انتخاب رنگ سبز انتخاب رنگ آبی انتخاب رنگ قرمز انتخاب رنگ نارنجی
خوراک آر اس اس

  آخرین ارسالات انجمن
جوایز استثنایی پیش بینی مسابقات لیگ برترکلیک کنید

  اهدا جایزه . پست بزنید جایزه بگیریدکلیک کنید

تبلیغات ایران پردیس
تبلیغات ایران پردیس تبلیغات ایران پردیس

+ ارسال موضوع جدید
صفحه 1 از 5 123 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 46

موضوع: به قشنگی طاووس | نیلوفر پور عباسی

  1. Top | #1



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    54.06
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,470
    میزان امتیاز
    620

    New2 به قشنگی طاووس | نیلوفر پور عباسی

    به قشنگی طاووس

    نیلوفر پور عباسی

    نشر ذهن آویز

    چاپ:88

    457 صفحه

    منبع : نودهشتیا

    تایپ : heaven-born

  2. محل تبليغات شما    موزيک روز
     
  3. Top | #2



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    54.06
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,470
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    فصل اول

    قدیما تو کوچه پس کوچه های شمرون خونه های بزرگ و قدیمی بود، که مثل حالا تیکه تیکه نشده بود و ازش قفس و لونه زنبور نساخته بودن. خونۀ تیمورخان شمرونی یکی از این خونه ها بود که من دارم شمارو می برم اونجا. خونۀ تیمورخان یه باغ پر دار و درخت بود، درختای سر به فلک کشیده که لونۀ امنی واسه پرنده ها بود. باغچه های دور استخر پر از گلای شمعدونی بود، که هر روز بابا رحمان کارگر خونه آبشون می داد و تر و تازه شون می کرد. تخت چوبی کنار حیاط هم دلخوشی بانو زن محجبۀ تیمورخان بود که آفتاب مهتاب صورتش رو ندیده بود و هر روز عصر گل اندام زن جوون بابا رحمان یه قالیچه رو خوب می تکوند و روش مینداخت و چایی دم می کرد که دل خانم رو خوش کنه. بابا رحمان با گل اندام تو همین خونه عروسی کرده بود و سالها بود که خدمت ارباب رو می کرد ولی حسرت بچه تو دلش مونده بود. و اما تیمورخان، یه زمانی تیغ کش شمرون بود و گُنده لات محل. از لوطی گریش نقل زیادی می کردن که هیچ ظالمی از نیش چاقوش در امان نبود. نوچه هاش همه قسم خورده دور و برش بودن و نمی ذاشتن آب توی دلش تکون بخوره و یه کلام پشت سرش بد بگن. از اون زمان خیلی گذشته بود و حالا تیمورخان خیلی سال بود که چاقوشو غلاف کرده بود، رفته بود امام رضا و توبه کرده بود که دست به تیغ نشه. یه فرش فروشی بزرگ داشت و کاروبارش سکه بود. ولی هنوزم کلاه شاپو سرش می ذاشت و پاشنۀ کفشش رو می خوابوند و سینه کفتری راه می رفت. از دار دنیا هم یه دختر داشت که انقدر خاطرش رو می خواست که حاضر بود رو تخم چشماش راه بره و از شیر مرغ تا جون آدمیزاد واسش مهیا می کرد. واسه همینم طاووس چشم و چراغ خونه بود. و برخلاف طاووس که همیشه پاهای زشتش رو زیر پرهای خوشگلش قایم می کنه، خدا واسش سنگ تموم گذاشته بود و عین ماه شب چهارده بود- اینو همیشه تیمورخان بهش می گفت. موهای بلندش تا تو کمرش بود و چشمهای سیاه درشت با مژه های بلند و پوست سبزۀ نمکینش آفت دل بود. از قد و قامتش که دیگه نگو. واسه همین نورچشمی بودن هم همچین از خود راضی بود که انگار از دماغ فیل افتاده بود. حوصلۀ درس خوندن هم نداشت و چندکلاسی بیشتر نخونده بود و درس و کتاب رو واسه همیشه بوسیده بود و کنار گذاشته بود. یه چند وقتی هم همراه گل اندام کلاس خیاطی رفته بود که از اونم تو زرد از آب دراومده بود. تنها عیبش که خدا دادی هم نبود، زبون نیشدارش بود؛ هیچ کدوم از پسرای محل جرأت نیگا کردن بهش رو نداشتن چون می شست و آب می کشید و تو آفتاب می ذاشت که خشک بشن. از ترس تیمورخان هم نمی تونستن شکایتی داشته باشن. تو محل حکومتی می کرد که نگو و نپرس. میونه ش با گل اندام خیلی خوب بود و گلی صداش می کرد. یعنی در حقیقت ندیمه ش بود و هرچی در دل داشت تو صندوقچۀ دل گلی جوون بود. گلی هم چون خودش بچه نداشت، حسابی به این دختر چشم سیاه دل بسته بود و هرچی اُرد می داد به دیده منّت داشت.
    * * *
    خونۀ آقا شمسا شریعتمداری روبروی خونۀ تیمورخان بود، همۀ محل، به آقا شمسا که مردی میونه سال و تر و تمیز بود و خط شلوارش خربزه قاچ می کرد و مردم داریش حرف نداشت، احترام می ذاشتن. امین محل بود و به خیلی ها که محتاج بودن پول قرض می داد و کار خیلی هارو راه مینداخت. جهاز عروس درست می کرد، وام بی بهرۀ خونه می داد، خلاصه دادرس همه بود و تک و تنها تو یه خونۀ بزرگ زندگی می کرد. از وقتی زنش به رحمت خدا رفته بود، یه لاک تنهایی ساخته بود و خودش رو وقف مردم کرده بود. تازگی ها هم خواهرزاده ش ماهان از سفر فرنگ برگشته بود و واسۀ آقا شمسا تنها مونس شده بود. ماهان پسر خوش قد و بالایی بود که عین فرنگی ها موی بور و چشم سبز داشت و آقا شمسا که مام بهتره به زبون ماهان اونو دایی شمسا صدا کنیم، خودش اونو بزرگ کرده بود و واسه ادامۀ تحصیل به خارج فرستاده بود. طفلک ماهان وقتی چند سال بیشتر نداشت، پدر و مادرش رو که خیلی هم جوون بودن تو تصادف از دست داده بود و تنها کس و کارش همین دایی شمسا بود. ولی حالا دیگه واسه خودش دکتر شده بود و پی جور کردن مطب بود و خیال نداشت دیگه دایی شمسا رو تنها بذاره. کوله بارش رو بسته بود و اومده بود ایران.
    * * *
    اون روزا همه سرگرم خونه تکونی بودن. آخه داشت بهار می اومد و با خودش واسه مردم عید می آورد. از سر هر بالکن یه چیزی آویزون بود و بیشتر شیشه ها *** و بی لباس بودن و پیرهنشونو واسه شستن درآورده بودن. بعضی هام به پنجره هاشون ملافه زده بودن تا از چشم نامحرم در امان باشن. شور و حالی بود. زندگی تو خون مردم می جوشید.
    گلی داشت تو بالکن رخت پهن می کرد و طاووس از بیکاری کنارش وایساده بود و باهاش حرف می زد: «از دست این موهای دراز خسته شدم، دلم می خواد واسه عید کوتاهشون کنم.»
    داد گلی دراومد. «حیفت نمیاد؟ مردم آرزوی یه تارش رو دارن. مثه شبق سیاهه. نگو تورو خدا که بند دلم می لرزه.»
    حرفهای گلی و تعریفی که از موهای طاووس کرد خنده به لبانش آورد: «حالا کی کچله تا من بهش مو قرض بدم.» یه دفعه حرف تو دهنش ماسید. دست شو جلو چشمهاش گرفت تا آفتاب چشم شو نزنه: «گلی اون پسره پشت پنجرۀ آقا شمسا کیه که داره برّ و برّ مارو می پاد؟»
    گلی یه گیر به لباس زد و سرش رو بلند کرد و ماهان رو دید: «آهان، اون خواهرزادۀ دایی شمساست. جای برادری خیلی هم خوش قد و بالاست، قیافه شم عین فرنگی هاست. اصلاً اگه زن می شد هزارتا خواستگار پر و پا قرص پیدا می کرد.»
    طاووس پشت چشمی نازک کرد: «اَه، پس عین شیربرنج وارفته ست. به دایی شمسا بگو یه کمی نمک بارش کنه، از چیزی که عوقم می گیریه مرد سرخ و سفیده. باید یه گوشمالی بهش بدیم تا دیگه زاغ خونۀ مردم رو نزنه.»
    گلی هول شد: «نه تورو خدا، چیکار به کار جوون مردم داری؟ پشت پنجرۀ خودشونه، تو حیاط مارو که زاغ نمی زنه! تورو خدا واسه خاطر دایی شمسا پاتو از کفشش بکش بیرون.»
    طاووس خودش نفهمید چرا دست زیر موهاش کرد و روسری از سرش انداخت و بعدش به دروغ یه وای خدا مرگم بده گفت و روسری شو رو سرش محکم کرد.
    * * *
    حالا از همسایۀ دیوار به دیوار تیمورخان بگم که تو شمرون یه کله پزی بزرگ داشت و اون موقع ها که زمین ارزشی نداشت، این خونه رو خریده بود و حالام یه وضع توپ داشت. حاج نصرت سرپولکی کله پزو همه می شناختن. همیشه تو خونه ش هیئت راه مینداخت و خرج می داد و تو دهۀ محرم حسابی همۀ شیکم هارو نونوار می کرد. شیکم گنده و سر طاسش از دور شناخته می شد. حالام حاج نصرت، حاج نصرت دنبالش راه مینداختن تا از سُورِ سفره ش جا نمونن. پسرش وردست خودش کار می کرد. البته حالا دیگه فقط پای دخل وامیستاد، چون همیشه تو انگشتاش چند تا انگشتر نقره داشت به حشمت نقره معروف بود و خیلی سعی می کرد ادای تحصیل کرده هارو درآره. دو تا خواهر عزب داشت که از ترس حشمت آسته می رفتن و آسته می اومدن چون وقتی غیرتی می شد و رگ گردنش کلفت می شد، کسی جلودارش نبود. حوری خواهر بزرگتر که دبیرستانی بود حسابی از دستش دل پرخونی داشت ولی حوا خواهر کوچکتر بچه تر از این حرفها بود و فقط به فکر شیرینی و آب نبات بود. زن حاج نصرت، همدم خانم، فقط به فکر سرویس دادن بود و وقتی واسه به خود رسیدن نداشت. حیاط بزرگ خونه همیشه نامرتب و کثیف بود و همیشه از این خونه بوی کله پاچه می اومد، چون بالاخره سهم خونه هم می رسید و همه اهل خونه رو پروار کرده بود؛ مخصوصاً خانوم خونه رو از ریخت و هیکل انداخته بود و عینهو دیگ آش رشته شده بود.
    * * *
    طاووس چادرش رو رو سرش مرتب کرد و یه نگاهی تو آینه به خودش انداخت و دلخوش از خونه بیرون اومد. بوی عید از همه جا می اومد و مژدۀ بهار همه رو مست کرده بود. وقتی اومد تو خیابون اصلی و مغازۀ سر کوچه رو شلوغ دید، خندید: کاش منم تنبلی نمی کردم و یه مشت گندم به نیت بهار و عید تو آب می کردم و کوزۀ گلی رو از چشم مینداختم. یه سال دیگه م گذشت. سال دیگه بچه بغل...
    با همین فکرا جلوی مغازۀ ماهی فروشی رسیده بود، ماهی های قرمز کوچیک تو یه لگن بزرگ قهقهه می زدن و از دست هم فرار می کردن، شایدم همدیگه رو قلقلک می دادن. یه آن طاووس دلش واسشون سوخت. یهو دودل شد که ماهی بخره یا نه. ولی یاد قیافۀ گل اندام افتاد، عزمش جزم شد و جلو رفت و لبخند خوشگلی زد که نمک صورتش رو صد برابر کرد: «اون تنگ بلور و با ماهی هاش می خوام.»
    مغازه دار که حسابی اونو می شناخت و محلی بود به احترام تیمورخان یه چشم آبدار گفت و تنگ رو دستش داد.
    پیرزنی که منتظر بود چشم غره رفت: «آقا نوبت منه، جوونا هم حوصله دارن و هم جون وایسادن.»
    جوان مغازه دار فوری ماست مالی کرد: «کوچیکتم مادر.» و بعد رو به طاووس که پول درآورده بود کرد: «قابلی نداره آبجی. با تیمورخان حساب می کنیم، شما بفرما خونه.»
    طاووس بادی به غبغب انداخت و شونه هاشو بالا داد و با ناز و غمزه چادرشو عقب و جلو کرد: «هر طور میل تونه.» بعدشم تنگ به دست صلانه صلانه راه افتاد. تو همین موقع دوچرخه سواری که سنی هم نداشت، بی هوا بهش خورد و تنگ از دستش افتاد: «وای، مگه چشمات باباقوریه پسر!» پسرک چند متر دورتر نتونست دوچرخه رو کنترل کنه و زمین خورد. طاووس غرید: «حقت بود، تو باید الاغ سواری کنی و خرک چی باشی.»
    نالۀ پسرک دراومده بود و طاووس واسه ماهی هایی که رو زمین افتاده بودن افسوس می خورد ولی جرأت نداشت اونارو که بال بال می زدن از رو زمین ورداره. پریشون دنبال کسی می گشت که ماهان سررسید و طاووس تندی گفت: «آقا، تورو خدا اینارو از رو زمین وردارین. اگه زود ببرین اونجا زنده می مونن.» و با دستش اشاره به ماهی فروشی کرد.
    ماهان ته تنگ و که هنوز سالم بود و کمی آب توش بود ورداشت و دو تا ماهی کوچیک رو که آواز مرگ می خوندن توش انداخت و به سرعت به طرف ماهی فروشی رفت. طاووس چشم به راه داشت و خودش هم نفهمید چرا منتظره عاقبت کارو ببینه. وقتی ماهان ماهی هارو تو آب انداخت به سرعت برگشت: «می خواین دوباره براتون بخرم؟»
    گفتن همون و ارۀ زبون طاووس کار افتادن همون: «برو واسه عمه ت بخر. پولتو بذار جلو آینه دو برابر میشه.» و در مقابل چشمای حیرت زدۀ ماهان راهشو گرفت و رفت و اونو مات زده جا گذاشت.
    * * *
    «اصلاً نفهمیدم این پسرۀ جِزّ جیگرزده از کجا سردرآورد و صاف اومد خورد به من. نمی دونی گلی دلم واسه پرپر زدن ماهی ها داشت کباب می شد. ولی دل و **** دست زدن بهشون رو نداشتم و دنبال یه فرشتۀ نجات تو آسمون بودم که یهو آقا فرنگیه از رو زمین پیداش شد و به دادشون رسید. دستش درد نکنه، ولی از اینکه پول شو به رخ من کشید خونم جوش اومد. اگه به خاطر دایی شمسا نبود خرخره شو می جویدم.»
    گلی هاج و واج به طاووس نیگا می کرد: «مگه چی گفتی؟ دختر چرا نمی تونی جلو زبونتو بگیری؟ تو به این خوشگلی، چرا پاچۀ مردمو می گیری؟ اون خواسته محبت کنه.»
    طاووس موهاش رو از تو صورتش کنار زد: «می خوام نکنه، اونو سَنه نَه که من ماهی می خوام یا نه؟ مگه دستم یه وَریه یا کجه که نتونم بخرم!»
    گلی از حرفهای طاووس خنده ش گرفت: «تو باید پسر می شدی اشتباهی دختر از آب دراومدی. اصلاً تقصیر من بود که ماهی خواسته بودم. ولی گردنم خرد بشه کاش خودم لشمو برده بودم. حالا حتماً به پسره برخورده، خیلی بد شد.»
    طاووس چشم گشاد کرد که: «بکشه پشت دوری، ایش... خوره!»
    * * *
    خانوم آقا خواهر تیمورخان زن مردنمایی بود که هیکل مردونه و شونه های پهنش اینو ثابت می کرد. اخلاقاً هم مثل مردا بود و همیشه هم از جمع زنها فرار می کرد. زنهارو قابل نمی دونست و می گفت ناقص العقل ان، مخصوصاً از وقتی شوهرش توی یه دعوای مردونه چاقو خورده بود و **** سیاهش تیکه تیکه شده بود و اونارو تنها گذاشته بود فکر می کرد باید به جای زن خونه، مرد خونه باشه. از اون وقت تا حالام به ابروهاش دست نزده بود؛ صد رحمت به پاچۀ بز، عین مردا ریش درآورده بود و هر چقدر زنهای فامیل دوره ش کردن بلکه یه سر و صفایی به صورتش بدن، حاضر نشد که نشد. همیشه هم لباس سیاه می پوشید و در جواب اعتراض حتی یدونه پسرش می گفت: «تا آخر عمر داغ دار آقاتم» و اما آقا ناصر پسر یکی یدونۀ خانوم آقا انقده تَر و فِرز بود که بهش ناصر جنی می گفتن و این لقب پر طمطراق رو کسی جرأت نداشت روش بذاره جز خود تیمورخان. از بچگی هم کنار خودش تر و خشکش کرده بود و کار یادش داده بود. حالام دست راستش بود و از شما چه پنهون که چشمش هم دنبال طاووس بود، واسه مال و منال تیمورخان. ولی جرأت جیک زدن نداشت چون طاووس به حسابش نمی آورد و براش تره خرد نمی کرد.
    خانوم آقا به خیال خودش ناصر و نصیحت می کرد: «یه کمی جنم داشته باش. تو که از هر دری می ری تو و از هر سوراخی آفتابی میشی چطوری نتونستی تو دو انگشت دل این دختره جا واز کنی؟ این همه مال و منال دایی جونت با هزار تخته فرش سر جهازی این دختره ست، د یا الله بی عرضه.»
    ناصر نالید: «شما طاووس رو با تخته فرشهای دکون دایی جون طاق می زنی! به این دختره نمی شه نزدیک شد و ناخونک زد. عین خروس جنگی می مونه. گاهی هم مار جعفری، همچین نیشت می زنه که صد تا دکتر انگشت به دهن می مونن. سردرنمیارم که خدا تو گوشت و پوست این دختر چه فلفلی ریخته که این همه تنده.»
    اینارو ناصر گفت و با غصه اعتراف کرد که جلوی این دختر چشم سیاه مو بلند کم آورده، که سر شماتت و سرکوفت خانم آقا دراومد: «مردی گفتن، زنی گفتن، لچک از سرت ورداشتی بگن مردی و مردونگی داری؟ برو اسمت رو بذار ناصر خانوم.»
    ناصر آه کشید: «شمام که زبونتون دست کمی از طاووس نداره، نکنه اصلاً به شما رفته؟ ولی من مطمئنم که دایی جون ته دلش می خواد من دومادش بشم.»
    خانوم آقا که نیش زبونش از کار نمی افتاد، ادامه داد: «مرد گنده شدی ولی هنوزم تا من واست لالایی نخونم خوابت نمی بره، حالام عین بچه یتیم ها لب ورنچین. عین کادیلاک برو تو دل این دختره از خودراضی.»
    * * *
    طاووس چشم از تنگ بلور ماهی ورنمی داشت و هزار تا فکر و خیال خوشگل و رنگی تو سرش دور می زد: با اینکه اون بد و بیراه و نثارش کردم و سکۀ یه پول سیاه شد بازم آقایی کرد و واسم ماهی فرستاد. حالا خودمونیم، آقای دکتر بدمالی هم نبود، از نزدیک ندیده بودمش چه چشمای سبزی داشت عینهو تیله انگشتی بود. و وقتی گلی گفت که آب ماهی هارو خودت باید زحمت بکشی و عوض کنی تازه طاووس از فکر و خیال ماهان اومد بیرون و رفت تو جلد خودش: «اگه نکنم چی می شه[لطفا جهت مشاهده لینک ها ثبت نام کنید.]»
    «هیچی، عمرشونو میدن به تو»
    طاووس یه آخ بلند گفت: «نه. حیفه. راستی گلی، وقتی ماهی ها رو گرفتی اون پسره چی گفت؟»
    گلی خندۀ معنی داری کرد: «اون پسره اسم داره، کیشمیش دم داره، آقا ماهان گفت اینارو واسه عیدونه بدین به تیمورخان.»
    اخمهای طاووس رفت توهم: «چه بی ذوق، از کی تا حالا تیمورخان هفت سین چیده که سراغ ماهی بره! این پسره تو سرش پر از پِهِنه، دکتره که دکتر باشه، سواد که عقل نمیاره!»
    گلی لبخند زد: «خیال داشتی بگه اینارو بدین به طاووس خانوم؟ بیچاره مگه از جونش سیر شده بود، با اون چشمه ای که از تو دیده اگه یه خورده دل و جیگرم داشت و زَهلِۀ درست و حسابی، زهله ترک شد رفت. دختر تو عین سگ پاچه شو گرفتی.» وقتی دید طاووس رفت تو لب، یه تعریف حسابی ازش کرد: «البته سگ خوشگلی که هر کی پاچه شو داوطلبی میاره جلو تا گاز بگیره.»
    * * *
    دایی شمسا واسه ماهان قصه جوونی های تیمورخان رو با آب و تاب می گفت: «آره پسرم، من خیلی ساله که تیمورخان رو می شناسم، از همون زمون که برق چاقوش هوش از سر همه می برد. از موقعی که از قمار خونه ها باج می گرفت و پولدارارو سرکیسه می کرد. ولی خدایی ضعیف کش نبود و رو مردونگی ش حرف نبود. خاطرخواه طاووس دختر رئیس امنیۀ محل بود که حالا شده کلانتری. از اونجایی که عشق دارا و گدا

  4. Top | #3



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    54.06
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,470
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    سرش نمی شه، دختره هم خاطرش رو می خواست. سرهنگ امینی که صاب منصب بود، با تیمور کارد و پنیر بود و از وقتی هم فهمید زیر پای دخترش رو شسته و رفته کرده، انقده به پر و پای تیمور پیچید تا بالاخره هم با یه دعوای ساختگی که درست کرد و چند نفری هم چاقو خوردن، اونو انداخت تو هولوف دونی و چند سالی آب خنک خورد.» حرف دایی شمسا که به اینجا رسید آهی از سر حسرت کشید: «بیچاره دخترک که عاشق تیمور بود خیلی پاش نشست و خواستگاراشو رد کرد ولی وقتی پدرش به زور تفنگ نشوندش پای سفرۀ عقد پسر یه هم قطار خودش، دخترک فردا سم خورد و خودش رو هلاک کرد. وقتی تیمور از زندان آزاد شد، عین مجنون آواره شده بود. خیلی دنبال سرهنگ امینی گشت که ناکارش کنه. ولی سرهنگ آب شده بود و رفته بود تو زمین، می گفتن از ترس تیمور و از غصۀ طاووس ترک دیار کرده و رفته فرنگ، خدا داند! تیمورم دیگه تیمور سابق نبود، عشق بدجوری خرابش کرده بود. بعضی ها بدجوری تو زندگی پِش میارن. تیمورم دیگه تیمور نشد که نشد. شل شلی تو کوچه ها راه می رفت. دل سنگ واسش کباب می شد. ناغافل رفت پابوس اما هشتم و قفل شو گرفت و توبه کرد. وقتی برگشت رفت پیش حاج رضا فرش فروش و شاگردیش رو کرد. حاج رضام الحق واسش پدری کرد و وقتی دید حسابی سر به راه شده و چسبیده به کار، بانو، دخترش رو واسش عقد کرد. تیمور سربراه شده بود ولی ساکت و دل مرده عین آدم آهنی می رفت و می اومد. وقتی هم حاج رضا سرش رو زمین گذاشت، شد وارث همه چی ش. البته خودشم عرضه و جربزه داشت و پول و پله ای جمع کرده بود.»
    ماهان سر تکون داد: «پس واسه این اسم دخترش رو طاووس گذاشته، حالا فهمیدم.»
    «آره پسرم، این طاووس نقل اون طاووس خدا بیامرزه که جوون مرگ شد و داغش به دل تیمور موند که موند. من قسم می خورم که هنوزم این عشق تو سینه ش پرپر می زنه و دل و جونش رو می سوزونه. ولی چه می تونه بکنه، فقط مرگه که چاره نداره.»
    ماهان به لحن شوخی گفت: «اون طاووس هم مثل این طاووس زبون دراز بود؟»
    دایی شمسا زد زیر خنده: «پس صابونش به تن تو هم خورده. البته با من رفتار بدی نداشته و خدا وکیلی همیشه بهم احترام گذاشته و بلند بلند سلامم کرده. ولی از اهل محل شنیدم که چه زبون تلخی داره. خب، اینو به حساب شکل خوشگلش باید گذاشت. واقعاً این طاووس کجا و اون طاووس کجا! ای داد و بی داد، اون خدا بیامرز خیلی جمال نداشت، ولی خب تیمور دلش اونو گرفته بود و حریف دلشم نشد که نشد. راستی، قصۀ طاووس که تموم شد، ولی واسه مطب چه کردی؟ علی آقا بنگاهی یه جایی رو پیدا کرده بود، دیدی؟»
    ماهان هنوز تو نخ طاووس بود و از شما چه پنهان این دختر سیاه چشم سبزه یه جورایی مشغولش کرده بود. تازه به خودش اومد: «بله... قراره امشب قول نامه شو بنویسم.»
    دایی شمسا از ته دل یه مبارک باد گفت و دست به آسمون برد: «به امید حق.»

    * * *

    بانو کلاً زن آروم و ساکتی بود مخصوصاً این که می دونست تیمور خان دلش جای دیگه ای گیر بوده و وقتی ازش ناامید شده اونو گرفته، شایدم چاره ای بهتر از این نداشته. این قصه ای بود که همه می دونستن و قایم کردنی نبود. سعی می کرد واسه تیمور زن خوبی باشه، از بیست و چهار ساعت وقتی بیدار بود همه ش سر سجاده بود و به درگاه خدا راز و نیاز می کرد. با طاووس هم میونۀ زیاد خوبی نداشت. یعنی فرصت نزدیک شدن به این دختر رو نداشت، شایدم چون تیمور خان اسم طاووس عشق فنا شده ش رو روش گذاشته بود، یه حس کینه ای به این دختر داشت. طاووسم خدائیش با گلی راحت تر درددل می کرد تا بانو. ولی خب بالاخره مهر مادری که گم نمی شه. یه جوری بین اونو گلی میونه می گرفت. اون روزم بانو داشت نماز می خوند و طاووس جلو آینه موهاش رو شونه می کرد و خوشو برانداز می کرد و تو دلش واسه این همه خوشگلی خدادادی از خدا تشکر می کرد. یه چیزی تازه تو وجودش بیدار شده بود که خودشم گنگ و مات بود. پیش از این به مردی فکر نکرده بود، رو خوشگلی خودش حساب باز نکرده بود. ولی حالا... یه دفعه صدای بانو از طناب فکر و خیال کشیدش پایین: «آدم اگه اول وقت نمازش رو بخونه، صوابش بیشتره، اون دنیا آینه نمیاد شفاعت آدمو بکنه، همین نماز به دردت می خوره.»
    طاووس یه خب هول هولکی گفت: «حالا وقت زیاده، قضا که نشده؟»
    بانو با دلخوری سراپاشو ورانداز کرد: «اگه می خوای آخر وقت عین کلاغ نوک بزنی زمین، نخونی بهتره. خدا معطل این دو رکعت نماز که نیست!»
    طاووس اخم کرد: «باشه، واسه خاطر شما الان میرم می خونم.»
    وقتی از اتاق بیرون رفت، بانو غرید: «دو رکعت نماز به جا میارم از ترس اخم و تخم مادرم قربتاً الی الله» بعد انگاری دردی تو سینه ش احساس کرد و قیافه ش رفت تو هم و دستش رو رو سینه ش گذاشت.

    * * *

    از عصر کوچه حال و هوای دیگه ای داشت، به فاصلۀ یه متر یه متر بته چیده بودن تا برنامۀ چهارشنبه سوری برپا کنن. مسئول اینکارم حشمت بود که سرش واسه اینکارا درد می کرد. یه خیال دیگه ای هم تو سرش بود که کمی عرض اندام کنه و جلوی طاووس خودی نشون بده. وقتی هوا رو به تاریکی رفت، سر و صدا بلند شد. پسرا ترقه در می کردن و نارنجک به دیوارا می زدن. شعله های بته ها بالا گرفته بود و همه هوس تماشا کردن. عده ای چادر به سر یا با روسری تو کوچه جمع شده بودن. طاووس هم گلی رو راضی کرد که واسه تماشا برن بیرون و اهمیتی به اخم و تخم مادرش نکرد که گفت: «تو کوچه پر از مرد عزبه. دختر خوب نیست بره بیرون.»
    حشمت با چند نفر دیگه از روی آتیش می پریدن و زردی من از تو سرخی تو از من می گفتن. دخترا فقط تماشاگر بودن، آخه اون موقع ها به دخترا زیاد میدون نمی دادن. همه از خونه هاشون بیرون زده بودن، شادی تو قیافۀ مرد و زن پیدا بود، دایی شمسا یه گوشه ای لبخند به لب تماشا می کرد.
    طاووس با چشم دنبال ماهان گشت و از نبودنش دلش گرفت ولی از لجش به بازوی گلی زد: «اون پسر فرنگیه نیومده. شاید چند سال فرنگ بوده رسم و رسوم ما واسش مسخره شده؟»
    گلی چادرش رو کمی جلو کشید: «شاید کار داره، باز تیغ دستت گرفتی؟»
    تو همین گیر و دار حوری خودش رو کنارشون رسوند و سلام و علیکی کرد. طاووسم از ناچاری تحویلش گرفت. حوری که همیشه خوشگلی طاووس رو تو خونه تو سرش زده بودن، دست رو نقطه ضعف طاووس گذاشت و بادی به غبغب انداخت: «خوب شد عید اومد و ما یه کمی از شر این دفتر و کتاب خلاص شدیم. تو خونه نشستن فقط عیبش اینکه میگن آدم بی سواده، ولی از خواب ناز صبح که به زور بلند نمی شه؟ آدم نه ناهار می فهمه نه شام.»
    طاووس متلک حوری رو با یه ابرو بالا دادن جواب داد: «دوست نداری مثل من ببوس بذار کنار.»
    حوری تیر دوم رو ول کرد: «آخه زن اگه دستش تو جیب خودش باشه یه ارج و قرب دیگه ای داره، نمی خوام مثل عزیزم خونه نشین بشم و چشمم به دست آقام باشه. دلم می خواد معلم بشم، آخه آقام میگه همه زن معلم می خوان.»
    یهو یه چیزی تو دل طاووس هری ریخت پایین و یه غبار سیاه نشست رو دلش. هیچ وقت نشده بود که از درس نخوندن غصه ای تو دلش بشینه.
    گلی به دادش رسید: «دختر ما انقدر خوشگله که درس خونده و درس نخونده خواستگارا پاشنۀ در خونه رو از جا می کنن. تازه شم، دختر تیمور خانه، کم کسی که نیست؟ به کَس کَسونِش نمیده، به همه کَسونِش نمیده، به راه دورش نمیده.»
    پسرکی کاسۀ آب نبات ترش جلوشون گرفت و حرفشونو قیچی کرد: «دهنتونو شیرین کنین.»
    پسرا دیگه خسته شده بودن و یه گوشه ای تماشاگر شعله های اتیش شده بودن که حشمت فشفشه رو واسه میدون گرفتن و خودنمایی کردن راه انداخت و همۀ چشما رفت طرف آسمون. طاووس که شعله ها رو تنها و بی مشتری دید، چادرش رو جمع کرد و تا گلی اومد به خودش بجنبه و منعش کنه، رفت طرف آتیش و از روش پرید. پریدن همان و آتیش گرفتن پایین چادرش همان. صدای ناله ش دراومد و گلی به طرفش دوید. پشت سرش همه متوجه شدن و کمک دادن. چادرش خاموش شد ولی ناز و ادای طاووس که تمومی نداشت. گوله گوله اشک می ریخت که یهو سر و کلۀ ماهان که از بالا تماشا می کرد پیدا شد و طاووس با دیدنش بیشتر نالید: «پام آتیش گرفت، جزغاله شد.» کمی هم چادرش رو عقب زده بود و طرۀ موی سیاهش که براق تر از شب بود بیرون زده بود.
    ماهان واسه کمک گفت: «اجازه بدین خانم ببینم. اگه سوختگی شدید باشه باید برین بیمارستان، پوست خیلی حساسه.» طاووس گوشه ای از دامن بلندش رو بالا داده بود، پوست بالای پاشنه ش قرمز شده بود ولی در اصل هدف جلب توجه بود که به خوبی جا افتاد.
    حشمت هم که می خواست خودی نشون بده و خودشو تو دل طاووس جا کنه گفت: «اگه لازمه بریم مریض خونه، جلدی سه سوت ماشین آقامو بیارم.»
    ماهان متین و موقر سری تکون داد: «نه، فکر نمی کنم. با یه کم پماد سوختگی درست میشه، زیاد بزرگش نکنین.» چند نفری از پسرام دل کندۀ چشم و ابروی طاووس مات شده بودن.
    حوری که داشت از غیض می مرد غرید: «خوبه شمشیر نخورده، ببین واسه یه ذره قرمزی چطوری عشق چهارشنبه سوری رو کور کرد.»
    که گلی رفت تو حرفش: «آخه عزیز کرده ست. پاشو رو زمین می ذاره تیمورخان صدقه می ده.»
    متلک حوری دیگه آخر غیضش بود: «بخور و بخواب کار منه، الله نگه دار منه.» بعدشم با چشم غرۀ حشمت چادرش رو بالا کشید.

    * * *

    طاووس تا دمدمه های صبح خوابش نبرد، هم از توجه ماهان غرق غرور شده بود و هم از متلک حوری دلخور: یعنی اونا که میرن درس می خونن واسه خودشون خانوم میشن و ما هیچ؟ دخترۀ پررو. بعد فکرش رفت پیش ماهان و چشماشو بست: یعنی از کجا فهمید که چادرم سوخته؟ فقط از تو بهار خواب می تونسته دید بزنه. بعدش از رضایت لبخندی رو لباش نشست. یه چیزی تو دلش چنگ می زد. به خودش لرزید. یهو فکری از سرش گذشت و خنده به لبش آورد و یه برق شیطنت مهمون چشماش شد. ناله کنون دست به دلش گذاشت و رفت تو اتاق مادرش. بانو واسه نماز صبح پا شده بود و داشت وضو می گرفت. با دیدن طاووس و شنیدن ناله هاش تعجب کرد: «فکر کردم پا شدی نماز صبح بخونی، دست به دل شدی مادر؟»
    «آی دلم، دلم، عزیز امان ازم بریده، خواب از چشمم گرفته، طاقتم طاق شده.»
    طاووس انقدر خوب رل بازی کرد که بانو دلش به رحم اومد: «مادر، الان با یه نبات داغ خوب خوب میشی، دم صبحی گه دکتر نیست، امون بده روز سر در بیاره تا حکیم چاره کنه. حُکماً سردیت شده.»
    طاووس ناله ای دروغی کرد: «شاید سردی نباشه، باید نشون دکتر بدم، آفتابم که خیال سر درآوردن نداره.»
    بانو دلسوزی کرد: «طاقت بیار. درد تو شب بیشتره. خروار خروار میاد و مثقال مثقال میره.»

    * * *

    اون روزا مثل حالا ماشین زیاد نبود و هر کسی ماشین داشت انگشت نمای محل بود و مایۀ حسرت بقیه. دل درد طاووس کار خودش رو کرد. تیمورخان خودش تلفن کرده بود و با ترس و لرز دل درد طاووس رو به گوش ماهان رسونده بود. خودشم با نگرانی تمام با ماشین طاووس و گلی رو می برد مطب، البته ناصر جنی، هم رانندگی می کرد و هم از تو آینه مدام چشم و چارش دنبال دیدن طاووس بود. گاه گداری هم آینه رو کج می کرد تا بهتر ببینه و نصیحت مادرش رو اجرا کنه. طاووس با اینکه از ناصر جنی بیزار بود، ولی بازم از دلبری کوتاه نمی اومد و گاهی گوشۀ چشمی نشونش می داد که ناصر به جون می خرید و مثل قرقی ماشین می روند و خواب فرشهای حجره رو می دید. بیچاره می خواست به زورم شده جایی تو دل طاووس باز کنه. جلوی مطب ترمز کرد و تیمورخان حکم کرد: «اطراق کن تا برگردیم.»
    «رو چشم دایی جون» و رفتن اونارو با چشم بدرقه کرد و تو خیالش از یه ارزن نگاه طاووس پر گرفته بود: ریش بجنبونی آق ناصر، دایی سبیل تو چرب می کنه، دختره شم دلتو چرب می کنه. بعدش از ذوق با خودش زمزمه کرد:

    تخته های قالی رو رج بزنم، میخوای بزن، میخوای نزن.
    دونه دونه بشمرم، میخوای بکن میخوای نکن. وقتی تو صاب حجره ای دیگه الباقی خرما میشه واسه میت...

    ماهان با گوشی با دقت شکم و پهلو و پشت طاووس رو معاینه کرد. دل تو دل طاووس نبود، می ترسید دستش رو بشه، از خودش حرصش گرفته بود. با خودش گفت: این بلا بود یا ابتلا؟ که با صدای گرم ماهان به خودش اومد: «همه جاش ظاهراً سالمه شاید چیزی خورده که بهش نساخته و درد گرفته. فعلاً با یه مسکن درست می شه تا بعد.»
    تیمورخان سر به آسمون برد: «صفای مرامت اوساکریم، دلمون از بُن لرزید، آخه مائیم و این خانوم، خانوما.»
    طاووس از تعریف پدرش خودش رو گرفت و با ناز و غمزه از رو تخت اومد پایین و چادرش رو بالا پایین کرد و چراغ زد: «دستتون درد نکته، به زحمت افتادین، حالا اگه شب و نصفه شب درد گرفت چیکار باید کرد؟»
    صدای تیمورخان دراومد: «دکتر قرص نسخه کرده، بابا غمت نباشه.»
    ماهان نگاهی به چشمای سیاه و درشت طاووس کرد و لحظه ای توش موند، انگاری سگ داشت و گازش گرفت. ولی زود به خودش اومد: «هر وقت درد گرفت و مسکن ها کاری نکرد، خوب باید آمپول داد. تیمور خان هر وقت خبرم کنن شبانه در مطب رو باز می کنم، نمی ذارم درد بکشید.» اینو یه جوری گفت که دل طاووس از جا کنده شد و اگه دست روش نذاشته بود و زمین می افتاد، صد تا تیکه می شد.
    گلی که کناری نظاره گر بود و همه چیز رو فهمیده بود حتی دل درد دروغی طاووس رو، تو دلش گفت: وای که آتیش افتاده به جونش، حالا چقدر می خواد بسوزونه خدا عالمه، عشق ساز دلش رو کوک کرده، صداشم بعداً درمیاد.

    * * *

    «آره پسرم، همیشه شب عید دلم بدجوری می گیره و پیله می کنه که غصه دارم کنه. قمر خدا بیامرز وقتی زنده بود شبای عید انقده شور و نشاط تو این خونه بود که درختارو هم به رقص درمی آورد. تخم مرغ رنگ می کرد، میوه و شیرینی می خرید، بساط هفت سین رو آماده می کرد. بعد از اون از بس شبای عید تنها موندم، دیگه از عید بیزارم، عیدام که چندین ساله میرم سر خاکش و حسابی عقدۀ دلمو باز می کنم. آخه یه حرفهایی تو دل آدمه که نمیشه جار زد، باید قورتش داد.»
    ماهان دلش سوخت و با دایی شمسا همدردی کرد: «فراموش کنین تنهایی رو، حالا من اینجام و روزای خوش رو با هم قسمت می کنیم. من نمیذارم اشک به چشمتون بیاد. هر اومدنی یه رفتنی داره، سرنوشت قابل تغییر نیست، گاهی تقدیر به خواست ما حرکت نمی کنه» دایی شمسا سرش رو زیر انداخت تا نم اشک رو ماهان تو چشماش نبینه، انگار به غرور مردونه ش برمی خورد، خیال می کرد گریه فقط مال زناست.
    صدای زنگ در خلوت دو نفری شونو بهم زد. دایی شمسا نگاهی با تعجب به ماهان کرد: «ما بی کس تر از اونیم که شب عید مهمونی در خونه

  5. Top | #4



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    54.06
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,470
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    مونو بزنه، شاید آشغالیه و عیدی شب عیدشو می خواد!»
    «من میرم دایی جون. هوا سرده شما سرما می خورین.»
    خیلی طول نکشید که ماهان دررو باز کرد و با دیدن گلی و سلامش تعجب کرد: «ببخشین آقای دکتر، خانوم جان گفتن از خونۀ بی زن شب عید بوی سبزی پلو ماهی نمیاد. دلشون نیومد بی شما نوش جان کنن.» بعدشم قابلمۀ لعابی گلداری رو طرفش گرفت: «بفرمایین.» ماهان واقعاً از جواب عاجز شده بود و به یه سلام برسونین و تشکر کنین بسنده کرد.

    * * *

    طاووس عین مرغ پر کنده بال بال می زد و هر لحظه واسش یه سال طول کشید. از هیجان لپش گل انداخته بود و روی پوست سبزه اش نقش و نگار خوشگلی گرفته بود. وقتی گلی اومد، پرید جلوش: «چی شد؟»
    «هیچی بابا، بذار پام برسه تو واست میگم. آقای دکتر خودش قابلمه رو گرفت ولی انقده مات شده بود که حرف تو دهنش ماسید. حالا اگه به روی تیمورخان بیاره چه خاکی به سرم بریزم؟ تو جواب پس میدی؟ آخه دختر، این چه دسته گلیه که میدی من آبش بدم؟ چرا کبریت نکشیده آتیش گرفتی؟ این جوری که تو تخته گاز میری، آخرش ترمز می بُری.»
    طاووس گوشش بدهکار نبود، فکر ماهان بدجوری بهمش ریخته بود. خندۀ بانمکی کرد: «آخه گِلِش بدجوری گیراست.»
    گلی اخم کرد: «برو دختر دعا کن سر عقل بیای وگرنه کار دستمون میدی. اگه تو محل چو بیفته، کارت با ملک الکاتبینه! جواب تیمورخان رو چی میدی؟»
    طاووس چشمانش رو خمار کرد و یه جوری لب ورچید که دل گلی ریش شد: «دست خودم که نیست، تو هم تیر خلاص به امیدم نزن. جون گلی دست خودم نیست. وقتی می بینمش دلم غش می ره. وقتی نمی بینمش بازم ضعف میره. نمی دونم این چه دردیه!»
    گلی نگران گفت: «من میدونم، درد عاشقیه عزیزم، ولی دل آدم که کاروانسرای چهارتاق نیست که زودی یکی بره توش؟ اینکارا قبیحه، مستی شبای خوشی جزاش صبح خماریه.»
    طاووس غرید: «اوه... حالا که آقام نفهمیده، از دل آدمم کسی خبر نداره، کوس و سرنا که نمی زنه، درشو قفل می کنم.»
    گلی خندۀ دردناکی کرد: «این پشت بوم انقده پهن نیست. عقب عقب بری می افتی.»
    طاووس یه ایش بلند گفت و ماچی از لپ گلی کرد: «قربونت برم، تورو نداشتم چیکار می کردم!»

    * * *

    تو خونۀ حاج نصرت برو بیایی بود، مثل همۀ عیدا سفرۀ هفت سین چیده می شد، حوری کمک همدم خانوم می کرد و حشمت تو تخمه شکستن همراه حاج نصرت بود، آخه کار کردن مرد تو خونه رو دور از مردونگی می دونستن. یهو حشمت پرسید: «راستی حوری، خبر نداری سوختگی پای طاووس خانم خوب شد یا نه؟»
    حرفش تموم نشده داغ دل حوری تازه شد، چون اونشب از توجه ماهان حسابی دمغ شده بود: «اوه... انگاری شمشیر دو سر خورده بود، یه کمی پوست پاش قرمز شده بود، شمام انقده لی لی به لالاش میذارین که این دختره به خیالش دختر شاه پریونه.»
    حوا با شیرین زبونی گفت: «اما آبجی، خیلی خوشگله. من یه روزی که مامان رفته بود خونه شون روضه، دیدمش. چادرم نداشت. موهاش تا تو کمرش بود، صورتش عین قرص ماه بود. اینو مامان گفت.»
    حوری مادرش رو برد زیر سؤال: «شما خوشگل ندیدین، خوب بد نیست، ولی دیگه ماه شب چهارده که نیست!»
    همدم خانوم همونطور که سماق تو کاسۀ مرغی جهازش می ریخت گفت: «خدا واسش سنگ تموم گذاشته، جمالش چشم آدمو می زنه، نصیب کی می خواد بشه، نمیدونم، ولی عروس هر کی بشه رو تخت شانس نشسته، هم جمال داره هم مال داره. انگار ترازوی خدا واسش میزونِ میزون بوده.»
    اخم های حوری گره خورد و حشمت رفت تو فکر. جمال طاووس از چشم تیزبین حاج نصرت هم دور نبود: «بعد عید میریم خواستگاری. اگه اجابت شد رحمته، نشد حکمته.»
    متلک حوری هم نشنیده گرفته شد: «مواظب باشین گوشۀ ثروت میلیونی تیمورخان ساییده نشه.»

    * * *

    خونۀ دایی شمسا قدیمی و دو طبقه بود. طبقۀ بالا دست نخورده بود. چند تا اتاق داشت که سال به سال در و دیوارش تمیز نمی شد، فقط اتاق زایمان گربه ها بود و بهار که می شد صدای بچه گربه ها خلوت خونه رو به هم می زد. از وقتی ماهان اومد، بهترین اتاق طبقۀ بالا که جلوش یه بهار خواب داشت، تر و تمیز شد و با یک تخت یه نفره و روتختی نقش قلمکار اصفهان رونقی گرفت. پیچک های نیلوفر که نرده های بهار خواب رو پوشونده بودن واسه ماهان دور از خونه تازگی و جذابیت خاصی داشت. هر وقت بیکار بود دستی به سر و گوش گلای رنگی نیلوفر می کشید و ساعتها باهاشون خلوت می کرد. ماهان ذاتاً پسر آرومی بود، شایدم مرگ پدر و مادرش باعث این آزردگی بود. اونشب هم بعد از خوردن سبزی پلو ماهی، وقتی تو اتاقش رفت از پنجره سرکی کشید و خونۀ تیمورخان رو دید زد و لبخندی رو لباش نشست و رو تخت دراز کشید و رفت تو فکر: همه جاش و معاینه کردم هیچ اثری از مسمویت یا چیز دیگه ای نداشت. چرا بی خودی ناله می کرد، نمی دونم. یه دفعه یه جفت چشم سیاه با مژه های بلند و تاب دار جلو روش نقش بست و خنده اش گرفت: آره، خیلی خوشگله. یه دختر شرقی زیبا. هرچی من آرومم، اون آتیشپاره است. سالها بود که من توی ذهنم یه دختری رو نقاشی می کردم مثل مینیاتورای خیام، درست همین قیافه، یهو خنده اش گرفت: ولی نه با این اخلاق.

    * * *

    روزای عید واسه طاووس ماتم بود چون خانوم آقا تمام روزارو تا سیزده به در با پسرش اونجا لنگر مینداخت و مرتب دستور می داد چه کنین و چه نکنین. بانو هم باهاش همدردی می کرد، خوب رگ خواب بانو تو دستش بود و می دونست چه وقت نرمش کنه. به زورم که بود پای روضه و زیارتش وامیساد تا دلش رو نرم کنه، بلکه جای پایی واسه پسرش تو خونه باز کنه و دوماد سرخونه ش کنه. حالام روز اول عید بود و طاووس تازه از خواب پا شده بود و از شب قبل دیدن خانوم آقا آزارش داده بود: اَه، بازم عید اومد و عمه و پسرش شدن عیدی خونه. رفت جلو آینه و دست تو موهاش کرد و تکونی به شونه هاش داد و خرمن مشکی موهاش رو افشون کرد و از خوشگلی خودش لبخندی رو لباش پر شد. بعدشم به زور چادرش رو رو سرش کشید: وقتی مزاحم داریم تو چهار دیواری هم باید چادر سرمون کنیم. مارو باش که زندونی کی شدیم، ناصر جنّی و مادرش. وقتی آدم و ماچ می کنه انگار سیخ میره تو صورت آدم. پسرشم که دو تا چشم داره صدتام قرض می کنه و پایین و بالای آدمو دید می زنه، همچین قیمت میده که آدم عوقش می گیره.

    * * *

    خانوم آقا پارچۀ برق و بورق دار زرشکی رو جلوی صورت طاووس گرفته بود: «ماشاءالله، صد الله اکبر، هرچی بگی کم گفتی، بی خود نمیگن حالا که رسیده به سبزه هرچی بگی می ارزه. چشم دشمن کور، داداشم چه دختری داره، اگه یِدُونه ست مثه شاهدونه ست.»
    طاووس پشت چشمی نازک کرد: «دست شما درد نکنه عمه جان.» این جان رو به زور گفت: «زحمت کشیدین.»
    تیمورخان سبیل شو تاب داد و نگاهی پر از عشق به طاووس انداخت و نیم خیز شد و از روی طاقچه جعبۀ گل داری رو، ورداشت و بازش کرد دستبند طلای مارپیچی رو که دو تا نگین زمرد داشت درآورد: «اینم عیدی طاووس بابا.» تیمور خان وقتی اینو می گفت یه کوه غم تو چشماش قد علم کرده بود، آخه خوب یادش بود آخرین بار طاووس رو عید دیده بود و دیگه هیچ وقت.
    گل از گل طاووس شکفت و لباشو غنچه کرد و صورت پدرش رو بوسید.
    بانو نگاهی به خانوم آقا کرد و شونه هاشو بالا داد: «واسه منم می خریدن پر درمیاوردم.»
    طاووس دستبند و به دستش کرد و مخصوصاً دستش رو جلوی ناصر گرفت تا دلبری کنه.
    خانوم آقا چشمکی به ناصر زد و اونم از تو کیف جاجیمی خانوم آقا جعبۀ کوچکی رو درآورد و انگشتری با یه نگین فیروزه رو جلوی طاووس گرفت: «اینم عیدی شما دختردایی.»
    همه تقریباً غافلگیر شده بودن. طاووس داشت از حرص دق می کرد. انگشتر رو گرفت و رفت طرف مادرش: «این به درد شما می خوره، چون انگشتر فیروزه واسه تو جانماز خوبه.» قیافۀ ناصر دیدنی بود و خانوم آقا انگشت به دهن مونده بود.
    بانو که نمی خواست دل خانوم آقارو برونجونه، خنده ای مصنوعی کرد: «ببخشین، این دختر محبتشم با همه فرق داره!»
    تیمورخان هم میانجی گری کرد: «آدم چیزی رو که دوست داره می بخشه به مادرش.»
    طاووس خنده ای کرد که تمام رگ و پی دل ناصر از این بی حرمتی داغ شد. صورتش از خجالت خیط شدن لبویی شده بود و خانوم آقام سعی کرد بخنده و کار بیخ پیدا نکنه.
    طاووس رفت تو اتاقش و بلند بلند جوری که اونا بشنون خوند: «لالالالا فیروزه، مهمون میاد یه روز و دو روزه.»

    * * *

    تیمورخان از روزای عید بیزار بود، تو اتاقش خلوت کرده بود، آخه خیلی سال بود که بانو تو یه اتاق دیگه می خوابید. تیمورخان نماز شب بانو رو بهانه کرده بود که خواب شب رو واسش حروم می کنه. بانو هم بهتر دونسته بود که بذاره با خودش تنها باشه. حالام خاطرات گذشته مثل تمام عیدای قبل از جلو چشمش رژه می رفتن. آهی از بن جگرش کشید: هیهات که عمر ما غارت شد و غارتگر از ما دور شد. ما تو چه خیال و سرنوشت تو چه خیال! ما فکر می کردیم تا ابد سرقفلی قلبش مال ماست، غافل از اینکه خاک از ما زرنگ تر بود. حالا ما همه چی داریم ولی خداییش که خونۀ بی مهر عین مسافرخونه ست. عشق طاووس هم درد بود و هم درمون، حالا ما درد داریم و درمون نداریم. آخ که زندگی عین پیازه، هر برگش رو ورق بزنی اشکتو درمیاره. خواستن دل بهونه نمی خواد، هنوزم از ته دل دوستش دارم بی هیچ بهونه. عشق لاکردار که نوبتی نیست؟ دل ما بدجوری زخمیه و مرهم می خواد. می دونم واسه بانو شوهری نکردم، فقط یه آقا بالا سر بودم و بس. هر آتیشی یه دودی داره، دود آتیش دل ما تمومی نداره. عمر مام شده یه بار سنگین. بدون اون خدا بیامرز، یه ارزن امیدواری تو دلمون نیست. وقتی دل آدم می گیره، آسمون سقف تو باشه یا زندون فرقی نداره. ما شدیم بیرون روشن کن و خونه تاریک کن. یهو یاد طاووس و بخشیدن انگشتر افتاد و زهرخندی زد: این ناصر بیچاره هم دل داده به طاووس ولی اون چموش تر از این حرفهاست. مام بدمون نمیاد دومادمون بشه، ولی زوری که نیست، خواستن به زور هذیون کفره. حالا چه طوری زبون طاووس رو نرم و دل ناصر رو گرم کنیم خودمونم پا در هواییم.

    * * *

    جلسۀ دو نفری ناصر و خانوم آقا که بیشتر به محاکمه شبیه بود تا مشورت چند دقیقه ای شروع شده بود: «پسر جولون دادن موش تو خونه از بی عرضه گی گربه ست. تو یه دست و پا چلفتی تمام عیاری. اگه انگشتر و دستش می کردی هم نشون گذاشته بودی هم نمی بخشید.»
    ناصر به عجز و لابه افتاده بود: «کف دست بو نکرده بودم، تازه کلی پول بالاش دادم، واسه میش که نصیب گرگ شد. از هر راهی میرم تیرم به سنگ می خوره.» خانم آقا نیش زد: «د آخه فقط میری زور خونه بازو کلفت می کنی که آینه رو خجالت بدی. تو سرت یه نخود فکر بکر نیست. خونه رو که نمیشه از سقف ساخت، اول باید پی بکنی که تو بنای خوبی نیستی.»
    ناصر ناامید شده بود: «کاری که طاووس کرد تا آخر عمر تو گلوم می مونه، این بازی دو سرش باخته، این دختر به راه نمیاد که نمیاد، نوکرش میشیم رو برمی گردونه، خلعت می خریم می بخشه.»
    داد خانوم آقا دراومد: «خبه دیگه، قنبر از تو سیاه تر نمیشه، آدمای باد تو دماغ همیشه آخر کار دماغ سوخته میشن. جنگم قاعده داره، با شمشیر دو سر بجنگ پسر.»
    «آخه وقتی قدِّ یه پیرهن کهنه واسش نمی ارزم چه کنم؟»
    «کلامتو درز بگیر که همه ش آیۀ نحس می خونه چرا عین یه کاسه مسی رو آب سرگردونی؟ دختره با زبون خر میشه، زبون بریز، دم پرش باش و خودی نشون بده. زنا زود خر میشن.»
    «آخه ننه، انگار من مار تو آستینم که ازم فرار می کنه.»
    «هر سال یه زمستون داره، دور و ورش بتاب تا به بهار برسی، زورت تو زبونت باشه نه تو بازوهات.» خانم آقا حرف آخر رو زد و خوابید.


    فصل دوم


    چند روز بعد...
    همیشه اولین جمعه بعد از عید خونۀ حاج نصرت ناهار می دادن، هم محلی ها و دوست و آشنا و هم فامیل. این سالی یه دفعه شده بود سنت، مردونه طبقۀ بالا بود و پایین واسه زنا سفره انداخته بودن. بوی زعفرون زرشک پلو با مرغ دهن همه رو آب انداخته بود. بحث غیبت و چند و چون طبق معمول تو زنا برپا بود. طاووس چادر از سرش انداخته بود و با پیرهن مخمل زرشکی خوشگلیش صد چندان شده بود و همچنان حوری رو غصه می داد. توجه زنای مسنی که پسر داشتن و دنبال عروس می گشتن خون به دل حوری می کرد، مخصوصاً با چشم و ابرو حرف زدن و اشاره کردنشون عیدش رو عزا کرده بود. طاووس هم تمام این اشاره ها رو می دید و به خودش می بالید. خانوم آقام فهمیده بود و سگرمه هاش رفته بود تو هم مخصوصاً وقتی خانمی با نیت خیر ازش پرسید: «باهاس ببخشین. پسر ما تو تجارت خونۀ آقاش کار می کنه، ماییم و همین یه دونه پسر. می خواهیم زنش بدیم، صدتا دختر و زیر و رو کردیم نه چشم ما گرفته نه چشم آقازاده مون. ولی برادرزادۀ شما یه جواهره، نمیشه چشم ازش ورداشت، عین چلچراغ امام زاده چشم گیره. فضولی نباشه چند سال شونه؟»
    آشوبی تو دل خانوم آقا برپا شد که نگفتنی بود. واسۀ اولین دفعه بود که حرف کم آورده بود. بالاخره من منی کرد و گفت: «هیجده خانوم جون.» بعدش یواشی گفت: «ولی صاحاب داره، اونم گردن کلفت.» بعدش روشو اونطرف کرد که حرفو چیده باشه.
    تمام این حرفهارو حوری که کنار طاووس نشسته بود شنید و تو دلش خون گریه کرد: این دختره انگار تو خورجینش مهرۀ مار داره.
    طاووسم شنید و بادی به غبغب انداخت و واسه سوزوندن دل حوری بخت برگشته دستش رو با دستبند عیدی باباش نشون حوری داد. ثروت حاج نصرت دست کمی از تیمورخان نداشت ولی هیچ وقت دل خرج کردن پول رو واسه زن و بچه نداشت و سال به سال واسه دل خوش کنک هم شده بود چیزی واسه زن و بچه نمی خرید. فقط سوروسات شکم به نحو احسن روبراه بود و این واسه حوری عقدۀ قلمبه ای شده بود. واسه همین با حرص و افسوس گفت: «چه خوشگله، تازه خریدی؟»
    طاووس خنجرش رو زهرآلود فرو کرد: «آقام عیدی داده، پسر عمه امم یه انگشتر بهم داد که بخشیدم به خانوم جانم.»
    حوری ساکت شد ولی عین آتیش زیر خاکستر: شکرت خداجون، به یکی میدی گنج و به یکی میدی رنج.

  6. Top | #5



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    54.06
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,470
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    با همهمۀ ناهار همۀ چشمها رفت طرف در، حشمت با چند نفر مجمع های غذارو پخش می کردن. اون موقع بشقاب مرسوم نبود، هر چهار نفر تو یه مجمع غذا می خوردن. بوی غذا همه رو ساکت کرده بود. دو تا کارگر زن چادر به کمر بسته مجمع های غذارو از مردا می گرفتن و دست به دست می دادن، حوا جلوی در شیطنت می کرد و جلوی دست و پای مردارو گرفته بود. یهو اومد تو و بلند بلند از طاووس پرسید: «داداشم میگه طاووس خانوم رون مرغ دوست داره یا سینه؟» طاووس تا گردن قرمز شد و همه به هم نگاه کردن. حوری دادی سرش کشید و ساکتش کرد. بیچاره دخترک نمی دونست چی باید بگه و چرا دعواش کردن.
    خانوم آقا با لحن تلخی به طاووس گفت: «چادرتو بکش بالا و روتو قرص کن. می بینی جلوی در نامحرم میاد و میره.»
    * * *

    طاووس با آب و تاب تمام ماجرای ناهار عیدرو واسه گلی تعریف کرد: «آره جون تو، فضولی حوا وِلوِله انداخت تو مجلس، مخصوصاً عمه خانوم که زیادی ترش کرد، و امر کردن رو تو قرص کن.»
    با گفتن اینا لب و لوچه شو کج و کوله کرد و ابرویی بالا انداخت که گلی وادار به خنده شد: «اگه آقا رحمان دل درد نمی گرفت منم باهاتون می اومدم و از خنده و فضولی و دلخوری بعضی ها فیض می بردم. دستت درد نکنه برام غذا آوردی. مرغ و برنجش با لب و دهن آدم حرف می زد. می خواستی انگشتاتم باهاش بخوری. بوی روغن حیوانیش هنوزم تو دماغمه. بیچاره حشمت یه غلطی کرد، این نیم وجبی چه رسوایی به بار آورد! خانم جانت چی گفت؟»
    «هیچی. وقتی عمه خانوم حضور داشته باشن، لب می دوزه و سیاحت می کنه.»
    یهو گلی انگار چیزی یادش اومده باشه پرسید: «راستی دکترم اومده بود؟»
    طاووس رنگ به رنگ شد و انگار یه چیزی تو دلش ترکید: «اولش نمی دونستم اومده یا نه، از این حوری هفت خط خبرچین هم نمی شد بپرسم. دل تو دلم نبود، دلم واسه دیدنش پر می زد. چند دفعه خواستم به حوا بگم بره یه سر و گوشی آب بده.»
    گلی با دست به صورتش زد: «یا امام هشتم. فکر آبروی تیمورخان رو نکردی؟ دختر که نمیره خواستگاری مرد!»
    طاووس شونه بالا داد: «به من چه، من نمی تونم به دلم دهنه بزنم. وقتی می بینمش انقده خوشم که کوه غصه هم اگه باشه میشکَنَمِش. انقده واسش می میرم که اگه ماشین مریض خونه منو ببینه جلبم میکنه.»
    گلی حسابی ترس ورش داشته بود: «عشق تو داره مشکل ساز میشه.» طاووس چشماشو خمار کرد: «خودم مشکل گشام کی میگه نه، ببین چقده بلام کی میگه نه.»
    بی پروایی طاووس هول تو دل گلی انداخته بود: «بالاخره دیدیش؟»
    «زبون به دهن بگیر، مگه هفت ماهه ای، آره، تو حیاط دیدمش. انقده چادرم رو عقب و جلو کردم و این پا و اون پا شدم که صدای خانوم جانم دراومد: دختر بجنب تو حیاط پر مرده دخترای این زمونه حارث مسلک شدن.»
    * * *
    حوری گوله گوله اشک می ریخت: «مگه آبرو فقط مال مرداست؟ داشتم از خجالت آب می شدم. دلم می خواست زمین دهن باز می کرد و منو قورت می داد. از این یه وجبی حوا دیگه بزرگتر و دهن قرص تر پیدا نکردی که وسط مردم جار بزنه؟! اون دخترۀ از خودراضی ام همچین طاقچه بالا گذاشت که انگار به خوشگلیش هنوز هیچ کس رو خشت نیفتاده.»
    حاج نصرت داشت دونه دونه تسبیح مینداخت: «بسه دیگه. حرف خطایی نبوده که! بذار زن تیمورخان بدونه که پسر مام می خواد از این پشم واسه خودش کلاه بدوزه. خلاف شرع که نکرده دختر، خلافش این بوده که خواسته حوا واسش بزرگتری کنه. خب، اگه خیاط سوزنشو گم نکنه تمام لباسای دنیارو می دوزه. این چند روز عیدم که تموم شه، یه روزی که ساعت خوش بود پا جلو میذاریم. پسر باید زودتر سرش رو بالش زنش باشه تا آروم بگیره. کفتری که پرت می افته، یا با تیرکمون یه بچۀ تخس می افته پایین یا پنجۀ عقاب خونین و مالینش می کنه.»
    حوری که تیرش به سنگ خورده بود بازم دلش گرفت و زیر لب گفت: «نخیر، گلشن شیرین تر شد، بهتره لب ببندم تا عسل قاطیش نشده.»
    * * *
    بانو افتان و خیزان خودشو رسوند جلوی در اتاق خانوم آقا و با مشت به در کوبید. خانوم آقا اولش فکر کرد فکر و خیال ورش داشته و شروع کرد به صلوات فرستادن که مشت دیگۀ بانو محکم تر تو گوش در خورد و خانوم آقا هراسون از جا بلند شد و پتو رو از روی ناصر که جلوی پاش رو زمین خوابیده بود کشید: «پاشو پسر، از ما بهترون اومده، چراغو روشن کن و یه بسم الله بگو می ترسه و میره.»
    ناصر چشماشو مالید و تو جا نشست: «نصفه شبی چت شده؟ همچین تکون خوردم که چشمام چپ شد.»
    خانوم آقا نهیب زد: «پاشو پسر» تو این فاصله بانو پشت در از درد قلب بیحال رو زمین درازکش شد.
    وقتی ناصر با ترس و لرز و رنگ و روی پریده دررو باز کرد، از دیدن بانو بی روسری و چادر چشماشو بست و روش رو برگردوند: «یه چیزی روسرش بنداز ننه، خوب نیست چشمم به سر برهنه ش بیفته.»
    «خبه تو هم این مردۀ بی کفنه.» خم شد و شونه های بانو رو مالید. بانو رنگش به سفیدی چلوار شده بود و قدرت حرف زدن نداشت. خانوم آقا از ترس تو سرش زد و بلند بلند گفت: «برو آقا دایی تو خبر کن ببریمش مریض خونه.»
    * * *
    گلی از سر شب خوابش نبرده بود. خیلی بهار از عمرش نرفته بود ولی کنار بابا رحمان شصت ساله خوابیده بود که داشت خروپف می کرد. حالا اگه بچه داشت یه حرفی، دلشو بهش خوش می کرد. یه نگاهی به بابا رحمان کرد و بغضش ترکید. ملافه رو جلو دهنش گرفت تا صدای گریه ش بلند نشه: خداجون، کجای این سرنوشت درسته؟ منو به خاطر نداشتن یه لقمه نون بفروشن به مردی که جای پدرمه. یه ارزن خوشبختی تو این زندگی نیست. شاید مقدر من این بوده که کلفت باشم، من که کلفت هستم ولی چرا دیگه تو شناسنامه م نوشتن! نمی خوام کلفت شناسنامه ای باشم. وقتی زن و شوهرای جوون رو می بینم که عین کفترا سر تو شونۀ هم گذاشتن و بغ بغو می کنن، انقده دلم مالش میره که می خوام مو به سر خودم نذارم. کجای کار این دنیا عدالته؟ فقط اونی که اون بالا نشسته و رقم می زنه و پیشونی نویس می کنه میدونه چقدر دلم می خواست عین طاووس دلم واسه کسی بلرزه، اصلاً همچین تکون بخوره که از جا کنده بشه. آخه دل کلفت و خانوم هر دو دله، هر دو رو هم خدا داده، چرا دل من از غصه عین ته دیگ عدس پلو سولاخ سولاخه؟! پیش خودش زهر خندی زد: دیزی می خواد سرشو بذاره پیش دیگ باقالی پلو! چرا خودمو با طاووس یه جور میدونم، اون کجا و من کجا؟ ولی خداجون خودت از دل هر کس باخبری، من اونو قد بچۀ نداشته ام دوست دارم. ولی منم آدمم، چرا باید با یه دیوار فرسوده هم بالین باشم؟ نه ناز و نوازشی، نه حرفی واسه گفتن. شب روز میشه، روز شب، نه حرف تازه ای، خیلی هم سر به سرش بذارم خونۀ پرش یه کشیدۀ آبداره و بس. سعی کرد بقیۀ حرفهاشو تو دلش خفه کنه. پتو رو روسرش کشید و سعی کرد دل یخ زده شو اون زیر گرم کنه: واسه نداشته هام نمیشه خاک دنیا رو به توبره بکشم.
    * * *
    طاووس همراه گلی تو راهرو سرگردون بود و اتاق به اتاق سرک می کشید که یهو ماهان رو با لباس سفید دکتری از دور دید و بند دلش همچین لرزید که زلزلۀ هشت ریشتری هم این جوری نمی لرزونه. دلش گروپ گروپ صدا کرد، دست روش گذاشت: تو دیگه خفه قون بگیر یه وجبی. به بازوی گلی که تو فکر خانوم جان بود زد: «هی... فرنگی یه داره میاد، تو لباس سفید عین شاهزاده هاست فقط اسب نداره.»
    گلی هاج واج ماهان رو نیگا کرد که با لبخندی جلو اومد و سلام و علیک گرمی کرد: «مسئله ای پیش اومده؟»
    طاووس با ناز و غمزه لبای گوشت آلودش رو از هم باز کرد و یه اخم مصلحتی کرد با چاشنی یه بغض دروغی: «خانوم جانم دیشب قلب درد گرفته آوردنش اینجا. نمی دونیم کدوم اتاقه.»
    «انشاءالله چیزی نیست. الان می پرسم.» ماهان رفت دنبال پرس و جو و طاووس تا می تونست با چشم بدرقه ش کرد.
    خانوم آقا و ناصر دو طرف تخت بانو پاس می دادن. به بانو مسکن قوی زده بودن و گیج بود. وقتی طاووس به همراه ماهان و گلی اومدن تو، چشم ناصر چهارتا شد و خانوم آقام صدای زنگ خطرو تو گوشش شنید. ماهان با خوشرویی حال بانو رو پرسید. خانوم آقا که گوش مفت گیر آورده بود، عین بلبل شاباجی خان یه ریز چه چه می زد و از همدردی خودش و پسرش گفت: «جون شما آقای دکتر نباشه، به جون آقا ناصر اگه به دادش نمی رسیدیم دیشب تموم کرده بود. همچین رو زمین ولو شده بود انگاری صد ساله به رحمت خدا رفته. تازه شم انقده سنگین شده بود دور از جونش عین لاشۀ یه گوسالۀ مرده. دو تایی جون کندیم تا از زمین بلندش کردیم. آقا داداشمم تو خواب ناز بود. میگن گاهی آدما میشن فرشته نجات جون یه نفر. تعریف از خود محض غلطه ولی همین بود که به عرضتون رسوندم.»
    ماهان لبخندی زد: «اگه کمکی خواستین من تا ساعت 2 اینجا هستم، در خدمتتونم، تیمورخان برای ما خیلی باارزشه.»
    نگاه های پر از خواستن طاووس رو کورم می دید می فهمید. اشاره های گلی هم راه به جایی نبرد. همچین چشم به لب و دهن ماهان دوخته بود انگاری وحی نازله. واسه همینم ناصر به جلیز ویلیز افتاده بود و ابروهاش گره خورده بود.
    وقتی ماهان رفت نذاشت حرف یه دقیقه تو دهنش مزه مزه بشه: «ایشون کی بودن؟»
    طاووس با عشق خندید: «خواهرزادۀ دایی شمسا که تازه از فرنگ اومده.»
    ناصر سری به غصه تکون داد و نگاه معنی داری به مادرش انداخت و آه سرد کشید: «رسیده است بلایی...»
    * * *
    تیمورخان سراپا گوش بود: «خان داداش دکترا گفتن قلبش گشاد شده، یعنی روم به دیفال علاج نداره تا ببینیم کی نفت چراغ عمرش تموم میشه. باهاس باهاش مدارا کنی.»
    حرفهاش مقبول تیمورخان نبود: «خواهر زندگی که همین یه غروب نیست، از پیش خدام کاغذ نیومده که امشب رفتنیه.»
    خانوم آقا ول کن نبود: «همین که گفتم. مثل گربۀ لب حوض باید این ماهی رو پایید. اگه یه گوشه کنار بیفته واسه تون خوب نیست.»
    تیمورخان سرفه ای کرد: «خواهر ما از روز اول حرف زدیم و پاش هستیم، زیر اون ورقه امضاء انداختیم، مرد که رو حرفش پا نمیذاره ستاره بچینه، همه رقمه دوا درمونش می کنم. گور حاج رضای خدابیامرزو که لقد مال نمی کنم تا تنش تو قبر بلرزه! با دستامون دین و دنیامونو آتیش نمی زنم.»
    خانوم آقا چاپلوسی کرد: «می دونم داداش تو خمیر مایۀ لوطی گری داری، کور بشه بقالی که مشتری شو نشناسه.»
    غم تو صورت تیمورخان بود: «بدبختی و خریت تنگ هم چسبیدن خواهر، ما بدبختی رو قبول داریم و پاش وامیسیم، ولی خریت ازمون برنمیاد. شمام چند وقتی همین جا باش، بالاخره گیسی سفید کردی. طاووس جوونه، نمی تونه ضبط و ربطش کنه. ناصرم که کنار ماست شب میاد همین جا، خیالت تخت اونم باشه. چهار دیوار خونۀ تو رو هم دزد نمی بره. میگم ناصر قفل و بندشو محکم کنه، گاهی هم یه سری بزنه.»
    قند توی دل خانوم آقا آب کردن، به زور اشکشو که زور زورکی از چشمش بیرون کشیده بود با گوشۀ چهارقد سیاهش پاک کرد. «باشه خان داداش، هر سری عقلی داره ولی سر شما عقل کلِّه.»
    * * *
    جای طاووس شبا تو بالکن بود. از سرما عین بید مجنون می لرزید ولی همین که چراغ اتاق ماهان روشن می شد، انگار چراغ دلش رو روشن می کردن. همونجا به یه بهونه ای می پلکید، گاهی هم دور از چشم تیمورخان سربرهنه می رفت تا با موهای شبق مانندش از ماهان دلبری کنه. همچین دل این دختر سیاه چشم رو برده بود که قوم مغول هم همچین غارتی نکرده بودن. از صدای در دلش هری ریخت پایین و هول هول برگشت: «دختر تو این بارون اینجا چه می کنی؟»
    صدای مهربون گلی سر حالش آورد: «کسی که غرق شده دیگه از بارون نمی ترسه.»
    گلی خواست بترسونتش: «خانوم آقا بو ببره کارت زاره. این کوچه ای که داری میری توش در رو نداره. آقا ناصر بفهمه حتماً به تیمورخان لاپورت میده.»
    وسط ابروهای خوشگل طاووس چین افتاد: «اَه... انقده هیزه که گربه ماده م ازش رو میگیره. هر سگی تو لونه ش شیره. اینجا خونۀ ماست، دری واشدو اومد سرخری.»
    گلی نصیحتش کرد: «عزیزم، خوشگلکم، دلتو به دم شیر ببند تا از ترس تکون نخوره. اگه تیمورخان بفهمه زهرۀ شیر داشته باشی آب میشه.»
    اشک تو چشمای درشت طاووس پر شد و یکی یکی از سر مژه های بلندش کنده شدن رو صورتش: «چیکار کنم؟ خودمم حریف دلم نمیشم. عشق رو تو سینی نمیذارن پیشکش کنن، باید بالاش جون داد.»
    دل گلی واسش کباب شد: «آخه مطمئنی که اونم عاشقته؟ عشق یکسره باعث دردسره.»
    خنده روی لبای گوشت آلود و خوش فورم طاووس جا خوش کرد: «از نیگاهاش معلومه، تازه من قند و عسل و شیرینم، مگه میشه تو دل نشینم، انقده جلوش میرم تا هوایی بشه، آخ که اگه قلبمو صد تیکه کنن، نود و نه تاش اونه، اون یه دونه هم بازم اونه.»
    * * *
    کوچکترین حرکت طاووس از زیر چشم خانوم آقا و پسرش دور نبود، عین دو نگهبان قدمهاشو حتی می شمردن. انگار یکی کفشاشو پوشیده بود و اون یکی چادرشو سرش کرده بود تا نذارن جم بخوره. خانوم آقا به هوای پرستاری از بانو جا خوش کرده بود و کنگر خورده بود و لنگر انداخته بود. دوزار کار می کرد و توقع داشت سه زار خرجش کنن. واسه پسرش جا باز می کرد. شبا که تیمورخان می اومد خونه دیگه طاووس جون به سر می شد و دنبال امان نامه بود. جلوی تیمورخان همچین بانو رو تیمار می کرد که طاووس عوقش می گرفت. ناصر همچین پشتی پشت تیمورخان می ذاشت و گوش به فرمونش بود و جلوش دست به سینه می نشست که آدم فکر می کرد غلام زر خریده. اونم با تحسین نیگاش می کرد. خانوم آقام دم به دم چایی دارچین میذاشت جلوش که صد رحمت به قهوه خونۀ قنبر. تیمورخان هم گوشه چشمی به بانو مینداخت که رنگ و رو باخته تو جا خوابیده بود، عین پرنده ای که بالش می سوزه و همه دلشون واسش می سوزه: «چطوری خانوم؟»
    بانو چشمای بی فروغش رو کمی گشاد کرد: «نفس می کشم آقا، زندگی عین چرخ آسیاب می چرخه، تا کی این چرخ از کار می افته خدا عالمه. نفسهام یه درمیون شده، خودم می تونم بشمورمشون.»
    خانوم آقا پیشدستی کرد و گفت: خان داداشم پول به پات می ریزه خوب میشی زن داداش.»
    بانو نگاه حق شناسی بهش انداخت: «تو این دنیا همه چی رو خرید و فروش می کنن الا جون. شمام خانومی کردین و دارین به پای من می سوزین. جون که زاپاس نداره یکی جاش بذارن.»
    خانوم آقا حرف دلش رو زد: «تمام بونه هات مال اینه که دلت گرفته،

  7. Top | #6



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    54.06
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,470
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    اگه یه سفر بریم امام رضا و قفل شو بگیریم دلت سبک میشه، منم کاری نکردم. انسانیت مثه ثروت بابای آدم نیست که به ارث برسه، باید آدم از تن و جونش دربیاره و مایه بذاره. آدم اگه کافره باید شمر باشه اگه مسلمونه امام حسین، وسط نداره.»
    بانو آه جگرسوزی کشید: «دارم جون می کنم، رسیده تا گلوم.»
    خانوم آقا بادنجون دور قاب چید: «جون نکنده به تن آدم می مونه زن داداش، حالا حالاها زوده واسه رفتن، باید دختر تو عروس کنی و روسرش نقل بپاشی. جخت بچه شم بزرگ کنی. بی خودی جا خالی نده.»
    بانو فقط آه کشید و تیمورخان با افسوس نیگاش کرد و با خودش گفت: کاش یه جو محبت واسش تو دل ما بود، هی به دلمون نهیب زدیم ولی جای اون خدا بیامرزو کسی نمی تونه بگیره، دل ما پرپره، دل آدما مال خودشونه، یکی دل به چشم و ابروی یار میده، یکی دل به خاک، ما دلمونو دادیم به خاک و فاتحه. دل ما کفتر نیست که پرش بدیم، حرف دلمونم راست و حسینیه، دروغ تو مرامش نیست. گاهی می خوایم گولش بزنیم، دله بر و بر نیگامون می کنه و آخر سر می شکنه، وقتی هم شکست دیگه جایی واسه بندزدنش پیدا نمی شه، امون از دل لت و پار، بیچاره انگار با صد تا چاقوی ضامن دار خط خطی شده، ای دل غافل... یه زمانی پشت بومای مردمو پارو می کردیم، حالام ثروت مون از پارو میره بالا. ولی این دل لاکردار همونه که بود هیچ توفیری نکرده، فقط خودمونو زدیم به گذر بیعاری که اونم عالمی داره، غافل از اینکه خورشید دم غروب که آفتاب صلات ظهر نمی شه.
    * * *
    ماهان یه چایی گرم واسه دایی شمسا ریخت و با احترام جلوش گذاشت: «بهتره با خرما بخورین.»
    «آره پسرم، حاجی نصرت چشمش دنبال طاووسه، یعنی گز نکرده برده و عروسی نگرفته عروس دار شده. چشمم آب نمی خوره تیمور بهش دختر بده. اون دختری که من دیدم، دل به حشمت نمیده. سرناهار عیدم همچین دور ور داشته بود انگار عروس اومده تو خونه. مغزش کوچیکه بابا، کتری کوچیک هم زود داغ میشه. حشمتم داره گشاد گشاد راه میره که انگشت رو طاووس گذاشته. شلوارش پاره میشه و کله پا میشه و شصت پاش میره تو چشمش. اون مگه حریف قر و غمزۀ طاووس میشه.»
    ماهان شونه ای بالا داد: «اون دختر حیفه، حروم میشه.»
    «آره بابا، طاووس فقط عیبش اینه که درس و مدرسه رو کنار گذاشته.»
    ابروهای ماهان با تعجب رفت بالا: «یعنی بی سواده؟»
    «بی سواد که نه، ولی خب چند کلاس بیشتر نخونده. اگه درس می خوند و واسه خودش کسی می شد، فلک جلودارش نبود. اونوقت بود که می شد گفت کاکل شو زیر گنبد طلا می زدن. حالا باید دید حاج نصرت چه می کنه، شایدم راست و ریست شد. به سلامتی فردا در مطب رو باز می کنی. شاید تو این عیدی کسی مریض شد، نمیشه گفت شب عیدی کسی حق نداره مریض بشه.» خودش از حرف خودش خندید که زنگ تلفن عین خرمگس معرکه صداش دراومد و ماهان گوشی رو برداشت.
    صدای زنونه ای با لهجۀ شیرازی تو تلفن پیچید: «سلام آقا، منزل آقای شریعت پناهی؟»
    «بله خانم، بفرمایید.»
    «لطفاً گوشی رو بدین به آقا شمسا.»
    دایی شمسا گوشی رو گرفت و سینه ای صاف کرد و به رسم ادب سلام و علیکی کرد.
    «عیدتون مبارک آقا شمسا، من خانم سهراب امیری هستم.»
    با شنیدن اسم سهراب امیری گل از گل دایی شمسا شکفت: «عید شمام مبارک، صد سال به این سالها. سهراب چطوره؟»
    زن مکثی کرد و غم شو فرو داد و با لهجۀ شیرین شیرازی گفت: «حالش خوش نیست، می خواد خودتونو ببینه، اگه قدم رنجه کنین و بیاین شیراز، دلخوشش کردین. شاید درست نباشه عیدیه شمارو دلگیر کنیم، ولی روسرمون منت گذاشتین، سالیان سال با هم دوست و هم کاسه بودین.»
    غم پُر دل دایی شمسا شد و خنده از لبش فرار کرد: «باشه، آدرس بدین همین فردا راه می افتم. ماهان بابا آدرس رو یادداشت کن: شیراز- تنگستان چهارم- ناز اول- پلاک 1.» گوشی رو گذاشت و سری تکون داد: «با سهراب تو سربازی هم اتاقی بودم. خیلی با هم رفیق بودیم، یه روح تو دو بدن. همه جا با هم بودیم. یادمه یه روز واسه خاطر گردن کلفتی سهراب که تو پادگان دعوا راه انداخته بود و من پشتیش دراومدم، سه روز بازداشت شدم و آخ نگفتم. ناگفته نمونه، اونم مردونگی رو تموم کرده بود.» یهو مثل اینکه یاد چیزی افتاد چون چشماش پر از اشک شد: «من خاطر قمر زنمو می خواستم و همسایه بودیم. هر روز تو کوچه می دیدمش و جلو راش وامیسادم و دو تا چشم داشتم چند تا قرض می کردم و نیگاش می کردم. وضع درستی نداشتم و بابای قَمر پول و پله داشت. جرأت نداشتم پاپیش بذارم. یه داداش گردن کلفتم داشت که همۀ محل ازش حساب می بردن، وقتی می دیدمش همچین سلامش می کردم که تا کمر خم می شدم، نصفش مال عشق بود و نصفش مال ترس. خلاصه سلامی بود به درازای تموم آرزوهام. بالاخره همین سهراب پاپیش گذاشت و رفت با داداشش حرف زد. من می ترسیدم همچین بزنه تو سرش که ته دیگ بشه. خلاصه نمی دونم رحم خدا بود یا چیز دیگه، که داداشش روی خوش نشون داد و من دیدم سهراب برگشت با سر و صورت سالم. دل شیر می خواست من یار دان قلی بشم دوماد اون خونه و ترک دیار عَزبارو کنم. سهراب شد جاده صاف کن، قمر دلش پیش من بود ولی اگه زبون باز می کرد داداشش از ته زبونش رو می چید و میذاشت کف دستش. وقتی می رفت انقده با چشم نیگاش می کردم تا خال می شد. بابای سهراب یه ته پس اندازی داشت و قرار بود سهراب دست مایه کنه و بچسبه به کار. ولی کاری کرد نگفتنی، دادش به من و باباش از خونه بیرونش کرد. آتیشی به پا شد که همه دورش از بر آواز خوندن؛ از من اصرار و از اون انکار. بالاخره با همون پول من یه کاسبی راه انداختم و به قمر رسیدم. سهرابم رفت که رفت. هر وقت باباش رو می دیدم، انگار جذام دارم ازم روبرمی گردوند و به زمین تف می کرد. یه سال از سهراب خبری نداشتم تا وقتی فهمیدم رفته شیراز. چند سالی گذشت و من اون پول رو جمع کردم. ولی دیر شده بود چون بابای سهراب مرد و مادرش این پول رو از من قبول نکرد. چند سال از سهراب بی خبر بودم که یه روز قبراق اومد در خونه مون، مثل رخش رستم بلند بالا و چهارشونه، انگار دنیا رو بهم داده بودن. همچین بغلش کردم که می ترسیدم دوباره ازم جدا بشه. جریان پول رو بهش گفتم و هر کاری کردم که بهش پس بدم زیر بار نرفت و گفت: اون پول چشم روشنی عروسیتون از طرف من. چند روزی پیش ما بود و بعدش رفت شیراز، بعد از اون هر وقت یه بار صداشو از تلفن می شنیدم. دیگه نه من فرصت کردم بهش سر بزنم نه اون. تف به این زندگی که انقده آدمو گرفتار می کنه که از خودشم وامی مونه. حالام نمی دونم چه بلایی سرش اومده که غم تو صدای اون زن شیرازی داد می زد.
    * * *
    خانوم آقا به ناصر درس می داد: «بونه ت مال اینه که یال قوزی: چرا گوش خر درازه، چرا در دیزی وازه. وقتی زن گرفتی همه چی ردیف میشه و میشی پسر امام جمعه و میری رو به خدا. دست از سر کچل منم ورمیداری و مجبور نیستم یکی رو زور زورکی تر و خشک کنم.»
    ناصر شیر شده بود: «وقتی بگیرمش بلایی سرش بیارم که مرغای آسمون به حالش زِرت زِرت فضله بریزن، حالا اون سواره ست و من پیاده.»
    خانوم آقا محبتش گل کرد: «بی خود خط و نشون نکش. اول برادریت رو ثابت کن بعد بغل واز کن و عمو عمو کن، مگه می خوای اسیری ببری؟ گردن کلفت هارو خر گاز می گیره، رحم و مروت کجا رفته!»
    ناصر تو لب شد: «همچین بهم چشم غره رفتین انگار شیپور جنگ زدم، خواستم یه زهرچشمی ازش بگیرم.»
    «خبه خبه، شتر در خواب بیند پنبه دانه. اون دختری که من می شناسم، بلایی سرت میاره که واسه کمک دنبال شفاعت کن بگردی. گفتم با زبون خرش کن، با دمب نرم و نازکت، نه با سنگ ترازو.»
    ناصر غرید: «ما نمی دونیم چه کنیم ننه. میگم بزنم تو سرش، میگی خر میشه. بزنم تو گوشش، میگی کر میشه. با چه سازی برقصیم نمی دونم. شاید رقص بلد نیستم.»
    خانوم آقا نهیبش زد: «آره، همون رقص بلد نیستی و سکندری میری.»
    * * *
    تیمور خان نهیبی به شاگردش زد: «پسر بدو دو تا چایی تازه دم بیار واسه حاج آقا.»
    حاج نصرت پکی به قلیون زد تسبیح شاه مقصود منگوله نقره ای شو چرخوند و گلوش رو صاف کرد تا با مقدمه چینی روز خواستگاری رو معلوم کنه: «روزگار کارو بار چطوریه تیمورخان؟»
    تیمورخان خندید: «روزگار که تنگه، ولی کارو بار شکر خدا سکه ست.»
    حاج نصرت ادامه داد: «الحمدالله، مام دستمون پره، انقده که می تونیم جوونامُون رو با دل راحت سر و سامون بدیم. من میخوام یه خونه واسه حشمت بخرم که زنش تو عُسرَت نباشه.»
    تیمورخان دو پهلو گفت: «به سلامتی. مگه رفته قاطی مرغا؟»
    حاج نصرت خندۀ تو گلویی کرد: «نه همچین،... ولی بالاخره تا کی، باید بره سر خونه زندگیش. جوونا اگه یالقوز بمونن گناهبار میشن و چشمشون دنبال نامحرم میره. دخترم همین طوره، تا جوونه باید بره خونۀ شوهر و بچه دار بشه. زنگوله پای تابوت که نمی خوان، باید گریه و خندۀ بچه شون دلخوششون کنه. تا جوونن حوصله دارن. ای جوونی... کجایی که یادت بخیر.» بعد حرف رو کشید به خونۀ تیمورخان: «خانم خونه چطورن؟» انگشت گذاشت رو دل سوختۀ تیمورخان.
    «حاجی... فعلاً که هرچی بلاست نقل خونۀ ما و ور دل ماست. داره **** صاب مردۀ مارو به سیخ می کشه و خام خام می خوره. اگه احمدی بخت داشت، پشت عطسه ش چخت داشت. بلا که بخواد آوار بشه، خبر نمی کنه حاجی. میگن قلبش گنده شده.»
    حاج نصرت قیافۀ دلسوزانه ای به خودش گرفت: «دستت گرم و سرت سلامت تیمورخان. خواست خدارو نمیشه کاری کرد. چراغی که ایزد برفروزد، هر آن کس پف کند ریشش بسوزد. توکل به خدا، غمت نباشه، گاهی با همۀ مال و منال نمیشه واسه کسی عمر خرید. خدا یه وقتی پول رو به یکی میده و اشتهارو به یکی دیگه.»
    تیمورخان از درددل قفل دهنش رو باز کرد: «آخه بیچاره نه دختر شوهر داده و نه گریۀ نوه ای تو شب بیدارش کرده. دل ما از این آتیش گرفته که زن بی حرف و حدیثی بود، عزرائیل مث جغد کور کِز کرده رو طاقچۀ اتاقش.»
    حاج نصرت تو تنور داغ نون رو چسبوند: «پس لوطی زودتری نوه دارش کن، بذار آرزوی عروسی دخترش رو به گور نبره. دخترت هم که هزار ماشاءالله صد خواستگار پر و پا بسته داره، یکیش پسر من که غلامیت رو می کنه اگه قبول کنی.»
    تیمورخان که غافلگیر شده بود، انگار ماست تو دهنش مایع گرفته بودن و می ترسید شل بشه، من منی کرد: «حالا که وقت این حرفها نیست حاجی.»
    حاجی نصرت از حرف تند تیمورخان جا خورد و یه چفت محکم به دهنش زد و از جا بلند شد: «باهاس ببخشین اگه فضولی کردم.»
    وقتی تیمورخان تنها شد، بغض چون بختک به گلوش چنگ انداخت و خار گریه قلبش رو خونین و مالین کرد.
    * * *
    گلی داشت آروم آروم موهای طاووس رو شونه می کرد، این کار همیشگیش بود و طاووس همیشه از این کار خوشش می اومد حالا انگاری این حرف تو دل طاووس قلمبه شده باشه، تندی گفت: «گلی تو فکر می کنی این آقا فرنگیه هم فکر می کنه من خوشگلم؟» دلش می خواست یکی مطمئنش کنه.
    گلی که صدای زنگ خطر دل طاووس رو خیلی وقت بود شنیده بود، آه بلندی کشید: «عزیزم، چرا که نه، ولی حواست باشه گاهی خاطر خواهی انقده داغه که لباس سیاه تن آدم می کنه و این زخم کهنۀ ناسور گاهی هیچ وقت سرش هم نمیاد. دنیارو قوارۀ مردا ساختن. اگه تیمورخان بفهمه میگن واسه مردا عیب نیست ولی امان از زخم زبون و بگیر و ببندش واسه زنا. گاهی عقل آدم تو معرکۀ عشق ول معطله، هرچی تو گوشش می خونی که تا امامزاده داوود باید جور و ستم بکشی، حالیش نیست. باید از اوستا کریم وقت گرفت و پرسید چرا؟ منکه تن و جونم واسه تو داره می لرزه.»
    طاووس رو ترش کرد: «ایش... برو بابا، انگار تو سینۀ تو دل و **** بچه گربه گذاشتن. عشق قماره و عاشق که از قمار باکش نیست.»
    گلی لبخند کمرنگی زد: «تو از کی تا حال قمارباز بودی و ما نمی دونستیم! به فکر خانم جانت باش که روم به دیوار انگاری آفتاب عمرش داره غروب می کنه. بذار با آبرو بره اون دنیا.»
    طاووس گوشش بدهکار نبود: «عاشق نماز قافله رو نشسته می خونه چون نای وایستادن نداره. من این فرنگیه رو می خوام.» چشماش رو خمار کرد: «یعنی از خنجر مژه هام می تونه جون سالم بدر ببره؟ اگه برد، انار لبام رو واسش دون می کنم. این حرفها سرم نمیشه گلی. از خدا پنهون نیست از تو چه پنهون، حکایت سفته و برات که نیست حکایت دله، اونم دل طاووس.»
    گلی سر تکون داد: «می دونم جلودارت نیستم، عشق رو اگه تو قفسۀ دل قایمش کنی برقش از تخم چشم می زنه بیرون. می دونم اگه منعت کنم به جای اینکه آب رو آتیش بشه کوره رو بیشتر می تابونه. ولی گلم، عشق دو سره ش خوبه، یه سره ش عاشق کُشِه.»
    * * *
    محبوبه واسه دایی شمسا چایی دارچین آورد و زمین گذاشت. زن سی و چند ساله ای بود که پوستی سبزه و هیکلی چاق داشت. چشم و ابروی مشکی و پر که نشونۀ شیرازی بودنش بود. موهای بلند قهوه ایش از زیر روسریش بیرون زده بود. خیلی سرتر و جوون تر از شوهرش سهراب بود که حالا مثل دوپاره استخوون به رختخواب چسبیده بود و مایۀ حیرت و افسوس دایی شمسا شده بود. دایی شمسا چایی شو برداشت و مزه مزه کرد. سهراب به زحمت لبای خشکیده شو باز کرد: «داداش تعارف که نداریم. من بی کس و کارتر از اونم که تعارف تیکه پاره کنم. خودم می دونم که بهار عمرم داره خزون میشه. دلخوش کنک هم کاری واسم نمی کنه. بچه هم نیستم که با قاقا لی لی سرم شیره بمالن. این سرطان جون گیرم شده. امروز و فرداست که بارم رو ببندم و راهی بشم. ازت نخواستم که این همه راه رو هِلک و هلک بیای تا نصیحتم کنی و یه مشت حرف پر دلداری از دهنت دربیاد. می خوام یه قولی بهم بدی که سر دلم سبک بشه، میدی؟ دیگه نمی خوام وقت امام هارو با این حاجت ناروا بگیرم. خدا می خواد جونمو بگیره، عزارئیل واسطه ست.» وقتی خاموش شد، همۀ وجود تکیده ش چشم شد و به لب و دهن دایی شمسا دوخته شد.
    دایی شمسا به زحمت بغض شو قورت داد و جلو اشکهاش سد بست: «هرچی بخوای سهراب، تو از برادر واسم عزیزتری، خودت اینو خوب میدونی. تو جون بخواه، نامردم اگه بگم نه.» دایی شمسا دیگه نتونست ادامه بده و ساکت شد.
    سهراب سرفۀ پر صدایی کرد و تو رختخواب نیم خیز شد که محبوبه جلدی کمکش کرد و متکایی پشتش گذاشت.
    دایی شمسا از دیدن سر و سینۀ استخوونیش خون دل خورد. واقعاً اگه تمام گوشت تنش رو پِسا (جدا) می کردن، یک کیلو به زحمت می شد. به زور دهن باز کرد: «خوب میشی رفیق، چرا خودتو باختی؟ مریضی مال آدمیزاده. نه تو اولی هستی نه آخری. اگه جوونا و جاهلا شنیدن، ما پیر و پاتالا دیدیم رفیق.»
    سهراب آهی جگرسوز از بن جگرش کشید که دل دایی شمسا رو به آتیش کشید: «خدا من پادرهوارو فراموش کرده و گذاشته تو ورق سیاه.

  8. Top | #7



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    54.06
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,470
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    من رفقای طاق و جفت زیاد دارم، ولی کِس و کار نیستن و رفیق سلام و علیک و یه پیاله آبگوشت یا یه بشقاب چلو خورشتن. تو حرفم حرف نیار، بذار اوضاع ختم به خیر بشه. من بیرق عزام، اگه نمی دونی بدون منم و این زن و یه دختر که از غصۀ من فعلاً تبدار شده. می خوام اینارو دست تو بدم داداش، دستم از گور بیرون می مونه واسه شون.» یهویی چشماش پر از اشک شد و با بغض گفت: «سر و دست مرد تو کلاه و آستینش میشکنه، مال من بی کلاه و آستین شیکست.» بعدش بی صدا منتظر جواب شد.
    دایی شمسا آب دهنش رو قورت داد و خیلی محکم گفت: «تا قیامت زنت مثل خواهرم و دخترت عین دخترم می مونه، به دوستی و مردونگی قسم.»
    سهراب دیگه توان نشستن نداشت و هیکل استخونیش از درد پیچیده شد که محبوبه متکا از پشتش ورداشت تا بخوابه. سکوت اتاق مرگبار بود، انگار گرد مرده پاشیده بودن. دایی شمسا با غصه تو دلش گفت: کاش می شد خنده هامونو بشمریم و غمهامونو به آب بسپریم تا به دور دورا ببره.
    محبوبه از سکوت دایی شمسا دلگیر شد و زودی گفت: «ببخشین که شما یه من اومدین و صد من برمی گردین.» دایی شمسا فقط سر تکون داد.

    * * *

    حاج نصرت انگاری دزدی کرده، با شرمندگی واسه عیالش می گفت که: «نه اینکه فکر کنی تیمورخان روم رو زمین انداخت، نه، فقط گفت وقت و ساعتش خوش نیست.»
    همدم خانم هم که قلباً می دونست تیمورخان چند پله از شوهرش بالاتره و دخترشم باد دماغ زیاد داره و بالا بالا راش نیست پایین پایین جاش، ولی خب به روی مبارکش نیاورد و حرف حاج نصرت رو تأیید کرد: «شمام وقت پاییدین! حسنی به مکتب نمی رفت، وقتی می رفت جمعه می رفت. زنش شب تا صبح از درد لاحول میگه. یادت باشه همیشه جایی بری که صدات کنن نه اینکه خدا نکرده جوابت کنن. حالام به حشمت نگو به پَرِ دماغش برمی خوره که جوابش کردن.»
    داد حاج نصرت دراومد: «کی جواب کرده زن، تیمورخان به دَدَر دو دورش می خنده پسر منو جواب کنه. اگه آب پاکی بریزه رو دستم، سنگی جلو پاش بیندازم که صد تا عَمَله نتونه بلند کنه.»
    تن همدم از تهدید شوهرش لرزید و چشماش تنگ و گشاد شد: «یادت باشه اون یه روزی غَداره کش بوده، بی خودی باهاش سرشاخ نشو، دختر نداد که نداد، چشم و ابروش طاقه، باشه، تو سر سگ بزنی عروس میشه واست.»
    به رگ مردونگی حاج نصرت برخورد: «دیگه غداره حکم نمی کنه خانوم، زمونه عوض شده، حالا فقط تیموره که کلاه شاپو سرش میذاره، حالا همه موهاشونو روغن می زنن.»
    همدم پشت چشمی نازک کرد و حرف آخرش رو زد: «نه شیر شتر می خوایم نه دیدار عرب.»

    * * *

    دایی شمسا تو هزار تا غصه گرفتار شده بود و غم سهراب انگار غم خودش بود. با دلی سوخته تمام ماجرا رو واسه ماهان گفت: «آره، هیچ فکر نمی کردم وضعش اینطوری باشه. حُکماً هرچی داشتن خرج دوا درمون شده، درمونی که افاقه نکرده. راسته که میگن در همیشه رو یه قاب نمی گرده. اون سهراب کجا و این سهراب کجا! پاسوخته بود و دلش دریای غم. نَقلِ زندگی نَقلِ سه قاپه، اومد، نیومد داره، گاهی اصلاً نمیاد. یا صاحاب محرم، این مریضی شرِّ ناگریزه، خودت شفا بِخواه، ما که روسیاهیم. ولی تو یه چیزی موندم، زنش، محبوبه خانوم، انقده به نظرم آشنا اومد، انگاری سالها جلو چشمم بود. ولی هرچی ذهنم رو درگیر کردم چیزی گیرم نیومد. دخترش عین جوونی های سهراب زاغ و بوره. جای دخترم خیلی مقبول بود، طفلک خیلی زوده که یتیم بشه. انگاری از فرق سرم آب داغ ریختن پایین وقتی سهراب رو تو اون حال دیدم. مثل موشی شده بود که از نگاه دریدۀ گربه ای قالب تهی می کنه. بیچاره آه در بساط نداشت. وگرنه اون سهرابی که من می شناختم، گردن پیش فلک خم نمی کرد ای وای...»

    گلی که بیشتر ثمر می دهد به باغ / گلچین روزگار امانش نمی دهد

    دایی شمسا ساکت شد و ماهان گفت: «شمام خودتونو غصه ندین، چون هیچ کس نمی دونه کدامین روز می میره. شمام که قولتون قوله، هر خدمتی بخواین می کنین.»
    دایی شمسا آب به چشم آورد: «جیگرمو با حرفهاش سوراخ سوراخ کرد و به خون کشوند. ای روزگار، تف به تو...»

    * * *

    اون موقع ها بهار واقعاً بهار بود و عیدا سرد سرد، آخه زمستونم خود زمستون بود و استخون آب می کرد. واسه همین سرمای بهار به دل می چسبید. یکی دو روزی به سیزده بدر مونده بود و همه مشغول تدارک سیزده بدر بودن. جمعیت مثل حالا زیاد نبود و صفا تو دل همه وول می زد. همه تو یه باغ جمع می شدن. واسه همینم طاووس پر و بال می سوزوند و عین اسفند رو آتیش تَرق تَرق می کرد، که چه کنه و چه طوری دل از ماهان ببره. صد تا نقشه می کشید. حالام جلو پنجره ای که جلوی بهارخواب اتاق ماهان بود بست نشسته بود. با بوی بهار مثل بلبل عاشق پی عشقش می گشت: خدایا، هیچ نمی دونستم مرض عشق آدمو کله پا می کنه. عشق هر جا دلش خواست آدمو می شونه حتی تو دهن شیر.
    گلی همیشه می گفت خونۀ بابا نون و انجیر خونۀ شوهر نون و زنجیر. من حاضرم قل و زنجیر بشم.

    الهی به کمند دل نیفتی / اگه افتی به روز من نیفتی

    همیشه فکر می کردم پالون که دست آدم باشه خر زیاده، من پالون رو فقط رو این خر می خوام بذارم. وای... نه غلط کردم، خودم خرش میشم. می دونم ممکنه، طشت رسواییم رو رو پشت بوم بزنن. ولی شونه بالا داد: آهای آقا فرنگیه یه تریلی واست عشق فرستادم خالیش کن که بعدی تو راهه. پس چرا برق و روشن نمی کنه، دلم انقده شور زد شد شوروا. یا امامزاده داوود النگوهام نذرت منو به عشقم برسون. آدم تو شهر سگ گربه بشه ولی عاشق نشه. من که تا دستش رو وبال گردنم نبینم آروم نمیشم. کاش می شد اینارو بهش بگم ولی نه... اگه میخ طویله رو بکوبن پشت دستم، نم پس نمیدم، خودش خودش رو محکوم کرد: آروم بگیر دختر چرا مثل دخترای دیگه سنگین و رنگین تو خونه نمیشینی بیان با طمطراق ببرنت خونۀ شوهر! بعد خودش به خودش خندید:

    به شتر گفتن چرا شاشت پسه، گفت چه چیزم مثل همه کسه

    برق اتاق ماهان روشن شد و دل طاووس هزار تا چشم شد و از پشت پنجره ای که پردۀ تور داشت هیکل ماهان رو درسته قورت داد.

    * * *

    حوری هم عین طاووس واسه شکار ماهان تور دوخته بود. بیچاره ماهان که شده بود عین گوشت قربونی که هر کی می خواست یه تیکه واسه تبرک ازش بکنه و خودش خبر نداشت. حوری با خودش نقشه می کشید: طاووس به خیالش رسیده، انگشت میذارم رو نقطه ضعفش، دخترۀ بی سواد، خوشگلی که فقط کار و بار نشد، بذارش دم کوزه و آبشو بخور. پسره دکتره، نمیاد زنی بگیره که جلو مردم اگه دهن واکنه خیس آب بشه. بعدش صداش و نازک کرد و ادا درآورد: خانم چه کاره س؟ هیچی، لوطی پای نقاره. من اگه مثل اون جمال ندارم، فردا روز معلم میشم و برو و بیا پیدا می کنم و پاشنۀ در خونه مونو خواستگارا از جا درمیارن. دخترۀ پررو جمال رو گذاشته رو طاقچه و آبرو رو کرده تو بانکه. انقده واسه پسرا قر و غمیش میاد که آدم انگشت به دهن می مونه که کی میره این همه راهو؟! یکیش همین آقا داداش بنده، وقتی میبینتش انگار تُرشَک تو دهنشه آب از لب و لوچه ش راه میفته. بذار سیزده بدر برسه یه نسخه ای واسه دلبریش بپیچم که تو هیچ دواخونه ای پیدا نشه. مام که دکتر ندیده ایم شده یه شاه و هزار تا مِهتَر. نوبره والله، باید تنم رو حسابی چرب کنم. طاووس عین مرغ شاه می مونه بهش بگی کیش میرغضب خبر می کنه. اون زنیکه ندیمه ش اگه بگی بالا چشم طاووس ابرو راه، می خواد شیکمتو سفره کنه. وقتی پای شوهر پیدا کردن وسطه دشمنی حلاله و عین دوستیه.

    * * *

    بابا رحمان سرفه های خشک و صدادار می کرد و صورتش مثل مرکب سیاه شده بود. گلی دستپاچه به خیال اینکه چیزی تو گلوش گیر کرده به پشتش می زد. چند دقیقه ای طول کشید که آب از چشماش سرازیر شده. نفسی به خس خس کشید و سر به پشتی متکا داد. رنگ به رو نداشت، مدتی بود که سرفه ها امانش رو بریده بودن و رنگ و رویی پریده داشت. گلی ظرف گلی آبی رنگی رو که سوغاتی زیارت حضرت معصومه بود پر آب کرد و به دستش داد: «بخور تا نفست بالا بیاد. هی بهت میگم برو دکتر و شونه خالی می کنی، انگار با من لج می کنی.»
    بابا رحمان نفس عمیقی کشید: «دشمنی چیه زن! حکیم بالا سرمه، برم بگم چی؟ خودم که سن و سالمو میدونم، شناسنامه م رو هم گم نکردم. از قدیم گفتن سن که رسید به پنجاه، فشار میآد به چند جا. من که ده پونزده سالی هم زیادی عمر کردم و پرونده م زیر بغل عزرائیله، پس برم حکیم بگم چند منه زن!»
    گلی با حرص گفت: «این حرفها چیه؟ آدم تا زنده ست و نفس می کشه، باید خدارو شکر کنه و مواظب تن و بدنش باشه، نه اینکه دستی دستی واسه خودش گور بکنه. فردا به تیمور خان میگم مجبورت کنه. تا زور سر نیزه بالا سرت نباشه دکتر نمیری.»

    * * *

    بالا رفتن و تو اتاق بالا بیتوته کردن طاووس، خانوم آقارو نگران کرده بود و داشت گوش ناصر رو پر می کرد و بهش هشدار می داد: «حجله خونه که نیست. این دختره سرش رو می زنی بالاست پاش رو می زنی بالاست! فیل که هوا نکردن! قضیه بو داره. خودم اَنگِ این کارم تو که اینقده جَنَم نداری، خودم آستین بالا می زنم. تو فقط گردن کلفت کردی، عقل که نداری.»
    ناصر غرید: «باز رو مخ ما راه رفتی ننه. این دختره مثل ماهی لیزه، مارو قلم بگیر و خودت ته و توش رو درآر.»
    خانوم آقا زهرخندی زد که مو به تن ناصر راست شد: «از اولم بی خیال تو بودم، این جوری بارمون بار نمیشه. تو فقط به درد لودگی می خوری، من شاخ گُنده تر از اونم میشکونم. پُرسون پرسون تا هندوستونم میشه رفت.»
    «ننه تو خواستی من زیر بلیط شون باشم، هستم. فقط همین.»

    * * *

    با قرص و دوا یه کمی جون به تن بانو اومده بود و وعدۀ زیارت امام رضا که خانوم آقا واسطه شده بود، حالش رو بهتر کرده بود. گلی یه لیوان شربت بیدمشک جلوش گذاشت: «بفرمایین خانوم جان، حالتونو بهتر می کنه، ماشاءالله رنگ و روتون باز شده. نذر کردم حالتون خوب بشه پیاده برم امام زاده داوود و پول بندازم.»
    لبخند رضایت صورت بانو رو پر کرد: «پیر شی دخترم.»
    خانوم آقا از گلی دل خوشی نداشت. آخه دل به دل راه داره، گلی هم از دیدن قیافۀ عمه خانم بیزار بود. ولی چاره ای جز مهر سکوت نداشت مخصوصاً اینکه می دونست با چاپلوسی می خواد پسرش رو دوماد سرخونه کنه و بازم می دونست طاووس حاضره زیر تریلی ده چرخ بره و سر سفرۀ عقد ناصر نشینه. حالام که عشق و عاشقیش گل کرده بود. خانوم آقا ماسک خود جا کُنی به صورتش زد و لبخند موذیانه ای تحویل گلی داد: «دست دختر گلم درد نکنه، تویی و این خونه، چرخ این خونه بی تو نمی گرده، بیا بشین یه کمی نفس تازه کنی.» گلی با اکراه کنارش نشست. خانوم آقا با تردستی پرسید: «طاووس کجاست مادر؟ صداش کن لبی تر کنه، این شربت بیدمشک آب حیاته.»
    «بالاست عمه خانوم.»
    ابروهای خانوم آقا عین دو پاچۀ بز بهم پیچید: «وا... بالا چه خبره، این دختره تو اون اتاق خدا نکرده می پوسه! اونجا خیرات می کنن، یا مَسقَطی میدن؟» خندید و دندونای زرد کج و کوله ش که کرمم ازشون رو گردون بود، پیدا شد.
    «چه میدونم عمه خانوم، پنجره رو باز می کنه هوا میاد. شما خودتونو نگران نکنین.» گلی ترجیح داد تا سؤال پیچش نکرده فرار کنه. یه ببخشین باید سر به غذا بزنم گفت و بلند شد.
    وقتی تنها شدن خانوم آقا از بانو پرسید: «راستی زن داداش، بچه خواهر آقا شمسا زن و بچه شو از فرنگ سوغاتی آورده؟ تو خونۀ حاج نصرت که نبودن، حُکماً ماهارو لایق ندونسته.»
    «نه خانوم آقا، اگه آقای دکتر رو میگی زن نداره، با دائیش زندگی می کنه. طفلک بی پدر و مادره، خودش بزرگش کرده، حالام یه اتاق طبقۀ بالا بهش داده، اومده عصای دستش بشه. دست مریزاد که ختم مردونگی یه. آقا شمسا بچه نداره ولی خب بیگانه اگر وفا کنه خویش منه. تازه بچه خواهرشه غریبه که نیست. اتاق های بالام موش دونی شده بود. حالا اگه یه بنده خدایی درش رو باز کرده ثواب هم داره، مونس آقا شمسام شده.»
    دل تو دل خانوم آقا گُروپ گروپ کرد و شصتش خبردار شد که بالا چه خبره. آه از نهادش براومد و شروع به بدگویی کرد: «همچین هم معلوم نیست که ریگی به کفشش نباشه، اومده پول و پلۀ دایی رو بالا بکشه. اونم که کس و کاری نداره، ارث خوری واسش دهن واز نکرده، اینا که میرن فرنگ معلوم نیست اونجا چه غلطی می کنن، از قماش ما نیست مشکوک می زنه.»
    بانو لیوان خالی عرق بیدمشک رو تو سینی گذاشت: «نه بابا، درسته که دکتره و کیا و بیا داره و کله ش پره و باسواده، ولی از وَجَناتش معلومه که اهل حق و ناحق نیست، سر براهه، چشم پاکه، ندیدم چشم سفیدی و هیزی کنه.»
    خانوم آقا چرخی به گردن چروکیده ش داد. این فکر که ممکنه طاووس بهش نظر داشته باشه مثل زالو به مغزش چسبیده بود و آرزوهاشو رو آب می دید: «ای... زن داداش شمام که از بس خوش قلبی فکر می کنی همه امام زاده ن استغفرالله. اینا که میرن فرنگ عین فرنگی ها مثل مارمولک موذی و هفت رنگ میشن، ما بدبخت بیچاره هاییم که یه رنگیم و پشت و رومون یکیه.»

    * * *

    بالاخره روز سیزده بدر رسید و طاووس که ساعت ها و دقیقه ها رو شمرده بود و واسه هر ثاینه ش مرده بود و زنده شده بود، هوا گرگ و میش بود که چشماش رو باز کرد و وقتی هوا رو روشن دید، مثل فنر از چا پرید و پله هارو یکی دو تا کرد و رفت تو اتاق بالایی که در حقیقت خرپشته بود. پنجرۀ اتاق ماهان باز بود و باد پرده شو تکون تکون می داد. طاووس بی اختیار با خودش گفت: انقدر دوستت دارم که اندازه شو نمیدونم. و خودش به خودش خندید: آقا کت و شلواریه، یه کاره از فرنگ اومد تا بدجوری دلتو ببره، دل طاووس رو، دلی که واسه هیچکی سگ دو نزده بود، حالا عین سگ پاسوخته جام شه خرپشته. عین دستۀ جارو خشک میشم و کشیک میدم که کی در واز میشه و قد و قامت تورو می بینم. آه تیکه پاره ای کشید و اشک تو چشماش جمع شد. اسمم رو باید میذاشتن حسرت میرزا نه طاووس. پسر خبر نداری کلۀ منو زدی سر نیزه و داری هی هی می کنی.
    ربع ساعتی منتظر بود که گلی هن هن کنون خودش و رسوند بالا: «طاووس برو پایین، خانوم آقا بو برده می خوای شَتَک و پَتکِت رو بریزه رو دایره؟ زندگی راحت شاخت می زد که عاشق شدی؟» طاووس مات زده نیگاش کرد و وقتی گلی برق اشک رو تو چشماش دید، دلش ریش شد،

  9. Top | #8



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    54.06
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,470
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    بغلش کرد: «تو داری گریه می کنی، گلم؟ قربون اون چشمای شهلات بشم، آخه کارد عمه خانومت تیزه و خوب می برّه، باور کن غصۀ تو مثل مار چمبره زده و رو دلم نشسته. دیروز که داشت ازم پرس و جو می کرد، نفسم ته خندق سینه م گیر کرده بود. این از اون آدماست که رو زخم آدم جای مرهم نمک می پاشه.»
    طاووس تو بغل گلی های های گریه می کرد: «گلی دست خودم نیست، پام خودش میاد بالا. دلم می خواد مثل خاکشیر قَلَمِش کنم. نمی تونم پا کنار بکشم، از هرچی بدم می اومد سرم اومد. چه وِردی بلدی پف کنی تو گوشم تا سر عقل بیام.»
    گلی سرش رو نوازش کرد: «این خاطرخواهی شده بلای جونت، تو، تو دلت داری ساز می زنی و صداش رو نمی شنوی، طاقت بیار. این زنیکه هم شده وبال، هرچند که خواهر تیمورخانه، ولی آفتابه اگرم از طلا باشه بازم جاش تو خلاست. یه جوری باید از این خونه پرش بدیم. پاشو برو صورتتو بشور تا گندش بالا نیومده، خدا بزرگه عزیزم.»
    طاووس تو هق هق گریه بریده بریده گفت: «مثه یه کاسه مسی رو آب سرگردن شدم.»

    * * *

    با وجود سردی و سوز هوا، خدا دلش نیومده بود سیزده بدر رو کوفت مردم کنه، آخه اون وقتا که اینهمه تفریح رنگارنگ نبود، مردم دلشون به عید و سیزده بدر و چهارشنبه سوری و امثالهم خوش بود. دور هم جمع می شدن. عزاشون واقعاً عزا بود و خوشی شون واقعاً خوشی. برگهای تازه جوونه زده رو درختا خودنمایی می کردن و به همه فخر می فروختن. خورشید یه جوری برق داشت انگار داشت طلا می پاشید. همۀ اهل محل تو باغ بزرگی که مال سید جواد بود و وقف مردم کرده بود واسه عروسی و عزا و تفریح جمع شده بودن. خونوادۀ حاج نصرت کنار خونوادۀ تیمورخان گلیم پهن کرده بودن و همدم خانوم داشت بساط آش رشته رو علم می کرد. حوا چون مرغکی آزاد پروبال می زد و با خوشحالی اینطرف و اونطرف می رفت و چوب پشمک شو محکم نیگر داشته بود و آروم گاز گاز می کرد. گالش های وِرنیش برق و بورق داشت و با پوست سفید پاش خوشگل تر بود. راحت تو چاله های کوچیک آب پا می ذاشت و ورمی داشت. حوری با هزار تیکه بخل و حسد به طاووس نیگا می کرد، اونم مث طاووس از نیومدن دایی شمسا و ماهان نگران بود. طاووس مدام آه می کشید و گلی بهش با چشم و ابرو نهیب می زد، خانوم آقا صدتا چشم قرض کرده بود و همه رو می پایید، عین مُفتِش اَمنیه. تیمورخان به درختی تکیه داده بود و به قلیون پک می زد ولی مث همیشه خودش یه جا و دلش جای دیگه ای بود. ناصر با چشمای ریزش ادای مردای بزرگ رو درمی آورد و تسبیح می چرخوند.
    بالاخره حوری حوصله ش سر رفت و اومد کنار طاووس نشست: «چطوری خانوم خانوما؟»
    طاووس بی حوصله فقط گفت خوبم. آخه چشم و دلش به در باغ بود.
    حوری بادی به دماغش انداخت که گنده ترش کرد: «بالاخره تعطیلی تموم شد و از فردا باید بریم سر درس و کتاب، آخه زندگی که ول گشتن نیست. من که حوصله م سررفته، خدا خدا می کنم زودتری تعطیلی تموم بشه. راستی تو تو خونه حوصله ت سرنمیره؟»
    گاهی زخم نیش و کنایه از خنجر بدتره و مرهمی واسش نیست. طاووس داشت تو ذهنش جوابی دندون شکن جمع و جور می کرد که هیکل حوری رو خرد و خمیر کنه که هیکل دایی شمسا و ماهان از دور پیدا شد. موهای جوگندمی دایی شمسارو می شد بین یه فوج سرباز شناخت. طاووس جواب یادش رفت و همۀ تن و جونش میخ شد و با یه چه می دونم چفت به دهن لَقِ حوری زد. اونم با دیدن اونا دست از حمله به طاووس کشید و محو تماشا شد. دایی شمسا و ماهان رو از قبل تیمورخان دعوت به ناهار کرده بود چون تنها عَزَب اون باغ و بی خونواده بودن.
    دایی شمسا با روی باز سلام و علیک می کرد و ماهان هم به همراهیش با لبخند سر خم می کرد. تیمور خان به احترامشون از جا بلند شد و ناصرم عین فنر از جا جهید و تعارفشون کرد. خانوم آقا سربند مهمونی قبلی دل خوشی از ماهان نداشت و تیر نخورده پهلوش از تیر رقیب درد می کرد. بانو روش رو کیپ کرده بود و طبق معمول از نامحرم خودش رو می پوشوند و حرفم آروم و آهسته می زد. با اشاره به گلی فهموند که چایی بریزه. بابا رحمان کمی دورتر زیر درختی بیتوته کرده بود و تو حال زار خودش بود. به زور از خونه بیرون اومده بود. چند وقتی بود که بی حوصله و بی اشتها بود. از وقتی هم که یه کمی خون بالا آورده بود، دیگه رمقی نداشت.
    خانوم آقا بلند گفت: «گلی بگو بابارحمان بیاد چایی ببره واسه مردا.»
    از جایی که گلی از طینت سیاه خانوم آقا باخبر بود، همیشه می گفت خدا از من بدش میاد من از عمه خانوم. با اکراه بلند شد و پا سست رفت طرف شوهرش. بابارحمان سر به درخت گذاشته بود و خوابیده بود: «رحمان، رحمان، حالا چه وقت خوابه، پاشو، ما که نمی تونیم واسه مردا بذار و وردار کنیم، قباحت داره.»
    تو این گیرودار چایی ها داشت سرد می شد که طاووس به خودش اومد و جلدی سینی رو ورداشت: «من می برم از دهن افتاد.»
    تا خانوم آقا به خودش اومد و خواست ازش بگیره چایی ها رو برد و بانو رو دلخور و خانوم آقارو غضبناک و حوری رو انگشت به دهن کرد. سینی رو جلوی دایی شمسا گرفت و بعد تیمورخان که به اشاره تعارف ماهان کرد، وقتی ماهان چایی ورمی داشت چادر طاووس که به دندون گرفته بود لیز خورد و پیش زلف سیاهش تو صورتش ریخت و زل زد توی چشمای ماهان و یه بفرمایین آبدار تحویلش داد که انگار صد ناز و غمزه کنار استکان چایی گذاشته بود. بعدشم بدون تعارف سینی رو با یه چایی جلوی ناصر گذاشت که گمان می کردی کارد به دل ناصر کشیدن، از این بی اعتنایی سوخت و دم نزد. حوری که جا قرص کرده بود همچین بق کرد که انگار ارث پدرش رو خورده بودن. وقتی بابارحمان لَنگُون لنگون اومد خار زبون خانوم آقا بدجوری به پاش رفت: «بعد مرگ سهراب نوشدارو واسه روغن زدن در خلاخوبه. خودتو به خواب زدی که از زیر کار دربری؟»
    آخ که بیچاره بابارحمان چه خون دلی خورد و یه باهاس ببخشین حالم خوش نیست گفت و تو دلش نالید: به شلوار آدم یه لاقبا هزار جور وصله می چسبه.
    مردا بعد از ناهار قیلوله کردن و یکی یه متکا زیر سرشون گذاشتن و چند وقتی بعد صدای خروپف شون گوش کَرکُن شد. ماهان ظاهراً دراز کشیده بود ولی به آسمون آبی آبی باغ چشم دوخته بود و معلوم نبود تو چه فکر و خیالیه.
    حوری مخصوصاً بلند بلند گفت: «طاووس یَللی تَللی بسه دیگه. حداقل برو گلدوزی یاد بگیر. زن اگه درس نخونه بالاخره باید یه هنری ببره خونۀ شوهرش. جهاز خریدنیه ولی هنر که خریدنی نیست. اگه درس خونده بودی و حقوق بگیر می شدی، جهاز سر خود بودی.»
    طاووس عین لبو قرمز شد و واسه اولین بار زبونش بند اومد که گلی به دادش رسید: «اتفاقاً طاووس می خواد بره شبونه درس بخونه، قراره معلم سرخونه هم تیمورخان واسش بگیره که گلدوزی هم یادش بده، اینم رو جهاز تکمیلش اضافه کن.» حوری از جواب دندون شکن گلی ماتش برده بود. به زور یه ایشاءالله گفت و خاموش شد. طاووس که باورش شده بود حوری از قصد درس نخوندن رو تو سرش زد و فهمید تو حال و هوای ماهان دست و پا می زنه و شده رقیب و استخون لای زخم، دلش گرفت و زیر لب گفت:

    اگه هر کس تورو از من بگیره / شبی سکته کنه سحر بمیره

    یه ساعتی بی خودی گذشت و وقتی مردا واسه عصرونه خوردن پاشدن و طاووس تونست صورت ماهان رو نشسته ببینه و از همه مهمتر حوری رفع زحمت کرده بود، سانت سانت صورت ماهان رو تو چشمش جا داد. انگار عکس مینداخت. چیزی که خانوم آقا دنبالش بود پیدا کرد و شد دشمن قسم خوردۀ ماهان. اینجاست که میگن عشق آدمو رسوا می کنه. وقتی آفتاب داشت غروب می کرد، به نظر طاووس گل ها و سنگفرش باغ رو انگار آب طلا زده بودن، درختا تو گوش هم نجوای عاشقانه داشتن، وای که چقدر زندگی زیبا بود.
    آش رشتۀ همدم خانوم باعث شد که اونام به جمع خونوادۀ تیمورخان اضافه بشن. حشمت دو تا چشم داشت چند تا قرض کرده بود و طاووس رو می پایید. قاشق قاشق آشی که به دهنش میذاشت تو دلش قربون صدقه می رفت. خانوم آقا که دور و بر رو پر از رقیب می دید، به ابروهای وَسمِه کشیده ش چین انداخت و خطاب به ناصر گفت: «آقا ناصر چرا کناره گرفتی پسر، بیا جلو قاطی شو.» بعدش رو به بقیه گفت: «بچه م انقده مردونگی داره و حلال و حروم سرش میشه که از حیوون نر و ماده هم رو برمی گردونه.»

    * * *

    «مرده شور اون هیکل بی عرضه و لیاقتت رو ببره، عین خیار چسبیده بودی به جالیز! چرا لال مونی گرفته بودی؟ مث آدم ندیده های سُمّ و بُکم واخورده بودی که چی؟ دیدی آقای دکتر چه معرکه ای گرفته بود و با آب و تاب از فرنگ می گفت و مریضای جورواجور مریض خونه؟ انگار ما حکیم تو عمرمون ندیدیم، اونا عینک ته استکانی داشتن و این نداشت، همین. تو چرا زبون به دهن گرفته بودی؟ تو هم قصه ای از فرش فروشی و برو بیای دایی جانت می گفتی و سر نخ رو از دستش می کشیدی. چی زاییدم، گلاب به روم. نجاست یه بخاری داره که تو نداری.»
    داد ناصر دراومد: «آخه من جلوی اون چی داشتم بریزم وسط؟ قاپ قمار نیست که ول کنم! زیاد هم می زدم گندش درمی اومد. تیآتر خیابونی که نبود من بلند بلند دست بزنم و عرض اندام کنم.»
    «بسه دیگه نمی خوام شمایلت رو ببینم. جمال جمال مهتره، هرچی نبینی بهتره. عجب کشکی ساییدم، همه دوغ پتی بود. عین بیوه زنای جوون عزای یه نفره گرفته بودی. اون پسره حشمت هم از تو زرنگتره داشت دختره رو درسته قورت می داد. انگاری تو چشمای باباقوریش گل آتیش ریخته بودن. مث اسبی که نعلش نو شده بود، داشت جفتک مینداخت.»
    «ننه میگی چه کنم؟ بدبیاری پشت بدبیاری. جفت میزنم طاق میارم. خودش کم بدقلقی و چشم سفیدی می کرد، مال خرم پیدا شده. حالا خر بیار و باقالی بار کن.»
    خانوم آقا عین طاعون زده ها نالید: «اونو بی خیال، دختره بهش دل نمیده. اون دکتر رو بپا. دختره غلط نکنم تو کارشه. مرتیکۀ هردنبیل یه تابلو زده انگار دنیارو خریده، همچین باد تو گلو داشت و سنگین لقمه می گرفت که خیال می کردی منتظره لقمه کنن و بذارن تو دهنش. عین ماست مختار سلطنه می مونه، نیگاش می کنی ماسته، بخری دوغه، بخوری آبه، خیال ورش داشته کسیه.»
    «نه خب اگه دلش گیر اونه من چکاره حَسَنم؟ زور زوری و دست و پا بسته که نمیشه ازش بعله بگیرم؟ تازه شم، اگه دلش جای دیگه ایه، واسم زن خونه نمیشه، میشه دشمن کمربسته و قسم خورده.»
    خانوم آقا از خشم مثل گاو وحشی سم به زمین کوبید: «د آخه تو حالیت نیست. تو، قوم و خویشی، داییت هوات رو داره. اون صد پشت غریبه ست. بعدشم وقتی زنت شد و دست به سر و کله ش کشیدی، شیر میشه روباه. آخرشم، اون خیلی لی لی به لالای پسره میذاشت، از دل اون که بی خبریم، شاید نخواست و عشق یه طرفه عین آب جوشی یه که از رو چراغ ورداری یواش یواش سرد میشه، تا بوده همین بوده. یادت باشه که همیشه جای آینه رو بخاریه و جای کفش دم در. اون از قماش داییت نیست.»

    * * *

    طاووس آروم با نوک پا اومد پشت اتاق گلی و یواشی صداش زد: «بیداری گلی؟»
    چند لحظه بعد گلی با صورتی برافروخته و پریشون در رو وا کرد: «نصفه شبی چت شده دختر؟»
    «خوابم نمیاد، کلافه شدم، بیا تو اتاقم.»
    «رحمان حالش خوب نیست نمیشه تنهاش بذارم. اگه خوابش برد میام.»
    طاووس بوسه ای هول هولکی به صورت گلی نشوند و عین پرنده پر کشید و رفت. وقتی رو تخت فنری دراز کشید، از صدای جیرجیر فنراش خنده ش گرفت و ذوق کرد: یا مشکل گشا، خوف به دلم چنگ انداخته، نکنه واسه درس نخوندنم منو نخواد! خدایا، اگه اینجوریه مرگ ناغافل بهم بده و خلاصم کن، یه تب و یه مرگ. نه نمی خوام بمیرم، من از درد عشق دارم می میرم و دنبال شفا نمی گردم. چه چشمایی داشت، سبزِ سبز عین برگ درخت. موهاش عین طلا رو پیشونیش ریخته بود. نمی دونم چطوری پیشترا از زاغ و بور گریزون بودم! خودش به خودش نهیب زد: آخه اون موقع عاشق آقا فرنگیه نبودی.
    تو این فکر و خیالا بود که گلی آروم اومد تو و طاووس با دیدنش بغل واکرد: «قربونت برم، داشتم از تنهایی جون به سر می شدم.»
    صدای گلی پر از غم بود: «رحمان خون بالا میاره، عمه خانومتم هر چی دلش خواست بارش کرد و بیشتر دلخونش کرد.»
    «ولش کن. اون دهنش عین مستراح شهرداری می مونه از دهنش جای گل... درمیاد. واسش نذر و نیاز می کنم خوب میشه. به آقام میگم ببرتش پیش حکیم درمونش کنه.»
    گلی لبۀ تخت نشست: «داری بی گدار به آب می زنی. عمه خانوم اگه یه ارزن شک داشت، یقین کرد تو انگاری مردمو نمی بینی.»
    طاووس لباشو قلوه ای کرد: «عاشق شدن مثه دست زدن به آتیشه. آدم وقتی عاشقه دل و **** پیدا می کنه و بهش دست می زنه.»
    گلی خندۀ دردناکی کرد: «ولی اگه بهش دست زدی باید طاقت داشته باشی.»
    خندۀ مستانه ای رو لبای طاووس نشست: «ناقلا، دروغ تو هم عین کبریت تو انباره کاه حوریه رو سوزند. راستی گلی، من می خوام برم درس بخونم. ولی تا جایی که میدونم، باید شبونه درس بخونم. یعنی آقام میذاره؟»
    «داری تند میری. اسبی که تند بره زود عرقش درمیاد.»
    طاووس لبای قلوه ای قرمزش رو به دندون گزید: «اینجوری نگو دلم می گیره.»
    گلی به شوخی لپش رو کشید: «دخترۀ نازدونه، داری با سر میری تو گِل. بدجوری طناب عشقو به چهارچوب زندگیت بستی، استخوان قرص باش دختر. ولی اگه واقعاً بخوای درس بخونی و پا پس نزنی، روی این دختره که عین سگ دَلِه در هر خونه هاف هاف می کنه کم میشه، اونوقت تو میشی ملا باجی.» و بعد هر دو هرهر خندیدن.

    * * *

    خانوم آقا داشت ذهن بانو رو خراب می کرد و به خیال خودش زیر ماهان آب می بست: «زن داداش، دیدی چه سر و زبونی داشت و چه بِربِر، وز و وز زِر زِری راه انداخته بود؟ ما که فرنگ نرفتیم. حالا اگه دروغ و دون هم سر هم کرده بود الله اعلم! پررو ول کن مجلس هم نبود. میگن به مرده اگه رو بدی کفن شو نجس می کنه.»
    بانو که با استراحت جون به زانوهاش افتاده بود و ذاتاً آدم مؤمنی بود و از غیبت بیزار، رو ترش کرد: «بیچاره بد کسی رو که نمی گفت، داشت از شهر فرنگ می گفت. مام که ندیده بودیم بد نبود بشنفیم. از قضا به نظر من جوونک بدی نیست. همین که برگشته و داره دایی شو تیمار می کنه کلی مردونگی تو ذاتشه. گاهی اولاد خود آدم عصای دست نمیشه. اونایی که میرن فرنگ دیگه پاتو مملک نمیذارن و به پشتشون میگن پیف پیف بو میدی. این بابا از اون ور آب اومده و تو ذاتش فیس و افاده نیست. بین هزار تا کفتر چاهی یه قناری زرد نک خاله.»
    خاوم آقا تیرش به هدف نخورد ولی حاضر نبود عقب نشینی کنه: «ای بابا... پس سر و زبون چربش شمارو هم گول زد. بعضی مردا انقده زبون دارن که همه رو با حرف می خرن نه با زر و زیور، بی خرج و مخارج. از من گفتن! مواظب طاووس باش. این دختره مثه طلای نابه، هر کسی

  10. Top | #9



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    54.06
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,470
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    ممکنه ترازو بیاره وزنش کنه.»
    بانو لبخندی حوالۀ نگاه مشکوکش کرد: «اگه دختر منه، همه رو می بره لب چشمه و تشنه و با کوزۀ شیکسته برمی گردونه. بعدشم تیکۀ بدی نیست. دکتره و تابلوش آلاف عُلوف داره. دوماد هر کی بشه برده. قیافه و قد و بالاشم بچشم مادر فرزندی مقبوله. منکه اگه بیاد خواستگاری نه نمیگم.»
    تو دل خانوم آقا از ناامیدی چاه واز شد، ولی به روش نیاورد. یه ایشاءالله زوری گفت و تو دلش نفرین کرد: الهی **** لخته لخته بالا بیاره اگه زیر پای ناصرو بروبه.

    فصل سوم

    یک ماه بعد...
    از بابا رحمان یه پر اسخون مونده بود. رو تخت مریض خونه به پشت خوابیده بود و چشماش به طاق بود. دکترا گفته بودن سل داره. اونوقتا سل مرض واگیردار بدی بود که معالجه هم نمی شد و همه عین جذامی ها ازش فرار می کردن. بیچاره بابا رحمان هم سر پیری مجبور بود مهمون تخت مریض خونه باشه. مرتب خون بالا می آورد و از وقتی دکتر گفته بود ظرف و ظروفش رو سوا کنن، اون نیمچه جونش هم از ناامیدی پر زده بود. انقدر گوشه گیر شده بود که گاهی وقتا عین آفتاب زمستون چند روز چند روز کسی نمی دیدش. کاری هم ازش برنمی اومد. حتی از گلی هم فرار می کرد و در جوابش می گفت: «زن، چرخ روزگار که بد می گرده، آدمو دلمرده می کنه.» حتی با گلی بدرفتاری می کرد که چرا به دیدنش میاد: «تو که نمی خوای مبتلا بشی؟! تو جوونی من پام لب گوره، شایدم توی گوره، نمی خوام مبتلا بشی، نمی خوام واسه خودم گور به گوری بذارم.» ولی گلی گوشش بدهکار نبود و هر روز سری به مریض خونه می زد. حالا وظیفۀ بابا رحمان هم گردنش افتاده بود، خرید خونه و به کول کشیدن سور و سات غذا. فقط از پس گل و گیاه برنمی اومد که تیمورخان باغبون گرفته بود.
    اون روز طاووس انقده زنجموره کرده بود که اجازه دادن یه نوک پا بره مریض خونه. البته مقصود تویی کعبه و بت خانه بهانه است. طاووس فکر می کرد ماهان رو تو مریض خونه ببینه. البته که اگه چشم چیزی رو بخواد ببینه، انقده می چرخه که می بینه. دور از چشم تیمورخان و بانو زلفاش رو از زیر چادر بیرون ریخته بود و یه کمی هم دزدکی به چشماش سرمه کشیده بود. از شما چه پنهون با هزار ترس و لرز از سرمه دون بانو کش رفته بود، هر چند چشمای طاووس بی سرمه آدم می کشت. پیرهن سرخابی تنگی زیر چادر تنش کرده بود که برجستگی های هیکل خوش قواره شو نشون می داد. کمی هم عطر گل از جا نماز بانو به خودش زده بود.
    گلی نظری بهش انداخت و به طعنه گفت: «حسن خدادادی رو حاجت هیچ مشاطه نیست. تو بی سرخاب سفیداب انقده خوشگلی که آدم دلش غنج میره. بیچاره دکتر، نمی دونه کمر به قتلش بستی و می خوای کاری کنی کارستون.»
    طاووس چینی به ابروهای کمونیش انداخت و با انگشتانش قفلی به دستش زد، دستبند جواهر نشان تیمورخان تو دستش برق برق می زد، یعنی از اینجا رد میشه. کاش بابارحمان حالا حالاها نمیره و تو مریض خونه باشه. انقده سرخوش بود که بالا سر مردۀ زنده نمای بابارحمان پقی زد زیر خنده: «یه توک پا برم بیرون سر و گوشی آب بدم.»
    بیرون اتاق بالا و پایین می رفت و نذر و نیاز می کرد: صد تا صلوات نذرت خداجون پیداش بشه. انگاری خدا شنید، آخه حرفهایی که از ته دل و با خلوص نیت بیرون میآد، به گوش خدا زود می رسه. هیکل ماهان با روپوش سفید از دور پیدا شد. تاپ و توپ دل طاووس شروع شد و ضربان قلبش تند شد و سرخی شرم رو گونه هاش گل انداخت. سعی کرد سرش رو پایین بندازه. اینجا بود که ماهان کنارش رسید. سرش رو بلند کرد و با چشمای سیاش و مژه های بلند و فر خورده ش بهش زل زد و سلام کرد. تو سلامش صد تا غنچۀ گل سرخ بود که نثارش کرد.
    ماهان با لبای درشت و مردونه به روش خندید: «سلام از منه خانم. عیادت بابارحمان اومدین؟ وضعش خوب نیست، مهمون امروز و فرداست. سل خیلی پیشرفته.» طاووس از بس میخ چشمای ماهان بود فهمیده و نفهمیده فقط سر تکون داد و ماهان گفت: «به خونواده سلام برسونین. اگه کمکی از من برمیاد خبرم کنین.» و با یه خداحافظی راهش رو گرفت و رفت.
    طاووس محو تماشای هیکلش با خودش گفت: چشماش از سنگ زمرد سبزتره. وقتی گلی گوشۀ چادرش رو کشید، تازه به خودش اومد: «دختر تو از شور به در کردی، چرا داری می لرزی؟»
    طاووس با چشمای پر از اشک نیگاش کرد: «حاضرم نصف عمرم رو بدم دوباره برگرده.»
    گلی با تأسف بهش زل زد: «تو خوشی زیر دلت زده. بیچاره، عقلت زیر عشقت خفه قون گرفته، و الا به تو می گفت دختر زبون به دهن بگیر. هرچی دنبال مردا بری خودت سبک میشی. صد نفر آرزو به دل اینن که تو گوشۀ چشمی بهشون نشون بدی، اونوقت تو داری مثه گوشت قربونی خودت رو تیکه تیکه می کنی.»
    حرف طاووس که گفت: «وقتی عشق نیست دل آدم نعش کشه.» آتیش به جون گلی انداخت.

    * * *

    خانوم آقا بالا سر کُماجدُون پر از زبون و خوش گوشت و مغز و سیرابی و غیره که تعارفی حاج نصرت بود ماتم گرفته بود، انگار شام عزا بود، ازش بوی خطر می اومد: آهان، حاج نصرت داره دوون می پاشه. تو خونه ای که دختر دم بخت هست، خیلی سرا سرک می کشن. عروس به سر کرسی یارب به نصیب کی، ولی این نصیب باید مال پسر اون می شد و بقیه بی نصیب. طاووس زیاد مهم نبود، تخته فرشهای اعلای حجرۀ تیمورخان و مال و منالش بیشتر چشم رو می زد. دست رو دماغش گذاشت: «پیف پیف، این حاج نصرتم که هرچی تو دکونش مونده و بو گرفته می فرسته اینجا، ناز شصت هم لابد می خواد.»
    بانو که از دل پر کینه و مکر روباه بی خبر بود، بو کشید: «نه، بوی گل میده. دستش درد نکنه. میدونه من بی جون شدم اینارو فرستاده. باید یه دست مریزاد به حاج نصرت و همدم خانوم بدم که به فکر ما بودن و سر صبحی یادمون کردن.»
    صدای پای تیمورخان و ناصر چفت به دهن خانوم آقا زد و دیدن کله پاچه لبخند به صورت تیمورخان آورد. بادی به غبغب انداخت و خندید: «حاج نصرت از حالا شروع کرده به پدر عروس نوازی.» تکیه به پشتی داد و جلوی چشم پر حیرت خانوم آقا گفت: «چندی پیش از طاووس خواستگاری کرد، منم پا در هوا گذاشتمش. اگه جلدی به خواستگاری جواب بدی، فکر میکنه دختره ترشیده و کوزه واسش خریدی.»
    ناصر نگاه پر از درموندگی حوالۀ مادرش کرد که خانوم آقا شونه بالا انداخت: «مگه طاووس رو از سر راه ورداشتی داداش که حرومش کنی؟ پسر حاج نصرت باشه، از بوی گند کله پاچه ش از یه فرسخی آدم عوقش می گیره!»

    * * *

    چند روز بعد...
    همه خودشونو واسه ماه مبارک رمضون آماده کرده بودن و از امشب همه واسه خوردن سحری بلند می شدن. طاووس از خوشی پر درآورده بود. آخه همیشه تو ماه رمضون تیمورخان شبهای قدر افطاری می داد و همۀ اهل محل رو دعوت می کرد. پس دایی شمسا و ماهان هم می اومدند و طاووس سیر نگاهش می کرد. امسال گلی حال و هوای سال قبل رو نداشت چون مریضی بابارحمان حالشو گرفته بود. نون خورای جدیدم باری به دوشش بودن. تازه شم هی چپ و راست اُرد می دادن و بار به دوشش می ذاشتن و آخر سر هم از فضولی هاشون درامون نبود. هر شب ماه رمضون تو خونۀ تیمورخان آش پخته می شد و شبهای جمعه هم حلوا که همه می دونستن خیرات عشق ناکام تیمورخان بود. هر چند بانو می دونست، ولی هیچ وقت به روش نیاورد. اما همیشه تو دلش پر از غصه می شد و دم نمی زد.
    شب اول ماه رمضون بود و شب جمعه. بوی حلوا و روغن حیوانی و زعفرون اَعلا خونه رو پر کرده بود. گلی داشت حلواهارو تو بشقاب می ریخت و دورشونو با چنگال و قاشق خط مینداخت و تزیین می کرد. اشکهاش رو با آستینش پاک کرد. آروم و بی صدا گریه می کرد. همه میدونن که گریۀ بی صدا دردناک تر از گریۀ پر هیاهوست: خدا، چه وقت بیوه شدنم بود؟ بیست بهار از عمرم رفته و از زندگی هیچی نفهمیدم جز خواری و ذلت. بچه که بودم شبا قار و قور شیکم گرسنه م آزارم می داد و خواب رو از چشمم می گرفت، روزام از حمالی زندگی پشتم درد می کرد و نوک انگشتام گزگز می کرد. از پس مونده های خونۀ ارباب قاطی سرکوفت یه کمی شیکمم از عزا درمی اومد. دیدن بچه های ارباب و زندگیشون واسم حسرت بود. این از بچگی، اینم از جوونی که واسه یه شیکم سیر بی منت و تو سری، زن مردی شدم که جای آقام بود. همۀ خوشی هاش با زن اولش ته کسیده بود و بعد از اون خدابیامرز فقط یه تیمارگر می خواست، اونم کی بهتر از گلی بخت برگشته و سیاه روز. خداجون به اونم قانع شدم و سازگار ولی مثه اینکه رو پیشونی نوشت من ننوشتن راحتی، حتی به کلفتی. بعد از رحمان نمی دونم تو این خونه نیگرم میدارن یا باغبون و سرایدار جدید با زن و بچه ش میاد! با چه رویی برگردم ده؟ اونجام همه با انگشت نشونم میدن و میگن سرخور! تازه کی رو دارم که برگردم! ننه م و آقام که به رحمت خدا رفتن، از داداشمم که آبی گرم نمیشه. یه ناهار مهمونش باشی شب زنش کفشهات رو جفت می کنه. آبجیمم که یه سر داره و هزار سودا، انقده باید دنبال گاو و گوسفند بره که شیکم هفت تا بچه رو سیر کنه. تازه اشم با اون شوهر هیزش نمیشه کنار اومد. مرتیکه با اون هیکل بوم غلتونیش هر وقت نیگاش کنی با اون چشمای ریز عدسیش می خواد دولپی قورتت بده، انگار صد ساله گشنه شه. بیچاره آبجیم چطوری باهاش سر می کنه خدا دونه! یعنی چه چاره کنه؟ اونم دست و پاش تو بدبختی و نداری گیره، آی... اونایی که دارن هیچ وقت قدرش رو نمی دونن!
    تو همین فکرا بود که طاووس به شوخی هولش داد. گلی ترسید و چنگال از دستش افتاد و خورد رو پای طاووس: «آخ... پام...»
    گلی دستپاچه شد: «الهی دستم بشکنه، آخه چرا هولم دادی؟»
    «عیبی نداره» طاووس اینو گفت و لی لی کنون رو چهارپایۀ کنج آشپزخونه نشست: «خیراتیه؟»
    گلی سر تکون داد: «مثه همیشه.»
    «مال خونۀ دایی شمسارو بده من ببرم.»
    گلی انگشت به دهن شد: «وا...! میگن آدم یه جو از عقلش کم بشه هر چی دلش خواست میگه. عاشقی تموم عقل تورو پر داده. کی تو از این کارا کردی که دومیش باشه؟»
    خنده صورت نمکین طاووس رو پُر کرد: «پیشتر که عاشق نبودم، این اولی و آخریشه.»
    «جواب خانوم جان رو چی میدی؟ عمه خانوم که عین جاسوس تورو می پاد چی؟ نه طاووس آبروریزی نکن. بی آبروت می کنه. واسه پسر مردمم دردسر درست میشه. سیزده بدری همچین با غضب به آقای دکتر نگاه می کرد انگار شوهر ننه شه. تیمورخان هم خوشش نمیاد، سبک میشی.»
    طاووس هر وقت خیلی عصبانی می شد می گفت: «خوره... بعضی ها اگه تو حوض طلا هم آبتنی کنن تن و بدنشون طلایی نمیشه و رنگ حلبی یه. شده حکایت عمه خانوم ما. نمی دونم ما کی رو باید ببینیم که اینارو از اینجا بیرون کنه! خودش و پسرش ناصر جنی هوارو کثیف کردن. مریضی خانوم جانمم شده بهونه که کنگر بخورن و لنگر بندازن. شتر در خواب بیند پنبه دانه! خر که نیستم، میدونم این مادر و پسر واسه پول آقام کیسه دوختن و مثه گرگ دنبال من هی هی می کنن. اگه آقام دستش به گدایی دراز بود سلاممونم علیک نمی گرفتن و آقا داداش آقا داداش به نافش نمی بستن. دور و برش لِفت و لیس نکنن روزشون شب نمیشه. منم عین شاه ماهی از دستشون لیز می خورم تا سگ ماهی تو قلابشون گیر کنه. حالا اینارو وللش، عشق حلوارو برس.» ناخنکی به گوشۀ یکی از بشقابها زد: «گلی، فکر نمی کنی حلوایی که من ببرم شیرین ترین حلوای ماه رمضون باشه؟»
    گلی دلش واسه دل پاک طاووس سوخت: «اگه دایی شمسا درو واز کرد چی؟»
    طاووس دست رو دهن گلی گذاشت: «نفوس بد نزن، من همیشه رو خط شانسم. خدا یار عاشقاست. خودش درو باز می کنه. تو هم با من بیا که کسی شک نکنه. من میگم واسه ثوابش می خوام کمک کنم.
    گلی پوزخند زد: «اَمُون از دست این دل تو. تا منو آواره نکنه ول کن نیست. تیمور خان بفهمه همدستی کردم یه اُردنگی بهم می زنه و میگه برو سال دیگه با برف بیا و میندازتم بیرون.»

    * * *

    خانوم آقا که از نقشۀ طاووس باخبر بود، عین اسفند رو آتیش ترق ترق می کرد ولی جرأت نداشت که گوش تیمورخان رو پر کنه و زیر آب طاووس رو بزنه. می ترسید این دخترۀ سیاه چشم کار دستش بده، کج خلق که بود باهاشون، یه بارکی بیاد آبرو رو ببوسه و هرچی لایق خودش بود بار گیس سفیدش کنه. از حرص دندون قروچه می کرد. ولی تیغش به بانو کارگر بود: «کجای دنیا دیدین دختر عزب بره در خونۀ مردم خیراتی پخش کنه؟ اونم دختری که نوکر و کلفت داره. مردم چی یا بگن فردا! در دروازه رو میشه بست اما در دهن گالۀ مردم رو نوچ...! کاش جلوش وامیسادی زن داداش. خوبیت نداره. اگه آقا داداشم بفهمه خون به پا میکنه، باد به گوشش نرسونه.»
    بانو نفس بلندی کشید: «منم دلم نبود عمه خانوم. ولی خب، داره خدا و پیغمبررو میشناسه. ظهری دیدم سجادۀ ترمۀ ابریشمی رو واز کرده و سر نمازه. بذار بره طرف الله و اکبر که سفید بخت بشه. نخواستم باهاش کَل کَل کنم. حالا که خودش رفته سوی صراط مستقیم، نمی خوام تو ذوقش بزنم و سر قوز بندازمش.»
    خانوم آقا شونه های مردونه و استخونیش رو بالا و پایین کرد و گفت: «از قدیم گفتن نازکش داری ناز کن، نداری پاتو رو به قبله دراز کن. لوسش کردین دیگه، انگار سر هفت تا دختر کور اومده.»

    * * *

    طاووس وقتی دستش رو رو زنگ گذاشت، صدای گروپ گروپ قلبش رو خودش می شنید. با خودش گفت: «لامصب انگار پتک آهنگریه که می کوبه رو سندون. انقدر بی طاقت بود که دوباره زنگ زد: خداجون

  11. Top | #10



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    54.06
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,470
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    نکنه نباشن! چند ثانیه ای طول کشید که واسش صد سال شد و وقتی در رو پاشنه چرخید و ماهان پیداش شد، رنگش مثل لبو قرمز شد. «سلام طاووس خانم.»
    به زحمت دهن باز کرد: «سلام.» و بی حرف دیگه ای حلوا رو دراز کرد طرفش.
    «ممنون، سلام برسونید.»
    پاهای طاووس انگار به زمین چسبیده بود و خیال حرکت نداش. چادرش از روسری لیز خورد رو شونه هاش و خرمن سیاه موهاش خودنمایی کرد. وقتی دستهای خوش تراشش رو واسه کشیدن چادر بالا برد، ماهان محو تماشاش بود و تو سکوت نیگاش می کرد. «ببخشین.»
    ماهان خندید: «شما ببخشین.»
    بعد طاووس انگار جن دیده، به سرعت عقب گرد کرد و رفت. یه کمی دورتر، تو گودی یه خونه، گلی منتظرش بود: «خودش اومد.»
    طاووس پریشون تر از اونی بود که گلی فکر می کرد: «از کجا فهمیدی؟»
    «رنگم ببین حالم نپرس. بریم زودتر تا گندش درنیومده. من همۀ حلواهارو پخش کردم خیلی معطل کردی.»
    طاووس آه بلندی کشید: «پام به زمین چسبیده بود. وقتی می بینمش انقده دست و پام رو گم می کنم که می ترسم شصت پام بره تو چشمم. همین الان باز دلم واسش تنگ شد.»
    گلی پوزخند زد: «گُنده گُنده هاش تو عشق وا می مونن، چه رسد به جوجه ای مثه تو.»
    خندۀ طاووس مثه دیوونه ها بود. تو خنده گفت: «عشق یعنی نمی دونم، نمی دونم چیه و کیه، نمی دونم چرا اومده، از کجا اومده، نمی دونم کی میره، فقط می دونم مال منه و به ته قلبم چسبیده و دیگه نمی ره.»
    گلی دستشو محکم کشید: «با این همه نمی دونم، منم نمی دونم به کجا می خوای برسی دختر!»

    * * *

    دایی شمسا دنیا دیده یه قاشق حلوا تو دهنش گذاشت و شیرینی شو مزه مزه کرد و لبخند معنی داری رو لباش نشست: «از این دختره بعیده که حلوا پخش کنه. چندین و چند ساله که همسایه شونم، هنوز ندیدم قدم رنجه کنه و خیراتی ببره. دستش به کلون در هیچ خونه ای نخورده. همیشه با نوکر و کلفت اومد و رفت کرده، حتی دیده بودمش تو راه مدرسه که کیف شو ندیمه ش بلند و کوتاه می کرد. آخه دختر نازپروردۀ تیمورخان دستش درد می گرفت کیف ببره! حالا چی شده که بنده نوازی کرده؟»
    چین تو ابروهاش هنوز باقی بود که ماهان خندید: «به نظر من همه کارش مثل بچه هاست. فکر کنم منتظر نبود من در رو باز کنم. چون یهو جا خورد و بهم خیره شد.»
    خندۀ بلند دایی شمسا ماهان رو برد تو حیرت: «حالا مطمئن شدم که یه خبرایی تو اون کلۀ خوشگلش هست. اون و این مرحمت ها؟ اگه دست به سیاه و سفید می زد نگین انگشترش می افتاد. اون نه تو خلوت اهل بود و نه تو جمع سازگار. حکماً کار دست دلش داده. خب بد تیکه ای نیست. اسم و رسم داره، خونواده داره، مقبولکم که هست. پس حلقه رو آماده کن.»
    چشمای سبز ماهان درخشید: «دایی جون شمام که زود دست به کار شدین! اولاً هنوز آمادگی ازدواج ندارم، تازه کار داره سامان می گیره و هنوز خستگی این چند سال درس خوندن به درستی از تنم درنیومده. ثانیاً، ازدواج به این راحتی نیست. زمان واسه شناخت لازمه، ثالثاً این دختر به نظر من با همۀ محسنات که شما گفتین هنوز بچه ست.»
    دایی شمسا سرفه ای کرد و یه جوری نیگاش کرد که هر کس می دید فکر می کرد داره ته دل ماهان رو می خونه: «دایی جون تو هم داری عین پسربچه ها ناز می کنی. یادت باشه خدا زنا رو آفریده واسه ناز کردن و مردا رو واسه ناز کشیدن. الحق که ناز بعضی هام کشیدن داره!»

    * * *

    سهراب دیگه از نفس افتاده بود و محبوبه با چشمای گریون بالا سرش نشسته بود و نیگاش می کرد. گذشته عین فیلم سینما تو ذهنش رژه می رفت. خیلی کوچکتر از سهراب بود. یادش اومد وقتی که زن سهراب شد، هنوز نمی دونست عروسکهاش رو باید جا بذاره و بره. و وقتی با اعتراض مادرش روبرو شد، با چشم اشکبار بقیۀ لوازم شخصی شو جمع کرد و واسه همیشه با عروسکهاش وداع کرد. ولی این ظاهر قضیه بود. چون سال های سال، در نبود سهراب تو خیالش با عروسکهاش حرف می زد و بازی می کرد، گاهی هم خودش به خودش می خندید. چند سالی حامله نشد که چقدر از دیدن قیافۀ پکر سهراب می ترسید ولی بالاخره وقتی فهمید بارداره نمی دونست گریه کنه یا بخنده. بالاخره هم با خندۀ پر اشتیاق سهراب خندید. داشت مادر می شد، ولی واقعاً نمی دونست بچه با عروسک چه فرقی داره.
    نفس یه در میون سهراب از دنیای رویاهاش بیرونش کشید: «چیه سهراب، می خوای بهت آب بدم؟» پلک های سنگین سهراب که دیگه داشت با دنیای موجود خداحافظی می کرد و با زندگی بابت زمین خوردناش، نداشته هاش تسویه حساب می کرد و بابت خوشی هاشم گاهی یه لبخند کمرنگ می زد رو هم افتاد و به زور یه نه گفت و دوباره رفت تو عالم هَپرُوت. محبوبه هم رفت تو خیال خودش. یادش اومد چقدر حسین پسر همسایۀ بغلی رو دوست داشت. با هم همبازی بودن. وقتی چند نفری قایم باشک بازی می کردن، به عمد دلش می خواست حسین برنده بشه، شادیش خوشحالش می کرد و از دلخوریش تو دلش غم سرریز می کرد. وقتی تو لباس عروسی حسین بهش زل زد، دلش هری ریخت پایین. ولی اون موقع ها حرف حرف پدرا بود و بس. هیچ وقت فکر نکرده بود اگه حسین با لباس دامادی کنارش بود چی می شد. ولی زود ذهنش رو خالی کرد، اما دلش با سهراب نبود، ازش حساب می برد، عین برادر بزرگش، تا آخرم تو همین خیال بود، هیچ وقت به چشم یه همسر بهش نگاه نکرد، دو دهه با هم اختلاف سن داشتن، حالام که داشت بارش رو می بست و می رفت، منتها حالا با یه یادگاری که نمی دونست با دست خالی چطوری سر و سامونش بده. سهراب دست به هر کاری می زد ضرر می داد. مرد خوبی بود ولی گاهی شانس و اقبال از آدم رو گردون میشه. این مریضی هم قوز بالاقوز شده بود و تتمۀ دار و ندارشون هم بالای همین مریضی به باد رفته بود. تمام امیدش ملیحه دختر جوونش بود که داشت درس می خوند، نه شکل خودش بود نه خیلی شکل سهراب فقط به بور بودنش شبیه بود.
    از یادآوری اینکه گاهی خود سهراب می گفت: ملیحه خیلی خوشگله، شکل ما که نیست شکل دختر همسایه ست! خنده ش گرفت. خنده ای توأم با گریه. دلش نمی خواست ملیحه بی پدر بشه، ولی داشت می شد. خودش نمی دونست چطور شد که یاد دایی شمسا افتاد و یهویی دلش روشن شد: به سهراب قول داد که، می برمشون تهران. یعنی انقدر مردونگی داره یا فقط حرفش رو زده؟ خدا کنه از اونایی باشه که یه موی سیبیلش حجته و حرفش از صد تا سند منگوله دار معتبر تره. دلش پر از غصه شد. خدایا، چرا تلپی افتادم تو نکبت؟ چرا فقط غم میاد به استقبالم و بهم مبارکباد میگه؟ گریۀ بی صداشو تو گلوش خفه کرد که مبادا ملیحه بشنوه. انگاری یه کاسه روغن خورده بود، گلوش کیپ کیپ شده بود.

    * * *

    اون شب وقتی ماهان رفت تو اتاقش و تنها شد، دید که طاووس عین گربه ای که تو تاریکی دنبال شکاره، آروم اومد تو بالکن. درسته که کمر زمستون شکسته بود و بهار غداره به دست بالا سرش وایساده بود و عین مأمور حکم بدست می خواست رَوونه ش کنه، ولی هنوز هوا سرد بود. گرمی صورت طاووس اما از عشق بود، انگاری تب کرده بود. ماهان از پشت شیشه نگاهش می کرد بدون هیچ واکنشی. ولی تو دل طاووس غوغا بود. دیگه نه به فکر تیمورخان بود و نه از جاسوسی و خبرچینی عمه خانوم می ترسید. میگن گاهی عشق آبرو رو چنان تو چلۀ تیرکمون میندازه و پرت می کنه یه جای دور که دیگه آدم دستش بهش نمی رسه. دلش می خواست ماهان پنجره رو باز می کرد و اون از همون جا پرواز می کرد. قِری به سر و کمرش داد و پارچ آبی رو خالی کرد تو گلدون رو بالکون و بعد خودش با خودش خندید: کی دیده شب تو تاریکی گل آب بدن! طاووس این تو بودی که من مَنِه قربان راه انداخته بودی؟ نمی دونست بشینه، برقصه، وایسه، چه کنه؟ روشنی اتاق ماهان انگار پنجرۀ بهشت بود و خودش فرستاده ای از بهشت. لباش می خندید و لب خندون با دل آتیش گرفته جور نبود. با تمام تن و جونش ماهان رو می خواست. آرزو کرد: کاش پرنده بودم. دلش می خواست رو باز می کرد و صداش می کرد. واسه خودش و ماهان تو خیالش یه سقف ساخته بود قد دو نفر، فقط دو نفر. با خودش نجوا کرد: دوستت دارم یه عالمه، هرچی بگم بازم کمه.
    ماهان تمام حرکات طاووس رو ضبط می کرد خودش هم نمی دونست چرا، گاهی خودش رو سؤال پیچ می کرد ولی بازم نصف دلش اما داشت و نمی دونست چرا. از این دختر چشم سیاه خوشش می اومد ولی هیچ وقت نفهمید چرا هر وقت دستش رو دراز می کرد بگیرتش، مثه یه رویا پر می کشید.

    * * *

    چند روز بعد...
    گلی سراپا سیاهپوش بود و از نبودن بابارحمان احساس بی پشت و پناهی می کرد، یاد حرف مادرش افتاد که همیشه می گفت: شوهر آدم اگه یه چوب باشه و یه گوشه ای افتاده باشه، بهتر از نبودنشه. هر چند که دلش قرص شده بود که تو این خونه موندگاره، با بودن طرفدار قرص و محکمی مثه طاووس دیگه تیغ خانوم آقا هم بهش کارگر نبود. تیمور خان حاضر نشد به باغبون جدید جا و مکان بده. قرار شده بود کرایه شو نقدی بده و گلی تو همون اتاقی که بود بمونه. اینم از تصدق سر طاووس و برکت لوطی منشی تیمورخان بود. خانوم آقام هرچی زیر پاشو رفت و جارو کرد، نتونست تکونش بده. انگار بیدی بود که با این بادا نمی لرزید.
    محبت طاووس چند برابر شده بود. گلی دیگه تمام وقت بیکاری شو تو اتاق طاووس بود و وقتای دیگه م طاووس می رفت تو اتاق گلی. آخه کسی رو به غیر اون نداشت که از عشق واسش بگه و دلشو خالی کنه.
    فردا شب هفت بابارحمان بود و تیمورخان به پاس خدمت چند ساله ش افطاری می داد. طاووس داشت بال و پر می زد. آخه فقط آشنا داند زبان آشنا.
    گلی زبون به نصیحت باز کرد: «عزیزم، آروم باش، عاقل باش.»
    طاووس با چشمای پر از عشق که حالا دیگه برق عشق براق ترش کرده بود، نالید: «چیزی رو که دل بپسنده می دونم عقل ممکنه زیر بارش نره. ولی دست خودم نیست، هرچی تو دلم بوده ریختم بیرون. ولی ته قلبم بازم فقط اون موندگاره. فقط می دونم که اگه دلمو ندیده بگیرم، می ترکه عین بمب، بامب. وقتی می بینمش انگار یه دیگ پر لذت تو سرم خالی می کنن. جون تو، تیرای سیمانی برق رو هم خوشگل می بینم. دیشب کتاب حافظ رو از رو طاقچۀ آقام کش رفتم و چشمامو بستم و یه فاتحه واسش فرستادم که فالم رو راست بگه. انقده شعرش رو خوندم تا حفظ شدم. البته حافظ واسه همین حالا اینو گفت، از بعدش دیگه خبر نداشت.» بعدش چشماش رو خمار کرد و خوند:
    گفتم غم تو دارم، گفتا غمت سرآید
    گفتم که ماه من شو، گفتا اگر برآید
    ماچی از لپ گلی کرد که هاج و واج شده بود: «من هیچ وقت به در بسته نخوردم. به من میگن طاووس نه مرغ بی دست و پای خونگی. اگه قفل یه منه هم به در باشه، بازش می کنم.»
    گلی از ترس مورمورش شد. خوب می دونست که این دختر مو سیاه هرچی بخواد می کنه. حتی اگه پای آبروش درمیون باشه، به اون پشت پا می زنه. بلند بلند گفت: «خدایا، هر کاری بدی می کنه مجازاتش به تن من بخوره، ولی به آبروش نخوره، می دونم همیشه حکم دل به عقل می چربه. جوونیه و سر شوریده. ولی یادت باشه، اگه از تشنگی عشق لبت قاچ قاچ شد، آبی رو که آبروتو می بره نریز تو گلوت.»
    طاووس غرید: «تو دیگه نشو عمه خانوم. نه قیافه ت شکل اونه، نه اخلاقت. پس ادا درنیار.»

    توی آسمون دنیا هر کسی ستاره داره
    چرا وقتی نوبت ماست آسمون چیزی نداره

    «همۀ آدما عاشق میشن. نوبت ما که رسید آسمون تپید و عشق شد حروم. پس حلالش کجاست که ما بریم دنبالش؟»
    گلی سعی کرد خوددار باشه، چون می دونست لج کردن با طاووس کار و خراب تر می کنه: «آخه خوشگلم، تو که هنوز نمی دونی اونم تورو می خواد یا نه. اول نخود و لوبیا رو بپز، بعد سبزی اش رو بار بذار. بذار خروست کبک بخونه، بعد واسش لونه درست کن. بذار اون پیشقدم بشه و بیاد خواستگاری، اونوقت بازم تو باید ناز کنی و پشت چشم نازک کنی.
    اینی که من می بینم دیگه اون طاووس نیست. تو داری سرت رو به باد میدی و داری غصه دلت رو می خوری. عزیزم، رو دلت مشت بکوب، سفت نیگرش دار، هر چی دنبال مردا بری عین سایه ازت فرار می کنن.»
    طاووس که توقع نداشت کسی دلشو دست کم بگیره، صداشو بلند کرد: «من الان جوونم و دلم می خواد عاشق باشم و واسه دلم جشن بگیرم. وقتی دلم مرد چه فایده واسه مرده که جشن تولد نمی گیرن! الان که دلم زنده است می خواد خوش باشه.

    زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید
    ورنه بر سنگ مزارش آب پاشیدن چه سود؟

    «تو هم باید کمکم کنی. من یا زن آقا فرنگیه می شم یا واسه همیشه دختر خونۀ آقام می مونم.»
    گلی کوتاه اومد: «عزیزم، من مثل مادرت می مونم. مادری به محبته نه به شیکم مادر و پشت پدر. تا پای جون باهاتم، هرچی پیش اومد خوش اومد. من که غیر از تو کسی رو ندارم تو دنیا!»
    طاووس با مهربونی بهش زل زد: «همۀ دنیا مال تو، آقا فرنگیه مال من.»

    * * *

    خونۀ بزرگ تیمورخان پر و خالی می شد. مهمونها می اومدن و پرش می کردن و پذیرایی کنا می رفتن و می اومدن. طبقۀ بالا واسه خانوما بود و طبقۀ پایین مردا. مداحی می خوند: اگه بار گران بودیم رفتیم، اگه نامهربان بودیم رفتیم. با صداش قلبها رو می شکافت. گاهی سوز صدایی از صدتا گریه دردناک تره. خانوم آقا چادر رو صورتش کشیده بود ولی یه روزنه واسه فضولی گذاشته بود و مدام طاووس رو که پشت پنجره رو ول نمی کرد می پایید. حوری هم دوزاریش افتاده بود که چرا طاووس کنار پنجره نشسته و هر از گاهی به هوای چیزی سرکی تو حیاط می کشه. واسه همین خودشو کنار طاووس رسوند و چادرشو پس زد و حرفهای گنده گنده زد: «هوا اکسیژن نداره، آدم نفس کم میاره.»
    گلی انقده گریه کرده بود که حالش بهم خورد و طاووس با صدای خانوم آقا که گفت یه پیاله آب رو صورتش بپاشین جلدی از جا جست و خودشو به طبقه پایین رسوند. در اتاق بزرگ پایین که مهمون خونه بود باز بود و واسه رفتن به آشپزخونه باید از جلوش رد می شدن. طاووس جلوی در این پا و اون پا کرد دل به دریا زد. دیگه عقلش به جای پاره سنگ پاره آجر ورمی داشت. سرش رو از در کرد تو اتاق و با چشم دنبال ماهان گشت. و وقتی اونو دید کنار تیمورخان به پشتی تکیه داده قلبش بالا و پایین رفت تو سینه ش. با ناز تیمورخان رو صدا کرد که نشنید. ولی ماهان که روش به طاووس بود، تیمورخان رو با خبر کرد: «با شما کار دارن.»
    تیمورخان از دیدن طاووس قاطی اون برو بیا مات شد و تو لب رفت. یه باهاس ببخشین گفت و اومد جلوی در: «چیه بابا، کوچکتر از تو واسه فرمون نبود؟»
    «آقا جون حال گلی بهم خورده. بگین آقای دکتر یه نیگاهی بهش بندازه.»

    * * *

    هنوز تا افطار مونده بود و همۀ شیکم ها داشت قار و قور می کرد. گلی سرش تو بغل بانو بود و خانمی داشت با باد بزن حصیری بادش می زد.

صفحه 1 از 5 123 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
تارنماي ايران پرديس با لطف و ياري خداي مهربان در سال 1386 تاسيس شد.روز به روز که از عمر ايران پرديس ميگذشت دوستان زيادي به جمعش محلق شدند و تا به امروز مخاطبان زيادي از اين تارنماي کاملا فارسي استفاده ميکنند ايران پرديس با پشت سر گذاشتن فراز و نشيب زياد و با عنايت خداو لطف بيکرانش امروزه توانسته در پنجمين جشنواره رسانه هاي ديجيتال عنوان برترين انجمن گفتگوهاي پارسي را کسب کند انجمن هاي ايران پرديس امروزه با هدف خدمت رساني به يکي از بزرگترين انجمن هاي ايران و پر مخاطب ترين انجمن هاي دنياي مجازي تبديل شده و اميدوار هست با همين هدف هم به جايگاه اصلي و واقعيش دست يابد.

اکنون ساعت 17:06 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.

ایمیل پست الکترونیکی مدیریت سایت : iranpardis.com@gmail.com
شماره سامانه پیامک : 30005604500000