انتخاب رنگ سبز انتخاب رنگ آبی انتخاب رنگ قرمز انتخاب رنگ نارنجی
خوراک آر اس اس

  آخرین ارسالات انجمن
جوایز استثنایی پیش بینی مسابقات لیگ برترکلیک کنید

  اهدا جایزه . پست بزنید جایزه بگیریدکلیک کنید

تبلیغات ایران پردیس
تبلیغات ایران پردیس تبلیغات ایران پردیس

+ ارسال موضوع جدید
صفحه 1 از 6 123 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 53

موضوع: رمان زیبای رقیب من ملکه | ویکتوریا هولت

  1. Top | #1



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    54.18
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,470
    میزان امتیاز
    620

    New2 رمان زیبای رقیب من ملکه | ویکتوریا هولت

    نام کتاب:رقیب من ملکه

    نویسنده:ویکتوریا هولت

    ترجمه:فاطمه سزاوار

    نشر آشیانه کتاب

    تهران 1369
    416 صفحه


    برخی میگویند (ملکه الیزابت) عجوزه ای است
    که در میان بحر محیط [لطفا جهت مشاهده لینک ها ثبت نام کنید.]کنار دریا ظلمات به سر
    میبرد و بعضی گفته اند چهارصد لرد اختیارش را
    دارند که از اعقاب بنی اسرائیل و همان تیره ای
    هستند که موسی خلیل الله ایشان را مطرود اعلام
    فرمود.

    (از نوشته های یک مورخ هندی فارسی زبان در عصر ملکه الیزابت)

    منبع : نودهشتیا

    تایپ گروهی

  2. محل تبليغات شما    موزيک روز
     
  3. Top | #2



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    54.18
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,470
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    5-7


    سرآغاز
    خانم پیر دریتون باست
    عودم را مقصر ندانید
    زیرا او آنچه را که من میخواهم مینوازد
    بخاطر نداشتن قوه تعقل باید آهنگی را که من میپسندم بنوازد
    حتی اگر آوایم غریب باشد
    و حرفهایم ترا متاثر سازد
    عودم را مقصر ندان

    دیگر هرگز به دربار پای نمیگذارم و در قصرم دریتون باست بسر میبرم.به مرز پیری رسیده ام و گاه مدتها در رویاهای گذشته غرق میشوم.گاه زمزمه خدمتکاری به گوشم میرسد که میگوید:خانم همینطور ادامه میدهد!چند سال دارد؟کم کسی میتواند تا این سن زنده بماند؟بنظر می آید که خانم جاودانه است.
    بعضی وقتها نیز خودم همین فکر را میکنم.خیلی کم هستند کسانی که بتوانند آن روز کذایی سال 1558 روز قتل ملکه مری که مردم لقب مری خونین به او داده بودند را بیاد بیاورند.مرگ او موجب تاسف عده زیادی نشد و فقط معدودی از نزدیکانش که مرگ او لطمه به زندگی و بختشان میزد غمگین شدند.براستی در حال حاضر چند نفر وجود دارند که بتوانند روزی را الیزابت خویشاوند نزدیک من خود را ملکه بریتانیا اعلام داشت بیاد آورند؟من همه آن لحظات را به وضوح در خاطر دارم.
    آنوقتها ما در آلمان بودیم پدرم همزمان با جلوس مری بر سریر سلطنت ما را از کشور خارج کرد زیرا تصور میکرد که از آن به بعد زندگی بر کسانی که بخاطر مذهب یا هر نوع وابستگی دیگر از الیزابت جوان طرفداری میکردند سخت خواهد گذشت.همینکه الیزابت تاج بر سر گذاشت پدرم همه ما را جمع کرد تا در مقابل خداوند زانو زده و بخاطر این لطفش از او سپاسگزاری کنیم.پدرم مردی مومن و مذهبی بود و از اینها گذشته الیزابت دختر خاله مادرم بود و طبعا لطف ملکه جدید شامل حال او میشد.آن زمان تازه 17 ساله بودم و مطالب بسیاری درباره ملکه الیزابت و مادرش ملکه آن بولین شنیده بودم.مری بولین مادربزرگ من و خواهر ملکه آن بولین بود.داستانهای شگفت انگیز زندگی ملکه آن بولین بخش عظیمی از افسانه های خانوادگی را تشکیل میداد.هنگام ملاقات الیزابت متوجه شدم که آنچه را درباره زیرکی مادر شنیده ام در دختر عملا مشاهده میکنم.البته این زیرکی به شکلی دیگر در وجود او متجلی بود.در دختر این زیرکی با صفات برجسته دیگری همراه بود که به بیننده این اطمینان را میداد که او هرگز رنج تیغ جلاد را تحمل نخواهد کرد زیرا باهوشتر از آنست که خود را گرفتار کند او حتی در سنین نوجوانی نبوغ خود را در حفاظت از خود نشان داده بود.با وجود تمام طنازی و زیباییش فاقد آن جاذبه جنسی مادر بود.در سرشت مادربزرگ من مری بولین که حس تشخیص خویش او را واداشت که بجای زن شاه شدن به معشوقه او بودن قناعت کند نیز این جاذبه جنسی به حد کمال وجود داشت.عفت کاذب نباید مرا از گفتن این موضوع که منهم این جاذبه را از مادربزرگ ارث برده ام باز دارد و الیزابت اینرا خیلی سریع کشف کرد.به ندرت اتفاق می افتاد که نکته ای از چشمان تیزبین او دور بماند و شاید بخاطر همین از من متنفر بود.
    او با فکری مملو از نیات خیر بر تخت نشست و باید اقرار کنم که تمام عمر کوشید تا به آنها وفادار بماند و مهمترین عشق الیزابت در تمام طول زندگیش عشق به تاج و تخت بود.هر چند گاه از روی هوس خود را با عشقهای دیگر سرگرم میکرد اما هرگز از عشق واقعی ذره ای غفلت نمیکرد.گاه هوس میکرد کمی با آتش بازی کند اما در اولین سال سلطنتش آنچنان از گرمای این آتش سوخت که برای همیشه تصمیم گرفت هرگز نسبت به عشق واقعیش یعنی سلطنت که مظهر قدرت و شکوهش بود بی توجهی نشان ندهد[لطفا جهت مشاهده لینک ها ثبت نام کنید.]
    من همیشه با یادآوری این نکته رابرت را سرزنش میکنم حتی در لحظه های پر هیجان هوسبازیهای پنهانیمان که برای هر دوی ما پر مخاطره بود از تکرار این نکته لذت میبردم.هر چند که او تا حد جنون عصبی میشد از ابراز عشق نسبت به من خودداری نمیکرد و این موضوع تا حد زیادی موجب رضایت خاطرم میشد زیرا میدانستم که رابرت با تمام علاقه ای که برای شراکت در تاج و تخت الیزابت دارد عشقش به من در حدی است که خطر را میپذیرد.در این مبارزه سرنوشت ما سه تن بودیم آن دو تن که در طول صحنه میخرامیدند و با قدرت ترین و درخشان ترین شخصیتهای آن زمان بودند و من عضو سوم این مثلث را در پشت صحنه نگاه داشته بودند هر چند من همیشه در نشان دادن خود در صحنه موفق بودم الیزابت تمام سعی خود را کرد تا من در این بازی بازنده کامل باشم.زمانی من منفورترین فرد روی زمین در نظرش بودم.هرگز هیچ زن دیگری جرات نکرده بود تا این حد حس حسادت او را برانگیزد.او عاشق رابرت بود و رابرت به من تعلق داشت آنهم با کمال میل و رغبت و هر سه ما این را میدانستیم با اینکه الیزابت سلطنت پشتوانه اش بود و رابرت به آن مقام عشق میورزید اما برای عشق واقعی خود مرا برگزید.
    اغلب در عالم رویا به آن روزها برمیگردم و آنچنان نشاط و هیجان بر وجودم مستولی میشود که فراموش میکنم دیگر زنی پیر هستم و آرزو میکنم که دوباره با رابرت عشق بورزم و با کلمه به ستیزم .آه که آنها در گورشان آرام خوابیده اند و من به زندگی ادامه میدهم.سیر در عالم گذشته برایم لذت

  4. Top | #3



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    54.18
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,470
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    بخش و تسلي دهنده است و خودم هم نمي دانم تا چه حد اين تصورات حقيقت و جه مقدار روياست.
    حالا ديگر اصلاح شده ام. خيلي از كسانيكه نظير من زندگي كرده اند به صومعه پناه برده اند. آنها توبه مي كنند و روزي بيست بار به درگاه خدا نيايش مي كنند به اميد اينكه در آخرين لحظات عمرشان با اين پرهيزگاري جايي را در بهشت از آن خود سازند. منن وقتم را صرف كارهاي خير مي كنم و همه مرا بانويي خيرخواه مي شناسند. فرزندانم مرده اند اما من همچنان ادامه مي دهم. همين حالا اين فكر در مغزم جرقه زد كه اگر خاطراتم را بنويسم برايم زندگي تكرار خواهد شد. قول مي دهم كه صادق باشم زيرا تنها راه زنده نگهداشتن گذشتهه است. سعي خواهم كرد همه را آنطور كه بوديم به شما معرفي كنم – يك مثلث درخشان مخصوصا آن دو راس برليان كه همه ي نگاه ها را به خود خيره مي كردند اما وجود من در راس سوم براي آنها همان اهميت را داشت كه آندو با تمام عظمتشان در نظر من. چه هيجاناتي اين مثلث را مي لرزاند. عشق " رابرت " نسبت به من كه مرا رقيب ملكه كرد و نفرت ملكه كه حاكي از حسادت عميقش نسبت به من بود، زبرا خوب مي دانست كه من باعث ارضاي كتمل " رابرت " مي شوم و ملكه اي چون او نمي تواند. غضب ملكه نسبت به من سبب شده بود كه همواه از برتري هاي خود مراقبت كند. انزجارش را با دادن لقب " گرگ ماده " نسبت به من نشان داد و ديگران هم بيشتر براي رضايت خاطرش تا اهانت به من ، از او پيروي كردند . ما با هم سخت رقيب بوديم. او با قدرتش و من هم با زيبايي ام در اين ميدان مبارزه مي كرديم و " رابرت " با روحيه اي كه داشت، بين اين دو معشوق سرگردان بود، گاه به اين سمت و زماني به سمت ديگر متمايل مي شد.
    شايد برنده ي واقعي اليزابت بود، چه كسي مي تواند بگويد. گاه خودم هم مطمئن نيستم . من " رابرت " را از او گرفتم بعد او " رابرت " را از من گرفت و سپس مرگ هر دوي ما را فريب داد و او را با خود برد. " اليزلبت " انتقامش را از من گرفت و سخت هم گرفت. هنوزم آتش اشتياق و هواي نف در وجودم شعله مي كشد. با وجود كهولت من قدرت بيان قصه ام را دارم و مي خواهم با تداعي آن لحظات تلخ و شيرين به واقعي بودنشان اظمينان حاصل كنم. مي خواهم تمام آن حقايق را درباره ي خودم، ملكه و دو مردي كه هر دوي ما به آنها عشق مي ورزيديم بيان كنم.

  5. Top | #4



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    54.18
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,470
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    تبعیدیها
    در حالیکه شهر مملو از چوبه های دار است و ساختمانهای شهر انباشته از سر دلیرترین مردمان این آب و خاک،پرنسس الیزابت که سرنوشت خوبی را برایش پیش بینی نمی کنند،هفت هشت مایل دورتر از اینجا در بستر بیماری افتاده است.آنقدر ورم کرده و از شکل برگشته که هر لحظه مرگش پیش بینی می شود
    نظریه سفیر فرانسه در زمان شورش یات
    من در سال 1541 یعنی پنج سال پس از قتل مادر"الیزابت"متولد شدم.آنزمان"الیزابت"هفت هشت ساله بود.یک سال پیش از این تاریخ شاه با زنی دیگر که از خویشاوندان من به اسم"کاترین هوارد"بود ازدواج کرد.دخترک بیچاره یک سال بعد به سرنوشت"آن بولین"دچار و سرش به تیغ جلاد سپرده شد.من بنام"لتیسیا"که از نام مادربزرگ پدرم گرفته شده بود غسل تعمید داده شدم اما همه مرا"لتیس"می خواندند.خانوادهٔ پرجمعیتی بودیم زیرا من هفت برادر و سه خواهر داشتم.والدین ما خیلی بامحبت ولی اغلب موارد سخت گیر بودند و البته به اعتقاد خودشان این سخت گیری برای ما بود.
    سالهای کودکی من در"رنز فیلد گریز"محلی در حومهٔ شهر که سه سال قبل از تولدم شاه بعنوان قدر دانی از زحمات پدرم به او اهدا کرده بود گذشت.البته این ملک از قبل به پدرم تعلق داشت ولی از آنجا که شاه عادت داشت هر کاخی ییلاقی را که دوست داشت متعلق بخود بداند و "همپتون گرت"نمونهٔ بارز این طمع شاهانه بود،شناختن تعلق ملک پدرم بخودش از جانب شاه همانند اعطای آن بما و سبب آرامشمان می شد.
    پدر اغلب دور از خانه و در خدمت شاه بود اما مادر بندرت به دربار می رفت و شاید نرفتنش به این سبب بود که فکر می کرد بستگی نزدیکش با زن دوم شاه ممکنست خاطراتی ناخوشایند را در ذهن"هنری"زنده کند.البته حق هم با او بود زیرا کسی انتظار نداشت که از فامیل"بولین"در دربار استقبالی بعمل آید بنابراین ما خیلی آرام و محتاط زندگی می کردیم و در روزهای کودکی من تا اندازه ای قانع و راضی بودم و هر چه بزرگتر می شدم سرکشی و عنادم نسبت به این آرامش محیط بیشتر رشد می کرد.
    ساعات درس در کلاس مخصوص با آن پنجره های سربی و نیمکتهای کوتاه و میز بلند که روی آن خم می شدیم و کارهای طاقت فرسایمان را انجام می دادیم به نظرم پایان ناپذیر می آمدند.مادرم اغلب به اطاق درس می آمد و با معلم ما راجع به پیشرفت تک تکمان صحبت می کرد.اگر گزارش معلم بد یا معمولی بود به اطاق آفتابگیر مخصوص خیاطی احضار می شدیم و در آنجا باید به سخرانی طولانی دربارهٔ اهمیت تعلیم و تربیت برای افرادی از طبقهٔ ما گوش می کردیم.برادرهایم در کلاس همراه ما نبودند زیرا آن زمان رسم بر این بود که پسرها در منازل اشخاص برجستهٔ مملکت تا زمان آمادگی برای رفتن به"اکسفورد"یا"کمبریج"تعلیم ببینند."هنری"قبلا منزل را ترک کرده بود ولی سایرین یعنی ویلیام،ادوارد،روبرت،ریچار د و فرنسیس هنوز خیلی کوچک بودند و "توماس"هم یک نوزاد بود.
    در همین اطاق و ضمن همین سخنرانیها من و خواهرانم،"کاترین"و آن"و"سیسیلیا"از وجود"الیزابت"باخبر شدیم.به ما گفته سد که"الیزابت"باید برای ما سمبل باشد و ما از او پیروی کنیم.در سن پنج سالگی بنا به گفتهٔ بزرگترهایمان او تقریبا در زبان لاتین ادیب بود،زبان یونانی را به سلاست انگلیسی صحبت می کرد،به فرانسه و ایتالیایی نیز تسلط

  6. Top | #5



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    54.18
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,470
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    اشت.چقدر او با دختر خاله هایش فرق میکرد که در کلاس درسهای مهم فکرشان سرگردان و نگاهشان بجای صفحات کتاب به بیرون خیره میشد و در نتیجه معلم چاره ای جز شکایت از بی عرضگی و بی توجهی آنها نسبت به مسائل مهم به مادرشان نداشت.
    اولین چیزی که پس از اینهمه تمجید به مغزم خطور کرد این بود که الیزابت باید کودن باشد.به مادرم گفتم:قسم میخورم که اگر او لاتین و بقیه زبانهایی را که شما گفتید میداند پس راجع به دیگر مسائل و موضوعات مهم دنیا اصلا چیزی نمیداند.مادرم فریاد زد:تو حق نداری راجع به پرنسس الیزابت اینطور بی ادبانه صحبت کنی مگر نمیدانی او چه شخصیتی است؟
    -بله مادر شما بارها به ما گفته اید که او دختر شاه و ملکه ان بولین است.
    -پس مثل اینکه معنای این حرفها را نفهمیده ای؟او خون ملوکانه د رشریانهایش جریان دارد و ممکنست روزی ملکه شود.هر زمان که ما در اتاق خیاطی بودیم و مادرم راجع به دوران طفولیتش حرف میزد برایمان جالب تر بود زیرا شنیدن خاطرات او را به شنیدن نصایح طولانی درباره منافع درس خواندن ترجیح میدادیم.از این گذشته وقتی مادر غرق در خاطرات کودکی میشد به سهل انگاری ما در کار خیاطی و دستهای بیکارمان توجه نداشت.چقدر جوان و معصوم بودیم!تقریبا 6 ساله بودم که توجهم به مسائل دیگری غیر از مسائل عادی زندگی جلب شد و ان وقت اخرین لحظه های پادشاهی هنری پیر بود.
    مادرم هیچوقت راجع به زمان حال صحبت نمیکرد بلکه همیشه راجع به گذشته های با شکوه که برای دیدن پدر و مادر بزرگش به قصر هور میرفت حرف میزد.آن هنگام روزهای افتخار خانواده بولین بود و طبیعتا چون ملکه ای از خانواده خود داشتند روز به روز اقبالشان درخشش بیشتری میافت.مادرم میگفت:من او را دو سه بار دیدم و هرگز فراموشش نخواهم کرد.در آن روزها نا آرامی مخصوصی در او مشهود بود.روزهای پس از تولد الیزابت بود و ملکه آن که شدیدا در آرزوی داشتن پسری بود از تولد نوزاد دخترش غمگین بنظر می رسید.فقط یک نوزاد پسر میتوانست او را نجات بدهد.دایی جرج یکی از خوش تیپ ترین مردان ان زمان در هور بود.
    در صدای مادر غمی مبهم نهفته بود و ما دیگر درباره دایی جرج از او سوالی نکردیم.تجربه به ما ثابت کرده بود که اینگونه سوالهای بی مورد ممکن است به خاتمه داستان بی انجامد و مادرم بخاطر آورد که با بچه های کوچکش نباید راجع به این مسائل که در حد فهمشان نیست صحبت کند.بعدها فهمیدیم که دایی جرج در همان زمان به جرم زنای با محارم(خواهرش ) به قتل رسیده است.البته تهمت ناروایی بود و شاه هنری به این بهانه میخواست آن بولین را از سر راه خود برداشته و با جین سیمور ازدواج کند.
    اغلب به سیسلیا خاطر نشان میکرد که متعلق بودن به خانواده ای چون خانواده ما چقدر هیجان انگیز است.مرگ در خانواده ما و مخصوصا در فرهنگ بچه های هم طبقه ما امری پذیرفته شده و عادی بود.وقتی کسی به تصاویر خانگی ما نگاه میکرد اغلب این توضیحات را میشنید:این یکی سرش بر باد رفت چون شاه دوستش نداشت!آن دیگری گردن زده شد چون عملی خلاف میل شاهانه نشان داده بود!عجب سرهای پرشوری بودند .هر یک از آنها به میل و اراده شخص با نفوذی از محل عادی خود جدا شده و در جایی که برایشان مقدر شده بود قرار میگرفتند.سر جدا از تن در خانواده ما یک واقعیت قابل قبول بود.
    در همان اتاق خیاطی مادرم سعی میکرد قصر هور را با خندقها درهای ورودی بیشمارش حیاط هال مخصوصی که شاه اغلب در آنجا غذا صرف میکرد و گالری که محل خواستگاری او از خویشاوند ما بود در نظر مجسم کند.او همچنین عادت داشت آوازهایی را که خنیاگران آن زمان میخواندند

  7. Top | #6



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    54.18
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,470
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    بخواند. بعضی از آنها را خود شاه ساخته بود . هر وقت مادرم عود میزد چشمانش با یادآوری خاطرات دوران کوتاه عظمت خیره کننده ء خانواده ء "بولین" برق میزد .
    حالا پدر بزرگ ، "توماس بولین" ، در کلیسای "هور" مدفون بود اما مادر بزرگ "مری" گاهگاه بدیدن ما می آمد . تصور اینکه روزی او معشوفه شاه بوده است برایمان مشکل بود . او فوق العاده زیبا نبود اما آن کیفیت ذاتی مخصوصرا که قبلا راجع به آن صحبت کردم دارا بود و منهم «را به ارث برده بودم . همه ء ما مادربزرگ را دوست داشتیم . من خیلی زود به وجود این نیروی جاذبه در سرشت خود پی بردم و خیلی خوشحال شدم زیرا می دانستم که با استفاده از آن می توانم به آنچه می خواهم برسم . توصیف نشدنی است . یک جاذبه ء مخصوص در مقابل سکس مخالف که مقاومت در برابرش غیر ممکن بود . در مادربزرگم این خصوصیت با نرمش خاصی توأم بود و نوید تسلیم شدن آسان را می داد اما در مورد من چنین نبود ، زیرا برای استفاده از این جاذبه تمام فواید و مزیت ها را البته به نفع خود در نظر می گرفتم ولی به هر حال این یک خاصه ء مشترک در ما بود .
    بعدها درباره ء آنروز غمگین ماه مه در گرینویچ یعنی روزیکه ملکه " آن" همراه با برادر و دوستانش به برج فرستاده شد وتا روز اعدامش در آنجا زندانی ماند شنیدیم . همچنین مطالبی در مورد ازدواج بلافاصله ء شاه پس از این واقعه با "جین سیمور " و وجود تنها پسر مشروعش "ادوارد " که در سال 1547 به سلطنت رسید دریافتیم . بیچاره جین سیمور شانس تمتع یافتن از این موفقیت را نداشت زیرا همزمان با تولد پسرش از دنیا رفت و پرنس کوچک را که امید ملت بود بر جای گذاشت . سپس شاه با " آن "اهل"کلادوز" ازدواج کرد . اما خیلی ناگهانی از او گسست و بلافاصله خبر اتحاد شومش با " کاترین هوارد " بگوش رسید . فقط آخرین همسرش " کاترین پر " از دست او جان سالم بدر برد . گفته می شد که اگر شاه آن درد مهلک پا و کهولت سن را نداشت و کاترین پرستاری آنچنان ماهر نبود حتما او هم بسرنوشت دیگر زنان هنری دچار می گشت .
    اینک در دوران ادوارد ششم بودیم . شاه کوچک ما در زمان جلوس بر اریکهء سلطنت فقط ده سال داشت و "الیزابت" مهربان چهار سال از او بزرگتر بود . بخاطرم می آید که در آنزمان در بازدیدی که پدرم به "رترفیلد گریز" آمد از وقایع روز نسبتا راضی بنظر می رسید . " ادوارد سیمور " دائی جوان شاه با کسب لقب " دوک سامرست " قیم حکومت شد و چون این مرد با نفوذ ، یک پروتستان بود امید می رفت که معتقدات خود را بر خواهرزادهء کوچکش القاء کند .
    پدرم هر روز بیشتر از پیش به آیین پروتستان می گروید و به مادر خاطر نشان میکرد که بزرگترین مصیبت برای کشر و برای خانوادهء ما رسیدن " مری " دختر بزرگ شاه که نتیجهء وصلتش با "کاترین اورگن " ودارای مذهب کاتولیک بود به فرمانروایی است . پدرم پیش بینی میکرد که در آن صورت داربستها با خون مردان و زنان لایق انگلیسی رنگین خواهد شد و تفتیش عقاید مذهبی وحشتناکی که در اسپانیا نشو ونما کرده دامنگیر مملکت ما می شود . پس باید خدای را بخاطر اعطای این شاه جوان سپاس بگوییم و از او بخواهیم که همچنان لطف و عنایتش را شامل حال همه ما گرداند تا ادوارد جوان سالها بر ما حکمرانی کند .
    به همین دلیل طبق عادت مرسوم خانواده که با شوق تمام اجرا می شد همگی زانو زدیم و از خدای بزرگ بخاطر لطف و مرحمتش نسبت به انگلستان سپاسگزاری کرده و التماس کردیم که همچنان لطفش را شامل انگلستان و خانوادهء ما گرداند.
    چندین سال ما همچنان زندگی محترم و بی سرو صدایی داشتیم و به تحصیلاتمان ادامه میدادیم . این رسم خانواده بود که حتی دختران مستخدمین خانه باید کاملا تعلیم می دیدند و خصوصا توجه خاصی به موزیک و رقص می شد . نواختن عود و چنگ به ما تعلیم داده می شد و هر زمان رقص جدیدی در ردبار معرفی می شد ماهم باید آنرا می آموختیم . والدین مصمم بودند که ما را از هر نظر برای ورود به دربار آماده سازند . در گالری ، سرودهای گروهی می خواندیم و موزیک می نواختیم .
    ناهار در هال اصلی منزل رأس ساعت یازده صرف می شد و اگر میهمان داشتیم باید تا ساعت سه بعد از ظهر همانجا می ماندیم و به صحبتهای بزرگترها مؤدبانه گوش می دادیم . آنزمان که ایام سلطنت ادوارد جوان وزمان رشد من بود همهء حرفهای بزرگترها مرا مفتون میکرد زیرا بشدت نسبت به وقایع خارج از چارچوب خانه کنجکاو بودم . ساعت شش هم شام صرف می شد . در منزل ما همواره همه چیز برای پذیرایی از میهمانان ناخوانده ای که نمی شد حدس زد چه کسانی هستند و یا چه موقع خواهند آمد آماده بود . مثل اغلب خانواده های هم طرازمان ، در خانه به روی میهمانان گشوده بود زیرا پدرم نمی خواست دیگران تصور کنند که ما توانایی پذیرایی را نداریم . مقادیرزیادی گوشت گوساله و گوسفند ، انواع کلوچه های گوشتی که با سبزیهای باغچهء خودمان معطر می شدند ، گوشت آهو و ماهی همراه با سس و کنسرو میوه ها ، نان زنجبیلی ونان شکری را همیشه آماده داشتیم . ته ماندهء سفره سهمیهء خدمتکاران و بعد از آن فقرایی بود که مادرم بارها می گفت از زمان منحل شدن صومعه ها توسط شاه "هنری" تعدادشان هزار برابر شده است .
    در ایام کریسمس جشنهایی در منزل ما برگزار می شد و ما بچه ها با لباسهای جدید و نمایش های مختلف ، خود را سرگرم می کردیم . از همه هیجان انگیز تر یافتن سکه ء نقره ای بود که در شب دوازدهم در کیک پنهان میکردند و یابندهء سکه برای یک روز تمام شاه یا ملکه ء منزل می شد و ما چه معصومانه تصور میکردیم که زندگی همواره همین گونه ادامه خواهد یافت . البته اگر عاقل تر بودیم باید به جوانب دیگر زندگی هم فکر می کردیم . مسلما والدین ما بیشتر به آن مسائل جدی فکر می کردند زیرا پدرم اغلب اوقات غمگین بنظر می رسید . شاه جوان ما حساس و بسیار آسیب پذیر بود و اگر اتفاقی برایش می افتاد " مری " اسکاتلندی جانشینش می شد واین سبب وحشت ما و بسیاری از افراد مملکت بود . با نفوذترین مرد آنزمان " جان دادلی " دوک نورتمبرگ که در واقع گرانندهء اصلی مملکت بود نیز در اینمورد با پدرم هم عقیده بود . اگر " مری " بسلطنت می رسید پایان کار " دادلی " بود و از آنجا که او رغبتی به گذراندن بقیهء عمرش در زندان و یا بدتر از آن سر سپردن به تبر جلاد نداشت دائما در حال طرح نقشه بود . بارها حرفهای والدینم را که با اضطراب راجع به این موضوع صحبت میکردند شنیده بودم . پدرم اصولا مردی پایبند قوانین و عرف بود و با تمام کوششی که میکرد نمی توانست مثل خیلی ها " مری " را وارث برحق تاج و تخت انگلستان بداند .
    وضع فوق العاده حساسی بود زیرا اگر "مری" بعنوان وراث قانونی حکومت شناخته می شد دیگر جایی برای " الیزابت " وجود نداشت . وقتیکه شاه مشتاق برای ازدواج با " ان بولین " اعلام کرد که ازدواج بیست ساله اش با مادر " مری " کاملا غیر قانونی بوده است او از دربار رانده شد . اگر ثابت می شد که ازدواجش با "کاترین"مادر"مری" قانونی بوده است پس آن دیگری یا ازدواجش با "آن بولین " غیر قانونی و در نتیجه "الیزابت " یک حرامزاده بود . خانوادهء ما به دلیل تعصب خویشاوندی و شاید بیشتر منافع شخصی از این نظریه که ازدواج اول شاه غیر قانونی بوده است طرفداری میکرد هرچند که بحدس من برای پدرم که مردی منطقی بود مشکل می نمود که بر قانونی بودن " الیزابت " اعتقاد یابد . بمادرم گفت که فکر می کند " نورتمبرگ " سعی می کند که "لیدی جین گری " را بر تخت بنشاند . جین گری هم یکی از مدعیان سلطنت بود زیرا مادر بزرگش " هنری هشتم " بود . البته این موضوع درست بود اما ادعایش را فقط تعداد کمی قبول داشتند . فرقه های فدرتمند کاتولیک در سراسر بریتانیا پشتیبان " مری " بودند پس تعجبی نداشت که بیماری " ادوارد جوان " اینچنین پدرم را بیمناک کرده بود . اما او از عقیدهء نورتمبرگ هم طرفداری نمیکرد . آخر چگونه ممکن بود از کسی جز " الیزابت " پشتیبانی کند در حالیکه با یک " بولین " ازدواج کرده بود ؟ و " الیزابت " دختر شاه مسلما بر " لیدی جین گری " مقدم بود .
    متأسفانه وجود "مری" دختر بزرگ شاه و پرنسس اسپانیایی که یک کاتولیک متعصب بود بر نگرانیها می افزود . آنروزها ، روزهایی پر خاطره بودند که هرکس باید بدقت مراقب اطراف خود می بود . دوک نورتمبرگ با به ازدواج در آوردن " لیدی جین گری " با پسرش " لرد گیلورد " در واقع ریسک بزرگی کرده بود .
    این وضعیت مملکت ما در اخرین سال سلطنت " ادوارد " بود ، آن زمان دوازده ساله بودم . من و خواهرانم بیش از هر چیز مشتاق شنیدن شایعات از زبان مستخدمین مخصوصا شایعات مربوط به " الیزابت " بودیم . زیرا از ورای این شایعات ما شخصیت دیگری از " الیزابت " را سوای آنچه مادربما معرفی کرده بود می شناختیم . این "ایزابت " جدید خیلی کمتر از آنچه مادر اصرار می ورزید روشنفکر و عفیف بود . بعد از مرگ مادرش او با نامادریش " کاترین پر " در (دوورهوس) چلسی زندگی می کرد . بعد " کاترین " با "توماس سیمور " که یکی از جذابترین مردان انگلستان بود ازدواج کرد .
    بعضی مستخدمین می گفتند که شایع است که " توماس " توجه خاصی نسبت به پرنسس " الیزابت " دارد . من همیشه به شنیدن این نوع شایعات و گفته ها علاقهء مخصوصی داشتم . هرچند که مقدار زیادی از حرفها را می توان حدسهای بیمورد دانست ام به اعنقاد من همیشه منشا حقیقت رت می شد در آنه جست و جو کرد . گفته می شد که وقایع جالبی در " دوورهوس" اتفاق می افتد و رابطه ای مخصوص بین " الیزابت " و شوهر ننا مادری وجود دارد کمدرخور مقام و شخصیت پرنسس جوان نیست . حرفهایی مانند خزیدن " توماس " به اتاق خواب " الیزابت " ، غلغلک دادن او در رختخواب و ... بسیار شنیده می شد . گفته می شد که یکبار وقتی الیزابت با لباس ابریشمین تازه اش در باغ خانه قدم می زده " توماس " که با همسرش در باغ بوده با قیچی لباس را بر تن " الیزابت " پاره کرده و بدن عریان او را تماشا کرده است .

  8. Top | #7



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    54.18
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,470
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    آنها با دلسوزی می گفتند: بیچاره کاترین، آیا او واقعیت نهفته در پس این بازیها و شوخیهای بظاهر دوستانه را می دانست؟ البته که می دانست و برای آنکه پردۀ حرمت دریده نشود و برای پوشاندن این بی ناموسیها به ناچار خود را در صحنه نشان میداد. ناخود آگاه از تصور اینکه "الیزابت" دانشمند و متفکر روابطی این چنین با "توماس" عیاش داشت در حالی که زن باردارش سعی میکرد این هوسها را نوعی رابطه خانوادگی وانمود کند لذت می بردم.
    بالاخره "کاترین" شوهر را در حال بوسیدن "الیزابت" آن هم بوسیدنی که اصلا شباهت به محبت خویشاوندی نداشت مشاهده کرد و در نتیجه "الیزابت" ناچار به ترک" دوورهوس" شد. طبیعتا رسوایی را نیز با خود یدک کشید و اینبار گفته می شد که پرنسس مخفیانه دختری به دنیا آورده است که حرامزادۀ او و " توماس سیمور" بود. البته این تهمت شدیدا انکار می شد و در واقع هم که بسیار دور از حقیقت بنظر می آمد اما برای ما دختر ها که سایۀ عفت او را همواره بر سر خود حس کرده بودیم بسیار جالب توجه بود.
    کمی بعد"توماس سیمور" به خاطر شرکت در یک توطئه سیاسی جاه طلبانه محاکمه و گردن زده شد. در این اوان بازماندۀ رمق شاه جوان رو به تحلیل می رفت. " دادلی او را واداشت که در وصیت نامۀ خود "الیزابت" و "مری" را کاملا نادیده گرفته و " لیدی جین گری" عروس او را وارث تاج و تخت بداند. چقدر دربارۀ آن روز ها فکر می کنم. با خود می گویم لرد دادلی ممکن بود به جای " گیلفورد" پسر دیگرش "رابرت" را به عنوان همسر " لدی جین گری" انتخاب کند هرچند که "رابرت" قبل حماقت کرده و با دختر "سر جتن ربسارت" ازدواج کرده بود. البته خیلی زود از این ازدواج دلسرد شد و این داستان دیگری است. بعدها مکررا به امکان ازدواج رابرت بجای برادرش با" لیدی جین گری" فکر می کردم و از دگرگونیهای عجیبی که این ازدواج می توانست در زندگی من و "الزابت" پدید آورد بوحشت می افتادم. " رابرت" مسلما خیلی بیشتر از برادر ضعیف و غیر جذابش مناسب این مقام بود زیرا حتی در جوانی امتیازات برجسته ای داشت. خدا می داند که او در زمان "الیزابت" چگونه ستارۀ دربار شد و تا آخر عمر همینگونه ماند. ب هرحال در این مورد بخصوص هم بخت مثل همیش او را یاری کرد و برادر کوچکتر همسر "لیدی جین گری" بداقبال شد.
    وقتیکه شاه درگذشت، نورتمبرگ عروس خود را بر تخت سلطنت نشاند اما دختر بیچاره نه روز صاحب این مقام بود زیرا پشتیبانان کاتولیک" مری" پیروز شدند. پدرم در این مبارزات شرکت نکرد. چطور می توانست؟ جلوس"مری" مشروع یا غیر مشروع برای پدرم خطرناک بود و از طرفی برای "جین گری" پروتستان هم حقی بر سلطنت قائل نبود. پس کاری را که هر مرد عاقلی در این موقعیت می کند انجام داد و از دربار کنار گرفت و از هیچ طرفی پشتیبانی نکرد.
    زمانیکه که مسلم شد که سلطنت " لیدی جین گری" بسر رسیده و او همراه شوهر، پدر شوهر و برادر شوهر" رابرت" در برج زندانی شده اند پدرم ما را در هال بزرگ جمع کرد و گفت که ماندن در انگلستان دیگر به صلاح ما نیست. روزهای خوشی برای پروتستان ها پیش بینی نمی شد و وضع پرنسس "الیزابت" هم ثبات قابل اطمینانی نداشت و از آنجا که ما از اقوام نزدیکش محسوب می شدیم عاقلانه ترین راه دوری از مملکت بود. چند روز بعد ما رهسپار آلمان شدیم. پنج سال در آلمان بودیم و من به تدریج دوران کودکی را پشت سر گذاشته و با شور و هیجانات و ناآرامی های زندگی در سنین نوجوانی آشنا می شدم. غم دوری از وطن سخت بود. همۀ ما این را حس می کردیم مخصوصا والدینمان که از این غم هرچه بیشتر به دین خدا پناه می بردند.
    اگر پدرم در ابتدا شدیدا متمایل به پروتستان بود، در پایان اقامتمان در آلمان به یکی از متعصب ترین پیروان این فرقه تبدیل شده بود. اخبار انگلستان بیشتر از هر دلیل دیگری بر این تعصب دامن می زد. ازدواج "مری" با "فیلیپ" پادشاه اسپانیا او را به شدت مأیوس کرده بود. معتقد بود که دیگر از این به بعد تفتیش عقاید مذهبی در انگلستان شروع خواهد شد اما خوشبختانه موضوع تا این مرحله ادامه نیافت. می گفت: امید این هست که نارضایتی مردم

  9. Top | #8



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    54.18
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,470
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    از " مری" آنها را بجانب " الیزابت" سوق می دهد و در مقابل امکان بارداری " مری" یاس را در دل او زنده می کرد.
    ما برای نازایی " مری" دعا می کردیم و همواره در ضمن این دعاها من خنده ام می گرفت زیرا فکر می کردم که " مری" هم برای برآورده شدن عکس این خواسته ما دعا می کند. یکروز گستاخانه رو به خواهرم " سیسیلیا" کرده و گفتم: نمی دانم عرضحال کدام طرف بیشتر مورد خوشایند خداوند قرار می گیرد تا به آن پاسخ مثبت دهد. می گویند " مری" به مذهب خود بهمان درجه که پدرم در دین خود تعصب دارد پایبند است و در حقیقت " مری" در میان پیروان خود به زهد و تقوا معروف است در این فکرم که خدا خودش طرفدار کدام فرقه است کاتولیک یا پروتستان! خواهرم و والدینم از طرز صحبت من شوکه می شدند و پدرم با تحکم می گفت که باید جلوی زبان یاوه گوی خود را بگیرم این از ان نوع نصایحی بود که بگوش من فرو نمی رفت زیرا صفت رک گویی من نه تنها باعث سرگرمی خودم می شد بلکه بوضوح اثر انرا در دیگران می دیدم. این طرز صحبت مثل پوست نرم و لطیف و خوشرنگم جزیی از شخصیت من محسوب می شد و بنظر خودم وجه تمایز و محبوبیت بیشتر من نسبت به دختران هم سن و سالم بود.
    پدرم همیشه از اینکه وقت شناسی و شعورش سبب شده بود که بموقع مملکت را ترک کند به خود تبریک می گفت اما " مری" در زمان جلوس بر تخت نشانه هایی از ملایمت نشان داد. او پدر " لیدی جین گری" را آزاد کرد و حتی برای امضای حکم قتل نورتمبرگ که گرداننده ی خیمه شب بازی بود و عروسکهای کوکیش " لیدی جین گری" و " گیلفورد" را برای نه روز ملکه و شریک ملکه گردانید از خود بی میلی نشان می داد. اگر مسئله شورشیان " یات" (Wyatt) پیش نمی امد حتما " جین " هم مورد بخشش قرار می گرفت زیرا همه می دانستند که این دختر بیچاره به اختیار خود چنین ادعایی نداشته است. وقتیکه خبر شورش نافرجام " یات" در آلمان بگوش رسید، غم ما صدچندان شد زیرا خود پرنس " الیزابت" هم در این شورش شریک بود. پدرم از خشم می غرید:
    این دیگر پایان کار " الیزابت " است. تا بحال شانس فرار از دست بدخواهان را داشت ولی دیگر چگونه می تواند خود را نجات دهد؟
    پدرم پرنسس را نمی شناخت و نمی دانست که اوبا وجود جوانی در هنر ابقا و زیستن قبلا استاد شده است. سرگرمی هایش با " سیمور" که منتهی به تبعیدش از خانه نامادرش گشت درس خوبی به او داده بود. وقتی به اتهام شرکت در توطئه و خیانت محاکمه می شد آنقدر زیرکانه عمل می کرد که برای قضات مجاب کردنش غیر ممکن بود. آنچنان در مقابل اتهامات انان با سیاست و زیرکی طفره می رفت که هیچیک نتوانستند موردی را بر علیه او به اثبات برسانند.
    "یات" گردن زده شد اما " الیزابت" از چنگال مرگ گریخت. او در برج لندن همراه با " رابرت دادلی" مدتی زندانی بود. نوع رابطه آنها را در زندان باید بعد ها کشف می کردم. پس از ماهها او از برج نجات یافت و به " ریچموند ( Richmond) منتقل شد تا با خواهر ناتنی اش " مری" که حالا صاحب قدرت بود دیدار کند. در آنجا به او پیشنهاد شد که با " دوک فیلیبرت ایمانوئل" ( Philibert Rmmanuel, Duke) ازدواج کند و مسلما این پیشنهاد را بخاطر کنترل هرچه بیشتر " الیزابت" به او کرده بودند.
    پدرم فریاد می زد : می خواهند اورا از انگلستان دور کنند. خدا شاهد است که بوضوح از نقشه شان پیداست. " الیزابت" جوان با فراست همیشگی از زیربار این ازدواج شانه خالی کرد و بیباکانه به ناخواهری گفت که نمی تواند ازدواج کند. " الیزابت" همیشه می دانست که برای پاسخ بهترین راه چیست و تا حدودی " مری" را قانع کرد که او برای ازدواج با هر مردی بی میل است. وقتیکه به " ووداستاک" ( Woodstock) روانه شد تا تحت نظر " سرهنری" که یکی از وفاداران به " مری" بود قرار بگیرد خانواده ما مخصوصا بخاطر وضع مزاجی او نفسی براحتی کشیدند. درباره شکنجه ناهنجار پروتستانها از انگلستان اخبار ناراحت کننده ای بگوش می رسید. " کرانمر" (Cranmer) " ریدلی" ( Ridley) و " لاتیمر" ( Latimer) را همراه با سیصد تن دیگر از وفاداران با هیزم سوزانده بودند و گفته می شد که دود این شعله های آتش چون ستون سیاهرنگی آسمان لندن را پوشانده بود. چقدر به عمل پدر آفرین گفتم، زیرا اگر بموقع نگریخته بودیم پدرم حتما جز قربانیان بود.
    پدرم می گفت: این وضع نمی تواند دوام داشته باشد زیرا مردم از مرگ و محاکمه خسته شده اند و تمام ملت اماده بودند که بر علیه ملکه و هم پیمانان اسپانیاییش بشورند. وقتی خبر بارداری "مری" به گوش ما رسید بکلی ناامید شدیم. شکر خدا که بزودی بی اسا بودن این شایعه ثابت شد. بیچاره "مری" آنقدر بفکر داشتن فرزندی بود که بدون بارداری تمام علائم آن را حس می کرد. و ما که اینچنین بی شرمانه آرزوی مرگ اورا داشتیم از بی اساس بودن این خبر اصلا با او همدردی نمی کردیم.
    هنوز آنروز مه آلود ماه نوامبر را که قاصد پیامی را که سالها در انتظارش بودیم آورد بوضوح در خاطر دارم. آن موقع هفده ساله بودم و هرگز پدرم را اینقدر سرخوش و هیجان زده ندیده بودم. در هال ایستاده و فریاد می زد:
    همگی باید این روز را جشن بگیریم "مری" دیگر رفته است و بنا به خواسته مردم " الیزابت" ملکه سرتاسر بریتانیا اعلام شده است. زنده باد ملکه " الیزابت".
    پس از انجام مراسم دعا و نیایش با عجله خود را برای بازگشت به وطن آماده کردیم.
    رسوایی ملوکانه
    با تمام سوءظن و اتهامات نسبت به من،
    هیچ چیز را نمی توانند به اثبات برسانند،
    جز اینکه الیزابت یک زندانی است.
    (پاورقی: این عبارات بوسیله الماس روی شیشه پنجره ای در " وود استاک" توسط الیزابت قبل از جلوس به سلطنت کنده کاری شده بود.)
    ما درست بموقع برای رویت مراسم تاج گذاری او رسیدیم. مردم شادی می کردند و به یکدیگر نوید روزهای خوش آینده را می دادند. دود آتش ( اسمیت فیلد) مثل اینکه هنوز روی آسمان وجود داشت ولی سبب غم کسی نمی شد بلکه بر شادی ها می افزود. مری خون آشام مرده و " الیزابت" رهبر خوب سرزمین ما بود. اورا در ساعت دو بعد از ظهر آن روز ژانویه در حالیکه رهسپار کاخ بود دیدم. ملبس به لباسهای فاخر سلطنتی مخمل سرخرنگ
    و تنی چند از شوالیه ها و مجیب زادگان منجمله " سرجان پروت" ( Perrot) مرد مقتدری که ادعا می کرد پسر مشروع " هنری هشتم" و درنتیجه برادر ملکه است در رکابش دیده می شدند.
    قادر نبودم لحظه ای از ردای مخمل قرمز ؛ شنل خز و کلاه متناسب با ردایش که موهای روشنش از زیر آن نمایان بود و در آن هوای یخ زده شعاع نورو گرما از خود ساطع می کرد چشم بردارم. چشمان قهوه ای زیبایش مشتاق و براق و رنگ چهره اش روشن و درخشان بود.در آن لحظه فکر می کردم که تمام گفته های مادر، در مورد او صادق است. فوق العاده زیبا بود. قامت بلند و اندام باریکش اورا جوانتر از سن واقعیش می نمایاند. در آن زمان او بیست و پنج سال داشت و در نظر دختری هفده ساله چون من، این سن زیادی می نمود. در اولین لحظه متوجه دستهایش شدم زیرا او با نشان دادن دستهایش توجه دیگران را بخود جلب می کرد. دستهایی سفید و ظریف با ناخنهای کشیده و متناسب، صورتش بیضی و خوش فرم ابروانش روشن و چشمان نافذش گاه زرد و زمانی قهوه ای بنظرم می آمد. چشمانش کمی ضعیف بود و اغلب برای آنکه به دقت کسی را بنگرد مردمک چشمانش را تنگ تر میکرد و مثل اینکه مشغول خواندن فکر طرف باشد آنچنان نگاهش عمیق بود که شخص را دچار ناآرامی می کرد. نیروی مخصوصی در وجودش بود که من با وجود جوانی بسرعت آن را درک کردم و از تماشای او به لرزه درافتادم.
    بعد از ملکه شخص دیگری در کنار او با جذابیت و گیرایی خود مرا خیره کرد. وی " رابرت دادلی" رئیس اصطبل های سلطنتی بود که در کنار ملکه و با همان شکوه اسب می راند. هرگز مردی چون اورا ندیده بودم. در میان آن جمع به اندازه خود " الیزابت" متشخص و متمایز از سایرین بود. قد بلند، شانه های پهن و چهره جذابش چشم را بسمت خود می کشاند. با وقار و اصیل بود و هم شان ملکه بنظر می آمد. در ظاهر موقر و صمیمی اش نشانی از غرور دیده نمی شد.
    نگاههای مشتاق من از او به ملکه جوان و دوباره به او خیره می شد.
    ملکه جوان برای گفتگو با مردم عادی توقف می کرد و هرچند خلاصه اما صمیمانه و با لبخند به آنها توجه نشان می داد. بعد ها فهمیدم که سیاستش این بود که هرگز مردم را نرنجاند. درباریان همیشه سنگینی نگاههای ناراضی اورا احساس می کردند اما در نظر مردم عادی او همیشه ملکه ای خیر و نیکخواه بود. هرزمان ملت فریاد می زدند زنده باد ملکه او پاسخ می داد زنده باد ملت و به این طریق به آنها نشان می داد که در مقابل لطف آنها، او هم نسبت به آنها مهربان است. گلهایی را که مردم تقدیمش می کردند هرچند هدیه

  10. Top | #9



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    54.18
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,470
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    کننده فردی ناقابل بود آنچنان با قدردانی می پذیرفت که گویی هدیه ای نادر است.گفته می شد که سائلی یک شاخه ی اکلیل کوهی در «فیلت بریج» به او هدیه کرد و این هدیه تا زمان رسیدنش به «وست مینستر» هنوز در کالسکه اش بود.
    ما نیز همراه با جمعیت در معیت ملکه می راندیم(مگر نه اینکه ما خویشاوند نزدیکش بودیم؟)و نمایش مجلل «کورن هیل» و «چپ» را با پرچم ها و نوارهایی که از هر پنجره تکان داده می شدو شادی آفرین بود تماشا می کردیم روز بعد در مراسم تاجگذاری شرکت کردیم و ملکه را در حالیکه از روی پارچه ای ارغوانی که سر راهش گسترده شده بود می گذشت تا زمان وارد شدن به کلیسا با چشم بدرقه کردیم.من انقدر غرق در زیبایی و شکوه او در اولین لحظه ای که تاج سنگین «سنت ادوارد»و بعد از ان تاج کوچکتری از مرواید وبرلیان را بر سر گذاشت بودم، که اصلا به سایر مراسم رسمی توجهی نداشتم.به محض تاج گذاری یکباره تمام طبل ها و ترومپت ها به صدا در آمدند.
    پدرم می گفت که بعد از این زندگی برای ما خیلی متفاوت خواهد بود و چه راست می گفت، پس از مدتی کوتاه او به حضور ملکه احضار شد وپس از ان ملاقات، پدر با اشتیاق و امید فراوان بازگشت.می گفت:او فوق العاده است، او همه ی خصوصیات یک ملکه را داراست.مردم ستایشش می کنند و او هم نسبت به انان خیر است.سپاس خدای را که توفیق خدمت به چنین ملکه ای را به من ارزانی داشت و به شکرانه این نعمت قول می دهم که با تمام وجودم به او خدمت کنم.
    پدرم جزء مشاورین الیزابت ، و مادرم که ملکه او را دخترخاله ی خوب من خطاب می کرد به سمت یکی از خادمین مخصوص پذیرفته شد.ما دخترها خیلی خوشحال بودیم زیرا این وقایع نوید رفتن نهایی ما به دربار را می داد.تمام ان ساعت های طولانی تعیلم موزیک، سرودخوانی،عود وچنگ نوازی ، رقص، تعظیم و تواضعف اینک ارزش خود را نشان می داد.وراجی های ما پایان ناپذیر بود.انقدر هیجچان زده بودیم که شبها تا دیروقت در رختخوابمان دراز می شدیم و درباره ی آینده بحث می کردیم.حس مبهمی به من وعده می داد که به مقصودم خواهم رسید و از این احساس شادی عمیقی سراسر وجودم را فرا می گرفت.
    ملکه به دیدن تک تک ما به طور جداگانه اظهار تمایل کرده بود.مادرم هیجان زده می گفت:برای هر کدام از ما جایی خواهد بود و فرصت های خوبی پیش خواهد آمد.فرصت خوب در ان زمان به معنای ازدواج مناسب بود و این مسئله بیشتر فکر والدین ما را در زمان تبعید به خود واداشته بود.روز احضار من به حضور ملکه فرا رسید.هنوز هم جزئیات لباسی ار که در ان روز بر تن داشتم به خاطر دارم.لباس ابریشمین آبی رنگ با دامن زنگی شکل و استین های چاکدار .سینه بندم محکم بسته شده بود و کمربندی را که مادرم برایش ارج فراوان قائل بود به من دادند تا به کمر ببندم.روی کمربند سنگ های قیمتی به رنگ های مختلف نصب شده بود و مادرم می گفت که برایم خوشبختی می اورد و خیلی زود خودم هم این را باور کردم.انقدر به زیبایی موهای خود می بالیدم که نیم خواستم انها را بپوشانم اما مادر معتقد بود که پوشیدن یک کلاه مدل فرانسوی برای این دیدار مناسب تر است.کمی دلخور بودم زیرا تور کلاه قسمتی از موهایم را می پوشاند اما چاره ای نداشتم چون مادرم انقدر به اثر ظاهر مناسب من در ملکه حساس بود که می گفت اگر رضایت کامل او را فراهم نکنم نه تنها شانس موفقیت خود بلکه سایر اعضای خانواده را به خطر انداخته ام.
    انچه در اولین ملاقات به شدت مرا تکان داد قدرت وتسلط او بود.شاید هیچ کدام از ما در ان لحظه نمی دانستیم که زندگی مان به هم پیوند خورده است.او از ان به بعد مهم ترین نقش را در زندگی من البته بعد از «رابرت»پیدا کرد.و نقش من هم در زندگی مملو از وقایع شاهانه ی او ناچیز نبود.بی شک در آن زمان با وجود تمام جاه طلبی ام بسیار کم تجربه بودم.سالها زندگی آرام و دور از هیاهو در آلمان کمی مرا احمق بار آورده بود با وجود این در همان دیدار نخست کیفیت خاصی را که در شخصیت او وجود داشت

  11. Top | #10



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    54.18
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,470
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    درک کردم، می دانستم بیست و پنج سال عمر او مملو از حادثه ها و تجربه های وحشتناکی بود که اغلب اشخاص را می توانست از پای در آورد. بارها به مرگ نزدیک شده بود و در واقع همواره سایۀ آن را بالای سر خود احساس کرده بود. در تمام لحظاتی که در برج لندن محبوس بود بارها و بارها تیغۀ تیز تبر را بر گردن ظریف خود حس کرده بود. سه ساله بود که مادرش را به دژخیم سپردند. آیا او برای درک و به خاطر سپردن آن واقعۀ شوم به اندازۀ کافی بزرگ بود؟ چشمان زیرکش به انسان می گفت که آن واقعه را خوب به خاطر دارد و به سرعت از آن پند آموخته است. می گفتند که ذکاوت او از زمان نوزادی برای همه مشخص بوده است. بله، حتماً همه چیز را به خاطر داشت. شاید به همین خاطر بود که مرگ با وجودیکه همواره با فاصله کمی او را تعقیب کرده بود هنوز به او نرسیده بود. زمانی کوتاه از سلطنتش می گذشت اما شکوه این موهبت آن چنان به قالبش برازنده بود که گویی سال ها با وجودش عجین بوده است. بلند و باریک با گردنی بر افراشته بود با پوست روشنش را از پدر به ارث برده بود. مادر بسیار زیباییش موهای تیره و پوست سبزه داشت. بجای الیزابت من آن چشمان تیره را که گفته می شد به مادربزرگم “مری بولین” نیز تعلق داشت، به ارث برده بودم اما موهای مجعد و پرپشتم به رنگ عسلی روشن بود. خودم هم می دانستم که تضاد این رنگ ها جذبۀ خاصی به من بخشیده است. از آن چه که از تصویر “بولین ها” دیده بودم “الیزابت” از مادر چیزی جز آن شکوه وصف نشدنی که شاه به خاطرش از زن شاهزادۀ اسپانی اش و ارتباط با روم گذشته بود به ارث نبرده بود.
    موهای “الیزابت” به رنگ طلایی با سایه های قرمز بود. می گفتند پدرش نیروی جاذبه ای داشت که با وجود خشونتش مردم را به طرف خود می کشاند، “الیزابت” هم این جاذبه را البته به نوعی آمیخته با نیروی زنانگی داشت که مخلوط این دو با هم سحر کننده بود. احساس کردم الیزابت همان چیزی است که همواره در نظر مجسم می کردم و همچنین احساس کردم او هم از من خوشش آمده است. رنگ آمیزی غیر عادی من همراه با سر زندگی و نشاطم مرا محبوب خانواده کرده بود و همین ها نیز توجه ملکه و دیگران را به من می کرد.
    مادرم یک بار به من گفت: تو خیلی خصایص را از مادربزرگ به ارث برده ای. باید از این نعمت های خدادادی سپاسگزار باشی و در مقابل طبع سرکشت احتیاط به خرج دهی. خوب می دانستم منظورش چیست. مردان مجذوب من می شدند همانگونه که مجذوب “مری بولین” می شدند و منظور مادرم این بود که باید در مقابل آنان که برایم سعادت نمی آوردند مقاومت کنم، آگاهی به این نیروی جاذبه بود که مرا شادمان کرده بود و یکی از دلایل مهم آمدنم به دربار بود.
    مادرم مرا به سوی ملکه که روی یک صندلی کنده کاری بزرگ نشسته بود راهنمایی کرد:
    _ علیاحضرتا، دخترم لتیسیا را به حضورتان معرفی می کنم. البته او را در خانه لتیس می نامیم.
    در حالیکه طبق سفارش های مکرر چشممان خود را به نشانۀ این که قدرت نگریستن به آن همه شکوه خیره کننده را ندارم به زمین دوخته بودم، تعظیم کردم.
    ملکه گفت: پس من هم او را به همین نام می خوانم. لتیس بلند شو و نزدیک تر بیا تا بهتر تو را ببینم. نزدیک بینی سبب شده بود که مردمک چشمانش بزرگ تر به نظر بیاید. لطافت و سفیدی بشره اش مبهوتم کرده بود. ابرو ها و مژه های روشنش حالت تعجب مخصوصی به چهره اش می بخشید: “کات”، عحب دختر زیبایی داری! او عادت داشت که افراد را با اسامی مستعاری که خود انتخاب می کرد بنامد و آنجا که نام مادرم کاترین بود انتخاب اسم “کات” بی مورد نمی نمود.
    آن روزها زیبایی و نشاط من او را راضی می کرد. او همیشه ظاهر زیبا و آراسته را دوست می داشت که مردان مورد توجه اش به آن زن توجه مخصوصی نشان نداده بودند.
    _ متشکرم علیاحضرتا.
    ملکه خندید: دختر خاله جان شما زن پرثمری هستید. هفت پسر و

صفحه 1 از 6 123 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
تارنماي ايران پرديس با لطف و ياري خداي مهربان در سال 1386 تاسيس شد.روز به روز که از عمر ايران پرديس ميگذشت دوستان زيادي به جمعش محلق شدند و تا به امروز مخاطبان زيادي از اين تارنماي کاملا فارسي استفاده ميکنند ايران پرديس با پشت سر گذاشتن فراز و نشيب زياد و با عنايت خداو لطف بيکرانش امروزه توانسته در پنجمين جشنواره رسانه هاي ديجيتال عنوان برترين انجمن گفتگوهاي پارسي را کسب کند انجمن هاي ايران پرديس امروزه با هدف خدمت رساني به يکي از بزرگترين انجمن هاي ايران و پر مخاطب ترين انجمن هاي دنياي مجازي تبديل شده و اميدوار هست با همين هدف هم به جايگاه اصلي و واقعيش دست يابد.

اکنون ساعت 16:40 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.

ایمیل پست الکترونیکی مدیریت سایت : iranpardis.com@gmail.com
شماره سامانه پیامک : 30005604500000