انتخاب رنگ سبز انتخاب رنگ آبی انتخاب رنگ قرمز انتخاب رنگ نارنجی
خوراک آر اس اس

  آخرین ارسالات انجمن
جوایز استثنایی پیش بینی مسابقات لیگ برترکلیک کنید

  اهدا جایزه . پست بزنید جایزه بگیریدکلیک کنید

تبلیغات ایران پردیس
تبلیغات ایران پردیس تبلیغات ایران پردیس

+ ارسال موضوع جدید
صفحه 1 از 5 123 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 47

موضوع: رمان زیبای پاتریشیای تنها | هربرت جن کنیز

  1. Top | #1



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    54.09
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,470
    میزان امتیاز
    620

    New2 رمان زیبای پاتریشیای تنها | هربرت جن کنیز

    پاتریشیای تنها
    اثر هربرت جن کنیز
    ترجمه میمنت دانا
    انتشارات امیرکبیر
    چاپ دوم خرداد 1345
    212 صفحه

    منبع : [لطفا جهت مشاهده لینک ها ثبت نام کنید.]

  2. محل تبليغات شما    موزيک روز
     
  3. Top | #2



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    54.09
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,470
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    فصل اول


    «همیشه خانه نشین است ، هیچکس به سراغش نمی آید،دوست مرد هم ندارد، در صورتیکه بیشتر از 27 سال هم نباید داشته باشد...چندان زشت هم نیست.»
    صدایی برنده و بی حالت گفت:
    _ یک چیز دیگری غیر از زیبایی هست که مرد را جلب می کند.
    _ مثلا چی؟
    صدای دومی با آهنگی که انزجار از آن می بارید گفت:
    _ یک چیزی که گفتنش چندان برازنده نیست... سکس ... زنیت، در هر صورت معلوم می شود پاتریشیا آنرا ندارد، دلم برایش می سوزد دختر بیچاره خیلی تنها است. نمی دانم چطور تا به حال کسی را پیدا نکرده.
    پاتریشیا با شنیدن صدای زنگ شام از پله ها پایین می آمد که به سالن غذاخوری برود که از لای در نیمه باز سالن گفتگوی بین دو پیرزن را شنید و در حالیکه از شرم صورتش گلگون شده بود بر جای خشک شد گویی او را سیلی زده اند.
    ناراحتی وی از این بود که حرف هایی که شنیده بود راست بود او واقعا تنها بود.
    دوست مردی نداشت که او را به شام دعوت کند یا او را به گردش ببرد. ناگهان با خود گفت«بیست و هفت سال! در حالیکه تازه بیست و سه سالم تمام شده!»
    پاتریشیا دو نفر صحبت کننده را فوری شناخت یکی میس الیزابت وانگل و دومی خانم موسکراپ اسمیت بود. یکی از افتخارات بزرگ میس وانگل این بود که دایی مرحومش اسقف بوده و در آن پانسیون داشتن یک دایی اسقف در بهشت کافی بود که گل سرسبد اجتماع باشد و پیشوایی را در پانسیون حق مسلم خود بداند. هر گاه که یک نفر تازه به پانسیون وارد می شد داستان دایی جان اسقف بیچاره را باید از اول تا آخر بشنود. زمانی یک جوان خام و بی تجربه که تازه به پانسیون گالوین وارد شده بود و داستان دایی جان اسقف را شنید بی احتیاطی کرده و راجع به آن هایی که استخوان مرده می فروشند سخنی چند گفته بود که به گوش میس وانگل رسید و روز بعد مرد جوان به طور ناگهانی پانسیون را ترک گفت . زیرا که میس وانگل به صاحب پانسیون، خانم کراسک مورتن گفته بود که اگر آن جوان در گالوین بماند وی پانسیون را ترک خواهد گفت.
    به نظر خانم مورتن شخصیت میس وانگل به پانسیون گالوین ابهت و جلال خاصی می داد که غیرقابل انکار بود. خانم وانگل زبان برنده و تند و تیزی داشت و شخصیت انکار ناپذیر وی را غیبت کردن و داستان اسقف عزیز تشکیل می داد.
    میسیز موسکراپ اسمیت دوست یکدل و یکجان میس وانگل زنی بدقلب و تو سیاه بود که زهر خود را در زیر نقاب مسیحیت و امور خیریه پنهان می کرد.
    در پانسیون گالوین همه از این دو نفر منزجر بودند ولی احدی جرآت ابراز احساسات خود را نداشت.
    پاتریشیا دستی به موهای خود کشید و آرام و بی صدا به سالن غذاخوری رفت و در جای خود نشست و سری به عنوان سلام به طرف مهمانان خم کرد.
    کلمه ی مهمان از ساخته های خانم مورتن صاحب پانسیون گالوین بود و در به کار بردن این کلمه مصر بود و مثلا می گفت :«فردا مهمان تازه ای وارد می شود»«چه مرد جالبی!»یا اینکه«چه خانم با کمالی!»و اگر احیانا نه مرد جالب از آب درمیامد و نه خانم با کمال، کسی تعجب نمی کرد چون کسی چنین انتظاری نداشت.
    ساعات غذا خوری در گالوین بسیار یکنواخت و خسته کننده بود .
    میس وانگل اجازه نمی داد که میزهای چهار نفری یا انفرادی در سالن بگذارند و می گفت که همه باید سر یک میز غذا بخورند و تهدید می کرد که اگر میزهای جداگانه بگذارند وی به طور حتم پانسیون را ترک خواهد گفت و بدین نحو همه در سر یک میز بزرگ می نشستند و امکان هر گونه خصوصیتی از بین می رفت. صحبت ها اکثرا بی روح و خسته کننده بودند. آقای بولتون شوخی های بی مزه می کرد و پیر دخترها از ته دل می خندیدند . آقای کوردال با سر و صدای زیاد غذا می خورد و خانم مورتن به کلی فراموش می کرد که پول را از مشتریان پیش پیش می گیرد و سعی می کرد رل یک میزبان حقیقی را بازی کند. روی هم رفته بیست و پنج نفر دور یک میز می نشستند.
    آن شب پاتریشیا در سکوت مطلق شام می خورد و مجاهدت آقای بولتون و شوخی های وی نیز به جایی نمی رسید در صورتیکه برای تشویق این مرد کوچک اندام پاتریشیا از راه ادب زودتر از همه از شوخی های وی می خندید و عقیده داشت که هر وقت مردی کوتاه قد ، فربه، کله تاس و مجرد بود باید به او ترحم کرد.
    هر چه بیشتر پاتریشیا به حرف هایی که از لای در شنیده بود می اندیشید احساس حقارت بیشتری می کرد و خونش به جوش میآمد.
    یکبار دیگر مهمانان دور میز را از نظر گذرانید و بر این سرنوشتی که وی را در میان این جمع انداخته بود در دل لعنت فرستاد.
    آن شب همه چیز به نظر پاتریشیا زشت تر از گذشته بود، قاشق و چنگال هایی که از بس ساییده شده بود لعابش رفته بود، دستمال های سر سفره که هفته به هفته عوض نمی شد، خردل مانده و سیاه رنگی که فقط یکشنبه ها سر سفره می گذاشتند ، گل های پلاسیده و خشک شده ی توی گلدان، چقدر همه زشت و نفرت انگیز بودند!
    پاتریشیا برای بار سوم نظری به اطراف انداخت و با خود اندیشید که«آیا واقعا راست است که خداوند انسان ها را شبیه به خودش خلق کرده است!»
    «تنها!» این کلمه مانند پتکی به مغز پاتریشیا فرود آمد «تنها!»
    بله همه ی بدبختی های وی از همین کلمه سرچشمه می گرفت، این موجودات سیاه دل به حال وی دلسوزی کرده بودند واقعا غیرقابل تحمل بود.
    او حالا می فهمید که چرا بعضی دخترها دست به کارهایی می زدند، فقط برای اینکه از چنین محیطی فرار کنند.اگر پاتریشیا دختر کلفت بود با یک سرباز رفیق می شد، اگر یک فروشنده ی مغازه بود می توانست در پارک ها و راه آهن های زیرزمینی برود و شوالیه خود را بیابد ولی او از آن دخترها نبود و بالنتیجه مورد ترحم امثال میس وانگل و میسیز موسکراپ اسمیت واقع می شد.
    پاتریشیا از اینکه دوست مرد نداشت ناراحت نبود در حقیقت وی مردانی را که تا کنون در سر راهش قرار گرفته بودند نپسندیده بود امثال آقای کوردال و پولتون زیاد بودند آنگاه مردانی نیز که به وسیله «مثل اینکه شما را یک جایی دیده ام؟» آشنا می شدند بسیار بودند. دسته ی سوم ، آنهاییکه عمدا در ایستگاه عوضی پیاده می شدند و به جای یک پنی بلیط دو پنی می خریدند فراوان دیده می شدند.
    پاتریشیا از یادآوری این زشتی ها و پلیدی ها بی اختیار بر خود لرزید و آهی کشید _ شنیدن سخنان آن دو پیرزن ، آتشی در دلش افروخته بود ناگهان بدون اینکه به عواقب آن بیاندیشد تصمیم مضحکی گرفت و رو به طرف صاحب پانسیون کرد و گفت :
    _ خانم مورتن فردا شب من برای شام نیستم.
    خانم مورتن خواهش کرده بود که هر گاه مهمانان شام یا ناهار بخواهند در خارج صرف کنند به او خبر بدهند تا به قول او مستخدمه زحمت نکشد و جای او را سر میز نچیند ولی در حقیقت برای اینکه یک غذا کمتر تهیه کنند.
    اگر پاتریشیا بمبی در وسط میز انداخته بود تاثیر این جمله ی ساده که فردا شب برای شام منزل نخواهد بود نداشت، یک دفعه همه دست از شام خوردن کشیدند و به طرف پاتریشیا خیره گشتند.
    میس سکوم در موقع خوردن مربای سیب مقداری مربا روی بلوز ساتن آبی رنگش ریخت که مجبور شد تمام شب را صرف پاک کردن لکه ی آن بکند.
    بالاخره میس وانگل سکوت را شکست و گفت :
    _ عجب! جای شما خالی خواهد بود. لابد در اداره کار فوق العاده دارید؟
    نفس ها در سینه حبس شد و همه با بیقراری چشم به دهان پاتریشیا دوخته بودند و وی با خونسردی فقط گفت:
    _ نخیر.
    میسیز موسکراپ انگشت سبابه اش را به طرف پاتریشیا تکان داد و با صدای بی حالت و یک نواختش گفت:
    _ من می دانم ، حتما به کنسرت یا تآتر می روید.
    آقای بولتون با آهنگی معنی دار گفت :
    _ شاید هم می رود کلیسا دعا بخواند.
    پاتریشیا دیگر از دست این پیرزن های زبان دراز عصبانی شده بود و برای اینکه حس حسادت آنها را تحریک کند و لااقل برای یک ماه موضوعی به دست آنها بدهد با کمال آرامی گفت:
    _ خیر من نه به کنسرت می روم نه به کلیسا، حقیقت این است که فردا شب با نامزدم شام می خورم.

  4. Top | #3



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    54.09
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,470
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    تاثیر این کلام برق آسا بود. میس سکوم که جلو بلوز ساتن آبی را پاک می کرد دستش از حرکت باز ماند، عینک پنسی میس وانگل ناگهان لب بشقاب افتاد و یک شیشه اش شکست.
    آقای کوردال که معمولا در صحبت ها شرکت نمی کرد و حواسش فقط به خوردن بود بی اختیار گفت:
    _ چی!
    و دیگران یکدفعه همه با هم گفتند:
    _ با نامزدتان؟!
    میسیز موسکراپ اسمیت گفت:
    _ میس برنت عزیز، شما هیچوقت به ما نگفته بودید که نامزد دارید.
    ابروهای پاتریشیا کمی بالا رفت و گفت:
    _ عجب! نگفته بودم؟ هیچ یادم نیست.
    میس سکوم با حرارت گفت:
    _ حلقه ی نامزدی که دستتان نیست.
    پاتریشیا خندید و گفت:
    _ به نظر من حلقه نشانه ی بندگیست و من از آن خوشم نمی آید.
    میس سکوم در حالیکه خنده های عصبی می کرد گفت:
    _ ولی آخر حلقه ی نامزدی مقدس است.
    پاتریشیا کمی شانه ها را بالا برد و گفت:
    _ بدون حلقه انسان آزادتر است.
    دهن میس وانگل برای چند لحظه باز ماند و سپس گفت:
    _ آخر عقد و ازدواج...
    پاتریشیا خندید و جمله ی میس وانگل را چنین تکمیل کرد:
    _... در آسمان بسته می شود... نه؟ ... آیا واقعا عقدازدواج در آسمان بسته می شود؟ چند درصد ازدواج ها در این مملکت موفقیت آمیز است ؟ صرفا به اتکا اینکه عقد ازدواج در آسمان بسته می شود و بدون در نظر گرفتن عوامل دیگر مردم ازدواج می کنند آن وقت...
    قدرت تکلم از میس وانگل سلب شده بود. میسیز موسکراپ با چشمانی گشاد به پاتریشیا خیره شده بود گویی به جسمی آلوده و کثیف نگاه می کند. تنها میسیز هامیلتون که زنی کوچک اندام و مهربان بود با چشمانی خندان و با علاقه به پاتریشیا نگاه می کرد.
    میسیز موسکراپ اسمیت زودتر از دیگران قوه ی بیان خود را به دست آورد و پرسید:
    _ نامزدتان در ارتش است؟
    آب از سر پاتریشیا گذشته بود، احتیاط دیگر فایده نداشت، آب دهان خود را فرو داد و گفت:
    _ بله.
    _ اسمش چیست؟
    _ برآون.
    آقای بولتون پرسید:
    _ شماره ی کوله پشتی نامزدتان 99 است؟
    ناراحتی پاتریشیا از بین رفته بود و این سوال و جواب ها برایش جنبه ی تفریحی پیدا کرده بود. تبسمی کرد و گفت:
    _ نامزد من کوله پشتی ندارد.
    میسیز موسکراپ با هیجان گفت:
    _ بنابراین افسر است.
    خانم مورتن پرسید:
    _ ستوان اول یا دوم؟
    پاتریشیا تبسمی کرد و گفت:
    _ سرگرد.
    _ کدام سپاه؟
    _ لویی شایر غربی.
    خانم وانگل پس از هیجان اولیه کم کم زبانش به کار افتاد و پرسید:
    _ گردان چندم؟ من یک پسر عمو در گردان پنجم دارم.
    پاتریشیا کلافه شده بود و نمی دانست چه جواب بدهد. خندید و گفت:
    _ باور کنید نمی دانم، یادم رفته...
    میس وانگل با تعجب و لحنی ملامت آمیز گفت:
    _ یادتان رفته؟ آدم چطور فراموش می کند که نامزدش در کدام گردان خدمت می کند؟
    _ خیلی متاسفم، من دختر بدی هستم، ولی در دفتر یادداشتم دارم اگر اصرار دارید می روم بالا در اتاقم نگاه می کنم و به شما می گویم.
    میس وانگل با لحنی برنده گفت:
    _ نه زحمت نکشید... یک وقتی دایی اسقفم می گفت...
    خانم موسکراپ برای اولین بار به گفته و عقیده ی مرحوم اسقف بی اعتنا ماند و صحبت میس وانگل را قطع کرد و رو به پاتریشیا کرد و گفت:
    _ لابد فردا شب بعد از صرف شام به تآتر می روید؟
    _ آه تصور نمی کنم بالاخره موقع جنگ بهتر است که انسان هر چه زودتر به خانه برگردد، ما فقط در « کوادرنت گریل روم» شام می خوریم.
    نگاه معنی داری بین میس وانگل و میسیز موسکراپ رد و بدل شد.
    پاتریشیا خودش هم ندانست که به چه علت«گریل روم» را برای ملاقات و صرف شام با نامزد افسانه ای خود انتخاب کرد، بالاخره فرقی هم نمی کرد. پاتریشیا از جای برخاست ، تبسمی کرد و گفت:
    _ من باید به اتاقم بروم و لباس فردا شبم را مرتب کنم، بالاخره دختری که با نامزدش شام می خورد باید سر و وضعش آبرومند باشد.
    فردا شب من عقیده ی شما را راجع به حلقه ی نامزدی به او خواهم گفت. شب بخیر.
    پاتریشیا در اتاقش روبه روی آینه نشسته بود و خطاب به عکس خود چنین گفت:
    _ پاتریشیا برنت تو چه دروغگوی بزرگی هستی! بدون خجالت یک مشت دروغ کثیف را به این پیر دخترها تحویل دادی و آنها را ناراحت کردی! خودت را با یک سرگرد ناشناس در ارتش امپراطوری نامزد کردی! می خواهی فردا شب با نامزدت شام بخوری! و خدا می داند نتیجه ی این دروغ های شاخ و دم دار چه خواهد بود. همیشه یک دروغ دروغ های دیگری در پی دارد! پاتریشیا، پاتریشیا تو چه دختر شرور و بدی هستی.
    آنگاه پاتریشیا با صدای بلند خندید و با خود گفت:«لااقل یک موضوعی به دستشان دادم که تا مدت ها به روی آن بحث کنند و دلی از عزا در بیاورند، مسلما اینها فکر می کنند که من دختر فاسدی هستم.»
    گر چه پاتریشیا پیش خود هرگز اقرار نکرده بود که تنها است ولی حقیقت این بود که خیلی تنها بود، تنهای تنها! طبع خجالتی وی او را دیرآشنا بار آورده بود و او برای اینکه تنهایی و خجالتی بودن خود را پنهان کند روحیه ای سهل انگار و بی اعتنا به خود گرفته بود و مردم او را از روی اخلاق و روحیه ی تصنعی و غیر طبیعی وی قضاوت می کردند. پاتریشیا در مکتب«مردها جانوران زشتی هستند» بزرگ شده بود بدین جهت هرگز بی علاقگی و بی تفاوتی خود را نسبت به مردان پنهان نمی کرد لذا در بین زنان شهرت و محبوبیت زیادتری داشت. هر گاه در پانسیون یکی از زن ها بیمار می شد پاتریشیا از او پرستاری می کرد و برایش کتاب می خواند تا وقتی که دوره ی نقاهت را بگذراند و سلامتی خود را باز یابد. تنها تجربه ی پاتریشیا از مردان در معاشرت با مردانی که در پانسیون های مختلف دیده بود خلاصه می شد.
    پدر پاتریشیا یک وکیل دعاوی در یکی از شهرستان های کوچک اطراف لندن بود. هنگامیکه پنج سال پیش پدر پاتریشیا فوت کرد وی به لندن آمد و به سمت منشی یک نفر سیاستمدار استخدام گشت ، پاتریشیا کفایت و لیاقت زیادی از خود نشان داد و در آنجا ماندنی شد و روز بعد همان کار یکنواخت را انجام می داد خیلی به ندرت از پانسیون بیرون می رفت و بعد از آنکه آتش جنگ شعله ور شد پاتریشیا بعد از کار مطلقا خانه نشین بود و طوری زندگی می کرد که یقینا بعد از مدتی حتی ونوس هم به پیر دختری ترشیده مبدل می شد.
    آن شب هنگامی که پاتریشیا به بستر رفت با خود اندیشید«تا فردا شب هنوز خیلی وقت است شاید تا آن موقع پیش آمدی شد » سپس چراغ پهلوی تختش را خاموش کرد.

  5. Top | #4



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    54.09
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,470
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    صبح روز بعد وقتی پاتریشیا از خواب بیدار شد چنین احساس کرد که اتفاق تازه ای افتاده، مدتی به فکر فرو رفت. نمی توانست چیزی به خاطر بیاورد ولی ناگهان قضایای شب پیش به یادش آمد و تبسمی کرد . آن شب باید بیرون پانسیون شام بخورد ... یکدفعه آثار تبسم از روی لب ها و چشم های وی پرید و از اینکه خود را گرفتار چنین دردسری کرده بود ناراحت شد ولی همینکه صحبت های میس وانگل و میسیز موسکراپ را به خاطر آورد دندان هایش را روی هم فشار داد و قیافه ی مصممی به خود گرفت و تبسم به لبانش بازگشت و مثل همیشه خود را مخاطب قرار داد و گفت:
    _ پاتریشیا برنت...
    نه اینطوری نمی شود آنگاه از تختخواب به پایین جست و به طرف آینه رفت و در برابر عکس خود با تشریفات تعظیمی کرد و گفت:
    _ پاتریشیا برنت با کمال احترام از سرکار تقاضا می کنم که امشب در گریل روم شام را با بنده صرف بفرمایید. امیدوارم هیچگونه گرفتاری نداشته باشید و این افتخار را به من بدهید. سعی می کنم به شما بد نگذرد.
    بعد لب تختخواب نشست و به فکر فرو رفت:«لابد وقتی که به پانسیون برمی گردم باید خیلی خوشحال باشم و سعادت و خوشبختی از سر و رویم بریزد. دختری که با نامزدش شام می خورد حتما خیلی سعادتمند است... و لابد باید دو گیلاس لیکور بنوشم بنابراین یک یا دو شیلینگ باید زیادتر خرج کنم . ضمنا باید یک شام مایه دار سفارش بدهم و گرنه لیکور مرا کلافه می کند این هم تقریبا هفت شیلینگ اضافی . اه، پاتریشیا، پاتریشیا بیخود و بی جهت ده شیلینگ برای خودت خرج تراشیدی، تازه معلوم نیست که سرگرد ارتش امپراطوری ده شیلینگ ارزش داشته باشد؟!.»
    در این موقع مستخدمه انگشت به در زد که به او خبر بدهد نوبت حمام کردن او است.
    آن روز صبح هنگامی که پاتریشیا از وسط پارک قدم زنان به طرف«اتن اسکوور» منزل رییس سیاستمدار خویش می رفت ـ سیاستمداری که هر روز رو به ترقی و تعالی بود و آتیه ی درخشانی برایش پیش بینی می شد ـ در افکار دور و درازی فرو رفته بود .
    هر لحظه که می گذشت پاتریشیا بیشتر متقاعد می شد که با دروغبافی های خود کار احمقانه ای کرده است و نه تنها مخارج زایدی برای خود تراشیده بلکه به احتمال نزدیک به یقین دردسری نیز برای خود ایجاد نموده است. موقع صرف صبحانه آن روز تمام صحبت ها به پاتریشیا و نامزدش تخصیص داده شده بود و هر دفعه که سخن عوض می شد فورا یکی از پیرزن ها دوباره و سه باره موضوع پاتریشیا را به میان می کشید و پاتریشیابه پناهگاه همیشگی خود یعنی سکوت محض متوسل شده بود تا شاید بدین وسیله از شر بازجویی های آنان در امان باشد.
    هنگامی که صبحانه پایان یافت وی نفس راحتی کشید و بدون درنگ از پانسیون خارج شد در حالیکه غمی سنگین بر روحش فشار می آورد و چنین احساس می کرد که دست قضا چندان روی خوشی به وی نشان نداده است.
    پاتریشیا پنج ساله بود که مادرش مرد و عمه اش به خانه ی آنها آمد تا سرپرستی او را به عهده بگیرد . عمه زنی بود بداخلاق، اخمو و بدبین.
    پاتریشیا هرگز نتوانست علت این همه بدبینی و عقده های جورواجور را بفهمد. ولی عمه«آدلید»تخم بدبینی را نسبت به مردها در دل پاتریشیا کاشت . او جنس ذکور را حیوانی موذی می دانست که باید حتی الامکان از آن دوری جست.
    بعدها پاتریشیا متوجه شد که عمه پیر دختری است واخورده و مأیوس و با آنکه در آن موقع پاتریشیا طفلی بیش نبود با تعجب به قیافه ی استخوانی و سخت عمه خیره می شد و با خود فکر می کرد که آیا عمه هیچگاه از زیبایی برخوردار بوده است و آیا هرگز کسی عمه را از روی رضا و رغبت بوسیده است یا نه؟
    عدم هماهنگی و اختلافات سلیقه عمه و برادر زاده باعث شد که پاتریشیا روز به روز بیشتر به طرف پدرش متمایل گردد و مصاحبت او را جستجو کند.
    آقای برنت مرد ساکت و آرامی بود که هرگز دستخوش احساسات نمی شد و با اینکه پاتریشیا را خیلی دوست داشت نمی توانست احساسات خود را بروز بدهد و پاتریشیا همیشه مردد بود که آیا پدرش او را دوست دارد یا نه ؟ هنگامیکه پاتریشیا قدم زنان و غرق در افکار به سر کار می رفت همه ی این مسایل را از نظر گذرانید و به خاطر آورد که چگونه و چرا به لندن آمد.
    هنگامی که پدر پاتریشیا فوت کرد عمه رشته ی امور را در دست گرفت و چنان عرصه را بر پاتریشیا تنگ نمود که نمی دانست چه کند و از دست دادن پدرش خیلی بر وی گران می آمد و با اینکه مرد ساده دل کمتر احساسات خود را بروز داده بود ، بعد از مرگش پاتریشیا بیش از پیش جای او را در خانه خالی می دید. عمه آدلید هرگز تبسم نمی کرد و میل هم نداشت که دیگران از نعمت خوشی و شادی برخوردار گردند.
    هنگامی که پاتریشیا مدرسه را تمام کرد به فکر افتاد که کاری برای خود دست و پا کند و به چندین اعلان ازنیازمندیهای روزنامه مکاتبه کرد و به لندن آمد و بالاخره پس از ماه ها موفق شد که به سمت منشی آقای آرتور بونسور وکیل مجلس استخدام شود.

  6. Top | #5



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    54.09
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,470
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    آقای بونسور گرفتار و پای بند عیال بود و سرنوشتش چنین بود که اوقاتش را به بازی گلف ، گل کاری یا پرورش خرگوش و زنبور عسل بگذراند و بسیار مردی وارسته و ساده بود.
    خانم بونسور درست نقطه مقابل شوهرش زنی بود بسیار جاه طلب و هم او بود که تصمیم قطعی گرفته بود که از آقای بونسور سیاستمدار بزرگی بسازد و در اثر مجاهدت و تشویق خانم بونسور و کمک های پاتریشیا آقای بونسور در شرف ارتقاء و رسیدن به مدارج عالیه بود که پاتریشیا تصمیم گرفت که با نامزد افسانه ای خود شام صرف کند.
    آقای بونسور مردی بود ضعیف الجثه با موهای بور که قبل از موقع ریخته بود. وی فطرتا خوش قلب و مهربان بود و در مواقع عادی سرد و بی حال صحبت می کرد ولی در کمیسیون ها و کنفرانس ها به کلی تغییر می کرد و نطق های آتشین ایراد می نمود.
    خانم بونسور از پاتریشیا بدش می آمد ولی زنی باهوش بود و می دانست که وجود پاتریشیا برای شوهرش مفید است و وی منشی بی نظیری است که به آسانی نمی توان پیدا کرد.
    پاتریشیا نسبت به خانم بونسور کاملا بی تفاوت و خونسرد بود این دو نفر خیلی به ندرت یکدیگر را می دیدند و اگر احیانا به هم برخورد می کردند خانم بونسور می گفت:
    _ صبح بخیر میس برنت امیدوارم از راه پارک آمده باشید .
    و پاتریشیا جواب می داد:
    _ من هر وقت فرصت کنم از راه پارک می آیم ، هوا عالی است.
    و خانم بونسور تبسمی می کرد و می گفت:
    _ شما دختر عاقلی هستید.
    این تنها صحبتی بود که بین این دو نفر رد و بدل می شد و آنقدر تکرار شده بود که یک روز قبل از اینکه خانم بونسور فرصت بیابد پاتریشیا گفته بود:
    _ صبح بخیر خانم بونسور ـ بله من از راه پارک آمدم هوا بسیار عالی بود.
    خانم بونسور چند لحظه به او خیره شد ولی همین که به خاطر آورد که چقدر وجود پاتریشیا برای شوهرش مفید است چیزی نگفت و از آن روز به بعد نیز ذکری از پارک به میان نیامد.
    اولین روزی که پاتریشیا به منزل آقای بونسور آمده بود خانم بونسور به او گفته بود:
    _ میس برنت خواهش می کنم ناهار را با ما صرف کنید . پاتریشیا تشکر کرد و برای ناهار ماند ولی هنگامی که دید ناهار او را روی یک سینی گذاشته و به کتابخانه آوردند از روز بعد به بهانه ی اینکه می خواهد کمی پیاده روی کند ناهار را بیرون صرف می کرد.
    آقای آرتور بونسور بنا به اندرز پدرش زنی متمول انتخاب کرد که از حیث مقام دون شان وی بود.
    دوشیزه تریگز دختر یک نفر مقاطعه کار پر پولی بود به نام«ساموئل تریکز» . ساموئل تریگز معتقد بود زرنگی دخترش این ازدواج را به وجود آورده و پس از عروسی گفته بود:
    _ «اتی خیلی جاه طلب است ، من خوشحالم که شوهر خوبی پیدا کرده».
    تازه عروس و داماد از مسافرت ماه عسل برگشته بودند که خانم بونسور با لحنی قاطع به شوهرش اعلام کرد که باید برای کسب شهرت با تمام قوا مجاهدت کند و چون بارها شنیده و خوانده بود که بسیاری از زنان در ترقی و تعالی شوهرشان موثر بوده اند لذا تصمیم گرفت که قدرت و پشتکار خود را به شوهرش تزریق نماید.
    بیچاره آقای بونسور که زندگی آرام و بی سر و صدایی را با دوشیزه تریگز پیش بینی کرده بود ناگهان متوجه شد که فقط هنگامی می تواند از آرامش نسبی برخوردار گردد که بی چون و چرا تسلیم دستورات و خواسته های میسیز بونسور بشود.
    با گذشت زمان آقای بونسور از اینکه با زنش تنها باشد دچار وحشت می شد چه می دانست که تمام دقایق باید زیر بازجوئی شدید قرار بگیرد و خانم بونسور می خواست که شوهرش همه اقداماتی را که در آن روز برای به دست آوردن شهرت کرده برایش بازگو کند.
    آقای تریگز یک روز راجع به اخلاق دخترش خنده کنان چنین گفته بود:
    _«اتی برای رسیدن به هدف خود قانع نیست که مثلا زنگ بزند. وی انگشتش را روی تکمه ی زنگ می گذارد و همانجا نگاه می دارد.»
    خانم بونسور عقیده داشت که اگر انسان به قدر کافی سر و صدا راه بیاندازد و این سر و صدا را ادامه بدهد بالاخره یک روزی توجه مردم را جلب خواهد کرد!
    بالاخره کوشش ها بی ثمر نماند و بعد از سه سال آقای بونسور به مجلس عوام راه یافت.
    انتخاب پاتریشیا از طرف خانم بونسور به سمت منشی شوهرش بدین جهت بود که پاتریشیا نسبت به مردان کاملا بی اعتنا و خونسرد بود و توجهی به جنس مخالف نداشت. پس از ازدواجش با آقای بونسور ، خانم بونسور چنین صلاح دید که با اقوام و خویشان خود که از طبقه ی متوسطی بودند قطع رابطه کند ولی پدرش از این قاعده مستثنی بود زیرا که ماهیانه ی قابل ملاحظه ای از طرف آقای تریگز دریافت می کرد و اگر این ماهیانه نبود آنها نمی توانستند در «اتن اسکوور» زندگی کنند. بنابراین گاهگاهی سر و کله ی آقای تریگز در خانه ی دامادش پیدا می شد.
    خانم بونسور در باطن از پدرش عار داشت ولی به روی خود نمی آورد. ابتدا خیلی کوشش کرد که جلوی آمد و رفت وی را بگیرد ولی آقای تریگز که مردی عامی و ساده دل بود از حقه های دخترش سر در نمی آورد و همچنان گاهی به «اتن اسکوور» می آمد و در آنجا بود که با پاتریشیا آشنا شد و از اینکه در جوار پاتریشیا بنشیند و با وی حرف بزند لذت فراوان می برد و پاتریشیا نیز از مصاحبت با این مرد پاک نیت خوشحال می شد. آقای تریگز پاتریشیا را «جونی» خطاب می کرد و اغلب یک جعبه شکلات برایش هدیه می آورد. و این موضوع خانم بونسور را به کلی از کوره به در می کرد و یک بار با خشم زیاد به پدرش گفته بود که او نباید منشی شوهرش را اینچنین لوس کند و در جواب وی آقای تریگز گفته بود:
    _ چه حرف ها می زنی«اتی»! پاتریشیا دختر فوق العاده ای است . اگر من یک کمی جوان تر بودم حتما پاتریشیا را برای«خانم تریگز» دومی انتخاب می کردم.
    خانم بونسور با تعجب فریاد زده بود:
    _پدر! فراموش نکن که او فقط منشی آرتور است.
    آقای تریگز چنان به قهقهه خندید که به سرفه افتاد و نفسش تنگی گرفت.
    یک روز که آقای تریگز پهلوی میز پاتریشیا نشسته بود ناگهان پرسید:
    _ تو چرا ازدواج نمی کنی جونی؟
    پاتریشیا یکه خورد و سرش را از روی کار بلند کرد و گفت:
    _ من؟ شوهر بکنم؟ آه نمی دانم ، اول به دلیل اینکه کسی مرا نخواسته و دوم اینکه من کسی را نخواسته ام.
    آقای تریگز سری تکان داد و گفت:
    _ خوب می کنی جونی. شوهر نکن مگر اینکه کسی را با تمام قلبت دوست داشته باشی و هرگز برای پول شوهر نکن . من و زنم برای این عروسی کردیم که دیدیم بدون یکدیگر نمی توانیم زندگی کنیم.
    در اینجا صدای آقای تریگز خفه و چشمانش نمناک گشت و چنین ادامه داد:
    _ نمی دانی جونی که از نبودنش چقدر رنج می برم و چگونه احساس تنهایی می کنم ، با اینکه الان هشت سال از مرگ او می گذرد.
    پاتریشیا از غم و دلتنگی آقای تریگز خیلی ناراحت شد و نمی دانست چکار بکند، بی اختیار دستش را دراز کرد و روی دست پیرمرد گذاشت.
    تریگز چند لحظه دست پاتریشیا را در دست نگاه داشت و همینکه پاتریشیا خواست دست خود را کنار بکشد قطره اشکی روی دستش چکید و آقای تریگز بلند شد و گفت:
    _ خدا تو را حفظ کند که چنین به درد دل من گوش می کنی.
    خب من دیگر می روم خدانگهدار.

  7. Top | #6



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    54.09
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,470
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    آن شب هنگامی که پاتریشیا به پانسیون مراجعت کرد متوجه شد که همه مهمانان پانسیون در سالن جمع هستند. در گذشته آمد و رفت پاتریشیا توجه کسی را جلب نمی کرد ولی آن شب همهمه صحبت از دم در شنیده می شد و همین که پاتریشیا قدم به سرسرا گذاشت همه نظرها به طرف وی برگشت.
    پاتریشیا چند لحظه در درگاه ایستاد سپس تبسمی کرد ، سری تکان داد و از پله ها بالا رفت ولی همین که پشت به حاضرین کرد در گوشی ها و پچ پچ ها تا بالای پله به گوش می رسید.
    پاتریشیا مدتی جلو آینه ایستاد و مردد بود که چه بپوشد و ناگهان یکی از حرف های نخبه میس وانگل به یادش آمد که گفته بود :«یک زن بی آلایش و ساده هرگز لباس سفید یا سیاه یکدست نمی پوشد مگر اینکه کاسه ای زیر نیم کاسه داشته باشد.»
    میس وانگل معتقد بود که رنگ سیاه و سفید زن را سکسی تر نشان می دهد . لذا پاتریشیا مخصوصا و علیرغم عقیده میس وانگل یک لباس ساده ابریشمی سیاه برای آن شب انتخاب کرد .
    میس وانگل قبلا این لباس را دیده و اظهار داشته بود که اقلا پنج سانتیمتر کوتاه است. سپس پاتریشیا کلاه مخملی کوچکی که یک دسته گل سفید به گوشه آن سنجاق شده بود به سر گذاشت و به آینه نگاه کرد و آنگاه دسته گل میخک قرمزی به کمرش سنجاق کرد و با خود گفت:
    _ «نمی دانم جناب سرگرد راجع به این گل های سفید و قرمز چه نظری دارند؟»
    پاتریشیا در لباس پوشیدن هنرمند ماهری بود و آن شب هر فوت و فنی که می دانست در لباس و توالت خود به کار برد و آخر سر دستکش های سفیدش را به دست کرد و مقابل آینه ایستاد و مثل همیشه خطاب به عکس خود کرد و پرسید:
    _ خوب پاتریشیا فکر می کنی که چتر برداریم یا نه؟
    سپس چند دفعه جلوی آینه قدم زد و گفت:« نه! چتر یعنی اتوبوس و دختری که با سرگرد ارتش امپراطوری شام می خورد سوار اتوبوس نمی شود.»آنگاه به قیافه خود دقیق شد و گفت:
    _ پاتریشیا با این چشم های بنفش رنگ وموهایی که به غروب آفتاب می ماند و این لب های قرمز بد از آب در نیامده ای .
    هنگامیکه از پله ها پایین رفت بیست دقیقه به هشت بود و همه مهمانان پانسیون در سالن جمع بودند. سرها همه به طرف وی برگشت و چشم ها خیره شد. پاتریشیا با گونه های برافروخته و چشمانی براق به وسط جمعیت رفت و رو به میس وانگل کرد و گفت:
    _ فکر می کنید جناب سرگرد مرا می پسندد؟
    میس وانگل با چشمانی گشاد او را نگاه کرد و جوابی نداد.
    آقای بولتون با خنده گفت:
    _ کاش من به جای جناب سرگرد بودم.
    پاتریشیا چیزی نگفت و ناگهان به آنها پشت کرد و به طرف در به راه افتاد.
    میس وانگل رو به میسیز موسکراپ کرد و با لحنی معنی دار گفت:
    _ عاقبت بدی برای این دختر پیش بینی می کنم.
    هنگامی که پاتریشیا به طرف در می رفت با تعجب متوجه شد که میس وانگل و میسیز موسکراپ پالتو پوشیده و کلاه به سر دارند و حاضر یراق بیرون رفتن هستند. گوستاو مستخدم از پاتریشیا پرسید:
    _ تاکسی صدا کنم خانم؟
    پاتریشیا متفکرانه سری به اثبات تکان داد و با خود اندیشید «این هم دو شیلینگ دیگر ، سرگرد بروان امان از دست تو که چقدر برای من تمام می شوی!»
    طولی نکشید که گوستاو خبر داد تاکسی حاضر است. عده ای تا دم در پاتریشیا را مشایعت کردند. جلوی در ورودی ملاحظه کرد که دو تاکسی توقف کرده وی سوار یکی از تاکسی ها شد ولی قبل از اینکه تاکسی پاتریشیا حرکت کند تاکسی جلویی به راه افتاد در حالیکه میس وانگل، میسیز موسکراپ و آقای بولتون در آن نشسته بودند.
    پاتریشیا آدرس گریل روم را به راننده داد و تاکسی رو به مشرق به راه افتاد. پاتریشیا احساس ناراحتی می کرد و نمی دانست وقتیکه تاکسی جلوی گریل روم توقف می کند او چه باید بکند.
    هنگامی که تاکسی متوقف شد قلب پاتریشیا به شدت می زد به طوری که صدای ضربانش را خودش می شنید . وی پول و انعام راننده را داد و از پله های گریل روم پایین رفت.
    پاتریشیا کوچکترین اطلاعی نداشت که یک شام در چنین رستورانی چند تمام می شود ولی پنج پوندی که در کیفش داشت به او قوت قلب می داد و با خود فکر می کرد که اگر در انتخاب غذا اسراف نکند ممکن است بدون غائله و آبروریزی موضوع پایان یابد و هرگز به فکرش نرسید که در هر صورت در چنین رستورانی یک دختر تنها شام نمی خورد.
    هنگامیکه پاتریشیا از پله ها پایین می رفت عکس خود را در آینه روبه رو دید و یکه ای خورد و با خود گفت:
    « این دختر باریک اندام و خوش لباس با این گل های میخک، موهای براق و قشنگ و چشم های خوش حالت و درخشان نمی تواند پاتریشیا باشد»
    پایین پله ها با قوت قلب بیشتری قدم به اتاق انتظار گذاشت ، چند مرد که در آنجا ایستاده بودند برگشتند و با تحسین به پاتریشیا نگاه کردند.
    قلب پاتریشیا ناگهان فرو ریخت چه در وسط راهرو میس وانگل میسیز موسکراپ و آقای بولتون را ایستاده دید و متوجه شد که آنها به قصد جاسوسی او را دنبال کرده اند و افسوس که به زودی دست پاتریشیا را می خواندند و وی مجبور می شد به همه چیز اعتراف کند. خداوندا چه گرفتاری!
    راه برگشت دیگر نبود . پس در حالیکه تبسم شیرینی بر لب داشت با ظاهری آرام ومتین از بین میز ها به طرف گریل روم پیش می رفت.
    وی بدن اینکه نگاه کند احساس می کرد که آن سه نفر از دنبالش می آیند. وقتی که پاتریشیا ستون آینه کاری را دور زد سرپیشخدمتی جلو دوید و پرسید که آیا میز سفارشی دارند و پاتریشیا با آهنگی که هیچ شباهت به صدای خودش نداشت جواب داد:
    _ بله متشکرم.
    و همچنان از بین جمعیت پیش می رفت و به چپ و راست نگاه می کرد .
    عده ای برگشتند و او را نگاه می کردند ولی پاتریشیا به قدری ناراحت بود که متوجه نگاه ها نبود.
    در حدود نصف سالن را پیموده بود که مانند دیوانه ها به فکر افتاد که برگردد و فرار کند «خدایا چه بکنم، این چه غلطی بود که کردم، چرا به اینجا آمدم؟» آنگاه نظری به اطراف انداخت ، امیدوار بود که ترس و دلهره ای که احساس می کرد از قیافه اش پیدا نباشد. ناگهان مردی را تنها سر میزی نشسته دید که به وی خیره شده است. مردی بود با موهای بور که لباس فرمی افسری به تن داشت ، بله به پاتریشیا نگاه می کرد . یک بار دیگر ضمیر ناخودآگاه پاتریشیا او را وادار کرد که راست به طرف مرد مو بور برود و با صدایی که خاطر جمع بود به گوش میس وانگل می رسد گفت:
    _ سلام! شما را گم کرده بودم.
    مرد فورا از جای برخاست و پاتریشیا آهسته گفت:
    _ آقا خواهش می کنم به من کمک کنید . من در بد وضعی گیر کرده ام ، شرح قضیه را برایتان خواهم گفت.
    مرد بدون تردید فورا جواب داد:
    _ چقدر دیر کردید مدتی در سالن منتظرتان شدم و بعد با ناامیدی آمدم نشستم.
    پاتریشیا نفس بلندی از آسودگی کشید و در حالیکه با قدرشناسی به مرد نگاه می کرد روی صندلی نشست . احساس خستگی مفرطی می کرد و سراپا می لرزید چنانچه اگر صندلی در آن نزدیک نبود به زمین می افتاد.
    میس وانگل و دار و دسته اش میزی نزدیک پاتریشیا انتخاب کردند و نشستند.
    هنگامیکه پاتریشیا دستکش های خود را در می آورد مرد آهسته چند کلمه با مستخدم رستوران صحبت کرد . پاتریشیا زیرچشمی نظری به مرد انداخت و در حالیکه قلبش به شدت می تپید با خود اندیشید «خدا می داند که راجع به من چه فکر می کند.» ولی یکدفعه متوجه شد که همسایه ها دارند به او نگاه می کنند پس کمی روی میز خم شد و با آهنگی ملایم گفت:
    _ خواهش می کنم چنین وانمود کنید که از دیدن من خوشحالید .

  8. Top | #7



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    54.09
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,470
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    ما باید خیلی با هم حرف بزنیم . چونکه...چونکه...
    رنگ پاتریشیا به شدت سرخ شده بود و با بیچارگی سری تکان داد و بالاخره به سختی چنین ادامه داد:
    _ شما... آخر شما مثلا نامزد من هستید که تازه از جبهه فرانسه برگشته اید و ... واه شما را به خدا راجع به من چه فکری می کنید؟...
    با لحنی کاملا آرام و متین در حالیکه سایه تبسمی در چشم هایش می رقصید مرد گفت:
    _ خواهش می کنم ابدا نگران نباشید، کاملا متوجه هستم... لابد اتفاقی افتاده که... به هر جهت به من اطمینان داشته باشید، هر چه از دست من برآید با کمال میل خواهم کرد... اسم من بوآن است و اتفاقا تازه هم از فرانسه برگشته ام.
    پاتریشیا که از ستاره و نشان ارتشی سردر نمی آورد پرسید:
    _ شما سرگرد هستید؟
    _ متاسفانه نائب سرهنگ هستم.
    _ حیف! من گفتم که شما سرگرد هستید.
    _ نمی توانید بگویید که تازه درجه گرفته ام؟
    پاتریشیا با هیجان دستها را به هم زد و گفت:
    _ البته، هیچ متوجه نبودم من به آنها گفتم که اسم شما سرگرد بروان است و حالا می توانم بگویم که آنها متوجه نشده اند و من سرگرد بو آن گفته ام . آنها عده ای هستند که با من در یک پانسیون زندگی می کنند بدجنس، فضول و پر از عقیده های جورواجور.
    بوآن سری به عنوان ابراز همدردی تکان داد و پاتریشیا آهسته ادامه داد:
    _ خواهش می کنم خودتان را از دیدن من خوشحال نشان بدهید ... آخر ما مدتها است که یکدیگر را ندیده ایم و ...نامزدهم هستیم...
    _ متوجه ام.
    در این موقع نگاه پاتریشیا و سرهنگ بوآن به هم برخورد و پاتریشیا اثر تبسم را در چشم های او دید ، مجددا رنگش سرخ شد و گفت:
    _ واویلا! من مثل دختر مدرسه ها حرف می زنم، شما که اصل قضیه را نمی دانید بگذارید برایتان بگویم.
    اسم من پاتریشیاست، پاتریشیا برنت...
    آنگاه پاتریشیا تمام داستان را بدون کم و زیاد از اول تا آخر برای بوآن تعریف کرد و آخرسر گفت:
    _ ... حالا نمی دانم شما چه فکر می کنید؟
    تبسم از روی لبهای بوآن پرید و روی میز خم گشت و گفت:
    _ میس برنت...
    پاتریشیا حرف وی را قطع کرد و با بیچارگی گفت:
    _ معذرت می خواهم ولی فکر می کنم شما بهتر است مرا پاتریشیا صدا کنید برای اینکه ممکن است آن سه نفر که سر میز دست راستی نشسته اند بشنوند. ولی من نمی دانم اسم اول شما چیست؟
    _ پیتر.
    بوآن به صندلی تکیه داد و خندید . میس وانگل عینک یک چشمی اش را محکم کرد و با نگاهی پر از انزجار به پیتر خیره شد در حالیکه نشان ها و مدال های پیتر او را سخت تحت تاثیر قرار داده بودند.
    از آن پس حالت انقباض و ناراحتی بین پاتریشیا و پیتر از بین رفت و خیلی طبیعی و خودمانی مشغول صحبت شدند. بو آن خیلی خوب صحبت می کرد و مستمع خوبی هم بود ، پاتریشیا تمام شرح حال خود را برای وی بیان کرد، پیتر نیز به نوبه خود برای پاتریشیا تعریف کرد که خانواده اش عموما ارتشی هستند و مدتی پیش با درجه سرگردی او را به جبهه در فرانسه فرستادند و در آنجا زخمی شد ، به او رتبه نائب سرهنگی دادند و به انگلستان مراجعت کرد و در تشکیلات اداری مشغول کار شد. در اینجا پیتر تبسمی کرد و گفت:
    _ حالا دیگر همه چیز راجع به نامزد خود می دانید.
    پاتریشیا خندید و ناگهان مطلبی به خاطرش آمد و گفت:
    _ ای راستی شما هرگز به من حلقه یا انگشتر نامزدی نداده اید. این را به خاطر بسپارید زیرا آنها از من پرسیدند چرا حلقه نامزدی ندارم و من جواب دادم چونکه از این کار خوشم نمی آید و حلقه را علامت بندگی می دانم. اینها گروه عجیبی هستند مثلا خیلی ممکن است میس وانگل همان که عینک پنسی دارد یک دفعه بیاید سر این میز بنشیند و هزار و یک سوال عجیب و غریب و بیجا بکند برای همین بود که من جزئیات زندگی خود را برای شما گفتم.
    _ بسیار خوب فراموش نمی کنم.
    هنگامی که صرف شام پایان یافت بو آن نظری به ساعت انداخت و گفت :
    _ مثل اینکه دیگر نمی شود به تئاتر رفت، دیر شده یک ربع به ساعت ده است.
    پاتریشیا با ناراحتی و هیجان گفت:
    _ یک ربع به ده ! چه طور وقت می گذرد ! من باید فوری بروم.
    _ نه نه خواهش می کنم عجله نکنید بیایید برویم بالا کمی بنشینیم و سیگاری بکشیم.
    پاتریشیا با تردید نظری به پیتر انداخت و معصومانه پرسید:
    _ فکر می کنید کار صحیحی است؟
    _ چون ما نامزد هستیم به نظر من هیچ عیبی ندارد.
    تقریبا یک ساعت در سالن بالا نشستند و بالاخره یک ربع به یازده پاتریشیا تصمیم گرفت که برود و هنگامی که بلند شدند با ناراحتی خندید و گفت:
    _ هیچ می دانید که با همه ناراحتی ها و دلهره ها امشب به من خیلی خوش گذشت ولی خدا به داد فردا برسد.
    _ برای چه ؟ خسته شدید؟
    _ خسته؟ ابدا ولی از خجالت آب می شوم ، می میرم، جرات نخواهم کرد که قیافه خود را در آینه نگاه کنم.
    خدا می داند چقدر رنج خواهم کشید و چگونه برای این عملی که از من سرزد خودم را ملامت خواهم کرد. حالا و در این ساعت در حال هیجان هستم، شما هم آنقدر لطف کردید؛ آقائی نشان دادید و نگذاشتید بدی عمل خود را حس کنم ولی وقتی تنها بشوم اولا دودلی و تردید مرا می کشد که آیا شما چه فکری درباره من کرده اید و آن وقت خدا می داند که در چه جهنمی خواهم بود . پیتر خواست به طرف رخت کن برود و کلاهش را بگیرد که پاتریشیا با وحشت گفت:
    _ نه نروید، من هم با شما می آیم تا کلاهتان را بگیرید، جرات نمی کنم تنها باشم، ممکن است به سرم بزند و پا به فرار بگذارم و در هر صورت با یک دنیا معذرت باید از شما خواهش کنم که مرا به پانسیون برسانید برای اینکه... برای اینکه...
    پیتر گفت:
    _ ما نامزد هستیم.
    پاتریشیا فقط سری تکان داد و با هم به راه افتادند هنگامی که تاکسی آنها را به طرف مغرب می برد هر دو ساکت بودند گویی هیچکدام میل نداشتند این سکوت را بشکنند ولی همین که از ماریل آرچ گذشتند سرهنگ بوآن گفت:
    _ به چه فکر می کنید؟
    _ داشتم فکر می کردم که چقدر شما به من لطف کردید چقدر خوب موقعیت مرا درک نمودید...و...وحالا بگویید پول شام من چقدر شد؟
    _ پول شامتان!؟
    _ بله خواهش می کنم.
    _ آیا واقعا اصرار دارید؟
    پاتریشیا دستش را روی دست بوآن گذاشت و کمی فشار داد و گفت:
    _ خواهش می کنم همانطور که تا کنون همه چیز را درک نمودید و به من کمک کردید اکنون هم این موضوع را از دریچه چشم من ببینید و قبول کنید.
    بوآن لحظه ای سکوت کرد آنگاه قیمت شام را گفت و پول را از پاتریشیا گرفت و سوال کرد :
    _ اجازه می دهید پول تاکسی را من بدهم ؟
    پاتریشیا مکثی کرد و آنگاه گفت:
    _ بله، مانعی ندارد... آهان رسیدیم واقعا از لطف شما متشکرم و حالا دیگر خداحافظ شما.
    جلو در پانسیون گالوین ایستاده بودند ابروهای بوآن کمی بالا رفت و گفت:
    _ خداحافظ؟ آیا باید برای همیشه خداحافظی کنیم؟
    _ بله بله، اه بله خوا...هش می کنم.
    در این موقع در پانسیون باز شد و هیکل گوستاو در آستانه ظاهر گشت و بو آن گفت:
    _ پاتریشیا فکر نمی کنی که گاهی باید ملاحظه ی «دیگران» را هم کرد؟
    _ من هیچ وقت«دیگران» را فراموش نمی کنم و خودم را مدیون دیگران می دانم.
    آنگاه پاتریشیا به داخل پانسیون دوید و در پشت سرش بسته شد، بوآن با تانی برگشت و سوار تاکسی شد. راننده پرسید:
    _ به کجا عالیجناب؟
    بوآن با اوقات تلخی گفت:
    _ به جهنم.
    _ بله قربان ولی موضوع بنزین چه می شود؟
    _ بنزین؟
    آنگاه بوآن متوجه شد، خندید و گفت:
    _ برو به«کوادرنت».

  9. Top | #8



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    54.09
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,470
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    وقتی که پاتریشیا وارد پانسیون شد مردد بود که آیا به سالن برود یقین داشت همه آنجا جمعند و یا اینکه مستقیما با اتاقش برود و بخوابد، در این موقع میس وانگل جلو در پیدا شد و پاتریشیا را از دودلی نجات داد و گفت:
    _ آه میس برنت ! فکر کردیم شما فرار کرده اید چقدر دیر کردید.
    میسیز موسکراپ که مانند همیشه دنبال میس وانگل بود پیدا شد و گفت:
    _ چه تصادف عجیبی میس برنت که ما شما را دیدیم!
    پاتریشیا به آرامی جواب داد:
    _ اگر دو نفر در یک شب ، در یک ساعت معین به یک رستوران بروند و یکدیگر را نبینند عجیب است.
    _ مگر شما گفته بودید که به گریل روم می روید؟ من هیچ یادم نیست.
    در این موقع میسیز مورتن سررسید و گفت :
    _ میس برنت خواهش می کنم بیایید توی سالن کمی بنشینید.
    پاتریشیا به سالن رفت و همانطور که حدس زده بود بدون استثناء همه را در آنجا دید حتی گوستاو.
    میس سکوم هم به صدا درآمد و گفت:
    _ میس وانگل از نامزد شما تعریف می کردند. شما به ما گفتید که ایشان سرگرد هستند در صورتیکه میس وانگل می گویند نائب سرهنگ هستند.
    پاتریشیا با خونسردی گفت:
    _ آه بله می دانید در ارتش مخصوصا زمان جنگ مرتب افسران درجه می گیرند آدم با یک سرگرد نامزد می شود و با یک ژنرال عروسی می کند، مضحک نیست؟
    در اینجا میسیز موسکراپ خودی به جلو انداخت و گفت:
    _ روبان صلیب سرخ هم به سینه داشتند.
    واویلا چه چیزها من باید راجع به سرهنگ بوآن به خاطر بسپارم.
    میس وانگل با صدایی پر هیجان که به جیغ بیشتر شبیه بود گفت:
    _ بوآن؟ شما گفتید بروان!
    _ راستی؟ چه حافظه بدی دارم ولی به شما قول می دهم که اسمش بوآن است خاطر جمع باشید.
    صبح روز بعد هنگامی که پاتریشیا از خواب بیدار شد چنین احساس کرد که از رنجی شدید ناراحتی کشیده است. در دوران کودکی اش هر وقت موضوعی باعث ناراحتی وی می گشت و با گریه به خواب می رفت صبح روز بعد همین حالت آن روز صبح به وی دست می داد، هنگامی که پاتریشیا چشم هایش را باز کرد مژگان هایش خیس بود. خودش هم نمی دانست چرا و چه خوابی دیده بود که مژگانهای وی را اشک آلود کرده بود، ناگهان ماجرای شب را به خاطر آورد و غمی سنگین دلش را فشرد در آن دقیقه مستخدمه چای صبح زود را که در رختخواب می نوشید برایش آورد . پاتریشیا فورا چشم هایش را با گوشه ملافه پاک کرد.
    پس از صرف صبحانه پاتریشیا یواشکی از پله ها پایین رفت ، خود را به خیابان رسانید و با قدم های تند به طرف خانه بونسور به راه افتاد. هر دفعه که ماجرای شب پیش به یادش می آمد سعی می کرد خود را از این افکار منصرف کند. احساس می کرد که از خودش عصبانی است، از قضا و قدر عصبانی است و بدون اینکه علتش را بداند از دست یک نفر به نام نایب سرهنگ پیتر بوآن هم عصبانی بود.
    برای صدمین بار فکر کرد که آیا پیتر بوآن راجع به او چه فکر کرده و برای صدمین بار به خود گفت که اصلا پیتر بوآن یادش به او نیست و راجع به او فکر نمی کند. و بالاخره صورتش سرخ می شد و از خجالت می خواست بمیرد و از اینکه چنین باعث تحقیر خویش گشته ناراحت می شد و تنها موضوعی که باعث تسلی خاطر وی می گشت این بود که دیگر هرگز سرهنگ بوآن را نخواهد دید.
    آن روز برای اولین بار آقای بونسور متوجه شد که پاتریشیا حالش سر جای خود نیست و دائم به ساعت نگاه می کند در صورتیکه پاتریشیا هرگز معتقد نبود که سر ساعت برود. پنج دقیقه به ساعت پنج سر ماشین تحریر را بست . آقای بونسور با تعجب نظری به پاتریشیا انداخت و پرسید:
    _ قرار ملاقاتی دارید؟
    پاتریشیا با لحنی خشک جواب داد:
    _ نخیر می روم منزل.
    آقای بونسور مرد ملایم و کم حرفی بود و چیزی نگفت ولی با چشم پاتریشیا را که با عجله از اتاق خارج می شد دنبال کرد.
    ساعت پنج بعد از ظهر را اعلام می کرد که پاتریشیا از پله های خانه بونسور پایین می رفت.
    ابتدا با شتاب راه می پیمود ولی ناگهان قدم هایش سست شد و با خود فکر کرد که برای چه این چنین برای رفتن عجله دارد و یکدفعه صورتش داغ شد و با آرامش شروع کرد به پیاده رفتن . هنگامیکه کلید را به در پانسیون انداخت دستش می لرزید و بعد از اینکه وارد سرسرا شد چشمش بی اختیار به محلی که نامه ها را می گذاشتند افتاد و دو جعبه روبان بسته را دید که آنجا گذاشته اند ، جعبه بزرگ بدون تردید از گل فروشی بود . هیجانی بی سابقه سراپایش را فرا گرفت و با خود اندیشید«آیا اینها...؟»
    در آن لحظه میس سکوم وارد سرسرا شد و به مجرد دیدن پاتریشیا فریاد زد:
    _ آه میس برنت هدایای زیبای خودتان را دیدید؟
    ابتدا سعادتی وصف نشدنی قلب پاتریشیا را فرا گرفت ولی فورا از اینکه چنین احساسی به وی دست داده بود بی نهایت نسبت به خودش عصبانی شد و بدون اینکه به جعبه ها دست بزند با آرامشی ظاهری از پله ها بالا رفت.
    دهان میس سکوم از تعجب باز ماند و پرسید:
    _ جعبه ها را باز نمی کنید؟!!
    _ چرا، چرا، بعدا؛ حالا یک کمی دیر شده باید دست و رویم را بشویم.
    پاتریشیا پس از استحمام لباس پوشید و بیش از اندازه به توالت خود دقیق شد و اگر از خودش می پرسید که این همه دقت برای چیست حتما ناراحت و عصبانی می شد.
    هنگامیکه پاتریشیا به سالن غذاخوری رسید سایرین همه نشسته بودند و دو جعبه روبان بسته را جلو بشقاب پاتریشیا گذاشته بودند.
    میسیز مورتن گفت:
    _ من جعبه ها را برایتان آوردم.
    پاتریشیا با خونسردی گفت:
    _ آه متشکرم، فراموششان کرده بودم...خوب، لابد باید آنها را باز کنم.
    جعبه کوچکتر محتوی اعلاترین نوع شکلات و جعبه بزرگتر مملو بود از شاخه های بلند میخک قرمز و سفید که با روبان ابریشمی سبز بسته شده بود . روی هر یک از جعبه ها کارت بسیار قشنگی که روی آن نوشته شده بود «با احساسات عمیق از طرف پیتر»گذاشته بودند.
    گونه های پاتریشیا گر گرفته بود چنین می اندیشید که بسیار عصبانی است ولی در قلبش آهنگی زمزمه می کرد و در چشمش نوری می درخشید که خلاف این تصور را ثابت می نمود «پس او پاتریشیا را فراموش نکرده است» ولی چرا بر خلاف قولی که داده بود چنین کاری کرده، مگر نه پاتریشیا به وی گفته بود خداحافظ برای همیشه.
    پاتریشیا فراموش کرده بود که چشم های همه متوجه وی می باشد و با کنجکاوی او را نگاه می کنند، سرش را بلند کرد و ناگهان چشمش به میس وانگل و میسیز موسکراپ افتاد و ماجرای گذشته به خاطرش آمد.
    گلها زیبایی خود را از دست دادند و شیرینی شکلات ها از بین رفت، تبسم از روی لبهای پاتریشیا فرار کرد و دندان هایش روی هم با فشار قرار گرفت، حقیقت تلخ به خاطرش آمد و عمل سرهنگ بوآن که تا چند لحظه پیش زن پسند و شایسته تقدیر بود ناگهان به نظر پاتریشیا زشت و موهن شد. آه اگر سرهنگ بوآن برای وی احترام قائل می شد، گل و شکلات نمی فرستاد و به خواسته پاتریشیا احترام می گذاشت و قضایا را از یاد می برد.
    صدای آقای بولتون بلند شد و گفت:
    _ اگر من گل و شکلات برای خانمی بفرستم انتظار دارم که وی خوشحال بشود و با قیافه بازتری آنها را بپذیرد.
    پاتریشیا به سختی خود را جمع و جور کرد و خنده زورکی کرد و گفت:
    _ آخر آقای بولتون شما با همه مردها فرق دارید.
    پاتریشیا متوجه شد که چشم ها به وی خیره شده است، متوجه شد که رفتارش رفتار یک دختر خوشحال و سعادتمند که نامزدش هدیه برایش فرستاده نیست، حتی آقای کوردال از خوردن باز ایستاده و به او نگاه می کرد.
    در این موقع گوستاو داخل سالن شد و تلگرافی را که روی سینی رنگ و رو رفته ای گذاشته بود به پاتریشیا داد. پاتریشیا با خونسردی بدون اینکه تلگراف را باز کند پهلوی بشقابش گذاشت .
    گوستاو گفت:
    _ خانم، جواب قبول است و فراش منتظر ایستاده.
    پاتریشیا خیلی کوشش کرد که دستش نلرزد و پاکت را باز کرد.
    مضمون تلگراف چنین بود:
    « اجازه می دهید امشب برای دیدن شما بیایم؟ خواهشمندم جواب منفی ندهید. پیتر.»
    پاتریشیا حس می کرد که صورتش سرخ شده و از ضعف نفس عصبانی بود. با معذرت خواهی از خانم مورتن پاتریشیا بلند شد و در سرسرا جواب تلگراف را چنین نوشت:«متاسفم غیر ممکن است، قول خودتان را فراموش نکنید. امضاء پ ب » و صورت تلگراف را شخصا به جوانک دم در داد و شش پنی هم به او انعام داد و فوری با خود فکر کرد:«برای چه به او انعام دادم؟»

  10. Top | #9



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    54.09
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,470
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    پاتریشیا خیلی آرام به سالن غذاخوری برگشت و مشغول خوردن شد. معلوم بود که همه منتظر بودند که بدانند تلگراف از طرف کی و چی بوده ؛ بالاخره میس وانگل پرسید:
    _ انشالله خبر بدی نیست؟
    پاتریشیا مستقیم توی چشم های میس وانگل نگاه کرد و تعمدی داشت که خیره و بی ادبانه باشد و گفت:
    _ نخیر میس وانگل ، متشکرم.
    صرف شام ادامه یافت تا وقتیکه دسر آوردند مجددا سر و کله گوستاو پیدا شد که خطاب به پاتریشیا گفت:
    _ شما را پای تلفن می خواهند خانم.
    رنگ پاتریشیا باز سرخ شد و رو به گوستاو کرد و گفت:
    _ بگو که گرفتارم.
    گوستاو از سالن خارج شد و همه با حالتی تب آلود و چشمانی پر از انتظار به او خیره شدند . دو دقیقه بعد گوستاو مراجعت نمود و آهسته دم گوش پاتریشیا گفت:
    _ سرهنک بوآن هستند خانم می خواهند با شما صحبت کنند.
    پاتریشیا با خونسردی گفت:
    _ بگو دارم شام می خورم.
    میسیز مورتن گفت:
    _ آخر میس برنت...
    پاتریشیا صاف توی چشم های میسیز مورتن نگاه کرد. گوستاو کمی پا به پا کرد و ایستاد. دیگران نگاه های معنی داری رد و بدل کردند.
    پاتریشیا به طرف گوستاو برگشت و گفت:
    _ مگر نشنیدی چه گفتم؟
    گوستاو با عجله به طرف در رفت و گفت:
    _ بله خانم.
    پاتریشیا چنان قیافه ای گرفته بود که همه حساب کار خود را کردند و سکوت حکم فرما شد.
    ربع ساعت بعد هنگامیکه در سالن نشسته بودند یک بار دیگر سر و کله گوستاو پیدا شد و پاکتی جلو پاتریشیا گذاشت و گفت:
    _ آورنده منتظر جواب است.
    پاتریشیا پاکت را باز کرد و چنین خواند:
    « پاتریشیای عزیز پست ترین موجودات هم در زندگی حقی دارند چرا اجازه نمی دهی تو را ببینم. پیتر تو.»
    پاتریشیا رو به گوستاو کرد و گفت:
    _ جواب ندارد.
    نیم ساعت بعد گوستاو برگشت و سه فقره تلگراف جلو پاتریشیا گذاشت پاتریشیا با بیچارگی نظری به اطراف انداخت و با خود اندیشید:
    « مگر این مرد دیوانه شده؟»و بلند به گوستاو گفت:
    _ به آورنده بگو جواب ندارد.
    _ سه نفر هستند خانم.
    _ گوستاو به هر سه نفر بگو جواب ندارد.
    _ بله خانم.
    پاتریشیا به آرامی بلند شد و در حالیکه تلگراف های نائب سرهنگ بوآن را در دست داشت به طرف پله ها و اتاق خوابش روان گردید؛ با خستگی خود را روی تختخواب انداخت و یک یک تلگراف ها را باز کرد اولی را چنین خواند:« این افتخار را به من می دهی که روز یکشنبه با هم با اتوموبیل به گردش برویم؟ پیتر.»
    پاتریشیا با خود اندیشید« هرگز چنین خیالی ندارم.»
    تلگراف دومی بدین مضمون بود:« آیا عملی از من سر زده که موجب رنجش تو گشته؟ خواهش می کنم به من بگو چه کرده ام مرا ببخش پیتر.»
    پاتریشیا فکر کرد« البته که کاری نکرده، عجب ! مثل بچه مدرسه ایها رفتار می کند.»
    تلگراف سوم چنین بود:« به قدری دیشب به من خوش گذشت که نمی توانم آن را فراموش کنم . خواهش می کنم آنقدر نسبت به من سختگیر نباش. پیتر»
    تلگراف سومی نیشتر به زخم پاتریشیا زد که تمام ماجرای شب پیش را به یادش آورد و خجالت زده با خود گفت:« من نمی بایستی خودم را در چنین موقعیتی قرار می دادم.معلوم می شود که بوآن زن ها را نمی شناسد وگرنه چنین چیزی نمی نوشت که خاطره شب پیش را زنده کند.» خداوندا این مرد چه درباره من می اندیشد، آیا او فکر می کند که...وای!...
    نه نه این غیر ممکن است ، پاتریشیا بی نهایت خشمناک بود از دست سرهنگ بوآن ، از دست خودش، از دست گریل روم و از همه بدتر از دست پانسیون گالوین و مهمانان محترمی که از اول باعث این ماجرا شدند.
    چرا این زن های احمق انتظار داشتند که همه دخترها شوهر کنند؟ و چرا اگر دختری شوهر نکرد تصور می کنند که کسی او را نخواسته است؟
    پاتریشیا از روی تختخواب بلند شد و جلو آینه رفت و قیافه خود را مورد بررسی قرار داد و با خود گفت:« آیا قیافه من طوری است که مردم فکر می کنند شوهر برایم پیدا نخواهد شد؟»
    پاتریشیا اندام بسیار زیبایی داشت . دست ها، پاها، ساقها همه ظریف بودند موهایش قهوه ای کمرنگ ، دهانش خوش ترکیب ، لبهایش به طور طبیعی قرمز شاداب ، چشم ها آبی مایل به بنفش و مژه های بلند مشکی داشت.
    پاتریشیا آهی کشید و به عکس خود در آینه گفت:
    « چندان هم بد نیستی پاتریشیا ولی من گمان می کنم تا آخر عمرت یک منشی ساده بمانی چای نیم گرم بنوشی و برای سرگرمی و رفع تنهایی هم یک گربه نگاهداری.»
    پاتریشیا ابتدا نمی خواست آنشب مجددا به سالن برود ولی می دانست که اگر این کار را بکند ممکن است پیر دختر ها هزار جور فکر بکنند لذا شانه ای به موهایش کشید و رفت پایین. با اینکه همه کنجکاو بودند و هزار گونه سوال می خواستند بکنند ولی خودداری کردند. ساعت ده گوستاو وارد سالن شد و به طرف پاتریشیا رفت. پاتریشیا در دل ناله ای کرد و منتظر شد.
    گوستاو گفت:
    _ خانم...تلفن!
    _ بگو که گرفتار هستم.
    _ جناب سرهنگ بوآن هستند.
    چند لحظه پاتریشیا مردد ماند آنگاه به آهستگی بلند شد و به طرف اطاقک تلفن در آخر سالن به راه افتاد و در حالیکه قلبش دیوانه وار در سینه می تپید گوشی را بلند کرد و گفت:
    _ بله؟
    _ تو هستی پاتریشیا؟
    پاتریشیا ناگهان احساس کرد که تمام ناراحتی و عصبانیتش از بین رفت ولی چنین جواب داد:
    _ بله، کی صحبت می کند؟
    _ پیتر.
    _ بله...
    _ حالت خوب است؟
    _ فقط برای این به من تلفن کردید که احوال مرا بپرسید؟
    _ صدای خنده ای از آن طرف تلفن شنیده شد .
    پاتریشیا گفت:
    _ خوب؟
    _ پیغام های من به تو نرسید؟
    _ خیلی از دست شما عصبانی هستم.
    _ چرا؟
    _ برای اینکه با این همه تلفن و تلگراف و نامه و پیغام شما مرا آلت مسخره قرار داده اید.
    _ اجازه می دهی که بیایم تو را ببینم؟
    _ ابدا.
    _ فردا شب خواهم آمد.
    _ من اینجا نخواهم بود.
    _ در این صورت آنقدر می نشینم تا تو برگردی.
    _ مثل اینکه قول خودتان را فراموش کردید؟
    _ باید تو را ببینم، ساعت 9 فردا شب منتظر باش.
    _ابدا چنین کاری نمی کنم.
    _ پاتریشیا خواهش می کنم اوقاتت از من تلخ نشود.
    _ اگر می خواهید اوقاتم تلخ نشود نباید بیایید، از فرستادن گل و شکلات متشکرم.
    _ فردا شب ساعت 9.
    _ گفتم که فردا شب من منزل نیستم.
    _ بسیار خوب.
    _ خداحافظ.
    پاتریشیا منتظر جواب نشد و گوشی را آویزان کرد.
    هنگامی که به سالن برگشت گونه هایش سرخ شده بود و با وجود همه حرف ها احساس شادی و سعادت بی سابقه ای می کرد و با خود فکر می کرد:
    « چه فرق می کند اگر او مرا فراموش بکند یا نکند، او یک نفر غریبه بود والسلام.»
    ده دقیقه بعد تلگرافی به دست پاتریشیا رسید که فقط سه کلمه در آن بودک
    « شب بخیر . پیتر.»
    با وجودی که پاتریشیا سعی می کرد خونسرد و متین باشد بی اختیار به قهقهه خندید.

  11. Top | #10



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    54.09
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,470
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    در پانسیون گالوین معمولا ساعت هفت و نیم شام صرف می شد ولی میس وانگل تمام قدرت خود را به کار انداخته بود که این مراسم را به هشت و نیم بیاندازد. وی به میسیز مورتن گفته بود که کمی دیرتر شام خوردن رنگ و آب دیگری به موسسه می دهد و ساعت هفت و نیم دهاتی مآبانه و عامیانه است.
    ولی آقای بولتون وسط حرف آن دو دوید و گفت:
    _ در این صورت کی پول تنقلی را که من باید تا ساعت هشت و نیم بخورم که از گرسنگی نمیرم را می دهد؟
    تهدید آقای بولتون کافی بود که شام سر ساعت هفت و نیم صرف شود.
    بنابراین در آن غروب جمعه که جناب سرهنگ بوآن به پاتریشیا گفته بود به ملاقات وی خواهد آمد مهمانان پانسیون از همه جا بی خبر با بلوزها و کت های همیشگی سر میز شام نشستند.
    اگر کسی به پاتریشیا می گفت که آنشب وی با دقت و توجه بیشتری لباس پوشیده است حتما انکار می کرد و شاید هم به او برمی خورد.
    لباس بسیار ساده وال مشکی و روبان سبزی که موهای پاتریشیا را جمع کرده بود قرمزی لبها و رنگ مات او را بیشتر ظاهر می کرد.
    وی در آخرین لحظه ای که اتاقش را ترک می گفت که برای صرف شام پایین بیاید کمی مکث کرد و آنگاه چند شاخه از میخک های بوآن را به کمر خود سنجاق کرد.
    هنگامیکه پاتریشیا وارد سالن شد نگاهی بین میس وانگل و میسیز موسکراپ رد و بدل شد . حس ششم زنانه آنها می گفت که باید خبری باشد وگرنه در پانسیون کسی برای شام لباس عوض نمی کرد. میسیز موسکراپ فوری از پاتریشیا پرسید :
    _ بعد از شام می روید بیرون؟
    _ شاید.
    هنوز سوپ تمام نشده بود که گوستاو وارد شد.
    صدای گوستاو سکوت سالن غذاخوری را درهم شکست.
    _ جناب سرهنگ بوآن!
    پاتریشیا که غرق در افکار بود و با دسر خود بازی می کرد یکدفعه تکانی خورد و سر را بلند کرد. گوستاو پهلوی وی ایستاده بود و رنگش از هیجانی بی سابقه برافروخته بود که نشان می داد انعام کلانی به جیب زده است و در حالیکه دهانش گوش تا گوش به تبسم باز بود گفت:
    _ من ایشان را به سالن راهنمایی کردم گفتند که در آنجا منتظرتان خواهند بود.
    پاتریشیا با خود اندیشید« عجب مرد سمجی است!» وی فلسفه زود آمدن سرهنگ بوآن را زود دریافت وی عمدا زود آمده بود تا قبل از اینکه پاتریشیا ـ چنانچه شب پیش گفته بود ـ بتواند بیرون برود او را ببیند پاتریشیا از اینکه تا این حد ضربان قلبش شدید شده بود تعجب می کرد.
    رو به گوستاو کرد و گفت:
    _ بسیار خوب گوستاو بگو که داریم شام می خوریم.
    _ بله خانم.
    پاتریشیا با خود فکر کرد « مرد زرنگی است، گوستاو را کاملا خریده، فکر می کنم در اندک زمانی همه این مهمانان را به طرفداری خود بر ضد من بشوراند.»
    پیر دخترها از شنیدن ورود سرهنگ بوآن ابتدا نگاهی با هم رد و بدل کردند و آنگاه با ناراحتی به سر و وضع خود نظر انداختند و از آنجا که یقین داشتند پاتریشیا قبلا اطلاع داشته نگاهی خصمانه به طرف وی انداختند، آخر سر میسیز مورتن رو به پاتریشیا کرد و گفت:
    _ شما می دانستید که سرهنگ بوآن به اینجا تشریف می آورند؟
    با اینکه پاتریشیا می دانست که جواب قانع کننده نیست گفت:
    _ مثل اینکه همچو چیزی گفتند، درست یادم نیست.
    هنگامی که پاتریشیا قهوه اش را تمام کرد به آرامی بلند شد و به طرف سالن رفت و همین که پشت در رسید مکثی کرد و دستهای سردش را روی گونه های داغش گذاشت و برای چند لحظه چنین احساس کرد که می خواهد فرار کند و به اتاقش برود و در به روی خود ببندد و اگر کسی هم به سراغش بیاید فریاد بزند « برو گمشو و مرا راحت بگذار».
    مین که پاتریشیا قدم به سالن گذاشت«بوآن» از جا پرید و با عجله به طرف وی آمد در حالیکه شیطنتی کودکانه از چشم هایش سرک می کشید، هنگامی که با هم دست می دادند پاتریشیا گفت:
    _ لابد فکر می کنید خیلی زرنگی کردده اید؟
    _ پاتریشیا خواهش می کنم اذیتم نکنید.
    با وجود عصبانیت ، پاتریشیا خندید و بوآن گفت:
    _ مثل اینکه یک قرن است شما را ندیده ام.
    پاتریشیا به کلی فراموش کرد که چقدر اوقاتش تلخ بود و چه چیزها حاضر کرده بود که به بوآن بگوید و در عوض گفت:
    _ درست 48 ساعت است.
    چشم بوآن به میخک های روی کمر پاتریشیا افتاد و گفت:
    _ این گلها...؟
    _ بله خیلی متشکرم بسیار عالی و مجلل بودند به طوریکه حسادت میس سکوم را تحریک کردند.
    _ میس سکوم کیست؟
    پاتریشیا در حالیکه روی کاناپه می نشست گفت:
    _ به شرطی که میس سکوم را هم بشناسید.
    بوآن یک صندلی پیش کشید و جلو پاتریشیا نشست پاتریشیا از این کار وی خیلی خوشش آمد و احترامی برای بوآن در دل احساس کرد.
    بوآن با لحنی که دودلی و اضطراب از آن شنیده می شد گفت:
    _ آیا واقعا از دست من عصبانی هستی پاتریشیا؟
    _ هیچ متوجه هستید که با این همه گل و شکلات و تلگراف فرستادن ها تا چه حد مرا مورد مسخره قرار داده اید ، چرا اینکار را کردید؟
    _ خودم هم نمی دانم، جز اینکه به هیچ وجه نمی توانستم فکر شما را از سر به در کنم.
    رنگ پاتریشیا سرخ شد و گفت:
    _ معلوم می شود که برای اینکار کوشش هم کرده اید.
    _ من یک نفر سربازم. مجبور بودم که لااقل برای فراموش کردن شما کوشش کنم ولی چه فایده؟
    _ آیا شما خیال می کنید من یک آدم بی سر و پایی هستم و در عمرم شکلات ندیده ام.
    هنگامی که هر دو سیگارها را آتش زدند پاتریشیا احساس تازه ای در قلب خود می کرد که برایش بی سابقه بود. در این هنگام در سالن باز شد و تمام مهمانان پانسیون به سالن ریختند.
    پاتریشیا نظری به آنها انداخت و زیر لب گفت:
    _ واویلا! نگاه کنید همه لباسشان را به افتخار شما عوض کرده اند.
    بوآن سربرگرداند و با یک نگاه همه را از نظر گذرانید و پاتریشیا ملتمسانه گفت:
    _ آه شما را به خدا نخندید، تبسم هم نکنید، خواهش می کنم.
    میس وانگل جلو صف و اولین نفری بود که وارد اتاق شد، لباسش را عوض نکرده بود ولی تعداد بیشتری انگشتر روی انگشت های لاغرش به چشم می خورد. گوشواره های بزرگ در گوشش سنگینی می کرد و برای اینکه آرایشش کامل باشد بادبزن رنگینی هم به دست گرفته بود و نیز معلوم بود که موهایش را به دقت دوباره شانه زده است.
    عقب سر میس وانگل حسب المعمول میسیز موسکراپ اسمیت با لباس ساتن آبی با یقه باز که تمام شانه و سینه اش را نشان می داد و مال عهد بوق بود و یک جفت دستکش سفید که تا نزدیک آرنج چروکیده اش می رسید وارد شد. هر دو در مقابل پاتریشیا سری تکان دادند و به آخر سالن رفتند. خلاصه بعد از آنها سایرین وارد شدند و معلوم بود که هر یک به نوبت برای اینکه سر و وضع خود را تمیز و آبرومند کنند در این وقت کم زحمت فراوانی کشیده اند.
    با همه ادب و متانتی که سرهنگ بوآن داشت از دیدن مهمانان پانسیون گالوین با چشمانی گشاد و خیره آنها را ورانداز می کرد.
    سکوت سنگینی در سالن حکم فرما بود و پاتریشیا این سکوت را شکست.
    در حالیکه به سختی از خنده خودداری می کرد آهسته پرسید:
    _ چطور هستند؟ از آنها خوشتان می آید؟
    بوآن یکه ای خورد و جواب داد:
    _ بله... بله اشخاص محترمی به نظر می آیند.
    پاتریشیا خندید و گف:
    _ بسیار آه...بله بسیار محترم... دلتان می خواهد با اینها زندگی کنید ؟ به شما قول می دهم که هیچکدام جرات آن را ندارند که احکام دهگانه را بشکنند.
    بوآن با تعجب فقط توانست بگوید :
    _ راستی؟
    خنده از روی لب پاتریشیا پرید و گفت:
    _ خدایا! حالا لابد فکر می کنید که من با آنها که احکام را می شکنند موافقم؟
    در این موقع میسیز هامیلتن ، تنها فرد دوست داشتنی گالوین وارد شد و پاتریشیا با اشتیاق او را چنین معرفی کرد:
    _ دوست عزیز و نازنین من خانم هامیلتن.
    سپس رو به خانم هامیلتن کرد و گفت:
    _ عزیزم شما سرهنگ بوآن را خوب می شناسید نه؟ این همان آقایی است که برای من شیرینی و گل و تلگراف به حد وفور می فرستند.
    خانم هامیلتن تبسمی کرد و دست به طرف سرهنگ بوآن دراز کرد.
    ناگهان فکری به سر پاتریشیا زد و تصمیم گرفت از سرهنگ بوآن انتقام بکشد لذا رو به گوستاو که دم درگاه ایستاده بود کرد و گفت:
    _ گوستاو، لطفا یک تاکسی برای سرهنگ بوآن صدا کنید.
    گوستاو تعجب کرد حاضرین از این دیدنی مختصر پکر شدند و سرهنگ بوآن با تعجب به پاتریشیا نگاه کرد وو پاتریشیا دستش را به طرف وی دراز کرد و گفت:
    _ متاسفم از اینکه به این زودی می روید ، من هم اتفاقا کار دارم.
    بوآن با تعجب گفت:
    _ اما...
    پاتریشیا به او فرصت نداد و در حالیکه او را به طرف در می برد گفت:
    _ اهمیت ندارد...خداحافظ، انشالله به زودی شما را می بینم.
    یک وقت بوآن متوجه شد که در سرسرا ایستاده است سیگارش را محکم در جا سیگاری خاموش کرد و زیر لب گفت:
    _ لعنت بر شیطان.
    گوستاو پرسید:
    _ چه فرمودید قربان؟
    سرهنگ بوآن به جای جواب اسکناسی در دست گوستاو گذاشت و در این وقت میسیز مورتن که به خیال خودش دو نامزد را تنها گذاشته و به طبقه بالا رفته بود از پله ها پایین آمد و یک لحظه با تردید ایستاد و آنگاه به طرف بوآن رفت و گفت:
    _ سرکار سرهنگ بوآن؟
    بوآن برگشت و سری به طرف وی خم کرد و میسیز مورتن گفت:
    _ من میسیز کراسک مورتن هستم ، میس برنت به من نگفته بودند که شما امشب به اینجا تشریف می آورید آنهم دیدنی به این مختصری اینکه خیلی بد شد.
    سرهنگ بوآن که هنوز از طرز رفتار پاتریشیا حالش به جا نیامده بود با بی حواسی گفت:
    _ لطف دارید خیلی متشکرم.
    _ ممکن است یک شب ما را به شام سرافراز بفرمائید . مثلا...جمعهشب؟ و به میس برنت هم نمی گوییم و موضوع را به عنوان سورپریز بین خودمان نگاه می داریم.
    میسیز مورتن تبسمی کرد و تعداد زیادی دندان مصنوعی نشان داد و منتظر جواب شد.
    بوآن از شنیدن این پیشنهاد حالش جا آمد و با خوشحالی دعوت میسیز مورتن را قبول کرد.
    ***
    آن شب پاتریشیا هنگامی که با حرارت به موهایش برس می زد با خود اندیشید « حالا دیگر اگر جرات دارند به من ترحم نشان بدهند.»
    در اتاق دیگر میس وانگل بر خلاف حرکات طبیعی اش با ملایمت به موهایش برس می کشید و همینکه برس را به کشوی میز توالت می گذاشت دندان ها را روی هم فشار داد و دو بار پشت سر هم گفت:
    _ ای بدجنس!...ای بدجنس!

صفحه 1 از 5 123 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
تارنماي ايران پرديس با لطف و ياري خداي مهربان در سال 1386 تاسيس شد.روز به روز که از عمر ايران پرديس ميگذشت دوستان زيادي به جمعش محلق شدند و تا به امروز مخاطبان زيادي از اين تارنماي کاملا فارسي استفاده ميکنند ايران پرديس با پشت سر گذاشتن فراز و نشيب زياد و با عنايت خداو لطف بيکرانش امروزه توانسته در پنجمين جشنواره رسانه هاي ديجيتال عنوان برترين انجمن گفتگوهاي پارسي را کسب کند انجمن هاي ايران پرديس امروزه با هدف خدمت رساني به يکي از بزرگترين انجمن هاي ايران و پر مخاطب ترين انجمن هاي دنياي مجازي تبديل شده و اميدوار هست با همين هدف هم به جايگاه اصلي و واقعيش دست يابد.

اکنون ساعت 01:20 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.

ایمیل پست الکترونیکی مدیریت سایت : iranpardis.com@gmail.com
شماره سامانه پیامک : 30005604500000