انتخاب رنگ سبز انتخاب رنگ آبی انتخاب رنگ قرمز انتخاب رنگ نارنجی
خوراک آر اس اس


•٠·˙ تبلیغات ایران پردیس با قیمت مناسب ..٠·˙


http://www.iranpardis.com/up/do.php?img=493


  آخرین ارسالات انجمن

تبلیغات ایران پردیس
تبلیغات ایران پردیس تبلیغات ایران پردیس

+ ارسال موضوع جدید
صفحه 2 از 7 نخستنخست 1234 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 11 به 20 از 66

موضوع: رمان جذاب حس خفته | هایده حائری

  1. Top | #11



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    64.46
    محل سکونت
    خیلی دور،خیلی نزدیک
    سن
    21
    نوشته ها
    76,135
    پسندیده
    25,800
    تشکر شده
    52,948
    میزان امتیاز
    616

    پیش فرض

    از اینکه دو خواهر برای تصاحب نریمان بعنوان داماد رقابت می کردند خنده ام گرفت.اگر خود نریمان خبر داشت که مامان وخاله چه سوز وبریزی براش دارند حتما طاقچه بالا می گذاشت وشاید هم تا به حال از این که حرکات تابلویشان فهمیده بود وبه روی خودش نمی آورد.طولی نکشید که خاله هم برای عرض ادب خدمت خانم موسوی وپسرش خودش را رساند تا به اصطلاح میدان را از دست مامان بگیرد.
    مطمئنا خاله به خاطر همسایگی با خانم موسوی حق آب وگل برای خودش قائل بود ونریمان را شایسته دامادی خودش می دانست.مامان سودابه بعد از آمدن خاله سر خورده از خانم موسوی جدا شد وبسوی من آمد ودر حالیکه روی صندلی کناریم می نشست با دلخوری گفت:این سرور نمیذاره من به کارم برسم.
    می دانستم منظورش چیه با دلجوریی گفتم:مامان آخه شما که می دونی من جواب منفی بهشون دادم بازم میری بهشون می چسبی که چی؟بذار حداقل خاله این وسط به یک نوایی برسه.
    با دقت به سوی خاله وخانم موسوی نگاه کرد وگفت:آخه دختر تو که حالیت نیست الان سرت به درس گرمه فردا مطمئنا از اینکه چنین پسر گلی را از دست دادی پشیمون می شی.
    خندیدم وگفتم:حالا تا فردا وقتی من پشیمون بشم مطمئن باش نریمان سه چهار تا بچه هم داره.
    به چشمانم نگاه کرد وگفت:انقدر بی خیال حرف نزن وبعد سرش را دوباره به سوی خاله وخانم موسوی چرخاند وگفت:باور کن دخترهای سرور را مثل تو واندازه تو دوست دارم.اونا دور وبرشون شلوغه وبراحتی می تونند گلیم خودشونو از آب بکشن بیرون وبه زندگیشون سر وسامون بدن اما تو کی روداری؟از این چند تا خواستگاری که برات اومدند نریمان را از هر نظر مناسب می دونم هم خونواده اش رو چند ساله می شناسم هم اینکه خود نریمان پسر خوبیه واز همه مهمتر طالبته ولی تو با جواب ردی که دادی آرزوهامو...
    نگذاشتم حرفش را ادامه بدهد وگفتم:مامان چه انتظاری ازم داری؟می خوای برم زن کسی بشم که هیچ علاقه ای بهش ندارم فقط برای اینکه آرزوهای شما برآورده بشه؟!
    صدایش را آرامتر کرد وگفت:دخترم علاقه واحساس هم بعد از ازدواج خود به خود به وجود می یاد.آخه چرا بخت به این خوبی را از خودت می رونی؟
    مامان ول کن نریمان نبود وبه هر طریقی می خواست او را به من بند کند با عصبانیت گفتم:اگر اون علاقه بعد از ازدواج به وجود نیامد چی؟تا آخر عمر باید بسوزم وبسازم یا اینکه طلاق بگیرم؟!
    وقتی دید که بحث به اینجا کشیده شد سرش را تکان داد وگفت:من که حریف زبون تو یکی نمی شم.
    برای اینکه حرف را عوض کنم به دور وبر نگاه کردم وگفتم:کسی زیاد نیومده.پس بقیه مهمونها کوشن؟
    او هم به تبعیت از من به اطراف نگاه کرد وگفت:تازه اولشه صبر کن هنوز عروس ودوماد نیومدند که مهمونها جمع بشن بذار عروس ودوماد بیان اونوقت اینجا جای سوزن انداختن هم نخواهد بود.
    از اینکه زود آمده بودیم ناراضی گفتم:ای کاش ما هم کمی دیرتر می اومدیم لااقل مثل الان بیکار نبودیم ودرو دیوارو نگاه نمی کردیم.
    از حرفم خوشش نیامد وگفت:ناسلامتی من خاله عروسم وتو هم دختر خاله اش هستی چه کسی از ما نزدیکتر؟نکنه خیال داشتی آخر مراسم بیای؟
    نگاهی به طرف خانم موسوی کردم وآهسته جواب دادم:بدن نمی اومد.
    خاله سرور بالاخره رضایت داد واز کنار خانم موسوی ونریمان بلند شد.با پوزخندی به مامان گفتم:چه عجب بالاخره خاله دلش اومد خانم موسوی را تنها بذاره تا بنده خدا نفس بکشه؟!
    مامان به کنایه ام خندید وگفت:حق داره هنوز دختر دار نشدی تا ببینی؟
    از دفاع مامان از خاله ناخشنود شدم وگفتم:یعنی هر کسی که دختر داره باید با دیدن یک پیر خوب دست ودلش بلرزه؟پس دخترها چقدر بدبختند؟
    بلافاصله در جوابم گفت:حرفمو اینطوری تعبیر نکن که دخترها باید در به در دنبال داماد مناسب بگردند بلکه منظور من این بود که هر مادری آرزو داره دخترش با یه پسر خوب وشایسته ای ازدواج کنه برای همین با دیدن یک چنین موردی دوست داره که قسمت دخترخودش بشه.
    از تعبیر مامان سودابه خنده ام گرفت وگفتم:خوب این همین شد که من گفتم.
    مامان هم به خنده ام خندید وگفت:امان از دست این زبون تو.خدا به داد اون بخت برگشته ای برسه که قراره با تو زندگی کنه.
    ابروهایم را بالا انداختم وبا حالت خاصی گفتم:خیلی هم دلش بخواد.
    با آمدن نغمه ونرگس از دور نگاهشان کردم وروبه مامان گفتم:نغمه ونرگس رو نگاه کن اگر یک تاج هم روی سرشون میذاشتند چیزی از عروی کم نداشتند؟!
    مامان به طرفی که اشاره کردم نگاه کرد وبا لبخندی در جوابم گفت:خوب جووند دیگه جوونی هست وهزار رنگ وآرزو.
    نگاهم را به سویش چرخاندم وگفتم:یک جوری حرف می زنید انگار دارید با یک پیرزن هشتاد ساله درد دل می کنید خوب منم جوونم پس چرا مثل اینها نیستم؟!
    از حرفم برداشت دیگری کرد وگفت:من که از اول بهت گفتم بری آرایشگاه خودت نخواستی؟!
    خوشبختانه مامان سودابه از آن مادرهای سختگیر نبود که برای لباس وآرایش واینجور چیزها تعصب بی دلیل داشته باشند.همیشه حرفش این بود که تمیز وشیک لباس بپوش ولی حد معمول را رعایت کن ونگذار اسباب مسخره دیگران بشوی.دائم می گفت پوشش مناسب وخوب به دختر وقار و شخصیت می دهد.اما لباس وآرایش نغمه ونرگس امروز چیز دیگری بود!نمی دانستم مامان ایندفعه دیگر از چه چیز اینها داشت دفاع می کرد؟!با تعجب رو بهش کردم وپرسیدم:جدی جدی از نظر شما لباس وآرایش آنچنانی نغمه ونرگس اشکای نداره؟!
    به چشمانم نگاه کرد وخندید ودر جوابم پرسید:نظر تو چیه؟
    نمی دانستم چی را می خواست ازم بشنود دوباره به سوی نغمه ونرگس که در حال سلام وعلیک با مهمانان بودند نگاه کردم وجواب دادم:صد سال سیاه خودمو این مدلی درست نمی کنم.
    خندید ودستانم را گرفت وبوسید.
    از کارش حیرت کردم ودستانم را پس کشیدم وگفتم:مامان سودی حالتون خوبه؟!
    با نگاه خندانش سرش را به نشانه ی تایید تکان داد وگفت:آره بهتر از این نمی شه.از این به بعد باید خدا را هزاران مرتبه بیشتر شکر کنم.
    با تعجب پرسیدم:برای چی؟
    بلافاصله در جوابم گفت:می دونی مهسا وقتی خدا تو رو بهم داد از همون اول ازش خواستم با عنایت خودش طوری بارت بیارم که مجبور نباشم مرتب کنترلت کنم.فوت پدرت هم مزید بر علت شد.بزرگ کردن بچه بی پدر اونهم دختر برای یک مادر بی کس وکار خیلی سخته نمی دونم حرفم رو می فهمی یا نه؟!از همون اوایل بلوغت بهت همه مسائل وخطراتی که ممکنه برای یک دختر اتفاق بیفته رو گفتم وبهت حالی کردم که توی یک جامعه احتمال بروز هر نوع حادثه ای وجود داره وراهنمائیت کردم که چطوری خودتو از این جور مسائل حفظ کنی ودر ضمن در طریقخ وضع پوشش ولباست زیاد پاپیچت نشدم ونخواستم از اون جور دخترها بشی که در ظاهر موجه ودر خفا هر نوع لباسی مبتذل وهر کار انجام میدن چون خودم قبل ها شاهد بودم ومی دیدم که وقتی پدر ومادر بیشتر سختگیری می کنند بچه ها هم بیشتر لجبازی می کنند ویواشکی هر غلطی که دلشون بخواد انجام میدن برای همین با مراقبت تو رو تا حدی راحت گذاشتم.خدا را شکر می کنم که تونستم تو رو طوری تربیت کنم که از هر نظررفتارت حساب شده است.
    برای تشکر از روی صمیمیت وخلوش نیت دستش را گرفتم ومن هم بوسه ای به آن زدم وگفتم:خوشحالم که می بینم ازم راضی هستید.
    دستش را روی دستم گذاشت وبا لبخندی ازسر رضایت گفت:امیدوارم عاقبت به خیر بشی.
    من هم لبخندی زدم وبا اشراه ای به اطراف گفتم:اینجور که ما داریم تعارف تیکه پاره می کنیم اطرافیانمون فکر می کنند چند ساله همدیگرو ندیدیم.
    او هم خندید و...با خوشحالی گفت:مهسا اونجا رو؟!بالاخره نسیم رو آوردند ودر حالیکه از جایش بلند می شد ادامه داد:الهی قربونش برم ماشاالله چه عروس خوشگلی شده؟!
    من هم به سوی عروس نگاه کردم وبا تحسین گفتم:آره قشنگ شده.
    دستم را کشید وبا خود همراه کرد ودر حالیکه به سوی نسیم می رفت گفت:بیا بهش خوش آمد بگیم.
    وزیر لب گفت:ماشاالله ماشاالله.
    عروس وداماد دست در دست هم از زیر دود اسپند ونقل وسکه گذشتند وبا سوت ودست وهلهله بسوی جایگاه مخصوص خود رفتند ونشستند.
    صدای موسیقی وشور وحال مهمانان با آمدن عروس وداماد دو برابر شد ومجلس رسمیت پیدا کرد.بعد از تبریک وشادی باش به نسیم وشوهرش آرام آرام به طرف جای قبلی ام برگشتم وروی صندلی نشستم.سالن بزرگ خانه خاله سرور کاملا پر شده بود وتک وتوکی صندلی خالی دیده می شد.تازه بعضی ها وسط مشغول پایکوبی وشادی بودند واگر آنها هم می خواستند بنشینند که دیگر اصلا جایی نبود.
    نغمه ونرگس بخوبی از فرصت برای نشان دادن خشنودیشان برای عروسی نسیم استفاده می کردند وبا رویی باز با بیشتر مهمانان خوش وبش می کردند ونغمه دور از چشم عمو نادر هر کاری که دلش می خواست انجام می داد.
    سرم به اطراف گرم بود وبا خالی شدن صندلی کناریم بلافاصله مردی کنارم نشست.با حالتی معذب نگاهی به بغلم انداختم تا اگر فرد مناسبی نبود از جایم بلند شوم.سعید بود.از دیدنش جا خورد؟!از یکطرف خوشحال شدم که کنار نامحرم ننشسته ام واز طرفی هم ناراحت چون باید وجودش را تا آخر مجلس تحمل می کردم.
    با دلخوری ظاهری بودن اینکه سلامش کنم پرسیدم:تو کی اومدی که ما نفهمیدیم؟
    درحالیکه به اطرافش نگاه می کرد جواب داد:مگه قرار بود تو بفهمی؟
    هنوز نیامده داشت بارم می کرد دوست نداشتم در عروسی دختر خاه ام دهن به دهنش بگذارم.
    رویم را برگرداندم وبا صدای بلند به طوریکه بشنود گفتم:جا قحط بود اینجا نشستی؟مار از پونه بدش میاد دم لونه اش سبز می شه؟!
    از زیر چشم دیدم با عصبانیت نگاه کرد وگفت:مهسا به خدا قسم اگر یک دفعه دیگه دهنت رو باز کنی همین جا می زنم توی دهنت.هی بهت هیچی نمیگم!ودندانهایش را با غیظ بهم فشار داد وادامه داد:
    ـ بیچاره می خواستم جلوی فک وفامیلات تحویلت بگریم بگن این مهسای بدبخت هم برادر داره.نمی دونستم طبق معمول مثل سگ پاچه می گیری؟!
    سعید همیشه با سیاست بود راست می گفت می خواست پیش خاله اینها من را حمایت کنه.مردم داری وزیرکی جزئیی از اخلاقش بود.تنها خصلت خوبی که داشت این بود که جلوی مردم وبخصوص فامیلهای مامان سودابه احترامم را نگه می داشت وهمه فکر می کردند میانه من وسعید خیلی خوبه وجزء خواهر وبرادرهای نمونه هستیم.جالب بود؟!فقط خدا می دانست ومامان که من وسعید به خون هم تشنه بودیم دیگر خواهر وبرادری پیشکشمون.
    ـ سعید پسرم کی اومدی؟
    با صدای مامان سودابه بطرفش نگاه کردم.از کارهایش خنده ام می گرفت همیشه سر بزنگاه می رسید نمی دانم توی آن شلوغ وپلوغی امدن سعید رو چه جوری دیده بود؟سعید به احترام مامان از جایش برخاست وپس از سلام واحوالپرسی وتبریک جواب داد:همین الان اومدم.توی این جمعیت صندلی خالی پیدا نکردم برای همین اومدم اینجا.
    از خشم وعصبانیت قرمز شدم یک دقیقه پیش جور دیگه ای حرف می زد وبا منت می گفت که برای تحویل گرفتنم پیشم نشسته ولی حالا جلوی مامان سودابه طوری صحبت می کرد که انگار کنار من توی طویله نشسته؟!
    توهینش غیر قابل تحمل بود با غیظ گفتم:کسی مجبورت نکرده اینجا بشینی؟وزیر لب غرغر کردم:انگار کارت دعوت براش فرستاده بودم.
    مامان مداخله کرد وروبه من با دلخوری گفت:اِ مهسا چرا بد خلق شدی؟ناسلامتی سعید جان برای عروسی دختر خاله ات زحمت کشیده واومده.از مامان بیشتر ناراحت شدم یکجوری می گغت که انگار عروسی به افتخار من برپا شده وسعید خان قدوم مبارک شون رو روی تخم چشمهایم نهاده بودند.
    با وجود مامان در کنار سعید بحث بی فایده بود.شانه هایم را بالا انداختم وسرم را به طرف دیگری چرخاندم.
    کنار صندلی سعید خالی شد.مامان سودابه پهلویش نشست وبا تعارف به سعید گفت:بشین پسرم خوشبختانه جا برایم باز شد سعید که به احترام مامان هنوز ایستاده بود با خود شیرینی کاملا نشست.به ظاهر خودم را سرگرم تماشای مهمانها کردم ولی صدایشان را به خوبی می شنیدم:
    ـ اگر بدونی سعید جان چقدر دلم می خواست سروش هم در این جشن شرکت می کرد؟
    سعید دلجویانه در جواب مامان گفت:توکل به خدا انشاالله حالش خوب می شه.مهران که خیلی امیدواره.
    ـ مهران کیه؟
    سعید جواب داد:همون دکتر سروش قبلا که بهتون گفتم دوستمه.
    مامان با بیاد آوردن موضوعی گفت:آهان یادم اومد بهتر از خودت نباشه جوون مودب وبا محبتیه.
    پوزخند زدم سعید اگر مودب وبا محبت بود که دیگه غمی نداشتم.
    ـ مگه مهران رو دیده اید؟!
    ـ آره پسرم اون دفعه که زنگ زدی وگفتی سروش حالش بد شده رفتم آسایشگاه ودکترشو دیدم خیلی مراقب مریضاشه.خدا برای مادرش حفظش کنه.اگر به موقع به داد سروش نرسیده بود معلوم نبود چه بلایی سر خودش می اورد.
    ـ خاله سودی چطوره چند روزی سروش رو بیارین خونه؟فکر کنم برای حالش بهتر باشه.حالا چه خونه من چه خونه خودتون ولی فکر کنم خونه من بخاطر فضا وحیاط بزرگش مناسبتره.
    دوباره خونه ام خونه ام رو شروع کرد.چقدر از این لفظ پر بادش بدم می اومد.ندید بدید؟!
    مامان ر جوابش گفت:اتفاقا خودم هم توی فکرش بودم.می خواستم بعد از عروسی نسیم اینکارو بکنم.همین نیم ساعت پیش داشتم یواشکی به سرور می گفتم اون هم استقبال کرد وبا خوشحالی گفت یک برنامه ای جور می کنه ومیاد خونه مون تا ببیندش.
    از خاله سرور حرصم گرفت.انگار دایی سروش برادر مامان بود نه برادر خودش.
    سعید پرسید:هنوز خونواده سرور خانوم نمی دونند که سروش کجاست؟
    گویا سعید بهتر از من از جیک وپوک خانواده خبر داشت؟!
    مامان در جوابش با حسرت گفت:نه پسرم هنوز سرور به کسی چیزی نگفته راستی سعید جان نریمان رو دیدی؟
    جا خوردن هم از اینکه یکدفعه مسیر حرفش را عوض کرد وهم از اینکه جلوی سعید موضوع نریمان را پیش کشید.
    سعید با کنجکاوی جواب داد:نه کجاست؟مگه اومده؟
    مامان سودابه به گوشه ی کنار بوفه اشاره کرد وبا دقت گفت:آره همون پسره که کت وشلوار سرمه ای پوشیده.دیدی؟!
    سعید به طرفی که مامان اشاره کرده بود نگاه کرد وپرسید:کدوماشون؟همون پیراهن طوسیه؟
    اعصابم خرد شد سعید حالا یا از روی خنگی یا از روی عمد کسی را نشان داد که سنش به اندازه عمو نادر بود.مامان سودابه به شخص مورد نظر سعید نگاه کرد وخندید وگفت:نه عزیزم اون که سنش خیلی بالاست.
    از اینکه اسباب مسخره شان شده بودم بیشتر اعصابم خرد شد.
    مامان ادامه داد:اونکه کراوات سرمه ای طرحدار زده فهمیدی کدوم رو می گم؟
    سعید بالاخره دو زاری کج وکوله اش افتاد وگفت:آهان همون که موهاشو بالا زده؟
    مامان از اینکه عاقبت سعید فهمی کدام را می گوید خوشحال شد وبا هیجان پرسید:نظرت چیه؟خوبه؟
    سعید دقیق به نریمان چشم دوخت وبا لحن مضحکی جواب داد:از سر مهسا هم زیاده بیچاره پسر مردم.
    از خشم می خواستم خفه اش کنم ولی به کم محلی ام ادامه دادم.
    مامان جواب سعید را به حساب شوخی گذاشت وبا خنده گفت:نه بچه ام اونقدر هم بی انصاف نباش.بهم میان نه؟
    مامان جوری حرف می زد که انگار از نظر خودش همه چی تموم بود وفردا شب عروسی من بود!
    سعید دوباره با دقت به نریمان نگاه کرد وبا جدیت گفت:به نظر پسر با شخصیتی میاد.قبلا گفتید مهندسه؟
    می دانستم که مامان تمام جزئیات خانه را بی کم وکاست برای سعید تعریف می کند.
    ـ آره مهندس راه وساختمانه.هم رشته خودته.
    ـ خوب خاله سودی اگر همه چی اش ردیفه دیگه چرا دست دست می کنید؟قال قضیه رو بکنید.
    مامان سودابه از اینکه نریمان مورد توجه سعید قرار گرفته بود قند توی دلش آب شد وبا خوشحالی پرسید:
    ـ جان سعید ازش خوشت اومد؟خندیدم انگار سعید می خواست زنش بشود؟!سعید اینبار دقیق تر به نرمیان نگاه کرد وجواب داد:ظاهرش که خوبه اون چیزهایی هم که قبلا در موردش گفتید که دیگه حله.همسایه سرور خانم هم که هست وآشناست.

  2. محل تبليغات شما    موزيک روز
     
  3. Top | #12



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    64.46
    محل سکونت
    خیلی دور،خیلی نزدیک
    سن
    21
    نوشته ها
    76,135
    پسندیده
    25,800
    تشکر شده
    52,948
    میزان امتیاز
    616

    پیش فرض

    از اینکه درست ندیده ونشناخته داشت فضایل خوبش را پشت سرهم می کرد غیظم گرفت.
    مامان سودابه با تاسف گفت:ولی مهسا راضی نمی شه.
    سعید صدایش را بلند کرد طوریکه درست بشنوم:بیخود کرده مگه دست خودشه که ناز می کنه پس بزرگترها بلا نسبت شما برگ چغندرند؟!پسر به این خوبی دیگه چی میخواد؟!نکنه سرش تو دانشگاه گرمه؟!
    جمله آخر را یکجوری گفت که چندشم شد.
    مامان سرش را تکان داد وبه ملاحظه من صدایش را آرام کرد وجواب داد:نه بچه ام اصلا اهل این حرفها نیست میگه فعلا میخوام درس بخونم.
    وجمله ای که قبلا گفته بودم:به نریمان هیچ علاقه ای ندارم را فاکتور گرفت.
    سعید کمی فکر کرد ودر حالیکه هنوز قانع نشده بود گفت:داره بهونه در می یاره حتما کاسه ای زیر نیم کاسه اش هست که ادا...
    مامان که دید دارد الکی الکی شر به پا می شود حرفش را قطع کرد وگفت:نه سعید جان من دخترمو خوب می شناسم اصلا خبری نیست راستش حال وحوصله این جور چیزها رو نداره.
    ـ پس چرا نریمان رو نمی خواد؟
    مامان سعی کرد قضیه را هم بیاورد وبا دلسوزی گفت:خوب گفتم که میخواد درسشو ادامه.نمی خواد اسیر شوهر وزندگی بشه.از این بحث داغ مامان وسعید خودم هم کم کم باورم شد که دوست پسر دارم وخودم خبر ندارم.
    سعید کاسه داغ تر از آش شده بود ومی خواست برایم بزرگتری کند وبه اصطلاح خودی نشان بدهد.
    از فرط عصبانیت وناراحتی از جایم بلند شدم.صدای مامان سودابه را شنیدم که گفت:کجا؟
    در حالیکه سعی داشتم قیافه ام را عادی جلوه بدهم با بی حوصلگی جواب دادم:دارم می رم پیش نغمه ونرگس خسته شدم از بس یکجا نشستم.
    سعید که آن شب سعی داشت حداکثر غیرتش را به نمایش بگذارد با لحن بدی گفت:لازم نکرده؟!
    حرفش برایم گران تمام شد برای اینکه غیظ تمام شنیده هایم را سرش خالی کنم چشم توی چشمش انداختم وگفتم:کسی از تو نظر نخواست.
    مامان از حرفم رنجید ولبش را گزید وگفت:اِ مهسا بده.این چه طرز حرف زدنه؟!
    خودم را به نشنیدن زدم وبا بی تفاوتی شانه هایم را بالا انداختم وراهم را به سوی تغمه ونرگس کج کردم وگفتم:من رفتم.بخوبی صدای سعید را ازپشت سر شنیدم که می گفت:دیگه نمی شه جلوشو گرفت خود سر شده.اهمیتی ندادم وخودم را به بچه ها رساندم.
    نغمه نگاهی به سرتا پایم انداخت وبا حسرت گفت:چقدر پیراهنت بهت میاد؟!
    تشکر کردم وگفتم:تو هم امشب خوب شدی.می دانستم که رزوغ را از قیافه ام خواهد خواند.چون از نظر من قیافه عادی اش بهتر وبرازنده تر از امشب بود.بهرحال دروغگوی خوبی نبودم.
    بعلت کمبود صندلی کنار دیوار ورودی سالن تکیه دادم وبه تبعیت از من نغمه ونرگس هم از وسط سالن به طرف دیوار آمدند با تعارف گفتم:بچه ها مزاحمتون که نشدم آخه داشتید...
    نغمه نگذاشت حرفم را ادامه بدهم وگفت:نه بابا دیگه کم کم اون وسط از خستگی داشتیم می مردیم یک کمی نفس تازه می کنیم موسیقی که عوض شد دوباره می پریم وسط.
    از اینکه چنین مسئولیت بزرگی را به عهده گرفته بود خنده ام گرفت نرگس هم طبق معمول بی حرف کنارمان ایستاده تماشاچی من ونغمه شد.تغمه با شوق وذوق سر صحبت را باز کرد وگفت:راستی خان داداشت امشب حسابی خوش تیپ کرده؟!
    از قبل می دانستم نسبت به سعید نظر خاصی پیدا کرده با اینحال خندیدم وگفتم:تا از نظر تو خوش تیپی چی باشه؟نمی دانم از حرفم چه تعبیری کرد وبا چشمکی گفت:
    ـ آره نریمان هم خیلی به خودش رسیده.
    از اینکه هرجا می رفتم حرف نریمان می شد خوشم نیامد وبا دلخوری سکوت کردم.نغمه دنبال حرفش را گرفت وگفت:ولی سعید شما یم مدل دیگه تیپ زده.
    می خواست ازم حرف بکشد وببیند هنوز برای سعید آستین بالا زده ایم یا نه؟!
    دلم به حالش می سوخت نم دانست به چه خان زاده خوش اخلاقی گیر داده؟!
    سرش را جلو آورد وپرسید:راستی مهسا برادرت نمیخواد ازدواج کنه؟!
    خنده ام گرفت نمی دانستم از سر کم موی سعید خوشش آمده یا از هیکل تپلش؟ولی اگر منصفانه قضاوت می کردم صورت سعید جذاب بود مخصوصا تیپش با آن جذبه خاصی که داشت.البته از نظر دیگران جذبه بود ولی از نظر من قیافه گرفتن خشک وخالی برای اینکه نشون بده کسیه وصد البته سعید برای خودش کسی هم بود با اون ثروت بیکران پدرم؟!
    ـ راستی مهسا میایی بریم پیش سعید وخاله اینها؟می خواستم برم به سعید خوش امد بگم ولی روم نشد.نغمه دست بردار نبود.نمی دانم چرا امشب یکهو نریمان از چشمش افتاده بود که مرتب سعید سعید می کرد؟!
    ومن هم که چقدر خوشم می آمد ور دل سعید بنشینم وبه سخنان گوهر بارش گوش بدهم.
    برای اینکه رفتن پیش سعید را فراموش کند حرفو عوض کردم وبه ناچار گفتم:راستی نریمان ومامانش تنها اومدند؟
    می دانستم که از بحث نریمان بدش نمی آید.اینبار بچای نغمه نرگس جوابم را داد وگفت:نه بعد از اومدن اونها باباشون هم اومد همون پیراهن طوسیه.
    از سعید لجم گرفت بدجنس بابای نریمان را به جای خودش اشتباهی گرفته بود می دانستم از روی عمد وبرای اینکه حرص من را در بیاورد فیلم بازی می کرد.
    دوباره نغمه گفت:مهسا حالا بیا بریم پیش سعید اینها بعدا جد وآباد نریمان را ببین.
    متوجه کنایه اش شدم وبه روی خودم نیاوردم وبرای تلافی گفتم:بابا کشتی ما رو با این سعید.بیا بریم نشونت بدم تا راحت بشی.
    ودستش را کشیدم وبه سوی سعید ومامان رفتم.نرگس هم بی حرف دنبالمان حرکت کرد.
    جلوی سعید ایستادم ودست نغمه را ول کردم وبدون اینکه نشان بدهم دو دقیقه پیش باهاش بگومگو داشته ام گفتم:سعید جان نغمه ونرگس اومدن بهت خوش آمد بگن بخاطر اومدنت به عروسی خواهرشون.مگه نه نغمه؟!
    واو را وادار به صحبت کردم.
    نفمه با ظاهری خجالتی وکمی ناز وادا گفت که بله من ونرگس خیلی خوشحالیم که شما تشریف آوردین.انشاالله توی شادیهاتون جیران کنیم.
    می دانستم منظورش از شادیها عروسی خودش وسعیده واز اینکه دلش می خواست با سعید ازدواج کند بی اختیار خنده ام گرفت.چون دو روز نشده سعید با اون اخلاق گندش چنان حالشو جا می آورد وتربیتش می کرد وسر پنج روز هم طلاقنامه اش را زیر بغلش می گذاشت ومی فرستادش خونه خاله.
    با صدای سعید به خود آمدم که مغرورانه جواب داد:خواهش می کنم.
    همین دو کلمه نه بیشتر ونه کمتر.بدبخت نغمه دلشو به کی خوش کرده بود؟!
    نغمه کمی این پا وآن پا کرد وبرای اینکه چیزی بگوید گفت:امیدوارم خوب پذیرایی شده باشید؟
    اینبار سعید خودش ار ملزم به پاسخگویی ندانست وسرش روبه نشانه بله متشکرم تکان داد.
    از شانس بد نغمه مامان سرگرم صحبت با خانم کناری بود ونمیتوانست بعنوان خالی نبودن عریضه در این سکوت خرفی بزند.نغمه سرش را پایین انداخت وکمی مکث کرد وبا گفتن با اجازه تون با نرگس روان شد.
    انگار فقط آمده بود من را پیش سعید ومامان بگذارد وبرگردد.سعید پوزخندی زد وبا مسخره گفت:چه دختر خاله های مهمان نوازی داری؟!
    دیگه نمی توانستم به هوای نغمه ونرگس برگردم برای همین بدون اینکه جوابش را بدهم روی صندلی نشستم.
    طولی نکشید که عمو نادر ویکی از دوستانش بسویمان آمدند.عمو نادر با خوش خدمتی روبه سعید کرد وگفت:
    ـ سعید جان اچرا اینجا نشستی؟پاشو بیا پیش ما توی این شلوغ پلوغی برای خودمون محفل دوستانه ای تشکیل داده ایم وحین صحبت به گوشه ای از سالن اشاره کرد.
    گوشه ای که عمو نادر با دست نشان داد قسمت دنج وخلوتی بود به دور از هیاهوی جوانان هقت هشت تا از هم سن وسالان عمو نادر دور هم جمع شده ومشغول گفتگو بودند وتعجبم از این بود که با این صدای بلند موسیقی چگونه صبتهای همدیگر را می شنیدند وجواب می دادند!
    سعید که حالا به احترام عمو نادر از جایش بلند شده بود.در جواب تعارفش گفت:از لطفتون ممنونم اینجا راحت ترم.
    مسلما حرف زدن با مامان سودابه وخرد کردن اعصاب من برایش دلپذیرتر از همنشینی با چند پیر وپاتال بود؟!
    عمو نادر که به چیزی گیر می داد دیگر ول کن نبود.مصرانه دست سعید را گرفت وگفت:نه دیگه قرار نبود تعارف کنی.راستی سعید جان این دوستم هم باهات یک کار خصوصی داره.
    می دانستم کار خصوصی عمو نادر ودوستش چیزی جز معامله وساختمان سازی ونقشه کشی نخواهد بود.
    عمو نادر توی مراسم عروسی دخترش هم دست بردار نبود ونمی خواست معاملات پر سود وکلاهبرداریش را تعطیل کند.از اینکه هر بار می دیدمش در مورد خانه های کلنگی وساخت وساز با آب وتاب تعریف می کرد وچیزی به غیر از منفعت قراردادها راضیش نمی کرد بدم می امد.البته بیشتر نارضایتیم از او بابت گذشته مامان سودابه بود که عمو نادر را در آن مقصر می دانستم.
    سالها قبل مامان عقد کرده برادر نادر بود.بعد از سه چهار ماه برادر عمو نادر که اسمش نوید بود تصمیم به مهاجرت به خارج از کشور می گیرد که با مخالفت مامان سودابه روبرو می شود آقا نوید طی چند ماه به طرق مختلف محبت وتهدید وضرب وشتم سعی به راضی کردن مامان برای همراهیش به یکی از کشورهای اروپایی می کند ولی باز هم مامان راضی نمی شود.سرانجام به پیشنهاد عمو نادر به آخرین حربه که همان تهدید به طلاق بود متوسل می شود وبر خلاف انتظار عم نادر وآقا نوید مامان بلافاصله قبول می کند وآقا نوید که طی چند ماه هویت واقعی اش را به مامان شناسانده بود به خاطر عجله ای که برای رفتن به خارج داشت شتابزده مامان را طلاق می دهد ومی رود.
    همیشه مامان به اینجای سرگذشتش که می رسید می گفت:قسمت این بود که من ز نوید جداشم تا بعدها با فائزه خانم وپدرت آشنا بشم.نوید مرد زندگی نبود از همون روزهای اول می دونستم که بالاخره ازش طلاق خواهم گرفت من ونوید درست در اول ماه جوانی قرار داشتیم ونوید با تمام وجود می خواست از جوانی اش استفاده کند وجوانی کردن را در خارج رفتن وخوشگذرانی می دید ومن را که تازه عقد کرده اش بودم نمی دید ونمی خواست به حساب بیاورد.خدا را شکر که خیلی زود توانستم از بندش رها بشوم وگرنه با اون اخلاق رنگارنگی که داشت یک روز خوش توی زندگیم نمی دیدم.ومن از حرف مامان سودابه متعجب می شدم وبه خود می گفتم:نه که حالا داری روزهای خوش را تجربه می کنی؟!
    ـ حالا سعید جان دیگه ریش وقیچی دست خودته؟!
    صدای سرخوش عمو نادر نشان می داد که بالاخره سعید را برای همکاری با پروژه دوستش هم عقیده ساخته هر چند که موفق نشده بود او را با خودش به آن سوی سالن همراه سازد ولی بهر حال خواسته دوستش را همانجا مطرح کرده بود وبه نتیجه ای هم رسیده بود
    ـ صد درصد قول مساعد نمی دم ولی سعی می کنم یکجوری فرصت خالی لابه لای برنامه هایم پیدا کنم.
    از اینکه سعید برایشان طاقچه بالا می گذاشت خوشم می آمد از نظر من رو دادن به عمو نادر همانا وسواری دادن به او همان.
    سعید با آن جذبه اش خوب توانسته بود عمو نادر را سر انگشتش برقصاند.می دانستم عمو نادر هم مثل نغمه وخاله بغیر از نریمان خواهان سعید بعنوان دامادی هست.مخصوصا عمو نادر چشم طمعش بیشتر دنبال پولهای سعید بود نه خودش.بهرحال سعید لقمه ای نبود که بشود به این سادگی به چنگ اورد ومن از این نظر خوشحال بودم نه از بابت سعید بلکه از این جهت که عمو نادر مثل برده ای مطیع سعید شده بود واین را به حساب انتقام مامان سودابه می گذاشتم.
    ـ آدم به این شارلاتانی ندیده بودم؟
    منظرو سعید عمو نادر بود که بعد از رفتنش آهسته زیر لب زمزم هکرد می خواستم در جوابش بگویم منهم با تو هم عقیده ام که یاد به اصطلاح قهرم افتادم وسکوت را صلاح دیدم.

    فصل شش
    ـ مامان اگر کمی صبر کنید منم اماده می شم میام.دلم برای دایی سروش تنگ شده.
    در حالیکه ساک سنگینی را کنار در ورودی می گذاشت با نگاهی ازم پرسید:مگه امروز کلاس نداری؟!در حالیکه به سوی اتاقم می رفتم تا حاضر شوم جواب دادم:
    ـ نه دیروز روی برد دانشگاه زده بودند که امروز کلا تشکیل نمی شه.مامان خوشحال از این موضوع با هیجان گفت:پس بدو تا من زنگ بزنم به آزانس لباستو بپوش.با عجله لباس مناسبی پوشیدم وسریع خودم را به هال رساندم وبا تعجب از مامان سودابه که روی صندلی کنار ساک نشیته بود پرسیدم:پس چی شد؟چرا نشستید؟
    نگاهی به سرتا پایم انداخت وبا دیه تحسین جواب داد:قراره تا پنج دقیقه دیگه آزانس برسه.
    من هم کنارش نشستم وگفتم:من را بگو که با چه سرعتی آماده شدم.فکر کردم الان آزانس دم دره.

  4. Top | #13



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    64.46
    محل سکونت
    خیلی دور،خیلی نزدیک
    سن
    21
    نوشته ها
    76,135
    پسندیده
    25,800
    تشکر شده
    52,948
    میزان امتیاز
    616

    پیش فرض

    مامان دوباره با دقت به لباسم نگاه کرد و گفت : این بارونی طوسیه خیلی بهت میاد ماشاالله خوشکل بودی ، خوشکل تر شدی .
    از تعریف مامان خنده ام گرفت و با حاضر جوابی گفتم : هیچ بقالی نمیگه ماستم ترشه .
    از لحنم خندید و گفت : امان از زبونت ؟! هیچکی حریفش نیست .
    با قیافه جدی جواب دادم : چطوره یه بارونی طوسی هم تن اون کنیم ، بلکه قشنگ بشه ؟!
    خنده اش را خورد و با تعجب پرسید : تن کی ؟!
    چشمکی زدم و با دست به دهانم اشاره کردم و جواب دادم : تن زبونم .
    مامان تازه متوجه منظورم شد و دوباره خندید . اشاره ای به ساک کردم و پرسیدم : اینا دیگر چیه ؟
    به ساک نگاهی انداخت و بسویم برگشت و در جوابم گفت : کمی خوراکیه و غذایی که سروش دوست داره . با کمی خرت و پرت مثل حوله ، دستمال و غیره .
    به چشمان غم زده اش نگاه کردم ، دلم گرفت ، می دانستم که چقدر به دایی سروش وابسته است ولی بیماری روانی دایی ...
    با صدای زنگ خانه مامان با عجله از جایش برخاست و گفت : پاشو ، پاشو آزانس اومد . شتابزده گیش به من هم سرایت کرد و سریع چکمه ام را پوشیدم و ساک سنگین را بلند کردم و گفتم : وای مامان چقدر سنگینه ؟!
    کلید را داخل قفل گذاشت و جواب داد : اگر برات سنگینه بذار خودم میارم .
    از در ورودی بیرون رفتم و گفتم : نه مامان برای قلب شما خوب نیست خودم میبرم . در رو ببندید زود بیایید پایین .
    نم نم باران بخوبی موزائیک پیاده رو را خیس کرده بود . با نفس بلندی هوای خوش بارانی را بلعیدم و خواستم دستهایم را بالا بیاورم و روی صورت خیس و باران زده ام بکشم ولی هر دو دستم بند بود . یکی به کیف خودم و دیگری به ساک سنگین مامان .
    - مهسا چرا وایسادی ؟ زود سوار شو سرما میخوری .
    مامان سودابه درحالیکه به کندی از پله ها پایین می آمد در ورودی ساختمان را بست و به سوی ماشین حرکت کرد و من هم به دنبالش روان شدم .
    درختان آسایشگاه زیر آب باران ، تنه و شاخه های برهنه از برگهایشان را شستند ، منظره زیبایی را به نمایش گذاردند . بطوریکه زیبایی و طراوت درختان ، جلوه حزن انگیزی به خود گرفت و صدای غار غار کلاغهای سرگردان در باران بیشتر به این مرثیه سرایی دامن زد .
    ساک را کنار تخت دایی سروش گذاشتم و به مامان سودابه که دایی را در آغوش گرفته بود و قربان صدقه اش می رفت نگاه کردم . اشک در چشمهایم حلقه زد . دایی سروش در برابر بی تابی مامان هیچ عکس العملی از خود نشان نمیداد و مثل مات زده ها خیره خیره نگاه میکرد . نه حرفی نه حرکتی نه آشنایی هیچ . همین طوری روی تخت نشسته بود و نگاه میکرد . مطمئن بودم همین نشستن هم به کمک مدد کاران آسایشگاه انجام داده بود وگرنه هیچگونه حرکتی از خود نداشت . به اشکهای روانم اجازه دادم بی محابا سرازیر شوند . چون به خوبی میدانستم دایی سروش حتی نیم نگاهی هم به من نمی اندازد چه برسد به اینکه به گریه ام دقیق شود ؟!
    دایی سروش را به اندازه یک دنیا دوست داشتم و خوبیها و مهربانیهایش را با هیچ چیز عوض نمیکردم .
    قبل از بیماریش بیشتر وقتها با ما بود . با اون اخلاق خوب و بذله گویش من و مامان را حسابی سر حال می اورد و شارژ می کرد . دایی تقریبا هم سن و سال سعید بود و بیشتر برایم حکم برادر داشت تا دایی . ولی بیماری افسردگی ناگهانی اش ...
    - سروش جان عزیزم من را ببین ، ببین من را می شناسی ؟ آره ؟ آره سروش ؟
    مامان با التماس از برادرش میخواست که او را بشناسد . اما دایی مثل یک تکه سنگ شده بود ، نگاه میکرد و چیزی نمیگفت . دیگر فروغ چشمهایش را هم از دست داده بود و بدون اینکه نگاهش معنای خاصی داشته باشد به نقطه ای خیره می شد .
    درست یادم هست اولین بار این حالت حدود یکسال پیش اتفاق افتاد .پ
    حدود ساعت نه و نیم شب با صدای زنگ ممتدی در خانه را باز کردیم و دیدیم اوست . بدون هیچ سلامی و حرفی داخل شد و مستقیم روی کاناپه هال نشست . مامان سودابه با نگرانی و دلهره بطرفش رفت و پرسید : سروش جان چیزی شده ؟ اتفاقی افتاده ؟ چرا ناراحتی ؟
    بدون اینکه جواب مامان را بدهد سرش را تکان داد و به نقطه ای خیره شد . مامان کنار پایش روی زمین نشست و دستش را در دست گرفت و دلواپس تر از قبل پرسید : عزیزم ، قربونت برم . حرفی بزن ، قلبم داره از حلقم بیرون میزنه ، سروش میشنوی چی دارم می گم ؟ سروش با توام ؟
    از نگاه خیره دایی از همان اول فهمیدم که چیزی شده که قادر به گفتنش نیست و اگر مامان تا صبح هم خودش را می کشت جوابی از زبانش نمی شنید . مامان با بیاد آوردن موضوعی نگران زانوی دایی را بغل گرفت و با صدایی شبیه ناله پرسید : سرور ، سرور حالش خوبه ؟ نکنه اتفاقی خدای نکرده افتاده ؟ ... هان سروش به من نگاه کن و بگو چی شده ؟
    و بدون آنکه منتظر جوابی از دایی بماند با شتاب از جایش برخاست و بسوی تلفن رفت و شماره ای را گرفت و پس از چند بوق با شنیدن صدای کسی ، نفس راحتی کشید و گفت : آه سرور خودتی ؟
    ...
    نه همین جوری بهت زنگ زدم حالتو بپرسی ، بچه ها خوبن ؟
    ...
    آقا نادر چطوره ؟
    ...
    دیگه چه خبر ؟
    ...
    نه سلامتی ، بچه ها را از قول من ببوس ، قربانت ، خداحافظ .
    و دوباره به سوی دایی برگشت و آرامتر از قبل پرسید : سروش به چشمهای من نگاه کن ؟!
    سروش جان ، عزیز دلم بگو چی شده ؟ با کسی حرفت شده ؟ دعوا کردی ؟ هان بگو .
    و با سکوت دایی به سوی من برگشت و گفت : مهسا برو از آشپزخانه یک شربت قند بیار ، شاید بخوره حالش بهتر شه و دستان دایی را در دست گرفت و ادامه داد : آخ بمیرم دستاش یه تیکه یخ شده . مهسا چرا وایسادی برو دیگه . بعد از آوردن شربت ، مامان لیوان را از دستم گرفت و قاشق را داخلش هم زد و لیوان را آهسته به لبان دایی نزدیک کرد و با ملایمت گفت : عزیزم دهنت رو باز کن . یک قورت بخور ، حالت بهتر میشه .
    دایی بی اراده دهانش را باز کرد و کمی شربت خورد . سرش را به پشتی کاناپه تکیه داد و چشمهایش را روی هم گذاشت . مامان نگاه دقیقی به حرکات برادرش انداخت و از جایش بلند شد و درحالیکه لیوان در دستش بود بطرف آشپزخانه ذفت و با چشمکی بهم اشاره کرد که همراهش بروم . بی معطلی از روبروی دایی برخاستم و به سوی آشپزخانه رفتم .
    مامان به در کابینت تکیه داد و با نگرانی گفت : مهسا به نظرت سروش چش شده ؟!
    سرم را تکان دادم و با ناراحتی جواب دادم ، نمیدونم ولی هر چی هست فعلا نمیخواد حرف بزنه .
    مامان چشمهایش پر از اشک شد و گفت : تا حالا سابقه نداشته اینجوری بشه . خودم سروش را بزرگ کردم مثل بچه خودمه ، به روحیه اش آشنام ، حتما یک اتفاق ناگواری افتاده که اینجوری شده و به این حال و روز در اومده . مهسا برو ببین میتونی ازش حرف بکشی ؟! شاید اون با من رودربایستی داشته باشه با تو راحت تره ، شما جوونها حرف همو بهتر می فهمید .
    مهسا ، جون مامان اگه چیزی بود بهم بگی ها ، دارم از دلهره می میرم .
    قبل از اینکه به هال برگردم یک لیوان شربت قند دیگر درست کردم و اینبار دست مامان دادم و وادارش کردم روی صندلی پشت میز آشپزخونه بنشیند و شربت را بخورد و برای دلداری گفتم : مامان خودتو ناراحت نکن برای قلبت هیچ خوب نیست . شاید موضوع اونقدرها هم که فکر میکنی مهم نباشه ، لابد دایی ضرر و زیان مالی چیزی خورده . تازگیها توی کار خرید و فروش موبایل افتاده شاید بدهی بالا آورده .
    بجای اینکه آتش نگرانی مامان را سردتر کنم ناخواسته شعله ور ترش کردم و مامان به گونه اش زد و گفت :
    خاک بر سرم ، نکنه چکهاش برگه خورده ؟ الهی بمیرم براش برای همین پیش من حرفی نمیزنه و خود خوری میکنه . مهسا اگه حکم جلبش رو گرفته باشن چی ؟ چه خاکی به سرم بریزم ؟
    دستم را روی شانه اش زدم و جواب دادم : حالا که چیزی نشده ؟! دایی که چیزی نگفته که شما دارید پیش پش عزاداری میکنید . فوقش هم اگر چکهاش برگه خورده باشه ، به سعید میگیم بیاد راست و ریستش کنه ، پس پولهای پدر خدابیامرزم به چه دردی میخوره ؟! ما که خیری از سعید ندیدیم بلکه دایی سروش ... و نگذاشت حرفم را ادامه بدهم و با شنیدن نام سعید قوت قلبی پیدا کرد و گفت :
    خوب شد گفتی . خودم که این جور وقتها عقلم درست و حسابی کار نمیکنه . تو برو پیش سروش ، خوب نیست با این حالش تنها باشه . منم برم یک زنگ به سعید بزنم پاشه بیاد اینجا بلکه گره از کار سروش باز کنه .
    از اینکه مامان را یاد سعید انداخته بودم از خودم لجم گرفت و رو به مامان گفتم : حالا که چیزی نشده که شما میخواهید سعید رو خبر دار کنید . وایسید ببینید شاید اصلا موضوع چیز دیگه ایه . شاید اصلا دایی ضرر نکرده ، صبر کنید ببینیم خودش چی می گه بعد به سعید بگید .
    مامان که تصمیم خودش را گرفته بود از جایش برخاست و گفت : حالا هر چی شده باشه . اگر سعید بیاد بهتر میتونه باهاش حرف بزنه . تو هم پاشو برو پیشش تا من به سعید زنگ بزنم .
    می دانستم که بالاخره کار خودش را خواهد کرد . تنهایش گذاشتم و به سوی هال رفتم .
    دایی همچنان سرش را به پشتی کاناپه تکیه داده و چشمهایش را بسته بود . کنارش نشستم و آهسته صدایش کردم : دایی ، دایی سروش ؟
    چشمهایش را باز کرد و نگاهم کرد و به آرامی پرسیدم : دایی جون نمی خوای بگی چی شده ؟! بگو شاید بتونم کمکت کنم .
    و برای اینکه دلگرمی اش بدهم ادامه دادم : اگر ضرر مالی خوردی فدی سرت ، ارزش نداره انقدر خودت رو ناراحت کنی و به ظاهر خندیدم و در ادامه گفتم : پس خاصیت سعید چیه ؟
    بالاخره باید یکجوری خاصیت خودش رو نشون بده . دیگه نبینم اینجوری غصه دار باشی . باور کن از هفته پیش تا حالا دلم برای خودت و جوکهات لک زده ، بخند فکر کنم چیزی نیست . دایی بخند دیگه ؟! ولی بجای خنده اشک در چشمانش حلقه زد و به نقطه ای خیره شد . بند دلم پاره شد دیگر مطمئن شدم که غم و اندوهش فراتر از بدهکاری و چک و اینجور حرفهاست . نیم ساعت بیشتر طول نکشید که سعید هم خودش را رساند و به محض آمدنش دایی سروش را به اتاقم برد . میدانستم سعید هم چیزی دستگیرش نمیشود و در خلوت به اصطلاح مردانه شان نمیتوانست از زبانش حرفی بکشد . بعد از ده دقیقه سعید از اتاقم بیرون امد و سرش را به نشانه تاسف تکان داد و رو به مامان سودابه گفت : فایده ای نداره چیزی نمیگه ، سروش برخلاف ظاهر همیشه خندانش ، درد دلش را به کسی بروز نمیده ولی مثل اینکه این دفعه ، قضیه واقعا فرق میکنه . مامان صدایش را آهسته کرد و پرسید : بدهی چیزی نداره ؟!
    سعید روی کاناپه نشست و جواب داد : نه . چیزی که نگفت ولی من بهش اطمینان دادم که از این نظر نگران چیزی نباشه ، حتی برای راحتی خیالش مقداری هم چک پول پیشش گذاشتم اما گمان نکنم قضیه این باشه . ببینم خاله سودی ، سرور خانم چیزی نمیدونه ؟
    مامان سرش را پایین انداخت و در جواب گفت : نه اتفاقا پیش پای تو ، تلفن زد میخواست بفهمه چرا یک ساعت پیش یکدفعه براش زنگ زدم و با حال و احوال خشک و خالی گوشی رو قطع کردم . از کنجکاویهای بی مورد همیشگی خاله سرور همیشه حرصم می گرفت . از اینکه همیشه سعی داشت ته و توی قضیه را درآورد خوشم نمی آمد .
    مامان سودابه سرش را بلند کرد و ادامه داد : کمی از جریانو بهش گفتم ، راستش بیشتر میخواستم بدونم آیا او دلیل رفتار سروش را میدونه یا نه ؟! بهش گفتم سروش الان اینجاست کمی ناخوش و ناراحته . اما اون هم مثل ما خبری از جایی نداشت ، نگران شد ، خواست با سروش حرف بزنه ، بهش گفتم خسته ست خوابیده .
    سعید کمی فکر کرد و گفت : چی میتونه باشه ؟! ببینم خاله سودی ، تازگیها سروش مشکل عاطفی پیدا نکرده بود ؟
    بجای مامان گفتم : منظورت چیه ؟ بدون آنکه نگاهم کند رو به مامان گفت : شاید با دختری آشنا شده و از طرف اون دختره سر خورده شده ، بالاخره باید تمام احتمالات را در نظر بگیریم .
    مامان که از حوادث آن شب حسابی گیج شده بود با حیرت گفت : سروش ؟! نه فکر نمیکنم . اگر موردی بود حتما به من میگفت . نمیدونم والله جوونهای این دوره زومونه مرموز شدن شاید خبری بوده و به من چیزی نگفته . مهسا تو چیزی نیمدونی ؟
    شانه هایم را بالا انداختم و جواب دادم : نه دایی سروش حرفی نزده .
    مامان رو به سعید کرد و با چشمانی نگران پرسید : توی این چند دقیقه که توی اتاق بودید چیزی نگفت ؟ حرفی نزد ؟
    سعید بلافاصله جواب داد : نه ، هیچی ، حتی یک کلمه هم نگفت . همش من حرف زدم و به راههای گوناگون می خواستم سر صحبت رو باز کنم ولی انگار اون حرفهای من را نمیشنید حواسش جای دیگه ای بود . بدون اینکه نگاهم کند به یک نقطه زل زده بود . مامان دست روی دستش زد و با چشمان اشکبار گفت : دیدید چطور برادر دسته گلم رو چشم زدند ! با اون سر و زبونش بالاخره کار دست خودش داد . حالا چه خاکی به سرم بریزم ؟ نکنه چیز خورش کردند و برامون فرستادند ؟
    خدایا حالا چیکار کنیم ؟ و با صدای هق هق گریه کرد .
    از سوز گریه مامان من هم به گریه افتادم و دیدم که چشمان سعید هم پر از اشک شد ولی زود به خودش مسلط شد و گفت : خاله سودی یواشتر ممکنه بشنوه و رو به من گفت : مهسا پاشو برو یه لیوان شربت قند برای مامانت بیار ، انگار اون شب من مسئول درست کردن شربت قند شده بودم و راه به راه شربت قند درست میکردم . از ناراحتی و غصه ، دلم یا بهتر بگم معده ام حسابی درد گرفته بود و به جای یک لیوان ، دو لیوان شربت قند درست کردم و خودم هم خوردم . سعید پس از آرام کردن مامان از جایش بلند شد و گفت : مهسا برو یک سر به سروش بزن ببین داره چیکار میکنه .
    از اینکه مرتب بهم دستور میداد لجم گرفت ولی به خاطر حال دایی سروش دستورش رو اجرا کردم و به طرف اتاقم رفتم .
    پس از برگشتم مامان و سعید با کنجکاوی نگاهم کردند و منتظر خبر شدند ، بیشتر از این منتظرشان نگذاشتم و گفتم : روی تخت دراز کشیده ، چشمهاشو بسته ، فکر کنم خواب باشه .
    سعید همانطور که ایستده بود به ساعتش نگاه کرد و گفت : آره حتما خسته بوده و خوابش برده .
    مامان که هنوز چشمهاش از اشک خیس بود با دلواپسی گفت : نمیدونم وقتی اینجا اومد شام خورده بود یا نه ؟! الهی بمیرم براش حتما سر گرسنه روی بالش گذاشته و خوابیده .
    سعید رو به مامان گفت : خاله سودی یه وقت برای شام صداش نزنید ، بذارید راحت تا صبح بخوابه ، شاید با یک استراحت حالش خوب بشه و صبح همه چی رو تعریف کنه . دوباره به ساعتش نگاه کرد و گفت : دیر وقته منم دیگه باید برم .
    مامان از جایش برخاست و گفت : کجا سعید جان ؟! همین جا پیشمون بمون . سعید به طرف در ورودی رفت و در جواب گفت : نه تعارف که ندارم ، باور کنید توی خونه مهمون دارم گذاشتمش و اومدم .
    مامان با شرمندگی دست روی شانه سعید گذاشت و گفت : خدا مرگم بده چرا زودتر نگفتی ؟! اگر میدونستم مزاحمت نمیشدم .
    سعید دست روی دستگیره در گذاشت و گفت : خاله سودی دیگه از این حرفها نزنید ناراحت میشم . راستی تا صبح مرتب به سروش سر بزنید که خدای نکرده حالش بهم نخوره . اگر صبح پا شد و دوباره سکوت کرد زنگ بزنید بیام ببرمش دکتر . حقیقتش همین که دیدمش با اوصافی که شما پشت تلفن برام گفتید میخواستم ببرمش دکتر ولی با خودم گفتم از نظر ظاهری و جسمانی حالش که خوبه ، سکوتش هم شاید بخاطر مشکلیه که براش پیش اومده ، احتمالا با تنهایی و استراحت برطرف میشه ولی صبح اگر باز وضع همین بود باید حتما ببریمش دکتر و در را باز کرد و ادامه داد : مراقبش باشید تا فردا صبح خداحافظ .
    و مامان با گفتن « در پناه خدا ، ببخش که مزاحمت شدیم » بدرقه اش کرد .
    از اینکه ادای پدر بزرگها را برایمان در می آورد و برایمان بزرگتری میکرد حرصم گرفت و گفتم : حاضرم قسم بخورم که هیچ مهمونی نداشت . برای اینکه سرمون منت بذاره که این همه راهو اومده ، الکی گفت مهمون داره وگرنه مثل بچه آدم باید همین جا میگرفت میخوابید نباید توی این شرایط دایی ، تنهاش میذاشت . لابد ترسیده قصر رویایی اش را دزد بزنه ؟! مامان بی حوصله جواب داد : باز شروع کردی ؟! من سعید رو بهتر از تو میشناسم هیچوقت دروغ نمیگه . همین که آخر شبی اومده بهمون سر زده ، قوت قلبمون شده ، باید ازش ممنون باشیم . نه اینکه بیخود و بی جهت طلبکار باشیم .
    میدانستم اگر یک کلمه دیگر در مورد سعید حرف بزنم مامان سودابه ناراحت میشود برای همین ساکت شدم و به در اتاقم نگاه کردم .
    مامان سودابه با نگاهی به ساعت دیواری گفت : بهتره ما هم بریم بخوابیم ، تا صبح ببینیم چی پیش میاد . مهسا من میرم توی اتاقت کنار تختی که سروش رویش خوابیده تشک می اندازم و می خوابم . میخوام مراقب حالش باشم . بلکه خدا خودش کمک کنه صبح سر حال بیاد . تو هم برو توی اتاق من بخواب .
    بر خلاف پیش بینی مامان سعید ، صبح حال دایی سروش بهتر که نشد هیچ ، بدتر هم شد و با آمدن سعید بلافاصله به دکترش بردیم و دکتر نظر داد که فوری بستریش کنیم . تا یکسری آزمایشات رویش انجام ...

  5. Top | #14



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    64.46
    محل سکونت
    خیلی دور،خیلی نزدیک
    سن
    21
    نوشته ها
    76,135
    پسندیده
    25,800
    تشکر شده
    52,948
    میزان امتیاز
    616

    پیش فرض

    شود . بعد از کلی آزمایش ، نتیجه همه این شد که دایی سروش از نظر جسمی سالم است ولی به روحش شوک قوی وارد شده . پس از مدت کوتاهی دایی را به آسایشگاه روانی منتقل کردند و در مقابل خواهشها و التماسهای مامان برای بردنش به خانه ، نظر دکترها این بود که ممکن است دایی سروش غفلتا صدمه ای به خودش یا دیگران وارد کند که این از جهت امنیت جانی خودش و ما خطرناک بود .
    نمیدانم دایی چی دید یا چی شنید یا چی شد که این چنین روزه یکساله سکوت گرفت . دایی سروشی که حرفهای با نمکش همه را سر شوق می آورد اینطوری گوشه آسایشگاه افتاد انگار که از اول آدم گنگی به دنیا آمده بود . پس از بستری شدن دایی ، مامان سودابه مجبور شد خانه اجاره ای دایی را که در حقیقت یک اتاق بیشتر نداشت و حدود چهار سالی مستقل از ما زندگی می کرد پس بدهد و اثاثیه اش را به انباری کوچکی که در پارکینگ داشتیم منتقل کند .
    - مهسا جان بیا از جلوی در کنار تا آقای دکتر بیان تو ، مهسا حواست کجاست مادر ؟ با توام ؟
    تازه فهمیدم مل آدمهای منگ جلوی در اتاق ایستاده ام و به گوشه ای خیره شده ام . به خودم آمدم و کنار رفتم و پهلوی تخت دایی ایستادم که صدای دکتر را شنیدم : روزتون به خیر . می دانستم که با مامان سودابه نیست ، چون قبل از کنار رفتنم از جلوی در با هم سلام و علیک کرده بودند . پس با من بود . دوباره صدایش را شنیدم : خانم سلام عرض کردم .
    از اینکه بی ادبانه جواب کلام اولش را نداده بودم از خودم لجم گرفت ، حتما بی توجهی ام را ...
    - مهسا جان آقای دکتر با تو هستند ؟!
    سرم را بالا آوردم و نگاهش کردم و خواستم جواب مودبانه ای که در پاسخ به سلامش آماده کرده بودم بگویم که تعجب کردم ، انتظار دیدن دکتر یونسی را داشتم که پیر و مهربان بود و با قامت کوتاهش همیشه در طی این مدت که به آسایشگاه می آمدم لبخند به لب داشت و با لفظ دخترم یا فرزندم من را خطاب میکرد ولی به جای دیدن دکتر یونسی با جوانی مواجه شدم همسن سعید . بلند قامت ، چهارشانه ، هیکلی نه لاغر و نه چاق ، موهای مشکی تابدار به پشت شانه شده درست بر عکس دکتر یونسی که محض رضای خدا یک تار مو هم به سرش نبود و باز درست بر عکس دکتر یونسی بی ریش و سبیل ، با نگاهی نافذ و کمی اخمو که در مقابل چهره خندان دکتر یونسی توی ذوقم خورد .
    - خانم شما رسم آداب و معاشرت بلد نیستید ؟!
    این حرفش که دیگه حسابی توی ذوقم خورد . منتظر شدم تا مامان سودابه به جای من در جوابش چیزی بگوید که با سنگین شدن سکوت به اطرافم نگاه کردم ولی مامان را ندیدم . دوباره به طرف دکتر نگاه کردم . سرگرم معاینه دایی سروش بود . حتما با دیدن سکوت دوباره ام بی خیالم شده بود و پیش خودش نتیجه گیری کرده بود که منهم به بیماری دایی سروش مبتلا هستم و یا اینکه دختر کاملا بی ادب و بی شخصیتی هستم که ارزش دوباره سرزنش شدن را هم ندارم . از اینکه ممکن بود حدس دومم بیشتر به واقعیت نزدیک باشد از دست خودم حرصم گرفت و بدون مقدمه گفتم : من هم خدمتتان سلام و احوالپرسی عرض میکنم . برای یک لحظه از این لغات پرت و پلا و بی معنی که سر هم کرده بودم جریان خونم ایستاد و نفسم بند آمد . این چه سلامی بود که من در عرض یک ثانیه از خودم ساخته بودم ؟! با دیدن صورت متعجب دکتر ، پلکهایم را بی اختیار روی هم گذاشتم و دندانهایم را عصبی وار رویهم کشیدم . دیگر حتم پیدا کردم که دکتر در عمرش با چنین دیوانه ای روبرو نبوده است . نمیدانستم قیافه ام چه شکلی پیدا کرده بود که دکتر پرسید : خانم ، شما حالتون خوبه ؟
    برای اینکه مثل قبل جوابش را با مکث طولانی ندهم بلافاصله درحالیکه هنوز چشمهایم از خجالت بسته بود گفتم : بله خیلی خوبم . شما چطور ؟ این دو کلمه « شما چطور » نمیدانم چه جوری به جوابم اضافه شد که خودم هم متوجه نشدم .
    از شدت شرمندگی دیگر مطمئن بودم که گونه هایم قرمز شده چون گرمایش را به خوبی احساس می کردم .
    - خانم اگر مشکلی پیش آمده میتونم کمکتون کنم .
    بی اراده جواب دادم : نه خواهش میکنم . با این جواب ناخواسته ام دیگر خودم هم اطمینان پیدا کردم که وضع روحی ام وخیمه و خودم خبر ندارم . جالب بود در مقابل یک روانپزشک چقدر راحت روانی شده بودم بودم و با این جوابهای بی سر و ته حسابی او را سر کار گذاشته بودم .
    این پلکهای لعنتی هم از فرط خجالت از هم باز نمیشد تا از رخنه چشمم واکنش های دکتر را ببینم .
    دوباره صدایش را شنیدم : اگر اجازه بدید میخوام معاینتون کنم .
    وای نه ؟! حتما پیش خودش فکر کرده با یک دیوانه زنجیری به ظاهر بی آزار طرفه و از فردا توی اتاق بد حالها ، یک تخت برام رزرو میکنه . چرا فردا ؟ از همین حالا ؟!
    و با این توهم ، بعد از چند ثانیه واکنش نشان دادم و با خیزی عجیب و غریب به عقب پریدم و با فریاد گفتم :
    نه نه آقای ولم کنید و با برخورد به جایی از پشت به زمین افتادم و با احساس درد ، پلکهای بهم چسبیده ام را از هم باز کردم . دکتر هنوز از نمایش مسخره و شگفت انگیزم متحیر مانده بود خیلی زود به خود آمد و به طرفم آمد و بازویم را گرفت و با احتیاط بلندم کرد و گفت : چیزیتون که نشد ؟ نمیتوانستم نگاهش کنم با شرمزدگی آهسته جواب دادم : نه خوبم .
    دوباره پرت و پلا گفتم شروع شد . نه خوبم یعنی چی ؟ باید میگفتم : نه از محبتتون ممنونم .
    - مهسا ، مادر چی شده ؟
    با صدای مامان سودابه جان تازه ای گرفتم . دکتر که هنوز برای بر هم نخوردن تعادلم بازویم را گرفته بود ، آرام آرام بازویم را ول کرد و گفت : حالا حالتون چطوره ؟ بهترید ؟ نه خیر دکتر جدی جدی فکر میکرد من یک طوریم هست ؟!
    مامان سودابه با دلهره از دکتر پرسید : دکتر مگر چیزی شده ؟!
    دکتر به اصطلاح برای رعایت حال من سرش را تکان داد و در جواب گفت : نه چیزی نشده ولی اگر صلاح بدونید یک معاینه ای از ایشون بکنم . لطف کنید بعد از ساعت ملاقات تشریف بیارید دفترم .
    دیگر علنا دکتر ، بیماری روانی دایی سروش را فراموش کرده بود و با دیدن علائم خطرناک بالینی من ، بیماری ام برایش جالب و مهم شده بود . از اینکه دکتر واقعا فکر میکرد من یک چیزیم هست عصبانی شدم و با قاطعیت گفتم :
    جناب دکتر باید خیالتون را راحت کنم که من چیزیم نیست ... هنوز حرفم تمام نشده بود که سعید داخل اتاق شد و با لحن خودمانی سلام کرد و با صمیمیت رو به دکتر گفت : چطوری مهران ؟!
    پس جناب دکتر ، دوست صمیمی سعید خان بود و من خبر نداشتم ؟! از اینکه تا چند دقیقه پیش مثل عقب افتاده ها ، گیج و منگ جلوی دکتر دست و پایم را گم کرده بودم و به در و دیوار میخوردم از خودم لجم گرفت و با تنفر به خوش و بش سعید و دوستش نگاه کردم . مامان سودابه از فرصت بهره جست و آهسته زیر گوشم گفت : مهسا دکتر واسه چی میخواست معاینه ات بکنه ؟ از شدت عصبانیت از دست دکتر ، بلند جواب دادم : نمیدونم شاید خودش دیوونه است فکر کرده بقیه هم مثل خودش هستند .
    با برگشتن ناگهانی سعید و دکتر به طرفم فهمیدم که جوابم را بیش از اندازه بلند گفته ام . قیافه هر کسی را میتوانستم تحمل کنم الا چشم غره سعید را . برای اینکه جو را عوض کنم رو به مامان کردم و با لحن عادی پرسیدم : راستی مامان چند دقیقه پیش کجا رفته بودید ؟
    مامان سودابه در باز کن را نشان داد و در جوابم گفت : میخواستم برای سروش کمپوت باز کنم یادم رفته بود در باز کن بیاورم ، برای همین رفتم از یکی از پرستارها بگیرم .
    سعید که هنوز اخمهایش از حرف من باز نشده بود با لبخند تصنعی رو به دکتر کرد و گفت : راستی مهران جان با خانواده ام آشنا شدی ؟ میخواستم جای دکتر جواب بدهم : آره چه جور هم آشنا شدیم . با اون نمایش کمدی من ... صدای دکتر را شنیدم که جواب داد : بله تا حدودی البته مادرت را اون دفعه هم زیارت کرده بودم ولی این خانم رو نمیشناسم .
    نمیدانم ذهنیت من بود یا لحن دکتر که حس کردم میخواست بجای اینکه بگوید این خانم رو نمیشناسم بگوید این دیوانه را نمیشناسم .
    سعید نگاهی به من کرد و در جواب دکتر گفت : مهران جان ، این مهسا خواهرمه .
    اگر سعید خبر داشت که خواهر دست گلش چه آبروریزی درآورده ، صد سال سیاه هم من را بعنوان خواهر معرفی نمیکرد . دکتر وقتی فهمید خواهر سعید هستم با دقت نگاهم کرد و زیر لب گفت : صحیح .
    و پس از مکثی پرسید : حالتون چطوره ؟ بهتر شدید ؟
    دکتر ول کن نبود . خودم دیگر کم کم داشت دیوانه بازی دو دقیقه پیشم از یادم میرفت ولی به نظر می آمد شیرین کاریم تا قیام قیامت در ذهن دکتر حک شده باشد .
    با سکوتم سعید پیش دستی کرد و از دکتر پرسید مگر چیزی شده ؟
    دکتر درحالیکه نگاهم میکرد خندید و در جواب سعید گفت : نه چیز مهمی نبود ، گویا مهسا خانم کمی فشارشون پایین افتاده بود ... مامان سودابه کمپوت دایی سروش را روی میز کنار تخت گذاشت و بسویم آمد و با دلواپسی گفت :
    آره مهسا ؟ چرا حرفی نزدی ؟ برای همین دکتر میخواست معاینه ات کنه ؟ و بلافاصله دستم را در دست گرفت و گفت : الهی بمیرم ، چرا اینقدر یخی ؟ بشین روی صندلی ، یک کم حالت جا بیاد . از بس توی اتاقت می شینی درس میخونی خودتو مریض کردی . دیگه چیزی نمونده بود کنار تخت دایی یک تخت برایم بگذارند و بستریم کنند .
    سعید برای حفظ ظاهر ، جلوی دوستش خودش را نگران نشان داد و گفت : حالا اگر یک لیوان شربت قند بخوره فشارش درست میشه . خوب شد سعید دکتر نشد وگرنه برای هر مرضی شربت قند تجویز میکرد و خلاص . کم کم خودم هم باورم شد که فشارم پایین افتاده و احساس سرگیجه کردم و روی صندلی نشستم .
    دکتر کنارم نشست و پرسید : همیشه اینطوری میشید ؟ سابقه هم دارید ؟ بدون آنکه نگاهش کنم جواب دادم : نه بار اولمه .
    مامان سودابه درحالیکه سعی میکرد همه چیز را بخاطر آورد گفت : نه مهسا جان چهار سال پیشم موقعی که از سر امتحان اومدی خونه اینجوری شدی یادت رفته ؟
    مامان توی این گیر و دار عجب حافظه ای داشت ! راست میگفت سر امتحان ریاضی از بس سرم را پایین گرفته بودم و جمع و تفریق و رادیکال و فرمول نوشته بودم بعد از امتحان توی مدرسه حسابی سرم گیج رفت ولی جریان کاملا بی اهمیت بود . نمیدانم چه جوری یاد مامان مانده بود ؟
    - اجازه میدید نبضتون رو بگیرم ؟!
    با پرسش دکتر به خودم آمدم و من من کنان جواب دادم : ولی من چیزیم نیست . لزومی نداره خودتون رو به زحمت بیندازید .
    اما سعید حرفم را نشنیده گرفت و مثل پدری که بچه اش را به دکتر نشان میدهد گفت : مهران جان این که پرسیدن نداره . هر کاری لازم میدونی انجام بده . میخواستم سعید را خفه کنم . خودسر برای خودش دستور صادر میکرد .
    بدون اینکه نگاهش کنم با غیظ گفتم : سعید جان خودم بهتر میدون حالم خوبه یا بد . پس خواهش میکنم به دکتر اصرار نکن .
    مامان سودابه با دلسوزی دسن روی شانه ام گذاشت و گفت : حالا دخترم تا اینجا هستیم اجازه بده دکتر معاینه ات کنه . خدای نکرده میترسم وقتی رفتیم خونه دوباره سرت گیج بره .
    حالا مامان کوتاه نمی آمد . با نگاهی به سویش گفتم : نه مامان حالم خوبه خوبه ، مثل اینکه موضوع من باعث شده دایی سروش را فراموش کنیم ؟!
    مامان دوباره کمپوت را از روی میز برداشت و با نگرانی گفت : من حواسم به سروش هست . دلواپس سلامتی توام . میترسم اگر سهل انگاری کنی کار بده دستت .
    دکتر که هنوز کنارم نشسته بود و مثل تماشاچی به مکالمات ما نگاه میکرد بخود آمد و از جایش برخاست و بطرف دایی سروش رفت و پس از نوشتن مطلبی روی برگه ای ، آن را دست سعید داد و گفت : نسخه اش را عوض کردم ، این نسخه جدید آقا سروشه باید این هفته از این نوع داروها مصرف کنه . در ضمن یک بسته قرص تقویتی هم برای خواهرت نوشته ام ، حتما استفاده کنه . اگر دیگه کاری ندارید از حضورتون مرخص بشم ؟
    سعید نسخه را گرفت و با صمیمیت دست دوستش را فشرد و گفت : قربانت خیلی لطف کردی به ما سر بزن خوشحال میشیم و دکتر در جواب سعید را بوسید و گفت : من هم خوشحال شدم که امروز دیدمت . البته انشالله از این به بعد دیدارمان در جایی بغیر از اینجا باشه .
    مامان سودابه متوجه منظور دکتر شد و گفت : انشالله انشالله حرف شما باشه و قلم پرودگار .
    دکتر به سوی در رفت و با نگاهی به همه گفت : خوب دیگه خداحافظ .
    سعید و مامان به سوی در رفتند و با بدرقه اش خداحافظی کردند ولی من نه از جایم تکانی خودم و نه خداحافظی اش را جواب دادم .
    - پسر با محبتیه ، خدا عوضش بده . از وقتی اومده حال سروش هم بهتر شده .
    بی حوصله به تعریف و تمجیر مامان از دکتر گوش دادم و با دلخوری گفتم : کجا دایی سروش بهتر شده ؟! دایی که اصلا فرقی نکرده و برای اینکه لج سعید را در بیاورم مخصوصا گفتم : از نظر من حال دایی بدتر هم شده . سعید نگاه خصمانه ای بهم انداخت و کنار تخت دایی رفت و گفت : حالا اگه از جایی دیگه دلت پر سر طبابت دوستم خالی نکن .
    معطل نکردم و با عصبانیت جواب دادم : مثلا از کجا دلم پره که خودم خبر ندارم ؟
    مامان طبق معمول مداخله کرد و گفت : مهسا آروم باش ، چرا یکدفعه گر میگیری ؟ ناسلامتی بالای سر مریض وایسادیم .
    - مامان شما هم همش از سعید جانبداری کن . یه وقت فکر نکنی که من هم دخترت هستما .
    - مامان اخمهایش را در هم کشید و گفت : این چه حرفیه میزنی ؟ مهسا کم کم دارم از دستت ناراحت میشم .
    سرم را پایین انداختم و سکوت کردم . مامان با سکوتم ادامه داد : خوبه خودت میبینی که وضعیت سروش بهتر شده ولی نمیخوای قبول کنی و بیخودی بهونه میگیری ... و صدای زنگ تلفن همراه سعید حرفش را قطع کرد .
    - سلام چطوری ؟
    - ...
    - کی ؟ حالا ؟ مگه کجایی ؟
    - ...
    - باشه من الان یک جایی هستم تا نیم ساعت دیگه خودمو میرسونم ، تا تو بری ، منم خودمو رسوندم .
    - ...
    - باشه گفتم که زود میام .
    - ...
    - قربانت ، خداحافظ
    و به سوی چشمهای کنجکاو ما نگاه کرد و گفت : دیگه وقت ملاقات تمومه ، اگر میخواهید بروید شما را توی مسیرم می رسونم .
    مامان سودابه که از مکالمه تلفنی اش فهمیده بود با کسی قرار دارد گفت : نه سعید جان ، تو برو ، ما یک کم دیگه میمونیم و بعد میریم .
    سعید دست دایی سروش را در دست گرفت و با خداحافظی از او نگاه دیگری به مامان کرد و گفت : تعارف نکنید میرسونمتون .
    مامان همراهش به کنار در آمد و گفت : نه پسرم گفتم که خودمون می ریم تو برو به کارت برس .
    و سعید با خداحافظی از در بیرون رفت . با رفتن سعید پوزخندی زدم و گفتم : مامان خیلی با حال گفتی که برو به کارت برس .
    مامان سودابه کنار تخت دایی سروش آمد و گفت : منظورت چیه ؟ خوب کار داشت دیگه .
    با تمسخر خندیدم و گفتم : شما هم چقدر ساده ای . آخه این موجود کار داشت ؟ نشنیدی چه جوری داشت پشت تلفن موس موس میکرد ؟
    مامان حوله و دستمال را از ساکش بیرون آورد و پرسید : موس موس کرد ؟ یعنی چی ! چی رو میخوای بگی ؟
    کنارش آمدم و جواب دادم : یعنی شما متوجه نشدین که آقا سعید داشت با یک خانم قرار و مدار میگذاشت ؟
    چقدر هم برای دیدنش عجله داشت !
    مامان سرش را تکان داد و گفت : بر دل سیاه شیطون لعنت . مهسا چرا بیخودی تهمت می زنی ؟ از کجا معلوم با یک خانم داشت صحبت میکرد ؟! شاید شخص دیگه ای ...
    نگذاشتم ادامه بدهد و گفتم ک خوب مامان جان ، قربون اون شکلت برم تا حالا لحن حرف زدن سعید خان را نشناختی که چجوری با خانومها یا آقایون حرف میزنه . وقتی با یک خانوم حرف میزنه انگار در حال پرواز حرف میزنه چنان قیافه خنده داری به خودش میگیره که نگو ! البته جلوی ما سعی میکنه جذبه اش را حفظ کنه ولی من تا حالا چند بار که با تلفن همراهش داشت حرف میزد مچش را گرفته ام . میدونم سعید چه مارمولکیه .
    مامان از حرفم رنجید و گفت : این وصله ها به سعید نمیچسبه .
    حرصم گرفت و گفتم : پس به من میچسبه ؟
    مامان متوجه عصبانیتم شد و با دلجویی گفت : نه عزیزم چرا زود ناراحت میشی ؟ منظورم این بود که سعید اهل این حرفها نیست . در ضمن بچه هم نیست که بخواد از این بچه بازیها در بیاره . لابد با یه دختری آشنا شده میخواد باهاش ازدواج کنه . ناسلامتی تحصیل کرده ست . میدونه داره چیکار میکنه .
    - پس این موش گربه بازیها چیه که درآورده ؟ الان مدتیه که مرموز شده .
    مامان فکر کرد و در جوابم گفت : شاید فعلا صلاح ندونسته به ما بگه . وقتش که رسید همه چی رو برامون تعریف میکنه

  6. Top | #15



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    64.46
    محل سکونت
    خیلی دور،خیلی نزدیک
    سن
    21
    نوشته ها
    76,135
    پسندیده
    25,800
    تشکر شده
    52,948
    میزان امتیاز
    616

    پیش فرض

    از خوش خیالی مامان خنده ام گرفت وگفتم:لابد وقتی بچه چهارمش هم بدنیا امد وقتش می رسه به ما بگه نه؟!این سعید آب زیرکاهی که من می شناسم به هوای ازدواج تا حالا صد تا دختر ودست به سر کرده.
    مامان از لحنم خوشش نیامد وگفت:این چه حرفیه؟سعید مثل پدر خدا بیامرزش ذاتا آدم نجیبیه دیگه نبینم از این حرفها بزنیها؟!
    لبخندی زدم وگفتم:آره پدر از دو تا زن گرفتنش معلوم بود که چقدر تجیب بود؟!
    مامان از جایش تکان خورد وگفت:لااله الا الله باز شروع کردی؟
    فهمیدم که آتش خشم مامان سودابه را روشن کرده ام.صلاح را در سکوت دیدم ودیگر هیچ نگفتم.
    مامان راست می گفت سعید با تمام بد خلقی اش همیشه تجابت خاصی در چشمهایش بود که وقتی در جمع ومخصوصا در کنار نسیم ونغمه ونرگس قرار می گرفتیم بیشتر نمودار می شد ولی این تلفنهای مشکوکی که بهش می شد حسابی برایم سوال برانگیز شده بود؟!شاید هم بقول مامان تصمیم داشت ازدواج کند واین مکالمات وقرار ومدارها برای آشنایی بود.بهر حال سعید بچه نبود وصلاح خودش را بهتر می دانست.او چند سال در خارج از کشور زندگی کرده بود وبه راحتی می توانست ازپس این جور موارد بر بیاید.سعید تا وقتی که دیپلمش را گرفت با ما زندگی می کرد.با اینکه آن روزها بچه بودم ولی بخوبی بیاد داشتم که سعید هیچ وقت از سر مهر ومحبت باهام حرف نمی زد وباهام بازی نمی کرد وبیشتر وقتها خودش را سرگرم درس ومدرسه اش نشان می داد.
    حدود هشت ساله بودم که سعید از بعد از گرفتن دیپلمش بخاطر نداشتن پدر براحتی از خدمت سربازی معاف شد وبا اینکه آن موقع پسری هیجده ساله بود ولی مثل یک مرد عاقل وبالغ برای خودش تصمیم گرفت که برای رفتن به دانشگاه باید به خارج از کشور برود وخیلی زود کارهای مقدماتی اش را انجام داد وبه کشور انگلیس مهاجرت کرد.دراین چند سالی که سعید خارج مشغول تحصیل بود گاهی از طریق تلفن ونامه جویای احوال می شدیم.ومی دانستیم در یکی از بهترین دانشگاههای انگلستان سرگرم تحصیل در رشته مهندسی راه وساختمان است.
    بعد از اتمام درسش وآمدنش به ایران توی آن حال وهوا دلم خوش بود که برادرم بعد از چند سال دوری بالاخره اخلاقش عوض شده ومن بعد از سالها انتظار با برادری خوب ودوست داشتنی مواجه خواهم شد ولی زهی خیال باطل.سعید با آن سعیدی که در عالم بچگی می شناختم ذره ای فرق نکرده بود وشاید هم از دید من بد اخلاقتر وبدجنس تر از قبل شده بود.پس از بازگشتش دیگر با ما هم خانه نشد وپس از تصاحب کامل ثروت پدر خانه زیبایی برای خودش خرید وکار مناسبی دست وپا کرد...
    ـ خانومها وقت ملاقات خیلی وقته تموم شده.لطف کتید مریضتون رو تنها بگذارید.
    با صدای پرستار آسایشگاه که در آستانه در اتاق ایستاده بود به خودم آمدم وروبه مامان کردم وگفتم:بریم؟!
    مامان از جایش بلند شد ودر جوابم گفت:آره پاشیم بریم وروبه پرستار کرد وگفت:خانم از تذکرتون ممنون همین الان می ریم وبعد از رفتن پرستار رو به دایی سروش گفت:سروش جان ما دیگه می ریم تو دیگه کاری نداری؟!مامان یکجوری با دایی حرف می زد انگار که هیچ اتفاقی برایش نیفتاده بودوهر ان دایی سروش جوابش را می داد.
    دوباره کلی صورتش را بوسید ودر ادامه گفت:الهی فدات بشم سعی کن زودتر خوب بشی بیاییم ببریمت خونه.نمی دونی چقدر دلم می خواد صدای خنده هاتو بشنوم.سروش می شنوی چی می گم؟
    ودایی همچنان به روبرویش خیره شده بود وهیچ جوابی نمی داد.نمی دانم در توهمش روبرویش را چطور می دید که اینطور محو تماشا می شد وحرفی نمی زد؟!
    یاد آن روزها افتادم در زمانی که سعید ایران نبود دایی سروش به جبران همه بد اخلاقیها واهم وتخمهای سعید خوش برخورد وهمیشه خندان بود وباهام حسابی گرم میگرفت ودر یادگیری درسها کمکم می کرد بطوریکه وقتی مستقل شد واتاقی اجاره کرد از غصه دوری اش دو شبانه روز خواب وخوراک نداشتم وعزادار بودم ولی حالا؟!
    برای خداحافظی کنارش رفتم ودستش را گرفتم وبوسیدم وگفتم:دایی دلم برای حرفهات تنگ شده خواهش میکنم حرف بزن وخودتو از این بار غصه خالی کن.
    نگاهی به چشمهای خالی از احساسش کردم وبا بغض ادامه دادم:باشه حرف نزن ولی جوری نگاه کن که بفهمم معنی حرفهامو درک کردی
    وبرای گرفتن جوابم کنجکاوانه به چشمهایش خیره شدم ولی هیچی عوض نشد.نگاه همان نگاه قبلی بود.
    مامان سودابه کنارم آمد وگفت:مهسا بجنب تا بیرونمون نکرده اند بیا بریم.
    سرم را تکان داد وصورت دایی را بوسیدم وگفتم:من آماده ام بریم.
    مامان هم با چشمانی اشکبار دایی را بوسید وساک خالی اش را در دست گرفت واز اتاق بیرون رفت.
    من هم با تکان دادن دست به سوی دایی همراه مامان شدم.
    موقع برگشت داخل ماشین مامان چشمهای خیسش را پاک کرد وگفت:خوبه که سروش توی یک آسایشگاه خصوصی بستریه از این نظر خیالم راحته که حسابی بهش می رسند.خدا سعید رو برامون حفظ کنه همه خرج آسایشگاه را پیش پیش پرداخت کرده تازگیهام که دوستش اومده اونجا هوای سروش رو داره.همه اینها جای شکر داره.
    من هم که پس از امدن از آسایشگاه ودیدن چشمهای بی فروغ دایی سروش روحیه ام کسل شده بود در جواب سرم را تکان دادم وگفتم:آره همه اینها جای شکر داره ولی فقط خدا کنه دایی خوب بشه آخه تا کی می تونه به این وضع ادامه بده؟نه حرکتی،نه حرفی؟!
    وبا جمع شدن اشک در چشمهایم بغضم را قورت دادم.
    مامان هم اشکهایش سرازیر شد وآهسته گفت:خوب می شه.خودم می دونم که بالاخره خوب می شه.دکترش که امیدواره پس ما هم نباید امیدمون رو از دست بدیم.
    وپس از کمی مکث ادامه داد:ولی می ترسم با این یکجا نشستنش زخم زختخواب بگیره اما تا کی می تونه دوام بیاره خدا می دونه؟!
    وبا دستمال اشکهای سرازیرش را پاک کرد وبه خیابان چشم دوخت.

    فصل هفت
    با لرزش تلفن همراهم که آن را روی ویبره گذاشته بودم سرم را از روی جزوه برداشتم وبا نگاهی به شیلا دستم را به سوی گوشی بردم.می دانستم که مامان نیست چون مامان سودابه از ساعتهای کلاسم خبر داشت وهیچ وقت وسط کلاس تماس نمی گرفت.بدون اینکه جلب توجه کنم واستاد متوجه شود گوشی را روی گوشم گذاشتم وآهسته گفتم:الو.
    ولی همان لحظه تماس قطع شد.روی حافظه شماره تماس گیرنده زدم شماره به نظرم آشنا نیامد.دوباره نگاهی به شیلا انداختم شیلا با اشراه چشم وابرو پرسید:کی بود؟
    شانه هایم را بالا انداختم ومن هم با اشاره جواب دادم:نمی دونم.
    به تازگی به اصرار مامان تلفن همراه خریده بودم.عقیده ام براین بود که تلفن همراه به دردم نمی خورد چون بغیر از مامان سودابه کسی را نداشتم که منتظر تلفنش باشم ولی مامان اصرار داشت که با داشتن تلفن همراه نگرانیهایش در رابطه با دیر وزود امدنم کمتر می شود هر موقع که دلواپسم باشد در دسترس هستم.به هر حال به اجبار تلفن همراه خریدم وبه جز مامان وشیلا شماره ام را به کسی ندادم...
    دوباره لرزش گوشی حواسم را پرت کرد با کنجکاوی به صفحه اش چشم دوختم همان شماره قبلی بود متعجب گوشی را برداشتم وآهسته الو گفتم ولی باز مثل دفعه قبل تماس قطع شد شیلا که با دقت به حرکاتم نگاه می کرد دوباره با اشراه پرسید:کی بود؟
    ومن باز شانه هایم را به نشانه ی نمی دانم بالا انداختم.استاد ته ماژیک وایت برد را چند بار به میز کوبید وبا این علامت به من وشیلا نشان داد که متوجه مان شده است.برای اینکه بیش از این باعث رنجش استاد نشوم یواشکی گوشی را برداشتم ودرون کیفم گذاشتم وبه بقیه درس گوش دادم.با تمام شدن کلاس شیلا سریع جزوه هایش را جمع کرد وزیر گوشم گفت:ای ناقلا بالاخره نگفتی کی بود؟!
    از اینکه می خواست با اصطلاح مچم را بگیرد خوشم نیامد ودر جوابش گفتم:منظورت چیه؟
    خودش را به من چسباند وبا چشمکی گفت:خودتو به اون راه نزن خوب می دونی کی رو می گم؟!
    می دانستم منظورش چیه ولی دوست نداشتم بهش حساب پس بدم.بدون اینکه چیزی در جوابش بگویم وسایلم را جمع وجور کردم وآماده رفتن شدم.
    ـ باشه نگو ولی مطمئن باش دیر یا زود خودم می فهمم.
    بی حوصله بسویش نگاه کردم وگفتم:چی چی رو می خواهی بفهمی؟شیلا جان محض اطلاعت وبرای اینکه دیگه دست از سرم برداری میگم که آن دو تا زنگی که به موبایلم خورد هیچ شاید اشتباهی گرفته بودند وقتی فهمیدند اشتباه افتاده فوری قطع کردند همین.
    متوجه لحن عصبی ام شد وکنارم ایستاد وبا لبخندی گفت:حالا چرا اینقدر زود جوش میاری؟من که چیزی نگفتم خواستم کمی باهات شوخی کنم.
    وبرای اینکه جو را عوض کند در ادامه گفت:راستی آن چند تا جوکی که دیشب برات مسیج زدم خوندی؟
    یاد جوکهای دیشبش افتادم از یک طرف خنده ام گرفت واز طرفی نمی خواستم ابهت یک دقیقه پیشم را از بین ببرم.جوابش ندادم وبطرف در کلاس حرکت کردم.می دانستم که دنبالم راه می افتاد.اعتنا نکردم واز راهروی دانشکده گذشتم پشت سرم شنیدم که گفت:وایسا نفس تازه کنیم.
    ایستادم وبه پشت سرم نگاه کردم وبا دیدن قیافه خسته اش گفتم:شیلا جان کسی مجبورت نکرده دنبال من راه بیفتی.من هر چه زودتر باید برم خونه اگر کاری نداری از همین جا باهات خداحافظی می کنم.از رک گویی ام عصبانی شد وبا غیظ گفت:من نمی دونم تو چی توی خونه تون چال کردی که بعد از کلاس مثل فنر می پری که زود برسی خونه؟آخه دختر خونه که فرار نمی کنه یه خرده دور وبرتو نگاه کن ببین دنیا دست کیه؟
    از اینکه حداکثر سعیش رو می کرد که نظرم را به محیط دانشگاه وبرو بچه ها جلب کند تا بلکه مثل خودش کسی را برای خودم دست وپا کنم خنده ام گرفت وگفتم:از نظر تو دنیا دست کیه؟دست شایانه؟!
    درست وسط خال زده بودم.با دلخوری نگاهم کرد وگفت:آره از نظر من دنیا دست شایانه.از نظر تو دست کیه؟دست سرایدار کج وکوله ساختمونتونه؟!
    خندیدم وگفتم:آخه بنده خدا آپارتمان ما که سرایدار نداره وقتی چیزی نمی دونی الکی فلسفه بافی نکن.
    با دیدن خنده ام او هم اخمهایش را باز کرد وپرسید:پس واسه چی اونفدر زودی میری خونه؟
    بلافاصله گفتم:آخه اینجا وایسم چیکار کنم؟کلا که تموم شده دیگه موندنم معنی نداره.
    ـ د همین دیگه مگه دانشگاه رو فقط برای کلاس اومدن ودرس وجزوه میخوای؟
    متوجه منظورش شدم ولی با بی تفاوتی جواب داد:از نظر من دانشگاه یعنی درس وجزوه نه چیز دیگه.
    خندید وگفت مهسا نمی دونم تو دیگه از کدوم قماشی که آهسته میای آهسته میری که گربه شاخت نزنه تا جایی که حدس می زنم بعضی از بچه ها دانشگاه رو فقط برای درسن خوندن واز این مسخره بازیها نمی خوان.بلکه بیشتر میان دانشگاه تا با همدیگه آشنا بشن منظورم دختر وپسره بعدش هم ازدواج منظورم رو می فهمی چی می گم؟!
    سرم را به نشانه ی نفهمیدن تکان دادم واز راهروی دانشکده بیرون رفتم.دوباره صدایش را شنیدم که غرغر کنان گفت:دوونه تو دیگه کی هستی؟!
    بلافاصله به سویش جرخیدم وگفتم:هر دیوونه ای که هستم از تو یکی بهترم.لااقل انقدر غرور دارم که خودمو مضحکه دست پسر مردم نکنم.اونم پسری که صد تا دوست دختر توی آستینش داره.حالا هم مزاحم اوقات گرانبهای سرکار خانم نمی شم می دونم که شایان دم در دانشگاه منتظرته پس فعلا خداحافظ.
    واو را تنها گذاشتم واز در دانشگاه بیرون رفتم.مطمئن بودم بعد از شنیدن حرفهایم کمی به فکر فرو می رود وپس از چند ثانیه دوباره روز از نو روزی از نو وبا دیدن شایان همه کنایه هایم را فراموش می کند.از نظر او جاذبه نگاه شایان از جاذبه بزرگترین اهن رباهای جهان هم بیشتر بود ومن هنوز نتوانسته بودم رمز وراز چشمهای قد نخود چی شایان را کشف کنم؟!
    هر وقت شایان را دم در دانشگاه می دیدم با آن زنجیری که مرتب دور دستش می چرخاند تا باصطلاح خود را منتظر نشان دهد اما در اصل با دید زدن دخترهای دانشگاه اوقاتش را راحت تر می گذراند ناخودآگاه یاد لاتها وعلافهای سر کوچه وخیابان می افتادم که حرفه ای بجز چشم چرانی ومتلک گفتن نداشتند وشایان هم به نحو احس شغلش را به همان گونه دم در دانشگاه اجرا می کرد.البته به بهانه امدن دنبال شیلا؟!
    ومن در تعجب بودم که چرا شیلا این را نمی فهمید یا نمی خواست بفهمد؟با صدای تلفن همراهم ایستادم وآن را از کیفم بیرون اوردم وبا دیدن شماره مشکوک قبلی جواب دادم:الو بفرمایید؟
    ودوباره قطع شدن وبوق اشغال را شنیدم.
    دیگر حتم پیدا کردم که این تماس تلفنی اتفاقی نیست وهر کسی هست منظور خاصی از اینکارش دارد.جایی که ایستاده بودم دم در دانشگاه وخیلی شلوغ بود ومحل گذر بچه های دانشگاه وبخصوص شایان هم جلوی رویم ایستاده بود.
    بلافاصله راه افتادم واز طریق پل عابر پیاده خودم را به آنسوی خیابان رساندم.گوشی ام را در دست گرفتم وشماره قبلی تماس گیرنده را زدم وبا عصبانیت منتظر شدم که ارتباط برقرار شود.تصمیم داشتم به شخصی که الکی مزاحمم می شد تذکر جانانه ای بدهم.پس از یک بوق تماس برقرار شد وکسی گوشی را برداشت ولی جواب نداد و ارتباط را قطع کرد!
    از فرط خشم می خواستم سرم را به دیوار بکوبم.یعنی چه؟این چه مسخره بازی بود؟چه کسی می خواست من را دست بیندازد؟بجز مامان وشیلا کسی از موبایلم خبر نداشت به فرض اگر مامان شماره ام را به سعید هم می داد نه این شماره مزاحم شماره سعید بود ونه سعید اهل این شوخی های بی مزه.روز روزش سعید از این شوخی ها یاهام نداشت حالا که دیگه...با صدای زنگ مسیج به گوشی خیره شدم ودکمه باز شدن صفحه مسیج رو زدم.نوشته شده بود:
    «سلام.باور کن مزاحم نیستم خودت بعدها می فهمی.قربانت گودبای.»
    یعنی چه؟دستم از شدت عصبی شدن شروع به لرزیدن کرد.مغزم از کار افتاده بود.نمی دانستم چکار کنم.برای یک لحظه تصمیم گرفتم گوشی را توی جوب آب پرت کنم.دوباره شماره مسیج را نگاه کردم همان شماره قبلی بود.نمی دانستم چه عکس العملی باید نشان بدهم؟!بی اختیار دلم شور افتاد.دلیل نگرانیم را نمی دانستم ولی این را خوب می دانستم که عصبانیتم جایش را با دلهره ونگرانی عوض کرده.بعد از چند ثانیه کمی به خودم مسلط شدم.وبا نگاهی مات به مسیر عبور ماشینها دهانم را باز کردم وبا صدایی که به سختی از حنجره شنیده می شد مسیرم را به تاکسی که از جلویم عبور می کرد گفتم.با فکری پریشان وعذاب وجدانی بی دلیل هر طوری بود خود را به خانه رساندم وروی تخت ولو شدم.از خوش شانسی ام مامان سودابه خانه نبود چون با دیدن حال وروز گرفته ام پی می برد که حالت عادی ندارم ومن هم چه خوی با قیافه زارم همه چیز را لو می دادم؟!

  7. Top | #16



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    64.46
    محل سکونت
    خیلی دور،خیلی نزدیک
    سن
    21
    نوشته ها
    76,135
    پسندیده
    25,800
    تشکر شده
    52,948
    میزان امتیاز
    616

    پیش فرض

    کمی روی تخت دراز کشیدم با اینکه هنوز لباسم را عوض نکرده بودم ولی حال وحوصله برخاستن از جایم وعوض کردن لباسم را نداشتم.بیشتر نیاز به این داشتم که فکرم را متمرکز کنم تا بفهمم چه کسی این شوخی بی مزه را با من می کند ومنظورش از این بازیها چیست؟!دوباره تک تک افراد را از ذهنم گذراندم:مامان که غیر ممکنه سعید هم که اهل این برنامه ها نیست وبا هر کسی توی این دنیا شوخی داشته باشه اما با من جزء محالاته شیلا هم که نمی تونه باشه چون دو بار اول که مزاحم زنگ زد شیلا پیش خودم نشسته بود.بچه های کلاس هم که بیشترشون می خواهند سربه تنم نباشد.دیگه شوخی کردن آن هم به این صورت پیشکششون تازه هیچکدام از بچه ها شماره ام را ندارند.نسیم ونغمه ونرگس هم شماره ام را ندارند.کمی دیگر فکر کردم:سیم کارتم هم که صفر بود پس مزاحمت از قبل نمی تونست وجود داشته باشه.دیگه عقلم به جایی قد نمی داد.بابی حالی از روی تخت بلند شدم تا لباسم را عوض کنم اگر مامان سودابه از راه می رسید ومی دید که من با پالتو روی تخت دراز به دراز خوابیده ام خیلی بد می شد به کندی وبی رمقی لباس خانه را پوشیدم وبرای شستن دست وصورت به سوی دستشویی رفتم.
    هنوز با حوله دست وصورتم را کاملا خشک نکرده بودم که صدای زنگ تلفن همراهم را شنیدم قلبم بی اختیار فرو ریخت نمی دانم چرا به زنگش حساسیت پیدا کرده بودم؟!با عجله خودم را به اتاقم رساندم وگوشی ار برداشتم وبه صفحه اش نگاه کردم.همان شماره مزاحم بود؟!یک آن تصمیم گرفتم من هم به سبک خودش بودن اینکه جواب بدهم تماس را قطع کنم ودکمه قرمز را زدم.صدای زنگ تمام شد وبا اینکار کمی آرامش یافتم.بازی مسخره ای بود!!
    با صدای زنگ مضطرب می شدم وبا قطع صدا آرامش پیدا می کردم.هنوز گوشی رت روی میز کنار تختم نگذاشته بودم که با صدای مسیج نزدیک بود سکته کنم خدایا این چه مصیبتی بود؟!دستم قدرت زدن دکمه باز شدن مسیج را نداشت.با ترس ولرز وجان کندن دکمه را زدم.نوشته شده بود:«وقتی زنگ می زنم جواب بده می خوام صدای قشنگت را بشنوم.قربانت.گودبای.»اگر همان موقع با دستان خودم گورم را میکندم ودرونش می خوابیدم وروی خودم خاک می ریختم وضع حالم بهتر بود؟آب دهانم بدجوری خشک شده بود.اینبار دست وپایم با هم شروع به لرزیدن کرده بود.نای ایستادن نداشتم به سختی روی تخت نشستم.نمی دانستم باید چکار کنم وچه خاکی به سرم بریزم؟ولی مگر من مقصر بودم که اینطور داشتم خودم را توبیخ می کردم واز عذاب وجدان رو به احتضار بودم؟هر کسی که بود الان برای خودش داشت کیف می کرد وقهقهه می زد که خوب سر کارم گذشته.آن وقت من مثل بزدلها که با یک پخی صد کیلومتر فرار می کنند با این شوخی مضحک کم مانده بود سنگکوب کنم.از اینکه براحتی بازیچه دست شخصی قرار گرفته بودم وبا هر تلنگری ویران می شدم از خودم لجم می گرفت.نباید اجازه می دادم که به آسودگی وسیله تفریح وخنده کسی قرار می گرفتم.با این فکر با عصبانیت از جایم بلند شدم وبا توانی که با یک دقیقه پیشم قابل مقایسه نبود گوشی را از روی میز برداشتم وخاموش کردم.وبا اینکار از این نظر خیالم جمع شد که دیگر صدای نحس زنگش را نمی شنوم.اگر هم روی ویبره یا سایلنت می گذاشتم بالاخره متوجه می شدم که زنگ زده ومن نمی خواستم که دیگر شماره لعنتی اش روی صفحه نمایشگر گوشی ام بیفتد.تصمیم گرفتم تا چند روز تلفنم را خاموش نگه دارم تا مزاحم انقدر زنگ بزند ومسیج بفرستد تا جان مبارکش از حلقش بیرون بزند.البته می خواستم از طریق مخابرات از دستش شکایت کنم ولی دلم نمی خواست مامان سودابه را بی جهت وارد ماجرا کنم ونگرانش کنم.مطمئن بودم هر کسی هست آشناست چون نمی خواست صدایش را بشنوم تا مبادا بشناسمش بهرحال دیگر برایم فرقی نمی کرد.
    از اینکه برترس بی موردم غلبه کرده بودم احساس خوبی پیدا کردم واز اتاقم بیرون امدم تا برای خوردن غذا به آشپزخانه بروم.هنوز از هال نگذشته بودم که با صدای زنگ تلفن متوقف شدم.بی اراده رنگ پرید.شجاعت یک لحظه پیشم از یادم رفت.برای دلگرمی به خودم نهیب زدم:«دیوونه چه مرگته؟این زنگ تلفن خونه ست چرا هول کردی؟برو مثل همیشه جواب بده.شاید مامان سودابه باشه.صدای غول که نشنیدی؟!برو گوشی را بردار.»وبا دلشوره بسوی میز تلفن رفتم وگوشی را برداتم وبا صدای تحلیل رفته ای گفتم:
    ـ الو؟
    کسی جواب نداد وپس از مکثی قطع شد.گوشی دردستم ماند.خودش بود همان مزاحم لعنتی.حالا دیگر به غیر از قلبم همه تار وپود بدنم هم می لرزید.دیگر شکی برایم نماند که مزاحم آشناست وشماره خانه را هم می داند.اگر مامان سودابه خانه بود در مورد قطع شدن تلفن چه فکری می کرد؟شاید چیزی به رویم نمی اورد ولی با نگاهش بهم می گفت:«خر خودتی؟!فکر کردی نفهمیدم که چه کسی پشت تلفنه؟!خواستگاری نریمان پسر به این ماهی را رد کردی که این بساط رو راه بندازی؟!»حالا بیا وبه مامان ثابت کن که کسی پشت گوشی حرف نمی زنه وقطع می کنه.آخه ما که تا به حال مزاحم تلفنی نداشتیم.حتی از بس درگیر اینجور مسائل نبودیم گوشی تلفن مان هم نمایشگر شماره نداشت واگر گاهی یکی زنگ می زد واشتباهی می افتاد با عذرخواهی قطع می کرد یا اینکه بلافاصله گوشی را می گذاشت.شاید اینبار هم اینطور شده بود ومن بیخودی موضوع را بزرگ کرده بودم.نه پس مزاحمت تلفن همراهم چی؟!اونکه اتفاقی نبود...
    با صدای بوق ممتد وبلند تلفن فهمیدم که گوشی را همین جور در دستم نگه داشته ام ودر حال فکر کردنم.
    گوشی را روی دستگاه گذاشتم وبا حالت سردرگمی بطرف آشپزخانه رفتم.اشتهایم را کاملا از دست داده بودم ولی برای اینکه خودم را سرگرم نشان دهم وکمتر به این موضوع فکر کنم ناچار بشقابی را برداشتم ومقدار کمی غذا کشیدم پشت میز آشپزخانه نشستم.هنوز قاشق اول غذا را در دهانم نگذاشته بودم که دوباره زنگ تلفن بلند شد.بی اختیار قاشق از دستم رها شد ودرون بشقاب افتاد وصدای بلندی ایجاد کرد که با صدای زن تلفن قاطی شد واعصابم را حسابی بهم ریخت.با فریادی بلند گفتم:اَه ول کن نیست.
    وبا عصبانیت از جایم بلند شدم وبا شتاب به طرف تلفن رفتم.کنترل اعصابم را کاملا از دست داده بودم وبرای اینکه دق دلم را سر یکی خالی کنم با غیظ گوشی را برداشتم وداد زدم:چه مرگته؟
    برخلاف انتظارم صدای مردانه بم وملایمی به گوشم رسید که پرسید:منزل کیمیایی؟
    ازاینکه طرف مقابلم مامان سودابه ویا سعید یا خاله نبود خدا را صدهزار مرتبه شکر کردم که لحن بی ادبانه ام را نشنیده اند.عجب رفتار نسنجیده ای کردم؟!اما پس این مرد غریبه که صدایش کاملا براین ناآشنا بود کی بود؟پس خود خودش بود.همان مزاحم.حالا می خواست با معرفی خودش باب آشنایی را باز کند.پس کلام بی ادبانه ام حقش بود ونوش جانش...
    ـ الو خانم؟!چرا جواب نمی دین منزل کیمیایی؟!
    از اینکه مزاحم بالاخره به حرف امده بود ومی خواست سر صحبت را باز کند ار شدت خشم لبم را گزیدم وبا گستاخی گفتم:بله فرمایش.
    ومعطل نکردم وادامه دادم:عوضی برای چی مزاحم می شی!آن به موبالیم اینم به تلفن خونه آخه اشغال وقتی مزاحم می شی نباید یه ذره مخ قد فندقت رو بکار بندازی ببینی مزاحم کی داری می شی؟تا حالا صبوری کردم وهیچ اقدامی نکردم ولی اگر یکبار دیگه تکرار می کنم فقط یک بار دیگه به خونه یا موبایلم زنگ بزنی شماره ات رو می دم مخابرات تا پدر صاحبت رو....
    نگذاشت حرفم را ادامه بدهم وبه میان حرفم پرید وگفت:خانم فکر می کنم سوءتفاهمی پیش اومده یک لحظه اجازده بدید...
    منم به میان حرفش پریدم وبا لحن مسخره ای گفتم:سوءتفاهمی پیش اومده؟تو گفتی ومنم باور کردم.
    وباغیظ ادامه داد:آقای به اصطلاح محترم خر خودتی فکر کردی با هالو طرفی؟نمی دونم کی هستی ولی هر آشغالی که هستی اینو توی گوشت فرو کن که نمی تونی با سرکار گذاشتنم هرهر وکرکر راه بندازی چنان به گریه ات بنشونم که بشینی سر قبر عزیزت گریه کنی.با بد شخصی طرفی...
    صدایش را شنیدم که با لحن متعجب ونسبتا خندانی گفت:خانم کیمیایی اجازه بدید.امان بدید تا خودمو معرفی کنم بعد به رگبارم ببندید.آخه بدون شنیدن دفاعیات کسی که حکم اعدام براش صادر نمی کنند...
    از اینکه خوشحال وسرحال داشت با سر به سر گذاشتنم کیف می کرد بیشتر حرصم گرفت وگفتم:لازم نکرده خودتو معرفی کنی هر دیوونه ای که میخ واهی باش فقط دیگه مزاحم نشو.
    وبا نهایت خشم گوشی را روی دستگاه کوبیدم.از اینکه کمی برایش خط ونشان کشیده بودم وتا حدی عصبانیتم را سرش خالی کرده بودم احساس رضایت کردم ومطمئن از اینکه دیگر مزاحم نمی شود.بطرف آشپزخانه رفتم.هنوز دو قدم برنداشته بودم که صدای زنگ تلفن برخاست.
    با ناباوری برگشتم وبه تلفن نگاه کردم از این همه سماجت لجم گرفت.با یک مزاحم روانی طرف بودم وخبرن داشتم.شاید هم او نبود ومامان سودابه یا سعید بود اینبار با احتیاط گوشی را برداشتم وبا مکثی منتظر شدم تا ابتدا شخص آنسوی سیم حرف بزند.
    ـ الو خانم کیمیایی؟شمائید؟
    خودش بود.مزاحم بیکار عجب سماجتی داشت؟!اگر گوشی را قطع می کردم دوباره زنگ می زد خسته وعصبانی از مزاحمتش گفتم:گفته بودم که اگر یکبار دیگه زنگ بزنی شماره ات رو به مخابرات می دم نگفته بودم؟
    ـ خانم کیمیایی؟!
    نگذاشتم ادامه بدهد وبا غیظ گفتم:خانم کیمیایی ودرد خانم کیمیایی ومرض...
    بلافاصله با صدای شاد وسرخوشی گفت:اِ خانم کیمیایی اجازه بدید من مهران علایی هستم شناختید؟!
    بدون اینکه لحظه ای به اسمش فکر کنم بی پروا وکستاخانه ادامه داد:لازم نکرده اسم مزخرفت رو بگی هرکی می خواهی...
    وناگهان اسم مهران علایی مثل پتک توی سرم کوبیده شد.نه این امکان نداره؟نه نه غیر ممکنه؟دنیا دور سرم چرخید.یک لحظه تمام بدنم یخ زد حتی سرمای کشنده را در نوک موهایم هم احساس کردم.خدایا به جرم چه گناهی داشتم اینگونه تقاص پس می دادم؟!دندانهایم بهم کلید شده بود وقدرت پلک زدن از چشمهایم سلب شده بود.نمی دانم رگ پشت سرم بود که تیر کشید ا جمجمه ام بود که از شدت یک خوردن ترک برداشت؟!هر کسی من را به این حال گوشی در دست می دید حتم پیدا می کرد که خبر مرگ عزیزترین عزیزم را شنیده ام که اینگونه مات زده ماندم.پس از مکث طولانی ام صدایش را شنیدم که پرسید:خانم کیمیایی؟خانم کیمیایی؟حالتون خوبه؟
    از این بدتر حال کسی سراغ داشت که من داشتم.دوباره صدایش را شنیدم که پرسید:خانم کیمیایی حالتون خوبه؟!
    نمی دانم چه سری وجود داشت که هر وقت با دکتر مهران علایی طرف می شدم ناخودآگاه باید ثابت می کردم دیوانه ام واو هم با تخصصی که در این زمینه داشت بیشتر مطمئن می شد.
    آن به دفعه پیشم در آسایشگاه واینهم به این دفعه پشت تلفن؟حتما پیش خودش داشت بررسی می کرد که به چه نوع بیماری توهم زایی گرفتارم که هرکسی به منزلمان زنگ می زد را با یک مزاحم تلفنی که به قصد وغرضی زنگ می زد اشتباه فرض می کنم.دیگر قدرت نفس کشیدن هم نداشتم.با ته مانده توانی که برایم مانده بود بی اختیار روی صندلی کنار میز تلفن نشستم وبه دیوار روبرو زل زدم مغزم هم از قدرت تصمیم گیری افتاده بود مجددا صدایش را شنیدم:مهسا خانم صدامو می شنوید؟!
    بغض بزرگی در گلویم چنگ انداخت بخوبی اسمم در ذهنش مانده بود.پس حتما حرکات عجیب وغریب دفعه گذشته ام را هم به روشنی به یاد داشت.چقدر آن بار اصرار کرد که معاینه ام کند تا به اصطلاح بیماری روانی ناشناخته ام را کشف کند.به طور حتم الان با خودش می گوید:اگر گذاشته بود دفعه پیش معاینه اش کنم ودارو برایش بنویسم دیگه حالا کارش به اینجا نمی کشید وخیالبافی وتوهم پردازی نمی کرد.
    ـ مهسا خانم حالتون خوبه؟!
    از اینکه همانگونه که فکر می کردم می اندیشید ومن را دیوانه میپنداشت یکدفعه بغضم ترکید وبی اراده گریه ام گرفت.صدای هق هق گریه ام وفین فین بینی ام را هر کاری کردم نتوانستم جلویش را بگیرم وکنترل کنم تا نفهمد.روحیه سردرگم وخسته وعصبی از مزاحمتی که برای موبایلم ایجاد شده بود وحتی زنگهای پی در پی تلفن خانه روحیه زود رنجم را حسابی رنجانده بود واین از هق هق وگریه پر سوز وگدازم حسابی نمایان بود واز طرفی سکوت طولانی دکتر مهران علایی که با شنیدن صدای گریه ام صلاح را در سکوت دانسته بود تا حسابی عقده درونم را خالی کنم تا او بهتر بتواند با کنار هم قرار دادن علائم بالینی ام بیماری ام را تشخیص بدهد واز همه مهمتر دیدن قیافه سعید پس از اینمه از دوست محترمش می شنید که خواهرش چه اراجیف گرانبهایی را تحویل دوست عزیزتر از جانش داده وچه لغان وکلمات مودبانه ای را بارش کرده باعث شد که به جای اشک خون گریه کنم.نحوه گریه کرنم هم تماشایی بود؟براحتی روی صندلی نشسته بودم وگوشی در دست گریه می کردم.انگار کسی از پشت تلفن برایم مرثیه سرایی می کرد ومن با گوش دادن به آن هق هق گریه ام بیشتر می شد.در صورتیکه توی گوشی سکوت بود وسکوت حتی صدای نفس کشیدن هم شنیده نمی شد.حتمادکتر با شنیدن صدای گریه اعجاب انگیزم یادش رفته بود نفس بکشد؟!وتماشایی تر اینکه من هنگام گریه کردن همچنان گوشی را در دست داشتم وبه خاطر همان از کار افتادم مغزم نکردم که گوشی را روی دستگاه بگذارم وبعد گریه کنم یا حداقل با دست دهنی گوشی را بگیرم تا او صدای گریه ام را نشنود.بهرحال از اینکه حس کرده بودم گوش شنوایی برای شنیدن گریه جانسوزم وجود دارد صدای گریه ام دلخراشتر شد.پس از چند دقیقه تا حدی آرامتر شدم وخودم را جمع وجور کردم واو هم پس از اینکه شنید صدای گریه ام قطع شده گفت:حالا بهترید؟!
    مثل آدمهای مسخ شده آهسته جواب دادم:بله.
    وپس از چند ثانیه سکوت به آرامی گفتم:ببخشید نباید اینطوری می شد دست خودم نبود...
    منتظر شد حرفم را ادامه بدهم ولی با سکوتم با صدای آرامش بخشی گفت:اشکالی نداره.احتیاجی به عذرخواهی نیست.در حقیقت من باید پوزش بخوام که بی موقع زنگ زد.
    نمی دانم شگرد روانپزشکها ان بود که در ابتدا حرفهای آرام کننده بزنند یا من پس از گریه مفصلم احساس آرامش می کردم بهرحال تا حدی به اعصابم مسلط شدم وگفتم:خواهش می کنم من را خجالت ندهید.من نباید آن حرفها را به شما می زدم.
    خندید وگفت:خودتونو شرزنش نکنید مطمئنا قبل از تلفنم درگیر مزاحم تلفنی بودید وبا شنیدن صدای ناآشنایم همه را به حاسب من گذاشتید این امر کاملا طبیعیه.
    از اینکه پیش پیش برای خودم قضاوت کرده بودم از نادانیم حرصم گرفت.آن چه فکری می کرد من چه فکری در سر داشتم؟!
    ودوباره خندید وادامه داد:البته من هم تا حدی مقصر بودم باید همون اول خود را معرفی می کردم ونمیگذاشتم برای شما سوءتفاهمی پیش بیاید.بهر حال از قصوری که کردم ازتون عذر می خوام.
    نمی دانم با این حرفش چرا احساس شرمندگی بیشتری کردم واشک در چشمانم جمع شد یاد دری وری هایی افتادم که بهش گفته بودم ولی حالا او به جای من شرمنده شود.انگار او بود که این اراجیف را بارم کرده بود وازم انتظار بخشش داشت؟!
    با بغض دوباره ای در سینه گفتم:تو رو خدا این حرف رو نزنید نگذارید با آن حرفهای نسنجیده ای که بهتون زدم عذاب وجدان داشته باشم.
    دوباره صدای خنده اش بلند شد وگفت:اتفاقا حرفهای جالبی بود برای من خالی از لطف نبود.
    از این سخنش خوشم نیامد واز اینکه ناخودآگاه اسباب تفریح وسرگرمی شخص دیگه ای شده بودم احساس ناخوشایندی پیدا کردم وبدون اینکه دیگر سر ببخشید ومعذرت می خواهم باهاش چونه بزنم بخود قبولاندم که:«تقصیر او بود که خودش را معرفی نکرد وگرنه من که علم غیب نداشتم.»
    با سکوتم پرسید:راستی قبل از من کسی مزاحمتی براتون ایجاد کرده بود؟
    می خواست یکجوری سر در بیاورد که چه کسی مزاحمم شده که من اونو باهاش اشتباه گرفته بودم.واز اینکه بعنوان یک شخص غریبه زیادی سعی داشت بداند دوباره ازش لجم گرفت ودر جوابش سکوت کردم.با جواب ندادنم کمی مکث کرد وگفت:خیلی خوب اگر دوست ندارید جواب ندهید.راستی مهسا خانم مادرتون خونه تشریف دارند؟
    با خودم گفتم:«اگر خونه بود که دیگه اینهمه الم شنگه راه نمی افتاد»ولی بی اختیار جواب دادم:چیکارشون دارید؟
    نمی دانم طرز پرسیدنم چه جوری بود که دوباره صدای خنده اش را شنیدم وبلافاصله در جوابم گفت:با خودشون کار دارم.
    از خنده سر خوشش لجم گرفت.یک لحظه فکر کردم از دست انداختنم خوشش می آید.
    شرمنده شدن از حرفها والفاظ ناجور دو دقیقه پیشم کاملا از یادم رفت واز اینکه آن حرفهای عاری از نزاکت را بهش زده بودم راضی بنظر رسیدم.
    ـ الو مهسا خانم صدامو می شنوید؟!
    بدون اینکه لحنم لحن خجالت وشرمندگی داشته باشد دوباره با همان جسارت اولیه گفتم:محض اطلاعتون مادرم در منزل تشریف ندارن اگر کاری داشتید بگید تا بهشون بگم؟!

  8. Top | #17



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    64.46
    محل سکونت
    خیلی دور،خیلی نزدیک
    سن
    21
    نوشته ها
    76,135
    پسندیده
    25,800
    تشکر شده
    52,948
    میزان امتیاز
    616

    پیش فرض

    او هم متوجه تغییر لحنم شد و با صدای ملایمی جواب داد : در مورد دائیتون تماس گرفته بودم که خدمت مادرتون مطالبی رو عرض کنم .
    نگران دائی سروش شدم و با دلهره پرسیدم : دایی سروش چیزیش شده ؟!
    برای برطرف کردن نگرانیم بی درنگ جواب داد : نه نه خودتون رو ناراحت نکنید ، خدارو شکر حالش بهتره . بعضی از علائم خوبی در رفتارش پیدا شده . اول زنگ زدم به سعید خبر بدهم ولی گویا مسافرته و موبایلش هم خاموشه . برای همین مزاحم شما شدم تا با مادرتون صحبت کنم .
    خدارو شکر حال دایی داشت بهتر میشد . صورت همیشه خندان دایی سروش یک لحظه جلوی نظرم آمد .
    از شنیدن این خبر خوش خندیدم و گفتم : خیلی ممنونم که زنگ زدید تا خبر بدهید .
    نمیدانم از تغییر ناگهانی رفتارهایم خنده اش گرفت یا اینکه خنده من به او هم سرایت کرد . با صدای بلند خندید و جواب داد : قابلی نداره تا باشه از این خبرهای خوب .
    - آقای دکتر یعنی دایی سروش حالش کاملا خوب میشه ؟!
    دوباره خندید و جواب داد : بله البته امیدوار باشید . انشالله همه مریضا خوب میشوند .
    نمیدانم چرا انتهای حرفش را به خودم گرفتم و خود را در ردیف مریضهایی قرار دادم که دکتر گفته بود .
    کنایه اش برایم گران آمد و از اینکه او مرا بیمار تصور میکرد ازش بدم آمد . خودم را اماده کرده بودم که جواب دندان شکنی در مقابل کنایه اش بدهم که گفت : خوب مهسا خانم اگر دیگه کاری ندارید رفع زحمت کنم ؟
    میخواستم جواب بدهم : هر چه زودتر شرت را کم کن . ولی بناچار جواب دادم : نه خواهش میکنم .
    - پس با اجازه تون ، خداحافظ .
    و من هم به آرامی جواب دادم : خدا نگهدار و گوشی را گذاشتم . از جایم بلند شدم و به آشپزخانه رفتم . عجب روزی بود ! نمیدانستم بخاطر بهبود نسبی وضع حال دایی سروش باید خوشحال باشم یا اینکه به جهت آبرو ریزی که سر دکتر علایی در آورده بودم ناراحت . البته هر چه بیشتر فکر میکردم بابت بد و بیراههایی که بهش گفته بودم عزادار نبودم و اصل غصه ام بخاطر عکس العمل سعید بود که با آب و تاب و کمی هم چاشنی تمام حرفهایی که به دوستش زده بودم را بطور مفصل برای مامان سودابه تعریف میکرد و من نمیخواستم تا روز قیامت سرزنشهای مامان را بشنوم که چرا با دکتر دایی سروش و از همه مهمتر دوست گرامی سعید خان اینطوری رفتار کرده ام . دوباره پشت میز آشپزخانه نشستم و به بشقاب غذاب بخ کرده ام نگاه کردم . هیچ میلی به غذا نداشتم ، بشقاب را برداشتم و محتویات دست نخورده اش را درون قابلمه خالی کردم . تکه نان نرمی از درون نایلون برداشتم و از آشپزخانه بیرون آمدم . روی کاناپه هال نشستم و تکه ای نان در دهانم گذاشتم و به فکر فرو رفتم . هنوز مشکل اساسی مراحم تلفنی ام لاینحل مانده بود . و من نمیدانستم چه کسی به تلفن همراهم زنگ میزند !
    با صدای چرخش کلید درون قفل در ورودی نگاهم متوجه در شد . حتما مامان سودابه بود . چه به موقع ! بعد از اینکه تمام نمایش های تراژدی کمدی ام به پایان رسیده بود و چقدر هم به موقع !
    مامان ابتدا ساک دستی کوچکش را جلوی در گذاشت و سپس با وارد شدن ، در را پشت سرش قفل کرد . هیکل تپلی اش داخل هال نمایان شد . از جایم بلند شدم و بطرفش رفتم و سلام کردم . با لبخندی جوابم را داد و پرسید : خیلی وقته اومدی ؟! میخواستم جواب دهم : آره ، انقدر که وقت داشتم به اندازه کافی جلوی دکتر آبروریزی در اورم ولی جواب دادم : حدود نیم ساعتی میشه . شما کجا بودی ؟!
    ساک کوچکش را کنار در آشپزخانه گذاشت و در حالیکه روی کاناپه مینشست با لحن خسته ای جواب داد :
    اگر بگن از صبح تا حالا ده جا رفته ام دروغ نگفته ام . از بانک گرفته تا فروشگاه لوازم خانگی . یک ساعت هم پیش خانم شریفی رفتم . بنده خدا خیلی خوشحال شد .
    با شنیدن اسم خانم شریفی همسایه طبقه اولمان اخمهایم در هم رفت . فضولترین فضولترین همسایه ای بود که تا عمرم سراغ داشتم . نمیدانم چرا توی این چند سال هیچ وقت احساس خوبی نسبت بهش پیدا نکرده بودم و همیشه فکر میکردم کنجکاوی در تک تک مویرگهای خونش جریان دارد و با آن نگاه تیز بینش تمام ساختمان را تحت نظر میگیرد تا سژه دلخواهش را برای غیبت و بد گویی شکار کند و عجب اینکه تبحر خاصش در این زمینه مورد قبول همگان قرار گرفته بود ولی باز هم بعضی ها سفره دلشان را برایش باز میکردند و از عقوبت مارشان نمیترسیدند از جمله مامان سودابه ساده من ! چنان از لذت مصاحبت یکساعته خانم شریفی حرف میزد انگار که همنشین یک بانوی قدیسه شده بود . مطمئن بودم که در این یکساعت چنان خانم شریفی ، مامان را تخلیه اطلاعاتی کرده بود که یک متخصص هیپنوتیزم هم به این تمیزی کارش را انجام نمیداد .
    با آن چشمهای ریزش ابتدا به مخاطبش خیره میشد و با باز کردن سر صحبت آرام آرام پاسخهای دلخواهش را از زیر زبان طرف بیرون می کشید . و جالب اینکه هر کسی از پای صحبتش بر می خاست احساس کسی را داشت که گناهانش را پیش یک پدر روحانی اعتراف کرده بود و خیالش را آرامش بخشیده بود . بطور حتم مامان هم همین الان چنین احساسی داشت و از درون احساس سبکی میکرد . غافل از اینکه ...
    همانطور که مامان سرگرم خانم شریفی بود منهم خودم بیکار نبودم و با اجرای کمدی مسخره ام پشت تلفن ، یر دکتر علایی را حسابی گرم کرده بودم !
    - مهسا ناهار خوردی ؟ غذاتو گذاشته بودم .
    می خواستم در جواب مامان بگویم : نه چیزی نخورده ام که با سکوتم از جایش بلند شد و بطرف آشپزخانه رفت تا اوضاع را بررسی کند .
    حالا دیگر خبر داشتم که خانم شریفی از خرید تلفن همراهم و همچنین از شماره ام خبر داشت .
    یک آن به مغزم خطور کرد : نکنه مزاحم تلفنی ام خانم شریفی باشه ؟!
    از فکر بچه گانه ای که یکدفعه به ذهنم رسید خنده ام گرفت . قیافه خانم شریفی در نظرم مجسم شد که در حال گرفتن شماره ام بود . نه بابا آن پیر زن را چه به این کارها ؟! فضولی اش فقط در حد حرف و حدیث بود و نمیتوانست انقدر پیشرفته فضولی کند . نکنه شماره را به پسرهایش داده باشد ؟! یکدفعه به مغزم تلنگر خورد . باز هم زود از این فکرم پشیمان شدم .
    خانم شریفی دو تا پسر کم رو به سن های تقریبا بیست و هشت ساله و سی ساله داشت که از بس خجالتی بودند هیچ کس آنها را در ساختمان نمیدید . صبح زود سر کار میرفتند و شب هم بر می گشتند ، شاید هم بخاطر رفتار زننده مادرشان چنین راه عزلت و گوشه نشینی را اختیار کرده بودند ! بهر حال از چنین مادری چنین پسرهای سر براه و کم حرفی بعید بود ! خانم شریفی تقریبا هم سن و سال مامان سودابه بود و با اینکه مامان نسبت به سنش شکسته به نظر میرسید ولی خانم شریفی باز هم نسبت به مامان سودابه شکسته تر نشان میداد و تقریبا شبیه پیر زنها شده بود و من پیش خودم اینطور نتیجه گیری میکردم که از بس این زن پا به پای مردم حرفهایشان را شنیده و غصه خورده اینطور از هم پاشیده شده ! شوهر خانم شریفی ، مردی بسیار محترم و مانند پسرانش کم حرف و بی سر و صدا بود . که پس از بازنشستگی اوقاتش را در پارکی نزدیک خانه با هم سن و سالانش میگذراند و تعجبم از این بود که مردی به این با شخصیتی چگونه وجود زنی مثل خانم شریفی را در خانه اش تحمل میکرد . مطمئنا صبری که خدا به او داده بود قابل قیاس با بقیه نبود .
    بهر جهت خانم شریفی در خانه ای که روزها سوت و کور بود میدان وسیعی پیدا میکرد برای ...
    - مهسا تو که غذا نخوردی ؟!
    مامان سودابه در آستانه در آشپزخانه ایستاده بود و با دقت براندازم میکرد و ازم جواب میخواست .
    بناچار جواب دادم : میل نداشتم حالا یکساعت دیگه میخورم .
    همانطور که ایستاده بود با اخمی گفت : یکساعت دیگه ؟ یکساعت دیگه که غروبه ، یکبارگی بگو ناهار و شام رو یکی کردی .
    برای اینکه به غذا خوردنم پیله نکند حرفو عوض کردم و با خوشحالی گفتم : راستی مامان مژده بده ، یک خبر خوب ، کنجکاوانه نگاهم کرد و بسویم آمد و پرسید : چه خبری ؟
    خواستم کمی سر به سرش بگذارم ، خندیدم و گفتم : دِ نشد دیگه باید حدس بزنی .
    کنارم روی کاناپه نشست و با بی صبری گفت : لوس نشو زودتر بگو .
    شوخی ام گل کرد و گفتم : تا حدس نزنی چیزی نمیگم .
    ولی ته دلم از اینکه می خواستم موضوع تلفن دکتر علایی رو بگویم شور می زد . نمیدانستم الان که در حال بگو و بخند با مامان هستم ، دکتر بالاخره با موبایل سعید تماس گرفته و شیرین کاریم را گفته یا نه ؟! حتما مامان سودابه بعدا وقتی که گزارشهای سعید را شنید با پوزخندی معنی دار بهم میگفت : خبر خوشت این بود ؟!
    و با این فکر یکدفعه شور و اشتیاقم برای گفتن خبر خشکید . مامان که هنوز منتظر بود با نگاهی پرسید : بالاخره میگی یا نه ؟!
    بی اختیار گفتم : چی رو ؟!
    از تعجب چشمهایش گرد شد و گفت : مهسا شوخیت گرفته ؟! سر کارم گذاشتی ؟!
    خنده ام گرفت . مامان دومین نفری بود که امروز سر کارش گذاشته بودم !
    دوباره گفت : من را بگو فکر کردم با خبر خوشت خستگی از تنم در میره .
    مجددا حس و حال شوخی کردن در دلم زنده شد . گفتم : هنوزم میگم باید حدس بزنی ؟!
    مامان اینبار با دقت بیشترری نگاهم کرد و گفت : جون مامان راست میگی ؟!
    دلم برایش سوخت ، با رفتارهای ناگهانی و عجیب و غریبم سر در گمش کرده بودم . برای اینکه مطمئنش کنم خندیدم و گفتم : اِ ه مامان به حرفهایم شک داری ؟!
    او هم خندید و با اطمینان از اینکه خبر خوشی دارم چشمکی زد و گفت : توی دانشگاه خبری شده ؟ کسی ازت خواستگاری کرده ؟!
    توی ذوقم خورد . از نظر مامان ، خبر خوب یعنی پیدا شدن خواستگار خوب و من چقدر از اینجور فکر کردن لجم میگرفت . با قیافه ای که خنده یک لحظه پیش تویش گم شده بود گفتم : مامان دست بردارید ، هنوز من را نشناختید ؟ وقتی کسی ازم خواستگاری کنه اینطوری خبر میدم ؟!
    مامان بلافاصله جوابم داد : گفتم شاید این یکی باب طبعته ، چه جوری بگم ؟! گفتم شاید به دلت نشسته که ذوق زده شدی .
    از خودم و طبع دلم و خبریکه میخواستم بدهم و حرفهای رک و پوست کنده مامان و از همه چی غیظم گرفت و با عصبانیت گفتم : اصلا ولش کن هیچی نمی گم .
    مامان از اینکه ناخواسته عصبانی ام کرده بود پشیمان شد و گفت : مهسا چی شد یکدفعه قاطی کردی ؟! خوب وقتی می گی حدس بزن منم حدس زدم دیگه . حالا تو بگو چه خبری میخواستی بدی . یا لا مهسا ، دلت میاد من را منتظر بذاری ؟
    با این حرفش نرم شدم و گفتم : دکتر علایی ، دوست سعید تلفن زد و گفتش حال دایی بهتر شده ، علائم خوبی در رفتارهاش مشاهده شده .
    مامان بی هوا پرید صورتم را بوسید ، و با صورتی پر از خنده گفت : تو که من رو کشتی ، چرا زودتر نگفتی ؟
    الهی قربونت برم . جون مامان راست میگی ؟ باهام شوخی نکردی ؟ خود دکتر علایی اینارو گفت ؟ و بدون اینکه منتظر جوابم بشود از جایش بلند شد و ذوق زده دور خودش چرخید و گفت : این دفتر تلفن کجاست ؟
    خدایا شکرت ، میدونستم دعاهامو بی جواب نمیذاری ، خدایا تو انقدر بزرگوار بودی و من نمیدانستم ؟
    خدایا شکرت .
    از ذوق و شوق مامان منهم به وجد آمدم و با خوشحالی پرسیدم : مامان میخواهی چیکار کنی ؟ چرا هی دور خودت می چرخی ؟
    دستهایش را به هم مالید و با اشک شوقی در چشمهایش گفت : باور کن خودمم نمیدونم دارم چیکار میکنم ؟
    آهان دارم دنبال دفتر تلفن میگردم .
    با اشاره به دفتر تلفن که کنار میز تلفن بود گفتم : دفتر تلفن که اینجاست واسه چی میخوای ؟! روی صندلی کنار میز تلفن نشست و جواب داد : حواسمو میبینی ؟! از بس ذوق زده شدم نمیفهمم دارم چیکار میکنم و دستش را درون جیب لباسش کرد و عینک مطالعه اش را در آورد و به چشم زد و با ورق زدن دفتر تلفن دنبال شماره ای گشت .
    با کنجکاوی پرسیدم : به کی میخواهی زنگ بزنی ؟
    همانطور که میگشت جواب داد : به آسایشگاه .
    بند دلم پاره شد . زنگ زدن همانا و گزارش کامل دکتر علایی همان . دیگر نیازی هم نبود که سعید را واسطه قرار دهد خودش همه چی را به مامان میگفت . حتما این را هم اضافه میکرد : بعد از اینکه آقا سروش برادرتون خوب شد هر چه سریعتر دخترتونو بیارید بستری کنید با آن وضع نابسامان روحی اش یک لحظه تاخیر هم ، کلی عواقب داره .
    صدای مامان توجه ام را جلب کرد :
    - الو آسایشگاه گلریز ؟
    - ...
    - خانم خالقی شمائید ؟
    از بس مامان به آسایشگاه زنگگ رده بود همه را کاملا میشناخت .
    - سلام عرض کردم حالتون چطوره ؟ با زحمتهای ما .
    - ...
    - قربونتون برم . از محبتهای شما .
    - ...
    - خانم خالقی میبخشید مزاحم شدم . جناب دکتر علایی تشریف دارند ؟
    - ...
    - کی تشریف میارند ؟!
    - ...
    - میشه لطف کنید اگر اومدند حتما بهشون بگید که کیمیایی تماس گرفت در رابطه با حال برادرش ؟! یادتون می مونه ؟!
    - ...
    - قربونتون برم . کی میشه زحمتهای شما رو جبران کنیم ؟ تو رو خدا برای برادرم دعا کنید که هر چه زودتر سلامتی شو بدست بیاره . بلکه از مزاحتمهای ما راحت بشید .
    - ...
    - آره دیگه توکل بر خدا . تا ببینم اون چی میخواد . دیگه مزاحمتون نمیشم . به همکاراتون سلام من رو برسونید . خدانگهدار شما .
    گوشی را گذاشت و شانه هایش را بالا انداخت و گفت : اینم از شانس ما ، دکتر پنج دقیقه پیش از دفترش رفته بیرون برای سرکشی و معاینه مریضها ، حالا کی دوباره بر میگرده دفترش ، خدا میدونه ؟!؟
    از اینکه با دکتر نتوانسته بود صحبت کند پکر بنظر میرسید ، و برای اینکه سر حالش بیاورم گفتم : عیبی نداره تا نیم ساعت دیگه بر میگرده . بهتون زنگ میزنه .
    سرش را تکان داد و گفت : خدا کنه خانم خالقی یادش بمونه که بهش بگه . ای کاش همون موقع که از در اومدم توی خونه بهم میگفتی ، اگر آن موقع زنگ میزدم حتما دکتر توی اتاقش بود .
    بلافاصله جواب دادم : حالا هم دیر نشده ، دکتر که تا شب پیش مریضهایش نمیمونه بالاخره بر میگرده به دفترش ، اگر تا یکساعت دیگه خبری نشد شما دوباره به آسایشگاه زنگ بزن ، شاید خانم خالقی با این همه مشغله فراموش کنه بهش بگه .
    دوباره گوشی را برداشت و حین گرفتن شماره گفت : به سعید یک زنگ بزنم شاید اون بیشتر از ما از حال سروش بدونه . هر چی باشه با دکتر رفیقه .
    دوباره دچار دلشوره شدم . اگر دکتر با سعید حرفهاشو زده بود چی ؟! برای اینکه هم به خودم دلگرمی بدهم هم بطور غیر مستقیم به مامان بگم که به سعید تلفن نزند گفتم : مطمئن باشید سعید از هیچی خبر نداره چون دکتر علایی گفت که به خونه و شرکتش زنگ زده انگار نبوده رفته مسافرت ، موبایلش هم خاموشه .
    با انگشت روی شاسی تلفن زد و گفت : اِ آره حواسمو میبینی سعید گفته بود که میره شمال . و نگاهی بهم انداخت و ادامه داد : حالا تو دیگه چرا یک ذره ، یک ذره حرفهای دکتر علایی رو بیاد میاری ؟ ببینم دیگه چیزی نگفت ؟
    اگر همه حرفها رو که مثلا میخواستم بیاد بیارم و بگم که مامان سودابه از شنیدنش جا در جا سکته می کرد .
    برای همین خوب فکر کردم تا لا به لای حرفها ، چیزی که قابل گفتن بود و من بیاد نیاورده بودم را بخاطر بیاورم . ولی نه چیزی نبود .
    با بی تفاوتی ظاهری جواب دادم : نه چیز دیگری نبود .
    و مامان با جوابم خیالش راحت شد و دوباره مشغول گرفتن شماره شد .
    با تعجب پرسیدم : دیگه به کی زنگ میزنید ؟! گوشی در دست ، سرش را به سویم چرخاند و جواب داد : موبایلشه ، موبایل سعید .
    با دلخوری گفتم : دکتر گفت که خاموشه ، دیگه چرا دوباره ... حرفم را قطع کرد و گفت : همش که خاموش نمیذاره ، شاید آن لحظه خاموش بوده و بعد با دست روی دکمه قطع ارتباط زد و دکمه تکرار را فشار داد . پوزخندی زدم و گفتم : دیدی گفتم خاموشه ؟!
    ابروهایش را بالا انداخت و در جوابم گفت : نه دفعه اول بوق اشغال زد . یکمرتبه به سویم نگاه کرد و ادمه داد : تو چرا اینجا نشستی ، مگه گرسنه ات نیست ، معده ات اذیت میشه ها ، پاشو تا من شماره سعید رو میگیرم یک چیزی بخور .
    از نگرانی تلفن سعید ، بدون اینکه از جایم تکان بخورم گفتم : نه چیزی نیست .
    دوباره روی دکمه قطع ارتباط زد و گفت : آره ایندفعه می گه مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد .
    خوشحال از اینکه تلفن همراه سعید آنتن نمیدهد گفتم : شمال حالا حالاها آنتن نمیده خودتونو الکی خسته نکنید . ناگهان چیزی به ذهنش رسید و رو به من گفت : راستی مهسا برو موبایلتو بیار براش یک مسیج ، اس ام اس

  9. Top | #18



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    64.46
    محل سکونت
    خیلی دور،خیلی نزدیک
    سن
    21
    نوشته ها
    76,135
    پسندیده
    25,800
    تشکر شده
    52,948
    میزان امتیاز
    616

    پیش فرض

    چی میگن ؟ یه چیزی بفرست ، بگو حتما با خونه تماس بگیره . کارش دارم .
    با یادآوری تلفن همراه و مزاحم تلفنی ام قلبم بی اختیار فرو ریخت و نفسم تند شد .
    مامان عجب مغز متفکری داشت و خبر نداشتم ؟! برای اینکه از خیر تلفن همراهم بگذرد گفتم : موبایلم شارژ نداره خاموشش کردم .
    - خوب بذار شارژ بشه ، اینکه غصه نداره . پاشو نذار وقت بگذره ممکنه تا شب هم نشه از طریق تلفن با سعید تماس گرفت .
    مامان اگر به چیزی گیر میداد دیگر ول کن نبود ، با بی حوصلگی گفتم خوب مسیج فرستادن هم به این راحتیها نیست . اگر توی شبکه ترافیک باشه تا شب که هیچی تا دو روز دیگه هم ممکنه پیامم به دستش نرسه . کمی فکر کرد و دوباره مشغول گرفتن شماره شد . از اینکه با اطلاعات دست و پاشکسته ام تا حدی قانعش کرده بودم احساس رضایت میکردم و پس از چند لحظه گفتم : حالا چه اصراریه که ما به سعید زنگ بزنیم ؟! اگر دکتر اونو در جریان گذاشته بود حتما خودش تا حالا باهامون تماس میگرفت ، لابد چیزی نمیدونه که زنگ نزده .
    مامان بدون اینکه کار شماره گیری را رها کند گفت : گیریم ندونه ، دلت نمیخواد این خبر خوشو به برادرت بدیم ، مطمئنا اونم بخاطر حال سروش خوشحال میشه حق داره بدونه .
    هر چی میگفتم ، یک چیزی جواب میداد . برای اینکه کاری انجام داده باشم از جایم بلند شدم و برای خوردن غذا به آشپزخانه رفتم . ولی قبل از اینکه وارد آشپزخانه شوم رو به عقب برگشتم و گفتم : اینطوری که شما شماره میگیرید تلفن مرتب اشغال میشه ، حالا اگر دکتر علایی هم بخواد به خونه زنگ بزنه با این اشغال بودن نمیتونه .
    مامان بی درنگ گوشی را گذاشت و گفت : چرا خودم به فکرم نرسید ؟! خوب شد که گفتی .
    تازه چیزی مثل جرقه در مغزم روشن شد . از اینکه فکر نکرده حرف زده بودم از دست خودم حرصم گرفت . فوری وارد آشپزخانه شدم و با خود گفتم : میمردی اگر این حرف رو بهش نمیزدی ؟! خوب بهتر که تلفن اشغال بشه . دکتر علایی اینطوری نمیتونه به مامان زنگ بزنه و گزارشهای لازم رو بده . در حالیکه غذایم را داغ میکردم در جواب خودم گفتم : خوب خنگ خدا . آخرش که چی ؟! امروز نشد ، فردا ، بالاخره که این دکتر علایی مامان رو میبینه . حالا هر چه زودتر بهتر ، لااقل مرگ یه بار و شیون یه بار ، از این بلاتکلیفی بهتره که با هر صدای تلفنی گوشت تنت بلرزه که چی ؟! دکتر علایی یا نه ؟!
    نه که خودت کم غصه مزاحم تلفنی ات را داری ، حالا غصه دکتر علایی رو هم بذار اون ور دلت ! با این کشمکش روحی نفهمیدم چجوری عذا رو گرم کردم و و چه جوری خوردم و چجوری لقمه لقمه های غذا از گلو تا پایین چیده شده ، با هزار بدبختی و با ضرب و زور آب سعی کردم از این وضعیت رقت بار خلاصی پیدا کنم و با شستن هول هولی ظرفها ، خودم را به هال رساندم . مامان همچنان کنار تلفن نشسته بود و با چشم دوختن به گوشه ای در افکار خودش سیر می کرد . از اینکه اینطور اسیر شده بود دلم برایش سوخت ... ذوق و شوق بهبودی نسبی دایی سروش در برق چشمانش بخوبی نمایان بود . آن هم به من نگاه کرد و با لبخندی گفت : اگر می دونستم راهم میدهند پا میشدم با آزانس می رفتم آسایشگاه ، تا با چشمهای خودم سروش رو نبینم دلم آروم نمیشه میدانستم که منتظر بود یک نفر حرفش را تایید کند تا با آب و آتش هم که شده خودش را به دایی سروش برساند .
    همانطور که کنار در آشپزخانه ایستاده بودم گفتم : فردا هم روز خداست ... مطمئنا الان اجازه ملاقات بهتون نمیدهند . پس بیخودی اینهمه راهو نرید . سرش را به علامت تایید تکان داد و در جوابم گفت : آره میدونم ولی دلم تا فردا طاقت نمیاره .
    برای اینکه آشوب درونش را آرام کنم گفتم : حالا دکتر که نگفت کاملا خوب شده ، فقط گفت رفتارهای خوبی ازش دیده ، شاید علامتی رو که دکتر دیده از نظر ما بی معنی باشه و ان چیزی نباشه که انتظارشو داریم .
    مامان دوباره به گوشه ای خیره شد و گفت : دلم روشنه ، حتما سروش تا حدی فرق کرده که دکتر علایی زنگ زده ...
    با صدای ناگهانی زنگ تلفن ، مامان در جایش یکه خورد و قلب بیقرار من هم فرو ریخت .
    مامان سودابه بلافاصله گوشی را برداشت و گفت : الو ؟! و پس از چند لحظه مکث با دلخوری گوشی را سر جایش گذاشت و غر غر کنان گفت : مردم چقدر بیکارند ؟ خوب وقتی میبینند اشتباه گرفته اند یک عذرخواهی بکنند بعد قطع کنند .
    کف دستانم یخ کرده بود میدانستم که رنگ صورتم هم پریده برای اینکه با این حال و روز جلوی دید مامان نباشم در حالیکه داخل آشپزخانه میشدم گفتم : بهتره برم کتری بذارم یک چایی بخوریم . صدایش را شنیدم که پرسید : راستی مهسا ناهارتو درست و حسابی خوردی یا همینطوری سر سری یه چیزی خوردی ؟
    من در چه فکری بودم ، مامان در چه فکری ؟! از دلهره و اضطراب نزدیک بود حلقم از دهانم بیرون بزند اونوقت مامان سودابه نگران غذا خوردنم بود .
    صدای مامان یکمرتبه به گوشم رسید : الو سعید جان ؟ الو سعید ؟
    بالاخره توی این گیر و دار موفق شده بود شماره سعید را بگیرد . عجب پشتکاری داشت ؟!
    - سعید پسرم صدامو میشنوی ؟
    - ...
    - سلام به روی ماهت . چطوری ؟ حال و احوالت چطوره ؟ اونجا هوا سرده ؟! مراقب خودت هستی ؟
    خنده ام گرفت یکجوری دلواپس سرما خوردگی سعید بود انگار که سعید دو ساله ست .
    - ...
    - نه عزیزم . ما خوبیم مهسا هم سلام میرسونه . حرصم گرفت ، من توی آشپزخانه از همه جا بی خبر کجا سلام میرسوندم ؟!
    - ...
    - سعید ، دکتر علایی دوستت باهات تماس گرفت ؟!
    - ...
    - از بی که خطوط اشغاله ، منم شانسی موفق شدم شماره ات رو بگیرم .
    - ...
    - سعید جان یک خبر خوش . اگر گفتی ؟! مامان هم وقت گیر آورده بود . شایدم میخواست شوخی و بازی من را تکرار کنه . اونم با چه کسی ؟! سعید ؟!
    - ...
    - نه اتفاقا منم چنین حدسی رو که تو زدی قبل از اینکه خبر رو بشنوم زده بودم .
    متوجه منظور مامان شدم ، سعید هم فکر کرده بود برای من خبرهایی شده ، از شدت عصبانیت لبم را جویدم .
    همه کار و زندگیشونو ول کرده بودند چسبیده بودند ببینند کی من شوهر میکنم ؟!
    - ...
    - مثل اینکه موقعی که خونه نبودم دکتر علایی تماس گرفته به مهسا گفته که حال سروش کمی بهتر شده .
    - ...
    - آره انگار علائم خوبی رو دیده دقیقا نمیدونم . اتفاقا بهش زنگ زدم ولی نبود ، میخواستم خودم باهاش حرف بزنم . سپردم اگر اومد دفترش باهام تماس بگیره مثل اینکه رفته بود برای سرکشی مریضاش .
    مامان چقدر جالب گزارش ریز ریز رو به سعید میداد . حتی « واو » را هم جا نمی انداخت و من از اینکه مجبور بودیم گزارش آب خوردنمان را هم برای سعید با طول و تفسیر بدهیم بدم می آمد از اینکه سعید دیگر برایش عادت شده بود که هر روز نتیجه کارنامه اعمالمان را بشنود .
    و اگر روزی بنوعی حالا یا بعلت مشغله و گرفتاری وقت نمیشد که بهش جواب پس بدهیم آن روز شب نمیشد . دوباره صدای سر خوش مامان توجهم را جلب کرد که پرسید : حالا تو کی بر میگردی ؟
    معلوم نبود سعید این وقت سال برای چی به شمال رفته بود ؟! به هوای پروژه ساختمانی به هر کجا که دلش میخواست میرفت و هر غلطی که دلش میخواست انجام میداد هیچ کس نبود که بهش بگوید کدام قبرستان میوری ؟! و البته با چه کسی ؟!
    - پس سعید جان ما رو بی خبر نذار .
    مامان همچین میگفت بیخبرمان نذار انگار که همه خبرها پیش سعید بود . حالا خوبه خودمان این خبر را بهش داده بودیم ، مسلما اگر دنیا را هم آب میبرد ، دل گنده تر از این آدم ، توی زندگیم سراغ نداشتم . مامان هم چنان در موردش با اعتماد به نفس حرف میزد انگار یک دنیا بود و یک سعید که همه کارهایمان را سر و سامان میداد .
    بالاخره مامان سودابه رضایت داد تا باهاش خداحافظی کند و گوشی را قطع کرد .
    بعد از اینکه کتری را گذاشتم از آشپزخانه بیرون آمدم و روی کاناپه هال نشستم و گفتم :
    چه خوب بود بجای اینکه به سعید تلفن بزنید یک زنگی به خاله سرور می زدید و خبر بهتر شدن حال دایی سروش را به او میدادید . نا سلامتی دایی سروش برادر خاله سروره نه برادر سعید .
    و با این حرف به مامان گوشزد کردم که خوب و بد بودن حال دایی هیچ ارتباطی به سعید ندارد .
    از کنار تلفن بلند شد وگفت : اتفاقا خودم به فکر سرور بودم ولی الان نمیشه بهش گفت : حتما تا حالا نادر از سر کار برگشته و بچه ها هم دورش را گرفته اند ، نمیشه همینطوری یک چیزی بهش گفت . در ثانی باید خودم سروش را ببینم بعد از اینکه مطمئن شدم بهش بگم . نمیخوام اگر خدای نکرده حال سروش اونجوری که فکر میکردم نبود برگرده بگه : هنوز هیچی نشده همه شهر رو خبر خبردار کرد .
    بلافاصله گفتم : پس چرا به سعید گفتید ؟
    درحالیکه به سوی اتاقش میرفت ایستاد و جواب داد : سعید فرق میکنه .
    از اینکه سعید را تافته جدا بافته میدانست لجک گرفت و فوری گفتم : چه فرقی ؟
    لبخندی زد و در جوابم گفت : اولا که سعید بیشتر در جریان امور سروش بوده . ثانیا خود سعید سروش را توی آسایشگاه بستری کرده و حق داره بدونه وضعیتش در چه حاله . در ضمن از همه مهمتر دکتر علایی هم دوستشه .
    و با گفتن جمله آخر به سوی اتاق حرکت کرد و با صدای بلندی گفت : مهسا من رفتم توی اتاقم حواست به تلفن باشه . توی دلم گفتم : چه استاد کار کشته ای را مسئول اینکار گذاشت و رفت !
    برای سرکشی به کتری و درست کردن چای از جایم برخاستم و به سمت آشپزخانه رفتم . کتری داشت توی سر خودش میزد . فوری زیر گاز را کم کردم و قوری را برداشتم و چای را دم کردم . بیحوصله به هال برگشتم و کنترل تلویزیون را برداشتم و با روشن کردن آن روی صندلی کنار میز تلفن نشستم . جایگاهی که خیلی دوستش داشتم و یکی دو ساعت پیش خاطره خوبی از آنجا داشتم ! بی رغبت به صفحه تلویزیون چشم دوختم درحالیکه مغزم جای دیگری سیر میکرد : پس فردا امتحان میان ترم آزمایشگاه داشتم و برای خودم راحت جلوی تلویزیون نشسته بودم و وظیفه نگبانی از تلفن را انجام میدادم . البته فکرم تا حدی از جهت این امتحان آسوده بود . چون استاد خیلی خوب در مورد آزمایشها توضیح داده بود و جزوه کاملی را در اختیار بچه ها گذاشته بود ولی با اینحال ، امتحان بود و اسمش وحشت خاص خودش را داشت ...
    با صدای زنگ تلفن ، یکدفعه از جایم پریدم . آب دهانم را قورت دادم و در دل خدا خدا کردم که مزاحم نباشد . با صدای کم رمقی گفتم : بله ، بفرمایید ؟!
    صدای آشنا و مردانه ای پرسید : مهسا خانم شمائید ؟!
    دکتر علایی بود ؟!
    رنگم پرید ، از این همه وقتی که مامان پای تلفن منتظر نشسته بود باید حالا زنگ میزد که من بخت برگشته گوشی را بر میداشتم ؟! عجب شانسی داشتم ! سعی کردم به خودم مسلط باشم و بدون در نظر گرفتن مکالمات هیجان انگیز دو ساعت پیشم با او با صدای خش داری بگویم : دکتر علایی شمائید ؟! سلام عرض کردم .
    صدای خنده اش را شنیدم که گفت : چه عجب بالاخره من را شناختید ؟!
    لفظ صحبتش نوعی توهین برایم به حساب می آمد . یعنی من از نظر او آنقدر خنگ و منگ بودم که صدای یکی دو ساعت پیش را به خاطر نمی اوردم ؟! با مکثم دوباره گفت : الو مهسا خانم چرا جواب نمیدید ؟
    از عصبانیت چشمانم را بستم و پلگهایم را فشار دادم و گفتم : دکتر علایی آنقدر هم که فکر میکنید مشنگ نیستم !
    یکدفعه چشمانم را باز کردم و از لغت نامناسبی که به کار برده بود مغزم سوت کشید . این چه کلمه ای بود که از بین این همه کلمه به ذهنم رسیده بود ؟ « مشنگ » حالا دیگر از نظر دکتر علایی واقعا مشنگ بودم ، از این که دوباره داشتم آبرو ریزی میکردم اشک در چشمانم حلقه زد ، با شنیدن صدای سکوت دوباره ام گفت :
    مهسا خانم حالتون خوبه ؟
    اه نسبت به این پرسش چقدر حساسیت پیدا کرده بودم . هر وقت حالم در اوج بدی بود این سوال را میپرسید و در حقیقت با این سوال میگفت که خیلی خوب میدونم حال افتضاحی داری پس پنهان کاری نکن . دوباره صدایش به گوشم خورد :
    مهسا خانم از این که با من دارید صحبت میکنید ناراضی هستید ؟
    حالا خوب بود خودش جوابش را میدانست ولی باز هم سوال میکرد .
    سعی کردم این بار مغزم را در اختیار بگیرم و با تسلط حرف بزنم تا خرابکاری های قبلی ام را پوشش بدهم برای همین جواب دادم :
    نه خواهش میکنم این طور فکر نکنید .
    بلافاصله خندید و گفت :
    واقعا دارید راست میگید ؟!
    دیگر شورش را در آورده بود . حالا که من مثل آدمیزاد داشتم باهاش حرف میزدم ، میخواست دستم بیندازد . مثل اینکه حرف حساب حالیش نبود . برای این که بحث را عوض کنم گفتم :
    آقای دکتر مامان بهتون زنگ زد ولی تشریف نداشتید .
    عجب عقل کلی بودم ؟! خوب معلوم بود خانم خالقی بهش گفته بود که دوباره زنگ زده بود وگرنه مرض نداشت که مجدد تماس بگیرد .
    خنگی ام را به رویم نیاورد و جواب داد :
    بله بله خانم خالقی گفتند . حالا مادرتون تشریف دارن ؟!
    برای اینکه از شرش راحت شوم بی درنگ گفتم :
    بله هستند الان صداشون میکنم و بدون اینکه ازش خداحافظی کنم گوشی را پایین گذاشتم و بلند صدا زدم :
    مامان مامان ، تلفن ...
    لحنم بیشتر شبیه بچه هایی شده بود که مادرشان را توی پارک گم کرده اند . به سرعت برق و باد مامان سودابه سر و کله اش پیدا شد و گوشی را ازم گرفت و سر جایم نشست .
    تعجبم از این بود که با این هیکل فربه چه جوری خودش را به این چابکی به تلفن رسانده بود ؟
    تلویزیون همین طوری برای خودش روشن بود بدون اینکه کسی نگاهی بهش بیندازد با کنترل خاموشش کردم و شش دانگ حواسم را جلب حرفهای مامان کردم :
    - سلام جناب دکتر ، حالتون چه طوره ؟! خسته نباشید .
    - ...
    - از مرحمت شما ، ما هم خوبیم ، زنده ایم شکر . دکتر خبرهایی شنیده ام ؟! انشالله همیشه خوش خبر باشید . سروش چه طوره ؟!
    - ...
    - بله صحیح . کی ؟ امروز ؟ چه طور ؟
    - ...
    - پس میتونه حرف بزنه ؟!
    - ...
    - نه نه منظورم یکی دو کلمه بود ؟ یعنی امیدی هست ؟
    - ...
    - میتونه ما رو بشناسه ؟ از کجا بفهمیم ؟
    - ...
    - بله بله حتما .
    - ...
    - حقیقتش من انقدر ذوق زده شده بودم که میخواستم بعد از شنیدن حرفهای دخترم پاشم بیام آن جا ولی فکر کردم شاید وقت مناسبی نباشه ، راهم ندهند .
    - ...
    - بله آن که حتما . فردا وقت ملاقات من و دخترم حتما می آییم .
    مامان همیشه عادت داشت به جای من هم برنامه ریزی کند . با اینکه خیلی دوست داشتم در اسرع وقت دایی سروش را ببینم ولی با این خرابکاری هایی که پیش دکتر کرده بودم نمیخواستم آنقدر زود جلویش آفتابی شوم . در حقیقت رویم نبود .
    دوباره صحبت مامان توجه ام را جلب کرد :
    - خوب آقای دکتر ف چه جوری باید رفتار کنیم ؟
    - ...
    - فردا ساعت ملاقات خودتون هم هستید ؟! دکتر لطف کنید همان موقع به اتاق سروش بیایید . با این چیزهایی که شما گفتید واقعا نمیدونیم ...

  10. Top | #19



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    64.46
    محل سکونت
    خیلی دور،خیلی نزدیک
    سن
    21
    نوشته ها
    76,135
    پسندیده
    25,800
    تشکر شده
    52,948
    میزان امتیاز
    616

    پیش فرض

    چه جوری باهاش حرف بزنیم می ترسم با یک کلمه نسنجیده مون همه زحمات تون را بر باد بدهیم.
    ـ ...
    ـ باشه خیلی خیلی شرمنده مون کردید نمی دونیم چه جوری جبران کنیم؟
    ـ ...
    ـ بله خودم با سعید تماس گرفتم البته با هزار مکافات.بهش گفتم که شما هم زحمت کشیدید تماس گرفتید.
    ـ ...
    ـ بله آن چیزهایی که به دخترم گفته بودید رو بهش گفتم.
    با شرمندگی سرم را پایین انداختم اگر مامان همه ی ان حرفهایی که با دکتر رد وبدل کرده بودم را می دانست الان دیگر رویش بود با دکتر این طوری تعارف تیکه پاره کند؟!مسلما از خجالت آب می شد وتوی زمین فرو می رفت.چه چرندیاتی که نگفته بودم:عوضی،آشغال،خر خودتی...خودم از یادآوری آن حرفها عرق سردی روی پیشانی ام نشست.
    ـ باشه حتما خدا عمرتون بده دکتر.نمی دونید چقدر خوشحالم کردید؟الهیی که هرچی از خدا می خواهید بگیرید.آقای دکتر قبلا هم بهتون گفتم سروش فقط برادرم نیست مثل بچه ام می مونه خودم بزرگش کردم نمی دونید الان چه حالی دارم؟!
    ـ ...
    ـ بله بله پس تا فردا از این که مزاحم وقت تون شدم شرمنده ام خیلی لطف کردید که تماس گرفتید.
    ـ ...
    ـ خدانگهدار شما.عاقبتتون بخیر.
    وبا گذاشتن گوشی قطره اشکی که در چشمانش حلقه زده بود را پاک کرد.جالب بود مادر ودختر دو تائیمون وقتی تلفنی با دکتر حرف می زدیم اشک در چشمانمان جمع می شد حالا هر کداممان به نوعی!
    کنارش رفتم ودستم را روی شانه اش گذاشتم وبه آرامی پرسیدم:دکتر چی گفت؟
    سرش را تکان داد وبا بغضی در سینه جواب داد:دکتر خیلی امیدواره می گفت از صبح تا حالا هر وقت که بالای سر سروش میره با چشماش مسیر حرکت دکتر را دنبال می کنه.در صورتیکه قبلا این کار رو نمی کرد.یعنی در حقیقت اگر هزار نفر هم توی اتاقش بودند حتی یک نگاه هم به صورت هیچ کدام نمی انداخت دکتر می گفت برای معاینه خودش را کمی تکان می ده ودر اصل به نوعی همکاری میکنه.دکتر مطمئن بود که قدرت درکش کم کم داره به حالت اولیه برمی گرده ولی کمی زمان لازم داره.در ضمن دکتر می گفت سروش معنی حرفها رو تا حدی متوجه می شه برای همین فردا که رفتیم باید خیلی مراقب باشیم که حرفی بی ربط نزنیم دکتر تایید داشت که در مورد اتفاقات گذشته هیچ اشاره ای نکنیم وازش نخواهیم به یاد بیاره که چی باعث شده که این طوری بشه چون ممکنه با یک لحظه بیاد آوردن گذشته تلخ ضربه روحی دوباره ای بهش وارد بشه که این دفعه دیگه درست شدنی نیست.
    از اینکه می شنیدم دایی سروش وضع روحی اش پیشرفت کرده خیلی خوشحال شدم با خرسندی گفتم:عالیه دایی داره خوب می شه حرف چی؟با دکتر حرف هم زده؟
    مامان به نشانه تاسف سرش را تکان داد وبا غصه گفت:نه دریغ از یک کلمه اتفاقا منم از دکتر پرسیدم ولی دکتر جوابم داد که هیچ کلمه وصدایی از دهنش خارج نشده.البته از نظر دکتر کمی زوده که چنین انتظاری رو ازش داشته باشیم.ولی همین که سروش تا حدی قوه درکش رو بدست آورده خدا رو صد هزار مرتبه شکر می کنم.
    ودوباره اشک در چشمانش جمع شد وبا صدای بغض الودی ادامه داد:الهی برای دلش بمیرم ببین چی کشیده وچی دیده که اینطوری...
    وبقیه حرفش را نتوانست ادامه بدهد وبغضش ترکید واشکهایش جاری شد.من هم با دیدن اشکها ولحن پر سوز وگدازش چشمهایم از اشک خیس شد وگفتم:مامان سودابه خودتو ناراحت نکن به سلامتی دیگه دایی داره خوب می شه به جای غصه خوردن باید جشن بگیریمم.
    در میان گریه اش لبخندی زد وگفت:آره حق با توئه ولی این دل وامونده ام رو نمی تونم آروم کنم روزی صد بار از خودم می پرسم سر سروش چی اومد که این طور شد؟!
    مگه آدم چقدر ظرفیت داره.ببین چقدر عمق فاجعه زیاد بوده که تعادل روحی شو از دست داده.از همه دوستاش پرس وجو کردم اما اونام هیچی نمی دونند.پس جواب این دل ریش ریشم رو چی بدم تو نمی دونی توی این یک سال چی کشیدم روزی صد بار مردم وزنده شدم.هی با خودم گفتم:ناغافل سر این پسر چی اومد؟!نمی دونی چقدر نذر ونیاز کردم.هی توی خودم ریختم وهمه چی رو دست خدا سپردم...دوباره گریه امانش نداد.
    دستش را در دست گرفتم وگفتم:خدا رو شکر که داره همه چی درست می شه مامان دیگه گریه نکن خوب نیست که حالا که دایی داره بهتر می شه گریه کنی.
    وبا به یاد آوردن موضوعی گفتم:آخ دیدید چی شد؟!یادم رفت چایی بریزم.حتما تا حالا جوشیده.
    اشکهایش را پاک کرد وبرای دلگرمی ام با لبخندی گفت:عیب نداره عوضش خوب دم کشیده.
    برای آوردن چای بلند شدم وگفتم:راستی کیک یزدی داریم؟با چایی می چسبه می خوام برای بهتر شدن حال دایی جشن بگیرم.
    با بی حالی خندید وجواب داد:توی جعبه بالای یخچاله از ترس جمع شدن مورچه آن بالا گذاشتم.
    قبل از اینکه وارد آشپزخانه شوم به شوخی گفتم:توی این سرما مورچه کجا بود؟تازه چه اشکالی داره آن بیچاره ها هم از این کیک فیضی ببرن؟!
    پس از ریختن چای کیکها را در ظرفی گذاشتم وبا سینی چای به هال برگشتم.
    مامان سودابه با احتیاط سینی را از دستم گرفت وبا توصیه گفت:صد بار گفتم همه را با هم نیار خدایی نکرده اگر سینی چای رو دست وپات بریزه چه خاکی به سرم بریزم؟!حالا افتادن کیکها فدای سرت نمی گی اگر لیوان چای بشکنه یک خرده شیشه توی پات بره من چیکار کنم؟!
    خندیدم وجواب دادم:فعلا که هیچی نشده مامان تو رو خدا با این حرفهای ناامید کننده جشنمون رو خراب نکن.
    ولیوان چای را جلویش گذاشتم وظرف کیک را تعارفش کردم.کیک را برداشت وپرسید:به نظرت فردا چی ببرم؟!
    چای را سر کشیدم وجواب دادم:کجا؟!
    قبل از اینکه کیک را در دهانش بگذارد در جوابم گفت:خوب معلومه برای سروش.
    تکه ای از کیک را خوردم وگفتم:حالا می خواید برایش غذا ببرید؟
    سرش را تکان داد وبا نگاهی در جوابم گفت:آره نمی دونم چی درست کنم؟می ترسم چیزی درست کنم که حالشو دوباره بد کنه.
    کمی از چای را روی کیک نوشیدم وبا خنده گفتم:مامان شمام دیگه زیادی دارید وسواس به خرج می دید.وضعیت روحی دایی چه ربطی به غذا داره؟
    به لیوان چای در دستش خیره شد وجواب داد:همین دیگه می ترسم با دیدن غذا یکهو یاد گذشته بیفته ودوباره برگرده سر پله اول ما که نمی دونیم چی به سرش گذشته؟شاید یکجایی یک نفری نمی دونم یک چیزی بالاخره یک موضوعی باعث شده که به این حال در بیاد.می ترسم فردا با دیدن نوع غذا یاد آن صحنه بیفته.
    کمی فکر کردم.تا حدی حق با مامان بود حالا که دایی داشت کم کم قوه ادراکش را به دست می اورد نباید می گذاشتیم یاد خاطره بدی بیفتد.
    نگاهی به صورت غمگین مامان کردم وگفتم:پس بهتره فردا چیزی نبرید.اینطور بهتره.نه شما دلواپس اتفاقی برای دایی می شید نه دایی به چیزی حساس می شه.
    نگاهم کرد وگفت:اینطوری بد نیست؟پیش خودش نمی گه چرا دست خالی اومدیم؟!
    از اینکه دچار تردید شده بود ونمی خواست دست خالی برود واز طرفی هم دوست نداشت یاد خاطره تلخی را برای دایی زنده کند من هم مردد شدم وبه شوخی گفتم:چطوره اول دست خالی بریم توی اتاقش چند دقیقه که گذشت برگردیم قابلمه غذا را از پشت در برداریم وبرایش ببریم اینطوری خیالمون جمع تره.
    از شوخی بی موقعم خوشش نیامد وبا دلخوری جواب داد:تو هم وقت گیر اوردی؟من چی دارم می گم تو چی داری می گی؟
    برای اینکه دلش را بدست آورم بلافاصله گفتم:خوب بجای غذا برایش گل ببریم؟میگن گل برای روحیه افراد افسرده خیلی خوبه.
    لحظه ای فکر کرد وبا سردرگمی گفت:نه می ترسم کار خرابتر بشه.ما چی می دونیم؟شاید کسی قبلا برایش گل می برده...
    وبقیه حرفش را ادامه نداد وبه فکر فرو رفت.
    متوجه منظورش شدم وبرای اینکه آب پاکی را روی دستش بریزم گفتم:حالا تا فردا خدا بزرگه اگر فردا صبح در این مورد با دکترش مشورت کنید بهتره هر چی باشه اون بهتر می دونه که در حال حاضر چی برای سلامتی روحی دایی بهتره.
    سرش را به نشانه تایید تکان داد ولیوان خالی چای را روی میز گذاشت وگفت:آره فکر خوبیه.
    با صدای زنگ تلفن هر دو به هم نگاه کردیم ومن با اضطرابی در دل گفتم:شاید سعیده
    وبا این حرف در حقیقت می خواستم خیال خودم را آسوده کنم.
    مامان سودابه گوشی را برداشت وگفت:بفرمائید؟
    ـ ...
    ـ سلام عزیزم حالت چطوره؟
    شکم به یقین تبدیل شد سعید بود که می خواست از حال دایی خبر دیگری بگیرد.در حالیکه لیوانهای خالی چای را درون سینی می گذاشتم از جایم برخاستم وبا خود گفتم:«عجب روز پر تلفنی بود.»وبا اشاره مامان توجهم بسویش جلب شد.
    ـ اختیار داری دخترم.مزاحمت چیه؟خیلی هم خوشحال می شیم.
    ـ ...
    ـ آره خودش اینجاست.پس من باهات خداحافظی می کنم.وگوشی را بهش میدم.
    ـ ...
    وگوشی را به سویم گرفت وبه نگاه پرسشگر ومتعجم گفت:دوستته شیلا خانم.
    اصلا فکرش را نمی کردم شیلا هم عجب وقتی گیر اورده بود!برای جواب دادن سینی را دوباره روی میز گذاشتم وبه طرف تلفن رفتم.مامان گوشی را دستم داد وبرای نشستنم کنار تلفن از جایش بلند شد وسینی لیوانها را برداشت وبه طرف آشپزخانه رفت.
    در حالیکه روی صندلی می نشستم گفتم:الو شیلاسلام.
    وکدورتی را که در دانشگاه با هم داشتیم را فراموش کردم.
    خندید وآهنگ خاصی به کلامش داد ودر جوابم گفت:سلام به روی ماهت به چشمان سیاهت به ابروی کمانت به عشوه وبه نازت به خنده پر رازت...
    حرفش را قطع کردم وبا خنده به همان سبک ادامه داد:به کله درازت به دندون گرازت به گردن غناست به دستهای چلاغت به بینی پرآبت...
    با صدای بلند خندید وگفت:اه حالمو بهم زدی دیگه بقیه ای رو نگو.
    در حالیکه می خندیدم گفتم:خودت شروع کردی.پس گله نکن.
    خندید ودر جوابم گفت:خیر سرم می خواستم سلام علیک ویژه داشته باشم نمی دونستم که با آن زبونت دو کیلو سلام وعلیک ویژه تر از من توی آستینت داری.راستی موبایلتو چرا خاموش کردی؟هرچی به موبایلت زنگ زدم می گفت دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است.
    وجمله آخرش را به طرز خاصی بیان کرد.با یادآوری خاموش بودن موبایلم وداشتن مزاحم تلفنی حالت بدی بهم دست داد وبه آرامی جواب دادم:وقتی توی خونه هستم دیگه نیازی به روشن بودنش نمی بینم.
    به شوخی گفت:اینو خودت می دونی ولی بقیه که نمی دونند!
    با این حرف ناگهان شکم بهش رفت وبا خود فکر کردم:نکنه مزاحم تلفنی خودشه ولی شماره اش که چیز دیگه ای می گه شاید هم به کسی گفته که...
    با صدایش از افکارم بیرون کشیده شدم:الو مهسا؟الو مهسا؟
    با تردید جواب دادم:چیه؟
    بلافاصله گفت:یک لحظه فکر کردم قطع شد.
    بی اختیار پرسیدم:برای چی می خواستی به موبایلم زنگ بزنی؟
    با خنده جواب داد:برای اینکه می خواستم خودت گوشی رو برداری نمی خواستم دیگه مزاحم مامان بشم.
    هنوز دو سه ماهی نشده بود که شماره خانه را بهش داده بودم آن هم تازه بعد از چهار ترم؟!
    خیلی کم به خانه زنگ می زد وهر وقت کار ضروری در مورد درس وامتحان داشت تماس می گرفت.ولی با این حال باز هم از اینکه شماره خانه وحتی شماره تلفن همراهم را بهش داده بودم احساس نارضایتی می کردم نمی دونم چه اشکالی در من بود که دوست نداشتم با افراد غریبه زیادی دم خور بشم.با این احساس متضاد با دو دقیقه پیشم گفتم:حالا چیکارم داشتی؟
    متوجه بی حوصلگی ام شد وگفت:ما رو باش به چه امامزاده ای دخیل بستیم؟دختر یکهو چت شد؟
    بی درنگ جوابش دادم:هیچی.
    با کنجکاوی پرسید:هیچیه هیچی؟!
    با سماجت گفتم:آره هیچیه هیچی.خوب حالا بگو چیکارم داشتی؟
    او هم پافشاری کرد وگفت:تانگی چشت شده منم هیچی نمی گم.
    جوابش دادم:آخه چیزی نشده که بگم.
    دوباره با سماجت گفت:چرا یک چیزیت شده لازم نکرده به من دروغ بگی.تا نگی دست از سرت برنمی دارم.
    برای اینکه از تردید در بیایم وحسابم را باهاش یکسره کنم گفتم:ببین شیلا تو شماره موبایلمو به کسی ندادی؟
    در جوابم مکث کرد وگفت:نه چطور مگه؟
    دوباره با قاطعیت پرسیدم:راستشو بگو دادی یا ندادی؟
    اینبار بلافاصله جواب داد:دارم می گم ندادم برای چی می پرسی؟
    دلم را به زدم وبه آهستگی به طوریکه مامان نشنود گفتم:برای اینکه از صبح تا حالا یکی داره مزاحمم می شه.دو نمونه اش را خودت سر کلاس دیدی.
    با کمی فکر گفت:راست می گی؟آن دو تا زنگی که گفتی شاید اشتباه افتاده مزاحم بوده؟!
    با اینکه دوست نداشتم راجع به این موضوع با کسی صحبت کنم ولی بر خلاف انتظارم کمی احساس آرامش کردم وآرام جواب دادم:آره اول خودم هم خیال می کردم اشتباه افتاده ولی با آن مسیجی که برایم فرستاده شد فهمیدم که مزاحمه وبه قصد وغرضی زنگ می زنه.
    با هیجان پرسید:مهسا جدی می گی؟برایت مسیج اومد؟چی نوشته بود؟
    گفتم:نوشته بود باور کن مزاحم نیستم خودت بعدها می فهمی.همین دو تا کلمه قربانت گودبای رو فاکتور گرفتم.
    در حالیکه از شدت شوق واشتیاق در حد انفجار بود گفت:مهسا خیلی جالبه دیگه چی؟بازم زنگ زد؟
    با دلخوری گفتم:مثل اینکه از این داستان خوشت اومده؟
    با ذوق جوابم داد:آره دارم از شدت هیجان می میرم.آخ اگر می شد یه چنین مسیجی برای من می اومد؟!اونوقت...
    حرفش را قطع کردم وگفتم:دوباره خل شدی؟دیوونه دارم می گم مزاحم تلفنی داشتم آن وقت تو می گی کاشکی منم داشتم.من دیگه چقدر احمقم که دارم با چنین خل ودیوونه ای صلاح ومشورت می کنم؟
    از شدت هیجانش کاسته شد وگفت:دست خودم نبود آخه تا حالا با چنین موردی برخورد نکرده بودم.خوب حالا میخواهی چیکار کنی؟
    جواب دادم:هیچی فعلا که موبایلمو خاموش کردم تا ببینم بعد چی می شه.
    کمی فکر کرد وگفت:شماره اش به نظرت آشنا نیست؟
    گفتم:نه اصلا.
    کمی دیگر فکر کرد وگفت:خوب بهش زنگ بزن ببین کی گوشی رو برمی داره؟!
    از اینکه دو ساعت فکر کرده بود تا این به مغزش برسد خنده ام گرفت وگفتم:عقل کل خودم قبلا این کار رو کردم تا شماره ام را می بینه قطع می کنه.
    با لحن فیلسوفانه ای گفت:پس هر کی هست آشناست.می خواد تو صداشو نشناسی.
    بلافاصله گفتم:آره خودم هم همین فکرو کردم ولی نمی دونم کی میتونه باشه؟!
    دوباره به فکر فرو رفت وپس از چند ثانیه گفت:می شه یک کار دیگه هم کرد.
    از اینکه بالاخره فکری به مغزش رسیده بود خوشحال شدم وپرسیدم:چه کاری؟
    در جوابم گفت:میشه با کارت تلفن از بیرون بهش زنگ زد وفهمید کیه.اگر صداش برات آشنا باشه به راحتی می تونی تشخیص بدی که کیه.
    چرا خودم چنین فکری به ذهنم نرسیده بود؟شیلا عجب نابغه ای شده بود!با خرسندی گفتم:آفرین بالاخره از این مغز آکبندت یک استفاده ای کردی.
    با لحن به ظاهر دلخوری گفت:دست شما درد نکنه انتظار این هم محبت را نداشتم.
    خندیدم وگفتم:خوب حالا نمی خواد خودتو لوس کنی.
    او هم خندید وگفت:ولی بی شوخی مهسا حس ششمم بهم می گه طرف یک پسر باحاله.
    از برداشتش خوشم نیامد وجواب دادم:از کجا معلوم؟!شاید یکی از دخترهای کلاس باشه.

  11. Top | #20



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    64.46
    محل سکونت
    خیلی دور،خیلی نزدیک
    سن
    21
    نوشته ها
    76,135
    پسندیده
    25,800
    تشکر شده
    52,948
    میزان امتیاز
    616

    پیش فرض

    با هیجان گفت:نه یک دختر نمی تونه این همه ظرافت احساسی توی کارش داشته باشه.
    از نتیجه گیری خردمندانه اش خنده ام گرفت وگفتم:از کجا به این نتیجه بزرگ رسیدی؟
    خندید وصدایش را صاف کرد وگفت:حالا کو تا این چیزها رو بفهمی؟!من بهتر می دونم ناسلامتی در این زمینه سه چهار تا پیرهن بیشتر پاره کردم.این روزها تجربخ هم خوب چیزیه.
    از اینکه تجربه اش را به رخم می کشید خندیدم وگفتم:خدا کنه طرف به خاطر کنف شدن جنابعالی هم که شده یک پیرزن با حال باشه.
    وبا حال گفتنم را مثل خودش گفتم وصدایم را کشیدم.
    فوری جوابم داد:اولا جنابعالی نه وسرکار خانم تو با این اظهار فضلت هنوز نمی دونی جنابعالی مال آقایونه؟!
    ثانیا پیرزن با حال تلفن تو رو می خواد چیکار؟!مثلا سربه سرت بذاره که چی بشه؟!این وسط چی بهش می رسه؟!ولی اگر یک پسر باشه که مطمئنم هست اونوقت من می دونم و اون.
    متعجب پرسیدم:می خواهی چیکارش کنی؟!
    از تعجبم خنده اش گرفت وگفت:می خوام حالیش کنم که ناشیانه به کاهدون زده.آخه شاید بنده خدا نمی دونه که با چه دختر پر احساسی طرفه؟می خوام راست وپوست کنده بهش بگم:این مهسا خانم کاوه دهقان پسربه آن تمیزی رو قبول نداره اونوقت تو جوجه دو روزه رو می خواد چیکار؟اگر دستم بهش برسه خیلی حرفها باهاش دارنو
    وبا لحن به ظاهر جدی ادامه داد:شایدم در آخر به یک نتیجه ایده آلی رسیدیم.وآبمون توی یک جوی رفت.
    از اینکه برای خودش بریده ودوخته بود پوزخندی زدم وپرسیدم:پس شایان چی می شه؟به این زودی فراموش کردی؟
    با کنایه ام نشاط قبلی اش را از دست داد وبا غصه گفت:آخ گفتی؟!مهسا باور کن دیگه بریده ام.دیگه نمی دونم با این بشر چه معامله ای بکنم؟به هیچ عنوان دیگه نمی تونم تحملش کنم.
    خسته از حرفهای تکراری گفتم:شیلا بس کن.دو دقیقه دیگه این حرفها یادت می ره با یک اشاره قربونش می ری.گوشم از این حرفها پره.
    حرفم را تایید کرد وبا ناراحتی گفت:آره می دونم ولی با این همه نمی دونم چیکارش کنم؟
    جوابش دادم:دندون کرم خورده رو از ته می کنند ومی اندازنش دور حالا هر چی ازش بگذره عفونتش بیشتر می شه وکار مشکلتر.دیگه خودت می دونی.
    غصه دار گفت:حق با توئه می دونم همه اینها رو می دونم ولی جواب دل بیقرارم رو چی بدم؟!
    دوباره همان حرفهای همیشگی شروع شد.بی حوصله گفتم:از طرف من به دل بیقرارت سلام برسون وبگو:چشمت کور هرچی بکشی حقته.
    وبرای اینکه موضوع حرف را عوض کنم پرسیدم:چیکارم داشتی زنگ زدی؟از بس حرف توی حرف اومد موضوع اصلی یادمون رفت.
    با صدایی که به خاطر شایان هنوز گرفته به نظر می رسید جواب داد:هان خوب شد گفتی داشت یادم می رفت.مهسا تو جزوه های دو جلسه پیش آزمایشگاه رو کامل داری؟
    بلافاصله گفتم:آره چطور مگه؟
    در جوابم گفت:اول بگو ببینم فردا دانشگاه می آیی؟
    در جوابش گفتم:نه فردا کلاس ندارم.
    با افسوس گفت:حیف شد می خواستم اگر فردا می آیی دانشگاه ازت بگیرم.آخه من فردا فارسی 2 دارم گفتم شاید تو هم کلاس عمومی داشته باشی.
    کمی روی صندلی جابجا شدم وگفتم:اگر لازم داری می خواهی فردا برات بیارم؟!
    با تعارف جوابم داد:نه قربونت راضی به زحمتت نیستم.فکر کنم مینا هم فردا کلاس داشته باشه الان بهش زنگ می زنم اگر اومدنی بود میگم برام بیاره.
    برای دلگرمی اش گفتم:در هر صورت اگر مینا فردا نیومد تعارف نکن وبهم اطلاع بده تا برات بیارم.
    تشکر کرد وگفت:قربون معرفتت.یکجوری جزوه را پیدا می کنم.راستی برای امتحان پس فردا چیزی خوندی؟
    جواب دادم:نه هیچی نخوندم ولی تا حدی خیالم راحته.تمام آزمایشها توی ذهنمه.
    او هم خوشحال از آسنای امتحان گفت:آره منم همه آزمایشها یادمه خدا به استاد سلامتی بده خیلی خوب درسو برامون جا انداخته.اگر همه درسها اینطوری بود دیگه هیچ غمی نداشتیم.
    حرفش را تایید کردم وگفتم:آره راست می گی دیگه سر امتحان ها عزا نمی گرفتیم.
    حرفی برای گفتن باقی نماند وگفت:خب مهسا جون ببخش که مزاحمت شدم.کاری نداری؟
    جوابش دادم:نه ممنونم.
    خندید وبا یادآوری گفت:راجع به مزاحم تلفنی ات هم غصه نخور تا من رو داری غم نداری خودم ته وتوی قضیه رو برات در میارم.
    از لحنش خنده ام رفت وگفتم:تا ببینیم؟
    با خنده جواب داد:خواهید دید خب مهسا جون به مامانت سلام برسون تا پس فردا خداحافظ.
    در جوابش گفتم:تو هم سلام برسون.خدا نگهدارت.
    وگوشی را روی دستگاه گذاشتم.
    بعد از چند دقیقه مامان سودابه از آشپزخانه بیرون آمد وگفت:تلفنت تموم شد؟
    در حالیکه در آستانه در آشپزخانه ایستاده بود نگاهش کردم وبا لبخندی جواب دادم:آره.
    با محبت نگاهم را جواب داد وگفت:برای فردا مواد کیک رو اماده کردم وتوی فر گذاشتم سروش کیک ساده خیلی دوست داره با خودم گفتم بهتره برایش کیک درست کنم.به نظرت چطوره؟
    تازه یادم افتاد که برای فردا باید به آسایشگاه برویم ومن بیخودی برای رفتن به دانشگاه به شیلا تعارف می کردم.
    ـ مهسا فهمیدی چی گفتم؟!
    حواسم را روی حرف مامان متمرکز کردم وجواب دادم:آره خیلی خوبه.کمک نمی خواهید!
    به سویم امد وکنارم نشست وگفت:نه تموم شد گذاشتمش توی فر.دیگه تزئیناتش با تو.
    خندیدم وگفتم:از بس حرف زدنم با شیلا طول کشید شما وقت کردید کیک درست کنید؟!
    کنترل را برداشت وجواب داد:نه کار ساده ای بود.زیاد طول نکشید ولی خوشحالم از اینکه می بینم برای خودت یک دوست دست وپا کردی.
    وتلویزیون را روشن کرد.نگاهی به صفحه تلویزیون انداختم وگفتم:دوست دوست که نه ولی نسبت به بچه های کلاس شیلا را به همه ترجیح می دم.
    مشتاقانه نگاهم کرد وگفت:چه جور دختریه؟!
    در جوابش گفتم:دختر خوبیه ودر عین حال خیلی ساده.البته نقاط ضعفی هم داره که مربوط به همین سادگیش می شه.
    از اینکه بالاخره کسی توجهم را جلی کرده بود خوشحال شد وگفت:یک روز دعوتش کن بیاد خونه وخیلی دوست دارم باهاش آشنا بشم.
    خندیدم وجواب دادم:فعلا صلاح می دونم که دوستیمون در حد همون دانشگاه باشه حالا اگر بعد یک فرصتی پیش اومد چشم حتما میارمش خونه.
    وبا خود فکر کردم:«فعلا دوست ندارم شیلا راجع به زندگی خصوصی مون وپدروفائزه خانم وسعید و...بدونه.»
    با خنده لحن خاصی به کلامش داد وگفت:اوه قربون دختر با سیاست وبا احتیاطم برم که همیشه محتاطانه عمل می کنه.
    از کنایه اش خنده ام گرفت وبه شوخی گفتم:از این دوره زمونه فقط همین احتیاط کردنشو یاد گرفتم.
    سرش را تکان داد وخندید وبه تلویزیون نگاه کرد.

    فصل هشت
    از صبح دلشوره عجیبی درونم رخنه کرده بود ونمی دانستم مربوط به چیست؟شاید از اینکه بعد از ظهر باید دایی سروش را می دیدم وتغییرات مثبتش را ارزیابی می کردم احساس دلشوره وبی تابی داشتم یا اینکه نگرانیم مربوط به واکنش دکتر علایی در برابر حرفهای بی ادبانه ونسنجیده روز گذشته ام بود؟!بهرحال با حس کرختی وبی حالی از روی تختم برخاستم ودستی به موهایم کشیدم وبا دیدن تلفن همراه خاموشم یاد مزاحم تلفنی افتادم وبا حالت ناخوشایندی رویم را به آینه برگرداندم.رنگ وروی پریده ام نشان از بدخوابی دیشبم می داد.
    موهای بلندم را شانه کشیدم وبا گیره ای بستم وبسوی تختم رفتم وپس از مرتب کردنش از اتاق بیرون امدم با شنیدن صدای مامان سودابه که با کسی داشت حرف می زد گوشهایم را تیز کردم.خانم شریفی بود.همان شخصی که علاقه خاصی بهش داشتم!
    دوباره گوشهایم را تیز کردم.داشتند با هم خداحافظی می کردند.راهم را بسوی دستشویی کج کردم وبا شستن دست وصورتم بطرف آشپزخانه رفتم.مامان سودابه در آشپزخانه مشغول تدارک ناهار بود.
    سلامی کردم ولیوانی برداشتم وبا ریختن چای پرسیدم:کی بود اول صبحی داشتید باهاش حرف می زدید؟
    با دادن جواب سلامم در حالیکه پیازهای خرد شده را درون روغن می ریخت خندید وگفت: اول صبحی؟الان ساعت نزدیکه دهه.
    با تعجب نگاهی به ساعت آشپزخانه انداختم وبا دیدن ساعت نه وچهل وپنج دقیقه گفتم:فکر می کردم ساعت هشته.امروز چقدر خوابیدم؟1
    لبخندی زد وگفت:خسته بودی دیگه بیدارت نکردم.
    پشت میز آشپزخانه نشستم وگفتم:آره دیشب خیلی خسته بودم وبا خودم گفتم:وبیشتر خسته روحی.
    شکر را داخل چایم ریخت ودر حالیکه آن را هم می زدم با کنجکاوی پرسیدم:نگفتید کی اومده بود اینجا؟
    در قابلمه را برداشت وپس از سرکشی جواب داد:خانم شریفی بود برای یک کار مهمی اومده بود.حالا صبحونه ات رو بخور بعدا مفصل باهات حرف دارم.
    متعجب شدم:یعنی خانم شریفیب چه کار مهمی میتونست داشته باشه؟!
    لقمه ای نان وکره ومربا گرفتم ودر دهان گذاشتم وپرسیدم:حالا چه کار داشت؟
    به سویم نگاه کرد وبا لبخند معنی داری جواب داد:دیر نمی شه صبحونه ان رو بخور بعد.
    با لبخند معنی دارش بند دلم پاره شد؟!یعنی چیکار می توانست داشته باشد؟!شادی خانم شریفی سر صبحی خیالبافی اش گل کرده بود ومی خواست یکجوری وصله ناجوری به من بچسباند یا شایدم به خاطر کم محلی هایم گله وشکایتی داشت که....آره دو سه روز پیش با دیدنش تو پله ها پله ها را دوتا یکی کردم وبالا امدم بدون اینکه باهاش سلام وعلیکی بکنم حتما برای این موضوع امده بود می خواست به مامان سودابه گوشزد کند که کمی دخترت رو تربیت کن چه معنی داره دختر به این بزرگی وقتی من رو می بینه مثل اینکه جن دیده باشه بدون سلام کردن فرار می کنه؟!چطور وقتی خانم لواسانی همسایه طبقه دوم رو می بینه وایمیسته دو ساعت با هاش حال واحوال میکنه.اونوقت به من که می رسه در می ره.خدا شانش بده.خوب معلومه خانم لواسانی یک برادر خوشگل وپولدار واز همه مهمتر بی زن داره.هرکس دیگه هم به جای مهسا خانم باشه دو ساعت که هیچی چهار ساعت دیگه هم وایمیسته خوش وبش می کنه.
    اما از حق نگذریم رفتار خانم لواسانی کجا وخانم شریفی کجا؟خانم لواسانی برخلاف خانم شریفی هر چقدر از نجابت وخانمیش تعریف کنم کم کردم با اینکه حدود دو سه سالی نمی شود که ساکن طبقه دوم شده اند ولی با آن متانت رفتارش نه تنها من بلکه همه را شیفته اخلاقش کرده بود.
    خانم وآقای لواسانی هر دو دبیر آموزش وپرورش بودند که بیشتر اوقاتشان را صرف تدریس ومدرسه می کردند ودو دختر کوچک دبستانیشان هم با تربیتی حساب شده نشان از پدر ومادری فهمیده وتحصیلکرده می دادند.برادر خانم لواسانی را تابه حال ندیده بودم.ولی از روی اظهارات خانم شریفی که برای مامان گفته بود تاکنون پسری به این زیبایی خوش سروزبانی والبته پولداری به چشم ندیده واز زبان کسی نشنیده می شناختم.
    واز اینکه مامان پای صحبتهای صدمن یه غاز خانم شریفی می نشست وبرایم تعریف می کرد خوشم نمی آمد.
    حس می کردم دیر یا زود یاوه سرایی وکنجکاوی خانم شریفی هم به مامان سرایت خواهد کرد ودیگر چیزی جلو دارش نخواهد بود ولی مامان در این مدت چند سال همسایگی با خانم شریفی ثابت کرده بود که کمال همنشینی در او اثر نکرده و...
    ـ مهسا چرا ماتت برده؟چائیت یخ کرد.
    دوباره افکارم مرا با خود برده بود ومن با زل زدن به نقطه ای در امواج افکارم غرق شده بودم.
    لقمه ای دیگر از نان وکره در دهانم گذاشتم وچای سرد شده ام را سر کشیدم وبا برخاستن از جایم وسایل صبحانه را جمع کردم وپس از شستن ظروف داخل ظرفشویی نگاهی به قابلمه های روی اجاق انداختم وپرسیدم:چی دارید درست می کنید؟در حالیکه نمک وزردچوبه به غذا اضافه می کرد جواب داد:زرشک پلو با مرف ولوبیا پلو سروش خیلی دوست داره.
    فهمیدم که بر خلاف نظر دیشبش مبی براینکه سروش ممکنه با دیدن غذا خاطره ای تلخ را به یاد اورد کار خودش را انجام داده وبا اثبات محبت خواهرانه اش کیک وغذا هایی که دایی سروش دوست دارد را برایش تدارک دیده است.
    کنارش ایستادم وپرسیدم:کاری ندارید کمکتون کنم؟
    به بشقابی کوچک کنار اجاق گاز اشاره کرد وجواب داد:آره قربون دستت این زرشکها رو پاک کن می ترسم درست نبینم یک وقت سنگ توش باشه.
    بشقاب زرشک را برداشتم وروی میز آشپزخانه گذاشتم وصندلی را بیرون کشیدم ورویش نشستم ومشغول پاک کردن زرشک شدم.دوباره بی اختیار فکرم به طرف خانم شریفی پرکشید خانم شریفی اگر هم گله وشکایتی ازم داشت چرا دیروز عصر که مامان یک ساعت پیشش بود حرفی مزد؟چرا اول صبحی یادش افتاده بود؟!
    مامان در قابلمه ها را گذاشت وروی صندلی روبرویم نشست وبا دقت نگاهم کرد وگفت:مهسا یک چیزی رو می خوام بهت بگم قول بده خوب به حرفهایم فکر کنی.
    دست از پاک کردن زرشک کشیدم وبا تعجب پرسیدم:چی رو می خواهید بگید؟
    با تردید دوباره نگاهم کرد وجواب داد:درباره خانم شریفیه.راستش...وحرفش را قطع کرد.
    شگفت زده نگاه منتظرم را برای شنیدن حرفش به دهانش دوختم وبی صبرانه گفتم:خب!
    کمی مکث کرد وگفت:راستش خانم شریفی تو رو ...چه جوری بگم؟می دونم که چه نظری راجع به خود خانم شریفی داری.منم کاری به اخلاق خوب وبدش ندارم ولی موسی پسر بزرگش پسر خیلی خوبیه.البته هردو پسرش موسی وعیسی پسرهای خوبی اند اما خانم شریفی تو رو....
    متوجه منظورش شدم خانم شریفی من را برای پسر بزرگش موسی در نظر گرفته بود وکله صبحی برای خواستگاری امده بود.ولی چرا من را؟لابد دیشب خواب نما شده بود!
    یک آن خودم را عروس خانم شریفی تصور کردم واز شدت حرص وعصبانیت گفتم:خانم شریفی غلط کرده چطوری به خودش اجازه داده بیاد خواستگاری؟لابد دیده شما زیادی لی لی به لالاش می ذارید پیش خودش فکر کرده چه کسی ساده ار وبی کس وکارتر از ما.حتما واسه خودش خیالاتی داره...
    مامان سودابه عصبانی تر از من حرفم را قطع کرد وبا پرخاش گفت:بسه دیگه چرا بیخودی به مردم توهین می کنی؟!به خانم شریفی بیچاره چیکار داری که اینطور پرکینه درباره اش حرف می زنی؟
    بنده خدا اومده خوبی کنه وتو رو لایق دونسته واومده خواستگاری.حالا از همه جا بی خبرنمی دونسته که تو با آن غرور کاذبت اصلا اونو قبول نداری چه برسه به اینکه به خواستگاری پسرش جواب مثبت بدی.بیچاره اون کم محلی های وبی تفاوت بودنهاتو به حساب نجابت وسربه زیری ات گذاشته و

    تا صفحه171

صفحه 2 از 7 نخستنخست 1234 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 5 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 5 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
تارنماي ايران پرديس با لطف و ياري خداي مهربان در سال 1386 تاسيس شد.روز به روز که از عمر ايران پرديس ميگذشت دوستان زيادي به جمعش محلق شدند و تا به امروز مخاطبان زيادي از اين تارنماي کاملا فارسي استفاده ميکنند ايران پرديس با پشت سر گذاشتن فراز و نشيب زياد و با عنايت خداو لطف بيکرانش امروزه توانسته در پنجمين جشنواره رسانه هاي ديجيتال عنوان برترين انجمن گفتگوهاي پارسي را کسب کند انجمن هاي ايران پرديس امروزه با هدف خدمت رساني به يکي از بزرگترين انجمن هاي ايران و پر مخاطب ترين انجمن هاي دنياي مجازي تبديل شده و اميدوار هست با همين هدف هم به جايگاه اصلي و واقعيش دست يابد.

اکنون ساعت 11:57 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.

ایمیل پست الکترونیکی مدیریت سایت : iranpardis.com@gmail.com
شماره سامانه پیامک : 30005604500000