انتخاب رنگ سبز انتخاب رنگ آبی انتخاب رنگ قرمز انتخاب رنگ نارنجی
خوراک آر اس اس


•٠·˙ تبلیغات ایران پردیس با قیمت مناسب ..٠·˙


http://www.iranpardis.com/up/do.php?img=493


  آخرین ارسالات انجمن

تبلیغات ایران پردیس
تبلیغات ایران پردیس تبلیغات ایران پردیس

+ ارسال موضوع جدید
صفحه 1 از 4 123 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 33

موضوع: افسون عشق | رویا سیناپور

  1. Top | #1



    تاریخ عضویت
    Mar 2012
    عنوان کاربر
    این نیز بگذرد!!.........
    میانگین پست در روز
    4.39
    محل سکونت
    جدا از همه!!
    نوشته ها
    3,901
    پسندیده
    10,807
    تشکر شده
    9,449
    میزان امتیاز
    100

    New2 افسون عشق | رویا سیناپور

    سلام

    اینم یه رمان دیگه که اسکنشو گذاشتمموفق باشید
    منبع:نودو هشتیا
    ویرایش توسط پارلا : 07-24-2012 در ساعت 20:01
    خدا سه حرف دارد!..
    اما برای تنهایی من حرف ندارد...!

  2. محل تبليغات شما    موزيک روز
     
  3. Top | #2



    تاریخ عضویت
    Mar 2012
    عنوان کاربر
    این نیز بگذرد!!.........
    میانگین پست در روز
    4.39
    محل سکونت
    جدا از همه!!
    نوشته ها
    3,901
    پسندیده
    10,807
    تشکر شده
    9,449
    میزان امتیاز
    100

    پیش فرض

    می رسد روزی که بی من روزها را سر کنی
    می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی
    می رسد روزی که تنها در کنار عکس من
    نامه های کهنه ام را مو به مو از بر کنی

    صدای رعد و برق نگاهم را متوجه پنجره ی اتاقم کرد .
    برف و باران مخلوط می بارید .
    از خستگی کار پشتم را به صندلی تکیه دادم و صاف نشستم . دست هایم را روی دسته های صندلی گذاشتم و به سمت پنجره چرخیدم . هوای بیرون مه آلود بود گاهی سوز سردی از درز پنجره های آلومینیومی وارد اتاقم می شد . دوباره به سمت میزم چرخیدم . هوای لطیف و گرم اتاق کارم آرامش خاصی را در ذهنم به وجود می آورد .
    روز پنج شنبه بود و باید زودتر از روزهای دیگر به خانه برمی گشتم . صدای خانم جان هنوز در گوشم پخش می شد :
    -گوش کن یاشار ! امروز دیگر هیچ عذری را قبول نمی کنم . به خواهرم تلفن کردم و قرار خواستگاری را همین امشب گذاشتم . بنابراین عصر زودتر از روزهای گذشته شرکت را تعطیل می کنی . . . در ضمن سر راه که می آیی سبد گل را فراموش نکن فقط گل مینا . . . برای عروس نازنینم مینا جان .
    نگاهی به عکس خانم جان انداختم که زیر شیشه ی میزم بود . انگار عکسش هم روح جدی داشت . چشمان خشن با همان برق همیشگی .
    همچون سربازی که به ژنرالش نگاه می کند به عکس مادرم نگاه می کردم . از همان بچگی او فرمانروا بود و من فرمانبری مطیع . فقط باید می گفتم چشم مادر . در تمام موارد ؛ تربیت ، درس خواندن ، انتخاب رشته و . . .
    صدای زنگ تلفن افکارم را از هم گسیخت . سه بار تک زنگ ، گوشی را برداشتم :
    -جانم ؟
    -آقای رئیس ! خانمی اینجا هستند که اصرار دارند شخص شما را ملاقات کنند . البته خدمتشان عرض کردم که . . .
    -مساله ای نیست خانم منشی ، بگویید بیاید تو .
    در اتاقم باز شد و دختر جوان قدبلندی از همان لای در گفت :
    -اجازه هست ؟
    لبخندی کمرنگ زدم و گفتم :
    -بفرمایید .
    قدم اول را که به داخل گذاشت متوجه شدم یک پایش می لنگد . ولی حقیقتا چهره ی بسیار زیبایی داشت . چشم های کشیده و مشکی ، بینی کوچک و سربالا و لبهایی که توجه هر کسی را جلب می کرد . لبهایی که برجسته بود و دورش خطی قهوه ای داشت ، درست مانند اینکه خط را به عنوان آرایش خودش کشیده بود . نگاهی به سر و وضعش کردم . هیچ آرایشی در صورتش نبود . لباس هایی که از گشادی به تنش گریه می کرد . شلوار سرمه ای که تا نزدیک زانو غرق گل شده بود . روسری مشکی رنگ و رورفته ای که پایینش ریش ریش بود و یک چتر مردانه ی مشکی که از یک طرف فنرش در رفته بود و دور آن را با نخ سفید بسته بود .
    گفتم :
    -فرمایشی داشتید ؟
    نگاهش را به زمین دوخته بود . مژه هایش آنقدر بلند بودند که لحظه ای فکر کردم چشم هایش را بسته است .
    هر چند می دانستم با نشستن تمام مبل را گلی می کند ، اما تعارف کردم :
    -بفرمایید بنشینید . راجع به چه موضوعی می خواستید با من صحبت کنید ؟
    انگار که خیلی خسته بود . رفت و نشست و همان طور که فلز نوک چتر را روی زمین می کشید گفت :
    -چند روز است که دنبال کار می گردم .
    فقط همین را گفت و ساکت شد . منظورش را متوجه شدم . گفتم :
    -شما می دانید اینجا چه شرکتی است ؟
    -نه خیر .
    -اینجا یک شرکت تجاری صادرات فرش است . . . متوجه شدید ؟
    باز گفت :
    -نه خیر .
    خنده ی کوتاهی کردم و گفتم :
    -یعنی اینکه کارشناس های ما فرش های صادراتی کهنه را می خرند و به کشورهای خارج می فرستند . شما از فرش چیزی سر در می آورید ؟
    -نه خیر .
    -به صادرات و واردات وارد هستی ؟
    -نه خیر .
    -ببین دختر خانم . . . ما اینجا فقط به کسانی نیاز داریم که . . . راستی چند سالت است ؟ چند کلاس درس خوانده ای ؟
    انگار که کمی امیدوار شده بود کمی سرش را بالا گرفت . آنقدر که توانست به دکمه های کت من نگاه کند . گفت :
    -بیست سال . تا کلاس نهم خوانده ام .
    -چرا تا نهم ؟
    با سکوتش جوابم را داد . دلم برایش سوخت اما کاری از دستم ساخته نبود . شرکت تجاری من فقط نیاز به یک خانم داشت . آن هم یک منشی بود که به زبان انگلیسی و آلمانی تسلط داشت و به کار تایپ هم به خوبی وارد بود . بقیه ی کارمندان همه مرد بودند . حتی کارمندانی که در امور حسابداری و . . . بودند . گفتم :
    -واقعا متاسفم خانم ! کاری از عهده ی من ساخته نیست .
    و زنگ زدم که برایش چای و بیسکویت بیاورند . می دانستم محتاج به یاری است ، اما آنقدر نمی شناختمش که بتوانم دستش را بگیرم .
    بلند شد که برود گفتم :
    -صبر کنید چای . . .
    بی آنکه کلمه ای حرف بزند از اتاقم خارج شد . آبدارچی با سینی چای طوری وارد شد که هنوز نگاهش به او بود که داشت می رفت . با صدای بسته شدن در ورودی شرکت که محکم به یکدیگر خورد متوجه شدم که از شرکت بیرون رفت . حسی مرا پشت پنجره کشاند . در آن مه و برف و آن سوز و سرما دیدم که چترش را روی زمین گذاشته و خم شده و با یک لنگه کفشش ور می رود . از بخاری که روی شیشه نشسته بود نمی توانستم واضح ببینم . با کف دست به اندازه ی گردی یک توپ شیشه را پاک کردم و پیشانیم را به شیشه چسباندم تا بهتر بتوانم ببینم . داشت پاشنه ی کفشش را با تکه سنگی می کوبید . بعد تکه سنگ را داخل جوی آب انداخت و کفش را پوشید . چترش را برداشت و به آن سوی خیابان رفت . از راه رفتنش متوجه شدم که لنگی پایش به علت کنده شدن پاشنه ی کفشش بوده است .
    آه که در این دنیا انسان ها معنی زیستن را چگونه آموخته اند ، چطور سیری از گرسنه ای خبر ندارد . سیرآبی از تشنه ای ، سواری از پیاده ای و . . . ؟
    او کجا می رود ؟ آیا گرسنه است یا سیر ؟ سردش است ؟ چه مشکلی دارد ؟ صدای خانم جان را از عکسش شنیدم :
    -به ما چه مربوط است ؟ مگر ما وکیل مردم هستیم ؟
    یاد خاطرات پدرم که دو سال از فوتش می گذشت افتادم . همیشه به فکر مستمندان بود و همیشه مخالفت خانم جان مجبورش می کرد که پنهانی ثواب کند . آیا من نقشی از کدام یک از آنها را به ارث برده بودم ؟ پدرم که مهربان و دلسوز بود یا مادرم که مادی و بی خبر از دنیا بود ؟ خودم هم نمی دانستم .
    عصر شد . روزها کوتاه بود و هوا به سرعت تاریک می شد . نیم ساعتی می شد که کارمندان رفته بودند . برق ها را خاموش و در شرکت را قفل کردم . همین که از پله ها پایین رفتم دیدم همان دختر که حتی نامش را نمی دانستم روی پله ی اول نشسته بود . با شنیدن صدای پای من لحظه ای سرش را بالا گرفت و چون مرا دید دوباره سرش را پایین انداخت . پرسیدم :
    -شما هنوز اینجایید ؟ مگر نرفتید ؟
    زیر لب گفت :
    -کیف پولم را گم کردم .
    منظورش را متوجه شدم . کمی این دست و آن دست کردم و دستم را در جیب داخل کتم کردم و مقداری اسکناس درشت بیرون آوردم . هنوز مرا ندیده بود اما انگار صدای پول را شنیده بود . ناگهان فکری از مغزم عبور کرد نکند شیاد است . شاید شغلش همین باشد . به این صورت دل مردم را به رحم می آورد . گفتم :
    -می خواهی بهت پول بدم که بروی خانه ؟
    گفت :
    -اگر بدهید فردا برایتان پس می آورم .
    چند بار دست در جیب های شلوارم و کتم کردم و گفتم :
    -ای وای ! پولم خانه مانده . متاسفم فقط یک مقدار مانده که می خواهم بنزین داخل اتومبیلم بریزم . ولی اگر بخواهید می توانم چند بلیط اتوبوس برایتان بخذم .
    بلند شد و با غضب نگاهم کرد :
    -شما فکر می کنید من گدا هستم ؟
    -نه به هیچ وجه . . . اِ ، ببخشید اسم شما ؟
    زیر لب و با اکراه جواب داد :
    -ملیحه .
    بعد راه افتاد که برود گفتم :
    -پس اجازه بدهید تا یک مسیری شما را برسانم .
    با اشمئزاز گفت :
    -لازم نکرده .
    جا خوردم و برای اینکه خودم را نبازم صدایش را تکرار کردم :
    -اوه . . . لازم نکرده .
    و به خودم گفتم :
    -این ها از قماش ولگردانی هستند که شغلشان همین است .
    رفتم و سوار اتومبیل شدم . چند لحظه اتومبیل را روشن نگه داشتم تا موتورش گرم شود . هنوز داشتم به ملیحه نگاه می کردم . کم کم شیشه های اتومبیل بخار می کرد و او از نظرم محو می شد . حرکت کردم . به چهار راه که رسیدم دیدم ملیحه جلوی یک فروشگاه لوکس فروشی ایستاده و پشت به خیابان دارد و به ویترین نگاه می کند . اتومبیلم را پارک کردم و پیاده شدم . چه حسی بود که مرا به طرف او می کشاند . آنقدر غرق دیدن لباس ها و دیگر وسایل شده بود که اصلا متوجه نشد من کنارش ایستاده ام . گونه هایش از شدت سرما سرخ شده بودند . گفتم :
    -من هنوز نرفتم اگر . . .
    نگاهم کرد . ادامه دادم :
    -می خواهید تا یک مسیری برسانمتان ؟
    جوابم را نداد و از جلوی در فروشگاه عبور کرد . دنبالش رفتم . از صدای کفش هایم که روی برف ها خرچ و خرچ می کرد فهمیده بود که دنبالش می روم . برگشت و نگاهم کرد . بعد ایستاد :
    -از جان من چه می خواهی ؟ چرا راحتم نمی گذاری ؟
    و بعد یک قدم عقب گذاشت و گفت :
    -اشتباه گرفته اید آقای رئیس شرکت !
    دستپاچه گفتم :
    -مـَ من . . . من منظور بدی نداشتم . . . و . . . فقط خواستم . . .
    گفت :
    -لازم نکرده شما هیچ لطفی در حق من بکنید .
    و با لحنی تند ادامه داد :
    -بفرمایید .
    بعد هم برگشت و قدم هایش را به تندی برداشت .
    شاید از این که گفته بود پول ندارد وجدانم ناراحت بود . می خواستم برگردم ، اما انگار یک نفر . . . شاید وجدانم بود که با من حرف می زد . دختر جوانی است . گفت پول ندارد ، چطور قبول می کنی این وقت غروب ، تک و تنها . . . بدون پول . . . اصلا ممکن است گیر یک آدم نامرد بیفتد . برو یاشار . برو کمکش کن . رفتم . بهش رسیدم . برگشت که حرفی بزند گفتم :
    -نمی دانستم کیف پولم را در اتومبیلم جا گذاشته ام . بفرمایید این پول .
    و چند اسکناس پنجاه تومانی جلویش گرفتم . مات و مبهوت نگاهم کرد . دلیلش را نفهمیدم . اما دستش را جلو آورد و یک دانه از اسکناس ها را از دستم کشید و رفت . متحیر ایستادم و نگاهش کردم . اما دنبالش نرفتم . به سوی اتومبیلم برگشتم . سوار شدم و مسیر گل فروشی را در نظر گرفتم . یک سبد گل از همان که خانم جان دستور داده بودند خریدم ، سبدی پر از گل های مینا .
    منزل ما در یکی از کوچه های خیابان نیاوران بود . منزلی که در واقع یک باغ نه چندان بزرگ بود . دو طبقه حدودا چهارصد متر زیربنا داشت . طبقه ی پایین چهار اتاق خواب و طبقه ی بالا سه اتاق خواب با سالن های بزرگ به اضافه ی اینکه هر دو طبقه دور تا دور دارای بالکنی بود با نرده هایی از سنگ های تراش . دور تا دور خانه پنجره های بلندی بود با شیشه های دودی . نمای ساختمان سنگ سفید بود که پیچک ها زیبایی خاصی را به ستون هایش داده بود . درهای ورودی و پنجره ها از چوب گردو بودند . طبقه ی اول توسط شش پله با حیاط فاصله داشت . استخری واقع در آخر باغ بود . استخری که انبوهی از برف های انباشته شده را در خود جای داده بود و تفریح گاه کلاغ ها شده بود .
    خدا سه حرف دارد!..
    اما برای تنهایی من حرف ندارد...!

  4. Top | #3



    تاریخ عضویت
    Mar 2012
    عنوان کاربر
    این نیز بگذرد!!.........
    میانگین پست در روز
    4.39
    محل سکونت
    جدا از همه!!
    نوشته ها
    3,901
    پسندیده
    10,807
    تشکر شده
    9,449
    میزان امتیاز
    100

    پیش فرض

    جلوی در منزل رسیدم . بوق زدم . دوبار پشت سر هم . چند لحظه طول کشید تا رمضان در را باز کرد . رمضان خدمتکارمان بود . البته در فصل تابستان و بهار باغبانی هم می کرد .
    -سلام رمضان !
    و به شوخی ادامه دادم :
    -هوا چطور است ؟ آفتابی است یا ابری ؟
    منظورم را رمضان خوب می فهمید . از بچگی به اخلاقم آشنا بود و می دانست هر وقت این سوال را می کنم می خواهم بدانم خانم جان چه اخلاقی دارد . عصبانی است یا آرام . رمضان جواب داد :
    -طوفانی است آقا . آسمان چه رعد و برق هایی می زند .
    خندیدم و فهمیدم خانم جان مشغول غر غر کردن است . البته طبق معمول من دیگر عادت کرده بودم . درست مثل پدر خدا بیامرزم . با اتومبیل وارد حیاط شدم و رمضان در را بست . پیاده شدم و برای اینکه کمتر غر بزند سبد گل را جلوتر از خودم گرفتم و وارد شدم .
    به محض ورود چشمم به خانم جان روشن شد . ته سالن کنار شومینه روی یکی از مبل های استیل لم داده بود . خیره به من گفت :
    -حالا هم تشریف فرما نمی شدید آقای یاشار فیضی ؟
    آهسته سرم را از کنار سبد گل بیرون کشیدم و در حالی که سعی می کردم لبخند بزنم گفتم :
    -خانم جان ترافیک سنگین بود .
    خانم جان در حالی که یک دست لباس زرق و برق دار زمینه مشکی پوشیده و اعلام آمادگی می کرد دستی به مروارید گردنش کشید و گفت :
    -ترافیک فرش یا اتومبیل پسرم ؟
    مادرم بود و خوب اخلاقش را می دانستم . باید می خندیدم کوتاه می آمدم و هر چه می گفت می گفتم چشم تا از خر شیطان پیاده می شد . بنابراین گفتم :
    -ببخش خانم جان ! بنده در خدمت شما هستم .
    برای خود شیرینی و اینکه زودتر نرم شود ادامه دادم :
    -خانم جان این هم گل مینا که فرمایش کرده بودید .
    دو دستش را به دسته های مبل گرفت و از جا بلند شد . با قد بلندی که داشت صاف راه رفتنش بیشتر نمایان می شد . گام های محکم ولی کوتاهش را به طرف من برداشت و گفت :
    -به جای شیرین زبانی برو لباس هایت را عوض کن ! به اندازه ی کافی دیر شده .
    گفتم :
    -چشم .
    و با عجله سبد گل را روی میز گذاشتم و به طرف اتاق خوابم رفتم . اتاق خواب ها هر کدام یک پله از محوطه ی هال بالاتر بودند . پایم را که روی پله گذاشتم با صدای خانم جان ایستادم .
    -کت و شلوار زرشکی با پیراهن سفید بپوش . کراواتت را خودت انتخاب کن .
    نگاهی به تابلوی نقاشی بزرگی که تصویری از پدرم بود کردم . به یاد خاطراتش افتادم . بیچاره فقط حق انتخاب کراوات را داشت. حتا کفشها یمان را خانم جان انتخاب میکرد.

    .. یاشار ! گفتم چه کار کن؟ به اندازهٔ کافی با پدرت درد دل کردی. حالا برو یاشار.

    چشم خانم جان، و توی اتاق خواب پریدم. نفس راحتی کشیدم و سراغ کمد لباسهایم رفتم. بعد همانطور که خانم جان دستور صادر کرده بودند حاضر شدم.

    از اتاق خواب پرسیدم: خانم جان کفش مشکی یا قهوه ای؟

    با لحن محکمی گفت: هیچ کدام.

    با خودم گفتم یعنی پای پیاده بیایم؟

    فورا جلوی در اتاق خواب حاضر شد و گفت: البته اگر به تو باشد، برات مهم نیست. حتما میایی. و با لحن تندی که نشانه ای از حرص خوردنش بود گفت: امروز رفتم یک جفت کفش برات خریدم.بی زحمت نگاه دقیقتری به سبد کفشهایتان بیندازید.
    تشکر کردم و به سراغ کفشهای جدید رفتم. یک جفت کفش که روی و زیره اش چرم بود و ظاهرش داد میزد که ایتالیائی است را به پایم کردم و در جواب خانم جان که پرسید چه طور است، گفتم: عالی.

    البته کمی نوک انگشتهایم را فشار میداد اما از ترسم مجبور بودم که آن جواب را بدهم.



    بالاخره راه افتادیم.خانم جان درست مثل یک تازه عروس خودش را آرایش کرده بود. مژههایش را به طرز ماهرانهای مشکی کرده بود.لبها و لوپهایش سرخ سرخ و پشت چشمهایش را آبی کرده بود.

    آنقدر از بچگی بوی عطر و پودر و ماتیک به مشامم خرده بود که همیشه حسرت داشتم با دختری ازدواج کنم که وقتی من بگویم ماتیک، او بگوید یعنی چه، اما مگر میشد.مگر میتوانستم؟ مگر پسر خاله ام توانسته بود؟ یک جفت خواهر که از نظر اخلاقی دقیقا یک روح در دو جسم بودند.یکی مادر من بود و دیگری مادر مینا که خاله من میشد.مادر زن آینده ام.

    منزل خاله درست چسبیده به منزل ما بود که در واقع هر دو منزل یک قواره سه هزار متری بود که پدر بزرگم به نام دو دختراش، یکی مادر من و دیگری مادر مینا کرده بود. پدر بزرگم حدود ده سال بود که به رحمت خدا رفته بود و ثروت کلانی را جا گذشته بود. اعم از چندین هجرهء بزرگ فرش فروشی در بازار بزرگ تهران و دو شرکت فرش که یکی را من اداره میکردم و دیگری را پدر مینا اداره میکرد. پدر مینا دکتر دامپزشک بود و یک گاوداری بسیار بزرگ را هم در خارج از شهر اداره میکرد که سه دانگش به نام مینا بود و سه دانگش دیگرش به نام مادر مینا بود. آقای درخشش، یعنی همان پدر مینا و پدر زن آینده من مردی بسیار با فرهنگ و جهان دیدهای بود که علاقه زیادی هم نسبت به من داشت.
    آن شب مینا بلوز و دامنی کوتاه به رنگ صورتی پوشیده بود. از مادرم و خالهام خودش را بیشتر آرایش کرده بود. حس میکردم صورتش را گریم کرده است. شاید اگر در آن لحظه یک بچهٔ کوچک چنگی آهسته به صورت مینا میکشید تا بند اول انگشتش در کرم و پودر آرایشی فرو میرفت. مینا تقریبا شبیه مادرم بود صورت لاغر با پوست سبزه، چشمان درشت مشکی و لبهای گوشتی درشت که تقریبا رنگش قهوهای بود و همیشه سعی میکردند رنگ قرمز را رویش نگاه دارند. طوری که هنگام صرف غذا کاملا مراقب بودند رنگش پاک نشود. خصوصاً شبهایی که مهمان داشتیم یا مهمان بودیم.
    آن شب من به خواستگاری مینا رفتم اما خوب میدانستم که میرم چون باید رسم را به جا میآوردم. حرفها همه زده شده بود. حرفی برای گفتن نبود. دو خواهر خودشان به اختیار خودشان بریده بودند و دوخته بودند. گذشته از این که قبأیی که آنها برای ما دوخته بودند هم به تن من گشاد بود و هم به تن مینا. اما هیچ کدام چارهای نداشتیم جز اینکه بگوییم چشم.
    مینا سینی نقره را جلوی من گرفت و با صدایی ظریف و کشیده گفت: بفرمایید. چنان نازک حرف میزد که گویی یک نفر بینی آاش را محکم فشار میداد.یک گیرهٔ نقره که استکان کمر باریک را در خودش حفظ میکرد، را برداشتم و تشکر کردم.
    آقای درخشش عاشق پینگ پنگ بود،هم خودش و هم پسرش مسعود که به تازگی با خواهر من ازدواج کرده بود. مسعود هم مثل من ناراضی بود که با خواهرم ازدواج کند اما از روی اجبار و رودربایستی که با خانواده آاش داشته گفت چشم.او همیشه به من میگفت یک روز میرسد که حل مرا درک میکنی و آن شب با نگاهش میخواست به من بفهماند که امشب همان شب است.
    خواهرها و دختر خالهها مشغول خوردن میوه و تعریف کردن از آرایشگاه و مد و مدل و سونا و ... غیره بودند که ما بلند شدیم و داخل پارکینگ رفتم.
    پارکینگ منزل آقای درخشش بسیار بزرگ بود. در حدی که جشن عقد مسعود و مونا خواهرم را همانجا گرفته بودیم. میز پینگ پنگ گوشه پارکینگ بود. هر چند حریف بازی درخشش نمیشدم اما راکت را برداشتم و شروع کردم. صدای تق تق توپ بر روی میز، لحظهای افکارم را جم کرد و چهرهٔ ملیحه را جلوی نظرم ظاهر کرد. لحظهای که نگاهم کرد و پول را از دستم قاپید. فقط نگاهم به توپ بود و همچون رانندهای که حواسش جای دیگری است و فقط از روی عادت رانندگی میکند بازی میکردم و توپ را نشان میکردم. لحظهای به خودم آمدم که مسعود داشت راکت را از دستم میگرفت و میگفت: بده به من بابا، تو کی حریف پدر من میشوی، برو کنار بچه.
    به خودم آمدم. راست مگفت. آیا من هنوز بچه بودم؟ یا بزرگ شده بودم؟ هنوز باور نداشتم. یا میخواستم باور داشته باشم اما نمیگذاشتند. چه کسانی نمیگذاشتند؟ و ...
    چشم، چشم خانم! آمدیم. بچهها برویم که الان خانمها عصبانی میشوند. صدای درخشش بود. درست اخلاق پدرم را به یادم میاورد. لحن بیانش و تمام حرکتش در مقابل خانم و دختراش درست مثل پدر من بود. بالا رفتیم. میز شام چیده شده بود. دیگر خوردن غذاهای رنگ و وارنگ برایم لذتی نداشت. چقدر بره؟ مرغ سرخ شده، ماهی شکم پر؟ ته چین و شیرین پلو. بوی زعفران برایم عادی بود. بوی عطر سبزی پلو و ...
    هوس آبگوشت کرده بودم. آبگوشتی که مادر احمد میپخت. با سبزی خوردن و پیاز، نان سنگک دو آتشه و ماست چکیده. برای لحظهای دلم هوای احمد را کرد. بهترین دستم که مرا درک میکرد. بیشتر از تمام وجودم دوستش داشتم.
    واه! یاشار خان! پس چرا برنج نمیکشی خاله جان؟ مینا برای یاشار غذا بکش!
    بشقابم را برداشتم و بی آنکه به مینا نگاه بکنم گفتم: ممنون خاله جان. خودم میکشم.
    مینا کنار من نشسته بود، بوی پودر و عطرش گیجم کرده بود. اشتهایم کور شده بود. انگار همه متوجه ء حال نا مساعد من شده بودند جز مینا که مشغول خوردن بود.
    مادر چشمهایش را از حد معمول درشت تر کرد و با لحنی که معنی اش این بود که باید از آن حالت بیرون بیایم گفت: تو فکرش نرو یاشار خان، بالاخره میاد بالای آب.
    همگی با لحن صحبت خانم جان آشنا بودیم، بنابرین کسی چیزی نپرسید. غیر از من که در دلم به خودم میگفتم ولی وقتی کشتی پدرم غرق شد هیچ وقت نیامد بالای آب. گوشم از طعنهها ، پوزخندها و متلک های مادر پر شده بود. بی اهمیت مشغول خوردن غذا شدم و وانمود کردم که دیگر در خودم غرق نمیشوم، اما غرق بودم، بی آنکه آنها بفهمند یا بخواهند وقتی برای فهمیدنش تلف کنند.
    بد از شام من و مینا متوجه شدیم که با رد و بدل شدن دو حلق الماس که مادرهایمان برایمان خریده بودند با یکدیگر نامزد شده ایم. حلقه را به انگشت چب مینا انداختم. همچنین او، و به هم گفتیم مبارک باشد و بد صدای کفّ زدن خانواده و موزیک شادی که مسعود گذشته بود بلند شد. خانهٔ به آن بزرگی هیچ روحی نداشت. نه من نسبت به مینا حسی داشتم، نه مینا نسبت به من. حتا نگاهم نمیکرد. هنگامی که دستش را گرفتم هیچ احساسی نداشتم او را مثل خواهرم دوست داشتم. از بچگی هم بازی بودیم و غیر از لجبازی و لوس بازی چیز دیگری هم از هم ندده بودیم. از وقتی به یاد داشتم همیشه از من پیش مادرش گله و شکایت میکرد. اما دیگران سعی داشتند همیشه ما را به هم نزدیک کنند و ما با هم آشتی باشیم. خواهرها با این سیاست خیلی راحت تر میتوانستند ما را پیش پدرانمان جا بگذارند و خودشان به مسافرتهای خارج از کشور بروند.
    آخر شب به خانه برگشتیم. یکراست به اتاق خوابم رفتم. با عجله لباسهایم را عوض کردم و لباسهای راحتم را پوشیدم و خودم را روی تخت انداختم. خسته و بی حوصله بودم. هیچ اشتیاقی به ازدواج نداشتم. میکوشیدم که خوابم ببرد. صدای زوزهٔ باد از بیرون شنیده میشد. گویا باد هم مثل من دلش پر بود. کاش جایی بودم که من هم میتوانستم حداقل زوزه بکشم. نمیدان ساعت چند صبح شده بود که خانم جان با همان لحن همیشگی گفت: مگر نمیخواهی از این رختخواب جدا شوی؟ ظهر شد. مگر قرار نبود بروی دنبال مینا؟ مگر نمیخواهید خرید کنید؟ بلند شو یاشار! من هم حاضر شدم.
    طبق تصمیم خاله و خانم جان، چهار نفری به خرید رفتیم. هر دو با مادر هایمان، خواهرم دنبال وقت آرایشگاه رفته بود. از خانم جان پرسیدم: مگر آریشگاه هم وقت میخواهد؟ در ضمن ما که یک ماه دیگر میخواهیم عقد کنیم!
    خانم جان یک ابرویش را کمی بالا برد و گفت: آریشگاهی که ما میرویم باید از یک ماه قبل وقت عروس بگیریم. تو کاری به این کارهای زنانه نداشته باش.
    در دلم گفتم: شما حتا نمیگذارید من در کارهای مردانه هم کار داشته باشم. هفتهای یکبار میاید شرکت و تمام امورش را بررسی میکنید.
    همچون مترسکی دنبال مینا و بقیه قدم بر میداشتم. هر جا میایستادند، میایستادم. وارد مغازهای که میشدند پشت سرشان وارد میشودم. اگر پسند میکردند من هم فقط لبخندی میزدم و میگفتم مبارک باشد و اگر مورد پسندشان واقع نمیشد که باید دوباره پشت سرشان از مغازه خارج میشودم. خانم جان یک سرویس الماس و یک انگشتر درشت به اندازه یه یک تخم کفتر برای من خرید. یک ساعت که بندش طلا بود و یک شمایل با زنجیر بلند.
    لباس و دیگر وسائل نیاز نبود، هر دو به اندازهٔ کافی، شاید هم بیشتر از آنچه که میبایست داشته باشیم، داشتیم. اما به قول مادر و خاله جان برای شگون خریدیم.
    خاله جان برای من یک دست کت و شلوار یشمی، یک پیراهن سبز بسیار کمرنگ و کراوات و یک جفت کفش، ریش تراش و یک ادکلن گران قیمت خرید. خانم جان برای مینا سه دست لباس روز و شب و چه میدانم وقت و بی وقت، کفش عصر و کفش شب نشینی، چند دست لباس خواب رنگ و وارنگ و فقط مانده بود بوتیک طرف را بار بزند و با خودشان بیاورند
    جالب این جا بود که هر نوع لوازم آرایشی که مینا بر میدشت دو خواهر هم انگار که حسرت داشتند، برای خودشان هم میخریدند.
    آقا لطفا از این ریمل شش عدد بدهید.
    خانم جان با حسرت نگاهش میکرد ووو میگفت: مارکش حرف ندارد، خواهر ما هم بخریم. آقا نفری شش عدد هم به ما بدهید.
    فروشنده میگفت: بازار شب عید است خانم! هر چند تا میخواهید ببرید تخفیف هم دارد.
    مینا میگفت: دوازده تا از این روژ ها. از همین مارک بدهید. از رنگهای مختلف بدهید، خاله جان شما نمیخواهید. از آن ...
    مادر نمیگذشت حرف مینا تمام بشود و میگفت: اتفاقا من فقط ده تا دیگر روژ دارم، بی زحمت شش دانه هم برای من بپیچید. خواهر جان تو نمیخواهی؟
    خاله جان کمی فکر میکرد و انگار که داشت در ذهنش لوازم اریشش را حساب کتاب میکرد گفت: نه، من رنگ مو میخرم. آقا رنگ زیتونی و شرابی دارید؟
    خانم جان انگار که جا مانده بود فورا میگفت: به من بلوند آلمانی بدهید، فندقی هم میخواهم.
    در دلم به خودم میخندیدم. آن روز را میدیدم که مثل پدرم هر وقت که وارد منزل میشوم میبینم خانومم امروز با موهای فندقی است و فردا شرابی و چند روز بعد زیتونی و ماه دیگر مشکی پر کلاغی مد میشود و ...
    خسته و کوفته به خانه برگشتم. خانم جان به منزل خاله رفت که با دقت وسیلهها را باز کنن و ببینند. هوا تاریک شده بود. هر چه در آسمان ابری جستجو کردم، حتا یک ستاره هم ندیدم. گویا دلا آسمان هم گرفته بود. احساس تنهایی میکردم. فقط صدای باد سکوت تنهاییم را میشکست. اه، بوزیدای بادهایی که مرا از زندان تنهایی آزاد میکنید. انگار عمداً میکوشیدم تا غصههایم را باور کنم.
    صبح روز شنبه زودتر از معمول به شرکت رفتم. فکرم به مسائل عینی و کارهایی که در پیش داشتم معطوف بود. به کسی نیاز داشتم که بی طرف باشد و فقط درد دلم را گوش کند. دلم هوای احمد را کرده بود. بلند شدم و از شرکت بیرون رفتم. از طرف منشیام خیالم راحت بود. منزل احمد واقع در جنوب شهر بود. احمد لیسانس ادبیات را گرفته بود و در یک مدرسه راهنمایی دخترانه تدریس میکرد.
    اول در منزلشان رفتم. مادرش که زن میان سالی بود و در این دنیا فقط احمد را داشت بسیار مهربان و فهمیده بود. گفت: احمد شیفت صبح است. باید بروید در مدرسه. در مدرسه رفتم. زنگ تفریح بود و همه یه دخترها در حیاط بودند. گروهی ورزش میکردند و بازیها دو به دو یا تعدادی بیشتر قدم میزدند و خوراکی میخوردند. وارد دفتر شدم. احمد روی صندلی نشسته بود و مشغول خندان کتاب دستور بود. حواسش به اطرافش نبود. از ناظم مدرسه خواهش کردم تا صدایش بزند. احمد به محض اینکه چشماش به من افتاد به طرفم آمد و چنان مرا در آغوش کشید که گویی سالها بود مرا ندیده بود. کجایی مرد حسابی؟ خیلی بی وفا شدهای یاشار. تو دانشکده که این طوری نبودی. وای پسر چقدر دلم برایت تنگ شده بود. یکی دو بار آمدم شرکت، منشی اعت گفت رفتی بازار، فرش ببینی. خوب حالت چه طوره؟ تعریف کن ببینم چه کاره ای چه پیشه ای؟
    گفتم: مگر تو امان حرف زدن به من میدهی آقا معلم؟
    غش غش خندید و گفت: پیش تو دیگر معلم نیستم. در برابر شما شاگردی بیش نیستم. و با لحنی که همیشه به علت محیط کار و دیگر مسائل آرزویش را به دل میکشیدیم آهسته گفت: خیلی چاکرم. به مولا دلم برات یه ذرّه شده بود.
    خندیدم و زیر گوشش گفتم: الان مدیر و ناظم صدایت را میشوند. و هر دو زادیم زیر خنده. بعد هم قرار شد عصر احمد بیاید شرکت تا با هم برویم یک چرخی در شهر پوشیده از برف بزنیم.
    با دیدار احمد نشاط و شعفی در روحیهام ایجاد شد. به شرکت برگشتم. به محض اینکه وارد شدم منشیام گفت: پیش پای شما همان خانمی که روز پنج شنبه آماده بود ...و بعد مکث کرد. متوجه شدم در ذهنش دنبال اسمش میگردد.گفتم: میدانم کی را میگوئید. منشی ادامه داد: همان خانم آمدند و این پاکت را برای شما این جا گذاشتند و رفتند.
    پرسیدم: کجا رفت؟ منشی جواب داد: من از کجا بدانم آقای رئیس؟ فقط گفتند این پاکت را به شما بعدهام. پاکت را از دست منشی گرفتم و وارد اتاقم شدم.همین که پرده را کنار کشیدم و روی صندلی نشستم پاکت را باز کردم. فقط یک اسکناس پنجاه تومانی در پاکت بود. دیگر هیچ. چند بر این طرف و آن طرف پاکت را نگاه کردم تا شاید نوشتهای بیابم، اما پاکت بدون حتا یک کلمه نوشته، سفیدیش را نمایش میداد.
    او کی بود که حیران و سر گردان در کوچههای شهر دنبال کار میگذشت. معذالک بارندگی خاصی در آهنگ کلمهاش نمایان بود. فکری در مغزم نمیگنجید جز گستردهٔ رویا ها، او، ملیحه، واقعا ملیح بود. چه احساسی در اعماق وجودش نهفته بود؟ از کجا آماده بود؟ به کجا رفت؟امیدوار وارد شد و نه امید خارج شد. من نا امیدش کردم. من راجع به او حتا فکر های... اه خدای من! او باید مرا حلال کند. پشت پنجره رفتم. خورشید از لا به لای ابرها اشعههای کمرنگی روی برفها پهن کرده بود. عابران را با دقت نگاه کردم، ملیحه را ندیدم، دختری را ندیدم که سحر دستش باشد و چنان با احتیاط راه برود که پاشنه یه کفشهای کهنه آاش در نیاید. اسکناس ۵۰ تومانی را روی میز گذشته بودم و نگاهش میکردم. انگار عذاب دهندهٔ وجدان بی رحم من بود. چرا به او اطمینان نکردم. چرا فکر باطل کردم. تا عصر بیشتر از بیست دفعه پشت پنجره رفتم و با نگاههای پر از انتظار جستجویش کردم. عصر شده بود. باران تندی میبرید. آبرن هر کدام دنبال سر پناهی میگشتند. کمتر از یک ماه به عید نوروز مانده بود و همه فکر خرید عید بودند. خیابان را نگاه میکردم. احمد را دیدم که از تاکسی پیاده شد و به
    سرعت به این سمت خیابان آمد. هنوز پشت پنجره ایستاده بودم که تلفن زنگ زد. گوشی را برداشتم و به منشی گفتم: بگویید بیایند داخل. منشی که تعجب کرده بود من از کجا فهمیدم چه کسی قرار است داخل اتاق من بیاید با تردید گفت: چشم... چشم.
    لحظهای بعد احمد چند ضربه به در اتاق زد و سپس در را باز کرد. برای خوش نمکی گفت: اجازه میفرمایید آقای رئیس! خندیدم و گفتم: بیا تو، و بلند شدم و به طرفش رفتم. هر زمان نیاز به درد دل داشتم، او سنگ صبورم بود، درکم میکرد و با حرفهای شیرینش آرامش را به روح خستهام هدیه میداد.
    گفتم: احمد در این مدت که همدیگر را ندیدیم تمام مدت در افکار غمناکم غوطه میخوردم. تو تنها کسی هستی که وظعیت مرا درک میکنی. اه کشیدم: احمد تو این را میدانی که حس میکنم تو برادرم هستی؟ میدانی چقدر به وجودت نیاز دارم. احمد دستی داخل موهایش برد و سپس محکم روی شانهام زد و گفت: تو همیشه نسبت به من لطف داشته ای. من کوچکتر از آن هستم که بخواهم... حرفش را خورد و ادامه داد: تو بارها و بارها دست مرا گرفتهای و کمکم کردهای یاشار! من هنوز فرصتی پیدا نکردهام تا حتا ذرّهای را برایت جبران کنم.
    بعد یکبار چشمان سبز و خمرش را آهسته بست و گفت: در واقع تو در حق من همیشه برادری کرده ای. من چه کار برای تو کرده ام؟ من هیچ زمان محبتهای تو را فراموش نمیکنم. زمستان سال گذشته را به خاطر داری؟ من خوب به خاطر دارم که خرج آسفالت پشت بام منزلمان را به مادرم دادی. از کدامش بگویم؟ داروهای نایاب مادرم را چه کسی پیدا میکرد و شبانه به مادرم میرساند کی خرج عمل قلبش را پرداخت؟ کی برایم وام گرفت تا بدهکاریهایم را بدهم، کی بود که با ***** و کلی برو و بیا استخدامم کرد در آموزش و پرورش، چه قدر به خاطر من دوندگی کردی؟ نه یاشار! من تا خرخره مدیون محبتهای فراموش نشدنی تو هستم.
    گفتم: من نگفته بودم امروز تشریف بیاورید که از لطف و مهربانی بنده تعریف و تمجید کنید. خواستم با هم چرخی بزنین و به درد دلم گوش کنی که دارم منفجر میشوم.
    با نگرانی پرسید: خبری شده؟ و بعد که چشماش به حلقه دستم افتاد همه چیز را متوجه شد و گفت: بالاخره بله را گفتی؟
    خودت بهتر میدانی که مجبور شدم. زودتر بریم بیرون که الان است فریاد بزنم.
    حالا؟ توی این باران؟ جای به این گرمی را بگذریم و برویم توی خیابان چه کار کنیم خوب همین جا حرف میزنیم.
    گفتم نه احمد جان، محیط این جا برای من بسته است، میرویم هتل هیلتون، یک قهوه تو این هوای سرد حسابی میچسبد. در ضمن گپی هم میزنیم و دل من هم باز میشود.
    احمد یک دستش را به کمرش زده و دست دیگرش را یکی دو بر به حالت ماساژ به گوشهء صورتش مالید و گفت: پس دل من چه میشود؟
    خندیدم و گفتم : یک فکری هم به حال دل تو میکنم. تو فقط به این برادرت بگو دلت چه میخواهد یا حرف حسابش چیست؟ اگر ستاره از تو عثمان هوس کند برایش میآورم. و بعد کتم را از پشت سندلی برداشتم و هر دو از شرکت خارج شدیم. اتومبیلم جلوی در شرکت پارک بود. رفتیم و سوار شدیم. باران به حدی تند میبارید که در همان فاصلهٔ کم قطرههایش روی کت من باقی مانده بود. اتومبیل را روشن کردم. برف پاک کنها حریف شدت بارش باران نمیشدند. نمیتوانستم درست و حسابی خیابان را ببینم.حرکت کردیم. احمد که داشت دستهایش را به یکدیگر میمالید و گاهی جلوی دریچه ی بخاری اتومبیل میگرفت گفت: اصلا تو همهٔ کارهایت بر عکس دیگران است. در هوای صاف آفتابی ترجیح میدهی در خانه باشی ولی توی این هوای غم بار…
    نگو غم بار احمد، دل آسمان به اندازه یه کافی شکسته، ببین چطور اشک میریزد؟ احمد از شیشه یه کنارش بیرون را نگاه کرد و گفت: همان دلش شکسته که پرنده توی آسمان و زمین پر نمیکشد. ای وای! ولی انگار یک پرنده. نگهدار یاشار. یک پرنده پر میکشد. اول فکر کردم شوخی میکند. لبخندی زدم و گفتم: خوب پرنده باشد به ما چه مربوط؟ ما که صیاد نیستیم.
    با لحن جدی گفت: گفتم نگهدار یاشار! و برگشت و از شیشه عقب اتومبیل نگاهی به خیابان انداخت. با احتیاط برو عقب.
    چی شده احمد. چیزی دیدی؟ و واقعا فکر کردم شاید پرنده ای دیده باشد. گفتم: دید ندارم، پیاده شو برو برش دار.
    چی چی رو برش دارم؟ دنده عقب بگیر ببینم.
    گفتم پس خم شو یک دستی به شیشه عقب بکش که بتوانم پشت سرم را ببینم. بعد راهنمای دست راست را روشن کردم و با احتیاط حرکت کردم. همانطور که میرفتم احمد یک دفعه گفت: همین جا نگهدار.
    توقف کردم و احمد با عجله پیاده شد. نفهمیدم کجا رفت. اما یقین داشتم که حتما پرنده ای، … در هر حال آاو یک جوان بیش از اندازه عاطفی بود و همیشه سعی میکرد به هم نوعان خودش یاری برساند. دلم پر بود. از دست زمین و زمان گله ماند بودم. از زندگی بیزار بودم. از فرمان برداری ذله شده بودم. دلم میخواست همچون پرنده یه آزادی بودم و به هر جا که میخواستم پار میکشیدم. از زندگی تجملتی خسته بودم. از فرش های ابریشمی، از تابلو های فرش، از لوسترهای کریستال تراش، از مجسمه های نقره، و همه و همه فرار میکردم. آرزوی یک کلبه در چمن زار را داشتم. آرزوی درخت هایی که اطراف کلبه را سایه میندختند. عاشق حیوانات اهلی که در دامن طبیعت پرسه میزدند. عاشق یک بزغاله کوچک که زنگول گردنش باشد و دنبال مادرش بدود. اما این حرف ها از نظر مینا شعر و حدیث بود. رویا های باطل بود. خیال بچه گانه بود. به من میگفت مادرت حق دارد میگوید تو هیچ وقت بزرگ نمیشوی. او عاشق نیویورک بود. آپارتمان، آسمان خراش، آسانسور و شیک ترین نوع اتومبیل، آبشار نیاگارا، عاشق پارتی، مهمانی های انچنانی
    با لباسها و جواهراتی که نه برای تزئن بلکه برای به رخ کشیدن استفاده میکرد. عاشق ساحل دریاچه ء تاهو بود، عاشق چشمه یه آب معدنی نزدیک دریاچه ء ژنو، عاشق سانفارنسیسکو، عاشق لندن و … و درست مثل مادرش و خاله آاش.
    در عقب باز شد. افکارم از یکدیگر گسیخت، برگشتم و احمد را دیدم. پرسیدم : پس چرا نمیایی جلو بشینی؟
    جواب مرا نداد. در اتومبیل را باز کرد و گفت: بفرمایید، خیلتان راحت باشد، ما شما را میرسانیم.
    از دیدن ملیحه به همان حالت که رو به طرف صندالی عقب برگشتم خشکم زد. هممین طور ملیحه. او هم تا چشمش به من افتاد اول خیره ماند و بعد زیر لب و انگار رودربایستی میکرد گفت: سلام
    احمد سوار شد و قبل از اینکه من جواب سلام ملیحه را داده باشم گفت: دیدی گفتم یک پرنده ء… و صدایش را آهسته ، آنقدر که فقط من شنیدم ادامه داد: سرگردان بعد. بد دوباره صدایش را بلند کرد آاو گفت: آقای فیضی اگر لطف کنید اول این خانم را برسانید من یکی ممنون و سپاسگزار میشوم.
    ملیحه از روی صندل عقب آهسته گفت: من چند بر به این آقا گفتم که مزاحم نمیشوم، اما ایشان اصرار داشتند در این باران…
    احمد میان حرف ملیحه گفت: راست میگویند یاشار خان! ایشان در ایستگاه اتوبوس ایستاده بودند. من خیلی اصرار کردم و بی آنکه به ملیحه نگاه کند خطاب بهش ادامه داد: وسیله که هست، در این باران ثواب دارد پیاده ای را به مقصد رساندن.
    در دلم به احمد خندیدم. آنقدر سر کلاس درس ادبیات درس داده بود که حتا خارج از مدرسه هم با همان لحن صحبت میکرد.
    از آینه میتوانستم ملیحه را ببینم. سرش پائین بود. چند بار دل دل کردم که بگویم چرا پول را پس آورد یا حداقل تشکر کنم، اما دلیلی نادشت که جلوی آمد خجالت زده اش کنم. گفتم: ببخشید مسیرتان کجاست؟
    احمد به جای او جواب داد شهر ری.
    شهر ری؟ و چون دیدم ملیحه سرش را بالا کرد و انگار از دور بودن مسیرش خجالت کشید. قبل از اینکه دوباره تعارف کند گفتم: مهم نیست مسیر خودمان هم همان طرفها بود و زیر لب، آنطور که احمد به تنهایی بشنود گفتم: تازگیها هتل هیلتون رفته شهر ری! احمد صدای خنده آاش را کمی بلند تر کرد تا صدای من را محو کند و به گوش ملیحه نرسد. آنوقت در میان خنده های زأیفش گفت: ما داشتیم میرفتیم زیارت شاه عبدالعظیم، شما هم که مسیرتان همان طرف است.
    ملیحه ساکت بود و حرف نمیزد و احمد هم دیگر حرفی نزد. بنابرین من هم سکوت را جایز دیدم و خیابانها را یکی پوشت سر دیگری جا گذشتم تا به شهر ری رسیدم. تمام مدتی که به سمت پائین شهر میرفتیم ملیحه را در آینه یه اتومبیل در نظر داشتم. او غرق فکر ، خیابانها و شاید مغازه ها را نگاه میکرد.
    پرسیدم ببخشید… کمی فکر کردم که اسمش را بگویم یا نه.
    ببخشید خانوم کدام خیابان یا کوچه پیاده میشوید.
    گفت: همین جا و احمد گفت: تعارف نکنید، شما کاملا زیر باران خیس شدید اجئزه بدهید تا خیابان یا کوچهء خودتان شما را برسانم.
    سر کوچه که رسیدیم ملیحه گفت: لطفا همین جا نگاه دارید. خوب نیست. در و همسایه فکر بدی میکنند. محله ء ما با محله یه شما از زمین تا آسمان فرق میکند.با اینکه نمیدانست من کجا یا کدام خیابان زندگی میکنم اما تشخیصش درست بود و شاید به همین دلیل معذب رفتار میکرد.
    ایستادم. ملیحه پیاده شد. احمد گفت: چترتان یادتان نرود. ملیحه به احمد نگاه تندی کرد آاو گفت: لطف کردید کیه یاد آوری کردید.
    بعد چتر را برداشت. از من تشکر کرد. طوری حرف میزد انگار که اولین بار است مرا میبیند. به روی خودم نیاوردم و گفتم خواهش میکنم. در را آهسته بست و به سمت کوچه باریک بن بستی که فقط دو خانهٔ کوچک را در بر میگرفت رفت.
    احمد پرسید: پس چرا حرکت نمیکنی یاشار، این جا که جای دور زدن ندارد. بهتر است دنده عقب بگیری. دلم میخواست ببینم وارد کدام خانه میشود. فرصت نبود. ملیحه مراتب بر میگشت و قدم هایش را آهسته تر میکرد، یعنی بروید.

    خدا سه حرف دارد!..
    اما برای تنهایی من حرف ندارد...!

  5. Top | #4



    تاریخ عضویت
    Mar 2012
    عنوان کاربر
    این نیز بگذرد!!.........
    میانگین پست در روز
    4.39
    محل سکونت
    جدا از همه!!
    نوشته ها
    3,901
    پسندیده
    10,807
    تشکر شده
    9,449
    میزان امتیاز
    100

    پیش فرض

    برگشتیم، نه من حرفی از ملیحه زدم نه احمد. هوا رو به تاریکی میرفت که به هتل هیلتون رسیدیم. هتل بسیار شیک و لوکس که موزیک آرام و رسپشنش دلها را به آرامش دعوت میکرد. مهمانهای خارجی چمدان به دست وارد میشدند و اتاق میخواستند. من لیسانس زبان آلمانی داشتم و خیلی راحت زبانشان را میفهمیدم. وقتی شنیدم یکی از مهمانها که دست خانم جوانش را در دست گرفته و آدرس بازار تهران را میخواهد، بلند شدم و به طرفشان رفتم. زن و شهر جوان آلمانی بودند. خوب زبان آلمانی را میدانستم، پرسیدم میخواهید بروید بازار فرش؟ مدم آلمانی با صدای بلند خندید و در میان خنده هایش در حالی که به خانمش نگاه میکرد جواب داد: اوه بله… بله… شما از کجا فهمیدید؟
    گفتم من تاجر فرش هستم، میتونم شما را راهنمایی کنم و یکی از کارت های شرکت را از جیب کتم بیرون آوردم و دستش دادم. گفتم: ساعت نوه صبح فراعد بیایید، منتظرتان هستم. پیش احمد برگشتم. مشغول خوردن قهوه شدم، گفت: این جا هم دست از کار بر نمیداری؟ گفتم: تنها سر گرمی زندگی و عشقم همین کارم است. من که از خانه و خانواده ام فراریم مجبورم با شغلم خودم را سرگرم کنم.
    احمد روی مبل مخمل قرمز لم داده بود و پاهایش را روی پا انداخته گفت: سیگار میکشی؟
    بله ممنونم و یک نخ سیگار از احمد گرفتم و روشن کردم.
    احمد پشت انبوهی از دود خاکستری سیگار پنهان شده بود. گفتم: خوش به حالت احمد، راحتی.
    برای چه؟ تو که تمام مشکلت مرا میدانی، حالا خوب است همیشه خودت مشکلاتم را حل میکنی. گفتم ای کاش تو هم میتوانستی به نحوی مشکل مرا حل کنی.
    احمد که حتا جرات دیدن مادرم را نداشت گفت: الهی قربانت بروم فقط یک مشکلی را بگو که ارتباطی با خانم جانت نداشته باشد. گفتم: اتفاقا تمام مشکلات من، خانم جان است. خانم جان معنای واقعی زندگی را از من دور کرده. مفهوم لذت زندگی را برای من رویا کرده.دوست داشتم ادبیات بخوانم اجبار کرد که باید زبان بخوانم، دوست دارم کاپشن بپوشم، اما اجبار است که باید با کت و شلوار، آن هم همان رنگی که خودش انتخاب میکند به شرکت برم. دلم میخواهد با دختری که دوستش دارم ازدواج کنم اما اجبار است که باید با مینا ازدواج کنم، دوست دارم زندگی آینده و زناشوییم ساده باشد اما اجبار است که باید تجملی باشد، دوست دارم ماه عسل به مشهد برویم، ولی خانم جان و مینا حرفم را مسخره میکنند و میگویند ماه عسل فقط….
    این انصافه احمد؟ این زندگی است؟ نه، به خدا این مردگی است. انسان زنده ای که نتواند تصمیم بگیرد برای چه باید زندگی کند. میدانی من فقط توئ این دنیای بزرگ چه اجازه ای دارم؟ احمد فقط نگاهم میکرد. گفتم فقط اجازه یه نفس کشیدن دارم. راه رفتنم یا حرف زدنم با خودم نیست، هر جا که آنها میگویند باید بروم،
    میگویند برو شرکت باید بگویم چشم، میگویند شب زود برگرد، نکند جائی بروی، باید بگویم چشم و مثل بچه های خوب سرم را پایین بیندازم و به خانه برگردم، برایم تعیین تکلیف میکنند. حتا حرف زدنم هم کنترل میشود. دلم میخواهد هر طور و از هر کلمه یا جمله ای که دلم میخواهد استفاده کنم اما نمیشود. باید بگویم مرسی، اوکی، گودبای وچه میدانم از همین مسخره بازیها که پدر بیچاره ام را دق مرگ کرد. بعد اه کشیدم وته ماندهء سیگارم را با حرص در زیر سیگاری فشار دادم و افزودم: فکر میکردم ازدواج کنم و از آن خانه لعنتی خارج میشوم و میتونم مستقل زندگی کنم، اما لعنت به این شانس، از چاله افتادم توی چاه.
    احمد اه کشید و با افسوس گفت: این هم یک نوع زندگی است. مردم حسرت ثروت امثال شما را میخورند آنوقت شما این طور مینالید. راست میگویند که صدای دهل از دور خوش است. یکی نان شب ندارد بخورد، یکی هم مثل تو، از مرغ و ماهی بیزار است. از اسکی و اسب سواری فراری شده. یاشار تو که این حرف ها را میزانی آیا از دل آنهایی که شب تا صبح بالای سر کودکان گرسنه ء خود اشک میریزند خبر داری؟ میدانی سر بی شام زمین گذاشتن یعنی چه؟ میدانی از شدت سرما لرزیدن و به لحاف پناه بردن یعنی چه؟ من مطمئن هستم که آنقدر در رفاه زندگی کردی که حتا فرصت پیدا نکردی که به محله یه حلبی آباد سری بزنی و ببینی فرق بین زعفرنیه با حلبی اباد در چیست؟ سگ منزل ویلایی چند هزار متری دل و جگر خورد. گربه های تربیت شده یه منزل
    آینها بال و گردن مرگه میخورند آن وقت کودکان حلبی آباد حتا سیب زمینی هم برای خوردن ندارند. میدانی از کجا فرار میکنی؟میدانی کسی که فرار میکند حتما مقصدی را برای پناهگاهش در نظر گرفته؟ تو در نظر گرفتی؟
    بله پناهگاه من سکوت است و اه کشیدم و یک سیگار دیگر روشن کردم. احمد ساکت شد و به فکر فرو رفت. انفجاری در مغزم به وجود آماده بود که پراش های غم و غصه گذشته ام را به سلول هایم پرتاب میکرد. یاشار با مینا میخواهی چه کار کنی؟ به نظر من بنشین و حسابی با مینا صحبت کن شاید به خواسته هایت احترام بگذارد. شاید تو را درک کند. مینا نامزد تو است باید روحیه تو را بشناسد و آرزوهایت را بداند. باید حس کنی که با اوه ام عقیده هستی. یاشار تو میدانی که اختلاف نظر زندگی را از هم میپاشاند؟ پوزخندی زدم و گفتم: مگر من میتوانم اظهار نزاری کنم که اختلافی هم در آن پیدا شود. من باید در زندگی مشترکمان مثل پدر و شهر خاله ام فقط بگویم چشم خانم.
    هوای بیرون کاملا تاریک شده بود. با احمد به رستوران هتل رفتیم. شم مفصل خردیم سپس من احمد رات ا منزلش رساندم و به خانه برگشتم. طبق مامل خانم جان در منزل نبود فهمیدم دوباره با مینا و خواهرش به مهمانی شب رفته اند. لحظه ای فکر کردم و یادم افتاد شعبهی یک شنبه منزل سوسن جون هستند. همان که برایشان فعال قهوه میگیرد. همان که اریشگرشان است. ای لعنت به این زندگی، و به زندگی آینده من. منا ز این به بعد وقتی از شرکت بر میگردم خانه باید بدانم اگر دوشنبه است خانم منزل فرنوش جون داوتند. اگر سه شنبه است، منزل دکتر همایون همکار پدرم دعوت دارند. شعبهی پنج شنبه و جمعه هم نوبت خانم جان آاو خاله جانا است، و حتما یک شب هم باید از خانه بیرون بروم تا خانمها راحت بزنند و برقصند. با خودم گفتم: بهتر است از همین حالا فکری به حل آن شب بکنی یاشار کهن و افسوس که حتا آن شب هم آزاد نبودام، حتما باید مثل پدر خدا بیامرزم میرفتم پیش آقای درخشش یا شاید هم منزل خواهرم پیش مسعود میماندم. نیمه های شب بود که صدای اتومبیل خانم جان را شنیدم. خودم را به خواب زدم چون حوصله یه حرفهایش را نداشتم، ولی بی فایده بود. طبق معمول شبهای یکشنبه وارد اتاقم شد: یاشار خوابیدی؟
    در دلم گفتم: اگر هم واقعا خوابیده بودم با شنیدن این صدای بلند بیدار میشدم. آهسته از جا بلند شدم و گفتم: سلام خانم جان، شما برگشتید. از دیدن لباس زرق برق در و کفش آاو کیفش لحظه ای مهمنیشن را مجسم کردم که چه افتضاحی بود هست. خانم جان ابروهیش را در هم کشید اما لبخندی رضایت بخش روی لبان سرخش نقش بسته بود. گفت برایت فعال قهوه گرفتم یاشار.
    خودم را برای شنیدن اراجیف آماده کردم و گفتم: جدی؟ خوب توی فالم چه آماده بود. نکند همان حرفهای یک هفته پیش را زده؟
    خانم جان در کیفش را که یک قفل از جنس نقره داشت ، باز کرد آاو سپس یک تکه کاغذ را بیرون کشید و به دست من داد: بگیر و خودت بخوان. بعد بگو. اوکی. شب خوش پسرم.
    خانم جان از اتاقم بیرون رفت. تنها شدم. صدای راد و برق سکوت اتاقم را میشکست. هنوز بی ادکلن خانم جان در فضای اتاق جا مانده بود. به دلیل آنکه میدانستم فراعد صبح باید راجع به نوشته های روی کاغذ سوال و جواب پس بعدهام، کاغذ را باز کردم و خواندم. راهی طولانی در انتظارش است. به مقام بلایی میرسد و ،..روی تخت دراز کشیدم.خواب با چشمانم غریبی میکرد. سیاهی شب، دل سیاهم را دلداری میداد. لحظه ای به فکر چهرهی بر افروخته ملیحه افتادم. به نگاه های معصومنه ای که در آینه می انداخت. میدانستم بیچاره، هنوز موفق نشده کار پیدا کند. به چتر شکسته آاش و اینکه چه طور سعی میکرد کفش هایش را از نظر من و احمد پنهان نگاه دارد.
    صبح روز بد با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم، کسل بودم. شانس آورده بودم که محیط شرکت را به خانه ترجیح میدادم و گرنه حتا از سر کار رففتن هم بازار بودم. هنگامی که میخواستم از در ورودی ساختمان خارج بشوم، خانم جان از پشت سر صدایم کرد: یاشار!
    صاف ایستادم و گفتم:بله… یعنی ببخشید…. صبح بخیر خانم جان!
    صبح بخیر ، دیشب فال را خواندی؟ نفس راحتی کشیدم و گفتم: البته خانم جان، و از ترسم افزودم: فعال گیر مهری است، هم ارائه درست گفته. خصوصا گذشته ام را، که البته در دل گفتم: خوب است که سالها با خانواده ما رابطه دارد.
    خانم جان در حالی که کمر بند رب دو شامبرش را میبست گفت: امروز برای نهار به خانه برگرد. عزا گرفتم و گفتم: برای چه خانم جان؟ و گفت: مهمان داریم، دیگر سوال نکردم، چون برای ناهار مهمان داشتیم ، حدس زدم خاله جان با خانواده آاش مهمنمن هستند. چون مهمانهای غریبه فقط برای شئم دعوت میشدند.
    دست بردم که در را باز کنم، دوباره صدای خانم جان را شنیدم کگ افت: یاشار سر راحت که بر میگردی یک برگ کاغذ کدو بخر. پرسیدم برای چه خانم جان؟
    گفت: از زمانی که با مینا نامزد کرده ای ، اولین بار است که مینا جان به اینجا می آید . یک انگشتر فیروزه برایش خریدم. باید بهش کادو بدهم. گفتم چشم خانم جان و برای اینکه فرمان دیگری نشنوم با عجله در را باز کردم و خارج شدم. باران نم نم میبارید ولی هر چند گاه یک بار خورشید، اشعه ای کم رنگ را از خود نشان میداد که با حسادت ابر ها دوباره خودش را از نظر پنهان میکرد . ساعت حدود نه و نیم صبح بود که مهمانهای آلمانی وارد اتاقم شدند بلند شدم و شروع به احوالپرسی کردم. مرد خودش را کاستر و همسرش را شارلوت معرفی کرد . گفتم : من هم یاشار هستم و از آشنایی با شما بسیار خوشبختم و گوشی را برداشتم و سه فنجان قهوه سفارش ددم، روی میز بیسکویت و شکلات بود. کاستر و همسرش روی مبلهای چرمی که به صورت گرد چسبیده شده بودند و در وسط یه میز شیشه ای دودی قرار داشت، نشستند. چند مجله خارجی روی میز، روی هم قرار دعاش که توجه شارلوت را جالب کرد. مجله ها مربود به فرش و گلیم و عتیقه های صادرتی میشد. کاستر چند سوال راجع به فرش های کاشمر و تبریز کرد و قالیچه های گلی ابریشمی کاشان و فرش های بختیاری راجع به نقش های شکار گاه و رریخی سوال کرد و بالاخره از من خواهش کرد که چند تخته فرش و قالیچه ی خوب نشنشن بعدهام. به منشی ام گفتم: هر کس با من کار داشت بگو بیاید زیر زمین. فرش ها را در زیر زمین نگه می داشتیم . چند کارگر در زیر زمین مشغول رسیدگی به فرش ها بودند. کاستر مرتب میگفت: این قشنگ است و شارلوت جواب داد: این یکی هم هست. وای کاستر بیع این جا را ببین. سراغ گلیم ها رفتند. چند تبلی فرش هم بعد که مورد توجه کاستر قرار گرفت. مشغول دیدن فرش ها بودیم که تلفن دفتر زیر زمین زنگ خرد، نگهبان گوشی را برداشت و سپس مرا صدا زد. رفتم و گوشی را از دستش گرفتم، منشی بود. گفت: احمد آقا آماده اند، میخهند شما را ملاقات کنند. گفتم : بفرسیدش زیر زمین و گوشی را گذشتم. چند دقیقه طول کشید تا احمد پائین رسید. از دیدن کاستر و شارلوت حیرت زده پرسید: اینها اینجا را از کجا پدا کردند پسر؟ گفتم، خودم آدرس دادم. مشتریهای خوبی هستیند. چرب و چیلیک. منظورم این بود که بابت هر فرشی کلی دلار می پردازند. کاستر و شارلوت سه قالیچه گل ابریشم و سه عدد تابلو و نه تخته فرش شش متری و نه متری خریدند.
    من و احمد حسابی با کاستر دوست شده بدیم، احمد چیزی از صحبتهای کاستر و شارلوت سر در نمیاورد اما من همه را برایش ترجمه میکردم. کاستر در آخر من و احمد را به نهار دعوت کرد. به قول خودش به کاباب و من آاو احمد غش غش خندیدیم و در آخر من گفتم: من امروز مهمن دارم. نامزدم و خاله جانم میخهند بیایند منزلمان. و تعارف کردم که شما بیاید برویم منزل ما. از آنجای که میدانستم به دلیل اروپا یی بودن کاستر و شارلوت مادرم و بقیه بسیار خشنود می شدند اصرار کردم و آنها نیز قبول کردند.
    هر تور و با هر بدبختی بود احمد را هم راضی کردم که بیاید. میگفت از دیدن مادرت تنم میلرزد، یادت هست وقتی همکلاس ببدیم جلوی دانشگاه می آمد و جلوی بقیه بچها یقهٔ مرا میچسبید و میگفت دست از سر تو بردارم. یادت می آید چه طور سرم داد میزد که تو پسر دردانهٔ مرا از کلاس و درس می اندازی ؟ من نمی ایام یشر، دست از سر کچل من بردار. دستی داخل مو های پر پشت و قهوه ای احمد بردم و گفتم: تو با ما می آیی . وگرنه مجبورم به زور وارد عملیات بشوم . یعنی با کت بسته میبرمت.
    البته تعارف و اصرار میکردم اما در دلم آشوبی بود که خدا میداند. میدانستم مادرم چشمش به احمد بیفتد یکگوشه مرا گیر میاورد و هزار بد و بیراه میگوید. همان هم شد. وقتی به خانه رسیدیم، چون از قبل تماس گرفته بودم و به خانم جان گفته بودم مهمانها آلمانی هستند، مادر و خاله جان و مینا استقبال گرمی از کاستر و شارلوت کردند، اما هیچ کدام احمد را تحویل نگرفتند. احمد که خیلی مغرور هم بود سرخ شده بود اما به روی خودش نمی اورد و من با تعارف ها و شوخی هایم سعی میکردم دل احمد را به دست بیاورم . مینا چنان با شارلوت صحبت میکرد که گویی سال ها است با هم دوست هستند و یکدیگر را میشناسند. شارلوت از مونیخ میگفت، از برلن و آفتاب هامبرگ تعریف میکرد. شارلوت و کاستر کنار هم روی کنپ نشسته بودند. مینا کنار شارلوت نشسته بود و من کنار کاستر. احمد رو به روی من بود. رنگش پریده بود و از شدت پریشانی مرتبا انگشتهایش را درهم فرو میبرد وبا شدت جدا میکرد . خانم جان که صدای صندلهایش مسیرش نشان می داد ، در حالی که به سوی سالن غذا خوری میرفت به مینا اشاره کرد تا او هم برود و غذا ها را بچینند. خانم جان وسواسی بود و نمیگذشت خدمتکار ها به غذا ها دست بزنند. آنها فقط وظیفهٔ نظافت و و شست و شور را داشتند. میز غذا چیده شد. خورشت فسنجان، بقلمون سرخ شده و یکی دو نو غذا های فرنگی که از بی علاقگی هیچ وقت سعی نکردم اسمشان را به خاطر بسپارم. ولی به قول مین، استیک و شینسیل و … روی میز چیده شده بودند. تمام ظرف ها چینی های قیمتی بودند. لیوانهای تراش فرنسوی، با گلهای طلایی ، قاشق و کارد و چنگال نقره بودند، همین طور نمکدنها و شمعدانها. ظرفهای ژله و ترشی، کریستال تراش بودند.
    قبل از اینکه سر میز بنشینم خانم جان صورت مینا را بوسید و هدیه آاش را که یک انگشتر درشت طلا بود با یک نگین از فیروزه اصل. در انگشتش کرد، احمد با حسرت یک نگاه به این تشریفات میکرد و یک نگاه به من آاو بد به معنای افسوس سرش را آهسته تکان میداد. خوب میتوانستم حدس بزنم که به چه فکر میکند. حتما با خودش میگوید : یاشار چه قدر احمق است که قدر چنین خانواده و چنین زندگی را نمیداند. احمد بلند شد و آمد کنار من نشست. سرش را نزدیک گوشام آورد و آهسته گفت: باید جای من بودی تا قدر میدانستی.
    آهسته تر از او گفتم: حدس میزدم میخواهی چه بگویی. باز گفت: من حتا پول یک حلقه خریدن هم ندارم. و هرچه حقوق میگیرم را باید خرج مادرم را بدهم، خرج خانه و دعوا و درمنش. آنوقت تو ناشکری. گفتم: حرفهایت را زدی؟ گفت تا حدودی. گفتم بقیه آاش را بگذار برای خدت، فعلا بلند شو برویم سر میز که غذا ها سرد می شود. خصوصا بقلمون بیچاره که الان است صدای بلق بلقش در بیاید. با خندهٔ من و احمد، شارلوت و کاستر هم لبخندی زدند و با تعارف های مینا بلند شدند و همگی سر میز غذا رفتیم. با دیدن غذا ها دوباره فکرم نام ملیحه و چهره آاش را به خاطرم دعوت کرد. اه. خانم جان با تعجب پرسید: یاشار چرا اه میکشی؟ گفتم ببخشید خانم جان یک لحظه دچار تنگی نفس شدم، و در دلم افزودم حتا برای اه کشیدن هم باید دنبال جای خلوتی باشم یا اجازه بگیرم.
    هر قشقی را که به دهان میبردم چهرهٔ ملیحه جلوی نظرم بود. انگار گرسنه بد، انگار غذا میخواست. لبخند هم رنیگی روی لبان خشکیده آاش نقش بسته بود و گاهی آب دهانش را قورت میداد. بی آنکه دست خودم باشد برای بر دوم اه از نهادم بلند شد. ای داد از فقر و نداری ای داد از دست زمانهٔ بیرحم. خدایا امروز که من دست در این غذاها میبرم آیا چه کسانی به نان شب مهتاجند. کودکان یتیم امشب چه می خورند، بوقلمون یا فسنجان؟
    یاشار جان چرا غذایت را نمیخوری؟
    مینا بود که با پایش آرام به پای من زد و این جمله را گفت. گفتم، صبحانه را در شرکت دیر خردم، اشتها ندارم . لبخندی روی لبهایش که آن روز صدفی شده بود نشست و گفت: اما بهتر که اشتها نداری. و نگاه دقیقی به سر و سینه ام انداخت و ادامه داد: این روزها کمی چاق شده ای، باید بروی بشگه، من از مرد چاق خوشم نمیاد. نگاه کن کاستر چقر خوش تیپ است. و با افسوس به شارلوت نگاه کرد و افزود: خوش به حل شارلوت که در آلمان زندگی میکند. با اشمزاز و آهسته توری که مادرم نشنود گفتم: خوش به حالش برای اینکه در آلمان زندگی میکند یا اینکه شوهرش کاستر است؟
    مینا که خوب فهمیده بود من منظورش را گرفته بودم گفت: حالا به هر دلیلی.
    در دلم به حل خودم تاسف خوردم. من چطور یک عمر با زنی زندگی کنم که به همین راحتی دیگران را به رخ من میکشید. و بعد به همان نتیجهٔ همیشگی میرسیدم و وضع را اجبران تحمل میکردم. من هم مثل پدرم و …
    بعد از ظهر به پیشنهاد خانم جان و مینا همگی و به اتفاق مهمانهای من به موزه رفتیم. و بعد هم سر از در بند در آوردیم. خانم جان در اتومبیل خاله جان نشسته بود و مینا روی صندلی جلو و مراتب یک دستش به ضبط اتومبیل بود و دست دیگر به اینه داخل کیفش که خودش را نگاه میکرد تا مطمئن شود که آرایش صورتش به هم نخورده است. اما در عوض این حال من بود که به هم میخورد و از همهٔ عالم و مافیها فرق میشودم. در عین استیصال و درماندگی اهسته، توری که فقط خودش بشنود گفتم، بس کن مین، خوب nist.
    ولی انگار که داشتم با یکی از لنگه کفش هایش حرف میزدم. تمام حواسش به آرایش صورتش بود و گاهی نیم نگاهی به من میانداخت. بد رویش را به آن طرف بر میگرداند و زیر لب غر غر میکرد امل …بیفرهنگ …. خاله جانم حق دارد ….
    شروع کردم به صحبت کردن با احمد تا بقیهٔ حرف هایش را نشنوم ترسیدام از این که یک وقت خدای نکرده زبانم لال بشود و یک حرفی بزنم و خانم به گوشهٔ قبیشن بر بخورد. آن وقت شکیتم را نزد مادرم ببرد. و من میبایست ساعت ها جواب پس میدادم. پشت اتومبیل خاله جاناتومبیلم را پارک کردم. خانم جان اول همه را به صرف یک اسرنهٔ مفصل دعوت کرد. بد همگی و به نوبت رفتیم و هر هار نفر سوار یک تلکبین شدیم. مینا مرتب غر میزد مثلا ما در پایتخت زندگی میکنیم، تفریح گاه ندریم، هر دفعه فقط باید بیاییم در بند یا نهایتش برویم دیزین. من نمیتوانام در ایران زندگی کنم، حیف خیابان ها و آسمان خراش های آمریکا نیست؟
    احمد گفت: چه فرمایش ها میکنید مینا خانم! بهترین جاهای تفریحی در ایران است. شما یک مقدار نسبت به کشورتان کم لطفید. مینا ابرو هایش را در هم کشید و گفت: شما تقصیر ندرید، اگر یک بر به کشور های اروپأی سفر میکردید امروز این صحبت را نمیکردید.
    به احمد اشاره کردم که دیگر بحث را ادامه ندهد. احمد هم فورا منظورم را متوجه شد و با جملهٔ حق با شماست مینا خانم بحث را خاتمه داد. غروب شده بود. خاله جان همهٔ ما را به یک شام ژاپنی در یکی از رستوران های معروف دعوت کرد. خنده در آنجا بود که احمد به خوردن غذای ژاپنی وارد نبود و مراتب به دست های ما نگاه میکرد تا ببیند چه طور با دو عدد چوب توانستیم غذا بخوریم. در هر حل آن شب هم گذشت و من آخر شب کاستر و شارلوت را به هتل، و احمد را تا منزلشان رساندم. مادر احمد تا آن وقت شب بیدار بود تا احمد برگردد. به احمد حسادت میکردم و به حال خودم غصه میخوردم. مادر احمد که بیبی گلی او را صدا میکردیم پیر زنی مهربان و خوش قلب بود . بیبی گلی به محض اینکه مرا دید آنقدر تعارف کرد که مجبور شدم داخل بروم و نیم ساعتی بنشینم. سماور بیبی گل بوق میزد. چای دم بود و شام احمد هم روی چراغ کوچکی گرم مانده بود. رفتم و کنار احمد نشستم و مشغول صحبت با بیبی گلی شدم. اول از همه بابت ازدواجم تبریک گفت ، بعد هم کلی تشکر کرد برای …. البته به قول خودش زحمت هایی که من برایشان کشیده بودم. بیبی گلی دو استکان چای ریخت و بعد هم سفره ی شام را پهن کرد. گفتم ممنون بیبی گل شام صرف شده.
    احمد روی زانوی من زد و گفت: ول کن بب، چه میگویی؟ من که نتوانستم یک قاشق … ببخشید یک چوب غذا بخورم. و زد زیر خنده و ادامه داد: حیف این سر گنجشکی نیست؟ و یکبار دیگر روی پایم زد و افزود بیا جلو نترس، میدانم سیر نشودی، نترس خانم جانتان اینجا نیست. حق با احمد بود. سیر نشده بودم. با اشتهای فراوان غذای بی بی گل را خوردم. آخ که چقدر دلم میخواست خواب در خانهٔ احمد میخوابیدم. کنار همان چراغ والر ، زوزهٔ سماور روحم را نوازش میداد. فکر اینکه الان باید بلند شوم و به منزل خودمان برگردم، عصبی و متشنجم میکرد. در ذهنم خانم جان را با بی بی گل مقایسه میکردم. اه کشیدم و بلند شدم. کجا یآشار ؟ حالا زود است. ماشین که داری ، هر وقت رفتی که مساله ای پیش نمی آید. و همین که یاد خانم جان افتاد رو کرد به بی بی گل و گفت: نه بهتر است هر چه زودتر برگردد و گرنه پوستش را تا کسی درمی می کنند. آن وقت میشود یک یاشار خشک شده، و غش غش خندید و با خیال راحت یک سیگار روشن کرد.
    خوش به حآلت احمد ، کاش یک تار مو بودم بالای سر تو.
    احمد سر به آسمان ساییید و گفت :خدایا شکرت وقتی یاشار به حال من افسوس میخورد یعنی اینکه من …
    پرسیدم: تو که این حرف می زنی دوست داشتی الان به جای من آن خانه بر میگشتم .
    تمام چراغ های ساختمان روشن بود. مینا و مادرش هنوز خانهٔ ما بودند. هر سه نفر کنار شو مینه روی مبل نشسته بودند و سیگار میکشیدند. لحظه ای ایستادم و به مینا نگاه کردم. نگاه سریع از چسمنش را که به نظر دو تیکه شیشه می آمدند تحویل گرفتم و مسیر نگهم روی سیگاری که لایه انگشت های پر از جواهر و ناخونهای بسیار بلند و سوهان کشیده و لاک زده بود افتاد.
    سلام کردم. همچون نکری که به آقا یا خانم خانه سلام میکند. هر کدامشان به جای جواب سلم، جمله ای گفتند خانم جان با لحن تندی گفت: برو خدا را شکر کن که مهمان خارجی داشتایم و من دست این پسرهٔ گدا را نگرفتم و از خانه بیرون نینداختم .
    احمد را میگفت: بله خانم جن، خدا رو شکر میکنم. مینا در ادامهٔ حرفهای مادرم ادامه داد: خاله جان ندیدید با من چه یکه به دویی میکرد . من اصلا عارم میشد جوابش را بدهم. بد قیافه.
    احمد بیچاره را میگفت. گفتم. منظور بعدی نداشت مینا جان، دوست داشت یک حرفی زده باشد.
    خاله جان با لحن مهربان ولی پر معنا گفت: یاشار جان! گفتم بله خاله جان: گفت: عزیزم آدم هر کسی را که با خودش به خانه نمی آورد زن تو جوان و خوشگل است معذب میشود.
    برای لحظه ای در پوست خود نمیگنجیدم .میخواستم جلو بروم و از صمییم قلب دست خاله جان را ببوسم، یعنی چه تور امکان دارد در یک روز خاله جان آنقدر تغییر کرده باشد. هول شدم و گفتم چشم خاله جان، حتما، حق با شما ست، اما … میدانید خاله جان زن و شوهر… خوبی بودند. در ضمن قرار است کآستر فردا صبح بیاید و مرا با یکی از دوستان ایرانیش که در گمرک حسابی خرش میرود، آشنا کند. این بود که … فکر کردم ….بیاید منزل با شما هم… اشنا …
    خاله جان پک محکمی به سیگارش زد و در حالی که صورتش را به یک سمت دیگر گرفته بود و دودش را بیرون میداد میان حرف من گفت: نه خاله جون خوب کردی کاستر و خانمش را آوردی، منظور من همان اقای که … اوه ببخشید خاله جان. منظور شما احمد است، چشم دیگر نمیاورم. و در دلم گفتم: اشکالی ندارد کاستر که مهمان خارجی است بیید، اما احمد بیاید مینا جان معذب میشود.
    مسیرم را به سمت اتاق خواب انتخاب کردم. وارد شدم و در را بستم. لبشیم را عوض کردم و پرده را کنار کشیدم و به آسمان نگاه کردم. من دامن مهتبیش را روی برف ها پهن کرده بود. پنجره را باز کردم. صور سردی به داخل وزید. بی بهار را حس کردم. عاشق بهار بودم. از بچگی برای رسیدم بهار لحظه شماری میکردم. اه بهار با شکوفه های گیلاس ، بهار با پیراهن سبزش، داشت های وسیع و سر سبزی دامنه کوهها …هوس یک مسافرت کرده بودم. یک مسافرت در تعطیلات نوروز اما کوع فرصتی که خانم جان و بقیه نباشند. صدای ضربه های اهسته ای که به در می خورد ، حواسم را به خودم جمع کرد. گفتم: بفرمائید و پنجره را بستم. مینا وارد اتاقم شد. نگاه اش نکردم و رفتم لبهٔ تختم نشستم. مینا یکراست رفت روی صندلی گوشهٔ اتاق که جلوی کتابخانه ام بود نشست و گفت: یاشار آماده ام راجع به یک موضوع با هم صحبت کنیم. گفتم: چه موضوعی؟
    گفت: بعد از این که عقد کردیم برای ماه عسل میرویم هامبرگ ،...
    و تو آنجا میمانی و من بر میگردم. کارهایم را که ردیف کردم بعد من هم بیایم آلمان بله ؟
    اره یاشار چه خوب حدس زدی؟ فکر خوبی کردم نه؟ چه طور است؟ برای اینکه زودتر شرش از سرم کم بشود و هر چه سریعتر از اتاقم بیرون برود گفتم خیلی عالی است. باشد خانم هر چی شما بفرمائید. از روی صندلی بلند شد و انگار که فقط آماده بود نظرش را مطرح کند و جواب بگیرد گفت: ممنون یشر، باید این مژده را به مدرم و خاله جانم هم بعدهام. راستی یاشار: گفتم بله مینا: گفت چرا من فکر مکردم تو با این تصمیم من مخالفت میکنی؟ گفتم: من مخالفتی ندارم. شما هم میتوانید هر تصمیمی که دلت خواست بگیری و در دلم افزودم : مثلا اگر مخالفت کنم به کجا میرسم. جز یک جدال با خانم جان که آخرش هم به نفع خودش تمام میشود. اه لعنت به این زندگی. مینا شب به خیر گفت و از اتاقم بیرون رفت. با رفتنش امنیت را در اتاق پیدا کردم و دراز کشیدم. خدایا به فریادم برس من چه طور با هم چین دختری زندگی کنم؟ دختری که هر روز یک تصمیم میگیرد. امروز شارلوت را میبیند ، هوس هامبرگ را میکند فردا یاسی را میبیند هوس نیو یورک را میکند. ای لعنت به این پول زیادی که انسان را دیوانه میکند. نفهمیدم با چه فکری خوابم برد اما خواب ملیحه را دیدم داشت از یک مغازه یه قصابی پاشنه کفش میخرید. قصب با ستورش دنبال ملیحه گذاشت و مسخره ش کرد. از خواب پریدم. از شیشهٔ بای در اتاقم دیدم که برق سالن خاموش شده سکوت برقرار بود. نفهمیدم ساعت چند بود اما دوباره با فکر ملیحه خوابیدم. روز بد کاستر به دیدنم آمد. مشغول رسیدگی به لیست فرش های فروخته شده بودم. گفت: با دوستش یک قرار ملاقات گذشته ، گفت: ساعت نه شب در هتل هیلتون ، یعنی همان هتلی که کاستر اقامت کرده بود. ساعت هشت و نیم به هتل رفتیم، کاستر، شلروت و یک مرد قد بلند که هیکلش به ورزشکار ha میخورد هم رو به روی کاستر نشسته بود روزنامه میخواند. کستر ما را به هم معرفی کرد. یاشار از دوستان جدیدم و همایون مدیر گمرک که از بهترین دوستان من به شمار می اید. بعد تعارف ها شروع شد و من نشستم. کم کم صحبتمان گل کرد . از فرش صحبت شد، از تجارت. از گمرک ، از مرز و بالاخره رسیدیم به آلمان. به شغل کاستر که در هامبرگ صاحب یک هتل و رستوران بزرگ است. گفت فرش ها را برای رسپشن هتل میخواستم. و بعد از شارلوت و اشناییشآن تعریف کرد. میگفت: یک شب شارلوت که از خانواده اش قهر کرده بود به هتل من آمد پول کافی همراهش نبود اما من به مدت پنج روز به او اتاق دادم تا بالاخره به منزلش برگشت و با خانواده اش آشتی کرد. و در آینده ای نه چندان دور دوباره به دیدن من آمد و بالاخره بد از یک مدت آشنایی با هم ازدواج کردیم.
    شارلوت با صدای بلند میخندید و شوهرش را صدا میکرد. کاستر همه چیز را که نباید بگویی و دوباره میزد زیر خنده. همایون فرصت را مناسب دید و دوباره روزنامه را در دستش گرفت. خنیدم و در حالی که سیگار به او تعارف میکردم گفتم چه خبرهیی نوشته؟ امروز من فرصت نکردم روزنامه بخرم. همایون برگی از روزنامه را ورق زد و گفت: میخواهم ببینم که آگاهی را که داده بودم چپ شده یا نه. آهان این جا نوشته شده ، بل، خودش است. و شروع به خواندن کرد .
    سپس روزنامه را جلوی من گرفت و در حالی که با دست دیگر سیگار تعارفی را از من میگرفت گفت این آگهی را یک هفتهٔ قبل داده بودم تازه امروز چاب شده.
    آگهی را خواندم. به یک مستخدم و یک منشی جهت پاسخ گویی به تلفن و افرادی که خدمات ذیل ….
    ناگهان برقی از مغزم جهید. ملیحه! ملیحه دنبال کار میگشت. با لحنی که عجله ام را نشان میداد پرسیدم: همایون جان اشکالی درد منشی یک دختر خانم جوان باشد ?
    همایون که فهمیده بود کسی را در نظر دارم گفت: اشکالی ندارد اما مرد باشد بهتر است ، خودت بهتر میدانی کارهای تجارتی مردها را بیشتر …
    میان حرفش گفتم این افراد را برای همین شرکت جدیدی که دایر کردی میخواهی استخدام کنی؟
    بله و البته به مدیریت خودم و سرمایه گذاری کاستر.
    همایون جان من یک دختر فعال و جوان سراغ دارم که چند روز است دنبال کار میگردد. از لحاظ مالی وضع چندان مناسبی ندارد بهتر است او را در ارجحیت قرار بدهی .
    همایون خندهٔ کوتاهی کرد آاو گفت: شما که خودت دارای شرکت بزرگی هستی چرا استخدمش نمیکنی؟ دود سیگار را در گلو فرو بردم آاو گفتم دلیل دارد. مطمئن باش اگر … بگذریم . استخدام میکنی یا نه ؟ خبرش کنم؟ همایون لحظه ای فکر کرد آاو گفت: این طوری که نمیشود قول بدهم باید اول طرف را ببینم. وضع ظاهرش چه طور …. ببین یاشار جان ، من یک آدم کلاسیک نیاز دارم. یه نفر که سر و زبان داشته باشد. خودت میدانی شرکت روی منشی میچرخد. لحظه اول هر کسی فقط منشی را میبیند. البته، چشم. چشم. خیالات از بابت وضع ظاهری و … بقیه … راحت باشد. همان است که تو میخواهی. بسپار به من.
    همایون دو دستش را و شانهش را به علامت چه میدانم تکانی داد آاو گفت: این از منشی… و شروع کرد به زبان آلمانی با کاستر صحبت کردن که چه وقت قسط دوم پول را به من میرسانی و…از این حرفها .
    شام مهمان کاستر بودیم . به قول خودش چو لو کاباب .
    تمام شب داشتم به ملیحه فکر میکردم. به اینکه آیا موفق شده کار پیدا کند یا هنوز دارد در خیابان ها پرسه میزند. آیا این شب عیدی میتونم دلش را خوش کنم یا …اصلا ملیحه کی است. چه کار است. مشکلش چطور حل میشود . چرا افسرده و تند خو بود. چرا خشن رفتار میکرد و …
    صبح روز بعد هنگامی که از اتاق خوابم بیرون رفتم دوباره خانم جان در استانه در حال جلویی ظاهر شد و دست ها را به کمر زده گفت: دیشب کجا بودی؟ چرا برای شام نیامدی؟ خوب حواست را جمع کن یاشار. تو دیگر بچه نیستی. تو زن داری. میفهمی زن یعنی چه؟ یعنی اینکه باید تمام لحظه ها را غیر از کار شرکت در کنار مینا باشی. مینا دیشب نگرانت بود. نگفتی چرا دیر امدی؟
    صبح به خیر خانم جان . دیشب مهمان کاستر بودم. دیشب با یکی از دوستان کاستر، همایون. همان که آن روز تعریفش را میکرد. با او اشنا شدم.
    پس مربوط به کارت بوده. خب مساله ای نیست. ولی باید با ما تماس میگرفتی و میگفتی که برای شم نمی ایی ، البته من خودم مینا جان را قانع میکنم. عروسم دیشب قهر کرده بود. باید امروز بروم و برایش یک کادوی شیک بخرم و با تو اشتیش بدهم. امشب زود برگرد. شم منزل خاله جانت دعوت داریم .
    وای خدا! باز مهمانی و تجملات و قر و اطور . ناز و عشوه ریختن. دوباره حرف های صد تا یه غاز. گفتم چشم خانم جان و خدا حافظی کردم.
    یاشار ؟
    برگشتم و نگآهش کردم. بله خانم جان ?
    سر راه گل مینا را فراموش نکنی. اگر من بخرم تا شب پژمرده میشود .
    به روی چشم خانم جان. امری نیست؟
    نه برو ، فقط زود برگرد.

    خدا سه حرف دارد!..
    اما برای تنهایی من حرف ندارد...!

  6. Top | #5



    تاریخ عضویت
    Mar 2012
    عنوان کاربر
    این نیز بگذرد!!.........
    میانگین پست در روز
    4.39
    محل سکونت
    جدا از همه!!
    نوشته ها
    3,901
    پسندیده
    10,807
    تشکر شده
    9,449
    میزان امتیاز
    100

    پیش فرض

    باز هم به چشم خانم جان. خداحافظ خانم جان و بیرون رفتم و در را پشت سر خودم بستم. هوا آفتابی بود. نسیم خنکی میوزید که کسلی را از بدنم دور میکرد. انگار هر وقت قدم از آن خانه بیرون میگذاشتم همچون پرنده ای که در قفسش باز شود ، دلم میخواست پر بکشم و هرگز بر نگردم.
    اتومبیلم را روشن کردم و از منزل خارج شدم. جلوی در مینا را دیدم که مشغول پاک کردن برف های روی شیشهٔ اتومبیلش بود. شیشه را پائین کشیدم و گفتم: سلام مینا. صبح به این زودی کجا میروی؟ نگاه کوتاهی به من انداخت و با یک حرکت رویش را چنان برگرداند که شاید صدای مهره های گردنش را شنیدم. فهمیدم دوباره خانم سر هیچ و پوچ قهر کرده و من وظیفه دارم برم منت کشی. بنابراین تا دلخوری دوباره ای به اولی اضافه نشده پائین رفتم و همین که به چند قدمیش رسیدم با عجله سوار شد و چنان با سرعت حرکت کرد که تمام لباس من از لکه های گل و برف شد. با صدای بلند که جرات نداشتم ، چون دیوار ها موش داشتند و موش ها گوش داشتند. از اقبال بد من تمام نگهبان و خدمتکار ها هم هوای خانمها را داشتند و منتظر بودند مرد خانه یک حرکت نه به جا انجام بدهد تا دوران گزارش را به خانمها برسانند . البته غیر از رمضان که از خودم بود . در دل گفتم از همان بچگی فهمیده بودم که هم فرصت طلبی هم احمق. و با حرص نگاهی به لباس هایم انداختم و به خانه برگشتم. خانم جان که معلوم نبود sobh به آن زودی با چه کسی قرار ملاقات میگذاشت به محض اینکه چشمش به من افتاد گفت: یاشار چه اتفاقی افتده؟ مگرخوردی زمین؟
    گفتم نه خانم جن، گویا چرخ های اتومبیل مینا با من دشمنی داشتند.
    خانم جان بی اهمیت گفت: حالا چرا ایستاده ای؟ خوب اتفاق است دیگر. برو کت و شلوار سرمه ایت را بپوش. امروز نمیخواد پلوور بپوشی، هوا خوب است. در ضمن من امروز میآیم شرکت. جایی نروی ها. و دوباره شروع کرد به صحبت با کسی که پشت خط بود.
    وقتی لبشیم را عوض کردم، برای بر دوم از منزل خارج شدم و یک راست به شرکت رفتم. تمام کارهای آنروز را ردیف کردم و سپس راه منزل ملیحه را در پیش گرفتم. شاید دلشوره یا شاید هم … نمی دانم.سر همان کوچه که چند روز پیش ملیحه را پیاده کردیم، رسیدم. اتومبیلم را در کوچه گذشتم و پیاده شدم. وارد همان کوچهی بن بست شدم. هر یک قدم را که بر میداشتم دوباره قلبم میتپید. نکند برخورد تندی بکند. نکند …در اول را زدم. چند لحظه به دیوار رو به رو تکیه دادم. هیچ صدای نشنیدم. چند ضربه دیگر زدم. باز صدایی نشنیدم. در دوم که چند متر با اولی فاصله داشت و یک در آهنی به رنگ قهوه ای بود را زدم. صدایی گفت: کیه ?
    به نظرم رسید ، صدایی مثل صدای یک پیر مرد بود. گفم بی زحمت در را باز کنید. صدای پایی شنیدم که انگار با صدای عصا مطابقت میکرد. در باز شد و پیر مردی در آستانه در ظاهر شد. گفتم: سلام پدر …
    فکر کردم که چه باید بگویم هول شده بودم. پیر مرد که چهرهٔ مهربانی هم داشت goft: پسرم با کی کار دری؟ گفتم ملیحه خانم. پیر مرد با تعجب نگاهی به سر و وضع من انداخت و گفت: ملیه؟ با ملیحه چی کار داری ؟
    خیالم راحت شد او ملیحه را میشناخت. گفتم ایشان تشریف دارند ؟ گفت نه نیستش. رفته بیرون. رفته نان بخرد. الان برمیگردد گفتم ممنونم پدر. من سر کوچه منتظرش میمانم.
    نگفتی شما با ملیحه چه کار داری ؟ ملیحه … ملیحه باشد هر طور راحت هستید.
    تشکر کردم و سر کوچه برگشتم. سر کوچهی حقیقت، کوچه ای در یکی از خیابانهای جنوب شهر تهران. بوی دیوار های آجری و بی کاه گل به من باور میداد که کجا هستم و برای چه تکیه ام را به تیر برق سر کوچهی حقیقت داده ام . کم کم برف ها داشتند آب میشدند و در جوبها سرازیر میشدند. کودکان مشغول بعضی با برف بودند. هر کدام لباس هایی به تن داشتنند که شاید دیدنش برای ما که در کاخ زندگی میکردیم هم یک جور هنر بود، ما که حتی حاضر به دیدن چنین افرادی نمیشدیم و غرق در ثروت و دور از این دنیای بازیگر آلوده به گناه میشدیم، کلاغ ها بالای پشت بام خانه هایی که در کدامشان بزرگتر از بیست یا چهل متر بودند می نشستند و بنای غار غار میگذاشتند. خانه هایی که تمام زیر بنایشان و حتی حیا طشان را روی هم میگذاشتی فقط به اندازهٔ پا گرد منزل ما میشد. کوچه ها پیش در پیچ بودند و من تصمیم گرفتم پیاده تا سر خیابان بروم تا شاید ملیحه را در نانویی ببینم. پیچ اولین کوچه را که گذشتم ناگهان با شدت به یک دختر برخورد کردم و وقتی نان هایش از دستش افتادند و من آنها را بین زمین و هوا گرفتم و سرم را بالا کردم دیدم ملیحه است. با تعجب به من نگاه میکرد نانها روی دستم پهن بودند و بی نان تازه بینی ام را پر کرد. بلند شدم و سلام کردم. ملیحه هنوز داشت نگاهم میکرد . اولین بر بود که در چشمم نگاه میکرد. دستپچ گفتم: من … من …آماده بودم با شما صحبت کنم. نانها را از دستم گرفت و گفت: چه صحبتی ؟ شما آن روز همهٔ حرفهایتان را گفتید. در ضمن از بابت پول و آن روز که در باران مرا رساندید ممنونم.
    من برای شنیدن تشکر شما اینجا نیامده ام. راستی شما …
    مثل یک روانشناس فکرم را خواند و گفت نه هنوز کار پیدا نکرده ام. هر دو با هم به طرف منزلشن راه افتادیم. سر کوچهی خودشان رسیدیم. گفتم: من برای شما کار پیدا کرده ام . ممنونم از این که به فکر من بودید و بی آنکه نگهم کند گفت: بفرمائید نان بردارید. و دست هایش را به سوی من گرفت. یک تکه نان جدا کردم و گفتم: امروز عصر میتوانیدهمراه من بیایید.
    کجا?
    مدیر شرکت میخواهد شما را از نزدیک ببیند.
    اشکالی ندارد. می ایام باز هم تشکر میکنم. شما لطف کردید و من هیچ زمان محبت شما را فراموش نمیکنم. اگر پدرم بفهمد واقعا خوشحال میشود. بفرمائید برویم خا ….
    حرفاش را خورد و افزود هرچند منزل ما قابل مهمانی هایی مثل شما را ندارد. گفتم برای من دولت سرا است. پرسید: کلبه درویشی م؟ گفتم بله. و قرار گذشتم ساعت سه بعد از ظهر سر کوچه منتظر من بماند.
    از اینکه چهرهٔ افسردهٔ ملیحه با این خبر شاد شد راضی و خشنود به شرکت برگشتم. حوالی ظهر بود که خانم جان برای رسیدگی به شرکت وارد اتاقم شد بلند شدم: خانم جان! سلم، روز به خیر.
    خانم جان پالتوی پوست به تن داشت و شالی از پوست روباه دور گردنش انداخته بود. پوتین های تمام چرم ایتالیا ای پاشنه بلند که صدایش در فضای شرکت همچون پتکی بر سر من میخورد.
    یاشار ؟ گفتم بله خانم جان. گفت لیسر فروش شش ماه اخیر را بیاور ببینم. زنگ زدم و به منشی گفتم لیست را بیورد و گوشی را که گذاشتم ادأ دادم: خانم جان میگفتید لیست را میاوردم منزل.
    نه پسر جان ، باید بروم زیر زمین هم یک سری بزنم این چند ماه چند تخت فرش خرید داشتی ؟
    گفتم الان میاورد خانم جان لیست خرید هم …
    منشی وارد اتاق شد و پرونده ای را روی مین گذشت. خانم جان به منشی گفت: از سال جدید غروب ها یک ساعت دیرتر باید بروید به منزل. و خطاب به من ادامه داد به کارمندان این موضوع را گفته ای ؟
    منشی با گفتن چشم از اتاق خارج شد و من گفتم بله خانم جان. چند روز پیش ساعت کار صبح ها و عصر ها را روی تابلوی اعلانات زدم. در هر حل من موفقیت این شرکت را از تو میخواهم. در ضمن با مهندس راضی صحبت کردم قرار شده یک سفر بروی آلمان …راجع به همان فرش هایی که با هم صحبت کرده بودیم.
    خانم جان شما پول را حاضر کنید، وقتی دلار به اندازه باشد خریدن آن فرش ها کاری ندارد.
    خانم جان یکی دو بر لبهای زرشکی اش را به هم مالید و گفت: تو نمیخواهد نگران دلار باشی. من ترتیبشان را داده ام. حالا هم بلند شو بریم زیر زمین.
    بلند شدم هنوز از پشت میز خارج نشده بودم که خانم جان بلند شد و به طرف میز آمد. دست در کیفش کرد و چند بستهٔ هزار تومنی که هر بسته معادل صد هزار تومان میشد را روی میز من گذشت و گفت :
    یاشار! امروز عصر ببر صرافی ، پیش خردمند. بگو خانم جان گفت همه را تبدیل به دلار بکن .
    چشم خانم جان. و بسته های پول را در گاو صندوق گذشتم و هر دو به سمت زیر زمین راه افتادیم. از پل ها که پایین میرفتیم خانم جان پرسید به منشی اعت چه قدر حقوق میدهی؟
    ماهی دو هزار آاو پانصد تومن خانم جان.
    از سال جدید به بد حققش را سه هزار تومن بده. وضع شرکت روز به روز بهتر میشود، اصلا پانصد تومن به حقوق تمام کرمندانت اضافه کن.
    به روی چشم خانم جان. هر چه شما بفرمائید.
    در ضمن گفته باشم یاشار ، من میخواهم سه دانگ این شرکت را روز عقد به نام مینا بزنم، تو که حرفی نداری ؟
    اگر هم داشتم چه میتوانستم بکنم، گفتم: نه خیر خانم جان حرفی ندارم.
    ناراحت نباش پسرم. در عوض چند هکتار زمین چالوس و ویلا را به عنوان هدیهٔ عروسی به تو میدهم.
    ممنون خانم جن، مال من و شما ندارد. به نام هر کس باشد فرقی نمیکند. ظهر شد. با خانم جان رستوران رفتیم. از غذا بیرون، از کباب و جوجه کباب حالم بهم میخورد. بی اشتها یک تکه کباب خوردم و سیگار را روشن کردم.
    خانم جان مینا دیشب راجع به زندگی در آلمان حرفهایی به من میزد، شما در جریان هستید؟
    خانم جان با دستمال کاغذی به طوری که مراقب بود رژ هایش پاک نشود دور لبهایش را پاک کرد و گفت: گوش کن یاشار… و سرش را جلو آورد و بد از اینکه نگاهی به دور و براش انداخت و مطمئن شد که کسی حواسش به ما نیست آهسته گفت : مثل اینکه … اینطور که من شنیدم … وضع مملکت …
    بد به حالت اول برگشت و ادامه داد: شب راجع بهش صحبت میکنیم.
    چیزی از حرف های خانم جان سر در نیاوردم. بلند شدم و پول غذا را حساب کردم.
    خانم جان گفت: من میخواهم بروم یک کدو برای مینا بخرم تو هم برو شرکت به کارها برس، صرافی را فراموش نکنی؟ در ضمن گلی مینا …
    چشم … چشم خانم جان. حواسم هست.
    به شرکت رفتم. ساعت حدود دو بعد از ظهر شده بود. منشی را صدا کردم و سفارش های لازم را کردم. بد پول ها را از گاو صندوق در آوردم و از شرکت خارج شدم. پول ها را در داشبرد جا دادم و بلافاصله اتومبیل را روشن کردم. هوا آفتابی بود و چند تکه ابر هم خورشید را محاصره کرده بودند.خیابانها بوی عید میداد. بوی بهار ، بی عود، شیشه هایی که مانند گلی درنشن بودند. دست فروش ها داد میزدند تا بهتر بتوانند جنس هایشان را بفروشند نرخ جنس ها را میگفتند و از کیفیت آنها مشتری را خبر میکردند.
    حدود ساعت سه بعد از ظهر بود که به خیابان آرامگاه رسیدم، ماشین را سر خیابان پارک کردم و در کوچهی حقیقت پیاده راه افتادم. ملیحه هنوز نیامده بود. دل دل کردم دنبالش بروم. راستش از پدر ملیحه خجالت میکشیدم. به ساعتم نگاه کردم. عقربهٔ کوچک روی سه بد، داشتم مرغ و خروس ها را نگاه میکردم که در زمین رو به رو و در لا به لای گل آاو برف ها چطور به دنبال دن میگشتند، صدای بسته شدن سر حیاط مسیر نگاهم را عوض کرد. برگشتم و کوچهی بن بست را نگاه کردم. ملیحه بود که در را بسته بود . داشت به سوی من می آمد . سرش پائین بود و قدم هایش را تند تند بر میداشت . از دور سلام کرد و هنگامی که به من رسید گفت: ببخشید دیر شد. داشتم داروی پدرم را میدادم. خیلی منتظر ماندید ؟
    جواب سلامش را دادم و گفتم: من هم تازه آمده ام. ماشین سر خیابان است. برویم.
    در حالی که به طرف خیابان میرفتیم متوجهٔ کفش های ملیحه شدم که گوشه هایش شکاف برداشته بود . دوباره با همان دقت راه میرفت تا پاشنه آاش در نیاید. وانمود کردم اصلا حواسم به سرو وضع او نیست. گفتم ملیحه خانم ؟ فقط نگهم کرد. ادامه دادم: قبلا جائی کار دفتری انجام داده اید ?سرش را پایین انداخت و در حالی که سعی میکرد پا به پای من قدم بردارد گفت؛ فقط توطع خانه خیاطی میکردم.
    البته نگران نبشید، این کار آسان است. شما فقط به تلفن جواب میدهید و نم آنهایی را که تماس میگیرند، یاد داشت میکنید. گفتی سود داری ؟ تا هادی که بتوانم تلفن ها را یاد داشت کنم بل، مدرک سیکل دارم.
    سر خیابان که رسیدیم سوار شدم، ملیحه رفت روی صندلی عقب بنشیند. گفتم: هوا سرد است. بفرمائید جلو بنشینید. بخاری ماشین ضعیف است. فکر نمیکنم حرارت به پشت برسد .
    ملیحه پیاده شد و آمد جلو نشست. دور زدم و وارد خیابان ری شدم. نمیدانستم با چه لحنی باید به ملیحه بگویم که با این لباس ها نمیتود به شرکت برود. گاهی نگاهش میکردم و همین که لب باز میکردم حرف بزنم با نگاهی که من میکرد پشیمان میشودم و دوباره سرم را برمیگرداندم .کمی که جلوتر رفتیم چشمم به یک فروشگاه لباس افتاد که تمام چراغ هایش را بلری جلب توجه مردم روشن کرده بود و جمعیت زیادی هم داخلش رفت و آمد میکردند. اتومبیلم را در اولین جای پارکی که پیدا کردم پارک کردم، ملیحه انگار که دلهرهٔ کار باعث پریدگی رنگش شده بود نگاهی پر معنا به من اندخت و گفت رسیدیم آقا .. آقا یاشار؟
    با لحن متیجبی پرسیدم: شما اسم منو از کجا میدانید ؟
    انگار که از به زبان آوردن اسمم خجالت کشیده بود سرش را پائین انداخت و گفت: آنروز دستتان شما را با این اسم صدا میزد.
    خندیدم آاو گفتم: شما هم خیلی حساس هستید، هم خیلی بهوش، از این بابت خوشحالم چون مدیر شرکت تاکید داشت که منشی میخواهم خوش سر و زبان و….
    نگران پرسید: خوش سر و زبان و چی؟ آقا یاشار ؟
    من من کنن جواب دادم: البته حق با مدیر شرکت است. میدانید اصولا یک منشی باید … لبم را گاز گرفتم و دلم را به دریا زدم، باید میگفتم چاره ای نبود، افزودم: هر کس وارد شرکت میشوداول چشمش به منشی می افتد. منظورم را که میفهمید منشی باید ….
    با هوش تر از آن بود که من بتوانم حدسش را بزنم. نگاهی به لباس ها و کفش هایش انداخت و با صدایی لرزیده که بغض همراهیش میکرد گفت بله متوجه هستم آقا یاشار، یک منشی باید سر و وضع مرتبی داشته باشد. نه مثل من ، ژنده پوش . هر دو سکوت کردیم. من از خودم خجالت میکشیدم. از اینکه چه طور دلش را شکسته بودم. عرق به پیشنیم نشست و دلم شر عجیبی میزد. بالاخره سکوت را شکستم و گفتم: من واقعا معذرت میخواهم ملیحه خانم منظوری ندشتم، خواستم …
    طوری صحبت میکرد که ناتوانم اشک هایش را ببینم. تا آخرین حد که چانه آاش به یقهٔ لباسش برخورد میکرد سرش را پائین انداخت و گفت: حق با شماست آقا یاشار، من از شما ناراحت نیستم. یعنی ها با این واز به من کار نمیدهند؟
    گفتم ملیحه خانم .
    گفت: بله. گفتم اگر اجازه بدهید من …. البته به عنوان قرض قبول کنید. اجازه بدهید از این فروشگاه من یک دست لباس بریتان، البته با سلیقهٔ خودتان بخرم. اجازه میدهید؟ گفت: اگر آن روز پول را از شما قبول کردم فقط برای اینکه نمیتوانستم بدون پول به خانه برگردم. واقعا گرفتار شده بودم. گفتم شما آن پول را در اولین فرصت به من برگرداندید ، هیچ مننتی نیست. من هر چه قدر برای شما خرج کنم به طور اقساط پس میگیرم.
    ملیحه سرش را بالا گرفت و اولین دانهٔ اشک چشمش چکید. سرم را برگرداندم تا ملیحه خجالت نکشد بی آنکه نگاهش کنم گفتم: لطفا پیاده شوید ملیحه خانم. و خودم پیاده شدم و به طرف در سمت ملیحه رفتم. در را باز کردم و گفتم: خواهش میکنم ملیحه خانم. هر چه قدر شما خودتان را معذب نشان میدهید من بیشتر از خودم خجالت میکشم.
    ملیحه با لحن آرامی گفت: آقا یاشار باید قول بدهید که این پول را به عنوان قرض برای من خرج میکنید. خنیدم و گفتم چشم ملیحه خانم شما چه قدر تعارف میکنید.
    ملیحه پیاده شد و هر دو به سوی فروشگاه رفتیم. اول از پشت ویترین لباس ها را نگاه کردیم. منتظر بودم خودش انتخاب کند. هیچ حرفی نمیزد و فقط نگاه میکرد. زیر لب گفتم قیمت ها را نگاه نکن ملیحه خانم لباس ها را نگاه کن . میدانستم دنبال یک لباس ارزان میگردد. داخل مغازه رفتیم. شلوغ بود و مردم مشغول خرید بودند. بالاخره وقتی دیدم ملیحه نمیخواهد انتخاب کند با سلیقهٔ خودم یک دست کت و دامن زیتونی و یک روسری حریر سبز برایش خریدم. وقتی ملیحه لباس ها را پوشید اول او را نشناختم . فکر میکردم یک نفر دیگر از اتاق پرو ویرون آمده. واقعا که لباس چه تاثیری در عوض شدن چهره میگذاشت. حالا فقط باید برایش کفش میخریدم. با اصرار راضیش کردم تا کفش هم بخرد. یک جفت کفش پاشنه بلند ورنی برایش خریدم. گنگمی که از مغازهٔ کفاشی بیرون آمدیم حس میکردم تعویض لباس آاو کفش حتا در روحیه ملیحه هم تاثیر آنچنانی داشته . گونهیش سرخ شده بود و چشمهایش برق شادی میزد. لبخند کامرانی روی لبانش بود که معنای تشکر را میرساند .
    ممنونم آقا یاشار، لطف شما را تا عمر دارم فراموش نمیکنم. فقط یک خواهشی دارم.
    گفتم هرچه باشد از جان آاو دل قبول میکنم. فکر میکردم چیزی برای خریدن نیز دارد.
    گفت: خواهش میکنم راجع به من با هیچ کس حرفی نزنید. خندیم و گفتم چشم. کسی هست که هم من را بشناسد هم شما را ؟گفت : منظورم مدیر شرکت. دوست. آشنا …
    وای که عجب دختر حساسی بود و عجب روح ظریفی داشت. گفتم: از هر بابت خاطر جمع باشید این موضوع بین من و شما مهرمان میماند. حالا راضی شدید؟ چند بر دیگر تشکر کرد و رفتیم سوار شدیم. حرکت کردم. یک خیابان دیگر گذشتم. باید برایش پالتو هم میخریدم. چشمم به این دست و ان دست خیابان بود و به محض اینکه پالتوی شیکی را پشت ویترین مغازه دیدم ماشین را پارک کردم و پیاده شدم.
    ملیحه پرسید: کجا میروید آقا یاشار؟ شرکت همین جاست ؟ گفتم بی زحمت چند دقیقه هسما همین جا بمانید تا من برگردم و با عجله پیاده شدم و به سمات فروشگاه مورد نظرم رفتم. به محض اینکه وارد شدم به فروشنده که یک خانم مسن بود گفتم خانم این پلتیی را که تو ویترین گذشته آیدی به سایز آن دختر خانمی ke توئ آن شورلت مشکی نشست میخرد؟ خانم فروشنده از پشت میزش بیرون آمد و جلوی در مغازه رفت و بد از اینکه نگاه دقیقی به ملیحه ندخت برگشت و از man پرسید این طوری که من نمیتوانم تشخیص بدهم ، شما لطف کنید به خودش بگویید بیاید همین جا پرو کند. گفتم متشکرم همین را بپیچید، فکر میکنم اندازه باشد. فروشنده در حالی که پالتو را میپیچید گفت: پس اگر اندازه نبود زود برگردانید. پول پالتو را پرداختم و از مغازه خارج شدم. ملیحه داشت به من نگاه میکرد. از دور لبخندش را میتوانستم ببینم. رفتم و سوار شدم. بسته را دست ملیحه دادم.
    پرسید این چیه ؟
    اتومبیل را روشن کردم آاو گفتم: بپوش ببین اندازه ات است . دوباره پرسید این چیه؟ که گفتم نا قابل است. این را دیگر به عنوان کدو باید قبول کنید.
    چهره آاش کاملا تغییر کرده بود. چشمها از حد معمول گشاد تر و ابرهیش ر ا بالا نگاه داشته گفت: برای من خریدی؟
    اصلا قابل تو را ندارد. برگ سبزی است تحفهٔ درویش. باز کن ببین اندازه هست؟
    ملیحه که برق شادی در چشم هایش نشانه رضایتش بود دست برد و کاغذ کادو را باز کرد و همین که پالتو را دید، جیغ بسیار ظریفی که در گلیش ماند را زد و گفت: چرا زحمت کشیدید. زمستان که تمام شد. امروز که نیاز داشتی ؟ در سنی زمستان دیگر استفاده میکنی.
    خیلی قشنگ است آقا یاشار، واقعا دستتان درد نکند، باور کنید من راضی نیستم آنقدر شما زحمت بکشید.
    اه کشیدم و گفتم هیچ زحمتی نیست.
    ملیحه پالتو را پوشید. چقدر رنگ قهوه ای به صورتش میامد . خصوصا نوار های شیری رنگی که دور یقه اش دوخته شده بود جلوهٔ خاصی به جنس پالتو داده بود. پرسیدم: اندازه هست؟ باز تشکر کرد و جواب داد: انگار شما بهتر از خودم اندازه هایم را میدانی، چقدر گرم و راحت است.
    به شرکت همایون رفتیم. خودش نبود. نگهبان شرکت گفت: همین چند دقیقهٔ پیش رفت بانک ، زود برمیگردد .

    خدا سه حرف دارد!..
    اما برای تنهایی من حرف ندارد...!

  7. Top | #6



    تاریخ عضویت
    Mar 2012
    عنوان کاربر
    این نیز بگذرد!!.........
    میانگین پست در روز
    4.39
    محل سکونت
    جدا از همه!!
    نوشته ها
    3,901
    پسندیده
    10,807
    تشکر شده
    9,449
    میزان امتیاز
    100

    پیش فرض

    من و ملیحه در سالن نشستیم. از بی رنگ و روغنی که به در و دیوار خرده بود کاملا مشخص بود ساختمان تازه ساز است، سنگ های کف سالن سفید بودند و از تمیزی برق میزدند. صندلی منشی خالی بود. به ملیحه گفتم: آنجا را میبینی؟ و اشاره کردم به صندلی و ادامه دادم از امروز به بعد شما روی آن صندلی مینشینی. بد آهسته و با لحن ملیمی ادامه دادم. به خودت و اعصابت مسلط باش. هر سللی که مدیر شرکت پرسید درست و حسابی جواب بده.
    آقا یاشار؟
    نمیدانام چه شد که گفتم: جانم. گفت: میترسم. دلهره دارم.
    ترس ندارد فقط چند تا سوال میپرسد.
    مثلا چه سوال هایی ؟ شما … خودتان وقتی میخواستید منشی … منشیتان را انتخاب کنید چه سوال هایی، چه شرایطی داشتید ؟
    نگران نبش، من هم سوال های سخت نپرسیدم، فقط پرسیدم چقدر تحصیلات داری و منزلت کجاست. اسم و فامیل و بعد هم نشانی یا شماره تلفن منزلشان را …
    من …. من خجالت میکشم آدرس منزلم را بدهم.
    همان لحظه همایون در حالی که با یک دست کیفش را گرفته بود و با دست دیگر یک فقره چک را نزدیک چشمش برده و داشت میخواند وارد شد. اصلا حواسش به ما نبود. داشت به طرف اتاقش میرفت که من بلند شدم و به سویش رفتم.
    سلام همایون جان. روز به خیر! خسته نباشی.
    چشمش که به من افتد، دست راستش را جلو آورد و گفت: به به، آقای فیضی. بسیار خوشحالم کردی یاشار جان ، صفا آوردی، منتظرت بودم.
    با همایون دست دادم و گفتم: ممنونم همایون جان و در حالی که با چشم به ملیحه اشاره میکردم گفتم: ملیحه است. همان که ….
    اوه، … بله، بله، منشی … و به ملیحه اشاره کرد و ادامه داد: یاشار جان از شما خیلی تعریف کرده خانم.
    ملیحه از روی صندلی بلند شد و صاف ایستاد. لبخندی که نشانه ای از شرم را در چهره آاش نمایان میکرد روی لبانش نشست و گفت: ایشان لطف دارند و ساکت شد.
    همایون آهسته تر از آن که ملیحه بتواند بشنود به من گفت: دختر خوبی به نظر میرسد. عجب چهره مظلومی دارد.
    همین طور است همیون، ولی همانطور که میخواستی با هوش و خوش سر و زبان . همایون دستی ری شانه ام زد و گفت بهتر است برویم تو دفتر من صحبت کنیم. به ملیحه اشاره کردم و گفتم بفرمائید برویم دفتر آقای همایون خان و تعارف ها بین من آاو همایون شروع شد.
    وارد دفتر همایون شدیم. دفتر بزرگی که دور تا دور مبلهای سنگیم با رویه های مخمل شکلاتی چیده شده بود. یک میز مستطیل که شیشه دودی داشت و پایه هایش استیل و گرد بود. همایون رفت و پشت میز خودش روی صندلی مخصوصش نشست و به ما هم اشاره کرد که بنشینیم.
    من و ملیحه هر کدام روی یکی از مبل ها نشستیم. ملیحه از روی خجالت یا شاید هم پریشانی مرتب نوک کفش هایش را به یکدیگر میزد. انگار حواسش جای دیگر بود. زیر لب گفتم : ملیحه؟
    تازه به خودش آمد و با صدای بلند جواب داد: بله آقا یاشار؟
    همایون به من آاو ملیحه نگاه اکرد و بعد خطاب به ملیحه گفت: به کار منشی گری وارد هستی؟
    ملیحه من من میکرد و من به جایش جواب دادم: قبلا که منشی نبوده همایون جان ولی من مطمئن هستم از پس کارهایی که تو بهش واگذار بکنی به خوبی بر می آید . حالا بگذار چند روزی امتحانی بماند، اگر کارش را پسندیدی استخدمش کن.
    همایون یک سیگار به من تعارف کرد و یک سیگار هم خودش روشن کرد. بد کمی فکر کرد و گفت: قبول. من نمیتوانام روی حرف تو هیچ حرفی بزنم یاشار جان. و خطاب به ملیحه افزود: شما میتوانید از همین الان کارتان را شروع کنید.
    ملیحه با تردید نگاه کوتاهی به من انداخت و بلند شد ایستاد. گفتم: برو ملیحه خانم. من باید زودتر برگردم. ببینم چه طور رو سفیدم میکنی ها ؟ نگران نبش، آقای همایون خودش با کارها اشنایت میکند.
    بعد هم بلند شدم و از همایون خداحافظی کردم، ملیحه پشت سر من از دفتر همایون خارج شد. داشتم بیرون میرفتم که صدایم کرد: یاشار خان؟
    برگشتم و دیدم خیره نگهم میکند. ساکت بودم. منتظ ماندم حرفاش را بزند. همانطور که نگهم میکرد اشک در چشمش جمع شد . آهسته گفت ممنون.
    صدایش چند بر در گوشام پیچید. نتوانستم جوابش را بدهم.بغض گلویم را گرفته بود. فقط یکبار سرم را تکان دادم و برگشتم قدم اول را که برداشتم صدای قدمهیش را شنیدم که به سوی من می آمد دوباره برگشتم و نگهش کردم. با صدایی لرزیده گفت: فراموش نمیکنم.
    باز نتوانستم جوابش را بدهم.از سالن شرکت خارج شدم و پله ها را دو تا یکی پائین رفتم. قدم اول را که در خیابان گذشتم بغضم باز شد و اشک در چشمم جمع شد. سوار اتومبیلم شدم و حرکت کردم، حتا یک لحظه هم چهره یه ماسومش را فراموش نمیکردم. دلم برایش میسوخت. برای اینکه از دست ناملایمات این روزگار چه طور باید هر لحظه خورد میشد و غرورش را زیر پا می گذاشت، برای پنهان کردن اشکش، برای ….
    اه که چرا چشمهٔ محبت انسان ها خوشک شده بود. چرا دل شادی از دل غمگینی خبر نداشت. آیا چه میشد اگر هر یک نفر خوشبخت دست یک درمنده را میگرفت ؟
    اسمان کم کم چهره آاش به تاریکی میگرایید . انگار که مغزم به دستهایم و پاهایم فرمان میداده بی آنکه خودم متوجه شوم جلوی صرافی توقف کنم، اتومبیل را خامش کردم و سپس دست بردم در دشبرد را باز کردم و چشمم خیره به جای خالی پولها ماند. هیچ یک از بسته های پول در دشبرد نبود. خدای من! عجب اتفاقی ؟ حالا چه کار کنم؟ آن همه پول چه بر سرش آمده بود ؟جواب خانم جان را چه میدادم ؟ چه بالایی سر پولها آماده بود ؟حالا من چه طور جای هفتصد هزار تومن را میتوانم پر کنم. صد سال خانم جان باور نمیکند که به همین سادگی من پولها را گم کرده باشم. آن هم خانم جان که پول را از جانش بیشتر دوست داشت و به جای خر و پوف شبها در خواب خر و پول میکرد!
    نگران و عصبی شده بودم. متشنج بودم. فکرم کار نمیکرد. انگار کهن در بدنم یخ بسته بود. ناگهان فکر از مغزم گذشت. من پول ها را در دشبرد گذشتم. هیچ کس هم غیر از ملیحه سوار ماشین نشده بود. یعنی ممکن است کار ملیحه باشد ؟ اول باور نکردم . با خودم کلنجار میرفتم تا قانع بشوم که او برندشته اما … غیر این فکر، هیچ فکر دیگری در سرم راه پیدا نکرد. چهره ملیحه را به خاطر آوردم. نگاه هایش را جلوی آزارم مجسم کردم. بد یادم افتاد هنگامی که برای خریدن پالتو وارد فروشگاه شدم ملیحه در اتومبیل تنجا بود. کار خودش است. ملیحه برداشته. همان لحظه در دشبرد را باز کرده و پولها را بردشته، در حالی که حرص میخوردم زیر لب گفتم: خدا کند کار تو نباشد ملیه، وگرنه پدرت را در میاورم حرامزاده دزد. بی چشم و رو، عجب مکاری هستی؟ چه قدر وقتی خودش را مظلوم جا میزد. کی فکر میکرد زیر آن جلد معصوم یک چهرهٔ گرگ وجود داشته باشد. بالایی به سرعت بیاورم ملیحه که مرغان هوا به حالت گریه کنند.
    با عجله اتومبیلم را روشن کردم و به سمت شرکت همایون رفتم. خیابان ها شلوغ بود و سر چند چراغ قرمز کمی معطل شدم وقتی به شرکت رسیدم دیدم شرکت تعطیل شده و درش بسته است. دوباره سوار شدم و با عجله سر کوچهی حقیقت رفتم، پیاده شدم و در یک چشم به هم زدن دیدم دارم محکم در خانهٔ ملیحه را میکوبم.
    صدای پایی را شنیدم که داشت به سمت در حیاط میدوید : گفت: کیه؟ کیه؟ آمدم.
    صدای ملیحه بود. با شنیدن صدایش عطسه خشمم بیشتر شد. هنوز داشتم به در میکوبیدم که ملیج در را باز کرد و با چشمانی از هاق در آماده پرسید: چی شده یاشار خان؟ بعد هول شد و گفت: ببخشید سلم، اتفاقی افتده؟ چرا این طور به در میکبیدید. پدرم از خواب پرید.
    من فقط نگهش میکردم و ساکت بودم.
    گفت: بفرمائید تو، چرا دم در ایستاده اید؟
    هر چه بیشتر حرف میزد خشمم بیشتر میشد . یک لحظه کنترلم را از دست دادم و با صدای بلدن گفتم: تو خجالت نکشیدی؟ متعجب گفت: من؟ …با من هستی آقا یاشار؟
    گفتم البته که با تو هستم. با تو نمک نشناس. با تو بی صفت ، ای گربه صفت بی چشم و رو … پول مرا میدزدی؟
    پول؟ کدام پول شما ….؟
    خودت را به کوچهی علی چپ نزن، تا صدایم را بلند تر نکرده ام و ابرویت را نبرده ام زود برو و پول را بردار بیا . آفرین ملیحه. این بود جواب محبتهای من؟ چه طور جرات کردی دست تو دشبرد ماشین بکنی و هفتصد هزار تومن پول نقد را بدزیدی ؟ هان ؟ برو ملیحه ، برو تا آن روی سگم بالا نیامده.
    باصدایی لرزیده و در حالی که مراتب این طرف و آن طرف کوچه را نگاه میکرد گفت: توروخدا آبرو ریزی نکنید آقا یاشار. شما از کدام پول حرف میزنید و بعد صدایش را آهسته تر از حد معمول کرد و ادامه داد: حالا شما تشریف بیاورید تو تا من بفهمم چی شده.
    صدای پدر ملیحه از روی ایوان شنیده شد: آهای ملیه؟ در حیاط چه خبر شده؟ این وقت شب کی دارد سر و صدا میکند؟ ملیحه برگشت و نگاه کوتاهی به پدرش انداخت و گفت: شما برو تو آقا جن، مسالهٔ مهمی پوش نیامده و بعد دوباره به طرف من برگشت و ادامه داد: یاشار خن، پدر من بیمار است، خبیت ندارد یا بیایید تو یا من فردا خودم میآیم شرکت …..
    میان حرفاش پریدم آاو گفتم: من این حرف ها حالیم نمیشود. پول کم که نیست. میدننید من قرار بود چند هزار دلار با آن پول بخرم؟ ملیحه یک دستش را از جلوی در برداشت و یک قدم به عقب رفت و در حالی که با دست دیگر به داخل هیات اشاره میکرد گفت: شما فکر میکنید من پول را بردشتم؟ من که اصلا نمیدانام شما راجع به چه پولیصحبت میکنید ولی حالا که این طور است تشریف بیاورید داخل منزل را زیر و رو کنید. اگر یه سکه هم پیدا کردید جایزه دارید.
    با تمسخر گفتم: شما چیزی دارید که به عنوان جایزه بخواهید به کسی بدهید؟
    بغضش از هم باز شد و زد زیر گریه: به خدا من از هیچ پولی خبر ندرم، والله من خبر ندارم. شما دارید به من تهمت میزنید. کاش پایم خورد میشد و امروز با شما بیرون نمیآمدم . کاش قلم پاهایم میشکست و اصلا آن روز از پله های شرکت شما بالا نمیمدم که حالا بخواهم این همه طعنه و تهمت را تحمل کنم.
    به من ارتباطی ندارد که قرار بود پای شما خرد بشود یا نشود، امروز فقط شما در اتومبیل من نشسته اید، غیر از شما کار چه کسی ممکن است باشد ؟
    صدای عصا پدر ملیحه در صدای من محو میشد. ملیحه نگاهی به درون حیاط کوچکشان انداخت و رو به طرف من گفت: هییس . تو را به خدا جلوی پدرم حرفی نزنید. به خدا سکته میکند.
    به جهنم. شما فکر مرا نکردید که اگر سکته کنم ….
    پدر ملیحه در آستانه در حیاط جلوی من ایستاد و گفت: برو کنار ببینم دختر، چه خبرته آقا؟ مگر طلبکاری که داد و فریاد راه انداخته ای؟
    ملیحه دست پدرش را از زیر بازو گرفت و گفت: آقا جان شما آرام باشید. حرص خوردن برای قلبتان خوب نیست. شما برو تو من خودم با این آقا صحبت میکنم برو آقا جان برو دیگر
    پیر مرد بی اهمیت به التماس های ملیحه خطاب به من گفت: اگر حرفی داری به من بگو، چی شده ؟
    گفتم: پولم را کش رفته از توی اتومبیلم.
    پیر مرد تکانی خورد و در حالی که میلرزید گفت: ملیحه برده؟ پول شما را برده؟ برو اقا ، برو خجالت بکش. این وصله ها به دختر من نمیچسبد. برو جل و پلاست را در خانهٔ یک مثلمان دیگری پهن کن. ما دزد نیستیم. اشتباه آمدی آقای محترم.
    داد زدم: ملیحه برو پولها را بردار بیاور وگرنه مجبورم کاری که نباید را بکنم. بعد یک لگد محکم به لنگه در حیاطشان زدم و dad زدم چرا سکتی؟ چرا لال شدی، به پدرت بگو که تو پول ها را بردشتی؟ و بعد رو کردم به پدرش و افزودم : من قسم میخورم کار دختر شما بده، غیر از ملیحه هیچ کس امروز در ماشین من ننشسته.
    همسایه ها کم کم از خانه هایشان بیرون آمدند و در کوچهی تنگ آاو تاریک اجتماع کردند. ملیحه ملتمسانه در بین هق هق گریه هایش میگفت: من دزد نیستم یاشار خان ،to را به خدا بس کنید. پدرش از شدت حرص صورتش و دست هایش میکرزیدند و بد و بی راه میگفت : مردیکهٔ زبان نفهم، چرا آبروی دختر مرا میخواهی ببری؟ مگر تو حرف حالیت نمیشاود؟ ای ایهاالناس ببینید این مرد از جان من و دخترم چه میخواهد ؟ چرا یک نفر به داد ما نمیرسد. آهای مردم به ددمن برسید این پدر سوخته میخواهد ….
    یک لحظه کهن جلوی چشمانم را گرفت تقات نیاوردم به پدرم فحش بدهد. گمی به سویش برداشتم و یقه آاش را چسبیدم. عصا از دستش زمین افتاد. من با شدت گلویش را فشار دادم. ملیحه جیغ کشید: کمک کنید مردم، پدرم را کشت. پیر مرد زیر دستانم سست شد و روی زمین افتاد. رهایش کردم و از دیدن آن صحنه جا خوردم. یک قدم به عقب گذشتم که چند نفر روی سرم ریختند. با یکی دو نفرشان که جبن هم بودند گلویز شدم. یک مشت زیر چشم من خورد . چند مشت به سر و بینی آنها.یکی دندانش شکست و دیگری شقیقه آاش به لبه دیوار گیر کرد و زخم شد. صورتش غرق کهن شد که مردم از هم جدیمان کردند. ملیحه شیون میکرد: پدرم را کشتی کثافت ! به دادم برسید و نام بعضی از همسایه ها یشان را به زبان میاورد. خاور خنم، مادر حسن بیایید پدرم مرد .
    زنها داخل حیاط ریختند . هر کدام جیغ میکشیدند و حرفی میزدند. گاهی سر بالا میکردند و به من داری وری میگفتند: بی رحم از خدا بی خبر. از جان این پیر مرد چه میخواستی ؟قاتل … و تا به خودم جنبیدم کت بسته خودم را در ماشین پلیس دیدم.
    آسمان ها آن شب هم به حال من اشک میریخت و فریادو نعره میکشید. بی گناه در هچل افتادم. عجب غلطی کردم در منزلشان رفتم.افسر نگهبان سرش را تکان داد و گفت:آن پیر مرد چه جانی داشت که تو گلویزش شدی؟ تو خجالت نکشیدی دست به روی یک پیر مرد بیمار بلند کردی؟ جوانی به این هیکل چه طور میخواسته زور خودش را به پیر مرد ضعیف و رنجوری نشان بدهد. بعد شانه هایش را بالا انداخت و ادامه داد: من که در حیرتم. گفتم به خدا جناب سروان من کاریش نداشتم .دخترش هفتصد هزار تومان پول مرا دزدیده، من خودم شاکی هستم. رفتم در خانه که ادعا کنم پولم را پس بدهد که پدرش خود را جلو انداخت و شروع کرد به داد و بیداد. اصلا به من چه مربوط؟ پیر مرد خودش مریض بوده، دخترش میگفت تازه قلبش را عمل کرده ایم. من چه گناهی دارم.
    سروان سیاهی که بسیار بد اخلاق هم بود محکم روی میزش زد و گفت:آقا شما قتل کردی این قدر هم از خودت دفاع نکن. این را ببرید بیندازید تو بازداشتگاه تا فردا صبح که میرود زندان.
    جناب سروان! جناب سروان صبر کنید، من کاری نکردم. هنوز که چیزی مشخص نیست، شاید نمیرد.
    فعلا برو، این قدر هم حرف نزن، سرم رفت. جناب سروان پس شکایت من چه میشود؟ من شکایت دارم. پولم دزدیده شده.
    پوزخندی زد و گفت: حالا برو فکر جانت باش. نمیخواهد فکر پول را بکنی. به آن هم رسیدگی میشود. بعد رو کرد به یکی از سربژیش و با همان خشم گفت: بروید دختر سلمان را بیاورید. همین امشب.
    منظورش ملیحه بود. خیالم کمی راحت شد. سربازها یکی این طرف و دیگری آن طرفم ایستاده بودند. یکی از آنها دستبند به دستم زد و گفت راه بیافت ببینم.
    گفتم: من باید با منزل تماس بگیرم. مادرم نگران میشود. اجازه بدهید یک تلفن بزنم. سروان سیاهی دست برد و تلفن را از روی میزشبه سمت من هل داد و گفت: سریعتر.این جا که خانهٔ خاله نیست. سرباز دستش را باز کن.
    گوشی را برداشتم. شمارهٔ منزل را گرفتم. هیچ کس گوشی را بر نمیداشت. یک دفعه یادم آمد که امشب منزل خاله جان مهمان بودیم. یاد قهر مینا افتادم. مادرم گفته بود شب زود برگرد. شئم منزل خاله آاعت دعوت داریم. با تردید شمارهٔ منزل خاله را گرفتم. چند لحظه گذشت.خالهام گوشی را برداشت. از لحن صحبتش که گفت بله بفرمایید فهمیدم نگران است. صدایم میلرزید، گفتم: خاله جان سلام. چنان جیغ کشید یاشار تو هستی که تمام کسانی که در پاسگاه بودند صدایش را شندند. گفتم خاله جان خودم هستم. نگران نباشید حالم خهب و خانم جان را خواستم. گفت از غروب تا همین چند دقیقهٔ پیش اکثر بیمارستانها و کلمنتریها را دنبالت گشته، تو کجا هستی یاشار. چرا یک تلفن نزدی؟هان؟
    گفتم الان خانم جان کجا رفته؟ گفت با مینا رفتند در خانهٔ همان رفیقت...اسمش چه بود؟....آهان. یادم آمد. احمد. بله رفتند در خانهٔ احمد.
    سروان اشاره میکرد که مکالمه را تمام کنم. با عجله گفتم: خاله جان هر وقت خانم جان برگشت بگو یاشار گرفتار شده. و بعد نام و آدرس محل کلانتری که همان نزدیک منزل ملیحه بود را به خالهام دادم و گوشی را گذشتم.
    آخ که دلم از همین حالا دارد از ترس خانم جان میلرزد. از دیدن چشمها و چهره اش. حالا گرفتار شدن خودم یک طرف و گم شدن پلها از طرف دیگر، خدایا چه کار کنم. چه بد شد، کاش در خانهٔ ملیحه نمیرفتم. کاش خودم یک فکری به حل پولها ممیکردم. اما چه کار میکردم. از ذهنم فکرهای مختلفی میگذشت. قرض میکردم. فرش میفرختم و ... به هر حل هر فکری میکردم جوابش فقط یک جمله بود. محل بود خانم جان نفهمد. خانم جان حساب همه چیز را دارد. او و خواهرش تنها کسانی هستند که تا به حل هیچ کس نتوانسته کلاه سرشان بگذرد.
    توی بازداشتگاه اندختنم. خد نفر دیگر هم آنجا بودند. دو جوان و یک مرد درشت هیکل مو فرفری.هر کدام به یک جرم. غریبی میکردم. تکیهام را به دیوار دادم. دستها پشتم و یک پیام را تا حد زانو خوام کرده و رو به سمت پشت و دیوار زده بودم. آنهایی که آنجا بودند پرسیدند: تو را به چه جرمی گرفتند؟ اول جوابشان را ندادم. جو بازداشتگاه برای من سنگین بود. بر اولی بود که قدمم به چنین جایی میخورد. داشتم دیوانه میشودم. به خودم داری واری میگفتم. به ملیحه و حتا به پدرش که چه طور باعث شد گرفتار بشوم.ای لعنت به من، پسر احمق، بی عقل. باید از همان اول میرفتم و شکایت میکردم. نباید در خانه خراب شده شن قدم میگذاشتم. دختر دزد و وقیح. چه طور هم خودش را گرفتار کرد و هم مرا بد بخت کرد؟ای لعنت به این پول.دستها پشتم قرار گرفته، از این سر بازداشتگاه به آن سر دیگرش قدم میزدم،و فکرهای مختلف میکردم. فکر خانم جان را.فکر پولها را.فکر این که اگر پیر مرد بمیرد چه بر سر من میآید؟
    حدود یک ساعت گذشت. نگهبان در بازداشتگاه را باز کرد و صدا کرد : یاشار فیضی! گفتم بله و جلوی در رفتم. دوباره دستبند به دستم زد و گفت همراه من بیا پرسیدم چی شده؟ مادرم آماده؟ جوابم را نداد و من هم دیگر حرفی نزدم. وارد اتاق سروان سیاهی شدم. ملیحه روی سندلی نشسته و داشت گریه میکرد. تا چشمم به او افتاد دوباره عصبی شدم.و گفتم: دیدی هم خودت را بد بخت کردی هم مرا گرفتار. جناب سروان من از دست ایشان شکایت دارم. این دختر پلهای مرا از داخل ماشینم دزدیده و بعد روی سندلی نشستم و از سیر تا پیاز ماجرای اشنییم با ملیحه را توضیح دادم. سروان سیاهی همانطور که اظهارات مرا مینوشت گاهی زیر چشمی نگاهی به ملیحه میانداخت. یکبار از او پرسید: راست میگوید؟ ملیحه گریه کنن و ملتمسنه گفت، نه به خدا جناب سروان. من فقیر هستم ولی دزد نیستم. آخر من چه تور میتوانستم آن همه پول را بردرم. آقا یاشار خودش همراه من پیاده شد که رفتیم شرکت آقا همایون، دید که من دستم خالی است. من حتا کیف هم نداشتم. یعنی پلها را کجا گذشتم؟ داد کشیدم: جیبهی پلتویی که خودم برات خریدم. دیدی جناب سروان، همین الان خودش گفت وقتی من رفتم پالتو بخرم ملیحه در ماشین تنها بوده. و رو کرد به من و پرسید: مگر نگفتی؟ گفتم بله جناب سروان همین طوری بده. سروان سیاهی نگاهی به نوشتهها کرد و گفت: مرد حسابی وقتی میگویی پلها را آن موقع برداشته، خوب، آن موقع که هنوز پلتویی نداشته، پس پولها را کجا گذشته؟ و بعد از آن که شما خودت کنارش بودی، چه طور میتوانسته آن همه پول را جلوی شما بردارد و در جیبهای پالتو گذشته باشد. ناگهان فکری از مغزم عبور کرد: لباسهای کهنه آاش جناب سروان. وقتی از اتاق پرو بیرون آمد لباسهایش را در یک ساک پلاستیکی که از فروشگاه خریده بودیم گذشت. حتما در نبود من پولها را لا به لایه لباسهایش گذشته باشد. در هر حل من نمیدانم.من مطمئن هستم این خانم پولهای مرا برداشته و باید طبقه مراحل قانونی به شکایت من رسیدگی شود. ببینید جناب سروان! پولها پیش من امانت بوده، من قرار بود پولها را تبدیل به دلار کنم.اگر پولها مال خودم بود اصلا شکایتی نداشتم. به خدا حتی به رویش هم نمیاوردم. اما چه کار کنم؟ تمام پولها مال مادرم بود. شما مادر مرا نمیشناسید جناب سروان پول به جانش بستگی دارد. من باید جواب چنین آدمی را چه بعدهام؟ سروان سیاهی کمی به حرفهای من فکر کرد و گفت: این خانم هم امشب اینجا میماند. تا فردا بروید دادگاه و تکلیف روشن شود. در همان لحظه که سروان سیاهی داشت صحبت میکرد، خانم جان و مینا در را باز کردند و نگران وارد اتاق سروان سیاهی شدند، همرهشان سوز سردی وارد شد. حرارت بخاری که گوشهٔ اتاق میسوخت در حدی نبود که بتواند اتاق را کامل گرم کند. باد زوزه کشان باعث لرزش شیشهها میشد. از بوی نفت سر درد گرفته بودم. جلوی پای خانم جان بلند شدم و گفتم: سلام خانم جان. مینا همان لحظهٔ اول بی آنکه حتی یک کلمه حرف بزند کنار ملیحه رفت و بی آنکه او را بشناسد روی صندلی نشست . خانم جان با آن سر و پوز رفت جلوی سروان سیاهی ایستاد و با لحن که بیشتر شبیه به طلبکارها بود پرسید: چرا پسر مرا اینجا نگاه داشته اید؟ مگر پسر من بی صاحب است که دستبند به دستش زده اید؟ مگر چی کار کرده، مگر قتل کرده.
    خانم جان همینطوری یک حرفی از دهانش پرید و سروان سیاهی دنباله آاش را گرفت: فعلا که این طور گزارش شده
    خانم جان یک نگاه کوتاه به من انداخت و دوباره رو به طرف سروان سیاهی گفت: چه گزارشی داده اند؟
    سروان سیاهی پروندهای را جلوی دست خانم جان گذشت و گفت: درگیری، خانم.پسر شما با یک پیرمرد که پدر آن دختر خانم بوده، درگیر شده و پیر مرد...

    خدا سه حرف دارد!..
    اما برای تنهایی من حرف ندارد...!

  8. Top | #7



    تاریخ عضویت
    Mar 2012
    عنوان کاربر
    این نیز بگذرد!!.........
    میانگین پست در روز
    4.39
    محل سکونت
    جدا از همه!!
    نوشته ها
    3,901
    پسندیده
    10,807
    تشکر شده
    9,449
    میزان امتیاز
    100

    پیش فرض

    هنوز حرف سروان تمام نشده بود خانم جان یک نگاه به ملیحه انداخت و رو به طرف من گفت: این خانم کی باشند که شما با پدرشان درگیر شدید؟ نکند ...
    فهمیدم خانم جان چه فکری پیش خودش کرده گفتم: نه خیر خانم جان، فکر بدی نکنید. جرینش مفصل است. جناب سروان برایتان توضیح میدهند.
    خانم جان کمی صدایش را بالاتر برد و گفت: پسر من چی کار کرده جناب سروان؟ سروان سیاهی پرونده را محکم بست و گفت: آرام باشید خانم. اینجا پاسگاه است. یک بار که گفتم، پسر شما با پدر این خانم درگیر شده و الان پدر ایشان به علت سکته ی قلبی در بیمارستان بستری شده اند و نفسهای آخر را می کشند.»
    خانم جان وحشت زده پرسید:«مرده؟»
    سروان سیاهی از روی صندلی بلند شد و گفت:«نه خیر خانم،شکر خدا هنوز زنده است.خدا کند شانس بیاورد.در پرونده ذکر شده بیمار نارحتی قلبی داشته و به تازگی یک عمل جراحی قلب داشته.»
    مینا برایم سر تکان داد و با عشوه پرسید:«حالا توبا این پیرمرد چکار داشتی که کارتان به کتک کاری کشید؟»
    آه کشیدم و گفتم:«آمدم ثواب کنم ،کباب شدم.»
    خانم جان چند قدم به سویم برداشت و گفت:«چی کار کنی؟»
    آنقدر از گفتن مسئله ی دزدی وحشت داشتم که حتی نمی توانستم آب دهانم را قورت بدهم.قلبم به تندی می زد،آنقدر که به راحتی صدای ضربانش شنیده میشد.،گفتم:«خانم جان...!خانم جان...!راستش....»
    «حرف بزن ببینم چه اتفاقی افتاده؟ّببینم چه خاکی بر سرم شده؟»
    «پولها خانم جان،پولهایی که قرار بود ببرم صرافی خانم جان!نیست،یعنی نبود...یعنی دزدیده شده...نفهمیدم چی...»
    «چی شده؟پولها گم شده؟همان پولهایی که قرار بود تبدیل به دلارشان بکنی؟»
    «بله خانم جان،گم نشده،دزدیدنش.»
    خواستم بگویم ملیحه برداشته که احمد خیس و آب کشیده وارد شد.به محض اینکه چشمش به من و بعد به ملیحه افتاد پرسید:«چی شده یاشار؟چه اتفاقی افتاده؟»
    دوباره به ملیحه نگاه کرد و برای لحظه ای به فکر فرو رفت و همانطور که به طرف من می آمد گفت::«نه یاشار،تو...؟ملیحه...؟...این جا چیکار می کنی؟یاشار ....نکند ...که؟!از تو بعید است یاشار.»
    آهی از ته دل کشیدم وگفتم:«ای بابا!چه فکرهایی می کنی احمد؟بیا ببین همان پرنده ای که داشت از سرما می لرزید و ما سوارش کردیم چه گلی به سرم گرفت؟بیچاره ام کرد.»
    مینا زیر لب و با لحنی طعنه آمیز گفت:«پس سوارش کردید؟»و نگاهی پر از نفرت به ملیحه انداخت و ادامه داد:«با دم شیر بازی کردی دخترجان.»
    خانم جان که مات و مبهوت داشت به من نگاه می کرد گفت:«اینجا چه اتفاقی افتاده یاشار؟جناب سروان به من بگویید چه شده؟»
    سروان سیاهی در حضور خانم جان و بقیه تمام ماجرا را بهتر از خود من تعریف کرد.خانم جان چشمهایش گشاده شده وگاهی به من و گاهی به ملیحه نگاه میکرد.مینا به لبهای سروان چشم دوخته بود وخوب گوش میکرد.احمد غرق در فکر به ملیحه خیره شده بود.به سر و وضعش،به لباسهای نو و کفشهای مد روزش که شنیده بود من برایش خریدم.
    هنگامی که سروان آخرین لحظه ها را تعریف می کرد ،خانم جان یک قدم بسوی ملیحه برداشت و با لحن تندی گفت:«خودم پدرت را درمی آورم.شیاد.دزد.این دفعه کلنگت به جای سفتی خورده.از کجا معلوم که تو شغلت همین نباشد؟می افتی تو کوچه و خیابان و جوانهای پولدار را گول می زنی و اینطور بدبخت می کنی،دختره ی ولگرد.»
    ملیحه گریه کنان گفت:«ولی اینها همه تهمت است .من نه دزدی کردم،نه شیاد هستم.پسر شما خودش آمد در خانه ی ما،خودش برای من کفش و لباس خرید،خودش برای من کار درست کرد.»
    با تنفر گفتم:«اول جنابعالی آمدی در شرکت من.یادت رفته پول می خواستی؟»
    «من پول می خواستم .من فقط گفتم پولم را گم کردم.خودتان از من سوال کردید چرا هنوز نرفتم خانه،خودتان افتادید دنبال سرم و پول بهم دادید.گناه من چه بود؟در ضمن من فردا پولتان را پس آوردم نیاوردم؟»
    «آن هم یک کلک وشگردتان بوده.برای همین که بیشتر من به شما اطمینان کنم و شما را با آن همه پول در ماشین تنها بگذارم.»
    «ولی من پول برنداشتم.جناب سروان حاضرم قسم بخورم.»
    خانم جان رو به ملیحه گفت:«خفه شو.خودم پول را از گلویت بیروون میکشم.تو هنوز مرا نشناخته ای،دارم بهت اخطار می کنم.یا بگو پولها را کجا گذاشتی و همه را پس بده،یا فردا صبح میروی توی هلفدانی.هر چند برای تو که مهم نیست.اتفاقا آنجا برای امثال شما دانشگاه است.همه چیز یاد می گیرید.هر کاری را که بلد نیستید.جناب سروان یک شکایت هم من از ایشان دارم.پسرم را گول زده،لطفا بنویسید.»
    سروان سیاهی لبخند معناداری زد و گفت:«این که نمیشود شکایت خانم محترم.پسر شما خودش رفته سراغ ایشان.»
    مینا با حالتی عصبی از روی صندلی بلند شد و با لحن پرخاشجویانه ای گفت:«برویم خاله جان،جناب سروان راست می گویند.یاشار رفته دنبال این ولگرد.»و برگشت و خظاب به من ادامه داد:«تو خجالت نکشیدی؟از من،نه.از خانم جانت نه، از مادرم نه.حداقل از خودت خجالت میکشیدی.نوه ی فلان الدوله ی تاجر .آقای یاشار فیضی تحصیل کرده.»و نگاهی تحقیرآمیز به ملیحه انداخت و افزود:«حتما خیلی قولهای دیگری هم به شما داده درست است؟»و بعد محکم دستگیره ی در را پایین کشید و در حالیکه خارج میشد گفت:«احمق!»
    نمی دانم با کدام یک از ما بود. اما خانم جان دنباله ی حرفش را گرفت و گفت:«اگر پسر من عقل توی کله اش بود که الان دستبند به دستش نبود.باید فورا مرا خبر می کرد،حماقت کردی رفتی در خانه و داد و بیداد راه انداختی.»
    گفتم:«خانم جان شما هیچ وقت نگذاشتید من روی پای خودم بایستم.همیشه می بایست به شما متکی باشم.برای همین هم چنین حماقتی کردم.مثلا خواستم خودم مشکلم را حل کنم.برای یکبار هم که شده به شما اطلاع ندهم.»
    «کاری است که شده،من همین الان می روم بیمارستان،نگران نباش،کاری کنم که فردا مثل بلبل حرف بزند و جای پولها را بگوید.»
    خانم جان هم رفت.احمد هنوز نشسته بود،غرق در فکر،به ملیحه و گاهی به من نگاه می کرد.سروان سیاهی به سربازش اشاره کرد که مرا ببرد.بلند شدم و به احمد گفتم:«ممنون که آمدی احمد جان،دیدی که طور الکی الکی افتادم تو مخمصه؟»
    احمد بلند شد و دستش را روی شانه ام گذاشت.آه کشید و گفت:«زندان مال مرد است.خودت را نباز یاشار،انشاالله درست میشود،هیچ مشکلی نیست که حل نشدنی باشد.امشب من هم برای پدر ملیحه خانم دعا میکنم.تو هم دعا کن.انشاالله که خوب میشود و آزاد میشوی.»
    دوباره به بازداشتگاه برگشتم.یک پتوی چرکی که بوی تعفن می داد را برداشتم و به گوشه ای پناه بردم.سردم بود.هوای بازداشتگاه سرد بود.بوی نمی داد.بوی عرق پا،بوی دهان،حالم داشت بهم می خورد.من عادت نداشتم.نمی توانستم طاقت بیاورم.حالت تهوع داشتم.سردرد امانم را بریده بود.یکی سرفه می کرد.آن یکی عطسه میکرد.چندبار پشت سرهم و بی آنکه جلوی دهانش را بگیرد.هوا آلوده بود.نشسته بودم و به حال زار خودم افسوس می خوردم.این بود جواب ثواب من؟این بود جواب مهر و محبت من؟آه می کشیدم،طاقت زندان را نداشتم.بوی بدی در بینی ام وارد شد که وادارم کرد سر بقیه داد بزنم:این کی بود؟کثافتها.اینجا به اندازه ی کافی آلوده و بد هواست.چرا...
    صدای مرد مو فرفری که داشت چرت می زد بلند شد وحرفم را قطع کرد:«چیه بچه جغل؟چرا سر و صدا می کنی؟با کی بودی گفتی کثافت هان؟»
    «با همه شما،با هر کدام که...»
    «خفه میشوی یا بلند شوم خفه ات کنم سوسول؟»
    «با کی بودی؟»
    «با جنابعالی.برخورد؟خیلی باس بوخشی،حواسم نبود شما تیتیش مامانی تشریف دارید.ببینم داشم تو به این سرو قیافه اینجا چی کار می کنی؟تو باید الان بغل مامانت،تو رختخواب قو لا لا کرده باشی.مگه نه بچه ها؟»
    همه زدند زیر خنده و هر کدامشان یک حرفی زدند،یکی گفت:«خب تقصیر نداره،بچه ی مامان جونشه دیگر.»دیگری سرفه کنان و خنده کنان گفت:«از اوناست که شلوارشو مامان جونش عوض میکنه.»آن یکی آوازی سر داد که انگار برای من می خواند و چه چه می زد.«مادر...مادرجان...بیا که ممه می خوام.»و بقیه زدند زیر خنده و انگار که من برای سرگرمیشان آنجا رفته بودم.طاقتم تموم شد.بلند شدم و رفتم پشت پنجره ی کوچکی که میله های باریکی داشت و داد کشیدم:«آهای نگهبان؛،آهای نگهبان.کجایی؟من می خواهم جناب سروان سیاهی را همین الان ببینم.نگهبان خواهش می کنم بیا.»و مرتب داد می زدم و صدای خنده ی بقیه در لا به لای فریادهای من گم میشد.
    نگهبان آمد.گفتم:«تو را به خدا،جون بچه هات منو بیار بیرون.اینجا دیوانه شدم.یک لحظه.فقط یک دقیقه با سروان سیاهی حرف دارم.قول می دهم.»
    صدای مرد مو فرفری از پشت سرم بلند شد:«آره نگهبان،قربونت برم.این عزیز گرامی فکر میکنه اینجا خونه ی خالشه.بیا ببرش گندش کنده بشه.»
    برگشتم و گفتم:«خفه شو لات آسمان جل.»
    غش غش خندید و گفت:«گریه نکن،الان سفارش می کنم ببرنت پیش مامانی جونت شیر بخوری.»
    به طرفش حمله کردم و چند نفر دیگر ریختند و جدایمان کردند.نگهبان در را باز کرد و مرا بیرون برد به اطاق سروا سیاهی.گفتم:«جناب سروان من اینجا نمی مانم.هنوزکه پدر ملیحه...»
    ناگهان چشمم افتاد به صندلی ملیحه و جای خالیش.حرفم را قطع کردم و ادامه دادم:«ملیحه را فرستادید بازداشتگاه؟»
    سروان سیاهی بی آنکه نگاهم کند،گفت:«نه،این آقایی که دوست شما بود.»احمد را می گفت.گفتم:«احمد؟»گفت:«بله، یاشار خان همین چند دقیقه ی پيش رفت. بيچاره از ترس قضه روح شده بود. رنگش ...» رمضان با انگشت كشيد روي در حياط كه سفيد رنگ بود و گفت: «مثل همين. جوان بيچاره گرسنه و تشنه دو پا داشت، دو پاي ديگر هم قرض كرد و تا سر خيابان دويد. نگران ظرفها هم نباشيد. آقا همه را شستم. راستي شما ناهار خورديد؟» گفتم: «نه رمضان مي روم بيرون يك چيزي مي خورم»
    با اتومبيلم از حياط خارج شدم. سر خيابان كه رسيدم احمد را ديدم كه منتظر تاكسي ايستاده بود. به محض اينكه مرا ديد لبخندي زد و دست تكان داد. جلوي پايش ترمز كرد. سوار شد. هنوز داشت نفس نس مي زد. خنديدم و گفتم: «يعني مادر من لولو خُرخُره است؟»
    نفس راحتي كشيد و به صندلي تكيه داد. دست در جيش كرد و يك سيگار براي من و دومي را براي خودش روشن كرد. گفتم: «نزديك بود كار دست خودم بدهم احمد»
    سيگار را دستم داد و گفت: «چرا؟ مگر چي گفتي؟»
    «هيچي، فقط تا خانم جان شنيد كه گفتم پول را جور كردم نزديك بود سكته كند. از ترسم دروغ بزرگي گفتم»
    «چه دروغي؟ نكند دسته گل به آب دادي؟»
    «نه بابا. تازه دست گلي را كه قبلاً به آب داده بودم، از آب دوباره پس گرفتم.
    «جدي؟ خوب تعريف كن ببينم چه كار كردي؟»
    و همه را مو به مو براي احمد تعريف كردم. در آخر با احمد نقشه كشيديم كه پولها از بگيريم و چه طور به خانم جان پس بدهيم تا بيايد و رضايت بدهد.
    احمد گفت: «بايد نقش بازي كنيم» پرسيدم: «چه نقشي؟» گفت: «گوش كن تا برايت بگويم» گوش كردم و نقشه ماهرانه را پسنديدم.
    احمد زد زير خنده و گفت: «پس حالا بزن برويم»
    طبق نقشه رفتيم سراغ همان دوستم كه بنگاه املاك داشت و زمينهاي مرا فروخته بود. اصل ماجرا را برايش تعريف كردم. احمد گفت: «ببين رسول، حالا ياشار مي خواهد كه مادرش فكر كند پولها را از مليحه تحويل مي گيرد. متوجه شدي. يعني تو بايد نقش كسي را بازي كني كه مليحه پولها را به تو سپرده فهميدي؟»
    بيچاره گفت: «فهميدم بابا، خنگ كه نيستم. حالا پولها چقدر هست؟» گفتم: «هفتصد هزار تومان. توي دادگاه حاضر مي شوي و همه پولها را به مادرم مي دهي، تارضايت نگرفتي پول را دستش ندهي ها؟»
    غش غش و با صداي بلند خنديد: «به من ميگن رسول دلال، كلاه سر من برود؟ اوهوكي»
    دستم را چند بار روي شانه رسول زدم و قرار پس فردا صبح را گذاشتم. حالا نوبت مليحه بود. بايد او را هم در جريان مي گذاشتم. به احمد گفتم: «فردا ساعت هشت صبح منتظرم باش تا برويم زندان ملاقات مليحه» گفت: «اي به روي چشم. شما امر كن، بنده در خدمتگزاري حاضرم. فعلا برويم يك چيزي بخوريم كه داغ آبگوشت روي دلمان جا مانده» گفتم: «اين كه غصه ندارد. همين الان مي رويم و صفاي يك ديزي درست و حسابي و پرچربي را مي رسيم. بزن بريم»
    عصر بود. در كوچه پس كوچه هاي شهر با احمد مي گشتيم. بچه ها لباسهاي نو به تن داشتند، دلم گرفته بود. براي مليحه غصه مي خوردم. عجب عيدي برايش درست كردم. چه فكرهايي برايش داشتم. برود كار. برايش فلان چيز و بهمان چيز را بخرم. وسايل نو براي منزلشان بخرم و ... آه مليحه؟ چه فكرهايي مي كردم چه شد.
    در عين استيصال و درماندگي سر به آسمان ساييدم و براي مليحه دعا كردم. عجب مهر اين دختر به دلم نشسته بود.
    شب شده بود. به فكر مليحه بودم، به فكر فردا كه به ملاقاتش مي رفتم. خانم جان ميز شام را چيده بود و صدايم كرد : «ياشار غذا سرد مي شود.» بلند شدم و رفتم سر ميز نشستم. خانم جان يك نوع غذاي جنوبي درست كرده بود. غذايي كه با ماهي درست مي شد. پرسيدم: «خانم جان حتماً اين غذا را در جنوب كه بوديد ياد گرفتيد»
    خنديد و گفت: «جنوبيها عاشق اين غذا هستند» پرسيدم: «حالا اسمش چي هست؟»
    خانم جان كمي فكر كرد و گفت: «قليه ماهي»
    خوشمزه بود. براي ما كه مرتب غذاهاي مجلسي مي خوريم، تنوعي داشت. بوي سير مي داد. بوي سبزيهاي معطر. خانم جان گفت: «امشب من و خاله جان با هم درست كرديم كه بوي سير را نفهميم. آخر امشب مي آيند منزلمان شب نشيني، خوب شد خواهرم هم قليه ماهي براي شام درست كرده و گرنه نمي دانم بايد با اين بوي سير چه كار مي كرديم»
    پرسيدم: «مينا هم مي آيد؟»
    «واه، چه حرفها؟ مينا هم مي آيد يعني چه؟ خب معلوم است كه مي آيد»
    همين طوري پرسيدم خانم جان، فكر كردم چون با من قهر است نمي آيد»
    خانم جان خنده كوتاهي كرد و گفت: «مگر فقط تو در اين خانه هستي. عروسم به خاطر من مي آيد» گفتم: «آهان! ببخشيد متوجه نبودم. فكر كردم فقط محض خاطر كل روي بنده تشريف فرما مي شوند»
    «ياشار!»
    «بله خانم جان ... چشم خانم جان» و ديگر ادامه ندادم و شامم را خوردم.
    يك ساعت بعد مينا و مادرش وارد شدند. از خانم جان پرسيدم: «چرا آقاي درخشش تشريف نياوردند» خاله جان گفت: «كمي سرش درد مي كرد. ما كه نبوديم انگار سرما خورده» و بعد رو كرد به مادرم گفت: «مي بيني خواهر جان، اين مردها درست مثل بچه ها مي مانند. يك روز كه بهشان رسيدگي نكني معلوم نيست چه بلايي سر خودشان مي آورند»
    خانم جان مشغول صحبت با خاله شد و من از مينا پرسيدم «تعريف كن ببينم كجاها رفتي؟ چه خريدي و چه كردي؟»
    با لحني كه پر از عشوه بود گفت: «نه كه ايران چقدر هم جاي تفريحي دارد؟ حالا بيايم و يك ساعت هم تعريفش را بكنم. از عكسهايي كه انداختيم خودت مي فهمي كجاها رفتيم. بگير، اين هم عكسهايي ... »
    عكسها را از دستش گرفتم و پشت سرش راه افتادم به طرف سالن پذيرايي، آنجا كه خانم جان و خواهرش نشسته بودند كنار مينا روي مبل نشستم و مشغول نگاه كردن عكسها شدم. روي پلي كه بين خرمشهر و آبادان بود. روي پل اهواز و يكي دو پارك كنار كارون دروازه قرآن و شاه چراغ شيراز. آرامگاه سعدي در شيراز، سي و سه پل، پل خواجو، هشت بهشت اصفهان، عكس انداخته بودند. پرسيدم: «اين همه جاهاني ديدني كم بود مينا خانم» مشمئز پاسخ داد: «تو مي خواهي ونيز و برج ايفل و ... را با اين جاهايي كه ما رفتيم مقايسه كني؟ واقعا كه»
    «يعني تمام اين جاهاي تاريخي كه رفتي به نظر تو هيچ ارزشي ندارد؟م
    با ناز جواب داد: «فقط تخت جمشيد خوب بود، نمي داني ياشار پر بود از توريست هايي كه از آلمان و كشورهاي ديگر آمده بودند»
    «اوه، پس بگو چرا از تخت جمشيد خوشت آمده؟ به خاطر توريستهايش»
    «البته، من عاشق اروپا و مردمانش هستم و بالاخره يك روز بايد بروم در هامبورگ زندگي كنم»
    خانم جان و خاله داشتند راجع به روز عقد من و مينا صحبت مي كردند. خانم جان مي گفت: «همين كه يك مدت به خاطر گرفتار شدن ياشار مراسم عقد عقب افتاد كلي جلوي دوست و آشنا خجالت كشيدم. خواهر جان آخر همين ماه چه طور است؟»
    خاله كمي فكر كرد و گفت: «بگذاريم براي وقتي كه بچه ها و مدارس تعطيل باشند. توي باغ جشن مي گيريم. هوا هم مناسب مي شود. چه طور است؟»
    مينا در حالي كه با حلقه دستش بازي مي كرد خطاب به خانم جان گفت: «خاله جان شرايط مرا كه به ياشار گرفته ايد؟ البته خودم يك چيزهايي گفته ام، در هر حال اگر ياشار حاضر نباشد برويم آلمان من ازدواج نمي كنم»
    در دلم گفتم: «چه بهتر» ولي جلوي روي آنها گفتم: «من كه حرفي ندارم مينا جان»
    خانم جان در ادامه حرفهايم گفت: «تازه ياشار بايد از خدا بخواهد كه برود آلمان زندگي كند، شما كه برويد، من و مادرت هم مجبوريم دنبال شماها بياييم»
    مينا گفت: «خاله جان من با شارلوت كلي صحبت كردم. آدرس آپارتمان شارلوت و هتل كاستر را گرفتم. اول مي رويم پيش آنها تا وقتي كه سر و سامان بگيريم، پيش شارلوت مي مانيم يا در هتل. فرقي نمي كند. پول كه باشد مشكل حل مي شود»
    در دلم دري وري مي گفتم: «اي لعنت به هر چي پوله. اي لعنت به تو و آن فرهنگ غربي پرستت»
    هر چه بيشتر مينا صحبت مي كرد، عصبي تر مي شدم. چند بار خواستم بلند شوم و داخل اطاقم بروم، اما نمي شد. خاله جان مي رنجيد و از مادر گلگي مي كرد، تظاهر كردم كه دارم حرفهاي مينا را مي شنوم اما تمام حواس و فكرم پيش مليحه بود. روحم آنجا پر مي زد. نگرانش بودم. مجسم مي كردم گوشه زندان نشسته و گريه مي كند. آيا گرسنه است؟ دلتنگ است؟ نااميد از دست روزگار است؟
    «ياشار با تو بودم؟»
    به خودم آمد و ديدم مينا خيره به چشمهايم و در حالي كه با حلقه اش بازي مي كرد با دهان باز به من نگاه مي كند. «بله، ببخشيد يك لحظه حواسم پرت شد. چي مي گفتيد؟»
    از روي مبل بلند شد و خطاب به خانم جان گفت: «خاله جان، ياشار اصلاً به حرفهاي من توجه نمي كند. من رفتم» مادرش پرسيد: «كجا مينا؟» مينا لحظه اي به سمت مادرش برگشت و گفت: «اگر فكر مي كنيد دروغ گفتم از ياشار بپرسيد من چي گفتم؟ ياشار حتي يك كلمه از حرفهاي مرا نشنيده»
    ديدم وضع دارد بحراني مي شود و جو نامناسب است. سرم را ميان دو دستم گرفتم و گفتم: «اي سرم واي كه دارم از سردرد مي ميرم خانم جان. به دادم برسيد» و بناي آخ و واي گذاشتم و به اين بهانه مينا ساكت شد و من به اطاقم رفتم. خانم جان برايم يك مسكن آورد. با دستمال سرم را بستم و روي تخت دراز كشيدم.
    «برويم دكتر ياشار جان؟»
    «نه خانم جان، ممنونم» و ناله كنان ادامه دادم «فقط علاجم استراحت است، تا صبح خوب مي شوم. از فكر و خيال زياد است»
    «تو كه فكر و خيالي نداري»
    چنا ناله مي كردم كه خانم جان هم ترجيح داد تنهايم بگذارد و ساكت باشد. داشت از اطاق خارج مي شد كه ناله كنان گفتم: «بي زحمت برق را خاموش كنيد خانم جان. صبح زود هم بيدارم كنيد كه بروم سراغ پولهايتان»
    وقتي رفت نقس راحتي كشيدم. در تاريكي به آرامش رسيده بودم. خودم بودم و خودم. با فكرهايم كه آسوده راجع بهشان مي انديشيدم. آسمان تاريك بود و ستارگان چشمك مي زدند. چهره مليحه را در هلال ماه مي ديدم. لبخند مي زد و مرا اشاره مي كرد. بلد شدم و دستمال را از سرم باز كردم. رفتم پشت پنجره ايستادم. هنوز او را مي ديدم. صدايش مي كردم، نرم و آهسته: «مليحه؟»
    گويي جوابم را داد. انگار مي خواست حرفي بزند كه چهره اش كمرنگ و كمرنگ تر شد. برگشتم و روي تخت خوابيدم. پتو را تا زير گردن كشيدم و چشمهايم را بستم.
    صداي خنده هاي خانم جان و مخصوصاً غش غش مينا زجرم مي داد. مثلا من گفته بودم مريض هستم. هيچ اهميتي نداد و به روي خودش نياورد.

    خدا سه حرف دارد!..
    اما برای تنهایی من حرف ندارد...!

  9. Top | #8



    تاریخ عضویت
    Mar 2012
    عنوان کاربر
    این نیز بگذرد!!.........
    میانگین پست در روز
    4.39
    محل سکونت
    جدا از همه!!
    نوشته ها
    3,901
    پسندیده
    10,807
    تشکر شده
    9,449
    میزان امتیاز
    100

    پیش فرض

    سراغ احمد رفتم. ساعت هشت بود كه من و احمد به سوي زندان راه افتاديم. احمد شيشه اتومبيل را پايين كشيد و نفس عميقي كشيد: «به به، عجب هواي بهاري، بالاخره تعطيلات عيد هم تمام شد. راستي ياشار؟ سيزده بدر كجا مي رويد؟»
    با لحن سردي جواب دادم: «ما هر سال مي رويم ويلاي خاله جان، گچسر كه رفتي؟»

    احمد لحظه اي برگشت و نگاهم كرد. بعد گفت: «ما هم با خانواده عمو ميرزا مي رويم شاه عبدالعظيم، در واقع هر سال همانجا مي رويم. خيلي خوش مي گذرد.»
    «خوش به حالتان ...» آه كشيدم «كه دلتان خوش است. من اگر با خانواده ام توي بهشت هم بروم هيچ ذوقي ندارم»
    احمد با تأسف سرش را تكان داد و گفت: «ناشكري نكن ياشار. مليحه را نگاه كن. هيچ كس و هيچ چيز ندارد. پس او چه بگويد. برود خودش را بكشد.»
    «حداقل او يك غصه مي خورد كه چرا ندارد، نه مثل من كه هر ثانيه غصه داشتن را مي خورم. در واقع همه چيز دارم و هيچ چيز ندارم. چرا راه دور برويم. همين زمينهايي كه براي مليحه فروختم را بگويم. خانم جان با اين كه خودش پيشنهاد داده بود اما به محض اينكه شنيد من گفتم پول را جور كردم نزديك بود سكته بكند كه من مجبور شدم چنين دروغ بزرگي بگويم. حالا مي داني اگر يك روز بفهمد من خودم اين همه پول را جور كردم تا مليحه آزاد شود ... واي ... حتي فكرش هم برايم سنگين است. به خدا بيچاره ام مي كند. شب و روز در اين فكرم كه چه طور براي هميشه موضوع زمين را پنهان كنم. خصوصاً كه مينا خانم تصميم گرفتند هر چه كه داريم بفروشيم و براي هميشه برويم آلمان. آن وقت است كه خانم جان دستور صادر مي كند كه اين زمين ها را بفروشيم و زميني در كار نيست پوست از سرم مي كند»
    احمد خودش را روي صندلي ماشين جابه جا كرد و سيگار تعارف كرد، گفتم: «صبح زود نمي كشم» سيگار خودش را روشن كرد و در حالي كه دود را خارج مي كرد گفت: «نه تنها پوست از سر تو، بلكه پوست كله مليحه را قلفتي مي كند. بيچاره مليحه. چه طور گرفتار شد. ياشار من خيلي دلم براي مليحه مي سوزد. بايد كمكش كنيم»
    در زندان رسيديم. اتومبيلم را جاي مناسبي پارك كردم و گفتم: «خودم هم توي همين فكر بودم. تو چي فكر مي كني احمد؟ فكر مي كني من نگران مليحه نيستم. مليحه بدبخت بود. ولي من باعث بدبختي بيشترش شدم. من او را يتيم كردم. نخواستم اما كردم. اما شد. مليحه غريب و بي كس بود، يتيم هم شد. مليحه با اينكه محتاج بود، با اين كه فقير بود، و مي توانست پول خون پدرش را بگيرد و با اين كار هم خودش را از بند آزاد كند، هم به نان و نوايي برسد اما نكرد. با اينكه مي دانست ما ثروت زيادي داريم و مي توانيم پول خون پدرش را بدهيم نگرفت و رضايت هم داد. مليحه دنياي مهر و وفا است. دنياي معرفت است. مليحه يك انسان واقعي است. حالا من چرا نباشم؟ چرا من نبايد اداي انسانيت را در بياورم. من كه نتوانستم تا امروز انسان باشم حداقل گذار از خودش معناي انسانيت را بياموزم. نه احمد، اشتباه نكن، من هم به فكر مليحه هستم. تمام فكرم جبران محبت و گذشتش است»
    ملاقات مليحه رفتيم. قلبم به شدت مي تپيد. نمي دانم چرا اما فقط اين را مي دانستم كه براي ديدنش ثانيه شماري مي كردم. بالاخره ديدمش كه از ته راهرو مي آمد. با هر قدمش چند بار قلب من مي تپيد. آمد و گوشي را برداشت. من هم گوشي را برداشتم. چشم در چشم هم حرف زديم. «سلام مليحه»
    يكار سرش را تكان داد و سرفه كنان گفت: «سلام ياشار خان. زحمت كشيديد تشريف آورديد»
    با اين لحن حرف زدنش بيشتر شرمنده ام مي كرد. گفتم: «وظيفه ام بود مليحه؟» چشم در چشمم گفت: «بله» گفتم: «پول را جور كردم، فقط مشكل مادرم است. مجبور شدم دروغ بگويم»
    پرسيد: «چه دروغي؟»
    مِن مِن كنان گفتم: «تو ... تو بايد وقتي مادرم را ديدي بگويي خودت جاي پولها را اعتراف كردي. به همه همين را بگو. وگرنه مادرم رضايت نمي دهد، خصوصاً اگر بداند پول را من تهيه كردم»
    به ناچار گفت: «هر چه شما بگويي آقا ياشار. در هر حال زحمت كشيديد. چشم همين را مي گويم» بعد اشك چشمش چكيد و گوشي را گذاشت. چند بار زدم به شيشه و گفتم: «مليحه؟ مليحه صبر كن»
    نگاه كرد و رفت. نگاهش مهربان بود و قلبم را لرزاند. زير لب گفتم: «مليحه؟» و فقط انعكاس صداي خودم در گوشم پيچيد.
    كاش نمي رفت. هنوز وقت داشتيم. كاش مي ماند و باز حرف مي زد. چرا صدايش و لحن بيانش قلبم را آرام مي كرد.
    دستي روي شانه ام احساس كردم. «ياشار بهتر است برويم. ايستادن كه فايده اي ندارد. ناراحت نباش ياشار، حق با مليحه است. چطور مي تواند به كاري كه نكرده اعتراف كند؟ تو جاي مليحه بودي با آبروي خودت بازي مي كردي؟»
    دست احمد را از روي شانه ام برداشتم و گفتم: «ولي مليحه قبول كرد كه اعتراف كند. من ناراحت موضوع ديگري هستم احمد. بايد تا زماني كه مليحه از زندان آزاد مي شود امكانات زندگي راحتي را برايش فراهم كنم. من خودم را مديون مليحه مي دانم، اين پول حق مليحه است»
    احمد يك دست را در جيب شلوارش كرده بود و طبق عادت با دست ديگر زير چانه اش را ماساژ مي داد و در فكر بود، آنگاه مثل كسي كه با خودش حف مي زند گفت: «اگر خدا يك در را به روي انسان مي بندد، صد در ديگر را به روي آدم باز مي كند. اگر مليحه يك باره تمام بدبختي ها به سراغش آمد، در عوض يك انسان نيكوكار پيدا شده كه قدر محبتش را مي داند و مي خواهد برايش جبران كند. من به تو افتخار مي كنم ياشار»
    سپس سرش را بالا گرفت و در چشم من نگاه كرد: «تو جواب انسانيت را با انسانيت كامل كردي ياشار»
    * * *
    از سپيده صبح بيدار بودم. دوازده روز از تعطيلات عيد نوروز مي گذشت، ساعت هفت و نيم صبح بود. خانم جان حاضر به يراق جلوي در اتومبيلش منتظر من بود. خورشيد، دامن زرد و نارنجيش را روي شمعداني ها و برگهاي درختان پهن كرده بود. نسيم بهاري گلبرگهاي شكوفه ها را جدا كرده و رقصان به زمين دعوت مي كرد. رمضان مشغول آب دادن به گل ها و درختان بود. بوي كود و خاك باغچه در آن صبح بهاري دل را شاد و اميدوار مي كرد. آسمان صاف و آبي بود، رنگ دريا بود. از پله هاي شسته شده ايوان كه هنوز خيلي خيس بود پايين مي رفتم كه صداي خانم جان مرا به خود آورد. «ياشار عجله كن، مثل تازه عروسها حاضر مي شوي، يك ساعت است كه من منتظرم»
    قدمهايم را تندتر كردم و دكمه هاي كتم را بستم، گفتم: «خانم جان با ماشين من برويم بهتر است» گفت: «تو با ماشين خودت بيا. من از آن سر بايد بروم جايي» «كجا خانم جان ...» و فوراً حرفم را خوردم و ادامه دادم: «چشم خانم جان» بعد به طرف اتومبيلم رفتم و سوار شدم. خانم جان عينك آفتابيش را روي چشمش زد و سوار اتومبيل خودش شد. هر دو همزمان اتومبيل ها را روشن كرديم. خانم جان از جلو و من پشت سرش حركت كردم. وقتي وارد كوچه شديم ديدم كه خانم جان جلوي در منزل خاله جان توقف كرد و چند بوق ممتد زد. لحظاتي بعد مينا در حياط منزلشان را باز كرد و خنده كنان خارج شد و به طرف اتومبيل خاله جانش دويد. بي آنكه به من توجهي داشته باشد. كنار خانم جان نشست و سپس خانم جان حركت كرد و بوق زد كه من هم پشت سرش بروم.
    پشت سر خانم جان راه افتادم. از اين خيابان به آن خيابان. هر جا كه مي پيچيد، مي پيچيدم. چند بار از خودم سوال كردم يعني كجا دارد مي رود. مگر قرار نبود برويم دادگاه؟ بالاخره خانم جان در يك خيابان فرعي پيچيد و سر يك كوچه پهن ايستاد. پشت اتومبيل خانم جان، من هم اتومبيلم را پارك كردم. مينا پياده شد و از خانم جان خداحافظي كرد. وارد كوچه شد و زنگ اولين در را فشار داد. از تابلوي آرايشگاه مادام متوجه شدم كه اين همه راه را براي آرايشگاه خانم آمديم. خانم جان وقتي ديد مينا وارد منزل شد حركت كرد و من هم پشت سرش.
    خدا مي داند امروز ديگر مي خواهد خودش را چه شكلي درست كند. حتماً نوبت فر زدن است كه صبح به اين زودي رفت. ديگر به كار آرايشگاه ها وارد شده بودم. لحظه اي چهره مينا را با م وهاي مشكي پركلاغي و فرزده مجسم كردم. هنوز چهره بدون آرايش او را نديده بودم. صورت باريك و بيني عقابي كه يك بار هم در آمريكا عمل كرده بود. با موهاي ... واي خداي من ...انگار هر چه بيشتر با خودشان ور مي روند زشت تر مي شوند.
    براي لحظه اي صورت بي ارايش مليحه جلوي چشمم مجسم شد. زيباييش خدادادي بود. انگار خدا تمام سليقه اش را به كار بده بود. چشمهاي درشت و كشيده مشكي كه هر زمان سر بلند مي كرد و در چشم كسي نگاه مي كرد لرزه به اندام ... من؟ يكي كه ...؟ راستش ... عاشق آن چشمها شده بودم. آن بيني كوتاه و لبهاي برجسته خط دار، خصوصاً خال ريزي كه زير لبش ... بود. آن همه، زيبايي بود؟ جمال بود؟ كمال بود؟ صورت زيبا بود يا سيرت زيبا؟
    صداي بوق اتومبيل خانم جان حواسم را جمع كرد و ديدم به دادگاه رسيدم. اتومبيلم را پارك كردم و پياده شدم. چشم مي گرداندم تا رسول را ببينم. گويا هنوز نيامده بود. خانم جان پياده شد و به طرف من آمد: «كجا را نگاه مي كني ياشار؟ طرف هنوز نيامده؟»
    «نه خانم جان، شما برويد داخل دادگاه تا من هم بيايم»
    خانم جان انگار كه كمي هم شك كرده بود، رفت. تكيه ام را به در اتومبيلم داده بودم. دسها را جلوي سينه در هم فرود برده، مثل دوران دبستان كه مبصر داد مي زد: «دست به سينه بنشينيد» با دت نگاه مي كردم. هيچ خبري از رسول نشد. چند بار فكر كردم شايد احمد دير سراغش رفته باشد. قرارمان اين بود كه احمد با پولها سراغ رسول برود. بعد يك رسيد به همان مبلغ از رسول بگيرد. و پولها را به دستش بسپارد. البته قرار بود يك مقدار هم براي علافي و ... ديگر مسائل به رسول انعام بدهيم. البته در صورت اينكه كارش را درست انجام بدهد.
    يك تاكسي جلوي پايم ترمز كرد و رسول پياده شد. كيف پول دستش بود و عينك روي چشمش بود. خنديدم. اما هنوز نگراني در وجودم پرسه مي زد گفتم: «كجايي پسر؟ چرا دير كردي»
    انگار كه از دست احمد دلخور بود گفت: «اين رفيقت به زمين و زمان شك دارد. ده تا امضا گرفته تا پولها را دستم داده. شوخي يا جدي فكر مي كرد ممكن است من پولها را بال بكشم» بعد رسول انگشت نشانه اش را نشانم داد و گفت: «چند جا هم انگشت زدم تا مورد قبول حضرت آقا واقع شد»
    خنديدم و گفتم: «تقصير ندارد، از بس كه گرگ توي اجتماع زياد شده؛ همه فكر پول و كلك زدن هستند، خودت كه اين چيزها را بهتر از ما مي داني»
    رسول عينك را از روي چشمش برداشت و جواب داد: «تو خون ما نامردي و نالوطي بازي نيست رفي. من به همان مبغي كه مي خواهيد به عنوان انعام به من بدهيد راضي هستم»
    دستم را پشتش گذاشتم و گفتم: «خيالت از بابت پول راحت باشد. هر جقدر كه بخواهي در خدمت هستم. فقط يك نقش بازي كن كه مادرم بوي نبرد. درسته كه زنه اما ... اوه ... اوه ... اوه ... دست صدتا مرد را از پشت مي بندد. اگر كوچكترين حركتي بكني كه شك كند همه از دم بيچاره مي شويم، از الان گفته باشم، اول يقه خودت را مي چسبد. پس همان كاري را بكن كه قبلاً بهت گفته بوديم»
    رسول در حالي كه پا به پايم قدم برمي داشت گفت: «بابا مثل اينكه تو خيلي ما رو دست كم گرفتي ها؟ من سِره را رنگ مي كنم، جاي قناري مي فروشم»
    از پله هاي دادگاه بالا مي رفتيم. خانم جان عينكش را روي سرش، همانند تلي كه به سر مي زنند، گذاشته بود و به طرف ما مي آمد. با آرنج زدم به دست رسول و گفتم: «مادرم است، دارد مي آيد، مراقب باش»
    صدايم به حدي آهسته بود كه خودم هم به سختي مي توانستم بشنوم. رسول شروع كرد به حرف زدن، با صداي بلند طوري كه خانم جان بشنود گفت: «اي بابا! حالا بيچاره يه غلطي كرده، شما بايد به بزرگي خودتان ببخشيد. بابا قتل كه نكرده، محتاج بوده ... چشمش به آن همه پول افتاده ..»
    خانم جان به ما رسيد. مطمئن بودم كه صداي ما را شنيده بود. لبخند كمرنگي روي لبهايش نشسته بود. اما برق چشمانش نشانه اي از خشم را به خود گرفته بود. رسول وانمود كرد كه تشخيص نداد او مادر من است، بي اهميت داشت از كنارش د مي شد ... الحق كه دست هنرپيشه سينما را از پشت بسته بود. بريده بريده گفتم: «كجا مي رويد آقا رسول، ايشان ...» و نگاهي به خانم جان انداختم و ادامه دادم: «ايشان مادرم هستند، در واقع شاكي هستند از دست آشناي شما، يعني مليحه»
    رسول يك قدم به سوي ما برداشت و نگاهي به سرتا پاي خانم جان انداخت و در حالي كه ابروهايش را بازي مي داد متعجب و كش دار گفت: «آهان بله ... پس ايشان هستند و قرار است كه رضايت بدهند» بعد لحنش را تندتر كرد و ادامه داد: «سلام خانم. ببخشيد. من هيچكاره هستم. يعني بي تقصيرم. مليحه خانم چند وقت پيش مقداري پول آوردند به طور امانت پيش پدر من گذاشتند. البته به طور امانت. اتفاقا ما وقتي پولها را ديديم كلي تعجب كرديم. آخه مي دانيد» مِن مِن كنان افزود: «وضع خوبي كه نداشتند، عجب هم داشت. اين همه پول؟ ولي وقتي پدرم پرسيد پولها را از كجا آوردي گفت: پيش يك نفر كار مي كنم، صاحب شركت اين پولها را به من داد كه ببرم بريزم به حسابش در بانك. لي غروب شده، مي ترسم. پولها را به خانه ببرم. اين جا بيشتر ...»
    خانم جان با لحن پرخاشجويانه اي گفت: «حالا پولها كجاست؟»
    رسول يك نگاه پرمعني به من انداخت و سپس خطاب به خانم جان گفت: «خيلي خيلي ببخشيد، به من گفته اند تا رضايت نگيرم پولها را ...»
    خانم جان عصباني پرسيد: «كي گفته؟»
    قلبم از جا كنده شد. بريده بريده خنيدمو لابه لاي خنده هايم گفتم: «خب خانم جان اين كه ديگر سوال ندارد. پدرش گفته ديگر»
    خانم جان از جلو راه افتاد و در حالي كه قدمهايش را به تندي برمي داشت گفت: «من كار دارم. زودتر بيا ببينم بايد چه كار كنيم» من و رسول نگاهي به هم انداختيم.
    رسول با چشم و ابرو اشاره كرد خوب بود؟ سرم را تكان دادم: «يعني خيلي عالي بود» رسول در همان حالتي كه پشت سر خانم جان قدم برمي داشت به من تنه مي زد و مي گفت: «البته مليحه هم از يك طرف شانس آورده كه گير يك خانواده مثل شما افتاده. با اصل و نسب و بزرگزاده»
    وارد دادگاه شديم. خانم جان كارهاي لازم را انجام داده بود. رسول پولها را به خانم جان تحويل داد و رضايت را گرفت. وقتي خانم جان پاي رضايت نامه را امضاء كرد مي خواستم از شادي فرياد بكشم. مي دانستم اگر مليحه بشنود چه حالي پيدا مي كند. حالي كه آن روز من داشتم. صداي مليحه هنوز در گوشم پخش مي شد: من رضايت مي دهم و صداي قاضي را كه در هياهوي ديگران شنيدم: متهم آزاد است قلبم ارام شد. نفس راحتي كشيدم. انگار يك بار ديگر از مادر متولد شده بودم. رسول از خانم جان تشكر كرد و هر سه از دادگاه بيرون آمديم. از پله هاي دادگاه كه پايين مي آمديم، زير لب به رسول گفتم: «برو پيش احمد، بگو ياشار گت بقيه اش با تو»
    خانم جان رفت سوار اتومبيلش شد. جلوي چشم خانم جان از رسول جدا شدم و سوار اتومبيل خودم شدم. به رسول گفتم: «تشريف بياوريد تا يك مسيري برسانتمان»
    براي اينكه خانم جان هيچ ترديدي در دل خودش راه ندهد، رسول گفت: «همين نزديكيها كاري دارم كه بايد بروم انجام بدهم. ممنون» او دستي برايم تكان داد و ما راه افتاديم.
    روز سيزدهم عيد بود. خوشحال و سرحال از خواب برخاستم. هواي بهاري بيداد مي كرد. هر سه اتومبيل پر شده بودند از وسايل پيك نيك، مينا از روز قبل به آرايشگاه رفته بود و همانطور كه حدس مي زدم موهايش را فر زده و رنگش را كمي روشن تر از قبل كرده بود. مي گفتند قهوه ترياكي كرده، من كه سردر نمي آوردم. در هر حال مجبور بودم بگويم «به به، چه چه، عجب زيبا شده ايم. بهتر از اول شده اي. اين رنگ خيلي بهت مي آيد و ... غيره ...»
    كاستر و شارلوت هم قرار بود با ما به ويلاي خاله جان بيايند، البته طبق دعوت مينا و خانم جان. شارلوت عاشق منظره ها و جاهاي تاريخي ايران شده بود و اعتقاد داشت منظره هاي شمال كشور ايران جزء زيباترين و ديدني ترين جاهاي ديدني دنيا است. خوشحالي من نه از بابت رفتن به ويلا و سيزده بدر بود، بلكه به خاطر آزادي مليحه بود. اينكه چند روز ديگر او هم براي خودش سر و سامان مي گرفت. با همايون صحبت كرده بودم. قراب بود مليحه به محض اينكه از زندان بيرون آمد سر كار خودش برود. البته به ضمانت من كه مجبور شدم يك چك سفيد امضاء كنم و نزد همايون به عنوان امانت بگذارم. البته من حق را به همايون مي دادم. زيرا با تهمت ها و گرفتاري هايي كه براي مليحه به وجود آمده بود، او حق داشت نگران بعضي از مسائل باشد.
    در فكر مليحه و آينده اش بودم كه مينا صدايم كرد: «ياشار؟» به خودم آمدم و جواب دادم. «بله» پرسيد: «تازگيها چرا حواس پرت شده اي؟»
    خنده كوتاه و تظاهري كردم و گفتم: «بدون فكر كردن كه نمي شود رفت هامبورگ زندگي كرد» و وانمود كردم كه داشتم به آلمان فكر مي كردم.
    «ياشار! امروز فرصت خوبي است كه تو حسابي با كاستر صحبت هايت را كني، ما به زودي مي رويم ياشار، اين طور نيست؟»
    «همين طور است مينا، چشم، صحبت مي كنم. حالا بهتر است سوار شويم، گويا همه منتظر ما هستند»
    همگي سوار شديم و هر سه اتومبيل پشت سر يكيدگر راه افتاديم. مينا، كاستر و شارلوت در اتومبيل من نشسته بودند . مينا روي صندلي جلو نشسته بود و هر چند لحظه يكبار برمي گشت و با شارلوت صحبت مي كرد. غش غش مي خنديدند و تعريف مي كردند. كاستر با دقت مناظر را تماشا مي كرد و گاهي به زبان آلماني، «عالي است، واقعا زيبا است، خوش به حال ايرانيها» مي گفت.
    جاده هاي پر پيچ و خم را در لابه لاي كوهها مي پيچيديم. در تونلها سرعتمان را كم مي كرديم و براي تفريح يا تنوع بوق مي زديم .و ...
    ولي من تمام فكرم پيش مليحه بود. به تظاهر مي خنديدم. به تظاهر حرف مي زدم و يا وانمود مي كردم كه مي شنوم. ياد چشمان مخمورش كه مي افتادم دل در سينه ام به تقلا مي افتاد. زخم تنفري كه از آن روز بر دلم جا مانده بود مي رفت تا التيام يادب، گاهي رفتار مليحه را مي كاويدم و بعد با رفتار مينا مي سنجيدم. چرا او تسليم خود بود؟ چرا اين همه تجملات، شكوه و جلال از ديد مينا هيچ است؟ چرا روزگار مليحه را آنقدر محقر نموده و مينا را متكبر. چرا مليحه ساكت و مبهوت نگاه مي كند و از خجالت تا بناگوش سرخ مي شود و چرا مينا هيچ قيد و بندي ندارد و چشمانش دريده است؟ در اين ميان فقط به حال خودم افسوس مي خوردم، چه كنم كه هواي مليحه از سرم بيافتد و چه كنم كه ضعفهاي روحي مينا را جستجو نكنم؟ با خودم مي جنگيدم. هيچ نبردي از اين سهمگين تر نيست. دلم، قلبم، روحم و حتي چشمانم در همه جا مليحه را جستجو مي كردند. چشمانم به دنبال چشمان نافذ و درشت و نااميدش مي گشت. تنها مخالف در سراسر بدنم مغزم بود كه هر چه مي كوشيد، هيچ كس از او فرمان نمي برد. او هم مي ترسيد. مثل وجودم، از خانم جان مي ترسيد. مي گفت: بنايد فكرهاي بيهوده بكنم، مي گفت نبايد با خودم هذيان بگويم و تهديدم مي كرد نكند رويايي از مليحه در ذهنم ببافم. صداي خودم را مي شنيدم. بسيار نرم و آهسته، بايد سعي كني ياشار.
    «چيزي گفتي ياشار؟»
    مينا بود كه متعجب نگاهم مي كرد. گفتم: «نخير ... يعني بله، گفتم بايد سعي كنم تو را خوشخبت كنم»
    مشمئز جواب داد: «لازم نيست ياشار خان، بنده خوشبخت هستم. هيچ چيز كمي ندارم كه شما به خودتان بخواهيد زحمت بدهيد و فراهم كنيد»
    «ولي مينا خوشبختي فقط به فراهم كردن پول كه نيست يا به كمي و كسري»
    مينا در حالي كه در آينه به خودش نگاه مي كرد گفت: «مي شود لطفا بفرماييد خوشبختي در چه چيزي هست؟ حتما مي فرماييد در كتابهاي ليلي و مجنون، قصه شيرين و فرهاد ... نه جانم، خوشبختي فقط در پول است» و بعد بي آنكه منتظر جوابي از من باشد برگشت و با شارلوت صحبت كرد.

    خدا سه حرف دارد!..
    اما برای تنهایی من حرف ندارد...!

  10. Top | #9



    تاریخ عضویت
    Mar 2012
    عنوان کاربر
    این نیز بگذرد!!.........
    میانگین پست در روز
    4.39
    محل سکونت
    جدا از همه!!
    نوشته ها
    3,901
    پسندیده
    10,807
    تشکر شده
    9,449
    میزان امتیاز
    100

    پیش فرض

    آتش از كف پايم به قلبم كشيده مي شد. هر وقت كه با اين لحن صحبت مي كرد احساس مي كردم هيچ علاقه اي به من ندارد. او بداخلاق و تندخو بود. حاضرجواب و از ديد من بي نمك كه حرف زدنش زجرم مي داد. دلم مي خواست خوب بود. مهربان بود. دل رحم بود و باوفا. كمتر به پول فكر مي كرد. چه طور مي توانستم قانعش كنم. بگويم آيا كسي كه فرشهاي ابريشم زير پا دارد، جواهر به گردن دارد، در كاخ زندگي مي كند و در يك شب باراني متوجه مي شود كه همسرش به او خيانت كرده و سراسيمه و وحشت زده به حياط مي دود و قصد خودكشي دارد به پول فكر مي كند؟ به آن كاخي كه در آن زندگي مي كند، به پولهايش و طلا و جواهراتش. بگويم اشتباه مي كني مينا، آن موقع او دنبال يك چيز مي دود، يك دل كه دوستش داشته باشد و برايش بتپد. يك دل كه كسي را به او ترجيح ندهد. بگويم اينها را در كتابها ننوشته اند. قصه و داستان نيست. واقعيت دارد. بگويم فلاني را خودت كه ديدي چطور تمام ثروتش را در برابر خيانت شوهرش از بين برد و حتي خودش را نابود كرد. دلم مي خواست در آن لحظه مينا غش غش مي خنديد. فرياد مي كشيدم، اگر خودش را كشت چون كمبود محبت داشت، چون پول و ثروت برايش تب نمي كردند. چون دل جواهراتش براي دل نااميدش نمي تپيدند. چون او عشق مي خواست. دل مي خواست. نياز به يك قلب مهربان داشت. بگويم آيا با آن پولي كه تو دم مي زني مي شود يك قلب عاشق خريد؟ بپرسم با اين همه پول مي تواني لحظه هاي دو عاشق را بخري؟ فرياد بكشم نمي تواني منيا، به خدا نمي تواني ... نمي تواني ...
    به گچسر رسيديم. هنوز برفها تا دامنه كوهها به جا مانده بودند. ويلاي خاله جان نزديك هتل گچسر بود. اول جاده ديزين، آب رودخانه وحشيانه مي خروشيد و به صخره ها مي خورد. به راحتي مي توانستيم جاي پاي خرسها را روي دامنه كوه ببينيم. آقاي درخشش مي گفت: «حتما آمده اند لب رودخانه آب بخورند» گوزنها و آهوها در دامنه كوهها به سرعت مي دويدند و لابه لاي صخره هاي بلند پنهان مي شدند. دو طرف جاده گلهاي كوهي رشد كرده بودند. آب باريكي از بالاي كوه راهي براي خودش باز كرده بود و پايين مي آمد. ويلاي خاله جان حدود پنجاه متر از جاده فاصله داشت. ويلايي كه شبيه يك كشتي بود. سطح جاده تا رودخانه حدوداً دويست، سيصد متر فاصله داشت. رودخانه سمت چپ جاده قرار داشت و ويلا سمت راست جاده، ويلاي خاله جان داراي دو حياط بود. يك حياط كه شبيه عرضه كشتي بود و دور تا دور با نرده هاي تراش چوبي تزيين شده بود و حياط دوم پشت ويلا بود.
    وارد شديم. هواي گچسر هنوز سرد بود. آقاي درخشش شومينه را روشن كرد و با كمك مسعود و من وسايل را از اتومبيلها داخل برديم. خانمها هر كدام مشغول كاري شدند. آقاي مقدم بساط كبابها و جوجه ها را آماده مي كرد. زغالها را در منقل ريخت و گوشتها و جوجه هايي كه از قبل داخل آبليمو و پياز گذاشته بودند را به سيخ كشيد، بعد گوجه فرنگيها را و بعد ماهي تابه را پر از روغن كرد و روي اجاق گذاشت. خانم جان ماهي سفيدها را قطعه قطعه كرد و آغشته به آرد سوخاري درون ماهي تابه انداخت. صداي جلز و ولز ماهيها و بوي عطر برنج دم كشيده اشتهايم را بيشتر كرد. مسعود دوغ درست مي كرد و مينا ناخنهايش را سوهان مي كشيد و در حالي كه روي مبل لم داده بود با شارلوت صحبت مي كرد.
    خاله جان سوپ جو را گرم كرد و سپس مشغول درست كردن سالاد شد. اين دو خواهر اگر هر عيبي داشتند در آشپزي مهارت كافي را داشتند و بسيار به اين هنر اهميت مي دادند. مينا فقط چند نوع غذاي فرهنگي بلد بود. حتي دم كردن چاي هم صداي جيغش را درمي آورد كه من بلد نيستم و از چاي ريختن متنفرم و كار به من ندهيد. ولي اگر مي گفتند مينا جان فلان مدل لباس يا فلان رنگ لباس مد شده، ظرف كمتر از يك ساعت بايد لباس را مي خريد و به تن مي كرد.
    صداي آقاي درخشش را در حالي كه كبابها را باد مي زد، شنيدم «مينا جان! بابا! سفره را پهن مي كني دخترم»
    مينا بي آنكه نگاهي به پدرش بياندازد گفت: «ياشار پهن مي كند بابا» من دارم با شارلوت صحبت مي كنم، براي لحظه اي كنجكاو شدم كه مينا با شارلوت چه صحبت مهمي دارند كه حتي حاضر نيست كار به آن سادگي را انجام بدهد. در حالي كه سفره را پهن مي كردم كنجكاوانه به صحبت هايشان گوش سپردم.
    مينا مي گفت: «كه اين طور، پس آرايشگاه هاي آلمان اين طور هستند، البته چند بار رفتم ولي فكر نمي كردم ...»
    ادامه صحبتهايش را خودم حدس مي زدم، نياز به گوش كردن نبود. آه كشيدم و سپس به كمك مسعود سفره را چيديم، مسعود هر بار كه خم مي شد يك بشقاب بگذارد يك جمله مي گفت كه لبهاي مرا به خنديدن دعوت مي كرد.
    نگاهي به اين طرف و آن طرف مي كرد. سپس يك بشقاب را مي گذاشت و زير لب مي گفت: «اشبتاه مادران ما در آنجا بود كه نوكر گرفتند. پس ما اين جا چه كاره هستيم. خواهر جنابعالي از زماني كه فهميده قرار است مادر بشود نه دست به سياه و سفيد مي زند، نه از جايش جُم مي خورد. باور كن اگر مجبور نبودم راه رفتن هم ...»
    «آهاي مسعود چيه پچ پچ مي كني؟»
    مسعود راست شد. بعد هم مطيعانه جواب داد: «تقصير برادرت است هي از من سوال مي كند»
    مينا رو كرد به من و با عتاب و خطاب گفت: «لطفا به جاي پچ پچ به كارتان برسيد. يك سفره چيدن كه كاري ندارد. اگر گذاشتيد دو دقيقه ما خانمها بفهميم امسال چه لباسي مد شده؟»
    باز خشم در وجودم زبانه كشيد و باز تظاهر كردم كه آرامم و اطاعت امر كردم.
    * * *
    بعد از ناهار كمي استراحت كرديم و سپس به اطاق بزرگي كه ميز پنگ پنگ در آن قرار داشت، رفتيم. اطاقي كه ديوارهايش شيشه اي بودند و مي توانستيم از آنجا منظره جنگل و كوه را ببنيم. حالم چندان خوش نبود. نياز به كوره محبتي داشتم، به يك لحن مهربان، به يك طنين خوش آهنگ، به صدايي كه از ته دل بلند شود و بگويد دوستت دارم ياشار و دوباره به دل بنشيند. به دلي كه منتظر يك لحظه بود، يك لحظه توأم با ثانيه هاي عشق. ثانيه هايي كه همزمان با قلب يك عاشق زده مي شد. عاشقي كه عاشق من باشد.
    بعدازظهر همگي قدم زنان به طرف هتل گچسر راه افتاديم. من و مينا با هم راه مي رفتيم. مثل كساني كه عقده داشتند و دلشان مي خواست مانند بقيه نامزدها حرفهاي خوش بزنند گفتم: «دوست داري جمعه با هم برويم كوه؟»
    بي آنكه نگاهي كند با لحن سردي جواب داد: «متأسفم ياشار، شب جمعه منزل يكي از دوستانم دعوت دارم. شب ديروقت برمي گردم. احتمالاً صبح جمعه ديرتر از حد معمول از خواب بيدار مي شوم. اگر خواستي تو مي تواني تنهايي بروي، اصلا چرا با مسعود نمي روي، چون ...»
    ادامه اش را خودم مي دانستم، جون خواهرم هم دعوت داشت و مسعود هم مثل من منتظر يك جمعه كسل آور بود. گفتم: «شنبه چه طور؟ دوست داري برويم يك فيلم خوب ببينيم؟»
    پوزخندي زد و گفت: «ياشار معلوم هست امروز چت شده؟ هوس چه چيز هايي مي كني»
    نگاهم به مناظر زيبا و جنگلها بود گفتم: «مي بيني مينا؟ چقدر زيبا است»
    يك نگاه طعنه آميز به من انداخت و گفت: «چنان با احساس مي گويي مناظر زيبا كه انگار از مناظر شانگهاي تعريف مي كني. يا نكند از شگفتيهاي پكن مي گويي؟ از كدامشان داشتي مي گفتي؟ از ميدان تيه نانمان؟ از بامهاي طلايي و كنده كاري شده شهر ممنوعه ... كه سالها محله زندگي امپراتوران سلسله هاي مينگ و چينگ بود يا از آثار دوران سلطنت قوبيلاي قاآن؟»
    فايده اي نداشت ما دو نفر مخالف هم فكر مي كرديم و حتي نمي توانستيم در گفتن چند جمله همديگر را ياري بدهيم و با هم تفاهم داشته باشيم. بنابراين ساكت شدم و سعي كردم شنونده خوبي باشم و گوش سپردم به تعريف هاي مختلف ...
    كلافه بودم و از شنيدن صحبت هايش از زمين و زمان متنفر مي شدم. لذا براي اينكه مسأله خاصي پيش نيايد و دوباره حرفي نزنم كه باعث رنجيدن خانم شود گفتم: «بهتر است من بروم با كاستر قدم بزنم و راجع به فرهنگ مردمان آلمان سوالهايي بپرسم. مطمئن هستم به دردمان مي خورد»
    «آهان، اين شد يك حرف درست و حسابي، برو من هم با شارلوت قدم مي زنم، كلي سوال دارم كه بايد بپرسم»
    به طعنه گفتم: «از صبح تا حالا آنقدر پرسدي هنوز تمام نشده؟»
    بي اهميت جواب داد: «نه» و جلوتر از من به سوي شارلوت راه افتاد. شام را در هتل گچسر خورديم. شنيسل مرغ به اضافه كباب بره.
    آخر شب به تهران برگشتيم. خسته بودم. اما خوشحال به دليل آنكه مي توانستم فردا مليحه را ببينم.
    روز بعد كت و شلوار پوست پيازيم را پوشيدم با كفشهاي قهوه اي. عطر و ادكلن زدم. صورتم را اصلاح كرده بودم و به دستهايم كردم خوش بو كننده اي زده بودم. صاف جلوي آينه ايستاده بودم و يك طرفي خودم را نگاه مي كردم و در همان حالت دكمه هاي كتم را مي بستم. بادي به غبغب انداختم و نگاه تحسين آميزي به خودم انداختم. لحظه اي چهره مليحه را در آينه مجسم كردم. همان طور مظلوم نگاهم مي كرد. با آن مژه هاي بلند مشكي آهسته پرسيدم: «اين طوري خوبه؟» آهسته چشمهايش را بست و از نظرم محو شد.
    صدايش كردم: مليحه. آنقدر صدايم آرام بود كه تلاش كردم تا خودم بشنوم. ديگر در آينه نديدمش. برگشتم و گوشه اطاقم را ديدم كه لبخندي روي لبهاي برجسته اش نشسته و با نگاهش تحسينم مي كند. نفس عميقي كشيدم و يك گام به سويش برداشتم. باد بهاري تكاني به پرده توري اطاقم داد و تا نگاهم به پنجره افتاد مليحه از نظرم محو شد. دوباره با چشم دنبالش كردم. در حياط قدم مي زد و گلها را بو مي كرد. گاهي برمي گشت، به من نگاه مي كرد و گاهي به آسمان صاف و آفتابي. دامن بلند و پرچينش روي زمين كشيده مي شد و گاه به بوته هاي گل سرخ گير مي كرد.
    «ياشار؟ مگر امروز نمي خواهي بروي شركت»
    در اطاقم باز بود و خانم جان در حالي كه از جلوي در اتاق خوابش رد مي شد، دوباره همان مبلغ پول را يعني هفتصد هزار تومان را داخل كيف گذاشت و دست من داد.
    «اين پولها را چي كار كنم خانم جان؟»
    «قرار بود چي كار كني» مراقب باش دوباره اتفاي نيافتند. برو صرافي خردمند و دلارها را بگيرد. سلام مرا برسان و بگو بعداً خدمت مي رسد»
    «چشم خانم جان» و به طرف در ورودي به راه افتادم. خانم جان دوباره و چند باره تأكيد كرد كه مراقب پولها باشم.
    كيف را داخل اتومبيل، روي صندلي عقب اتومبيل گذاشتم و حركت كردم. يكراست در مدرسه احمد رفتم. طبق قرار قبلي احمد هم مرخصي گرفته بود و همراهم آمد. تا ظهر تمام كارهاي مربوط به آزاد شدن مليحه را انجام داديم. حوالي ساعت دو بعداظهر بود كه در زندان باز شد و مليحه جلو در ايستاد.
    من و احمد با عجله از اتومبيل پياده شديم. مليحه به اين طرف و آن طرف نگاهي كرد و همين كه چشمش به ما افتاد قدم برداشت و ناگهان احمد فرياد كشيد:
    «مليحه مراقب باش» و بعد صداي جيغ لاستيك هاي اتومبيلي را شنيدم و بعد ديدم كه مليحه به طرفي پرت شد. داد كشيدم: «خداي من! واي مليحه!»
    آنقدر ان چند لحظه به سرعت گذشت كه تا مدتي خودم گيج بودم كه چه ديدم و چه شنيدم. آن سوي خيابان دويدم. احمد با راننده اتومبيل درگير شده بود. يك چشمم به احمد بود و چشم ديگرم به مليحه كه روي زمين افتاده بود. از سرش خون مي چكيد و از درد پا فرياد مي كشيد. جمعيت زيادي بالاي سر مليحه جمع شدند. به نظر مي رسد پاي راست مليحه شكسته باشد زيرا نمي توانست از جايش حركت كند. زخم عميقي در پشت سرش ايجاد شده بود كه وقتي نگاهش مي كردم دلم ضعف مي رفت. صداهايي مي شنيدم اما فقط به مليحه نگاه مي كردم. وحشت زده و پريشان بودم. نمي دانستم بايد چه كارش كنم. يكي مي گفت: «ببريدش بيمارستان» ديگري مي گفت: «نخير آقا، پايش شكسته، بايد آمبولانس بيايد، ما كه وارد نيستيم» ديگر با صداي بلند مي گفت: «يكي رفت تلفن بزند. الان آمبولانس مي رسد» مليحه فرياد خفيفي مي كشيد و اشك مي ريخت. «آي پايم شكست. آقا ياشار پايم خرد شد، كمك كنيد.» ناله مي كرد «دارم درد مي كشم» بعد دستش را به پشت سرش كشيد. لاي موهايش دسش پر از خون شد، خوني كه از لاي گردنش روي زمين مي چكيد. وحشت زده دستش را نگاه كرد و گفت: «سرم شكسته، واي خدايا چه كار كنم. آقا ياشار كمكم كن. تو رو خدا به دادم برس»
    چنان مظلومانه التماس مي كرد كه دل سنگ را آب مي كرد. تا مغز استخوانم برايش سوختم. اشك در چشمم جمع شده بود. غرورم اجازه نمي داد گريه كنم. گفتم: «مليحه طاقت داشته باش. الحمدلله به خير گذشت. گريه نكن مليحه» نگاهم مي كرد. با صدايي بغض آلود گفت: «من كه كسي را ندارم، حالا با اين پاي شكسته ...» هاي هاي زد زير گريه. گفتم: «مليحه جان؟»
    ناگهان ساكت شد و نگاهم كرد. لبم را گاز گرفتم. «مليحه آرام باش. الان مي رويم بيمارستان. چرا مي گوي من كسي را ندارم. تو خدا را داري. كس همه بي كسها خداست»
    دواره اشكش سرازير شد: «من كه پدر ندارم. مادر هم ندارم. حالا ...»
    چشم در چشمش گفت: «پدر تمام يتيمان حضرت علي است. مگر تو بچه اي مليحه كه از اين حرفها مي زني، تو خودت الان بايد مادر باشي»

    خدا سه حرف دارد!..
    اما برای تنهایی من حرف ندارد...!

  11. Top | #10



    تاریخ عضویت
    Mar 2012
    عنوان کاربر
    این نیز بگذرد!!.........
    میانگین پست در روز
    4.39
    محل سکونت
    جدا از همه!!
    نوشته ها
    3,901
    پسندیده
    10,807
    تشکر شده
    9,449
    میزان امتیاز
    100

    پیش فرض

    من چقدر بدبختم. هنوز قدم اول را برنداشتم اين بلا سرم آمد. اصلاً من شانس ندارم. هر چه بدبختي در دنيا هست روي هم جمع شده و روي شانه من نشسته. ياشار نمي داني چقدر پايم درد مي كند»
    آمبولانس رسيد. مليحه را در آمبولانس گذاشتم. من و احمد سوار ماشين من شديم و به سرعت پشت سر آمبولانس حركت كرديم.
    ساعت حدود چهار بعدازظهر بود كه مليحه با پاي گچ گرفته بستري شد. بايد همان روز به حساب بيمارستان پول مي ريختم. پولي كه در جيبم بود كم آمد. هزينه گچ و پانسمان را بايد مي پرداختم. رفتم و از پولهاي خانم جان يك مقدار برداشتم. نگران حال مليحه بودم. آنقدر پريشان بودم كه پاك فراموش كرده بودم به صرافي برم. احمد مي دويد و دارو مي گرفت، كمپوت مي گرفت. مقداري پول در اختيار احمد گذاشتم و سفارش كردم براي مليحه چيزهاي متعددي بخرد.
    گفتم پسته و موز و آناناس و شيركاكائو بخرد. خودم بالاي سر مليحه ايستاده بودم تا احساس دلتنگي نكند. برايش اطاق خصوصي گرفتم، دو سبد گل خريدم و روي ميزش گذاشتم. نمي خواستم فكر كند بي كس و غريب است. تمام پرسنل بيمارستان فكر مي كردند من و مليحه خواهر و برادر هستيم. روي صندلي كنار تختش نشسته بودم. آسمان طوسي شده بود. يك فكري پيش مليحه بود و فكر ديگرم پيش صرافي و جواب خانم جان. دلم نمي خواست مليحه را در آن حالت تنها مي گذاشتم. ولي چه كنم كه مجبور بودم. احمد خانه رفته بود. پرسيدم: «مليحه اگر امشب تنها باشي ناراحت مي شوي؟ باور كن كاري دارم كه حتما بايد انجامش بدهم. مادرم را كه ديدي، با اخلاقش هم كه كم و بيش آشنا شدي. سفارش كرده بروم و برايش دلار بگيرم. آن روز هم كه آن پولها دزديده شد ...»
    مليحه با چشماني پر از اشك و لحني مظلومانه ميان حرفم گفت: «بس كن ياشار، اسم آن پولها را نياور ... مي داني ياشار ... راستش ... از هر چي پول توي دنيا هست ... تنفر پيدا كردم. پولي كه باعث بي آبرويي من شد. باعث شد آن همه تهمت به من زده شود. باع مرگ پدرم شد»
    باز اشكهاي مليحه داده دانه چكيد. گفتم: «مليه باز كه شروع كردي، وقتي تو گريه مي كني، دل من مي گيرد. انگار خنجر به قلب من مي كشي. با ناله هايت نمك روي زخم من مي پاشي»
    مليحه ساكت شد و به من خيره شد. تير نگاهش مستيم به هدف خورد. لبخند محزوني به لب داشت. برق نگاهش لرزه بر اندامم انداخته بود. گفتم: «مليحه قول مي دهي وقتي من رفتم احساس دلتنگي نكني؟»
    فقط نگاهم مي كرد. دواره گفتم: «مليحه قول مي دهي؟» سرش را پايين انداخت. تا بناگوش سرخ شد و گفت: «بله، قول مي دهم. ولي فقط به خاطر شما. آنقدر دلم تنگ است كه دلم مي خواهد ساعتها گريه كنم. اما براي اينكه خيال شما راحت باشد، قول مي دهم كه دلتنگي نكنم»
    «مليحه، هر چه را كه لازم داري به من بگو. فكر كن توي اين دنيا يك ...» خواستم بگويم برادر، اما نمي دانم چرا زبانم نچرخيد و حرفم را خوردم و ادامه دادم «بگو چي نياز داري؟ اگر روزي بفهمم چيزي خواستي و از من پنهان كردي تا آخر عمر نمي بخشمت»
    فقط در يك جمله جوابم را داد: «فقط محتاج محبت يك انسان بودم»
    هر دو سكوت كرديم. چند دقيقه گذشت. اين دختر دارد مرا ديوانه ميكند. گفتم: «مليحه! بدان كه من هم يك عمر است محتاج محبت بودم. با هم همدرديم»
    همانطور كه سرش پايين بود زيرچشمي نگاهم كرد و گفت: «ولي درد من درمان شد. تو مرا از محبت سيراب كردي. من هنوز محبتهاي شما را به خاطر دارم»
    از خجالت سرم را پايين انداختم: «ببخش مليحه. من به تو خيلي بد كردم. آن روز آن همه توهي به خودت و پدرت ...»
    با صدايي لرزيده گفت: «بس كن آقا ياشار، نمي خواهم آن روز را به ياد بياورم»
    «پس بيا قول بدهيم هر دو در همين لحظه خاطره تلخ آن روز را فراموش كنيم»
    از روي صندلي بلند شدم. دلم نمي آمد بروم. نگران بسته شدن مغازه صرافي بودم و جواب خانم جان. دوست داشتم كنار مليحه بنشينم. نمي دانم چرا وقتي مليحه حرف مي زد اميد دوباره اي به زندگي پيدا مي كردم. روح كشته شده ام زنده مي شد و معناي محبت را مي فهميدم.
    «ياشار خان مي خواهيد برويد؟»
    اولين كسي بود كه دلش نمي خواست من از كنارش بروم. همين برايم كافي بود.
    گفتم: «صبح زود همين جا هستم. قول مي دهم مليحه. امشب را تحمل كن. من مي روم. ولي مطمئن باش تمام فكر و حواسم را در اين اطاق جا مي گذارم»
    فقط نگاهم مي كرد. چشمانش التماس مي كردند كه نروم اما لبهايش گفتند: «به سلامت آقا ياشار! زحمت كشيديد. خدا شما را از من نگيرد»
    جمله آخر بيشتر از تمام حرفهايش به دلم نشست. گفتم: «مراقبت خودت باش! هر چه خواستي زنگ بزن، من به پرستارت سفارش مي كنم بيشتر مراقبت باشد»
    هر دو همزمان آه كشيديم. آهي كه از دلهاي همدرد برخاست و چشمهايمان را وادار به خيس شدن كرد. برگشتم و آهسته به سوي در قدم برداشتم. يك لحظه ايتسادم. صاف و بي حركت، نگاهش همچون تيري در پشتم فرو نشست. فقط گردنم را چرخاندم و گفتم: «كاش من هم مثل تو يك پرنده بودم. آزاد بودم»
    گفت: «يك پرنده بي كس كه هر كس برايش دانه مي پاشد او را مي پرستد؟ پرنده غريبي كه زير باران خيس مي شود و سرگردان به دنبال سرپناهي مي گردد؟ پرنده كه نمي داند ستاره يعني چه؟ نمي داند بهار چه رنگي است؟ پرنده اي كه عاشق بالهاي طلايي پاييزه تا بتواند از ديار نامهرباني ها كوچ كند؟ يا پرنده اي كه روح شاخه خشك پيچك تنهايي آواز دلتنگي سر مي دهد؟»
    نمي خواستم دانه اشكم را مليحه ببيند، با عجله به سوي در اطاق رفتم كه صدايم كرد: «آقاي ياشار!»
    نگاهش نكردم. بغض راه گلويم را بسته بود. گفتم:«بله» جواب داد: «كاش جاي مغرب با مشرق عوض مي شد» پرسيدم: «چرا؟» جواب داد: «ان وقت حتي اتفاقهاي غيرممكن ديگر هم رخ مي داد»
    يك ثانيه مانده بود اشكهاي حله بسته در چشمهايم روي زمين بچكد. نبايد مليحه اشكم را مي ديد. گفتم: «خداحافظ» و از در اطاق خارج شدم. قدم اول را كه به راهرو گذاشتم، اشكهايم پشت سر هم سرازير شد. يكراست رفتم و صورتم را شتسم. ولي مگر اشك امانم مي داد. دلم پر بود و دوست داشتم خالي شوم. صداي مليحه به چشمهايم دستور مي داد كه ببارند. براي دل او ببارند. براي غريبي و بي كسيش ببارند. مليحه خودش را با همه غريبه مي دانست. با آسمان، با زمين و ستاره ها و حتي طبيعت.
    از بيمارستان خارج شدم. شب شده بود و مغازه ها يكي يكي تعطيل مي كردند. دير رسيدم مغازه صرافي هم بسته بود. حوصله جر و بح با خانم جان را نداشتم. به ناچار رفتم در منزل آقاي خردمند صاحب صرافي.
    قبلاً چند بار به خاطر كارهاي خانم جان آنجا رفته بودم. منزل آقاي خردمند در خيابان گلستان واقع در سهروردي كه منزلي بسيار شيك و لوكس و دوطبقه بود. تمام خانه آينه كاري و گچبري بود. پله ها شيشه اي بودند و زير شيشه ها نورهاي بنفش و آبي و قرمز روشن مي شد. گلخانه منزلش همچون باغچه اي سرسبز و پر از گل با حوض كوچكي كه پر از انواع ماهيهاي ناياب و زيبا بود.
    با راهنمايي آقاجواد خردمند وارد سالن پذيرايي شدم. معذب بودم و پريشان، همسر آقاي خردمند فوت كرده بود و آقاي خردمند در سالهاي اخير با تنها دخترش لاله زندگي مي كرد. لاله را من در زمان بچگي يكي دو بار ديده بودم.
    مشغول صحبت با آقاي خردمند بودم و راجع به دلارهايي حرف مي زدم كه خانم جان سفارش كرده بود. در كيف را باز كردم و تمام پولها را به آقاي خردمند تحويل دادم: «بفرماييد آقاي خردمند. البته حدود ده هزار تومانش كسر است كه فردا صبح اول وت از بانك مي گيرم و مي آورم خدمتتان»
    آقاي خردمند از ميوه هايي كه روي ميز بود در يك بشقاب گذاشت و همان لحظه دخترش را صدا كرد: «لاله جان! دخترم! بيا اين پولها را بگذار داخل گاوصندوق بابا» و بعد شروع كرد به من تعارف كردن كه چرا مثل غريبه ها نشستي ياشار خان، ناسلامتي ما يك عمر با پدرت رفيق و شفيق بوديم. در واع من نسبت به كل خانواده شما عرض ارادت دارم و ديگر تعارف هاي عاميانه ...
    دختر جواني در حالي كه يك سيني چاي در دست داشت وارد سالن پذيرايي شد. اول به طرف من آمد و گفت: «سلام! خوش آمديد. بفرمايد» و كمي خم شد و من يك فنجان چاي برداشتم. براي يك لحظه نگاهم به صورتش افتاد. دقيق نگاهش كردم. ولي با آن چشمان درشت آبي چهره اش را شناختم. لاله بود. بزرگ شده بود. اما هنوز شيطنت از چشمهايش مي باريد.
    آقاي خردمند سيني را از دست لاله گرفت و در عوض به پولها اشاره كرد. لاله نگاه كوتاهي به من انداخت و پرسيد: «خانواده حالشون چطوره؟» و بعد احوال تك تك خانواده خصوصاً خواهر و مينا كه دوران بچگي همبازيش بودند را پرسيد. بعد به طرف پولها رفت و ادامه داد: «خوش به حال آن وقتها، چه قدر خوش بوديم» آن وقت خنده اي آهسته و بريده بريده كرد و در ميان خنده هايش افزود: «شما چقدر بزرگ شده ايد ...» و با ترديد پرسيد: «شما ياشار هستيد درسته؟»
    گفتم: «بله» بعد گفت: «اول كه وارد شديد فكر كردم پسر خالته تان اسمش چه بود؟»
    «مسعود»
    «آهان، بله مسعود، اول فكر كردم مسعود آمده»
    براي خنده پرسيدم: «مگر هنوز هم كينه مسعود را به دل داري؟»
    او هم خنديد و دستي به سرش كشيد و گفت: «نه ديگر، جاي زخم سرم خوب شده، شما هنوز خاطره آن روز را به ياد داريد؟»
    «البته، آنقدر ترسيده بودم كه تا آخر عمر فراموش نمي كنم. رفته بوديم چالوس، ويلاي ما. شما كنار رودخانه نشسته بوديد. مسعود سنگ مي انداخت براي ماهي ها كه ورجه وورجه مي كردند و يكي از قلوه سنگ ها از پشت محكم خورد به سر شما و ...»
    «بعد كه از سر من خون آمد همه بچه ها فرار كردند، غير از شما كه دور و بر من مي پلكيديد و فكر چاره مي كرديد. من هم خوب به ياد دارم. راستي ياشار شنيدم دانشگاه قبول شدي، چه رشته اي خواندي؟ مدركت را گرفتي؟»
    آقاي خردمند پاكت سيگارش را جلوي دستم گرفت. يك سيگار برداشتم و در حالي كه سيگار را روشن مي كردم جواب دادم: «زبان آلماني خواندم. البته به ميل خانم جان. شما چطور؟ دانشگاه رفتيد؟»
    نگاهي به پدرش كرد و با صداي زير خنده كوتاهي كرد. انگار با اين حركت جواب را به پدرش واگذار مي كرد. آقاي خردمند به جاي او جواب داد «لاله جان پزشكي مي خواند. سال سوم دانشگاه است»
    «اوه. جدي؟» در واقع تعجب هم ندارد، چون لاله از همان بچگي شاگرد ممتازي بود و هميشه معدلش بيست مي شد. به همين دليل من و مسعود مرتب سركوفت لاله را مي شنيديم»
    بعد هم زديم زير خنده و من بلند شدم و در حالي كه ته مانده سيگارم را در زيرسيگاري خاموش مي كردم گفتم: «الان خانم جان حسابي نگران شده، اگر اجازه مرخصي بفرماييد كه من رفع زحمت مي كنم و براي اتمام حجت به آقاي خردمند يادآوري كردم كه هر طور شده دلارها را تا صبح فردا آماده كند»
    هنگامي كه از در منزلشان خارج مي شدم، لاله پشت سرم آمد و گفت: «باز اين طرفها سر بزنيد ياشار. خوشحال مي شويم»
    «چشم، چشم» و خداحافظي كردم و از منزلشان خارج شدم. يكراست به منزل رفتم. حيف كه فرصتي برايم باقي نمانده بود وگرنه دلم مي خواست يك سر ديگر به مليحه مي زدم. عجب مهر مليحه در دلم نشسته بود و مرتب دلم هوايش را مي كرد. نمي دانستم چه كنم. شايد حتي از خودم هم وحشت مي كردم كه فكر كنم دوستش دارم. يا شايد به خودم هم اطمينان نداشتم. مي دانم فقط اين را مي دانم كه ... باز جرأت به زبان آوردن كلمه ... را ندارم.



    از مغزم مي پرسيدم، مي گفت: «عاقل باش ياشار، جواب خانم جان و مينا را مي خواهي چه بدهي؟ فاصله طبقاني چه مي شود ..؟»
    رفتم و از دلم جستجوي جواب سوالم را كردم. گفت: «من اين حرفها حاليم نمي شود. من فقط مليحه را مي خواهم. من فقط براي او مي تپم. نگاهش تيري را در وجودم فرو كرده كه به جاي خون از زخمش عشق فوران مي زند»
    به ناچار سراغ چشمهايم رفتم و ديگر اعضاي بدنم. همه يك صدا فرياد مي زنند چشم؟ چشم مليحه. دست پرمحبت؟ فقط دستهاي گرم مليحه. پاهايم ناله مي كردند ما ديگر خسته شديم. فقط براي رسيدن به مليحه قدم برمي داريم. خدايا چه كار كنم؟ دلم گرفته، دلم مي گويد مي خواهم فقط در آسمان وصال مليحه پرواز كنم. انگشتهايم يك صدا مي گويند: اگر از عشق بخواهي بنويسي ما فقط از مليحه و براي مليحه مي نويسم.
    به خانه رفتم. خانم جان جلويم ظاهر شد: «ياشار چرا دير آمدي؟ دلارها را گرفتي؟»
    گفتم: «كار شركت زياد بود خانم جان، وقتي رفتم صرافي بسته بود. مجبور شدم بروم منزل آقاي خردمند پولها را بهش دادم، سلام رساند و گفت صبح اول وقت دلارها حاضر است مي توانيد بياييد ببريد»
    خانم جان يك قدم جلوتر آمد و كمي سرش را بالا كرد تا بتواند در چشمهايم نگاه كند، هميشه مي گفتد قد بلندت به پدرت رفته .
    هر وقت چشمهاي خانم جان ريز مي شد و بيني اش تيغه مي كشيد، مي دانستم كه مشكوك است. يك پك عميق به سيگار دستش زد و در حالي كه گردنش را مي چرخاند و دود از دهانش خارج مي كرد گفت: «امروز شركت نبودي ياشار، بگو كجا رفته بودي؟»
    فهميدم كه حتماً تلفن زده شركت و منشي ام گفته كه از صبح شركت نرفتم. چاره اي نبود، بايد به سرعت برق يك دروغ مي گفتم ... مِن مِن كنان گرفتم: «رفته بودم شركت همايون»
    پوزخندي زد و گفت: «همايون؟ تو كه گفتي كار شركت زياد بوده كه نتوانستي بروي صرافي؟»
    همانند متهمي كه مورد بازجويي قرار گرفته باشد جواب دادم: «در رابطه با كار شركت خودمان رفته بودم پيش همايون ... باور كنيد خانم جان، هم خسته هستم، هم حوصله ندارم. اجازه بدهيد يك ساعتي استراحت كنم. به روي چشم، د انه به دانه توضيح مي دهم كه كجا رفتم و چه كار كردم»
    در واقع تصميم داشتم در گذشت يك ساعت نقشه اي بكشم و يك دروغ ماهرانه اي بسازم.
    وارد اطاق خوابم شدم. در را آهسته بستم و برق را روشن كردم. «آه خدايا! چرا رفتار خانواده من باعث گناهكار شدن من مي شود؟ چرا؟ چرا من نمي توانم به راحتي كار خيري انجام بدهم و در برابر هر يك ثواب بايد چند گناه بكنم»
    پنجره اطاقم را باز كردم و فرود باران بهاري را تماشا مي كردم. حتي لحظه اي از فكر مليحه خارج نمي شدم. مليحه را با تمام صفا و صميميتش، با نگاه هاي پرنفوذش، با شيريني لحن بيانش، همان لحني كه خاري را در سينه ام مي غتاند. همان نگاه كه دلم را باختم، همان صفا و صميميت كه انسانيت را به من آموخت. آه، مليحه، سهم من از دوست داشتن تو فكر است و خيال. سهم من از ياد تو غروب خورشيد است. غروبي كه از تو برايم شعر مي خواند:
    اي صبا نكهتي از نام مليحهه به من آر
    دلا! بسوز كه سوز تو كارها مي كند
    اي ماه بدرخش و بتاب بر دل كدرم
    اي ستاره چشمك زنان نويد اميدي ده مرا
    ديدي اي دل كه عشق او، با تو، چه ها مي كند؟
    شايد همان است، كه عمري جستجويش مي كني، جستجوي سنبلي با دانه اشكش به پاي بلبلي
    «ياشار؟ پس چرا نمي آيي سر ميز شام. چند بار بايد صدايت بزنم»
    بعد در اطاقم باز شد و خانم جان ادامه داد: «سرما مي خوري، چرا پنجره را باز گذاشتي ياشار، حواست كجاست پسر؟ ده بار بيشتر است كه صدايت كردم»
    براي اينكه خانم جان اشكهايم را نبيند گفتم: «دلم گرفته بود خانم جان، شما برويد، من همين الان پنجره را مي بندم و مي آيم.»
    «دلت براي چه گرفته بود» و در حالي كه جلوتر مي آمد ادامه داد: «توي زندگي چه كم و كسري داري كه دلت برايش بگيرد. پول، ثروت، زن فهميده، مادر و ...»
    صداي پاهايش نزديك تر مي شدذ. آهسته پنجره را بستم و برگشتم و از كنارش گذشتم. از اطاقم بيرون رفتم و بعد صورتم را شستم. سر ميز شام خانم جان نگاه دقيقي به صورتم انداخت و با لحني جدي پرسيد: «كشتي هايت دوباره غرق شده ياشار؟»
    در دلم ناليدم. «اي خدا حق غصه خوردن هم توي اين خراب شده ندارم»
    گفتم: «چرا مينا اصرار مي كند بايد حتماً برويم هامبورگ زندگي كينم. چرا زندگي در آلمان را به من تحميل مي كند، چرا هيچ وقت شما نظر مرا نمي پرسيد و بدانيد در دل من چه مي گذرد»
    «اوه. پس بگو آقا از چه ناراحت است. خب دير نشده پسر جان، حالامي پرسم. ببينم تو دل شما چه مي گرد؟»
    «مسخره مي كنيد خانم جان؟ بعد، هنوز دو قاشق غذا نخورده از سر ميز بلند شدم. در حالي كه دو دستم به لبه ميز بود ادامه دادم: «شما هيچ زمان نخواستيد بدانيد، حالا هم ندانيد بهتر است»
    خانم جان بِربِر به من نگاه مي كرد. با لحني گزنده گفت: «تقصير تو نيست ياشار، خوشي زياد زده زير دلت. پلو، ماشين، خانه، هر چه كه بخواهي، اراده كني برايت مهيا مي شود. با دختر خاله ات، هم خونت هم كه ازدواج كردي ... كه پولش از پارو بالا مي رود. ديگر چه چيز كم داري؟ جوانهاي هم سن و سال تو آرزو دارند يك تار مو بودند بالاي سر جنابعالي كه اين طور مي نالي. تا به حال نشنيده بودم كسي براي آلمان رفتن بنالد. آخر پسر جان! عزيز من، حالا من مادرت هستم حرفي نمي زنم. اين حرفها را جاي ديگر نگويي ها، مسخره ات مي كنند»
    «كه دوست دارم در وطن خودم بمانم؟ كه نمي خواهم خودم را آواره كشور غريب بكنم؟ آره خانم جان؟ براي همين مسخره ام مي كنند؟»
    صندلي را كنار كشيدم و به طرف اطاقم مي رفتم كه صداي بلند خانم جان به پاهايم فرمان داد بايستند «تو چت شده ياشار؟ تازگي ها عوض دشه اي. تو فكري. با خودت حرف مي زني. دائم مي چپي توي اطاقت با مينا كه آن طور رفتار مي كني. اين هم از اخلاقي كه توي خانه داري. حواس پرت هم كه شده اي، مبارك است»
    نيش زبان خانم جان از نيش افعي گزنده تر بود. جوابش را ندادم. گامهايم را به تندي برداشتم. اين بار داد كشيد: «ياشار مگر با تو نبودم؟»
    برگشتم و نگاهش كردم. مثل ترقه از جا پريده با حرص گفت: «مثل اينكه افسارت را ول كرده ام. سر به هوا شده اي ياشار. فكر كردي چون مي خواهي ازدواج كني، بزرگ شده اي؟ و حق داري هر كاري دلت مي خواهد يا هر حرفي كه دوست داري را بزني؟»
    گفتم: «خانم جان من بسيار خسته هستم. مي خواهم استراحت كنم. لطفاً آنقدر سر به سر من نگذاريد»
    آهسته و با گامهاي كوتاه به طرفم قدم برمي داشت: «اِ ... فكر كردي كه چه ... نه، مثل اينكه حرفهاي تازه مي زني، از وقتي رفتي زندان كاملاً رويت باز شده. چه خوب تو روي من مي ايستي؟ حتماً فردا پس فردا حرفهاي جديدتري ياد مي گيري ... نه؟»
    با تقلا نفس مي كشيدم. گفتم: «بس كنيد خانم جان، شما فكر مي كنيد من هنوز همان ياشار شش هفت ساله هستم؟»
    بعد برگشتم و داخل اطاقم رفتم و محكم در را بستم. برق را خاموش كردم و خودم را با ضرب پرت كردم روي تخت و پتو را تا روي سرم كشيدم. خانم جان هيچ حرفي نزد. در واقع هيچ صدايي نشنيدم. حتي پشت سرم هم نيامد. انگار متوجه شده بود كه عصبي و پريشان هستم.
    نيمه هاي شب بود و من هنوز بيدار بودم. دانه هاي باران بهاري همچون سنگ ريزه اي به شيشه برخورد مي كرد و سكوت فضاي اطاقم را مي شكست. آسمان همچون دل من خشونت بار مي غريد. خواب با چشمانم مي جنگيد و بالاخره چشمان خسته ام در نبردي خصمانه مطيع شدند و به مهماني از پيش دعوت شده خواب رفتند.
    مثل هر شب با ياد مليحه به خواب رفتم و به اميد ديدنش چشمهايم را گشودم. سرحال تر از روزهاي گذشته بودم. شايد علتش ديدن مليحه بود. لحظه ها تكرار مي شد. شوقي براي آماده شدن داشتم. جلوي آينه ايستادم. آوازي از استاد بنان زير لب زمزمه مي كردم. كت و شلوار طوسي پوشيدم. كفشهاي مشكي، ساعتم را عوض كردم. البته فقط نوع صفحه اش با قبلي فرق مي كرد وگرنه هر چهار تا ساعتم بندشان طلا بود و نگين قفلشان الماس. البته همه سليقه خانم جان بود. كيفم را دستم گرفتم و در حالي كه با دست ديگر موهايم را مرتب مي كردم از اطاق خارج شدم.
    خانم جان در آستانه در راهرو ايستاده بود. پرسيدم: «صبح به اين زودي كجا مي رودي خانم جان؟»
    با كنجكاوي و سماجت به من نگاه كرد و گفت: «اشكالي دارد من هم همراهت بيايم؟»
    «واي! خداي من! حالا چطور بروم بانك و بقيه پولها را بگيرم كه اين نفهمد»
    دستپاچه گفتم: «اشكالي كه ندارم خانم جان فقط ... فقط لزومي نمي ينم كه شما تشريف بياوريد»
    با پوزخندي كه زد گفت: «انگار امروز سرحال تر از ديشبي؟»
    «خسته بودم خانم جان، تا سر گذاشتم نفهميدم چطور خوابم برد»
    انگار بهتر از خودم مي دانست ديشب را چطور گذراندم. با لحن طعنه آميزي گفت: «مي بينم كه چقدر راحت خوابيدي، اتفاقاً چشمايت حرفهايت را تأييد مي كند. توي آينه نگاه كردي؟»
    «بله خانم جان. مگر چشمهايم چه مي گويند؟»
    «هيچي، بيچاره ها دارند خون گريه مي كنند و مي نالند كه مغزتان نگذاشته بخوابند. ديشب كه گفتم، اين روزها فكر و خيالت زياد شده. حالا راه بيافت، دير شده، من تا صرافي خردمند مي آيم و دلارها را تحويل مي گيرم. از آن جا بايد بروم جاي ديگر، تو مرا مي رساني؟ يا با اتومبيل خودم بيايم؟»
    بدون تأمل و مكث گفتم: «با اتومبيل خودتان بياييد كه خيلي بهتر است»
    لبخندي تلخ و مرموز زد و گفت: «اتفاقاً نظر خودم هم همين بود. چون بايد بعد از صرافي از هم جدا شويم. بهتر است اتومبيل خودم را بياورم هان؟ اين طوري بهتر نيست ...؟»
    «بله خانم جان» و نفس راحتي كشيدم و گفتم: «پس من جلوتر مي روم تا شما بياييد. قرار ما ساع هشت و نيم در صرافي باشد خانم جان؟»
    «خب چرا پشت سر هم نرويم؟»
    «نه، خانم جان، شما خيلي آرام و با احتياط رانندگي مي كنيد. من نمي توانم پشت سر شما بيايم، حوصله ام سر مي رود»
    «پس تو كار خوبي مي كني كه هر وقت پشت فرمان مي نشيني فكر مي كني پشت هواپيماي جت نشستي و مرتب ويراژ مي دهي؟»
    خنده كوتاه مصنوعي كردم و از جلوي خانم جان رد شدم. در ورودي را باز كردم و روي ايوان رفتم. پشت نرده هاي سنگي ايستادم. باران همه جا را شسته بود. اي كاش باراني هم وجود داشت كه قدرت شستن كينه ها را از دلها داشت.



    خدا سه حرف دارد!..
    اما برای تنهایی من حرف ندارد...!

صفحه 1 از 4 123 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
تارنماي ايران پرديس با لطف و ياري خداي مهربان در سال 1386 تاسيس شد.روز به روز که از عمر ايران پرديس ميگذشت دوستان زيادي به جمعش محلق شدند و تا به امروز مخاطبان زيادي از اين تارنماي کاملا فارسي استفاده ميکنند ايران پرديس با پشت سر گذاشتن فراز و نشيب زياد و با عنايت خداو لطف بيکرانش امروزه توانسته در پنجمين جشنواره رسانه هاي ديجيتال عنوان برترين انجمن گفتگوهاي پارسي را کسب کند انجمن هاي ايران پرديس امروزه با هدف خدمت رساني به يکي از بزرگترين انجمن هاي ايران و پر مخاطب ترين انجمن هاي دنياي مجازي تبديل شده و اميدوار هست با همين هدف هم به جايگاه اصلي و واقعيش دست يابد.

اکنون ساعت 22:01 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.

ایمیل پست الکترونیکی مدیریت سایت : iranpardis.com@gmail.com
شماره سامانه پیامک : 30005604500000