب تازه بیاورد و گلوی بیمار را تر کند. مریض از گرمی تب می سوخت و رنج می برد. برعکس، در سپیده دم، که هوای پاریس همیشه سرد و گزنده است، لرز شدیدی بر او عارض شد، و پرین بناچار شال یعنی تنها روپوش نسبتاً گرمی را که در اختیار داشت روی مادرش انداخت. طفلک با اینکه می خواست هرچه زودتر به سراغ پزشکی برود و او را به بالین مادرش بیاورد ولی چون پزشکی نمی شناخت ناچار صبر کرد تا «حبه نمک» بیدار شود و از او بپرسد. از قضا او طبیب خوبی را می شناخت که با کالسکه به عیادت بیمارانش می رفت و دکتر ساندریه نام داشت.
    پرین با نشانیهای دقیقی که از «حبه نمک» گرفت خیلی زود توانست مطب دکتر را پیدا کند، ولی او که خانه اش نیز در همانجا بود هنوز بیدار نشده بود. ناچار پرین مدتی در کوچه ول گشت و به تماشای عده ای که در حیاط اصطبلی مشغول بستن اسبها به درشکه بودند معطل شد. فکر اینکه با دیدن سر و وضع فقیرانۀ او چنین پزشک معتبری حاضر نشود به عیادت مادرش بیاید، یا اگر هم بیاید عیادت از بیمار در آن گاری قراضه چقدر زشت و ناراحت کننده خواهد بود آزارش می داد. برای حق الزحمۀ دکتر هم نگران بود و گرچه «حبه نمک» گفته بود که دکتر ساندریه وقتی به عبادت بیماری می رود معمولاً چهل «سو» می گیرد و او چهل سو را در جیبش حاضر کرده بود که پیش پیش به دکتر بدهد ولی از آن می ترسید که دکتر بیشتر از آن بخواهد. از همۀ اینها گذشته، مطمئن نبود که دکتر بتواند مادرش را خوب کند. سپس، کوشید تا همۀ این نگرانیها را از خود دور کند. در مورد نیامدن دکتر، فکر کرد که پزشک همینکه پولش را بگیرد خواهد آمد و کاری به سر و وضع فقیرانۀ بیمارش نخواهد داشت. عیادت در گاری هم مهم نیست، چنانکه در زمان بیماری پدرش هم پزشکی به عیادت او به داخل همین گاری عجیب آمده بود، با این تفاوت که دیدار در یک منطقۀ کوهستانی بیگانه صورت گرفته بود و طبیب ریخت و قیافۀ جادوگران را داشت، و در واقع دلاک بود نه پزشک حسابی. نگرانی از مداوا نشدن مادرش نیز بیخود بود، چون بر فرض هم که خوب خوب نمی شد لااقل دردش تسکین می یافت و چنان حال مساعدی پیدا می کرد که خودشان را به مقصد برسانند.
    پرین در این فکرها بود که دید کالسکۀ کوچکی آمد و جلو خانۀ دکتر ایستاد. اتاق کالسکه زرد رنگ بود و اسب چاق و درشتی، از آنها که در کشاورزی به کار می روند، به آن بسته بود. کمی بعد، دکتر، که مرد چاق شکم گنده ای بود و صورت سرخ برافروخته ای با ریش جو گندمی داشت، از در خانه بیرون آمد و به سمت کالسکه رفت.
    پیش از اینکه سوار شود، پرین جلو رفت و حرفش را به او زد. دکتر سری تکان داد و گفت:
    «شان گیو؟ ها... ها... لابد آنجا دعوا و چاقو کشی شده.»
    - نه، آقای دکتر، بیمار مادر من است که حالش بد است.
    - مادر تو چه کاره است؟
    - هیچی آقا، ما عکاس دوره گرد هستیم.
    دکتر پا روی پلۀ کالسکه گذاشت و می خواست سوار شود که پرین فوراً چهل سو پول آماده کرده را به طرف او پیش برد و گفت:
    «بفرمایید آقای دکتر، ما حق الزحمۀ شما را می توانیم بپردازیم.»
    دکتر نگاهی به پولهای دست پرین کرد و گفت:
    «خوب، پس باید سه فرانک بدهی.»
    پرین بیست سوی دیگر به پولش افزود و داد. دکتر پولها را در جیب گذاشت و گفت:
    «بسیار خوب، تو برو، من تا یک ربع دیگر بر بالین مادرت خواهم بود.»
    پرین از شادی اینکه چنین خبر خوشی برای مادرش خواهد برد تا شان گیو دوید. وقتی رسید، نفس زنان رو به مادرش کرد و گفت:
    «مادر، مژده بده! طبیب بسیار خوبی الان به عیادتت خواهد آمد و حتماً تو را خوب خواهد کرد.»
    و به چالاکی تمام به نظافت مادرش مشغول شد؛ دست و روی او را شست، گیسوان سیاه و قشنگ او را که به نرمی تار ابریشم بود شانه زد و مرتب کرد، و بعد به جمع و جور کردن اثاث داخل گاری پرداخت؛ ولی این جمع و جور بیشتر درون گاری را خالی کرد و فقر و بیچارگی صاحب آن را آشکارتر نمود.
    چندان طول نکشید که صدای چرخ کالسکۀ دکتر از بیرون محوطه به گوش رسید. پرین به استقبال دوید و پزشک را تا گاری راهنمایی کرد. با اینکه وضع گاری هیچ شباهتی به منزل مسکونی نداشت ولی دکتر تعجب نکرد؛ چون به مقتضای شغلش با فقر و بدبختی بسیاری از مشتریان خود آشنا بود.
    دکتر که از دیدن وضع پریشان بیمارش حالت اندوه پیدا کرده بود به او نزدیک شد و نبضش را گرفت و زبانش را دید، و سپس به معاینه های دیگر پرداخت. آنگاه سری تکان داد و گفت:
    «خانم، ماندن در این گاری درست نیست. شما باید در بیمارستان بخوابید.»
    مادر و دختر از شنیدن این سخن سخت یکه خوردند. پس از آن، دکتر به پرین گفت:
    «کوچولو، چند دقیقه ای مرا با مادرت تنها بگذار.»
    پرین چند ثانیه ای مکث کرد، ولی با اشارۀ مادرش از گاری بیرون رفت و در همان دور و حوالی ماند. بیمار همینکه با دکتر تنها شد ناله ای کرد و گفت:
    «آقای دکتر، من دیگر خوب نخواهم شد؟»
    - که می گوید خوب نمی شوید؟ شما احتیاج به پرستاری و مداوای مرتب دارید که در این گاری میسر نیست.
    - آیا در بیمارستان دخترم می تواند با من باشد؟
    - نه، فقط می تواند روزهای پنجشنبه و یکشنبه به دیدن شما بیاید.
    - وای! او تنها در شهر پاریس چه خواهد شد و بی من چه بر او خواهد گذشت؟ پس، اگر بنا باشد، بمیرم، بهتر است که دستم در دست دخترم باشد.
    - به هر صورت نمی شود شما را در این گاری گذاشت. سرمای شبانه برای شما کشنده است. باید اتاقی تهیه کنید که شبها گرم و محفوظ باشد. لابد صاحب این کاروانسرا اتاق خالی هم دارد و به نظرم گران هم نگیرد. تنها اتاق هم کافی نیست؛ باید دوا داشته باشید، غذای مناسب داشته باشید، و از شما پرستاری بشود تا ان شاءالله خوب بشوید؛ و این همه در بیمارستان بهتر میسر است.
    سپس، دکتر پرین را صدا زد، یادداشتی از جیب خود بیرون آورد، نسخه ای نوشت و گفت:
    «بیا، دخترجان، این نسخه را به داروخانۀ نزدیک کلیسا ببر و دواها را بگیر. بستۀ شمارۀ یک را همین الان به مریض می دهی بخورد. شربت شمارۀ دو را ساعت به ساعت به او می خورانی، سومی یک بطری شربت گنه گنه است که باید با غذا به بیمار داد. غذا بیشتر سوپ جوجه و کباب باشد. امشب باز برمی گردم.»
    و راه افتاد که برود. پرین به دنبال او دوید و پرسید:
    «راستی آقای دکتر، حال مادرم خیلی بد است؟»
    - سعی کن او را راضی کنی که در بیمارستان بخوابد.
    - شما نمی توانید او را معالجه کنید؟
    - چرا، ولی برای مداوای مریض تنها دکتر کافی نیست. پرستاری مرتب و غذا و دوا و اتاق گرم و تمیز هم شرط است. مادرت برای خاطر تو حاضر نیست به بیمارستان برود، و من می دانم که دختر زرنگ و باهوشی مثل تو در این شهر تنها هم باشد طوری نخواهد شد.
    دکتر که رفت پرین به داخل گاری برگشت تا با اجازۀ مادرش به داروخانه برود. افسوس که موجودی پولشان برای خریدن داروها کافی نشد. داروفروش برای سیزده سو که پرین کم آورده بود به او گفت:
    «چون شربت گنه گنه فوری نیست فعلاً بسته های گرد و شربت را که دوای اصلی است می دهم. قیمت آنها از سه فرانک و پنجاه سانتیم بیشتر نمی شود.»
    پرین با دواها یک جوجه هم خرید و به خانه برگشت تا سوپی هم برای مادرش بپزد. هر دو خوشحال به نظر می رسیدند، بخصوص پرین که امیدوار بود پزشک مادرش را خوب خواهد کرد، چون قول داده بود اظهار یأس هم نکرده بود. طبیب اخلاقاً وظیفه دارد به بیمار راست بگوید و دلیل نداشت که این طبیب ایشان را گول زده باشد.
    براستی که امید چه داروی شفابخشی است! چه اشتهاآور است! بیمار که از دو روز قبل نتوانسته بود چیزی بخورد، اکنون نصف یک قرص نان را با سوپ جوجه خورد و چشمانش نوری پیدا کرد. پرین گفت:
    «دیدی مادر؟ کم کم به اشتها می افتی!»
    به هر حال، هیجان عصبی بیمار اندکی تخفیف یافت و او احساس آرامش کرد. پرین از فرصت استفاده کرد تا برود و دربارۀ فروش گاری و احیاناً پالیکار از «حبه نمک» اطلاعاتی کسب کند.
    فروش گاری مسئله ای نبود و خود «حبه نمک» آن را می خرید؛ چون او خریدار همه نوع اثاث و خرده ریز، از وسایل خانه و لباس کهنه و اسباب و ابزار گاری و درشکه و سازهای موسیقی و پارچه و چیزهای نو و کهنه، بود. لیکن فروش پالیکار مشکل بود. خود «حبه نمک» بجز توله سگهای شیری، مشتری حیوان دیگری نبود، ولی می گفت باید تا چهارشنبه که روز بازار مال فروشان است صبر کرد، شاید آن روز پالیکار را به قیمت خوبی در بازار بفروشد.
    به چهارشنبه هنوز چند روز مانده بود و پرین از فرط خوش بینی به خودش وعده می داد که مادرش تا پیش از آن روز نیرویی پیدا خواهد کرد و قادر به حرکت خواهد شد. در ضمن، مادر و دختر تا آن روز می توانستند با پولی که از فروش گاری به دست می آوردند پیراهن نویی برای سفر در قطار بخرند و سر و وضع آبرومندتری به خود بدهند. دیگر اینکه پرین امیدوار بود که «حبه نمک» پول خوبی به ازای گاری بدهد، آنقدر که مجبور نشوند پالیکار را هم بفروشند. در آن صورت، پالیکار را در محوطۀ «شان گبر» پیش «حبه نمک» می گذاشتند تا پس از رسیدن به «ماروکور» و سر و سامان گرفتن، به سراغ خرشان بفرستند و او را ببرند. آه، چقدر خوب می شد اگر پرین یگانه مونس عزیزش پالیکار را از دست نمی داد! و چه خوشبخت می شد پالیکار اگر می توانست از این پس در رفاه و آسایش به سر ببرد، در طویلۀ پاک و تمیزی جا بگیرد، هر روز در جوار دو صاحب عزیز و مهربانش باشد، و در چمنزارهای سبز و خرم و با صفای «ماروکور» غلت بزند و بچرد!
    افسوس که اینها همه بجز یک رویای شیرین چیزی نبود و پرین پس از چند دقیقه صحبت با «حبه نمک» از آن رویای شیرین به حقیقت تلخ باز آمد. «حبه نمک» گفت که به ازای گاری و هرچه در آن است بیش از پانزده فرانک نمی تواند بپردازد، و چون پرین از تعجب رقم این مبلغ ناچیز را تکرار کرد تا ببیند عوضی نشنیده است، خریدار گفت:
    «تازه این را هم برای کمک به شما می خرم؛ والا خیال می کنید این گاری قراضه به چه درد من می خورد؟»
    مردک برای اینکه بیشتر توی سر کالا بزند با چنگکی که در دست داشت به چرخ و چوب و روکش گاری می زد و با تحقیر شانه بالا می انداخت.
    پرین تنها نتیجه ای که از چانه زدن گرفت این بود که خریدار دو فرانک و نیم بر مبلغ افزود و تحویل گاری نیز به وقت رفتن موکول شد تا مادر بیمار بتواند روزها در داخل گاری بماند، چون به عقیدۀ پرین ماندن در میان گاری سالم تر از آن بود که مادرش در اتاقی محبوس باشد.
    این عقیده وقتی برای پرین پیدا شد که به اتفاق «حبه نمک» به قصد اجارۀ اتاقی به بازدید از اتاقهای او پرداخت، و آنگاه فهمید که درون گاری تنگ و تاریک خودشان چقدر در برابر آن اتاقهای خفه و بد بو و کثیف ارزش دارد.
    در اطراف خانه تودۀ انبوهی از چیزهای ضایع ناشدنی مثل شیشه شکسته و آهن قراضه و استخوان و غیره ریخته بود که «حبه نمک» با آنها داد و ستد می کرد؛ در درون خانه نیز، که از راهروهای باریک و اتاقهای تنگ و تاریک و تو در تو تشکیل شده بود، چیزهایی مانند کاغذ باطله و مقوا کهنه و پارچه کهنه و لباس کهنه و در بطری و خرده نان کپک زده و کفش کهنه و غیره ریخته بودند تا از آسیب باد و باران در امان بماند. از این همه اشیاء کهنه و مانده بوی بدی برمی خاست که تا بیخ گلو را می سوزاند.
    پرین مردد بود و نمی دانست آیا دکتر قبول خواهد کرد که بیمار در چنین اتاقهایی بماند، پرسید:
    «ببخشید، دکتر این اتاقها را دیده است؟»
    - بله که دیده! وقتی «مارکیز» مریض بود دکتر چند بار به اینجا آمد. از این گذشته، دکتر با من و خانه و زندگی من آشنا است که به تو معرفی اش کرده ام.
    پرین فکر کرد که لابد مردک راست می گوید، و چون در اتاقی از همین خانه «مارکیز» یعنی یک زن اشرافی که بیمار خود دکتر هم بوده زندگی می کرده، قطعاً مادر خودش که زن فقیری است می تواند در اتاقی نظیر آن زندگی کند.
    «حبه نمک» گفت:
    «غیر از روزی سه «سو» بابت خر، و شش «سو» بابت گاری، هشت «سو» نیز باید برای کرایۀ اتاق بپردازید.»
    پرین گفت: «شماکه گاری را از ما خریده اید، دیگر از بابت گاری چرا باید پول داد»
    - درست، ولی تا وقتی که در اختیار شماست باید از بابت آن کرایه بدهید!
    بیچاره پرین چاره ای جز قبول نداشت. این اول بار نبود که شیادان لختش می کردند. او در طول این سفر اغلب به آدمهای کلاهبردار برخورده بود که بدتر از این سرش کلاه گذاشته بودند.

  8. Top | #6



    تاریخ عضویت
    Nov 2010
    عنوان کاربر
    خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست ؟
    میانگین پست در روز
    19.89
    محل سکونت
    X زندگیــــ اینجاستـــ X
    سن
    18
    نوشته ها
    24,865
    پسندیده
    50,620
    تشکر شده
    37,219
    میزان امتیاز
    400

    پیش فرض

    فصل 4

    آن روز پرین قسمتی از وقت خود را صرف تمیز کردن اتاقی کرد که مادرش می بایست در آن منزل کند. کف اتاق را شست و دیوارها و سقف و پنجره ها را گردگیری و پاک کرد، چنانکه آن خانه از روز بنا تا آن لحظه چنین نظافتی به خود ندیده بود.
    پرین در رفت و آمدی که چند بار از اتاق به لب چاه کرد متوجه شد که در حیاط «شان گیو» تنها خار و علف نمی روید بلکه باد و پرندگان از باغهای اطراف تخم گل با خود می آورند و آنجا می پاشند، یا همسایگان از بالای نردۀ محوطه گلهای پژمرده را که اغلب تخم دارند در آن محوطه می ریزند، چنانکه تخم بعضی از آن گلها که در جاهای مساعد افتاده سبز شده و گل داده است. این گلها گرچه مانند گلهای باغ، سایۀ باغبان بر سر خود ندیده و کود نداشته و آب دستی نخورده بودند ولی با همۀ خودرویی باز عطری و رنگی داشتند.
    پرین به فکر افتاد که دسته ای از آن گلها فراهم آورد و در اتاق مادرش بگذارد تا هم بوی بد محیط را خنثی کند و هم دیدنش چشم بیننده را لذت ببخشد. معلوم بود که آن گلها متعلق به کسی نیست، چون پالیکار می توانست به میل خود در هر جای آن بچرد. با این حال، پرین جرئت نکرد بی اجازۀ «حبه نمک» از آنها بچیند. و وقتی اجازه خواست مردک گفت:
    «ها، دختر، برای فروش می خواهی؟»
    - نه. فقط چند شاخه گل می خواهم در اتاق مادرم بگذارم.
    - خوب، پس هر قدر می خواهی بچین؛ ولی اگر برای فروش می خواستی اول خود من به تو می فروختم.
    پرین دسته گلی با سلیقۀ تمام چید و شیشه ای را هم که فقط لبش پریده بود پیدا کرد و گلها را در آن جا داد. و چون گلها را در موقعی چیده بود که آفتاب زیاد بر آنها تابیده بود عطر تندی داشتند، چنانکه پس از چند لحظه عطر شب بو و میخک اتاق را پر کرد و حتی به محیط اتاق نور و صفا بخشید.
    در ضمن، پرین با ساکنان اتاقهای مجاور که همسایگانش بودند آشنا شد؛ یک طرف پیرزنی بود با موهای خاکستری که شبکلاهی بر سر داشت و روی آن نوارهای سه رنگی به شکل پرچم فرانسه دوخته بود. در طرف دیگر پیرمرد بلند بالا و خمیده ای بود که پیشبند چرمی پهن و بلندی می بست. پیرزنی که نوار سه رنگ به کلاه داشت در کوچه آواز خواهی می کرد، و آن طور که پیرمرد می گفت این همان «مارکیز» بود که روزی «حبه نمک» حرفش را زده بود. «مارکیز» هر روز با یک چتر کهنه و یک عصای بزرگ از محوطۀ «شان گیو» بیرون می رفت و بر سر چهارراهها یا کنار ریلها عصا را به زمین فرو می کرد و چتر را روی آن به حال گشاده نصب می نمود، و آن وقت خودش در زیر آن چتر معرکه می گرفت و برای رهگذران آواز می خواند و پول می گرفت یا دفتر تصنیفهایی را که خوانده بود می فروخت. آن پیرمرد هم بطوری که مارکیز می گفت پینه دوزی بود زحمتکش که گرچه بدکار می کرد ولی از صبح تا شب بی آنکه یک کلمه حرف بزند کار می کرد، و به همین جهت مردم به او «بابا ماهی» می گفتند. هرچه بابا ماهی خودش ساکت بود در عوض تق و تق چکشش گوشها را کر می کرد.
    غروب وقتی اسباب کشی و خانه تکانی پرین تمام شد، دخترک مادرش را به منزل جدید آورد. مادر بینوا تا چشمش به گلها افتاد با تعجبی توأم با خوشحالی گفت:
    «به به، دخترجان! تو برای مادرت چه دختر دلسوز و مهربانی هستی!»
    - مادر، فایدۀ خوبی من به خودم برمی گردد، چون شادی و لذت تو شادی و لذت من است.
    با این همه، آن شب خواب بیمار توأم با تب و هذیان بود و بسیار اظهار ناراحتی کرد. روز بعد، پزشک باز به عیادتش آمد و حالش را بدتر از پیش یافت. ناچار نسخه اش را عوض کرد و پرین مجبور شد دوباره به داروخانه برود. طفلک وقتی به خانه برگشت آنقدر دویده بود که نفس نداشت. راستی اگر خرج به همین قرار ادامه پیدا می کرد تا چهارشنبه که امیدی به فروش پالیکار داشتند چه می کردند؟ اگر فردا باز دکتر نسخۀ دیگری می داد از کجا می توانستند پول دارو را بدهند؟
    پیش از این، وقتی در کوهستانها راه می پیمودند بارها پیش می آمد که با قحطی و گرسنگی دست به گریبان می شدند، و نیز از روزی که از یونان حرکت کرده بودند اغلب پیش آمده بود که یک لقمه نان هم نداشتند بخورند ولی آن وقتها با حالا فرق داشت، چون در کوهستانهای مرکزی اروپا لااقل میوه های جنگلی پیدا می شد یا سبزی و علف به دست می آمد یا شکاری می زدند. از این گذشته، از هر جا که می گذشتند روستاییان حاضر بودند به بهای ارزانی عکس بگیرند. در پاریس دیگر این امید نبود، چون در این شهر هر کس بی پول باشد و کاری گیر نیاورد، از گرسنگی خواهد مرد. بنابراین، معلوم نبود که به سر مادر و دختر بی پول چه می آمد. بدتر آنکه فقط پرین با این مشکل درگیر بود و نمی دانست چه بکند و کاری هم از دستش برنمی آمد. مادر بیچاره اش کمکی نمی توانست به او بکند، چون بیماری او را از پا انداخته و نیروی فکر و عمل را از او سلب کرده بود. اکنون پرین مادر مادرش شده بود، و حال آنکه خود کودک یتیم و بی تجربه ای بیش نبود.
    باز اگر بهبودی در حال مادرش پیدا می شد، پرین دلگرم می شد؛ ولی متأسفانه با اینکه مادرش ناله نمی کرد و همیشه می گفت: «نترس؛ دخترجان، حالم خوب است.» هیچ حالش خوب نبود و دم بدم بدتر می شد. مریض خواب نداشت، اشتها نداشت، تب می کرد، دایم حال ضعف به او دست می داد، و به نفس تنگی شدیدی دچار بود.
    صبح روز سه شنبه وقتی پزشک باز آمد، ترس پرین از نسخۀ جدید و خرج آن به حقیقت پیوست و هیولای فقر به طرز هولناکی دندان مرگبار خود را نشان داد. دکتر پس از معاینۀ بیمار یادداشتش را درآورد و می خواست نسخه بنویسد که پرین جرئتی به خود داد و گفت:
    - آقای دکتر، اگر دواهایی که می خواهید بنویسید همه به یک اندازه ضرورت ندارند، خواهش می کنم امروز فقط آنهایی را که لازم تر است بنویسید.
    دکتر ناراحت شد و گفت: «بچه، چه می گویی؟ تو برای من تکلیف تعیین می کنی؟»
    پرین از ترس می لرزید؛ ولی چون دل به دریا زده بود، پس ننشست و باز گفت:
    «چون امروز بقدر کافی پول برای خرید دارو نداریم. شاید فردا پولی رسید... آن وقت...»
    دکتر نگاهی به پرین و نگاهی به دور و بر خود در اتاق انداخت، و مثل اینکه تازه متوجه فقر و نداری بیمار خود شده باشد یادداشت را در جیب گذاشت و گفت:
    «خوب، باشد. نسخه را دفعۀ بعد عوض خواهم کرد. فعلاً دوای دیگری لازم نیست. از همان دواهای قبلی بخورد تا بعد ببینم چه باید کرد.»
    از این گفته ها تنها جمله ای که در مغز پرین نقش بست این بود که «فعلاً دوای دیگری لازم نیست» و چند بار آن را در دل تکرار کرد و از آن چنین نتیجه گرفت که حال مزاجی مادرش انقدرها هم که باعث ترس و وحشت او شده بود بد نیست و هنوز امیدی هست که خوب خوب بشود.
    در ضمن، با بی صبری منتظر روز چهارشنبه بود، انتظاری توأم با غم و تشویش؛ زیرا در چهارشنبه اگر از فروش پالیکار پولی پیدا می کرد، در عوض از پالیکار عزیزش برای همیشه جدا می شد. این بود که وقت و بیوقت، تا از محوطه ای که خرش در آنجا بسته بود عبور می کرد، به نوازش حیوان می پرداخت و در گوش او حرفهای محبت آمیز می گفت. حیوان هم غافل از همه جا خوش بود از اینکه به آب و علفی رسیده است و باری هم نمی کشد و از این نوازشها بیشتر لذت می برد. از طرفی با «حبه نمک» هم دوست شده بود و گاهی محبتهایی از او می دید؛ مثلاً، صبح دوشنبه به حسب تصادف میخش را از زمین کنده و آزاد شده و رفته بود تا خودش را به «حبه نمک» رسانده بود. مردک در آن لحظه مشغول جمع و جور کردن کهنه ها و خرده ریزهای خود بود. سرش را که برگرداند، چشمش به پالیکار افتاد و دید که حیوان گردن کشیده است و خیره خیره به او نگاه می کند.
    - ها، حیوان، تو اینجا چه می کنی؟ چه می خواهی؟
    و چون لحن حرف زدنش تهدیدآمیز نبود حیوان از جای خود تکان نخورد. حبه نمک خندید و صدا زد:
    «آهای مارکیز، آهای بابا ماهی!»
    مستأجران حبه نمک به شنیدن صدا از سوراخها بیرون پریدند. کهنه فروشی که سبد پر از پارچه کهنۀ خود را به دوش داشت و از بیرون می آمد نیز به ایشان ملحق شد. کاسب دوره گردی هم که در کوچه و بازار معجون افلاطون به بچه ها می فروخت از راه رسید و به جمع پیوست.
    مارکیز به حبه نمک گفت: «خوب است این خر را خودت بخری. بهتر از این همنشینی پیدا نمی کنی!»
    البته حبه نمک خودش خریدار پالیکار نبود، ولی بسیار از آن حیوان خوشش آمد و به پرین پیشنهاد کرد که روز چهارشنبه با هم به بازار مال فروشان بروند. این پیشنهاد موجب تسکین خاطر پرین شد، چون تصور نمی کرد در شهری به بزرگی پاریس به تنهایی بازار مال فروشان را پیدا کند، و اگر هم پیدا می کرد تنهایی از کجا حریف دلالان رند و عیار می شد، و تازه بعد از فروش هم معلوم نبود جیب برها جیبش را نزنند. پرین از نابکاری و تردستی جیب برهای پاریسی قصه ها شنیده بود و می دانست که اگر تعقیبش کنند و در جای خلوتی گیرش بیاروند قادر به دفاع از خود نخواهد بود.
    صبح چهارشنبه پرین به تیمار پالیکار پرداخت و از این فرصت برای نوازش و دلجویی آن حیوان نجیب و باوفا استفاده کرد، ولی چون حس می کرد که این آخرین دیدار و آخرین نوازش است دلش هم پر بود. طفلک فکر می کرد که دیگر پالیکار را نخواهد دید و این دوست عزیز و باوفا را از دست خواهد داد. نمی دانست که خر نازنینش نصیب چه کسی خواهد شد و چه بر سرش خواهد آمد.
    پالیکار نیز وقتی دید که به گاری اش نبستند و فقط طنابی به گردنش انداختند و به طرف در کشیدند تعجب کرد، بخصوص وقتی حبه نمک هم که نمی خواست فاصلۀ «شان گیو» تا بازار مال فروشان را پیاده طی کند بر پشتش سوار شد بر تعجب حیوان افزود؛ اما چون پرین از همان حرفهای شیرین همیشگی در گوشش خواند و از طرفی حبه نمک هم با او دوست شده بود، کار تعجب به مقاومت نکشید.
    باری، حبه نمک سوار بر پالیکار و پرین پیاده حرکت کردند و از کوچه و پس کوچه هایی که بجز چند درشکه و چند عابر کسی در آنها نبود گذشتند. در بین راه به پل بزرگی رسیدند که به باغ بزرگی وصل می شد.
    حبه نمک گفت: «اینجا باغ وحش است و یقین دارم که خری بخوبی خر تو در آن پیدا نمی شود.»
    پرین که فکر می کرد خرها در باغ وحش کاری بجز خوردن و خوابیدن ندارند گفت:
    «چطور است خرمان را به همین جا بفروشیم. حتماً به قیمت بهتری هم می خرند.»
    حبه نمک توصیه کرد که از این خیال بگذرد، چون معامله با دولت به دردسرش نمی ارزید.
    عاقبت پس از بالا رفتن از شیب تندی به مقابل نرده ای رسیدند که در آنسوی آن فضای وسیعی بود. آن فضا را با حایلهایی به محوطه های کوچکتر تقسیم کرده بودند و در بعضی از آنها اسبهایی بسته بودند. حبه نمک در آنجا پیاده شد.
    درست در همان موقع کسی به حبه نمک نزدیک شد و او را به اسم صدا زد و سلام داد.
    حبه نمک متعجب شد و با خود گفت: «عجب! این کیست که اسم مرا می داند؟»
    ناشناس حس کرد که او را نشناخته اند. بخنده گفت:
    «چطور؟ شما مرا نمی شناسید؟ من «لاروکری» هستم.»
    - آه! شمایید؟ ببخشید که توجه نکردم!
    و هر دو به هم دست دادند. مخاطب پرسید: «خر مال شماست؟»
    - نه، مال این بچه است.
    - فروشی است؟
    - بله.
    - به نظر شما مال خوبی است؟
    - اگر مال خوب می خواهی توصیه می کنم که همین را بخری.
    - از شوخی گذشته، به درد کار می خورد؟
    - شوخی نمی کنم، حیوان پرطاقتی است، چنانکه از یونان تا اینجا را پیاده طی کرده است.
    لاروکری غش غش خندید و با تعجب پرسید: «از یونان؟»
    حبه نمک پرین را که پشت سرشان راه می آمد نشان داد و گفت:
    «با این بچه آمده و یک گاری را هم کشیده است.»
    این خریدار که بود؟ زن بود یا مرد؟ از صورت بی ریشش به زنی پنجاه ساله می مانست، ولی از کت و شلوار و کلاه چرمی و از پیپ سیاه و کوتاهی که از گوشۀ لبش نمی افتاد به مردان شباهت داشت. قیافه اش هم نشان می داد که آدم خوبی است و از این نظر نگرانی پرین برطرف شد.
    خریدار به دقت پالیکار را معاینه کرد و وقتی همه جای حیوان را وارسی کرد از قیمت آن پرسید. پرین و حبه نمک قبلاً بهای خر را صد فرانک تعیین کرده بودند و همان مبلغ را مطالبه کردند. لاروکری فریادهای بلند و پی در پی کشید و گفت:
    «چطور؟ صد فرانک؟ صد فرانک برای خری که بدون ضمانت می فروشند؟»
    و سی فرانک پیشنهاد کرد. حبه نمک پس از چانه زدن بسیار چون نتیجه ای نگرفت گفت:
    «حال که شما نمی خرید ما خرمان را به داخل بازار می بریم و می فروشیم.»
    پرین از اینکه معامله سر نگرفت خوشحال شد. طفلک از فکر اینکه به ازای خر عزیزش فقط سی فرانک خواهد گرفت سخت نگران بود و با خود می گفت جایی که صد فرانک هم برای تأمین مخارج ضروری خود و مادرش کافی نیست با سی فرانک چه خواهند کرد.
    پالیکار تا محوطۀ بازار یعنی تا پای نردۀ بخش مال فروشان پیش رفت ولی در آنجا، مثل اینکه احساس بدی کرده باشد، ایستاد و هر کاری کردند تو نرفت. چرا؟ آیا حس کرده بود که در پشت نرده، بازار مال فروشان است و در آنجا او را خواهند فروخت؟ آیا ترسیده بود؟ معلوم نیست، ولی چون پرین و حبه نمک بر اصرار افزودند حیوان وسط کوچه خوابید و دیگر بلند نشد. پرین به گریه افتاد و بنای التماس به حیوان گذاشت ولی پالیکار خودش را به موش مردگی زده بود و گوشش هیچ بدهکار نبود. رهگذران و بیکاران به دورشان جمع شدند و بنای مسخرگی گذاشتند.
    یکی گفت: «زیر دستش آتش کنید بلند می شود!»
    دیگری گفت: «در آن طرف نرده یک خر ماده به او نشان بدهید، پا می شود.»
    حبه نمک و پرین مأیوس شده بود. لاروکری گفت:
    «حالا به خاطر اینکه خر باهوشی است و این می رساند که حیوان با وفایی هم هست حاضرم او را به پنجاه فرانک بخرم. زودتر تصمیم بگیرید که من کار دارم.»
    و راه افتاد که برود. حبه نمک با اشارۀ چشم به پرین فهماند که بهتر است بپذیرد و پرین دو دل بود. در این هنگام پاسبان محل با خشونت اخطار کرد که سد معبر نکنند و زودتر خرشان را از سر راه رد کنند. پرین ناچار پذیرفت و مطالبۀ پول کرد. لاروکری که معادل پنجاه فرانک سکۀ صد سویی حاضر کرده بود پولها را در دست پرین ریخت و به او گفت:
    «حالا باید این خر بدجنس را تا خانۀ من بیاورید والا ممکن است به دنبال من نیاید. خانۀ من در کوچۀ «رانتیه» است و از اینجا دور نیست.»
    حبه نمک به عذر اینکه راهش خیلی دور می شود به رفتن تا خانه مشتری حاضر نشد ولی به پرین گفت:
    «با خانم برو و زیاد هم برای خرت غصه نخور. پیش خانم به او بد نخواهد گذشت. خانم زن خوبی است.»
    پالیکار که حس کرد دیگر به درون بازار نمی برندش پا شد و پشت سر پرین و خانم راه افتاد.
    در واقع کوچۀ «رانتیه» از بازار مال فروشان چندان دور نبود و دیری نگذشت که لاروکری و پرین به جلو خرابه هایی شبیه به محوطۀ شان گیو رسیدند. پشت یکی از آن خرابه ها خانۀ لاروکری بود. هنگام وداع فرا رسیده بود. پرین وقتی پالیکار را در اصطبل کوچکی می بست سر و گوش حیوان را از اشک چشم خود خیس کرد و چند بار به روی بینی او بوسه زد.
    لاروکری دلش سوخت و گفت: «غصه نخور دخترم، من قول می دهم که در اینجا به او بد نگذرد.»
    پرین آهی کشید و گفت: «آخر ما یکدیگر را بسیار دوست می داریم.»

  9. Top | #7



    تاریخ عضویت
    Nov 2010
    عنوان کاربر
    خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست ؟
    میانگین پست در روز
    19.89
    محل سکونت
    X زندگیــــ اینجاستـــ X
    سن
    18
    نوشته ها
    24,865
    پسندیده
    50,620
    تشکر شده
    37,219
    میزان امتیاز
    400

    پیش فرض

    فصل 5

    «من بیچاره که حساب مخارجمان را بر مبنای صد فرانک بهای پالیکار تنظیم کرده بودم حالا با پنجاه فرانک چه می توانم بکنم؟» این سؤالی بود که پرین در بازگشت به طرف خانه از خود می کرد ولی جوابی برای آن نداشت. به همین جهت وقتی به خانه رسید و پولها را در دست مادر زمین گیرش ریخت زن بینوا نیز عاجز ماند که این وجه ناچیز را به چه زخمی بزنند. بالاخره مادر تصمیم خود را گرفت و گفت:
    «دخترجان، فوراً به طرف «ماروکور» حرکت کنیم!»
    - آخر مادر، حال شما برای سفر مناسب نیست.
    - چاره نیست، دخترجان؟ ما خیلی صبر کردیم که مناسب شود ولی معلوم است که در اینجا از این بهتر نخواهد شد سهل است، بدتر هم خواهد شد؛ پول پالیکار هم ظرف یکی دو روز تمام خواهد شد. البته من آرزو داشتم که با این وضع رقت بار به شهر خود نرویم، ولی حالا فکر می کنم که با این وضع هم برویم زیاد عیبی نخواهد داشت و خویشان ما بیشتر دلشان به حال ما خواهد سوخت و بیشتر به ما محبت خواهند کرد. چاره نیست، باید حرکت کنیم.
    - یعنی همین امروز برویم؟
    - نه. امروز دیگر دیروقت است. اگر حالا راه بیفتیم پاسی از شب گذشته به ماروکور خواهیم رسید و ممکن است جایی پیدا نکنیم که شب را راحت بگذرانیم. بهتر است فردا صبح حرکت کنیم. تو امروز تا تاریک نشده سعی کن از ساعات حرکت قطارها و بهای بلیت تا ماروکور اطلاع پیدا کنی. لابد می دانی که باید با قطار شمال برویم و در ایستگاه «پیکینی» پیاده شویم.
    پرین که از این مأموریت تازه دستپاچه شده بود با حبه نمک مشورت کرد. حبه نمک گفت من در میان کاغذهای خود برنامۀ حرکت قطارها و بهای بلیتها را برای هر نقطه دارم؛ اگر آن را پیدا کنم، تو از زحمت رفتن تا ایستگاه راه آهن، که از اینجا دور است، راحت خواهی شد. از قضا برنامه لای کاغذهای دم دست بود و زود پیدا شد. معلوم شد هر روز دو قطار یکی شش صبح و دیگری ده صبح به شمال حرکت می کند و بهای بلیت درجۀ 3 تا ایستگاه «پیکینی» برای هر نفر نه فرانک و بیست و پنج سانتیم است.
    مادر پرین گفت: «فردا با قطار ساعت ده می رویم، و چون من نمی توانم تا ایستگاه شمال پیاده بیایم ناچار تو باید یک درشکه بگیری و مرا ببری. من اگر خیلی همت کنم تا پای درشکه بیایم.»
    راستش مادر بدبخت توانایی رفتن تا پای درشکه را هم نداشت، چنان که در ساعت نه صبح که پرین درشکه ای دم در حاضر کرده بود زن بیچاره بزحمت از جا برخاست و به شانۀ دخترش تکیه کرد ولی به پای درشکه نرسیده از حرکت باز ماند و قلبش گرفت، و اگر پرین نگاهش نداشته بود بر زمین می افتاد. با این حال، دخترش را دلداری داد و گفت:
    «دخترجان، نترس چیزی نیست. حالا حالم خوب می شود.»
    ولی این حرف شوخی بود و بیمار حالش خوب نشد. مارکیز که در این هنگام به تماشای ایشان ایستاده بود دوان دوان یک صندلی کهنه برای بیمار آورد و به او تکلیف نشستن کرد. بیمار با تکیه به شانۀ دخترش و به کمک مارکیز تقلایی برای نشستن کرد ولی هنوز ننشسته سکته ای بر او عارض شد و نفسش بند آمد و صدایش برید.
    مارکیز گفت: «باید درازش کرد و مالشش داد. چیزی نیست، دخترم، نترس! برو بابا ماهی را صدا کن تا ما دو نفر او را به اتاقش برسانیم. شما امروز و با این حال خانم نمی توانید حرکت کنید.»
    مارکیز زن مهربان و فهمیده ای بود. همینکه مریض را دراز کردند قلب او باز بکار افتاد و نفسش تقریباً منظم شد؛ ولی پس از چند لحظه همین که تکانی به خود داد تا بنشیند سکتۀ دیگری بر او عارض شد.
    مارکیز به بیمار نهیب زد: «خانم، من که گفتم بخوابید. چرا بلند شدید؟ امروز دیگر نمی توانید بروید. الان می روم از بابا ماهی یک فنجان آبگوشت برای شما می گیرم که باید فوراً بخورید.»
    و راستی هم بابا ماهی چه آبگوشت خوبی می پخت! هنر این پیرمرد لال در آبگوشت پختن بود. زمستان و تابستان ساعت پنج صبح از خواب بیدار می شد و دیزی آبگوشتش را بار می گذاشت، و تا ظهر چه آبگوشت لذیذی می شد! از آنها که خیلی از اعیانها هم دستشان نمی رسید بخورند.
    مارکیز فوراً به طرف اتاق بابا ماهی دوید. پیرمرد مشغول کارش بود. مارکیز گفت:
    «بابا، لطفاً یک فنجان از آن آبگوشت بده که برای مریض می خواهم.»
    پیرمرد لبخندی زد فوراً در دیزی گلی کوچکی را که روی آتش هیزم می جوشید برداشت. همینکه بوی مطبوع آبگوشت در اتاق پیچید پیرمرد نگاهی به مارکیز کرد و دید که آب از لب و لوچۀ زن راه افتاده است و با حسرت به دیزی می نگرد. مارکیز گفت:
    «به، به! چه آبگوشتی! امیدوارم حال مریض ما را خوب کند!»
    بعد، صدایش را پایین آورد و به گفته افزود:
    «بیچاره مادر آن دخترک حالش بد است و گمان نمی کنم زیاد زنده بماند.»
    بابا ماهی اول هر دو دستش را به آسمان برداشت، بعد سرش را پایین انداخت و با دو دست خود حرکتی کرد که معلوم بود می خواهد بگوید: خدا شفایش بدهد! از ما چه کاری ساخته است!
    باری، همین که مارکیز با فنجان آبگوشت برگشت، بر بالین بیمار زانو زد و گفت:
    «خانم عزیز، بفرمایید این آبگوشت را میل کنید. هیچ تکان نخورید، فقط دهانتان را باز کنید!»
    و با کمال احتیاط یک قاشق از آن آب لذیذ در دهان بیمار ریخت. لیکن آبگوشت به جای اینکه از گلوی بیمار پایین برود حالش را بهم زد، او را به سرفه انداخت و حالت تهوع به او داد و بار سوم سکته ای طولانی تر از دو سکتۀ قبلی بر او عارض شد. معلوم شد آبگوشت به مزاج او نمی سازد، و مارکیز این را فهمید، و برای اینکه آبگوشت حرام نشود پرین را مجبور به خوردن آن کرد و گفت:
    «دخترم، پس تو بخور، تو باید قوت بگیری که بتوانی سر پا بمانی!»
    باز به سراغ طبیب رفتند. طبیب آمد و نسخه ای هم داد ولی در موقع رفتن آهسته به مارکیز گفت که کار از کار گذشته است و دیگر نمی توان کاری کرد. رنج و فقر و خستگی و اندوه این زن را از پا انداخته اند و اگر هم حرکت بکند ممکن است در داخل قطار بمیرد. کار او کار دقیقه و ساعت است و حتی یک سکتۀ دیگر ممکن است به حیاتش پایان بدهد.
    اما برخلاف گفتۀ پزشک کار بیمار کار دقیقه و ساعت نشد بلکه چندین روز طول کشید. تنها جان کندن پیران آنی است و چراغ عمرشان زود خاموش می شود، اما جوانان سخت جانند و مدتها اجل را به بازی می گیرند. بیمار اگرچه حالش بهتر نشد ولی بدتر از آن هم که بود نشد؛ گرچه غذا و دوا بزحمت از گلویش پایین می رفت، ولی همچنان به حال اغماء بر تشک نازک خود افتاده بود و نفس منظم و حرکت نداشت.
    پرین علاوه برنگرانی ناشی از حالت اغمای مادرش این غصه را هم داشت که پنجاه فرانک پول پالیکار را چند روز می تواند نگاه دارد. با خود فکر می کرد که هرچه خرجشان را محدود کند بالاخره آن پول ته خواهد کشید. آن وقت چه باید کرد، و چگونه به ماروکور برود؟
    شبی که دخترک معصوم بر بالین مادرش افسرده و ملول نشسته بود و همین فکرها را می کرد ناگهان حس کرد که مادرش دست او را در دست گرفت و فشرد. پرین از رویا به درآمد و خوشحال گفت:
    «ها، مادر، حالت بهتر است؟ چیزی می خواهی؟»
    - دخترم، فکر می کنم آن ساعت موعود فرا رسیده است و من باید آخرین حرفهایم را با تو بزنم.
    - آه، مادر! این چه حرفی است می زنی؟... آخر...
    - دخترجان، بگذار حرفم را بزنم و سعی کن بر تشویش و ناراحتی خود مسلط شوی. من تا بحال دلم نمی خواست چیزی بگویم که باعث وحشت تو بشود، ولی حقیقت را هر قدر هم در کام من و تو تلخ باشد باید گفت. اگر نگویم، مادر ضعیف و بی غیرتی هستم، یا دست کم مهمل و بی مبالاتم.
    در اینجا درنگ کرد و ساکت ماند. این درنگ برای تنظیم افکارش نبود، می خواست نفسی تازه کند تا باز بتواند حرف بزند:
    - ما دیگر از هم جدا خواهیم شد، و تو اگر...
    پرین هق هق به گریه افتاد، آنقدر که نمی توانست جلو خودش را بگیرد. مادرش باز گفت:
    «بله، فرزندم، بله، این جدایی دردناک است ولی من معتقدم که مرگ من بیش از زنده ماندنم برای تو مفید خواهد بود؛ چون تو اگر تنها و بیکس باشی بهتر از این است که بار مادر عاجز و بدبختی مثل من بر دوشت باشد و با چنین مادر فقیر و علیلی به اقوامت معرفی شوی...»
    بغض گلوی بیمار را گرفت و ناچار حرفش را برید و پس از مدتی، باز گفت:
    «وقتی من مردم تشریفاتی هست که تو باید انجام بدهی. در جیب من کاغذی هست که لای یک دستمال ابریشمی پیچیده ام. آن را بردار و به کسانی که آن سند را از تو خواستند نشان بده. آن کاغذ مدرکی است برای اثبات اینکه پدر تو کیست و تو به کدام خانواده تعلق داری. تو باید در حفظ این کاغذ بکوشی و هیچوقت آن را از دست ندهی. پس از من، ممکن است به فقر و بیچارگی بیفتی ولی هرگز از پا نیفت و مأیوس نشو. پس از من، دیگر در پاریس معطل نشو و یکسر به ماروکور برو. اگر پول داشتی، با قطار، والا پای پیاده برو. آوارگی در ولایات بهتر از ماندن و سرگردان شدن در پاریس است. باید قول بدهی که فوراً خواهی رفت!»
    - بله مادر، قول می دهم.
    آثار خوشحالی از قول پرین در سیمای رو به مرگ مادر بینوا ظاهر شد، ولی چندان مؤثر نبود که رمقی به تن رنجورش بدهد. بیچاره باز به حالی افتاد که تا مدتی مدید خاموش و بیصدا ماند و از نفس و حرکت افتاد.
    پرین گریه کنان به روی مادرش خم شد و چند بار صدا زد مادر، مادر! بیمار چشم گشود و باز به حرف آمد؛ اما این بار صدایش بسیار ضعیف بود. گفت:
    «خوب، وقتی به ماروکور رسیدی در معرفی خود شتاب مکن! باید بکوشی که در عین گمنامی مفید باشی و همه دوستت بدارند و به تو احتیاج پیدا کنند! این نعمت بزرگی است که آدم محبوب مردم باشد، و دست یافتن به چنین نعمتی دشوار نیست. کافی است خوب باشی و با همه مهربان باشی تا محبوب شوی و سعادت را در محبت دیگران بیابی.»
    بیمار در اینجا دستها را درهم انداخت و نگاهش به نقطۀ نامعلومی دوخته شد، درست مثل کسی که به خلسه فرو رفته باشد. پس از مدتی، باز گفت:
    «قلبم روشن است که تو خوشبخت خواهی شد، و من با این تسکین آسوده می میرم.»
    مادر بینوا کلمات آخر را با شور و اخلاص دعا کرد و خواست دو دستش را نیز بالا ببرد ولی توانایی این تقلای سنگین را نداشت. هنوز سکتۀ دیگری بر او عارض نشده بود ولی نفسش کند شده بود.
    پرین تاب نیاورد و بیرون آمد. در حیاط به گریه درآمد و روی علفها افتاد. محوطۀ شان گیو به نظرش تیره و تار می آمد می خواست جلو گریه اش را بگیرد و باز پیش مادرش برود ولی با هر تقلا بیشتر بغضش می ترکید و باز به گریه می افتاد. گویی چشمۀ چشمش خشک ناشدنی بود. در این هنگام، معجون فروشی دوره گرد که از ابتدا پرین را از نظر دور نداشته بود جلو آمد، میله ای از معجونهای خود را به او داد و گفت:
    «بیا دخترم، این شیرینی را بخور. شیرینی برای غصه بسیار خوب است!»

  10. Top | #8



    تاریخ عضویت
    Nov 2010
    عنوان کاربر
    خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست ؟
    میانگین پست در روز
    19.89
    محل سکونت
    X زندگیــــ اینجاستـــ X
    سن
    18
    نوشته ها
    24,865
    پسندیده
    50,620
    تشکر شده
    37,219
    میزان امتیاز
    400

    پیش فرض

    فصل 6

    کشیش دعاخوان از سر قبر مادر پرین کنار رفته بود ولی خود پرین هنوز مانده بود و گریه می کرد. مارکیز که دخترک را تنها نگذاشته بود بازو در بازوی او انداخت و گفت:
    «بس کن دخترجان! بیا برویم.»
    - ای خانم، دست به دلم نگذارید!
    مارکیز بازوی او را گرفت و کشید. مدتی راه رفتند. پرین اصلاً متوجه اطراف خود نبود و نمی دانست چه اتفاقی افتاده است و او را به کجا می برند و فکر و حواسش هنوز پیش مادرش بود.
    وقتی همه به خیابان خلوتی رسیدند تازه پرین متوجه شد که همراهانش مارکیز و حبه نمک و بابا ماهی و معجون فروش دوره گرد هستند. مارکیز دست دخترک را رها کرده بود. زن مهربان به علامت عزا نوار سیاهی به شبکلاه خود دوخته بود. حبه نمک لباس سیاه پوشیده و کلاه سیاه بلندی بر سر گذاشته بود. بابا ماهی به جای پیش بند چرمینش سرداری فندقی رنگی به تن کرده بود که دامن آن تا پشت پایش می رسید. معجون فروش هم کتی از ماهوت مشکی پوشیده بود. براستی که همه همت به خرج داده و در غم پرین شرکت کرده بودند. حبه نمک که خودش را رئیس قوم می دانست به پرین دلداری داد و گفت:
    «دخترجان غصه مخور. تو هر قدر بخواهی می توانی مجانی در «شان کیو» بمانی. آنجا با خانۀ خودت هیچ فرقی ندارد.»
    مارکیز گفت: «اگر بخواهی می توانی با من در کوچه ها آواز خوانی کنی و لقمه نانی به دست بیاوری.»
    معجون فروش گفت: «اگر هم دلت بخواهد می توانی شاگرد من بشوی و معجون بفروشی.»
    بابا ماهی چیزی نگفت، فقط لبخند زد و با دست حرکتی کرد، درست مثل اینکه بخواهد چیزی هدیه کند. منظورش این بود که او نیز در اختیار پرین است و هر وقت دخترک هوس یک فنجان آبگوشت کرد می تواند بیاید و از او بگیرد.
    این مهربانیهای بی پیرایه در دل دخترک اثر کرد، چنانکه چشمانش پر از اشک شوق شد. به رسم تشکر به ایشان گفت: «شما چقدر مهربانید! چقدر خوبید!»
    حبه نمک گفت: «همه در خدمت به تو حاضریم و هرچه از دستمان برآید مضایقه نمی کنیم.»
    مارکیز گفت: «دختر خوب و با تعصبی مثل تو را نمی توان در پاریس تنها گذاشت.»
    پرین گفت: «من در پاریس نمی مانم. باید برای دیدن خویشانم از این شهر بروم.»
    حبه نمک نگاهی به دیگران کرد، گویی می خواست بگوید که چنین خویشان بی عاطفه ای به مفت نمی ارزند. بعد، رو به پرین کرد و پرسید:
    «مگر تو کس و کاری هم داری؟ این خویشان تو در کجا هستند؟»
    - در آن طرف «آمی ین».
    - تو چطور می توانی به آمی ین بروی؟ پول داری؟
    - پولی که با آن بتوانم بلیت قطار بخرم ندارم. ناچار پیاده خواهم رفت.
    - راه را بلدی؟
    - نقشه ای دارم که از روی آن راه را پیدا می کنم.
    - کی می خواهی حرکت کنی؟
    - همین حالا، چون به مادرم قول داده ام بیدرنگ حرکت کنم.
    مردها به علامت وداع با او دست دادند. پرین می بایست خودش را به ایستگاه قطار کمربندی برساند تا از آنجا به راه «آمی ین» بیفتد. طفلک یاد مادرش رهایش نمی کرد.
    دودل مانده بود که برود یا نه. هی برمی گشت و به گور مادر نگاه می کرد و اشک می ریخت. مارکیز دستش را گرفت و گفت:
    «دخترجان، معطل چه هستی؟ تو که باید بروی دیگر!»
    پرین باز دست همه را فشرد و از لطفشان تشکر کرد؛ آنگاه چنان تند راه افتاد که انگار می دوید.
    بابا ماهی فقط گفت: «طفلک دختر نازنین!»
    پرین همین که سوار قطار کمربندی شد نقشۀ کهنۀ جاده های اروپا را، که به هنگام حرکت از ایتالیا بارها از آن استفاده کرده بود، بیرون آورد و مشغول تماشا شد. راه پاریس به «آمی ین» بسیار سرراست بود، می بایست راه «کاله» را که یک وقت دلیجانهای پستی بر آن رفت و آمد می کردند در پیش بگیرد. این راه روی نقشۀ پرین با خط سیاهی مشخص شده بود و از چندین آبادی می گذشت. از آمی ین به بعد، بایستی به سمت «بولنی» بپیچد و چون با مقیاس نقشه آشنا بود، خیلی زود حساب کرد که پاریس تا ماروکور نزدیک به یکصد و پنجاه کیلومتر است. و نیز حساب کرد که اگر هر روز یکبند سی کیلومتر راه بپیماید، سفرش پنج روز طول خواهد کشید.
    سخن بر سر این بود که آیا پرین می توانست هر روز سی کیلومتر طی کند؟ البته که می توانست، چون او به راه پیمایی عادت کرده بود و روزها شد که فرسنگها راه در کوه و دشت پابپای پالیکار پیموده بود. فقط معلوم نبود که در این پنج شش روز هوا چطور می شد. آیا به همان صافی و خوشی روز حرکت می ماند یا باد و بارندگی می شد؟ او با گرما می توانست بسازد ولی با باران و باد کارش مشکل می شد و سفرش به درازا می کشید.
    بی پولی هم مسئله ای بود که پرین با آن مواجه بود. در موقع بیرون آمدن از کاروانسرای «شان گیو» پنج فرانک و سی سانتیم پول داشت، و چون شش «سو» از آن را برای خریدن بلیط قطار کمربندی خرج کرده بود، اکنون فقط یک سکۀ پنج فرانکی و یک سو بیشتر برایش نمانده بود. او می بایست با این پول کم در چند روز سفرش پس از ورود به «ماروکور» بسازد تا بعد از آن گشایشی در کارش پیدا شود، ولی مگر ممکن بود؟
    در ایستگاه «لاشاپل» مأمور قطار خبرش کرد که باید پیاده شود. پرین پیاده شد و راه «سن دنی» را در پیش گرفت. چون هنوز دو سه ساعت به غروب مانده بود امید داشت که تا غروب مسافت زیادی طی کند و شب را در بیابان و در زیر نور ستارگان که بی شک بهتر از مهمانخانه های کثیف سر راه بود بخوابد.
    برخلاف انتظار، از بیابان خبری نبود و هی خانه بود و هی کارگاه که پشت سر هم می آمد. در آن دشت وسیع تا چشم کار می کرد بام خانه ها بود و دودکش کارخانه ها که دود سیاه و غلیظی از آنها بیرون می آمد. از هر طرف همهمۀ کارگران و غرش ماشینها و سوت گوشخراش دیگهای بخار بلند بود. در جاده نیز هوا غبارآلود بود و خط زنجیری از درشکه ها و گاریها و ارابه ها و ترامواها در حرکت بودند. روی بعضی از گاریها که روپوش قیراندود داشتند نوشتۀ «کارخانجات ماروکور» و ولفران پنداووان دیده می شد، و این نوشته را پرین قبلاً نیز در ایستگاه عوارضی «برسی» دم دروازۀ پاریس دیده بود.
    پاریس تمام شدنی نبود. بالاخره پس از دو ساعت راه پیمایی، در آن دم که پرین هنوز خودش را در داخل شهر خیال می کرد، در سر راه چشمش به لوحه ای افتاد که روی آن نوشته شده بود: «سن دنی». این لوحه پرین را خوشحال کرد؛ چون می دانست که از این پس بیابان شروع می شود.
    پس از ترک سن دنی، با اینکه پرین اشتها به غذا نداشت تصمیم گرفت قدری نان بخرد و پیش از خواب بخورد. با این خیال وارد دکان نانوایی شد و به زنی که پشت بساط بود گفت:
    «خانم، لطفاً نیم کیلو نان به من بدهید.»
    نان فروش نگاهی به سر و وضع کثیف و فقیرانۀ پرین انداخت و به مسخره پرسید:
    «لابد پول هم نداری، نه؟»
    - چرا خانم، دارم. این پنج فرانک را بگیرید و بقیۀ آن را به من پس بدهید.
    نان فروش پیش از اینکه نان را بکشد نگاهی به سکۀ پنج فرانکی انداخت، و چون به نظرش سبکتر از معمول آمد آن را دو سه بار روی پیشخوان انداخت و گفت:
    «این پول تقلبی است. که آن را به تو داده؟ یک سکۀ دیگر بده.»
    - دیگر پول ندارم، خانم.
    - نداری برو پی کارت. بی پول که به کسی نان نمی دهند.
    و سکه را به پرین پس داد. چاره نبود. برای پرین به هیچ وجه ممکن نبود راه رفته را برگردد و پیش لاروکری برود و سکه را عوض کند. اگر هم برمی گشت از کجا معلوم که می توانست لاروکری را پیدا کند، و اگر هم پیدا می کرد شاید لاروکری سکه را برای او عوض نمی کرد و منکر می شد که آن را خودش به او داده است.
    ناچار راهش را گرفت و رفت. چندین چشم کنجکاو با بدگمانی دنبالش می کردند. چند دقیقۀ بعد به بیابان رسید، و با همۀ اوقات تلخی نفس راحتی کشید. پس از مدتی، احساس گرسنگی کرد و در آن دم بود که فکر شام شب و ناهار فردا و روزهای بعد به مغزش آمد. برای هر وعده غذا لااقل نیم کیلو نان لازم داشت و معلوم نبود بتواند در این چند روز همه اش با نان خالی سر کند. در آن دم که پا در راه نهاده بود خستگی راه و سرمای شب و گرمای روز را به حساب نیاورده بود، و به اطمینان اینکه با پنج فرانک پولی که دارد مشکل غذا را حل کرده است هیچ چیز دیگری را مانع راه خود نمی دانست. اما اکنون که سکۀ پنج فرانکی اش تقلبی از آب درآمده بود و بیش از یک سو پول نداشت چگونه می توانست نان بخرد و از این پس چه می خورد؟
    پرین همچنان که می رفت نگاهی به چپ و راست جاده و به در و دشت انداخت. تا چشم کار می کرد مزارع گندم و چغندر و پیاز و کلم و یونجه و شبدر بود که در پرتو خورشید رو به غروب، سبزی می زد. اینها چیزی نبود که پرین بتواند بخورد، و تازه اگر بجای اینها صحرا پر از خربزه و هندوانه هم می بود او همچنان که نمی توانست در شهر گدایی کند در بیابان نیز نمی توانست دست به دزدی بزند. پرین نه دزد بود و نه گدا، بلکه می شود گفت آواره بود و آرزو داشت به یک آواره مثل خود بر بخورد و از او بپرسد آوارگانی که در جاده ها و شاهراههای کشورهای متمدن آواره اند با چه به سر می برند و از کجا غذا به دست می آورند.
    ولی چنین ولگردی از کجا پیدا می شد؟ مگر پرین بدبخت تر و آواره تر از خودش می توانست بیابد؟ مگر کسی هم مثل او بود که نان نداشته باشد بخورد، پول نداشته باشد نان بخرد، سقفی نداشته باشد که در زیرش بخوابد و کسی را نداشته باشد که دست محبتی به سرش بکشد؟
    با این همه، پرین مجبور بود پیش برود بی آنکه بداند در پایان آن راه دراز دری به رویش باز خواهد شد یا نه. ما همه در زندگی روزمره گاهی دلیر و سربلند به پیشواز سختیها می رویم و گاهی خود را افتاده و درمانده حس می کنیم. به همان نسبت، زندگی گاهی به نظرمان سبک و دلفریب می آید و گاهی سنگین و توان فرسا. آن شب هم برای پرین شبی از عمر بود که تلخ و سنگین می گذشت؛ چون طفلک علاوه بر بار سنگین درد و اندوه ناشی از مرگ مادر و از آوارگی خود، یک دنیا هم غم و غصه های بی نام و نشان به دلش نشسته بود و بر جسم و جانش سنگینی می کرد.
    در آن شب، پرین حس می کرد وجودش همچون شمع لرزانی است که در رهگذر تند بادی هولناک قرار گرفته است و همچنان که رو به خاموشی است شعلۀ میرنده اش با وزش باد به چپ و راست متمایل می شود.
    راستی آن شب زیبای تابستان که نه ابری به آسمان بود و نه نسیمی به در و دشت می زد چقدر برای پرین غم انگیز و جانفرسا بود! هرچه آن شب برای او تلخ و غم افزا بود برای روستاییانی که بر آستانۀ در خانه های خود نشسته بودند و با پایان گرفتن روز پر رنج و زحمت شادی می کردند، برای رنجبرانی که از کار پر زحمت صحرا برمی گشتند و عطر سوپ لذیذ خانه شان به دماغشان می خورد، حتی برای اسبانی که از کار مزرعه فارغ شده بودند و به سوی طویله شان بازمی گشتند تا بیاسایند و سر در آخور پر کاه و یونجۀ خود فرو کنند نشاط آور و خوش و زیبا بود.
    پرین پس از خروج از یک آبادی به سر دو راهی رسید که هر دو راه به «کاله» می رفتند، ولی یکی کوتاهتر بود و دیگری درازتر، پرین با مراجعه به نقشه و تطبیق موقعیت خود با آن، راه کوتاهتر را در پیش گرفت.

  11. Top | #9



    تاریخ عضویت
    Nov 2010
    عنوان کاربر
    خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست ؟
    میانگین پست در روز
    19.89
    محل سکونت
    X زندگیــــ اینجاستـــ X
    سن
    18
    نوشته ها
    24,865
    پسندیده
    50,620
    تشکر شده
    37,219
    میزان امتیاز
    400

    پیش فرض

    فصل 7
    پرین مدتها همچنان راه رفت. با اینکه احساس خستگی و درد در ساق پای خود می کرد، دلش می خواست باز جلوتر برود؛ زیرا فکر می کرد که راه پیمایی در سکوت و خلوت یک شب خنک صفا و آرامش خاطری برای او خواهد آورد که در روز میسر نیست. ولی اگر چنین تصمیمی می گرفت ناچار بود هر وقت خسته می شود توقف کند، و چون مشکل بود در تاریکی جای امنی برای خوابیدن پیدا کند می بایست یا در وسط صحرا بخوابد یا در درون خندقهای کنار جاده، و البته این کار خالی از خطر هم نبود. پرین اکنون مثل جانوران زندگی می کرد و می بایست در همه چیز از آنها سرمشق بگیرد.
    پس از مدتی راه پیمایی به نقطه امنی رسید که همۀ شرطهای لازم برای آسایش را در خود داشت. آنجا یک مزرعۀ کنگر فرنگی بود. زن و مردی که معلوم بود صاحب مزرعه اند داشتند کنگرها را می چیدند و در سبدها می ریختند. همین که سبدها پر می شد آنها را به سر جاده می آوردند و در گاری می گذاشتند. پرین لای علفهای کنار جاده، کمی دورتر از آنها، نشست و به تماشا مشغول شد، در این هنگام گاری دیگری که دختر بچه ای آن را می راند از راه رسید. دخترک زن و مردی را که کنگرها را می چیدند شناخت و داد زد:
    «آهای... شما محصولتان را چیدید؟»
    مرد جواب داد: «مشغولیم. هنوز خیلی مانده دیگر ذله شدم. هر شب باید اینجا بخوابم و دزدها را بپایم. امشب دیگر به خانه می روم و خواب راحتی خواهم کرد.»
    دختر بچه پرسید: «پس مزرعۀ «مونو» چه می شود؟»
    - مزرعۀ «مونو» دیگر به من مربوط نیست. مردک همه اش می خواهد مردم کارهایش را بکنند و خودش راحت بخوابد. امشب دیگر من نیستم که از آن مواظبت کنم. نکند نیاید و فردا بیاید ببیند دزدان مزرعه اش را صاف کرده اند!
    دختر بچه گفت: «به چشم، سعی می کنم او را ببینم و به او بگویم.»
    پاسی از شب گذشته، زن و مرد کنگرها را چیدند و بار گاری کردند و رفتند. جاده خلوت شد و پرین توانست در تاریکی شب و به هدایت نور ستارگان دو مزرعۀ وصل به هم را تماشا کند؛ یکی محصولش را چیده و صافش کرده بودند و دیگری که از آن «مونو» بود پر بود از کنگرهای رسیدۀ حاضر به چیدن که آب به دهان می آورد. در مرز این دو مزرعه کلبۀ کوچکی بود که مرد دهاتی شبهایی را در آن به مواظبت از مزرعۀ خود و همسایه اش «مونو» گذرانده بود و اینک امشب خالی شده بود. پرین فکر کرد که خوب است امشب را در آنجا بگذراند؛ بخصوص که دیگر جای نگرانی هم نبود، چون محصول مزرعه را چیده و رفته بودند و دیگر کسی نمی آمد که مزاحمش بشود. در آن نزدیکی یک کورۀ آجرپزی هم بود که از آن دود برمی خاست و همین خود برای او دلگرمی به شمار می رفت.
    پرین از لای بوته های علف بیرون آمد و تا درون کلبه رفت. خوشبختانه کلبه چنانکه باید برای استراحت و خواب شب آماده بود. بر کف کلبه مقدار زیادی کاه ریخته بودند که مرد دهاتی شبها روی آن می خوابید. در یک گوشۀ کلبه یک بغل نی به هم بسته نیز دیده می شد که بجای متکا می شد زیر سر گذاشت.
    پرین هنوز چشم برهم نگذاشته بود که احساس گرسنگی کرد. تاکنون که راه می پیمود فقط در فکر نجات جان خودش بود و به فکر پیدا کردن جایی در صحرا برای خوابیدن و در پناه بودن. لیکن حالا متوجه می شد که با غول بی شاخ و دم دیگری هم باید کلنجار برود؛ آن گرسنگی بود. بر فرض اگر امشب با این غول می ساخت فردا و پس فردا و روزهای دیگر چگونه می توانست رامش کند؟ و با چه وسیله ای؟ پرین به خود قوت قلب داد که شاید تا فردا گشایشی در کارش پیدا شود؛ زیرا در جایی که فکر می کرد شب را در صحرا یا در درون خندق خواهد خوابید چنین کلبۀ گرم و امنی نصیبش شده بود، بنابراین بعید نبود که فردا چیزی هم برای خوردن پیدا کند.
    پرین بر تشک کاهی دراز کشید و بستۀ نی را زیر سر گذاشت. روبروی او از کورۀ آجرپزی دود غلیظی مخلوط با شعله های خفیف که بندرت برقی می زد به آسمان بلند می شد. پرین ابتدا به یاد پدرش افتاد و لحظه های مرگ او را به یاد آورد. پس از آن، از مادرش یاد کرد و دلش پر شد، بخصوص صحنۀ به خاک سپردن مادر بیشتر دلش را ریش کرد. از قضا وقتی به خواب رفت هر دو را در خواب دید که بر بالینش خم شده و دست دراز کرده اند تا در آغوشش بکشند. آن شب، پرین چند بار از خواب پرید و باز خوابش برد. علاوه بر خوابهای پریشان، گاه نیز صدای گاری یا سوت قطاری بلند می شد یا صداهای مرموز صحرا در دل سکوت شب بی خوابش می کرد و قلبش را می لرزاند.
    پاسی از نیمه شب گذشته بود که این بار صدای توقف یک گاری بر سر جاده از خواب بیدارش کرد. پرین گوش فرا داد. زمزمۀ گرفته و خفیفی همراه با پچ پچ به گوشش رسید. پا شد و از روزنۀ پنجره مانند کلبه به بیرون نگریست. ارابه ای سر جاده، در کنار مزرعه ایستاده بود. سایه ای که معلوم نبود زن است یا مرد بالای ارابه ایستاده بود و دو سبد به پایین پرتاب کرد. دو سایۀ شبح مانند دیگر در کنار مزرعۀ «مونو» سبدها را برداشتند و به داخل مزرعه بردند.
    معلوم بود که هر سه دزدند و برای دزدیدن کنگرهای «مونو» آمده اند. صدای چیدن کنگرها این حدس را در پرین تقویت کرد. طفلک پرین بسیار ناراحت شد. وحشت سر تا پایش را فرا گرفت و فهمید که ممکن است از وجود این دزدان در مزرعه و در این وقت شب برای او نیز خطری پیدا شود. اگر دزدان از وجود او در این کلبه آگاه می شدند با او چه می کردند؟ ولی ظاهراً آنها با کلبه کاری نداشتند؛ چون حتماً فهمیده بودند امشب کلبه خالی است که به دزدی آمده بودند. ولی اگر از خارج سر می رسیدند و دزدها را می گرفتند و کلبه را هم می گشتند و او را می یافتند او را به جرم همدستی با دزدان توقیف نمی کردند؟ مشکل بود ثابت کند که ارتباطی با دزدان ندارد. عرق سردی به سر تا پایش نشست. خواست پاورچین پاورچین بیرون بیاید و به راه خود برود ولی فکر کرد که این عمل بی احتیاطی است. این بود که دوباره دراز کشید و خودش را به خواب زد.
    مدتی مدید گذشت و پرین در عالمی از خواب و بیداری مواظب بود که ببیند دزدها کی کارشان را تمام خواهند کرد و کی خواهند رفت. آخر دزدان مزرعۀ «مونو» را خالی کردند و رفتند.
    آن وقت بود که پرین نفس راحتی کشید. معلوم بود که نزدیکیهای سپیده است. چون دیگر خوابش نمی برد و صلاح هم نمی دانست که بیشتر در آنجا بماند تصمیم به رفتن گرفت. آهسته از کلبه بیرون آمد. ابتدا به اطراف خود نگریست و چون کسی پیدا نبود خود را به سر جاده رسانید و راه شمال را در پیش گرفت. ستارگان تک تک ناپدید می شدند. نور ضعیفی در افق تاریکی شب را می زدود و هر دم بیشتر می شد. صبح نزدیک بود.

  12. Top | #10



    تاریخ عضویت
    Nov 2010
    عنوان کاربر
    خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست ؟
    میانگین پست در روز
    19.89
    محل سکونت
    X زندگیــــ اینجاستـــ X
    سن
    18
    نوشته ها
    24,865
    پسندیده
    50,620
    تشکر شده
    37,219
    میزان امتیاز
    400

    پیش فرض

    فصل 8



    پرین هنوز راه دوری نرفته بود که سواد دهی در هوای نیمه تاریک سپیده دم پیدا شد. همین که به خانه های اول ده رسید، قدم تند کرد تا زودتر عرض ده را طی کند. مردم همه در خواب بودند و بجز چند سگ سحرخیز که در کوی و برزن پارس می کردند هیچ ذیروحی متوجه عبور او نشد.
    از ده که بیرون آمد آرام گرفت و قدم کند کرد؛ چون اکنون که از مزرعۀ غارت شده به دور افتاده بود، ترس اینکه او را متهم به همدستی با دزدان کنند از دلش بیرون رفته بود. اکنون تنها ناراحتی که داشت از گرسنگی بود. مدتی که راه رفت احساس ضعف کرد و شکمش به قارقار افتاد. در این دم از کنار یونجه زاری می گذشت که یونجه های آن را تازه درویده بودند. هوا گرمی ملایمی داشت و بوی مطبوع یونجۀ تازه چیده پاهایش را شل کرد. از کنار جاده به میان مزرعه پرید و در سایۀ انبوهی نشست تا کمی استراحت کند. در ضمن مقداری هم یونجه خورد و شور و التهاب شکم گرسنه اش را فرو نشاند. استراحت و گرمی ملایم و خواب آور هوا و بوی دلنشین یونجه و علفهای صحرایی ناراحتی و پیچش دلش را تسکین بخشید و دیری نگذشت که او را به خواب برد.
    وقتی بیدار شد، آفتاب بالا آمده و در و دشت را روشن کرده بود. باز احساس گرسنگی کرد و معلوم شد یونجه هایی که خورده برای رفع گرسنگی او کافی نبوده است. تصمیم گرفت به اولین آبادی که رسید یک «سو» باقی پولش را نان بخرد و بخورد. این کار را در ده بعدی کرد. به نخستین دکان نانوایی که در سر راه خود در ده دید رفت و یک «سو» نان خواست. نانوا تکۀ کوچکی از یک نان را برید که در ترازو بگذارد و پرین چون آن را بسیار کم یافت دلی به دریا زد و گفت:
    «ببخشید آقا، اگر نان بیات هم باشد عیبی ندارد، بشرط اینکه تکۀ بزرگتری به من بدهید.»
    نانوا درد او را فهمید و از نان بیاتی که متعلق به پخت دفعۀ قبلش بود تکۀ بزرگی برید و بدون کشیدن به دستش داد. پرین بسیار با نفس سرکش خود جنگید که همۀ آن نان را نخورد و قسمتی از آن را برای دفعه های بعد بگذارد، ولی شکم گرسنه عقل و منطق نمی شناسد، ناچار با اینکه نان را به چهار قسمت تقسیم کرده بود تا هر قسمت را در یک وعده بخورد هر چهار قسمت را یکجا خورد و نیرویی گرفت. از آن پس، احساس تشنگی کرد. رفع تشنگی مسئله ای نبود، چون آب تقریباً در همه جا پیدا می شد. اما هرچه جلوتر رفت نه به چشمه ای برخورد و نه به نهر زلالی، و جرئت هم نمی کرد که وقتی از دهی رد می شد از خانه های ده از یک جا لیوانی آب بخواهد. پرین هرچه جلوتر می رفت هوا گرمتر می شد تا در آن سوی آبادی «اکوان» کم کم هوا ابری شد و از سوزش خورشید کاست. پرین وقتی به پشت سر خود به آسمان نگاه کرد دید که تودۀ ابر سیاه و انبوهی برفراز پاریس معلق است و کم کم به سمت او پیش می آید.
    در همین دم گردباد شدیدی برخاست که ستونهای دواری از خاک و خاشاک به هوا بلند کرد. پرین فهمید که بزودی باران خواهد بارید، این بود که قدم تند کرد تا شاید پیش از باریدن باران خود را به پناهگاهی برساند؛ ولی در آن صحرای *** و بی حفاظ پناهگاه کجا پیدا می شد، و اگر پیراهنش خیس می شد چه می کرد؟
    باد تندتر شده بود و رعد و برق می زد ولی هنوز باران شروع به باریدن نکرده بود. پرین از دور بیشه ای دید که جاده در آن فرو می رفت. فکر کرد که اگر بتواند تا پیش از باران خود را به آن بیشه برساند شاید پناهگاهی بیابد یا کلبه ای از آن هیزم شکنان پیدا کند. تا بیشه دو کیلومتری راه بود و پرین چنان بر سرعتش افزود که تقریباً می دوید. توفان هراس انگیز با آن ابرهای سیاه و خشمناک خود سر در پی او نهاده بود و همچنان می غرید و تهدید می کرد.
    پرین زمانی که در کوهستان با پدر و مادرش سفر می کرد اغلب برایش پیش آمده بود که دچار توفان شود، لیکن در آن زمان همیشه در کنار پدر و مادرش بود و آن دو او را زیر بال حمایت خود می گرفتند؛ اما اکنون یکه و تنها بود و در آن بیابان خلوت به پرندۀ شکسته بالی می مانست که توفان غافلگیرش کرده بود.
    هنوز بیست قدم دیگر نرفته بود که چند قطره باران درشت بر سر و صورتش بارید و فهمید که توفان بر او دست یافته است. بالاخره، وارد بیشه شد، ولی هوا چنان تاریک شده بود که انگار شب بود. در روشنایی برقی که زد چشم پرین به کلبه ای درون بیشه افتاد که از جاده به کنار بود. کوره راه گودی شبیه به جای چرخهای درشکه به آنجا منتهی می شد. پرین به طرف آن کلبه رفت. آنجا پناهگاهی بود که هیزم شکنان برای حفظ خود از باد و باران و آفتاب به صورت آلاچیقی از ترکه ساخته و روی آن را با پوشال پوشانده بودند. وجود این کلبه برای پرین خسته و گرسنه و تشنه که با خطر توفان نیز روبرو بود موهبتی بود. وارد آنجا شد و روی بستری از تراشۀ چوب که در کف آلاچیق ریخته بودند و بسیار نرم و راحت بود دراز کشید.
    در بیرون کلبه باد بیداد می کرد و رگبار تندی در گرفته بود. صدای رعد براستی هراس انگیز بود. صدای شکستن درختان بیشه به گوش می رسید. یکی دو درخت روی بام پناهگاه افتادند و مقداری خس و خاشاک و گرد و غبار بر سر پرین ریختند. کلبه می لرزید و پرین می ترسید که نکند الان بر سرش فرو بریزد. کم کم، باران با تگرگ مخلوط شد و بیشه و کلبه را بمباران کرد. چندی نگذشت که آب از ناودان شمالی کلبه راه افتاد. پرین که از مقاومت کلبه خاطر جمع شده بود با خیال راحت و بی آنکه خیس شود به زیر ناودان آمد و با کفِ دستش به نوشیدن پرداخت. باران همچنان می بارید و چون تشنگی پرین هم رفع شده بود بهتر آن دید که همانجا بگیرد و بخوابد تا باران بند بیاید، روی تراشه های هیزم دراز کشید و چندی نگذشت که به خواب رفت.
    وقتی بیدار شد دیگر رعد نمی غرید و برق نمی زد، ولی چون هنوز باران ریز و مداومی می بارید صدای باران در آن بیشه و در آن کلبۀ توفان زده به گوش می رسید. هنوز بایستی صبر می کرد.
    از آنجا که ابرها چهرۀ آسمان را پوشانده بودند پرین هیچ نمی دانست چه وقت روز است، ولی این موضوع اهمیتی برای او نداشت، چون با فرارسیدن شب از وقت باخبر می شد.
    پرین از پاریس که بیرون آمده بود تا بحال مجال پیدا نکرده بود دستی به سر و صورت خود بکشد و نظافتی بکند. گرد و غبار جاده به سر و صورت و لباسش نشسته بود، پس چه بهتر که از اقامت اجباری در آن کلبه استفاده کند و قدری هم به خود بپردازد. خوشبختانه آب باران همچنان از ناودان می ریخت. در جیب دامن پرین علاوه بر نقشۀ راه و قبالۀ ازدواج مادرش بستۀ کوچکی هم بود که در آن یک تکه صابون و یک شانۀ کوچک و یک انگشتانه و قدری نخ با دو سوزن گذاشته بودند. پرین بسته را باز کرد. سپس، نیم تنه و کفش و جورابش را درآورد و در زیر ناودان به صابون زدن و شستن سر و صورت و گردن و پاهای خود پرداخت. پس از آن، خودش را خشک کرد و موهایش را شانه زد و از این نظافت جان تازه ای گرفت.
    باز گرسنگی بی امان به سراغش آمد. دیگر پولی هم نداشت که از نانوایی دهی نان بخرد. با گرسنگی هم نمی شد شوخی کرد. کلبه جای خوبی بود ولی در آن غذا پیدا نمی شد و هیچ امیدی هم نبود که دری به تخته ای بخورد و غذایی از غیب برسد. اکنون پشیمان بود که چرا نان را یکجا خورده و قدری برای حالا نگاه نداشته است. با چاقویی که داشت قدری پوست از درخت کند و زیر دندان گذاشت تا بجود و بخورد، ولی پوست جویده نمی شد. ساعتها گذشت و هوا باز نشد که پرین غروب خورشید را تماشا کند. با این وصف، از تاریکی انبوهی که از چند لحظه ای پیش فضای جنگل را فراگرفته بود معلوم بود که شب شده است. در نیمه های شب باران بند آمد و پرین که هنوز خوابش نبرده بود به فکر تنهایی و غریبی و بیچارگی خود افتاد و دلش پر شد. گرچه به هنگام روز از جنگل نترسیده بود ولی حس می کرد که اکنون می ترسد، چون به هر حال جنگل در روز با شب فرق بسیار دارد. جنگل شبانگاه سکوتی سنگین و مرموز و تاریکی هراس انگیزی دارد که هزاران قصۀ ترسناک می گویند و هزاران تصویر وحشتبار در جلو چشم آدم مجسم می کنند.
    پرین با اینکه خوابش می آمد ولی پیچ و تاب معدۀ گرسنه و ترس از اشباح موهوم نمی گذاشتند بخوابد. می ترسید جانوران درنده در بیشه باشند و شب به سراغش بیایند و بخورندش.
    چه جور جانوری؟ معلوم نبود. شاید خرس، شاید هم گرگ. و به هر حال، خطر موحشی بود که تهدیدش می کرد. پا شد و گشت و گشت تا یک چوب کلفت پیدا کرد. بعد، مقدار زیادی ترکه و هیزم خشک جمع کرد و به دور خود چید و حصاری ساخت تا اگر مورد حملۀ حیوان درنده ای واقع شد بتواند با چماق خود از پشت آن حصار چوبین مدتی مقاومت کند. با این خیال کم کم خوابش برد.
    صبحدم با نالۀ حزین توکا که در جنگل می خواند از خواب بیدار شد. باران بند آمده بود و اندک نسیمی می وزید. تنش از رطوبت جنگل سرد شده بود. از کلبه بیرون آمد و باز در جاده روان شد. گرسنگی باز به سراغش آمد. فکر کرد شاید بتواند در بین راه در مزرعه ای کاری پیدا کند و با مزدی که خواهد گرفت غذایی برای خود بخرد. همچنانکه می رفت به زمین نگاه می کرد به امید اینکه سکه ای از جیبی افتاده باشد و او آن را پیدا کند. چه خیال خامی!
    در این خیالها بود که به کنار مزرعۀ نخودی رسید. زنی میانسال با چهار دختر جوان به چیدن نخود مشغول بودند. پرین در نزدیکی آنها ایستاد و به تماشا مشغول شد. بین او و مزرعه خندقی فاصله بود. زن روستایی متوجه او شد و صدا زد:
    «هی!... چه می خواهی؟»
    - می خواستم خواهش کنم که من هم بیایم و به شما کمک کنم. هرچه خواستید به من بدهید.
    - ما احتیاج به کمک نداریم؛ برو پی کارت!
    - من توقع زیادی ندارم.
    - گفتم احتیاجی نیست. مزاحم نشو!
    چاره ای نبود. رو برگرداند و به راه خود رفت. نزدیکهای غروب حس کرد که دیگر نای راه رفتن ندارد. در واقع، راه هم نمی رفت بلکه خودش را روی زمین می کشید. در چند قدمی او جنگلی بود. تصمیم گرفت خودش را به آنجا برساند و همانجا بیفتد. هوا گرم بود و عرق از سر و صورتش می ریخت. به هر زحمتی بود تا حاشیۀ جنگل رفت و روی علفها دراز به دراز افتاد.
    آنقدر حالش بد بود که احساس می کرد خواهد مرد. گرسنگی بی امان و خستگی او را از پا درآورده بودند. در این هنگام گاری بزرگی که از پشت سر می آمد از کنارش گذشت. مردی روستایی که گاری را می راند تا چشمش به پرین افتاد که روی سبزه ها دراز کشیده بود گفت:
    «چه هوای گرمی! آدم در این هوا می میرد!»
    پرین این حرف را شنید و آن را به فال بد گرفت. با خود گفت که مرگش حتمی است و این مرد از عالم غیب برای او خبر آورده است که خواهد مرد. این مرد روستایی در نظر او پیک مرگ بود. دیگر تردیدی نداشت که خواهد مرد. مرگ پدر را دیده بود؛ مادرش به دنبال پدرش رفته بود؛ و اکنون نوبت خود او بود که به دنبال ایشان برود. در آن لحظه، تنها فکری که از مغز خسته و فرسودۀ او گذشت این بود که ای کاش خودش نیز با مادرش مرده بود تا مثل حیوانات وحشی در گوشۀ بیابان و در کنار خندق جاده ها جان نسپارد.
    در حالتی شبیه به اغما فرو رفته بود که خودش هم نمی دانست خواب است یا بیدار. حتی نمی دانست چه مدت در آن حال مانده است.

صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
تارنماي ايران پرديس با لطف و ياري خداي مهربان در سال 1386 تاسيس شد.روز به روز که از عمر ايران پرديس ميگذشت دوستان زيادي به جمعش محلق شدند و تا به امروز مخاطبان زيادي از اين تارنماي کاملا فارسي استفاده ميکنند ايران پرديس با پشت سر گذاشتن فراز و نشيب زياد و با عنايت خداو لطف بيکرانش امروزه توانسته در پنجمين جشنواره رسانه هاي ديجيتال عنوان برترين انجمن گفتگوهاي پارسي را کسب کند انجمن هاي ايران پرديس امروزه با هدف خدمت رساني به يکي از بزرگترين انجمن هاي ايران و پر مخاطب ترين انجمن هاي دنياي مجازي تبديل شده و اميدوار هست با همين هدف هم به جايگاه اصلي و واقعيش دست يابد.

اکنون ساعت 13:02 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.

ایمیل پست الکترونیکی مدیریت سایت : iranpardis.com@gmail.com
شماره سامانه پیامک : 30005604500000