انتخاب رنگ سبز انتخاب رنگ آبی انتخاب رنگ قرمز انتخاب رنگ نارنجی
خوراک آر اس اس

  آخرین ارسالات انجمن

تبلیغات ایران پردیس
تبلیغات ایران پردیس تبلیغات ایران پردیس

+ ارسال موضوع جدید
صفحه 1 از 6 123 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 56

موضوع: نکند تنها بمانی | الهه اسدی نیا

  1. Top | #1



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    55.06
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,469
    میزان امتیاز
    620

    New2 نکند تنها بمانی | الهه اسدی نیا

    منبع : [لطفا جهت مشاهده لینک ها ثبت نام کنید.]



    شکند اگر دل من
    به فدای چشم مستت
    سر خم می سلامت
    شکند اگر سبویی

    1
    باران شدت گرفته بود. دانه های ریز و درشت بر سر و روی شهر می بارید و بوی خوش رطوبت، هوا را عظرآگین می کرد. این اولین بارش پاییزی بود. چه کسی بود که از نزول این رحمت ناخشنود باشد؟
    پیمانه در حالی که سعی نداشت مثل بقیه ی رهگذران برشدت قدم هایش بیفزاید، به خانه نزدیک می شد. لذت بخش ترین کار برایش قدم زدن زیر باران بود و به نظرش عجیب می آمد که همه سعی در فرار از آن داشتند. وقتی کلید را در قفل چرخاند، تقریبا لباسهایش خیس شده بود. آهنگ پیانو سکوت خانه را می کشست. انگشتان پویا به روی کلیدهای پیانو می لغزید و قطعه ای آلبوم پاییز طلایی "لاچینی" را زنده می کرد. ترنم قطعات "چه سبک بود پاییز"، تمنای ادامه ی باران را بیشتر می کرد. پیمانه لباسی عوض کرد و به پویا که همه ی حواسش به زدن آهنگ بود، خیره شد. پویا آن قدر در حس بود که متوجه رود پیمانه نشده بود و تا وقتی او روبرویش نایستاد حضورش را احساس نکرد.
    از نواختن دست کشید و پرسید: "کی اومدی؟"
    پیمانه گفت: "وقتی تو سلامت رو خوردی!"
    پویا خندید. "سلام خانوم خانوما!"
    پیمانه روبروی او روی مبل نشست و گفت: "آهنگ جدید تمرین می کنی؟"
    "آره، خیلی این آهنگ رو دوست دارم. حس و حال دیگه ای به آدم می ده."
    "بهت حسودیم می شه. کاش منم به خوبی تو بلد بودم پیانو بزنم."
    پویا گفت: "بهتره اصلا فکرش رو نکنی. تو امسال دیپلم می گیری و باید خودتو واسه کنکور آماده کنی. گمان نکنم انقدر وقت اضافی داشته باشی که بخوای خودتو سرگرم کنی."
    پیمانه در سکوت لبخندی زد. برادرش دو سال از او کوچکتر بود اما چنان برایش تعیین تکلیف می کرد که انگار خودش این روزها را گذرانده است. پیمانه دلخور نبود. می دانست مردان غرور خود را با امر و نهی کردن و نشان دادن به اصطلاح "راه و چاه" به زنان ارضا می کنند! و پویا که در سال های بلوغ و نوجوانی به سر می برد و به تازگی قدش از پیمانه بلندتر شده بود و موهای سیاه صورتش خودنمایی می کرد، طبیعی بود که بخواهد خود را به رخ خواهرش بکشد.
    مادرش هنوز از بیمارستان نیامده بود. وارد آشپزخانه شد. مثل بیشتر روزها ظرف ها روی هم تلنبار شده بود.مادرش همه ی وجودش را وقف کار بیرون می کرد و در انجام کارهای خانه بی حوصله بود. وقتی همکلاس های پیمانه از شیرینی های جورواجور دستپخت مادرشان حرف می زدند، او فقط گوش می کرد. ظهرهها بعد از تعطیلی مدرسه وقتی دخترها با شور و حرارت از غذای خوشمزه ای که آن روز انتظارشان را می کشید حرف می زدند، پیمانه افسوس می خورد زیرا اغلب ظهرها مجبور بود با تنی خسته و خرد ناهار درست کند،

  2. کاربر مقابل پست آوینا عزیز را پسندیده است:

    محمدملایی (08-09-2012)

  3. محل تبليغات شما    موزيک روز
     
  4. Top | #2



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    55.06
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,469
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    پیمانه روبروی او روی مبل نشست وگفت:أهنگ جدید تمرین می کنی؟
    ‏- أره. خیلی این أهنگ رودوست دارم. حس وحال دیگه ای به أدم میده.
    ‏- بهت حسو دیم می شه.کاش منم به خوبی تو بلد بودم پیانو بزنم.
    پویا گفت: بهتره اصلأ فکرش رو نکنی. تو امسال دیپلم می گیری و باید خودتو واسه کنکور أماده کنی. گمان نکنم انقدر وقت اضافی داشته باشی که بخوای خودتو سرگرم کنی.
    ‏پیمانه در سکوت لبخندی زد. برادرش دو سال از اوکوچکتر بود، ‏اما چنان بر ایش تعیین تکلیف می کرد که انگار خودش این روزها را ‏گذرانده است. پیمانه دلخور نبود. می دانست مردان غرور خود را با امر و نهی کردن و نشان دادن به اصطلاح "راه و چاه" به زنان ارضا می کنند.او پویا که در سال های بلوع و نوجوانی به سر می برد و به تازگی قدش از پیمانه بلندتر شاه بود و موهای سیاه صورتش خودنمایی می کردی طبیعی بود که بخواهد خود را به خواهرش بکشد.
    ‏مادرش هنوز از بیمارستان نیامده بو د. وارد آشپزخانه شد. مثل بیشتر روزها ظرف ها روی هم تلنبارشده بود. مادرش همه ی وجودش را وقف کار بیرون می کرد و در انجام کارهای خانه بی حوصله بود. وقتی همکلاس های پیمانه از شیرینی های جور واجور دستپخت مادر شان حرف می زدند، او فقط گوش می کرد. ظهرها بعد از تعطیلی مدرسه وقتی دخترها با شور و حرارت از غذای خوشمزه ای که آن روز انتظار شان را می کشید حرف می زد، پیمانه افسوس می خورد زیرا اغلب ظهرها مجبور بود با تنی خسته و خرد ناهار درست کند،
    ظرف های صبحانه را بشوید، خانه را مرتب کند و دوباره به کلاس های بعدازظهر برود. کاش همه ئ ناراحتی اش همین ها بود. آزاردهنده تر از ‏همه ، بگو و مگوهای پدر و مادرش بود که اوقات همه را تلخ می کرد.
    ‏گاهی آرزو می کرد به جای خواهرش پونه بود. شا ید تا بزرگ شدن او اوضاع عوض می شد، هر چند پونه هم قادر به تحمل دعواها و کلنجاررفتن های پدر و مادر شان نبود. وقتی دعوا اوج می گرفت ، او به گوشه ای می خزید وگوش ها یش را می گرفت. گاهی آن قدر گریه می کرد که همان جا خوابش می برد. پیمانه او را بغل می کرد و به رختخواب می برد. و خودش کلافه تراز او، ساعت ها اشک می ریخت. کاش حداقل آرامش و خونسردی پویا را داشت. پویا در مقابل ا ین صحنه های تکراری بی اعتنا بود و بی آنکه اعتراضی کند، از جمح آنها خارج می شد. اعتراض پویا همیشه خاموشی بود.
    ‏پیمانه در افکار آشفته اش غوطه ور بودکه صدای پویا او را به خود آورد
    - چای می خوری یا قهوه؟
    ‏شستن ظرف ها تمام شده بود. پیمانه نگاهی به پویا انداخت و ‏خدا را شکر کرد که حداقل در آن محیط آشفته، کسی با او همدل است. لبخندی زد وگفت: - قهو ه.
    ‏پویا مشغول درست کردن قهوه بود که پو نه از مدرسه برگشت. پیمانه او راکه مثل موش آب کشیده شده بود، خشک کرد و لباسش را عوض کرد. دقا یقی بعد هر سه کنار هم نشسته بودند و قهوه می نوشیدند. پویا به پونه در دیکته گفتن و تمام کردن مشق هایش کمک کرد و پیمانه مشغول درست کردن کوکو شد. چیزی به آمدن پدر و مادرش نمانده بود. می بایست عجله می کرد تا به موقع به کلاس بعدازظهر برسد.
    ‏علی رغم همه ی مشکلات ، پیمانه می کوشید از سدکنکور عبور کند. سال چهارم دبیرستان بهترین موقعیت او برای شرکت درکنکور بود. تازه نفس بود و ارتباطش با درس وکلاس قطح نشده بود. بر خلاف او، آنوش که درنزدیکی آنها زندگی می کردی هیچ دلهره ای برای شرکت درکنکور نداشت و هیچ تلاشی نمی کرد. او با پسر عمه اش نامزد کرده بود ومدرسه آمدنش فقط به دلیل رفع بیکاری بود، چراکه تا پایان سربازی نامزدش یک سال مانده بود. پیمانه اغلب مسیر خانه و مدرسه را با اوکلی می کرد وگاهی که درکوچه منتظرش می ماند ، به نوعی به او حق می داد زیاد خود را قاطی درس وکتاب نکند. آنها خانواده ای پر بحمعیت و خوشگذران بودند. دو خواهر بزرگش ‏ازدواج کرده بودند و برادرش آرمان یک سال از آنها بزرگتر بود و دو برادرکوحکتر از آنوش هم داشتند. پدرش کامیون دار بود و همه ی زندگی شان در خرید پوشاک وکفش وطلاوبه رخ کشیدن خود در نزد قوم و خویش و خوردن و خوابیدن خلاصه می شد.
    ‏زنگ اخرکه زده شد، پیمانه در میان هیاهوی دختران ، ارام به ‏طرف خانه به راه افتاد. آنوش آن روز عصر غیبت داثست. وقتی هوا سرد می شد، سینوس هایش عفونت می کرد و بهانه ی خوبی بودکه از مدرسه فرارکند و با خیال راحت درخانه استراحت کند. پیمانه روی تک تک برگ های نیمه خشک سپیداری که روی زمین ریخته بود پا می گذاشت و از صدای خش خش آنها احساسی خوشایند می کرد. مهرماه روبه پایان بود و پیمانه به شدت تحت تأثیر زیبایی های پایین. ‏وقتی به خانه رسید، خبری از پویا نبود. تا لباس عوض کرد و آبی
    ‏به سرو صورتش زد، صدای زنگ تلفن بلند شد.
    - بفرمأیید
    ‏- سلام!
    ‏صدای پسری جوان بود.
    - سلام ، شما؟
    - نمی شناسی؟.ا
    ‏پیمانه، عصبانی ازاین کنایه به تندی گفت: باید بشناسم؟!
    مخاطب اوکه احساس کرد حرف بدی زده است،گفت: معذرت ‏می خوام. آخه شما منو زیاد دیدین. من آرمان هستم!پیمانه آرام ترشد وگفت: امرتون رو بفر مایید.
    ‏ارمان گفت: من... اخه چه جوری بگم؟ خیال می کردم گفتنش خیلی راحت باشه ، اما حالا که زنگ زدم...
    نفس عمیقی کشید.
    - من ‏به شما علاقه دارم. اما می دونی که تازه دیپلم گرفتم و این سربازی ‏لعنتی نمیذاره به خواستگاریت بیام. می خوام قول بدی صبر می کنی ‏تا من ازسر بازی برگردم و شرایط رو واسه ازدواجمون آماده کنم.
    پیمانه که از شنیدن حرف های او خشکش زده بود،گفت: واسه ‏من و تو خیلی زوده که از حالا برای اینده تصمیم بگیریم. طوری ‏حرف می زنی انگار نظر من کاملا مثبته و مشکلی نیست جز سربازی ‏رفتن جنابعالی!یا شاید مردها خیال می کنن همین که دختر مورد نظرشان رو انتخاب کردن کافیه و نیازی نیست اون موافق باشه.
    ‏- من تو رو خیلی دوست دارم، پیمانه. اینو بفهم!
    ‏- اما من واسه آینده ی خودم خیلی خیال ها دارم. نمی خوام با تصمیم عجولانه آرزو هام نقش بر آب بشن.
    ‏- من قول شرف میدم! می خوای تعهدکتبی بدم که مانع پیشرفت تو نمی شم؟ تو برو دکتر بشو. برو وزیربشو. اصلأ رئیس جمهوربشو . من افتخار می کنم.
    ‏پیمانه نتوانست خنده .اش را پنهان کند. درحالی که از سماجت آرمان کلافه شده ‏بود، گفت: خیال نمی کنم توی مملکت ما زن ها بتونن رئیس جمهور بشن!
    - حالا من یه حرفی زدم. می خوام باورکنی ازا ون مرد ایی نیستم که زن رو تو خونه حبس می کنن تا براشون غذا بپزه و لباس بشوره و بچه داری کنه. زن مورد علاقه ی من هر طور بخواد می تونه زندگی کنه.
    ‏پیمانه اصرار را بیهوده دید و برای دست به سرکردن اوگفت: باید فکرکنم! نیاز به زمان دارم.
    ‏آرمان درحالی که صدایش از خوشحالی و هیجان می لرزید،گفت: خیلی مخلصم! تا هر وقت بخوای حاضرم صبرکنم، حتی اگه یه ساعت به پایان عمرم باقی باشه. تو واسه من همه چیزی. اما زیاد منتظرم نزاری ها!
    ‏پیمانه بی توجه به حرف های اوگفت: سعی می کنم.
    و به سرعت خداحافظی کرد و به فکر فرو رفت. هنوز باورش نمی شد آرمان آن حرف ها را زده باشد. اگر مادر و پدرش یا حتی پویا می فهمیدند، قشقرقی به پا می شد. ته قلبش از همکلام شدن با آرمان احساس خوبی نداشت. احساس می کرد برای ازدواج و پذیرفتن مسئولیت زندگی مشترک خیلی بی تجربه است. از طرفی اگر به آرمان قول می داد، از آینده مطمئن نبود و نمی خواست چند سال به او دل ببندد و بعد با یک جد ایی نامنتظر، او را در ذهنش به خاطره تبدیل کند
    ‏برای رسیدن به آرزو های بزرگش نیازمند همتی بلند بود. اجازه نمی داد هیچ زنجیری به پایشبسته شود و او را از حرکت باز دارد.
    ‏فردخت و منوچهر همزمان به خانه رسیدند. پونه خودش را در آغوش مادرش اند اخت وگفت: مامانی، هوس خوردن ماکا رونی کردم. برام می پزی؟
    ‏فردخت سرسری پونه را بوسید، او را زمین گذاشت وگفت: مامان خسته س. ظهر تا حالا روی پا بودم.
    و درحالی که منظورش بیشتر به منوچهر بودء ادامه داد: امروز بعدازظهر سه تا سزارین داشتیم. دکتر کلافه شده بود و در دلش رو سر ما خالی کرد.
    ‏منوچهرگفت: یعنی چی؟ اون که عصبانی می شه واسه جی دکتر شده؟
    - بیچاره ‏حق داره‏. شیفت اون که می شه، همه باید عمل بشن. ‏بقیه ی شیفت ها راحت تره.
    - خوب، مگه دست مریض هاس؟ چه ساعتی بیان که اون نباشه؟
    - همین دیگه. ازبدشانسی اونه.
    ‏- همه ی این کارها پیش خدا اجر داره. نجات جون مادروفرزندکار کمی نیست. واسه چی اجر خودش رو با عصبانی شدن ضامن می کنه؟
    ‏فردخت که حالا لباسش را عوض کرد. بود، روی مبل لم داد و گفت: نمی دونم والله. شاید اگه ما هم جای اون بودیم همین کار رو می کر دیم.
    به پیمانه نگاه کرد.
    - چیزی واسه شام نداریم؟.ا
    ‏پیمانه مثل همیشه گفت: کوکوی سیب زمینی درست کردم.
    فردخت دست هایش راکش و قوسی داد وگفت:پس چرا معطلی؟ سفره رو بنداز دیگه.
    ***
    ‏پاییزرو به پایان بود‏. بعد از تلفن آرمان، پیمانه سعی د‏اشت بدون ‏هیچ واکنشی او را از تصمیم و فکر خود منصرف کند. اما آرمان همچنان گاه و بیگاه سر راه او سبز می شد. در این مواقع، پیمانه به ‏سرعت خود را به خانه می رساند و تلفن را قطع می کرد.
    ‏اولین دانه های برف برسرو روی شیراز می بارید. پیمانه باگام های ‏ارام به طرف خانه پیش می رفت. شال کرم رنگش را تا بالای لب ها بالا‏ ‏اورده و هرچه بیشتردربارانی سرمه ای رنگش فرو رفته بود. همین که ‏به کوچه ی فرعی پیچید، ناگهان آرمان را دید که دست به سینه به دیوار تکیه داده بود وانتظار او را می کشید. آرمان دستش را جلو برد و راه را بر او بست. پیمانه کوشید خو نسردی اش را حفظ کند. برای نخستین بار از فاصله ای نزدیک چشم در چشم هم داشتند. چند دانه ی سفید برف بر مژگان سیاهش نشست و آشوب درونی آرمان ‏ شدت یافت. دستش را از مقابل اوکنار کشید و ازسر خشم لکدی به دیوار زد.
    ‏- این رسمشه؟ چقدرمنو منتظرمیذاری؟ نکنه ازاینکه هرروز مثل ‏سگ پاس بدم ، لذت می بری؟ واسه همین تلفن رو قطع می کنی؟ ‏اره؟
    و با عصبانیت لگد دیگری به دیوار زد.
    ‏هرلحظه بر وحشت پیمانه افزوده می شد. اگر کسی آنها را می دیدی چه اتفاقی می افتاد؟ کوشید خونسردی خود را حفظ کند. به آرامی گفت: اینجاکه جای صحبت کردن نیست. خیلی بده... یعنی دور از شأن خونواده ی منه که دخترشون در خلوت کوچه با پسری حرف بزنه.
    ‏آرمان گفت: من بچه نیستم. با این حرفا دست به سرنمی شم.
    پیمانه گفت: قول میدم منتظرت نزارم. الان عجله دارم. باید ‏زودتربرم. دیگه تلفن رو قطع نمی کنم.
    ‏آرمان آرام ترشد. به پیمانه که با حرکاتی ظریف شال گردنش را مرتب می کرد، چشم دوخت، بعدکنار رفت و راه را برای او بازکرد. پیمانه باگام هایی آرام دورشد درحالی که به خوبی می دانست آرمان همان جا ایستاده است ودورشدن اورا تماشا می کند.
    ‏مشوش و مضطرب به خانه رسید. بارش برف شدت گرفته بود. وارد راهرو شد و بارانی اش را آویزان کرد. بعد از اینکه لباس عوض کرد، به حیاط رفت و چند تکه چوب با خود آورد و داخل شومینه گذاشت. پدرش شومینه ی قدیمی را دوست داثست وحاضرنبوت آن راگازسوزکند. دست هایش را جلو حرارت گرفت. صدای ترق و تروق سوختن چوب ها بلند شده بود وهرلحظه شعله ی آتش بیشتر می شد. حرارتی مطبوع زیر پرستش رفت. حرف ها و رفتار آرمان ذهنش را مشغول کرده بود.
    ‏دقایقی بعد پونه ازمدرسه برگشت. پیمانه دست های گرمش را بر گونه های یخ اوگذاشت واورا نزدیک شومینه برد.گفت: همین جا بشین تاگرم بشی. وخودش برای دم کردن چای به آشپزخانه رفت. از همان جا به پونه گفت: فرداکه بیدار بشی، یه عالمه برف رو زمین نشسته. اونوقت آدم برفی درست می کنیم.
    ‏پونه خوشحال شد.
    - راست میگی؟
    ‏- معلومه عزیز دلم، شاید انقدر برف بباره که مدرسه ها تعطیل بشه
    پیمانه چای را دم کرد و هنوز وارد هال نشده بودکه تلفن زنک زد.
    ‏به طرف گوشی رفت و جواب داد: بفرمایید؟
    - سلام!
    أرمان بود. پیمانه جواب سلامش را داد.
    ‏- هنوز تنهایی؟ تا الان کشیک می دادم. جز پونه کسی نیومد. حالا ‏بگو چرا این همه منو معطل کردی؟ نکنه پای کسی دیگه وسطه؟
    ‏پیمانه گفت: این خیالبافی ها چیه واسه خودت می کنی؟ مگه من چند سالمه؟ من یه دختر دبیرستانی ام و به این زودی ها نمی خوام ‏واسه اینده تصمیم بگیرم.گذشت اون زمونه ای که دخترا اگه تا هجده ‏سالگی شوهر نمی کردن ترشیده می شدن. من خیلی آرزوها دارم.
    آرمان گفت: اما من مانع آرزو های تونمی شم. درواقح از پیشرفت تو خیلی هم خوشحال می شم.
    ‏پیمانه ساکت ماند.
    ‏- ‏چرا حرفی نمی زنی؟ اصلا می دونی چیه؟ تو دروغ میگی! ‏مطمئنم پای کسی دیگه وسطه. اما بهتره بدونی محاله بذارم دست ‏کسی به تو برسه.
    ‏پیمانه از تهمت بی پروای او خشمگین شد و با صدایی بلندگفت:
    ‏- اصلأ توکی هستی که واسه من تعیین تکلیف می کنی؟ فرضأ حدس ‏‏تو درست باشه. مگه من مجبورم تورو انتخاب کنم؟ اگه بازم سماجت ‏کنی، به پدرم میکم. دیگه حق نداری تو کوچه کمین کنی و راه منو ببندی.
    گوشی را محکم روی تلفن کوبید،سرش را میان دست هایش گرفت و چشمانش را بست. از خودش رضایت داشت. آرمان زیاده روی کرده بود. پیمانه مراعات دوستی اش با آنوش را می کرد و همینباعث شده بود آرمان سوء استفاده کند.
    ‏***
    ‏أنوش بی حوصله و دمق بود. پیمانه دلیلش را پرسید و فهمیدکه آرمان به خدمت سربازی رفته است. یک لحظه پیمانه دچار عذاب ‏وجدان شد. درواقع دلیل این کار او را می دانست اما شاید این به نفع هر دوی آنها بود. این دوری فرصت مناسبی بود که آرمان او را فراموش کند.
    ‏زمستان کوله بارش را جمح می کرد و صدای پای بهار آرام آرام به گوش می رسید. پیمانه دوستانش را می دیدکه با شورو هیجان خود را مهیای آمدنثی می کردنأ. همه جا صحبت ازخانه تکانی ، ‏خرید عید و تدارک شیرینی و آجیل و تنقلات بود، اما در خانه ی آنها جنب و جوشی احساس نمی شد. فردخت نصف روز را در بیمارستان می گذراند و وقتی درخانه بود،کارهای معمول روزانه را انجام می داد. بالاخره پیمانه به او اعتراض کرد.
    - فقط چند روز به عید نوروز مونده، ‏اما انگار واسه ما عیدی وجود نداره.
    ‏فردخت از سر بی اعتنایی گفت: من که هیچ حال و حوصله ی شیرینی درست کردن وکارهای اضافی رو ندارم.
    - قبول ، اما نمی شه مثل همه ی مادرها واسه خرید از بیرون اشتیاق داشته باشین؟
    ‏ ‏فردخت بی خیال گفت: هرچی لازمه بگو بابات بخره!
    وخرسند ‏مشغول نوشیدن چای شد.
    ‏پیمانه گریه کنان به اتاقش رفت و بعد از رفتن او، منوچهرکه تا آن ‏موقع ساکت بود، گفت: راست میگه دختره! ناسلامتی تو مادر اونا ‏هستی. سال نو داره ازراه می رسه اما مانباید عوض بشیم. مهمونا کجا با ید بنشینن؟ روی همین مبل های خاک گرفته؟ و اون شیشه های لک گرفته رو تماشاکنن؟
    ‏فردخت گفت: من فردا استعفام رومی نویسم و می شم کلفت شما تا دو قورت و نیم تون باقی باشه! یا کار بیرون، یا کار خونه!!
    ‏منوچهر داد کشید: أره حتمأ این کار رو بکن. چون فقط تویی که بیرون کار می کنی. دختر بیچاره ت همیشه کمک حالته . چتد باردر هفته غذا می پزی؟ اون چه راحتی و اسایشی داره؟ چند ماه دیگه بایدکنکور بده. باکدوم معلومات؟
    ‏منوچهر ازکوره در رفته بود، هوار می کشید و خودش را نفرین می کرد. پیمانه گریه کنان بیرون آمد وگفت: همه ش تقصیر من بود. غلط کردم، بابا. شما خودتون رو ناراحت نکین.
    ‏منوچهرگفت: تو حق داری دخترم. یه عمر با این غر ورو خودخواهی مادرت که فقط کارخودش رو درست می دونه، سوختم و ساختم. کاش به اندازه ی نوزده دقیقه توی این نوزده سال زندگی مشترک، ‏آب خوش ازگلوم پایین رفته بود. همه ی راحتی ؤ آسایشمون وقتیه که بیرون از خونه ایم و همدیگه رو نمی بینیم.
    ‏پیمانه لیوانی آب سرد به او داد و خودش گوشه ای کز کرد. پویإ مثل همیشه ساکت به نقطه ای نامعلوم چشم دوخته بود. پونه خودش را در آغوس پیمانه رهاکرد می لرز ید.
    ‏فردخت که پشیمان به نظر می رسید،گفت: همه ی این بگومگو، واسه خرید نوروزه؟ این که کار سخت و مهمی نیست. فقط چند ساعت کارداره.
    ‏منوچهر پوزخندی زد. ساعتی بعد همه بی هیچ شور و شوقی آماده ی بیرون رفتن بودند و همانطورکه فردخت گفته بود ، ‏همان بعدازظهر سر و ته خرید را هم آوردند.
    ‏فردای آن روز خانه حال و هوای دیگری داشت. همه با همکاری یکدیگر خانه را فظافت کردند. پیمانه پس از تمیزکردن اتاقش،با کمک پویا فرش ها را به حیاط برد. دیوارها را گردگیری و همه جا را جاروکرد. فردخت به گنجه ها وکمدهای لباس سر و سامانی داد. منو چهرهم شیشه ها را تمیز کرد. تا غروب آفتاب ، همه جا تمیز شده بود، درحالی که همه خسته بودند.
    ‏آن شب فردخت ماکا رونی خوشمزه ای درست کرد و در فضایی متفاوت ، همه مشغول خوردن شدند. بعد از شام ، پیمانه چای ‏خوشرنگی برای انها اورد. منوچهراولین کسی بودکه چای را نوشید ‏و درحالی که آرامش و رضایت در چهره اش موج می زد،گفت: اگه همیشه تمیز و مرتب باشین و با هم مهربون باشین، چی می شه؟ این جوری بیشتر آرامش ندارین؟ ‏
    اگرچه کسی پاسخی به اونداد، همه دردل حرفش را تأییدکردند.
    ***
    ‏چیزی به تحویل سال نمانده بود، همه سر سفره ی هفت سین جمح بودند. پدر به خواندن آیاتی از قرآن مشغول بود. پیمانه چشمانش را بسته بود و دعا می کرد: خدایا پارو مادرم رو سلامت ‏نگه دار، برادر وخواهرم روبه من ببخش. منو ازامتحان کنکورسربلند ‏بیرون بیارو... یخ روابط پدرومادرم رو آب کن!
    ‏بهارمی آمد تا بوی عطربهارنارنج، شیراز را فراگیرد. شاید حافظ با الهام ازاین حال وهوا بودکه سروده بود:
    ‏شیرازوآب رکنی وبوی نسیم غیب
    عیبش مکن که خاک در هفت کشور است
    بعد از تحویل سال ،پیمانه به اتاقش رفت و شعری از مهدی سهیلی راکه درذهن مرورمی کرد، روی کاغذ می نوشت:
    بوی امید آورد، عطر خوش بهاران
    نقش بهشت دارد ،دامان کوهساران
    ‏به بیت پایانی شعر رسیده بودکه فردخت وارد اتاق شد.کاغذ را از دست اوگر فت، نگاهی سرسری به شعر اند اخت وگفت: فقط سه ماه دیگه تا کنکور وقت داری. اونوقت اینجا نشستی و تمرین شعر و
    ‏شاعری می کنی؟ شانه ای بالا اند اخت و بی اعتنا اتاق را ترک کرد. قلب پیمانه مالامال ازاندوه شد و اشک هایش فروریخت. دراین سن و سال، درحالی که همه ی مادران با دختر انشان دوست بودند، ‏مادر او فرسنگ ها از دخترش فاصله داشت. مادرش به قدری با او ‏بیگانه بود که تصور می کرد ان شعر سروده ی ا وست. تازه اگر هم ‏این طور بود، مگر چه عیبی داشت که مادرش مسخره اش کرده بود؟ ‏مگرشعرو شاعری عیب بود یا شاعران ادم های بدی بودند؟
    ‏کاش لااقل پونه چند سال بزرگتر بود و می توانست با او درد دل کند. به شدت احساس تنهایی می کرد. او رؤیاهای بزرگی در سر داشت. لبخند تلخی زد و فکرکرد: روزی همه ی شما به من افتخار می کنین.
    ‏***
    ‏امتحانات معرفی سال چهارم دبیرستان به پایان رسید. پیمانه خود را برای امتحان فهایی آماده می کرد. حجم درس ها زیاد بود و پیمانه مجبور بود تا دیر وقت بیدار بماند و تا می تواند بخواند. احساس می کرد به شدت به استراحت، تفریح و تغییر و تنوع نیاز دارد. اما این چیزی بودکه در آن شرایط امکان نداشت.
    ‏بعد از ظهر یک روزکسل کننده ی بهاری، پیمانه سری به خانه ی مونس، دوست همکلاسش زد. برادرمونس دررا به روی او بازکرد و پیمانه وارد خانه شد. حیاط باصفایی داشتند.گل های بنفشه ورزهای سرخ و سفید درجای جای باغچه هاکه بسیار منظم کرت بندی شده بود، دیده می شد.
    ‏پیمانه لبخندی زد وگفت: چه باغچه ی خوشگلی دارین!
    ‏مونس خندید: این عادت مامانه. ازمدرسه که میاد، شروع می کنه به شستن حیاط و جارو کشیدن باغچه و آب دادن به درخت ها.
    ‏وارد ساختمان شدند. مادرمونس با سیمایی خندان جلو آمد و به پیمانه خوشامدگفت. مونس پیمانه را به اتاق خودش در سمت چپ هال برد. اتاق با یک قالی شش متری فرش شده بود. پشتی هایی زیبا کناردیوارپحیده شده بود. پیمانه نشست وبه فکر فر و رفت. اگرمونس سر زده به خانه ی آنها می آمد و با خانه ای نامرتب و در هم ریخته روبرو می شد. مادر مونس با سینی چای وارد شد. لباسی مرتب به تن داشت و از نظر پیمانه ، شغل "معلمی" برازنده اش بود. دقایقی بعد شمسی خانم با یک کیک کاکائویی که تازه ازفردرآمده بود وظرفی پر از پسته ی بوداده، از آنها پذیرا یی کرد. باز هم از دل پیمانه گذثست که معمولأ در خانه ی آنها میوه و تنقلاتی برای پذیرا یی از مهمان سرزده وجود ندارد، چون مادرش زیاد به فکر نبود و پدرش آن قدر سرش شلوغ بودکه در مورد خرید کوتاهی می کرد. منوچهرمعمولأ دیر وقت به خانه می آمد. او حسابدار شرکت بود و بیشتر اوقات کارهای ناتمامش را هم با خود به خانه می آورد.
    ‏به هرحال، پیمانه و مونس تا تاریک شان هوا درس خواندند و آن روزعصر برای هر دو نفرشان مفید بود.
    ‏***
    ‏تنها یک هفته به شروع امتحانات نهایی باقی مانده بود و ازآنجا که ‏بزرگترین دغدغه ی پیمانه قبو لی درکنکور بود،درس ها را عمیق مطالعه می کرد. می دانست درس های سال چهارم نقشی تعیین کننده ای در امتحان کنکور دارد. او روز به روز تکیده تر می شد، هرچند د‏ر آن روزها مجبورنبود اشپزی کند وکارش کمتر بود. به هرحال فردخت که زیاد علاقه ای به اشپزی نداشت ، معمولآ غذای خودش را در ‏بیمارستان می خورد و برای آنها هم غذاها یی ساده درست می کرد، درحالی که پیمانه این روزها احتیاج به تغذیه ای درست داشت.
    ‏وقتی آخرین امتحان را داد، قو ایش تحلیل رفته بود. یک ماه به امتحان کنکورمانده بود و او می بایست برای این یک ماه برنامه ریزی دقیقی انجام می داد. بعدازظهر أن روز پیمانه آن قدر آرام و آسوده خوا بید که اگر پویا بیدارش نمی کرد، چه بسا او تا ابد می خوا بید.
    ‏آن شب فردخت سر حال به نظر می رسید. همان طور که شام را آماده می کرد،گفت: وقت زیادی نداری. باید حداکثر استفاده رو از وقتت بکنی.
    ‏کاش فردخت می دانست او احتیاج به روحیه دارد... تقویت روح و جسم.
    ‏آن شب، پیمانه تفالی به دیوان حافظ زد:
    ‏ساقیا برخیزو درده جام
    خاک برسرکن غم ایام را
    ‏آرامشی بر وجودش حاکم شد. حافظ به او نوید می دادکه غم و اندوه روزگار را نخورد و امیدوار و خوش بین باشد. از خدای مهربان خواست او را یاری کند.
    ***
    سه هفته به سرعت سپری شد. پیمانه از پیشرفت درس هایش راضی بود و هفته ی أخر فقط به مطالعه نکات کلیدی و درس های اختصاصی پرداخت. روزی که کارت ورود به جلسه ی کنکور راگرفت این آیه ی قرآن از نظرش گذشت: فالله خیر حافظ و هو ارحم الر احمین. دو قطره اشک از چشمانش سرازیر شد و در دل گفت:
    ‏‏خدای عزیزع م، مید ونم کمکم می کنی. اگر هم مصلحت این بود و قبول ‏نشدم، ‏ناامید نمی شم. چون تو رو دارم، از چی باید بترسم؟
    روزامتحان، پیمانه نمازصبحش را در آرامش خواند. ساعتی بعد منوچهراو را به سالن امتحان رساند. سالن امتحان شلوغ و پر آشوب بود. عده ای آرام و عل ه ای مضطرب بودند. آنوش با دیدن اوگفت:
    ‏- این چه ریخت و قیافه ایه؟ رنگت پریده ،زیر چشمات گود افتاده. ‏معلومه خیلی بی خوابی کشیدی. حتمأ حقوق قبول می شی.
    ‏پیمانه خندید وگفت: امکان نداره قبول بشم. اگرهم بشم، نمیرم.
    مونس که آن طرف تر ایستاده بود، خندد وگفت: یکی رو تو ده راه نمی دادن ،سراغ خونه کدخدا رو می گرفت.
    ‏صدای خنده ی آنها در فضا بیچید. پیمانه گفت: باورکن جدی گفتم. محاله بی علاقه کاری رو شروع کنم و تا آخرش زجر بکشم.
    آنوش گفت: من فقط واسه رفع تکلیف شرکت کردم. شماها دلتون خوشه! زن رو واسه خونه داری ساختن و بس!
    ‏پیمانه درسکوت لبخندی زد. دنیای آنها متفاوت بود. نیازی نبود او را قانع کند. آنوش ازافرادی بودکه اززندگی گذر می کنند ودقایق و ساعت های آن را هدرمی دهند، بی آنکه برای زندگی زحمتی بکشند،
    ‏یا بخواهند برای خود ودیگران مفید باشند.
    ‏صدای آرام زنی که آنها را برای قرارگرفتن سر جایشان فرا ‏می خواند، او را به خود اورد. پیمانه یک بار دیگر خدا را یاد کرد.
    ‏امتحان رأس ساعت هشت صبح با توزیع دفترچه ی سؤالات آغاز شد. او بعضی سؤال ها را راحت جواب می داد و روی چنل سؤال ذهنش قفل می شد،که کلافه اش می کرد. حرف های معلم ادبیات را به
    ‏یاد اورد: هرگز دست از تلاش برندارین ونتیجه ی کار رو به خدا واگذار کنین. همین که وارد میدون عمل شده ین، خودش موفقیت محسوب می شه. سرنوشت شما رومشیت خدا تعیین می کنه.
    ساعت ها به سرعت می گذشت. پیمانه نگاهی به اطرافش انداخت.گروهی به سرعت مشغول خواندن سؤال ها و علامت زدن ‏بودند، عده ای ارام و بی خیال، و گروهی دیگر دفترچه ی سوال را ‏بسته بودند و بی حوصله نگاه به ساعت داشتند تا سالن را ترک کنند.
    ‏مدیر حوزه اعلام کردکه وقت به پایان رسیده است. پیمانه آخرین سوال را پاسخ داد، دفترچه را بست و منتظر تحویل پاسخنامه ماند. وقتی از سالن خارج شد، منتظر بود بداند همکلاس هایش چه کرده اند.
    ‏مونس تقریبأ راضی بود. آنوش از سر بی خیالی مشغول خوردن بیسکویتی بودکه سازمان سنجش به همه داده بود. با خنده گفت: من سؤال ها رو نخونده علامت زدم.کی حوصله داره مثل شماها دقیق باشه وذهن خودش رو خسته کنه؟
    ‏پیمانه گفت: اگه شانسی قبول شدی، ما شاکی می شیم.
    مونس گفت: خودت چه کردی؟
    ‏پیمانه تقریبأ راضی بود، اما نمی توانست پیش بینی کند.
    ‏دختران به سرعت پراکنده شدند. پیمانه وآنوش ومونس قدم زنان به طرف خانه رفتند. وقتی پیمانه به خانه رسید، درکمال تعجب فردخت را دیدکه سیخ های جگر را روی منقل می گذاشت تا کباب
    ‏کند. فردخت با دیدن اوگفت: خیلی خسته کننده بود؟
    ‏پیمانه جواب داد: آره. اما خدا روشکربالاخره گذشت. بقیه ش با خدا.
    و به سرعت لباس عوض کرد و سر سفره نشست. بعد از مدت ها می خواست با اشتهایی فراوان غذایش را بخورد.
    بعد از ناهار ، پیمانه نشست و در فکر فرو رفت. خاطرات شیرین دوازده سال مدرسه رفتن درذهنش نقش بسته بود. احساسش بر ایش ‏عجیب بود. تا وقتی دیپلم نگرفته بود، ارزو داشت زمان با شتاب
    ‏بگذرد واوبزرگ شود وحالاکه ان روزها به سرعت کاشته بود، دلش ‏آرزوی برگشت دوباره به آن زمان ها را داشت. حالا معنی حرف بزرگترها را می فهمید که می گفتند: کاش همیشه بچه می موندیم... آرزو یی محال...
    ‏غمی سنگین درد لش موج می زد وکم مانده بود اشکش را سرازیر کند. پویا بازهم مشغول نواختن بود و شایذ چون پیمانه را ناراحت ‏می دیدی به عمد اهگی غمگین می نواخت ، اهنگی که بالاخره
    ‏اشک های پیمانه را جاری کرد و باعث شد ازکوره در برود.
    - بس کن دیکه!
    ‏پویاگفت:من چه تقصیری دارم. پیانو همینه دیگه. با پیانوکه ‏اهنگ شاد نمی زنن. مثل نی می مونه. تابه حال کسی رو دیدی ادعا کنه ‏با نی می تونه اهنک عروسی بزنه؟محاله، چون با نی فقط می شه ‏اهنگ محزون زد.
    ‏پیمانه گفت: حوصله ی سفسطه ندارم. اگه نمی تونی آروم باشی ، ‏بهتره بری و منو تنها بذاری.
    ****
    ‏شهریور از راه رسید و اضطراب پیمانه بیشتر شد. بی خوابی به ‏سرا غش آمده بود، اشتهایی برای خوردن غذا نداشت و آن قدر بی حوصله وکلافه بودکه برسر کوچکترین موضوعی فریاد می زد واز کوره درمی رفت.
    ‏فردخت به او اعتراض کرد:این چه حال و روزیه واسه خودت ‏درست کردی؟ لابد اگه قبول نشی می خوای تلافیش رو سرما در بیاری
    ‏پیمانه کوشید رفتارش را توجیه کند: باورکنیدتحمل ندارم... انتظار خیلی کشنده س!
    ‏فقط بحند روز به اعلام تنایبی باقی بود. بعااز ظهر یکی از روزهای ‏شهریور، زنگ تلفن به صدا درامد و پیمانه کوشی را برداشت.
    - الو
    - سلام.
    ‏صدا آن قدر غمگین بود که پیمانه صاحبش را نشناخت وگفت: سلام. شما؟
    - حق داری نشناسی. توهیچ وقت واسه ما تره هم خرد نمی کردی.
    ‏پیمانه او را شناخت. ارمان بود.
    - واسه چی زنگ زدی؟
    ‏ارمان اهی بلند کشید وکفت: تو یه سنگی پیمانه، از سنگ هم ‏سخت تری. یادته اون روز آخری چطور منو دمق کردی؟ من حالا حالاها خیال سربازی رفتن نداشتم ،‏اما حرف های تو چنان مثل پتک خورد توی سرم که یه دقیقه تحمل اینجا موندن رو نداشتم. رفتم تا فراموثست کنم ، ‏اما می بینی که نتونستم. اگه این طور بود، مرض نداشتم دوباره خودمو هوایی کنم وزنگ بزنم. از انوش شنیدم خیلی ‏واسه کنکور زحمت کشیدی و می تونم حدس بزنم وقت نداشتی به یاد من بیفتی. اما بعد از اون چی؟ این مدت که تعطیل بودی،هیچ یادت اومد روزی روزگاری یه آشنایی به نام آرمان چند قدمی تو زندگی می کرد و با همه ی وجودش تو رو می خواست؟ صدایش آشکارا می لرز ید.
    ‏پیمانه به ملایمت گفت: انگار ما زمون همدیگه رونمی فهمیم. تو ‏خیال می کنی من می خوام طاقچه بالا بذارم؟ اون دفعه به من تهمت ‏زدی که پای یه نفر دیگه وسطه و حالا بعد ازماه ها برگشتی و همون
    ‏حرفا رو تکرار می کنی. من با تو چه کنم؟
    ‏آرمان گفت: یعنی درس خوندن و دانشگاه رفتن انقدر واسه تو ‏مهمه؟
    - فعلأ و در این شرایط نه فقط مهم ، که بسیار حیاتی و ‏تعیین کننده س.
    ‏- ‏من به چه زمونی بگم تا هر جا دوست داشته باشی تو رو ازاد ‏میزارم ادامه تحصیل بدی؟
    ‏پیمانه گفت: امروزآره ، چون عاشقی وعشق کوره! آرمان ، ازدواج ‏یک تعهده. ازاین گذشته ، با خونواده ای که توداری ، حتی اگه خودت حرفی نداشته باشی ، گوشه وکنایه های اونا شروع می شه. دو تا خواهرات رو ببین. هنوز نرفته خونه ی شوهره سال بعد هرکدوم په بچه بغل کردن. آنوش رو ببین. لابد بهت گفته توی چند تا درس تجدید شده وکسی هم سرزنشش نکرده. اما در مورد من وضح فرق می کنه. من فرزند ارشدم. خواهرم ده سال از من کوچکتره و طبیعیه کسی اصراری برای زود ازدواج کردنم نداشته باشه. تو اولین پسر خونواده هستی. خونواده ت خیلی ملاحظه کنن ،یه ساله. بعدش أرزوی دیدن بچه ت رو دارن. خیال می کنی می تونی مقاومت کنی؟ عاشق ترین عشاقی هم بعد از رسیدن به وصال ، بعد از شش ماه تب ‏تندش عرق می کنه ، جدا بیت های اولیه در نظرش بیرنگ می شه و نه
    ‏اون زیبا یی مسحور کننده رو می بینه،نه اثری از اون عشق و شید ایی باقی مونده. در این صورت اگه تفاهم باشه، یه زندگی پایدار و آروم خواهند داشت و اگه لجاجت و عدم درک متقابل باشه ، بعد از یکنواخت شدن زندگی کارشون مشاجره و بگو مگوهاییه که اغلب به طلاق ختم می شه.

  5. کاربر مقابل پست آوینا عزیز را پسندیده است:

    محمدملایی (08-09-2012)

  6. Top | #3



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    55.06
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,469
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    آرمان ساکت بود. پیمانه را سرسخت تر از آن می دید که تصورش را می کرد. اگرچه تاحدودی به او حق می داد، آن قدر او را دوست داشت که نمی خواست فکر کند بعد چه پیش می آید. فقط هدفش رسیدن به پیمانه بود و می خواست عمری او را در کنار خود داشته باشد. باز هم آهی کشید و گفت:" من قسم می خورم تا زنده ام چیزی از اردت قلبیم به تو کم نمی شه. با همه ی وجود دوستت دارم، پیمانه. اما تو رو به اون خدایی که شریک نداره قسم میدم اگه یه روز نظرت عوض شد، بهم بگو و ببین چه کارها که برات نمی کنم. خیال نکن غرورت خرد می شه. تو هیچ وقت برای من نمی شکنی. پیمانه، تو یه کوه باعظمتی که هر روز اوج می گیری."
    برای لحظاتی دل پیمانه برای آن صداقت آرمان ارزید.
    آرمان ادامه داد:" ممنونم، پیمانه. همین که اجازه دادی بعد از مدت ها صدات رو بشنوم، لطف بزرگی کردی. امیدوارم به آرزوهات برسی."
    پیمانه به آرامی خندید و گفت:" بام دعا کن. میگن دلِ شکسته به خدا نزدیکه."
    آرمان که دیگر تحمل نداشت و نزدیک بود اشکش ذربیاید، خداحافظی کرد و گوشی را گذاشت.
    پیمانه همان جا کنار تلفت ایستاد و فکر کرد. در دل هیچ کشش و علاقه ای نسبت به آرمان حس نمی کرد. از رفتارش به او پشیمان نبود. خیالات و آرزوهایش در جایی دیگر سیر می کرد.
    *
    روز موعود که برای پیمانه روز معلق میان مرگ و زندگی بود، فرا رسید. شتاب زده خودش ر به نزدیکترین باجه ی روزنامه فروشی رساند. ازدحام جمعیت مقابل باجه چنان بود که لحظه ای احساس سرگیجه کرد. به ناچار در صف ایستاد. صد نفر مشتاقانه در جستجوی نامشان در میان اسامی قبول شدگان صف کشیده بودند و وقتی نفرات جلوی صف روزنامه را می گرفتند، چنان بافشار می آمدند که صف به هم می ریخت و در این گیر و داد، پیمانه متوجه صدایی شد که نام او را به زبان آورد:" خانم شفق؟"
    به طرف صدا برگشت. فرهاد بود، بادر مونس. " سلام!"
    " سلام، خانم ثفق. ظاهرا دیر رسیدین؟"
    پیمانه لبخند تلخی زد و گفت:" خیال می کردم اولین نفری که به اینجا می رسه، منم!"
    فرهاد به روزنامه ای که در دست اشاره کرد و گفت:" خوشبختانه من گیر آوردم."
    پیمانه مثل اسپند از جا پرید و انگار شیئی گران قیمت یافته است، روزنامه را به سوی خود کشید و از او فاصله گرفت. آن قدر هول بود که همان جا کف پیاده رو نشست و مشغول ورق زدن شد. به حرف "ش" که رسید، با نگاهی هراسان لبه مرور اسمامی پرداخت. اسمامی به قدری نزدیک به هم بود که به راحتی قابل تشخیص نبود. چند اسم را که خواند، سرش را میان دستانش گرفت و گفت:" خدایا، نمی تونم بخونم!"
    فرهاد جلو آمد و گفت:" به اعصابتون مسلط باشین... بذارین من دنبال اسمتون بگردم."
    پیمانه باپریشانی به فرهاد چشم دوخت. احساس می کرد قادر به انجام هیچ کاری نیست. لحظه ای خیال کرد روحش دارد از جسمش جدا مب شود. سرانجام فرهاد سرش را بالا گرفت و بالبخند گفت:

  7. کاربر مقابل پست آوینا عزیز را پسندیده است:

    محمدملایی (08-09-2012)

  8. Top | #4



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    55.06
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,469
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    " شفق- پیمانه- نام پدر منوچهر- ش.ش 305"
    پیمانه چون برق گرفته ها گفت:" چطور ممکنه؟... شوخی که نکردین؟..."
    فرهاد تعجب زده گفت:"مگه من مشخصات شناسنامه ای شما رو حفظم؟"
    پیمانه که در آن حالت گیجی و سردرگمی نمی دانست چه می گوید٬ روزنامه را از او گرفت و وقتی خودش اسمش را میان اسم ها دید٬ دیگر نتوانست از ریزش اشکش جلوگیری کند.
    صدای فرهاد او را به خود آورد: "نمی خواین بدونین کجا و چه رشته ای قبول شدین؟"
    پیمانه که انگار تازه این به خاطرش رسیده بود٬ پرسید:"کجا؟"
    فرهاد که از حالت او خنده اش گرفته بود٬ گفت:"مدد کاری اجتماعی دانشگاه کرمان."
    پیمانه نفس عمیقی کشید و در حالی که چشمانش را به آبی آسمان می دوخت گفت:"خدایا شکرت٬ تو به من همه چی دادی!"
    فرهاد گفت:"حالا اجازه می دین دنبال اسم مونس بگردم؟"
    پیمانه شرمنده شد. روزنامه را به او سپرد و گفت:"تو رو خدا ببخشین. من زیادی هول شدم."
    دقایقی طولانی گذشت تا فرهاد نفس راحتی کشید. در انتهای اسامی نام مونس را دیده بود که در رشته ی آموزش ابتدایی دانشگاه تربیت معلم تهران پذیرفته شده بود. فرهاد پرسید:"خیال می کنین اونم مثل شما از رشته ای که قبول شده خوشش میاد؟"
    پیمانه با اطمینان گفت:"معلم بچه های معصوم بودن با روحیه ی مونس سازگاره." و در حالی که از فرهاد تشکر می کرد٬ با گام هایی بلند به سوی خانه رفت. احساس بی وزنی می کرد. آنقدر سبکبال شده بود که ابرها را زیر پاهایش حس می کرد.
    همه از شنیدن خبر قبولی پیمانه خوشحال شدند. پویا صدایش را کلفت کرد و گفت:" نگفتم درس بخونی ضرر نمی کنی؟ اینم نتیجه ش. می دونی اگه به حرف من گوش نکرده بودی الان چه حال و روزی داشتی؟"
    همه از شنیدن حرف های او خندیدند و منوچهر گفت:" تو که لالایی بلدی چرا خوابت نمی بره؟ صبح تا شب پشت اون پیانو نشستی که چی بشه؟ سال دیگه نوبت خودته. اینطوری پیش بری٬ حتما درجا می زنی."
    پونه گوشه ای دمق نشست و گفت:" تا کرمان چقدر راهه؟ پیمانه بره من حسابی تنها می شم."
    پیمانه با دیدن قیافه درهم او به تردید افتاد و گفت:"شاید یه سال مرخصی گرفتم!"
    منوچهر عصبانی شد."یعنی چی که مرخصی می گیری؟ چهار سال هم مرخصی بگیری اون هنوز بچه س"
    پویا از سر شیطنت گفت:" لابد از این به بعد از من انتظار دارین بچه داری کنم؟"
    فردخت که تازه می فهمید پیمانه همه ی آن سال ها چه بازوی توانایی برایش بوده است با اندوه گفت:" ناراحت نباش پونه جون. نمی ذارم تنها باشی. حتماً کسی رو پیدا می کنم تا نصف روز که من نیستم٬ پیشت بمونه."
    کارهای زیادی بود که پیمانه می بایست انجام می داد. خداحافظی با دوستانش و اقوام نزدیک و فراهم کردن مقدمات سفر.
    با دوستانش تلفنی خداحافظی کرد. او دختر زرنگی بود و خیلی چیزها دستگیرش شد. انگار آنهایی که پشت کنکور مانده بودند٬ اصلاً از قبول شدن او خوشحال نبودند. شاید این طبیعی بود اما برای پیمانه عجیب این بود که چرا حداقل نمی توانند ظاهراً خودشان را خوشحال نشان دهند. پیمانه وظیفه خودش را انجام داده بود. اگر خداحافظی نمی کرد٬ حرف و حدیث ها تمامی نداشت. نمی خواست او را بی ظرفیت بدانند اما نمی توانست دلگیر شدنش را از برخورد سرد آنها کتمان کند.
    پیمانه دور از چشم پونه وسایل شخصی اش را جمع کرد. پونه به قدری حساس شده بود که با کوچکترین حرفی زیر گریه می زد و پیمانه تحمل دیدن گریه های او را نداشت.
    در روز موعود٬ همه ی اقوام در خانه ی آنها جمع بودند. آمده بودند بدرقه اش کنند تا احساس تنهایی نکند٬ و هر کدام هدیه ای برایش آورده بود. خاله جان فرنوش برایش شیرینی خشک درست کرده بود و خاله جان فرناز که عاشق ترشی بود چند شیشه از خوشمزه ترین ترشی هایش را آورده بود: ترشی گوجه فرنگی٬ ترشی لیته٬ ترشی بادمجان.
    منوچهر به فرناز گفت:" این پیمانه با تو مو نمیزنه. عاشق ترشی و شوره. قول می دم یه روزه شیشه ها رو خالی کنه.”
    فردخت به آرامی به صورتش زد و گفت: ” خدا مرگم بده. اونوقت سردیش می کنه و کیه توی غربت ازش پرستاری کنه؟!”
    دایی هایش٬ فریدون و همایون هر دو مبلغی پول به او دادند که پیمانه به اصرار فراوان پذیرفت. همایون گفت: دفعه ی اوله میری سفر همه هوات رو دارن. خیال نکنی هر دفعه از این خبرهاس. دفعه های بعد آسه میای٬ آسه میری"
    همه خندیدند. هر چند زن دایی هایش نیامده بودند٬ پیمانه دلگیر نبود. همین که دایی ها خودشان آمده بودند محبت کرده بودند.
    منوچهر گفت:" بهتره زودتر راه بیفتیم.داره دیر میشه."
    اشک های پیمانه بی امان فرو می ریخت. پونه هق هق می زد. پیمانه او را محکم به خودش می فشرد و سرش را نوازش کرد. زبانش بند آمده بود. خاله فرنوش آنها را در آغوش گرفت و زارزار گریست. پیمانه میان آنها می چرخید زمانی سرش را روی شانه ی فرناز می گذاشت و لحظه ای بعد در آغوش فریدون و همایون اشک می ریخت. حال فردخت اصلاً خوب نبود. پیمانه به چشمان او خیره شد و ناگهان از ذهنش گذشت در همه ی این سال ها که در کنار هم بودند٬ چه روزهای ارزشمندی را از دست داده بود. او مادرش بود و پیمانه با همه ی وجودش دوستش داشت. با صدای بلند مادرش را صدا زد و گریه امانش را برید. شانه های فردخت هم می لرزید.
    همایون که تحمل دیدن این صحنه را نداشت٬ فریاد زد:" تو رو خدا بس کنین؟ انگار می خواد بره سفر قندهار٬ مگه تا کرمان چقدر راهه؟ صبح سوار اتوبوس بشه٬ هفت ساعت بعد اینجاس.شما واسه نصف روز فاصله عزا گرفتین؟ ناسلامتی داره میره درس بخونه. آدم تا از کنج خونه در نیاد که چیزی نمیشه." و همانطور که به چشمان گریان پونه نگاه می کرد اضافه کرد:" لااقل ملاحظه ی این بچه رو بکنین."
    فردخت با دست های لرزان آیینه و قرآن را گرفت. پویا آرام و خاموش گوشه ای ایستاده بود و رفتن خواهرش را تماشا می کرد. پیمانه او را خوب می شناخت. در اوج ناراحتی خاموش خاموش بود. پیمانه تلنگری به گونه ی او زد و گفت:" خوب درس بخون تا سال دیگه کرمان قبول بشی و دوباره کنار هم باشیم."
    پویا لبخند تلخی زد و او را بوسید. منوچهر پشت فرمان نشست و پیمانه سوار شد و وقتی اتومبیل حرکت کرد٬ فردخت کاسه ای آب پشت سر آنان پاشید. تا وقتی از پیچ کوچه بپیچند پیمانه چند بار به عقب برگشت و از پشت پرده ی اشک به آنها چشم دوخت. به خیابان که رسیدند٬ پیمانه متوجه خیابان های سرسبز شیراز شد که درختان نارنج در گوشه و کنار آنها قد کشیده بود. با ولعی وصف ناپذیر چشم به جای جای شهرش داشت و زیر لب گفت:
    گفتمش سیر ببینم شاید از دل برود آنچنان جای گرفته است که مشکل برود
    دقایقی بعد به جاده اصلی رسیدند. منوچهر برای بیرون آوردن او از آن حال و هوا شروع به حرف زدن کرد.
    " من زمان سربازی٬ دو سال کرمان زندگی کردم. مردم خوبی داره٬ اما یادت باشه همه جا خوب و بد داره. به هر کسی اعتماد نکن. تو دختر عاقلی هستی٬ اما حالا که مجبوری تنهایی زندگی کنی٬ باید محتاط تر باشی."
    پیمانه در سکوت به آنچه پدرش می گفت٬ گوش می داد. اشک های بی امان پونه و مادرش از جلوی چشمانش دور نمی شد. نمی خواست پدر را با دیدن اشک هایش نگران کند٬ اما در برابر مهار احساساتش عاجز بود. سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و چشمانش را بست.
    نفهمید چقدر در آن حال بود که صدای پدرش را شنید:" پاشو تنبل خانم. پاشو بریم یه چیزی بخوریم."
    پیمانه چشمانش را باز کرد و خودش را در شهری آرام و ساکت دید. پرسید:" اینجا کجاست؟"
    منوچهر گفت:" سیرجان! از شهرهای استان کرمانه. فقط دو ساعت تا کرمان مونده."
    اتومبیل را در سایه ی درختان پارکی سرسبز نگه داشتند و خودشان وارد پارک شدند. چند مشت آب خنک به سر و صورتشان زدند و خستگی راه که از تنشان دور شد٬ به راه افتادند. در اطراف پارک چرخی زدند. آنجا پر بود از اغذیه فروشی و رستوران و باجه های فروش بستنی و آب میوه.
    منوچهر پرسید:" چی می خوری؟"
    پیمانه گفت:" اول یه آب میوه ی خنک"
    به سراغ باجه ی فروش بستی و آب میوه رفتند و سفارش آب زرشک دادند.
    منوچهر گفت:" حالا اگه گفتی چی می چسبه؟"
    پیمانه گفت:"ناهار"
    منوچهر گفت:" آی گفتی. پاشو بریم یه چلوکباب حسابی بخوریم. این روزها همش خاطره س. باید حسابی خوش بگذره."
    کمی آن طرف تر٬ یک چلوکبابی دیده می شد که اسمش ناز بود. رستورانی تمیز و مرتب بود و بوی خوش کباب اشتها را تحریک می کرد. ناهار را که خوردند٬ منوچهر گفت:" خدایا شکرت٬ خدایا گرسنه ها رو سیرکن. راست گفتن که آدم گرسنه دین و ایمان نداره."
    پیمانه همانطور که به آرامی مشغول نوشیدن نوشابه اش بود٬ لبخندی زد. کاملاً با پدرش موافق بود.



    2



    با ورود به شهر کرمان غمی بزرگ بر دل پیمانه نشست. به مقصد رسیده بودند و این به معنی جدایی کامل و آغاز تنهایی بود. زندگی در میان مردمی که از آنها هیچ نمی دانست.
    منوچهر به سرعت از بلوار ورودی شهر که به جاده ی تهران مشهور بود گذشت و وقتی به میدان آزادی رسیدند٬ آهی کشید و گفت: عمر چه زود می گذره . انگار همین دیروز بود که با لباس سربازی توی کوچه پس کوچه ها و خیابونای این شهر پرسه می زدیم. چقدر دوست و آشنا داشتم. آدم تا مجرده و از مسئولیت زندگی چیزی نفهمیده با همه قول و قرار می زاره و خیال می کنه اونقدر وقت اضافه داره که بتونه یه عمر با اونا در ارتباط باشه٬ نامه بده٬ تلفن بزنه٬ بهشون سر بزنه. غافل از اینکه وقتی تشکیل خونواده داد هزار و یه دلیل واسه بی وفایی پیدا می کنه!"
    پیمانه گفت:"می تونین از اون آشناهای قدیمی کسی رو پیدا کنین که امشب رو خونه ش بگذرونیم یا باید بریم هتل؟"
    منوچهر تعجب زده به او خیره شد و گفت:" بعد از این همه سال اونا که مجرد نموندن. لابد رفتن دنبال زندگیشون." ناگهان برق امید در نگاهش جرقه زد. " اما شاید بشه نشونی اونا رو از خونواده شون گرفت. دعا کن حافظه م یاری کنه." دقایقی چشمانش را بست و بعد شادمانه لبخندی زد.: میریم خیابون زرسیف٬ ببینم دنیا دست کیه!"
    پیمانه به دقت به پدرش خیره شد که حال و هوایی دیگر داشت گویی به سال های جوانی برگشته بود و با هیجانی وصف ناپذیر به گوشه و کنار شهر نگاه می کرد و حرف می زد." این خیابون شریعتیه. خیابون اصلی شهره اما اون موقع ها این قدر شلوغ نبود. عجب عالمی داشتیم. یه روزی اینجاها رو مثل کف دستم می شناختم. بعدازظهرها کارمون پرسه زدن بود. یه روز رفتیم حمام گنجعلی خان. باورت نمی شه چه جای قشنگیه. مجسمه هایی ساختن که تو نگاه اول خیال می کنی آدم واقعیه. حتماً برو اونجا رو ببین. توی خود بازاره. بازار کرمان محشره. هرچی بری به آخرش نمی رسی. یه چایخونه ی سنتی توی بازار مسگرها هست که عصرهای تابستون جون میده واسه نشستن و قلیان کشیدن و گپ زدن. باید سی چهل تا پله رو پایین بری تا به سرداب برسی. بازار انقدر قشنگ و دیدنیه که تا نبینی باور نمی کنی. جای جای اون عطر خوش زیره به مشام می رسه." او نفس عمیقی کشید." باور کن دارم عطرش رو حس می کنم."
    پیمانه گفت:" هر چی هم دیدنی باشه٬ به پای بازار وکیل خودمون نمی رسه/"
    منوچهر خندید." بر منکرش لعنت. کی میگه بازار وکیل دیدنی نیست؟ اما بازار کرمان هم لطف خودش رو داره."
    خیابان طویل شریعتی به پایان رسید و به میدان بزرگ دیگری رسیدند. منوچهر گفت:" این میدون مشتاقه٬ میوه و تره بار تازه و ارزون رو اینجا می تونی پیدا کنی. ببین دور تا دور میدون میوه فروشیه. بازار شهرداری هم تو یکی از همین فرعی هاس."
    میدان را نیمه دور زده بودند که چشمشان به تابلوی خیابان زرسیف افتاد.
    منوچهر آهی کشید و گفت:" حتم دارم این همون تابلوی قدیمیه!"
    وارد خیابان شدند. خیابانی کم عرض و باریک بود. منوچهر به دقت به کوچه ها چشم دوخته بود و عاقبت مقابل کوچه ای توقف کرد و گفت:" غلط نکنم همین کوچه بود."
    وارد کوچه شدند. پیمانه از دیدن آن کوچه ی خلوت و باریک که بیشتر به کوچه باغی می مانست احساس خوبی پیدا کرد. از پشت دیوارهای کاهگلی و آجرنما٬ درختان سر به فلک کشیده خودنمایی می کردند. منوچهر مقابل خانه ای ایستاد. نگاهی به در و دیوار آن انداخت و بعد از مکثی گفت: " این همون خون س. محاله اشتباه کنم."
    پیاده شدند و زنگ زدند. صدایی از دور پرسید:"کیه؟"
    دقایقی گذشت تا مردی میانسال در را گشود . موهای جو گندمی اش را به طرف بالا شانه کرده بود. نگاهی به پیمانه و منوچهر انداخت و گفت:"بفرمایید ؟ با کی کارداشتین؟"
    منوچهر سلام کرد و پرسید :"منزل آقای مشیری اینجاس؟"
    "بله درست اومدین."
    منوچهر خوشحال شد. گفت:"من ... نشونی منزل آقا جمشید رو می خواستم. آخه می دونین ما خیلی با هم دوست بودیم. زمان سربازی..."
    مرد چشمانش را تنگ کرد و ناگهان در حالی که به روی او آغوش می گشود٬" منوچهر... خودتی منوچهر؟ چه پیر شدی پسر!"
    منوچهر بهت زده به او خیره شد و گفت:"خیال می کنی خودت همون جوون بیست ساله ای؟"
    هر سه خندیدند.
    جمشید با خوشحالی در بزرگ حیاط را باز کرد و گفت:" ماشینت رو بیار داخل."
    پیمانه وارد حیاط شد و به اطراف نگاهی انداخت. خانه ای به این بزرگی و زیبایی ندیده بود. در سمت راست حیاط ساختمان بزرگی وجود داشت و در سمت چپ حیاط باغ بزرگی دیده می شد که چند پله از حیاط اصلی پایین تر بود.
    جمشید آنها را به ساختمان راهنمایی کرد.
    ساختمان قدیمی اما بسیار بزرگ و دلباز بود. راهروهایی طویل و باریک داشت و اتاقهای متعدد. در قسمتی از هال مبلمانی قدیمی چیده شده بود که معلوم بود به تازگی روکش شده است. همه جا تمیز بود٬ حتی از تمیزی برق می زد.
    منوچهر و جمشید کنار هم روی مبل نشستند و پیمانه روبروی آنها نشست. جمشید دست در گردن منوچهر انداخت و گفت:" هنوز باورم نمیشه٬ منوچهر تو کجا و اینجا کجا؟ بعد از این همه سال؟"
    منوچهر گفت:" مگه نشنیدی میگن آدم به آدم می رسه؟ روزی که از این شهر می رفتم٬ کی فکرش رو می کردم روزی دخترم دانشگاه اینجا قبول بشه و مارو دوباره روبه روی هم قرار بده."
    نگاه جمشید متوجه پیمانه شد و گفت:" دختر به این بزرگی داری؟"
    منوچهر چپ چپ به او نگاه کرد. چند دقیقه پیش به من گفتی پیرمرد٬ حالا از دیدن دخترم تعجب می کنی؟ ببینم مگه بچه های خودت چند سالشونه؟!"
    جمشید خندید و گفت: " من زن ندارم تا بخوام بچه داشته باشم." منوچهر چشمان گرد شده از تعجبش را به او دوخت و گفت:" محاله ! می خوای بگی در این سن و سال اهل و عیال نداری؟"
    "تو اهلش رو پیدا کن تا من عیال انتخاب کنم!"
    "دست بردار مرد! یعنی توی این سن و سال هنوز نتونستی زن مورد علاقه ت رو پیدا کنی؟ من که باورم نمیشه."
    جمشید بلند شد و گفت:" ببین چطور سر منو گرم کردی و نذاشتی یه چایی٬ چیزی بیارم. دخترت چی فکر می کنه؟ این همه راه اومده و خستگی از سر و صورتش می باره." و رو به پیمانه کرد." پاشو عمو جون . برو آبی به سر و صورتت بزن. لباست رو عوض کن. اینجا رو خونه ی خودت بدون و راحت باش."
    پیمانه که منتظر همین پیشنهاد بود٬ به حیاط رفت و ناخودآگاه به طرف باغ کشیده شد. در همان اول باغ٬ آب زلالی در جوی جاری بود. دستش را در آب فرو برد و خنکای آن را تا مغز استخوانش احساس کرد. نگاهی به باغ وسیع انداخت. دلش می خواست ساعت ها زیر درختانش قدم بزند و کتاب شعر بخواند. در همین موقع صدای پدرش را شنید که او را به صرف چای فرا می خواند.
    پیمانه به ساختمان برگشت و چشمش به سینی نقره ی پایه داری افتاد که استکان هایی بلورین در انگاره های نقره و قندانی هم از جنس نقره در آن قرار داشت. معلوم بود آنجا خانه ی اعیان و اشراف کرمان است. در کنار سینی٬ ظرف کریستالی پر از خیار و سیب و انار سرخ و آبدار قرار داشت و کمی آن طرف تر٬ ظرفی پر از پسته و ظرفی حاوی شیرینی.
    منوچهر گفت:" بیا دخترم . بیا از این شیرینی بخور. کلمپه ی کرمان مشهوره. نظیرش رو هیچ جای ایران پیدا نمی کنی!"
    پیمانه لبخندی زد و استکانی چای برداشت. نوشیدن چای همه ی خستگی را از تنش دور کرد. پدرش ان قدر از کلمپه تعریف کرد که اشتهایش تحریک شد و یکی برداشت. شیرینی خوشمزه ای بود. وسط آن پربود از خرما و گردو. اما هنوز خجالت می کشید و با صاحبخانه خودمانی نشده بود. برای همین رویش نشد بیشتر از یک دانه بخورد!
    منوچهر نگاهی به محتویات روی میز انداخت و گفت:" آدم این سوروسات رو می بینه٬ شک می کنه تو مجرد باشی. تو پسر سرهنگ مشیری با اون صلابت٬ مجرد موندی و توی این سن و سال خودت رو اداره می کنی؟ و بعد محتاطانه ادامه داد ببینم سرهنگ زنده س؟"
    جمشید آهی کشید و گفت:" نه سرهنگ و مادرم سال ها قبل عمرشون رو دادن به شما."
    منوچهر گفت:" متاسفم. خدا رحمتشون کنه. سرهنگ با چه صلابتی وارد پادگان می شد. انگار همین دیروز بود که همه ی ما رو به میدون صبحگاه هدایت می کرد. انگار نه انگار تو پسر عزیز دردانه ش بودی."
    جمشید گفت:" آره. توی پادگان رابطه ی ما رابطه ی فرمانده و سرباز بود. بارها از مادرم شنیدم که بهش می گفت اینقدر به من سخت نگیره و مردم آرزوشونه پسرشون توی شهر خودشون بره خدمت٬ اونوقت اون با پسر خودش مثل یه زیردست رفتار می کنه؟ و سرهنگ با صلابت و اقتدار می گفت:" اشتباه نکن٬ خانم. اگه سختی نبینه هیچ وقت مرد زندگی نمی شه. باید سختی بکشه تا ازش یه مرد ساخته بشه. یه مرد واقعی!"
    منوچهر گفت:" حالا واسه چی ازدواج نکردی؟" و در حالی که گوش او را می کشید٬ اضافه کرد:" نکنه عاشق شدی و دختره پرید٬ آره؟"
    جمشید به گل های قالی خیره شد و گفت:" می بینم مثل گذشته ها کنجکاوی!"
    پیمانه سر به زیر انداخت. جمشید به او گفت:" شما ناراحت نباشید. دو تا دوست قدیمی بعد از سال ها رسیدن به هم و تفریح ما هم که همین مزاح کردنه. من به پدرت حق میدم. منم جای اون بودم.٬ اینقدر سماجت می کردم تا همه چیز رو بفهمم." و رو به منوچهر کرد. " ببین منوچهر جان٬ نظافت و پخت و پز رو بلقیس خدمتکار قدیمی مون انجام میده. شوهرش سالار هم باغبانی و خرید و از این جور کارها رو می کنه. کدوم آدم عاقلیه که بره واسه خودش دردسر درست کنه و زن بگیره؟"
    جمشید از نگاه منوچهر خواند که قانع نشده است. لبخندی زد و سر به زیر انداخت. دقایقی سکوت حاکم شد. سپس جمشید سیگاری آتش زد٬ چند پک عمیق به ان زد و دوباره آن را در جا سیگاری خاموش کرد. برای خودش و آنها چای ریخت و به آرامی مشغول نوشیدن شد. بلاخره خود جمشید بود که سکوت را شکست و گفت:" بگذار یه مطلب رو بگم و خیالت رو راحت کنم. اگه تو هم عاشق می شدی و عشقت بهت خیانت می کرد و باعث می شد به همه ی زن ها بدبین بشی. هیچ وقت زن نمی گرفتی٬ می گرفتی؟"
    آن شب پیمانه تا ساعت ها خواب به چشمانش راه نیافت.از فکر جمشید خان بیرون نمی رفت. می دانست بعضی مردها واقعاً سر سخت هستند٬ اما خیلی دلش می خواست بداند بر آن مرد چه گذشته است و چه دلیلی برای طفره رفتن از ازدواج دارد. یعنی خیانتی که او در سال های جوانی از عشق خود دیده بود او را آنقدر بدبین کرده بود که همه ی زنان را از یک قماش می دانست و خشک و تر را باهم می سوزاند؟ شاید هم گذر زمان به او آموخته بود اشتباه کرده است اما برای تبرئه کردن خود حاضر به اعتراف نبود و همچنان بر عقیده اش ثابت قدم بود.
    صبح روز بعد٬ وقتی پیمانه قدم به دانشگاه گذاشت احساس شادمانی توام با غرور سراسر وجودش را فرا گرفت. احساس می کرد قدم به دنیایی تازه گذاشته است. جمشید خان که آنها را همراهی کرده بود به اتفاق منوچهر در گوشه ای نشستند و به گپ زدن مشغول شدند. به هر حال حرف های ناگفته ی زیادی داشتند. پیمانه آن قدر از این اتاق به آن اتاق رفت تا این که بلاخره نزدیکی های ظهر توانست همه ی امضاها را بگیرد و کار انتخاب واحد و ثبت نامش را به پایان برساند. پدرش و جمشید خان چنان گرم صحبت بودند که متوجه آمدن او نشدند٬ پیمانه خوشحال بود که به آنها بد نگذشته است و احساس خستگی نمی کنند. منوچهر داشت به جمشید خان می گفت: " دیگه روی حرف من نمی تونی حرف بزنی. اگه به من بسپری٬ آستین بالا می زنم و یه زن خوب و با فهم و کمال برات پیدا می کنم."
    جمشید خان گفت:" خیال نمی کنی واسه من دیر شده؟ من آردم رو بیختم و الکم رو آویختم!"
    منوچهر گفت:" یه بار با خودت لج کردی کافی نیست. از این گذشته٬ درسته چهل و پنج سالته ٬ اما ظاهرت اینو نشون نمی ده. یه مرد جا افتاده ی خوش تیپ و جذاب هستی. خیلی ها حاضرن شوهر باتجربه و با فهم و شعوری مثل تو داشته باشن."
    " تو از من تعریف نکنی٬ کی بکنه؟ می دونی دلت برام سوخته و می خوای امیدوارم کنی."
    منوچهر گفت:" ابداً این طور نیست. توی کشورهای غربی چهل سالگی رو سن شروع می دونن. شروع کار٬ زندگی و استفاده از تجربه ها."
    "نمی دونم چی بگم."
    پیمانه گفت:" بابا جان اصرار شما توی این موقعیت این معنی رو می ده که می خواین قبل از برگشتن به شیراز آقای مشیری رو سر سفره ی عقد بشونین."
    هر سه خندیدند. جمشید خان نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:" آخ آخ . ببین ظهر شده و ما نفهمیدیم. ببین دوست و همدم داشتن چقدر عالیه. واقعاً آدم گذشت زمان رو نمی فهمه."
    قرار شد پیمانه تا پیدا کردن جای مناسب مهمان جمشید خان باشد. جمشید خان به منوچهر گفت که لازم نیست هیچ اسباب و اثاثیه ای برای پیمانه بخرد چون تمام وسایل او بدون استفاده مانده است و پیمانه می تواند هر چه دلش خواست بردارد. منوچهر تعجبی نکرد. به خوبی از مرام کرمانی ها خبر داشت و می دانست چقدر سخاوتمند و دست و دلباز هستند. جمشید خان که دیگر تکلیفش معلوم بود. او از اعیان و اشراف به شمار می رفت و آنقدر وسایل دور و برش بود که خودش به آنها به چشم خرت و پرت نگاه می کرد٬ اما همان خرت و پرت ها خیلی به کار آنها می آمد.
    برای نهار به خانه برگشتند. خورش فسنجانی که بلقیس درست کرده بود واقعاً خوردن داشت. منوچهر گفت که در عمرش خورشی به این خوشمزگی و جا افتادگی نخورده بود و در حالی که لیوانی آب می نوشید گفت که البته این از بلقیس بعید نیست٬ چرا که او عمری خانه زاد سرهنگ بوده و مهمانی های آن چنانی را اداره می کرده است.
    جمشیدن با شنیدن حرف های منوچهر خندید و گفت:" حرفی زدی که دلم رو آتش زد. باور کن روزها می نشینم و به یاد اون دوران می فتم که در این خونه همیشه باز بود. یکی می رفت و ده تا میومد. همیشه سر سفره چند تا مهمون نشسته بودن. پدرم طبع بلندی داشت و مادرم هم عاشق مهمون و شلوغی و برو بیا بود . حتی یه بار خم به ابرو نمی آورد و همیشه می گفت مهمون روزیش رو با خودش میاره."او آه عمیقی کشید و سیگاری برداشت.
    منوچهر آن را از دستش گرفت و گفت:" بذارش کنار این لعنتی رو. دیروز تا حالا یه بسته سیگار دود کردی. این دود لعنتی چه خاصیتی داره غیر از اینکه صدات رو خراب و خش دار کنه و اگه زیاده روز کنی٬ سرطان به جونت بندازه؟ خیلی شانس آوردی که دندونات زرد و بد ریخت نشده."
    جمشید خان نگاهی به دست منوچهر انداخت که سیگار را در میان انگشتانش له می کرد٬ و گفت:" وقتی ناراحت می شم و اعصابم به هم می ریزه٬ دست خودم نیست. احساس می کنم با سیگار آروم می شم. وگرنه مواقع عادی چند روز یه بار یه دونه هم نمی کشم. باور کن."
    منوچهر گفت:" اینا همه ش تلقینه. کی گفته سیگار آرام بخشه؟ چیزی که سمه و برای بدن ضرر داره باید دور ریخته بشه. اگه واقعاً به فکر زن گرفتن افتادی باید این عادت بد رو کنار بذاری. یه وقتی دیدی عروس خانم گیر داد و گفت زن آدم سیگاری نمیشه." هر سه خندیدند و منوچهر ادامه داد:" خوب٬ حالا که خیالم از جانب پیمانه راحت شد٬ بهتره برم و به زندگیم برسم. اگه تو رو پیدا نمی کردم٬ معلوم نبود چند روز باید علافش باشم. ولی حالا با خیال راحت بر می گردم و خاطرم جمعه که براش یه جای مناسب پیدا می کنی."
    دل پیمانه فرو ریخت. رفتن پدرش به معنی شروع مسئولیت او بود.
    جمشید خان این را از رنگ پریدگی او فهمید و گفت:" قول می دم دو هفته نشده انقدر به کرمان عادت کنی که حالا حالاها قصد برگشت به شیراز رو نداشته باشی."
    پیمانه لبخند تلخی زد و اشک هایش بی اختیار فرو ریخت. به حیاط رفت و به طرف باغ کشیده شد. کنار جوی آب نشست٬ سرش را روی بازوانش گذاشت و با صدای بلند شروع به گریه کرد. دقایقی به همان حالت بود تا اینکه دستی را به روی شانه هایش احساس کرد. سربلند کرد. پدرش بود. بغض راه گلویش را بسته بود. چانه اش می لرزید. با صدایی لرزان گفت:"بابا..."
    مکثی کرد و ادامه داد:" باباجون خیلی دلم تنگ می شه٬ واسه شما٬ واسه پونه ٬ پویا ٬ واسه مامان. دعا کنین بتونم دوام بیارم."
    منوچهر او را به حال خود گذاشت تا با گریه کردن عقده اش را خالی کند. وقتی آرام تر شد٬ پیمانه دست پدرش را گرفت و گفت:" بیا کمی توی باغ قدم بزنیم."
    پیمانه سرش را پایین انداخته بود و آرام کنار پدرش قدم بر می داشت. اولین بار بود که احساس می کرد پاهایش تحمل کشیدن وزن بدنش را ندارد.
    منوچهر گفت:" از تو توقع نداشتم باباجون. تو باید مقاوم تر از این حرفا باشی. من تو رو جور دیگه ای می بینم. باور کن. حساب تو از مادرت جداست. من تو رو به مراتب کارآمدتر از مادرت می بینم. خیال می کنی چون همه ی وقتم بیرون از خونه س و به کار بیرون مشغولم٬ خبر ندارم توی خونه چی میگذره؟ کم پیش میاد دختری به سن و سال تو هم مدرسه بره هم درس بخونه و شاگرد اول بشه٬ هم کارهای خونه رو به خوبی انجام بده و هم از خواهر کوچکش مواظبت کنه. خیال م ی کنی نمی دونم پونه اینقدر که به تو وابسته س به مادرت نیست؟ حق هم داره. یه بار نشده مادرت به اون دیکته بگه یا نمره هاش رو بدونه یا به مدرسه ش سر بزنه. خودت دیدی چقدر بارها با اون بحث کردم و هیچ نتیجه ای نگرفتم. خیال می کنه چون بیرون از خونه کار می کنه و کمک خرج خونه س٬ دیگه توی خونه مسئولیتی نداره. قبول دارم که کار توی محیط بیمارستان روحیه ی اونو داغون می کنه و انرژیش رو می گیره٬ اما کاریه که خودش انتخاب کرده. من که مجبورش نکردم. الان هم اگه استعفا کنه یا تقاضای بازنشستگی بده٬ حرفی ندارم. حاضرم بیشتر جون بکنم٬ در عوض وقتی میام خونه آرامش داشته باشم٬ غذایی که می خورم سرسری درست نشده باشه٬ برنج ته گرفته و سوخته یا شل و وارفته و خمیر نخورم٬ زنم با یه چای تازه دم و یه شربت خنک ازم پذیرایی کنه. مرد در هر سن و سالی که باشه احتیاج به توجه همسر داره . خیلی ها هستن کار بیرونشون سخته اما به خونه و زندگیشون هم بی توجه نیستن. خلاصه بابا تو بچه ی بزرگ من بودی و شاید توی سنی که احتیاج به بازی و تفریح و سرگرمی داشتی٬ شاهد بگو مگوهای ما بودی. باور کن بعضی وقت ها عذاب وجدان مثل خوره به جونم می افته. وقتی پدرها و مادرهای جوون رو می بینم که دست بچه هاشون رو گرفتن و اونا رو به پارک و تفریح و گردش می برن٬ از خودم می پرسم وقتی بچه های خودم کوچک بودن٬ براشون چه کردم؟ درسته من کوتاهی کردم٬ اما مادرت هم بی تقصیر نبود و حتی حالا که پونه هنوز بچه س ابداً به فکر اون نیست. شاید دور شدن از تو کمی اونو به خودش بیاره و کمی هم توجهش رو به زندگیش معطوف کنه. عیب بزرگش خودخواهیه و فقط حرف و عقیده ی خودش رو قبول داره. در نظر اون دیگران همیشه مقصرن و اون بی عیب ترین آدم روی زمینه. خلاصه باباجون٬ تو که توی خونه ای آشفته بزرگ شدی و رشد کردی و الحمدالله سربلند بیرون اومدی٬ نباید بابت دوری و جدایی خودت رو ببازی. با شناختی که من از تو دارم٬ این دوری و جدایی نه تنها به ضرر تو نیست٬ بلکه چون دختر لایقی هستی٬ فرصتیه تا از تجربه های تازه استفاده کنی. زندگی در غربت آدم رو می سازه."
    حرف های منوچهر پیمانه را آرام کرد. نگاهی به درختان تنومند و کهنسال و سر به فلک کشیده انداخت که سایه های دلچسب خود را همه جا پراکنده بودند٬ و سری به نشانه ی تایید تکان داد.
    برگشتند. ساختمان از دور چشم انداز زیبایی داشت. منوچهر که می خواست پیمانه را از آن حال و هوا خارج کند٬ خندید و گفت: " خودمونیم ها٬ این جمشید هم با داشتن خونه و باغی به این باصفایی مگه خره زن بگیره و خودشو اسیر کنه؟" از گوشه ی چشم نگاهی به پیمانه انداخت.:اما خدا شاهده هیچ وقت ناشکری نکردم. همین که بچه هایی سالم و زیبا و لایق دارم بزرگترین نعمته. ما از کجا خبر داریم٬ شاید بین بیشتر زن و شوهرها همین مسائل باشه و ظاهراً زندگی می کنن و گله ای هم ندارن."
    به ساختمان نزدیک می شدند که منوچهر از سر دلخوری به پیمانه گفت:" نمی خوای حرفی بزنی؟ می خوای بابا این راه دراز رو با ناراحتی بره؟ تنهایی به قدر کافی راه رو طولانی می کنه. اگه فکرم هم ناراحت باشه معلوم نیست چه اتفاقی بیفته."
    پیمانه لبش را گزید و گفت:" خدا مرگم بده بابا. این حرف رو نزن. دیگه دلگیر نیستم. اصلاً نفهمیدم یهو چرا انقدر منقلب شدم. منو ببخش که شما رو ناراحت کردم."
    " تو مقصر نیستی٬ دخترم. این طبیعیه که قرار گرفتن تو یه محیط جدید و دل کندن از جایی که زندگی می کردی٬ سخت باشه. اما تو که واسه همیشه از ما جدا نشدی. چشم به هم بزنی٬ تحصیلت تموم شده و با سرافرازی به خونه برگشتی. قدر این روزها رو بدون که دیگه تکرار نمی شه."
    پیمانه به فکر فرو رفت. با همه ی دلخور بودن از آمدن به جهان هستی٬ خرسند بود و می بایست عزم خود را جزم می کرد تا از بودنش در عالم ردپایی بر جای گذارد و برای خودش و دیگران مفید باشد.
    جمشید خان و بلقیس از هیچ کاری برای آرامش پیمانه دریغ نمی کردند و پیمانه سعی می کرد بر احساس دلتنگی اش غلبه کند. خجالت می کشید که جمشید خان دائم او را گریان و دمق ببیند و تصور کند او دختری ضعیف است که عرضه ی تنها زندگی کردن را ندارد. گاهی که به کارهای او دقیق می شد٬ می دید علاقه مندانه به گلهای باغ چشم می دوزد و انگار با آنها حرف می زند. غروب ها روی یکی از صندلی های راحتی در گوشه ای از حیاط می نشست و همان جا قهوه یا چای می نوشید٬ حافظ می خواند و به آسمان خیره می شد و پیمانه به خوبی از یک مساله مطمئن بود. اینکه او با گذشت سال ها همچنان عاشق است.
    بلاخره کلاس های پیمانه شروع شد و او از قرارگرفتن در مقطعی بالاتر احساسی خوشایند داشت. حالا به همه ی آنهایی که پشت کنکور می ماندند و افسرده می شدند حق می داد و دلش برای آن عده که ازدواج کرده و از ادامه تحصیل محروم مانده بودند٬ می سوخت. خداوند به او بالاترین نعمتش را بخشیده بود.
    روز اول که به دانشکده قدم گذاشت٬ انگار همه ی چهره ها برایش آشنا بودند و به فراست می شد آن عده ای را که ترم اول بود قدم به دانشگاه می گذاشتند٬ تشخیص داد. همگی آنها گوشه گیر٬ خجالتی و با محیط جدید نامانوس بودند. اما روح پیمانه آماده ی کشف تازه ها بود. به دقت به لهجه های جدیدی که اولین بار بود می شنید گوش می کرد و دلش می خواست آدم های جدید را بیشتر بشناسد.
    یک هفته ی دیگر هم گذشت و او مهمان جمشید خان بود و سرانجام روزی رسید که می بایست آنجا را ترک می کرد. جمشید خان به او گفت که اگر در آنجا احساس راحتی می کند٬ می تواند همان جا بماند اما برای پیمانه زندگی در خوابگاه دختران و در کنار همسن و سالان خودش لطف دیگری داشت. جمشید خان با این خواسته موافق بود و به او حق می داد. هر چند پیمانه او را به یاد اولین سال تحصیل خودش در تهران می انداخت و هوایی اش می کرد. او به پیمانه سفارش کرد در اعتماد کردن به آدم ها خیلی محتاط باشد و حتی وسواس شدیدی برای این کار به خرج دهد. پیمانه منظور او را فهمید و از همه ی محبت هایش تشکر کرد. اما زیاد جای نگرانی نبود. خوابگاه دخترانه ی مهر در خیابان شهاب قرار داشت و از آنجا می شد با یک کورس تا دانشگاه رفت و به ایستگاه سرویس ها هم که در چهارراه احمدی قرار داشت٬ بسیار نزدیک بود. او نیازی نمی دید چیزی از خانه ی جمشید خان با خود ببرد. وسایل شخصی خودش را کافی می دانست. اما به اصرار بلقیس مقداری ظرف و ظروف٬ ملحفه ای تمیز و استفاده نشده و یک پتوی اعلا و بسار گرم برداشت. جمشید خان او را تا مقابل خوابگاه رساند و به او در بردن وسایلش کمک کرد.
    دربان پیر جلو آمد و گفت:" آقا شما نمی توی بری. محیط اینجا زنونه س. خوبیت نداره. من مواظب وسایل دخترتون هستم. خودش چند بار میاد و اونارو بالا می بره."
    جمشید خان نگاهی به پیمانه انداخت و نتوانست خنده اش را پنهان کند. به او گفت:" تو رو خدا ببین همه خیال می کنن من پدر توام. اونوقت منوچهر اصرار داره واسه من زن بگیره. به نظرت عجیب نیست؟"
    پیمانه به محیط جدید زندگی اش قدم گذاشت. قرار بود او در اتاق شماره پانزده که در طبقه ی دوم قرار داشت٬ ساکن شود. اگر چه کلید اتاق را به او داده بودند٬ به رسم ادب دید قبل از ورودش در بزند٬ مبادا هم اتاق هایش داخل باشند. حدسش درست بود. دختری نسبتاً چاق در را باز کرد. لباس راحتی زرد رنگی به تن داشت. به پیمانه خیره شد. پیمانه سلام کرد و گفت:" من پیمانه شفق هستم. هم اتاق جدید شما."
    دختر از جلوی در کنار رفت و گفت:" مگه کلید نداشتی؟ واسه چی در زدی؟!"
    " درست نیست اولین بار سرزده وارد جایی بشی٬ حتی اگه در اونجا سهم داشته باشی."
    دختر تعجب زده به پیمانه نگاه کرد."کجایی هستی؟"
    پیمانه گفت:" شیرازی." با بر زبان آوردن نام شیراز سعی کرد اشک هایش نریزد.
    نگاهی به اطراف اتاق انداخت. دو تخت دو طبقه در دو طرف اتاق بود که نشان می داد ظرفیت اتاق چهارنفر است. در سمت چپ اتاق کمد دیواری چهار دری وجود داشت و دو جا لباسی به دیوار کوبیده شده بود. پیمانه به شدت احساس غربت کرد و یک آن پشیمان شد که چرا خانه ی جمشید خان را ترک کرد. وسایلش را زمین گذاشت و همان جا چمباتمه زد.
    صدای دختر او را به خودش اورد." اسم من شقایقه. از تهران اومدم. دو تا هم اتاق دیگه هم داریم که الان رفتن سرکلاس. یکی از اهواز اومده و شیمی می خونه٬ اسمش لیالیه٬ و اون یکی اهل سیرجانه و ریاضیات می خونه. منم دانشجوی روانشناسی هستم."
    پیمانه همچنان ساکت بود. شقایق پرسید:" ترم اولی هستی؟"
    پیمانه بی آنکه حرفی بزند٬ سری به نشانه ی تایید تکان داد. شقایق گفت:" پس حق داری اینطور دمق باشی. ماها همه مون سال دومی هستیم و در واقع با کرمان آشنا شدیم. جای خوبیه. یه مدت که بمونی عادت می کنی. فقط غروب های دلگیری داره٬ انقدر دلگیر که گاهی احساس خفگی می کنی! مخصوصاً اگه هوا ابری باشه."
    پیمانه چشمان گرد شده اش را به او دوخت.
    شقایق خندید و گفت:" نگفتم که بترسی٬ گفتم تا بدونی! و در حالی که در کمدی را باز می کرد٬ ادامه داد.: این کمد خالیه. می تونی وسایلت رو بذاری توش. ما معمولاً غذامون رو تو سلف می خوریم. البته روزهای تعطیل باید خودمون غذا درست کنیم. صبحانه هم به عهده ی خودمونه. و به یخچال کوچکی در گوشه ی اتاق اشاره کرد.
    " از شانس خوبمون٬ الهام٬ دختر سیرجانیه رو می گم٬ این یخچال رو با خودش آورده . وگرنه مجبور بودیم خوراکی هامون رو توی یخچال عمومی راهرو بذاریم و یهو خبردار می شدیم یکی پنیری رو که دیشب خریدیم کش رفته یا نصف شیشه مربا خالی شده یا اثری از کره و عسل نیست. البته نه اینکه بترسی ها! دزدی نمی شه٬ فقط اشتباه میشه. گاهی بعضیا عملاً سر به سر همدیگه میذارن و خوب گاهی هم گرسنگی فشار میاره و نمیشه کاریش کرد. مجبوری از نعمت خدا بخوری."
    پیمانه از جایش بلند شد و از پنجره به بیرون نگاه کرد. خیابان زیر پایش بود و یک آن احساس کرد کرمان واقعاً دلگیر است٬ چه غروبش چه وسط روزش. نگاهی به شقایق انداخت و گفت:" شماها چطوری یه سال اینجا دوام آوردین؟"
    " انقدرها سخت نیست. خدا رو شکر که اینجا دو تا خط تلفن داره و میشه از خونه باهامون تماس بگیرن. خیلی جاها یا تلفن نداره یا فقط یه خط داره که دائم مشغوله. تازه یه دفتر مخابرات هم سرچهار راه احمدی هست که تا اینجا راهی نیست و می تونی هر وقت خواستی با خونه تماس بگیری. اما به هر حال ما که اینجا بیکار نیستیم. اگه اهل درس خوندن باشی انقدر وقتت پر می شه که فرصت فکر کردن و دلگیر شدن پیدا نمی کنی. عادت می کنی. سخت نگیر."
    پیمانه مشغول چیدن وسایلش داخل کمد شد.
    شقایق پرسید:" گفتی اسمت چیه؟"
    "پیمانه."
    " خوشبختم. اسم قشنگی داری. چی می خونی؟"
    "علوم اجتماعی٬ شاخه ی مددکاری."
    ساعتی نگذشته بود که لیالی و الهام٬ یکی پس از دیگری رسیدند. شقایق پیمانه را به آنها معرفی کرد. لیالی چهره ی گندمگون جنوبی داشت با موهای مشکی پرکلاغی بلند و الهام دارای پوستی روشن و چشمان و موهای قهوه ای بود.
    شقایق به آنها گفت:" این دوستمون بدجوری دلش گرفته٬ حیوونی حق داره. ترم اولیه. از شیراز اومده٬ از شهر گل و بلبل و تا به دیار کرمان عادت کنه خیلی طول می کشه."
    لیالی خندید. " حق داره. مگه خودمون روزهای اول که اومده بودیم چه حالی داشتیم؟"
    الهام گفت:" غصه نخور. من با اینکه فقط دو ساعت راه تا خونه م فاصله دارم٬ تا یه هفته خوراکم اشک بود. بعدش چنان گرفتار درس و مشق شدم که هفته ها می گذشت و یاد خونه نمی افتادم."
    لیالی پرسید:"ناهار خوردی؟"
    پیمانه سرش را به علامت نفی تکان داد.
    شقایق پرسید:"بعدازظهر کلاس داری؟"
    پیمانه گفت:"آره."
    " پس حاظر شو با هم بریم دانشگاه. سلف سرویسش تا یه ساعت دیگه بازه."
    "من آماده ام."
    شقایق نگاهی به لیالی و الهام انداخت و از پیمانه پرسید:" نمی خوای آبی به سر و صورتت بزنی؟ کرمی؟ رژلبی؟ رژگونه ای؟ "
    "مگه اینجوری چه عیبی داره؟ خیلی زشتم؟"
    " راه بیفت. هر جور دوست داری. من کی گفتم زشتی؟ خیلی هم خوشگلی. اصلاً مگه به عقل جور در میاد؟ شیرازی و زشت؟"
    پیمانه در حالی که با تکان دادن دست از الهام و لیالی خداحافظی می کرد٬ گفت:" توی بهشت هم همه ی حوری ها زیبا نیستن." و از اتاق بیرون رفت.
    پیمانه کنجکاوانه به اتاق ها سرک می کشید. از بعضی اتاق ها صدای موسیقی به گوش می رسید٬ در بعضی از اتاق ها بسته بود و در بعضی از آنها هم عده ای با صدای بلند مشغول حرف زدن و قهقهه زدن بودند.
    پیمانه در دیدار اول از هم اتاق هایش راضی بود٬ اما حرف جمشید خان در گوشش صدا می کرد: در اعتماد به آدم ها وسواس به خرج بده. شاید منظور جمشید خان جنس مخالف بود٬ اما پیمانه می دانست در میان همجنسانش هم افرادی با خلق و خوی متفاوت هستند.
    همین طور که می رفتند٬ شقایق سعی می کرد پیمانه را با زندگی در محیط خوابگاه آشنا کند:" ما یه کیف واسه خرج و مخارج مشترک داریم. اول هفته مبلغی مشخص در اون میذاریم و برای خرید صبحانه و نان و هرچی لازم باشه٬ ازش استفاده می کنیم. خرج و مخارج رو هم می نویسیم. این کار رو لیالی خوب انجام می ده. بهش میگیم خانه حسابدار با اینکه الهام ریاضی می خونه٬ اصلاً زیر بار نمیره٬ اما لیالی انقدر تو حساب و کتاب دقیقه که مو لای درزش نمیره. سال گذشته یه هم اتاق داشتیم که فارغ التحصیل شد. دختر خوبی بود. اهل کاشان بود٬ همشهری سهراب سپهری و مثل اونم حال و هوای شعر و شاعری داشت. ادبیات می خوند. روح لطیفی داشت که کاملاً با رشته ش سازگار بود. کتاباش رو که می دیدیم به حالش غبطه می خوردیم. اونا تو چه دنیایی بودن و ما اسیر چه فرمول ها و مسایلی بودیم. البته رشته ی تو هم جذابه. علوم اجتماعی دامنه ی وسیعی داره. هر چی باشه از شیمی و ریاضیات بهتره."
    از چهارراه احمدی سوار سرویس دانشگاه شدند و تا رسیدن به دانشگاه٬ پیمانه سرش را به شیشه تکیه داده بود و بیرون را نگاه می کرد. خیابان طویل شهاب به پایان رسید و به دانشگاه رسیدند. پیمانه مثل بچه ای که اولین روز مدرسه اش است به همراه شقایق به طرف سلف سرویس رفت. چند روز اولی که مهمان جمشید خان بود٬ در خانه غذا می خورد. سالن نسبتاً پر بود. پیمانه و شقایق میزی را انتخاب کردند و شقایق برای تحویل ژتون و گرفتن غذا پیشقدم شد. پیمانه به افرادی که پشت میزها بودند چشم دوخت. عده ای بی خیال و به سرعت قاشق را به دهان می بردند و پیمانه مطمئن بود لقمه را فرو نداده قاشق بعدی را به دهان می برند. عده ای غذایشان را خورده بودند و سرگرم حرف زدند بودند٬ عده ای بیخیال و به سرعت قاشق را به دهان می بردند و پیمانه مطمئن بود لقمه را فرو نداده قاشق بعدی را به دهان می برند. عده ای غذایشان را خورده بودند و سرگرم حرف زدن بوند٬ عده ای هم دمق و ساکت سرشان پایین بود و توجهی به اطراف نداشتند.
    شقایق ظرف های غذا را روی میز گذاشت و گفت:" بفرمایید. چلو خورش بادمجان باب میلتون هست٬ سرکار خانم؟"
    پیمانه خندید و گفت:" مگه چاره ی دیگه ای هم هست؟"
    سپس نگاهش متوجه ظرف غذا شد که سینی استیلی بود که یک گوشه ی آن برنج و در طرف دیگر که گودتر بود٬ مقداری خورش ریخته شده بود٬ در گودی کوچکتری هم کمی ماست.
    شقایق که چند تا قاشق خورده بود لقمه اش را فرو داد٬ کمی آب نوشید و گفت:" چرا معطلی؟ راستی راستی خوشت نمیاد؟"
    " به ریختش که میاد خوشمزه باشه."
    "زیاد داغ نیست. بخور تا از دهن نیفتاده."
    "آخه ظرفش آدمو یاد بیمارستان میندازه."
    شقایق چنان خندید که نزدیک بود لقمه در گلویش گیر کند. لقمه را که فرو داد٬ گفت:" بابا تو چقدر گیر می دی؟ حتماً گرسنه نیستی٬ وگرنه آدم گرسنه سنگ رو هم قورت میده."
    پیمانه چند قاشق به دهانش گذاشت. برنج آنقدر خشک بود که در دهانش ماسید. آن غذاهای لذیذی که بلقیس درست می کرد و در بشقاب چینی همراه با سالاد و ترشی معطر برایش می اورد کجا و این غذای بی رنگ و بو کجا؟
    شقایق غذایش را تمام کرد و عقب نشست. پیمانه هم دست از غذا کشید.
    شقایق گفت:" همین؟ واقعاً سیر شدی؟ واسه همینه اینطور لاغر و استخوانی هستی."
    پیمانه نگاهی به لپ های گوشتالود شقایق انداخت و گفت:" میل ندارم."
    شقایق بدون تعارف غذای پیمانه را پیش کشید و تا آخر آن را خورد. بعد گفت:" اینجا یه مکان عمومیه٬ عزیز من. خونه ی خاله که نیست. باید خودتو وفق بدی."
    پیمانه گفت:" سعی می کنم."
    دو روز بعد بلقیس آمد و کلی خوراکی با خودش آورد. نان پنجره ای که روی آن شکر پاشیده بود٬ ماست چکیده٬ پنیر زیره دار٬شربت سکنجبین٬ قاووت پسته ٬ قاووت نارگیل و قابلمه ای بزرگ پر از شیرین پلو و در ظرفی دیگر خورش آلو.
    دوستان پیمانه با اینکه شام خورده بودند٬ چنان با ولع غذا را تمام کردند که پیمانه ماتش برد. حق هم داشتند. آن خوراک لوبیا که در سلف خورده بودند کجا و این غذای خوش عطر و بو کجا.
    شقایق گفت:" پس تو از این جور غذاهای لذیذ خورده بودی که نمی تونی غذاهای خشک و بی مزه اینجا رو تحمل کنی. یادته با دیدن ظرف های استیل چه حالی شدی؟"
    الهام گفت:" حق داره. من که هنوزم چندشم می شه تو ظرف استیل غذا بخورم. متاسفانه مجبورم."
    سومین جمعه ای که پیمانه در کرمان ساکن بود٬ به همران گروه کوهنوردی دانشگاه به کوه های صاحب الزمان رفت. هوای خنک پاییزی و تفرج در کوه های با صفا چنان او را به وجد آورده بود که با چابکی از کوه بالا می رفت و وقتی به ابشاری می رسیدند٬ زودتر از همه دست به آب می زد و از سردی آن احساس شعف می کرد. الهام و لیالی چند قدم عقب تر از پیمانه بودند و شقایق با یکی از پسرهای همکلاسش همقدم شده بود. شقایق از همه تپل تر بود و بالا آمدن برایش سخت تر بود.
    آفتاب کاملاً پهن شده بود که به بالای کوه رسیدند. دیگر از خنکی صبحگاهی خبری نبود و تقریباً هوا گرم شده بود. کوهنوردان هر کدام در گوشه ای نشستند تا استراحت کنند. عده ای قمقمه ی خود را بیرون آوردند و مشغول نوشیدن آب شدند. پیمانه دوستانش هم کوله پشتی خود را گشودند و خوراکی ها را بیرون اوردند.
    پیمانه گفت:" اولین باره که می خوام بالای کوه چیزی بخورم. واقعاً لذت بخشه."
    الهام برای همه شیر کاکائوی داغ ریخت و به دست هر کدام یک ساندویچ پنیر و سبزی داد. صدای شادی و خنده از هر طرف به گوش می رسید. عرق تنشان خشک شده بود و دیگر احساس گرما نمی کردند. باد خنکی وزیدن گرفته بود و وقتی سرپرست گروه اعلام کرد که بر می گردند٬ همه از سردلخوری آماده شدند.
    پایین آمدن راحت تر بود٬ اما اگر احتیاط نمی کردند٬ فاصله ی زیادی را سر می خوردند. پسران سر به سر یکدیگر می گذاشتند و دوستانشان را هل می دادند و از هر طرف صدای فریادی بلند بود. سرپرست گروه تذکر داد این کار خطرناک است و با احتیاط پایین بیایند؟ اما هیچ چیز نمی توانست شیطنت پسران را مهار کند٬ به خصوص که با همکلاسی های دختر خود همراه شده بودند و می خواستند خودی نشان دهند.
    بعداظهر که به خوابگاه برگشتند٬ پیمانه به خانه تلفن کرد. صدایش آنقدر سرزنده بود که پدرش خوشحال شد و گفت: " می دونم تو قوی هستی و هیچ وقت نمی ذاری غم به وجودت رخنه کنه."
    پونه و پویا هم از حرف زدن با پیمانه خوشحال شدند و فردخت که به سختی جای خالی دخترش را تحمل می کرد و بازویی قوی را از دست داده بود از سر دلتنگی با او حرف زد و کلی سفارش کرد که مواظب خودش باشد.
    منوچجهر دوباره گوشی را گرفت و پرسید:" از جمشید چه خبر؟"
    پیمانه گفت که آن مرد خوب همچنان به او محبت دارد و توسط بلقیس کلی خوراکی می فرستد.
    منوچهر گفت:" هیچ تغییری نکرده؟ منظورم اینه نسبت به مجرد بودن پافشاری میکنه؟"
    پیمانه گفت:" چیزی نپرسیدم. فقط می دونم اگر با دیگرانش بود

  9. کاربر مقابل پست آوینا عزیز را پسندیده است:

    محمدملایی (08-09-2012)

  10. Top | #5



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    55.06
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,469
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    میلی..."
    منوچهر خندید و گفت:"پدرسوخته تو رفتی ادبیات بخونی یا علوم اجتماعی؟"
    پیمانه گفت:"همه ش لطفه، پدرجان. همه چی ارزش خوندن داره. نویسنده ها و شعرا برای نوشتن از جون مایه می ذارن و واقعاً مرارت میکشن. از خواب و شاید خوراکشون میزنن. اونوقت حیف نیست ما کم لطفی کنیم و خواننده ی خوبی نباشیم؟"
    ***
    پیمانه که در میان هم اتاق هایش بیشتر با الهام دمخور شده بود، روزی همراه او برای دیدن حمام گنجعلی رفت و به شدت تحت تأثیر روح زندگی حاکم بر آنجا قرار گرفت. مجسمه ها چنان واقعی به نظر می رسیدند که تا چندقدمی احساس احساس نمی کردی آنها مجسمه باشند.
    الهام گفت:" بعضی از آدمایی که از صورتشون قالب گیری شده، هنوز زنده ن و گاهی به اینجا سر می زنن."
    پیمانه گفت:"کرمانی ها مردم عجیبی هستن؛هنرمند، عاشق، هارف. راستی، تو مقبره ی خواجوی کرمانی رفتی؟"
    الهام گفت:"نه. شنیدم خیلی قشنگه."
    "آره. کنار دروازه قرآن قرار داره. وقتی وارد اتاقکی در دل کوه می شی که خواجو مدت ها اونجا ساکن بوده، هیچ جذبه و کششی احساس نمی کنی، ولی می فهمی فقط انسانی با روحی والا و فراتر از زمان و مکان می تونسته اونجا دوام بیاره. مقبره ش هم در چند قدمی اتاقش بالای همون کوه قرار داره. تصورش رو بکن، یه مقبره بالای کوه."
    از حمام خارج شدند و در محوطه ی بازار گشتی زدند. پیمانه به یاد حرف های پدرش افتاد. بازار کرمان بی نظیر بود. الهام او را به نوشیدن آب میوه دعوت کرد و وقتی از بازار بیرون می آمدند، پیمانه دامن چین دار زیبایی برای پونه خرید. از اینکه پول کافی همراه نداشت، دلخور بود. دلش می خواست برای پویا هم چیزی می خرید. الهام سخاوتمندانه به او مقداری پول قرض داد و پیمانه کلاسوری زیبا برای پویا خرید، و چون پول اضافه آورد، یک کفش طبی برای مادرش و یک شال گردن خوش رنگ هم برای پدرش خرید.
    وقتی سوار تاکسی شدند و الهام پول کرایه را جساب کرد، پیمانه گفت:"شما کرمانی ها واقعاً دست و دلباز هستین."
    الهام گفت:"می دونی که من سیرجانی ام."
    "به هر حال متعلق به این آب و خاکی. حالا من چطوری پولت رو برگردونم؟ شاید حالا حالاها شیراز نرم."
    "می دونی که من راهم از تو نزدیکتره. فعلاً هم احتیاجی به این پول ندارم. باشه هر وقت تونستی برگردون."
    پیمانه لبخندی قدرشناسانه زد و وقتی به خوابگاه رسیدند، از سر وسواس هدیه هایی را که خریده بود، در کمدش قرار داد. با دیدن دامن چین دار پونه با آن گل های ریز بنفش، دوباره دل تنگی به سراغش آمد. کاش می توانست زودتر به سیراز برگردد.
    ***
    سرمای خشک کرمان در نیمه های آبان خردی نشان داد و پیمانه کم کماحساس می کرد تحمل سرمای کویری کار راحتی نیست. صبح شنبه بود و او آماده شد تا به همراه لیالی به دانشگاه برود. الهام و شقایق تا ساعت نُه صبح کلاس نداشتند. پیمانه دستهایش را در جیب های پالتوی کرم رنگش کرده بود و با قدم هایی تند به همراه

  11. کاربر مقابل پست آوینا عزیز را پسندیده است:

    محمدملایی (08-09-2012)

  12. Top | #6



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    55.06
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,469
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    لیالی به طرف ایستگاه می رفت. در ایستگاه دقایقی معطل شدند. همین طور که پیمانه شال گردنش را تا روی دهانش بالا می کشید تا مجبور به تنفس هوای سرد نباشد، نگاهش با نگاه پسری که در نزدیکی آنها بود، گره خورد. شال گردنش را مرتب کرد و روی نیمکت نشست. دوباره اتفاقی نگاهش به او افتاد. او هم به پیمانه زل زده بود. قدی متوسط داشت و کاپشن و شلوار یکدست سفید و کفش اسپرت سفید پوشیده بود. پیمانه نگاهش را از او برگرفت و به حرف زدن با لیالی مشغول شد. سرویش پسران زودتر رسید و وقتی حرکت کرد، پیمانه دید که آن پسر سرش را به شیشه تکیه داده است و همچنان او را تماشا می کند. چشمان سیاه او توجهش را جلب کرده بود. به یاد نمی آورد او را قبلا دیده باشد.
    آن روز در ساعت های تفریح باز هم پیمانه او را دور و بر خودش دید و وقتی به طرف غذاخوری می رفت و تقریباً او را با خودش همقدم دید، دانست این اتفاقی نیست و پسرک به عمد دور و بر او پرسه می زند.
    وقتی از غذاخوری خارج شد، باز همان پسر را دید که به همراه دوست خودش با قدم هایی آرام پشت سر او حرکت می کند و چند بار، طوری که پیمانه صدایش را بشنود، با صدای بلند شماره ی تلفنش را به دوستش داد. پیمانه با حسن زنانه ی خود دریافت که قصدش دادن شماره ی تلفن به اوست، و با قدم هایی تند از آنها فاصله گرفت و در حالی که هرگز آن شماره را به ذهن نسپرده بود.
    روزها و هفته ها به سرعت سپری می شد و پیمانه تا به خودش آمد، زمان برگزاری امتحانات نزدیک شد. محیط خوابگاه برای تمرکز و مطالعه ی جدی مناسب نبود و بنابراین پیمانه روزها به کتابخانه می رفت و هر بار هم همان پسر را سر راهش می دید که هر روز با تیپ و قیافه ای جدید و لباس هایی متنوع و رنگانگ جلوی او آفتابی می شد. ظاهرش نشان می داد از خانواده های مرفه کرمانی است.
    شبها معمولاً اتاق آنان ساکت بود و همه به مرور هر چه در طول روز آموخته بودند، می پرداختند. اما گهگاه ناگهان در اتاق گشوده می شد و بچه های اتاق شماره ی هفده با سر و صدا و بلوا وارد می شدند، کتا بها را از آنان می گرفتند و به طرفی پرتاب می کردند، سر یخچال می رفتند واگر چیزی برای خوردن پیدا می شد وسط می آوردند،ان قدر می گفتند و می خندیدند که پیمانه و دوستانش کلافه می شدند و دست آخر هم آنها را به زور بیرون می کردند.
    پیمانه از آنها بیش از این انتظاری نداشت. در این چند ماه تقریباً همه را شناخته بود. لی لی گاه و بیگاه در باجه ی تلفن بود و در بعضی اوقات از صبح تا نه شب که در خوابگاه بسته می شد، پیدایش نمی شد. افسانه و آزیتا هم آن قدر که به ظاهر و آرایش خود اهمیت می دادند، به درس توجهی نداشتند و حتی پیمانه از زبان خودشان شنیده بود که که یک ترم مشروط شده اند.
    برای پیمانه عجیب بود که چطور آنان به خود نمی آمدند و هیچ تلاشی نمی کردند، و بیشتر دلش برای خانواده ها می سوخت که بی خبر از وضع موجود، دلخوش بودند که دخترشان مشغول درس خواندن است.
    آخرین امتحان پیمانه هم رضایت بخش به پایان رسید. آفتاب کمرنگ دی ماه پهن شده بود. پیمانه روی یکی از نیمکت های محوطه نشسته بود و برای اطمینان از چگونگی پاسخ به سؤالات امتحان، جزوه اش را مرور می کرد که صدایی او را متوجه خود کرد
    " امتحان چطور بود؟ "
    پیمانه به طرف صدا چرخید و همان پسر سمج را در چند قدمی اش دید. در حالی که از لحن کلام او تعجب کرده بود، گفت:
    " خیال نمی کنم به شما ربطی داشته باشه."
    مرد جوان جا نزد. همراه با لبخندی آرام، چشمان سیاهش را به پیمانه دوخت و گفت: " من کامران رفیعی هستم، دانشجوی سال سوم حقوق. قصدم مزاحمت و عشق و عاشقی و از این جور حرفا نیست. واقعیت اینه که می خوام بیشتر با تو آشنا بشم. تو دختر متین و باوقاری هستی، چیزی که تو این دوره و زمونه کم پیدا می شه! " با لحنی کاملاً محتاط ادامه داد: " در عین حال بسیار زیبا! بگذریم... اگه با هم به توافق برسیم و نقاط مشترکی داشته باشیم، من آمادگی کامل برای ازدواج دارم، حتی لازم نیست درسم توم بشه."
    پیمانه به اطرافش نگاهی انداخت و گفت: " اینجا محل مناسبی برای گفتن این حرفا نیست." از جا بلند شد و بند کیفش را به شانه اش انداخت. " البته شاید برای خیلی ها اصلاً مهم نباشه، اما واسه من خیلی اهمیت داره دیگران درباره م چه فکری می کنن."
    کامران که حالا تقریباً با او همقدم شده بود، گفت: " کجا، پیمانه؟ هر جا تو بگی حاضرم بیام. من از خدا می خوام تو حرفای منو بشنوی و بیشتر با تو آشنا بشم."
    پیمانه به طرف او چرخید و تعجب زده پرسید: " اسم منو از کجا می دونی؟"
    " وقتی کسی برات مهم باشه، پیدا کردن اسمش کار سختی نیست."
    پیمانه گفت: " من جایی نمیام و با شما هم حرفی ندارم. خونواده ای دارم که اینجا زندگی نمی کنن و خودم هم قصد ازدواج ندرام. اگر این طور بود، دانشگاه نمیومدم و توی شهر خودم ازدواج می کردم."
    وقتی این حرف را زد، قیافه ی آرمان از نظرش گذشت. سپس با گام هایی بلند به طرف سرویس ها رفت در حالی که می دانست کامران سمج به این سادگی ها دست از سرش بر نمی دارد.
    وقتی به خوابگاه رسید، همه ی دخترها مثل پرنده هایی آزاد شده از قفس در تدارک سفر بودند و نعمت، دربان پیر، از همه خوشحال تر بود که دو هفته ای از دست آنها راحت است و می تواند به زندگی اش برسد.
    پیمانه هم وسایلش را جمع و جور کرد و سوغاتی هایی را که خریده بود، در ساکش گذاشت. بعد به آقای مبشری تلفن کرد تا بپرسد چیزی از شیراز لازم دارد یا نه. جمشید خان تشکر کرد و یک ساعت بعد باز هم پیمانه را غافلگیر کرد، چرا که بلقیس با چند بسته زیره ی اعلا و فاووت و یک جعبه کلمپه گردویی به سراغش آمد. زیبا پیمانه به راستی در مقابل این همه سخاوت بند آمده بود.
    او خوراکی های اهدایی آقای مبشری را هم در ساکش گذاشت و به راه افتاد. او به خانه برمی گشت.
    فصل 3
    پیمانه و الهام و لیالی همسفر بودند. الهام تا سیرجان همراه آنها بود و لیالی برای رفتن به اهواز مجبور بود تا شیراز برود.
    وقتی اتوبوس در جاده ی اصلی قرار گرفت، پیمانه احساس کرد بی تابی اش شدت گرفته است، به قدری که تحمل آن هفت ساعت برایش مشکل بود. چشمانش را بست و درخت های نارنج را که حتماً حالا میوه هایشان آبدار شده بود، در نظر آورد. چقدر دلش برای درخت پرتقال حیاطشان تنگ شده بود. پرتقال های شیرین درخت خودشان را در هیچ جای دیگر نخورده بود و آن درخت خرمالو هم حتماً حالا دیددنی شده بود.
    الهام و لیالی سرگرم حرف زدن بودند، اما پیمانه ترجیح می داد به کویر برهوت چشم بدوزد. بیابان خدا هم دیدنی بود.
    وقتی به سیرجان رسیدند، پیمانه نگاهی به الهام انداخت و گفت: " خوش به حالت که رسیدی. کاش راه ما هم به همین نزدیکی بود."
    الهام پیمانه و لیالی را بوسید و گفت: " سخت نگیر. اینا همه ش خاطره س. چقدر کم طاقتی می کنی."
    راننده چند بوق دلخراش زد و شاگرد راننده با صدایی گوشخراش گفت: " سیرجان جا نمونی... سیرجان آخرشه."
    الهام به سرعت پیاده شد و در حالی که برای دوستانش دست تکان می داد، گفت: " خوش بگذره."
    لیالی نگاهی به پیمانه انداخت و گفت: " تو هم پنج ساعت دیگه خونه تون هستی، اما من به شیراز که برسم، تازه ده دوازده ساعت راه دارم."
    پیمانه گفت: " بهتره امشب پیش ما بمونی و خستگی در کنی. فردا با اولین ماشین حرکت کن."
    لیالی گفت: " دیگه به این راه عادت کردم. از این گذشته، اتوبوس های اهواز بعدازظهر حرکت می کنن و اگه یه شب شیراز بمونم، بیست و چهار ساعت بعد باید حرکت کنم و با این فرصت کوتاه، یه روز هم ارزش داره که زودتر به مقصد برسم."
    اتوبوس به راه افتاد. پیمانه چشمانش را بست و دوباره آن را باز کرد، ساعت از دو بعدازظهر گذشته و اتوبوس در کنار رستورانی توقف کرده بود. باز هم صدای گوشخراش شاگرد راننده به گوش رسید که گفت: " آقایون ناهار... نماز... نیم ساعت استراحت."
    پیمانه نگاهی به لیالی که او هم تازه بیدار شده بود انداخت و گفت: "انگار زن ها آدم نیستن. فقط آقایون باید چیزی بخورن و استراحت کنن و نماز بخونن."
    لیالی همین طور که از جایش بلند می شد؛ لبخندی زد و گفت: " بی خیال، راننده جماعت لحنشون این طوریه. چند بار که سفر کردی، برات عادت می شه."
    مسافران آبی به سر و صورتشان زدند و وارد رستوران شدند. چند اتوبوس دیگر هم توقف کرده بودند. عده ای چنان خیره به پیمانه و لیالی نگاه می کردند که پیمانه کلافه شد و گفت: " مگه ما شاخ و دم داریم که این جوری نگاهمون می کنن؟"
    لیالی گفت: " هنوز فرهنگ جامعه ی ما خیلی پایینه. هر جا زن یا دختری تنها و بدون مرد سفر کنه، هزار جور فکر و خیال درباره ش می کنن. باید روی پیشونیمون بنویسیم دانشجوییم تا کاری به کارمون نداشته باشن."
    پیمانه لبخند تلخی زد و گفت: " لابد خیال می کنن دختر فراری هستیم یا از شوهرمون قهر کرده ایم یا چه می دونم، علاف هستیم... عجب زمانه ای شده."
    لیالی که آماده می شد ناهار سفارش بدهد، گفت: " چی می خوری؟"
    پیمانه پرسید: " اینجا هم حسابدار شمایی؟"
    " نه، خانم محترم، اینجا هر کی مهمون خودشه."
    پیمانه خنید." ای خسیس. خوبه دو ساله کرمان زندگی می کنی؟"
    " دانشجوی آس و پاس چی داره دست و دلبازی کنه؟ نگفتی چی می خوری."
    پیمانه نگاهی به میزهای اطراف انداخت. همه مشغول خوردن بودند. از لیالی پرسید:" یعنی غذای اینجا مطمئنه؟ مریضمون نمی کنه؟
    لیالی که کلافه شده بود، گفت: " من از کجا بدونم؟ من که تا به حال خوردم و مریض نشدم. حتماً چیزی به خورد مردم می دن که دفعه ی دیگه بازم مشتری بشن."
    پیمانه تسلیم شد و گفت: " من کوبیده می خورم."
    لیالی در حالی که به طرف پیشخوان می رفت، گفت: " هموم اول بگو خوب! چقدر صغرا کبرا می چینی؟
    وقتی اتوبوس در پایانه ی مسافربری شیراز توقف کرد، قلب پیمانه مثل کبوتری بی قرار به در و دیوار سینه اش می کوبید. باز هم اصرار کرد لیالی شب را بماند، اما او ترجیح می داد زودتر به اهواز برود. پیمانه او را تا گیشه ی فروش بلیت همراهی کرد. اتوبوس اهواز ساعت شش و نیم بعدازظهر حرکت می کرد و در واقع فقط لیالی نیم ساعت معطل می شد و به قول خودش برایش عادی بود. بیشتر از این هم معطل شده و اتفاقی نیفتاده بود.
    پیمانه با تاکسی دربست به طرف خانه رفت. وقتی از خیابان های سرسبز شیراز می گذشت، با ولع به درختان سبز نارنج که میوه های نارنجی رنگشان خودنمایی می کرد، چشم دوخته بود.
    صدای راننده او را به خود آورد: " بچه کجایی کاکو؟"
    پیمانه از شنیدن لهجه ی آشنا دلش مالش رفت و بی آنکه نگاهش را از خیابان برگیرد، گفت: " همشهری هستیم کاکو!
    وقتی به کوچه ی خودشان پیچیدند، برای پیمانه دیگر عیچ غمی در دنیا وجود نداشت.
    اولین کسی که خودش را در بغل پیمانه انداخت، پونه بود و پویا که صدایش کلفت تر شده بود، با شرمی آشکار خواهرش را بوسید. پیمانه گونه ی او را کشید و گفت: " واسه خودت مردی شدی."
    فردخت پیمانه را به خودش فشرد و گفت: " چقدر تکیده و لاغر شدی؟"
    پیمانه گفت: " تازه از امتحانات راحت شدم." نفس عمیقی کشید. " از شر اونا خلاص شدم."
    منوچهر هم از دیدن پیمانه روحیه ای تازه گرفت و گفت: " بی معرفت خبر می دادی میومدم استقبالت."
    پیمانه گفت: " معلوم نبود چه ساعتی می رسم نمی خواستم علاف بشین."
    او مثل کبوتری که به آشیان خود برگشته است، بالا و پایین می پرید. اولین کاری که کرد، به حیاط رفت و پرتقال درشتی را همان طور که به شاخه آویزان شده بود بو کشید و گفت: " عجب عطری!" و در حالی که آن را به گونه اش می چسباند، چشمانش را بست و از خنکی آن احساس لذت کرد.
    و دقایقی بعد آن قدر بالا و پایین پرید تا توانست یک خرمالوی درشت از درخت بچیند. منوچهر در آستانه ی در ایستاده بود و با شوق او را می نگریست.
    فردخت از داخل ساختمان صدا زد: " هنوز عرق تنت خشک نشده. با اون لباس کم سرما می خوری."
    پیمانه در حالی که خرمالو را زیر شیر آب حیاط می شست، با صدای بلند خندید و گفت: " روزها و شب های زیادی خواب این میوه های بهشتی رو دیدم. حالا که به اونا رسیدم، چطوری نخورم"
    خورش آن شب خورش قیمه بادمجان بود و خیلی به پیمانه چسبید. منوچهر از سر احتیاط نگاهی به فردخت کرد و گفت: " آشپزی مادرت کلی فرق کرده. داره سعی می کنه یه کدبانوی حسابی بشه! واقعاً خوشمزه بود، مگه نه بچه ها؟"
    فردخت اخمی کرد و گفت: " باز هم شروع شد. صد بار گفتم، باز هم میگم. اون زن هایی که غذاهای جور واجور می پزن و سفره های رنگین پهن می کنن، فقط یه وظیفه دارن، اونم خونه داریه. دیگه مجبور نیستن از کله ی سحر تا بوق سگ روی پا وایسن و پانسمان کنن و بخیه بزنن و سرم وصل کنن و آمپول تزریق کنن و هزار بلا و مصیبت دیگه رو به جون بخرن."
    منوچهر که دید فردخت واقعاً از کوره در رفته است، برای خاطر پیمانه سکوت کرد چون غمی آشکار را در چشمان او می دید. او از خانه رفته بود اما پدر و مادرش هیچ عوض نشده بودند.
    دو روز از اقامت پیمانه در شیراز می گذشت که اتفاق ناگواری افتاد عمه ی ناتنی او پریوش خانم، فوت کرد. سال ها بیماری دیابت داشت وسرانجام از پا در آمد.
    منوچهر و فردخت مرخصی گرفتند و لباس عزا پوشیدند. پیمانه هم لباس سیاه به تن کرد وبه همراه آنها راهی عفیف آباد شد. وقتی از کوچه خارج می شدند، او متوجه ی کامیونی شد که جلوی خانه ی آرمان توقف کرده بود. ظاهراً اسباب و اثاثیه را جا به جا می کردند.
    پیمانه از فردخت پرسید: " از آنوش خبری دارین؟"
    فردخت گفت: " دو ماه قبل از اینجا رفتن. تا به حال خونه شون خالی بود. لابد اینا همسایه های جدید هستن."
    پیمانه پرسید: " یعنی خونه رو فروختن؟
    فردخت گفت: " یه بار آنوش اومد و سراغت رو گرفت. گفتم حالا حالاها نمیای. زیاد پاپی نشدم، اما خودش گفت این خونه احتیاج به تعمیر اساسی داره و ترجیح می دن اونو بفروشن و خونه ای نوساز بخرن تا آفتابه خرج لحیم کنن. مدتی بعد هم تلفن زد و خداحافظی کرد. ظاهراً خونه ی دلخواهشون رو پیدا کرده بودن."
    پیمانه سکوت کرد در دل به نوعی احساس رضایت می کرد. جدایی بهترین داروی فراموشی بود و با این وضع، آرمان پس از برگشتن از خدمت سربازی دوباره سماجت نمی کرد. از دل برود هر آنکه از دیده برفت.
    منوچهر بغض کرده بود و به زور سعی می کرد مانع ریزش اشک هایش شود. فردخت گفت: " خیابونا شلوغه. چرا خودت رو ناراحت می کنی. خوب عمرش بیشتر از این به دنیا نبوده."
    منوچهر از سر دلخوری به او چشم دوخت و گفت : " دلم برای بی وفایی خودمون گرفته. تا زنده ایم قدر همدیگه رو نمی دونیم. اگه پریوش زنده بود و امروز ما رو برای ناهار دعوت می کرد، هزار و یه دلیل برای نرفتن پیدا می کردیم، اما حالا که مرده، همه سعی می کنن اولین نفری باشن که به اونجا می رسن. انقدر گرفتار روزمرگی شدیم که حتی با تلفن هم سراغی از همدیگه نمی گیریم. رفت و آمدها شده سالی یک بار نوروز تا نوروز. همه ش کار رو بهانه می کنیم، کارو کارو کار... دقیقاً نه ماه است خواهرم رو ندیده م. اگه سه ماه دیگه هم زنده می موند، بازم نمی دیدمش. صبر می کردم عید بشه تا به دیدنش برم." فردخت سکوت کرد. شاید اوضاع را برای جر و بحث مناسب نمی دید. شاید هم به منوچهر حق می داد.
    سروناز و سرور، دختران پریوش خانم، در عزای مادرشان بی تاب بودند و صدای شیون آنها دل حاضران را به درد می آورد. منوچهر آنها را در آغوش گرفت و با صدای بلند شروع به گریه کرد. سروش و سیامک پسران پریوش خانم هم بی صدا گریه می کردند و به پهنای صورتشان اشک می ریختند.
    پیمانه که تحمل دیدن آن صحنه ی دلخراش را نداشت، از ساختمان خارج شد، پله ها را پایین آمد و به حیاط رسید. گوشه ی حیاط میز و صندلی هایی فلزی چیده شده بود. پیمانه روی یکی از صندلی ها نشست و سرش را روی دست هایش گذاشت. او هم با پدرش موافق بود. چرا آن قدر فاصله ها عمیق شده بود و اقوام فقط سالی یک بار یکدیگر را می دیدند؟ چهره معصوم و دوست داشتنی عمه اش جلوی نظرش بود. افسوس که دیگر او وجود نداشت و پیمانه با اینکه خیلی کم عمه اش را می دید، در آن لحظه احساس می کرد دلش برای همه ی مهربانی های او تنگ شده است.
    هر لحظه بر تعداد جمعیت افزوده می شد. پدرش حق داشت. همه برای زودتر رسیدن عجله داشتند! در همین موقع تورج خان پسر عموی ناتنی پدرش را دید که به همراه خانواده اش وارد شد. تورج خان بزرگتر از پدر پیمانه بود و همسرش سال ها قبل فوت شده بود. دختر بزرگش ماریا و پسرش امید پشت سر او وارد شدند. پیمانه با نگاهش آنها را دنبال کرد. تورج خان در کت و شلوار مشکی خوشدوخت خود، در حالی که عصایی را در دست راستش گرفته بود، از پله ها بالا رفت. ماریا چادر گیپور نازکی به سر داشت و با آن کفش های پاشنه بلندش سر و صدایی در حیاط راه انداخته بود. امید هم مثل آنها عصا قورت داده بود. پیمانه نگاهش را از آنها بر گرفت. زیاد با آنها معاشرت نداشت و در واقع از اقوام درجه دوم او محسوب می شدند. پیمانه ناخودآگاه در دل گفت: همان بهتر که آدم کمتر با آدمای مغرور و متکبر معاشرت داشته باشد.
    " شما پیمانه خانم هستین، درسته؟ مادرتون گفتن بیایید داخل."
    پیمانه به طرف صدا برگشت. ظاهراً یکی از خدمتکاران عمه اش بود. از جایش بلند شد و به ساختمان برگشت. ماریا در صندلی کنار مادرش نشسته بود. پیمانه سلام کرد و ماریا در حالی که ابروهایش را بالا برده بود، گفت: " خیلی بزرگ شدی، پیمانه. چند ساله ندیدمت!"
    فردخت لبخندی زد و گفت: " دختر همسایه زود بزرگ می شه."
    ماریا حرف او را تأیید کرد و گفت: " واقعاً انقدر کم همدیگه رو می بینم که مثل غریبه ها شدیم."
    مردان طبقه بالا بودند. زمان خاکسپاری فرا رسید و باز هم شیون سروناز و سرور دلها را به درد آورد. همه از ساختمان خارج شدند. منوچهر و تورج خان به اتفاق بیرون آمدند منوچهر گفت: " بیا، پیمانه جان. بیا با خان عمویت احوال پرسی کن!
    پیمانه از اینکه پدرش تورج خان را خان عمو نامیده بود، تعجب نکرد. این مرام او بود که برای اقوام خود احترام فراوانی قایل شود، حتی برای آنان که رفت آمد چندانی با هم نداشتند. امید پشت سر پدرش ایستاده بود و با پیمانه و فردخت احوالپرسی کرد.
    فردخت از تورج خان پرسید: " نارسیس و ایمان کجان؟"
    تورج خان لبخندی زد و گفت: " خوبه فردخت خانم هنوز اسم بچه های منو یادتون نرفته. انقدرها غریبه نشده یم."
    فردخت متواضعانه گفت: " کم لطفی از ماست. شما ببخشید. گرفتاری ها اجازه ی رفت و آمد نمی ده."
    تورج خان گفت: " قدیم ها سالی یه بار به ما سر می زدید. حالا همون رو هم کنار گذاشتین."
    پیمانه کلافه این پا و آن پا می کرد. همه گله ها را برای همان وقت گذاشته بودند. به آرامی به مادرش گفت: " سروناز و سرور رفتند. بهتره ما هم بریم. بد می شه." و همزمان متوجه امید شد که کنجکاوانه به او خیره شده بود.
    مراسم سوگواری سه روز ادامه داشت و پیمانه و خانواده اش قوم وخویش درجه یک بودند، تمام مدت در آنجا حضور داشتند. پیمانه با جان و دل در پذیرایی از مهمانها کمک می کرد و معتقد بود این حداقل کاری است که برای تسلای خاطر سروناز و سزور انجام می دهد. در واقع پیمانه حواسش به همه ی مهمانها بود تا مبادا چیزی کم و کسری داشته باشند. اما موقع پذیرایی بیشتر دلش می گرفت. گویا حاضران محفلی پیدا کرده بودند و درد و دل ها آغاز شده بود. وقتی سینی شیر کاکائو یا دیس رنگینک و حلوا را جلوی آنها می گرفت، حرف هایشان آزارش می داد:
    "فکری واسه جهیزیه ی دخترت کردی، بازار آتیشه. مگه می شه طرف جنس رفت؟"
    " چقدر هزینه دانشگاهها بالا رفته شده دوره چشم و هم چشمی. پسر تو رفته دانشگاه آزاد، باید پسر منم بره تا عقب نمونه. هیچ فکر نمی کنند پولش از کجا باید تهیه بشه. انگاری از چرم می چینن..."
    " هفته دیگه اسباب کشی دارم دیگه جون برام نمی مونه. از حالا دارم خورده ریزها رو بسته بندی می کنم. تو فکر اینم حالا که می رم خونه ی جدید، مبلمان و یخچال و فریزرم رو هم عوض کنم. خونه ی نو با وسایل نو به آدم می چسبه."
    پیمانه دلش می خواست گوش هایش را بگیرد و فرار کند یا بر سر آنها فریاد بکشد لااقل یادی هم از فوت شده کنند، از خوبی های او بگویند، فاتحه ای برایش بفرستند، با دخترانش همدردی کنند...
    شاید هم اگر حرفی می زد، کسی اهمیت نمی داد و گوش شنوایی وجود نداشت. جالب این بود در مجلس ختم شرکت کرده بوند و آن قدر شیفته ی دنیا و تجملاتش بودند!
    مسأله ی دیگری که خون پیمانه را به جوش می آورد خود برتر بینی بعضی از اقوامش بود. در روز ختم، وقتی او با یک سینی پر از فنجان شیر کاکائو از آشپزخانه خارج می شد، ناگهان با امید سینه به سینه شد، که آن را از دست او گرفت و گفت: " چند تا از دوستای پدرم اومدن."
    پیمانه چپ چپ نگاهش کرد و با لحنی تند گفت: " کمی آروم تر، نزدیک بود بریزه و منو بسوزونه!
    اما امید بدون عذرخواهی از پله ها بالا رفت و پیمانه با حرص به رفعت خانم که کنار سماور نشسته بود، گفت: " یه سینی دیگه لطفاً." اما هنوز از آشپزخانه خارج نشده بود که امید وارد شد و گفت: " سبد میوه کجاس؟"
    پیمانه گفت: " می بینی که دست من نیست، وگرنه اونو می کشیدی و می بردی!"
    امید گفت: " الان وقت این حرفا نیست. مهمونای پدرم خیلی محترمن. اگه اونا رو تحویل نگیریم..."
    پیمانه حرفش را قطع کرد و در حالی که از کنار او می گذشت، گفت: " اینجا هیچ کی نا محترم و بی دست و پا نیست.
    امید با حالتی عصبی سبد میوه را از روی قفسه برداشت و پله ها را دو تا یکی بالا رفت.
    به هر حال مراسم ختم عمه جان پریوش به پایان رسید و پیمانه یک هفته ی دیگر فرصت داشت در شیراز بماند. آن اتفاق ناگهانی او را دمق کرده بود. اما همین که در جمع خانواده بود و بیشتر وقتش را با پونه می گذراند، دلخوش بود. وقتی پونه از مدرسه می آمد، برای پیمانه کاری لذت بخش تر از آن نبود که لباس او را عوض کند، آبی به سر و صورتش بزند و غذایی گرم برایش بیاورد.
    پونه با آرامش غذایش را می خورد و می گفت: " چقدر غذای گرم خوشمزه س. ظهرها میام خونه و مجبورم غذای یخ کرده بخورم، واقعاً بدم میاد، اصلاً مزه نداره."
    پیمانه او را می بوسید و می گفت: " خوب، چرا صبر نمی کنی با پویا چیزی بخوری؟"
    " اون هر روز به موقع میاد. منم از مدرسه که میام انقدر گرسنه م که طاقت ندارم صبر کنم، اما چند لقمه ی یخ کرده که خوردم، پشیمون می شم."
    پیمانه دلش به حال او می سوخت. کاش لااقل برایش پرستاری می گرفتند و او را به حال خود نمی گذاشتند.
    یک هفته ی باقیمانده همچون برق و باد گذشت و پیمانه به کرمان برگشت. ترم جدید اوایل بهمن شروع می شد. کسی ناراضی از تعطیلات برنگشته بود، حتی پیمانه که اگر چه با آن اتفاق ناگوار مواجه شده بود، حضورش در خانه به او روحیه بخشیده بود. روزهای اول همه درگیر انتخاب واحد بودند و تقریباً نمره ها اعلام شده بود. پیمانه همه ی درس ها را با موفقیت گذرانده بود.
    ترم دوم درس ها تخصص تر و مشکل تر بود. در همان روزهای نخست بود که استادان تحقیق ها را مشخص کردند و تا پیمانه به خودش آمد، متوجه شد تا پایان ترم باید چهار تحقیق برای درس هاس مختلف ارائه دهد. نمی توانست دست روی دست بگذارد و وقت را تلف کند. بنابراین دست به کار شد و معتقد بود شاید اولین نفری باشد که کار نوشتن تحقیق را آغاز کرده است.
    یک روز که در کتابخانه ی دانشگاه مشغول کار مطالعه بود، کامران از راه رسید و روی صندلی روبرویی او نشست، کتابی باز کرد و سرش را پایین انداخت. پیمانه تمرکزش را از دست داده بود و نمی دانست چه کند. تمام سعی اش این بود که با او چشم در چشم نشود. بالاخره کامران به حرف آمد، سلام!
    پیمانه وانمود کرد مشغول خواندن است و جواب نداد.
    در مورد حرفام فکر کردی؟
    پیمانه مشغول نوشتن شد.
    " واقعاً داری می نویسی؟"
    پیمانه سرش را بالا کرد." آقای رفیعی، من هیچ قولی به شما ندادم. چرا دست از سرم بر نمی دارین؟"
    کامران به او زل زد و گفت: " چون دوستت دارم. چون تنها دختری هستی که سرت به درس و مشقه. چون ی به تمام معنا خانمی."
    پیمانه گفت:" پس راحتم بذارین تا به درس و مشقم برسم. من خیلی خیال ها واسه آینده خودم دارم."
    کامران گفت: " می خوای بری کره ی ماه؟"
    پیمانه بلند شد، کتاب هایش را جمع کرد و گفت:" مثل اینکه ما زبون همدیگه رو نمی فهمیم.
    کامران رفتن او را تماشا کرد و وقتی مطمئن شد برنمی گردد، مشتی روی میز کوبید، از سر خشونت کتابش را بست، آن را لای کلاسورش گذاشت و از کتابخانه بیرون رفت.
    وقتی پیمانه به خوابگاه برمی گشت، لی لی را دید که در صندلی جلوی پلکان سفید رنگی نشسته بود و با راننده که مردی میانسال بود، خوش و بش می کرد. پیمانه از سر نفرت رویش را برگرداند و فکر کرد چرا بعضی ها آن قدر خود را بی ارزش می دانند، اعتراف می کنند که قیمتی ندارند، و مهم تر از همه، اگر هدفشان وقت گذرانی است، چرا به دانشگاه می آیند؟ در واقع جواب را خودش می دانست؛ دوری از خانواده آزادی بیشتری به این قبیل افراد می داد و آنها به همین دلخوش بودند.
    روزها به سرعت از پی هم می گذشت. چیزی به آمدن نوروز نمانده بود. ترم دوم واقعاً کوتاه بود و در چشم برهم زدنی نیمه ی اسفند از راه رسید. روزهای آخر اسفند، دانشگاه از حالت رسمی خارج می شد و پیمانه در این فکر بود پانزده روز تعطیلات نوروزی که تمام شود، دیگر هیچ فرصتی باقی نمی ماند و او باید برنامه ریزی دقیقی داشته باشد. به هر حال فعلاً افکاری دیگر در سر داشت. فکر آمدن بهار شور و حال تازه ای به او بخشیده بود و در حالی که روی تختش نشسته بود، کتاب شعری را ورق می زد و گهگاه روی بعضی صفحات درنگ می کرد. لیالی هم در اتاق بود. ساکت و آرام به دیوار تکیه داده بود و ضاهراً کتاب می خواند. پیمانه او را زیر نظر داشت. شاید یک ربع ساعت می شد که به همان حال نشسته و به صفحه ی کتاب زل زده بود. پیمانه دست هایش را محکم به هم کوبید، که باعث شد لیالی از جا بپرد، و کتاب از دستش افتاد. او خشم آلود نگاهی به پیمانه کرد و گفت: " اصلاً شوخی بامزه ای نبود."
    پیمانه متوجه عکسی شد که روی زمین افتاده بود. جلو آمد، آن را برداشت و نگاهی به عکس انداخت. تصویر جوانی بود متوسط القامه با پوستی پیره و موهایی مشکی که کنار دریا ایستاده بود. پیمانه عکس را به او برگرداند، به کنار پنجره رفت و همین طور که به خیابان چشم دوخته بود گفت: " معذرت می خوام."
    لیالی گفت: " بدجنس! می خواستی مشت منو باز کنی."
    پیمانه رویش رابرگرداند و بی هیچ حرفی به او خیره شد. اما لیالی زیر نگاه سرزنش بار او تاب نیاورد و من من کنان گفت: " این... این عکس پسرعمومه. باور کن راست می گم. خیلی خاطرم رو می خواد. از تو چه پنهان، منم دوستش دارم. اما واقعاً نمی دونم به اون می رسم یا نه. نمی دونم بالاخره ما ازدواج می کنیم یا نه. آخه برادرم مخالفه حتی خط و نشون کشیده که اگه اون طرف خونه ی ما پیداش بشه، زنده برنمی گرده." اشک هایش سرازیر شد." باور کن، پیمانه، گناه من نیست. دلم دوستش داره. نمی تونم ازش چشم بپوشم. دعا کردن برادرم دست از لجبازی بکشه."
    پیمانه پرسید: " چرا مخالفت می کنه؟"
    " چون چند سال قبل دعوای سختی بین اونا درگرفت و بعد از اون دیگه با هم حرف نزدن. حالا داداشم می گه اون به قصد تلافی به من روی خوش نشون داده و می خواد منو بدبخت کنه. اما دلم اینو گواهی نمی ده. اون پسر نجیب و مهربونیه. اگه بخواد انتقام بگیره، راه های دیگه ای هم وجود داره. اگه بخواد یه عمر زندگی منو تلخ کنه، خوب عمر خودش هم تباه می شه بارها و بارها منو توجیه کرده که او مقصر نبوده. خوب وقتی بین دو تا مرد نزاع و درگیری پیش میاد، هر دو طرف از خودشون دفاع می کنن دیگه، نمی کنن؟ یکی می زنه، یکی می خوره. به قول معروف، توی دعوا که حلوا تقسیم نمی کنن. حالا این وسط دودش باید به چشم من بره."
    لیالی به پهنای صورتش اشک می ریخت. پیمانه لیوانی آب سرد برایش ریخت و گفت: " ناامید نباش. با گریه کردن که کاری درست نمی شه. بسپارش به خدا. فقط از دست اون همه کار بر میاد انقدر اصرار کن، انقدر دعا کن، انقدر ازش بخواه، تا کمکت کنه. مگه نشنیدی که میگن بخواه تا بدهد؟"
    لیالی آب را نوشید و اشک هایش را پاک کرد. حرف های پیمانه به قدری او را آرام کرده بود که بی اختیار بوسه ای بر گونه ی دوستش زد و او را محکم بغل کرد، و تا جیغ پیمانه، در نمیامد، رهایش نکرد.
    روز حرکت فرا رسید و پیمانه شادمانه عازم شیراز شد. در طول راه که با لیالی همسفر بود، بارها و بارها به او گفت که احساس می کند روحش زودتر از او به شیراز رسیده و این جسم اوست که آنجا روی آن صندلی و در راه مانده است.
    آخرین باری که این حرف را زد، لیالی گفت: " می دونم چی می گی. منم دقیقاً همین حال رو دارم."
    پیمانه گونه ی او را کشید و گفت: " تو که آره، حق داری. الان خودت اینجایی و دلت خونه ی عمو جونت و داری نقشه می کشی چطوری تعطیلات رو خوش بگذرونی."
    لیالی خنده ی تلخی کرد و گفت: " من حق ندارم اونجا برم. اونم نمی تونه بیاد خونه ی ما. فقط پدر و مارم میرن اونجا و اونا هم بازدید پس می دن. رابطه ما خیلی خشک و سرد و رسمیه."
    پیمانه گفت: " متأسفم من عاشق نشدم که حال و روز تو رو درک کنم، اما می دونم وقتی دو نفر همدیگه رو دوست داشته باشن، خیلی زجر آوره که مانعی سر راهشون باشه و اونا رو از هم دور کنه. بهت قول می دم سال تحویل که رفتم شاهچراغ، برات خیلی دعا کنم. از اون

  13. کاربر مقابل پست آوینا عزیز را پسندیده است:

    محمدملایی (08-09-2012)

  14. Top | #7



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    55.06
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,469
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    دعاهای سفارشی!»
    لیالی به دریاچه ی نمک خیره شده بود و بی امان اشک می ریخت. آشقته تر از آن بود که پیمانه تصور می کرد.
    فصل 4

    بوی بهار نارنج هوای شیراز را عطرآگین کرده بود. درختان برگ های تازه و سرسبز خود را به نمایش گذاشته بودند. درختان نارنج انگار لباس عوض کرده بودند. اگر چه تا دیروز هم سرسبز بودند، برگ هایشان خشن و تیره بود، که حالا به رسیدن بهار، تروتازه و سبز کمرنگ شده بود. هنوز تک و توکی نارنج بر شاخه هایشان دیده می شد. گویی عمداً آنها را نچیده بودند تا شهر را زیباتر کند، در حالی که همان شکوفه های سفیدی که عطر خوش آنها در هوا پراکنده بود، کافی بود تا هر دلی را به وجد بیاورد.
    موقع تحویل سال، پیمانه پیشنهاد کرد به شاهچراغ بروند. حال و هوای خاص بر آنجا حاکم بود. صحن حرم دیدنی بود. یکی نماز می خواند، یکی نیایش می کرد، یکی اشک می ریخت، عده ای سفره ی هفت سین کوچکی پهن کرده و در کنارش نشسته بودند. پیمانه در همه ی آنها وجه اشتراکی می دید. همگی خواسته ای داشتند: پایان ناراحتی ها و مشکلات، شروع روزهایی بهتر و زندگی شیرین تر و آرام تر.
    پیمانه با خلوص نیت دو رکعت نماز به جا آورد. سرسجاده همه ی سعی اش بر این بود تمام حواسش به کسی باشد که با او حرف می زند؛ به خدای مهربانی که به او همه چیز بخشیده بود، به همگان همه چیز می بخشید، عیب ها را پنهان می کرد، و از سر تقصیرات می گذشت. اما بنده هایش چه می کردند؟ روز به روز سیاهی بیشتری قلبشان را فرا می گرفت و از او دور می شدند، بعد هم از او گله داشتند که چرا فراموششان کرده است. نمی دانستند برای اجابت خواسته شان باید دلی پاک و با صفا داشته باشند؛ دلی روشن به روشنی آب، نه به سیاهی شب.
    اشک های پیمانه مثل پرده ای نازک روی چشمانش کشیده شده بود. هیاهویی در گرفته بود. از بلندگو دعای یا مقلب القلوب پخش می شد. لحظه ی تحویل سال بود و پیمانه به یاد قولی افتاد که به لیالی داده بود. در حالی که دست هایش را به آسمان گرفته و چشمانش را بر هم گذاشته بود، از ته دل دعا کرد و از خدا خواست در این ساعت مقدس که همگان دست ها را به سوی او بلند کرده اند و حاجت های خود را به زبان می آورند، به حق آن وجود مقدسی که در آن صحن مبارک خفته و آرامگاهش میعادگاه عاشقانی بود که به او رو می کردند و او را واسطه ی حق قرار می دادند تا خواسته هایشان زودتر برآورده شود، سرنوشت لیالی را ختم به خیر گرداند و هر چه صلاح و مصلحت است برایش پیش بیاید، نه آنچه دلش می خواهد.
    ***

    سه ماه از فوت پریوش خانم می گذشت. رسم براین بود که اقوام نزدیک تا چهارماه و ده روز عزادار باشند، اما با اینکه لباس عزا را بیرون آورده بودند تا روزهای سال نو سیاه به تن نداشته باشند، دید و بازدیدها حال و هوای سال های قبل را نداشت.
    پیمانه دو سه روز اول عید را با پدر و مادر و خواهر کوچکش به دید و بازدید گذراند. تصمیم داشت بقیه ی تعطیلاتش را بیشتر به خانواده اش اختصاص بدهد، به خصوص به برادرش که به نظر می رسید با قبل خیلی فرق کرده است. ظاهراً بحران نوجوانی به سراغش آمده بود. پیمانه این را به خوبی می فهمید. پویا بیشتر گوشه ای می نشست و فکر می کرد. اگر چه قبلاً هم کم حرف بود، حالا افسرده به نظر می رسید، طوری که پیمانه نگران شد و تصمیم گرفت یا او حرف بزند. می بایست به او می گفت که نباید از تغییر بترسد، که این یک مرحله است و به پایان می رسد و مرحله ای دیگر آغاز می شود، و مهم این است که معرفت شناخت نعمت هایی را که خدا به ما بخشیده است، داشته باشیم. به هر حال مشکل پویا بیشتر از اینها بود. او گفت: «می دونی چی واقعاً منو رنج می ده؟ این که پدر و مادر باید واسه بچه ها سرمشق باشن. اما توی خونه ما کسی اهمیت نمی ده. خوش به حال تو که رفتی و راحت شدی.»
    پیمانه گفت: «با سخت گرفتن که چیزی عوض نمی شه. در عوض می تونیم از این قضیه درس بگیریم که وقتی نمی تونیم چیزی رو تغییر بدیم، زندگی رو زندگی کنیم.» هیچی بهتر از این نیست که آدم شادی ها و غم های زندگی رو کشف کنه. هرروز یه فرصت تازه س تا کاملاً از زندگی لذت ببریم.»
    ساعتی بعد پیمانه در خانه پرسه می زد و در باره ی پویا فکر می کرد که تلفن زنگ زد. لیالی بود. گفت: «باورت نمی شه، پیمانه وقتی حنیف و عمو جان و زن عمو اومدن خونه ی ما، نزدیک بود از ترس پس بیفتم. منتظر بودم داداش فاتح با آبروریزی اونو از خونه بیرون بندازه و رسوایی به بار بیاره. اما داشتم شاخ در می آوردم وقتی دیدم فاتح به طرف او رفت و همدیگه رو بغل کردن و بوسیدن. حنیف می لرزید و گریه می کرد. فاتح اونو آروم کرد و فت که دوتا برادر هم دعوا می کنن اما قید همدیگه رو نمی زنن و توی همین قهر و آشتی هاس که آدم تجربه پیدا می کنه، همدیگه رو خوب می شناسه و واسه زندگی کردن ساخته می شه. خلاصه که پیمانه جون، من مدیون توام. می دونم با قلب دریایی و پاکی که داری، حتما برام دعا کردی و خدا دعای آدمای پاک و مهربون رو بدون جواب نمی ذاره. به هر حال واقعاً ممنونتم.»
    پیمانه نفس راحتی کشید و گفت: «از خدا ممنون باش، عزیز دلم. من که کاره ای نیستم. فقط ازش خواستم هر چی مصلحت می دونه برات پیش بیاره.»
    پیمانه گوشی را گذاشت و دوباره در فکر فرو رفت. نگران پویا بود. احساس می کرد لازم است کاری برایش بکند، و تصمیم گرفت با تغییر دکوراسیون اتاق او شروع کند، چون عقیده داشت اولین گام به سوی تغییر، نوآوری است. می بایست چیزهای تکراری را دور می ریخت. می دانست روح انسان همیشه در پی تازه هاست و در غیاب پویا از فرصیت استفاده کرد و دست به کار شد.
    وقتی پویا به خانه برگشت، از تغییر دکوراسیون اتاقش خوشحال شد و به پیمانه گفت: «انگار یه جورایی انرژی مثبت به بدنم وارد شد.»
    پیمانه جوراب های سفید و نویی را به او هدیه کرد و گفت: «آرامش از پا شروع می شه و به تمام بدن منتقل می شه.»
    «اما این طوری زحمتم زیاد می شه. مجبورم هر روز اونا رو بشورم.»
    «در عوض اعصابت راحته. چه فایده ای داره جوراب تیره و کثیفی بپوشی که مثل چسب به پاهات بچسبه و از بوی گند پاها جرات نکنی جایی کفشت رو در بیاری؟ ما آدما باید در حد توان تلاش کنیم. باید مقاوم باشیم، چون یه ثانیه دقت و اصرار بیشتر، باعث پیروزی می شه. زندگی مثل میدون مسابقه می مونه. یه وزنه بردار ممکنه با اختلاف یه کیلوگرم قهرمان بشه. باید شاد بود. شادی جریان خون رو افزایش می ده و توزیع خون اعصاب رو آروم می کنه. برعکس، اندوه و عصبانیت توانایی حمل اکسیژن رو در خون کاهش می ده. پس اگه شده باید ساختگی خندید. مثل الان بخند ببینم. از ته دل و با صدای بلند بخند. بخند تا صدای خندیدنت رو همه بشنون.»
    صبح روز بعد، پیمانه به فکر غافلگیری دیگری افتاد. دلش می خواست به هر نحو پویا را خوشحال کند و از آنجا که می دانست او عاشق کیک شکلاتی است، به آشپزخانه رفت و دست به کار شد. از طرفی هم دلش می خواست همیشه از وقتش استفاده مفید کند. از کسانی که ژست می گرفتند و می گفتند چون درس می خوانند نباید کار دیگری انجام دهند، بیزار بود. به نظر او حسن بزرگ هر زنی خانه داری و کدبانوگری بود و زمانی می شد برای شخصیت اجتماعی اش ارزش قایل شد که در خانه داری نمونه باشد و همه از او راضی باشند.
    وقتی مواد کیک آماده شد، آن را داخل فر گذاشت و درجه اش را تنظیم کرد. حالا فقط می بایست منتظر می ماند. در همین موقع صدای زنگ تلفن برخاست و او را به هال کشاند.
    «بفرمایید!»
    «سلام عرض کردم، خانومی!»
    «شما!»
    «شما باید پیمانه باشین.»
    «بله، خودم هستم. جنابعالی؟»
    «من امید هستم!»
    پیمانه دقایقی به ذهنش فشار آورد تابه خاطر آورد. «اوه بله، حال شما چطوره؟ امری دارین بفرمایین.»
    امید گفت: «می تونم راحت صحبت کنم؟»
    «متوجه نمی شم.»
    «ناسلامتی ما فامیل هستیم، اما فامیلی که سالی یه بار هم همدیگه رو نمی بینیم. آخرین باری که بعد از سالها دیدمت، تو مراسم ختم عمه جان بود.» مکثی کرد. «در همون برخورد اول احساس کردم چیزی تو چشات وجود داره که منو به طرف خودش می کشه. اما زیاد جدی نگرفتم. روزهای بعد بازم همون جا تو رو دیدم و به خودم تلقین کردم این فقط یه احساسه، اما قلبم چیز دیگه ای گواهی می داد.» مکثی دیگر، و ادامه داد. «راستش نگاه تو برای از پا در آوردن یه مرد قدرت زیادی داره. چه جوری بگم، چشات سگ داره! ببینم، هنور گوشی دستته؟»
    «اوه، بله، دستمه.»
    «خلاصه بعد از ماه ها تصمیم گرفتم کار دلم رو یکسره کنم و اونو از نگرانی نجات بدم. نمی دونم نظرت در باره ی من چیه؟ توقع هم ندارم همین الان جواب بدی. من ماه ها در این مورد فکر کردم، اما تو تازه باخبر شدی. اگه تو هم منو دوست داشته باشی، ما می توانیم یه زوج خوشبخت باشیم. من که مطمئنم خوشبخت می شیم. قول هم میدم واسه خوشبخت کردن تو چیزی کم نذارم.»
    پیمانه گیج شده بود. باورش نمی شد امید، پسر تورج خان، کسی که آن چند روز از دستش کلافه بود، بعد از ماه ها زنگ بزند و اعتراف کند او را دوست دارد.
    امید که سکوت طولانی او را دید، گفت: «ناراحت شدی، پیمانه؟»
    پیمانه گفت: «راستش شما منو بهت زده کردین. نمی دونم چی بگم... اما حتماً می دونین من دانشجو هستم.»
    امید گفت: «آره. می دونم کجا درس می خونی و تازه به شیراز برگشتی، ولی این نمی تونه مانع ازدواج ما باشه. من کارمند بانک هستم. می تونم انتقالی موقت بگیرم، درس تو که تموم شد ، برمی گردیم شیراز.»
    پیمانه باز هم سکوت کرد. نمی دانست چه بگوید. هم غافلگیر شده بود و هم امید آن قدر صادقانه حرف می زد که تردید به جانش افتاده بود که آیا باید دست رد به سینه او بزند یا نه. به هر حال عقل می گفت عجولانه تصمیم نگیرد. بنابراین گفت: «باید فکر کنم.»
    «کی خبر بگیرم؟»
    «دفعه بعد که برگشتم! آخر ترم آینده.»
    امید با صدایی که می لرزید گفت: «نمی دونی چقدر در فکرت بودم. نمی فهمی چقدر برام با اهمیتی و چقدر دوستت دارم. اون صورت زیبا و رفتار ملیح و نگاه گیرات یه لحظه از جلوی چشمم دور نشده. اگه بگم توی تنگنا هستم، باور نمی کنی. خیلی بی انصافی که می خوای این همه منو منتظر بذاری.»
    پیمانه هر لحظه بر تعجبش افزوده می شد. به راستی تردید داشت او پسر تورج خان باشد. گفت: «به من حق بدین. من از روحیه و اخلاق شما چیزی نمی دونم. شما ماه ها در مورد من فکر کردین. منم حق دارم آگاهانه تصمیم بگیرم.»
    امید آهی کشید و گفت: «ظاهراً چاره ی دیگه ای ندارم. هر که طاووس خواهد، جور هندوستان کشد.»
    پیمانه بازهم ساکت بود. امید بی پروا احساسش را بروز می داد، اما این برای پیمانه کافی نبود تا به آن سرعت به نتیجه برسد.
    امید گفت: «چه سکوت قشنگی! خیلی معنا داره!»
    پیمانه گفت: «از آن سوی حصار سکوت فقط خدا خبر داره و بس. کسی چه می دونه. شاید دنیای روشنی پشت اون حصار قرار داشته باشه.»
    امید مسحور کلام زیبای پیمانه شد و گفت: «تا برگردی هر روز یه خط رو دیوار می کشم. تموم که شد، جشن می گیرم، چون دلم گواهی میده وقتی برگردی، دل منو نمی شکنی.»
    ***

    رویدادی تازه در زندگی پیمانه به وقوع پیوسته بود. امید، آن جوان مغرور و عصا قورت داده که پیمانه را کلافه کرده بود، حالا از علاقه ی شدیدش به او حرف زده بود. از نظر او، برای تکمیل خوشبختی هر زنی مهم ترین چیز عشق بود، عشقی دو طرفه، ووقتی عشقی وافر و آسمانی وجود داشت ، تفاهم هم به وجود می آمد. اما تجسم چهره ی تورج خان و ماریا، سایه ای تاریک به روی عشق امید می کشید و تن پیمانه را می لرزاند. اگر چه آنها قوم و خویش بودند، پیمانه احساس می کرد به نحوی غیر قابل تحمل هستند. اضطراب وجودش را فرا گرفته بود. ذهنش از تجزیه و تحلیل های بی پایان خسته بود. احساس خلاء می کرد. دلش می خواست با کسی درد دل کند و از او راهنمایی بخواهد. کاش با مادرش آنقدر صمیمی و راحت بود که بتواند همه چیز را به او بگوید. در خودش چنان توانایی و قدرتی نمی دید. می بایست صبر می کرد تا خودش ره راه حل می رسید. چاره ای جز این نداشت.
    فصل 5

    وقتی پیمانه به کرمان برگشت، روزی هنگام خرید از سوپر، اتفاقی آقای مشیری را در چهار راه احمدی دید. جلو رفت و سلام کرد. جمشید خان با دیدن او خوشحال شد و گفت: «خوب رفتی و پشت سرت رو هم نگاه نکردی. اصلاً معلومه کجایی؟»
    پیمانه خندید و گفت: «حق دارین. منم جای شما بودم ناراحت می شدم.»
    جمشید خان گفت: «شوخی کردم. حالا بگو حال منوجهر چطوره؟»
    پیمانه گفت: «تاره برگشتم. همه خوب بودن.»
    جمشید خان به اتومبیلش اشاره کرد و گفت: «سوار شو برسونمت.»
    تا خوابگاه راه زیادی نبود. جمشید خان نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: «وقت ناهاره. چطوره بریم غذا بخوریم، بعد بری خوابگاه.»
    پیمانه از خدا می خواست یک روز کمتر غذای رستوران دانشگاه را بخورد، خجالت زده قبول کرد.
    وقتی در رستورانی شیک پشت میز نشستند و سفارش غذا دادند، پیمانه پرسید: «هنوز قصد ازدواج ندارین؟»

  15. کاربر مقابل پست آوینا عزیز را پسندیده است:

    محمدملایی (08-09-2012)

  16. Top | #8



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    55.06
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,469
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    جمشیدخان گفت:"اگه بگم بله رو گرفتم باورت می شه؟"
    "جدی نمی گین."
    جمشید خان لبخندی زد و گفت:"البته این تصمیم رو مدیون پدرت هستم. اگه اونو ندیده بودم، معنی تشکیل خانواده و لذت از ثمره ی عمر رو نمیفهمیدم. اگه زود جنبیده بودم، الان بچه ی منم به سن وسال تو بود. به هر حال خدارو شکر سلامتم و میتونم جبران کنم."
    پیمانه صبر کرد تا پیشخدمت غذای انان را روی میز چید و بعد گفت:"پدرم از شنیدن این خبر خیلی خوشحال میشه. اشتهای منم باز شد. الان دیگه این غذا خوردن داره."
    جمشیدخان خندید و گفت :"پس بخور تا از دهن نیفتاده."
    ادیبهشت اه بود و دانشگاه ترتیب یک اردویی یک روزه را برای بازید از باغ شازده ماهان داد. همه ی دخترها بابت این برنامه خوشحال بودند، به خصوص ان عده که برای اولین بار بود از این مکان تاریخی دیدن میکردند. نظر به اینه باغ شازده را برای ان روز دربست اجاره کرده بودند تا کسی غیر از دختران دانشجو وارد نشود، تقریباً همه از شکل و ظاهر دانشجویی بیون امده و لباس های اسپورت و رنگی پوشیده بودند.
    در طول راه در اتوبوس قشقرقی به پا بود. همه می گفتند و می خندیدند و همنوایی می کردند. بالاخره اتوبوس بعد از عبو از پیچ های تند، وارد اده ای خاکی شد و وقتی یکی از دختران که قبلاً به انجا رفته بود اعلام کرد که رسیده اند، همه در جای خود نیم خیز شدند وسرک کشیدند تا ان بنای پر اوازه را بهتر ببینند.
    وقتی پیمانه قدم به باغ گذاشت، احساس کرد نیرویی غریب روح اورا تسخیر کرد. باورش نمیشد جایی به ان زیبایی در کرمان وجود داشته باشد. از ورودی باغ تا جایی که چشم کار میکرد، حوضی پلکانی دیده میشد که همچون ابشار اب در ان جاری بود و در دو طرق باغ، ردیف انبوه درختان سپیذار سر به فلک کشیده بود.حتی یک وجب جا هم دیده نمی شد که سبز نباشد.نسیمی خنک می وزید و بوی پیچ امین الدوله، مشام را نوازش می کرد.
    در دوردست، عمارتی با شکوه خودنمایی میکرد و وقتی دخترها مقابل ان رسیدند، برای ورود به ان بنای پر عظمت که از ورای قرن ها به انان مینگریست، از یکدیگر سبقت میگرفتند. روح زیبا پسند پیمانه، از تماشای ان همه عظمت و شکوه مسخ شده بود. محوطه ی پشت عمارت هم دیدنی بود، ردیف منظم درختان و چمن یکدست.
    پیمانه محو ان همه زیبایی، در سکوت ایستاده بود و تماشا میکرد که شنید:"چیه؟چرا ادای عاشق هارو در میاری؟اگه نمی شناختمت، می گفتم دل باختی!"
    پیمانه رویش را برگرداند و لبخندی تحویل شقایق داد، اما هیچ نگفت.
    ماه های نفس گیر خرداد و تیر فرا رسید. پیمانه سخت مشغول تحقیق و امادگی برای شرکت در امتحانات بود. گرمای سوزان شهر کویری کرمان اورا کلافه کرده بود. کتابخانه دانشگاه مملو ا جمعیت بود و پیمانه احساس میکرد از کولر و پنکه های سقفی باد داغ میوزد. برای فرار از ان هوای دم کرده، به سرعت مشغول تکمیل تحقیقش در مورد "سوءظن" بود و بیوقفه می نوشت:
    "سوءظن"نوعی اختلال روانی است. گاهی حس تملک شدید در افراد، سبب بروز حساسیت و شک های بی مورد می شود، به طوری که به شدت به همسر یا حتی اعضای خانواده یا دوستان بسیار نزدیک خود حساس و به انان بد گمان می شوند. کارن هورن می گوید:"هیچ انسانی بد نیست و و این طرز رفتارها به سه دلیل ایجاد می شود:انسانها یا شرطی هستند یا عصبی یا نابالغ. سعی کنید با هم گفت و گو کنید. بسیاری از مسایل وقتی در میان گذاشته شود، حل میشود زیرا هر دو طرف در یگ سطح قرار می گیرند. فردی که دچار سوءظن شده، یک طرفه نمیتواند به قضاوت بنشیند و متوجه می شود بسیاری از موارد زاییده ی خیال خود او بوده است."
    پیمانه همچنان مشغول نوشتن بود که صدای شقایق او را به خود اورد:"برات نامه اومده. داشتم نامه ی خودم رو تحویل میگرفتم که اسمت رو دیدم. برو امور دانشجویی تحویل بگیر."
    پیمانه به سرعت بساطش را جمع کرد و خودش را به امور دانشجویی رساند. باریش سوال بود که چه کسی برای او نامه فرستاده است و تعجبش زمانی بیشتر شد که روی پاکت نام "امید شفق" را دید.خودش را به حیاط رساند، نیمکت خلوتی را انتخاب کرد و نامه را گشود
    پیمانه جان، سلام!
    نمی دانم از دیدن این نامه چه احساسی داری و از اینکه به خودم جرأت این جسارت را داده ام، عصبانی هستی یا نه، اما باور کن راهی جز این نداشتم. تو به من قول دادی که فکر کنی. ولی تو که چیز زیادی در مورد من نمی دانی. ما گرچه عمو زاده هستیم، در مورد هم هیچ نمیدانیم. تو حق داری بدانی من در چه محیطی بزرگ شده ام، و چه اخلاق و خصوصیاتی دارم وچرا تصمین به ازدواج با تو گرفته ام.
    پیمانه جان، ده ساله بودم که مادرم مرد. اگرچه خیلی بچه بودم، خوب یادم است که پدر و مادرم تا چه حد یکدیگر را دوست داشتند. شاید خیلی از زن ها و شوهر ها یکدیگر را دوست داشته باشند و به نوعی به بودن هم عادت کنند و همین عادت سبب ادامه ی زندگی شان شود، اما اگر بگویم پدر و مادرم دیوانه وار عاشقانه یکدیگر را میپرستیدند، اغراق نکرده ام. وقتی ماریا متولد شد مادرم دیگر قادر به بچه دار شدن نبود و این وضع تا پانزده سال ادامه پیدا کرد. بارها از ماریا شنیده ام پدر نه تنها کوچیکترین ناراحتی بروز نداد، که با جدیت و قاطعیت جلوی فامیل و مادر مرحومش که اورا تحریک به تجدید فراش میکردند و می گفتند چون فرزند پسر ندارد نامش محو میشود و وارث این ثروت داماد و دخترش خواهند شد، ایستاد و تا سال ها هم با انها قطع رابطه کرد.
    او عاشق بود و فقط یک زن در دنیا برایش وجود داشت، مادرم زرین تاج و دیگر هیچ. ماریا میگوید پدر بی توجه به حرف مردم، زندگی را هر روز شیرین تر میکرد و به همه جای ایران میرفتند و تا میتوانستند خوش می گذراندند. در اخرین سفری که به پابوس امام رضا می روند، مادر خیلی دلش میشکند و ارزو می کند با ورود فرزندی دیگر، زندگی اش متحول و شادی واقعی به زندگی اش وارد شود. و یک سال بعد، من متولد شدم. به همین دلیل اسم مرا امید گذاشتند.بعد از چهار سال ایمان متولد شد و سه سال بعد هم نارسیس، و خلاصه تا پدر و مادرم چشم باز کردند، دور و برشان را بچه های قد و نیم قد گرفته بودند و به قول معروف، جنسشان جور شده بود. دو دختر و دو پسر در ان دوره و زمان ایده ال بود. شادی واقعی به زندگی مان رخنه کرده بود. همیشه در سفر و تفریح بودیم، تابستان ها یک جا بند نمی شدیم. یک پایمان شمال بود، یک پایمان تهران. یک بار به همدان میرفتیم و دفعه ی بعد از تبریز و اردبیل سر در می اوردیم، و در همه ی سفرها هم حسن ختام سفرمان پابوس امام رضا بود. مادر خودش را مدیون اقا میدانست و همه ی ان خوشبختی را نظر لطف او.
    در یکی از همین سفرها بود که با روزبه برخورد کردیم، پسر یکی از دوستان پدرم که دکترای جامعه شناسی داشت و سال ها در اروپا زندگی کرده و برای ازدواج به ایران امده بود. او عاشق ماریا شد که ان موقع بیست و یک سال داشت. روزبه از هر نظر ایده ال بود، اما پدر و مادرم طاقت دوری از فرزند را نداشتند. ماریا شرط کرد روزبه به ایران بیاید و چند ماه بعد عروسی با شکوه انها برگذار شد. ماریا از خانه رفت و مامان با سه بچه قد و نیم قد تنها شد. تا ان موقع خدمتکاری می امد و کارهای خانه را سر و سامان میداد و می رفت. اما با رفتن ماریا، پدرم پرستاری اورد تا مادرم راحت تر باشد و بیشتر استراحت کند. اما نمی دانست گرگ بی رحم نامرادی به کمین ان لانه ی خوشبختی نشسته است. مادر مریض شد و به بستر بیماری افتاد. پدر بهترین طبیب های شیراز را به بالینش اورد، که هرکدام تشخیصی دادند و رفتند. اما داروی هیچکدام تأثیری نکرد. یادم است وقتی مادرم را به تهران بردند، جز پوست و استخوان چیزی از او نمانده بود. ماریا که در ان سفر انها را همراهی کرده بود، می گفت وقتی ازمایشگاه اعلام کرد که سرطان مادرم پیشرفت کرده است، پدر چنان به سر و صورتش کوبید و دیوانه وار فریاد کشید که از هوش رفت و تا ساعت ها به هوش نیامد. خزان بی رحم بر شکوفه باران زندگی مان تاخته بود. زرین تاج فقط چند ماه دیگر مهمان ما بود. تختش را در بهترین اتاق مشرف به حیاط با چشم انداز زیبای گل ها و درختان گذاشته بودیم. پدر از کنار تختش جم نمی خورد و به دستور او بهترین غذاها را برایش درست می کردند. برایش حافظ می خواند، از مولانا می گفت، از قصه ی کنیزک و پادشاه، از سمرقند چو قند، که باعث می شد لبخند کمرنگی بر لبان مادر بنشیند. اما وقتی چشمان بی رمقش به من و ایمان و نارسیس می افتاد، گریه امانش را می برید و به پدر می گفت می داند که رفتنی است و نگران است که سرنوشت بچه های معصومش چه می شود. پدر او را دلداری می داد و می گفت او ضعیف شده و چند زایمان پشت سر هم کم طاقتش کرده است و با مدتی استراحت و با بهترین غذاها و داروهای تقویتی، مثل روز اول خواهد شد. بارها و بارها اورا دیدم که ان حرف ها را میزد و وقتی از اتاق خارج می شد، شانه هایش می لرزید و بی صدا گریه می کرد. من و ایمان و نارسیس دورش حلقه میزدیم، اما کاری از دستمان ساخته نبود.
    خلاصه پیمانه جان، زرین تاج رفت و روزهای زرین زندگی ما را با خود برد. پدر ماند و یک پسر ده ساله، یک پسر شش ساله و یک دختر سه ساله. ماریا بیست و پنج سالش بود و شد مادر ما و در تمام این سال ها، او و روزبه برایمان سنگ تمام گذاشته اند. خیلی ها اصرار داشتند پدر دوباره ازدواج کند تا از تنهایی بیرون بیاید. اما همیشه در جواب همه این شعر را می خواند:تقصیر باد بود شاید، که بی موقع وزید
    شاید اگر به جای تیر، روز تولدم، در ماه مهر بود
    یا لااقل به جای جمعه، در روز شنبه ای، حتی سه شنبه ای
    شاید اگر مادرم پیشانی سیاه مرا خوب شسته بود
    خوشبخت می شدم!
    تقصیر ابر بود، ان باد نا رفیق، که مخالف همی وزید
    از دست جور ان مه و خورشید زیر ابر
    لجبازی فلک که چرا نان ما نداد
    شاید شباهت مرغک همسایه ام به غاز
    کوتاهی پدر
    اقبال کج مدار
    شاید اگر که شانس، ان قهر کرده زمین، گیج بی حواس
    یک بار هم پلاک خانه مارا به یاد داشت
    خوشبخت می شدم!
    بله، پیمانه جان، اگرچه مادرم خیلی زود ما را تنها گذاشت، پدرم همه ی وجودش را وقف ما کرد و نگذاشت کمبود محبت داشته باشیم. شاید جای مادر همیشه خالی بود، اما همین که پدر زن دیگری را به خانه نیاورد و به عشق ابدی خود پایدار ماند و مارا از چشمه محبت خود سیراب کرد، کافی بود.
    و امروز من بعد از گذشت پانزده سال از ان روزهای تلخ، به تو دل بسته ام. ماریا صاحب دو فرزند است، ونوس چهارده ساله و پژمان ده ساله. اینها را گفتم که بدانی ماریا حق مادری به گردنم دارد و برای همه ی ما سنگ تمام گذاشته. اما امروز روزی است که من عاقل و بالغم و برای زندگی آینده ام تصمیم گرفته ام. اگر نظر تو مثبت باشد، همه چیز را به آنها می گویم و همین تابستان مقدمات ازدواج را فراهم می کنیم. حالا که همه چیز را در مورد من می دانی، حاضری با من ازدواج کنی؟ تو هم مرا دوست داری، پیمانه؟ امیدوارم چنین باشد.
    قربانت امید
    نامه ی طولانی امید به پایان رسید و پیمانه در فکر فرو رفت. امید جدی تر از آن بود که او تصورش را می کرد. آرمان و کامران را آنقدر سمج ندیده بود. چه سرنوشت رقت باری! کاخ خوشبختی انها در بهترین لحظات فرو ریخته بود. پیمانه اشک هایش از روی گونه زدود و خدا را شکر کرد که مادرش را در کنار خود دارد. خودش را جای امید گذاشت. اگر در ان سن کم مادرش را از دست داده بود، می توانست دوام بیاورد؟ لرزشی خفیف در جان خود احساس کرد. حتی تصورش هم آزارش می داد.
    یک بار دیگرجمله های پایانی نامه را مرور کرد: تو هم مرا دوست داری پیمانه؟ امیدوارم چنین باشد.
    پیمانه لرزشی در قلب خود احساس کرد. به یاد حرف استاد ادبیاتش افتاد: تنها بنایی که اگر بلرزد محکم تر می شود، دل است!
    یعنی عشق به همین راحتی در میزد و دل را می گشود، عشق می آمد و کلید بغض ها و خنده ها را به دست می گرفت؟
    پیمانه تردید نداشت که این خود عشق است. خورشید نمی توانست بر دل سرد بتابد. اما عشق با دم گرم خود یخ وجودش را شکسته بود. او هم به امید دل بسته بود!
    تغیر بزرگی در زندگی پیمانه روی داده بود او شرایط جدید را پذیرفته بود. می دانست هر انسانی در زندگی به دنبال شخصی است تا در کنار او به خوشبختی و آرامش برسد. از نظر او عشق موهبتی الهی بود و در این موقعیت باید به خداوند نشان می داد که قابل اعتماد است و از موهبت الهی بهره ی درست می برد. چرا می بایست عمری در حسرت عشق می متند؟ او می توانست انتخابی درست و مثبت داشته باشد.
    پیمانه باور داشت خدا با اوست، او را هدایت می کند، با او حرف می زند، گاهی به شکل باران می بارد، گاهی مثل باد در چمنزار می گردد و برگ درختان را نوازش می کند، گاهی مثل انگور تب می کند و می رسد،شیرین می شود و سبز میشود، گاهی مثل سایه با او همراه می شود و در کوچه باغ با او راه می آید، گاهی مثل یک فکر روشن، یک قطعه شعر یا یک قصه می شود، گاهی لبخند می شود، دست نوازش می شود، آغوشی پر مهر میشود، قطره ی زلال اشکی می شود، گاهی صدای خود او می شود، گاهی دعا و گاهی اجابت می شود، گاهی خود خودش است و گاهی به شکل آدم، و آن وقت سایه ی انسان سایه ی خدا می شود!
    پیمانه مصمم بود پا به پای زندگی حرکت کند. امید به قدم های او یارای حرکت می داد. نامه ای برای امید نوشت و او را امیدوار کرد، به او قول ازدواج داد اما تأکید کرد رضایت پدر و مادرش شرط است، اگرچه در ظاهر عیبی در امید نمی دید و مطمئن بود پدرش با وصلت آنها موافق خواهد بود. اما در مورد مادرش مطمئن نبود، چرا که مادرش یک عمر رابطه خوبی با قوم شوهرش نداشت و پیمانه امیدوار بود منوچهر او را راضی کند.
    موافقت پیمانه چنان امید را بر سر شور آورد که دومین نامه را برای او فرستاد، نامه ای پرشور و سراسر عشق.
    پیمانه بی اختیار بوسه ای بر خط امید زد و نامه را پنهان کرد. دیگر تحمل حتی یک روز بیشتر ماندن در تهران را نداشت. دلش می خواست زمان به سرعت سپری شود و او زودتر به شیراز برگردد. الهام و شقایق و لیالی متوجه تغییر حالت او شده بودند. گاهی پیمانه کتاب را باز می کرد، اما یک ساعت می گذشت و او روی همان صفحه می ماند.هیچ تمرکزی نداشت. در این فکر بود که چه می شود و چه پیش می آید. وقتی بچه ها مچش را می گرفتند،کم نمی آورد و می گفت دلش برای پونه تنگ شده است یا نگران پویاست که با امتحانات چه می کند.برخلاف او، هم اتاق هایش به شدت مشغول مطالعه بودند. نه فقط انها، که همه در خوابگاه تا دیر وقت بیدار بودند و درس می خواندند. شب های امتحان حال و هوای دیگری داشت. گاهی دخترهای ساکن اتاق های پایین سردشان می شد و از دربان پیر می خواستند کولر را خاموش کند. آن وقت بود که صدای فریاد بچه های طبقه ی بالا از شدت گرما بلند می شد و نعمت از پایین پله ها فریاد می کشید:"خدایا، جون منو بگیر و از دست این زبون نفهم ها نجاتم بده. یکی میگه سرده، یکی میگه گرمه. یکی میگه سرما خوردم، یکی میگه دم کردم. ای خدا، این چه جایی بود اسیر شدم."
    تنها اتاقی که استثنا بود و ساکنانش زودتر از همه می خوابیدند، همان شماره پانزده بود. لی لی و دوستانش تا بیدار بودند هم زیاد درس نمی خواندند و بدترین موقع زمانی بود که در اتاق ها را باز می کردند و با سر و صدا و آشوب وارد می شدند، انگار از این تفریح لذت می بردند و یک ترم چشم به راه فصل امتحانات می ماندند تا به قول خودشان به بقیه ضد حال بزنند. الهام که بیشتر از همه درگیر

  17. کاربر مقابل پست آوینا عزیز را پسندیده است:

    محمدملایی (08-09-2012)

  18. Top | #9



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    55.06
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,469
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    فرمول های ریاضی بود،وقتی درباز می شد ودارودسته لی لی وارد می شدند،دو دستی برسرش می کوبید و آنها بی اعتنا لطیفه می گفتند و حواس همه را پرت می کردند.لی لی می گفت:"بچه ها، یه روز یه بنده خدا میره حموم می بینه آب جوشه،با نعلبکی دوش می گیره" وشلیک خنده خودش ودوستانش در هوا می پیچید.کتایون می گفت:"یه یارو میره پشت بومش رو واسه زمستون قیرگونی کنه،آسفالت زیاد میاد سرعت گیر درست می کنه." گاهی پیمانه و دوستانش هم به لطیفه های آنها می خندیدند و بعد از آنان می خواستندبروند و راحتشان بگذارند.اما آنها تا می توانستند اذیت می کردند و هر وقت خودشان خسته می شدند،همان طور که ناگهانی آمده بودند می رفتند و وارد اتاق های دیگری می شدند و از اتاق های روبه رو باز هم صدایشان به گوش می رسید "یه روز یه آمریکایی داشته غرق می شده و فریاد می زده،
    Help me
    ،یعنی ،کمک ،کمک.یه بنده خدا که از اون جا رد می شده،میگه اگه به جای کلاس زبان رفته بودی شنا یاد گرفته بودی،حالاغرق نمی شدی"لیالی در حالیکه از خنده ریسه می رفت،در اتاق را می بست و می گفت"نمی دونم اینا کی می خوان آدم بشن ودست از لودگی بکشن"
    بالاخره روزهای امتحان باهمه خاطرات و تب وتابش گذشت و دختران عازم شهر و دیار خود شدند؛شاید پیمانه تنها کسی بود که با حالتی بین بیم و امید راهی می شد.نمی دانست چه پیش می آید،گاهی تردید به جانش می افتادکه چرا بدون مشورت با خانواده اش به امید جواب مثبت داده است،و دوباره به خودش امیدواری می داد که به زودی این موضوع علنی می شود و اگر مخالفتی وجود داشته باشد،امید با عشقی که به او دارد همه را متقاعد می کند.وقتی اتوبوس به سمت شیراز پیش می رفت،پیمانه وقت بیشتری برای فکر کردن داشت.خوشبختانه همسفرهمیشگی اش لیالی،در عالم خودش سیر می کرد و با خیال حنیف خوش بود،و پیمانه خدا را شکر می کرد که مجبور نیست زیاد حرف بزند.این اولین بار بود که احساس می کرد واقعا حوصله حرف زدن ندارد.تنها چیزی که می دانست این بود که عشق امید در وجودش رخنه کرده همانند احساسی خوشایند،همه ی وجودش را فرا گرفته است.این بار چنان در افکار خود غرق بود،که وقتی شاگرد راننده اعلام کرد به مقصد رسیده اند،تعجب کرد.
    تابستانی گرم شیراز را در آغوش گرفته بود،برگهای درختان نارنج سبز تیره شده بودند و اثری از تازگی وطراوت بهاری در آنها نبود؛گرمای شیراز به دلیل وجود مرکبات به مراتب بیشتر از کرمان بود.با این همه ؛وطن جایی بود که عشق حضور درآن همیشه قابل تحملش می کرد.پیمانه با خیال راحت می توانست دو ماه را درکنار پونه و پویا بگذرانند و فردخت از همه خوشحال تربود که پیمانه برگشته است و دوباره نظمی خاص درخانه ایجاد خواهدشد.منوچهر همچنان سرگرم کار و تلاش بود،اما آن قدر دلش برای پیمانه تنگ شده بودکه در اولین جمعه ی ورود او،خانواده اش را به یاسوج برد.آب و هوای یاسوج واقعا حرف نداشت.آبشارهای زیبای آن محشربود.درهمان فضای سبز چادر زدندوشب را همان جا خوابیدندو وقتی به شیراز برگشتند،همه خوشحال وراضی بودند.
    پویا در تعطیلات تابستان تمرین موسیقی را زیردست یک استادماهر شروع کرده بودوپونه به سفارش پیمانه به کلاس نقاشی وشنا می رفت،پیمانه عقیده داشت نقاشی ذهن او را خلاق می کندوشنا در حالی که یک مهارت به او می آموزد،برای روحیه اش بسیار مفیداست.تغییرش هم کاملا آشکاربود،چون پونه خوشحال از کلاس شنابرمی گشت واز اینکه ساعتی در آب بوده،احساس خوبی داشت.یک هفته ازآمدن پیمانه می گذشت که امید تماس گرفت،پیمانه با خوشحالی توام با شرم با اوصحبت کرد،امیدگفت:"پیمانه انگاردنیا رو به من دادن،تو نمی دونی چقدرخوشحال شدم وقتی گفتی منودوست داری واز اون انتظارکشنده راحتم کردی،حالا وقتش شده به آقاجون بگم."
    پیمانه ساکت بود،امیدگفت:"توکه مخالف نیستی؟این موضوع بایدعلنی بشه،مگه نه؟" بازهم پیمانه ساکت بود.امیدگفت:"چومعشوق نازکند،شمانیازکنید،حق داری پیمانه جون.بایدم نازکنی،چون معشوق صیاده وعاشق صید.صیادباشی بهتره تا اینکه صیدباشی واسیر ."بالاخره پیمانه گفت:"ازپدری چنان عاشق پیشه،چنین پسری بعیدنیست،درست گفتن میوه دور از درخت نمی افته،باشه،باپدرت حرف بزن."
    6
    امید در حالی که اشعاری زیر لب زمزمه می کرد،به حمام رفت ودوش آب سرد راباز کرد،احساس می کرد به اندازه ده مردانرژی دارد.پیمانه اوراپذیرفته بودواو می بایست زودتر خانواده اش را مطلع می کرد.به نارسیس گفته بود به ماریا خبردهدتابه آنجابیاید ودیده بود که نارسیس وتورج خان کنجکاوانه نگاهی ردو بدل کرده بودند.نزدیک غروب بود که ماریا آمد.نگرانی درچهره اش موج می زد.وقتی آنها راسلامت دید؛گفت:"این نارسیس بلاگرفته چنان منوترسوندکه گفتم زبونم لال واسه آقا جون مشکلی پیش اومده،یه کلمه نگفت چرابایدبیام ."نارسیس نگاهی به امیدکردوگفت:"آخه وقتی چیزی نمی دونم،چی بایدبگم؟"وقتی ماریا مانتویش را آوبزان کرد،شالش را روی شانه هایش انداخت وکنار پدرش نشست.بعدازاینکه خدمتکارشان خیریه چای آورد،تورج خان گفت:"خوب امیدجان،همه جمع شدن.حالا بگوچی می خواستی بگی."امید از گوشه چشم نگاهی به آنها کرد،خیال می کردخیلی راحت می تواندهمه چیز رابگوید .اماحالا که وقتش رسیده بود؛گوش هایش داغ شده بودوبااینکه تازه از زیردوش آب سردبیرون آمده بود،تنش خیس عرق بود.ماریا که سکوت اورا طولانی دیدگفت:"خوب بگو چی شده.ماکه نصف عمرشدیم.نکنه دسته گلی به آب دادی،بدهی بالا آوردی،آره؟"
    امید پوزخندی زدوگفت:"نه بابا؛بدهی چیه؟مگه من چه کاره م که بدهی بالا بیارم؟یه کارمندساده ی بانک.صبح می رم ظهر برمی گردم .انقدرحواسم هست که کم وکسری نیارم."نارسیس گفت:"من یه چیزایی می دونم ولی مطمئن نیستم."امیدگویی دنبال کمکی می گشت،شادمانه به طرف او برگشت وگفت:"چی میدونی؟"نارسیس گفت:"والله مدتیه آقا سرشون توکتاب شعرودفترودستکه ودائم می نویسه ونوارگوش می ده،اونم چه آهنگ هایی غلط نکنم،آقا عاشق شده درسته؟"تورج وماریا نگاهی ردوبدل کردند.ناگهان ماریامثل فنرازجاپریدوگفت:"چه غلطا!نارسیس،واسه چی وقتی از چیزی مطمئن نیستی حرف می زنی؟امیدروچه به این حرفها!"امید که حرف دلش را نارسیس به زبان آورده بودواحساس راحتی می کرد،جراتی پیداکردوگفت:"چرادعواش می کنی؟خوب راست می گه دیگه."ماریاپوزخندی زدوگفت:"واقعا؟مبارکه،حالا توی کدوم جهنم دره ای اونو دیدی؟"امیدازسردلخوری گفت:"مگه گناه کردم؟این چه طرزحرف زدنه؟"ماریاگفت:"بذارآب پاکی رو بریزم روی دستت،داداش.توی خونه ی مارسم نیست کسی سرخود واسه خودش تصمیم بگیره.درسته بیست وپنج سالته،اما هنوزبچه ای،هنوزخامی،خیلی ها مثل توبادیدن یه چشم وابرو وناز وادا خام شدن،اما این خامی اونا رو به قهقرا کشوند."تورج خان به ماریاگفت:"حالا خودت رو ناراحت نکن،باباجون؛"ماریاگفت:"آخه چه طوری باباجون؟یعنی می گین ساکت باشم ودست رودست بذارم؟مکثی کرد وادامه داد،صدایش می لرزید"شما که یادتون نرفته مامان چقدر عاشق امید بودوچه آرزوها براش داشت.اگه امروز زنده بودساکت می نشست؟دست روی دست می ذاشت تا هربی سروپایی مخ پسرش رو بزنه،یابراش یه زن نجیب وبا اصل ونسب وتحصیل کرده پیدامی کرد؟"امیدمثل باروت منفجرشدوگفت:"ببین ماریا،احترام خودت رو حفظ کن،سال ها بهت احترام گذاشتم.چرا نمی ذاری حرفم رو بزنم؟چرا یه طرفه به قاضی می ری؟آخه تو ازکجامی دونی به قول خودت ،یه دختر بی اصل ونسب ونانجیب قاپ منودزدیده؟"ماریاگفت:"من بدبخت مهتاب رو برات در نظر گرفتم،یه ترم دیگه مدرک داروسازی شو می گیره،از زیبایی ونجابت واصل ونسب وفهم وکمال هم که چیزی کم نداره،اون وقت می گی من حق ندارم ناراحت بشم؟"امید باشنیدن این اسم،غضب آلود روی مبل صاف نشست وگفت:"واسه خودت درنظرگرفتی یا واسه من؟نبایست نظر من رو می پرسیدی؟من حق ندارم واسه آینده ی خودم تصمیم بگیرم؟دلیل نمی شه چون خواهر زاده ی شوهرتوئه برای من مناسب باشه.من ازکجابدونم چه اخلاق ورفتاری داره.من حتی حاضر نیستم با اون همکلام بشم،چه برسه به اینکه بخوام باهاش زندگی کنم؛"ماریا با صدای بلندشروع به گریه کردوهق هق کنان گفت:"می بینی آقاجون چطور حق منو کف دستم گذاشت.من سالها از جونم مایه گذاشتم،از وقتم،از زندگیم،نذاشتم جای خالی مامانو حس کنه،حالااین مزد دستمه؟"
    امیدازسرکلافگی پایش رابه زمین کوبیدوگفت:"بسه دیگه؛شما زن ها فقط با گریه بلدین حرف خودتون روپیش ببرین،سلاح زن ها گریه س،باگریه هر حرف زوری روبه مرد تحمیل می کنین،من کی به تو بی احترامی کردم؟"درهمین حال با حالتی عصبی مشتی برسرش کوبید."غیراز اینه که گفتم:می خوام بادختری که دوستش دارم وپسندیدمش زندگی کنم؟من نمک نشناس نیستم.هیچی هم یادم نرفته،نه امروز،که تا ابدمدیونت هستم.امالااقل اجازه بده من اونو معرفی کنم،بعد بگوخوبه یابده.بعدهزارعیب وایرادوننگ روش بذار."خیریه بایک سینی شربت نسترن واردشدوگفت:"خون خودتون روکثیف نکنین .چرابامشت به سرنازنینت میکوبی،پسرجون؟بیا بخوربرشیطون لعنت بفرست."
    سکوت حاکم شد.همه ازسر اکراه شربت رانوشیدند،درحالی که هیچ کدام ازآنان نفهمیدچه خورد،شربت نسترن که همیشه آن راباولع می نوشیدند وبازهم می خواستند،حالا مثل آب گرمی بی مزه ازگلویشان پایین رفت.تورج خان گفت:"راست می گه ماری جون.بذارببینیم اون کیه.حرف بزن،امید"
    امیدبه پشتی مبل تکیه کردوگفت:"من می خوام با پیمانه دخترعموجان منوچهر ازدواج کنم.حالابگین زشته،نانجیبه،بی اصل ونصبه،هرچی دوست داری بگین تف سربالاست" ماریاگفت:"هوم ؛نگفتم آقا عقلش به چشمشه ،یه بار،اونم چندماه قبل اونو توخونه ی عمه پریوش دیده،من نمی گم پیمانه دختر بدیه،اما تو لیاقت بهتر ازاونو داری." امید گفت:"خواهرجون مگه من کی هستم؟مگه ما کی هستیم؟ ماهم آدمها یی هستیم مثل بقیه، من به اون علاقه دارم،وقتی فقط اونو می خوام،چرا پا روی دلم بذارم وبرم بایه دکتر داروساز ازدواج کنم؟من از آدمای مغرور وعصا قورت داده متنفرم.این طور دخترها همیشه با رویاهاشون زندگی می کنن،واقع بین نیستن . من تحمل این نوع زندگی رو ندارم.به چی دلخوش باشم؟ به این که مردم بگن بادخترفلان الدوله ازدواج کرد،اون وقت خودم با خون دل زندگی رو ادامه بدم؟ نه خواهرم ،هیچ آدم عاقلی واسه حسرت به دل کردن مردم دستی دستی خودش رو توی آتیش نمیندازه:" ماریا درحالی که به نشانه اعتراض از جا بلند می شد گفت:"حالا دیگه فک و فامیل من شوهر من شدن عصا قورت داده و فلان الدوله؟یه دقیقه دیگه اینجا بشینم هزارعیب وعلت روی روز به می ذاری،برو یا هر کی دوست داری ازدواج کن،خلایق هرچه لایق "امید که با سکوت تورج خان کلافه شده بود،در حالی که شانه های ماریا را می کشید،او را به عقب برگرداند گفت:"توبمون ،خواهرجون، اونی که بایدبره منم، من زیادیم، خونه ای که گوش شنوا واسه شنیدن حرف حساب وجود نداره،جای موندن نیست."
    امید از درخارج شد و چنان در را به هم کوبید که ساختمان لرزید.همه حیرت زده برجای ماندند.ماریا برگشت،نگاهی به پدرش انداخت وگفت:"نگران نباش،آقاجون برمی گرده،جایی رو نداره بره.منم اگه حرفی می زنم واسه خوشبختی خودشه،واسه سرفرازی خودشه،کی من بد اونو خواستم که این دفعه ی دوم باشه؟"روبه خواهرکوچک ترش کرد و گفت:"تویه حرفی بزن نارسیس،پیمانه بهتره یا مهتاب؟" نارسیس که سوهان را با حالتی عصبی به ناخن هایش می کشید،بدون اینکه نگاهی به ماریا بیاندازد،شانه ای بالا انداخت.ماریا از سر دلخوری رویش رابرگرداند و گفت:" توهم انقدرها بی تقصیر نیستی،به قول خودت می دیدی عوض شده،شعرعاشقانه می خونه،قلم و کاغذ به دست گرفته ومی نویسه،نمی تونستی یه کلمه به من بگی تا اونو سرجاش بشونم و قال قضیه رو بخوابونم؟تو چقدرهالویی ،دختر؟" ماریا که ازسکوت نارسیس کلافه شده بود،این بار به طور جدی بلندشد و در حالی که سعی می کرد وانمود کند خونسرد است و اتفاق مهمی نیافتاده است،گفت:"تا وقتی ما خواستگاری نریم،اون نمی تونه ازدواج کنه،پس محکم باشین،آقاجون. از این های وهوی نترسین.آب ازآب تکون نمی خوره،بالاخره خودش خسته می شه ومجبورمی شه حرف بزرگترش رو گوش کنه."
    ماریا پدرش را بوسید و خداحافظی کرد.تورج خان و نارسیس صدای او را شنیدند که وقتی از در خارج می شد،با خود حرف می زد و می گفت:"اگه می دونستم خبرمرگم می رم مجلس ختم سرخر پیدا می کنم،قلم پامو می شکوندم و نمی رفتم."
    امید ساعت ها بی هدف در خیابان ها پرسه زد.آدم ها را نمی دید،صدای بوق خودروها رانمی شنید،قهقهه ی شاد کودکان برایش معنایی نداشت.زوج های جوان دست در دست ازکنارش می گذشتند،اما برای امید مانند مجسمه هایی متحرک بودند.به نظر او شهر را سکوتی غمبار فرا گرفته بود و روح زندگی درآن وجود نداشت.هرچه می شنید،فقط صداهای نامفهوم بود که او راکلافه می کرد.فقط یک تصویر برایش معنا داشت،پیمانه و دیگر هیچ.همه ی فکر و حواسش به او بود.هرگز تصورش را نمی کرد ماریا آن قدرغیرمنطقی باشد و با خودخواهی جلوی او بایستد.اما چرا پدرش حرفی نزده بود؟چرا از او دفاع نکرده بود؟امید هرگز توقع این بی مهری رانداشت.پیمانه، مرواریدی بود که برای رسیدن به آن،ازهیچ موج وتوفانی نمی ترسید.
    شب از نیمه گذشته بود که امید خودش راجلوی خانه دوستش حسام دید.اتاق حسام درطبقه دوم مشرف به کوچه بود.امید سنگریزه ای به طرف شیشه پرتاب کرد و منتظر ماند.چراغ خاموش بود.معلوم بود یا حسام خوابیده است یا درتاریکی مشغول گوش کردن به موسیقی است و صدایی نمی شنود.سنگریزه ی دوم را محکم ترپرتاب کرد.دقایقی بعدحسام،هراسان پنجره را گشود و با عصبانیت گفت:"بر پدر مردم آزار لعنت،کیه نصف شبی؟"امید به آرامی گفت :"هیس ،منم ،امید. آروم باش .بیا پایین درو بازکن."

  19. کاربر مقابل پست آوینا عزیز را پسندیده است:

    محمدملایی (08-09-2012)

  20. Top | #10



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    55.06
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,469
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    حسام تعجب زده سرش را بيرون اورد و گفت:"مگه خواب نما شدي، پسر؟اين وقت شب اينجا چيكار ميكني؟مگه روز
    خدا رو ازت گرفتن؟نمياي،نمياي،حالا هم كه پيدات شده،مثل دزدها توي تاريكي شب مياي پشت پنجره؟برو مي خوام
    بخوابم."
    اميد كلافه شد و گفت:"مزه پراني بسه.ميگم بيا پايين در رو باز كن،وگرنه زنگ مي زنم و همه رو بيدار مي كنم."
    وقتي حسام در را به روي او باز كرد،گفت:"بخشكي شانس!هر چي ادم خل و چل و ديوونه س،با ما دوست مي شه!"
    اميد پشت سر حسام پله ها رو پاورچين بالا رفت.حسام چراغ اتاق را روشن كرد و با ديدن چهره ي پريشان اميد گفت:"
    اين چه ريخت و قيافه ايه واسه خودت درست كردي؟چه مرگت شده؟دعوا كردي؟تو كه اهل اين حرفا نبودي."
    اميد روي زمين دراز كشيد،چشمانش را به سقف دوخت و گفت:"ولم كن حوصله ندارم.اين چراغ لعنتي رو خاموش كن
    بذار كپه ي مرگم رو بذارم."
    حسام گفت:"به همين خيال باش.ارواح عمه ت اگه بذارم بخوابي!اومدي منو زابه راه كردي و حالا مي خواي بخوابي؟يا
    ميگي چي شده، يا با چك و لگد از بالاي پله ها پرتت مي كنم پايين."
    اميد نيم خيز شد و از سر درماندگي گفت:"خيلي خب،ميگم اما فردا.واسه همين اومدم اينجا تا با تو درددل كنم،شايد هم
    مشورت!اما بذار استراحت كنم،بعد."
    حسام ابروهايش را بالا برد و گفت:"نچ،يعني نه.يعني نمي شه،آقا جون.يا همين حالا،يا بيرون!"
    اميد لگدي به پهلوي او زد و گفت:"لااقل يه ليوان آب به من بده گلوم تازه بشه بتونم حرف بزنم.چرا مثل عقب مونده ها
    نشستي و بر و بر منو نگاه مي كني؟"
    حسام در حالي كه از جايش بلند مي شد،گفت:"عقب مونده جد و ابادته."جلوي در اتاق ايستاد."شام خوردي؟"وقتي سكوت
    اميد را ديد،دست هايش را بالا گرفت"خدايا مگه من چه گناهي كردم كه بايد از خواب ناز بيدار بشم و هرچي ادم گرسنه
    و تشنه س سير كنم؟"
    اميد پوزخندي زد و گفت:"خوش به حالت.كاش منم مثل تو غمي نداشتم."
    حسام پايين رفت و دقايقي بعد با يك شيشه اب خنك و يك سيني غذا برگشت.سيني را جلوي اميد گذاشت و گفت:"پاشو
    كوفت كن.اين اب،اينم غذا."
    اميد نيم خيز شد،ليواني اي نوشيد و دوباره دراز كشيد.
    حسام گفت:"اين نازها رو واسه عمه جونت ببر.من حوصله ي ناز كشيدن ندارم.پاو.شام به اين خوشمزگي به عمرت
    نخوردي.سالاد ماكاروني،نان لواش،نوشابه ي خنك.پاشو ديگه!"اميد گفت:"اذيتم نكن.باوركن ميل ندارم."
    "فضولي موقوف.مي خوري يا تو حلقت بريزم؟"
    اميد نشست،كلافه سرش را ميان دستانش گرفت و گفت:"عجب غلطي كردم اومدم اينجا.گوشه ي خيابان روي كارتن
    خوابيده بودم بهتر از اين جهنم دره بود."
    حسام گفت:"جهنم دره اون جاييه كه جد و ابادت توش بزرگ شدن.اخه تو چه مرگته،اميد؟اين ادا اطوارها چيه؟چرا مثل
    دخترهاي دم بخت عشوه مياي؟"
    اميد دو قاشق از سالاد ماكاروني خورد.راه گلويش بسته شده بود و چيزي پايين نمي رفت.ليواني اب نوشيد و به ديوار
    تكيه داد.نگاهي به حسام انداخت و گفت:"به حال تو غبطه مي خودم.كاش منم مثل تو غمي نداشتم."
    سپس همه ي ماجرا را،از روزي كه پيمانه را ديده و به او دل بسته بود تا امروز پيش امده بود،بدون كم و كاست براي
    حسام تعريف كرد.وقتي حرف هايش تمام شد،از سر درماندگي گفت:"تو جاي من بودي چه مي كردي؟"
    حسام گلويش را صاف كرد،بادي به غبغب انداخت و گفت:"الهي شكر.نمرديم و يه نفر با ما صلاح و مشورت كرد.ما هم
    ادم حسابي بوديم و نمي دونستيم."
    اميد از سر عصبانيت گفت:"من دارم جدي حرف مي زنم."
    "اخه عزيز من،چرا بي خود و بي جهت خودت رو ناراحت مي كني؟تا بوده،از اين حرفا بوده.هنوز بيشتر خونواده ها
    سنتي فكر مي كنن و دوست دارن واسه پسرشون به همون شيوه ي مرسوم و سنتي زن بگيرن.البته اين خوبه،اما نبايد
    خيال كنن چون پسرشون خودش دختر مورد علاقه ش رو انتخاب كرده اشتباه كرده يا گناه كبيره مرتكب شده."
    اميد گفت:"وقتي پيمانه راضي شد،خيال كردم ديگه مشكلي ندارم.نمي دونستم اول بايد واسطه بفرستم و خونواده ي خودم
    رو راضي كنم."
    "خوب،در مورد تو فرق مي كنه.تو اولين پسر خونواده اي،اونم تكه جواهر نابي كه بعد از كلي نذر و نياز به دنيا اومده.
    معلومه واسه زدن دادنت حساسيت به خرج ميدن."
    اميد پوزخندي زد و گفت:"تو كي ادم ميشي،نمي دونم.اما مگه من دختر بدي رو انتخاب كردم؟بابا يكي نيست به اينا بگه
    پيمانه فاميل ماست،از خون و پوست ماست.حالا اگه غريبه بود و جد اندر جدش رو نمي شناختنفحق داشتن."
    حسام گفت:"از من مي شنوي كاكو،دلت رو يك دله كن.اگه واقعا دختره رو دوست داري،مثل كوه باش،قرص و محكم
    بايست و نذار عمري پشيمون بشي و چاره اي نداشته باشي.البته من اينا رو بي دليل نميگم.وقتي زن اولي رو گرفتم و
    دوستش نداشتم،فهميدم چه كلاه گشادي سرم رفته و دل به دريا زدم و دومي رو گرفتم.خلاصه سومي همون شد كه مي
    خواستم!"
    اميد خنديد و گفت:"ادم پيش تو باشه،غم غصه ش رو فراموش مي كنه.معلوم نيست كدوم حرفت شوخيه،كدوم جدي.بازم
    ميگم،خوش به حالت.كاش منم بي خيالي تو رو داشتم."
    حسام جدي شد و گفت:"عاشق شدن لياقت مي خواد.خوش به حال تو كه واقعا عاشق شدي.باور كن من نمي تونم هيچ
    دختري رو دوست داشته باشم،چه برسه به اينكه براي خاطرش نصفه شبي اواره بشم و حتي حاضر باشم روي كارتن
    بخوابم."
    اميد گفت:"ناقلا پس اون تلفن هاي يه ساعته رو با كي حرف مي زني؟هميشه يا تلفن مشغوله يا وقتي بوق ازاد مي زنه،تو
    گوشي رو برمي داري و كسي ق نداره دست به تلفن بزنه.انقدر پدر و مادرت رو كلافه كردي كه مي خوان يه خط
    اختصاصي برات بگيرن و خودشون رو راحت كنن."
    حسام با خوشحالي گفت:"جدي ميگي؟خدا خبري از بهشت بهت بده.خوب،ميگي چي كار كنم؟دخترهاي حيووني زنگ مي
    زنن و منم دلم نمياد دلشون رو بشكنم.مي گم اگه به اين دلخوشن كه

  21. کاربر مقابل پست آوینا عزیز را پسندیده است:

    محمدملایی (08-09-2012)

صفحه 1 از 6 123 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
تارنماي ايران پرديس با لطف و ياري خداي مهربان در سال 1386 تاسيس شد.روز به روز که از عمر ايران پرديس ميگذشت دوستان زيادي به جمعش محلق شدند و تا به امروز مخاطبان زيادي از اين تارنماي کاملا فارسي استفاده ميکنند ايران پرديس با پشت سر گذاشتن فراز و نشيب زياد و با عنايت خداو لطف بيکرانش امروزه توانسته در پنجمين جشنواره رسانه هاي ديجيتال عنوان برترين انجمن گفتگوهاي پارسي را کسب کند انجمن هاي ايران پرديس امروزه با هدف خدمت رساني به يکي از بزرگترين انجمن هاي ايران و پر مخاطب ترين انجمن هاي دنياي مجازي تبديل شده و اميدوار هست با همين هدف هم به جايگاه اصلي و واقعيش دست يابد.

اکنون ساعت 05:15 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.

ایمیل پست الکترونیکی مدیریت سایت : iranpardis.com@gmail.com
شماره سامانه پیامک : 30005604500000