انتخاب رنگ سبز انتخاب رنگ آبی انتخاب رنگ قرمز انتخاب رنگ نارنجی
خوراک آر اس اس


•٠·˙ تبلیغات ایران پردیس با قیمت مناسب ..٠·˙


http://www.iranpardis.com/up/do.php?img=493


  آخرین ارسالات انجمن

تبلیغات ایران پردیس
تبلیغات ایران پردیس تبلیغات ایران پردیس

+ ارسال موضوع جدید
صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 25

موضوع: رمان عاشقانه ی پیمان قلب ها | خدیجه سیفی

  1. Top | #1



    تاریخ عضویت
    Nov 2010
    عنوان کاربر
    و تـو بـرای مـن ، هـمـه ای ...
    میانگین پست در روز
    17.63
    محل سکونت
    X زندگیــــ اینجاستـــ X
    سن
    18
    نوشته ها
    24,960
    پسندیده
    50,613
    تشکر شده
    37,536
    میزان امتیاز
    403

    New2 رمان عاشقانه ی پیمان قلب ها | خدیجه سیفی

    پیمان قلب ها

    خدیجه سیفی

    منبع: وبلاگ رمـــــــانـــخــانــه

  2. محل تبليغات شما    موزيک روز
     
  3. Top | #2



    تاریخ عضویت
    Nov 2010
    عنوان کاربر
    و تـو بـرای مـن ، هـمـه ای ...
    میانگین پست در روز
    17.63
    محل سکونت
    X زندگیــــ اینجاستـــ X
    سن
    18
    نوشته ها
    24,960
    پسندیده
    50,613
    تشکر شده
    37,536
    میزان امتیاز
    403

    پیش فرض

    کوهی از غم روی دلش سنگینی می کرد .حرفها و نگاهای دو پسر مزاحم کمی آنطرفتر ایستاده بودند بیشتر آزارش می داد
    -نیگاش کن.لامصب چه چشایی داره.چشاش به بزرگی آهو
    -مژه هاشو بگو اگه سرو وضعش این جوری نبود می گفتم تازه از آرایشگاه دراومده.قیافش شبیه سیندرلاست
    ولی سر وضعش بیشتر شبیه به اونهایی که پشت چراغ قرمز اسپند دود می کنند می خوره
    -اگه جنگ بود می گفتیم از جنگ برگشته اند .سرو وضعشون اصلا به قیافه شون نمی خوره-از کی اینجا نشسته اند-دو ساعتی می شه که اینجان.انگار منتظر کسی هستند ولی خداییش


    خدا وقتی حوصله داشته این دختره رو خلق کرده .چه هیکلی چه لب و دهنی . اگه مادره اونجا نبود می رفتم شماره تلفنم رو بهش می دادم .-مادره که انگار توی این دنیا نیست.اصلا متوجه ما نیست.از همین جا شماره رو براش پرت کن
    غزل کلافه شده بود.از جایش بلند شد.پشتش را به آنها کرد وشروع کرد به صحبت با مینا که با مورچه ها ور می رفت و سعی کرد خودش را با خواهرکوچکش سرگرم کند.
    رنگ مادر مثل گچ سفید شده بود.سرش را روی دیوار گذاشته و به نقطه ی نا معلومی خیره شده بودو هیچیک از حرفهای پسرها را نمی شنید.آنها دست بردار نبودند ومرتب برای غزاله سوت می زدند.غزاله درمانده شده بودو نمی دانست چه کند که از شر این دو ولگرد رها شود
    در همین موقع قامت رشید پدر از سر کوچه نمایان شد.با دیدن پدر لبخندی حاکی از رضایت بر لبان غزاله نقش بست .تا جایی که یادش می آمد پدرش همیشه برایش مایه ی افتخار و سربلندی بود.غم سنگینی چهره ی پدر را پوشانده بود.سرش را پایین انداخته بود و آرام آرام و نا امید قدم بر می داشت.آنقدر در خودش بود که اصلا متوجه مزاحمت پسرها نشد.ولی آنها با دیدن هیبت او خودشان را جمع و جور کردند و رفتند و غزاله نفس راحتی کشید.پدر پیش بقیه آمد و با صدای غمگینی گفت:
    -
    هیچ خبری نیست انگار یادش رفته که با ما قرار داشته
    دستهایش را در موهایش فرو برد و کنار دیوار نشست و به زمین خیره شد.
    -
    اگه خبری نشه چی؟کجا برم؟چه کار کنم؟خدایا نه پولی مونده نه چیزی برای خوردن .با این طفل معصوم ها چه کنم؟

    دقایقی گذشت و هر کس در سکوت خود با این افکار زهزآگین کلنجار می رفت که اتومبیل سفیدی از سر کوچه پیدا شد.مینا توانست مرد دیروزی را داخل آن بشناسد.با هیجان داد زد :-
    اومد بابا جون.

    پدر با خوشحالی از جا پرید و به سمت اتومبیل به راه افتاد.بعد از توقف اتومبیل مرد دیروزی که کنار راننده نشسته بود پیاده شد و بعد از کلی صحبت با پدر خداحافظی کرد و رفت و پدر با قیا فه ی بشاش برگشت و از همه خواست سوار اتومبیل شوند. اتومبیل به راه افتاد و از خیابانهای قشنگ و تمیز شمال شهر گذشت و بالاخره جلوی خانه ای در شمالی ترین نقطه ی تهران ایستاد.راننده پایین رفت را و در را باز کرد.طبق گفته اش راننده ی خانه بود.البته اگر می شد نامش را خانه گذاشت .یک قصر زیبا بود وتا چشم کار می کرد درخت بود و درخچه .
    ماشین در جاده ی وسط باغ به راه افتاد ودر جلوی ویلای قصر مانندی ایستاد.غزاله و مینا اززیبایی و
    شکوه ویلا به وجد آمده بودندو با دهان نیمه باز و چشمان گشاد شده به همه جا نگاه می کردند.همه پیاده شدند و با راهنمایی راننده به راه افتادند.پله ها را که بالا رفتند به یک تراس خیلی بزرگ و شیک رسیدند که با میز و صندلی مخصوص بالکن و سایه بانهای قشنگ تزیین کرده بودند .مینا که ذوق زده شده بود روی یکی از صندلی ها نشست که ناگهان با فریاد دختری که از پشت شیشه نظاره گر آنها بود ازجا پرید
    دختری تقریبا هم سن وسال غزاله از اتاق فریاد زد :-
    اونجا نشین کثیف شد.

    مینا با ترس ولرز از جا پرید و رفت محکم به مادرش چسبید. رنگس مثل گچ سفید شده بود .وسط باغ یک آلاچیق بزرگ و زیبا ساخته شده بود .از وسط باغ جوی آبی می گذشت که با وجود کوچکی و باریکی صدای دلنشین و زیبا یی از آن بلند می شد .احتمالا به خاطر وجود همین آب بود که چنین درختان تنومند و سبزی بار آمده بود .یک استخر بزرگ که سایه های درختان نصف آن را می پوشاند وسط باغ بود .بعد از دقایقی راننده بیرون آمد-
    کفشهاتون رو دربیارین وداخل بیایید.
    وقتی از در وارد شدند همه از زیبایی آنجا هاج و واج مانده بودند .ته سالن روی مبلهای راحتی مرد چاقی با زیرپوش رکابی وپیپی در دست نشسته بود.کنار اوخانمی میان سال با موهایی بلوند وآرایشی غلیظ نشسته بود و جواهرات زیادی در دستها و گردنش به چشم می خورد .دختری که از پشت پنجره نگاهشان می کرد از اتاق بیرون آمد و خرامان از جلوی آنها گذشت.روی مبل نشست و با شگفتی و تحقیر چشمان آبی اش را به غزاله دوخت. ماه گرفتگی متوسطی زیر چانه اش بود که با پوست سفیدش مغایرت داشت ونگاهها را به خود خیره می ساخت .همه سلام کردند.مرد چاق سلان آنها را به گرمی پاسخ داد و از جایش بلند شد و جلو آمد .بین او و پدر حرفهایی رد و بدل شد .پدر از اینکه می توانست سقفی بالای سر داشته باشد راضی به نظر می رسید .در این لحظه خانم بلند شد .رو به مادر کرد و با لحن سرد و محکم گفت:
    -
    آخر باغ خونه کوچکی هس.پانزده سالی می شه که کسی از اون جا استفاده نکرده .کارگر قبلی شبا به خونه ی خودش می رفت.نمی خواد امروز سرکار بیایین .خونه رو تمیز کنید و از فردا صبح اینجا باشین .صبر کنید مقداری وسایل شوینده بهتون بدم
    بعد به آشپزخانه رفت و با مقداری وسایل برگشت .همه اجازه خواستند و از عمارت خارج شدند .غزاله از اینکه از آن جو سنگین آزاد شده بود احساس راحتی می کرد.راننده برای نشان دادن خانه جلو افتاد.از دور خانه را نشان داد و برگشت .خانه که نمی شد گفت مخروبه ای بیش نبود . تار های عنکبوت جلوی در وپنجره ها را گرفته بود .داخل ساختمان پر از وسایل شکسته و اثاثیه کهنه و پوسیده بود.هر چه داخل ساختمان به درد نمی خورد آنجا ریخته بودند.مینا به طرف مادر برگشت و گفت
    -
    مامان اینجا می خواهیم زندگی کنیم ؟

    مادر با لحن غم انگیزی گفت :-
    تمیزش می کنیم
    آستین ها را بالا زد ودست به کار شدند . پدر و بچه ها همه وسایل داخل اتاق را بیرون ریختند و مادر به جدا کردن آنها مشغول شد. از آن همه وسایل فقط مقدار کمی به دردشان می خورد بقیه پوسیده و از کار افتاده بودند.خوشبختانه جوی آب نزدیک بود وآنها زحمت آب آوردن نداشتند.بعد از ظهر پدر برای شستن پشت بام خانه بالا رفت وکلی هم آشغال و زباله از آنجا پایین آورد.خیلی سردشان شده بود با دست و پای یخ زده گوشه ی اتاق چمباتمه نشستند و چراغ خوراک پزی را به زحمت راه انداختند.خیلی خسته و گرسنه بودند واین باعث می شد بیشترسردشان شود .ناگهان مینا با خوشحالی فریاد زد :
    -
    آخ جون!غذا

    وقتی همه بیرون را نگاه کردند راننده را دیدند که با یه قابلمه ی بزرگ و چندتا پتو نزدیک می شود .وقتی داخل آمد از تمیزی خانه شگفت زده شد.بعد از رفتن او مادر ظرفهایی را که از داخل وسایل جدا کرده و شسته بود جلو آورد و غذا را کشید .چند تکه گوشت مرغ وچندتا نان و کمی هم برنج .از سر و وضع غذا ها کاملا مشخص بود دست خورده بودند.در هر صورت همه با اشتهای فراوان شروع به خوردن غذا کردند.مینا مرتب می گفت :
    - چقدر خوشمزه است .خیلی وقت بود مرغ نخورده بودیم .
    پدر تکه مرغی را که جلویش بود در بشقاب او گذاشت و گفت:
    - من نون بیشتر دوست دارم .
    بعد از خوردن غذا کمی گرم شدند.بچه ها پتوها را به خود پیچیدندوپدر و مادر بقیه ی کارها را انجام دادند.هنگام شب خانه مثل گل شده بود واز همه جا بوی تمیزی می آمد.
    ساعت یازده همه خسته و بی حال افتادند و خوابشان برد.
    با صدای فریاد زنی همه از خواب پریدند. پرتوهای خرشید چشم ها را می آزرد.در باز شد و خانم دیروزی در آستانه ی در ظاهر شدوبا صدای بلند گفت:
    -بهتره که از همین روز اول تکلیفمون رو روشن کنیم.جنگ اول به از صلح آخر.اگه قرار باشه هر روز تا ساعت نه بخوابید پس بهتره تشریفتون رو ببرید تا ما هم به فکر کارگر دیگه ای باشیم.
    پدر به من و من افتاده بود.مادر گفت:
    -ببخشید خانم خیلی خسته بودیم اصلا متوجه نشدیم.
    خانم که چهره اش از عصبانیت برافروخته بود گفت:
    -در هر صورت فردا ساعت پنج و نیم باید خونه ی من باشین و صبحونه رو آماده کنین.فراموش نشه.الان هم سریع بیایید که کلی کار داریم.
    مادر گفت:
    -چشم چشم همین الان.
    خانم با عصبانیت در را کوبید و رفت.انگار خانه بر سرشان خراب شد .همه هاج و واج مانده بودند.تلخی این حقارت بیشتر از از دست دادن خانه و کاشانه شان آنها را آزرد.
    پدر و مادر سریع از خانه خارج شدند وغزاله و مینا متحیر مانده بودند که چه بر سرشان آمده وچه بدبختی بزرگی دامنگیرشان شده است.مینا بشدت گریه می کرد و غزاله که خودش هم آرام آرام اشک می ریخت او را دلداری می داد.اصلا باورشان نمی شد .یکشنبه ی پیش خانه ی خودشان بودند واین یکشنبه چنین روزگازی پیدا کرده بودند.
    درست یکشنبه ی پیش بود که آرام در خانه ی گرمشان به خواب فرو رفته بودند که ناگهان خشم طبیعت چهره ی نامهربان خود را نشان داد و زمین با تکانی وحشت زای خود به غرش درامد و با تکانهای مهیب و ترسناک غریو نامهربانی را سر داد.همه وحشت زده از خواب پریدند خانه مانند گهواره ای به این طرف و آن طرف می رفت.سنگ و خاک بود که از در و دیوار و سقف فرو می ریخت .بچه ها فریاد می زدند و پدر و مادر آنها را در آغوش گرفته بودند و نمی دانستند چه کنند .به دستور پدر همه خود را به زیر میز غذا خوری کشاندند و در همین زمان بود که سقف قسمتی که آنجا خوابیده بودند فرو ریخت و همه چیز را زیر خود مدفون ساخت .
    بعد از دقایقی زلزله تمام شده بود ومیز کاملا زیر آوار قرار گرفته بود.قسمتی از میز شکسته بود و از پیشانی غزاله خون فوران میکرد.بچه ها و مادر بشدت گریه می کردند و پدر در تلاش بود که آوار را کنار بزند تا بتوانند بیرون بروند.از نوک انگشتانش خون می چکید ولی تلاش بی فایده بود .همه جا ویران شده بود وهیچ کاری نمی شد کرد.دیگر صدای گریه ی بچه ها به گوش نمی رسید وبه حال اغما افتاده بودند.دستان مادر دیگر قوت نداشت که محل خونریزی را فشار بدهد .پدر بی رمق به گوشه ای تکیه داده بود و دیگرتوان تلاش کردن نداشت وهر تلاشی هم بی نتیجه بود.کم کم اکسیژن داشت تمام می شد و سرفه ها شروع شده بود ند.پدر و مادر مینا را روی دست گرفته بودند و بدن بیهوشش را تکان می دادند.مادر جیغ می زد.غزاله بی حال در گوشه ای افتاده بود ناگهان صدایی آمد و همه ساکت شدندو گوش فرا دادند .بعد نوری ضعیف از روزنه به درون تابید .پدر فریاد زد و کمک خواست.گروه امداد تلاششان را بیشتر کردند و همه را از زیر آوار بیرون کشیدند .امدادگران تنفس مصنوعی را برای مینا شروع کردندو بعد از چندبار ماساژ قلبی جواب داد و قلب مینا دوباره به کار افتاد.بعد محل خونریزی غزاله را پانسمان کردند.پدر و مادر هم از اینکه بچه ها نجات یافته بودند رمق از دست رفته شان را باز یافتند.
    سپیده دم بود .هوا کم کم روشن می شد. چرا سپیده دم زیبا امروز تا این حد زشت و تلخ به نظر می رسید.خدایا چه مصیبتی !از خانه ی زیبا و نقلی شان که همه ی فامیل عاشقش بودند هیچ چیز باقی نمانده بود .حاصل زحمات چندین و چند ساله شان جز توده ای سنگ و خاک و آهن پاره چیز دیگری نبود.گوشه هایی از وسایلشان که با چه امید و علاقه ای خریداری شده بودند از زیر آوار پیدا بود.هیچ چیز نمانده بود .گریه ی مادر تبدیل به هق هق شده بود و پدر بی اختیار در گوشه ای افتاده سرش را به در تکیه داده بود و به پهنای صورت اشک می ریخت.هوا دیگر روشن شده بود و از سوز و سرما اندکی کاسته شده بود دست و پای همه از شدت سرما یخ زده بود.بید مجنون محبوبشان از بیخ کنده و به گوشه ای پرت شده بود.از حوض زیبا و شمعدانی های قشنگ و گل های رز چیزی به چشم نمی خورد.مادر از این سوی خانه به آن سو می دوید تا ببیند از ثمره ی زندگیش چه مانده ولی هیچ چیز نبود.هیچ چیز!هرقدر آوار را این طرف و آن طرف کرد تا پتویی یا بالاپوشی برای بچه ها پیدا کند چیزی نیافت.آتش بخاری همه چیز را خاکستر کرده بود .فقط آلبوم عکسان را پیدا کرد که گوشه هایش سوخته بود.
    دیگر چیزی به غروب نمانده بود وهمه ی اهل خانه همان طور بهت زده در گوشه ای چمباتمه زده و نشسته بودند .نمی دانستند چه کنند.همه گرسنه خسته سرمازده و بدتر از همه بی پناه و بی امید بودند.
    تمام شهر در هاله ای از دود و غبار فرو رفته بود و از همه جا صدای گریه و آه و ناله می آمد.کم کم داشت شب می شد .گروه امداد مردم را به چادر هایی که در میادین برپا کرده بودند فرا خواندند.آنها نمی توانستند با خانه ای که تمام خاطراتشان آنجا بود وداع کنند.گریه ی همه بلند شده بود .ناامیدانه از این سو به آن سو می رفتند.آه و ناله شان هر بیننده ای را متاثر می کرد.دیگر چاره ای نبود .خواه و نا خواه باید جدا می شدند.به هر صورت بود با خانه شان با محفل گرم و صمیمیشان با جایی که در هر گوشه گوشه اش کوله باری از خاطرات بود وداع کردند و این وداع وداعی بود با همه ی خوشی ها راحتی ها شیرینی ها ی زندگی و سلامی بود و به بی پناهی ها بی عدالتی وتلخی های زندگی.
    چند روزی بود که در چادر ها زندگی می کردند.هوا بسیار سرد و طاقت فرسا شده بود .سرمای هوا دیگر قدرت عزاداری برای عزیزان از دست رفته را هم از مردم گرفته بود.تکانهای پیاپی و مخرب زمین فضای هولناک و موحشی را برای اهالی وجود آورده بود.دیگر امیدی برای ماندن نبود.باید رفت ولی به کجا؟مردم در شهرهای مختلف پخش می شدند.هرکس در هرجا که فامیلی داشت می رفت ولی آنها به کجا می توانستند بروند؟تمام فامیلشان در این شهر بودند که اکثرا از بین رفته بودند .دیگر کم کم همه ی چادرها خالی می شدندو برف و یخبندان امان همه را بریده بود .
    در یکی از شب ها که پدر حال خیلی بدی داشت و در سوگ عزیزان از دست رفته بسیار گریسته بود ناگهان به یاد یکی از دوستانش در تهران افتاد که در گذشته خیلی با هم رفیق بودند. اوحتما کمکشان می کرد.نمی توانستند تصمیم بگیرند تا اینکه زلزله ی شدید دیگری که رخ داد آنها را در رفتن مصمم ساخت.زلزله ی آخربه قدری شدید بود که آثاری از خانه مغازه وکوچه ی آنها نمانده بود وتا چشم کار می کرد دره ی بزرگی به وجود آمده بود.صبح زود آماده ی رفتن شدند.خیلی سخت بود خیلی سخت .دیگر تحمل ویرانه های شهر را نداشتند .با اولین ماشینی که به سمت تهران می رفت آماده ی رفتن شدند .ساعت سه بعدازظهربه تهران رسیدند.با مقدار پولی که از کمکهای مردمی به دستشان رسیده بود توانستند خود را به مقصدی که داشتند برسانند.وقتی رسیدند و در زدند کسی در را باز نکرد .پدر گفت شاید بیرون رفته اندو بر می گردند.همه خسته و بی حال کنار دیوار نشستند و منتطر شدند.چند ساعتی گذشت ولی خبری نشد.در این حال یکی از همسایگان که رد می شد علت را جویا شدو پدر ماجرا را تعریف کرد.همسایه با اظهار تاسف گفت که این خانه چند سالی هست که خالی است و صاحب آن سالها پیش ازآنجا رفته است.با این خبر انگار کوهی بر سر همه خراب شد.حالا چه کنند؟کجا بروند؟مرد همسایه که حال آنها را دید خیلی ناراحت شد وگفت (نگران نباشید .عمویم کارمند کارخانه ای است که صاحبش دنبال کارگر و باغمان برای خانه اش است . من امشب به خانه ی عمویم می روم و فردا صبح برایتان خبر می آورم)
    هوا دیگر کاملا تاریک شده بود.به مسافر خانه ای رفتند وشب را در آنجا ماندند.صبح زود بعد از خوردن غذای کمی که از کمکهای مردمی داشتند به طرف محل قرار رفتند.خیلی منتطر شدند دیگر نا امید شده بودند که مرد همسایه آمد و خبر داد (ارباب هنوز کارگر نگرفته و این از شانس شما بوده .سوار شوید وبه آنجا بروید.)
    ××××××××××××××××××××××××× ×
    گریه ی غزاله شدید شده بود و با خود می گفت:
    -آره آن هم چه شانسی!
    ساعتی گذشت هر دو خواهر هنوز با چشمان گریان مات و مبهوت مانده بودند و نمی توانستند حقایق را بپذیرند.
    حال مینا خیلی بد بود .از روز زلزله به این طرف خیلی ضعیف . نحیف وخیلی هم حساس و زود رنج شده بود.سرش را روی پای غزاله گذاشته بود و اشک می ریخت.غزاله با دیدن وضعیت مینا مثل کسی که از خواب غفلت بیدار شده باشد با خود تصمیم گرفت که قویتر از اینها با مصا یب پیش آمده مواجه شود.احساس کرد خواهر وپدر و مادرش به او نیاز دارند.او همیشه اعتماد به نفس بالایی داشت و زود خود را با مسایل مختلف وفق می داد.یادش آمد که سنگ صبور دوستانش بود و هر مشکلی توسط او به بهترین صورت حل می شد.با این افکار بود که اشکهایش را پاک کرد و شروع کرد به دلداری مینا.با صدای شیطنت بار و شیرین خود انگار که هیچ غمی ندارد مینا را قلقلک داد و گفت :
    - خوب خواهر کوچولوی خوشگل خودم بلند می شی یا نه؟اشکاتو پاک می کنی یا نه؟
    مینا که با دیدن خنده های غزاله انگار کمی ترسش از وضع موجود ریخته بود با تعجب به غزاله نگاه می کرد :
    -تو رو خدا آبجی ولم کن حوصله ندارم.
    وغزاله باز هم در حالی که به قلقلک دادنش ادامه می داد با صدای گرم و گیرایش گفت:
    -چرا حوصله نداری؟مینا خانم مگه چی شده ؟مگه غیر از اینکه خدا این جور خواسته ؟ما چه کاره ایم؟
    بعد با لحنی مهربان و جدی شروع به صحبت با خواهرش کرد.با اینکه مینا کلاس چهارم بود ولی خیلی بیشتر از سنش می فهمید و این را مدیون رفتار غزاله بود.
    -ببین مینا جون من و تو نباید درد و غم مامان و بابا رو از این که هست بیشتر کنیم .ما باید خدا رو به خاطر خیلی چیزها شکر کنیم.
    مینا با چشمان گرد شده و متعجب گفت :
    -شکر برای چی؟
    - برای اینکه اولا همه به تن سالم وبدون کوچکترین نقصی دور هم هستیم .ما الان در امتحان الهی قرار گرفته ایم ومن مطمینم که سربلند از آن بیرون می آییم و این مهمترین چیزی در زندگی هر انسانیه.دوما که امکان ادامه ی تحصل برامون هست .من وتو می توانیم با درس خواندنمون به زندگی از هم پاشیده شده مون سر و سامون بدیم.حرفهامو قبول داری یا نه؟درسته که راه سختی رو پیش رو داریم ولی حتما خدا کمکمون می کنه من مطمینم........
    مینا از حرفهای خواهرش جان دوباره ای گرفت صدای دلنشین خواهرش با هر کلمه دریایی از نیرو و اطمینان را به قلبش سرازیر می کرد.با لبخندی معصومانه ای گفت:
    -پس امروز سز نماز باید سجده ی شکر به جا بیاوریم.
    -البته الان هم بلند شو اینجا را جمع و جور کنیم.بعد بریم آبی به صورتمون بزنیم .موافقی ؟
    مینا با صدایی شاد و قلبی سرشار از امید گفت :
    -البته که موافقم
    دلارام شوخ و شیطان که برای کمک به دفتردار ساعتی بود به دفتر رفته بود با هیجان از دفتر دبیرستان خارج شد و خودش را سریع به دوستانش رساند و در حالی که سرش را به راست و چپ تکان می داد گفت:-حورا!محیا!نمی دونید توی دفتر چه خبر بود؟معلما همه داشتن ازغزاله و نظم و انضباط و درس خوندن بی نظیرش حرف می زدن .خانم غیاثی خیلی از دست ونوس و تبلیغاتش علیه غزاله ناراحت بود .به خانم مدیر می گفت که این اصلا درست نیست که زمردیان اونو پیش همه خرد کنه.الان دیگه همه می دونن که پدر غزاله کارگر خونه ی ونوسه و مادرش صبح تا شب در ودیوار اونها رو می سابه و غزاله در کلبه خرابه ای زندگی می کنه که آب و نانش رو هم محتاج خانواده ی ونوس هست می گفت به نظر من باید جلوی زمردیان گرفته بشه و خانم مدیر هم حرفهای اونو تایید می کرد
    محیا گفت:
    -من که خیلی از غزاله خوشم اومده.اصلا یک جور صفا و صمیمیتی توی حرفها و کارهاش هست که آدم رو نا خودآگاه به سمت خودش می کشه .به نظر من تبلیغات ونوس کار و برعکس می کنه و همه به طرف غزاله کشیده می شن.
    حورا گفت:-آره جون خودت .این دخترهای لوس و ننری که من می بینم اگه به خاطر مشکلات درسی شون نباشه یک کلمه هم با غزاله حرف نمی زنن.آخه دوستی با اون و کسر شان خودشون می دونن.دلارام گفت:-راستی کجاس؟ اصلا پیداش نیست.موافقید به جمع خودمون بکشیمش؟البته اگه محیا خانم شاگرد زرنگ کلاس اجازه بده.
    محیا در حالی که قیافه ی بامزه ای به خود گرفته بود گفت:
    -وای این حرفها چیه؟من که از خدامه دوست زرنگ و درس خونی مثل اون داشته باشم.دیگه از خنگ بازی شما دوتا خسته شده ام.
    و بعد از ته دل خندید
    دلارام شکلکی در آورد وگفت:-ا...!چه حرفها؟خوبه خودم همیشه توی درسها کمکت می کنم .ولی خوب نباید زیاد هم عجله کرد.فعلا بیایید ببینیم کجاست حورا گفت:-توی حیاط که نیست.حتما توی سالن داره مساله ریاضی یا فیزیک کسی رو حل می کنه.اون بیچاره که استراحت نداره.خاک بر سر ونوس.قدر چنین معلمی رو که همیشه پیشش هست نمی دونه .بیایید بریم سالن.داخل سالن کسی دیده نمی شد .همه در حیاط بودند.دخترها به سمت کلاس رفتند در کلاس نیمه باز بود و صدای دو نفر شنیده می شدوقتی گوش دادند صدای غزاله را شنیدند:-ببین ملیحه جون وقتی نمی خوای مشکلاتت رو به کسی بگی خوب نگو ولی اونها رو توی خودت هم نریز .هیچ وقت از قلم وکاغذ مضایقه نکن و اونها رو مثل دو یار دیرینه همراه داشته باش.وقتی مشکلات مختلف کلافه ات کرد تمام حرف دلت رو که نمی خوای به کسی بگی روی کاغذ بریز و چند بار برای خودت بخون این کار هم باعث تسکین روحیه ات می شه وهم خود به خود راه حلهایی به مغزت می رسه.بعدا اگه خواستی کاغذ رو پاره کن ودور بریز .سعی کن کمترین وقت رو به خود مشکل اختصاص بدی و بیشترین وقت رو به راه حل فکر کنی محیا با شنیدن حرفهای غزاله از خود بی خود شده بود.بی اختیار گفت:
    -وای بچه ها ای دختره بی نظیره فکر می کنید اون بخواد با ما دوست بشه؟
    دلارام با شیطنت ابروهایش را در هم کشید لب پایینش را آویزان کرد و گفت:
    -وا!چه حرفها !خیلی هم دلش بخوادهر سه خندیدند و به حیاط برگشتند و آنجا منتظر غزاله ماندند.بالاخره در مدت زمان کمی دوستی و روابط آن چهار نفر بسیار قوی و صمیمی شد.همیشه و در همه جا با هم دیده می شدند.بعضی وقتها هم برای تمرین تست زدن یا حل مسائل ریاضی و فیزیک که غزاله تبحر خاصی در حل کردنشان داشت در باغ خانه ی محیا جمع می شدند.محیا دختر سبزه و کوتاه قامتی بود که انگار تمتم نمک دنیا را در صورتش ریخته بودند.از وقتی عینکی شده بود با نمک تر هم شده بود.شاگرد ممتاز کلاس بود و در عین دوستی و صمیمیت زیاد با غزاله رقابت جالبی هم بینشان بر قرار شده بود .ته تغاری خانه بود برادر بزرگش دندانپزشک بود و تازه با یک دکتر روانشناس نامزد شده بود.برادر کوچکش هم داروسازی می خوند.زمانی که خدمتکار خانه ی محیا روی میز و صندلی های مدور سنگی داخل باغ ازآنها پذیرایی می کرد .غزاله به یاد مادرش می افتاد که الان در خانه ی ونوس مشغول کار بود.لحظه ای از خودش بدش می آمد که چرا همنشین اینهاست وآن طور شاد و سر خوش با آنها می گوید و می خندد.حتی المقدور سعی می کرد به خانه ی دوستانش نرود ولی وقتی اصرار و پا فشاری آنها را می دید نا چار قبول می کرد.پدر و مادر غزاله این احساس را نفی می کردند و چون از هر حیث به او اعتماد کامل داشتند .غزاله را در درس دادن به دوستانش آزاد گذاشته بودند .گاهی غزاله در این رفت و آمد ها مینا را هم همراه خود می برد تا در خانه تنها نباشد.مینا از طرز زندگی وشکوه و جلال آنها به وجد می آمد.یک روز به غزاله گفت:-من همیشه فکر می کردم همه ی آدمهای پولداروثروتمند مثل ونوس و خانواده اش خودخواه و بی رحم هستند.اما چرا این خانواده ها تا این حد مهربان و خونگرم هستند.و غزاله برای او توضیح می داد که همه ی انسانها به یک صورت نیستند و با هم فرق دارند .
    سه شنبه زنگ اول امتحان هندسه داشتند.روز دوشنبه که از مدرسه در آمدند یکراست به خانه ی دلارام رفتند تا درس بخوانند .پدر ومادر دلارام به اروپا رفته بودند و دلارام با خاله ی پیر مادرش تنها در خانه بود.دلارام دختر بسیار زیبا ی قدبلندی بود با چشمانی قشنگ و نافذ که دیدگان هر بینده ای را متوجه خود می ساخت.لبان غنچه ای و گرد که همیشه ی خدا انگار خون از آنها می چکید و برعکس محیا پوستی روشن و شفاف داشت .هر وقت کنار هم می ایستادند محیا می گفت:-ما شب و روز هستیم اگه دوتای ما را قاطی کنند حورا در میاد.دلارام در درس متوسط بود و نمراتش اغلب از سیزده و چهارده تجاوز نمی کرد.از وقتی غزاله به جمعشان پیوسته بود وضع درسی اش خیلی بهتر شده بود چون عقیده داشت که غزاله خیلی خوب مسائل را تفهیم می کند و او را چون معلمی باارزش پذیرفته بود و واقعا هم مثل یک معلم به او احترام می گذاشت.خانه یدلارام در کوچه محیا و نزدیک مدرسه بود.دو طبقه آپارتمان شیک و بزرگ که طبقه ی اول را اجاره داده بودند و خودشان در طبقه ی دوم زندگی می کردند.خانه ی سه خوابه ی بزرگی با یک پذیرایی وسیع که با قالیچه هاو فرش های ابریشمی و مبلمان بسیار شیک تزئین شده بود و آشپزخانه خیلی بزرگ که میز غذا خوری دوازده نفره ای در گوشه آن قرار داشت.حورا می گفت:-وقتی به خونه شما می آیم وبر می گردم از کوچکی خانه خودمان نفسم تنگ می شه .آن روز ظهر همه یکراست به آشپزخانه رفتند و شروع به پخت و پز کردند .صدای خنده شان همه ی خانه را پر کرده بود.غزاله چنان با نظم و سلیقه آشپزی می کرد که دختر ها همه به شوق آمده بودند.دلارام گفت:
    -دیشب واقعا از غذای بیرون خسته شده بودیم .عجیب هوس ماکارونی کرده بودم.بلند شدم و شروع به پختن ماکارونی کردم.آنقدر توی ظرفشویی ظرف جمع شده بود که با خاله پوران دوساعت ظرف شستیم .خاله پشت میز نشست و ظرفها رو شست ومن هم آب کشیدم .از غرولند خاله بیشتر خسته شدم تاشستن ظرفها .همه اش غر می زد و می گفت:((به به دختر بزرگ کرده اند))محیا گفت:-مرا ندیده ای.جز چند مدل تخم مرغ غذای دیگه ای بلد نیستم تازه برای آن هم تمام آشپزخانه رو به هم می ریزم.حورا گفت:بی سلیقه ها!افتخار هم می کنند.بیایید پیش خودم تا بهتون یاد بدم.همچین غذاهایی بپزم که از خوردنش حظ کنید.البته اگه غذایی سر سفره بیاد چون همه آنها سر اجاق تمام شد.وهمه با هم خندیدند .واقعا هم حورا خیلی شکمو بود وهمیشه مادرش سعی می کرد فرسخها راه را پیاده برود.
    بالاخره پختن وچیدن میز تمام شد.وخاله پوران را سر میز دعوت کردند.خاله پوران از دور که سفره را دید گفت:-فکر نمی کنم این میز کار دلارام باشه.دخترها کدامیک این قدر با سلیقه هستن؟همه یکصدا گفتند:-غزاله.وغزاله با تحسین خاله با شکسته نفسی ای که مخصوص خودش بود روبرو شد.دلارام در حالی که برای خاله غذا می کشید گفت:

  4. Top | #3



    تاریخ عضویت
    Nov 2010
    عنوان کاربر
    و تـو بـرای مـن ، هـمـه ای ...
    میانگین پست در روز
    17.63
    محل سکونت
    X زندگیــــ اینجاستـــ X
    سن
    18
    نوشته ها
    24,960
    پسندیده
    50,613
    تشکر شده
    37,536
    میزان امتیاز
    403

    پیش فرض

    -راستی غزاله تو کی فرصت یاد گیری این کارها رو پیدا می کنی؟واقعا تزئین سفره ات حرف نداره .
    غزاله گفت:-وقتی در شهرستان بودیم مادرم کلاس سفره آرایی می رفت وتوی خانه که تمرین می کرد من و مینا هم یاد می گرفتیم .البته مینا واردتر از من است
    خوردن غذا که تمام شد خاله پوران گفت-پیر بشی دخترم.دیگه از غذای بیرون و شفته های دلارام معده ام درد گرفته بود.خیلی چسبید .خودمم که نمی تونم سر پا بایستم و غذا درست کنم .این درد پا که نمی ذاره .
    دلارام با آن لحن شوخش گفت
    -وا خاله!کباب به اون خوشمزگی نپختم؟خاله گفت:-کدوم؟همون که دوتایی از هر دو طرف می کشیدیم جدا نمی شد؟
    وهمه خندیدند.خاله عصا زنان به اتاقش رفت و گفت:
    -انشاا...همیشه شاد و خوشحال باشید دخترها مشغول جمع آوری میز شدند.از سر و کول هم بالا می رفتند می گفتند و می خندیدند و واقعا شاد بودند و غزاله در این بین بازبه فکر پدر و مادرش افتاد که الان چه می کنند ؟اگر غزاله نبود دخترها تا شب وقتشان را به شیطنت می گذراندند و از درس خبری نبود.غزاله داد زد
    -دلارام خانم شب شد .باز می خوای تک بشی؟دلارام چون بره ای حرف گوش کن به سمت کتاب ها رفت.ساعت سه درس را از اول کتاب شروع کردند.بچه ها یکی یکی مسائل را حل می کردند و مسائل مشکل را به غزاله واگذار می کردند.سه ساعت تمام درس خواندند و از ترس غزاله جیکشان در نیامد.دیگر حسابی خسته شده بودند.دلارام گفت:
    -از خستگی مردیم .تو رو خدا بسه دیگه.و به سوی آشپزخانه رفت ومشغول آماده کردن میوه و چای شد.همه خسته شده بودند و چای حسابی چسبید ولی خوب راه افتاده بودند و دیگر به آخر درسشان چیزی نمانده بود.آن روز روز خوبی برای دخترها بود روزی پربار و دوست داشتنی.قرار شد شب هر کس به تنهایی یک بار دیگر درس را مرور کند تا امتحان فردا را خوب بدهند.
    صبح روز بعد هر چهار نفر بسیار خوشحال و راضی به نظر می رسیدند چون کاملا برای امتحان آماده بودند.اشکالات کوچک و ریزی هم که برایشان پیش آمده بود با هم حل و فصل کردند.در آن طرف حیاط ونوس و بهنوش و مژگان ایستاده بودند.بهنوش از دوست پسر که جدیدی که پیدا کرده بود صحبت می کرد .ونوس هم از سفر اروپایی که قرار بود بروند حرف می زد و تنها چیزی که صحبت از آن نبود هندسه و امتحان هندسه بود.در این لحظه چشم ونوس به غزاله و دوستانش افتاد که چطور با شور وشوق درس را با هم مرور می کردند و از حسد و غضب دندانهایش را به هم فشرد.غزاله چندین بار خواسته بود به ونوس نزدیک شود و بنای دوستی را با او بگذارد ولی با تحقیر و سرزنش ونوس مواجه و بشدت رانده شده بود.بهنوش دوست ونوس یکی از شاگردان تنبل کلاس و بی نهایت زیبا بود ولی از جذابیت چندانی برخوردار نبود .چشمان سبز درشتی داشت وقتی به چشمانش نگاه می کردی انگار دریا را می دیدی .ژرف و عمیق بینی متناسب و لبانی خوشرنگ و گوشتالود.بسیار متکبر و خود خواه بود.همیشه از خود تعریف می کرد و هیچکس مورد پسند او نبود.به کسی محبت نمی کرد و از کسی هم محبت دریافت نمی کرد.چون در روابط با دختران ناموفق بود به سمت پسران گرایش داشت و در مقابل کوچکترین ابراز محبتی خود را می باخت.عقده ی تعریف شنیدن داشت و هروقت پسری کوچکترین تعریفی می کرد فورا به سمت او کشیده می شد واغلب ملعمه ی دست پسرها بود.بیشتر وقتش را جلوی آینه می گذراند.زیبایی خدا دادیش را کافی نمی دانست و ساعتها مشغول آرایش کردن صورتش می شد.اگر کسی دنبال او می گشت یا او را جلوی آینه می دید یا جلوی یا گالریها وفروشگاههای شیک که دنبال لباسهای جدید می گشت.رنگ چشمان درشتش را دائما با لنزهای مختلف تغییر می داد.بعضی وقتها این لنزها اصلا به چهره اش نمی آمدند و او را زشت جلوه می دادند .اصلا وقت رسیدگی به دری و مشقش را نداشت واغلب مورد تحقیر معلمین قرار می گرفت.پدر دلارام و پدر بهنوش دوستان صمیمی و هر دو از کارخانه داران معروف و بزرگ بودند.بهنوش و دلارام با هم روابط خانوادگی داشتند ولی مادر دلارام از این ارتباط راضی نبود و از مادر بهنوش اصلا خوشش نمی آمد.مادر بهنوش درست مثل دخترش بسیار مغرور ومتکبر بود.برای یک مهمانی کوچک خانوادگی به آرایشگاه می رفت لباس می خرید لنز عوض می کرد.رنگ موها و رنگ لنز لاک ناخن لباس کیف کفش نگین جواهرات و حتی بند ساعت همه یکی بودند واینها باعث افتخار او بودند.از بس سرگرم خودش و کارهایش بود کاملا از تربیت تنها دخترش غافل مانده بود.او و شوهرش بهنوش را کاملا آزاد گذاشته بودند از هیچ کارش ایراد نمی گرفتند.چون توجهی نداشتند که ایرادی هم ببینند و او دختری کاملا افسار گسیخته و بی بند وباری بار آمده بود.یک خط تلفن جداگانه مخصوص اتاق بهنوش بود ووقتی بهنوش را کار داشتند زنگ تلفن او به صدا در می آمد .مادر دلارام دلش می خواست دلارام ساعتها با غزاله وقت صرف کند ولی یک ساعت با بهنوش نماند
    دلارام در محفلهای دوستانه گاهی کارهای بهنوش و مادرش را با آب و تاب فراوان و با شوخ طبعی خاص خودش تعریف می کرد ولی همیشه مواظب بود که مسائل را به طور واقعی بیان کند و از بدگویی نفرت داشت.
    روزها و سالها از پی هم می گذشتند و پدر ومادر غزاله شاهد موفقیت و پیشرفت دخترانشان بودند و این موفقیت ها خستگی را هز تن رنجور آنها در ما آورد.غزاله چهارم دبیرستان و مینا دوم راهنمایی بود.اواخر پاییز بود دیگر سرمای هوا غوغا کرده بود.در باغ بزرگ باد شدیدی می وزید و با صدای تکان خوردن شاخ و برگها همراه می شد و زوزکنان از لابلای درختان می گذشت.سرما از در و پنجره ی فرسوده خانه به داخل کشیده می شد و هوای اتاق را سرد می کرد.غزاله و مینا هر دو پتو را تا زیر گردن خود کشیده و تند تند درس می خواندند.غزاله می گفت.-در هوای سرد بهتر می شه درس رو فهمید ولی هوای گرم آدم و خسته و کرخت می کنه.او مثل یک معلم مهربان و دلسوز و سخت گیر به درسهای مینا می رسید و از اینکه مینا شاگرد ممتاز مدرسه شده بود خیلی خوشحال بود.تصمیم گرفتند برای خوشحال کردن پدر و مادرشان ممتاز شدن مینا را جشن بگیرند.بلند شدند و خانه را تر و تمیز و سماور را روشن کردند.غزاله موهای مینا را بافت و در و با روبان قرمزی درانتهای آن پاپیون قشنگی درست کرد.موهای خودش را هم مرتب کرد.در کاسه لعابی آبی رنگشان چند تا میوه گذاشتند.دو تا اناری را که داشتند دانه کردند و در پیاله ها ریختند و در وسط اتاق چیدند.سینی و استکان ها را که مثل برف می درخشیدند کنار میوه ها گذاشتند.غزاله گفت:-مینا جایزه ای رو هم که از مدرسه گرفتی بیار کنار اینها بذاریم .بابا خیلی خوشحال می شه
    مینا عکسی را از آلبوم که تنها یادگاری خانه قشنگشان بود در آورد.چهار نفری روی تخت کنار بید مجنون نشسته بودند و چای می خوردند و می خندیدند.غزاله با دیدن عکس اشک در چشمانش حلقه زد.مینا خواست عکس را کنار بساط چیده شده بگذارد غزاله گفت:-نه مینا جون.شاید بابا مامان با دیدن آن غمگین بشن همه چیز مرتب شده بود.غزاله چای را هم دم کرد و از پنجره به داخل باغ تاریک خیره شد.دیگر چیزی به آمدن پدر و مادر نمانده بود.یک سا عت گذشت و از آمدن آنها خبری نشد.دو ساعت سه ساعت باز خبری نشد.کم کم دلشوره وجود غزاله را پر کرد ولی رعایت حال مینا را می کرد و خود را خونسرد نشان می داد.مینا پتو را تا زیر گردن کشیده کنار بساط دراز کشیده وچشمش را به ساعت دوخته بود.کم کم گرمای پتو و خستگی روزانه باعث شد که بخوابد ولی دلشوره امان غزاله را بریده بود.وقتی مطمئن شد مینا به خواب سنگینی فرو رفته است بلند شد و آرام از اتاق بیرون رفت.جز صدای زوزه ی باد وصدای بهم خوردن شاخ و برگها چیزی شنیده نمی شد.لحظه ای خوف برش داشت و به اتاق برگشت ولی نتوانست آرام بگیرد.بالا پوشی پوشید و به طرف ویلا رفت.منظره قشنگ باغ شبها چقدر مخوف و وحشتناک به نظر می رسید.از دور که ویلا را دید ترس و وحشت تمام وجودش را گرفت.ویلا در سکوتی عمیق فرو رفته بود و تمام چراغهای آن خاموش بودند و هیچ صدایی از آن به گوش نمی رسید.انگار همه خوابیده بودند ولی پدر و مادرش کجا بودند؟چرا به خانه نیامده بودند؟چرا پدر عصر امروز اصلا به خانه سر نزد؟خدایا چه اتفاقی افتاده است؟مردد بود چه کار کند و بغض تلخی گلویش را می فشرد.چند بار تصمیم گرفت در بزند ولی هربار دستش را به سمت زنگ برد قیافه ی فرنگیس یادش افتاد که ممکن است چقدر عصبانی شودکه آنها را از خواب بیدار کرده است و بی اختبار دستش به پایین لغزید
    نیم ساعت آنجا ایستاد.چقدر سردش بود.نگرانی از جانب پدر و مادر از یک طرف و نگذانی از اینکه مینا را تنها گذاشته از طرف دیگر کلافه اش کرده بود. مینا خیلی ترسو بود و هر لحظه ممکن بود بیدار شود و از نبود او دچار وحشت شود.بالاخره تصمیم خود را گرفت و به سمت زنگ رفت و آرام آن را فشار داد.هیچ خبری نشد .بعد از دقایقی دوباره زنگ را فشار داد.بعد از دقایقی صدای پایی را شنید.ارباب بود.در را باز کرد و گفت:-چه خبره ؟این وقت شب اینجا چه کار می کنی؟وپشت سر او فرنگیس و ونوس با لباس خوابهای زیبا در آستانه ی در ظاهر شدند.ونوس با لحن تلخی داد زد:-چه خبره؟هنوز بهت یاد ندادن اند نصف شب مزاحم مردم نشی؟خونه رو گذاشتی رو سرت که چی؟دختره بی ادب غزاله به من من افتاده بود:-ببخشید.از همه معذرت می خوام.ولی خیلی نگران پدر و مادرم شدم.آخه اونها هنوز به خونه برنگشتن.فرنگیس خیلی راحت و با بی قیدی گفت:-پدر و مادر عزیزتون در بیمارستان تشریف دارن.امروز حستبی ما رو توی دردسر انداختن.وا...خدمتکار این جور نازک نارنجی ندیده بودیم.وقتی باباجونت اونقدر نازش رو می کشه خوب خانم هم ناز می کنه دیگه.میمون هرچی زشت تره بازیش بیشتره.غزاله با شنیدن اسم بیمارستان از خود بیخود شد.دیگر حرفهای فرنگیس را نمی فهمید و تنها تکان خوردن لبهایش را می دید ومرتب می گفت-کجا؟چرا بیمارستان؟چی شده؟پدر ونوس در حالی که می رفت به فرنگیس گفت
    -یکی رو می فرستادی به این بچه ها خبر می داد دیگه
    فرنگیس در حالی که دور می شد گفت:-خبر می دادم که چی بشه؟تنها ونوس پشت در مانده بود که با بی حرمتی در حالی که پوزخندی بر روی لبهایش بود در را محکم بست و به خانه برگشت.غزاله به در چسبیده بود و می گفت:
    -تو رو خدا بگید چی شده؟کدوم بیمارستان ؟چرا؟کی؟ولی دیگر کسی نبود که به او جواب بدهد.بیچاره دیگر نمی دانست چه کند.اصلا به او نگفته بودند چه اتفاقی افتاده است و تنها نگرانیش را صد چندان کردند و رفتند.
    اصلا حال خود را نمی فهمید.انگار از سوز و سرما خبری بود.تمام بدنش داغ شده بود .سرش سنگینی می کرد.با تاریکی و ترس بیگانه شده واصلا همه چیز مفهوم خود را از دست داده بود.تنهایی مینا را فراموش کرده بودومانند مجسمه ای در تراس ویلا خشکش زده بود و نمی دانست چه کند و کجا برود.قدرت تفکر و حتی دعا کردن از او سلب شده بود.گذر زمان را نمی فهمید.معلوم نبود به چه فکر می کند.گیج و منگ ایستاده بود.ناگهان صدایی او را به خود آورد.به سمت صدا برگشت و نور چراغهای اتومبیلی را دید که وارد حیاط شد.باز از جای خود تکان نخورد.ناگهان صدای پدر را شنید که داشت از کسی تشکر می کرد.جان بی رمق خود را به سمت ات.مبیل کشاند.از دور که پدر و مادرش را دید بغضش ترکید.پدرش را بغل کرد و به شدت گریه کرد و با زبانی که به زحمت تکان می خورد.گفت:-باباجون کجا بودید؟چه بلایی سر مامان اومده؟به کمک غزاله و پدرش مادر آرام از اتومبیل پیاده شد و گفت که حالش خوب است.غزاله زیر بازوی مادرش را گرفت وپدر بازوی دیگرش را.مادر با همان حال بدش برگشت و با صدایی که انگار از ته چاه درمی آمد از ساسان تشکر کرد.پدر با ساسان دست داد و با یک لحن محترمانه و قدرشناسانه که از اعماق وجودش سر چشمه می گرفت گفت:
    -واقعا نمی دونم با چه زبونی از شما تشکر کنم.ما جون مرضیه رو مدیون شما هستیم.
    ساسان هم خیلی مؤدبانه و مهربان گفت:این حرفها چیه؟من فقط وظیفه مو انجام دادم.چه کسی باور می کرد این پسر فرزند همان خانواده ای است که ساعتی پیش غزاله را در بدترین وضع در تاریکی و وحشت و سوز و سرما تنها گذاشتند و با بی حرمتی تمام در را به رویش بستند؟پدر سریع رختخوابی آماده کرد و مرضیه را آرام خواباندند.غزاله هنوز گیج بود احساس می کرد تمام بدنش یخ زده است.اشک به کمکش آمد و او را از حالت رخوت بیرون کشید.-مامان جون چی شده ؟نمی دونید چی کشیدم؟از نگرانی داشتم تلف می شدم.پدر گفت:-چیزی نیست دخترم صبورباش.وپتو را روی غزاله کشید و گفت:-تو با خودت چی کردی؟تمام بدنت یخه صورتت مثل لبو سرخ شده.خدا کنه که سرما نخورده باشی.
    قضیه از این قرار بو د که ظهر مادر موقع خورد کردن گوشتها وقتی می خواست استخوان قلم را بشکند کارد تیز آشپزخانه انگشتش را عمیق برید و خون فوران کرد.بریدگی چنان شدید بود که انگشت مرضیه تقریبا با پوستی به دستش وصل بود.وقتی او جیغ می زند فرنگیس که در همان نزدیکی بوده به آشپز خانه می آید و وقتی خون پاشیده شده را روی وسایل آشپزخانه می بیند عصبانی می شود و می گوید که فورا همه جا را تمیز کند و مرضیه را مورد سرزنش و تحقیرقرار می دهد.طفلک مرضیه هم با همان حال زار خود شروع به تمیز کردن روی میز و شستن گوشتها می کند که یکدفعه از شدت خونریزی ضعف می کند و بیهوش می شود.ساعتی بعد ساسان که برای خوردن آب به آشپزخانه می آید مرضیه را در همان حال می بیند و علی آقا را به کمک می طلبد و با هم سریع مرضیه را به بیمارستان می رسانند.موقع سپیده دم بود که هر سه به خواب عمیقی فرو رفتند.با طلوع آفتاب مینا از خواب بیدار شد:-بابا مامان کی اومدید؟
    مینا با تعجب به دور و بر نگاه کرد و از اوضاع غیر عادی خانه سر درنیاورد.به سمت غزاله رفت تا او را بیدار کند وقتی دست غزاله را گرفت از شدت داغی آن دستش را رها کرد و غزاله را تکان داد:
    غزاله غزاله...
    غزاله چشمانش را به زحمت گشود و دوباره بست.در این لحظه پدر با شنیدن سر و صدای مینا دستپاچه از خواب پرید و بالای سر غزاله آمد.وقتی تب شدید غزاله را دید سریع از جا بلند شد و یک تب بر به غزاله داد.ظرف بزرگی از آب خنک آورد و با مینا سریع مشغول پاشویه کردن غزاله شدند.آب سرد فوری ولرم می شد.و آن را عوض می کردند.بعد از ساعتی با تلاش پدر و مینا تب غزاله کمی پایین آمد.مادر از شدت ضعف به خواب عمیقی فرو رفته بود و با وجود این همه سر و صدا از خواب بیدار نمی شد.پدر و مینا صبحانه ای آماده کردند و به زحمت به مریضها دادند که کمی جان بگیرند.خوشبختانه جمعه بود و دختر ها مدرسه نداشتند این فکر مرضیه را آرام می کردساعت ده ساسان برای احوالپرسی از مرضیه در آنها را زد.ساسان جوان بلند قامت و بسیار جذاب و در عین حال خیلی مؤدب و خوش قلبی بود و برای خانواده علی آقا توجه و احترام خاصی قائل بود و از هر فرصتی استفاده می کرد و از مصاحبت شیرین علی آقا بهره می برد.در این مدت طولانی که از آشناییشان می گذشت این اولین باری بود که به خانه آنها می آمد.پیراهن سرمه ای با یک شلوار پارچه ای سرمه ای رنگ پوشیده بود که قامت مردانه اش را برازنده تر کرده بود.سنگینی و متانت خاصی که همیشه از چهره اش موج می زد امروز بیشتر نمایان بود .همیشه طره ای از موهایش روی گوشه ای از پیشانی اش می ریخت و جذاب ترش می کرد.نگاه نافذ و گیرایی داشت که مهر و محبتی خاصی در آن موج می زد.سال آخر پزشکی را می گذراند و در رشته اش خیلی هم موفق بود.
    وقتی علی آقا ساسان را پشت در دید خیلی خوشحال شد چون می خواست غزاله را به دکتر ببرد ولی بدون وسیله برایش سخت بود.بعد از سلام و احوالپرسی ساسان داخل آمد و گفت:-حال مریض ما چطوره؟وبعد متوجه غزاله شد و پرسید:
    -اِ...غزاله خانم شما هم؟معلوم بود که سوز و سرمای شب گذشته حتما کار دستتون می ده.
    غزاله با شنیدن صدای ساسان چشمانش را باز کرد و سعی کرد از جا بلند شود ولی ساسان خواهش کرد راحت باشد .غزاله دوباره سعی کرد ولی نتوانست .انگار تمام بدنش را کوبیده بودند.سرش گیج و چشمانش سیاهی می رفت.دوباره سرش را روی بالش گذاشت و چشمانش را بست.چهره ی برافروخته وگلگون غزاله در اثر تب وگرمای اتاق رنگ زیبایی یافته بود لبهایش از شدت تب سرخ شده بودند وپلک های بلند و مژه های برگشته اش بر روی چشمان بسته ملاحتش را بیشتر می کرد.ساسان گوشی طبابتش را برای معاینه مرضیه آورده بود غزاله را هم معاینه کرد و از مینا خواست که مرتب غزاله را پاشویه کند.خودش بلند شد و به خونه شان رفت و با یک قوطی کوچک دارو برگشت.مقداری از داروها را برای غزاله و مقداری را هم برای مرضیه جدا کرد و دستور تجویزش را به علی آقا داد و چون می دانست مادرش منتظر است به ویلا برگشت.
    وقتی ساسان جلوی ویلا رسید صدای خنده و هیاهوی زیادی را شنید.چند خانواده از دوستان صمیمی شان برای رفتن به دیزین آماده شده بودند .دخترها و پسرها با لباسهای مخصوص و گران قیمت مشغول بستن وسایل اسکی روی باربندها بودند .سر و صدا فضای باغ را پر کرده بود.فرنگیس وشوهرش مشغول صحبت با دوستانشان بودند و تنها چیزی که در خاطرشان نبود مرضیه و حال وخیمه شب گذشته اش بود.فرنگیس با اخم به طرف ساسان آمد و گفت:زود باش دیر شده پس کی می خوای حاضر باشی؟اصلا معلوم کجایی؟
    ساسان با بی حوصلگی گفت:-مامان.حرفش رو هم نزن .اصلا حوصله اسکی ندارم .کلی هم کارو درس عقب افتاده دارم که باید به اونها برسم.نمی تونم بیام.
    با این حرف خانواده صمصام که یکی از دوستان خانوادگیشان بودند و نظر خاصی به ساسان داشتند ناراحت شدند.صمصام گفت:-آقا ساسان!مگه می شه شما نیاید؟اون وقت اصلا به ما خوش نمی گذره.آیدا از دیروزبرای اسکی امروز برنامه ریزی کرده.اگه شما نیاید اون خیلی ناراحت می شه .ساسان جواب داد:
    -آقا صمصام از لطف شما خیلی ممنونم ولی متأسفانه نمی تونم بیام.در همین موقع آیدا آمد و دست ساسان را گرفت و با حرکت لوس و سبک بدون اینکه از کسی شرم داشته باشد ساسان را به طرف ماشین کشید و او را داخل ماشین حل داد و گفت:-من بی تو اسکی برو نیستم اگه نیای من هم با تو می مونم.
    ساسان خیلی عصبانی شده بود ولی سعی می کرد خود را خون سرد نشان بدهد-نه آیدا خانم گفتم که نمی تونم بیام .
    آیدا دختر یکی یکدانه صمصام بود.صمصام یکی از کارخانه دارهای معروف چوب در شمال بود و پولش از پارو بالا می رفت.آیدا دختری بلند بالا بود با چشمانی درشت و کشیده و ابروان کمانی که هر روز در آرایشگاه شکل جدیدی می یافت.به خاطر ثروت پدرش سخت مغرور بود و فکر می کرد در دنیا چیزی نیست که نتواند به آن دست یابد.فراوانی ثروت پدر باعث شده بود که انگیزه ای برای درس خواندن نداشته باشد ودر سطح دیپلم مردودی بماند.سخت دلباخته ساسان بود.او و خانواده اش آرزوی داماد کردن ساسان را داشتند .خانواده ساسان هم خیلی از این موضوع خوشحال بودند و می خواستند به هر نحوی شده این وصلت سر بگیرد.
    آیدا دست ساسان را محکم گرفته بود و اصرار می کرد او حتما بیاید.آرایش غلیضی کرده بود.کاپشن خارجی کوتاه و شیک وشلوار تنگ و پوتین های گران قیمتی پوشیده بود و عینک دودیش از گردنش آویزان بود.ساسان که دیگر کلافه شده بود به صورت شمرده و جدی گفت:-آیدا خانم!دفعه بعد حتما با شما به اسکی خواهم آمد ولی امروز اصلا نمی تونم.
    آیدا با حالت قهر دستهای ساسان را رها کرد و از ام جدا شد.مادر آیدا از آن طرف گفت:-خب آیداجون.دکتر کار دارند و قول دادند دفعه بعدکنارت باشنداین که ناراحتی نداره
    همه ایستاده بودند و به آنها نگاه می کردند و بعضی ها هم زخند می زدند و متلک می گفتند.این چندمین بار بود که ساسان مورد تحقیر اطرافیان قرار گرفته بود و علت همه اینها رفتار آیدا بود.
    علی آقا وسایل را تند و تند پشت ماشینها جا می داد تا اینها هرچه سریعتراز خانه خارج شوند و او بتواند نزد همسر و دختر بیمارش برگردد.جوانها همه سوار یک پاترول شدند و بزرگ ترها سوار یک پاترول دیگر.علی آقا و ساسان وقتی در را پشت سرآنها می بستند چشم ساسان به آیدا افتاد که به سرو کوله پسری که جلو نشسته بود می زد و شوخی می کرد و در دل خدا را شکر کرد که از دستش خلاص شده است و مجبور نیست تمام روز او را تحمل کند.مستقیم به اتاقش رفت تا کمی به کارهایش برسد ولی حواسش جمع نبود و مرتب اشتباه می کرد.تمام فکرش پیش مرضیه و غزاله بود.از اینکه مانع رفتن غزاله به درمانگاه شده بود احساس مسؤولیت می کرد و نگران تب شدیدش بود.باید می رفت و سر می زد.به آشپزخانه رفت و با بی میلی کمی غدا خورد و سریع از خانه خارج شد.علی آقا با گشاده رویی خاص خودش ساسان را به داخل دعوت کرد.غزاله هنوز در خواب بود ولی بقیه مشغول خوردن سوپ بودند.علی آقا گفت:
    -آقای دکتر نمی خواین دست پخت منو بچشین.ساسان بدون اینکه تعارف کند سر سفره نشست وبا اشتهای فراوان مشغول خوردن سوپ شد ولی تمام حواسش به غزاله بود.-غزاله خانم هنوزبیدار نشده؟علی آقا گفت:در همون حالت خواب و بیداری کمی شوپ گرم خوراندمش ولی اصلا چشاش رو باز نکرد.انگار داروها آرومش کرده.
    ساسان وسایل پزشکی اش را باز کرد و فشارش را گرفت.فشار خونش پایین بود و درجه هم تب بالایی را نشان می داد.بدجوری سرما زده شده بود.زمانی که دماسنج را در دهان غزاله گذاشت غزاله چشمانش را باز کرد و به ساسان خیره شد.تصویر گنگی را مشاهده کرد و دوباره به خواب عمیقی فرو رفت.ساسان ساعتها آنجا ماند.علی آقا آنقدر شیرین صحبت می کرد و ساسان چنان تحت تأثیر صفا و صمیمیت حاکم بر آن خانه قرار گرفته بود که متوجه گذر زمان نبود.یکدفعه به ساعتش نگاه کرد و دید چقدر دیر شده است.چیری به آمدن خانواده اش نمانده بود.سریع خداحافظی کرد و به خانه برگشت.تازه چراغهای ساختمان را روشن کرده بود که بوق ماشین از پشت در باغ بلند شد
    ***********

  5. Top | #4



    تاریخ عضویت
    Nov 2010
    عنوان کاربر
    و تـو بـرای مـن ، هـمـه ای ...
    میانگین پست در روز
    17.63
    محل سکونت
    X زندگیــــ اینجاستـــ X
    سن
    18
    نوشته ها
    24,960
    پسندیده
    50,613
    تشکر شده
    37,536
    میزان امتیاز
    403

    پیش فرض

    حال مرضیه بهبود یافته ولی حال غزاله وخیم تر شده بود.ده روز تمام نتوانست چشمانش را باز کند.تمام استخوانهای بدنش درد می کردند.تب و لرز می کرد و بازوانش تیر می کشیدند.چشمانش خیلی درد می کردند.تمام این ده روز را ساسان همچون پروانه به دورش می چرخید.هر روزبعد از برگشتن از بیمارستان یکراست پیش غزاله می رفت تب و فشارش را می گرفت داروهایش را می داد و اگر تعویض سرم لازم بود انجام می داد.اگر پدر و مادر غزاله از نخوردن غذایش شکایت می کردند بی هیچ ملاحظه ای سرش داد می زد و غزاله ناچار اطاعت می کرد.بعضی شبها که حالش خیلی بد بود ساسان نصف شب می آمد و سر می زد و خوشبختانه چون اتاقش طبقه پایین و دور از چشم مادر بود در این رفت آمدها راحت بود.
    از طرفی دوستان غزاله خیلی نگران حالش بودند.معلمین از غیبت غزاله متعجب بودند.اصلا سابقه نداشت که غزاله غیبت داشته باشد.بچه ها منزل غزاله را نمی شناختند وبه همین دلیل تصمیم گرفتند که از ونوس سؤال کنند:
    -ونوس چرا غزاله مدرسه نمیاد؟چه اتفاقی افتاده؟ونوس که دل خوشی از غزاله و دوستانش نداشت خواست آنها را ناراحت کند:
    -غزاله دختر نوکرمونو می گید انداختیمش بیرون.از خونمون دزدی کرده بودند.الان هم خبر ندارم کجا هستند.با این خبر انگار پتکی بر سر دوستان غزاله فروآمدواصلا باورشان نمی شد:
    -آخه چرا؟محال این کارا از اونها سر بزنه.حتما کار کس دیگه ای بوده تو رو خدا منوس بگو کجا رفتند.هیچ آدرسی از اونها نداری؟خواهش می کنم ونوس.ما غزاله رو خیلی دوست داریم . ما خیلی نگران اون هستیم.خواهش می کنیم ونوس بگو ....بگو...و ونوس از این التماسها لذت می برد و می گفت:
    -هیچ نشانه ای !حالا بدون اون چه کار می کنید؟شاگرد تنبلها.خیلی پز اون دختره از خود راضی رو می دادید.حالا اون رفته بدون اینکه هیچ خبری به شما بده .اون شماها رو خام کرده.این گدا گشنه ها ارزش هیچ محبتی را ندارند و جواب محبتهای ما رو با دزدی دادند.
    و ونوس واقعا هم طرح چنین نقشه ای را می پروراند تا آنها را بیرون بیندازد.با شنیدن این اخبار وضع دوستان غزاله بد تر شد.لحظه ای فکر غزاله رهایشان نمی کرد .آنها دوست خوب و با ارزشی را از دست داده بودند.همه سراغ غزاله را از آنها می گرفتند و آنها را پیش از پیش آزرده می ساختند.اصلا درس نمی خواندند و دائم نگران و افسرده بودند.خانواده دلارام سخت از وضعیت او نا راضی و ناراحت بودند.مادر دلارام با مادر محیا و حورا تماس گرفت و آنها نیز از وضعیت دخترانشان گلایه داشتند تا اینکه با هم تصمیم گرفتند کاری بکنند .بچه ها حسابی از درس عقب افتاده بودند.با معلم ریاضی بچه ها تماس گرفتند و از او خواستند که چند جلسه ای با دخترها کار کند. خانم حکمت عذرخواهی کرد و گفت به علت بارداری نمی تواند ولی قرار شد با برادرش که دبیر نمونه در سطح تهران شناخته شده بود صحبت کند که در صورت تمایل با بچه ها کار کند.بعد از ساعتی خانم حکمت تماس گرفت و موافقت برادرش را اعلام کرد و اولین جلسه را عصر روز دوشنبه در خانه دلارام تعیین کردند.روز دوشنبه ساعت پنج حورا و محیا و دلارام منتظر آقای حکمت نشسته بودند.جای خالی غزاله را با تمام وجود حس می کردند و از شور و حال گذشته در آنها اثری دیده نمی شد.آقای حکمت مرد تقریبا سی ساله لاغر اندامی بود با موها و ریش و سبیل مشکی.قیافه متین و سنگینی داشت و بر خلاف خانم حکمت خیلی جدی به نظر می رسید.بعد از سلام و علیک خشکی روی صندلی بالای میز نشست و عینک دور سیمی اش را روی بینی تیغ کشیده و استخوانی اش جا به جا کرد و کتاب را برداشت و گفت:
    -تا کجا خوانده اید؟
    بچه ها آن صحفه را مشخص کردند و حکمت بدون هیچ مقدمه و یا معارفه ای شروع به تدریس کرد.بچه ها فهمیدن با چه آدم سخت گیر و خشکی روبرو هستند و کمی خود را جمع و جور کردند.از اول کتاب شروع کرد تا چکیده ای از مطالبی را که از اول سال خوانده بودند مرور کند.در بین تدریس گاهگاهی از بچه ها سؤالاتی می کرد.بچه ها تا آنجا را که با غزاله خوانده بودند خوب جواب می دادند ولی بعد از آن را فقط محیا جواب می داد آن دو مثل چوب خشک نشسته بودند.از آن به بعد بود که آقای حکمت جدیت بیشتری به خرج داد.هیچ کس جرأت نداشت یک لحظه حواسش از کلاس پرت شود چون با برخورد شدید آقای حکمت روبه رو می شد .درس دو ساعت تمام طول کشید و بعد از اینکه کلی تکلیف داد خداحافظی کرد و رفت .بعد از رفتن او هر سه از خستگی خود را روی میز انداختند و سرشان را روی میز گذاشتند:
    -وای بیچاره شدیم-عجب غلطی کردیم معلم گرفتیم.-این دیگه کیه ؟ پدرمون دراومد.آخه غزاله جون کجایی؟

    یک ماه بود که غزاله به مدرسه نمی رفت.دیگر کم کم می توانست بلند شود و در اتاق راه برود.خیلی نگران درسهایش بود.درسهای جدید را نمی فهمید.این بار هم ساسان به دادش رسید.ساسان دور از چشم ونوس کتاب و دفترهایش را باز می کرد و از درسهای جدید مطلع می شد.بعد می آمد و به غزاله درس می داد.چقدر غزاله سریع مسائل را می فهمید.تمرینهایی را که ساسان می داد خیلی زود و درست حل می کرد.ساسان از این لحاظ خیلی خوشحال بود و لذت می برد.
    یک روز که از بیمارستان به خانه بر می گشت با عجله وسایلش را در اتاقش گذاشت تا پیش غزاله برود و از او امتحان بگیرد.می دانست که غزاله با تمام وجود خود را آماده امتحان کرده است.از در خارج می شد که مادرش در آستانه در ظاهر شد و با صدایی که از شدت عصبانیت می لرزید ساسان را بازخواست کرد:
    -هیچ معلومه کجاهایی؟کجا میری؟کجا میای؟ونوس می گفت دیروز که از بیرون اومدی یکراست رفتی خونه اونا.تو خجالت نمی کشی با اونها همنشین شده ای؟بدبخت تو جوانی و حالیت نیست.به کارگر جماعت نباید رو داد.اونجا واسه چی رفته بودی؟شرم آوره.اگه این جوری پیش بره دیگه فردا نمی تونیم به اونا بگیم بالا چشمتون ابروست.همین مونده بود با فقیر فقرا رفت و آمد کنیم.از امروز حق نداری پا تو توی خرابه اونا بذاری.پسره چشم سفید...
    علی آقا توی گلخانه بود که صدای فرنگیس را شنید .کلمات همچون پتکی بر سرش فرود می آمدند.با عجله خودش را به آشپزخانه رساند تا سر مرضیه را گرم کند و مانع شنیدن حرفهای فرنگیس شود چون می دانست خیلی به روحیه اش آسیب می رساند.وقتی داخل آشپز خانه شد دید چشمان مرضیه از شدت گریه باز نمی شود:
    -مرضیه، مرضیه، عزیزم چی شده ؟چرا گریه می کنی؟مرضیه با زحمت گفت:
    -هیچی، هیچی نشده.
    -مگه می شه خواهش می کنم بگو چی شده.تو فعلا کاملا خوب نشده ای گریه برات خوب نیست.
    -یک ساعت پیش فرنگیس خانم اینجا بود.از دست ما خیلی عصبانی بود.گفت اگه یک بار دیگه ساسان خان خونه ما بیاد،ما رو بیرون می کنه.-ای بابا!این زن چه فکرهایی می کنه.عجیبه ها.عیبی نداره من خودم با آقا ساسان صحبت می کنم که دور ما رو خط بکشه.حالا بلند شو آبی به صورتت بزن.ببین چه به سر خودت آورده ای.توکل به خدا کن،ما خدا رو داریم،نباید نا امید بشیم.هر چه اون تقدیر کنه همون می شه.صدای داد وفریاد فرنگیس خانه را می لرزاند:-میای،خوب هم میای،می خوای مهمونی مردم رو بهم بزنی؟ساسان خیلی بی چشم و رو شده ای.می مونی که چی بشه؟حتماً می خوای خونه اون بی سر و پا ها بری.لیاقت همنشینی تو رو همین ها دارن نه خانواده صمصام.ببین ساسان یا الان می ری حاظر می شی یا می رم جُل و پلاسشون رو بیرون می ریزم.همین که گفتم.ساسان درمانده شده بود و نمی دانست چه کند.از مادرش هیچ کاری بعید نبود و اگر چنین کاری انجام می شد،او آرزوی مرگ می کرد.خیلی نگران بود که علی و مرضیه حرفهای مادرش را بشنوند و برای اینکه مادرش را آرام کند ،قبول کرد که با آنها برود.کاملاً گیج شده بود،به جای حمام به دستشویی می رفت،به جای حوله و لباس،کفش به حمام می برد.فرنگیس از اینکه حرفش را به کرسی نشانده بود خوشحال بود و چون سایه دنبال ساسان بود و به سر و وضع او می رسید.-ساسان این کت و شلوارت رو بپوش،اون کراواتت و بزن،بیا موهات رو خودم سشوار کنم،تو بلد نیستی...و ساسان را حسابی کلافه کرده بود.-ساسان این هدیه رو از طرف تو برای آیدا خریده ام.ببین قشنگه؟
    -آخه مامان!این چه کاریه؟مگه هدیه ای که شما می دین کافی نیست؟من نمی خوام کادو بدم.
    -نخیر کافی نیست. تو به این کارها کار نداشته باش.-کاغذ کادوش که قشنگه.حالا چیه؟بازش کنم؟
    -نه،نه.دیگه وقت برای کادو کردن نیست.
    بالاخره همه یکی یکی آماده شدند و از اتاقشان درآمدند.ونوس هم از آرایشگاه برگشته بود.ساسان در کت و شلوار جدیدش خیلی زیبا شده بود.رنگ زیتونی کت و شلوار به چشمان عسلی و پوست گندمی اش می آمد.پیراهنی به رنگ کاهوئی پوشیده و کراواتی با خالهای سبز سیر زده بود.همیشه ته ریشی روی صورتش نمایان بود،ولی امروز به اصرار مادر صورتش را با تیغ زده بود و خیلی تمیزتر به نظر می آمد.
    بالاخره همه سوار ماشین و از ویلا خارج شدند.ساعتی بعد بنز سیاهرنگشان جلوی خانه آیدا ترمزکرد. صمصام و خانواده اش برای استقبال از آنها به تراس آمدند.ساسان با بی حوصلگی از پله ها بالا رفت.صمصام جلو آمد و ضمن روبوسی با ساسان گفت:-ساسان جون چرا این قدر دیر کردی؟ما زودتر از اینها منتظر تو بودیم...
    ساسان با نگاه خسته ای گفت:
    -کار داشتم نتونستم.
    -این کارهای تو هم که تمومی نداره.
    همه با هم وارد ساختمان شدند.داخل ساختمان را بسیار زیبا تزئین کرده بودند.آیدا وسط سالن با چند نفر مشغول گفتگو بود که یکدفعه چشمش به ساسان و خانواده اش افتاد.با سرعت از آنها جدا شد و خود را به خانواده ساسان رساند.فرنگیس،آیدا را در آغوش کشید و تولدش را تبریک گفت.بعد ونوس و پدرش تبریک گفتند.ساسان دور از همه ایستاده بودآیدا لباس سفیدی پوشیده بود و سینه ریز زیبایی برگردن داشت.موهایش را روی سرش جمع و دورش را با گل مریم تزئین کرده بود.
    -سلام ساسان جان،هیچ معلومه کجایید؟
    -سلام.تبریک عرض می کنم.
    -ممنون.بیا باید تو رو به دوستام معرفی کنم.
    و دست ساسان را گرفت و به طرف دوستانش برد.سالن پر از جمعیت بود،بوی عطر و ادوکلن و سیگار همه جا را گرفته بود.در یک گوشه سالن دود سیگار به قدری بود که چشم را می سوزاند.ارکستر موسیقی تندی می زد.چند نفر در وسط سالن مشغول رقص بودند.ونوس بعد از آماده شدن به گروه آنها پیوست.فرنگیس و شوهرش هم کنار دوستان قدیمیشان جای گرفتند.پیشخدمتها مرتب در حال پذیرایی بودند.قسمتی از سالن بیشتر به گلخانه شباهت داشت،انبوهی از گلهای زیبا و گران قیمت آن قسمت از سالن را خیلی قشنگ کرده بود.تنها قسمت سالن که از بوی مطبوع و تازه ای برخوردار بود،همین قسمت بود.گروهی از دوستان آیدا وارد شدند و آیدا به استقبال آنها رفت و ساسان توانست نفس راحتی بکشد.تنها جای مناسب برای خود را کنار گلها یافت.رفت و روی مبلی در آنجا نشست.پیشخدمتها بلافاصله مشغول پذیرایی شدند و ساسان تنها به خوردن شربتی اکتفا کرد و مشغول تماشای گلها شد.گل کنار ساسان بوی خوش یاس می داد و او را به یاد یاس کنار کلبه غزاله انداخت که چقدر خانه آنها را خوشیو می کرد.با خود گفت،((حالا طفلک غزاله چقدر منتظرم مونده.لعنت به من که نتونستم به این مهمانی مسخره نیام.))
    ساسان غرق این افکار بود که باز سر و کله آیدا پیدا شد:
    -ببخش ساسان جان که تنهات گذاشتم.چرا پیش بقیه ننشستی؟ساسان با نگاهی سرد کفت:
    -ممنون.اینجا راحت ترم.
    -پاشو بریم وسط با هم برقصیم.
    ساسان که دیگر فکر اینجا یش را نکرده بود،با حالت جدی گفت:
    -نه،نه خواهش می کنم.خودتون می دونین که من اصلاًً رقص بلد نیستم.وآیدا بدون توجه به ساسان دوباره ادامه داد:
    -راستی ساسان عکسهلی قبرس رو ظاهر کردم،نمی دونی چقدر قشنگ شده ان.باشه سر فرصت نشونت بدم.خوب پاشو بریم وسط ،بلند شو.-گفتم که نمی تونم،اصلاً حرفش رو هم نزنین.من بلد نیستم.
    -یعنی چه؟ پاشو ببینم.من یادت می دم،اصلاً دستاتو می گیرم،هر کاری که من می کنم تو هم بکن.بلند شو یالا ...
    و دستهای ساسان را گرفت.ساسان سرخ شده بود.چند نفر از دور و بر نگاهشان می کردندو لبخند می زدند و این ساسان را بیشتر می آزرد.
    -نه آیدا خانم.خواهش می کنم بس کنید.
    -انگار باید برم به فرنگیس خانم گلایه ات رو بکنم.پا می شی یا نه؟
    ساسان بیچاره درمانده شده بود و نمی دانست چه کار کند.-اصلا برین عکسهای قبرس رو بیارین ببینم.
    -الان؟توی این شلوغی؟بلند شو بریم توی اتاق ببین و بیا.
    -نه آخه...خوب نیست.
    -آخه نداره،ساسان چرا این جوری می کنی؟
    آیدا با عصبانیت صدایش را بلند کرده بود.ساسان ترسید.اگر آیدا قهر می کرد تمام مهمانی را به هم می زد و آن وقت ساسان با مادرش طرف بود.ناچار بلند شد و گفت:
    -خب بریم.
    خانه آیدا دوبلکس بود و اتاق خوابها در طبقه دوم قرار داشتند.وقتی طبقه بالا رسیدند از یکی از اتاقها بد جوری بوی تریاک و مشروب بیرون می زد.قهقهه های مستانه دو نفر از مهمانها که از اتاق بیرون می آمدند گوش را کر می کرد.در انتهای راهرو،اتاق آیدا قرار داشت.آیدا در را باز کرد و به ساسان تعارف کرد که داخل شود.ساسان گفت:-نه اول شما بفرمایید.آیدا قبول نکرد و ساسان اول وارد شد.اتاق در تاریکی فرو رفته بود.ساسان دنبال کلید گشت، ولی نتوانست آن را پیدا کند.آیدا پشت سر او وارد شد و یکدفعه صدای فریادش بلند شد:
    -آخ پام پیچ خورد.
    و خود را محکم روی ساسان انداخت.بیچاره ساسان از ترس هاج و واج مانده بود:
    -چی شده آیدا خانم؟چی شد.
    -هیچی پام پیچ خورد.منو روی کاناپه ببر.
    ساسان کمک کرد تا آیدا روی کاناپه بنشیند.دیگر چشمانش به تاریکی عادت کرده بود.نوری که از بیرون می تابید اتاق را قابل دید می کرد.-ساسان خواهش می کنم،مچ پامو ببین در نرفته باشه.اجازه بدید مادرمو صدا کنم،اون در این کارها خیلی وارده.
    آیدا دست ساسان را گرفت و با لحن لوسی گفت:
    -لازم نیست.خودت بمال.تو دکتری یا مامانت؟
    ساسان در حالی که پای او را می پیچاند،یاد غزاله می افتاد که با چه متانت و صبوری ای مریضی سخت خود را تحمل می کرد و الان آیدا با کوچکترین درد پا این رفتارهای لوس و سبکسرانه را از خودش نشان می داد.ساسان چند بار مچ پای آیدا را تکان داد،ولی چیزی متوجه نشد.از رفتارهای لوس و سر و صدای بیخود آیدا مشمئز شده بود و از جا بلند شد و به طرف در رفت تا اشرف خانم صدا کند.آیدا از جا بلند شد و گفت:
    -نه، مامانم کار داره،کمی راه می رم،شاید رگ به رگ شده باشه.کفش پاشنه بلندم دردسره ها!و به طرف کلید برق رفت و آن را روشن کرد.آیدا اتاق بسیار زیبایی داشت با وسایل خیلی لوکس و قشنگ.لنگ لنگان خود را کنار دراور کشاند و عکسها را از کشوی آن بیرمن آورد و به دست ساسان داد.ساسان روی مبل نشست و شروع به تماشای آنها کرد.عکسهای اول از مناظر زیبای قبرس بود که خیلی دیدنی بودند و آیدا که کنار ساسان نشسته بود مشغول توضیح دادن عکسها شد.بعد از چندین عکس،عکسهایی از خود آیدا بود که کنار دریا به شکلهای مختلف انداخته بود.ساسان آنقدر سریع عکسها را ورق زد که در عرض یک دقیقه همه را دید و بلافاصله عکسها را به دست آیدا داد و گفت:-پاشو بریم.خیلی دیر شده.مهمانهایت حتماً منتظرند.
    آیدا بلند شد و گفت:
    -ساسان کمک کن بریم.ولی ساسان خود را کنار کشید و با لحن تند و نیشداری گفت:
    -آیدا لوس نشو.چیزیت نیست.
    وآیدا بشدت رنجید.
    وقتی به طبقه پایین آمدند،خوشبختانه همه به سالن غذا خوری رفته و مشغول کشیدن غذا بودند و ساسان مجبور نبود سنگینی نگاهها و پوزخندها را تحمل کند.همه مثل قحطی زده ها به غذاها هجوم برده بودند. وقتی آیدا و ساسان وارد شدند،اشراف خانم با لبخند رضایت آمیزی به طرف آنها آمد:
    -بچه ها کجایید؟غذا سرد شد.بفرمایید.آیدا بدون کوچکترین اعتنایی به ساسان،خودش مشغول کشیدن غذا شد و ساسان هم از چند ین نوع غذا،فقط به برداشتن چند تکه جوجه کباب اکتفا کرد.بعد از شام دوباره رقص و پایکوبی شروع شد.آیدا دیگر هیچ توجهی به ساسان نداشت و کنار جوانان دیگر چنان می رقصید که عرق از سر و رویش می چکید.انگار همان دختری نبود که ساعتی قبل از درد پا شکوه می کرد.یک ساعت تمام وسط سالن بود و بعد خسته روی مبل افتاد.بعد از بریدن کیک و مراسم دیگر نوبت باز کردن هدایا شد.پدرش سند یک خانه و مادرش سوئیچ یک اپُل را به او هدیه دادندو بعد از آن عمه ها،عموها و خاله ها و دایی ها با هدایای گران قیمت،جشن تولدش را تبریک گفتند تا اینکه نوبت به دوستان رسید.فرنگیس خانم یک تابلوی نقاشی بسیار زیبا و نفیس هدیه کرد.و بعد از آن نوبت ساسان شد.ساسان خیلی اصرار داشت ونوس کادو او را بدهد،ولی فرنگیس قبول نکرد.ناچار جلو رفت و کادو را به دست آیدا داد،تولدش را تبریک گفت و داخل جمع برگشت.وقتی کادو را باز کردند،ساسان از تعجب چشمانش گرد شده بود.مادر چطور توانسته بود چنین کاری بکند؟یک زنجیر طلایی کلفت با مدال بزرگی که روی آن به انگلیسی نوشته شده((تو را دوست دارم))
    دختر عمه آیدا که مشغول باز کردن کادوها بود.با صدای بلند و کشیده ای گفت:
    -اووه...باریکلا آقا ساسان،آیدا جون تبریک می گم.
    همه هورا کشیدند و دست زدند.پدر و مادر آیدا با خوشحالی و محکم دست می زدند.همه به طرف ساسان برگشتند.ساسان سرخ شده بود از خشم داندانهایش را روی هم فشار می داد.همه فکر کردند که ساسان از خجالت و هیجان قرمز شده است،ولی خبر از دل او نداشتند.بعضی ها در گوش هم چیزهای می گفتند.ساسان دیگر چیزی نمی فهمید.سر و صدا و هیاهو برایش مبهم و گنگ بود.سرش سنگینی می کرد.معلوم نشد کی از داخل جمع بیرون رفت.زمانی به خود آمد که ساعتها رانندگی کرده بود و ناگهان با درخت بزرگی تصادف کرد.سرش به فرمان خورد و از هوش رفت.
    ساعت سه بعد از نیمه شب بود که مهمانها کم کم خداحافظی کردند و رفتند.فقط خانواده فرنگیس هنوز نرفته بودند.همه جا را دنبال ساسان گشتند ولی او را پیدا نکردند.همه به حیاط آمدند و دیدن از ماشین خبری نیست.فرنگیس از این بی احترامی خشمگین بود.عصبانیتش با حرفهای مادر آیدا تشدید می شد،ولی سعی می کرد خود را خونسرد نشان بدهد.مادر آیدا بدون هیچ رودربایستی هر چه به دهانش می آمد می گفت:
    -خانم دست شما درد نکنه با این بچه تربیت کردنتون.ببیند چطور به دختر من بی احترامی می کنه.خانم پسرتون فکر می کنه کیه؟خیلی به خودش امیدواره.پسر ها برای دختر من صف کشیده ان و دست و پا می شکنن،اون وقت این آقا اینجوری داره سرما بامبول در میاره؟دختر من برای این جور پسرهای بی ادب اصلاً تره هم خرد نمی کنه.
    صمصام که از این موضوع خیلی ناراحت بود و به قول خودش تمام خوشی جشن از سرش پریده بود گفت:
    -بس کن دیگه خانم.حالا خوبه که آیدا از شدت خستگی روی کاناپه خوابش برده و اصلاً چیزی را متوجه نشده.فرنگیس خانم فردا ساسان رو حتماً اینجا بفرستید،من باهاش کار دارم.
    -حتماً حتماً.
    بالاخره ماشین آژانس فرنگیس و دختر و شوهرش را به خانه شان رساند.فرنگیس از شدت عصبانیت گُر گرفته بود.-ببین پسره بی چشم و رو چطور آبروی منو پیش هر کس و ناکس می بره؟کاری کرد که این زنیکه احمق هر چی از دهنش دراومد بار من کرد.ساسان بلایی به سرت بیارم که مرغان هوا به حالت زار بزنند.پسره ی ابله!
    پدر ونوس که تا حالا ساکت بود و حرفی نمی زد گفت:
    -خوب خانم تقصیر خودته،هیچی برای خرید پیدا نکردی رفتی دوستت دارم خریدی؟وقتی هدیه رو باز کردن،من نگاهم به ساسان بود.رنگش مثل لبو قرمز شد.دیدم که بیرمن رفت،ولی نفهمیدم چرا.
    فرنگیس با صدای خشمناک و ندامت باری گفت:-من چه می دونستم؟گفتم در مقابل عمل انجام شده قرار می گیره و می افته توی دهنها و ناچار می شه قبول کنه.چه می دمنستم این پسره اینجوری ما رو تحقیر می کنه.اصلاً هر چی هست زیر سر این دختره اکبیری غزاله اس.از وقتی اونو دیده با آیدا سرسنگین شده.ونوس گفت:
    -من که می گم بیرونشون کنیم،برن گم شن.بابا قبول نمی کنه.
    پدر گفت:
    -این فضولیها به تو نیومده.نمی تونیم کارگر به این خوبی پیدا کنیم.اصلاً ساسان از اولش هم از خانواده صمصام خوشش نمی اومد.وقتی به خانه رسیدند،با کمال تعحب دیدند که از ماشین و ساسان هیچ خبری نیست.ساعت چهار صبح بود،الان چند ساعت بود که ساسان از خانه آیدا بیرون آمده بود.پس چرا به خانه نرسیده بود؟پدر مثل همیشه بی تفاوت،انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده،رفت و زود خوابش برد.فرنگیس از آشپزخانه برای خودش لیوان آب ریخت و گفت: -پسره بی ادب،حالا با من قهرمی کنی؟نشونت می دم.
    ونوس گفت:
    -مامان بیا کاری کنیم که پدر راضی بشه اینها رو بیرون کنه.-بی عرضه راضی نمی شه.تا حالا چند بار گفته ام.-مامان بسپر به من،خودم درستش می کنم.
    تا صبح هیچ خبری از ساسان نشد.افکار ونوس در اتاقش بسیار مغشوش و آشفته بود.درباره نقشه اش فکر می کرد.از روی اضطراب به مجسمه دلخواهش که روی میز بود خورد و آن را شکست.مثل مرغ پر کنده از این سو به آن سو می رفت.لای در باز بود و ونوس از آنجا مراقب آشپزخانه بود.مرضیه بی خبر هز همه جا در آشپزخانه،بر اساس برنامه غذایی روی دیوار مشغول پخت و پز بود.نیاز به کمی جعفری تازه پیدا کرد.از آشپزخانه بیرون رفت تا کمی جعفری بچیند.در یک گوشه باغ علی آقا سبزیهای مختلف کاشته بود.از ساختمان که خارج شد، ونوس سریع خود را به آشپزخانه رساند و سینه ریز قیمتی اش را در جیب ژاکت مرضیه که به رخت آویز آویزان بود گذاشت و سریع به اتاقش برگشت.قلبش تند تند می زد و احساس می کرد الان است که پس بیفتد.در را محکم بست و روی تختش دراز شد و پتو را روی سرش کشید.بالا و رفتن سینه اش بخوبی آشکار بود.مرضیه برگشت و در آشپزخانه به کارش مشغول شد.بعد از دقایقی که حال ونوس جا آمد،بلند شد و به طرف اتاق پدر و مادرش به راه افتاد.در باز بود و پدرش آماده رفتن به طبقه پایین بود.-مامان،مامان سینه ریزم نیست.اونو ندیدی؟
    مادر که تمام شب گذشته را بیدار بود،با حیرت و خواب آلودگی گفت:-نه خبر ندارم.دیشب که به گردنت بود .اونجا نیفتاده؟
    -نه دیشب که از مهمانی اومدیم باز کردم و توی هال روی میز گذاشتم،حالا نمی دونم چی شده؟
    پدر گفت:-برو ببین کجا گذاشتی یادت رفته.
    -نه پدر همه جا رو گشتم.خبری نیست.
    -آخه کسی که به خونه نیومده.حتماً یه جای دیگه ای گذاشته ای و یادت رفته.
    -چرا نیومده؟مرضیه و علی،یادمه مرضیه همیشه بطرز مشکوکی به گردنبند من نگاه می کرد و می خواست با چشماش اونو بقاپه.امروز هم جلوی اتاق منو دید می زد.پدرش با نا باوری و عصبانیت شانه را از روی مویش برداشت و به ونوس خیره ماند:-تا از چیزی مطمئن نیستی حرف بیخود نزن.از اونا بعیده.تهمت نزن خوب نیست.
    ونوس که خیلی از دست پدرش دلخور شده بود داد زد:
    -شما هیچ وقت حرفهای منو قبول نمی کنید.همیشه می گین که من اشتباه می کنم،اگه باور نمی کنید بریم و مرضیه رو غافلگیر کنیم.فرنگیس که با شنیدن این حرفها، چرت از سرش پریده بود،بلند شد و با عجله لباس پوشید و همه با هم به طبقه پایین آمدند.مرضیه از این که غزاله سلامتی خود را به دست آورده بود و می توانست از فردا به مدرسه برود خیلی خوشحال بود و زیر لب آهنگی را زمزمه می کرد که یکدفعه هر سه با هم وارد شدند.مرضیه جا خورد:
    -سلام،صبح بخیر.
    فرنگیس که با حوادث شب گذشته حسابی اعصابش ضعیف شده بود و همه اینها را زیر سر مرضیه و خانواده اش می دانست گفت:
    -دست شما درد نکنه مرضیه خانم،این بود جواب محبتهای ما؟فقط همین مونده بود که از خونه من دزدی کنی.بی چشم و رو.زود گردنبند رو پس بده.
    -بَ...بَ...بله؟چی؟کدوم گردنبند؟یعنی چی؟فرنگیس تمام عصبانیتش را در چهره اش جمع کرده بود و با حالت نفرت باری به مرضیه نگاه می کرد:-خوبه خوبه،خودت رو به موش مردگی نزن،حوصله ندارم.زود بگو گردنبند کجاست؟ونوس جلو رفت و گفت:
    -اصلاً خودم می گردمت.
    وبه طرف ژاکت رفت و در مقابل چشمان از حدقه در آمده مرضیه،گردنبند را از آن بیرون کشید.مرضیه از شدت ناباوری جیغی کشید و بلافاصله دستش را روی گونه هایش گذاشت و گفت:-نه نه این دروغه،این تهمته.شما حق ندارین با ما این جور رفتار کنین.بخدا حق ندارین.در این لحظه علی هم به آشپزخانه آمد:
    -خانم چرا بیخود تهمت می زنین؟آخه این چه کاریه؟
    فرنگیس مثل دیوانه ها شده بود:
    -یک ماه به شما فرصت می دم که جایی رو برای خودتون پیدا کنید و جُل و پلاستون رو جمع و گورتون رو گم کنید.هر کس جای من بود همین الان بیرونتون می کرد.روزی که از آلمان برگشتم،باید اینجا رو ترک کنید.ما نمی تونیم با دزدها توی یک خونه زندگی کنیم.
    بعد به سمت شوهرش برگشت و گفت:
    -تو هم زود به فکر یک کارگر تازه باش.
    شوهر فرنگیس که کاملاً گیج شده بود و خماری شب پیش هنوز از سرش نپریده بود گفت:-فرنگیس کوتاه بیا.
    -نه،همین که گفتم.تا از آلمان برگردم باید یک کارگر جدید گرفته باشی.وبا سرعت از آشپزخانه خارج شد.
    ونوس به آرزوی خود رسیده بود.هم پیش بچه های مدرسه دروغش آشکار نمی شد و هم غزاله که برایش آئینه دق بود از جلوی چشمانش دور می شد.

  6. Top | #5



    تاریخ عضویت
    Nov 2010
    عنوان کاربر
    و تـو بـرای مـن ، هـمـه ای ...
    میانگین پست در روز
    17.63
    محل سکونت
    X زندگیــــ اینجاستـــ X
    سن
    18
    نوشته ها
    24,960
    پسندیده
    50,613
    تشکر شده
    37,536
    میزان امتیاز
    403

    پیش فرض

    مرضیه بشدت می گریست و قطرات اشک همچون سیل از صورتش جاری بود.این همه توهین و حقارت را از همنوع خود نمی توانست باور کند.علی دلداریش می داد و از او خواهش می کرد که بچه ها چیزی نفهمند-مرضیه جان!خواهش می کنم تمومش کن.جان علی تمومش کن.همه چیز درست می شه.خدا بزرگه.امیدت به خدا باشه.حالا پاشو صورتت و بشور.ممکنه بچه ها بفهمن...تو رو خدا مرضیه می دونی که من طاقت دیدن اشکهاتو ندارم.خواهش می کنم عزیزم،خواهش می کنم.
    ولی چشمان مرضیه چون ابر بهار می بارید و قلبش چون غروب پائیز سرد و غمگین بود.

    غزاله سلامتی از دست رفته اش را دوباره به دست آورد.از این که دوباره می توانست به مدرسه برود از شادی در پوست خود نمی گنجید.قیافه شاد و خوشحال دوستان و معلمان که از دیدنش گل از گلشان باز شده بود جلوی چشمش بود.لحظه ای لبخند از صورتش محو نمی شد.با علاقه وافری به مرور درسهایش مشغول بود.مطمئن بود خیلی از درسهایش عقب نیفتاده است و این را مدیون ساسان بود.لباسها و وسایل مدرسه اش همه تمیز و مرتب آماده شده بودند.غزاله بعید می دانست شب را از خوشحالی بتواند بخوابد.درفکر تهیه هدیه ای برای ساسان بود،ولی هر قدر فکر کرد چیزی به خاطرش نرسید که لیاقت زحمات ساسان را داشته باشد.یک دفعه چیزی به خاطرش رسید،دیوان حافظ را آورد،حمد و سوره ای به روح حافظ خواند و آن را باز کرد و یکی از اشعار دلنشین او را با خط زیبای خود نوشت. در این موقع مینا سراسیمه وارد شد:-آبجی،آبجی نمی دونی چی شده؟
    غزاله با وحشت گفت:
    -چی شده مینا؟چه اتفاقی افتاده؟چرا اینقدر آشفته ای؟-مامان داشت گریه می کرد.فرنگیس خانم بهش گفته که دزدی کرده و به بابا هم گفت که ما باید تا یک ماه دیگه از اینجا بریم...بابا به مامان گفت که بچه ها نباید چیزی بدونن.با این حرف انگار سقف بر سر غزاله خراب شد:-آخه چرا باید این جوری بشه؟چطور فرنگیس خانم جرأت چنین کاری پیدا کرده؟مگه اون انسان نیست؟مگه وجدان نداره؟مگه اون نمی بینه مادر من از گل هم پاکتره؟یعنی پول وثروت این قدرچشم عقلش رو کور کرده؟
    و در حالی که بغض تلخی گلویش را آزار می داد،پرسید:
    -تو از کجا می دونی؟
    -داشتم از طرف باغ به آشپزخانه می رفتم که این اتفاق رو دیدم.چ.ن می دونستم بابا و مامان از دیدنم ناراحت می شن،دیگه داخل نرفتم و برگشتم.
    غزاله که صورتش از اشک خیس شده بود گفت:
    -خوب کاری کردی که برگشتی.مامان و بابا نباید بفهمند که ما خبر داریم.هیچی بهشون نگو.و بعد از آن هر دو خواهر با غم و اندوه فراوان آرام اشک ریختند.
    چیزی به آمدن مامان و بابا نمانده بود که غزاله و مینا رختخوابها را پهن کردند و در آن دراز کشیدند. نمی خواستند پدر و مادر چشمان پف کرده آنها را ببینند.علی و مرضیه هم تصمیم گرفته بودند بمحض رسیدن به خانه فوراً بخوابند تا بچه ها چیزی نفهمند.ساعتی بعد هر چهار نفر در رختخوابهای خود دراز کشیده بودند و به ظاهر خواب بودند،در حالی که در دل هر یک آشوب و غوغایی بر پا بود.وضع پدر از همه بدت بود.او نمی توانست پرپر شدن خانواده اش را تماشا کند.خود را مسؤول سرنوشت آنها می دانست،ولی به هر دری که می زد با بن بست مواجه می شد.وقتی یاد مغازه لوازم و التحریر فروشی اش می افتاد که بهترین و کاملترین مغازه شهرستان بود و به غیر از خودش دو فروشنده دیگر هم آنجا کار می کردند،اصلاً باورش نمی شد که الان مجبور باشد این همه تحقیر و توهین را تحمل کند.هیچ پشتوانه ای برای کار جدید در این شهر درندشت نداشت.بالاخره تصمیم گرفت به شهر ویران شده شان سر بزند،شاید فرجی باشد.غزاله صبح زود از خواب بیدار شد.از شادی و نشاط روز گذاشته اثری در او نمانده بود و چون شب را نخوابیده بود،خیلی کسل بود.
    بعد از او،بقیه اهل خانه از خواب بیدار شدند.غزاله و مینا به مدرسه رفتند و علی و مرضیه هم به خانه فرنگیس رفتند.وقتی وارد شدند فرنگیس داشت از پله ها پایین می آمد.با دیدن آنها بدون اینکه جواب سلامشان را بدهد گفت:
    -چشمم روشن،می گذاشتید یکباره ظهر می اومدید دیگه.
    علی و مرضیه بدون این که پاسخی بدهند یا جرأت این کار را داشته باشند به طرف آشپزخانه رفتند.غیبت طولانی ساسان،فرنگیس را خیلی آشفته کرده بود.با تمام بیمارستانها و کلانتریهای تهران تماس گرفته بودند،ولی انگار ساسان آب شده بود و به زمین فرو رفته بود.نزدیکیهای ظهر بود که تلفن خانه به صدا درآمد.فرنگیس گوشی را برداشت و بعد از لحظاتی فریاد بلندش همه را به طرف او کشاند.ساسان در جاده هزار به دره ای سقوط کرده بود.درختی مانع از افتادن ماشین به دره شده بود.ماشین طوری از جاده خارج شده بود که قابل رؤیت نبوده و از جاده دیده نمی شده است،تا اینکه خانواده ای که برای گردش در آن حوالی پیاده شده بودند،ماشین درب و داغون ساسان را دیده و او را به یکی از بیمارستانهای تهران رسانده بودند.
    مرضیه و علی با شنیدن این خبر،سخت متأثر شدند.در مدت مریضی غزاله خیلی به ساسان عادت کرده بودند.حس جوانمردی و انسانیت ساسان این خانواده را سخت مجذوب او کرده بود.خبر به قدری تکان دهنده بود که مرضیه خشکش زده بود و حتی قدرت گریه کردن هم نداشت.مرضیه به فرنگیس کمک کرد تا سریع آماده شود.به آژانس زنگ زد و فوری یک ماشین خواست.فرنگیس و علی سریع از خانه خارج شدند.مرضیه از پشت سرشان گفت:-تو رو خدا منو بی خبر نذارین.بعد از رفتن آنها داخل آمد و بی اختیار و با صدای بلند شروع به گریه کرد.به طرف کتاب دعا رفت و شروع به خواندن دعا کرد.بعد از خواندن دعا و توسل به چهارده معصوم،آرامش از دست رفته اش را باز یافت و شروع به نظر و نیاز کرد.
    ((خدایا!به جوانیش رحم کن.به شکرانه سلامتیش سه روزروزه می گیرم.خدایا اگه امروز یه خبر خوش به ما برسه هزارتا صلوات می فرستم.خدایا ما ساسان رو از خودت می خواهیم.به انسانیت و جوانمردیش رحم کن.نذر می کنم با هم به پابوس امام رضا بریم،خدایا نذر می کنم ...))
    زمان چقدر دیر می گذشت.خوف و وحشت سرا پای وجود مرضیه را فرا گرفته بود:((خدایا!پس چرا خبری نشد؟چرا زمان ایستاده و حرکت نمی کنه؟))
    وقتی غزاله وارد مدرسه شد،سرایدار مدرسه که لهجه شیرین کاشانی داشت،گفت:-غزاله خانم،چشم ما روشن.مدرسه رو روشن کردی.اصلاً معلومه کجایی دخترم؟-سلام بابا.حال شما چطوره؟مریض شده بودم.حالم خیلی بد بود.-خدا بد نده.انشاءا...که بهتر شده ای؟-الحمدا...خیلی بهترم-خانم مدیر یک بار از من خواست که بیام خونتون و خبری از شما بگیرم،ولی خانم زمردیان رو اونجا دیدم،گفت که شما از آن خانه اثاث کشی کرده و رفته اید،خیلی ناراحت شدیم.شکر خدا کسالتت کاملاً رفع شده؟
    غزاله با شنیدن این حرف یکه خورد.یعنی چه؟این چه حرفی بوده که ونوس گفته؟او کی می خواست دست از این کارهایش بردارد؟غزاله در فکر فرو رفت و بدون این که جواب بابای مدرسه را بدهد،به راه افتاد.با گذاشتن از راهروی مدرسه وارد حیاط شد.آخرین صف هم با نظم به طرف کلاس رفت.اولین بار بود که غزاله در این موقع به مدرسه می رسید.ناظم دبیرستان با دیدن غزاله به طرفش آمد:
    -سلام خانم منظوری.
    -سلام دخترم.هیچ معلومه کجایی؟ما همه نگرانت بودیم.-بدجوری مریض بودم.-الان بهتر هستی؟
    -الحمدا...-بعد از زنگ بیا دفتر پیش خانم مدیر.
    -چشم.
    و به سمت کلاسشان به راه افتاد.کلاس در آخر راهرو قرار داشت.با ورود غزاله به کلاس،جیغ شدید بچه ها بلند شد و همه به طرفش دویدند و او را در آغوش گرفتند:
    -غزاله،غزاله جان هیچ معلومه کجایی؟دلمون هزار راه رفته.
    -مریض بودم.خیلی دلم براتون تنگ شده بود.
    -چرا هیچ خبری از خودت به ما ندادی؟
    -نتونستم.
    با سر و صدا و جیغ و داد دوستان بچه های کلاسهای دیگر هم به کلاس غزاله آمدند و با دیدن او شاد شدند.یکی از بچه های کلاس بغلی گفت:-پس اون شایعات همه دروغ بود؟
    غزاله گفت:
    -کدوم شایعات؟
    دلارام زود پیشدستی کرد و با دستپاچگی گفت:-هیچی.می گفتند شوهر کردی.
    و غزاله با صدای بلند خندید.دلارام بچه هایی را که از بیرون آمده بودند هل داد و گفت:-برید بچه ها،الان معلممون میاد.
    و خودش برگشت و یک بار دیگر غزاله را بغل کرد و گفت:
    -غزاله جون نمی دونی چقدر غصه خوردیم.خیلی خوشحالیم که برگشتی.
    غزاله نگاه تشکر آمیزش را که در عمق آن موج اشک دیده می شد،به دلارام دوخت و از ته دل گفت:
    -من هم خیلی خوشحالم.
    خوشبختانه زنگ اول ورزش داشتند و بهتر از آن،معلم ورزش هم نیامده بود و دخترها فرصت کافی داشتند تا وقایع این مدت را برای هم تعریف کنند.
    طبق معمول هر چهار دوست کنار هم جمع شده و زیر درخت نشسته بودند.غزاله از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید.حورا گفت:
    -غزاله نمی دونی چه معلمی گیرمون اومده.انگار عصا قورت داده.باید حتماً بیایی و ببینیش دلارام بلند شد و شروع به درآوردن ادای آقای حکمت کرد.مثل او حرف می زد و درس می داد و حرکاتش را هم مو به مو کاملاً مثل خودش در می آورد.به قدری جالب و بامزه این کارها را می کرد که دخترها از شدت خنده دل درد گرفته بودند.محیا گفت:-دلارام چقدر حرکات آقای حکمت رو خوب حفظ کردی.معلومه خیلی بهش دقت می کنی ها؟
    دلارام که متوجه حرف محیا شده بود با پوزخندی گفت:--به اون دقت کنم؟می خوام سر به تنش نباشه .انگار آدم قحطیه.باهام پدر کشتگی داره.غزاله گفت:-اِ...مگه می شه؟چه پدر کشتگی دختر؟به نظرت میاد.
    حورا گفت:
    -نه بابا،بیچاره راست می گه.خیلی دلارام رو اذیت می کنه.من فکر می کنم اون از این کارهاش لذت می بره.
    غزاله گفت:
    -محیا که بود چه نیازی به معلم بود.
    محیا گفت:
    -نه بابا من و معلمی؟خودت می دونی که من اصلاً بیان خوبی ندارم.از اون گذشته من خودم هم در درسهای جدید خیلی اشکال داشتم.راستی غزاله تو چه کار کردی؟درسها خیلی سخت شده ها.
    غزاله لبخند رضایت آمیزی زد و گفت:-بر عکس شما،من یک معلم ماه داشتم.بچه ها هر سه با تعجب گفتند:
    -چی؟کی بود؟
    و غزاله شروع کرد و از سیر تا پیاز ماجرا را برایشان تعریف کرد.از یخ زدگی در باغ تا پرستاری و معلمی ساسان.غزاله وقتی از ساسان حرف می زد،ناخودآگاه صورتش گل می انداخت و دوست داشت ساعتها از او و خوبیهایش بگوید.
    حورا گفت:
    -من که اصلاً باورم نمی شه برادر ونوس چنین شخصیتی داشته باشه.غزاله گفت:
    -راستی شما که این قدر نگران بودید چرا از ونوس حال منو نمی ژرسیدید
    دلارام گفت:-اوه اون هم چه کسی؟ونوس!مگه اون جواب درست وحسابی به ما می داد؟یک روز می گفت نمی دونم ،یک روز می گفت به شما چه،یک روز می گفت رفتند شهرستان...حورا و ومحیا فهمیدند که نباید از شایعه دزدی حرفی به غزاله بزنند،ولی غزاله یک چیزهایی متوجه شده بود و به روی خودش نمی آورد.ونوس و بهنوش و مژگان درآن طرف حیاط بغل بوفه نشسته بودند.ونوس از اینکه نقشه اش نگرفته و پیش همکلاسی ها آبرویش رفته بود خیلی ناراحت بود.کارهای ساسان اعصابش را حسابی در هم ریخته بود.بهنوش هم که دست بردار نبود و مرتب از دوست پسرش حرف می زد:-پدرش میلیاردره.نصف تهران مال اوناست.مادرش تازه جراحی پلاستیک کرده و مثل دخترهای چهارده ساله شده.چه هیکلی،چه اندامی،بیست و چهار ساعته توی سالن بدنسازیه.خانواده بیژن خیلی به اندام اهمیت می دن.بیژن می گه می خوام اندامت تک باشه.خیلی اصرار داره یک روز منو ببره خونه شون،من بهش رو نمی دم.می گه تو به من اعتماد نداری.هفته پیش با هم رفتیم تو چال.بیژن پرسید،انصافاً بگو ببینم من چندمین دوست پسرت هستم؟گفتم خوب معلومه که اولی هستی.مژگان پوزخند زد و گفت:-بهنوش حالا راستشو بگو بیژن چندمیه؟بهنوش دهانش را غنچه کرد و چشمش را به آسمان دوخت و گفت:-راستش نمی دونم.بیستی،بیست و پنجمی.
    -دختر خیلی دل و جرأت داری.بهت حسودی می کنم.پدر و مادر من همون اولی رو که فهمیدند پدرمو در آوردند.خوش به حالت.قیافه بهنوش یک دفعه در هم رفت و خنده از صورتش محو شد و در حالی که به نقطه ای خیره شده بود با حالت حزن آلودی گفت:-ای کاش پدر و مادر من هم مثل پدر و مادر تو بودند تا همون قدمهای اول از این کار بر می گشتم.یادمه سر دوست اول چقدر ترس و دلهره و حجب و حیا آزارم می داد .وقتی بعد از اولین بار در پارک دستمو گرفت،رعشه و لرزه عجیبی وجودم رو فرا گرفت.وحشت و نفرت با هم احساس دلهره را در قلبم ایجاد کرده بود.احساس گناه می کردم.احساس می کردم پاکی خودمو از دست داده ام،ولی الان برام یه امر عادی شده.یه سرگرمی کثیف.حجب و حیا و ترس و پروا مفهومش رو برام از دست داده.وقتی توی آئینه نگاه می کنم گناه رو توی چشمام می خونم.با هر پسری دوست می شم مدتی بازیچه دستشم و بعد هم مثل یک دستمال کثیف کنار گذاشته می شم.خود من هم زود خسته می شم و احساس می کنم این اون کسی نیست که من دنبالش هستم.می ترسم بعد از ازدواج هم نتونم زن خوشبختی بشم.ای کاش هیچ وقت قدم توی این راه نذاشته بودم.
    قطرات اشک چون مرواریدهای درشت از چشمان بهنوش جاری بود.مژگان و ونوس خیلی متأثر شده بودند.مژگان گفت:-حیف نیست چشمان به این زیبایی این طور تلخ گریه کنند؟بهنوش گفت:
    -ای کاش هرگز زیبا نبودم،زیبایی ای که صاحبش رو به منجلاب و کثافت بکشونه پشیزی ارزش نداره.ای کاش این زیبایی رو فقط برای شوهرم نگه می داشتم.هیچ مردی منو برای خودم،اخلاقم،کردارم و افکارم نمی خواد.همه می خوان کمی از این ظاهر زیبا لذت ببرن و آخرش بگن تو زن زندگی نیستی،تو فقط زیبایی،زیبایی هم برای زندگی مشترک کافی نیست.من دنبال دختر متین و باوقار هستم.
    سپس آه عمیقی کشید و ادامه داد:
    -ای کاش یه دختر معمولی بودم و یه زندگی درست و آبرومند رو پیشه خودم می کردم.ای کاش دختر خانواده ای بودم که شب کنار هم دور سفره ای می نشینن و غذا می خورن،از مسائل روز سپری شده حرف می زنن،به هم محبت می کنن و همدیگه رو دوست دارن.در حالی که سر میز ما حتماً یکی غایبه.اگر هم باشن جنگ و دعواست.دیشب پدر و مادرم ساعت سه نصفه شب اومدن خونه،انگار مست هم بودن.حسابی فحش های رکیک به هم می دادند و بعد هر کدام یه طرف بیهوش افتادن و خوابیدن.الان هم معلوم نیست بیدار شده اند یا نه.
    مژگان حرف بهنوش را قطع کرد و گفت:
    -خوب تو که اینقدر از کارهای خودت ناراحت هستی چرا تمومش نمی کنی تا بهتر زندگی کنی؟-این حرفها دیگه از من گذشته،گاهی فکر خودکشی به سرم می زنه.مژگان که کمی درسخوان بود گفت:
    -چرا به درسهایت نمی رسی؟خودت رو با درس مشغول کن.بهنوش با لاتی و بی حوصلگی گفت:
    -برو بابا درس کیلو چنده؟درس بخونم که چی بشه؟من هر چیز بخوام در یک چشم به هم زدن آماده اس به غیر از نمرات درسی که از پنج بالاتر نمی ره.ونوس غرق در افکار درهم و برهم خود بود.اعصابش خیلی خرد بود.وقتی به غزاله و دوستانش که از شدت خنده ریسه می رفتند نگاه می کرد دیوانه می شد.
    بالاخره صدای زنگ دخترها را به خود آورد.چند دقیقه بعد حیاط مدرسه پر بود از دختران یکرنگ و یک شکل که چون مور و ملخ در هم می لولیدند،می دویدند،شوخی می کردند و می خندیدند.
    بعد از ظهر بچه ها با آقای حکمت کلاس داشتند،اصرار داشتند غزاله هم با آنها بیاید.بالاخره غزاله تصمیم گرفت به مادرش زنگ بزند و اجازه بگیرد،رفت و از تلفن مدرسه شماره خانه را گرفت.
    مرضیه با شنیدن صدای تلفن خود را با عجله به تلفن رساند.-الو!الو بفرمایید.
    -سلام مامان جون،چی شده؟چرا نفس نفس می زنی؟مرضیه که منتظر تلفن از بیمارستان بود با بی حوصلگی گفت:-تویی غزاله؟چطوری؟ ضعف که نکردی؟-نه خوبم،زنگ زدم اجازه بگیرم برم خونه دلارام.قراره معلم ریاضی بیاد.اجازه می دهید برم؟مرضیه که می خواست هر چه زودتر تلفن را آزاد کند،زیاد سؤال و جواب نکرد و گفت:-خوب برو،مواضب خودت باش.و بدون اینکه منتظر حرف دیگری از غزاله باشد گوشی را گذاشت.غزاله با تعجب به گوشی نگاه کرد و بعد آن را سر جای خود گذاشت.
    مادر دلارام استقبال گرمی از غزاله کرد و از اینکه بار دیگر او را در جمع دخترها می دید اظهار خوشحالی کرد.
    ساعت سه آقای حکمت آمد و بعد از معرفی غزاله توسط دلارام درس شروع شد.روش تدریس آقای حکمت واقعاً بی نظیر بود.اگر تمرکز بچه ها خوب بود،بعد از توضیح کاملاً درس را می فهمیدند.حضور ذهن و دقت بی اندازه و حل صحیح و سریع مسائل توسط غزاله،ٱقای حکمت را سر ذوق آورده بود و بی آنکه متوجه شود با صدای خیلی بلند درس می داد.دو بار غزاله را تشویق کرد و چند بار هم به بچه ها لبخند زد.بچه ها تا آن روز لبخند آقای حکمت را ندیده بودند و از این موضوع خیلی خوشحال بودند. خنده های آقای حکمت به دلارام شوخ طبع،دل و جرأت بخشید تا یکی دوبار تکه ای بپراند و دخترها را بخنداند،ولی با برخورد شدید آقای حکمت مواجه شد:
    -خانم حسام زاده کافیه!اصلاً حواستون به درس نیست.اگه این طور باشه مجبورم با پدرتون صحبت کنم.در ضمن جریمه می شوید و برای جلسه بعد باید ده صفحه مسأله حل کنید.حال دلارام خیلی گرفت و با بغض گفت:
    -ولی آقای حکمت نمی تونم،امتحان دارم.-اگر حل نکردید،لطفاً جلسه بعد سر کلاس نیایید.دلارام حسابی عصبانی شده بود و بغض گلویش را می فشرد و خودش را به زور تا آخر کلاس نگه داشت.بعد از پایان درس حتی برای بدرقه معلم جوانش هم نرفت و خداحافظی هم نکرد.
    -این فکر می کنه کیه که این جوری داد می زنه؟خجالت نمی کشه؟من که دیگر حاظر نیستم سر کلاس این خودخواه از خود راضی بشینم.هر جلسه یه جوری منو اذیت می کنه.
    حورا گفت:
    -فکر می کنه چون خوب درس می ده می تونه هر بلایی سر ما بیاره.انگار مجانی به ما درس می ده.شهریه به این گرونی می دیم،اصلاً غزاله که اومده،دیگه چه نیازی به اون داریم؟دلارام گفت:
    -شما اگه خواستید می تونید بیایید همین جا و از کلاس اون استفاده کنید،ولی من دیگه حاظر نیستم حتی یک دقیقه هم توی کلاس اون بشینم.در همین موقع مادر با سینی چای وارد شد و دلارام حرفش را قطع کرد.مادرش نشست و کمی با دخترها صحبت کرد.ساعت شش دخترها خداحافظی کردند و هر یک به خانه خود رفتند.
    غزاله در راه فکر مدل قابی بود که می خواست به ساسان هدیه بدهد،((چه مدلی باشه و چه رنگی باشه؟چه جوری بدم؟چی بگم؟ ))
    تا اینکه به خانه رسید.مینا در باغ مشغول آزمایشی بود که در کتاب علومشان بود.با دیدن غزاله گفت:-آبجی می دونی چی شده؟آقا ساسان تصادف کرده و توی دره افتاده...
    قلب غزاله یکباره فرو ریخت و رنگش بشدت پرید.جلوی چشمانش را سیاهی گرفت.دستش را به درختی گرفت و آرام روی زمین نشست.مینا بعد از این که حرفهایش را به آن راحتی زد،بی توجه به حال غزاله به ادامه کارش مشغول شد.غزاله منقلب شده بود و مرتب می گفت:-چی؟چی شده؟ساسان تصادف کرده؟یعنی ساسان مرده؟نه،این غیر ممکنه.یعنی ساسان دیگه نیست؟خدایا نه،نه،خواهش می کنم.
    به زحمت مینا را صدا کرد:
    -مینا،مینا آقا ساسان چی شده؟اون مرده؟
    مینا برگشت و با بی خیالی گفت:
    -نه بابا.نمرده،فقط تصادف کرده.
    و دوباره به کارش ادامه داد.غزاله نفس راحتی کشید.
    -آه خدایا شکرت.صد هزار مرتبه شکر،آخه این چه فکری بود که من کردم؟خدایا شکرت.بعد از این که کمی حالش جا آمد،یکدفعه متوجه وضعیت خود شد،((یعنی چه؟این حالتها یعنی چه؟))
    از تپش شدید قلبش تعجب کرد،((چه اتفاقی افتاده؟من با خودم چه کرده ام؟من تا کجا پیش رفته ام؟))

  7. Top | #6



    تاریخ عضویت
    Nov 2010
    عنوان کاربر
    و تـو بـرای مـن ، هـمـه ای ...
    میانگین پست در روز
    17.63
    محل سکونت
    X زندگیــــ اینجاستـــ X
    سن
    18
    نوشته ها
    24,960
    پسندیده
    50,613
    تشکر شده
    37,536
    میزان امتیاز
    403

    پیش فرض

    وبا وحشت با خود گفت،((نه نه دل من اجازه این کارها را ندارد.اون کجا و من کجا؟من با دلم مبارزه می کنم.نه من حق این کارها را ندارم.محبتهای شبانه روزی او از روی ترحم و دلسوزی بود.محبتهای اون نمی تونه معنای دیگه ای داشته باشه و نباید هم داشته باشه.من و اون از دو دنیای متفاوت هستیم.من احساسم رو،قلبم رو سرکوب می کنم.عقل من بر قلبم پیروز خواهد شد. ))
    در این موقع که به اتاق رسیده بود،چشمش به نوشته روی تاقچه افتاد.نوشته را تا کرد و زیر کتابهایش گذاشت و به خود گفت،((دادن این هدیه هیچ لوزمی نداره.ما که از اون تشکر کردیم،دیگه نیازی به این هدیه نیست.))

    بعد از ساعتی مادر تنها به خانه آمد.قیافه اش خسته بود.غزاله با قیافه خیلی عادی گفت:
    -سلام مامان.آقا ساسان تصادف کرده؟
    مادر با بغض گفت:
    -آره مادر تو از کجا فهمیدی؟
    -مینا به من گفت.الان حالش چطوره؟
    مادر بغضش ترکید و گفت:
    -هنوز بیهوشه، حالش زیاد خوب نیست.من خیلی نگرانش هستم.
    غزاله که حالت عصر دوباره گریبانگیرش شده بود گفت:
    -چی؟بیهوش؟کدوم بیمارستانه؟کی پیشش هست؟-فرنگیس خانم و بابات از صبح اونجا بودند.ظهر ونوس رفته بود دیده بود حال مادرش بد شده به خونه آوردش.من اومدم به شما سر بزنم و برم پیش فرنگیس خانم.خوب نیست در این وضعیت تنهاش بذاریم.-پدرش کجاست؟
    -رفته شمال.اصلاً خبر نداره.به بابات گفتم بمحض اینکه از ساسان خبری شد به ما خبر بده.
    -پس مامان تو رو خدا ما رو بی خبر نذارین.
    -باشه خداحافظ.
    -خداحافظ..
    ((پس حال ساسان این قدر بده؟نه خدایا.خواهش می کنم خدایا،پروردگارا اون خیلی خوبه،به جوانیش رحم کن.خداوندا نجاتش بده.خدایا به این بنده شریفت رحم کن.))
    غزاله شب را تا صبح بیدار بود.تمام شب را دعا کرد و گریست.زحمات و محبتهای ساسان،خنده شیرین و سخنان زیبایش لحظه ای از فکرش دور نمی شدند.وقایع روزهای بیماریش مثل فیلم از جلوی چشمانش می گذشت و لحظه ای او را آرام نمی گذاشت.بعد از نماز صبح غزاله سجاده را دوباره گشود و به راز و نیاز مشغول شد.سر سجاده بود که مادرش آمد و با قیافه خندانی گفت:
    -مژده بده غزاله.آقا ساسان به هوش اومده.
    ]غزاله خیلی خوشحال شد و اشک شوق به چشمانش نشست و گفت:-خدایا شکرت،خدایا شکرت.مادر ادامه داد:
    -فقط چشماش صدمه دیده و قراره صبح عمل کنند.مدرسه تون دیر نشه.من و فرنگیس خانم می خوایم بریم بیمارستان.
    غزاله،مینا را بیدار کرد و صبحانه اش را داد.خودش هیچ میلی به صبحانه نداشت.با بی میلی به مدرسه رفت.اصلاً حواسش به درس نبود.ونوس غایب بود.غزاله آن روز را به سختی به پایان رساند و سریع خود را به خانه رساند.هیچ کس در خانه نبود.مینا بعد از غزاله آمد.غزاله از شدت نگرانی نمی دانست چه کند.ساعت چهار بود که مادر در اتاق را باز کرد.غزاله وقتی مادرش را دید از جا پرید:
    -مامان،چی شد؟
    مادر در حالی که چادرش را از سر بر می داشت روی لبه پنجره نشست و گفت:-خدا رو شکر،به هوش اومد.حالش خوبه بابات پیشش موند.
    غزاله نفس راحتی کشید و خدا رو شکر کرد.ساعتی بعد پدر ساسان از شمال آمد.بعد از فهمیدن قضیه به بیمارستان رفت و چند ساعت بعد برگشت.علی آقا شب را پیش ساسان ماند و تا صبح بر بالینش نشست.
    فرنگیس و ونوس برای دو روز دیگر بلیت داشتند.قرار بود ماه گرفتگی زیر چانه ونوس را در آلمان عمل کنند.فرنگیس ناراحت بود که چطور ساسان را در این وضعیت بگذارد و برود .از طرفی به ونوس هم نمی توانست حرفی بزند چون زمین و زمان را به هم می دوخت.با رفتار چند روز پیشش رویش نمی شد که ازمرضیه و علی آقا بخواهد مراقبت از ساسان را بر عهده بگیرند.از طرفی هم دلش راضی نبود ساسان را به آنها بسپارد،ولی در هر صورت نمی توانست از سفر آلمان چشم بپوشد.وقتی فرنگیس پیشنهاد را به مرضیه و علی گفت،آنها با کمال میل پذیرفتند.چون ساسان را خیلی دوست داشتند و این فرصتی بود برای جبران زحمات ساسان.عصر آن روز فرنگیس و ونوس برای خداحافظی از ساسان آمدند..
    -ساسان جان!دیگه سفارش نمی کنم،مواظب خودت باش.اگه نمی تونی غذای بیمارستان را بخوری بگو مرضیه برات غذا درست کنه.حتماً تا باز شدن چشمات بر می گردم.و خم شد و ساسان را بوسید و خداحافظی کرد.ونوس هم خداحافظی کرد و رفتند و تنها علی آقا پیش ساسان ماند.ساسان با لحن مهربان و مؤدبانه ای گفت:
    -علی آقا من واقعاً شرمنده شما شدم.شما خیلی خسته شدید،ای کاش می رفتین خونه و کمی استراحت می کردین.
    علی آقا بالش پشت سر ساسان را درست کردو با لحن پدرانه گفت:-این حرفها چیه پسرم؟تو این قدر حق به گردن ما داری که این کارها که چیزی نیست،من هیچ وقت نمی تونم زحماتی که تو برای مرضیه و غزاله کشیدی جبران کنم.
    -خواهش می کنم.وظیفه ام بود.راستی حال غزاله خانم چطوره؟بهتر شده؟-بله به لطف خداوند وکمک شما حالش خوبه و می تونه به مدرسه بره.ساسان با حالت اخم آلود و گلایه آمیزی گفت:
    -جدی؟می تونه به مدرسه بره؟من فکر می کردم هنوز از خانه بیرون نرفته.
    علی آقا که متوجه ناراحتی ساسان شده بود ،در دل به او حق داد:-دو روزه که به مدرسه می ره.اتفاقاً هر روز حالتون رو می پرسه.امروز هم می خواست به ملاقاتتون بیاد،ولی نمی دونم چرا پیداش نشد.اون شما رو واقعاً جای برادرش می دونه و هیچ وقت زحماتتون رو فراموش نمی کنه.
    و ساسان دیگر حرفی نزد.
    صبح زود ونوس و مادرش ،ایران را به قصد آلمان ترک کردند.در حالی که ساسان با چشمان بسته روی تخت بیمارستان غمگین و ناامید افتاده بود و وضعیت چشمانش مشخص نبود.علی آقا و مرضیه با جان و دل از ساسان پرستاری می کردند و در این راه از هیچ کمکی دریغ نداشتند.پدر ساسان فقط روز اول به بیمارستان آمد و از آن روز به بعد هر روز یه سبد گل بسیار بزرگ که کارگر به زور بر می داشت برای پسرش می فرستاد.پدر و مادر ساسان در بدترین شرایط او را تنها گذاشته بودند و علی و مرضیه برای پر کردن جای خالی آنها با تمام وجود تلاش می کردند.
    محیا و دلارام در حیاط دبیرستان منتظر غزاله بودند تا به خانه بروند،ولی بر خلاف روزهای دیگر،غزاله خیلی دیر کرده بود.بالاخره از بالای پله ها پیدایش شد.دلارام گفت:-غزاله خانم. هیچ معلومه تو امروز چته؟دو ساعته ما رو اینجا کاشتی.بیا دیگه،هیچ کس جز ما توی مدرسه نمونده.غزاله که انگار یادش رفته بود آنها منتظرش هستند با دیدنشان یکه خورد.
    -اِ...شما هنوز نرفتین؟ببخشید.اصلاً حواسم نبود بهتون بگم.من امروز مسیرم فرق می کنه.می خوام برم بیمارستان بمونم،بابام بیاد خونه حموم کنه.کمی هم استراحت کنه.طفلک خیلی خسته شده.
    دلارام در حالی که تایی به گردنش می داد با صدای شیطنت باری گفت:
    -خوب پس بگو خانم چرا امروز این قدر دستپاچه هستین،پس می ری پیش ساسان خان.چشم ونوس . دور دیدی ؟
    غزاله سعی کرد خود را جدی نشان دهد و راه افتاد و دوستانش هم به دنبالش رفتند.-بس کن دلارام،این حرفها چیه؟تو چرا هر چیزی رو تعبیر و تفسیر می کنی؟آقا ساسان برای من واقعاً مثل یک برادر خوبه.اگه بدونید چقدر برام زحمت کشید.محیا گفت:
    -غزاله،چرا این قدر دیر به بیمارستان می ری؟می دونی اون چقدر از تو توقع داره؟غزاله گفت:
    -چه کار کنم؟ترسیدم ونوس و مادرش هم وقتی منو اونجا ببینن،مثل دلارام فکرهایی بکنند و ناراحتی به بار بیاد.
    دلارام که حاظر نبود شوخی را کنار بگذارد گفت:
    -یعنی تو می گی شاگرد درسخون ها دل ندارن؟
    غزاله بزحمت توانست جلوی خنده اش را بگیرد:
    -چرا ندارن؟ولی هر چیزی به وقت خودش.الان کوچکترین مسأله ای می تونه ذهن ما رو مشغول کنه و کلی به درسمون لطمه بزنه.
    دلارام با لحن به اجبار متقاعد شده ای گفت:
    -آره بابا تو راست می گی.خوب خانم خوشگله،سلام ما رو به ساسان خان برسون یا به قول خودت داداش ساسانت!خداحافظ.
    غزاله دیگر نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد.نیشگون محکمی از لپ دلارام گرفت و با عجله از او دور شد.در همین موقع اتوبوس رسید.غزاله سریع بالا رفت و از آنجا دست تکان داد.دلارام با انگشت تهدیدش کرد:
    -غزاله خانم،یکی طلبت.مدرسه که می خوای بیای.به حسابت می رسم.
    غزاله جلوی بیمارستان پیاده شد.چند شاخه گل خرید و داخل بیمارستان رفت.پدرش در راهرو منتظرش بود:-سلام بابا.
    -سلام دخترم.اومدی؟دیر کردی،نگران شدم.برو طبقه سوم،انتهای راهرو،اتاق34.من دیگه می رم.سعی می کنم زود برگردم.خداحافظ..
    با قدمهای شمرده ای به راه افتاد.جلوی آسانسور شلوغ بود،ترجیح داد از پله ها برود تا کمی بر خود مسلط شود.با قدمهای شمرده و آرام به راهروی طبقه سوم رسید.به اتاق 34که نزدیک شد،بوی گلهای خوشبوی اتاق در راهرو پخش شده بود.غزاله جلوی اتاق تیساد،اتاق پر از گلهای زیبا و خوشبو بود.وارد اتاق شد و از دیدن ساسان خیلی حیرت کرد.چقدر لاغر و نحیف شده بود.به صورت نیمه خوابیده به بالش بزرگی تکیه کرده و به درختی که شاخ و برگش نصف پنجره باز را گرفته بود،خیره شده بود.انگار از پشت چشمهای باند پیچی شده می توانست درخت را ببیند.ته ریشی صورتش را پوشانده بود و تارهای موهای سفیدی در سرش دیده می شدند.دستهایش را قلاب کرده بود و غمی آشکار در چهره اش حس می شد.غزاله از دیدن ساسان یکه خورد.پس آن ساسان قوی هیکل و شاد و بشاش هفته گذشته کجا بود؟ساسانی که با شور و شعف به او درس می داد و هنگام ضرورت ،چون کودکی از او بازخواست می کرد.
    غزاله آرام آرام به طرف ساسان رفت.ساسان متوجه حضور کسی دراتاق شد.سرش را برگرداند و منتظر شد.غزاله که از دیدن او در آن وضعیت خیلی غمگین شده بود،با صدای آرامی گفت:
    -سلام آقا ساسان.
    ساسان با شنیدن صدای غزاله خودش را روی تخت جمع و جور کرد،دوباره سرش را به طرف پنجره برگرداند و با لحن کنایه آمیزی گفت:
    -دیگه از اومدنتون ناامید شده بودم.فکر کردم هنوز توی خونه بستری هستید.
    غزاله با حرف ساسان سرخ شد و گفت:
    -حالتون چطوره؟بهتر شده اید؟
    -از احوالپرسی های شما بد نیستم.نفس می کشیم.
    -چرا یکدفعه این جور شد؟چرا احتیاط نکردید؟شما خیلی منظم و با احتیاط بودید. -نمی دونم.اصلاً نمی دونم که چطور شد.خیلی ناراحت بودم.با عصبانیت رانندگی می کردم و سرعتم خیلی بالا بود. اصلاً نمی دونم که چطور شد سر از جاده هزار در آوردم.غرق در افکار پریشان بودم که یه دفعه ماشین از جاده خارج شد و دیگه هیچی نفهمیدم.وقتی به هوش اومدم،احساس کردم در بیمارستان هستم و چشمام جایی رو نمی بینه.-پدر می گفت،شکر خدا وضع عمل چشماتون رضایت بخش بوده.
    -دکترم این طور گفت،ولی تشویش و نگرانی منو از پا درآورده.اگر چشمامو باز کنن و باز هم نبینم چی؟به دلم چیزهای بدی برات شده.
    -آقا ساسان،از شما بعیده.اضطراب و نگرانی برای وضعتون اصلاً خوب نیست.پیشرفت بهبودیتون رو مختل می کنه.شما الان باید به خودتون کمک کنین نه اینکه با این افکار مزاحم،سلامتیتون رو به تأخیر بندازین.وقتی دکتر گفته وضع عمل خوب پیش رفته،خوب حتماً رضایت بخش بوده.بر عکس شما دل من مثل آینه روشنه که چشمان شما از روز اول هم پر نورتر و بهتر خواهد دید.من مطمئنم.
    ساسان با لحن شوخی گفت:
    -ولی من فکر نمی کنم روشنی دل شما به چشمای من ربط داشته باشه،چون دل شما همیشه مثل آینه است و نمی شه نورهای مختلف رو توی اون تجزیه کرد.-ممنونم،ولی باید به عرضتون برسونم که آینه هر چیز رو همون طور که هست منعکس می کنه، روشنی ها رو روشن و تاریکیها رو تاریک.لحظاتی سکوت برقرار شد.ساسان به فکر فرو رفته بود.یکدفعه با لحنی ناباورانه و آرام گفت:
    -تو مطمئنی غزاله؟
    -تا حالا این قدر مطمئن نبوده ام.
    و شروع به مرتب کردن اتاق کرد:
    -می دونید آقا ساسان.انسان باید تمام شرایط رو همون طور که هست قبول کنه و زندگی هم چیزی جز انتظار،انتظار رسیدن به خوبی ها و خوشی ها،انتظار رسیدن به اهداف و زیباییها.حال اگر کسی این روزهای انتظار رو با ترس و دلهره بگذرونه،زندگی رو به هیچ باخته،چون انتظار کشیدن فی نفسه طاقت فرسا ست و اگه کسی بشینه و فقط به اون روز فکر کنه از پا در میاد و زمانی هم که به روز موعود می رسه دیگه اون انسان قبلی نیست و از نظر روحی آسیب ها ی فراوان دیده که با هیچ چیز قابل جبران نیست.حالا شما هم قسمتی از انتظار زندگیتون رو می گذرونین و چه بخواهید و چه نخواهید این روزها رو باید سپری کنید.حالا طرز سپری کردن این روزها به خود شما بستگی داره.

    ساسان حرفهای غزاله را با سر تأیید می کرد و از غم و اندوه ساعتی پیش در چهره اش اثری نمانده بود.در همین لحظه ضربه ای به در خورد و یک دختر جوان و بسیار شیک پوش و مردی میانسال در آستانه در ظاهر شد.
    غزاله با دیدن ٱنها از روی صندلی بلند شد و گفت:
    -بفرمایید.
    ساسان که در آن وضعیت خیلی خوب قابل تشخیص نبود و همچنین وجود غزاله،آنها را به شک انداخت.دختر جوان پرسید:
    -ببخشید،اتاق آقای ساسان زمردیان؟
    غزاله با صدای گیرایش که هر شنونده ای را مجذوب خود می کرد گفت:
    -بفرمایید،همین جا ست.
    مرد میانسال دست گل بزرگی را که در دستش بود،به دختر داد و گفت:
    -آیدا بیا تو ببر.
    آیدا گلها را گرفت و به طرف تخت ساسان رفت.گلها را کنار ساسان گذاشت و دستهای او را گرفت:
    -ساسان جان،عزیزم.چه بلایی سرت اومده؟چرا به این روز افتاده ای؟کجا تصادف کردی؟
    صمصام به طرف تخت ساسان آمد و با لحن خشکی با ساسان احوالپرسی کرد و دوباره کنار ایستاد.
    آیدا از لحن صحبت پدرش بخصوص در چنین وضعی تعجب کرد و کنار تخت نشست.
    -ساسان کی تصادف کردی؟
    -همون شب تولد شما در جاده تصادف کردم.
    -چی؟شب تولد من؟اون شب که تو خونه ما بودی،کی تصادف کردی؟
    معلوم بود که آیدا از هیچ چیز خبر ندارد.آن شب آیدا چنان غرق کارهای خود بود که متوجه رفتن ساسان نشد و بعد از تولد هم بلافاصله خوابش برد و از ماجرا بی خبر ماند.پدر و مادر آیدا هم صلاح دیدند که چیزی به آیدا نگویند.آقای صمصام پیشدستی کرد و گفت:
    -نه آیدا جان.منظور آقای دکتر بعد از تولد توست.
    آیدا به طرف ساسان برگشت و گفت:
    -عزیزم.مامانم با دوستاش قرار داشت،نتونست بیاد.خیلی سلام رسوند.
    -سلامت باشن.
    غزاله کنار ایستاده بود و با حیرت به رفتار آیدا نگاه می کرد.ساسان گفت:
    -غزاله خانم،علی آقا وسایل پذیرایی رو در یخچال گذاشته اند.شما زحمتش رو بکشید.
    آیدا به طرف غزاله برگشت و با نگاه خریدارانه ای به غزاله نگاه کرد و با خود گفت،((این دیگه کیه؟انصافاً چه دختر زیبا و قشنگیه.چه خوش هیکل و خوش صدا ست))
    آیدا از این که چنین دختر قشنگی را با ساسان که دیگر بعد از آن شب نامزد خودش می دانست،می دید،دچار حسادت شده بود.از طرز صحبت ساسان با او که چقدر با محبت و مؤدبانه ادا می شد عصبانی بود.خم شد و در گوش ساسان گفت:
    -خانم کی باشن؟
    ساسان گفت:
    -ای وای،ببخشید.غزاله خانم رو معرفی نکردم.ایشان همسایه ما هستن و مسلماً یکی از نفرات اول کنکور امسال.آقای صمصام!ایشان دختری با کمالات و فضائل اخلاقی بالا هستن و با جان و دل درس می خونن.من یقین دارم که عکسشون در روزنامه کنکور امسال چاپ خواهد شد.
    آیدا و پدرش از طرز صحبت ساسان بر افروخته شده بودند.آیدا با شنیدن نام غزاله فهمید که منظور ساسان کدام همسایه است.توصیف او را از ونوس شنیده بود و فهمید که غزاله همان دختر خدمتکار معروف خانواده زمردیان است.کمالات و سواد و مطالعه علی آقا باعث شده بود که خدمتکار معروفی باشد.آیدا که خیلی عصبانی شده بود به ساسان گفت:
    -منظورت از همسایه،نوکرتونه؟پس غزاله دختر نوکرتون که همش خودش رو به تو می چسبونه اینه؟از ونوس چیزهایی درباره اش شنیده ام.
    رنگ ساسان با شنیدن این حرفها عوض شد.خوشبختانه غزاله برای شستن میوه به دستشویی داخل اتاق رفته بود و هیچ یک از حرفهای رد و بدل شده را نشنید.غزاله شروع به پذیرایی کرده بود که آیدا از جایش بلند شد و گفت:
    -بریم بابا.من خیلی کار دارم.
    -حالا چیزی میل کنید،بعد تشریف ببرید.
    آیدا بدون این که جواب غزاله را بدهد یا تشکری از او بکند،به طرف ساسان برگشت:
    -خب عزیزم.ما دیگه می ریم.کی از بیمارستان مرخص می شی؟اون روز می آییم و تو رو به خونه خودمون می بریم.فرنگیس خانم که نیست کی می خواد پرستاریت روبکنه؟بهتره به خونه ما بیایی و کنار ما باشی.
    -متشکرم.فعلاً روز ترخیص مشخص نیست.احتمالاً تا باز کردن چشمام اینجا می مونم.
    -خوب ما تماس می گیریم.مواظب خودت باش.
    آیدا و پدرش بدون این که با غزاله خداحافظی کنند از اتاق خارج شدند.ساسان آرام گفت:
    -به سلامت.هر چی می کشم از دست شما ست.حالا می خوان منو به خونه خودشون ببرن.هر وقت قصد جانم رو داشتم به خونه شما میام.
    غزاله که برای بدرقه تا دم در رفته بود برگشت و حرفهای ساسان را شنید،ولی کنجکاوی نکرد و آنها را نشنیده گرفت و گفت:
    -چیزی نخوردند.
    ساسان گفت:
    -نخورند،خودمون می خوریم.
    غزاله مشغول پوست کندن میوه شد.اول یک موز را تا نصفه پوست کند و به دست ساسان داد.بعد مشغول پوست کندن میوه های دیگر شد.ساسان با چنان ولعی می خورد که غزاله خنده اش گرفته بود.وقتی پوست موزهایی را که خورده بود به غزاله می داد گفت:
    -از وقتی تصادف کرده بودم،اصلاً میوه نخورده بودم.چقدر چسبید.
    غزاله با خنده گفت:
    -نوش جان.
    ساسان در حالی که دور دهانش را با دستمال کاغذی پاک می کرد گفت:
    -راستی غزاله خانم.درسهاتون در چه وضعیه؟ببخشید اون شب منتظرتون گذاشتم.واقعاً نتونستم بیام.

  8. Top | #7



    تاریخ عضویت
    Nov 2010
    عنوان کاربر
    و تـو بـرای مـن ، هـمـه ای ...
    میانگین پست در روز
    17.63
    محل سکونت
    X زندگیــــ اینجاستـــ X
    سن
    18
    نوشته ها
    24,960
    پسندیده
    50,613
    تشکر شده
    37,536
    میزان امتیاز
    403

    پیش فرض

    -از لطف شما خیلی خوبه.دوستام معلم ریاضی گرفته اند،پیش اونا هم می رم.
    -من که حسابی از درسهام عقب افتاده ام.الان مهمترین زمان برای درس خوندن منه.تحقیق مهمی داشتم که قبل از تصادف تموم کرده بودم،باید گزارشاتم رو تکمیل می کردم و به استاد تحویل می دادم،ولی نتونستم،فکر کنم تا بهبود چشمام تمام مطالب رو فراموش کنم.
    غزاله با خوشحالی گفت:
    -خوب من که هستم.می تونم کمکتون کنم.
    -نه،خیلی ممنون.شما به اندازه کافی درس عقب افتاده دارید.
    -خواهش می کنم آقا ساسان.شاید الان فرصت خوبی برای جبران زحمات شما باشه.
    -چه زحمتی؟من فقط وظیفه ام رو انجام دادم.
    بعد از کمی مکث و فکر کردن ادامه داد:
    -البته من که بدم نمیاد گزارشم با خط زیبای شما نوشته بشه.
    -شما لطف دارید.خوب حالا بگید اول چه کار باید انجام بدم؟
    -باز هم می گم، راضی به زحمت شما نیستم.
    -شما رو به خدا آقا ساسان،شما که این قدر تعارفی نبودید.
    -خوب خودتون خواستید.تقصیر من نیست.کاغذ سفید دارین؟
    -بله دارم.
    ساسان شروع به گفتن مقدمه گزارش کرد و غزاله با دقت و نظم خاصی نوشت.مطالب خیلی برایش جالب بودند و دوست داشت بیشتر بداند.او که از همان اول به پزشکی علاقه داشت و تصمیم داشت تحصیلاتش را در رشته پزشکی ادامه دهد،با نوشتن این مطالب در تصمیمش مصمم تر می شد.حدود یک ساعت ساسان گفت و غزاله نوشت.هر دو خسته شده بودند.ساسان گفت:
    -خسته نباشین.بقیه اش رو بعداً تکمیل می کنیم.
    غزاله حرکتی کششی به دستانش داد و گفت:
    -شما هم خسته نباشین.
    غزاله بلند شد و دو فنجان چای از فلاسک ریخت و یکی را به دست ساسان داد.ساسان فنجان را از او گرفت و گفت:
    -راستشو بخواهید بعد از تصادفم اصلاً تصمیم به نوشتن تحقیقم نداشتم و همه چیز رو تموم شده می دونستم.صحبتهای شما باعث شد که اقدام به این کار بکنم.شما بار دیگه بارقه های امید رو در دل من روشن کردید.
    غزاله از این که می دید وضع روحی ساسان از زمان ورود تا حالا این قدر تغییر کرده است،خوشحال بود.با صدای گیرایش گفت:
    -پس حالا هم به من قول بدهید که اصلاض به چشماتون و زمان برداشتن باندها فکر نکنید.انگار همچین روزی اصلاً وجود نداره.حسابی استراحت کنید.چون فکر آروم و استراحت کافی بهبودیتون رو سریعتر می کنه.انشاءا...فردا بیشتر می نویسیم.
    ساسان ذوق زده گفت:
    -جدی می گید؟فردا هم می آییاد؟ آخه زحمت می شه.شما وقتتون کمه.امسال می خواهید کنکور بدین.
    -نگران نباشین.از اینجا که رفتم تا ساعت دو و سه بیدارم.نمی گذارم زحمات شما به هدر بره و عقب بیفتم.
    -پس قول بدید اگه احساس کردید به درستون لطمه می خوره به من بگین.
    -چشم...قول می دم.
    در این موقع پدر در آستانه در ظاهر شد.حمام رفته و حسابی تمیز شده بود.معلوم بود استراحت خوبی هم کرده،چون خیلی سرحال و بشاش بود و از خستگی ظهر اثری نمانده بود:
    -سلام آقا ساسان.سلام دخترم.خیلی دیر شد،ببخشید.پسرم چطوری؟مرضیه برات غذایی رو که دوست داری درست کرده.
    -خیلی ممنون.حسابی توی دردسر انداختمتون.واقعا نمی دونم چطوری می تونم این همه محبت رو جبران کنم.امروز غزاله خانم رو حسابی خسته کردم.ایشان مجبور شدن قسمتی از تحقیق منو بنویسن.واقعاً از همه شما ممنونم.اصلاً نمی دونم چی بگم.
    غزاله و پدرش هم متقابلاً از او به خاطر زحمات گذشته اش تشکر و قدر دانی کردند.غزاله از ساسان و پدر خداحافظی کرد و به خانه رفت.وقتی به خانه رسید مادر شام را آماده کرده و منتظرش بود
    غزاله سریع شامش را خورد و سر درسهایش نشست.تا ساعت دو و نیم بیدار بود و تمام درسهای فردایش را خواند و کتابهایش را جمع کرد و خوابید.
    صبح زود از خواب بیدار شد.روزهایی که ریاضی داشتند زودتر از خانه خارج می شد تا مسائل بچه ها را حل کند.معلم ریاضی شان اول دفتر تمرینها را می دید و اگر دفتر کسی کامل نبود،تنبیه می شد.ساعت اول آن روز زمانی که سر همه به تمرینهایشام گرم بود،یکی از بچه ها با هیجان وارد کلاس شد:
    -بچه ها خبر جدید،خبر جدید.رفته بودم گچ بیارم دیدم خانم حکمت نیومده.به جاش دبیر مرد فرستادن.
    بچه های شیطان کلاس با تعجب گفتند:
    -دبیر مرد؟!خدا به دادش برسه.می دونیم باهاش چه کار کنیم.
    یکی گفت:
    -خانم حکمت حتماً برای فارغ شدن به بیمارستان رفته.وقتی جناب دبیر وارد شد،ازش می پرسیم و سر به سرش می ذاریم.
    در همین موقع ضربه ای به در خورد و آقای دبیر وارد کلاس شد و غزاله و دوستانش با تعجب دیدند که او کسی جز آقای حکمت نیست.غزاله و محیا به طرف دلارام برگشتند و با خنده براندازش کردند.دلارام که تصمیم گرفته بود دیگر سر کلاس آقای حکمت حاضر نشود،حالا مجبور بود در مدرسه هم او را تحمل کند.رنگش پریده بود و با کمال تعجب و با قیافه مأیوس،آقای حکمت را تماشا می کرد.آقای حکمت مثل همیشه خشک و جدی وارد کلاس شد و بعد از معرفی خود گفت:
    -تا اطلاع ثانوی من دبیر ریاضی شما هستم.
    بچه های شیطان کلاس شروع به لودگی کردند،ولی با برخورد شدید آقای حکمت مواجه شدند و چون اوضاع را ناجور دیدند دست از شیطنت برداشتند.سک.ت در کلاس حاکم بود.آقای حکمت بلافاصله شروع به تدریس کرد.در حین تدریس مرتب از بچه ها سؤال می کرد و بعد از این که درس را کاملاً توضیح می داد و مطمئن می شد که همه یاد گرفته اند،سؤال می کرد و وای به حال کسی بود که نمی توانست جواب بدهد.امروز هم در حین تدریس چند سؤال کرد.از غزاله و محیا و حورا هم که برایش شناخته شده بودند سؤالاتی کرد،ولی از اول زنگ حتی نیم نگاهی هم به دلارام نکرد و هیچ سؤالی هم از او نپرسید.انگار که اصلاً دلارام در کلاس حضور نداشت.و دلارام از این موضوع خیلی ناراحت بود،آرام خم شد و به حورا گفت:
    -مثلاً می خواد منو تنبیه کنه.آره جون خودش.
    حورا دستش را جلوی دهانش گرفت تا آقای حکمت متوجه خنده اش نشود،ولی آقای حکمت از پشت عینک چنان به حورا نگاه کرد که حورای بیچاره یخ زد.
    بیست دقیقه به زنگ مانده بود که تمرینی را پای تخته نوشت و از بچه ها خواست آن را حل کنند.همه مشغول حل کردن شدند و خودش هم وسط کلاس شروع به قدم زدن کرد.وقتی به نیمکت آخر رسید،بالا سر دلارام ایستاد و حل کردنش را نگاه کرد.دلارام دست و پایش را گم کرده بود و مرتب فرمولهای مختلف را برای حل روی کاغذ می نوشت،خط می زد و فرمول دیگری را می نوشت.آقای حکمت هم از جای خود تکان نمی خورد و به ورقه دلارام زل زده بود.انگار از دستپاچگی اون لذت می برد.نفس دلارام در سینه حبس شده بود.به خود گفت،((چرا نمی ره آخه؟مثل عزرائیل وایساده بالای سرم.))
    آقای حکمت خم شد و آرام به دلارام گفت:
    -هیچ معلومه حواس خانم کجا بوده؟الان مثل همین را حل کردیم.
    بعد فرمول مورد نظر را که دلارام روی کاغذ آورده بود نشان داد و گفت:
    -با این حل کن.
    دلارام فرمول را نوشت و شروع به حل کرد.تمام بدنش یخ زده بود.در هنگام حل نکات ریزی بود که آقای حکمت گفت و دلارام نوشت.وقتی حل مسأله تمام شد،خم شد و آرام و به طعنه و شوخی گفت:
    -خسته نباشی.خیلی زحمت کشیدی.
    دلارام برگشت و با عصبانیت و قهر به دبیر خود نگاه کرد.عصبانیتش آن قدر شدید بود که آقای حکمت به زور جلوی خنده اش را گرفت.لب پائینش را به دندان گرفت و از کنار دلارام دور شد و رفت و پشت میزش نشست و گفت:
    -خوب همه حل کردین؟یه نفر بیاد پای تخته حل کنه تا کسانی که اشکال داشته اند تصحیح کنن.
    چند نفر دستهایشان را بالا بردند،ولی آقای حکمت به دلارام چشم دوخته بود و منتظر بود که سرش را بلند کند،بالاخره با اشاره سر او را دعوت به حل مسأله کرد.دلارام با اکراه از جایش بلند شد و با خود غرو لند کرد ،((انگار من هم دستم بالا بود،باید بره شماره عینکش رو عوض کنه.))
    دلارام شروع به حل تمرین کرد.خیلی دستپاچه بود.یک قسمت را بالا و یک قسمت را پایین و این طرف و آن طرف می نوشت.آقای حکمت تخته پاکن را دستش گرفته بود و مرتب اشتباهات و بی نظمی های حاصل را پاک می کرد و می گفت:
    -اینجا بنویس،این را بنویسو...
    به هر حال دلارام با هر جان کندنی که بود مسأله را حل کرد و با کمال تعجب با تشکر آقای حکمت مواجه شد.آقای حکمت گفت:
    -متشکرم.بفرمایید بنشینید.
    بالاخره زنگ زده شد و دلارام توانست نفس راحتی بکشد.زنگ تفریح با شور و هیجان وصف ناپذیری وقایع اتفاق افتاده در آخر کلاس را برای دوستانش تعریف می کرد و آنها هر کدام چیزی می گفتند.
    برف سنگینی باریده بود.غزاله به زحمت توانست خودش را به بیمارستان برساند.با بارش برف،خیابانها شلوغ و پر ترافیک شده بودند.قرار بود غزاله جای خود را با پدرش عوض کند تا او برای حمام و استراحت به خانه برود.گزارشات ساسان رو به اتمام بود.غزاله هر روز یا یک روز در میان به بیمارستان می آمد و گزارش ساسان را می نوشت و با او حرف می زد.ساسان با حرفها و همدلی های غزاله آرامش می یافت و بهتر می توانست روزهای سخت و کسل کننده بیمارستان را تحمل کند.برف حیاط بیمارستان را سفید پوش کرده بود.درختان کاج با پوشیدن لباس سفید،زیبایی خاصی پیدا کرده بودند.غزاله که عاشق طبیعت بود به زمستان زیبا چشم دوخته بود و قدرت پروردگار را می ستود.
    ساسان با چشمان بسته تنها در اتاق نشسته بود و سکوت بیمارستان آزارش می داد.علی آقا ساعتی بود که به خانه رفته بود.با ورود غزاله،ساسان به سمت در برگشت و سلام کرد.غزاله هم سلام کرد و گفت:
    -چه برف سنگینی باریده.الحمدا... بر خلاف سال قبل،امسال بارش برف خوب بود.
    ساسان با لحن غمگین و حسرت باری گفت:
    -ای کاش الان بالای یک کوه بودم و می نشستم و بارش برف رو تماشا می کردم.آخه من خیلی برف رو دوست دارم.
    غزاله چترش را باز کرد و کنار شوفاژ گذاشت تا خشک شود و گفت:
    -من هم خیلی برف رو دوست دارم.با دیدن سفیدی و درخشندگی برف یاد پاکی و صداقت و صفا می افتم.یادمه شهرستان که بودیم،دشت همواری نزدیک خونه مون بود.وقتی برف می اومد،برف یکدست و صاف همه جا رو می پوشوند.ما روی برفها راه می رفتیم و وقتی به انتها می رسیدیم،برمی گشتیم و جای پاهامون رو می دیدیم.اگه خط راستی به وجود آورده بودیم از پدر جایزه می گفتیم.پدر می گفت اگه فقط سرتون رو بالا نگه دارین و به هدف نگاه کنین مسیر و درست و صاف می رید.می گفت زندگی هم مانند این جا پاها ست.چه خوبه که وقتی به انتهای عمرمون رسیدیم و بر گشتیم به عقب نگاه کردیم،ببینیم که راه زندگی رو صاف و درست اومده ایم و آثار خوب و درست از خود به جا گذاشته ایم تا از گذشته خود افسوس نخوریم و عمر سپری شده رو بر باد رفته نبینیم.
    غزاله سرش رو به مبل تکیه داد،آهی کشید و گفت:
    -آخ که چه روزهای قشنگ و خوبی داشتیم.هرگز فکرش رو هم نمی کردم که مسیر زندگیم این طور عوض بشه،ولی خوب خدا رو شکر می کنم که هرگز نا امید نشدم و نگذاشتم احساس بدبختی در وجودم راه پیدا کنه.
    ساسان که تا اینجا با دقت به حرفهای غزاله گوش می داد،پوزخندی زد و گفت:
    -ولی بعضی وقتها اصلاً نمی شه جلوی این احساس رو گرفت.من چطور می تونم احساس بدبختی نکنم وقتی عزیزترین کسانم منو در بدترین شرایط گذاشتند و رفتند؟پدرم فقط یکبار به دیدنم اومده،مرتب سبد گل برام می فرسته.فکر می کنه این سبدها می تونه جای خالی اونو برام پر کنه.راستشو بخواب بعضی وقتها به زندگی تو غبطه می خورم.وقتی مهر و محبت و عشق و صفا رو در خانواده شما می بینم، احساس می کنم زندگی رو به هیچ باخته ام.مادرم عقاید خاص خودش رو داره.از ابتدای کودکی از او مهر و محبت رو در قالب اسباب بازیهای گران قیمت و لباسهای شیک و سفرهای خارج دیده ام.هرگز مثل مادرهای دیگه برام قصه نگفت.صدای لالایی اش برام آرزو شد.هیچ گاه آغوش گرمش رو مأمن و پناهگاهی ندیدم.از اول همه کارهای من توسط خدمتکار و دایه انجام می شد.پدرم هم که اصلاً حضورش رو احساس نکردم تا لغت پدر برام معنا پیدا کنه.حالا غزاله،تو بگو من چطور احساس بدبختی نکنم؟
    ساسان دنبال غمخوار و سنگ صبور بود تا عقده های فروخورده اش را بیرون بریزد و غزاله هم شنونده و سنگ صبور خوبی بود.غزاله با لحن شوخ و مهربانی گفت:
    -خیلی ها آرزوی زندگی شما رو دارن.شما می دونین در این دنیای بزرگ چند نفر هستن که آرزوی اینو دارن که فقط یک بار در عمرشون پدر و مادرشون رو صدا می کردند،کسی رو مادر می نامیدند و یکی بود که عنوان پدر برای اونها داشت؟کسانی هستن که حاضرند تمام زندگیشونو بدن و برای لحظه ای چهره پدر و مادرشون رو ببیند که اونها چگونه بوده اند و در بین اونها هم هستن کسانی که هرگز نمی گذارند احساس بدبختی چهره کریه خود رو به اونها نشون بده،چون می دونن اونها هم خدایی دارن و اوست که صلاح بنده ها شو بهتر می دونه.
    یک ساعت تمام حرف زدند.بالاخره بعد از کلی درد و دل،غزاله بلند شد و دو فنجان چای ریخت و یکی را به ساسان داد و گفت:
    -انگار امروز قصد ندارین گزارشتون رو تمام کنید.یادتون باشه که چند روز بیشتر فرصت ندارین.
    ساسان که مثل همیشه بعد از صحبت کردن با غزاله،آرامش یافته بود،حرف او را پذیرفت و با هم شروع به کامل کردن گزارشات کردند.دیگر تمام کارهای گزارش تمام شده بود و ساسان خواهش کرد که غزاله قسمت آخر گزارش را در خانه تمام کند و از کتابخانه اش چند نمودار که قبل از تصادف آماده کرده بود بردارد و ضمیمه گزارش کند و غزاله هم پذیرفت.
    یا آمدن پدر،غزاله از ساسان خداحافظی کرد و به خانه رفت.مادر در خانه خودشان به درسهای مینا می رسید.غزاله می خواست کارهای ساسان را تمام کند،چون قرار بود دوست ساسان تحقیق او را ببرد و به استاد تحویل بدهد.کلید ویلا را از مادر گرفت و برای برداشتن نمودار به اتاق ساسان رفت.نمودارها جای آسانی بودند و غزاله راحت آنها را پیدا کرد.وقتی می خواست از اتاق بیرون بیاید،به کتاب روی میز تحریر که نصفش بیرون میز بود خورد،کتاب به زمین افتاد و محتویات داخل آن روی زمین پخش شد.غزاله نشست و مشغول جمع کردن کاغذها شد که یکدفعه چشمش به کاغذی که روی آن اسم خودش نوشته شده بود افتاد.نامه ای بود از ساسان به غزاله.خواست کاغذ را داخل کتاب بگذارد و آن را نادیده بگیرد،ولی حس کنجکاوی آزارش می داد.ناخود آگاه کاغذ را باز و شروع به خواندن کرد.
    (( غزاله خوبم سلام،می دانم که این نامه هرگز به دستت نخواهد رسید و نباید هم برسد،چون مطمئنم که از من آزرده دل خواهی شد،ولی غزاله جان،من حق این را دارم که برای دل خود بنویسم.
    غزاله ناز،عشق با تمام شکوه خود در خانه قلب مرا هم به صدا در آورد و با خود کوله باری از مهر و محبت را به ارمغان آورد.آمد و در قلبم طوفانی به پا کرد.طوفانی که همراه با رنج و ریاضت بود.طوفانی که از دریای چشمان تو برخاست و بر ساحل ناامیدی من لنگر انداخت.طوفانی که آرامش زندگیم را بر هم زد و افکار افسار گسیخته مرا چون کشتی سرگردان بر روی موجهای اقیانوس چشمانت متلاطم ساخت.نمی دانم ناخدای این کشتی سرگردان تو هستی یا نه؟آری می دانم که هرگز سکانداری افکار پریشانم را بر عهده نمی گیری و آن را به جزیره آرامش وآسایش نمی رسانی.می دانم هرگز جرأت نخواهم داشت که از تو بخواهم منجی این افکار پریشان باشی.غزاله جان احساس گناه و عذاب وجدام سراسر وجودم را فرا گرفته.با خود می اندیشم اگر پدر مهربانت لحظه ای پی به اسرار درونم ببرد چه خواهد شد؟من چگونه پاسخگوی اعتماد و اطمینان او به خود باشم؟او از من خواست که برایتبرادری کنم نه این که این اعتماد را نادیده گرفته و به ندای عشقم پاسخ مثبت دهم.ولی غزاله جان قسم به پاکی و صفا خودت و خانواده ات من نا خود آگاه در این دریای طوفانی گرفتار شدم و زمانی به خود آمدم که در تلاطم عشقت دست و پا می زدم.
    محبوب من،قسم به عشق پاک و مقدسی که در آن ذره ای ناخالصی آغشته به هوا و هوس وجود ندارد،من با قلب و نفس خود مبارزه خواهم کرد.چون می دانم تو هرگز حاظر و قادر نخواهی بود مرا که عضوی از خانواده ای بی رحم هستم که جز رنج و بدبختی نصیبت نکرده اند،بپذیری.خانواده ای که همواره احساس لطیف و غرور و جوانیت را زیر خودخواهی و تعصبهای بیجایشان لگد مال کرده اند.من چگونه جرأت بیان عشقم را داشته باشم زمانی که خود را در برابر گنجینه افکار و عظمت و شکوه افکارت این چنین فقیر و مستمند می یابم؟پس همان بهتر که این راز را برای همیشه در قلب خود نگه دارم و آن را با تمام خاطراتش مدفون بسازم.من درس اراده و پشتکار را در مکتب تو آموختم و هیچ گاه دست از تلاش بر نخواهم داشت،شاید که روزی بتوانم با خود کنار بیایم و عشق تو را فراموش کنم،ولی نمی دانم چرا هر قدر در کتمان و سر کوب این عشق تلاش می کنم،کمتر موفق می شوم.از خدای مهربان می خواهم که به من کمک کند تا این عشق را که ویرانگر وجودم است به دست فراموشی بسپارم،چون یقین دارم که من لیاقت این بنده پاک و زیبا را که هیچ گاه نقصی در او نیافتم ،را ندارم.
    ساسان غریب))
    تاریخ نامه مربوط به روزهای قبل از تصادف بود.
    غزاله دهانش خشک شده بود.گیج و منگ در کنار میز تحریر روی زمین نشسته بود و هاج و واج به عکس ساسان که روی دیوار نسب شده بود نگاه می کرد،((ساسان،تو تا کجا پیش رفته ای ؟تو چطور جرأت کردی از اعتماد خانواده ما سوءاستفاده کنی؟زمانی که در خانه ما شبانه روز به روی تو باز بود تو چه افکاری در سر می پروراندی؟))
    عشق و محبت،خشم و نفرت،غصه و دلتنگی همه دست به دست هم داده و احساس خاصی را در وجود غزاله به وجود آورده بودند.احساسی که خیلی غریب و تازه بود.با عصبانیت به عکس ساسان خیره شده بود و زیر لب زمزمه می کرد،((نه ساسان،نه.تو حق نداشتی در قلبت و این طوری باز کنی و گستاخی اونو قبول کنی.به خدا حق نداشتی ساسان.من از تو این انتظار رو نداشتم.اگه می دونستم یک دقیقه هم توی بیمارستان پیشت نمی موندم،به درد دلهات گوش نمی کردم،حرفهای دلی که چه ها در آن نمی گذشت.نه ساسان.نه تو حق نداشتی.))
    احساس کرد عکس ساسان با او حرف می زند،((غزاله چرا یک طرفه به قاضی می ری؟تو اگه می تونستی جلوی قلب خودت رو می گرفتی.پس بیخودی منو سرزنش نکن.))
    غزاله به خود گفت،((من هم این عشقو مدفون می کنم.من می تونم چون می خوام.حالا ببینم کدوممون زودتر موفق می شیم آقا ساسان.))
    در این لحظه صدایی از ساختمان شنیده شد:
    -غزاله!غزاله!
    غزاله دستپاچه شد سریع بلند شد و نامه را لای کتاب گذاشت و روی میز را به صورت اولش مرتب کرد و بیرون آمد.
    -آبجی غزاله کجایی؟نگران شدیم.
    -ببخشید مینا جون.کتابهای آقا ساسان خیلی نظرم رو جلب کرده بودند،بریم.
    با هم در ویلا را قفل کردند و بیرون آمدند.غزاله ترسید مادر متوجه وضعیت او شود.از مینا خواست نزد مادر برگردد و بگوید که غزاله کمی در باغ قدم می زند و درس می خواند.خوشبختانه کتاب درسی اش دستش بود.رفت و روی نیمکتی نشست.یک ساعتی می شد که چشم به کتاب دوخته بود،ولی یک بار هم آن را ورق نزده بود و در افکار پریشانی دست و پا می زد.گیج شده بود،از گذر زمان چیزی نمی دانست که بار دیگر صدای مینا او را به خود آورد که دوان دوان آمده بود:
    -غزاله،غزاله!مامان می گه تو چت شده؟مگه قرار نبود به نمایشگاه حورا بری؟
    غزاله از جا پرید:
    -ای وای!الان دیگه تمام شد.حتماً حورا خیلی ناراحت می شه.ساعت چنده؟
    -شش.
    -خوب هنوز یک ساعت مونده.تو هم می آی؟
    -می تونم؟
    -پس سریع برو حاضر شو.
    غزاله و مینا وقتی به خانه حورا رسیدند،فقط یکربع از بازدید نمایشگاه حورا مانده بود.حورا دختر نمکی و جذابی بود.به صورت مادر زادی معلولیت جسمانی داشت.دست چپش اندازه دست یک کودک خردسال بود که فلج بود و کاری نمی توانست انجام دهد و انگشتانش هم خیلی لاغر و کوچک بودند.پای چپش هم چند سانت از پای راستش کوتاه تر بود.بسیار هنرمند بود و احساس بسیار لطیف و ظریفی داشت و آن را با نقاشی های زیبایش نشان می داد.هرگز از معلولیت جسمانیش شکوه نمی کرد و مانند بعضی از افراد ضعیف،گوشه گیری و عزلت را انتخاب نکرده بود.قیافه مهربان و بشاشی داشت و با همه زود دوست می شد.خانه حورا،خانه ای قدیمی بود که قبلاً در دهات نزدیک شمیران قرار داشت،ولی بعدها با گسترش شهر،به وسط شهر آمده بود.حیاط بسیار بزرگی داشتند،در گوشه حیاط دو اتاق و یک راهروی قدیمی ساز قرار داشت و در طرف دیگر آشپزخانه کوچک و حمام و توالت که در همه به حیاط باز می شد و در سرمای زمستان و گرمای تابستان مجبور بودند از حیاط رفت و آمد کنند.هر قدر مادر حورا اصرار می کرد که کمی سر و سامان به ساخت و ساز خانه بدهد،پدر قبول نمی کرد ومی گفت یادگار پدر و مادرم را به هم نمی زنم.خانه از پدرش به ارث رسیده بود،امروز حورا در گوشه حیاط چادر بزرگی زده بود و نمایشگاهی از نقاشیهایش بر پا کرده بود.
    وقتی غزاله به در خانه رسید عده ای در حالی که تابلوهایی در دستشان بود از در حیاط بیرون می آمدند.غزاله سریع خود را به نمایشگاه رساند.محیا و دلارام در قسمت ورودی به عنوان میزبان ایستاده بودند و مهمانها را بدرقه می کردند.دلارام با دیدن غزاله گفت:
    -به به خانم خوش آمدید.می گذاشتید یکباره فردا می اومدید.حورا خیلی از دستت عصبانیه.مثلاً قرار بود مسؤل فروش تابلوها باشی.
    غزاله با شرمندگی و با چین هایی که به ابروهایش انداخته و زیبا ترش کرده بود،گفت:
    -واقعاً متأسفم،اصلاً نمی دونم چطور شد. حورا کجا ست؟
    حورا مشغول توضیح یکی از نقاشیهایش به یکی از بازدیدکنندگان بود.غزاله خود را به حورا رساند و منتظر شد تا ازاو جدا شود.وقتی چشم حورا به غزاله افتاد اخم کرد.غزاله جلو رفت و محکم صورت حورا را بوسید.حورا گفت:
    -آفرین غزاله.الان می آی؟
    غزاله دستان حورا را گرفت و التماس کنان گفت:
    -حورا جون ببخشید.خیلی معذرت می خوام.نمی دونم چی بگم؟بعداً برات کامل توضیح می دم.حالا منو می بخشی؟می دونم تو اون قدر خوب هستی که از کسی ناراحت نمی شی.پس منو ببخش!
    حورا لبخند زد و گفت:
    -با این زبونی که تو داری مگه می شه کسی تو را نبخشه؟
    لبخند رضایت آمیزی بر صورت غزاله نقش بست.
    -خوب حالا بگو ببینم استقبال از نمایشگاه چطور بود؟
    -فکرش رو هم نمی کردیم به این خوبی استقبال کنند.بیشتر تابلوها با قیمت خوب فروخته شد.
    -خدا رو شکر.خیلی خوشحالم

  9. Top | #8



    تاریخ عضویت
    Nov 2010
    عنوان کاربر
    و تـو بـرای مـن ، هـمـه ای ...
    میانگین پست در روز
    17.63
    محل سکونت
    X زندگیــــ اینجاستـــ X
    سن
    18
    نوشته ها
    24,960
    پسندیده
    50,613
    تشکر شده
    37,536
    میزان امتیاز
    403

    پیش فرض

    ساعات بازدید از نمایشگاه تمام شده بود.در ٱخرحورا سه تابلو قشنگ هم به دوستانش هدیه کرد.دلارام مثل همیشه شروع به شیطنت و شوخی کرد و گفت:
    -حورا به غزاله تابلو نده،تنبیهش کن.سهم اونو هم بده به من.
    غزاله عاشق دلارام بود و وقتی او حرف می زد گل از کلش باز می شد و بی اختیار از ته دل می خندید.با خنده گفت:
    -چی؟ببخشید!من این تابلو رو با تمام دنیا عوض نمی کنم.من عاشق زمستون هستم.از اولش هم از این تابلو بیشتر از همه تابلوها خوشم می اومد.
    بعد به زمستان روی تابلو که انگار حقیقی بود خیره شد و نا خود آگاه یاد بحثش با ساسان افتاد و در فکر فرو رفت.محیا گفت:
    -غزاله!غزاله کجا رو گرفتی؟
    ولی غزاله انگاردر این دنیا نبود و غرق در افکار خودش بود.دلارام آمد و خم شد و به چشمهای غزاله که در حال خیره شدن بزرگتر و زیباتر می شد نگاه کرد.با دست خطوطی در هوا جلوی چشم غزاله کشید و یکدفعه داد زد:
    -غزاله...
    غزاله یکدفعه پرید و با تعجب به همه نگاه کرد:
    -چی شده؟چه خبر ته دلارام؟
    -کجایی اصلاً معلومه حواست کجاست؟تو را خدا غزاله بگو چی شده؟تو آدم همیشگی تیستی.
    غزاله لب پائینش را به دندان گرفت و گفت:
    -ولم کن تو رو خدا دلارام،اصلاً این طور نیست.من حواسم از همیشه جمع تره.
    بالاخره بچه ها بعد از کلی سر به سر گذاشتن با هم خداحافظی کردند و رفتند.غزاله سر سفره شام مثل مالیخولیائی ها به نقطه ای خیره شده بود.مینا گفت:
    -آب بده.
    وغزاله نمکدان را به مادر داد.بعد از شام مادر گفت:
    -غزاله جان اون کتاب رو بده به من بخونم.
    و غزاله رفت و پارچ آب را آورد.مادر با تعجب و خیره خیره به غزاله نگاه می کرد و کاملاض متوجه تغییرش شده بود.
    مینا گفت:
    -غزاله چرا مثل منگ ها به آدم خیره می شی؟
    غزاله هیچ نشنید و به صورت مینا خیره ماند.تنها کسی را که نمی دید مینا بود.تا نیمه های شب بیدار بود،افکار مختلفی احاطه اش کرده بودن و آزارش می دادند.صبح به سختی بیدار شد و با کسالت فراوان به مدرسه رفت.مادرش کارهایش را بر و بر نگاه می کرد و به روی خود نمی آورد.مرضیه خیلی آرام و صبور بود.وقتی موضوعی پیش می آمد خیلی تحمل می کرد،ولی ناگهان مثل کوه آتشفشان منفجر می شد و اغلب هم گدازه های آتشفشان کارساز بودند و مشک را حل می کردند.فعلاً داشت تحمل می کرد و معلوم نبود کی منفجر می شد.
    سر کلاس غزاله کاملاً گیج بود و اصلاً حواسش به درس نبود.به چهره معلم نگاه می کرد ولی چیزی از حرفهایش نمی فهمید.زنگ اول از دبیر ادبیات تذکر شنید،زنگ دوم با آقای حکمت درس داشتند.غزاله را برای حل تمرین صدا کرد،حل تمرینش افتضاح بود،طوری می نوشت که صدای خنده بچه ها درآمده بود.زنگ آخر بیکار بودند.تنها در گوشه حیاط نشسته به گوشه ای زل زده بود و اصلاً حاظر نبود تنهائیش را با کسی قسمت کند.
    چند روز گذشت و غزاله نمرات شانزده و هفده و بالاخره پانزده از درسهای مختلف گرفت.همه از تغییر رفتار غزاله تعجب می کردند.روزی که پانزده گرفت خیلی گرفته بود.وقتی به خانه رسید کسی در خانه نبود.مادر برای تمیز کردن ویلا به آنجا رفته بود.مینا هم در حیاط مشغول طناب بازی بود.رفت و مثل چند روز گذشته در گوشه ای نشست.باز میل به غذا نداشت و گیج و منگ بود.مرضیه وقتی فهمید غزاله آمده از ویلا بیرون آمد و به ظرف خانه به راه افتاد.مینا خواست با او بیاید،ولی مادر گفت:
    -مینا جون کمی بازی کن.من می خوام با خواهرت حرف بزنم.
    -چشم مامان.
    مرضیه وارد اتاق شد و باز غزاله را در عالم خلسه دید:
    -سلام غزاله.
    -سلام مامان.
    -خسته نباشی.
    -شما هم خسته نباشید.
    -ناهار خوردی؟
    -نه مامان.فعلاً میل به غذا ندارم.
    -میل به حرفهای من چطور؟میل داری کمی با هم صحبت کنیم؟
    غزاله با تعجب گفت:
    -البته که دارم.
    مادر روبه روی غزاله نشست و شروع به حرف زدن کرد:
    -غزاله جان،دخترم تا کی می خوای به این وضعیت ادامه بدی؟اصلاً معلومه حواست کجا ست؟من فکر می کنم این حرفیه که تو هر روز چند بار اون رو می شنوی.من گاهی احساس می کنم یک دختر دیگه وارد خانه ما شده،چون غزاله امروز با غزاله گذشته زمین تا آسمان فرق کرده.
    -نه مامان.اصلاً این طور نیست.من هیچ فرقی نکرده ام.
    -نه هیچ فرقی نکرده ای،فقط مثل مالیخولیائی ها می شینی و به در و دیوار خیره می شی.کتاب جلوت ساعتها باز می مونه بدون این که ورق بخوره.غذا درست و حسابی نمی خوری.نظم خوابت به هم خورده و از نظم و انضباط قبلی هیچ خبری نیست.خیلی منتظر شدم که به خودت بیای،ولی تو انگار همه چیز رو فراموش کرده ای.فراموش کرده ای که چشم امید من و پدرت به توست،فراموش کرده ای که چه وعده و وعیدهایی به ما دادی که زندگی از دست رفته مون رو سر و سامون بدی.حالا من هیچ،می دونی پدرت چه آرزوهایی برات داره؟شبی نیست که از آینده شما ها حرف نزنه.همیشه می گه این دختر فرشته اس.اون فرشته نجات ما از این وضعیت خواهد بود،اون لیاقت هر کاری رو داره.چند بار خواسته که ما رو از این وضعیت خلاص کنه،ولی منصرف شده،یک بار خواست به روستایی بره و کشاورزی کنه،ولی منصرف شد و گفت حیفه ،به درس غزاله لطمه می خوره،هیچ جا چنین مدرسه خوبی پیدا نمی کنیم تا غزاله رو برای کنکور آماده کنه.اون حاضره هر رنج و سختی،هر بی حرمتی و بی احترامی رو تحمل کنه،ولی به درس تو و مینا لطمه ای وارد نشه.تو هم خوب جواب محبتهای پدرت رو دادی. نمی دونم اگه از تغییر وضعیتت با خبر بشه چه بلایی سرش می آد؟از کودکیت هر وقت از سر کار بر می گشت حتماً کتابی برات می آورد.چگونه می تونم اون تلاطم شور و شوق و امیدی رو که در چشماش موج می زد ،فراموش کنم؟
    مادر اشک چشمش را با گوشه روسری اش پاک کرد و ادامه داد:
    -نه غزاله،هرگز نمی تونم شکست پدرت رو ببینم.اون تو رو بهترین ثمره عمرش می دونه.حالا چطور قبول کنه که میوه زندگیش نریسده در حال افتادنه؟آمال و امیدهاس که انسان رو سرپا نگه می داره و امید ما که تا حالا تونستیم این جهنم سوزان رو تحمل کنیم.حالا چطور این مسیر پر سنگلاخ رو بدون امید و هدف سپری کنیم؟ما همیشه سعی کرده بودیم به تو یاد بدیم که عقل و منطقت بر احساست غلبه کنه، نمی دونم کجای کار اشتباه کردیم که الان باید شاهد تسلط احساس نادرست احساس بر منطقت باشیم؟
    مادر سکوت کرد و سرش را پایین انداخت،بعد از لحظاتی در حالی که سعی می کرد به چشمان غزاله نگاه نکند ادامه داد:
    -بله عشق زیر بنای زندگی است،به شرطی که با عقل و منطق همراه باشه.عشقی که صاحب قلبش رو تا آخر عمر به انحطاط و زلالت بکشونه عشق نیست،بلکه جغد شومی یه که خواهی نخواهی روزی چهره کریه خودش رو نشون می ده و همه چیز رو به نیستی و نابودی می کشونه.عشقی که نابجا و بی موقع وارد قلب بشه هرگز قادر نخواهد بود صاحبش رو به سعادت و نیکبختی برسونه.دخترم،من از تو خواهش می کنم مثل همیشه با درایت و آگاهی که به مسائل مختلف داری این قضیه رو هم پیش خودت تجزیه و تحلیل و راه درست رو انتخاب کنی.کاری نکن که شاهد پر پر شدن پدرت بشی.روزهای سرنوشت سازت عمرت به سرعت در حال گذر هستن.بیا و سعی و تلاشت رو از نو شروع کن و همه چیز رو دوباره بساز.
    در این موقع صورت غزاله از اشک خیس شده بود.باز هم گدازه های آتشفشانی مادر،مفید واقع شده بود.مادر بلند شد و آرام اتاق را ترک کرد و غزاله را تنها گذاشت.قطرات اشک چون سیلی از صورت غزاله جاری بود.یک ساعت گریه کرد و بعد از این که دلش حسابی خالی شد،سؤالات فراوانی به مغزش رسید که تا ساعتی پیش اصلاً به آنها فکر نمی کرد.
    ((خدایا من چه کرده ام؟چطور توانستم نیاز خانواده ام رو به خودم فراموش کنم؟چطور تونستم امید و آرزوهای پدر و مادرم رو نادیده بگیرم؟به فرض که من به ساسان برسم،خانواده اون چه نظری درباره من خواهند داشت؟تا آخر عمر باید سرکوفت طعنه ها و کنایه های اونها رو تحمل کنم و دم برنیارم.اونها هرگز با من مثل عروسشون رفتار نخواهند کرد،بلکه همیشه منو دختر خدمتکارشون خواهند دونست.آخر من چطور تونستم این همه اختلاف طبقاتی رئ نادیده بگیرم؟خدایا من چه گناه بزرگی رو مرتکب شده بودم؟همان طور که همه عشق یه دختر دبستانی رو نفی می کنند و برای اون ارزشی قائل نیستند،عشق من هم تا این حد بیجا و مسخره است.در این فرصتهای طلایی که برام ارزش حیانی دارن،ذهنم رو با چه افکاری مشغول کرده ام.اون با من سعادتمند نخواهد بود،چون خانواده اش را از دست خواهد داد،پس من باید به خاطر همین علاقه ای که به اون دارم.اونو فراموش کنم.من باید این عشق رو مدفون کنم،هر قدر هم که برام سخت باشه.خدایا دختر نمونه و ممتاز مدرسه به چه افکار پوچی دچار شده؟خدایا من داشتم چه اشتباه و گناه بزرگی رو مرتکب می شدم؟))
    و یکدفعه سیلی خیلی محکمی به صورت خودش زد،طوری که از سوزش و درد آن،اشک چشمانش دو برابر شد،ولی از خواب غفلت عمیقی بیدار شد.در حالی که همچنان اشک از چشمانش جاری بود به سوی کتابهایش دوید ومانند کسی که خیلی دیر کرده باشد با سرعت تمام،ورق و کاغذی در آورد و شروع به برنامه ریزی کرد.در عرض پنج دقیقه برنامه ریزی اش تمام شد و شروع به خواندن کرد.با تمام وجود درس می خواند و سعی می کرد اصلاً به ساسان فکر نکند.در دو ساعتی که درس می خواند دو سه بار به یاد ساسان افتاد،ولی زود مسیر فکرش را تغییر داد.وقتی مادر برگشت دید از غزاله گیج و منگ چند ساعت پیش خبری نیست و غزاله خودش است با همان شور و شوق و تلاش.خیلی خوشحال شد و سجده شکر به جای آورد.غزاله با دیدن مادر و شادی و سجده شکرش دانست که چقدر پدر و مادرش آرزوی موفقیت او را دارند و اشک در چشمانش حلقه زد.بار دیگر با خود پیمان بست که به خواسته پدر و مادرش جامه عمل بپوشاند و با تمام وجود و به طور بی سابقه تلاش و کوشش کند.
    غزاله خستگی ناپذیر،شبانه روز درس می خواند و خود را چنان غرق در درس خواندن کرده بود که لحظه ای فرصت نکند به ساسان بیندیشد.ولی با وجود این گاهی مرغ عشقش از قفس قلبش به سوی بیمارستان پرواز می کرد و غزاله ماهرانه و با هوشیاری کامل به مهار آن اقدام می کرد.غزاله برنامه اش را مو به مو اجرا می کرد.عشق به پدر و مادر و خانواده،نیروی او را چند برابر کرده بود.با تمام وجود و با شور و شوق وصف ناپذیری می خواند و می خواند.
    مادر مرتب از غزاله می خواست کمی استراحت کند و غزاله می گفت:
    -نه مامان جان،من برنامه ریزی کرده ام. زمان همه کارهایم،خواب و استراحتم هم کافیه.شما نگران نباشید.
    صبح روز بعد غزاله بسیار خوش و سرحال در مدرسه حاضر شد.معلمان و دوستانش تغیرات چند روز پیش او را ناشی از بیماری دانستند و همه از بهبود غزاله خوشحال بودند.غزاله ظهر به خانه آمد،مادر آماده رفتن به بیمارستان بود.غزاله گفت:
    -مامان اجازه بدین نمودارها و گزارش آقا ساسان رو بدم ببرین.
    مادر گفت:
    -مگه خودت نمی آی؟
    غزاله گفت:
    -نه کار تحقیقاتی آقا ساسان تموم شده.قرار بود چند روز بیمارستان نرم و درس بخونم.
    مادر برای اطمینان بیشتر از تصمیم غزاله پرسید:
    -آخه پدرت می گفت امروز قراره به بیمارستان بری.
    غزاله به نقطه ای خیره ماند و آرام گفت:
    -آره قرار بود،ولی همه چیز تموم شد.من دیگه بیمارستان نمی رم.
    مادر با صدایی که در عمق آن غمی مبهم حس می شد گفت:
    -خوب پس تو ناهارت رو بخور.من دیرم می شه.برم زود برگردم.
    غزاله سر سفره نشسته بود و از پنجره اتاق مادرش را نگاه و با نگاهش او را تا زمانی که از جلوی چشمانش ناپدید شد دنبال کرد.در این مدت چقدر مادرش پیر و شکسته شده بود و از پشت چقدر کوچک و نحیف به نظر می رسید.غزاله اشکی را که در حال چکیدن بود،با دستش پاک کرد و از اینکه به بیمارستان نرفته بود تا ساسان را فراموش کند،خوشحال بود.با خود گفت،((چه خوب کردم که نرفتم،من فقط باید درس بخوانم.خوب هم بخوانم.پدر و مادر به من نیاز دارند.))بعد با صدای بلند گفت،((مبارزه،تلاش،زحمت،پشت کار،عاشقتان هستم.))
    و شروع به خوردن ناهارش کرد و با میل و اشتیاق فراوان سراغ کتابهایش رفت و شروع کرد.لحظه ای احساس کرد دیگر چشمانش نمی توانند کلمات را تشخیص دهند.وقتی سرش را بلند کرد دید هوا تاریک شده.برای روشن کردن برق از جایش بلند شده بود که صدای در آمد.مینا هم از مدرسه برگشته بود.

  10. Top | #9



    تاریخ عضویت
    Nov 2010
    عنوان کاربر
    و تـو بـرای مـن ، هـمـه ای ...
    میانگین پست در روز
    17.63
    محل سکونت
    X زندگیــــ اینجاستـــ X
    سن
    18
    نوشته ها
    24,960
    پسندیده
    50,613
    تشکر شده
    37,536
    میزان امتیاز
    403

    پیش فرض

    ساسان روی تخت بیمارستان دراز کشیده و دوستش محمد در کنار او نشسته بود.محمد یکی از دوستان بسیار صمیمی ساسان در دانشگاه بود و او هم سال آخر پزشکی را می گذراند.پسری بسیار مؤدب و با نزاکت و کمی خجالتی بود. وقتی با کسی حرف می زد چند بار عینکش را روی بینی جا به جا می کرد و اگر با طرف مقابل رودرباستی داشت دستانش را به هم فشار می داد.
    از شهرستان دوری آمده بود و شاگرد ممتاز دانشگاه به حساب می آمد.پدرش کشاورز ساده ای بود و خانواده ای با وضع متوسط رو به پایین داشت که زندگی آبرومندانه و ساده ای را سپری می کردند.محمد در خوابگاه دانشجویی زندگی می کرد و نزدیکترین و صمیمی ترین دوست ساسان بود.در اوقات بیکاری در داروخانه ای که از طرف دانشگاه پیشنهاد شده بود کار می کرد و خرج تحصیلش را در می آورد و با قناعت و صرفه جویی که از کودکی یاد گرفته بود دخلش پاسخگوی خرجش می شد.
    محمد با ساسان خیلی راحت بود و هر دو راحت سفره دلشان را پیش هم می گشودند و برای هم شنونده خوبی محسوب می شدند.در این مدت مرتب به ساسان سر می زد و او را از تنهایی در می آورد.چند بار به ملاقات ساسان آمده بود غزاله را هم کنار او دیده بود و یک دل نه صد دل دلباخته غزاله شده بود و او را از هر حیث مناسب و شایسته خود یافته بود.مادرش چند بار در نامه نوشته بود که می خواهد بمحض تمام شدن درسش برای او زن بگیرد و خیلی اصرار داشت که هر چه سریعتر عروس بیاورد و از این که ثروتمندان شهر حاضر بودند دخترشان را به پسر او بدهند خیلی خوشحال بود،ولی محمد گفته بود فعلاً خیال ازدواج ندارد و می خواهد بعد از درس کمی به وضع زندگیش سر و سامان بدهد و باری از دوش پدرش بردارد،ولی حالا خودش عاشق شده بود.
    هر وقت می خواست قضیه را به ساسان بگوید تا او خاستگاری غزاله را از پدرش بکند،شرم و حیا اجازه نمی داد.از طرفی هم ساسان چون کمر همت به فراموشی غزاله بسته بود و در این راه خیلی تلاش می کرد،قضیه عشق و عاشقی اش را به صمیمی ترین دوستش نگفته بود.
    ولی امروز محمد تصمیم گرفته بود که پرده از رازش بردارد و قضیه را به ساسان بگوید.ساسان متوجه شد که محمد حرفهایی برای گفتن دارد،ولی دست دست می کند.بالاخره گفت:
    -چیه محمد؟چی شده؟انگار می خوای چیزی به من بگی،درسته؟
    محمد دستپاچه شد و دستش را در موهای مجعدش فرو برد و گفت:
    -نه نه،یعنی آره می خوام،ولی راستش روم نمی شه.
    ساسان خندید و گفت:
    -به به!آقا محمد!شاگرد ممتاز دانشگاه!شوخی شوخی با ما هم شوخی؟خودت رو لوس نکن،بگو ببینم چی شده؟
    محمد گر گرفته بود،دستش را روی ریش مشکی اش کشید و بریده بریده گفت:
    -راستش ...راستش ...موضوع مربوط به غزاله اس.
    ساسان با شنیدن اسم غزاله سرش را از روی بالش بلند کرد و گفت:
    -چی؟غزاله؟چی شده؟
    محمد که هرگز به مخیله اش هم راه نمی داد که ساسان عاشق دختر خدمتکارشان شده باشد،اصلاً متوجه تغییر رنگ و روی ساسان نشد،بی رحمانه گفت:
    -می خواستم،می خواستم غزاله رو برام خواستگاری کنی.در این مدت که اونو دیده ام و با تعریف هایی که از تو شنیده ام،اونو از هر حیث برای خودم مناسب دیدم.مطمئنم که اون منو خوشبخت می کنه.ساسان تو این کار رو برام می کنی؟
    ساسان بیچاره انگار پتکی به سرش خورده باشد،بی حس روی تخت افتاد صمیمی ترین و نزدیکترین دوستش دلبسته کسی شده بود که مایه آرامش روح و روانش بود.خیلی گیج شده بود .نمی دانست جواب محمد را چه بدهد از یک طرف از دوستش خشمگین بود و از طرفی هم او را بیگناه می دانست.محمد بیچاره که از چیزی خبر نداشت.او آنقدر مهربان و ساده دل بود که ساسان دلش نمی آمد او را ناراحت کند.به سختی گفت:
    -غزاله؟غزاله...آخه داره درس می خونه.می خواد پزشکی بخونه.ممکنه با این ازدواج به درسش لطمه بخوره.
    محمد با سادگی خاص خود،بدون اینکه تغییرات ساسان را متوجه شود گفت:
    -خوی الان که نامزد نمی شیم،اگه نظرشون مثبت باشه بعد از تموم شدن درسش من و خانواده ام می آییم
    و اونو عقد می کنیم.
    هر کلمه ای که از دهان محمد بیرون می آمد،چون ضربه ای سخت بر وجود ساسان فرود می آمد.ساسان بار دیگر متوجه شد که تمام تلاشهایش بی نتیجه بوده و او غزاله را با تمام وجود می خواهد و حاضر نیست حتی برای لحظه ای فکر کند که او به دیگری تعلق دارد.او به سختی خودش را کنترل کرده است.هر کس جز محمد بود معلوم نبود چه بلایی سرش بیاورد.سکوتی بر قرار شد و بعد از دقایقی ساسان آرام گفت:
    -خوب من با پدر و مادرش صحبت می کنم.
    محمد خیلی خوشحال شد.خم شد و صورت ساسان را غرق بوسه کرد:
    -متشکرم.ساسان متشکرم.تو همیشه برام مثل یه برادر بودی،هرگز محبتها تو فراموش نمی کنم.
    در همین موقعه پدر و مادر غزاله در آستانه در ظاهر و سپس وارد اتاق شدند و با محمد از قبل می شناختن سلام علیک گرمی کردند.علی آقا صورت ساسان را بوسید و گفت:
    -پسرم چی شده؟چرا این قدر رنگت پریده؟
    -چیزی نیست.شاید سرما خورده باشم.شب پنجره باز مانده بود.محمد دستپاچه شده بود.از علی و مرضیه خداحافظی کرد و هنگام خداحافظی با ساسان،در گوشش نجوا کرد:
    -الان بهشون بگو،من فردا میام و قضیه رو از تو می پرسم.
    و سریع از اتاق بیرون رفت.ساسان خیلی گرفته بود و بر خلاف همیشه که با دیدن خانواده غزاله سر از پا نمی شناخت،خیلی آرام بود.علی آقا گفت:
    -ساسان چه دوست خوبی داری.خیلی پسر مؤدب و متینی است.
    مرضیه گفت:
    -آره،واقعاً پسر خوبیه خدا به پدر و مادرش ببخشه.
    با این تعریف ها ساسان گرفته تر می شد.
    مرضیه گفت:
    -آقا ساسان حالتون خوب نیست؟می خواهید پرستار رو صدا کنم؟
    -نه،نه خوبم.
    -راستی آإقا ساسان،غزاله ضمائم گزراشتون رو داد.کجا بذارم؟
    ساسان انگشتش را بین دو دندان گرفت و گفت:
    -ای وای.قرار بود محمد اونا رو ببره،فردا استاد تحویل بده.یادش رفت.
    و در دلش گفت،((یعنی این قدر عاشق شده که فراموشکار هم شده؟اون که هیچ وقت چیزی رو فراموش نمی کرد.))با خود فکر می کرد که چطور مسأله خواستگاری را مطرح کند.افکار مختلف احاطه اش کرده بود و خیلی نگران و خسته به نظر می آمد.علی و مرضیه با تعجب به هم نگاه می کردند و سر از موضوع در نمی آوردند.ساسان دستش را به شقیقه اش فشار داد و فکر کرد،((نکنه تشابه طبقاتی شون و خوب بودن محمد باعث بشه که به اون جواب مثبت بدن؟خدایا در اون صورت سر من چه بلایی میاد؟خدایا من چرا باید چوب تعصب خانواده ام رو بخورم و نتونم به عشقم اقرار کنم؟خدایا چه کنم؟چه قدر درمانده و بدبختم.به محمد هم قول دادم که بهشون بگم،چاره ای نیست.به خاطر محمد این کار رو می کنم،ولی من مطمئنم که غزاله تن به این ازدواج نخواهد داد،چون قلب اون در گرو عشق منه.من مطمئنم که غزاله منو دوست داره،اینو قلبم به من می گه.))
    ساسان دهان باز کرد که موضوع را بگوید،ولی هر کاری کرد نتوانست.با خود گفت،((لعنت به من!چرا از اولش قضیه رو به محمد نگفتم؟چرا سهل انگاری کردم؟حالا چطور محبوب خودم رو برای دیگری خواستگاری کنم؟نه،این کار از عهده من خارجه.من قادر به این کار نیستم.خود محمد بره و در خونه غزاله از اون خواستگاری کنه.))
    سکوتی داخل اتاق برقرار بود.ساسان غرق در افکار خود و علی و مرضیه هم نگران و متعجب بودن که محمد با عجله وارد اتاق شد و نفس نفس زنان گفت:
    -سلام،سلام.ساسان گزارشت رو فراموش کرده بودم،وسط راه یادم افتاد.
    ساسان با طعنه به محمد گفت:
    -جدیداً فراموشکار هم شده ای آقا محمد؟
    -نمی دانم.تا به حال سابقه نداشته که چیزی رو فراموش کنم.
    ساسان به محمد اشاره کرد که کاغذها را از کمد بردارد و در همین حال بی مقدمه گفت:
    -علی آقا،مرضیه خانم،محمد با شما کاری داشت.محمد بگو.
    محمد بیچاره یکه خورد و صورت سبزه اش از خجالت سرخ شد.با دستپاچگی گفت:
    -بله؟چی؟ساسان.
    ساسان دوباره در حالی که لبخند کمرنگی روی صورتش بود با طعنه گفت:
    -اون زمانها گذشته که پسرها و دخترها خجالت می کشیدن حرفشون رو بزنن.علی آقا و مرضیه خانم منتظرن بگو.
    محمد با دستپاچگی بریده بریده گفت:
    -راستش،راستش قرار بود آقا ساسان موضوع را به شما بگن،ولی نمی دونم چرا این کار رو نکردن.من،می خواستم ببینم شما اجازه می دین پدر و مادرم برای خواستگاری غزاله خانم به تهران بیان؟
    علی و مرضیه خشکشان زده بود و تازه فهمیدن که غزاله آن قدر بزرگ شده که برایش خواستگار می آید .به همدیگر نگاه کردن و لبخند زدند.ساسان با خود گفت،((ای کاش چشمام باز بود و می دیدم که چه حالی به اونها دست داده.))علی آقا گفت:
    -ولی پسرم،غزاله هنوز داره درس می خونه و ازدواج برایش خیلی زوده.
    محمد عینکش را عقب کشید،بندهای انگشتش را رگ به رگ کرد و گفت:
    -پس اجازه بدین بعد از کنکورشون مزاحم بشیم.
    مرضیه گفت:
    -درسته که در این مورد نظر غزاله مهمه،ولی ما الان در شرایطی نیستسیم که با ازدواج غزاله موافقت کنیم.
    محمد گفت:
    -شما با غزاله خانم در این مورد صحبت کنید.اگه ایشون نظر موافق داشتند من بعد از چند سال،یعنی هر وقت شما بگین خدمت می رسم.
    مرضیه خانم گفت:
    -ولی پسرم،من مطمئنم که نظر او مثبت نخواهد بود،چون اون اهداف دیگه ای در سر داره.
    محمد سرش را پائین انداخت و شانه های لاغرش فروافتاد:
    -یعنی موضوع منتفی؟
    مرضیه گفت:
    -اگه نظر جدیدی داشتیم حتماً به آقا ساسان خواهیم گفت.انشاءا... موفق باشی پسرم.
    محمد که مثل لبو سرخ و عرق از پیشانی اش سرازیز شده بود گفت:
    -حالا اگه ممکنه باز هم غزاله خانم فکر کنن.
    بعد تأملی کرد،زبان را روی لبهای خشکش کشید،چشم به زمین دوخت و آرام گفت:
    -خوب،اگه اجازه بدین من از حضورتون مرخص می شم.خداحافظ.
    ساسان نفس راحتی کشید و با خوشحالی از محمد خداحافظی کرد.محمد از اشتیاق ساسان تعجب کرد و نتوانست آن را با اخمهای ساعت پیش مقایسه و توجیه کند.
    بعد از رفتن محمد،علی،با خنده به مرضیه گفت:
    -خانم،انگار پیر شده ایم،دخترمان بزرگ شده و براش خواستگار میاد.
    مرضیه گفت:
    -انگار همین دیروز بود که تاتی تاتی راه می رفت.چقدر عمر زود می گذره.
    ساسان که نظر منفی آنها را شنید خوشحال شد و با صدایی که از آن شادی و هیجان می بارید گفت:
    -واقعاً هم ازدواج برای غزاله زوده.ممکنه مشکلات زندگی زنا شویی مانع بشه که خوب از استعدادهاش استفاده کنه.به نظر من غزاله فهمیده ترین پدر و مادر دنیا رو داره.
    علی و مرضیه از شور و نشاط او دچار حیرت شدند.علی با اشاره دست از مرضیه پرسید چطور شد؟و مرضیه در حالی که لبخند می زد با اشاره سر نشان داد که نمی دانم،ولی هر دو متوجه چیزهایی شده بودند که برایشان هم شاد کننده بود و هم غمناک.
    دخترها بعد از ظهر با آقای حکمت کلاس داشتند.خانه دلارام را نقاشی می کردند.حورا خواست که کلاس در خانه آنها برگزار شود.جدیداً پدرش به اصرار حورا و مادرش آلاچیق قشنگ و زیبایی ساخته بود.یک ساعت قبل از آمدن بچه ها،حورا زیر آلاچیق را به زیبا ترین صورت تزئین کرد و مثل همیشه در نظم و سلیقه خود،سنگ تمام گذاشت.گلیم محلی قشنگی را در وسط آلاچیق پهن کرد.دور تا دور پشتی ها را به صورت زیر و رو چید.در یک گوشه سماور زغالی طلایی رنگشان را روی میزکوچکی که با رومیزی قلمکار اصفهانی پوشیده شده بود، گذاشت. سماور قل قل می جوشید و بوی چای معطردر داخل قوری طلایی فضا را معطر کرده بود. بخاری که در هوای سرد دیده می شد منظره را زیباتر کرده بود. نقل و شیرینی وانجیر خشک و نخود وکشمش وقیسی خشک شده را در شش ظرف پایه دار آبی رنگ ریخت وبشقاب های لعابی آبی رنگشان را هم کنارشان گذاشت.
    روی تمام پشتی ها را رو پشتی ترمه که دورش را بانوارهای طلایی دوخته بودند انداخت. پارچ ولیوان لعابی را در وسط میز گزاشت. حورا همیشه از اینکه سنتهای خوب ایرانی، جای خود را به تجملات داده بود افسوس میخورد و همیشه سعی در زنده نگهداشتن آنها میکرد.بعد از اینکه این همه جارا مرتب کرد، دزی پشتی کنار سماور نشست و یک چایی برای خودش ریخت و جلویش گذاشت.در این موقع در زدند. حورا بلند شد و با عجله از آلاچیق خارج شد. وقتی در را باز کرد،دخترها با سر و صدا و شور وحال وارد شدند. وقتی آلاچیق را دیدند، سرو صدایشان اضافه شد. هر سه از سلیقه ی بی نظیری حورا تعریف می کردند. حورا برای ریختن چایی به طرفه سماوررفت و دختر ها هر سه روی یک پشتی کوچک نشستند.سه تایی روی آن پشتی جا نمی شدند.
    حورا گفت:
    ـ مجبورید اینجا بشینید مگه دیگه جا نیست؟
    دلارام گفت:
    -آخه اینجوری مزه اش بیشتره.صمیمیت بالا می ره.
    بعد با یک فشار تند محیا را از آن طرف به پایین انداخت.محیا که از خنده ریسه رفته بود بلند شد و دوباره به زور کنار غزاله نشست و او را فشار داد تا دلارام از آن طرف پایین بیفتد.غزاله وسط مانده بود و با هر فشاری که وارد می شد فریاد کوچکی می کشید.بالاخره سر هر دو تا را گرفت و جلوی خود صورتهایشان را به هم چسباند و گفت:
    -این جوری بنشینید بهتره نیست ؟
    بالاخره با پا در میانی حورا،دخترها آرام گرفتند و روی پشتی ها پخش شدند.حورا در وسط روی گلیم نشست و به تعارف کردن چای مشغول شد.غزاله در حالی که همه جای آلاچیق را با نگاه تحسین آمیزی نگاه می کرد،به حورا گفت:
    -حورا!واقعاً آفرین به این همه نظم و سلیقه.
    حورا ابروهایش را بالا کشید و گفت:
    -غزاله،چی می گی؟من که پیش تو چیزی بلد نیستم.
    غزاله با لبخند ملیحی گفت:
    -اختیار داری،من که واقعاً از کارهای تو حظ می کنم.
    محیا گفت:
    -راستی حورا تو از بچگی این قدر زرنگ و کاردان بودی؟
    حورا لبخند زد،سرش را به این طرف و آن طرف تکان داد،آهی کشید و گفت:
    -اگه گذشته منو قبل از دبیرستان دیده بودین،باورتون نمی شد که من این قدر تغییر کرده باشم.
    لحظاتی سکوت بر قرار شد،بالاخره دلارام رشته افکار او را پاره کرد و با اشتیاق پرسید:
    -حورا مگه تو گذشته چطوری بودی؟بگو تا بشنویم.فعلاً تا اومدن حکمت وقت زیاده.
    حورا به نقطه ای خیره شد و این طور شروع کرد:
    -دوران کودکی را در کمال خوشی و خرمی گذراندم،ولی وقتی به سن نوجوانی رسیدم و متوجه نقص عضوم شدم،گوشه گیر و پر خاشگر شدم.همیشه عصبانی بودم،با هیچ کس نمی جوشیدم،سر هر موضوع کوچکی وسایلم رو پرت می کردم و می شکستم.بسیار زود رنج و حساس شده بودم،زود از کوره در می رفتم،به طوری که مجبور می شدم قرص اعصاب مصرف می کنم.از همه چیز و همه کس بدم می اومد.بسیار کینه ای و بد اخلاق شده بودم،دوستان زیادی نداشتم،در عروسی ها و مجالس عمومی کمتر حاضر می شدم و وقتی هم می رفتم با اخم و نارضایتی که در چهره ام بود،اسباب آزار و اذیت پدر و مادرم می شدم.ساعتها در اتاق تنها می ماندم و از بخت بد خود شکایت و گله می کردم.درسم را نمی خواندم و چند بار هم تصمیم به ترک تحصیل گرفتم،ولی خانواده ام بشدت مخالفت کردند.بالاخره سالهای تلخ و طاقت فرسای نوجوانی به پایان رسید و من با هر جان کندنی که بود و با اصرار پدر و مادرم به دبیرستان رفتم.
    یک روز از آن روزهای پرملال در خانه تنها بودم.زنگ در به صدا در آمد،وقتی دم در رفتم،دیدم کارت عروسی یکی از فامیلها را آورده اند.وقتی روی کارت را دیدم که دعوت خانوادگی است،اخم هایم در هم رفت و مثل همیشه گفتم کی حوصله عروسی داره و فهمیدم که شب باید باز هم منتظر الم شنگه ای سر عروسی رفتن باشم.از جمع می گریختم و تنهایی را به هر چیزی ترجیح می دادم.همیشه بعد از این جور دعوت ها با جر و بحث های من،مادرم از حال می رفت.پدرم به خود و بخت بدش نفرین می کرد و من از خودم و زندگی متنفرمی شدم.آن روز وقتی کارت را گرفتم،ساعتی به روزها ی تلخ سپری شده فکر کردم و با خود گفتم آخه تا کی؟تا کی باید این بازی ادامه داشته باشد؟بالاخره که چی؟اگه این عروسی و مهمانیها به این یکی دوبار ختم می شه،باشه من بازهم نمی رم،باز هم پدر و مادرم رو می رنجونم.بگذار باز هم صدای داد و فریاد ،گریه و فغان از خونه ما بلند بشه،بگذار باز هم پدر و مادرم از دست من آرزوی مرگ بکنن.آن روز خیلی فکر کردم،بعد به این نتیجه رسیدم که این روزها تمومی نداره،این محفل ها و مهمانی ها همیشه هستن،پس من هستم و این افکار تلخ و منفی ،آن هم تا آخر عمر.
    رفتم قلم و کاغذ را که مونس تنهایی هایم بود آوردم و شروع به نوشتن کردم.شاید آن نوشته را دیده باشید،از همان موقع زدم روی دیوار اتاقم.
    غزاله گفت:
    -چه نوشتی حورا؟برو بیار برامون بخون.
    حورا تابی به خودش داد و گفت:
    -کلمه به کلمه اش رو حفظ هستم.الان وقتی به اون روز فکر می کنم می فهمم که چقدر این نوشته زندگی منو تغییر داد.آن روز بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم و کشمکش با درونم این طور نوشتم،((حورا دیگه بس است،فرار از حقایق کافی است.بلند شو،بیدار شو،از خواب غفلت بیدار شو،خودتو کمتر گول بزن،چرا نمی خوای هیچ تغییری در زندگیت بدی؟تا کی می خوای با خودت و زندگی قهر باشی؟چرا دستت رو به کاری نمی اندازی؟چرا وقتی مهمان دارین به جای کار کردن و کمک به مادر،خودتو تو اتاق حبس می کنی؟حورا دیگه بس است،سرت رو بالا بگیر،آن طرف رو نگاه کن،آن طرفتر را ببین که چطور زندگی به همه لبخند می زنه و همه رو به آغوش مهربان خود دعوت می کنه و فقط تو باید از قافله عقب بمونی.بلند شو،بگو،بخند،همین یک دقیقه رو غنیمت بدون و شاد باش.فقط به این دلیل که این طور می خوای.از دستت کار بکش،نیروی اون رو دو برابر کن،حتماً موفق خواهی شد،،شروع به درس خواندن کن،با تمام وجودت بخون،درهای ظلمت و تاریکی رو بشکن و خودتو به نور روشنایی برسون،با اراده قوی پیش برو و همه رو با خودت به خوشبختی برسون.تا کی می خوای بشینی و زانوی غم بغل کنی؟پاشو برو داخل جامعه،با همه معاشرت کن،از موانع نترس،حورا بس است دیگه فرار از حقایق بس است،اگه می خوای زندگی رو این طور بی ثمر بگذرونی و دقیقه ای به آخر و عاقبت کارت فکر نکنی،پس بهتره بمیری،پس بمیر و زنده نباش تا خانواده ات هم از دست کارهات خلاص بشن.))
    بعد لحظه ای به مرگ فکر کردم و متوجه شدم چقدر زندگی رو روست دارم.دانستم که زندگی بزرگترین موهبت الهی است که خداوند به بنده هایش هدیه کرده و بنده حقیرش چطور این نعمت رو به نقمت و بدبختی تبدیل کرده.برای اولین بار متوجه شدم که خداوند در مقابل چیزهایی که به من نداده،چه چیزهایی پربهای دیگری به من ارزانی داشته.دیگه خودم هم از ناراحت شدن و ناراحت کردن خسته شده بودم،از غم و غصه خوردن و بدبینی نسبت به همه کس و همه چیز آزرده بودم،تصمیم گرفتم،بله برای اولین بار در زندگیم تصمیم به تغییر یافتن گرفتم.
    حورا وقتی به این جا رسید،به دوستانش که سراپاگوش شده بودند،نگاه کرد و خنده اش گرفت:
    -داستان هزار و یک شب شد،حسابی سرتون رو درد آوردم.
    دلارام گفت:
    -من که اصلاً باورم نمی شه تو همان حورا که می گی باشی .
    حورا گفت:
    -خودمم هیچ وقت فکر نمی کردم تا این حد عوض بشم.واقعاً خدا رو شکر می کنم که از آن ظلمت رها شدم.اون موقع ها توجه زیاد به نقص عضوم باعث شده بود که هیچ یک از توانا ییهایم رو نبینم و...
    در این موقع زنگ در به صدا در آمد.بچه ها که با تعجب و اشتیاق به حورا نگاه می کردند،با صدای زنگ به خود آمدند.حورا برای باز کردن در رفت.
    وقتی آقای حکمت وارد شد و آلاچیق تزئین شده را دید،با تمام خویشتن داریش نتوانست جلوی خود را بگیرد و شروع به تعریف از سنت های اصیل ایرانی کرد و درس را شروع کردند.آقای حکمت جلسه قبل به بچه ها تمرین داده بود،حالا دفترها را گرفت و یکی یکی به آنها نگاه کرد.تا اینکه نوبت به دلارام رسید ،قبل از اینکه دفترش را باز کند گفت:
    -خوب مال خانم حسام زاده هم که مشخصه،همه رو غلط حل کرده اند.
    دلارام خیلی ناراحت شد و با صدایی که از شدن عصبانیت می لرزید گفت:
    -آقای حکمت!شما که هنوز ندیدین،از کجا می دونید همه رو غلط حل کرده ام؟
    آقای حکمت که از این کار دلارام خیلی تعجب کرده و کمی دستپاچه شده بود گفت:
    -خوب برای اینکه این چیز تازه ای نیست.
    دلارام با لحنی که برای همه خیلی تازگی داشت گفت:
    -چرا شما سعی دارید اعتماد به نفس منو پایین بیارین؟سر کلاس هم مرتب نیش و کنایه می زنید و پیش بچه ها منو خرد می کنین.مگه من جه هیزم تری به شما فروخته ام؟چرا با دیگران این طور رفتار نمی کنین؟
    رنگ آقای حکمت قرمز شده و قطرات عرق بر پیشانی اش نشسته بود.اصلاً از دلارام انتظار این عکس العمل را نداشت،گرهی بر ابرویش انداخت و گفت:
    -چرا شما فکر می کنین من رفتارم با شما فرق می کنه؟
    دلارام که بغض گلویش را گرفته بود،با صدای گرفته ای گفت:
    -کاش می تونستم خودم جواب این سؤال را پیدا کنم...
    حکمت حرف دلارام را برید و گفت:
    -ولی شما کاملاً در اشتباهید،تنها فرق شما با دیگران در اینه که فکر می کنید هر وقت خواستید می تونید کلاس رو طبق خواسته خودتون در بیارین و با شوخی و بی نظمی،؟کلاس رو به هم بزنید.
    حورا از آن طرف گفت:
    -انگار خونه ما مکان مناسبی برای درس خواندن نبوده،چون نیم ساعت می گذره،ولی ما هنوز درس رو شروع نکردیم.

  11. Top | #10



    تاریخ عضویت
    Nov 2010
    عنوان کاربر
    و تـو بـرای مـن ، هـمـه ای ...
    میانگین پست در روز
    17.63
    محل سکونت
    X زندگیــــ اینجاستـــ X
    سن
    18
    نوشته ها
    24,960
    پسندیده
    50,613
    تشکر شده
    37,536
    میزان امتیاز
    403

    پیش فرض

    و با این حرف باعث شد همه سر درس برگردند،ولی آتش خشم هنوز در وجود دلارام شعله ور بود و به این زودیها هم خاموش نمی شد.اصلاً حواسش به درس نبود و مخصوصاً هم کاری می کرد که آقای حکمت متوجه بی اعتناییش بشود.بالاخره درس تمام شد.دلارام بدون این که منتظر پذیرایی حورا شود،از جا بر خاست و خداحافظی سردی کرد و رفت.
    آقای حکمت هم بسیار بر افروخته بود،رنگ و رویش نشان می داد که خیلی عصبانی و ناراحت است.چای خود را نصفه خورد و در مقابل اصرار حورا برای پذیرایی گفت:
    -خیلی ممنون میل ندارم.
    وقتی کفشش را می پوشید حورا رفت و سریع ظرف قیسی را برداشت و مقابل آقای حکمت گرفت:
    -پس چند تا از اینها را بردارید،محصول باغ خودمان است.
    آقای حکمت دو تا قیسی برداشت،تشکر کرد و رفت.غزاله گفت:
    -عجب بساطی شده ها.
    محیا گفت:
    -به نظر من تقصیر آقای حکمته،خیلی دلارام رو اذیت می کنه.
    حورا سینی چای را روی زمین گذاشت و گفت:
    -دلارام چقدر زود از کوره در رفت،من تا حالا اونو این قدر عصبانی ندیده بودم.
    محیا دستهایش را پشت سرش قلاب کرد و به پشتی تکیه کرد و گفت:
    -خوب صبرش سر اومده دیگه.
    حکمت عصبانی و بر افروخته از خانه خارج شد.رنگش کاملاً سرخ شده بود.اگر کسی او را می دید فکر می کرد کهیر زده است.حال خود را نمی فهمید.در نزدیکی خانه حورا پارک کوچکی بود که ؟آن را خیلی تمیز و قشنگ درست کرده بودند.حکمت که حال راه رفتن نداشت ،وارد پارک شد تا کمی حالش جا بیاید و بعد برود.سرش گیج می رفت،روی اولین نیمکت نشست و سرش را پایین انداخت.چشمانش را به ماسه های زمین دوخته بود و با آنها ور می رفت.کمی که حالش جا آمد سرش را بلند کرد و نفس عمیقی کشید،یکدفعه متوجه شد دختری که در آن سز نیمکت نشسته،دلارام است.دلارام از بس غرق در افکار خود بود،متوجه آمدن آقای حکمت نشده بود.اتفاقاً در همین موقع که آقای حکمت متوجه دلارام شد،دلارام هم متوجه او شد.وقتی چشمانشان به هم افتاد،هر دو از خجالت سرخ شدند و سرشان را پایین انداختند.بعد از دقایقی سکوت،آقای حکمت به طرف دلارام برگشت و گفت:
    -واقعاً تو فکر می کنی من خیال خرد کردن تو رو دارم؟
    دلارام نگاهش را به زمین دوخت و حرفی نمی زد.
    -دلارام چرا جوابم رو نمی دی؟با من قهری؟
    دلارام باز هم جوابی نداد.
    -ولی به نظر من آدم هر قدر که از کسی ناراحت باشه،نباید قهر کنه،چون قهر کردن مال بچه هاست،نه مال دختر خوب و مؤدبی مثل تو.
    دلارام سرش را بلند و به شاخه های درخت روبه رویی نگاه کرد.با صدای گرفته و آرام گفت:
    -هنوز هم دارین کنایه می زنین؟
    آقای حکمت بر افروخت و گفت:
    -دلارام،تو چرا این قدر بدبین هستی؟کجای این حرف کنایه داشت؟
    -این که من خوب و مؤدبم.
    مگه شکی در این هست؟
    دلارام با بغض گفت:
    -ولی شما کجا دیده اید که دختر خوب و مؤدب،مرتب مورد کنایه و آزار قرار بگیره؟
    آقای حکمت با لحن آرام و مهربانی که ازاو بعید بود گفت:
    -این هم یکی از عیبهای بزرگ منه که نمی دونم محبتم رو چطور ابراز کنم و اونو این طور نسنجیده مطرح می کنم.
    دلارام شک کرد که آیا این همان معلم سخت گیر و خشک سر کلاس است و به آقای حکمت نگاه کرد.حکمت وقتی چشمهای دلارام که از شدت گریه باز نمی شد دید گفت:
    -ببین تو رو خدا چقدر گریه کرده.یعنی من این قدر بدم که تو اینقدر گریه کرده ای؟مگه چی شده که چشماتو به این روز انداختی؟
    -چیزی نیست فقط کمی دلم گرفته بود.
    حکمت لب پایینش را به دندان گرفت و سرش را تکان داد:
    -حالا پشو بریم یه آبی به صورتت بزن.
    دلارام چون بره ای حرف شنو بلند شد و با آقای حکمت به طرف شیر آب به راه افتاد.آقای حکمت شیر آب را باز کرد و دلارام چند مشت آب به صورتش زد و از پشت قطرات آب که به پلک هایش چسبیده بود ،نگاهش را به آقای حکمت دوخت.حکمت هم به او نگاه کرد.هر دو از کار بچگانه شان خنده شان گرفته بود.دلارام پلک ها را پایین انداخت و با پایش با سنگ ریزه ها بازی کرد و گفت:
    -خیلی بد شد،حورا خیلی ناراحت شد.
    -طفلک چه زحمتی کشیده بود،همش تقصیر من بود.
    -نه نه،تقصیر من بود که زود ناراحت شدم،اصلاً نمی دونم چطور شد.
    حکمت یکی از قیسی ها را به دلارام داد و خندید و گفت:
    -حالا خوبه که دوتا قیسی آوردم،والا این هم از دستمون می رفت.دلارام هسته این قیسی را یادگاری نگه می داریم.مطمئنم هر وقت یاد امروز ییفتیم،خیلی می خندیم.
    دلارام قیسی را در دست گرفته بود و با انگشت شست آن را می مالید و گفت:
    -همه اینها رو حورا با سلیقه خودش خشک کرده.
    آقای حکمت به قیسی دستش نگاه کرد و گفت:
    -من که واقعاً به خاطر داشتن شاگردی مثل حورا که این قدر تلاش می کنه افتخار می کنم.
    و بعد از کمی مکث گفت:
    -البته به داشتن شاگرد نازک نارنجی ام هم خیلی افتخار می کنم و برای رفتن به کلاس اون روز شماری می کنم.
    دلارام سرخ شد و چیزی نگفت.بعد از لحظاتی سکوت،بدون اینکه هیچ دلگیری ای از او داشته باشد،خداحافظی کرد و با سرعت از آقای حکمت دور شد.
    آقای حکمت از پشت صدایش کرد و با خنده گفت:
    -دلارام!تمرینها رو غلط حل نکنی.خوب دقت کن.
    دلارام خندید و رفت و دانست تمام حرفهای آقای حکمت معنای دیگری داشته است .با خود فکر کرد که حتماً باور چنین رفتاری از حکمت برای دوستانش سخت خواهد بود و این بود که اصلاً چیزی به آنها نگفت.
    روز بعد زنگ اول با آقای حکمت کلاس داشتند.دلارام بر خلاف انتظار دوستانش برای رفتن به کلاس او اصلاً غر نزد و بر عکس خیلی آرام و راضی به نظر می رسید.بچه ها هم صلاح دیدند که دیگر هیچ حرفی از اتفاقات روز گذشته نزدند.در کلاس هم هیچ برخوردی میان آقای حکمت و دلارام پیش نیامد،آقای حکمت بعد از توضیح درس،جزوه کاملی می گفت،طوری که بچه ها کمتر سر وکار با کتاب نداشتند و اگر کسی جزوه او را گم می کرد با اشکال مواجه می شد.امروز هم طبق معمول هنگام گفتن جزوه،کلاس در سکوت سنگینی فرو رفته بود.تمام سرها پایین بود و همه مشغول نوشتن بودند و تنها صدای حکمت به گوش می رسید،یکدفعه بر حسب اتفاق دلارام سر بلند کرد و به آقای حکمت نگاه کرد که به حالت نشسته به میز خودش تکیه داده،دو تا چشم هم قرض کرده بود و دلارام را نگاه می کرد.وقتی چشم دلارام به او افتاد،دستپاچه شد و باعث شد در گفتن جزوه،اختلال ایجاد شود و مجبور به تصحیح گفته هایش شود.دلارام از این نگاه که حالت خاصی در آن موج می زد ،خجالت کشید و سرش را پایین انداخت،ولی دیگر قادر به ادامه نوشتن نبود.برای اینکه کسی به آشوب درونش خبر دار نشود نوک قلم را روی دفتر گذاشته بود،ولی دیگر قلبش سرجایش نبود.مرخصیپ خانم حکمت تمام شده بود و قرار بود از فردا خودش سر کلاس بیاید و دلارام و آقای حکمت از این نظر خدا را شکر می کردند.
    غزاله با تمام وجود درس می خواند.گویا عشق به پدر و مادر نیرو و توانش را چند برابر ساخته بود.خستگی برایش بی مفهوم شده بود.شب و روز درس می خواند و می خواند،تمام عقب ماندگیهایش را جبران کرده بود.برای تست زدن زمان می گرفت و زود تر از اتمام وقتش حل تستها تمام می شدند،انقدر خودش را مشغول درس کرده بود که فرصتی برای فکر کردن به ساسان نداشت.خیلی وقت بود که بیمارستان نمی رفت و با این کار کمی آرامش از دست رفته اش را باز یافته بود.با خود می گقت،((راسته که محبت در چشم هست.))آن شب موقع شام خوردن،پدر که به علت سرماخوردگی در خانه بود گفت:
    --فردا صبح زود باید برم بیمارستان،قرار چشم ساسان رو باز کنن،خدا خودش بخیر بگذرونه.
    غزاله با شنیدن این خبر،یکدفعه قلبش فرو ریخت و رنگش عوض شد.پدر و مادرش متوجه حال او شدند ولی به روی خودشان نیاوردند.غزاله با خود گفت،((خدایا خودت کمکش کن،خدایا خودت به بنده خوبت رحم کن.))بعد از شام دیگر نتوانست درس بخواند،اضطراب تمام وجودش را گرفته بود با خود فکر می کرد،((وقتی من این حال رو دارم،حالا ببین ساسان در چه وضعیه؟ای کاش الان پیشش بودم و کمکش می کردم،طفلک در بدترین شرایط تنها مونده.))با خود فکر کرد که ساسان چه فکری درباره اش می کند. از اینکه یکدفعه و بی خبر او را تنها گذاشته بود شرمنده شد و با خود گفت،((ساسان،ساسان خوبم،به خدا قسم به هیچ چاره ای جز فراموشی تو نداشتم.خانواده ام به من نیاز دارن،من باید سعی و تلاش خودم رو برای فراموش کردن تو می کردم.با این بی احترامی که به تو کردم،حتماً قلب قشنگت از من شکسته و منو فراموش کردی،و این منتهای آرزوی من است.))
    آن شب هیچ کس نخوابید. هر کسی در سکوت و تاریکی شب به فردا،فردایی نامعلوم فکر می کرد.هر یک در سکوت خود،با خدای خود راز و نیاز می کرد و با قلبی آکنده از مهر،از پروردگار نجات ساسان را می طلبید .ساسان هم تمام شب را بیدار بود،چقدر احساس تنهایی و بی کسی می کرد.در سخت ترین شرایط زندگی که دست نوازشگر پدر و آغوش گرم مادر می توانست از بار غمهایش بکاهد،تنهای تنها شده بود.تمام شب افکار مختلفی احاطه اش کرده و حال پریشانش را پریشان تر می کردند.
    ((خدایا،اگر چشمام نبینن،اگه باز هم همه جا تاریک بمونه،اگر آرزوی یکبار دیگه دیدن خورشید به قلبم بمونه،اگر سایه شوم این ظلمت و سیاهی از زندگیم محو نشه؟من با این همه تنهایی و بی کسی،به چه کسی تکیه کنم؟اگر در این تاریکی ظلمانی غوطه ور بشم چه کسی دست یاری به سویم دراز می کنه؟خدایا من چقدر بدبختم،چقدر بی کس و غریبم،خدایا چه کنم؟))
    ساسان با تمام وجود احساس عجز و غربت می کرد.بی توجهی اخیر غزاله به او،قلبش را بیشتر بدرد آورده بود و در روحیه اش اثر بدی گذاشته بود. با خود می گفت،(( خدایا پس همه اینها دروغه که می گن دل به دل راه داره؟وقتی دل من این طور در فغان و غوغاست،دل اون بی خبر از همه جاست؟چرا یکدفعه منو به دست فراموشی سپرد؟او که مهربان بود،او که آزارش به یک مورچه هم نمی رسید،پس چرا این طور قلب منو زیر پاش لگد مال کرد؟چرا منو تا آسمون هفتم بالا برد و این طور به زمین کوبید؟چرا منتظر نشد که حداقل از بیمارستان مرخص بشم بعد با من این طور رفتار کنه؟چرا احساسم جریحه دار کرد؟من که به کسی بدی نکرده بودم که این طور مستحق سختی و ذلت باشم،خدایا من تقاص چی رو پس می دم؟))
    چرا های فراوانی یکی پس از دیگری روح و روان رنجیده اش را خسته و آزرده می کرد.او بدترین ساعات زندگیش را می گذراند.صبح با صدای پای پرستار از جا پرید.خدایا لحظه لحظه به زمان وصالی که غزاله از آن حرف می زد،نزدیک می شد.اضطراب تمام وجودش را فرا گرفته بود .دیگر تحملش به پایان رسیده بود.در جواب سلام پرستار فریاد زد:
    -پس چرا نمی گذره؟چرا زمان نمی گذره؟پس چرا این باندهای لعنتی رو از روی چشمام بر نمی دارید؟
    پرستار که حال مریضش را درک می کرد،با ملایمت و مهربانی گفت:
    -لطفاً خونسردیتان را حفظ کنید،الان آقای دکتر میان.
    در همین لحظه علی و مرضیه در حالی که در چشمانشان دریایی از تشویش و نگرانی موج می زد آمدند.دقایقی بعد دکتر و چند پرستار وارد شدند.لحظات به سختی می گذشتند،گویا زمان از حرکت باز ایستاده بود.ساسان احساس غریبی داشت.احساس می کرد دقایق پایانی زندگی اش است.تکانهای شید ضربان قلبش بیشتر آزارش می داد.پرستارها مقدمات را آماده و شروع به برداشتن پانسمانها کردند.دکتر گفت:
    -ساسان جان تا من نگفتم،چشماتو باز نکن.سعی کن خونسردیت رو حفظ کنی،آروم آروم باش.انگار نه انگار.
    ولی مگر می شد ؟قلب ساسان داشت از قفسه سینه بیرون می زد.بالاخره باز کردن پانسمانها تمام شد و دکتر گفت:
    -تا پنج می شمارم بعد چشماتو آروم باز کن...
    شماره ها چون سنگینی گذر زمان بر وجود ساسان ضربه های هولناکی وارد می کردند.
    -یک،دو،سه،چهار،پنج...حالا آروم چشماتو باز کن.
    و ساسان آروم چشمانش را باز کرد.خداوندا!همه جا تاریک و سیاه بود.سیاه سیاه،،هیچ پرتوی نوری به داخل چشمانش نمی رسید.انگار همه جا در تاریکی مطلق فرو رفته بود.فکر کرد اشتباه می کند،یک بار دیگر چشمانش را بست و باز کرد،ولی باز هم همه جا تاریک و تیره بود.فریاد زد:
    -خدایا،خدایا من نمی بینم.من هیچ چیز نمی بینم.همه جا سیاهه،همه جا تاریکه.
    دکتر با دستپاچگی گفت:
    -آروم باش ساسان.آروم باش.یکبار دیگه چشماتو ببند و باز کن.سعی کن آرامش خودتو حفظ کنی.خونسرد باش.شاید از اضطرابه که نمی بینی.
    ساسان یک بار دیگر سعی خود را کرد،ولی باز ندید.بله ،ساسان هیچ جا را نمی دید.همه چیز و همه کس در برابرش در سیاهی مطلق فرو رفته بود.دکتر نا امید و مأیوس سرش را پایین انداخت.او نمی دانست چه بگوید.علی گیج و منگ ایستاده بود و باورش نمی شد.مرضیه به زور دستش را روی دیوار گذاشت تا از سقوط خود جلو گیری کند.آرام خود را به بیرون رساند و نتوانست جلوی خود را بگیرد،با صدای بلند بنای گریستن را گذاشت.ساسان چنان فریادهای دلخراشی می زد که قلب هر بیننده ای را متأثر می کرد.چقدر سخت و چقدر تلخ بود.دکتر گفت:
    -چشمات یک بار دیگه باید عمل بشه،اگر تا سه روز دیگه ندیدی باید دوباره جراحی کنیم...
    ساسان فریاد زد:
    -بسه،بسه دیگه،دروغ و نیرنگ کافیه.چرا می خواهید هم منو و هم خودتونو گول بزنید.آقای دکتر،من کور شده ام،دیگه هیچ جراحی نمی تونه چشمامو به من برگردونه.
    بی تابی های ساسان باعث شد که دکتر دستور تزریق آرام بخش بدهد.بعد از تزریق ،ساسان آرام گرفت و روی تخت بی حال افتاد.چقدر مظلوم روی تخت افتاده بود و همین باعث می شد که دل مرضیه بیشتر به درد بیاید و نتواند خود را کنترل کند.علی گفت:
    -بسه مرضیه.تو دیگه باید به خونه بری.اگه اینجا بمونی حالت بدتر می شه.
    مرضیه که نمی خواست از ساسان جدا شود گفت:
    -تو رو خدا،علی بگذار بمونم.اون که جز ما کسی رو نداره.اون بدترین لحظات عمرش رو می گذرونه.اگه ما هم اونو تنها بذاریم،این جوان مظلوم و بدبخت چه بکنه؟
    علی که حال خودش هم از مرضیه دست کمی نداشت گفت:
    -مرضیه جان این چه حرفیه؟خدا با اونه.اون هیچ نیازی به ما نداره.من مطمئنم که در این عمل،حتماً چشمان ساسان خوب خواهد شد.ولی او می دانست که دکتر گفته تمام امیدش به جراحی اول بوده.زمانی که این عمل موفقیت آمیز نبوده،احتمال موفقیت جراحی دوم خیلی کمتر خواهد بود،ولی گفته بود که تمام سعی خودش را می کند.بالاخره به هر صورت که بود،مرضیه قانع شد که به خانه برود.علی گفت:
    -مرضیه جان،مواظب خودت باش.از خیابان آرام رد شو.حالت خوب نیست.می خوای باهات بیام و برسونمت؟
    مرضیه با چشمان ملتمس و گریان گفت:
    -نه نه .تو رو خدا ساسان رو تنها نذار.خداحافظ.
    -به امید خدا.
    مرضیه بسختی خودش را به خانه رساند.غزاله تازه از مدرسه آمده بود.او هم روز سختی را گذرانده بود.وقتی صدای در را شنید،پا برهنه بیرون دوید:
    -مادر،مادر،چی شده؟چشم آقا ساسان چطور شد؟
    مرضیه نتوانست خود را کنترل کند و با صدای بلند گریه کرد.دیگ ر اینجا راحت می توانست گریه کند.بدون اینکه چیزی به غزاله بگوید از کنارش رد شد.حال غزاله منقلب شد.به درخت تکیه کرد و اشک چون سیلی از دیدگانش جاری شد((آخه خداجون چرا؟چرا او که اینقدر شریف و پاکه باید به این بدبختی گرفتار بشه؟خدایا چرا بنده خودت را فراموش کرده ای؟من می دونم که اون نمی تونه تحمل کنه،شانه های ضعیف اون نمی تونن سنگینی این درد و غم را تحمل کنن.من می ترسم که زیر فشار این مشکلات بشکنه و از پا در بیاد. خدایا خودت کمکش کن.خودت صبر و آرامش رو به اون عطا کن.خدایا چشمان ساسان رو به اون برگردون.خداوندا!اون که خوب از عهده امتحانت بر اومد ،پس چرا دستش رو نگرفتی.))
    غزاله در حالی که آرام آرام اشک می ریخت،به طرف اتاق رفت.حال مادر خیلی بد بود،فشارش پایین آمده بود.غزاله یک شربت قند درست کرد و به او داد.مادر سرش را روی زمین گذاشت و غزاله پاهایش را بالا گرفت تا خون بیشتری به سمت مغز جریان پیدا کند و در همان حال همه چیز را برای غزاله تعریف کرد .غزاله از اینکه باز هم امیدی برای بهبود ساسان بود خوشحال شد و مثل همیشه به درگاه خداوند متوسل شد.ظهر فردا پدر برای بردن وسایل به خانه آمد.چقدر خسته و درمانده به نظر می رسید.غزاله از دیدن پدر یکه خورد.
    -بابا چرا این قدر رنگتون پریده؟
    فک پایین پدر می لرزید.به ترکهای سقف چوبی چشم دوخت و با بغض گفت:
    -کارهای ساسان دلمو کباب می کنه.دیشب تا صبح نخوابید.تا صبح دو تا آرام بخش با زحمت بهش تزریق کردن.نمی گذاره هیچ پرستار یا دکتری بهش نزدیک بشه.اعصابش به کلی در هم ریخته.از زمین و زمان و بخت برگشته اش شکایت می کنه.حتی من هم جرأت نمی کنم کلمه ای با اون حرف بزنم یا دلداریش بدم.می ترسم نتونه تاب بیاره و از پا در بیاد.
    مادر با ناله گفت:
    -الهی براش بمیرم.طفلک در سخت ترین شرایط تنها ست.در این جور مواقع پدر و مادر می تونن آرامش بدن.من نمی دونم این چه جور کاریه که پدرش اصلاً وقت نداره به تهرون بیاد؟مادرش هم تازه امروز زنگ زده که کار درمان ونوس طول کشیده و یک ماه دیگه باید بمونن.تلفن بیمارستان مشغول بوده و نتونسته بود با اونجا تماس بگیره.گفت به آقا بگین پول بفرسته برای ونوس معلم گرفته که از درسهاش عقب نمونه.حال ساسان رو هم پرسید.
    پدر با عجله گفت:
    -بهش گفتی که چشماشو باز کردن؟
    -نه نگفتم.فکر کردم در کشور غریب ناراحت می شه.خدا رو خوش نمیاد.
    -خوب کاری کردی.
    غزاله از این همه خوبی پدر و مادرش حیرت کرد و با خود گفت،((هر کس دیگه بود الان حسابی حال فرنگیس رو می گرفت،ولی اینها چه فکرهایی می کنن؟))و در دلش به پدر و مادر خود افتخار کرد.
    غزاله گفت:
    -بابا می خواهید شما در خونه بمونین و کمی استراحت کنین،من پیش ساسان می رم و عصر برمی گردم که شما برین.
    پدر و مادر موافقت کردند و غزاله به طرف بیمارستان به راه افتاد.وقتی به آنجا رسید هراسان و لرزان بود.رویش نمی شد بهد از این همه مدت پیش ساسان برود.با خود کلنجار می رفت،((چطور می تونم این غیبت طولانی رو توجیه کنم؟خدایا چه کنم؟برم بگم چون عاشقت شدم به دیدنت نیومدم؟چون عشق تو رو خانمان برانداز دانستم نخواستم ببینمت؟خدایا چگونه با اون روبه رو بشم؟))
    چند بار خواست برگردد.خجالت می کشید با او روبه رو شود.مثل روز اولی که به دیدن ساسان می رفت،لحظات سختی را می گذراند.وقتی به آستانه در رسید،دید ساسان روی تخت نشسته و چشم به در دوخته است.روی چشمانش را نبسته بودند،غزاله با خود گفت،((آخه چطور می شه باور کرد که چشمان به این زیبایی و بزرگی قادر به دیدن نباشن؟))
    ساسان طوری به غزاله چشم دوخته بود که انگار او را می دید.غزاله وقتی ساسان را دید،دستپاچه شد و فهمید هنوزم او را به اندازهدنیا دوست دارد و این ندیدنها فقط فراموشی ظاهری برای او بوده و در کاسته شدن عشقش هیچ نفشی نداشته است.احساس کرد با دیدن ساسان،عشقش چون آتش زیر خاکستر خود را نشان می دهد و می رود که بار دیگر شعله ور شود.با قدم های شمرده وارد اتاق شد،با سری فرو افتاده در کنج اتاق ایستاد و با لحنی شرمسار گفت:
    -سلام.
    ساسان با شنیدن صدای غزاله،یکه خورد و دلش هری ریخت.سرش گیج رفت و لرزشی در وجودش احساس کرد.همه این حالات اعصاب به هم ریخته اش را سخت متشنج کرد و با خشم و غضب فراوان که ارمغان چند روز اخیرش بود،با عصبانیت و بدون هیچ ملاحظه ای گفت:
    -به به!غزاله خانم خوش آمدید.خوبه که یادتون افتاده که این طرفها هم سری بزنید.
    بعد با لحن تند و جدی بدون اینکه خودش هم بداند که چه می گوید،شروع به صحبت کرد و هر چه در دلش بود بیرون ریخت.
    -برای چه اینجا اومدی؟اومدی نابینائیم رو تبریک بگی یا برای ابراز ترحم تشریف آوردی؟نه غزاله خانم،من نیاز به ترحم دارم،ولی نه برای الان بلکه برای روزهایی که چشمان نابینام رو به در دوخته بودم تا تو بیایی،روزی اومدی و زندگیم رو لبریز از شور و نشاط و امید کردی،بعد چون شیئی بی ارزش منو در سیاهی ها رها کردی تا در تاریکی و ظلمت غوطه ور بشم و کسی را نیابم تا دست یاری به سویم دراز کنه،آن روز واقعاً هم نیاز به ترحم و دلسوزی داشتم.زمانی فکر می کردم کسی رو پیدا کرده ام که شکوفه های زندگی رو در قلبم برویانه،ولی ناگهان خودم رو در سکوت غمگینم غرق شده یافتم و زندگیم سکوت شد و سکوت.بله اون زمان که کلبه آمال و آرزوهایم تبدیل به ویرانه غریبانه ای شد،خیلی نیاز به ترحم داشتم.خیال می کردم اگه بری خاطرت هم از یادم می ره.تو رفتی،ولی خاطراتت از یادم نرفت.تو که رفتی تازه عاشق تر شدم.عاشق تر شدم تا بیشتر زجر بکشم و بیشتر سزاوار ترحم و دلسوزی باشم .من این مدت رو فقط با خاطراتم زنده بودم و با چراهایی که هرگز پاسخش رو پیدا نکردم که چرا منو شایسته این همه بی مهری و ستم دونستی،چرا اومدی و منو از تنهایی نجات دادی و چرا رفتی و تنهاترم ساختی؟من با خاطرات با تو شکفتن،تو رو خواستم و هرگز نگفتن زندگی کردم و چقدر هم به این احساسم بالیدم،ولی غزاله، دیگه همه چیز به پایان رسیده.من در آهنینی روی قلبم گذاشتم.می گن نابینایان روشندلند،ولی نمی دونم چرا قلب من سیاه سیاه شده؟غزاله تو گفتی بشکن،شکستم،گفتی نابود شو نابود شدم،هزار بار مردم و زنده شدم،ولی دیگه نمی خوام بازیچه تو باشم.برو بگذار زندگی در ظلمت تنهاییم غرق بشم.برو و لغت نامهربان ترحم رو برام معنا نکن.بگذار زندگی تاریکم با همون خاطرات خودش باشه.
    غزاله با دهان نیمه باز با حیرت به ساسان نگاه می کرد.حرفهای ساسان خیلی غیره منتظره بودند.اصلاً انتظار نداشت که ساسان با او این طور حرف بزند.آنقدر غافلگیر شده بود که نمی دانست چه کند.در قلبش طوفانی به پا شده بود،طوفانی که به این راحتی آرام نمی شد و تا آتش کینه ساسان را خاموش نمی کرد،از پا نمی نشست.احساس کرد دیگر راز داری و پرده پوشی مفهومی ندارد و در پاسخ سخنان ساسان،او هم باید از خود دفاع کند.اصلاً حال خود را نمی فهمید و کلمات بی اختیار از دهانش خارج می شدند:
    -خوب آقا ساسان،حرفاتون تموم شد یا باز هم مونده؟اگه باز هم چیزی هست بگید.من شنونده خوبی هستم.ساسان تو از ترحم چه می دونی که می خوای اونو برای من معنی کنی؟تو از ترحم چه می دونی وقتی چشمان اشکبار و ملتمس پدر و مادری رو ندیده ای که تمام چشم امیدشان به دختر بزرگشونه که اونها رو از ورطه نیستی به ساحل زندگی بکشونه؟ساسان تو از ترحم چی می دونی وقتی پدر و مادری در سوز و سرمای زمستون پاهای یخ زده و سرد دختر کوچک وعزیزشون در مشت های خود گرم می کنند و به اون امید می دن که فردا آفتابیه و خونه مون گرم خواهد شد.تو ترحم رو چطور معنا می کنی؟وقتی ندیدی پدر و مادری در مقابل بی حرمتی ها و فریادهای خشمگین همنوعشان سکوت تلخی اختیار کنند و بدون کوچکترین گناهی قادر به گشودن لب از لب نباشند.ساسان اگه در این دنیا کسی سزاوار ترحم هست من هستم نه تو.منی که همه اینا رو دیدم و سوختم.منی که شب تا صبح نخوابیدم و گریه کردم و با خود مبارزه کردم که عشق مقدسم رو فدای عشق به پدر و مادر کنم.من هم در این مدت طعم آرامش را نچشیدم.نقشه ها کشیدم،کلبه ها ساختم و همه آن ها را با دست خود به آتش کشیدم.چون آتش عشق به خانواده ام پر سوز و گداز تر بود و قصه تنهائیشان آن را شعله ور تر می کرد.زمانی خودم و تو رو بر قلل رفیع سعادت و خوشبختی می دیدم،ولی وقتی مقام خودم را در برابر خانواده ات می سنجیدم،سقوط خودمو از قله نیکبختی تماشا می کردم.وقتی به درک عظمت عشقت نائل شدم،تصمیم گرفتم خودم رو فدای تو بکنم تا تو خوشبخت بشی .گریه ها کردم،ناله ها کردم تا با خودم کنار بیام که تو رو فراموش کنم.فکر کردم تو با من خوشبخت نخواهی شد.من در مقابل جاه و مقام اطرافیانت رنج و ریاضت رو برات به ارمغان میارم.بله ساسان کسی که بی گناه باید این افکار تلخ و این مبارزه سخت رو تحمل کنه و نیاز به ترحم داشته باشه،من هستم نه تو من هم در این مدت،کم عذاب نکشیدم و کم به خودم نهیب نزدم که نه غزاله،تو حق نداری به ساسان فکر کنی.اون کجا تو کجا؟و از این که چرا به خودم این اجازه رو دادم که با قلبم همنوایی کنم،کم خودمو سرزنش نکردم.بله ساسان منم در این مدت در آرامش زندگی نکردم.چشمان امیدوار و مظلوم پدر و مادرم از یک سو،تلاش فراموش کردن چشمان منتظر تو از سوی دیگر و سرکوب قلب عاشقم از طرف دیگرکم عذابم ندادند و از این سه قلب بیگناه من بیش از همه رنج کشیده و نیاز به ترحم و دلسوزی داشته،ولی کدامیک پیروز بوده اند،نمی دونم.
    ساسان هاج و واج به حرفهای غزاله گوش می داد.با این که می دانست غزاله هم به او بی علاقه نیست،ولی فکر نمی کرد میزان عشق و علاقه اش تا این حد باشد.با شنیدن این حرفها از شادی در پوست خود نمی گنجید،ولی این شادی زیاد طول نکشید وقتی به یاد نابینایی خود افتاد،با لحن سرد و نیش داری که به سختی ادا می شد گفت:
    -چرا،من می دونم کدامیک پیروز بوده اند،در این میان من پیروز شدم که تونستم تو رو وعشق تو رو فراموش کنم.دیگه ذره ای مهر و محبت و عشق در دلم نیست و جای عشق تو با سیاهی ها و تاریکی ها پر شده.دیگه از دست این عشق بی معنا زجر و عذاب نمی کشم و به مأمن آسایش و آرامش رسیده ام.از اینکه امروز به دیدنم اومدی ممنونم،ولی خواهش می کنم دیگه اینجا نیا.نمی خوام کسی رو در تنهایی خودم سهیم کنم.
    غزاله که تصمیم خود را گرفته بود،بدون اینکه هیچ ناراحتی ای از ساسان داشته باشد با لبخنی گفت:
    -نه ساسان.تو دروغ می گی.تو به من،به خودت و به قلبت دروغ می گی،ولی اینو بدون اگه تو در مبارزه با قلبت پیروز شده ای و منو فراموش کرده ای،ولی من متأسفانه برای اولین بار در زندگیم معنی شکست رو تجربه کرده ام ونه تنها در فراموش کردن تو پیروز نشده ام،بلکه بقا و دوام این عشق رو چند برابر می بینم.ساسان اینو بدون که من با تو خواهم بود،با تو خواهم ماند و به هر کجای دنیا که بری با تو خواهم آمد.
    غزاله از اینکه این قدر بی پرده و گستاخ حرف می زد،از خود تعجب می کرد و عرق شرم بر پیشانیش نشسته بود.هیجانات تلخ و احیای حقش باعث شده بود که ناخودآگاه برای اولین بار ساسان را تو خطاب و کلمه آقا را فراموش کند و ساسان هم باور نمی کرد که او همان غزاله است.با صورتی بر افروخته گفت:
    -ولی من در این راه تاریکم نیاز به همسفر ندارم و خودم بهتر می تونم مسیر زندگیم رو طی کنم.یک بار دیگه از تو خواهش می کنم دیگه پیش من نیا،چون با عرض شرمندگی باید بگم حوصله ات رو ندارم و حاضرم با هر کسی جز تو همنشین و هم سخن باشم.لطفاً از اینجا برو.
    غزاله با اینکه می دید این کلمات چقدر سخت و برای چه از دهان ساسان خارج می شوند و مطمئن بود که حرفهای دلش نیست،باز بغض گلویش را می فشرد و اشک در چشمانش حلقه زده بود.از جایش بلند شد و گفت:
    -خوب آقا ساسان.من می رم،فقط به این خاطر که شما می خواهید،ولی همیشه اینو بدونین که زیر این گنبد کبود دختری هست که فقط یاد شما ست و حاضره به خاطر شما هر سختی و مشقتی رو تحمل کنه و اون سختی ها رو شیرین ترین آسایش ها بدونه.
    و بعد در حالی که اشکش جاری بود.به راه افتاد.وقتی کنار در رسید برگشت و نگاه مهربانی به او انداخت و گفت:
    -آقا ساسان مواظب خودتون باشین.به امید دیدار.
    و سریع از اتاق خارج شد.اشک امانش را بریده بود.بسرعت از بیمارستان خارج شد و زمانی به خود آمد که کیلومترها رفته بود.افکار مختلفی احاطه اش کرده بودند.غزاله مطمئن بود که اگر ساسان سلامتی اش را به دست آورد،او هرگز به خود اجازه نمی داد که پرده از روی اسرارش بردارد و این طور حرف بزند.ولی حس عشق و محبت به همراه حس ایثار و فداکاریش باعث شده بود که او خجالت و شرم و حیا را فراموش کند و راحت راز درونش را برای ساسان فاش کند.
    بعد از رفتن غزاله،ساسان خیلی پریشان بود و از اینکه غزاله را ناراحت کرده بود از دست خود خیلی عصبانی بود.ولی به خود حق می داد که این حرفها را بزند.او غزاله را بیشتر از جانش دوست داشت و این دختر برایش خیلی عزیز بود.ساسان وقتی می دید حدسش درست بوده و غزاله او را دوست دارد،ته قلبش خیلی راضی و خشنود بود ،ولی هرگز فکر نمی کرد که علاقه غزاله به این عظمت باشد که بخواهد انسان نابینایی را تا آخر عمر همراهی کند.با خود می گفت،((نه من حق ندارم اونو در گرفتاری های خودم سهیم کنم.اون به اندازه کافی در این دنیا زجر کشیده.دیگه نمی تونه سختیهای من رو هم به دوش بکشه .هر قدر هم که برام سخت باشه باید باهاش این طور رفتار کنم،والا اون با حس ایثار و فداکاری که داره از من دست نمی کشه و مجبور می شه تا آخر عمر زندگی سیاه منم تحمل کنه.دیگه وقتش رسیده که اون به خوشبختی برسه.زندگی تیره و تار من اونو از پا در میاره.))
    ××××××××××××××××××××

صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
تارنماي ايران پرديس با لطف و ياري خداي مهربان در سال 1386 تاسيس شد.روز به روز که از عمر ايران پرديس ميگذشت دوستان زيادي به جمعش محلق شدند و تا به امروز مخاطبان زيادي از اين تارنماي کاملا فارسي استفاده ميکنند ايران پرديس با پشت سر گذاشتن فراز و نشيب زياد و با عنايت خداو لطف بيکرانش امروزه توانسته در پنجمين جشنواره رسانه هاي ديجيتال عنوان برترين انجمن گفتگوهاي پارسي را کسب کند انجمن هاي ايران پرديس امروزه با هدف خدمت رساني به يکي از بزرگترين انجمن هاي ايران و پر مخاطب ترين انجمن هاي دنياي مجازي تبديل شده و اميدوار هست با همين هدف هم به جايگاه اصلي و واقعيش دست يابد.

اکنون ساعت 01:51 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.

ایمیل پست الکترونیکی مدیریت سایت : iranpardis.com@gmail.com
شماره سامانه پیامک : 30005604500000