انتخاب رنگ سبز انتخاب رنگ آبی انتخاب رنگ قرمز انتخاب رنگ نارنجی
خوراک آر اس اس

  آخرین ارسالات انجمن
جوایز استثنایی پیش بینی مسابقات لیگ برترکلیک کنید

  اهدا جایزه . پست بزنید جایزه بگیریدکلیک کنید

تبلیغات ایران پردیس
تبلیغات ایران پردیس تبلیغات ایران پردیس

+ ارسال موضوع جدید
صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 30

موضوع: آنهایی که مردند و زنده شدند ...بیا ببین کیا از مرگ برگشتن

  1. Top | #1



    تاریخ عضویت
    Jul 2011
    عنوان کاربر
    آهسته قدم بردار اینجا…
    میانگین پست در روز
    46.90
    محل سکونت
    در هاله ای از غم
    نوشته ها
    58,135
    پسندیده
    13,255
    تشکر شده
    32,221
    میزان امتیاز
    384

    New آنهایی که مردند و زنده شدند ...بیا ببین کیا از مرگ برگشتن

    آنهایی که مردند و زنده شدند
    داستان اول

    لقمه اول صبحانه را كه در دهان گذاشتم ، مادرم مثل چهار ماه قبل حرفش را تكرار كرد [لطفا جهت مشاهده لینک ها ثبت نام کنید.]_ بهنام خودت ميدوني كه پدر خدا بيامرزت از يك ماه قبل از مرگش - انگار كه بهش الهام شده بود سفر آخرت رو بايد بره - با همه حسابش را صاف كرد . آقا جبار ميوه فروش سر چهار راه در مجلس هفتم پدرت ميگفت ، آقاي قومي يك هفته قبل از مرگش آمد توي مغازه و يك تراول صد هزار توماني به من داد و گفت ، آقا جبار من نزديك سي سال هر وقت خواستم ازت ميوه بخرم ، اول يك دونه اش را چشيدم ، يك دانه گيلاس ، يك حبه انگور ، يك عدد خيار يا سيب و يا توت و ... خلاصه هر مرتبه يه ناخنك زدم و بعد خريد كردم ، اين پول را بابت همه ناخنكهايي كه زدم از من بپذير و حلالم كن تا مديونت نباشم . آقا جبار ميگفت هر قدر من گفتم راضي هستم قبول نكرد تا پول رو گرفتم ....

    حرف مادر را قطع كردم و گفتم : " چشم مادر ... ميرم و محمد حسين رو راضي ميكنم ... " مادر سكوت كرد ، اما ميدانستم ول كن نيست . قضيه مربوط ميشد به قولي كه پدرم به سرايدار هميشگي خانه هاي نوسازش داده بود . محمد حسين تقريبا از 20 سال قبل كارگر پدرم بود . پدرم بساز و بفروش بود و از همان سالها كه به آپارتمان سازي روي آورد ، از محمد حسين و زن و بچه هايش به عنوان سرايدار هميشگي آپارتمانهاي مختلف استفاده ميكرد . اين مرد روستايي آنقدر پاك و صادق بود كه پدر ول كن اش نبود . تا اينكه حدود دو ماه قبل از مرگش به سرايدارش ميگويد : « محمد حسين اين آخرين آپارتمان من و آخرين سرايداري تو هست ... انشاءالله همين روزها ميريم محضر و همين واحد طبقه اول رو كه داخلش نشستي به نامت ميكنم » پدر پاي حرفش ايستاد و چند مرتبه به او گفته بود : « بلند شو بريم محضر » اما محمد حسين آنقدر نجيب بود كه هر بار ميگفت انشاءالله فردا. بعد از مرگ پدرم به مادرم گفت كه « ميترسيدم كه آقا فكر كنه منتظر مرگش هستم و روم نميشد باهاش برم » واين گونه بود كه درست دو ساعت قبل از 10صبح روز 14آذر كه قرار بود سرايدارش را به محضر ببرد نفس آخر را كشيد و جان به جان آفرين تسليم كرد .

    پس از مرگ پدر و از فرداي مراسم چهلم ، مادر هر روز ميگفت : " روح پدرت ناراحته ، برو اين سند را به اسم محمد حسين بزن " من هم واقعا قصد اين كار را داشتم ، اما صعود ناگهاني قيمت خانه ديو طمع را در وجودم بيدار كرد تا به خود بگويم : " واسه چي يك واحد 95 متري را در شميران به نامش بكنم ؟ پدرم قول يك خونه رو به محمد حسين داده ، منم يك خونه كوچك در جنوب شهر برايش ميخرم .... "

    اين تصميم را به مادرم هم نگفتم ، اما او كه احساس كرده بود فكري در سر دارم ، هر روز به من ميگفت و ميگفت تا بالاخره در روزه هيجده فروردين به سراغ محمد حسين رفتم . او مشغول آب دادن به باغچه بود . وقتي به او گفتم برويم به محضر خيلي خوشحال شد ، اما وقتي فهميد قرار است سند طبقه چهارم يك آپارتمان هفتاد متري و كلنگي را به نامش بزنم ، چشمانش پر از اشك شد و گفت : من كه چاره اي ندارم آقا مهدي ، اما واي به روزي كه قرار باشه جواب پس بدي !

    از شنيدن اين حرف طوري عصباني شدم كه تصميم گرفتم كمي او را بترسانم ، لذا با عصبانيت گفتم : " دندان اسب پيشكشي را نميشمارند " و بدون اينكه پشت سرم را نگاه كنم پريدم اون طرف جوي آب و پا گذاشتم توي خيابان و... فرياد محمد حسين آخرين فريادي بود كه شنيدم : يك موتور كوبيد به بدنم و روي هوا پرواز كردم و با سر به جدول كنار خيابان خوردم ...

    روايت لحظات پس ازمرگ

    آنقدر سردم بود كه احساس كردم دارم منجمد ميشوم . اصلا متوجه نبودم كجا هستم و چه اتفاقي برايم افتاده است . به اطرافم كه نگاه ميكردم احساس كردم همه چيز دور سرم ميچرخد ، اما خوب كه دقت كردم ديدم دارم به طرف بالا حركت ميكنم ، آن هم باسرعتي غير قابل وصف ! تازه متوجه علت سرما شدم . درست حالت كسي را داشتم كه سوار بر موتور بوده و در حال حركت است ، اما به خاطر سرعت زياد دچار سرما شده و ...

    همينكه ياد موتور افتادم همه چيز برايم تداعي شد و صحنه تصادفم را ديدم ، دقيقا مانند روزهايي كه براي ديدن مسابقات فوتبال به ورزشگاه آزادي ميرفتم و برحسب اتفاق چهره خودم را در مانيتور بزرگ استاديوم ميديدم ; خودم را ديدم كه با موتور تصادف كردم و به جدول سيماني كنار خيابان خوردم و ... آن موقع بود كه مردنم را باور كردم و از روي استيصال زدم زير گريه و در همين لحظه خودم را در جايي ديدم كه هرگز مانندش را نديده بود : پشت سرم خالي خالي بود . يك فضاي وسيع و بيكران ، اما تهي از شي و موجود زنده . پيش رويم منطقه اي قرار داشت مانند يك مزرعه سرسبز كه خورشيد در فاصله نيم متري درختها قرار گرفته بود . خواستم جلو بروم و پا در آن منطقه بگذارم ، اما چيزي مانند يك ديوار شيشه اي - به وسعت تمام طول وعرض مكاني كه پيش رويم بود -مقابلم قرار داشت كه مانع رفتنم ميشد و ... ناگهان ديدم يك نقطه نوراني در آن سوي شيشه ظاهر شد و كم كم بزرگ شد و شكل گرفت . پدرم بود كه با ديدنش از خوشحالي فرياد زدم : " پدر كمكم كن ! " اما پدر در حالي كه لباسي به رنگ آسمان تنش بود ، از روي تاسف سر تكان داد و گفت : " بي معرفت مگه تو به من كمك كردي ... نگاه كن ! و سپس پايين پايم را نشان داد و محمد حسين را ديدم كه گويي فرزند خودش را از دست داده ، اشك ميريخت و بر سر ميكوبيد و ميگفت تقصير من بود ... منو ببخش ....

    سرم را كه بالا بردم ديگر پدرم را نديدم ، اما صدايش را شنيدم : " ديدي چيزي از مال دنيا با خودت نياوردي ! وقتي احساس كردم پدرم دارد ميرود خودم را به آن ديوار شيشه اي كوبيدم و ...

    روايت لحظات بعد از زنده شدن

    محمد حسين - بعدها ميگفت - " موقعي كه ديدم انگشتانت تكان خورد ، بي اختيار و بدون اينكه دليلش را بفهمم اشك ريختم و گفتم ، دستت درد نكنه آقاي قومي .. خدا روحت را شاد كنه ... !

    آري آنطور كه مردم گفتند و دكترها تشخيص دادند ،من نزديك به 25 دقيقه در مرگ كامل بودم و هيچ آثاري از حيات در وجود ديده نشده بود .اما خدا خواست كه عمرم به دنيا باشد ! مطمئنا لطف خدا به خاطر پدرم بود كه من كارش را نيمه رها كرده بودم و چون خدا نميخواست پدر مديون كسي باشد ، مرا به زندگي برگرداند ! من نيز بعد از آن اتفاق نگاهم به زندگي تغيير كرد و باورم شد كه در روز حساب و كتاب بايد به خيلي از كارها حساب پس داد .
    زندگــــــ ــــــــی

    تابـــــ خوردن خیــــــــال در روز هایی است

    که هرگــ ــــــــز تعبیر نمیشود...





    نیوشا:니우샤




  2. 2 کاربر پست زوشا عزیز را پسندیده اند .

    پارلا (07-02-2012),آساره (05-08-2012)

  3. محل تبليغات شما    موزيک روز
     
  4. Top | #2



    تاریخ عضویت
    Jul 2011
    عنوان کاربر
    آهسته قدم بردار اینجا…
    میانگین پست در روز
    46.90
    محل سکونت
    در هاله ای از غم
    نوشته ها
    58,135
    پسندیده
    13,255
    تشکر شده
    32,221
    میزان امتیاز
    384

    پیش فرض

    داستان دوم
    حدود دو سال قبل من و برادرم و پدر و پدر بزرگم و چند نفر از هم ولايتي هايمان ، تفنگ شكار به دست راهي منطقه شكارخيز پشت باغ پدر بزرگم شديم تا چند شكار بزنيم . مخصوصا كه زنهاي فاميلمان كه همگي در باغ پدر بزرگ جمع شده بودند ، اعلام كرده بودند كه ناهار بايد با گوشت شكار مردها تهيه شود ! به همين دليل ما جوانها براي اينكه كم نياوريم ، خيلي دلمان ميخواست شكار را ما بزنيم . به منطقه شكار خيز كه رسيديم بزرگترها از ما جدا شدند و من و برادرم و پسر دايي ام تنها شديم كه البته زنبوري نيز همراهمان بود . زنبوري سگ شكاري و با وفاي خانواده ما بود كه بر خلاف اسمش جثه اي بسيار بزرگ داشت و در حقيقت بيشتر شبيه به يك ببر بود تا زنبور ! و البته ما از بودن زنبوري در كنارمان خرسند بوديم ، چرا كه او يك سگ آموزش ديده مخصوص شكار بود ، به شكلي كه وقتي شكارچي يك هدف را ميديد كه دور از تيررس است ، كافي بود حيوان را به او نشان دهد وبگويد زنبوري برو ، و بقيه كار را خود سگ بلد بود ، سعي ميكرد از پشت به هدف نزديك شود تا او در تيررس شكارچي قرار بگيرد و ... همين طور كه به آرامي جلو ميرفتيم ، ناگهان حدود 200 متر جلوتر از ما ، يك آهو را ديديم ، در اين لحظه برادرم بدون معطلي گفت : « زنبوري برو » كه در نتيجه سگ شكاري مان طبق غريزه و آموزشي كه ديده بود ، براي اينكه بتواند شكار را دور بزند ، سعي ميكرد از سمت چپ او برود و براي رفتن از آن مسير از كنار من رد بشود ، اما چون من درست در همان لحظه يك قدم به طرف راست برداشتم ، در نتيجه زنبوري در طرفه العيني با آن جثه ببر مانندش به من برخورد و تصادف كرد . به خاطر ضربه سنگيني كه خوردم روي هوا بلند شدم و... كه در همان لحظه متوجه شدم كه اگر بادست به زمين فرود بيايم از آن جايي كه انگشتم روي ماشه بود ، بعيد نيست تيري به طرف اطرافيانم شليك شود و يا حداقل با صداي گلوله شكار را فرار بدهم ، به همين خاطر سعي كردم بدون دست و با كمر و پهلو فرود بيايم و همين كار را نيز كردم ، اما چون ضربه خيلي شديد بود به محض اينكه كمرم با زمين برخورد كرد ، درد شديدي در ناحيه ستون فقرات و پشت قلبم احساس كردم ، حتي يك لحظه توانستم خودم را از روي زمين بلند كنم و اما، ناگهان احساس خفگي پيدا كردم و چشمانم سياهي رفت و ... ديگر چيزي حس نكردم.

    روايت لحظات پس از مرگ

    لحظه اي كه به خودم آمدم ، بدون اينكه دردي را در كمرم و سراسر بدنم احساس بكنم ، اولين چيزي كه برايم عجيب بود لختي و بي وزن بودنم بود ! طوري كه احساس ميكردم همانند يك پر بي وزن و سبك هستم . چشمانم را كه باز كردم آسمان بالاي سرم را آبي تر و شفاف تر از هميشه ديدم . احساس كردم حتي نفس كشيدنم به شكلي متفاوت است ، انگار اكسيژني را وارد بدنم ميشد احساس ميكردم . گويي همزمان با استنشاق هوا ، مزه شيرين اكسيژن را كه بعد از آن ديگر چنين طعمي را تجربه نكردم نيز ميچشيدم . آنقدر از اين حالت خلسه آور لذت ميبردم كه يك حس ناخود آگاه به من ميگفت : « هر قدر بالاتر و به طرف آسمان بروي اين حس زيباتر و قشنگ تر ميشود ... ! » به همين خاطر نيز بودن اراده و بي آنكه بدانم كه ميتوانم ، مانند يك هلي كوپتر و درجا « بي آنكه دست و پايم را تكان دهم » به سوي آسمان بالا رفتم و بالاتر و... و در يك لحظه به خودم آمدم و با خود گفتم : « من كجا هستم ؟ و سپس كه پايين تر را نگاه كردم ، خود را حدود بيست متر بالاتر از سطح زمين ديدم ! اصلا به اين قضيه توجه نكردم و خواستم پرواز خود را ادامه دهم كه چيز ديگري توجهم را جلب كرد ، در پايين و روي زمين ، در گوشه اي برادرم را ديدم كه در بالاي سر يك نفر « كه روي زمين افتاده بود » نشسته و اشك ميريزد ، و كمي آن طرف تر پسر دايي ام را ميديدم كه اشك ميريخت اما در عين حال تفنگ شكاري اش را به طرف زنبوري گرفته بود و در حالتي مردد ، يك لحظه تصميم گرفت كه سگ باوفايمان را بكشد و لحظه اي ديگر منصرف ميشد و درعوض با قنداق تفنگ ، زنبوري را ميزد ! اگرچه در آن لحظه اصلا دلم نميخواست كه چيزي مانع پروازم و آن حالت نشاط آورم شود وقتي ديدم پسر دايي ام دارد زنبوري را ميزند و ميخواهد او را بكشد ، منصرف شدم و دوباره همچون يك پر بي وزن به پايين آمدم و بالاي سر پسر دايي ام ايستادم و سراو فرياد زدم : « چيكار به اين زبان بسته داري ؟ » وقتي دوباره اين جمله را گفتم و ديدم او توجه نميكند ، خواستم تفنگش را بگيرم اما.. انگار دستم را از ميان سايه تفنگ رد ميكردم ! مثل اينكه دست من نور بود كه به تفنگ ميرسيد ، اما آنرا لمس نميكرد ، حتي وقتي خواستم پسر دايي ام را تكان دهم باز هم همين اتفاق افتاد ! لذا با حيرت زياد به سوي برادرم رفتم و باخشونت زياد به او گفتم : « چرا جلوي پسر دايي را نميگيري ؟ » اما برادرم نيز متوجه من و صداي من نشد و ... وتازه آن لحظه خودم را ديدم كه روي زمين دراز كشيدم و تكان نميخورم و... آنوقت باور كردم كه مرده ام . در حالتي كه دوگانه بودم ، هم دلم نميخواست از آن حالت بيرون بيايم ، هم دلم براي خودم كه مرده بودم ميسوخت ! و در اين لحظه بي اختيار گفتم : « خدا ... كه به محض بيان اين اسم جلاله ، همه چيز به هم ريخت و دوباره درد كمر را احساس كردم و بي اختيار گفتم آخ ، كه يك مرتبه برادرم فرياد زد « « خدايا شكرت ، داداشم زنده شد ! »

    و بلافاصله مرا به بيمارستان بردند و آنجا بعد از اينكه پزشكان تشخيص دادند كه قلب ونبض من حدود هفت دقيقه كار نميكرده ، برادرم و پسر دايي ام نيز قسم ميخوردند كه چيزي حدود هفت دقيقه ، من يك مرده كامل بودم !

    زندگــــــ ــــــــی

    تابـــــ خوردن خیــــــــال در روز هایی است

    که هرگــ ــــــــز تعبیر نمیشود...





    نیوشا:니우샤




  5. کاربر مقابل پست زوشا عزیز را پسندیده است:

    پارلا (07-02-2012)

  6. Top | #3



    تاریخ عضویت
    Jul 2011
    عنوان کاربر
    آهسته قدم بردار اینجا…
    میانگین پست در روز
    46.90
    محل سکونت
    در هاله ای از غم
    نوشته ها
    58,135
    پسندیده
    13,255
    تشکر شده
    32,221
    میزان امتیاز
    384

    پیش فرض

    داستان سوم
    شانزده ساله بودم كه راهي اروپا شدم . در آن زمان پدرم تازه فوت كرده بود و از آنجايي كه قبل از مرگش نيز يك كارگر ساده بود ، لذا بعد از رفتنش من ومادر خيلي بيشتر طعم فقر را چشيديم . آن روزها من تازه دبيرستان را شروع كرده بودم و يا اينكه جزو بهترين شاگردان مدرسه محسوب ميشدم ف مجبور بودم درسم را نيمه كاره رها كنم . بيچاره مادر اشك ميريخت و ميگفت : من حاضرم نان خالي بخورم ولي تو درست را ادامه دهي و به دانشگاه بروي !

    اما اين كار ممكن نبود ، چرا كه ما حتي نان خالي هم نداشتيم ! لذا به عنوان فروشنده در يك مغازه مشغول به كار شدم ، اما يك مسافر مسير زندگيم را عوض كرد ، دختر خاله مادرم كه در دوران كودكي انيس و مونس هم بودند ، پس از سالها از اروپا به ايران برگشت و موقعي كه از وضع زندگي ما با خبر شد مانند يك فرشته نجات به دادمان رسيد ، مادر را به خانه خودش برد و مرا هم - وقتي فهميد شاگرد ممتاز بوده ام - به اروپا فرستاد تا كنار برادرش كه مقيم آنجا بود درس بخوانم . تا دو سال در كنار مجيد زندگي خوب و راحتي داشتم ، اما از هنگامي كه راهي كالج شدم و اجبارا از مجيد دور شدم و به شهري ديگر رفتم ، با زندگي ديگري آشنا شدم . در كالج با يكي از همكلاسي هايم كه فرزند يك خانواده ثروتمند اهل روماني بود آشنا شدم . همه چيز " ميلر " خوب بود جز اعتقادش ! يعني در رفاقت سنگ تمام ميگذاشت و حاضر بود تمام مخارج زندگي دانشجويي مرا تامين كند ، فقط به اين دليل كه از لحاظ جسمي ضعيف بود و من بارها و بارها از او در مقابل ديگران حمايت كرده بودم . اين طوري براي من هم بهتر بود ، زيرا ديگر لازم نبود براي تامين مخارج تحصيلم كار كنم . در اين ميان فقط يك تفاوت ميان من و او وجود داشت ، " ميلر " يك ماترياليست ضد خدا بود و من هم كه تازه داشت شخصيتم شكل ميگرفت ، ناخواسته تحت تاثير القائات او قرار گرفتم و ... به خود كه آمدم يك بي خداي كامل بود و ..و 17 سال گذشت !

    خبر عين صاعقه بود وخشكم كرد ، " مادرت دچار ناراحتي كبد شده و چون در اينجا نميتوانند عملش كنند ، داره مياد پيش تو تا جراحي بشه "

    ناگفته نماند من در آن روزها تحصيلات دانشگاهيم را تمام كرده بودم و در يك شركت قطعه سازي اتومبيل به عنوان مهندس مشغول كار بودم و حقوق خوبي هم داشتم . كما اينكه از حدود پنج سال قبل نيز هر ماه مقدار پول براي مادرم به ايران ميفرستادم تا ديگر حتي به دختر خاله مهربانش هم نياز مالي نداشته باشد .

    به اين ترتيب مادرم به آنجا آمد و تازه آن موقع بود كه من يادم آمد كه بيش از نصف عمرم را دور از مادرم بوده ام . در اين چند سال آخر ناراحتي هاي مادر بابت دوري من باعث بيماري اش شده بود ، اما چون نميخواست مانع خوشبختي من شود حتي از بيماريش نيز بهم حرفي نزده بود ! و اما سخت ترين لحظه زندگيم موقعي بود كه قبل از جراحي مادر ، پرشك جراح گفت : " بعيد ميدانم مادرت از اتاق عمل زنده بياد بيرون ، ضمنا اگر جراحي هم نكنه ميميره !

    و اينگونه بود كه مادر راهي اتاق عمل شد ، اما قبل از اينكه داخل اتاق شود ، كيف دستي اش را بهم داد و با روحيه اي بالا گفت : " لازم نيست از من پنهان كني ، خودم ميدونم كه دكترها نميتوانند كاري برايم بكنند ، اما يادت باشد كه همه چيز دست خداست ! در ضمن اگر برنگشتم ، جا نماز و مهر و تسبيحم را كه داخل كيفمه ، بده به يك آدم مومن كه لااقل موقع نماز خواندن برايم يك فاتحه بخونه ! "

    وقتي فهميدم مادرم حتي از لامذهب شدن من هم خبر ندارد ، از شرم نتوانستم توي چشمانش نگاه كنم و او راهي اتاق عمل شد !

    بر خلاف پيش بيني دكتر ، كار جراحي بيشتر از يك ساعت طول كشيد و موقعي كه من داشتم كم كم نگران ميشدم پزشك جراح به سراغم آمد و گفت : من كاري رو كه بايد انجام بدهم انجام دادم ، يعني اگه از زير بيهوشي بيرون بياد ديگه مشكل كبد نخواهد داشت ، اما من بعيد ميدونم به هوش بياد ... مگر اينكه يه معجزه رخ بده !

    نميدانم چرا با شنيدن كلمه معجزه از زبان يك خارجي آنطور تنم لرزيد ؟ اما هر چه بود حرف آقاي دكتر باعث شد يا حرف مادرم در دوران كودكي بيفتم كه هميشه ميگفت : كسي كه نماز ميخونه خدا هم به حرفش گوش ميده .

    به همين خاطر بدون اينكه از نگاههاي متعجب خارجيهاي جا بخورم ، جا نماز مادر را همان جا وسط راهرو و جلو اتاق عمل پهن كردم و خواستم كه نماز بخوانم كه ناگها بغضم گرفت ، زيرا نماز خواندن را فراموش كرده بودم ! اينجا بود كه بي اختيار اشك ريختم : خدايا اگه منو قبول نداري لااقل به خاطر مادرم گناههاي منو ببخش ... خدايا ميدونم بنده پر از گناهي بودم ... اما منو ببخش خدايا ... خدايا بهت قول ميدم اگه مادرم زنده بمونه ديگه نمازم را ترك نكنم ... خدايا اين بنده رو سياهت را ببخش و ...

    در همين حال عرفاني بودم كه همان دكتر به سراغم آمد و در حالي كه از فرط هيجان نميتوانست درست حرف بزند گفت : بگذار حقيقتي رو بهت اعتراف كنم ، چند دقيقه قبل كه بهت گفتم شايد مادرت بميره در حقيقيت مرده بود ، ولي من ميخواستم كه تو كم كم اين حقيقت رو بپذيري و ... اما الان يك معجزه باور نكردني رخ داد ، مادرت كه قلب ونبضش از كار افتاده بود و ما هم تمام دستگاهها را از بدنش باز كرده بوديم ، يك مرتبه زنده شد ... ميفهمي چي ميگم پسر ؟ مادرت زنده شد ... اين باور نكردنيه !

    دكتر ميخنديد و من اشك ميريختم ، آري براي دكتر اين امر باور نكردني بود ، اما من ميدانستم كه خدا به حرفم _ به حرف يك بيخدا _ نيز گوش داده است !

    روايت لحظات پس از مرگ

    و اما اوج معجزه آنجا بود كه مادر سه روز پس از جراحي به من گفت : در آن حالتي كه دكترها ميگن من مرده بودم ، خودم رو توي آسمانها ديدم كه زير پايم ابر بود و من هم داشتم ميرفتم بالا ، اما در اين لحظه يك مرتبه تو رو ديدم كه يك گوشه ايستادي و داري نماز ميخواني ... من از اين بابت خيلي خوشحال شدم پسرم نماز خوان شده ، اما ناگهان با سرعت نور از آسمانها به پايين آمدم و ... چشم كه باز كردم خود را روي تخت ديدم ...

    مادر آن روز وقتي از زبان من شنيد كه چگونه براي او اشك ريخته و چگونه برايش نماز خوانده ام گفت : پس تو منو به زندگي برگردانده اي ؟!

    امروز كه دارم اين خاطره را برايتان مينويسم ، سالهاست كه در ايران همراه مادرم و زن و فرزندانم زندگي ميكنم نو ... در ضمن حتي يك ركعت نمازم نيز ترك نشده است !

    زندگــــــ ــــــــی

    تابـــــ خوردن خیــــــــال در روز هایی است

    که هرگــ ــــــــز تعبیر نمیشود...





    نیوشا:니우샤




  7. کاربر مقابل پست زوشا عزیز را پسندیده است:

    پارلا (07-02-2012)

  8. Top | #4



    تاریخ عضویت
    Jul 2011
    عنوان کاربر
    آهسته قدم بردار اینجا…
    میانگین پست در روز
    46.90
    محل سکونت
    در هاله ای از غم
    نوشته ها
    58,135
    پسندیده
    13,255
    تشکر شده
    32,221
    میزان امتیاز
    384

    پیش فرض

    داستان چهارم
    دختر شاد و سرحالي بودم و دقيقا به خاطر دارم كه شانزده سال و دو روز سن داشتم كه اين خاطره در زندگيم ثبت شد ، زيرا دو روز قبل توسط مادرم - كه عاشق جشن تولد گرفتن براي بچه ها بود - يك مهماني درست و حسابي به مناسبت تولد من بر پا شده بود كه باعث شد دو تا از دايي هايم نيز از تهران به شهر ما ( كه نزديك تهران بود ) بيايند و اتفاقا علت مردن و زنده شدن من نيز همان آمدن خانواده دايي ام بو د، در حقيقت آمدن دختردايي ها ! اجازه دهيد ماجراي آن روز را از صبح برايتان تعريف كنم .

    قرار بود آن روز صبح ، پس از اينكه دايي رسول و دايي رحيم دو روز در خانه ما مانده بودند به تهران برگردند ، اما صبح كه از خواب بيدار شديم زن دايي رحيم كه خيلي مادر شوهرش - يعني مادر بزرگ من - را دوست داشت گفت ديشب خواب مادر بزرگ خدا بيامرز را ديده ، لذا قرار شد قبل از رفتن به تهران سري به قبرستان بزنند و براي مادر بزرگ فاتحه اي بخوانند . همگي به راه افتاديم و با ماشين دو تا دايي ها به قبرستان رفتيم و پس از اينكه فاتحه خوانديم ، من طبق يك عادت دو ساله ، موقع برگشتن نزديك به صد متر راهم را دور كردم و خود را به مزار شهيد گمنامي كه از دو سال قبل در شهر ما آرميده بود ، رساندم ، فاتحه اي برايش خواندم و سپس به بقيه ملحق شدم و به طرف خانه راه افتاديم . ناگفته نماند كه من هر بار به قبرستان شهرمان ميرفتيم ، بي آنكه كسي بهم گفته باشد ، به سراغ آن شهيد گمنام ميرفتم و فاتحه اي برايش ميخواندم ، علت اين كار را نميدانستم ، شايد غربت آن بزرگوار باعث ميشد كه اين كار را بكنم !

    علي اي حال ، آن روز نيز فاتحه اي بر سر مزار آن شير شجاع و مظلوم خواندم و سوار بر ماشين دايي رحيم به طرف خانه راه افتاديم . در طول مسير اما ، دوباره شوخي هاي من و دو تا دختر دايي ام ، كه در ماشين پدرشان دايي رسول نشسته بودن شروع شد .

    در حقيقت من و مهري و سودابه در تمام ايامي كه آنها پيش ما بودند يا خانواده ما به تهران ميرفتند ، مدام و بيست و چهار ساعته با هم شوخي ميكرديم البته گاهي اوقات شوخي هايمان خطرناك هم ميشد ، درست مثل آن روز كه مهري كه از داخل ماشين پدرش به من اشاره كرد برايم يك نامه نوشته ! و من كه در صندلي عقب نشسته بودم ، سعي ميكردم دور از چشم بقيه يك لحظه بدنم را از پنجره ماشين بيرون بياورم و نامه را از دست مهري ( كه او نيز همين كار را كرده بود ) بگيرم ، اما اشتباه دوم و بزرگتر من آن بود كه براي اين كار خطرناك حتي از دايي رحيم نيز اجازه نگرفتم ! همه چيز در عرض چند ثانيه رخ داد ، من كه ديدم دستم نميرسد بدنم را بيشتر از پنجره بيرون آوردم و اين كار توام شد با جيغ مادر و دايي رحيم كه نميدانست در رديف عقب چه خبر است ، به طور غريزي كوبيد روي ترمز و همين اتفاق باعث شد من - در حالي كه ماشين با سرعت هفتاد كيلومتر در حركت بود - دچار حالت گريز از مركز بشوم و مانند يك موشك از پنجره به بيرون پرتاب شوم و درست از ناحيه سر روي آسفالت سقوط كنم و ... آخرين چيزي كه به ياد دارم صداي پي در پي ترمز ماشين ها بود و صداي فريادهاي خانواده ام و ... و بعد از اينكه دردي شديد در ناحيه مغزم احساس كردم ديگر هيچ نفهميدم ...


    روايت لحظات پس از مرگ

    آنچه را در عالم مرگ ديدم ، فقط ميتوانم به فيلمي تشبيه كنم كه هرازگاهي پخش ميشد و بعد قطع ميشد . اولين چيزي كه ديدم آن بود كه سرم پر از خون است و روي زانوي مادرم هستم و او اشك ميريزد ... صحنه بعد موقعي بود كه يك پزشك معاينه ام ميكرد و به پدرم گفت : « متاسفم ... دير شده ... » و موقعي كه ديدم پدرم ضجه زد ،هر چه سعي كردم به آنها بفهمانم كه اشتباه ميكنند و آن كسي كه روي تخت خوابيده من نيستم و من بالاي سر آنها - نزديك به سقف - در حال پروازم ، آنها متوجه نميشدند . البته در آن لحظات خودم هم نفهميده بودم كه مردم ! تا اينكه آخرين صحنه مربوط به لحظه اي بود كه در سرد خانه بودم و داشتم ميديدم كساني كه در اطرافم هستند ، اما كاري از دستم ساخته نبود و آن لحظه بود كه متوجه شدم مرده ام . اما عجيب بود اصلا احساس ترس و نگراني نكردم ، بعد به سمت قبرستان حركت كردم ، و بي اختيار به مزار آن شهيد گمنام نگاه كردم ، ولي همين كه تصميم گرفتم به سوي آن بزرگوار حركت كنم ، ناگهان مشاهده كردم از داخل مزار آن شهيد گمنام نوري بسيار تابناك و زيبا و قشنگ - درست مانند قوس وقزح - به بيرون تابيده شد . سپس بعد از چند لحظه كه آن نور پر حجم ساكن بود ، به طرف من حركت كرد ، اما گويي هر يك قدم كه به من نزديك ميشد ، شاخه اي از آن نور تبديل به يك فرشته ميشد . فرشته هايي كه بال داشتند و پر ميكشيدند ، اما صورتشان پيدا نبود و به جاي چشم و لب و دهان ، فقط به صورت نوري خوشرنگ مشاهده ميشدند و ... اما نه ، چهره يك نفرشان را ميتوانستم ببينم كه درست ميان آنها و حدود يك متر بالاي سرشان قرار گرفته بود . وقتي كنار من رسيد بهم لبخند زد و من نيز پرسيدم: تو كي هستي ؟ او ابتدا به مزار آن شهيد گمنام اشاره كرد و با همان لبخند گفت : « تو كه بارها به ديدنم آمده اي مرا نميشناسي ؟ » و آن موقع بود كه متوجه شدم او همان شهيد گمنام است كه بارها برايش فاتحه خواندم ! لذا از او پرسيدم : « اينها كي هستند ؟ » و او با همان تبسم زيبا به آسمان اشاره كرد و گفت : « فرشته ها » ! و بعد نگاهش را به بالاي آسمان دوخت و چيزي شبيه گردبادي نوراني را كه به سويم در حركت بود نشان داد و گفت : « اتفاقا چند تا از آنها دارند به سوي تو مي آيند » با شنيدن اين حرف خيلي خوشحال شدم كه بايد به همراه او بروم ، اما اين بار چهره او درهم كشيد و گفت : « نه ... تو هنوز خيلي جووني .. تازه پدر و مادرت چه ميشوند ؟ ... » از شنيدن نام آنها گريه ام گرفت ، آن شهيد بزرگوار گفت :« باز هم به سراغ من بيا ! » اين را گفت و همين كه تبسم كرد همه چيز در يك ثانيه تمام شد و او رفت و نورها ناپديد شدند و من خواستم دستم را به طرفش دراز كنم كه ...

    به خودم آمد متوجه شدم دستم تكان ميخورد و فرياد اطرافيان را شنيدم : « زنده شده ! »

    آري من پس از حدود سه ساعت مردن دوباره زنده شدم . وقتي آنچه را ديدم به خانواده ام تعريف كردم ، پدرم گفت « اون شهيد گمنام مهرباني هاي تو را جواب داد »

    و اينك كه پنج سال از آن روزها ميگذرد ، من هر شب جمعه به ديدار آن بزرگوار ميروم ، شهيدي گمنام كه شايد براي همه گمنام باشد ، اما براي من نه ....
    زندگــــــ ــــــــی

    تابـــــ خوردن خیــــــــال در روز هایی است

    که هرگــ ــــــــز تعبیر نمیشود...





    نیوشا:니우샤




  9. کاربر مقابل پست زوشا عزیز را پسندیده است:

    پارلا (07-02-2012)

  10. Top | #5



    تاریخ عضویت
    Jul 2011
    عنوان کاربر
    آهسته قدم بردار اینجا…
    میانگین پست در روز
    46.90
    محل سکونت
    در هاله ای از غم
    نوشته ها
    58,135
    پسندیده
    13,255
    تشکر شده
    32,221
    میزان امتیاز
    384

    پیش فرض

    داستان پنجم
    اين قسمت : خوابگرد


    از همان دوران كودكي دچار اين مشكل بودم كه در خواب راه ميرفتم . خدا بيامرز پدر و مادرم چقدر تلاش ميكردند اين مشكل من برطرف شود ، از پدرم كه مرا پيش چند دكتر روانشناس برد ، تا مادرم وقتي ديد پزشكها نتوانستند مشكلم را درمان كنند ، به سراغ آينه بين و دعانويس و ... رفت .

    البته بگويم خوابگردي من آنقدر حاد نبود كه غير قابل مهار باشد ، چرا كه شايد در طول يك تا دو ماه ، يكبار اين اتفاق مي افتاد ، آنهم در شرايطي كه در طول روز قبل به لحاظ مسائل عاطفي ، روحيه ام تحت فشار قرار ميگرفت . مثلا در ايام نامزدي ام با قباد - شوهر مهربانم - كه او را خيلي دوست داشتم اين اتفاق چند بار رخ داد . يا بعدها كه صاحب سه فرزند شديم ، هر وقت ذهنم درگير مسائل آنها ميشد ( چه شادي چه ناراحتي ) شب كه ميشد در خواب راه ميرفتم و... اما قسمت مشكل ماجرا همين جا بود ، يعني اگر كسي متوجهم نميشد و بيدارم نميكرد ، در همان حالت خواب توي حياط ميرفتم ، به پشت بام قدم ميگذاشتم و... اما خوشبختانه چون بعد از پدر ومادرم ، با مردي مسوليت پذير ازدواج كردم و از آنجايي كه قباد خيلي مرا دوست ميداشت و با مشكلم كاملا آشنا بود ف به همين خاطر اكثر شب ها اولا در اتاق را قفل ميكرد و كليد را زير سرش ميگذاشت ، ثانيا سعي ميكرد هوشيار بخوابد تا با اولين حركت من او هم برخيزد .

    ***

    دو سالي ميشد همراه چند خانم ديگر كه با آنها در مجالس روضه خواني آشنا شده بودم ، به عنوان اعضاي هيات مديره يك پرورشگاه خصوصي انجام وظيفه ميكردم . آنجا توسط چند مرد و زن خير اداره ميشد . آنها به هزينه شخصي و به كمك بهزيستي ، از دختران خردسالي كه هيچ كس را نداشتند در يك خانه مسكوني مراقبت ميكردند . من فقط براي رضاي خدا اين مسوليت را پذيرفته بودم و از درآمد اندك شوهرم - با رضايت او - برايشان خرج ميكردم . يكي ديگر از كارهايم آن بود كه معمولا در شبهاي شهادت ائمه معصومين (س ) به آن خانه ميرفتم و براي كودكان معصوم جلسات قران و عزاداري بر پا ميكردم . البته قباد و فرزندانم كه حالا كوچكترينشان 27 ساله بود، فقط در شرايطي اجازه ميدادند من به آن خانه بروم كه دو خانمي كه مراقب دائمي دختر ها بودند هم در خانه باشند ، چرا كه آن دو بانوي بزرگوار از مشكل من خبر داشتند . تا اينكه يك سال قبل در شب شهادت حضرت زينب " س" ، طبق روال گذشته به آنجا رفتم تا كنار بچه ها باشم ، اما انگار تقدير بود كه من آن شب مرگ را درك كنم ، چرا كه هر دو خانم با اين تصور كه ديگري كنار من خواهد ماند ، رفتند تا در مجلس عزاداري شركت كنند . البته من ميتوانستم به نفر دوم بگويم كه نفر اول نمي آيد ، اما دلم نيامد مانع حضور او در مسجد شودم و با اين اميد كه اتفاقي نمي افتد بي آنكه خانواده ام بدانند شب در آنجا ماندم !

    تا نزديك نيمه شب دعا خواندم و كنار آن دختركان معصوم و بي پناه براي حضرت زينب " س " اشك ريختم و حدود 12 شب ، در حالي كه احساساتم كاملا برانگيخته شده بود به خواب رفتم ، حدود ساعت سه نيمه شب از جا برخاستم ، از اتاق بيرون آمدم ، داخل حيات شدم ، رفتم توي كوچه ، وارد خيابان شدم و -آنطور كه ديگران ميگويند -راننده بيچاره يك وانت كه آن موقع شب داشت راهي ميدان تره بار ميشد ، يك مرتبه مرا جلوي ماشينش ميبيند و ...

    روايت لحظات مرگ

    من شايد تنها مرده زنده شده اي باشم كه اصلا يادم نيست چه اتفاقي افتاد و چگونه مردم ؟ چرا كه كاملا در خواب بودم !

    و اما لحظات مرگ : ناگهان احساس كردم كه انگار داخل آسانسور ، ولي به صورت مدور و محيطي بسيار بزرگتر هستم و دارم با سرعتي سرسام آور به طرف بالا حركت ميكنم و در همين حال بر در و ديوار آن آسانسور ، تصاويري از پيش چشمم رد ميشد كه تمام دوران زندگي مرا نمايش ميداد ، از كودكي تا آن روز . همين طور بالا رفتم و بالاتر و ... پس از اينكه احساس كردم همه ستاره ها زير پايم هستند ، در مكاني فرود آمدم كه بيابان لم يزرع بود ، اما همين كه پايم را روي زمين گذاشتم ، ناگهان همه جا سبز و خرم شد .

    نكته جالب آن بود كه كاملا ميدانستم كه مرده ام ، اما اصلا ناراحت نبودم و اشتياق هم داشتم ! در همين لحظه متوجه شدم كه در گوشه اي از چمنزار ، تعداد زيادي خانم جوان ايستاده اند كه باديدن من مدام سوال ميكردند : " ياسمن چطوره ؟ " نسترن چه خوشگل شده ؟ بيتا چرا لباس گرم نميپوشه ؟ به ساغر بگين به من سر بزنه ! چرا النا نميره ديدن مادر بزرگش ؟ و... "

    ( همه اسامي كه نام بردم اسم دختران خردسالي بود كه من شب كنارشان مانده بودم ) ناگهان در يك لحظه يكي از همان خانمها با صداي بلند گفت : " بانو ميگن كه نفيسه خانم ميخواد بياد پيش ما " با شنيدن اين حرف ، آن زنهاي جوان شروع كردند گريستن و خواهش كردن كه ، " نه ... خواهش ميكنيم نيا ... بچه هاي ما تنها هستند ... بچه ها ميترسند ... " همان طور كه من گيج ومنگ آنها را نگاه ميكردم ، دوباره همان زن اولي رو به من گفت : بانو ميگن كه شما بايد برگردين" و من تا خواستم حرفي بزنم همه جا تاريك شد ...

    روايت لحظات پس از زنده شدن

    به هوش كه آمدم ، پرستار جواني كه بالاي سرم بود با خوشحالي فرياد زد : برگردين آقاي دكتر .. زنده شد ... و لحظه اي بعد پزشكي جوان كه بالبخندي كنار تختم ايستاده بود گفت : حتما بايد به عنوان كسي كه چند دقيقه اون دنيا رو ديده بايد گفتني هاي جالبي داشته باشي .

    من ترديد ندارم كه آن زنها مادران بهشت رفته آن بچه ها بودند و آن بانو كه اذن برگشت مرا داد ، حضرت زينب " س " بود كه نخواست دل آن بچه ها بشكند ...

    زندگــــــ ــــــــی

    تابـــــ خوردن خیــــــــال در روز هایی است

    که هرگــ ــــــــز تعبیر نمیشود...





    نیوشا:니우샤




  11. کاربر مقابل پست زوشا عزیز را پسندیده است:

    پارلا (07-02-2012)

  12. Top | #6



    تاریخ عضویت
    Jul 2011
    عنوان کاربر
    آهسته قدم بردار اینجا…
    میانگین پست در روز
    46.90
    محل سکونت
    در هاله ای از غم
    نوشته ها
    58,135
    پسندیده
    13,255
    تشکر شده
    32,221
    میزان امتیاز
    384

    پیش فرض

    داستان ششم
    اين قسمت :آن نور ملكوتي

    منبع : مجله روزهاي زندگي

    ماجرا از روزي شروع شد كه نه سال پس از خدمت سربازي كه من با مدرك ديپلم ردي صاحب يك مغازه لبنياتي بودم ، يك روز كه خانه پدرم مهمان بوديم ، پيرمرد حرفي زد كه تنم را لرزاند ! او با گريه گفت : " تنها آروزيم اينه كه تو به عنوان پسر ارشدم وارد دانشگاه بشي ، ديگه هيچي از خدا نميخوام ! "

    حرف پدرم طوري مرا تحت تاثير قرار داد كه مسير زندگي ام را عوض كرد . به اين شكل كه از فرداي آن روز مغازه را به برادر كوچكترم كه دو دانگ به نامش بود سپردم و درس را شروع كردم . كار سختي بود كه پس از يازده سال دوري از درس و حضور در بازار و كار و كاسبي ، بخواهم به سراغ كتابهايي بروم كه حتي زمان محصل بودنم نيز برايم آسان نبودند ! آري كار سختي بود ، اما غير ممكن نبود . مخصوصا بعد از آن حرفي كه مادرم دو هفته پس از شروع درس خواندم به من گفت :" نگران نباش پسرم ، من مطمئنم كه تو قبول ميشوي ... واسه اينكه نذر كردم از امروز تا روزي كه اسامي كنكور رو اعلام ميكنند ، هر روز يك جزء از قران را با دو ركعت نماز نياز ، نذر امام پنجم (ع ) بكنم كه باقرالعلوم همه مسلمونهاست ! خيالت راحت باشه كاظم جان ، كافيه تو زحمت خودت رو بكشي ، اون وقت امام باقر (ع) قبولي تو رو بيمه ميكنه !

    ***


    روز ماقبل كنكور فرا رسيد و براي گرفتن كارت ورود جلسه ، با ماشين خودم به حوزه مربوطه رفتم و كارت را گرفتم ، ولي هنگامي كه داشتم از در بيرون مي آمدم ، متوجه جوان نوزده ساله اي شدم كه بسيار نحيف و سوار بر ويلچر بود و ظاهرا مادرزاد بيمار و معلول بود . آنچه توجهم را به او جلب كرد اين بود كه ميخواست از جوي آب رد شود ، اما با آن ويلچر نميتوانست لذا بعد از اينكه كمكش كردم و به آن طرف جوي آب رسيد ، تشكر معصومانه اي كرد و خواست برود كه نميدانم چرا تصميم گرفتم او را به مقصدش برسانم ، وقتي آدرس او را كه اسمش امين بود ، پرسيدم با لحني محزون گفت : " خونه ما ته دنياست ... يعني يكي از روستاهاي اطراف ساوه كه چون مسير ماشين رو نداره ، بايد تا ساعت نه شب كه داييم با وانت از تهران برميگرده به روستا ، اينجا منتظرش باشم . "

    حرفهاي امين كه تمام شد دلم به حالش سوخت ، يعني او از آن موقع كه ساعت نه صبح بود بايد ده ساعت آنجا ميماند ؟ آن هم در روزي كه فردايش امتحان كنكور داشت ! كمي فكر كردم و با خودم گفتم : اگر امين رو به خونه شون برسونم و برگردم ، ساعت سه بعداز ظهر خونه هستم ، در عوض اين طفلك اين همه وقت با حال بيماريش توي تهران آواره نميشه ! بعد بر خلاف اصرارهاي او سوارش كردم و نزديك ساعت 12 ظهر در روستاي محل زندگي اش پياده اش كردم .

    حال عجيبي داشتم از اينكه باعث خوشحالي امين شده بودم ، احساس رضايت ميكردم و ... اما غافل از اين بودم كه ماشينم فقط براي چهار كيلومتر بنزين دارد ! يعني درس در موقعي كه خورشيد وسط آسمان بود ، من از ماشين پياده شدم و در حالي كه گالن چهار ليتري دستم بود ، وسط بيابان شروع كردم به پياده روي ، اين در حالي بود كه براي رسيدن به جاده اصلي ، لااقل بايد هشت كيلومتر پياده طي ميكردم ، البته من بنيه ام بد نبود ، اما انگار چند ماه شب نخوابيدنها گريبانگيرم شده بود كه احساس ميكردم چشمانم دارد سياهي ميرود . از سوي ديگر تشنگي مفرط و آفتاب داغ ، همه و همه دست به دست هم داده بود تا مرا از پاي در آورند ! و من كه سخت ترسيده بودم ، براي اينكه زودتر به جاده اصلي برسم خواستم ميانبر بزنم و از وسط يك دشت رد بشوم كه همين باعث شد مسير را گم كنم !

    روايت لحظات پس از مرگ

    لحظات جان دادنم را كاملا به ياد دارم ، سوزش آفتاب مغزم را ميسوزاند و از تشنگي نميتوانستم تكان بخورم ، بعد رعشه اي تمام بدنم را فرا گرفت ، سپس يك مرتبه مثل كسي كه دچار برق گرفتگي شده باشد ، دردي آلوده به سوزش تمام بدنم را فرا گرفت و بعد از آن ديگر هيچ دردي را احساس نكردم . وقتي چشمانم را باز كردم و هيچ خستگي نداشتم ، انگار كه ساعتها خوابيده ام و حالا نشاط كامل دارم . از جا برخاستم و اطرافم را نگاه كردم و جا خوردم . زيرا بر خلاف آنكه فكر ميكردم داخل بيابان باشم ، خود را درون يك باغ پر صفا و پر درخت ديدم ، نميدانم چرا ؟ اما بلافاصله فهميدم كه مرده ام ، اما ناراحت نبودم ، لااقل وقتي فكر ميكردم اين باغ بهشت است و جايگاه من اينجاست ، احساس رضايت داشتم ... اما يك مرتبه ياد دنيا افتادم و آرزوهايم : « پس امتحان كنكور چي ميشه ؟ من به پدرم قول دادم آرزويش را برآورده كنم ... مادرم برايم نذر امام باقر (ع) كرده و ... » همين كه ياد اين امام معصوم افتادم ، يك مرتبه از وسط درختان پرشمار و پر ميوه باغ ، چيزي شبيه به يك خورشيد پيدا شد . نور زيبايي از آن مي تابيد كه دلم نمي آمد نگاهش نكنم و عجيب آنكه همزمان با نور ، رايحه اي دل انگيز و خوشبوتر از همه عطرهاي دنيا نيز به مشام ميرسيد . همين طور كه نور بزرگ را ميديدم از خودم پرسيدم : اين نور چيه ؟ كيه ؟ كه در همين حال جواب شنيدم : " آقا هستن ديگه ... امام پنجم حضرت باقر العلوم ( ع ) ! "

    به طرف آن نور حجيم و عظيم نگاه كردم و مادرم را ديدم كه به پاي آن نور ملكوتي افتاده و خيلي محترمانه دارد خواهش ميكند : " آقا من بودم كه براي شما نذر كردم تا پسرم قبول بشه .. . آقا كمكش كنين ! "

    خواستم به مادرم حرفي بزنم كه دير شده بود ، زيرا مادرم مانند يك تصوير كه مي آيد و ميرود ، ناگهان از پيش چشمانم محو شد . حالا من مانده بودم و آن نور عظيم و زيبا و بزرگوار كه گوشه اي از آن نور بر سروصورت و قامت من تابيدن گرفت ، بعد از آن بار ديگر آن باغ زيبا تبديل شد به همان صحرا و دشت خشك و بار ديگر آن درد وحشتناك تمام وجودم را گرفت ...

    من مرده بود ، اين را نه فقط آن دو نفر چوپان كه پيدايم كردند و متوجه شدند قلبم و نبضم نميزند ، گفتند حتي پزشكان بيمارستان نيز تاييد كردند ! اما هر چه بود من ساعت دو صبح از بيمارستان مرخص شدم و در حالي كه همه يقين داشتند كه نميتوانيم در كنكور شركت كنم و اگرچه در تمام مدت امتحان سردرد داشتم اما در نهايت قبول شدم !

    اين را با قلبم و با اعتماد كامل ميگويم كه من قبولي دركنكور - و امروز كه فوق ليسانس هم گرفته ام - همه و همه را مديون باقر العلوم (ع) ،امام محمد باقر (ع ) هستم !

    زندگــــــ ــــــــی

    تابـــــ خوردن خیــــــــال در روز هایی است

    که هرگــ ــــــــز تعبیر نمیشود...





    نیوشا:니우샤




  13. کاربر مقابل پست زوشا عزیز را پسندیده است:

    پارلا (07-02-2012)

  14. Top | #7



    تاریخ عضویت
    Jul 2011
    عنوان کاربر
    آهسته قدم بردار اینجا…
    میانگین پست در روز
    46.90
    محل سکونت
    در هاله ای از غم
    نوشته ها
    58,135
    پسندیده
    13,255
    تشکر شده
    32,221
    میزان امتیاز
    384

    پیش فرض

    داستان هفتم
    اين قسمت : كودكاني كه پير شدند

    از همان دوران كودكي به ياد دارم كه هر وقت من و خواهر و برادرم - مخصوصا من و خواهرم كه كوچكتر بود - با هم بگو مگو ميكرديم و دعواهاي كودكانه راه مي انداختيم ، مادر بزرگم كه معمولا يا سر جانماز بود و يا مشغول خواندن ديوان حافظ ، سري تكان مي داد و در حالي كه اشك در چشمانش جمع ميشد ، رو به ما ميكرد و ميگفت :

    - دعوا نكنين بچه هاي عزيزم ... قدر همديگر رو بدونين ، الان نمي فهمين كه خواهر و برادر چه نعمت بزرگيه .. ان شاء ا... هيچ وقت مثل من چشم به در نمونين تا قدر اين روزها را بفهمين !

    آن روزها حرف مادربزرگ را مثل بقيه نصيحت هاي بزرگترها فرض ميكردم ، اما كم كم كه بزرگ شدم با شنيدن صحبت هاي خاله و دايي هايم كه مدام در مورد گمشده مادر بزرگ حرف ميزدند ، كنجكاوي ام بر انگيخته شد و هراز گاهي از مادربزرگ اين داستان را سوال ميكردم ، تا سرانجام وقتي چهارده ساله بودم يك روز ماجرا را برايم اينطور تعريف كرد : " خيلي سال قبل كه نه تو به دنيا آمده بودي و نه مادرت و من هشت سالم بود ، در روزهايي كه شاه نامرد قاجار هنوز چند شهر كشورمان را به شوروي نفروخته بود من و برادر و مادرم اون طرف رود ارس زندگي ميكرديم و زندگي خوب و خوشي هم داشتيم ، آن روزها خيلي از اقوام ما اين طرف رود بودند ولي با هم رفت و آمد داشتيم ، تا اينكه رسيد اون روزي كه شوروي اون شهرها را از ايران خريد و قبل از اينكه كسي بفهمه چي شده ، دستور دادند ديگه هيچ كس حق نداره بره ايران ! ولي پدر و مادر من كه ايراني بودند ، مثل خيلي از ايراني هاي ديگر زير بار اين حرف نرفتند و تصميم گرفتند شبانه عرض ارس را پارو بزنند و بيان اين طرف ، تقريبا هر شب ده ، بيست تا قايق مي آمدند ، اما آن شب كه ما راه افتاديم ، ظاهرا قزاقهاي روس در كمين ما بودند و به قايق ايست دادند ، اما پدر توجه نكرد و تندتر پارو زد و روسها هم شليك كردند و ما هم ترسيديم و قايق تكان خورد و ... يك مرتبه برادرم - ابراهيم - كه دو سال از من بزرگتر بود افتاد توي رودخانه و پدرم هم پريد توي آب تا ابراهيم را نجات بده و ... اما اين آخرين ديدار ما با پدر و برادرم بود ، چرا كه قزاقها پدر و برادرم را دستگير كردند و با خودشان بردند و ماهم آمديم ايران ، يعني جرات نميكرديم به اون طرف آب برويم ، اعداممون ميكردند ... چند سال بعد از بعضي از همشهريامون شنيديم كه پدرم توي زندان مرده و معلم درس رياضي برادرم هم كه بچه دار نميشد ابراهيم را به فرزندي قبول كرده ! تا امروز ديگه هيچ خبري از ابراهيم ندارم و الان هم از خدا هيچي نميخوام جز اينكه قبل از مرگم يكبار برادرم را ببينم !

    اين قصه همراه من بود تا موقعي كه بزرگ شدم و ... تا روزي كه كمونيست سقوط كرد و شوروي از هم پاشيد .

    به هيچ كس نگفتم ميخواهم چكار كنم . ابتدا از طريق وزارت خارجه و سفارت ايران پيگير شدم . و ... تا اينكه بهم گفتند : " مردي با اين مشخصات كه فرزند خوانده يك معلم رياضي بوده ، در يك روستا زندگي ميكنه و ... " اين طوري بود كه همه عكسهاي دوران كودكي مادر بزرگ و شناسنامه مادرش را برداشتم و به بهانه ماموريت اداري به طرف تاجيكستان راه افتادم !

    ***

    بزرگترين شانسي كه آوردم اين بود كه مقامات سفارت جمهوري اسلامي ايران همه جور همكاري را با من كردند و آدرس را در اختيارم گذاشتند و به طرف آن روستا كه در بالاي يك كوه صعب العبور بود راهنمايي ام كردند .

    وقتي دايي ابراهيم را پيدا كردم و عكسها و مدارك را نشانش دادم ، تا چند دقيقه فقط اشك ميريخت و مرا مي بوسيد و عكسها را مي بوييد . سپس روز بعد سوار موتور چوپاي قديمي او شده و به طرف شهر راه افتاديم تا هر چه زودتر به ايران برسيم ، اما ... فقط به ياد دارم از دره اي به عمق سي متر به پايين سقوط كردم و ديگر هيچ چيز يادم نيست .

    روايت لحظات پس از مرگ

    چشم كه باز كردم ابتدا دردي شديد در ناحيه كمرم و گردنم احساس كردم ، اما قبل از اينكه ناله كنم ، يك مرتبه با سرعتي سرسام آور به طرف آسمان بالا رفتم و سپس ناگهان داخل آب سقوط كردم ... دور تا دورم و تا جايي كه چشم كار ميكرد آب بود و رودخانه اما آب آنجا رنگ عجيبي داشت ، آبي مغز پسته اي نه .. آبي فيرزه اي ... اما هر چه بود بوي معطري داشت . ..بويي شبيه به گلاب ! عجيب بود كه ابدا احساس ترس و ناراحتي نميكردم ، در همين حال ناگهان متوجه شدم دو كودك خردسال وسط رودخانه دارند بازي ميكنند ، سن و سال و قد و قامتشان به دختر و پسري هفت ، هشت ساله ميخورد ، اما چهره هايشان ... ناگهان ترسيدم چرا كه در صورت آن دو كودك دختر وپسر ، چهره هايي آشنا ديده ميشد ، مادر بزرگ و دايي ابراهيم با همان صورت پير ! و دوباره چهره هاشان تبديل شد به دو كودك معصوم كه اشك ميريختند وبراي من دست تكان ميدادند ! ناگهان حس كردم دارم درون آب غرق ميشوم . به همين خاطر رو به آن دو كردم و فرياد زدم ، كمكم كنيد ... كمكم كنيد ... و درهمان لحظه چهره آن دو كودك تبديل شد به چهره پيرمرد و پيرزن كه به طرف من مي آمدند ، اما اين بار بال ميزدند و ميخنديدند و ...

    روايت لحظات پس از زنده شدن

    دايي ابراهيم ميگفت : نشسته بودم بالاي سر جنازه ات توي بيمارستان و اشك ميريختم كه جواب خواهرم را چطوري بدم و چي بگم كه يك مرتبه شروع كردي به سرفه كردن ! زنده شدنت آنقدر عجيب بود كه حتي خود پزشكها و پرستارهاي بيمارستان ترسيده بودند ... ولي اين وسط فقط من بودم كه اشك شوق ميريختم .

    دايي ابراهيم ميگفت : من تا هفده ساعت پس از زنده شدنم نيز بيهوش بودم و موقعي كه چشم باز كردم دكترها گفتند : چيز عجيبيه ! چرا كه عليرغم آن سقوط وحشتناك ، فقط كمي گردنش رگ به رگ شده و كمرش هم خراش برداشته ...

    اما ماجرا حدود پانزده سال قبل رخ داد و مادر بزرگ و ابراهيم دوازده سال در كنار هم زندگي ميكردند ، اما سرانجام يك روز و به فاصله چهار ساعت ، اول مادر بزرگ به بهشت رفت بعد دايي ابراهيم !

    زندگــــــ ــــــــی

    تابـــــ خوردن خیــــــــال در روز هایی است

    که هرگــ ــــــــز تعبیر نمیشود...





    نیوشا:니우샤




  15. کاربر مقابل پست زوشا عزیز را پسندیده است:

    پارلا (07-02-2012)

  16. Top | #8



    تاریخ عضویت
    Jul 2011
    عنوان کاربر
    آهسته قدم بردار اینجا…
    میانگین پست در روز
    46.90
    محل سکونت
    در هاله ای از غم
    نوشته ها
    58,135
    پسندیده
    13,255
    تشکر شده
    32,221
    میزان امتیاز
    384

    پیش فرض

    داستان هشتم
    اين قسمت : فرمان به آتش

    همه مردم شهر مرا يك جوان شرور و خشن ميشناختند و به همين دليل وقتي عاشق فرناز شدم ، خيلي ها سعي كردند راي عمو سيد ، پدر فرناز را بزنند ، اما من كه فرزند يك خانواده ثروتمند بودم و عادت داشتم هميشه به خواسته هايم برسم ، آنقدر از عمو سيد خواهش و تمنا كردم تا پيرمرد سرانجام گفت :

    - گوش كن جاسم ... دليل اصلي كه من دارم دختر نازنينم رو به تو ميدهم ، وضع مالي توئه ... خودت ميدوني دختر من فرناز ، توي اين بيست سال ، به خاطر من گرسنگي و فقر رو تحمل كرده ، اما حالا كه ميدونم يكي ، دو سال بيشتر زنده نيستم ، ميخوام دخترم زن مرد پول داري بشه كه بقيه عمرش گرسنگي نكشه ... تو آدم خوبي هستي جاسم ، فقط من نگران هستم كه دخترم رو كتك بزني . خواستم به او بگويم كه اشتباه ميكند اما او مجال نداد و ادامه داد :" با اين حال حاضرم به قسم تو اطمينان كنم . جاسم ميدوني كه فرناز سيده است ، واسه همين تو بايد به كلام الله قسم بخوري و بگي به آبروي حضرت زهرا (س) قسم هرگز روي دختر من دست بلند نميكني ، قبوله ؟"

    و من كه آن روزها كه از شدت عشق فرناز كم مانده بود مجنون بيابانگرد بشوم ، بي آنكه قلبا به حرفم اعتقاد داشته باشم به نام دختر پيامبر (ص) قسم خوردم كه هرگز روي فرناز دست بلند نميكنم اما... اما من اين قسم را فقط تا پنج ماه بعد كه عمو سيد مرد رعايت كردم ! نه اينكه زنم را دوست نداشته باشم ، بلكه به اين دليل كه ترك عادت برايم مرض بود ! در واقع من عادت كرده بودم هركس به من نه بگويد او را كتك بزنم بنابراين روز پس از مرگ پدر زنم ، وقتي به فرناز گفتم كه در مهماني هاي فاميلي و خانوادگي چادر و روسري ات را بردار و او گفت نه ، دستم بالا رفت و پايين آمد و اولين سيلي را نشاندم روي صورت او او فقط نگاهم كرد ا و اگرچه دو روز با من حرف نزد ، اما چون فكر ميكرد آن برخورد ، يك اتفاق بوده ، كم كم آرام شود ، اما چون تحت هيچ شرايطي حاضر نبود بدون روسري يا چادر همراه من به مهماني ها و محافل دوستانه بيايد ، بنابراين مرتبه دوم هم كتك خورد و بعد مرتبه سوم هم پيش آمد ... و بار پنجم تكرار شد ... و به اين ترتيب كار به جايي رسيد كه روزي نبود از دست من كتك نخورد . تا آن روز كه پس از چند مشت و لگد كه نثار زنم كردم و سر و صورتش خوني شد ، همين كه خواستم از خانه خارج شوم فرناز در حالي كه به شدت اشك ميريخت رو به من كرد و گفت : " اميدوارم جده ام زهرا "س" ازت تقاص بگيره !!!

    و من خنديدم و سوار ماشينم شدم و به طرف كارخانه ام راه افتادم و ... اما انگار صداي ناله هاي زنم خيلي زود به گوش بانوي دو عالم حضرت زهرا " س" رسيد . چرا كه وسط جاده ناگهان تير آهني كه روي يك كاميون بسته شده بود از قسمت باز به پايين افتاد و به طرف ماشين من آمد و آمد و ... آخرين چيزي كه به ياد دارم ضربه اي بود كه به صورتم وارد شد .

    روايت لحظات پس ازمرگ

    چشم كه باز كردم خود را در مسافتي دورتر از محل تصادف ديدم ، مسافتي حدود يك كيلومتر دورتر از ماشينم و آن كاميون و تير آهن . تعجب كردم كه چرا اينقدر دور افتاده ام ! يادم بود كه تصادف كرده ام ، اما چرا اينقدر دور افتاده بودم ؟ و از اين عجيب تر آن بود كه هيچ درد و زخمي را در خودم احساس نميكردم و اما حيرت بزرگتر آن بود كه تا قدم اول را به طرف محل حادثه برداشتم خود را كنار ماشينم ديدم ! انگار كه پرواز كرده باشم ! و در همين حال چشمم به جمعيتي افتاد كه دور ماشينم جمع شده بودند ، خوب كه دقت كردم خودم را ديدم كه داخل ماشين و پشت فرمان افتاده ام و سرم خونين شده و صورتم به شكل فجيعي در آمده و تازه آن لحظه بود كه مرگ خودم را باور كردم و از ترس باور كردن حقيقت ، گريه كنان شروع به دويدن كردم . اما ناگهان ديدم همه كساني كه تا لحظه اي قبل اطراف جنازه ام جمع شده بودند ، حالا دارند به دنبالم ميدوند و به طرفم سنگ پرتاب ميكنند ! لحظه اي ايستادم و تصميم گرفتم آنها را بزنم ، اما وقتي نزديك ميشدند در كمال حيرت متوجه شدم همه آنها كساني هستند كه در زمان زنده بودنم از من كتك خورده بودند ، خواهرانم ، برادرانم ، اقوام و فاميل ، كارگرهايم ، دوستان و هم محلي ها ، غريبه ها و ... با اين حال خواستم مقابلشان بايستم ، ولي ديدم سنگهايي كه آنها به طرفم مي اندازند همين كه به من نزديك ميشود تبديل به تكه هاي آتش ميشوند ! لذا دوباره گريختم و جمعيت همچنان به دنبالم ميدويد و... تا اينكه به جايي رسيدم كه در مقابلم دريايي از آتش را ديدم ، اگر جلو ميرفتم داخل آتش مي افتادم اگر مي ايستادم آنها مي رسيدند ! در اين لحظه ناگهان ديدم در زاويه اي ديگر بانويي سفيد پوش ايستاده و نگاهم ميكند ، حس غريبي به من گفت ، او ميتواند به تو كمك كند ! به همين خاطر رو به او فرياد زدم " بانو كمكم كن " اما آن بانوي سفيد پوش به حالت كسي كه رنجيده باشد ، پشت به من كرد و از من دور شد . جمعيت لحظه به لحظه به من نزديكتر و آتش پيش پايم نيز دم به دم بيشتر ميشد و آن خانم هم آرام آرام داشت دور ميشد و ... ناگهان بدون اختيار فرياد زدم :" مادر ،كمكم كن " كه بلافاصله ديدم مادر از آسمان پايين آمد ، اما به جاي اينكه به طرف من بيايد ، به سوي آن بانوي سفيد پوش رفت و به او كه رسيد پيش پايش زانو زد و گريست و ناليد : " اي مادر همه مظلومين عالم ، تو رو به جان پسرانت ، به پسر من رحم كن .. "

    در اين لحظه بانوي سفيد پوش فقط دستش را تكان داد كه ناگهان آتش تمام شد و جمعيت غيبشان زد و مادر رفت و من نيز خود را درون سردخانه يافتم ( و بعد پزشكان گفتند تنها علتي كه باعث شدمن پس از هفده ساعت درون سردخانه نميرم ، قدرت بدني ام بود ) لذا از روي تخت برخاستم و آنقدر فرياد زدم تا بالاخره كارگران سردخانه سر و صدايم را شنيدند و ...

    ***

    خدا خيلي مرا دوست داشت كه از آن تصادف وحشتناك ، فقط يك زخم عميق روي صورتم به جا ماند . من اما ، از همان لحظه اي كه در حالت مرگ فهميدم خانم فاطمه زهرا "س" از دستم ناراحت است سعي كرده ام تمام بديهايي را كه به فرناز كرده بودم جبران كنم !!!
    زندگــــــ ــــــــی

    تابـــــ خوردن خیــــــــال در روز هایی است

    که هرگــ ــــــــز تعبیر نمیشود...





    نیوشا:니우샤




  17. کاربر مقابل پست زوشا عزیز را پسندیده است:

    پارلا (07-02-2012)

  18. Top | #9



    تاریخ عضویت
    Jul 2011
    عنوان کاربر
    آهسته قدم بردار اینجا…
    میانگین پست در روز
    46.90
    محل سکونت
    در هاله ای از غم
    نوشته ها
    58,135
    پسندیده
    13,255
    تشکر شده
    32,221
    میزان امتیاز
    384

    پیش فرض

    داستان نهم
    اين قسمت : توبه


    سراپا گناه بودم ، گناه خلاف و ناپاكي و درست در همان روزهاي تاريك بود كه تصميم گرفتم برگردم و به قولي كه به آرام داده بودم عمل كنم اما... اما با چه رويي ميخواستم توي صورت او نگاه كنم و بگويم من بالاخره آمدم؟ اگر آرام تنها نبود چي ؟ اگر پس از نه سال بي خبري از يك شوهر نامرد و جفاكار ، به حكم قانون طلاقش را گرفته باشد چي ؟ اگر او كه تازه 28 سالش شده شوهر ديگري كرده باشد چي ؟

    تمامش تقصير خودم بود . 23 ساله بودم و در اوج جواني و شروشور كه عاشق آرام شدم ! ولي اين بزرگترين ظلمي بود كه در حق يك دختر خانواده دار چشم و گوش بسته كردم ، من كجا عاشقي كجا ؟ من كه صبح تاشب توي خونه اين رفيق و آن دوست ، يا مشغول قمار بودم يا خوشگذراني ! ازدواج به چه دردم ميخورد ؟ اما افسوس كه وقتي مردي مثل من با آن همه گناه عاشق ميشود ، فكر ميكند دنيا پر از قشنگي است !

    اين طوري بود كه با آن دختر معصوم كه هفده سال بيشتر نداشت ازدواج كردم ، آرام آنقدر مهربان و صادق و پاك بود كه هر مردي را ميتوانست خوشبخت كند اما... اما من نه ...من آنقدر نامرد بودم كه دو سال بعد ، هنگامي كه دخترمان دريا هشت ماهه بود ، فريب يك ماده گرگ را خوردم و با او راهي آن سوي آبها شدم ، روزي كه ميخواستم به تركيه بروم ، با اين يقين كه بيشتر ازيك يا دو ماه آنجا نمي مانم ، به زنم گفتم : " آرام ، منتظرم باش زود برميگردم "

    اما اين يكي دو ماه ، نه سال طول كشيد ، آن ماده گرگ كه نميخواست در ديار غربت باشد ، در همان ماه اول مرا اسير هروئين كرد و اين طوري بود كه نه سال ، نه سال تمام با خودم قرار ميگذاشتم هفته ديگر ترك ميكنم و برميگردم ايران ! اما اين هفته ديگر نه سال مرا بازي داد تا سرانجام يك روز صبح - پس از اينكه دو ماه لب به مواد نزدم - ساكم مرا برداشتم و بدون خداحافظي با آن شيطان راهي كشورم شدم . تنها خوشحالي ام آن بود كه بيست روز قبل تلفني با آرام - كه باورش نميشد من زنده باشم - صحبت كردم و مطمئن شدم كه او هنوز مثل برگ گل پاك است و ... اما تقدير اين بود كه من قبل از رسيدن به آرام تقاص گناهانم را پس بدهم . تقاصي سنگين آن هم با مردن !

    به شهرمان كه رسيدم - يكي ازشهرهاي جنوبي - ابتدا تصميم گرفتم سري به خانه قديمي و متروكه پدري ام بزنم ، خانه اي كه در آن بزرگ شده و پا گرفته و همان جا نيز براي پدر و مادرم لباس سياه عزا به تن كرده بودم . ساعتي در آن خانه نشستم و بر گذشته هايم اشك ريختم و سپس از جا برخاستم تا به سراغ زن و فرزندم بروم كه ... يك مرتبه سوختم ... احساس كردم يك تكه آهن گداخته كردند توي پايم . پايين را كه نگاه كردم يك مار سياه را ديدم كه لاي جرز ديوارها خزيد و رفت ، پس اين نيش مار بود . احساس كردم تمام بدنم دارد ميسوزد . نميتوانستم قدم از قدم بردارم . اي كاش لااقل توي زيرزمين نيامده بودم تا مجبور باشم بيست و سه پله را بالا روم تا به حياط برسم و در آنجا - آنقدر داد بزنم تا شايد كسي به دادم برسد - و... اما وقتي به اواسط حيات رسيدم ديگر رمقي در بدنم نمانده بود . مزه مرگ زير زبانم بود . نفسم به شمارش افتاده بود و فقط توانستم آخرين جمله را بگويم : اشهد ان لا اله الا ...

    روايت لحظات مرگ

    چشم كه باز كردم فكر كردم كه زنده ام ، يعني وقتي آن همه مرد و زن را ديدم كه همه از خانه هاي اطراف - لابد باشنيدن صداي فريادهاي من - ريخته بودند توي حياط خانه پدري ، مطمئن شدم كه زنده هستم . خواستم از آنها تشكر كنم كه يك دفعه احساس كردم ديگر بدنم نميسوزد ، اما هنگامي كه ديدم چند تا از همسايه ها دارند اشك ميريزند تعجب كردم و بعد چشمم به جايي افتاد كه همه دورش حلقه زده بودند ، و همين كه در وسط آن جمعيت پيكر بيجان خودم را ديدم ، تازه آن موقع بود كه فهميدم مرده ام ! حتي يك لحظه هم ترديد نكردم كه مرده ام و درست در همان لحظه بود كه گردبادي شديد تمام اطرافم را پر كرد . عجيب بود كه هيچ كس از آن گردباد آزار نميديد و فقط من بودم كه چشمانم هيچ جايي را نميديد . حتي از آن چند نفر كمك هم خواستم ، اما جوابم را ندادند . اصلا كسي مرا نميديد ! خواستم فرياد بزنم كه يك مرتبه ديدم همه آن مردم در يك لحظه غيب شدند و آن گردباد وحشتناك نيز تبديل شد به يك آتش سوزنده و پر حجم كه هر لحظه بيشتر و بيشتر به من نزديك ميشد . هر چه از آتش ميگريختم بيشتر به سويم هجوم مي آورد ...و ناگهان انگار جهنم در نظرم مجسم شد . ياد قصه هايي افتادم كه مادرم در كودكي برايم ميگفت و يادم آمد پدرم نيز هميشه ميگفت : " در جهنم براي بدكاران آتش از زمين و آسمان فرو ميريزد . " و آن موقع بود كه دلم براي خودم سوخت و گريستم ... نه اينكه خود را بيگناه فرض كنم ... نه اينكه انتظار داشته باشم خداوند مرا به بهشت بفرستد ! دلم فقط از اين سوخت كه چرا حالا؟ و بعد فرياد زدم :" خدايا چرا حالا كه ميخوام توبه كنم و آدم بشم مرا بردي ؟ " نه سال توي جهنم بودم مرا نبردي ... اما حالا كه ميخوام گذشته سياهم را جبران كنم و ميخوام براي زن و فرزندم همسر وپدر خوبي باشم و براي تو _ براي خدا _ يك بنده پاك بشم داري منو ميبري؟ ... "

    ميدانم حرفم را باور نميكنيد ، اما به خود خدا قسم كه درست در همان لحظه كه اين حرف را زدم ، آن آتش سوزنده غيب شد و گردباد هم از بين رفت و دردم را نيز فراموش كردم و...

    روايت لحظات پس از زنده شدن

    - من هنوز نميتوانم بفهمم چگونه امكان داره شما با اون مقدار زهري كه توي تنتون رفته بود ودر حالي كه هفده دقيقه نبض وقلبتون هم نميزد ، يك دفعه توي راه سردخانه زنده بشين !

    اينها را آقاي دكتر دو روز بعد از زنده شدنم گفت : بعد از چند روز هم آرام را كنارم ديدم و در كنار او دريا دخترم را كه مي خنديد ! رو به دكتر كردم و گفتم :

    _ بعضي چيزها رو نميشه تعريف كرد آقاي دكتر ... توبه رو هيچ كس نميتونه تعريف كنه ...

    و بعد دريا را در آغوش گرفتم و گريستم و خنديدم .

    زندگــــــ ــــــــی

    تابـــــ خوردن خیــــــــال در روز هایی است

    که هرگــ ــــــــز تعبیر نمیشود...





    نیوشا:니우샤




  19. کاربر مقابل پست زوشا عزیز را پسندیده است:

    پارلا (07-02-2012)

  20. Top | #10



    تاریخ عضویت
    Jul 2011
    عنوان کاربر
    آهسته قدم بردار اینجا…
    میانگین پست در روز
    46.90
    محل سکونت
    در هاله ای از غم
    نوشته ها
    58,135
    پسندیده
    13,255
    تشکر شده
    32,221
    میزان امتیاز
    384

    پیش فرض

    داستان دهم
    اين قسمت : او به دادم رسيد

    منبع : مجله روزهاي زندگي

    هنوز بيست سال بيشتر از عمرم نگذشته بود كه توسط چند رفيق ناباب تبديل شدم به يك قمارباز حرفه اي ، ضمن اينكه براي كسب درآمد و باختن آن در قمار ، چاره اي نداشتم جز فروش مواد مخدر و... در همان روزها بود كه من در اوج غفلت ، در آن شب نشيني قمار شركت كردم .

    آن شب طبق معمول كه با رفقاي قمار باز دور هم جمع ميشديم ، اول قمار كرديم و بعد هم هر كدام يك قرص اكس انداختيم بالا ، ضمن اينكه قبل از ساعت دوازده نيمه شب ، بچه ها اصرار كردند كه هر كدام يك قرص اكس ديگر بخوريم ، اما من ( كه آن شب به طور عجيبي حس ميكردم بايد سرحال باشم و هرگز دليل آن حس را نفهميدم )دور از چشم آنها قرص دوم را لحظه اي گوشه دهانم نگاه داشتم و سپس در فرصت مناسب آن را بيرون انداختم . همان طور كه پيش بيني ميكردم ، از حوالي ساعت يك نيمه شب رفتار دوستانم بشدت غير قابل تحمل شد ، در حقيقت آنها به شوخي هاي جنون آميز دست ميزدند و همين كارشان باعث شد كه من آماده خروج از آنجا شوم و... كه ناگهان متوجه شديم در اتاق كناري ( آن شب در خانه يكي از دوستانمان كه پولدار بود جمع بوديم ) يك دزد مشغول جمع كردن لوازم است كه با محاصره او ، لحظه اي بعد دستگيرش كرديم . اولين چيزي كه در رفتار آن دزد توجهم را جلب كرد ، چهره او بود كه اصلا به آدمهاي خلافكار شبيه نبود ، حرف زدنش ، واكنشهايش، و... ، اما دوستان من كه عقلشان به خاطر مصرف دو تا اكس و خوردن مشروب كاملا زايل شده بود ، بي آنكه به اين چيزها فكر كنند ، براي تفريح خودشان هم كه شده تصميم گرفتند حكم در مورد سارق را خودشان اجرا كنند . مرد بيچاره كه متوجه شده بود چه رفتار وحشيانه اي در انتظار اوست ، با التماس و خواهش گفت : « جوونا به خدا من دزد نيستم ... بايد دختر هشت ساله ام راعمل كنند و چون پول ندارم آمدم دزدي و... منو ببخشين...»

    اما بچه ها كه چيزي حاليشان نبود ، به التماسهاي آن عاقل مرد 45 ساله توجهي نكردند و شروع كردند به اعمال شكنجه هاي غير انساني كه از بيان نوع شكنجه معذورم تا اينكه آن مرد ناگهان با تمام تواني كه در خود داشت ، همانطور كه زير دست و پاي آنها افتاده بود فرياد زد « يا امام زمان به داد اين روسياه برس» اين جمله مرد سارق مانند آتش به جان من افتاد ، احساس كردم تمام بدنم دارد ميسوزد و قلبم گر گرفته ، البته من مومن كه نبودم هيچ ، خيلي هم گناهكار بودم ، اما وقتي او گفت ، به داد اين بنده رو سياه برس ! احساس كردم آقا امام زمان نيز دلش به حال او سوخته ... اين بود كه ناگهان ديوانه شدم و با مشت و لگد به جان دوستانم كه هميشه از من حساب ميبردند افتادم و هر طوري بود او را از چنگشان رها كردم و با هر بدبختي بود او را از خانه خارج ساختم. در طول راه آن مرد فقط اشك ميريخت و حرف نميزد كه ناگهان ياد دايي رسولم افتادم كه مردي با تقوا و مومن بود ، لذا همان لحظه به او تلفن زدم و ماجراي آن مرد را برايش گفتم و دايي رسول نيز _ كه البته از وضعيت من بي خبر بود _ ساعت پنج صبح مبلغ مورد درخواست مرد را به او داد و...، موقع خداحافظي آن مرد نگاهم كرد و گفت :« من نميدونم تو كي هستي و چرا اين كارو كردي ، اما يقين داشته باش حتي دعاي آدم روسياهي مثل من به درگاه خدا ، پذيرفته ميشه ، پس فقط دعات ميكنم !

    بعد از رفتن آن مرد به سراغ دوستانم رفتم و آنها كه عازم رفتن به محل رودخانه براي آب تني بودند ، آنقدر از من شاكي بودند كه وقتي كنار رودخانه رسيديم ، ناگهان شوخي شان گل كرد و دست و پاي مرا گرفتند و پرتابم كردند كه داخل آب بيفتم اما .. هدفگيري آنها آنقدر بد بود كه سر من به يكي از سنگ هاي بزرگ وسط رودخانه بر خورد كرد و ديگر چيزي نفهميدم .

    روايت لحظات پس از مرگ

    اولين احساسي كه پس از چشم باز كردن داشتم ، خنده بود . در حقيقت من اصلا نفهميدم كه مرده ام ! وقتي به اطرافم نگاه كردم تا بچه ها را پيدا كنم ، صدايشان را از پايين شنيدم و موقعي كه آنها را ديدم تازه متوجه شدم كه چيزي حدود ده متر نسبت به آنها از زمين بالاترم . وقتي ديدم دوستانم دارند توي سرشان ميزنند و اشك ميريزند و مرا صدا ميكنند ، يك مرتبه زدم زير خنده . فكر كردم آنها هنوز در حالت طبيعي نيستند و... اما ناگهان با تكان شديدي كه به شانه هايم وارد شد و به سوي آسمان بالا رفتم ، تازه فهميدم قضيه چيست ! من مرده بودم ! آنقدر كه از باور مرگ دچار ترس شده بودم ولي از آن سرعت غير قابل تصور كه بالا ميرفتم نميترسيدم . تا اينكه ناگهان مرا در جايي شبيه به بيابان رها كردند و در حالي كه سه طرف آن بيابان باغ و دريا و خشكي بود ، نيرويي مرموز مرا به سوي جهت چهارم كه تا چشم كار ميكرد آتش بود هدايت كرد . هر قدر سعي ميكردم به سوي آن آتش انبوه نروم موفق نميشدم ، در حقيقت از خودم اراده اي نداشتم و به سوي بيابان پر از آتش هل داده ميشدم . فهميدم آنجا جهنم است و من بايد در آن آتش سوزان بسوزم ! اين بود كه ناگهان فرياد زدم :« نه ... منو به اونجا نبرين ...» اما دوباره به سوي آتش رانده شدم و خودم نيز باورم شد كه مهمان جهنم هستم و لذا بي اختيار زدم زير گريه ، اماهمين كه اولين قطره اشك روي صورتم دويد ، ناگهان حس كردم يك دست روي شانه هايم قرار گرفت ، سر كه بالا كردم او را ديدم ، همان مردي كه از فرط استيصال به دزدي آمده بود ، همان سارق نيمه شب !

    با گريه به او گفتم :« كمكم كن ... نگذار من بسوزم .» آن مرد در جواب گفت : « صدا كن ... آقا رو صدا كن و ازش بخواه كمكت كنه ، يادت نيست به من كمك كرد ؟ » بلافاصله متوجه منظور او شدم ودر حالي كه احساس كردم چند قدم به آتش نمانده ، با تمام وجود فرياد زدم :« يا امام زمان (عج) به دادم برس » !

    روايت لحظات پس از زنده شدن

    ناگهان به سرفه افتادم ... ابتدا فكر كردم به خاطر اينكه با صداي بلند امام زمان را صدا كردم دچار سرفه شده ام !اما وقتي مزه خاك زير زبانم آمد ، تازه متوجه شدم كه داخل قبر خوابيده ام و دارند روي بدنم خاك ميريزند . با اينكه خاك تقريبا صورتم را پوشانده بود ، اما با اين حال ميتوانستم خانواده ام ، همسايه ها ، و فاميلم را كه بالاي قبر ايستاده بودند و اشك ميريختند ، ببينم ( همه بودند جز رفقايم ) فهميدم كه دارم زنده به گور ميشوم ، اما نميتوانستم حركتي بكنم . هر طوري بود فقط توانستم يك سرفه محكم بكنم كه خاك روي صورتم به بالا پرواز كند و ...

    زندگــــــ ــــــــی

    تابـــــ خوردن خیــــــــال در روز هایی است

    که هرگــ ــــــــز تعبیر نمیشود...





    نیوشا:니우샤




  21. 2 کاربر پست زوشا عزیز را پسندیده اند .

    پارلا (07-02-2012),łєmєҺ∂קּ (05-08-2012)

صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
تارنماي ايران پرديس با لطف و ياري خداي مهربان در سال 1386 تاسيس شد.روز به روز که از عمر ايران پرديس ميگذشت دوستان زيادي به جمعش محلق شدند و تا به امروز مخاطبان زيادي از اين تارنماي کاملا فارسي استفاده ميکنند ايران پرديس با پشت سر گذاشتن فراز و نشيب زياد و با عنايت خداو لطف بيکرانش امروزه توانسته در پنجمين جشنواره رسانه هاي ديجيتال عنوان برترين انجمن گفتگوهاي پارسي را کسب کند انجمن هاي ايران پرديس امروزه با هدف خدمت رساني به يکي از بزرگترين انجمن هاي ايران و پر مخاطب ترين انجمن هاي دنياي مجازي تبديل شده و اميدوار هست با همين هدف هم به جايگاه اصلي و واقعيش دست يابد.

اکنون ساعت 06:05 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.

ایمیل پست الکترونیکی مدیریت سایت : iranpardis.com@gmail.com
شماره سامانه پیامک : 30005604500000