انتخاب رنگ سبز انتخاب رنگ آبی انتخاب رنگ قرمز انتخاب رنگ نارنجی
خوراک آر اس اس


•٠·˙ تبلیغات ایران پردیس با قیمت مناسب ..٠·˙


http://www.iranpardis.com/up/do.php?img=493


  آخرین ارسالات انجمن

تبلیغات ایران پردیس
تبلیغات ایران پردیس تبلیغات ایران پردیس

+ ارسال موضوع جدید
صفحه 5 از 5 نخستنخست ... 345
نمایش نتایج: از 41 به 48 از 48

موضوع: رمان بسیار زیبا و خواندنی شبهای تهران | غزاله علیزاده

  1. Top | #41



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    56.86
    محل سکونت
    خیلی دور،خیلی نزدیک
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,448
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    «بايد به هر نحوي شده فرزين را پيدا کنم،هيچ نشانه يي ندارم.»
    اکبر به فکر فرو رفت.
    «کار مشکلي است(به سينه مشتي کوفت)اما از اکبر بر مي آيد،خوب هدفي را زدي،چادر نماز داري؟»
    «مال مادرم هست.»
    «پس برو سرت کن،ده دقيقه ساکت باش،بايد حساب کنم،بيگدار نبايد رفت، (مداد و کاغذي از جيب بيرون آورد،خطوط مبهمي بر آن کشيد،لبها را مي جنباند،چشمها را تنگ کرده بود،دست بر شکم مي کشيد،کشاله هاي ران را با سروصدا مي خاراند)از زيادي وزن است،يکريز عرق سوز مي شود، از اول بهار، تا آخر تابستان پودر بچه مي زنم، اثر ندارد، چند سال پيش مي خواستم مثل همينگوي شلوارهاي کوتاه بپوشم، يکي دو بار پوشيدم، مردم بي فرهنگ بودند، بيرون مي خنديدند، فکر کردم از ايران مهاجرت کنم، بعد از سرم افتاد، اخر به اين شلوارها راضي شدم(دستي به شلوار کشيد،راهراه سبز و سفيد بود)از کتان خالص است(با غرور به چشم نسترن نگاه کرد)گران خريدم،فکر مي کني چند بيارزد.»
    نسترن بي اعتنا رقمي پراند:
    «سيصد تومن»
    «نه دويست و پنجاه تومن،خوب واردي،تخفيف گرفتم.»
    «حساب نمي کنيد؟»
    اکبر با دست به پيشاني کوفت،پژواک سيلي داشت،نسترن هراسان شد:
    «عيبي ندارد.»
    «تو نمي فهمي،عيب دارد،بايد او را پيدا کرد.»
    خط کشيدن فکورانه را پي گير ادامه داد،نسترن بلند شد،چاي دم کرد،چادر نماز را پيدا کرد،اکبر کاغد را با خطهاي درهمي پر کرده بود، راههاي پيچ در پيچي مثل معماهاي طرح شده براي کودکان،کاغذ را تا زد،در جيب گذاشت و بلند شد:
    «من حاظرم.»
    «چاي نمي خوريد؟»
    «نه وقت نداريم.»
    پنجه را به پاشنه زد:
    «دم کرده ام حاضر است.»
    «چرا نپرسيدي،خب چاره يي نيست، مي داني از اسراف بدم مي آيد،يک استکان بياور.»
    نسترن استکاني چاي بخار خيز آورد و او سرپا در نعلبکي ريخت و خورد، ظرف را به نسترن داد، دختر روي ميز گذاشت. از خانه بيرون رفتند،سوار ماشين شدند، اکبر به پشتي لم داد:
    «خوب شد که ماشين داريم.»
    راه افتادند،دختر پرسيد:
    «از کدام طرف؟»
    «برو رو به پايين،ميدان فردوسي،توپخانه و سعدي و ناصر خسرو(دستي به پيشاني زد،کاغذ را بيرون آورد)اول برو تلفنخانه،تند نرو از تصادف بايد پرهيز کرد، وقت مي گيرد،خوشم مي آيد زنها رانندگي کنند.»
    از ويلا پايين رفتند،ميدان فردوسي را پشت سر گذاشتند وارد خيابان شدند، تا توپخانه راست رفتند، چرخ دستيها،باربرها،عابرهاي پياده،وانتها و پيکانها سد راه بودند، اکبر يکريز فحش مي داد، کلاه کج شده را بر مي داشت، دست در موها مي برد، مشت را مي بست،مي کشيد، برابر تلفنخانه جاي توقف نبود، اکبر دختر را واداشت دور رديفه ماشين را نگه دارد، از پشت سواري ها بوق مي زدند، اکبر دست را بيرون اورد، مشت را گره مي کرد، رو به هوا مي فرستاد، تا آخرين حد توانايي بر محور گردن سر را مي چرخاند، دشنامي مي داد، نسترن يکي دومتر جلوتر رفت.
    اکبر داد زد:
    «نگه دار،به تو مي گويم نگه دار.»
    دختر ميخکوب شد،ماشينهاي پشت سر سمت چپ گرفتند با چهره هايي سرخ شده از خشم رفتند،نسترن پرسيد:
    «لازم است اينجا نگه دارم؟»
    مرد به سينه مشتي کوفت:
    «اکبر به تو مي گويد، گوش کن اتاقکها را زير نظر داشته باش، حدس مي زنم فرزين از اينجا با داخل و خارج از شهر تماس بگيرد.»
    «دايم تماس مي گيرد؟»
    «آدمهاي اينطوري يکريز تماس مي گيرند.»
    «پس نگاه کن.»
    دست زير چانه گذاشتند، به شش اتاقک زرد،بدون چشم به هم زدن خيره نگاه مي کردند،اکبر مرد ميانسال،کوتاه و چاقي را نشان داد:
    «اين فرزين نيست؟»
    نسترين برابر دهان دست گرفت و خنديد:
    «کجاش به فرزين رفته؟»
    «حالت چشمهايش.»
    «شما حالت چشمهاي او را از دور چطور ديديد؟»
    «نگاه من تيز است،مي داني اينها تغيير صورت مي دهند، مي گويند مخفي کاري، کم کم تو هم ياد بگير تغيير صورت بده.»
    «چرا؟
    «دليل نمي خواهد،در زندگي لازم است،من هم زياد داده ام.»
    مرد جواني را با دست نشان داد:
    «اين را ببين،من عينک آفتابي يي پيدا کرد و به چشم زد:
    «آهان حالا بهتر شد،ضمناً من را هم نمي شناسند.»
    در يک اتاقک زن جواني با چادر سياه و بچه به بغل سرگرم صحبت بود،موهاي بوري داشت چادر که پس مي رفت چند رشته پيدا مي شد، اکبر صدا را صاف کرد:
    «فکر ي به خاطرم آمد،زنها را هم نگاه کن اين شبيه فرزين نيست؟از پشت عينک دودي ذرست نمي بينم.»
    نسترن لبها را گاز گرفت:
    «فرزين که بچه ندارد.»
    «شايد کرايه کرده.»
    «مگر گدايي مي کند؟»
    اکبر به شانه او کوبيد،داد نسترن بلند شد،مرد لبخندي مرموز زد:
    «چقدر تو باهوشي،بايد سراغ گداها رفت.»
    نسترن به گونه لطمه يي زد:
    «کارش کشيده به اينجا،او که احتياج نداشت يک عالم پول داشت،(فکر کرد خطايي کرده،سرخ شد و به لکنت افتاد)از مادرم هزار تومان گرفت.»
    اکبر به او خيره شد،عينک را برداشت،چند باري پلک زد،قلب نسترن سرد شد،لبهاي رنگ پريده از لرز به هم مي خورد،اکبر يک ابرو را بالا کشيد:
    «به من دروغ نگو.»
    «به جان مادرم.»
    «هزار تومن گرفت؟درست هزار تومن؟»
    نسترن هراس زده اضافه کرد:
    «من هم به او پانصد تومن دادم.»
    اکبر سري تکان داد:
    «هزار وپانصد تومن،پول کمي نيست زود راه بيفت.»
    دختر از سر آسايش نفس بلندي کشيد اکبر به شيشه چسبيد:
    «دور بزن همين جا.»
    «خط ممتد است.»
    «به درک کهممتد است،تو جزبزه نداري،بهت نمي آيد خواهر فرزين باشي.»
    دختر به غيرت آمد،دوري زد و سپر را به بنز کهنه يي که ايستاده بود در يک خط ممتد ماليد که رنگهايش ريخت.
    اکبر داد زد:
    «فرار کن.»
    از سر چهار راه يک پاسبان سوت کشيد،دختر جوان پا روي گاز فشرد،از راست و چپ پيچيد و در شلوغي ماشينها،نشان خود را گم کرد،اکبر به پشتي تکيه داد:
    «آفرين خوشم امد،برو به ناصر خسرو.»
    «من درست بلد نيستم.»
    «وايسا بپرسم.»
    نسترن توقف کرد،ماشينها يکريز بوق مي زدند،اکبر بي اعتنا رو به جوانکي که در سيني بزرگي چغاله مي فروخت کرد:
    «گوش کن پسر جان،ناصر خسرو کجاست؟»
    پسر جوان به ترکي چند جمله يي گفت و دوست را مثل نشانهاي"کاتاکالي" بالا و پايين برد، انگشتها را خم کرد و بر کف دستها گذاشت و حلقه يي از آنها ساخت چشمها را گرد کرد،سر را به راست و چپ چرخاند.
    اکبر گفت:
    «ممنون.»
    دختر راه افتاد،رو به نسترن کرد:
    «حالا فهميدي؟»
    «چي رو فهميدي،ترکي بلد نيستم.»
    «خوب اشاره مي کرد.»
    «خوب اشاره مي کرد؟اينقدر اگر خوب بود خودتان بگوييد،چون ظاهراً به اشاره واردتري.»
    اکبر به فکر فرو رفت:
    «بله،واردم،بپيچ راست.»
    «اينجا ورود ممنوع است.»
    «خيلي مهم نيست،يکعده مي روند.»
    «ممکن است تصادف کنيم.»
    «برو پاي من،اکبر شيرزاد با توست.»
    نسترن به راست پيچيد،ماشينها بوق مي زدند،براي اخطار نور مي زدند،از بيخ ماشين مي گذشتند و حرف رکيکي به نسترن مي گفتند،دختر عرق کرده بود،چشمهايش تاريک مي شد،اکبر تا کمر از دريچه ي ماشين بيرون آمدفاشاره ي زمختي با مشت و ساعد مي کرد،سر اولين کوچه به راست پيچيد،جاي براي توقف در سايه ي ديواري پيدا کرد و ايستاد،اکبر فحش مي داد ساکت شد و نگاهي به دوروبر کرد:
    «چي شد چرا ايستادي؟»
    نسترن سر را بر فرمان گذاشت و صورت و چشمها را با دست و بازو پوشاند،خفيده از پشت حجابها گفت:
    «ديگه طاقت ندارم.»
    «رانندگي درست بلد نيستي،مي خواستي از اول بگويي.»
    دختر جوان سر برداشت،چشمهايش از اشک تر بود:
    « ديديد چقدر فحش دادند؟»
    «ناراحتي ندارد،جوابش را گرفتند،پس ماشين را قفل کن بگذار همين جا،پياده بايد رفت.»
    در را باز کرد،به ديوار خورد و خراشيد،اندام فربه را نفس زنان بزور از لاي آن خارج کرد.
    نسترن درها را قفل کرد،چادر نماز را برداشت،روي سر انداخت،اکبر در سايه ايستاد،نيترن به او ملحق شد:
    «حالا کجا برويم؟»
    «دنبال من بيا.»
    اولين ضربه ي عصا را به سطح آسفالت کوبيد، به سمت چپ پيچيدند،جويي از ميان کوچه مي گذشت،گنداب بدبويي مي آورد،برگهاي پوسيده،قوطيهاي خالي و خرده شيشه ها همراه آب سياه با سرو صدا مي رفتند،تمام ديوارها بلند و آجري گاه خوشه پيچکي از هره يي آويخته بود،عطر اقاقي و ياس با بوي روغن داغ،آبگوشت و قورمه سبزي مي آميخت ، بچه ها بازي مي کردند، دنبال هم مي دويدند، سرها تراشيده،پستانک چرکي از گردن آويخته، اکبر به سرعت مي رفت،نسترن پي اش مي دويد يک لحظه ايستاد:
    «اين محله جالب است،تا حالا ديده بودي؟به قول ناپلئون امواج انساني،ناپلئون هم جالب بود،هيچ مي داني استاندال از او خوشش مي آمد،منهم خوشم مي آيد، درسي به روسها داد،بچه که بودم از او زياد کتاب مي خواندم، دزيره را خوانده يي؟ (نسترن به اثبات سري تکان داد)خب پس کتاب مي خواني، تصميم گرفته بودم ناپلئون ايران باشم(برگشت،يک ابرو را بالا کشيد به نسترن خيره شد) از نظر ظاهري به او شباهت دارم، بيشتر به ناپلئون در فيلم دزيره.»
    دختر غافلگير خنديد:
    «يعني مارلون براندو؟»
    اکبر سري تکان داد:
    «نبراندو در نقش بناپارت .»
    با گفتن اين جمله نقش غرور و رضايت در چهره اش پيدا شد،لبخند محوي زد:

  2. محل تبليغات شما    موزيک روز
     
  3. Top | #42



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    56.86
    محل سکونت
    خیلی دور،خیلی نزدیک
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,448
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    «پیش خودت بماند چندسال پیش فرخ هم این را می گفت، حالا عوض شده، خیلی حسادت می کند، آسیه را دوست داشت، او نزدیکتر به من بود، همیشه می گفت شیرزاد فقط به تو اعتماد دارم، بقیه بی شرف اند، توی تمام این ها بهزاد بدک نیست(موی بلند خیس از عرق را پس زد) فرزین هم خوبست، حیف ماجراجوست. این حرکات هیچ اثری نداند، فرهنگ مردم را باید ع.ض کرد، آزادگی یادشان داد، طلب عدالت، کاری که داود می کند. او مردم را از صمیم قلب دوست دارد. خوب و بد برایش فرقی نمی کند. زشتی ها را می بخشد، کینه را نمی شناسد، من خشم او را هیچ وقت ندیدم. بیقرار می شود مثل اینکه دنیا برایش تنگ است. اما به هیچ کس کاری ندارد. توی خودش می سوزد، درک می کنی؟ خیلی همت می خواهد. آنجا تحقیر می شود، مسخره اش می کنند. کفش هایش را می دزدند، باز هم به آن ها علاقه دارد. علاقه یی پدرانه. بیشتر از همه من داود را دوست دارم(آه بلندی کشید) چه زندگیها کرده. زیر آسمان خوابیده، نان خشک خورده، آب گرم، ماه و ستاره ها را شبها نگاه کردیم، ایران رویاهایمان را پیش رویمان آوردیم، باز هم مرا بخواهد تا آن سر دنیا پی اش می روم. یک جوهر خالصی در وجود او هست، نمی شود شرح داد، درست از آب در آمد.»
    به انتهای کوچه رسیدند، از راههای پیچاپیچی گذشتند، در خانه ها باز بود، زنها در تشت رخت می شستند، حفاظ ایوانها پلاستیکی بود، آبی و سبز و زرد، جوی پر لجن همچنان می رفت. تابلو مسافرخانه ها تدریجا پیدا می شد. اصفهانیها، یزدیها و قمیها، سعادت و سعادت نو، چهار و پنج طبقه، با دریچه های بی حفاظ زیر سایه ی سیمان و آجر کوچه تاریک و تنگ می شد، اکبر از دری باز تو رفت یک حوض کاشی آبی وسط حیاط چهار گوش کوچکی مفروش با موزائیک سائیده کاهی بود، برشش طناب موازی رختهای گوناگون را پهن کرده بود. زیر جامه ی راه راه، جوراب مردانه و پیراهن پیچازی، دامنهای گل درشت، شلوار ورزش، قطره های آب از طراز جامه ها بر کف حیاط می چکید، ضرباهنگی غمبار داشت، اکبر در اتاقکی را باز کرد و وارد شد، مردی درشت اندام پشت میز ارج رنگ رفته و زنگ خورده یی که می شد حدس زد آبی بوده نشسته بود و سیگار"اشنو" یی بین دو انگشت داشت. با دیدن آنها خمیازه را فرو برد. مگسهای بهاری، درشت و پشت اردکی، شکم زنگاری بارور، پشت شیشه ها وزوز می کردند، مرد سیگار را دود کرد:
    «چاکریم آقا، بفرما»
    اکبر روی صندلی تاشویی نشست و آهی کشید:
    «خدا چقدر راه رفتیم.»
    تقویم دیوار کوبی را از روی میز برداشت و خود را بشدت باد زد:
    «اول بهاری هوا عجب گرم شده، کار و بار چطور است؟»
    مرد نگاه مشکوکی کرد:
    «خوب شکر مولا، شما مسافرید؟»
    «نه، یک مسافر داریم، برادر خانم است(به نسترن اشاره کرد، دختر چادر را تا روی پیشانی پایین کشید) از خانه قهر کرده.»
    مرد تنومند او را از سر تا پا نگاه کرد، چشمکی به اکبر زد:
    «مادر بچه ها؟»
    دختر جوان سرخ شده از نفرت و خشم لرزید، روی صندلی نشست، چشم ها را بیرون گذاش از ذهنش فکر گذشت:«همین یکی کم بود.»
    اکبر سری تکان داد، دستی به ریش کشید و نوک تیز آن را مثل قلم مو راست نگه داشت:
    «خوب زندگی است.»
    با نفرت ابرو به هم کشید، او هم به نوبه ی خود از داشتن هر نسبتی با نسترن شرمنده بود و آن را کسر شأن تصور می کرد.
    «بچه هم دارید؟»
    اکبر از خشم سرخ شد:
    «به شما چه مربوز است؟»
    مرد سیگار را خاموش کرد:
    «معذرت آقا، قصد بدی نداشتم. حرف نشخوار آدم است، خوب پیش می آید.»
    روی نسترن باز شد، با ولع به او نگاه کرد و داد زد:
    «پسر، دو تا چایی.»
    اکبر دستی تکان داد:
    «ما اهل چای نیستیم، وقت هم نداریم، توی دفترت نگاه ن. مسافری به اسم فرزین کیانی دارید؟
    مرد دسته ی کاردی را به شقیقه کوبید. رگ های او ورم کرد:
    «فرزین کیانی؟ یک فرزین داشتیم. فرزین حسینی.»
    «چه قیافه یی داشت.»
    مرد نگاهی به نسترن کرد:
    «به چشم خواهری، بهتر از شما نباشد جوان خوشگلی بود. حیف گردی بود.(دست روی دست کوبید، چند مگش پرید) پدرش بسوزد، بدتر از وبا افتاد بین جوانها. پول نداشت از اینجا رفت، رفت نو بهار. شبی دو تومن می دهد. توی هر اتاق ده تخت. ساس و شپش هم دارد. جای ما حسابی است.
    با افتخار به بنای سورساتی ته حیاط اشاره کرد کهنه ساز و چرک تاب بود. دریچه های آبی تا نیمه پوشیده با نرده یی مشبک، گشوده رو به آفتاب، یک رختخواب پیچ با نقش پارچه ی یزدی کنار هر کدام بود، در بعضی از اتاقها چند زن نشسته بودند. نسترن فکر کرد فرزین را در هر اتاقی می بیند. ریش بزی او را، چشمهای آتشین و شانه های بالا جسته، غربت عمیقی حس کرد. فکر کرد کابوس می بیند. دنیای اطراف، آبگونه و دور و شناور شد. ته دلش یخ بست. پیوندهای مستکم و پایدار با گذشته و نزدیکان نخ نما و سست می شد. فکر کسی را واقعا ندارد. تصورات او نوعی سراب بوده. بنای زرد و آبی در معرض آفتاب، بوی روغن پیه، جلز و ولز بادمجانها در تاوه یی روی پریموسی کنج حیاط و زنی چاق در جامه ی سرخ و سیاه و سربند پولکی، چنگال به دست نشسته و رو به تاوه، بازتاب تند نور بر شیشه های ترک دار و گردگرفته ی دریچه ها، احشاء او می لرزید. می خواست چیزی زاوید را بالا بیاورد. رو به حیاط دوید کنار باغچه ی خشکی با تک درختی بی برگ و بار نشست، عقهای خشکی زد. بوی تیزی روغن تا ته وجودش می رفت. قشرهای مغز و خاطره ها را مثل دود چرب می پوشاند. باورها را در هم می ریخت. اکبر و مرد فربه بالا سرش آمدند. مرد لبخند زد. سیبیل را تاب کوچکی داد، یک جفت لب کبود و ورم کرده، دهان شهوانی و چانه ی گرد کوتاه، چشمکی به اکبر زد:
    «کاکل زری توی راه داری، قدمش مبارک.»
    اکبر به پای او لگدی زد:
    «فکر می کنی با کی طرف هستی؟ روی قناره می کشمت(مشتی به سینه کوبید) من اکبر شیرزادم، برو بپرس یعنی چه، کرمکی شدی؟ می خواهی این خراب شده را مثل آبکش سوراخ سوراخش کنیم؟»
    اشاره یی به بنای وارفته کرد، دستی به جیب برد و ادای هفت تیر کشی را در آورد، مرد چند قدم عقب رفت، بازو و دستش را حایل سر کرد:
    «حالا به جا آوردم، تو را به جدتان رحم داشته باشید، این پسره(من منی کرد) اسمش چی بود؟ اینجا نیست. ما آبرو داریم. از دور خرابکار را ببینیم می شناسیم. فورا خبر می دهیم( از پشت شیشه ها به میز اشاره کرد) این تلفن ها،(لطمه یی به گونه زد)»
    صورت گلگون او کبود و رنگ پریده شد، لب های آویخته لرزان و خشک، کنج دهان کف کرده، انگار که پنجه هایی از آهن دور گردنش بود، صدا شکسته می شد. بالا نمی آمد. زن قرمز پوش پیش آمد. پا باز گذاشت دست بر کمر زد.از پشت دامن نازک شلوار را دار مردانه یی پیدا بود با خشتکی بلند و ورم کرده. پر شده از چیز های غیر واقعی، پیشانی خیس از عرق را با پشت دست پاک کرد. نسترن بلند شد و تکیه به دیوار داد. پیش از شروع صحبت زن، مرد با وحشت پیش آمد. بر بینی انگشت گذاشت، لب ضخیم را گزید. گونه های او در حالت آبنما چون دنبه ی گوشفند تکان می خورد:
    «تو برو پی کارت،من با آقا حرف زدم. حالیشان کرد(نگاه به اکبر کرد) مادر بچه ها. ما خانواده داریم(با چهره یی ملتمس رو به زن برگشت) گفتم که معتاد و خرابکار راه نمی دهیم، می دهیم؟( ضربه یی به گردن زد، انعکاس ضربه تا کوچه پیچید) این تن بمیرد بگو.»
    زن جمع و جور ایستاد،شلوار پر، از رونق افتاد.سربند زر دوز را تا روی پیشانی پایین کشید:
    «بفرمایید ببینید،مسافرهای اینجا همه خانواده دارند، مرد و زن عزب قبول نمی کنیم(کف دست آماسیده از آب و صابون را برابر چشمان اکبر شیرزاد گرفت) کلک بلد نیستیم، مثل کف دست صافیم.»
    خط عمر او دراز بود. اکبر به کف بینی از یکی دو ماه پیش علاقه مند شده بود و مطالبی از این رشته خوانده بود. دسته ی عصا را پیش آورد و به زن گفت دست روی آن بگذارد، چشمها را تنگ کرد:
    «دست جالبی داری، خطهای آن کوتاه است جز خط عمر. یعنی که عقل و احساس نداری. سفر نمی روی. در رختخواب می میری(در چشم زن خیره شد) چند بچه داری؟»
    انگشتهای زن می لرزید:
    «شش تا، خدا شاهد است.»
    «قسم نخور.»
    با عصا به دست زن زد. زن دست ها را پس کشید و در جیب پیراهن فرو برد:
    «خدا به شما عمر بدهد.»
    «بلبل زبانی نکن. عمر برای چه می خواهم. همینقدرش زیادی است(به نسترن اشاره کرد) بیا برویم( رو به در رفتند، پیش از خروج برگشت، با تهدید انگشت جنباند) خیلی مواظب باشید.»
    زوج میانسال تعظیم کننان گفتند:
    «به روی چشم آقا، خاطر جمع باشید.»
    اکبر پرسید:
    «بهارنو کجاست؟»مرد نزدیک در آمد. دستهای پر مو را تا ساعد بیرون انداخت، چون خطر گذشته بود، به خود اجازه می داد قسمتی از بدن را در حد اعتدال نشان بدهد، ته کوچه را نشان داد:
    «به راست بپیچید، کوچه سوم از چپ، تابلود دارد. از هر کسی بپرسی نشانتان می دهد.»
    اکبر اخم کرد:
    «حالا برو تو، جیک نزنی ها.»
    مرد زیر لب گفت،
    «اختیار دارید(وارد حیاط شد با خشم به زن گفت) برو پی کارت، دیدی چقدر با شجاعت تو رویشان ایستادم، مرد باید اینطور باشد( خشدار و بم خندید) از تیر ما را می ترساند( زیر لب نالید) سگ کی باشد.»
    صدای خش خش سر پایی زن را شنید.
    اکبر به نسترن گفت:
    «دیدی چطور داد زدند؟ خیلی فضولی می کردند، فکر می کنم مامور بود.( با عصا به دیوار زد) شیرزاد از این سگها نمی ترسد.»
    راه افتادند. ته کوچه تاریک تر بود. در یک فضای غروبی، بی تکیه گاه و مه آۀود رو به مقصدی نا معلوم از پیچ و خم ها می گذشتند. خانه یی متروک ته کوچه بود. شیشه ها شکسته، دود زده، سقف تیرهای چوبی داشت. پیوسته رنگ در آماسیده، ترک دار، ترک دار، کوبه یی به شکل پنجه ی شیر، برکاشی شکسته ی سر در "خیر الحافظین" مانده بود. از گربه روهای مشبک بوی غلیظ نم و پوسیدگی بیرون می زد. سقف آویز بلور کنگره داری لب پریده و خاک گرفته در فضای تاریک تکان می خورد. ناله ی لولای خشک در نیمه باز از درون شنیده می شد. نسترن به اکبر نزدیک شد و حس کرد از او پناه می گیرد. حالتی مغایر با خشم و نفرت قدیمی، در ذهن او سالها فرو می ریختند. به کودکی و ترس های کهنه بر گشت. جهان شگفت انگیز، تهدید کننده و مرموز بود. مثل سرپرستی، عمویی، بازوی اکبر را گرفت:
    « من از این خانه می ترسم.»
    خانه ی متروک با خاطرات قدیمی، زوزه های دل خراش، رمز های ناگشوده، چیزی شبیه روح خودش بود. اکبر به خانه نگاه کرد:
    « بهزاد اگر بود می پسندید، شاید هم آن را می خردی. به چیزهای قدیمی خیلی علاقه دارد. خودش به من گفت، تمام رازهایش را فقط به من می گوید. می گفت شیرزاد می دانی من به چیزهای قدیمی خیلی علاقهدارم. او خیلی ثروتمند است. اگر بخواهد می تواند این خانه را بخرد و به تو ببخشد. تعمیرش کن، رنگ بزن. خیلی جالب می شود. اصلا بیا همین جا. من هم بهت سر می زنم، پدر و مادرت احمق اند. آنها را ول کن( در شرایط دیگر نسترن به خشم می آمد. اما سکوت کرد و سری تکان داد.) این زن و مردهم شاید مامور نبودند. خدا ما را ببخشد. به زنک بگو بیاید کارهای خانه را بکند. ماهیانه چیزی بده.»
    نسترن در سکوت راه می رفت. دستگیره یی، طنابی، تخه پاره یی می جست. به یاد بهزاد افتاد تا حوالی ابرو چادر را پایین کشید. نیمساعته عادت به آن کرده بود. در هیجان، ترس ، یا شوق و شعف رو می گرفت:
    «تو خلق و خوی بهزاد را می شناسی؟برای اولین بار "تو" به او می گفت، بدون بیزاری، اکبر سری خاراند و ابروها را بالا کشید:
    «بیشتر از همه، خوب چطور؟»
    «چند سال است با او دوستی؟»
    «از بچگی خودم بزرگش کردم. بابا صدام می زد. طفلک پدر ندارد.»
    نسترن تعجب کرد:
    «ولی پدر دارد، پدر... پدر ندارد؟»
    «داستان دردناکی است.»
    «پدر خودش نیست؟»
    مرد لبخند مرموزی زد:
    «تو چقدر فضولی، زبان مرا باز نکن.»
    «مرگ من بگو.»
    «مرگ من برای تو بی تفاوت است، چرا دروغ بگویم، می گفتی گرم فرزین.»
    «خوب مرگ فرزین.»
    «حالا مجبورم کردی( اخم کرد و بینی پهن منحنی را در مشت فشرد، انگار می ترسید از صورتش بپرد، تو دماغی و گنگ ادامه داد.) نه پدر ندارد.»
    «پس موتمن کیست؟»
    اکبر به فکر فرو رفت. چند لحظه بعد سر برداشت، به نسرتن مقل گوشفند قربانی با ترحم و مهر نگاه کرد:
    «اسرار هیچکس را نیم دانی، چقدر تو ساده یی، حیف که وقت ندارم. وگرنه رازها را از زبان من می شنیدی(بر شکم گرد خود دست نوازش کشید) این سینه مخزن راز است.»
    «رازهای بهزاد را بگو.»
    «صبر کن. همین الان.»
    دست بر سر کودکی که می گذشت کشید، پرسید:
    «اسمت چیست؟»
    کودک فرار کرد، اکبر سری تکان داد:
    «چه بچه هایی سر و وضع من خوب است، هول می کنند. تا به حال ندیده اند.»
    شلوار را بالا کشید، ساق پای لاغر پر موی او پیدا شد:
    «فکر می کنی چند خریدم؟»
    «دویست و پنجاه تومن.»
    «قیمت لباس مردانه را می دانی.»
    «اصلا نمی دانم. خودت گفتی.»
    «هان یادم آمد.»
    «بهزاد پدر ندارد؟»
    اکبر یک ابرو را بالا کشید از جوی پرید و گفت:
    «تند تر بیا. آن بی شرف پدرش نیست.»
    «پس پدرش کیست؟»
    «مردی به اسم افضل سالاری. از غصه ی مادرش پناه به تریاک برده بود در جنوب شهر می نشیند توی خانه ی اجاره یی. یک اتاق گرفته. کفتر بازی می کند. اگر بخواهی یک روز تو را پیش او می برم. خوب ببینی عشق استخوان آدم را چطور به آتش می کشد. پوک پوک شده چشمهایش درست نمی بیند. اما هنوز می گوید"مریم".»
    «اسم مادر بهزاد که مریم نیست.»
    «نه. او به این اسم صدایش می کرد می گفت به پتکی عذراست. هر چند که ظاهرش به مجدلیه شبیه ست. یک ثروتی داشت غیر قابل تصور. همه را به باد داد. من هم جوانیم را به پای عشق ریختم. ثروت نداشتم. ثروت من علم بود. آن را به باد دادم.»
    نسترن با شرم سوال کرد:
    «بهزاد حرامزاده است؟»
    اکبر دوباره از جوی پرید:
    «چه طور؟ چه طور؟»
    «پدرش نمی خواهد او را ببیند؟»
    «نه. می گوید دل ندارم. چشمهایش به مریم رفته غش می کند. داستان سوزناکی است نه؟»
    دختر جوان شانه یی بالا انداخت:
    «باور نکردنی است.»
    اکبر دست راست را به شکل قیف در آورد، رو به آسمان گرفت:
    «زندگی همین است.»
    برابر دری بزرگ و آهنی نو رسیدند، عنوان سردر را اکبر بلند خواند:
    «بهار نو. رسیدیم.»
    وارد راهرویی بلند و تاریک شدند. در اتاق باز بود. آدمهایی ژولیده، صورتها چرب و سیاه روی تختهای فلزی ، ردیف هم خوابیده یا نشسته بودند.پیرمردهای مردنی، با چشمهای زجاجی حیران و بی تاثیر شبیه چشم خروس، دهان نیمه باز، سیاه و بی دندان، سرها بزرگ پوشیده از کرکی نرم و سفید. چون جوجه ی برآمده از تخم، بوی عرق، نم و آمونیاک در راهرو پیچیده بود. وارد اتاقی شدند. اکبر نگاه به تختها کرد. ژنده پاره ها، جا به جا کف زمین آجری ریخته بود. هوای غیر قابل تنفس بود. مرد با تحکم پرسید:
    «این چه وضعی است. طویله بهتر از این جاست.دور و بر خودتان را چرا تمیز نمی کنید.حتی بز هم وقت خواب جایش را تمیز می کند.مریض می شوید. می میرید.»
    بی اعتنا به او نگاه می کردند. حتی از این که نگران مرگ آنهاست، در حد یاری جسم نحیف و روح خموده حیرت نشان دادند. چون خودشان نبودند. یک پیر مرد سر را مثل لاک پشت از زیر پتوی سربازی کبره بسته بیرون آورد. دست برهنه با رگهای بنفش برجسته مثل اسکلت لاغر بود. نسترن فکرد تا یکی دو ماه دیگر روی میز تشریح است. باد کرده از کلر و ید رنگ گوشت پخته( چند سال پیش اجسادی از این دست را روی میزهای تشریح دانشکده با دایی طبیب خود دیده بود. حالش به هم خورده بود. غالبا می گفت به همین دلیل درس نخوانده ام.) مهره های پشت او تیر کشید و پوست مثل تن مرغ دانه دانه شد. فکر کرد اگر در پیری به چنین شکلی در آید در چنین جایی بمیرد ، دعایی زیر لب خواند، ارزش ثروت در چشم او بالا رفت .مرد نحیف لب باز کرد:
    «خوردنی ندارید؟»
    اکبر به او نگاه کرد:
    «تا نهار چیزی نمانده.»
    چند نفر بلند خندیدند:
    «کدام نهار، نان نداریم.»
    «خوب بفرستید بگیرند.»
    مرد سبزه یی که سفیدی چشم او از یرقان زرد بود از زو.ر خنده سرخ شد:
    «با کدام پول، ما که کار نمی کنیم.»
    اکبر سکوت کرد. به فکر فرو رفت. پی جواب می گشت. درمانده می نمود. برای اولین بار منطق او می لنگید. نوک عصا را روی دیوار کوبید. چرک بود و جا به جا آثاری از بالهای خشک مگس یا پشه یی له شده، آب دماغی غلیظ ، آثار انگشتی سیاع روی آن دیده می شد. با عصبانیت گفت:
    «مدیر کجاست؟»
    ته حیاط تاریک ، محصور با دیوارهای بلند کنگره دار بین چند درخت، گهواره یی جنبان را به او نشان دادند.اکبر و نسترن تند راه افتادند از زیر پای آنها موشی گریخت. دختر جیغی کشید و سافران خندیدند. جوانکی لاغر که سیگار خاموشی بین دو انگشت داشت دنبالشان می آمد. چیزیشبیه خنده و خمیازه، دندانهای زرد از دود او را نشان داد:
    «اینکه چیزی نیست. موشهایی داریم بقدر گربه.»
    در انتظار تعجب و حتی تحسین چشمهای خمار را باز کرد، اکبر تفی به زمین انداخت:
    «خوش بحالتان. چرا نمی کشید؟»
    «سه تا گربه داشتیم، رفتد. از تنبلی موش نمی گرفتند.»
    «مثل خودتا بودند.»
    گهواره را بین درختهای گیلاس و آلبالو بسته بودند. پتوی سربازی، چوبهای محور و بالش، زیر لحاف چهل تکه ی کهنه یی موجودی خوابیده بود. صدای خر خر مدام او تک شکوفه ها را پژمرده می کرد. مرد جوان داد زد:
    «آقای ضرغام.»
    لحاف کمی پس رفت. سر و صورت پر مویی از زیر آن پیدا شد. مرد غلت کوچکی زد، دوباره خوابید. مرد جوان دست بر سر او گذاش . گردن باریک را بهراست و چپ چرخاند. مرد چشمها را باز کرد. پلک بر هم زد. دست حایل نور کرد. قی سفید گوشه ی چشم ها را با سر انگشتهای سیاه باریک پاک کرد:
    «چه خبر شده؟ چقدر به تو گفتم مرا از خواب بیادر نکن.»
    مرد به لکنت افتاد:
    «آقایان گفتند.»
    از گیجی و ترس هر دو را آقا خطاب کرد. مرد به اکبر و نسترن بی اعتنا نکاه کرد:

  4. Top | #43



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    56.86
    محل سکونت
    خیلی دور،خیلی نزدیک
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,448
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    (( فرمایشی بود ؟))


    شست های پهن پا را از زیر لحاف در آورد ، ورزشی به آن ها داد . اکبر نزدیکتر رفت : (( حالا چه وقت خواب است ، حیا نمیکنی ، یک عده گرسنه را انداخته یی توی دخمه های بدبو ، خودت در این هوای خوب تا لنگ ظهر خوابیده یی ( از جیب لائی کت خودکار و کاغذ بیرون آورد ) اسمت را مینویسم ، ضرغام بیغیرت ))
    مرد نیمخیز شد :
    (( توهین چرا میکنی ؟ حق توهین نداری ، منم به تو توهین کنم خوب است ؟))
    وقتی که “ توهین “ میگفت آب غلیظ دهانش در آفتاب درخشان میشد ، انگار از این کلمه خیلی خوشش میامد ، یا تازه در خواب کشف کرده بود .شیرزاد عصا را رو به عنصری نامرئی با گردش شمشیر تکان داد :
    (( در انتظار بدتر از این باش ، توهین که چیزی نیست ، یالا بلند شو .))
    مرد پا ها را از گهواره پاین گذاشت ، برهنه و لاغر بود ، آهی کشید ، دستی بر کمر گرفت و برخاست .سرپایی چوبی و لاستیکی گل و گشادی را که پای گهواره بود ، پوشید و راست ایستاد ، رگ های واریس زیر پوست پا ورم کرد :
    (( اینجا غذا نداریم ، فقط برای خواب خوب پول میدهند .))
    اکبر میان پیراهن راه راه را گرفت ، پوسیده بود ، حرص خورد :
    (( غذا نمیدهی ؟ ( خون به صورتش دوید ) پول فلک زده ها را میزنی به جیب غذا نمیدهی ؟ خودت ناهار نمیخوری ؟))
    نگاه به دور و بر کرد ، دیگ سنگی کوچکی روی چراغ دود گرفته قل قل میکرد :
    (( این چه زهر ماری است ؟))
    ((یک لقمه آبگوشت ))
    (( فورا درش را بردار ))
    مرد نزدیک دیگ رفت ، برجستگی در را با دو انگشت گرفت ، دست های او سوخت از نیمه راه رها کرد ، در روی دیگ افتاد ، انگشت های سوخته را با نوک زبان تر کرد ، دشنامی زیر لب داد ، اکبر رفت و بالا سر او ایستاد :
    (( گفتم درش را بردار .))
    مرد از بین انگشت ها نامفهوم گفت :
    (( استغفرلاه ، امروز از کدام دنده بیدار شده ام ، این بالای آسمانی از کجا رسید ؟))
    اکبر سر را نزدیک برد :
    ((واضح بگو چی گفتی ؟))
    مرد شست و سبابه را از دهان بیرون آورد و در هوا تکان داد :
    (( ول کن بابا دستم سوخت .))
    (( درک که سوخت باید ببینم این تو چی داری .))
    مرد با پاین پیرهن در را گرفت و برداشت :
    (( یالا ، ببین گنج دارم .))
    چند استخوان قلم ، در سیب زمینی با پوست پخته ، یک مشت نخود در آب ظرف میجوشید ، اکبر دقیق نگاه کرد)
    (( لیمو نمیریزی ؟))
    (( لیمو نداریم .))
    (( خودت میخوری ؟))
    (( با اجازه ))
    (( اجازه بی اجازه ، برو و با همه تقسیم کن ، تو ادمی زاد نیستی ، بین این همه گرسنه چطور فرو میدهی ؟))
    مرد اخمی کرد ، غمزده تکیه به دیوار داد :
    (( خودت ببر تقسیم کن .))
    شیرزاد به مرد جوان گفت :
    (( برو نان بیاور .))
    (( نان از کجا ، نداریم .))
    نسترن کیف را باز کرد ، ده تومن به او داد :
    (( برو نان بخار ))
    مرد رو به در رفت اسکناس پشت گلی را در هوا تکان میداد ، مسافرین بی نیرو و خواب الود پشت دریچه جم بودند ، به نشانه پیروزی مشت بر دریچه میکوبیدند ، مرد رفت و با یک بغل نان سنگک برگشت .
    شیرزاد به نسترن گفت :
    (( دیگ را بیاور .))
    دختر دیگ کوچک را با دو بر چادر برداشت و رو به اتاق رفت ، ضرغام داد زد :
    (( به هر نفر یک نخود بیشتر نمیرسد .))
    شیرزاد چشم قره یی رفت :
    (( تو خفه شو ، بتمرگ ( نوک عصا را تهدید کنن رو به سینه او گرفت ) جایت خوب است جم نخور .))
    نسترن با دیگ آبگوشت وارد اتاق شد ، مردان پیر لنگان لنگان به سوی او هجوم آوردند ، چادر از سرش افتاد ، با زردی چربی آمیخت ، داد زد :
    (( یواشتر ، عادلانه قسمت کنید .))
    نان ها را میقاپیدند ، لوله میکردند چند دسته در دیگ فرو میبردند ، هورت میکشیدند ، بهم سقلمه میزدند ، با شانه های لاغر راه میگشودند ، چشم ها به دو دو افتاده بود ، پرده های بینی ازهوا بو را میقاپید ، با دست های چرب بر سر های بی مو هم میزدند ، جای پنجه ها میماند ، از وسط پاها ، سر ها را تو میبردند ، چربی دور دیگ را با زبان سرخ لیس میزدند . چون غنیمتی استخوان بی گوشت را ماهرانه میربودند ، زیر حفاظ شانه و بازو ها مغز قلم را میمکیدند . دیگ برق اسا خالی شد ، آن ها که وا پس مانده بودند آن را گرفتند . جستجوکنان نگاه به اندرون ظرف تاریک خالی کردند ، لب ها پاین افتاده به سنگ پاک رفته نانی کشیدند که خشک و بینصیب ماند ، دیگ را با پا پرت کردند ، رو به تخت ها برگشتند ، نان های باقیمانده را زیر تشک گذاشتند . اکبر ، ظفرمند یک شانه متکی بر دیوار درگاه ، کلاهی کج تا ابرو پاین کشیده پرسید :
    (( همه سیر شدید ؟))
    من و من نافهومی در ناله های فنر گم شد . اکبر پا ها را باز کرد . است. سینه را جلو داد ، کلاه را به دست گرفت و چون پرچم پیروزی در هوا تکان داد :
    (( پس حقتان را همیشه از ظالم بگیرید ، حتی به زور ، این وصیت من است ، تا قبل از مرگ میگویم . قبر من در ظهیرالدوله است ، گفته ام پرنده یی در حال پرواز روی آن بسازید ( صدا را پاین آورد ، افشا گرانه و مرموز بود .) من اکبر شیرزادم ، شاعر آواره شهرم ( چشم ها پر خواب بود ، از ته اتاق خر خری شنیده شد ، صدای اکبر از شور و شوق افتاد ) سر قبرم بیاید ، از رفتگان یاد کنید .))
    چشم ها به سقف دوخته بود ، کسی جواب نداد ، اکبر شیرزاد با خشم به نسترن گفت :
    (( بیا برویم ))
    وارد راهرو شد ، آقای ضرغام با مو و ریش پریشان دست و سری تکان داد ، صدای خشداری از حلقومش برامد :
    (( فکر کرده آید ، شلاقتان میزنم ، غذای ظهرم را از روده هایشان بالا میاورم .))
    اکبر داد زد :
    (( روده خودت را بخور .))
    ضرغام پشت به او کرد ، از گهواره بالا رفت ، زیر جامه او کوتاه و آبی بود ، پاچه های پهن با پر شکوفه ها در باد تکان میخورد ، دراز کشید پتو راتا سینه بالا آورد ، اخم کرد و چشم ها را بست . اکبر و نسترن از راهرو بویناک تاریک به کوچه رفتند ، در نیمه باز ماند ، کسی آمد و محکم بست ، خورشید ظهر میتابید ، هر دو عرق کرده بودند ، بیحال و سست میرفتند ، دلمشغول و ساکت بودند ، پس از عبور از چند پیچ در راهی نامشخص اکبر پرسید :
    (( تو گرسنه یی ؟))
    (( نه اشتها ندارم .)))
    (( من هم همینطور . پس میرویم ، یک نقشه های دارم .))
    نسترن آهی کشید :
    (( خوب شد غذا خوردند ، چقدر گرسنه بودند .))
    اکبر شلوار و کت را که در جریان کشمکش خاک بر آن نشسته بود با دست تکان داد :
    (( به دادشان رسیدیم .))
    (( شما خیلی شجاید .))
    اکبر سرو گردن را بالا گرفت ، از گوشه چشم مغرور به نسترن نگاه کرد :
    (( دوستان همه میگویند ، در این مورد قاطع عمل میکنم . ترس نمیشناسم ( لحظه یی تحمل کرد ، با دست ریش را حالت داد ) باید بگویم از داود یاد گرفتم ( دستی به پیشانی کوبید ) او درست از آب درامد . دلم برایش تنگ است ( چشم هایش را اشک پوشانید ) تنها کسی است که دارم ، عاشق رعنا بودم به من خیانت کرد ، به زن جماعت اعتماد نمیشود کرد ، خوب کارشان معلوم است .))
    نسترن اعتراض کرد :
    (( من قبول ندارم عاطفه در زن ها پایدارتر است .))
    اکبر به قهقهه خندید ، کلاه از شکل افتاده را برداشت ، رو به آسمان انداخت ، ماهرانه در هوا گرفت :
    (( امان از این زن ها ، بی چشم و رو مثل گربه ، جان به پایشان بریز ، باز میروند ، ریش من سفید شده یک زن وفادار تا به حال ندیدم ، آسیه وفادار بود ، حیف که دربدر شد ، بهزاد مقصر است این دختر استثنا بود . لوطی گری داشت ، قلبش بزرگ بود ، دست و دل باز ، به خوشگلی ، پول و مقام اهمیت نمیداد ، بار ها به من گفته بود شیرزاد دلم میخواهد توی خانه کاه گلی زندگی کنم ( مشتی به سینه کوبید ) این قلب لامذهب آرامش داشته باشد ، این چه آتشی است ؟ هیچ کس درکش نمیکرد ، داود هم تنهاست ، مردم این زمانه او را نمیفهمند ، سال ها باید بگذرد تا درک کنند او چه میخواست ، با ذهن و روح سرو کار دارد ، میگویند انقلاب درونی است آمادگئ میخواهد ، وقتی به تک تک مردم آزادگی یاد دادی در هیچ شرایطی زیر بار زور نمیروند . تغییرات ظاهری این به جای او نشستن برای او مهم نیست . درخت زندگی را باید از ریشه آب داد . این جمله او است . این جوان برای من شیبه آب است ، باران و دریاست ، روح را سیراب میکند ، حرف مفت نمیزند ، ادعا ندارد ،(( بحر عمان )) است .))
    نسترن چادر چرب و خاک گرفته را بالا گرفت ، از روی خاکریز پرید :
    (( خیلی سال پیش چند بار او را دیدم ، جوان زیبائی است ، از جنس من نیست ، درست نمیشناسمش شاید تو راست بگوی ، حالا تغییر کرده ام ، تعصبی ندارم ، میدانی از دارو دسته شما ها سخت متنفر بودم ؟))
    شیرزاد بالای تپه خاک ریز ایستاد ، چشم های ریز کشیده در نور میدرخشید ، سنگینی بازو را روی عصا انداخت .
    (( به جان مادرم .))
    اکبر سر یک قوطی کمپوت را بانوک عصا در جوی آبی انداخت ، چشم به چشم نسترن انداخت :
    (( حالا چطور ؟))
    (( حالا فقط گیجم ( چشم ها را پاین آورد ) نسبت به تو هیچ نفرتی ندارم ، امروز فهمیدم . ))
    اکبر تبسم محوی کرد ، با دهان کج و چشم های مغرور و براق :
    (( من هم از تو نفرت داشتم ، همیشه میگفتم حیف از فرزین با این پدر و مادرو خواهر کذایی ( موی سیبیل را صاف کرد ) حالا ندارم ، خیلی مهم است شیرزاد نفرت نداشته باشد ( از خاکریز پاین آمد ، گردی غلیظ در هوا پخش شد ) حالا بس است راه برویم .))
    عنوان مهمان خانه یی را دیدند (( حسن قویدل )) اکبر یک ابرو را بالا کشید : (( حسی به من میگوید او باید اینجا باشد بیا برویم . ))
    وارد سرسری (( حسن قویدل )) شدند از پلکانی آجری ، لبه ها شکسته ، ساییده و فرسوده بالا رفتند . در سفیدی که رنگ دود گرفته بود رو به اتاقی نیمه روشن باز بود و مردی پشت میز چوبی قدیمی با روکش قالیچه یی راست نشسته بود ، گوشی تلفن در دست ، بلند بلند حرف میزد ، انگار مخاطبش ته چاه است ، پیشانی ورم کرده ، صورت کبود و گلگون ، با شنیدن صدای عصا اکبر شیرزاد گوش ها را تیز کرد ، وارد اتاق شدند ، گوشی به دست بلند شد ، تعظیم کاملی کرد ، رشته های موی سحر آو در فضا شناور بود ، سر راست گرفت و گفت :
    (( بفرماید ، الان خدمت میرسم .))
    اکبر رفت و در صدر اتاق کوچکی پر دود و نیمکتی چوبی نشست ، پا روی پا انداخت ، ارنج به دسته نیمکت فشرد ، سبابه را حأئل شقیقه کرد ، کنجکاو به مرد خیره شد ، او ادامه داد :
    (( گفتم که ممکن نیست ، به جد اطهرم نمیشود ، اصرار نکن ، وگرنه گوشی را میگذارم ، دختر زائیده جهنم ، قابله تقصیر دارد ، میامدی پیش من قابله میگرفتی ، حالا که کار از کار گذشته ، دختر زاییده عجب حکایتی است . فعلا خداحافظ ، کار واجبی دارم ( گوشی را محکم گذشت و با خشم سری تکان داد ) ول نمیکنند ، اینجا شدم مشکل گشا همه ، خیلی خیلی عذر میخواهم .))
    رفت کنار نیمکت و با اکبر دست داد :
    (( جدا قدم رنجه کردید ، روی تخم چشم ما پا گذاشتید .))
    اکبر اخم کرد دستش را از دست لاغر او بیرون کشید :
    (( هیچ از تملق خوشم نمیاید ، از کجا مرا شناختید ؟))
    مرد پا به پاکرد :
    (( صاحب مسافر خانه سعدی نو به من تلفن کرد ، از مدتی پیش منتظر بودم ، اجازه میدهید چای بیاورم ؟ محض خاطر شما دم کردم . ))
    اکبر رو به دختر کرد :
    (( تو میخوری ؟))
    (( فرق نمیکند .))
    مرد دوباره خم شد :
    (( پس با اجازه .))
    کفش های نوک تیز دو رنگی داشت ، سیاه و سفید و براق ، سوراخ های ریز و درشتی آن را زینت داده بود ، مناسب تابستان ، وارد پستوی شد ، زیرلب آوازی خواند ، انگار که پستو میل خواندن را خوب به خود را او بر میانگیخت ، بمحض اینکه با سینی چای درا آستانه در حاضر شد اواز در او بند امد ، صورتش قاطع ، جدی و حتی تلخ شد ، نزدیک اکبر رفت زانو راست را خم کرد و بر زمین پاگرد گذاشت ، سینی چای را با دست لرزان پیش برد ، اکبر استکان را برداشت ، بد سینی را پس زد و گفت :
    (( قند نمیخورم ))
    مرد با حجب گفت :
    (( نمک ندارد .))
    اکبر چشم هایش را تنگ کرد :
    (( میدانم ))
    استکان لب پریده را روی میز لق گذاشت ، مرد برای دختر چای برد ، زانو نزد اما تا پشت گوش گلگون شد ، چشم ها را پاین انداخت ، از شرم گسسته نفس میزد ،کف پوش گل برجسته و چرک سینی از تنفس تن دو تکان میخورد ، نسترن چای را زود برداشت ، به صورت سرخ او شگفت زده نگاه کرد ، مرد سینی خالی را عقب برد به پستو ، از اواز مصرعی خواند :
    (( مسیر تاکسی کوچه مهر و وفا بود .))
    برگشت ، اکبر خشک و جدی گفت :
    (( صدای خوبی داری ، تمرین عوض میکنی ؟))
    پاهای مرد سست شد روی اولین صندلی نشست ، با لکنت گفت :
    (( گاهی برای دلم میخوانم ))
    اکبر چایی راه هورت کشید :
    (( نه ، فایده یی ندارد ، این تو را به جایی نمیرساند ، برو درس اواز بگیر ، جدی تمرین کن ، دوستانی دارم ، اگر بخواهی تو را معرفی میکنم .))
    مرد سری خم کرد ، موهای فرق تنک بود ، آثار تاسی گسترش میافت :
    (( مرحمت دارید .))
    (( جدی میگویم ، توی کافه ها بخوان ، بهتر از این شغل ننگ آور فعلی است .))
    مرد با افسوس سر تکان داد ، در یک آن پذیرفته بود که لانه فسادی را اداره میکند ، آهی کشید :
    (( با قسمت نمیشه جنگید ، خوب قسمت ما این بود . ))
    شیرزاد پوزخندی زد ، چانه را به دسته عصا تکیه داد و گفت :
    (( سرنوشت آدمی دست خود اوست ، این جمله اسپینوزا در گوش من همیشه زنگ میزند ، حسن قوی دل توی ؟))
    صاحب مسافر خانه شرمنده تر شد :
    (( چاکر شما حسن قوی دل .))
    دست به سینه نیم خیز شد .
    (( پس چرا دلت قوی نیست ، از زندگی مایوسی از پشت عینک دودی نگاه به دنیا میکنی ؟)))
    صحن قویدل پلک ها را پایین انداخت :
    ((بله از کجا فهمیدید ؟))
    اکبر نفس را با صدا از سینه بیرون داد :
    (( من روانشناسم ، گوش کن سوالی داشتم ، دروغ نگوی ها ، چون تا ته روح ترا میخوانم ، در این یکی دو ماهه مسافر جوانی اینجا نداشتید ؟))
    رنگ قویدل مثل گچ شد :
    (( چند تا جوان بودند بیرونشان کردیم ))
    اکبر عصا را چرخاند ، وارسته پرسید :
    (( چرا ؟))
    حسن قویدل به دست و پا افتاد ، دسته صندلی را میگرفت و میکشید . تا مرز گاز گرفتن چوب پیش رفت تا منفجر شد :
    (( رفتارشان مشکوک بود ، شب زود و دیر میامدند ، گاهی پچ پچ میکردند ، شکر خدا یک هفته پیش رفتند .))
    اکبر شیرزاد اخم کرد :
    (( اسمشان چه بود ؟))
    حسن قویدل برخاست ، زانو هایش میلرزید . رو به میز کهنه رفت .
    (( ما دفتر ثبت اسامی داریم ، کارمان منظم است ، بنده نه کلاس خوانده ام ،کارمند ثبت بودم ، اما درامد نداشت ، مجبوری این شغل کثیف را انتخاب کردم .))
    صدای بع بع گوسفندی از حیاط شنیده شد ، اکبر گوش ها را خاراند :
    (( حساسیت دارم ، اسم هایشان را بیاورم .))
    حسن قویدل دفترچه بزرگ را با جلد پوست پلنگی برداشت و تند ورق زد ، روی حروف خم میشد ، مثل اشخاص دوربین ، انگشت سبابه را بین دو دندان فشرد ، جمله های گنگی زیر لب گفت ، سر برداشت و چشم هایش لحظه یی درخهشید :
    (( پیدا کردم ، میل دارید خودتان ببینید ؟))
    دختر جوان نیمخیز شد :
    (( من ممکن است ببینم ؟))
    (( بله بفرمایید .))
    دفتر گلمنگلی را به دست دختر داد .
    نسترن پریده رنگ با صدای لرزان پرسید :
    (( اسمشان کجاست ؟))
    حسن قویدل دور چهار اسم خط کشید ، اکبر لمید ، دستور داد :
    (( بلند بخوان .))
    نسترن خواند :
    (( عباس الهامی ، حسین کاظمی ، کیهان نجف آبادی ، اکبر داوودی .))
    (( برو دفترت را ببند ، کس دیگری نیست ؟))
    حسن قویدل دفترچه را گرفت و چون آدمی خطاکار در کشو گذاشت ، محکم سراند و صدا کرد :
    (( باب میلتان نبود ؟))
    (( نه خوشمان نیامد ، باید اتاق ها را ببینیم .))
    قویدل پا به پا کرد ، انگشت ها را قلاب وار بهم گره داد ، پنجه پای راست را روی پای چپ گذاشت :
    (( کمی شلوغ و کثیف است ، باید ببخشید ، اجاره اتاق ها خرج و دخل نمیکند ، خودتان که مسبوقید مسافرن کم پولند ، کنار کار اصلی مرغداری هم میکنم .))
    اکبر کلاه را کج کرد ، عصا به دست آماده رفتن شد ، نسترن چادر را تا نزدیک ابرو ها پاین کشید ، پا به پای او به راه افتاد از پلکان آجری نرم نرم فرود آمدند ، دختر به نرده دست گرفت ، لق بود و ناله یی کرد .
    حسن قویدل گفت :
    (( خیلی مواظب باشید ، پله ها قدیمی است .))
    اکبر سر را برگرداند :
    (( خودمان داریم میبینیم .))
    زیر پای او آجری لق شد ، سکندری خورد و به نرده ها چسبید ، عصا رها شد و در راهرو افتاد ، دشنامی زیرلب داد ، حسن قویدل رفت به او کمک کند ، مرد فریاد زد :
    (( خودم بلند میشوم ( دست بر کمر راست شد ) چرا نمیدهید این پلکان تخم حرام را تعمیر کنند ؟))
    حسن قویدل دست به شوره های دیوار تکیه داده بود ، بر موهایش گردی سفید ریخته بود :
    (( والا پولش نیست ( کف دست ها را به هم زد ، بالا نگاه داشت ، فوت محکمی بر آن دمید ) ته کیسه خالی است .))
    اکبر سر تا پای او را با خشم نگاه کرد :
    (( برای کفش دو رنگ پول هست ، برای پله ها نه ؟))
    حسن قویدل پاچه های شلوار قدیمی و برگردان را روی کفش کشید :
    (( مال هفت هشت سال پیش است ، مدلش قدیمی است . در اداره می پوشیدم ، اما لباس هایم را تمیز نگاه میدارم ، قالب به کفش میزنم ، با روغن “ بزرک “ ورنی و چرم را نرم نگاه میدارم ، لباس خوب پوشیدن در شغل ما مهم است . عقل مسافر ها به چشم آن ها است .))
    (( پس کفش من چی ؟))
    حسن قویدل لبخند مرموزی زد :
    (( شغل شما فرق میکند ، باید شبیه مردم عادی باشد .))
    اکبر رضایت آمیز سری تکان داد و سکوت کرد . از راهرو نیمه تاریک نمناک گذشتند ، حسن قویدل از زمین عصا را برداشت ، روی نوار های پلاستیک فوت کرد و آن را به دست اکبر داد .اکبر تشکر کرد . پرده سرخی را عقب زد ، حیاط راست گوشیی ، نیمه تاریک ، با کف پوش پهن ، یکی دو اردک و چند گوسفند مهر شده با طناب ، خود را نشان داد ، نسترن از بوی بد چهره را بهم کشید :
    (( جای عجیبی است .))
    حسن قویدل سر را میان دو شانه فرو برد :
    (( قبلا عرض کردم .))
    شیرزاد به او از کنج چشم نگاه کرد :
    (( خیلی غلط فرمودید ، اینجا مسافر خانه است یا طویله ؟))
    حسن قویدل با نوک پا ضربه یی به پاشویه حوض نیم خالی با پر لجن زد ،از تخت کفش پشکلی له شده زمین افتاد ، از اتاقی تاریک گاوی سفید “ ماغ “ کشید ، نسترن عقب عقب رفت ، از ته حیاط زن لاغری پیش آمد . چادرنماز بر کمر بسته بود . یک بند سرپایی آبی پلاستیک او در هوا تکان میخورد ، پنجه ها حنا بسته ، پاها کثیف و ترکدار ، سطلی را از آب پر کرد ، برای گاو گذاشت ، گاو ا برا نشد ، چشم های او در تاریکی برق میزد ، آب از لبو لچه ضخیم او میچکید . پرز های زیر پره های بینی تر بود . حسن قویدل گفت :
    (( حیوان رامی است اصلا نترسید .))
    اکبر سریع به درون طویله کشید :
    (( گاو شیرده است .))
    چشم قویدل برق زد :
    (( صد در صد شیرده ، گوساله هم دارد .))
    نسترن پرسید :
    (( پس کجاست ؟))
    صاحب مسافرخانه با انگشت اشاره نقطه تاریکی را کنج طویله نشان داد :
    (( آنجاست ببینید ، حالا خوابیده .))
    صورت دختر شاد شد :
    (( طفلی چه ناز است ، شیر نمیخورد ؟))
    (( همیشه نه ، اغلب او را میبندیم تا شیر مادرش ذخیره شوید ، خودمان بدوشیم .))
    نسترن اخمی کرد :
    (( خدا چه ظالم ، کار بدی میکنی .))
    حسن قویدل سرخ شد :
    (( چاره یی نداریم .))
    زن میان سال که تا به حال متعجب به آن ها نگاه میکرد ، لب های بیرنگ را از هم گشود :
    (( خانم اگر گوساله را نبندیم شیر زیاد خورد نفخ میکند ، میمیرد .))
    لهجه یی دهاتی داشت ، دختر به او نگاه کرد ، چند پول نقره از تراز سربند روی پیشانی پرچین او ریخته بود :
    (( اهل کجایید ؟))
    (( مال بجستانم .دو سال پیش شوهرم پی کار آمد تهران ،بی رد شده ، هیچ از او خبر نداریم ، طفلانم را گذاشتم پیش بیبی آمدم پیش بگردم .)
    (( پیداش کردی ؟))
    زن اه کشید . از چشمهای تابه تأ ریز و سیاه از سرمه اش اشک جاری شد :
    (( سه ماه تما م است که ا ز صبح تا شب میگردم ، حتی میان قبر ها ، هیچ ردی از او نیست یک قطره آب شده توی زمین رفته .))
    اکبر شیرزاد نوک عصا را پاک کرد :
    (( باز هم بگرد ، نامید نشو ، مثل ما . ))
    (( مگر شما هم گم شده دارید ؟))
    نسترن سری تکان داد ، چشم هایش را اشک پوشاند ، حسن قویدل در اتاق ها را یکی یکی باز میکرد ، در فضا نیمه تاریک اندام ها و سرهای می جونبیدند .داد زد :
    (( بفرماید ببینید.))
    اکبر جلو افتاد ، عصا زنان میرفت ، مرخ و جوجه ها از پیش پایش قد قد کنان ، جیغ کشان میگریختند و صحن پهن پوش را آشفته میکردند ، دشنام میداد ، میغرید ، او نیز به نوبه خود با عصا و کفش پهن را میکوبید و میفشاند ، نسترن دوید ، پیرزن های قوز کرده ، به رختخواب پیچ تکیه داده ، ته اتاق هایی سیاه از دود ، بی روزن و دمکرده روی گلیم های رنگ رفته و چرک نشسته بودند ، با دیدن آن ها سلام میکردند ، ترسیده و لرزان بلند میشدند . اکبر تعارف و خوش و بش میکرد ، در یکی از اتاق ها مردی جوان زیر یک پتو سربازی خوابیده بود ، زرد مثل کهربا ، اندام هایش میلرزید ، موهایش از عرق ابچکان و خیس ، زنی میان ساله ، سر تکیه داده به زانو ، شانه های استخونی در کت وصله دار مردانه بالا جسته ، نشسته بود و گهگاه آب رونده بینی را بالا میکشید ، با دامن رنگ رفته پاک میکرد .نسترن پرسید :
    (( مریض است ؟))
    زن خسته و بیحال گفت :
    (( تب لازم است .))
    (( دکتر نرفته ؟))
    (( رفتیم مریضخانه ، توی صف نشستیم سه روز ، بد راه دادند دکتر گفت دیر شده علاج ندارد ، مردم میگویند برویم خراسان به ضریح ببندیمش ، خرج سفر نداریم .))
    نسترن با اندوه گفت :
    (( خدا شفا بدهد .))
    اکبر از قویدل پرسید :
    (( حتما به او شیر میدهید ؟))
    مرد سر فرود آورد ، پاسخی نداد .
    (( روزی سه نوبت ، صبح و ظهر و شب ، شیر یادتان نرود .))
    حسن قویدل خم شد ، دستی به سینه گذاشت ، ته حیاط دو اتاق خالی بود ، اکبر پرسید :
    (( اینجا کسی نیست ؟))
    حسن قویدل گفت :
    (( مال همان چهار تا بود ، سه روز پیش ردشان کردیم .))
    زن میانسال گفت :
    (( به حق چهارده معصوم هرکجا میروند خیر ببینند ، به از شما نباشند مردمان خوبی بودند .))
    حسن قویدل اخم کرد :
    (( شما دخالت نکنید .))
    (( دروغگو معصیت کارست ، خیلی به ما میرسیدند ، اکبر آقا ده جا مرا برد ، خودم بلد نبودام ، میان شهر غریبم .))
    چشمهای اکبر تنگ شد :
    (( اکبر آقا ؟ ( روبه قویدل کرد ) اکبر چی ؟ یادم رفت .))
    حسن قویدل به فکر فرو رفت ، سربرداشت و با تردید گفت :
    (( فکر میکنم داوودی ، آنجا نوشته بودم .))
    نسترن تاکید کرد :
    (( بله داوودی من خواندم ))
    اکبر شیرزاد گفت :
    (( جانمی به این حافظه ، خوب یادت مانده .))
    (( چون شبیهه داود بود ))
    با گفتن این جمله رنگ چهره ش پرید ، خون تن او قلب را سرریز کرد ، زانوهایش تکان خورد ، تکیه به دیوار داد ، به اکبر چشمکی زد ، مرد هاج و واج دور و بر نگاه کرد ، موذی یادش آمد ، نزدیک نسترن رفت :
    (( تمامش از گرسنگی است ، ناهار نخورده یی تو ضعیفی ، مثل من طاقت نداری .))
    نسترن اشاره یی کرد ، اکبر هراسان به زیپ شلوار خود نگاهی انداخت ( اغلب از هواس پرتی آنرا نمیبست ، دوستان اشاره هایی از این قبیل میکردند ) زیپ بسته بود و شلوار محکم سرجایش بود ، نسترن نفس برده گفت :
    (( بیا جلو ، حرف خصوصی دارم .))
    حسن قویدل گوش هارا تیز کرد ، چشم غره یی به زن رفت ، اکبر گوش کنار صورت نسترن برد ، از چادر او حائلی ساخت ، سینه پهن دختر بالا و پایین میرفت ، بوی گلی ارکیده میداد ، با لبهای لرزان گفت :
    (( چیزی نفهمیدی ؟))
    (( این نره خر مامور است .))
    (( من به او چه کار دارم ، سر به تنش نباشد .))
    (( پس به این زن بیچاره شکت برده ؟))
    نسترن موها را چنگ زد :
    (( خدا ، چقدر تو خنگی این اکبر داوودی هیچ معنی برای تو ندارد ؟))
    اکبر عصا را میان پا ها گرفت ،مقداری از ثقل تن را چون اسب چوبی روی آن انداخت ، ترک مبهمی شنیده شد ، عصا را وارسی کرد :
    (( دیدی شکست ؟))
    (( جهنم ، چرا سوارش شودی ؟))
    (( چون داشتم فکر میکردم ، این اسم یک بوی دارد ، بوی ترا میدهد .))
    (( بوی خودت چطور ، اسمت مگر اکبر نیست ، داود رفیق تو نیست ؟))
    چشمهای اکبر برقی زد :
    ((چرا ، چرا باز بگو .))
    نسترن آهسته گفت :
    (( اکبر داوودی .))
    ((یعنی داوود اینجا بوده ؟ امکان ندارد ، جای او معین است .))
    (( کدام خری گفته داوود ، فرزین بوده منتها با اسم مستعار ، اسمی کی از تو و داوود الهام گرفته .))
    اکبر تبسمی کرد ، ابروی چپ را بالا کشید ، با غرور گفت :
    (( پس هنوز مرا دوست دارد .قلبم گواهی میداد ، این قهرمان بازی همیشگی نیست ، برای فرخ چرا ، هفت خط مادر زادست ، شخصا خودش کنار کشیده این بچه ها را علت دست کرده ، اما فرزین را مثل بچه ام دوست دارم ، باور نمیکنی ، داوود برای من پدر است ، فرزین پسر .))
    پی جمله های زیبا به حلب های کنگره دار ناودان که زیر فضله های کبوتر بیشکل و محو مینمود خیره نگاه میکرد ، نسترن برافرخت :
    (( حالا که وقت حرف نیست ، بگرد ازاو نشانه یی پیدا کن .))
    اکبر سیبیل را جوید :
    (( ترتیبش را میدهم .))
    رکرد به قویدل ، در چشم او خیره شد ، سنگین طرف چپ را روی عصا انداخته بود . با پای راست بر پهن ها رنگ گرفته بود :
    (( این چهار جوان کجا رفتند ؟))
    (( چهار جوان ؟ کدام ها ؟))
    تکیه به دیوار داد ، زانو هایش میلرزید ، کشکک استخونی بالا و پاین میرفت ، بدون التفات به کفش های قالب گرفته ، لباس هر صبح و شام ، ماهوت پاک کن خورده روی زمین چمپاته زد :
    (( بخدا اگر بدانم ، از خودشان هیچ آثاری نگذاشتند ( زن میانسال را تکیهگاه ترس خود کرد چیزی به تو نگفتند ؟))
    زن گره چادر را باز کرد و محکم بست ، برعکس اندام نحیف استخونی ، شکم حجیمی داشت ، اکبر پرسید :
    (( چند ماهه است ؟))
    زبان زن نیمه باز ماند :
    (( چی ؟))
    او نوک عصا را به زانو زن گرفت :
    (( معلوم است ، بچه . ))
    زن کمی سرخ شد :
    (( باردار نیستم ( گردی شکم را بین دو دست پرنگ و ترکدار گرفت ) آب آورده .))
    اکبر عصا را دور کرد ، با احترام چشم هارا پین آورد :
    (( شگفتی آوره ، خیلی ببخشید ، شخصیت شما در چشم من بالا رفت . خوب خبری ندارید از این جوان ؟))
    زن دوباره تکرار کرد :
    (( به از شما نباشد ، رحمدل بودند ، به ما کمک میکردند ، همین سه روز پیش رفتند برای این مرد دکتر بیاورند ( به اتاق تب لازمی ، اشاره یی کرد ) فقط خدا میداند چطور شد برنگشتند .))
    حسن قویدل کلام او را نیم کاره گذاشت ، دستی به سینه کوبید :
    (( کار ، کار من بود ، اخطار دادم پابه این خانه نگذارند ، کار هایشان مشکوک بود ، خوشم نمیآمد ، دلم گواهی میداد دردسر درست میکنند که واقعا کردند ، حالا من بیچاره در چنگ قانونم ، آقایان هم حق دارند ( گردن را خم کرد ، با پشت دست محکم بر آن کوبید ) گردن شکسته ، بزنید همین جا .))
    چشمهای بی حالت او از موج اشک پر شد و به های های افتاد ، اکبر نوک عصا را بر ران او فشرد ، از گل و پهن دایره یی به جاماند :
    (( بلند شو زیر نزن ، قانون خر کیست ، ما به تو کاری نداریم ، فقط بده حیاط را تمیز کنند اسباب زحمت اینها نباش ، از فقرا پول نگیر ، شیر به مریضت بده ، شوهر این خانم را ( با احترام به زن نگاه کرد ) بگرد و پیدا کن ، اشتباهت را میبخشم .))
    مرد جهید کت اکبر را چنگ زد ، اشک هایش را پاک کرد ، اکبر سر کم موی او را با دست پس زد ، کت را وارسی کرد :
    (( دیدی کثیفش کردی ، دستمال یزدی که نیست .))
    مرد عقب رفت ، چشم هارا بست هر دو دست را روی پلک گذاشت :
    (( اطاعت میشود قربان ، فردا حیاط را مثل گلی تمیز میکنم ، برای این آقا هم دکتر میاورم ، خودم بهش میرسم ، آدم باید انسان باشد .))
    اکبر به شانه او دستی زد :
    (( حالا شدی آدم ، ضمنا شما دو تا ( به زن و قویدل اشاره یی کرد ) چیزی از این چهار تا نشنیدید که برای ما سرنخی باشد ؟))
    زن فکری کرد ، زیر گلو را خاراند :
    (( همان آقا که گفتم قول داده شوهرم را پیدا کند ، شما یک آدرسی بدهید میسپارم بیاید .))
    حسن قویدل پوزخند زد و دست بر دهان گرفت ، اکبر رو به دختر کرد :
    (( فکر بدی نیست .))
    روی کاغذ شماره تلفن خود را نوشت و به زن داد ، با حسن قویدل دست داد و تند بیرون رفت ، نسترن به دنبالش ، وقتی به کوچه رسیدند ، آفتاب ظهر پهن بود ، سرو صدای بچه ها فرو نشسته ، خانه خامش و غم گرفته ، گاه در حیاطی کوچک دیگ و کاسه رویی ، ملاقه و قاشقی بهم میخورد ، برگشت پژواک خاموش و تنها ، سرها فرو افتاده ، خسته و خمیده از کوچه بیرون رفتند ، در ازدحام خیابان از اغذیه فروشی ساندویچ تخم مرغ و کوکا کولا خریدند ، به سایه دیواری ایستاده خوردند ، اکبر سیبیل و ریش را با دست تکان داد و ذره های تخم مرغ از بین موهای زبر خارج شد و پاین ریخت ، شیشه های خالی را پس داد و برگشت ، پاها را باز کرد ، دست بر عصا فشرد و ابرو بهم کشید :
    (( حالا چه باید کرد ؟))
    (( تو پیشنهاد کن ، من وارد نیستم .))
    اکبر سری جنباند :
    (( من واردم ، یک دوره قهرمان گریز و تعقیب بودم ، در ضد تعقیب هم تالی ندارم ، مثل موش صحرای دقت نکردی ؟))
    دختر به سر تا پای او نگاه ستایش آمیز کرد ، با بیگناهی گفت :
    (( چرا .))
    اکبر به نجوا گفت :
    (( آهسته دنبالم بیا . فکری به ذهنم رسیده .))

    عصا زنان در امتداد جوی خشک پیش رفتند ، به لاله زار رسیدند ، دکان ها بسته بودند کرکره های فلزی مشبک پاین کشیده ، قفل طلایی خورده ، کف پیاده رو از پست تخمه ژاپنی و کدو، تشتک های نوشابه ، روزنامه های کهنه ، تفاله های چای و زباله های دیگر پوشیده بود ، سر کوچه های باریک جگر کباب میکردند ، بوی ذغال گداخته ، خونابه جز خرده تعقیبشان میکرد ، سگ های ولگرد در سایه باریک دیوارها لم داده بودند ، پشم های کوتاه ، جابجا گرم ، دنده ها برامده ، چشم ها بزرگ و حیران ، بوی جگر را با پره های ابناک بینی به سینه میکشیدند ، اطراف سرهایشان موجی از مگس میچرخید ، در پوست *** مینشست ، خارش به تن مینداخت ، پاهای بادکرده پوشیده از گل را محض راندن مگس ها ، بالا میاوردند ، میان فاصله ها گاه آدمی خفته بود . کفش زیر سر نهاده ، زانو خمیده ، رنگ دود گرفته ، کف پا های برهنه از ترک شکاف خورده ، با مگس به صلح رسیده ، بخلاف سگ ها محض راندن مگس ها بی تکان و بی تقلا ، جز لرزش نامحسوس با پرده های بینی یا گونه یا آبرویی از مگس سیاه شده .
    بین اکبر و نسترن فاصله افتاده بود ، گاه ابری از کنار او میگذاشت ، دست مایه هایی از رنج ، سایش و فشار و انگولک برایش آماده بود که از جا می جهانیدش ، پس میکشید ، سرخ میشد میزد و فحش میداد ، پا بر زمین میکوبید ، عاملین دستمالی ها از خشم او به قهقهه میخندیدند ، چشم های آن ها از لذت میدرخشید . دختر پی شیرزاد دوید ، پشت کت او را محکم گرفت و کشید :
    (( طاقتم سر آمد ، توی این کسافت خانه یک ثانیه تنها نمی مانم .))
    اکبر شیرزاد برگشت ، حیرت زده نگاه کرد :
    (( تعقیبمان میکنند ، برو توی کوچه راه میانبر بزن .))
    پابه دو گذاشت ، دختر بلند فریاد کشید :
    (( خنگ خدا کجا فرار میکنی ؟ خدا کند عزرائیل در تعقیب تو باشد ، صبر کن .))
    اکبر دوباره برگشت ، عینک سیاه به چشم زد ، کت را دراورد بر ساعد انداخت ، یک پاچه شلوار را تأ زد و بالا کشید ، سگک کمر را شل کرد ، پیراهن راهدار را تند روی شلوار انداخت ، کپی را پشت و رو کرد ، روی سر گذاشت ، سایبان فراز گردن ، تسبیح قرمزی از جیب بیرون آورد ، سرگرم لب زدن شد ، نسترن به او رسید :
    (( این چه هیبتی است ، از دور چراغ میدهی ، شک هم نداشته باش ، همین قیافه کافی است .))
    اکبر به دیوار پشت داد ، ساق شل و پر موی او میلرزید ، رنگ چهره ش پریده بود ، نفس زنان توضیح داد :
    (( تو که تجربه نداری به قیافه های عجیب و غیر عادی که شک نمیبرند ، در روانشناسی یک نکته ظریف است ، عادی ترین آدم ها شک برانگیزند ، سیگار فروش ها ، کاسبان دره گرد ، ولگرد های بد از ظهر ، اما به این قیافه ( پا ها را از هم گشود . دست بر کمر نهاد و شکم را چون ودیعه یی پیش آورد .) اما به این قیافه سؤ زن نمیبرند .فکر میکنند توریستم ، یک پیپ فقط کم دارم .))
    دختر به قهقهه خندید :
    (( این دفعه یادت باشد .))
    دوش به دوش هم به راه افتادند ، بیست سی قدم بالاتر مردم ازدحام کرده بودند .
    اکبر شیرزاد تندتر کرد :
    (( لابلای این ها میشود قایم شد .))
    به جمعیت رسیدند ، تماشاخانه یی بود با سر در درخشان از رنگ سوز های قرمز ، تصویر مرد و زنی و جامعه ملیل دوزی و پولکدار ، لب و گونه ها سرخ ، بر پرده نگاری با خطی کج و خم نوشته بودند : (( نمایش غم آور رمئوو و ژولیت ،اثر شکسپیر با درخشش نعمت الله جواد پور ، ودشیزه نازی به نقشه ژولیت ، مدیر صحنه حسن هرندی )) چشم های اکبر برق زد بازو دختر را گرفت با نوک عصا و نیرو شانه و پشت از بین مردم رد شد ، کنار باجه رسید ، پرسید :
    (( بلیط چند است ؟))
    مردی عرق کرده ، مو فرفری ، و لاغر پشت شیشه های چرب پکی به سیگار زد :
    (( چهار تومن ))
    شیرزاد جیب های شلوار و کت را گشت ، پنج تومن بیرون آورد . رو به نسترن کرد :
    (( پول با خودت داری ؟))
    نسترن کیف را باز کرد و بیست تومن به او داد ، از پلکانی باریک با فشار جمعیت تدریجا پاین رفتند ، در سرسرایی تنگ مردم نشسته بر یک ردیف نیمکت چوبی بی تکیگاه ایستاده یا پشت داده بر دیوار تخمه میشکستند ، مرد فربهی پیراهن جگری بر تن ، پشت یخچال شیشه یی ، روشن شده از پرتو رنگ سوزی بنفش مایل به سرخ ، نوشابه باز میکرد ، کالباس های بریده ، به دوره ها خشکیده ، مخلوطی از تخمرغ پوست کنده با اثر انگشت در دیس گلدار ملامین ، سالاد الویه با سطح کبره بسته کاهی رنگ ، کتلت های باریکی ماسیده و برشته یخچال را پر کرده بود ، سطل زباله جادار کنار دیوار پوشیده از نقش و نگار روغنی بود ، با بوی تند ترش ، پوسیدگی و تخمیر ، دختر به یاری چادر دهان و بینی را پوشاند . با نفسی حبس شده رفت ته تالار نزدیک یک دریچه باز ایستاد ، پاهای مردم را از دریچه میدید ، شلوار های ریش ریش ، کفش های پاشنه خواب و قوزک های برجسته ، بهم لگد میزدند ، فاصله میگرفتند ، دوباره میامیختند ، اکبر عینک را برداشت ، کلاه وارونه را صاف کرد و پاچه شلوار را پاین کشید :
    (( راحت شدم ، خوب بگرد ، شاید همینجا باشد .))
    نسترن خندید :
    (( از تاتر خوشش میاید ؟ وقت زیادی دارد ؟))
    اکبر دسته عصا را دور انگشت چرخاند :
    (( نه مساله این نیست ، بین جمعیت خوب میشود مخفی شد .))
    نسترن پذیرفت ، با چشم های سرگشته ، دهان نیمه باز ، خیره شد به مرد ها کی از نگاه او میشکفتند ، سوت میزدند ، لب ها را جم میکردند ، بوسه میفرستادن ، سرخ میشدند ، چشم ها را خمار میکردند ، زانو ها و ران ها را بهم مالش میدادند ، آب دهنی کشدار بر چانه میریختند . زیرلب چیزی میگفتند .
    نسترن برافرخت ، از خشم میلرزید ، با دهنی لرزان و صدائی خش دار گفت :
    (( من به لجن ها نگاه نمیکنم ، خودت بکن .))
    صورت را محکم گرفت ، چشم ها را بیرون گذاشت ، پشت به تالار و رو به دیوار کرد .
    اکبر شکم را خاراند :
    (( به مردم زحمت کش توهین نکن ، مرا ببین چطور از اوج قله ها به پاین خزیده ام ، با این مردم میجوشم ( بر شانه مردی میان سال دستی نهاد و او را محکم در آغوش کشید ) مثل برادر دوستتان دارم .))
    مغرور به او نگاه کرد ، مرد ترسید و عقب رفت از حلقه بازو او خارج شد نگاه به همسر خود کرد ، پرخااش کنان گفت :
    (( رویت را محکم بگیر .))
    دری بزرگ و چوبی با سرو صدا گوشده شد ، جمعیت دویدند ، با شانه راه میگشودند ، مشت میزدند ، رگ های گردن و پیشانی بالا میامد و ضربان داشت با دهان نفس میکشیدند ، مثل غریقی در قعر گرداب دستو پا زنان میرفتند ، شیون دلخراش کودکان شنیده میشد ، زنی جوان جیغ کشید ، چادر از سرش افتاد ، غش کرد و پیکر بیحال را در گوشه یی خواباندند ، گفتند به او میخی فرو کردند ، شیرزاد میان جمعیت افتاد ، به نسترن اشاره کرد بیاید ، دختر به اکراه آبرو به هم کشید و شانه یی بالا انداخت ، ترسان و رنگ پریده تکیه به دیوار داد ، اکبر عصا را بالا داد و دو سه دور چرخید ، کودکی یکی دو ساله ، مستقر شده بر شانه های پدر جیغی زد و با شادی ریش بلند او را کشید ، پنجه یی به گونه اش زد ، کلاه از سر برداشت او پرت کرد به آخر تالار ، لابه لای صندلی ها ، اکبر به بچه مشت زد ، دشنام تندی داد ، پدر چهار شانه او را به در چسبانید و با تمام نیرو فشرد ، مرد دستو پا میزد ، اکبر کمبود از فشار ، ناله های دلخراش چون خروس ذبح شده از حلقوم سرگرفته سرمیداد ، کودک آب دماغ را با پستانک می امیخت و بر فرق بی موی او میکشید ، حس قلقلک میکرد توان جنبش نداشت ، زیر چهار میخ پدر غیور بود ، چند مرد دیگر به داد او رسیدند ، گفتند بس است ، تنبیه شد ، دست بچه را بوسید با قدی بلند چون علم لخ کشان جلو رفت و در اولین ردیف نشست . موی بلند اکبر چون یال شیر گری دور سر پریشان بود ، دستمالی بیرون آورد و روی خراش گونه فشرد نگاه به دور و بر کرد ، از فحش دادن میترسید ، دست بر کمر ، نالان و رنگ پریده زیر صندلی ها پی کلاهش گشت تا دست آخر از زیر ضربه کفش ها بیرون کشید و بی دیوار کوبید ، گردی غلیظ کلاه را مثل هاله یی احاطه کرده بود ، دنبال هر ضربه اوج میگرفت ، انگار ته آن به معدن خاک وصل بود ، تا دست آخر خسته شد و آن را در جیب کت فرو برد ، مردم به او رحم کردند در ردیف سوم جای گشودند ، رفت و دختر را صدا زد ، کنار هم نشستند ، صدای چق چق شکستن تخمه ، نشست و برخاست ، در هر ردیف ضربی داشت ، چون خنیا واگشتا به هم جواب میدادند گاه زیر سقف ضربی اوج میگرفت ، گاه مثل ریزش آبشار در نشیب میامدند ، گردبادی از پوست در فضا میچرخید ، فواره وار تا زیر سقف میرفت و انحنایی نرم و متین پاین میامد ، چون پر سبک ، بر لاله گوشی ، موهای فرداری پشت یقه گشوده یی یا شانه و گردنی نرم مینشست و بی حرکت میماند ، پرده نیلی خواب و بیدار بید خورده با صبوری سرخ بخود گرفته در تراز و دوره ها ، فرسوده با حرکتی تند پس رفت ، تزئین صحنه دیوار آجری ، نارنجی ، و وقفایی ، پنجره زنگاری گشوده رو به باغی با درخچه های زرد ، جوی آب پر رنگی ، که دو اردک حنایی روی آن شنا میکردند ، نقشی رنگ های تند را بی دریغ به کار برده بود ، سمت راست پنجره عکس پیرمردی در قاب بیضی با در های طلایی از میخی آویزان بود ، مو و سیبیل شبیه کمال الملک .زیر عکس قلم های ظریف را مثل دو شمشیر ، زربدری به دیوار کوبیده بودند ، میز تحریری نزدیک پنجره بود ، پشت آن زنی سفید پوش ، مو فرفری و بزک کرده ، غمگین نشسته بود و با قلم درشت خط مینوشت ، مدیر صحنه آمد ، همه دست زدند ، کت شلوار قهوه یی پوشیده بود ، پشت و شانه ها راست ، گوئ از ستون مهره های او میله یی گذشته بود ، طره های مو های سیاه روغن خورده ، با فرق کج گشوده چسبیده به پیشانی خیس از عرق ، ته سیگار را انداخت و با پا له کرد ، یکی دو تن دست زدند ، نور افکن ها چشم های خمار و میشی او را که سرخ و بیخواب بودند ، زیر شعاع های تیز وحشیانه می ازردند ، دست روی سینه گذاشت چند بار به شدت سرفید ، ته ریه خشک بود ، خلط نایژه ها کنده میشد ، شاید قصد آموزش سرفه را داشت ، لب های ابناک کبود باز شدند ، صدای چند رگه یی ، رسا و قدرتمند در قیاس با اندام نحیف و نازک او در تالار منعکس شد :
    (( درود اتشین تماشاچیان عزیز ، برنامه سرگرم کننده امشب از ماجرا عشقی و سوزناک رمئوو و ژولیت اقتباس شده ، رومیو عاشق ژولیت بود ، زیر ایوان او گریه میکرد ( دست روی دست کوبید ) افسوس دو خانواده دشمن خونی بودند .ماجرا های پیش آمد ، با هم عروسی کردند ، بد خود کشی کردند ، چون گولشان زده بودن ، برای شادی شما داستان اصلی را ایرانی کردیم ، سوزناک ولی خوش عاقبت ، تا ما را با دلی شاد ترک کرده باشید ، کامتان شیرین ( دست را بلند کرد و از انتها مفصل مثل لنگر ساعت تکان داد ) این شما و نمایش غم آور دو خانواده “ قلم و زرین قلم “
    از پشت صحنه صدای سنج و طبل بلند شد ، مردم به شدت کف زدند ، مرد از کمر خمیده به حالت تعظیم عقب عقب بیرون رفت . در آخرین لحظه کف دست را نشان مردم داد . زن بزک کرده ، از پشت میز بلند شد ، دست ها را باز کرد ، با دامن پفدار سفید و نقره یی که پس دوز آن جابجا باز بود ، چند دور به شدت چرخید ، رانهای او در جراب های شلواری کاموای بید خورده پیدا شد ، دست زیر چانه گذاشت ، آهی کشید ، پشت به صحنه کرد ، وقتی برگشت چند قطره اشک از چشم هایش پاین میریخت ، آواز سوزناکی ظاهرأ از پشت پنجره به گوش رسید :
    (( دختر خطاط باشی ، با دامنی خش خشی ، عاشق تر میکشی وعاشق تر میکشی ))
    دختر کنار پنجره رفت ، دستی به موها برد و آن ها را بر شانه افشان کرد ، فریاد کشید :
    (( قلم ))
    صدای از پاین گفت :
    (( جان دلم .))
    دختر به زانو افتاد ، شانه های او میلرزید ، از جیب دامن دستمال چهار خانه یی بیرون آورد ، بینی گرفت ، اشک های خود را پاک کرد ، با زحمت از جا برخاست ، چرخ زد و دوباره گفت :
    (( قلم ))
    قلم از پاین داد زد :
    (( دشیزه عفت ، چشم هایت را باز کن ، عاشق زار را ببین ، کبوتر بختم رمیده ، در خون خود غوطه خورد .))
    دوشیزه عفت پلک های پف کرده از بیخوابی را چند بار بهم زد ، از فشار بغض صدای او کلفت شد :
    (( روح من قلم ، حیف در این قفس اسیرم ، کاش مرغی بودم روی شانه ات مینشستم .))
    دست های چاق و پوست آویخته بازو را چون بال تکان داد ، زیپ لباس تنگش باز شد وتا کمر پاین آمد ، مدیر صحنه جدی و عصا قورت داده وارد شد ، زیپ را بست مردم همه خندیدند و دست زدند ، دیدن مدیر صحنه هیجان خفته یی در آنها بیدار میکرد ، از جنس احساساتی که غالبا فرمانروایان برمی انگیزند ، رگ خواب مردم را داشت ، تا حدی میدان میداد که قدرت غریزی او را باور کنند ، عفت تشکر کرد ، گوشه های دامن را بالا گرفت و خم شد ، مدیر صحنه با اخم و تخم بیرون رفت ، قلم دوباره داد زد :
    (( میشود بیایم بالا ؟))
    عفت لب ها را جم کرد :
    (( پدرم اگر بفهمد ما را به سیخ میکشد ))
    صدای قلم به گوش رسید :
    (( مرا به سیخ میکشد ، در عشق تو میسوزم ، از جگرم خونابه میریزد ، بیا ببین .))
    عفت به گونه چنگ زد :
    (( قلم عزیز میسوزد ، من بی اعتنا نشستم .))
    بر فرق سر مشت زد و دسته دسته مو ها را کند ، رو به روی بادبزن برقی گرفت باد برد و بین جمعیت انداخت ، چند مرد جلو دویدند ، با کشمکش مو ها را از هم ربودند ، موهای مصنویی عفت سست شد ، ناگهان مردی غضبناک ردای ملیله دوزی ، چکمه بلند پوشیده ، کلاه دودی قجری بر سر ، شمشیر *** بسته کاغذ و قلم به دست وارد صحنه شد ، گونه ها و اطراف چشم های او سرخ بود ، نوک سیبیل چماقی پر پشت را بین دو انگشت گرفت ، خط نوشته را نشان عفت داد :
    (( ببین چطور است ، قلم بزرگ همه “ چیز “ خورده مثل این بنویسد .))
    عفت نگاه به کاغذ کرد ، دست در برابر صورت گرفت ، گویئ در انتظار کتک بود ، مرد سیبیل چماقی پا بر زمین کوبید ، دست رو به شمشیر برد :
    (( قلم کجاست ، از وسط جرش میدهم .))
    عفت به زانو افتاد، دامن قبای مرد را از اشک چشم تر کرد :
    (( بخدا قلم اینجا نیست .))
    دور و بر نسترن چند زن به گریه افتاده بودند ، اکبر شیرزاد ابرو بهم کشیده غرق تماشا بود ، گاه سری تکان میداد ، موی از سیبیل میکند و حرفی از قلم میزد .مرد با نوک شمشیر چند پرده را پاره کرد :
    (( از چنگ من باز گریخت این دور و بر یکبار دیگر ببینم ، روده هایش را روی زمین میریزم .))
    زن بلند شد و چرخ زد :
    (( بخدا ، قلم اینجا نیست .))
    نزدیک هم ایستادند ، همراه با ویولون آوازی خواندند :
    (( سحر که از کوه بلند جام طلا سر میزنه ، بیا بریم صحرا که دل بهر خداش پر میزنه بیا بریم جون کیجا دنبال اون مرد جوان ، به دامن چیندار خود پر بکنیم لاله و ریحون .))
    مردم به شدت کف زدند ، پا بر زمین کبیدند ، مرد چکمه پوش تعظیم کنان بازو به بازو زن از صحنه بیرون رفت ، با صدای طبل و سنج مدیره صحنه آمد ، میخک سرخی روی یقه کت داشت ، دستی به میخک کشید ، لبخند محوی زد :
    (( فریدون فرخزاد ، میخک نقره یی دارد ، ما میخک سرخ .))
    مردم همه کف زدند ، او دست راست را مشت کرده بالا گرفت ، چند پنج زاری و دوزاری برای او پرت کردند ، مدیر صحنه عقب رفت تا لطمه یی نبیند ، با حرکت آرام و قاطع دست ها مردم را ساکت کرد :
    (( در روزگار قدیم دو خانواده بودند ، “ خانواده قلم “ و “ خانواده زرین قلم “ هر دو هنرمند و خطاط بودند ، مرحوم زرین قلم ( عکس پیرمرد را روی دیوار نشان داد ) بسیار زیبا مینوشت ، افسوس قلم با او به دشمنی برخاست ، در قهوه اش زهر ریخت ، بالاخره جان به جان آفرین تسلیم کرد . شروع دشمنی دیرین دو خانواده از اینجاست ، فرزندانش کوشیدند راه پدر را دنبال کنند ، یکی از آن ها رفت از پشت قلم را کشت ، دو خانواده یکریز خط مینوشتند ، هر سال یکی از آنها برنده میشد ، اما دشمنی ادامه داشت ، تا ناگهان ( مدیر صحنه سکوت کرد ، صدای چق چق شکستن تخمه فرو نشست ، ابرو ها را تا زیر کلاله های موی تابدار چرب بالا کشید ) قلم کوچک ، نوه قلم دیوان چشمش به عفت افتاد ، یک نه صد دل عاشقش شد ، خواب و خوراک نداشت ، شب ها میامد پشت پنجره آواز میخواند ، عفت که شب ها خط نویسی میکرد ، توجهش جلب شد ، رفت پشت پنجره ، با یک نظر او را در مهتاب دید غش کرد برایش کاهگل و گلاب اوردند ، این بود شروع ماجرا غم انگیز ، حالا شما و دنباله حکایت .))
    تند از صحنه بیرون رفت ، مردم چنان مبهوت بودند که دست زدن یادشان رفت ، عفت به صحنه آمد ، کنیزکان دنبالش ، روی صندلی نشست ، پاشنه های کفش ساییده ، روی رنگ دود گرفته ، شصت جوراب پای راست سوراخ کچکی داشت ، بازو گشود ، دست زد و اه بلندی کشید :
    (( دلم خیلی گرفته ، برخیزید و برقصید ))
    کنیزکان برخاستند ، لباس تور پرچین ، آبی و سرخ و سبز پوشیدند ، سربند گلدار ، شلوار زرق و برقی ، کفش های سرپای را بیرون آوردند ، پشت صحنه آهنگی زدند ، بشکن زنان باسن را راست و چب یله دادند ، خارج از ردیف ، زیر و بم خواندند :
    (( بشو بشو تو را نخوام ، سیاهی تو را نخوام ، بالایی تو را نخوام .))
    عفت به شور آمد ، ناگهان برخاست با حرکات قاطع بازو و سینه و باسن آن ها را پس زد ، بشکن زنان پیش آمد ، پشت به صحنه کرد ، باسن را با شدتی آتشین نوسان داد ، آخرین مهره های کمرگاه ، انگار جدا میشدند ، همگام با چرخش ها در فضا رها ماندند ، شق شق صدا میکردند :
    (( ایشاله ایشاله خوشه ))
    کنیزکان بشکن زنان میگفتند :
    (( ایشاله ))
    دشیزه عفت ادامه میداد :
    (( شیمشه مله شیم استکان ))
    کنیزکان میگفتند :
    (( شیم استکان ، شیم استکان ))
    نسترن به دور و بر نگاه کرد ، حتی اکبر هم میخواند ، کلاه کپی را پین کشیده بود و بانوک عصا روی زمین میکوبید . صدای خارج از هنجار او اوج میگرفت :
    (( شیم استکان ، شیم استکان ))
    نسترن زیر چادر به قهقهه خندید ، شانه های او میلرزید اکبر نگاه به دختر کرد :
    (( گریه میکنی ؟))
    او لب ها را گاز گرفت :
    (( نه سرفم گرفت ))
    از پشت زنی به شانه او زد ، زرد چهره و لاغر بود ، گفت :
    (( دخترم آرام باش ، آخرش خوش است .))
    نسترن تشکر کرد ، اکبر امرانه گفت :
    (( با مردم همراهی کن ، چرا خودت را تافته جدا بافته فرض میکنی ؟))
    نسترن شروع کرد :
    (( شیم …))
    خنده مجالش نداد ، دست بر دهان گرفت ، از چشم هایش اشک جاری شد ، اکبر با خشم روبرگرداند ، بشکنی زد و ادامه داد ، عفت عرق ریزان چرخ زد و بر زمین نشست ، کنیزکان با بادبزان های مقوایی بادش زدند ، لیوان شربتی برایش آوردند ، تا ته نوشید ، ناگهان صدائی از پشت پنجره شنیده شد ، گوش ها را تیز کرد ، جستی زد و برخاست ، کنیزکان و عفت کنار پنجره رفتند ، صدا بلندتر شد :
    (( عزیز دلم زلیخا ، یار خوشگلم زلیخا ، باور نکن که لحظه یی از تو غافلم زلیخا ، تو عشق اولینی ، تو عشق اخرینی ، خواستن من زبونی نیست با خون من اجینی .))
    دشیزه عفت دریچه را باز کرد :
    (( دوستت دارم میدونی که این کار دله گناه من نیست تقصیر دله .))
    کنیزکان همصدا خواندند :
    (( عشق تو دیوونم کرده ، بی اشیونم کرده ))
    عفت کنیزکان را کتک زنان عقب زد ، گروه زنان چون قبیلهٔ منفرد در گوشه یی نشستند ، دست زیر چانه گذاشت :
    ((منم عزیزم ، پدرم مرا زد .))
    صدای قلم شنیده شد :
    (( ای کاش مرا میزد ، با چی ترا زد ؟))
    (( با قلم درشت ))
    (( تف بر قلم ))
    (( گل بر قلم ، قلم که تو باشی .))
    از گلدان روی میز یک شاخه گلی برداشت ، بوسه یی بر آن زد ، آن را پرت کرد ، قلم صدا زد :
    (( متشکرم خودت گلی ))
    عفت تره یی از مو را بین دو دندان گرفت :
    (( یک گلی برام بفرست ))
    گلی تاج خروسی بلند میان صحنه افتاد ، عفت برداشت و بوسید ، در گلدان گلی گذاشت ، مرد چکمه پوش وارد شد ، عفت دریچه را بست ، کنیزکان ترسیده دست روی سر گرفتند ، مرد شلاقی به دست داشت ، روی میز تحریر کوبید ، جعبه مرکب شکست ، فریاد کشید :
    (( این گل از کجا آمد ؟))
    عفت زانو زد :
    (( از باغچه چیدم پدر ))
    مرد با لگد او را به گوشه یی پرت کرد ، شلاق چرمی را دور سر خود چرخاند ، زنی میانه سال با روسری آبی ، کفش های پاشنه بلند ، قلیان به دست وارد شد ، دشیزه عفت رو به او دوید :
    (( مادر به دادم برس .))
    زن روسری را به کمر بست :
    (( چه خبر شده دخترم ؟))
    مرد با شلاق کنار آن ها ایستاد :
    (( چشمت روشن دخترت ، خاطرخواه این پسره مزلف قلم شده ، زعفران به رویت بمال ))
    زن به روسری چنگ زد :
    (( خاک به سرم ، کدام قلم ؟))
    مرد ابرو های پر پشت پاچه بزی را بالا و پاین برد ، چسب یکی از آن ها واداد و بر پلک آویخت :
    (( نوه قلم دیوان ))
    مادر عکس را نشان داد :
    (( قاتل پدربزرگ ))
    (( آفرین درست فهمیدی ))
    دست برد و تاج خرس را برداشت و زیر بینی مادر گرفت :
    (( این هم گلی که فرستاده ))
    مادر لباس را از یقه جر داد ، گل را گرفت نصف کرد و رو مرد انداخت ، به زمین خورد ، داد خفیفی کشید ، تفی به صورت دوشیزه عفت انداخت :
    (( شیرم حرامت باد ، تو گیس بریده شرم نکردی عاشق قلم شودی ؟))
    عفت صورت را پاک کرد :
    (( مادر امیدم فقط تو بودی ، افسوس که مایوس شدم ، الان خودم را میکشم .))
    از جیب دامن گردی سفید دراورد ، کپه کرد و چون آرد نخودچی در دهان ریخت ، اطراف لباس های سرخ اردی شد ، مثل مرغ سر بریده دست و پا زد و روی زمین افتاد ، زانو های خمیده میرفت و میامد ، تا الان سه دور میچرخید ، چند ردیف آخر بلند شدند تا او را روی زمین بهتر ببینند ، چند تن اعتراض کردند ، زنی جوان فریاد زد :
    (( نره خر بشین ))
    مرد دشنام زشتی داد ، شوهر زن یقه او را گرفت ، بین صندل ها زیر و رو شدند ، کودکان ترسیده به گریه افتادند ، مدیر صحنه بدون کفش و پاپیون پاپین دوید ، با خشم دست به هم کوفت :
    (( ساکت وگرنه پرده را میکشم ، چون ارزش هنر را درک نمیکنید ، اینجا که کافه نیست ، ناسلامتی تئاتر است ))
    مرد یقه را از دست شوهر بیرون کشید و پس رفت ، چند ردیف آخر با سر و صدا نشستند ، مدیر کف دست ها را نشان آن ها داد ، عقب عقب بیرون رفت ، دست برهنه مرطوب نیرو جادو عجیب داشت ، از کسی نفس برنیامد ، دشیزه عفت پرپر زنان یکبار دیگر چرخید ، مادر سربند را برداشت ، دست میان مو ها برد ، چنگ از آنها کند ، در مسیر حرکت بادبزن زانو زد و جیغ کشان عفت بیحال را بغل کرد و بوسید ، پدر سیبیل را کشید :
    (( هیچ فایده یی ندارد ، باید دکتر خبر کرد ))
    مادر به سینه کوبید :
    (( دکتر از کجا ؟؟
    مرد شلاق را به سوی کنیزکان پرتاب کرد ، آنها جیغی کشیدند ، کنار پنجره رفت ، داد زد :
    (( ای قلم بیشرف ، برو دکتر خبر کن ، دخترم از دستم رفت .))
    صدای زجه قلم به گوش رسید :
    (( خاک بر سرم چی شد ؟))
    مرد با دو دست بر سر کوبید :
    (( عفت زهر خورده ))
    صدای قلم :
    (( من هم زهر دارم السأعه میخورم .))
    (( هنوز نمرده برو دکتر خبر کن .))
    (( شما یقین دارید ؟))
    (( اگر نروی میمیرد .))
    صدای پا شنیده شد ، یک لحظه بد طبیب روپوش سفید پوشیده ، عینک به چشم گوشی به دست وارد شد ، همه کف زدند ، طبیب نشست و نبض دشیزه عفت را گرفت :
    (( خوب شد به موقع رسیدم ، زهر بدی خورده ))
    شیشه یی از جیب بیرون آورد و مایع به خلق عفت ریخت ، دختر بهوش آمد و نشست و چشم باز کرد :
    (( من کجا هستم ، قلم کو ؟))
    مرد سیبیل چخماقی پا بر زمین کوفت :
    (( قلم مزلف مرد . هرچه میکشم از دست تو میکشم .))
    صدای قلم شنیده شد :
    (( عفت حالش چطور است ؟))
    یکی از کنیز ها پشت دریچه رفت :
    (( شکر خدا خوب شد .))
    صدای بشکن آمد ، قلم ترانه یی خواند :
    (( هرکه دیدم یاری داره من ندارم ، شب که میشه خانه یی روشن ندارم ، من از کی کمترم یاری ندارم ، من چرا یک گل به صد گلشن ندارم ، ای خدا من که دل از آهن ندارم .))
    عفت کنار پنجره رفت ، دست زیر چانه گذاشت ، پشت صحنه آهنگ زدند :
    ((میروم تا یارمو ، دلدرامو پیدا کنم .))
    کنیزکان و مادر و پدر و دکتر یکصدا خواندند :
    (( خوش بحالت ، خوش بحالت .))
    (( میروم فکری به حال این دل رسوا کنم .))
    (( خوش به حالت ، خوش به حالت .))
    دستی به شانه نسترن خورد ، وحشتزده برگشت ، مردی جوان با عینک دودی و ریش بور بود ، اول به جا نیاورد ، خواست اعتراض کند ، مرد روی بینی انگشت گذاشت ، دختر جیغی کوتاه زد :
    (( فرزین خودت هستی ؟))
    فرزنی به نجوا گفت :
    (( سرو صدا راه نینداز ، تابحال که گند زدی ، اینجا چه میکنی ؟ بازو به بازو اکبر ، بد هم نمیگذارد ، قیافه ات شاد بود ، داشتم نگاه میکردم .))
    نسترن آهسته گفت :
    (( دنبال تو میگشتم ، چقدر بلا سرمان آمد ، شیرزاد دیوانه کلافم کرد ، ببین مرا کجا کشانده ؟))
    (( خوب واردم ، ردتان را گرفتم ، دیوانگی محض ، این چه کاری بود ؟))
    اکبر به دیدن فرزین از جا بلند شد و بال بال زد :
    (( فرزین کجا بودی ای عزیز دل ))
    مرد جوان با ظاهری خونسرد پیش آمد و او را بغل گرفت و بوسید :
    (( متشکرم عمو جان ، جای شما خالی بود ، سفر شما با فریده خوش گذشت ؟))
    اکبر اخمی کرد :
    (( فریده دیگر کیست ؟))
    دختر جوان با پنجه پا لگدی به پای او زد :
    (( زنش عمو جان یادتان رفته ؟))
    مردم که مشغول همراهی با اهنگ بودند و (( خوش به حالت )) را باهم تکرار میکردند توجهی نکردند ، فرزین تبسمی کرد :
    (( بله زنم ، شما تازگی ها اسم ها را زود از خاطر میبرید .))
    اکبر به پیشانی کوبید :
    (( پیری و فرموشکاری ))
    (( بیا برویم ))
    مرد جوان شانه او را فشار داد :
    (( نمایش خوبی است ، تا آخرش ببینیم ( لبی گزید و به نجوا گفت) هیچ بلند نشو جلب توجه میکند ( نسترن سر را پاین آورد ، فرزین ادامه داد ) من عقب نشستم .))
    برای اکبر شیرزاد دستی تکان داد و رفت ، مرد شاد شد و با سر و صدا نشست ، چشم به صحنه دوخت . دشیزه عفت از پنجره دور شد ، دست روی قلب فشرد و پشت میز نشست ، قلمی برداشت درون دوات ریخته و شکسته فرو برد ، با ناله گفت :
    (( مثل قلب من شکسته ، قلم و دوات خوب است که سالم باشند .))
    کنیزکان در گوشه یی نشستند ، مادر به قلیان پوک زد نزدیک دکتر رفت و دود را در صورت او فوت کرد :
    (( شما چه صلاح میدانید ؟( روپوش دکتر را گرفت محکم کشید ، یک دگمه کنده شد و افتاد ) دکتر به دادم برس ، دخترم از دستم رفت ، یک دانه میوه باغم بود ، نور چشم هایم بود ، حیف نامراد شد ، تقصیر این مرد است .))
    با چوپ قلیان مرد سیبیلو را نشان داد ، او که ابرو را میچسباند پا بر زمین کوبید :
    (( تقصیر توست چرا اجازه دادی زهر با خودش حمل کند .))
    (( من از کجا بدانم ، با ارد قاطی کرده بود .))
    مرد به گریه افتاد ، چمپاته زد سر روی زانو گذاشت :
    (( ذخیره من هم بود ، مثل چشمم به او علاقه داشتم ، گل باغ عمرم بود ( پیشانی را زمین زد ) افسوس کی از دستم رفت ( از جا بلند شد و انگشت را در لیقه دوات فرو برد . مهری به پیشانی زد ) این یادگار را ا ز او تا آخر عمرم نگاه میدارم .))
    کنیزکان یکصدا مشغول گریه شدند ، اوازی سوزناک خواندند :
    (( دل من و تو دو هم زبونن دو زبونی که غم همو میدونه ، اری وای وای ، وای وای وای وای ، اری وای وای ، وای وای وای وای ))
    تماشگران دم گرفتند :
    (( اری وای وای وای وای ، اری وای وای ، وای وای وای وای .))
    در هر ردیف سر ها به راست و چپ میبیردند ، شیرزاد بلند میخاند :
    (( اری وای وای وای وای …))
    ضمن جنبش سر و تن شانه چپ او به نسترن میخورد ، نسترن عقب کشید ، شیرزاد به او پرخاش کرد :
    (( چرا نمیخوانی ؟))
    دختر به اجبار خواند :
    (( اری وای وای وای وای وای .))
    برگشت نگاه به عقب کرد ، فرزین میان گروهی که دیر رسیده بودند ایستاده بود و میخواند :
    (( اری وای وای وای وای .))
    دختر به شوق آمد ، با حدتی بیشتری خواند :
    ((اری وای وای ، وای وای وای وای .))
    زیر سقف صدا پیچیده بود ، شیشه ها تکان میخوردند ، سقف اویز قدیمی ، منشور های بلورین ، میامد و میرفت ، پرتو افکن ها ، اویز های تراشدار را هفت رنگه کرده بود و بلور ها با ضرب بهم میخوردند ، کنیزکان میخواندند :
    (( کتاب عشقو از بر میخونن ، آخ گاهی آدما چه مهربونن ، اری وای وای ، وای وای وای وای .))
    صدا رعد اسا قلم شنیده شد :
    (( چرا وای وای ، وای وای وای وای ))
    کنیزکان گفتند :
    (( اری وای وای ، وای وای وای وای .))
    قلم جواب داد :
    (( پس عفتم از دست رفت .))
    کنیزکان ساکت شدند ، صدای کوبیدن بر فرق سر به گوش رسید ، بد صدای گریه آمد ، های های کنان میگفت :
    (( زندگی من دیگر ارزشی ندارد ، روز و شبم تار شد ، آفتاب من غروب کرد .))
    کنیزکان پشت دریچه رفتند ، یک صدا فریاد کشیدند :
    (( ای وای قلم مشغول زهر خوردن است .))
    دکتر به دیوار تکیه داد :
    (( زهرش چطوری است ؟))
    یک صدا جواب دادند :
    (( مثل آرد سفید ، کپه کرد و خورد ، لب و دهانش سفید شد ، روی زمین افتاد ، پر پر زنان دور خودش میچرخید ))
    دکتر شیشه را برداشت و تند از صحنه بیرون رفت ، مادر به قلیان پوک زد :
    (( چه میکند ؟))
    کنیزکان گفتند :
    (( طبیب رسید ، آب شیشه را در گلو او ریخت ، بلند شده ( صدای عطسه یی به گوش رسید ، کنیزکان اه کشیدند ) طبیب نجاتش داد ، حالا سرپاست ، با دکتر دست میدهد ، ا زاو تشکر میکند .))
    دشیزه عفت با خط نوشته بلند شد ، آن را نشان پدر داد :
    (( پدر ببین قشنگ است .))
    پدر نگاه کرد ، جلو عقب برد :
    (( حقا که خون زرین قلم در رگ های تو جاری است ، چه هدیه یی میخواهی ؟))
    دشیزه عفت چرخید ، دست ها را بر هم کوبید :
    (( قلم پدر ، قلم ))
    کنیزکان دست زدند ، دور پدر جم شدن ، دامن قبا او را گرفتند ، مرد ساعد و آرنج را حأئل چهره کرد سر به گریبان برد ، داد بلندی کشید ، کنیزکان ترسیدند ، در گوشه یی جمع شدند :
    ((مرا عذاب میدهید ، چگونه راضی شوم ، روح پدربزرگ چی ؟))
    رفت پای عکس زانو زد ، دست رو به آسمان گرفت :
    (( پدربزرگ خودت راه را به من نشان بده در کار خود حیرانم .))
    سر روی زانو گذاشت ، از چند بلندگو تصنیف پر طننین و لطیفی به گوش رسید :
    (( دوس ، دوس نارها ، زندگی همه سراب ، اعتبار نارها …))
    صدا کم کم محو شد کنیزکان و مادر و عفت به گریه افتادند . عفت انگشت ها را در هم فرو برد ، رو به عکس تکان داد :
    (( پدربزرگ متشکرم ، خوب شد از این زندگی راحت شودی ، خط تو صد در صد بهتر از خط قلم دیوان بود .))
    لباده پدر خش خشی کرد و از جا بلند شد ، با سری آمیخته چهره پشت عئعد پنهان ، یک دور کامل چرخید ، رفت قلمی برداشت ، سر به آسمان کرد :
    (( به این قلم راضی ام .))
    عفت هراسان رو به دریچه دوید :
    (( قلمم ))
    صدائی از پاین گفت :
    (( چیزی شده عفتم ؟))
    دوشیزه عفت بالا و پین دوید :
    (( پدرم رضایت داد .))
    صدای جست و خیز شنیده شد ، جلیقه یی به درون پرت شد ، عفت پرید و برداشت ، بویئد و بوسید و به تن کرد ، لب دریچه ایستاد :
    (( قلم به من میاید ؟))
    (( مثل ماه شدی ))
    طبیب و مردی لاغر اندام وارد شدند ، مرد دفتری در دست داشت ، کنار پنجره رفت ، ته ریش و موی صاف او وسط گشوده ، زیر بینی و بالای لب سیبیلی کچککتر از بادام ، گردن باریک بلند را از پنجره دراز کرد :
    (( آقای قلم فرزند مرحوم قلم دیوان بنده وکالت دارم دوشیزه عفت زرین قلم را به عقد دایم شما در آورم ؟))
    صدا شنیده شد :
    (( بله ))
    مرد رو به عفت کرد :
    (( دوشیزه عفت زرین قلم بنده وکالت دارم جنابعالی را به عقد دائم دراورم .))
    دوشیزه عفت سر را پین انداخت و آهسته گفت :
    (( بله ))
    کنیزکان دست زدند ، عروس دفتر را امضا کرد ، مرد بیرون رفت ، کنیزکان پشت دریچه رفتند ، باز دست زدند :
    (( قلم امضا کرد .))
    شروع به خندان کردند :
    (( سر راه کنار برین ، دوماد میخواد نار بزنه ، سیب سرخ انار سرخ به دومن یار بزنه ))
    از پنجره سیب و اناری پرت شد ، کنیزکان برداشتند ، دست به دست گرداندند تا به عروس رسید ، عفت بویئد و بوسید ، روی میز گذاشت ، کنیزکان را پس زد شروع کرد به رقصیدن ، مادر و پدر کنیزکان همراه با مردم با شور و حال میخواندند :
    (( سر رااه کنار برین ، دوماد میخواد نار بزنه ، سیب سرخ انار سرخ به دومن یار بزنه .))
    در تالار نمایش دست میزدند ، پا بر زمین میکوبیدند ، گردی غلیظ به هوا برخاست ، چند نفر سرفه کردند ، پشت غبار از دیده پنهان میشدند ، مدیر صحنه آمد ، کف دست ها را بالا برد ، مردم سکوت کردند ، رسا و با احساس خواند :
    (( قلم گفتا که من شاه جهانم قلم زن را به دولت میرسانم ))
    بیدرنگ پرده افتاد ، جمعیت بلند شدند ، از روی صندلی ها تند میپریدند ، رو به در هجوم میبردند ، شیرزاد دست ها را از هم گشود ، قوسی به اندام داد ، خمیازه یی پر صدا کشید :
    (( از یک نظر کار جالبی بود ، 'بکت “ زیاد دیده ام ، خوشم میاید از این مرد ( رو به نسترن کرد تو (( در انتظار گودو )) را دیده یی ؟))
    نسترن جوابی نداد رو به فرزین رفت ، مرد جوان دوش به دوش او راه میرفت و آهسته میگفت :
    (( بین جمعیت حرف نزن ))
    اکبر به آن ها رسید ، دستی به شانه فرزین زد :
    (( دیدی آخرش پیدات کردیم ، ساواک نمیتوانست .))
    مشتی به سینه کوبید ، رنگ از رخ فرزین پرید ، پره های بینی او به لرزه افتاد ، بازو اکبر را گرفت فشار محکمی داد ، نجوا نامفهمی در گوش او کرد :
    (( اکبر خجالت بکش ، با جان من بازی نکن ، خواهش میکنم ساکت باش .))
    اکبر جوابی نداد ، اخم کرد وتا خیابان یک کلمه حرف نزد ، از در خروجی به کوچه رسیدند ، آفتاب عصر میتابید ، فرزین جلوتر رفت ، اشاره کرد دنبال او بیایند ، چند کوچه پس کوچه را پشت سر گذاشتند ، به جای خلوت رسیدند ، پسر جوان خشمگین به نسترن کرد ::
    (( با من چه کار داشتید ؟))
    نسترن به لکنت افتاد :
    ((خیلی برایت بد شد ؟))
    (( بدتر از این نمیشد ، میروم شهری دیگر .))
    دختر به گریه افتاد :
    (( پیغامی داشتیم .))
    (( پیغامی ؟ چه پیغامی ؟ تو و اکبر از کی پیغام بیار شدید ؟))
    (( از دوستت فرخ ، گفته اگر با او تماس نگیری از من انتقام میکشد ))
    فرزین تفی به زمین انداخت :
    (( بی شرف خود فروش ( تاملی کرد ) بلایی به سرش بیاورم حض کند ، تو هیچ نترس خالی بسته ، جرات ندارد از صد قدمیت رد شود .))
    نسترن بازو او را گرفت ، گونه مرطوب راآرم بر آن فشار داد :
    (( ترسم برای خودم نیست ، بیشتر بخاطر توست .))
    فرزین دو گوشه چادر نماز او را گرفت و زیر گلو آورد :
    (( چقدر بهت میاد ، برو ماشین را زود بردار ، توی این محله ها خیلی چراغ میزند ، بچه ها دورش جم شده بودند ؟))
    (( ما را چطور پیدا کردی ؟))
    فرزین سیبیل را بالا برد ، انگشت به تهدید جنباند :
    (( این دیگر از اسرار است .))
    نگاه به اکبر کرد ، کز کرده پشت تکیه داده بر دیوار کاهگلی بانوک عصا خط بر زمین میکشید :
    (( اکبر چطوری ؟ چاق شودی کم کم پا به سن میگذاری ، هرچند که رفتارت اصلا عوض نشده .))
    اکبر به آفتاب عصر بر شیب خرپشته ها ، دودکش ها و ناودان ها نگاه غمگینی کرد :
    (( من از تو دلخورم .))
    (( چرا ؟))
    (( اعتماد نداری ، چرا به من نگفتی با جانم بازی نکن ، ترا بزرگ کرده ام جانت را هم دوست دارم .))
    فزینگ به او نزدیک شد ، بر شانه آاش دست گذاشت :
    (( ای اکبر دیوانه ، فقط اگر بدانی چه لطمه یی به ما زدی ؟ ولی ترا میبخشم ، تقصیر نداری ، اصلا اینطوری هستی .))
    اکبر دست را در جیب کرد ، با سر خمیده شانه ها را بالا آورد ، در کوچه بعد میوزید ، مو های آشفته بر یقه کت کهنه برق افتاده نشان میشد ، بین لب ها گذاشت ، چشم ها را تنگ کرد :
    (( تو مرا دست کم میگیری ، باید زمان بگذرد تا قدرم را بدانی و بفهمی چه خدمتی در حقت انجام دادم .))
    فرزین به فکر فرو رفت :
    (( شاید ، چه میدانم ؟ فکر میکنم همه چیز نسبی است ، فرخ همان جای قبلی است ؟))
    (( ته خیابان شاه ، برو پاک و پوزش را زودتر بخاک بمال ، تازگی خیلی دور برداشته ، در خانه بهزاد آنقدر به من توهین کرد که آن پسر بیچاره حالش بهم خورد افتاد ، چیزی نمانده بود بمیرد ، روی من تعصب دارد ، روزی در گوشام گفت، شیرزاد بدون تو احساس پوچی میکنم .))
    فرزین نگاه به خواهر کرد با اشاره چشم و ابرو از جریان پول پرسید ، دختر جوان به نشان نفع ابرو ها را بالا برد ، او نفس راحتی کشید و گفت :
    (( راه بیفتید ، مستقیم میرویم ، بد از عبور از خیابان به کوچه یی میرسید ، بد دست راست میپیچید ماشین همان جاست .))
    نسترن پرسید :
    (( پس تو چی ؟))
    (( هیچی پی کار خودم میروم .))
    (( سر به ما نمیزنی ؟ مادر خیلی دلتنگ است .))
    (( چرا اگر وقت شد .))
    دستی تکان داد و به راه افتاد ، شلوار او کوتاه و منفرس ، کفش ها پاشنه خوابیده ، پیرهن نازکش در سر ارنج ها پره بود ، از پشت شبیه به بیکاری ولگردی .
    دل نسترن سخت گرفت سر را پااین انداخت و پا به پای اکبر از کوچه بیرون رفتند ، ماشین را پیدا کردند ، سوار شدند و به راه افتادند ، آفتاب پریده رنگ و خیابان ها خلوتر از صبح بود ، هر دو خسته و اندوهگین ، شیرزاد به پشتی تکیه داده بود ، با پول های خورد ته جیبش بازی میکرد ، نسترن اعتراض کرد :
    (( آنقدر صدا درنیار ، اعصابم را خورد کردی .))
    مرد مثل کودکی که مچش را گرفتند دست را بیرون آورد ، راست نشست و پیشانی را به شیشه تکیه داد ، حس گونه و حقارت داشت ، کلاه کپی را برداشت ، در نور عصر آشفته ، پیر خسته و مایوس بود ، نسترن سریع میراند ، اکبر اعتراض نمیکرد ، دختر به تندی گفت :
    (( کجا پیاده میشوی ؟))
    اکبر به میان مو های ژولیده دستی کشید :
    (( سر همین میدان ))
    نسترن نگاه داشت ، مرد پیاده شد ، بین جمعیت با عصا راه را گشود و رفت ، دختر جوان نفس کشید با تصور اینکه از شر او راحت شده ، در طول راه یکی دو بار برگشت ، نگاه به صندلی خالی کرد ، حیرتزده اندیشید ، خوب

    بود اگر صدای پول خورد ته جیب او را بازمیشنید .

  5. Top | #44



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    56.86
    محل سکونت
    خیلی دور،خیلی نزدیک
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,448
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    فصل پنجم
    جمعه صبح نسترن بیکاربود،رامبد به ویلای شمال پیش زن و بچه اش می رفت،رفت و به بهزاد زنگ زد.هرشماره یی که می گرفت درقلب خود دردی خفیف حس می کرد.پس ازهفت هشت زنگ احمد گوشی را برداشت.دخترجوان گفت کار مهمی با بهزاد دارد.احمد جواب داد:
    «چندلحظه صبرکن.»
    صدای قطع و وصل شنیده شد.آن سوی سیم مدتی خالی و تاریک ماند،تا سرانجام بهزاد گوشی را برداشت:
    «بله بفرمایید.»
    صدای خوش آهنگ،آرام و سرد بود،لطافتی محزون داشت،بوی گل یخ می داد،نسترن لرزید،چشمهایش را اشک پوشاند،فکرکرد:«خدا،چقدرصد ا یش خوب اسا،ازپشت کوههای پرازپرف ازمیان گلبرگهای محبوبه ی شب می آید.» گفت:
    «سلام.خواستم بگویم آن کار را انجام دادیم.»
    سکوت کوتاهی شد:
    «چطوری انجام دادید؟»
    »مفصل است،پای تلفن نمی شود گفت.»
    بهزاد سرفه یی کرد:
    «آها عروسی ابوالعلا»
    نسترن خندید:
    «نه عروسی گیو.»
    «دختره راضی شد؟»
    «ما راضی اش کردیم.»
    «منظورت ازما کیست؟»
    «من و شهره اکبری.»
    سکوت کوتاهی شد:
    «تو و شهره اکبری؟شهره را نمی شناسم.»
    «خوب می شناسی.آن دخترچاقی که(نسترن سکوت کرد)آن دختری که عصا دارد.»
    فکرکرد بند را آب داده،عصای او گاو پیشانی سفید بود.بهزاد سکوت کرد،به لکنت افتاد:
    «همیشه عصا ندارد،ازوقتی پایش شکسته،بیا برایم بگو،کی دعوتیم؟»
    «کارتها را چاپ کرده اند،فکرکنم پنجشنبه.الان می آیم.»
    تند گوشی را گذاشت و رفت لباس پپوشید،درکمترازیک ساعت به خانهی بهزاد رسید.شاهوردی در را باز کرد.لبخند کاملی زد:
    «امروز حالش بهتراست.صبحانه را سرمیزخورد.»
    دخترکف دستها را برهم مالید:
    «جدا"؟چقدرخوشحالم.موافقی ببریمش بیرون.هوا که خیلی خوب است.»
    «راضی نمی شود.شش ماه است ازاین خانه بیرون نرفته.»
    «من راضیش می کنم.»
    ازپله ها بالارفت.دراتاق را گشود.بهزاد کنارمیزتحریردرون راحتی نشسته بود.روی کاغذی با مداد طرح می کشید.احمد کنارپنجره بود،پرده ها گشوده،آفتاب گرم نیم روز برقالی مواج ریزنقش سورمه یی افتاده،نسترن وارد شد.بهزاد کاغذ را روی میز گذاشت،برخاست و با او دست داد،احمد سلامی کرد.نسترن به اطراف نگاهی انداخت.گوشه ی دیوار نشست:«عجب هوایی شده،برای گردش خوب است.»
    بهزاد دست ها را درجیب شلوار کرد،روبروی او ایستاد:«خوب تعریف کن،پای تلفن هیچی نفهمیدم،هی چرت و پرت می گفتی. مقصورت ازشهره امیدوارم شیرزاد نباشد.»
    نسترن لب گازگرفت:«چرا خودش بود.»
    احمد دست روی دست او گذاشت:«ای پدرم بسوزد.باز او وسط افتاد.»
    نسترن آهسته گفت:«خودش وسط نیامد.من کشاندمش،چاره ایی نبود.»
    بهزاد طول اتاق را رفت و برگشت:«چطور؟یادم می آمد ازاو همیشه بیزاربودی.»
    دخترسر را بالابرد آرنج به میزتکیه داد:«آدم عوض می شود.فکرمی کنم درگذشته خیلی اشتباه کردم.ساده لوح وبچه بودم،دنیا و آدم ها را درست نمی شناختم.فقط خودم را با چندنفر اطرافیان محدود می دیدم و دوست داشتم.حالا قضیه برعکس است،ازخودم بدم می آید.هیچ وقت کامل نبودم.اکبرصفاتی دارد بالاترازمن،صاف و ساده و بی ریاست.درزندگی رنج کشیده،دائم به بن بست خورده،چیزی به جز باد درکف ندارد(لبخند خاموشی زد،رنگ گونه اش صورتی شد.)مثل خود من.»
    احمد لب درگاه نشست:«صبرکنید تا او خودش برایتان رو کند.با یک ملاقات نمی شود نظرداد.جدا"آدم رذلی است.»
    بهزاد دهان دره را درنیمه راه فروبرد:«مسئله ی کت اکبرشیرزاد نیست،بد و خوب او به چه درد من می خورد.فرزین را پیدا کردید؟»
    «آخر یک روز پرماجرا درتئاترلاله زار،دیدارش غمگینم کرد.سرووضع او عین گداگشنه ها،لاغرومریض،مثل کهربا زرد،چشمهایش دودو میزد،مادراگر بفهمد ازغصه دق می کند.»
    «پیغام فرخ را به او دادی؟»
    «سخت عصبانی شد.گفت حسابش می رسم.درخطر نیفتد؟»
    «امکان ندارد چون پای فرخ گیراست.دوستانه حل می شود.»
    «می رود سفر»
    «چه بهتر»
    نسترن به بهزاد کنجکاو نگاه کرد:«حال خودت چطور است؟رنگ پریده ای هنوز.»
    «ازوقتی احمد آمده،خیلی به من می رسد.یک لحظه تنهایم نمی گذارد تا دست کم فکرکنم،هرچند فکرهایم تلخ است.»
    احمد پاهای آویخته ی لاغررا درشلوارقهوه یی تکان تکان می داد:«افکاراو هم تلخ بود،این برای من عادی است.ازآن گذشته تلخی تو بازتاب کارهای اوست.وظیفه ی من این است که کمترش کنم.»
    بلند شد و عینک را بربینی جابه جا کرد.ازنسترن پرسید:«شما چقدر می مانید؟»
    دختر نگاه به بهزاد کرد:«تا بعدازظهروقت دارم.هرچقدر بهزاد بخواهد.»
    «پس دست کم دوساعت بمانید.من بیرون کار دارم.اما خودم را به موقع می رسانم.»
    بهزاد کنارپنجره رفا،کف دست ها را برهم گذاشت،به حالت دعا رو به آسمان گرفت:«ای خدای مهربان خودت نجاتم بده.(برگشت و با لبخند گفت)کشیک عوض می کنید؟می ترسید درغیبت شما دوتا مثلا"خودکشی کنم؟انقدرها هم وضع بد نیست.چهارماه تحمل کرده ام،چهل سال دیگر هم اگرخدا بخواهد قدرت تحمل دارم.»
    احمد به او نزدیک شد:«بحث سرقدرت نیست،حالاجسما"بیماری،مراق ب ت می خواهی.»
    «مگرچه مرگم شده؟کم کم به شک می افتم.»
    احمد ابرو بالا برد:«ضعف عمومی،فقط همین.(روبه نسترن کرد)ساعت دوازده ونیم آمپول خوراکی دارد،با آب به او بدهید.(دستی به شانه ی بهزاد زد)مواظب خودش باش تا بعدازظهربرمی گردم.»
    روبه دررفت و آن را گشود.نور راهرو برگردن باریک،استخوان گونه و موهای سرخش تابید.تند بیرون رفت و دررا بست.بهزاد نشست،لبخند زد:«وضع خودش بدتراست،اشتها ندارد،غذای اصلی او چای است،دوپاره استخوان شده،آن وقت به من می رسد.جدا"آدم خوبی است،ازدسته ی وحشی ها،هیچ کدام ازاهلی ها یادی نکردند ازما.»
    نسترن تاری ازمورا اطراف انگشتش پیچید:«کدامشان؟»
    «هیچ کدام.»
    «شاهوردی گفت آنها را قبول نمی کردی.»
    «حوصله نداشتم،حرفهای تکرای،شوخی های بی نمک،آن خنده های خانم فرهودی،بوی ادکلن ملال آور ابوالعلا،ادا اصول گیو،سخت خسته ام می کند.غیرمنطقی به پول اهمیت می دهند.با اینکه پولدارند،من ازاین ولع سردرنمی آورم.مادربزرگم یک تلک پلکی برای من گذاشته.با اینکه لایقش نبودم.کاش نمی گذاشت،این طوری عذاب وجدان سنگین تری دارم.با تمام این احوال فکرنمی کنم پول چیزی به من اضافه کرده باشد.درذهن اهلی ها خیلی بالا رفته ام.کارهای بی ربطم یک مایه هایی از«پل کله»،«سزان» و«اتین»دارد.قیافه ام بین«آنتونی پرکینز»،«دیوید همینگز»و«هلموت برگر»تاب می خورد.رفتارم عالی است،خودم خبرنداشتم،اما برای احمد،داوود و حتی اکبرهمانم که هستم.»
    نسترن کمی سرخ شد:«متاسفم که فرزین ازتو پول گرفت.»
    مرد لبخند تلخی زد.بازتابی ازنور روز برچشمهای تاریک خسته،پیشانی بلند و موهای درهمش افتاد:
    «فرق می کند،یک شاهی ازاین پول را برای خودش نمی خواست.سرووضعش چطور بود،کجا زندگی می کرد؟»
    دختربه آسودگی نفسی کشید:«افتضاح،رقت آور و غم انگیز.ظاهرش عین بلیت فروش ها،یک هتلی داشت با طویله مشترک.»
    خندید و دست بردهات گذاشت.چشم ها را پایین انداخت.
    «مثل ده سال پیش خندید.چه جور طویله ایی بود؟»
    «خیلی غم انگیز.حیاط تاریکی پوشیده ازپهن گاو،یک طرفش مرغدانی یک طرفش طویله،بیخ حیاط زیرزمین ها.حالا ازآنجا رفته،صاحب مسافرخانه بیرونش انداخته.توی کوچه ها می پلکد.شکرخدا هوا خوب است.اگرزمستان بود چی؟»
    «تابستان و زمستان ظاهرا"برای او یکی است.ازپس کارهایش خوب برمی آید،دقلبش آتشی است که گرما به او می دهد.چون هنوز جهان را خوب نمی شناسد.کاش من هم آتشی یا دست کم خاکسترگرمی داشتم،گاهی به او و داوود حسودیم می شود.فکر نمی کنم بعدازاین چیزی مرا گرم کند.روزهای طولانی،سرد و کسل کننده تا وقتی بمیرم.»
    نسترن به او خیره شد.چشم هایش ازمهر می درخشید.با دهان نیمه باز تند و عمیق نفس می کشید،انگارکمبود هوا داشت،با نوک ناخن میز را خراشید،مورموری دردست حس کرد:«تو مطمئنی؟»
    بهزاد ازجا برخاست و کنارپنجره،پرده های تور را کشید:«شکی ندارم(نشست و افزود)نوراذیتم می کند.»
    «شب ها چطور می خوابی؟»
    «بد وپراکنده،تازه اگربخوابم،کابوس شروع می شود.بیشتروقت ها می بینم روی یک زمین قطبی ام.همه جا پرازبرف و یخ،تنهای تنها،افتاب سرخی بدون نور و گرما مثل بادکنک ازآسمان آویخته،سفینه یی،طیاره یی(بینی را خاراند) به هرحال چیزی فلزی درگوشه ای افتاده.پیچ و مهره ها ریخته،تمام اجزای آن ازهم سوا شده،سعی می کنم دوباره ببندم اما نمی توانم.وقتی بلند می شوم بالش و پتو ازعرق تراست.فقط خدا م یداند کی این خواب وحشتناک مرا راها خواهد کرد.»
    نسترن دست ها را بهم کوفت:«حقیقتا"عجیب است.من هم عین این خواب را مدت ها قبل می دیدم.توی خواب تو شب نمی شود؟»
    بهزاد به فکرفرو رفت:«نه گمان نمی کنم.گذشت زمان ساکن است.همیشه خورشید یک جاست.باز شب می شد یک چیزی.»
    «حرفت را خوب می فهمم.این سکون واقعا"دردناک است.چند وقت پیش شروع شد؟»
    بهزاد چشم ها را مالید:«اولین باردرپاریس بود.آسیه ازسرشب بهانه می گرفت. شام را درخانه خوردیم.آپارتمانی نزدیک مورمانت داشتم،با اثاثه جای قشنگی بود.درآخرین طبقه،شهرزیرپایمان بود.آسیه پیانو می زد.آهنگی را ده بارزد.گوش من و دست های او تا سرحد بیماری خسته و بی تاب شده.گفتم تمامش کن.درپیانو را طوری به هم زد که گلدان چینی افتاد.شاید هزارتکه شد.پاها و دستش را برید.اعتنا نکرد.جوراب و کفش و پالتو پوشید و بیرون رفت.برفی سبک می بارید.شهرخلوت بود.کوچه ها سرد.منتظرش نشستم.ساعت نزدیک یک شد،به چند نفرزنگ زدم.هیچ جا نبود.رفتم توی کوچه های دور و ور دنبالش گشتم.تا هرزنی ازدور می دیدم فکر میکردم آسیه ست.دنبالش می رفتم.ازسرما می لرزیدم.توی کافه ی خلوتی رفتم یک قهوه ی تلخ خوردم،بازهم گشتم تا ساعت دو و نیم همه بستند و رفتند.پرنده پرنمی زد.آدمدم بالا،با امید اینکه شاید برگشته باشد.خانه خلوت و خالی بود.خرده های چینی کفت اتاق ریخته،ازخون اونن یک قطره روی پیانو ریخته بود.کارعجیبی کردم،قطره را با زبان لیسیدم.چیزی ازوجود او داشت.سردی و شوری اما تهش آتش بود.تا سه نشستم،روی صندلی خوابم برد.برای اولین باراین خواب را دیدم.وحشت زده پریدم،مثل گربه روی نیم تخت مخمل خوابیده بود.زیرپالتوبلندش،موهای او خیس و پریشان،ازصورتش چیزی پیدا نبود.(چشم های او لحظه یی درخشید.)فکرکن چقدرخوشحال شدم،رفتم پتو آوردم.آرام رویش انداختم،بیدارنشد.با چکمه خوابیده بود،روی چکمه را بوسیدم.تا وقتی آفتاب زد کناراو نشستم،به تنفسش گوش دادم.(پاها را جمع کرد،سربرپشتی تکیه داد.چشم ها را بست)کاش خونش اینجا بود.خدا چه طعمی داشت!»
    نسترن ناخن بلند را درمچ دست فرو برد.یک قطره خون بیرون زد.روبه دهان برد و مکید.بهزاد خوابش برده بود یا دررویا سیرمی کرد.اتاق مثل قفس بود.آهسته بیرون رفت،رفت و گردشی درباغ کرد.با آب استخردست و رو شست.گونه های او گرگرفته بود.چکشی به قلبش دم به دم می خورد.سرش را بلند کرد،برشاخه ی درختی پرنده یی می خواند.پی صدا را گرفت، پرنده را ندید.رفت ته باغ روی شن های خیس نشست. تکیه به دیوار داد،آفتاب ظهر می تابید،جیرجیرک ها می خواندند.سنجاقک ها،پروانه ها،لای بوته ها،شاخه ها،نرم و سبک می پریدند.به یاد اولین بهار درمهمان سرای لعنتی افتاد.کاش نرفته بود،کاش اصلا"او را درزندگی نمی دید،شاید کم و بیش خوشبخت می شد،دست کم آرامش داشت.شوهرمی کرد به آدم معمولی، بچه دارمی شد،مثل دیگر دختران خانواده،مثل مادرش،حتی به زندگی خاموش وپرکسالت او حسرت می برد.دست کم پدردوستش داشت،دائم کنارش بود.فکرکرد دوباره روبه بازیگری بیاورد.با همت و علاقه،تمام نیروی لبریزجسم رو روح را صرف آن کند. فردا تماسی با بوریس می گرفت.یک هفته بعد کار را شروع می کرد.زندگی او محدود به چند صحنه می شد،تخته های خاک خورده،بوی مداد پاکن،نورافکن ها،پرده ها،چقدرآنجا انس داشت.حیف قدرش را ندانست.طبیعت بدی داشت،آنچه را به دست می آورد،بی بها و عادی می شد،دنبال چیزی می رفت دورازنظرو ناممکن.فکرکرد به تدریج روبه تعالی می رود،استحکام پیدا می کند.بهترازهمه می شود،صحنه را به دست می گیرد.مردم را سحر می کند.شاید هم روزی درجهان شناخته شود.تصویراو همه جا باشد.گل به پای او بریزند،خبرنگاران درانتظارش باشند.ازراست وچپ عکس بگیرند.صحنه های پاریس و نیویورک و لندن و رو را تسخیرکند.فکرهایش اوج میگرفت.آسیه شبی درتاریکی،گمنامی،نشسته بین مردم،او را تماشا کند. تحقیرشده برود بیرون.در رخت کن پشت صحنه بهزاد به دیدارش بیاید.او برگردد و بگوید سال هاست که دوستش داشته،به کسی جز او فکرنکرده.چشم های بهزاد ازشوق فراخ شود،بدرخشد.بعدبه او بگوید این همه هواخواه،این همه دلداده را فدای یک نگاه او می کند.بهزاد نزدیک بیاید،دست هایش را ببوسد.کشف کند که او هم ازهمان دوران نوجوانی عاشقش بوده اما دراین وسط ها گمراه شده،گول خورده،ازآسیه انتقام بگیرند.با هم ازدواج کنند.به گل خودروی بنفشی لای علف ها خیره شد،چشم هایش می درخشید،نرم نرم تبسم می کرد.باشنیدن صدای بهزاد چون فنری ازجا جست.مرد شانه را به درختی تکیه داده بود.او را نگاه می کرد:«توی چه فکری بودی؟دائم لبخند می زدی.»
    نسترن پریشان شد.دامن بلند را تکاند،ازپارچه یی هندی بود،قهوه یی و گلبهی با بته جقه های درهم و ریز.گردِشن برخاست.گوش های او داغ شد:«به فکرصحنه بودم،برمی گردم به آنجا،بدون کار جوهد خودم را گم میکنم،بی هدف می چرخم.»
    بهزاد نشست،پشت بردرخت تکیه داد.علفی کند و ته سفید آن را بین دو دندان گذاشت،نرم نرم جوید:«چرا ولش کردی؟»
    نسترن جلوتررفت.کنارباغچه نشست.به نقطه یی خیره شد:«چطور بگویم،چون پشتکارنداتم.دریکی دوماه اول کارها درست پیش می رفت.کم کم دلم را زد.یک جمله را باید صد دفعه می گفتم،با صدای ریز،صدای بم،آرام و روشن،عصبی و تند،جانم بالا می آمد.این بوریس خیلی سخت گیراست.یک نفس ازآدم کارمی کشید،تمرین صدا،تمرین ورزش،تمرین رقص،حتی تمرین آب خوردن.همه کس باید درقالب های او بگنجد.رفتاراو با هنرپیشه ها مثل شیء است.مثل خمیربازیفاین قدر تو را درس می دهد تا یک چیزی بسازد که هیچ شبیه خودت بیست.دلسرد شدن تقصیرهردومان بود،پشت گوش فراخی من،سخت گیری ریاضت آمیز او،کم کم دلم سرد شد.ازنقش اول پایید آمدم رسیدم به نقش دوم و سوم،مثل سیاهی لشکر.دیگران بالا می رفتند،به عکس من سقوط می کردم.این شکنجه اوربود یکباره زیرش زدم.حالا پشیمانم.»
    بهزاد علم را انداخت:«کارتو چند عیب دارد.اول بلند پروازی،دراولین قدم ها باید به کم قانع شد،درنقش های فرعی هم می شود خوب و کامل بود،بعد کمبود شوروعشق.توروی این کارزیاد حساب نمی کنی.یک چیزفرعی،یک قالب تزئینی است.ذاتا"بازیگر نیستی،وگرنه عشق داشتی.صدبارتمرین می کردی،درخانه،درتئاتر،درخوا ب و بیداری.ذهنت تمرکزداشت.سهمی ازاین بی میلی به خانواده و جامعه برمی گردد،تربیت تواین است.بازیگردی دست بالا یک نردبان ترقی است،وسیله است نه خود هدف.هیچ کسی این کار را جدی نمی گیرد.جدی ترین کارازدید آنها،تورکردن شوهراست.هیچ وقت به عنوان یک آدم مستقل روی تو حساب نکرده اند.بدترازآن،این ضعف را خودت پذیرفته ای،به عاملی بیرونی خارج ازهویت خودت تکیه کرده ای.به همین دلیل درکارت جدی نیستی،بیشترخودت را یک شیء تزئینی،سهم دست دومی درزندگانی یک مرد،یک آدم وابسته می دانی.ازتو نمی شکوفی، منتظری که ازتو مواظبت کنند،پشت شیشه باشی دورازباد و افتاب.چون ازخطرمی ترسی.کوه رفته ای؟گل های وحشی را دیده ای که سنگ را می ترکانند.تنها و باشکوه.توازاین رده نیستی،بخواهی می توانی،نیروی هرز رفته یی درباطن توست که قادراست عوضت کند.»
    نسترن شست را گازگرفت.مشت برزمین کوبید:«پس چرا نمی کند؟چرا؟درطول این ده سال یک قدم جلو نرفته ام.»
    «چرا،به سهم خودت خیلی تغییرکرده ای.بیخود نیست که می گویم این نیرو را کشف کن.هرزنرو،هدرنده.»
    دخترگردن کج کرد.چشم ها را پایین انداخت:«افسوس خیلی دیرشده.»
    بهزاد تبسم محوی کرد:«چی دیرشده؟تو هنوز جوانی.بازفرصتی هست،عاشق شود،شاید انگیزه پیدا کنی.هرچند که از عشق هم میدانم وحشت داری.ازبس محافظه کاری!(دست زیرچانه گذاشت،خیره شد به برگ پهن تاکی آویخته ازداربست که با نسیم می جنید)ابوالعلا چطوراست؟حس کرده ام علاقه ای به تو دارد.حرفت که پیش می آید دستپاچه می شود.به نحوخنده داری غیرت نشان می دهد.»
    نسترن چشم ها را فراخ کرد:«ابوالعلا؟چه فکرعجیبی!نسبت به او هیچ کششی ندارم.بود و نبودش یکی است!»
    بهزاد اخم کرد:«گفتم که می ترسی.»
    «هرطور می خواهی فکرکن،(بلند شد و خشمناک نگاه به بهزاد کرد،انگشت تهدید جنباند)اما نمی ترسم.من وسط آتشم.فقط تو درک نمی کنی.»
    بهزاد مشتی علف کند:«نسترن،ببین،دورا دورچیزی به گوشم خورده،با قاطعیت رد کردم ولی دلم می خواهد ازخودت بپرسم،تو رامبد را میبینی؟»
    نسترن به او پشت کرد.گونه را به زبری تنه ی درختی فشد.با ساعد و بازوصورت را پوشاند:«بله،بله،می بینم(پیشانی را پیاپی روی درخت کوبید)تقصیر توست، سرتاتهش تقصیرتوست.اما ناراضی نیستم.درسخت ترین لحظه ها به من پناه داده،وقتی ازغم می مردم.(چشم ها رابازکرد)ماشینم را او خریده.»
    رنگ صورت بهزاد به سفیدی گچ شد.آرواره ها را با خشم بهم فشارداد:«نامرد رذل!»
    (نزدیک نسترن رفت،برشانه ی لرزان او دست گذاشت)«خواهرکوچک من!دخترک دیوانه،فقط برای ماشین؟»
    نسترن عقب کشید،دندان هایش نرم نرم بهم خورد،احشاءاولرزید:«ماشین و خیلی چیزها.تو که نمی فهمی.فقط به فکرخودت هستی.»
    بهزاد نشست،بلند نفس می کشید.مشت گره کرده را محکم به زانو کوبید:«خبربدی بود.چطور پذیرفتی؟مجبورت کردند؟»
    نسترن شمرده گفت:«هیچ اجباری درکاربود.خودم خواستم.مثل غریقی بودم که دست به هرتخته پاره یی می زند.»
    «تقصیرمن چی بود؟چون که بردمت به آن مهمانی لعنتی،خیلی آدم اونجا بود،چرا همین یکی؟این پیرمرد هرزه؟»
    «ازدیگران بدترنیست.»
    بهزاد طول باغچه را با بی قراری رفت و برگشت:
    «هیچ کس ازاو بدترنیست.تو چه می دانی؟با اینکه ازخشونت ذاتا"متنفرم،خوشم می آید او را با دست خود بکشم.»
    قلب نسترن گرم شد.با مهربه او نگاه کرد:«برای من؟»
    «هم برای تو،هم برای آسیه.چه تقارن شومی.»
    لحن نسترن سردشد:«چرا برای آسیه؟»
    «قول داده ام این رازرابه کسی نگویم.»
    «مرگ آسیه بگو»
    بهزاد با شماتت به چشم او خیره شد:«چرا قسم دادی؟با اینکه تقریبا"یقین دارم او را نخواهم دید،اما به این دلخوشم(پا برچمن ها کوبید)که روی این زمین هنوز راه می رود.صدای گام هایش را ازدوردست ها می شنوم.تند و سبک راه می رفت،انگار همیشه ازسایه ی چیزی فرارمی کرد.فکرمی کنم ازخودش،تاریکی و دردی که درروحش بود،بیش ازتنفر،دلسوزی عمیقی برای او دارم.خیلی آزارم داده،ولی درانتها به این نتیجه میرسم که تقصیرخودش نبوده،درروح او شیطانی است که با خودش می ستیزد.جنگ من تمام شده،جنگ او ادامه دارد.برای پیروزیش همیشه دعا می کنم،روزی که دیوجسمش را ترک کرده باشد، معمولا" این اتفاق یک جور مسیح می خواهد،آن هاله ی مقدس دورسرمن نبود،آدم ضعیفی بود مثل دیگران.»
    «تو با همه فرق داری.آسیه چطور نفهمید،هیچ علاقه ای به تو نداشت؟»
    مرد دست ها را درجیب کرد،کناربوته های گل قدم زنان بالاوپایین رفت.گلبرگی را درهوا گرفت و با زبان ترکرد و بین لبها گذاشت.دوری زد و استوار روبه روی دخترک ایستاد.گردن را بالاگرفت:«بیش ازهمه دوستم داشت اما ازمن می ترسید.نه ازخودم،از زمان.می ترسید روزی مهرم به او کم شود.با اصطکاک دائم پیوند زیبای ما تغییرکند.گرد بگیرد و نخ نما شود.عادت به جای عشق بیاید.او ازعادت بیزاراست.با ولعی وحشیانه می خواهد اول باشد،درمرکزجمع،درمرکززندی ،دست بالارا بگیریم،مرکزجهان.درمسابقه یادت هست با چه نیرویی ازهمه جلوزد؟پیراهن زیبایش پاره و گلی شد،ارایش مویش بهم ریخت،رنگش پرید،نفسش گرفت اما جلوزد.حتی اگرمی مرد جلو می زد.آسیه چنین آدمی است،بردن برایش مهم ترازعشق است.روابط دو نفررا شبیه جنگ می بیند،مثل یک گلادیاتور برای پیروزی تا پای جان می جنگد.صدها زخم برمیدارد.اوازتمام ما آسیب پذیرتراست.بی انصافی ست بگویم دوستم نداشت.سنگدل نبود،بی رحم بود.بی رحم برای خودش،بعد برای من یا هرکس نزدیکش بود چون،نفرتش را منتقل می کرد.»
    «ازخودش چرا نفرت داشت؟»
    بهزاد نشست.پابرچمن درازکرد.بلبلی ازدورمی خواند.گوش به صدایش سپرد:
    «بلبل ها برگشته اند.پارسال بهاراینجا بود.کاش درست نمی شناختمش،ابهام او بی نظیربود.معنا به زندگیم میداد.شوروشوق داشتم.کارمی کردم،به این هوا که دست کم کسی می بیند و ریزه کاری ها را می گیرد.بقیه راحت بودند،درکی ازهنر ندارند،البته جز داود درلحظه هایی خاص.آسیه با حس ششم می گرفت.ازچشم های تیزبینش هیچ فنی دورنمی ماند.یکی دوباررفته ام روبه نقاشی،رنگ و قلم را آورده ام نشسته ام به کشیدن!رنگ ها به حالت تعلیق نمیه کاره می ماند،شکل نمی گرفت ترکیب نمی شد،چون ازخلابالا می آمد.حس می کردم کارپوچی است.برای کی؟چرا؟او موقتا" حس غربتم را تسکین می داد.متکی به جایی بودم.با طبیعت آمیخته بود.اززمین بالا می آمد،سبز می شد و می گسترد.دست به هربرگی مزدم هوایی ازاو داشت.دراین رها شدگی انگارزمین خودم را،وطن حقیقی ام را دراو پیدا می کردم.تهران دودزده،ژنده و خشن را با رگ و پی ام دوست داشتم،چون شهرآسیه بود.حالا دوباره غریبم.اینجا و هرجای دیگر،چون آسیه محو شده،رمزش را ازازدست داده.تیزبین تر ازآن بود که این ترک عمیق را درروح من نبیند،مشکل خودش هم بود.ازدور مرا می خواست،هر چیزی را ازآن دور می خواست،وقتی به دست می آورد ازاعتبار می افتاد.زرنگترازآن بود،سروقت ولم کرد،درد کشید ولی جنگ را برد.بعدازجدایی دوباره درمن رشد کرد،مثل روزهای اول شد،هرخاطره هرحرکت او معنای تازه یی یافت. چشم هایش را خواب می بینم،مثل اتشی سبز،با اخم نگاهم می کند،باسرزنش،انگارکه می گوید قدراین گنج را چرا ندانستی، لایقش نبودی،با این تصور که به دستم آورده ای مغرور شدی، سرد شدی،مواظبم نبودی،اشتباه کرده بودی،من مثل عطرفرارم، درجهان کسی مالکم نیست؛موجم،می آیم و برمی گردم به اصلم.(بهزاد زانو را مالید)استخوان هایم درد گرفت.خیلی پرحرفی کردم،تو اصلا"چیزی فهمیدی؟بیشتربرای دلم گفتم، گوشه های تاریک این رابطه روشن شد.»
    دخترجوان سربرداشت:«خیلی چیزها فهمیدم،برایم درددل کن،با اشتیاق سنگ صبورت می شود.مدتهاست فکرهایت را توی دلت دفن کرده ای،بیرون بریز،راحت می شوی.»
    نگاه بهزاد گرم و روشن شد:«توخیلی مهربانی،واقعا"سبک ترشدم،خیلی عجیب است اعتماد به من می دهی،با تو راحتم، فکرهایم را می گویم.گوش دادن را ازکجا یادگرفتی؟»
    «همیشه گوش نمی دهم.حرفهای تو جذاب است.با آنها قاطی می شوم.»
    «همیشه فکرمی کردم خسته کننده باشند،این چیزهای خصوصی،بغرنح و سردرگم.»
    «برای من نیست.»
    چشم های بهزاد برق زد:«حس عجیبی کردم،لحظه یی به هنم رسید با مادربزرگ حرف می زنم،او تورا دوست داشت،می فهمم اشتباه نکرده بود.صبروظرفیت داری.»
    نسترن به او نگاهی تلخ و شکست خورده کرد:«حاضرم جای او باشم.به چشم مادربزرگ بعدازاین مرا نگاه کن.خانم تر و با فهم ترازاو درزندگی کسی را تا به حال ندیده ام.»
    مردجوان سرتکان داد:«آدمی یگانه بود.ریزترین مطالب را درک می کرد و می سنجید.با آن تفاوت سنی نزدیک ترین دوستم بود.»
    نسترن بلند شد،نزدیک بهزاد آمد،خم شد و زانو زد:«بیابرویم بگردیم.ببین هوا چه خوب است.»
    بهزاد دستی تکان داد:«حرفش را نزن.واقعا"نمی توانم.بیرون ازاین خانه مثل حلزونی خارج شده ازلاکم.سرو صدای مردم،بوق ماشین ها،گرد و خاک اذیتم می کند،چشم هایم را مه می گیرد،حس می کنم درخواب راه می روم.»
    «باید ازجایی شروع کرد.می خواهی این وضع ابدی باشد؟»
    «فرق نمی کند.بذارباشد.زندگی خیلی کوتاه است.»
    «حالا که کوتاه است لحظه را غنیمت بدان.بعدها پشیمان می شوی،وقتی که جسمت توان نداشته باشد.»
    «این ناتوانی هم شبیه آن یکی است.نمی کشم،خسته.»
    نسترن التماس کرد:«چندقدم.فقط تا سه راهی.»
    مرد به آسمان نگاه کرد،آفتابی و صاف بود.ابرو بهم کشید و بلند شد:
    «اذیتم می کنی.تو که پرستارنیستی.»
    «چرا پرستارم.باید تو را خوب کنم.»
    بهزاد به راه افتاد:«هرکاری می خواهی بکن.من که خوب نمی شوم.»
    نسترن به او پیوست:«حالا ببینیم.»
    ازخانه بیرون رفتند.درامتداد جوی آب و درختان دش به دوش هم راه افتادند. مرد سالمندی با سگ کوچکی می گذشت،عصازنان می آمد،پیپ کنارلب داشت.سگ به نسترن نزدیک شد،بینی کوچک خیس را پشت پای او مالید.دخترجوان جیغ کشید و خندید،پیرمرد سگ را صدا زد،عذرخواست و رفتند،نسترن با لبخند گفت:«ادب و متنت او چقدرشبیه اکبرشیرزاد است.»
    بهزاد با پا سنگ کوچکی را به جوی آب پراند:«مونمی زند.شیرزاد اخیرا"سگ نگه می دارد؟»
    «احتیاج به سگ ندارد،همه را حریف است.»
    مرد نفس بلندی کشید که به آهی خفته منتهی شد:«با او کنارآمدی؟ بامزه است.تعریف کن.»
    نسترن پروبالی گرفت،بلند و باهیجان صحنه های آن روز را تعریف کرد و جا به جا خندید،بهزاد چندبارلبخند زد.با وصف اوضاع مسافرخانه ها غمگین شد و پرسید:
    «اغراق نمی کنی؟»
    «هیچ اغراقی درکارنیست.»
    «خیلی فجیع است.مردم چه رنجی می کشند.»
    «بله.با خودت قیاس کن.»
    بهزاد جوابی نداد.سررا پایین انداخت و هردو درسکوت ازپل گذشتند،روبه نسترن کرد:«بقیه اش را بگو، فرزین چطور پیدا شد؟»
    نسترن تاتررا وصف کرد،بهزاد بلند می خندید،چشم هایش پرازاشک شد:«شیرزاد جدا"شاهکاراست.پس رفتید و فرزین را آواره کردید؟کاش به تو پیغام نداده بودم.»
    «فرزین زرنگ است.»
    «زرنگترین آدم ها دست شما بیفتند،بیچاره می شوند.»
    ازسایه ی دیواری غرق خوشه های یاس بنفش رد شدند،نسترن گلی کند و به دست بهزاد داد:«ببین چه بوی دارد.من عاشق گل یاسم.»
    «یاس بنفش یا سفید؟»
    «هردورا خیلی دوست دارم.»
    بهزاد نگاه به دیوارکرد:«رنگ قشنگی دارد.رنگ من بنفش و ابی است.بیشترازهمه به کار میبرم.بین گل های خوشه ای اقاقیا را خیلی دوست داشتم،ساده و وحشی،روستایی،زیرهردرخت فکرمی کنم چند گوسفند باید خوابیده باشد.»
    نسترن جلوتررفت:«توی این کوچه چندتایی هست.»
    چندشاخه اقاقی ازدیواری آویخته بود.یکی دوبار بالا پرید خوشه ای بچیند،دستش نمی رسید،عصبانی شد.روبه روی دیوار زیرسایه بانی پیتی سیاه افتاده بود.عرض خیابان را دودی،سواریی ترمز کرد.بهزاد دادزد:«مواظب خودت باش!»
    نسترن خندید،پیت را آورد،زیرپاگذاشت،خوشه ی اقاقی را چید.
    ازخم کوچه پاسبانی سررسید و باتون را چند بار به ران کوبید. اخمی به نسترن کرد،دخترجوان دودی.پای او به سنگی خورد،آهی کشید و لنگان رفت،پاسبان رو به بهزاد کرد:«چه روزگاری شده،شما به او اجازه می دهید؟»
    «ازمن اجازه نمی گیرد.»
    پاسبان سری تکان داد:«خانم لجوجی داری.»
    بهزاد یکه یی خورد:«بله.چه می شود کرد؟»
    پاسبان تند رفت و ناپدید شد.بهزاد پی نسترن گشت،ازکوچه ی باریکی خمیده بیرون آمد.نگاه به دوروبر کرد:«رفت یا هنوز اینجاست؟»
    بهزاد تبسم محوی کرد:«ازپاسبان می ترسی؟»
    نسترن سرتکان داد:«ازبچگی،بیشتربدم می آید.یک حالتی دارند.انگارکه صاحب تمام مردمند.»
    «فکرکرد من و تو زن و شوهریم.من توضیحی ندادم.»
    دخترجوان گلگون شد،به گونه و پیشانی او قطره های ریزی ازعرق نشست. خوشه ی اقاقی را روبه او گرفت، نزدیک صورتش بالاوپایین برد:«بیا برای تو چیدم.»
    مرد گل را بویید،ازنسترن گرفت و درجیب بالای کت فروکرد.«چرا زحمت کشیدی؟کشته مرده اش نبودم.گفتم خوشم میاد.»
    «داشته باش یادگاری.»
    بهزاد لبخندی زد:«هنوزب که بچه ای!»
    «تو مرا بزرگ کن.عقل و وقاریادم بده!»
    «وضع خودم هم خوب نیست.باید ازیکی یاد بگیرم.»
    نسترن پلک را نیمه بازکرد:«برویم کلاس شیرزاد»
    مرد نفس زنان گفت:«من که دوره دیده ام.»
    سربالایی پاک خسته اش کرده بود،درسایه ی دیواری روی سکویی نشست:«پاک ازرمق رفته ام.»
    نسترن به او رسید.بالای سرش ایستاد.ازپشت سرنور برموهایش می تابید.چهره ی شاداب،شکفته ازهوای صبح بهارو امواج شوردرونی درسایه بود،بازتاب برگ های سبزبود،با بوی شبنم و خاک،به تردی شکوفه های به.بلند نفس کشید و بازدم مرطوبی به صورت بهزاد خورد:«ازسیگارزیادست.»
    «ربطی به آن ندارد،کمبود شورحیات است.»
    به یاد سیگارافتاد،ازجیب کت پاکتی بیرون آورد،سیگاری برداشت و روشن کرد.دود را به سینه فرو برد.دخترجوان برسکویی قرینه ی بهزاد نشست و دست زیرچانه گذاشت،آهی کشید.مرد به نقطه یی خیره بود،لب ها فشرده،ابرو به هم کشیده،پیشانی وگونه ها درنور،رنگ پریده.
    نسترن پرسید:«تو چه فکری هستی؟»
    «فکرهای پراکنده،خاطرات بچگی مادربزرگ،آسیه،یادم می آید ازاین مسیر می رفتیم بازار تجریش.انارهای رسیده، خوشه های انگور،بوی سبزی آب خورده، کاسه های ماست تازه،سروصدای دکان دارها،دادوبیداد مشتری ها را دوست داشتم. با شاهوردی می رفتیم.گاه دستم را ول می کرد،توی جمعیت گم میشد،می ترسیدم،فکرمی کردم درامواج آدم ها بی تکیه گاه مانده ام.رشته های پیوند ناگهان گسسته بود،گم شده،رها شده،سوارکف می رفتم.این حالت حالا هم هست؛نخی دراعماق قیچی شده.مثل خوابگردها روی موج کف می رفتم،درتمام عمرم انقدر رها شده نبوده ام، مادربزرگ وقت بدی مرد.»
    نسترن به گریه افتاد:«با هم قرار گذاشتیم من جایش را بگیرم.چه زود فراموش کردی،حس می کنم بود ونبودم یکی است.»
    بهزاد رو به او کرد:«تورا به ارامشم را نگیر،اشک های تو اذیتم می کند،تارهای روحم آن قدر کشیده شده که هرتلنگری آن را سخت به لرزه می آورد.»سیگار را پایین انداخت،زیرپا له کرد،راه افتاد.
    نسترن پی او دوید:«صبرکن من هم بیایم.»
    «بیا ولی ساکت باش.»
    قلب نسترن یخ کرد.مسیررفته را دوباره برگشتند،بوی خوشه های یاس تند و مشوش بود.ستون مهره های او ازمایعی داغ و غلیظ پرشد و سرخوردگی و تحقیراستخوان های کمر او را بازکرد.چنگ درموها فروبرد،ازحالت خودش بدش آمد،مثل سگ دست آموزی دنبال او می دوید،تصمیم گرفت بهزاد را تا ابد فراموش کند،کیف را برشانه انداخت روبه پل دودی،راه خیابان اصلی را پیش گرفت.بهزاد دور میشد؛دست ها درجیب،خمیده پشت و لاغر.فکرکرد:«خدا چه زشت است.مثل شترمرغ،ابوالعلا به مراتب ازبهزاد جذاب تربود.باید ولش می کردم.»پابرزمین کوبید.مرد جوان تا دورشد،لحظه یی به دوروبرنگاه نکرد.نسترن رفت و تاکسی گرفت،درطول راه با دستمال کاغذی یکریز چشم هار ا خشک کرد.
    بخش هفتم
    فصل اول
    بهزاد بیش و کم حالش بهتر بود.نزدیک نه برخاست،درباغ قدم زد،حمام رفت و چند لقمه ایی صبحانه خورد،همراه احمد.درغذاخوری،جاها عوض شده بود؛او نشسته بود برصندلی خانم نجم واحمد صندلی پیشین او.دریچه نیمه بازبود،سفره ی سفید درنسیم موج برمی داشت،بخارقوری چای،مایل به عقب می رفت.به سبک مادربزرگ بهزاد،درفنجان چای ریخت و قند تعارف کرد. حرکات دست،رفتاروافکاراو شباهتی به بانوی پیرداشت،انگارکه تغییرجا صاعقه یی ازاو درذهن مرد جاری کرده بود.تنهایی و،صبر و اندوه او را دریافت،زندگی بانوی سالخورده را با دید دیگری در ذهن مرور کرد.جوانی بی فروغ،پل زده ازغربتی به غربت دیگر،شوهری بی مدارا،سردمهر و خودخواه که مشغله یی سوای کارنداشت و گاه شب ها هم برنیم تختی در دفترش می خوابید. لبهای آویخته،چشم های ماهی وار.داغ دختری که ظاهرا" تنها کس او بود، سستی رابطه ی بی رنگ و آسیب پذیر با پسری سهل انگار.عشق های ازیاد رفته،جوانی گریخته درسال های میانی لب های او را نازک و فشرده می کرد،چشم ها غبارگرفته درفقدان شوهری که تا زنده بود بود و نبود او فرقی نداشت و پس ازمرگ دره ی تاریکی جا گذاشت.گرم ترین و شادترین ارتباط روحی او شاید دراین سال های واپسین با نوه اش بود که ناتمام و تلخ شد.دسته های صندلی را ارام نوازش کرد.بااین همه مادربزرگ خودداربود،کینه ازکسی نداشت؛با دلی سرد و شکسته، صورتی موقروآرام،ذهنیتی تیزوشفاف،بیانی فصیح،نافذ و پرطنز،قابل اعتمادبود.می شد به او تکیه کرد.چنان که می کردند.دوستان و اقوام درسخت ترین ورطه ها پناه به خانم نجم می بردند.حضوراودرهرجمع تعادل و آرامش مجلس را تضمین می کرد،مثل دیرک کشتی بود.چشم های او درپرتونورتازه بازشد،قدرت و متانت بانوی پیر درذهن او نفوذ کرد،تعادلی شگفت و پایدارماند.شعری که اغلب می خواند به یادش آمد؛بادل خونین لب خندان بیاور همچو جام.کشف کرد که اندوه شکست و درماندگی منحصربه او نیست،نسترن،اکبر،فرزین،ابو العلا و حتی رامبد هرکدام به نحوی رنج می کشند.دید می تواند همه را ببخشید.نگاه به احمد کرد.سرمیان شانه ها فروبرده بود جرعه جرعه چای را ازفنجان لب طلایی هرت می کشید.دست های استخوانی رعشه یی درونی داشت،با مهروهمدردی گفت:«سردت شده،می خواهی پنجره را ببندم؟»
    احمد سررا بالاگرفت ازپشت شیشه ی عینک که انعکاس قاب پنجره را داشت نگاه گیجی کرد:«سردم نیست حال تو خوب است؟»
    «به فکرآن نباش،خودت چطوری؟»
    همزمان خندیدند،خنده یی جوان و شاد،ناهمگام با اندوه و فلاکت هرروز.بعدازخنده ی احمد سکوت شد،با اضطراب نگاه به بهزاد کرد:«حالا که خوب شدی به من احتیاج نداری؟»بهزاد انگشت ها را برپوسته ی نان کشید،پف کرده و زیروگرم مثل موجودی زنده بود.
    «احتیاج پایه ی دوستی نیست.تو که شیءنیستی اسنانی.این تصور را ازذهنت دور کن که فقط تورا برای رفع احتیاج می خواهم.ازسال ها پیش با هم دوست بودیم،این رابطه مهم است برای دوستی.»
    لب های باریک بی خون احمد نیمه بازماند:«مزاحمت می شوم.»
    بهزاد درفنجان خالی او چای ریخت:«خانه بزرگ است.منهم تنها بی هیچ تعارفی تا هروقت میل داری بمان،یکی ازاتاق ها مال تو.»
    چشم های احمد برق زد:«شوخی نمی کنی؟تا جایی که می دانم خیلی مردم گریزی.حضور یک نفردیگرازاردهنده نیست؟»
    «تو آزاری نداری،مثل سایه بی وزنی.»
    چشم های احمد به پنجره خیره شد:«فکرمی کنی آسیه مرا برای همین می خواست؟»
    «این هم جزوش بود.»
    «پس چه دلیلی داشت؟»بهزاد انگشت کوچک را گوشه ی دهان گذاشت:«من که درذهن او نبودم،ازجانب خودم می گویم،تو باهوشی،حس ها را خوب می گیری،آنت دقیقی داری،اهل جاروجنجال نیستیفاین خصوصیات به خودی خود جذاب است.»
    احمد به او نگاه سپاس مندی کرد:«قبلا"این طور نبودم.نیروی زندگی،خشم و خروش،طنزوشیطنت داشتم.یادت نمی آید توی سرهم میزدیم،بحث وجدل میکردم؟»
    بهزاد تبسمی کرد،سری به تصدیق جنباند:«دقیقا"یادم آمد،دراولین دیدارمان تو یک پا خروس جنگی بودی،چرا عوض شدی؟»
    احمد ازچای نوشیدن دست کشید و فنجان را روبه مرکزمیزسراند:«یک وقتی فکرمی کردم هرکدام ما ازراهی دنیارا تغییر خواهیم داد.فکرمی کردم شعرهایم سنتی نوین می شود،کسی را قبول نداشتم.دردنیای محدود نوجوانی فکرمی کردم خیلی استعداد دارم،بعدسختی ها،تحقیرها، لحظه های عجز پیش آمد.یک مدتی تنها بودم،اتاقکی داشتم درخانه ی زن بیوه یی پیرولعیم، نان خشک وسیب زمینی پخته فقط می خوردم،پیش می امد که آن هم گیرم نیاید،برای روزنامه ها نقدهای بی سروته،مقاله های مبتذل و بی ارزش می نوشتم(با نوک ناخن رومیزی را خراش داد)که پول آن دود می شد و می رفت هوا.گاهی تشنج می گرفتم.مثل سگ ولگردی منج اتاق می خزیدم،ازاستخوان درد زوزه می کشیدم.کم کم به این نتیجه رسیدم که من و جهان عوض شدنی نیستیم.قوی همیشه ضعیف را مثل مورچه یی له می کند،می درد و می بلعد.این سلسله مراتب مثل خط زنجیربه هم وصل است؛انسان تکامل یافته ی دایناسورهای گوشتخواراست،هیچ عکسشان را دیده یی؟صدتایی دندان دارند،خون آشام و برنده،به هم می آویزند،سرطعمه می جنگند،خرخره می جوند.درتمام دوران های طولانی زمین شناسی روی این خاک لعنتی چیزی عوض نشده،فرضیه ی تکامل رویای بیشرمانه یی است،همیشه «دیپلودوکوس»ها روی زمین می چرخند،با یک کمی تغییرشکل مثلا" سی و دو دندان.چیزی عوض نشده تا انهدام زمین هم عوض نخواهد شد.دراین شرایط فخرکردن و غرور و خشم و خروش و خشونت بیهوده و پوچ نیست؟ما همه به قول «هملت»آخرش شاک کرم هاییم.به موقعیت خودم تدریجا"واقف شدم،بی جروبحث،نه قیافه ای دارم نه کارثابتی،نه پولی و نه استعدادی،گذشته و آینده ام بیهوده و تاریک است،یک روز هم ژنده پاره،مثل یک گدای پیردرجوی خالی آبی کنج گوچه یی می میرم،فقط همین،به چی فخرکنم،چرا مزاحم باشم؟»
    بهزاد سر راپایین انداخت،با نوک کارد به روی نان خط نازکی کشید:«هیچ فکری نمی کردم نقش من و تو اینقدر زود تغییر کند.درقالب تسلا جوینده و دهنده،بدون تردید باید بگویم تو اشتباه می کنی.ازاین نقطه به پایان نزدیک نمی شوی تازه شروع کاراست.ازدرازترین وسردترین شب های زمستان تصور بهار میآید،روزها بلندترمی شود،خورشید نیرو می گیرد،سرما و تاریکی درنهایت خودش نقطه شروع دومین تولد است.خامس و سوداها فروکش کرده،ارزشهای یک بعدی ازرونق افتاده،نگاه تو به دنیا پخته ترشده؛فکرمی کنم بعدازاین کارت با ارزش باشد،به شرط آنکه خودت را جدی بگیری نه دود کنی و به هوا بفرستی.»
    مردمک چشم های احمد فراخ وترسیده شد:«با کنایه حرف نزن.ازدود چه درکی داری؟»
    بهزاد مورا ازپیشانی عقب زد،چانه را خاراند،به چشم او خیره او شد:«تو خودت بهترمی دانی، خانه آسیه یادت نیست، اتاق تاریک و گرد؟»
    گوش های احمد گداخته شد،بینی را بالاکشید،آهسته گفت:«پس تو میدانی؟»
    «ازاول می دانستم.»
    مردجوان برافروخت:«چرا چیزی نگفتی،چرا پنهان کاری میکردی؟»
    «گفتنش لزومی نداشت،چیزی را حل نمی کرد.»
    «توازکجا می دانی؟من بارها ترک کردم،چهارماه،پنج ماه گذشته نرفته ام طرفش.»
    بهزاد خندید،به پنجره نگاه کرد،ملیله ی سفید پرده ها،نرم با نسیم می لرزید:«آخرش که رفتی.»
    احمد تکانی خورد،چینی های روی میزجابه جاشد:«قدرت دارم نگاه کن. فقط انگیزه ندارم.(ریشه های رومیزی را درمشت فشرد.)آسیه چه کرد؟دوباره ادامه داد؟»
    «نه نه نه،چه احتیاجی داشت؟وقتی خودش گرد می توانست باشد،هیچ دست کم ندارد.»
    احمد تبسم کرد:«تعبیرخوبی است،دربست قبولش دارم،پس کاملا"ولش کرد؟»
    «شروع نکرده بود که ولش کند،قضیه ازبنیاد نمایشی بود،برای تو جدی شد.»
    نوک بینی باریک احمد لرزید:«شاید درخونم بوده،دیروزود داشته،اما سوخت و سوزنداشته.»
    «بهانه هم محض تسلای خودت جور نکن،خون تو چه فرقی با دیگران دارد.»
    احمد سرخاراند و انگشت های سست او تا گردن پایین سرید:«چی جای آن بگذارم؟»
    بهزاد برافروخت:«چی مهم ترازآزادی؟این چه نکبت و اسارتی است؟»
    چشم های درشت احمد پشت شیشه های ضخیم عینک برق زد:«به خودن بگو،تو که خیلی آزادی؟»
    «بله من انتخاب کردم.»
    احمد ازسبیل کوتاه مویی کشید،زیرکانه لبخند زد:«من هم انتخاب کردم.دراصل چه فرقی دارد؟»
    بهزاد اخم کرد وچشمکی زد:«عجب زبان درازی،با تو حرف نمی شود زد،اصلا" قضیه را بیا ازبیخ ول کن،پاپیچ هم نشویم.(انگشت های باریک رنگ پریده را روی میزگذاشت وضربه های نرمی زد.)به فکرخواهر فرزینم، رفتارخوبی با او نداشتم.گاهی خشن می شوم،با یک تلنگرکوچک،نتیجه آن چند روز ندامت است.»
    «چه خشونتی کردی؟»
    «بیشترازخشونت بی اعتنایی بود.درشرایطی است که واقعا"احتیاج به یک دوست دارد.»
    احمد آرنج روی میزگذاشت،چانه را به دست تکیه داد،پیراهن آبی او نخ نما بود:«او بیشترازیک دوست ازتو توقع دارد.»
    بهزاد اخم کرد،ابروها را بالابرد:«چه توقعی؟»
    «ازتو خوشش می آید.»
    بهزاد به احمد خندید:«تو مخت خراب است.مثل یک برادر به من نگاه می کند.با هم بزرگ شده ایم.باراولی که دیدمش یکجور دختربچه بود،توپ بازی می کرد.»
    احمد خندید:«عجب دلیل محکمی!توپ به عشق چه ربطی دارد؟»
    بهزاد تلنگری به بشقاب چینی زد:
    «ربطیندارد؟یک فوتبالیست عاشق پیدا کن.»
    «عرب»
    «وضع عرب فرق می کند.نسترن عرب نیست یک رگ ترکی دارد.»
    «رگ ترکی هم بدک نیست.دست کمی ازرگ عرب ندارد.»
    «فکرمی کنی رگ اسیه چی بود؟»
    احمد آه کشید:«او که رگ نداشت،بجز رگ خواب.»
    «رگ خوابش هم دست تو بود حتما"»
    «کاری به این نداشته باش.فقط مسلم است که دست تو یکی نبود.»
    هردو خندیدند.احمد سری تکان داد،با انگشت های باریک موها را آشفته کرد:«عجب حکایتی است.»
    بهزاد نوک چنگال را درچشمه دوزی رومیزی سفید کرد و نخی را بالاکشید:
    «به فکرخواهر فرزینم.باید به او کمک کرد.»
    «ازآن کمک ها؟»
    «شوخی نکن.من تابع اصولم،بیاابوالعلا و بوریس را خبرکنیم،بازیگری به او هدف می دهد.حالش بهترمی شود.»
    «من هیچ کدام را نمی شناسم.ابوالعلا کیست؟»
    «اورا ندیده ای،پسربدی نیست،برای نسترن مناسب است.»
    «شاید او نخواهد.»
    «کی ابوالعلا؟برعکس خیلی مشتاق است.»
    «ابوالعلا به من چه؟خواهرفرزین،نسترن نخواهد.»
    بهزاد چنگال را ازپشت دربشقاب خالی گذاشت:«حالاببین،شاید موفق شدیم.به هرسه زنگ میزنم.»
    به راهرو رفت،کنارمیز تلفن روی چهارپایه نشست و دفتر را باز کرد،پی حرف «ک»گشت،زیرلب می گفت کیانی، انگشت پایین می آورد تا شماره را پیدا کرد.با تمرکز و اخم گرفت.پس ازیکی دو زنگ خود نسترن گوشی را برداشت. بهزاد صدا را صاف کرد:
    «سلام نسترن،چطوری؟زنگ زدم برای دیروز ازتو معذرت بخواهم،رفتاربدی داشتم.میدانی این روزها بیمارگونه حساسم،زود ازکوره در می روم.هرکار خارج ازعادت اذیتم می کند.تقصیرخودت بود،گفتم که ازخانه بیرون نمی آیم.»
    صدای نسترن خالی و گرفته بود.پژواک دوری درگوشی تلفن داشت:
    «اهمیت ندارد.برایم عادی شده،ازدیگران رنجیده ای سرمن خالی می کنی.خواستم هوایی خورده باشی. هدفم محبت بود. ازدیروز عهد کرده بودم کاری به کارت نداشته باشم.مهرت ازدلم بیرون رفته.حالا برایم کاملا"بیگانه ای.»
    بهزاد عرق کرد:«نسترن اذیت نکن،دوستی ما قدیمی است.مردم درعرض یک روز ازهم نمی برند.»
    نسترن امان ندا:«اسیه چرا برید؟»
    بهزاد به زور خنده ایی کرد:«آن ماجرا فرق داشت.بیا سرفرصت تعریف کنم تا بدانی اینطورها هم نبوده، امشب بیا می خواهم ابوالعلا و بوریس را دعوت کنم شاید تو را برگردانیم سرکار.»
    «هیچ رغبتی ندارم.»
    «رغبت پیدا خواهی کرد.ببینم چه زندگیت خالی است!فکرهای بیخود می کنی،ازدوستانت می رنجی.»
    نسترن تاملی کرد:«شاید بوریس دیگرمرا نخواهد.»
    «حرف میزنیم،شاید خواست.»سکوت کوتاهی شد،صدای نفس های بلند او می آمد:«چه ساعتی؟فقط برای بوریس.»
    «حدود پنج و نیم،شش.»
    «کاری نداری؟»
    «نه مواظب خودت باش.»
    «پس خداحافظ.»
    گوشی را محکم گذاشت.بهزاد تاری ازسبیل را بین دو دندان گرفت.دست ها رامشت کرد روی ران فشرد:
    «عجب بداخلاق شده.چه انتظاری دارد.»
    احمد که شانه را به درتکیه داده بود زیرکانه لبخند زد.بهزاد شماره ی تاترشهررا گرفت.گفت با بوریس کرا دارد.مدتی درانتظارماند تا صدای نازک لهجه داراو به گوش رسید:
    «بله،بفرمایید.»
    «بوریس تویی؟سلام.من بهزاد مؤتمن.»
    «صدایت را شناختم تا،کی آمدی؟ازرگ خانم نجم با خبرشدم،فرصت نکردم پیشت بیایم.حالا تسلیت می گویم.یک قراری با هم بگذاریم،شنیده ام ازدینا بریده ای رفته ای تو لاک تنهایی،خیلی بداست،خیلی بد.»
    «بیش و کم دست شنیده ای.ولی ازکجا؟»
    مرد جوان ازته گلو خندید:«درتمام شهرپرشده،خیلی هواخواه داری.»
    «ازریختشان بیزارم.امشب چی کارداری؟»
    «تا اینجاییم تمرین.چطور مگر؟»
    «پس هفت بیا پیش ما.»
    «منظورت ازما کیست؟من که می دانی درمعاشرت محتاطم.»
    «من هم همین طور.با ابوالعلا چوری؟»
    بوریس تاملی کرد:«خوب پسربدی نیست.تحملش می کنم.گیو فقط نباشد.»
    «گیو مسلما"نیست،کس دیگری است که او را خوب می شناسی.»
    «خوب می شناسم؟امکان ندارد.حتی خودم را خوب نمی شناسم.»
    «منظور من شناخت «کرمه»یی نیست،اشنایی معمولی،یکی ازهنرپیشه هات.»
    «حدس میزدم،نسترن؟»
    «بله،فرصت دیگری به او بده،خیلی احتیاج دارد.»
    بوریس تأملی کرد،صدای سرفه ی خفیف او شنیده شد:«حالا صحبت می کنیم،این دختر ترمز دارد، ترمز های مرموز، بازکردنش کار من نیست.صحنه هم با ترمز جور درنمی آید.»
    «دوباره امتحان کن.من به او کمی دین دارم.»
    «کارمن به دین مربوط نیست.ترمزهایش را بردار تا یک هنرپیشه ی جدی ازاو بسازم.وگرنه دینت را طور دیگری ادا کن.»
    «بازیگران دیگرتو ترمزشان بریده؟»
    بوریس به قهقهه خندید:«نه نه،به جا ترمز میگیرند.»
    «اغراق نکن.مردم همه گره دارند.مخصوصا"درمحیطی که درآن ترس حاکم است.عکس العمل ها نمی تواند روان و عادی باشد.»
    «من به محیط کارندارم،باید ازدورن خود را ساخت.آرمان شهردررویاهاست.امشب صحبت می کنیم.»
    بهزاد گلو را خاراند:«پس به امید دیدار.»
    گوشی را آرام گذاشت.دست به هم مالید:«این یک چیزی شد.شاید کناربیاید.»
    احمد زانو را مالید:«زیاد امیدوارنباش.»
    «تو استخوان درد داری؟»
    «ای کم و بیشت برایم عادی شده.»
    «بروپیش دکتر.آثاریک درد مخفی درصورتت غالبا"هست.»
    «علاجش دکترنیست.درد ازجای دیگری است.به جزئیات زیاد نپیچ.»
    بهزاد کف کفش رابرسطح چوبی واکس خورده سایید،خشمگین به نجوا گفت:«مادر مرده.»
    تلفن چندبارزنگ زد.بهزاد گوشی را برداشت.ابوالعلا گفت:«سلام.تاپیش بوریس رسیدم گوشی را گذاشته بود.دعوت امشب عالی است.قول می دهم چیزی به او نگویم.تو ازاو بدت می آید؟»
    «من بدم نمی آید.این مشکل بوریس است.»
    «بوریس خل است،توچی؟»
    «خودت قضاوت کن.»
    «جدا"خلی،می دانی دراین زمینه من فرضیه ای داریم که تا به حال دقیقا"ثابت شده،هرکس بی آسیه باشد خل است،من حاضرم بروم درقفس ببر وحشی،پیش او تنها نباشم.»
    «این دوروبرقفس ببروحشی نیست.»
    «چرا تو لازم داری.»
    «گمان کنم ازآن یکی بهتراست.»
    ابوالعلا به قهقهه خندید:«دیدی آخرسربه حرف من رسیدی،ده سال پیش می گفتم،من ازاین دخترها می ترسم،دیدی چطور خیسم کرد،یک هفته تب داشتم.صدایت آرام تراست،ازخود بیرون آمدی؟»
    «بهمن چطور است؟»
    «مبتلا،فلک زده،باروزی بیست ساعت کار،خودش را می کشد،اما ازداخل پوک است،به آسیه نگو رویش زیادترمی شود.»
    پوست نازک شقیقه های بهزاد کش آمد و سبزشد:«آسیه کجاست،قضیه تا ابد تمام شده،چیزی ازاونمانده جزخاطرات گریزان.»
    «دائمی و گریزان،حالت را خوب می فهمم.ازنسترن چه خبر؟»
    «امشب می آید اینجا.خواستم تو هم باشی.»
    «با سرمی آیم.جدا"که لطف کردی،به نسترن می گویند یک دخترحسابی،مزخرفات بوریس را باور نکن،به او حسادت دارد.»
    صدای اعتراض بوریس،نامفهوم و گسسته ازدورمی آمد.ابوالعلا دادزد:«بدون شک تو حسودی،صبرکن با فرمول ثابت خواهم کرد.(خطاب به بهزاد گفت) ببخش عزیز.من حسابم را با بوریس باید صاف کنم،اینقدربه این دختر فشارآورده تا ازتأتربیزارش کرده،اینکه رسم کارنیست.گاماس-گاماس،یک ماهه ازمردم نمی شود«سارا برنار»ساخت.پس شب می آییم با او، خدا تورا حفظ کند.»
    بهزاد گوشی را گذاشت،ازپنجره نگاه کرد،آفتاب زرین نیم روز برچمن های سبزپخش می شد:«ابوالعلا چقدر شور زندگی دارد،چون کمترفکرمی کند،شاید عاقل ترازماست.»
    گربه ی زردی با چشم های طلایی،ساده و تنبل و خواب آلود،درنورنرمتاب متکی به هره ی سفید باغچه ها لمیده بود.گاه دمی تکان می داد،گوشی می جنباند.
    «این گربه را می بینی،عاقل ترازمن و توست.»
    احمد به پنجره نزدیک شد:«به مرابت عاقل تر.کاش جای او بودم.»
    ازبعدازظهرهمه درخانه به تکاپو افتادند،پس ازچهارماه برای اولین بار مهمان می آمد.آقای شاهوردی ازنردبان کوچک بالاکشید و گرد گنجه های چوبی گردوی سنگین را پاک کرد.ننه بروجردی،دستمال وسطل به دست،تمام شیشه های غبارگرفته را شست،فرش های خوش رنگ زمینه آبی را جاروکشید.احمد کتاب ها را مرتب کرد،گاه ورقی می زد و ازیک صفحه چند سطری می خواند،گرد عطف های چرمی را پاک کرد.بهزاد سیگارمی کشید.آبی به گلدان هایی که نوک برگ های سبزآنها خشکیده بود داد و با افشانک آن ها را ترو تازه کرد.احمد کتابی را گشود.عکسی ازمیان اوراق زردشده افتاد،برداشت نگاهی کرد:«این عکس کیست؟»
    بهزاد روبه او رفت.عکس را گرفت،مدتی به آن خیره شد.حس نفس تنگی کرد.درون راحتی نشست،دست روی پیشانی گذاشت،توضیح داد:«مادربزرگ درنارنجسنان شیراز.نزدیک سی سال پیش است.پشت عکس نوشته.»
    برپله های باغی زن جوان درپالتو کلوش مشکی،دست ها درجیب،گردن بالاگرفته، کلاه کوچک کجی پوشیده از تو برسرایستاده بود.سایه ی قد خدنگ او برسرستون گچبری افتاده بود.منظربنای کاشی کاری،اسرافیل،فرشته های کودک و مرغان روی سفال،دریچه های قوسی،شیشه های رنگی کارگذاشته درنقوش چوبی درها درپس زمینه مشخص بود.
    «ضرب زندگی چه تناست،وقتی عکس را میگرفتند او درچه فکری بوده؟باید حوالی جنگ باشد،زمان قحط وقلا،به دعوت پسرمشیر رفته بود.یک ماهی مانده بود.خاطره هایی ازآن زمان برای من گفته بود.جنوب به قول خودش ازاتباع انگلیسی پربود،مردم ازتیفوس می مردند،صف نان طویل بود،می گفتند لنگه کفش درنان پیدا میشد،اغراق نمی کردند؟»
    شاهوردی اعتراض کرد:«البته پیدا میشد.نمی شود گفت نان،مثل سنگ سیاه و سفت بود.یک مشت ارد داشت،یک مشت شن.دردهات ما روس ها گندم ها را می بردند،به قشونشان می دادند.افسرها را هم بردند.من سال بعدش آمدم تهران، توی همین خانه،به سفارش عمویم.این ساختمان را نساخته بودند،شکل دیگری داشت.طاقها بلند،گچبری،ازحیاط پله می خورد؛ پلکان گرد اطرافبود اطرافش گلدان های شمعدانی.شب های جمعه خانم ها و آقایان می آمدند،قرامافون گوش می دادند.شاه هنوز خیلی جوان بود.یک پیرمردی شب آمد گفتند نخست وزیر است.(نگاه به بهزاد کرد)شما اسمش را می دانید؟»
    بهزاد به فکرفرورفت:«شاید فروغی بوده.»
    احمد کتاب را بست:«باید خودش باشد.اولین نخست وزیرآقای آریا مهر.»
    بهزاد عکس را به او داد:«بگذارسرجایش،دلم نمی خواهد چیزی عوض بشود.نه گلی،نه گلدانی،نه پرده یی،نه میزی.با حفظ جای اشیاءحس می کنم چیزی ازوجود مادربزرگ را دارم.»
    بعدازگردگیری شاهوردی و پیرزن رفتند به آشپزخانه،سرگرم پختن شدند.بهزاد و احمد چرتی زدند،چای خوردند.ازهفت به بعد درانتظارنشستند.بهزاد نه حمام رفت نه لباس عوض کرد.برابرآیینه روشویی ایستاد و تند شانه ای به موها زد.مهمان اول ابوالعلا بود،با سبد گل آمد.شاهوردی آن را برمیز کوچک مربعی ازچوب آلبالو،گوشه ی اتاق گذاشت.گل ها رز صورتی بودند.مخروط لغزنده ای میان شاخه های شویدی،قطره های آب به گلبرگ غنچه ها،زیر نور سقف آویز هشت شاخه می درخشید.پیراهن صورتی با کت و شلوار خاکستری پوشیده بود؛آویزهای نقره یی دگمه سردست ها با حکت بازو تکان می خورد،پیشانی گلگون او ازپاکی می درخشید،بوی بخوری ولرزان ادکلن فضارا پرکرد. آمیزه ای پیچیده ازپرشکوفه های به،چوب صندل و دود کند.چشم های روشن او پشت شیشه های عینک ظریف بیضی مثل عقیق درکاسه ی آب درخشید.با حرکت سرمورا ازپیشانی کنارزد:
    «خوب به موقع آمدم،ببین چه وقت شناسم.(نگاه به ساعت مچی اش کرد)هفت و یک دقیقه!(بازوی بهزاد را گرفت)تو هنوز مریضی؟چشم هایت گود افتاده،جمعه بیا برویم کوه با فارغ التحصیل های هنرها،گروه بدی نیستند.عالی هم نیستند.توخیلی دیرپسندی،دست کم کسل نمی شوی.»
    «متشکرم بشین.با دوستم احمد شریفی آشنا شو.»
    ابوالعلا ابروهارابلابرد.با احمد دست داد:«ازدوست های جدید است؟»
    بهزاد تبسم محوی کرد:«خیلی قدیمی،همزمان با آشنایی من و تو»
    «چیزی نگفته بود.»
    برراحتی لمید.پاروی پا انداخت.نوک گرد کفش های بندی سیاه او با برق خاموشی درخشید.بهزاد لب دیوان نشست:«ممکن است خیلی چیزها به تو نگفته باشم.»
    ابوالعلا خندید،سبیل خرمایی را ازته تراشیده بود.لب های کوچکی داشت:
    «دراین که شک ندارم.خیلی مرموزی.من که به تو لفی کشیش داده ام.»
    «چه جورکشیشی؟»
    ابوالعلا فکرکرد:«یکجور«فرانسیسکن»(ک نجکاوبه بهزاد خیره شد)بله به تومی اید،به خصوص با این قیافه مثل ریاضت کش ها،یک باشلوق و شولا فقط کم داری.»
    «پس تهیه می کنم.»
    شاهوردی وارد شد و لیوان کوکتل را درسینی نقره ی کنده کاری برابراو گرفت.ابوالعلا برداشت،روبه احمد و بهزاد کرد:«شما نمی خورید؟»
    احمد به نقطه یی برترنج فرش خیره شد:«لطفا"مرا معذورکنید،هیچ وقت کشیش نبوده ام.»
    «می شوی جانم.با بهزاد رفت و آمد بیشتری کن تا نتیجه را ببینی،اول تروبادور بعد هم کشیش والسلام!»
    بهزاد به پشتی تکیه داد:«ترکیب محشری است.»
    «احتیاج به توضیح نیست.درچشم تو نقص ندارد.»
    صدای زنگ درآمد،ابوالعلا نیم خیرشد:«فکرمی کنی کیست؟»
    بهزاد ارنج را حائل پشتی کرد.انگشت میان موها فروبرد:«صبرکن می فهمی.من که پشت درنیستم.»
    ابوالعلا بلند شد طول اتاق را رفت و برگشت.به غنچه ها نگاه کرد:«بهزاد عیبی ندارد یکی ازآنها را به نسترن بدهم؟»
    خنده یی کم توان مثل آفتاب عصرپاییز صورت بهزاد را روشت کرد:«خود سب را بده.بیشتربه او می آید تا من کشیش.»
    «اصلا"حرفش را نزن.من گل رز را فقط برای کشیش ها می برم.این فرقه سخت جذابند.مثلا"خود تو،تا به حال نمی دانستی؟»
    مردشانه بالاانداخت:«به آن فکرنکرده بودم.»
    نسترن وارد اتاق شد.پیراهنی ازابریشم سبزوسیاه پوشیده بود،ازهردوسو موها را با دو گیره ی سبزعشق کشیده بود و رشته یی نازک و فرخورده ازروی گوش تا گردن آویخته بود.انگشترزمرد روی انگشت او می درخشید.رنگ پریده و مضطرب،نگاه به دوروبرکرد.با دیدن ابوالعلا وا رفت و جا خورد«بهزاد به جبران بی مهری خود برای آن دو نقشه می کشید»ابوالعلا پیش رفت،سرخم کرد و با او دست داد.تارهای نرم و براقمو برپیشانی افشان شد،با دست پس زد:«اززمستان

  6. Top | #45



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    56.86
    محل سکونت
    خیلی دور،خیلی نزدیک
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,448
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    سال پیش تو را ندیده ام. خودت را کجا مخفی میکنی؟
    «در اعماق غارها»
    «حدس میزدم. رنگت خیلی پریده، حال خفاش ها چطور بود؟
    «به تو سلام رساندند.
    ابوالعلا دست ها را نزدیک صورت گرفت با نفرت گفت: «آه من با این حیوانات میانه یی خوبی ندارم. از پرنده های عشق بگو »
    «خبر آنهاپیش توست»
    ابوالعلا لبخند زد: «فکر میکنم باشد، همه سلام راندند بوسه هم فرستادند (لب را به دندان گرفت) نوک در حقیقت، آنها که لب ندارند»
    «پس جای شکرش باقی است.
    نسترن رو به بهزاد رفت: «؟ تو بهتری»
    «من عالیم (نگاه به دست او کرد) انگشتری قشنگی است.»
    دخترجوان سرخ شد: «حدس میزدم چشم تو را بگیرد آسیه یکی داشت»
    بهزاد به لکنت افتاد: «یادم نمی اید. راستش توجهی به جواهرات ندارم»
    ابوالعلا دست ها را در جیب شلوار کرد، پاها رااز هم گشود: «بگو به هیچ چیز توجهی ندارم. اطرافیان و خودت را یکباره آسوده کن. من به عکس توجه دارم. (دست نسترن را گرفت. نگاه به انگشتری کرد) اسیه شبیه این داتش، مال تو قشنگتر است. »
    دست دختر رارها کرد، برتای پیراهن فرود آمد بهزاد پرسید: «؟ ابمیوه می خوری»
    نسترن نشست: «فرق نمی کند»
    ابوالعلا اعتراض کرد: «بگو برای او هم کوکتل بیاورند، سالهاست که دختر بچه نیست»
    نسترن دستی تکان داد: «آبمیوه بهتر است. چند ساعت پیش قرص خوردم.
    ابوالعلا اخم کرد: «تو هم که قرصی شدی، تقصیر این دختر است»
    گوش های دختر سرخ شد: «. ربطی به او ندارد»
    «خیلی سیاه بین است، نه! تمام هستی را سبز و سیاه می بیند. در مایه های پیراهن تو (ابروها را بالا برد) این چه رنگ لباس است؟ مثل پیرزن ها است. تو صورت بپوش (غنچه نیمه بازی از سبد گل برداشت، به دست نسترن داد) این رنگ توست. شاداب و با طراوت، آن زن پلنگ صفت باید سیاه بپوشد چشمهایش را دیده ای؟ به خدا شبیه ببر است. من واقعا می ترسم.
    احمد زانو را مالید، رنگ چهره اش برافروخت: ببر با شکوه است »
    ابوالعلا عینک را جا به جا کرد، کنجکاو به او خیره شد: «چه عرض کنم، ما از شکوه بیزاریم، بگذارید در آرامش زندگی کنیم»
    «فکر نکنم شکوه هم از شما خوشش بیاید، خیلی معمولی هستید.
    ابوالعلا براق شد: «من نظیر ندارم. شکوه او مگر به تو رسیده، هیچ بعید نمی دانم. است. اینقدر عجیب و غریبی که فقط به اسیه می خوری »
    احمد جوابی نداد، کتابی از قفسه برداشت ورقی زد وحال خواندن گرفت، بهزاد به او نزدیک شد وبرشانه اش دست گذاشت. پا را به میز تکیه داد. ابوالعلا نشست، به نسترن رو کرد: «آن جبهه معلوم شد، تکلیف تو روشن نیست. طرف منی؟
    نسترن سر را به پشتی تکیه داد و گردن را بالاتر گرفت، کشیده و موزون بود با انحنای نرمی به شانه ها می پیوست. در میا کمی بر آمده، آب دهان را فرو برد تورم نامحسوسی بالا و پایین رفت.
    ابوالعلا نزدیک دختر آمد:
    «فکر می کنم تو گواتر داریو چرا مگر زیاد غصه میخوری؟ نرفتی پیش دکتر؟
    دختر به گردن دستی کشید: «؟ فکر نمی کنم، چه عوارضی دارد»
    «دلهره و اضطراب، نیروی کاذب، عطش زیاد در بعضی موارد»
    دختر جوان اخم کرد: «من این عوارض راندارم»
    ابولعلا نگاهی به پیچ و تاب انبوه زلف او کرد: «عوضش مویت قشنگ است»
    در باز د و بوریس سر زده تو آمد، کیف دستی چرمی را گوشه اتاق گذاشت. دستی به هم مالید: «این پیرمرد، اکسپرسیون های صورتش بی نظیر است، کاش همکار ما میشد»
    نسترن نیم خیز شد با تردید نشست، و پاها رابه هم چسباند. مثل کودکی در مقابل معلم دستپاچه و سرخ شد. بهزاد کنار دختر جا به او تعارف کرد. بوریس نشست، کلاه کتانی را برداشت و دستی بر موهای تیغ تیغ از ته تراشیده کشید، نگاه به ساعتش کرد: «امشب خیابان ها خیلی شلوغ بود. من به طور معمول سر وقت می آیم مگر اینکه شرایط چیز دیگری را تحمیل کند »
    ابوالعلا پا روی پاانداخت. حاشیخ جوراب و باریکه یی از پای او پیدا شد: «از فرعی می آمدی»
    «سوار تاکسی شدم. چهار مسافر دیگر داشت.
    ابوالعلا دسته عینک را لمس کرد: «. دست از لجبازی بردار، ماشین بخر راحت شو»
    بوریس تبسمی کرد، پر نمیتواند تحمل کند. و بی رنگ، چشم های او ثابت بود، مه گرفته و بی بازتاب: «به کار من نمی خورد. ضمن تعویض تاکسی ها، در مسیرهای پرت راه می روم، ضمنا در تاکسی ها با مردم مختلف ارتباط پیدا می کنم. یک جمله کوتاه عذر خواهی، یک غرولند، شکایت یا درد دل ما را به هم ربط می دهد. ارتباط زیباست این به کار من میخورد. ماهی در آب، اب در ماهی، این زندگی با من تناسب دارد. من که می گویم منظورم انسان است (رو به نسترن کرد) خب شما چطورید؟
    دختر سر پایین انداخت، کنج لب گلگون را بین دو دندان فشرد: «متشکرم خوبم»
    بوریس به دسته ی راحتی ضربه یی می زد: «باز گرفتار شرم شدی؟ با چند زبان بگویم، چطور بفهمانم؟ شرم احساسی بی معناست، به هیچ چیز متکی نیست، حاصل توهم است. از من خجالت می کشی؟ منی وجود ندارد، تو هم تو نیستی، روی صحنه با این دید به تماشاچی نگاه کن »
    بهزاد برای بوریس لیوانی شربت آورد، رو به روی او نشست. پاهای لاغر را دراز کرد و دست روی زانو گذاشت: «بدون مو چقدر قیافه ات عوض شده، همیشه تو را باموهای سیاه روی شانه ها دیده بودم»
    بوریس سر بی موی مثل گلابی را تگان داد: «زلف دست و پا گیر است. بدون آن بیشتر در قالب و پوشت خودم هستم، تو سر نمی تراشی »
    لبخند محوی زد، ابوالعلا راحتی را کمی جلوتر کشید: «سر تراش او در« سویل »ست. (بر شقیقه انگشت فشرد) آن هم در پاریس است (رو به بهزاد کرد) جدا کجاست می دانی؟
    «کی؟ باکنایه حرف نزن نمی فهمم.
    مرد شانه ای بالا انداخت: «پس نمی فهمی. ولش کن، شاید در خطش نیستی، راستی خانم فرهودی می خواست با من بیاید، گفتم دعوت ندارد، سلام رساند، پیغام داد تا اوایل زمستان میخواهم از تو نمایشگاه بگذارم.
    بهزاد از او رو گرداند: «هیچ حالش را ندارم. روی من حساب نکن. بگو برود تورش را جای دیگری پهن کند.
    به ابوالعلا خندید: «مردم رامی شناسی، هیچ فکر نمی کردم، تو به چشم من همیشه مثل بچه ها ساده بودی. بله، خانم فرهودی جدا تور پهن می کند، مثل عنکبوت ماده است. شکر کنید که دست کم تابلو شکار می کند و گرنه از آن زنهایی است که بعد از عشق بازی جفت خودش را می خورد.
    چشم های بوریس فراخ شد. دست رو به دهان برد: «؟ جدی، جدی می خورد»
    «البته، اما ترس تو از چیست، برنامه یی داشتی؟
    بوریس بلند خندید: «با خانم فرهودی؟ دومینیک ساندا هم باشد من حالش راندارم. فقط تعجب کردم چون ریزه میزه وباریک است، بهش نمی آید.
    «از مار که باریکتر نیست. دیدی چطور خرگوش ها را می بلعد؟
    نسترن سر را در دست گرفت نفس بلندی کشید: «نگو چه وحشتناک، این صحنه را در بچگی دیده ام. وقتی ناراحت باشم باز هم در خواب می بینم. مار سیاه زشتی خرگوش ناز و سفیدی را زنده زنده می بلعد.
    ابوالعلا اه کشید: «خرگوش ناز و سفیدی که البته من هستم از مار فراری است»
    بوریس به او نگاه کرد. ابروها را بالا برد: «؟ از خودت خوشت می آید»
    «اگر تو هم جای من بودی از خودت خوشت می آمد.
    «در حق من لطفی شده که جای تو نیستم.
    ابوالعلا چشمک زد: «حسود بالفطره! (گردن را بالا گرفت، پیشانی و گونه ها مرطوب و رنگ عسلی بود، برشقیقه ها وزیر گوش ها چند جوش محو تاثیر جوانی دیرپای او را کاملتر می کرد) از خدا بخواه »
    بهزاد بتدریج خسته می شد. فروغ چشم ها می کاست. ذهن او را مهی نرم و دودی می پوشاند و اصوات را انگار از دور می شنید. مثل طنین سنگ در چاه. حس پشیمانی کرد، تمام برخوردها چقدر ملال بود. دست کم فرخ و شیرزاد با هم دعوا می کردند، کاری به او نداشتند. اغلب حضورش را ندیده می گرفتند. دیدن ان همه شور، خشم و ستیزه جوی ارزش تماشا داشت. ولی این جوان شاداب و ترد مثال شلیل قرمز، قلعه رود سر تراشیده یی که از دریچه یی تنگ به جهان نگاه می کرد. دختر آهو چشمی مثل زنان مانه، با او چه ارتباطی داشتند؟ یاد زردی افتاب بر سطح مایل خرپشته های کاهگلی افتاد. کبوترانی که با سینه یی پر آماس بغ بغو کنان از شیب پایین می آمدند، بالی تکان می دادند، پلک نازک زیرین را بالا می آوردند، روی دو پای حنایی جست می زدند می پریدند. در اسمان آبی با پاره های ابر زرد روشن و اخرایی اوج می گرفتند. چشم های داود آنها را دنبال می کرد از نام داود حسی پناه دهنده، سرشار از طعم غربت، بر موج های همسان رو به او می امدند. چفته های خشک مو، طاق های شوره داده، هره های آجری، حوضی که سایه ی درخت هلو را چون آینه بر یم تاباند، با نسم سرد ذره ذره می شکست. با افسوس فکر کرد: «آن سالها رفتند»
    نسترن به او نگاه کرد. چشم های مرد سرد و دور بود، پوست سر او کشیده و داغ شد. حس میکرد نرم نرم در مایه یی مثل خمیر نان چسبنده و نیم گرم می رود پایین. نفسش گرفت، بلند شد رفت رو به پنجره، دسته را پیچاند. باز کرد، نسیم گرمی تو آمد، پرده ای نازک را لوله کرد و بالا برد. موج روی قالی انداخت. دختر نفس های عمیقی کشید، اندامهایش را انگار با زنجیری بسته بودند، سر حلقه اهی زنجیر را به هر سو می کشیدند. آرزو می کرد از این قفس سنگین حالت حماقت بار بیرون بیاید. خود را بیان کند. به پشت نگاه نمی کرد. از ترس اینگه مبادا به او بخندند. رگ سیاه انگار در عمق او ترکید، جراحتی فوران کرد. کنار پنجره و درگاه روی کاشی سرد نشست، سر را به در تکیه داد، چشم ها را بر هم گذاشت، آرامشی حس کرد. روی امواجی گرم و کبود پیش می رفت. به آن سه مرد فکر کرد، چه امیتازی داشتند؟ بوریس مردی بی تحمل و تند خو بود. زخم معده داشت، هفت بار در روز یمخورد و وقتی گرسنه میماند پاچه می گرفت. روزی هفت بار هم می گفت «خشم بدترین گناه است» خودخواه و جاه طلب بود ولی ادعا میکرد از «من» نباید حرف زد. از برابر هر اینه، هر سطح صیقلی وقتی عبور میکرد امکان نداشت خود را در آن نگاه نکند و چشم هایش از غرور ندرخشد. چه قیافه ای هم داشت، چشم های تیره، سر پایین، گونه های گرد، سر مثل جوجه تیغی، گوش های سرخ بزرگ، با ادعای هنر در قلمروی ناچیز، خودکامه کوچکی بود. پاهای بدترکیب و با عوارض زخم معده نفس گرم و بدبو داشت. چند سای دیگر می کرد و یم رفت یادی از او نمی ماند. ابوالعلا خوشگل بود از زرورق باز شده، پر زرق و برق مثل چراغ آذین لا به لای برگ های درختهای حیاط عروسی، خاموش و روشن می شد. در اولین نگاه چشم ها را خیره می کرد، مجلس آراو پر حرف بود در تمام میهمانی ها بی برو برگرد دعوت داشت. وقتی به تالار ها پا می گذاشت کفش های براف او قژ - قژ صدا می کرد. دخترهای کم سال و زن های سرخ گونه شانه ای تکان می دادند، دم گوش هم می گفتند: «ابوالعلا هم امد، جدا که جذاب است، از خنده می میرم. حرفهایش عالی است. بیش ترین آدم ها را به خنده می اندازد. »قلعه رود از این خاصیت با خبر بود. پیش از مهمانی ها، چندین لطیفه می ساخت، بند کفش ها را می بست، و با قدی خدنگ در تالار از جرگه یی به جرگه دیگر می رفت و زن ها دور و برش را می گرفتند. ضمن خنده یی شاد، دست به شانه اش می زدند، نزدیک بازوی او از خنده غش می کردند. چشم های او از پشت عینک می درخشید، با اعتماد به نفس گیلاس ودکا را سر می کشید، بی اعتنا در سینی پیشخدمت ها می گذاشت. در لحظه می زیست از پیری و بیماری، رنج و عجز و مرگ هیچ تصوری نداشت، مارک لباس ها، بوی ادکلن ها، طعم شراب ها را خوب می شناخت حتی، سال آنها را می دانست. اما بهزاد تا آن زمان واقعا چه کرده بود؟ صبح دیر بلند می شد شیر قهوه می نوشید (شاهوردی بیچاره حاضر می کرد) چندین سیگار می کشید، با چشم های رویایی باغ را نگاه میکرد، مثل گربه یی نازپرورده از افتاب لذت می برد. رنگ می باخت، لاغر می شد، فکر میکرد رنج هایش را اگر به کوه بزنند ذره ذره می شود. درک تنهایی و درد انسان، اضطراب درگیری با هستی را ملک طلق خود می دانست، در باطن از بالا نگاه به مردم می کرد، هر چند به ظاهر فروتنی داشت. راحت فریب می خورد، اسیر اوهام، به پول اهمیت نمی داد. چون جز رفاه و فراوانی صورت دیگری را تجربه نکرده بود. بخشنده بود چون فقط را مطلقا نمی شناخت، ولی بدون پول معلوم نبود چه می کرد، تا چه حد به پستی و چاپلوسی تن می داد. آسیه هنوز مرموز بود، اندام باریک و بلندش را در جامه ی سیاه مجسم کرد. به او نه حس حسادت داشت، نه کینه و تحقیر. خودش تعجب می کرد، تمام رنج هایش را، حس شکست، تحقیر، تنهایی و رنج را از او داشت. با این همه حتی در پنهان می ستودش. چهره های تغییر پذیر، حالا ت طوفانی او را پیش نظر می آورد، آتشفشانی از بی تابی و رنج و آزار است. یک ساعت با او بودن، ده سال زمان می برد، پیر می کرد و می کاهید. می شد از او کینه داشت، اما تحقیرش آسان نبود، دنیا را خوب می شناخت، بی اعتباری آدم ها و فرصت ها را. چون درخت گز در شوره زار و کویر، شب تاریک طولانی، آفتاب های جانفرسا رشد کرده بود. طوفان شن ها او را از ریشه سست نمی کرد. در فقر حقیر نمی شد، ثروت لباسی بود که راحت دورش می انداخت. آسیه با همه فرق داشت. نسترن او را بهتر از بهزاد می شناخت. از اولین دیدار جادوی رنگین شخصیت او را پیش از بهزاد در یافته بود. این زن از اب می امد، شاید زمینی نبود بانوی آبها بود. ساکن نمی ماند، در تلاطم و تغییر بود، بوی خزه های سبز اعماق دریا را داشت، لغزنده و خیس بود. با او رقابت کردن پوچ و ابلهانه بود می شد از او گرفت، در ابهایش غوطه خورد. زیر موج های سنگین رفت. در شب سیاه پرستاره ی کویری رو در روی باد ایستاد. از شبی که چون پروانه ای سفید رو به آب دویده بود وسراپا خیس برگشته بود. نسترن تقدیر خودش را به او سپرده بود. نفخه یی از آسیه با خنکای نسیم در او دمیده شد. سر راست گرفت. چشم هایش مثل عقاب مغرور شد و درخشید.

  7. Top | #46



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    56.86
    محل سکونت
    خیلی دور،خیلی نزدیک
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,448
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    بخش هشتم
    فصل اول
    تابستان گرمی بود از کف خیابان ها هرم هوایی مواج تا شاخه شاخه های درختان زرد و تشنه بالا می رفت، همه عرق می ریختند و شهر مثل جانوری رام د ر دود و مه له له زنان خفته بود. نسترن تمام روزها برای تمرین می رفت عصر خسته بر می گشت. تن عرق کرده را آب سرد می شست. لیوانی چای می نوشید، زنگی به بهزاد می زد. بوریس از او راضی بود. عقیده داشت ترمز های روغن خورده باز شده، گاه لکه ای می زند اما درست خواهد شد. نقش «هداگابلر» را د ر کار «ایبسن» می خواست به او بدهد. ابوالعلا بیزار از این شخصت بود می گفت: به اسیه می اید، به تیره و تبار زنهای عاصی ویرانگر از «مده آ» تا «هدا». بوریس قبول می کرد اما «هدا« را می ستود. این شخصیت د رجسم او رفته بود. در باغچه ی تاتر شهر عصر ها روی نیمکتی می نشست. زیر سایه ی زیزفونی، از دکه ی کناری یک قوطی آب هلو می خرید و در لیوان شمعی سرازیر می ریخت. در جامه ی سفید عرق میکرد، با کفش های کتانی ضرب می گرفت، می گفت: «هدا، هدا، هداگالبن» عقیده داشت زن و مرگ دو خواهر توامانند، زنی که شکل مرگ نباشد شبیه آب هلوی هوا کشیده ی قوطی است.
    جرعه ی کوچکی می نوشید، ابرو در هم می کشید. گفت نسترن موها را رنگ سیاه بزند. کوتاه کند. دختر پذیرفت. اما، سرهنگ و مادر او را سخت سرزنش کردند. وقتی در آینه روشویی به خود نگاه می کرد دیوانه ای را می دید که ظاهرا قرار بود همزاد مرگ باشد.
    مادر با افسوس می گفت: «حیفت نیامد از آن موها، شبیه جغدها شده ای، پیش چشم من نیا»
    سرهنگ می گفت: «جغد حیوان قشنگی است» یک شب در ماموریت روی درخت خشک صدها جغد دیده بودند. چشم ها بزرگ، نارنجی، گوش ها کوتاه، پر و بال زرد و قهوه یی ظاهرا از روسیه در فصل سرما کوچ کرده بودند. عقیده داشت نسترن مثل مرغ های دم کل سیاه شده، مرغی که تخم دو زرده می گذارد. خودش از این شوخی به قهقهه می خندید سر را بالا می گرفت، قابهای دندان های کرسی نمایان می شد. دختر اعتنا نمی کرد. در را می بست، می سرایید: هدا، هدا، هدا گابلر »
    شاید به «نینا زارچنایا» بیشتر شباهت داشت، اما هدا نقش آرمانی او بود. از مغازه های اسباب بازی فروشی روزی دو هفت تیر خرید. وقتی که تنها می شد با آنها باز ی می کرد. دور انگشت می چرخاند، برابر آینه با ترقه پر می کرد. وقت خواب آنها را زیر بالشش می گذاشت. گاه سراغ بهزاد یم رفت ر زوی هفت تیر ها را برد، از کیف در آورد، یکی به او داد، بهزاد بلند خندید: «به تو نمی آید. بوریس خطر می کند، او را از این باهوش تر می دانستم.
    دختر به وموهای آبنوسی کوتاه دست می کشید، گر می گرفت. پوزخند تلخی می زد: «چرا، چرا، می اید»
    مشت روی میز می کوفت، قلعه رود دست ها را حائل چهره می کرد: «؟ فرض می اید، اصلا به من چه»
    نسترن پشت میز می نشست، با خستگی پا را دراز می کرد و از ظرف میوه خیاری بر یم داشت و پوست می کند، نرم می جوید و دستها را زیر چانه می گذاشت، به بهزاد خیره می شد:
    «از اسیه تعریف کن به کار من میخورد.
    بهزاد نگاه به پنجره می کرد، واپسین پرتوهای خورشید در سیاهی شب محو می شدند، در کوچه مردم رو به خانه می رفتند، دگمه چراغ رو میزی را می فشرد پرتویی زرد و بی رنگ کاغدهای سفید و طرح های نا تمام زغالی را یکسره روشن می کرد.
    بهزاد برخاست و روی دیوان مخملی لمید وسر به دست تکیه داد. چشم های او به کلید زرین روی گنجه خیره ماند.
    در تراس کافه ی «کلوزری دلیلا» بودیم، بیرون باران می آمد، قطره های روی سایبان با ضربی تند می چکیدند، از روی شیشه ها می شریدند و کافه روشن و شلوغ بود. از مخزن ماهی ها نوری بنفش، سبز و نیلی می تابید و چشم ها گهگاه به نور و گردش ماهیها با جذبه و ارامش خیره می ماند. یک جفت عروس دریا با باله های مواج، شکم شفاف فسفری در ابها می چرخیدند. لب های صورتی را نرم نرم به هم می زدند، انگار دعا می خواندند. آسیه برگشت، نگاهشان کرد گفت: اگر انسان نبود خودش داشت ماهی باشد، نه ماهی توی ظرف، ماهی ابهای شور، ماهی ته دریاها، جزار مرجانی، کشتی های بادبانی غرق شده، مال دزدان دریایی است. از دزدهای دریایی با اشتیاق یاد می کرد می گفت: افسوس دوران آنها سر آمده، فکر می کرد در یکی از زندگی های گذشته همراه انها بوده، صندوق های جواهر، برق سکه های زر، شمشیر بازی، توپهای لوله کوتاه، انفجارهای آبی، روی موج های سبز آرام. می گفت بیا یک کشتی بادبانی پیدا کنیم بخریم، با دزدهای بازنشسته برویم روی دریاها، راه کشتی های تجاری، نفتکش ها و کشتی های تفریحی پولدارها را ببندیم، همه را بترسانیم. نگاهش می درخشید، انگشت ها را در هم می برد و می فشرد. به قهقهه می خندید، پرده یی از اشک چشم هایش را می پوشاند. لباس نیلی سیر با خالهای سبز ریز پوشیده بود، شنل سیاه مخمل روی شانه ها انداخته بود، دستمال گردن را گشود، چشم چپ خود را بست، گفت ببین به من می آید؟ همه چیز به او می آمد، برق شیطنت، خشم و کینه از جشم او باز می تابید، تا دوباره خندید. و باز آفتابی و سبک شد. دستمال را از سر برداشت کنار بشقاب گذاشت. تارهای موی سیاه روی پیشانی پریده رنگ او ریخت. می گفت از بچگی عاشق خیالبافی بود، هر وقت کتاب میخواند خود را به جای قهرمان آن می گذاشت. مرد یا زن فرقی نمی کرد. در «کنت مونت کریستو» دوست داشت خود کنت باشد. در «سه تفنگدار» البته «لارتانیا» شاخه شاخه ی درختی را می کند و باقهرمانان شمشیر بازی می کرد و بالا و پایین می جست. در قهرمان های زن مقدسین و راهبه ها را بیشتر از همه می پسندید، «سن ترز»، «ژاندارک» در نوجوانی پیله کرده بود او را به دیر بفرستند. شبها نماز می خواند، تسبیح می انداخت، زیر نور ماه می خوابید تا در رویا قدیسین را ببیند. مردی سفید پوش شبی به خوابش آمده بود. از ظلمتها او را عبور داده بود، به چشمه یی رسانده بود. بالای کوهی بلند، ملائک ابی پوش در روشنای سحرگاه اطراف چشمه روی علف ها نشسته بودند و فرشته های کوچک با هم بازی می کردند. مرد گفته بود چشمه ی آب زندگی است. آسیه از آب صاف سرد مشتها را پر کرده بود، چند جرعه نوشیده بود. دم سحر از خواب پریده بود روی به مشرق ایستاده بود، خورشید طالع را نیایش کرده بود. وقتی به یاد آورد. اشک چشم هایش را پوشاند. گفت در آغاز جوانی دنیا صاف و روشن بود ، مرز رویا و واقعیت در هم امیخت ، تا مدتها بعد از این رویا فکر میکرد بالاتر از دیگران است، یک جور رسالت دارد ، برای آزمایش بی باکی خود شرط می بست. شبها می رفت به خانه جنی متروک ، جایی که از سوراخ دیوارها شن ریزه هایی می ریخت ؛ پرده تخت های فلزی پوسیده بود با یک تلنگر تبدیل به گردی ارغوانی می شد ؛ در هوای مانده زیر نور شمع مثل مه می پراکند. شیشه ها شکسته و دود گرفته بود ، با هر صدای خفیف تیره پشت او می لرزید ، دندان هایش برهم می خورد ؛ ضمن عبور از راهرویی تار عنکبوت گرفته در آینه برنجی تصویر محو خود را در پشت لایه ی گرد و خاک دیده بود فکر کردکس دیگری است ، دختر جوانی که صدها سال پیش مرده بود. همزاد او از مه زرد و چرک زمان گذشته بود و به او خیره نگاه می کرد ، پرسیده بود :«چطوری؟» تصویر محبوس در قاب برنجی آینه ، بردبار ، تمسخر آمیز ، تبسمی کرده بود از چشم هایش منشور نورانی تابیده بود. خوشه ای با هزار ساحت و رنگ آسیه ترسیده بود ، خیس عرق از خانه بیرون دویده بود. دوستان همسال او را بغل گرفته بودند ، بی باکیش را ستوده بودند ، ولی اسیه تا چند ماه ، مات بود و کم حرف میزد ، تصویر زرد طلایی از ذهن او بیرون نمی ریخت ، و راز آن را کوشیده بود کشف کند ، تا به حال نفهمیده بود ؛ در بدترین حالت خواب آن صحنه را می دید و راز لبخند را در می یافت. وقتی که بیدار می شد در بست فراموش می کرد.»
    مرد ساکت د به هاله زرد غبار روی سقف چشم دوخت و گفت :
    «سرد است!»
    نسترن از اتاق خواب پتوی نازکی اورد ، روی پاهای او انداخت ،پایین دیوار نشست ، شانه را به آن تکیه داد ، زانوها را بغل کرد :«ماجرای ترسناکی بود ، فکر می کنی راست می گفت ؟ چرا این بلاها رابه سر خود می آورد؟»
    بهزاد به پهلو خوابید :«خیلی به آن فکر کردم. جواب روشنی پیدا نکردم. شاید عاشق خودش بود.میخواست کامل باشد. ولی آدم بود مثل همه ضعف داشت. ضعف او را تحقیر می کرد. عشق بدل نفرت می شد.می خواست خودش را نابود کند . غرق کند. مثل خرگوش های آزمایشگاه ظرفیت هایش را می سنجید ، چون بلند پرواز و جاه طلب بود ، سر شکسته و نا امید می شد ، جسم او برایش تنگ بود.»
    نسترن ناخن کوچک را با دندان ها سخت جوید ، هلال باریکی بود ، لب ها را جمع کرد ، در فضا پراند ، باریکه ای خون از کنج ناخن نیش زد.
    بهزاد پرسید:« ناخن هایت را می جوی؟»
    نسترن دست را پشت زانوها قلاب کرد. چون کودکی خطاکار چشم ها را پایین انداخت ، لحظه ای فکر کرد پاسخگوی سرهنگ است.
    «نه نمی جوم. ناخن هایم سالم است. این بار اول و اخر بود.»
    بهزاد به سقف نگاه کرد:«البته این به خودت مربوط است. پیش من فقط نجو. بعضی صداها اذیتم می کند . برخورد ناخن و گچ نوشتن روی تخته ، در مدرسه گوشها یم را می گرفتم ، قرچ قرچ شستشوی استکان ، صدای خفه جویدن ناخن ، یاد موش می افتم.»
    «می ترسی از موش؟»
    مرد اخم کوچکی کرد:«ترس نه! بدم می آید. موجودی است که پنهان از چشم در تاریکی چیزها را تخریب میکند. کاری مثل توطئه. از توطئه می ترسم ، چون یک جور غافلگیری است. زمان هم مثل موش است در تاریکی می جود می رود جلو ، دندان ها را یم پوساند ،موها را سفید می کند ، صورت را پیر و پر چین ، (دست رو به سر برد ) چند روز پیش دیدم همین جلوها شش تار موی سفید دارم ، یک جایی خوانده بودم هر تار موی سفید ؛ تلگرافی از سوی مرگ است.»
    نسترن لب ها را جمع کرد ، چشم ایش اندوهگین شد:« تو هنوز خیلی جوانی ، زود است به مرگ فکر کنی ؛ حتی پیرمردها مثل تو به یادش نیستند.
    چشم ای بهزاد از خشم درخشید ، دستی بع چانه کشید:
    «پیرمرد ِ تو چطور؟»
    نسترن سرخ شد ، دندان به زانو کوبید ، گاز محکمی گرفت:
    «من پیرمرد ندارم.»
    «یادم می اید داشتی.»
    دختر چند بار مشت روی گل های قالی کوبید، سر را به راست و چپ نوسان داد ، گونه های او نرم لرزید :»چرا ولم نمی کنی؟»
    بهزاد نشست:«من به تو کار ندارم. خودت می آیی.»
    چشم ها ی دختر ترسید و فراخ شد:
    «از من بدت می آید.»
    بهزاد به تاریکی پشت دریچه نگاه کرد:«نه ، بدم نمی آید.»

    «مزاحمت می شوم؟»
    «نه ، سرگرمم میکنی.»
    «فقط همین؟»
    بهزاد بلند شد ، کنار می ایستاد ، با مدا خطی شبیه دود روی کاغذ سفید کشید:
    «فقط همین.»
    نسترن روی دیوان نشست ، دستها را مشت کرد ، روی دامن گلریز خاکستری بین دو زانو گذاشت. ساکت شدند. شیر دستشویی چکه می کرد ؛ هر دو مدتی گوش دادند. نسترن پرسید :«خراب است؟»
    بهزاد به دستشویی رفت، شیر را باحوله گرفت و محکم پیچاند ، چک چک آب تمام شد ، نسترن پرسید:
    «این جزو آن سر و صداهاست؟»
    بهزاد به دست تابی داد:«ای بیش و کم.»
    نسترن گفت:«رامبد ، اسیه را می شناسد.»
    بهزاد برگشت با وحشت در چشم او خیره شد:«تو از کجا می دانی؟»
    مثل برق دروغی به ذهن دختر آمد :«رامبد خودش گفت »
    بهزاد به او نزدیک شد ، شانه های راتکان داد:« رامبد به تو چه گفت؟»
    نسترن ترسید ، رو به انتهای دیوار مرد را عقب کشید:«تمام ماجرارا.»
    بهزاد دختر را ول کرد، مشتی به دیوار کوبید ، پیشانی او خیس از عرق شد، چند تا از سبیل ها را بین دو دندان گرفت ، نامفهوم غرید ، رو به میز رفت و بر صندلی چرمی گردان نشست. آرنج ها را بر دسته ها تکیه داد ، انگشت ها را میان هم فرو برد؛ رو به نسترن بگشت :«اتفاق تلخی بود ؛ با سنی که آسیه داشت.»
    چشم های نسترن فراخ شد درخشید :«مگر چه سنی داشت؟»
    «مردک بهتر می داند. پانزده سال و هشت ماه.»
    دختر به گونه دست زد:« تقریبا بچه بوده.»
    «تقریبا نه دقیقا.( بین دو ابروی بهزاد رگی برآمد که همضرب نبض می تپید .) جنسیت برایش هنوز گنگ و ناشناخته بود ، از گوشه و کنار چیزهایی می شنید ، منتها برایش روشن نمی کردند. کسی را نداشته ، پدرش از صبح تا غروب یا در مطب بوده یابیمارستان ؛ یا مجالس کذایی ، دعوت ها و مهمانی های رسمی ، نصف شب می آمده ، مست و خسته می خوابیده ، عمه جان در آن دوران ناگهان شکفته بوده ، آب زیر کاهی ها ، عفیف نمایی ها ، یکباره دود شده ، چون مردک زنباره و هفت خط آن دور و بر می پلکید ه ، برای پول او نقشه می کشیده ( رامبد سه سال و نیم از زنش جدا شد ، باز هم با هم آشتی کردند.) این اتفاق مربوط به آن زمان است ، بند کرده بوده به عمه ، ظاهرا در آن دوران بحران اقتصادی ، وضع مالی اش خوب نبوده ، کارخانه های پدر زن در اصفهان تعطیل شده رسیده تا ورشکستگی ، ولی ثروت عمه جان جایش محکم تر بوده ، بانک سوئیس ، کارخانه ی قند و گشتزارهای پنبه ، اوضاعش چیربتر بوده. رامبد بود می کشیده تا انگ زده به هدف. پیر دخترک در دام افتاده ؛ زنباره کارش را بلد بودد. مثل شوالیه ها دست و دامنش را می بوسیده ، اشک می ریخته ، می گفته لعبتی چون او وجود ندارد ، دختر چروکیده دندان هایش از شوق کلید می شده ، نفس نفس می زده ، روی زانوی رامبد سر می گذاشته ، زنجموره می کرده ؛ مرد دست به موهای سیخ سیخی اش می کشیده ، می گفته نرمتر از ابریشم است خلاصه عمه را سخت هوایی کرده بوده.
    تنها کسی بوده در آن دوران که به آسیه می رسیده ؛ کتاب برایش می خریده ؛ درد و دل هایش را می شنیده ؛ از مادرش می گفته. برای اولین بار سیمای تازه ای از مادر به او نشان داد ، زن زیبای سیاه پوش ، با چشم های افسونگر ، فارسی را خوب می دانسته ، گرم و جذاب و مهربان بوده ، تنها دخترش راخیلی دوست داشته. رامبد عکس مادر و دختر را یواشکی برای او آورده بوده ؛ زن جوان در باغ که دختر کوچکی را بغل گرفته بوده ؛ اسیه حتی یک عکس از مادرش نداشته. دختر بچه تصویر رااز او گرفته بوده زیر جلد علم الاشیا ء جا سازی کرده بوده ؛ شب زمان خواب بیرون می آورده ، در نور نیم رنگ حباب آبی به آن نگاه می کرده. چشم ها ، موها ، دست ها و صورت بیضی و جوان زن را قبل از خواب می بوسیده ، بعد کتاب درسی را زیر بالشش می گذاشته ، خواب های خوب ببیند. یک سال و نیم خوش بوده ، به انتظار رامبد روی پله ها می نشسته ، از باغ گردو می چیده ، محض خاطر او پوست می گرفته در کاسه آب می گذاشته . خانه رنگ و رو نق داشته ، اسباب هااز تمیزی برق میزده ، آشپز غذاهای خوشمزه می پخته ، عمه مهربان بوده ، سخت نمی گرفته ، سر را بالا می گرفته ، با پیانوی رامبد آواز می خوانده . مرد تشویق می کرده ، قرار گذاشته بودند بعد از ازدواج با عمه بهترین معلم ها را در رشته آواز و آموزش موسیقی برای او بگیرد. رامبد وقت بیکاری درس از او می پرسیده ، برای او کره ی بزرگی خریده بوده که با چراغ از توروشن می شده.جای شهرها و کوه ها و رودخونه های مهم را به او نشان می داده ، تز شهرهای ناشناس ، اداب و رسوم مردم ، منظره های زیبا ، اثار تاریخی ، موزه ها و نقاشی ها برای او می گفته ، با صدای ارام او آسیه سفر میکرده. بیشتر از پاریس شهر مادرش می گفته ؛ عشق های ایام جوانی ، سالهای بعد از جنگ ، جاهای ویران شده ف کافه های روشن ، بوی سوسیس سرخ شده و قهوه. دوران «چارلستون » و «تانگو» . یک روز مادرش را در پاریس دیده بوده. تنها و سرگردان در هوای بارانی ، با لباس مندرس ، اندوخته ناچیز خود را سر گرفتن بچه خرج وکیل کرده بوده چند ساعت در کافه یی با هم نشسته بودند . زن چهره ای رنگ پریده ، لاغر و تکیده داشته ؛ به دختران کوچک دائم نگاه می کرده. رامبد از او پرسیده:چرا بر نمی گردی؟ زن گریه کرده گفته او را نمی پذیرندو دکتر و عمه اینقدر زجرش داده اند که تصور زندگی در آن فضا شبیه کابوس بود. ضمنا به او تهمت زده بودند ، تهمت کار عمه لود ، دکتر باور کرده بود. گفته بود اتاقی زیر شیروانی گرفته ، در یک فروشگاه لباس بچه می فروشد. رامبد چکی سی ، چهل هزار فرانکی نوشته بود و به زور در جیب پالتوی کهنه گذاشته بود. آسیه پرسیده بود بعد ها او را ندیده؟ مردد جواب داده بود نه. اما از گوشه و کنار شنیده بود چند سال رفته آفریقا دوباره برگشته و ش ماه بعد با گاز خودش را کشته. آسیه خست و سوزناک گریه کرده بود ، ولی از سر ارامش و رهایی چون حس می کرد مادرش جدا او را دوست داشته ، به خاطرش جنگیده ، مایه گذاشته ؛ دست آخر هم زندگی بدون او را طاقت نیاورده . این گفتگوها وقتی که تنها بودند بارها تکرار می شده ، اسیه جزئیات قیافه ، حرکات آن زن را از رامبد می شنیده ، گوشه های تاریک او هر روز برایش بیشتر روشن می شده ، حتی شبی خواب دیده رامبد و مادرش با هم ازدواج کرده اند ،در خانه سبزی پوشیده از چسبک هر سه زندگی می کنند. با این رویا به رامبد بیشتر از گذشته علاقه پیدا میکند. با قلم مو و آبرنگ یک نقاشی می کشد ، تصویر محوی از یک زن و مرد ودختر که رو بخ نور می روند ، آنرا به رامبد میدهد. رامبد از استعداد او خیلی تعریف می کند. نقاشی را قاب می گیرد میگوید در کتابخانه اش گذاشته ، نامزدی دو سال طول می کشد ، آسیه فقط در این دو سال حس خوشحختی می کرده ، بااشتیاق از مدرسه می آمده ،در پذیرایی را با زمی کرده ، با دیدن رامبد رو به او می دویده ؛ حتی چند با ر دستش رامثل پدر بوسیده. از شیطنتهایش درمدرسه می گفته ، رامبد به قهقهه می خندیده ، موهای بافته ی او را نرم از پشت می کشیده ، در این دو ساله دختر بزرگ و زیبایی شده ؛ در راه مدرسه دنبالش می آیند ، متلک به او می گویند ، عمه ترجیحا به روابط آنها سوءظن پیدامی کند ، آسیه را می زند جیغ می کشد ، بدخلق و تلخ می شود. حتی روزی می گوید در این موارد هم به مادرش رفته. هنوز سر از تخم در نیاورده دورو بر مردها دایم موس موس می کند. اسیه مات مانده ، از این نظرگاه هیچ وقت به رامبد نگاه نکرده بود ، ظاهرا عمه عین همین حرفها را به مرد هم گفته بود. آسیه را از دیدن رامبد منع می کند ، حتی پدر او را کتک میزند. دختر مثل گذشته غرق تنهایی میشود ، به کتاب پناه می برد ؛ سگ و گربه می آورد ، عمه به کارش کاری ندارد ، چون سرگرم تهیه جهیز و مقدمات عروسی است. ننه به او می رسد شام ونهار را در می اورند به اتاقش ، از دور صدای صحبت رامبد را با عمه می شنود. وقتی که مرد می رود از پشت پرده او را یواشکی نگاه میکند. طاقت نمی آورد شماره تلفن او را از دفتر عمه پیدامی کند ، زنگ می زند می گوید بیا مرا ببر ، رامبد راننده اش را دم در مدرسه دنبال او می فرستد ، می رود به خانه مرد. او عطر زده ریش ، تراشیده می اید به استقبال دخترک. آسیه به سویش می دود. اما نگاه و رفتار مرد عوض شد ، مثل زن بالغی او را ورانداز می کند ، وسوسه های عمه تاثیر خود را کرده ، آسیه کمی می ترسد ، اما جلو می ورد با خود می گوید حتما اشتباه می کنم ، او درست همسن باباست ، شاید از مادرم خوشش می آمده و گرنه این همه پول به او نمی داده. خانه را ورانداز میکند با شادی از یک اتاق به اتاق دیگر سرک می کشد ، آنجا را می پسندد ، ارزوی خود را فاش میکند ، می کوید ای کاش شما با مادر من عروسی می کرده بودید. رامبد لبخند میزند و اسیه را می برد به اتاق کارش. نقاشی آبرنگ را در قاب خاتم کاری به او نشان میدهد. او را کنار آتش روی دیوانی می نشاند ، نزدیکش می نشیند ، دست هایش را می گیرد و می پرسد:«می خواهی برایت چه کار کنم ؟» او می گوید:«مادرم را پیدا کن.»
    رامبد لبخند می زند ، چشم هایش می درخشد ، پیپی روشن می کند ؛ کبریت را می گیرد تا اسیه فوت کند :«مادرت مرده.».«هیچ معلوم نیست ، شما فقط شنیده اید.». «خوب فرض کن این طور باشد ، به چه درد من میخورد ،طراوت و جوانی اش تمام شده ، دیگر آن زن سابق نیست.».«پس عمه چی ؟ اون هم جوان نیست».«عمه را ولش کن. سخت کسلم می کند ، تا یکی دو هفته دیگر با او به هم می زنم.» . ناگهان رامبد روی زمین می نشیند ، پاهای اسیه را می بوسد«با من ازدواج می کنی؟»
    خون در تن آسیه یخ می زند ، رویاهایش مثل آوار روی سرش می ریزد ، احشاء او می لرزد ،بوی توتون و ادکلن او معده و گلوی او را منقبض می کند ، عق می زند و دستمالی پیش دهان می گیرد. از جا بلند می شود ، به سوی در میرود مرد پیش تر از او دسته را می گیرد ، دختر التماس می کند ، پا بر زمین می کوبد «ولم کنید میخواهم پیش عمه ام برگردم. در این دو سال شما را مثل پدرم دوست داشتم.» رامبد او را می زند:«مثل پدر ؟ خیلی بیجا کردی.من می توانم شوهر تو باشم.»
    آسیه دست او را گاز می گیرد ، به پهلویش می زند ؛ رامبد سر دختر را می گیرد و موهای او را می کشد دور دست می پیچاند ، نور آتش در چشم هایش می افتد ، اسیه جیغ میزند رامبد سر او را بارها و بارها بر سه کنج دیوار محکم می کوبد ، فحش می دهد:«تو دختر همان سلیطه ای. مادرت به من دست نداد ، داغش هنوز به دلم مانده ، عرافه یی بود، می برد لب چشمه و تشنه برت می گرداند ، پدرت خر است حیوان است ، از وقتی او رفت سنگ بع جای قلب در سینه اش کار گذاشت. عمه لکاتهان در این دو سال جان مراگرفته ، از تک تک شما بدم می آید ، می دانی من که بودم؟ شاگرد چاپخانه. در سن و سال تو ، دستهایم از سرما ورم می کرد ، بدون پشتیبان ، تنهای تنها یک تنه خودم این زندگی را ساختم. نقاط ضعف شما مفت خورها میدانستم ، خوب گولتان می زدم. توی این همه آدم مادرت فقط گول نخورد.از اولین برخورد رفتارش با من سرد بود ، شاید همین برخورد مر به او حریص کرد ، این همه زنی که در زندگی دیده ام فقط عاشق او شدم ، چشمش آن سبزی وحشی تو را داشت ، گاه مثل آهو ی رمیده معصوم و بی گناه بود، یک وقت دیگر مثل پلنگ خشن و بی رحم ، یک روز مرا از خانه بیرون انداخت ، در هیچ شرایطی اینقدر حس تحقیر و کوچکی نکرده بودم . تا صبح همان دور و برها زیر نور ماه راه می رفتم. حتی تصمیم گرفتم اسید به صورت زیبای او بپاشم ، آماده هم شدم اما در لحظه نهایی دیدم نمی توانم ، اما از تو بیزارم چون به هر حال از تخم و ترکه دکتری ، مردک احمق که او را تلف کرد.
    ضمن حرف زدن نفس نفس میزد ، صورتش از عرق می سوخت سر او را اینقدر به دیوار کوفت که خون جری شد. چشم های آسیه تار می دید ؛ بیهوش شد و روی زمین افتاد ؛ نفس رامبد را مثل خرس روی تنش احساس می کرد ، وزنش از دست می رفت واز نفرت پوستش کشیده می شد. در چاهی بی انتها یکسره پایین می رفت ، ازجسم جدا می شد . درد را از درون مثل نیش سوزن در تمام وجود احساس می کرد. آشوب احشاء و خزیدن ماری بر تن برهنه ؛ سنگین تر از بختک در تمام کابوس ها ی پر وحشت بچگی»
    بهزاد کنار پنجره رفت. دریچه ها را گشود ،نفس بلندی کشید ، دگمه ی بالایی پیراهن راباز کرد ، بر درگاه کاشی پوش نشست و پیشانی را به میله ها تکیه داد. نسترن ساکت بود فکر میکرد کاش دو هفت تیر واقعی داشت یکی را به بهزاد می داد ؛ هفت تیر دوم را بر شقیقه می گذاشت ، ماشه را می چکاند.

  8. Top | #47



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    56.86
    محل سکونت
    خیلی دور،خیلی نزدیک
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,448
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    فصل دوم
    صبح یک شنبه نزدیک ساعت هشت ، تلفن پیاپی زنگ زد. بهزاد هنوز خواب بود. صدای زنگ در مه رویاها ظاهر می شد. مثل گلوله یی از جیوه در نور خاکستری می لغزید و پیش می رفت. زن عمو ی مرده یی به خوابش آمده بود ، با لباس سبز بیست سالی جوان تر شده ، دوشیزه وار ، با خنده یی تابناک از مردگان می گفت ، به زعم اومردگان ادم های زنده بودند ، از مرگ آنها با افسوس طنز آمیز صحبت می کرد ، مرگ و زندگی در ردیاها جا عوض کرده بودند. بهزاد بدون شگفتی گوش به پر گویی او می داد جای او را در این مرز بی اعتبار و شناور بود ، اما به مردگان زنده نما یا زندگان مرده بیشتر تعلق داشت. زن عموی سبزپوش را رها کرد ، غلتی زد و چشم گشود. مور موری از درد چون نیش سوزنی به مخچه نفوذ کرد/ گوشی را برداشت ، صدای مضطرب زنی میانه ساله شنیده شد:«منزل آقای بهزاد موتمن؟»
    بهزاد صدا را صاف کرد :«بله ، بفرمایید.»
    «خیلی ببخشید آقا ، جدا مزاحم شدم ، خواستم بدونم از نسترن خبری ندارید. من خانم کیانی ام.( جمله ها عجول ، گسسته و بی ربط بود.) چند بار خدمت رسیدیم (سکوت کوتاهی کرد) یعنی شما امدید ، بس که گرفتار بودم فرصت نکردم عرض تسلیت کنم. نسترن از دیروز عصر غیبش زده ، به خانه ی فامیل ها ، کلانتری ، دوستان نزدیک او ، حتی تاتر رفته ام ، هیچ کس خب ندارد.( بغض او ترکید . با گریه گفت) اگر بدانید از دست این دو تا چی می کشیم ، دیشب تا صبح را ه رفتم ، پاهایم درد گرفته ، چند بار به فکر خودکشی افتادم ، اینگه زندگی نشد ، من با مشقت اینها را بزرگ کرده ام ف سرهنگ به فکر خودش بود. وقتی مریض بودند نصف شب خودم آنها را پیش دکتر می بردم. از شبانه روزی دارو دوا می خریدم. سرهنگ که از خوابش نمی زد ، آوارگی این خانواده ی بدبخت زیر سر اوست. چند سال اول دایم آواره ی شهرهای دور بودیم ، یک کم که پا گرفتیم ، وضع رو به راه شد بچه ها شروع کردند جا پای او گذاشتند ، جای پای او نه ، هیچ علاقه ی به پدر ندارند. رفتند به راه هایی که دوست داشتند ، کارهایی که واقعا در قوطی هیچ عطاری پیدا نمی شود. ما توی فامیل دختر پسر خیلی داریم ، کدامشان شد خرابکار ؛ کدامشان مطرب شد؟»
    بهزاد از ترس اینکه قضیه را باز کند میان حرفش دوید :«بله بله ، می فهمم ، خیلی خرابکارند ، هر چه شما می سازید ویران می کنند ، نسترن از کی گم شده؟»
    «از عصر دیروز ، بعد از اینکه یک مرد الدنگ بی پدر و مادری زنگ زد. اصلا این مردها کی هستند؟ یه کن که چیزی نمی گوید ، مثل غریبه ها می آید و می رود.»
    درد خفیف از پس سر بهزاد مثل مهی چرب و سنگین در جمجمه پخش شد:« هیچ نفهمیدید چه می گفت؟»
    «نه فقط شنیدم داد و بیداد می کرد ، می گفت نمی خواهدد روی نحسش را ببیند. فکر می کنم مرد او را تهدید می کرد ، چون نسترن داد زد ؛ برای حفظ چه چیزی باید بترسم؟ از مرگ هممطمئن باش سخت استقبال می کنم ، برای من یکی هیچ حربه یی کارگر نیست ، این مسخره بازی را ببر به جایی که خریدار داشته باشد ، بعد هم گوشی راکوبید. من یک بهانه تو رفتم و دور اتاق چرخیدم ، کنار تلفن روی صندلی نشستم . نمی دانید چه رنگی داشت! سر را پایین انداخته بود با ناخنش ور می رفت. پرسیدم ؛ چیزی شده؟ سربراشت و بلند گفت ( چشم هایش سرخ بود) مامان برو بیرون ، تو را جان فرزین دست از سرم بردار. چون جان فرزین را قسم داده بود تند رفتم بیرون ، من به این مسائل اعتقاد دارم ، حالا خرافات است ، خب پس خرافاتیم. توی حیاط رفتن ، به باغچه ها آب دادم ، وقتی که برگشتم نسترن نبود ، چمدان کوچکش رابا دو دست لباس برده بود.»
    نیروی حیاتی فرو کشیده و خفته در روح بهزاد شعله ور شد ، حس ندامت وجدان کرد. شاید توصیف دردناک ماجرا بیش از تحمل او بود. در پش زمینه ی فکر های عادی و روشن ، لذتی پنهان نرم نرم در ذهن او پخش می شد ، مثل گرته یی طلایی ، پیروزی بر اهریمن . لحظه یی چشم بست ؛ نسترن را شکل تندیس مرمرین فرشته ی عدالت روی دیوار بنای گرد گرفته ی دادگستری دید ، ترازویی به دست ، زیر پا اژدهایی بزرگ و بد هیبت ، نقش دلپذیری بود ، چقدر به او می آمد . صدای خسته ی بهزاد صاف و زنگدار شد ، گفت :« الان می آیم. هیچ نگران نباشید . هر طور شده او راپیدامی کنم.»
    گوشی را گذاشت ، تند لباس عوض کرد ، ابی به صورت زد. حس خنک و مطبوعی کرد. از خانه بیرون رفت. سوار ماشین غبار گرفته شد. شاهوردی بیرون آمد ، گیج و حیران بود پرسید :«اتفاقی افتاده؟»
    بهزاد کلید را چرخاند پس از یکی دو بار خفه کردن ماشین ، روشن شد :«چیز مهمی نیست. شب بر می گردم.»
    راه افتاد وشاهوردی لخ لخ کنان تو رفت ، دستی به چانه کشید و دگمه ی شل کت راکند.
    در خانه سرهنگ باز بود. از پله ها بالا رفت ، در سرسرا چند نفر نشسته بودند. خانم به سوی او آمد ، رنگ پریده و اشفته مو بود ، درز دامنش شکافته بود ، سر پایی سبز پلاستیکی به پا داشت :«خدا شمارا رساند. دوستان فرزین عقیده دارند پای پلیس را وسط نباید کشید. به کلانتری زنگ زدیم گفتیم برگشته ، خانه ی عمویش بود. خود این آقا زنگ زد.» به سایه مرد جوان در پناه برگهای انجیر زینتی در کنج سرسرای نیمه تاریک اشاره کرد.
    بهزاد فرخ را شناخت. در تیره پشت چندشی حس کرد ، این اواخر از او بی دلیل بدش می آمد ، فرخ به بهزاد اشاره کرد کنار او بنشیند ، سر را جلو آورد ، به نجوا گفت:«باید مواظب باشی گند کار بالا نیاد. پای پلیس به ماجرا باز شود همه در خطر می افتیم..»
    چند دندان او کرم خورده و زرد رنگ بود ، سبیل تازه رسته ی تیغ تیغ بوی توتون می داد. چشم های تیز تابناک از پرتو جوانی ، غبار گرفته بود و گاه برقی محیلانه داشت. موهای بور تابدار مثل کاکل ذرت در نور آفتاب اواخر تابستان به هم تنیده و زبر بود. بهزاد فکر کرد ، خدایا چقد رعوض شده. احمد با سینی چای از اشپزخانه آمد. آن را روی میز گذاشت. بابهزاد روبوسی کرد ، جمله یی به نجوا گفت:«کار دستشان دادی ، تمام این ماجرازیر سر توست.»
    بهزاد سرخ شد لب گزید ، لب را به لاله گوش احمد که پشت نما و پهن و رنگ انگور لعل بود نزدیک کرد و آهسته گفت :« به کسی نگو ، حتی به فرخ.»
    احمد بازوی او را رگفت و نرم فشرد :«دیوانه ای ؟»
    فرخ به خانم سرهنگ گفت :«غیر از ما کی می داند؟»
    خانم دستی به مو برد ، پوست گونه و شقیقه ها کشیده شد. در نور نیم تاب ؛ نیم رخ رنگ پریده او شبیه نسترن بود. بهزاد یک لحظه با چشم در اتاق پذیرایی و راهرو دنبال نسترن گشت ، حس کرد خانه خالی است ، یاد لباس آبی او افتاد ، پوست لطف گلگون ، صورت مات ، مثل پوسته ی صدف که نور را جذب می کرد و نرمتاب پس می داد .برگه یی از عطر محو شونده ی لباس ها و تن او از در نیم باز اتاق صورتی خالی به سرسرا می رسید ؛ پرده های نا زک بینی بهزاد لرزید. عطر لطیف صورتی ، خواهرانه و پناه دهنده بود. زن دست را پایین آود ، در جیب دامن برد :«عموی بزرگ ، خاله ها ، لیلا دختر عمه اش ، حتما به هم می گویند ، ضمنا اقای شیرزاد الان می آید.»
    بهزاد وفرخ و احمد هر سه تقریبا نیم خیز شدند ، فرخ دست روی گونه گوفت :« ای پدرم بسوزه. از کجا او را می شناختید؟ هر چندد عجب سوالی ، این حرامزاده راکیست که نشناسد؟»
    خانم سرهنگ نشست و نفس بریده پرسید :«آدم خطرناکی است؟»
    بهزاد به زور تبسم کرد :«برعکس خودی است نترسید ، خیلی هم آدم خوبی است. فقط دهن لق است .» فرخ تایید کرد:«کافی است نُطُق بکشد ؛ خودم پدر جدش را می اورم جلو چشمش.»
    بهزاد بی اختیار بلند شد رو به اتاق صورتی روشن رفت ، در را باز کرد. عطر تپنده تر بود. چون پرنده سفیدی زیر سقف گرد ، حباب چینی گلدار نرم بال بال می زد ، در اریب نور از شکاف تابنده از درز پرده ، همراه ذره های غبار می آمد و می رفت. به پنجره نزدیک شد ، روی ایوان همسایه بچه ها بازی می کردند. بوی سبزی تف خورده از درز بسته ی دریچه های فلزی به درون نفوذ می کرد. تخت پهن مرتب بود ، پتوی صورتی با گلوله های پر زین صاف بر آن کشیده ، میز ارایش دست چپ ، گلدان داودی گردگرفته ی پارچه یی ، زیر گردش شب و روز ،از یاد رفته، بی مسما ، مانند کنج درگاه. اتاق ساده ای بود. دیوارها صاف و بی زینت ، تنهاکارت تبریکی در قاب نقره یی نقش دار منظری برفی رابادرخت های کاج ؛ چکمه ای قرمز و گویچه های رنگارنگ را نشان می داد. شاید زمانی آنرا از فرنگ فرستاده بودند ، حالا بین چهارچوب اشکاف گرد وخاک می خورد. درخت سبز نوئل خاکستری می شد و گویچه ها در فضا رنگ می باخت. بهزاد لب تخت نشست. دست روی دست گذاشت فکر کرد ، چه غمگین بوده!
    دست بر پتوی کهنه کشید. مادر نسترن وارد شد ، دستپاچه از پتوی کهنه و چرکتاب ، بی مقدمه توضیح داد :«این پتو را از بچگی داشت ، پتوی نو خریدیم ، گفتیم عوض کند ، نپذیرفت ،می گفت به آن اُنس دارد. وقتی که بچه بود چند تا عروسک زیر پتو می بد می نشست و بازی می کرد گاهی بلند قصه می گفت.»
    مرد جوان سر برداشت ، سست و مه گرفته بود :« بله ، پتوی قشنگی است.»
    از سرسرا ، صدایی شنیده شد ، انگار کسی زمین خورد . خانم سرهنگ بیرون رفت. صدای اکبر شیرزاد شنیده شد :« این زمین چقدر لیز است؛ از دست خانه داری زن ها ، صبح تا غروب می سابند ، باز فردا گرد می گیرد ( تک خنده ای کرد) مثل «سی زیف». ساکت ماند تا جمله ای در تاییدش بگویند . خانم سلام وعیلک کرد. بهزاد بیرون رفت. در اتاق را بست ، انگار رضا نمی داد ، کسی جز او حسی از آن فضای دل مرده ی صورتی داشته باشد.
    خانم به اکبر جانشان داد ، مرد نشست و آه کشید :« پس این یکی هم رفت. زندگی همین است، بچه ها پرواز می کنند . از چشم هایش معلوم بود ( رو به فرخ کرد ) تو هم که اینجایی!»
    فرخ موی تنک را با حرکت سر روی ابرو انداخت:« پس میخواستی نباشم؟ قضیه جدی است. از حالا اخطار می کنم ،بیرون از این خانه ، یک کلمه بگویی ، سرت به باد رفته ، هیچ شوخی هم ندارم ، مرا که می شناسی.»
    اکبر پاها را جمع کرد ، موهای نرم روی لاله ی گوش های او راست ایستاد :«من از تو واردترم. خودت مواظب باش. (رو به احمد و بهزاد کرد. خود باخته از تهدید فرخ به جای سلام ، اصطلاح مهجوری گفت ) اوقور به خیر. چطورید؟»
    احمد خندید:«تو چطوری؟ باز که مویت را آتش زدند مثل سیمرغ در سختی ها خودت راخوب می رسانی.»
    شیرزاد عصا را باکف دست چند بار نوازش کرد ، متواضع و نرم بود :« در راه دوستانم ؛ خودت می دانی هیچ مضایقه ای ندارم. نه جان ، نه مال ؛ نه ناموس.»
    فرخ پوزخند زد :«مخصوصا ناموس.»
    اکبر به او چشم غره رفت . با اشاره خانم صاحب خانه رانشان داد.
    بهزاد پرسید :«کجایی؟ مدت هاست پیدایت نیست ؛ باز پیش داود رفته بودی؟» اکبر به پشتی تکیه داد .خیره شد به قاب چوبی روی دیوار که عکس عروسی سرهنگ و خانم بود :«پیش داود هم می روم ، یک پارچه آقاست. (نگاه پر نفرتی از کنج چشم به فرخ کرد.) عجب عکس قشنگی ! عکس قدیمی را خیلی دوست دارم، یک حالتی دارد ، نه؟»
    انگار جوابش رااز بهزاد می خواست ؛ مرد سر تکان داد:«جستجو در ایام گذشته ، یافتن زمان گمشده » به فرانسه افزود: le temps retrouve
    شیرزاد مرعوب شد :«عینا همین . خوب بیان کردی.»
    خانم سرهنگ نشست. خسته و افسرده گفت:« چای میل کنید سرد می شود. ( نگاه به بهزاد کرد) باید ببخشید در این شرایط از شما پذیرایی نکردیم ، کیانی رفت بیرون ، گفته می رود قدم بزند ؛ آشفته بود ، دوستانی در پارک دارد که تسلی اش می دهند.»
    فرخ لب راحتی نشست:«فکر می کنید به آنها چیزی می گوید؟»
    «امکان ندارد ، غیرتش نمی گذارد.»
    «خوشبختانه غیرت یکی کارساز بود.»
    تلفن زنگ زد ، خانم گوشی را برداشت:«نه هنوز خبری نداریم (سرشکسته بود ، رشته مویی را دور انگشت کار کرده پیچید) حتما اگر خبری شد به شما فورا زنگ می زنم ؛ خدانگهدار.»
    گوشی را آرام گذاشت ، به سقف نگاه کرد ، چشم های او از خستگی سرخ بود ؛ «خانم عمویش بود ، پیش این فامیل باید همیشه شرمنده باشیم.»
    فرخ اعتراض کرد:«خانم اختیار دارید. اگر شعور داشته باشند پسر شما افتخار این فامیل است.»
    بهزاد ادامه داد :« و دختر شما.»
    زن شانه یی بالا انداخت ، زیر جامه گلدار سورمه یی استخوان هایش بر آمد:
    «من که از این حرفها چیزی نمی فهمم ، افتخار نمی خواهم ، بچه هایم را می خواهم.»سر را به دست تکیه داد ، چند قطره اشک روی دامن او ریخت و محو شد.
    اکبر شیرزاد آه بلندی کشید :«خانم حق دارند ، افتخار کدام است ، دست کم دخترش را یک طوری پیدا کنید.( با فک های فشرده نگاه به فرخ کرد) احتمال دارد پیش فرزین رفته باشد؟»
    فرخ اخم کرد ، سر تکان داد . چشم های او چون تیغه فولاد درخشید :«امکان ندارد. این مسئله منتفی است ، پای فرزین رامطلقا وسط نیاورید. فکر کنید وجود ندارد.»
    خانم سر برداشت ؛ لبهای بی خون و خشکیده لرزید :«وجود ندارد؟»
    فرخ به پشتی تکیه داد ، انگشت ها شست را دور هم گرداند :«در این قضیه وجود ندارد ، با یحفظ جانش .»
    خانم از سر آسودگی آه کشید :«انشاءالله خداوند پشت و پناه شما باشد.»
    احمد و فرخ و شیرزاد هر یک به گونه یی پوزخند زدند.
    بهزاد به پیشنهاد گفت :« برنامه یی طرح کنیم ، بحث های حاشیه یی هیچ فایده یی ندارد.( رو به احمد کرد ) حدس می زنی او کجارفته؟»
    اکبر به میز نزدیک شد ، فنجان چای را برداشت ، جرعه یی هُرت کشید ، چشم بست و تسبیح کوتاه و قرمز را از جیب در آورد ، دور دست گرداند دانه ها محکم به هم خورد.
    فرخ به جمع توضیح داد :«مکاشفه می کند.»
    اکبر چشم را باز کرد بی اعتنا به او گفت :« باید سفر رفته باشد ، در همان یک روز اخلاق او دستم آمد ؛ اگر نترسد ماجراجوست ؛ ظاهرا از دیشب هم دیگر نمی ترسد ( رو به خانم کرد ) چیزی پیش آمد ؟»
    خانم کیانی نگاه به بهزاد کرد ، مر د جوان لب گزید ، زن انگشت ها را در هم فرو برد :«چیزی نشد ، فقط عصبانی بود.»
    اکبر اخم کرد ، آرنج بر میز تکیه داد ، سر را با ناخن خاراند :«این پسره ( بشکنی زد ) بگو! بوریس اذیتش نکرده؟»
    خانم کیانی ابروها را بالا برد :«با او هم تماس گرفتیم ، ناراحت شد گفت ؛ میدانستم کار کردن با او هیچ وقت جدی نیست ، زودتر پیدایش کنید ، اعلان نمایش را دارند می نویسند ، هدا گابللر بی هدا ، مثل باغ وحش بدون حیوان ؛ چطور بلیت بفروشیم؟ به حرف من گوش نداد. محکم گوشی را گذاشت.»
    اکبر به فکر فرو رفت ، با انگشت اشاره بر شقیقه ضرب گرفت :«هدا گابلر بی هدا ، عجب فکر قشنگی . روی این روژه باید نمایشی بنویسم.( رو به احمد کرد ) حیف وقت ندارم ؛ حاضری با هم کار کنیم.»
    احمد خندید به ریش خرمایی چند روزه دست کشید :«صدای بی سدا ، ول کن پدر جان ، ما برای وصل کردن آمدیم.»
    اکبر ساکت شد. صدای زنگ آمد ، احمد رفت و در را باز کرد. سرهنگ کیانی از نیمه باز سر سرا تو آمد ، اخم کرده بود. به سر خیس از عرق دست کشید ، گوشه ی سبیل را جوید . بهزاد و اکبر به او سلامی کردند ، سرهنگ جوابی نداد . رو به خانم کرد :«معرکه گرفته اید؟ خوب بهانه یی به دستتان آمده ، این آقایان کی هستند؟ از جان ما دیگر چه می خواهند؟ بچه هایتان را بردند ، نوبت شما شده؟» به اتاق رفت و در را بست.
    اکبر بلند شد دور خود چرخید :«پس جای ما اینجانیست.» بیهوده نبود عصایی که در دستش بود با چشم گشت.
    فرخ از ته سراسرا گفت :« قهر نکنید لطفا ، در یک کلام همه می گردیم. برنامه این طور باشد ، من توی تهران ، چون تمام سوراخ سنبه هایش را خوب می شناسم ، شما بروید پیش داود ، شاید حکایتهای عجیبتان از آنجا این دختر را جذب کرده باشد. (سری تکان داد ) مدینه فاضله در دود و گرد آجر ( نگاه به بهزاد کرد ) شما هم که ماشین دارید خارج از شهر را بگردید. احمد تو هم با من باش . الفاتحه و السلام. زود بروید ، ماموریت هایتان فوریت دارد ، می فهمید ؟ خانم شما هم پای تلفن باشید ، زنگ می زنیم ببینیم برگشته یا نه. با احتیاط صحبت کنید ، بیشتر از بله و نه چیزی نگویید.»
    از جا بلند شد ، دست در جیب شلوار کرد ، از پله ها پایین رفت. شانه های لاغر و تو رفته، موهای شقیقه ها رو به سفیدی می رفت ، زیر ابروهای بور پر پشت چشم های او در خشید:«احمد بیا !» با احمد بیرون رفتند ؛ در آهنی را محکم به هم کوبیدند.
    شیرزاد عصا را بر زمین زد :«برنامه ی ما همه معین شد ، این پسره خل شده. می رود آنجا چطور؟»
    دستی برای خانم تکان داد ، بهزاد به بدرقه او رفت ، اکبر کنار در سر گرداند و از بهزاد پرسید :«با داود کاری نداری؟»
    بهزاد به چهارچوب در سرسرا تکیه داد :«بگو دلم تنگ است.»
    اکبر بیرون رفت و بهزاد به نجوا گفت:« با ماشین رفته؟» (خانم به تایید سری تکان داد ) پس میروم شمال. خانم ها بیشتر با این راه اُخت دارند ، چون شلوغ تر و امن تر است. عقیده شما چیست؟»
    خانم چند باری پلک زد ، چشم های قهوه یی روشن بر نقطه یی ثابت ماند:« والله چی بگویم ، اینقدر حواسم پرت است ، اما شما حق دارید رضاییه نمی روید. از بستگان سرهنگ خوشش نمی اید. شهر های دیگر را هم درست بلد نیست. چند بار شمال رفته ، راه و چاهش رامی شناسد. بروید همانجا ، خدا همراهتان. (پلک ها زرد و پف کرده ، دست ها آویخته و شل ، قدم ها سست و خسته ؛ تا سر پله ها آمد به بدرقه ی او ) تا خبری شد فورا زنگی به ما بزنید.
    بهزاد دستی تکان داد :«بدون تردید.»
    در رابست و وارد گرمای کوچه شد. دستمالی از صندوق عقب برداشت و گرد شیشه ها را گرفت. سوار شد و راه افتاد ، رفت رو به تهران پارس. در طول شاهراه ، هندوانه های سرخ بریده را جا به جا روی چرخ های دستی وزیر سایه ی درخت ها محض نمونه گذاشته بودند. مرد حس تشنگی کرد. ماشین رانگه داشت ، پیاده شد ، هندوانه یی خرید . به میوه فروش گفت تکه یی ببرد و ایستاده گاز زد. دست و دهن را با آب کوزه ی طواف شست و دوباره به راه افتاد. از شهر بیرون رفت ، وارد جاده ی هراز شد. توجهی به دور و بر نداشت. چشم ها را از بازتاب نور بر آسفالت ؛ تنگ کرده بود. به قله ی کوهای خرمایی و بنفش و خاکستری زیر لهیب آفتاب چشم دوخت ، گاه تکه یی حلبی یا شکسته آینه یی در بیابان پر زباله ، جرقه یی از نور را می گرفت. و بر می تاباند. پهنه بیابان و کوه وسعتی به ذهن او داد ، نفس عمیقی کشید :«کاش تا ابد می رفتم . پشت کوه های آبی مه گرفته، شهر قصه های کودکانه را باز می یافتم ، خانه ها سفید ، شیروانی ها رنگارنگ ، باغچه ها جدا شده با نرده از خیابان ، سبز و پر از گل ومیوه ، در هر خانه گربه یی ، خرگوشی یا پودلی ، دختری کلاه به سر یا پسری شلوار کوتاه به پا ، کبوتران روی بام ها ؛ هوا خوش و بهار.» از دروازه ی گل اذین پیاده وارد شهر شد ، در قالب پسر کوچکی بود . همان که شب ها از پنجره به ماه روشن نگاه می کرد ، و پری کوچکی را می دید که روی رشته یی از نور رو به اتاق او سُر یمخورد. از نرده ی سبزترین خانه ها می پرید تو ، در کوچکی را می زد ، که پرده های توری سفید داشت. دختری در را می گشود با کلاه آبی ، روبان های ساتن ، و لباس های پرچین ابی ، موها سیاه لوله لوله روی شانه ها ریخته ، اندام نازک ترد ، مژه ها بلند ، چشم ها سبز ، دختر به نجوا می گفت :« اخر سر آمدی؟ در انتظار تو صبح تا شب پشت پنجره می نشستم.»هم را بغل می گرفتند مثل یکی از ستارهای کهکشان ، تا بی نهایت می چرخیدند ، خانه پر از بوی گل یاس می شد.
    بهزاد به فکر های خود پوزخند زد و از پیج تیزی گذشت ، حالا چه می کرد؟ اصلا کجا بود ، رویای او در پهنه ی زمین تاریک و خالی ، بی پاسخ و عقیم بود. انگار به سنگ می خورد و بر می گشت ، پیج های جاده تمام شد. در شیب صاف راه ؛ محصور درخت های بادام و بید جوانسال ، دم سرد رود در فراخنای بستر شنی ، کوه های تا قله از درختچه های افرا ، اقطی و الوی کوهی و توت فرنگی درختی رنگ آبی و سبز گرفته. نم جنگل و دریا. شرجی بی وزن هوا به گونه های او خورد. نفس عمیقی کشید ،نگاه به ساعت کرد ، از سه گدشته بود ، زیر سایه یی نگه داشت . بر تخت قالیچه پوش قهوه خانه یی نشست و ماست تازه و نیمرو خورد. چند استکان پیاپی چای پر رنگ داغ نوشید. زانو ها را بغل کرد. دو سوی قهوه خانه در ه های کم عمقی بود گستره تا رودی گل الود. مرغ های گل باقالی ، کاکلهای سرخ ، نوک ها حنایی و تیز ، تهیگاه پهن و کرکدار که بانسیم کج می شد ، نوک به خاک میزدند و کرم پیدامی کردند. صدای سیرسیرک ها ؛ سهره و بلبل درختی از دور و نزدیک شنیده می شد. باریکه ی آبی از بین سنگ های کوه بیرون می آمد و رو به انتهای دره می رفت. گل خوشه های بنفشه وپونه تازه را سر راه خود خم میکرد. بعد سیگاری اتش زد ، رو به کوه و دره ها کرد ، قلبش از شادی تیر کشید ، حلاوت لرزانی در خون او موج میزد.زیر لب ناله یی کرد ، با لذت و درد :«آه ای لطیف به بنده ی ضعیف خود رحم کن.»
    بر نوک درختها آفتاب اُریب می تابید و برگ ها در برکه یی طلایی ف در نسیم شرجی پشت و رو می شدند و پشت خواب نقره یی چون پولک از دور می درخشیدند.
    بر تخت چوبی بهزاد نمازی خوند ، رو به گرد زرین و مه آلود خورشید ؛ تابیده ، بر برگ های مورد و روناس قله ها ، باد موهایش را از پیشانی پس می زد ، در آستین های پیراهن آبی او می پیچید. لبه های شلوار کتان سورمه یی راتکان تکان می داد. پای برهنه ، رگ های محو کبود ، انگشت های کشیده بر خرسک چرکتاب ، پر لکه های چربی ، بااستحکام ایستاده بود. دست رو به اسمان گرفت . چشم های قهوه یی در سایه ی پلک های زرین از نور ، در پرده یی اشک شسته می شد و می درخشید. بر تیغه ی دشوار یکی شدن با طبیعت ، انسان و کیهان ، حس وگرمایی از زمین بالا می آمد. در اوحلول می کرد، نرم می گذشت وبه نور می پیوست. آرزوی رستگاری آرامش و نجات کرد ، محض خودش ، در لایه یی پنهان تر برای آسیه ، شاید دعای خیر در پیچ و تاب ابریشم نور به روح او برسد. بعد از نماز جوراب و کفش پوشید. به قهوه چی که ریش کوسه و عرقچین ، چشم های خندان و پای چپ پیچ خورده یی داشت پول غذا و انعام داد و سوار شد و.راه افتاد.
    در جنگل و کوه ها سایه های شب می نشست. فکر کرد کجا برود. انگار که در مه رو به مقصد ناشناس می رود. در انتهای جاده ی پیچاپیچ ، نسترن نشستته بود و در کدورت هوا مثل طلا برق میزد. چشم ها ،موها، دهان و پیراهن او را درخشان می دید. تک چراغ های سرشب امل از دور پیدا شد. ردیف تعمیر گاه ها ، خاک اره ها ، بوی گازوئیل سوخته وروغن ماشین ریخته بر زمین سخت ، لامپ های صد شمع ، آویخته از سیم چرک بافته یی ،جنبنده با با د ، که سایه ی تایرها ، پمپ های اب و ابزار ها و قوطی های روغن موتور را پیش و پس می برد. از راسته ی روشنایی مهتاب گونه ، تیرهای چراغ دو شاخه ی فلزی شاهرا گذشت و وارد شهر شد. یک ردیف دگان های شلوغ و روشن را پشت سر گذاشتو دسته های ماهی دودی ، همه از دهان تاب خوران ته ریسمانی شوره بسته. ارابه های ترشی ، شیرینی فروشی ها ، ردیف جعبه های کلوچه کنار هم رفته تا سقف ، نور چراغ خوابیده ته شیشه های سبز مربای بالنگ ، شقاقل شناور ، گلبرگ های آبزی و ترد بهار نارنج ، داردخانه سراسر سفید یکدست با نور دلمرده مهتابی های سقفی ، حمام قدیمی ، در هلالی نیم باز خورشید و شیر ، نقش کاشی های سابیده ، بر بام کوتاه لُنگها ، بیرق های خیس و موج دار پایان دلگیر روز ، اغذیه فروشی ها ؛سیخ های سرخ جگر زیر نور سبز و چرب رنگ سوزهای متقاطع ، بام ها و دودکش ها ، عابران پاشنه خواب ، شلوار کوتاه به پا ، نان بربری به دست ، رو به خانه ها لخ کشان روان ، زوج های اول شب ، نامزها و نوعروسان ، چادر نماز بر شانه ها وسُرین لغزنده خواب و بیدار ؛ تق و تق پوک پاشنه ها برپیاده روها ، حواشی جوی های نمیه خالی پر شده از لنگه کفش و زباله. نوداماد پهن شانه ، گونه سرخ و ابرو و سبیل و مو سیاه ، همضرب حرکت مووزن شانه ها ، به رخ کشاننده ی پیچیدگی اندام ، قدم زنان باغرور همپای جفت خجول ، بهزاد فکر کرد ، چه خوب بود در یکی از این شهرها ، پس کوچه ها ، پنج دری ها ، دنیا می امد. زیر نور لامپا مشق می نوشت ؛ رشد می کرد ، قد می کشید. در نوجوانی زورخانه می رفت. شغلی انتخاب می کرد .آجیل فروش ، بُنکدار ، بقال ؛ ماهیگیر ، بعد نامزدی می گرفت. خنچه و لاله میبرد ، عروس به خانه می آورد ، شب های تابستان روی پشت بام زیر پشه بندی می خوابید ، اب یخ می خورد ، بچه دار می شد ، بیشتر پسر تا فخر کند ؛ پیر می شد و حرفه ی خانوادگی را یادپسرها می داد. با ریش حنایی عبا به دوش می نشست پله ی بالای کرسی ، راضی و آرام با دهان بی دندان قاشق قاشق اش میخورد. در سراسر رویا نامزد و جفت خود را شبیه آسیه می دید. گونه ها گل انداخته ، خجالتی و بی سواد ، پیراهن گلدار اطلسی به تن ، میل بافتنی به دست ، امابه هر حال آسیه. حدود پنجاه سال کنار هم می ماندند. آسیه کم کم پیر می شد ، موهای جو گندمی را با روسری می پوشاند ؛ زیر کرسی داغ می نشست ، دست بر کمر می گذاشت ، از کار خانه ناراضی و نالان بود ، سر بچه ها داد می زد ، نفرین می کرد ، همه شبیه خودش بودند . شیطان و تُخس ، از دیوار راست بالا می رفتند. موهای در هم او بوی تنور می داد. در رختخواب کنار هم بر متکایی اطلسی با غلاف باریک موری گل دوخته ، نقوش ابتدایی گل لاله و بنفشه ، آمیخته ی بوی نم ، شمعدانی و قرنقل سر می نهادند. لحافی از اطلس سرخ روی خود می کشیدند. با نفس های او در طراوت علفزار ، بوی نان و شیر تازه ، سیب سرخ و برگ های نقره کوب بید و سنجد ، آب چشمه ها ، غرق می شد. تن او تمام نیروی گرم زمین ، بالندگی تشنگی ، گل های کوهی و ابی ، بی قراری تولد ، تسلیم و خسته ی مرگ ، زیر موهای تابدار صورت را پنهان می کرد، نفسی عمیق می کشید ، چشم می گشود ، شب موها ستاره باران بود.
    وارد بیابان شد ، ماه دمیده بود ، ناهید پریده رنگ و درخشنده ؛ از انتهای افق ارزان طلوع می کرد. در طول راه از شهرهای نیم خواب کوچک بینابین گذشت. سفره خانه های مرمری ، مهتابی ها ، میزها ، سفره های شطرنجی ، دود غلیظ جوجه کباب ، خانه های سرخ مثل کشتی ، برجک های پیچک پوش ، شیشه های رنگی و پرواز بی قرار ملافه های سفید روی طناب رخت ها ، از دور دست ها بوی نمک ، زُهم مه منبسط می آمد. بهزاد عرق کرده ، پیراهن کتانی خیس برپشت و پهلوی او چسبیده بود. نیمه شب به چالوس رسید. در میدان ها گشتی زد. فواره ها راتازه بسته بودند. قطره های اب بر برگ های نوک تیز و گل های کوکب و فخری ، نخل کوتاه و گل کاغذی. بُداق بوته های به ژاپنی ، برق می زد و چون گلبرگ های تاج های رنگارنگ در نسیم سرد به راست و چپ می خوابیدند. راهنماها را خواند ، مسیر بهشهر را تیرکی نشان می داد ، بهشهر و محمود آباد ، با رنگ خاطره ها بهشهر جادوی مرموزی داشت.وارد جاده شد آفتابگردان ها در شب ، کز کرده ، نیم خفته ؛ سر نزدیک هم می بردند ، در باد تکان می خوردند ، عطری گس و دلمرده را در فضا می افشاندند. رو به کوشک های سفید دو سوی جاده می رفتند. تک دریچه یی با نور کاهش روشن ، سایه ای پشت چین پرده ها ،تمثیل نسترن بود. کنجکاو نگاه میکرد و در صدای سگ ها ، گرمای مرطوب زمین که بر تن قورباغه ها می دمید و یک نفس ناله یی پیگیر بر می انگیخت. چایکارها ، کشتزار ها ، پشت بوته ها ، تپه ها ، سایه یی گریزان از نسترن می دید. نسترن و گذشته ها ، تردد و جوان چابک ، سرگرم قایم باشکی بی سرانجام ، به حصار پیچک پوش ، سایه ای افرا و جوش و خروش باد ، بینابین برگ های انبوه اِشن می رسیدو جاده ی شن پوش باریک روشن شده از نور ماه پیچ میخورد و محو می شد. گیج و خسته بود فکر کرد شبی را در مهمانسرای خانم اسوری بگذراند ، و فردا جستجوی بیهوده را از سر گیرد. نرم روی جاده پیش می رفت. در آهنی بسته بود ، جز چند دریچه نیم تاب در سومین اشکوب ، سراسر بنا غرق خواب و تیرگی . با ملاحظه پیاده شد. تقه یی به در زد. صدای پتی کندی از دور شنیده شد. نزدیک د رایستاد. و در قفل کلیدی چرخاند. در باز شد و سرایدار پیر در نور فانوی پلک بر هم زد ، چشم های جغدی روشن را کنجکاو به او دوخت.
    بهزاد پا به پا شد :«خیلی ببخشید از خواب بیدارتان کردم. به سدا خانم بگویید ، بهزاد موتمن ، نوه خانم نجم ، حتمامرا می شناسد.»
    سرایدار اخمی کرد در آهنی را چهار طاق گشود :«حالا بیا تو ، خانم خودش خوابیده ، با عشگری حرف بزن.»
    بهزاد سورا شد ، صدای نرم موتور در سکوت شب او را می آزرد. در گوشه یی از صحن شن پوش ، بین یک بنز سیاه و دوج نقره یی نگه داشن ، آهسته در را بست. دنبال مرد راه افتاد. از پلکاه وسیع مرمر سفید پاورچین بالا رفتند. دور تا دور ستون ها ، پیچ های امین الدوله بالا کشیده بودند ريال صندلی ها و نیمکت های خیزرانی ، با سایه های سرد و سربی بر کف ایوان.
    سرایدار دستگیره گرد برنجی را که در پرتو ماه برقی درونتاب داشت گرفت و پیچاند. پاورچین و اهسته وارد سرسرا شد . بوی صمغی صیق کف پوش ها ، اب برنج ماسیده در الیاف سبدهای چلو صاف کن ، صابون یاس و عطر نرم و کف آلود گرد تاید ، از انتهای سرسرا ، در نیمه باز مطبخ ، دستشویی ها ، رختشوی خانه در هم تنیده و تاریک درشامه ی او پیچید. سکوت شب به بوها جان داده بود وبهزاد یک لحظه خود را در گذشته دید. سر مازده ، شتابناک ، از پله ها دویده ؛ نفس زنان به سرسرا رسیده ، در بسته شد. در سمت راست راهرو بالای غرفه ی چوبی با نیم طاق هلالی ، حباب ماتی می سوخت. مردی جوان ، گوش ها بزرگ و گلگون ا پس سری صاف ، موهای کوتاه ، کاکل تاب خورده ، چانه به دست تکیه داده ؛ چرت می زد و سر او رو به دفتر گشوده خم می شد. دربان به شانه ی او دستی زد.مرد جوان وحشت زده چشم باز کرد. سرخی یی از کنج چشم رو به قرنیه پخش میشد. تصویر دربان و بهزاد تا نیم تنه بر مردمک های شفاف او افتاد. چند بار به سرعت پلک زد. پیرمرد شانه ی لاغر را در مشت گرفت و فشرد :«عسگری نترس ، غریبه نیست آشناست . اتاق خالی دارید؟»
    مرد جوان هراسان دفترچه را ورق زد ، شرمنده از چرت زدن ، لب ها به هم چسبیده و دهان خشک ، با لهجه ی غلیظ محلی گفت:«شانس آوردید ، یک اتاق همین امروز عصر ؛ طبقه دوم رو به دریا ، مسافرش رفت . چمدان ندارید؟»
    بهزاد نگاهی به دور و بر کرد ناگهان به یاد آورد هیچ چیز برنداشته ، :«نه چمدان ندارم. باعجله امدم. کارواجبی داشتم.»
    مرد نگاه مشکوکی کرد ؛ از صورت او به صورت سرایدار ، پیرمرد چشم ها را به نشانه اعتماد بست. مرد جوان دفتر چه را چرخاند. خودکار متصل به نخی تابیده بود و چرک را به دست بهزاد داد:«لطفا مشخصات خود را بنویسید.»
    بهزاد نوشت و امضا کرد. مامور شب کلید کوچک زردی آویخته ی حلقه یی برنجی از نخ روی دیوار برداشت و به دست او داد. بهزاد به دربان انعامی داد، آهسته گفت:«راه را خودم بلدم.»
    از پله ها بالا رفت. چب های کهنه ی رنگ خورده زیر پا تراکی خفیف و بی طنین داشت. ار حباب دیواری عسلی رنگارنگ گل برجسته نوری مه آلود می تابید و نرده های کوزه یی ، کاغذ دیواری گل مخملی و شیری ، دریچه های بسته ، قاب طلایی چند باسمه ی روی دیوار را روشن می کرد. مرد به سرسرا ی اشکوب دوم رسید. نمره کلید پنج بود. گشت و روی درها شماره را پیدا کرد. در قفل کلید انداخت و پیچاند ، دسته فلزی راپایین کشید در باز شد. سمت چپ راهرو حمام و دستشویی بود بوی نم و کهنه ی خیسیده در اب ار درز نیمه باز بیرون می آمد. در حمام را محکم بست دست روی دیوار کشید ، کلید چراغ راپیدا کرد. جاری سه شاخه با شمع و شمعدان روشن شد و اشیا در نور جان گرفتند. در اتاق را قفل کرد دریچه را گشود .پشت توری سیمی ، صدای دور موج ها ، دمه های شور دریا ، ناله های مرغ شب ، جیرجیر سوسک ها و آواز حلقانی قورباغه ها ، سرایش شبی تاریک و طولانی. روی تخت دراز کشید. پتوی چهارخانه آبی و سفید در تار و پود به هم تنیده نم داشت. چشم به لامپ های شمععی دوخت چراغ رو به دریچه گهگاه وزوزی داشت. نوید سوختنی در شب های آینده ( نم سیم ها را می فرسود.) برخاست چراغ را خاموش کرد و دگمه ی چراغ رومیزی را با سرپوش پارچه یی به رمگ شیر و شکر و حاشیه های ملیله دوزی سفید شسته رفت. بوی گل پنیرک ونعنا می داد. از خستگی خوابش نمی برد، استخوان هایش کوفته ، بازو و شانه درد و سوزش داشت. از شرجی و گرمای شب پیشانی و گونه های او خیس بود. گوشه یی از ملافه را روی صورت و موها کشید. چشم بست و در سیاهی جاده ی سفید و پرپیچ وخم دید ، هزارگاهی نورافکن ماشین ها می تابید و خاموش و روشن می شد ، سرگیجه داشت می توانست تا قبل از خواب هر لحظه چشم ها را بندد جاده خواهد دید. در تاریکی پلک ها را گشود و خیره شد به برگ های لرزان و شبنم گرفته ی درخت صنوبری که پشت توری گردگرفته خش خشی داشت. مهمانسرا فرسوده تر شده بود رنگ دریچه ها از باد و باران پوسته پوسته وترکدار ، موکت ضخیم دودی جاروی سرسری یی خورده ، روی میز پاتختی گشت ، از زیر سیگاری نشانه ای ندید برخاست و به حمام رفت. جامسواکی را برداشت با آب لیوان گرم شست وکنار تخت گذاشت سیگاری آتش زد. خاکسترش را در لیوان مرطوب ریخت . از پی جزجزی نرم در آب حاشیه وا می رفت. مهمانسرا و صاحبش تدریجا پیر می شدند. خانم اسوری را سینه های درشت ، باسنی شبیه اردک ، پلک های پف کرده و ابروهای پرپشت و چهره اخمو ، فرز و چابک و سرشار از شوری حیاتی پیش نظر آورد. حتما تغییر کرده بود ، حس میکرد میل دارد زودتر او را ببیند. به گذشته های دور رفت. شال یشمی مادربزرگ ، چتر آبی نیمه بسته ، پتوی پیچازی از پشم مرینوس . ماه پیش پتو را تاخورده و رنگ رفته در گنجه ملافه ها دیده بود. چشمک های زیرکانه ، پاسخ های طنزآمیز دو پهلو ، فکر کرد خوب بود اگر بانوی پیر از اتاق پهلویی بیرون می آمد. موها پس سر جمع کرده ، پشت و انه صاف ، چانه را بالا گرفته، نقش گلهای باغچه بر عینکش می لرزید ، لبخندمی زد ، چین های کنج دهان از هم گشوده می شد ف نسترن کجا بود؟ فرزین دو پله یکی می کرد ، اسیه در باد زیر نور مهتاب شلنگ به دست می دوید ، ابوالعلا و خودش را موش آب کشیده میکرد ، به سرفه می افتاد. خار و شن کف پای برهنه اش را می خراشید. قوس نرم پاهای سفید ومعصوم او را به یاد آورد. عمق روح او شاید شبیه پاها بود . بی گناه و کودکانه بدوی و بازیگوش ، با دو خلخال نقره ای مثل پاهای دختران «پشتون» . رقاصه های «بنارس.» خدکتگزار معبدهای هیمالیا می شد. پیچیده و محکم و شکل پذیر و ساده ، با خواب های آشفته گهگاه تکانی می خورد ، پنجه ها به هم می چسبید. سایه روی مچ می افتاد. گاه به سردی یخ می شد بعد آنها رابا دستهایش گرم می کرد. بین بازو و پهلو می گذاشت و می فشرد و بر گرمای جلیقه سیاه کشمیر دگمه طلایی ، بلوز پشمی دستباف ، مثل تن کبوتر پر نوسان و ژنده بود. آسیه لبخند می زد نفسی بلندمی کشید. موهای بهزاد از پیشانی پس می رفت ، مثل نسیم گرم و برخاسته از روی گل های زنبق ، چشم های او کودکانه می خندید ، رشته یی از موهای بهزاد را می رگفت و با انگشت ابهام زیر و رو می کرد. قوسی به تن می داد از میان لب های نیم خفته ی گلرنگ به نجوا می گفت:«آه خدا ، چقد رتو خوبی.( دست بهزاد را می گرفت ، گونه را بر آن می فشرد ، انگشت ها را می بوسید) دست هایت را دوست دارم. مثل لانه ی پرنده هاست ، گرم و نرم و مهربان ( شاد و بی مهار می خندید) کاش آنها را به من میدادی . دستهایت را ، تا اخر عمر»
    بهزاد به تخت تکیه می داد ، گونه بر تشک می فشرد نور حباب گردان پاتختی ، رنگ های آبی ، بید مشکی و هلویی و سبز نقش های یک دورنمای چینی را ، نوبت به نوبت ، از گونه ها ، پیشانی و چشم های براق او رد می کرد. و نرم می گشت با نور پرتقالی ، تا باز دورنما را ذره ذره در چشم رس می اورد. بهزاد دست ها را روی نقش های ابری پرتو می گذاشت . مچ باریک و انگشت های کشیده و زیتونی ، انگشتری با نگین عین الشمس بر انگشت میانی دست چپ او با برق خفته ی نیلی که زیر گردش موج موج رنگ ها و نور ، آبی اطلسی کبود سایه کوهی سیر می شد . درخششی کدر داشت ، تاب موهای آسیه را می گشود :«دست های من مال تو»
    (آسیه لبخند می زد ؛ نارنجی مه گرفته بر گونه و چشم ها بدل به شعله می شد)
    «تا به حال چیزی که مال خودم باشد نداشته ام.»
    «از این به بعد داری ، همه چیز من مال توست؛ دست ها ، چشم ها ؛ نفس ها ؛، فکرها ، روحم و تنم»
    آسیه چشم می بست:«من از تو می ترسم»
    «چرا؟ مگر خلی؟»
    «می ترسم روزی کمتر مرا دوست داشته باشی و از روی عادت و اجبار با من بمانی»
    «حرف بچگانه یی است ، فکر می کنی رمان همه چیز را نابود می کند؟ ده سال ، بیست سال ، سی سال بعد هم همین قدر تو را دوست دارم. زوج های پیر را دیده ای؟ تا آخر عمر به هم وابسته اند ،زیر بازوی هم دست می اندازند مثل دو شاهین پیر بال به بال هم می دهند ، یکی که بمیرد بعدی هم دق مرگ می شود. چون زمان یک چیز بیرونی است زوج ها از آن درکی ندارند. ببین چه خوب بود که اگر موهای ما با هم سفید می شدند ، با هم عینک می زدیم، (تاملی کرد) فشار خون می گرفتیم. انسان غزیب و تنهاست. بار غم های زندگی را خیلی مشکل می کشد. با عشق فقط می شود از این تنهایی کم کرد (موها راپس زد ) اصلا فراموشش کرد ، عشق کامل با دوام.»
    آسیه سر تکان داد ، نشست و بازوها را دور زانو حلقه کرد. رگ نازکی بر شقیقه اش می تپید ، یک سمت گونه ی او از فشار بالش صورتی بود ، مشت روی چوب تخت کوفت :« نه! (موهای او بر نیمی از صورت ریخت ) تمام این حرفها توهم است و رویا ، عشق بادوام نیست . چیز بادوام عشق نیست ، یک سال فقط توی یک خانه زیر یک سقف با من بمان تابفهمی. موهای آبنوسی ابریشمی به چشمت مثل پشم سگ می شود. ازشنیدم صدایم احساس مور مور می کنی ، میزنی بیرون می روی توی کافه ها تا غم این کسالت و ملال رالحظه یی فراموش کنی. به شراب پناه می بری. یا ه رکوفتی که گیرت بیاید ، موزه ، سینما ، نقاشی ، فقط برای فرار. از چشم هایم می ترسید ، فکر میکنی ، چه شلخته. پلک هایش هم پف دارد ف مثل شتر راه می رو ، کاش کمی ظرافت داشت. من هم همینطور. از تو بدم خواهد آمد ، بوی سیگارت طاقت فرسا می شود ، حرف زدنت تکراری ، نگته گویی هایت بیمزه. فقط از زور تنهایی به هم پناه می بریم. روی نفرت کاهنده سر پوش می گذاریم ، به هم دروغ می گوییم زورکی لبخندمی زنیم. فرق من با تو این است که نعمت تخیل دارم ، حاضرم بمیرم اما عشق را به ابتذال نکشانم. تو لحظه را می بینی ، من سال هاب بعد را ، تمام سالها را.»
    بهزاد اخم کرد ، تاری از سبیل را شکشید :«تخیل تو را خودخواهیت می سازد ، تو نمی خواهی عشق را به ابتذال نکشانی ، این حس نیت را نداری. فقط خودت مهمی ، نباید از قله پایین بیایی ، جز المپی هایی ، دور و برت ابرهای اسمان است. همیشه می خواهی ، یک خاطره ؛ یک داغ دل باشی . با کسی بمانی ؟ هیهات ؛ لباس خانه بپوشی؟ خرید کنی ، ظرف بشویی؟ فکر می کنی این کارها برای تو حقیر است ، اما بدان هر کس که بالاتر می نشیند ، سخت تر زمین خواهی خورد.»
    آسیه شانه ها را زیر پیراهن ابریشم بخوری ، بالا کشید ؛ خندید:« به سختی اش می ارزید ، زندگی خیلی کوتاه است. می خواهم طوری باشم که دست کم از خودم خوشم بیاید. از قله هایم چرا بیایم پایین . من توی این ابرها خوشم ، تنهای تنها. از تاریکی تنهایی ، بادهای سرد می ترسم اما پایین نمی آیم. فکر می کنی از امنیت ، آرامش آینده ی مطمئن ، بچه یا بچه هایی که وقت پیری دست آدم را بگیرند خوشم نمی آید؟ هیچ خوشی ندارن بانوی یک خانه باشم ، صدای جارو برقی ، قل قل سماور ورشو بغل میز صبحانه ،بوی ملافه های شسته ، اتو خورده ،چای تازه دم بعد از خواب بعدازظهر ، خش خش دفتر مشق بچه ها پشت میز تحریر. میهمانی عصرانه ، گردشی دو به دو در کوچه های اطراف خانه ، وسوسه انگیز نیست؟من هم برای خودم روحی دارم ولی حساب که می کنم دست آخرش می بینم این بک کفه می چربد.» کف دست ها را گود کرد مثل ترازو و بالاپایین برد.
    بهزاد لب تخت نشست ، تور نازک تراز دامنش را بین دو انگشت گرفت ، موج های رنگ از تار و پود پارچه ؛ ساق و مچ های به هم چسبیده مثل تصویری در رویا کند می گذشت.
    مرد انگشت در موها برد :«سر در نمی آورم. در زندگی هدف تو واقعا چیست. چه کاره ای؟ یا چی قرار است باشی؟ قهرمان ملی ، فرمانده دزدان دریایی ، «بانی » سارق بانک ، ژاندارک در آتش ، یکجور گیلدا ؟ آخر چی؟»
    آسیه به او نگاه کرد. رشته مویی را بین دو دندان گرفت زیر لب غرید :«کاش یکی از اینها بودم ، یا تمامشان. تو دلت می خواست چی بودی؟»
    بهزاد تور را رها کرد ، دست زیر چانه گذاشت. لحظه یی چشم هایش درخشید:«یک نقاش حسابی ، تا به حال کارهایم هیچ ارزشی نداشته ، دست کم خودم می دانم. ولی زیر خرت و پرت ها ، زرق و برق ها و خودنمایی ها ، جرقه یی است . بشارتی برای آینده ، سخت باید کارکرد، کار حرفه یی.(طول اتاق را رفت وبرگشت) هنر برای آدم باید شبیه نفس باشد ، عادتی که جزو ذات میشود ، مداوم وطبیعی ، روان و دقیق و منظم مثل جریانی حیاتی ، ذات زندگی. اگر قرار است من چیز ی باشم همین برایم بس است.»
    چشم های اسیه با نفرت و خشم درخشید :«پس مرا دوست نداری؟ خودم فهمیده بودم. برو دنبال کارت ، نفس کشیدنت آن جریان حیاتی ، نبض زندگی ؛ من نبض مرگم.»
    بهزاد کنارش نشست ، اسیه او را عقب زد:« اذیتم می کنی. انگیزه هایت را خوب می شناسم . تازگی ندراد . مقصود فتح است. با فتح من پیش خودت فکر می کنی قهرمانی ، چون در مبارزه یی که دیگران شکست خوده اند توفیق پیدا کرده ای ، پز می دهی می توانی برایشان قیافه بگیری .کور خوانده ای ، توی این مبارزه جز خودم کسی فاتح نیست.»
    بهزاد پوزخند ی زد:«واقعا ، عجب برداشتی ، کدام مبارزه؟ جز من و خودت کی مهم است ، چه مدال افتخاری به سینه ام می زنند ، پز کجا می دهم ؟ پیش بهمن؟ ازش خوشم می اید ، یا طفلکی فرخ با گونه هایی که از ضعف و خشم سرخ است. عشق که میدان جنگ نیست. یکی شدنبا هستی است ، دوست داشتن همه چیز است. باتو من روز و شب ، آفتاب ، باران ، درختها ، حتی یک فنجان چای را زیبا می بینم . از بودنم غرق خوشی می شوم. بدون تو روحم مثل خانه متروکی است که باد در آن می وزد. این مهم تر است یا فتح کذایی توهم مریض تو ؟ فکر می کنی دخترها اطراف من کم بودند. فتح هر کدام از آنها یک جور برنده شدن بود (خندید و سر جنباند ) باید چه توضیحات ابلهانهای داد ، پس چرانرفتم به میدان ، سدت و سرها را نشکستم؟» پیش از پایان جمله خنده فرصت نداد، روی تخت به پشت افتاد ، پا را تکان می داد. شانه ها و سینه اش بالا و پایین میرفت. ازکنج چشم هایش چند قطره اشک فرو ریخت. آسیه خم شد گونه های او را گرفت و از دو سو کشید ، لبخند می زد. چشم هایش مهربان بود :«به خودت بخند ، مسخره.»
    بهزاد دست های او را گرفت و نرم پیچاند:«پیداست که کی مسخره است ، میدان جنگ ، پیروزی ، خدا چقدر تو بچه یی ، بااین همه ادعا پنج شش سال بیشتر نداری.»
    آسیه لب برچید ، ناخن انگشت کوچک را بین دو دندان گرفت:«اصلا هم بچه نیستم ، ای خدا که چقدر عاقل و فهمیده ام.»
    بهزاد نیم خیز شد ، ساعد و ارنج راتکیه گاه تن کرد:«به همین خیال باش.»
    آسیه سر بر زانوی او گذاشت ، موها رابرصورت ریخت. از زیر طره های مشبک باشیطنت کج کج به او نگاه کرد :«تو خیلی بدجنسی. هیچ کس مراانقدر مچل نکرده. حرفهای بی پایه ات را گاهی به اجبار می پذیرم.»
    «بی پایه نیست ، می پذیری چون که پشت آن جادوی حقیقت است.»
    آسیه دست او را رگفت و روی لبها و گونه فشرد. پوست او لطیف و نرم بود. لبهای سرخ مرطوب سرشار از نیروهای حیاتی مثل دل کبوتر زیر دست او می تپید. نیرویی مغناطیسی از این تماس به سراپای او منتقل می شد ، سخت از درون می لرزید.
    آسیه به نجوا گفت :«پس مال هم می شویم.»
    نفس بهزاد تند شد ، قلبش بسط می یافت ، سینه تنگ می شد ، با جهان و کیهان هماهنگ ، دیوانه واز می چرخید . شب شهر مواج را با دریای رنگ سوزها و چراغ ها ، پنجره های روشن ، رود روان سیاه ، پلهای سنگی و قطره های از یاد رفته که هنوز صدای دور دست آهنگ های والس ازپشت دیوارهای سنگی و دریچه های تاریک آنها هنوز همچنان شنیده میشد میخواست بنوشد. لا به لای مه ، خوشه های یاس سفید ، طاقه های بی پایان حریر نقره یی و آبی چون پری در باد می چرخید. آهسته دست ها را بیرون کشید :«من طاقتش راندارم.» روی تخت افتاد چهره را بین چین های نرم پتو پنهان کرد.
    مرد سیگاری را بر دوره ی لیوان فشرد ؛ خاموش کرد. با بی قراری برخاست ، پشت دریچه رفت ، نفس های پیاپی و عمیق کشید. بر سینه اش وزنه یی انگار سنگینی می کرد ، میخواست نقل تمام ان هیجان و فشردگی را بیرون بریزد ، حسی تنیده و تاریک از سالها پی شدر سینه ی او رشد کرده بود . مثل نیلوفر دور رگ ها و قلب او پیچیده بود. شور حیاتی ، آرامش و سرزندگی را میرانده بود. به یاد گل های نیلوفر «پر لاشِز » افتاد ، سبز سیر سایه پرور ، ریشه ها تنیده در کاسه های سر ، حفره های چشم ؛ آهیانه ها ، پیجیده با ظرافت ، دور مهر ه های پشت ، بالنده و شاداب از نیروی سرشار خاکی گرم و مرطوب که رشته های مو نرم نرم در آن می پوسید. تخته های تابوت وار می رود ، می پاشد ، با آسیه می رفتند ، اوایل مارس پیش از ظهری آفتابی ، باد سرد ب.د وبه بوی گل حسرتی آغشته . به در نیمه باز رسیدند ؛ دربان نگاه به انها کرد. وارد شدند. آسیه بازوی او را گرفت ، سر به شانه اش فشرد :«من یک کمی می ترسم.»
    «از فضای گورستان؟»
    «نه ، مرگ که ترس ندارد. زندگی گاهی سخت است.» یقه ی پالتو پوست بره ی سیاه را تا زیر گوش بالا کشید. رنگ پریده ، چشم های گود رفته از بی خوابی ، کرک های نرک بنا گوش از نسیم سرد نیم خیز.انگشت در موها برد و از شقیقه آنها را محکم عقب کشید :«می ترسم گور او را پیدا کنم ، برای من قضیه اولش یک جور بازی بود. باور نمی کردم این قدر به این تصور دل بسته باشم. حالا که جدی شده دلهره دارم. در فکرهایم ، از بچگی همیشه او زنده بود. در گوشه یی از دنیا ، میوه ها که می رسید ، آفتاب که می تابید هوایی از مادرم داشت. او هم راه می رفت ، به ماه نگا ه می کرد ، گیلاس و انگور می خورد ؛ زیر سایه ابرها. (دست نیمه باز رادر فضای خالی گشود) فکر میکردم این طوری می گیرمش ، حالا می گویند مرده. ( سر را پس و پیش برد ) چرا نفهمیدیم ؟ چند ساله بودم که مرد؟ این را باید بدانم؟»
    بهزاد از روی آستین آرنج او رافشرد :«اصلا چه فایده دارد . رفتن به عمق چیزها ، جست و جوی واقعیت ، در پی باد گشتن است. بیا به فکر دیروز و فردا نباشیم. فقط برای امروز زندگی کنیم. این کورها را می بینی؟ صاحبانشان یک وقتی مثل ما بودند حرص می زدند ، می دویدند ، رویا می بافتند ، به هیچ کدامشان نمی رسیدند ، یا وقتی می رسیدند لطفش رااز دست داده بود. رنج می کشیدند ؛ عشق می ورزیدند. اما چه مانده از آنها؟ حالا سر شامند ، به قول «هملت » سر شام کرم ها ، (بازوی او را کشید ) بیا برویم ، ول کن. فرض کن که فهمیدی او در چه سالی مرده ، چیزی تغییر می کند؟»
    آسیه بازوی خود را بیرون کشید و دوید. منگوله ی کلاه پشمی او در باد تکان تکان می خورد. ایستاد و پا بر سنگ گوری زد ، گلدان گرد و ترکداری پر شاخه های میخک ، خشکیده و منجمد در برف و باد و باران واژگون شد و صدای خالی و فلزی کرد :«اذیتم می کنی ، سالهاست که می خواهم بدانم . حالا تو فلسفه می بافی .( روی سنگ قبر نشست مشت را بر زانو کوبید و سر را محکم تکان داد ، موهای سنجاق گره خورده پریشان شد ) یک لحظه کاش خودت را به جای من می گذاشتی ، درک می کردی هر لحظه انتظار کشیدن ،با زنگ پستچی ، با زنگ تلفن فضای خانه وقتی تلخ تر یا تنگ تر میشد. توی حیاط می رفتم به کوهی پر از برف خیره می شدم ، فکر میکردم پشت آنهاست توی فرنگ ؛ فرنگ برایم یک شهر شیشه یی بود ، کلمه خودش صدای شیشه می داد ، شیشه های رنگی. یک روز دوره گردی آمد . دم و دستگاهی روی چهار چرخه داشت. مثل طلا برق میزد. با ستاره های پولکی ؛ پرچم های کاغذی ، از دور داد می زد ، شهر فرنگه ، از همه رنگه ، بچه ها پی اش بودند. با گریه وزاری از عمه پول گرفتم. با ننه رفتم بیرون. دنبال شهر فرنگی. سر دزاشیب پیدایش کردیم. وقتی که پول می دادم دستم اتقدر می لرزید که سکه افتاد زمین ، فکر می کردم مادرم راتوی جعبه می بینم. چشم هایم را گذاشتم دم لوله برنجی ، پارک بزرگی بود پر گل های صورتی ، خروار خروار گل و سبزه (چشم ها ی او در خشید ) باور نمی کنی ، انقدر قشنگ بود. یک حوض گرد وسط چمن ها .روی حوض پر از نیلوفر ، خانم جوانی با دامن خیلی پرچین صورتی ، کلاه صورتی ، مو طلایی و چشم آبی با سگ پشمالوی مثل برف سپید و کوچکی نزدیک حوض ایستاده بود ، لبخند می زد. لبهایش سرخ مثل گل ، حس کردم باید خودش باشد. چشم هایم راانقدر فشار دادم که پلک راستم خون افتاد و خراشید. فکر می کردم توی جعبه ست ، جعبه را بغل می کردم ، اشک می ریختم ، مامان بیا پیش من ، چقد ردلم می خواست به جای آن سگ بودم. ننه پاکشان مرا برد. شهر فرنگی مات مانده بود ، پرسید ؛ بچه چش اش می شود؟ ننه به او جواب داد ؛ مادرش فرنگی است. خبر نداریم کجاست. رفتیم خانه ، من تا عصر زوزه می کشیدم. شب عمه بردم سینما و گردش ؛ بستنی هم داد ، پدرم مرا ناز کرد . روی زانویش نشاند ، اما چه فایده ان زن کنار حوض بود ، وسط گل های صورتی»
    برای اولین بار آسیه گریه می کرد . بهزاد کنارش نشست. دلش فشرده می شد. دست سرد او را بوسید :« جان دلم کاش من پیشت بودم. با هم بزرگ می شدیم ، حس می کنم این اتفاق افتاده ، روحم از همان بچگی انگار که پیش تو بوده. اگر اعتراض می کنم شاید دلیلش این است که میل ندارم در گورستان دنبال او بگردی ، جستجوی تلخی است نه؟»
    آسیه سر تکان داد . با پشت دست اشک ها را از روی گونه پا کرد . بینی را بالا کشید ، بهزاد دستمالی از جیب بیرون آورد و به او داد. آسیه بلند شد . جای پاشنه ی کفش ها بر چمن های کم پشت مرطوب می ماند :«چرا ، ولی چاره نیست.(پا بر زمین شنی کوبید ) جای او همین جاست .»
    «تو از کجا می دانی ؟ با کدام یقین می گویی؟»
    «چون پیگیری کردم. نشانی داشتم ، خیابان «بولار « شماره 18 خانه ی پسر عمویش. بین نامه های بابا چند سال پیش دیده بودم. پاکت خالی بود ، اما نشانی را در دفتری نوشتم. مرموز و اشنا بود . در ذهنم ماند تا چند وقت پیش سری به انجا زدم . پسر عمو مرده بود. خانم پیری در را باز کردو ، تو رفتم . لاغر و مو سفید بود ، خیلی زیاد حرف میزد. از خودش می گفت و شوهرش ، آخر سر فهمیدم زن پسر عموست. آلبومی نشانم داد. عکس های خانواده در اوبان ، لیون روی شن های ساحلی ، جشن سال نو ، سالگردهای تولد ؛ عکس مادر نبود ؛ وقتی پرسیدم آه کشید . دستش رابا پیشبند کهنه ای خشک کرد گفت :زن بیچاره ، پیش ما نمی آمد. از فامیل دوری می کرد. شاید خجالت می کشید ؛ چون به عروسی او خوش بین نبودیم ، وقتی جدا شد و برگشت ، سعی کرد خودش کار کند اما موفق نشد. رفت و به دیر راهبه های پا برهنه پیوست. ترک دنیا کرد. او را به آفریقا فرستادند. توی مریضخانه ، اینقدر سخت کار کرد تا خودش مریض شد. از شما زیاد حرف می زد ، اسمتان آسیا نیست؟(من سر تکان دادم )وقتی در را باز کردم یک لحظه حس کردم او به من نگاه می کند. چشم هایتان عین ماری ناکام است. عکسی از شما داشت. به همه نشان می داد ؛ دو یا سه ساله بودید. خیلی جذاب خیلی خوش پوش. لباس تور سفید ، پیش سینه و سر آستین مروارید دوزی دوخته بودند. می گفت مروارید اصل است مال جنوب ایران. من اعتراض کردم ، فکر نمی کنم اصل بوده. پیرزن با ناز اخم کرد ، شما که بچه بودید ؛ بگذریم داشتید می گفتید.
    «یک بار از او پرسیدم ؛ چرا به آسیا سر نمی زنی ، یا دست کم نامه نمی نوسی؟ گفت قدغن کرده اند. شنیده ام پدر شما ظاهرا خیلی نفوذ و مقام دارد. ولی ادم خوبی نیست. خیلی سنگدل باید باشد. مردهای شرقی همه همین طورند ، شما را کتک نمیزد. طفلک بیچاره، من مایوسش نکردم. گفتم چرا همیشه ، نشست کنارم ، بازویم را لمس کرد ، باز زیر لب گفت بچه بیچاره. پرسیدم مادرم مرد؟ آهی کشید. ظرفی سر بار سر رفت. از اشپزخانه صدای جزجز آمد. دوید و رفت و چند لحظه بعد برگشت ؛ با افسوس گفت غذای ظهرش بوده ؛سوپ پیاز مه نصف آن سر رفته. گفتم ناهار میهمان من باشید. گفت نمی تواند هوای بیرون سرد است. دورتر نشست ظاهار سر رفتن سوپ را تقصیر من می دانست . بی وقفه توضیح داد ؛ او رااز افریقا چند سالب بعد آوردند. تنش ورم کرده ، سرخ و پوسته پوسته بود. از دور بو می داد ، هیچ وقت نفهمیدیم بیماریش چه بود. در دیر اتاقی داشت ، به دیدنش رفتیم خواهرها از او مواظبت می کردند. شش ماه به حال احتضار بود ، مراسم مذهبی را خیلی خوب انجام دادیم ، کشیش «سورل» خودش آمد. تعریف کردند وقتی مرد صورتش آرام بود. لبخند بر لب داشت . فکر می کنم «بانوی ماه » را دیده بود. آهی کشید ؛ در زندگی خوشبخت نبود ، اما مرگ خوبی داشت ، ساکت به من زل زد ؛ شما مسلمانید ؟ چیزی نگفتم. از او نشانی دیر را خواستم. گفت روی کاغذی بنویسم. چند بار تکرار کرد.می ترسید یاد نگیرم. بااو دست دادم. اشک هایم می ریخت. یک بار دیگر گفت : بچه ی بیچاره ، کودک بدبختم! اما به من دست نمی زد . خیلی محتاط بود. از پله ها خیلی تند پایین رفتم. باچشم های آبی فراخ شده از تعجب مرانگاه کرد. در چرخش پا گرد داد زد مواظب باش. بعد اضافه کرد ، به امید دیدار. دویدم توی کوچه. سینه ام هوا می خواست ، چند با رنفس کشیدم. روی پله یی نشستم زدم زر گریه. بچه ها که رد می شدند با تعجب و ترس مرا نگاه می کردند. راه افتادم رفتم دیر ، در بزرگ چوبی. حیاط سرد دلگیر ف قندیل های روشن داشت ، بوی پنیر و رازیانه می داد . چند خواهر پیر دوره ام کردند . دست ها چروک خورده ، یخ کرده و بندها گره دار ، نوازشم کردند. شیر قهوه اوردند گفتند چقدر ضعیفم. غمگین و دلمرده ام. غیر مستقیم دعوتی بود که بین آنها جای مادرم را بگیرم. چون گونه های سرخ و چشم هایی براق داشتم ، گفتم از این سه نفر ، کشیش «سورل » خواهر «کریستین » وخواهر «کلر» که وقت مرگ کنا ر او بوده اند اولی مرده آن دو تا از فرانسه رفته اند. شاید افریقا یا حتی ایران باشند. همه اطمینان می دادند «آقای ما مسیح » و «بانوی ما» به او توجه دارند. به این دلیل نباید هیچ غصه ای داشته باشم. گفتند که در «پر لاشز » بیست متر در امتداد شمالی قبرستان مسلمان ها او را به خاک سپردند. لبخند زدند ؛ به هر حال یک دوره در زندگی هم با مسلمان ها نزدیک بود. تا دم در آمدند ارزوی توفیق برای من کردند. گفتند هر وقت بخواهم در دیر به رویم باز است. خیلی قدیمی و غمگین بود. انگار که در هر اتاق دلگیر نیمه تاریک پشت نرده های چوبی دیوار محتضری برگشته از آفریقا ، آمریکای مرکزی ،یا آسیای جنوب شرقی خوابیده بود.»
    موها را پیچاند زیر کلاه پنهان کرد :«حالا برگردیم.»
    راه افتادند . صدای پا روی سنگفرش ها می پیچید . در مقابر سنگی ، پشت میله ها عنکبوت عا تار تنیده بودند. بر تاک سردری شبیه محراب نام بارون ، دوک یا کنتی با خط رقصان گوتیک زیر باد وباران سابیده می شد. اطراف گور را خزه ، قارچ و کپک های نرم پوشانده بود. درهای زنگ خورده را جدود یک قرن پیش شاید گشوده بودند. اعقاب نامها ی گوتیک یا مرده بودند یا مرده ها را از یاد برده بودند. از زیر افراها گذشتند. آسیه تند می رفت ، دندان هایش از سرما یا اضطراب نرم نرم به هم میخورد. بهزاد به او هشدار داد:«خسته می شوی»
    «نه نمی شوم.»
    سر را بالا انداخت و پره های بینی اش گشوده شد . نفس عمیقی کشید:«نه ، نمی شوم. پس کی به این گورستان خواهیم رسید؟»
    بهزاد چشم ها را تنگ کرد :«چیزی نمانده. سمت چپ بپیچ»
    آسیه روی راه باریم شن پوش دوید. پایش به سنگی گرفت. تا مرز افتادن رفت ،سر را تکیه داد به درخت. گونه را به زبری پوشیده از شبنم باران روز پیش فشرد:«کاش زودتر پیدا میشد.»
    «چی پیدا میشد؟یک سنگ؟»
    «باز هم چیزی است ، بهتر از هیچ مطلق»
    از کنار جویی با آفتاب صاف گذشتند. شن ریزه ها کف بستر نرم نرم می غلتیدند و از خاک مرطوب ساقه های نارک ترد روییده بودندو در باد تکان می خوردند. بهزاد ایستاد ، با انگشت به نقطه ای اشاره کرد:«ببین همان جاست ، قبرها صلیب ندارند.»
    آسیه به راه افتاد و دست را حائل چشم ها کرد:«انگار درست می گویی (چند بار تکرار کرد ) بیست متر در امتداد شمال. (برگشت از بهزاد پرسید) شمال کجاست؟»
    مرد برجی را نشان داد:«فکر کنم از این طرف»
    آسیه رو به برج رفت ، باقدم شمرد:«یک ، دو ،سه..»
    اسم های روی سنگ را داشت از همان جا میخواند ، بهزاد به او رسید وزیر بازویش را می گرفت:«صبر کن اشتباه می کنی ، از صلیب دارها شروع کن.»
    آسیه دست رامحکم به پیشانی کوفت:«عجب حواسی دارم!»
    لب های اسیه کبود و خشکیده بود. وقت حرف زدن زبانش به سقف دهان می چسبید. کنار جوی زانو زد ، آب برداشت و جرعه یی نوشید. بهزاد بین سنگ ها می گشت با یاری برگه های خشک ، بادها ، سنگ های سرد ، خطوط نقش گریز محو شده ، سایه بلند کاج ها ، به جهان مردگان نزدیک می شد ، در ضمیر او حس مبهمی می گفت هر گاه خودش قبر را پیدا کند تا آخر عمر با اسیه خواهد ماند. از روح مادر او یاری طلب می کرد ، میخواست کنار همان سنگ با آسیه پیمان ببندد. رو به دختر کرد ، بلند گفت :«اسم کاملش چیست؟»
    آسیه نز دیک امد:« ماری- فرانسواز – لور»
    چشم های مرد دو دو می زد ، از سنگی به سنگ دیگر می جست. از شش ماری رد شده بود. زیر شاخه های درخت بی بر در اولین ردیف از سمت راست سنگی سیاه و تخت بود ، سابیده و فرسوده ، زاویه ها شکسته. چشم های بهزاد خواند :«ماری-فرانسواز- لور1958- 1927 ، داد زد :«پیدایش کردم.»
    آسیه دوید راست کنار قبر ایستاد.
    بهزاد نشست و سنگ سرد پوشیده از شبنم را با انگشت ها لمس کرد.متواضع و محجوب بود ، انگار که آسیه را از مادر او خواستگاری می کرد در تصورش با زن مرده حرف می زد ،ظاهر و باطن من همینم. نه خیلی خوب نه بد ، نه خیلی ثروتمند نه آس و پاس ، توی همین شهر درس خوانده ام ، با شما بیگانه نیستم. رنج و مشقتهایتان را درک می کنم.( فکر کرد مشقت گویا تر است) احترام به ان می گذارم ، با سرافرازی مرگ را پذیرفته اید. دختر شما راخیلی دوست دارم. مثل نیمه یی از وجودم ، خودتان که آگاهید. سعی می کنم او را خوشبخت کنم. مثل سایه ی خودش همراهش باشم ، ای مادر گرامی ما را به هم نزدیک کن.(فکر میکرد با مردگان لفظ قلم حرف میزندد) پیشانی را روی سنگ گذاشت. آخرین حروف ساییده را بوسید ، لبها ی او گِلی شد. پاک نکرد ، زبا ن زد ومزه کرد. بوی خاک و بارام چون مهی لطیف ، گرمای دستی ، خنده ی رضایتی ، به عمق حافظه ی او رفت. سر برداشت و با اخلاص به آسیه نگاه کرد. رنگ پریده بود ، پیشانی او در سایه یی آبی شناور ، فک ها و گونه ها به هم فشرده ، اطراف پره های بینی تیغ کشیده ، نم عرق نشسته ، لبها لرزان و بیرنگ ، چشم های او مایوس و مات ، بین خطوط مقعر دنبال چیزی می گشت. بهزاد سری خم کرد ، علامت صلیب کشید ، برخاست به او نزدیک شد. آسیه داد زد :« به من دست نزن، میخواهم تنها باشم. برو ، از اینجا برو ، یک ربع دیگر برگرد.(دست ها را به هم قلاب کرد، زیر پای او نشست ، برق سبز وحشیانه یی از چشم هایش می تابید ) مرگ من برو ، زود باش و گرنه غش میکنم.»
    بهزاد پس ازتردید گوتاهی پشت به او کرد و تند رفت. بین شاخه های آبناک افراها، مقابر قدیمی ، راه های شن پوش دور شد. بر تخته سنگی نشست ، دست حایل چانه کرد. از شکاف سنگ چند گل پنیرک روییده بود ، به فال نیک گرفت . دست برد برای آسیه چید . فکر می کرد نوعی هدیه ی ازدواج است، محض مراسمی خاص کنار قبر مادر ، حالا که گریه می کرد بعدتر سبک می شد ، او را میدید ، حس می کرد. یخ های چشم ها و قلبش آب می شد ، جهان را دوباره کشف می کرد ؛ یاد حکایت ملکه ی برفی افتاد. مبهم به ذهنش آمد. د ر اولین دیدار آسیه به مادربزرگ گفته بود از این حکایت خوشش می آمد ؛شاید هم از خود ملکه برفی. جزئیات گنگ و محو بود. مرد به در آهنی شکسته و نیمه باز مقبره ی قدیمی از مرمر خاکستری که با باد بر لوللای پایینی می چرخید و می نالید خیره بود. در رویا رفت، می دید که با آسیه سوار بر دو گوزن گردنکش شمالی ، در دشت های برفی می تازد و از سرما و تاریکی ، اشباح یخ زده و پرو بنفش دلگیر قصر متروک و دریاچه ی منحمد دورمی شوند. رو به دشت های سبز ، بام های افتابی ؛ گلدان های شمعدانی ، بنفشه های بهاری ، مادربزرگ مهربان ، می رفت. پرده یی از اشک پشم های او را تار کرد. قطره یی روی گونه لغزید ، پایین سرید و روی دسته کوچک گل افتاد. اشک اومثل «گردا» یخ نگاه آسیه را آب می کرد. در بر لولا چرخید و ولانی و خشک نالید. بهزاد به ساعت نگاه کرد. بیست دقیقه گذشته بود برخاست و به سرعت دوید ، از جوب اب پرید وشاخه کجی گونه ی او را خراشید. صحن گورستان خالی بود ، فکرکرد راه را گم کرده نگاه به دور و بر کرد ، سنگ فرسوده را دید. نزدیک رفت اسم راخواند . اشتباه نکرده بود . ولی آسیه کجا بود؟ دست را حائل چشم کرد و در دیدرس اطراف را پایید ، نشانه یی ندید ، چند بار صدایش زد :اسیه ؛ اسیه. در پهنه ی سرد سنگی صدای او پیچید. رو به راه اصلی دوید . از ضرب پاهای او شن ها صدا می کردند ،گل ها را انداخت. خانم پیریمی گذشت با پالتو شال پشمی ؛ کفش وجوراب قهوه ایی ، نفس زنان ، افسرده شیب ملایم را بالا می آمد. چند شاخه زنبق به دست داشت که راست گرفته بود وگلبرگ ها با ضرب پاهای خسته او نرم نرم تکان می خورد. بهزاد اشفته پرسید:«خانم ببخشید ، شما تصادفا زن جوانی را با پالتوی سیاه پوست بره این دور و برها ندیدید؟»
    پیرزن چشم های ریز ابی را به او دوخت. گونه های سرخ او پوشیده از کک و مک بود. ابروها را بالا برد:«زن جوانی با پالتوی پوست بره؟( پلک ها راپایین آورد با نوک پا ریگی کوچک را پراند ، چانه ی تیز پوشیده از کرک های نرم سیاه تکان خورد) مرا بخشید ، به دور و بر نگاه نمی کنم»اخم کرد وگلها را دور از صورت نگاه داشت. شاید می ترسید از نفس پیر بپلاسد ، سری تکان داد و رفت. زیر لب غرغری کرد :«این جوانها! دوشیزه یی با پالتوی پوشت بره ، دنیا راخراب کردند. این خارجی ها!»
    می رفت و پیگیر می گفت. مرد روب ه استخر دوید. روی نیمکت های چوبی اطراف چند نفر نشسته بودند. بر نوک شاخههای سروهای آبی تیره گنجشک ها می پریدند. فواره نیمه باز بود ، گرته های افشان آب مثل براده های طلا در نور ظهرمی درخشید. سگ فغان پا بلندی نزدیگ بهزاد آمد ، پلک های چشم های میشی را بر هم زدو پوزه باریک ، سفید و حساس را به ساعد و آرنج او مالید. زنی میان سال ، نشسته بر نیمکت ؛ گرم بافتن شال گردنی راه راه ، چند باز صدا زد ؛ آلکس. سگ رو به به زن رفت. کنار پاهای او روی ریگ های سرد نشست. با گردنی کشیده و مغرور و بی اعتنا به پرواز کلاغی در اسمان نگاه کرد. بهزاد برگشت رو به در رفت. از دربان پرسشی کرد ، مرد گفت ؛ از این در بیرون نرفته. درهای «مونیل مونتا » ؛ «فیلیپ اوگوت» ، «پیرنه» را هم ببینید.
    بهزاد یم ساعتی گشت . خسته ، رها شده و مبهوت به کافه یی نیمه تاریک نزدیک گورستان رفت. پشت میز گردی از مرمر مشجر ترکدار بر نیمکتی ناراحت پشت داد و در هجوم بوی حجیم ، تند و بی ترحم سوسیس سرخ شده ؛ فنجانی قهوه خوردو با دست های لرزان سیگاری اتش زد.
    یک هفته دنبال او گشت. به کافه های مانوس خانه های آشنایان ، کتابفروش ها ، میدان ها و پارک ها سر زد . انگار که محو شده بود. یا رفته بود پیش مادرش زیر سنگ. بهزاد می خواست بر گردد ، شهر بدون آسیه نفس بُر و کاهنده بود اما امیدی مبهم او را نگه می داشت. یک شنبه و دوشنبه ناگهان هوا سرد شد. ابرهایی از شمال فشرده و سیاه روی شهر سایه انداخت.
    بهزاد شب ها تا دیر وقت بیرون خانه می کاند. ظرفها نشسته ، ملافه های کثیف و پتو مچاله بود. جا به جا جورابی ، شلواری ،پیراهنی وارونه روی زمین افتاده ، زیر سیگاری ها پر و منتشر کننده ی بوی توتون مانده ،؛ کاغذ دیواری های سفید گل برجسته ، پرده های تور ، چراغ خواب گردان ، آزردهاش می کدند. بر تخت اشفته دراز می کشید دست زیر سر می گذاشت. در تنهایی حس می کرد دیوارها پیش می آیند. از خانه بیرون میزد. در سوز سرد و نم نم باران بی هدف از کافه یی به کافه ی دیگر می رفت. زیر چلچراغ ها در آیینه ها ، خود را نگاه می کرد. روی میزش شام سرد می شد وپیش خدمت دست نخورده بر می گرداند. شب شنبه برف آمد ، دانه ها درشت و پوک بر زمین خیس می نشسند ، آب می شدند ، تالابهایی می ساختند ، و نور جعبه آیینه ها ، رنگ سوزها و چراع خطرها را ، موج موج و تکه پاره بر می تاباندند. پشت شیشه بند پر بخار کافه یی نشسته بود . دستمالی بیرون آورد آنرا پاک کرد. دایره یی آبچکان ساخت و خیره شد به دانه های برف. جسم و روح او سرد بود. میخواست مثل شاخه های سبز کاجی ، سنگریز ه ایی ، نرده پلی ،بان نوک تیز ناقوسی زیر بارش پیگیر برف پنهان شود. روی میز گرد چرب و براق چوب ماهون پولی گذاشت، از کافه بیرون آمد. یقه پالتو را بالا داد ، دست ها را در جیب برد ، قوز کرده و سرمازده راه افتاد. «سن ژرمن »نیمه تاریک راپشت سر گذاشت. وارد «سن میشل» شد. سفره خانه های «کارتیه لاتن»شلوغ وروشن بودند. از کوچه های سنگفرش گذشت و لحظه به لحظه ، نگاه به کافه ها کرد؛ به جستجوی صورتی پریده رنگ ، گونه یی لاغر و برجسته ف گردنی کشیده ؛ نیم رخی ظریف، مویی سیاه و تابدار ، بوی گوشت بریان ؛ سیر پخته و چاشنی های یونانی ، سلتی ، هندی و افریقایی ، از درهایی که با رفت وآمد باز میشدند موج موج بیرون میزد. و مارپیچ و حلقه حلقه در برف و باد محو می شذ. بهزاد در امتداد کوچه «هوشِت» رفت و سر راه باقلوای مصری را آغشته ی شیره یی سیال و خرمایی ، پرورده ی نارگیل وبادام و مغز پسته سبز ، زیر حبابی صورتی می دید. مردی عرب با ریش کوسه ی نوک تیز ،فینه ی ارغوانی ، شولای پشمی راهدار پشت شیشه ایستاده بود. چشم های سورمه کشیده ، تنبل و فراخ عابرها را تعقیب میکرد. چند جوان مست ، پوستین پوش و خوی کرده و گیس بلند سر کوچه با هم دعوا می کردند. نمونه های هر نژاد ، سرخ پوست ، عرب ، آمریکای شمالی ، فنلاندی ، و ایرلندی ، با زبان مادری یا فرانسه یی بد لهجه دشنام به هم می دادند. ایرلندی یی رنگ پریده ، موی بور و نرم به دست باد سپرده ، بر پله یی ایستاده بود. گیتار خود را از ترس بالا گرفته بود وچشم های آبی سیرش مثل فیروزه پشت موج آب ، می درخشید. بهزاد به زحمت از بین آنها گذشت ، وارد کوچه «سن ژاک « شد. کافه های مشرف به سکوی رود سن . نور چراغ دیواری ها ، جارها ، هیاهوها ف رنگ های سرخ سبز صندوق های «فلیپر » تا پل های خاموش و راه های خیس کشیده می شدند. از بر رود راسته ی سکوی «منتو پلو » را گرفت. دکه های چوبی خرده ریز فروش های لب سن قفل خورده ، بسته و خاموش ، پوشیده از برف مثل اشباح ایستاده بودند. باغچه ی کوچک پشت «نوتردام» روشن بود. شاخه های خشک پیچک از سُفه تا نزدیک رود آویخته ، در پرتو نور افکن ها ، از دور به آبشاری یخ بسته می ماند. صدای خواندن از انتهای پل «آرش» د ر خایل تاریک بستر رود می پیچید. به نرده های پل نزدیک شاخه های خشک درختی پوشیده از برف زنی تکیه داده بود ، گرفته و زنگ دار می خواند.ترانه بی مرگی تا زیر ابرهای سیاه ، برج های نوک تیز روشن ، دریچه های مشبک ، شاخه های خشک نارون ف سنگ های حجاری شده اوج می گرفت وبا جریان آب می رفت. او لحظه یی خود را در فضای مهمانی خانم حکمت تصور کرد ، آبنما و فواره ها ، نوشابه های رنگی ، تاب حصیری جنبان . دست به قرنیز پل گرفت ، زیر استخوان های سینه قلب مرد بی وقفه می کوبید. دست و ساعد را خائل صورت گداخته کرد ، پیش رفت و کوشید از میان برف دانه ها زن را ببیند. نور باغچه و برجک ها از پشت بر او می تابید ، چهره محو و تاریک. پا به پای او مردی جوان گیتار می زد. آخر بندها را همصدا می خواندند. نزدیک آنها رفت ، زانوهایش می لرزید ، با شک صدا زد :«آسیه» زن جوان برگشت. لحظه یی نیم رخ و چشم های سرد و بی حالت او در نور درخشید ؛ مثل زمرد خالی و بیگانه. کلاه جوان را روی زمین گذاشته بودند تا نیمه پر از سکه بود.
    قلب تپنده بهزاد آرام گرفت ، زمین برف گرفته ، نرده های سخت شاخه های خشک گرم و مهربان شدند. باور نمی کرد اسیه باشد ، شالی بلند از مخمل سیاه به دوش داشت. شانهها و استین پوشیده از دانه های برف ، سر برهنه بود. قطره های ذوب شونده در نور کجتاب چراغ های کلیسا مثل خرده های الماس از پیچش موهای نرم او می سُریدند و در خواب پرز مخمل محو می شدند. میخواند و پای چپ را در چکمه یی پاشنه کوتاه بیرون از درز شولا بر زمین سرد می کوبید. همکار مو بور او همضرب زخمه های پیاپی سر را تکان می داد و چشم های گود را می بست. موهیا بور ق انبوه و خیس و تابدار بر صورت رنگ پریده ؛ به ظرافت عروسک ، می ریخت و با ضرب نوا می جنبید. زن کشیده قد ، و در فضای نیمه تاریک ، شبیه یک ملکه باشکوه ولی ترسناک بود. بهزاد به یاد کاخ مجلل و عریب «لودویک» دیوانه افتاد. پشت او تیر کشد. در چشم های اسیه برقی ز همان جنون و انزوای بی رحم دید. زیر طاق های قدیمی ، کوچه های سنگفرش متروک، پنجرهای تاریک ، گوتای سکوی اطراف رود ، اشباحی انگار او را تسخیر کرده بودند. بهزاد برابرش ایستاد ، نفس بریده گفت:«عزیز دلم خوب شد پیدایت کردم آه اگر بدانی چی کشیدم دیوانه بودم. هر جا زنی را از پشت شبیه تو می دیدم ، دنبالش میدویدم. حسی به من می گفت هنوز اینجایی ، و گرنه می رفتم . چرا فرار کردی؟ تصیر من که نبود نه؟»
    آسیه گوش می داد. جوان مو طلایی رفت زیر شاخه ها و در پناه چترافشان ، به هوای دل ارام و پرشور زخمه زد. اسیه دست دراز کرد:«دور نشو بمان.»
    چشم های ای مه گونه با شعله یی همرنگ مهتاب درخشید:«نگران نباشو من بانوی خودم را تنها نمی گذارم.»
    آسیه به بهزاد رو کرد انگار به او از پشت شیشه یی نگاه می کند. خاطره یی دور و محو شده بو د که به حائلی میخورد وبر می گشت و در عمق ملتهب مرداب تیره وتار پنهان می شد. صدای او خالی بود چون طنین کوبه ی دری :«با من چه کار داشتی؟»
    «میخواستمت ،تو نیمه منی ، تازه پیدایت کرده بودم ، کامل شده بودم. حس ملال و غربت هستی در گرمی آفتاب تو گداخته بود.»
    آسیه سری تکان داد:«من که سرد ویخ بسته ام.»
    «میخواهی باشی. این پوسته را مثل سپرجلو خودت می گیری ، برایت عادت شده. من که می شناسمت چون دوستت دارم. از پشت یخ ها هم روح تو را می بینم. مثل بچه ها ساده یی ، پوست پلنگ می پوشی تا تمام مردم را بترسانی . پشت حباب می نشینی ، خارهای کوچکت راتیز می کنی ولی گل سرخی ، مثل گل شازده کوچولو ، بین تمام گل ها برایم تکی ، توی ستاره هایی ، زمین ستاره است تو عطر این زمینی. به جهان پیر وحقیر و مبتذل اطرافت مثل زن های اسطوره نور می پاشی. مفهومی استعاری ، آیینی و بی انتها می دهی. نیلوفر آفرینشی بین آب های تیره ی ازلی ، هلنی ، زهره یی ، افرودیتی ، جوهری ازآنها به تو رسیده. توی این عصر بی روح تو را نمی فهمند. از قله های «المپ» معصوم و بی تکلف سر خورده ای پایین و لای این مردم می چرخی. روی این پل لعنتی ایستاده ای میخوانی. انباشه از فکر پول ؛ همخوابگی و کلاهبرادری شادی های بی ارزش. غم های خوار از کنار تو می گذرند ، سرسری نگاهت می کنند اما شکوهت را نمی بینند. چون بطالت و غبار ذهن آنها را کور کرده ، خوابگرد و گیجند. هیچ کس تو را نمی دید. من کشفت کردم. جادوی باستانیت را پشت نقابت شناختم. ولی ولم نکن! بعد از من باز با کورها و احمق ها باید بسازی ، شکننده ای نازکی ، طاقت نمی آوری ، یخ می زنی ، به مکافات چه گناهی انقدر خودترا زجر می دهی؟ زجری که می دانم ته ان لذت بی رحمی است. با نیروی شر همین لذت مثل صاعقه مثل سیل پشت سرت همه چیز را ویران و تباه می کنی. اول خودن بعد دیگران را.(دست لای موها برد. دانه های برف را تکاند) عزیزم این چه جنونی است؟ ملکه من بیا به خانه برگرد ، پاهای سردت را گرم می کنم. جای داغ برایت می آوردم ، تو صاحب منی. من بنده تو هستم. چکمه هایت را بگذار ببوسم.»
    نزدیک او روی زمین زانو زد. دامن شنل را گرفت .چهره را در آن پنهان کرد. بوی تلخ کاج ، بوی صبح زود ، بوی عشق می داد. آسیه پلک به هم زد ؛ ته رطوبت چشم هایش جرقه یی درخشید که پشت قرنیه محو شد. گوشه ی شنل را کشید ، رشته مویی را که به گونه ی خیس او چسبیده بود کنار زد ، گلوی او متورم بود. با هر نفس بالا و پایین می رفت :«چرا ولم نمی کنی؟ تمام حرفها پوچ است. هیچ واژه یی برای حقیقت نیست.(سر را بالا گرفت و پیشانی صاف او در نوری آبی درخشید) اگر حقیقتی اصلا باشد. حرف های تو مثل گل های پامچال گورستان است ، با طراوت و رنگارنگ. اما در استخوان مرده ها ؛ در نیستی و تاریکی ریشه دارد. شکل های دیگرش را شاید نه با این فصاحت از دهان دیگران شنیده ام. بیشتر از دو حالت ندارد ، یا دروغ می گویی یا راست ، از دروغ چندشم می شود ، راست ملال آور است. فکر میکنی خودم را کمتر از تو می شناسم؟ کدام المپ ، کدام کوه ، «هلن» و «کلئوپاترا»،«مارکیزها»و «دوشس » ها ، شاهزاده خانم های زندانی قلعه ها با صد هزار عاشق. مشتی استخوان پوسیده بیشتر نیستند. ( پا بر زمین کوبید) زیر خاک این ستاره. گفتی زمین هم ستاره است. پوسیده اند ، توی چشم خانه ی بی نظیرشان مارلانه کرده. هیچ چیز همیشگی نیست ؛خود تو بیست سال دیگر مرا نخواهی شناخت. از کنار زنی پیر زد می شوی و هیچ شکوهی در او نمی بینی ، جادوی «سیرسه »ها ، «موز»ها ، و «نمف »ها باطل شده. در پوست خسته و چین خورده ، چشم های تار ، قد خمیده آثار آنها محوست. برو زندگی کن خوش باش ! سرگرم شادی ها و غم های کوچک شو! این عابران این مردم مگر چه عیبی دارند تو باچه حقی تحقیرشان می منی؟ با اینکه هیچ شکوهی در ما نمی بینند سکه ریخته اند رفته اند دنبال کارهایشان ، نه بحث عاشقانه کرده اند نه احتجاج فلسفی ، سنگینی و مزاحمت ندارند ف دلپسند و بی آزار.»
    بهزاد به پل تکیه داد. موج های بی قرار خاکستری ، زنگاری و بخوری نرم و روان می شد ، استوانه های نور را با جهشی می شکستند.. سینه ی بهزاد سنگین بود ؛ با نفس های بریده داشت خفه می شد. دگمه ی پالتو راباز کرد. در عمق مجهول آب ها آرامش و خلسه یی دید که مثل اهنربا او را جذب می کرد . میخواست با موج ها بغلتد ، از رقص مرک خوشش می آمد ، رود رو به دریا می رفت . حس کرد مثل ماهی محتاج موج های آب است. روی قرنیز پل خم شد . موهای آویخته از برف سپید می شدو و با باد تکان میخورد. از کنج چشم به آسیه نگاه کرد :«آن وقت ها چی میخوانید؟ من ماهی ام نهنگم ، همانم آرزوست ، فکرمی کنم همین بود. می دانی چه حسی دارم؟»
    آسیه بازوی او را گرفت. و با نیروی بیش از کفایت جسمانی از رود و پل درش کرد :«بین تما حس های مضحک تو ، من دست کم این یکی را درک می کنم. م شناسم ، جذبه ی جادویی آب ف ترس پر خلسه ی مرگ. خیلی زا شب ها ایستاده ام روی پل ها. در بی زمانی مطلق به اب تاریگ گرم ، پناه دهنده و مانوس خیره شده ام. میل کرده لم تمام آب ها ی زمین را به جسم خود بکشم ، ضمنا خودم در تمام آبها باشم. هیچنگاه به لب های ماهی ها کرده ای؟ فکر می کنی توی آب چی را صدا می زنند؟»
    بهزاد سری تکان داد:«نیروی فکر کردن ندارم.»

  9. Top | #48



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    56.86
    محل سکونت
    خیلی دور،خیلی نزدیک
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,448
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    آسیه دست به هم زد:«خییل ساده است. اب را صدا می زنند لب ها می گویند آب آب ، ماهیدر آب ، آب در ماهی ، ماهی اندر اب می گوید آب آب .»
    مرد تراز ابریشم شولای آسیه را با انگشتانی لرزان و سرخ از سرما گرفت و نرم نوازش کرد:
    «بحر عمان من تویی ، چشم های بارانیت ، بوی تنت که عطر خزه های ابزی ، بوته های مرجان سرخاست. تگرار اسمت رویاست. تنها طلسمی که ترس و ناتوانی و غربت را بی اثر میکند . در تمام این سال ها گفته ام «آسیه » (سر را جلو برد موهای خیس او رابوسید و بویید ، بوی قرنفل می داد ، سوسن سپید و یاسمن ، نفس بلندی کشید) فدای چشم هات بشوم.»
    آسیه غقب کشید ، با سری افراخته ، چشم های نیمه باز و لب زیرین برجسته که سردی و سرخوردیگ روح او را ، منتقل به لرزشی پیگیر و نرم کرده بود:«هیچ فایده یی ندارد. عمر آشنایی ما دیگر به سر رسیده. همه چیز تمام می شود. تو چرا به این کیفیت هستی عادت نمی کنی؟ برگرد برو نگاه به پشت سر نکن ، زندگی خیلی کوتاه است. ارزش رنج ندارد؟ من عاشق تلاطم و تغییرم. میخواهم این جام را تا ته بنوشم ، حتی اگر زهر باشد. حس خطر برایم نفس زنده بودن است. مثل زنبورم. شیره گل ها را مزه می کنم. زود خواهم مرد خواب دیده ام. می دانم باید جهان را بگردم. جستجو کنم. این طراوت بی معنا ، لوس و دخترانه را باید به باران و آفتاب و باد بسپارم. به قول «رمبو» روی علف ها مثل خری مست بغلتم. طعم میوه های شیرین ، کال و رسیده را، طعم تمام مائه ها را تا قبل از مرگ بای چشیده باش.»
    پای چشم های بهزاد طوقی کبود افتاده بود ، با یاس و تردید به صورت پریده رنگ آسیه که پشت برف هر لحظه دورتر می شد نگاه ملتمسی کرد :«پس مرا هم ببر. یک روز پرسیدی. یادت می آید؟ باتو تا کجا خواهم آمد؟ من جواب دادم تا جهنم. صادقانه می گفتم ، چیزی عوض نشده ، باز هم می گویم تا جهنم با خودت مرا ببر.»
    آسیه انگشت ها را در تاب موها فرو برد. دانه های برف را تکان داد. ابروها به هم کشید و چشم هایش از خشم درخشید. در طول آن شب حس حیاتی او در نفرت و خشم خلاصه می شد از خودش می گریخت.می ترسید . تیغه تیز نفرت راست رو به قلبش بود:«چرا نمی فهمی؟ من و تو باهم فرق داریم .راهمان جداست. شخصیت هایمان یکی نیست. خب تو چی هستی؟ چرا تحملت کنم؟ آقای نازپروده ، خودخواه ، کند ذهن ، کشته مرده آرامش ، برده مادربزرگ ، تو رشد نگرده ای. هنوز ، مثل یک پسر بچه یک زن خوشگل میخواهی . یک خانه امن و راحت برای خوردو خواب. بچه پس انداختن ، گاهی هم از روی تفنن نقشی کشیدن تا بیست ،سی سال دیگر. امنیت آرامش ، لباس خوب ؛ غذای پرمایه ، چند پرده گوشت برایت می آورد ، چند پرده مه گرفته و تار بر روحت می اندازد. تا جرقه هایش را یکسره خاموش کند. می شوی مثل داییت ، عمو بزرگ ، پدربزرگ ( پوزخند زد ) زهرمار و کوفت بزرگو خانواده بزرگان. همه با ادب ، با وقار ، ب یجار و جنجال ومنزه ، شغل های عالی گرفته ، بدترین فحش انها پدرسوخته باشد ، که تازه یواش می گوشن. خدا چقدر کسل کننده است ، حاضرم بمیرم ، پا در این خانه ها نگذارم. (روی زمین تفی انداخت. سر را به شدت تکان داد) چی از جانم می خواهی .برو زنی بگیر که دست کم شبیه خودت باشد ، یا دوستت داشته باشد .آن دخترک که موی بلوطی داشت اسمش چی بود ؟ یادم رفت. از تو خوشش می آمد. برو پیدایش کن ، نیمه من تو نیستی ، نیمه عزیز من توی کوره پزخانه هاست ، درخت سبزم ، هلو انجیزی نازنینم که زیر سایه اش هیچ وقت پناه نداده که سایه یی ندارد. بدون نام است ، بی جمعیت ، بی غرور ، مثل صبح زود ، مثل بوی نان است. خنگ پیر نمی شود. موج های دریایی عظیم دارد ؛ آبی است که تشنه می کند حیف مرا نمی بیند. کنیزی او را به بانویی بردها نفر مثل تو نمی فروشم. من هم طلسمی دارم. تو خنگ نفهمیده بودی. یادت می آید بیشتر وقت ها می خواندم. بنمای رخ که باغ. و گلستانم آرزوست؛ بگشای لب که قند فاوانم ارزوست یا می گفتم دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست ، من ماهی ام نهنگم عمانم آرزوست؟ حرف خودم را زدی. تو نه ماهی و نهنگی ، نه نیاز به عمان داری خب ، ماهی باش. ماهی جعبه ایینه ، هیچ کس اعتراضی ندارد ، برو شیشه یی پیداکن ، بیشتر از یک قلپ آب لازم نداری.»
    از فشار تحقیر استخوان های بهزاد از هم گشوده می شد. لرزشی سراپای او را رگفت. دندان هایش آهسته بر هم می خورد ، لب را چنان گزید که مزه و بوی خون ، شور و تاریک و بی ترحم در ذهن منگ شده اش مثل بخاری ارغوانی پیچید. سرمایی آمیخته با عطر کاج و گل یخ از شکاف های مخمل سیاه ، چشم های شیشه یی و موی رهای اسیه در باد و به او وزیدن گرفت:«پس مرا هیچ وقت دوست نداشتی؟ چرا دروغ گفتی ،کی وادارت کرد؟»
    آسیه بلند خندید ، طنین خنده مثل لرزشی بوته های گزنه در سایه های انبوه بید ، پونه های آبزی پایان پاییز بود :«هیچ کس مرا وادار به کاری نمی کند. شاید همان وقتها از تو خوشم می آمد. ولی اشتباه کرده بودم ، چون جفت من نیستی( شانه یی بالا انداخت) خب معذرت می خواهم»
    مرد خسته و دردمند به چشم های او خیره شد:«فقط همین ، ساده معذرت میخواهی؟ انگاز که پایم رالگد کرده ای»
    اسیه چشم ها را تنگ کرد ، بر مژه های بلند برف نشسته بود :«فکر می کنم کرده باشم.»
    «تخفیف بده ، دست بردار»
    رو به کلاه مرد جوان رفت ، کیف پول خود را درآورد. سکه یی روی سکه ها پرت کرد. مرد ضمن گیتار نواختن لبخندی زد و سر تکان داد. بهزاد بی آنکه به پشت نگاه کند رفت. صدای پاهای او در کوچه های تاریک روی سنگفرش ها می پیچید. برف بر نوک بام ها ، بادنماها و برجک ها ذره ذره می نشست.
    سپیده می دمید وبهزاد کنار پنجره رفت.پیشانی داغ را بر شیشه سرد فشرد. بین شاخه های نانرج مهی کبود و ابی اهسته می چرخید. دسته یی گنجشک ازدرختی بر درختی دیگر می پریدند و یم خواندند ، دم ظریف بابزنی را که قطره های آب بر آن شسته بود رد طیف نور با شادی می جنباندند. از دودکش مهمانسرا دود هیزم تر در فضا پخش می شد. رگه یی نیلی وپیچان با وزیدن نرم نیسمی از برابر دریچه های باز رو به انتهای باغ رفت ، بوی دود تو آمد. بهزاد فکر کرد بهتر بود با آسیه طور دیگری حرف میزد.گوشه یی ازروح مبهم و مرموز جلوه میداد. دور خود هاله یی نادسترس می ساخت وفکرهایش را انقدر برهنه نمی گفت. اول به خودخواهی بی مرز او امکان رشد داده بود ، بعد خواسته بود به خانه بیاید ، دو نیرویی که دافعه هم بودند. آسیه نباید می دانست او تا کجا دوستش دارد. بازی ظریفی بود. دیدار ناگهانی زن پاک گیج و گولش کرده بود. شاید بهتر بود از پیش حرفها راتمیرین می کرد (پوزخند تلخی زد ) مثل صحنه ی تئاتر . حتی به کارایی حرف های تمرین شده نمی شد اطمینان کرد. گذشته از هرچیز اسیه پیچیده بود ، باید غرور او را یکسره آب می دادندو گرنه می رنجید. فکر می کرد دوستش ندارند ، با تداوم آبیاری ملول و خسته می شد ، قلمرویی تازه را تا ته تسخیر کرده بودند. عشق برای او تبدیل به چاهی می شد محتاج آبکاری ، می کند و از اعماق جز برکه هایی گل الود بیرون نمی آمد. تقصیر خودش بود چرا که تا ته می رفت ؛ این ظرفیت را داشت. کاری نمی شد کرد. هر چند سد می ساخت آسیه ویران می کرد. عشق برای او مثل جنگ بود اما داود از سنخ دیگری بود ؛ هاله یی واقعی داشت . سخت و نفوذناپذیر،خاک رس نبود. خارا بود ، تیشه ها به او کارکر نمی شد. آسیه حق داشت او رااصلا نمیدید نه او نه دیگران را. یاد چاپخانه ی دانشگاه ، سربند دخترک و کف ی های کهنه داود افتاد. بی گناهی یک کودک ، پختگی یک فرزانه را با هم داشت. دور از قلمرو عشق چشم های او با یاد تلثیث می درخشید ، نخست وزر پیرا ومادرش ، یا ندرتا خودش ، مثل گردباد بود در بیابان ، هر چه پی اش می رفتی به او نمی رسیدی. حدس ناپذیر ، تصادفی جا عوض می کرد . رو به آسمان آبی ، ژرفای مجهول اوج می گرفت می چرخید ؛ کوچه های محله ، پنجره های بسته ، پشت دری های سفید چراغ آویخته از سیم های تاب خورده با نور زعفرانی ، دیوارهای مضرس ؛ حیاط مفروش با اجر قزاقی خانه داود ، دنیا ی پر رمز و رازی بود که اسیه نی شناخت. چشم خوشِ کشیده در نور مهگون سر شب ؛ ملتهب ، خاموش ، کودکانه ، پشت به نور ف پرتو گرفته از عکس ماه در جادوی بی رحمی داشت. اینکه نمی داسنتی با او چه می شود کرد ، آغاز بازی یی بی اصل و قاعده ، جوشان ، عظیم رنگارنگ ، مثل خلقت جهان ، به ظاهر آشفته و تاریک و ژرف در معنا ، او از خودش بی که بداند یا حتی بخواهد ، مغناطسیس پنهانی می پراکند که بر ذهن هایی تک شمار اثر می گذاشت. آسیه از آن زمره بود. در اولین برخوردها سرچشمه ی این گرما را شاید نمی شناخت ، تا تدریجا در میدان جاذبه قرار گرفته ، محو وشیدا شد. بهزاد هم از حیطه ی این جاذبه دور نبود امابا موشکافی ، تفکیک وتحلیل تاثیرش را خنثی میکرد ، هاله را از جسم و روح داود دورمی گذاشت. ماهیتا دور بود هیچ دردی از هم دوا نمی کردند جز زحمتی دست و پا گیر نتیجه یی نداشتند. داود نه هاله را می شناخت نه می خواست ف خودش تصادفا در فضای دور و بر چرخیده بود پرپر زنان از خستگی یا تنبلی به جسم نامناسبی حلول کرده بود. از هم عذاب می کشیدند. شاید تمام تکاپو ، عصیان و بی قراری داود محض رهایی از شر جاذبه ، مغناطیس و هاله بود. بهزاد فکرکرد ؛ آسیه چنین جادویی برای او ندارد. مبنای رابطه ایا وهم مضاعفی نیست؟ از یک طرف نه ، چون او را خوب می شناخت . از سوی دیگر سایه یی روح او را دست گریز و فرارمی کرد. با فکر درست نمی شد در حد تحلیل نبود خیلی ساده او را می خواست. واقعا چرا ، با صدای بلندگفت:«چرا؟»
    از فشار خواب و خستگی روی پا بند نمی شد زیر پتو رفت . سر میان بالش سفید فشرد و چشم بست ، بین خواب وبیداری فکر کرد او را می پیچد مثل غذای نیم روز ، نان و مربا می گذارد کنار ، آسیه را می پیچد، زیر درخت های بید ، لب رودخانه ی خاطرات گذشته می گذارد. پتو به سر کشید و تقریبا از حا ل رفت.
    فصل سوم
    نزدیک ظهر با صدای رفت و آمد بر کفپوش چوبی و پله های پوک موریانه خورده از خواب بلند شد. چشم ها را مالید ، شگفت زده به دور و بر نگاه کرد. تخت و اتاق ، دیوار کاغذ پوش شیری . گل های پنج پر برجسته . قفایی رنگ باخته ، دیوان چرمی و میز بیضی سه پایه ، یخچال باریک کوتاه ، نوری که از روزن پرده های پیچازی شکری بلوطی نرم و اریب می تابید ، بوی نا آشنای آب آهکی حمام ، حس غربتی به او داد. حلزون بیرون از لاک ، اتاق خواب خودش پنج ماه لاک محافظ او بود. با احشاءمنقبض برخاست رو به دستشویی رفت. چند بار عق های خشک زد ، صورا را با صابون شست ، خشک کرد و دست به دیوار بیرون آمد. پرده های بسته را گشود ، سبزی موجاموج باغ تا لب اب می رفت و محو در مهی نیلی ، طلایی می شد. نیمکتی که سالیان سال پیش با خانم نجم روی آن نشسته بودند رنگ باخته و خالی بود. به یاد نسترن افتاد ، دست روی پیشانی کشید. فکرکرد کجا را بگردد ،؛ برنامه ریزی فرخ در حد خود شاهکار بود ، بی ضابطه معلق. الکی خوش و از سر سیری و سهل انگاری . شانه یی بالا انداخت ؛ اصلا به من چه. این فرار چه معنی دارد؟ لبخند پر طنزی زد ، باز دست و بال بوریس را توی حنا گذاشته. مرد را مجسم کرد در لباس خانه ی سفید ، سر کدویی براق ، صندلی های منجوق دوز نپالی . عود سوزهای خاموش انباشته از خاکستر نرم ، بی قرار قدم زنان ، لب گزان و دشنام گویان ، دوان پی غبار اسب تازی هدا گابلر گریزان ، دختر سرهنک. رو به دورنمای قاب گرفته ساحل میامی بر دیوار برهنه کرد و خنده را فرو خورد. تند لباس پوشید ، بیرون رفت ، دخترهایی کوچک و مو بور در جامه های صورتی همتا لب نرده ی پله ها ایستاده بودند وپچ پچ میکردند. نخودی و نرم می خندیدند . مرد بر سر هر دو به ترتیب دستی کشید و تبسم کرد :«شماها دوقلویید؟»
    چشم های بزرگ و عقیقی بچه ها به او خیره شدند یک صدا جواب دادند:«بله!»
    سر نزدیک هم بردند زیر حنده یی بی مهار زدند. بهزاد در این برخورد عنصری خجسته یافت.به فال نیک گرفت. خنده یی از این دست او را به یاد فرزین و نسترن انداخت. از پلکان پایین رفت ، وارد غذاخوری شد به جستجوی خانم آسوری نگاه به دور و بر کرد. چند تن خدمتکار با سر بند سفید و پیش بندهای سبز چین دار ، همگام با گردش آونکی تهیگاه لا به لای میزها ، صندلی ها و ستون ها در رفت و امد بودند ، بشقاب ماهی سرخ کرده یا تنوری با جعفری و نارنج نصف شده د دست . مرد به یکی از آنها نزدیک شد و آهسته گفت:«خانم ژانت هستند؟»
    زن سفید روی سرخ گونه پیشانی و پشت لب از قطرههای عرق خیس برگشت و ابروهای پرپشت را بالا کشید. نفس زننا جواب داد:«شهر رفته اند. تا امشب بر می گردند ، نیم ساعت پیش راه افتاد.»
    حرف های آخر کلمات ، با طول جمله حذف می شدند. بهزاد می ترسید اگر با زتوضیحی بخواهد پاسخی با علامات اختصاری بگیرد ، چون زن به نحوی غیر عادی عجول و بی قرار بود. با اینکه از ماهی بخار بر می خاست سری تکان داد ورفت پیش میز کوچکی رو به پنجره نشست. یکی از دریچه های چشمه چشمه سرد کننده رو به گونه چپ او بود ، نیمی از موها را باد برد. بوی نم و خاک مرطوب با نسیم برخاسته از روی قاب تو می آمد و با بوی گوشت سرخ شده می آمیخت. صورت غذا را برداشت ، اشتها ندشات نان برشته و چای و ماست سفارش داد. باغچه های جبهه های جنوبی بنا از انبوه گل های سوری و شاه پسند ، شلوی و افتابگردان آتش گرفته بودند.
    مرد سر فرو برده میان شانه ها ، قاشق قاشق ماست خورد. از تابش آفتاب روی شیشه های صیقلی ، وز وز پر تلاش زنبوری کنج چهارچوب ، بوی چوب و دود ، برخورد قاشق ها و چنگال ها ، درگیر سرگیجه شد. تد برخاست. چای نیم کاره ماند. ظرف شکر دست نخورده بود . رو به باغ می دوید . هُرمی نمناک و تب دار از زمین داغ ، رشته های سست علف ؛ برگ های شسته از باران های بیگاه تابستانی رو به آسمان صاف زبانه می کشید. چند لحظه بر نیمکت نشست و دست ها را از هم گشود با سری فرو فکنده ، تنفسی تند و بی نظم. چند گاو کهربایی ، ریز پوزه و شکم سفید ، نفخ کرده از علف تازه در سایه ی درخت ها خوابیده بودند و با جنبش دم مگس ها را از پسوت کرکدار کفلها می تاراندند. باغ گرمازده نامانوس و خالی بود. توده های پیچکک وینلوفر از درخت ها بالا کشیده بودند. ردیف شمشادها شاخ و برگ دوانیده و د رچند جا آفتا خورده ؛ پوسته ی شتک بعضی برگ ها را گرفته مارپیچ و کاهلانه در ماسه های ساحل خم شده فرو می رفتند. بنای راست گوشه مثل پوست تخم مرغ سفید نبود ، دود و غبار ، باران و آفتاب و باد آنرا کبود کرده بود. آب از سفال شریده بود و رگه های شتگرفی ِ باریک تا پایه های ستون ها ، مارپیچ به جا مانده بود.
    بهزاد رو به ساحل رفت. کنارآب نشست. موج های نرم کوتاه تا نوک کفش های او پیش می آمدند ، بال و پری می زدند کم توان و محتضر پس می کشیدند. خورشید بعد از ظهر بر ماسه ها می تابید روی اب لاجوردی می شکست و گرد می شد. سوزنک های تیز نور را رو به ساحل و شچم های بهزاد می فرستاد. مرد پلک ها را بر هم می زد دست حائل نور می کرد. پیراهن او از عرق بر پشت و سینه و بازوها چسبیده بود. در اب و نور حل مش د. رخوتی مطبوع او را از خود خالی می کرد. فکرها بخار می شد کمکش های عاطفی ف نگرانی گذشته و اینده. نبض او با طبیعت می زد میان تهی مثل کوزه ، روی ماسههای لب دریا از صدای موج و باد و افتاب تدریجا سرشار می شد. با جنبش هر برگ تکان می خورد ، عنصر کوچکی از جهان بود وابسته و پیوسته. دراز کشید ، ساعد و بازو تکیه کاه سر ، چند قدم دور از او سگی زرد ، پوزه روی دست نهاده در ماسه ها پنجه برده با گوش آویخته ، چشم ها تنگ ، دراز کشیده بود و شکم را بر زمین گرم می فشرد. مرد چشمکی به سگ زد:»عشق می کنی ، نه؟» سگ سرسری از کنج چشم نگاه کرد. پلکی به هم زد و خوابید . بهزاد از او یاد گرفت ، چشم ها رابست گوش به آواز اب سپرد. زمین و افتاب گرم ، دریا و سگ همه خوب بودند. با آنها خوب بود ، این هماهنگی ضرب آهنگی هستی بود ، راز اارمش ، زیبایی و ازادی. بااین فکر آرام خوابید ، بی رویا و بی کابوس. مثل سگ زرد.
    با نوازش دستی نرم برگونه و بناکوش از خواب پرید. عصر بود ، موج ها نسیم سردی با خود می آوردند ، پشت او لرزید و پلک برهم زد. زن جوان و مو سیاه کنار او نشسته بود ، حلقه ی زلف ها پشت گوش. آسیه نبود؟ نشست و نگاه کرد. چشم های کنجکاو و حشت زده ، کودکانه با مویرگ های محو صورتی ، نشان بی خولی در چهره بی رنگ از غروب گرفته ، در گرته های نور زرین و اخرایی. از جا پرید:«نسترن توی؟ باور نمیکنم. فکر کردم خواب می بینم. چرا فرار کردی ف سنت خانوادگی است؟ مادرت دارد می میرد ، دست کم به او می گفتی، اصلا کجا بودی؟ چطو.ر شد آمدی اینجا بالا سر من؟ چه تصادف عجیبی! از دیروز فکر می کردم پیدا کردنت محال است ، تا صبح نخوابیدم. ( رو به او نشست) خب بگو چطور شد؟»
    دختر نگاه به زمین کرد ، یک مشت ماسه بر داشت ، از شکاف انگشت ها نرم نرم پایین ریخت:«چرا مزاحم تو شدند؟ کارهای مادرم بی حساب کتاب است. کتره یی زندگی می کنند ، و گرنه بودن و نبودن من به تو چه ربطی دارد؟»
    بهزاد اخم کرد ، سبیل را با انگشت ها سخت تابید :«تو واقعا شاهکاری ، پس به کی بگوید؟ هیچ فکر نکردی پلیس خبر کردن با وجود فرزین چه قدر خطرناک است؟»
    نسترن محکم لب گزید، لطمه یی به گونه زد:«سرش بلایی آمده؟ دستگیر شده؟ مرگ من بگو ، قول می دهم همه چیز را راحت تحمل کنم ، من زیاد سختی دیده ام ، تقصیر من بوده نه؟ خدا چقدر بی شعورم ، از خودم بدم می اید.»
    «یواش بیا ، فرخ قضیه را فعلا ماست مالی کرده ، گفته اند تو خانه عمه یا خاله ات رفته بودی ؛ بعدش هم برگشته ای.»
    چشم های دختر گر د شد:«پس فرخ هم فهمیده؟( بر پشت دست کوبید ) برای فرزین بد شد. سوءاستفاده می کند.»
    «پس چرا قبلا فکر نکردی؟»
    «کی غیر از او می داند؟»
    بهزاد پوزخندی زد:«اکبر شیرزاد»
    »وای ، خدا مرگم ، یعنی که نصف تهران»
    «تهران و شهرستان ها. ارتباط جمعی دارد. ولی نترس احمد لحظه یی ولش نمی کند. رفته اند باهم بگردند. غیر از این اقوام نزدیکت قضیه را می دانند ، یکسره زنگ می زنند.»
    «منظورشان زجر دادن مامان است. وگرنه ما برایشان اهمیت نداریم.»
    «خوب است خودت می دانی. پس چرا بی خبر آمدی بیرون ، علتش چه بود؟ این دو شب کجا بودی؟»
    نسترن به فکرر فرو رفت. کنج لبهایش می لرزید. در نور ارغوانی می درخشید عصر چشم های او می گذاخت ناگهان صورت را با دستها پوشاند و زیر گریه یی بلند ، نفس برُ و پیگیر زد. سر روی زانو گذاشت ، شانه ها ی او می لرزید .گریه در گلو می پیچید. بدل به ناله می شد. زخم خورده و بی قرا به خودمی پیچید.
    نفس بهزاد در سینه تنگی گرفت. احشاء او را از دورن لرزشی خفته ، نرم تکان می داد ، معده را تهوع و دلشوره منقبض کرد. لب گزید و تاری از سبیل کند ، خسته و شکسته گفت:«نسترن! نسترن ، نسترن مرگ من بس کن!( بر شانه ی او دست گذاشت) چی شده ، چرا غصه می خوری؟ وقتی تو را با راول توی همین باغ دیدم هیچ فکر نمی کردم زمانی این همه غمگین باشی»
    گریه اوج گرفت ، اما روانتر می آمد. از سکته و مانع و بغض و گره رد نمی شد. با شکستن موانع عنان گسسته می آمد. سر را بین دو زانو گرفته بود. گهواره وار می جنبید.
    «عزیز من بس کن. می دانی طاقت ندارم این روزها خیلی ضعیفم. بی کس و دلگرفته ام. امروز مرتب به فکر مادربزرگ بودم . روی نیمگت او نشستم ، باز تو مادرت را داری ف من که هیچ کس راندارم.»
    نسترم کنار پای او روی ماسه ها افتاد و نالید:«خودت نمی خواهی»
    «چی نمیخواهم مرگ او که دست من نبود ، بلند شو صورتت کثیف می شود. (دست هی او را گرفت و بی اراده بوسید) دختر کوچولو بلند شو»
    واپسین موج های گریه امد و نسترن نرم نرمک آرام گرفت. مرد دستمالی به او داد ، فین کرد و اشک ها را سترد. لبخند محجوبی زد ، با دهانی روشن و چشم های خوابگرد پف دار ، در احاطه ی ذرات اکلیلی آخرین شعله های خورشید شبیه پریچه یی آبی بود. بیگانه با رمین و ساده و خوشبخت ا ز طراوت خود غافل . بهزاد فکر کرد:«چرا نمی خواهمش؟ مثل درختچه های چراغان شده رنگین و روشن و سبز است. پتوی نرم صورتی ، عطر ترد یاسمن ، اتاق دخترانه بی دنگ و فنگ و برهنه ، بوته ی گل نسترن. غنچه های نیه باز از الاچیق اویخته. ای کاش دوستش داشتم. حیف اسیه بین ماست. شبح شب و برف» تند از جابرخاست،پیراهن وشلوار را بیش وکم از ماسه ها تکاند و به راه افتاد:«من می روم زنگی به مادرت بزنم»
    نسترن پی او رفت:«صبر کن، خودم میزنم»
    دوشادوش راه افتادند. مهتابی ها ی دوسوی جاده ی شن پوش یکباره روشن شد از سمت دریا باد سردی وزید ، مرد با تردید به نسترن نگاه کرد:«این دو شب کجا بودی؟ هنوز به من نگفتی»
    نسترن خندید:«همین جا، پیش خانم اسوری»
    بهزاد قدم سست کرد :«خیلی عجیب است، در تمام راه انگار حسی به من می گفت بیایم اینجا. یکسره کوبیدم ، ساعت یک رسیدم ، انکیزه تو چی بود؟»
    دختر اخم کوچکی کرد. به شاخه درختی ، زیر نور کجتاب ، براق وسبز خیره شد. در گوش او حلقه یی نقره ای درخشید و لرزید :«چطور بگویم ، اصلا نمی دانم. مثل خوابگردها سوار ماشین شدم یا سرعت صد ، زیر نورماه آمد. انگار یک مقصذ داشتم ، کسی دعوتم کرده بود ، یادهای دور ، خاطرات ، معصومیت ها ی گذشته ، فکر کی کردم خودم را شاید در اینجا دوباره پیداکنم . چند سال است حس دردناکی دارم .( دست ها و سر را تکان داد ) گمشدگی ، رهایی ، دنبال آن دختر زرد پوش جوان می گشتم ، کسی که قبلا بودم. اما فرار می کرد ، لای بوته ا ، درخت ها ف موج های دریا ف ولی گذشته را نمی شود پیدا کرد. آن دختر خیلی پا ک بود ، پر از امید وجوانه. خجالتی و شاد با من خیلی فرق داشت. جسمم مناسب او نیست»
    بهزاد ابرو بالا کشید:«چرا؟»
    «نپری خودت می دانی. حس می کنم آلوده و ریاکار ، بی هویت و ناچیزم ، توی مردابی کف کرده ، کم کم فرو می روم ف روی سینه ام بختک است. راهی انتخاب کردم که مال من نبود.»
    مرد دست ها را در جیب شلوار کرد، استاده به او خیره شد:«قطعا نبود ( موهای کوتاه سیاه زیر اریبی از نور مهتابی باچرخش سر درخشید ، از نیم رخ و پس سر او را به یاد اسیه می انداخت ، شباهتی محو و دور ، بیشتر از حالت و رنگ موها ، تضاد و التهابی که زیر پوست او ضربان داشت) وقتی درست فکر کینم همه اشتباه کرده ایم ، همه راهی را رفته ایم که مال ما نبوده . در طول تاریخ ، مما از بهشت راندگان ، بهشت کجاست؟ راه چیست؟ (شانه یی بالا انداخت ) کسی نمی داند. پس این همه خودت را سرزنش نکن.»
    لبها ی دختر جمع شد ، با چشم های بی حالت خسته و تار نگاهی به بهزاد کرد :«فکر می کردم فقط تو دردم را درک میکنی ، چون با فهمی ، حساسی. شایدندانی چون عجیب است ف با تو در تنهایی حرف می زنم ، درد دلهایم را می گویم ، نصیحتم می کنی ، تسلیم می دهی. خیلی سال است. می فهمی؟»
    بهزاد فکر کرد:«طفلکی» صورتش منقبض شد. آیاخودش این کار را با آسیه نمی کرد؟( ریگی رابا پا پرت کرد) قطعه ، ولی تا به حال چرا نفهمیده بود؟ این گفتگوی های مبهم ، فکر ها ی مغشوش فقط یک نتیجه داشت:درک اینکه نسترم سالهاست او را دوست دارد ، به سبک ویژه ی خودش ، اما عشق ها در بنیاد به هم شباهت دارند. مثل زندگی ها. مگر خودش با آسیه حرف نمی زد؟ لحظه ها ، مفاهیم ، حتی طبیعت رااز دید او در نمی یافت. به پلکان رسیدند ، خانم آسوری در جامه ی سبز ، شانه بر ستون تکیه داده بود با اندوه باغ را نگاه می کرد. بر عکس پیش بینی بهزاد ، لاغر و تکیده ، موهای جو گندکی را پشت سر بسته بود. پول خردهای ته جیب رابه صدا در می آورد. بهزاد حدس زد ، در این سالها خیلی باید پول جمع کرده باشد. گرته ی زرین کاهنده ، دلتنگ و جذاب طلا را دور سر او دید.
    پا روی پله اول گذاشت. خانم برگشت او را دید ، اول نگاهش مات بود تا برقی آشنا لحظه یی درخشید ، دست رو به او دراز کرد:«آقا سلام ؛ خوشحالم که باز شما را دیدم. بچه ها گفتند دنبال من می گشتید باور نکردم ، گفتم اشتباه شده ، خانم نجم چطورند؟ چه خانمی (گوشه لبش چینافتاد ) مثل قهرمان های رمان ، شاهزاده خانم سالخورده ، شما چقدر عوض شدید ، اول درست نشناختم.»
    بهزاد به نرده پشت داد :«مادربزرگم مرحوم شد( ناخن بر چوب فرو برد ) چند ماه پیش»
    صاحب مهمانسرا بر پشت دست ضربه ای زد :« جدی؟ چه حیف شد. تسلیت می گویم. پس غم شمااز این است. خیلی ضعیف شده ایدو چشم هایتان گود رفته . خب چه می شود کرد این رسم دنیاست. چند روزی اینجا بمانید تا چاقتان کنم ، قبل که از دست پخت من خوشتان می آمد. برای شخص شما خودم غذا می پزم.(نگاه به نسترن کرد) با هم ازدواج کرده اید ؟ چه انتخاب خوبی. از همان زمان ، آن وقت ها فکر می کردم زوجی مناسب می شوید. یکروز هم با خانم نجم روی همین ایوان بودیم ؛ شما قدم می زدید گفتند :« ژانت می دانی ؛ یک دختر سرزنده و شاد مثل نسترن خانم مناسب بهزادست» ، من جسارتا حرف خانم را تایید و تصدیق کردم.»
    مرد جمله او را ناتمام گذاشت :«بگذارید روشن کنم. من و نسترن دوستیم غ مثل خواهر وبرادر. با هم ازدواج نکردیم ؛ حتی به فکرمان نرسیده ، گاهی یک دوستی بی ریا از ازدواج بهتر است.»
    دختر به پله ها که ردیف مورچه یی از کنار هم می گذشت ، پریده رنگ و تیره نگاه کرد با لکنت گفت :«صد درصد.»
    فکرکرد چه جمله ای ، پیش پا افتاده ؛ اما به هر حال بهتر از سکوت بود. لب های خانم اسوری باریک شد و کنج دهان چین برداشت. ابروهای نازک را تا شیقه بالا کشید. انگشتر طلایی الماس نشان را دور انگشت چرخاند:«این هم عقیده ای است. از جوان های این دوره ، هیچ نظری عجیب نیست. دیروز یکی را دیدم پا برهنه از «رولز رویز » پیاده می شد. شپش داشت. بیشتر از یک سال رنگ آب ندیده بود. گیسوهای او پشم گوسفند ، پدرش کی بود ؟ مدیر عامل کوکا کولا»
    نسترن پرسید « می شود از اینحا به مادرم تلفن کنم؟»
    خانم دستی تکان داد:«بله ، چرا نه. خط مستقیم داریم ، بروید رفتر.»
    بهزاد پیش از رفتن گفت:«پس به امید دیدار.»
    خانم تبسم تلخی کرد.
    وارد سرسرا شدند. نسترن رو به دفتر رفت. چون کسی که از خواب طولانی بیدار شده ماهیت اشیا و آدم ها را به روشنی درمی یافت. حس کرد به مادر چقد رعلاقه دارد. دلش برای او سوخت. انگشت کوچک را بین دو دهان برد و محکم فشرد .کبودی یی به جا ماند. دفتر اتاقکی بود با شیشه های دودی بین سرسرا و ایوان. بهزاد به نسترن گفت:«من منتظر می شوم.»
    دختر سری تکان داد. در را گوشد. و تور فت. پشت شیشه ها پر هیبتی از اندام او دیده می شد. مرد رو به تالار نشیمن رفت. بر اولین راحتی نشست و پادراز کرد. سر را به پشتی تکیه داد. چشم بست و آهی کشید نور چراغ های چند شاخه ی محصور با حباب فلزی بر سطح میزهای مستطیل می تابید و پوسته و ترک های پنهان را می نمایاند. آرامشی حس کرد. غربت شب پیش در مه شناور بود وکارایی و تیزی همیشگی را نداشت. فضا تحمل پذیر ، سیکاری آتش زد ؛ دستور قهوه داد و جرعه جرعه با کیف نوشید. شاخه های پشت شیشه با نسیم خشک خش خش می کردند ، گرسنه بود و بیش و کم شاد ، لااقل بی التهاب.
    نسترن تو آمد ، نگاه به دور وبر کرد. بعد از گریه چشم هایش مثل اسمان آفتابی پایان باران می درخشید. زیر پوست نرد گونه ها رنگی دویده بود و تبسم ی کرد. رو به بهزاد نشست ، کف دستها رابر هم زد؛ خوب شد خبر دادم ؛ طفلک مامان . ما بچه های بدی هستیم. مخصوصا فرزین اصلا عاطفه ندارد. من هم مقصر بودم . هیچ نفهیدم چطور شد. در حقیقت از همه داشتم فرار می کردم ( دست زیر چانه گذاشت) رسیده بود به اینجا ، خدا چه نفرتی ! از تمام مردم بدم می آمد ، بوریس ، ابوالعلا ، نادر ، پدر ، آن پیر کفتار نحس (چشم ها را پایین انداخت ) حتی ازتو. شهر روی قلبم فشار می آورد ، می خواستم از قفس بپرم بیرون. چند بار به فکر خودکشی افتادم. قرص های اعصاب مادر را یواشکی ور داشتم ، روی میز چیدم ، رنگ سفید و ابی آنها دریچه ای بسوی رهایی بود. یک لیوان اب آوردم. وقتی اولی را خوردم یکباره ترس برم داشت ، جمع کردم و توی شیشه اش ریختم بردم سر جاش گذاشتم. خمار و شنگول بودم ، نشستم پشت فرمان فکر هیچ چیزی را نکردم. با زنگ اول گوشی را برداشت ، باور نمی کرد خودم باشم ، هی قسم می داد کجایی ، گفتم تو پیش منی ؛ گفتم پیدایم کردی ، می خواست تشکر کند بعدابه او زنگ بزن. به تو احترام می کذارد . وقتی آرام شد بنای توپ و تشر را گذاشت ، عادتش شده. برای من هم عادی است. از بچگی ؛ حد وسط ندارد. بابا که صحبت نکرد. توی تاق نشسته از پشت در را می بندد، لب پنجره می نشیند ،هی جدول حل می کند ، تخمه می خورد پوستش را توی حیاط می ریزد. مامان می گفت ، دلخور بود ، گفتم چند روز می مانم ؛ چون نیاز به استراحت و آارمش دارم. سه روز ، فقط سه روز تو هم بمان ، تهران که کاری نداری، برای روحیه ات خوب است.»
    بهزاد ته سیگار را در زیر سیگاری له کرد:«جواب مادرت چه بود؟»
    نسترن سری تگان داد ، موها را پشت گوش برد:«هیچی رضایت داد ، میداند چقد رخسته ام. ضمنا خیالش با وجود تو راحت است ، تنها کسی هستی که اطمینان او را جلب کرده.»
    بهزاد چشم ها را تنگ کرد:«اغلب مردم این برداشت را از من دارند. اسرارشان را راحت بیان می کنند ، بی حفاظ و نقاب میوشند و میل می کنند عمق فکرشان را بگویند ، واقعا چرا؟ این صفت اگر هم نوعی امتیاز باشد دردسر دارد ، وقت آدم را می گیرد ، آلوده ی مسائلی می کند بی ربط و بی مقدار.»
    نسترن سرخ شد :«من یکی از این مسائلم.»
    مرد به موهای سیاه او نگاه کرد :«نه توفرق داری ، موی سیاه قشنگ است.»
    نسترن دندان را روی لب فشرد :«موی سیاه او؟»
    بهزاد تبسمی کرد:«با مهربانی پلک زد:موی سیاه تو!»
    «خانم سپهر ، یادتان نیست؟ مهمانی شام ، من غذا نپخته بودم.»
    بهزاد سری تکان داد :«آه ، البته یادم امد. (چشم های او کدر شد) چقدر شب خوبی بو . انگار که قرنها پیش بود. خیلی عوض شده.»
    خانم ژانت یادداشتی از جیب کتش در اورد :«برای شما نوشته»
    مرد گرفت و خواند. خانم سپهر به اصرار او ونسترن را فردا به نهار دعوت کرده بود.
    رفتند و پشت میز نشستند . خوشحال و خسته بودند . مرد آرنج بر میز گذاشت ، چانه را به دست تکیه داد:«فردا ناهار دعوتیم.»
    نسترن تبسمی کرد:«می رویم ، چه عالی!»
    شام خوردند و در اتاق ها ی خود خوابیدند. صبح زود بلند شدند قدم زدند ، تا ساحل و نیزارهای خشک رفتند. نزیک ظهر نسترن آراسته و مرتب از پله پایین آمد ، با سواری مهمانسرا می رفتند. راه را بلد نبودند.
    در سفید جوبی نیم گشوده بود ، زنگی زدن ، تو رفتند. خانم سپهر بالای پلکان پیراهن گلدار دودی و سفید پوشیده ، موهای جو گندمی بر شانه ها ریخته ، خسته و پریده رنگ و بی بزک. در طول ده سال انگار بیست سال به سنش افزوده بودند ؛ با چشم های پف کرده. چین های دور لب و چشم. نگا بی فروغ و لبخند تلخ ، شصت ساله می نمود. چند پله پایین آمد. بهزاد جلو رفت. خم شد بوسه ای به دستان او زد. خانم سپهر لب های سرد خود را به گونه ی او فشرد :«از دیدنت خوشحالم. افسوس که خانم نجم نیست. غم بزرگی برای ما بود. وقتی شنیدم ، یک هفته سر درد گرفتم. خواستم بیایم تهران ، دیدم چه فایده دارد. شاید شنیده باشی ، پسر بزرگم سه سال پیش خودکشی کرد ، همبازی بهرام.»
    چشم های بهزاد درخشید:«متاسفم ، اصلا نمی دانستم.»
    خانم سپهر با نسترن دست داد ، بهزاد معرفی کرد:«نسترن کیانی»
    «چه خانم قشنگی »
    «او را نمی شناسید ؟ ده سال پیش با هم اینجا آمدیم.»
    خانم به پیشانی دستی کشید :«بله. یادم امد. دختر ملوسی بود با حالا خیلی فرض داشت. حسابی شکل گرفته ، پخته و زیبا شده.»
    روی شانه های هر دو دست گذاشت ، وارد تالا رشد ، نیمه تاریک بود بوی واکس چوب ، سیگار و قهوه می داد. از پله پایین رفتند ، رو به چشم انداز دریا دور میز گردی نشستند. خانم سپهر رو به اطاقکی رفت شبیه آشپزخانه :«چای می خورید یا مشروب؟»
    بهزاد به او نگاه کرد :«چای اگر زحمت نباشد»
    «نه حاضر است ، باشیر؟ خوشم می آید خودم از شما پذیرایی کنم.»
    «متشکرم لطف دارید، منظره قشنگی است.»
    خانم که در قوری چینی آب جوش می ریخت با صدای خسته یی گفت :«بله. ولی یکنواخت ، هیچ وقت دلم نمی خواست اینجا اقامت کنم ، حالا ولی بجز اینحا ، تحمل جای دیگر را ندارم. آدم تغییر می کند تو هم عوض شدی.»
    با سینی نقره یی ، قوری چینی ، لیموی بریده ، فنجان و قندان برگشت. بهزاد سینی را گرفت روی میز گذاشت. خانم سپر نشست:«مادربزرگ در سال چند هفته یی پیش من می ماند. مصاحبت بااو همیشه دلپذیر بود. چطور بیا کنم ( دست ها را از هم گشود ، زیر پوست نازکی زگ هایی آبی بر آمد ) او ادم را درک می کرد، ظرفیتی برای همدردی داشت ، شاید به این دلیل خیلی ها دوستش داشتند از شش ماه پیش تنها هستم. شوهرم رفته انگلستان. دیروز ژانت پیغام فرستاد گفت تو اینجاییو فورا آمدم ببینمت . فقط به خاطر تو ، و گرنه از خانه بیرون نمی آیم. آدم سابق نیستم ، حوصله معاشرت ندارم. گاه گلدوزی می کنم ، گاهش کتاب میخوانم ، وقتی نمی بارد قدم میزنم ، تو چه میکنی؟ حتما گرفتاری.»
    بهزاد که غرق فکر با نوک قاشق بر روی میز کتانی خط می کشید سر برداشت :«چندان گرفتار نیستم آقای..سرگرم کارهاست.»
    «برای آینده چه نقشه یی داری؟ (به نسترن نگاه کرد ) خودم می دانم »
    «خدا می داند. هرچه پیش آید خوش آید»
    «خوشحال شدم که خانم نجم پولش را برای تو گذاشت. از دایی ات دل خوشی نداشت ، این چه زنی است گرفته؟ یک جور مرغ ماهیخوار. خیلی از خودش ظاهرا خوشش می اید. از همجواری ایشان یک هفته بهره بردیم. روزی سه بار هر دفعه نیم ساعت رو به روی اینه می نشست سفت و سخت ریمل می کشید ؛ یکی را دو روزه تمام می کرد این هم یک جور وسواس است.»
    بهزاد اخم کرد:«البته مادربزرگ بدون اطلاع من کار را انجام داده بود.»
    خانم سر تکان داد:«خوب می دانم. بااین که دورم ، خبر ها برایم می رسد.(لبخند بی حالتی زد ) حتی شیطنت های تو. پاریس چطور بود. خوش گذشت؟»
    قلب مرد ناگهان فرو ریخت«بهتر است به یاد آن خاطرات نیفتم ، اذیتم می کند.»
    خانم قوری را برداشت. نرم نرم تکان داد و چایی ریخت:«خوب می فهمم ، حق داری. دوران بد بختی باید گذشته باشد ( با مهر نگاهی به نسترن کرد ) کنار این دختر زیبا ی با شخصیت»
    گونه های نسترن صورتی شد و سر برداشت:«متشکرم ، لطف دارید.»
    بعد از نوشیدن چای ، خانم سپهر پیشنهاد کرد:
    «شما بروید بگردید ، یک جنگل اینجا داریم ، فکر می کنم قشنک است . نزدیک ساعت دو برای نهار برگردید. (صدا را پایین آورد) مستخدم من تنبل است. اصل همین جاست ، خوش قلب و بیکاره. خاصیت اولش این دومی را قابل تحمل می کند. (دستی به هم زد ) خوب بروید بچه ها. (لحظه یی چشم هایش درخشید شاید به یاد سال های پیش افتاده بود ) بهزاد و نسترن از در بزرگ شیشه یی وارد حیاط شدند. آفتای می تابید ، درخت گردویی که سال های پیش آسیه روی ان بود رشد کرده بود ، شاخه و برگ دوانده بود در نور روز برق می زد. حوض نیمه خالی بود ، بر سطح ان لجنی سبز ، کف کرده می جوشید ، نسترن دور باغچه ها گشت:«چقد رعوض شده ، همیشه فکر می کردم زیباترین حیاطی است که تا به حال دیده ام. کلاه فرنگی سفید ونقلی بود. روی چمن ها تک تک چراغ های زرد ؛ شبیه قارچ وحشی ،( یک تکه شیشه را با نوک پانشان داد ) بیشتر چراغ ها شکسته اند. خانم سپهر پیر شده ؛ از او بدم می امد ؛ فکر می کردم متظاهر و زرنگ است ، حالا دلم خیلی برایش سوخت ، پوسته یی از او مانده. (انگشت ها را در هم فرو برد ، سر را به افسوس تکان داد ) پولدار ها هم بدبختند. چرا به دنیا می آییم ، این همه زنج می کشیم؟»
    بهزاد لب حوض بر نیمکتی سنگی نشست ، نگاه به دریا کرد ، میان هرم ماسه ها ، موج های دور آبی و دودی ، پروانه یی سفید دید یا تصور کرد می بیند.
    بهزاد با نگاهی آرام زد پروانه را دنبال گرفت. کمی احساس رهایی کرد. گونه ی آسمان که به گونه ی دریا چسبیده بود ، از تشعشع نور ، و گذر نسیم نرم ، گویی پر اواز جبرئیل بود.
    آن دو محو دریا ، و زمزمه های پنهان رویاهای خود بودند.
    پایان

+ ارسال موضوع جدید
صفحه 5 از 5 نخستنخست ... 345

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
تارنماي ايران پرديس با لطف و ياري خداي مهربان در سال 1386 تاسيس شد.روز به روز که از عمر ايران پرديس ميگذشت دوستان زيادي به جمعش محلق شدند و تا به امروز مخاطبان زيادي از اين تارنماي کاملا فارسي استفاده ميکنند ايران پرديس با پشت سر گذاشتن فراز و نشيب زياد و با عنايت خداو لطف بيکرانش امروزه توانسته در پنجمين جشنواره رسانه هاي ديجيتال عنوان برترين انجمن گفتگوهاي پارسي را کسب کند انجمن هاي ايران پرديس امروزه با هدف خدمت رساني به يکي از بزرگترين انجمن هاي ايران و پر مخاطب ترين انجمن هاي دنياي مجازي تبديل شده و اميدوار هست با همين هدف هم به جايگاه اصلي و واقعيش دست يابد.

اکنون ساعت 15:08 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.

ایمیل پست الکترونیکی مدیریت سایت : iranpardis.com@gmail.com
شماره سامانه پیامک : 30005604500000