انتخاب رنگ سبز انتخاب رنگ آبی انتخاب رنگ قرمز انتخاب رنگ نارنجی
خوراک آر اس اس

  آخرین ارسالات انجمن

تبلیغات ایران پردیس
تبلیغات ایران پردیس تبلیغات ایران پردیس

+ ارسال موضوع جدید
صفحه 4 از 5 نخستنخست ... 2345 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 31 به 40 از 41

موضوع: رمان زیبای رنگ سرخ عشق | ر.اعتمادی

  1. Top | #31



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    55.36
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,467
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    فصل 9

    ‏نسیم با چشمان بسته، با صدای بمی که از گوش تیز عبدی پنهان نماند بر زمین خورد. فقط جیغی کشید و دیگر چیزی نفهمید. او خطر کرده بود، خطر برای رسیدن به آزادی و با هدف نوشیدن از سرچشمه عشق. وقتی به هوش آمد که عبدی او را به سرعت بغل زده و به داخل خانه آورده بود. در آن ساعت از روز، درکوچه های خلوت دارآباد به ندرت عابری به چشم می خورد و از بخت بد، هنگامی که نسیم خود را به کوچه پرتاب کرد حتی تا چند دقیقه بعد هم عابری ازکوچه نمی گذشت...عبدی، عصبی و خشمگین، پرنده بیهوش را خیره خیره می نگریست، اما قدرت اندیشیدن به چگونگی حادثه را از کف داده بود. سرانجام خود را باز یافت. انگشت اشاره اش را روی رگ گردن نسیم فشرد. بدن گرم بود و رگ می زد. نسیم را ازحیاط خانه به اتاقش منتقل کرد. عمل شجاعانه نسیم را نمی توانست توجیه کند. حق هم داشت چون او هرگز به آزادی و به عشق، از دیدگاه نسیم، نه آشنا بود و نه درک می کرد. باورش نمی شدکه این دختر، با همه ظرافتش و بدون ترس از شکستگی استخوان، خودش را از پنجره بلند اتاق به داخل کوچه پرتاب کند. چهره نسیم از خون تهی شده بود، انگار روی چهره متورم و زخمی اش یک کاسه زردچوبه پاشیده بودند. دقایقی طول کشیدکه درد پا چشمان گود افتاده نسیم را گشود. باز هم عبدی فراز سرش ایستاده است. ناله هائی کوتاه و مقطع درمیان لبهای برآمده ‏ولی کمرنگش می پیچید و خاموش میشد. عبدی روی سر نسیم خم شد و پرسید: «داری درد می کشی؟ «بروفن» توی داروخانه دارم! فوراً دردت رو ساکت می کنه! آخه تو، با این تن و بدن ظریف، چه جور می خواستی از پنجره فرارکنی؟ خوب شد هزار تیکه نشدی. پاهات نشکسته؟ با گفتن این جمله، نگاهش روی مچ پای نسیم افتاد که از زیر دامن بیرون افتاده بود، بی درنگ دامنش را روی سپیدی مچ پایش کشید، به شوهری حسود مبدل شده بودکه می خواست چشم نامحرم حتی مچ پای زنش را نبیند. نسیم از لحظه ای که چشم گشود، منتظر تنبیه وحشتناکی بودکه عبدی به سادگی از آن نمی گذشت، اما عبدی با دلسوزی خاصی با او حرف می زد.
    - انگشت هات رو تکون بده ببینم! اگه بتونی انگشتای پات رو تکون بدی علامت خوبیه! معلوم میشه که پاهات نشکسته!
    ‏نسیم که هنوز هم در انتظار تنبیه خودش بود، زیر چشمی عبدی را می پائید و ‏فرامینش را بلافاصله اجرا می کرد... انگشتانش به سادگی تکان خوردند.
    - خوب، پاهات رو یکی یکی بلندکن.
    ‏نسیم پاهایش را چند سانتیمتری روی کاناپه بلند کرد.
    - خیلی خوب! به خیرگذشت! حالا به من بگو چرا فکر می کردی می تونی از چنگ من فرارکنی؟
    ‏درد پاکه داشت لحظه به لحظه وسعت می گرفت، تقریبا نفس نسیم را بند آورده بود، ولی می دانست اگر حرف نژند عبدی در همین حالت هم ممکن است آن روی چهره نامرئی اش را نشان دهد. ظاهراً نگاه ترس زده نسیم هنوز آرامشش را به هم نزده بود. شاید هم از اینکه شاهد قدرت نمائی اش روی آن بره آهوی تک افتاده و اسیر بود لذت می برد. نسیم درکتابها خوانده بودکه بعضی مردان درچنین شرایطی به نوعی لذت بیمارگونه می رسند! نسیم باید پیش ازشروع توفان پاسخش رامی داد.
    ‏- کدوم زندونی وقتی در زندان باز میشه فرار نمی کنه که من نکنم! عبدی سرش را تکان داد.
    ‏- خوبه! پس تو زن من نیستی، زندونی منی! این رو نمی دونستم! خوب شد به ‏من فهموندی! فقط می خوام بدونم این همه محبت من به تو یعنی کشک؟...
    ‏صدای عبدی ناگهان اوج گرفت، نسیم در آن لحظه آسیب پذیر تراز آن بودکه در برابر خشم مهار نشدنی آن مرد، نترسد، چشمانش را بست و دانه های اشک،که طعم ترس می داد، به سرعت از لابلای مژه های بلندش پرید. عبدی مشتش را بلند کرد اما چند سانتیمتر مانده ‏به چانه زخمی نسیم، از حرکت باز ایستاند، دو سه ناسزای رکیک داد و به طرف پنجره رفت و آن را بست. قفل بزرگی هم به پنجره زد و درهمان حال نگاهی به کف کوچه انداخت و با خودش نجوا کرد... «این پدر سوخته دل شیر توی سینه دارد! خیلی شجاع است. از آن بدن ظریف یک چنین پرشی بعید است! اصلاً انگ خود من است! باید با من زندگی بکند... »‏. بعد با حالتی عادی و دوباره آمیخته با دلسوزی به اتاقش رفت، یک لیوان آب و دو قرص ضد درد آورد.
    - بخورش! دردت رو ساکت می کنه، دو سه روزی پات ورم داره، ولی خوب میشه! به شرط اینکه دوباره به سرت نزنه که خودت رو از پنجره دیگه ای پرت کنی!
    ‏نسیم تمام شب را درد کشید، اما صدایش را بلند نمی کرد. نمی خواست حس ترحم آن مرد را جلب کند. او به خاطر هدفی به این عمل شجاعانه دست زده ‏بودکه هر دختری درموقعیت او عمل می کرد. هر مبارزه ‏ای در آغاز به نظر دشوار می آید- مثل سربازی که روز اول جنگ چنان می ترسد که گاهی درهمان دقایق اول دست به فرار می زند اما بعد از دو سه روز، لذت مبارزه ‏و جنگ، او را چنان به مهلکه می کشاند که دیگر نه ترکش و انفجار گلوله های توپ و نه مرگ و میر دوستانش هیچ کدام او را نمی ترساند بلکه حس مبارزه و انتقام وکسب پیروزی همه روح و تنش را به مبارزه ‏می خواند- نسیم حالا شده ‏بود همان سرباز.
    ************************************************** *******
    صبح فردا، نسیم و عبدی هرکدام در اتاق خود از صدای زنگ تلفن بیدار شدند. او دیروز به خاطر حادثه آفرینی نسیم، تلفن رئیس را نیمه کاره قطع کرده بود.
    ‏مطمئناً رئیس باز هم خوابهای تازه ‏ای دیده بود.
    - چه بلائی سر دختره اومده؟
    - خودش رو از پنجره پرت کرده پایین ولی چیزیش نیست، پاهاش ضرب دیده!
    - کسی متوجه حادثه نشد؟
    - نه!
    ‏رئیس نمیدانست خانه عبدی در کدام نقطه از شهر تهران است و پنجره ‏اش از کف کوچه چند متر ارتفاع دارد. مشکل بزرگ رئیس که در ماجرای جدید تردیدهائی نسبت به عبدی پیداکرده بود‏، همین بی اطلاعی ها بود، از عبدی فقط یک شماره ‏تلفن داشت و اگر عبدی تلفن همراهش را می بست، ارتباطش با این مأمور برجسته اش به کلی قطع می شد. رئیس با لحنی که ناراحتی اش را نشان میداد گفت:
    - به هرحال اگه موفق نشدی از دهان دختره مخفیگاه ‏کتیبه رو بیرون بکشی باید امروز فردا آزاد‏ش کنی بره ‏!
    - یعنی شما ازکتیبه زرین چشم پوشیدین!
    - نه! فکرش رو هم نکن! میلیون دلار مبلغی نیست که دستگاه من ازش بگذره ‏، اگه لازم باشه یه لشکرکشی هم به خاطرش راه ‏میندازم!
    ‏عبدی پرسید:
    - پس چرا می خواین دختره را رهاش کنم بره!
    - به این نتیجه رسیدم که دختره واقعاً از مخفیگاه بی خبره وگرنه تا این لحظه لو داده بود.
    ‏عبدی با لحن تندی گفت:
    - اگه حدس شما درست باشه، ما برای تحت فشار گذاشتن مهندس شمیم، ورق دیگه ای نداریم که رو کنیم.
    - ولی من به این نتیجه رسیدم که دختره برای مهندس هم کارت بی ارزشیه! حسابمون رو عشق و عاشقی این دو تا موجود غلط از کار دراومده ‏! ما باید خود مهندس رو به دام می انداختیم!...
    ‏عبدی اخمی به پیشانی انداخت.
    - خوب! وارد عمل میشم!
    - کمی دیرشده‏، رقبای ما زود تربه فکرافتادن، اتومبیلش رو منفجرکردن، ولی درست وقتی رفتن که دستگیرش کن مرغ از قفس پریده ‏بوده ‏؟
    ‏عبدی حیرت زده می پرسد:
    - یعنی با اونا می جنگه و در میره؟
    - نه! با زرنگی از در عقب پارکینگ ساختمان خارج میشه و حالا هیچ کس از مخفیگاه خود مهندس خبرنداره! تلفن همراهش هم به ندرت روشن می کنه. ضمناً این سروان جنابی دنبال قضیه رو گرفته و می ترسم بوئی از کتیبه زرین به مشامش بخوره، اون وقت ما با دولت طرف میشیم که در نهایت بسودمون نیست. موضوع گمشدن دختره هم به روزنامه ها کشیده شده و مرتباً عکسهای خوشگلش چپ و راست توی صفحه حوادث داره چاپ میشه که خودش قوز بالا قوزه!
    ‏این طور که رئیس می گفت همه راهها برای رسیدن به مهندس و گرفتن کتیبه زرین بسته بود اما رئیس نمی دانست که عبدی در آخرین تماس مهندس را مشتاق مبادله دیده و منتظر تماس بعدی اوست.
    - رئیس! شما هنوز عبدی را نشناختین! عبدی می دونه شتر رو کجا بخوابونه! ‏من با مهندس قرار دارم.
    ‏رئیس از شادی در تلفن فریاد کشید.
    - راست میگی؟! جدی میگی؟
    - عبدی شوخی سرش نمیشه! شما پنجاه میلیون تومن رو آماده کنین!
    ‏رئیس چنان ذوق زده شده بودکه آتش کنجکاویهایش فرو نشست و با دلگرمی تازه ای که از عبدی گرفته بود گفت:
    - پول حاضره! فقط باید مطمئن بشی که برنامه درست پیش میره! ما رقیب ‏گردن کلفتی مثل الکساندر داریم! اونو شوخی نگیر!
    - ما هم یه کارتی تو دستمونه که باکنجکاویهایی که کردم، فهمیدم هنوز نسوخته، مهندس دختره رو می خواد و دختره مهندس رو! حدستون درست نیس! رئیس با اندکی تردید پرسید:
    - شما مطمئنی؟
    - تو این سه چهارسال هیچ وقت حرف، حرکت ناجور از من دیدین که دومی اش باشه! رئیس به قول و قرارهای عبدی ایمان داشت و بارها تا بیست هزار دلار در ‏اختیارش گذاشته و هرگز از او خیانتی ندیده ‏بود.
    - بسیار خوب! کی نتیجه را خبر میدی؟
    ‏- امروز باهاش تماس می گیرم.
    ‏عبدی تلفن را قطع کرد و به فکر فرو رفت. از این لحظه باید با د‏قت مضاعفی کار می کرد، چون او برخلاف گذشته، دیگر هیچ علاقه ای به همکاری با رئیس نداشت و تصمیم گرفته بود از این مرحله به بعد خودش مستقلاً عمل کند... او با خودش می گفت: «این آخرین برنامه خلاف من است! اگر طرح و نقشه خودم را با دقت و مو به مو اجرا کنم، برای همیشه به عنوان یک اشراف زاده‏، یک ثروتمند، در کشور سوئیس، در کنار همسر زیبایم نسیم، بدون هیچ دردسری زندگی خواهم کرد.
    ‏**************************************
    شمیم در اتاق یکنفره ‏ای در یک مهمانخانه متوسط و سه ستاره، در حوالی راه آهن تهران نشسته بود و بی صبرانه در انتظار تلفن رباینده ‏نسیم، مرتباً به ساعتش نگاه می کرد ‏... عبور ثانیه ها و سکوت تلفن همراهش او را به شدت آزار می داد. حرکت عقربه ساعت هرگز این اندازه ‏برایش مهم نبود ‏. اتاقش مشرف بر خیابان بود ‏و می توانست از پشت پنجره، چهره اخموی این بخش شهر تهران را با فرهنگ خاص خودش تماشا کند، از رادیو کوچکی که با پرد‏اخت مبلغی از مستخدم مهمانخانه خریده ‏بود. یک ترانه قدیمی بازسازی شده پخش می شدکه به جای خواننده زن ترانه، حالا یک مرد ترانه را اجرا می کرد ‏. رادیو را بست، حوصله اش کاملاً سر رفته بود و هیچ چیز توجهش را جلب نمی کرد. در زندگی عادی هر لحظه اراده می کرد می توانست تنوع طلبی هایش را ارضا کند، به باشگاه تنیس برود، ازدستگاه «دی وی دی» خودش آخرین فیلم روز دنیا را تماشا کند، به یک کنسرت جوانانه برود، کتاب بخواند، وقتش را با دوستان بگذراند یا بولینگ بازی کند. اما در آن شرایط هیچ کدام ازاین برنامه ها دردسترسش نبود و اگرهم بود، حوصله اش را نداشت. درحال حاضر برنامه مورد علاقه او تلفن رباینده نسیم بودکه هیچ علامتی نمی داد. تصمیم گرفت نوشابه ای بنوشد و لااقل چند دقیقه ای وقتش را با نوشیدن نوشابه بگذراند. تلفن د‏فتر مهمانخانه را گرفت و خواست مستخدم سری به اتاقش بزند. ظاهراً در آن مهمانخانه زمان و سرعت معنائی نداشت، پانزده دقیقه طول کشید تا سر وکله جوانک مستخدم پیدا شد. به نظر بیست و دو سه ساله می آمد، در حرکاتش نوعی سرمستی و شادی می دید. دلش می خواست او هم در همان شرایط بود.
    - لطفاً برام یه نوشابه خنک بیارین؟
    - فقط همین؟ باشه ده دقیقه دیگه در خدمتم!
    شمیم متعجب پرسید:
    - برای آوردن یه نوشابه ده ‏دقیقه وقت می خواهی؟
    ‏جوان در حال حرف زد‏ن و حرکت کرد‏ن طوری د‏ست و پاش را تکان میداد که بیننده ‏فکرمی کرد ‏آن قدر شاد ‏است که دارد می رقصد.
    - آخه د‏ارم از تلویزیون د‏فترمون گزارش مسابقه فوتبال دیروز رو می بینم. فردا هم، آبی و قرمز با هم مسابقه د‏ارن! حتماً باید برم تماشا، فقط نمی دونم چطوری ‏آقای مدیر رو راضی کنم. اصلاً فوتبال د‏وست نداره!
    ‏شمیم حس کرد برای وقت گذرانی فرصت بدی نیست که با این جوان حرف بزند.
    - خوب چرا مسابقه فوتبال را از تلویزیون تماشا نمی کنی؟
    ‏جوان پوزخندی زد.
    - همه چیز زنده ‏ش عشقه! من با آدمهای مرده ‏، برنامه های مرده‏، خلاصه آقائی که شما باشین، با مرده ‏میونه ای ندارم!
    ‏مهندس از شیوه ‏سخن گفتن و عقاید جوانک خوشش آمده بود ‏.
    - ولی تلویزیون هم مسابقه فوتبال رو زنده پخش می کنه!
    - د‏اد‏اشم! نوکرتم پهلوون زنده روی زمین چمن عشقه!
    ‏مهندس بعد از چهل و هشت ساعت آماده باش عصبی از شیوه حرف زد‏ن جوانک تفریح می کرد.
    - اگه تا فردا اینجا موندنی شدم با هم میریم تماشای مسابقه! بلیت مسابقه هم مهمون من، چطوره ‏؟
    ‏پسر جوان در یک لحظه اخمهایش در هم رفت، او تصور کرده بود که با یک آدم منحرف رو به رو شده ‏که بعضی اوقات در این اطراف پرسه می زدند.
    - برای چی می خواین پول بلیت من رو بدین؟!
    - برای اینکه من هم از آدمهای زنده که میخوان برنامه های زنده ببینن خوشم میاد.
    ‏چهره جوان ازهم باز شد و با صدائی که مثل حرکاتش ریتم موسیقی داشت گفت:
    - اولش به من بگو، آبیته یا قرمز؟
    ‏مهندس که خود ورزشکاری علاقمند به بازیهای میدانی بود با این اصطلاح آشنائی داشت.
    - آبی تم پسر!
    ‏جوان کف دستهایش را جلو آورد.
    - بزن قدش! منم آبی تم! رفتم که نوشابه تو فوری بیارم بالا...
    - حالا دیگه عجله ندارم. برو مسابقه رو تماشا کن بعد.
    - آبیته به مولا.
    ‏مهندس فکر می کرد چقدر این جوان یک لاقبا که کارگری یک مهمانخانه را میکند راحت و آسوده خیال است. فرق او با جوانهائی مثل من، این است که روی هر موضوعی که توجهش را جلب کند براحتی متمرکز می شود. فکرمی کنم با این حال و هوا، اگر هنگام تماشای مسابقه فوتبال ماری نیشش بزند، تا پایان مسابقه فوتبال، متوجه نشود! غرق درافکارخودش بود که بعد از ساعتها انتظار تلفن همراهش زنگ زد.
    - بله، خودم هستم.
    ‏صدای خشن و دورگه عبدی درگوشی تلفن پیچید.
    - لعنتی! کجا مث موش قایم شدی!
    ‏شمیم خشمگین سر عبدی فریاد زد.
    - مودب حرف بزن مرد!
    ‏عبدی طوری حرف می زدکه یک مرد از سر عصبانیت، رقیب عشقی اش را این گونه تحقیر می کند.
    - رئیس دلش سوخته، از سوراخی بیا بیرون معامله کنیم.
    ‏با وجود تحقیری که درجملات عبدی به گوشش می خورد، اما نوید انجام معامله و بازگشت نسیم، چنان او را به هیجان کشیدکه بی اختیار پرسید:
    - آماده ام! فقط شرایط رو بگو.
    - همون که قبلاً گفتم. پنجاه میلیون تومن باضافه طرف مربوطه از ما، محموله ازشما. مهندس لحظه ای مکث کرد. او می دانست آدمهائی نظیر این مردکه رودخانه ‏زندگی شان از مسیر خلاف می گذرد، هیچ وقت قابل اطمینان نیستند.
    - باید دقیقاً نحوه پرداخت پول و تحویل کارمندم مشخص بشه!
    ‏عبدی که حالا مهندس شمیم را از زاویه یک رقیب عشقی می دید، که باید سرش را بی هیچ ترحمی بیخ تا بیخ ببرد، پاسخ داد:
    - تعیین شرایط با منه نه شما؟
    - من ازکجا بدونم کارمندم تا حالا زنده است، شما حرومزاده ها اصلاً قابل اطمینان نیستین و باید من دقیقاً شرایط رو بدونم.
    ‏عبدی با تجربه ای که درباره رفتارهای مهندس داشت می دانست که با او چندان هم نمی شود سر به سر گذاشت، به خصوص اینکه کتیبه ای که از حالا متعلق به شخص خودش می دانست، با میلیون دلار ارزش، هنوز در دست مهندس بود.
    - یه خورده صابون به دلت بمال،گوشی رو می گیرم جلو دهن خوشگلش. ‏(مخصوصاً این واژه آخری را به کار برد تا حس حسادت مهندس را تحریک کند) حرومت باشه! صداش رو بشنو!
    ‏شمیم از شیوه حرف زدن عبدی کاملاً خشمگین بود، اما برای نجات نسیم از چنگال این مرد بی ادب و خطرناک، باید با او کنار می آمد. تازه ‏شنیدن صدای نسیم، برای او از هر کنسرت موسیقی خوش آهنگ تر بود.
    - بسیار خوب! می خوام صداش رو بشنوم.
    ‏عبدی به داخل اتاق زندانی اش رفت، جلو دهانی گوشی تلفن همراهش را گرفته بود.
    - عاشق بی قرارت می خواد صدات رو بشنوه ‏!سگ خور! ولی این آخرین بارشه که ‏اجازه میدم صدات رو بشنوه، اونم فقط یکی دوکلمه! اخلاق من رو که می دونی!
    ‏ظاهراً اشاره عبدی به مشت و لگدهائی بود که مدام بر سر و روی نسیم می ریخت. اما نسیم از شوق شنیدن صدای شمیم، درد ساقهای متورم پاها و سر و صورتش را در یک لحظه به فراموشی سپرده ‏بود، تقریبا تلفن را از دست عبدی قاپید.
    - شمیم! منم! نسیم!
    - عزیزم نسیم! خدا را شکر که... عبدی تلفن را از دست نسیم قاپید.
    - بسشه! رو دل می کنه!
    ‏بعد با تلفن اززندان خانگی اش بیرون رفت، دررا پشت سرش بست تا نسیم بقیه مکالمه اش را با شمیم نشنود.
    - خوب! صداش رو شنیدی! زنده است، مگه نه!؟
    ‏شمیم در حالتی بین خلسه و بیداری سیر می کرد. او در یک لحظه و یکجا، یک کتاب عاشقانه را با تمامی جملات و اشعار عاشق سوز جهان، از لای چند واژه، «شمیم»، «منم» و «نسیم» خوانده و مست شده ‏بود. درست همان حال را هم نسیم در زندان مخوفش تجربه می کرد! او هرگز نمی توانست آن همه احساس که در دو واژه «عزیزم» و «نسیم» متبلور شده بود توجیه و تفسیرکند! باید نویسندگان بزرگ جهان ‏در شرایط این د‏و باشند و این واژه ها را تفسیر نمایند.
    **********************************
    ‏قبلاً رئیس به عبدی گفته بودکه تصمیم گرفته است پنجاه میلیون تومان را تبدیل به دلار کند و به صورت تراول چک در همین تهران به شمیم بپردازد. این مبلغ باتراول را می شود در یک سامسونیت کوچک جا داد.
    - آقای مهندس! نظر ما عوض شده، فردا شب پنجاه میلیون تومن به صورت دلار نقد توی یه سامسونیت می گذارم و بهت میدم اما یادت باشه که تموم شرایط مبادله رو من تعیین می کنم و اگه بخوای کوچک ترین حرکت مخالف شرایط نشون بدی در جا خودت رو می کشم و دختره هم نصیب خودم میشه!
    ‏و بعد با همان لحن مبارزه جویانه گفت:
    - ساعت مبادله یک بعداز نیمه شب پس فردا!
    ‏شمیم حس می کرد لحظه به لحظه بر حجم نفرتش از آن مرد گستاخ و بی ادب ‏افزوده می شود.
    - محل مبادله کجاست؟ عبدی جواب داد:
    - یک ساعت قبل از موعد مبادله، درست ساعت دوازده ‏شب محل مبادله را بهت میگم!
    - چرا این قدر دیر؟
    ‏عبدی در هر واژه اش زهری برای شمیم داشت.
    - توکه استادی وکلی اهن و تلوپ داری چطور نمی تونی بفهمی که هیچ آدم عاقلی محل مبادله را زود به طرف نمیگه که با خودش یه لشکر پلیس راه بندازه!... یادت باشه اگه سروان جنابی رو خبرکنی و بخوای من رو توی تله بندازی، قبل از آنکه سروان من رو دستگیر کنه، یه گلوله توی مخ دختره خالی می کنم. حالیت شد؟
    ‏شمیم هم برای اینکه مقابله به مثل کرده باشد گفت:
    - تو هم یادت باشه! اگه بخواهی کوچک ترین تخلفی بکنی هرگز رنگ محموله را نمی بینی! ضمناً تا نسیم را تحویل من ندی، محموله بی محموله! قبول؟
    - ساعت یک بعد از نیمه شب پس فردا!
    ‏یک ساعت بعد از قرار ملآقاتی که بین شمیم و عبدی گذاشته شد، در اداره آگاهی گزارشی روی میز سروان جنابی قرارگرفت. مأمور شماره یک که این گزارش را با خود آورده بود برابر سروان خبردار ایستاد تا اگر لازم بود توضیحاتی در همین زمینه بدهد. سروان چند بار گزارش را زیر و رو کرد، طبعاً گزارش شامل تمام گفتگوئی بود که بین مهندس شمیم و عبدی انجام شده بود، اما باز هم سروان نمی توانست معمای پشت پرده را دقیقاً دریابد. دستهایش را از دو طرف به شقیقه هایش می فشرد وحرکت ابروانش که مدام به هم فشرده و باز و بسته می شدند نشان می داد که دارد ازکوره در می رود. ناگهان گزارش را از روی میز به وسط اتاق پرتاب کرد و فریاد کشید:
    - برای اولین باره که توی دوره خدمتم با یه همچی معمائی رو به رو میشم! دختری که دانشجوی یه مهندس محترم و صاحب یک شرکت بزرگه به گروگان می گیرن، مدتها این در و آن در می زنیم تا علت گروگان گیری دختره را کشف کنیم، آن هم گروگانگیری با بمب و فشفشه و عملیاتی شبیه اعمال تروریستی! اما هیچ سرنخی پیدا نمی کنیم، حالاهم که تلفن آقای مهندس رو کنترل کردیم، می بینیم صحبت از یه محموله میشه، کدوم محموله است که میلیون ها تومان قیمتش باشه؟ تازه اون هم محموله ای که استاد محترم دانشگاه و رئیس یک شرکت بزرگ می خواد تحویل بده!
    ‏مأمور شماره یک به یاری رئیس خود رفت.
    - وقتی صحبت ازمحموله میشه، معمولاً مربوط به مواد مخدره، ولی ما هر چی ‏روی پرونده مهندس جستجوکردیم، اثری از این جور معامله ها ندیدیم. تازه خود‏ش مم از هر جهت مورد تأییده، جز پیپی که می کشه و خیال می کنم محض ژستش باشه، در عمرش لب به هیچ مواد مخدری نزده ‏و در پایبندی ایشان به مسائل اخلاقی هم کوچک ترین شکی نمی توان داشت، ولی بالاخره یه چیزی که ما نمی دونیم چیه داره جابجا میشه که به طور قطع و یقین یه جنس ممنوعه است و باید بیشتر از اینها مراقبت کنیم.
    ‏در اتاق سروان بازشد و مأمور شماره دو هم به گروه کارآگاهان پیوست.
    - جناب سروان لطف قضیه در اینه که تا چهل و هشت ساعت دیگه همه چیز ‏روشن میشه، به شرط اینکه از محل مبادله محموله هم خبری بدستمون برسه. سروان از مأمور شماره دو پرسید:
    - هنوز ردپائی از مهندس پیدا نکردین؟
    - نه جناب سروان! همین قدر می دونیم که از تهرون خارج نشده،ولی درشهر یه ‏این بزرگی، سوزنی شده توی اقیانوس! مأمور شماره یک گفت:
    - احتمالاً ممکنه به منزل یکی از دوستانش رفته باشه! مأمور شماره دو گفت:
    - شاید هم رفته یه هتلی و خودش رو بین مسافرای جورواجور پنهون کرده! مأمور شماره یک پیشنهاد داد:
    - بهتره ما لیست مسافرای هتلهای بزرگ بالای شهر رو کنترل کنیم، آدمی مثل مهندس شمیم نمی تونه تو مسافر خونه های درجه سه زندگی بکنه.
    ‏سروان به مأمور شماره دو مأموریت داد که بد نیست لیست مسافران این چند روزه رو کنترل کند! البته اگر با شناسنامه خودش اتاق رزروکرده باشد!
    ‏بعد جمله ای روی یادداشتهای روی میزش نوشت و به مأمور شماره ‏یک گفت:
    - درشرایط فعلی تنها کانالی که دراختیارداریم ادامه کنترل تلفن همراه و منزل مهندسه. به طور قطع و یقین تا چهل و هشت ساعت دیگه با مهندس تماس ‏می گیرن و محل مبادله هم تعیین میشه. مأمور شماره یک گفت:
    - پس باید درخواست ادامه کنترل تلفن همراه مهندس را که زمانش امشب ‏تموم میشه بنویسین!
    - بسیار خوب.
    ‏مأمور شماره دو پیش از آنکه از اتاق خارج شود ناگهان متوجه نکته ای شد.
    - راستی جناب سروان، من متوجه موضوع دیگه ای هم شدم.
    - چی؟
    - ببینید! در مکالمه بین مهندس و آن مرد بی ادب و خشن، ما به این موضوع ‏توجه نکردیم که محل مبادله رو به مهندس نگفت و وعده به پس فردا داد. سروان همیشه نکته بینی های مأمور شماره دو را تحسین می کرد.
    - می خوای بگی که اون میترسه مهندس محل مبادله رو به ماگزارش کنه! مأمور شماره دو با غرور تمام گفت:
    - بله! توی گزارش هم مشخصه که طرف به مهندس تأکید می کنه که اگه قضیه رو به جناب سروان لو بده ‏دختره رو زنده نمیذاره! با این حساب موضوع مواد مخدر در کارنیست،چون اگر مبادله برسر مواد بود، پای مهندس هم گیر بود ومهندس هرگز به خودش اجازه نمی داد که پایش توی یه همچی معامله خطرناکی کشیده بشه!
    ‏سروان دستهایش را پشت گردن حلقه کرد وگفت:
    - بله! باید مسئله دیگه ای در میون باشه که خیلی هم پر ارزشه، بالاخرهمی فهمیم، ولی معلومه که طرف تا آخرین لحظه، محض احتیاط آدرس محل مبادله رو به مهندس نمیگه که نتونه پای ما را به میون بکشه یا دردسر دیگه ای درست کنه! بنابراین ما ازظهر پس فردا باید تیم عملیاتی مون رو به حالت آماده باش درآریم. ممکنه فقط بین نیم تا یک ساعت وقت داشته باشیم که به محل برسیم.
    ***********************************
    ‏درست درهمان روزی که مأمورین آگاهی قضیه مبادله قریب الوقوع بین شمیم و عبدی را با جدیت پی می گرفتند، الکساندر و خامه کار در زیر و بم گزارش های ناقصی که داشتند دست و پا می زدند. از لحظه ای که خامه کار به وسیله مأمور نفوذی اش در دفتر رئیس اطلاع یافته بود که چهل و هشت ساعت دیگر مبادله انجام می شود، الکساندر چنان برای کشف محل و ساعت مبادله و چگونگی دخالتش در ماجرای مبادله در خود فرو رفته بودکه برای اولین بار سیگار برگ محبوب کوبائی اش و نوشابه ی همیشگی اش را به فراموشی سپرده بود. در اتاق راه می رفت و می غرید...
    - خب خامه کار! همه اطلاعات دوباره تعریف کرد برای من!
    ‏خامه کار که از تکرار اطلاعاتش خسته شده بود، یک بار دیگر شروع کرد:
    - مأمور نفوذی میگه که رئیس به سرعت داره معادل پنجاه میلیون تومن دلار ‏نقد تهیه می کنه! او به من خبر داد که رئیس از مردی که نسیم روگروگان گرفته و فقط یه شماره تلفن ازش داره شنیده که چهل و هشت ساعت دیگه مبادله انجام میشه! الکساندر برای چندمین بار پرسید:
    - آخه چطور ممکنه رئیس پنجاه میلیون تومن داد ولی محل مبادله را نداد! مقصود الکساندر این بود که چرا رئیس محل مبادله را از عامل خودش نمی پرسد آیا نمی داند! خامه کار برای الکساندر توضیح داد که خود رئیس هم فقط از این مأمور یک شماره تلفن همراه می داند و از طریق همین شماره تلفن است که با او حرف می زند. الکساندر با چشمان گرد و سبزش نگاه مشکوکی به خامه کار انداخت.
    - اگر آن مأمور پنجاه میلیون تومن از رئیس گرفت، بعد کتیبه را به او پس نداد چی؟ رئیس که از آن مأمور آدرسی نداشت!
    ‏خامه کار تازه متوجه پیچیدگی ماجرا شد و در دل به زیرکی ها و تجربه های الکساندر آفرین گفت:
    - راست میگی الکساندر! فکر این موضوع را نکرده بودم. ولی شنیدم که این مأمور تا به حال چندین مأموریت مهم بعهده گرفته، هم از پسش براومده ‏، هم اطمینان رئیس رو جلب کرده ‏!
    ‏الکساندر پوزخندی زد.
    - ولی هیچ وقت تا این لحظه آن مأمور میلیون دلار به رئیس داد تحویل؟ خامه کار از شنیدن این اظهار نظر الکساندر برای تصرف کتیبه زرین به فکر فرو ‏رفت. او هم که تاجر مهمی بود و تا آن زمان چندین بار به خاطر اشیاء تاریخی با قیمت های بالا با این الکساندر همکاری کرده ‏بود هیچ وقت برای غافلگیر کردنش پنهانی نقشه نکشیده ‏بود. ولی حالا وضع کاملاً فرق می کرد. رقم بسیار درشت بود، چنین رقمی بسیاری از آدمها را حتی آنها که مدعی نجابت و شرافت و وجدان وهمه واژه ‏هائی از این قبیل هستند، دچار تزلزل می کند! شعله یک کبریت در انبار اخلاقیاتشان می اندازند، خود را از قید و بند اش آزاد می کنند و در نانجیبانه ترین و ضد اخلاقی ترین برنامه ها شریک می شوند و بعد از آنکه رقم درشت را به حساب بانکی شان واریز کردند، مانند حاکم رومی «اورشلیم» دستهایشان را در آب می شویند و می گویند: «من که دستهایم پاک است، در به صلیب کشیدن عیسی هم نقش نداشتم!» در شرایط فعلی خامه کار ازحاکم رومی هم نقش بدتری ایفا می کرد. او برای تصاحب کامل کتیبه زرین نه تنها می خواست. در لحظه آخر الکساندر را سر به نیست کند بلکه پسر خاله محبوبش، شمیم را هم نابود نماید. خامه کار برای انجام غیر انسانی ترین برنامه ها هم آمادگی داشت، به شرط آنکه میلیون دلار در حساب بانکی او بخوابد. بخش هائی از تاریخ زندگی بشر را چنین آدمهائی رقم زده ‏اند.
    ‏الکساندرچنان در زیر و بم ماجرا فراز و نشیب می گرفت که یادش رفته بود دارد با خامه کار حرف می زند. ناگهان متوجه خامه کار شدکه او هم در افکار و برنامه های توطئه آمیز خودش شیرجه می زد.
    - خوب! بیا از اول حرف زد. ما مهندس شمیم را شناخت، زمان مبادله- خیلی کم- ولی شناخت محل مبادله مهم، آنرا ندانست. هر چه فکرکرد راهی ندید! تو راهی دید خامه کار؟
    ‏خامه کار دراین یک مورد با الکساندرهم عقیده ‏و همراه ‏بود. اگراطلاعات مربوط به محل مبادله را به دست نمی آوردندتمام امیدهای او هم بر باد می رفت.
    - من هم با شماهم عقیده ام الکساندر! ما هرطورشده باید ساعت ومحل مبادله را پیدا کنیم. دیگر امیدی به مأمور نفوذی خود مون در دستگاه رئیس هم ندارم، چون مطمئنم آن مرد مرموز بعد ازگرفتن دلارها، دیگر با رئیس هم تماس بر قرار نمی کنه، تا پایان مأموریت!
    ‏الکساندر سرش را تکان داد وگفت:
    - بلکه هم هرگز!
    - بله! شاید هم حدس شما درست باشه وکتیبه را برداره و بزنه به چاک! دوبارههردو به فکر فرورفتند. بعد از چند دقیقه ای الکساندر پرسید.
    - مأمور شما هنوز هم جلو خانه مهندس بود!!
    - بله من دو نفر رو جلو منزل مهندس، بیست و چهار ساعته، کشیک گذاشتم تا هر لحظه مهندس به خانه اش سر زد، به ما اطلاع بدن، اگه هم خواست دوباره از منزلش بیرون بره، تعقیبش کنن ببینن کجا میره؟
    ‏- برق امیدی در چشمان الکساندر درخشید:
    ‏- اگه جای شما بود چهار مأمور می گذاشت!...
    - مطمئن باش، هر دو نفرشون خیلی باهوشن! یه تلفن همراه هم به اونا دادم که ‏به محض رویت مهندس، لحظه به لحظه، به من خبر بدن! الکساندر سؤال تازه ای مطرح کرد.
    ‏- سروان هم خبر شد از مبادله!
    - خبر تازه ای ندارم ولی یه چیز می دونم. الکساندر پرسید:
    ‏- چه چیز؟
    - ‏اگه سروان خبردار شده بود تا این لحظه مهندس رو توقیف کرده بود! الکساندر خندید!
    - ‏تو چقدرساده خامه کار! مهندس را نه توقیف! گذاشت برود محل مبادله، آنجا همه را توقیف؟
    ‏خامه کار به راستی با این اظهارنظرش، در برابر الکساندر خجلت زده شد ولی خود‏ش را جمع و جور کرد.
    - ولی اگه سروان با استفاده از اختیارات قانونی، تلفن همراه ‏مهندس رو کنترل بکنه، ممکنه از محل مبادله خبردار بشه!
    ‏الکساندر با هیجان از جا پرید.
    - آفرین خامه کار! یک نفر مأمور جلوی اداره ‏آگاهی برای چهل و هشت ساعت ‏بود، تا اگر سروان حرکت کرد‏ه او به ما خبر داد!
    ‏خامه کار برای اینکه صورتحساب هزینه را بالا ببرد اخمی به پیشانی انداخت.
    - سه تا مأمور می دونی در هر شبانه روز چقدر خرج برمی داره!
    ‏الکساندر تازه ‏به یاد جعبه سیگار برگ کوبائی اش افتاد.
    ‏- خرج من قبول!
    - ولی الکساندر یادت باشه، اگه سروان جنابی از طریق کنترل تلفن مهندس، از محل مبادله خبردار بشه یه لشکرکشی حسابی راه میندازه آن وقت تو وسط اون معرکه عجیب و غریب چطوری می تونی کتیبه را برداری بیاری اینجا.
    - شما به آن کار نداشت! من دانست چکار کرد! شکارچی تله میزاره، مرد زرنگ شکار برداشت و برد‏! گوشت شکار کباب کرد و خورد، لذت برد!

    فصل 10

    در بامداد پنجشنبه، تهران سرمای زودرس آن سال را زود تر در دهان طلائی رنگ پائیزی اش مزمزه می کرد، سازمان هواشناسی پیش بینی کرده بودکه هوای تهران در بیست و چهار ساعت آینده صاف تا قسمتی ابری است تا هر یک از آن دو پدیده رخ داد مردم طنز پرداز تهران برایش مضمون تازه ای کوک نکنند! سوز سردی که از دامنه البرز سرریز می شد، ساکنین بخش شمالی شهر را مجبورکرده بود، زود تر از پائیزگذشته لباس گرم وکلفت بپوشند. به خصوص دختران شیکپوش تهران کاپشن های رنگی خود را روی روپوشهای بلندشان پوشیده و تنوعی در لباس هایشان بوجود آورده بودند، چون فکر می کردند استفاده ازکاپشن به مد روز نزدیک تراست. نسیم که ازشش بامداد براثرفشار درد استخوان پاهایش «معمولاً سرما استخوان ها را بیشتر آزار می دهد» بیدار شده بود، از پنجره به درخت بید بزرگی که در حیاط خانه عبدی چتر و بال گشوده بود نگاه می کرد. درخت بید کاملاً خود را به پنجره اتاق زندان نسیم نزدیک کرده بود و به نظر می رسید که بید چشم چرانی است و می خواهد برای چند روزی میهمان اجباری صاحبش را تماشاکند! در آن بامداد پائیزی قلب هیچ دختر عاشقی در آن شهر بزرگ به گونه قلب نسیم تند و تند نمی زد و امید و ناامیدی آن گونه در کاسه سرش نمی جوشید. او از مکالمه عبدی با شمیم دریافته بودکه مبادله روز جمعه انجام می گیرد. این چیزی ‏بودکه می توانست آن عاشق زجر کشیده را،که تا دیشب باند زخم های تن و بدنش به عدد ده رسیده بود، به امید رسیدن به محبوبش به وجد آورد... وقتی دیشب پس از یک بگو مگوی مفصل با عبدی، برابر آینه سرویس اتاقش قرارگرفت، به راستی از تماشای سیمای تکیده و پستی و برآمدگیهای سر و صورتش،که ناشی از آثار مشت های زندانبانش بود، از ته دل زار زد. هیچ دختری درجهان نمی تواند آثار زخم و ضرب و شتم را در چهره یا تن و بدنش تحمل کند و نسیم هم دختری بود به گونه همه دختران کره خاکی که به زیبائی خدا داده اش فخر می کرد. پیش خودش می گفت: «اگر شمیم مرا با این ریخت و قیافه ببیند، ممکن است مرا نشناسد». این چهره بادکرده، این موهای بلند و فندقی رنگ که جوانان شاعر را بارها به سرودن شعر و غزل برانگیخته بود و حالا به دسته جاروئی شبیه بود تا ابریشم ناب! چگونه می توانست تصویر «دختر زیبای» دانشکده را دوباره در چشم استادش منعکس کند؟ بارها و بارها خودش را در آینه نگریست، یک بار هم به خودش گفت: «نسیم داری مبالغه می کنی، خودت را ببین که هنوز هم آب و رنگ چهره ات، مردی مثل عبدی را به جنون می کشد!» اومبالغه نمی کرد، غم و درد عاشقانه، حتی وقتی با زجر و زخم همراه باشد، نوعی معصومیت ومظلومیت به چهره یک زن می بخشدکه شعاع زیبائی اش، به نوعی دیگر بیننده را تحت تأثیرقرارمی دهد. تازه دختر زیبای شرکت معدن کار، در جنگ و ستیز مداوم با مردی که در شقاوت و بی رحمی، دست شقی ترین آدمکشان را از پشت بسته بود، قدرتهای تازه ای در چشمان خود به نمایش می گذاشت. او دیگر فقط زیبا و عروسکی نبود، آهنی بودکه درکوره حوادث زندگی، در میان آتش و دود خشم و نفرت، صیقل می خورد، برق می افتاد، می درخشید و چون ققنوس، هر بار از میان دود و آتش خشم عبدی، بلندتر و سرکش تر برمی خاست و او را که فکر می کرد در آن خانه قادر مطلق است به اشک و زاری و غلط کردم می انداخت... نسیم حتی با آن همه کشیده و لگد و ضربه، از لو دادن محل اختفای کتیبه،که از نظر او هم می توانست در این مدت جا به جا شده باشد، تن زده و اعصاب عبدی را درهم ریخته بود و عبدی آشکارا می دیدکه هر بار

  2. محل تبليغات شما    موزيک روز
     
  3. Top | #32



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    55.36
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,467
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    پس از آن همه کوبش مشت و لگد و شلاق بر تن «پری» اسیرش، نگاه نسیم درخشش بیشتری از عشق به شمیم نشان می دهد و درجه حرارت عشق در تن و بدن مرغ اسیرش اوج بیشتری می گیرد! عاشقی و عشق ورزی در شرایط عادی کار هر صاحب احساسی است، اما انرژی خورشید عشق، زمانی درچشم عاشق طلوع می کند که زندگی اش درکوران حوادث معنا گرفته باشد. در بدترین شرایط، این گونه عشاق، زیباترین اشعار عاشقانه شان را می سرایند و آوازهای عاشقانه شان را تا دوردستهای جهان،حتی تا عرش خدا می فرستند! «می بینی از خدا. چگونه عشقی را که تو در بطن من به امانت گذاشته ای پاس می دارم؟» در این لحظه، تنها چیزی که برای نسیم مهم بود، رسیدن به شمیم در فردای پیش رو بود. گرچه دیشب عبدی خیلی جدی و محکم به او گفت:
    - درسته که من به آن مردک گفتم تو را با پنجاه میلیون تومان نقد تحویلش میدم و کتیبه رو ازش می گیرم، ولی چنین چیزی هرگز اتفاق نمی افته، مگه اینکه من یا تو مرده باشیم، من که بمیرش نیستم، ولی ممکنه اگه اشتباهی مرتکب بشی تو بمیری و آن وقت عاشق بد شانست مجبوره جسدت رو روی دوش به بهشت زهرا ببره!... بله، این حرفها خیلی هم محکم و جدی، از زبان عبدی شنیده بود، اما با خودش می گفت: «بسیاری ازگردنکشان تاریخ بشری هم هدفهائی برای خودشان تعیین کرده بودند، اما هرگز به آن هدفشان نرسیدند. چنگیزخان مغول می رفت تا کشور چین را هم به متصرفاتش اضافه کند، هیتلر هم می خواست روسیه را تمام و کمال ببلعد، اما هر دو ناکام از این جهان رفتند. عبدی حقیر که جای خود دارد».
    ‏برای لحظه ای در آن سپیده دم، چند قطره اشک به صافی آب چشمه ساران کوهستانها برگونه اش لغزید، نه از سر ترس و وحشت از دید زندانبانش، بلکه به شادی لحظه ای که فردا شب محبوبش را می بیند، در او می آویزد و جلوی عبدی فریاد می زند. «می بینی! این مرد مال من است ومن تمام وکمال مال او... با زورهیج کاری نمی توانی بکنی، مخصوصاً با عشق! زورت به عشق نمی رسد! می فهمی؟».
    ************************************
    ‏هر قدر زمان مبادله کتیبه، بین شمیم و عبدی، نزدیک تر می شد، هیجان طرفین نیز برای رویاروئی نهائی و سرنوشت سازشان بیشتر می شد.
    ‏زمانیکه نسیم برابر آینه، در تخیلات تلخ و شیرین دست و پا می زد، عبدی در پاسخ سئوالات رئیس، سعی می کرد اطمینان او را به موفقیت برنامه مبادله جلب کند. رئیس، بدون اینکه آدرس و نشانه ای، جز یک شماره تلفن همراه، از عبدی داشته باشد باید پنجاه میلیون تومان در اختیار مأمور بی نام و نشان خود بگذارد و این تصمیم گیری می توانست یک ریسک خطرناک باشد. رئیس درنهایت به این فکر افتاده بودکه علی رغم همه این وعده و وعیدها، این مرد می تواند هم پنجاه میلیون تومان و هم کتیبه را خودش ضبط کند و خیلی ساده ارتباطش را با او قطع نماید.
    ‏عبدی برای جلب اطمینان بیشتر رئیس گفت:
    - به شما اطمینان میدم که برنامه مبادله با موفقیت انجام بشه ومن خودم کتیبه رو بیارم خدمت شما و...
    رئیس ذوق زده پرسید :
    - بالاخره من شما را می بینم.
    - مطمئن باشین، شاید چهل و هشت ساعت دیگه من و شما، توی یه رستوران ‏دنج با هم بشینیم و موفقیت مون رو جشن بگیریم.
    ‏عبدی برای جلب بیشتر اطمینان رئیس وعده دیگری هم داد.
    - چطوره خود شما هم دورادور برنامه مبادله رو زیر نظر داشته باشین؟ این پیشنهاد جدید عبدی بلافاصله استقبال شد و پاسخ داد :
    - بله! پیشنهاد کاملاً خوبیه! من دورادور به اتفاق یکی از همکارام مبادله را زیر نظرمیگیریم تا چنانچه اتفاقی افتاد و نیاز به کمک داشتین بلافاصله وارد عمل شویم.
    ‏در اینجا عبدی که رئیس راکاملاً تحت تأثیر قرار داده بود تا فوراً پنجاه میلیون تومان را برای مبادله در اختیارش بگذارد. یک آدرس جعلی دراختیارش گذاشت وگفت:
    - به هر حال حضور شما به من هم دلگرمی بیشتر میده!
    ‏رئیس با اینکه پس از این مذاکرات مطمئن تر شده و تصمیم گرفت فوراً پنجاه میلیون تومان را در اختیار عبدی بگذارد‏، اما فکری به خاطرش رسید. تا آن زمان اگر محموله ای بین رئیس و عبدی مبادله می شد، هیچیک از طرفین، نه عبدی و نه مأمور شرکت رئیس، یکدیگر را نمیدیدند ولی این بار رئیس تصمیم گرفت هر طور شده عبدی و محل زندگی اش را شناسائی کند. پای یک کتیبه میلیون دلاری در میان بود ‏و نمی شد ریسک کرد. طبق قرار قبلی، قرار بود همان روز ساعت ده صبح در جاده ‏مخصوص کرج- حوالی فرودگاه ‏مهرآباد- در خیابانی به نام بیمه چهارم، عبدی پنجاه ‏میلیون تومان به دلار تحویل گیرد.
    ‏عبدی به رئیس گفته بود:
    ‏- در اواسط خیابان بیمه چهارم، یک پارک کوچک به نام... قرار دارد که معمولاً پیرمردان به آنجا می روند، سرسره ای هم دارد برای بازی بچه ها، مأمور شما درست رأس ساعت ده صبح وارد پارک می شود که در آن ساعت معمولاً بسیار خلوت است و احتمالاً جز یکی دو تا پیرمرد باز نشسته و دو سه بچه کوچولو، موجود مزاحمی حضور ندارد. مأمور شما به محض ورود، روی آخرین نیمکت پارک می نشیند،کیف پول را زیر نیمکت می گذارد و به سرعت دور می شود. من درگوشه ای می ایستم، به محض اینکه مأمور شما دور شد، می روم و پول را برمی دارم. رئیس تصمیم گرفت غیر از مأموری که باید «دلار» را زیر نیمکت بگذارد و برود، یک مأمور دیگر به طور ناشناس و با یک اتومبیل درگوشه دیگری ازخیابان بیمه- نزدیک به پارک- کشیک بگذارد و آن مأمورعبدی را به هنگام برداشتن پول شناسائی کند، او را دنبال نماید تا محل سکونتش را نیز به خاطر بسپارد. این تصمیم می توانست جلوی خطر هرگونه بدعهدی عبدی را بگیرد.
    ‏عبدی پس از آنکه قرار دریافت پنجاه میلیون را گذاشت دو ساعتی وقت داشت تا با نسیم صبحانه صرف کند، بعد در اتاق خودش تغییر قیافه بدهد و عازم محل ملاقات شود. اوکه توانسته بود اطمینان کلی رئیس را به دست آورد، بسیار خوشحال، به دیدار زندانی اش رفت.
    - مثل اینکه خیلی وقته بیداری؟! از چشمات معلومه!
    ‏نسیم در سکوت و دنیای تصورات خودش سیر می کرد و جوابی به عبدی نداد ‏، اما عبدی شادتر از آن بود که مثل همیشه سکوت نسیم عصبانی اش کند.
    - خوب من اول باید دست و پای شکار خودم رو بازکنم، بعدش تا آماده میشه سینی صبحانه و نسکافه داغ بیارم سر میز.
    ‏عبدی با کلید دستبند و پابند نسیم را گشود و ایستاد تا نسیم به سرویس برود ‏. بعد به سرعت میز صبحانه را چید، دو فنجان نسکافه داغ روی میز گذاشت و در همین لحظه نسیم برگشت و در سکوت پشت میز نشست. نسیم می دید که آن روز صبح عبدی، آن مرد عظیم الجثه که گردنش را تبر نمی توانست بزند، مانندکودکی ابراز شادمانی می کرد وحتی در لقمه گرفتن هم یک نوع حرکات شاد و تند ازخودش نشان می دهد. لابد به موفقیت برنامه ش اطمینان دارد! خدا خودش شمیم مرا از چشم زخم این مرد در امان بدارد؟
    ‏عبدی چند سؤال معمولی از نسیم کرد که او با گفتن کلمات «آری» یا «نه» پاسخ داد و بعد عبدی گفت:
    - من امروز بیرون کاری دارم، فکر می کنم یک ساعتی طول بکشه! (عبدی در اعلام زمان هم دروغ می گفت، او حداقل دو سه ساعتی با توجه به ترافیک در هم کلاف شده تهران باید خارج ازخانه به سرمی برد) من رو می بخشی که توی روزهم ناچارم پرنده را دستبند و پابند بزنم چون (در اینجا عبدی به پنجره اتاق اشاره ‏ کرد که نسیم از آنجا خود را به کوچه پرتاب کرده بود). خودت می دونی که آدم عاقل یک تجربه را دوبار تکرار نمی کنه! آها دارم لیسانس به بالا حرف می زنم، مگه نه؟
    ‏نسیم فقط به آن مرد غول پیکر نگاه می کرد که چهره ‏اش نشان می داد در ماجرای مبادله، همه چیز در کنترل اوست و به تمام آرزوهایش خواهد رسید! عبدی با همان حالت شوخ و شنگ که عامل عمده ‏اش در آن لحظه، می توانست پنجاه میلیون تومان به دلار باشد، به دست و پای نسیم دستبند و پابند زد و پابندش را هم به کاناپه سنگین وزنش قفل زد که برای تکان دادنش به سه، چهار مرد نیاز بود .
    - خوب! با خوشگلم خداحافظی می کنم. اگه آبی چیزی می خواهی بدم، چون تر‏افیکه دیگه!
    ‏نسیم سرش را به علامت منفی تکان داد، ولی زیر چشمی حرکات چندش آور ‏عبدی را تماشا می کرد، تا از اطاق خارج شد.
    **********************************
    ‏عبدی در اتاق خودش لحظه ای ایستاد و به فکر فرو رفت... او هم می دانست که پنجاه میلیون پول نقد، رقمی نیست که حتی آدمی مثل رئیس را دچار د‏ل لرزه نکند. شاید هوس تعقیب من به سرش بزند و چه بسا از من و اتومبیلم تا خانه فیلم و عکس بگیرد. بنابراین تمام اقدامات ایمنی را باید انجام دهم. او به سرعت یک ریش پروفسوری برای خودش گذاشت، یک عینک سپید به ظاهر نمره ای، ولی شیشه سپید دسته شاخی، روی چشمش گذاشت، موهایش را زیر یک کلاه ‏گیس پنهان کرد که در جلو نسبتاً خالی و در پشت سر به صورت خرمنی از موی نقره ‏ای روی شانه های کتش می ریخت.کت و شلوار مشکی راهراه پوشید که او را مردی صاحب مقام هنری معرفی می کرد. پس از تکمیل گریم، به حیاط خانه رفت و یک پلاک قلابی روی اتومبیل بنزمشکی اش نصب کرد... از دارآباد تا کوی بیمه حداقل چهل و ‏پنج دقیقه راه بود و او می توانست دقیقاً ساعت ده ‏صبح به محل موعود برسد. عبدی تمام احتمالات، از جمله تغییر مسیرش را به وسیله عوامل رئیس، پیش بینی کرده بود. «ممکن است از صبح یک نفر را مأمور کرده باشند که پس از برداشتن کیف، مرا دنبال کند». لبخندی زد و گفت «تعقیب کنند! چنان آدرسی به آنها بدهم که در تاریخ بنویسند!» او در حقیقت با آن جثه سنگین در عملیات خلافش روباه حیله گری بود که تمام کتابهای جاسوسی و پلیسی را خوانده ‏و از تمام حقه هائی که دستجات خلافکار به هم می زنند آگاه بود، علاوه براین ذهنیت خود اوکه تمایل شدیدی به کارهای خلاف داشت، راههای تازه ای ابداع می کرد،که به عقل جن هم نمی رسید! وقتی تاریکی بر روح و جان یک تبه کار مسلط می شود او را یاری می دهد ‏تا با همه روشنائی ها بجنگد و دشمنی کند. در لحظه ای که عبدی با ریخت و شمایل یک پروفسور هنرمند در ضلع غربی پارک از اتومبیلش پیاده شد، مطلقاً توجه مأمور مخفی رئیس را که از صبح در انتظارش بود، جلب نکرد. چگونه یک پروفسور هنرمند می تواند یک خلافکار خطرناک باشد؟... بنابراین تا وقتی به نیمکت معهود نرسیده بود، مأمور مخفیرئیس به دنبال عبدی دیگری می گشت. اما هنگامی که دید پروفسور فقط یک متر با نیمکت فاصله دارد به شدت نگران شد. به ساعتش نگاه کرد، ساعت داشت لحظه مقرر را نشان می داد و از همه بدتر، پروفسور به آرامی دست زیر نیمکت برد و کیف کوچک محتوی دلارها را برداشت، سی ثانیه ای بر نیمکت ماند، بعد با همان آرامش اعتماد برانگیز، ازجا بلند شد و مستقیماً به سمت اتومبیل بنز مشکی اش رفت. مأمورمخفی رئیس، به سرعت پشت اتومبیل«دوو» قرمز رنگش نشست و در حالی که چشم از اتومبیل پروفسور برنمی داشت با تلفن همراهش شماره رئیس را گرفت.
    - آقا! نمی دونم چی بگم، یه مرد تقریبا پنجاه ساله باکت و شلوار مشکی راه راه خیلی شیک،کفش مشکی، پیراهن سپید، با ریش پروفسوری، موهای بلند نقره ای که روی دوشش ریخته، سر ساعت معین اومد، رفت رو نیمکت نشست، کیف پول را برداشت، بعد پشت اتومبیلش نشست و حالا داره داخل شهرک اکباتان میشه...
    ‏حیرت رئیس کمتر از مأمورش نبود.
    - شاید گریم کرده باشد، به هر حال دلارها دست این پروفسوره، اونو تعقیب کن، تا اگه یک درصد اشتباه شده باشه، لااقل آدرس طرف مربوطه رو بدونیم. اتومبیلش چه مدلییه؟ شماره اش رو برداشتی؟
    - بله رئیس! یه اتومبیل بنزمشکی مدل شصت ببالا، نمره ش هم برداشتم...حالا داره سمت پل روگذرجاده مخصوص میره! فکر می کنم می خواد بره سمت میدان آزادی!...
    - بسیار خوب تعقیبش کن و مرتباً من رو در جریان بذار!
    ‏مأمور تعقیب عبدی، حدستش درست بود، او در میدان آزادی به سمت جنوب غربی تهران به راه افتاد، در آن موقع از روز خیابانهای آن بخش ازشهر پراز زنانی بود ‏که برای ناهار و شام خانواده مشغول خرید بودند، اتومبیلها بیشتراز نوع کامیون بود که چند بار با آن جثه عظیمشان بین او و اتومبیل پروفسور قرار می گرفت و او را نگران می کردندکه مبادا رد پروفسور را گم کند. عبدی هم اتومبیلی که داشت او را تعقیب می کرد شناسائی کرده بود وهر جا که متوجه می شد اتومبیل«دوو » ‏ازاو عقب می افتد از سرعتش می کاست، حتی چند بار چراغ سبز چهار راهها را از دست داد تا آن مرد بتواند به تعقیبش ادامه دهد،گر چه چند بار زیر لب قر زد... «بهتر نبود رئیس یه راننده با تجربه و دست به فرمون می فرستاد دنبالم! » عبدی اتومبیل مأمور مخفی را همچنان تا میدان بریانک به دنبال خود کشید، بعد وارد خیابان بریانک شد. او کاملاً به این خیابانها آشنائی داشت، چون سه خیابان دورتر خانه سکونی مادرش بود و او ماهی یک بار برای دیدن مادرش به آن منطقه می رفت. خیابانی که عبدی برای گمراه کردن تعقیب کننده اش انتخاب کرده بود، بسیار باریک بود و به زحمت اتومبیلها می توانستند ازکنار هم بگذرند. او بعد از آنکه مطمئن شد مأمور رئیس فقط با اتومبیلش ده متری فاصله دارد به یکی ازکوچه های دست چپ پیچید. علامت بن بست روی تابلو راهنمائی سر کوچه به چشم می خورد. عبدی مطمئن بود که مرد با دیدن علامت بن بست وارد کوچه نمی شود و چون خانه در تیررسش قرار داشت می توانست از شیشه اتومبیلش محل پارک اتومبیل و خانه ای که دهنش را برای بلعیدن پروفسور باز می کند کاملاً تشخیص دهد.
    ‏عبدی اتومبیلش را مقابل در خانه ای که معلوم بود تازه نوسازی شده پارک کرد. بعد با قدمهای شمرده به سمت درخانه رفت. زنگ در را فشرد. جوان بیست و چند ساله ای که نوزادی در بغل داشت در را بازکرد و همین که هیبت هنرمندانه عبدی را دید، به جای پرس و جو با احترام بفرما زد... «در خدمتم جناب!»
    - می بخشین پسرم. ما پیرمردها مشکلمون اینه که خودداری نداریم. پیری است و هزار درد بیدرمون! اجازه می دین از دستشوئی شما استفاده کنم؟...
    ‏مرد جوان به تصور اینکه به راستی به یک پروفسور دانشمند و هنرمند خدمت می کند در راکاملاً برویش بازکرد و عبدی وارد خانه شد.
    ‏مأمور تعقیب، همچنان شگفت زده از سر و وضع و سن و سال مردی که رئیس از او به عنوان آرسن لوپن یاد می کرد، نمی دانست باید سرکوچه بایستد یا برود. شماره رئیس را گرفت.
    - بله! چه خبر؟
    ‏مأمورءگزارش تعقیب عبدی را از پارک بیمه تا میدان بریانک و خیابانی که حالا در آن پارک کرده بود به رئیس داد وگفت:
    - رئیس! خیالتون راحت باشه! هر چه لازم بود دستگیرم شد، خونه ش، ‏اتومبیلش، اسم کوچه و خیابان، خلاصه کم وکسری ندارم می فرمایین برگردم؟
    - پلاک خانه چی؟
    - چشم الان میرم شماره پلاک خونه رو هم برمی دارم و میام خدمتتون! مأمور پیاده شد وبه سمت خانه ای که تصور می کرد مسکن عبدی است راه افتاد، ‏ده پانزده متر بیشتر راه نبود. عبدی می دانست که آن مأمور حتماً برای یادداشت پلاک خانه ازاتومبیل پیاده می شود. بنابراین بعد ازنمایش اول، مقابل جوان ایستاد و شروع کرد با نوزادی که در بغل مرد جوان بود بازی کردن!...
    ‏او برای مأمور تعقیب خود پنج دقیقه وقت گذاشته بود ولی مرد جوان چنان از شیوه برخورد او با خودش و فرزندش تحت تأثیر قرار گرفته بودکه تعارف کرد با هم چای بنوشند...
    - خانم من آموزگاره! من هم در یه شرکت بعدازظهرها کار می کنم، بنابراین صبحها من میشم خانم خونه تا بتونیم یه زندگی بخور نمیری داشته باشیم!
    ‏عبدی با روی گشاده پیشنهاد صرف چای را پذیرفت و چون باید چای دم می کشید توقفش بیش از زمان تعیین شده طول کشید و می دانست آن مرد بعد از یادداشت پلاک خانه، به سرعت به دفتر رئیس مراجعت کرده است تا اطلاعات مهمی که بدست آورده به رئیس بدهد!
    *********************************
    ‏عبدی سر مست از نخستین پیروزی اش که باید فردا شب تکمیل شود به خانه برگشت. نیم ساعتی از ظهر گذشته بود. بین راه به افتخار موفقیت بزرگش، دو دست چلوکباب خریده و با خود به خانه آورده بود. از داخل راهرو با صدای بلندکه جرینگ جرینگ شادی اش را منعکس می کرد خطاب به نسیم گفت:
    - عزیزم! ناهار چلوکباب داریم!
    ‏اما پیش از آنکه به اتاق نسیم برود، در اتاق خودش لباسش را تغییر داد،کلاه گیس را برداشت و ریش پرفسوری اش را با دقت ازچهره گرفت، لباسش را هم تغییر داد و با همان شلوار لی و پیراهن سپید همیشگی، وارد زندان نسیم شد.
    - می بینی عزیزم! به افتخار اولین پیروزی یه جشن مختصر می گیریم، برات چلوکباب گرفتم، البته این که جشن نیست. خیلی زود تر از آنچه فکرش رو بکنی، اولین جشن که مطمئناً جشن ازدواج اشراف زاده عبدی با نسیم دختر خوشگل دانشکده معدن است، روی عرشه کشتی تفریحی در دریاچه«ژنو» ‏می گیریم! فکرش رو بکن در طبقه بالای کشتی، در حالی که چراغهای پرنور شهر معروف ژنو از هر طرف می درخشد، و ارکستر مخصوص کشتی تفریحی «قوی آبی» برامون زیباترین آهنگهای روز اروپا را میزنه، من و تو به عنوان زن و شوهری خوشبخت زندگی تازه را تجربه می کنیم! چطوره؟ خوشت میاد؟!
    ‏عبدی در طول زندگی اش عادت نکرده بود وقتی پیشنهادی برای مخاطبش طرح می کند، منتظر پاسخ باشد. او خود می برید و می دوخت. درمورد خانمها وضع بسیار بدتر ازاین بود، آنها را اصلاً به حساب نمی آورد، اما حالاها اشتیاق تمام منتظر بود تا «نسیم» پاسخی بدهد. نسیم مثل این چند روزه به سکوت پناه برده بود. سکوت او هم فقط یک پوشش ظاهری بود، او اکنون مانند بمب ساعت شمار شده بودکه با حرکت عقربه ساعت، به لحظه انفجار نزدیک می شود. تمام فکر و ذکرش این بودکه عبدی چه بلائی بر سر شمیم می آورد! نسیم، بیش ازهرشخصی در دنیا، حالا عبدی را می شناخت. موجود خودخواهی که تنها به خواسته های خودش اهمیت می داد و هر موجودی جرئت می کرد از خواسته هایش سرپیچی کند ‏بی رحمانه ازسر راه ‏برمی داشت. دنیای او، در یک موجود، خلاصه می شد، خودش، عبدی!... او خیلی راحت می توانست در میعادگاه، شمیم را با چند گلوله از پا درآورد، چون می دانست نسیم اورا دوست داردو تا زنده است نمی گذارد آب خوش ازگلویش پایین برود. به همین دلیل، هر قدر عبدی شادی و نشاط بیشتری از خودش بروز می داد، بر میزان ترس و وحشت نسیم افزوده می شد.
    - آهای غذات رو بخور خوشگل من! اصلاً چطوره اولین موفقیت بزرگ عبدی را ببینی؟
    ‏بعد به اتاقش رفت،کیف محتوی دلارها را برداشت و جلو چشم نسیم گذاشت و گفت
    - پنجاه میلیون نقد! این مبلغ را به همسر عزیزم تقدیم می کنم، تا هر جور که دلش می خواد، از فروشگاههای معتبر و ساعت فروشی های معروف ژنو و سراسر اروپا خرید بکنه؟ راستی چطوره اولین خریدت یه ساعت رولکس الماس نشان باشه؟ تازه ‏این مقدمه شه! زنی از تو خوشبخت تر توی این دنیا وجود نداره... تو باور نمی کنی؟ پنجاه میلیون اولین هدیه من به عروس خوشگلم! حالا غذات رو بخور!
    ‏نسیم همچنان با آشفتگیهای ذهنی و بی توجه به هدیه عبدی، با آن شعارهایش، درگیر بود و لب به غذا نمی زد. ‏عبدی در حالی که برشی از پیاز را در دهان می گذاشت، متعجب از سکوت و ‏سکون نسیم، پرسید:
    - خوشحال نیستی؟ نمی خوای جشن بگیری؟
    ‏ناگهان چشمش به دستبند و پا بند نسیم افتاد که به کاناپه بسته بود. ببخش عروس خوشگلم! آن قدر خوشحالم که یادم رفته آزادت کنم!... بعد از جا برخاست و با کلید، دستبند و پابند نسیم را گشود.

    فصل 11

    ‏شمیم از صبح روز جمعه باز هم در انتظار تلفن عبدی در خود می گداخت و می سوخت، ساعت ازچهاربعدازظهرگذشته بود، اما از تلفن خبری نبود . ثانیه ها و دقیقه ها انگار به مناسبت تعطیلی ‏جمعه، به مرخصی رفته بودند! از خودش پرسید: «چرا در این شرایط، چرخه زمان، لاک پشتی در حرکت است؟ آیا حرکت زمان هم یه جور قرارداد پیش ساخته است که وقتی می خواهی سریع بگذرد،کند می چرخد و هنگامی که در کنار محبوب خود مایلی زمان از حرکت بایستد، سرعت می گیرد؟». چنان از خود بی تابی و بی حوصلگی نشان می داد که دوست تازه اش حمید آقا، کارگر جوان مهمانخانه نگرانش شده بود و مرتباً از او می پرسید:
    - شمیم آقا موضوع چیه؟ چرا بار دلت رو پیش من سبک نمی کنی! هرچی بگی توی صندوقخونه سینه رفیقت چال میشه!
    ‏روابط شمیم سی و سه ساله و حمید بیست و دو سه ساله، ظرف فقط دوسه روز، به عمق یک دوستی پنجاه ساله رسیده بود، هیجانها و فریادهائی که دو نفری روی سکوی سرد استادیوم آزادی، از ته دل، برای تشویق تیم آبی خودشان کشیده بودند، مثل طنابی چند لایه، آنها را به هم بسته بود. سالها بود شمیم لذت دیدار مسابقه ای را از نزدیک نچشیده و فراموش کرده بودکه لذت تماشای یک مسابقه روی زمین چمن حدیث دیگری دارد. از همان ‏دقایق اول به خودش گفت: «این پسر راست می گوید، تلویزیون نیمی از لذت پر هیجان تماشای مسابقه را از آدمها می گیرد». آن دو نفر، چنان داد و فریادی راه انداخته و خودشان را مثل توپ فوتبال به هوا پرتاب می کردندکه اگر تماشاچیان می فهمیدند شمیم یک استاد دانشگاه و حمید یک کارگر ساده است، به احترام صمیمیت شگفت انگیز شان، ازجا برمی خاستند و برایشان هورا می کشیدند! شمیم به کلی موقعیت و مقام خود را از یاد برده و فراموش کرده بودکه فاصله زندگی او با حمید یک بعدکیهانی است و همپا و همراه او جوانی می کرد، فریاد می کشید و خودش را روی سکو بالا و پایین می انداخت!
    ‏فاصله هائی که به علت تفاوت مقام، موقعیت، ثروت، اتومبیل، خانه و این قبیل مزیت ها ایجاد می شود، نوعی قرارداد های پیش ساخته ذهنی آدمه است که برای حفظ امتیازات خویش آن را به قانون تبدیل کرده اند. وگرنه وقتی دو انسان مثل شمیم و حمید بدون اطلاع از امتیازاتی که دارند روی سکوئی می نشینند و یک تیم را تشویق می کنند، هیچ فاصله و دیواری بین خود نمی بینند.
    ***************************
    ‏از ساعت شش بعدازظهر شمیم دچار دلشوره شده بود. نکند اتفاقی افتاده و یا زندانبان نسیم می خواهد دبه در بیاورد که زنگ نمی زند؟ امشب قرار است مبادله انجام شود و من باید آن قدر فرصت داشته باشم که بروم خانه وکتیبه را با خودم ببرم سر قرار!
    ‏شمیم ازحرکت های عصبی سر و صورت و دست و پایش بی خبر بود و مدام طول و عرض اتاق کوچکش را می رفت و می آمد و حمید دوست جدیدش را که مرتبأ به او سر می زد ‏نگران می کرد‏. او پس از چند بار تماشای بیتابی های شمیم رو به رویش ایستاد و پرسید.
    - موضوع چیه رفیق؟ چرا این قدر خودت رو به در و دیوار می زنی؟کشتی ات ‏غرق شده یا مال و منالت را سیل برده؟ من و تو کارگریم، تو نقاش ساختمانی من هم مستخدم مهمونخونه، ولی برای هر دو مون خدا یه لقمه نون می رسونه! مگه نه؟ چه خبرته؟ نکنه عاشق عاشقی! به من بگو! دوستی به چه درد می خورد‏!
    ‏شمیم که چند سال اخیر به علت موقعیت کاری خود نتوانسته بود به این سادگی با مردم بجوشد و دوستی هائی که به او پیشکش می شد اغلب ریشه در مسائل مادی داشت، از همدلی صادقانه حمید به هیجان آمد و به همین دلیل هم دلش می خواست یه جوری با او رو راست باشد.
    - راست میگی! قضیه من قضیه عشق و عاشقیه! قراره امشب یه دوستی واسطه بشه و ما رو با طرف آشتی بده و برگردم سر خونه و زندگی ام!
    ‏حمید چنان ازشنیدن خبر آشتی کنان ابراز خوشحالی کرد که شمیم را از عوالم ناراحت کننده اش بیرون کشید.
    - تو را خدا! می خوای من هم مرخصی بگیرم باهات بیام! من باید با این دختر حرف بزنم. بهش بگم: «خواهر، حیفت نمیاد جوون به این نازنینی و مهربونی مثل شمیم آقای مارو از خودت برنجونی؟».
    ‏شمیم از سادگی و همدلیهای صادقانه حمید لذت می برد.
    - اگه امشب معامله مون نشد دفعه دیگه تو را واسطه می کنم، اگه آشتی کردم میرم امشب پیش پدر زن و مادر زن آینده ام!
    ‏انگار آشتی کنان خود حمید بود با دختری که یک سالی بود قلبش را به قول خودش از سینه او ربوده ‏بود.
    - شمیم آقا! انشاءا....که امشب آشتی می کنین و میرین سر خونه زندگی تون، ولی رفیقت رو فراموش نکن، سری به من بزن، شاید من هم یه چای دیشلمه مهمونت کردم!
    ‏شمیم دلش می خواست در برابر عظمت حس همدلی این جوان تمام ماجرا را برایش تعریف می کرد و بعدهم ساعت مچی گرانقیمتش را به حمید هدیه می داد تو به من یه چای دیشلمه میدی، من هم این ساعت ناقابل را!
    - ببین حمید! خیالت راحت باشه، بالاخره یه جوری با هم کنار می آئیم، فعلاً ساک لباس و خرده ریزام را میزارم همین جا پیش رفیق خوبم، بعداً برمی گردم و می برمش!
    **************************************
    ‏ساعت ده شب بود، هنوز هم شهر پر دود و دم تهران داشت سرفه می زد و از حرکت بی وقفه اتومبیلها می نالید. شمیم هرگز در عمرش طعم چنان انتظار کشنده ای را تجربه نکرده بود. برای دیدن نسیم بی تاب و شوریده بود. «خدایا آیا واقعا من امشب، این عشق بزرگ و فداکار زندگی ام را می بینم؟! آیا آن مرد لعنتی توطئه ای درکارش نیست؟». سرانجام ده دقیقه از ساعت نه گذشته بود که زنگ تلفن همراه شمیم به صدا در آمد، شمیم دستش را روی قلبش گذاشت و در نقطه دیگری ازشهر، یک نفر روی خط تلفن آمد تا مکان مبادله را به تیم عملیاتی سروان جنابی اطلاع دهد. صدای عبدی درگوشی تلفن همراه شمیم پیچید. خشک، خشن وگستاخ، مثل دفعات پیشین!
    - بله! کجا همدیگه رو می بینیم!
    ‏عبدی مثل اینکه با یک کارمند زیر دست حرف می زند، خیلی خشک، پاسخ داد:
    - قرار مون ساعت دو بعد از نیمه شبه! یه کمی تغییرش دادم...
    - خیلی خوب کجا؟
    - سین جیم موقوف! تلفن خودت رو باز بگذار، محل مبادله رو هم میگم! مثل اینکه دلت خیلی برای دختره تنگ شده!
    - حوصله جر و بحث ندارم!
    ‏عبدی مکالمه را قطع کرد. شمیم متوجه شد که به راستی با یک قاچاقچی و یک خلاف کار حرفه ای طرف است. «او احتمال می دهد که من مأموران آگاهی را سر قرار ببرم و دستگیرش کنم یا عده ای ازکارگرانم را همراهم ببرم و او را به تله بیدازم». در ‏هر صورت شمیم باید می رفت وکتیبه زرین را که در لانه گرگی پنهان کرده بود ‏برمی داشت و آماده مبادله می شد. حمید را صدا زد.
    - حمیدخان! من دارم میرم برای آشتی کنون، برام دعا کن!
    ‏چشمان حمید پر از اشک شد.
    - همین حالا میرم وضو می گیرم و دو رکعت نماز حاجت می خونم که خدای من د‏ل د‏ختره رو نرم کنه و قضیه به خوبی و خوشی تموم بشه!
    ‏شمیم دستی به پشت حمید زد‏و پرسید:
    - حمیدخان! مگه خدای تو با خدای دیگرون فرق د‏اره ‏؟
    ‏حمید پاسخی داد‏که از یک جوان کم سن و سال که تا دیپلم خوانده ‏بود، انتظار ‏نمی رفت.
    - خدا یکیه شمیم آقا، ولی همون یکی به اندازه ‏همه آدمهای دنیا شکل و شمایل داره! ‏بعد مثل اینکه چیزی به خاطرش رسید.
    - راستی؟ با تاکسی میری؟ پول مولی کم نداری؟ حقوق این ماه رو تازه گرفتم، بیا با خود‏ت داشته باش!
    ‏حالا چشمان شمیم نیز از اشک همدلیهای این کارگر جوان لبریز بود ‏.
    - ممنون حمید خان! به اندازه رفت و برگشت پول توی جیبم پیدا میشه...
    ********************************
    ‏شمیم با یک تاکسی در بست عازم خانه اش در سعادت آباد شد. ترافیک خیابانها روان شده بود و او بیش از آنکه عقربه ساعت روی عدد یازده ‏بیفتد به خانه رسید. آن قدر هیجان زده ‏لحظه دیدارش با نسیم بود که متوجه حضور مراقبی نشدکه پسرخاله اش، خامه کار، جلو در گذاشته و از روی عکس، فوراً او را شناسائی کرد.
    - الو! آقای خامه کار! طرف همین حالا اومد خونه ش! خیلی هم عجله د‏اشت.
    خامه کار چنان هیجان زده شدکه با صدای بلند به الکساندر گفت:
    - مهندس رفته خونه اش! مثل اینکه خبریه؟
    ‏خامه کار از مأمور مراقب پرسید:
    - تنها بود؟ با چه اتومبیلی بود؟
    - تنها با یه تاکسی اومده بود.
    ‏الکساندرکه روی کاناپه اتاق دراز شده بود از جا جست:
    - بگو به آن مرد همان جا ایستاد. تا صبح هم شد تکان نخورد! اگر آمد از خونه بیرون دنبالش برو! به ما خبر بده! لحظه به لحظه!
    ‏خامه کار همان دستورات را به زبان فارسی صحیح به مأمورش گفت:
    - هر حرکتی دیدی گزارش بده، اگر مهندس ازخونه خارج شد، سایه به سایه ش ‏حرکت کن و با تلفن همراه من رو در جریان بگذار! خیلی مهمه!
    - چشم آقای خامه کار!
    - این قدر اسم من رو توی تلفن تکرار نکن!
    - چشم آقای خامه کار!!
    ‏همزمان سروان جنابی و دو مأمورش، به سرعت خود را به دفترکارشان رساندند تا گزارش مسئول کنترل تلفن مهندس شمیم را بخوانند. سروان بعد از مطالعه گزارش گفت:
    - خوب! سرانجام این استاد عزیز از تاریکی بیرون آمد. مأمور شماره یک گفت:
    - این طور که معلومه، برنامه مبادله، هر لحظه ممکنه شروع بشه. سروان تأییدش کرد...
    - شاید نیم ساعت دیگه، شاید هم چند ساعت دیگه، بگو یه لحظه هم ازکنترل تلفن همراه مهندس غافل نشن!
    ‏مأمور شماره دو که کاملاً هیجان زده شده بودگفت:
    ‏- چقدر دلم می خواد گروگانگیر رو توی دام بندازم و حالش رو جا بیارم!
    ‏و بعد بی اختیار نگاهش روی مشتهای محکم و پت و پهنش میخکوب شد. سروان خیلی جدی دستوراتش را صادر کرد.
    - دو تا اتومبیل، با راننده آماده، لازم داریم، سه تا مأمور از قرارگاه کمک بخواین! ممکنه یه درگیری حسابی پیش رو داشته باشیم، همه مون مسلح میشیم، از این لحظه همه آماده هستیم، بگو یه قوری قهوه آماده کنن!... من باید بدونم این محموله چه چیزیه که در عوضش میلیون ها تومان و یک دختر خوشگل به آقای مهندس ‏پیشکش می کنن...
    *************************************
    ‏مهندس ازشدت هیجان لب و دهانش خشک شده بود و مرتباً با زبان لبهایش را مرطوب می کرد.گاهی حس می کرد از درون می لرزد. در حقیقت این لرزش مدام و آزاردهنده ترکیبی از دلهره و ترس بودکه قاعدتاً تا پایان کار رهایش نمی کرد. سرخودش داد کشید: «چه خبرته مرد! تو همون پسر جوونی بودی که یک تنه با بیست نفر درگیر می شدی، از چه می ترسی؟»گفتگوی درونی مردان، در چنان مواقع خطیری، آزاردهنده می شود... «بله! در آن دعواها فقط من بودم و خودم، حالا پای یک موجود دیگر در میان است پای نسیم عزیز! که بی جهت چندین روز است شب و روز درچنگال مردی بد دهن گرفتار شده ‏! لابد آن مرد تا حالا هرکاری دلش خواسته...» به سرعت رشته افکارش را قطع کرد، از تصور این صحنه که مردی آن«پری» زیبا را در چنگ بگیرد و هربلائی خواست در خلوت خانه اش بر سرش بیاورد لرزش درونی اش به تکانهای شدید عصبی بدل شد. سرایدارکه او را تا اتاقش همراهی کرده بود نگران تغییر حالت شمیم شد.
    - آقا! حالتون خوب نیس! قرصی، داروئی می خواین براتون از داروخانه شبانه ‏روزی بگیرم؟
    ‏شمیم از پیشنهاد سرایدار استقبال کرد، چون او باید به هر ترتیب سرایدار را ‏برای چند دقیقه هم شده از خانه خارج کند تا بتواند کتیبه را از لانه گرگی بیرون بکشد!
    - آره! برو از این داروخانه شبانه روزی چند تا قرص سرماخوردگی بگیر!
    - ولی آقا من خودم دارم!
    ‏سر سرایدارش داد کشید.
    - نه! اونا تاریخ مصرفش گذشته، زود برو از داروخانه بگیر بیا. سرایدار می دانست در این گونه مواقع نباید با اربابش جر و بحث کند.
    - چشم آقا!
    ‏سرایدار به سرعت از خانه خارج شد. مأمور خامه کار از جلو درخانه به خامه کار ‏گزارش داد.
    - این وقت شب سرایدارش رو از خونه بیرون فرستاده.
    ‏شمیم پنجره اتاقش را گشود، توده عظیمی از هوای سرد که انگار پشت پنجره مانده و دلش می خواست خودش را در هوای بسته اتاق گرم کند، به سر و صورت مهندس خورد، شمیم برای ایجاد آرامش، چند نفس عمیق کشید. به تلفن همراهش نگاه کرد که یک لحظه از میان پنجه هاش دور نمی کرد، فقط ده دقیقه از یازده شب گذشته بود: «لعنتی! چرا تلفن نمی زنی». بعد به سرعت همراه باگرگی که لحظه ای او را تنها نمی گذاشت، به حیاط خانه رفت.کتیبه میلیون دلاری را از لانه گرگی بیرون کشید، نگاهی به کتیبه انداخت، این کتیبه سی. چهل سانتیمتری چیست که این همه دردسر براش درست کرده و عشق او را با خود به نقطه نامعلومی برده است؟ یادش آمد: «خیلی از بانکهای جهانی برای حفاظت ازهمین ورقه طلای کوچولو صد جور سیستم ایمنی راه می اندازند، ولی من آن را توی لانه سگ گذاشته ام!...». بی اختیار گرگی را نوازش داد... آفرین گرگی! تو از هر سیستم ایمنی دنیای پیشرفته، بهترعمل کرده ای!
    ‏کتیبه را برداشت و به اتاق خودش برد، آن را درون سامسونیت گذاشت و سامسونیت را هم کنار خودش روی میز گذاشت.
    ‏کلید در خانه شمیم و شماره ‏گیر تلفن مأمور مراقب با هم به کار افتاد... و حسین آقا سرایدار از پله ها بالا رفت.
    - آقای خامه کار، مستخدم مهندس برگشت خونه!
    ‏در هیچ نقطه ازاین جهان، دراین ساعت، رفت و برگشت یک سرایدار برای خرید یک قرص سرماخورد‏گی، این قدر اهمیت نداشت!
    ‏مهندس با اینکه داشت به اعصاب خودش مسلط می شد، ولی ترجیح داد یک قرص کدئین د‏ار بالا بیندازد و بعد رو به سرایدارشکرد ‏و گفت:
    - من حداکثر تا نیم ساعت دیگه ازخونه میرم بیرون! نمی د‏ونم شب برمی گرد‏م یا نه، اگه کاری داشتم یا خواستم برگردم بهت زنگ می زنم! تلفن که بغل د‏ستت هست؟
    - بله آقا!
    - ضمناً سوئیچ ماشین اسپورتم را بیار! امشب با اتومبیل «کوروت» میرم! مهندس یک اتومبیل اسپورت کوروت داشت که اغلب درگاراژ منزل پارک بود مگر مواقعی که می خواست به شمال برود یا مناسبتی داشت که حتماً باید از این اتومبیل گرانقیمت استفاده ‏می کرد.
    - چشم آقا!
    ‏ساعت درست دوازده و نیم شب بودکه دوباره زنگ تلفن همراه مهندس به صدا درآمد.
    ‏- ببین چی میگم. اتومبیل که داری! چه سئوالیه می کنم! شما پولدارا همیشه ‏وسیله دارین!
    ‏شمیم با لحن تندیپرسید.
    - بسیار خوب! مقصود؟
    - همین حالا میری سوارمیشی راه می افتی طرف میدان اتقلاب من ده دقیقه به ده ‏دقیقه باهات در تماسم!
    ‏دو دقیقه بعد وقتی مهندس اتومبیل قرمز رنگ اسپورت خودش را از خانه ‏بیرون کشید، به سروان جنابی گزارش دادند.
    - به دستور طرف مربوطه، مهندس با اتومبیل از منزلش خارج شد. او دارد به ‏طرف میدان انقلاب می رود.
    ‏سروان با صدای بلند فرمان داد.
    - بچه ها راه بیفتیم به طرف میدان انقلاب!
    ‏و در همان لحظه خامه کارهم تلفنی پیام مأمورش را گرفت، با این تفاوت که او مقصد مهندس را نمی دانست.
    - بسیار خوب دنبالش برو و هر ده دقیقه موقعیت اتومبیل مهندس رو به من ‏گزارش بده!
    ‏الکساندر ازجا برخاست.
    - ما باید توی اتومبیل نشست! آماده باش!
    ‏فاصله منزل مهندس با میدان انقلاب در ترافیک کم، بیست دقیقه ای می شد. فاصله سروان و مأمورانش هم با میدان انقلاب اندکی کمتر بود به طوری که اگرزودتر به آدرس می رسیدند می توانستند درگوشه ای کمین کنند. سروان مخصوصاً سفارش کرده بود ازاتومبیلهای بدون آرم و چراغ پلیس استفاده شود.
    ‏مأمور خامه کار، همچنان اتومبیل مهندس را که بسیار هم مشخص بود تعقیب ‏می کرد.
    - آقای خامه کار! ما حالا در بزرگراه جلال آل احمد هستیم. الکساندر به خامه کار گفت:
    ‏- ما باید راه افتاد. ما رفت بزرگراه جلال آل احمد! به مقصد نزدیک ترمیشیم! خامه کار و الکساندر از طبقه بالای ساختمان پایین آمدند و به اتفاق دو مرد ‏مسلحی که از پیش آماده داشتند، سوار اتومبیل شدند. جلال چاچول از اوباش جنوب شهر و یک مردکرمانشاهی بودکه سالها به جرم قاچاق مواد مخدر در زندانهای مختلف کشور حبس کشیده بود، جلال گفته بود نشانه گیری اش حرف ندارد.

  4. Top | #33



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    55.36
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,467
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    - راه ‏بیفتیم!
    ‏شمیم، وارد ‏خیابان کارگر شمالی شده ‏بود که تلفن همراهش به صدا در آمد... ‏عبدی بود.
    - دقیقاً کجا هستی؟
    - کارگر شمالی!
    - مسیرت رو عوض کن، برو به طرف میدان گمرک!
    ‏فرمانده ‏عملیات عبدی بود ومهندس نمی توانست اعتراض کند، مخصوصاً که او خود را هر لحظه به نسیم نزدیک تر می د‏ید. به خود‏ش تلقین می کرد که نباید د‏چار اضطراب شود، نباید هم خود‏ش را هیجان زده ‏نشان د‏هد. او با یکی از مخوف ترین و حرفه ای ترین قاچاقچیانی روبرو است که برخلاف اغلب آد‏مهای خلافکار که در این مملکت تعداد شان هم کم نیست، تحصیلکرده ‏و به اصطلاح دزد با چراغ است و ‏می داند دارد چکار می کند. مهندس با خودش می گفت. «نسیم من حالاحتماً روی ‏صندلی کنار دست این مرد خبیث نشسته و منتظر لحظه مبادله است و حتماً هم پیش خودش، در مورد لحظه مبادله، هزار جور فکر می کند». در آسمان خیالش دو چشم کشیده آهوئی نسیم را می دیدکه امواج عشق را، با همه توانایی عاشقانه اش به سوی او می فرستند: «نجاتم بده شمیم! نجاتم بده!»
    ‏اما برخلاف برداشت شمیم، در آن لحظه نسیم در اتاقش نشسته و از دستورات ضد و نقیض که عبدی تلفنی صادر می کرد به حیرت افتاده بود. او با ساده دلی یک دختر دانشجو، نمی دانست چرا این مرد، با آن لحن تند ولی خونسرد، محبوبش را دور شهر می چرخاند. ولی عبدی کاملاً به عملیات خود آگاه بود و آن را برای رد گم کردن افرادی که ممکن بود شمیم را تعقیب کنند، ضروری می دانست. نسیم شلوارو بلوز و یک مانتو خاکستری پوشیده و روسری مشکی به سرکرده بود. با اینکه آثار ‏ضرب و شتم، مخصوصاً تورم بغل ابروی راست چهره اش، توی ذوقش می زد مطمئن بودکه هنوزهم زیباست و شمیم از دیدن جای زخمها و تورمها، رویش را از او برنمی گرداند. عبدی نیز خود را گریم کرده بود.کلاه بره ای بر سر گذاشته بود و با پوشیدن ‏پیراهن و شلوار سفید بلند و استفاده ‏از ریش مصنوعی باریکی، که فقط چانه و حاشیه صورتش را می پوشاند، کاملاً شبیه پاکستانی ها به نظر می رسید.
    ‏عبدی هر چند دقیقه مسیر اتومبیل شمیم را تغییر می داد و هر بار اتومبیل شمیم از جلو و اتومبیلهای مأمورین آگاهی و مأمور مراقب خامه کار در پشت سرش، تغییر مسیر می دادند، مأمورشماره ‏دو با عصبانیت مشتش را روی صندلی می کوبید و می گفت: «این حرامزاده هر کجا هست، می دونه چه کار داره ‏می کنه، ولی کور خونده! » ‏.
    ‏الکساندرهم که استاد خلاف بود متوجه ترفندهای عبدی شده ‏بود وبه خامه کار گفت
    - این مرد می خواهد ما را فریب داد. زود باید رفت به اتومبیل مراقب رسید، ما ‏خودمان تعقیب کرد!
    ‏خامه کار از مأمور مراقبش پرسید:
    - حالاکجا هستی؟
    - دوباره ‏داریم میریم به طرف میدان فردوسی. نمی دونم چه بلائی سر این مرد اومده ‏!
    - بسیار خوب! ما با تو فاصله ای نداریم! وقتی به تو رسیدیم، علامت میدیم، تو دیگه مرخصی! ما خودمون اتومبیل مهندس رو تعقیب می کنیم!
    ‏این جابجائی انجام شد. در این لحظات بودکه عبدی، همچنان سرمست از اجرای برنامه هایش، از نسیم خواست که حرکت کنند.
    - شما آماده ‏کرتاهه!...
    ‏نسیم از آرامش توام با شوخی های زشت عبدی به ستوه آمده ‏بود. خنده های کریه و نفرت انگیزش او را به شدت آزار می داد. وقتی عبدی می خندید، بهنظر نسیم می رسیدکه یک دست دندان دردهان یک اسکلت به هم می خورد! حس می کرد که این مرد برای لحظه مبادله، نقشه های شومی درسر دارد. شاید هم هدف اولش این بودکه هم کتیبه را بگیرد و هم او را برای خودش حفظ کند، تنها امیدش این بودکه شمیم مرد قدرتمندی است و درجنگ تن به تن چیزی ازاین مردکم نمی آورد و با او در گیر می شود. شمیم او مسلح نبود، ولی عبدی همیشه یک کلت کالیبر 35 ‏، همراه داشت... از تصور صحنه ای که، عبدی گلوله های کلت را یکی یکی درمغز شمیم خالی کند، دچار تهوع شد. با دست جلو دهانش را گرفت.
    - آهای! هنوز زوده که حالت به هم بخوره! وقتی مغز عاشق پول پرستت را با یه گلوله کف آسفالت خیابون ریختم، هرچی دلت خواست،می تونی عق بزنی! بلند شو راه بیفت! ضمناً یادت باشه که، اگه بخواهی موقع مبادله دخالتی بکنی، سروصدا راه بندازی، مغزتو رو هم کنار مغز عاشقت پریشون می کنم!
    ‏نسیم به این امید در آن اسارتگاه، زیر مشت ولگدهای بی دلیل و با دلیل آن مرد، تاب آورده بودکه دوباره و برای همیشه درکنارشمیم خودش قرار گیرد، اما حالا اگر ذره ای امید دراعماق قلبش وجود داشت، با شنیدن این حرفها، آخرین امیدهایش هم دچار توفان شده و در فضای تاریک آن شب پائیزی بر باد می رفت.
    - من نمیام!
    ‏اخمهای عبدی درهم رفت، دراین گونه مواقع، چشمهایش بی درنگ رنگ خون ‏می گرفت.
    - بهت اخطار می کنم.
    ‏و درست در همین لحظه کشیده محکمی به گوش نسیم نواخت.
    ‏همین که ناله نسیم بلند شد، مثل همیشه پشیمان و ناراحت، روی چهره نسیم خیمه زد.
    - عزیزم! من رو ببخش! این دست لعنتی مثل اینکه به اختیارخودم نیس! من رو ببخش! آخه ما داریم میریم به طرف خوشبختی! من از حالا خودم رو با تو در راه سوئیس می بینم، هزاران یورو در بانک سوئیس، پنجاه میلیون تومان توی کیفم و میلیون دلار نقد و جرینگی از فروش کتیبه! تو داری با یه میلیاردر ایرونی ازد‏واج می کنی نه با برگ چغندر! باز هم می خوای لگد پرونی کنی؟
    ‏به محض اینکه صدای عبدی دوباره ‏اوج می گرفت، نسیم می دانست بلافاصله ‏باران ضربات مشت و لگد بر سر و رویش فرو می ریزد‏. دیدن شمیم حتی برای یک لحظه قلب خونینش را از درد و داغ پاک می کرد.کاش دنیا از این مردمان تیره د‏ل خالی بود، آیا نمی شد این جور آدمها در کره دیگری به جای کره زمین خلق می شدند ؟
    ‏اتومبیل درحیاط خانه آماده ‏حرکت بود. عبدی نسیم را روی صندلی جلو، بغل دستش نشاند. دست بند و پابندش را دوباره زد: «این جوری خیالم راحت تره! نمی تونی بلندشی و باهاش فرارکنی!»
    در چشم و ذهن نسیم، همه چیز به نظرش یک کابوس بود ! یک خیال! مگر می شود یک دختر ساده دانشجو، به خاطر یک کتیبه و یک مقدار پول به چنین د‏ام مخوفی بیفتد؟ بلافاصله متوجه شدکه یک د‏لیل دیگر را نادیده گرفته است! عشق! دو نفرمرد، یک دختر زیبا و مقادیر هنگفتی پول! همه اینها می توانست هر مردی را از راه به در ببرد و حتی موجب قتل و جنایت شود... او دانشجوئی تیز هوش بود، خیلی از آثار نویسندگان بزرگ را خوانده ‏و درباره اش به تعمق نشسته بود. حالا، در این لحظه و درمتن این حادثه مخوف، ازخود می پرسید:«آیا این همه جنایت و قتل که ازجانب مردان در روی کره زمین رخ می دهد، به خاطر پول است!؟ یا به خاطر زن، یا هر دو!».
    ‏صدای عبدی را شنیدکه از تلفن همراهش به شمیم دستور می د‏اد...
    - برو خیابون نظام آباد! در ابتدای این خیابان متوقف شو تا به تو بگم کجا بری! اتومبیل قرمز رنگ شمیم با آن شکل وشمایل چشم گیر، حتی در آن نیمه شب ‏هم توجه اتومبیل سواران را به خود جلب می کرد وهربیننده ‏ای در باره مدل اتومبیل و ارزش پولی اش حدسی می زد... در فاصله ای نه چندان دور، تعقیب کنندگانش اتومبیلهای خودشان را پارک کردند. سروان هم داشت عصبی می شد، به همراهانش گفت.
    - مطمئنم طرف مخصوصاً دارد این جوان را دورشهرمی چرخاند تا ببیند کسی او را تعقیب می کند یا نه.
    ‏الکساندر هم به همین نتیجه رسیده بود. اگر او هم جای عبدی بود، در یک چنین مبادله میلیون دلاری، همین ترفندها را به کار می بست!
    - من خیال کرد. آن شخص ما را دید. می خواهد مطمئن باشد، او را چرخاند دور شهر!
    ‏خامه کار داشت از نحوه فارسی حرف زدن الکساندر عصبی می شد. این مرد نمی داندکه اگر کتیبه را از شمیم بگیرد تازه با من طرف است!
    ‏عبدی حالا با سرعت بیشتری به سوی خیابان نظام آباد راه افتاد.
    ‏در این مرحله از نقشه، بایدکاملاً مطمئن شود کسی شمیم را تعقیب نمی کند.
    ‏شماره تلفن همراه مهندس را گرفت.
    - اسم و مدل و رنگ اتومبیلت؟!
    - یه کوروت قرمز رنگ!
    - خیلی خوب. سه چهار دقیقه دیگه همان جا که هستی باش!
    ‏عبدی در حالی که دویست متری با اتومبیل تعقیب کنندگان مهندس شمیم فاصله داشت متوقف شد. او می خواست مطمئن شود که بعد از حرکت مهندس، آیا اتومبیلهای دیگری پشت سرش راه می افتند. یا خیر. خیابان نظام آباد در آن هنگام- حدود یک بعد از نیمه شب- خلوت بود وکنترل عبور و مرور بسیار آسان!
    - بسیارخوب! دارم تو را می بینم، با دقت به حرفهایم گوش بده! حالا راه بیفت به طرف شمال!
    ‏مهندس با یک نیش گاز اتومبیلش را از جا کند، چشمان تیزبین عبدی سراسر خیابان رامی کاوید و خیلی زود متوجه سه اتومبیل شد، که با فاصله پارک شده بودند و به دنبال اتومبیل مهندس به حرکت درآمدند.
    ‏نگاه خشمگینش را متوجه نسیم کرد!
    - می بینی این مرد چقدرنامرده؟ دوسه تا اتومبیل دنبال خودش راه انداخته که من رو محاصره بکنه! بدبخت! عبدی رو خوب نمی شناسه! به شیطون درس میدم چه برسه به این استادک طماع! وقتی میگم اون عاشق تو نیست، عاشق پوله، تو باور ‏‏نمی کنی؟ حالا که فهمیدی به من اجازه میدی یه گلوله توی مغزش خالی کنم؟ نسیم حتی یک کلمه هم در جواب عبدی نگفت! ولی یکپارچه نگران بود. نکند حرفهای این مرد درست باشد وشمیم من این عده را با خودش آورده که وقت مبادله عبدی را بدام اندازد؟
    ‏در دنیای واقعی، همه این تردیدها ممکن است درست ازکار درآید، اما آنچه نسیم آرزویش را داشت، آزادی از بند عبدی بود، عبدی تصمیم گرفت تعقیب کنندگان شمیم را اغوا کند.
    - ببین چی میگم مرد! سه تا اتومبیل دارن تعقیبت می کنن! شاید هم خودت اونها رو دنبالت ردیف کردی! مهم نیست، باید اونها رو گم کنی و بعد بیایی جلو حسینیه ارشاد. من حواسم جمع کاره! اگه نتونی گمشون بکنی مبادله ای درکار نیست! همین امشب اولین انگشت دست دختره را قطع می کنم، میندازم جلوی در خونه ات! عبدی هیچ وقت شوخی نمی کنه! حالا ببینم کتیبه رو بیشتردوست داری یا انگشت عشق بزرگت رو!ها!ها!ها!
    ‏شمیم بی هیچ مخالفت یا مقاومتی فرمان را گرفت. کمی هم نگران شد. اینها چه کسانی بودند که تعقیبش می کردند؟ اوکه این ملاقات را به هیچ کس گزارش نکرده بود، «نکند سروان جنابی تلفنهای مرا کنترل کرده باشد و حالا دارد مرا تعقیب می کند. آیا او متوجه ماجرای کتیبه زرین شده، من که در تلفن همیشه از محموله حرف زده ام نه ازکتیبه». برای نجات نسیم راهی غیر از ناپدید شدن از چشم تعقیب کنندگانش نمی دید: «امشب شب فداکاری عاشقانه من است. یا عشقم را از این مهلکه می گیرم و می روم و یا می میرم!» سرعت اتومبیلش در شهر با سرعت هیچ اتومبیلی قابل قیاس نبود. مطمئناً اتومبیلهایی که در تعقیبش بودند، در مسابقه سرعت، عقب می ماندند. او ازنظام آباد به خیابان گرگان و از خیابان گر گان به خیابان باریک و دراز نظام الملک پیچید، زمانی خاله اش در این خیابان زندگی می کرد، به همین سبب او با کوچه هایباریک و تنگاتنگش آشنا بود. در همان لحظات اول، تعقیب کنندگانش را، دچار سرگیجه کرد. وقتی سه چهار کوچه تنگ خواجه نظام الملک را پیاپی تغییر مسیر داد، حقیقتاً تعقیب کنندگانش را گمراه و سر در گم کرده بود. دو سه دقیقه بعد سروان جنابی با مرکز کنترل تماس گرفت:
    - کا ملاً روی خط تلفن مهندس باشید! آخرین مکالمه شان چی بود؟
    - فکر می کنم طرف مربوطه دستور داد بره ‏جلوی حسینیه ارشاد!
    - پس ما رفتیم جلوی حسینیه! به گوش باشین.
    ‏وقتی خامه کار هم مانند سروان جنابی رد اتومبیل شمیم را از دست داد، از الکساندرپرسید:
    - حالا چه بکنیم؟
    - اتومبیل سروان از دست نداد! آنها بیسیم دارن! هر جا آنها رفت ما هم دنبال کرد.
    ‏وقتی مهندس جلوی حسینیه ارشاد رسید، عبدی هم پشت سرش متوقف شد و با تلفن همراهش شروع کرد دستور دادن، در حالی که مأمور کنترل تلفن جمله به جمله را، در بیسیم اتومبیل سروان جنابی بازگو می کرد.
    - حالا برو جلو! از اولین کوچه بپیچ سمت دروس! این خیابون تو را می بره بلوار شهرزاد. داخل بلوار، دست راست سر اولین خیابان بایست. محموله رو آماده کن! ما وقت زیادی نداریم.
    ‏در این لحظه اتومبیلهای سروان و همراهان و اتومبیل الکساندرکه پشت سر حرکت می کرد فقط پنج تا هفت دقیقه ای بامحل مبادله کتیبه فاصله داشتند. نسیم ظاهراًآرامولی در درون، مثل سرب جوشدن سرخ و خون آلود، قل قل می زد... رنگ سرخ عشق چهره زیبایش را دگرگون کرده بود. ناگهان دهانش را بازکرد..
    - قسمت میدم شمیم را نکشی! اوکه گناهی نکرده! داره کتیبه رو هم بهت میده! برای چی می خوای او رو بکشی؟
    ‏نسیم دقیقاً در لحظه حساسی از زندگی اش قرار گرفته بود. باید به هر بهایی شمیم خودش را از مرگ نجات می داد. این مرد اهل شوخی نبود، خیلی هم جدی و از آن بدتر، بی رحم بود. حس ششم زنانه اش هیچ در باغ سبزی را نشان نمی داد و ‏امیدش به آزادی، به صفر نزول کرده بود.
    ‏عبدی همان طور که اتومبیلش را سایه به سایه اتومبیل شمیم پیش می راند با لحنی که خارهای حسادت از هر واژه اش خود را نشان می داد از نسیم پرسید:
    - هنوز عاشقشی؟ هنوز این نامرد رو دوست داری؟ مطمئن باش حتماً می کشمش، چون هیچ جوری عشق این مرد از دلت بیرون نمیره، حالا می بینی!
    **************************************
    اتومبیل کورسی قرمز رنگ مهندس درست سر اولین خیابان دست راست متوقف شد. عبدی نیز بی زرنگ کیف دستی اش را که ظاهراً محتوی دلارها، ولی به جای د‏لار، پرازکاغذهای باطله بود از روی صندلی عقب اتومبیلش برداشت، ضامن اسلحه اش را که قبلاً خشاب گذاری شده بود کشیدو از اتومبیل خارج شد. چشمان اشک آلود نسیم حالا از ترس خشک شده ‏بود و قادر به پلک زدن نبود . لبهایش چنان می لرزید که نمی توانست کلامی ازمیان دو لبش پرواز بدهد. درخاموشی درون دعا می کرد: «خدایا من هر کاری می تونستم کردم که شمیم عزیزم زنده بمونه! خواهش می کنم کمکش کن!کمکش کن!».
    ‏عبدی دو سه گام پیش گذاشت و با صدای نسبتاً بلندی گفت:
    - بیا بیرون! کتیبه را بده ‏،کیف پول رو تحویل بگیر!
    ‏شمیم سامسونیتش را برد‏اشت و از اتومبیل پیاده شد. نسیم با دیدن شمیم، بی اختیار با د‏و دست صورتش را قاب کرد و منتظر ماند...
    - خدایا کمکش کن!
    ‏شمیم هم دو گام به سوی عبدی برداشت... زیر لب گفت: «این مرد که ایرانی نیست، پاکستانی است!» او نمی توانست تصور کند آن مرد خشن وگستاخ مثل همیشه گریم کرده تا شناخته نشود.
    ‏- پس نسیم کجاست؟
    - توی اتومبیله!
    - بگو بیاد بیرون به طرف من! تا نسیم تو اتومبیل من سوار نشه از کتیبه خبری نیست!
    - اول اون کتیبه رو بده، بعدکیف دلار رو بگیر، آنوقت میریم طرف اتومبیل، دختره را بردار با خودت ببر!
    ‏شمیم از پیش می دانست که با یکی از پدیده های عجیب د‏نیای جنایتکاران طرف است و تصمیم گرفته بود ‏تا نسیم سوار اتومبیلش نشودکتیبه را به عبدی ندهد!
    - باز هم میگم، اول دختره رو پیاده کن بعد کتیبه را بگیر!
    ‏عبدی چاره ای جز نشان دادن روی موافق به پیشنهاد شمیم نداشت. او می دانست که هر لحظه ممکن است سر وکله تعقیب کنندگان ظاهر شود و همه برنامه هایش را بهم بریزد. از طرفی او به هیچ قیمتی حاضر نبود نسیم را تحویل عاشقش بدهد. «نسیم وکتیبه هر دو مال من، آن کیف با کاغذهای باطله مال تو.. » ‏.
    - بسیار خوب آقای محترم! موافقم!
    ‏جمله نسبتاً احترام آمیزعبدی اندکی از نگرانی شمیم کاست. حالا شانه به شانه شده بودند، عبدی برای ایجاد اعتماد بیشترکیف محتوی کاغذ باطله را به سمت شمیم دراز کرد.
    ‏شمیم دست برد وکیف را گرفت. در یک لحظه در زیر نور چراغ خیابان، چهره نسیم را دید، متورم، پر از زخم و جای کبودی، و چشمانی پر از اشک و التماس! شمیم ازدیدن آن تابلو دلخراش به جای آن چهره پری گونه همیشگی، چنان عصبی و آشفته شدکه فراموش کرد یک قاچاقچی حرفه ای با همه تجربیات و حیله گریهایش، منتظر لحظه مناسبی است تا نقشه ای را که بارها در ذهنش مرور کرده بود، به اجرا درآورد. شمیم خودش را به درسمت راست اتومبیل رساند. عبدی پشت سرش ایستاده بود. شمیم دستش را روی دستگیره درگذاشت، دستگیره را چرخاند اما پیش از آنکه در را باز و پرنده را از قفس آزاد کند، عبدی با سرعتی شبیه جهش ‏یک یوزپلنگ، سامسونیت را از دست چپ شمیم قاپ زد و با انتهای سامسونیت چنان به گردنش کوبید که شمیم سکندری رفت و روی زمین افتاد، همزمان نسیم جیغ بلندی کشیدکه در سراسر بلوار پیچید. عبدی دقیقاً حساب زمان را در دست داشت و می دانست هر لحظه ممکن است تعقیب کنندگان سر برسند و همه ‏تلاشهایش، مخصوصاً زمانی که کتیبه میلیون دلاری را در دستش گرفته، هدر رود! به سرعت پشت فرمان اتومبیل نشست و اتومبیل را تمام گاز به حرکت انداخت و برای اینکه تعقیب کنندگانش را فریب دهد بلافاصله به خیابان سمت راست پیچید، وارد خیابان اصانلو شد و به طرف قلهک رفت. درست در همین لحظات سروان جنابی و با فاصله ای بیشتر اتومبیل حامل الکساندر و خامه کار و دو نفر وارد بلوار شهرزاد شدند. سروان با مشاهده اتومبیل کورسی شمیم به راننده فرمان توقف داد و در حالی که اسلحه کمری اش را در مشت می فشرد پیاده به سمت اتومبیل شمیم راه ‏افتاد، الکساندر هم به محض توقف اتومبیل های پلیس، به خامه کار گفت متوقف شود.
    - ما نگاه ‏ کرد، دید پلیس چه کار می کند! همین جا ایست!
    ‏سروان جنابی و دو مأمورش با فاصله اندکی به اتومبیل رسیدند. راننده نبود اما با کمی د‏قت متوجه شدندکه شمیم روی زمین نشسته و از گردنش خون می ریزد... سروان جنابی نگاهی به اطراف انداخت.
    ‏هیچ اتومبیلی در حال حرکت دیده ‏نمی شد، سرش را با نومیدی تکان داد...
    ‏«طرف مربوطه از چنگ مون در رفت، فقط یه زخمی برامون جا گذاشت». روی سر شمیم خم شد.
    - زخمی شدین؟ اتومبیل طرف چی بود؟
    - به نظرم یه اتومبیل بنز مشکی!
    ‏به یکی از دو اتومبیل همراه دستور داد.
    - سریعاً راه ‏بیفتین! سوژه ما یه اتومبیل بنزمشکی است! هرطور شده متوقفش‏کنین...
    ‏یک اتومبیل پر از مأمورین مسلح که نمی دانستند مسیر اتومبیل بنز مشکی از ‏کدام سمت بود، راه افتاد، شاید هم حین گشت چشمشان به همین اتومبیل بخورد. سروان زیر بغل مهندس را گرفت و او را از زمین بلند کرد.
    - طرف محموله را از شماگرفت؟ محموله چی بود؟
    ‏در تمام این روزها، سروان جنابی روی محتویات محموله متمرکز بود و می خواست بداند مهندس چه محموله ای می خواهد به طرف بدهدکه این قدر ارزشمند است.
    - جناب سروان! مطمئن باشین به شما میگم محموله... چی بود!
    ‏سروان کمی خیالش راحت شد. از پشت گردن مهندس نشت خون روی یقه سپیدش آشکارا به چشم می خورد.
    - بسیار خوب! من شما را به بیمارستان شهدا می رسونم. نزدیک ترین بیمارستان به ما، همین شهدا است. میدان تجریش.
    ‏شمیم می خواست در آن شرایط خود را درگیرسین جیم نکند!
    - حالم بد نیست، با اتومبیل خودم میرم منزل فردا صبح اول وقت میام ‏دفترتون! قول میدم همه ماجرا را براتون تعریف کنم. سروان با لحن سرزنش آمیزی گفت:
    - چی میگین شما... یقه کت شما پر از خون شده!
    - مهم نیست!
    ‏سروان درحالی که لحظه به لحظه، با اتومبیلی که به تعقیب بنزمشکی فرستاده بود ارتباط داشت، تأکید کرد.
    - من شما را می رسونم بیمارستان، دو نفرمأمورهم برای محافظت میزارم پیش شما، تا صبح که خودم بیام و تمام جریان را برام بگی.
    ‏مهندس متوجه شدکه سروان می ترسد باز او را دراین شهر بزرگ گم کند و آن دو مأمور در حقیقت مراقبش خواهند بود که مخفیانه از بیمارستان خارج نشود. سروان متوجه کیفی شدکه زیر پای مهندس افتاده بود. خم شد، آنرا برداشت و ‏در حالی که درکیف را باز می کرد پرسید:
    - لابد این هم دلاره است که قرار بود تحویل بگیرین!
    - بله!
    ‏در این لحظه لبخند تمسخر آمیزی روی لبهای سروان ظاهر شد، دستش را به داخل کیف فرو برد وکاغذهای باطله را بیرون ریخت!
    - عجیب! مثل اینکه طرف خیلی حسابگر و زرنگه، او می خواسته محموله را از شما بگیره ‏، بدون اینکه دختره و پنجاه میلیون را بهتون بده! شما هم مثل من فکر می کنین؟
    ‏مهندس چهره اش را درهم کشید، معلوم بودکه درد ناشی ازضربه سامسونیت به شدت آزارش می دهد، ولی سعی می کرد خودش را سرپا نگهدارد.
    - تقریباً یه همچی چیزی!
    ‏سروان بازوی مهندس شمیم را گرفت و به طرف اتومبیل خودش کشید. شمیم خیلی جدی گفت:
    - من با شما نمیام! با اتومبیل خودم میرم بیمارستان!
    - اتومبیلتون میره پارکینگ اداره! جاش امنه! من خودم صبح با اتومبیل خوشگلتون میام بیمارستان! نگران نباشین.
    ‏مهندس به دلیلی که خودش می دانست، نمی خواست به هیچ وجه اتومبیلش را به پارکینگ اداره آگاهی بفرستد.
    - ولی من عادت دارم که با اتومبیل خودم...
    - جناب استاد! شما در شرایطی نیستین که با اتومبیل خودتون رانندگی کنین! هنوزگرمین، ممکنه درد بیهوشتون کنه!
    ‏علی رغم اصرارهای مهندس، پانزده ‏دقیقه بعد با حمایت سروان جنابی، شمیم در بخش جراحی بیمارستان بستری شد و بلافاصله او را برای عکسبرداری و سایر اقدامات به بخش رادیولوژی بودند.
    ‏معاینات اولیه و عکسبرداری از مهره های گردن هیچ خطر جدی را نشان نداد.
    ‏ولی برای پانسمان زخم گردن او را مدتی در اتاق عمل نگهداشتند. سروان جنابی که خیالش از سلامتی مهندس راحت شده بود به ساعتش نگاهی انداخت، ساعت ازسه بعداز نیمه شب می گذشت.
    - خیلی خوب جناب مهندس! امشب شما را توی یک اتاق یکنفره ‏بستری می کنن، فردا صبح اول وقت میام سراغتون، ضمناً یادآوری می کنم که باید نوع محموله و همه اطلاعات لازم را به من بگین، این بار عدم همکاری تون ممکنه براتون خیلی گرون تمام بشه! این دو تا مأمور هم تا صبح پشت در اتاق از شما محافظت ‏می کنن!
    - بفرمائید مراقبت می کنن! سروان خندید:
    - شب بخیر!
    ‏پرستار، برای کاهش درد یک آمپول مسکن به بازوی مهندس تزریق کرد و رفت اما مهندس تا صبح چشم برهم نگذاشت، چهره ‏نسیم و آن نگاه ملتمسانه اش یک لحظه از پیش چشمش دور نمی شد.

    فصل 12

    ‏عبدی همین که متوجه شد هیچ اتومبیلی تعقیبش نمی کند، به سمت اسیر خود ‏برگشت، نگاهی به نیمرخ مهتابی رنگش انداخت. متوجه شدکه نسیم هنوزکاملاً بهت زده است و حالتی غیر عاد‏ی دارد. او هنوز نتوانسته بود حوادث وحشتناکی که به سرعت برق، پیش رویش اتفاق افتاده بود، درک و تجریه تحلیل کند. فقط در میان تاریکیهای ذهنی و وحشت ناشی از صحنه درگیری، روزنه ای میدید. بعد از حمله غافلگیرانه عبدی، شمیم را دید که روی پا ایستاده و زنده بود‏. این خودش جای هزار بار شکر دارد. عبدی اما شاد و سرحال با د‏و دست روی فرمان اتومبیلش ضرب گرفته بود و حرافی می کرد.
    - خوب! خوشت اومد! خیلی زود برای همیشه مال من میشی! زن من! که برای همیشه مال من شد... ما باید امشب با هم یه جشن بزرگ بگیریم! همه چیز، همان طور که می خواستم نصیبم شد، این خودش بزرگ ترین هدیه فرشته بخت و اقبال منه! کتیبه زرین توی اون سامسونیت د‏اره فریاد می زنه، من خیلی بیشتر از میلیون دلار می ارزم، حق نداری من رو کمتر از پنج میلیون بفروشی! من زندگی مادی تو و زن خوشگلت رو تا ابد بیمه می کنم!
    ‏حالا تو عزیز خوشگل من کنار منی، اون عاشق د‏لسوخته ات هم حسابی بور شد، داغ تصرف تو و پنجاه ‏میلیون تومن را هم به دلش گذاشتم، «پری» خوشگلش هم برای همیشه ازش گرفتم... حالا بره تا آخر عمر غاز بچرونه!
    ‏عبدی بار دیگر نگاهی به پشت سر انداخت. در آن هنگام از شب، در منطقه دارآباد تهران، آن قدر آمد و شدکم بود که برای خیلی ها می توانست فضای ترس آلودی باشد اما برای عبدی حتی آن خلوتی ترسناک، یک تابلو بهشتی و یک امنیت تضمین شده به حساب می آمد، صدای نواختن هزاران ناقوس خوشحالی در حنجره عبدی می پیچید و در گوش نسیم فرو می ریخت!
    - عزیزم! من رو خوب تماشاکن! یه مرد خوشبخت! یک مرد موفق! صاحب کلی دلار نقد، یک کتیبه زرین و دهها هزار یورو موجودی دربانک سوئیس! حالا همه اینها متعلق به منه! مینهمی چی میگم؟ متعلق به منه! بالاخره به همه آرزوهام رسیدم! عبدی درست مثل گوریل های جنگلی که پس از کسب هر موفقیتی ازسر غرور، دستهای مشت شده شان را به سینه می کوبند و صداهای عجیب و غریبی از خود درمی آورند مشت به سینه می کوبید و از برنامه های آینده اش حرف می زد.
    - دیگه دست هیچ تنابنده ای به من نمی رسه، نه رئیس که از فردا هیچ رد و اثری ازمن پیدا نمی کنه، نه شمیم جنابعالی، که باید ازهمین فردا بره توی معدنش دنبال نخود سیاه بگرده و آه بکشه، چون دیگه هرگز سایه تو رو توی خواب هم نمی تونه ببینه! تازه بذار بگم که چرا بهش رحم کردم و اون رو نکشتم. نخواستم روزی روزگاری رد یه قتل عمد هم توی پرونده ام باشد گرچه دست هیچ قانونی توی کشور سوئیس به آدمی مثل من نمی رسه!
    ‏اعتراف عبدی که چرا شمیم را نکشته قلب نسیم را پاره پاره می کرد اما جای اعتراضی هم نمی دید. عبدی از شدت هیجان تصرف کتیبه یک لحظه هم نمی توانست ساکت بنشیند.
    - خوب! گوشهات رو بازکن ببین چی میگم! همه چیز بر وفق مراده، ما دو سه ماهی تو خونه امن خودم خوش می گذرونیم تا آب ها از آسیاب بیفته، بعدش از راه دریا می زنیم به امارات و از آنجا هم یکسره پرواز می کنیم به سوئیس. آخ جون، به قول آن یارو «مردم ازخوشی!» ازهمین ساعت توملکه قلب من وزن ابدی منی! می فهمی چی میگم؟هرچه بخواهی با یه اشاره برات آماده می کنم، یه گردن بند الماس دیدم، توی یه جواهر فروشی خیابون میرداماد، هیجده میلیون تومن! همین فردا صبح میرم برات می خرم! دیگه چه می خوای عزیز دلم! بگو ! خجالت نکش! چشم به هم بزنی همه جواهرات دنیا رو زیر پاهات می ریزم!
    ‏عبدی لااقل در آن لحظه به آنچه می گفت اعتقاد داشت، از شوق دستیابی به کتیبه زرین به خود می پیچید. این کتیبه عشق به یک زن زیبا را در او بیدار نکرده بود، خودخواهی های جاه طلبانه اش را ارضا می کرد. حالا با فروش کتیبه میلیون دلاری می تواند دختری به زیبائی نسیم را هم به کلکسیون خواسته هایش، قصری برای زندگی و خدم و حشم برای فرمانروائی بیفزاید.
    ‏عبدی لحظه به لحظه به سمت نسیم می چرخید، نگاهی که لبریز از حس ‏مالکیت براین دختر بود، به چهره اش می انداخت و لذت می برد.
    - میدونی چیه دختر! تو برام شانس آوردی! تو بودی که آن مردیکه رو مجبور کردی بیاد سرقرارمون وکتیبه زرین مامانی را دو دستی تقدیم من بکنه! حالا فقط ده دقیقه تحمل کن، ده دقیقه دیگه ما وارد خونه مون می شیم و بعد توی خونه، خوشبخت و موفق، مثل دو تا طاووس مست رژه میریم، به عالم و آدم فخر می فروشیم. تو میشی بانوی بانوان من و من میشم...
    ‏عبدی برای تکمیل جمله ای که بر زبانش می گذشت ناگهان جا ماند. ظاهراً می خواست بگوید «من هم میشم غلام حلقه به گوش تو» ولی این گونه جملات که در کتاب های عاشقانه و فیلمهای سینمایی فراوان شنیده بود با خوی و خصلت برتری جویانه اش اصلاً جور در نمی آمد. چنین آدمی با چنان برداشتی برایش دشوار بودکه خود را در پای الهه عشقش بشکند و بگوید «میشم غلام تو!» اما حالا وضع فرق می کرد، همان قدر که کتیبه زرین را می خواست و به آن دلبستگی داشت، نسیم را هم می خواست. شاید هم برای نخستین بار در زندگی عاشق دختری شده و در لایه های درونی قلبش رنگ جادوئی عشق و لذت دوست داشتن رنگ انداخته و او را ازخواب طولانی زمستانی اش بیدار می کرد. بله! می گویم!هرچه باداباد! « ‏میشم غلام حلقه به گوش تو! هر چه تو بخواهی رو دو تا تخم چشمام، اگه اینجا فرصت شد، یه عاقد میارم صیغه عقد بخونه، اگه نشد میریم سوئیس، بالاخره ‏یه عاقد مسلمون اونجا، پیدا میشه!» ‏.
    ‏‏عبدی خودش را درچند صد متری خانه اش دید یکبار دیگر به اطراف خیره شد و با اطمینان ازاینکه هیچ اتومبیلی او را تعقیب نمی کند پیچ کوچک خیابان را پشت سر گذاشت. برای اینکه همسایه ها بیدار نشوند و کنجکاوی نکنند، اتومبیلش را خلاص کرد، جلو در خانه ترمز بی صدائی زد و در را گشود و وقتی در خانه را بست، تلفن همراهش را به انتهای حیاط، توی علفهای خودرو که تا یک متر قد کشیده بود پرتاب کرد!
    - برو جونم! مأموریت خودت رو به خوبی انجام دادی، دیگه هرگز به تلفن رئیس جواب نمیدی!
    ‏بعد خیلی محترمانه و از روی ادب، درسمت راست اتومبیل را گشود و با حوصله و دقت،که نکند دست و پای نسیم آسیبی ببیند، دست و پایش را گشود.
    - خوش اومدین بانوی قصر من!
    ‏در این لحظه کیف محتوی کتیبه زرین را هم از زیر صندلی اش بیرون کشید و نسیم را باکتبیه میلیون دلاری اش تا داخل اتاق اسکورت کرد.
    - حالا عزیز من راحت به کاناپه تکیه بزن، چون می خوام کتیبه زرین را تقدیم حضورتون کنم!
    ‏نسیم، همچنان نگران، مشوش و ناامید نسبت به آینده و دوری از شمیم که معلوم نبود دیگر هرگز او را ببیند، به حرکات غیر عادی و (شاید از دیدگاه او) دلقکانه عبدی نگاه می کرد. خدایا من چطورمی تونم کنار این مرد،که همیشه یه قاتل، یه قاچاقچی و دزده، زندگی کنم؟ در تمام مدتی که عبدی سرمست و می زده موفقیت، از قصر، خانه، خدمتکار، ویلای سوئیس، گردن بند الماس و هزار موضوع و سوژه رنگارنگ حرف می زد، نسیم حس می کرد ماری سیاه و قطور دور تا دور قلبش پیچیده و نمی گذارد یک ذره نور، از پوست سیاه کلفتش بگذرد!...
    ‏عبدی، مانند مارگیری که می خواهد پس از مدتها رجزخوانی، درباره مارکبرائی که درکیسه اش مخفی کرده، درکیسه را بگشاید و مار را به تماشاچیان معرکه نشان بدهد، با دقت روی سامسونیت خم شد، با دو انگشت دو قفل مستطیل شکل را گشود، در سامسونیت را بازکرد، برای چند لحظه مکث کرد و بعد ناگهان چنان فریادی از خشم کشیدکه نزدیک بود نسیم از ترس برزمین بغلطد و بیهوش شود! او با تمام قوا سامسونیت را برداشت و چنان به دیوارکوبید که مقداری از گچ دیوار کنده شد و همراه با صدای دهشتناک برخورد سامسونیت به دیوار، بر زمین فرو ریخت.
    - مردک پدر سوخته حقه باز!... بیشرف، رذل، سر من کلاه گذاشته، سامسونیت خالی با خودش آورده است.
    ‏بعد با چشمان ورقلمبیده اش، با بوی تند و بد خشم که در این گونه مواقع از یاخته های تنش فوران می زد به سمت نسیم خیز برداشت، اما در همان لحظه خوف انگیز، نسیم حس کرد از انتهای تونل تاریکی که در آن افتاده بود، نوری، گر چه اندک، می تابد... این نور به او پیام می داد... «نگران نباش دختر! تا این مرد کتیبه را به چنگ نیاورد، این مملکت را ترک نخواهدکرد. او ناچار است تا آن زمان تو را زنده بگذارد».
    ‏عبدی دوباره به سمت نسیم هجوم برد، نسیم از ترس کز کرده و پیچیده درخود، چشمانش را بست.
    - ده یالله حرف بزن! لب بازکن! بگوکه استادت، رئیست، عاشقت، یه آدم دو دوزه باز و کثیفیه! یه گرگه تو لباس میش، یه کفتار تو لباس بره!
    ‏مشتهای عبدی گره خورده و چشمهایش چیزی نمانده بودکه ازکاسه چشمش روی روپوش نسیم بیفتد! چنان هیبت ترسناکی به هم زده بودکه نسیم، بره معصومی که جلوی گرگ ایستاده بود، ناخودآگاه از ته دل فریاد کشید...
    - خدا...
    ‏عبدی بی توجه به فریاد بلند نسیم،که اگر شیشه اتاقهاش را دوجداره ‏نکرده بود‏، حالاهمه همسایه ها به کوچه ریخته بودند با مشت روی د‏هانش کوبید به طوری ‏که همزمان خون از لثه هاش بیرون زد.
    - حالا شماها سر من، سر عبدی کلاه می گذارین!... حالا شما دو تا توطئه می کنین، سامسونیت خالی بدستم میدین که به ریش من بخندین؟ به شما نشون میدم بدی کیه؟ عبدی چه کارا که نمی تونه بکنه! هر دوتون رو می کشم! قطعه قطعه تون می کنم، خودم طناب دار رو میندارم گردن تون و به سقف همین اتاق آویزون تون می کنم!
    ‏نسیم دستان ظریف و نازکش را حائل صورتش کرده بود، مثل جوجه سرما زده می لرزید، اما هنوز هم التماس نمی کرد... حالا می دید که عبدی او را هم، به گناهی که شمیم مرتکب شده بود می خواهد نابود کند. همچنان از ته دل فریاد می کشید:
    - هر دو تاتون را دار می زنم، قطعه قطعه می کنم.
    ‏نسیم هنوز فرصت تجزیه تحلیل حادثه را نداشت، نمی دانست چرا شمیم سامسونیت خالی را به دست این مرد داده است؟ هدفش ازچنین ترفندی چه بوده ؟ آیا او هم پیش خودش حدس می زده که حقه ای در کار عبدی باشد و بخواهد، پس از تحویل گرفتن کتیبه، دست به فرار بزند یا همان طور که این مرد سفاک وخونریز ادعا می کند شمیم به او و نجاتش از چنگ این مرد اهمیتی نداده و فقط به فکر حفظ کتیبه اش بوده دست؟!... نتیجه برداشتهایش هرچه بود، فعلاً با ترفندی که شمیم زده از خطر بزرگ بانوی بانوان شدن در قصر خیالی عبدی، که فقط کتیبه آنرا به واقعیت بدل می کرد، نجات یافته بود. عبدی بی قرار و ناآرام، می نشست، بلند می شد، نجوا می کرد، فریاد می کشید، چند ثانیه ای سرش را جلو صورت رنگ بریده نسیم می گرفت و خیره خیره او را تماشا می کرد و دوباره راه می رفت، پا بر زمین می کوبید و زمین و زمان را به ناسزا می بست. در تمام سالهای طولانی،که به کارهای خلاف مشغول بود، هرگز با چنان ترفندی روبرو نشده و هیچ کس جرئت نکرده بود مردی به نام عبدی را این طور تحقیرکند... هر چه فریاد می کشید، هر چه ناسزا از درونش بیرون می ریخت، آرام نمی شد، یک ساعت، دو ساعت فریاد و فحش و اتهام، حتی یک ذره آرامش از دست رفته را به او باز نمی گرداند... باید جور دیگری خودش را تخلیه می کرد، دوباره روی بدن کز کرده نسیم خم شد، دو کشیده به سنگینی دو وزنه آهنی در دو سوی چهره اش انداخت و در صدد بود ضربه سوم را فرود آورد که دید دستهایش پراز خون شده، دهان نسیم بر اثر ضربه سخت مشت اولی به شدت دچار خونریزی شده بود. عبدی لحظه ای متوقف شد، دستهایش را که با خون نسیم قرمز شده بود تماشا کرد و ناگهان، مثل همیشه به سمت اتاقش دوید، با الکل و پنبه و باند برگشت...
    - خدا منو بکشه!... خدا دستام رو بشکنه! من زن بی گناه خودم رو زدم خونین و مالین کردم... توکه گناهی نکردی، اون پست فطرت سرم کلاه گذاشت، من حساب اون رو باید برسم که می رسم.
    ‏درست عکس لحظاتی که به جای کلام و واژه مهر آمیز، از دهانش سنگهای سرخ آتشفشان بیرون می ریخت، حالا التماس می کرد، عذر می خواست، به غلط کردم افتاده بود.
    - من رو ببخش! بهت قول میدم که دیگه هرگز دست روت بلند نکنم! ولی مطمئن باش به جای تو، اون مرد دغلباز رو شقه شقه می کنم جلوی چشمای خودت انتقام این کتک هائی که به تو می زنم از اون می گیرم! خیالت راحت باشه. بره کره زهره میرم، میارمش، جلوی پات کارد میزارم روی گردش و سرش رو بیخ تا بیخ می برم!
    ‏نسیم بین بیهوشی و بیداری چرخ می زد، موقعیت زمان و مکانی خودش را از دست داده بود.گمشده ای بود در برهوتی بی انتها...
    ***********************************
    ‏ شب حادثه همه بازیگران تا سپیده ‏صبح بیدار ماندند، مهندس شمیم یک لحظه از یاد نسیم غافل نبود . تنها خوشحالی اش این بود ‏که جانب احتیاط را گرفته و کتیبه را به آن مرد غول پیکر تحویل نداده بود. او در تمام سالهای تحصیل در دبیرستان و دانشکده ‏جزو شاگردان تیزهوش به حساب می آمد و در هر حادثه و

  5. Top | #34



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    55.36
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,467
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    واقعه ای جانب احتیاط را نگه می داشت. آدمهائی از جنس قاچاقچیان قابل اعتماد نبودند و ممکن بود هم کتیبه را از او بگیرند و هم نسیم را... به این علت بود که برای مبادله دو سامسونیت با خود برده بود. اولی خالی، دومی پر! اگر نسیم را به او تحویل می دادند آنوقت خیلی راحت می گفت: بروید آن سامسونیت که زیر صندلی راننده گذاشتم بردارید. چیزی که شما می خواهید در آن سامسونیت است. نه این سامسونیت که از من گرفته اید! پیش بینی او کاملاً درست ازکار درآمد. او با مردی رو به رو شده بودکه با فریب و نیرنگ می خواست هم پنجاه میلیون تومان خرید کتیبه، هم خود کتیبه و هم نسیم را یکجا ببعلد! کاغذهای باطله به جای دلار تمامی این حکایت آلوده را به روشنی باز می گفت.
    ‏الکساندر و خامه کارهم تا صبح نخوابیدند. همه حوادث ازدیدگاه آنان، با دخالت مأمورین آگاهی، خلاف میلشان شکل گرفته بود. آنها نتوانستند به محل حادثه نزدیک شوند و حتی ماهیت حادثه، وضعیت مهندس شمیم و چگونگی مبادله را دریابند.
    ‏الکساندر آنقدر عصبی بودکه مرتباً می گفت:
    - من باید رفت! وقت نیست! این مرتبه من شکست خورد! بلیت برای پرواز همین فردا گرفت.
    ‏خامه کار هم که تمام نقشه های ظاهری و پنهانی اش به هم خورده بود در تنگنا افتاده بود و به الکساندر اطمینان می داد:
    - الکساندر فقط بیست و چهار ساعت به من وقت بده، همه چیز رو از طریق مأمور نفوذی مون توی دستگاه رئیس روشن می کنم! ما باید بفهمیم کتیبه زرین در حال حاضر کجاست؟ شاید کتیبه جائی باشه که بتونیم دوباره روش چنگ بندازیم! نمی دونم چرا، ولی حس می کنم قضیه این طوری هم نیست که ما مأیوس وشکست خورده از صحنه بیرون بریم.
    ********************************************
    ‏ ‏ساعت هشت صبح بود که شمیم چشمانش را بر روی آفتاب بی رمق پائیزی گشود. صدای زندگی به شکل غرش پایان ناپذیر اتومبیلها، بوق اتوبوس های دوطبقه، سر و صدای دستفروشان تا عمق بیمارستان راه می گشود. نخستین موضوعی که مثل بختک روی ذهنش افتاده بود سرنوشت نسیم بود. بعد از حوادث دیشب، بر سر آن دختر معصوم بی گناه، چه آمده؟ آن مردکه خودش را شبیه پاکستانیها گریم کرده بود. وقتی بفهمد توی سامسونیت پر از خالی است، چه بلائی سرش می آورد؟
    ‏درگیر و دار با سرنوشت نامعلوم نسیم بود که ناگهان بیاد سامسونیت محتوی کتیبه زرین افتاد که زیر صندلی راننده پنهان ساخته بود. خدایا اگر مأمورین آگاهی اتومبیلم را بازرسی کرده و کتیبه را یافته باشند، همه نقشه هایم برای نجات جان نسیم نقش بر آب می شود! تا این کتیبه در دست من است قاچاقچی ها نمی توانند نسیم مرا بکشند، گرچه همه آنها که دنبال چنگ اندازی برکتبیه هستند، وقتی بفهمند که کتیبه هنوز در دست من است، دوباره برای دستگیری و شکنجه من دست به کار می شوند.
    ‏آن مرد تیزهوش و زیرک حس می کرد در بد دامی افتاده است که خلاصی از آن دام به این آسانی ها هم که فکرمی کرد میسر نیست! پیش خودش می گفت: «‏عجب دنیائی است، یک کتیبه بی زبان و بی جان هم می تواند قاتل باشد و هم می تواند ضامن زندگی! هم می تواند مرا بکشد و هم می تواند نسیم را از خطر مرگ برهاند! در مورد خودم مسئله ای نیست، با آن کنار می آیم، اما جان نسیم باید به هر قیمتی حفظ شود. کتیبه باید دردست من باشد». به ساعتش نگاهی انداخت، هشت و بیست دقیقه صبح بود و باید سروان جنابی می آمد و او اتومبیلش را از سروان پس می گرفت. از لای در، دو مأمور را دید که به عبارتی برای حفاظت از جانش، ولی در اصل برای تحقیق درباره مورد معامله، او را تا ورود سروان جنابی زیر نظر داشتند. شمیم، درجنگ و جدال درونی، اضطراب ناشی از لو رفتن کتیبه و سین جیم جناب سروان گرفتار بودکه صدای لطیفی او را به خود آورد.
    - آقای مهندس! ماشاءالله بنیه تون خیلی قویه که جون سالم بدر بردین!
    ‏مهندس نگاهش را که هنوز کمی تار بود، به پرستار جوان دوخت:
    - از تعارفتون متشکرم!
    - نه! تملق نمیگم، تازه شما خیلی هم خوش تیپین! خوش به حال خانمتون!
    - من زن ندارم!
    - چه خوب!
    ‏ورود سروان جنابی، او را از چنگ خواستگار تازه ‏اش خلاص کرد.
    - خوب شد اومدین سروان! حوصله ام سر رفته، می خوام برم خونه! سروان خیلی دوستانه روی لبه تخت بیمارستان، روبروی شمیم نشست.
    - اتومبیلتون رو با خودم آوردم. می تونم شما را برسونم منزل ولی اول باید به چند سؤال اصلی من جواب بدین!
    - شما که خودتون همه چیزو دیدین... اون نامرد از پشت به من حمله کرد و د‏ختره رو هم با خودش برد!
    ‏سروان د‏ستش را دوستانه روی بازوی شمیم گذاشت.
    - چیزائی که دیدم درست، ولی دنبال چیزایی می گردم که ندیدم!
    - مثلاً؟
    - این سوال که دیگه داره ‏منو حسابی کلافه می کنه، شما در برابر دریافت د‏لارها و دختری که شدیداً د‏لبسته ش هستین چه چیزی باید به طرف میداد‏ین...
    ‏شمیم میدانست که راهی برای گریز از پاسخگوئی به سئوال سروان ندارد و ممکن بودکه اگر دقیتاً به این سئوال پاسخ نمی گفت سروان از قدرت قانونی اش استفاده ‏می کرد او را با خود ‏به اداره ‏آگاهی می برد و این گرفتاری ممکن بود به قیمت جان عشق گمشده ‏اش نسیم تمام شود.
    - شما که تلفن های من رو کنترل می کردین! لابد از همه چیز خبر د‏ارین! سروان لبخندی دوستانه بر لب نشاند.
    - اولاً من به شما از نظر اخلاقی یک معذرت خواهی بدهکارم، ولی قانون به من حقوق میده ‏تا جلو وقوع خطر رو بگیرم، بله! تلفن شما کنترل بود ‏و ما از آن طریق ‏فهمیدیم که با رباینده خانم نسیم قرار مبادله گذاشتین ولی عجیب بودکه نه شما و نه آن مرد مرموز هیچ کدام اسمی از مورد معامله نمی بردین! مثل اینکه از پیش با هم قرار گذاشته بودین که اسمی از مورد به میان نیارین!
    ‏در اینجا مهندس نفس راحتی از سینه بیرون داد و حتی رنگ چهره اش روشن شد. پس اتومبیل من بازرسی نشده و کتیبه میلیون دلاری، راحت و بی خطر زیر صندلی اتومبیلم دراز کشیده است.
    - شما افسر با تجربه ای هستین، به سن و سالتون نمیاد ولی من حالا اسم مورد را فاش می کنم.
    ‏مهندس ماجرای کشف تصادفی کتیبه زرین و درز کردن این خبر در بین قاچاقچیان اشیاء عتیقه و تلاش آنها برای تصاحب کتیبه را مفصلاً شرح داد وگفت، اوایل فقط یک گروه برای خرید کتیبه پاپیش گذاشتند اما بعداً یک گروه دیگر هم که نمی دانم چه کسانی هستند وارد میدان رقابت شدند و حتی رقم خرید را هم بالا بردند. طبیعی بودکه من چون نسیم گروگان گروه اولی بود بناچار باید تسلیم پیشنهاد گروه اولی می شدم.
    ‏سروان گفت:
    - احتمال میدم که گروه دوم بعد از آنکه شما پیشنهادشون را رد کردین می خواستند خود شما را گروگان بگیرند. چون به این نتیجه رسیده بودند که اگر کتیبه نزد نسیم بود یا محل اختفایش رامی دانست در این مدت با شکنجه و تهدید همه چیز را لو می داد.
    ‏شمیم که حالا روی تختخواب نشسته بود، نظریه سروان را تأیید کرد.
    - به همین دلیل من تصمیم گرفتم خودم را از چشم گروه دوم پنهان کنم. چون اگر آنها مرا گروگان می گرفتند، هر قدرهم مقاومت می کردم سرانجام ناچار حاضر به معامله می شدم.
    ‏سروان اظهارات مهندس را تکمیل کرد.
    - آنوقت گروه اول یا روی حس انتقام جوئی از شما، یا از ترس آنکه نسیم آنها را شناسائی کرده باشد، ممکن بود نسیم را به قتل برسانند.
    - بله جناب سروان! به این دلیل هم من پیشنهاد معامله باگروه اول را پذیرفتم و دیشب هم با امید نجات آن دختر بی گناه،کتیبه را در سامسونیت گذاشتم و به گروگانگیر دادم اما آن مرد بعد ازگرفتن سامسونیت، به من حمله ور شد و از صحنه گریخت.
    ‏در اینجا سئوالی بفکر سروان جنابی رسید.
    - شما فکر نمی کنیدکه دخترک را به این دلیل آزاد نکرد...که می بخشین، مقصود بدی ندارم، احتمالاً گروگانگیر به این دختر علاقه مند شده باشه؟
    ‏مهندس حدس خودش را گفت:
    - شاید هم گروگانگیر فکر کرده بودکه دختر، محل و آدرس و چهره اش را شناسائی کرده و بعد از آزادی ممکنه اطلاعاتش را در اختیار شما قرار بده و موجب ‏دستگیریش بشه!
    ‏سروان سری تکان داد:
    - می توان هر دو دلیل را پذیرفت ولی فعلاً آن مرد و دار و دسته ای که با آنها کار می کند، هم کتیبه را در دست دارند و هم دخترک و شما بازنده اصلی ماجرا هستین! دلیلش هم روشنه! شما به اخطار های من توجه نکردین و حالا به شما میگم اگر کتیبه ازکشور خارج شود مسئول شما هستین!
    ‏در حالی که سروان جنابی وضع موجود را بررسی می کرد، شمیم مطمئن شده بود که کتیبه همچنان زیر صندلی اتومبیلش و در اختیارش است و تا کتیبه را در دست دارد، امید به یک معامله و مبادله مجدد وجود دارد، در حالی که اگر کتیبه از چنگ او خارج می شد قاچاقچیان هیچ وقت جرئت معامله با مأموران آگاهی به خود نمی دادند و سرنوشت نسیم همچنان مبهم و نامعلوم باقی می ماند.
    ‏سروان جنابی این بار خیلی جدی تربه مهندس شمیم گفت:
    - خیلی خوب! با این اعترافی که شما در مورد کتیبه کردید، سوء ظن ما تا حدودی از شخص شما رفع شد، ولی برای نجات نسیم، و استرداد کتیبه از ‏قاچاقچیان باید با ما همکاری مداوم و مستمر داشته باشین. ما باید هر چه سریع تر کتیبه را از قاچاقچیان پس بگیریم.
    ‏شمیم سرش را پایین انداخت. او در تمام طول زندگی هرگز به هیچ کس دروغ نگفته بود واگر پای جان نسیم درمیان نبود، همین حالا به سروان اعتراف می کرد که کتیبه پیش اوست و دیشب هم مهمان آنها در پارکینگ آگاهی بوده!» چه کنم! نجات دختری که عاشقانه دوستش دارم و او هم عشقش را به من ثابت کرده، تنها به وجود و حضور این کتیبه وابسته است».
    - جناب سروان! مطمئن باشین که من برای نجات جان نسیم و مبارزه با ‏قاچاقچیان با شما همکاری خواهم کرد. سروان لبخندی زد وگفت:
    ‏- می تونم یه سؤال خصوصی از شما بکنم: شما می تونین جواب هم ندین.
    ‏گروه دوم برای معامله با شما مبلغی بیشتر ازگروه اول پیشنهادکردن ولی شما برای نجات دختر گروگان، پیشنهاد گروه اول را پذیرفتین! خوب کاملأ مشخصه که شما به خاطر عشق به این دختر، از پول بیشتر چشم پوشیدین، حالا اگه یه دانشجو از شما بپرسه که عشق یعنی چه، به او چه جوابی میدین؟
    ‏شمیم دستش را روی قلبش گذاشت.
    ‏خوشحالم که یه مأمور قانون هم با همه گرفتاریها به یکی از عجیب ترین پدیده های حسی بشر فکر می کنه! راستش خودم هم بارها این سؤال رو از خودم کردم، نه من،که درطول تاریخ هم این سؤال همیشه درمغز و قلب هر انسانی مطرح بوده، ولی هیچ نویسنده و شاعر و فیلسوفی نتونسته یه پاسخ کامل و قانع کننده در باره « ‏عشق» بده، لااقل من به این نتیجه رسیدم که عشق قابل تعریف نیست، چون که خداوند هم تعریف کردنی نیست، فقط صفات خداوند بر زبان مخلوق آمده و هر تعریفی مقام و منزلت خداوند را محدود می کنه در حالی که، چیزی که به وسیله واژه ها محدود بشه، دیگر خدای نامحدود نیست.
    ‏سروان انگار که درکلاس درس نشسته است، چشم به دهان استاد جوان دوخته ‏و حس می کرد این مرد به هنگام سخن گفتن از عشق، انگار در این عالم نیست و صدایش از نقطه ای ناشناخته به گوش می رسد.
    - پس به عبارتی عشق هم قابل تعریف نیست.
    - بله! عشق درمرز تعریف نمی گنجد و هر تعریفی این پدیده رو، این موهبت، یا هر چه می خواهین اسمش رو بگذارین، حقیر می کنه. ولی می تونیم درباره حال و هوای عشق هزاران تعریف، هزاران بیت شعر و غزل بگیم! حالا من از شما یه سؤال خصوصی دارم، می تونین جواب ندین. سئوالم اینه آیا شما، جناب سروان، هم با عشق درگیرید؟
    ‏سروان خندید:
    - شاید یه روز سر این موضوع با هم گفتگو کنیم. درسته که لباس خدمت ‏پوشیدم اما اهل کتابم.
    مهندس نگاه دوستانه ای به چهره سروان انداخت.
    - چقدر خوب!
    ‏سروان دوباره یک سؤال جدی دیگر مطرح کرد.
    - آقای مهندس! این کتیبه مگر چقدر قیمت داره که قاچاقچیان این طور براش ‏سر و دست می شکنن؟
    ‏مهندس به فکر فرو رفت، باید به نماینده قانون جواب دقیق تری می داد.
    - حقیقت رو بخواین هنوز کارشناس خبره کتیبه رو ندیده که قیمت گذاری کنه ولی با مطالعاتی که من کردم و با توجه به علاقه ای که این روزها، موزه دارها و صاحبان کلکسیونهای شخصی برای خرید و نگهداری این گونه آثار تاریخی نشون میدن، قیمتش بالای میلیون دلاره ولی نمی تونم بگم چند میلیون!
    ‏سروان با لحن سرزنش آمیزی گفت:
    - ولی شما باید به محض کشف کتیبه، جریان رو به دولت اطلاع می دادین! مهندس سرش را پایین انداخت!
    - شما درست می گین سروان! اگه یه شیر پاک خورده ای خبر کشف این کتیبه رو ‏به قاچاقچیها نمی داد و آنها هم بیدرنگ نسیم رو گروگان نمی گرفتن قضیه یه شکل دیگه به خودش می گرفت، از طرفی تصمیم گیری درباره یک گنج که تصادفی کشف میشه خیلی سریع هم ممکن نیست؟ شما این طوری فکر نمی کنین؟
    ‏سروان در دلش انصاف داد که گذشت از یک رقم میلیون دلاری برای هیچ انسانی کار ساده ای هم نیست.
    - به هر حال کتیبه حالا در دست قاچاقچی هاست و ما نباید بگذاریم به سادگی کتیبه را ازکشور خارج کنن! و تنها سر نخ ما هنوز نسیم شماست! اگه بتونیم ردی ازش پیدا کنیم قاچاقچیها را خیلی سریع به دام میندازیم.
    ‏شمیم از جمله آخری که بر لب سروان نشست استفاده کرد.
    - من به کمک شما خیلی محتاجم! حالا می تونم برم خونه استراحت کنم؟... سروان در حالی که مستقیماً در چشمان شمیم خیره شده بود پاسخ داد.
    - می خواستم شما رو برای تحقیقات به اداره ببرم ولی حالا که شما همه ماجرا را برام گفتین، ترجیح میدم فعلاً استراحت کنین، ولی تماس تون با ما قطع نشه و اگه قاچاقچی ها باهاتون تماس گرفتن و یا اطلاعی ازگروگان بدست آوردین فوراً من رو در جریان بگذارین. من می دونم که شما یک شخصیت آگاه ‏و دانشمند هستید، اما فراموش نکنین که هرگز تعلیمات پلیسی نگرفتین و ممکنه جان خودتون را بر سر قضیه آزادکردن دختره بذارین!
    ‏پس از انجام امور مربوط به مرخصی بیمار از بیمارستان، هر دو قدم زنان وارد خیابان شدند. سروان اتومبیل را جلو در بیمارستان پارک کرده بود. شمیم با دیدن اتومبیل از ته دل نفس راحتی کشید و رو به سروان کرد وگفت:
    ‏- اگه دزدها هوس سرقت یه اتومبیل کوروت می کردن بهترین موقعیت جلو در بیمارستان بود!
    ‏سروان خندید:
    - دزدها اتومبیل کمیاب را هیچ وقت سرقت نمی کنن چون خیلی زود و در اولین کیلومترها لو میرن!
    ‏مهندس با خودش گفت:
    ‏ولی کتیبه میلیون دلاری که زیر صندلی بود حتماً برمی داشتند!
    ‏هر دو به گونه دو دوست، دست یکدیگر را فشردند و مهندس سوار برکوروت استثنائی اش، به سمت خانه راه ‏افتاد. او به محض سوار شدن به بهانه خواباندن ترمزدستی، خم شد، دستش را زیر صندلی برد و از حس بودن سامسونیت زیر صندلی لبخندی بر لب آورد، اما مطمئن نبودکه آیاکتیبه هم همچنان داخل سامسونیت است یا اینکه سروان متوجه شده، آنرا از داخل سامسونیت برداشته و به اداره اش منتقل کرده، ولی بر طبق روال پلیسی، برای اینکه حرف بیشتری از دهانش بکشد،خود را به بی اطلاعی کامل زده باشد. در دنیایی که ما زندگی می کنیم هر چیزی ممکن است اتفاق بیفتد.
    **********************************
    ‏مهندس از میدان تجریش وارد خیابان ولیعصر شد، ابتدا تصمیم گرفت اتومبیلش را جلو پارک ملت پارک کند، سامسونیت را بردارد و با خودش به داخل پارک ببرد و آنرا بازرسی کند، اما بهتر دید زودتر خودش را به خانه برساند. به خصوص که کمی هم سرگیجه داشت. وارد اتوبان نیایش شد، ازخروجی سعادت آباد به سرعت گذشت و یکراست به سمت خانه اش راه افتاد. در تمام طول مسیر، غیر از دلهره ای که درباره کتیبه زرین داشت یک لحظه هم از نسیم خودش غافل نبود، از خودش می پرسید بعد از آنکه آن قاچاقچی وحشتاک، متوجه شده که سامسونیت خالی است برسر نسیم او چه آورده است؟ شمیم حتی از اندیشیدن به وقایع بعدی هم طفره می رفت. به یاد لحظه ای افتاد که برای مبادله کتیبه با نسیم، به سوی اتومبیل بنز مشکی مرد قاچاقچی راه افتاد. فقط چند لحظه نسیم را دید. در همان چند لحظه به نظرش آمد که تمام رنج و درد دنیا را در چشمان عسلی رنگ نسیم دیده و آن چهره زیبا که بارها، تراش و رنگ و ترکیب متوازنش را تحسین کرده بود، ‏در هم مچاله شده و حتی جای زخمهایی هم در آن دیده بود. تمام تصویری که در قاب خاطره اش از آن دیدار لحظه ای داشت همین بود. به جای آن، چهره گروگانگیر را، از هر تصویری زنده تر و خشن تر، پیش چشم داشت... مردی با قد متوسط، عضلانی، با چشمانی شبیه چشم گرگ، در لباس پاکستانی ها! خدایا! نسیم من، ناز پرورده یک پدر، مادر مهربان و چشم و چراغ دانشکده و شرکت، چطور در این چند روزه حضور و وجود این درنده تیزچنگ را تحمل کرده است؟ شمیم همیشه وقتی به این بخش از زندگی گروگان می رسید، به سرعت نوار اندیشه اش را قیچی می کرد. او به خودش اجازه نمی داد حتی برای یک لحظه به این موضوع فکرکند که آن مرد وحشی و گستاخ حتی انگشت دست نسیم را لمس کرده باشد!
    ‏شمیم در چنگ افکار پراکنده، بر سرعت اتومبیلش افزود. آرزو داشت وقتی به خانه برسد، هم کتیبه را ببیند، هم پیامی از گروگانگیر! «مطمئنم که آن مرد تا همین حالا هم دهها بار به خانه ام زنگ زده و می خواهد تهدیداتش را از سر بگیرد». مهندس اگر از آینه عقب اتومبیلش نگاهی به پشت سر می انداخت، متوجه می شد که یک اتومبیل جیب مدل جدید او را گام به گام تعقیب می کند.

    فصل 13

    ‏شمیم متفکرو نگران وقایعی که انتظارش را می کشید، شماره سرایدارش را گرفت تا سریعاً در خانه را به رویش بازکند. او نمی دانست اتومبیل جیب همچنان با سماجت تعقیبش می کند و پس از آنکه شمیم وارد خانه اش شد، اتومبیل جیب با فاصله ای صد متری، پارک شد و دو نفر سرنشینانش، یک لحظه چشم از خانه برنمی داشتند. به محض ورود شمیم به خانه،گرگی با جست و خیزهای شادمانه بازگشت اربابش را جشن گرفته بود. شمیم نمی توانست گرگی را که آن طور صادقانه ابراز هیجان می کرد نادیده بگیرد، در دنیائی که آدمها لقمه از دهان هم می ربایند و بعد هم برای گرفتن جان یکدیگر ‏توطئه می کنند، این حیوان درچشم او د‏وست داشتنی شده بود. یاد شعر سعدی بزرگ افتاد... سگ بر آن آدمی شرف دارد... سرایدار سؤال کرد.
    ‏- آیا شما ناهار در منزل صرف می کنین؟
    ‏شمیم نفهمید چه جوابی به سرایدار داد. او حالا روی سامسونیتش متمرکز شده بود ‏. اگر کتیبه زرین نباشد چی؟ حتی فکر اینکه ضمانت نامه زندگی نسیم در اختیارش نباشد تن و بدنش را می لرزانید. سامسونیت را روی میز کارش گذاشت، گرگی دستهایش را روی میز گذاشته و پوزه ‏اش را به کیف می مالید، انگار او هم نگران کتیبه بود و می خواست هر چه زودتر کتیبه را ببیند و خیالش راحت شود. شمیم در سامسونیت را گشود‏، برای نخستین بار در ‏زندگی رنگ طلا در چشمانش برق انداخت، دلش می خواست پنجره اتاقش را می گشود و فریاد ‏می کشید... «کتیبه اینجاست! پیش من است! آنها نمی توانند نسیم یا مرا بکشند! » اما شادی او لحظه ای بود «مطمئنم که قاچاقچی ها متوجه ماجرا شده و می دانندکه کتیبه دوباره در دستهای من است و به سراغم می آیند. هر دو گروه! و خیلی زود سروان جنابی هم از طریق کنترل تلفنها سر از ماجرای پشت پرده ‏مبادله درمی آورند». شمیم غافل بود که هم اکنون نیز در فاصله صد قدمی دو نفر خانه اش را ‏زیر نظر دارند.
    ***************************
    ‏دونفری که درداخل اتومبیل جیب، شمیم را از بیمارستان تا درخانه اش تعقیب کرده بودند،کسی جز الکساندر و یکی از دستیاران خلافکار خامه کار، نبود. ساعت هفت صبح بود که خامه کار با سروصدا الکساندر را که مانند فیلی خوابیده و خرناسه ‏می کشید از خواب بیدار کرد.
    - بلند شو الکساندر خبر مهمی دارم! نگفتم که نباید به این سرعت ناامید شد!!
    ‏الکساندر چشمانش را گشود.
    - خبر چی هست؟
    - کتیبه زرین هنوز توی دست مهندسه.
    ‏الکساندر تقریبا از بستر بیرون پرید.
    - چی گفت شما؟
    ‏رنگ چهره اش سرخ شده بود و امیدهای مرد‏ه دوباره به شکل خون در رگهایش ‏جریان یافته بود!
    - دیشب مهندس زرنگ و ناقلا، طرف رو انگشت به دهن کرده!
    - یعنی با انگشت توی دهان او کرد؟
    ‏خامه کار خندید:
    - نه جانم! این یه ضرب المثله! یعنی مهندس شمیم، طرف رو حسابی سرکارگذاشته! الکساندر پرسید:
    - یعنی به طرف شغلی پیشنهاد داد؟
    ‏خامه کار داشت ازکج فهمی های الکساندر در زبان فارسی، به تنگ می آمد:
    ‏- خیلی خوب بگذریم. قضیه را ساده می کنم. مأمور رئیس اسمش «عبدی» است. این عبدی یکی از خطرناکترین آدمکشهای حرفه ایه! هیچ نشونی جز یه شماره تلفن همراه از خودش به رئیس نداده! مطمئنم که اسمش هم عبدی نیست، مستعاره! عبدی پنجاه میلیون ازرئیس می گیره و یه آدرس قلابی هم ازمحل مبادله به رئیس میده، ولی وقتی رئیس مستقیماً میره سر قرار مبادله، متوجه میشه که عبدی بهش کلک زده!
    ‏الکساندر پرسید:
    - خوب! رئیس فهمید چه کرد؟
    - رئیس ازچند وقت پیش به عبدی مظنون میشه و زمان رد و بدل کردن پنجاه میلیون، یک نفر می گذاره تعقیبش بکنه تا لااقل آدرسی، شماره اتومبیلی از او داشته باشه!
    ‏- خوب آدرس داشت؟
    - بله ولی آدرس هم قلابی بود! عبدی زرنگ تر از رئیس بوده و مأمور تعقیب را گمراه می کنه و معلوم میشه که اون آدرس هم ساختگی است.
    - یعنی چی ساختگی!
    ‏خامه کار حقه ای را که عبدی به مأمور تعقیب زده بود مفصلاً برای الکساندرشرح داد وگفت:
    - و اما این مهندس شمیم خیلی باهوشتراز عبدی ازکاردرمیاد!... وقتی متوجه میشه که طرف می خواد هم کتیبه رو داشته باشه، هم پنجاه میلیون و هم دختره، او هم سامسونیت خالی میده دست عبدی!
    ‏الکساندر سری تکان داد.
    - بقیه خودم فهمید. عبدی وقتی کتیبه را ندید در سامسونیت، به رئیس زنگ زد.
    - بله! عبدی میگه که طرف به او حقه زده، ولی هنوز دختره گروگانه و می تونه ‏دوباره با مهندس وارد معامله بشه! الکساندر اخمی به پیشانی انداخت:
    - این رئیس خیلی خیلی احمق! دوباره اطمینان کرد به عبدی؟
    - فعلاً چاره ای نداره! عبدی هم مدعی شده که به این دلیل مأمور تعقیب خود ‏را گمراه کرده و به جنوب شهرکشانده که می خواسته یه درس به این جور آدمها داده باشه! الکساندر یک سوال دگر طرح کرد:
    - خامه کار! شما فهمید چرا عبدی هم کتیبه خواست هم دختر؟
    - فکرمی کنم گلوی عبدی پیش دختره گیر کرده و می خواد هم کتیبه رو داشته باشه هم دختره! هم خدا را می خواد هم خرما را... ولی این جوری نمیشه!
    ‏خامه کار بلافاصله متوجه شدکه الکساندر دنبال ترجمه ضرب المثل است، از به کار بردن ضرب المثل پشیمان شد و پرسید:
    - الکساندر! حالا این وسط تکلیف ما چیه؟
    ‏الکساندر، چون فنری که ناگهان باز شد و از بسترش بیرون جست.
    - حالا نوبت ما... ما باید مهندس را گروگان گرفت! کتیبه هنوز مال مهندس است؟ خامه کار همیشه در برابر حرکات تند و سریع الکساندر مبهوت می شد...
    - حالا چرا عجله؟ من آدرس منزل مهندس رو دارم!
    - نه! مگر تو نگفت که مهندس در بیمارستان است!
    - بله!
    - خیلی خوب! حالام مهندس درخطر! عبدی یا مأمورای دیگررئیس، مهندس را جلو بیمارستان گرفت گروگان! ما باید گارد مهندس شد، او را سالم به خانه برد، بعد او را گروگان خودگرفت!!...
    *********************************
    ‏الکساندر، در داخل اتومبیل جیب که با درهای برزنتی و طلق های تیره رنگ او را از چشم رهگذران پنهان می کرد به این نتیجه رسیده بودکه باید سریعاً مهندس را گروگان بگیرد و به هرترتیبی، مخفیگاه کتیبه را اززیر زبانش بکشد. عبدی هنوز یک برگ برنده داشت و آن برگ برنده نسیم بود. او خیلی زود دوباره برای مبادله کتیبه با مهندس تماس می گیرد و مهندس هم معامله با عبدی را بر معامله با او ترجیح می دهد. الکساندر به این نتیجه رسید که همین امشب باید کار را تمام کند. در این خانه یک سرایدار نسبتاً قوی و یک سگ بسیار تیزهوش و قدرتمند از نژاد ژرمن شپرد و مهندس زندگی می کند که می توانند در یک مثلث قدرتمند جلو هر مهاجمی را سد کند ولی برنامه گروگانگیری مهندس باید اجرا شود و راه دیگری هم آسانتر از این راه نیست. از تلفن همراهش به خامه کار زنگ زد.
    - من امشب باید مهندس را دستگیر کرد! خامه کار یکه ای خورد.
    ‏- چه جوری؟ فکرش رو کردی؟!
    - بله! راه دیگه ای نه، زود اسلحه کمری و اسپری فرستاد!... خودت هم بیا؟! خامه کار عاقل تر از آن بودکه خودش را به شمیم نشان دهد.
    - منکه گفتم! مهندس من رو می شناسه و صلاح نیست با هم رو برو بشیم!
    - پس اسلحه و اسپری داد به یکنفر آدرس که فهمید؟
    - بله! تا یک ساعت دیگه می فرستم. خانم هم برات ناهار آماده کرده، بسته بندی می کنم می فرستم! شما به غذا احتیاج دارین.
    ‏- بسیار خوب، منتظر!
    ****************************
    در لحظاتی که الکساندر به همراهی د‏وست و همکار ایرانی اش مشغول طراحی نقشه ای برای حمله به خانه مهندس می شدند، عبدی هنوز موفق نشده ‏بود زخم ‏عمیقی که از مهندس خورده ‏و د‏هان بازکرده بود‏ بپوشاند، تا آن ساعت از روز نه خودش خوابیده ‏بود و نه گذاشته بود نسیم بخوابد. او مدام در طول و عرض اتاق راه می رفت و فریاد ‏می کشید.
    - می بینی احمق جان! می بینی چطور اون عاشق وکشته و مرده ت حاضر نشد تورو نجات بده ‏، سهله! می خواست تو را به کشتن هم بده ‏! به من بگو آخه تو از این مرد‏ک حقه باز چه د‏یدی که معشوقه ش شدی؟
    ‏نسیم هنوز از درد ‏ضربه ای که عبدی د‏مدمه های صبح روی لب و د‏هانش کوبیده بود به شدت به خود می پیچید ولی نمی توانست توهین های او، مخصوصاً استفاده از واژه معشوقه با آن لحن تحقیرآمیز را، تحمل کند، به زحمت لب و دهان متورمش را گشود. اگر چه ممکن بود پیامد اعترافش ضربه های دهشتناک تازه ای به همراه داشته باشد.
    - من مال هیچ کس نیستم آقا!
    ‏عبدی سرگرد و مدورش را روی گردن چرخاند، دو چشم مخوفش را درکاسه چشمانش تاب داد و با لحن تمسخر آمیزی گفت:
    - خوبه خوبه! شکرخداکه من خودم تو رو توی ماشین آقا دیدم. لابد رفته بودین رستوران درباره... چه می دونم اخلاقیات و پاکی و شرف انسانیت حرف بزنین!
    ‏نسیم در این لحظه چنان نفرتی نسبت به زندانبانش حس می کرد که می خواست چون ماده پلنگی بر روی سر وکله اش بجهد و او را با دندانها و چنگالهایش تیکه تیکه کند. اما سعی می کرد با خونسردی و آرامش این مرد بد دل و تاریک اندیش را به پاکی و طهارت روحی اش مطمئن سازد.
    - آقا! لطفاً عینک سیاهتون رو از روی چشماتون بردارین تا یه ذره سپیدیها رو هم ببینین! من شمیم رو دوست دارم، چون می خوام برای تمام عمر همسرش باشم! شمیم هم همین رو میخواد، باید همدیگر را می شناختیم، باید به خودمون ثابت می کردیم که در انتخاب یکدیگر اشتباه نکردیم تا بعد از ازدواج پای طلاق و طلاق کشی به میون نیاد! آقا دنیا عوض شده، این روزها دیگه کسی با چشم بسته خود‏ش رو توی دردسر نمیندازه! شماکه مدرک لیسانستون رو قاب کردین، به د‏یوار زدین باید از این جور اتهامات چندش آور خجالت بکشین!
    ‏این طولانی ترین جمله ای بود که عبدی در تمام مدت اسارت از دهان پرنده اسیرش شنیده بود.
    - به به! خانم نطقشون گل کرد‏ه! دیگه بفرمائین چی توی چنته دارین که بریزین بیرون! خیال می کنی من با این جور جمله های به ظاهر روشنفکرانه، ولی خر رنگ کن، جلوی تو یه الف بچه قافیه رو می بازم! زن و مرد تا همدیگه رو می خوان کنارهم می مونن، وقتی دلشون رو زد، راهشون رو می گیرن و میرن پی کارشون!
    ‏نسیم چنان خشمگین شده بود که موقعیت خودش را در آن شرایط وحشت برانگیز تشخیص نداد.
    - پس بفرماین ما حیوونیم، نه انسان.
    ‏عبدی مقابل نسیم ایستاد، مشت هایش گره شده بود ولب بالایش تند و تند می پرید، نسیم فقط چشمهایش را بست تا شاهد فرود آمدن ضربه مشتها نباشد، عبدی در برابر چشمان بسته نسیم خلع سلاح شد. چشمهای باز همیشه حریف را به مقابله و درگیری تحریک می کنند. عبدی سی ثانیه ای سکوت کرد، بعد نسیم حس کرد سایه سنگین دژخیم از پشت پلک چشمانش عبور کرد.
    - حالا من د‏اغش رو به دلت می زارم که دیگه این نامرد رو هرگز زنده نبینی!
    ‏ **************************************
    ‏عبدی به اتاق خود‏ش رفت تا برنامه آینده ‏اش را برای برقراری تماس دوباره ‏با مهندس بررسی کند. ساعت پنج صبح بود که تلفن همراهش را ازباغچه برداشته و به اتاقش برده ‏بود. او میدانست که رئیس به شدت از او عصبانی است. هم آدرس خانه اش را به او عوضی دا‏ده ‏بود و هم محل مبادله را! مطمئن بودکه اگر دست رئیس به او برسد، تیکه تیکه اش می کند! اما حالا وضع فرق می کرد‏، کتیبه همچان در ‏دست مهندس بود و پنجاه میلیون تومان رئیس در دست او... شاید در شرایطی، دوباره به کمکهای رئیس نیازمند شود. به صفحه تلفن همراهش نگاهی انداخت، دوازده بار تلفنش زنگ خورده بود. هیچ کس غیر از رئیس به او زنگ نمی زد؟ امتیاز این تلفن متعلق به یک زارع بی سواد و عیالوار بود و کسی با چنان موجودی کاری نداشت. برای سیزدهمین بار تلفن زنگ خورد.
    - بله! رئیس!
    ‏رئیس هم برای خودش برنامه ای طرح کرده بود و صلاح در آن می دیدکه تنها خط ارتباطی اش را با عبدی همچنان حفظ کند. بی آنکه او را به علت دادن آدرس غلط سرزنش کند پرسید:
    - خوب! مبادله انجام شد؟
    ‏عبدی تمام ماجراهائی که منجر به شکست برنامه مبادله شده بود برای رئیس شرح داد.
    - با این ترتیب به عقیده من باید دختره رو آزاد کنیم بره! مأمورین آگاهی رو ‏نمیشه دست به سرکرد، آن وقت جرم ما خیلی سنگین میشه! عبدی عصبی و ناراحت بود. با لحن تندی گفت.
    - یعنی این همه زحمت کشیدم که بدون گرفتن کتیبه، دختره را ول کنم بره؟ نه رئیس! من تا کتیبه رو از این مرد فگیرم دست بردار نیستم! برگ برنده هنوز در دست من است.
    - ولی من معتقدم که این برگ برنده ممکنه باعث دردسر توو من بشه! تشکیلات ما وقتی پای مأمورین آگاهی به یک معامله خلاف کشیده بشه، صلاح می دونه کنار بکشه... حالا که سروان جنابی متوجه مورد معامله شده، دیگه ول کن نیست، اگه لازم باشه یه لشکر چترباز هم وارد معرکه می کنه و نمی گذاره این لقمه ازگلوی من و تو پائین بره.
    ‏عبدی دوباره شده بود همان مرد سنگدل و جنگنده که برای رسیدن به هدفش از هیچ کاری رویگردان نبود! «من این همه دردسر کشیدم که بقیه عمرم با این دختره، راحت و بی دردسر کنار دریاچه ژنو خوش بگذرانم، حالا رئیس می گوید دخترک را ولش کن بره! او ترسیده چون ممکن است روزی گرفتار سروان جنابی ‏شود، اما هیچکس از من هیچ رد و نشانه ای نداره. عبدی می جنگد!»
    - رئیس! مگه شما عبدی را نمی شناسین؟ شیر باشه شیرش رو خشک می کنم! من و شکست؟ من و عقب نشینی؟ من اگر کتیبه را از چنگ اون مرتیکه نارو زن در نیارم عبدی نیستم! فردا با هم حرف می زنیم!
    ‏رئیس خودگرگ باران دیده ای بود، فعلاً صلاح نمی دید سر به سر این مرد بگذارد. دستش به هیچ جا بند نبود. چگونه می توانست آن مرد بی نام و نشان را در دریای عظیم جمعیت خروشان تهران پیدا کند و پنجاه میلیون تومان را ازاو پی بگیرد؟ عبدی بعد از قطع تلفن رئیس، سخت به فکرفرو رفت. «این مرتیکه نمی دونه که اگه، کتیبه رو از دست بدم، دختره رو از دست نمی دم. یه گل توی بازی خوردم ولی هنوز یه گل توی کیسه منه!».
    ‏عبدی فکر اینکه حتی یک ساعت هم نسیم را نبیند، نمی توانست به مغزش راه بدهد. چه می خواست و چه نمی خواست او هم برای اولین بار در زندگی اش عاشق شده بود، اما به سبک و شیوه خودش، همین! لحظه ای به فکر مخالفت های نسیم افتاد ولی به خودش نهیب زد... «به حرف و حدیث زنها گوش نده، وقتی بردمش سوئیس، توی یه قصر گذاشتم زندگی بکنه، گردن بندهای چند میلیونی به گردنش بستم، ناهار در پاریس، شام در لندن، صبحانه رو توی برلین صرف بکنه، آن وقت مثل همه زنها، میشه عاشق من! حالا باید ببینم با این مرتیکه، عاشق دلخسته اش، چه کار باید بکنم. زیاد هم مهلت ندارم! مافیای بین المللی قاچاق اشیاء عتیقه در کمین مهندسه و ممکنه اونا مهندس رو گروگان بگیرن وکتیبه را به زور از چنگش خارج کنند!»
    ‏ناگهان فکری به خاطرش رسید.. بلند بلند با خودش شروع به حرف زدن کرد: «نکنه کتیبه هنوز پیش این دختره باشه؟ شاید اصلاً کتیبه ای پیش مهندس نبوده که بیاره سرقرارمون! با دست خالی وارد بازی شده و بلوف زده! حتماً کتیبه پیش دختره س، یه جائی قایمش کرده، بعدش هم با مهندس تماسی نداشته که مخفیگاه کتیبه رو بهش خبر بده!»
    ‏لبخند فاتحانه ای بر لب های کلفت و تیره عبدی نشست و با مشت های گره کرده به اتاق زندانی زیبایش بازگشت.
    *************************************
    ‏ ‏نسیم مچاله شده و دستبند و پابند خورده، روی کاناپه افتاده و چنان رنجور و دردمند بودکه حتی فراموش کرده بودکیست؟ در آن خانه ناشناس چرا زندانی شده وکاملاً ازهستی وهویت خود دور افتاده بود. آدمها در لحظاتی اززندگی، وقتی در دو قطب متضاد قرار می گیرند، مثل شادی و غم، آسایش و ناراحتی، بی دردی و دردمندی، برای لحظاتی هویت خودشان را از دست می دهند! مردان و زنانی می بینیم که در اوج شادی چنان حرکاتی از خودشان بروز می دهندکه در شأن و منزلتشان نیست، چون در آن لحظه هویت خود را بر اثر هجوم ناگهانی شادی یاغم و اندوه از دست داده اند. نسیم تا لحظه ای که آن مرد با آن گردن کوتاه و شانه های پیچیده عضلانی اش، روی سرش خم نشده بود هیچ چیزنمی فهمید. مثل آدمی که از خواب می برد وحشتزده پرسید: «چی؟ چی شد؟ من کجام؟».
    ‏عبدی قهقهه وحشتناکی سر داد.
    - آره تو بمیری همه چیز رو فراموش کردی، حتی آدرس مخفیگاه کتیبه! آها؟ نسیم خودش را بازیافت، باز آن مرد وحشی بود و ماجرای کتیبه و جنگ برسر پول و زر! به زحمت حرفهای گذشته را تکرار کرد اما عبدی دوباره به خانه اول بازگشته بود.
    - آره! توگفتی و من باورش کردم! پس بذار بتو بگم چرا عاشق بیچاره ت بدون ‏کتیبه سرقرارش اومده بود؟ اون کتیبه رو به دست تو داده تا جائی پنهونش بکنی و چون من تو را گرفتم و آوردم اینجا او نمی دونه مخفیگاه کتیبه کجاس. زیاد هم طفلکی تقصیر نداشت، می خواست به من بلوف بزنه، بلوفش هم گرفت ولی در ‏نهایت من از او زرنگ تر بودم!
    ‏نسیم به این بخش از ادعای عبدی ایرادی نداشت، جز در آخر قضیه که

  6. Top | #35



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    55.36
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,467
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    نمی توانست حدسیات عبدی صحیح باشد. او مخفیگاه کتیبه را به شمیم گفته بود و مطمئناً شمیم کتیبه را از مخفیگاهش خارج کرده است، اصلاً بهتر است عبدی در دنیای تخیلاتش، سرگردان بماند. شاید در این مدت، شمیم راهی برای نجات او از این مخمصه پیدا کند. عبدی تا وقتی کتیبه را از شمیم نگیرد، او را به هیچ نقطه از جهان نمی برد.
    - آقای محترم! من چیزی از این کتیبه نمی دونم! من رو بکش خلاصم کن!
    ‏خون بربریت عبدی دوباره در تمام رگهایش فریاد کشید. یک وحشی، زن و مرد نمی شناسد، هرکه جلوی دستش باشد می کشد! ‏و دوباره داستان تکراری بده و بستان عبدی شروع شد «پری» ظریف شمیم را به بادکتک می گرفت، خونین و مالین می کرد و دوباره به غلط کردم می افتاد!
    *************************************
    ‏درخانه شمیم هم همه چیز درگردباد حادثه می چرخید و شمیم کاملاً خسته و گرفته به نظر می رسید. هوا سرد شده بود، اما سرایدار هنوز شوفاژ را روشن نکرده بود. لحظه ای پشت پنجره ایستاد. درختان باغ کوچک همسایه *** و برهنه به او می گفتند: «ببین این پائیز با آن سرمای زودرسش با ما چه کرده؟ فقط شما آدمها نیستیدکه عبدی دارید،ما هم داریم، فرق ما وشما آدمها اینه که ما صبوری می کنیم و سر و صدا و شیون راه نمی اندازیم، اما شما با کوچک ترین آسیبی، چنان شیون می کشین که انگار دنیا تمام شده وهیچ امیدی نیست! اما امید هست، چهارماه دیگر ما دوباره رخت و لباس نو داریم! قشنگ ترش را هم داریم! یه کمی خوددار باش!»
    ‏استاد دانشگاه، درس آن روزش را از درختان پائیز زده گرفت، به روی صندلی تاب دارش برگشت، بعد ازمدتی پیپ گرانقیمتش را از توتون معطرکاپینان بلاک پر کرد، کبریتی کشید و به فکر فرو رفت. بیاد دوستش حمید، کارگر مهمانخانه افتاد. حمید با همه نداری و مشقت کارگری، چقدر راحت تر از او زندگی می کرد، درست ‏گفته اند، «هرکه بامش بیش، برفش بیشتر!» آن جوانک بامی نداردکه فکر پارو کردنش باشد، سرخوش و سرحال، نه چیزی دارد که از او بگیرند. نه می خواهد از دیگری چیزی بدزدد! نه خداوند رعیت- نه غلام شهریارم... اما نه! او هم به نوعی نگران است، دست و دلش می لرزد، تب و تاب عشق به درخت جوان زندگی او هم خورده است. روز آخر وقتی از «رباب» حرف می زد نم اشکی در چشمش حلقه زده بود.
    - می ترسم محمد آقا با عروسی مون مخالفت کنه! داماد یه لاقبا به چه دردش می خوره!؟ حمید هم در اندازه خودش درد عشق داشت، اما عشق او در مقایسه با عشق شمیم، با شرایط خطرناکی که موی برتن آدمی راست می کند، فاصله ای بعید داشت. پک عمیقی به پیپ زد و دوباره به فکر فرو رفت. خود او، مهندس شمیم، تا سه چهار هفته پیش آرامشی دریا گونه داشت، خیال می کرد در تمامی ابعاد زندگی، هر چه اراده کند، انجام می دهد و هرچه بخواهد دراختیار اوست. وقتی هم به طور تصادفی درگردش و بازدید دیوارهای معدنش کتیبه زرین را یافت، شادیها و امیدهایش هزار برابر شد. با خودش می گفت، «این کتیبه دارائی هنگفتی است، می توانم در آذربایجان هم معدنی بخرم، در خراسان معدن فیروزه ای صاحب شوم، در اصفهان هم معدن مسی یا آهنی بچنگ آورم! حتی می توانم بعد از بهره برداری از معادن جدید، در سوئیس (تصادفی بود، یا حکمتی در انتخاب سوئیس بود،که عبدی نیز مدام به زندگی درقصرخودش در آن کشور می اندیشید) یک ویلا بزرگ بخرم و تموم فصل زمستان را درکوههای پر برف آلپ، به ورزش محبوبم اسکی، مشغول شوم. اما حالا چی؟ همین کتیبه همه آرزو های مرا بر باد داده، زندگی حرفه ای و دانشگاهی مرا به هم ریخته و از همه بدتر گل عشقی که خداوند به من هدیه کرده بود پژمرده کرد و نمی دانم گل من، نسیم من،کجاست؟ چه می کند؟ آن مرد غول پیکر بر سرش چه ‏آورده؟
    دوباره نسیم با آن زیبایی خالص و نابش برابر چشمان شمیم ظاهر شد ولی دردمند و رنجور! می دید که همان مرد با آن کلاه پوستی اش و پیراهن و شلوار سپید، نسیم او را در اتاقی تنگ و تاریک زندانی کرده است! همیشه همین که به این نقطه ‏خیالاتش می رسید، چیزی شبیه سرب مذاب، در رگهایش می دوید و او را چنان از درون می سوزاند،که گوئی همه تنش درهرم سوزان آتش می گدازد! عجیب اینکه او این حالت یا این حس و شاید هم غریزه حسادت را هرگز تا آن روز با این وسعت جهنمی اش نشناخته بود، این حس مثل نیشتر ماهیچه های قلبش را سوراخ می کرد و فریادش را به آسمان می برد. دلش می خواست سرش را از پنجره خانه اش بیرون می برد و آن قدر فریاد می کشید که جان به جان آفرین تسلیم می کرد و دیگر نیشترهای حسادت را از نزدیک بر پوست و گوشتش نمی دید! بدبختانه با همه تلاشهایی که برای سرکوب این حس لعنتی به خرج می داد، موفق به آرام کردنش نمی شد. انگار یک نفر درکاسه سرش نشسته بود و مانند فیلمسازی که هنرش تهیه فیلمهای ترسناک و آزار دادن تماشاچیان است، هر لحظه داستان جدیدی سر هم می کرد و جلو دوربین می برد تا بیشتر و بیشتر آزارش دهد. از لحظه ای که به خانه بازگشته بود تا این زمان که عقربه های ساعت از شش بعد از ظهر عبورکرده بود، بارها این فیلمساز لعنتی، فیلم های مختلف با سناریو های متفاوت از رفتارهای خشن و گستاخا نه آن مرد شبه پاکستانی درکاسه سرش به نمایش گذاشته بود. هر قدر تلاش می کرد تا از درهای خروجی این سینمای مخوف بگریزد، بلافاصله درها برویش بسته می شد و فیلمساز دوباره فیلمی با مضمونی چندش آور، به نمایش می گذاشت. مهندس احساس تنهائی و بی کسی می کرد، همه راهها را به روی خودش بسته می دید، اما درست درهمان لحظات بود که نگاهش درقفسه کتابخانه کوچک شخصی اش، به دیوان حافظ افتاد. یادش آمد که در خانواده او عشق به حافظ نسل اندر نسل حفظ شده بود. از دیوانهای خطی که نشان از صد و پنجاه سال عمر داشت تا آخرین دیوانهای حافظ که با چاپ های نفیس منتشر شده بود، در یک ردیف به چشم می خورد. مادرش هر وقت به بن بستی می رسید، دست به دامان حافظ می شد. چرا او درکوچه بن بست زندگی اش به حافظ پناه نبرد؟ دیوان حافظ را برداشت و صفحه ای را گشود.
    ‏یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور
    ‏کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
    در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
    سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور
    ‏این بیت آخری به طور ناگهانی دگرگونش کرد. دراین جهان بزرگ هیچ عاشقی بی تعمل خار مغیلان سرزمین عشق را طی نکرده، همچنان که هیچ گل سرخی بی حضور خار بر شاخه اش فروئیده است... با تکرار مداوم این بیت آخری دنیای تخیلاتش دگرگون گشت، آن تیرگیها و تاریکیها، از روزنی رفتند و روشنی از روزنی دیگر سرریز شد. از روی صندلی برخاست، از پنجره مقابل به حیاط خانه وکوچه مقابل نگریست. شادیها و رنجها، هیچ گاه در یک نقطه نمی ایستند، مدام درگذرند. دوباره شادی مثل ابری در برابر هجوم باد پراکنده شد و تاریکی در شکل یک اتومبیل جیب برابرش قد علم کرد. تازه متوجه شدکه صبح آن روز به طور تصادفی و ازهمین پنجره، این اتومبیل جیب را دیده، ولی توجهی به آن نکرده است. دقیق تر شد، دو نفر در صندلی جلو نشسته بودند که یکی از آنها جثه سنگینی داشت و به پنجره خانه اش زل زده بود. خودش را سریعاً کنارکشید و از زاویه دیگری، مخفیانه به تماشای اتومبیل جیب نشست. نه! اشتباه نمی کند، آنها خانه اش را زیر نظر گرفته اند و احتمالاً هدفشان این است که در یک فرصت مناسب، وارد خانه اش شوند و او را دست و پا بسته باسارت بگیرند، یا منتظرند به محض خروج از خانه او را به داخل جیب بکشند و با خود ببرند. لحظاتی با خود می اندیشیدکه نکند مثل همه آدمهای درگیرها مسائل پلیس، دچار اوهام شده و این اتومبیل با او کاری ندارد، اما چرا سرنشینانش خانه او را زیر نظر دارند؟ اصلاً آنها ازکدام دسته اند؟ مردی که دیشب قصدکشتنش را داشت و می خواست کتیبه و نسیم را با هم داشته باشد، هیچ شباهتی با این دو نفر نداشت. احتمالاً این دو نفر از گروه دوم هستندکه به نوعی از ماجرا با خبر شده و می دانندکه کتیبه هنوز در اختیار اوست و آمده اند تا شانس خود را درمیدان رقابت بیازمایند. شمیم با صدای بلند به خودش گفت: «من هرگز کتیبه را بهگروه دوم نمی دهم! اگر قراره دوباره روی کتیبه معامله بکنم، باهمان مردی شبه پاکستانی معامله می کنم،که نسیم را از او پس بگیرم... باید به هر ترتیبی شده از چنگ گروه دوم فرارکنم!»
    ‏شمیم بار دیگر در چنگال سرد و سیاه یأس افتاد «این کتیبه تا مرا نکشد دست بردار نیست»، ولی شعر حافظ دوباره ‏درکاسه سرش پیچید.
    ‏سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور
    ‏به فکر افتاد که با سروان جنابی تماس برقرارکند،سروان جنابی به اوگفته بود که سرخود دست به کاری نزند و اگر اتفاقی افتاد با او بلافاصله تماس بگیرد، اما چگونه می توانست چشم درچشم سروان بدوزد و به او بگوید «من به شما دروغ گفتم، کتیبه هنوز هم پیش من است و قاچاقچیان دوباره می خواهند هر طور شده کتیبه را از چنگ من درآورند!» هر بارکه شمیم به این نقطه می رسید دوباره نگران سلامتی و نجات نسیم می شد. وقتی آن مرد وحشتناک بفهمدکه من کتیبه را به اداره آگاهی سپرد‏ه ام. برای اینکه نسیم مشخصاتش را به مأمورین ندهد، او را خواهدکشت! «نه! بهتر است باز هم به فکر معامله و مبادله کتیبه با گروه اول باشم».
    ******************************
    ‏همزمان با جنگ وگریزهای درونی شمیم و درست در لحظاتی که او برای فرار از چنگ الکساندر و دارو دسته اش راه چاره ای می جست تا دوباره دوره سرگردانی اش را تکرار کند، نسیم نیز در اسارتگاهش و درغیاب عبدی که ناگهان ازخانه رفته بود در تنهائی تلخ و ترسناکش دست و پا می زد و از خود می پرسید، آیا از این مخمصه ناخوانده زنده بیرون خواهد رفت؟ آیا باز هم شمیم او را دوست می دارد؟ و سرانجام پیشنهاد ازدواج به او خواهد داد؟ نسیم ازکجا می توانست بفهمدکه در غیابش، شمیم با دسته ای گل سرخ به خانه شان رفته واز پدر و مادر پیرش او را خواستگاری کرده است! شمیم اراده و خواست عاشقانه اش را با این خواستگاری غیر عادی به نمایش گذاشته بود. اما عبدی با تلقینات شومش سعی می کرد مغز عاشقش را از ‏خاطره عشق بزرگ زندگی اش شستشو دهد. اوهمچنان تلاش می کرد به او بقبولاند که شمیم، فقط وفقط، به کتیبه زرین فکرمی کند ومرده وزنده او برایش مهم نیست! هدف شمیم از اینک او را درشرکتش استخدام کرده، صرفاً به این خاطربوده.که از او سوء استفاده بکند!
    ‏برداشت های عبدی از عشق نسیم و شمیم و استفاده از واژه های زشت و آلوده ای مثل، عشقبازی مفتکی، روح نسیم را درهم می شکست. اوهیچ وقت ازاین زاویه کثیف و چرکین به عشق شمیم نیندیشیده بود. به خودش مرتباً تلقین می کرد... «این مرد تمام تلاشش این است که گوهر عشق شمیم را به خرمهره ‏و گل سرخ عشقش را به گل خرزهره بدل کند! درحالی که عشق شمیم خورشیدی است که هر خرمهره ای را در حرارت بی نهایتش ذوب و هر ذغالی را به الماس تبدیل می کند!»عبدی بدون توجه به احساسات شاعرانه وزیبای نسیم، آن روز سه بارکیف محتوای دلارها را زیر بینی اش گرفته بود...
    - ببین! این که می بینی معادل پنجاه میلیون تومنه!کلی پول نقد توی بانک سوئیس دارم،کتیبه رو هم از اون مرتیکه می گیرم و با هم می زنیم به چاک! تو به من بگو! مگه یه زن از مردش چی می خواد؟
    ‏نسیم با لحنی لرزان اما شجاعانه پاسخ داد:
    - یک زن خوب از مردش اول ازهمه یه دل پاک، یه روح روشن می خواد! تو این پولها رو ازکجا آوردی؟
    ‏عبدی قاه قاه خندید:
    - فکرمی کنی از راه ‏کارمندی وکاسبی سرگذر میشه رفت توی ژنو زندگی کرد‏؟
    - من نمی خوام روی پول خون مرد‏م زندگی کنم!
    ‏عبدی ازکوره در می رفت.
    - آهای د‏اری ازکوپنت زیاد‏ی استفاده ‏می کنی، مگه اون مرتیکه اون شرکت و اون پست د‏انشگاهی رو چه جوری بدست آورد‏ه؟
    - اون یه مرد ‏خود ‏ساخته است! استعداد ‏و خلاقیت د‏اره، خود‏ش پا به پای ‏کارگرانش توی معدن کار می کنه!
    ‏دوباره فریاد. دوباره کشیده! دوباره اشک!
    ‏شب هنگام بودکه عبدی به خانه برگشت، او حالا چهره شوهری را به نمایش گذاشته بودکه با روحی گشاده و چشمان مهربان به خانه برمی گردد و هر محبوبش را صدا می زند تا هدیه ای که آن روز برای او تهیه دیده تقدیمش کند.
    ‏عبدی کلید چراغ را زد، در روشنایی اسیر زیبایش را دید که دو قطره اشک برگونه های برجسته اش می لغزید... هیچ مردی در جهان نیست که از دیدن اشک زنی، آن هم از نوع نسیم، جمله عاشقانه ای بر زبان نراند و قربان صدقه اش نرود، اما عبدی نه جمله عاشقانه ای می دانست و نه هیچ وقت داستان عاشقانه ای خوانده بود که واژه های لطیفی به ذهنش نشانده باشد... مردان عصبی و بد اخم و خشن هیچ وقت داستانهای عاشقانه نمی خوانند و عشق را نمی شناسند و عبدی بیشتر از همه مردان خشن و بداخم، با لطافت عشق بیگانه بود. او به سبک خودش عمل کرد. روی کاناپه کنار دست، زیبای مجروحش، نشست، دست در جیب کتش کرد و یک بسته که به شکل زیبایی کادو پیچ شده بود بیرون کشید و بسته را خودش بازکرد و چون دست های نسیم درقید دستبند بود، جعبه را مقابل چشمانش گرفت. یک گردن بند برلیان که می توانست قلب هر دختری را بلرزه درآورد در داخل جعبه چشمک ‏می زد.
    - بیا! برای تو کادو گرفتم! هیجده ‏میلیون تومن پولش رو دادم! اگه صد میلیون هم بود برات می خریدم. حالاکجاش رو دیدی؟ وقتی رفتیم «ژنو» تازه منو می شناسی!
    ‏نسیم نگاهش را از کادو گرانقیمت عبدی برگرفت، لحظه ای سکوت کرد و بعد با صدای بلند به گریه افتاد‏... عبدی فقط این جمله را از دهان زخمی و مجروح نسیم می شنید.
    - چقدر بدبختم! چقدر بدبختم!

    فصل 14

    اتومبیل جیب آرام و بی حرکت جلو در خانه مهندس شمیم همچنان متوقف بود. در آن ‏هنگام از شب، معمولاً در حوالی این خانه رفت و آمد اندکی می شد. آن شب به نظرمی رسیدکه شب توطئه و اسرارآمیزی است. شمیم گاهی پرده پنجره اتاق را که مشرف به کوچه بود کنار می زد و هر بار امیدوار بودکه جیب راهش را گرفته و رفته باشد، اما سماجت سرنشینان جیب، سرانجام او را متقاعدکرد که خطر بیخ گوش او کمین کرده و هر لحظه ممکن است دو سرنشین جیب، از روی در آهنین خانه اش بپرند و بعد از یک درگیری مسلحانه با سرایدار وگرگی، به سراغش بیایند و او را کت بسته به نقطه نامعلومی ببرند. شمیم در یک فرصت مناسب که سرایدار را به بیرون از خانه فرستاده بود، دوباره کتیبه را در لانه گرگی جا سازی کرده و از این جهت نگران نبود، ولی ازاسارت خود می ترسید. اگر این اشخاص او را با خود ببرند و زیر شکنجه در فشار بگذارند چقدر توان مقاومت دارد؟ او انسانی هوشمند و از نظر روحی تسلیم ناپذیر بود وخوب می دانست که اگرخودش را تسلیم گروه دوم کند، زندگی و حیات نسیم به مخاطره می افتاد باید تا برقراری ارتباط با عبدی مجدداً خودش را در جای امنی پنهان کند. ساعت ده شب بودکه ساک سفری اش را با چند تیکه لباس و سایر احتیاجاتش پر کرد و برای خروج از خانه آماده شد. شمیم مطمئن بودکه سرنشینان جیب حداکثر تا نیمه شب و قطع کامل رفت و آمد، صبرمی کنند و بعد به خانه اش هجوم می آورند.
    ‏عقربه ساعت به گردش خود ادامه می داد، سرایدار خانه برای استراحت به اتاق خودش رفته بود،گرگی درکنار صندلی مهندس، دراز کشیده یک لحظه از صاحبش جدا نمی شد. او قبلاً پنجره اتاق طبقه پایین خانه را که به کوچه پشت باز می شد بازدید کرده و بی سرو صدا آنرا گشوده بود تا به محض هجوم سرنشینان جیب، از آن پنجره خود را به کوچه پشت ساختمان رسانده و از منطقه خطر دور شود.
    ‏شمیم برای حفظ جان سرایدار قبلاً به اوگفته بودکه در اتاق را از پشت ببندد و اگر کسانی وارد خانه شدند، هیچ مقابله ای نکند، «آنها دنبال تو نیستند، دنبال من آمده اند، من هم از پنجره پشت خانه بیرون می روم!».
    ‏سرایدار گفت:
    - ارباب!گرگی با آنها درگیر میشه حتماً او را میکشن!
    - نگران نباش. من گرگی را با خودم می برم، چند کوچه پائین تر دوباره او را به خانه می فرستم! گرگی راه خانه را بلده!
    ‏ساعت یک بعد از نیمه شب بودکه الکساندر و راننده از اتومبیل پیاده شدند و مستقیماً به سمت خانه شمیم راه افتادند. شمیم که از پنجره شاهد صحنه بود بلافاصله ساکش را به دست گرفت وگرگی را صدا زد!
    - گرگی! با من بیا!
    ‏شمیم قبلاً در ورودی ساختمان را از پشت قفل کرده بود تا مهاجمان حداقل یک دقیقه ای پشت در بمانند. مهندس پنجره طبقه اول ساختمان را گشود، او و گرگی، باهم از پنجره به راحتی روی کف کوچه فرود آمدند. هوای منطقه سعادت آباد در آن ساعت از شب، سرد بود، زیپ کاپشن طرح سربازی اش را بالا کشید و به حالت نیمه دو، دو، سه کوچه را پیاپی پشت سر گذاشت، بعد حوالی میدان«سرو» متوقف شد.
    ‏- گرگی! برو خونه! ازت متشکرم که با من اومدی!
    ‏دراین گونه موارد، شمیم دستی به پشت گرگی می زد و گرگی می دانست که زمان ‏بازگشتش به خانه رسیده و به سمت خانه می د‏وید.
    ‏مهندس با تلفن همراهش به شرکت تاکسی تلفنی زنگ زد و تقاضای یک تاکسی کرد- لطفاً یه تاکسی بفرستین میدان سرو- خیابان... پلاک. در این لحظه به پلاک نزدیک ترین خانه به خودش نگاهی انداخت و شماره پلاک را گفت.
    - من جلو در منتظرم!
    ‏طولی نکشید که تاکسی تلفنی از راه رسید.
    - میدان راه ‏آهن!
    ‏وقتی راننده تاکسی کرایه اش را گرفت و رفت شمیم به سمت مهمانخانه آشنایش راه افتاد. حتماً حمید وقتی صدایش را بشنوه ‏در را به رویش خواهد گشود‏. او مخصوصاً از آژانس نزدیک خانه اش تاکسی نخواسته بود چون می دانست سروان جنابی ممکن است از ماجرا بوئی ببرد، در آن صورت به آژانس های نزدیک خانه او سری خواهد زد و احتمالاً مقصدش را خواهد یافت.
    *********************************
    ‏الکساندر و همراهش وقتی از در آهنین پارکینگ خانه شمیم به داخل حیاط پریدند، برخلاف انتظار، با هیچ سر و صدائی روبرو نشده .گرگی نبود، چراغ اتاق سرایدارهم خاموش بود. اما چراغ اتاق شمیم می گفت که او دراتاق خودش، مشغول تماشای ماهواره ‏یا مکالمه است. الکساندر برای بازکردن در ورودی چندان معطل نشد، به سرعت از پله های طبقه دوم بالا رفت. چراغ روشن بود. اما هیچ اثری از مهندس ندید. پیش خودش گفت، حتماً این ساختمان درخروجی دیگری هم دارد چون در پارکینگ و خروجی راکاملاً زیر نظر داشت. به سرعت به طبقه پایین برگشت، نگاهی به داخل سالن انداخت. یک پنجره رو به کوچه باز بود.
    - برگردیم! از آن پنجره رفت مهندس!
    ‏الکساندر و همراهش همان طور که بی سرو صدا وارد ساختمان شده بودند، آرام و بی صدا ساختمان را ترک کردند. در راه بازگشت شماره تلفن خامه کار را که منتظر کسب اطلاع از مأموریت الکساندر بود.گرفت وگفت:
    - خامه کار! آب تهران من را کرد احمق! باید همان بعدازظهر، اطراف ساختمان را کرد بازرسی!
    ‏خامه کار با عصبانیت گوشی تلفن را بر زمین کوبید: «این پسر خاله من، یه حرفه ای تمام عیار ازکار درآمده است!»
    ‏صبح فردا وقتی سروان جنابی چند بار پیاپی شماره تلفن همراه مهندس را گرفت و تلفن خاموش بود، نگران حادثه ای تازه، به سرعت خودش را به منزل مهندس رسانید. سرایدار به سادگی تمام داستان حمله شبانه مهاجمان را شرح داد و با غرور تمام گفت:
    - ارباب من، جناب سروان از هیچکی نمی خوره! اون دو نفر حسابی بور شدن و رفتن!
    ‏سروان پرسید:
    - این سگ گردن کلفت شما آن موقع که آن دو نفر وارد ساختمان شدن چه کار ‏می کرد؟
    - ارباب گرگی را با خودش برده بود، به من هم گفته بود دراتاق روببند،صدات در ‏نیاد! ارباب نمی خواست ما دو تا صدمه ببینیم! سروان اخمهایش را درهم کشید.
    - اون یکنفر دیگه کی بود؟
    - همین گرگی جناب سروان!
    ‏سروان جنابی سری تکان داد و به سمت اداره اش راه افتاد. درطول راه ازخودش می پرسید چرا بازهم قاچاقچیان برای دستگیری مهندس راه افتادند؟ مگر آن شب کتیبه را از چنگش درنیاوردند؟ نکند مهندس به من دروغ گفته باشد؟ ممکن نیست! شاید هم این دو نفر ازگروه دوم هستندکه از ماجرای آن شب بی خبر ‏مانده اند... به هرحال دوباره مهندس چون قطره ای دراقیانوس بزرگ تهران گمشده و همه چیز در ابهام و تاریکی فرو رفته بود.
    **************************************
    ‏وقتی مهندس جلو مهمانخانه آشنایش رسید، ساعت از دو نیم بعد ازنیمه شب گذشته و در مهمانخانه بسته بود. انگشت را روی زنگ گذاشت. می دانست حمید شبها را در دفترمدیرمی خوابد و صدای زنگ را می شنود. خیلی ازمسافران دیر وقت می رسیدند.
    - خدای من! دوست عزیز خودمه! شمیم خان! پسر چشمم به در بودکه بیائی! دیدم دو روز گذشته و از تو خبری نیست، البته که می دونستم برای بردن ساک خودت میایی! خوب برام تعریف کن! آشتی کردین؟
    ‏شمیم دستی پشت شانه دوست تازه اش کوبید...
    - چشمات پر خوابه، من هم خیلی خسته ام. فردا برات تعریف می کنم.
    ‏شمیم احساس می کرد که حمید به راستی نگران است و می خواهد بداند که ‏آشتی کنان صورت گرفته یا نه؟
    - فقط یک کلمه بگو تا خیالم راحت بشه و خوب بخوابم!
    - هم بله! هم نه!
    - آبی تم بخدا، من یکی که تا صبح خوابم نمی بره!
    ‏~دو روزی آشتی بودیم باز سنگ اندازها سنگ پرونی کردن... می دونی که چی میگم!
    ‏حمید سرش را با تاسف تکان داد.
    - می دونم چی میگی، این حاج ماشاء الله قصاب هم مدام داره برای ما سنگ اندازی می کنه! فکری ام که نکنه خود حاج ماشاءا... توی کار ربابه!
    - حالا نگران نباش! فردا را که از ما نگرفتن، می نشینیم با هم حرف می زنیم.
    ‏حمید متوجه خستگی مفرط دوستش شد.
    - اتفاقاً اتاق خودت خالیه! یعنی راستش رو بخواهی، خود‏م ندادم کرایه! یاد‏گار دوستم بود! ساک رو بدین ببرم بالا... بذار از تو یخچال مدیر یک نوشابه مهمونت کنم! به خدا خیلی خوشحالم!
    در حالی که از پله ها بالا می رفتند، حمیدگفت:
    - راستی می دونی این هفته استقلال با پاس مسابقه داره ‏! این دفعه مهمون منی، باشه؟
    ‏شمیم در آن خستگی و پیچیدگی افکار، بی اختیار از صمیمیت صادقانه حمید به هیجان آمد.
    ‏‏- قبول!
    - پس نوکرت آبیته!
    ‏شمیم تلفن همراهش را خاموش کرد و در خوابی عمیق شناور شد.
    ************************
    ‏ساعت ده ‏صبح بود، مهندس روی لبه تختخوابش نشسته و دست با زیر چانه، در فکر فرو رفته بود. این بار وضع باگذشته فرق می کرد. حالا یک گروه خشن در تعقیبش است که می خواهد به هر ترتیب مخفیگاهش را کشف و او را گروگان بگیرد‏، مرد خطرناکی که نسیم را در چنگ دارد دشمنی بیشتری با او پیدا کرده و ممکن است او هم در صدد اسارتش بربیاید. سروان جنابی هم دنبال کتیبه است و می خواهد هر طور شده کتیبه را ضبط و تسلیم موزه کند. همه این تهدیدها او را مجبور می کرد که مراقب باشد تحت هیچ عنوانی مخفیگاهش لو نرود. مخفیگاهش لو می رفت که او از تلفن همراه خودش استفاده می کرد!
    ‏تصمیم گرفت برای برقراری ارتباط با رباینده ‏نسیم از یک شماره تلفن عمومی استفاده ‏کند. او می دانست که حمید با اغلب فروشگاههای اطراف ارتباط د‏ارد ‏و می تواند او را به یکی از این فروشگاهها معرفی کند. این موضوع را با حمید در میان گذاشت.
    - ببین حمید! ازت یه کمکی می خوام؟
    - رو چشمم!
    - می خوام من رو با یکی از فروشگاههای دور و برکه تلفن عمومی داره آشنا کنی. می خوام شماره تلفن عمومی اون مغازه رو به یکی از دوستام بدم که هر وقت خبری شد به من زنگ بزنه!
    ‏حمید همیشه آماده یاری دادن بود.
    - حالیمه شمیم خان! تو را می برم فروشگاه پدر رباب، همین نزدیکیها مغازه داره! یه تلفن عمومی هم علم کرده، اگه ازش خواهش کنم، خواهش من رو رد نمی کنه! آخه محمد آقا پدررباب اهل فوتباله، مثل من وشما آبیته، اغلب جمعه ها با هم میریم ورزشگاه!
    ‏شمیم کمی آسوده خاطرشد.
    - محمد آقا میدونه که تو رباب رو می خوای و رباب تو را؟
    - نه! هنوز نه! ولی بالاخره یه باید یه روز بفهمه!
    ‏شمیم پیشنهاد کرد:
    - چه عیبی داره که رو راست همه چیز رو بهش بگی! توکه نظر بدی نداری؟ می ترسم این حاج ماشاءالله از دختره خواستگاری کنه! حمید سرش را روی سینه انداخت.
    - میدونی رباب چی به پدرش گفته؟
    - چی گفته؟
    - گفته اگه بخواهی من رو بدی حاج ماشاء الله خودم رو می کشم.
    ‏شمیم شگفت زده به حمید خیره شد. عشق خالصی و ناب، طبقه فرو دست و بالا دست نمی شناسد.
    - معلومه د‏ختره خیلی د‏وستت داره؟
    ‏حمید از خجالت سرخ شد. اصلاً اهل تظاهر و خودنمائی نبود.
    - خوب! کار دله دیگه!
    ‏یاد عشق نسیم، قلب شمیم را در سینه تکان داد. آن دختر هم او را با تمام وجودش دوست دارد و پیشاپیش هم در قربانگاه عشق، منتظر قربانی شدن است. حمید جوان تیزهوشی بود. متوجه شدکه صحبت از رباب، شمیم را به یاد عشقش انداخته است!
    - جان من که ناراحت نشدی؟ ماکارگرا قلب مون روشنه، خدا هم با ماست.
    شمیم بازوی حمید را فشرد.
    - راست میگی! حالا بریم من رو به محمد آقا پدر زن آینده ات معرفی کن! بالاخره پدر زن آینده ته!
    ‏شمیم باحمید به خواروبار فروشی محمد آقا رفتند. مرد‏ی زرنگ وکاسبکار بود و به رفاقتش با حمید هم احترام خاصی می گذاشت. قرار شد شماره تلفن عمومی مغازه را به او بدهد تا طرف مربوطه زنگش بزند.
    ‏حمید به سرعت به مهمانخانه برگشت. وظیفه شاس بود. شمیم برای جلب توجه محمد آقا، مقاد‏یری که مورد احتیاجش هم نبود جنس خریداری کرد‏. می خواست از آن مغازه به دفترکارش تلفن بزند ولی یادش آمد شماره اش فوراً در شماره گیر تلفن رومیزی راحله می افتاد. سوار تاکسی شد، از امیریه به منیریه رفت و از آنجا شماره دفترش را گرفت.
    - راحله!
    ‏راحله با تظاهر به شادی فریاد کشید.
    - کجای عزیزم! داشتم دیگه دیوونه می شدم، تازه نمیدونی چقدرکار داریم. امروز من شش تا وقت ملاقات به ارباب رجوع دادم!
    - من امروز نمی تونم بیام! ارباب رجوع رو بفرست پیش معاون! راستی امروز کسی تلفن نزده که من رو بخواد!
    - نه! تا حالا نه!
    - خیلی خوب! من دو ساعت دیگه زنگ می زنم. خداحافظ.
    ‏راحله می دانست که تمام گرفتاریهای مهندس و فاصله گرفتن هایش با دفتر کار شرکت، به خاطر نسیم است و همین موضوع حسادتش را بیشتر تحریک می کرد هنوز چند دقیقه از گفتگوش با مهندس نگذشته بود که زنگ تلفن به صدا درآمد. صدای خشن و عصبی عبدی بودکه در گوشی تلفن پیچید.
    - خانم! این رئیس شما کجاست؟ نه تو خونه شه، نه تو دفترش!
    ‏عبدی بیش از این هم با راحله تماس تلفنی داشت و تا حدودی حس کرده بود که راحله علاقه خاصی به مهندس دارد و می تواند از حسادت زنانه اش بهره برداری کند. راحله هم می دانست که نسیم در دست همین مرد اسیر است و بهتر است با او کنار بیاید.
    - جناب مدیر امروز صبح با من تماس گرفتن!
    - من چه جوری می تونم باهاش تماس بگیرم، یه کار خیلی فوری دارم! صدای راحله گرمتر در گوشی پیچید.
    - می دونم! درباره اون دختره است؟
    - بله! خیال می کنم همین طور باشه، ازش دلخوری مگه نه؟ راحله پاسخ داد.
    - چرا که نباشم! مردی که ممکن بود باهام ازدواج کنه ازم دزدید‏؟ می خوام سر ‏به تنش نباشه!
    ‏عبدی در انتظار چنین فرصتی بود.
    - شما این مهندس رو خیلی دوست داری؟
    - آن قدر که دلم می خواد زنش بشم!
    - قبلاًبهت وعده ‏ازدواج داده ‏؟
    - نه! ولی خیلی با هم ناهار خوردیم، این طرف و اون طرف رفتیم، همه چیز داشت خوب پیش می رفت که سر وکله این دختر ‏پیداش شد.
    ‏عبدی سعی کرد آتش دیگ جوشان حسادت راحله را تیزترکند.
    - ببین خانم! تا آنجا که من می دونم این دو تا همدیگه روخیلی می خوان. دختره اینجا پیش منه ولی شب و روزش گریه است! میگه من و شمیم قرار بود عروسی کنیم!
    ‏راحله برافروخته شد:
    - مگه من زنده نباشم که با شمیم عزیزم ازدواج بکنه! نمیذارم لقمه حاضر و ‏آماده رو از دهنم بیرون بکشه!
    عبدی که می خواست ببیند آیا رقیب هم با دفتر مهندس تماس گرفته است از راحله پرسید:
    - آدمهای دیگه ای هم باهاتون تماس گرفتن که بخوان با مدیر تماس بگیرن؟
    - بله! قبل ازشما چند تا تلفن داشتم ولی یکی که لهجه خارجی داشت خیلی هم اصرار می کرد، حتی به من هم وعده هائی می داد که اگه آدرس از مهندس دارم بهش بدم! راستش به من قول داد اگه باهاش همکاری کنم یه جوری شر دختره رو از سر مهندس بکنه!
    ‏راحله بازار گرمی نمی کرد، الکساندرکه حالا همه برنامه های دستیابی به کتیبه ‏را مستقیماً زیر نظر داشت، شخصاً با راحله تماس برقرار کرده بود.
    ‏پیش از تلفن مهندس، الکساندر به دفتر مهندس زنگ زده بود ولی راحله از این ‏موضوع چیزی به مهندس نگفت.
    ‏عبدی فوراً متوجه شد که تلفن کننده جز الکساندر شخص دیگری نبوده است.
    - خوب دیگه چی می گفت؟
    ‏راحله که می خواست بازار گرمی کند پاسخ داد.
    - راستش خیلی وعده وعید داد. گفتش اگه بتونی یه آدرسی یا نشونه ای از مهندس بدی یه جوری شر اون دختره رو از سرت دور می کنم!
    عبدی با صدای بلند خندید.
    - دختره تو چنگ منه! اون مرتیکه خارجی چه جور می تونه شر دختره رو ‏کم کنه؟
    ‏راحله دروغ نمی گفت، الکساندر پس از شکست های پیاپی تصمیم گرفته بود ‏برنامه تعقیب و دستگیری مهندس را شخصاً زیر نظر بگیرد و ارتباط تلفنی با راحله هم به همین خاطر بود.
    عبدی برای اینکه مانع از همکاری راحله باگروه رقیب شود ‏تصمیم گرفت او را ‏کمی بترساند.
    - ولی مواظب باش، اینا می خوان مهندس رو یه جور سر به نیست کنن! راحله وحشتزده پرسید:
    - یعنی می خوان مهندس رو بکشن؟
    - تو چقدر ساده ای ‏دختر! اونا دنبال چیزی هستن که خیلی قیمت داره؟ همینکه به خواسته شون رسیدن برای اینکه موی دماغشون نشه، پخ! راحله با شتاب پرسید:
    - مقصودتون همون کتیبه زرینه که مهندس توی معدنش پیدا کرده؟
    - بله! خوب فهمیدی! حالا اگه عاقل باشی با من راه میایی، چون اون دختره که میگی تو دست و بال منه نه اون خارجی!
    ‏راحله از ارتباطی که با عبدی برقرارکرده بود، بیشتر راضی به نظر می رسید.
    - شما که نمی خواین مهندس رو بکشین؟
    ‏- نه
    - دختره چی؟
    - خودم باهاش عروسی می کنم و می برمش خارج!
    - جدی میگین؟
    ‏- بله! حالا به محض اینکه مهندس باهات تماس گرفت، بگو هر طور صلاح می دونه با من تماس برقرار کنه!
    - شمارهتلفن شما؟
    - من شماره نمی دم! ازمدیرتون شماره ‏ای بگیرید که بتونم باهاش تماس بگیرم.
    ‏بعداز مدتی گفتگو، عبدی مکالمه اش را قطع کرد. راحله شماره موبایل عبدی را که روی صفحه نمایش تلفن افتاده بود برداشت. اما عبدی نگران نبود، چون تلفن نه به نامش بود نه به آدرسش!
    ‏شمیم مدتی در خیابانهای اطراف امیریه و منیریه قدم زد. مردی که مدام در حال حرکت بود حال وحوصله نشستن نداشت. لباسش را هم که تغییر داده وعینک دودی بزرگی هم زده بود وکسی نمی توانست او را با مهندس شمیم مدیر عامل شرکت معدن کار و استاد دانشگاه اشتباه بگیرد!
    ‏دو ساعت گردش کافی بود، دوباره از یک تلفن عمومی دیگر شماره دفترش را گرفت.
    - چه خبر؟
    ‏راحله که سعی می کرد خودش را نگران و دلسوز نشان بدهد گفت:
    - چرا! همون آقاهه که نسیم بیچاره مارو زندونی کرده تلفن زد و می گفت میخوام ‏با مهندس معامله بکنم، باید هر طور شده باهاش حرف بزنم.
    ‏مهندس می دانست که فرار از دست قاچاقچیان راه حل نجات نسیم نیست، هر قدر از زمان اسارت نسیم بگذرد، بیشتر در دسترس آن آدمکش، قرار می گیرد:
    - ببین راحله! اگه یارو دوباره زنگ زد بهش بگو سر ساعت یک بعدازظهر فردا به ‏من زنگ بزنه؟
    ‏راحله ذوق کنان سئوال کرد.
    ‏همین حالا شماره تون رو به من میدین؟
    ‏شمیم از نخستین ماههای آشنایی از رفتارهای کودکانه و ناپخته راحله بستوه آمده و او را از زندگی خود حذف کرده بود و می ترسید او بیشتر از بقیه کار را خراب کند.
    - فردا سر ظهر زنگ می زنم و شماره رو بهت میدم! راحله رهایش نمی کرد.
    - دلم برات خیلی تنگ شده! بیتابی میکنه! یادته شبی که رفته بودیم رستوران ‏«بی بی» اون دو تا نوازنده دف و آکاردئون چه غوغائی راه انداخته بودن! اون که سبیل سیاهی داشت، باهاتون آشنا بود، پشت میکروفون گفت، این ترانه رو که از ویگن سلطان جاز ایرانه، برای آقای مهندس و خانمش می خونیم. شما سرخ شدین، من از شما سرخ تر، ولی چه کار می تونستیم بکنیم، آن وقت ترانه رقیب را برامون خوندن!
    ‏مهندس با بی حوصلگی به یادآوری های راحله گوش می داد. شمیم در آن ساعات از زندگی پر مخاطره اش، جز نگاه و صدای نرم و لطیف او، که معلوم نبود از کدام نقطه ناشناخته درگوشش طنین می انداخت، هیچ پیام عاشقانه ای نمی توانست بگیرد. تمرکز او بر عشق نسیم چنان بود که به حیات و ادامه زندگی خودش هم کوچک ترین اهمیتی نمی داد، اگر زنده بود و دراین شرایط دردناک و با هویت جعلی به زندگی ادامه می داد، تنها برای نجات آن دختر زیبا و وفادار بود.
    - متشکرم راحله! من فردا زنگ می زنم.
    ‏تمام شب شمیم در اتاق کوچک و تنگ مهمانخانه، سر درگریبان نشسته بود، حمیدکه متوجه افسردگی حال دوستش شده بود، شام شبش را به اتاق مهندس آورد. دو عدد نان بربری، دوعددگوجه فرنگی، صدگرم پنیر لیقوان و دو عدد چای که با سلیقه در سینی چیده بود.
    - آخه نمیشه که شام هیچی نخوری! من اگه گرسنه بشم و چیزی به این شکم پیچ پیچ نریزم، داد و فریاد راه می اندازه! الکی خودش رو به دل درد می زنه! این سینی شام منه، دو تائی با هم می خوریم.
    ‏سالها بودکه شمیم این همه صداقت محض را ندیده، یا به آن توجهی نکرده بود. اغلب کسانی که با او سلام و علیک گرمی می کردند، یا به خاطرش مهمانی برگزار می کردند، سلامشان بی طمع نبود، اما حالا یک دوست بیست و دو سه ساله که تا این لحظه از او سئوالی نکرده بود اهل کدام نقطه کشور است، چقدردرس خوانده، پدر و مادرش چه کاره اند، سفره ساده اش را پیش روی او پهن کرده بود.
    - بفرما!
    ‏شمیم همیشه احساساتی بود و ابراز احساساتی از این دست اشکش را

  7. Top | #36



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    55.36
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,467
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    درمی آورد. با اینکه هیچ اشتهائی نداشت آن قدر از غذای ساده حمید لذت می برد که حمید متوجه شده بود و در لقمه گرفتن به نفع دوست قناعت می کرد، تا دوستش بیشتر بخورد. شمیم از ته دل گفت:
    - خدای من! چقدر چسبید!
    - خوب رفیق غذای من و تو، کارگرای این دور و زمونه همینه دیگه!
    ‏شمیم لیوان چای را سر کشید، دلش می خواست همین حالا هویتی را بر او آشکار می کرد و به او می گفت بلند شو بریم شام در رستوران هیلتون مهمان من!
    ‏تا مدتها بعد از آنکه مهندس چشم بر هم گذاشت حمید، از لای در، دوستش را می پائید. حس می کرد شمیم غم بزرگی دارد. غمی که او هم از عشق رباب بر دل داشت، که خبردار شده بود حاج ماشاء الله هرروز دنبه و چربی بیشتری روی گوشت خانه محمد آقا، پدر رباب، می گذارد،گرچه هر روز جمعه که حقوقش را می گرفت، با محمد آقا به استادیوم می رفت و نمی گذاشت محمد آقا دست به جیب کند.
    ************************************
    ‏ساعت یازده و نیم صبح، مهندس از مهمانخانه بیرون زد. حمید آقا مشغول نظافت بود و او را ندید. هدفش خواروبار فروشی محمد آقا بود، اما قبلاً باید از یک تلفن عمومی به راحله زنگ می زد. چقدر دلش می خواست همین امروز با این مرد عهد شکن و خشن کنار بیاید، کتیبه را تسلیمش کند و نسیم را بگیرد. چنان شوریده و نگران نسیم خودش بودکه نمی نمی دانست، چه قیمتی برای آزادی او می پردازد و اگر به این موضوع می اندیشید، شاید با خودش می گفت، «من دارم گران ترین زن دنیا را برای خودم می خرم!». ولی عاشق واقعی هرگز به این گونه حسابگریها فکر نمی کند و اگر فکرکند دیگر عاشق صادقی نیست!
    ‏برابر اولین تلفن عمومی در مسیرش ایستاد. سکه ای به داخل شکم تلفن انداخت.
    - راحله!
    - بله عزیزم! صدای عزیز من از هر آهنگی قشنگ تره! باورکن دلم دیگه یه ذره شده!
    ‏مهندس این تعارف تملق آمیز را نشنیده گرفت.
    - این شماره را یادداشت کن! فقط بده به اون مردی که نسیم پیش اونه!
    - بچشم! به خدا از صمیم قلب دعا می کنم دختره هرچی زودتر آزاد بشه! پدر و ‏مادر بیچاره ش از دیروز تا حالا صد بار زنگ زدن شما را می خوان!
    ‏شمیم شماره مغازه خواروبار فروشی را که از حمید گرفته بود به راحله داد و تأکید کرد، به اون فرد بگو رأس ساعت یک منتظرشم توی این شماره، ضمناً این شماره رو به احدی نمیدی! می دونی چی دارم میگم!
    - چشم عزیزم! مطمئن باش!
    ‏شمیم تا ساعت یک بعد از ظهر وقت داشت، سری به ایستگاه راه آهن زد. سالها بود که با قطار سفر نکرده بود. به نظرش می رسید که مسافرین قطار، با مسافران هواپیما تفاوتهای آشکاری دارند، اغلب این مسافرین، شهرستانی وکاسبکار یا زوار اماکن زیارتی بودند. مقابل یک دکه روزنامه فروشی، روزنامه ای خرید و مدتی روی نیمکتی نشست و به خواندن روزنامه سرگرم شد، بیست دقیقه به ساعت یک روانه مغازه خواروبار فروشی محمد آقا شد. محمد آقا، مرد چرب زبان و خوش مشربی بود.
    - بفرمائید! قدمتون رو چشم، دوستای حمید آقا دوست من هم هستن، لابد حمید آقا به شماگفته که ما برای تماشای مسابقه های مهم فوتبال با هم میریم «‏آزادی» آخه هردوها آبیتیم! شما هم که حمید آقا می گفت آبی هستین! چه خوب! هفته پیش نتونستم باهاتون بیام این هفته حتماً .
    ‏محمد از پشت میزکارش بیرون آمد، لوحه ای دردست داشت که روی آن نوشته بود. تلفن خراب است! و آنرا پشت شیشه مغازه اش آویزان کرد.
    - حالاهرچی دلتون می خواد شماره بگیرین!
    - متشکرم محمد آقا! من منتظر یه تلفنم.
    ‏پنج دقیقه بعد تلفن مغازه به صدا درآمد. شمیم گوشی را برداشت.
    - بله! خودم هستم!
    عبدی هنوزاز فکر اینکه مهندس او را در شب قرار با کیف خالی فریب داده عصبی بود.
    - به! به! آقای زرنگ! از یه استاد و چه می دونم شخصیت علمی انتظار نداشتم بخواد سر آدمی که گوشت تنش زیر دندونشه،کلاه بذاره!
    ‏شمیم هرگز عادت نداشت کسی او را این طور بی ادبانه متهم بکنه.
    - آقا! قرار مون اینه که مودب باشین! شما هم که به جای دلار، یک مشت کاغذ باطله توی کیف ریخته بودین! اون ضرب المثل قدیمی یاد تونه که میگه!
    - بله! میدونم. دیگ به دیگ میگه روت سیاه! ولی شما دیگ سیاه نبودین، یه شخصیت مثلاً بزرگ! راستی . از وقتی دختره فهمیده که شما به خاطر کتیبه تقلب کردین، ازتون خیلی رنجیده، بهتره بگم کاملاً از چشمش افتادین!
    ‏شمیم به خود می پیچید و چون نمی خواست مشتریانی که هر لحظه بیشتر می شدند صدایش را بشنوند، دستش را جلو دهانش گرفته بود،
    - مودب باشین آقا! من کتیبه رو باخودم آورده بودم ولی چون پیش بینی کرده ‏بودم که با چه آدم متقلبی طرفم،کتیبه را توی سامسونیت دوم جا سازی کردم و گفتنم اگه نسیم را تحویلم داد، سامسونیت اصلی را بهش میدم، ولی بعداً برام معلوم شد که شما هم کتیبه رو می خواستین، هم پول و هم آن دختر بی گناه!
    عبدی با همه نفرتی که از سر حسادت نسبت به مهندس شمیم داشت، از ‏شنیدن حقیقت ماجرا یکه خورد، ولی با لحن گستاخانه تری گفت.
    - ولی این حرفها توکت من نمیره!
    ‏شمیم خیلی قاطع گفت:
    - بره یا نره برام مهم نیست! همین حالا هم حاضرم این مبادله را خیلی سریع حتی همین امشب تموم کنیم! هدف من کتیبه نیست، من میخوام نسیم هرچه زودتر آزاد بشه! .
    ‏این جمله آخری گرچه عبدی را به تصاحب کتیبه نزدیک می کرد، اما حسادتش ‏را هم برمی انگیخت، می خواست داد بزند و بگوید:
    - مگه خوابش رو ببینی که نسیم برگرده پیشت! برای اینکه مهندس را بترساند گفت:
    - بسیار خوب! این دفعه کلک بی کلک! کتیبه رو میدی، دختره و پنجاه میلیون ‏رو می گیری و میری پی کارت! .
    ‏مهندس چنان خشمگین شده بود که با صدای بلندتری گفت:
    - پول بخوره توی سرت! من فقط نسیم را می خوام!
    ‏این گذشت شگفت انگیز، برای مردی مثل عبدی، غیر قابل هضم بود. بزرگ ترین مسئله زندگی عبدی «پول» بود و این مرد برای نجات عشق خودش، به سادگی از این مبلغ کلان می گذشت. شاید در این از خود گذشتگی شمیم، نوعی تحقیر هم نسبت به خود می دید. اما بهتر دید این تحقیر را نادیده بگیرد. او عشق به نسیم را بدون ‏کتیبه میلیون دلاری به پشیزی نمی خرید. یا هر ‏دو یا هیچ کدام!
    - بسیار خوب! من دوباره تلفن می زنم!
    ‏مهندس شتابزده پرسید:
    - کی؟ من عجله دارم!
    - می خوای مثل آن دفعه یه عده دنبال خودت راه بندازی؟ ‏کورخوندی! شرایط رو من تعیین می کنم!
    - کی به من خبر میدی؟
    - فردا یا پس فردا . همین ساعت!

    فصل 15

    ساعت سه بعد از ظهر بود. سروان جنابی، تند و شتابزده، به عادت همیشگی ، وارد دفترکارش شد. مأمور شماره یک منتظرش بود. سروان هروقت مسئله مهمی خاطرش را آشفته می کرد، خودش را طوری روی صندلی پرتاب می کرد که احتمال می رفت صندلی بشکند و او بر زمین سقوط کند، اما این بار هم به ‏خیر گذشت!
    ‏سروان تمام دیروز و امروز تا دو بعد از ظهر را به دنبال یک ماجرای سرقت بسیار مهم رفته بود، ولی توصیه اش ‏به مأمورانش این بودکه یک لحظه هم از پرونده کتیبه زرین غافل نشوند.
    - آخرین خبرها ‏چیه؟
    - ما تمام دیروز و امروز به تلفن همراه مهندس ‏زنگ زدیم، ولی تلفن مهندس خاموشه . دیروز بعد از ظهر به منزل پدر و مادر دختر دانشجو زنگ زدیم آنها هم می گفتند، سه روزه ‏مهندس باهاشون تماسی نداشته و هر بار هم که به دفتر مهندس ‏زنگ زده ن منشی مهندس با لحن ‏تندی با آنها برخورد کرده و یک باز ‏هم آنها را متهم کرده که می خوان به وسیله دخترشون، مهندس بیچاره رو تیغ بزنن!
    ‏سروان در پرونده های متعدد جنائی آثار شوم حسادتهای عاشقانه ‏را دیده ‏و با آنها آشنا بود. بعضی از حسادت ها حوادث دردناکی می آفرید وحتی یک بارهمین چند وقت پیش حسادت یک زن، مرد جوانی را بیگناه به ‏کشتن داده بود.
    - باید این خانم منشی مشکلی با دختر دانشجو داشته باشه که به اون پیرزن و پیرمرد آن طور پریده! مواظبش باشین!
    - کاملاً مواظبیم.
    - تلفن خانم منشی کنترله!
    ‏از دیروز عصر متوجه شدیم، چون مهندس در دفترکارش حاضر نمیشه بهتره تلفن روی میز منشی رو کنترل کنیم!
    - گزارشی از آدمهائی که به منشی مهندس تلفن کرده اند نرسیده!
    ‏در این لحظه مأمور شماره دو وارد اتاق شد وگزارش مکالمه منشی مهندس را ‏روی میز گذاشت.
    ‏سروان، که بسیار خسته به نظر می رسید، پرسید.
    - اگه خواندیش، خلاصه اش رو بگو!
    ‏مأمور شماره دو توضیح داد:
    - دو نفر با این خانم ‏تماس گرفتن! یکی همان رباینده دختر دانشجو بوده، خانم منشی حسابی با این مردگرم گرفته وگفته در صورتی کمکش می کنه تا با مهندس تماس بر قرار کنه که شر نسیم را از سر مهندس بکنه!
    ‏سروان لبخندی زدکه نشانه تائید برداشت های خودش بود!
    - بله حسادت عاشقانه! تلفن بعدی؟
    - دومین تلفن از یه مرد دیگه است که با لهجه خارجی حرف می زنه، به نظرم این آقا نماینده گروه دومه،که ازکل تحقیقاتمون از مهندس و سایراطلاعات، متوجه شدیم!
    - خوب این یکی چی می خواد؟
    - این آقا هم تلفن و آدرس مهندس را می خواسته و دختره عین همون شرایطی را که برای نفر اول تعیین کرده بود به نفر دوم هم میگه و قول همکاری میده به شرط اینکه شر دختره رو از سر مهندسی بکنه!
    ‏مأمور شماره یک سری تکان داد.
    - البته از سر خودش! من خیال می کنم بین این دو دختر یه رقابت تنگاتنگی ‏پیش اومده!
    ‏سروان بی حوصله و خسته بود. خودکارش را روی میز پرتاب کرد.
    - یا این دختره خیلی خامه، یا خیلی حسابگره!
    - چه جور حسابگری جناب سروان! ما هم بدونیم!
    - می خواد به هر طریقی اون دختر دانشجو رو از زندگی مهندس دور کنه و خودش همسر مهندس بشه! مگه علت دیگه ای هم می تونه در میون باشه! در هر حال، تنها سیم ارتباطی ما با مهندس، روی میز این دختره است! باید همه مکالماتش با دختره روزیر نظر داشته باشین، تا بفهمیم مهندس ازکجا تلفن می زنه! تعجب می کنم از مهندس! من که به اوگفته بودم سرخود دست به کاری نزنه، با ما مشورت کنه، ولی نمی کنه، می ریزن تو خونه اش، اگه زرنگی نکرده بود شاید حالا جسدش را، مثلاً توی جنگلهای لویزان، پیدا می کردیم.
    ‏مأمور شماره یک که تیزبینی اش در اداره آگاهی زبانزد بود گفت:
    - جناب سروان! نکنه غیر ازکتیبه ای که آنشب طرف از مهندس گرفته و فرار کرده، حالا طرف مربوطه کتیبه دیگه ای ازمهندس می خواد . دلیلی نداره که بعد از گرفتن کتیبه، باز هم دختره رو گروگان نگهداره و بخواد دوباره با مهندس تماس برقرار کنه!
    ‏از نظر سروان، نکته جالبی در این اظهار نظر نهفته بود .
    - نکنه مهندس ما توی اون معدن جنوب، با یه شهر گمشده تاریخی برخورد کرده؟ به اداره مون توی استان پیام بفرستین سری به این معدن بزنن، ببینن آنجا چه خبره؟
    ‏یک کارمند جدید بخش، در اتاق را باز کرد.
    - جناب سروان، خبرنگارا نمی گذارن به کارمون برسیم. سروان رو به مأمور شماره دوکرد.
    - زود ردشون کنین برن! بگین فعلاً خبری نیست، اگه خبری از دختره ‏بدستمون رسید، فردا اعلام می کنیم!
    - قربان خبرنگارا عکسهای تازه از دختره می خوان! سروان فریاد زد
    - مطلقاً! اونا می خوان با چاپ عکس یه دختر خوشگل و خوش بر و رو، تیراژ بسازن! نه خیرآقا! موضوع محرمانه است! پای یه کتیبه مهم تاریخی در میونه، دختر بیچاره فقط گروگان این قضیه است! بگو برن ‏پی کارشون!
    در همین لحظات گزارشی تازه ای از مکالمات تلفن راحله روی میز سروان قرار گرفت!
    سروان روی گزارش خم شد و اخمهایش را در هم کشید
    - عجیبه! امروز ساعت یازده و چهل و پنج دقیقه مهندس با منشی خودش تماس می گیره و این شماره رو میده به منشی که بده به گروگانگیر دختره! اون گروگانگیر هم شماره رو می گیره و لابد تا این لحظه با مهندس تماس گرفته و ما نمی دونیم چه قرار مداری با هم گذاشتن!
    ‏دوباره اوضاع اتاق درهم شد. نوعی آماده باش! اگر مهندس وگروگانگیر به توافق تازه ای رسیده باشند، ممکن است خیلی زود برای مبادله یک کتیبه دیگر، یا هر چیز دیگه ای، با هم ملاقات کنند. هر طور شده ما باید محل اختفای مهندس رو پیدا کنیم! اگه موفق نشیم سرقرارشون برسیم، کتیبه اولی هم ازدستمون میره راستی شما به مرزها اطلاع دادین که در بازرسی چمدان مسافران، دقت بیشتری بکنن!
    ‏- بله قربان!
    سروان دوباره روی گزارش خم شد.
    ‏- خدای من! این منشی مهندس، داره با آتیش ‏بازی می کنه، همین شماره تماس رو به اون مرتیکه خارجی هم ردکرده!
    ‏مأمور شماره یک با لبخند گفت:
    - ایشون مثل اینکه مأمور پخش شماره تماس مهندسه! باید یه جوری اون رو از پشت میزردکنیم!
    - نه عزیزم! کار خراب تر می شه! قاچاقچی ها متوجه میشن که ما وارد بازی شدیم، حتی یه لحظه ازش غافل نشین! ضنمناً ببینین این شماره تلفن متعلق به کدام قسمت شهره!
    - قربان از یه تلفن عمومی در حوالی راه آهن!
    - بسیار خوب تموم تلفن های عمومی منطقه را زیر نظر بگیریم:
    - ‏قربان مأمور کم داریم!
    ‏سروان عصبی از جا پرید.
    - من این حرفها سرم نمیشه! موضوع مهم تر از این حرفهاست! تقاضای چند مأمور با لباس شخصی بکنین، ضمناً عکس مهندس رو که از توی پرونده اش برداشتین تکثیرکنین و بدین دست مأمورامون که برن منطقه، شاید مهندس رو شناسائی کردن! بقیه دستورات رو هم خودتون واردین!
    ‏مأمور شماره دو گفت:
    - مشکن اینه که ما نمی دونیم در تماس بین گروگانگیر دختره و مهندس چی گذشت؟ شاید قرار مدارهاشون رو گذاشته باشن و دیگه هرگز مهندس سراغ اون ‏تلفن نره
    سروان در حالی که کتش را می پوشید تا به ملاقات رئیس آگاهی برود گفت:
    - اولاً شاید هنوز قراری با هم نگذاشته باشن، ثانیاً مگر غیر از این راه، راه دیگه ای هم سراغ دارین؟
    - چشم قربان
    - یه موضوع دیگه، ازشرکت تلفن درباره شماره تلفنی که ‏مهندس برای تماس با طرف به منشی خودش داده تحقیق کنین!
    - چشم قربان!
    - بمحض پیدا کردن آدرس محل تلفن، مأموری بفرستین در محل ببینه تلفن متعلق به چه شخصی است و سئوالاتی هم درباره مهندس از او بکنه، شاید دوباره با همین شماره تلفن تماسی برقرار بشه، شما موظفین در صورت مراجعه مهندس به ‏این شماره تلفن فوراً بازداشتش کنین! درسته که مهندس عنوان استادی هم داره ولی متخصص معدنه، نه متخصص مسائل پیچیده جنائی!
    ******************************************
    ‏الکساندر مأمور مافیای بین المللی قاچاق اشیاء تاریخی، سیگار برگ تازه ای در ‏گوشه لبش فرو کرد و برای چندمین بارخطاب به خامه کار، همکار ایرانی اش،گفت:
    - وقتم هدر رفت! من باید برگشت! هیچ راهی نیست برای پیداکردن مهندس!
    خامه کارهم داشت مأیوس می شد. این بار رقیب پسر خاله اوست و هیچ جور دم لای تله نمی دهد. حسرت در اختیار گرفتن کتیبه گرانقیمت جهش های سیب بابا آدم گردن خامه کار را دو برابر کرده بود. الکساندر ناگهان از راه رفتن ایستاد، به ساعتش نگاهی انداخت، ساعت نیم بعدازظهر بود، باید به آن دختر زنگ زد، آن منشی!
    ‏خودش شماره تلفن راحله را گرفت و پس از آنکه دوباره قول و قرارهایش را برای سر به نیست کردن نسیم تائید کرد، راحله تلفن تماس با مهندس را که به عبدی داده بود در اختیار او هم گذاشت.
    ‏الکساندر با گرفتن شماره تماس، هیجانزده به طرف خامه کار رفت که روی مبلی نشسته و استکان چایش را داغ داغ سر می کشید.
    - این شماره مال منطقه کدام شهر؟
    ‏خامه کار متوجه مقصود الکساندر شد.
    - صبرکن! من همین حالا دفتر تلفنم رو می بینم و بتو میگم این شماره مال کدام منطقه از شهره!
    ‏دفتر تلفنش را ورق زد، چند صفحه شماره تلفن دوستان و همکارانش را از زیر نظرگذراند. در منطقه راه آهن پیرمردی را می شناخت که گاهی اشیاء عتیقه دست دومی برایش می آورد.
    - بله! پیداکردم! این شماره متعلق به حوالی میدان راه آهنه! ‏چشمان الکساندر برقی زد.
    - میدان راه آهن گفتی؟
    - بله!
    - بسیار خوب! زود عکس مهندس لازم.
    - ممکنه توضیح بیشتری به من بدین!
    - مهندس آنجا در یک جا- خانه، هتل- پنهان شد. از همانجا تماس گرفت.
    - خوب عکس مهندس رو برای چی می خواهی!
    - زود دو سه نفر رفت خیابانهای اطراف، آنجا شب و روز بود! مهندس پیدا کرد. بما زنگ زد! آخرین شانس ما همینه!
    ‏خامه کار می دانست که الکساندر چقدر حرفه ای فکر می کند! او در آلبوم خانوادگی عکسهای بسیاری از مهندس داشت، همین عید شش ماه پیش چند عکس دستجمعی و انفرادی در مراسم دید و بازدید با شمیم انداخته بود.
    - من آشنائی دارم که با این مهندس خیلی نزدیکه! مطمئنم عکسهائی از ‏مهندس داره، همین حالا می فرستم سراغش! الکساندر پرسید:
    - سه نفر با عکس مهندس باید رفت آن طرف!
    - بله الکساندر. من آشنائی دارم مخصوص این جور کارها، همیشه چند نفر داره که بفرسته این طرف و آن طرف! می دونم که پس این جور کارها برمیان!
    ‏الکساندردوباره هیجان زده شده بود. برای اوکه چشم وچراغ مافیای بین المللی قاچاق اشیاء تاریخی بود مایه شرمساری می شد اگر دست خالی به لندن برمی گشت. الکساندر خودش را در صحنه زندگی حرفه ای شطرنج باز درجه اولی به حساب می آورد که در همه حال از اینکه رقیب باهوشی مقابلش داشته باشد لذت می برد. حالاهم با حریفی نیرومند مثل عبدی رو به رو شده بودکه در کشوری که کمتر دارای چنان مردان خطرناک حرفه ای است، بسیار خوب و هوشمندانه عمل می کند. بایه به این حرف هوشمند بگوید .
    - کیش! مات!
    *******************************
    ‏ساعت پنج بعد از ظهر مهندس با سر و صدای حمید از خواب بعد از ظهر برخاست. حالا حمید، چای عصرانه اش را با دوست تازه صرف می کرد.
    - شمیم، آقا! خیلی خسته ای یعنی سر و صورتت نشون میده! بی حوصله هم هستی؟ من هم وقتی منتظر یه خبر مهم هستم همین جوری میشم! . ولی من راهی رو بلدم که از این حال و روز درت بیارم؟
    ‏مهندس پرسید:
    - چه جوری؟
    ‏حمید، بدون پاسخ به این سئوال رفت و از انبار مسافرخانه میان مختصر اثاثیه ای که داشت، جعبه ای بیرون کشید و به سرعت دوباره به اتاق شمیم بازگشت.
    - یه جعبه تخته نرد حسابی! یادگار پدر بزرگمه! اون از تخته نرد بازهای قدیم تهرون بود! می تونم بگم هیچ وقت نمی باخت، ولی خودش یه روز وقتی ازش پرسیدم پدر بزرگ تا حالا شده ببازی؟ یواشکی در گوشم گفت:
    - آره یه مرتبه باختم اونم به یکی از اون خانومای خوشگل تهرونی! همین که حالا مادر بزرگته!
    ‏شمیم با صدای بلند خندید.
    - خیلی خوب، بعد ازساعت ده که مسافرا رفتن بخوابن، باهم یه دست می زنیم.
    *************************************
    ‏وقتی شمیم تنها شد، کنار پنجره نشست. هوا صاف بود، خورشید به سرعت راه مغرب را پیش گرفته بود. شمیم همراه با خورشید به سوی مغرب می رفت، مغرب یا ‏هر نقطه دیگر جهان برایش مهم نبود، او فقط می خو است خودش را از چنگ و دندان آدمهای خبیث روزگار محو و گم کند، اما چگونه؟ از خودش می پرسید آیا حوادثی که این روزها چون یک حلقه آتشین برگردنش افتاده و آزارش می دهد، همان حلقه سرنوشت اوست که بشر به آن معتقد است؟ او در معدنش هرگز دنبال یافتن کتیبه ای نبود. به فکرش هم نمی رسیدکه از تونل سیاهرنگ معدنش، ناگهان کتیبه ای به او چشمک بزند و بگوید «بیا! بیا! مرا با خودت ببر! من میلیونها می ارزم! در بازارهای جهانی برای داشتن و تصاحب من میلیونها دلار به پایت می ریزند!». در حقیقت کتیبه با چشمک هائی که می زد، خودش را به زندگی او تحمیل کرده بود، ولی ازهمان نخستین روزها، به جای شادی و سرور و ثروت، برایش اندوه و نگرانی و دلهره ‏آورده بود و حالا حس می کرد کتیبه قصد جان او و جان دختری را دارد که او هم تصاد‏فاً بر سر راهش قرار گرفته است! عجیب بود که این دختر اصلاً خیال تحصیل در دانشکده معدن نداشته، بلکه تشنه و مشتاق تحصیل در رشته های هنری بوده، اما دست سرنوشت او را به کلاس درس مهندس می کشد تا عشقی را رقم بزندکه امروز، هم برای آن دختر و هم برای مهندس حادثه آفرین باشد!
    رشته افکار آدمی هرگز پایان نمی گیرد، همین افکار دوباره چهره زیبا و تندیس «پری» گونه نسیم را پیش رویش نقش زد. چقدر در آن لحظه نسیم را می خواست و نگرانش بود. نسیم وقتی وارد زندگی اش شده بود با خودش چیزی ناشناخته و شگفتی آور به همراه آورده بود که شمیم بعدها فهمیدکه آن همان چیزیست که در جامعه انسانی اسمش را گذاشته اند عشق!
    شمیم از پشت پنجره برخاست، خودش را روی تختخواب انداخت . «‏خدایا این کتیبه را، که فکرمی کردم ثروت و رفاه و خوشبختی برایم می آورد، از من بگیر و نسیم را به من بازگردان». شمیم در آن لحظات راز و نیاز نمی دانست که سرنوشت هنوزهم بازیهای دیگری برایش تدارک دیده است. بازیهائی لبریز از خوف و خطر و ترس!
    *********************************
    در آن شب تب زده که شمیم در آن مهمانخانه جنوب شهری با سرنوشتی دست به گریبان بود، نسیم هم در زندان خودش، در منطقه دار آباد، یکه و تنها، در عوالم خیالی جستجوی شمیم، این در و آن در می زد. امروز دومین روزی بود که عبدی از صبح او را تنها می گذاشت و شب دیر هنگام برمی گشت. او بیشتر از هر روز فشارهای دستبد و پابند را تحمل می کرد. عبدی ناهارش را هم روی میز جلو کاناپه می گذاشت و می گفت: «عیبی نداره! با دستهای بسته هم میشه غذات رو بخوری!». نسیم نمی دانست غیبت های طولانی عبدی به خاطر چیست، ولی مطمئن بودکه عبدی تدارک یک ملاقات دیگر را می بیند. او کسی نبود که از کتیبه زرین بگذرد و بدون کتیبه با او ازکشور خارج شود. وقتی تاریکی بر آن خانه که بی شباهت به خانه اشباح نبود افتاد، عبدی به خانه برگشت و یکسر به زندان نسیم رفت.
    - خوب! سرحالی! نه؟ برای امشب مرغ بریون گرفتم، ولی تا چند روز دیگه من و تو، توی لوکس ترین رستوران ها غذا می خوریم! خدا را چه دیدی، شاید هم در ‏سوئیس باشیم.
    ‏عبدی با این جملات تقریباً برنامه هایش را بی هیچ ترس و نگرانی برای نسیم افشا می کرد. دیگر نیازی هم به پنهان کاری نمی دید. او باید در لحظه ای که مناسب تشخیص می داد، قرار قطعی ملاقات را می گذاشت وکار را تمام می کرد. به همین دلیل هم با اینکه طبق قراری که با شمیم گذاشته بود، باید امروز یا فردا تلفنی با او تماس می گرفت و محل مبادله را تعیین می کرد، اما خیال نداشت تا ترتیب همه کارهای مربوط به ملاقات سرنوشت سازش را فراهم نکرده، به شمیم تلفن کند.
    عبدی پس ازصرف شام، مجدداً برای شستشوی مغزی نسیم دست بکارشد، باز همان قصه تکراری! شمیم عاشق پوله، یه پول پرست طماع! تو اصلاً براش مهم نیستی! ولی این دفعه نمی گذارم زنده از چنگم در بره! کتیبه رو از بیخ حلقش می کشم بیرون، مقاومت بکنه می فرستمش جهنم!
    ‏نسیم در سکوت به سخنان تکراری عبدی گوش می داد، ولی در اعماق وجودش، ترس تازه ای جان می گرفت. « این مرد این دفعه می گوید، شمیم را ‏می کشد! چون فکر می کند تا شمیم زنده است، من خودم را متعلق به او می دانم».
    مشکل عبدی این بود که عشق را نمی شناخت. حداکثر فکر می کرد مردی عاشق می شود و زن باید عشقش را بپذیرد . مردی به تنومندی و خشونت و بیدادگری عبدی، برای اینکه در رقابت با شمیم عشقش را به رخ نسیم بکشد، گاهی در حد حقارت به التماس و خواری می افتاد، به طوری که نسیم را به حیرت و وحشت می انداخت . چنین عشق جنون آمیزی می توانست فاجعه آفرین باشد و همین موضوع نسیم را بیشتر می ترساند. شب گذشته عبدی،که تا آن شب خود را انسانی جوانمرد و بی خطر جا بزند، با حالتی آشفته و خراب وارد اتاق شد و نسیم را به شدت، حتی بیشتر ازکتک هایی که می زد، ترساند. عبدی مدتی در سکوت به چهره نسیم خیره شد و بعد ناگهان فریاد کشید:
    - آخه زن تو از این زندگی چی می خواهی؟ محبت و عشق میخوای که خروار خروار بهت میدم، زندگی مجلل می خوای که تو بهشت سوئیس دارم بهت هدیه می کنم، آخه چه مرگته که من رو این قدرر آزار می دی، اون مرتیکه لعنتی مگه چی به تو میده که من نمی تونم بدم! حرف بزن دختر!
    دوباره عبدی حاضر می شد، مشت و لگدهایش را برسر و روی اسیرش ببارد.
    ‏نسیم باید حرف می زد و گرنه باران مشت و لگد بر سر و رویش فرو می ریخت!
    - عشق!
    عبدی به زحمت مشتهایش را د‏ر هوا متوقف کردتا برسر نسیم فرود نیاید.
    - من که گفتم! خیلی بیشترش رو میدم! همه چیز زندگی ام رو دارم زیر پات ‏می ریزم، زود جواب بده و گرنه خرد ‏و خمیرت می کنم.
    نسیم چون قهرمانی جنگجو که هرگز قصد تسلیم ندارد، خیلی جدی گفت:
    - عشق یک طرفه نمیشه! عشق دو طرفه است!.
    عبدی این یک مورد را نمی توانست درک کند. زن وظیفه دارد مردی را که به او می گوید، عاشقت هستم، روی سرش بگذارد و حلوا حلواکند.
    - تو حق نداری عشق من رو رد کنی! زن باید حرف مردش رو بشنوه‏!
    ‏ نسیم بی اختیارگفت:
    - آقای محترم! تو هیچ حقی برای یه زن قائل نیستی؟ تازه معنی عشق رو نمی فهمی، که کمترینش فداکاری محضه! اگه مردی واقعاً عاشق باشه و ببینه که اون دختر مرد دیگه ای را برای خودش انتخاب کرده، فداکاری می کنه ومیگه من آنقدر دوستت دارم که اگه با اون مردخوشبخت میشی برو! من خوشبختی تورا می خوام! ولی ‏تو عکس اون جور مرد‏ای عاشقی! تو اگه عاشق منی چرا خوشبختی من رو نمی خوای؟ راستش روبخواهی تو عاشق خوشبختی خودتی ‏! من رو هم برای خوشبختی خودت می خواهی!
    ‏عبدی هرگز در دنیای خود محورش، با چنان جلوه های متعالی عشق، رو به رو نشده و آنرا نمی شناخت. فریادش که بیشتر به زوزه گرگ گرسنه ‏ای شبیه بود فضای اتاق را به لرزه درآورد.
    - تو یه الف بچه داری منو رنگ می کنی! من خودم خر رو رنگ می کنم، جای قاطر می فروشم ‏! می خوای بگذارم بری پیش اون مرتیکه و به ریش من بخندی ‏!؟کور خوندی‏! این حرف اول و آخر منه!‏ . یا زن من میشی، یا قطعه قطعه ات می کنم میندازم جلوی ‏اون مرتیکه ‏! هیچ کسی هم نمی دونه قاتلت کی بود!؟ خونت هم هدر میره!
    - نسیم خودش را در مخمصه عجیب و ترسناکی می دید. این مرد تصمیمش را گرفته و می خواهد ‏او را با خودش ببرد، ‏اما او چی؟ آیا او حق ‏انتخاب ندارد؟ برده ایست که عبدی در بازار برده فروشان ‏انتخاب نکرده و می خواهد او را به خانه اش ببرد؟ نه! من مرگ را به این زندگی ترجیح می دهم! یا شمیم یا مرگ! اگر شمیم نباشد، من مرگ را انتخاب می کنم. حالا این مرد عظمت عشق را خواهد دید!

    فصل 16

    ساعت هشت صبح بود که يک مأمور آگاهي با در دست داشتن آدرس و شماره تلفن ‏محمد آ‏قا خواربار ‏فروش، برابر پیشخوان او ایستاد.
    - تلفن شما عمومیه؟
    - ‏بله آقا مگه ‏دم و دستگاهش رو نمی بینی! می خوای تلفن بزنی بفرما .
    ‏مأمور نگاهی به سراپای محمد آقا و یک نظر تند و تیز به فضای مغازه انداخت و بعد عکس مهندس را ازجیب بیرون کشید و جلو چشمان محمد آقا گرفت.
    - توی دو سه روز گذشته این ‏آقا ‏از مغازه شما به جائی ‏تلفن زده؟
    ‏گر چه عکس پرسنلی شمیم با چهره مدل کارگری اش چندان شباهت نداشت ولی محمد آقا مدتی به عکس خیره شد، با خودش گفت،کمی شبیه دوست حمید آقای ماست. بیخودی نباید توی دردسر بیندازمش!
    - آقا! در روز دو ‏یست، سیصد نفر از مغازه من زنگ میزنن، تلفن عمومیه دیگه! یادم نمیاد، بیشتر من گرفتار مشتریهامم!
    ‏مأمور آگاهی تأکید کرد:
    - از حالا مواظب باش! اگه یه همچی آدمی اومد ،تلفن بزنه، بلافاصله به این شماره زنگ بزن!
    مأمور شماره تلفن دفتر کار سروان جنابی را روی پیشخوان گذاشت ورفت. درست چندلحظه نگذشته بودکه ‏حمید برای خرید پنیر صبحانه وارد مغازه شد. بعد ازسلام علیک معمولی، محمد آقا او را در جریان گذاشت.
    - امروز یه مأمور اومده بود اینجا، یه شماره تلفن تو د‏ستش بود ‏و یه عکس! بنظرم عکس شمیم آقا دوستت بود.
    ‏حمید نگران شد.
    - این شماره رو به من دادن و گفتن اگه طرف دوباره اومد زنگ بزنه، فوراً به اون ها خبر بدم! خیال می کنم مأمور آگاهی تهرون بود.
    ‏حمید به خاطرش آمد که شمیم به اوگفته بود یک چک برگشتی دارد که به اجرا گذاشته اند، ولی تلاش می کند تا پولی که طلب دارد بگیرد و به طلبکارش بدهد!
    - بله! خودش به من گفته، یه چک برگشتی داره ولی محلش رو داره و به همین زودیها بدهی خودش رو میده!
    ‏حمید پس از بازگشت به مهمانخانه، ماجرا را به شمیم گفت و شمیم در فکر فرو رفت. حتماً سروان جنابی دنبال من است! ولی این شماره تماس را فقط راحله داشت. با ناراحتی شرع به قدم زدن کرد. طرف عکس مرا هم داشته و چون متوجه شده ‏اندکه من از این منطقه تلفن زده ام شاید همین حالا عکس به دست توی خیابانهای اطراف پرسه می زند تا به محض دیدنم توقیفم کند. باید هرچه زودتر تا برقراری تماس مجدد با رباینده نسیم محل اختفایم را تغییر دهم اما در روز روشن نباید ازمهمانخانه خارج شوم. ساعت ده شب به هتل دیگری درست درشمالی ترین نقطه تغییر مکان می دهم. اصلاً چطور است سری به خانه خاله ام بزنم. از منزل خاله هم می توانم با طرف تماس بگیرم.
    ‏ساعت ده ‏شب بودکه شمیم، د‏وست کارگرش حمید را صدا زد.
    - حمید جان فکرکردم سری به منزل خاله م بزنم! مدتیه نرفتم د‏یدنش شاید هم مبلغی از خاله قرض کردم و زودتر شر این چک برگشتی را از سرم کندم! این بدهکار من مرتباً امروز و فردا می کنه.
    ‏حمیدکه نگران شمیم شده بود او را تشویق کرد.
    - حتماً برو! من و تو آدمهائی نیستیم که پامون به زندان برسه! می خوای اتاقت رو نگهدارم رساکت رو بذارم انباری! چرا توی این اوضاع و احوال پول زیادی خرج کنی؟
    - نه حمیدجان! اتاق رو برام نگهدار. حتی اگه ده روزهم نیومدم کرایه اش رو قبول دارم! شمیم دست کرد در جیبش و یک بسته اسکناس هزار تومانی از جیبش ‏بیرون کشید.
    - تا امشب حسابم رو تسویه کن بقیه اش هم برای کرایه شبهای بعد! حمید قرمز شد.
    - داری من رو چوبکاری می کنی شمیم آقا! درسته که شاگرد مهمونخونه ام اما این قدرها هم بی چیز نیستم!
    ‏شمیم دست حمید را فشرد. دلش می خواست ساعت گرانقیمت «امگا» را که بدستش بسته بود باز می کرد و به مچ دست این پسر مهربان می بست، اما فکر کرد وقتی حمید ساعت را به خبره ای نشان دهد، هویت دروغینش افشا می شود و صمیمیتی که در شرایط سخت بین شان برقرار شده در هم می ریزد! فعلاً نه! حتماً دوباره می بینمش!
    - من فقط ساکم رو با خودم می برم، خاله م حتماً دو سه روزی منو پیش خودش نگه می داره، آن یکی ساک همین جا باشه تا برگردم!
    **********************************
    ‏شمیم نگاهی از پنجره ‏اتاق به خیابان پیش رویش انداخت، سرما در شبهای طولانی پائیزی مردم را زودتر به خانه هاشان فرستاده و بندرت عابری دیده می شد. مطمئناً در آن وقت شب، مأموری عکس بدست در جستجوی او نبود. تازه آنها سراغ محمد آقا رفته بودند که با مهمانخانه کیلومتری فاصله داشت. از لحظه ای که مصمم به تغییر محل اقامتش شده ‏بود، فکر اینکه کتیبه زرین را از خانه اش بردارد و با خودش ببرد به سرش ‏افتاده بود «شایدشرایط طوری پیش برود که دیگر نتوانم به خانه خودم برگردم. ‏از طرفی ‏شاید در دو سه روز آینده مبادله انجام بشود، بنابراین بهتر است اول سری به خانه بزنم، کتیبه را بردارم و بعد رو ‏انه خانه خاله شوم.
    ‏ساک بدست، جلو اولین تاکسی را گرفت و آدرس خانه ‏اش را داد
    - آقا دربست دو هزار تومن کمتر نمیشه!
    - باشه، تاز‏ه ممکنه یه سرویس دیگه هم داشته باشم! با هم کنار میائیم.
    ساعت ده و نیم شب بودکه به خانه رسید. هیچ کس به فکرش هم نمی رسید که ‏مهندس شمیم سوار یک تاکسی کهنه پیکان و در لباس کارگری به خانه برگردد. کوچه خلوت تر از همیشه ‏به نظر می رسید. سرایدار و گرگی ‏با ابراز شادمانی بسیار استقبالش کردند. به سرایدارگفت:
    - می خوام لباس عوض ‏بکنم. تو برو بیرون با این راننده تاکسی حرف بزن تا من برگردم.
    - بازم می خوایین ما رو تنها بذارین آ‏قا مهندس؟
    - ولی زود برمی گردم. حالا برو؟
    ‏همین که سرایدار از خانه خارج شد، در حالی که گرگی دور و برش می پلکید، کتیبه را از لانه گرگی برداشت، بعد چون ممکن بود ‏خاله با آن سر و وضع نگرانش شود، لباسش را در ساک گذاشت و لباس مرتبی پوشید و با عجله ‏ازخانه بیرون آمد و خود‏ش را ‏داخل تاکسی انداخت. همین که تا این لحظه بی خطر گذشته بود خوشحال به نظرمی رسید.
    - برو ‏اختیاریه!
    ‏راننده کمی از رفتار و تغییر ‏لباس شمیم به شک افتاده بود ولی خوشبختانه از آدمهائی نبود که می خواهند سر از همه چیز در آورند. شاید اگر می دانست هم اکنون مهندس یک کتیبه زرین میلیون دلاری با یک پلاستیک روی شکمش بسته وضع فرق می کرد!
    ********************************
    ‏از ده سال پیش که مادرشمیم فوت کرده بود. خاله در زندگی او ‏دو نقش متفاوت

  8. Top | #37



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    55.36
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,467
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    بازی می کرد. هم خاله بود و هم مادر! گرچه در ‏آن هنگام از شب، رفتن به خانه خاله، ‏او را مثل همه زنان مسن ایرانی دچار ترس و نگرانی می کرد، ولی چاره ای نداشت. باید در جای امنی منزل می کرد، خاله همیشه مادرانه از او پذیرائی کرده بود، ولی حالا وضع فرق می کرد. شمیم نمی دانست که پسرخاله اش خامه کار برای پیدا کردنش تمام شهر را بسیج کرده بود تا شاید کتیبه زرین او را از آن خود سازد. همان طورکه شمیم انتظار داشت خاله پیر و فرتوتش از اینکه او در ‏آن هنگام از شب به دیدنش رفته، بیشتر از اینکه خوشحال باشد نگران و مضطرب شد، اما شمیم راه آرام سازی خاله پیرش را خوب می دانست او را بغل زد، چند بارگونه هایش را بوسید و قربان صدقه اش رفت و کار را تمام کرد.
    - پس خیالم راحت باشه که اتفاق بدی برات نیفتاده؟
    - نه خاله! هیچ اتفاق بدی نیفتاده، قراره برم یه سفرکوتاه، گفتم دلم برای خاله تنگ شده، شب میرم خونه ش خاله بازی! فردا از خونه خاله میرم سفر.
    ‏خاله اندکی آرام گرفت.
    - خدا بیامرزه مادربیچاره ات رو! حالا دیر وقته، برو بخواب خاله، اون اتاق بغلی مال تو، ملافه ها را تازه عوض کردم، شوفاژ هم که روشنه، سردت نمیشه، فردا صبح اول وقت ‏به ایرج زنگ می زنم، میگم تو پیش ‏منی! ایرج از تو سری سواست، فوراً کار و زندگی اش رو تعطیل می کنه و میاد ‏اینجا، حالا برو بگیر بخواب پسرم!
    *****************************
    ‏همین که شمیم روی بستر دراز کشید، مانند همه شبهای ‏دربدری اش هجوم افکار تلخ و آزار دهنده، چون سیلی بنیان کن و قدرتمند، فضای ذهنش را آلوده و متلاطم کرد. روی امواج تیره این سیل مهیب، نسیم عزیرش را می دیدکه دست و پا می زند و استمداد می طلبد و او درمانده و مستأصل راهی برای نجات عشق سیل زده اش نمی یابد . در دو گفتگوی تلفنی که در این دو روزه با عبدی ‏داشت مطمئن شده بودکه آن مرد نه تنها می خواهد کتیبه را از چنگش در آورد، بلکه هدف مهم ترش تصرف عشق او نسیم است و می خواهد کتیبه و نسیم را یکجا متصرف شود. برای شمیم که چرخ زندگی اش همیشه بر یک جاده صاف و هموار در گردش بوده، حادثه تازه زندگی اش را از درون و برون می جوید و نمی دانست پایان این ماجرای پیچیده پلیسی به کجا خواهد کشید!
    ‏او تا سپیده صبح بیدار مانده و برای نجات نسیم از چنگال عبدی نقشه های گوناگون کشیده پود اما هر بار می دید یک جای کار می لنگد و همین موضوع او را بیشتر رنج می داد. دمدمه های صبح بودکه خواب او را از چنگال رویای هولناک شبانه به در برد.
    ‏ساعت ده صبح بودکه خاله به دفتر کار پسرش خامه کار زنگ زد .
    ********************************
    - ایرج! پسرخاله عزیزت شمیم ازدیشب پیش منه، اگه می خوای اون رو ببینی، ناهار بیا پیش ما.
    ‏سیب بابام آدم خامه کار ازشنیدن این خبر مانند لقمه بزرگی در گلویش گیر کرد ‏به طوری که نفسش را بند آورد.
    - چی . چی گفتی؟ از دیشب شمیم پیش توس و تو به من زنگ نزدی؟
    - دیر وقت بود مادر! خوب نصف شبی که نمی تونستی بیائی، حالا بلند شو بیا!
    - مادر نزاری شمیم بره ها! تا نیمساعت دیگه اونجام.
    ‏اگر به خامه کار می گفتند که برنده یک جایزه بزرگ یک میلیون دلاری شده این ‏قدر ذوق و شوق نمی کرد! طوری به هیجان آمده بودکه می ترسید سکته کند. می خواست این ضرب المثل را با بلند ترین و رساترین صدا برای الکساندر بخواند که . آب درکوره وما تشنه لبان می گردیم یار در خانه و ما گرد جهان می گردیم . اما می دانست که اولاً تفهیم این شعر، که ضرب المثل شده، به الکساندر، در تخصص یک ‏استاد زبان فارسی است که فعلاً از دسترسش خارج است. ثانیاً حالا که شانس به او ‏روی آورده و صید با پای خودش داخل دام شده، چرا الکساندر را خبر کند؟ مگر ‏دست و پای خودش کج است یا لیاقتش را ندارد که کتیبه را یکجا ببلعد؟ درطول راه ‏تا لحظه رسیدن به شمیم هزار نقشه وطرح کشید، هزار راه می زدکه دریابد چگونه و ‏ازچه راهی کتیبه را ازچنگ پسرخاله و همبازی دوران کودکی و جوانی اش درآورد.
    ‏با خودش می گفت، شمیم حتماً کتیبه را با خودش همراه آورده، مگر می تواند به شخصی یا حتی به بانکی اعتماد کند و آن را در صندوق امانت بانک بگذارد. اوکه میلیون دلار را هرگز توی صندوق امانات نمی گذارد. خوب حالا که کتیبه همراه اوست دیگر چرا دست به دست کنم وصغرا وکبرا بچینم! همین که به بهانه ای ازاتاق بیرونش کنم، کتیبه را برمی دارم و می زنم به چاک! تازه اگر مقاومت کرد یه جوری ساکتش می کنم که عقل جن هم نرسه!
    ‏خامه کار در برابر حرص و آز درونی اش آن چنان دچار ضعف شده بودکه تا پای مرگ و نابودی پسرخاله هم پیش می رفت چند باربه یاد الکساندر افتادکه در تمام این مدت با او همکاری صمیمانه ای داشت و همیشه حس می کرد بدون استفاده از تجربیات این قاچاقچی حرفه ای هرگز دستش به کتیبه نخواهد رسید، اما حالا که توپ را درزمین خود می دید، حضور الکساندر، با آن چشمان گرد بی مژه و آرواره های بلند و سوسمار گونه، حالش را به هم می زد! اندیشید: «او را یه جوری دست به سر می کنم و می فرستمش پی نخود سیاه»‏. خامه کار حتی فکر نمی کرد که شمیم از ترس تهدید کنندگان به خانه خاله اش پناه آورده و دور از جوانمردی ایرانی است که مهمان را غارت کند و اگر لازم بود او را در جا بکشد! کتیبه میلیون دلاری اخلاق و ‏وجدان پسر خاله را درگورستانی دفن کرده و به تاریخ سپرده بود! .
    ******************************************
    ‏وقتی پسرخاله ها، با ذخایر عظیمی ازخاطرات گذشته به هم رسیدند، یکدیگر را ‏در آغوش گرفته و ماچ و بوسه مفصلی راه انداختند خامه کار حتی بیشتر از گذشته ها پسرخاله را می بوسید و از اینکه خاله کم لطفی کرده وهمان نیمه شب خبرش نکرده ابراز دلخوری می کرد.
    - شمیم جان! آخه تا کی من خوای تنها زندگی کنی؟ بالاخره یکنفر باید ازت نگهداری کنه، خاله که هست. مستخدم هم که داره، من هم که مرتباً به خاله سر می زنم، اتاق هم که فراوون داریم، بیا پیش خاله بمون!
    شمیم از دید‏ار و صمیمیت های پسر خاله اش به هیجان آمده بود. اما خامه کار دنبال طرح سئوالی ‏بود که شاید قفل دهان شمیم را بشکند و علت پناهندگی اش به خانه خاله را بگوید. در آن صورت او اعلام می کردکه حاضر است کتیبه را در امن ترین صندوق جهان حفظ کند و با تهدیدکنندگان مرد و مردانه بجنگد! .
    - راستی شمیم با اون شکار آخریت که آنشب با خودت به هیلتون آورده بودی چه کردی؟ شکار حرف نداشت، اصلاً چرا باهاش ازدواج نمی کنی؟ بالاخره سی و سه سالته! من رو بگو که دو تا بچه هم راه انداختم ولی تو چی؟
    ‏سئوال بسیار رندانه طرح شد و خامه کار انتظار داشت سر درد دل شمیم باز شود و حکایت گروگانگیری دخترک را ازسیر تا پیاز برایش بگوید. اماشمیم نمی خواست در شر ایطی که همه چیز پنهانکاری کامل می طلبید، پسر خاله اش ایرج خامه کار را وارد بازی کند. این بازی را فقط یک شطرنج دو نفره می دانست.
    - کدوم شکار رو میگی؟
    ‏ایرج با صدای بلند خندید.
    - مادر! بیا ببین خواهرزاده ات چه شکارچی ماهری از آب در اومده، نه یکی نه دو تا . «دو بدین چنگ و دو بدان چنگال!» نمی دونه آن شبی که من خودم دیدمش، باهاش سلام علیک کرد‏م، باکدوم دختری شام خورده! بابا ایوالله! راستی حالا اون دختره کجاست؟ به خدا خودم میرم خواستگاری اش!
    ‏شمیم بازهم بی آنکه متوجه مقصود ایرج از طرح این سئوالها شود، راه را براو بست.
    - خاله! این داره برام پرونده سازی می کنه! این طور پرونده ها توی جمهوری ‏اسلامی بوی خوشی نمیده‏!
    ‏خاله که یکریز قربان صدقه شمیم می رفت گفت:
    - حقشه جونم! قیافه و قد و هیکل نداره ‏که اوله! مقام استادی نداره ‏که خوبش رو هم داره ‏، صاحب معدن و پول و پله نیست که هست، بهترین اتومبیلها رو سوار نمیشه که میشه!
    ‏تمام تلاشهای خامه کار برای زیر پاکشی از پسرخاله اش بی نتیجه می ماند.
    - مگه فردا دانشکده تعطیله که می خوای بری سفر؟ ببینم دفترکارت در چه ‏حاله؟
    - یه هفته به خودم مرخصی دادم، یه روزش هم سهم خاله جون!
    خامه کار مگر می گذاشت که شمیم از چنگش بگریزد .
    - جان پسرخاله اگه بذارم بری! امروزکه حتماً باید پیش من وخاله بمونی! تا فردا خدا کریمه! من هم همین حالا به مغازه زنگ می زنم میگم تا فردا مرخص!
    ‏خامه کار از تصور اینکه امروز یا امشب کتیبه را از چنگ پسرخاله اش درمی آورد، روی پا بند نبود. یک لحظه آرام نمی گرفت، از شمیم پذیرایی می کرد، هزار جور تملق می گفت، به طوری که مادرش حیرت زده ‏او را بر بر نگاه می کرد . لابد از دیدن پسرخاله اش خیلی ذوق زده شده!
    ‏خامه کار، سئوال پشت سئوال، بر سر و روی شمیم می ریخت. می خواست او را مجبور کند تا سفره دلش را بگشاید. همه آدمهائی که روزهای سختی می گذرانند، یا حادثه بزرگی زندگی شان را تهدید می کند، مایلند با یک آشنا و دوست مطمئن درد دل کنند. اما مهندس با همه تمایل به درد دل کردن، جلو دهانش را می گرفت. حوادث چند روزگذشته به او یاد داده بود که هیچ سینه ای تحمل نگهداری رازی که میلیون دلار پشتش خوابیده ندارد و نباید این راز را به کسی بگوید. دنیا، دنیای پول بود و پولی با این رقم درشت، به سرعت تبدیل میشد به قاتلی بی رحم و جنایتکار! داستان عبرت انگیز هابیل و قابیل را می دانست اما اگر پسرخاله تا شب دندان روی جگر می گذاشت و به جستجو در ساکش نمی پرداخت او راز کتیبه ای که زیر ‏تختخوابش گذاشته بود سرانجام به پسر خاله عزیزش می گفت.
    - شمیم جان! چرا یه دوش نمی گیری!
    - نشستیم با هم حرف می زنیم پسر خاله!
    ‏هر نیم ساعت یکبار، خامه کار برای دوش گرفتن، شمیم را زیر فشارمی گذاشت، به طوری که ذهن شمیم که این روزها به همه چیز مشکوک بود، به حالت بیدارباش درآمد.
    - برم دوش بگیرم ببینم چه اتفاقی میفته! چقدر بد شده ام! به پسر خاله ام هم دارم مشکوک می شوم!
    ‏خامه کار دو باره اصرار کرد.
    - بسیار خوب چون فردا دارم میرم مسافرت و توی ساکم هم لباس زیر دارم، ‏میرم دوش بگیرم.
    - مسافرت؟ پس چرا اتومبیلت رو ندیدم؟
    - با اتومبیل دوستام میرم سفر!
    ‏خانه خاله قدیمی ساز بود و حمام خانه، سربینه داشت. شمیم ساکش را برداشت و به داخل حمام برد و رفت زیر دوش!
    ‏خامه کار لبخند رضایتی برلبهایش نشاند. پس حدسش درست بود. او ساک را با خودش به حمام برد، چون داخل ساک کتیبه ای است که دو گروه مافیای داخلی و خارجی در جستجویش به هر دری می زنند. شمیم هر چند لحظه یکبار از پشت شیشه مات در حمام، نگاهی به سربینه می انداخت، هنوز سه چهار دقیقه نگذشته بود که متوجه سایه پسر خاله اش شدکه روی ساک خم و راست می شد. اگر بمب بر سرش می ریختند چنان لرزه ای برتن و بدنش نمی افتاد! خدایا! چه می بینم؟ پس پسرخاله عزیزم، عتیقه فروش معروف تهران، هم درجریان این کتیبه قرار دارد و آن همه چاپلوسی و تملق گویی به این خاطر بودکه ببیندکتیبه با من است و اگر هست..... لحظه ای بند سلسله افکارش را کشید. نه! بر اثر حوادث اخیر دارم به همه چیز مشکوک می شوم، حتی به رفتارهای پسر خاله ام! شاید آمده ببیند من چیزی کم و ‏کسری ندارم! اما این پسرخاله با داخل ساک من چه کار دارد؟ رنگ از رخش پرید، حس کرد تمام ساختمان عظیم، ایمانش به دوستی، قوم و خویشی و ارتباطات انسانی در هم فرو ریخته و گرد و غبارش دارد او را خفه می کند. یعنی پول تا این مرزها هم میرود و خیانت می کند؟ یعنی پول حتی حرمت نسبی و سببی را هم می شکند! پس آن اخباری که در روزنامه ها می خوانیم؟ «پسری به خاطر تصرف اموال پدرش، نیمه شب او را کشت» دروغ نیست! شمیم چنان عصبی بود که می خواست از زیر دوش بیرون بپرد و تف غلیظی به صورت پسرخاله اش بیندارد و برود، اما بلافاصله متوجه شدکه ندانسته خودش را داخل تله ای بسیار بزرگ تر و خطرناک تر انداخته و باید با صبوری و احتیاط لازم از دام بگریزد کسی چه می داند. ممکن است پسر خاله برای تصرف کتیبه، حتی چند گلوله، توی شکمش شلیک کند! جای خوشحالی هم داشت که از لحظه ورود به منزل خاله،کتیبه را زیر تختخواب اتاق مهمانخانه پنهان کرده بود وخامه کار به فکرش هم نمی رسیدکه زیر تختخواب را بگردد.
    ‏شمیم سعی کرد آرامش خود را دوباره به چنگ آورد، اگر کوچک ترین اشتباهی مرتکب می شد کار از این هم خطرناک تر و بدتر می شد. مرتباً به خودش تلقین می کردکه در لحظه رو برو شدن با پسرخاله، لبخندی هم بر لب داشته باشد. همزمان، خامه کار هم در اتاق مهمانخانه خودش را روی مبل انداخته و برای تصرف کتیبه که در همان اتاق زیر تختخواب در آرامش تمام خفته بود، نقشه های تازه ای می کشید. شمیم کتیبه را با خودش نیاورده است، حق دارد، هیچ آدم عاقلی کتیبه میلیون دلاری را توی ساکش نمی گذارد که دوره بیفتد. خیلی ها در طول تاریخ بشری به خاطر پول یا جواهر گرانقیمتی که با خود داشتندکشته شدند. ثروتشان قاتلشان شده بود. آسیابانی وقتی بازو بند جواهر نشان «یزدگرد» را دید به طمع تصاحب بازوبند، آن پادشاه نگون بخت را که به او پناهنده شده بود کشت، خامه کار صلاح دید از الکساندر یاری بطلبد. او نمی تواندچشم درچشم پسرخاله اش بدوزد و شکنجه اش کند تا مخفیگاه کتیبه را لو بدهد، ولی از آن غول بی شاخ و دم هیچ کاری ‏بعید نبود. خامه کار به سراغ مادرش رفت و با چرب زمانی به مادر گفت که آن شب می خواهد سور و ساتی و ساز و ضربی برای سرگرمی پسر خاله راه بیندارد و بهتر است مادر به خانه عروسش برود! مادر خامه کار نمی خواست در آن سن و سال نماز و روزه اش با این گونه اعمال هدر برود!
    - چشم! می خواین براتون غذا درست کنم و برم؟!
    ‏- نه مادر میگم غذا از رستوران بیارن! نگران سور و سات ما نباش!
    ‏مشکل دیگر خامه کار این بودکه بایدحقیقتی که تا این زمان از الکساندر پنهان کرده بود، افشا کند و آن هم پیوند خویشاوندی اش با شمیم بود«الکساندر مطمئناً برای تصرف کتیبه، هرگزبه این گونه مسائل توجهی نمی کند، من با یاری او،کتیبه را به چنگ می آورم و یکشب با کمک بر و بچه ها، کلک جناب. الکساندر را هم می کنم! روی مرگ یک خارجی بی نام و نشان هیچ کس حساسیتی به خرج نمی دهد!».
    ‏شمیم با احتیاط تمام و لبخند بر لب وارد اتاق مهمانخانه شد. باید برای فرار از ‏دام، فرصت مناسبی به چنگ آورد.
    - پسرخاله می خوام یکی دو تا تلفن بزنم! امشب می خوام حسابی حال کنیم. گور پدر این زندگی بی وفا! چشم به هم بزنی باید غزل خداحافظی رو بخونی! گفتم خاله ات بره منزل عروسش! نمی خوام پیرزن آخر عمری گناهکار از دنیا ‏بره! شمیم با او همنوائی کرد.
    ‏- بسیار خوب! هر کاری دلت می خواد بکن! خامه کار تلفن دستی الکساندر را گرفت:
    - سلام!
    ‏- شماکجا؟ من کار داشت!
    - ‏حالا من با شما کار دارم! امشب باید با مهندس شمیم عزیزم آشنا بشی! زود خودت رو به منزل مادرم برسون، فریدون پیشکارم آدرس رو بلده! فریدون رو هم با خودت بیار!
    ‏الکساندر بی درنگ مفهوم جمله رمزی خامه کار را دریافت، ولی به راستی ‏شگفت زده شده بود... «‏این خامه کار چطور پیداکرد این مهندس شمیم! در منزل مادر، این مهندس چه کار داشت؟».
    نیم ساعت بعد الکساندر با قد یک و نود سانتیمتری و بدن عضلانی اش وارد خانه شد. شمیم که پشت بنجره ایستاده بود، بی اختیار حالت بدی حس کرد، شاید حس ششمش به او می گفت خطر در چند قدمی اش ظاهر شده.... ولی حضور پسرخاله ایرج باز هم او را تسکین می داد. «حداقل ایرج نمی زاره این غول من رو بکشه!».
    ‏خامه کار جلو در چند جمله ای باصدای آهسته درگوش الکساندرگفت که حس شنوائی تیز شمیم هم نتوانست از پشت شیشه اتاق بشنود. بعد به اتفاق وارد اتاق شمیم شدند.
    **********************************
    ‏شمیم زیر چشمی نگاهی به تختخوابش انداخت. حالا آن تختخواب را می شد گفت ‏«تختخواب میلیون دلاری!». بازهم آب درکوزه و درکنارتشنه لبان بود و آنها در جیب شمیم جستجویش می کردند.
    ‏خامه کار در حالی که بازوی الکساندر را گرفته بود او را وارد اتاق کرد.
    - شمیم جان! معرفی می کنم! الکساندر از دوستان خیلی خوب منه! الکساندر دست راست خود را که چون بیل میکانیکی، قدرتمند و یخ بود به سوی شمیم دراز کرد.
    - ما با هم حرف زد! من مشتری خوب! ‏ایشان باور نکرد!
    ‏شمیم بلافاصله الکساندر را شناخت که اینک چون غول دزد بغداد از شیشه آزاد شده و راه گریز را بر او بسته است.
    ‏الکساندر بعد ازگذران روزهای تلخ، اینک خود را شاد و در چند قدمی موفقیت می دید. صید با پای خودش وارد تورهای دام شده و نباید فرصت را از دست بدهد.
    خامه کار، بدون هیچ گونه پرده پوشی واردگفتگو شد.
    - خوب! من حاضر! پول حاضر! کتیبه حاضر! پسرخاله، و بعد با لحن ملتمسانه ای اضافه کرد.
    - شمیم! پیشنهاد خیلی خوبیه ولی من می خوام الکساندر مبلغی اضافه کنه! تو پسرخاله عزیز و دوست جون در جونی منی!
    ‏چیزی نمانده بودکه شمیم گلدان بالای تختخواب را بردارد و برسر پسرخاله اش بکوبد و بگوید«مردک! من رو دو دستی تقدیم یه قلتشن دیگه کردی که کتیبه میلیون دلاری را مفت از چنگم در بیاره، تازه منت هم سرم می گذاری؟! این کتیبه شیشه عمر عشق همه زندگیمه! محاله بدست امثال شما بدم».
    ‏شمیم چهره محزونی به خودگرفت.
    ‏- پسر خاله! اگه کتیبه دست من بود همین طوری تقدیم می کردم.
    ‏ناگهان الکساندر روی مبل نیم خیز شد و خامه کار سیب بابا آدمش را مرتباً در ‏طول گردن به حرکت در می آورد. الکساندرگفت:
    - شوخی نه! ‏جدی! من برای معامله حاضر!
    ‏خامه کار برای اینکه مقاومت پسر خاله اش را در هم بشکند اضافه کرد.
    - شمیم جان! این الکساندرشوخی سرش نمیشه! آدم خشن وخطرناکیه! اینها ‏بین المللی کار می کنن، عوامل نفوذی هم فراوون دارن، چون پول میدن و آدم می خرند! مثلاً این موجود می دونه که شب مبادله، توکتیبه رو به طرف مربوطه ندادی!
    ‏الکساندر با صدای بلند خندید.
    - شما خیلی زرنگ! سامسونیت خالی دادی!
    ‏شمیم لحظه به لحظه بیشتر متوجه می شدکه این پسرخاله از آغاز ماجرا در جریان بوده و در توطئه های گروه مافیای بین المللی دخالت مستقیم دارد. دلش می خواست به خاله عزیزش تلفن می زد و می گفت.«خاله! تو مار در آستین پروروندی یا انسان؟ این ماری که زائیدی رحم به صغیر و کبیر نمی کنه، قوم و ‏خویشی سرش نمیشه، اگه مجبور بشه تو، مادر عزیزش ‏رو هم قربونی می کنه!». هر چه بر طول گفتگوها افزوده می شد نفرتش از پسر خاله و از فضائی که پر از لجن وگندنا بود فزونی می گرفت.... او با همه تجربه هایش این چهره ‏زشت آدمی را ‏ندیده بود!
    ‏پسر خاله و الکساندر چشمان خود را دریده و منتظر پاسخش بودند.
    - بله! اطلاعاتتون تا این قسمت کاملاً درسته! آنشب من سامسونیت خالی به ‏طرف دادم چون مطمئن نبودم که به قولش وفاکنه، آن دختر بی گناه را تحویلم بده! خامه کار با شتاب گفت:
    - خوب! پس کتیبه هنوز پیش توست پسرخاله!
    ‏شمیم می خواست سر پسرخاله اش فریاد بزند «من پسرخاله تونیستم! دیگر مرا پسرخاله خطاب نکن!» اما کتیبه ضمانت نامه جان نسیم عزیزش- هنوزهم نزد او و زیر تختخوابی بودکه بر آن نشسته بود.
    - تا دیروز کتیبه پیش من بود اما عصر دیروز، تو قراری که با هم داشتیم دوباره نامردی کرد، هفت تیر کشید، به سمت من شلیک کرد، کتیبه راگرفت و دختره را هم ‏با خودش برد!
    ‏خامه کار و الکساندر به یکدیگر نگاه کردند. نگاهشان پر از خشونت و بی رحمی ‏بود.
    ‏الکساندر هفت تیرش را از جیب بغل کت بیرون کشید و خیلی جدی گفت:
    - من شوخی نه! یا آدرس کتیبه را داد یا کار تمام! جسد توی بیابان انداخت.
    شمیم به چهره ‏ایرج، پسر خاله اش، نگاهی انداخت که مفهومش این بود «پسر خاله تو هم؟ این است معنای هم خونی، دوستی جبران و دهها بارکه توی درگیری جانت را نجات دادم؟».
    ‏پسر خاله سرش را پایین ا‏نداخت.
    - شمیم جان! این آدم مال مافیاست! اینها رحم سرشون نمیشه، خوب پول بیشتری میده، انتظار همکاری داره!
    - ولی من که گفتم، طرف کتیبه رو گرفت و رفت!
    ‏الکساندر مرد کار کشته و آدم شناسی بود، نمی توانست ادعای شمیم را باور کند.
    - خامه کار! طناب هست؟ بیار!
    ‏شمیم متوجه خطر شد، تصمیم گرفت با یک جهش خودش را ازدر اتاق بیرون اندارد. الکساندر پیشانی شمیم را نشانه گرفت،
    - شما آدم باهوش! گلوله شوخی نکرد!
    ‏شمیم ساکت شد. انتظار داشت ایرج به کمکش بشتابد، اما او با طناب، بلندی به اتاق بازگشت. الکساندر به خامه کار اشاره زد.
    - دستهای مهندس ببند!
    ‏شمیم دوباره در چشمان پسرخاله اش خیره شد، اما خامه کار نگاهش را از او می دزدید.
    - شمیم! تو راخداکله شقی نکن! اگه من طناب پیچت نکنم، من روهم می کشه! آخه گور پدر پول!
    ‏شمیم که کاملاً غافلگیر شده بود در آن حالت لبخند تلخی زد.
    - چه کسی به من میگه گول پدر پول! تو برای صنار، سه شاهی دلالی، داری ‏عزیز ترین پسر خاله ات رو به دست یه قاچاقچی میدی! تف! الکساندر سر خامه کار فریاد زد:
    - زود ‏دست و پایش بست!
    ‏شمیم می دانست که هرگونه مقاومتی او را به کشتن می دهد و درهمان حال فکر می کرد «آن وقت تکلیف نسیم مظلوم من چی ‏میشه؟».
    ‏وقتی پسرخاله دست و پایش را طناب پیچ کرد، از اتاق بیرون رفت تا الکساندر ‏دنباله کار را بگیرد.
    - خوب! حالاشد درست! کتیبه کجاست؟
    ‏در همان حال یک کلبتین دندانپزشکی از جیبش بیرون کشید.
    - همین که گفتم! کتیبه پیش من نیست!
    ‏الکساندر با خشونت چانه مهندس را به دست گرفت. با دو انگشت پولادینش دهان مهندس دست و پا بسته را گشود.
    - خوب! دندان کرسی خیلی درد دارد! من آنرا کشید اگر نگفت کتیبه کجاست؟ مهندس با یکی ازبدترین انواع چهره های انسانی رو به رو شده بود. او این سوی چهره آدمها را هرگز با این روشنی ندیده بود. برای ارضای امیال پست شان از هیچ جنایتی روگردان نیستند. اگر کتیبه فقط مال خودش بود، آنرا توی صورت این مرد و پسر خاله اش می زد و می رفت. اما این کتیبه ضمانت نامه حیات نسیم بود، وقتی نسیم با آن همه لطافت، در برابر آن مرد مخوف مقاومت می کند، چرا او نکند؟ عشق برای ایام رفاه و راحتی آفریده نشده است.
    - مهم نیست! بکش!
    ‏الکساندر با یک حرکت برق آسا،که ناشی از تمرینهای فراوان بود، دندان کرسی شمیم را از دهانش خارج کرد. برای چند ثانیه جلو چشمان شمیم تار شد، سرش گیر رفت اما او هم مرد قدرتمندی بود، بارها یک تنه، به اتفاق همین پسرخاله با ده نفر جنگیده و پیروز ازمیدان بیرون رفته بود. سعی کرد حتی یک آخ نگوید. خون از لبه دهانش می ریخت، الکساندر خونسرد و مطمئن، چند برگ دستمال کاغذی از جعبه بیرون کشید و دور لبهای شمیم را پاک کرد.
    - حالا سمت چپ، دومی؟
    ‏شمیم می خواست فریاد بزند:
    - پسرخاله! ممنون! خوب ازم پذیرائی می کنی! اما فقط گفت:
    - همین که گفتم! دیروز عصر قرار مبادله داشتیم.
    - دلیل هست چی؟
    ‏پسرخاله ایرج، وارد اتاق شد . با ظاهر دلسوزانه ای گفت:
    - شمیم جان! به خودت رحم کن! اینها رحم سرشون نمیشه!
    ‏شمیم در همان حال به تلخی خندید .
    - پسرخاله! توکه خیلی رحیمی!
    - خوب حرف بزن! الکساندر باید باورکنه که توکتیبه را به طرف دادی!
    ‏درد کشیدن دندان کرسی، نفس شمیم را بند آورده بود، اما در همان حالت هم نمی توانست نگاه ملتمسانه نسیم را که می گفت «نجاتم بده!»، از پیش چشمش دور کند. باید به خاطر او، خیالبافی کند، داستان ببافد!
    - مگه من می تونستم نصف شبی از طرف مدرک بگیرم؟
    خامه کار برای اطمینان بیشتر پرسید:
    - ولی پسرخاله، شماکه با هم قرار ملاقات نداشتین!
    - ما دیروز بعدازظهر تلفنی با هم قرارگذاشتیم!
    ‏خامه کار و الکساندر می دانستند که راحله شماره تماسی که به آنها داده در اختیار عبدی هم گذاشته بود. خامه کار سئوال دیگری مطرح کرد.
    - چطور ممکنه توی روز روشن یه همچی قرار مهمی گذاشته بشه؟ کجا؟
    - توی جاده لشگرک! همان جا بودکه طرف، بعد ازگرفتن کتیبه از من، هفت تیرش رو بیرون کشید و من رو تهدید به مرگ کرد و من هم ناچار دست خالی برگشتم!
    ‏و بعد برای جلب اطمینان بیشتر گفت:
    - من حالا تموم مشخصات و قیافه و قد و هیکل طرف رو می دونم! شماره اتومبیلش رو هم برداشتم! حاضرم با شما دو نفر برای پیداکردنش همکاری کنم! خامه کار و الکساندر از اتاق خارج شدند تا با همدیگر مشورت کنند. خامه کار می دانست که پسرخاله ا ش آدمی است که اگر تمام دندانهایش را هم از دست بدهد یک کلمه حرف نمی رند. راه حل چنگ اندازی بر کتبیه از این سر بسته است.
    - ببین الکساندر! من شمیم را خوب می شناسم، در تمام طول زندگی اش هرگز تسلیم زور نشده، شاید حقیقت رو میگه و طرف کتیبه رو گرفته و فرارکرده! به خدا اگر من هم جای عبدی بودم، آن دختری که من دیدم، پس نمی دادم! ثانیاً من از طریق عامل نفوذی خودم توی دستگاه رئیس می تونم بفهمم که شمیم کتیبه رو به ‏طرف داده یا نه.
    - کی فهمید این موضوع خامه کار ؟!
    - امروز که گذشت، فردا تماس می گیرم.
    ‏الکساندر به فکر فرو رفت کمتر آدمی توانسته بود در برابر شگرد و شکنجه مخصوص او مقاومت کند. یا شمیم درست می گوید و کتیبه را به طرف مربوطه داده، یا ‏دروغ می گوید. تا فردا به او وقت می دهم.
    - خامه کار! تا فردا صبح به او وقت داد تا شما گرفت جواب! او همین طور طناب بسته باشد بهتر!
    ‏خامه کار هم با الکساندر همراهی کرد.
    - حالا ما شمیم رو می شناسیم، همه آدرسهاش رومن می دونم! امشب هم اینجا تنها می مونه، خودش یه شکنجه است. اگر فردا صبح بفهمیم به ما دروغ گفته تموم دندوناش رو میکشی؟ خوبه؟
    ‏الکساندر سر طنابی که به دور بدن مهندس پیچیده شده بود به تختخواب آهنی ‏وصل کرد.
    - این طور نتوانست فرارکرد. تا صبح کسی نمی آید اینجا؟
    - نه!
    - خیلی خوب ما رفت، فرد‏ا آمد.
    ***********************************
    ‏شمیم جز یکی دوساعت که از درد دندان و خستگی مفرط چشمهایش هم آمد، بقیه شب را بیدار ماند. حالا این تنها نسیم نبود که زیر دست و بال شکارچیان کتیبه شکنجه می شد، حالاهر دو نفر سرنوشت مشترکی را بر دوش می کشیدند. با اینکه از ظهر دیروز لب به غذا نزده بود، نه احساس گرسنگی می کرد و نه نگران خودش بود! او مردی تسلیم ناپذیر بود و از اینکه می دید شکنجه گرانش درفاصله یک متری کتیبه ‏ایستاده بودند ولی دستشان به کتیبه نرسید خوشحال بود. تا صبح بارها تلاش کرد تا به گونه ای خودش را آزاد کند اما غیرممکن بود. ساعت هشت صبح صدای گشوده شدن در حیاط خانه به گوشش رسید. پیش خودش گفت: «شکنجه گران آمدند!»، اما هرچه انتظار کشید،کسی به عمارت مهمانخانه نیامد. «نکند خاله به خانه برگشته باشد؟». ‏دهانش باز بود و می توانست فریاد بزند.
    - آهای کی اومده خونه؟
    ‏مدتها بودکه خاله به علت کهولت سن کلید درخانه را به خدمتکار قدیمی اش حلیمه خانم داده بودکه صبحهای سرد پائیزی وزمستان مجبور به رفتن به حیاط و بازکردن قفل د‏ر نباشد. شاید از بخت شمیم بودکه خامه کار یا نمی دانست که خدمتکار کلید در را دارد یا این مسئله را به فراموشی سپرده بود! سر و صدای شمیم سرانجام حلیمه خانم را متوجه خودش کرد، به سمت صدا به اتاق مهمانخانه رفت. همین که چشمش به تن و بدن طناب پیچ شمیم افتاد، با مشت برسرش کوفت:
    - خدا مرگم بده ‏! کدوم حرومزاده ای یه همچی بلائی سر مهندس عزیزمون آور‏ده؟
    ‏اگر مهندس حقیقت ماجرا را برای حلیمه خانم می گفت شاید از شدت ناراحتی ‏بیهوش بر زمین می غلطید!
    - دیشب من و ایرج با هم بودیم، آخر شبی ایرج خاله جون را برداشت ‏برد خونه خودش، من هم گرفتم خوابیدم که نگو دزد از دیوارخونه پریده پایین ومن رو توی خواب طناب پیچ کرده! اول طناب رو بازکن، بعد برو به خاله زنگ بزن . زود باش!».
    - روی چشمم آقا مهندس! خدا دستش رو بشکنه! به زمین گرمش بزنه!
    ‏ تمام امید مهندس برای رهایی، به سرعت دستهای خدمتکار قدیمی خاله اش بسته بود. پیش خودش می گفت: «هیچ وقت در زندگی طعم بیم و امید را این طور نچشیده بودم». همین که طناب از دست و پاش گشوده شد، به حلیمه گفت:
    - حالا برو خاله را خبر کن! من هم باید برم سرکلاس! خیلی هم دیرشده! باخاله ‏تماس می گیرم.
    ‏او مخصوصاً حلیمه را از اتاق بیرون فرستاد تاکتیبه را از زیر تختخواب بردارد. به سرعت کتیبه را به روی شکمش بست و ساکش را برداشت و به طرف در دوید و چند لحظه بعد، برای اینکه با پسرخاله و الکساندر برخورد نکند، دو سه کوچه تغییرمسیر داد و یک تاکسی گرفت.
    - دربست آقا!
    - بفرمایین،کجا؟
    ‏- فعلاً بریم سمت خیابان حافظ.
    ‏سوز سردی در آن ساعت صبح می وزید، راننده از سرمای زود رس آن سال شکایت می کرد، اما شمیم در فکر یافتن پناهگاهی بود. مردی که همیشه در دسترس جستجوگران و علاقه مندانش بود، حالا سرگردانی و بلاتکلیفی آزارش می داد . ‏باید به کجا می رفت؟ خوب می دانست که بعد از آن ماجراها، مهمانخانه های اطراف راه آهن، برایش امن نیست، باید جای دیگری پیدا کند. ناگهان به فکر مسافرخانه ای درخیابان ناصرخسرو افتادکه شبی را در آن مسافرخانه گذرانده بود.
    - برو ناصر خسرو!
    - چشم!
    ‏وقتی شمیم در اتاق یک تخته ای آرام گرفت، تازه درد شدید دندان کرسی اش زنده شد.
    ***********************************
    ‏شمیم در اتاق کوچک مهمانخانه راه می رفت، به پیپش تند تند پک می زد و ‏در ‏حالی که هنوز هم طعم شور خون لثه اش را در دهان داشت، به رفتار غیر قابل باور پسرخاله اش فکر می کرد. چگونه ‏می توانست آن همخون، همبازی و دوست سی سال عمرش را درچهره قاتل خودش تماشا کند و نفرت از تباهی و فساد ناشی از پول را با تمام وجودش حس نکند؟ اما هر بارکه چهره کریه پسرخاله اش او را از زندگی بیزار می ساخت، عشق نسیم، به گونه گلی خوشبو و لطیف تاریکی های ذهنش را به روشنایی می کشید و دوباره خورشید عشق، زندگی ساز می شد و لبهای برجسته و خوشرنگ نسیم در گوشش می گفت: «باز هم زندگی زیباست. حتی وقتی به خاطر پول دندانت را می کشند و به آوارگی می افتی، باز هم زیبایی های زندگی رخت خستگی هایت را ازچرک و آلودگی می شوید!». لیوانی آب نمک برای شستشوی دهان و جلوگیری از عفونت لثه پیش رویش گذاشت و دوباره مانند فرمانده یک واحد جنگی، برای ادامه نبرد به طرح نقشه هایش پرداخت. در آن شرایط تیره و نفرت انگیز «عشق» باز هم از او یک مبارز می ساخت. اولین برنامه شمیم برقراری ارتباط مجدد با عبدی بود.
    عبدی بودکه زندگی و عشق او را در اختیار داشت و کتیبه را هم می خواست، بنابراین هم خودش مشتاق برقراری ارتباط با اوست و هم عبدی مشتاقانه منتظر است ‏تاکتیبه را به بهانه آزادی نسیم از او بقاپد. شمیم خبر نداشت که از روز گذشته تا آن ساعت عبدی بارها به راحله زنگ زده و داد و فریاد راه انداخته بود!
    - این مرد کدوم گوری رفته؟ مگه من بهش نگفتم تماسش رو قطع نکنه؟ برخلاف شمیم،که از شنیدن آن لحن و صدای گستاخ و زننده نفرت داشت، ‏راحله همیشه از مکالمه با این مرد خوشش می آمد و هر بار از عبدی می پرسید:
    - اون دختره مکش مرگ ما چطوره؟!
    عبدی برای اینکه اعتماد بیشتر راحله را جلب کند پاسخ می داد.
    - دارمش خانوم! همین زودیها عروسی می کنیم!
    ‏راحله از ته دل می خند‏ید.
    - ‏مبارکه!
    ‏امروز صبح در آخرین مکالمه عبدی به منشی شمیم تأکید کرد:
    - به این رئیست بگوشماره تماسش رو دارم! ساعت یک بعد از ظهر زنگ می زنم. همان جا باشه!
    - آقای عزیز، مهندس با من تماس نداشته، ممکنه بخواد شماره تماسش رو تغییر بده! بهتره شما یه ساعت دیگه دوباره زنگ بزنین، اگه تلفن نکرده بود، مفهومش اینه که در همون شماره قبلی منتظر زنگ شماست!
    ‏شمیم نیز در همان لحظات به جستجو برای دسترسی به شماره یک تلفن عمومی بود تا آنرا دراختیار راحله بگذارد. این بار برای اوکار آسانتر بود. از دوستش حمید آموخته بودکه می تواند با یکی ازمغازه داران اطراف وارد گفتگو شود. در مسیر خیابان ناصرخسرو راه افتاد، به ندرت در آن خیابان و دو سه کوچه اطراف مغازه ها برای مردم تلفن عمومی گذاشته بودند. در مسیر یک کوچه که به خیابان اصلی منتهی می شد سرانجام به مقصود خودش رسید. پیرمردی که یک عرقچین بر سر گذاشته و تسبیحی در دست می چرخانید پشت بساط نسبتاً حقیرش نشسته بود. مهندس سلامی کردکه پاسخ گرم پیرمرد این امید را در دلش انداخت که می تواند با او کنار بیاید. همین طور هم شد و پیرمرد بدون پرس و جو مهربانانه گفت:
    - نگران نباش پسرم! هرکسی وظیفه داره مشکل همنوعش رو حل کنه! تلفن که قابل نداره....
    ‏پیرمرد شماره تلفنش را نوشت و به دست شمیم داد .
    - بفرمایین! این هم شماره تلفن بنده، بگو زنگ بزنن! خودتون هم اینجا باشین و جواب بدین؟
    ‏- نه حاج آقا ساعت یک بعد از ظهر خدمت می رسم.
    - خدمت از ماست!
    ‏پیش بینی راحله که انتظار تماس مهندس را می کشید، درست از کار درآمد. شمیم از یک تلفن عمومی در خیابان ناصرخسرو، حوالی شمس العماره شماره دفترش را گرفت. با اینکه به راحله کاملاً مشکوک شده بود اما راحله ودفتر کارش تنها سیم ارتباطی با عبدی بود و اگر عبدی نمی توانست با او تماس بگیرد، نسیم ممکن بود روزهای طولانی تری در اسارت باقی بماند. چیزی که موی بر تن شمیم راست می کرد.
    - چه خبر؟
    - شمایین؟ خدا را شکر که تلفن کردین. نمی دونین چقدر جاتون خالیه! شاید دستم بندازین ولی هر چند دقیقه سری به اتاقتون می زنم و بو می کشم! بوی مخصوص ادکلن و توتون پیپ تون هنوز تو اتاق پیچیده و من رو امیدوار می کنه. شمیم بدون توجه به جملات احساساتی خانم منشی دو باره پرسید:
    - چه خبر؟
    - خبر اینکه همون آقا که دختره بیچاره روگروگان گرفته نیم ساعت پیش سرو کله اش تلفنی پیدا شد، می خواست باهاتون تماس بگیره.
    - بسیار خوب. این شماره رو یادداشت کن و فقط به اون مرد بده. شنیدی چی گفتم؟ فقط به اون مرد!
    - چشم عزیزم!
    ‏همین که شمیم مکالمه اش را با راحله قطع کرد. تلفن زنگ زد و صدای

  9. Top | #38



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    55.36
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,467
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    بازی می کرد. هم خاله بود و هم مادر! گرچه در ‏آن هنگام از شب، رفتن به خانه خاله، ‏او را مثل همه زنان مسن ایرانی دچار ترس و نگرانی می کرد، ولی چاره ای نداشت. باید در جای امنی منزل می کرد، خاله همیشه مادرانه از او پذیرائی کرده بود، ولی حالا وضع فرق می کرد. شمیم نمی دانست که پسرخاله اش خامه کار برای پیدا کردنش تمام شهر را بسیج کرده بود تا شاید کتیبه زرین او را از آن خود سازد. همان طورکه شمیم انتظار داشت خاله پیر و فرتوتش از اینکه او در ‏آن هنگام از شب به دیدنش رفته، بیشتر از اینکه خوشحال باشد نگران و مضطرب شد، اما شمیم راه آرام سازی خاله پیرش را خوب می دانست او را بغل زد، چند بارگونه هایش را بوسید و قربان صدقه اش رفت و کار را تمام کرد.
    - پس خیالم راحت باشه که اتفاق بدی برات نیفتاده؟
    - نه خاله! هیچ اتفاق بدی نیفتاده، قراره برم یه سفرکوتاه، گفتم دلم برای خاله تنگ شده، شب میرم خونه ش خاله بازی! فردا از خونه خاله میرم سفر.
    ‏خاله اندکی آرام گرفت.
    - خدا بیامرزه مادربیچاره ات رو! حالا دیر وقته، برو بخواب خاله، اون اتاق بغلی مال تو، ملافه ها را تازه عوض کردم، شوفاژ هم که روشنه، سردت نمیشه، فردا صبح اول وقت ‏به ایرج زنگ می زنم، میگم تو پیش ‏منی! ایرج از تو سری سواست، فوراً کار و زندگی اش رو تعطیل می کنه و میاد ‏اینجا، حالا برو بگیر بخواب پسرم!
    *****************************
    ‏همین که شمیم روی بستر دراز کشید، مانند همه شبهای ‏دربدری اش هجوم افکار تلخ و آزار دهنده، چون سیلی بنیان کن و قدرتمند، فضای ذهنش را آلوده و متلاطم کرد. روی امواج تیره این سیل مهیب، نسیم عزیرش را می دیدکه دست و پا می زند و استمداد می طلبد و او درمانده و مستأصل راهی برای نجات عشق سیل زده اش نمی یابد . در دو گفتگوی تلفنی که در این دو روزه با عبدی ‏داشت مطمئن شده بودکه آن مرد نه تنها می خواهد کتیبه را از چنگش در آورد، بلکه هدف مهم ترش تصرف عشق او نسیم است و می خواهد کتیبه و نسیم را یکجا متصرف شود. برای شمیم که چرخ زندگی اش همیشه بر یک جاده صاف و هموار در گردش بوده، حادثه تازه زندگی اش را از درون و برون می جوید و نمی دانست پایان این ماجرای پیچیده پلیسی به کجا خواهد کشید!
    ‏او تا سپیده صبح بیدار مانده و برای نجات نسیم از چنگال عبدی نقشه های گوناگون کشیده پود اما هر بار می دید یک جای کار می لنگد و همین موضوع او را بیشتر رنج می داد. دمدمه های صبح بودکه خواب او را از چنگال رویای هولناک شبانه به در برد.
    ‏ساعت ده صبح بودکه خاله به دفتر کار پسرش خامه کار زنگ زد .
    ********************************
    - ایرج! پسرخاله عزیزت شمیم ازدیشب پیش منه، اگه می خوای اون رو ببینی، ناهار بیا پیش ما.
    ‏سیب بابام آدم خامه کار ازشنیدن این خبر مانند لقمه بزرگی در گلویش گیر کرد ‏به طوری که نفسش را بند آورد.
    - چی . چی گفتی؟ از دیشب شمیم پیش توس و تو به من زنگ نزدی؟
    - دیر وقت بود مادر! خوب نصف شبی که نمی تونستی بیائی، حالا بلند شو بیا!
    - مادر نزاری شمیم بره ها! تا نیمساعت دیگه اونجام.
    ‏اگر به خامه کار می گفتند که برنده یک جایزه بزرگ یک میلیون دلاری شده این ‏قدر ذوق و شوق نمی کرد! طوری به هیجان آمده بودکه می ترسید سکته کند. می خواست این ضرب المثل را با بلند ترین و رساترین صدا برای الکساندر بخواند که . آب درکوره وما تشنه لبان می گردیم یار در خانه و ما گرد جهان می گردیم . اما می دانست که اولاً تفهیم این شعر، که ضرب المثل شده، به الکساندر، در تخصص یک ‏استاد زبان فارسی است که فعلاً از دسترسش خارج است. ثانیاً حالا که شانس به او ‏روی آورده و صید با پای خودش داخل دام شده، چرا الکساندر را خبر کند؟ مگر ‏دست و پای خودش کج است یا لیاقتش را ندارد که کتیبه را یکجا ببلعد؟ درطول راه ‏تا لحظه رسیدن به شمیم هزار نقشه وطرح کشید، هزار راه می زدکه دریابد چگونه و ‏ازچه راهی کتیبه را ازچنگ پسرخاله و همبازی دوران کودکی و جوانی اش درآورد.
    ‏با خودش می گفت، شمیم حتماً کتیبه را با خودش همراه آورده، مگر می تواند به شخصی یا حتی به بانکی اعتماد کند و آن را در صندوق امانت بانک بگذارد. اوکه میلیون دلار را هرگز توی صندوق امانات نمی گذارد. خوب حالا که کتیبه همراه اوست دیگر چرا دست به دست کنم وصغرا وکبرا بچینم! همین که به بهانه ای ازاتاق بیرونش کنم، کتیبه را برمی دارم و می زنم به چاک! تازه اگر مقاومت کرد یه جوری ساکتش می کنم که عقل جن هم نرسه!
    ‏خامه کار در برابر حرص و آز درونی اش آن چنان دچار ضعف شده بودکه تا پای مرگ و نابودی پسرخاله هم پیش می رفت چند باربه یاد الکساندر افتادکه در تمام این مدت با او همکاری صمیمانه ای داشت و همیشه حس می کرد بدون استفاده از تجربیات این قاچاقچی حرفه ای هرگز دستش به کتیبه نخواهد رسید، اما حالا که توپ را درزمین خود می دید، حضور الکساندر، با آن چشمان گرد بی مژه و آرواره های بلند و سوسمار گونه، حالش را به هم می زد! اندیشید: «او را یه جوری دست به سر می کنم و می فرستمش پی نخود سیاه»‏. خامه کار حتی فکر نمی کرد که شمیم از ترس تهدید کنندگان به خانه خاله اش پناه آورده و دور از جوانمردی ایرانی است که مهمان را غارت کند و اگر لازم بود او را در جا بکشد! کتیبه میلیون دلاری اخلاق و ‏وجدان پسر خاله را درگورستانی دفن کرده و به تاریخ سپرده بود! .
    ******************************************
    ‏وقتی پسرخاله ها، با ذخایر عظیمی ازخاطرات گذشته به هم رسیدند، یکدیگر را ‏در آغوش گرفته و ماچ و بوسه مفصلی راه انداختند خامه کار حتی بیشتر از گذشته ها پسرخاله را می بوسید و از اینکه خاله کم لطفی کرده وهمان نیمه شب خبرش نکرده ابراز دلخوری می کرد.
    - شمیم جان! آخه تا کی من خوای تنها زندگی کنی؟ بالاخره یکنفر باید ازت نگهداری کنه، خاله که هست. مستخدم هم که داره، من هم که مرتباً به خاله سر می زنم، اتاق هم که فراوون داریم، بیا پیش خاله بمون!
    شمیم از دید‏ار و صمیمیت های پسر خاله اش به هیجان آمده بود. اما خامه کار دنبال طرح سئوالی ‏بود که شاید قفل دهان شمیم را بشکند و علت پناهندگی اش به خانه خاله را بگوید. در آن صورت او اعلام می کردکه حاضر است کتیبه را در امن ترین صندوق جهان حفظ کند و با تهدیدکنندگان مرد و مردانه بجنگد! .
    - راستی شمیم با اون شکار آخریت که آنشب با خودت به هیلتون آورده بودی چه کردی؟ شکار حرف نداشت، اصلاً چرا باهاش ازدواج نمی کنی؟ بالاخره سی و سه سالته! من رو بگو که دو تا بچه هم راه انداختم ولی تو چی؟
    ‏سئوال بسیار رندانه طرح شد و خامه کار انتظار داشت سر درد دل شمیم باز شود و حکایت گروگانگیری دخترک را ازسیر تا پیاز برایش بگوید. اماشمیم نمی خواست در شر ایطی که همه چیز پنهانکاری کامل می طلبید، پسر خاله اش ایرج خامه کار را وارد بازی کند. این بازی را فقط یک شطرنج دو نفره می دانست.
    - کدوم شکار رو میگی؟
    ‏ایرج با صدای بلند خندید.
    - مادر! بیا ببین خواهرزاده ات چه شکارچی ماهری از آب در اومده، نه یکی نه دو تا . «دو بدین چنگ و دو بدان چنگال!» نمی دونه آن شبی که من خودم دیدمش، باهاش سلام علیک کرد‏م، باکدوم دختری شام خورده! بابا ایوالله! راستی حالا اون دختره کجاست؟ به خدا خودم میرم خواستگاری اش!
    ‏شمیم بازهم بی آنکه متوجه مقصود ایرج از طرح این سئوالها شود، راه را براو بست.
    - خاله! این داره برام پرونده سازی می کنه! این طور پرونده ها توی جمهوری ‏اسلامی بوی خوشی نمیده‏!
    ‏خاله که یکریز قربان صدقه شمیم می رفت گفت:
    - حقشه جونم! قیافه و قد و هیکل نداره ‏که اوله! مقام استادی نداره ‏که خوبش رو هم داره ‏، صاحب معدن و پول و پله نیست که هست، بهترین اتومبیلها رو سوار نمیشه که میشه!
    ‏تمام تلاشهای خامه کار برای زیر پاکشی از پسرخاله اش بی نتیجه می ماند.
    - مگه فردا دانشکده تعطیله که می خوای بری سفر؟ ببینم دفترکارت در چه ‏حاله؟
    - یه هفته به خودم مرخصی دادم، یه روزش هم سهم خاله جون!
    خامه کار مگر می گذاشت که شمیم از چنگش بگریزد .
    - جان پسرخاله اگه بذارم بری! امروزکه حتماً باید پیش من وخاله بمونی! تا فردا خدا کریمه! من هم همین حالا به مغازه زنگ می زنم میگم تا فردا مرخص!
    ‏خامه کار از تصور اینکه امروز یا امشب کتیبه را از چنگ پسرخاله اش درمی آورد، روی پا بند نبود. یک لحظه آرام نمی گرفت، از شمیم پذیرایی می کرد، هزار جور تملق می گفت، به طوری که مادرش حیرت زده ‏او را بر بر نگاه می کرد . لابد از دیدن پسرخاله اش خیلی ذوق زده شده!
    ‏خامه کار، سئوال پشت سئوال، بر سر و روی شمیم می ریخت. می خواست او را مجبور کند تا سفره دلش را بگشاید. همه آدمهائی که روزهای سختی می گذرانند، یا حادثه بزرگی زندگی شان را تهدید می کند، مایلند با یک آشنا و دوست مطمئن درد دل کنند. اما مهندس با همه تمایل به درد دل کردن، جلو دهانش را می گرفت. حوادث چند روزگذشته به او یاد داده بود که هیچ سینه ای تحمل نگهداری رازی که میلیون دلار پشتش خوابیده ندارد و نباید این راز را به کسی بگوید. دنیا، دنیای پول بود و پولی با این رقم درشت، به سرعت تبدیل میشد به قاتلی بی رحم و جنایتکار! داستان عبرت انگیز هابیل و قابیل را می دانست اما اگر پسرخاله تا شب دندان روی جگر می گذاشت و به جستجو در ساکش نمی پرداخت او راز کتیبه ای که زیر ‏تختخوابش گذاشته بود سرانجام به پسر خاله عزیزش می گفت.
    - شمیم جان! چرا یه دوش نمی گیری!
    - نشستیم با هم حرف می زنیم پسر خاله!
    ‏هر نیم ساعت یکبار، خامه کار برای دوش گرفتن، شمیم را زیر فشارمی گذاشت، به طوری که ذهن شمیم که این روزها به همه چیز مشکوک بود، به حالت بیدارباش درآمد.
    - برم دوش بگیرم ببینم چه اتفاقی میفته! چقدر بد شده ام! به پسر خاله ام هم دارم مشکوک می شوم!
    ‏خامه کار دو باره اصرار کرد.
    - بسیار خوب چون فردا دارم میرم مسافرت و توی ساکم هم لباس زیر دارم، ‏میرم دوش بگیرم.
    - مسافرت؟ پس چرا اتومبیلت رو ندیدم؟
    - با اتومبیل دوستام میرم سفر!
    ‏خانه خاله قدیمی ساز بود و حمام خانه، سربینه داشت. شمیم ساکش را برداشت و به داخل حمام برد و رفت زیر دوش!
    ‏خامه کار لبخند رضایتی برلبهایش نشاند. پس حدسش درست بود. او ساک را با خودش به حمام برد، چون داخل ساک کتیبه ای است که دو گروه مافیای داخلی و خارجی در جستجویش به هر دری می زنند. شمیم هر چند لحظه یکبار از پشت شیشه مات در حمام، نگاهی به سربینه می انداخت، هنوز سه چهار دقیقه نگذشته بود که متوجه سایه پسر خاله اش شدکه روی ساک خم و راست می شد. اگر بمب بر سرش می ریختند چنان لرزه ای برتن و بدنش نمی افتاد! خدایا! چه می بینم؟ پس پسرخاله عزیزم، عتیقه فروش معروف تهران، هم درجریان این کتیبه قرار دارد و آن همه چاپلوسی و تملق گویی به این خاطر بودکه ببیندکتیبه با من است و اگر هست..... لحظه ای بند سلسله افکارش را کشید. نه! بر اثر حوادث اخیر دارم به همه چیز مشکوک می شوم، حتی به رفتارهای پسر خاله ام! شاید آمده ببیند من چیزی کم و ‏کسری ندارم! اما این پسرخاله با داخل ساک من چه کار دارد؟ رنگ از رخش پرید، حس کرد تمام ساختمان عظیم، ایمانش به دوستی، قوم و خویشی و ارتباطات انسانی در هم فرو ریخته و گرد و غبارش دارد او را خفه می کند. یعنی پول تا این مرزها هم میرود و خیانت می کند؟ یعنی پول حتی حرمت نسبی و سببی را هم می شکند! پس آن اخباری که در روزنامه ها می خوانیم؟ «پسری به خاطر تصرف اموال پدرش، نیمه شب او را کشت» دروغ نیست! شمیم چنان عصبی بود که می خواست از زیر دوش بیرون بپرد و تف غلیظی به صورت پسرخاله اش بیندارد و برود، اما بلافاصله متوجه شدکه ندانسته خودش را داخل تله ای بسیار بزرگ تر و خطرناک تر انداخته و باید با صبوری و احتیاط لازم از دام بگریزد کسی چه می داند. ممکن است پسر خاله برای تصرف کتیبه، حتی چند گلوله، توی شکمش شلیک کند! جای خوشحالی هم داشت که از لحظه ورود به منزل خاله،کتیبه را زیر تختخواب اتاق مهمانخانه پنهان کرده بود وخامه کار به فکرش هم نمی رسیدکه زیر تختخواب را بگردد.
    ‏شمیم سعی کرد آرامش خود را دوباره به چنگ آورد، اگر کوچک ترین اشتباهی مرتکب می شد کار از این هم خطرناک تر و بدتر می شد. مرتباً به خودش تلقین می کردکه در لحظه رو برو شدن با پسرخاله، لبخندی هم بر لب داشته باشد. همزمان، خامه کار هم در اتاق مهمانخانه خودش را روی مبل انداخته و برای تصرف کتیبه که در همان اتاق زیر تختخواب در آرامش تمام خفته بود، نقشه های تازه ای می کشید. شمیم کتیبه را با خودش نیاورده است، حق دارد، هیچ آدم عاقلی کتیبه میلیون دلاری را توی ساکش نمی گذارد که دوره بیفتد. خیلی ها در طول تاریخ بشری به خاطر پول یا جواهر گرانقیمتی که با خود داشتندکشته شدند. ثروتشان قاتلشان شده بود. آسیابانی وقتی بازو بند جواهر نشان «یزدگرد» را دید به طمع تصاحب بازوبند، آن پادشاه نگون بخت را که به او پناهنده شده بود کشت، خامه کار صلاح دید از الکساندر یاری بطلبد. او نمی تواندچشم درچشم پسرخاله اش بدوزد و شکنجه اش کند تا مخفیگاه کتیبه را لو بدهد، ولی از آن غول بی شاخ و دم هیچ کاری ‏بعید نبود. خامه کار به سراغ مادرش رفت و با چرب زمانی به مادر گفت که آن شب می خواهد سور و ساتی و ساز و ضربی برای سرگرمی پسر خاله راه بیندارد و بهتر است مادر به خانه عروسش برود! مادر خامه کار نمی خواست در آن سن و سال نماز و روزه اش با این گونه اعمال هدر برود!
    - چشم! می خواین براتون غذا درست کنم و برم؟!
    ‏- نه مادر میگم غذا از رستوران بیارن! نگران سور و سات ما نباش!
    ‏مشکل دیگر خامه کار این بودکه بایدحقیقتی که تا این زمان از الکساندر پنهان کرده بود، افشا کند و آن هم پیوند خویشاوندی اش با شمیم بود«الکساندر مطمئناً برای تصرف کتیبه، هرگزبه این گونه مسائل توجهی نمی کند، من با یاری او،کتیبه را به چنگ می آورم و یکشب با کمک بر و بچه ها، کلک جناب. الکساندر را هم می کنم! روی مرگ یک خارجی بی نام و نشان هیچ کس حساسیتی به خرج نمی دهد!».
    ‏شمیم با احتیاط تمام و لبخند بر لب وارد اتاق مهمانخانه شد. باید برای فرار از ‏دام، فرصت مناسبی به چنگ آورد.
    - پسرخاله می خوام یکی دو تا تلفن بزنم! امشب می خوام حسابی حال کنیم. گور پدر این زندگی بی وفا! چشم به هم بزنی باید غزل خداحافظی رو بخونی! گفتم خاله ات بره منزل عروسش! نمی خوام پیرزن آخر عمری گناهکار از دنیا ‏بره! شمیم با او همنوائی کرد.
    ‏- بسیار خوب! هر کاری دلت می خواد بکن! خامه کار تلفن دستی الکساندر را گرفت:
    - سلام!
    ‏- شماکجا؟ من کار داشت!
    - ‏حالا من با شما کار دارم! امشب باید با مهندس شمیم عزیزم آشنا بشی! زود خودت رو به منزل مادرم برسون، فریدون پیشکارم آدرس رو بلده! فریدون رو هم با خودت بیار!
    ‏الکساندر بی درنگ مفهوم جمله رمزی خامه کار را دریافت، ولی به راستی ‏شگفت زده شده بود... «‏این خامه کار چطور پیداکرد این مهندس شمیم! در منزل مادر، این مهندس چه کار داشت؟».
    نیم ساعت بعد الکساندر با قد یک و نود سانتیمتری و بدن عضلانی اش وارد خانه شد. شمیم که پشت بنجره ایستاده بود، بی اختیار حالت بدی حس کرد، شاید حس ششمش به او می گفت خطر در چند قدمی اش ظاهر شده.... ولی حضور پسرخاله ایرج باز هم او را تسکین می داد. «حداقل ایرج نمی زاره این غول من رو بکشه!».
    ‏خامه کار جلو در چند جمله ای باصدای آهسته درگوش الکساندرگفت که حس شنوائی تیز شمیم هم نتوانست از پشت شیشه اتاق بشنود. بعد به اتفاق وارد اتاق شمیم شدند.
    **********************************
    ‏شمیم زیر چشمی نگاهی به تختخوابش انداخت. حالا آن تختخواب را می شد گفت ‏«تختخواب میلیون دلاری!». بازهم آب درکوزه و درکنارتشنه لبان بود و آنها در جیب شمیم جستجویش می کردند.
    ‏خامه کار در حالی که بازوی الکساندر را گرفته بود او را وارد اتاق کرد.
    - شمیم جان! معرفی می کنم! الکساندر از دوستان خیلی خوب منه! الکساندر دست راست خود را که چون بیل میکانیکی، قدرتمند و یخ بود به سوی شمیم دراز کرد.
    - ما با هم حرف زد! من مشتری خوب! ‏ایشان باور نکرد!
    ‏شمیم بلافاصله الکساندر را شناخت که اینک چون غول دزد بغداد از شیشه آزاد شده و راه گریز را بر او بسته است.
    ‏الکساندر بعد ازگذران روزهای تلخ، اینک خود را شاد و در چند قدمی موفقیت می دید. صید با پای خودش وارد تورهای دام شده و نباید فرصت را از دست بدهد.
    خامه کار، بدون هیچ گونه پرده پوشی واردگفتگو شد.
    - خوب! من حاضر! پول حاضر! کتیبه حاضر! پسرخاله، و بعد با لحن ملتمسانه ای اضافه کرد.
    - شمیم! پیشنهاد خیلی خوبیه ولی من می خوام الکساندر مبلغی اضافه کنه! تو پسرخاله عزیز و دوست جون در جونی منی!
    ‏چیزی نمانده بودکه شمیم گلدان بالای تختخواب را بردارد و برسر پسرخاله اش بکوبد و بگوید«مردک! من رو دو دستی تقدیم یه قلتشن دیگه کردی که کتیبه میلیون دلاری را مفت از چنگم در بیاره، تازه منت هم سرم می گذاری؟! این کتیبه شیشه عمر عشق همه زندگیمه! محاله بدست امثال شما بدم».
    ‏شمیم چهره محزونی به خودگرفت.
    ‏- پسر خاله! اگه کتیبه دست من بود همین طوری تقدیم می کردم.
    ‏ناگهان الکساندر روی مبل نیم خیز شد و خامه کار سیب بابا آدمش را مرتباً در ‏طول گردن به حرکت در می آورد. الکساندرگفت:
    - شوخی نه! ‏جدی! من برای معامله حاضر!
    ‏خامه کار برای اینکه مقاومت پسر خاله اش را در هم بشکند اضافه کرد.
    - شمیم جان! این الکساندرشوخی سرش نمیشه! آدم خشن وخطرناکیه! اینها ‏بین المللی کار می کنن، عوامل نفوذی هم فراوون دارن، چون پول میدن و آدم می خرند! مثلاً این موجود می دونه که شب مبادله، توکتیبه رو به طرف مربوطه ندادی!
    ‏الکساندر با صدای بلند خندید.
    - شما خیلی زرنگ! سامسونیت خالی دادی!
    ‏شمیم لحظه به لحظه بیشتر متوجه می شدکه این پسرخاله از آغاز ماجرا در جریان بوده و در توطئه های گروه مافیای بین المللی دخالت مستقیم دارد. دلش می خواست به خاله عزیزش تلفن می زد و می گفت.«خاله! تو مار در آستین پروروندی یا انسان؟ این ماری که زائیدی رحم به صغیر و کبیر نمی کنه، قوم و ‏خویشی سرش نمیشه، اگه مجبور بشه تو، مادر عزیزش ‏رو هم قربونی می کنه!». هر چه بر طول گفتگوها افزوده می شد نفرتش از پسر خاله و از فضائی که پر از لجن وگندنا بود فزونی می گرفت.... او با همه تجربه هایش این چهره ‏زشت آدمی را ‏ندیده بود!
    ‏پسر خاله و الکساندر چشمان خود را دریده و منتظر پاسخش بودند.
    - بله! اطلاعاتتون تا این قسمت کاملاً درسته! آنشب من سامسونیت خالی به ‏طرف دادم چون مطمئن نبودم که به قولش وفاکنه، آن دختر بی گناه را تحویلم بده! خامه کار با شتاب گفت:
    - خوب! پس کتیبه هنوز پیش توست پسرخاله!
    ‏شمیم می خواست سر پسرخاله اش فریاد بزند «من پسرخاله تونیستم! دیگر مرا پسرخاله خطاب نکن!» اما کتیبه ضمانت نامه جان نسیم عزیزش- هنوزهم نزد او و زیر تختخوابی بودکه بر آن نشسته بود.
    - تا دیروز کتیبه پیش من بود اما عصر دیروز، تو قراری که با هم داشتیم دوباره نامردی کرد، هفت تیر کشید، به سمت من شلیک کرد، کتیبه راگرفت و دختره را هم ‏با خودش برد!
    ‏خامه کار و الکساندر به یکدیگر نگاه کردند. نگاهشان پر از خشونت و بی رحمی ‏بود.
    ‏الکساندر هفت تیرش را از جیب بغل کت بیرون کشید و خیلی جدی گفت:
    - من شوخی نه! یا آدرس کتیبه را داد یا کار تمام! جسد توی بیابان انداخت.
    شمیم به چهره ‏ایرج، پسر خاله اش، نگاهی انداخت که مفهومش این بود «پسر خاله تو هم؟ این است معنای هم خونی، دوستی جبران و دهها بارکه توی درگیری جانت را نجات دادم؟».
    ‏پسر خاله سرش را پایین ا‏نداخت.
    - شمیم جان! این آدم مال مافیاست! اینها رحم سرشون نمیشه، خوب پول بیشتری میده، انتظار همکاری داره!
    - ولی من که گفتم، طرف کتیبه رو گرفت و رفت!
    ‏الکساندر مرد کار کشته و آدم شناسی بود، نمی توانست ادعای شمیم را باور کند.
    - خامه کار! طناب هست؟ بیار!
    ‏شمیم متوجه خطر شد، تصمیم گرفت با یک جهش خودش را ازدر اتاق بیرون اندارد. الکساندر پیشانی شمیم را نشانه گرفت،
    - شما آدم باهوش! گلوله شوخی نکرد!
    ‏شمیم ساکت شد. انتظار داشت ایرج به کمکش بشتابد، اما او با طناب، بلندی به اتاق بازگشت. الکساندر به خامه کار اشاره زد.
    - دستهای مهندس ببند!
    ‏شمیم دوباره در چشمان پسرخاله اش خیره شد، اما خامه کار نگاهش را از او می دزدید.
    - شمیم! تو راخداکله شقی نکن! اگه من طناب پیچت نکنم، من روهم می کشه! آخه گور پدر پول!
    ‏شمیم که کاملاً غافلگیر شده بود در آن حالت لبخند تلخی زد.
    - چه کسی به من میگه گول پدر پول! تو برای صنار، سه شاهی دلالی، داری ‏عزیز ترین پسر خاله ات رو به دست یه قاچاقچی میدی! تف! الکساندر سر خامه کار فریاد زد:
    - زود ‏دست و پایش بست!
    ‏شمیم می دانست که هرگونه مقاومتی او را به کشتن می دهد و درهمان حال فکر می کرد «آن وقت تکلیف نسیم مظلوم من چی ‏میشه؟».
    ‏وقتی پسرخاله دست و پایش را طناب پیچ کرد، از اتاق بیرون رفت تا الکساندر ‏دنباله کار را بگیرد.
    - خوب! حالاشد درست! کتیبه کجاست؟
    ‏در همان حال یک کلبتین دندانپزشکی از جیبش بیرون کشید.
    - همین که گفتم! کتیبه پیش من نیست!
    ‏الکساندر با خشونت چانه مهندس را به دست گرفت. با دو انگشت پولادینش دهان مهندس دست و پا بسته را گشود.
    - خوب! دندان کرسی خیلی درد دارد! من آنرا کشید اگر نگفت کتیبه کجاست؟ مهندس با یکی ازبدترین انواع چهره های انسانی رو به رو شده بود. او این سوی چهره آدمها را هرگز با این روشنی ندیده بود. برای ارضای امیال پست شان از هیچ جنایتی روگردان نیستند. اگر کتیبه فقط مال خودش بود، آنرا توی صورت این مرد و پسر خاله اش می زد و می رفت. اما این کتیبه ضمانت نامه حیات نسیم بود، وقتی نسیم با آن همه لطافت، در برابر آن مرد مخوف مقاومت می کند، چرا او نکند؟ عشق برای ایام رفاه و راحتی آفریده نشده است.
    - مهم نیست! بکش!
    ‏الکساندر با یک حرکت برق آسا،که ناشی از تمرینهای فراوان بود، دندان کرسی شمیم را از دهانش خارج کرد. برای چند ثانیه جلو چشمان شمیم تار شد، سرش گیر رفت اما او هم مرد قدرتمندی بود، بارها یک تنه، به اتفاق همین پسرخاله با ده نفر جنگیده و پیروز ازمیدان بیرون رفته بود. سعی کرد حتی یک آخ نگوید. خون از لبه دهانش می ریخت، الکساندر خونسرد و مطمئن، چند برگ دستمال کاغذی از جعبه بیرون کشید و دور لبهای شمیم را پاک کرد.
    - حالا سمت چپ، دومی؟
    ‏شمیم می خواست فریاد بزند:
    - پسرخاله! ممنون! خوب ازم پذیرائی می کنی! اما فقط گفت:
    - همین که گفتم! دیروز عصر قرار مبادله داشتیم.
    - دلیل هست چی؟
    ‏پسرخاله ایرج، وارد اتاق شد . با ظاهر دلسوزانه ای گفت:
    - شمیم جان! به خودت رحم کن! اینها رحم سرشون نمیشه!
    ‏شمیم در همان حال به تلخی خندید .
    - پسرخاله! توکه خیلی رحیمی!
    - خوب حرف بزن! الکساندر باید باورکنه که توکتیبه را به طرف دادی!
    ‏درد کشیدن دندان کرسی، نفس شمیم را بند آورده بود، اما در همان حالت هم نمی توانست نگاه ملتمسانه نسیم را که می گفت «نجاتم بده!»، از پیش چشمش دور کند. باید به خاطر او، خیالبافی کند، داستان ببافد!
    - مگه من می تونستم نصف شبی از طرف مدرک بگیرم؟
    خامه کار برای اطمینان بیشتر پرسید:
    - ولی پسرخاله، شماکه با هم قرار ملاقات نداشتین!
    - ما دیروز بعدازظهر تلفنی با هم قرارگذاشتیم!
    ‏خامه کار و الکساندر می دانستند که راحله شماره تماسی که به آنها داده در اختیار عبدی هم گذاشته بود. خامه کار سئوال دیگری مطرح کرد.
    - چطور ممکنه توی روز روشن یه همچی قرار مهمی گذاشته بشه؟ کجا؟
    - توی جاده لشگرک! همان جا بودکه طرف، بعد ازگرفتن کتیبه از من، هفت تیرش رو بیرون کشید و من رو تهدید به مرگ کرد و من هم ناچار دست خالی برگشتم!
    ‏و بعد برای جلب اطمینان بیشتر گفت:
    - من حالا تموم مشخصات و قیافه و قد و هیکل طرف رو می دونم! شماره اتومبیلش رو هم برداشتم! حاضرم با شما دو نفر برای پیداکردنش همکاری کنم! خامه کار و الکساندر از اتاق خارج شدند تا با همدیگر مشورت کنند. خامه کار می دانست که پسرخاله ا ش آدمی است که اگر تمام دندانهایش را هم از دست بدهد یک کلمه حرف نمی رند. راه حل چنگ اندازی بر کتبیه از این سر بسته است.
    - ببین الکساندر! من شمیم را خوب می شناسم، در تمام طول زندگی اش هرگز تسلیم زور نشده، شاید حقیقت رو میگه و طرف کتیبه رو گرفته و فرارکرده! به خدا اگر من هم جای عبدی بودم، آن دختری که من دیدم، پس نمی دادم! ثانیاً من از طریق عامل نفوذی خودم توی دستگاه رئیس می تونم بفهمم که شمیم کتیبه رو به ‏طرف داده یا نه.
    - کی فهمید این موضوع خامه کار ؟!
    - امروز که گذشت، فردا تماس می گیرم.
    ‏الکساندر به فکر فرو رفت کمتر آدمی توانسته بود در برابر شگرد و شکنجه مخصوص او مقاومت کند. یا شمیم درست می گوید و کتیبه را به طرف مربوطه داده، یا ‏دروغ می گوید. تا فردا به او وقت می دهم.
    - خامه کار! تا فردا صبح به او وقت داد تا شما گرفت جواب! او همین طور طناب بسته باشد بهتر!
    ‏خامه کار هم با الکساندر همراهی کرد.
    - حالا ما شمیم رو می شناسیم، همه آدرسهاش رومن می دونم! امشب هم اینجا تنها می مونه، خودش یه شکنجه است. اگر فردا صبح بفهمیم به ما دروغ گفته تموم دندوناش رو میکشی؟ خوبه؟
    ‏الکساندر سر طنابی که به دور بدن مهندس پیچیده شده بود به تختخواب آهنی ‏وصل کرد.
    - این طور نتوانست فرارکرد. تا صبح کسی نمی آید اینجا؟
    - نه!
    - خیلی خوب ما رفت، فرد‏ا آمد.
    ***********************************
    ‏شمیم جز یکی دوساعت که از درد دندان و خستگی مفرط چشمهایش هم آمد، بقیه شب را بیدار ماند. حالا این تنها نسیم نبود که زیر دست و بال شکارچیان کتیبه شکنجه می شد، حالاهر دو نفر سرنوشت مشترکی را بر دوش می کشیدند. با اینکه از ظهر دیروز لب به غذا نزده بود، نه احساس گرسنگی می کرد و نه نگران خودش بود! او مردی تسلیم ناپذیر بود و از اینکه می دید شکنجه گرانش درفاصله یک متری کتیبه ‏ایستاده بودند ولی دستشان به کتیبه نرسید خوشحال بود. تا صبح بارها تلاش کرد تا به گونه ای خودش را آزاد کند اما غیرممکن بود. ساعت هشت صبح صدای گشوده شدن در حیاط خانه به گوشش رسید. پیش خودش گفت: «شکنجه گران آمدند!»، اما هرچه انتظار کشید،کسی به عمارت مهمانخانه نیامد. «نکند خاله به خانه برگشته باشد؟». ‏دهانش باز بود و می توانست فریاد بزند.
    - آهای کی اومده خونه؟
    ‏مدتها بودکه خاله به علت کهولت سن کلید درخانه را به خدمتکار قدیمی اش حلیمه خانم داده بودکه صبحهای سرد پائیزی وزمستان مجبور به رفتن به حیاط و بازکردن قفل د‏ر نباشد. شاید از بخت شمیم بودکه خامه کار یا نمی دانست که خدمتکار کلید در را دارد یا این مسئله را به فراموشی سپرده بود! سر و صدای شمیم سرانجام حلیمه خانم را متوجه خودش کرد، به سمت صدا به اتاق مهمانخانه رفت. همین که چشمش به تن و بدن طناب پیچ شمیم افتاد، با مشت برسرش کوفت:
    - خدا مرگم بده ‏! کدوم حرومزاده ای یه همچی بلائی سر مهندس عزیزمون آور‏ده؟
    ‏اگر مهندس حقیقت ماجرا را برای حلیمه خانم می گفت شاید از شدت ناراحتی ‏بیهوش بر زمین می غلطید!
    - دیشب من و ایرج با هم بودیم، آخر شبی ایرج خاله جون را برداشت ‏برد خونه خودش، من هم گرفتم خوابیدم که نگو دزد از دیوارخونه پریده پایین ومن رو توی خواب طناب پیچ کرده! اول طناب رو بازکن، بعد برو به خاله زنگ بزن . زود باش!».
    - روی چشمم آقا مهندس! خدا دستش رو بشکنه! به زمین گرمش بزنه!
    ‏ تمام امید مهندس برای رهایی، به سرعت دستهای خدمتکار قدیمی خاله اش بسته بود. پیش خودش می گفت: «هیچ وقت در زندگی طعم بیم و امید را این طور نچشیده بودم». همین که طناب از دست و پاش گشوده شد، به حلیمه گفت:
    - حالا برو خاله را خبر کن! من هم باید برم سرکلاس! خیلی هم دیرشده! باخاله ‏تماس می گیرم.
    ‏او مخصوصاً حلیمه را از اتاق بیرون فرستاد تاکتیبه را از زیر تختخواب بردارد. به سرعت کتیبه را به روی شکمش بست و ساکش را برداشت و به طرف در دوید و چند لحظه بعد، برای اینکه با پسرخاله و الکساندر برخورد نکند، دو سه کوچه تغییرمسیر داد و یک تاکسی گرفت.
    - دربست آقا!
    - بفرمایین،کجا؟
    ‏- فعلاً بریم سمت خیابان حافظ.
    ‏سوز سردی در آن ساعت صبح می وزید، راننده از سرمای زود رس آن سال شکایت می کرد، اما شمیم در فکر یافتن پناهگاهی بود. مردی که همیشه در دسترس جستجوگران و علاقه مندانش بود، حالا سرگردانی و بلاتکلیفی آزارش می داد . ‏باید به کجا می رفت؟ خوب می دانست که بعد از آن ماجراها، مهمانخانه های اطراف راه آهن، برایش امن نیست، باید جای دیگری پیدا کند. ناگهان به فکر مسافرخانه ای درخیابان ناصرخسرو افتادکه شبی را در آن مسافرخانه گذرانده بود.
    - برو ناصر خسرو!
    - چشم!
    ‏وقتی شمیم در اتاق یک تخته ای آرام گرفت، تازه درد شدید دندان کرسی اش زنده شد.
    ***********************************
    ‏شمیم در اتاق کوچک مهمانخانه راه می رفت، به پیپش تند تند پک می زد و ‏در ‏حالی که هنوز هم طعم شور خون لثه اش را در دهان داشت، به رفتار غیر قابل باور پسرخاله اش فکر می کرد. چگونه ‏می توانست آن همخون، همبازی و دوست سی سال عمرش را درچهره قاتل خودش تماشا کند و نفرت از تباهی و فساد ناشی از پول را با تمام وجودش حس نکند؟ اما هر بارکه چهره کریه پسرخاله اش او را از زندگی بیزار می ساخت، عشق نسیم، به گونه گلی خوشبو و لطیف تاریکی های ذهنش را به روشنایی می کشید و دوباره خورشید عشق، زندگی ساز می شد و لبهای برجسته و خوشرنگ نسیم در گوشش می گفت: «باز هم زندگی زیباست. حتی وقتی به خاطر پول دندانت را می کشند و به آوارگی می افتی، باز هم زیبایی های زندگی رخت خستگی هایت را ازچرک و آلودگی می شوید!». لیوانی آب نمک برای شستشوی دهان و جلوگیری از عفونت لثه پیش رویش گذاشت و دوباره مانند فرمانده یک واحد جنگی، برای ادامه نبرد به طرح نقشه هایش پرداخت. در آن شرایط تیره و نفرت انگیز «عشق» باز هم از او یک مبارز می ساخت. اولین برنامه شمیم برقراری ارتباط مجدد با عبدی بود.
    عبدی بودکه زندگی و عشق او را در اختیار داشت و کتیبه را هم می خواست، بنابراین هم خودش مشتاق برقراری ارتباط با اوست و هم عبدی مشتاقانه منتظر است ‏تاکتیبه را به بهانه آزادی نسیم از او بقاپد. شمیم خبر نداشت که از روز گذشته تا آن ساعت عبدی بارها به راحله زنگ زده و داد و فریاد راه انداخته بود!
    - این مرد کدوم گوری رفته؟ مگه من بهش نگفتم تماسش رو قطع نکنه؟ برخلاف شمیم،که از شنیدن آن لحن و صدای گستاخ و زننده نفرت داشت، ‏راحله همیشه از مکالمه با این مرد خوشش می آمد و هر بار از عبدی می پرسید:
    - اون دختره مکش مرگ ما چطوره؟!
    عبدی برای اینکه اعتماد بیشتر راحله را جلب کند پاسخ می داد.
    - دارمش خانوم! همین زودیها عروسی می کنیم!
    ‏راحله از ته دل می خند‏ید.
    - ‏مبارکه!
    ‏امروز صبح در آخرین مکالمه عبدی به منشی شمیم تأکید کرد:
    - به این رئیست بگوشماره تماسش رو دارم! ساعت یک بعد از ظهر زنگ می زنم. همان جا باشه!
    - آقای عزیز، مهندس با من تماس نداشته، ممکنه بخواد شماره تماسش رو تغییر بده! بهتره شما یه ساعت دیگه دوباره زنگ بزنین، اگه تلفن نکرده بود، مفهومش اینه که در همون شماره قبلی منتظر زنگ شماست!
    ‏شمیم نیز در همان لحظات به جستجو برای دسترسی به شماره یک تلفن عمومی بود تا آنرا دراختیار راحله بگذارد. این بار برای اوکار آسانتر بود. از دوستش حمید آموخته بودکه می تواند با یکی ازمغازه داران اطراف وارد گفتگو شود. در مسیر خیابان ناصرخسرو راه افتاد، به ندرت در آن خیابان و دو سه کوچه اطراف مغازه ها برای مردم تلفن عمومی گذاشته بودند. در مسیر یک کوچه که به خیابان اصلی منتهی می شد سرانجام به مقصود خودش رسید. پیرمردی که یک عرقچین بر سر گذاشته و تسبیحی در دست می چرخانید پشت بساط نسبتاً حقیرش نشسته بود. مهندس سلامی کردکه پاسخ گرم پیرمرد این امید را در دلش انداخت که می تواند با او کنار بیاید. همین طور هم شد و پیرمرد بدون پرس و جو مهربانانه گفت:
    - نگران نباش پسرم! هرکسی وظیفه داره مشکل همنوعش رو حل کنه! تلفن که قابل نداره....
    ‏پیرمرد شماره تلفنش را نوشت و به دست شمیم داد .
    - بفرمایین! این هم شماره تلفن بنده، بگو زنگ بزنن! خودتون هم اینجا باشین و جواب بدین؟
    ‏- نه حاج آقا ساعت یک بعد از ظهر خدمت می رسم.
    - خدمت از ماست!
    ‏پیش بینی راحله که انتظار تماس مهندس را می کشید، درست از کار درآمد. شمیم از یک تلفن عمومی در خیابان ناصرخسرو، حوالی شمس العماره شماره دفترش را گرفت. با اینکه به راحله کاملاً مشکوک شده بود اما راحله ودفتر کارش تنها سیم ارتباطی با عبدی بود و اگر عبدی نمی توانست با او تماس بگیرد، نسیم ممکن بود روزهای طولانی تری در اسارت باقی بماند. چیزی که موی بر تن شمیم راست می کرد.
    - چه خبر؟
    - شمایین؟ خدا را شکر که تلفن کردین. نمی دونین چقدر جاتون خالیه! شاید دستم بندازین ولی هر چند دقیقه سری به اتاقتون می زنم و بو می کشم! بوی مخصوص ادکلن و توتون پیپ تون هنوز تو اتاق پیچیده و من رو امیدوار می کنه. شمیم بدون توجه به جملات احساساتی خانم منشی دو باره پرسید:
    - چه خبر؟
    - خبر اینکه همون آقا که دختره بیچاره روگروگان گرفته نیم ساعت پیش سرو کله اش تلفنی پیدا شد، می خواست باهاتون تماس بگیره.
    - بسیار خوب. این شماره رو یادداشت کن و فقط به اون مرد بده. شنیدی چی گفتم؟ فقط به اون مرد!
    - چشم عزیزم!
    ‏همین که شمیم مکالمه اش را با راحله قطع کرد. تلفن زنگ زد و صدای ‏خشمگین الکساندر با آن فارسی شکسته بسته در تلفن پیچید.
    - مهندس آنجاست؟
    - آه شماهستین دوست من؟ مهندس نیست ولی یه شماره تلفن داده که بدم به اون آقاهه.
    ‏الکساندر از صبح که خبر فرار شمیم از زندان خانگی را شنیده بود، یک لحظه آرام نداشت. مدام خامه کار را به علت بی دقتی هایش سرزنش می کرد. تو گذاشت آن مرد فرارکند! کتیبه پیش اوست . یک دندان دیگر کشید، کتیبه را لو داد! خامه کار خیلی بیشتر از الکساندر عصبی بود. شمیم چهره ای از او دیده بودکه اگر زنده می ماند، آبرو و حیثیتی برایش باقی نمی گذاشت. از همه بدتر اعتراضها و داد و بیداد مادرش بود و مطمئن بود اگر مادرش از اصل ماجرا باخبر شود او را عاق والدین میکند!
    ‏الکساندر از راحله خواست تا شماره تماس را در اختیارش بگذارد.
    - اگر درباره آن دختر سر قولتون هستین شماره رو به شما هم میدم.
    ‏- حتماً!
    ‏الکساندر شماره تماس را پیش روی خامه کار پرتاب کرد.
    ‏- پسر خاله سر شما کلاه گذاشت! اون مرد هنوز دنبال کتیبه. مهندس دنبال تماس با آن مرد است! حالا نگاه کرد شماره تماس درکجای شهر است؟
    ‏خامه کارکه هنوز هم از ضربه ناشی از فرار شمیم گیج و آشفته بود، حالا بیشتر از الکساندر مایل بودکه هر طور شده شمیم را پیدا کند. نگاهی به شماره انداخت و بلافاصله گفت:
    - باید منطقه ناصرخسرو`و بازار باشه! همین حالا ترتیبش رو میدم! خامه کار شماره تلفن دوستش محمود چاچول را گرفت:
    - باهات کار فوری دارم.
    - من امروز هم بچه ها را فرستادم راه آهن!
    - طرف تغییرمحل داده! زود بچه ها را با عکس طرف بفرست سمت ناصرخسرو و ‏بازار و بوذرجمهری، این مرد رأس ساعت یک بعد از ظهر از یه تلفن عمومی تماس می گیره!
    ‏همزمان با تلاشهای خامه کار برای ردیابی مهندس شمیم، سروان جنابی نیز مشغول مطالعه گزارش کنترل تلفن راحله بود.
    - این مهندس واقعا آدم زرنگیه! خودش رو توی منطقه راه آهن نشون میده ولی حالا تلفنش از خیابان ناصرخسرو سر در میاره. زود به بچه ها بگین برن طرف ناصر خسرو! تا وقتی ما محل تماس رو از طریق شرکت تلفن پیدا کنیم ممکنه دیر بشه! ازاین لحظه باید تمام تلفنهای عمومی منطقه رو زیرنظربگیرین! خوشبختانه چون بچه ها عکسش رو دارن شانس پیداکردنش زیاده! ضمناً بچه ها نباید دستگیرش کنن! چون ارتباط مهندس باگروگانگیر قطع میشه، فقط به اونا بگین که تعقیبش کنن، ببینن کجا ساکنه؟ و بعد بلافاصله در هر لحظه شبانه روز با تلفن همراهم تماس بگیرن.
    ‏درست پنج دقیقه به ساعت یک بعدازظهرشمیم غافل از اینکه دو گروه مجدداً ‏در تعقیب او پراکنده شده اند خودش را به مغازه پیرمرد رسانید. پیرمرد با خوشرویی از او استقبال کرد.
    - می خواستم برم ناهار پسرم!
    - خیلی معذرت می خوام! دوستم از شهرستان زنگ می زنه، فقط امروز پنج دقیقه دیرتر مغازه را ببندین!
    ‏دراین چند روزه هر وقت مهندس با چهره مهربانی رو برو می شد که هدفش قتل او و ضبط کتیبه نبود، اندکی احساس آرامش می کرد و نفرتش از جامعه بشری فروکش می کرد. پیرمرد تسبیحی که در دستش بود چرخاند و از فلاسکی که کنار دستش داشت برای شمیم چای ریخت!
    - بیا کنار این پیرمرد بشین و یه چائی بخور! ازقیافه ت پیداست که از چیزی رنج می بری!
    ‏شمیم دلش می خواست احساس بدی که نسبت به مردم پیداکرده، از دل بیرون بریزد.
    - وقتی امثال شما را می بینم یک کمی آروم میشم! همه دنبال این هستندکه ببینند توی جیبت چی داری، دست بندازن و در بیارن! داره از این جماعت عقم می گیره!
    پیرمرد دستی به پشت شمیم زد.
    - تا دنیا دنیا بوده، از چین و ماچین تا هر نقطه دیگه عالم، دعوا برسر پول بوده و هست! ولی آدمهای چشم و دل پاکی هم پیدا میشن که به قول حافظ خودمون «‏خاک را بنظرکیمیاکنند!».
    ‏شمیم سفارش حافظ را یادش رفته بود. خارهای مغیلان بیابان حسابی آزارش می داد . توی ذهنش گفت ‏«باز هم حافط! اگه نسیم رو از دهان این گرگ بیرون کشیدم، ماه عسلمون میریم زیارتش!».
    زنگ تلفن به صدا درآمد. پیرمرد به راستی آدابدان بود.
    - ساعت یکه با شما کار دارن!
    ‏شمیم تلفن را برداشت و صدای عبدی که حالا سوهان گوشش شده بود، در گوشی تلفن پیچید.
    - آقای زرنگ! خوب گوش کن ببین چی میگم! برنامه مبادله روز چهارشنبه در جزیره قشم انجام میشه!
    ‏مهندس شگفت زده پرسید:
    - قشم! چرا قشم؟! مگه تهرون چه عیبی داره که باید بریم قشم؟
    عبدی با همان خشونت ذاتی اش پاسخ داد:
    - هرچی میگم گوش کن! جای چون و چرا هم نداره! لابد یه حکمتی توی کاره که من «قشم» رو انتخاب کردم . اولین حکمتش اینه که جنابعالی دیگه نمی تونی یه عده دنبال خودت راه بندازی و برنامه رو خراب کنی! من از لحظه ای که تو وارد جزیره میشی، تو را و هرکسی دنبالت راه انداخته باشی زیر نظر می گیرم و اگه خلاف عمل کرده باشی، تماس بی تماس! برای همیشه باید به این عشق عزیزت بگی «‏بای ‏بای!». باز هم خیلی جدی میگم، اگه یه نفر، فقط یه نفر غیر از خودت از قراری که باهات می گذارم خبردار بشه، یا تو خبرش کنی در جا یه گلوله تو مغز دختره خالی می کنم . یه گلوله هم تو مغزخودت! شیر فهم شد؟!
    ‏شمیم سعی کرد آرامش خودش را حفظ کند.
    - برنامه جزیره قشم چه جوری عمل میشه؟
    - جنابعالی همین حالا، خیلی با احتیاط میری یه آژانس هوائی، برای روز چهارشنبه بلیت رزرو می کنی. ایران ایر هفته ای شش روز به قشم پرواز د‏اره! حدود ساعت نه تاده، هواپیما روی باند فرودگاه میشینه جنابعالی یه ساک سفید می گیری دستت، از فرودگاه میایی بیرون. یه نفر به اسم غلام با اتومبیل میاد دنبالت، خودش رو معرفی می کنه و تو را سر ساعتی که من بهش میگم بیاره جلوی جنگل حرا . هر چی اوگفت بگو چشم!
    ‏شمیم داشت عصبی می شد.
    ‏ اسم این مرد رو گفتی، ولی شکل و شمایلش رو نگفتی.
    - یه مرد بلند قد، آن روز یه پیراهن سپید بلند عربی می پوشه میاد دنبالت. وقتی نزدیک شد، اسم دهن پرکنت را به زبون میاره؟! باز هم میگم! اگه می خوای اون مرتیکه خارجی یا سروان جنابی رو بیاری، وصیت نامه ات راهم بنویس بذار پیش هر کی دوست داری! ضمناً وقتی رسیدی به جزیره، فوراً تلفن همراهت رو روشن کن. من هم از تلفن همراهم باهات تماس می گیرم.
    ‏مهندس نگران نسیم، پرسید:
    - فکر نمی کنی تلفن همراه من کنترل میشه؟
    - ممکنه. ولی تا سروان جنابی به قشم برسه، دو روز از معامله ما گذشته. شنیدی چی گفتم؟
    ‏- بله!
    - پس تا ساعت ده صبح روز چهارشنبه!
    ‏شمیم یک اسکناس سبز هزاری جلو پیرمردگذاشت. پیرمرد نگاه پدرانه ای نثار مهندس کرد و اسکناس را به او بازگرداند.
    - همین که مشکلت حل شد خوشحالم! مهمون من!
    ‏وقتی مهندس از مغازه پیرمرد بیرون آمد، ناگهان متوجه جمله ای شدکه برزبان پیرمرد گذشته بود . او از کجا فهمیدکه من مشکل دارم؟ شاید چهره من نشان می دهد که چقدر در این چند روزه رنج کشیده ام!
    ‏بخت با شمیم یار بود که فرستادگان اداره آگاهی و مزدبگیرهای خامه کار هنوز هم جلو تلفن عمومی های ناصرخسرو کشیک می دادند و او راحت به سمت مسافرخانه ارزانقیمتی که حالا پناهگاه و حافظ زندگی اش بود به راه افتاد. احساس گرسنگی اش را با یک ساندویچ ارزانقیمت، که از یک مغازه ساندویچ و آب میوه فروشی خرید، فرو نشاند و بعد قدم زنان وارد مسافرخانه شد و خودش را روی تختخواب انداخت. او می دید که حدود ‏هفتاد و دو ساعت دیگر جنگ سرنوشت ساز دیگری در انتظارش نشسته است. او به درستی نمی دانست چرا عبدی این بار او را برای مبادله به یکی از دورترین نقاط کشور-جزیره قشم- کشانده است. جنگل «حرا» را نمی شناخت، از خودش پرسید جنگل «حرا» دیگر چه جور جائی است؟ قشم که در شمال ایران نیست تا جنگل داشته باشد. در راهرو مسافرخانه یک تلفن عمومی بود. مطمئناً اگر شماره دوستش راکه مهندس جغرافیا بود می گرفت می توانست اطلاعاتی بدست آورد و آن مهندس هم هیچ ارتباطی با جویندگان کتیبه نداشت که مقصودش را لو بدهد.
    - سلام مهندس! من شمیمم!
    - سلام مهندس شمیم عزیزخودمون! چه عجب یاد ما کردی؟
    - حقیقتش اینه که می خوام یه سفر برم قشم؟
    ‏- می خوای از بازار قشم خریدکنی؟ خوب چرا نمیری کیش؟
    ‏- تو راست میگی ولی می خوام به سری به جنگل حرا بزنم، در باره اش خیلی چیزها شنیدم گفتم ازدوست عزیزم که تموم خاک این مملکت رو مثل کف دستش می شناسه بپرسم، این جنگل حرا چه جور جائیه!؟
    ‏مهندس جغرافیا که فرصتی برای نمایش اطلاعاتش به دست آورده بود با لحنی غرورآمیزگفت:
    - این جنگل یکی از عجایب کشور ماست کنه متأسفانه توریستهای ایرانی ‏خودمون هم ازش بی خبرن؟
    مهندس نگران تراز پیش پرسید:
    - خیلی انبوهه؟
    - موضوع اصلاً این نیست، درختهای این جنگل، که گمان می کنم فقط درسه ‏چهار نقطه دنیا نظیرش باشه، توی آب رشد می کنه!
    شمیم حیرتزده تکرار کرد.
    - توی آب رشد می کنه؟ این چه جور جنگلیه؟
    - جنگلی که در منتهی الیه قشم به نام جنگل «حرا» معروفه، درختهاش در آب شور ریشه می گیرن و در آب رشد می کنن، اغلب سه چهارمترازسطح آب خودشون رو می کشن بالا شاخ وبرگ هر درخت می تونه چنان چتری روی آب دریا بزنه که سه چهار فروند قایق زیر سایه اش بتونن پارک کنن!
    - پس باید خیلی شاعرونه باشه؟
    - بلی! شاعرونه و زیبا! معمولاً جنگل از ساحل تا دو سه کیلومتر توی دریا پیشروی داره، بعد که دریا عمق می گیره جنگل حرا قطع میشه، چون شاخ و برگ درختان حرا به آفتاب نیازمنده و باید از آب بیرون باشه!
    ‏مهندس نفس راحتی کشید، با دوستش خداحافظی کرد و به اطاقش بازگشت. او باید فردا برای خرید بلیت پرواز به یکی از آژانسهای پرواز هوائی مراجعه کند.
    *******************************
    ‏شب با همه رازهای شیرین و دلچسب یا دلهره آور و ترس بر انگیزی که در شکم خود جا داده بود، بعد از یک روز نسبتاً آفتابی و روشن پائیزی بر منطقه دار آباد، ‏ساکت و آرام فرود آمده بود. آدمی می توانست فکرکند در آن لحظه بسیاری از دختران و پسران عاشق در زیر چادر سیاه شب، ستاره ها را به یکدیگر نشان می دهند ‏و پیمان می بندند که تا این ستاره ها برقرار است، عشق آنان نیز به حیات خود ادامه ‏می دهد؟!
    عبدی که صبح زود خانه را ترک کرده بود،حدود شش بعدازظهر به خانه برگشت ‏و دستبند و پابند اسیرش را گشود. شام که عبارت از چند سیخ جوجه کباب بود به اتمام رسید و عبدی دو فنجان نسکافه که از آنها بخار مطبوعی برمی خاست پیش روی نسیم گذاشت، ظاهر آنان به گونه ای بودکه انگار زن وشوهر خوشبختی پس از صرف شام می خواهند نسکافه ای بنوشند و درباره برنامه های امروز و فردا و فرداهای دیگر، با لحن خوش عشق به تبادل نظر بنشینند، اما هیچ کدام تا آن لحظه، حرفی رد و بدل نکرده بودند و نسیم تصمیم داشت بعد ازصرف شام زخم ساق بایش راکه ‏جای کبود رنگ لگدهای عبدی را چهل و هشت تمام بر خود حفظ کرده بود پانسمان کند. اما همین که خواست از جا برخیزد و به سرویس برود، عبدی به او اشاره زد بنشیند. نسیم نشست و نگاه معصوم، ولی ترس زده اش را به دهان آن مرد دوخت، چون می دانست که عبدی در این دو سه روزه که تمام روز در خانه نبوده، دنبال ماجرائی می رفته است که به هر حال با آینده او نمی تواند مرتبط نباشد. عبدی هم سعی کرد با زبان خوش حرف بزند، چون در برنامه ای که مصمم به انجامش بود، به همکاری نسیم نیاز جدی داشت.
    - می خوام باهات خیلی جدی حرف بزنم! ما فردا صبح، دوشنبه، عازم جزیره قشم هستیم! می دونی قشم کجاست؟
    ‏قلب نسیم چنان از شنیدن برنامه سفر به هم ریخت که اندک رنگی هم که در چهره داشت از رخش گریخت و مهتابی شد.
    ‏نسیم دست راستش راکه آزادی از قید و بند را با حرکات تند و سریع جشن گرفته بود به درون موهای فندقی رنگش برد. او عادت داشت وقتی با مسئله غیر منتظره ای رو به رو می شود، دستش را داخل حلقه های قشنگ موهایش به گردش ‏درآورد، انگار در جستجوی چیزی است که ‏جعد موهایش از او پنهان کرده است!.....
    - چی گفتین؟ قشم! نمی فهمم!
    ‏عبدی در هر بیست و چهارساعت فقط یک سیگار ‏می کشید، آن هم بعد ازصرف شام‏. سیگاری از قوطی نقره سیگارش بیرون کشید، با طمأنینه سیگار را درمیان لبان قطور و کلفتش فرو کرد، حلقه های ‏دود را بیرون داد و بعد گفت:
    - برات شرح میدم! تو از این ‏لحظه زن من، همه زندگی منی بنابراین باید در جریان همه برنامه هام باشی!
    ‏نسیم بی اختیار لبهایش را مانند غنچه ای که میخواهد شکوفا شود ‏گشود تا فریاد بزند:«من زن تو نیستم! با تو هیچ جا ‏هم ‏نمیام» اما می دانست که با بر زبان راندن چنین ‏جمله ای دو باره زیر رگبار مشت و لگد خواهد افتاد، بنابراین سکوت کرد تا عبدی حرفهایش را بزند.
    - ما د‏اریم میریم جزیره قشم، فقط دوسه روز اونجا ‏هستیم تا آن مردیکه طماع بیاد ‏قشم! کتیبه رو ازش بگیریم ‏و بریم د‏وبی یا ابوظبی!
    ‏وحشت و ترسی از دست دادن شمیم به شکل دردناکی رگ و پی نسیم را می کشید، خدایا این مرد واقعاً دارد مرا از شمیم، ازکشورم، ‏از پدر وماد‏رم جدا می کند!؟ نتوانست سکوت کند.
    - توکتیبه را در برابر چه چیزی ازش می گیری؟
    ‏عبدی با صدای بلند چنان خندید که به نظر می رسید شیشه های پنجره ها به صدا درآمده است. بعد نگاهی را روی چهره نسیم که از شدت نگرانی به رنگ خاکستری درآمده بود میزان کرد، شاید هم او داشت عاشقانه نسیم را با نگاهش دلداری می داد، اما نسیم از این نگاهها بیشتر می ترسید! بعد از آن سکوت مختصر و آزاردهنده، عبدی دهان گشادش را باز کرد. دهانش به دهان اسب آبی شبیه بود که به ساحل نزدیک شده و خمیازه می کشید.
    - پرسیدی من در برابرگرفتن کتیبه به ا‏و چه می دهم؟ آها؟ مقصود‏ت همین بود؟ خب، بهترین هدیه دنیا. وقتی با هم رو به رو شویم، آن وقت این موضوع را می فهمی!
    ‏ناگهان امید بزرگی فقط برای چند لحظه در قلب زخمدیده نسیم جرقه زد. او می خواهد در برابر گرفتن کتیبه ازشمیم، مرا به ‏اوبدهد، اما این انتظار روشنی بخش چند ‏لحظه بیشتر نپائید و در دلش فرو مرد...
    - ببین دختر! ما دوتا تا آخر عمر مال همیم، بهت قول میدم خوشبخت بشی! اما ‏تو باید به من قول بدی طی این ‏سفر دور ودراز دست به هیچ کار احمقانه ای نمی زنی! نسیم سرش را پایین انداخت و با لحن خفه ای پرسید:
    - ‏چه کاری؟
    - مثلاً به فکرفرار بیفتی! البته اگه می خوای شمیم کشته بشه ازاین فکرها به کله خوشگلت بنداز! اما بهت قول شرف میدم که اگه بخوای از چنگم فرارکنی،که ‏نمیتونی، بی تردید یه گلوله تو مغز اون مردک فرو می کنم! می دونی که من توی زندگی ام خیلی جدی ام؟! ‏بذار همه چیز به خوبی و خوشی تمو‏م بشه!
    ‏نسیم می خواست بداند که عبدی چگونه شمیم او را به جزیره ‏قشم می کشاند! مقصودت اینه که شمیم با ما میاد اونجا؟
    ‏همین که تام شمیم بر دهان نسیم گذشت، مثل بمبی که در درون عبدی منفجر ‏کرده باشند از جا جست، پوست تیره صورتش کبود شد و سر نسیم فریاد کشید. دیگه تا آخر ‏عمر اسم این مرتیکه رو نباید به زبونت بیاری! تو زن منی، زبونت مرتکب گناه میشه! هر وقت خواستی از اون حرف بزنی باید مثل من بگی مرتیکه! شنیدی چی گفتم؟
    ‏نسیم فقط سرش را پایین انداخت و عبدی ادامه داد:
    - ماصبح خیلی زود از اینجا حرکت می کنیم، یه تویوتای خوشگل برات دید زدم که سفرمون ‏خیلی راحت پیش بر‏ه، اگه آن طورکه برنامه ریزی کردم مو به مو اجرا بشه، ما شب هنگام با کشتی مخصوص مسافری که بیشتر از صد تا مسافر توش جا می گیره، وارد جزیره قشم میشیم، اونجا هم از حالا برای پذیرائی از عزیز خوشگلم همه ‏چیز آماده است! حالا برعهده خودته! آروم و سر بزیر، همسفر می شیم، بعضی وقتا توی جاده ها پست ‏بازرسی می گذارن، مطمئنم که یکی دو تا از این پست های ‏بازرسی به تورما هم می خوره! باید ساکت مثل بچه آدم بنشینی و نفست درنیاد! من یه شناسنامه دارم که اسم یه زنی توش ثبته! این شناسنامه رو از یه خونواده فقیر توی قرچک ورامین خریدم. پدره می خواست برای پچه هایش کفش و لباس و برای خونه شون یخچال و تلویزیون بخره، باهاش حرف زدم، اون رو قانع کردم که یه رونوشت شناسنامه برای هفت جدش کافیه! اصل شناسنامه رو از او خریدم، بعد دادم به یکی از دوستام" تو کار جعل واقعا استاده، عکس من رو زد توی شناسنامه! شدم جناب اصغر بی روزی! نمی دونم چرا فامیل یارو این قدر مسخره بود. راستش این اسم یک کمی هم به دلم بد اومد ولی اهل خرافات نیستم، اول گریم کردم، بعد عکس گریم شده ام رو دادم به شناسنامه چسبوندن! جنابعالی هم هستی «بتول سبحانی نژاد دره گزی!» خیلی طول و تفصیل داره ولی باید از حفظش کنی! حالابرو به کارات برس، برات یک دست لباس تمام مشکی خریدم، چون ما داریم میریم مراسم خاکسپاری مادر بزرگوارت!
    ‏نسیم به سختی توصیه های عبدی را می شنید، فکرمی کردکه او را به چند قرن پیش، به جائی مثلاً در قاره آفریقا برگردانده اند و ‏قاچاقچیان برده دارند او را برای فروش به بازار برده فروشان می برند. غمی به سنگینی کره زمین بر دلش نشسته بود، این مرد به راستی دارد او را با خودش به دنیای دیگری می برد! تنها روزن کوچک ‏امیدش، برای رهائی از دست این کرکس مردار خوار، آخرین دیدار با شمیم ‏بود. با اینکه هر روز برای دردها و رنجهائی که پدر و مادرش در غیاب او می کشیدند گریه می کرد، اما آن شب، در تمام مدت شب، برای دل غمدیده پدر و مادرش اشک ریخت.
    ‏مادرش حالا چه کارمی کند: پدرش درآن سکوت همیشگی، درذهن خودش تا کجاها با ارابه خیال به دنبال او می رود؟ آیا هنوز مادرش مواظب رژیم پدرش است؟ برایش صبحها حتماً یک لیوان شیر با زرده تخم مرغ آماده می کند؟ یا اینکه گمشدن ناگهانی دخترش او را از همه چیز و همه کس، حتی شوهر عاشقش بریده است!
    ***************************************
    عبدی ساعت پنج صبح روز دوشنبه، ازخواب بیدارشد تا برنامه سفرش را همان طور که در رایانه مغزش طراحی کرده بود به مرحله اجرا بگذارد. اتومبیل بنز مدل قدیمی نمی توانست در این سفر طولانی همراه خوبی باشد. مدتها بودکه در برابر یک ساختمان پنج طبقه که پهلو به پهلوی دره دار آباد قرار داشت، یک تویوتای مدل دو هزارمی دید که با رنگ خاکستری متالیکش، نگاه او را به سوی خود می کشید. او برای انجام هر برنامه خلافش، اتومبیلی را نشان می زد، سرقت می کرد و بعد از انجام برنامه اش، آن را در یکی از خیابانها می گذاشت و می رفت، ابزار تعویض نمره را هم داشت. البته او کل نمره را تعویض نمی کرد، فقط عدد اول و دو عدد آخر را تغییر می داد و چون اتومبیل مسروقه را مدت طولانی پیش خود حفظ نمی کرد، تا آن زمان به دام پلیس نیفتاده بود. پیش از آنکه به قصد سرقت اتومبیل از خانه خارج شود، ‏همان طور که نسیم روی کاناپه خوابیده بود، دستبند و پابندش را زد. «می بخشی ‏عزیزم! میرم که تویوتای خوشگلت رو بیارم. نیم ساعتی بیشتر طول نمی کشه، زود برمی گردم». عبدی اتومبیل بنز مشکی اش را از خانه خارج کرد، آنرا در صد متری تویوتا متوقف کرد و به سمت تویوتا به راه افتاد. هوا در ساعت شش و نیم صبح ماه دوم پائیز هنوز تاریک است و به ندرت مردی که صاحب تویوتا بود، در آن ساعت از خانه خارج می شد. صاحب تویوتا بعد ازسرقت اتومبیلش به پلیس گزارش کرده بود که آن شب درخانه نبوده وفردا ظهر به خانه برگشته و متوجه شده که اتومبیلش را به سرقت برده اند به هر حال این میهمانی اگر برای صاحب اتومبیل بد شگون بود، برای عبدی یک فرصت طلایی به حساب می آمد، تا عملاً گزارش سرقت اتومبیل موقعی روی صفحه رایانه های پلیس ظاهر شود که او اتومبیل را در بندرعباس رها کرده باشد.
    عبدی همان طور که وعده داده بود، ظرف نیم ساعت سوار بر اتومبیل تویوتا به خانه برگشت، اتومبیل را داخل حیاط پارک کرد. دست و پای نسیم را گشود. در یک لحظه متوجه پف غیر عادی چشمان نسیم شد ولی به روی خودش نیاورد. او ‏همیشه می گفت: «زنها در آبغوره گیری بی نظیرند! هیچ مادینه ای در دنیا، مثل ‏زنهای خودمون گریه کردن بلد نیستند!».
    ‏ساعت هفت صبح اتومبیل با تمام لوازم مورد نیاز، آماده سفر بود. ظاهراً برای ز‏دن ‏بنزین هم هیچ ‏مشکلی نداشتند. ثروتمندان همیشه باک اتومبیلشان را پر نگه می دارند. یک چمدان شامل لباس برای خودش و نسیم، تمام وسایل ضروری، نوشابه، ساندویچ برای صر‏ف صبحانه و ناهار(نمی خواست در هیچ رستورانی توقف کند، تا نسیم مشکلی پیش ‏نیاورد) و مقادیری پول نقد در صندوق عقب و صندلی عقب جا داد. او ‏خوذش ‏را هم این بار به شکل یک بازرگان محترم و متدین آرایش کرده بود. یک دست سبیل و ‏ریش جوگندمی گذاشته بود و چو‏ن شناسنامه مرد قرچکی سنش را حدود چهل و هشت سال نشان می داد، با موادی که در اختیار داشت، دو سه خط هم ‏روی پیشانی اش انداخت، تا جای هیچ گونه شکی ‏باقی نماند. نسیم را هم ‏مجبورکرد ‏تا روپوش مشکی، روسری مشکی و زیر رو سری هم یک ‏مقنعه مشکی ‏بپوشد. مطمئناً ‏هر ‏مأمور بازرسی با دیدن ‏شکل و شمایل د‏و مسافر تویوتا، مطمئن می شد که این زوج عزادارند و در کا‏ر خلاف هم نیستند. عبدی محض احتیاط، وقتی نسیم در اتومبیل کنارش نشست، هم به او پابند ز‏د و هم در را از داخل قفل کرد
    - فکر می کنم که دختر عاقلی هستی و دست از پا خطا ‏نمی کنی! ولی خوب، احتیاط شرط عقله! مگه ‏نه؟ دانشجوی عزیز و همسر آینده من؟...

    فصل 18

    ‏شمیم پس از قراری که برای ملاقات با عبدی و مبادله کتیبه در جزیره ‏قشم گذاشته بود، گرفتار تب تند و آزار د‏هنده انتظار شد. ‏د‏و باره امید به دیداری تازه با نسیم با آن معصومیتش، ا‏و را در چنبره خود گرفته بود. تمام شب ‏بیدار ‏بود. به محض خواب رفتن کابوسی ‏می دید و دوباره بیدار روی بسترش می نشست. با خودش می گفت:«این جامعه و این مردم چگونه ‏با کرمهای متعفن و آلود‏ه ای، مثل عبدی ها، دست و پنجه نرم می کنند. پس من جامعه ام را ‏نمی شناختم، مرا لابلای زرورق پیچیده و همه ‏مواظبم بودندکه آن سوی زشت چهره اجتماع را نبینم. ‏درست مثل شاهزاده «گوتامابودا» که پدر و مادرش او را درحرمسرای شسته رفته و معطرشان زندانی کرده بودند تا چهره ‏زشت «مرگ» را نبیند، ولی وقتی بودا از حرمسرا گریخت و با آن سوی چهره ‏زندگی رو به رو شد، تازه، تجربه های زشت و زیبایش را در کوله بار حیات انباشت».
    ‏تمام فضای زندگی شمیم متشنج بود. یک سو «نسیم» در باغ معطر بهشت عشق، یک سو عبدی ‏مظهر و تجسم جهنم ! از خود می پرسید: «درهای زندگی جهنمی امروزم سرانجام به کدام یک از این دو قطب گشوده خواهد شد؟ آیا روز چهارشنبه روز سرنوشت من است؟». می دانست که این بار ‏در رویاروئی با عبد‏ی، یا بهشتی است یا جهنمی! یا بهشت خودش نسیم را از ‏چنگ آن افعی بیرون می کشد و یا ‏آن افعی او را به جهنم زندگی پرتاب خواهد کرد! عجیب تر اینکه هر قدر از زمان ‏غیبت و دوری از نسیم می گذشت، آتش عشق درجسم و جانش شعله ورتر می شد، اگر درگذشته ها، عشق را نوعی کشش دو جانبه می دانست و حداکثر یک تفاهم مشترک، حالا او عشق را یک معجزه آفرینش می دانست که بزرگ ترین ویژگی چنان عشقی، گذشت و ایثار و ازجان گذشتگی بود. مگرنه اینکه او، شاهزاده موفق زندگی، به خاطر تحقق بخشیدن به این عشق، از درون پیله زرورقی اش خارج شده و برای تحمل هرنوع فداکاری سراز پا نمی شناخت. دربدری درمسافرخانه های درجه سه، رو به رو شدن با یک اهریمن واقعی مثل عبدی، آمادگی برای شهادت در راه عشق، جنگیدن از جان و دل با هر سد و مانعی که می خواهد عشقش را از او بدزدد، کنار گذاشتن خودخواهیها، خود محوری ها، شهرت، مقام، ریاست وکرسی استادی دانشگاه، از آن جمله بود. او حالا به یک نتیجه رسیده بود. از دست دادن این عشق بزرگ زندگی اش یعنی رها شدن در خلاء مطلق و پوچی ابدی! و دوباره یافتن گمشده اش، به معنای زندگی بهشتی واقعی است.
    ‏خیلی زود، لباس کارگری اش را پوشید،کلاه لبه دارش را بر سر گذاشت و وارد جریان سیل مردمی شدکه در آن صبحگاه از کندو های خود بیرون زده و سراسر خیابان ناصرخسرو را از وزوز مدامشان پرکرده بودند. او حالا، مثل بقیه زنبورها شده بود، لباس و اتومبیل و زرق و برق زندگی اش، او را از توده زنبوران کندوی این قسمت از شهر جدا نمی کرد، فکر می کرد آنها که در تعقیبش هستند. او را از سایر زنبورها تشخیص نمی دهند!
    ‏شمیم باید برای رسیدن به یک آژانس هوائی از خیابان فردوسی بالا می رفت، گاهی به اطراف نگاهی می انداخت تا ببیند او را تعقیب می کنند یا خیر! او باید تا بامداد چهارشنبه، به هر قیمت شده خود را حفظ کند و یکه و تنها برابر عبدی بایستد و بگوید: «بفرمایین این کتیبه میلیون دلاری مال تو، آن دختر مظلوم و رنجدیده مال من!». اما حوادث به اراده او نمی چرخید. درست لحظه ای که داشت از جلو عمارت فرسوده دارا لفنون می گذشت، تصمیم گرفت با مادر و پدر نسیم تلفنی صحبت کند. او هر بیست و چهار ساعت زنگ می زد و دلداری شان می داد. صدای پیر و لرزان مادر نسیم درگوشی پیچید.
    ‏- بله!
    - مادر! مژده!
    ‏- چی؟ چی شده، نسیم من پیداش شده؟
    ‏- تلفن زدم بهتون قول بدم روز چهارشنبه همین هفته قناری قشنگتون به ‏وسیله تلفن براتون آواز می خونه!
    ‏- تو را خدا راست میگی أقای مهندس، یا بازهم دارین دلخوشی میدین؟
    - فقط یک خواهش! این خبری که بهتون دادم به هیچ کی نگین!
    - خیالتون راحت باشه.
    ‏مرد کوتاه قدی که از برابر تلفن عمومی عبور می کرد، ناگهان ایستاد، نگاهی به عکسی که در دست داشت انداخت و نگاهی به چهره مهندس شمیم، در آن لحظه خاص، شمیم که عادت به استفاده ازکلاه نداشت کلاهی را در دست گرفته و شناسائی اش با عکس که مرد رهگذر در دست داشت، آسان تر بود.
    - بله خودشه! خود خودشه! باید به خامه کار زنگ بزنم!
    - الو آقای خامه کار! طرف رو پیدا کردم! داره از یه تلفن عمومی حرف می زنه! خامه کار با سر و صدا و هیجان الکساندر را صدا زد، انگار که «نیوتون» قانون جاذبه ‏راکشف کرده بود.
    - الکساندر یافتم! یافتم!
    ‏الکساندر آمد کنار خامه کار ایستاد.
    - شمیم؟
    - بله! داره از یه تلفن عمومی دور و بر ناصرخسرو تلفنی حرف می زنه! تو میگی چه کار کنیم؟
    ‏گرگ باران دیده ای مثل الکساندر بی گدار به آب نمی زد.
    - بگو خیلی آرام رفت دنبالش. محل زندگی کرد ‏کشف! ما باید فهمید کجا کرد ‏زندگی! او حتماً با طرف حرف زدکه کتیبه را گرفت و دختر را پس داد!
    خامه کار خیلی سریع به مأمورش گفت:
    - بی سر و صدا تعقیبش کن! هر ‏جا میره مثل سایه دنبالش برو! ‏یک لحظه ازش دورنشو، هر پانزده دقیقه به من زنگ بزن!
    ‏مرد کوتاه قد سیگاری آتش زد و به بهانه اینکه می خواهد تلفن بزند پشت سر شمیم نوبت گرفت، ولی مثل اینکه روزگار با شمیم سر ناسازگاری داشت، در بستن در لحظه ای که شمیم گوشی تلفن راگذاشت، یک مأمور اداره آگا‏هی هم که تلفنهای عمومی را زیر نظرگرفته بود. سینه به سینه شمیم شد، ظاهراً شمیم را در لحظه برخورد شناسائی نکرد اما چند قدم پائین تر، ناگهان متوجه شدکه شباهتی بین آن مرد و عکسی که در اختیار داشت حس کرده است. خیلی آرام از کنار شمیم گذشت، ده بیست قدمی فاصله گرفت، دوباره برگشت.... بله خودشه!
    - الو جناب سروا‏ن! مورد همین حالا بالای خیابان ناصر خسرو داره میره سمت شمال شهر! دستگیرش کنم؟
    ‏سروان جنابی فقط یک لحظه تردید کرد اما بلافاصله دستور داد.
    - نه ! ولی مورد رو تعقیب کن، ببین کجا میره؟! منزلش کجاست؟ مر‏تباً من رو در جریان بگذار؟
    ‏سروان جنابی لبخندی برلب آورد. «بسیار خوب! مطمئنم که داشتی با طرف حرف می زدی! چه کتیبه پیش او باشد چه پیش تو، ما باید تا لحظه دیدار سایه ‏به سایه، تو را تعقیب کنیم!».
    شمیم دوباره کلاهش را بر سر گذاشت، عینکنش را به چهره اش زد و به سمت ‏خیابان فردوسی پیچید.
    ‏آن قدر پیش رفت تا درحوالی میدان فردوسی به یک آژانس هوایی رسدد.
    - آقا من دو تا بلیت پرواز رفت و برگشت به قشم می خوام!
    ‏- لطفاً مشخصات!
    ‏شمیم یک بلیت پرواز به قشم برای خودش و یک بلیت هم به نام نسیم گرفت!
    ‏«در برگشت مطمئناً با هم هستیم!».
    ‏بعد از آنکه بلیت ها را در جیبش گذاشت و از آژانس خارج شد، هردو مأمور گزارش خرید بلیت پرواز را به مرکز خود مخابره کردند و هر دو دستوری شبیه هم گرفتند.«تعقیبش کن ببین کجا میره!»‏.
    ‏پک ساعت دیگر همه چیز برای سروان جنابی وخامه کا‏ر روشن شده بود. شمیم روز چهارشنبه عازم قشم است. مطمئناً تا آن روز در همین مسافرخا‏نه می ماند، اما برای چه قشم؟ ‏آیا طرف فرار کرده و رفته قشم؟ آیا طرف از ترس رقیب محل مبادله را خارج از شهر تهران قرار دا‏ده است؟ ‏دهها سئوال ذهن هر دوگروه را به خود جلب کرده بود، اما در یک نکته بی آنکه بدانند گروه دیگری هم درجریان این سفر است. یکسان فکر می کردند. پرواز به قشم حتمی است! عصر همان روز هر دو گروه برای خرید بلیت پرواز به قشم، به آژانس های هوائی مراجعه کردند. سروان جنابی سه بلیت برای خودش و دستیاران می خواست و خامه کا‏ر هم برای الکساندر وخودش و یک کمک! ظاهراً شمیم آخرین بلیت پرواز چهارشنبه قشم را تهیه کرده بود و به آنها گفتند. پرواز مستقیم به قشم کلاً به فروش رفته ولی می توانند بلیت پرواز به بندرعباس بگیرند و بقیه را‏ه را با یک سفر دریائی 45 ‏دقیقه ای، به قشم برسند.
    ‏دستورصادر شد.
    - مسئله ای نیست! بلیت پرواز بندرعباس را بخرید.
    *******************************
    ‏به بامداد دوشنبه بر می گردیم. اتومییل خاکستری رنگ متالیک، حامل نسیم و عبدی در جاده قم سرعت گرفته بود. جاده در این فصل اندکی خلوت تر است مخصوصاً در اوایل هفته که کمتر زائران به شهر قم می روند و بیشترکسانی از این جاده می گذرند که در کار تجارت و خرید و فروش هستند وسرشان به کار و کسبشان گرم است. نسیم در سکوت مطلق فرو رفته وگاهی یادش می رفت که دارد به سمت ‏یکی از جنوبی ترین شهر های کشورش می رود و در اتومبیلی مسروقه وکنار یک قاچاقچی و آدمکش حرفه ای نشسته است. ظاهراً مطیع و آرام به نظر می رسید، اما ترس مدام، وحشت از لحظه رویاروئی عبدی و شمیم، بی خبری محض از پایان آن صحنه سرنوشت ساز، او را از درون، مثل موشی گرسنه می جوید! با خودش می گفت کاش پیشگوئی بود و پایان این سفر را برایش پیشگوئی می کرد! ولی در این شرایط ‏چه کسی می تواند بگوید، کدام یک از پهلوانان، پیروز از صحنه نبرد خارج ‏می شوند؟...
    عبدی برخلاف نسیم هرکیلومترکه به مقصد نزدیک تر می شد، چهره اش بازتر، خنده هایش بلندتر و امیدهایش افزون تر می شد گاهی روی فرمان اتومبیل ضرب می گرفت.
    ‏امشب شب مهتابه عزیزم رو میخوام!
    عزیزم اگه خوابه، طبیبم رو میخوام
    بعد رو می کرد به نسیم و نهیب می زد.
    - این قدر قیافه برام نگیر! چرا ساکتی؟ چرا حرف نمی زنی؟ این قدر تو هم نرو! اگه یه دختر دیگه جای تو بود الانه ازخوشحالی دنیا رو روی سرش گذاشته بود! توی جزیره، یه رفیق خوب دارم، از اون آدمهای درست و حسابیه! یه مرتبه از مرگ نجاتش دادم، به من بدهکاره! باید تلافی اش رو در بیاره! یه موتور لنج مامانی شخصی داره و ما با این موتور لنج بعد از آنکه کتیبه رو از اون مرتیکه گرفتیم، یه راست میریم امارات، بقیه اش با خودم و تو و دلارهای سبزرنگ، رو سبیل شاه بذار و نقاره بزن! بعد از سه چهار روز توقف پرواز می کنیم از امارات میریم سوئیس! بقیه اش را هم که برات گفتم، می خوای دوباره بگم، آها؟ گوگوری مگوری من! خوشگل من! آن ‏وعده ها و بشکن زدنهای عبدی برعکس آنچه انتظارش را داشت، اعصاب نسیم ‏را بیشتر در هم می ریخت، معده اش را در هم می پیچید و ترس و وحشت او، ا‏ز سرنوشت خودش و شمیم را هزار برابر بیشترمی کرد. وقتی نسیم زیر چشمی به آن ‏مرد غول پیکر نگاه می کرد که بالا تنه اش یک مربع بزرگ عضله و گوشت بود و اغلب چند لحظه بعد از هر درفشانی عاشقانه اش، او را بی رحمانه زیر لگد و مشت می گرفت، وحشت و ترسش هزار برابر بیشتر می شد. با خودش می گفت: «شمیم ورزشکار و نیرومند است، اما یک انسان واقعی است. یک انسان شریف و واقعی نمی تواند انسان دیگری را بکشد یا زخم بزند».
    ‏ولی عبدی با ظاهر انسانی اش چیزی بودکه او نمی دانست چیست؟ مجموعه ای ازعقده های درهم تنیده ومتعفن! تا وقتی از کرمان عبورکردند، هیج پست بازرسی آنها را متوقف نکرد، اما یک ساعتی بعد از عبور از کرمان درحالی که هوا رو به تیرگی می رفت یک افسر جوان و بلند بالا اتومبیل تویوتا را امر به توقف داد. عبدی درحالی که از سرعت اتومبیل می کاست گفت:
    - یادت هست چی بهت گفتم! اگه بخوای از مأمورا کمک بگیری همین جا یه گلوله توی شکمت خالی می کنم. (در این لحظه او به اسلحه کمری اش اشاره کردکه روی کمر و زیرکتش آماده شلیک داشت) بعدش هم تا زنده ام دنبال اون مرتیکه می گردم و ده تا گلوله هم حروم اون می کنم.
    عبدی اتومبیل را نگهداشت، لباس و ریش و سبیل خاکستری اش او را حاج آقای قابل احترامی به نمایش می گذاشت، لباس و مقنعه سیاه نسیم هم کمک کارش می شد.
    - سلام جناب سروان! خسته نباشین! می بخشین، با عیال داریم میریم بندر عباس مراسم خاکسپاری مادر خدا بیامرزش!
    ‏افسرکه پیدا بود کمتر این صحنه سازیها در انجام وظیفه اش اثر گذار است، نیم نگاهی از پشت شیشه اتومبیل به داخل انداخت، لباس سیاه و درهم فرورفتگی زن جوانی که روی صندلی جلو نشسته بود، با دقت موشکافانه ای برانداز کرد. خط و خطوطی را که عبدی در این دو هفته روی چهره نسیم گذاشته بود توجهش را جلب کرد ولی به روی خود نیاورد.
    - بسیار خوب حاج آقا! صندوق عقب رو بازکنین .
    ‏نسیم برای چند لحظه دچار وسوسه شد تا از افسرکمک بخواهد: فقط کافیه ‏فریاد بزنم «کمک. این مرد دروغ میگه! اون ‏من رو دزدیده داره می ره ‏تا شمیمم رو بکشه و بعد از کشورفرار بکنه!». اما ‏در طول دوره اسارت، این مرد نشان داده بودکه ‏اهل شوخی نیست.
    ‏افسر از عبدی خواست در چمدان و ‏ساکش را بگشاید. کمی اجناس داخل ساک را زیر و رو کرد و بعد با لحن خشکی گفت.
    - بسیار خوب ببندین!
    ا‏فسر دوباره به سمت نسیم رفت، عبدی، دستش را روی اسلحه ای که زیر کتش پنهان کرده بود ‏گذاشت، نسیم یک بار دیگر مطمئن شد که این مرد در تهدیداتش جدی است و شوخی هم با کسی ندار‏د!
    - جناب سروان اجازه مرخصی نمیدین؟
    افسر دچار تردید ‏شده بود. این دختر چرا صورتش این همه درهم و زخم و زیلی است! مثل اینکه کتکش زده باشند. حالا نسیم هم سرش را بلند کرده و نگاه ‏استفهام آمیز افسر را کاملاً حس می کرد‏... افسر خم شد.
    - خانم! حرفی دارین؟
    ‏نسیم زد زیر گریه. گریه نسیم از سر درماندگی و استیصال بود. گفتن، نگفتن، کدام یک شمیم را ازچنگال این مرد نجات می دهد؟!...
    ‏عبدی از گریه ناگهانی نسیم استفاده کرد. او د‏زد با چراغ بود و در این گونه مواقع ‏از فرصتها بهترین استفاده ‏را می برد.
    - جناب سروان! از دیروز تا حالا برای مادرخدا بیامرز‏ش داره ‏خون گریه می کنه!
    ‏از وقتی خبر مرگ مادر خدابیامرزش رو شنیده آن قدر به صورتش چنگ زده که ‏نپرس! ببین با خودش چه کرده؟!....
    ‏چهره مظلوم نسیم که در قاب مشکی مقنعه، با وجود خراشیدگیها و تورمها، هنوز زیبائی درخشانش را به نمایش می گذاشت دل افسر بازرسی را به درد آورد.
    ‏- خدا صبرتون بده خواهر!
    بعد رو به عبدی کرد.

  10. Top | #39



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    55.36
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,467
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    - حاج آقا بفرمایین حرکت کنین؟
    ‏عبدی سری به علامت تشکر خم کرد، نرم و راحت پشت فرمان اتومبیل نشست و برای ‏اینکه به نگاه تردید آمیز افسر، شک پیشتری نپاشد، ‏اتومبیل را با سرعتی ‏اندک به حرکت ‏درآورد. همین که ‏از تیر رس نگاه افسر که همچنان اتومبیل تویوتای حاج آقا را ‏تعقیب می کرد، دور شدند با صدا‏ی ‏بلند خندید.
    - داشتی خرا‏ب می کردی گوگوری مگوری من! ولی خوب گریه به موقع که میگن همین گریه تو بود جلو افسره! طرف بدجوری از خودش سوء ظن نشون میداد اما گریه تو، گریه نجات بخش بود! امیدوارم دربقیه راه هم همین طور عاقل باشی! لگد به بخت طلا ئی ات نزن! فقط به قصری که توی دامنه کوه، بالای دریاچه ژنو برات می خرم فکرکن! همین!
    ‏بقیه راه بدون حادثه ای گذشت، شب بودکه به بندر عباس رسیدند. عبدی تصمیم گرفته بودکه در بندرعباس اتومبیل مسروقه را رها کند ولی چون دو روز تا سفرش به امارات باقی بود و می ترسید کشف اتومبیل مسروقه، پلیس را به دنبال او بکشاند، پرسان پرسان پارکینگی پیدا کرد.
    - آقا اتومبیل من سه روز مهمون شماست! ازش محافظت کنین!
    - آقا ما برای سه شب جا نداریم!
    - می دونم اینجا ساعتی از مردم پول می گیرین! این هم ده هزار تومن پیش، ‏بقیه اش هم وقت برگشت.
    ‏مسئول پارکینگ پول را در جیبش فروکرد.
    - بفرمائید ته حیاط پارکش کنین!
    عبدی نمی خواست حتی یک لحظه درخیابانهای بندرعباس با نسیم پیاده راه برود، اسیر زیبای او، غیرقابل پیش بینی بود و هر لحظه ممکن بودشرع به دویدن و فریاد زدن کند. مگر او نبود که خودش را از آن ارتفاع به داخل کوچه انداخت؟!
    - آقا ممکنه یه تاکسی خبر کنین ما را ببره اسکله قشم؟
    ‏مسئول پارکینگ حالا با مشاهده سخاوت عبدی بلافاصله بیرون دوید و یک ‏تاکسی را وارد پارکینگ کرد.
    - این آقا و خانم میرن اسکله قشم!
    ‏راننده تاکسی چمدان و ساک مسافران را در صندوق عقب گذاشت و راه افتاد.
    ‏وقتی عبدی،که سعی می کرد رفتارش شبیه یک شوهر باشد، نسیم را روی صندلی کشتی مسافربری،کنار خودش نشاند، دوباره سرش را بیخ گوش نسیم گذاشت.
    - ما چهل و پنج دقیقه توی راهیم! مطمئنم که اینجا هم عاقلونه رفتار می کنی!
    ‏نسیم سکوتش را همچنان حفظ کرده بود. در آن هنگام ازشب، تعداد مسافرین کشتی که برای صد و چهل نفر ظرفیت داشت، در حداقل بود و اندک مسافران هم به کارهای شخصی شان می رسیدند. عبدی و نسیم اولین کسانی بودند که جلو اسکله جزیره ازکشتی پیاده شدند. در آن ساعت آدمهای معدودی در خیابان جلو اسکله در رفت و آمد بودند، عبدی سایه قدرتمندش را برسر پری گشوده بود و چشمانش فضای ‏نیمه تاریک را در جستجوی دوستش «غلام توفان» به اطراف می چرخاند. درست در همین لحظه یک اتومبیل مزدا جلو پای عبدی ترمز زد.
    - سلام ارباب من!
    ‏مردی که سلام کرد قد و قامت بلندی داشت، پیراهن سپید بلندی به سبک مردم ناحیه گرمسیر پوشیده و موهای سرش کاملاً ریخته بود. او صورتی دراز و کشیده داشت و یک سبیل سیاه قطور پشت لبهایش! بی درنگ دستهایش، که مانند در گیره فلزی قرص و محکم بود، عبدی را در خودگرفت. ماچ و بوسه ای و تعارفات معمول. عبدی می گفت:
    ‏~غلام! ماشاءالله معلومه خوب خوردی و خوب چریدی! حسابی دنبه شدی! کار ‏و بار چطوره!
    ‏پیش از آنکه غلام جوابی بدهد، عبدی به نسیم اشاره زد!
    - غلام! زنم رو معرفی می کنم!
    ‏غلام چشمان سیاه و دریده اش را، که تا کنار شقیقه را می پوشاند، به سمت نسیم چرخاند. در نور چراغ اتومبیل رگه های درشت خونی که سپیدی تخم مرغی چشماش را آبیاری می کرد، به چهره اش نوعی خشونت می داد. بعد برگشت به سمت عبدی و با لحن طعنه آمیزی گفت:
    - خدا قوت! سلیقه ات مثل همیشه حرف نداره! مواظب شیخهای پولدار امارات باش!
    معلوم بودکه عبدی در روزهای غیبت، به کمک همین «غلام» ترتیب اقامت در جزیره قشم و برنامه سفرش به امارات را داده و نسیم متوجه شد که آنچه عبدی در برنامه سفرش پیش بینی کرده و به اوگفته دقیقاً دارد یک به یک اجرا می شود و همین موضوع او را بیشتر ترساند.
    - آقا عبدی! نوکرتون آماده است!سوارشین بریم خونه، طبقه بالا با تموم وسایل ‏در اختیارتونه!
    ‏در حالی که سوار اتومبیل می شدند عبدی پرسید:
    - موتور لنج خوشگلت کی از امارات برمی گرده؟
    - فردا صبح
    - خیالم راحت شد، ما چهارشنبه عازمیم! ازاین لحظه موتور لنج دربست دراختیارمنه!
    ‏غلام معروف به «غلام توفان» با لهجه خاص مردم جنوب و حاشیه نشینان خلیج فارس پاسخ داد.
    - آقا عبدی! نکنه فکرمی کنی ما نمک به حرومیم! اصلاً موتور لنج مال خودته. می خوای همین فردا بریم محضر به اسم خودت بکنم؟
    ‏تعارفات معمول این گونه مردان که زندگی شان از راه خطر کردن های غیر قانونی ‏می گذرد، مخصوص خودشان است! نسیم در خلوت ذهنی خودش لحظه به لحظه بیشتر دچار تشویش می شد. در تمام عمرش نه این گونه مردان خشن را دیده و نه خطر کرده بود، و درست در بی خطری های زندگی اش، ناگهان در خطرناک ترین مهلکه ها افتاده ‏بود، زبان و اشارات خاص این مردان خلافکار را نمی فهمید ولی قصد شومشان را حس می کرد. نسیم، اما یک چیز را خوب می دانست، یا زنده از این ‏جزیره کهنسال ایرانی دوش به دوش شمیم پرواز کنان به آشیانه اش باز می گشت یا ‏هر دو در اعماق آبهای نیلگون خلیج فارس دفن می شدند. روزی هزار بار تصویر بازگشتش به کلاس درس دانشکده، پیش چشم می آوردکه دوباره ‏روی صندلی کلاس می نشیند و با غروری عاشقانه به همکلاسیها‏یش پز می دهد، «آهای چشمهاتون رو درویش کنین، این استاد جوان و خوش تیپ فقط مال منه! شوهر منه! زندگی منه!». نسیم مانند تمام دختران احساساتی ا یرانی، رویائی ورویا اندیش بود، چنان در رویاهایش غرق شده بود که انگار نه انگا‏ر که یک قاچاقچی بی رحم او را برای تماشای ذبح مرد عزیزش، شمیم ، به قربانگاه آورده است! از پله های رویاهایش به سوی آسمان نقره ای پر گشوده بود. زیر پایش خشکی و دریا ‏وذهنش د‏ر با‏لا، فقط یک تصویر داشت که تمام صفحه آسمان را پوشانده بود. «تصویر چهره مرد محبوبش شمیم». عبدی هم درحالی که گرم، گفتگو با غلام بود، چشم و دلش با نسیم بود واز زیبائی های خارق العاده نسیم به ستوه ‏آمده بود! غلام یک لحظه چشم از نسیم بر نمی داشت. وارد حیاط خانه غلام شدند، دو زن که هنوز از زیبایی بهره داشتند در کنار چهار پنچ دختر و پسر، دختر خوشگلی را ‏که از تهران آمده بود، با تحسین و تمجید می نگریستند.
    ‏عبدی و نسیم پس از صرف شام به اتفاق غلام و دو همسر و بچه هایش به طبقه بالا ‏رفتندکه برای پذیرایی شان آماده شده بود، نسیم وقتی متوجه شد که طبقه بالا فقط یک اتاق دارد، دچار وحشتی مضاعف شد. توی راهرو بلاتکلیف ایستاده بود که عبدی متوجه حالتش شد.
    - چته؟ مثل اسبهای وحشی رم کردی؟ من توی راهرو می خوابم تو میری توی اتاق! پنجره رو به د‏ریاش بسته، قبلاً فکرهام رو کرد‏م، نمی تونی خودت رو پرت کنی توی کوچه! من که این همه مدت صبر کرده ام دو سه شب دیگه هم روش! توی قطر یا دوبی آخوند شیعه پیدا میشه، عقدمون می کنه! ولی عروسی ات رو توی سوئیس می گیرم، خیلی هم مفصل، پدر و مادرت رو دعوت می کنیم. هرکدوم از قوم و خویشات را هم خواستی، بلیت رفت و برگشت براشون می فرستم! حالا برو بخواب! فکرای بد بد هم به سرت نزنه!
    ‏بوی دریا، بوی ماهی و بوی گرم نسیمی که از دور دستها بر این بندر تاریخی ‏می وزید، دربینی نسیم می پیچید و او را دریا زده، دوبا‏ره با خود به این سو و آن سو ی زندگی خیس خورده اش در ماجرا وحادثه می کشاند.
    *******************************************
    روزسه شنبه را نسیم در قشم وشمیم درمسافرخانه ای محقر در تهران به شب رساندند . نسیم بسکه به چهارشنبه و لحظه رویارویی عبدی وشمیم فکرکرده بود، بیشتر به یک انسان روانپریش بدل شده بود شمیم هم آشفتگی های ذهنی را کمتر از عشق گمشده اش تجربه نمی کرد. شمیم گاهی ازخودش می پرسید آیا تحمل این دوره سخت وخطرناک که ممکن است به قیمت مرگ و نابودی اش تمام شود به این دلیل است که نسیم ، بی گناه و به خاطر وابستگی ها و علائقش به او، قربانی شده و او باید نجاتش بدهد یا به خاطر عشق است که او همیشه این حوادث را داوطلبانه و عاشقانه تحمل می کند. اما همیشه به این نتیجه می رسید که «مردی که دارد آواز خوانان به سوی قتلگاهش می رود، مطمئناً عاشق است» و او هم حالا مطمئناً یک عاشق بود! مأمورین تعقیب شمیم از بس که دور و اطراف مسافرخانه را ‏زیر نظر گرفته و راه رفته بودند هم چشمهایشان سیاهی می رفت و هم پاهایشان زخمی و دردناک شده بود! هر چند وقت یک بار به مراکزخود زنگ می زدند.
    - طرف هنوز ازمسافرخا نه بیرون نیامده!
    - مطمئنی؟ نکنه از در پشت فرارکرده باشه؟
    - مطمئنم! ‏این مسافرخونه در پشت نداره، سر ظهری یک نان بربری و پنیر و یک کاسه ماست چکیده خرید و برد توی اتاقش!
    ‏سروان سرش را با تأسف تکان می داد! ‏مردی با آن موقعیت و مقام به خاطر یه ‏کتیبه کارش به کجاها کشیده!
    ‏شمیم با خودمقادیر قابل ملاحظه ای پول برداشته بود و نیازی به رفتن به بانک ‏نداشت و تازه، ساده دلانه می ترسیدکه به وسیله گروه سروان جنابی یا الکساندر و ‏پسرخاله اش، دوباره شناسائی شود و نقشه نجات نسیم از چنگ عبدی دوباره با شکست رو به روگردد! هر وقت به پسر خاله اش، خامه کار فکر می کرد چنان اخمهایش را درهم می کشیدکه انگار بدترین منظره را دیده و بدبو ترین لجن ها را به هم زده باشد. چگونه به خاطر سرقت گنجینه نزدیک ترین قوم وخویش و دوستش، به توطئه گر بزرگی بدل شده بود، فقط خدا می داند! یک بار تصمیم گرفت با تلفن مسافرخانه به منشی اش راحله اطلاع دهد که دارد برای دو سه روزی به مسافرت می رود< اما حالا به او هم مشکوک شده بود تازه شماره تلفنش روی صفحه نمایش تلفن دفتر می افتاد وبلافاصله شماره اش دراختیار تعقیب کنندگان قرار می گرفت. با خودش گفت«وقتی کارم تمام ‏شد و نسیم عزیزم را آزادکردم، با خیال راحت از جزیره به دفتر کارم زنگ می زنم».
    ‏سروان جنابی تمام روز سه شنبه در دفتر کارش با دقت و وسواس، برنامه عملیاتی اش را در جزیره قشم، با همکارانش تنظیم می کرد و دستور می داد.
    - به مرکز نیروی انتظامی قشم اطلاع دادین که ما به همکاری شون در روز ‏چهار شنبه نیاز داریم!
    - بله جناب سروان!
    - عکس و مشخصات شمیم و نسیم را براشون فرستادین؟
    - بله جناب سروان!
    ‏لحظه به لحظه نیازهای تازه ای که به نظرش می رسید، به نیروی انتظامی قشم، تلفنی اطلاع می دادند.
    - ما احتمالاً هم به اتومبیل بدون آرم پلیس نیازمندیم و هم به یک قایق سریع السیر! نمی دونیم این ملاقات دقیقا درخشکی یا دریا اتفاق خواهد افتاد. یک طرف قصیه را شناسائی کردیم، عکسهای آنها را برای شما فرستادیم اما طرف دیگر قضیه هنوز برای ما ناشناسه! ما ازمرکز تلفن مهندس شمیم راکنترل می کنیم ولی مایلیم بدانیم امکانات شما برای کنترل تلفنم افرادی که تعقیب می کنیم چیست. احتمالاً به دو سه نفر مأمورین شما هم ممکن است نیاز پیدا کنیم».
    ‏درمنزل خامه کار هم همه چیز حالت آماده باش داشت، آنها برای سفر به قشم به تمام ابزار و وسایلی که ممکن بود مورد نیازشان باشد مجهز می شدند. چیزی که به فکرشان نمی رسید این بودکه سروان جنابی و مأمورانش در پروازی که به بندرعباس می روند با آنها همسفر شوند. تنها مشکل الکساندر هم این بودکه نمی دانست مبادله کتیبه و نسیم، در چه ساعتی از روز چهارشنبه، انجام می شود. خامه کار به الکساندر می گفت:
    - وقتی به محل رسیدیم، یک اتومبیل دربست می گیریم و در شهر و مراکز دیدنی توریستی دورمی زنیم شهر بزرگی نیست، هر یک ساعت، می تونیم دوبار در خیابونا و جاهائی که احتمال میره مبادله انجام بشه بچرخیم! این آخرین فرصته و نباید از دستش بدیم، مخصوصاً که حالا من و تو، یک طرف قضیه، «شمیم» را خوب می شناسیم و هر جا باشه پیداش می کنیم.

    فصل 19

    ساعت نه و نیم صبح بود که هواپیما ی ایران ایر، روی باند فرودگاه جزیره قشم بر زمین نشست. ‏هوای جزیره در آن ساعت از یک روز زیبای پائیزی، مطبوع و دلنشین بود. شمیم با حالتی دوگانه ا‏زهواپیما پیاده شد. یک شادی عمیق به خاطر نزدیک شدن ‏به عشق عزیزش نسیم، و یک دلشوره ویرانگر برای لحظه پر شر و شور مبادله کتیبه با ‏نسیم! اگر آن مرد زشت چهره دوباره می خواست حقه تازه ای سوار کند و یا به سرش بزند که کتیبه و نسیم را یکجا برباید و بگریزد، بر سر نسیم او چه خواهد آمد؟ آ‏یا در این جزیره، کتاب پر ماجرای عشق و زندگی شان به سبک و شیوه داستانهای تراژیک غمگین عاشقانه، نقطه پایان خواهد خورد یا پایان کتاب به گونه داستانهای هیجانی، شیرین و دلنشین خواهدبود؟ شمیم مطمئن بودکه هنگام خروج از ساختمان فرودگاه، مردی با نام «غلام» که لباس سپیدی برتن دارد، انتظارش را می کشد. او پیش از خروج از هواپیما سامسونیت دردست به دستشوئی رفت. او در دستشوئی کتیبه زرین را از سامسونیتش بیرون آورد و زیر پلیور تیره رنگی که برتن داشت با یک باند که از پیش آماده کرده بود بست و دوباره پلیورش را روی کتیبه پوشید. با خودش گفت این طوری اگر بخواهند سامسونیت را ازدستم بقاپند، هیچ چیزی جز یک سامسونیت خالی نصیبشان نمی شود. ساکی که با خود همراه آورده بود، از قسمت بارگرفت و از ساختمان ‏تشریفات فرودگاه خارج شد. زودتر از آنچه که فکر می کرد‏، مردی بلند قامت و نسبتاً چاق که سرش کاملاً طاس بود و سبیل مشکی قطوری داشت به استقبالش آمد.
    - سلام آقای مهندس!
    ‏هیچ کس در آن جزیره دوردست، شمیم را نمی شناخت. او مطمئن شد که این مرد با آن سرو وضع و نشانه هائی که عبدی به او داده بود، همان غلام است. غلام روی هم رفته برای شمیم، که همه جا خطر د‏ر کمینش بود، ترساک جلوه ‏می کرد. او با خود می گفت. «چه بسا همین مرد، در همان لحظات اول ورود به جزیره‏، بخواهد کتیبه را ‏از من بگیرد و فرار کند و کار به مبادله هم نکشد، به همین دلیل هم باید سخت مراقب، اعمال و رفتارش باشم».
    - آقای مهندس، مخلصتون غلام، انشاء الله که سفر خوش گذشت!
    ‏شمیم سری به ملامت تائید تکان داد. او خودش می دانست که این سفر، یکپارچه دلشوره است، چنان در زیر و بم حوادثی که د‏ر این جزیره بر او خواهد گذشت، بالا و پائین می رفت، که حتی عبور زمان را هم نمی فهمید.
    ‏غلام اتومبیل شخصی اش را با انگشت نشان داد . یک مزدای قرمز مدل 2002 بود.
    - بفرمائید.
    ‏غلام در حال رفتن به سوی اتومبیل، ساک را از دست مهندس گرفت اما وقتی خواست سامسونیت را بگیرد، مهندس آنرا کنار کشید.
    - متشکرم! خودم میارمش!
    ‏او با این عمل به غلام وانمود کرده بود که کتیبه داخل سامسونیت است تا اگر غلام قصد هجوم و زورگیری کتیبه را داشته باشد، مانند دوستش عبدی فریب خورده و دست خالی بماند. گرچه شمیم مطمئن نبود که غلام درجریان کتیبه قرار گرفته باشد مخصوصاً وقتی در داخل اتومبیل از زیبائی و متانت همسر زیبای عبدی تعریف کرد، متوجه شدکه عبدی مانند کهنه کارترین خلافکاران بین المللی، د‏وست نزدیک خودش را هم در جریان ماجرا قرار نداده است.
    ‏اتومبیل مزدا سریع و چابک به طرف مرکز شهر به راه افتاد. هر دو سرنشین سکوت را ترجیح داده بودند، اما غلام سرانجام یخ سکوت را شکست.
    - از رنگ و روتون پیداست خیلی خسته این؟ دوست دارین بریم خونه ما یه ‏چائی ناقابل مهمون من بشین آقا؟
    مهندس بی درنگ و با لحن تندی گفت:
    - خیر آقا!
    ‏غلام نگاه مشکوکی به نیمرخ مهندس انداخت.
    - هر جور میل آقاست!
    ‏مهندس به این علت پیشنهاد غلام را برای نوشیدن چای در خانه اش رد کرده بود چون می ترسید، در همان خانه، عده ای به سر و کولش بریزند وکتیبه را ضبط کنند. آن وقت برای همیشه نسیمش را هم از دست می داد.
    ‏غلام سئوال دیگری کرد:
    - شما تلفن همراه با خودتون آوردین؟ ممکنه آقا عبدی بخواد خیر مقدمی، حرفی،گفتی توی گوشتون بگه!
    ‏اشاره غلام، در مورد تلفن همراه، مهندس را متوجه قرارش با عبدی کرد.
    «‏پس این مرد سبیل کلفت، با پوشیدن آن دشداشه عربی، در جریان ماجرا هست! خوب شد سامسونیت را به دستش ندادم»‏.
    ‏همین که شمیم تلفن همراهش را روشن کرد ‏، فقط سه چهار ثانیه طول کشید که زنگش به صدا ‏درآمد.
    - خوبه! بالاخره ‏اومدی! پدر عشق بسوزه‏! من عاشق کتیبه ام و شما هم عاشق ‏دختره!
    ‏شمیم نمی خواست فضای رسمی گفتگوهایشان شکسته شود. او مرد بسیار ‏بد دهن و گستاخ بود.
    - حرفتون رو بزنین!
    ‏‏شمیم می خواست با این گونه محکم و جدی سخن گفتن، به آن مرد بفهماند که ‏گرچه برای اولین بار به این جزیره آمده وغریب و تنهاست، اماهیچ ترس و واهمه ای از او ندارد.
    - مهندس!خوب گوش خودت رو بازکن ببین چی میگم. رأس ساعت یک و نیم بعدازظهر مبادله انجام میشه. قرار مون حتی یک دقیقه جلو و عقب نمیره!
    ‏شمیم اعلام آمادگی کرد.
    - فقط یادت باشه که من از پنجاه میلیونی هم که قرار بود به من پرداخت بشه، گذشت کردم، کتیبه را با خودم آوردم، ولی مایلم بفهمی که تا نسیم را تحویل نگیرم، کتیبه را تحویل نمیدم! نمی خوام حقه ای که آنشب به من زدی تکرار بشه!
    عبدی ظاهراً نمی خواست پیش روی نسیم که در یک متری او، روی عرشه کوچک لنج غلام توفان، در دریا ایستاده بود، فریبکاریهایش به طور کامل رو شود.
    - حالا خوب به دستورات من گوش بده! غلام توفان رأس ساعت یک و پانزده دقیقه بعد از ظهر تو را می رسونه جنگل حرا . علت اینکه مبادله باکمی تأخیر انجام میشه به خاطر اینه که می خوام مطمئن بشم دوباره عده ای دنبال خودت راه نینداخته باشی!
    ‏‏در اینجا لحن عبدی به شدت تهدید آمیز شد.
    - اگه یه همچی اشتباهی کرده باشی، مطمئن باش جلوی چشمای خودت یه گلوله توی سر دختره خالی می کنم!
    ‏این جمله آخری، شمیم و نسیم را به شدت متوحش کرد. این مرد شوخی سرش نمی شد و در تهدیداتش، مخصوصاً دراین جزیره، بسیار جدی بود. شمیم سعی کرد به او اطمینانهای لازم را بدهد.
    - من تموم احتیاطهای لازم رو کردم، روزهای آخر هیچ کس اطلاع نداشت من کجا زندگی می کنم! بلیت هواپیما را با تمام دقت و رعایت همه شرایط ایمنی خریدم، ‏در داخل هواپیما مخصوصا همه مسافران را زیر نظر داشتم، هیچ چهره آشنا و شک ‏بر انگیزی ندیدم، بنابراین مطمئنم که مبادله بدون حضور دیگران انجام میشه! عبدی لبخندی از سر رضایت به نسیم زدکه گوشهایش راکاملاً تیزکرده بود.
    ‏نسیم می دانست سرنوشت ‏او و شمیم درهمین گفتگو مشخص خواهد شد. عبدی با همان لحن تهدید آمیزش ادامه داد:
    - غلام توفان، دوست من، درست رأس ساعت یک و پانزده، دقیقه بعد ‏ازظهر تو را جلوی جنگل حرا از ماشین پیاده می کنه! آنجا یه اسکله کوچک برای قایق های موتوری ساخته اند، همیشه هم چند تا قایق منتظر توریستها آماده هستن، خود غلام برات یکی از اون قایقهای موتوری کرایه می کنه! تک و تنها... فهمیدی چی میگم !؟ تک و تنها، فقط با قایقران راه می افتی. غلام توفان رو در جریان گذاشتم، غلام به قایقران دستور میده که تو را از ضلع جنوبی جنگل وارد دریا کنه، درست جائی که جنگل تموم میشه و دریا خیلی عمیقه‏! حالیته چی میگم؟
    ‏شمیم با ذهنی آماده باش به توصیه ها و دستورات عبدی ‏گوش می داد ولی این را هم می دانست، به مردی توطئه گر و موذی چون عبدی هیچ گونه اعتماد‏ی نمی شود ‏کرد.
    - ادامه بده!
    - من سوار یه موتور ‏لنج کوچک شخصی توی دریا منتظرت ‏میشم. دختره رو می تونی روی عرشه ببینی. غیر از من و ناخدا و دو تا جاشو، هیچ کس دیگه ای توی موتورلنج نیس!
    شمیم لحظه به لحظه نگران تر می شد، اگر عبدی ازهمان بالا او را به رگبار می بست وکتیبه را تصرف می کرد تمام امیدهایش برای نجات نسیم نقش برآب می شد. عبدی بدون توجه به نگرانیهای شمیم ادامه می داد.
    - وقتی به پنج متری موتور لنج رسیدی بقیه دستورات من رو می گیری!
    شمیم خیلی تند و شمرده گفت:
    - همین حالا همه چیز باید روشن بشه!
    - خیلی خوب! روشنت می کنم آقای ازخودراضی! من هم مثل تو توی دانشگاه درس می خوندم! خیال نکنی نوبرش رو آوردی که این طور با فیس و افاده حرف می زنی.
    نسیم خیلی خوب می دانست که این کنایه ها ناشی از عقده حقارت عبدی در ‏برابر شمیم است وهدفش هم در ا‏ین لحظه که می دید ‏نسیم با دقت به سخنانش گوش می دهد، حقیر کردن شمیم در ذهن اوست. عبدی ادامه دا‏د.
    ‏- وقتی به موتورلنج رسیدی، باید کتیبه راکه توی سامسونیت گذاشتی پرت ‏کنی بالا، درست وسط موتورلنج، منهم دختره را پرت می کنم توی در‏یا!
    دراینجا عبدی لحن تمسخرآمیزی گرفت:
    - شاید ‏هم کوسه ها دختر‏ه رو زودتر از تو شکار کردن؟
    شمیم هم با همان سبک و شیوه تمسخرآمیزی که عبدی به کار می گرفت، پرسید:
    - اگه کتیبه رو گرفتی و دختر‏ه را پرت نکردی توی دریا، ‏تکلیف ‏چی میشه؟ من ‏در صورتی کتیبه رو تحویل میدم که اول نسیم توی قایق من سوار بشه!
    عبدی که شدت علاقه و عشق شمیم را نسبت به نسیم می دانست ‏برای مجبور کردن شمیم به پذیرش پیشنهادش گفت:
    - اگه شرایط رو نمی پسندی، عیبی نداره‏ کتیبه مال تو دختره مال من! از همان جا من و نسیم یکسره میریم امارات. مگه دیگه خواب دختره رو ببینی!
    ‏این تهدید شاید بدتر از تهدیدات قبلی عبدی، شمیم را دچار دلهره و اضطراب کرد. برای او دیگر کتیبه مهم نبود‏، آن همه گرفتاری و شکنجه که از نزدیک ترین همخون خودش به خاطر کتیبه گرفته بود، نفرتش را از کتیبه میلیون دلاری چند برابر ‏می ساخت.
    شمیم با اندکی تأخیرگفت:
    - ‏ولی من باید مطمئن باشم که مبادله بدون هیچ خدعه و نیرنگی تمام میشه!
    عبدی بلوف زده بود‏. او هم برای تضمین زندگی آینده اش در کنار نسیم، باید ‏کتیبه را به هرقیمت دراختیار می گرفت.
    - من موقع مبادله کاری می کنم که مطمئن بشی که دختره رو تحویل می گیری!
    مکالمه قطع شد. شمیم به ساعتش نگاهی انداخت. او تا لحظه مبادله دو ساعتی فرصت د‏اشت. به سمت غلام برگشت. در نگاه آن مرد تنومند و بلند قامت نوعی تمسخر و استهزا می دید که عصبی اش می کرد. انگار مدام به او می گفت:«عبدی صد ‏تا مثل تو را تشنه لب آب می برد و تشنه برمی گرداند. حالا می بینی!».
    - دو ساعت وقت داریم!
    ‏غلام با همان نگاه تمسخرآمیزگفت:
    - بله! دو ساعت وقت داریم! اگر مایل باشی گشتی توی جزیره می زنیم! خیلی ها میان قشم که آثار تاریخی اش رو ببینن! می تونیم وسطهای کار، توی یه رستوران نوشابه ای، قهوه ای هم بخوریم!
    ‏شمیم هر لحظه ملتهب تر می شد، اما دلش نمی خواست جلو این مرد خودش را ضعیف و د‏رمانده ‏نشان د‏هد.
    - موافقم!
    ‏غلام آن نگاه آزار دهنده اش را حتی در حال رانندگی هم از چهره مهندس ‏بر نمی گرفت.
    ‏یکباره بی اختیار گفت:
    - حیف نیس جوونی مثل شما که...
    مهندس بلافاصله پرسید:
    - که چی؟
    ‏غلام پاسخی نداد اما این جمله را هر چند دقیقه یک بار تکرار می کرد و بر نگرانیهای شمیم می افزود. شمیم با خودش می گفت:«‏آیا کار درستی کردم که ماجرا را به سروان جنابی نگفتم و از اوکمک نخواستم؟»، این مرد با این قد و قامت و حرفهای دو پهلو، خودش می توانست یک پیش ‏درآمد خطرناک باشد!
    **************************
    ‏سروان جنابی بعد از یک پرواز پر تب و تاب به بندرعباس وسفر با کشتی به قشم درست در همین لحظات که حدود نیم ساعت به قرار مبادله مانده بود، به اتفاق دو ‏عضو شماره یک و دو، وارد قرارگاه پلیس قشم شد. او با تلفن همراهش متن گفتگوی عبدی و مهندس شمیم را از پخش کنترل تلفن همراه شمیم گرفته بود و در اتاق رئیس قرارگاه در حالی که ساعتش را مدام کنترل می کرد، به تبادل نظر و فراهم کردن وسایل مورد احتیاجش مشغول بود، تا به موقع به محل مبادله برسد و پیش از آنکه فاجعه ای رخ دهد وکتیبه به خارج ازکشور منتقل شود، آن را ضبط کند. فرمانده قرارگاه جزیره که از دو روز پیش در جریان ماجرا قرار گرفته و برای کمک به سروان آمادگی لازم را داشت، دست سروان راگرفت وکنار دستش روی صندلی نشاند.
    - شما اصلاً نگران نباشین! من راههای خروجی از قشم را بستم! اگر هم این مبادله عقب و جلو بیفتد یا آنها مخصوصاً این مکالمه را برای اغوای ما پیاده کرده باشند، من آنها را ‏هنگام خروج ازقشم دستگیرمی کنم و مطمئن باشید نمی گذارم کتیبه رو از این جزیره خارج بکنن!
    ‏سروان جنابی نمی توانست فکرش را بکندکه همزمان با او و مأمورانش، الکساندر و خامه کار و کمکی آنها، به قصد تصرف کتیبه، قدم به جزیره گذاشته وحالا با یک فاصله اندک، در داخل اتومبیلی که به محض ورود در اسکله قشم دربست کرایه کردند، منتظر خروجش از قرارگاه هستند. خامه کار خیلی خوب سروان را می شناخت و همین که در داخل هواپیما چشمش به سروان جنابی افتاد با آرنج به پهلوی الکساندر زد.
    - خوب نگرانی من برطرف شد. ما سر بزنگاه می رسیم.
    الکساندر شگفت زده به چهره خامه کار خیره شد.
    - شما جادوگری کرد؟
    - نه جادوئی درکارنیست، سروان جنابی ومأمورانش توی هواپیمای ما هستن. اونا مطمئناً اطلاعاتشون از روز و ساعت مبادله دقیق است که بلند شدن راه افتادن برن جزیره قشم.
    ‏چهره ‏متفکر الکساندر از هم گشوده شد.
    - نشون داد به من؟
    - نگاه ‏کن! ردیف اول، آنکه موهای جلو پیشونیش کمی ریخته و یه کاپشن زیتوتی رنگ پوشیده ‏سروان جنابیه! هیچ فروشنده ‏عتیقه در تهرون نیست که یکی دو بار به عنوان شاهد یا کارشناس به دفتر این سروان نرفته باشه! منم دو سه بار رفتم، آن دو نفرهم از مأمورای بسیار تیزهوش سروانن!
    ‏الکساندرگفت:
    - خیلی خیلی خوب کارما مشکل ولی پیدا کردن کتیبه آسون! از حالا ما سروان را کرد تعقیب و هر جا او رفت ما هم رفت.
    ‏وقتی سروان جنابی وارد قرارگاه ‏نیروی انتظامی قشم شد خامه کار به کمک ‏خودش گفت:
    - فریدون! یه جوری برو داخل قرارگاه ‏ببین چیزی حالیت میشه!
    ده ‏دقیقه بعد فریدون با عجله از قرارگاه ‏بیرون آمد.
    - بفهمی نفهمی متوجه شدم که صحبت از دستگیری یه آدم خلاف حوالی ‏جنگل حرا بود. شاید طرف مربوطه قرارمدارش رو آن طرفها گذاشته باشه!
    خامه کار پرسید:
    - تو ازکجا به یه همچی نتیجه ای رسیدی؟
    - دیدم یکی از مأمورا به همکارش می گفت: «تو برو خونه من خبر بده ‏به این زودی نمیام! باید موتور لنج قرارگاه ‏را بردارم با جناب سروان که از تهرون اومده ‏بریم یکی رو دستگیرکنیم».
    ‏خامه کار و الکساندر از شیشه اتومبیل، سروان و دو مأمور همراهش و سه مأمور محلی را دیدند که از قرارگاه ‏بیرون آمدند. سروان به ساعتش نگاهی انداخت و خطاب به راننده ‏موتور لنج گفت:
    - ما باید ساعت یک و نیم اونا را از پشت سر غافلگیرشون کنیم.
    ‏گروه ‏الکساندر که دسترسی به اطلاعات در مورد قرار و مدار شمیم و عبدی نداشتند، از این طریق متوجه شدندکه ساعت یک و نیم مبادله کتیبه و نسیم در ‏حوالی جنگل حرا صورت خواهدگرفت و آنها باید طوری خود را به آن منطقه برسانندکه در زمان مباد‏له، به عنوان نیروی سوم و با یک حمله غافلگیرانه کتیبه را به چنگ آورند.
    ‏الکساندر از خامه کار پرسید:
    ‏- تو جنگل حرا شناخت! ما قایق نیست!
    ‏خامه کار دو سه بار به قشم سفر کرده بود، یکی از اهالی قشم، درگمانه زنی غیر قانونی یک شمشیر تاریخی کشف کرده و برای فروش شمشیر با او تماس گرفته بود.
    - بله! کاملاً ! درکنار جنگل حرا همیشه یه تعداد قایق موتوری برای استفاده توریستها آماده خدمتن! نگران نباش.
    ‏خامه کار از فریدون، جوان قوی هیکل که با خود همراه کرده بود خواست که سریعاً آنها را به جنگل حرا برساند.
    - شنیدم دست بفرمونت خوبه! چرا معطلی! من راهنمایی ات ‏می کنم.
    *******************************
    ‏دقایقی، شاید هم پانزده دقیقه ای پیش از آنکه سروان جنابی وهمراهانش وارد قرارگاه قشم شوند ، اتومبیل حامل شمیم بعد از مدتی وقت گذرانی در شهر و تماشای قلعه پرتقالی ها، به سوی جنگل حرا، در حرکت بود. زمان مبادله نزدیک می شد و باید خودشان را به آن منطقه برسانند. مهندس شمیم هنگام تماشای قلعه نیمه ویران پرتقالی ها عمیقاً به فکر فرو رفته بود. این قلعه یادگار یک دوره استعماری در تاریخ سرزمینش بودکه هنوز پرتقالی ها در عرصه دریا بر انگلیس ها برتری نظامی داشتند و یکی از پایگاههای نیروی دریائی پرتقال در این جزیره برپا شده بود.
    ‏غلام توفان که حتی یک لحظه چشم از شمیم برنمی داشت با دیدن چهره متفکر شمیم پرسید:
    ‏- خیلی توی فکری مهندس! نگران نباش عبدی آدم خوش قولیه، ماهم یه ربع دیگه خودمون رو به جنگل حرا می رسونیم! نکنه از قایق سواری توی دریا می ترسین؟ شنا بلدین که؟
    - من خودم یه زمانی قهرمان شنا وشیرجه دانشگاهها بودم! از دریا باکیم نیست! وقتی اتومبیلشان ازکنار کوهی که به مجموعه تاریخی «خربس» ‏معروف است می گذشت، غلام توفان توضیح داد که:
    - آقا مهندس! به این کوه با دهانه هایش که رو به دریاست خوب نگاه کن! پدرای ما توی این غارهای پیچ در پیچ، با پرتقالیها دست و پنجه نرم کردن! میگن الله وردی خان سردار شاه عباس توپخونه اش رو توی دهنه همین غارها گذاشته و کشتی های جنگی پرتقالیها را دود کرده فرستاده هوا.
    ‏شمیم با خودش نجوا می کرد:
    ‏«همیشه تا بوده وهست جنگ برسر پول و ثروت درمیان بوده. یه عده پرتقالی برای غارت ما مردم ایران می آیند اینجا و دم و دستگاه و قلعه جنگی بر پا می کنند، توریست که نبودند، برای غارت آمده بودند. عجیبه که هنوزهم جنگ پول، بدون یک لحظه آتش بس، در تمام دنیا ادامه دارد وحتی مردم یک مملکت هم سرهمین پول خون همدیگر را می ریزند. حالا هم من توی یکی از این جنگها شرکت دارم! عبدی به خاطر پول می جنگد و من به خاطر عشق! ای کاش او هم فقط به خاطر عشق می جنگید! لااقل جنگ برای عشق یک توجیه انسانی دارد».
    ‏غلام توفان درست سر وقت، شمیم را به منطقه جنگل حرا رسانید. شمیم به اتفاق غلام از اتومبیل پیاده شدند. از محل پارکینگ اتومبیلها تا محل تجمع قایق های موتوری، صد متری فاصله بود. در آن هنگام از روز و در فصل پائیز، به ندرت توریست ها برای تماشای جنگل حرا می آمدند. چشمان شمیم حتی در آن شرایط که در قمار مرگ و زندگی شرکت کرده بود، نمی توانست آن همه زیبائی و بداعت اعجاب انگیز جنگل دریائی حرا را نادیده بگیرد. درختان سرسبزی که تا کمرگاه در آب دریا فرو رفته بودند، تا دوردست، دربعض نقاط به صورت انبوه و در ‏بعضی تفاط پراکنده چتر های بزرگ خود راگشوده و پرندگان دریائی را به سوی خود می خواندند.
    ‏شمیم و غلام مسیرکوتاهشان را در سکوت طی کردند. شمیم می دانست که از هم اکنون باید به تنهائی بار سنگین سرنوشتش را بردوش بکشد حس می کرد مثل هر رزمنده ای در آغاز راه دست و بالش می لرزد. از روزگاران کهن تا امروز، چه آن روز که بشر بر پشت اسب به میدان جنگ می رفت، چه امروز که بر پشت تانک، لحظه ورود به صحنه مبارزه، دل در سینه اش لرزیده و رنگ ورویش پریده است! هیچ کس نیست که در لحظات سرنوشت ساز، بی تفاوت و آرام باشد. شمیم با همه ظرفیت های عظیم درونی وقدرت جسمانی وجوانی، بیتاب بود. بیتابی او فقط برای خودش نبود، اوبه جای دو نفر در صحنه مبارزه دچار دلهره و آشوب بود. نسیم عمده نگرانی اش بود. اوحالا خیلی خوب متوجه شده بودکه عبدی در نهایت هم کتیبه را ‏می خواهد و هم نسیم را. نمی خواست این گمان را بپذیرد که عبدی هم عاشق ‏نسیم شده است! مردی با مشخصات عبدی، هرگز نمی تواند عاشق شود، عشق در تمامی ادوار حیات بشر، خاص مردان و زنان مهربان، حساس و ایثارگر بوده است، عبدی فقط می توانست عشق به مالکیت داشته باشد. او می خواست بعد از انباشتن پول از طریق اعمال خلاف، کلکسیون زندگی اش را با حضور یک زن زیبا کامل کند و همه جا بگوید: «قصر من! همسر من!» وکدام زنی به زیبایی و رعنایی نسیم می توانست حس مالکیت را در وجود او، که بسیار هم قوی بود، ارضا کند؟ بنابراین شمیم نمی رفت که کتیبه را بدهد و نسیم را پس بگیرد، می رفت که کتیبه را بدهد و برای استرداد عشق کامل زندگی اش بجنگد. اودر یک قایق کوچک موتوری و آن مرد با اسلحه و ساز و برگ در یک موتور لنج!
    ‏غلام توفان از میان سه قایقران و سه قایق حاضر، یک جوان بیست و سه چهار ساله را انتخاب کرد.
    - پسر! این مسافرو می بری آخرای جنگل! یه موتور لنج با یک فاصله یک کیلومتری منتظرشه! باهاش هستی تاکارش با موتور لنج تموم بشه، برش ‏می گردونی همین جا!
    ‏قایقران از روی ترس یا به هر علت دیگر، سرش را پائین انداخت.
    - امروز دریا توفانیه! ما ازصبح که دیدیم دریا سر ناسازگاری داره، مسافر قبول نکردیم. تا خود جنگل حرفی نیست ولی جلوتر نمیریم.
    ‏غلام با تندی گفت:
    - ‏ازصبح نرفتی، ولی حالا میری! آقا خیلی دست و دلبازه، حسابی سبیل ند‏اشته ات رو چرب می کنه!
    بعد به سمت مهندس چرخید:
    - بپر تو قایق مهندس! من اینجا منتظر می مونم!
    ********************************
    ‏شمیم، با سامسونیتی که ‏در دستش بود، داخل قایق شد، جوانک قایقر‏ان، فرز و چابک قایق را به حرکت انداخت. بهانه گیری اش نوعی چانه زدن برای با‏لا بردن نرخ بود. مهندس به اطرافش نگاه می کرد، از کنار درختانی که تا کمر در آب دریا فرو رفته بودند می گذشت، هر قدر جلوتر می رفتند، تجمع درختها بیشتر می شد و حرکت قایق را کند می کرد. برای شمیم، که حالا با نقطه سرنوشت فاصله اندکی داشت، منظره درختان و پرو‏از دستجمعی پرندگان جذابیتی نداشتد ولی برای خودش هم عجیب بودکه هرقدر پیش می رفت وبه نقطه موعود نزدیک تر، می شد، نوعی شور و شوق و شیدایی عاشقانه را با تمام وجود درخود تجربه می کرد! عشق با تمام توان دوباره در رگهایش قد برافراشته بود،گرمش می کرد، می سوزاندش. حس می کرد قلبش متورم شده و انگار جا باز می کند تا نسیم گمشده اش را در خود جای دهد. خودش متوجه بودکه ترسش از سرنوشت لحظه به لحظه مثل خاک کهنه، از تن و بدنش فرو می ریزد و رگهایش از خون گرم عاشقی می سوزد! چیزی که حالا او را در این مهلکه خطر ساز پیش می راند انرژی عشق بود. برایش مهم نبودکه در پشت این

  11. Top | #40



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    55.36
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,467
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    جنگل، ‏موکل ‏سرنوشت چه دام خطرناکی آماده ساخته، مهم این بود که نگاهش ‏برای ‏دیدن نسیم مثل خورشید بالای سرش می درخشد، و او را برای هر نوع فدا کاری آماده ‏می کند. گذشت از یک کتیبه میلیون دلاری که آن همه به خاطرش درد و ر‏نج کشیده، اگر ساده نبود، ولی به هر دلیل، عشق در قلب شمیم بر نقش اغواگر پول پیروز شده بود. گرچه هنوز هم نمی دانست عبدی در قول و قرارهایش تا چه میزان صادق است. همین که آخرین درختان حرا را پشت سرگذاشت، زنگ تلفن همراهش ‏به صدا ‏درآمد... عبدی بو‏د.
    - دارم تو را می بینم، کمی جلوتر، شما هم موتورلنج ما را می بینین! به اون قا‏یقران بگو به سمت راست بره، من با دوربین قایق رو می بینم و هدایتش می کنم. ‏تلفن رو خاموش نکن، فقط به من گوش بده!
    ‏شمیم خیلی محکم گفت:
    - بسیار خوب! داریم میاییم جلو.
    ‏ازاین لحظه، عبدی مثل یک کاپیتان کارآزموده، قایق موتوری شمیم را هدایت می کرد. دیواره موتور ‏لنج چندین برابر دیواره دقایق ‏ارتفاع داشت. سرانجام شمیم و قایقران هر دو موتورلنج را دیدند. قایقران، قایقش را ‏مستقیماً به سمت موتور لنج می برد و هر قدر جلوتر می رفتند دریا بر ارتفاع امواجش می افزود وخطر غرق شدن را هم بر سایر خطرها می افزود. شمیم دو نفر را شانه به شانه روی موتور لنج می دید، هنوز برایش مشخص نبودکدام یک عبدی و کدام نسیم است، اما همین سایه ها هم دلش را بلرزه انداخته بو‏دند. بعد از عبور از روزهای سخت و وحشتناک، سرانجام تندیس دختری که عشق را به او شناسانده بود، در برابرش ظاهر شد. درست در همان لحظات، نسیم نیز با دیدن شمیم عزیزش ایستاده در وسط قایق، دچار هیجان واضطراب شده بود هرچه فاصله قایق موتوری با موتور لنج کمتر می شد پر و بال مرغ عشق بیشتر می لرزید و برای پرواز بیتابی بیشتری ازخود نشان می داد. اما عبدی درهیچ شرایطی درمورد نسیم احتیاط را از دست نمی داد. نسیم یک بار به او نشان داده بود که در اولین فرصت، هر ریسکی می کند و هر خطری را به جان می خرد تا از چنگ او بگریزد، مخصوصاً اگر دست و پایش باز باشد. در یک چشم به هم زدن در آب دریا شیرجه می زند تا خودش را به شمیم برساند. از همان ابتدا که نسیم را سوار موتور لنج کرد، در داخل کابین و بدون هیچ گونه شرم و خجالتی از کاپیتان و دو جاشو، پا بند را به پای نسیم بست. بعدهم او را به عرشه آورد و سرش داد کشید:
    - همین جا کنارم می ایستی و هر چه میگم بی کم وکاست انجام میدی، هر حرکت خلاقی ازت ببینم یه گلوله توی مغز اون مرتیکه فرو می کنم.
    ‏اگرعبدی می گفت یک گلوله در مغز خودت فرو می کنم، برای نسیم هزار بار قابل پذیرش تر بود. او تمام تن چشم شده بود و می دید که آن مدیر و آن استاد محبوبش به خاطر نجات او از چه خطرات بزرگی استقبال کرده و حالا هم به سمت مردی می آید که داس مرگ دردست دارد ومی خواهد هم کتیبه را از او بگیرد و هم عشقش را نابود کند. هر قدر شمیم با قایق موتوری به موتورلنج عبدی نزدیک تر می شد، چهره اش درچشم منتظر و ترس زده نسیم روشن تر وشفاف تر می آمد. نسیم هم در خطوط چهره شمیم می خواندکه چقدر در اجرای مقصودش مصمم و جدی است.
    ‏با تمام حس و حال عاشقانه اش با خود عهد کرد . اگر این مرد سنگدل بخواهد بعد از گرفتن کتیبه، شمیم را بکشد، خودم را سپر بلای او می کنم!
    عبدی پیش از آنکه قایق موتوری به پنج متری لنج برسد، آخرین اتمام حجتش را به نسیم کرد.
    - باورکن هیچ وقت توی عمرم این قدر جدی و مصمم نبودم. اگر کوچک ترین عمل احمقانه ای ازت سر بزنه، بلافاصله هردو تاتون رو به گلوله می بندم! نمی خواهم به هیچ طریقی تو را از دست بدم. من عاشقتم و می خوام یه عمر باهات زندگی کنم!
    ‏نسیم بی اختیار لرزید. برای اولین بار در این روزهای سخت اسارت، عبدی واژه عشق را به کار می برد و به او می گفت عاشقش است!«نه! من دختر ساده دل یک خانواده نجیب از طبقه متوسط، هرگز یک عاشق قاتل و سنگدل نمی خواهم». تنها کلیدی که به قفل بسته قلبش خورده و آنراگشوده،کلید عشق شمیم بود خدا یکی! ‏عشق یکی!
    ‏وقتی قایق موتوری به فاصله دو متری موتورلنج رسید، عبدی با صدای بلند به قایقران گفت:
    - همان جا توقف کن! جلوتر نیا!
    ‏قایق درجا متوقف شد ولی روی امواج دریا مرتباً فراز و نشیب می گرفت. شمیم در وسط قایق ایستاده بود. نسیم می ترسید بر اثر ضعفی که به او دست داده، پیش از اینکه اتفاقی بین این دو مرد بیفتد، بیهوش برکف موتورلنج بغلطد! عبدی برخلاف همیشه که بسیار قدرتمندانه عمل می کرد، برای لحظاتی با دیدن چهره مصمم و رفتاردقیق و حساب شده شمیم دچار ترس و تردیدشد.«آیا من می توانم از پس این ‏مرد بر بیایم؟!»، اما او هم مانند شمیم خیلی زود خودش را باز یافت و با صدای خشن ‏و دو رگه اش از موضع قدرت یک ناخدا فریاد زد:
    - کتیبه رو به من نشون بده!
    ‏شمیم به جای بازکردن سامسونیت که کف قایق انداخته بود، از زیر پلیور تیره رنگش کتیبه را بیرون کشید، کتیبه در زیر نور خورشید، جلای بیشتری گرفته و چشم حریص عبدی را خیره کرده بود.
    - ایناهاش! خوب تماشاکن! قول میدم همین که نسیم پاشو بذاره توی قایق، کتیبه رو پرت می کنم توی لنج، قول شرف میدم.
    نسیم درمانده و پریشان تمام قدرت دید چشمهایش را روی چهره شمیم میخکوب کرده بود. چقدر مردش شجاع وازخودگذشته بود، او بین کتیبه ومن، مرا انتخاب کرده است! او مصلحت زندگی خودش را کنارگذاشته، و از بند حرص و آز گذشته و دیگر فقط و فقط مرا می خواهد!
    عبدی دوباره حرفش را تکرار کرد.
    - بتوگفتم، کتیبه را بده به من.
    ‏دراین لحظه قایق و موتورلنج با هم مماس شده بودند و عبدی تقریباً تا کمر خم شده و دستهایش را به سمت شمیم دراز کرده بود، شمیم کتیبه راکنار کشید و ‏خیلی جدی جوابش را ‏د‏اد.
    - همین که گفتم تا نسیم توی قایق من نباشه از کتیبه خبری نیست. در این لحظه ناخدا به عبدی اعلام خطر کرد.
    - یه قایق از سمت جنگل حرا داره به طرف ما میاد! کار زود تمو‏م کن، دردسر برامون درست میشه!
    عبدی نگاهی به حاشیه جنگل انداخت. یک قایق ‏با سرعتی دیوانه و‏ار به سمت ‏موتورلنج می ‏آمد. چهره اش از شدت خشم سیاه شد.
    - باز سرم کلاه گذاشتی؟ باز برام مأمور ‏آوردی! در ‏یک چشم به هم ز‏دن، اسلحه کلتش را کشید و روی شقیقه نسیم گذاشت.
    - کتیبه رو میدی یا هفت تا گلوله حرومش بکنم!
    ‏تهد‏ید جدی بود، منظره ای که شمیم می دید دل شجاع ترین مردان عالم را هم به لرزه می انداخت، تکلیف عاشقی مثل شمیم روشن بود. با خودش گفت: «یه وقت ‏دیدی نسیم من رو کشت! گور پدر پول!»‏. با تمام قدرتی که درحنجره داشت فریاد کشید.
    - هفت تیر رو از رو شقیقه اش بردار، کتیبه رو می اندازم تو موتورلنج، هفت تیر رو از رو شقیقه اش بردار!
    ‏ناگهان نسیم از ته قلب فریاد ‏زد‏:
    - شمیم گولش رو نخور! اون من رو نمی کشه، اگه کتیبه رو بدی من رو هم با خودش می بره! نگذار من رو با خودش ببره‏!
    ‏عبدی از شدت غیظ و خشم لوله سنگین و آهنین ‏اسلحه کلتش را با قوت تمام روی شقیقه نسیم فشرد به طوری که فریاد‏ و گریه نسیم را ‏درآورد!
    ‏- به خدا قسم می کشمش! زود ‏کتیبه رو بنداز بالا. تا سه می شمرم و مطمئن باش، اگه کتیبه را پرت نکنی توی لنج، همه گلوله هام رو توی مغزش خالی می کنم.
    ‏شمیم سرگردان و بلاتکلیف، در برابر تهدید جدی عبدی، نمی دانست چه واکنشی ازخودش نشان دهد. آثارجنون آدمکشی در چهره عبدی آن قدر آشکار بود که با خودش گفت: «عشق یعنی فراموش کردن همه خودخواهیها. نسیم من باید زنده بماند حتی اگر این مرد جهنمی او را با خود ببرد».
    ‏عبدی یک چشمش به قایقی که داشت به سرعت به سمت موتورلنج می آمد و یک چشمش به کتیبه که همه روشنائی خیره کننده خورشید را در دل خود داشت، دو باره هفت تیر را محکم تر بر شقیقه نسیم فشرد و فریاد زد:
    - معطل نکن! این آخرین اخطار منه‏!...یک!...دو!...
    قایق موتوری با سه سرنشین الکساندر، خامه کار و همراهشان فریدون نزدیک و نزدیکتر می شد، الکساندر به محض مشاهده کتیبه در دست شمیم، هفت تیرش را از کمر کشید وسه چهار تیر هوایی پیاپی شلیک کرد. محیط آشوب زده غریبی بود. ‏جنگ بر سر دلار و عشق به اوج خود می رسید. عبدی هر لحظه هول و شتاب‏ بیشتری از خود نشان می داد.
    - تا نگفتم سه کتیبه رو بند‏از با‏لا! اگه راست میگی، عاشقش هستی و می خوای ‏زنده بمونه، کتیبه رو پرت کن توی موتورلنج!
    ‏نسیم همان طور که می گریست دوباره ملتمسانه فریادکشید:
    - کتیبه رو بهش نده! ‏او دروغ میگه! ‏منو نمی کشه!
    شمیم همان تصمیمی را گرفت که هر عاشق صادقی برای نجات عشق خود می گیرد. از خود گذشتن، ‏ازمعشوق هم گذشتن تا او سلامت بماند.
    ‏- بگیرش لعنتی! زود هفت تیر رو از روی شقیقه اش بردار.
    ‏چشمان عبدی برقی زد، با قبضه اسلحه کلت، به سینه نسیم کوفت و او را روی کف موتورلنج پرتاب کرد و در چشم به هم زدنی کتیبه میلیون دلاری را روی هوا قاپید، اما همزمان، صدای شلیک دو گلوله پیاپی از قایق روبرو که بسیار نزدیک شده بود، برخاست . یکی از گلوله ها بازوی چپ عبدی را خراش داد و رگه ای خون سرخ روی آستین پیراهنش راه افتاد اما عبدی لجوجانه، کتیبه را با دست راستش ‏گرفته بود و در همان حال بر سر ناخدا فریادکشید.
    - حرکت!
    ‏شمیم حیرت زده از عهد شکنی عبدی، می خواست خودش را از روی قایق به داخل موتور لنج بکشاندکه قایق چرخی زد ولی صدائی از بلندگو در آن فضای ملتهب و جنگی پیچید!
    - ناخدای موتور لنج! فوراً موتور خاموش! بی حرکت بایست!
    ‏سروان جنابی به اتفاق دو مأمور همراهش وسه پلیس محلی، سوار بر موتور لنج مخصوص پلیس دریایی، خودش را به منطقه درگیری رسانده بود.
    ‏شمیم و همچنین گروه الکساندر، هنوز موتور لنج پلیس دریائی را که در پشت موتور لنج عبدی قرار گرفته بود نمی دیدند. الکساندر پیش از آنکه شمیم تصمیمش را عملی کند با سرعت اعجاب انگیزی که از تنه درشتش بعید بود، خودش را از بدنه موتور لنج بالا کشید و چون پلنگی جوان بر پشت عبدی جهید! عبدی در یک دست کتیبه و در دست دیگر هفت تیر، دورخودش می چرخید و بی هدف شلیک می کرد و سعی داشت، با چرخشهای سریع الکساندر را از روی پشتش به داخل دریا پرتاب کند اما الکساندر حریفی نبود که بتوان او را به دریا انداخت، دستش را پیش می آورد تا کتیبه را از پنجه عبدی بیرون بکشد، عبدی می دیدکه هیچ فرصتی باقی نمانده و آن مرد خیلی زود کتیبه را از دستش می گیرد، عبدی کاری کردکه هرگز از او انتظار نمی رفت کتیبه را به سمت نسیم که داشت از روی کف لنج بلند می شد انداخت.
    - کتیبه رو بگیر دختر!
    ‏الکساندر تیزهوش ترین مأمورمافیای بین المللی قاچاق به سرعت عبدی را رها کرد وبه طرف نسیم خیز برداشت. نسیم هم دانشجوی تیزهوش شمیم بود، بیش از آنکه دست الکساندر به او برسد، کتیبه را به داخل قایق شمیم پرتاب کرد. عبدی از شدت غیظ و خشم ناشی از دست دادن کتیبه، به سوی الکساندر خیز برداشت الکساندر می خواست خودش را به آب بزند وکتیبه را از شمیم بگیرد اما حمله عبدی او را برای لحظاتی در جا متوقف کرد. هر دو نیرومند، عضلانی و جنگنده بودند، اما عبدی از ناحیه دست چپ خونریزی داشت و نمی توانست از تمام قدرت بدنی اش استفاده کند. الکساندر، دست چپ زخمی عبدی را گرفت و او را از بالای ‏موتور لنج به پایین پرتاب کرد و پیش از آنکه سروان جنابی روی سطح موتور لنج غلام توفان فرود آید الکساندر خودش را به آب زد و شناکنان به سمت قایق موتوری شمیم راه افتاد. درست در همین لحظه عبدی سرش را از زیر آب بیرون آورد و با تمام قوا فریاد کشید.
    - کمک! شنا بلد نیستم!
    ‏درست دراین لحظات بحرانی که صدای شلیک گلوله ها و فریاد آدمهای درگیر در قضیه همراه با امواج توفنده دریا به شکل یک سمفونی هراس انگیز به اجرا درآمده بود شمیم کتیبه در دست و بلاتکلیف به نسیم اشاره می زدکه خودش را از مهلکه نجات بدهد، نسیم با پاهای بسته به زنجیر، در یک حرکت غیرعادی برای نجات عبدی ازغرق شدن به داخل آب شیرجه زد تا عبدی را از زیر آب بیرون بکشد. شمیم هم خواست خودش را به دنبال نسیم، به آب بزند اما صدای آمرانه ای همراه با فشار لوله هفت تیر روی گردنش او را بر جا میخکوب کرد.
    - شمیم، زود کتیبه را بده به من!
    ‏شمیم به طرف صاحب صدا برگشت. ایرج پسرخاله و دوست صمیمی اش بود که هفت تیر را پشت گردنش می فشرد و مرتباً تکرار می کرد. زود کتیبه را بده به من!
    ‏شمیم در آن معرکه عجیب، قدرت هر نوع تصمیم گیری را از دست داده بود. نسیم به اعماق آب فرو رفته بود و او نمی دانست آیا دختر محبوبش آن قدر به فنون نجات غریق آشناست که زنده از دریا خاج شود یا نه؟ الکساندر به سمت قایق می آمد تا کتیبه را از چنگش درآورد، خامه کار هفت تیرش را روی شاهرگش می فشرد، سروان ‏جنابی مأموران محلی را به آب می انداخت، تا الکساندر و عبدی را دستگیرکنند، شمیم ناگهان ازته دل فریادی نامفهوم کشید وکتیبه را با تمام قوت و قدرت به دورترین نقطه از قایقش، وسط امواج دریا پرتاب کرد جز نسیم و عبدی که هنوز روی آب نیامده بودند بقیه حاضران این منظره و این تصمیم گیری غیرعادی را دیدند، الکساندر مسیرش را به سوی نقطه ای که کتیبه به زیر آب رفته بود، تغییر داد، خامه کار و فریدون هم بی اختیار خودشان را به آب انداختند، اما شمیم برای نخستین بار طی آن روزهای وحشتناک و دردسرساز، از ته دل نفسی راحتی کشید...
    ‏او با آن تصمیم ناگهانی و شجاعانه، خودش را از شر کتیبه وکتیبه را از شر راهزنانش ‏راحت کرد‏ه وحالا باید به کمک نسیم می رفت، با لباس به دریا زد، به زیر آب رفت تا نسیمش را از اعماق بالا بکشد.
    ‏سروان جنابی، در بالای موتور لنج غلام توفان، هفت تیر به دست، چند بار ‏شلیک کرد و سپس فرمان داد:
    ‏- همه افراد درگیر، داخل موتور لنج!
    ‏درست در همین لحظه نسیم درحالی که موهای بلند و فرفری عبدی را از پشت سر در چنگ خود گرفته بود، همراه با شمیم روی سطح آب ظاهر شدند... عبدی حالت یک غریق کامل را داشت و نسیم چهره یک نجات غریق مسلط! شمیم عصبی تر از آن به نظر می رسید که دلش به حال عبدی بسوزد، درمیان آن هیاهو و فریادهای جگرخراش مأموران و قاچاقچیان، با صدای بلند از نسیم پرسید:
    - نسیم! چه کار داری می کنی؟ بگذار اون اژدها خوراک کوسه ها بشه!
    ‏نسیم در حالتی که به کمک پاهای بسته اش، درست شبیه یک ماهی، شناکنان عبدی مدهوش را به سوی قایق موتوری می برد، جواب داد:
    ‏- استاد! کار این نامرد مرگ آفرینیه! کار من نجات بخشیدن!
    شمیم به سرعت و بهتر است گفته شود با احساس خوبی که از طرز تفکر نسیم در درونش شکفته شده بود، یقه پیراهن عبدی را گرفت تا در انتقالش به داخل قایق به نسیم کمکی کرده باشد.
    - ‏تو پاهات قفله! خودت رو داخل قایق بکش، من این مردک رو می رسونم به کناره قایق.
    در سوی دیگر ماجرا، سه مأمور محلی که با دریا آشنائی کامل داشتند به سمت ‏نقطه ای که کتیبه پرتاب شده ‏بود ‏می رفتند تا الکساندر و خامه کار و فریدون را که ‏مرتباً نفس تازه کرده و به زیر آب می رفتند و دست خالی برمی گشتند، دستگیر کنند. تلاشهای آنها عملاً بی نتیجه بود. دریا در همان لحظات اول کتیبه را دهها متر به نقاط عمیق تر کشانده و اصلاً خیال نداشت آن را به قاچاقچیان تحویل بدهد!
    کتیبه ایرانی متعلق به دریای ایرانی است!
    ‏قایقران شمیم هم برای کمک به نسیم خودش را به آب زد ‏و عبدی، با شکمی پرآب، بیهوش وخون آلود، به داخل قایق پرتاب شد عبدی نمی دانست نجات بخش زندگی اش از مرگ، همان دختری است که سه هفته گروگان او بود و دهها مرتبه کتکش زده وکبودیها و پارگیهای تن و بدن ناجی حکایت از بی رحمی های او می کند.
    ‏نسیم به سرعت گوشه ای از قسمت پائین مانتوی خودش را برید و روی زخم شانه عبدی بست تا مانع از خونریزی بیشتر شود و درهمان لحظه، نسیم حیرت زده به شمیم خیره شده بودکه داشت به عبدی تنفس مصنوعی می داد.
    - فدای ا‏ستاد خوش تیپم بشم! کمکش کن!
    *************************************
    ‏سه مأمور محلی که برای دستگیری الکساندروخامه کار و فریدون، خود رابه آب زده بودند، خامه کار و فریدون را گرفتند اما الکساندر زیر آبی رفته بود. او برای انجام عملیات خرابکارانه تمرینات زیادی دیده بود، قدرت هواگیری ریه هایش فوق العاده بود و توانست بعد ازمدتی زیر آبی، به هر ترفندی خودش را به جنگل حرا برساند و پشت درختها کمین بگیرد. برای سروان جنابی و ‏مأمورین محلی مسلم شدکه الکساندر غرق شده و بیست وچهارساعت دیگرجسدش درساحل به دست می آید.
    ‏سروان جنابی به قایقران شمیم اشاره زد تا خودش را به دیواره موتور لنج غلام توفان برساند. همین که قایق به دیواره موتور لنج چسبید، سروان به داخل قایق پرید. لباس وکلاهش کاملاً خیس شده بود و از هفت تیرش آب می چکید.
    - شما دو نفر دارین چه کار می کنین؟ این مرد همون گروگانگیره؟ مطمئن هستین؟
    ‏نسیم که ازسرو صورت و مانتو بلندش آب می ریخت خوشحالی اش را نتوانست پنهان کند. پاسخ داد:
    - بله! جناب سروان، خود خودشه!
    ‏سروان هم نتوانست حیرت خود را از عملیات نجات غریق آن دختر زیبا و بلند ‏قامت پنهان کند.
    - بایدکلاستون خیلی بالا باشه که دشمن خودتون رو ازمرگ نجات دادین؟!
    نسیم از ته دل می خندید و چشم از شمیم برنمی داشت.
    - جناب سروان! استاد من جناب مهندس شمیم هستن! من درس های قشنگی از ایشون یادگرفتم!
    ‏شمیم، دهانش را از دهان مردی که می خواست او را بکشد برداشت. دستش را روی رگ گردن عبدی فشرد.
    - داره به زندگی کثیفش برمیگرده!
    ‏سروان جنابی می خواست سئوالی که یک لحظه ازذهنش دور نمی شد ازشمیم ‏بپرسد!
    - دلم میخواد بپرسم چرا از یه ثروت میلیون دلاری گذشتی جناب استاد؟ شمیم نگاهی شیرین و عاشقانه به چهره گلگونه نسیم انداخت.
    - من کتیبه میلیارد دلاری خودم رو پس گرفتم و کتیبه میلیون دلاری را ردکردم! سروان تحت تأثیر احساسات شمیم، قرار گرفته بود ولی هنوز هم نمی توانست ‏بپذیرد که شمیم آن کتیبه ارزشمند را بدون ذره ای تأسف و به خاطر عشق به این ‏دختر، به عمق دریا پرتاب کند.
    - ولی باید این کتیبه به یکی از موزه های ایران می رفت!
    ‏نسیم مانند شاگرد دبستانی انگشت اشاره اش را بلند کرد و ازاستادش پرسید:
    - جناب استاد! اجازه میدین من به این سئوال جواب بدم!
    - جناب سروان تا آنجا که من می دونم ما درکشورمون موزه ای به بزرگی و امنیت خلیج فارس نداریم! هر سانتیمتر این دریا موزه ای است از افتخارات ملی ما، این کتیبه بیرون از این موزه داشت آدمها را به جان هم می انداخت، اگر شما دیر رسیده بودین، شاید همین حالا من و شمیم و دو سه نفر دیگر در خون خودمون غلت می زدیم!
    ‏شمیم که تازه خراشیدگیها و بادکردگی سر و صورت نسیم را آشکارا می دید اضافه کرد.
    - شاید روزی که آدمها دیگر برای خاطر چند دلار دست به جنایت وگروگان گیری نمی زنند. تور یک ماهیگیرایرانی کتیبه ایرانی را از دریای ایرانی پس بگیرد!
    ‏سروان کاملاً تحت تاثیر نگاههای عاشقانه و جملات پر معنی شان قرار گرفته بود.
    - به هر حال من خودم ضمانت شما دو نفر را می کنم که بدون مأمور مراقب به تهرون برگردین، مطمئن هستم که ساعت هشت صبح روز شنبه، هردو نفررا دراتاق کارم در اداره آگاهی می بینم! ما گزارش کامل حادثه را برای ادامه تحقیقات و محاکمه دستگیرشدگان لازم داریم.
    ‏درست در همین لحظه عبدی چشمانش را به زحمت گشود. گلویش از شوری نمک دریا می سوخت و هر چند لحظه مقداری آب از دهانش سرریز می شد. زمانی کوتاه به چهره نسیم خیره شد کسی نمی دانست اوهنوز هم به عشقی که مدعی اش بود فکرمی کند یا خیر! با صدای بریده و مقطع پرسید:
    - تو من رو نجات دادی؟
    ‏نگاه نسیم در نگاه شمیم خیره شد و بعد جمله ای که در پاسخ شمیم گفته بود تکرار کرد.
    - کارتو، مرگ آفرینیه! کار من نجات بخشیدن!
    عبدی پس از یک سرفه مداوم و طولانی و بالا آوردن مقادیر زیادی آب دریا، ‏دوباره پرسید:
    - کتیبه چی شد؟ اون نره غول کتیبه رو گرفت و برد؟
    نسیم و شمیم هر دو با صدای بلند خندیدند.
    - کتیبه در مطمئن ترین گاو صندوق وطنمونه! خلیج فارس!
    سروان به یکی ازمأمورانش که استاد گشودن قفل بود اشاره زد.
    - لطفأ قفل پابند خانم رو بازکنین؟ این طوری که نمی تونه تا تهرون بره!

    ‏فصل 20

    نسیم و شمیم بعد از آن دوری و هجران غم انگیز و خونبار، دوباره آسوده خیال و بدون ترس و نگرانی، به چشمان یکدیگر نگاه می کردند. دنبال رازهای عاشقانه شان می گشتند، هزاران سئوال که مثل گل آتش، لبهایشان را می سوزاند روی نی نی چشمان خود می نوشتند! با خواندن سئوالها غمگین می شدند، می خندیدند، و هر لحظه بیشتر در میدان جاذبه عشق یکدیگر محو می شدند.
    ‏وقتی ازحاشیه جنگل حرا به شهر رسیدند، به رستوران خلوت ودنجی رفتند روبروی هم در دو سوی میز نشستند، اولین نگاه ازهر دو سو، اشک آلود بود، هر دو گذاشتند پس از آن جدائی تلخ و دردناک، اشکها راه خودشان را بروند. وقتی اشکها قصه آن روزهای هراس انگیز را تعریف کردند، نوبت واژه ها رسید که زبان هر واژه مثل آتش مذاب می سوزاند . نسیم هیچ وقت تا آن روز آن قدر به شمیم نزدیک نبود. پیش از آن دوستش داشت، عاشقش بود، ساعتهاکنارش می نشست، اما حالا وضع فرق می کرد. یک قصه مشترک، یک رنج و درد همسان و یک جنگ ومبارزه خونین، آنها را چنان به هم نزدیک کرده بود که انگار صدها سال است که عاشق و مجنون یکدیگرند گاهی هر دو حس می کردند که تازه عاشق شده اند. آنچه پیش از این حوادث نامش را عشق می گذاشتند، در برابر عظمت و شکوه عشق تازه شکفته شان، یک بازی بچه گانه، یک دوست ‏داشتن معمولی بوده است، حالا که هردو گرانبهاترین هدیه ای را که ازهستی گرفته و نامش را «جان» گذاشته اند، دردشوارترین شرایط، بی هیچ تردید و حسابگری، نثار یکدیگر کرده اند، می دانند به راستی عاشق یکدیگرند. بی پیرایه ترین عشقی که ازمیان أتش و خون گذشته، صیقل خورده و هرگز هم رنگ و زنگ نمی گیرد! از لحظه نجات از مهلکه، شمیم همه دانش و آگاهی و مقام و موقعیتش را یکسره کنار گذاشته بود و بیرون از قلمرو هر گونه خودخواهی و مصلحت اندیشی که همیشه بین دو عاشق فاصله می اندازد، احساسات ناب عاشقانه اش را درگوش نسیم زمزمه می کرد. قصه شبهای تلخ سرگردانی اش درمسافرخانه ها، همنشینی با آدمهای ناشناس، رعایت شرایط سخت مخفیانه زندگی کردن و سرانجام قصه تلخ پناهندگی اش در منزل خاله و خیانت نفرت انگیز پسرخاله همراه با یاد و هوای آن روزها برای نسیم باز می گفت. هنگامی که برای نسیم گفت چگونه پسر خاله و همبازی دوره کودکی و نوجوایی اش به خاطر پول او را طناب پیچ کرد و الکساندر دندان کرسی اش را کشید، نسیم با دو دست چشمهایش را بست و چهره اش از درد کبود شد.
    - خدای من! پس من تنها نبودم که آن همه کشیده و مشت و لگد از آن مرد وحشی وخونریز تحمل می کردم!...
    ‏شمیم نمی توانست درخیال هم ببیند مردی چون عبدی با آن قدرت بدنی، براین پیکر نرم و ظریف، مشتها و لگد های آن چنانی می زده است!
    - من همیشه فکرمی کردم اگر روزی بخوام تو را تنبیه کنم باید با یک پرطاووس، برکف پایت بزنم! ولی حالا می بینم تو ظریف مریف من، چه تحملی داری! بدن نرم و نازکت، چقدر مقاومه؟.
    ‏هر دو از این جمله آخر با صدای بلند خندیدند.
    - آهای شمیم عزیزم! راست میگی! من در برابر ضربات سنگین آن مرد، نه التماس می کردم و نه غرورخود را می شکستم، نمی دونم چطور اون همه کشیده و مشت و لگد را تحمل می کرد‏م. اما یادت باشه اگه بخواهی منو تنبیه کنی ازطرف تو حتی تحمل سایش پر لطیف و نرم طاووس هم برام مشکله! نکنه خیالهای بد ‏بسرت بزنه؟
    ‏عشق به گرمای دلپذیر تمام هستی، نسیم وشمیم را در خود گرفته و دروازه های زندگی را در بدیع ترین چشم اندازش بر ایشان می گشود. شمیم می گفت: ‏«تازه درسی و سه سالگی حس می کنم از پس زندگی برآمده ‏و به بلوغ رسیده ‏ام» و نسیم می گفت: «من هم شاگرد خوبی بوده ام،حالا استاد خوش تیپ خودم به من یک نمره قبولی می دهد؟».
    ‏هر لحظه از ضیافت باشکوه عشقی شان، با سئوالی و جوابی تازه رنگ می گرفت شب ‏را در جزیره گذراندند و فردا صبح، وقتی روی صندلی هواپیما نشستند تا به تهران بازگردند، شمیم می دیدکه باز هم صدها سئوال دارد. بیاد صحنه ای افتاد که نسیم برای نجات مردی که او را آن همه شکنجه و آزار داده بود، با پاهای بسته، خودش را به امواج دریا سپرد.
    - نسیم! حالا می تونی به من بگی که چرا درآن لحظه،که هنوز درد ناشی ازفشار لوله کلت را روی شقیقه ات حس می کردی، جان خودت رو برای نجات ‏آن مرد پلید به خطر انداختی؟
    ‏نسیم دوگلبرگ لبهایش را به طرز زیبائی گشود، انگار غنچه گلی داشت حرف می زد. هوا را معطر کرده بود!
    - اولش که باید به اطلاع استاد راهنمای خودم برسونم که هرکس برای خودش سرشتی داره. فکر می کنم من عکس سرشت اون مرد به دنیا اومدم، سرشت من نجات غریقه! تعلیمش رو دیدم، سرشت اونم غرق کردنه! دومش خجالت می کشم بهت بگم که......
    ‏واژه خجالت گلبرگهای چهره نسیم راسرخ ترکرده بود.
    ‏شمیم نگران شد! چه بلائی آن مرد سرش آورده که خجالت می کشد برایم ‏تعریف کند.
    - باید به من بگی! باید بگی! همین حالا! همین ثانیه، طاقت ندارم چیزی ازمن پنهون کنی!
    ‏شمیم طوری حرف می زدکه بیشتر کودک بود تا استاد ومدیرعامل یک شرکت بزرگ! نسیم از تماشای بیتابی های شمیم لذت می برد. عاشقی همین است، وقتی عاشقی،کودک میشوی کودک، معصوم ترین پدیده حیات است، هنوز هم یاد نگرفته خود سانسوری کند. هرچه می خواهد می گوید! حرفهایش را هم لای زرورق نمی گذارد، بیتابی می کند، گریه سرمی دهد، حتی هرچه جلو دستش هست به هم می زند، اما حرفش را می گوید.
    - بهت نمیاد مثل بچه ها، مثل تین ایجرها، این جور پا بزمین بکوبی! آن وقت ها این طوری نبودی شمیم! هزار بار ازخدا می خواستم این طوری با من حرف بزنی، اما در زیباترین تا بلوهای عاشقی مون باز هم یه فاصله بین ما بود!
    ‏شمیم تازه متوجه تغییر ناگهانی رفتارش شده بود:
    - آن وقت ها چرخهای ارابه عشقمون روی زمین صاف حرکت می کرد، توی دست انداز وگودال و بالا و پایین نیفتاده بود، به خودمون نشان نداده بودیم که آیا حقیقتأ عاشق هم هستیم یا ادا درمیاریم؟ آدمها باید اول با خودشون صادق و رو راست باشن! من و توهم مثل آدمهای دور و برمان بودیم، عشق ما شبیه عشق اونها بود، شرمم میاد که برای دانشجوی خودم اعتراف بکنم که تمایلاتم بیشتر ناشی از غریزه جوانی بود. اغلب هم دختر پسرهای ما در روابطشون یه همچی احساسی دارن، اما حالا نگاه من به تو و مطمئناً نگاه تو به من، حال و هوای دیگه ای داره. تشریح کردنی نیست، نمی تونم این عشق تازه کشف شده را روی میز تشریح بگذارم و برای دانشجوی خودم تشریح کنم. فقط می تونم بگم، عشق درست همین چیزیه که همین حالا من و تو داریم حسش می کنیم!
    ‏شمیم نفسی تازه کرد و بلافاصله گفت:
    - پرحرفی کردم، تازه تو باید رازی که ازگفتنش خجالت میکشی برام بگی! ما، دو ‏تا نیستیم، ما دیگه یکی شدیم!
    ‏نسیم با نگاه عسلی رنگش، هرچه شیرینی عالم بود به درون شمیم می ریخت.
    - خیلی خوب! پس چشمهات رو ببند، بذار راحت حرف بزنم!.
    ‏جای استاد و شاگرد به سرعت تغییر کرده بود، در این میانه معلوم نبود، شاگرد و استاد کدامیک اند! گاهی این و گاهی آن!
    - من روانشناس نیستم که آن مرد رو تجزیه و تحلیل کنم! هیچ وقت شخصیت ثابت ومحکمی نداشت، یک لحظه به من ابراز علاقه و به قول خودش عشق می کرد و یک لحظه من رو زیر لگد و مشت می انداخت!
    ‏از یادآوری خاطرات تلخ روزهای اسارت چشمان کشیده و خوش طرح نسیم دوباره به اشک نشست.
    - وقتی به حرفهائی که می زد جواب نمی دادم، بیشتر لجش می گرفت و با عصبانیت بیشتری به ‏جونم می افتاد. زیر لگد و مشت خرد وخمیرم می کرد. یه گرگ هار هم نمی تونه این جور به هم جنسش بپره! وقتی از زدنم خسته می شد، آن وقت تبدیل به یه موجود دیگه ‏می شد، به التماس می افتاد، به غلط کردم می افتاد، گاهی به خودش نفرین می کرد و خودش رو می زد!
    ‏نسیم نفس بلندی کشید و ادامه داد:
    - درست درهمین لحظات که من رو خرد وخمیر کرده بود دم از عشق می زد به توحسودیش می شد! وگاهی به ‏خاطر اینکه فقط اسم تو از زبونم گذشته بود، آن قدر کتکم می زدکه بیهوش می شدم!
    ‏شمیم از شنیدن این ماجرا چیزی نمانده بود که به گریه بیفتد.
    - یعنی تو به خاطر من، آن طور بی گناه و معصوم، آن همه زجر کشیدی؟
    - شمیم! تو رو خدا چشماتو ببند. می خوام راحت حرف بزنم.
    ‏شمیم نتوانست جلو احساساتش را بگیرد.
    ‏- یه همچی آدم خشنی چه حقی داشت عاشق بشه و اظهار عشق بکنه؟ عجب دنیائی داریم! زیر هر لایه اش یه راز وحشتنا‏ک خوابیده که اگر اون لایه را برداری بوی ‏گندش دنیا را بر می داره!
    - اون مرد فقط عاشق پول بود، دیدی که بین مرگ وزندگی هم از کتیبه می پرسید، او خیلی چیزها با پول خریده بود وحالا می خواست با پول یه عشق هم از ‏بازار روز بخره! برای همین وقتی می دید من فقط و فقط به تو فکر می کنم و برای پول و چه می دونم قصرسوئیس و خدم و حشمش، تره هم خرد نمی کنم، بامشت و لگد به جونم می افتاد. زشت شدم مگه نه؟ اگه بدونی سراسر تن و بدنم زخم وکبودیه، دلت می خواد بری اون مرد رو پیدا کنی و درجا بکشی! ولی من بهش بدهکار بود‏م.
    ‏شمیم با ناراحتی آشکار پرسید:
    - عجیبه! با این همه زجر و کتک میگی بهش بدهکار هم بودی! چه بدهکاری ای زود! زود باش بگو! دارم خفه میشم!
    ‏نسیم ازاینکه می دید مرد محبوبش این همه حسادت نشان می دهد، سعی کرد با لبخندهای شیرین عاشقانه، او را آرام کند.
    - حضرت استاد! بهت نمیاد این طور حسود باشی! ولی حالا چشمها‏ی خوشگلت ‏رو ببند، بذار بهت بگم چرا؟
    - اون گرگ هار نفرت انگیر، در مدتی که در اسارتش بودم خیلی راحت ‏می تونست هر بلائی سرم بیاره، مقصودم رو می تونی بفهمی، ولی این کار رو نکرد. می خواست زنش بشم بعد.
    ‏شمیم نفس راحتی از اعماق ریه هایش بیر‏ون داد، در تمام روزها و شبهای سرگردانی و فرار و مذاکره، این فکر منحوس و آزار دهنده یک لحظه ترکش نمی کرد.
    - انسان موجود پیچیده و عجیب غریبه! باید سیصد تا روانشناس و روانکاو ‏بنشینن و این موجود پیچیده را تجزیه و تحلیل کنن!
    - حالا فهمیدی چرا از مرگ نجاتش دادم. من به اون مرد یه بدهی داشتم که ‏باید پسش می دادم!
    - خوب کاری کردی! شاید من هم نادانسته با دادن. تنفس مصنوعی، به این ‏خاطرکمکش کردم که به زندگی برگرده! اون جواب جرمهای سنگینی که مرتکب شده باید به فرشته عدالت، پس بده! ترازوی فرشته عدالت هم خیلی دقیقه!
    ******************************************
    ‏همه وقایع در آن بعد از ظهر آفتابی و ملایم جزیره قشم به نرمی و آرامی می گذشت. سروان جنابی، با یاری نیرو های محلی، الکساندر را در لابلای درختان جنگل حرا به چنگ آورد و مقدمات اعزام خلافکاران و قاچاقچیان اشیاء عتیقه- عبدی، الکساندر، خامه کار و فریدون را به تهران فراهم می کرد. در تهران نیز باید کسانی که با این عده همکاری مستقیم داشتد، دستگیر و تسلیم مقدمات قضائی می شدند. پزشک جزیره، زخم نه چندان عمیق عبدی را جراحی کرده و قطعه کوچکی ازگلوله را که در شانه اش حا مانده بود، بیرون کشیده و سپس او را به قرارگاه بازگردانده بود تا به تهران اعزام شود. هر چهار نفر یک جا در اتاقی زندانی شده بودند. عبدی که سبب ساز تمام آن وقایع بود، بیشتر از همه بیتابی می کرد. در بامداد آن روز، او فکر می کردکه خیلی سریع، شاید در بعدازظهر همان روز کتیبه زرین و نسیم را به مقدماتی که فراهم کرده بود، برداشته و به امارات فرار می کرد و دو سه روز بعد هم به اتفاق شکار زیبای خود، روزهای طلائی زندگی اش را در قصری در شهر ژنو شروع می کرد. ولی حالا بازنده بزرگ بازی او بود. با خودش حرف می زد! «من احمق باهمه زرنگی، حتی در آن روزها که نسیم را به اسارت گرفته بودم، یک باز هم لااقل نبوسیدمش! من رو چه به عشق و عاشقی و زن گرفتن؟». ازهمه بدتر، او حالا با الکساندر در این جزیره، هم بند شده بودکه شاید اگر مقاومت نسیم و شمیم نبود، پیش از رسیدن سروان جنابی کتیبه را به غنیمت گرفته و رفته بود. در برابر عبدی، الکساندر با خیالی راحت مشغول گاز زدن به ساندویچش بود وکوچکترین اعتنایی به او نمی کرد.
    - لعنتی! این قدر خیالت راحته که ساندویچ ازگلوت پایین میره!
    ‏الکساندر نگاه بی تفاوتی به عبدی انداخت و با همان فارسی شکسته بسته پاسخ داد:
    ‏- شما ایرانیها مسئولیت قبول نه! ما قبول! من سه بار زندان رفت، یک بار در آتن برای اینکه خواستم خارج کرد یک مجسمه عتیقه! دو بار در قاهره زندان رفت چون خواست یک فرعون دزدید!
    ‏خامه کار توضیح داد: «مقصودش مومیائی یک فرعونه!».
    - حالا من مسئولیت قبول- زندان قبول! تو مسئولیت نه قبول، فریاد کرد. از بدشانسی، کتیبه هم ته دریا!
    عبدی با خشم و غیظ گفت:
    - ولی این بار تو به ده سال زندان محکوم میشی. تا تو باشی و توی کار دیگرون دخالت نکنی!
    - من نترسید. رئیس من وکیل گرفت. از من دفاع کرد. من آدم ندزدید که ترسید!
    عبدی از عصبانیت پشت به الکساندر نشست. او هنوز هم دو واقعه را نمی توانست فراموش کند. یک واقعه، علاقه غیرعادی و تند و تیزش به نسیم بود که تا آن زمان هرگز نسبت به هیچ زنی در خود سراغ نداشت و هنوز هم حتی یک لحظه از یاد غزال زیبای زندانی خودش بیرون نمی رفت. دومین موضوع که به شدت آزارش می داد، اینکه چرا حتی یک بار به نسیم نزدیک نشد و ازخودش می پرسید: «آیا این دختر نیروئی داشت که مرا از هر حرکت غیر خلافی، آن هم وقتی که در اسارتم بود، دور می کرد یا اینکه واقعاً من عاشقش شده بودم و می خواستم همسرم واقعی ام شود؟».
    ‏خامه کار هم بازنده بزرگ گروه بود. از شدت ناراحتی با الکساندر هم یک کلمه حرف نمی زد. او هم مرتباً از خودش سئوال می کرد، چه شیطانی در درونش زندگی می کندکه ا‏و را تا این لحظه نشناخته و همین شیطان به خاطر سهمی که از کتیبه به چنگ می آورد، کارش را به آنجا کشیدکه هفت تیر پشت گردن پسر خاله و صمیمی ترین دوستش گذاشت و می خواست او را بکشد. «من و پسرخاله ام شمیم از دو خواهر زاده شدیم، او به خاطر عشق، از میلیون دلار گذشت و من به خاطر درصدی ازهمین پول، می خواستم عزیز ترین فامیل و دوستم را بکشم! من چه جور می توانم توی چشمهای مادرم نگاه کنم و بگویم! مادر! من می خواستم خواهر زاده ات را ‏بکشم؟».

    فصل 21

    ‏پیش از ظهر روز جمعه. هواپیمای حامل شمیم و نسیم، روی باند فرودگاه مهر آباد بر زمین نشست. آنها با اتومبیلهای کرایه فرودگاه مهر آباد، یکسره به جعفرآباد رفتند. پدر و مادر نسیم همان دیروز، از طریق تلفن همراه مهندس با نسیم حرف زده و از شادی روی پا بند نبودند! هم دخترشان بر می گشت و هم دامادشان! نسیم دستهایش را به طرفین گشود، پدر و مادرش را در آغوش گرفت و در حالی که بغض گلویش را می فشرد می گفت:
    - مادر! می بینی بالاخره برگشتم! مال بد بیخ ریش صاحبش!
    ‏مادر بی مقدمه در حالی که یک لحظه اشکهایش بند نمی آمد گفت:
    - معلومه! وقتی یه همچی دامادی دارم باید هم عروسش رو صحیح و سالم برمی گردوند!
    ‏نسیم از خجالت سرخ شد. مادرش داشت مهندس را ‏مجبور می کرد تا از او خواستگاری کند.
    - مادر! این چه حرفیه که می زنی!
    ‏بعد رو به شمیم کرد:
    - من عذر می خوام! مادرم از روی سادگی...
    ‏پدر نسیم که بین خنده وگریه، بلاتکلیف مانده و مرتباً روی مبل می نشست و برمی خاست جمله دخترش را قطع کرد:

صفحه 4 از 5 نخستنخست ... 2345 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
تارنماي ايران پرديس با لطف و ياري خداي مهربان در سال 1386 تاسيس شد.روز به روز که از عمر ايران پرديس ميگذشت دوستان زيادي به جمعش محلق شدند و تا به امروز مخاطبان زيادي از اين تارنماي کاملا فارسي استفاده ميکنند ايران پرديس با پشت سر گذاشتن فراز و نشيب زياد و با عنايت خداو لطف بيکرانش امروزه توانسته در پنجمين جشنواره رسانه هاي ديجيتال عنوان برترين انجمن گفتگوهاي پارسي را کسب کند انجمن هاي ايران پرديس امروزه با هدف خدمت رساني به يکي از بزرگترين انجمن هاي ايران و پر مخاطب ترين انجمن هاي دنياي مجازي تبديل شده و اميدوار هست با همين هدف هم به جايگاه اصلي و واقعيش دست يابد.

اکنون ساعت 18:12 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.

ایمیل پست الکترونیکی مدیریت سایت : iranpardis.com@gmail.com
شماره سامانه پیامک : 30005604500000