انتخاب رنگ سبز انتخاب رنگ آبی انتخاب رنگ قرمز انتخاب رنگ نارنجی
خوراک آر اس اس

  آخرین ارسالات انجمن

تبلیغات ایران پردیس
تبلیغات ایران پردیس تبلیغات ایران پردیس

+ ارسال موضوع جدید
صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 22

موضوع: رمان blue-prince - عسل

  1. Top | #1



    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    عنوان کاربر
    مهلبووون
    میانگین پست در روز
    2.44
    محل سکونت
    to baghche
    نوشته ها
    3,756
    پسندیده
    2,327
    تشکر شده
    3,869
    میزان امتیاز
    46

    پیش فرض رمان blue-prince - عسل

    پردیس تمومش کن تازه داشتم خودمو با این شرایط وفق میدادم دیگه حرفشونزن خسته شدم خسته تر از اون چیزی که فکرشو بکنی اگه حماقت خودم برای اینازدواج شوم نبود من الان این حال ونداشتم اگه همون موقع که گفتم میخامش یکی میزد توی دهنم ومیگف تو هنوز دنت بوی شیر میده الانوعض من این نبودمنم میتونستم مثل تو مثل پرهام الان خوشبخت کنارکسی که دوستش دارم زندگی کنم پردیس من تو رو به چشم یه حامیمیبینم نه یه خواهر به خاطر همین بهت اعتماد کردم بهت گفتم دلمو شکسته کاری کرده که تا عمر دارم از یاد نبرم تو خودتو بزار جای من فکر کن مسعود همچین خیانتی بهتمیکرد میتونستی دوباره باهاش ادامه بدی میدونم که نمیتونی پس دیگه ازم نخواه ببخشمش شاید یه روزی بخشیدمش ولی الان نمیتونم نه تنها اون بلکه باباومامانم رو هم نمیبخشم اونا با خودخواهی شون باعث بدبختیه من شدن پس اگه از این به بعد خواستی در مورد هرکدوم از اینا با من حرف بزنی و ارامشی که با چنگ ودندون به دست اوردم رو از بین ببری لطف کن فکر کن دیگه خواهری به اسم پریا نداری وگوشی رو خاموش کردم وزدم زیر گریه به اندازه تموم دلتنگی هام گریه کردم اندازه تموم دلشکستگی هام گریه کردم به اندازه تمام روز هاوشب هایی که توی غربت گذروندم بدون اینکه یه حامی ویا پشتوانه ای داشته باشه گریه کردم نمیدونم پردیس چه فکری کرده بود که میخواست بعداز3سال از عشق مردی برام بگه که باخیانتش تموم تار پود زندگیم رو سوزوند یه دفعه با فکر کردن به عشق از دست رفته وسوسه شدم بعد3 سال دفتر چه خاطراتم رو بخونم با ترس از پله ها بالا رفتم در اتاقم رو باز کردم وبعد در کمدی رو که با نفرت ودلی پرخون بسته بودم رو باز کردم دفتر چه رو بیرون آوردم به طرف تختمرفتم همونطور که دراز میکشیدم دفتر رو با دستانی که میلرزید باز کردم و شروع به خوندن سطر هایی از دوران خوشبختیم:هر چه قدر از حال وهوای امروزم بگم کم گفتم امروز روز حساس بازی دربی بود از شدت استرس دوروز خواب رو به چشمام حروم کردم امروز قسم خوردم هر طوریه بزنم به چاک وفرار کنم وبرم ورزشگاه هر چندکه میدونم یه دختر حق ورودبه ورزشگاه رو نداره ولی تصمیم گرفتم تیریپ پسرونه بزنم الان که دارم دلنوشته ام رومینویسم بعد همه ی این اتفاقاست ومن توی اتاقم هستم. صبح زود مامان یه عمل داشت از بیمارستان زنگ زدن تا خودشو هر چی سریع تربه بیمارستان برسونه بابا هم که2هفته ای میشه رفته سفربابا یه تاجر فرشه وهر چند وقت یه بار باید سری به نمایشگاه های فرشش توی مکان های مختلف بزنه وسوددهیه سالانه اش رو زیرنظر بگیره پردیس هم طبق معمول رفته مشهد برای دانشگاهش پرهامم که ترم سوم دندونپزشکیه دانشگاه شیرازه پژمانم که بخاطر امتحان ریاضی کهفرداش داشت از صبح رفته بود خونه ی دوستش باهم درس بخونن. تفاوت سنی تو خونواده ی ما طوریه که همه فکرمیکنن حتما من و پژمان باید با هم باشیم و پردیس و پرهام با هم ولی من سر بازیم با پرهام میگیره و پردیس با پژمان خرخون. من ونیشا، نزدیک ترین دوستم، که نسبت فامیلی دوری هم باهم داشتیم هم قسم شده بودیم تا هر جوریه به استادیوم آزادی بریم برای این کار از 2 هفته ی پیش در حال تدارک بودیم دیروز بود که لباسای پسرونمون تکمیل شد و قرار بر این شده بود که نیشا به مامان وباباش بگه میاد خونه ی ما منم به مامان بگم میرم خونه ی نیشا دیشبش از ذوق فردا خوابم نمیبرد بعد نماز صبح بود که خواب به چشمم اومد...از صدای زنگ گوشی همراهم بیدار شدم گوشی رو برداشتم
    _ بله (صدای فریاد نیشا خط رو پرکرد)
    _پری کجایی دیرشد ساعت 9 شده پاشو دیگه!
    تا صداشو شنیدم خواب از سرم پرید.
    -چی؟ باشه باشه الان میام. وقطع کردم.
    بازی ساعت 2برگزار میشد ولی تجمع هوادارا خیلی زیاده به خاطر همین وقت چندانی نداشتم به سرعت به طرف حمام رفتم یه دوش سریع گرفتم اومدم بیرون وبعد شروع کردم به خشک کردن موهام بدی موهام به این بود که فر بود وبلند وبه شدت هم پر پشت که من همیشه مجبور بودم باهاش در گیر باشم ولی بیشتر اوقات اتو میکردم واینبارم مثل بیشتر اوقات اوتو کردم رنگ موهایم به رنگ مشکیه پرکلاغی بود با چتری هاییی که روی پیشانی ام می ریخت ..........
    موهای اتو شده ام رو با پرچم مقدس استقلال پوشاندم و کلاه اسپرت پژمان رو که دیروز ازش کش رفته بودم رو روی سرم جا دادم
    وسپس برامدگی دختر بودنم روبه کمک باند تا حد زیادی کم کردم بلیز سفید اسپرتم رو به تن کردم وبعد سویی شرت مشکی ام رو به پوشیدم وشلوار چسبونه مشکی ام رو هم پوشیدم وسپس پرچم بزرگ مقدس تیم محبوبم رو روی شانه هایم انداختم از جاکفشی چکمه های طوسی ام رودر اوردم و پوشیدم واز غیبیت مامان استفاده کردم وبا انها داخل خانه به دنبال بقیه ی کارهایم رفتم داشتم وسایل کیفم رو چک میکردم که زنگ در نشان از اومدن نیشا داد باسرعت به طرف ایفون رفتم گوشی رو برداشتم وبه نیشا گفتم سریع میام به طرف اشپزخانه رفتم از توی یخچال یه شیشه اب معدنی و کیک شکلاتی وابمیوه برداشتم به طرف کولی ام رفتم اونارو داخلش گذاشتم و سپس یه دفتر به همراه خودکار داخلش گذاشتم کولی رو روی شانه هایم انداختم گوشی موبایلم رو توی جیبم گذاشتم وبه طرف در به راه افتادم جلوی اینه یه نگاه به چهره ام انداختم مژه های مشکی ام به طرف بالا برگشته بود وبه علت بلندیه مژه هایم چشمان درشتم حالت خماری عجیبی داشت پرهام میگفت
    میگفت خماریه چشمات ادمو دیوونه میکنه درست نیست یه دختر با لوندی خدادادی که از حدگزرونده زیاد دلبری کنه بخصوص که از وقتی عقلم رسید فهمیدم پرهام یه ادم به شدت غیرتیه البته غیرتش فقط برای افراد خاصی بودولی کلا خودمم کسی نبودم که بخوام با پسرا گرم بگیرم وهمیشه خواه وناخواه از همه ی مذکرای اطرافم به غیر از پرهام کناره گیری کنم وحسرت یه جواب سلام یا یه رفتارخشک وخالی روکه نشان دهنده ادم حساب کردنشان باشد رو روی دلشان بگذارم به همین خاطر همیشه سنگینیه نگاه های حسرت بارشان را به دوش میکشیدم شاید به همین علت بود که به مرور زمان داشتم از مهمانی های همیشگی دوره های وقت وبی وقتی که با دوست واشنا داشتیم زده میشدم واز رفتن به این مجالس مزخرف سر باز میزدم البته خود پرهام هیچگاه این حرفا رو به من نمیزد زیرا اونقدر با حیا بود بود هیچوقت نگذاره روی من به روی برادر عزیزم که بیشتر از جانم دوستش داشتم باز شود من که همیشه با لقب که نظر پردیس فوضول خانوم به من نسبت داده میشدعادت کرده بودم ودیگه داشت برام جامیافتاد واقعا فوضولم گاهی اوقات دیگه انگار عجین شده بودم با این لقب از هنر فوضولی نیز در مواقع بیکاری استفاده میکردم وهمیشه خواه ناخواه دوست داشتم تمام صحبت های خصوصی رو فالگوش بایستم یه بارم که واقعا قصد فوضولی نداشتم ه به طور اتفاق ازکنار پذیرایی میگذشتم حرفای مامان وپرهامو شنیدم که پرهام به به مامان میگفت به پریا بگو سنگینتربرخوردیهو با بعضیا خیلی گرم نگیره بعضیارم خیلی ضایع نکنه البته این مژه های بلند رو رنگ مشکیه تخم چشمام کامل کره بودنگاهم از چشمام به روی دماغم سرخوردکه کوچک وسربالا بود واز ان به لب های قلوه ای وقرمز رنگم که با پوست سفید صورتم تضاد جالبی رو ایجاد کرده بود بابا همیشه به من میگفت سفید برفی بخاطر همین همیشه از سفیدیه صورتم گله مند بودم ودوست داشتم مثل پردیس رنگ پوستم برنز باشه البته پردیس مادر زادی رنگ پوستش برنز بود وچهره اش هم درست کپی من ولی با این تفاوت که رنگ چشمانش همرنگ پرهام ومامان عسلی بود ولی از بابت گردیه صورتم که دایی میگفت انگار با پرگار کشیدن راضی بودم ولی زیبا ترین نقطه ی صورتم خیلی دوستشان داشم ابرو هایکشیده ی مشکیم بود که به حالت هشت به طرف شقیقه هایم میرفت ووسطش با رنکی کمرنگ تر به حالت پیوسته به هم گره خورده بود زیبایی کشیدگی ابروهایم به قدری بود که پیوستگی اش اصلا به حساب نمی امد تازه به نظر خیلی هازیبا ترم جلوه میکرد زنگ در رشته افکارم رو پاره کرد وتازه به یاد اوردم که نیم ساعته نیشای بیچاره رو پشت دراسیر کردم باردیگر بابیخیالی به اینه نگاه کردم یه باره بند دلم پاره شد ازهیچ چیزی نمیترسیدم جز اینکه موضوع اگه لو بره دیگه باچه رویی به پرهام نگاه کنم همین که بهم بی محلی کنه میدونستم برای من که با محبت او بزرگ شده ام واگه بیشتراز بابا دوستش نداشته باشم کمترم دوستش ندارم از ترس به خودم لرزیدم در دل به خود گفتم خودم گفتم بیخیال ولش کن نمیخاد بری ولی وقتی به یاد آرزوی دیرینه ام وعمق عشقم به استقلال فکر کردم دوباره باشجاعت به خودم گفتم من میرم حتی اگه به قیمت بی مهری پرهام تموم بشه بهتر اینه که ارزو به دل بمیرم میرم حتی اگه پرهام منو بکشه میرم بخاطر عشقم استقلالم هر چند که میدونم عشقم به استقلال مثل یه قطره ی حقیر از یه اقیانوس بی انتهاست چرا که خیلیا به عشق استقلال در تاریخ بوده اند که جان فدا کردن میرم و به ارزوی دیرینه ام که جز استقلال نمیتونه باشه میرسم فقط استقلال در اون لحظه فقط عشق بی انتهایم در نظرم بود فقط همین فقط وفقط همین دوباره به خودم نگاه کردم تا یه موقع در تیپ پسرانه ام ایرادی نباشه .....
    خوبیه اندامم به این بود که کمتر کسی با این قد بلندم که حدود1/74وتیپ پسرونه ام میتونست حدس بزنه که
    دخترم وبدیش هم این بود که خیلی ظریف بودم البته پسرا زیادی رو دیدم که اندامی ظریف دارن باعجله در خونه رو به هم زدم از باغ گذشتم ودر خونه رو باز کردم قیافه ی نیشا دیدنی شده بوداز یه طرف عصبانی از معطل شدن از طرفی دیگر نگران دیر رسیدن به استادیوم واز طرفی دیگر تیپ پسرانه اش که برایم تازگی داشت و صورت رنگیش باعث شد بزنم زیر خنده نیشاهم که به شدت از دستم عصبانی بود
    - کوفت مگه دلقک دیدی؟
    (باخنده)- این چه قیافه ایه که واسه ی خودت درست کردی؟
    نیشا- خب چه جوری تغییر قیافه میدادم؟؟؟؟؟؟؟؟
    دوباره به صورتش که که به طور کامل به رنگ ابی در اومده بودنگاه کردم تازه نیشا فقط به صورتش رضایت نداده بود شلواری رو که دیروز باهم برای خریدنش تموم مغازه های تجریش روزیر پاگذاشته بودیم روهم تا روی زانواش حرف s انگلیسی روکوچیک کوچیک نوشته بود یه تیشرت چسبون طوسیپوشیده بودولی چون نیشا تازه به بلوغ رسیده بود هنوز اثاردختر بودنش کامل نشده بودوچیزی پیدانبود اخه نیشا2 سال از من کوچیک تر بود وبا دستمال سری ابی تمام موهای کوتاهش رو پوشانده بود دوتایی باهم به راه افتادیم ساعت12/30به استادیوم رسیدیم نیشا از اونجا یه پرچم بزرگ استقلال درست مثل من خرید وهمانند من روی شونه هایش بست من به حالت دو داشتم به طرف بلیط فروشی میرفتم که نیشا داد زد_ پریا
    صبر کن منم بیام تموم رهگذرایی که داشتن رد میشدن باتعجبوبعضی با خنده در حالی سر تکون میدادن گذشتن منم که ازخجالت سرخ شده بوده بودم وقتی نیشا بهم رسید دستم رو مشت کردم وکوبوندم توسر نیشا . نیشا هم از درد جیغش هوا رفت
    _تو 2 دقیقه نمیتونی خفه بشی آبروموبردی

    ابرهاشو داد بالا
    نیشا- خب چکار کنم چی بهت میگفتم ؟
    کمی فکر کردم و بعدگفتم -از این به بعدمنو پویان صداکن
    نیشا کمی فکر کرد وبعد -پس توهم منومتین صداکن
    -بخاطر سوتی گنده ای که دادی جریمه میشی ووجریمه اش هم اینه که میون اون همه پسرو بری بلیط بگیری....
    نیشا با بی خیالی رفت طرف جایگاه بلیت فروشی 1 ربع بعددر حالی که عرق از سر صورتش میریخت اومد طرفم
    نیشا- بلیطا تموم شده!
    با این حرفش انگاریه سطل آب یخ روی سر من خالی کردن هر دو ماتم زده جلوی استادیوم آزادی نشسته بودیم که نگاهم به چند طرف اونور تر افتاد یه پسره داشت بلیط میفروخت مثل موتور جت از جا پریدم وبه طرفه
    پسره رفتم نیشا به دنبالم دوید باهیجان گفتم_دوتا بلیط میدی
    پسره_فقط بلیتای جایگاه شماره 8 مونده
    _ دوتا لطفا ...
    پسره تا بلیط هارو به ما دادما که انگار دنیا رو گرفته باشیم تو دستمون،همدیگه رو بغل کردیم پسره بهمون
    نگاهی کرد ودر حالی که سعی داشت اطرافیانش صدامونو نشنون
    گفت - غیر قیافه اتون کاراتون هم مثل دختراست اینطور ادامه بدید لو میریدا!راستی جلوی مامورا اصلا حرف نزنید چون صداتون لوتون میده!
    من و نیشا با خجالت ازلطفی که درحقمون کرده بود تشکر کردیم باعجله خودمون رو به جایگاه شماره 8 رسوندیم...
    چشماي تو براي من عالم زندگانيه
    رنگ چشات براي من اميد زندگانيه
    من ميميرم اگه تو پيشم نموني
    رنگ دلم آبي شده ميشه تو پيشم بموني
    چشماي من منتظرن منتظر رسيدنت
    بيا ديگه تنهام نزار فرشته ها ندزدنت ؟
    اين قلب من ميتپه براي تو همينو بس
    دق ميكنم اگه نياي من ميميرم گوشه قفس
    واي رسيدي عزيز من دلم برات تنگ شده بود
    عزيز من ميدونستي ديشب هيچ ستاره اي غايب نبود
    من بودمو تو بوديو ستاره ها مهمونمون
    پيشم بمون پيشم بمون پيشم بمون

  2. 2 کاربر پست نگین عزیز را پسندیده اند .

    E H S A N (04-07-2012),sعسلs (05-09-2012)

  3. محل تبليغات شما    موزيک روز
     
  4. Top | #2



    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    عنوان کاربر
    مهلبووون
    میانگین پست در روز
    2.44
    محل سکونت
    to baghche
    نوشته ها
    3,756
    پسندیده
    2,327
    تشکر شده
    3,869
    میزان امتیاز
    46

    پیش فرض

    چشام ازاشک شوق پر شده بود دیگه حواسم نبود که پیش یه عالمه پسرم از من بدترهم نیشا که دیگه حال خودشو نمیفهمید شادی بیش ازحد ما این بود که تا چند ثانیه ی دیگه دقیقه ی 90هم تموم میشد و ما میبردیم. نزدیک بود که نیشا فن بالانس کلاس ژیمناستیکش روی سر مردم خالی کنه که شونشو گرفتم و نشوندمش
    -آروم باش بابا انگار ده دقیقه داور وقت اضافه گرفته.
    دوباره هردوبا استرس سرجاهامون نشستیم البته بقیه ی پسرا داشتن خوشحالی میکردن ولی من از روی اون غریزه ی حس ششم دخترونم دلهره ی عجیبی داشتم سرمو برگردوندم به طرف کولیم که شیشه ی آبم روبردارم که یه دفعه حس کردم آرنج نیشا خورد توی سرم و صدای داده همه بلند شد وقتی سرمو برگردوندم باخودم گفتم ببین یه بار حواسم پرت شد بازی بهم ریخت......
    بدبختی اینجا بود که طالب لو که انگار روی استاپ باشه آرنجشو به تیرک دروازه تکیه داده بودو از همه ی جهات معلوم بود که گل نشده و گرفته ولی داور سرشو هی تکون میداد.فرهاد شایان کاپیتان تیممون سریع پیش داور میره و شروع به جر وبحث کردن باهاش میکنه که توپ و وحیدگرفته ولی انگار توی گوشاش پنبه بود و به چشاش چشمبند زده بود. بیچاره طالب لو که هاج و واج مونده بود و از روی تعجب هیچی نمیتونست بگه توپ هنوز توی دستاش بودو چشماش گردشده بودن. دعوای فرهاد و داور رو درست نتونستم بفهمم فقط فهمیدم این شایان غیرتی خواست دست به نزاع بزنه که پیروز قربانی دستشوسفت گرفت و چی بهش گفت که فرهادشایان آروم تر شد و فقط داد میکشید بعدا که با نیشا سر اینجا بحث میکردیم میگفت که پیروز بجون نامزدشایان قسم خورده اونم گر گرفته کلا بیخیال زدن شده وبعد نیشا میزنه زیر خنده کلا بچه توهمه آخه فرهاد نامزدش کجا بود؟ در کل داور که فهمید شایان میخواسته بزنتش عصبی میشه کارت قرمز رو نشون میده و چند ثانیه بعد هم سوت پایان و میزنه. تمام استادیوم داشت می لرزید اما من انگار که شوک بهم وارد شده باشه چشام گرد شده بود و فقط نگاه میکردم هی به خودم میگفتم این خوابه اما این خواب نبود بیداری بود این مساوی از هر چی باخت بدتر بود اسمشو نبری ها هم انگار تیمشون برده روی پا بند نبودن.......
    از همه بدترفرهاد بود که انگار پاهاش قدرت ایستادن نداشتن از اول بازی هم اخلاق درستی نداشت انگاراعصابش ازیه جایی خرد بود. هی توی پیشونیش میزد صورتش قرمز شده بود، درست شبیه لباس اسمشو نبریها امیر حسین صادقی وپیروز قربانی زیر بغل فرهاد شایان رو گرفتن اون وهمونطور که پاهاش روبه زمین میکشید و فریاد میکشید از اونجا بیرون بردن دیگه همه چی تموم شده بود بازی تموم شده بود و ما ماتم زده بودیم. یه لحظه احساس کردم بهتره برم آرومش کنم نمیدونم اون لحظه من احمق چه فکری کرده بودم که خواستم بهش کمک کنم ولی در هر حال بدون هیچ فکری نیشای گریون و از جاش بلند کردم. وقتی به نیشا نگاه میکنم به استقلالی بودن خودم شک میکنم اون با این که 15سالست خیلی وجودش استقلالی تر ازمنه...اون همه ی دنیاش توی استقلال خلاصه میشه هر وقت که دارم برگه های کتاب درسیشو ورق میزنم بجای سوالای معلماش فقط بیت های شعری که در وصف استقلال سروده نظرمو به خودش جلب میکنه.. در هر حال فراراز اون محیط پر از داد و دعوا به هر قیمت زور وله شدن و گذشتن از اون جمعیت مرد بهتر ازموندن و شنیدن اون همه فحش و ناسزا و از همه بهتر تحمل دیدن اون همه صحنه ی شکست عشقم بود. به هر زوری که بود خودمونو به دم در استادیوم رسوندیم با خودم قرار گذاشته بودم که تا فرهاد رو نبینم از اون جا نرم.موبایلمو که دیدم هیچی میس کال نداشتم(هیچکی منو دوست نداره.....) اما نیشای بدبخت 20 تا میس کال داشت. انگار که نیشا یادش اومده باشه _ وای پریا چه خاکی توی سرم بریزم حتما میشا زنگ زده خونتون اگه بفهمه اونجا نیستم چه کار کنم؟
    سرم داشت گیج میرفت هم میخواستم پیش این فرهاد شایان برم هم نمیخواستم اتفاقی بیفته اکه هی به این شیطون که چه گولی زد منو...
    (به سرم زد) _ببین من نمیخوام خونه برگردم با یکی از دوستام قراردارم قراره یه جلسه از درس فیزیک رو که غایب بودم جزوشو بده میگم برات تاکسی میگیرم پیش میشا که رسیدی بگو رفته بودیم استقلال جوان از 1جا بخریم رفتیم بیرون تو هم موبایلتو روسایلنت گذاشته بودی. و بعد دیوونه وار شماره ی تاکسی تلفنی رو گرفتم. نیشا نگاهی عاقل اندر سفیهی بهم کرد که الان که بهش فکر میکنم میفهمم واقعا ازم عاقل تره
    نیشا- آخه تو بااین وضع با کدوم دوست مدرسه قرار داری؟؟؟؟؟؟؟؟
    -خب همه روهماهنگ کردم دیگه گفتم حالا که بیرونم این جزوه ها روهم بگیرم.
    نیشا خیلی خوبه برای همین سریع باورکرد لبخندی زد و کنارم مثل پسرای خوب ایستاد. حالا که بیرون از استادیوم بودیم حس بدی بودکه توی اون لباسای پسرونه بودم حس میکردم همه می دونستن ما دختریم و چپ چپ بهمون نگاه میکردن. بعد یه معطلی یه کوچولو بلند (!)
    تاکسی ای جایی که گفته بودیم ایستاد و هی نگاه به دور و برش کرد من جلو که رفتم
    مَرده-پسر جون یه دختره ای تاکسی خواسته به نام پریامتین.....
    (خنده ای کردم) -ببخشید آقا ولی ... ولی منم یه دخترم!یعنی همون پریا متین.
    مَرده که خودشم خندش گرفته بود خودشو کنترل کرد
    مَرده-بیا بالا دختر جون.
    و بعد زیر لب زمزمه کرد : عجب دوره زمونه ای شده ها،دوره ی آخر زمان که میگن همینه .......
    نیشاکه توی ماشین نشست و رفت حس کردم دلهره ای خاص بهم دست داد یادم اومد برای چه کار مهمی مونده بودم من دیوونه! به دور و برم نگاهی کردم چند تا پسر داشتن بلوتوث بازی میکردن و یه پسر شهرستانی هم کنار در اون جاخوابیده بودالبته جمعیت هنوزم مثل سیل از در ورزشگاه در حال خارج شدن بودن. به ساعتم نگاه کردم ساعت 2راه افتاده بودیم و الان ساعت 6 بود نباید طولش میدادم مامان 8 بر میگشت و پژمان هم ساعت 7. سر و صدای استقلالیاکه سعی در تسلی دادن کاپیتان محبومون داشتنو شنیدم ومثل متور جت از جام کنده شدم و بطرف اتوبوس دویدم.........
    فرهاد هنوز سرش پایین بود و بچه های تیم توی اون شلوغی دستش مینداختن و باهاش شوخی میکردن اما اون جدی جدی مثل برج زهر مار بود .وهوداراهم سعی داشتن خودشونو بهش برسونن حالا که اونجا
    بودم نمیدونستم چجوری خودمو بهش برسونم حالا وقتی رسوندم چی بهش بگم؟؟؟؟؟؟؟
    واقعا برای چی مونده بودم؟ برای هیچی؟ حداقل یه امضا باید ازش میگرفتم. طرفش رفتم به سختی خودمو از سیل هودارا کشیدم تو ودرست جایی داشت سوار اتوبوس میشد خودمو انداختم جلوش قبل از این که سوار
    بشه صدامو عوض کردم و به قول پردیس شدم"پرهام کوچیکه" من و پرهام خیلی شبیه هم بودیم البته از لحاظ تن صدا.........
    -آقا فرهاد میشه یه امضا بدین؟
    (نگاهی بهم کرد)و سعی کرد خودش وکنترل کنه و ازم خودکارو گرفت حرفا توی ذهنم میرقصیدن همون
    طور که امضا میکرد
    - پسر باید آرامش خودتو حفظ کنی! (فرهاد چپ چپ بهم نگاه کرد)
    فرهاد-تو که هنوز یه بچه ای نه ریش درآوردی نه قدت بلنده چرا خودتو با من یکی میکنی ومیگی پسر؟
    (و بعد دفترچمو بهم داد ادامه داد)دفترچتم که خیلی دخترونست.
    خیلی بهم برخورد
    -" ببین من اینجا اومدم که بهت بگم ما هم حرص خوردیم ما هم ناراحت شدیم چرا سعی نمیکنی با دوستات که دوستت دارن مثل پیروز که انقدر برای آروم کردنت تلاش کردخوب باشی؟ ما با تو فرقی داریم؟ ما هم برای
    به اینجا رسیدن و رویاهامون خیلی تلاش کردیم و مساوی اونم توی قیق ی پایانی برامون طعم شکست و داره برامون سخته."
    این آخریا دیگه صدام دعوایی شده بود انگار که به رگ غیرتم برخورده بود و یه کم جیغ جیغی حرف میزدم اطرافیانمونم ساکت شده بودن همه سعی داشتن بفهمن چی شده. چشم های فرهادشایان که گرد شده بود و به خون نشسته بود بهم نزدیکتر شد . آب دهنم رو قورت دادم و حالت ترس برم داشت اون قدر نزدیک شده بود که بوی ادکلن فرانسویش رو میشنیدم!
    (سرم داد زد)- تو فکر کردی کی هستی تو چی میدونی از من تو چه میدونی چی شده؟
    (یه قدم عقب تر رفتم) -هر چی... تو چرا انقدر نزدیک شدی به من؟ توکی هستی مگه؟ مثلا معروفی یعنی خیلی کسی هستی؟ تو یه آدم عنق و لوسی که جواب کمک دوستاشو با خودخواهی جواب میده؟
    و بعدسرمو برگردونم و با خشم و عصبانیت و پشیمونی ازاین که چرا مونده بودم برگشتم تموم بچه های استقلال از اتوبوس پایین اومده بودن و هم هاج و واج مونده بودن هودارایی هم که مثل من به قصد امضا گرفتن اومده بودن با چشمایی گشاد شده دعوای منو فرهادو نگاه میکردن...
    سیاوش اکبرپور بطرفم دوید ودفترچمو دستم داد.
    سیاوش- بهتره شما برید الان فرهاد حال درستی نداره خیلی عصبانیه ......
    چه امضایی؟ اون حالمو گرفته بود برای چی باید امضاشو داشته باشم؟ !؟!؟!
    اما با این حال از سیاوش مهربون تشکر کردم. اما تصمیمم عوض شدحالا که مونده بودم باید یه کار درست میکردم دوباره برگشتم به طرفشون فرهاد شایان داشت از پله ها ی اتوبوس بالا میرفت
    (دادزدم)- من از این کاپیتان متنفرم !!!!!!!ازاین خودخواه متنفرم این کی هست که اینقدر به خودش مغروره اگه استقلال نبود که بدبخت تومفسدی بیشتر نبودی...بد بخت فلک زده تو هر چی داری از استقلال داری..... از هوادارایی مثل من داری ...تو خودت هیچی نیستی این استقلاله که به تو عزت داده......
    بعد امضاشو از دفترچه کندم انداختم زمین و با پا لهش کردم(ادامه دادم)خودتو اصلاح کن وگرنه جات همین جاهه که امضات هست.
    فرهاد به طرفم هجوم آورد من که فهمیده بودم چه غلط اضافه ای کرده بودم و پشیمون شده بودم هیچ راه فراری نبودحتما فهمیده بود من دخترم... همین طور داشتم فکرمیکردم منو میخواست کنار بزنه تا امضاشوبرداره
    داشت میگفت احمق بیشعور به کلمه ی استقلالی که داری زیر پاهات له میکنی احترام بذار ....امضای من به درک ...ومنو به عقب هل داد منم که اصلا توقع این حرکت ونداشتم با مخ ولو شدم روی زمین و.....
    دیگه هیچ چی جز داد های منصور پوحیدری که داشت فرهادو بخاطر این حرکتش سرزنش میکرد چیزی نفهمیدم...
    فقط وقتی چشمو باز کردم که دیدم یه پرستار بالای سرم بود و داشت یه چیزی مینوشت وقتی نگاهش به من افتاد لبخندی زد -بیدار شدی دخترجون؟ این چه کاریه؟ باید دوتا فوتبالیست مرد تو رو اینجا بیارن اونم با این سر و وضع ؟
    نگاهم رو چرخوندم بطرف دیگه پیروز قربانی همونطور که داشت مجله میخوند نیم نگاهی به من مینداخت و ریسه ی خنده میشد! حالا دیگه همه میدونستن من یه دخترم. کلا بدبخت شده بودم.
    نگاهی به ساعت انداختم 7:45 بود وای...
    از جام پریدم. حتما تاحالا پژمان دهن لق به مامان خبرداده بود. پرستار گفت چکار میکنی باید بخوابی راستی نگفتی اسمت چیه ساکت موندم از یه دختر بی آبرو بی آبرو ترشده بودم پرستارادامه داد: هیچ مدرکی هم نداشتی موبایلتم که خوردشده بود. با خودم گفتم : کلا بدبخت شدم حالا که موبایل ندارم چی به مامان بگم؟ حتی نیشا هم بهم مشکوکه...
    پرستار دوباره پرسید- گفتم اسمت چیه ؟
    عصبانی شدم و گفتم- پریا متین.
    و بعد روبه پیروز قربانی کردم و گفتم ببخشید آقا پیروزسر من چه بلایی اومده؟
    قربانی رو به من کرد -"راستش من خیلی گیج شدم ما همه فکرمیکردیم شما یه پسری اما اومدیم که اینجا... در هر حال وقتی اونجوری بی هوش افتادی ما همه دستپاچه شدیم از طرفی هم همه و خسته بودن،فرهادبالاخره راضی شد ببرتت ماشینش خراب بود ما با همدیگه اومدیم میخواستیم یه جای ببریمتون که آشنا باشه اما نه مدرکی داشتین نه موبایلتون سالم مونده بود توی جیب شلوارتون یه کارت مچاله شده ی این بیمارستان رو پیدا کردیم و اومدیم، گفتیم شاید آشنایی داشته باشین"
    با شنیدن اسم فرهاد سرم تیر کشید. وای که چقد پررو بوده، منو زده تازه به زور مجبور شده که منوبیاره. سرمو پایین انداختم. از این که حالا فهمیده بودند من یه دختری بودم که توی پارچه ی دروغ خودمو پیچیده بودم. درست شبیه پرچمی که دور خودم پیچیده بودم. یه دفعه انگار یادم افتاده باشه به خودم نگاه کردم یه بلیز شلوار گشاد سفید که آستین بلیزش تا روی انگشتام اومدهبود و یه شال کرمی روی سرم بود.
    (با تعجب رو به پیروز کردم)-لباسام کجان مگه من سرطان دارم که این لباسا تنمه؟
    (پیروزبا خنده )- آخه پریا خانوم راستی ببخشید من سختمه که هی بگم دختر خانوم عیبی که نداره اسمتونو صدا کنم؟
    من با سر علامت منفی دادم واون حرفشو پیش گرفت" آخه پریا خانوم نمیگی تو رو با اون لباسای پسرونه ای که پرچم آبی روش باشه هیچکس چیزی نمیگه؟ بازم این لطف بیمارستان بود که همه چیو بین خودمون نگه
    داشت"
    وااااااااای بیمارستان! نکنه این راز نگهداری برای مامانم باشه نکنه... از جام بلند شدم باید از الآن به فکر جور کردن یه بهانه میبودم همون لحظه فرهاد از دستشویی بیرون اومددستاش روی صورتش بود و همونطور که بیرون می امد
    فرهاد- "پیروز این دختره ی غربتی اعصاب برام نذاشته از وقتی فهمیدم این دختره بار هشتممه که رفتم..."
    با افتادن نگاهش به من حرفشو خورد چشماش دوباره گرد شد
    و گفت-" تو...؟ (کمی آرام تر و با آرامش ایستاد وادامه داد) تو بیدار شدی؟ خیلی جالبه که یه دختر این همه وقت چطوری خودشو میون این همه پسر بازم پسر نشون داده حتی فکر بهش هم مور مورم میکنه.... عجب رویی داشتی که اومدی ازم امضا بگیری "
    چند دستمال کاغذی برداشت و صورتش رو خشک کرد. من که از ترس مامانم و خشم دهنم قفل شده بود نیشخندی بهش زدم
    -نگران نباش تا دلت بخواد دختردخترونه توی دنیا وجود داره این کار منم باعث نشده که از حجابم و خیلی چیزای دیگم بگذرم برو تنت برای کسای دیگه مور مور بشه"
    و بعد بدون هیچ حرف دیگه ای از اتاق بیرون رفتم. بااون لباس سفید مثل دیوونه های تیمارستانی توی راهروی بیمارستان می چرخیدم نمیدونستم داشتم دنبال چی میگشتم؟ دم رسپشن رفتم
    از خانومه پرسیم- ببخشید خانم دکتر رادمنش هنوز بیمارستانن؟ پرستار نگاهی به سر و وضعم انداخت حتما با خودش گفته بود منم مریضشم دیگه.
    پرستار-" داشتن میرفتن که انگار یه پرونده توی اتاق 107 جا گذاشته بودن رفتن بیارن."
    با سرتشکر کردم با خودم گفتم اتاق 107 نبایدخیلی دور باشه باید جلوی مامانمو میگرفتم منوبیمارستان میدید بهتر از این بود که اون وقت شب بعد خودش خونه میدید با عجله شماره ی اتاقها رو میگذروندم که بالاخره رسیدم به 107.
    اما... اما اتاق 107 که اتاق خودم بود... یواشکی به داخل نگاه کردم مامانم دست چپشو به سر گرفته بود کاری که همیشه موقعی که عصبی میشدمیکرد و داشت با فرهاد صحبت میکرد آب دهنمو به زور قورت دادم میخواستم برم تو گفتم اول به عادت همیشگیم به حرفاشون گوش کنم ببینم چی غیبتم رو میکنن بعد برم تو!!!!!!
    مامانم کم حرف میزد میدونستم شوکه شده بود حتما اول اسممنو بالای تختم خونده بود.خودم رو به در نزدیکتر کردم
    فرهاد - باور کنین من خودم شکه شدم اونموقع هر فکری میکردم جزءاینکه این پسر به ظاهر ظریف دختر باشهخانم رادمنش بهتون توصیه میکنم بیشتر مراقب پریا باشید چون واقعا زیباست شما یه درصد احتمال بدین یه نفر توی ورزشگاه میفهمید پریا دختره میدونین چه بلاهایی تهدیدش میکرد خیلی صریح بهتون میگم پریابخاطر زیباییش هم بیش ازپیش تهدید میشده میدونین خیلی راحت میشه دخترای زیبایی مثل پریارو برایه شب به قیمت گزافی به عربهای حوضه ی خیلیج فارس فروخت من به جای برادر پریا هستم دارم این سفارش هاروبهتون میکنم فکر نکنین میخوام سرزنشتون کنم من میفهمم درکتون میکنم پریا دختری باهوش و گستاخ واینجور بچه هارو خیلی سخت میشه کنترل کرد.....
    یه دقیقه حرصم گرفت چه رویی داره ایمان تموم کاراشو کرده دست روم بلند کرده کاری که به یاد ندارم پدرم در حقم کرده باش حالا اومده شده دایه ی مهربون تر از مادر.این کارش ریشه ی نفرتی رو که ازش به دل داشتم رو بیش ازپیش پرورش داد اومده مامانوپر کنه که روزگارمنو سیاه کنه صدای مادر رشته ی افکارمو گسیخت مامان -حرفتون رو قبول دارم من از پس پریا برنمیام میدونین مخصوصا توی این دوره از زندگیش که بیشترین خطر تهدیدش میکنه پریا درست اخلاق پدرش رو بهارث برده یکدنده وگستاخ یک مرغش همیشه یه پاداره اگه یهکاری رو بهش بگم نکن کارشو
    میکنه ولی از من مخفی نگه میداره تنها کسی رو هم که خیلی قبول داره برادرش پرهامه من دست تنها واقعا نمیتونم از پسش بربیام من ازطرف پریا اگر بی احترامی بهتون کرده عذر میخام قبول دارم دختر لوسی دارم بهزاد زیادی لی لی به لالاش میذاره حتما وقتی بهزاد اومد توی یهموقعیت خوب از شما باید تشکر میکنه دیگه بقیه ی حرفاشونو نشنیدم حرصم گرفته بود مامان خیلی بیخود ازطرف من عذرخواهی میکردتوی فکر بودم که چهره ی خشمگین مامانو جلوم دیدم واقعااین بار ازش ترسیدم فرهاد پشت سرمامان اومد طرف من اومدم دهان باز کنم تا از شر نگاه
    مامان که تا مغز استخوانم رومیسوزوند فرار کنم که یکدفعهدست مامان بالارفت وباشدت روی گونه ام فرود اومد ازجام کنده شدم یه لحظه نفهمیدم چی شد وقتی به خودم اومدم دیدم پارگی کنار لبم تشدید شده و داره همیطور از لبم خون
    چشماي تو براي من عالم زندگانيه
    رنگ چشات براي من اميد زندگانيه
    من ميميرم اگه تو پيشم نموني
    رنگ دلم آبي شده ميشه تو پيشم بموني
    چشماي من منتظرن منتظر رسيدنت
    بيا ديگه تنهام نزار فرشته ها ندزدنت ؟
    اين قلب من ميتپه براي تو همينو بس
    دق ميكنم اگه نياي من ميميرم گوشه قفس
    واي رسيدي عزيز من دلم برات تنگ شده بود
    عزيز من ميدونستي ديشب هيچ ستاره اي غايب نبود
    من بودمو تو بوديو ستاره ها مهمونمون
    پيشم بمون پيشم بمون پيشم بمون

  5. کاربر مقابل پست نگین عزیز را پسندیده است:

    sعسلs (05-09-2012)

  6. Top | #3



    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    عنوان کاربر
    مهلبووون
    میانگین پست در روز
    2.44
    محل سکونت
    to baghche
    نوشته ها
    3,756
    پسندیده
    2,327
    تشکر شده
    3,869
    میزان امتیاز
    46

    پیش فرض

    میاد فرهاد دستپاچه جلو دویدتا به نشونهی همدردی کمکم کنه تا بلندبشم (هه همدردی ......واژه ی غریبیه....)به خودم اومد با تمام نیرویی که داشتم به عقب هلش دادم
    -ازت متنفرم ....همدردیتم به درد عمت میخوره ......
    تمام نیروم رو کار بردم حتی دیگه دلم نمیخاست به مامانم نگاه کنم به طرف در بیمارستان به راه افتادم با صورت غرق به خونم هرکی ازکنارم میگذشت وای میستاد وزل میزد به من شاید هنوز ده تا قدم بیشتر نرفته بودم که یه دفعه سرم گیج رفت تعادلمو ازدست دادم وسط راه روی بیمارستان از حال رفتم فقط صدای پرستار رو شنیدم که از چند نفر کمک میخاست تا منو از روی زمین بلند کند
    *********
    وقتی چشمامو باز کردم ابتدانوربه شدت چشمامو اذرد دستاموگرفتم جلوی چشمام چنددقیقه همینطور گذشت تاچشمام به نور عادت کرد آفتاب تازه طلوع کرده بود مامان بالباس پزشکی کنار تختم خوابش برده بودسرم به شدت درد میکرد دست گذاشتم به سرم باند پیچی بود چشماموبستم تافکرمو متمرکز کنم همه چیزو به خاطرآوردم یه دفعه تموم قلبمونفرت از فرهادگرفت. مامان از تکون های من از خواب بیدار شد وقتی دید بیدارشدم
    بهم لبخندی زد – عزیزم حالت خوبه!!!!!
    بهش نگاه کردم صحنه ی دیشب رو به یاد آوردم نگام رو به پایین گرفتم وسرمرو چرخوندم وجوابش رو ندادممامان فهمید که به شدت ازشرنجیدم سرم رو برگردوند به
    طرفش بهم نگاهی کرد
    مامان- عروسک مامان بخدا نمیخواستم اونطوری بشه آخه عزیز من تو دست من امانتی میدونی اگه یه بلایی سرت میومد بهزاد خودشو میکشت پریا منو ببخش میدونم نباید اون کارو میکردم ولی یه دفعه کنترولم رو از دست دادم آخه نمیدونی وقتی پژمان زنگ زد وگفت هنوزخونه نیومدی وهر چی به گوشیت زنگ میزنه خاموشه داشتم دیوونه میشدم.......
    به طرف مامان برگشتم تموم صورتش پر ازاشک شده بود دستاشو
    گرفتم وبوسیدم
    - بخدامامان نمیخواستم اینطوریبشه میدونم خیلی اشتباه کردم ولی ازتون توقع نداشتم که جلوی یه غریبه اونطوی بامن برخورد کنین
    مامان- بهم قول بده که هیچوقت به چنین کاری دست نزنی
    لبخند آرومی زدم و سرمو تکون دادم وبعد یه کم
    -مامان سرم خیلی دردمیکنه ...
    مامان از اتاق خارج شد تا به پرستار بگه یه مسکن بهم تزریق کنه ومن هم ترجیح دادم بیشتر بخوابم.........
    تا دو هفته سرم باند پیچی بودودرست یکروز قبل از اومدن بابااون باندمسخره که یاد آور فرهاد بوداز سرم در آوردم پرهام وپردیس

    هم بخاطر اومدن بابا اومدن مامان خونه نمیدونم به پرهام چی گفته بود که اشتباهی کهکرده بودمو به رخم نمیکشید.......
    خیلی دلتنگ بابا شده بودم مامان برای اومدن بابا یه مهمونی بزرگ گرفت دیگه عادت کرده بودم به این مهمونی های مسخره که به دنبال یه مناسبت کوچک برپا میشد اول نمیخواستم توی مراسم شرکت کنم ولی به احترام بابا شرکت کردم اینقدر تمایل به شرکت توی مراسم نداشتم که تا روز مهمونی نمیدونستم چی باید بپوشم تاساعت 1بعد از ظهر خواب بودم ساعت1 هم از بس مامان صدام کردبیدار شدمرفتم پایین همه آماده بودن میخواستن ناهار رو صرف کنن
    بابا با خنده - ساعت خوابگل بابا.......
    بهش لبخندی زدم و-خیلی خسته بودم بخاطر همین تا ظهر خوابیدم ناهار رو به سرعت صرف کردیم
    مامان تموم کارارو برای سهیلاخانوم ذکر میکرد وخودش هم پابه پای بقیه کار میکرد رفتم بالا نمازم رو خوندم ورفتم حمام وقتی اومدم بیرون روی تختمنشستم داشتم فکر میکردم که چی بپوشم که پردیس در اتاق رو به شدت باز کرد
    - تو هنوز یاد نگرفتی وارد جایی میشی باید در بزنی
    پریس-خیلی خب حالا وقت ندارم مامان گفت بپرسم چی میخای بپوشی؟؟؟؟؟؟؟؟ بهش نگاهی کردم وبا بی خیالی شونمو بالا انداختم
    -حالا یهچیزی میپوشم
    (اخم شیرینی کرد ) پریس-اه اه حالمو بهم زدی چرا اینقدر شل حرف میزنی من نمیدونما ولی اگه زشت بپوشی حالتو میگیرم
    -حالامگه چی میشه؟؟؟؟؟؟؟؟
    لبخندی زدوگفت- آخه مسعود هم با خانواده اش میان
    -خب اینکه چیز جدیدی نیست اونا همیشه توی تموم مراسمای ماهستن....... پردیس- تو چه قدرخنگی اونا الان منتظر جواب من برای خاستگاریشونن من میخام امشب رضایتم رو اعلام کنم
    (از جاپریدم با خنده) -وای خدا جون پردیس ماهم بالاخره داره شوهر میکنه(وشروع کردم به بالا پایین پریدن)

    پردیس (با اخم )-ضد حال جوری حرف میزنی که انگار من ترشیده بودم
    واز اتاق رفت بیرون منم به حرفی گفته بودم خندیدم تصمیم گرفتم یه لباس پوشیده رو انتخاب کنم برای امشب یه کت آستین بلندطوسی به همراه یه
    شلوارک طوسی رنگ لباسای منو تشکیل میدادن موهام ِویوکردم ودورم ریختم کارم تموم شدطبق معمول هم بدون هیچ آرایشی آماده رفتن به پایین شدم هیچ زمانی رابطه ی خوبی باآرایش کردن نداشتم نیشاهمیشه منو مسخره میکرد و میگفت تو همیشه غیر همه ای منم همیشه به خودمودلداری میدادم ودردل میگفتم هر کسی یه جوره یکی دوستداره مثل دلقکا خودشو واسه مردم بزک کنه یکی هم مثل من از بازیچه شدن بیزاره همیشه از این اینکه مرکزتوجه جمعی باشم بیزار بودم حالا بخصوص اگه این جمع هم یه مشت پسر جلف باشن وهمین خاصیت باعث میشداز همه کناره گیری کنم نمیدونم چرا یه دفعه دلم هوای دایی سینا رو
    کرد در حالی که میدونستم دایی امسال عید نمیتونه ایران بیاددالبته طبق معمول..... توی این 17سالی که از خدا عمر گرفتم فقط دوبار ایران اومده بود .....بیشتر اوقات ما پیشش میرفتیم که هر بارم بابا ازاومدن سرباز میزدعلتشم هر بار خواستم از مامان بپرسم مامان موکولش کرد به آینده ،آینده ای که معلوم نیست کی از راه میرسه......
    همش از این میترسیدم این عشقی که 2ساله من توی دلم نسبت به سهیل حفظ کرده بودم رو سهیل از یادبرده باشه حتی از فکر به اینکه سهیل منو وعشقم رو فراموش کرده باشه حالم بد شد وبا بیحوصلگی بدونه اینکه توی توی آینه نگاهی به خودم بندازم پایین رفتم ازصبح بی حوصله بودم به خصوص که امتحان گرفتنای معلما هم شرع شده بود ویکهفته ی گذشته رو فقط صرفدرس خوندن کرده بودم توی فکر بودم که صدای پریس منو به خوم آورد
    پردیس- واقعا دستت دردنکنه مثلا گفتم امروزودیگه خیلی تیپ بزن لجبازی میکنی واقعا که.....
    وبه حالت قهر ازم دور شداصلافرصت حرف زدن بهم نداد منم بی خیال به طرف پذیرایی پیش رفتم تقریبا شلوغ بود بدون اینکه نگاهی به اطرافم بندازم به طرف صندلی کنار پنجره پیش رفتم اصلا توی حال خودم نبودم دلم میخاست گریه کنم سرم انداخته بودم پایین و داشتم به دکمه های کتم بازی میکردم که یکی یه پس کله ای سفت خوابوند پس کله ام سرمو گرفتم بالا که با قیافه ی بشاش نیشا روبه رو شدم تا اومدم حرف بزنم جف پا پریدوسط حرفم
    نیشا- ساکت اینو بهت زدم تا یادبگیری دیگه منو نپیچونی بزنی به چاک حالادیگه میخای جزوه از دوستت بگیری (و خنده ی شیطنت آمیزی کرد)
    پریا- دلت خوشه بابا اصلا یاد اون روز میفتم تموم غمهای دنیارو خالی میکنن توی دلم نیشا دلم هوای سهیل روکرده نیشا - ترو خدا دیگه اینقدر هندی بازی در نیار اصلافهمیدی امشب کی اومده اینجا ؟؟؟؟؟؟؟
    - اینجا تا دلت بخاهد آدمه اصلانم حوصله ندارم بشینم وارسی کنم و دونه دونه نام ببرم تا بالاخره به شخص مد نظرتو نزدیک بشم سریع برو سر اصل مطلب
    نیشا( با لحن شیطنت آمیز) -پس باید قول بدی که جوش نیاریا
    ( با بی خیالی )-حالا تو بگو......
    نیشا- چرا بگم خودت برگرد ببینکی داره با پدر جونت گپ میزنه.....
    با بی خیالی برگشتم به پشت از صحنه ای که دیدم مثلاسپند روی آتیش از جام پریدم از صحنه ای که میدیدم داشتم شاخ در میاوردم فرهاد شایان داشت با،بابا بابای من گپ میزد دلم میخاست میرفتم اونجااینقدربهش میزدم که حرف زدن وخندیدن رو یادش بره.این صحنه رو که دیدم دلم گرفت نشستم روی صندلی وپشتمرو کردم بهشون از عصبانیت داشتم میمردم همینطور داشتم فکر میکردم که از صدای
    پرهام از جام پریدم- پریا تو اینجایی بد نگذره؟حداقل پاشو یه عرض ادب بکن به آقا فرهادداشت سراغ تو میگرفت برو ببین دخترای فامیل دارن میخورنش بیچاره دنبال یه فرصتی میگرده که بپیچونتشون پاشوبرو کمکش کن
    - آدم قحطه که برم کمک این حالم ازش بهم میخوره مگه دیوونه امبرم بهش نزدیک بشم
    پرهام- خجالت بکش بعضی موقع ها به عقلت شک میکنم اونطورکه یادم میاد مامان همیشه بهمایاد داده که مهمون نواز باشیم درضمن اگه ازش بدت میمومد پس چرارفتی ازش امضا بگیری که اینهمه دردسر درست کنی؟؟؟؟؟؟برو خودتی.. پاشو پاشومیخای بابا روعصبانی کنی باحرص بلند شدم
    -این تویی کهاین همه اصرار داری که به یه هم جنست نزدیک بشم؟؟؟شاخام الان در حال رشد کردنه
    پرهام-پریا تو دیگه بزرگ شدی باید توی اچتماع قرار بگیری ......نه من ونه هیچکس دیگهای هم نمیتونیم جلوتو بگیریم ....یعنی هر وقت سواستفاده کردی باید جلوتوگرفت ....در ضمنفرهاد شایان همه کس نیست یه دنیا آرزوشونه که بهشون یه گوشه چشم نشون بده.....
    -بروبابا حالا انگار کی هست؟؟؟؟؟انبار فقط بخاطر بابامیرما.......آخرین باره...
    به قسمتی که آقای خودخواه معرکه راه انداخته بودرفتم یه صندلی خالی بود درست روبه روش خودم رو انداختم روی صندلی وبازبه زمین خیره شدم نمیدونم چرا
    امشب اینقدر عنق شده بودم
    سرم رو بالا گرفتم فرهاد آمد جلوم ایستاد......
    فرهاد-چه عجب چشممون به جمال روشن شد سلام عرض میکنم پریا خانوم.....
    اخمامو کردم توی هم
    - سلام......
    ( دستشوآوردجلوم )- افتخار میدید؟؟؟؟؟؟
    سرم روآوردم بالا دیدم پرهام داره چپ چپ نگاهم میکنه حالا من نفهمیدم منظورش از این چپ چپ نگاه کردن چی بود ........آیا میخواست ادا ی برادرای غیرتی رو در بیاره ویا که بیشتراز این معطل نکنم امامن دومی رو انتخاب کردم دستشو گرفتم باهم بلند شدیم ارکستر شروع کردبه نواختن یه آهنگ شاد تموم دختر پسرا اومدن وسط منم برخلاف میلم با اخمای توهم رفتم وسط فرهاد دستاشو حلقه کرد دورم وشروع کردیم به رقصیدن در حین رقصیدن سرشرونزدیک کردبه صورتم .......
    فرهاد-محض رضای خدا یه ذره اخماتو باز کن بابا هرچی بین ماپیش اومده یه اتفاق بوده به دل نگیر خانومی..... اخمامو بیش تر توی هم کردم سرم رو برگردومندم وبه این رفتارم تا آخر رقص ادامه دادم اینجا بودکه فهمیدم چه قدر مغروره حاضر نشد یه عذرخواهیه نصفه نیمه بکنه که حداقل از دلم دربیاره وبه 1 چیز دیگه ای هم پی برم که رقص ما دوتا چقر باهم مچ بودچون بااینکه دفعه ی اولمون بودباهم میرقصیدیم ولی خیلی باهم هماهنگ بودیم......
    دیگه تا آخر شب اتفاق خاصی میون من وفرهاد پیش نیومد فقط اواخر مجلس پردیس جواب مثبتش رو به خاستگاریه مسعود اعلام کرد وقرار به این شدکه هفته آینده مجلس نامزدی مسعود وپردیس در باغ لویزان برپا بشه (باغ لویزان ارث پدری مامان بود که وصیعت آقاجون تمام مجلسای شادی خانواده بعدرادمنشه بزرگ اونجا برپا میشد)
    من زودتر از همه ی مهمانان مجلس رو ترک کردم اونم فقط بخاطر وجود فرهاد تمام وجودم رو نفرت از فرهاد برگرفته بود......
    بعدجواب مثبت پریس بدونه اینکه به اطرافم توجه کنم به سمت اتاقم پیش رفتم یه ایمیل برای سهیل زدم وآماده ی استراحت شدم رفتم روی تختم ولی هرکاری کردم از صدای همهمه ای که پایین میومدخواب به چشمام نمیومدداشتم فکر میکردم که چند وقت دیگه 18 ساله میشدم اینکه به زودی من باسهیل ازدواج میکنم آخه رسم توی خانواده ی مااین که سن ازدواج دختر از 18تا21بود اگه یه دختر از این سن رد میکرد ترشیده به حساب میومد ودرحال خیالپردازی آینده ام همراه با سهیل به خواب رفتم صبح وقتی بیدار شدم آماده شدم وخودم رو به مدرسه رسوندم 3تا امتحان داشتم مهمترینشم فیزیک بودآخه میانترم بودکه فکر میکنم به کمک الهامات آسمانی حداقل 18 رودیگه بگیرم از اون روز تا آخر هفته فقط درس بودودرس دیگه تقریباداشتم خودم رو برای امتحانات ترم اول آماده میکردم دیگه نه حوصله ی ماجراجویی رو داشتم ونه وقتش روبیشتر سرم توی درس وکتاب بودانگار از ماجرای فرهاد عبرت گرفته بودم آخ راستی گفتم فرهاد داغ دلم تازه شد این بابا حرص منودرآورده چپ میره میگه فرهاد راست میره میگه فرهاد......
    مخصوصا بعد ازنامزدی پردیس برعکس تموم جشن هایی که در عرض عمرم رفته بودم باز دوباره بی حوصله بودم بااینکه مثلا برای نامزدی خواهرم بایداز همیشه خوشحال ترباشم ولی برعکسم خیلی خیلی بیحوصله بودم اونشب لباسی روکه مامان از فرانسه برام خریده بودرو پوشیدم اون لباس پارچه ی فوق العاده خوشگل ولطیفی داشت به طوری که بعد از اون نظیرش رودر هیچ جای دنیا پیدا نکردم رنگش سبز فسفری بودکه تاروی بازوانم ***
    بودولی ازروی بازوانم دوتا بندکلفت ردمیشدکه باپوست سفید بدنم تظاد جالبی روبه وجودآوده بود از جلوتاروی مچ پاهام میومد ولی از پشت بوسیله یه دنباله روی زمین کشیده میشد موهامم طبق معمول به حالت فرذاتی خودش رها کرده بودم وپشتشون روباتاج سبزرنگ کریستالی

    "آرایش داده بودم کفشای پاشنه 10سانتی که بامامان برای خریدش کل پاساژاروزیر پاگذاشته بودم رو به پا کردم از قیافه ام راضی بودم نه یعنی واقعا معرکه شده بودم ولی بادیدن پردیس قیافه ی خودم ازچشمم

    افتاد پردیس واقعامعرکه شده بودلباس پردیس نباتی رنگ بود وبه شکل دکلته دامنش پفدار بود در گوشه ی چپ دامنش یه گل کریستالیه نباتی رنگ بود که برزیبایی لباس می افزود وقتی به صورت اصلاح شده ی پردیس نگاه کردم تازه فهمیدم یه دختروقتی ابروهاش رواصلاح میکنه چقدر تغییر میکنه آرایش پردیس در اصل گریم بودچون پردیس به شدت از آرایشای خلیجی متنفر بود......
    وموهایش به صورت باز آرایش داده شده بودواقعا ازقیافه اش شکه شده بودم آخرم طاقت نیوردم با خودم گفتم اگه بهش یه چیزی نگم ممکنه خفه بشم.......
    (رفتم به سمتشوبا لحن طلبکارانه ای)- اللهی کوفتت بشه خیلی خوشگل شدی !!!!!!!!!!!
    وبعدم زبونم بهش در آوردم ورفتم پردیس روبهت زده همینطورتنها گذاشتم.........

    وقتی به باغ رسیدم ساعت 6بودقتی به سالن نگاه کردم قر توی کمرم خشکید هنوز وارد نشده شروع کردم به رقصیدن توی رقص پا نظیر نداشتم هیچکس به پای من نمیرسید تقریبا تا ساعت 7 بودکه از رقصیدن دست کشیدم دیگه نای نفس کشیدنم نداشتم صورتم سرخ سرخ شده بود لپام رو انگار دو تا گاز گنده گرفته بودن قرمزشده بود،دیگه وقتی از رقص دست کشیدم خودمو ولو کردم روی صندلی وشروع کردم به باد زدن خودم ............
    درست روبه روی در ورودی نشسته بودم داشتم حالات مختلف اقواممون رو وقتی وارد میشدن نگاه میکردم وتوی ذهنم برای هرکدوم یه اسم برمیگذیدم وهمینطور خودمو باد میزدم که یه لحظه از صحنه ای که میدیدم خشکم زد........
    فرهاد داشت با پرهام دست میداد وخوش وبش میکرد سبد گل بزرگی رو که آورده بود رو تقدیم پرهام میکردتوی دلم گفتم آی خدا دوباره که سرو کله ی این مرتیکه سیریش پیدا شد آی خدا جون غلط کردم آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    دوباره این سروکله اش پیدا شد هنوز توی شک اومدن فرهاد بودم به مجلس بودم که از صحنه ی بعدی دهانم 3 مترباز باز شد بابا داشت با فرهاد دیده بوسی میکرد(!) بعد از اونم دستش رو انداخت به کمر فرهاد وبردش تا باعروس ودوماد هم خوش وبش کنه این کار بابا بعید بود آخه با اینقدرخودشو بالاتر از اطرافیانش میدیدکه به یاد نداشتم با دائی سینا اینقدر گرم وصمیمی خوش وبش کنه همونطور که با تعجب داشتم فکر میکرم پرهام اومد طرفم .....
    پرهام- آخر تو روی دست بابا باد میکنی بروببین دخترای مردم چه عشوه الاغی برای آقا فرهادت میان اون طرف سالن رو یه نگاه بنذاز میفهمی چه معرکه دوباره راه انداخته .........پاشو برو دیگه همینطورنشسته بربر منو نیگا میکنه .......
    بهش توپیدم- اولا اون مرتیکه روبه من نچسبون دوما خراونایی اَن که برای این عنق عشوه هاشونو حروم میکنن وقصد دلبری ازش رو دارن سوما تونگران نباش من روی دست بابام بادنمیکنم پس فرارو میبینم که آسایش نداری ازخاستگارای جورواجورمن............
    بلند شدم به طرف نیشا رفتم باهم گرم صحبت شدیم داشت برام از کلاس های آموزش برای فوضولیم تعریف وتمجید میکرد........
    نیشا- واقعا کلاسات جواب داد من الان تاشماره شناسنامه تک تک دوست دخترای نیمارو بیرون کشیدم با5 نفر دوسته اسماشونم مهشید صبا پرند با نیوشا وفرنوشه میخواست همینطور ادامه بده که وای نه ترو خدا خیلی خب تو شاگرد زرنگ من هستی اصلا پیش من 1دوره ی آموزشی کلاس های فوضولی مفت محفوظ داری دیگه نمیخواد ادامه بدی........
    مخم روبردی........
    همونطور که داشت باهم حرف میزدیم فرهاد بهمون نزدیک شدودستشو آورد جلوم .......
    فرهاد- پریاخانوم افتخار یه دور رقص میدید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    (با لحن سردی )-نععععععععععع تمایلی به رقصیدن ندارم(ونیشم روباز کردم) احساس کردم خیلی خیط شد ولی به روی خودش نیورد وخودشو از تک وتانینداخت وخیلی بی تفاوت صندلی بغل من ونیشا رواشغال کرد دیگه بااومدن مزاحمی مثل اون نتونستیم به ادامه حرفامون ادامه بدیم........
    وساکت نشستیم ومثل برج زهر مار بهم ذل زدیم .......
    هنوز5دقیقه از نگذشته بود که سرو کله ی نیما پیدا شد........
    ( با ادای خنده داری چشماشو گردکرد)ونیما- درست دارم میبینم پریا خودمونه؟!؟!؟! کجایی؟!؟!؟! پیدات نیس........ معمولا این موقع توی همه ی مراسما دست نیافتنی میشدی پسرا صف میبستن که باهات برقصن .... اصلافرصت حرف زدن نمیداد همونطورمسلسلوار حرف میزد
    - خب حالاکه یه ذره دلم برات سوخت وگفتم بذار آرزو به دل از دنیا نری وتجربه رقص بامنو داشته باشی خودت معترض شدی وگله داری؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    ( دستشو گذاشت رو دهنش)- من غلط بکنم حالا این شاهزاده خانوم افتخاریه دور رقص به این پرنس فلک زده میده؟؟؟؟؟
    با خنده همونطور که دستشو میگرفتم گفتم-باید فکرکنم.......
    نیما-ای شیطون،خیلی بلاییا !!!!!!!!
    وبا به وسط سالن رفتیم نیما دستاشو حلقه کردور کمرم وشروع کردیم با هم، هم من هم نیما مهارت زیادی توی رقص داشتم کلا اصلا یه قرتیه به تمام معنا بودیم......... همونطورکه میرقصیدم میدم که دوسه تا دختر اطراف فرهاد رو گرفتن وقصد دلبری داشتندولی فرهادبا چشمای به خون نشسته فقط زل زده به من و بربر منو نگاه میکنه(آخ که چقدر دلم خنک شد که حاشو گرفتم)
    هرچی نگاه کردم دخترارو نشناختم احتمال دادم از فامیلای مسعود باشن خب از حقم نگذرم درسته که من دل خوشی از فرهاد نداشتم ولی فرهاد هم بد تیکه ای نبودوراحت نمیشد ازش گذشت تازه من تا قبل از اینکه برم ورزشگاه واون اتفاقا پیش بیاد میمردم برای فرهاد........قدش فکر میکنم 195بود من بااینکه قد بلنی داشتم تاگردنش بیشترنمیرسیدم چهارشانه وخوش تیپ بودوهیکلش هم مثل هر ورزشکارحرفه ای روی فرم بودبازو های خیلی خوشگلیم داشتم یه حالت خاص به آدم میداد مثل هر کاری میخواست،میتونست بکنه یه جورهیبت باحالی میبخشید به هیکلش ودر نگاه اول آدم فکر میکرد خیلی قوی واینکه هر کاری ازش برمیاد موهاش تا روی گردنش میومدوحالت دار مشکی بود طرز خیلی زیبایی موهاش روآرایش داده بود ابروهاش هشت ومشکی پررنگ بودابروهاش خیلی قیافه اش رو خوشگل کرده بود به خصوص که برعکس من پیشانی بلندی داشت چشمای درشتش رو مژه های پر پشتش آرایش داده بود......
    به خاطرکشیده بودن فرم چشماش مژه های بلندش چشماشو خمارنشون میداد وهمچنین طوسی بودنشون بیشتردختر کشش کرده بود ودماغی کوچک وقلمی داشت به همراه لب های کوچک وقرمزرنگ(وصد البته پسرانه )
    و صورتی کمی کشیده رنگ پوستش برنز بود من تا حالا برنزی به این خوشگلی ندیده بودرنگش طلایی بوداولش فکر میکردم چون قبل از اینکه به استقلال بیاد چند سالی روامارات گذرونده بود امارات برنزکرده ولی وقتی عکسای قبل از رفتنش به امارات رودیدم نخیرخدا براش برنزکرده این رنگ پوست با اون فرم صورتش وهیکل ورزشکاریش یه موجودکاملا دخترکش رو به وجودآورده بخصوص وقتی میخندید یه چالی خیلی بانمک رو لپ سمت چپش میفتاد........
    من خودم قبل ازاون آشنایی پر دردسری که باهاش داشته باشم یکی ازعاشقاش بودم با آن هیکل مردانه مثلما دخترای زیادی رو میتونست جذب کنه بخصوص که تیپای دخترکش میزدویکی ازچیزایی که باعث جذب اطرافیانش میشد صدای قشنگش بود صداش واقعا معرکه بود.......
    من خودم یه بارتوی یه کتاب روان شناسی خوندم که یکی عاملایی که یه دختر رو میتونه عاشق کنه صدای یه مردوقدرت تکلمش هست چون 90درصددخترا از راه گوش عاشق میشن و90 درصد پسرا از راه چشم عاشق میشن وصدای قشنگ یه دخترو به یه مرد خیلی میتونه جذب کنه حالا این که دیگه یه آدم معروف بودکاپیتان بزرگترین وپرافتخارترین وپرهوادارترین باشگاه ایران،استقلال بود .
    وکشته مرده هم زیاد داشت ولی با تمام این خصوصیات اگر زیبا ترین مرد کره ی زمین هم بود من ازش متنفر بودم ..........
    یکی ازخصوصیات بدم اینه که اگه ازیکی بدببینم بایدحتما تلافی بکنم .........
    بعداز رقص بانیما واقعا دیگه خسته شده بودم نای راه رفتن هم دیگه نداشتم رفتم روی یه صندلی کمی بشینم تاخستگی درکنم........
    بعداز چنددقیقه بوی ادکلن فرانسوی فرهاد شامه ام روپر کردسرم روبرگردونم که دیدم کنارم نشسته اینقدر خسته بودم که نفهمیدم کی اومده.......
    فرهاد وقتی دید همونطورنگاش میکنم سرش رو آوردتوی صورتم یه لحظه ترسیدم با خودم گفتم خدایا این دیگه چش شده میخاد چکارکنه همونطورکه هرم نفس های داغش به صورتم میخورد.........
    با گستاخیه تمام زل زدم توی چشماش.
    چشماش به خون نشسته بودرگ روی پیشانیش هم برجسته شده بودصورتش از عصبانیت سرخ شده بود رگ کنار گردنش هم برجسته شده بود بعداز چند ثانیه درحالی که صداش از عصبانیت دورگه شده بود........
    گفت-خانوم کوچولو بابد کسی در افتادی یادت باشه امشب حال منو گرفتی اینکارت بی پاسخ نمیمونه........
    بعد هم بدونه اینکه فرصت حرف زدن به من بده از جاش بلند شدومنو مسخ شده همونطورنگه داشت بعد از چند ثانیه تازه به خودم اومدم پوزخندی زدم وگفتم توی خواب ببین که حال منو بگیری بعد اون برخورد دیگه ندیدمش از باباشنیدم که خستگی ناشی تمریناتش روبهانه کرده وتاساعت 10 بیشتر نمونده ومراسم نامزدی روترک کرده درحالی که من میدونستم فقط از شدت عصبانیت رفته من از اون شبم من با مامان اتمام حجت کردم که دیگه هیچ مراسمی رو تا 1ماه بعد شرکت نخواهم کرد چون امتحانات ترم اولم شروع میشد آخه من توی سال درسی اصلا نگاه هم به روی کتابای درسیم نمیکردم ولی توی فصل امتحانات خودکشی میکردم از بس میخوندم چون تمام درسام روی هم تلنبار شده بود که باید میخوندم فرصت سرخاروندنم دیگه نداشتم
    چون دوست داشتم نمره های توی کارنامه ام هم قابل قبول باشه پردیس هم به مشهد بازگشته بود وپرهامم به شیرازخونه ی ماتوی فصل امتحانات بیشتر شباهت به کتابخونه داشت تایه خونه سکوت مطلق حکم فرما میشد چون عامل سرو صدا که منو پرهام باشیم فرصت ایجاد صدارو نداشتیم پرهام که توی شیراز داشت خرخونی میکردمنم توی خونه درحال خرزدن بودم من وپرهام همیشه قطب مخالفه پردیس و پژمان بودیم عاشق سروصدا وشیطونی وهیجان بودیم ولی پژمان وپردیس عاشق سکوت وآرامش بودن هر وقت من یا پرهام خونه بودیم غیرممکن بود توی خونه سکوت به وجودبیادولی توی این شرایط چیزی که حرص منودرمیاردفکرم روخیلی به خودش مشغول میکرد تعریف های تموم نشدنی باباازفرهاد بودکه بعدمراسم پردیس نه تنهاکم نشد بلکه بیشترم شد اون شب بود که بابافهمیدرقیب اصلییش توی تجارت فرش کسی نیست جز کوروش شایان (بابای فرهاد)اون چند وقت همش باخودم فکر میکرنم فرهاد مخصوصا وبرای اینکه تلافیه کارای منوربیاره میخاد رابطه اش روباخانواده ی ما بیشترکنه تصمیم گرفته باباروبا بابای خودش آشناکنه به همین خاطرتصمیم گرفت خانواده ی وبرای آشنایی بیشتر طی یه مراسم معارفه خانواده ی ما به خونه اش دعوت کرد منم ازهمون اول وقتی فهمیدم با همون یکدنگی ذاتی خودم مامانو مجاب کردم که توی این مراسم مزخرف شرکت نمیکنم مامان هم که دیدمثل همیشه مرغم یه پا داره واز پسم برنمیاد قبول کردولی اگه بخاطرلجبازی با فرهاد نبود حتمامیرفتم خیلی دلم میخاست زود تر برادرش فرزاد روببینم میخاستم ببینم اونم مثل فرهادمزخرفه ویا.............. فرزاد بهترین مدافع استقلال وایران بود اینطورم که توی روزنامه ی استقلال جوان خونده بودم ادم شوخی بود یه جورایی جز استقلالیای شوخ وبانمک محسوب میشد برعکس فرهاد که ادم کاملاجدی بودولی باتموم اینادل مهربونی داشت(چقدرم که مهربون بودتوی این یه موردو فکراشتباه کردن نویسنده های استقلال جوان ).

    بابا هم بادلخوری نرفتن منو قبول کرد ولی من خیلی خوشحال بودم از نرفتن به خونه ی فرهاد بخصوص که بعد از رفتن مامان اینا با سهیل بعد ازماه ها حرف زدم وقتی باهاش حرف میزم یه دفعه میون صحب هاش زدم زیر گریه خیلی دلم براش تنگیده بود وقتی بهش گفتم دلم تنگیده کی میای ؟جواب داد از این بلا تکلیفی خسته شده بخاطر همین تابستون امسال میام تا برای همیشه باهات برگردم ......میام عرسکم میبرم!
    با این حرفش انگار قند توی دلم آب میکردن شایدبه نظرخنده دار بیاد که اینقدرشوهر ذلیل بودم ولی من درست برعکس پردیس دلم میخاست خیلی زود ازدواج کنم.
    بعد از تلفن سهیل تاچندوقتی شارژ بودم.
    تا بعد از امتحانا هیچ اتفاق خاصی نیفتاد درآرامش کامل به سر میبردم از بس توی این یکماه به خودم فشار آوردم تصمیم گرفتم درطورسال هم درس بخونم نه اینکه مثل همیشه تلنبارکنم برای فصل امتحانات سال تحصیلی رو داشتم به شوق اینکه تابستون سهیل میاد ومنو برای رسیدن به آرزوهایم نزدیک میکنه میگذروندم واقعا نفهمیدم فاصله امتحانای ترم اول تا دومم رو چطور گذروندم عجیب این بود هیچ اتفاق خاصی برام نیفتادوسروکله فرهاد پیدا نبود اونم به لطف اینکه سرش حسابی شلوغ بود وبازیای آسیایی فرصت اینکه حال منو بگیره رو بهش نمیدادعجیب رفته بودم روی فازخر خوانی روزی که آخرین امتحانم رو دادم از فکر خراب کاری ها و ماجراجویی های در پیش روی خودم ونیشا توی تعطیلات تابستون قندتوی دلم آب میکردن ازاین فکر به یاد حرف پژمان افتادم که میگفت مخ تو کاملا تعطیله قصد نداری بزرگ بشی رفتارتو یه ذره خانمانه بکنی بد نیست با این کارات کی پیدا میشه تورو برداره ببره فکر کنم برای آینده ات لازم باشه به بابا بگم یه خمره بگیره چون اینجورکه بوش میاد تو قراره ترشی بشی بعدم یاد جیغ جیغای خودم که تهدیدش میکردم خفت میکنم پژمان خان اگه دستم بهت برسه ولی وقتی رسیدم خونه فهمیدم باید 2 هفته ی اول تابستونم روبسوزم وبسازم چرا که خانواده ی ما قرار گذاشته بودن که دستی دستی این تابستون رو برای من با تلخی آغاز کنن قرار بودبرای استراحت تابستانه 2 هفته بریم ویلای فرهاد اینا تازه کسی رو هم نداشتم که براش دردل کنم به غیراز نیشا که اونا میخاستن برن آلمان چون عموش1ماه پیش قلبش روعمل کرده بود پردیس روهم که نمیدیدمش هر وقت تهران بود ور دل این مسعود بودتازگیا به این پی برده بودم که ما ذاتا شوهرذلیل هستیم باهمه اینا به پرهام نگفتم من نمیام ریختم دلم ودم نزدم هر چند اگرم میگفتم فایده ای نداشت بااون خراب کاری که کرده بودم به کلی اعتبارم رو از دست داده بودم پژمانم جدیدا میگفت به همه ثابت شد مخت معیوبه چند روز پیشاهم با سهیل دعوام شده بودبخاطرهمینم اصلا دل ودماغ هیچ کاری رونداشتم تازگیا وقتی دقیق میشدم به کاراش بعضی اوقات اصلا تعادل روانی نداشت چند روزپیشاهم که به من زنگ زده بودمست بود نمی فهمید داره چی میگه داشت برام تعریف می کرد چند روز پیشا بایه دختر سوئدی کارا بدبد کرده خیلی ازش خوشش اومه میخاداونو به عنوان دوست دختر رسمیش معرفی کنه وقتی این حرفارو میزدیه لحظه شک کردم که خودش باشه داشتم دیوونه میشدم اصلا تا حالا درعرض مدتی که ماباهم بودیم ازاینجورحرفا ازش نشنیده بودم من فقط در این حد میدونستم که خودشوخیلی روشنفکر میدونه دوست دخترهم زیاد داره ولی باهیچ کدومشون هم رابطه نداره همیشه هم ازمن میخواست خیلی خیلی روشن فکرکنم مثل خودش باشم خیلی خیلی هم اچتماعی باشم ولی وقتی این حرفا روازش شنیدم یه خط بطلان کشیدم روی همه ی باورهام داشتم دیوونه میشدم ازاون روز دوهفته میگذشت چقدر از اون روز تاحالا گریه کرده بودم که فقط خدا میدونه تصمیم گرفتم هر طوریه بایدسر از کار سهیل دربیارم به هر قیمتی که میخاد باشه اگه دیدم اون طوری که در موردش فکرمیکردم نیست باید پا روی دلم بذارم وبرای همیشه فراموش کردنشم دست به هر کاری بزنم حتی خود کشی این چند وقته هم فقط کارم شده بود فکر کرن بعضی وقتا هم که واقعا هنگ میکردم با کتابام خودم رو سرگرم میکرم ویا میشستم گریه میکردم مامان باباهم که اونقدر مشغله ی فکری داشتن که دیگه اصلا فرصت فکر کردن به کارای منو نداشتن منی که همیشه یه کوه شیطنت وسروصدا بودم شده بودم
    ساکت ترین فرد خانواده اصلا دیگه حوصله ی هیچ کسی روهم نداشتم حتی پرهام که همیشه سنگ صبورم بود تا چشم روی هم گذاشتم این دو روز هم سپری شد
    چشماي تو براي من عالم زندگانيه
    رنگ چشات براي من اميد زندگانيه
    من ميميرم اگه تو پيشم نموني
    رنگ دلم آبي شده ميشه تو پيشم بموني
    چشماي من منتظرن منتظر رسيدنت
    بيا ديگه تنهام نزار فرشته ها ندزدنت ؟
    اين قلب من ميتپه براي تو همينو بس
    دق ميكنم اگه نياي من ميميرم گوشه قفس
    واي رسيدي عزيز من دلم برات تنگ شده بود
    عزيز من ميدونستي ديشب هيچ ستاره اي غايب نبود
    من بودمو تو بوديو ستاره ها مهمونمون
    پيشم بمون پيشم بمون پيشم بمون

  7. کاربر مقابل پست نگین عزیز را پسندیده است:

    sعسلs (05-09-2012)

  8. Top | #4



    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    عنوان کاربر
    مهلبووون
    میانگین پست در روز
    2.44
    محل سکونت
    to baghche
    نوشته ها
    3,756
    پسندیده
    2,327
    تشکر شده
    3,869
    میزان امتیاز
    46

    پیش فرض

    از بعد از نماز صبح که خوندم از درگاه خدا خواستم کمکم کنه هرچی زودتر سهیل رو بشناسم ساعت 6 بود که دیدم در اتاقم رو میزنن
    - بیدارم بیاتو .....
    در باز شدوبر خلاف تصورم که فکر میکردم مامانه پرهام اومد تو با دیدن من بااین چشمایی که مثل تودوتا کاسه ی خون شده بود سر جاش ایستاد وبعد از چند دقیق به خودش اومد.
    پرهام- پریا،عزیزم چت شده گریه میکردی؟؟؟؟؟؟
    ( جوابش فقط سکوت بوددوباره شروع کرد)
    خواهرمن نمیخوای بگی توی اون دل کوچولوت چی میگذره ؟(بازم سکوت)
    یعنی اونقدر برات غریبه شدم ؟
    این حرفاش گریه ام رو تشدید کرد پرهام اومد جلو سرم رو رو در آغوش گرفت
    پرهام-نمیخای بگی برام چی شده ؟
    سرم روگذاشتم روی پاهاش وگفتم-اگه بهت بگم میترسم خیلی ازم دلخور بشی.......
    یه مسئله ی خیلی خیلی مهمه که تو از هیچیش خبر نداری ...
    (باناراحتی نگام کرد )
    پرهام- من ازهرکی دلخوربشم ازتو دلخور نمیشم خودت که میدونی چقدر برام عزیزی (میخواستم شروع کنم که ادامه داد) فکر نکنم الان وقتی برای شنیدنش باشه الان پاشو آماده شوگرنه دیر میشه بذار توی ماشین برام تعریف کن من ماشین میارم.

    -باشه برو بیرون حاضر بشم.
    پرهام- آخ آخ اصلایادم رفت برای چه کاری اومده بودم مامان میگه بیاپایین صبحانه بخور.
    داشت میرفت بیرون که گفتم- پرهام این یه اتفاق خیلی بزرگه اگه بهت بگم قول میدی برای حل این مسئله کمکم کنی ؟

    پرهام -تو تاحالادیدی من در مقابل تو کوتاهی کنم؟اگه ندیدی پس اینقدر نشین چرت وپرت سرهم کن سریعم پاشو بروکاراتو بکن یه ذره از هنر های زنونه ات استفاده کن یه رنگ وروغنی توی صورتت بکار ببر آبرومون نره همه بفهمن گریه کردی.....
    رفت بیرون اصلا فرصت اینکه جوابشو بدم بهم نداد منم انگارکه عزای کسی برم تیپ زدم نمیدونم چرا همش وقتی به فرهاد فکرمیکنم یه حس انتقام جویی توی وجوم در حال شکل گیری میشه.....
    دلم میخاست به یه طریقی عذابش بدم بد فرم رفته بودم توی عالم فکر که صدای گوش خراش فریاد پرهام که در حال عربده کشیدن بود تاهرچی سریع ترخودمو برسونم پایین رشته ی افکارم رواز هم گسیخت من هم دیگه بی خیال شدم بدون هر انگیزه ای به جلوی آینه رفتم که گفته پرهام بهم ثابت شد چشمام خیلی قرمز شده بود هرچی باخودم کلنجار رفتم دیدم خداییش خیلی ضایعس اینطوری برم برای اینکه یه ذره به وعض چشمام بهبود بدم خط چشمم روبراشتم دور تادور چشمام رو باهاش زینت دادم وقتی به آینه نگاه کردم یه عالمه قربون صدقه خودم رفتم که از اینکارم خودم به خودم خندیدم وباخودم گفتم بابا اعتماد به نفس.......
    بعد هم با اعتماد به نفسی بالا رفتم به سمت در اتاق رفتم وسریع صبحونه ام رو خوردم وقرار براین شد که طبق قرارمون من وپرهام با هم بریم بعد از خوردن صبحانه خودمو به حیاط رسوندم تا نشستم پرهام پاهاشوفشرد روی پدال گاز ماشین هم با سرعت از جا کنده شدحدود یک ساعتی بود که در حال حرکت بودیم ولی پرهام خیال نداشت که سوال بکنه منم لجبازیم عود کرده بود تصمیم گرفتم تاخودش نپرسید منم لب از لب بازنکنم هنوز چند دقیقه نگذشته بود که فکر کنم پرهام صبرش تموم شد ......
    پرهام- نمیخای تعریف کنی؟خسته شدم یالا شروع کن دیگه....
    با ناز دستم گرفتم جلوش- اگه بگم برات در مقابلش چی میدی؟
    (پرهام دستمو زد کنار )پرهام- چه پررویی تو خوبه میخام راهنماییت کنما تازه یه چیزی هم باید بدم بچه پررو ....
    - خیله خب بابا باشه بدون باج گرفتن هم برات تعریف میکنم .
    (وشروع کردم به تعریف کردن نمیدونم چرا وقتی آخرین قضیه ی دعوایم با سهیل رسیدم زدم زیر گریه پرهام اول ساکت موند بعد از چند دقیقه)
    پرهام- خاک بر سرت کنن که اینقدر ساده ای که حرفای آدم هفت خطی مثل سهیل رو باور کردی خیلی خب عیبی نداره ولی واقعا خدا بهت رحم کرد ولی من بهت یه نصیحت میکنم هیچوقت به یه پسراعتماد نکن خودم یه پسرما ولی چون دوستت دارم.....
    چون آیندت فوق العاده برام مهمه دارم بهت میگم هیچوقت ،هیچوقت توی زندگیت به هیچ موجود مذکری اعتماد نکن فکر میکنی برای چی نمیذارم توی فامیل هیچ پسری بهت نزدیک بشه ویا توبهشون نزدیک بشی؟؟؟؟؟؟؟چون میدونم هیچکدومشون لیاقت تورو ندارن مطمئن باش اگه بدونم کسی که لیاقتت رو داره خودم یه کاری میکنم بهت برسه الانم ازت خواهش میکنم اگر منو قبول داری اگر من برادرتم دیگه طرف سهیل نرو....
    در ضمن بعدم ایمیلت رو دیگه چک نکن فکرکن دیگه اون ایمیل رو نداری شاید برات سنگین تموم بشه ولی باید بدونی سهیل توی این سالا خیلی فرق کرده یه معتاد عیاش شده ازت میخام اگه منو دوستم داری دیگه بهش فکر نکن بعدم فقط مثل یه پسر دائی دوستش داشه باش اگرم یه وقت دیدی از خونه ی دائی زنگ میزنن گوشی رو برندار......(1دفعه سرخ شد انگار رگ غیرتش زدبالا...) تو چرا اینقدر بچه ای کودن جان فکر کردی مامان میذاره تو توعزیز دردونه ی بابا باسهیل ازدواج کنی سهیل یه قمار بازه تموم سرمایه ای که دائی این چند ساله عنوان سهمش از ارثش بهش داده همه رو قمار کرده دائی از دستش میناله هر شب باید از توی پارتیا جمعش کنن من اگه میدونستم که سهیل همچین فکر پلیدی درباره ی تو توی سرشه وتوهم بهش چراغ سبز نشون دادی قلم پاتو خردمیکردم بعدم دیگه چیز میخوری اگه اسمی از سهیل بیاری..............
    حرفای پرهام گریه ام رو شدت داد ولی مثل بی صدا فقط اشکام پایین میریختن......
    بعد از چند دقیق پرهامم که انگار فهمید زیاده روی کرده شروع کرد به آروم کردنم وبا لحن شوخی گفت- پریا اگه گریه کنی میزنمتااَه اَه دارم میرم یه ذره حال وهوام رو عوض کنم یه غر غرو رو نشوندم کنار خودم بسه دیگه باباگور بابای سهیل آخ ببخشید گوربابای دوست دخترای سهیل چرا دائی بیچاره ی خودمو دارم فحش میدم
    پرهام-خیلی خب بابا ولش کن دارم دیوونه میشم با خودم حرف میزنم توهم اگه بجای اینکه حالا به من بگی از اول بهم میومدی میگفتی این موضوع اینقدر تا اینجا کش نمیومد.......
    این حرفاش هیچ فایده ای نداشت تازه ریزش اشکامم تند تر کرده بود من همیشه متنفر بودم از اینکه کسی سرزنشم کنه الان هم پرهام دستشوگذاشته بود روی نقطه ضعفم....
    پرهام-اَه بسه دیگه چقدر گریه میکنی پریا یواش یواش داره شیطونه گولم میزنه دارم یه فکرایی در موردت میکنم میگم نکنه سهیل بهانه اته دلت شوهر میخاد به پردیس حسودیت میشه کوچولووووووباباشوهرخواستن که اینقدر گریه نداره....... پریاولی از دستت رفتا!!!!!!! خب بابا زودتر میگفتی بجای پردیس تورو میبستیم به ریش مسعود بد بخت هر چندالانم دیر نیست میریم روی مخ مانی بلکه خر بشه بیادهم تورو به آرزوت برسونه هم مارو نجات بده از یه مغز فندوقی که یه بارکی دوتا داداش باهم بدبخت بشن....
    (موفق شد تونست ذهن منو از فکر حماقتم منحرف کنه) با مشت کوبیدم به بازوی پرهام
    - تو چی چی میگی هی واسه ی خودت میبری ومیدوزی خیلی اذیت کنی به مامان میگم مهین خانوم( خدمت کار خونه ی نیشا اینارو که وقتی بچه بوده صورتش آبله گرفته بود وحدودا50سالی داشت)برات بگیره چشمای پرهام گرد شدودستاشو به حالت تسلیم برد بالا
    پرهام- نه پریا غلط کردم تواین لطف رو به من نکن آخه من دلم برای مهین خانوم میسوزه اگه بیاد زن من بشه از فراغ مش رجب(در بان خونه ی نیشا اینا که همیشه پرهام برای مسخره بازی میگفت اینا همدیگه رو دوست حالا میبینیم تا چند سال آینده هم شیرینیشون رو میخوریم چون مرتب در حال لجبازی بودن مهین خانم مش رجب رو حرص میداد مش رجب مهین خانموخلاصه همش کاراشون لج لجبازی بود ) چطور تاب میاره منم اونقدر سنگ دل نیستم دو تا عاشق ومعشوق رو از هم دورکنم نیگا کن من چقدر دل رحیمم ازعشقم میگذرم یاد بگیر.....(بعدم زیر لب گفت همه خواهر دارن ماهم خواهر داریم میبینی روزگاروآی خدا........)
    من که داشتم از خنده منفجر میشدم رومو کردم به طرف پنجره چند دقیقه گذشت عجیب هوس لواشک کردم
    - پراهمی داداشی قربونت برم من یه چیزی بگم؟؟؟؟؟؟؟؟
    پرهام - دوتا بگو گلم (خودمو زدم به مظلومیت )
    -من دلم لواشک میخاد.....
    پرهام در حالی که چشمک میزد گفت- مگه ویارداری عزیزم.......
    گفتم کوفت مسخره ی دیوونه......
    *****
    بعد از خوردن لواشک فشارم افتاد وحالم بد شد سرم رو تکیه دادم به پشتی صندلی وچشمام روبستم وبه وخواب عمیقی فرو رفتم از ایستادن ماشین چشمام رو باز کردم دوساعت خوابیده بودم چقدر زود رسیدیم من نمیدونم آخه این پرهام دیوونه نمیخاست این عادت پرواز با اتومبیل ترک کنه واقعا انگاری کمبود داره هاپرهام وقتی نگاهش به چشمای بازم افتاد با مهربونی که مثل همیشه آثار آزار واذیتهم درونش دیده میشداز گونه ام نیشگونی گرفت که صدای جیغم رو در آورد با عصبانیت در حالی که گونه ام رو ماساژمیادم
    گفتم- بی مزه دردم اومد آزار داری؟(بعدم عین طلبکاراگفتم) کجاییم؟؟؟؟؟؟؟
    پرهام( باخنده)-حقت بود تا تو باشی بعد از آه ناله ای که راه انداختی سر غضیه ی سهیل بعدشم نخوابی منو تنها بذاری مردم از بس حوصله ام سر رفت...............
    بعدم یه پنج دقیقه ای میشه رسیدیم منتظر بودم بیدار بشی بعد برم زنگ بزنم بریم تو.............
    (با پرویی به چشماش زل زدم )- خیله خب الانم انتظارت سر رسید منتظر چی هستی برو زنگ بزن دیگه خسته شدم.........
    پرهام با تعجب بهم نگاهی کردوگفت- از چی خسته شدی خواهر گرامم؟از کار زیاد وطاقت فرسا؟ویا از بی خوابی؟...........
    - مگه فقط از این چیزاآدم خسته میشه از بس یه جا نشستم خسته شدم احساس میکنم پشتم صاف شده .........
    پرهام از ماشین پیاده شد منم ازموقعیت استفاده کردم وازآینه یه نگاه به خودم کردم بد نبودم فقط چشمام یه کوچولو پف داشت که همین پف هم عصبیم کرد وبا عصبانیت آینه رو زدم بالا پرهام خندان سوار ماشین شد وماشین رو به طرف ویلای پدری فرهادحرکت داد در حالیکه من مات باغ بی نهایت زیبای این ویلاشده بودم میتونستم قسم بخورم که باغی به این زیبایی دیگه وجودنداشت انگاریه تیکه از بهشت خدا بود وهم اینکه اصلا نمیشد گفت این باغ تاکجا ادامه داره حدود نیم ساعت فاصله ی در ویلا تا ساختمون بود(البته بخاطر اینکه پرهامم مثل من مات این باغ بینهایت زیباشده بود وبا سرعت کمی میروند) هر چی جلوتر میرفتیم من بیشتر مات این زیبایی میشدم سرانجام به ساختمون سه طبقه ای با دورنمایی سفید وپنجره های قدی رسیدیم که اطراف خونه گیاهان بامبوپوشوند بود وبه ترتیب از اونجا تا جایی که چشمکار میکردگلزار هایی از زر،نرگس ،مریم،لاله و.............دیده میشد که بوی فوق العاده ای روایجادکرده بود...........
    واقعا خوشحال بودم که روانی بازی در نیورده بودم ولذت اومدن این باغ قشنگ رو فقط بخاطر انتقام از یه آدم بی ارزش مثل فرهاد نگرفته بودم تازه این در صورتی بود که من آرزو داشتم فرزاد شایان رو ببینم ..........
    غرق در زیبایی های اطراف خونه بودم که در ساختمون باز شد وهیکل ورزیده ی فرهاد در چارچوب در ظاهر شد با دیدن پرهام با لبخندی برای خوشامد گویی بهش نزدیگ شد واین در حالی بود که نگاهم به من نکرد .........
    وبعد از اون هم بایه سلام مخصر بدون اینکه نگاهم کنه ما دعوت کرد وارد خونه بشیم منم بابی تفاوتی داخل شدم وقتی وارد شدم به این پی بردم اشتباه میکردم اینجا باغ نبود قصر بود هنوز توی بهت بودم که(نرگس جون) مامان فرهادبه من نزدیک شد ودرآغوشم کشید وشروع کرد به بوسیدنم .
    هنوز از آغوش نرگس جون بیرون نیومده بودم که فریده(خواهر فرهاد)وبعد از اونم فریماه(خواهر فرهاد) سخت در آغوشم کشیدن............
    واقعاگیج شده بودم از بغل یکی به بغل دیگری پاس داده میشدم نمیدونستم اوضاع ازچه قراره سپس کوروش خان(پدر فرهاد)به گرمی باهام احوال پرسی وخوشامد گفت .........
    بعد از چند دقیقه سراغ مامانم روگرفتم که گفتن چون خسته بودن رفتن استراحت کنن وبهتره من وپرهامم بریم واستراحت کنیم بعد هم از یکی از مستخدمین خواست تامنو پرهام رو به اتاق هایی که برامون در نظر گرفته شده راهنمایی کنه..........
    من هم به تبعیت از پرهام به دنبال مینو مستخدم خونه رهسپار شدم خونه دوبلکس بود وقتی به طرف بالا رفتیم بازم با1ساختمون بزرگ وشبیه به پایین روبرو شدم دیگه حوصله نداشتم خیلی دقت کنم به خودم گفتم فوضولی رو میزارم برای بعد. وقتی در اتاقی که متعلق به من بود بازشد از سادگی اتاق خوشم اومد یه تخت دو خوابه درست روبه روی دراتاق قرار داشت که منو به یاد فیلمای هالیوود مینداخت وپرده های سفید از سقف تخت آویزان بود در فاصله ای تقریبا کوتاه از تخت دوتا پنجره ی قدی بزرگ تخت رو محاصره کرده بود........
    وسمت چپ در هم یه میزتوالت درست از جنس تخت به رنگ قهوه ای تیره قرار داشت ودر کنار میز آرایش هم یه کمدبزرگ بود وسمت راست در هم یه در دیگه که فکرکنم حمام وسرویس بهداشتی بود قرار داشت دیگه به خودم اجازه بیشتر دید زدن روندادم وبدن اینکه فکری بکنم لباسامو درآوردم وچون عادت داشتم همیشه موقع خواب لباس راحتی بپوشم وهم اینکه لباس خوابم رو پرهام هنوز نیوورده بود !
    *** شدم وخودمو انداختم توی رخت خواب واز هوش رفتم.......
    وقتی که خواب بیدار شدم چشمام جایی رو نمیدید اتاق تاریک تاریک بود معلوم بودکه خستگی های این چند وقته حسابی در من اثر کرده نمیدونم که چرا یاد خرسا افتادم شباهت زیادی ازنظر خوابیدن باهاشون پیدا کرده بودم.........
    از روی تخت بلند شدم لامپ روروشن کردم ورفتم به طرف حمام بدنم حسابی کوفته شده بود وبه یه دوش حسابی احتیاج داشت،دلمم حسابی ضعف میرفت رفتم.......
    بعداز یه ربع ساعت که باسستی زیر دوش ایستادم بعدهم سریع اومدم بیرون یه تیشرت بنفش چسبون بایه شلوارجین چسبون پوشیدم صندلای بنفشمم به پاکردم موهایم رو به حالت خرگوشی بافتم بادیدن قیافه ام یاد بچگی هام افتادم از این فکر لبخندی عمیق زدم برای خودم یه بوس فرستادم بعد هم با سرعت به سمت در رفتم..........
    داشتم از پله پایین میرفتم که مینوخانم رودیدم......
    ( بعدازسلام واحواپرسی)- بقیه کجاهستن؟؟؟؟؟؟؟
    مینو خانم- دخترم من اومدم شمارو صدا بزنم که برای صرف شام توی سالن غذاخوری حاضر بشین همه منتظر شما هستن
    ......... دنبالم بیا..........
    همونطور که داشتم میرفتم تو داشتم از خجالت آب میشدم ناهار بیدارم نکرده بودن تا حالا هم خواب بودم سیمین خانم در سالن رو باز کرد بعد هم منتظر شد من برم تو وقتی رفتم تو بدون اینکه سرم رو از روی زمین بلند کنم با صدای آهسته ای سلام کردم بعد هم به طرف تنها جای خالی که کنار فرهاد ودرست روبروی فرزاد بود پیش رفتم توی گفتم شانس که نیست غزمیت دریاییه جاقحط بود برای من اینجارو جا گذاشتن ایشششششش چند تا فحش آبدارهم بارش کردم تا آخر فقط با غذام بازی کردم بغل فرهاد نشسته بودم اشتهام کور شده بود توی فکر بودم که نمیدونم چرا فکرم به سهیل کشیده شدنمیدونم چرا ولی توی قلبم اون عشقی که تا یک ماه پیش به سهیل داشتم اون عشق پر شور رو یه نفرت عمیق پر کرده بود........
    نفرت از سهیل نه ،از احساسات بچه گانه ی خودم که روزی به سهیل داشتم حالم بهم میخوردمنی که یه روز حاضربودم جونمم براش بدم اما پس در ظرف یک ماه، فقط یک ماه چی شد خاموش شد؟!؟!؟!؟!
    نمیدوم شاید اصلا از اولم وجود نداشت یه خیال بود یه تلقین بود شایم یه هوس وعشق بچه گونه من فقط تحت تاثیر حرفای اون خام شده بودم توی فکر بودم که از سنگینی نگاهی سرم رو بلند کردم فرزاد با لبخند قشنگی داشت بهم نگاه میکرد وای اصلا متوجه ی حضورش نشده بودم من که بعداز فرهاد آرزوی دیدن فرزاد در دل داشتم.........
    خیلی خودمو کنترل کردم که دیگه آبروریزی را نندازم واینقدر به پسر مردم نگاه نکنم همه دیگه از میز بلند شده بودن.........
    من هم از میز برخاستم وبه بازوی پرهام آویزون شدم .........
    - حوصلم سر رفته پرهامی باید بریم بیرون!
    پرهام - عزیزم من خسته ام الان بیرون بودم با پردیس ومسعود وپژمان فرزاد فریماه وفریده بیرون بودیم اگه میخوای یه دوری بیرون بزنی با فرهاد برو مثل اینکه بیرون کار داره توهم باهاش برو..........
    بعد هم بدون اینکه نظر من رو بپرسه
    پرهام-فرهاد جان صبر کن پریاهم ببر حوصله اش سر رفته اگه مزاحمتی نداره پریارو باخودت ببر فرهادم انگار در تنگنا قرار گرفته باشه با در موندگی یه نگاهی به من کردوسپس به پرهام گفت چشم زحمتی نیس پس به پریا خانم بگیدبرن آماده بشین (بابا ادب ) .......
    حرصم گرفته بود ولی مثل اینکه بخواد آدم حسابم نکنه همه ی حرفاش رو به پرهام میزد دلم میخاست لهش کنم از یه طرفم از دست پرهام حرصم گرفته بود من نمیدونم این پرهام داشت نظر میداد یا دستور دلم میخواست حالشو بگیرم که چه جور منو توی منگنه میذاره غیرتش رو فقط بلده خرج پسرای فامیل بکنه اه اه حداقل کاش فرزاد میخاست بره بیرون ..............
    از روی لجبازی با کمال آرامش رفتم به طرف اتاقم نمیدونم
    چقدرطولش دادم لباس پوشیدنمو طبق معمول هم تیریپ مشکی زدم بعم هندزفری هامو گذاشتم توی گوشم وطبق معمول یکی از آهنگای داریوش رو روشن کردمکه حداقل صدای گوش خراش فرهاد بهگوشم نخوره همینکه مییدمش برام کافی ............
    بهطرف در رفتم دیدم به دیوار تکیه زده اخماشمتوی همه شدیدا توی فکر بود از صدای بسته شدن در به خودش اومد نگاشواز زمینکندو یه نگاه به من کر ویه نگاهم به ساعتش بعد هم از روی تاسف سرش رو تکون داد منم شادشاد از اینکه به هدفم رسیدم صدای آهنگو بلند تر کردم فرهادباسرعت به طرفم اومد با خشونت بازوم رو گرفت وبه سمت پله رفت منم اصلا توقع همچین عکس العملی نداشتمهمونطور که ازپله پایین میومدمسعی داشتم تادستموازبازومبیرون بکشم مگه میشد یه زوری داشت عینهوفیل خیلی بدم میومد کسی بازوم رو بگیره داشت حالم بهم میخورد به پایینپله که رسیدیم بازوم رو ول کردنفس حبس شده ی منم آزاد شد داشتم توی دلم هر چی فحش بلد بودمنثارش میکردم کهگفت دوست داری بقلت کنم بذارمت توی ماشین خب بیا دیگه سه ساعته وایسادیعین بز داری نگاه میکنی نمیبینی عجله دارمتوقع نداشتم اینطوری باهام حرف بزنه از عصبانیت در حال انفجار بودم ومثل همیشه که عصبی میشدم اشکام آماده ی بیرون ریختن بود دوباره عصبی اومد طرفم وحرکت قبلیش رو تکرار کرد بعدم در ماشینو باز کرد ومنو هل داد توی ماشین با اینکارش بغضم شکست نمیدونم دلیل اینکارای احمقانه اش چی بودولی هر چی بود که منوجری تر میکرداومد نشست توی ماشین منمکاملابرگشتم به سمت پنجره وآهنگ( دنیای این روزای من) داریوش رو گذاشتم فقط اینطوری بود که میتونستم آرامشم رو برگردونم این از پرهامم بدتر میروند هر لحظه احساس میکردم الانه که بریم توی دره داشتم اشهدم رو میخوندم بدیش این بود که نمیخاستمم باهاش حرف بزنمنمیدونم چقدر گذشت ولی فهمیدم به سمت ساحل داره میره وقتی من عاشق صدای طوفانی دریا بودم چون فقطاین صدا بود که سکوت شب رو میشکست ماشین کهایستاد بدون اینکه اینکه بهش چیزی بگم درو باز کردمو به سمت ساحل رفتم اصلا ندیدم که کجارفت برامم مهم نبود فقط میخاستم از شرش خلاص بشم حوصله نداشتم توی راه برگشتم تحملش کنم توی فکر بودم که احساس کردم کسی کنارم نشست به زمین نگاه کردم با دیدن کفشاش بوی ادکلنش مطمئن شدم خودشه حوصلش ی حرفاشو نداشتم صدای آهنگو بلند کردم واز خیر شنیدن صدای دریا هم گذشتم چند دقیقه گذشت یه دفعه فرهاد سرم رو به طرف خودش برگردوند وهندزفری هام رو ازتوی گوشام در آوردوگفت پرده ی گوشت پاره شد چرا اینقدر زیاد میکنی ؟میخام باهات حرف بزنم میذاری؟با پوزند نگاهی به سر تاپاش کردم وگفتم ا مگه توحرف زدنم بلدی؟گفت سعی نکن بری روی نروم من اینچند وقته اعصاب درستی کارم یه جایی گیر کرده که فقط تومیتونی کمکم کنی ازاین مخمصه نجات پیداکنم یعنی توی این شایط کمک تو برای من خیلی ارزش داره البته تومیتونی قبول کنی ومیتونی قبول نکنی اما اگه قبول کنی هم تو از این زندانی توش دستوپا میزنی خلاص میشی هم..........وسط حرفش پریدم وگفتم چقدر مقدمه چینی میکنی حرفتو بزن گفت ببین این همه مقدمه چینی رو کردم تو.......تو....... اه ببین چطور بگم بذار از اول شروع کنم 2ماه پیش از طرف بارسلون به دستم یه پیشنهاد رسید اولش جدی نگرفتم ولی بعد دیدم نه مثل اینکه واقعا جدیه خواهان جذب منن اول خیلی مایل نبودم نمیتونستم قبول کنم که از استقلال دل بکنم ولی علی آقای( فتحه الله زاده) خیلی باهام صحبت کردن طوری که قانعم کرد گفت اینطوری هم به نفع منه هم باشگاه وهم نام ایرانو اونجا یدک میکشم وباید مایه افتخار وطنم باشم من برای علی آقا احترام خاصی قائلم نمیتونم روشو زمین بندازم همه ی کارام جور شده ولی فقط شرط پدرم سنگ انداخته جلوی پام اون میخاد قبل از اینکه برم تکلیف زندگیم رو مشخص کنم میدونم لابد الان داری با خودت میگی زندگیه من به تو ربطی نداره ولی پریا من تا حالا از هیچکس خواهش نکردمولی از توخواهش میکنم که قبول کن با سررگمی نگاهش کردم و گفتم توحالت خوبه من چیو باید قبول کنم سه ساعت نشستی چی داری میگی برای خودت یه جوری بگو که منم بفهمم خب .......... میدونم خواستم خیلی زیاده ولی ازت خواهش میکنم........دیگه دادم در اومد مگه میگفت چی ازم میخاد فقط نشسته داش التماس میکرد کاری که از فرهاد بااون شخصیت مغرورش بعید بودگفتم حرف آخرتو بگو نمیخای بگی اذیتم نکن حوصله ندارمپاشوبریم گفت یه نگاه به من کرد واز جاش بلند شد چند قدم رفت جلو همونطور که نگاهش به دریا بود گفت میدونم خاسته تو اینه که زندگیتو با عشق شروع کنی این خاسته هر کسی هست میدونی من ازت میخام به مدت دوسال همسر سوری من باشی قسم میخورم توی این مثل خواهرم بدونمت فقط جلوی دیگران نقش زنوشوهرای عاشقو بازی میکنیم وگرنه نه من به تو گاری ارم ونه تو به من کاری داری حاضرم در هر چی که بخای بهت بدم بعدم میتونی برای ادامه ی زندگی توی اسپانیا حساب کنی با کلیه ی وسایل رفاهی تازه توی این دوسالم آزادی چون خیلی کم پیش میادخونه باشم خودت که برنامه ی زندگیه فوتبالیستا رو میدونی خواهش میکنم خوب فکراتو بکن من اصلا وقت ندارم فقط یک ماه مونده...........مطمئن باش اگه قبول کنی ضرر نمیکنی توبعد از دوسال میتونی بری دنبال زنگیت بدون اینکه چیزی رواز دست داده باشی ...........وبعد هم تنهام گذاشت تایه ذره حالم بیاد روی فرم سرم گیج میرفت واقعا شوکه بودم اصلا هضم حرفای فرهاد برام آسون نبود حرفای فرهاد مثل شبای امتحان که خیلی خر میزدم دور سرم میچرخید تلوتلوخوران ازجام بلند شدم وبه سمت ماشین رفتم دوبار توی راه خورم زمین دفعه ی سوم تااومدم بیفتم زمین فرهادبازوهام رو گرفت وکمکم کرد تا ماشین برم ......
    واقعا ضربه اش کاری بود حتی توان راه رفتنم نداشتم ولی دلمم نمیخاس توی ماشین بشینم بازوم رو از دست فرهاد در آوردم وبه جهت مخالفش شروع کردم به رفتن فرهاد داد زد کجا میری پریا بخدا خستم حال ندارم دنبالت بیام
    چشماي تو براي من عالم زندگانيه
    رنگ چشات براي من اميد زندگانيه
    من ميميرم اگه تو پيشم نموني
    رنگ دلم آبي شده ميشه تو پيشم بموني
    چشماي من منتظرن منتظر رسيدنت
    بيا ديگه تنهام نزار فرشته ها ندزدنت ؟
    اين قلب من ميتپه براي تو همينو بس
    دق ميكنم اگه نياي من ميميرم گوشه قفس
    واي رسيدي عزيز من دلم برات تنگ شده بود
    عزيز من ميدونستي ديشب هيچ ستاره اي غايب نبود
    من بودمو تو بوديو ستاره ها مهمونمون
    پيشم بمون پيشم بمون پيشم بمون

  9. کاربر مقابل پست نگین عزیز را پسندیده است:

    sعسلs (05-09-2012)

  10. Top | #5



    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    عنوان کاربر
    مهلبووون
    میانگین پست در روز
    2.44
    محل سکونت
    to baghche
    نوشته ها
    3,756
    پسندیده
    2,327
    تشکر شده
    3,869
    میزان امتیاز
    46

    پیش فرض

    امروز 2روز از پیشنهاد فرهاد میگذره اینقدر توی این 2روز بهم شوک وارد شده که دیگه طاقت هیچی رو ندارم اون شب وقتی از بیرون برگشتیم به معنی واقعی کلمه هنگ بودم تازه داشتم به خودم میومدم ومغزم به کار میوفتاد که شوک بعدی بهم وارد شد گوشیم شروع کرد به زنگیدن عجیب بود این موقع شب کی میتونست باشه ساعت از 2هم گذشته بود یه نگاه به شماره کردم دیدم برای ایران نیست یعنی کیه؟یه دقیقه با خودم نگفتم نکنه نیشاس اونه که فقط از این کارا ازش برمیاد وقت وبی وقت آویزون منه به خیال اینکه نیشا گوشی رو براشتم هنوز سلام نکرده بودم که صدای سهیل گوشمو پر کردیعنی شماره ی منو از کجاآورده شماره ی این خطم رو سهیل نداشت............. میخاستم بدون اینکه حرفی بزنم قطع کنم که گفتم نه بهتره موش وگربه بازی در نیارم صاف برم بهش بگم نمیخام به این رابطه ی مسخره ادامه بدم .....
    دوباره داشت چرت وپرت بارم میکرد نمیدونم از این کاراش چه هدفی رو دنبال میکرد اصلا به حرفاش گوش نمیدادم یه دفعه میون حرفاش پریدم وآقا سهیل میتونم خواهش کنم چند دقیقه سکوت کنی حرفای مهمی دارم که باید بشنوی سهیل بایه خنده ی مسخره گفت منتظرم خانومی ..........
    گفتم سهیل جان پسر دائی عزیزم خودت میدونی چقدر برای من عزیزی ولی ..........ولی میخام یه حرفایی بزنم که شاید ناراحتت کنه ویا شایدم..............
    نمیدونم من خیلی فکر کردم وبه این نتیجه رسیدم که دیگه تمایلی به ادامه ی این رابطه ندارم هر چقدر فکر کردم دیدم ما اصلا به درد هم نمیخوریم میدونی چیه دنیای با هم فرق داره اصلا انگار توبرای یه دیاری منم برای یه دیار دیگه من نمیتونم تورو شریک لحظه هام کنم ........سهیل یه کمی مکث کرد وگفت منظورت از حرفاچیه ؟پریا ماهم یه قرارایی داشتیم نگو که فراموش کردی؟پریا قرار مااین نبود من کارام جور شده میخام زود تر بیام ایران وهمه چی رو با خانوادهامون مطرح کنم پریا بگو این حرفات دروغه مگه نه ؟گفتم نه نه سهیل سعی کن باور کنی تموم حرفا حقیقته محضه من به تو علاقه ای که برای شروع یه زندگی مشترک لازمه روندارم یعنی میدونی تا حالا فکر میکردم علاقم به از یه نوع دیگه اس ولی وقتی فکر کردم فهمیدمدر شناختن احساسم به تو به خطا رفتم احساس من به تو یه عشق خیالی بود (نمیدونم چرا نمیخاستم علت ترک این رابطه رو بگم فقط میدونم نمیخاستم بگم از واقعیت زندگیش باخبرم شاید دلم نمیخاست این یه ذره از حرمت فامیلی که باقی مونده رو از بین ببرم دلم نمیخاست که وقتی توی جمع فامیلی نگاهش به چشمام میوفته خجالت بکشه ولی زهی خیال باطل چون توی این سالا سهیل خیلی فرق کرده بود دیگه چیزی به عنوان حرمت وخجالت براش مفهومی نداره )سهیل در حالی که صدای خش دارش میلرزید گفت تموم حرفات همینه مطمئنی؟بدون هیچ تردیدی گفتم درش هیچ شکی نیست هیچوقت در زندگیم اینقدر جدی نبودم سهیل گفت حالا که همه چی توی خیال توتموم شده باید بدونی منم حرفای زیادی دارم که حتما باید بشنوی وسپس شروع کرد فکر کردی کی هستی ؟توهیچی نیستی غیر از یه دختر عقده ای یه دختری که عقده ی آزادی داره میدونی چیه فکر نکن منم دوستت داشتم مثل تو دور وبرم زیادن که بدون هیچ بهایی خودشونو پیشکشم میکنن.....
    توهم هیچی نداشتی ونه داری برای اینکه دل منو به نام خودت کنی میدونی چیه تو برای من از لجنم کم تر ومنفور تری دلم میخاست بهت حالی کنم که توهیچی نیستی خودتو دست بالا نگیر دلم میخاست اون بابای احمقت شکست سوگولیش روتوی زندگیش ببینه اون بابای احمقت که فقط به مال ومنال افسانه ایش مینازه بفهمه درد یعنی چی دردی که دواش پول نیست تموم هدفم از اینکه بدستت بیارم هم این بود بابات از غصه ی انگی که به پیشونیت زدم دق کنه وتموم ثروتت رو به چنگ بیارم نمیدونم چرا میخای ازم کناره بگیری ولی بدون هنوزم هیچی تموم نشده من تا زهرم رو به خانواده ی متین نریزم از کارام
    دست نمیکشم
    میدونی تنها چیزی که منو آروم میکنه فقط وفقط به آتیش کشیدن زندگیته ،لجن.............
    در حالی که ستام میلرزید شروع کردم به حرف زدن تموم تلاشمو میکردم که صام رو کنترل کنم ولی نمیشد ..........
    گفتم خفه شو لجن تویی زندگییه که توش داری دستوپا میزنی لجن اونایی ان که خودشونو به تو میچسبونن ..........خودت چی هستی ؟تو مریضی ............ تو سادیسمی هستی وگرنه آدم سالم نمیتونه به هر دلیلی یه همچین کینه ای از کسی به دل بگیره حالا اینکه طرفش هم فامیلش باشه همخونش باشه سهیل خان نمیدونم در حقت چکار کردم که اینطور ازم کینه به دل داری وسط حرفم پریدو گفت من تورو در اون حدی نمیبینم که بخوام ازش کینه به دل بگیرم تو برای هیچی نبودی نیستی ونخواهی بود فقط تونستم بگم اون نسبتی که لایقشی توی کلمات گنجونده نمیشه حیف اون کلماتی که به تونسبت بدم چون از سگم پست تری فقط برات متاسفم متاسفم برای ذهن مریضت .............وگوشیمو به طرف دیوار پرت کردم وروی زمین ولو شدم وهمدم همیشگیم روی گونه هام جا ری شدن .............
    بااینکه سهیل هیچ ارزشی برام نداشت طاقت نداشتم کسی به خانوادم ومهم تر از همه به بابام که بیشتر از هر موجودی توی این دنیا دوستش داشتم بیحرمتی کن نمیدونستم علت این کینه چیه ولی اگه تا حالا به دیونگی سهیل شک داشتم ولی با حرفایی که ازش شنیدم یقین کردم اون شب به اندازه همه ی سردرگمیام توی زندگیم عقده خالی کردم در اون لحظات تنها آرزوم این بود که از این زندگیه کوفتی خلاص بشم دلم میخاس آزاد باشم اینقدر آزادی داشتم که کسی به خودش جرات نده به خاطر محدودیتم توی زندگیم سرزنشم کنه منم دلم میخاس مثل همه ی اطرافیانم وقتی میرم بیرون دلم شور نزنه که اگه مامان بفهمه چی کارم میکنه ؟ اگه پرهام بفهمه چی بابا که دیگه هیچی........... خسته بودم بودم از همه ی حماقتایی که توی زندگیم کرده بودم همیشه توی زندگیم اگه کسی میخاست بهم فحش بده اگه میخاست یه کاری کنه که حسابی بچزوندتم سرزنشم میکرد واین کاری بود که سهیل درباره ی من کرده بود.............. سپیده ی صبح زده بود که چشمام روی هم افتاد وقتی بیدارشدم دیدم توی بغل پرهامم داشت میذاشتم روی تخت که از تکونایی که توی بغلش خوردم فهمید بیدار شدم ........نمیدونم ساعت چند بود حوصله نداشتم بیدار بشم دلم میخاست فقط بخوابم وبا بیدار شدنم دوباره حماقت زندگیم (دوستی با سهیل ) روی سرم حوار نشه پرهام روی منو انداخت وبغل گوشم گفت پریازودتر بیدار شو همه دارن میرن ساحل من پیشت میمونم وقتی بیدارشدی آماده شو بریم زشته این چند وقته که اومدیم اینجا یا خواب بودی یا توی اتاقت میگذروندی یه ساعت دیگه میاما زود بیدارشو.............اصلا حوصله نداشتم حرف بزنم ولی وقتی رفت دیگه خواب به چشمام نیومد وقتی چشمام روباز کردم یه قطره اشک از گوشه چشمام چکید وروی بالشت آروم گرفت یه کمی غلطیدم و بعد هم با سستی از روی تخت بلند شدموطبق عادت هر روزم یه دوش سریع گرفتم بعد هم بدون اینکه موهام رو خشک کنم مانتووشلوار سفیدرنگم رو پوشیم به همراه شال وسندلای سفیدم پوشیدم وبعد بدون اینکه نگاهی از توی آینه به خودم بندازم به طرف در رفتم از خودم بدم میومد حالم بد میشد وقتی به خودم از توی آینه نگاه میکردم دلم میخاست یه آدم دیگه باشم احساس کسی رو داشتم ازش دزدی شده کسی که دوسال توی اوج بچگیش احساسشو به بازی گرفتن حالم از خودم وهرچی پسره بهم میخورد من خیلی احمق بودم خیلی خیلی زیاد......... بادوتا دوستت دارم شنیدن از طرف سهیل قلبمو در اختیارش گذاشتم حماقت از این بزرگتر دیگه امکان نداشت وهمین هم عصبیم میکرد .............
    از پله ها رفتم پایین مینوخانم داشت از طرف سالن پذیرایی میومد به طرفم وقتی بهم رسید گفت پریاخانم آقا پرهان منتظرتونن توی پذیرایی بیاین اول صبحانتون روبخورین بعد برین گفتم مرسی میل ندارم بعدهم به طرف سالن پذیرایی رفتم وقتی رفتم تو بادیدن فرهاد که بغل پرهام نشسته بود جا خوردم اصلا انتظار دیدنشو نداشتم یه دفعه پیشنهادش یادم اومد حالا توی اون در هم برهم ذهنم جای این یکی دیگه واقعا خالی بود ............
    باصدای نجواگونه ای سلام کردم پرهام با صدای بلند گفت چه عجب پری دریایی انصراف دادن از خوابیدن فکر کنم تو کمبود خوابای سالیانه ات رو آوردی اینجا تامین کنیا باحرص سرم رو گرفتم بالا هر وقت میخاست حرصم بده بهم میگفت پری دریایی دلم میخاس میزدم توی سرش پرهامم سر خوش از حرص دادن من یه چشک زد وگفت حاضری؟بریم؟سرم رو تکون دادم وگفتم من بیرون منتظرتم بعد هم بدون اینکه به پشت سرم نگاهی بندازم به سمت در رفتم توی مغزم یه ولوله ای بود که نمیدونستم به کجاش باید برسم از یه طرف حرفای سهیل واز یه طرف دیگه هم پیشنهاد فرهاد دلم میخاست سرمو به دیوار میکوبوندم از بس مغزم شلوغ بود

    نمیدونستم باید چکار کنم به نظرم پیشنهاد وسوسه انگیزی تازه من چیزی رو هم از دست نمیدادم میتونستم بادوسال تحمل کردن موجودی مثل فرهاد به همه ی آرزوهام جامه ی عمل میپوشونم چون میدونستم اگه پیشنهاد فرهادو قبول نکنم خیلی دیگه توی خونه ی بابام باشم 4ساله........
    ولی موقعیتی که فرهاد بهم پیشنهاد کرده بود خیلی عالی بود بعدم یه فرصت عالی بود برای انتقام گرفتن از امسال فرهاد دلم میخاست تلافی کاری که سهیل باهام کرد رو بایکی بکنم حالا چه کسی بهتر از فرهاد که کینه ی بدی هم ازش به دل داشتم موقعیت سختی بود عقل حکم میکرد بزنم توی دهنشو بگم بچه گیر آوردی ولی من کی از عقل استفاده میکردم؟............
    دلمم میگفت باید قبول کنم دیگه اگه تا آخر عمرمم منتظر میشدم همچین فرصت عالی برای بهره بردن از جوونیم روپیدانمیکردم با شنیدن صدای پایی برگشتم عقب تا نگاهم به فرهاد افتاد اخمامو کردن توی هم ونگاهم روبه صورت پرهام سر دادم به پیشنهاد فرهاد با ماشین اون رفتیم در عقبو باز کردم وخودمو انداختم توی ماشین عجیب رفته بودم توی فکر که یه ماشین که سرزنشیناش چندتا پسرسوسول بودن حرکتشونو با ماشین ما تنظیم کردن وشروع کردن به تیکه انداختن ..............
    منم از شنیدن حرفایی که میشنیدم سرخ شده بودم که یه دفعه پرهام فهمید سرشو از شیشه کرد بیرونو شروع کرد به فحش دان اروده میزد اگه مردی وایسا...... پسراهم که دیدن اوضاع خرابه گازشو گرفتن گذاشتن وعین باد از کنارمون رد شدن جوش پرهام خوابید ولی فرهاد بیشتر از پرهام قاطی زده بود همینطوریش کم تند میرفت تند ترشم کرد منم از ترس پاهامو میفشردم روی کف ماشین حالم داشت بهم میخورد به ماشینشون که رسید پیچید جلوی ماشینشون ودر اثر اثر اصطکاکی ایجاد شد صدای جیغ لاستیکا رفت بالا منکه گفتم افتادیم توی دره چشمامو بسته بودم وداشتم اشهدم رو میخوندم که از شنیدن صدای در ماشین که فرهاد با عصبانیدن بهم کوبوندش 3متر پریدم هوا پسرا که از دیدن فرهاد شکه شده بودن اومده بودن عذر خواهی حالا فرهاد قاطی فکرکنم دلش هوای یه دعوای درست وحسابی کرده بود که با شناخته شدنش محال شد پسرا بعد از اینکه عذر خواهیشون از فرهاد تموم شد اومدن طرف منو پرهام شروع کردن به عذر خواهی منم توی دلم گفتم اینا هم دیگه آخرشن..............
    بعدم بدون توجه به اینکه وسط جادس یکیشون دوربینشو آورد چند تا عکس دسته جمعی در حالات مختلف با فرهاد انداختن منم توی دلم هر چی فحش بلد بودم به فرهاد دادم که سه ساعته الافمون کرده............. اه بروبابا ما نخوایم تو غیرتی بشی باید چکار کنیم اه................
    خدارو شکر جاده خلوت بود هیچکس رد نمیشد بعدم با کلی معطلی فرهاد خان به طرف ماشین اومد وحرصشو روی فرمون خالی کرد چند تا مشت نثار فرمون کرد............. منم با خیال راحت دوباره سرم رو از پنجره آوردم بیرون داشتم بیرون رو دی میزدم که فرهاد گفت پریا خانم خوشتون میاد متلک بشنوین سرتونو بکنین تو لطفا .......بعد هم غضبناک نگاهشو زوم کرد روی من ای خدا چه گیری کردما این چه موجودی بود توآفریدی دادشم بهم کاری نداره حالا تو دیگه برای من شاخ شدی شیطونه میگه بزنم لهش کنما پررو ............از پنجره فاصله گرفتم فرهادم با عصبانیت پنجره رو دادبالا پرهامم عین گاگولا همونطور نگاه میکرد دلم میخاس خفش کنم فقط بلده از من ایراد بگیره به این عتیقه هیچی نمیگه اینقدر به من گیر میده.............دیگه تا وقتی برسیم به ساحل اتفاق خاصی پیش نیومد .......
    وقتی رسیدیم تموم سعیم رو میکردم که با همه گرم بگیرم نذارم تصور خانواده ی فرهاد در مورد من یه دختر منزوی باشه در اون میون بیشتر از همه فریماه خوشم اومدوفهمیدم در نبود نیشا میتونم روش حساب کنم ....... و فریماه وفریده دوقلو بودن ولی به اندازه یه دنیا از نظر اخلاقی باهم تفاوت داشتن هر چی فریماه شیطون و پرحرف بود فریده ساکت بود ومظلوم وخیلی خیلی هم مهربون اخلاقه فریماه جوری بود که طاقت ناشت همش یه گوشه بمونه و تموم سعیشو به کار میبرد تا همه رو دست بندازه خیلی ازش خوشم اومد واون روز تا شب انواع شیطنت ها ومسخره بازی ها رو کردیم خیلی خوش گذشت البته استثناعا یعنی همه چی داشت خوب پیش میرفت که فرهاد دوباره اظهار وجود کردبا فریماه رفته بودیم جلوی دریا نشسته بودیم و داشتم روی شنا بایه تیکه چوب خطوطی در هم رو میکشیدم وهر کدوم رو به چهره ی یکی نسبت میدادیم که فریده فریماه رو صدا زد وفریماه هم رفت تا ببینه چه کارش داره یکی بغلم نشست فکر کردم فریماهه چقر زود برگشتا.......
    یه عکس کشیده بودم شبیه یکی از حیوانات با نمک جنگل شده بود که اسمش سکرته ....... همونطور که سرم پایین بود گفتم فریماه حدس بزن عکس کی رو کشیدم وبدون اینکه فرصت بدم گفتم عکس یکی با اخلاق ترین بازیکن قرمزارو کشیدم ..............حدس بزن کیه
    همون کاپیتان با ادعاشون که احساس میکنه خیلی حالیشه در حالیکه کلا از مرحله پرته............. وسرم گرفتم بالا ویه چشمک زدم ولی به جای فریماه فرهادو دیدم سرشو داده بود عقب و از خنده سرخ شده بود ..........(ای جان چقدر بانمک لپش رفته بود تو ...) وقتی خنده اش تموم ش گفت خیلی با نمکی همیشه همینطور باش سعی کن جدی نباشی ولی این حرکتت زشت بودا سعی کن خیلی به پرسپلیسیا نگاه نکنی اونا به ماربطی ندارن اصلانم در حدی نیستن که بخای بهشون فکر کنی........... .
    منم همونطو ماتم برده بود اگه به خودم نمیومدم همونطور به سخنرانیش ادامه میداد تازه به خودم اومده بودم گفتم تو.......تو............توازکی تا حالا اینجایی؟
    فرهاد گفت خیلی وقت نیست وقتی فریماه رفت اومدم چطور؟بدون اینکه منتظر جواب من بمونه ادامه داد راستی یادم رفت اصلابرای چی اومده بودم پریا ..........جواب من چی شد ؟فکراتو کردی من خیلی عجله دارم ازت خواهش میکنم جواب منو زودتر بده .........منم با غرور گفتم فکرامو کردم قبوله البته اگه یکمی بیشتر التماس کنی بهتر میشه .............وبهش نگاه کردم با حرص داشت لبش رو گاز میگرفت گفت من چه جوری باید تورو بااون زبونت تحمل کنم خدا میدونه وبعد هم دستاشو گرفت بالا وگفت خدایا یه صبر درست وحسابی به من ویه عقل هم به پریا عطا وفرما آمین وبعد دستاشوکشید روی صورتش
    منم با حرص نگاهش میکردم گفتم حالا اینقدر شاد نشو چند تا شرط دارم بلید گوش کنی و شروع کردم به گفتن اصلا کاری به من نداری که کی میام خونه چکار میکنم باکی میگردم هر وقت خواستم میام ایران تو سیریشم نمیشی باهام بیای وبعد هم............. اوم ..........باید فکر کنم ویه دفعه گفتم آهان یادم اومد حق طلاق باید بدی من از کجا بدونم که تو به قولت عمل میکنی هان؟وحق به جانب خیره شدم به چشماش فرهاد در حالی یه اخم غلیظ صورتشو پوشونده بود گفت تموم شرطات قبوله به غیر آخریش تو هم باید قول بدی که دیگه سو استفاده نکنی از آزادی که در اختیارت میذارم واما در مورد آخریش باید بگم حق طلاق نمیدم ولی بهت قول میدم سر 2سال به قولم عمل کنم به شرفم قسم میخورم .............نظرت چیه؟ با بی خیالی شونه ام رو اناختم بالا وگفتم من دیگه حرفی ندارم میتونی بری با بابام حرف بزنی ......... بعد هم بدون توجه به فرهاد از جام بلند شدم ومانتوم رو تکوندم واز روی اثر هنریم عبور کردم
    وقتی که اثرم رو نابود کردم فرهاد با خند گفت خانمم چرا همکار منو له لورده میکنی گناه داره بد بخت .........منم با تعجب ازسر خوشیش برگشتم جلوش نشستمو انگشت سبابه ام رو به عادت همیشه ام کوبوندم روی پیشونی فرهاد وگفتم من .....خانم ...تو ....نیییییییییییییییییستم .مفهومه وبعد هم بلند شدم تا برم که فرهاد دستشو گذاشت روی پهلوم رو وکشیدم عقب منم که توقع این حرکتو نداشتم با پشتم ولو شدم توی بغل فرهاد هر دوتامون شوکه شده بودیم فریماهم نمیدونم از کجا پیداش شد با دیدن این صحنه رفت روی منبر در حالی که دست میزد ........
    گفت
    ......... browo........ browo
    چه صحنه ی جالبی ....الهی بگم خدا چکارش کنه این فریده رو اگه یه ذره زودتر منو آزاد کرده بود ازاول مستفیذ میشدما وبعد هم با خنده یه چشمک زدو گفت پریاجات راحته خیلی داره خوش میگذره ها نه؟ودر حالی که داشت برمیگشت گفت خدارو خوش نمیاد مثل پارازیت خودمو بنازم بغلتون بعد هم دستشو آورد بالا وهمونطور که تکون میداد گفت ادامه بدین ادامه بدین.........منم با عصبانیت خودمو از بغل فرهاد کشیدم بیرونو گفتم همینو میخاستی مرض داشتی کشیدیم عقب هان؟وبعد هم مثل بچه ها اشکم سرازیر شد خودم میفهمیدم خیلی دارم غیر قابل تحمل میشم همش اشکام سرازیرن فرهاد با تعجب به بچه بازیه من نگاه میکرد مونده بود چکار کنه یه نفس عمیق کشید وگفت میشه بپرسم چرا گریه میکنی ؟آخه مگه چی شد؟
    گفتم چی شد آبروم رفت........
    گفت اتفاق خاصی افتاده که آبروت بره؟ میخای بوست کنم دیگه واقعانی آبروت بره که دیگه به این چیزا گریه نکنی؟
    گفتم من تورو میکشم تو چقدر پررویی .......
    گفت نخیرم نگفنم که میخام بوست کنم گفتم اگه میخای توکه نمیخای ؟نه؟
    بعدهم با پررویی تموم زل زد توی چشمام در حالی میخندید گفت دیدی یادت رفت گریه کنی..... منم که یادم افتاد داشتم گریه میکردم دوباره زدم زیر گریه ........ فرهاد که دید دست بردار نیستم گفت عمو جون شکلات میخای؟بعد هم دستشوکرد توی جیبشو گفت بیا عمویی از شانست یه دونه توی جیبم بودپس چرا دوباره گریه میکنی آخی نازی نکنه مامانتو میخای بیا بغل عمو ببرمت پیش مامانت با عصبانیت یه نگاه بهش کردمو گفتم خیلی پرویییییییییییییییییییی شیطونه میگه بزنم پاهاتو له لورده کنم که دیگه منو دست نندازی رویاهاتم به باد بدم یگه تو فکر بارسلون رفتن نباشی........فرهاد همونطور که میخندید دستمالشو از جیبش در آورد وهمونطور که من شاکیانه سرش داد میزدم اشکامو پاک کرد در حالی که زیر لب زمزمه میکرد خدا به داد من برسه اونجا فقط باید به فکر بچه داری باشم تا فوتبال ...گفتم چیزی گفتی ؟گفت من نه چیزی نبود با خودم بودم ...........چشمامو خمار کردمو گفتم یه چیزی گفتیا گفت نخیر نگفتم گفتم اونی که فکر میکنی منم خودتی چی گفتی ؟گفت آره عزیزم یه چیزی گفتم ولی مناسبه زیر 2سال نیست دوباره انگشتموکوبوندم روی پیشونیش وگفتم واقعا خیلی ترسویی فکر کردی نفهمیدم چی گفتی توکه از منم بچه تری .........
    انگشتموگرفتو وگفت این حرکتت روی نروه تکرار نکن کوچولو.........گفتم دلم بخاد تکرار میکنم وبعد هم بلند شدمو موهای فرهادو خراب کرمو وپابه فرار گذاشتم برگشتم دیدم خوابیده روی زمین وداره میخنده من هم به راهم ادامه دادم........عجیبه اگه این کارو با پژمان میکردم تیکه بزرگم گوشم بود چرا این روی مواهاش حساس نبود؟
    ****
    صبح با صدادی بابا از خواب بیدارشدم داشتم چشمامو میمالوندم که بابا -اه پریا چقدر میخوابی تو اصلاچیزی از این سفر فهمیدی؟؟؟؟؟؟بیخود نیست که پژمان این همه پشت سرت صفحه تومیذاره .......
    (با کنجکاوی گفتم)- پژمان حالا چی میگه گفتی حالا اون مهم نیست مهم اینه که حرفاش به حقه......
    - بابایی بگو دیگه.......
    بابا- نه حوصله ی دعوا ندارم اصلا برای چیز دیگه اومدم اینجا......
    - اتفاقی افتاده ؟
    بابا-اتفاق که بله اصلا اصل واساس اتفاق تویی با این حرف بابا فهمیدم فرهادبا، بابا حرف زده منم خودمو زدم به بیخبری که اصلا من از هیچی خبر ندارم
    - چه اتفاقی بگید منم خبرداربشم......
    بابا با حالت با نمکی نگاهشو وخت به من .......
    بابا-پریا خانم اونی فکر کردی منم خودتی میدونم که داری خودتو میزنی به اون راه فرهاد گفت که جوابت مثبت بوده الانم فقط اومدم ازت یه سوالی بپرسم که حسابی ذهنم رومشغول کرده .....(بعد از کمی مکث ادامه داد) چرا فرهاد ؟ تو که ازش خوشت نمیومد حالا چی شده میخوای به عنوان شریک لحظه هات بپذیریش این برای من جای سوال داره .....
    یه لحظه یه حس فیلسوفانه بهم دست داد ژست فیلسوفانه ای گرفتمو یه ابروم رو دادم
    - پدر من انسان ها همیشه به یه حس وحال نیستنا نظرم در موردش فرق کرده وقتی یه کمی باهاش معاشرت کردم فهمیدم در موردش اشتباه فکر میکردم وحالا یه جورایی دوستش دارم(تا حالا دروغ به این گنده ای نگفته بودم خودم هنگ کردم از دروغی که گفتم وای خدایا منو ببخش غلط کردم دروغ گفتم به جون خودم مصلحتی بودا )
    (بابا در حالی که لبخند خیلی خوشگلی به لب داشت )- خوشحالم که میبینم اینقدر باهام صادقی که هر چی توی دلت میگذره رو باهام در میون میذاری و بخاطر حس قشنگی که توی دلت جوونه زده بهت تبریک میگم گلم (وای خدا عذاب وجدان گرفتم یعنی بخشیدی غلط کردم به جون فرهاد )ولی بابا جان قدم توی راهی گذاشتی که پر از فراز ونشیب حتما باید به حرفام گوش کنی گلم خودت میدونی چقدر برام عزیزی واین عشقی که به تو دارم به هیچکدوم از بچه هام ندارم میدونی چرا چون یادآور خاطره ی کسی هستی که تا حالا از وجودش خبر نداشتی......
    -کی؟
    بابا ولبخند تلخی روی لباش جوونه زدو گفت-عمت......
    ( با تعجب )-عمه مگه من عمه داشتم پس چرا تا حالا ازش هیچی نگفته بودی تا حالاکجا بوده که یه بارم ندیدمش بابا پشتشو بهم کردو دستاشوتکیه داد به دیوار و وسرشو انداخت پایین ......
    بابا- بله تویه عمه داشتی که همه ی دنیای من بود وتو ....تو....هم شباهت فوق العاده ای به اون داری چه از نظر اخلاقی وچه......
    وسکوت کرد میدونستم باخودش خلوت کرده با اینکه داشتم از فوضولی منفجر میشدم نمیخواستم تا خودش چیزی نگفته حرفی بزنم بابا بعد از یه ربع به خودش اومد منم توی این یه ربع داشتم چرت میزدم برگشت طرفم وبغلم روی تخت نشست به صورتم زل زد
    بابا- میدونم کنجکاو شدی در موردش بدونی ولی الان نه الان وقتش نیست هر وقت فهمیدم وقتشه خودم برات تعریف میکنم .........
    (بعداز کمی مکث) از موضوع اصلی پرت نشیم داشتم میگفتم من تورویه جوردیگه میخامت وخودتم میونی چقدر سرنوشت وآینده ی تو برام مهمه راستش دلم نمیخاست به این زودی خونه ی منوترک کنی کلی آرزو برات داشتم ولی با حرفایی که امروز ازت شنیدم واینکه دلت دیگه به خودت تعلق نداره(ای خدا غلط کردم چرابابایادش نمیره این دروغ منو هی تکرار میکنه )وهم اینکه کسی که دوستش داری هم مثل هرکسی نیست .......نمیدونم فهمیدی یا نه ولی فرهاد یه موجود خاصه میدونم هیچوقت هم کسی مثل فرهاد پیدا نمیشه پریا دوست دارم همیشه حرفام یادت بمونه عشق مقدسه به بازیش نگیر بچه بازیایی که خونه ی بابات در آوردی رو فراموش کن چون دیگه اداره ی زندگی روی دوشته وهمیشه در عشقت صادق باش وشک الکی هم نکن ولی اگه یه روزی دیدی عشق فرهاد به تو عشق نبوده یه هوس بوده وتو مثل یه باری هستی که روی شونه های فرهاد سنگینی میکنه ازش عشق گدایی نکن خودتو خوار نکن برگرد ولی با یه دلیل منطقی وبدون آغوش خانواده ات همیشه به روی تو بازه پریاهمه ی اینارو گفتم ولی بدون من به فرهاد اطمینان کامل دارم اینو بدون هیچوقت هیچکودوم از این اما واگر هارو نخواهی دید(وای بابابسه دیگه چقدر نصیحت میکنی بابا بخدا این ازدواج الکیه من نه عاشق شدم ونه میخوام ازش عشق گدایی کنم کاشکی میتونستم بگما خسته شدم سه ساعته بابارفته توی فازه نصیحت ) حتما به حرفام فکر کن دخترم .......
    (وبعد یه مکث)بابا-من باکوروش خان که حرف میزدم گفت فرهادخیلی عجله داره به احتمال زیاد توی این هفته یه جشن نامزدی میگیریم که سریع تر به کاراتون برسید که تا یکماه دیگه که جشن عروسیه .........توحرفی نداری ؟؟؟؟؟؟
    (با بی خیالی )- نه اتفاقا خیلیم خوبه.......
    ( بابا،با خنده )-پریا توواقعا دختری ؟ هر دختری بود الان یه ذره سرخ میشدسفید میشد بعدم میگفت هر چی شما بگید پدر جان تو چرا یه ذره خجالت بلد نیستی ؟..........
    با خنده گفتم- من از این لوس بازیابلد نیستم پس خواهشا ازمم توقع نداشته باشید بابا با خنده به سمت دررفتو گفت قربونت برم که پرروییت هم عمه ات رفته
    واقعا برام عجیب بود این چه عمه ای بود که اصلا هیچ نامی ازش نشنیده بودم همیشه فکر میکردم بابا یه دونه بوده اصلا نمیدونستم اسم این عمه ی مرموز چی بوده راستی چرا بابا گفت بعدا میگه یعنی پرهامم از موضوع خبر داره .........اه اصلاولش کن بیخی... بابا که گفت هر وقت وقتش بشه خودش برام تعریف میکنه .......
    الان به این چیزا نباید فکر کنم الان باید به این فکر کنم که پوسته فرهادو بکنم من پدری از این فرهاد درارم که نامشو توی تاریخه ایران بنویسن .........داشتم فکر میکردم که حالاچطوری از نقطه ضعف هاش خبر دار بشم که یه دفعه یادم اومدم میتونم از فریماه اطلاعات بگیرم آره زدم به هدف کی از اون بهتر اون حتما اطلاعات زیادی میتونه به من بده .....وقتو تلف نکردم سریع به سمت کمد رفتم تا لباسامو عوض کنم در صورتی که شدیدا رفته بودم توی فکر وای من چه حالی بکنم تا یکماه دیگه مثل آب خوردن میتونم لیونل(جیگرمه )،دنی آلورز،داویید ویا,ژاوی وپی کی آشنا بشم دلم قیلی ویلی میره ای جان جیگرتونو.........وشروع کردم به قربون صدقه رفتن دنی آلورز (قیافش خیلی باحاله اصلا رنگ سبز چشماش با پوست سیاهش همخونی نداره)دیگه لباسامو پوشیده بودم که از قربون صدقه رفتن دست کشیدم رفتم بیرون فریماه در حالی که در یه اتا قو میبست که یه لیخند مرموزانه به لب داشتو وقتی نگاهش به من افتاد در حالی که سعی میکرد خیلی عادی باشه به سرعت به طرفم اومد از عجله ای که در راه رفتن داشت ولبخند مرموزانه ای که سعی میکرد از لباش پاکش کنه فهمیدم یه خرابکاری کرده آخه خودمم وقتی خراب کاری میکردم ناخودآگاه همین ژستو میگرفتم وقتی بهم رسید
    من_ فریماه چه خوب شد دیدمت کار واجب باهات داشتم فریماه دستمو گرفتو با عجله به سمت پله رفتو
    فریماه_ الان وقت حرف زدن نیست بعدا کارتو بگو من عجله دارم دنبالم بیا ومنو کشون کشون برد بیرون از خونه
    من_ بابا چه خبرته یه ذره یواش تر چرا اینقدر تند میری ؟
    فریماه_پریا هیچی نپرس الان فقط دنبالم بیا باید زودتر قایم بشم حالابرات تعریف میکنم چه کار کردم بعدم منو به سمت کور ترین نقطه ی باغ برد از ساختمون فاصله ی چندانی نداشت ولی در نگاه اول فقط نگاه آدم به سمت گیاهان بامبوودرختای گردو کشید میشد فکر میکردی هیچکسی نیست پریا نشست روی زمینو وتکیه داد به یه درخت گفت اگه بدونی چکار کردم من_ خب بگو دیگه در حالی که داشت خندشو کنترل میکرد باخنده گفت هیچی میخاستم حال هوای فرزادو عوض کنم که الان شرایطش فراهم شدو با چهار تا قورباغه حالشو گرفتم ........فکر کنم پوست فرزاد تا حالا کنده شده
    _ مگه چی کار کردی با قورباغه ها؟
    فریماه_ آخه میدونی فرزاد کلا به هر چی حشره وحیوون حساسیت داره الانم برام عجیب بود که چرا از خواب بیدارنشده با خودم گفتم بذار برم از خواب بیدارش کنم واز اونجایی که وقتی خوابه بمبم بغلش منفجر بشه از خواب بیدار نمیشه تصمیم گرفتم با قورباغه از خواب بیدارش کنم
    من _ حالاقورباغه از کجا آوردی فریماه_ این سکرته عزیزم من_داشتیم فریماه خانوم ابروهاشو انداخت بالا که یعنی اصرار نکن نمیگم منم که سر سختیشو دیدم ادامه دادم حالا قورباغه هارو چی کار کردی؟یعنی کجا جا سازی کردی؟
    فریماه _هیچی دوتا شونو گذاشتم بغلش روی تخت بخوابن یکیشونو گذاشتم توی جیب حوله اش یکیشونم گذاشتم توی کفشای ورزشیش که هر روز صبح باهاشون ورزش میکنه فقط الهی از جاشون تکون نخورن که بدبخت میشم
    _هیچی دوتا شونو گذاشتم بغلش روی تخت بخوابن یکیشونو گذاشتم توی جیب حوله اش یکیشونم گذاشتم توی کفشای ورزشیش که هر روز صبح باهاشون ورزش میکنه فقط الهی از جاشون تکون نخورن که بدبخت میشم
    درسته کار فریماه جالب بود ولی لم برای فرزا سوخت آخه هر چی باشه بازیکن اس اسی بود تازه مثل فرهاد خودخواه ومغرورم نبود این چند وقته من اصلا ندیده بودم که حرف بزنه پس چطو روزنامه نوشته بود دلقک تیمه خدا عالمه ....... بخاطر مضلومیتیم که این چند وقته ازش دیده بودم دلم نمیومد فریماه اذیتش کنه ......آخی بمیرم فکر الان از خواب بیدار شه باچهارتا قورباغه ی قد ونیم قد مواجه شه سکته میکنه تازه با وجود حساسیتی که فریماه ازش حرف میزد ........
    _میگم پریا کاشکی یه دوربینم جاسازی کرده بودم که وقتی با قورباغه ها روبرو میشد میدیدم این دیگه آخر خنده اس فکر کن با اون هیکل گنده اش جیغ بزنه عین زنا بالا پایین بپره ........
    وبعدم شروع کرد به خندیدن نمیدونم چرا حرصم گرفته بود از فریماه با حرص گفتم
    نه ترو خدا تعارف نکنیا الانم دیر نشده بروبذار
    _نه بابا تعارف چیه خونه ی خودمونه مشکل اینه که تا یه هفته نباید جلوی چشمای فرزاد باشم وگرنه .......
    یه ذره که نشستیم فریماه شروع کرد به چرت وپرت تعریف کردن که من یادم افتاد باید اطلاعات بگیرم
    _فریماه یه سوال ازت ارم مثه آدم جواب میدی؟
    _بی ادب آدم با خواهر شوهر آینده اش اینطوری حرف میزنه بذار به فرهاد میگم آدمت کنه بچه پررو .......
    یه ذره چپ چپ نیگاش کردم
    _مردشور خودتو با اون داداش عتیقت ببرن میگم درس جوابمومیدی مهم سوالام
    _بگو اگه میدونستم میگم
    _نقطه ضعف های فرهاد چیه ؟بادقت همه رو میتونی بگی ؟
    _ یکیش که مهم تر ازهمه اس اینه که طاقت نداره کسی به استقلال توهین کنه که اینو نقطه ضعف توی کل خانواده ی ما میتونی ببینی ،وقتی جدیه اگه باهاش مسخره بازی کنی تیکه بزرگت گوشته، شدیدا غیرتیه که از این خصوصیتش متنفرم..... دیگه یادم نمیاد ولی مهمارو گفتم حالا برای چی میخای ؟
    _برای چی میخام ؟!؟!؟! برای آزار اذیت حال کردن... آی حال میده یکی رو حرص بدی میخام حال کنم ...
    _میگم این بحث بیخی میری تو ببینی اوضاع چطوره فرزاد کجاس میخام برم تو خسته شدم؟
    _مگه مرض داری کرم میریزی که حالا میترسی بری تو ؟
    فریماه با کلافگی_ میری؟
    _خیلی خب باباباشه میرم اعصاب نداریا......
    وقتی رفتم تو صدایی از نمیومد رفتم توی پذیرایی از اون چیزی که دیدم خندم گرفت فرزاد در حالی که رنگ توی صورتش نبود نرگس جون داشت بهش آب قند میداد فریماه تو روحت چطور دلت اومد به بازیکن به این خوبی کرم بریزی ولی خودمونیما از دخترا هم بدتره نیگاه کن چجوری ترسیده، دیدم اگه سلام نکنم هیچکسی متوجه من نمیشه
    _سلام صبح بخیر
    یه دفعه همه ی چشما زوم شد روی من اولین کسی جوابمو اد نرگس جون بود
    _سلام عزیزم صبح توهم بخیرمار جون صبحانه میل کردی ؟
    تا حالا مادر شوهر،هر چند قلابی ولی به این مهربونی ندیده بودم
    _نه مرسی نمیخورم میل ندارم
    وای من چقدر بیشعور شدم خدا منو ببخش نرگس جون به این خوبی .................
    توی افکارم غرق بودم که پژمان از در اومد تو با کنجکاوی یه نگاه به فرزاد کرد......معلوم بود توی فکر شدیدا داشت فوضولی میترکید(بیچاره تقصیری نداشت بالاخره برادر من بود دیگه..... )وبا خودش درگیره داره آخرم طاقت نیوورد
    _آقا فرزاد چیزی شده چرا اینطوری شدید؟اتفاقی افتاده؟
    _نه........ یه مدت که با ما درارتباط باشید به این حالتای (من از دست این فریماهه.....چی بگم بهش......)عادت میکنی
    _حالا مگه چی شده میخاستی چی بشه فکر کن صبح از صدای قور قور قورباغه از خواب بلند بشی بعدم ببینی با دوتا قورباغه همبستر شدی چه حالی میشی.........
    اسم فریماه اومد یادم اومد که منو فرستاد تا سروگوشی آب بدم الان خفم میکنه سه ساعته الافش کردم دیگه منتظرشنیدن ادامه ی حرفانشدم بدون اینکه جلب توجه کنم به سمت در رفتم فریماه که انگار منتظرم بود خودشو پرت کرد جلوم
    _توروحت.... کجا بودی؟ سه ساعته الافم کردی ........چی شد فرزاد کجا بود ؟فهمیده کار منه ؟
    _یه ذره یواش تر بذار جوابتم بدم .......اولا توروح خودت مگه کسی غیر از تو هم از این کارا میکنه؟..... هیچی بابا زدی ناکارش کردی میخای چطور باشه؟...... ولی خودمونیما اصلا به هیکلش نمیاد اینقدر ترسو باشه ......نه به اون قلدرویایی که وسط بازی میکنه نه به الانش یادته بازی با.....چه جور سر داور داد زد داوره خودشو خیس کرده بود من که داشتم
    میدیدم هنگ کرده بودم نه به اونموقع نه الانش....... آخرم داوره دید ولش کنه میاد میزنتش اخراجش کرد.......تازه اونموقع با tvاز پادر میونی پیروز قربانی(داداشی کی میشه برگردی .......دلم برای بازیای متعصبانه ات یه نقطه شده ) وفرهاد و.امیر حسین صادقی اومد بیرون.....
    وتوی خاطراتم غرق شدم......
    _برو بابا مشنگ میزنیا من دلم داره شور میزنه که الان فرزاد ببینتم چه غلطی بکنم تو نشستی صحنه ی عصبانیتشو برام توصیف میکنی ؟
    _برو بابا تو که تکلیفت روشنه تو جنازه ات میره تهران زدی ناکارش کردی بیچاره مامانت داشت به خرس گنده آب قند میداد رنگ توی صورتش نبود ولی فکر کنم فقط همون دوتایی رو که کنارش خوابونده بودی رو دیده هاآخه وقتی داشت تعریف میکرد فقط صحنه ی از خواب بیدار شدنشوتعریف میکرد ........
    _خدایا خودت کمکم کن هر چی باداباد خسته شدم از بس قایم شدم بیا بریم تو
    _ باشه ولی اشهدتو بخونا
    _گمشو تو هم توی دل منو خالی کن
    _عزیزم با اون گندی که تو زدی خالی کردنم داره این بحثو بیخی میگم بیا تا کسی بقیه قورباغه هاروندیده برو برشون دار .......
    _خیلی خب باشه بابا بیا بریم ......
    از در رفتیم تو داشتیم عین دزدا از پله میرفتیم بالا که یه دفعه صدای مامانم متوقفمون کرد
    _شماها داریدکجا بودید ؟ سه ساعته دارم دنبالت میگشتم..... فریماه جان برو توی اتاق پدرتون مثله اینکه کارت داشتن پریا تو هم بیا کار واجب باهات دارم
    _بابام چکار داشت شما میدونید؟
    _مامانم در حالی که سعی میکر نخنده گفت مثل اینکه یه خورده حساب بابت آقا فرزاد باهات داشت نمیدونم حالا خودت میفهمی
    موزیانه بهش نگاه کردم ودر حالی که ادای گریه کردن در میاوردم دستموبرای وداع تکون دادم براش
    فریماه همون طور که داشت میرفت با چشم ابرو گفت بهم میرسیم ....
    _پریا این از نظر معیوبی مغز زده روی دست تو همیشه فکر میکردم فقط مغر دختر خودم معیوبه ولی الان مطمئن شدم مثل تو زیاده بهت امیدوار شدم
    _ا .....مامان خیلیم دلت بخاد
    مامان در حالی که میخندید چشمکی زدو گفت
    نمیخاد بابا باچه زبونی بگم ؟نمیخاد
    بعدم ادامه داد پریا بیا کار واجب دارم
    _حالا نمیشه بعدا بگی الانو بی خیال ارم گشنگی میمیرم
    _مگه نخوری ؟
    _نه بابا واقا به قیافه ی من میاد خوره باشم از خورده بودم که دیگه پیدام نمیکردی به قول خودت رفته بودم دنبال خراب کاری......
    _پریا همش با خودم فکر میکنم من با چه اعتباری تورو بسپارم دست فرهاد کاری به سنو هیکلت ندارم ولی مغزت در حده همون بچه شیش ساله مونده قصد بزرگ شدنم نداره ......خدا به داد فرهاد برسه باتو ....
    _ا.....مامان خانوم این به جای تعریف کردنته دیگه ......
    _آخه الان که کسی نیست خودم میدونم چه بلایی رو دارم برای جوون مردم نازل میکنم......
    _مامان میگم میخای زودتر کارتو بگو یه ذره انجا وایسیم غیر از اینکه علفا رشد میکنن معلوم نیست دیگه بارم میکنی .....
    چشماي تو براي من عالم زندگانيه
    رنگ چشات براي من اميد زندگانيه
    من ميميرم اگه تو پيشم نموني
    رنگ دلم آبي شده ميشه تو پيشم بموني
    چشماي من منتظرن منتظر رسيدنت
    بيا ديگه تنهام نزار فرشته ها ندزدنت ؟
    اين قلب من ميتپه براي تو همينو بس
    دق ميكنم اگه نياي من ميميرم گوشه قفس
    واي رسيدي عزيز من دلم برات تنگ شده بود
    عزيز من ميدونستي ديشب هيچ ستاره اي غايب نبود
    من بودمو تو بوديو ستاره ها مهمونمون
    پيشم بمون پيشم بمون پيشم بمون

  11. Top | #6



    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    عنوان کاربر
    مهلبووون
    میانگین پست در روز
    2.44
    محل سکونت
    to baghche
    نوشته ها
    3,756
    پسندیده
    2,327
    تشکر شده
    3,869
    میزان امتیاز
    46

    پیش فرض

    دنبال مامان رفتم توی اتاق ........

    . مامان نیم ساعت همونطور بهم زل زده بود اصلا انگارتوی این عالم نبود دقیقه ای یه بارم چشماش اشکی میشد دیگه آخریه دیدم اگه هیچی نگم توی همون حال میمونه منم که شکمم در حال قار وقوربود دیگه ترمز بریدم گفتم بذاراظهار وجود کنم


    _ممممممممممممم ممممممامممممم مممممممممممممممانن ننننننننننننننننننننننننن نننننن کجایی؟!؟!؟!

    چرا حرفتو نمیزنی ؟!؟!؟!

    آخه مادرمن من منوآوردی اینجا به مخیره بشی و هی چشماتوابری کنی؟!؟!؟!؟

    _پریاتو خیلی بچه ای......... (ای بابا،اصلا فهمیدی چی گفتم؟) هنوزبرات خیلی زوده که درگیریه زندگی بشی ..... ....نگاه به پردیس نکن اون از اولشم از تو عاقل تر بود ........

    جفت پا پریدم وسط حرفای مامان

    _ا.............. مامان خانم دستت درد نکنه همیشه باید تبعیض قائل بشی؟ واقعا که.

    _پریا وسط حرفم نپر ......(وادامه داد) تازه پردیس توی21 سال بودوقتی نامزد مسعود شد ولی وقتی همسن توهم بود خیلی از توعاقل تر بود.....برات نگرانم پریانگران که نتونی از پس مشکلایی که توی این راه دشوار بهشون برخوردم میکنی بربیای

    _مامان بس کنید دیگه مگه من چطوریم که میگید من بچه ام بابا من داره 18 سالم میشه هاتازه باباهم راضیه پس مشکل شما دیگه کجاس؟

    _مشکل منم همینه آخه.......... . برای اینکه بابات میخادقبول کنه تو خودت که ادعات میشه بزرگ شدی یه سوال میپرسم بایدکامل جوابمو بدی

    _بپرسید

    _تواز زندگیت چی میخای اصلا برای چی میخای با فرهادازدواج کنی نگو که عاشق شدی که باور نمیکنم توتا1ماه پیش اسمش میومد زمین وزمانوبهم میدوختی که اصلا اسمشم نیارید حالا چی شده میخای باهاش ازدواج کنی،هان ؟

    _خب من دلم میخاد مستقل بشم،ادامه تحصیل بدم،عاشق بشم و.......

    _خب اینایی که گفتی توی خونه بابات برات میسر نیست؟

    _نه اینا نیست صبر کن بقیشوبگم بله من عاشق فرهادنیستم ولی شاید بعد از ازداج بهم علاقه مند بشیم مگه نه اینکه عشق بعد از ازدواج با دوامترین عشقه ؟

    _بله با دوام ترین عشقه ولی اگه بوجودبیاد توحاضری همچین ریسک بزرگی بکنی ؟

    _آره حاضرم (بروبابا کی خواسته عاشق اسطوره ی غرور بشه .....اه .........اه ..........اینقدر ازش بدم میاد....)اصلا شما چرا گیر دادین به من برید با بابا حرف بزنید نگید که به حرفتون توجهی نمیکنه که توهمه هر کی ندونه ماها که میدونیم باباجونش برای شما در میره غیر ازاینه ؟

    مامان سرشو آوردپایین وگفت

    نه نمیتونم در موردتوخواسته ای از بابات داشته باشم میدونی چرا چون خجالت میکشم چون میترسم میترسم اگه تصمیمم اشتباه باشه دیگه باچه رویی بهش نگاه کنم .........

    _وا مامان این حرفاچیه میزنید شما وبابا؟آخه برای چی؟!؟!؟!؟من نبایدبدونم بخداامروز من گیج شدم .........

    _نه الان نباید بدونی هنوز برات زوده که روح بزرگ باباتودرک کنی ولی بدون با من کاری کرد که تا آخر عمرم شرمندشم شرمنده ی مهربونیش ...........

    _اه مامان ، این حرفا چیه که تووبابا همش به خورد من میدین بابا من نبایداز این گذشته ی مرموز تو وبابا چیزی بدونم؟!؟!؟!خب اگه نمیخاید بگیدچرا منوحرص میدید..........

    _میدونم بابات صبح باهات حرف زده ولی همونطورم که بابات گفت الان زوده بعدا میفهمی

    _بقیه هم میدونن؟

    _بقیه یعنی کی؟

    _یعنی پرهام،پردیس ، پژمان

    _نه اینانمیدونن طبق عهدی که باهم بستیم که بچه هامون از گذشتمون ندونن تا وقتش بشه وقتی از این گذشته ی به قول تومرموز خبردار بشیدعلت خیلی رفتارا وخیلی از مسائلی که همیشه براتون سوال بود مشخص میشه ولی این گذشته بیشتر ازهمه مربوط به توئه ولی زمانی ازش باخبر میشی که ظرفیت پذیرششوداشته باشی دیگه هم نمیخام سوالی در مورد پرسیده بشه (وبعداز کمی مکث)نیوردمت اینجا که موعظه ات کنم چون تموم حرفایی روکه باید میشنیدی رواز بابات شنیدی ولی یه حرفی رو دلم میخاد همیشه ازم به یادگار داشته باشی قدر ثانیه به ثانیه ی زندگیتو بدون وبرای نگه داشتنش از جونت مایه بذار ..........

    مامان حرفاشوکه زد گفت پاشو بریم بیرون اگه قرار باشه توی این هفته مراسم نامزدی باشه خیلی کار داریم راستی نرگس خانم میگفت اگه ماحرفی نداشته باشیم نامزدیتونو همینجا بگیریم میگفت دلم میخاد نامزدی فرهاد با همه ی نامزدی هامتفاوت باشه یه جوری باشه که هر کی توی این مراسم شرکت میکنه تا آخرعمرش توی ذهنش بمونه گفتم ما حرفی نداریم ولی وقتی از جریان وصیعت آقا جون با خبر شدگفت عروسی رو اونجا بگیریم.........

    اگه قرار باشه اینجا مراسم باشه فکر کنم دیگه وقت نشه بریم تهران وای که چقدر کار داریم امروزسه شنبه اس تا جمعه چطوری به اینکارابرسم خدا میدونه بهزاد گفته چندنفرو مامور میکنه تا فامیلو دعوت کنن .........

    با فکر کردن به اینکه اگه سهیل بیادچی...... ..... همه ی بدنم مور مور ای چندش ...........

    _مامان دائی هم میاد

    مامان اخماشو کردتوهمو وگفت نه

    _مامان یه خواهش بکنم؟

    _بگو

    _تورو خدابیایید بی خیال این نامزدی کوفتی بشیدبابااصلا نامزدی چه صیغه ایه اگه بخاطر منه که من هیچیش رونمیخام

    _این حرفاچیه میزنی مگه دلبخواه توئه (تااومدم دهنموباز کنم مامانادامه داد) حرف اضافه موقوف پاشو بریم پایین .........

    پاموکوبیدم روی زمینو به دنبالش روانه شدم

    خبر ندارن اینچیزاهمه سوریه مامان خانم این نامزدی همش الکیه که داری میگیرید برای ازدواج واقعیم دوباره باید نامزدی بگیردا اونموقع نگی یه بار برات گرفتیما من بهتون گفتم الان نامزدی نگیرید اون موقع اگه بگید نمیگیرید خودم پوستتونو میکنما فکر کردید کم الکیه.............

    وارد سالن که شدیم نرگس جون انگارازفکر فرزاد فارغ شده بودباخنده از جاش کنده شدو اومد طرفمدر حالی که توی چشماش اشک حلقه زده بود گفت وای پریاجون باورم نمیشه که همچین عروسک قشنگی میخاد عروسم بشه ومشغول ابراز احساسات شد ای خدامگه این فرهاد اینقدروعضش خرابه که اینا باورشون نمیشه یکی خر شده میخاد زنش بشه؟وای خداجونم خودت کمکم کن قراره 2سال یه مغز فندوقی رو تحمل کنم................

    *****

    من همونطور توی فکرم غرق بودم ومامان اینا هم داشتن در موردمنوفرها باهم صحبت میکردن اصلاهیچی از حرفاشونوگوش ندادم چون توی عالم هپروت سیرمیکردم وبه فکراین بودم که کی وقت ناهار میشه فقط وقتی به خودم اومدم که دوباره نرگس جون اومد طرفم تا ابراز احساسات کنه........

    _عزیزم بهت تبریک میگم وازت عذرمیخام که نتونستم یه هدیه ی مناسب ودر شان عروس قشنگم برات تهیه کنم ولی توبه بزرگی خودت این هدیه روازمن قبول کن وبعد هم در جعبه ای رو باز کردو یه دستبند قدیمی رواز توش در آورد خیلی قدیمی بود ولی قشنگ بود بعدم ادامه داد این دستبند دستبند اجدادیه خانواده ی شایانه قدمتش معلوم نیست ولی خیلی قدیمیه وبه وصیعت مادر شوهرم وظیفه ام بود که این دستبند و دست عروس بزرگم کنم از توهم میخام که این دستبندو دست عروس اولت بکنی عزیزم (ای خدا اینا همه چیزوجدی گرفتن بد فرم)

    در حالی که سعی میکردم لبخند بزنم گفتم حتما

    یه نگاه به فرهاد کردم مرموزانه داشت بهم نگاه میکرد منم از خجالت سرخ شدم بخدا شیطونه میگه برم بزنم له لورده اش کنما بچه پررو ......

    بعد از نرگس جون نوبت ابرازاحساسات کوروش خان بود........

    ابراز احساساتاکه تموم شد همه متفرق شدن تا به فرمان امپراطور(کوروش خان) به عروس دوماد هم فرصت ابراز احساسات داده بشه توی دلم به سر خوشی همشون میخندیدم همشون مشنگ میزنن باهم .........

    یه ذره نشستم بعدم دیدم فرهاد لالمونی گرفته فقط زل زده به منو از اون لبخندای مرموزانه روی لبشه هه الان میخندی تایک ماه دیگه بایدگریه کنی دیدم فایده نداره از جام بلندشدم رفتم به طرف سالن غذاخوری دیگه معده ای برام نمونده بود حالم داشت از گشنگی بهم میخورد فقط به فکر حرفای بیخودین یه ذره به فکر شکم فلک زده ی آدم که نیستن وقتی رفتم سر میز ناهار چشمام ازگرسنگی تارمیدید یه جواریی حمله کردم به میزوقتی یه ذره خوردم انگار خون به مغزم رسیدتازه یادم اومد که توی جمع هستم یه نگاه به اطراف کردم نرگس جون وامپراطور (کوروش خان)بالبخند بهم نگاه میکردن ولی فرزادوفرهادوفریماه وفریده با تعجب خانواده ی خودمم به جز مامان بابا که چپ چپ نگام میکردن عادت داشتن به این حرکات من بابیخیالی مشغول خودن بودن یه ذره که به همه نگاه کردم صدای فرزادازجا پروندم

    بشقابشو گرفته بود جلوم

    _فکر کنم خیلی گرسنه ایا .............بیااینم بخور...............

    دلم میخاست کله شو میگرفتمو فرومیکردم توی ظرف ژله بچه پررو هنوز هیچی نشده با من شوخی میکنه بهش چپ چپ نگاه کردمو گفتم نخیر سیر شدم خودتون میل کنید فرزاد در حالی که باشیطنت بهم نگاه میکرد

    _خدا کنه.......

    ومشغول خوردن شد دیگه معدم جانداشت نشستم سر سفره تاغذای همه تموم بشه منم از جام بلند بشم که بالاخره به آرزوم رسیدم

    *****

    تازه متلکا همه درمورد من وفرهاد شروع شده بودکه تمومی هم نداشت البته بی پاسخم نمیموند............

    بعداز ظهرتوی سالن نشیمن نشسته بودیم مامان ونرگس جون توی فکر لباس،آرایشگاه،آتلیه و...........بودن

    وبابا وکوروش خان هم توی فکر مدیریت هرچه بهتر مجلس که یه دفع فرزاد ه صداشو برد بالا

    _ای توروحت فرهاد میمردی یه ذره زودتر این مراسم نامزدی رو برگذارمیکردی؟!؟!؟!باباهمه که مثل تونیستن...........

    باباجنابعالی میخای ترانسفر بشی بارسلونا قراردادت با اس اسی تمومشده همه ازاین شانسا ندارن برادرمن...........

    میدونی تاامروزچندجلسه ازتمرینو غیبت کردم خدا میدونه تاالان چند میلیون جریمه شدم.........

    (در حالیکه سرشومیخاروند) میگم فرهاد نمیشه منو به عنوان سرجهازی باخودت ببری بارسلونا؟!؟!؟!

    با اینحرف فرزادصدای قهقه بودکه بلندشده بود

    _توروح خودت مرتیکه از هیکلت خجالت بکش که میگی منو سر جهازی ببر ای روتو برم من ........

    _خب بمن چه الان برم سر تمرین به حاجی چی بگم؟

    _خوب بچه جون میتونستی نیای اینجا میرفتی به تمرینتم میرسیدی

    از گوشه چشم یه نگاه به نرگس جون کرد وگفت تو واقعافکر میکنی میسره اگه اینطوری بودکه الان اینجا نبودم ..........خودت که میدونی ؟ بنده مشکلات دارم .

    _آخه مشکلات تومنو کشته.......... .(یه دفعه رفت توی ژست جدی بودنش )تو که تاحالا صبرکردی تاپنجشنبه ام صبرکن بعد بروسر تمرین دراون صورت یه بهونه ای داری بخاطرمن انشاالله حاجی هم که مراسم نامزدی اومد میام پادرمونی میکنم بخاطرمن ببخشتت حالاهم غرغرنکن کوچولو .........

    فرزادنگاه چپ چپشودوخت به صورت فرهاد

    _آدم نیستی که ........آدم نمیتونه یه با روت حساب کنه خودتوگم میکنی

    فرهاد سیبشواز توبشقابش براشت و پرت کردبه طرف فرزاد که فرزادم سیب وگرفت ودرحالی که که داشت بهش گازمیزدبه طرف دررفت(ای جان چه باحال عین تام جری به هم میپرن)
    چشماي تو براي من عالم زندگانيه
    رنگ چشات براي من اميد زندگانيه
    من ميميرم اگه تو پيشم نموني
    رنگ دلم آبي شده ميشه تو پيشم بموني
    چشماي من منتظرن منتظر رسيدنت
    بيا ديگه تنهام نزار فرشته ها ندزدنت ؟
    اين قلب من ميتپه براي تو همينو بس
    دق ميكنم اگه نياي من ميميرم گوشه قفس
    واي رسيدي عزيز من دلم برات تنگ شده بود
    عزيز من ميدونستي ديشب هيچ ستاره اي غايب نبود
    من بودمو تو بوديو ستاره ها مهمونمون
    پيشم بمون پيشم بمون پيشم بمون

  12. کاربر مقابل پست نگین عزیز را پسندیده است:

    E H S A N (04-07-2012)

  13. Top | #7



    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    عنوان کاربر
    مهلبووون
    میانگین پست در روز
    2.44
    محل سکونت
    to baghche
    نوشته ها
    3,756
    پسندیده
    2,327
    تشکر شده
    3,869
    میزان امتیاز
    46

    پیش فرض

    _پریا بدو بدو برو بخواب فردا که منو مامان باهات نمیایم خودتو فرهاد باید برید خرید اصلانم وقت نداریم که منتظر بشیم که از خواب بلند بشی بدوبدو .......
    _عتیقه تو که از مامانم بدتری ......اه پردیس دستم کنده شد ببینم برای چی تو ومامان نمیاد ؟
    پردیس چشماشو ریز کردو گفت
    _اگرم مامان بخوادبیاد من نمیذارم مگه برای خرید من اومد ؟!؟!؟!تازه نرگس خانمم گفته هیچکس باهاتون نیاد که مثل دوتا مرغ عاشق .........
    _خفشو خواهشا حالمو بهم زدی دو مرغ عاشق هه مسخره اس.......
    _من نمیدونم باید همین الان بری بخوابی .....
    _ای بابا مگه بچه ی دوساله ام که ساعت 10 شب بگیرم بخوابم .......
    _نمیدونم باید.......
    _خیلی خب بابا باشه من رفتم بخوابم (عوضی)
    *******
    ای خدا این چیه دیگه چقدر دماغم میخاره در حالی که گوشه چشممو باز کرده بودم تا خواب از سرم نپره با دین فرهاد بالای سرم سر جام سیخ شدم وبکلی خوابو از یاد بردم
    _تو.......تو.......اینجا .......چه غلطی میکنی؟
    _اومدم نامزد عزیزمو از خواب ناز بیدار کنم
    _تو غلط کردی مگه بقیه مردن که تو اومدی منو از خواب بیدار کنی ؟
    _عرضم به حظورتون نه بقیه نمردن هر کسی مشغول یه کاریه وسرشون شلوغه و بایدبازم به حظورتون عرض کنم هیچکسی خونه نیست ماهم باید بریم دنبال خریدامون......
    با تموم شدن حرفای فرهاد متوجه ی موقعیتم شدم تو روحت ......آبروم رفت ........ای خدا این چی بود من دیشب پوشیدم ..........پردیس الهی بمیری آخه این لباس خواب بود برام خریدی .........اصلا من احمقو بگو که پوشیدمش حالا هیچ جاییم نه اینجا پوشیدنم چی بود ؟!؟!؟!
    همونطور که سرخ شده بود میخاستم بدون اینکه جلب توجه بکنه پتو رو بکشونم روم که فرهاد فهمید
    _ای نازی توهم بلدی خجالت بکشی عیبی نداره من که حسابی دیدت زدم تازه فکر کنم دیگه مشکلی نداره آخه هر چی باشه نامزد عزیزمی .......
    عوضی مخصوصا میخاست حرص منو در بیاره اینقدر نامزدعزیزم عزیزم میگفت
    در حالی که از حرص نفس نفس میزدم با جیغ گفتم
    _گمشو بیرون ......
    _عزیزم ،یه کمی به خودت مسلط باش ،من میرم بیرون تو هم زودتر آماده شو
    خیلی میمونی............ این خونسردیش حرصم میده.....
    با حرص رفتم جلوی آینه یه نگاه به خودم انداختم
    وای خدا.........موهای بهم ریخته عین بچه های 2ساله ...........ولباس خواب نازک صورتی ازم یه نینی کامل ساخته بود ........
    با حرص دستمو مشت کردمو فرود آورم توی دیوار که این کارم باعث شد سه دور دور خودم بچرخم از درد
    منو حرص میدی ؟!؟!؟!جوری حرصت بدم که توی گینس ثبت کنن ......کوه به کوه نمیرسه ولی فرهاد کوه کن به پریا میرسه ......دارم برات آقا فرهاد ........
    با این فکر یورش بردم به سمت کمد مانتوی آبی فیروزه ایم که خیلی دوستش داشتم رو بیرون آوردم همیشه برای پوشیدن این مانتو باهمه در گیری داشتم هم خیلی تنگ بودو همینطور خیلی کوتاه وهمین خصوصیاتش بدجور جلب توجه میکرد اصلا نمیونم حکمتش چی بود که اینجا آوردم ولی هر چی بود خوب وسیله ای بود برای حرص دادن فرهاد ......
    آرایش که بلد نبودم بکنم فقط یه رژلب صورتی زدم دیگه بقیه رو بیخی شالمو مرتب کردمو به سمت در رفتم
    ***********
    خسته شدم اینقدر دنبالش گشتمو پیداش نکردم اصلا این منو مسخره کرده بود سه ساعته دارم دنبالش میگردم معلوم نیست کجا قایم شده با حرص خودمو انداختم رو پله فکر کنم هنوز پنج دقیقه نشده بود که نشسته بودم که با شنیدن صدای فرهاد از پشت سرم از جام پریدم تا همه ی دق ودلیمو سرش خالی کنم که با دیدن تریپش وا رفتم وهمونطور بهش زل زدم
    _اینقدر معرکه شدم ؟بابا خودم میدونم چه کار کنم هر کاری کنم دختر کشم .......
    ولی من همونطور مات تریپ جیدش بودم یه مو مصنوعیه قهوه ای رنگ ........با یه سبیل عهد قجری (ایشششششششششششششش).........به همراه یه تیشرت قهوه ایه اندامی ویه شلوار کرمی
    _بسه بابا تو که اینطوری نگام میکنی میترسم دخترای بیرون قورتم بدن ...........
    ولی من همونطور مات تیریپ جدیدش بودم سختم بود با اون سیبیلای مسخره .........
    شدید رفته بودم توی فکر که با احساس برخورد یه چیز تیغ تیغی با گونه ام جا پریدم
    همونطور که دستمو روی گونم گرفته بودم گفتم عوضی تو چیکار کردی؟
    _گفتم اینجور با حسرت بهم زل زدی ناکامت نذارم عزیزم
    حالم از کار فرهاد داشت بهم میخورد همونطور که داشتم گونمو میمالوندم تا داغی لبای فرهادو از یاد ببرم رفتم توی باغ ......فرهادم به دنبالم ........
    *********



    _باور کن اون بوسه یه بوسه ی برادرانه بود ،باور کن ..........بابا بخدا من فریماه وفریده روهم ..........
    حرفشو قطع کردم
    _خفشو خواهشا نمیخام صداتو بشنوم ،من با تو هیچ جا نمیام خودت تنها برو برادر.........
    سرم گیج میرفت از بس حرص خورده بودم دلم میخاست خرخره فرهادروبجوم داشتم تند تند میرفتم که یه دفعه فرهاد بازوم رو گرفت وکشیدم به طرف خودش بدون اینکه بهش نگاه کنم سعی در کشیدن دستم داشتم هرچی تقلا میکردم فایده نداشت در حالی که دندوناش رو روی هم کلید کرده بود
    _ بیخود تلاش نکن تا نخوام ولت نمیکنم......( یه کمی مکث کرد بعد دوباره شروع کرد )چته؟جنبه ی شوخی نداری؟
    برگشتم طرفش در حالی که چپ چپ نگاش میکردم
    - من به یاد ندارم ماباهم شوخی داشته باشیم حالاهم دستمو ول کن میخام برم
    فشار دستشو روی بازوم بیشتر کردوگفت
    _ پریابامن بازی نکن بد میبینیا......
    ومن دوباره نگاه چپ چپم روبهش دوختم
    _ خیلی خب باشه... بازیت نمیدم..... هر چندکه در اون حدیم نیستی که بخوام بازیت بدم فقط زود تر از جلوی چشمام دور شو
    با پوزخندنگاهشو سر داد به چشمام و
    _ حالا در خدمت هستیم سریع برو سوار ماشین بشوعزیزم (با غیظ عزیزم رو تکرار کرد)
    منم به تلافی گفتم
    _ چشم نامزد عزیز وعوضی ام ............
    فرهاد برگشت یه جوری نگاهم کرد که همه ی بدنم لرزید
    _پریا داری روی نروم قدم میزنیا..... مواظب خودت باش کاری نکن قاطی کنما یادت که نرفته یه چشمهاش هم نشونت دادم پس با این حساب باید بیشترهم بترسی مگه نه ؟
    _ مثلا چه کار میخای بکنی ؟تو فقط بلدی داد بزنی ویا پرتم کنی زمین مگه کار دیگه ای هم ازت برمیاد؟
    فرهاد در حالی که به سرعت بهم نزدیک پشت سرم ایستاد وموهام که از شالم زده بود بیرونوچنگ زد توی مشتش وکشید منم باتموم وجودم جیغ کشیدم فرهاد همونطور که ایستاده بود از فشار دستاش کاست
    _ اگه میخای موهاتو ول کنم باید به حرفم گوش کنی..........نظرت چیه؟؟؟؟؟؟؟؟
    _ توی خواب ببین عزیزم (مثل خودش با غیظ)
    یه پوزخندزدوگفت پس عیبی نداره فاتحه ی موهاتو بخون .......خیلی غصه نخور برات یه کلاه گیس خوشگل میگیرم عزیزم ودوباره فشار دستشو روی موهام زیادکرد
    _غلط کردم ......هرچی باشه قبول فقط جون مادرت موهامو ول کن ........آیییییییییییییییییییی ییییییییییییییییییییییییی یی............
    موهامو ول کردو
    وهمونطور که پشتشو به من کرده بودو به سمت ماشین میرفت گفت
    فرهاد_ پریا اذیت نکن دیر شد میدونی چقدر کار ریخته سرم !!!!
    دیدم داره دور میشه دوباره رفتم توی ژست چشموشیم
    _گول خوردی .........گول خوردی ..........من چیز میخورم به حرف تو گوش بدم ..........
    همونطور که پشتم به ماشین بود شروع به دویدن کردم وپشت سرمم صدای پای فرهادو شنیدم
    فرهاد_پریا............دیوونم کردی
    همونطور که در حال دویدن بودم سرمو برگردوندم عقب که ببینم فاصله ی فرهاد با من چقدر که احساس کردم یه چیزی روبا پام پرت کردم اونطرف سرمودوباره برگردوندم که دیدم یه بچه گربه ی سیاه در حالی که کوبیده شده به یه درخت در حال جون دادنه همون دقیقه فرهاد بهم رسید برگشتم عقبو از ترس شیرجه زدم توی بغلش ..........
    _من .....من......میترسم این خیلیییییییییییییییییییییی ییییی ایکبیریه (وشروع کردم به گریه کردن .....فرهادم از این حرکت من هنگ کرده بود عین یه مجسمه فقط نگاه میکرد )من ازت خواهش میکنم .......ببین الان من عذاب وجدان دارم یه بچه گربه رو نفله کردم یه ذره درک کن باشه هر چی تو بگی .......بیا بریم خرید(ونگاه التماس آمیزمو دوختم به چشماش)
    فکر کنم دلش به رحم اومد بخاطر همین شروع کرد به دور شدن از جسد بچه گربه
    فرهاد _ فکر کنم اینطوری بهتر باشه زود تر برسیم به ماشین
    دیدم دیگه حسابی دور شدیم
    _منو بذار پایین هزار تا کارو زندگی دارم
    فرهاد_چی باعث شده که فکر کنی من میذارمت پایین مگه وقت با ارزشمو از سر راه آوردم که صرف بچه بازیای تو کنم؟ااحمق که نیستم..........
    _احمق؟فکر میکنم هستی .......با من لجبازی نکن .......ای الان بوتو میگیرم منو بذار پایین ببینم
    وشروع کردم مشت و لگد کردن
    فرهاد_خودتو خسته نکن من با این نوازشا جوریم نمیشه
    وشروع کرد به زبون در آوردن
    تقریبا دیگه به ماشین نزدیک شده بودیم دلم نمیخاست به این راحتیا به حرفش بدم گوش میخاستم حسابی حرصش بدم که یه دفعه یه فکر شیطانی به ذهنم رسید فرهادم که دید ساکت شدم
    فرهاد_کوچولو دیدی رامت.........
    هنوز حرفش تموم نشده بود که از برخورد دندونای من باسر شونه هاش دادش رفت هوا منم با تموم وجودم داشتم گاز میگرفتم ولی لامصب این چی بود شونه یا قلوه سنگ؟!؟!؟!؟
    فرهاد دشتاش شل شد منو انداخت زمین عقب عقب رفت وتکیه زد به یه درختو شماشو بست همون دقیقه نگاهم روی شونه ی فرهاد زوم شد که حتی غرق خون بود ........یعنی واقعانی کار خودم بود؟!؟!؟بیشتر به جای دندونای یه سگ شباهت داشت ......البته شاید دندونای یه سگ بود به من پیوندش دادن نمیدونم .......
    فرهاد همونطور که چشماشو بسته بود رنگ صورتش هر لحظه پریده تر میشد .......آی خدا بمیرم الهی چیکار کرده بودم رفتم نزدیکش.
    _فرهاد،خیلی درد داره ؟ ببخشیدفقط میخاستم شوخی کنم .......
    واقعا بغض کرده بودم
    فرهاد _اشکال نداره عزیزم ،پیش میاد دیگه خوتو ناراحت نکن میدونم منظوری نداشتی این جا جای یه زخم کهنه بود توهم تقصیری نداشتی .........
    ولی من اصلا حالم خوب نیست .......به خون حساسیت دارم یعنی وقتی نگاهم به خون میفته از حال میرم .....الان که دارم حس میکنم که داره ازم خون میره حالم اینه چه برسه به اینکه نگاهم بهش بیوفته ...........یه کاری بکن اصلا وقت نداریم تو میتونی سریع بری جعبه ی کمک های اولیه رو از توی اتاقم بیاری ؟ راستی یه لباسم بیار
    _حتما
    وشروع کردم به دویدن ......خاک بر سرم کنن اگه من بودم کسی همچین حرکتی باهام میکرد طرفو له میکردم
    رفتم در اتاقشو باز کردم با دیدن شرایط اتاقش جاخورم!!!!!!!بابا اینکه از منم بی نظم تره الان وقتش نبود حسابی اتاقشو دید بزنم فقط با سرعتی در حد لالیگا خودمو به کمدش رسوندمد ر کمدوکه باز کردم هر چی لباس بود ریخت روی سرم ..........اه این دیگه کیه ......لباسارو پرت کردم اونطرف وبقیه ی لباسارو هم ریختم بیرون تا آخر نگاهم به جعبه ی کمک های اولیه افتاد جعبه رو برداشتم ولی تازه به کار سخته رسیدم حالا توی این میدونه حراجیا چجوری لباس پیداکنم خدا میدونه!!!!!!!!
    با هزار تا سختی بالاخره یه تیشرت اندامیه قهوه ایه دیگه پیدا کردم ودوباره با سرعتی در حد لالیگا شروع به دویدن کردم ......
    به نفس نفس افتاده بودم که رسیم به فرهاد .
    _وایییییییییییییییییی تو چرا عین جسد شدییییییییییییییییی
    فرهاد_نمیدونم برو از عمم بپرس چرامن رو به موت رفتم ......چرا وایسادی ؟بیا دیگه بابا دیر شد مامان منومیکشه بفهمه هنوز نرفتیم .
    _چکار کنم ؟خودت بگیر زخمتو ببند.
    فرهاد_تو حالت خوبه ؟مطمئنی ؟من چجوری روی شونه امو پانسمان کنم ؟
    _نمیدونم یه طوری بکن دیگه .....
    فرهاد_واییییییییییییییی پریا اذیتم نکن بیا پانسمان کن الان غش میکنما
    رفتم نزیکش و نشستم کنارش
    دوباره چشماشو بست وقصد داشت تیرشتشو در بیاره که از شنیدن صدای جیغ من متوقف شد
    فرهاد_چیه چرا جیغ میزنی؟
    _داشتی چکار میکردی؟
    فرهاد_داشتم چکار میکردم ؟باید چکار بکنم ؟ زدی ناقصم کردی برام جیغم میزنی؟
    _من میترسم لباستو، در نیاریا ......گفته باشم لباستو دراری جیغ میزنم ....
    فرهاد_پریا ،جون هر کی میپرستی اذیتم نکن در دارم ؟
    منتظر جواب من نشدوبعد هم لباسشو در آورد با دیدن بدن لختش دوباره شروع کردم به جیغ زدن
    فرهاد _دیگه چیه؟
    _چرا بدنت مو نداره ؟
    فرهاد_چییییییییییییی ییییییی؟!
    _چرا بدنت مو نداره؟
    _دیگه نوبرشه! این دخترای عشوه ای هر جا یه عرب پر مو می بینن چشماشونو می بندن و میگن: اوق!! حالا حتی با یه مرد خوشتیپ هم همچین حرفی رو میزنی؟! لطفا درباره ی موی بدن من دیگه قضاوت نکن خانم پریا متین. تحملشو نداری چشماتو ببند. کمکت لازم نیست
    در حال که نفسشوبا حرص میداد بیرون ، بویی رو با بینیش حس کرد و آروم سرشو به طرف راست چرخوند و نگاش به شونه ی خونیش افتاد... زیر لب آروم گفت: خو... خونش... خونش خیلی زیاده...
    اصلا باورم نمیشد یعنی این همون فرهادی بود که انقدر پر جرئت بخاطر عقاید و ارزشاش محکم جلوی هر چیزی می ایستاد؟! فرهاد چنان عربده ای زد که من از جا پریدم. این داد یه فرق بزرگی با بقیه ی داد هاش داشت. توش صداش می لرزید و بعضی جاهاش یه کم به جیغ زنونه شباهت داشت!! همونطور هم شروع کرد به بالا پایین پریدن. می خواست دستاش هم تکون بده که با درد شدید دست راستش روی زمین ولو شد... بعد کمی چشماشو بست.
    من نیشخندی زدم و گفتم_ پسر شجاع نمیخواد خودتو به غش بزنی الان زمان 10 سالگیت نیست که مامانیت بغلت کنه بذارتت روی تخت نرم و گرمت و دستتو بانداژ کنه. همین که به خودم زحمت دادم و دارم کمکت می کنم باید خداروشکرکنی.
    فرهاد پلک چپشو کمی بالا داد و زیر چشمی به من نگاه کرد و مثلا خودشو زد به غشی و هضیون گفتن_آآآآآآآخ! چقد خون ازم رفته!! دارم میمیرم! واااای!
    وبعد دوباره زیر چشمی منو نگاه کرد. من پوز خندی زدم و گفتم_ اصلا دلم نسوخت. این که از خون میترسی به من هیچ مربوط نیست. (وبعد لحنمو خشن تر و بلنترکردم وادامه دادم) پس زود باش پاشو تا همه ی خریدمونو خراب نکردی.
    و بعد بالگد به جونش افتام و اون با آی و آی از جاش بلند شد. بعد یه کم بالاخره شونه و دستشو باند پیچی کردم. فرهاد از وقتی که کارم و شروع کرده بودم چشماشو بسته بود. وقتی که کارم تموم شد نگاهی رضایت بخش به بانداژ فرهاد انداختم.
    فرهاد_چیه؟ چه حسی داری که این همه وقته یه پسر جلوت لباس نداشته؟!!!!الان میری برای همه ی دوستات بدنمو توصیف میکنی؟!؟!؟!؟!
    من که حرصم در اومده بود سریع جوابشو دادم_ نخیر از بانداژ زیبای خودم در حیرتم!! دو ماه آموزش توی هلال احمر جون یه فوتبالیستِ زاغارتِ ترسو رو نجات داد...
    _آره باشه من که باور کردم!!!
    وقتی که فرهاد رفت سراغ تیشرت تمیزش، یه کم به فکرفررفتم. چطور این همه وقت اون جلوی من بدون لباس بود و هیچ حسی به من دست نداد؟!! با این فکرا تو تنم مور مورم شد...
    ودستمو اوردم جلوی بینیم که ببینم واقعا بو گرفته
    _ای ...........چه بدی . ........مردشورتو ببرن دستم بوی گند پسر گرفت.
    چشماي تو براي من عالم زندگانيه
    رنگ چشات براي من اميد زندگانيه
    من ميميرم اگه تو پيشم نموني
    رنگ دلم آبي شده ميشه تو پيشم بموني
    چشماي من منتظرن منتظر رسيدنت
    بيا ديگه تنهام نزار فرشته ها ندزدنت ؟
    اين قلب من ميتپه براي تو همينو بس
    دق ميكنم اگه نياي من ميميرم گوشه قفس
    واي رسيدي عزيز من دلم برات تنگ شده بود
    عزيز من ميدونستي ديشب هيچ ستاره اي غايب نبود
    من بودمو تو بوديو ستاره ها مهمونمون
    پيشم بمون پيشم بمون پيشم بمون

  14. Top | #8



    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    عنوان کاربر
    مهلبووون
    میانگین پست در روز
    2.44
    محل سکونت
    to baghche
    نوشته ها
    3,756
    پسندیده
    2,327
    تشکر شده
    3,869
    میزان امتیاز
    46

    پیش فرض

    بعد از این همه دردسر بالاخره به راه افتادیم.
    فاصله ی ویلا تا مرکز تجاری نمیدونم چطوری طی شد فقط میدونم تا آخر مسیرپشتمو به فرهاد کرده بودم سرمو از شیشه کرده بودم بیرون فرهادم پدال گاز رو برای خالی کردن حرصش از من درآورد توی کل مسیر فقط توی فکر بودم که چکار کنم که با تمام وجود حرص بخوره یاد خودمو نیشا توی ذهنم زنده شد که همیشه باهم در حال ریختن نقشه برای آینده بودیم نقشه برای حرص دادن اطرافیان نیشا که همه ی نقشه هاش در راستای حرص دادن شریک بیچاره اش(همسر)بود باز حداقل من یه تنوعی توش بود حرص دادن پژمان در صدر جدول من قرار داشت تقریا از اون روزی که به یاد داشتم من در حال کرم ریختن به پژمان بودم مامانم میگفت کار دنیا برعکس شده همیشه برادرا خوهرا رو آزار میدن اما برای بچه های من درست به طور عکسشه .........
    من توی کار خدا موندم آخه چرا تو پسر نشدی....
    توروز به روز بیشترشبیهش میشی .........
    وای خداهنوزم لحظات آخر......
    به اینجا که میرسید با آشفتگی به حرفاش فیصله میداد نمیدونم چرا هیچوقت منه فوضول نخواستم علت این حرکات مامانو بدونم شاید چونکه وقتی مامان این حرفا رو میگفت بابا تا یه هفته توی خودش نبود غمگین بود وهمین هم نه تنها من بلکه بقیه رو هم آزار میداد
    با صدای ویراژفرهاد به حال برگشتم ماشینو جلوی مرکز تجاری........نگه داشت
    _حالا نمیشد میرفتیم ولی چلی بابا ماکه نمیخایم واقعی عروسی کنیم این فقط یه بازیه .
    فرهاد_چقدر حرف میزنی؟؟؟؟؟باهوش!!!!!!اینکه این ازدواج واقعی نیستو منو تو میدونیم امثال مامان من تا ازدواج نوه سومشونم نقشه کشیدن !
    بعدم تو خودت خجالت نمیکشی وقتی میریم خونه هیچی دستمون نباشه؟نمیگن این همه ساعت بیرون چه غلطی میکردید؟در ضمن..........
    منتظر ادامه حرفاش نشدم همونطور داشت برای خودش حرف میزد که با بیخیالی از ماشین پیاده شدم حال کردم کنفش کردم ای جان!به طرف در مرکز تجاری پیش رفتیم چه خلوته حال کردم.....
    هر کرمی بخام میتونم بریزم..........
    فرهاد یه عادت مزخرفی که داشت این بود که در حین راه دست راستشو حلقه میکرد دور کمرم رفتن منم نمیخاستم به نقطه ضعفم پی ببره همش سعی داشتم که قدم هامو با سریع تر کنم ولی چقدر خنگ بودم آخه این کار اصلا برای بازیکن سرعتی مثل فرهاد کارسازنبود !
    همونطور با خودم در حال جنگوجدل بودم که یه راه حل برای حرص دادن فرهاد رو به یاد آوردم ...........
    سعی کردم خودمو تکیه بدم توی بغل فرهاد واین کارم باعث شد تعجب بکنه !ولی این تعجبش خیلی به طول نینجامید که از بین رفت همونطور که خومو تکیه داده بودم به سینه اش دستمو آوردم بالا ومشغول بازی کردن با سیبیل منصوعی فرهاد شدم اونم انگار که داره مگس پس میزنه همش دستمو پس میزد مثلا میخاست حواسمو پرت کنه
    فرهاد_عزیزم ،میگم به نظرت این سرویس چطوره ؟
    ولی منم مگه بی خیال میشدم تا سیبیلشو نمیکندم دست بردار نبودم
    _من سرویس نمیخام چون اصولا از طلا بدم میاد
    فرهاد_خوش بحالم چه زن قانعی گرفتم ؟
    سبییلشو بالاخره کندم ودر حال که نیشم با پس کله باز شده بود با صدای تقریبارسایی گفتم_ببخشید آقای شایان افتخار میدید یه عکس باهم ندازیم
    فرهاد از عصبانیت سرخ شده بود وقبل از اینکه مردم متوجه بشن دست منو با خشونت گرفتو هولم داد توی مغازه
    فرهاد_خوشت میاد کرم بریزی ؟مردم بریزن سرم تا 1ساعت روی شاخشه که منتظر میشیم !!!!!!بعدم توی مرام من نیست به در خواست های دوستدارام با بی حرمتی جواب بدم چون هرچی دارم از خودشون دارم ........
    سعی نکن با این کارات منو حرص بدی من هوادارام برام خیلی باارزشن وبهتره بدونی اگه حالشو داشتم هیچوقت هیچوقت امروز تغیر چهره نمیدادم من فقط بخاط کمبود وقتی که دارم مجبور شدم خودمو ازشون مخفی کنم بفهم پریا !!!!!بفهم !!!!
    فروشنده_ سلام کاری داشتین در خدمتم
    (فرهاد تا صورتشو برگردوند وفروشنده صورتشو دید گل از گلش شکفت) به به آقای شایان مغازه ی مارو مزین کردید خیلی خیلی خوش اومدید بفرمایید.
    فرهاد_سلام....... شما لطف دارید من از طرف آقای روزبه رضایی اومدم اگه میشه از بهترین سرویسا وحلقه هاتونو بهم نشون بدید
    فروشنده _بله بله آقا روزبه گفتن قراره تشریف بیارید خواهش میکنم بفرمایید ومارو به طبقه ی دوم مغازه راهنمایی کرد طبقه ی بالا دکورش به کلی با پایین متفاوت بود سر تاسر دیوارا ویترینایی بود پر از طلا سقف طوسی بود واز سرامیکای طوسی استفاده کرد بود وبا فرشی همرنگ سرامیکا به ابهت مغازه افزوده بود وتوی ویترینا در گوشه و کنار طلا ها از لامپ ها پر نوری استفاده کرده بود وبیرون از ویترینها فقط لامپ های کم نوری قرار داشت !
    بیشتر شبیه سینما بود تا مغازه ی طلا فروشی جلوی یکی از ویترینا ایستاد
    فروشنده_ ببخشید ناراحت نمیشید آقا فرهاد صداتون کنم؟
    فرهاد_خواهش میکنم راحت باشید
    فروشنده_آقا فرهاد این سرویسا کار فرانسه اس خیلی ظریفه در عین حال تکه !در حال حاضر جدید ترین کارامون همینه ! یه هفته بیشتر نیست وارد بازار شده !
    فرهاد با انگشتش یکی از سرویسا رو نشون داد_عزیزم نظرت در مورد این چیه ؟
    _نمیدونم .
    فرهاد سرشو آور توی گوشمو گفت_زشته جلوی این یارو یه ذره از خودت ذوق نشون بده.
    _برو بابا ....
    فرهاد _اگه میشه اینو بیارید.
    یه حسی بهم میگفت تو پریا چقدر خنگی الان موقعیت خوبیه برای تیغیدنش تو که چیزی از دست نمیدی فقط جیبای فرهادو خالی میکنی وای که چقدر کیف داره.....
    فرهاد_چی کیف داره؟
    _چی ؟
    فرهاد_همین الان گفتی وای که چقدر کیف داره.
    _فوضول کی به تو گفت به حرفای من گوش کنی،هان؟
    فرهاد _پریا حالمو بهم زدی اینقدر توی گوشم تف کردی 2دقیقه دندون روی **** بذار از اینجا که اومدیم بیرون بعد با هم جر وبحث کنیم.******
    نمیدونم انگار که تصمیم بیشتر توی رو کم کنی و اذیت بین من و فرهاد بود تاخرید کردن. به خاطر همین منم تصمیم گرفتم که هرطور شده دست روی یک سرویسی بزارم که نتونه از عهدش بر بیاد و روش کم بشه. با چشم ویترین رو میگشتم که به یکی رسیدم که به نظر خیلی گرون بود(ولی در عین زاغارت درسته خیلیی سنگین بود ولی شدیدا دهاتی بودمن موندم این سرویس توی کارای سفرشیش چکار میکرد؟!؟!؟خدا داند......)
    و گفتم که من الّا و لله این رو میخوام...
    فرها-آخه عزیزم یه خورده به اون نگاه کن... اینم شد سرویس... این که انگار از توی آشغال دونی برش داشتن...
    -چیه از عهده پولش بر نمی آی می اندازی گردن زشتی و خوشکلی؟
    فرهاد -اصلا می دونی چیه؟

    -نه تو که ادعات میشه میدونی چیه روشنم کن؟
    چند لحظه ای ساکت موند. انگار که داشت دنبال چیزی میگشت... که یه دفعه رو به فروشنده کرد و با اشاره به یکی از سرویس ها گفت:
    فرهاد-آقا این یکی حدودا چنده؟
    با قیمتی که ازدهن فروشنده بیرون اومد مخم سوت کشید خداییش برای یه سرویس قیمت هنگفتی بود. کنجکاو شدم ببینم این چیه که قیمتش انقدر زیاده... منی که همیشه طلا و جواهر پام میریختن و نگاشون نمیکردم با دیدن این یکی چشام داشت از حدقه بیرون میزد... ولی خودمونیما...این فرهاد هم عجب سلیقه توپی داره!... ولی بازم به روی خودم نیاوردم و گفتم:
    -تو هم با این سلیقت! اگر اون رو از توی آشغال دونی در آوردن این یکی رو حتما از توی فاضلاب پیدا کردن!!!!!!!!!!!
    فرهاد-آقا لطفا وزنش کنید... همین رو میخوام!..
    -چی... چی داری میگی؟... من که عمرا این رو نمیپوشم!..
    این رو گفتم و زدم بیرون. ولی فرهاد موند تا سرویس رو قیمت کنه و پولش رو بده.
    داشتم از حرص میترکیدم لجم گرفته بود که چرا نظر من براش مهم نبود؟!؟!؟!؟
    فرهاد که بیرون اومد یادم افتاد سیبیلش رو هنوز بهش ندادم.یه دفه شیطونیم گل کرد... تازه داشت می اومد طرفم که بقیه جاها رو بریم ولی تا اومد که به یک قدمی من برسه یه دفعه داد زدم:
    -آقا مزاهم نشو... چیه فکر کردی چون ستاره تیم استقلالی میتونی هر کاری که دلت میخواد بکنی؟... بیشعور... برو... برو گم شو...نزدیکم بشی با دیوار یکیت میکنم.....
    -پریا... پریا چت شد یه دفعه؟... آروم باش... زشته... پریا... پر... پ... پریا...
    که یه دفعه مردم جمع شدن و دیگه من فراموش شدم(من موندم این همه آدم تا حالا کجا خودشونو قایم کرده بودن که به چشم نمیومدن ؟شاید از اول بود من حسابی کور شدم که اینارو ندیدم)...... و آقا موند و هواداراش! از همون دوربا خنده موزیانه ای بهش کردم و با اشاره بهش گفتم که خونه می بینمت و خودم هم با خیال راحت به طرف خونه راه افتادم!...
    ***

    شب شده بود و 5-6 ساعتی از اون ماجرا میگذشت، هرچی مامان و بابا و تمامی اهالی خونه ازم می پرسیدن که چرا تنها برگشتم و فرهاد کو و خریدا کجاست یه جورایی می پیچوندم. تا اینکه بالاخره فرهاد پیداش شد. بعد از ورود وقتی بهش سلام کردم با اون چهره ی سرخ و عصبانیش چپ چپ نگام کرد. راستش یه خورده ازدست خودم ناراحت شدم ولی خوب حقش بود تا اون باشه دیگه جلو بقیه منو ضایع نکه!وقتی که ازش پرسیدن چرا انقدر دیر اومده و خریدا پس کجاست با تمام خستگی گفت:
    فرهاد-راستش این دفعه خیلی خوب حوصله نداشتم که تغییر چهره بدم به خاطر همینم یکی من رو شناخت و همه هوادارام ریختن سرم. منم از همون دور با اشاره به پریا فهموندم که این قائله حالا حالا ها تمومی نداره و اون باید بره خونه وگرنه خسته میشه. البته اون نمیخواست ولی انقدر بهش اصرار کردم تا رفت. تنها چیزی که تونستیم بخریم همین یه سرویس هستش البته صد در صد با سلیقه خودش! من واقعا نمی دونستم که پریاهمچین سلیقه ای داره!
    وقتی مامان فرهاد جعبه رو باز کرد و سرویس طلا رو دید چشماش برق زد ، انگار که چشم اون رو هم گرفته بود! پردیس هم که این ابراز احساسات مامان فرهاد رو دیدبه صورت محترمانه ای سریع جعبه رو از دست اون قاپیدو شروع کرد به ور انداز کردن محتویات درونش! خلاصه اینکه بین همه داشت می گشت و همه مشغول به به و چه چه و حرف زدن بودن که یه دفعه دیدم بازوم محکم داره کشیده میشه. وقتی روم رو برگردوندم هیکل کوه وار فرهاد رو که از عصبانیت سرخ تر از لبو شده بود! میخواستم بهش بگم:«چیه لنگی شدی!» که دیدم جلو بقیه نمیشه گفت.ولی اون آن چنان بازوم رو کشید و من روبه گوشه ای از راه رو بردکه واقعا یه لحظه نزدیک بود زیر پام رود نیل سبز بشه! خیلی آروم ولی فریاد وار شروع کرد:
    فرهاد-آخه این چه کاری بود کردی؟... تو... مگه من نگفتم ...... آخه من سه ساعت داشتم چی میگفتم؟؟؟
    پریا عاجزانه ازت خواهش میکنم این 1ماهه اذیتم نکن !!!!!
    -به من چه تقصیر خودته! اول از همه من گفتم که اصلا نمیخوام بیام خرید بعد هم که اون جور توی جواهر فروشی رفتار کردی خواستم که بهت بفهمونم یه من ماست چقدر کره میده! (شیطنت آمیز خندیدم و ادامه دادم) اصلا مگر خودت نگفتی که خوب گیریم نکرده بودی؟ پس این وسط من چیکارم؟
    -خیلی رو داری...
    -نظر لطفتونه!راستی فقط این 1 ماهه خوب باشم همه چی حله؟؟؟ یعنی اگه وقتی رفتیم بارسلون مثل الانم باشه از نظر تو موردی نداره؟؟؟؟
    -جواب این سوالت رو به وقتش میدم .......در مورد خریدم باید بگم... باشه... منم میدونم چیکار کنم که هم به خریدامون برسیم و هم تو به خرید نیای! عزیزم!
    این عزیزمش منو کشته!... عزیزم!... چنان هم غلیظ میگه انگار... اَه... ولش کن... تحفه!... ببینم مثلا چیکار میخوای بکنی! عزیزم! اصلا ای کاش میتونستم که دیگه بزنم زیر همه چیز ولی حیف که دیگه کار از کار گذشته و همه باور کردن...
    ***
    صبح شده بود که پژمان اومد و صدام زد. از حرفایی که توی خواب و بیداری من میزد خیلی چیزی نفهمیدم جز اینکه همگی باهم رفتن خرید عروس خانمو بکنن عروس خانمم پیچوندن به معنی واقعیه کلمه!!!!! الآن هم فقط من توی خونم و پژمان. نمیدونم چرا امّا هوس کردم که برم توی آشپز خونه (خودمم تعجب کردم آخه من هیچوقت حتی اتفاقیم گذرم به آشپزخونه نمیوفته به غیر موارد خاص مثلا برای برداشتن لواشک وچیپس و......وبه قول مامان آشغال پاشغال )و یکم سرم رو با مرتب کردن آشپزخونه و اتاق خودم گرم کنم تا فرهاد اینا ازراه برسن...
    ***
    تا شب فقط خراب کاری کردم در حدی که کل آشپز خونه به گند کشیده شد وخدمتکارای بد بختم فقط با یه با لحن مهربون سعی داشتن که منوبه صورت محترمانه ای بیرون کنن دیگه آخری خودم قانع شدم که کلا آفریده شدم که فقط وفقط خراب کاری کنم وبخاطر همینم آشپزخونه رو ترک کردم
    چشماي تو براي من عالم زندگانيه
    رنگ چشات براي من اميد زندگانيه
    من ميميرم اگه تو پيشم نموني
    رنگ دلم آبي شده ميشه تو پيشم بموني
    چشماي من منتظرن منتظر رسيدنت
    بيا ديگه تنهام نزار فرشته ها ندزدنت ؟
    اين قلب من ميتپه براي تو همينو بس
    دق ميكنم اگه نياي من ميميرم گوشه قفس
    واي رسيدي عزيز من دلم برات تنگ شده بود
    عزيز من ميدونستي ديشب هيچ ستاره اي غايب نبود
    من بودمو تو بوديو ستاره ها مهمونمون
    پيشم بمون پيشم بمون پيشم بمون

  15. Top | #9



    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    عنوان کاربر
    مهلبووون
    میانگین پست در روز
    2.44
    محل سکونت
    to baghche
    نوشته ها
    3,756
    پسندیده
    2,327
    تشکر شده
    3,869
    میزان امتیاز
    46

    پیش فرض

    دیگه شب شده بود که فرهاد و بقیه از راه رسیدن. با یک عالمه پاکت و جعبه که داشت رو دستاشون سنگینی میکرد! ولی نمیدونم این فرهاد گور به گور شده چی به مامانش گفته بود که تا می اومدم به خریدها نزدیک بشم مامانش می گفت:
    نرگس جون-نه دیگه نشد! حالا که گفتی سلیقه من رو قبول داری باید دست به هیچ کدوم از اینا نزنی تا فردا شب! حتی یک نگاه هم موقوف!...
    من بیچاره هم داشتم ازفوضولی می ترکیدم ولی خوب چه می شد کرد؟ این فرزاد هم که شده بود کاسه داغ تر از آش! تا من می اومدم که یواشکی و دور از چشم بقیه به خریدا نزدیک بشم فرهاد رو صدا می زد و دو تایی شروع میکردن به مسخره بازی و شوخی با من! انگار فرهاد مامورش کرده بود که 4 چشمی من رو بپاد! اون دو تا خواهر دوقولو هم انگار فقط میخواستن دل من رو آب کننن و مدام می گفتن:

    (نمیدونی پریا... لباسش خیلی قشنگه!...)

    تا هم می اومد که وارد جزییات بشم و ازشون توصیف لباس رو بخوام پردیس می پرید وسط که:

    (نه دیگه نشد! فوضولی موقوف!)
    جالب اینجا بود که توی اون بَل بَشو که هر کسی به فکر فردا و بهترین شدن توی نامزدی من بود منی که مثلا عروس خانم مجلس بودم از همه بی خیال تر گوشه ای لم داده و فقط باید حسرت ندیدن لباس رو

    خودم رو میخوردم!
    بعد از شام واقعا دیگه داشت حوصلم سر میرفت. آخه تمام اون روز رو توی خونه بودم در حالی که کسی خونه نبود! حالاهم که همه خسته بودن و نمی شد باهاشون هم صحبت شد اگر هم می خاستی باهاشون حرف بزنی ته صحبت به خریدا ختم میشد و منم فقط دلم آب می افتاد! این شد که رفتم سراغ پژمان و با قیافه مظلومانه ای ازش خواهش کردم که بیاد و با هم بریم بیرون. از همون اول معلوم بود

    که حوصله نداره و میخواست که هر طورشده یه جور از زیر بیرون اومدن در بره ومنو بپیچونه. هرچند که خودم هم خستگی اش رو درک میکردم اما دیگه واقعا حوصلم سر رفته بود پس با هر بد بختی بود راضیاش کردم که بریم.

    پژمان- خوب یه سوال هم ازبقیه بکن شاید خواستن که بیان!
    - نمیخوام خودت سوال کن!

    پژمان-وای از دست تو پریا! با این اخلاق بچه گونت چه طور میخوای شوهر کنی؟(کمی صداش رو بلند کرد) کسی میاد بریم ساحل؟
    از شانس گند من همه فقط نگاه کردن جز فرهاد که هنوزحرف پژمان تموم نشده گفت من میام! پژمان هم که از خدا خواسته

    پژمان-خوب حالا که شا ه داماد میخواد بیاد پس دیگه به من احتیاجی نیست ، آخه نه که اصلا حوصله ندارم بخاطر همین میگم تازه دلمم نمیخاد که خلوت دو مرغ عاشق رو بهم بزنم... پس نتیجه میگیریم که من اصلا اگر نیام بهتره!
    با تمام وجود اون لحظه دلم میخواست یه چیز بهش بگم. ولی حرفای مامان من و نرگس جون واقعا تو رو در بایستی قرارم داد وبالاخره مجبور به رفتن با فرهاد شدم...
    ********

    بدون توجه به فرهاد دوباره خوابیدم روی شنا وخیره شدم به ستاره ها فرهاد هم به تقلید از من دراز کشید روی شنا بازوشو قرار داد زیر سرم......

    حوصله کل کل کردن باهاش نداشتم بخاطر همینم اعتراضی نکردم

    _فرهاد؟

    فرهاد_بله!

    _یه سوال بپرسم؟یه خورده توضیح میدی برام؟

    فرهاد_اگه بدونم حتما.....

    _فرق استقلال و اسمشو نبر توی چیه؟

    فرهاد_اِی جان عاشق اون سوال پرسیدنتم خب میدونی سر موضوع همیشه منو فرزاد بحث میکردیم ولی بالاخره به جواب قانع کننده رسیدیم .

    _چی ؟

    فرهاد_میدونی چند سال پیش همون به قول تو اسمشو نبر بهترین بازیکنا رو بهترین امکانات البته نسبت به استقلال منظورمه هافراهم کرد خلاصه همه چی برای اینکه قهرمانیشونو توی آسیا جشن بگیرن آماده بود ولی باورت نمیشه توی چهار تا تیم مرحله مقدماتی طبق معمول چهارم شدن برگشتن فرزاد همیشه وقتی اسمشو نبریهارو میخواد مسخره کنه میگه یادتونه وقتی اومدید ایران هواداراتون اومده بودن فرودگاه استقبالتون تا جام قهرمانی رو ببینن ولی بیچاره ها با یه بسته پشمک روبه رو شدن که به جای جام بهتون داده بودن .......

    وبعد هم شروع کرد به خندیدن منم همراهیش میکردم

    _ولی یه چیز دیگه هم هست که تو جا انداختیشا!!!!!!!

    فرهاد_چی بگو مستفیض شیم.

    _ببین توی پیراهن مقدس استقلال درست روی سینه دوستاره ی خیلی خوشگل همیشه میدرخشن به نشونه ی دوستاره ای که توی آسمون آسیا اعتبار ایران و استقلالو نشون میدن ولی ن اسمشونبری توی حسرت یکیشونن ......

    استقلالیا وقتی میخوان ستاره نگاه کنن پیراهنشونو میذارن جلوشون با افتخار غرور خیره میشن به ستارهاش ولی اسمشو نبریها باید منتظر بشن شب بشه بعد اگه آسمون ابری نباشه میتونن برن دوتا ستاره تموشا کنن که توی هوای کثیف تهران سخت ترم هست،نه؟

    فرهاد_توهم برای خودت خیلی شیطونیا (بعد یه چشمک زدو ادامه داد)برم برای فرزاد تعریف کنم یه دلیل دیگه به دلیلاش برای سَروَریمون اضافه کنه .......چ

    ***********

    _وایییییییییییییی مرسی نرگس جون این محشره ......خیلی قشنگه ....چقدر عروسکیه.....

    نرگس جون در حالی که از شور وشوق من لبخندی روی لباش نقش بسته بود گفت

    _درسته خیلی قشنگه ولی در مقابل قشنگیه تو کم میاره عزیزم..... راستی این سلیقه ی من نیست سلیقه خوده فرهاده برای عروسکش........(بعد از کمی مکث ادامه داد)بهتره زود تر بری بپوشیش الان دیگه سرو کله ی عکاساتون پیدا میشه ها............

    با این حرف نرگس جون رفت بیرون تا من سریع تر لباسو بپوشم هنوز نرگس جون پاشو از اتاق بیرون نذاشته بود که ملکه ی عذاب (فریماه)نازل شد

    فریماه _حال میکنی سلیقه ی داداشمو .....نه خداییش حال میکنی؟.....وای خوشبحالت پری خیلی قشنگه الهی کوفتت بشه ...

    _فریماه خفه شو بیا کمکم کن بپوشمش دیر شد .....

    باکمک فریماه باهزار تا بدبختی لباسوپوشیدم

    وقتی لباسو کاملا پوشیدم فریماهبه حالت مسخره ای چشماشو گرد کردو گفت واییییییییییییی خانوم اجازه هست بخورمتون؟

    _گمشو عوضی ......ببینم تو مطمئنی دختری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    فریماه_باور کن خیلی **** شدی من که دخترم نفسم داره میگیره دارم نگات میکنم وای به پسراش ....

    _فریماه خفه میشی یا خفت کنم ،هوم خودت انتخاب کن؟

    فریماه_خدایا میبینی دنیا برعکس شده بهجای اینکه من حال اینو بگیرمو خواهر شوهر گری درارم خانوم دست به کارشدن اِی اِی ایِ....

    نزدیک شدم به فریماهو گونشو بوشیدمو گفتم تو نمیخای بری آماده شی؟؟؟؟؟؟؟

    بعد از رفتن فریماه رفتم جلوی آینه ومشغول ارزیابی خودم شدم.....

    برخلاف خواسته ی خودم که دوست داشتم موهامو حالت باز درست کنم به صورت جمع درست کردن ولی پشیمون نشدم از اینکه به حرف آرایشگر خانوادگیه خانواده ی شایان گوش دادم یلدا خانم اعتقاد داشت چون هم صورتم خیلی گرده هم اینکه کوچولوئه وریزه نقشم وقتی موهامو میرزم دورم صورتم خیلی پیدا نیست اینطوری آرایشم معلومتره،منم بخاطر اینکه یک ماه دیگه عروسیه تصمیم گرفتم به حرفش گوش بدم وشب عروسی دیگه موهامو باز درست میکنم و به حرفش گوش نخواهم داد.......

    وقتی کار یلدا خانم تموم شد ازدیدن خودم یکه خوردم شاید دلیل اینکه چهره ام بیش از تصورم متفاوت شده بود این بود منم مثل پردیس دست به ابرو هام نزده بودم چون با اینکه دست توش نبرده بودم حالتش خیلی قشنگ بود همیشه نیشا بهم میگفت الهی ابروهات همه بریزه که اینقدر خوشگله پررو آلهی ریزش ابرو بگیری دربه در شده.....

    خب کلا حسادتای نیشاهم مثل بقیه ی چیزاش غیر آدمیزاد آخ که چقدر دلم براش تنگ شده

    لباسمم که دیگه واقعا معرکه بوددست چپمو آستین توری میپوشوند ویقه ام هم به صورت کج بود (همیشه از این مدل لباسا بدم میومد ولی این یکی خیلی معرکه بود شاید بخاطر دوخت ماهرانه ای بود که داشت)دامنش پف چندانی نداشت ولی دنباله ی بلندش واقعا رویایی کرده بودش پوست سفیدم در پیراهن عسلی رنگم میدرخشید وقشنگ تر از اون تاجی بود که بابا در حالی که دوباره حسابی حالش بهم ریخته بود توی دستام گذاشت ......

    همه ی اینا باعث شده بود که حسابی به خودم مغرور بشم به قول پردیس این ازدواج مغرور شدنم داشت وقتی نگاهشو به چشمام دوخت گفت اُهُو ...لعبتی شدی مالخودت پریا خانوم ودر حالیکه صداشو کوتاه میکرد گفت بهت توصیه میکنم امشب خیلی مواظب خودت باش وکلا خیلی با فرهادخلوت نکن ،اوکی؟.....

    با برخورد دستی روی کتفم به خودم اومدمو سه متر پریدم هوا چون دست هرکی بود در تماس مستقیم با پوست تنم قرار گرفت برگشتم عقب فرهاد در حالی که یه ابروشوباحالت شیطنت باری داده بود بالاگفت

    فرهاد_ کجایی تو؟(بعد از مکث طولانی که مشغول دید زدنه من بود ادامه داد) میگم پریا حالا نمیشه نظرم برگرده .....

    _چه نظری؟

    فرهاد _همون چرتی که گفتم دیگه....(در حالیکه سرشو میخاروند نگاهشوداد بالا و با لحن بامزه ای گفت)همون که گفتم توبه عنوان همخونه ای فقط بامن همراه شی وهیچ رابطه ای در کار نباشه .......

    نگاه چپ چپمو دوختم به چشماش فرهاد دستاشو به حالت تسلیم برد بالا

    _من تسلیمم بابا از این نگاها به من نکن من قلب مَلب درست حسابی ندارما (بعد از کمی مکث در حالی که چشماش دوباره از شیطنت برق میزد )حالا در مورد اون موضوع هم بعدا به یه نتایجی میرسیم بدو بریم که دیر شد ...

    وبعد در حالیکه دستمو حلقه میکرد دور بازوش به حالت زمزمه واری گفت این یارو کم غر نزده که چرا توی خود اتلیه نرفتیمو چرا منوتا اینجا کشوندید نمیتوستید مراسمتونو توی خود تهران بگیرید........خلاصه مخ برای من نذاشته ...

    اصلا حرفای فرهادو جدی نگرفتم شاید بخاطر شیطنتی بود که موقع ادای حرفاش توی نگاه و کلامش موج میزد...........

    فرهاد_میگم پریا اتفاقی افتاده خیلی ساکتی ،این سکوتت منو میترسونه.

    _لیاقت نداری آدم 2دقیقه جوابتو نده دوست داری ضایعت کنم؟

    فرهاد_آخه عجیبه!!!!!!

    _نه بابا اصلا حوصله ی دعوا وکل کل کردن ندارم آخه میدونی میخام حسابی سر حال باشم تا چند ساعتدیگه به آرزوم میرسم.

    فرهاد_آخی نازی آرزوت بوده زنه بشیییییییی الان خیلی ناراحتی که نمیتونی ببوسیم ؟

    _برو بابا تَوَهُم جذاب بودن داریا ..........من آرزوم باشه که زنه تو باشم مسخره اس مگه آدم قحطه که عاشق توباشم ........منظورم این بود که تاچند ساعتدیگه بازیکنای تیم محبوبم میان تا توی مراسم نامزیدی من شرکت کنن!!!!!!

    فرهاد_جدی آرزوت این بود ؟خب الان چه حسی داری از اینکه داری با یکی از بازیکنای استقلال ازدواج میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟

    _برو بابا

    فرهاد_اِخب منم که بوق نیستم منم بازیکن استقلالم دیگه ........

    دیگه نتونستم جوابشو بدم چون تا وارد پذیرایی شدیم عکاسا عرض اندام کردن ده نفرریختن سرمون که چه ژستایی بگیریم چه مدلی همو بغل کنیم چه مدلی همو ببوسیم(ایش مزخرف ترین قسمتش هم همین بود)
    از یکی از ژستایی که گرفتیم خیلی خوشم اومد البته استثنا من نشستم کنار استخر توی باغ ودامنمم باز کردم فرهاد سرشو گذاشت روی پام ودستشو انداخت پشت گردنم وسرامونوبه هم نزدیک کردیم خیره شدیم به لب های هم ....
    بعد از سه ساعت معطلی و گرفتن ژستای مزخرف(البته به استثای همون یکیا) که شکنجه ی روحی برای من به حساب میومد بالاخره عکس انداختنا تموم شد.............
    یه نفس عمیق کشیدم وآرزو کردم زودتر این نامزدیه کوفتی تموم بشه ........از بچگی از مهمونی رفتن ویا توی جمعی بودن عاجزبودم .....
    ساعت پنج بودکه دیگه عاقد قدم رنجه کرد،مجلس مارو منور کردن واقعا.....
    همونجور عاقد برای خوش میخوند منم پرش زده بودم توی فکرواقعا نمیدونستم این کارم درسته ؟؟؟؟؟؟؟
    خب اینکه سوال نداره معلومه از نظر یه آدم عاقل وبالغ حماقته......
    یعنی خاک برسرت،پریا خودت با همکاریه خودت و یه مغزمعیوب داری خودتوبدبخت میکنی .......
    حالا البته شایدم بدبخت نشما ......
    ولی این دیوونگیه این یه ریسکه بزرگه،اصلا از کجا معلوم که فرهاد به قولش عمل کنه ،ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    توی فکر در حال غرق شدن بودم که یه مُنگُل گازم گرفت....نه نه نه فکرکنم نیشگونم گرفت آخه ران پاموکه نمیتونه گازبگیره ..........
    پریس-پریا کجایی سومین باربود چرا جواب ندادی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    -اِ جدی؟کی تموم شد من نفهمیدم؟
    پردیس(با حرص) - نمیدونم واالله ....
    خانم پریا متین برای بار چهارم میپرسم آیا وکیلم شما را با مهریه ............
    داشت برای خودش میخوند که جفت پا پرش زدم وسط حرفشو گفتم بلهههههههههههه نه یعنی با اجازه ی پدرومادرم بلههههههه.....
    امروز یه حس خیلی خیلی خاص دارم نمیدونم چرا احساس میکنم از فرهاد خوشم میادیعنی این حس چند وقتیه که همراهمه ولی امروز احساس میکنم داره قلبمو از کار میندازه.....
    از وقتی که فرهادو گاز گرفتم احساس میکنم ازش خوشم میاد فکر کنم خیلی بهم مزه داده....
    مثلا وقتی میخنده توی دلم قنج میره دلم میخاد انگشتمو فرو کنم توی چالی گونه اش .....
    ********
    من نمیدونم چرااینقدر از نامزی بدم میومد ولی هر طوری بود باید تحمل میکردم...
    آخه هیچ اتفاق خاصی توش نمیافته حوصله ی آدم کف میره........
    همینطوریش از نامزدی بدم میومد که یه اتفاقی افتاد که ازش متنفرتر شدم اونم آشنا شدن بارقیب عشقیم بود ،ای بابامنم عجب جو گیریما عشق کدومه من فقط احساس میکنم ازش خوشم میاد،نه بابا پریا عجب کودنی هستیا پس اگه عاشقش نیستی چرا با هر بار دیدنش دلت براش ضعف میره،نه بابا پری توهمی زدی از نوع خالصش مگه فرهاد غذاس که بخاطر هر بار دیدنش دلت ضعف بره الانم که ماه رمضون نیست که گرسنه باشی.....
    تقریبا وسطای مجلس بود که بعد از یه تماس تلفنی حالش دگرگون شد جوری که هر آدمی میتونست هیجان وبرق شادی روتوی چشمای نازش ببینه ولی من اونقدر از دیدن بازیکنای تیم محبوبم ذوق داشتم که اصلا بهش توجه نکنم داشتم با امیر حسین صادقی وهمسرش خوش وبش میکردم که از دیدن یه صحنه تقریا چشمام چهار تا شد ......
    جایی که ایستاده بودم دید خوبی به در ورودی داشت فرهادم بعد از اون تماس تلفنی جلوی در سالن رژه میرفت که در بازشدفرهادم برگشت چی داشتم میدیدم فرهاد جوری طرف رو بغل کرد که با این همه فاصله ای بینمون بود نظرمو بخودش جلب کردجوری همو توی بغل هم میفشردن که از اون فاصله ی دورهم احساس کردم این فرهاد همون فرهاد کوه کنه که زنده شده وبعد از قرن ها انتظار شیرینو توی آغوش گرفته (ای بابا اینم که یه شایعه بوده ......فرهاد نمرده بود بیچاره خسرو چقدر از مرم فحش خورده .....ببین تورو خدا این مطبوعات ایران چقدر خالی بندن فقط قصه ی الکی درست میکنن به خور مردم میدن ......فکرا همونطور پشت سر هم توی مغزم میومد )ودلمم از حسادت در حال انفجار بود .......... فاصله زیاد بود اندام ورزیده ی فرهادم جلوی دیدمو میگرفت نمیتونستم درست چهره ی یارورو ارزیابی کنم چند دقیقه به همین منوال گذشت تااینکه فرهاد با دختری که خودشوتقریبا بهش آویزون کرده بوداومد تو ......
    حسی که اون لحظه داشتم قابل گفتن نیست اصلا خودم حال خودمو نمیفهمیدم از یه طرف احساس تعجب میکردم از حرکات فرهاد وهم اینکه یه حس جدید رو داشتم تجربه میکردم که نمیدونستم چه اسمی میتونم روش بذارم آخه فکر کنم حدود 100000000000برابر حسات داشت از پادرم میوورد اون لحظه دلم میخاست طرف رو تیکه تیکه کنم (ای بخشکی شانس ای روزگار میذاشتی حداقل دله من رسم عاشقی بیاموزه بعد برام یه رقیب میفرستادی ......اِی خدا یعنی میشه نسل هر چی رقیب عشقه نابود شه ؟؟؟؟؟؟)......
    حالا جلوم قرار گرفته بودمیتونستم چهرشو ارزیابی کنم قدِ خیلی رازی داشت وبه شدت لاقر(اگه نیشا اینجا بود مطمئنا میگفت درازه بی قواره )به همراه پوستی سبزه وبه همراه چشم هایی آبی رنگ که تضاد جالبی رو با رنگ قهوه ایه سوخته ی موهاش ایجاد کرده بود وابروهای مشکی ولب هایی نازک وفکی که سه کیلومتر توی افسایدبود ودماغی سر بالادر کل چنکی به دل نمیزد(ولی خومم قبول دارم این جملم کاملا مغرضانه بود اتفاقا قیافه ی قشنگی داشت ولی خیلی خیلی بیشتر از قیافش داشت خودشو تحویل میگرفت) جوری با غرورراه میرفت که هرکی ندونه فکرمیکنه زیباترین زن جهان جلوت داره عشوه میاد وقتی به من رسیدن فرهاد خیلی خیلی خونسرد چشماشو زوم کرده بود روی من دختره که نمیدونم اسمش چی بود در حالیکه یه لبخند ذاغارت که بیشتر شبیه پوزخن بود به لب داشت
    گفت-فکر کنم عروس فرهاد تو باید باشی
    -زیاد فکر نکن خسته میشی ..
    خیلی ضایع شد همونطورکه با غرور بهم نگاه میکرد ادامه داد-منم المیراهستم المیرا رادان ،مدیر برنامه های فرهادم......
    چشمام از تعجب داشت از کاسه میوفتاد بیرون .......مدیر برنامه ی فرهادبود بابا اینا خیلی خفنن مرمو الاغ فرض کردن مدیر برنامه وبازیکن اینقدر لاو میترکونن؟؟؟؟؟؟؟؟ ......بیشتر بهش میومد معشوقه ی فرهاد باشه......فکر کنم اولین جایی بود نه یعنی اولین کسی بود توی ایران که مدیر برنامه اش یه خانم بود ......
    هنوز خیلی ازنشستنش نگذشته بود که فرهاد بهش پیشنهاد رقص داد اون لحظه قیقا دلم میخاست فرهادو با دیوار یکیش کنم ......

    حرفاوکارای فرهاد برام غیر قابل ملموس بوداز زهرا شنیدم که فرهاد والمیرا سال هاست عاشق همن یک بارم تا آستانه ی ازدواج پیش رفتن ولی خوناشون بهم نمیخورده میگفت فرهاد بخاطر اینکه نمیتونه با المیرا طعم بچه دار شدنو بچشه قید ازدواج با المیرا رو زده (هه اینا چقدر واقعا عاشقن.....) یه سوالیم که ذهنمو داشت داغون میکرد این بود اگه فرهاد المیرا رو داشت چرااونو برای ازدواج قرارادیش انتخاب نکرد اونی که عاشقش بودو؟؟؟؟؟؟
    دوباره شیطون رفته بود توی جلدم وتوی ذهنم در حال بالا کشیدن خودم وتوی سر زدنه المیرا بودم
    خداییش برای انتخاب معشوقه،نه ببخشید همون مدیر برنامه اش( آخه چکار کنم بیشتر بهش میخورد عاشق ومعشوق باشن فرهاد خیلی نامردی حالا خوبه منم برم عاشق یه موجود مزخرف مثل خودت بشم؟؟؟؟؟؟؟ )سلیقش رفته بوده ولی چلی آخه حداقل یکی رو انتخاب میکرد آدم رقبت بکنه بهش نگاه کنه منکه هر بار بهش نگاه میکردم احساس میکردم یکی شوتم میکنه قطب جنوب از بس این بشر بی نمک ویخچال بود!!!!!!!!!!
    واقعا حسادت بد دریه .....
    ******
    امروز پنج روز از اون روزکوفتی وچهار روزم از برگشتنمون
    میگذره نوی این چندروز نه فرها دبه من زنگ زده نه من به اون وبه طور کلی دارم نفس میکشم ........
    همون شب وقتی که تنها شدم احساس خیلی بدی داشتم احساس حسادت نمخوردم نه اصلا (البته شایم میکرم واشتم خودمو میزدم راه) ولی واقعیت این بود که رودست خوره بوم بدم رودست خورده بودم واحساس ترس شدیدی از آینده توی دلم داشتم ........
    مامان از وقتی اومدیم در حال تهیه ی جهازه منه هر چیم بهش میگم آخه مادر من عزیز من اینقدر به خودتون زحمت ندیدآخه اون جهاز خریدنت به چه درد من میخوره؟ اون سرمایه ای که میذارید تا صرف وسایل خونه خریدن کنید و بریزیدتوی حساب خودم من که قرار نیست آخه توبی اون خونه زندگی کنم ولی اصلا انگار نمیشنون!!!!!!!!!در آخر هم با همکاری نرگس جون تموم وسایلو رو توی خونه ی فرهاد چیدن(خونه ای که هیچوقت طعم زندگی کرنو توش نچشیدم).....
    چشماي تو براي من عالم زندگانيه
    رنگ چشات براي من اميد زندگانيه
    من ميميرم اگه تو پيشم نموني
    رنگ دلم آبي شده ميشه تو پيشم بموني
    چشماي من منتظرن منتظر رسيدنت
    بيا ديگه تنهام نزار فرشته ها ندزدنت ؟
    اين قلب من ميتپه براي تو همينو بس
    دق ميكنم اگه نياي من ميميرم گوشه قفس
    واي رسيدي عزيز من دلم برات تنگ شده بود
    عزيز من ميدونستي ديشب هيچ ستاره اي غايب نبود
    من بودمو تو بوديو ستاره ها مهمونمون
    پيشم بمون پيشم بمون پيشم بمون

  16. کاربر مقابل پست نگین عزیز را پسندیده است:

    E H S A N (04-07-2012)

  17. Top | #10



    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    عنوان کاربر
    مهلبووون
    میانگین پست در روز
    2.44
    محل سکونت
    to baghche
    نوشته ها
    3,756
    پسندیده
    2,327
    تشکر شده
    3,869
    میزان امتیاز
    46

    پیش فرض

    این یکماه مثل برق وباد گذشت وتموم شد در حالی که حتی یکبار هم فرهادرو ندیم برامم اصلا مهم نبود(یعنی مهم بود خیلیم مهم بود ولی بحث بحثه رو کم کنی بود لم میخاست اینقر دم پرش نچرخم تا کم بیاره ....)فقط سوال های تموم نشنی مامان برام شکنجعه ی روحی بود که هر بارم بایه خالی بندی زیرمیزی ردش میکردم ......
    کلا تموم کارافرهاد برام شکنجه ی روحی به حساب میمومد اینقر توی این چند وقت حرص خوردم که دلم میخاست فرهادو با مدیر برنامه هاش جفتشونو خفه کنم.....
    لباس شب عروسیمو خودم نه یعنی باهمکاریه نیشا خریدم البته نیشا خانم بعد ار اینکه هر چی عقده بابت نبودنش توی مراسم نامزدی داشت خالی کردبعد قول خریدن پیراهن عروسیو داد ......
    دو روز مونده بود به عروسی که نیشااومد بعد از دیدن پیزاهن واقعا به سلیقه اش تبریک گفتم که آخرم معلوم شد سلیقه ی خودش نیست سلیقه ی نیماس(برادر نیشا)باریکلا نیما!
    پیراهنی که آوره بود افسانه ای بودهمون چیزی بود که وقتی بچه بودم توی رویای بچه گونم می پوشیدمش....
    پیراهن کلته ی سفی رنگ که از پشت تانزدیکی های کمرمو به نمایش میذاشت مثل مدلای ایرانی شلوغ نبود در عین سادگی زیبایی خیره کننده ای داشت بههمراه پفی متوسط ودنباله ای بلند .......
    ودستکش های توری که تا روی بازوانم رومیپوشوند ........
    لباس رو نشون هیچکدوم اعضای خانوادم ندادم و به همه وعده ی شب عروسی رو دادم حالا بماند که چقدر بخاطر همین موضوع غر غر شنیدم وشدت این غر غر ها وقی شدت گرفت که گفتم آرایشگاهی که میرم اسمش سکرته و دوستم ندارم هیچ همراهی داشته باشم حالا چه خانواده ی فرهاد خوششون بیاد چه نیاد چون دوست ندارنم تا وقتی وارد سالن میشم هیچکس نبینتم وهمچنین خودم تا باغ میام احتیاجی نیست دامادبه خودش زحمتی بده هه چقدر که برای داما مهم بود ......
    تموم این نقشه ها بخاطر این بود که در واقع هیچ آرایشگری در کار نبود مامان نیشا با یه خانم ایتالیایی آشنا بود که بنا به دلایلی مدتی رو ایران زندگی میکر واز قضا اونخانمیه آرایشگر ماهر بود منم به تعریف وتمجید های نیشا اعتماد کردم وخودمو به دستاش سپردم ..........
    وقتی از روی صندلی بلند شدم خودم خودمو نشناختم تموم این کارارو کرده بودم تا خودمو به فرهاد ثابت کنم وهمچنین چشمای سهیل از حسادت چهار تا باشه البته اگه افتخار بده وبیاد........
    موهامو مدل باز درست کردم همونی که آرزشو داشتم (عجب تیکه شده بودم ،من)وچتری هامو بدون اینکه پفی بهشو بدم جمع کرده بودم از روی پیشونی کوتاهم وموهای ویو شدم که دورم ریخته بود در درون اون لباس عروس همه وهمه ازم عروسکی ساخته بود !
    آرایش چندانی نداشتم در واقع روی صورتم گریم کرده بود وبه خواسته خودم لنز های آبیرنگمو به یاد تیم محبوبم درون چشمام قرار گرفت...
    نیشا در حالی که درون چشماش اشک جمع شده بود خودشو انداخت توی بغلم
    نیشا- پریا توحیفی خودتو وار این بازی نکن...(چند روزپیش همه ی ماجرارو برای نیشای عزیزم تعریف کرده بودم چون بین هیچ رازی نباید به وجود میومد این قولی بود که از وقتی پیمان دوستی بستیم باید بهش عمل میکردیم)
    وصدای هق هق گریه اش منو بیشتر از قبل پشیمون کرد
    -نیشا ترو خدا گریه نکن الان وقت این حرفا نیست بیا سریع برو بشین رستت کرنه دیر شد
    ودر حالیکه یه بغض گنده توی گلوم جا خوش کرده بود نیشا رو از خودم جدا کردم.......
    ساعت 7:30بود که آماده ی رفتن شدیم خیلی دیر شده بود البته این خاسته ی خودم بود که وقتی وارد سالن میشم همه ی مهمونا باشن........
    شنل بلندمو به کمک نیشا پوشیدم شنلم خیلی بلند بود تقریبا به اندازه ی دنباله ی لباسم روی زمین کشیده میشد .......
    نیما جلوی در منتظرمون بود ....هرچی تلاش کرد تا بتونه شنلمو از سرم دربیاره تا ببینتم حریف نشد که نشد(کلا این بشر خیلی چیز فضولیه میگفت میخام ببینم چه شکلی شدی ؟؟؟؟؟؟آخ بدبخت به توچه؟؟؟؟؟)
    لحظه ای که میخاستم وارد عمارت بشم اصلا قابل توصیف نیست این باغ برای من خلاصه میشد در تموم خاطرات کودکی خاطراتی از زیبا ترین وپاک ترین دوران زندگیه من واین برام سخت بود که حالا به عنوان عروس وارد این باغ بشم وبا همه ی خاطراتم وداع کنم ..........
    ***********
    چشماموبستم ودر حالیکه زیر لب بسم الله میگفتم وار شدم لحظه ی اول کسی متوجه ی حظورم نش ومن با قدمایی محکم به سمت جایگاه عروس ودوماد جاییکه فرها با چشمش داشتقورتم میداد پیش رفتم .........
    تقریبا دیگه همه ی نگاه ها روی من زوم شده بود یه دفعه از زوم شدن این همه نگاه روی خودم هول شدم این بودکه پام پیچ خورد
    وروی زمین ولو شدم (وای خا چقر خیط شدم)فرزاد اولین کسی بود که به خودش اومد وچون بهم نزدیک بود اومد کمکم ودستشو گرفت جلوم ومن در حالیکه یه لبخند صمیمی بهش هدیه میکردم از روی زمین کنده شدم وفرهاد هم چشماش سرخ شدشو زوم کرده بو روی من بود ویه لبخند خیلی **** به لب داشت وبا یه اخم خیلی خیلی نمکی(الهی بمیری که وقتی منیخندی لپ ها خوشگلت دختر کشی میکنه )فرزاد وقتی دستامو در دستای فرهاد قرار میداد در حالیکه زیر لب وطوری که فقط مادوتا بشنویم بهمون یاد آور شد که حتمازود تند سریع به مهمونا خوش آمد بگیم ....(اِی خدا !!!!!!!حالا کی حال داره با 500نفر آدم خوش وبش کنه )
    بالا خره سلام واحوال پرسیا تموم شدهومن نفس حبس شدمو بیرون دادم (آخیش).......
    هردوتامو باهم بون اینکه بهم حرفی بزنیم در حال لج ولجبازی بودیم بعد از اینکه دایی رو دیدم از خوشحالی در حال مرگ بودم دایی نمیدونم چرا همش آشفته بود و؟آخرم نتونست طاقت بیاره و وسطای مجلس ،مجلس رو ترک کرد وتنها از موثع خداحافظیش توی گوشم زنگ خورد این بود(هر وقت به معنی واقعیه کلمه تونستی کلمه ی مجنون زو درک کنی حق داری درباره ی گذشته ی من بدونی ولی پریا حتی اگه الانم وقت پایان دادن به یه صبر توام با عذاب 23 ساله باشه بدون تریدی نمیکنم ولی قول بده که وقتی تونستی کلمه ی مجنون رو درک کنی از بهزاد بخواه تا علت نفرتشو از من وهمچنین طرد شدنمو برات تعریف کنه شد تونستی حماقت منو در ک کنی هر چند که حماقت من در کردنیم نیست........)
    دیگه عادت کرده بودم به این کجکاوی وخیلی دیگه نمیذاشتم ذهنمو در گیر خودش کنه چون بابا تا وقتی از عاشقی در حالمرگ نمیوفتادم نمیهست لب از لب باز کنه ......
    از اول تاآخر مجلس منو فرهاد با هم کورس گذاشته بودیم وبدون اینکه صحبتی باهم بکنیم در حال رو کم کنی بودیم تقریبا هیچ پسری نبود که از دور رقص باهم محروم شه باشهوفرهاد هم مثل من البتهمن یه جوری میرقصیم که کمترین تماس رو باهاشون داشته باشم کلا بدم میومد ستای پسری به تن وبدنم بخوره الانم که داشتم بغلشون حرکات موزون انجام بم مجبوربودم چه کار کنم رو کم کنی بود دیگه .....
    طبق رسم همیشگی ما که عروس باید با پدرش یهدور ئاله برقصه وبعد هم بابا برای همیشه دستامو میذاشت توی دستای فرها تا بالاخره عروس ودومادهم یه دور باهم برقصن .......
    دستای بابا دورم حلقه شده بود ودر حالیکه زیر لب لالایی رو که همیشه وقتی کوچولو بودم زیر لب زمزمهمیکرد وچشمای اشکیشو رو خیره کرده بود به من ......
    با تموم شدن آهنگ بابا پیشونیمو بوسید (پریا تو بای خوشبخت بشی اگه بلای سر تو بیاد من دیگه طاقت یه داغ دیگه رو ندارم اینو مطمئن باش روزی که من شکست تورو ببینم اون روز ،روزِمرگه منه بعد هم دستامو توی دستای فرهاد قرار داد واز فرهاد قول گرفت که بای خوشبختم کنه .......
    بابا این حرفا رومیزد از خودم متنفر میشدماز اینکهدارم بازیش میدم فرهاد دستامو کشی وبرم وسط همه ی لامپا خاموش شد واقعا ایبن طلسم داشت میشکست ومنو فرهاد برای اولین بار داشتیم میرقصیدیم ........
    ولی دیگه نفسی برام نمونده بود اصلانم توی فکر لجبازی کنی نبودما نه اصلا ولی میترسیم از زور خستگی گاف بدم وبخاطر همینم بود که پاهاموگذاشتمروی پاهای فرهاد،فرهاد همانتظارشو نداشت وایستاد.
    -توروخا فرهاد وای نیسااصلا نفس ندارم(شروع کرد به رقصیدن)
    یه زل زدم به چشمای فرهاد که خیره شده بود به چشمام که دیدم دارم خاک برسر میشم(دیونه ی حالت چشماش میشم)این بودکه تر جیح دادم چشمامو ببندم .....
    دیگه واقعا داشتم از نفسای تند فرهاد که میخور توی صورتم کلافه میشدم که آهنگ تموم شد اومدم چشمامو باز کنم که فرهاد تورم رو زد عقب ودستشو چسبوند روی کمرم ومنو بیشتر به خودش چسبوند وبه دستشم گردنمو سفت گرفت وبلام روبا لبای داغش قفل کرد........
    فرهاد –عزیزم دوستت دارم
    بعد ازاون حرکت فرهادفقط صدای کف وسوت بود که میومد
    یه دفعه به خوم اومدم عوضی داشت اسکلم میکرد که بعدا بهم بخنده منم نامردی نکردم همونطور که لباشو دوباره روی لبام فشار میداد دستمو گذاشتم پشت گرنش وناخن مصنوعی هامو فرو کرم توی گردنش وسرمو کشیدم عقب ......
    هنوز از پنجولی که به گرنش انداخته بودم عصبانی بود همونطور که سرخ شده بود گفت-لیاقت نداری آدم یه بار آدم حسابت کنه....دلیل اینم که که این حرکتو کردم از روی علاقه نبود فقط میخاستم مردم نگن چه داماد سردی،پس لطفا هر چی شنیدی رو فراموش کن.......
    با عصبانیت نفسمو دادم بیرون- کی بهت گفته که خیلی جذابی؟؟؟؟؟؟؟؟من ازت حالم بهم میخوره اون حرکتت هم برای من حال بهم زنترین کار دنیا بود.امثال تو زیادن که به من ابراز علاقه کنن حالا چه راست چه دروغ.........
    منتظر جوابش نشدم داشتم از عصبانیت گر میگرفتم وای که چقدر راحت آدمو تحقیر میکنه ......
    ******
    موقع وداع با بابا تلخ ترین لحظه ی زندگیم بو جلوی عمارت بابا شنلم رو دورم پیچید ودرحالی که که کلاهشو روی سرم مینداخت دوباره پیشونیمو بوسید وآرزو ی خوشبختی برام کرد واینبار دیگه بغضم شکست گریه ای که هیچکس نمیتونست آرومش کنه حتی پرهام وفرهاد هم مثلا میخاست ادای آدمای عاشقودر بیاره با دستمالی که در دست داشت سعی داشت تا آشکامو با ملایمت پاک کنه اگه قدرتشو داشتم شوتش میکرم اونطرف (تو حرصم نده احتیاجی نیست اشکامو پاک کنی..........)بالاخره بعد از به جا آوردن همه ی رسم ورسومات خودمو توی
    (bmv kroos)
    فرهاد دیدم.......
    انگار جناب آقای داماد حوصله اش سر رفته بود چون بعد از اینکه با سرعت زیادش همه مهمونا رو پیچوند جلوی هتل (......)نگه داشت که باعث تعجب من شد
    -چرا وایستادی پس؟
    فرهاد-خب اینکه دیگه سوال پرسین نداره وایستادم تا برای عروسم یه شب رویایی بسازم ...
    با حرص نفسمو دادم بیرون واز ماشین پیاده شدم همونطور سرمو از پنجره کردم تو-دلم برای زنت میسوزه که قراره تورو تاآخر عمرش تحمل کنه .........
    همونطور که پیاده میشد گفت-اِچه جالب تا حالا ندیده بودم کسی دلش برای خوش بسوزه
    -توی خواب ببین ......
    فرهاد –توی بیداریم میبینم خانمی........
    -یه سوال ؟؟؟؟؟؟؟
    فرهاد-بگو
    - المیرا میر برنامه هات(معشوقه ی عزیزت)چرا نبود؟
    یه نگاه به چشمام کردبعد در حالی که یه لبخند خبیثانه میزد گفت-رفته بارسلون تا شرایط حظورمنو برای آخرین بار بررسی کنه ،اتفاقا خیلیم دلم براش تنگ شده ......
    نفسمو به تندی دادم بیرون میخاست حرصم بده ........مردشور خودتو معشوقه ات رو باهم ببرن........
    با هم وارد شدیم فرهاد هنوز از حرص دادنه من سر خوش بود منم کارد میزدی خونم در نمیومد فرهاد داشت درو میبست که مثه موتور جت خودمو رسوندم به اتاق خواب ودرو از پشت قفل کردم
    -از تنهاییت استفاده کن بشین یه کمی عذا داری برای مدیر برنامه های (معشوقه)محترمت به جا بیار جناب شایان.
    فرهاد-اِ پریا این کارا چیه ؟منم خوابم میاد کجا بخوابم ؟
    -روی سر من .......خب معلومه دیگه روی کاناپه.
    فرهاد-عمرا من روی کاناپه بخوابم (!)اونطوری کمرم داغون میشه اذیت نکن بابا منکه کاریت ندارم تو یه طرف بخواب منم یه طرف دیگه........
    -منم عمرا بذارم توبیای توی اتاق اونطوری امنیت ندارم حلا هم لطفا خفه شو دیگه خوابم میاد
    فرهاد یه لقد زد به در وبه حرفم گوش داد دیگه خفه شد.
    ********
    امروز چهارمین روزیه که وارد خاک اسپانیا شدیم از وقتی از خاک وطنم جداشدم بخاطر حماقتم از خودم متنفر شدم واقعا مامان راست میگفت من خیلی احمقم !!!!
    مامان راست میگفت من واقعا احمقم ،یه احمقی که خیلی خیلی ادعای عاقل بودن داره.......
    دلم گرفته این چند روز فرهاد کاملا مثل یه غریبه باهام برخورد کرده البته شاید تقصیریم نداره چون تمرینات بدن سازی خیلی خسته اش میکنه وقتی میاد خونه دیگه حا ل کل کردن با منو نداره.......
    امروز دیگه تصمیم گرفتم یه دوری توی خیابونای اطراف بزنم آخه اینطوریم که نمیشدهمینطور ول بگردم توی این 2سال باید به فکر ادامه تحصیل میفتادم مگه نه اینکه من همیشه آرزوی دندون پزشکی رو داشتم الانم که موقعیتم جور بود باید سریع تراقدام میکردم
    حالا این بحثو بیخی الان باید به فکر گردشم باشم وایییییییییی خداچقدرجای نیشاخالیه دلم براش یه نقطه شده.........
    خیلی خب بابا بسه دیگه رسمادارم منگل میشم با خودم دارم درد ول میکنم، وایییییییی نه خدا نکنه ایشاالله که المیرا پیش مرگم بشه دختره وزق........
    جای فرهاد خالی دارم حسابی قربون دست وپای بلوری معشوقه ی عزیزش میرم.
    اَه دوباره یادم افتاد اعصابم حسابی داغون شد اصلا الان اون وزقو بیخیال الان بایبه فکر عشق وحال خودم باشم
    با این ازروی کاناپه بلند شدم وبطرف اتاق رفتم امروزشدیدا هوای بیرون گرم بود رفتم سمت کمدم داشتم نبال یه لباس خنک میگشم که چشمم به سارافون سفید رنگم افتاد بون فکر سریع کشیمش بیرون وتوی تنم پرو کردم نه خدایی خوب بود فقطمشکلش این بودکه خیلی کوتاهه که اونم با ساق سفید رنگ حل کردم سارافونم یقه ی گرد داشت وآستینای سه رب و قدمشم تا ران پاهام میومد سریع صندل های قرمزم پوشیدم ورفتمجلوی آینه.......
    نه خدایی خیلی جیگرشدم الهی که المیرا پیشمرگم بشه.........
    برم برای خودم صدقه بذارم که مطمئنم الان اگه برم بیرون همه غش میکنن.
    موهای فرم صورتمو قاب گرفته بود همه رو باز ریخته بودم دورم این چندوقته بخاطراینکه کوتاه شون نکرده بودم بتا پایین کمرم میومد چتری هامم که دیروز از بس حوصلم کف رفته بود اتو کرده بودم .......
    دیگه بابا بسه چقدر قربون صدقه ی خودم رفتم بابا فهمیدم خیلی جیگرم، بذار برم یه ذره ولگردی..........
    همونطور سرمو انداخته بودم پایین وداشتم راه میرفتم وهم زمانم فکر میکردم که اِی خدا الان کجا برم که با دیدن یه اعلامیه که خطاب به هوارای بارسا بود نظرمو بخودش جلب کرد از طرف مدیریت بارسا بودکه خطاب به هوادارا اونا رو جهت حظور در جشن معرفی بازیکنای جدیداین تیم از اونا دعوت به عمل آورده بود تا در نیوکمپ حظور پیدا کنن......
    با دیدن اعلامیه مثل اسپندروی آتیش از جا پریدم .........
    نامرد عوضی یه کلام به من نگفته بود (حال تو میگیرم ببین کجاس آقای شایان!)
    اصلا نفهمیدم چطور یه تاکسی گرفتم وخودمو به نیوکمپ رسوندم وقتی از ماشین پیاده شدم از جمعیتی که به طرف استایوم میرفتن دهنم باز موندالبته من شبیه این جمعیتو توی دربی دیده بودم ولی باورم نمیشد بخاطر معرفی بازیکناشون هم چنین جمعتی بیاد....
    حالا اینو بیخی.......
    یه دفعه به فکر کِرم ریختن به فرهاد افتادم البته بعید میدونستم گوشیش روشن باشه ولی خیلی خب باکی نیست امتحانش هم ضرری نداره........
    دیگه داشتم ناامید میشدم از برداشتن گوشیش که صدای نکره اش توی گوشم پیچید.....
    فرهاد-هااااااااااااااااااان؟

    -خیلی بیشعوری این چه طرز سلام کردن به عشقته هان؟؟؟؟؟؟-
    فرهاد-پریا به سرت دیوونه شدی؟؟؟؟چکار داری ؟؟؟؟؟کارتو بگو باید گوشیمو خاموش کنم سریع؟؟؟؟
    -هان؟؟؟؟هیچی کار خاصی نداشتم....
    داشتم همونطور حرف میزدم که انگار فرهاد از صدای همهمه ای که از اطرافم میومد فهمید بیرونم
    فرهاد-تو رفتی بیرون؟؟؟؟؟الان کجایییییییی؟
    -داشتم میگفتم من شاید امشب دیر بیام خونه میخاتستم بدونی خب حالا کاری نداری؟؟؟؟(شدیدا میخاستم کرم بریزم خب چکار کنم دیگه ؟؟؟؟؟؟)
    فرهاد- پریا دیوونه نشو اینجاایران نیست امنیت ایران ونداره هر جا هستی زود برو خونه خواهش میکنم (!)


    تو دست من امانتی!
    -امانت!!!!!واژه ی غریبیه تو فقط حکم یه هم خونه ای 2ساله رو برای من داری دیگه هم چرت وپرت نگو اوکی؟داشتم میگفتم دوست پسرم دعوتم کرده پارتیش میخاد منو به بقیه ی دوستاش معرفی کنه الانم فقط زنگ زدم یه احوالی ازت بپرسم که فهمیدم زنده ای خب دیگه کاری نداری عزیزم؟؟؟؟؟
    فرهاد-پریا خودت حکم خودتو امضا کردی مطمئن باش اگه بفهمم که داری راست میگی زندت نمیذارم چون روی بد جاییم دست گذاشتی الانم مطمئن باش اگه بیام خونه ببینم نیستی سالم نمیذارمت مطمئن باش،چون تا وقتی اسمت توی شناسنامه منه حق نداری از این غلطا بکنی !
    -چرت نگو بچه میترسونی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ببین من هر کاری دلم بخاد میکنم به تو هم ربطی نداره الانم دیگه کار دارم بایییییییییییییی!
    فرهاد- تهدیدمو جدی بگیر با من بازی کنی بد جور بازیت میدم !بهتره اینو هم در نظر بگیری تو فقط 2سال مهمون منی !
    -خفه شوعوضی خدارو شکرمیکنم که قرار نیست تا آخر عمرم تحملت کنم برو به درک ..........
    فرهاد-پریا فکر نکن با خارج شدن از ایران من اصل خودمو فراموش کردم با غیرتم بازی کنی بهت ثابت میکنم غیر از یه همخونه ای 2ساله من الان همسرتم تو هم حق نداری از این غلطا بکنی فقط لازمه 2سال تحمل کنی بعد از اونم دیگه به من ربطی نداره ........
    با گریه جیغ زدم – با حرفات چی رو میخای ثابت کنی هان؟اینکه برات مهم نیستم و فقط بخاطر اون اسم لعنتی که توی شناسنامه ات رفته داری باهام حرف میزنی ؟بهتره بدونی خودم همه ی این حرفاتو از حفظم الانم فقط میخام برم حال کنم همونطوری که توحق داری با مدیر برنامه ی عزیزت لاس بزنی الانم برو به درک .......
    فرهاد –خفه شو تو حق نداری........
    داشت حرف میزد ولی حوصله ی اینکه بیشتر قلبمو بشکنه رو نداشتم وبخاطر همینم قطع کردم.......
    نمیدونم اون حرف چطور به ذهنم رسیدفقط میدونستم اصلا حرف خوبی نبود ولی میخاستم فقط عکس العملشو ببینم که حالمو حسابی گرفت
    حرفاش واقعا تحقیرم میکرد خاک بر سر این قلب احمقم بکنن که دلشو به کی خوش کرده آخه این اصلا لیاقت دوست داشتن داره؟؟؟؟؟؟؟؟
    واقعا حرفاش اشکمو در آوردبعد از اینکه یه ذره گریه کردم اشکامو پاک کردم ویه بلیط گرفتمو رفتم توی استادیوم......
    خدا من آخه به کی رفتم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    که اینقثدر خنگم !!!!
    همیشه ی خدا باید اول یه کاری رو بکنم بعد فکر بکنم که آیا درست بود یانه حالا با این غلطی که کردم فرهادو کجای دلم بذارم ....مطمئنم امشب باهدف ادب کردنهمن میاد خونه....
    سعی کردم کمتر فکرکنم وشروع کردم به دید زدنه بازیکنا.......
    اِی جان مسی رو ببین چه **** شده موهاشو کوتاه کرده.......
    وای وای داویدو ببین نمیدونم دنی (جیگرم)چی در گوشش گفت که از خنده منفجر شدخب این که دیگه فکر کردن نداره دنی به دلقک بودن معروفه(!)واااااااااااا دلقک چیه؟ بچم دنی فقط یه کمی شوخه قربونش برم .........
    وای وای ژاویوببین چه اَخمیم کرده با یه من عسل هم نمیشه خوردش.........
    نگاهم روی سسک (فابرکاس)زوم شد ای جانم چه پیراهن بارسا بهش میادا........
    وامافرهاد ،شدیدا عصبی بود همونطور که با چهره ی سرخ شدش زل زده بود به زمین وهی دستشو میکرد لای موهاش که ازش دعوت شد تا برای هوادا یه کمی صحبت کنه........
    فرهاد همونطور که داشت ابراز خوشحالی میکرد از اینکه میتونه جز کوچکی از مجموعه ی بزرگ بارسا باشه وباعث شادی هواداباشه.......
    خلاصه همون چرت وپرتایی که هر بازیکنی برای مخ زنی هوادای تیمش تحویل مردم میده دیگه......
    حالا من همونطورهنگ کرده بوم که بااون عصبانیتش چجور این کلامت قلمبه سلوبه رو چطور ریف میکنه قافل از اینکه بابا اینا همشون استاد مخ زنین ........
    دیگه حوصله ی ادامه ی جشنو نداشتم اونقدر گرمم بود که دیگه تحملم تموم شد واز استادیوم زدم بیرون البته بیشتر بخاطر قهرم از فرهاد بودبااینکه اون نمیدونست من نیوکپم ولی بازم وقتی بهش نگاه میکردم احساس میکردم دارم غرورمو زیر پا له میکنم.
    همونطور با بی حوصلگی سرمو انداخته بودم پایین وداشتم قمامو میشمردم چون پرنده هم پر نمیزد بیرون استادیوم انگار همه ی مردموتکونده بودن توی استادیوم از شنیدن صدای ماشینی با ذوق خودمو پرت کردم توی خیابون ولی تا نگاهم به پسر که نه بیشترواژه ی میانسال براش مناسب بود یه هیکل گوریلیم داشت بایه قیافه توی مایه های میمون با یه لبخند وحشتناک که هوس رو توش میتونستی ببینی که جلوی پام زد روی ترمز سنگکوپ کردم .برگشتم همونطور که سعی میکردم که اعتماد به نفسمو حفظ کنم به سرعت قدم هام افزودم .....
    ولی انگار یارو نمیخاست بیخیال بشه ول کنم نبود دنبالم راه افتاده بو همینطور یه چیزایی رو بلغور میکرد که توی اون شرایط اینقدر ترسیده بودم نمیتونستم حرفاشو بفهمم همونطور داشتم تقریبامیدویدم که یارو بازومو گرفت و نگهم داشت وهمونطور که تیکه از موهامو گرفت توی دستش وشروع کر دوباره به بلغور کردن ولی من با صدای ویراژ ماشینی که دوباره در حال رد شدن بود به خودم اومدم وچشمامو بستم وشروع کردم به جیغ زدن شاید 5قیقه به طور مداوم جیغ میزدم اونقدر ترسیده بودم که در حال قبض روح بودم ودست به دامن همون جیغایی شده بودم که پژمان ازش متنفر بود.
    دیگه آخریا صدام در نمیومد فقط صدای دادگوریلو شنیدم که با سرعت منو ول کردوبعدم صدای کشیده شنه لاستیکای ماشینشو ومنم همونطور که چشمامو بسته بودم زانو هام شل شد وهمونطورکه چشمام بسته بودقطره های اشکم راهشونو توی صورتم پیداکردن از ترسم جرات اینو نداشتم ک هچشمامو باز کنم که ببینم چی شد که یارو گذاشت رفت.........
    همونطور داشتم از گریه میلرزیدم که یکی بازو هامو گرفت وبه شدت تکونم داد یارو مدام تکرار میکرد چشاتو باز کن خانم اتفاقی نیوفتاده ....
    نمیدونم چی شد ولی آهنگ صداش باعث شد بهش اطمینان کنم وهمون اطمینان هم باعث شد چشمامو باز کنم ......
    با باز کردن چشمام بجای اینکه چشمم به یه گوریل بیوفته توی چشمای سبز جذابی غرق شدم که بااخمی عمیق چشماشو دوخته بود به من واقعا اون لحظه هیچ کنترلی روی خودم ورفتارم نداشتم فقط به دنبال تکیه گاهی بودم که ترسمو از خودم دور کنم وچشمای معصومانه ی اون آقاهه ام یه اطمینان غیر قابل توصیفی رو توی تنم تذریق کرد وبخاطر همینم شیرجه زدم توی بغلش وشروع کردم به گریه طرف هم با چشمای گشاد شده زل زده بود به من .......
    نمیدونم دقیقا اون لحظه چه احساسی داشتم ولی با همه ی وجود به چهره ی معصومانه ی آقاهه اطمینان داشتم وشاید یکی از دلایلش هم حس این بود که چهره اش شدیدا برام آشناس.......
    موهای سیخ سیخی قهوه ای تیره......چشمای سبز تیره .......پوست سفید .......ته ریش قهوه ای رنگ خیلی جیگرش کرده بود.........هیکل روی فرم ورزشکاری وقد بلند که توی تیشرت چسبون طوسی رنگ و شلوار مشکی رنگ جذاب تر هم نشونش میداد .......
    احساس میکردم میشناسمش ولی هرچی به مخم فشار میووردم هیچی یادم نمیومد شاید بخاطر ترسی بود که هنوز همه ی بدنم رو روی ویبره نگه داشته بود.
    اونم انگارترسی که توی وجودم بود رو حس کرده بود ........
    بعد از چند دقیقه به خودم اومدم و با چهره ی سرخ شده خودمو از توی بغلش کشیدم بیرون ........
    غریبه ی آشنا-خانم فکر کنم خیلی ترسیدید.........اگر مایل باشید میتونم شما رو تا یه مسیری برسونم چون حال حالا از اینجا ماشینی عبور نخواهد کرد........
    با تردیدی غیر قابل وصف قبول کردم .......
    منو به سمت ماشینش برقه کر د........
    چند دقیقه ای بود که داشتم فکر میکردم که ای خدا من اینو کجا دیدم که یه دفعه با خودم گفتم ای جانننننننننن چه چقدر شبیه جرارد پی کیه .........
    وبدون فکر شروع کردم به حرف زدن
    -من نمیدونم چطور باید از شما تشکر کنم واقعا یه دنیا مدیونتونم
    هیچی نگفت فقط باهمون ژست خیره شده بود به جلو........(واه واه چه بی شخصیته بی ادب.............ولش کن خوشگله گناه داره بهش فوش بد بد بدم منظورم همون فحشه ها .........)
    منم همونطور ادامه دادم -شما ........نه یعنی چطور بگم.......خیلی چهرتون برام آشناس.......
    پیکی-باعث افتخاره ولی احتمالا که نه همون 100%توی بازیای بارسا منو دیدید مدافع وسط گواردیولا هستم .
    ماشینشو یه گوشه نگه داشت وبرگشت به طرفم
    پیکی-مایه ی افتخاره که منو میشناسی.......نمیخای خودتومعرفی کنی؟
    -پریا هستم پریامتین
    پیکی –چه اسم زیبایی پریا.......پریا اهل کجایی؟
    -من اهل ایرانم
    پیکی یه دفعه به هیجان اومد ورحالیکه سرشو نکون میداد تکرار کرد ایران ........همون کشور افسانه ای وبا تمن آخه میدونی چیه من شیدا عاشق تاریخم ویه چند وقتیه عاشق افسانه ها وتمدن کشورتو شدم وبعد همبا خودش تکرار کرد ایران سرزمین کوروش هخامنش ......فرهاد وشیرین ......لیلی مجنون ......وسزمین آرش کمانگیر......
    وبعد هم سینشو با غرورداد جلو پیکی-حال کردی من اهل خالی بندی نیستم ولی واقعا کشور رویایی داری من بهت حسودیم میشه بخاطر داشتن وطنت ......چی باعث شده که کشوری بااون قدمت وزیبایی رو رها کنی و به یه کشور دیگه مهاجرت کنی ،زیبای پارسی.......
    -زیبای پارسی یعنی چی؟؟؟؟؟
    پیکی-آره!!!!!! زیبای پارسی باورت نمیشه برو خودتو توی آینه نگاه کن تو با اون موهای مشکیت هر آدمی رو میتونی مسخ کنی پریاتو واقعازیبایی.......
    از تعریفش سرشوق اومدم وبه تعبیر دیگه جو گیر شدم
    -بخاطر شغل همسرم
    پیکی یه ابروشو داد بالا وبا تعجب زمزمه کرد همسرت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    -آره بخاطر همسرم همکار وهمباشگاهیت ......
    پیکی-تو همسر فرهادی ؟؟؟؟؟؟باورم نمیشه .....
    -چرا ؟خیلی دور از واقعیته؟
    -نه نه آخه توخیلی بچه ای چطور باور کنم که ازدواج کردی؟؟؟؟؟؟؟
    هیچی نگفتم فقط با یه لبخند تلخ نگاهش کردم اونم کنجکاوی نکردوهمونطورادامه داد –ولی بهت تبریک میگم بخاطر داشتن فرهاداون خیلی فوق العاده اس هنوز نیومده بازار مارو کسات کرده هر روز سر تمیرن هودارا خالی میشن سرش وبعد هم با شیطنت خندید وبازم ادامه دادبرای اینکه حسودید نشه به فرهادم تبریک میگم بخاطر داشتم همسری مانند پری درست مثل اسمش ........
    دوباره جو گیر شدم ونیشم تا پس کله ام باز شد
    پیکی-ولی خیلی جالب شدا نه؟؟؟؟؟؟؟
    -چی؟
    پیکی-اینکه درست روزی که من حوصله نداشتم جشن بارسا برگذار شد و جالبتر اینکه وسطای جشن که دیگه حسابی طاقطم طاق شد وقتی قصد ترک نیوکمپ رو داشتم دختری رو از دست یکی از اراذل اوباش اسپانیا نجالت میم که از قضا اون همسر ستاره ی جدیده بارسا فرهاد شایانه ......
    واین شد زمینه ی دوستی منوپیکی اونم درست زمانی که داشتم افسردگی حادی میگرفتم اون روزا آشنایی ما باهم یه نعمت بزرگ بود برای من .....
    پیکی کسی شد که نبودنیشا سنگ صبورم بود.
    میدونستم توی عُرف ما وقتی یه دختر وپسر باهم دوستن تهش منتهی میشه به عشق و ازدواج و..........
    ولی دوستی ما باهم دوتا تفاوت بزرگ با بقیه داشت یکی اینکه هم من ذره ذره داشتم بیشترتوی عشق فرهاد غرق میشدم هم پیکی همسرش شکیرا رو در حد لالیگا میپرستید واینکه ما جفتمون متاهل بودیم ومن نسبت به پیکی حسی برادرانه داشتم درست همتای حسی که البته دخترونه اش روبه نیشا ی عزیزم داشتم وهمه ی اینارو گفتم تا برای همیشه توی قلبم نگه دارم که پی کی فقط یه دوست ساده وهمدمی بود برای روزای سخت غربتم .........
    روزهام بدون هیچ اتفاق خاصی در حال گذر بودن ....
    تصمیم گرفتم برای اینکه کمتر حوصلم کف بره ادامه تحصیل بدم وبخاطر همین آزمون وروی کالج .......دادم وبدون هیچ دردسری دوباره غرق درس خوندن شدم جالب این بود که منی که همیشه درس خوندن برام شکنجه ی روحی به حساب میومد با ذوق وشوق درس میخوندم چون تنها امیدم بعد حماقت بزرگی که کردم همین کتابا بودن .......
    من دقیقا احساس قطره ی معلق بارونی رو داشتم که بزودی فرو میریزه همش منتظر یه اتفاق بودم اتفاقی که باعث بشه اون کور سوی امیدی که به عشق فرهاد داشتمم تموم بشه،نمیدونم چرا ولی یه دفعه همه ی وجودمو یاس وناامیدی میگرفت ولی دوباره همه ی وجودم از امیدوآرزو پر میشد .......
    واین برای من ،منی که غرورم شهره ی خاص وعام بود یعنی مرگ ..........
    بخاطر همینم برای فرار از فکر کردن شدم یه بچه خر خوان از صبح که چشمام باز میشد کتابم جلوی چشمم بود تا وقتی که دیگه از خستگی بیهوش میشدم فرهاد هم دیگه مراحل سخت تمرینات پر فشار بدن سازی رو پشت سر گذاشته بود دیگه سر برنامه میرفت به تمرین وسر برنامه هم برمیگشت ولی برنامه اش طوری بود که کم پیش میومد پیش هم باشیم فرهاد شبا دیگه خیلی دیر میخوابید 11 بود وصبح بعد خواندن نمازش و یه صبحانه ی مفصل که انواع واقسام مواد غذایی که یه نفر(که چه عرض کنم به اندازه ده نفر میخورد) میتونه برای صبحانه بخوره میل میکردبعد هم میرفت پیاده روی وبعد هم سالن وزنه وساعت 10 بود که دیگه برمیگشت یه کمی به خونه ور میرفت یه کمی با فرزاد ویا هم باشگاهیای سابقش چت میکرد وبه ایران زنگ میزدوبعد هم میخ کتابای روانشناسی میشد (عاشق کتاب خوندن بود مخصوصا روانشناسی) بعد هم دیگه ناهارشو میخورد ومیرفت سر تمرین وساعت 8 برمیگشت ...........
    توی این دوهفته که از شروع کلاسا گذشته با یه دختر هندی دوست شدم ولی هر کاری میکنم که بتونم باهاش صمیمی بشم نمیتونم ما تفاوتای زیادی باهم داریم ولی مهم تر از اون یه چیز دیگه اس نمیدونم چرا ولی دیگه نمیخام کسی جایگزین نیشا یا جرارد کنم .
    وهمینطور اینکه اگه قضیه ی اینکه من همسر فرهادم توی دانشگاه لو بره شاید برام درد سر درست بشه ........
    چشماي تو براي من عالم زندگانيه
    رنگ چشات براي من اميد زندگانيه
    من ميميرم اگه تو پيشم نموني
    رنگ دلم آبي شده ميشه تو پيشم بموني
    چشماي من منتظرن منتظر رسيدنت
    بيا ديگه تنهام نزار فرشته ها ندزدنت ؟
    اين قلب من ميتپه براي تو همينو بس
    دق ميكنم اگه نياي من ميميرم گوشه قفس
    واي رسيدي عزيز من دلم برات تنگ شده بود
    عزيز من ميدونستي ديشب هيچ ستاره اي غايب نبود
    من بودمو تو بوديو ستاره ها مهمونمون
    پيشم بمون پيشم بمون پيشم بمون

صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
تارنماي ايران پرديس با لطف و ياري خداي مهربان در سال 1386 تاسيس شد.روز به روز که از عمر ايران پرديس ميگذشت دوستان زيادي به جمعش محلق شدند و تا به امروز مخاطبان زيادي از اين تارنماي کاملا فارسي استفاده ميکنند ايران پرديس با پشت سر گذاشتن فراز و نشيب زياد و با عنايت خداو لطف بيکرانش امروزه توانسته در پنجمين جشنواره رسانه هاي ديجيتال عنوان برترين انجمن گفتگوهاي پارسي را کسب کند انجمن هاي ايران پرديس امروزه با هدف خدمت رساني به يکي از بزرگترين انجمن هاي ايران و پر مخاطب ترين انجمن هاي دنياي مجازي تبديل شده و اميدوار هست با همين هدف هم به جايگاه اصلي و واقعيش دست يابد.

اکنون ساعت 07:55 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.

ایمیل پست الکترونیکی مدیریت سایت : iranpardis.com@gmail.com
شماره سامانه پیامک : 30005604500000