انتخاب رنگ سبز انتخاب رنگ آبی انتخاب رنگ قرمز انتخاب رنگ نارنجی
خوراک آر اس اس

  آخرین ارسالات انجمن
جوایز استثنایی پیش بینی مسابقات لیگ برترکلیک کنید

  اهدا جایزه . پست بزنید جایزه بگیریدکلیک کنید

تبلیغات ایران پردیس
تبلیغات ایران پردیس تبلیغات ایران پردیس

+ ارسال موضوع جدید
صفحه 1 از 4 123 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 31

موضوع: رمان زیبا و جذاب نیلوفر مرداب | نسرین ثامنی

  1. Top | #1



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    54.23
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,470
    میزان امتیاز
    620

    New2 رمان زیبا و جذاب نیلوفر مرداب | نسرین ثامنی

    مشخصات کتاب:

    نام کتاب : نیلوفر مرداب

    نام نویسنده [لطفا جهت مشاهده لینک ها ثبت نام کنید.] نسرین ثامنی

    تعداد صفحات : 301 صفحه

    چاپ سوم 1386

    انتشارات چکاوک و پگاه




    [لطفا جهت مشاهده لینک ها ثبت نام کنید.]

  2. محل تبليغات شما    موزيک روز
     
  3. Top | #2



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    54.23
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,470
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    نم نم باران بهاری از دل آسمانِ ابری، زمین تشنه را سیراب می کرد،. قطرات ریز باران به آرامی از پنجره ی کلاس فرو می چکید و بوی نا از لای درز پنجره ی بسته، فضای کلاس درس را پُر کرده بود. مهشید بی توجه به سخنان خانم دبیر که مقابل تخته ی سیاه ایستاده و با صدایی رسا نمونه سؤالهای امتحانی آخر سال را برای دانش اندوزان طرح می کرد، از پنجره به آسمان چشم دوخته و در تفکرات آشفته ی خود مغروق بود.
    قلب کوچکش همانند پرنده ای محبوس که برای رهایی از بند و اسارت خود را به در و دیوار قفس سرد و آهنین بکوبد، در سینه می تپید. بر چهره ی زیبایش ردپایی از حزن و اندوه دیده می شد و نگاه سرگردانش حدیث تشنه بود و آب. آسمان دلش همانند آسمان خدا ابری و باران زا بود که هر دم بیم آن می رفت با تلنگری سیلاب خون از آن جاری گردد. ذهنش در نقطه ی کوری متوقف مانده و از آن فراتر نمی رفت.
    خانم دبیر از همان نقطه ای که ایستاده بود، لب از گفتار فرو بست و خیره خیره وی را نگریست. دختران کنجکاو رد نگاه وی را دنبال کرده و چشم بر مهشید دوختند. دستی از زیر میز پای او را به آرامی تکان داد. مهشید غفلتاً به خود آمد. نگاهش تک تک چهره ها را کاوید و بر چهره ی سرزنش بار خانم دبیر ثابت ماند. سپس سر فرود آورد و با به دندان گزیدن لب و عرق شرمی که پیشانیش را براق کرده بود شرمساری خود را از غفلت ناآگاهانه اش ابراز داشت. خانم دبیر با ضربات سر انگشت خود به روی میز، همهمه ی مبهم دخترها را متوقف کرد و ادامه ی سخنان خود را از سر گرفت. بار دیگر سکوت و سکون بر فضای کلاس حاکم گشت و مهشید سعی کرد افکارش را به سخنان خانم دبیر متمرکز کند. در حالی که همچنان منفعل بود و سرخی شرم بر گونه داشت به ورقه ای که دخترخاله اش جمیله در برابرش نهاده بود چشم دوخت و با سرعت متن سؤالهای عقب مانده را در اوراق خود یادداشت کرد.
    نیم ساعت مانده به پایان زنگ خانم دبیر وقت آزاد اعلام کرد و پشت میزش نشست و به دخترها فرصت داد تا اشکالات درسی خود را بررسی و پرسش نمایند. جمیله نگاهی به مهشید انداخت، انتظار داشت مهشید آنچه را که در دل دارد بر زبان آورد و علت حواس پرتی خود را به او که صمیمی ترین فرد در نزد مهشید شناخته شده بود توضیح دهد اما مهشید به جای هر گونه جوابی به لبخند کوتاهی اکتفا کرد و سرش را میان اوراقش فرو برد و وانمود کرد که قصد مطالعه دارد و با این واکنش راه را برای هر گونه پرسش و پاسخی مسدود کرد.
    با به صدا درآمدن زنگ، دخترها با سر و صدا کلاس را ترک کردند، مهشید و جمیله هم بند کیفها را بر دوش انداخته و از کلاس خارج شدند. به خیابان که رسیدند شکیبایی جمیله از حد گذشت و رو به مهشید کرد و پرسید:
    - مهشید چرا به من نمی گویی حواست کجاست؟ امروز طور دیگری هستی! چیزی شده؟
    مهشید که دیگر دلیلی برای کتمان نداشت به آرامی پاسخ داد:
    - خودت که می دانی، مثل همیشه همان مشکلات و همان دردسرها.
    جمیله بند کیفش را روی شانه محکم کرد، عینکش را که در اثر ریزش باران خیس شده بود از روی چشم برداشت و گفت:
    - تو که به این قبیل مسایل عادت داری پس نگران چی هستی؟
    مهشید از جیب روپوش خود دستمالی بیرون آورد، آن را به طرف جمیله گرفت و جواب داد:
    - هر چه به شروع امتحانات و پایان سال تحصیلی نزدیکتر می شوم نگرانیم شدت می گیرد. کاش می شد به قدرتی دست می یافتم که زمان را در همین نقطه متوقف سازم. محیط خانه به قدری برایم ناامن و غیر قابل تحمل شده که وقتی به حوالی منزل می رسم تمام غمهای دنیا بر دلم تلنبار می شود و کوهی از اندوه و هراس بر شانه هایم سنگینی می کند. خانه برای همه مأمن و پناهگاه است در صورتی که برای من حکم زندان و شکنجه گاه را دارد.
    جمیله دستمال را از او گرفت، شیشه های عینکش را پاک کرد و آن را داخل جیب بغل کیف خود نهاد و در جوابش گفت:
    - خودت می دانی که با مشکلاتت آشنا هستم، حرفهایت را می فهمم و درکت می کنم اما در برابر سرنوشتی که تقدیر برایمان رقم زده چه کاری می توان کرد؟ به خدا روزی نیست که در خانه ی ما از تو حرفی به میان نیاید. من و مامان همیشه به فکر تو هستیم و از وضعیت نگران کننده ی تو متأثریم. می دانیم که تو تحت فشار روانی هستی و به سختی با مشکلات و موانع کنار می آیی اما اگر بخواهی از حالا هی به خودت یأس و ناامیدی راه بدهی نمی توانی از پس امتحانات برآیی و نمرات خوبی کسب کنی. تو همیشه دانش آموز موفقی بودی و باید به همه ثابت کنی که هنوزم ساعی و کوشا هستی، به خصوص به بدری.
    جمیله ضمن گفتن این جملات دستمال را به او برگرداند. مهشید دستمال را مجدداً در جیب خود فرو برد و گفت:
    - این روزها به سختی درس می خوانم. تمام اوقات روز و شبم در منزل صرف کارهای خانه می شود، تا می آیم کتابی به دست بگیرم و صفحه ای را مرور کنم بدری از راه می رسد و پرخاش کنان کارهای عقب مانده را به رخم می کشد، کارهایی که در اصل از وظایف او محسوب می شود و ربطی به من ندارد. من هم برای این که ایجاد درگیری نشود همه ی کارهایم را زمین می گذارم و به سراغ کارهای منزل می روم بعد هم بچه داری و نشستن پای دار قالی. کاش فقط همینها بود، غرولند دایمی بدری و رفتار سرد و توهین آمیز دخترانش هم مزید بر علت است. وقتی به خود می آیم که پاسی از شب گذشته و من خسته و ناتوان به بستر می روم. در آن هنگام دیگر نای نفس کشیدن ندارم و اگر بخواهم همت به خرج داده به امورات درسی ام بپردازم صدای اعتراض همه بلند می شود که هنگام خواب و استراحتشان است و نور چراغ آزارشان می دهد و... با این اوصاف چطوری می توانم درس بخوانم و به قول خودت از پس امتحانات برآیم؟ و ای کاش مشکلات به همین جا خاتمه می یافت، وقتی به این موضوع می اندیشم که تا چند هفته ی دیگر به جای ادامه تحصیل و کسب موفقیتهای تحصیلی، ناگزیرم طبق اراده و خواسته ی ناعادلانه و ظالمانه ی بدری پای سفره ی عقد بنشینم و به همسری پسرعموی منحرف و بی آبرو و نیمه دیوانه ی او دربیایم، تمام وجودم از خشم و نفرت لبریز می شود و مرگ چون آرزویی شیرین وسعت اندیشه ام را در بر می گیرد.
    کاش می توانستم به پدر بفهمانم که به عنوان یک نانخور بی مقدار که به قرصی نان و لیوانی آب قناعت دارد سربار و طفیلی او نیستم. بدری در منزل ما از چنان اقتداری برخوردار است که پدر را آمرانه تحت سیطره و نفوذ خود درآورده و بر همه ی ما فرمان می راند. محال است که پدر بتواند در برابر ایده ها و نظریاتش پایداری کند و در این راستا، تنها سرنوشت و آتیه ی من است که به معامله گذاشته می شود. بدری تصمیم گیرنده ی صرف است و پدر آلت دستی بیش نیست. ضعفهای پدر، بخصوص مسأله ی اعتیادش بدری را بر او مسلط و چیره گردانیده تا جایی که عقایدش را به راحتی به ما تحمیل می کند. از روزی که مادرم از دنیا رفت و بدری جای او را گرفت حتا یک روز هم از دست و زبان او در امان نبودم. همه ی اینها قابل تحمل است اما این ازدواج اجباری را چه کنم؟ جمیله من واقعاً از آینده ی خود بیمناکم و نمی دانم چه سرنوشتی انتظارم را می کشد.
    جمیله دست در بازوی او انداخت و با دلسوزی اظهار داشت:
    - تو نباید از آینده نگران باشی. هیچ کس از فردای خود خبر ندارد. به قول مادرم یک سیب را که هوا بیندازی، تا پایین بیاید صد تا چرخ می خورد! به خدا توکل کن و از او بخواه که در رفع مشکلات یاریت دهد. جز پروردگار قادر منان چه کسی می تواند ما را از مشکلات و گرفتاریها مصون بدارد؟ چشم امیدت فقط به درگاه یزدان باشد و بس.
    مهشید سری به تأیید تکان داد و هیچ نگفت. پس از طی مسافتی به نسبه طولانی به حوالی منزل جمیله رسیدند، هر دو سر کوچه ایستادند و جمیله گفت:
    - می دانم که فرصت نمی کنی سری به ما بزنی شاید الان بتوانی چند لحظه با ما باشی، مامان از دیدنت خوشحال می شود.
    مهشید دست او را صمیمانه فشرد و جواب داد:
    - باشد برای بعد.
    - بیا برویم داخل، تعارف نکن.
    - ممنونم باید هرچه زودتر به منزل برگردم، مایل نیستم بر سر چند لحظه تأخیر با بدری مرافعه داشته باشم. سلام مرا به خاله برسان.
    - چشم حتماً، فردا می بینمت.
    - خداحافظ.
    - خدانگهدار.
    مهشید از وی فاصله گرفت و با گامهایی محکم و شتاب زده راه منزل را که در همان محدوده قرار داشت در پیش گرفت. باران بر شدت خود افزوده و به رگبار تندی بدل شده بود. وقتی به خانه رسید، در پناه سایه بان آجری ایستاد و با مشت ضربات کوتاهی به در وارد آورد. چند دقیقه بعد صدای کشیده شدن دمپایی هایی بر کف حیاط به گوش رسید. در گشوده شد و سر برهنه ی فاطمه از میان دو لنگه ی آن ظاهر گردید.
    مهشید با این که از لحاظ سنی یکی دو سال از او بزرگتر بود در سلام گفتن پیشی گرفت و بدون این که پاسخی دریافت کند با دست به آرامی فاطمه را که به سردی نگاهش می کرد و روپوش مدرسه اش حکایت از آن داشت که همانند او تازه از راه رسیده است، کنار زد و از میان در گذشت و وارد حیاط شد. فاطمه با حالتی کینه توزانه او را برانداز کرد و پشت چشمی برایش نازک کرد که از دید مهشید مخفی نماند. سپس با بی اعتنایی در را بست و قدم به داخل حیاط گذاشت، همانطور که دمپایی هایش را با بی مبالاتی روی سنگفرش حیاط می سایید شتابان به سمت اتاق دوید.
    مهشید به محض وارد شدن به اتاق چشمش به بدری افتاد. به وی سلام کرد. روپوش خود را روی میخ آویزان کرد و کیفش را گوشه ای نهاد. بدری نوزادش را روی دو پا نهاده و به آرامی تکانش می داد. با حرکت سر پاسخ سلام مهشید را داد و در همان حال که کودک را روی پا می جنباند نگاه سرد خود را به مهشید دوخت. نگاهی که بیزاری و تنفر از آن فوران می کرد. از روزی که با پدر مهشید ازدواج کرده بود نتوانسته بود با این دختر کنار آمده و وجود او را تحمل کند. وقتی او را با دختر خودش که از شوهر اولش بود قیاس می کرد نمی توانست حسادت را از خود دور کند. فاطمه نه در زیبایی و وجاهت صوری به پای مهشید می رسید و نه در خلاقیت و استعداد بر او پیشی داشت، مهشید همیشه سرآمد بود...
    مهشید بدون این که بداند در دل نامادری چه می گذرد سری به آشپزخانه زد تا اگر کاری مانده انجام دهد. قابلمه غذا روی اجاق گاز قرار داشت. بخار مطبوعی که از لای در قابلمه در هوا متصاعد بود شکم گرسنه اش را قلقلک داد.


  4. Top | #3



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    54.23
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,470
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    و اشتهایش را تحریک نمود. هیچ وقت صبحانه ی کاملی به او نمی دادند و اگر بدری خیلی دلش به رحم می آمد تکه ای نان بیات و کپک زده به دستش می داد تا در راه رفتن به مدرسه آن را بخورد.
    وقتی از آشپزخانه خارج شد، بدری کودک را زمین نهاده و چادری روی سینه اش می کشید. مهشید پرسید:
    - مادر کاری هست که انجام بدهم؟
    فاطمه از کنار آن دو گذشت و به آشپزخانه رفت. بدری با لحن سردی پاسخ داد:
    - فرصت نکردم اتاقها را جارو کنم، اول اتاقها را تمیز کن بعد به کارهایت برس، وقتی پدرت آمد با او ناهار بخور.
    مهشید به علامت اطاعت سری تکان داد، جارو را از پشت در اتاق برداشت و سرگرم کار خود شد. بدری همان دم دست دختر چهار ساله اش را گرفت و به آشپزخانه رفت. در را از داخل بست که گرد و غبار حاصل از جارو بر روی غذا و ظروف آشپزخانه ننشیند، سپس سه بشقاب غذا برای خود و دخترها کشید و همانجا روی سفره ای که کف آشپزخانه قرار داشت نشستند و مشغول خوردن شدند. مهشید می دانست که اکنون آنها در حال صرف غذا هستند و به رغم گرسنگی شدید همچنان به کارش ادامه داد و سعی کرد فکر شکم خالی و گرسنه اش را از سر به در کند. این قبیل تبعیضات و تفاوت گزاریها برایش امری عادی تلقی می شد به همین سبب هرگز لب به شکوه و شکایت نمی گشود. رفتار خشونت آمیز بدری و برخوردهای اهانت بار فاطمه و فرشته او را به یاد داستان سیندرلا و خواهران ناتنی اش می انداخت. مضافاً به این که هر دو شرایطی کاملاً یکسان داشته و از جور و جفای نامادری در عذاب بودند.
    یکباره به خاطرش آمد که پنجره ها را نگشوده است. گرد و غبار روی قالیچه های خرسکِ نخ نما، در هوا متراکم شده بود و بی تردید با این سهل انگاری مورد ملامت بدری قرار می گرفت. بی درنگ به طرف پنجره رفت و آنها را گشود. در ورودی اتاق را نیز باز گذاشت تا هوای آلوده هرچه زودتر خارج شود. از آشپزخانه صدای گفت و گو و خنده ی آنها به گوش می رسید، بی توجه به اطرافش بار دیگر کار خود را از سر گرفت.
    ساعتی بعد وقتی از آمدن پدر قطع امید کرد به آشپزخانه رفت و پس مانده ی غذایی را که داخل دیس قرار داشت پیش کشید و مشغول خوردن شد. پس از آن تمامی ظرفها را شست و آشپزخانه را مرتب کرد و به اتاق نشیمن بازگشت. بدری و فاطمه پشت دار قالی نشسته و سرگرم بافتن بودند. فرشته گوشه ای نشسته و بازی می کرد و علی هم درون گهواره به خواب رفته بود. مهشید کیف مدرسه اش را برداشت، کنجی نشست و به انجام تکالیفش پرداخت. بدری و فاطمه در حین انجام کار با هم گفت و گو می کردند و با صدای بلند می خندیدند و این مسأله سبب می شد که مهشید نتواند حواس خود را به روی نکته ی خاصی متمرکز کند. در همین هنگام علی هم از خواب بیدار شد و در گهواره اش بنای گریستن آغاز کرده بود. مهشید هرچه نوشته های کتاب را مرور می کرد چیزی در مغزش نمی نشست. جملات و عبارات معنا و مفهوم خود را ا دست می داد و اندک اندک دانسته هایش رنگ می باخت.
    آنچه را که تا آن لحظه خوانده بود مانند ماده ی فراری از ذهنش بخار می شد و در هوا گم می گشت. صدای سنگین و عذاب آور تاپ و تاپ شانه ی فلزی بر فرق قالی آویخته بر دار از یک سو و صدای شیون لاینقطع علی که به طرز وحشتناکی می گریست از سوی دیگر اعصابش را چنان تحت فشار قرار داده بود که گویی هزارات سوزن گداخته بر مغزش فرو می رود. وقتی گریه ی کودک از حد گذشت، بدری که از خونسردی و بی اعتنایی مهشید نسبت به بچه عصبی به نظر می رسید با خشم سر تا پای او را برانداز کرد و فریادش در اتاق طنین افکند.
    - تنه لشِ بی خاصیت صدای بچه را نمی شنوی؟ نکند کر شدی؟! زود باش بجنب، بچه از حال رفت.
    مهشید با دستپاچگی کتابش را روی زمین دمر کرد، با نگاهی که هزاران حرف پر درد و پر معنا در آن نهفته بود بدری را نگریست و به سوی بچه گام برداشت. او را از داخل گهواره بلند کرد، سرش را روی شانه ی خود گذاشت و به آرامی با کف دست ضرباتی به پشتش نواخت اما گریه ی کودک شدت گرفت. در همین اثنا صدای کوبیدن در به گوش رسید، مهشید بلاتکلیف مانده بود و نمی دانست که کودک را زمین بگذارد و برای گشودن در از اتاق خارج شود یا این که نسبت به صدای در و کوبنده ی آن بی اعتنایی پیشه کند. بدری بار دیگر با کلمات زهرآگین خود روحش را خراشید:
    - ورپریده ی چشم سفید مگر نمی شنوی در می زنند؟ می دانی که دستم بند است. جان بکن برو در را باز کن.
    بدری که تردید او را دید از جا برخاست و به سویش آمد. بچه را با خشونت از آغوشش ربود و در همان حال با چشمانی دریده و ابروهای درهم کشیده غرید:
    - بده من بچه را، اینجوری این زبان بسته را می کشی! حیف نان که آدم به تو بدهد. برو در را باز کن، انگار بیل به کمرش خورده! بی خاصیت!
    مهشید بدون این که از سخنان عتاب آلود او خم به ابرو بیاورد درِ اتاق را گشود و خارج شد. باران بند آمده بود اما هوا همچنان گرفته و ابری بود. دمپایی هایش را به پا کرد و وارد حیاط شد. آب باران در وسط حیاط جمع شده و چاله ای پدید آورده بود. آن قسمت را دور زد و به سمت در دوید. وقتی در را می گشود تقریباً یقین داشت که با پدرش مواجه خواهد شد اما با دیدن چهره ی منفور قدرت که با دیدن او نیشش تا بناگوش باز شده و دندانهای زرد و بدنمایش به طرز ناخوشایندی توی ذوق بیننده می خورد، چهره درهم کشید و در حالی که از نگریستن به وی اکراه داشت به آرامی سلام کرد. قدرت پا به درون دالان کوتاه و سرپوشیده نهاد. ابتدا با اشتیاق او را برانداز کرد، سپس خنده ی کوتاهی سر داد و گفت:
    - سلام به روی ماهت. دختر تو چی می خوری که روز به روز خوشگلتر می شی؟
    مهشید که از تعریف و تمجید چندش آور او منقلب شده بود در را بست و بدون آنکه به وجودش اهمیتی بدهد با سرعت از وی فاصله گرفت و دوان دوان خود را به اتاق رساند. بدری که بچه را زیر پستان گرفته و به او شیر می داد پرسید:
    - کی بود در می زد؟
    مهشید کتابش را از روی زمین برداشت و با خونسردی پاسخ داد:
    - آقا قدرت آمده.
    - پس چرا تعارفش نکردی بیاید تو؟
    قدرت در آستانه ی در ظاهر گشت و جواب داد:
    - تعارف لازم نیست، خودم راه را بلدم.
    سپس به بدری سلام کرد و تا وسط اتاق پیش آمد. بدری با دیدن او گل از گلش شکفت و با خوشرویی گفت:
    - سلام خوش آمدی. چند روزی اَزت بی خبر بودم گفتم لابد ما را فراموش کردی.
    قدرت روی زمین نشست و پاهایش را دراز کرد. تسبیح خود را دور دست چرخاند و جواب داد:
    - رفته بودم مسافرت، امروز صبح رسیدم.
    بدری کنارش نشست و گفت:
    - سفر به خیر، خوش گذشت؟
    - جای همگی تان خالی بود، رفته بودم بندر بیشتر برای انجام کار بود. خُب گردشی هم کردیم و آمدیم.
    بدری رو به مهشید کرد و با تحکم گفت:
    - چرا نشستی؟ پاشو برو چند تا چایی بریز بیار.
    مهشید بار دیگر کتاب را زمین گذاشت و از جا برخاست. وقتی به سمت آشپزخانه می رفت چشمش به فاطمه افتاد که با پوزخند نگاهش می کرد، سرش را پایین انداخت و به آشپزخانه رفت. هنگامی که استکانها را از چای پر می کرد قلبش چنان گرفته بود که دلش می خواست با صدای بلند گریه کند، آهی کشید و دستش را به سوی آسمان گرفت و زیر لب نالید:
    - خداوندا خودت یک راه نجاتی پیش پایم بگذار. کاری کن از این گرفتاری و مصیبت نجات پیدا کنم، خودت بهتر از هر کسی می دانی که چه در قلب من می گذرد. خدایا کمکم کن من که به جز تو کسی را ندارم...
    بدری در اتاق با قدرت گفت و گو می کرد و صدایشان به وضوح شنیده می شد. قدرت گفت:
    - بالاخره کی می خواهی کار ما را راه بیندازی؟ من که دیگر طاقتی برایم نمانده، از بس امروز و فردا شنیدم خسته شدم.
    بدری کودک را به آرامی زمین گذاشت و در جوابش گفت:
    - همه چیز بستگی به خودت دارد، همین الان هم که بگویی دختره را به تو می دهیم. چند روز دیگر امتحاناتش تمام می شود آن وقت می توانی بیایی و زنت را ببری.
    قدرت آب دهانش را قورت داد و با خشنودی اظهار داشت:
    - پس همین امشب با پدرش صحبت کن، به محض این که امتحانش را داد و تعطیل شد عقد و عروسی را راه بیندازیم.
    - پدرش با من، از حالا از جانب او به تو اطمینان خاطر می دهم. تا آن روز فرصت داری کارهایت را انجام بدهی. مشتی پول که کف دست آن مردک مافنگیِ بدبخت بگذاری ایمانش را هم به تو خواهد فرخت. من او را بهتر از هر کسی می شناسم.
    قدرت لبخندی زد و با کنابه گفت:
    - تو هم که بدت نمی آید هرچه زودتر از شر این دختر راحت شوی.
    بدری سری به تأیید تکان داد و گفت:
    - در واقع همین طور است که می گویی. به قدری از او تنفر دارم که جن از بسم الله! با این که چشم دیدنش را ندارم اما وقتی برود حسابی دست تنها می شوم و کارهای خانه روی هم تلمبار می شود ولی خُب به نبودنش می ارزد.
    قدرت تسبیح را داخل جیبش نهاد، سیگاری آتش زد و بدری اضافه نمود:
    - فراموش نکن که من این دختر را به تو پیشنهاد کردم و اگر من واسطه نشوم نمی توانی کاری از پیش ببری. نمی خواهم بر سرت منت بگذارم اما یادت باشد که به این مفتی ها نمی توانی او را به چنگ بیاوری. بردنش برایت کلی آب می خورد، اگر مرا راضی نگه داشتی می توانی به وصال این ورپریده برسی وگرنه...
    قدرت خنده ی چندش آوری سر داد و گفت:
    - می دانم، من که ناشکری نکردم و تا به حال هر جوری که بود تو را راضی نگه داشتم.
    - آن به جای خودش، بالاخره من هم باید به امورات داخلی خود بپردازم. با این درآمد بخور و نمیری که از قالی بافی به دستم می آید و با آن شوهر معتادی که روزی پنجاه تومان فقط خرج اعتیادش می شود باید بیشتر از اینها درآمد داشته باشم. وانگهی بچه ها هم کلی خرج و مخارج دارند.
    قدرت از جیب خود مشتی اسکناس بیرون آورد و آن را مقابل بدری نهاد بدری چنگ انداخت و با آزمندی پولها را برداشت و در لباس خود پنهان کرد. قدرت دود سیگار را از بینی خود بیرون فرستاد و گفت:
    - می دانم که بیشتر از اینها مدیون تو هستم، قول می دهم بعدها بیشتر جبران کنم. من سرم توی حساب و کتاب است تو نگران خرج و مخارج زندگی نباش، تا مرا داری غصه نداری!
    مهشید تمام این وقایع را در حال بازگشت از آشپزخانه شنیده و مشاهده کرده بود و از این که مثل یک برده زندگی و آینده اش را به معرض داد و ستد قرار دهند و او را با مشتی پول معاوضه کنند بسیار افسرده و خشمگین بود با این وصف لب فرو بست. سینی چای را مقابل آنها بر زمین نهاد و به طرف کتابهایش رفت. قدرت نگاهی به کودک که روی زمین دراز کشیده بود و با انگشتان دستش بازی می کرد. انداخت با انگشتان زمخت و کثیفش گونه ی کودک را چند بار فشرد و برایش شکلک درآورد. کودک به آرامی تبسم کرد. قدرت گفت:
    - ماشاالله چقدر تُپل مُپله! انگار شیرت حسابی بهش می سازه.
    بدری اخمی کرد، چشمانش را از هم دراند و به اعتراض گفت:
    - تورو خدا بچه ام را چشم نزن، تازه چند روز است که حالش خوب شده، طفلکی سرما خورده بود و مریض بود.
    - به قدرت خدا چقدر هم شبیه خودت هست!
    - پس می خواستی شبیه همسایه ها باشد!
    قدرت سر تا پای مهشید را برانداز کرد و زیر لب خطاب به بدری گفت:
    - این دختره هم روز به روز خوشگل تر می شود! فکر می کنم پولهای من به همه تان می سازد.
    بدری لبش را به دندان گزید، کودک را از زمین برداشت و گفت:
    - لابد خیس کرده، باید کهنه اش را عوض کنم.
    کودک را به دست مهشید سپرد و گفت:
    - بیا کهنه اش را عوض کن و بخوابانش.
    وقتی مهشید کودک را برای شست و شو و نظافت به حیاط برد، بدری چشم غره ای به قدرت رفت و نجواکنان گفت:
    - نمی توانی جلوی زبانت را بگیری؟ بارها به تو گفتم که جلوی این دختر حرفهای بودار نزن! نمی خواهم بفهمد که تو مدام به ما پول میدی و آتو دستش بیفتد و پیش پدرش فضولی کند.
    قدرت دستش را به نشانه ی بی تفاوتی حرکتی داد و گفت:
    - او دختر ساده دلی است، بی جهت به خودت نگرانی راه نده.
    - اتفاقاً برعکس، او بسیار زیرک و آب زیرکاه است. از یک زن پنجاه ساله هم بیشتر می فهمد. نمی بینی چه جور موذیانه خودش را به موش مردگی می زند! او صدتای من و تو را درس می دهد.
    قدرت با صدای بلند خندید، حبه قندی به داخل چای فرو برد و به داهان گذاشت. تعمداً قصد داشت سر به سر بدری بگذارد. جرعه ای چای نوشید و به طعنه گفت:
    - نکند از شوهرت حساب می بری!
    - کی من؟! همه می دانند که من برای آن مردک بی بُته تره هم خرد نمی کنم. برای چی باید از او حساب ببرم؟ چشمش کور و دندش نرم کار کند و خرج شکم صاحاب مرده ی ما را بدهد تا من دستم را پیش پسرعمویم دراز نکنم!
    قدرت این بار شلیک خنده ی خود را سر داد به طوری که ذرات قند به گلویش پرید و او را به سرفه انداخت بدری حیرت زده پرسید:
    - به چی می خندی؟ مواظب باش یه وقت خفه نشوی!
    دقایقی طول کشید تا قدرت به حالت عادی درآمد و گفت:
    - خنده ام از این است که تو خیال می کنی من به خاطر شکم تو و شوهر و بچه هایت به تو کمک می کنم، شماها این بذل و بخشش را به خاطر مهشید دارید، اگر او نبود من کاری به کارتان نداشتم.
    - عجب! پس برای ثوابش این کار را نمی کنی؟!
    - نخیر دخترعمو جان! حتا گربه هم محض رضای خدا موش نمی گیرد! راستی وقتی به اینجا می آمدم شوهرت را دیدم که تو قهوه خانه ی سر گذر نشسته بود و چای می خورد.
    بدری رو ترش کرد و گفت:
    - پس الان دیگر پیدایش می شود.
    - نه، فرستادمش سراغ یکی از مشتریها تا مواد به او برساند، دلم نمی خواهد وقتی به اینجا می آیم سرِخر داشته باشم.
    - هرچه باشد پدرزن آینده ی توست.
    - می خواهم سر به تنش نباشد، این مردک بوگندو لیاقت چنین زن و بچه هایی را ندارد، نسناس نمی تواند آب دماغش را بالا بکشد.
    بدری آهی کشید و گفت:
    - تو که مرد هستی تحمل چنین جانوری را نداری، پس من چه بگویم که مجبورم شب و روز او را با هیکل غرق در کثافت و تعفن تحمل کنم.
    - تقصیر خودت بود. از اول باید چشمت را باز می کردی و زنش نمی شدی. هنوز هم دیر نشده، طلاق بگیر و زن یکی دیگر بشو.
    - دیگران هم مثل این یکی، آدم وقتی سیاه بخت شد مرده شور هم برای غسل و کفن و دفنش ناز می کند. قدرت تو را خدا وقتی زن گرفتی و قاطی مرغها شدی من و بچه هایم را از یاد نبر، من هیچی اما این طفلکی ها بهشان سخت می گذرد اگر تو کمکمان نکنی.
    قدرت خواست چیزی در جوابش بگوید اما با ورود مهشید به اتاق سکوت اختیار کرد. بدری بالشی به طرف مهشید انداخت و گفت:
    - بیا همین طور که درس می خوانی بچه را روی پاهایت بخوابان.
    سپس رو به فاطمه کرد و افزود:

  5. Top | #4



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    54.23
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,470
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    - تو هم مشغول بافتن شو تا من بروم چایی تازه دم کنم، مراقب باش رجها را اشتباهی نبافی.
    بدری برخاست و به آشپزخانه رفت، فاطمه با خونسردی سرگرم بافتن شد، مهشید هم سر به زیر داشت و به صفحه ای از کتابش خیره شده بود اما در دلش شور و غوغایی بر پا بود. در حالی که قطره اشکی از گوشه ی چشمانش فرو می چکید سرش را به دستش تکیه داد و دیده به سطرهای کتاب دوخت.

    * * *

    2

    با پایان گرفتن سال تحصیلی و تعطیلی مدارس، مهشید دچار وضعیت ناگوار و بحرانی گشته بود. به رغم تلاشی که برای کسب رضایت و خشنودی بدری جهت انصراف از این ازدواج اجباری انجام می داد همیشه در منزلشان بر سر او، بین اعضای خانواده درگیری و تنش بود. بدری نزد پدر شکایت او را می کرد و با تحریک احساسات پدر و ابراز مسایلی غیرواقعی به این خشونت و درگیری دامن می زد. روزی نبود که مهشید به خاطر اعتراض بدری نسبت به اعمال و رفتارش، به وسیله ی پدر سرزنش و تنبیه نشود.
    همه در آن منزل بر علیه او جبهه گرفته بودند و وضع به گونه ای بود که حتا خواهرانش هم در این دسیسه مشارکت کرده و بی رحمانه بر او می تاختند. قدرت روزی چند بار به منزل آنها سرکشی می کرد و پدرش را تحت فشار قرار می داد که هرچه زودتر برنامه ی ازدواج او و مهشید را مهیا سازد. پدر که در تصمیم گیری از خود اراده ای نداشت به قدرت وعده می داد که به زودی ترتیب همه چیز را خواهد داد. مهشید تا آنجا که می توانست پایداری می کرد و پدر از مخالفت او آزرده خاطر بود. مثل روز برایش روشن بود که با ازدواج با این مرد سرنوشت شومی برایش رقم می خورد و حاضر نبود تحت هیچ سرایطی به این کار تن بدهد. اگر موقعیت دیگری بود، اگر پای قدرت در میان نبود شاید برای رهایی از آزار و اذیت بدری به تصمیم پدر گردن می نهاد اما از قدرت بیزار بود و نمی توانست دمی وجود او را در کنار خود تحمل کند.
    به خوبی می دانست که قدرت از راه خرید و فروش مواد مخدر درآمدش را تأمین می کند. بارها مشاهده کرده بود که بدری از علاقه ی قدرت به مهشید سوءاستفاده کرده و از این طریق مبالغی جهت خرج و مخارج منزل از وی مطالبه می کند او به هیچ وجه مایل نبود بر سر سفره ای بنشیند که نان آن از پول خرید و فروش مواد مخدر به دست می آمد.
    حاضر نبود زن مردی بشود که از راههای ناهنجار کسب درآمد می کند و دامنش به گناه و جرم و خطا آلوده باشد. در حالی که پدرش به طور مداوم او را تحت فشار قرار می داد تا دست از لجاجت و سرسختی برداشته و به عقد قدرت درآید او همچنان پافشاری می کرد و از این کار اجتناب می ورزید، یک روز به پدر گفت:
    - پدر تنها آرزویم این است که درس بخوانم و برای خودم کسی بشوم، می خواهم آموزگار بشوم تا بتوانم با دسترنج خودم به زندگی مان سر و سامان بدهم و محبتها و زحمات شما را به این وسیله جبران کنم خواهش می کنم اجازه بدهید به تحصیلاتم ادامه بدهم. فقط سه سال مانده تا به آرزوی خود جامه عمل بپوشانم من می خواهم باعث سربلندی و افتخار خانواده بشوم، لطفاً مرا یاری کنید.
    پدر که اندیشه ی محدودش از آنچه که بود فراتر نمی رفت به او خاطر نشان کرد:
    - خودت که وضع ما را بهتر می دانی. من در شرایطی نیستم که بتوانم بیش از این هزینه ی تحصیل تو را تقبل کنم. اگر زحمات بدری نبود، اگر هنر قالی بافی او نبود ما حتا به نان شب هم محتاج و درمانده بودیم. دیگر بیش از این نمی توانیم از او توقع کار کردن داشته باشیم.
    - پدر من هم به سهم خود در این خانه زحمت می کشم و با بافتن قالی توانسته ام تا حدی گره از مشکلات اقتصادی بگشایم. از این پس هم قادر خواهم بود با کار و تلاش بیشتر مخارج تحصیل خود را فراهم کنم. اگر اجازه بدهید و موافقت کنید که به درسم ادامه بدهم قول می دهم که سربار شما و بدری نباشم و بارم را خودم بر دوش بکشم، قول می دهم هیچ وقت چیزی از شما نخواهم.
    پدر وقتی عجز و لابه ی دختر را مشاهده کرد دلش به رحم آمد و اندکی سست شد. بدری که منافع خود را در خطر می دید و مایل نبود قدرت را از خود برنجاند وقتی از تزلزل شوهرش آگاه شد سعی کرد با ترفندهای خاص خود او را مجاب کند لذا گفت:
    - تا به حال یک بار هم نشده که در تصمیم گیریهایت ثبات داشته باشی و به قول و قرارهایت پایبند باشی. این دختر عقل درست و حسابی ندارد، هنوز آنقدر بزرگ نشده که خودش بخواهد برای آینده اش تصمیم بگیرد. من و تو که نباید عقلمان را دست او بدهیم. تو پدرش هستی و حق داری برایش تعیین تکلیف کنی. او هم باید از تو اطاعت کند. به نظر من تا همین اندازه که درس خوانده برایش کافی است. ما بچه های دیگری هم داریم که باید به آنها برسیم. درس خواندن مال پسرهاست که فردا می خواهند وارد اجتماع بشوند و برای زن و فرزند خود نان بیاورند.
    تحریکات بدری عاقبت کار خودش را کرد و پدر بار دیگر پافشاری خود را از سر گرفت. این فشار غیرمنطقی مهشید را مستأصل گردانیده بود، نمی دانست برای رفع مشکل به چه کسی پناه ببرد. احساس می کرد بی یار و یاور است. خود را در برهوت می دید، سرگردان و واخورده مانند مترسکی که هر دم از لرزش باد سرد شبانگاهی سر به سویی خم کند. با وجود درماندگی و بی پناهی هنوز مایل به تسلیم نبود. قدرت هم کسی نبود که از خواسته اش چشم پوشی کند. بوی اسکناسهایش پدر را چنان مسخ کرده بود که سرنوشت دخترش برایش پشیزی نمی ارزید.
    به تدریج همه چیز مهیا می گشت. حتا تاریخ عقد هم مشخص گشته بود و تا دو روز دیگر همه چیز به پایان می رسید. مهشید می دانست که هیچ کس به اندازه ی بدری در پدر نفوذ ندارد اما هنوز امیدوار بود که بتواند از طریق یکی از آشنایان، پدر را از تصمیم خود منصرف کند. پس سعی کرد تدبیر دیگری بیندیشد و آخرین تیر ترکش خود را در حین ناامیدی رها سازد. با این اندیشه صبح روز بعد پنهانی از منزل خارج شد و به خانه ی خاله اش پناه برد. ساعتی در آغوش خاله گریست و دردهای درون خود را با او در میان نهاد و از وی خواست که چاره ای بیندیشد تا مجبور به این ازدواج نگردد. خاله به خوبی می دانست که پدر نیازها و دشواریهای مهشید را درک نمی کند و تحت تأثیر همسرش، هیچ منطق و برهانی را نمی پذیرد و کسی را به عنوان ریش سفید و واسطه قبول ندارد، با این وصف سعی کرد مهشید را به صبر و شکیبایی دعوت کند و صادقانه و بی پرده به وی تذکر داد که حتا از دست او هم کاری ساخته نیست. همه از وضع نگران کننده ی مهشید متأثر بودند و دلشان می خواست به طریقی در رفع مشکل او بکوشند، کاری که عملاً ناممکن بود.
    خاله با تمام عشق و علاقه ای که نسبت به مهشید داشت و در قبال او احساس مسئولیت می کرد، از مواجه با بدری که به سوءرفتار و برخورد شهره شده بود اکراه داشت. از روزی که این زن قدمش را به خانه ی پدر مهشید نهاده بود با دورویی و ریاکاری پای تمام اقوام و بستگان دور و نزدیک شوهرش را از خانه بریده بود و از معاشرت با آنها سر باز زده بود تا بتواند به راحتی و بدون مزاحمتهای دیگران کار خود را از پیش ببرد. هنگامی که مادر مهشید بر اثر بیماری جان سپرد، مهشید فقط هشت سال داشت، بدری هم از همسر اولش فاطمه ی شش ساله را داشت. با این که پیش از عقد تعهد سپرده بود که برای مهشید مادر دلسوزی باشد و او را همانند دختر خود تر و خشک کند، به مجرد این که همسر آن مرد گردید و موقعیت خود را تثبیت کرد آزار و اذیتش را آغاز نمود. خاله چند بار داوطلب گردیده بود تا سرپرستی مهشید را به عهده بگیرد، خودش و شوهرش کراراً به آنجا مراجعه کرده و خواهان سرپرستی مهشید گشته بودند. پدر چندان هم بی میل نبود که دخترش را دست به سر کند اما بدری زیر بار نرفته بود. یک بار هم وقیحانه رو در روی خاله ایستاده و به او گفته بود:
    - شماها فکر می کنید من نمی توانم از عهده ی نگهداری او بربیام؟ فکر می کنید من بین او و دخترم فرقی قایل هستم؟ واقعیتش این است که شماها چشم دیدن مرا ندارید وگرنه قصدتان خیرخواهی نیست. شما به من حسادت می کنی چون که جای خواهرت را گرفتم، آخر مگر من مسئول مرگ او هستم؟ من که اصلاً او را نمی شناختم. اگر من نبودم پدر مهشید با زن دیگری ازدواج می کرد که ای کاش این کار را کرده بود. من زیاد هم از این ازدواج خشنود نیستم، اگر همسر اولم دائم الخمر و الکلی بود الان گیر مردی افتادم که تا خرخره در اعتیاد فرو رفته. این ازدواج چیز باارزشی به من نداد که مرا پابند این زندگی بکند و به من دلگرمی بدهد. همین قدر که وجود این پدر و دختر را تحمل می کنم جای تشکر هم دارد در حالی که شماها انگار از من طلبکار هم هستید!
    خاله لباسهای مهشید را بالا زده و تن عریان او را که نشانه هایی از سوختگی و کبودی و آثار زخم بر خود داشت به بدری نشان داده و گفته بود:
    - شما ادعا می کنید برای مهشید مادری کردید، پس این زخمها و کبودیها، این جای تاول و سوختگی در اثر چیست؟ مگر یک مادر می تواند تا این درجه سنگدل و قسی القلب باشد که تن و بدن کودکش را چنین بی رحمانه تکه و پاره کند؟! کدام مادری را سراغ دارید که دخترش را شکنجه و آزار بدهد؟ به جرأت می توانم قسم بخورم که در سر تا سر بدن فاطمه حتا یک زخم کوچک هم وجود نداشته باشد.
    بدری که از خشم کف بر لب آورده بود با عصبانیت فریاد کشیده و گفته بود:
    - شما به چه حقی مرا متهم به بی رحمی می کنی؟ فکر می کنی من شکنجه گر هستم؟ هر مادری حق دارد بچه اش را به دلیل مسایل تربیتی تنبیه کند وقتی بچه شیطنت می کند و حرف شنوی ندارد وقتی اذیت و آزارش از حد می گذرد به طوری که همه از دستش عاصی می شوند آیا نباید به او تذکر داد و در نهایت تنبیه اش کرد خود شما هیچ وقت بچه هایت را کتک نزدی، تنبیه اشان نکردی؟ اصلاً این مسایل چه ربطی به شما دارد؟ مگر وکیل وصی مهشید هستی؟ مگر مجوز قانونی داری که در کار ما مداخله می کنی؟
    سپس به جانب شوهرش برگشته و گفته بود:
    - مگر من زن تو نیستم پس چرا چیزی نمی گویی؟ چرا سکوت کردی؟ اگر فکر می کنی اجازه می دهم که هر کس و ناکسی سرش را وارد زندگی ما کرده و برایم تکلیف تعیین کند کور خواندی! این بار را ندیده می گیرم اما اگر بخواهد این وضع تکرار بشود تو را می گذارم و از اینجا می روم. مگر تاج گل به سرم زدی؟ مگر برایم کاخ ساختی که انتظار داری ساکت بنشینم و هر اهانتی را تحمل کنم؟ این زندگی هم پیشکش خودت.
    پدر مهشید که نمی خواست همسرش را از دست بدهد محترمانه رو به خاله و شوهرش کرده و گفته بود:
    - ما داریم زندگی خودمان را می کنیم، خواهس می کنم وضع را از اینی که هست بدتر نکنید. بگذارید خودمان مشکلمان را حل کنیم.
    و از آن تاریخ به بعد خاله تلاش کرده بود که فاصله ی خود را با بدری حفظ کند تا جایی که حتا سالی یکبار هم موفق به دیدار یکدیگر نمی گشتند و از هم دوری می جستند. اینک مایل بود تا بار دیگر پادرمیانی کرده و در رفع این مشکل بکوشد. شوهرش با این نظر مخالف بود و تمایل نداشت در این جریان مداخله ی مستقیم داشته باشند. به همسرش گفت:
    - ما چه بخواهیم و چه نخواهیم بدری حرف خود را به کرسی می نشاند و کاری را که مایل است انجام می دهد. پدر مهشید هم آنقدر اراده و همت ندارد که در برابر تصمیمات نامعقول زنش ایستادگی کند. این مرد آلت دست بدری شده و ما هرچه بگوییم، جز این که شخصیت خود را زیر پا بگذاریم و سنگ رو یخ شویم حاصل دیگری ندارد. بهتر است بیشتر از این خودمان را خراب نکنیم و در کارها و تصمیماتشان بی طرف بمانیم. بدری زن هتاک و بی ملاحظه ای است و من هیچ دلم نمی خواهد با چنین اشخاصی دهن به دهن بشوم.
    زن و شوهر هرچه اندیشیدند کمتر به نتیجه رسیدند، عاقبت خاله پسر ارشدش را همراه جمیله به منزل پدر مهشید فرستاد تا به آنها اطلاع بدهد که از بابت غیبت دخترشان نگران نباشند و در صورت تمایل می توانند برای بردن او به آنجا آمده تا ضمن دیدار مجدد، گفت و شنودی هم داشته باشند. خاله می دانست که اگر مهشید را به تنهایی روانه ی منزل کند مورد سوءظن و تهمت قرار خواهد گرفت و شاید نتواند به آنها اثبات کند که تمام طول روز را در منزل خاله اش بسر برده است. بدری در آن لحظات در منزل با شوهر خود درگیر بود. غیبت غیرموجه و بدون اطلاع مهشید و تأخیر بی دلیلش او و شوهرش را نگران کرده بود. او به شوهرش که کنجی نشسته و سیگار دود می کرد نگریست و با لحن عتاب آلودی گفت:
    - مرد چرا نشستی، پاشو برو ببین این دختر گردن شکسته ات کدام گوری رفته؟ دست روی دست گذاشتی که چه بشود؟
    فریاد بدری چرت پدر را پاره کرد. با انگشت سبابه آب بینی اش را بالا کشید و نگاه خمارش را به او دوخت. بدری ادامه داد:
    - آخر به تو هم می گویند مرد؟ هر روز بیشتر از دیروز به زندگی مان گند می زنی! دیدن قیافه ات برایم از کفر ابلیس هم بدتر شده. از تو و آن دختر هر جایی ات دلم خون است. آخر این هم شد زندگی؟!
    مرد ته سیگارش را با حرص در زیر سیگاری ملامین له کرد و گفت:
    - تو هم فقط بلدی غرولند کنی. مگر ما چه هیزم تری به تو فروختیم که دم به ساعت به ما بد و بیراه می گویی؟ دختره نمی خواهد شوهر کند، می خواهد درس بخواند. خودش می خواهد زحمت بکشد و خرجش را دربیاورد اما تو نمی گذاری. می خواهی او را به ریش پسرعمویت ببندی. یک قدرت می گویی صد تا قدرت از دهانت درمی آید. آخر این قدرت چه دارد که این همه به او می نازی و سنگش را به سینه می زنی؟ باز اگر ملک و املاکی، مال و منالی داشت یه چیزی!
    بدری از جا برخاست و مقابلش ایستاد. دست چپش را به کمر زد و انگشت اشاره ی دست راستش را به سوی او نشانه گرفت و تهدیدکنان گفت:
    - حالا واسه من زبان درآوردی؟ دختره غلط می کند که نخواهد شوهر کند، مگر قدرت چه عیبی دارد؟ از سرش هم زیادی است. مگر مردم خُل و چِل هستند که دختر یک مافنگی معتاد را برای پسرشان بگیرند؟ مگر آبرویشان را از سر بام برداشتند؟ مگر من برای نفع شخصی خودم این همه سینه چاک می کنم؟ بگذار مثل جغد آنقدر کنج این خانه ی خراب شده بماند تا بپوسد. فکر می کنی خواستگارها در کوی و برزن به صف ایستادند تا تحفه ی جناب عالی را از دست همدیگر بقاپند. خیر سرم دلم خواسته که صوابی کرده باشم و دخترت را از این بدبختی نجات دهم وگرنه قحطی دختر که نیست.
    - آخر مگر قدرت ملک التجار است که این همه او را به رخ ما می کشی؟ تو این شهر به غیر از او مرد دیگه ای نیست که دخترم را خواستگار کند؟
    - اگر هست بفرما، برو پیدایش کن! ملک التجار از هم کیش خودش دختر

  6. Top | #5



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    54.23
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,470
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    می گیرد نه دختر من و تو را. وقتی تو که پدر باشی این را بگویی از دخترت دیگر چه انتظاری می توان داشت؟ هر وقت اسم شوهر کردن به میان می آید انگار موریان به تنش می افتد! من که التزام ندادم که تا آخر عمر کار کنم و در شکم تو و دخترت بریزم. از قدیم گفته اند درخت کاهلی بارش سنگین است! اگر من نباشم شما دو نفر از گرسنگی جان می دهید، اگر مهشید زن قدرت نشود من هم دیناری پول سیاه به تو نمی دهم که خرج زهرماری خودت بکنی. برو جان بکن و نان خودت را دربیاور. دخترت هم مثل خودت بی چشم و رو است. به قول معروف، درخت از میوه اش شناخته می شود!
    - این حرفها را زدی که دختره از خانه فراری شده. شاید تا به حال خودش را سر به نیست کرده باشد.
    بدری پوزخندی زد و با تمسخر و کنایه گفت:
    - ما از این شانسها نداریم! دختره زیر سرش بلند شده. لابد رفیق شخصی گرفته که از زیر بار عروسی با قدرت شانه خالی می کند. لابد چشمش دنبال کس دیگر است! دختر که بر و رو داشته باشد هر کس که از راه برسد می خواهد انگشتی به او بزند و فیضی ببرد، تو هم که مرد نیستی! کلاهت اصلاً پشم ندارد که جلوی هرزگی های دخترت را بگیری.
    - چرا بی ربط می گویی زن! یعنی من مرد نیستم؟
    - ما که چیزی از تو ندیدیم.
    بدری سرش را تکان داد و به حالت قهر پشت دار قالی نشست. زیر لب ناسزایی گفت و با صدای بلندتری غرید:
    - مرد باید جربزه داشته باشد، باید برای زن و بچه اش نان بیاورد. مرد کار و عمل باشد اما تو فقط عملی هستی! کاش هیچ وقت تو را ندیده بودم، کاش زبانم لال می شد و به تو بله نمی گفتم. خدا نیامرزد پدرم را که منِ چشم و گوش بسته را به یک مرد الکلی بوگندو شوهر داد تا سرنوشتم به اینجا کشیده بشود. خیر سرم دو تا شوهر کردم یکی از یکی گندتر و بی خاصیت تر! مگر من از دخترای دیگر چه چیزی کم داشتم که قسمت و نصیبم این شده؟ هم بر و رو دارم و هم از هر انگشتم ده تا هنر می بارد، فقط تنها چیزی که خدا ازم دریغ کرده یک جو شانس است. اگر بخت و اقبال بلند داشتم الان واسه خودم خانمی می کردم!
    صدای کوبیدن در بدری را از سخن گفتن بازداشت. ابتدا گوش فرا داد و وقتی که بار دیگر صدای در برخاست چهره درهم کشید و با انزجار رو به فاطمه کرد و گفت:
    - پاشو برو آن در صاحب مرده را باز کن، حتماً این ورپریده است که از گردش باغ و بوستان برگشته.
    فاطمه برخاست و با اکراه به جانب در رفت. بدری به سوی شوهرش برگشت و با تحکم گفت:
    - گوش کن ببین چه می گویم. اگر امروز از پس این یه الف بچه برنیایی، فردا دیگر حنایت پیش او رنگ ندارد. او باید بداند که اینجا کاروانسرا نیست که هر وقت دلش خواست بدون اجازه برود و کیف و حالش را بکند و دوباره به اینجا برگردد.
    اگر عرضه اش را نداری بگذار خودم او را گوشمالی بدهم. باید بفهمد یک من ماست چقدر کره دارد وگرنه باز هم تکرار خواهد کرد.
    مرد با حرکت سر گفته های او را تأیید کرد و چشم به در دوخت. دقایقی بعد فاطمه دوان دوان آمد و گفت:
    - پدر دم در با شما کار دارند. در رابطه با مهشید است.
    بدری چشم غره ای به دخترش رفت و پرسید:
    - کی پشت در بود؟
    - جمیله و برادرش.
    - نپرسیدی چکار دارند؟
    - گفتند می خواهند با پدر صحبت کنند، تعارفشان کردم که بیایند داخل اما عذرخواستند و همانجا ماندند.
    پدر برخاست و به تعجیل به جانب در رفت. بدری هم از سر کنجکاوی چادرش را به سر کشید و از پی او روان شد. جمیله و برادرش به مجرد دیدن پدر مهشید، با وی سلام و احوالپرسی کردند و به اختصار برایش شرح دادند که مهشید به منزل آنها آمده است و ضمن آن اضافه کردند که پدرشان پیغام فرستاده که برای پاره ای گفت و گو به منزلشان بیایند. بدری به قدری غضبناک بود که کمترین اعتنایی به آن دو نکرد و حتا پاسخ سلامشان را نیز نداد. آن دو بدون این که سخن اضافی بر زبان آورند خداحافظی کرده و دور شدند. پدر از حیاط گذشت و وارد اتاق شد و ضمن پوشیدن لباس نگاه ملامت باری به زنش انداخت و گفت:
    - شنیدی زن. او به منزل خاله اش رفته نه این که رفته باشد دنبال ولگردی!
    بدری با بی حوصلگی دستش را در هوا تکان داد و اظهار داشت:
    - توفیری ندارد آنجا هم که رفته باشد از نظر ما کار پسندیده ای نیست. دختر که نباید بدون اجازه ی بزرگترش از منزل بیرون برود، هنوز هم معتقدم که کاسه ای زیر نیم کاسه است لابد با پسرخاله هایش سر و سری پیدا کرده که سر از آنجا درآورده!
    - چه حرفها می زنی زن، دختر من از آن قماش نیست.
    - خواهیم دید، در ضمن من هم با تو می آیم.
    - تو دیگر می خواهی کجا بیایی؟
    - اشکالی دارد؟ مگر می خواهم بر پشت تو سوار شوم که زورت می آید؟!
    مرد که می دانست حریف زبان همسرش نمی شود سکوت اختیار کرد. بدری به فاطمه گفت:
    - تا من برگردم مراقب بچه ها باش.
    فاطمه با دستپاچگی پرسید:
    - اگر علی بیدار شد و گریه کرد چکار باید بکنم؟
    - نمی خواهد کاری بکنی سفر قندهار که نمی روم. تا منزل خاله فقط چند دقیقه راه است زود برمی گردم، اگر بیدار شد و گریه کرد کمی قنداغ به او بده بخورد، کهنه اش را هم عوض کنی بهتر است. یک حب تریاک به او دادم که به زودی بیدار نشود.
    فاطمه سرش را به علامت درک موضوع تکان داد. بدری چادرش را مرتب کرد و به دنبال شوهرش حرکت کرد، مرد قد و قواره ی کوچکی داشت و قامت بلند و جثه ی قوی بدری یک سر و گردن از او بالاتر بود. در طول راه تا آنجا که در توان داشت به مذمت و نکوهش مهشید پرداخت و آنقدر در گوش شوهرش سخنان تحریک آمیز خواند که دیگ خشم و غضب مرد را به جوش آورد، به گونه ای که تصمیم گرفت گوشمالی سختی به مهشید داده و حسابی از او زهر چشم بگیرد. وقتی به منزل خاله رسیدند، بدری شوهرش را وادار کرد سر کوچه منتظر بماند سپس در حالی که به وضع ناهنجاری دستش را از زیر چادر همانند پاندول ساعت مدام به عقب و جلو می برد و پاهایش را با بی مبالاتی روی زمین می کشید به جانب منزل رفت و با خشونت مشت خود را به در کوبید. لحظاتی بعد جمیله پشت در ظاهر گشت، بدری با مشاهده ی او با لحن زننده ای گفت:
    - به مهشید بگو آمدم او را با خود ببرم.
    جمیله تبسمی کرد و گفت:
    - چر تشریف نمی آورید داخل؟ خواهش می کنم بفرمایید، بابا و مامان منتظرتان هستند.
    - لازم نکرده فقط به مهشید بگو بیاد بیرون.
    جمیله به درون منزل رفت، طولی نکشید که خاله و شوهرش همزمان با هم بر آستانه ی در حضور یافتند. بدری با همان لحن غرید:
    - بارها به شما تذکر داده بودم پایتان را از زندگی ما کنار بکشید و در کارهایمان مداخله نکنید اما انگار شماها گوشتان بدهکار نیست.
    خاله دهان گشود که چیزی بگوید اما شوهرش بازوی او را کشید و وی را از سخن گفتن بازداشت. در همین اثنا مهشید با چهره ای گرفته و چشمانی پف آلود در حالی که سر به زیر داشت از کنار خاله گذشت و قدم به بیرون نهاد. آهسته سلام کرد و شرمگینانه نگاهش را بر زمین دوخت. بدری چنان حالتی از خشم به خود گرفت که پشتش به لرزه درآمد. بدری بار دیگر خطاب به خاله گفت:
    - دفعه ی آخرتان باشد که این نکبت نمک به حرام را به منزلتان راه می دهید وگرنه هرچه دیدید از چشم خودتان دیدید.
    شوهرخاله دست همسرش را کشید و او را به داخل برد و در را محکم به هم کوبید. بدری با صدای بلند فریاد کشید:
    - این دفعه با آژان می آیم سراغتان، نگذارید آن روی سگم بالا بیاد وگرنه برایتان آبرو نمی گذارم!
    مهشید گریه کنان به راه افتاد، به آرامی می گریست اما صورتش از اشک خیس بود. هنوز به سر کوچه نرسیده بود که دست پدر از پشت دیوار بیرون آمد و ضرباتی غافلگیرانه نثارش کرد. مهشید هاج و واج پدر را می نگریست و زبانش از ترس بند آمده بود. بدری دست شوهرش را گرفت و گفت:
    - اینجا نه بگذار به خانه برسیم بعد هر کاری دلت خواست بکن، جلوی در و همسایه ها خوبیت ندارد. نباید گزک دست کسی بدهیم.
    مهشید که وضع را غیرعادی می دید سریعتر از آنها خود را به منزل رساند و در اتاق مجاورِ اتاق نشیمن پنهان شد. پدر با سر و صدای فراوان وارد گشت و فریادزنان از فاطمه پرسید:
    - این گیس بریده زبان نفهم کدام گوری رفته؟
    فاطمه با انگشت اشاره، در اتاق را نشان داد. پدر به همراه بدری وارد همان اتاق شد. مهشید مانند جوجه ی باران خورده کنج اتاق پناه گرفته بود و از ترس به خود می لرزید، رنگش مثل گچ سفید شده بود و بیم و هراس از نگاهش فوران می کرد. چشمش به بدری افتاد که دندانهایش را از خشم به هم می سایید و با دیدگانی از هم دریده به او زُل زده بود. مانند کفتای که بره ی معصومی را در دام خود گرفتار کرده باشد. پدر به او نزدیک شد، دو سیلی محکم به گونه ی چپ و راستش نواخت و با لحنی آمرانه پرسید:
    - تو آنجا چکار داشتی؟ برای چی بدون اجازه ی من و مادرت پایت را از خانه بیرون گذاشتی؟
    مهشید نگاه ملتمسانه اش را به پدر دوخت، آهی از حنجره بیرون فرستاد و با صدای لرزانی گفت:
    - پدر من فقط رفته بودم کارنامه ام را از جمیله بگیرم بعدش خاله اصرار کرد که ناهار آنجا بمانم. آنقدر گرم صحبت شدیم که نفهمیدم چقدر از روز گذشته.
    پدر مشت محکمی به سینه ی او کوبید و گفت:
    - تو بیجا کردی بدون اجازه ی ما به آنجا رفتی. مگر اینجا کاروانسراست که هر وقت دلت خواست بروی و بیایی و کسی هم به تو نگوید بالای چشمت ابروست؟! بلایی به سرت بیاورم که خودت حظ کنی. تو روزگار مرا سیاه کردی، از دستت عاصی شدم.
    از شنیدن تهدیدهای پدر تمام وجود مهشید به لرزه درآمد. التماس کنان به او توضیح داد که دیگر هرگز بدون اجازه و صوابدید آنها عملی از وی سر نزند اما التماسش از درجه ی خشم پدر نکاست بلکه با حالتی تهاجمی به سوی او حمله ور شد و بار دیگر ضربات مشت و لگد خود را مانند صاعقه حواله ی سر و صورت و سایر اعضای بدن او کرد و در همان حالت مدام تکرار می کرد:
    - کاری می کنم که از غلط کردن خودت پشیمان بشوی. از اخلاق خوبم سوءاستفاده می کنی و آبرویم را به باد می دهی. لابد کاه و یونجه ات زیاد شده که به در و دیوار شاخ می کوبی! حیف از آن همه زحمت. کاش تو هم همراه مادر گور به گور شده ات مرده بودی و خلاصم می کردی. اصلاً خدا برای چی تو رو به من داد؟ من دختر بی آبرو و نافرمان می خواهم چه کنم؟
    مهشید که کنج دیوار چمباتمه زده بود گریه کنان گفت:
    - پدر آخر من که گناهی نکردم، رفتن به منزل خاله که جرم نیست. شما هیچ وقت مرا از رفتن به آنجا منع نکرده بودید و من نمی دانستم که این کار از نظر شما بی آبرویی و نافرمانی تلقی می شود. گفتم که دیگر تکرار نمی شود، خواهش می کنم خودتان را ناراحت نکنید. من راضی نیستم به خاطر من عذاب بکشید و حرص و جوش بخورید قول می دهم هرگز برخلاف میل شما رفتار نکنم، به خاطر خدا مرا ببخشید.
    پدر اندکی نرم شده بود اما بدری بار دیگر به این آتش دامن زد و موذیانه گفت:
    - برای من ننه من غریبم بازی درنیاور و خودت را به موش مردگی نزن. همه می دانند که تو به خاطر نامزدبازی با پسرخاله هایت به آنجا می روی. خیال می کنی با بچه طرفی؟!
    چشمان مهشید از شنیدن سخنان بدری گرد شد. در حالیکه سرش را تکان می داد فریاد کشید:
    - نه، نه این حقیقت ندارد. تو دروغ می گویی. بهتان می زنی، خودت هم می دانی که حقیقت چیز دیگریست.
    زبان بدری چون نیش کژدم به تنش فرو رفته بود و حال خود را نمی فهمید و اختیار زبانش را از کف داده بود. بار دیگر ادامه داد:
    - تو زن خودخواهی هستی، تو می خواهی بدبختی های زندگی ات را سر من تلافی کنی، تو می خواهی عقده های سرخورده ات را با تحقیر کردن و شکستن غرورم جبران کنی. آخر مگر من به تو چه بدی کردم که از من نفرت داری؟ از بچگی تا به حال همیشه به تو احترام گذاشتم و حرمتت را حفظ کردم. در قبال بدرفتاریهایت همیشه صبور و بردبار بودم. هرچه گفتی و هرچه خواستی همه را به جان خریدم اما این تهمت جانسوز را نمی توانم تحمل کنم. یکبار هم که شده سعی کن در زندگیت انسان باشی و خدا را در نظر بگیری.
    برای نخستین بار بود که مهشید بدون در نظر گرفتم موقعیت خود چنین بی پروا با بدری سخن می گفت و او را به باد انتقاد می گرفت. بدری که تحمل درشت گویی ها ی او را نداشت و به غایت خشمگین بود، با چنگ صورت خود را خراشید و به جانب شوهرش رو کرد و فریاد کشید:
    - مرد می شنوی به من چه می گوید؟ می بینی جواب زحمتهای مرا چطوری می دهد؟ غیرت نداری اگر جوابش را ندهی. بی رگ و بی تعصب هستی، اگر اجازه بدهی به من توهین کند، اگر الان در برابرش سکوت کنی فردا با وقاحت و پررویی توی گوش ما سیلی هم خواهد زد.
    بدری چنان شیونی سر داد که حس ترحم هر شخصی را برمی انگیخت. در چنین مواقعی این بهترین حربه ای بود که به وسیله ی آن می توانست خود را مُحق جلوه دهد و شوهرش را وادار به تسلیم سازد. فریاد سهمگین پدر در گوش مهشید پیچید:
    - ای نمک به حرام، ای بی حیای بی سیرت! الان نشانت می دهم که زبان درازی چه مزه ای دارد. تو باید آدم بشوی و یاد بگیری که چگونه به بزرگترت احترام بگذاری.
    متعاقب این تهدید کمربندش را باز کرد و بی رحمانه به جان مهشید افتاد. با هر ضربه ی شلاق که بر پیکر نحیفش فرود می آمد فریاد جگرخراشش به آسمان برمی خاست. بدری گریه کنان اتاق را ترک کرد. پدر آنقدر او را زد تا این که دستش از کار افتاد و ناتوان شد. در حالی که کف بر لب آورده بود و عرق از پیشانیش می چکید به قصد خروج از اتاق به سمت در حرکت کرد. قبل از خارج شدن نگاه زهرآگینی به مهشید انداخت و گفت:
    - تو دیگر دختر من نیستی و ماندنت در این خانه به صلاح هیچ کدام ما نیست. همین فردا صبح تو را به عقد قدرت درمی آورم و دستت را در دست او می گذارم که تو را با خود ببرد، دیگر نمی خواهم چشمم به چشمت بیفتد.
    پدر این را گفت و از اتاق خارج شد. مهشید همانجا که نشسته بود به حالت ضعف و سستی دراز کشید و مثل مار زخم خورده به خود پیچید. تمام بدنش گُر گرفته بود و می سوخت. گویی بر جراحاتش نمک پاشیده اند. به هر طرف که می غلتید آه ناله ی جگر سوزش بلند می شد. حالت تهوع داشت و چشمانش سیاهی می رفت، ضرباتی که به معده اش وارد شده بود تا سرحد مرگ درد داشت و توانش را بریده بود. با صدای بلند می گریست و ناله سر می داد. درد ازدواج با قدرت بیشتر از جراحاتش سوزش داشت.
    تا ساعتی همچنان می گریست و درد می کشید عاقبت آرام گرفت و بی حال و بی رمق بر کف اتاق باقی ماند. صدای پدرش را می شنید، آنها درباره ی او و قدرت گفت و گو می کردند. پدر در حال برنامه ریزی عقدکنان فردا بود و مهشید یقین داشت که پدر از تصمیم خود منصرف نخواهد شد. قدرت با داشتن حامی پر و پا قرصی چون بدری به طور قطع ظفرمند می گشت. قرار بود روز بعد آقا را برای خواندن خطبه ی عقد به منزل بیاورند و کار را یکسره کنند. مهشید صدای پدر را شنید که خطاب به بدری می گفت:
    - برو شناسنامه ی من و مهشید را بیاور بگذار روی طاقچه تا فردا زیاد معطل نشویم و دنبالش نگردیم.
    مهشید بار دیگر به خود لرزید و قلبش از این همه بی مهری و قساوت پُر درد شد. تا شب با خود اندیشید و به فکر راه نجاتی برآمد. هیچ کس سراغش را نگرفت و برای صرف شام هم صدایش نکردند. پس از ساعتها تفکر به این

  7. Top | #6



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    54.23
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,470
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    نتیجه رسید که بهتر است آنجا را برای همیشه ترک کند، نباید می گذاشت بدری و قدرت به مقصود خود نایل شوند و او را قربانی هدفهای خود نمایند. ترجیح می داد بمیرد اما به عقد قدرت درنیاید. باید خود را از چشم همه پنهان می ساخت و آنجا را ترک می کرد اما دقیقاً نمی دانست باید به کجا برود و نزد چه کسی پناهنده شود. یکباره به یاد برادر مادرش افتاد، دایی اش ساکن تهران بود و او در شهرستان زندگی می کرد. قطعاً با این بُعد مسافت پدر نمی توانست محل اقامت او را حدس زده و به سراغش بیاید. تا شب اندیشید و فکر کرد، درنگ جایز نبود. ذره ای تعلل و سستی او را به ورطه ی نابودی می کشاند. آرام و بی صدا ساک کوچکی را برداشت و مختصر لباسی را که داشت در آن جا داد، ساک را گوشه ای مخفی نمود و به انتظار فرصت مناسب چشم بر عقربه های ساعت دوخت. تا سپیده دم دقایقی چشم بر هم ننهاد و هر بار که خواب بر وی غلبه می یافت و چشمانش از فرط خستگی روی هم می افتاد. با غلتیدن بر روی گلیم زبری که کف اتاق را فرش کرده بود زخمها را تحریک می کرد و درد خواب را از چشمانش می ربود.
    در تاریک و روشنی هوا ساکش را برداشت. در را به آرامی گشود و با احتیاط وارد اتاق نشیمن شد. پاورچین پاورچین خود را به کنار تاقچه رساند شناسنامه اش را برداشت و در جیب لباسش فرو برد. کیف پول بدری نظرش را جلب کرد زیرا برای اجرای نقشه اش نیاز به مقداری پول داشت تا او را به مقصد برساند. چون فرصت کافی در اختیار نداشت کیف را هم درون جیب دیگر لباسش گذاشت و به آهستگی از اتاق عبور کرد. همه ی اعضای خانواده در خواب بودند و تنها صدای نفیر پدر بود که سکوت اتاق را درهم می شکست. قلبش در سینه چنان می تپید که حتا خودش صدای ضربان آن را به وضوح می شنید، از ترس و وحشت دهانش خشک شده و گلویش می سوخت. اگر پدر یا بدری بیدار می شدند حسابش پاک بود و دیگر نمی توانست نقشه اش را اجرا کند.
    با دقت و هوشیاری از لا به لای رختخوابها گذشت و خود را به در رساند، هنوز نگران و وحشت زده بود پاهایش می لرزید و عرق از سر و صورتش می چکید. هر قدم که برمی داشت دقایقی می ایستاد و آگاهانه گوش فرا می داد و با خاطری آسوده برای برداشتن گام بعدی اقدام می نمود. وقتی دستش دستگیره در را لمس کرد نفس در سینه اش حبس گردیده بود. محتاطانه دستگیره را چرخاند و آن را به سمت خود کشید، در بدون کمترین صدایی گشوده شد سپس از آن گذشت و با تردید پشت در ایستاد. می ترسید اگر آن را به حالت اولیه برگرداند همگی از سر و صدای قفل در بیدار شوند لذا ترجیح داد در را نیمه باز بگذارد و برود. در حیاط کفشهایش را به دست گرفت و تا دم در خروجی حیاط پا برهنه حرکت کرد. دچار خوف و هراس گشته بود و هر لحظه انتظار داشت دستی از آستین به درآمده و گریبانش را بفشارد. مانند مجروحی بود که برای رهایی از دستگیری به تلاش افتاده باشد تا خود را هرچه زودتر از خطر برهاند. از خواب سنگین پدر اطمینان داشت اما بدری به خاطر بچه ی شیرخواره اش همیشه آگاه و هوشیار می خوابید و با کمترین صدایی برمی خاست و بچه را تکان می داد.
    به هر زحمتی که بود در حیاط را باز کرد و خود را به کوچه رساند، این دشوارترین عملی بود که در طول عمرش از وی سر می زد و احساس می کرد چند سال از عمرش کاسته شده است. همانجا دم در کفشهایش را به پا کرد، چادرش را به سر کشید و بدون آن که در را ببندد با تمام قوا شروع به دویدن کرد تا هرچه زودتر از آنجا دور شود. حتا هنگامی که به سر خیابان رسید هنوز هم بیمناک بود و مدام به پشت سر خود می نگریست. جز فرار و پیمودن راهی که در نظر داشت هیچ اندیشه ی دیگری در مغزش نمی گنجید.

    * * *

    3

    با به صدا درآمدن زنگ در، دایی رضا که تازه از سر کار به منزل بازگشته بود نگاهی به همسرش که روی سجاده نشسته و مشغول ذکر دعا بود انداخت و برای گشودن در از جا برخاست. به تصور این که بار دیگر صاحبخانه برای مذاکره درباره ی اضافه کردن اجاره بها یا تخلیه ی منزل به سراغش آمده است عزم خود را جزم کرد تا پاسخ کوبنده و دندان شکنی به او بدهد و از دست مزاحمتهای گاه و بی گاه او خلاصی یابد. مراجعات مکرر و پی در پی صاحبخانه برایش آزاردهنده گشته بود و نمی دانست به چه طریقی با این مشکل کنار بیاید. وقتی در را باز کرد چشمش به دختر جوانی افتاد که تبسم کنان او را می نگریست. دقایقی هر دو خیره خیره یکدیگر را نگریستند، مهشید که از دیدن دایی منقلب گشته بود با صدای لرزانی گفت:
    - سلام دایی رضا.
    پیرمرد حیرت زده براندازش کرد و با شنیدن کلمه ی دایی، چشمان متعجب خود را به او دوخت و با حیرانی پرسید:
    - مهشید تو هستی؟! باورم نمی شود، نکند خواب می بینم!
    مهشید سری تکان داد و گفت:
    - بله دایی جان خودم هستم.
    - ولی تو اینجا!...
    دایی بی محابا او را در آغوش گرفت و هر دو یکدیگر را بوسیدند سپس دایی او را از خود دور کرد، با پشت دست اشک دیدگانش را سترد و نگاهی به اطراف انداخت و چون کسی را همراه او ندید پرسید:
    - کسی با تو نیست؟ نکند این همه راه را تنها آمدی؟
    مهشید سرش را به نشانه ی تأیید حرکت داد و اظهار داشت:
    - بله دایی جان تنها آمدم، هیچ کس با من نیست.
    دایی دست او را گرفت و گفت:
    - بیا برویم تو، بعداً باید بنشینی و مفصلاً برایم تعریف کنی که چی شده که بعد از این همه سال یکباره به یاد دایی پیرت افتادی.
    وقتی از حیاط می گذشتند دایی با خوشحالی گفت:
    - اصلاً باورم نمی شود تو کجا، اینجا کجا؟! خوشحالم که می بینمت.
    زن دایی هم ابتدا مهشید را نشناخته بود و به اندازه ی شوهرش از این دیدار ناگهانی متعجب بود. مهشید کنار زن دایی نشست و چادرش را از سر برداشت، ساک خود را کناری نهاد و گفت:
    - فکر نمی کردم بتوانم به این راحتی خودم را به اینجا برسانم، توی اتوبوس که نشسته بودم مدام نگران بودم که مبادا نتوانم آدرس را پیدا کنم و یا خدای نکرده شما از اینجا رفته باشید در آن صورت در این شهر غریب بلاتکلیف می ماندم.
    دایی در حالی که با اشتیاق او را برانداز می کرد پرسید:
    - آخر چطور شد که یکه و تنها به سفر آمدی؟ نترسیدی خدای نکرده در این شهر بی در و پیکر با مشکل مواجه شوی؟ چرا به من خبر ندادی که لااقل تا گاراژ بیایم؟
    مهشید آهی کشید و جواب داد:
    - دایی جان آنقدر در فشار و تنگنا بودم که به مشکلات بعدی فکر نکردم. تنها هدفم این بود که هرچه زودتر منزل را ترک کنم و به جایی پناه ببرم که دست آنها به من نرسد.
    دایی با تأثر سر تکان داد و گفت:
    - هنوزم ناراحتت می کنند؟ خدا ازشان نگذرد، آخر آنها از جان تو چه می خواهند؟
    مهشید با لحن بغض آلودی گفت:
    - نمی دانید در این سالها از دست بدری چی کشیدم، خدا گواه است که یک روز خوش در زندگی نداشتم. همین دیشب چنان پدر را آنتریک کرد که با کمربند به جانم افتاد و تنم را آش و لاش کرد.
    دایی سیگاری از جیبش بیرون آورد آن را روی چوب سیگار گذاشت، کبریت را به سیگار نزدیک کرد و گفت:
    - این زن از اول هم چشم دیدن تو را نداشت امیدوارم خدا تقاص تو را ازش بگیرد، آخر ظلم و ستم هم حدی دارد. راستی چطوری خودت را به اینجا رساندی؟ آدرسم را ازکجا می دانستی؟
    - گاهی وقتها که به منزل جمیله می رفتم نامه های شما را می خواندم، آدرس شما را که پشت پاکت نوشته شده بود حفظ کرده بودم. دیشب تصمیم گرفتم خودم را به اینجا برسانم بدون این که به کسی چیزی بگویم ساکم را برداشتم و صبح زود از خانه زدم بیرون. با تاکسی خودم را به گاراژ رساندم و در اتوبوسی که عازم تهران بود سوار شدم و آمدم اینجا، آدرس شما را به یک تاکسی دادم و مرا تا دم در منزل رساند.
    دایی چند پک به سیگارش زد و گفت:
    - خوب کردی که پیش من آمدی اما خدا به همه ی ما رحم کرد اگر یکی دو هفته دیرتر آمده بودی شاید نمی توانستی ما را به راحتی پیدا کنی چون که قرار است تا چند روز دیگر منزل را تخلیه کنیم. صاحبخانه آدم بد پیله ای است و آبمان با هم در یک جوی نمی رود.
    زن دایی برای آوردن چای از اتاق بیرون رفت. دایی دستی به شانه ی او کشید و گفت:
    - چند سالی می شود که تو را ندیم. ماشاالله حسابی بزرگ شدی. دم در که دیدمت اصلاً نشناختمت. فکر نمی کردم مهشید کوچولو را که حالا واسه خودش خانمی شده پشت در ببینم. خُب خودت خوبی؟ درس می خوانی یا نه؟
    - بله دایی جان، امسال سیکلم را گرفتم. می خواستم ادامه ی تحصیل بدهم اما پدر موافقت نکرد.
    - حتم دارم که زن بابات نگذاشت وگرنه پدرت هیچ کاره است.
    - همین طور است دایی جان، پدر بدون اجازه ی او آب هم نمی خورد.
    - وضع اعتیادش چطور است؟ ترک کرده یا نه؟
    - نه دایی جان، روز به روز بدتر می شود الان خرید و فروش هروئین هم می کند. پسرعموی بدری که خودش هم قاچاق فروش خرده پاست او را به این دام کشانده. پدر اصلاً به خانه و زندگی توجه ندارد و صبح تا شب یا به فکر کشیدن است یا خرید و فروش مواد. بدری هم که دل پُر خونی از او دارد دق و دلی اش را سر من خالی می کند، این روزها هم پایش را در یک کفش کرده که باید زن پسرعمویم بشوی.
    - منظورت همان قاچاق فروش است؟!
    - بله او را می گوید.
    - خدا به خیر بگذراند. پدرت چه نظری دارد؟
    - او هم با بدری هم صدا شده و از من می خواهد که ترک تحصیل کنم و زن قدرت بشوم. حقیقتش این است که قدرت خیلی به آنها می رسد اگر او نبود پدر نمی توانست خرج اعتیادش را دربیاورد.
    - یعنی پدرت حاضر شده روی تو معامله کند؟! این مرد عجب دل سنگی دارد.
    - دست خودش نیست دایی جان از طرف بدری تخت فشار است. قرار بود امروز صبح عاقد بیاورند و ما را با هم عقد کنند من هم از ترس این که مبادا نتوانم مقاومت کنم بی خبر گذاشتم و آمدم اینجا.
    زن دایی که وارد اتاق شده بود سینی چای را روی زمین نهاد و گفت:
    - کار خوبی کردی که اینجا آمدی خانه ی ما به خودت تعلق دارد. من و دایی ات همیشه اینجا تنها هستیم، بچه ها که ازدواج کردند و رفتند حالا فقط ما دو تا هستیم. تا هر وقت که بخواهی می توانی پیش ما بمانی.
    - متشکرم زن دایی، نگران بودم که مبادا اینجا مزاحم باشم.
    زن دایی تبسمی کرد و صادقانه گفت:
    - چه مزاحمتی تو مثل دختر خودمان هستی، وقتی با ما باشی دیگر تنها نیستیم. درست است که بضاعت چندانی نداریم اما یک لقمه نان و پنیر داریم که پیشکشت کنیم.
    دایی استکان چای را مقابل مهشید گذاشت و گفت:
    - حق با زن دایی است، ما تو را مثل دختر خودمان دوست داریم. از امروز به بعد تو دیگر مال ما هستی و من اجازه نمی دهم کسی تو را از ما جدا کند.
    اشک شوق بر دیدگان مهشید نشست. پس از تحمل سالها بی مهری و ناملایمات اینک احساس آرامش می کرد. زن دایی پرسید:
    - راستی گرسنه نیستی، ناهار خوردی؟
    - بله زن دایی غذا خوردم.
    - اگر نخوردی چیزی بیاورم بخوری، تعارف نکن غذا هست.
    - ممنونم، باور کنید گرسنه نیستم. یکی دو ساعت پیش توی راه غذا خوردم.
    - نوش جانت، به هر حال هر وقت چیزی خواستی به من بگو مبادا رودرواسی کنی.
    مهشید چایش را جرعه جرعه نوشید و در همان حال گفت:
    - فقط خواهشم این است که کسی نفهمد من پیش شما هستم، حتا در نامه هایی که برای خاله می فرستید هم به این نکته اشاره نکنید. می ترسم محل اقامتم به گوش پدر برسد و برای بردنم به اینجا بیاید. اگر کسی به او چیزی نگوید خودش نمی تواند از روی حدس و گمان آدرسم را بیابد.
    دایی استکان را زمین گذاشت و جواب داد:
    - خیالت از این بابت آسوده باشد، این موضوع جایی درز پیدا نمی کند.
    مهشید از او تشکر کرد و افزود:
    - من مایل نیستم در چنین شرایطی سربار شما باشم اگر اجازه بدهید قصد دارم کار کنم و درآمدی داشته باشم.
    دایی قدری اندیشید و گفت:
    - ولی تو باید درس بخوانی و دیپلم بگیری، کار کردن برایت زود نیست؟
    - فعلاً آمادگی درس خواندن را ندارم و ترجیح می دهم شغلی برای خودم دست و پا کنم، اگر بشود در شرکت یا بیمارستانی مشغول کار بشوم بهتر است در غیر این صورت حاضرم قالی بافی کنم. هنر قالی بافی را به خوبی می دانم و از عهده این کار برمی آیم.
    دایی آهی کشید و جواب داد:
    - اگر منظورت کسب درآمد است و می خواهی استقلال مالی داشته باشی حرفی نیست اما این که بگویی سربار ما هستی تصور درستی نیست. ما تو را به چشم اولاد خود نگاه می کنیم و هیچ فرزندی سربار خانواده اش نیست.
    - من نمی دانم با چه زبانی از شما تشکر کنم، همین قدر که به من پناه دادید جای تقدیر و تشکر دارد. من هم سعی می کنم دختر خوبی برایتان باشم و محبتهایتان را جبران کنم، دلم نمی خواهد عاطل و باطل بگردم و کاری انجام ندهم. امیدوارم اجازه بدهید که حس مفید بودن در من قوت بگیرد.
    - اگر نظر تو این است ما هم مخالفتی نداریم، حالا وقت استراحت است بعداً راجع به این موضوع با هم صحبت می کنیم فعلاً از راه رسیدی و خسته هستی. می توانی بروی در اتاق بغلی کمی استراحت کنی و خستگی سفر را

    پایان صفحه 53

  8. Top | #7



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    54.23
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,470
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    رفع کنی. یکی دو ساعت که خوابیدی زن دایی بیدارت می کند.
    مهشید که بی نهایت خسته بود و به خواب و استراحت نیاز داشت از پیشنهاد دایی استقبال کرد و برای استراحت به اتاق دیگر رفت. دایی هم برخاست و به همسرش گفت:
    - این طفلک خیلی ناراحتی کشیده سعی کن بیشتر به او برسی. نباید در خانه ی ما کمبودی احساس کند. او به محبت بیشتری نیاز دارد.
    زن دایی با حرکات سر سخنان او را تأیید کرد و گفت:
    - خیالت راحت نمی گذارم احساس تنهایی بکند. این دختر معصوم که به غیر از ما کسی را ندارد، خدا خودش مشکل هم ه را رفع کند.
    دایی برای گرفتن وضو به حیاط رفت و زن دایی هم سینی استکانها را برداشت و پشت سر شوهرش وارد حیاط شد. مهشید دراتاق مجاور، بالشی زیر سر گذاشت و روی زمین دراز کشید وقتی چشمانش را روی هم نهاد، فکرش به سوی خانه اش پر کشید، می دانست که در منزل پدرش شور و غوغایی برپا است. آنها تاکنون از فرار وی آگاه گشته و در به در دنبالش می گردند و مهشید تلاش و تکاپوی آنان را پیش چشم خود مجسم می کرد و خوشحال بود که به او دسترسی ندارند .

    * * *

    4


    در صبح روزی که مهشید منزل پدرش را ترک کرد اهالی خانه چند ساعت بعد از خواب برخاستند. پدرصبحانه اش را خورد و به همسرش گفت:
    - من می روم سری و به قدرت بزنم و به اتفاق هم آقا را برای عقد به خانه بیاوریم. تو این دختره را صدا بزن که صبحانه اش را بخورد و آماده باشد تا ما برگردیم .
    بدری با حرکت سر پاسخ مثبت داد و سرگرم کارخود شد. قلباً احساس خرسندی می کرد که به زودی از شر این دختر زبان دراز خلاص می شود. دندان طمع اش را تیز کرده بود تا از قدرت جهت این خوش خدمتی دستمزد چشمگیری دریافت کند. از مدتها قبل چشمش به دنبال النگوی طلایی بود که پشت ویترین طلافروشی دیده بود و همیشه حسرت داشتنش را می خورد. به طور قطع قدرت او را بی نصیب نمی گذاشت به خصوص که می دانست قدرت برای تصاحب مهشید از هیچ عملی روی گردان نیست. وقتی دخترها صبحانه شان را خوردند، رو به فاطمه کرد و گفت:
    - برو مهشید را بیدار کن و بگو بیاید صبحانه اش را کوفت کند اگر به اختیار خودش باشد میل دارد تا لنگ ظهر بخوابد.
    فاطمه گره ای به ابرو انداخت و غرولندکنان گفت:
    - چرا من بروم بیدارش کنم؟خیلی ازش خوشم می آید! دلم نمی خواهد اول صبحی چشمم به قیافه ی نحس او بیفتد.
    بدری پوزخندی زد و گفت :
    - نگران نباش به زودی شرش از سر ما کنده می شود. همین امروز و فرداست که گورش را گم کند و برود.
    - می روم صدایش می کنم اما به شرطی که به قدرت بگویی برایم یک دست لباس شیک و قشنگ بخرد .
    بدری با صدای بلند خندید و گفت:
    - باشد به او می گویم، مطمئن باش قدرت دست رد به سینه ی ما نمی زند.
    فاطمه با اطمینان خاطر به طرف اتاق رفت اما لحظاتی بعد سراسیمه بازگشت و گفت:
    - مهشید آنجا نیست.
    بدری حیرت زده نگاهش کرد و پرسید:
    - نیست؟ مطمئنی؟
    - بله، توی آن اتاق هیچ کس نیست.
    - یعنی چه، پس کجا رفته؟ بگذار ببینم!
    بدری شتابان وارد اتاق شد و اطرافش را با دقت نگریست، حق با فاطمه بود. درحالی که رنگش پریده بود زیر لب ناسزایی گفت افزود:
    - هیچ سر درنمی آوردم! پس کدام گوری رفته؟
    -مادر لابد باز از خانه فرار کرده.
    - آخه چطوری؟ کی خارج شده که ما نفهمیدیم؟ من امروز زودتر از همیشه از خواب بیدار شدم. خدا لعنتت کند دختر، باز ما را توی دردسر انداختی!
    بدری اطراف را جست و جو کرد و غرولندکنان گفت:
    - لباسهایش را هم با خود برده. آن ساک سفری مشکی هم نیست. حالا چکار کنیم؟ پدرش رفته آقا را خبر کند وقتی بیایند و او نباشد خیلی بد می شود.
    - با این حساب لباس من هم پرید! وقتی عروس خانم نباشد اقا داماد دیگر سخاوتمندی از خود نشان نمی دهد!
    - غصه نخور مادر جون پیدایش می کنیم، از زیر سنگ هم که شده گیرش می آوریم. جای دوری نمی تواند رفته باشد همین گوشه کنار است.
    بدری وارد اتاق نشیمن شد به جانب تاقچه رفت و با دقت روی آن را نگاه کرد سپس گفت:
    -لعنت به این دختر شناسنامه ها را هم برده. ای وای کیف پولم! ببینم فاطمه تو کیف پول مرا ندیدی؟
    فاطمه شانه هایش را بالا انداخت و جواب داد:
    -نه ندیدم، لابد آن را هم مهشید برداشته.
    - به خدا قسم اگر دستم به این بی پدر و مادر برسد با همین دستام او را خفه می کنم. دختره ی دزد بی همه چیز! توی این خانه فقط همین را کم داشتیم، اگر به چنگم بیفتد دمار از روزگارش در می آورم. کاری می کنم برود سینه کش قبرستان ورِدلِ ننه اش بخوابد تا دیگر از این غلطها نکند.
    بدری تا بازگشت شوهرش مدام غرولند می کرد و حرص می خورد. به مجرد این که چشمش به شوهرش افتاد فریادش به آسمان برخاست:
    - کجایی مرد! این دختر ورپریده ات باز هم گذاشته و از خانه فرار کرده.
    مرد نگاهی به قدرت انداخت و متعجبانه پرسید:
    - چی گفتی؟ فرارکرده! مگر می شود پس تو اینجا چه کاره بودی؟
    - عجب هالویی هستی، فکر می کنی جلوی چشم من گذاشته و در رفته. وقتی رفتم بیدارش کنم اصلاً توی اتاق نبود. لباسهایش را داخل ساک گذاشته و فرار کرده. لابد نیمه شب وقتی که ما خواب بودیم رفته. ازهمه بدتر این که کیف پول مرا هم دزدیده یک عالمه پول توی کیف داشتم. دو جلد شناسنامه ها رو توی همدیگر کرده بودم و گذاشته بودم روی تاقچه. یکی مال تو بود یکی مال خودش. آنها را هم با خودش برده.
    پدر ناباورانه به سمت اتاق دوید و به همه جا سرک کشید. بدری که به دنبالش آمده بود گفت:
    - دیدی اینجا نیست. فکر می کنی به تو دروغ می گویم؟
    مرد با حیرانی سر تکان داد و گفت:
    - حالا چکار کنم؟ آقا تا یک ساعت دیگر از راه می رسد.
    بدری با ناراحتی لبش را گزید و گفت:
    - مقصر خودتی باید در اتاق را به رویش قفل می کردی. من می دانستم این جانور کار دستمان می دهد. اگر به چنگم بیفتد ریز ریزش می کنم، چقدر به تو گفتم مرد این قدر به این هرزه رو نشان نده به خرجت نرفت. حتم دارم با نامزدش فرار کرده. بهت که گفته بودم زیر سرش بلند شده اما به گوشه ی قبایت برخورد.
    قدرت که از فرط ناراحتی عرق کرده بود سیگاری آتش زد و گفت:
    - باید بگردیم پیدایش کنیم، اگر شده تمام شهر را زیر و رو کنم گیرش می آورم. نمی گذارم کسی با آبرو و احساسم بازی کند.
    پدر هم سیگاری روشن کرد و اظهار داشت:
    - به گمانم باز هم به منزل خاله اش پناه برده، باید برویم آنجا را بگردیم اگر آنجا نبود به منزل همه ی اقوام و فامیل سر می زنیم، بالاخره باید پیش یکی از آنها باشد.
    بدری که از خشم چهره اش ارغوانی گشته بود به طعنه گفت:
    - اگرحدس من درست باشد چه؟ امکان دارد پای یک مرد در میان باشد. لابد یکی از همان جوانهای ولگردیست که دختران مردم را اغفال کرده و از راه به در می برند. اگر پسره فراریش داده باشد مشکل بتوانی پیدایشان کنی.
    پدر از خشم مشتهایش را به هم کوبید و گفت:
    - اگر ثابت بشود که تو راست می گویی پیدایشان می کنم و حق هر دو نفرشان را کف دستشان می گذارم، به خدا قسم سر جفتشان را گوش تا گوش می برم. ننگ و رسوایی چیزی نیست که راحت بشود از آن گذشت.
    سپس رو به قدرت کرد و گفت:
    - تو برو به آقا خبر بده، می ترسم بیاید و آبروریزی بشود.
    - به آقا چه بگویم؟
    - من چه می دانم یک بهانه ای بتراش دیگه. بگو تاریخ عقد عقب افتاده، بگو دختره حالش بد شده بردنش بیمارستان، بعدش بیا برویم ببینیم چکار می توانیم بکنیم. عجله کن ممکن است الان توی راه باشد.
    قدرت به تعجیل از در خارج شد. بدری روی زمین نشست و به فکر فرو رفت. برای موقعیت مالی خودش هم که شده دست به دعا برداشت تا مهشید پیدا شود و به منزل برگردد در غیر این صورت دیگر نمی توانست امیدی به قدرت داشته باشد. پدر کنجی نشست و به فاطمه امر کرد لیوانی آب برایش بیاورد. آب را لاجرعه سر کشید و به همسرش چشم دوخت. بدری گفت:
    - من همه ی اینها را از چشم تو می بینم. همان وقت که مدرک ششم ابتدایی را گرفت بهت گفتم مرد این دختر آب و رنگی دارد چشم و گوشش نسبت به دختران هم سن و سالش بازتر است نگذار درس بخواند. تا همین جا که خوانده کافی است اما تو گوش نکردی فکر کردی من با او دشمنی دارم چون زن بابا هستم حرفم خریدار ندارد. من تا اینجایش را هم خوانده بودم، می دانستم این ژیگولها از راه به درش می کنند. می دانستم کاسه ای زیر نیم کاسه است. تازگی ها خیلی سر به هوا شده بود گاه و بی گاه بدون دلیل می گذاشت و می رفت بیرون!
    - پدر با خشم او را نگریست و گفت:
    - اینها را حالا به من می گویی؟ تو که به رفتارش مشکوک شده بودی و حدسهایی می زدی پس چرا زودتر چیزی به من نگفتی؟
    - چرا با من دعوا می کنی؟ تو کی به حرف من گوش کردی که این بار دومت باشه؟ اسم من بد در رفته چون نامادری هستم وانگهی مگر می شود آدم دست پرورده ی خودش را نشناسد؟ تو نمی دانستی چه بچه ای پس انداختی؟
    - من که شب و روز دنبال بدبختی های خودم هستم. مادر باید بچه هایش را کنترل کند.
    - کدام بدبختی؟ سرت را مثل کبک کردی زیر برف و از هیچ جا خبر نداری، حالا از من طلبکار هم هستی. هر بار می خواستم جلویش را بگیرم خاله قزی و عمه قزی ریختن سرم که زن بابا دارد دختر شوهرش را می کشد! کم مانده بود برایم آژان بیاورند. کم بدیختی داشتم فقط همینم مانده بود که بِپای دختر جناب عالی بشوم. آدم وقتی کلاهش پشم نداشته باشد کلاغ هم به سرش نوک می زند! این دختر اصلاً ذاتش خراب است، دختری که از خانه فرار می کند طبیعتاً فاسد است. فاطمه هم یک دختر است و او هم یک دختر، می بینی چقدر با هم فرق دارند!
    پدر که تحمل زخم زبانهای او را نداشت و برخاست و از منزل خارج شد. نخستین جایی که به ذهنش رسید منزل خاله بود. خاله که روحش از این ماجرا خبر نداشت اظهار بی اطلاعی کرد اما پدر که به سخنان وی اطمینان نداشت تمام گوشه و کنار منزل خاله را وارسی کرد و چون نشانی از مهشید نیافت به خاله یادآور شد که چنانچه مهشید به وی مراجعه کند بی درنگ او را به منزلش برگرداند و اجازه ندهد او در آنجا بماند سپس منزل خاله را ترک کرد و او را در نگرانی به جا گذاشت. حتا اگر خاله از محل اختفای مهشید هم اطلاع داشت محال بود پدرش را در جریان بگذارد و پدر این را به فراست می دانست.
    بعد از ترک منزل خاله به منزل سایر بستگان و اقوام سرکشی کرد اما مهشید را هیچ کجا نیافت. دیگر کسی در میان فامیل نمانده بود که از فرار مهشید آگاه نباشد و همه می دانستند که او از دست بدرفتاریهای نامادریش متواری گشته است. جست و جوی پدر و قدرت هفته ها به طول انجامید. هیچ کس به ذهنش هم خطور نمی کرد که مهشید راهی تهران شده و در منزل دایی اش پناه گرفته است. پدر به تدریج از یافتن او قطع امید کرده بود. از بس که بدری در گوش او خوانده بود این امر به خودش هم ثابت شده و می پنداشت که مهشید اغفال شده و با پسری که فریبش داده گریخته است. می دانست که قادر نیست تمام شهر های ایران را برای یافتن او جست و جو کند لذا پس از چندی دست از تلاش برداشت و از پیگیری ماجرا منصرف گردید. هرچند که از جانب بدری و قدرت تحت فشار بود و تکلیف خود را نمی دانست با این وصف در خود توانایی جست و جوی بیشتری را نمی دید.
    مدام خودش را سرزنش می کرد که چرا در مورد مهشید مسامحه و اهمال کرده و بیشتر از حد متعارف به مراقبت از او همت نگماشته است. در برابر درشت گویی و نکوهشهای بدری سکوت اختیار می کرد و زبان به دهان می گرفت. در دل تا حدودی به بدری حق می داد. مهشید او را در انظار رو سیاهتر از آنچه که بود نموده بود. همه از فرار او مطلع گشته بودند و همسایه ها به محض دیدنش در گوشی پچ پچ می کردند و زمزمه هایی در کوچه و خیابان به گوش می رسید حاکی از این که مهشید با پسر جوانی گریخته است. او نمی دانست که بدری این شایعات بی پایه و اساس را بین همسایه ها پراکنده است تا چهره ی کثیفی از مهشید ارائه دهد. حتی دلسوزیهای بدری هم خالی از حسد و کینه نبود.
    - اینقدر حرص و جوش نخور مرد! خود کرده را تدبیر نیست. باید روزی صد بار به خودت بگویی، خودم کردم که لعنت بر خودم باد. آخه این که راه و رسم بچه تربیت کردن نشد. دختره را ول کرده بودی به امان خدا، هیچ وقت نشد رفت و آمدش را کنترل کنی و اعمالش را زیر ذره بین بگذاری. مرده را اگر رو بدهی کفنش را کثیف می کند چه برسد به دختر بر و رو داری مثل اون! تا دو تا نمره ی بیست برایت آورد ولش کردی. فکر کردی می خواهد علامه ی دهر بشود حالا ببین چه رسوایی به بار آمده. من و فاطمه از ترس حرف و حدیث در و همسایه ها جرأت نداریم پایمان را ازخانه بیرون بگذاریم. انگشت نمای خاص و عام شدیم. آینده ی فاطمه هم با این کار خراب شده. همه خطای مهشید را به پای ما می نویسند...
    گوش پدر از این زمزمه های تحریک آمیز پر شده بود با این که تلاش می کرد مهشید را مرده بپندارد و او را از زندگی خود حذف کند لذا احساس پدرانه مانع از آن می گشت که به سرنوشت نامعلوم دخترش نیندیشد. اغلب اوقات از منزل فراری بود و وقت خود را در قهوه خانه ها سپری می کرد. سعی داشت کمتر در حضور بدری آفتابی شود و کمتر ملامتهای خرد کننده ی او را به جان بخرد. بدری هم حال و روز خوشی نداشت. قدرت دیگر مثل سابق به آنها توجه نشان نمی داد و دیگر همانند گذشته سرکیسه را شل نمی کرد که بدری را از خوان نعمت خود بهره مند گرداند. کفگیر سخاوت قدرت به لجنهای ته دیگ نشسته بود و هر بار که بدری تنها می شد زبان به مذمت وی می گشود و روحش را با سخنان آزار دهنده ی خود می خراشید.
    - نه تو و نه آن شوهر بی بخارت عرضه نداشتید از پس یک دختر نیم وجبی بربیایید. مرا بگو که چقدر روی تو حساب می کردم. حیف از آن همه محبت!
    بدری که از سخنان ملال آور او خسته شده بود به تندی پاسخ داد:

  9. Top | #8



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    54.23
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,470
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    - تو هم انگار نوبرش رو آوردی، انگار سقف آسمان سوراخ شده و فقط این دختره پایین افتاده. زن که قحط نیست اصلاً این دختره ی ولگرد به چه دردت می خورد که این همه سنگ او را به سینه می زنی؟
    - خانم من به مابقی قضایا کاری ندارم دلم از این می سوزد که در تمام عمرم یک کار از تو خواستم و نتوانستی انجام بدهی از این به بعد دیگر از من توقع چیزی نداشته باش.
    بدری با ناشکیبایی گفت:
    - دست شما درد نکند، اگر آن ورپریده فرار نکرده بود و عقدش کرده بودی باز هم از این حرفها می زدی؟ فقط وقتی مجیز آدم را می گویی که نفعی برایت داشته باشد.
    قدرت پوزخندی زد و با وقاحت گفت:
    - پس چی، اصلش همین است! همه به دنبال منافع شخصی خودشان هستند حتا تو. غیر از این است؟ مگر از من قول النگوی طلا نگرفته بودی؟ نگفته بودی بعدها بیشتر بهت برسم؟ این نفع شخصی نیست؟! اگر دروغ می گویم بگو.
    - ما که نمی توانستیم دختره را زنجیر کنیم. هیچ کس فکرش را نمی کرد او بخواهد فرار کند.
    - دیدی حالا نابلدی. اصلاً تو این کاره نیستی و من اشتباه کردم که روی تو حساب باز کردم. مثل روز روشن بود که عروس خانم از من بدش می آید و حاضر نیست زنم بشود تو هم این را می دانستی و باید بیشتر ازش مراقبت می کردی. گذاشتی به آسانی از چنگمان دربرود.
    - بیشتر از همه من این وسط ضرر کردم. تو که چیزی ازدست نداده ای.
    - چرا ندادم؟ هنوز نفهمیدی که من خاطر خواهش بودم! الان حال کسی را دارم که از مادر یتیم شده.
    - خودم برایت آستین بالا می زنم و زن می گیرم، این که عزا ندارد
    - هر گردی که گردو نیست، هیچ کس برایم مهشید نمی شود. دیگر تا آخر عمرم اسم زن گرفتن را نمی برم. اینجا هم سعی می کنم کمتر رفت و آمد کنم هر وقت به اینجا می آیم داغ دلم تازه تر می شود.
    - عین زنهای شوهر مرده حرف می زنی. از تو بعید است هیچ نمی دانستم مهشید این همه برایت اهمیت دارد و به خاطر او به دیدن ما می آیی. مرا باش که دلم را به چه کسی خوش کرده بودم. راستی که ما زنها چه ساده دل و زود باوریم.
    قدرت با بی اعتنایی سری جنباند و اظهار داشت:
    - سعی کن گذشته ها را فراموش کنی بدری. از من هم توقع نداشته باش مثل سابق به تو و بچه هایت برسم من که شوهرت نیستم! اگرفکر می کنی این مرد نمی تواند تو را تأمین کند و یک زندگی سالم به تو بدهد طلاقت را بگیر و برو دنبال زندگیت تو شوهر می خواهی نه لولوی سرِ خرمن. این درست نیست که تو کار کنی و زحمت بکشی و او دسترنج تو را دود کند و به هوا بفرستد.
    بدری با لحن بغض آلودی گفت:
    - تو بگو چه کار کنم؟ تا به حال دو تا مُهر ازدواج به شناسنامه ام خورده، نمی شود که هر سال یک شوهر عوض کرد مجبورم بسوزم و بسازم.
    -بالاخره از ما گفتن بود باید به فکر آینده ی خودت و بچه ها باشی. این مرد برایت شوهر بشو نیست. اگر یک روز به او دوا نرسد جنازه اش را باید از ته گل و لای جوب دربیاوری آنوقت خرج کفن و دفنش هم به گردنت می افتد.
    آن روز قدرت بدری را ترک کرد و از آن پس به تدریج از رفت و آمد خود کاست و اقدامات ترفندآمیز بدری را جهت جلب رضایت خود خنثی نمود. به خوبی می دانست که بدری چشم طمع به پولهایش دوخته و به جز کسب درآمد فکر دیگری در سر ندارد. وقتی مزاحمتهای اغواگرانه ی بدری از حد گذشت بهتر دید که شهر را ترک کرده و مدتی از آن منطقه دور باشد تا بدری کاملاً از او قطع امید کند.
    * * *

    5


    مهشید فارغ از هیاهوی خانواده، روزگار خود را در منزل دایی رضا می گذراند. پس از سپری شدن دو هفته اقامت وی چون از سوی دایی برای یافتن کار به او پیشنهاد نشد خود را ملزم دید که بار دیگر موضوع را مطرح کند. دایی رضا با وجود کهولت در شرکت معتبری به سمت آبدارچی استخدام شده بود و فعالانه برای تأمین معاش خانواده تلاش می کرد و مهشید دلش رضا نمی داد در چنان شرایط دشواری مخارج خود را به آنها تحمیل کند. این بار به صورت جدی تری مسأله را طرح کرد بطوری که دایی رضا در صدد برآمد تا او را در این راستا یاری کند لذا به وی گفت:
    - حالا که برای کارکردن مصر هستی سعی می کنم در شرکت خودمان کاری برایت دست و پا کنم. اگر بشود همانجا شغلی به تو ارجاع شود خیالم از این بابت آسوده می گردد.
    مهشید که از این پیشنهاد خرسند به نظر می رسید گفت:
    - من راضی نیستم به خاطر من خودتان را به زحمت بندازید اگر موفق نشدید می توانم از طریق دیگری کار پیدا کنم. مثلاً می توانم در یک کارگاه قالی بافی مشغول بشوم. مهم این است که روی پای خودم بایستم.
    - زیاد عجله نکن دخترم بگذار ببینم چه کار می توانم برایت انجام دهم. فردا با معاون شرکت درباره ی تو صحبت می کنم. جوان خوش قلبی است و امیدوارم بتوانم او را راضی کنم که تو را به استخدام شرکت دربیاورد.
    - کاملاً همین طور است. این شرکت به پدر آقای معاون که مدیر عامل و سرمایه گذار حقیقی و حقوقی شرکت است تعلق دارد. مدیر عامل به دلیل کهولت و بیماری تمام امورات جاریه ی شرکت را به پسرش یعنی فرزین ایران منش واگذار کرده و خود خانه نشین شده است. مدیر عامل به شخصه مردی سختگیر و مقرراتی بود و تا مادامی که مدیریت و اداره ی شرکت تحت نظارت مستقیم او بود کارکنانش جرأت و جسارت یک ساعت تأخیر را هم نداشتند اما پسرش جوان صبور و متینی است.
    - دایی رضا خود شما چند سال است که در این شرکت کار می کنید؟
    - دایی قدری اندیشید تا حضور ذهن خود را به دست آورد و بعد جواب داد:
    - حدود هشت سالی می شود. پیش از آن چند سالی به سمت نظافتچی و سرایدار در یک شرکت ساختمانی کار می کردم اما به عللی شرکت ورشکسته و منحل شد و صاحبانش از کشور خارج شدند. می گفتند مسأله اخلاس و کلاهبرداری بوده. حتا کار به شکایت و دادگاه هم کشیده شد ولی من که ذی نفع نبودم پی ماجرا را نگرفتم پس از چند ماه بیکاری و دوندگی توانستم دراین شرکت استخدام شوم و شکر خدا از کارم هم راضی هستم. جای خوب و مطمئنی است و کارکنان مؤدب و باشخصیتی دارد دعا کن بتوانم همانجا کاری برایت پیدا کنم.
    مهشید قلباً احساس رضایت می کرد که دایی به وجودش اهمیت داده و به نظریات و تمایلاتش احترام می گذارد. دایی رضا هم شرایط او را درک می کرد و جز خشنودی وی اندیشه ی دیگری در سر نداشت. چند روزی که از صحبت گذشت به فکر افتاد تا در خصوص استخدام او با معاون شرکت گفت و گویی انجام دهد. آن روز مثل همیشه سینی چای را به دست گرفت و به جانب اتاق ایران منش حرکت کرد. به آرامی به در کوفت و وارد شد.
    - صبح بخیر قربان خسته نباشید.
    ایران منش بدون آن که او را بنگرد پاسخ داد:
    - صبح بخیر.
    دایی رضا گلهای داخل گلدان را که روی میز قرار داشت مرتب کرد و با حالتی پر نشاط گفت:
    - به به چه گلهای زیبایی. امیدوارم جناب معاون مانند این گلهای زیبا همیشه شاداب و پر طراوت باشد.
    لحن مبالغه آمیز دایی رضا و چهره ی بشاش او ایران منش را به وجد آورد. اندکی با او خوش و بش کرد و گفت:
    - مش رضا انگار امروز خیلی سرحال و قبراق هستی! آدم وقتی چهره ی خندانت را می بیند به سر شوق می آید و احساس نشاط می کند.
    دایی رضا فنجان چای را مقابل او نهاد و گفت:
    - چاکرم قربان، خوشخالم که باعث انبساط خاطر شما شدم. مثل اینکه خوشبختانه امروز سرتان زیاد هم شلوغ نیست؟
    - بله همینطور است. چطور؟
    او فرصت را مغتنم شمرد و گفت:
    - راستش عرض مختصری داشتم.
    ایران منش با دست به نقطه ای اشاره کرد و گفت:
    - راحت باش مش رضا. می توانی روی آن مبل بنشینی و هرچه دل تنگت می خواهد بگویی! امروز من از دنده ی راست بلند شدم و هر تقاضایی داشته باشی اجابت می کنم.
    دایی رضا با این سخن به خنده درآمد و گفت:
    - ممنونم آقای معاون. خدا عمر و عزت شما را زیاد کند.
    - حالا چرا نمی نشینی مش رضا؟
    - همینجا که ایستادم خوب است. زیاد وقت شما را نمی گیرم .
    - بسیار خوب. داشتی می گفتی.
    - عرضم به حضور شریف، می خواستم لطفی در حق من بکنید و در صورت امکان یکی از بستگان نزدیکم را که جویای کار است به استخدام شرکت دربیاورند.
    ایران منش به صندلی تکیه داد دست چپش را روی دسته ی آن آویزان کرد و شانه ی راستش را به سمت پایین خم کرد و پرسید:
    - در این رابطه با کارگزینی هماهنگ کردی؟
    - نخیر قربان، ترجیح دادم ابتدا نظر شما را به این مسأله جلب کنم. آخر جایی که شما تشریف داشته باشید کارگزینی چه کاره است. توصیه ی جناب معاون برای کارکنان شرکت حجت است.
    ایران منش تبسمی کرد، اندکی به فکر فرو رفت سپس گفت:
    - کمی بیشتر در مورد این شخص توضیح بده، می خواهم بدانم در چه زمینه هایی تخصص دارد و چیزهای دیگر.
    - جناب معاون این شخص دخترِ خواهر مرحوم من است. سالها در شهرستان زندگی می کرد و در حال حاضر به خاطر بدرفتاریهای و آزار و اذیت نامادری به من پناه آورده تحصیلاتش در حد سوم متوسطه است و متأسفانه درکارهای اداری هم سر رشته ای ندارد و این اولین تجربه ی استخدامی اوست. البته دختر فعال و بااستعدادی است و اگر امکانش فراهم آید تجربه ی لازم را در اندک زمان ممکنه کسب می کند.
    ایران منش لبخند پرمعنایی بر لب آورد و گفت:
    - مش رضا خودت می دانی که این با قوانین و ضوابط استخدامی ما مغایرت دارد. کارمند غیرحرفه ای که تخصصی هم ندارد! به عقیده ی تو که با مقررات آشنایی کامل داری من چه شغلی می توانم به این خانم ارجاع کنم؟ این نکته را هم در نظر داشته باش که کادر استخدامی ما در حال حاضر تکمیل است و کارگزینی نیازی به استخدام پرسنل جدیدی نمی بیند.
    دایی رضا که نمی خواست مأیوس شود آب دهانش را فرو داد و در جواب گفت:
    - آقای ایران منش می دانم که توقع زیادی است و نباید چنین تقاضایی از جناب عالی داشته باشم. راضی نیستم به خاطر من مقررات اداری نادیده گرفته شود و رابطه جایگزین ضابطه گردد اما اگر لطفی در حق من بکنید و جایی برای این دختر در نظر بگیرید مرا تا آخر عمر مدیون خودتان می کنید. مطمئن باشید اجرش را از خدا خواهید گرفت.
    دایی رضا چون تردید ایران منش را دید افزود:
    - قربان این دخترحقیقاً به این شغل نیاز دارد و من به او قول دادم کاری برایش انجام دهم. به او گفتم که شما انسانی نیک نفس و سلیم القلبی هستید و او به کرامات و الطاف سرکار چشم امید دارد. تضمین می کنم که وظایف محوله را به نحو احسن انجام دهد. دختر کم توقع و زحمتکشی است که می تواند رضایت شما را فراهم آورد. این را هم اضافه کنم که میزان حقوق و مزایا اصلاً مد نظر ما نیست و همه چیز بستگی به لطف و کرم سرکار دارد. همین قدر که مشغول به کار بشود و از بلاتکلیفی دربیاید خودش خدمت بزرگی است.
    بازهم ایران منش سکوت اختیار کرد و دایی رضا ادامه داد:
    - قربان این تنها تقاضای من از شماست و امیدوارم که روی منِ پیرمرد را که سالهاست خدمتگزار صدیق این شرکت هستم زمین نیندازید.
    ایران منش سرانجام لب به سخن گشود و اظهار داشت:
    -در صداقت و کارایی تو کمترین تردیدی ندارم، تو به حق درخور تحسین و پاداش هستی و من تصور می کنم با پذیرفتن این خانم در شرکت بتوانم زحمات تو را بدین طریق جبران کنم فردا صبح او را جهت مصاحبه به دفتر بیاورم تا ببینم چه کاری می شود برایش انجام داد.
    دایی رضا چنان از شنیدن این پاسخ شادمان گشت که چیزی نمانده بود به رقص درآید. در حالی که سر از پا نمی شناخت و مدام کرنش می کرد تا بدین وسیله مراتب قدردانی خود را ابراز دارد گفت:
    - از لطفتان سپاسگذارم قربان باور بفرمایید زبانم از بیان تشکر قاصر است. امیدوارم بتوانم این محبت سرکار را جبران کنم اگر از دستم برنیاید زبانم از دعاگویی غافل نمی ماند.
    - مش رضا فقط یادت باشد که این مسأله جایی درز پیدا نکند. هیچ میل ندارم پرسنل از فردا برای استخدام دوستان و آشنایان خود به اینجا هجوم بیاورند.
    - امر امر شماست قربان. از بابت من خیالتان آسوده باشد. ممنونم از این که وقتتان را در اختیارم گذاشتید اگر اجازه بفرمایید مرخص می شوم.
    - بله می توانی بروی ضمناً بهتراست یک فنجان چای دیگر برایم بیاوری، این یکی کاملاً سرد شده.
    دایی رضا ضمن عذرخواهی فنجان چای را درون سینی نهاد و با خرسندی اتاق کنار معاون را ترک کرد. سرتاسر روز شور و شعفی وصف ناپذیر در وجودش موج می زد و برای رسیدن به منزل بی قرار بود. عصر که به منزل بازگشت به تفضیل جریان را برای مهشید بازگفت. چنان با آب و تاب به شرح ماجرا پرداخت که مهشید یقین حاصل کرد که استخدامش قطعی شده است. در حالی که خود را یک قدم به موفقیت نزدیکتر می دید سعی کرد از دایی رضا اطلاعات لازم را درباره ی شرکت و موقعیت آن کسب کند. با دقت به تذکرات و سفارشهای وی گوش فرا داد و قول داد که در انجام وظایف محوله ساعی و کوشا باشد و نظر رؤسای شرکت را تأمین کند. او که همواره خود را دختر بدشانس و کم اقبالی می پنداشت اینک باورش نمی شد که به این راحتی شغلی مناسب پیدا کرده باشد و این را مرهون تلاش و همت دایی رضا می دانست و قلبش قرین شادی بود.
    صبح روی بعد همراه دایی عازم شرکت گردید. ایران منش هنگامی که

  10. Top | #9



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    54.23
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,470
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    به وسیله ی دایی رضا از مراجعه ی مهشید به شرکت مطلع گشت وی را به حضور پذیرفت. مهشید در هنگام مصاحبه می کوشید بر خود مسلط باشد و خونسردیش را حفظ کند با این وصف اندکی دستپاچه و خجول به نظر می رسید. ایران منش در طول مصاحبه با دقت و کنجکاوی دیده بر وی دوخته و رفتار و برخورد او را زیر نظر داشت. سادگی و زیبایی خیره کننده ی این دختر محجوب، او را چنان تحت تأثیر قرار داده بود که قلبش در قفسه ی سینه به هم فشرده می شد. این نخستین بار نبود که در برابر زیبایی زنی اراده اش درهم می شکست و عنان اختیار ازکف می داد اما زیبایی و جذابیت بکر و دست نخورده ی مهشید در مقایسه با آن زنان رنگ و روغنی وجاهت دیگری داشت و او را از سایرین متمایز می کرد.
    مهشید بی توجه به کشمکش درونی او سر به زیر انداخت و با دقت به پرسشهای وی پاسخ می داد. هر بار که به طور اتفاقی او را می نگریست قلب پرتمنای ایران منش به لرزه در می آمد. در عمق نگاه این دختر ساده دل و بی تکلف رازی نهفته بود که چون مغناطیس آهن ربا او را به سوی خود جذب می کرد. پیش از آن که با مهشید رو به رو شود در نظر داشت در قسمتی از شرکت کاری به او محول کند. چندان هم به وجودش اهمیت نمی داد اما اینک مایل بود او را نزد خود نگه دارد و در دفتر خود کاری به وی واگذار کندتا با او درتماس دایمی باشد.
    خود ایران منش هم از احساس مرموز و ناشناخته ای که یکباره و به طور ناگهانی به سراغش آمده بود در حیرت بود و دلیلی منطقی برای احساسش نمی یافت. با این که وقت مصاحبه بیش از حد معمول طولانی گشته بود دلش نمی آمد از مصاحبت با این دختر چشم بپوشد. عاقبت قلمش را به دست گرفت و روی ورقه ای یادداشتی نوشت. کاغذ را به طرف مهشید گرفت و گفت:
    -لطفاً این معرفی نامه را به بخش کارگزینی تحویل بدهید. با ارائه ی این یادداشت ترتیب استخدام شما داده خواهد شد.
    مهشید محترمانه یادداشت را گرفت و گفت:
    - از لطف جناب عالی تشکر می کنم ممکن است بفرمایید بنده را برای چه کاری در نظر گرفتید و من باید عهده دار چه وظایفی باشم؟
    ایران منش که سعی داشت آن نگاه مستقیم در دیدگان افسونگر و پر جاذبه ی او خودداری کند. در حالی که به نقطه ای خیره بود تبسم کنان پاسخ داد:
    - وظیفه ی اولیه ی شما پاسخگویی به تلفن است. در واقع شما تحت نظارت مستقیم خودم به سمت تلفنچی و منشی خصوصی معاون شرکت گمارده شدید. در صورت تمایل بعدها می توانید کارهای دفتری را نیز انجام دهید که آن دیگر بستگی به کارآیی و تجربه اندوزی شما دارد که تا چه حد در این زمینه پیشرفت داشته باشید.
    مهشید لیخند ملیحی بر لب آورد و اظهار نمود:
    - سعی می کنم رضایت و اطمینان خاطر شما را فراهم آورم.
    -من هم جز این انتظاری از شما ندارم. ترتیبی می دهم که حقوق و مزایای مکفی برایتان در نظر بگیرند و تسهیلاتی هم در اختیارتان قرار می گیرد که موجب دلگرمی و علاقه مندی تان به کار بشود. حالا به کار گزینی بروید و کاری را که گفتم انجام بدهید. بعد به اینجا بیایید و دفتر کارتان را تحویل بگیرید. می توانید از همین امروز رسماً مشغول به کار شوید.
    مهشید بار دیگر تشکر کرد و جانب در رفت. ایران منش با نگاه او را بدرقه کرد. وقتی مهشید از اتاق خارج شد او آهی کشید و دقایقی به در اتاق خیره ماند در قاب دیدگانش تصویر مهشید چنان حک شده بود که به سختی توانست آن تصویر را ازخود دور کند برای تسکین اعصابش سیگاری روشن کرد و به فکر فرو رفت. سعی کرد افکار بیهوده را از ذهن خود خارج کند نباید اجازه می داد این حس مرموز و آزاردهنده بر وی غلبه یابد. این دختر او را جادو کرده بود و می کوشید که خود را از قید و بند این طلسم رهایی بخشد.
    همان دم یادداشتی نوشت منشی خود را که مردجوانی بود فراخواند و یادداشت را به وی سپرد بدون هیچ توضیحی دستور داد که مرد خود را در بخشی که در یادداشت آمده بود معرفی کرده و همانجا مشغول به کار شود. جوان بدون آن که از این نقل و انتقال عجولانه و غیرمنتظره غافلگیر بشود و یا علت آن را استفسار کند، بی درنگ سر فرود آورد و اتاق معاون را ترک نمود. ساعتی بعد او رفته بود و مهشید میزش را در اختیار داشت.
    * * *

    6

    مهشید از فردای روز استخدام کارش را در دفتر ایران منش آغاز کرد. در ابتدا به دلیل بی تجربگی، در عملکردهای خود ناموفق بود و کارایی لازم را نداشت. به تدریج توانست به توانمندیهای خود بیفزاید و بر ترس و ناشیگری خود غلبه کند. کارهای محوله را با وسواس و جدیت انجام می داد و توانسته بود مورد توجه ایران منش قرار بگیرد و رضایت او را جلب کند. فرزین که در همان برخورد اول مجذوب او شده بود، اوایل زیرکانه خود را به بی تفاوتی می زد حتا درحال حاضر هم دور و برش شلوغ بود و با دختران زیادی معاشرت داشت هرگز عشق و دوست داشتن را نشناخته بود و جز عیاشی و خوشگذرانی نمی اندیشید. در صدد بود تا به نحوی بر سر راه مهشید دام بگستراند و او را تصاحب کند. با وجود حرص و ولعی که در راه رسیدن به اهدافش داشت می کوشید محتاطانه گام بردارد تا ظنی دردل مهشید ایجاد نگردد. رفتار و برخوردش با او مؤدبانه و احترام آمیز بود و با خوش رویی و مهربانی وی را مخاطب قرار می داد.
    خطاهای اولیه ی مهشید را که ناشی از عدم مهارتش در کارهای اداری بود به دیده ی اغماض می نگریست و به گونه ای رفتار می کرد که محبت خود را در قلبش بنشاند و او را ماهرانه به سوی خود جلب کند. مهشید فارغ از افکار و نقشه های فرزین با دلگرمی و علاقه مندی زیادی به کارش ادامه می داد و به آقای معاون به دیده ی احترام می نگریست و محبتهای او را حمل بر بزرگ منشی و طبع والا و همت بلند وی می دانست. به قدری ساده و بی پیرایه بود که تصور نمی کرد زیر این چهره ی مهربان و آراسته هدفهای ناهنجاری نهفته است. فرزین را مردی متواضع و فروتن و شخصیتی مهربان و مبادی آداب می دانست و روحش از هر گونه پلیدی و رنگ و ریایی به دور بود.
    فرزین غالباً هنگامی که ساعات کاری به پایان می رسید و شرکت رو به تعطیلی می نهاد با اتومبیل در مسیر او قرار می گرفت و مهشید را دعوت به سوار شدن می کرد که طبعاً دایی رضا هم که همراه مهشید بود از این خوش خدمتی آقای معاون بی نصیب نمی ماند. چند ماهی گذشته بود و او هنوز نتوانسته بود به طریقی منظور و مراد خود را بیان کند. مهشید در برخوردهایش کاملاً جدی بود و همچنان وقار و متانت خود را حفظ کرده و به هیچ وجه امکان پیشروی و دستیابی را به فرزین نمی داد. فرزین جوانِ جذاب و خوش تیپی بود. از آن تیپ جوانانی که در روزگار خودش– دهه 40 تا 50 – نظر مه رویان را به سوی خود جلب می کرد و دختران دم بخت برای ازدواج با او با یکدیگر رقابت و چشم و هم چشمی برمی خاستند تا گوی سبقت را از رقیب بربایند. او در خانواده ی متمول و صاحب نام پا به عرصه ی وجود نهاده بود و به دلیل موقعیت اجتماعی ویژه ای که داشت مورد توجه و علاقه ی زنان و دخترانی بود که به نحوی با او در ارتباط و معاشرت بودند. در دوران تحصیل در دانشگاه به زن باره گی و خوش گذرانی شهره بود و هیچ فرصتی را از دست نمی داد.
    پدرش همه گونه امکانات در اختیارش نهاده بود آپارتمان خصوصی، ویلا، اتومبیل آخرین مدل و اداره ی شرکت که سود سرشاری را عایدشان می کرد. فرزین در حال حاضر تنها فرزند و یگانه وارث پدر محسوب می گشت و مادرش سالهال پیش، آن زمان که فرزین دوران نوجوانی را سپری می کرد در اثرکشمکش و اختلافات دائمی که از عدم مسئولیت و بی بند و باریهای شوهرش ناشی می شد از وی جدا شده و به اتفاق دو دخترش ایران را ترک کرده بود. فرزین که عیش و عشرت را از پدر الگو گرفته بود حاضر نگشت پدر را تنها نهاده و با مادر همراه شود. بعد از آن ارتباط مادر برای همیشه از آنها گسست و نقش وی در زندگی فرزین رنگ باخت و به کلی حذف گردید .
    شنیده بود که مادرش با یک استاد دانشگاه ازدواج کرده و زندگی آرامی را می گذراند. نه او و نه پدرش مایل نبودند در منزل سخنی از مادر به زبان آورند. اکنون سالها بود که او از چکونگی زندگی مادر و خواهرانش بی اطلاع بود و آنها هم تمایلی به برقراری ارتباط با ایران نداشتند.
    از آنجایی که فرزین پدر را به رفتن از ایران و سکونت در نزد مادر ترجیح داده بود، پدر تمامی امکانات و اندوخته ی خود را بی دریغ به پای پسرش ریخته و او را پایبند زندگی کنونی کرده بود. فرزین در سر تا سر عمرش هرچه خواسته بود درچشم بر هم زدنی برایش فراهم گشته بود و اینک تنها یک هدف ملکه ذهنش گشته بود و آن دستیابی به دختری بود که عملاً به جز زیبایی و وجاهت فوق العاده امتیاز دیگری نداشت و از عشوه گری و طنازی دختران هم سن و سالش در او کمترین نشانی دیده نمی شد. قلب فرزین همچون اسفنجی که آب را به خود بگیرد مهر مهشید را در خود می پروراند و همه جا نقش خیال او در نظرش بود. نمی توانست بر احساسات سر به شورش نهاده اش نام عشق بگذارد چون می دانست که این شور و هیجان هوا و هوسی بیش نیست و پس از رسیدن به مراد دل و کام گرفتن از دختری که او را با همه ی غرورش به زانو درآورده بود، او را نیز همانند دیگر معاشرینش به فراموشی سپرده و در آلبوم خاطرات آلوده اش مدفون خواهدساخت.
    تا به حال هیچ زن و دختری نتوانسته بود او را پایبند خودش سازد. مانند کودکی تربیت شده و رشد یافته بود که پس از دست یابی به اسباب بازی جدیدش تا مدتها خود را با آن سرگرم می کرد و هنگامی که از آن دلزده می شد پس مانده اش را در زباله دان فراموشی می انداخت و هوسبازانه به فکر شکار تازه ای می افتاد. او از داشتن آن همه عشاق سینه چاک چنان دچار خودبینی و خودپسندی شده بود که رفتار سرد و بی اعتنایی مهشید او را به سر خشم می آورد. همه گونه تلاش و ترفندی به کاربرده بود تا او را به سوی خود بکشاند ولی تا آن لحظه که ماهها از آشنایی و استخدام مهشید می گذشت همچنان در ایجاد رابطه با او ناموفق بود و در جست و جوی راههای نرفته بود تا این بره ی معصوم چشم و گوش بسته را به دام بیفکند. هر بار که با مهشید مواجه می شد و چشم در چشم او می دوخت قلب حریصش در اشتیاق او می تپید و با خود در ستیز بود که چگونه راز خویش را برملا ساخته و او را از مکنونات قلبی خود آگاه سازد.
    شبها در خلوت خویش برای جلب رضایت او نقشه ها می کشید و راههای مختلف را می آزمود و روز هنگامی که با او رو در رو می گشت جرات و جسارت ابراز علاقه را در خود نمی یافت و مُهر سکوت و خاموشی برلب می زد. مایل نبود اقدام عجولانه ای انجام بدهد تا این آهوی گریز پا از دامش برهد. عاقبت به این نتیجه رسید که روشهای نامعقول و نسنجیده را کنار نهاده و با خونسردی و آرامش نظر او را به خود جلب کند. مهشید دختر حساس و نازک دلی بود می بایست طوری به وی علاقه اش را ابراز می داشت که عشق و علاقه ی وی را باور داشته و با اعتماد کامل چشم بسته گرفتارش گردد.
    روزی که دایی رضا به دلیل بیماری ازشرکت مرخصی گرفته و در منزل استراحت می کرد. فرزین هنگام بازگشت به منزل مهشید را سوار اتومبیلش کرد. این کار برای مهشید امری عادی تلقی می شد و کمترین تردیدی به دل راه نمی داد. در طول راه فرزین کوشید او را به حرف بکشاند و از احساسش نسبت به خود آگاه گردد اما با صحبتهایی که از مهشید شنید او را سرسخت تر از آن یافت که تصور می کرد. مهشید به نیات او پی نبرده و تصور می کرد آقای معاون به رسم خیرخواهی و به جا آوردن نزاکت محبتهای خود را نثارش می نماید. وقتی فرزین از او دعوت به عمل آورد که برای رفع خستگی در مسیر شرکت تا منزل در کافه ای قهوه بنوشند مهشید محترمانه پیشنهاد او را رد کرد و گفت که باید هرچه زودتر به منزل برگردد.
    فرزین بدون آن که دعوت خود اصرار بورزد مهشید را حوالی منزلش پیاده کرد و با اوقات تلخی به آپارتمانش بازگشت. از این که مهشید دماغ او را به خاک مالیده بود دمغ بود و غرورش جریحه دار شده بود. تا به حال از هیچ کس پاسخ منفی نشنیده بود و هضم این موضوع برایش صقیل بود. همان شب با دختری که تصور می کرد می تواند فرزین را با حربه ی طنازی و عشوه گریهایش به دام ازدواج با خود بکشاند قرار ملاقات داشت. با این که حال و حوصله ی ملاقات با او را نداشت و اشتیاقش سرکوب شده بود ولی به دلیل رعایت ادب و احترام به دیدار او رفت.
    در تمام مدتی که با او بود چنان رفتار سرد و بی تفاوتی داشت که دختر مورد نظر از بی توجهی او و عدم تمایلش به گفت و گو در شگفت ماند و هرچه کنجکاوی نمود و او را زیر رگبار پرسش های خود گرفت چیزی دستگیرش نشد. فرزین با رفتار همیشگی خود تفاوت داشت کم حوصله و خسته به نظر می رسید. افکارش با محیط آن شب تناسبی نداشت. آثاری از بذله گویی و مجلس آرایی که جزء خصوصیات دائمی او بود در وی دیده نمی شد. گیج و نامطمئن به نقطه ای خیره می شد و در خود فرو می رفت. دختر احساس کرد که موضوع مهمی ذهن او را به خود مشغول داشته است. فرزین نمی توانست احساس واقعی خود را با او در میان بگذارد و امیدوار بود که دختر جوان از رفتارهای او پی به حالات درونیش برده بود و او را به حال خود بگذارد. دیگر مثل سابق از او خوشش نمی آمد و نمی توانست در گوشش زمزمه های عاشقانه سر دهد. این دختر طراوت و تازگی خود را برایش از دست داده بود و برایش مهمل و کسل کننده شده بود. حالش از هرچه دختر لوس و سبکسر بهم می خورد. درحضور او به هر نقطه ای که می نگریست تصویر پاک و معصوم مهشید در نظرش مجسم می شد.
    مهشید در افکار و اندیشه اش مقام والایی را اشغال کرده بود. او با تمام آن کسانی که می شناخت تفاوت داشت. همانند مرواریدی در دل صدف بکر و دست نیافتنی بود و همین امر آتش اشتیاقش را شعله ورتر می کرد. دختران دور و برش با یک لبخند با یک ابراز علاقه ی واهی خود را تسلیم او می کردند. چقدر از گذشته ی شرم آور و هرزگی های شبانه اش ننگ داشت.دربرابر روح نجیبو قدیسی مهشید خود را زبون و دردمانده و الوده به گناه میدانست. در برابر روح نجیب و قدیسی مهشید خود را زبون و درمانده و آلوده به گناه می دانست. این افکار تمام طول شب آزارش می داد. دختری که همراهش بود انتظار توجه بیشتری از او داشت در حالی که فرزین لب فرو بسته و در تب و تاب دیگری می سوخت. عاقبت کسالت را بهانه کرد و دختر را ترک کرد. دیگر نمی خواست قلبی که عشق مهشید را در خود می پروراند به دیگران واگذارد. از آن پس تمام لحظه هایش به مهشید تعلق داشت و خلوتش را با یاد او پُر می کرد. همان دم سوار اتومبیلش شد و با سرعت دیوانه واری خود را به آپارتمانش رساند.
    عشقی زیباو باشکوه در وجودش شکل می گرفت و شکوفا می شد. تا آن زمان هنوز این را باور نداشت که مهشید یگانه عشق زندگیش باشد و او را پایبند خود سازد. همواره می پنداشت که وقتی به وصالش رسید و به وی دست یافت می تواند مانند دیگران او را هم از زندگی خود کنار بگذارد اما اینک احساس می کرد بدون مهشید هیچ است. فقط یک اندیشه در سر می پروراند و آن جذب مهشید به سوی خود بود. این نخستین بار بود که در برابر جنس مخالف ازخود بی خود شده بود و حاضر بود برای به دست آوردن محبتش خود را به آب و آتش بزند و غرورش را زیر پا بگذارد.
    روز بعد در فرصتی مناسب مهشید را برای صرف ناهار دعوت کرد که

  11. Top | #10



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    54.23
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,470
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    این بار هم مهشید به وی پاسخ منفی داد و تلاشش را ناموفق گذاشت. روز بعد و روزهای بعد هم نتوانست به هیچ طریقی از وی وعده ی ملاقات بگیرد. هنوز هم حاضر نبود شکست خود را بپذیرد و احساس عجز کند. هرچه مهشید مقاومت می کرد و پاسخ منفی می داد اشتیاقش فزونی می گرفت و قلبش در پی شکار او آرام و قرار نداشت. این تنها موردی بود که در برابر چنین پدیده ی حیرت آوری احساس درماندگی و ناتوانی می کرد. هر اندازه که بر مقاومت مهشید افزوده می شد، حرص و طمع اش هم از حد می گذشت گویی جز تسلیم و رضای مهشید اندیشه ی دیگری در سر ندارد. از این همه غرور و لجاجت به تنگ آمده بود. تاکنون سابقه نداشت که دختری در برابر خواهشهای نفسانی او مقاومت کرده و دست رد به سینه اش بزند. چه آسان توانسته بود خیلی ها را که به سرسختی و غرور زبانزد بودند به زاتو درآورده و تسلیم خود سازد. انگشت روی هر که می نهاد محال بود خواهش او را اجابت نکند اما این دختر، این دختر ساده دل شهرستانی چنان غرور و تحمل او را در هم شکسته بود که دلش می خواست از وی انتقام بگیرد. او نه با مهشید بلکه با غرور و تکبرش در حال نبرد بود گویی هیچ کاری در دنیا نمانده بود به انجام برساند جز به زانو درآوردن و تسلیم نمودن دختری که نظیر و مانند آن را تاکنون ندیده بود.
    در هر فرصتی که دست می داد به مهشید ابراز علاقه می کرد. تمام قوایش را به کار می بست تا عشق خود را به او تفهیم کند. هر زمان که با هم تنها می شدند علاقه ی قلبی خود را با ذکر عبارات شاعرانه عیان می داشت و سخنان شیرین و جادویی بر زبانم می آورد. آینده ی زیبا و با شکوهی برایش ترسیم می کرد و هدف خود را از بیان این احساس به گونه ای بر می شمرد که قصد ازدواج و تشکیل زندگی با او را دارد. اگر اوایل وانمود می کرد که عاشق سینه چاک او گشته و جز خیال وصل او چیزی در نظرش نیست اکنون حقیقتاً شیفته ی وی گشته و هدفش جز ازدواج چیز دیگری نبود مع الوصف همچنان پاسخ مهشید منفی بود. هدایایش را نمی پذیرفت، دعوتش را با لحنی احترام آمیز و عذری موجه رد می کرد. در برابر جسارت او خود را به حماقت و تجاهل می زد، به او امکان ابراز علاقه ی بیشتر را نمی داد و با زیرکی از کنارش می گذشت و خود را به انجام کارهای مرتبط به شرکت مشغول می داشت. هر بار که فرزین ابراز وجود می کرد و به وی توجه نشان می داد و می خواست لحظات بیشتری را با او درباره ی احساس و اشتیاقش سخنی بگوید، ماهرانه از این کار طفره می رفت. با سادگی از اظهار لطف او قدردانی می کرد و دیگر اجازه نمی داد باب گفت و گو از آن فراتر رود.
    آن گونه که فرزین می پنداشت مهشید دختر سنگدل و بی احساسی نبود، او نیز پنهانی در آتش این عشق می سوخت و می گداخت، عشقی شکوهمند و پُر صلابت در قلبش در حال تکوین و شکل گیری بود که هر لحظه بر عظمت و جلالش افزوده می شد اما نیروی مرموزی او را از این عشق بر حذر می داشت. بین خود و فرزین فاصله ی بعیدی می دید فاصله ای ژرف و دست نیافتنی. فاصله ای به اندازه ی همه ی قرون و اعصار! به قدر تمام ناملایمات و پستی و بلندیهای زندگیش. می دانست که یک راه ناهموار و سنگلاخ در پیش دارد. باور داشت که پذیرفتن این عشق ناممکن است او کجا و شخصیتی مثل فرزین کجا؟
    پاک زیستن و حفظ و حراست از ناموس و آبرو برایش در بالاترین مرتبه ی هستی قرار داشت. نمی خواست خود را بازیچه ی مردی سازد که به دنیای او تعلق نداشت. عشق فرزین را چون گنجی نهان به صندوقچه ی دل سپرده بود و در هیاهوی این رنج گران گم می شد و راز خود را برملا نمی ساخت. در نظر او این عشق و علاقه هیچ سنخیتی با سرنوشت و باورهایش نداشت به همین سبب در برابر تاخت و تازهای بی امان فرزین و تلاش بی وقفه ی او برای جلب رضایت خود همچنان مقاومت و پایداری می کرد. به عاقبت این عشق بی فرجام و تبعات آن می اندیشید. یقین داشت که در دنیای آدمهایی چون ایران منش جایی برای او و امثال او نیست، می دانست که نه افتخاراتی دارد و نه عناوین و القاب خانوادگی که بتواند در برابر خانواده ی فرزین از این ابزار برنده، از این وسیله ی دفاعی مهم بهره جوید و خودی نشان بدهد. دختر مستمند و آواره ای چون او که جز منزل محقر دایی مأمن و مأوای دیگری نداشت چگونه می توانست به همسری مردی درآید که در اجتماع صاحب نام بود و ثروت و دارایی اش همه ی معیارها و فاکتورها را تحت الشعاع خود قرار می داد؟!
    در خود شعور و درایت پذیرفتن این فاصله ها را می دید و می دانست که نباید واقعیتها را نادیده گرفته و از منظر احساس به قضیه بنگرد. می خواست منصف و واقع بین باشد و خود را دستخوش خیالات و تصورات خام شاعرانه نسازد.
    وقتی با فرزین مواجه می شد و از او سخنان شیرین و دلنشین می شنید با تمام خویشتن داری، همه ی وجودش مالامال از لذت و خوشی می گشت و لرزه بر اندامش می افتاد با این وصف در مقابل او کمترین انعطافی نشان نمی داد و می کوشید خونسرد و بی اعتنا باشد.
    فرزین هم هر بار که با او مواجه می شد از این دیدار غرق شادی و سرور می گشت و سعی نمی کرد هیجان و شادمانی خود را از او پوشیده بدارد. بی اعتنایی مهشید و عدم پذیرش دعوتهای مکرر او شعله های آتش قلبش را مضاعف می ساخت. در طول روز آرام و قرار نداشت و افکارش سمت و سویی نمی یافت. یک تبسم رضایت آمیز، یک نگاه پرمعنا و یک جمله ی امیدوارکننده از سوی مهشید کافی بود که جان خود را به پای او بریزد و به این درد جانکاه که شب و روز آرامش خاطرش را سلب کرده و از او انسان واله و سرگشته ای ساخته بود پایان بخشد.
    افراط در برقراری رابطه با جنس مخالف از او موجود خودخواه و متکبری ساخته بود که تصور می کرد به آسان ترین راه ممکنه می تواند هر دختری را که اراده کرد در اختیار خود درآورد. این طرز تفکر ناهنجار ریشه در باورهایش داشت و نمی توانست غیر از این اندیشه ی دیگری به مخیله ی خود راه دهد اما مقاومتهای مهشید به او آموخته بود که دختران عفیف و پاکدامن را نمی توان به راحتی خرید و ارزشها، هنجارها و مفاهیم انسانی آنان را با ثروت و مکنت و ظاهری تجمل مآبانه در اختیار گرفت. جوانی که هرگز عشق را نشناخته بود و ارزش و اعتباری برای دوست داشتن و مهر ورزیدن به معنای واقعی کلمه قابل نبود اینک چنان به دام این عشق گرفتار آمده بود که مانند تشنه ای در جست و جوی آب بود. عشق مهشید نقطه ی نورانی قلب تاریک و سرد او را روشن و پر حرارت کرده بود به حدی که پس از آن از معاشرتهای خود با جنس مخالف کاست و کوشید قدم در وادی جدیدی بگذارد. دنیایی که با هرزگی و هوسرانی و بی بند و باری فاصله ی زیادی داشت. مسافر تازه از راه رسیده ای را می مانست که عشقی پاک و آسمانی را توشه ی راه خویش گردانیده بود.
    برای رسیدن به قله ی پیروزی تنها موافقت مهشید را کم داشت و در تلاش بود که به هر طریق ممکنه آن را نیز به دست آورد.
    * * *

    7

    بیا در کوچه باغ شهر احساس
    شکست لاله را جدی بگیریم
    اگر نیلوفری دیدیم زخمی
    برای قلب پُر دردش بمیریم
    بیا در کوچه های تنگ غربت
    برای هر غریبی سایه باشیم
    بیا هر شب کنار نور یک شمع
    به فکر پیچک همسایه باشیم

    فرزین دیگر قادر به پایداری نبود هر روز که می گذشت از درد می خروشید و عطش این عشق بر جانش چنگ می انداخت. عاقبت تسلیم احساس خود گشت و تصمیم گرفت مهشید را به همسری خود درآورد. به باورهایی که در ذهن سیالش جریان داشت ایمان راسخ داشت و می دانست که این دختر قادر است او را سعادتمند کند و قلب هرزه گردش را با زنجیر عشق خود به بند و حبس درآورد، این عشق می توانست او را از اسارت اهریمن رهایی بخشیده و یک زندگی آرام و بی دغدغه برایش فراهم آورد. با این تصمیم بود که مهشید را به اتاق خود فراخواند اما این بار نه برای امورات شرکت و نامه نگاری اداری بلکه برای تصمیم صرفی که گرفته بود. وقتی مهشید مقابل میزش ایستاد تا دستورات لازم را کسب کند نگاه سوزان و تشنه ی خود را به او دوخت. در نگاهش صلابتی بود که قلب مهشید را لرزاند. خجولانه نگاه از او برگرفت و به کف اتاق خیره شد و همچنان منتظر ماند تا آقای معاون دستورات خود را به او ابلاغ کند. فرزین در تقلا بود تا احساس خود را در قالب کلمات بیان کند، با لحنی شمرده و آرام گفت:
    تاکنون هرچه از میزان علاقه ی خود نسبت به شما چه مستقیم و چه غیرمستقیم ابراز داشتم جز سردی و بی توجهی از شما ندیدم حال قصد دارم درباره ی این موضوع به طور مفصل با مش رضا صحبت کنم. به واقع میل دارم شما را از ایشان خواستگاری کنم اما صلاح در این است که این موضوع با زمینه ی قبلی انجام شود. اگر مایل باشید پیشنهاد می کنم امشب در این خصوص با ایشان مذاکره کنید و بگویید فردا صبح جهت ارایه پاسخ نزد من بیاید. تصور نمی کنم بیش از این تعلل جایز باشد این مسأله باید همین جا خاتمه یابد تا هر دو تکلیف خود را در برابر سرنوشتی که خداوند مقدر فرموده بدانیم و با میل و رغبت به آن گردن نهیم.
    فرزین چنان آرام و مطمئن این عبارات را بر لب جاری ساخت که جای کمترین شک و شبهه ای باقی نماند. مهشید بهت زده او را نگریست گویی مسخ شده بود، حتا مژه بر هم نمی زد. فرزین با همان لحن افزود:
    - لزومی ندارد الان چیزی در پاسخ درخواست من بگویید، مش رضا می تواند نقش محوله را به خوبی ایفا کند. به ایشان بگویید من آدم عجول و کم حوصله ای هستم و باید همین فردا پاسخ خود را دریافت کنم.
    فرزین به مهشید که سرخی شرم بر گونه هایش نشسته بود چشم دوخته و با دقت حالات او را بررسی می کرد.
    مهشید نگاه پرسشگر و پرتمنایش را به او دوخت و کلامی بر زبان نیاورد گویی با سکوت خود می خواست سرپوشی بر احساس خودجوش خویش بگذارد.
    در وادی حیرانی و سردرگمی سرگردان بود و نمی دانست چه جواب شایسته و درخوری به فرزین بدهد. فرزین او را مستأصل و غافلگیر کرده بود وقتی با دقت وی را نگریست برق شادی و صداقت را توأماً در نگاهش خواند بی اختیار چند بار سرش را تکان داد و با اجازه ی فرزین اتاق را ترک کرد.
    فرزین با خروج او انگشتانش را درهم گره کرد و بر پشت سر خود نهاد و سرش را به صندلی تکیه داد. نگاهش همچنان به در ثابت مانده بود. رایحه ی عطر مهشید هنوز در فضای اتاق باقی بود، دیدگانش را برهم نهاد و به فکر فرو رفت. امیدوار بود که مهشید با این پیشنهاد عشق او را پذیرا شود و از سرسختی و لجاجت خود دست بردارد. قصد داشت زندگی جدیدی متناسب با شرایط او فراهم آورد و عشق خود را با احسان درآمیزد. این دختر شایستگی آن را داشت که مردی همانند او در برابرش زانو زده و همه ی هستی اش را به پایش بریزد.
    یکباره به یاد شعری افتاد و زیر لب آن را برای قلب مشتاقش زمزمه کرد:

    کاش آن آینه ای بودم
    که به هر صبح تو را می دیدم
    می کشیدم همه اندام تو را در آغوش
    سروِ اندام تو با آن همه پیچ
    آن همه تاب
    آنگه از باغ تنت می چیدم
    گل صد بوسه ی ناب (زنده یاد حمید مصدق)

    مهشید هم در اتاق مجاور با احساس ضد و نقیض خود در کشمکش بود، قلبش از عشق می جوشید و احساسات خفته در نهادش در جوش و خروش بود نمی توانست آنچه را که شنیده باور کند. چشمان خود را به اطراف اتاق می گرداند و در جست و جوی راهی برای رهایی از این بن بست و تنگنا بود. احساسات منفی چنان به او هجوم آورده بود که قادر نبود حواسش را به جایی متمرکز کند. از آینده ای که فرا روی خود می دید بیمناک بود و در زوایای تاریک وجودش راه حلی منطقی و عقلانی را جست و جو می کرد.
    نه یارای آن را داشت که به عشق خود پشت پا زده و به فرزین پاسخ منفی بدهد و نه توان آن را در خود می دید که با شهسوار سرنوشت خود درآمیزد و تقدیر خود را به دست کسی بسپارد که خود را در برابرش ناچیز و حقیر می پندارد. فریادی که از اعماق قلبش برمی خاست چیزی از او طلب می کرد که عقل و منطق آن را نمی پذیرفت. ازدواج او با فرزین به مثابه ی ازدواج سیندرلا با پسر حاکم بود! با این تفاوت که آن یکی افسانه ی شیرینی بود تا کودکان نافرمان و بی قرار را به خواب شبانه فرو برد و این یکی حقیقتی بود که در تصوراتش نمی گنجید. با خود می اندیشید که آیا می تواند به ذهنیت علیل و غیرطبیعی جامعه غلبه کرده و از لایه های زیرین اجتماعی که بین آن دو گروه، خط فاصله ی عظیمی کشیده و غنی و فقیر را در دو خط موازی جای داده عبور کند و به نقطه ی تلاقی مورد نظر دست یابد؟ بدون تردید خیلی مسایل ناممکن وجود داشت که او به تنهایی قادر نبود به حل و فصل و توجیه و تفسیر آن بپردازد و تئوری جدیدی ابداع کند تا این وجه تمایز بین دو طبقه درهم متبلور شده، درآمیزد و معجونی به نام پیمان و وحدت به دست آید. وحدتی که همواره در جامعه به شکلی مطرح بود و انسانهای به ظاهر متفکر و اندیشمندی که تحلیل درست و منطقی از زندگی نداشته و همه چیز را از منظر مادیات می نگریستند با ناآگاهی و نابخردی به از هم پاشیدن این تفکر دامن می زدند...
    در این اندیشه بود که آیا به راستی می تواند همسر شایسته ای برای فرزین باشد؟ می تواند خود را با دنیای پر زرق و برق و تجمل گرای او وفق دهد و روح ساده پذیر و ساده طلب خود را با شرایط مردی که از فقر و نداری، از کمبودها و کاستی های زندگی کمترین اطلاعی نداشت و عمری در ناز و نعمت زیسته و با اشخاص متمول و رنگ و لعاب دار معاشر بود، سازگار کند؟ حقیقتاً دچار وهم و خیال گشته بود و با خود هذیان گویی می کرد.
    بعد از ظهر وقتی به خانه رسید هنوز دستخوش اوهام و تصورات

صفحه 1 از 4 123 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
تارنماي ايران پرديس با لطف و ياري خداي مهربان در سال 1386 تاسيس شد.روز به روز که از عمر ايران پرديس ميگذشت دوستان زيادي به جمعش محلق شدند و تا به امروز مخاطبان زيادي از اين تارنماي کاملا فارسي استفاده ميکنند ايران پرديس با پشت سر گذاشتن فراز و نشيب زياد و با عنايت خداو لطف بيکرانش امروزه توانسته در پنجمين جشنواره رسانه هاي ديجيتال عنوان برترين انجمن گفتگوهاي پارسي را کسب کند انجمن هاي ايران پرديس امروزه با هدف خدمت رساني به يکي از بزرگترين انجمن هاي ايران و پر مخاطب ترين انجمن هاي دنياي مجازي تبديل شده و اميدوار هست با همين هدف هم به جايگاه اصلي و واقعيش دست يابد.

اکنون ساعت 08:18 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.

ایمیل پست الکترونیکی مدیریت سایت : iranpardis.com@gmail.com
شماره سامانه پیامک : 30005604500000