انتخاب رنگ سبز انتخاب رنگ آبی انتخاب رنگ قرمز انتخاب رنگ نارنجی
خوراک آر اس اس


•٠·˙ تبلیغات ایران پردیس با قیمت مناسب ..٠·˙


http://www.iranpardis.com/up/do.php?img=493


  آخرین ارسالات انجمن

تبلیغات ایران پردیس
تبلیغات ایران پردیس تبلیغات ایران پردیس

+ ارسال موضوع جدید
صفحه 3 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 21 به 30 از 34

موضوع: غرور عاشقان | رویا سیناپور

  1. Top | #21



    تاریخ عضویت
    Mar 2012
    عنوان کاربر
    این نیز بگذرد!!.........
    میانگین پست در روز
    4.30
    محل سکونت
    جدا از همه!!
    نوشته ها
    3,900
    پسندیده
    10,807
    تشکر شده
    9,457
    میزان امتیاز
    100

    پیش فرض

    تلخی که مرا یاد زهر مار می انداخت کرد و گفت «ازکی تا حالا آنقدر راست گو شدی؟»
    «مسخره می کنی ؟»

    لبش را گاز گرفت .برگشت نگاه دلسوزانه ای به فرید انداخت و بعد روکرد به من وگفت«تا کی خودت وفرید بیچاره را بازی می دهی؟ تا کی ؟
    تا کی به امید کسی می نشینی که همه دخترها را سر کار می گذارد ومسخره می کند؟
    ریش خند می کند .آن شب نشنیدی خانم بزرگ چی گفت؟ چرا/ مطمئن هستم شنیدی .خوب هم شنیدی .ولی نمی خواهی باور کنی ،...باور کنی که تو هم مثل شهزاد .اصلا چرا راه دور برویم،مثل من»
    مسمئز پرسیدم :مگر به تو هم ....قول ....راست بگو فرحناز .»
    آهسته گفت:«نه،ولی با رفتارش طوری می فهماند که ...گول نخورپری.به آینده و عاقبت خودت رحم کن .بهرام حرفی به من نزد ولی با رفتارش باعث شد که به او فکر کنم،یا فکر می کنم،بهرام شگردش همین است.از آزار دخترها لذت می برد.از به انتظار گذاشتنشان
    لذت می برد.بهرام...»
    «بس کن فرحناز،ساکت شو .دیگر حتی یک کلمه هم نمی خواهم بشنوم.من ....هیچ کدام
    از این حرفها را باور نمی کنم ،حتی حرف خانم بزرگ را البته خانم بزرگ دروغ نمی گوید.ولی فرانک فقط با آن نوشته ها خواسته به خانم بزرگ دلداری بدهد.بهرام قسم خورده .بهرام به هر کس دروغ گفته باشد به من نگفته. از پس که خانم بزرگ نگران ازدواج و آینده تک نوه اش است،فرانک آن طور نوشته .من مطمئن هستم.حداقل تا جایی که خود بهرام را ببینم صبر می کنم .اگر روزی رو در رویم بایستد و بگوید مرا نمی خواهد....
    آنوقت ....آنوقت ....»بغض کردم و دیگر نتوانستم ادامه بدهم و باز اشک در چشمم جمع
    شد.
    «چی شده پری ؟..باز رفتی توی فکر ...لااله الالله، استغفرالله،، معلوم نیست این پسر روز آخری چه بلایی بر سر دل این دختر آورده؟»
    «نه کوکب خانم /شما به کارتان برسید،اشک خوشحالی است .از خوشحالی دانشگاه است.خوش به حال پری ،کاش پری ذره ای ازاین استعداد را من داشتم.»
    خدایا /قلب دیوانه مرا سرد کن .حقیقت را برایم روشن کن.به مادرم گفتم:«ببرم شاه عبدالعظیم،میخواهم دعا کنم،نذر کنم،گریه کنم تا سبک شوم.»
    روز بعد با مادرم راه افتادیم.تنها کسی بود که درد مرا می فهمید ودر آن شریک بود.
    تنها کسی بود که حرفهایش ،نصیحتها یش تسکینم می داد.
    در حرم بودم.ساعتی نشستم وبه ضریح خیره شدم .انگار ارتباط قلبی بین من و ضریح برقرار شده بود.انگار با نگاهم و ریخته شدن دانه های اشکم تمام درد درئنم را بیرون می ریختم و آرام می شدم . دو رکعت نماز حاجت خواندم . فقط تکرار یک خواهش ، مثل اینکه گرفته بودم . بهرام را می خواهم . مادرم کتاب دعا می خواند و می گفت :«بس کن پری ، تو با این روحیه چه طوری می خواهی درس بخوانی؟»
    «می خوانم ، باید بخوانم ، تسلیم نمی شوم. منتظرش می مانم ، یک نفربه من می گوید که او وفادار است و بر می گردد.»
    «پس حداقل در نامه برایش بنویس ، بپرس آیا می خواهد با فرنوش ازدواج کند؟
    قاطع و محکم می گفتم : نه نه ، باید راحتش بگذارم تا حقیقت روشن شود . نمی خواهم به خاطر اینکه من رنجشی پیدا نکنم ..... ولم کن مامان، شماهم نمک روی زخمم نپاشید . نترسید بهرام هم نشود ، دخترتان ترشیده نمی ماند . بالاخره من هم جفتی در این دنیا دارم . هر ستاره یک جفت دارد . مگر خودش نخواهد .
    حدود ساعت سه بعدازظهر نوازش ملایم دست مادر بر پیشانیم مرا از خواب بیدار کرد . آفتاب پاییزی از روی بدن من رد شده بود و در گوشه ای از اطاق نشسته بود.
    مادر با همان لحن ملایم و آرام بخش گفت :من می روم بیرون پری جان و نامه ای که در دستش بود را کمی بالا آورد و گفت : خانم بزرگ نوشته . برای دکتر است ، می روم پست کنم تو کاری بیرون نداری ؟
    خمیازه کشیدم : خوب شد بیدارم کردید ،کلی کار دارم که باید انجام بدهم . مادر پرسید: نامه ای را که دیشب برای بهرام نوشتی پست کنم ؟ گفتم : نه ، پشیمان شدم . می ترسم ...؟ پرسید : از چه می ترسی؟ گفتم : می ترسم فکر کند پول نیاز دارم که نوشتم دانشگاه قبول شدم . مادرم بوسه ای بر پیشانیم جا گذاشت و بلند شد . چه قدر مغروری پری ، وقتی از در اطاق خارج می شد گفتم : نگران نباشید ، حتما خانم بزرگ برای فرانک نوشته که در دانشگاه قبول شدم . برگشت ، نگاله تحسین آمیزی به من انداخت و رفت .
    به این ترتیب وارد دانشگاه ملی شدم . همانطور که حدس می زدم خانم بزرگ در نامه اش برای فرانک نوشته بود. بهرام هم خبردار شده بود . در نامه ای که فرستاده بود گله کرده بود که چرا برایش ننوشتم و هم تبریک گفته بود . پول هم فرستاده بود . با دیدن پولهابازنگران ی فکرم را دربرگرفت نکند دلش برایم می سوزد و...نکند...وای...وای بهرام.بهرام. بهرام .
    دردنیایی که هیچ خبری از مهرووفا نبود مراعاشق کردی وقتی رفتی سپردی از خودم مراقبت کنم گفتی دوستم داری برایم نوشته بودی ربی من دنیا برایت قفس شده برایم نوشتی زیباییها ی دنیا را بی من نمی خواهی نوشته بودی بدون من همچون قطره ای هستی که به عمق خاک می باری . اما من !من برایت نوشتم نگذار از نو فقط یک افسانه ، یک رویا باقی بماند . نوشتی واقعیتها را در انتهای رویا پیدا می کنی . نوشتم چشمهایم خسته شدند از بس انتظار کشیدند . نوشتی وقتی برگردم می فهمی که با من چه کردی . نوشتم نکند دیر بیایی . نوشتی برای رسیدن هیچ وقت دیر نیست . نوشتم کی می رسد آن روز که لباس سپید خوشبختی بر تن بپوشم . لباسی که کودکان دنباله اش را جمع کنند . تور سپیدی را که تور سپیدی را که تو از روی صورتم بر می داری ؟ نوشتی ، آنوقت دستهایت را ، دستهای سفید ظریفت را در دستهایت را ، دستهای سفید ظریفت را در دستهایم می فشارم . به چشمانی که هر کس را یاد چشمهای آهو می اندازد نگاه می کنم . به نگینهای براقی که روی لباس خوشبختیت می رقصند ، چشمک می زنند و من آهسته بازوانت را لمس می کنم . دوستت دارم پری ، نوشتم دلم می لرزد . نوشتی دلت را در قفس دستهایم زندانیش می کنم تا دیگر نلرزد . نوشتم بی تو نفس نمی کشم ، نوشتی به خاطر من بکش . آه بهرام و .... بهرام .... بهرام .... و قطره های اشک بود که دانه دانه می چکید و برگهای کتابم را خیس می کرد .
    باز دعا ، باز نیایش ، باز دستها به سوی آسمان دراز می شد و ناله می کردم . آه بهرام وقتی که صدای پایت را بشنوم. جستجو می کنم از کدام جاده آمدی ، تمام سطح جاده را گندم می ریزم ، و کبوترهای نامه رسان را به مهمانی عاشقها دعوت می کنم . آه بهرام پا در هر جاده ای که بگذاری انتهای آن جاده به سینه من می رسید ، آن وقت وقتی به تو می رسم یعنی به هر چی که می خواستم رسیده ام . آه بهرام وقتی تو نیستی برای کبوترها چطور دانه بریزم ؟ بهرام اگر تو را داشته باشم ... آه بهرام . بدون تو چطور می توانم ...؟ تو که تمام وجودم را در بر گرفتی.
    روزها دانشگاه ، شبها تا دیر وقت درس ، همه و همه با یاد بهرام . هر لحظه ، با یادش ، فکرش و ... بالاخره دو سال دیگر هم تحمل کردم . اما چه تحملی ، سوختم ، جوانه ای بودم ، رشد کردم . سبز شدم و زرد شدم . تنهایی خردم کرده بود . مهر انگیز همان سال به امریکا ، پیش شوهرش رفت . فرحناز هم سرش به زندگی گرم بود و کمتر همدیگر را می دیدیم . ولی فرید همچنان به پای من نشسته بود . اکثر روزها جلوی در دانشگاه منتظر می ماند و فقط به یک نگاه قناعت می کرد.
    تا آخر 310


    ظهر بود . بچه ها از شدت گرما بی طاقتی می کردند . روزهای آخر بود. یکی دو امتحان دیگر داشتیم. باز مهرانگیز برایم نامه نوشته بود. نامه هایش را به آدرس دانشگاه برایم می فرستاد.هر لحظه منتظر بودم تعطیل بشویم و فرصتی به دست بیاورم و نامه را بخوانم. وقتی تعطیل شدیم ، وقتی قدم را از دانشگاه بیرون گذاشتم باز فرید منتظر من در اتومبیلش نشسته بود. باز من از دور سلامی کردم و عرض خیابان را گذشتم. در ایستگاه اتوبوس روی نیمکت ، نشستم و بلیطم را از کیفم در آوردم. طبق معمول فرید پیاده شد و تعارف کرد که مرا برساند و طبق معمول و طوری که دیگر این رفتارش برای عادی شده بود گفت:« ممنون ، با اتوبوس راحت تر می روم.»
    در اتوبوس که نشستم کنجکاوانه نامه را باز کردم. نامه ای که نوشته هایش غصه هایم را بیشتر کرد.آری مهرانگیز پس از احوال پرسی نوشته بود که از شوهرش جدا شده و می خواهد همراه پسرش به ایران برگردد. از بی وفایی شوهرش نوشته بود و از این که چقدر از غریبی و تنهایی عذاب می کشد. نوشته بود برای پا گذاشتن به خاک وطن لحظه شماری می کند. نوشته بود وضع قلبش خوب نیست و به همین دلیل نمی داند راجع به پسرش چه تصمیمی بگیرد. بیچاره از این می ترسید که نکند بمیرد و پسرش بدون سرپرست بماند. نوشته بود پدرش زیر بار نمی رود و می گوید من بچۀ فلج نمی خواهم. نوشته بود ، شوهرم هیچ وقت درکم نکرد. هیچ وقت نفهمید حرف زدن با سکوت یعنی چه؟ کاش می دانست خاطرات پوسیده یعنی چه؟ کاش می دانست گذشت و گذشتن یعنی چه ؟ کاش می دانست سوختن در باغ جوانی یعنی چه؟ کاش می دانست سوزاندن آرزوها یعنی چه؟ کاش می دانست مرگ احساس و خاک کردن خاطره ها یعنی چه؟ کاش جوانه زدن خاطراتم را می دید و کاش خاک کردن وجودش را در یادم و در ذهنم ، می دید...
    قیطریه . صدای رانندۀ اتوبوس بود. ادامۀ نامه را برای بعد گذاشتم . گفتم :« نگهدار.» پیاده شدم. اتوبوس از جلوی من رد شد. قدم اول را که برداشتم تا به آن دست خیابان بروم ، اتومبیل فرید جلوی پایم توقف کرد. تازه متوجه شدم که تمام راه پشت سر من آمده. بوق زد. جلو رفتم و احوال پرسی کردم. حال فرحناز را پرسیدم و گله کردم که کمتر منزل ما می آید. گفت:« قرار است امروز عصر با مادرم مزاحمتان شوند. تشریف دارید؟» گفتم:« خوشحال می شویم. بله هستیم.» پرسیدم: « این همه راه را برای گفتن این موضوع دنبال من آمدید.» گفت:« این کار هر روز من است. شما تا حالا متوجه نشدید؟» و با گفتن کلمۀ خداحافظ حرکت کرد. با نگاهم تعقیبش می کردم. از چهارراه که گذشت من هم به سوی منزل رفتم.
    مادرم نبود. کتابهایم را روی میز تحریرم گذاشتم و سفره را پهن کردم. نهارم در یک قابلمۀ کوچک روی سماور گرم مانده بود. مشغول خوردن بودم که مادرم وارد شد. چند دست لباس روی دستش انداخته بود.
    « سلام ، خسته نباشد. از کجا می آیید؟» خوشحال بود. نگاهی به لباسها انداخت و گفت: « لباسهای فرانک خانمه ..» از اتوشویی گرفتم. داشتم می رفتم دیدم در اطاق باز شده ، گفتم ببینم از دانشگاه آمدی؟ پس من رفتم.»
    «کجا؟»
    « الان بر می گردم. می ترسم چروک شود ، اینها را که در کمد خانم آویزان کنم دیگر کاری ندارم.»
    وقتی از اطاق خارح می شد پرسیدم :« فرانک که اینجا نیست...»
    حرفه را قطع کرد و در حالی که پاهایش را در کفش جابجا می کرد گفت:« تا مژدگانی نگیرم هیچ حرفی نمی زنم.»
    جیغ کشیدم و به سویش دویدم. از شدت خوشحالی دور لبهایم می لرزید. این عادتی بود که از بچگی داشتم. دستم را دور گردن مادر حلقه کردم و صورتش را بوسیدم. « بگویید. بگویید دیگر ...جان به سر شدم... بهرام می آید؟»
    دستش را دراز کرد و گفت:« مژدگانی را بده.» اشک در چشمم حلقه بسته و لبهایم خنداان گفتم:« بهرام دارد می آید؟» فقط نگاهم می کرد. رفتم که از داخل کیفم اسکناسی در بیاورم. دوباره کفشهایش را در آورد و بالای سرم ایستاد. کمی خم شد و چون من دو زانو روی زمین نشسته بودم پیشانیم را بوسید و گفت:« شوخی کردم.»
    « ولی ... ولی شما گفتید...» زدم زیر گریه.
    « نگاه کن. مثل بچهها گریه می کند. اصلاً پرسیدی چی را شوخی کردم؟» با صدای بلند هق هق کردم و گفتم:« تو رو خدا حرف بزنید، شما که نمی دانید من الان چه حالی دارم.»
    موهایم را که از سنجاق باز شده بود و پریشان دورم ریخته بود ، نوازش کنان جمع کرد و آهسته گفت:« مژدگانی را شوخی کردم عزیزم.»
    « پس بهرام می آید؟ آره مادر؟ می آید؟ حرف بزنید دیگر»
    انگار که رسیدن من و بهرام را همچون آبی در صافی می دید خیره به پنجرۀ اطاق بهرام گفت:« بله دارد می آید.»
    بلند شدم و دوباره موهایم رها شدند. باز جیغ کشیدم. رفتم سراغ لباسهای فرانک که مادر آنها را روی صندلی آویزان کرد. نوازش کنان دست رویشان می کشیدم و گفتم:« راست می گویید مادر؟ از کجا خبر دارید ..آخه ..پس ...پس چرا بهرام در نامه برایم ننوشته بود؟»
    آمد کنارم ایستاد. لباسها را با احتیاط روی دستش انداخت و گفت:« برو غذایت را بخور. سرد شد. خدا انشاءالله مرا مرگ بدهد تا تو هم راحت بشوی.»
    با دلخوری پرسیدم:« چرا این حرف را می زنید، مگر من ...»
    معلوم بود که او هم کم از دست من دلخور نیست. گفت:« هرکاری که دلت می خواهد انجام می دهی آن وقت تازه می گویی مگر من چه کار کردم. تو الان باید مادر بودی اگر همان سال با فرید ازدواج کرده بودی ...» بغض کرد و دیگر ادامه نداد.
    به حدی خوشحال بودم که دیگر سوال نکردم و دوباره سر سفره نشستم. مادر رفت و حدود نیم ساعت دیگر برگشت . سفره را جمع کرده بودم و مشغول خواندن ادامۀ نامۀ مهرانگیز بودم. پرسید:«نامۀ بهرام آمده؟» گفتم:« نامۀ مهرانگیز است. امروز به دستم رسید.» « خب ، چی نوشته؟» و خلاصه ای از نوشته هایش را برایش گفتم. آهی کشید و گفت:« این هم از وفای مردها . آن وقت دختر من ، چهار سال است به پای کسی نشسته که اگر پایش به ایران برسد باز شیطانیهایش شروع می شود. تنها حرفه اش این است که دخترهای فامیل و غیره را آزار بدهد.»
    « من فکر می کردم شما مرا درک می کنید، برای همین تمام درد دلهایم را برایتان تعریف کردم.»
    « اگر درک نمی کردم که چهارسال پا به پایت نمی نشستم و انتظار نمی کشیدم. مجبورت می کردم با فرید ازدواج کنی. کاری که بالاخره مجبور می شوی انجام بدهی.»
    « مجبور می شوم؟»
    «آره مادر ! برای اینکه خودت پی می بری که بی خود به انتظار این به قول تو شاهین خوشبختی نشستی ، خودت به اشتباهت پی می بری. برای همین هم ما تا حالا ساکت ماندیم ، که خودت به نتیجه برسی.»
    » ما؟ شما؟ حتماً می خواهید بگویید فرید و فرحناز هم مثل شما فکر می کنند؟» گفت:« البته ، همه مثل من فکر می کنند ، حتی همان دوست ...مهرانگیز خانم.»
    « اینها همه شعر و حدیث است. من و بهرام حرفهایمان ، تصمیمهایمان و ... همه را گفتیم ، حالا می بینید.»
    « باشد، ما نشستیم که ببینیم، به همین زودی همه چیز روشن می شود. به همین زودی. بعد با انگشتهایش یک حسابی کرد و گفت: حدود یک ...نه ...ده روز دیگر.»

    تا آخر 315
    خدا سه حرف دارد!..
    اما برای تنهایی من حرف ندارد...!

  2. محل تبليغات شما    موزيک روز
     
  3. Top | #22



    تاریخ عضویت
    Mar 2012
    عنوان کاربر
    این نیز بگذرد!!.........
    میانگین پست در روز
    4.30
    محل سکونت
    جدا از همه!!
    نوشته ها
    3,900
    پسندیده
    10,807
    تشکر شده
    9,457
    میزان امتیاز
    100

    پیش فرض

    ده روز دیگر...ده روز دیگر؟...ده روز دیگر من بهرام را میبینم؟»
    «دیوانه شدی پری؟»
    «نه نه...دیوانه شده بودم.ده روز دیگر عاقل میشوم...خدایا شکرت.»در باغ دویدم.واقعا دیوانه شده بودم؟درست میشنیدم؟بهرام...بهرام من؟میخواست بیاید...ده رو دیگر ما همدیگر را میبینیم...آه که چقدر سخت گذشت ولی چه انتظار شیرینی بود.چه کار کنم؟کی؟همان موقع که بهرام میرسد یعنی میتوانم خودم را کنترل کنم؟یعنی چه حرکتی میکند؟وقتی لحظه اول چشمش به من بیافتد؟کدام لباسم را بپوشم؟روسری بپوشم؟نه جلوی او که نمیخواهد...نه نه میپشوم.آن وقت فکر میکند هیچ وقت نپوشیدم.کدام را بپوشم؟کدام بیشتر به صورتم می آید؟آهان یادم آمد همان که گلهای سرخ دارد.زمینه اش مشکی است.بهرام عاشق گل سرخ است.برایش گل میخرم.خب چه گلی؟آه گل سرخ دیگر...چقدر خنگی پری.وقتی برای اولین لحظه چشمم به چشمش افتاد...فکر میکردم...بخندم؟گریه کنم؟لبخند بزنم؟اخم کنم بهتر است.آن وقت میفهمید که چه روزهایی را گذراندم.نه اخم کنم ممکن است ناراحت...و بالاخره مانند دیوانه ها در باغ میزدم و برای دیدنش نقشه میکشیدم.
    «بیا تو پری!الان خانم بزرگ از پنجره اطاقش میبیند.خوب نیست.»اصلا انگار نه انگار کسی داشت با من حرف میزد.در دنیای خودم سیر میکردم.در دنیای زیبا رنگارنگ عاشقی.سوار بر اسب سفید دوشادوش بهرام در چمنزارها...آه چه رویاهای شیرینی.
    نور خورشید همچون آبشاری زرین از پنجره های بلند به درون سالن پذیرایی تابیده بود.خانم بزرگ گفت:«کوکب پرده ها را بکش!»من به جای مادر بلند شدم.پرده های مخمل زرشکی که تور حریر سفید دالبر رویشان میخورد را کشیدم و برگشتم کنار مادر نشستم.
    خانم بزرگ روی میز درازی که پایه ها و لبه هایش با صدف و گوش ماهی تزئین شده بود انبوهی از لباسهای تابستانی در مدلهای مختلف کیف و کفش کمربند و کروات عینک آفتابی وسایلی از قبیل جاقلمی جعبه های کوچک مینا کاری که در یکی از آنها باز بود و اشیاء زینتی قیمتی در آن ریخته بود...همه را روی میز گذاشته بود و مادر مشغول مرتب کردن آنها بود.
    «کوکب!برو در آن چمدان آبی هم باز کن توی آن هم هست.وای که این فرانک چه خورده فرمایشهایی میکند.»
    مادر در چمدان را باز کرد.سنگ یشم کنده کاری شده دیسهای نقره ای بزرگ رومیزیهای توری دو کاسه بلوری که به طرز باشکوهی کنده کاری شده بود دو جین نمکدان و فلفلدان ونقره و چهار شمعدان چند شاخه نقره و...
    «خانم بزرگ اینها را فرانک خانم فرستادند؟»
    «آره دخترم امروز صبح رسیدند.سفارش کرده بود همه را مرتب بچینیم.»دست بردم درون جعبه مینا کاری و گردنبند مرواریدی را از داخلش درآوردم که سه بند بود و گیره الماس داشت.وای چقدر قشنگ است!بیشتر از تمام آنچه را که درون جعبه بود اعم از انگشترهای درشت و ریز فیروزه و زمرد.گردنبند جواهر دستبندی که آویزش سکه های دوران...بود چشمم به گردنبند مروارید خیره شده بود.
    داشتم گردنبند را لابه لای انگشتهایم لمس میکردم که خانم بزرگ گفت:«حقا که فرانک خوش سلیقه است.در نامه اش نوشته این گردنبند را برای عروسش خریده.»با ناز گفت:«برای خانم بهرام جانم...برای او خریده.»و لحظه ای خودم را در همان لباس سفیدی که تنگ و بلند بود و تمام پایینش طبقه طبقه چین چین میشد دیدم و همان گردنبند را در دستهای بهرام که به گردنم می آویخت.
    «پری جان!مواظب باش مرواریدش لک نشود.»به خودم آمدم.هنوز روی صندلی نشسته بودم و گردنبند لای انگشتهایم غلت میخورد آهسته گذاشتم درون همان جعبه ای که کفش ابر و پنبه بود.پنبه هایی که برای زیبایی قرمز و سبز شده بودند و جلوه جواهرات را بیشتر کرده بودند.خانم بزرگ آهسته در جعبه را بست و آن را به سمت خودش کشید.بعد کلید کوچکی که طلایی بود را از روی میز برداشت و در آن را قفل کرد.سپس از روی صندلی بلند شد و به اطاقش رفت.
    مادر بی خیال از این دنیا مشغول مرتب کردن وسایل بود.چشمم افتاد به کمربند چرمی مشکی کمربند بهرام بود.همیشه آن را روی شلوارش میدیدم.با همان قفل درشت نقره.دستم را بردم که لمسش کنم مادر از جلوی دستم کشیدش و آهسته با صدای گرفته گفت:«میخواهی خانم بزرگ متوجه شود؟»
    وقتی خانم بزرگ برگشت من داشتم به اطاق خودمان میرفتم.گفت:«کجا میروی پری؟»گفتم:«ممکن است فرحناز و مادرش بیایند.»پرسید:«هنوز این آقا فرید دست برنداشته؟»خجالت کشیدم و سرم را پایین انداختم.زیر لب گفت:«من نمیدانم این جوانها چه میخواهند آن از بهرام که هنوز تکلیف فرنوش بیچاره را مشخص نکرده.این هم از تو که این جوان بدبخت را بازیچه خودت قرار دادی.»مادر در ادامه حرفهایش گفت:«خیر ببینی خانم بزرگ شما یه چیزی بگویید.شاید به حرف شما گوش کند.»نگاه تیزی به مادر کردم و گفتم:«خانم بزرگ من فعلا باید درسم را تمام کنم.»و برای اینکه هیچ کدام حرفی نزنند با عجله از خانه خارج شدم.
    حدودا یک ساعت دیگر گذشت.مادر با سبدی میوه وارد اطاق شد اینقدر خوشحال بودم که حتی نمیتوانستم درس بخوانم.فقط به فکر آمدن بهرام بودم.مادر پرسید:«هنوز نیامدند؟»
    هنوز که نه ولی کم کم باید پیدایشان بشود.مادر پرسید:«تو فکر میکنی برای چه میخواهند بیایند.»بعد مثل کسی که با خودش حرف میزد افزود:«یعنی دوباره میخواهند تو را خواستگاری کنند؟»نچ نچ کرد و افزود:«خدا انشاءالله دل هیچ کس را این طور گرفتار نکند.والله من که دیگر از رویشان خجالت میکشم.آخر کی ما لیاقت همچین خانواده ای داریم؟ناشکری میکنیم خدا به آخر عاقبت...»همزمان به هم نگاه کردیم.گفت:«مگر صدای بوق را نمیشنوی؟بلند شو.بلند شو.آمدند.»و خودش با عجله چند بشقاب و نمکدان کنار سبد میوه گذاشت:«وای پس این سماور کی جوش می آید؟»
    کتابهایم را جمع کردم و با عجله رفتم در را باز کردم.فرید هم همراهشان بود.گفتم:«سلام خیلی خوش آمدید.»فرید داشت در ماشین را قفل میکرد.فرحناز پرسید:«چی شده پری؟امروز خیلی خوشحالی.»خنده شیطنت آمیزی کرد و افزود:«این بلوز صورتی چقدر به پوستت می آید؟خوشگل بودی خوشگل تر شدی.»صدای مادرم را از پشت سرم شنیدم:«به به مشرف فرمودید.قدم به چشم.»بعد صدای مادر فرحناز و بعد هم فرید.تعارفها درهم و برهم بود.من و فرحناز پشت سرشان راه افتادیم.پرسیدم:«کم پیدا شدی پس آقا رضا کجاست؟»
    «شرکت.شب به شب رضا را میبینم.»به شوخی دستی به شکمش که حسابی بالا آمده بود زدم و گفتم:«چه خبر؟»
    سرخ شد و خندید:«ول کن پری.»
    «به سلامتی کی نی نی کوچولو تشرف فرما میشوند؟»گفت:«هیس!»و انگشتش را جلوی بینی گرفت:«بلندگو خوردی چه خبرت است؟همه شنیدند.»
    زیر گوشش گفتم:«یعنی خبر ندارند؟»لبهایش را جمع کرد و شانه هایش را بالا انداخت.وارد اطاق شدیم.فرید جای همیشگی نشست.همینطور مادرش.فرحناز کنار من یعنی روبه روی فرید نشست.همینطور که انگشتم را روی گل قالی میکشیدم گفتم:«خوش آمدید.»
    مادر چای دم کرد و سبد میوه را وسط اطاق گذاشت.با چشم و ابرو اشاره کرد که بلند شوم و تعارف کنم.فرید انگار تازه روز اولی بود که مرا میدید.گاهی سرش را بالا میگرفت و خیره نگاه میکرد.
    سر صحبت باز

    تا آخر 320


    شد. مادر فرحناز گفت:«خب پری خانم فکر کنم امروز دیگه، بهانه نداشته باشی. گفتی خب دیپلم بگیرم، گفتیم چشم، گفتی دانشگاه قبول بشم گفتیم چشم، گفتی...»
    بعد حرفش را خورد و بعد از چند لحظه افزود... «به خدا کوکب خانم دختر عمویش هلاک این است که ما یک نوک پا برویم و خواستگاریش کنیم. یا دختر همسایه. این همه دختر،البته از حق نگذریم. پری خانم،هزار ماشاءالله یک چیز دیگرند. خوشگلی، استعداد، تحصیل کرده، قدو بالاو...»
    مادرم میان حرفش گفت:«چوب کاری نفرمایید خانم.شما نسبت به پری لطف دارید. والله به خدا همیشه ذکر خیر شما و آقا فرید هست،نمیدانم پری...»
    «مامان!» و مادرم ساکت شد و زیر لب گفت خودش میداند.من کاره ای نیستم.» مادر فرحناز گفت:«چه فرمایشها؟اصل کار شما هستید. بزرگ ما هستید. باور کنید فرید واقعا شما را دوست دارد.همیشه میگوید کوکب خانم یک دنیا فهم و شعور هستند.» و دوباره تعارفها بینشان تکه پاره شد.
    باز صحبتها از من شروع شد و به من هم خاتمه پیدا کرد.باز من جواب سر بالا دادم. ولی دیگر به آخر راه رسیده بودم.چند روزی دیگر مانده بود که تکلیفم روشن شود.ولی با تمام این احوال دلم طاقت نیاورد و وقتی که بلند شدند بروند گفتم:«آقا فرید بی زحمت یک لحظه تشریف بیاورید.»
    خوشحال شد و با دستپاچگی گفت:«چشم»و به دنبال من به راه افتاد.به باغ رفتیم،زیر درخت بید نرفتیم.دلم نمی آمد غیر از بهرام با هیچ کس آنجا حرف بزنم.به اطراف استخر رفتم.مثل بچه ای به دنبال مادرش پشت سرم می آمد.برگشتم و دیدم انگشتهایش را در هم فرو برده و صورتش بر افروخته شده.گفتم:«آقا فرید!»سریع گفت:«بله پری خانم؟»گفتم:«خواستم...خواستم بگویم...»
    «چی خواستید بگویید پری خانم؟بگویید...لطفا بگویید.»اصلا فکرش را هم نمیکرد که بخواهم بگویم:...«آقا فرید من بارها از شما خواهش کردم،ولی شما هیچ وقت حرفهای مرا جدی نگرفتید.»
    «چه کار کنم پری خانم؟»
    «مرا فراموش کنید.»
    چشمهایش همانند دو تکه شیشه برق میزد.یک لحظه متوجه شدم دستهایش میلرزد.
    گفت:«نمیتوانم»و رفت.
    چند قدم پشت سرش رفتم و خواستم صدایش کنم که برگشت و گفت:«خودم راه را بلد هستم.»
    آنطور که دلخور از حاط بیرون رفت،خاری در سینه ام فرو رفتم.باز دلم به حالش،حال پریشانش،سوخت.
    آه بهرام ببین به خاطر تو چطور دل این جوان را شکستم.بعد صدای بهرام را نجواکنان شنیدم:من هم به خاطر تو دل فرنوش را شکستم. آه بهرام چطور این چند روز را بگذرانم.مانند سربازی شده بودم که هرچه از خدمتش میگذرد و به معافیتش نزدیک میشود روزها،ساعتها و لحظه ها برایش سنگین تر میشود. آه بهرام لحظه ی رهایی پرنده ها رسیده،بهرام جان کجایی تا این سکوت مرا تو فریاد بزنی.آه بهرام کجایی؟بیا تا مصرعهای شعرهای دردناکم را کامل کنی.دستهایت کجایند؟دستهایی که خورشید را به من نشان میداد.کجایی؟کی می آیی که صدایت چشمهای بسته ی مرا بیدار کنند.کجایی تا صدای بال پرنده را روی لبهایت بشنوم و در گوشم تکرار شود.شاید رسیدن برای بعضی از عاشقها لحظه ی بزرگ بیداری باشد،ولی برای من نفس است،زندگی است.آه بهرام بیا و صدایم بزن که صدایت همچون لالایی باران در شب است.همچون نم نم باران در شیشه هاست.
    آه،میان یک دشت *** خود را میبینم.یک خورشید توی کویر،در دست خاک اسیرم.اشعه ی خورشید به تنم می تابد.زنجیر زمین به پاهایم بست شده.من در این کویرم. به فریادم برس بهرام.من همانم که یک روز می خواستم دریا بشوم.می خواستم بزرگترین دریای دنیا بشوم. من همانم که در انتظار تو شبها را به آتش می کشیدم تا به فردا برسم. من اول چشمه بودم.حالا رود شدم به دنبال امید که در دشت راه افتادم تا شاید برسم به دریای امید.دریایی که در پشت یک کوه بلند سرنوشت قرار دارد.در این راه به هرکس رسیدم پرسیدم: تو میدانی این دریا از کجا راه دارد.ولی همه آنها فقط پوزخند نصیبم کردند و گفتند:سراب است.گفتم دریاست.گفتند:نه،سراب است.سراب...سراب...سراب...
    بله،بالاخره به این ترتیب انتظار چهارساله که برابر با چهل سال برایم بود گذشت.انتظار تمام شد.لحظه ی دیدن از راه رسید.لحظه ای که چهار سال به دنبالش ثانیه شماری میکردم.لحظه ی دیدار آه چقدر عذاب کشیدم.چقدر سخت گذشت.برود و دیگر نیاید آن شبهای سکوت و تنهایی،آن روزهای...
    «حاضر شدی پری؟» صدای مادرم بود. نگاهی به ساعت پیر روی طاقچه اناختم.ساعتی که تنها شاهد لحظه های من بود. ساعت از سه بامداد چند دقیقه گذشته بود.بهترین لباسم را به تن کرده بودم.راننده بوق زد.بهترین کفشهایم را پوشیدم و به طرف اتومبیل رفتم.خام بزرگ پرسید:«پس چرا کوکب نیامد.چه کار میکند؟»سوار شدم و گفتم:«آمد.»و راننده اتومبیل را از حیاط خارج کرد.مادر در را بست و سوار شد.در آن تاریکی نگاهم به آسمان بود.انگار با چشم دنبال هواپیما میگشتم. کدام هواپیما؟ هواپیمایی که بهرام جانم در آن نشسته. الهی قربان آن آسمانی بروم که آن هواپیما در ان پرواز میکند و آن هواپیمایی که بهران را در خود حفظ میکند. تمام شادیهای دنیارا یک جابه قلبم فرود آورده بودند. مثل اینکه تمام ستاره ها به خاطر ما جشن گرفته بودند. نمیدانم چرا به نظرم میرسید دارند میرقصند؟ شاید موزیک شادی هم در گوشم میشنیدم.نه،مثل اینکه اینبار دیگر خیالاتی نشده بودم. صدا از باند هایی که پشت صندلی عقب،یعنی درست پشت سر من بود بلند میشد.خانم بزرگ هر چند لحظه یکبار به راننده میگفت:«خیابانها که خلوت است،کمی تندتر ولی با احتیاط برو.»راننده میگفت:«چشم!»و سرعتش را بیشتر میکرد.اگر به دستور من بود دلم میخواست با هواپیمای جت می رفتم. هر چند غایده ای ندشت و میبایست تا ساعت چهارو نیم صبح صبر میکردیم.اینقدر افکار دیدار بهرام در سرم پخش شده بودند که نفهمیدم چطور به فرودگاه رسیدیم. حالا دیگر دقیقه ها را میشمردم.وقتی پیاده شدیم با هر یک ثانیه که میگذشت قلب من دوبار یا شاید سه بار تپش داشت. یعنی بهرام الان چه حالی دارد؟ آیا او هم به همین شدت قلبش میتپد؟ نفسش به شماره افتاده؟ ثانیه ها را میشمارد و به من فکر میکند؟
    سر حال و شادو شنگول قدم اول را در سالن پروازهای خارجی گذاشتم.خوشگل و به قول مادرم طناز شده بودم.بلند تر و لاغر تر از سابق شده بودم.از تصور واکنش بهرام دلم ضعف میرفت.ساعت یک ربع به چهار بود.قلبم با صدای تاپ تاپ و پشت سر هم میکوبید.این دیگر چه حالی است که من پیدا کرده ام.خوشحالم و دلهره دارم.چرا ثانیه ها نمیگذرند؟تمام مدت این چهار سال یک طرف و این لحظه های آخر هم یک طرف.
    بالاخره هواپیما فرود آمد و به زمین نشست. کاش میتوانستم فریاد خوشحالی بکشم. داد بزنم تا همگان،آنان که قلبشان همانند قلب من میتپد، آنان که انتظار عزیزشان را میکشند، آنان که تشنه ی لحظه ی دیدار هستند بشنوند. داد بزنم. تمام شد انتظار طولانی عاشقانه بهرام برگشت. بهرام آمد. بهرام رسید. و صدای خانم بزرگ را شنیدم که با بغض و لرزیده گفت: «دارند می آیند. خدایا...پسرم...دکتر برگشت.» و آه کشید و افزود: «خدایا شکرت.» واقعا در آن لحظه وحشت برم داشته بود.
    میترسیدم نگاه خانم بزرگ را دنبال کنم و بهرام را در میان آنها نبینم. چه کار کنم




    مادرم نگاه کردم . چشمان ریزش برق می زد. کم کم لبخند روی لبانش ظاهر می شد و من هنوز صورتم را نچرخانده بودم.

    خانم بزرگ قدم اول را برداشت گفت:« الهی فدای آن قد و بالایت بشوم پسرم.» از شدت حالت عصبی که داشتم تمام پوست دور ناخن هایم را کنده بودم. پنجه هایم را در کفش فشار می دادم و فکر می کردم. منظورش از پسرم کدامشان بود. بهرام یا پدرش؟ بالاخره دل به دریا زدم و به سرعت چرخیدم به طرف ... فرانک جلوتر و مردی با قد بلند و موهای جوگندمی که سبیل باریکی پشت لبانش بود پشت سرفرانک قدم بر می داشت. چقدر باوقار... بهرام؟ پس بهرام کو؟ چرا بهرام همراهشان نیست. دوباره چشمهایم را باز و بسته کردم. اما بهرام نبود. خیره مانده بودم. اما واقعاً نبود. دلم ضعف رفت ، پاهایم سست شد. زانوهایم شروع کردند به لرزیدن. سعی کردم خودم را کنترل کنم. اما انگار رنگ پریده ام نشانگر حال پریشانم بود ، خانم بزرگ پسرش را و بعد فرانک را در آغوش کشید.

    آب دهانم را قورت دادم و تمام توانم را جمع کردم تا توانستم فقط بگویم :« سلام.»

    « سلام پری جان! ماشاءالله روز به روز خوشگل تر می شوی.»

    فرانک این را گفت که ناگهان نگاهش به در ورودی افتاد و جیغ کشید: «خواهرجان، شهرزاد...» و به سویشان دوید. دیگر نه می دیدم ، نه می شنیدم. تمامی این اتفاقها در کمتر از یک دقیقه اتفاق افتاده بود که برای من یک سال گذشت. هنوز دکتر سرش را در سینۀ خانم بزرگ پناه داده بود که خانم بزرگ پرسید:« پس بهرام جانم کو؟ » سعی نمی کردم بشنوم. ولی شنیدم. صدایی بسیار متین و آرام با لحنی عادی گفت:« رفته چمدانها را تحویل بگیرد.»

    دوباره زمان تکرار شد و همان حالتهای قبل تکرار شد. بازی خاری در سینه ام غلتید. به طرف دستشویی دویدم ، جلوی آینه آبی به سر و صورتم زدم و برای اینکه بهرام متوجۀ پریدگی رنگم نشود گونه هایم را سرخ کرد. دوباره سرحال و شاداب ، امیدوار و خندان بازگشتم. وقتی رسیدم همزمان ... بهرام هم رسید. به فاصلۀ یم صندلی رو به روی هم ایستادیم. خشک و رسمی، گردنها بلند و چشم در چشم هم. هیچ کدام حتی کلمه ای از دهانمان بیرون نیامد. هر دو سکوت. هردو خیره به برق نگاه دیگری. هر دو با لبهای باز بعد هر دو همزمان آهی از ته دل کشیدیم و دوباره همزمان و بسیار آهسته و به تدریج لبخند. ابتدا بسیار کمرنگ و کم کم رنگ می گرفت تا بالاخره لبهایمان باز شد و روی آنها لبخندی پاک که از دلهای صاف و صادق بلند می شد نست. صدا از گلویم بیرون نیامد. مثل کسی که دچار خفگی شده گفتم:« سلام.» بسیار آهسته و نرم سرش را پایین انداخت و با همان حالی که هنوز زیر چشمی در چشمم خیره بود گفت:« سلام پری جان.»

    دلم ریخت. یکجا خالی شد. اما کجا رفت. کجا دارد که برود «پیش دل بهرام» دیگر نه او کلمه ای گفت نه من. با صدای خانم بزرگ به خودمان آمدیم.

    « قربان این قد و بالایت بشوم بهرام جان. عزیزم ، شاه داماد.»

    دیگر شنیدن این کلمه برایم اهمیت نداشت . دیگر نمی رنجیدم. زیرا عزیزم روبه رویم ایستاده بود. قلبش پیش من بود و قلبم را گرو گرفته بود. حالا دیگر مطمئن بودم که تا خودش تصمیم نگیرد ، تا خودش نخواهد هیچ اتفاقی نخواهد افتاد.

    کارگری که همراه بهرام چرخ به دست چمدانها را آورده بود پرسید:« همین جا بگذارم. آقا؟... پرسیدم چمدانها را ...آقا ...»

    اما بهرام تمام حواسش پیش من بود. خندیدم و رو به کارگر گفتم:« اینجا نه ، توی پارکینگ اتومبیل ...»

    بهرام که تازه به خودش آمده بود ،گفت:« ببخشید ، چی پرسیدید؟»

    باز هم توی دلم قربان صدقه اش می رفتم و به وجودش افتخار می کردم. چقدر زیباتر شده بود. قیافه اش جا افتاده بود. رفتارش و لحن بیانش با گذشته قابل مقایسه نبود. وقتی حرف می زد حس می کردم دلم از حال می رود. وقتی نگاهم می کرد لرزه بر اندامم می انداخت. انگار که برق نگاهش تیری از مهر و محبت بود که با سرعت در قلب من فرو می رفت . انگار پیکان تیرش سرخ از آتش عشق بود و وقتی در قلبم فرو می نشست تمام وجودم را به آتش می کشید. آتش سوزندۀ عشق. وقتی با آن قد رشید قدم بر می داشت دلم می خواست هیچ کس مرا نمی دید. زانو می زدم و جای پاهایش را می بوسیدم و می بوییدم، آه ، افسوس که نمی توانستم. وقتی به نقطه ای خیره نگاه می کرد ، می دانستم که به من فکر می کند و به فکرهایی که از مغز من می گذشتند فکر می کند.

    به این ترتیب بهرام برگشت. چهارسال انتظار به پایان رسید و امید من، روح من ، آینده من و زندگی من برگشت. و من خوشحال و راضی سر به آسمان ساییدم و از ته قلب خدا را شکر گفتم:« خدایا شکر که آرزویم را برآورده کردی. خدایا من با چه زبانی می توانم شکر کنم و بالاخره نتیجۀ آن همه دعا و التماس در درگاه پروردگار را گرفتم. نتیجۀ اشکهایی را که ریختم ، اشکهایی که در شبهای بارانی در قطرات باران گم می شدند.»

    به خانه رسیدیم. همه پیاده شدیم. بهرام و پدرش که با اتومبیل پدر شهرزاد آمده بودند هم پشت سر ما رسیدند . باز قربان صدقه های خانم بزرگ شروع شد. من و مادر تکیه به دیوار اطاقمان داده بودیم و نگاه می کردیم. بهرام که پیاده شد باز احساس گذشته در من زنده شد. حالا که به خانه برگشته بودیم باز خجالت کشیدم و در وجودم خرد شدنم را احساس کردم. آه کشیدم: ای کاش در این خانه نبودیم. پس کجا بودیم؟ آن وقت چطور بهرام را می دیدم؟ و مثل آرزوهای بچگانه ،آرزو می کردم :مثلاً خانۀ شاکری خانۀ ما بود. آن وقت همسایۀ روبه رویی بهرام بودیم. با تفاوت اینکه من دختر کلفت خانۀ پدری بهرام نبودم.

    لبخند شیطنت آمیزی گوشۀ لبهای بهرام نقش بسته بود و دزدانه به من نگاه می کرد. چشمانش در عمق چشمهایم حرف می زد. گویی چشمانش فریاد می کشید از زین تا آسمان مرا می خواهد. و چشمانم در جوابش می گفت: من تا کهکشانها تو را می خواهم. چشمانش می گفت: بدون من زمستانی سرد و تاریک بوده و حالا که مرا می بیند بهاری شده با آسمان صاف. چشمانم در جوابش می گفت: می پرستمت بهرام !

    هر دو چنان غرق نگاه یکدیگر شده بودیم که متوجۀ رفتن بقیه نشدیم و صدای فرانک از روی پله های ساختمان خانم بزرگ برق نگاههایمان را از یکدیگر جدا کرد.

    « پس چرا خشکت زده بهرام؟ صبح شده بیا تو. معلوم نیست این پسر چی به سرش آمده.»

    خانواده بهرام چنان از این باور که من و بهرام همدیگر را دوست داریم دور بودند که اصلاً توجهی به رفتار ما نداشتند.

    به قول مادرم که می گفت:« فرانک برف و تگرگ را در چلۀ تابستان باور می کند ، اما هیچ زمان باور نمی کند که بهرام می خواهد با تو ازدواج کند.»

    بهرام هر دو قدمی که به سمت ساختمان بر می داشت برمی گشت و لب باز می کرد که حرفی بزند، اما فرانک همانند داروغه ای که انجام وظیفه می کرد روی پله ها ایستاده بود و پشت سر هم با خودش حرف می زد.

    « راه بیا بهرام ، خانم بزرگ دارد صدایت می کند. پس چرا ایستاده ای؟»

    و من با نگاه بدرقه اش می کردم. وقتی وارد ساختمان شد ،آهسته دستش را برایم تکان داد. من هنوز ایستاده بودم. خیلی زود برق اتاقش روشن شد. نفس راحتی کشیدم. پشت پنجره آمده و لبخند زدم. دستم را برایش بلند کردم. پنجره را باز کرد. در تاریکی ، درست نمی توانست مرا ببیند. پاورچین رفتم زیر پنجره. روی بالکن کوچک اطاقش آمد. آنجا می توانستیم با هم صحبت کنیم. برای لحظه ای کوتاه دوباره یکی از خاطره های بچگی برایم زنده شد. روزی که بهرام امتحان داشت. آن موقع من مدرسه نمی رفتم . از من خواست که زیر پنجره بایستم و کیف و کتابش



    تا آخر 330

    خدا سه حرف دارد!..
    اما برای تنهایی من حرف ندارد...!

  4. Top | #23



    تاریخ عضویت
    Mar 2012
    عنوان کاربر
    این نیز بگذرد!!.........
    میانگین پست در روز
    4.30
    محل سکونت
    جدا از همه!!
    نوشته ها
    3,900
    پسندیده
    10,807
    تشکر شده
    9,457
    میزان امتیاز
    100

    پیش فرض

    را بگیرم تا روی زمین نیافتد هنوز اندکی از برفهای ماه بهمن روی زمین باقی ماند بود.در حالی که انگشتهایم یخ کرده بود و آنها را جلوی دهان میبردم و با نفس سعی میکردم گرمشان کنم ایستاده بودم.روی بالکن آمد و سطل زباله اطاقش را توسط طناب پایین فرستاد.درون ظرف زباله کیف و کتابش را گذاشته بود.با عجله و همانطور که خودش فرمان داده بود سطل زباله را ته باغ بردم و تا آنجا که توانستم برف روی آن ریختم.لحظه ای بعد صدای داد و بیداد بهرام را از اطاقش شنیدم که میگفتکیف و کتابم نیست مامانو داد کشیدمامان بیا کیف و کتابم را پیدا کن.من امروز امتحان دارمبعد صدای فرانکگریه نکن پسرم.الان میگردم پیدا میکنم.فکر کن ببین کجا گذاشتیو نوازشش میکرد.و من با صورتی گل انداخته دست و پایی یخ کرده که برف و آب در چکمه هایم پر شده بود به اطاق برمیگشتم و منتظر نقشه های زیرکانه دیگرش میشدم.
    ناگهان برق اطاق بهرام خاموش شد.بهرام با عجله داخل رفت و دوباره برق روشن شد.بعد صدای فرانکاینجایی؟فکر کردم کسی توی اطاق نیست؟هنوز لباسهایت را عوض نکردی؟زود باش بهرام جان خانم بزرگ بی تابی میکند
    صدای بهرام که میگفتحالا نمیشو صبح بروم پیش مادربزرگ؟خیلی خسته ام مادرو دوباره فرانک میگفتخوب نیست پسرم فقط چند دقیقه بعدا وقت داری تا هروقت که دلت خواست بخوابی
    دوباره برق اطاق خاموش شد.من ماندم و تاریکی و تنهایی.اما خوشحال بودم.بهترین شب زندگانیم بود.به طرف اطاق دویدم.رختخوابم را پهن کردم و پریدم روی لحاف.از خوشحالی در پوست خودم نمیگنجیدم.کی صبح میشود؟کی میتوانم بهرام را تنها ببینم.با هم صحبت کنیم.حتما فردا قرار میگذارد که همدیگر را بیرون ببینیم و حرفهایمان را بزنیم.از فردا انقدر این خانه شلوغ میشود که وای...
    با این که تلاش میکردم تا صبح بیدار بمانم اما انقدر خسته بودم که خوابم برد.خواب بهرام را میدیدم.گاهی هوا روشن بود گاهی تاریک گاهی صاف گاهی ابری و طوفانی.در کویری به دنبال بهرام میدویدم.هر قدم من ده ها قدم او بود.به سرعت از من دور میشد و من جای او سراب میدیدم.سراب...سراب.جیغ کشیدم و از خواب پریدم.با این که بیدار شده بودم هنوز خودم را پیدا نکرده بودم.اینجا کجاست؟یادم آمد.همه چیز را به خاطر آوردم.صبح زود بود تازه نور نارنجی خورشید از لا به لای برگها به حیاط تابیده بود.ساعت نه صبح بود.باباعلی طبق معمول با گلهای اطراف استخر ور میرفت کود میداد.آب میداد...
    «سلام باباعلی صبح بخیر
    نگاهی پر از تعجب به من انداخت و پرسیدصبح شما هم به خیر پری خانم!دانشگاه تعطیل شد؟»خندیدم و گفتمبلهدوباره گفتاز وقتی یادم می آید هنوز تو را انقدر مثل امروز خوشحال ندیدمگفتمجدی؟»و دستم را در آب استخر کردم.
    نچ نچ کرد و گفتوای!یادم رفت آب استخر را عوض کنم خوب شد.شما فرشته خیر شدی.»
    «چرا؟»
    «مگر خبر نداری؟»
    «نه از چی؟»
    «پیش پای شما فرانک خانم و آقای دکتر بیرون رفتند.گفتمخب»و نگاهی به جای اتومبیل انداختم.گفتاز قرار معلوم امشب همه برای شام در منزل...»حرفش را قطع کردم و گفتمخودم این را میدانستم.دیشب وقتی از فرودگاه برگشتیم پدر شهرزاد همه را برای امشب دعوت کرد.خب این چه ربطی به اب استخر دارد؟»
    خنده پیرمردانه ای کرد و همانطور که گلهای پژمرده را میچید گفتتو که امان نمیدهی آدم حرفش را بزند
    خندیدم و گفتمخب بگو
    «لااله الا الله...»بعد مکثی کرد و من ساکت شدم و هیچی نگفتم.مشغول بازی با برگی که در استخر افتاده بود بودم که گفتخانم فرمودند امروز آب استخر را عوض کنم.میخواهد بعدازظهر شنا کند
    «خب این که عادی است.خانم شنا کردن کار هر روزشان است مگر یادت رفته
    آهسته گفتآخر امروز فرق میکند
    «چه فرقی؟»
    باز صدایش را پایین تر آورد و گفتبعدازظهر تمام دوستانش به دیدنش می آیند.همان دوستان قدیمی اش.الان هم رفت تا دعوتشان کند.میخواهند تنها باشند.فرمودند هیچ کس نباید در خانه بماند.حتی آقای دکتر و بهرام خان
    «حالا کجا میروند؟»
    با صدای بلند خندید ولی آهسته گفتتو مثلا دانشگاه میروی؟حواست کجاست؟خب میروند مهمانی دیگر
    با بی حوصلگی پرسیدمپس فرانک؟»
    باباعلی هم بی حوصله تر از من جواب داداه چقدر...«
    میدانم که خواست بگوید چقدر گیجم ولی حرفش را خورد و گفتخب وقتی که مهمانهایش رفتند او هم میرود.حالا فهمیدیباز گفتمخب به من چه مربوطهو بلند شدم و به سوی اطاق رفتم.صدایش را شنیدم که غرغر کنان میگفتاصلا تقصیر من است که با یک نیم وجب بچه درد دل میکنم
    زیر درخت بید نشسته بودم و خیره به پنجره اطاق بهرام نگاه میکردم.چقدر میخوابد؟پس چرا بلند نمیشود؟دلم ترکید.دارم دیوانه میشوم.و با اینکه دلم داشت برایش پرپر میشد به خودم گفتمچقدر سنگ دلی پری خسته است.خدا بهتر میداند.حتما تا صبح پیش خانم بزرگ نشستهو با این تفاسیر خودم ار راضی میکردم که تا هروقت دلش میخواهد بخوابد.
    یک ساعت شد نیم ساعت دیگر گذشت دو ساعت شد.باباعلی گفتپری خانم بی زحمت پیچ این شیلنگ را باز کنهنوز نگاهم به پنجره بود.اما بلند شدم و پیچ شیلنگ را باز کردم.نمیدانم از کدام قسمت شیلنگ که سوراخ شده بود آب به سر و صورتم پاشید.جیع زدموای باباعلی
    انگار که بهرام با صدای من از خواب پریده باشد پشت پنجره دوید.قطره های آب پشت سرهم از صورتم میچکید.حالا که خیالش راحت شد اتفاقی برام نیافتاده خمیازه کشید و دستهایش را به طرف پشتش برد.باز هردو به هم خیره شدیم و همزمان برای گفتن سلام دستمان را بلند کردیم و باز همزمان گفتیمصبح به خیرو همزمان لبخند روی لبانان ظاهر شد.
    چقدر دنیا زیبا بود.چرا انسان میتواند این همه زیبایی را ببیند حس کند چون آنچه را که میخواهد به دست نیاورده.تا دیروز که بهرام را نمیدیدم نسبت به همه چیز همه زیباییها بی تفاوت بودم.اما امروز روز دیگری بود.بوی درختان و گلها عوض شده بود.آسمان یک زنگ دیگر شده بود.باد طور دیگری میوزید.حس میکردم گلها میرقصند.بید هم شادتر از گذشته بود.برگهای او هم میرقصیدند.
    چرا بهرام حرفی نمیزند؟شاید منتظر است من جمله اول را بگویم.اما چه بگویم؟انگار در نامه راحت تر حرف میزدیم.سرم را پایین انداختم ولی دلم میخواست نگاهش میکردم.افزودبیا سرچهار راهآهسته گفتمچشمو درون اطاق برگشتم.ولی مگر دلم طاقت می آورد لحظه ای از او دور باشم.بلند شدم و منزل خانم بزرگ رفتم.عجب اسیر دلش شده بودم.دیوانه روحش و منتظر لحظه ای از نگاهش.
    مادر مشغول اتو زدن لباسهای خانم بزرگ بود برای مهمانی شب.خانم بزرگ هم عینک روی چشم مشغول خواندن شهر حافظ بود.
    برای اینکه بهرام متوجه شود آنجا هستم با صدای بلند گفتم:


    تا آخر 335
    خانم بزرگ گفت: جانم، گفتم (کتاب لیلی و مجنون را بردارم ، ) نگاهی به کتابخانه انداخت و گفت : ( هرکدام را که دوست داری بردار). خندیدم و بلندتر گفت : ( مرسی )
    بهرام با عجله در اطاقش را باز کرد. دلم خنک شد. گفتم ( سلام بهرام خان ) گفت : سلام بح شما به خیر.
    خانم بزرگ نگاهی به بهرام که از پله ها پایین می آمد انداخت و گفت ( ظهر شده پسرم و خنده کوتاهی کرد. )
    بهرام پایین آمد. دیگر این بهرام آن بهرام گذشته نبود. با وقار راه می رفت. شمرده شمرده صحبت می کرد و رفتارش متین شده بود.
    کنار خانم بزرگ، روی یک مبل نشست و پرسید: پدر و مادرم منزل نیستند؟
    خانم بزرگ بیت آخر را با صدای بلند خواند:
    بلب رسید مرا جان و بر نیامد کام
    بسر رسید امید وطلب بسر نرسید
    نمی دانم چرا با صدای بلند گفتن : خدا نکند
    خانم بزرگ و بهرام هردو نگاه کردند.
    نمی دانستم چه بگویم. بهرام که شاید متوجه جواب من و شعر حافظ شده بود برای اینکه خانم بزرگ را از مرحله بیرون بیاورد گفت: ( نگفتید خانم بزرگ، پدر و مادرم ... ) خانم بزرگ حرف بهرام را قطع کرد و گفت : رفتند بیرون پسرم، الان دیگه پیدایشان می شود و جریان مهمانهای فرانک را برای بهرام گفت.
    هنوز در فکر بیت حافظ بودم. پاهایم قدرت حرکت نداشتند. چرا خانم بزرگ این بیت را باصدای بلند خواند. نکند......نکند منظورش .
    و برای اینکه بهترین روز زندگیم خراب نشود خودم را دلداری دادم
    مادر سینی صبحانه را برای بهرام آورد ومن چون نمی خواستم یا نمی توانستم این صحنه ها را تحمل کنم کتاب لیلی و مجنون را برداشتم و از منزل خارج شدم. وقتی می رفتم، چهره مادرم را می دیدم. سنجاق زیر روسریش زده و سینی را برای آقای خانه می برد.
    باز برای لحظه ای زیباییهای دنیا جلوی چشمم فرار کردن و به جایش تیرگی و سیاهی نمایان شدند.
    ظهر برای ناهار باید منزل خانم بزرگ می رفتم. فرانک هوس ته چین مرغ کرده بود. دلم نمی خواست بروم. طاقت دیدن خدمت کردن مادرم را نداشتم. برای بار سوم مادرم از روی پله ها صدایم کرد. ( پری؟ پس چرا نمی آیی؟ )
    با عجله شیک ترین بلوز و شلوارم را پوشیدم و رفتم. حس می کردم مانند کبکب شدم. سرم را زیر برفر کردم فکر می کنم کسی نمی تواند مرا ببیند. خنده دار بود.
    به خودم و سر و وضعم می رسیدم و ادای دختر آدم حسابیها را در می آوردم و واقعیت را گم کرده بودم. مادرم را فراموش کرده بود. موقعیتم را ....
    همه سر میز نشسته بودند و مشغول کشیدن غذا بودند. بیشتر از همه از دکتر خجالت می کشیدم.
    خانم بزرگ با لحنی که بیشتر دلسوزانه به نظر می رسید گفت : پری جان بیا روی این صندلی، وبه صندلی که رو به روی خودش بود اشاره کرد و گفت: پس چرا اینقدر دیر آمدی؟
    اول به بهرام نگاه کردم . بعد به خانم بزرگ گفتم: ببخشید و نشستم.
    خیلی سخت بود. انگار هر چه بزرگ تر می شدم بیشتر واقعیت ها را می دیدم. دکتر گفت: پس چرا برنج نمی کشید؟
    بعد رو کرد به مادرم وافزود: کوکب خانم برای دخترت برنج بکش.
    کاش می توانستم فرار کنم. از کی و کجا؟ از خودم و به آنجا که این جمله ها که به گوشم نخورد. به آنجا که خودم و مادرم خرد نشویم. اما آنجا که بهرام وجود ندارد. آیا من بای بین بهرام واحساسم کدام را انتخاب کنم بعد که ته دلم را جستجو کردم صدایی ضعیف می شندیم که می گفت ( بهرام، بهرام را )
    مادر برایم یک گفگیر برنج کشید. اشتها نداشتم. غذا از گلویم پایین نمی رفت. نگاهی به بشقاب بهرام انداختم نیمی از غذایش را خورده بود. ولی از زمانی که من نشسته بودم انگار او هم بازی می کرد و نمی توانست بخورد. گاهی نگاهی دزدانه، گاهی برای لحظه ای خیره می شد و گاهی سرخ می شد ولحظه ای بعد سفید مثل گچ. و درست تمام این حالت ها را من هم داشتم.
    بعد از ناهار، بهرام و پدرش شطرنج ، بازی می کردند. فرانگ گفت: ( بهرام جان زود تمامش کنید. الان بچه ها می آیند ) و خانم بزرگ ادامه داد: من که حاضرم ، کوکب تو هم بیا ) و بعد رو کرد به من و افزود: پری جان تو هم حاضر شو برویم. اما من نمی توانستم ، هم خجالت می کشیدم و هم باید سر ساعت چهار سر چهارراه می رفتم. گفتم : شما بفرمایید. من باید درسم رابخوانم. دکتر در همان حالتی که مهره ای را تکان می داد پرسید: مگر دتانشگاه تعطیل نشده؟ با دستپاچگی گفتم؟ چرا اما..... حرفم را قطع کرد و گفت: شنیده بودم شما شاگرد ممتازی هستی ! آفرین! آفرین دختر جان.
    تمام لحن حرف زدنشان با این که مهربان بود ولی انگار پتکی می شد در مغز من فرود می آمد.
    فرانک این بار با لحنی که معلوم بود عجله دارد گفت: دیر شد الان می آیند.
    دکتر و بهرام به اجبار مهره های شطرنج را جمع کردند و همزمان گفتند: وای از دست .... یکی گفت : این خانم و آن یکی که بهرام بود گفت ( مادر ). و غرغر کنان رفتند که حاضر شوند و بهرام از پله که بالا می رفت گفت: حالا نمی شود من نروم. فرانک خندید و گفت : مگر تو خواجه محرمی؟ و همه زدند زیر خنده غیر از من حتی بهرام هم می خندید.
    خنده هایش چقدر متین و شیرین به نظر می آمد.
    موقع خندیدن گردنش را بالاتر می گرفت و موهایش می لغزیدند. مهم تر از همه صدای جذابش بود که دیوانه ام کرده بود.
    صدایی جذاب که تن به خصوصی داشت و هیچ کس از شنیدنش خسته نمی شد.
    از سالن خارج شدم. مادرم هم پشت سرم آمد. پرسیدم: شما هم می روید؟ لبخندی رضایت بخش روی لبش نقش بست و گفت : خوب نیست بمانم. ختانم می خواهد با مهمانهایش راحت باشد. خندیدم و گفتم: دوست دارید بروید، وگرنه شما که مرد نیستید. در حالی که به قول خودش پیراهن پلو خوریش را می پوشید خندید و گفت: حالا اشکالی دارد که یکبار هم من پیرزن هوس مهمانی بکنم؟
    موقعی که سوار اتومبیل می شدند، پشت پنجره رفتم و بهرام را تماشا می کردم. کت وشلوار پرتقالی پوشیده بود.
    پیراهنش سفید و کراواتش پررنگ تر از کت وشلوارش. در کل شکل دامادها شده بود.
    دلم برایش ضعف می رفت.
    پس کی ئمال من می شوی بهرام؟
    پس کی روزی می رسد که در لباس دامادی تور را از روی صورتم کنار بزنی ؟ کی ؟ وباز نگاهش کردم و زیر لب گفتم : انشاالله همین روزها.
    هنگامی که بهرام اتومبیل را روشن کرد نگاهش به پنجره ما بود. دیگر مطمئن بودم که می دانست من نگاهش می کنم.
    لبخندی زد و دست چپ را از پنجره خارج کرد و پنج انگشتش را به علامت پنج نشان داد .
    رفتند و باباعلی هم از باغ بیرون رفت و پشت سر خود در را بست.
    تنها فرانک ماند ومن.
    صدای قارقار کلاغ ها سکوت باغ را می شکست.
    از بیکاری حوصله ام سر رفته بود.انقدر نگاه به ساعت کرده بودم که فکر می کردم هیچ زمان عقربه ها 5 را نشان نمی دهند.
    اعصابم به هم ریخته بود.
    تصمیم گرفتم پبش فرانک خانم بروم که هم از تنهایی بیرون بیایم و هم وقت را بگذرانم.
    رفتم. فرانک خانم لباس مخصوص شنا پوشیده بود، موها *** و بور روی شونه هایش ریخته بود.
    همان گردنبند مروارید که در سه بند از پشت می آمد و روی سینه یک قفل الماس می خورد را به گردنش آویخته بود.
    مرتب جلوی آینه می ایستاد و با خودش ور می رفت. مرا در آینه دید.
    پرید: درست را خواندی پری؟


    خدا سه حرف دارد!..
    اما برای تنهایی من حرف ندارد...!

  5. Top | #24



    تاریخ عضویت
    Mar 2012
    عنوان کاربر
    این نیز بگذرد!!.........
    میانگین پست در روز
    4.30
    محل سکونت
    جدا از همه!!
    نوشته ها
    3,900
    پسندیده
    10,807
    تشکر شده
    9,457
    میزان امتیاز
    100

    پیش فرض

    نفهمیدم متلک گفت یا بی منظور ، هرچه گفت به من برخورد ، گفتم : « چند صفحه خواندم ، حوصله ام سررفت ،آمدم پیش شما که ...»
    با عشوه ای خاص گفت:« راستی از خانم بزرگ چیزهایی شنیده بودم. حقیقت دارد؟»
    پرسیدم:« چه چیزهایی؟»
    گفت:« خواستگار آنچنانی داشتی!»
    از خجالت یا شاید دلهرۀ اینکه دیگر چه می خواهد بگوید سرخ شدم و سرم را پایین انداختم:«بله»
    «خب، پس چرا ازدواج نکردی؟»
    باز سرم را بلند کردم و دیدم دستش را زیر نگین گردنبندش گرفته و خیره شده. گفتم:« قصد ازدواج نداشتم.»
    همانطور که دقیق نگاهم می کرد پرسید: « نداشتی ؟ همین؟ می دانی چه خوشبختی در خانه ات را زده.» بعد آهسته گفت:« اشتباه کردی بپری. البته ...» بعد کمی مکث کرد و افزود...البته هیچ کس سر از کار شما جوانهای امروزی در نمی آورد.»
    من حرفی نمی زدم. خودش با خودش حرف می زد. این بار در آیینه گفت:« بهرام من هم از این ادا و اصولها زیاد در می آورد. نمی دانم تا کی باید صبر کنم که لباس دامادی را به تنش ببینم.» بعد برگشت و گفت:«پری؟» گفتم:«بله» و نگاهش کردم. گفت:« این گردنبند را برای فرنوش ...» ابروهایش را بالا گرفت و پرسید:« می شناسیش که؟» گفتم:«بله.»
    «آهان! برای فرنوش خریده بود. این پسرلجباز انقدر این دست و آن دست کرد ...» بعد در حالی که با حرص از لای دندانهایش حرف می زد افزود:« آخر بهرام ، هم مرا هم پدرش را دق مرگ می کند.»
    گفتم:« خدا نکند و صدای زنگ در ساختمان بلند شد.»
    نگاهی دقیق به اندامش انداخت و گفت: « پری جان! بپرس کیه.» بعد دوباره پشیمان شد و گفت:« نه ، نه. خودم می پرسم.» و به طرف آیفون رفت و پرسید:«کیه؟» بعد هم خندۀ بلندی سرداد و گفت:« باز شد؟»
    بلند شدم و گفتم:« من بروم.» گفت :« اگر دوست داری بمان.» و به طرف حیاط دوید. پش سرش رفتم . یک زن جوان و قدبلند به طرف ما می آمد. از همان دور پرسید:« اشکالی ندارد اتومبیلم بیرون بماند؟»
    فرانک گفت:« نه ، مسئله ای نیست. ای وای... پس روشنک کو؟ چرا تنها آمدی؟»
    زن جوان به طرف میز و صندلی رفت گفت:« نه روشنک آمد نه خواهرش.»
    فرانک پرسید:« چرا سوسن؟» سوسن جواب داد:
    « برایشان از شهرستان مهمان آمد. اتفاقاً خیلی دلشان می خواست بیایند.» و کیفش را روی میز گذاشت و افزود :« ناراحت نباش فرانک جان ، اصل کار من بودم که آمدم.» و هر دو ، فرانک و سوسن زدند زیرخنده. سوسن داشت برای شنا آماده می شد. فرانک رو به من کرد و پرسید:« پری تو شنا نمی کنی؟» گفتم:« نه خانم ، ولی تماشا می کنم.» و باز از گفتن کلمۀ خانم حس کمتری در خود احساس کردم.
    فرانک جلو رفت و خواست بپرد توی آب که سوسن با صدای بلند گفت:« چی کار می کنی فرانک؟» فرانک برگشت و به سوسن نگاه کرد.سوسن افزود:« با آن گردنبند مروارید می خواهی بروی توی آب؟ یعنی تو نمی دانی مرواریدهایش خراب می شود؟»
    فرانگ گفت:« مرواریدش اصل است. ولی با این حال حق با تو است، ممکن است از گردنم باز شود.» و گردنبند را باز کرد و روی نیمکت گذاشت و توی آب پرید. پش سر او ، سوسن هم در حالی که می خندید و به من تعارف می کرد که در آب بروم ، توی استخر پرید و صدای خنده ها بلند شد.
    چند دقیقه ای نشستم و با دیدن شناکردن فرانک و سوسن خودم را مشغول کردم. اما حوصله نداشتم برای ساعت پنج ثانیه شماری می کردم. بلند شدم و کمی در باغ قدم زدم. گرن بود. داخل اطاق رفتم. از آنجا هم می توانستم صدای خنده ها را بشنوم. آنقدر فکرم مشغول بود که حتی نمی توانستم کتاب بخوتم. پس چرا این عقربه ها آنقدر کند حرکت می کنند. رفتم از داخل کمد لباسی را که برای عصر در نظر گرفته بودم در آوردم و اتو زدم. بعد کفشهایم را واکس زدم. هنوز ساعت سه بعدازظهر بود. روسری؟ کدام روسری را بپوشم؟ قرمز...نه ... پس کدام ، اصل کار روسری است. باید یک رنگی باشد که هم به لباسم بیاید هم پوستم صورتم. یک روسری ... کمی فکر کردم و از جا بلند شدم با خود گفتم: زیبتونی می خرم. هم به لباسم که سبز یشمی است می آید، هم به صورتم . در ضمن تا برگردم این ساعت لعنتی ممکن است عقربه هایش را تکانی بدهد و خوشحال رفتم جلوی ساعت ایستادم و گفتم: جون هر کس که دوستش داری تا وقتی بر می گردم برو روی چهار و نیم. و انگار که ساعت زبان در آورده باشد و بگوید چشم. گفتم :آفرین پسرخوب.
    وقتی می رفتم بیرون فرانک از داخل آب پرسید:« کجا می روی؟» دستم را تکان دادم و گفتم:« همین دور و برها. الان برمی گردم.» و در را پشت سرم بستم.آفتاب گرم تابستان عرق از پیشانیم در آورده بود. سوار اتوبوس شدم و به تجریش رفتم. مغازه ها باز بودند. اول رفتم زیارت امام زاده صالح، دلم پر بود ولی اشکم در نمی آمد. دعا کردم و گفتم:« من و بهرام به هر قیمتی شده به هم برسیم» بعد بیرون آمدم و چرخی در بازار زدم. یک روسری حریر زیتونی خریدم و برگشتم. امیدوارم بودم که وقتی برگردم ساعت چهار و نیم شده باشد. کلیدم را در آوردم و آهسته در را گشودم. فرانک پرسید:«کبه؟» تو رفتم و خندیدم:« نترسید خانم من ...»
    چنان خشمگین میان حرفم پرید و گفت:«کجا رفته بودی پری» که نزدیک بود پس بیافتم. در تمام مدتی که در آن خانه زندگی می کردم این اولین باری بود که فرانک با چنین لحنی با من صحبت می کرد. از آب بیرون آمده بود و سیگار می کشید. سوسن هم کنارش ایستاده بود و به من زل زده بود. گفتم: « رفتم روسری بخرم.»
    نه گذاشت و نه ورداشت گفت:« برای سر قبر پدرت؟»
    به خودم لرزیدم و گفتم:«بله؟»
    به طرفم می آمد . با قدمهای تند . روسری که در روزنامه پیچیده شده بود از دستم افتاد:« چی شده خانم؟»
    « چی شده؟ خیلی مارمولکی. کجا رفته بودی؟» به من رسید. گفتم :« به خدا هیچ جا» گفت:« راست بگویی کاریت ندارم.» گفتم:« چی را راست بگویم؟» با همان لحن چرخاشجویانه گفت:« یعنی تو خبر نداری؟»
    مات و مبهوت خیره شده بود. گاهی به فرانک ؛ گاهی به سوسن که داشت مرا نگاه می کرد.« گفتم که ، به خدا رفته بودم روسری بخرم.»
    خنده ای از روی تنفر و حرص زد و گفت:« روسری بخری؟» این وقت روز؟توی این گرما؟ خجالت بکش آتیش پاره . دزدی می کنی، دروغ هم می گویی. ای نمک نشناس.» و محکم زد زیر گوشم. صدای سیلی اش و برقی که جلوی چشمم زده شد تازه مرا به خود آورد. اتومبیل بهرام هم زیر درخت بید پارک شده بود. اول فکر کردم شاید موضوع بهرام را فهمیده و منظورش این بوده که بهرام را دزدیدم، ولی وقتی بازویم را گرفت و دنبال خود کشاند و گفت:« بگو ببینم . گردنبند من را کجا بردی؟» تازه فهمیدم که گردنبندش ، همان سه بند مروارید با قفل الماس گم شده. همان را که لبۀ استخر گذاشته بود. دست خودم نبود. زدم زیر گریه :« خانم به خدا من گردنبند شما را برنداشتم.»
    «برنداشتی؟ حالا نشانت می دهم» و دستم را هل داد و سیلی دیگری در گوشم خواباند. ناگهان جیغ زدم و با صدای بلند گفتم:« من برنداشتم. چرا باور نمی کنید. به خدا من برنداشتم. به خدا ... به خدا خانم ... من برنداشتم.: هق هق می کردم و ملتمسانه گفتم:« من رفته بودم روسری بخرم. اصلاً دست به گردنبند شما نزدم.» و رو کردم به سوسن و خواستم باز بگویم که دیدم بهرام پنجرۀ اطاقش را باز کرد و آمد روی بالکن. خشکم زد، نه از دیدن بهرام ، از خجالت. از این که او چه فکری می کند . از

    تا آخر 345

    این که شاید باور کند.دیگر لال شدم و توانستم حرف بزنم.ولی فرانک دست بردار نبود.گفت:«وقتی پلیس آمد راستش را میگویی.»این بار صدا را در گلو خفه کردم و فقط اشک میریختم.گوشه دیوار رفتم که بهرام نتواند مرا ببیند.داشتم از خجالت آب میشدم.خدا میداند چه حالی داشتم.فرانک به طرفم آمد.روسری از سرم افتاده بود و از شدت سیلی موهایم از سنجاق باز شده وبد.سوسن هنوز نگاهم میکرد.نمیدانستم چه کار کنم.فرانک گفت:«تقصیر من بود که به تو اطمینان کردم و همین طوری گردنبندم را لبه نیمکت گذاشتم.پاک فراموش کرده بودم که تو کی هستی.»سوسن با افاده گفت:«فرانک جان آذم که به هر کسی اطمینان نمیکند.»و فرانک جواب داد:«مچش را باز میکنم.وقتی رفت اداره پلیس میفهمد.»زدم زیر گریه.دوباره با صدای بلند.«تو را به خدا خانم رحم کنید.نت دیت به گردنبند شما نزدم.من دزد نیستم.اصلا چچرا باید دزدی کنم؟شاید گم شده.شاید توی اب افتاده یا روی زمین.»و خم شدم و زیر نیمکت را نگاه کردم.فرانک پوزخندی زد و گفت:«این نیم وجبی میخواهد سر من کلاه بگذارد.خودت احمقی!»و نگاهی تحقیرآمیز به سرتاپایم انداخت و گفت:«دیدم ظهر با چه دقتی به گردنبند نگاه میکردی ولی مطمئن باش از حلقومت میکشم بیرون.»باز گفتم:«خانم تو را به خدا شما اجازه بدهید من همه جا را بگردم.»گفت:«لازم نیست.من و سوسن وجب به وجب استخر و اینجا را گشتیم.خودمان عقلمان میرسید.اگر تو دست نزدی پس حتما میخواهی بگویی من برداشتم.»و باز پوزخند زد و افزود:«یا شاید فکر میکنی سوسن برداشته.نه جانم.تو که رفتی ما از آب بیرون آمدیم.لباسهایمان را پوشیدیم و من رفتم چای آوردم.وقتی برگشتم دیدم بهرام برگشته.گفت میخواهد راکتهایش را بردارد.با دیدن بهرام به یاد گردنبند افتادم.خودت که میدانی آن گردنبند را برای خانم بهرام نگه داشه بودم.وقتی به جای خالی گردنبند نگاه کردم از سوسن پرسیدم:گردنبند مرا ندیدی؟بیچاره سوسن هم که شک کرده بود شاید منظورم با او باشد تمام وسایل و کیفش را روی میز ریخت.تو باعث شدی که من از دوستم هم خجالت بکشم.حقا که مبادا گدا معتبر شود.چهار کلاس درس خوانده خودش را گم کرده.میدانم چه فکری کردی.حالا که بزرگ شدی خجالت میکشی دختر کلفت باشی این بود که فکر شیطانی کردی.فکر کردی این گردنبند میتواند تو و آن مادر بدبختت را نجات بدهد.درسته؟»
    «
    نه نه به خدا این طور نیست.من اصلا اهل این کارها نیستم.
    من شاید بارها به شما گفتم به فکر نجات مادرم هستم.»
    فرانک رو کرد به سوسن و گفت:«دیدی گفتم سوسن.از همان بچگی که یک ذره قد داشت میگفت:بزرگ شوم مادرم را نجات میدهم.»بعد با تمسخر گفت:«
    این طوری میخواستی مادرت را نجات بدهی؟با دزدی؟با بی آبرویی؟تو با این کاری که کردی هم ابروی خودت و مادر را بردی هم خودتان را بیچاره تر کردی.»
    میدانستم بهرام هنوز در بالکن ایستاده و نگاه میکند.گفتم:«به خدا قسم میخورم که من برنداشتم.»بعد صدای بهرام را شنیدم که گفت:«بس کنید دیگر اعصابم خرد شد.»
    و داخل رفت و محکم پنجره را بست.
    چرا من توقع داشتم بهرام در آن لحظه از من دفاع کند را نمیدانم.
    به هرحال از دستش ناراحت شدم.
    راه افتادم که به اطاق بروم.فرانک پرسید:«نگفتی گردنبند را کجا بردی؟»شاید تا آن لحظه تلاش میکردم و التماس میکردم که فرانک حرفم را باور کند.آنهم به این خاطر بود که آبرویم پیش بهرام و خانواده اش نرود.ولی حالا که بهرام هم باور کرده بود دیگر هیچ چیز برایم مهم نبود.گفتم:«گوش کن فرانک خانم.من...دست به...گردنبند...شما نزدم...حالا که شما میگویید من برداشتم هرکاری که دوست دارید بکنید.اصلا چرا حرص میخوردی.بروید پلیس خبر کنید.»این را گفتم و داخل اطاق رفتم.وحشت کرده وبدم.هنوز باورم نمیشد فرانک چنین اتهام بزرگی به من زده باشد و بهرام هم پذیرفته باشد.بنای گریستن گذاشتم.می اندیشیدم تا راه حلی پیدا کنم.صدای هق هق کردن و ناله کردنم در گوش خودم میپیچید.خدایا این دیگر چه بی رحمی بود؟تو که میدانی من بی گناهم.خدایا کمکم کن من طاقت ندارم.سالهاست تحمل هر رنجی را داشتم اما دیگر تهمت دزدی را...خدایا چه کار کنم؟چه طور میتوانم پابت کنم من دزدی نکرده ام.
    خدایا چه قدر من بدبختم.
    مانند مرده ای که از گور برخاسته بود بلند شدم و پشت پنجره رفتم.فرانک و سوسن مشغول صحبت بودند.از نگاهها و اشاره هایی که میکردند فهمیدم راجع به من و گردنبند صحبت میکنند.خدایا عجب گرفتاری شدم.سکه یک پول شدم.حالا چه اتفاقی می افتد.اگر مادرم بفهمد...مادرم چه میگوید.نکند او هم حرف مرا...نه نه او مادرم است.من بچه همان مادر هستم.خودش مرا تربیت کرده مرا میشناسد.میداند من آبرویم را از هر چیزی حتی جانم بیشتر دوست دارم.مادر میداند که محال است من چنین کار احمقانه ای انجام بدهم.چطور ممکن است به همین راحتی حیثیتم را جلوی بهرام و خانواده اش از بین ببرم.جلوی کسی که دوستش دارم.
    میپرستمش و باز انتهای فکرم به بهرام ختم میشد.
    ساعت پنج شد.ساعتی که با بهرام قرار داشتم.چطور بهترین روزم و بهترین لحظه زندگیم به عزا تبدیل شد.اطاق بهرام را نگاه کردم.پنجره باز بود و پرده تکان میخورد.پس چرا بیرون نمی آید.حتام دارد فکر میکند.
    به من به من و به کاری که فکر میکند من انجام دادم فکر میکند.
    عذاب این که حالا بهرام درمورد من چه فکرهایی میکند بیشتر از عذاب تهمت دزدی بود.وای خدایا کمکم کن که تو تنها امیدم هستی.چشمهایم از شدت گریه متورم و سرخ شده بود و پلکهایم تاول زده بودند.در اطاق قدم میزدم.صدای خداحافظی سوسن را شنیدم.بی اراده پشت پنجره رفتم.مانند کسی که سنگر گرفته باشد نگاه میکردم.داشت میگفت:«فرانک جان!حالا شما به بزرگی خودت ببخش!جوان بوده نادانی کرده خودش می آورد و سرجایش میگذارد.شما بزرگی کن و ببخش.بیچاره اگر پایش به اداره وا بشود به دادگاه میرود.برایش پرونده درست میشود.نمیتواند دانشگاه برود.در هیچ اداره ای نمیتواند استخدام بشود.خودت که میدانی همه جا تعهد اخلاقی میخواهند.گناه دارد.یتیم است.بیچاره مادر گناهی نکرده.»و فرانک که انگار سکوت کرده بود تا من بهتر بشنوم آهسته گفت:«
    حالا ببینم چه میشود اگر بیاورد که شاید کوتاه بیایم.»
    میدانستم مخصوصا آمده بودند پشت در حیاط که م نبشنوم.آه که چقدر خوار و ذلیل شده بودم.چقدر بدبختم.به کی پناه ببرم و کی حاضر است از حقم دفاع کند.کاش بروم و به بهرام بگویم.شاید اگر واقعیت را بدانند کمکم کند.ولی محال است حرفم را باور کند.از رفتار و نگاههایش مشخص بود که حرفهای ماردش را باور کرده.حالا چطور میتوانم در چشمش نگاه کنم.وای خدا به فریادم برس...که ناگهان جرقه ای از مغزم عبور کرد.ساکت شدم.اشکهایم را پاک کردم.چشمم بر حقیقت روشن دش.حالا فهمیدم.چندین بار حرفهای فرانک را مرور کردم.انگار صدایش در گوشم پخش میشد.
    بعد خوب فکر کردم و فقط به یک نتیجه رسیدم.
    فرانک گفت:«همه جا را خوب گشتیم.حتی کیف و وسایل سوسن را.»من هم که از خودم مطمئن بودم.پس حتما بهرام برداشته.بله بهرام برداشته.کار خود اوست.همه چیز فقط در یک لحظه از مغزم عبور کرد.یک دفعه حرفهای مادرم.حرفهای فرحناز.خط و نشانهایش.همه و همه به مغزم هجوم آوردند.کار بهرام است این هم یک بازی دیگر است.حتما مخصوصا گردنبند را برداشته تا آبروی من و مادر را ببرد.تمام این سالها هم مرا بازیچه قرار داده بود.
    حالا که برگشت و دید که من هنوز منتظرش

    تا آخر 350
    خدا سه حرف دارد!..
    اما برای تنهایی من حرف ندارد...!

  6. Top | #25



    تاریخ عضویت
    Mar 2012
    عنوان کاربر
    این نیز بگذرد!!.........
    میانگین پست در روز
    4.30
    محل سکونت
    جدا از همه!!
    نوشته ها
    3,900
    پسندیده
    10,807
    تشکر شده
    9,457
    میزان امتیاز
    100

    پیش فرض

    نشستم و باور کردم که او مرا دوست دارد و حالا توقع دارم که به خواستگاریم بیاید و حرف از ازدواج می شود همچنین تصمیم خطرناکی گرفته و با این نقشه خواسته تا آبروی من برود.
    ان کار را کرد تا من خودم پایم را از زندگیش بیرون بکشم.
    بله. به این نتیجه رسیدم که بهرام تلافی کرده و تمام مدت مرا بازیچه قرار داده، منتهی، این بار بازی با روح، بازی خطرناکی که چند بار ذهن مرا به خودکشی راهنمایی کرد.
    شب از راه رسید. از اطاق و از تنهایی ترسیده بودم. از خودم وحشت داشتم. از هر صدایی، حتی صدای پرندگان. چرا بهرام به من دروغ گفته؟
    چقدر ماهرانه نقشه انتقام کشید. یعنی تمام این مدت به ریش من می خندیده؟ پس فرحناز راست می گفت. مادرم واقعیت را می دانست.
    ولی ... پس نامه ها چه بود.پول ها ، نگاههایش آه ... آه می کشیدم وباز تنوانستم جلوی اشکم را بگیرم.
    همه اش دروغ بود، کلک بود.پولها و نامه ها برای رد گم کردن بوده. ای وای که همه به من گفتند این سراب است.
    اینها همه نقشه بوده، برای تلافی آخرین آزار من. انتقام بود. حدس می زدم ولی باور نمی کردم. خدایا این بازی سرنوشت چه به روزگارم آورد؟
    آتشفشان منفجر شد. دریا طوفانی شد. عقده خشمم سرباز کرد و نعره کشیدم: ( بهرام ..... ای بی وفا .....بی معرفت ... این بود جواب عشق من؟ محبت من؟ آن همه وفای من؟ بهرام تو قسم خورده بودی ) گریه امانم نمی داد.
    چقدر ساده بود دل صادق من.
    چقدررویاپردازی کردم.
    حالا فهمیدم چرا مادر بیچاره ام آب در صافی نگه داشتن را باور می کرد. ولی باور نمی کردم که بهرام به من راست گفته باشد و بخواهد مرا بگیرد.
    آخ که هرچه بیشتر فکر می کردم، بیشتر می سوختم.
    این بار صدای فرانک وبهرام را شنیدم.
    فرانگ گفت: بهرام منتظر چی هستی؟ روشن کن دیگر.
    دیر شده . پشت پنجره رفتم. نمی توانستند مرا ببینند ولی مطوئن بودند که نگاه می کنم.
    این را از لحن فرانک فهمیدم که می گفت : تقصیر ما بود که این همه محبت به این ها کردیم.
    نمک نشناس.
    نمک می خورد و نمکدان را می شکند پری؟
    به سرعت خودم را کنار کشیدم ولی مانند غلامی گوش به فرمان، گوش می کردم. داد کشید: ما داریم می رویم. وای به روزگارت اگر تا وقتی که ما بر می گردیم گردنبند را سرجایش نگذاشته باشی.
    برویم بهرام.
    اول تصمیم گرفتم بروم و روی در روی بهرام بایستم وبگویم. خودت گردنبد را برداشتی به فرانک هم بگویم که کار پسرش است.
    او برداشته و نقشه اش چه بود. بعد پشیمان شدم. نه قدرت اه رفتن داشتم. نه قدرت حرف زدن. چطور ثابت کنم.
    مطمئن بودم که بهرام زیر بار نمی رود و هیچکس حرفم را باور نمی کند.
    در ثانی ممکن است که مسخره ام هم بکنند.
    باز پشت پنجره رفتم و دزدانه نگاه کردم می خواستم دوباره بهرام را ببینم . شاید هنوز کوره امیدی داشتم،
    فکر می کردم و خودم را دلداری می دادم.
    شاید اشتباه می کنم.
    شاید دوستم دارد.
    شاید ناراحت است، حتماً فکر می کند من برداشتم.
    بهرام بی آنکه حتی نگاه کوتاهی به پنجره بیاندازند، حرکت کرد و فرانک هم بیرون رفت و در را محکم به یکدیگر کوبید. آنقدر محکم که گویی صدایش در تمام باغ پیچید.
    بعد هم صدای تیکاف چرخ های اتومبیل که مشخص می کرد بهرام چقدر عصبانی است.
    تنهایی، غم وسکوت. تهمت ناروا و از همه مهمتر شکست روحم داشت دیوانه ام می کرد.
    دیگر گریه نمی کردم.
    آب از سرم گذشته بود. توی باغ رفتم، زیر بید نشستم. فقط فکر می کردم. اما هیچ راه حلی به نظرم نمی رسید.
    مشکل بزرگتر از آن بود که عقل جوان من از عهده آن برآید.
    تا شب بی قرار بود.
    هوا تاریک شد، مثل دیوانه ها تمام باغ را دونبال گردنبند گشته بودم، هیچ اثری نبود.
    دلم پر بود، ترس برم داشته قبود. برق های ساختمان همه خاموش بودند. مثل دل من ظلمت . داشتم از غصه منفجر می شدم. تمام لج و لج بازیهای من وبهرام دانه به دانه از زمان بچگی تا آخرین روز به مغزم هجوم آورده بودند.
    به خودم ناسزا گفتم. دیدی پری خانم بالاخره نتیجه آن همه لج و لجبازیهایت را چطور گرفتی . تف به این غرور لعنتی که باعث شد آبرویم برود.
    اگر از همان روز اول نمی رفت. از طرفی هم حرص نمی خوردم که چرا به حرف ها و قول های بهرام اطمینان کردو و به پایش نشستم، وفادار ماندم و صادقانه منتظرش ماند. دیگر طاقتم تمام شد.
    مانند موج بزرگی که به شدت به صخره می خورد و صدایش از خشم یا یا شاید از درد بلند می شود، داد کشیدم، صدایم در باغ پیچید. در آن تاریکی، سکوت شب را شکست.
    آه بهرام ... چشمانم از شراب نگاه پیاله قلبم را به بازی گرفت. قلب من تهی بود اما با دیدن تو لبریز شد. لبریز ...... لبریز.
    آه بهرام ... چقدر در محوطه باز خیال دویدم.به دنبال تو، خندیدم به خاطر تو.
    آه بهرام ... هنوز پیاله قلبم را دارم. اما افسوس که ترک خورده. تو احساسم را کشتی. ذره ذره طراوتم را گرفتی و آتش عشقم راخاموش کردی.آه بهرام من فکر می کردم تو دریای امیدی، اما نبودی، سراب بودی.
    همه به مهمانی رفته بودن. اما من هم مهمانی داده بودم. مهمانی غصه ها. مهمانی درد و کینه ها. با سوخته ها و خاکستر آتش وجودم از مهمانهایم پذیرایی می کردم. موزیک مهمانیم ناله بود و سرگرمیشان شنا در اشک های جمع شده.
    بهرام! آیا بهانه صبر من آنقدر گنجایش داشت که بی رحمانه هر بی رحمی را در آن سرازیر کنی؟
    مگر چقدر از گرمای شعله های آتشی که به جانم افروختی لذت می بردی که این طور بی رحمانه سوزاندیم.
    آخر شب بود. هول کرده بودم. حال خودم را نمی فهمیدم. نمی توانستم از شدت تورم چشم هایم را باز کنم.
    صدایم گرفته بود و مرتب سرفه می کردم. آنقدر رگیجه داشتم که نمی توانستم حتی لحظه ای سرم را بلند کنم. آنقدر سرگیجه داشتم که وقتی چشم هایم بسته بودند گویی سوار بر چرخ و فلکی هستم و آن را به سرعت می چرخانند. گاهی ناله می کردم اما دیگر اشکم خشک شده بود.
    آه چقدر در آن لحظه جان سپردن آسان بود.
    صدای بوق اتومبیل بهرام را شنیدم. بعد باز شدن در باغ . بعد صداهایی که آهسته بود و بعد صدای پای مادرم که به سوی اطاق می آمد.
    بعد صدای باز شدن در که گاهیی جیر جیر می کرد.
    بعد صدای نفس های مادرم. بعد هم آهسته گفت : پری خوابیدی؟
    بدون آنکه چشمم را باز کنم گفتم: بیدارم.
    سرش را از اطاق خارج کرد و گفت : خانم بزرگ نخوابیده و بعد صدای خانم بزرگ را شنیدم که گفت : باشد.... آمدم کوکب.
    نمی توانستم سرم را از روی بالش بلند کنم. ناله کردم، لای چشمانم را باز کردم، مادر تعارف کرد: بفرمایید تو ، بفرمایید.
    باز سعی کردم بلند شوم، اما سرگیجه امانم نداد و دوباره نالیدم. خانم بزرگ وارد اتاق شد: چت شده پری؟ چرا اینقدر رنگت سفید شده؟
    سلام کردم، گفت : علیک سلام و آمد بالای اطاق نشست. مادر دوید و سماور را نفت کرد. خانم بزرگ گفت: چایی نمی خورم ، بیا بنشین کوکب، مادر گفت : چشم
    و آمد پایین پای من نشست. صدای فرانک هنوز شنیده می شد: بهرام مگر نمی آیی تو، کجا می روی این وقت شب؟
    و باز صدای حرکت اتومیبل بهرام و بسته شدن در حیاط را شنیدم.
    خانم بزرگ نفس عمیقی کشید و گقت: پری! گفتم: بله خانم بزرگ، پرسید: حالت خوب نیست؟ گفتم ببخشید، نمی توانم بلند شوم.
    عجیب سرم گیج می رود. مادر گفت: مجبور بودی اینقدر گریه کنی؟
    خانم بزرگ آهسته گفت: هیس ، سر به سرش نگذار کوکب، گفتم : مادر کمکم کن لند شوم.
    مادر بالای سرم آمد. یک دست را زیر سرم گذاشت و آهسته بلندم کردو خانم بزرگ پشتی را که پشت خودش بود هل داد و گفت: حالا تکیه بده، سرم را لبه پشتی پنبه ای کهنه تکیه دادم.

    می دانستم خانم بزرگ برای چه آمده بود. با صدای گرفته گفتم:« حتماً شما هم می خواهید بدانید من گردنبند را چرا برداشتم یا حالا که برداشتم کجا بردم؟ درسته؟» و سرفه کردم. مادر برایم آب آورد. خانم بزرگ گفت:« ببین دخترم ...»
    « دخترم؟ هیچوقت به من نگویید دخترم. می دانید چرا؟ چون اگر واقعاً دختر شما بودم آیا فرانک خانم عصر جرات می کرد جلوی دوستش مرا خوار کند و تهمت بزند؟ فکر نمی کنم خانم بزرگ!»
    خانم بزرگ سکوت کرد. گفتم:« حتماً به این فکر می کنید که اگر من واقعاً دختر شما بودم همچین کاری نمی کردم.» با تعجب نگاهم کرد. گفتم:« پس حدسم درست بود؟» باز خانم بزرگ نفس عمیقی کشید و خواست حرف بزند که گفتم:« پس متوجه شدید بین من و دختر شما چه قدر فاصله است. کما این که اگر واقعاً شما دختری داشتید و او واقعاً چنین کاری می کرد هیچکس حتی رات حرف زدن به او را نداشت. اما من ... دختر کوکب ... و چون در این وضع هستم اگر هم واقعاً این کار زشت را نکرده باشم به راحتی تهمت به من و امثال من می چسبد. درسته.»
    خواست بگوید درسته که حرفش را نیمه تمام گذاشتم و گفتم:« صبر کنید خانم بزرگ ! همین طوری حرفهای مرا قبول نکنید. من حرف دارم» بعد گفتم:« امروز من رفته بودم بازار تجریش. رفته بودم روسری بخرم و ...»
    و همه را تعریف کردم و در آخر گفتم:« فقط نپرسید چرا رفته بودم روسری بخرم؟» مادر نگاهم کرد.گفتم :« شما هم نپرسید» و آهسته گفتم « چون شما می دانید.» و خانم بزرگ ساکت گوش می کرد. به مادر گفتم:« بی زحمت آن قرآن را بیاور.» مادر بلند شد و قرآن را از روی طاقچه آورد. قرآن را بوسیدم و گفتم:« از سرشب وضو گرفتم و منتظر شما هستم. می دانستم تنها راهم همین است. چون هرچه فکر کردم دیگر ثابت کردن این موضوع راهی ندارد.» دوباره قرآن را بوسیدم و دستم را روش گذاشتم :« قرآن را قبول دارید؟»
    هر دو گفتند:« استغفرالله !» گفتم :«من به این کتاب آسمانی و به خدا که این کتاب را در سینۀ رسول ما گذاشت قسم می خورم که کار من نبوده و دست به گردنبند فرانک خانم نزدم. قسم می خورم.» و باز قرآن را بوسیدم و اشکم سرازیر شد.دیگر چشمهایم تار می دید.
    مادر اشکش را پاک کرد و بلند شد قرآن را روی طاقچه گذاشت. خانم بزرگ آهی کشید و گفت:« گریه نکن پری جان! من باور کردم. تو پاکی » بعد زیرلب و غرق در فکر گفت:« یعنی چه؟ پس این گردنبند چه بر سرش آمده؟» و رو کرد به مادرم و افزود:« حالا اگر فرانک تنفری از پری داشت فکرمی کردم خودش مخصوصاً این کار را کرده ولی بیچاره خودش نیست خدایش هست. همیشه از پری و شما تعریف می کند. خواستم دهان باز کنم و بگویم درست حدس زدید خانم بزرگ. حس تنفر است. دسیسه است. اما نه فرانک خانم. کار بهرام است. ولی نگفتم، ساکت ماندم و این کارش را هم مانند کارهای دیگرش پنهان نگه داشتم. حتی اگر به قیمت ریختن آبروی خودم بود. به دو دلیل: اول اینکه هنوز بهرام را دوست داشتم و دوم اینکه نمی توانستم ثابت کنم. خانم بزرگ بلند شدند و خداحافظی کردند. من و مادر تنها شدیم. نه من حرفی برای گفتن داشتم نه او حرفی برای زدن داشت. هر دو ساکت و غرق در فکر به خواب رفتیم.
    صبح آهسته چشمهایم را باز کردم:«مادر؟» جوابی نشنیدم. تلاش کردم تا توانستم از رختخواب برخیزم. چند کارتن و چندین بقچه وسط اتاق بود ، طاقچه خالی بود. بساط سماور جمع شده بود. پرده روی پنجره نبود. لباسهایم در کمد نبودند. ظرفها جمه شده بود. دور کارتنها طناب پیچیده بود.
    باز مادرم را صدا کردم: از حیاط پشتی صدایش آمد:«چیه پری؟»
    منتظر شدم تا آمد. خودم را در اطاق زندانی کرده بودم. حتی پشت پنجره هم نمی رفتم.
    خجالت می کشیدم. کاری نکرده بودم ولی جزء خانم بزرگ چه کسی حرف مرا باور می کرد؟
    مادر با کیسه ای که وسایل حمام را داخلش ریخته بود وارد اطاق شد. کیسه را در یک زنبیل گذاشت و با نگاهش چرخی در اطاق زد. فقط یک عکس کهنه از دختربچه ای که گربه ای بغل کرده بود و لباسهای پاره به تن داشت روی دیوار بود. خواست آن را بکند که پرسیدم :« چه کار می کنی؟ چرا اسبابها را جمع کردی؟» با عصبانیت گفت:« این جا دیگر جای ما نیست. بالاخره آقا بهرامت کار خودش را کرد، دیدی من راست می گفتم ، تو آنقدر بچه بودی ...»
    « بس کنید مادر ، سرکوفتم نزنید.» پرسید:« نکند هنوز دیوانه وار دوستش داری» گفتم:«نخیر» ولی دروغ گفتم ، چون هنوز دوستش داشتم. چون نمی توانستم لحظه ای از فکرش بیرون بیایم.
    مادر برای بار دوم دست برد که عکس را از روی دیوار بکند که گفتم:« چه کار به آن عکس داری؟ بگذار این بماند. این عکس خاطره های بسیاری را برای اهل این خانه زنده نگه می دارد. در این عکس هم من هستم ف هم بهرام.»
    ببینید من هم بارها و بارها مثل همین دخترکوچولو با حسرت به بهرام نگاه کردم. به تفاوت اینکه این دختر گربه دارد و من عروسک کهنه ای داشتم. من و مادر هر دو زدیم زیر گریه. سرم را در آغوش مادر پناه داده بودم و اشک می ریختم. ناله می کردم و مادر بیچاره هم جواب ناله هایم را با هق هق گریه پس می داد.
    به این ترتیب بود که ما تصمیم گرفتیم از آن خانه ، خارج شویم. خانه ای پر از خاطره های تلخ و شیرین. خانم بزرگ گفت:« بمانید» اما دیگر هیچکس حرفی نزد. نه فرانک و نه شوهرش. بهرام نبود. از آن شب هنوز به خانه نیامده بود. چرایش را نمی دانم. شاید ... منتظر است ما برویم.
    و رفتیم. دو روز دیگر به اطاقی که مادر در جنوب شهر گرفته بود اسباب کشی کردیم. مادر می گفت:« تازه باید خدار را شکر کنیم که از دستمان شکایت نکردند.» نالیدم و گفتم:«ولی من شکایت دارم . نه به قاضی. به خدا.»
    می دانید از دست کی؟ از دست فرانک ، دکتر ، بهرام ... بعد پشیمان شدم و گفتم: « از دست بهرام نه. از خدا می خواهم کاری به بهرام نداشته باشد.» و زدم زیر گریه. این دیگر گریۀ عشق بود. گریۀ جدایی یکی عشق نیمه کاری. یکی طرفه عشقی که به فرید می گفتم:« مایۀ دردسره.»
    اسبابها را به کمک مادر در اطاق چیدیم. اطاقی که گرفته بودیم در جنوب شهر و در یک کوچۀ باریک بود. یکی خانۀ قدیمی یک خانوادۀ پنج نفره در آن زندگی می کردند. اطاق ما در یک راهروی باریک ، جلوی در حیاط بود.
    صاحبخانه یک پیرمرد و پیرزن بودند که یک دختر و دو پسر جوان داشتند. پسرها ، یکی سرباز بود و دیگری در مغازۀ آهنگری پدرش کار می کرد. دخترشان دو سال از من کوچکتر بود. اسمش ربابه بود. درخانه کمک مادرش قالی می بافت دو روز بود که از خانۀ خانم بزرگ بیرون آمده بودیم. من کم طاقت و کلافه بودم. حتی نمی توانستم به درس و دانشگاه فکر کنم. مادر با حال ناتوانش بیشتر از گذشته دور و برم را می گرفت:« پری جان تو دست نزن ، عادت نداری، خودم ظرفها را می شویم.» حتی نمی گذاشت لباس خودم را بشویم. دلداری می داد و گاهی که بی طاقتی می کردم . می گفت:« می خواهی ربابه را صدا کنم تا تنها نباشی؟»
    « نه حوصله ندارم. از بس از فقر و بدبختی حرف می زند کلافه تر می شوم.»
    مادر نگاهی به عکس پدر که روی یک میز کوچک به دیوار آویخته شده بود انداخت و با دلخوری گفت:« مگر خودمان کی هستیم؟ تازه ای کاش ما وضع همین خانواده را داشتیم.»

    تا آخر 360
    خدا سه حرف دارد!..
    اما برای تنهایی من حرف ندارد...!

  7. Top | #26



    تاریخ عضویت
    Mar 2012
    عنوان کاربر
    این نیز بگذرد!!.........
    میانگین پست در روز
    4.30
    محل سکونت
    جدا از همه!!
    نوشته ها
    3,900
    پسندیده
    10,807
    تشکر شده
    9,457
    میزان امتیاز
    100

    پیش فرض

    اما درسته که ما هم ندار بودیم.شما هم خدمتکار بودی و من هم دختر شما بودم ولی امکانات که داشتیم.من هم برابر بهرام از امکانات آن خانه استفاده میکردم.دوستانی مثل فرحناز و مهرانگیز داشتم.با آداب و معاشرت آنها آشنا بودم.حالا نمیتوانم خودم را باور کنم.
    مادر آهی از سردرد کشید و گفتبه این زندگی هم عادت میکنی.باید عادت کنی انسان زود به همه چیز خو میگیرد.حالا کجا میخواهی بروی غروب است
    گفتمحوصله خانه ماندن را ندارم.دارم دیوانه میشوم.میروم قدم بزنم و زود برمیگردم.»«تنها نرو محیط این جا مثل بالای شهر نیست.مزاحمت میشونداز روی حرص و لج گفتمنترسید بادمجان بم آفت نمیبیندو از اطاق خارج شدم.چند روز دیگر گذشت.ماه رمضان بود.روزه بودم.چیز زیادی برای افطاری نداشتیم.یک ظرف خرما که صاحبخانه برایمان آورده بود و کمی پنیر که بوی نا میداد.
    «پری پس چرا نمی آیی افطار باز کنی؟»گفتممیل ندارم
    «بیا دخترم تو که سحری هم چیزی نخوردی فقط یک چای.از پا درمی آیی پری جان
    «از فردا صبح میروم دنبال کار.نمیگذارم به تو سخت بگذردو پشت سرهم سرفه کرد و افزود...«هنوز یک مقدار پول داریم.کرایه خانه این ماه را پرداختم.نگران نباش.تا مرا داری غصه نخور.تا وقتی که جان...داشته باشم...»
    بغضم ترکیدبس کنید.شما هم...اصلا خودم میروم سرکار.از فردا صبح میگردم یک کار خوب پیدا میکنم.هرکاری باشد میکنم.خدا هم برای ما این طور خواسته
    با لحنی که میخواست دلداریم بدهم گفتخداوند همه بندگانش را دوست دارد.حتما مصلحتی بوده تو نباید غصه بخوری.بالاخره همه چیز درست میشود
    گفتممصلحت بود که به من تهمت دزدی بزنند؟مصلحت بود که چهار سال عمرم را تباه کنم.هان؟مصلحت بود؟
    «کفر نگو دخترم.تو خودت باعث تمام این بدبختیها شدی.خودت لج و لجبازی را شروع کردی.خودت از بهرام یک فرشته توی ذهنت ساختی.یک سوار بر اسب سفید که خوشبختی را برایت ارمغان می آورد.خودت ساده و زودباور بودی.چقدر فرحناز گفت من گفتم.دل آن جوان بدبخت را فرید را میگویم.چند بار شکستی؟انسان خودش هر بلایی را سر خودش می آورد.
    روز بعد نگذاشتم مادر از خانه بیرون برود.گفتمخودم باید بروم سر کار هم سرگرم میشوم.هم توان بیشتر برای کار کردن دارم
    ظهر شده بود زبان روزه در خیابانها راه میرفتم و دنبال کار میشگتم.تصمیم داشتم هرطور شده شب با دست پر به خانه برگردم.با خبر خوش.یک عمر مادرم زحمت کشیده بود حالا نوبت من بود که چرخ زندگی را بچرخانم.
    در خیال و رویا راه میرفتم.به بهرام فکر میکردی به این که کاش همه را در خواب دیده بودم یا وقتی از خواب میپریدم متوجه میشدم همان شبی است که منتظر بهرام هستم و قرار است بروم فرودگاه پیشوازش.باز چشمان با نفوذش نگاههایش لبخندهای شیرینش روحم را...باز به یاد آخرین روز افتادم که قرار بود برای اولین بار همدیگر را تنها ببینیم و راجع به ازدواج صحبت کنیم و خاطرم آزرده شد و متوجه شدم که عابرین گاهی می ایستند و چند لحظه که نگاهم میکنند حرفی میزنندبیچاره...»نچ نچ میکردند و گاهی میگفتندبالاخره حتما یک دردی داردراست میگفتند.درد داشتم.آن هم چه درد بزرگی.درد خرد شدن و درد از دست دادن عشق.درد شکست.بالاخره موفق شدم در یک بهداری شبانه روزی استخدام شوم.به اطاق رئیس رفتم.مشکلم را گفتممن دانشجوی رشته پزشکی هستم.فعلا از هر ساعتی که بخواهید میتوانم سرکار بیایم
    قبول کردند.حقوق خوبی هم برایم در نظر گرفتند.هم کار منشی گری میکردم و هم پانسمان و تزریقات انجام میدادم.
    دوباره وضعمان رو به راه شد.خودم برای خانه خرید میکردم.مادرم کمتر از منزل بیرون میرفت.
    یک ماه گذشت.کرایه اطاق را پرداختیم.کتابهایی را که میخواستم خریدم.ظهر بود و داشتم آماده میشدم که به بهداری بروم.هم صبحها میرفتم هم بعدازظهرها.البته برای اینکه فاصله بهداری تا منزل زیاد بود غروب برمیگشتم.
    از پیچ کوچه های تنگ و باریک میگذشتم که ناگهان فرحناز و فرید را مقابل خودم دیدم.فرحناز خندید جیغ ظریفی زد و گفتکجایی پری؟هلاک شدیم آنقدر دنبالت گشتیم؟»
    از خجالت سرخ شدم سرم را پایین انداختم و آهسته گفتمسلام فرید خان.سلام فرحنازدست دور گردنم انداخت و سرش را روی شانه ام گذاشتپری خیلی بی وفایی.میدانی چند بار است به این آدرس لعنتی می آییمسرش را بلند کرد و از فرید پرسیدچهار بار درسته فرید؟»هنوز به صورت من خیره بود.از چمشهایش بی تابی را میتوانستم تشخیص بدهم.هنوز با احساس نگاه میکرد.فرحناز گفتفکر نمیکردم انقدر بی معرفت باشی.تو نباید یک خبری به ما میدادی؟»
    از خجالت حتی نمیتوانستم یک کلمه حرف بزنم.حتی خجالت میکشیدم تعارف کنم به منزلمان بیایند.این اطاق در این کوچه ها از زمین تا آسمان با اطاقی که در منزل پدر بهرام داشتیم فرق میکرد.اما فرحناز مثل بوم غلطان شده بود گفتکمرم درد گرفت از بس که راه آمدم.مادرت کجاست؟»
    منظورش را متوجه شدم.از روی اجبار گفتمبفرمایید برویم منزلو کوچه را تا انتها برگشتم.خواهر و برادر عرق ریزان پشت سرم می آمدند و گاهی فرحناز با لحنی تحقیر آمیز نچ نچ میکرد و میگفتآخر این جا هم شد جا؟مگر ما مرده بودیم.میگفتید خودمان برایتان یک خانه جمع و جور میگرفتیمو فرید شاید برای اینکه نمیخواست من خرد بشوم میگفتفرحنازو فرحناز ساکت شد و هرسه وارد شدیم.
    مادر هنوز پای بساط سماور نشسته بود.فرید از درون راهرو گفتیاالله»مادر که بهتر از من صدای فرید را میشناخت دستپاچه گفتای وای!خدا مرگم بده چادرم کجاست.بفرمایید آقا فرید خان.خیلی خوش آمدید.فرحاز خانم.آقا فرید
    آه بیچاره به این مادر که نمیدانست از چه راهی میتواند دخترش را به خوشبختی نزدیک کند.اگر من اصراری کردم که با بهرام خوشبخت میشدم تن به خواسته و حرفهای من میداد.
    با تعارفهای مداوم مادر فرید و فرحناز وارد اطاق شدند و هرکدام گوشه ای نشستند.مادر از اطاق خارج شد و چند لحظه بعد با یک ظرف هندوانه سرخ برگشتشرمنده هستم آقا فرید.فرحناز خانم.خبر نداشتیم تشریف می آورید.ناقابل استو ظرف را جلوی دست آنها زمین گذاشت و اشاره کرد که من بشقاب و چنگال بیاورم.وضع روحی خودم بهتر از مادر بود.انگار سرب به پاهایم بسته بودند.به سختی قدم برداشتم و به سوی کمد میرفتم.آنقدر دستهایم میلرزیدند که صدای به هم خوردن بشقابها همه را متوجه کرد.
    فرحناز خندید و گفتبیا بنشین پری جان تقصیر تو نیست کوکب خانم مقصر است که انقدر تو را لوس بار آورده.کار که بلد نیستی حداقل یک ذره معرفت داشته باش
    برگشتم و با غضب نگاهش کردم.غش غش زد زیر خندهشوخی

    تا آخر 365
    میگفت:فرحناز!و فرحناز ساکت شد و هر سه وارد شدیم.
    مادر هنوز پای بساط سماور نشسته بود.فرید از درون راهرو گفت:یا الله مادر که بهتر از من صدای فرید را میشناخت دستپاچه

    گفت:ای وای!خدا مرگم بده چادرم کجاست .بفرمایید آقا فرید خان.خیلی خیلی خوش آمدید .فرحناز خانوم.آقا فرید.
    آه بیچاره به این مادر که نمیدانست از چه راهی میتواند دخترش را به خوشبختی نزدیک کند.اگر من اصراری کردم که با بهرام خوشبختمیشدم تن به خواسته و حرفای من میداد.اگر فرحناز مینشست و از برادرش و امکاناتش تعریف میکرد،تن به خواسته آنها میداد.با تعریفهای مداوم مادر ،فرید و فرحناز وارد اطاق شدند و هر کدام گوشه ای نشستند.مادر از اطاق خارج شد و هر کدام گوشه ای نشستند.مادر از اطاق خارج شد و چند لحظه بعد با یک رف هندوانه سرخ برگشت:
    شرمنده هستم اقا فرید .فرحناز خانوم.خبر نداشتیم تشریف می آورید.ناقابل است.
    و ظرف را جلوی دست آنها زمین گذاشت و اشره کرد که من بشقاب و چنگال بیاورم. وضع روحی خودم بهتر از مادر نبود.
    انگار سرب به پاهایم بسته بودند.به سختی قدم برداشتم و به سوی کمد میرفتم.آنقدر دستهایم می لرزیدند که صدای به هم خوردن بشقابها همه را متوجه کرد.
    فرحناز خندید و گفت:بیا بنشین پری جان،تقصیر تو نیست،کوکب خانم مقصر است که انقدر تو را لوس بار آورده.کار که بلد نیستی حداقل یک معرفت داشته باش.
    برگشتم و با غضب نگاهش نگاهش کردم.غش غش زیر خنده:شوخی کردم بابا.چه دل نازک؟
    باز فرید زیر گفت:فرحناز!رفتم نشستم.مادر پرسید:فرحناز خانم،شما کجا،این کجا؟چطور این جا را پیدا کردید؟
    فرحناز یک قارچ هندوانه برداشت و گفت:رفته بودیم منزل خانم بزرگ که شما را ببینیم.چند وقتی میشود که پری خبر نداشتیم.خودتان که بهتر میدانید،هوا گرم شده،من هم با این حال و وضع نمیتوانم از خانه بیرون بیایم.ماشاالله پری خانم
    هم که انقدر با معرفت هستند مرتب به من سر میزدند.مادر خندید و با لحنی ک میخواست از من دفاع کند جواب داد:به خدا پری جانم هم گرفتار بود.
    فرحناز گفت:بله یه چیزهایی شنیدیم و سرش را پایین انداخت.
    پرسیدم:چی شنیدید فرحناز ؟ها؟ انگار که پشیان شده بود و از نگاه خشمگین فرید ترسیده باشد
    گفت:هیچی همینطوری گفتم. نگاهی به مادر انداختم.اشک در چشمانم حلقه بسته بود. گفتم:بگو فرحناز ،بگو ببینم چی میگفتند؟چی شنیدید؟بی اختیار زدم زیر گریه.
    فرحناز به سختی خودش را به سمت من کشید.دستش را به گردنم انداخت و گفت:چیزی نگفتند پری چقدر حساسی؟تازه بگویند .
    مگر ما باور میکنیم.دلم شکست.نه از حرفای فرحناز .از بی رحمی فرانک.چرا آبرویم را بردند.چرا؟
    گریه نکن پری،ما میدانیم که تو بی گناهی.من باید بعدا با تو صحبت کنم.خودت میدانی راجع به چی؟
    ساکت شدم.مادر هندوانه به فرید تعارف و گفت:فرید خان!به خدا من دخترم را میشناسم.بزرگش کردم.پری شیر با وضو خورده.
    نان زحمتکش خورده.نمیدانم چرا فرانک خانم این تهمت را به پری زد.
    فقط فرید گفت:میدانم و ساکت شد.
    بعد بین فرید و فرحاز پچ پچ در گرفت.عاقبت هر دو ساکت شدند .مادر هم ساکت بود .میدانستم قرار است چه بگویند . با صحبت کردن فرحناز حدسم به یقین تبدیل شد :پری جان! گفتم : بله. و نگاهش کردم.لبخندش محزون بود گفت:نخستین بار که به خواستگاریت آمدیم یادت هست.گفتم : بله و این بار نگاهم به فرید افتاد.او هم به من نگاه میکرد.
    فرحناز به فرید گفت: فرید جان و اشاره کرد که بیرون برود. فرید بلند شد .مادر پرسید:کجا فرید خان .تشریف داشتید.
    فرید باز به من نگاه کرد و گفت:مزاحم شدیم.ببخشید.فرحناز به جای من هم حرف میزند.من مرخص بشوم بهتر است راحت تر هستید .با اجازه ی شما. و خداحافظی کرد و رفت. من و مادر پشت سرش تا پشت در حیاط رفتیم .
    من حرف نمیزدم. ولی مادر گفت:میبخشید ما موقعیت مناسبی برای پذیرایی کردن نداشتیم.به سلامت.خوش آمدید .سلام برسانید و ...من به داخل اطاق برگشتم .پیش فرحناز نشستم و انگار عقده ی دلم سر باز کرده بود گفتم:تو راست گفتی فرحناز .بهرام...
    فرحناز گفت:بگو کژدم .نگو. بهرام! سرم را تکان دادم و گفتم:افسوس...دیدی با من چه کرد؟؟
    من که گفته بودم.من که تمام این روزا را پیش بینی میکردم حالا تعریف کن ببینم موضوع گردنبند چی بوده؟فکر کنم کار بهرام باشد.
    -از کجا فهمیدی؟از انجا که نیش این عقرب ها فقط نیش عقرب است.بالاخره انتقام خودش را گرفت. وقتی فرانک گفت:تو ادعا کردی وخانم بزرگ هم گفتقران را قسم خوردی که بر نداشتی فکر کردم شاید کار دوستش باشد.ولی فرانک گفت:وسایلش را بیرون ریخته.د یگر مطمین شدم کار بهرام بوده و خواسته خودت با پای خودت کنار بکشی.
    حیرت زده گفتم :پس تو هم به این نتیجه رسیدی ؟خودم هم همین فکر را میکردم.
    پوزخندی زد و گفت:تو هنوز ساده ای این موضوع را برای هر کس تعریف کنی همین حدس مرا میزند. مگر خودت برداشته باشی.
    به خدا نه فرحناز من میخواستم چه کنم؟
    خب ول کن دیگر .هنوز اسم بهرام را به زبان نیاور . حالا بگو ببینم میخواهی چه کار کنی؟ برای چه ؟
    ازدواج دیگر .هنوز من حرفی نزدم که افزود:«گوش کن پری!اولین بار خواستگاری که یادت هست؟هنوز نگفته بودم «بله»افزود:«حالا آخریش را هم فراموش نکن.این بار آخری است که ما آمدیم خواستگاری.البته اگر بله را بگویی به طور رسمی می آییمولی دارم میگویم.پدرم تصمیم گرفته زری را برای فرید بگیرد.تا امروز هم منتظر ماندم تا چهره ی بهرام را بشناسی.خیالت راحت باشد فرید از هیچ چیز خبر ندارد.»
    «راست میگویی فرحناز؟»
    «بچه ای؟خب اگر موضوع بهرام را می دانست مصرانه تا امروز صبر نمیکرد.حالا چه جوابی می دهی؟»
    «فرحناز امشب هم فرصت بده فکر هایم را...»
    «نه،هیچ فرصتی نداری،فرید هم از من خواسته همین امروز کار را تمام کنم.یعنی جواب را بگیرم.شش سال فکر نکردی؟»و ساکت شد.
    مادرم که تا آن لحظه سکوت کرده بودبه صدا در آمد:«خب پری جان!»حالا که چهره ی بهرام را شناختی.دیدی بی خود چهار سال انتظارش را کشیدی؟دیدی تو لقمه ی بهرام نبودی؟دیدی نمی خواست با تو ازدواج کند؟دیدی...»
    «بس کنید مادر.خواهش می کنم.»و رو به طرف فرحناز گفتم:«اگر خواستید بیایید خواستگاری»و بلند شدم و از اتق خارج شدم.
    به این تریب بود که فرید را پذیرفتم.طی مراسم با شکوهی که در منزل خودشان برگزار شد من و فرید با هم نامزد شدیم و قرار شد شب عید قربان عقد کنیم و بعد هم به ماه عسل برویم.
    آنچه را که شوریده و مستانه می خواستم از دست داده بودم.حلقه ی فرید در انگشتم بود.سرنوشت چه بازیها دارد.فید شریف بود،با شخصیت بود.با آداب و کمال بود.اما من ذره ای نسبت به او احساس نداشتم.عشق نداشتم.دست خودم نبود.شاید از بخت برگشته ام بود و سرنوشت برایم رقم دیگری زده بود.
    فرید برای ما خانه ای تر و تمیز و نقلی در بالای شهر خرید.شش دانگ خانه را به نام من کرد.آنقدر بزرگمنش بود که حتی فرصت نمیداد من یا مادرم از او تشکر کنیم.تمام اثاثیه را عوض کرد.فرش نو خرید.یخچال و اجاق گاز خرید.برای مادرم چادر و کفش خرید.خرج دانشگاه و کتابم را از پیش دست مادرم داد.برایم دفترچه ی پس انداز باز کرد.مادرم میگفت:نآقا فرید راضی به این همه زحمت نیستیم.»عاشقانه به من نگاه میکرد و می گفت:ـتوی این دنیا از خدا یک چیز می خواستم.تو را می خوستم پری.من جز تو هیچ کس و هیچ چیز ندارم. چه می دانی در این چند سال چه کشیدم؟شب ها به عشق دیدن خواب تو می خوابیدم.وبه ذوق دیدن تو از خواب بیدار می شدم.از همان اول که مرا رد کردی عاشق تر شدم.دیوانه تر شدم. چه کار کنم دست خودم که نبود.زیر لب گفتم می دانم.پرسید:«چیزی گفتی پری جان؟»
    دوست نداشتم مرا اینطور صدا کند.همان پری کافی بود.هنوز به فرید عادت نکرده بودم.مرتب با روح خسته ام جدال داشتم.چه کنم؟من هم دست خودم نبود.هر کاری میکردم نمی توانستم مجسم کنم به عنوان زوج می توانیم زیر یک سقف زندگی کنیم.فرید را دوست داشتم ،اما مثل یک برادر.مثل یک انسان چون واقعی بود.چند روز از نامزدی من و فرید گذشت.هر روز بع از ظهر،وقتی از شرکت برمی گشت دنبالم می آمد. صدای بوق اتمبیلش را می شناختم.آن روز وقتی سوار شدم یک بسته و یک شاخه گل دستم داد.پرسیدم:شنبه نهم خرداد ،سیزده روز مان

    خدا سه حرف دارد!..
    اما برای تنهایی من حرف ندارد...!

  8. Top | #27



    تاریخ عضویت
    Mar 2012
    عنوان کاربر
    این نیز بگذرد!!.........
    میانگین پست در روز
    4.30
    محل سکونت
    جدا از همه!!
    نوشته ها
    3,900
    پسندیده
    10,807
    تشکر شده
    9,457
    میزان امتیاز
    100

    پیش فرض

    بابت چیه؟» خندید:« باز کن ببین خوشت می آید؟»
    علاقه ای نداشتم بسته را باز کنم. برایم هم نبود چه چیز در بستۀ کادو شده است.آرام آرام بسته را باز کردم. یک جعبۀ طلا. بازش کرد. یک گردنبند قلب، با عجله درش را بستم. به فرید نگاه نکردم و گفتم:«ممنونم.»
    «مثل اینکه نپسندیدی؟ می خواهی برویم خودت پسند کنی؟چه کار کنم ممکن است در خرید کردن سلیقه نداشته باشم ، اما مطمئن هستم که در انتخاب همسر سلیقه دارم. آن هم چه سلیقه ای؟»
    داخل یک کوچه پیچید.
    « این جا کجاست فرید؟» گفت:« صبر کن ، می فهمی.» توقف کرد. چشمم به تابلوی دفتر ثبت افتاد. باز پرسیدم:« این جا چه کار داری؟» گفت:« فعلاً پیاده شود عزیزم، خودت می فهمی.» پیاده شدم. جلوی در ایستاد و گفت:« اول شما بفرمایید خانم!» انگار حسرت داشت روزی مرا خانم صدا بزند.» داخل رفتم. پشت سرم آمد و هر دو وارد دفترخانه شدیم. آهسته پرسید:« بگو ببینم جریان چیه؟» هر دو روی صندلی نشستیم. زیر گوشم گفت:« یادت هست آن روز فرحناز گفت پدر باغ شمیران را به نام من و فرحناز کرده.» سرم را تکان دادم و منتظر شدم ادامۀ صحبتش را بشنوم. گفت:« می خواهم سهم خودم را به نام تو بزنم. هرچند لیاقت تو بیشتر از این ها است.» بلند شدم و با عجله از دفترخانه بیرون آمدم. پشت سرم دوید و گفت:« چی شد پری جان؟حرف بدی زدم؟» در حالی که با عصبانیت در اتومبیل را باز می کردم گفتم:«چرا فکر می کنی باید فقط راجع به مادیات با من صحبت کنی؟ من خانه و باغ و زمین را می خواهم چه کنم؟» و سوار شدم و با خود فکر کردم که شاید فکر می کند من کمبود این چیزها را دارم. هرچند خودم بهتر از هرکسی می دانستم دارم بهانه گیری می کنم. فکرم جای دیگر است. دیگر قلبی در ووجودم احساس نمی کردم. یک قلب داشتم که آن را چهار سال پیش به دست بهرام سپردم. او هم با آهنگ بی رحمی شیشۀ عشقش را شکست. ای وای بهرام با من چه کردی؟ ظلم کردی بهارم ، دلم نمی آید نفرین کنم. ولی بدان که توی این دنیا یک انسان ناامید و بدبخت را ناامیدتر و بدبخت تر کردی. ای کاش حداقل روبرویم می ایستادی و با جراب می گفتی که مرا بازیچه قرار دادی و مرا نمی خواهی اما بازی در نمی آورد و تهمت ناروا نمی زدی. کاش قلم پایم خرد می شد و هیچ زمان شمال نمی آمدم.
    « عزیزم ! دوست داری امروز کجا برویم؟»
    کم کم چشمم بر واقعیات گشوده می شد، باید حقیقت را می پذیرفتم و به تدریج و با تانی. مثل شیری که در قفس گرفتار شده باشد گفتم:«هرجا شما دوست دارید.»
    باز عاشقانه نگاهم کرد و گفت:« من همیشه دربند را به همه ترجیح می دهم می دانی چرا؟» نگذاشت جواب بدهم افزود:« خاطرۀ آن شب دربند را هیچ وقت فراموش نمی کنم . تو چطور؟»
    انگار که محکم گلویم را فشار می دادند و صدایم بیرون نمی آمد گفتم: « من هم همین طور.» ولی دروغ می گفتم. آیا می توانستم زندگی مشترکم را با دروغ شروع کنم؟
    آه ای روزگار، من که از غرور سر به آسمان می ساییدم، حالا مایۀ ترحم شده بودم. هرچه بیشتر فرید به من محبت می کرد من احساس می کردم به من ترحم می کند. دلم می خواست مطمئن شوم. پرسیدم:« آقا فرید ، شما چرا با دختر عمویتان که از قرار خیلی هم به شما علاقه داشت ازدواج نکردید؟ » خندید و گفت:« چرا باید ازدواج می کردم؟» گفتم:« خب، هم دختر عمویتان بود. هم با او اختلاف طبقه ای نداشتید. منظورم ... منظورم ...»
    میان حرفم پرید و گفت:«بهتر شد که این سوال را کردی.» گفتم:«چرا؟» گفت:« وقتی من همه چیز دارم ، وقتی زندگی راحتی دارم دیگر نمی روم دنبال پول. کمبود زندگانیم را جبران می کنم.» پرسیدم:« چه کمبودی؟» نفس عمیقی کشید و برای لحظه ای به چشمانم خیره شد و گفت:« کمبود من عشق بود. من زری را دوست نداشتم ، اگر چه زری یا پدرش تمام دنیا را داشته باشند. من قلبم اسیر تو شده بود. از همان لحظۀ اول که تو را دیدم آرزو کردم روزی همسرم بشوی. تو که نمی دانی آن چشمهایت قصد جان انسان را می کند. قربان خدا بروم، این همه زیبایی را به یک نفر می دهد ...»
    « ناراحتید؟» با صدای بلند خندید و گفت:« اگر مال خودم نمی شدی آره . ناراحت که چه عرض کنم، دیوانه می شدم.» بعد آهسته گفت:« فقط انشاءالله خدا کمک کند و بتوانم خوشبختت کنم.» در دلم گفتم:« چی می شد بهرام هم مثل فرید فکر می کرد، چرا او مرا خوار و ذلیل دید. چرا او مرا نخواست چون دختر کوکب بود. چرا او احساس نداشت و دنبال عشق نبود؟»
    فرید با لحن آرامی پرسید:« پری راستش را بگو، آنقدر که من تو را می خواهم تو هم مرا می خوهی؟ البته اگر ذره ای هم مرا دوست داشته باشی برایم کافی است. چون آنقدر به تو محبت می کنم تا بالاخره عاشقم بشوی. عشق باید مثل شراب جا بیفتند. می گویند تب تند زود عرق می کند.»
    راستی می گفت این یکی را راست می گفت. سکوت کرده بودم. دوباره خواست بپرسد که آهسته تر از خودش گفتم:« بله می خواهم.» باز دروغ گفتم. وجدانم عذابم می داد. چرا او را گول می زدم.
    قرار بود برای خرید عقد برویم. مادر فرید اصرار کرد که مادرم هم بیاید. فرحناز به دلیل زایمان نمی توانست همراهمان بیاید ولی پیغام داده بود که روی خرید عقد یک دست لباس شیک هم برای خودش و دخترش که هنوز دو وجب نبود بخریم. از صبح در بازار تجریش و هرجا که مادر فرید آدرس می داد گشتیم. فرید خیلی خوشحال بود. شاید بیشتر از دامادهای دیگر.
    قبل از هرچیز فرید سفارش سرویس خواب داد. مادرش سفارش لباس عروس. بعد وارد بازار طلا شدند. یک سرویس جواهر و یک پشت حلقه که نگین سبز داشت برایم خریدند. من هیچ چیز انتخاب نکردم. خودشان می بریدند و می دوختند و هربار که از من سوال می کردند قشنگه ، بی آنکه با دقت نگاه کنم می گفتم:« بله، قشنگه.» بعد بدون لحظه ای مکث پولش را می پرداختند و سراغ وسیلۀ بعدی می رفتند که در لیست نوشته بودند. وارد هر مغازه که می شدیم به جای فرید، بهرام را کنارم می دیدم. به جای صدای فرید صدای بهرام را می شنیدم. بعد به خودم می آمدم .آه می کشیدم و افسوس می خوردم.
    ظهر شده بود. در رستوران نشسته بودیم. فرید رفته بود دستهایش را بشوید. وقتی برگشت بهرام را جای او دیدم که دستهایش را خشک می کند و به سوی من می آید. لبخند می زند و می پرسد:« از این جا خوشت می آید پری جان!»
    آخ، من بودم که گفتم آخ. مادرم از زیر میز گوشت رانم را لای انگشت فشار داد تا حواسم سر جا بیاید. تازه به خودم آمدم. مادر فرید پرسید:«چی شده پری؟ گریه کردی؟» و باز متوجه شدم که برای چندمین بار اشک در چشمم جمع شده است.»
    گفتم:«نه، فکر می کنم دود این پیازها در چشمم رفته باشد.»
    فرید با لحن شوخی گفت:«پدر این پیازها را در می آورم که اشک چشم عزیز مرا در آورده باشند.» مادرش خندید و رو به مادر من گفت:« خوش به حال پری جان! چقدر فرید دوستش دارد.» مادر هم برای آنکه حرفی زده باشد گفت:« پری هم خیلی به آقا فرید علاقه دارد.» تازه متوجه شدم که من باعث شدم آن پیرزن هم دروغ گوی ماهری بشود. مادرم خوب می دانست من هنوز بهرام را دوست دارم ولی نظرش این بود وقتی با فرید ازدواج کنم به کلی بهرام را فراموش می کنم.
    هفته حمام فرحناز بود. طبق رسم و رسوماتی که داشتند برای


    تا آخر 375
    خدا سه حرف دارد!..
    اما برای تنهایی من حرف ندارد...!

  9. Top | #28



    تاریخ عضویت
    Mar 2012
    عنوان کاربر
    این نیز بگذرد!!.........
    میانگین پست در روز
    4.30
    محل سکونت
    جدا از همه!!
    نوشته ها
    3,900
    پسندیده
    10,807
    تشکر شده
    9,457
    میزان امتیاز
    100

    پیش فرض

    دخترش جشن گرفته بودند و قرار بود که بزرگان و فامیلشان جمع بشوند و برایش اسم انتخاب کنند.ما هم دعوت داشتیم.فرید یک دست لباس شیک برای من و یک پیراهن هم برای مادرم خرید.گفتمیخواهم خانمم در بین همه مهمانها تک باشدبه من گفت به آرایشگاه بروم.گفت هرطور خودم دوست دارم موهایم را درست کنم.گفتدر ضمن یک خبری دارم که اگر بشنوی از خوشحالی جیغ میزنیگفتمبگو فریدگفتشب میگویم
    غروب شده بود تمام چراغهای سالن آریشگاه روشن شدند.غیر از من یک عروس و چند خواهرش هم نشسته بودند.عروس که مشخص بود سن و سالی هم ندارد مرتب جلوی آینه میچرخید و با تور لباسش ور میرفت.آرایشگر مرتب تأکید میکرد که آرایش صورتش را به هم نریزد.خوش به حالش چه قدر بی تابانه منتظر داماد بود.مرتب از دختری که همراهش آمده بود و گویا خواهر شوهرش میشد سؤال میکرد نیامد؟پس چرا اینقدر دیر کرد و چند لحظه بعد دوباره میپرسید...
    من با موهای پیچیده زیر سشوار کلاهی نشسته بودم.یکی از شاگردان آرایشگاه آمد و بعد از اینکه به ساعتش نگاه کرد سشوار را خاموش کرد و گفت که جلوی آینه بشینم.روی یک صندلی کنار صندلی عروس نشسته موهایم را از بیگودیها باز کردند.پوش دادند گاهی از درد جیغ ضعیفی میکشیدم.آرایشگر میخندید و میگفتحالا اینقدر بی طاقتی وای به حال شب عروسیو تافت زد و شروع کرد به جمع کردن موهایمدختر خانم قدر این موها را میدانی یا نه؟خوش به حال صاحبشبعد از بالای سرم روی صورتم خم شد و پرسیدببینم؟»کمی سرم را بالا نگه داشتم.نگاهی تحسین آمیز و لبخند کمرنگی روی لبانش ظاهر شد و گفتآرایش صورت هم میخواهی؟»گفتمنهو زیر لب گفتمبرای کی آرایش کنم؟»پرسیدچرا عزیزم؟مگر امشب مهمانی نیست؟»گفتمچرا اما شوهرمو ناگهان از اینکه فرید را به عنوان شوهرم خطاب کردم از خودم متنفر شدم و افزودمخواستند که فقط موهایم را درست کنمولی انگار آرایشگر هم روانشناس بود و فهمید که دلم خوش نیستقربون عظمت خداوند بروم این همه زیبایی آن وقت مرتب آه میکشد و حتی حاضر نیست صورتش را آرایش کندبعد انگار مطمئن بود راز دل مرا فهمیده رو کرد به شاگردش و گفتوقتی بهت میگویم شوهر به همین خاطره دیگر عزیزم.بیا نگاه کناین یک نمونه اش.از این که حدس میزد درست گفته به خودش بالید و به من گفتشما بگو تو رو خدا درست نگفتم آخر شوهر میخواهد چه کار کند؟ببین این دختر به این خوشگلی مثل پنجه آفتاب آن وقت چه طور دلمرده شده.حالا دیدی راست میگفتم؟حالا ما گفتیم.پشیمان میشویو سنجاقی را محکم در موهایم فرو کرد.حالش را نداشتم بحث کنم و مجبور بشوم درد دل کنم.سرم را تکان دادم و گفتمدرست فرمایش میکنندو آرایشگر سنجاقی را از لای دندانش کشید و همچنان در موهایم فرو کرد و گفتطفلکی هر روز ناله میکند که چیه کسی نیامد خواستگاریم
    دخترک که انگار راضی نبود من قضیه اش را بفهمم سرخ شد و با غضب رفت پشت پنجره و لحظه ای بعد گفتداماد آمدو همراه جمله اش آهی از ته جگر کشید که دلم به حالش کباب شد.برای لحظه ای در فکر فرو رفتم.شاید من قدر نعمتهایی را که خداوند به من عطا کرده بود را نمیدانستم.طفلکی یک چشمش انحراف داشت و لبها و بینی اش هم که...لبم را گاز گرفتم و با خودم گفتاستغفرالله
    عروس را کل کشان از آرایشگاه بیرون بردند.تنها من ماندم.آرایشگر مرتب از من تعریف میکرد و افسوس به حالم میخورد تا اینکه بالاخره زنگ آرایشگاه را زدند و فهمیدم فرید دنبالم آمده است.حاضر بودم.لباسم را همان جا عوض کردم.سرویس جواهرم را انداختم.رژ کمرنگی روی لبهایم زدم تا فرید متوجه پریدگی رنگ که از شدت فکر و خیال بود نشود.کفشهایم را عوض کردم و همانها را که فرید انتخاب کرده بود را پوشیدم.آرایشگر به به و چه چه میکردهزار ماشاءالله تو عروس شوی چه غوغایی میکنی.نگاه کن طاهرهبه شاگردش میگفتمثل فرشته ها شده.الحق که پری هستیو دوباره رو به شاگردش گفتزودتر درها را قفل کنو رویش را برگرداند به طرف من و گفتماشین دارید؟»گفتمبلهگفتاگر اشکال ندارد ما هم تا سر خیابان اصلی با شما بیاییم.ها؟اشکالی ندارد؟»گفتمنه خانم!چه اشکالی؟بفرماییدو هر سه از پله های آرایشگاه پایین آمدیم.فرید در اتومبیل نشسته بود.قیافه دامادهای منتظر را به خود گرفته بود.لحظه اول که چشمش به من افتاد خشکش زد با عجله پیاده شد و به سویم آمدوای پری.ماه شدی دختر تو چه کار میکنی روز به روز خوشگل تر میشوی؟»اصلا حواسش به آرایشگر و شاگردش نبود گفتدرست همانطور که میخواستی شدی عزیزم.فقط...فقط»بعد با دقت نگاهم کرد و چون به خوبی زیر تنها چراغ جلوی در آرایشگاه نمیتوانست خوب ببیند افزودفقط چرا صورتت را درست نکردی؟»
    کمی لبهایم را به یکدیگر مالیدم و گفتمپس این چیه؟»
    انگار که از خوشحالی دیوانه شده بود چرخی دور خودش زد و گفتیعنی این همه تغییر و خوشگلی فقط به خاطر موها و لباست است؟»که آرایشگر سلامی کرد و گفتشما شوهرش هستیدفرید که تازه متوجه آنها شده بود سرش را پایین انداخت صدایش هم پایین تر آورد و گفتبله.میبخشید من متوجه حضور شما نشدم
    آرایشگر بیچاره که تازه متوجه شده بود تا چه حد راجع به شوهر من اشتباه فکر میکرد گفتخوش به حال شما که چنین خانمی زیبایی دارید و خوش به حال خانمتان که دارای چنین همسری مهربان و قدرشناس است
    اما درد من شوهر و قدرشناس و وظیفه شناس و غیره نبود که او نفهمیده بود چرا دل من خوش من خوش نیست که درد من از دست دادن عشقم بود.عشقم!
    در بین راه فرید حتی نمیتوانست درست رانندگی کند.سر خیابان اصلی آرایشگر و شاگردش پیاده شدند و تشکر کردند بعد فرید که تازه دور و برش را خلوت دیده بود شروع به تعریف و تمجید از من کرد.زن من یک دنیا می ارزد.همسر من بهترین همسر دنیا است.خانم من خوشگل ترین و باوفا ترین خانم دنیا است.و خدا را شکر میگفت و من در همان لحظه ها فقط به بهرام فکر میکردم.
    «خانم مهربانم؟»
    «با من هستی؟بله بله
    «تو فکر بودی؟»گفتمتوی چه فکری»گفتنکند مثل من تو فکر ماه عسل بودی؟»انگار برای اولین بار بود این واژه را مشنیدم متعجب پرسیدمماه عسل؟»
    خندید و چند لحظه ساکت شد.گویا داشت فکر میکرد.باز من هم فرصت را غنیمت شمردم و تو فکر بهرام رفتم.و باز افکارم را از هم پاشاند و پرسیدپری تو دوست داری برای ماه عسل کجا برویم
    از شنیدن این کلمه متنفر بودم یا شاید دوست نداشتم از زبان فرید بشنوم.گفتمنمیدانم هرجا دوست داشته باشیدو باز دروغ گفتم و از خودم متنفر شدم.
    در خانه فرید رسیدیم.کوچه پر از ماشین بود.پرسیدممادرم آمده؟»
    گفتقبل از اینکه در آرایشگاه بیایم مادرت را آوردمبعد لحظه ای خیره در چشمهایم نگاه کرد و گفتپری»سرم را به علامت گوش میکنم تکان دادم گفتبیشتر از آن چه فکرش را بکنی دوست دارم.برای همین هرچه را که متعلق به تو باشد را دوست دارم و برایش احترام قائلم.مادرت را مثل مادرم شاید بیشتر هم دوست دارم.دلم میخواهد باور کنی پری
    گفتمباور میکنمولی این بار دروغ نگفتم.او واقعا مرا میپرستید.اما من من بیرحم من نامهربان فکرم جای دیگری بود.


    تا آخر 380


    وارد شدیم.تمام فامیل های فرحناز بودند و اکثر فامیلهای رضا،فرحناز و دختر کوچلوی تپلش را تازه از حمام آورده بودند.
    دور تخت فرحناز و بچه پر از سبدهای گل بود.انگار این مادر و بچه در باغ گل خوابیده بودند.در بین همه فقط جای پدر فرحناز خالی بود.من و فرید با تک تک مهمانها احوال پرسی کردیم و من متوجه شدم زیباییم چشم همه را خیره کرده کرده بود.اما برایم مهم نبود.به زری و خواهرهایش رسیدیم.از جا بلند شدند .اما من که شاید آنها فکر میکردند برگ برنده در دست من است مهربان،خوش اخلاق و با رویی خوش با هر سه نفرشان احوال پرسی کردم.در همان لحظه فرید زیر گوشم گفت:حالا خبر خوش است.به طرف فرید چرخیدم :بگو،خواهش میکنم.نگاهش به طرف آخر سالن .یعنی پشت سر من بود.گفت :فعلا نگاه نکن.چشمهایت را ببند عزیزم،بستم.حالا ساکت بایست.گفتم:فرید بگو دیگر.

    گفت:صبر کن ببینی تا بشنوی.دو دست روی چشمانم حس کردم.دستهایم را روی دستها گرفتم و بعد خیلی آهسته گفتم:مهرانگیز آمده و دستها برداشته شدند و خدم را در آغوش مهرانگیز دیدم.
    جیغ زدم.مهرانگیز جان و صورتش را بوسیدم.چشمانش از فرط شادی برق میزدند اما غم پنهانی در چهره اش دیده میشد.دستانش را دور گردنم حلقه کرد.صورتم را بوسیدو گفت:مبارک باشد پری عزیزم. و دستم را گرفت و هر دو رفتیم کناری روی مبل نشستیم .گفتم:چه قدر شکسته شدی مهرانگیز ؟گفت:غصه ی مرد بی وفا پیرم کرد.
    آه کشید و گفت:مگر توی نامه برایت ننوشته بودم؟ گفتم چرا .پو هر دو ساکت شدیم .این بار او از من پرسید:متاسفم پری ،جریان گردنبند فرانک و بی وفایی هرام چه بوده!و چون میدانستم همه را فرحناز برایش تعریف کرده گفتم:درست شنیدی و این بار همزمان هر دو آه کشیدیم و او گفت:شانس آوردی که زود چهره اش را شناختی.خدا را شکر کن که مثل من چندین سال عمرت را به پایش نریختی.آن وقت توی کشور غریب تمان دار و ندارت را بگیرد و خیانت هم بکند.و زد زیر گریه.در میان گریه اش گفت:آن وقت چه کار میکردی؟
    اشکهای من هم که دنبال بهانه بودند سرازیر شدند.مهرانگیز ساکت شد و گفت:ببخشید پری جان ناراحتت کردم،بلند شو اشکهایت را پاک کن ببینم.خوب نیست .الان یک نفر از توی هال رد میشود و میبیند. ودر حالی که دستم را می گرفت و از روی مبل بلندم می کرد افزود:ـما مجبوریم در برابر کوهی از مشکلات استوار محکم بایستیم.گریه کهچاره ی کار نیست.»گفتم «ولی دیگرکار از کار گذشته»و از روی مبل بلند شدم و با دیدن فرید حرفم را خوردم.نفهمید گریه کردم یا شاید به روی خودش نیاورد فقط شادمانه دستم را گرفت و دوباره به جمع مهمانها برد.به دوستانش که برای اولین بار مرا میدیدند معرفی کرد و با افتخار شانه به شانه ام حرکت می کرد.مهمانها با سر و صدا می گفتند و میخندیدند.خدمتکارها میز ها را برای شام می چیدند.فرحناز روی تختی که کنار پذیرایی برایش زده بودند به طور نیمه نشسته و به بالش پر قو تکیه داده بود و با رضا صحبت میکرد.بالاخره آخر شب،اسم را برای کودکشان انتخاب کردند.نام اورا فاطمه گذاشتند.بعد هر کدام از مهمانها می رفت و صورت بچه را می بوسید،و هدیه ای کنار تختش می گذاشت.یک بار به چپ بعد به راست نگاه کردم ،فرید را در کنار خودم ندیدم.من که چیزی نخریده بودم.همین طور مادرم،یعنی با رسم این خانواده آشنا نبودیم.در خانواده ی فرانک و دکتر هم که هیچ زمان فرزندی به دنیا نیامده بود که...نه؟اینها همه تقصیر این بود که ما معاشرت نداشتیم و با رسم و رسومات آشنا نبودیم.آخر ما کجا و این رفت و آمدها کجا؟
    فرید برگشت پرسیدم:«کجا رفته بودی...»بعد چند لحظه این دست و آن دست کردم و سرم را به گوش فرید نزدیک کردم:«فرید!چرا نگفتی من و مادرم برای بچه ی فرحناز هدیه بخریم.»همانطور که گوش به حرفهای من سپرده بود با صدای بلند خندید،ولی کسی به صدایش توجه نداشت.شلوغ بود و همه توجهشان به کادوهایی بود که نهمانهی دیگر می دادند.
    فرید دست در جیب کتش کرد و دو جعبه ی کوچک طلا در آورد.روی هر کدام یک شاپرک مصنوعی چسبانده بود.یکی بنفش دیگری زرد.زرد را داد دست راستم و گفت:«این را خودت بده،» بنفش را هم داد دست چپم و آهسته گفت:«این هم برای مادرت.راضی شدی عزیزم؟»بی آنکه هیچ احساسی داشته باشم تشکر کردم و گفتم:«متشکرم.»به سمتی رفتم که مادرم نشسته بود.او هم نگران به نظر می رسید و دلیل نگرانیش هم فقط میتوانست نبردن کادو باشد.رفتم کنارش نشستم.گفت:«پری جان یادت باشد وقتی رفتیم خانه حتما برایت اسفند دود کنم مادر.»خندیدم و گفتم:«پس برای این نگران بودید؟»طبق عادت دست دور لبش کشید و گفت:«تو نمیشنوی همه در مورد تو چه می گویند.»پرسیدم:«چه می گویند؟»«چه می دانم چه می گویند.»پیر زن کلافه بود.سر به سرش نگذاشتم و گفتم:«بگیرید»گفت:«این چیه؟»گفتم:«فرید خریده گفت شما بدهید به فرحناز.البته فکر می کنم برای کودکش باشد.»
    «مگر تو نمیدانی چی داخلش است؟»گفتم:« نه ، از کجا بدانم.راستی خوب شد گفتید.باید اول خودمان بدانیم چی هدیه میدهیم و در دو جعبه را باز کردم.»یک پلاک که رویش نوشته بود فاطمه،در جعبه ی من بود و در جعبه ی مادر یک زنجیر بود.
    رفتیم و صورت فرحناز و کودکش را بوسیدیم.فرحناز بوی شیر،بوی پودر بچه و خلاصه از این چیزها می داد.شکل مادر به خودش گرفته بود.زیر گوشش گفتم:«نگرانی دوره ی دبیرستان که یادت هست؟»لپم را در انگشتش گرفت و گفت:«مگر می شود یادم برود.»آهسته تر گفتم:«دیدی خدا بزرگ است.هم ازدواج کردی و هم مادر شدی.» او هم خندید. صورتم را بوسید:«خودت چه طور دیدی بالاخره زن برادر خودم شدی؟»دوباره خنده از روی لبم جمع شدو برگشتم.فرید مدام در کنارم بود.حتی لحظه ای از من جدا نمی شد.مرتب از آینده و زندگی مشترکمان صحبت می کرد از او پرسیدم:«از کجا می دانستی فرحناز اسم دخترش را فاطمه می گذارد که برایش پلاک خریدی؟»گفت:«تمام این نه ماه رضا می گفت اگر بچه ام پسر باشد اسمش را علی و اگر دختر باشد اسمش را فاطمه می گذارم.»بعد از من پرسید:«حالا بگو ببینم،تو دوست داری اسم دخترمان چی باشد؟اصلا دوست داری بچه ی اولمان دختر باشد یا پسر؟من که عاشق دختر هستم.»
    جوابش را ندادم و سر درد را بهانه کردم.به محض اینکه شنید ،سرم درد می کند رفت برایم قرص آورد.آب قند آورد،دست و پایش را گم کرده بود و به مادرم گفت:«بهتر است برود توی اتاق خواب من. استراحت کند،خوب می شود»گفتم:«نه، فقط اگر حرف نزنم خوب می شوم»گفت:«ببخشی پری جان.تقصیر من بود.مدام حرف می زنم.»بعد خنده ی حق به جانبی کرد و گفت:«خب چه کار کنم.ذوق زده ام،شاید اگر همان سال اول قبول می کردی با من ازدواج کنی اینقدر ذوق زده نمی شدم.این چند سال انتظار...»جلوی دهانش را گرفت . افزود:«باز که حرف زدم »و ساکت شد. باز دلم به حالش سوخت و در سکوت به بهرام فکر می کردم.به او که حالا چه کار می کند؟یا به چه فکر می کند.آیا ذره ای مرا یاد می کند؟به فکر من فرو می رود؟می گوید کجاست با نمی خواهد بداند چه کار می کنم...
    آه بهرام...ممکن است روزی به سویم برگردی؟...ولی نکند آن روز دیر شده باشد آه بهرام...من از تو قایقی مطمئن بر روی آب روان زندگی ساخته بودم.و خودم را ؟آن قایق سوار می دیدم.اما بی رحم تو قایق را شکستی،بی و فاییت رویای اطمینانم را به سرابی تبدیل نمود تو...بهرام...تنهایی و بی کسی ام را دو چندان کردی.نمی دانی که چقدر افسرده ام .پژمرده ام.امشب از پنجره ی اتاقم به پنجره ی چه کسی نگاه کنم؟آه بهرام!دلم برای رقص برگهای بید تنگ شده.برای صدای پرندگان،


    خدا سه حرف دارد!..
    اما برای تنهایی من حرف ندارد...!

  10. Top | #29



    تاریخ عضویت
    Mar 2012
    عنوان کاربر
    این نیز بگذرد!!.........
    میانگین پست در روز
    4.30
    محل سکونت
    جدا از همه!!
    نوشته ها
    3,900
    پسندیده
    10,807
    تشکر شده
    9,457
    میزان امتیاز
    100

    پیش فرض

    حتی برای لحظه های انتظارم.

    آه بهرام ! مگر تو نگفته بودی به خاطر من حاضری کوه را روی دوش بکشی؟ مگر ننوشته بودی به خاطر من باد را نشانه قرار می دهی ، و برای اینکه روزی به من برسی حاضری تمام خاک بینمان را دانه به دانه بشماری؟ پس چه شد آن جمله های شیرینت، امیدوار کننده ات. چرا باید ... چرا باید باور کنم که تو مرا نخواستی، چرا بهرام .. چرا عزیزم ...

    « عزیزم پری! بهتری شدی؟»

    وای که دوباره این فرید بالای سرم است. خدایا چه گرفتاری شدم ها؟ ... گفتم :«نه، هنوز هم سردرد دارم.» این را گفتم که باز بگذارد در تنهایی با خودم خلوت کنم. همان شد. دوباره برخلاف میلش رفت و من باز در خودم و رویای بهرام غرق شدم.

    شب فرید من و مادرم را به خانه رساند و گفت فردا صبح از شرکت می آید و برایمان میوه و شیرینی می آورد. گفتم:«زودتر بیا. ممکن است مهرانگیز...» نگذاشت حرفم تمام شود و گفت:« چشم خانوم خانوما...خیالتان راحت باشد. مطمئن باشد من قبل از مهرانگیز می رسم.» و چون مطمئن شد داخل رفتیم و در را بستیم ، حرکت کرد و رفت. مادر نفس عمیقی کشید و گفت:« خدایا شکر که دخترم خوشبخت شد. حالا با خیال راحت می توانم بمیرم.»

    داخل رفتیم. خانه که فرید برایمان خریده بود ، عبارت بود از دو اطاق که مابینشان یک در چوبی شیشه ای می خورد. یک راهرو که ته راهرو آشپزخانه ، یک حیاط خلوت کوچک و داخل حیاط خلوت حمام بود. هرشب توی اطاقی می خوابیدم که پنجره اش در حیاط باز می شد. ساعت از دو بامداد گذشته بود. پنجره را باز کردم. نسیم خنکی صورتم را نوازش داد. مادر رختخوابها را پهن کرده و من مشغول بازکردن سنجاقهایی شدم که داخل موهایم بودند. هر دانه را که می کشیدم مقداری از مویم باز می شد. طرف راست را باز کرده بودم که صدای خُرخُر مادر بلند شد، دست بردم و هنوز سنجاق اول را از طرف چپ بیرون نکشیده بودم که صدای ضربه های بسیار ضعیفی را که به در حیاط می زدند شنیدم. انگار کسی داشت با یک سنگ ریز یا سکه آهسته به در می زد. هر بار فقط سه ضربه . تق تق تق و چند لحظه بعد دوباره ...

    کمی ترسیده بودم. یعنی ممکن است این وقت شب، فرید برگشته و فراموش کرده ...ولی فرید که زنگ می زند. دستم را از سنجاق برداشته و با همان وضعی که یک طرف موهایک جمع بود ونیم دیگر آویزان داخل حیاط رفتم برق حیاط را که چراغ ضعیفی بود را روشن کردم و پرسیدم، کیه؟ هیچ صدایی نشنیدم. خواستم برق را خاموش کنم و برگردم که دوباره تق تق تق . این بار خیلی آهسته ولی کنجکاوانه پرسیدم:«کیه،کیه؟» باز صدایی نشنیدم.فکر کردم مادرم بیدار نشود بهتر است . ممکن است چون تازه خوابش برده با وحشت از خواب بپرد. با عجله برگشتم دورن اطاق چادر کهنۀ مادر را سر کردم و پشت در رفتم. باز پرسیدم:«کیه؟» صدایی بسیار ضعیف و گرسنه گفت:«منم پری.»

    قلبم گرفت دیگر حتی نمی توانستم نفس بگشم. هوا چه قدر سنگین بود. چشمهیم می خواستند از حدقه بیرون بزنند. صدای بهرام بود. باور نمی کردم دلم می خواست جیغ بزنم. ولی انگار ده بار طناب دور گردنم پیچیده بودند. آهسته و با احتیاط در را گشودم. در تاریکی ... جوانی ایستاده بود که هرچه نگاهش می کردم خسته نمی شدم. که اگر سالهای سال روی یک پا همان جا در چهارچوب در چشم در چشمش می دوختم خسته نمی شدم. بهرام بود. اما ، خسته نگران و آشفته. هیچ حرفی نمی زد. پیش را به من کرد و تکیه اش را به در داد. گفتم:«بهرام؟» سکوت کرده بود دیگر نتوانستم حرف بزنم و روی زمین نشستم. همان جا توی چهارچوب در حیاط. همه جا تاریک. سکوت و صدای جیرجیرکها و چشمک ستارگان بود. در آن لحظه انگار فقط در این عالم بزرگ من بودم و بهرام و یک گنبد با رنگ سیاه و نگینهایی که برق می زدند.

    نمی دانم چه قدر گذشت و ما هردو ساکت بودیم. صدایی مثل بالا کشیدن بینی. باز گفتم :«بهرام!» و باز هر دو ساکت.

    سرم را به در حیاط تکیه داده بودم . او هم همین طور. هر دو گریه می کردیم. اما بی صدا. بعد اولین جمله را من گفتم:«این جا آمدی چه کار بهرام؟»

    جوابی نشنیدم و دوباره سوال کردم. فقط گفت:«پری!» و بند دلم پاره شد. گفتم:«جانم» دوباره گفت« پری!» و با صدای بلند گریست. در آن تاریکی، بین دو جوان که هیچ یک نمی دانستند چه بگویند دل سنگ آب می شد. با گفت:«پری.» گفتم:« بگو بهرام. بگو» گفت:« دوستت دارم.» و هر دو زدیم زیر گریه. باز با صدای بلند اما انگار هیچ کس در آن کوچۀ باریک صدای ما را نمی شنید.

    « چی شده بهرام؟ چه طور این جا را پیدا کردی؟»

    « حرف نزن پری! هیچی نگو. فقط آمدم گریه کنم. باید ببینی که چه طور اشک می ریزم. باید آتش پشیمانیم را ببینی. ببین که دارم خاکستر می شوم.»

    «چرا بهرام.»

    گفتم:«گردنبند...» امانش ندارم و در بین گریه گفتم:« به خدا من برنداشتم.» ناله کنان گفت:« دیر فهمیدم پری! دیر!» و باز های های گریه کرد.

    پرسیدم:« تو برداشته بودی؟» ساکت شد. من هم ساکت شدم، زیر لب گفت:« من؟چرا من؟»

    من هم گفتم:« چرا من؟... چرا من برداشته باشم بهرام؟»

    گفت:« فکر می کردم تو برداشتی، پری تو برداشتی تا سرم بازی در بیاوری و آبرویم را پیش مادرم ببری و به خواسته ات برسی. فکر کردم این هم یک لجبازی و ادامۀ بازیهای گذشته است.» پرسیدم:« کدام خواسته ام بهرام؟»

    « همین خواسته ات که امشب تا در خانه رساندت. همان که نامزدش شدی . همان که حلقه اش در دستت است. همان که امشب به مهمانیس رفته بودی.» و دوباره زد زیر گریه.

    گریه کنان گفتم:« خواستۀ من فرید بود بی انصاف؟»

    « دیر فهمیدم پری! دیر فهمیدم. خدایا چه گناهی کرده بودم. من که چند سال انتظار دیوانه ام کرد تا به تو برسم ، دیدی به خاطر آن همه لجبازی و بازیهای کودکانه چه طور گول خوردم.»

    « من هم گول خوردم بهرام ! من هم فکر می کردم تو برداشتی و خواستی بهانه باشد تا پا پس بکشم و دست از سرت بردارم.»

    « ای خدا ! من هستم که دوباره صدای پری را می شنوم ؟ ولی دیگر چه فایده ، پری هنوز مرا دوست داری؟!»

    « برایت جانم را فدا می کنم.»

    « راست می گویی؟»

    گفتم:« بهرام تو چی؟»

    « من؟ نپرس پری. حالم را ببینی می فهمی. ببین چه به روزم آمده.»

    پرسیدم:«گردنبند پیدا شد؟»

    « داستانش مفصل... که چه عرض کنم... شاید خواست خدا بوده. می دانی کجا بود؟» پرسیدم:« سوسن برداشته بود؟» گفت:« حتی نمی توانی حدس بزنی.» اشکهایم را پاک کردم و گفتم:« اگر حدس می زدم که همان روز پیدا می شد.» انگار او هم دیگر گریه نمی کرد.گفت:« با دست سر کلاغه را کندم.» « کلاغ برده بود؟!»

    «آره پری، همین امروز صبح، مادربزرگ به بابا علی گفت درختهای کنار استخر بلند شدند. سایه روی آب می اندازند.آب سرد می شود» خواست تا شاخ و برگهایشان را بزند تا سال دیگر ...

    بقیه حرفش را من کامل کردم:« آن وقت بابا علی وقتی شاخه ها را می زد لانه افتاد و گردنبند پیدا شد. همین؟ » و هردو خنده ای از سر تاسف سر دادیم.


    تا آخر390

    سحر بود و ما هنوز داشتیم با یکدیگر حرف میزدیم.آنچه را که در این چند سال در دل انبوه کرده بودیم را گفتیم.سبک شدم عقده هایم خالی شد.در تمام این مدت حتی فرصت نکرده بودیم که حرفهایمان را رو در رو به همه بگوییم.
    گفتم:«بهرام!انقدر حرف برای گفتن داشتیم که پاک فراموش کردم بپرسم چطور این جا را پیدا کردی؟»
    «اگر انسان عاشق واقعی باشد عشقش را اگر روی کوه قاف رفته باشد پیدا میکند.»سپس آهی از ته جگر کشید و افزود:«آدرس قدیمیتان را مادرت به مادربزرگم داده بود.رفتم آنجا دختری که در آن خانه زندگی میکرد منظورم...»فکر کرد من میان حرفش گفتم:«ربابه؟»گفت:«آهان.ربابه.گفت:با برادر دوستت ازدواج کردی بیچاره وقتی این جمله از دهانش بیرون آمد و دید من دو زانو نشستم روی زمین.دستپاچه شد و انگار که تا حدی جدی موضوع را میدانست گفت:البته هنوز ازدواج نکردند شیرینی خوردند.ناله کردم شاید تا به حال هم ازدواج کرده باشد.شما که نمیدانید دیگر نفهمیدم خواست مرا دلداری بدهد یا...فقط گفت مطمئن هستم که ازدواج نکرده چون قرار بود پری مرا و مادرم برای جشن عقدش دعوت کند.پرسیدم:«حالا کجا رفتند؟»و این آدرس را روی کاغذ نوشت و داد.خطش خخوانا نبود.بگیر ببین و کاغذ کهنه ای را دست من داد.بهرام راست میگفت.ربابه سواد درست و حسابی که نداشت.گفتم:«خب میگفتی.»
    باز هم آه کشید و ادامه داد:«ساعت حدود دو بعد بعدازظهر آمدم و خانه را پیدا کردم.اما جرأت نداشتم زنگ بزن.توی این کوچه پشتی ایستادم و منتظر ماندم تا شاید برون بیایی.نمیدانی از ظهر تا حالا چی کشیدم.عصر فرید را دیدم که آمد و چند دقیقه بعد مادرت سوار اتومبیل شد.ای کاش میدانستی چه لحظه هایی را تحمل کردم.فکر کنم امروز ده سال پیر شده باشم.هر چه منتظر شدم تو بیرون نیامدی این بود که تصمیم گرفتم فرید را تعقیب کنم.میدانستم هر جا هستی او خبر دارد.اتومبیلم را در خیابان پارک کرده وبدم.چند بار نزدیک بود در ترافیک فرید را گم کنم.با هزار بدبختی تعقیبش کردم.تو کوچه خودشان رفت فکر کردم تو هم آنجا هستی.بعد که دیدم چندین اتومبیل جلوی منزلشان پارک کردند و منزلشان برو و بیا است نگران شدم که شاید جشن عروسی تو و فرید باشد.پس حدس زدم ممکن است تو رفته باشی آرایشگاه.اما تنها دلخوشیم این بود که ماشین فرید گل کاری نشده بود.دوباره فرید حرکت کرد من هم پشت سرش راه افتادم.جلوی در یک طلا فروشی ایستاد.میخواستم بروم پایین و گلویش را چنان فشار بدهم تا خفه بشود پری!نمیدانی چه حرصی میخوردم.اما لعنت به من.تقصیر خودم بود.عشقم را با دست خودم از دست دادم و به دیگری سپردم درواقع تقصیر من هم نبود به خدا نبود.آن لج و لجبازیها ای لعنت به هر چی غرور...»
    «خب بقیه اش را بگو.»
    «لذت میبری همچون دیوانه ای دنبالت میگشتم.»
    «تو چطور لذت نمیبری همچو دیوانه ای اسیرت بودم و بدون قلب و روح راه میرفتم و حرف میزدم.»
    گفت:«کجا بودم؟»گفتم:«طلا فروشی.»با خشم پرسید:«طلا برایت خرید؟»گفتم:«حالا بگو...»باز آه کشید:«من باید انتقام خودم را از چه کسی بگیرم.»گفتم:«از لجبازیهای کودکانه هردو...جان به سرم کردی بهرام.بگو.»گفت:«ادامه اش را که خودت بهتر حدس میزنی.اما چون دوست داری بشنوی میگویم.پشت سرش آمدم جلوی در آرایشگاه پا به پایش صبر کردم و انتظار تو را کشیدم.با تفاوت این که من پیش خودم مجسم میکردم لحظه ای دیگر تو را در لباس سفید عروسی میبینم و همچون آتشفشانی فوران میکردم و میسوختم.آتشفشانی که مذابش تن خودش را میسوزاند.نگاهم به درب آرایشگاه بود و دلم پرپر میزد.بالاخره وقتی پایین آمدی و دیدم که عروس نشدی روزنه امیدی در دلم زنده شد اما حالم هیچ تغییری نکرد.خصوصا وقتی میدیم فرید چطور با احساس با تو حرف میزند وقتی میدیدم در ماشین را برایت باز میکند.وقتی میدیدم...»«هیس بهرام!برای کجا داد میزنی؟الان مادرم از خواب بیدار میشود.»باز صدایش را پایین تر آورد و گفت:«چندین ساعت هم جلوی در منزل آقا فرید انتظارت را کشیدم.برای تو آسان یا شاید لذت هم داشته باشد پری.اما تو نمیدانی چی کشیدم.»
    آهسته تر از صدای بهرام گفتم:«از این لحظه ها من هم بسیار کشیدم.مطمئن باش بهرام اگر تو یک شب من...»
    «یک شب من برابر چند سال تو بود.»گفتم:«اما همین است من دیوانه تر از تو بودم.مثل مرده ها را میرفتم مدام در فکر و رویای تو بودم.از روی اجبار میخندیدم.تو کجا بودی که ببینی؟»
    گفت:«پشت در بودم.تنها.در تاریکی و اشک میریختم.برای تو...برای تو پری.برای تو گریه میکردم.»و باز زد زیر گریه.بعد از چند لحظه دوباره ساکت شد.اما معلوم بود ساکت شده تا بتواند ادامه حرفش را بزند.گفت:«بالاخره بیرون آمدید.وقتی تو را دیدم.قلبم به سوت پر کشید.دیوانه یک لحظه نگاهت شدم.دیوانه گوشه لبت وقتی میخندی دیوانه راه رفتنت.دیوانه...معصومیت و پاکی صورتت.تو که نمیدانی صورت تو چه نوری دارد.دوباره پشت سرتان راه افتادم.اما دیگر گریه نمیکردم.مطمئن شدم که امشب هرطور شده تو را میبینم و حرف دلم را میزنم.پری؟»گفتم:«بله.»گفت:«بگو هنوز دوستم داری.بگو پری.بگو.»بعد زیر لب گفت:«البته مجبور نیستی حرف بزنی.تو اختیار داری که خودت راهت را انتخاب کنی.من هم قول میدهم دیگه مزاحت نشوم.انقدر دوست دارم که نمیخواهم سد راه خوشبختیت بشوم...»
    «خوشبختی من؟تو فکر میکنی من جدا از تو خوشبخت میشوم؟»
    «نمیدانم پری.»
    «ولی بهتر است بدانی که من فقط در کنار تو.فقط تو اگر سقف خانمان آسمان باشد اگر چراغ زندگیمان مهتاب باشد.اگر فرش زیر پایمان زمین و خاک باشد من فقط تو را میخواهم.فقط تو بهرام.فقط تو.اگر خوشبختی برای من رقم زده شده باشد فقط در کنار تو پیدا میشود.چه میدانی چه شبهایی راز و نیاز کردم.التماس کردم.دعا کردم.»گفت:«مثل من.تو به اندازه من دعا نکردی.»التماس نکردی لبخندی رو لبانش نقش بست.هردو با هم گفتیم:«هنوز مثل بچگیهایمان لجبازی میکنیم.»
    آسمان خاکستری شده بود:«الان مادر برای نماز صبح بلند میشود.»پرسید:«یعنی بروم؟»و بلند شد.گفتم:«نرو بهرام.»گفت:«اگر هم بگویی برو مطمئن باش نمیروم.»پرسیدم:«پس کجا میروی؟»گفت:«تا لحظه ای که دست تو به دست من برسد تنها خانه من اتومبیلم است.»و رفت و من در سپیده صبح نگاهش میکردم.همانجا دو زانو نشستم روی زمین سجده کردم و اشک ریختم.خدایا آنچه را که خواستم به من دادی.شکر و اشکهایم دانه دانه میچکید روی خاک.
    درون اطاق برگشتم.با عجله سنجاقهای باقیمانده را از لابه لای موهایم کشیدم و خودم را خواب زدم.مادر ناله کنان از درد پا بیدار شد.سرفه میکرد.اول سراغ داروهایش رفت.بعد بالای سر من آمد:«پری؟پری جان بلند شو.اذان گفتند.نمازت الان قضا میشود.»
    ادای کسی که تازه از خواب بیدار شده باشد را درآوردم و بلند شدم.مادر با تعجب پرسید:«چه عجب یک روز بدن غرغر کردن بلند شدی؟»
    سلام کردم و رفتم وضو گرفتم.اذان صبح بود.نسیم صبحگاهی دلم را خوش تر کرد.چند دقیقه منتظر شدم تا مادر نمازش تمام شود.من چهار رکعت خواندم.دو رکعت صبح دو رکعت هم نماز حاجت خواندم.
    باز منتظر شدم تا مادر بخوابد.پرسید:«تو نمیخوابی پری؟»«نه درس دارم.»پتو را تا زیر گردن کشید و گفت:«امروز که جمعه است.»
    منتظر شدم تا مادر خوابش برد.یک پتو برداشتم و چادرم را سر کردم از خانه خارج شدم و داخل کوچه پشتی رفتم.
    اتومبیل بهرام پارک شده

    تا آخر 395

    خدا سه حرف دارد!..
    اما برای تنهایی من حرف ندارد...!

  11. Top | #30



    تاریخ عضویت
    Mar 2012
    عنوان کاربر
    این نیز بگذرد!!.........
    میانگین پست در روز
    4.30
    محل سکونت
    جدا از همه!!
    نوشته ها
    3,900
    پسندیده
    10,807
    تشکر شده
    9,457
    میزان امتیاز
    100

    پیش فرض

    بود. از شیشه نگاه کردم.بهرام روی صندلی عقب دراز کشیده بودد.اما بیدار بود.هر دو لبخند زدیم. بلند شد و قفل در را باز کرد.پتو را روی صندلی گذاشتم.«سردت می شود بهرام.» پرسید:«هنوز نخوابیدی؟» گفتم:«مگر می توانم بخوابم؟»و بر گشتم.
    تا وقتی که مادر از خواب بلند شد دو بار دیگر رفتم و به بهرام سر زدم.هر چه اصرار کردم به خانه برود،گفت:«اگر ده سال طول بکشد اینجا منتظر می مانم. مگر خودت مرا نخواهی.»گفتم:«می خواهم.»و لبخند رضایت روی لبش نقش بست.

    صبح،ساعت چند دقیقه به نه بود که فرید آمد دو جعبه شیرینی خریده بود یک تر و یک جعبه خشک.میوه خریده بود و مقداری تنقلات.با تعجب از مادرم پرسید:«چه عجب امروز پری سر حال و شاداب است؟»مادر شانه هایش را بالا انداخت و گفت:«من که گفتم شما صبر داشته باشید.خودش اخلاقش بهتر می شود.»به روی خودم نیاوردم و گفتم:«پس چرا مهر انگیز دیر آمده؟»فرید نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:«کم کم پیدایش می شود.وای که شما دو نفر امروز چه قدر حرف برای گفتن دارید.»بعد رو کرد و پرسید:«برای نهار که چیزی کم و کسر ندارید؟»و چون خیالش راحت شد خداحافظی کرد و رفت.
    مادر مشغول پختن نهار شد و من هم پنهانی شروع کردم به جمع کردن وسایلی که فرید برایم خریده بود. از آینه و شمعدان گرفته تا لباس و کفش. طلاها را در جعبه هایش گذاشتم و سند خانه را هم روی وسیله ها گذاشتم.بعد منتظر مهر انگیز شدم.ساعت از ده صبح گذشته بود که آمد.دوباره همدیگر را در آغوش کشیدیم.از خوشحالی فریاد کشیدم و اسم یکدیگر را صدا کردیم.شاید فکر می کردم که او تنها کسی است که ممکن است حق به من بدهد و کمکم کند تا به بهرام برسم.
    وقتی مهرانگیز وارد اتاق شد،مادرم هم از آشپزخانه بیرون آمد و هر دو همزمان چشمشان به بسته های گوشه ی اتاق افتاد.مادرم پرسید:«اینها چیه پری؟»و از تعجب انگشتش را لای دندان گرفت.گفتم:«خودتان که میبینید، وسایلی است که فرید برایم خریده.»مادر با تعجب گفت:«پس چرا همه را جمع کردی؟»مهر انگیز لبخندی زد و برای اینکه مادر را از نگرانی در آورده باشد گفت:«حتما خواسته جابجایشان ...»بعد نگاهی به دور و بر اتاق انداخت و رو به من پرسید:«توی این کمد بگذاری بهتر است پری جان!»
    حس کردم مهر انگیز تا حدودی موضوع را فهمیده.خندیدم و گفتم:«جدی؟بهتر است؟باشد در این کمد میچینم.»مادر نفس راحتی کشید و گفت:«پس من بروم سراغ غذا» و رفت.
    مهرانگیز به محض اینکه خیالش راحت شد که مادر رفت،آهسته از من پرسید:«جریان چیه پری؟»گفتم:«خودت که فهمیدی.»
    فقط گفت:«نه» گفتم:«بهرام برگشته.» گفت:«کی؟» گفتم:«همین دیشب» «دیوانه شدی پری؟»
    «برعکس، دیدانه بودم که فکر می کردم او گردنبند را برداشته»پرسید:«چه طور؟» نشستم و با حوصله تمام جریان را برایش تعریف کردم.گفت:«حالا می خواهی چه کار کنی پری؟باورم نمی شود.»گفتم :«باور کن مهر انگیز.باور کن که بهرام مثل گذشته حتی خیلی بیشتر عاشق من است.»پرسید:«می خواهی وسایل فرید را پس بفرستی؟»
    گفتم:«همین امروز.در ضمن زحمتش هم گردن تو می افتد.البته این محبت تورا هیچ وقت فراموش نمی کنم.»
    بلند شد و گفت:«این را از من نخواه پری!کار من نیست.من نمیتوانم همچین کاری بکنم.فرید دیوانه می شود.من نان و نمک فرید را خوردم.من نمیتوانم.متأسفم.»
    «باشد.مهم نیست.خودم پس میفرستم.اصلا وقتی برای ناهار آمد .مهرانگیز میان حرفم پرسید:مگر میخواهد ظهر بیاید؟بیچاره.
    گفتم:بله بیچاره.بیچاره اولین بار است که برای ناهاردعوتش کردیم.
    مهرانگیز با حالتی پر ازافسوس گفت:دلم برایش میسوزد.گفتم:من هم همینطور.
    مهرانگیز دوباره نشست.دستش را روی بسته ها کشید و گفت:به خدا گناه داره پری .بی رحمی نکن پری.فرید که به تو بدی نکرده.آخر او چه گناهی کرده که باید بین عشق تو و بهرام بسوزه؟
    "این بی رحمی نیست مهرانگیز.به خدا نیست.این به نفع خود فرید است.من نمیتوانم با فرید زندگی کنم.تو کجایی که ببینی وقتی با من حرف میزند صدای بهرام را میشنوم،وقتی نگاهم میکند نگاه بهرام را می بینم.آیا این خیانت نیست؟آیا وقتی فرید از من سوال میکند دوستش دارم و من پاسخ میدهم بله ولی دروغ میگویم،گناه نیست؟کدام زندگی از دروغ پایه بسته و آخر آورده،هان؟
    کدام زندگی؟اکر فرید بداند وقتی با او حرف میزنم در رویای بهرام هستم آیا مرا حلال میکند؟این گناه نیست؟مگر من دست خودم است؟بله تو راست میگویی.مگر فرید چه بدی در حق من کرده؟هیچ بدی نکرده،برای همین که بدی نکرده برای همین که بدی نکرده میخواهم رهایش کنم..الان رها شود بهتر است تا این که روزی متوجه شود با کسی زندگی میکرده که هیچ علاقه ای به او نداشته.مطمين باشد اگر الان بفهمد فبهتر است تا ان روز دیوانه شود و سر به بیابان بگذارد."
    با دلخوری حرفهایم را پدیرفت.اما گفت:پس چرا قبول کردی ازدواج کنی؟
    من مقصر نبودم مهرانگیز !دخواهر خودش مقصر بود .مادرم مقصر بود گفتند وقتی ازدواج کنم فراموش میکنم،گفتند:... و همان لحظهدر باز شد و فرید بین
    چارچوب در ظاهر شد .
    حرفم را خوردم .اما نترسیدم.مهرانگیز خشکش زده بود.بلند شد و دستپاچه گفت:سلام فرید جان کی آمدی؟
    مادرم هم پشت سر فرید ایستاد و مات و مبهوت نگاه میکرد.من هم بلند شدم
    .فرید که اشک در چشمش حلقه بسته بود.گفت:تمام حرفهایت را شنیدم .راست گفتی تو مقصر نبودی.خواهرم حتی مادرت هم مقصر نبودند من مقصر بودم .میدانی چرا؟چون دیوانه وار تمام این مدت دنبالت بودم .چون اگر همان سال با دختر عمویم ازدواج میکردم حالا این طور خوار نمیشدم.من مقصر بودم.من...من !
    و از اطاق خارج شد .مهرانگیز و مادر دنبالش دویدند"صبر کنید آقا فرید صبر کنید"
    از پشت پنجره میتوانستم حال پریشانش را ببینم .به داخل اطاق اشاره کرد و به مادر گفت:ولی پری خوشبخت نمیشود،حال خواهید دید!!
    در آن لحظه دو حالت داشتم.خوشحال بودم که بهرام میرسم و ناراحت بودم که دل فرید را شکسته ام.
    مهر انگیز پشت سر فرید در را بست و همراه مادر وارد اطاق شد .هر چه از دهانشان بیرون امد به من گفتند.اما من میخندیدم چون عاشقی بودم که پس از چند سال به عشقش رسیده.آنقدر خوشحال بودم که حتی توهین های مادرم را
    نشنیده گرفتم.چادرم را سر کردم تا بروم و خبر را به بهرام بدهم او هم در این خوشحالی شریک بود و باید هر چه سریعتر خبر را میشنید.وقتی از راهروی خانه میگذشتم چشمم به چند گونی برنج و دو حلب روغن افتاد.برای اینکه داغ دل مادر را تازه نکنم هیچ سؤالی نکردم.ولی متوجه شدم که فرید برای چه برگشته بود .در هر حال این اتفاق را از خوش شانسی خودم میدم که با گوش خودش همه ی واقعیت را شنید و بی دردسر پایش را از زندگی من خارج نمود .
    در راهرو را که باز کردم مادرم پشت سرم آمد و پرسید:کار خودت را کردی؟حالا داری میروی که تلفن بزنی و به آن از خدا بی خبری که مثل اجل معلق سر رسید و زندگیت را از هم پاشید خبرش را بدهی؟
    باز جواب ندادم و پله ی اول را پایین رفتم و قدم در حیاط گذاشتم .هنوز صدای
    مادرم در ساختمان می پیچید:امروز میروم منزل خانم بزرگ،حالا می بینی ،باید بدانند که پسرشان چطور زندگی دخترم را از هم پاشید.خدا برایش نسازد.من که نفرین میکنم.
    تا آخر صفحه 400
    خدا سه حرف دارد!..
    اما برای تنهایی من حرف ندارد...!

صفحه 3 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
تارنماي ايران پرديس با لطف و ياري خداي مهربان در سال 1386 تاسيس شد.روز به روز که از عمر ايران پرديس ميگذشت دوستان زيادي به جمعش محلق شدند و تا به امروز مخاطبان زيادي از اين تارنماي کاملا فارسي استفاده ميکنند ايران پرديس با پشت سر گذاشتن فراز و نشيب زياد و با عنايت خداو لطف بيکرانش امروزه توانسته در پنجمين جشنواره رسانه هاي ديجيتال عنوان برترين انجمن گفتگوهاي پارسي را کسب کند انجمن هاي ايران پرديس امروزه با هدف خدمت رساني به يکي از بزرگترين انجمن هاي ايران و پر مخاطب ترين انجمن هاي دنياي مجازي تبديل شده و اميدوار هست با همين هدف هم به جايگاه اصلي و واقعيش دست يابد.

اکنون ساعت 17:28 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.

ایمیل پست الکترونیکی مدیریت سایت : iranpardis.com@gmail.com
شماره سامانه پیامک : 30005604500000