انتخاب رنگ سبز انتخاب رنگ آبی انتخاب رنگ قرمز انتخاب رنگ نارنجی
خوراک آر اس اس

  آخرین ارسالات انجمن

تبلیغات ایران پردیس
تبلیغات ایران پردیس تبلیغات ایران پردیس

+ ارسال موضوع جدید
صفحه 3 از 11 نخستنخست 12345 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 21 به 30 از 105

موضوع: دروغهای صمیمانه | ماریا بارت

  1. Top | #21



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    55.12
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,468
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    کیت در کنارش بوده است ؟
    هالی پرسید:"تو می خوای من حرف بزنم،آره؟خیلی خوب،باشه.من غمگینم ولی نه اون طوری که تو خیال می کنی.من بسختی شوهرم رو می شناسم،حتی نمی دونم دوستش دارم یا نه.در واقع در این لحظه من هیچی نمی دونم بجز گیجی و نگرانی.حالا راضی شدی؟ "
    کیت به او خیره شد.اولین عکس العملش این بود که مقابله به مثل کند،ولی هالی تحت فشار بود و پریشان حواس.بنابراین زبانش را نگه داشت."هالی،موضوع راضی شدن نیست."
    هالی پوزخندی زد:"نیست؟"
    "نه! این بار کیت هم با لحنی تند جوابش را داد.نتوانست خودش راکنترل کند."من فقط خیال کردم شاید تو به کمک احتیاج داشته باشی. همین."
    هالی به سردی یخ گفت:"اگه به کمک احتیاج داشته باشم،میگم."کیت از روی پیشخوان پایین پرید و درحالی که پاهایش را محکم بر زمین می کوبید،رفت تا باقیمانده فنجان چایش را در ظرفشویی خالی کند.به اندازه کافی خورده بود.از این حرفها به جایی نمی رسید."خیلی خوب،پس.من میرم.واضحه که تو نمی خوای من اینجا باشم."
    هالی عصبانی جوال داد:"حق با توئه .نمی خوام!"و رویش را برگرداند.
    کیت دندان قروچه ای کرد."خوبه! من میرم!"
    وقتی کیت به طرف اتاق نشیمن رفت تا وسایلش را جمع کند،هالی پشت سرش فریاد زد:"خوبه!خوب!"بعد به دنبال او تا هال رفت.
    کیت صدا زد:"خدانگهدار!"و بعد شتاب زده آپارتمان را ترک کرد و از پله ها پایین رفت.او دست تکان نداد،برنگشت و حتی به بالا نگاه نکرد.پایین پله ها ایستاد،یقه ی کتش را بالازد و بعد از در خارج شد و در را پشت سرش محکم به هم کوبید.
    هالی پشت سر او جواب داد:"خدانگهدارِ تو!"در آپارتمان را محکم به هم زد،طوری که شکاف نامه های پستی تکان خورد و صدا کرد.بعد خودش را روی صندلی هال انداخت و سرش را در دستهایش گرفت.ناگهان احساس حماقت و بدبختی کرد.
    ساعت 3 صبح،اداره پلیس چلسی
    اتاق کنتر کامپیوتری ساکت بود.ساعات خلوت صبح بود.مأموری که مسوؤل دریافت پیام بود،خمیازه ای کشید و بدنش را کش و قوسی داد.دیر وقت بود،تقریباً اواخر نوبت کاری و او شدیداً به قهوه احتیاج داشت.پرسید:"یه نوشیدنی می خوای،گروهبان؟"
    از جا بلند شد و به دنبال پول خرد ته جیبش را گشت.همین که چند سکه ای از ته جیبش بیرون کشید و آنها را روی میز گذاشت،تلفن زنگ زد.به تلفن جواب داد،چند دقیقه ای گوش کرد و بعد گفت:"می تونین چند لحظه گوشی رو نگه دارین؟"دکمه ای را فشار داد و تلفن کننده را پشت خط نگه داشت.
    "گروهبان،از دایره ی افراد گمشده س.در ارتباط با برگه ی درخواست شماره ی 584 که امشب فرستادیم.ظاهراً یه فرم مشابه از طرف اداره پلیس برایتون ثبت شده."
    گروهبان جواب داد:"بسیار خوب،بهشون بگو ما باهاشون تماس می گیریم."
    پاسبان سریع به تلفن جواب داد و گوشی را گذاشت."مثل اینکه یه کسی خرابکاری کرده،این طور نیست گروهبان؟"
    "امکان داره.برگه رو در بیار تا نگاهی بندازیم.کی اونو پر کرده؟"
    "منینگز."
    "بگو با برگه بیاد اینجا."
    "رفته گشت،گروهبان."
    "پس فقط برگه رو بیار،سرکار."عصبانیتش اوج گرفت.او امیدوار بود شب را به آرامی به پایان برساند.
    "بسیار خوب،گروهبان."
    پاسبان به انتهای راهرو رفت و گروهبان از سرخستگی دستهایش را روی صورتش مالید.
    "بفرمایید،گروهبان.برگه ی 584.به نظر میاد درست پر شده."
    "بذار یه نگاهی بندازیم."گروهبان تمام جزییات را کنترل کرد.بعد گوشی تلفن را برداشت و رو به پاسبان کرد."بسیار خوب،دیو.من خودم به اش رسیدگی می کنم."و منتظر شد تا تلفن وصل شود."الو،اشخاص گمشده؟من گروهبان پیت دیویس هستم،از اداره ی پلیس چلسی.در ارتباط با برگه ی 584، با شماره ی ثبت سی.دی.2331.تا جایی که به ما مربوط میشه،ما اینجا یه درخواست قانونی داریم.می تونین به من بگین مشکل چیه؟"چند لحظه ای ساکت ماند."بله،حتماً،اینجا پیش روی منه.ادامه بدین."همین طور که صدای پشت خط برگه را می خواند،او هم از بالا به پایین برگه ی خودشان را نگاه می کرد و اطلاعات را تطبیق می داد."بله،می فهمم."چند دقیقه بعد ادامه داد."پس ما الآن با برایتون تماس می گیریم.متشکرم."گوشی را گذاشت."دیو ممکنه اداره پلیس برایتون رو بگیری؟ این یکی خیلی عجیبه!"
    "بله،گروهبان."پاسبان به سراغ دفتر شماره تلفن اداره های پلیس رفت.
    گروهبان از جا بلند شد،کش و قوسی به بدنش داد و کمرش را مالید."چه بموقع!اشخاص گمشده!"بعد گوشی تلفن را گرفت و با افسر کشیک برایتون صحبت کرد.


  2. کاربر مقابل پست آوینا عزیز را پسندیده است:

    mr.net (10-31-2012)

  3. محل تبليغات شما    موزيک روز
     
  4. Top | #22



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    55.12
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,468
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    5
    اداره پلیس چلسی،ساعت6 صبح
    "چی شده،پیت؟"رئیس پلیس هارت تازه پالتویش را در آورده بود که دویس در زد."اولین مشکل روز.انتظارش رو داشتم،بیا تو!"
    دویس وارد اتاق شد و یک دسته کاغذ منگنه شده را روی میز تحریر گذاشت و گفت:"به نظرم همین طوره،قربان.این یکی یه کم عجیبه.خوشحال می شم اونور از سر باز کنم!"
    "چی هست؟هارت دسته کاغذ رویی را برداشت و نگاهی انداخت و ورق زد."برگه ی 584،مشکلش چیه؟"
    دیویس جواب داد:"اداره پلیس برایتون.همه ش همونجاس،با یه نسخه از برگه ی اونا."
    "آه..."هارت به خواندن ادامه داد."می فهمم."سرش را بالا کرد."گمان می کنم یه مورد برای بخش تحقیقات جنایی،تو این طور خیال نمی کنی؟"
    گروهبان لبخندی زد.
    رئیس پلیس از میان در صدا زد:"رابرت؟بیا اینجا."
    باز پرس رابرت ایمز تقریباً بلافاصله ظاهر شد."بله،قربان؟"
    "یه موضوع برای بخش تحقیقات جنایی.گروهبان دیویس برات توضیح میده.تحقیقاتی در مورد اشخاص گمشده."رئیس پلیس از جا بلند شد و میز را دور زد."قهوه؟"
    هر دو افسر پلیس با تکان دادن سر تأیید کردند.
    "بسیار خوب."رئیس پلیس به سمت در رفت و در همان حال گفت:"رابرت،اگر خواستی می تونی از یکی از کار آموزهای جدید تحقیقات استفاده کنی.بذار کارهای پیش پا افتاده رو کسی دیگه انجام بده!"
    ایمز لبخندی زد."عقیده ی خوبیه، قربان،تنبل ها رو به کار می کشم!"
    هالی نخوابیده بود.ساعت هشت صبح با یک لیوان چای روی تخت نشسته بود و فکر می کرد که آن روز صبح گالری را باز کند یا نه.درواقع یک ساعتی می شد که درباره ی این موضوع فکر می کند،ولی هنوز قادر نبود تصمیم بگیرد.زیر پتو خودش را جمع کرد و جرعه ای چای نوشید و یک بار دیگر راجع به این موضوع فکر کرد.چیزی که واقعا می خواست این بود که چشمانش را ببندد و به خواب برود،همه چیز را فراموش کند.دعوایش با کیت،ناپدید شدن سندی،و تردید و نگرانی اش را.دلش می خواست بیدار شود و ببیند که هیچ از اتفاقات بیست و چهار ساعت گذشته رخ نداده است.همین که لیوانش را روی میز کنار تخت گذاشت،تلفن زنگ زد و را ار افکارش بیرون کشید.
    "الو؟"دست دراز کرد تا کاعذ و قلمی را که شب گذشته کنار تلفن گذاشته بود،بردارد ولی دستش میان زمین و هوا ماند."اوه،می فهمم."نفسی تند کشید."بله ،البته.من می تونم همین الآن بیام اونجا. شما گفتین یه مشکل؟"نفس را به آرامی بیرون داد."نه،البته شما نمی تونین،می فهمم.من همین که بتونم میام."گوشی را گذاشت و لحاف را کنار زد.با عجله به سراغ کیفش رفت.چند دقیقه ای داخل آن را گشت و بعد کیف پولش را بیرون کشید و کارت شماره تلفن هتل آن را گشت و بعد کیف پولش را بیرون کشید و کارت شماره تلفن هتل کیت را پیدا کرد.زیر لب آهسته گفت:"اوه،خدا رو شکر."به طرف تلفن دوید و بدون اینکه فکر کند چه کار می کند،شماره را گرفت.
    "اتاق 114 لطفاً."منتظر شد."کیت!خدا رو شکر!"بعد بدون اینکه حتی نفسی تازه کند،با عجله شروع کرد به حرف زدن."همین الآن از اداره ی پلیس زنگ زدن.خواستن من برم اونجا.یه چیزهایی فهمیدن ولی به من نگفتن چی ... " وقتی کیت حرف هالی را قطع کرد . بعد با صدایی ضعیف گفت:"اوه...می فهمم.نه،البته که نه! معذرت می خوام،تصورش رو نمی کردم. یه جلسه؟ البته، واضحه. متأسفم، من ..." ناخن انگشتش را می جوید.
    صدایش ضعیف تر شد.ناگهان دستپاچگی جایش را به نا امیدی داد.دستش را روی دهانه گوشی گذاشت و نفس عمیقی کشید.اشکهایش خیلی نزدیک بود.همین طور که کیت صحبت می کرد هالی ایستاده بود و سیم تلفن را به دور انگشتش می پیچید و گوش می داد.بعد آهسته گفت:"نه،البته که می فهمم."احمق بود که بعد از دعوای شب قبل انتظار رفتاری دیگر را داشت.لبه تخت نشست.خسته بود و درمانده."بله،به ات خبر میدم.تا بعد."از تصور تنها رفتن به اداره پلیس و آنچه ممکن بود در آنجا با آن روبرو شود،اشت در چشمانش حلقه زد.تلفن زدنش اشتباه بود،کیت هیچ کمکی به او نمی کرد.ولی ظاهراً در آن لحظه برداشتن گوشی و تلفن زدن به او کار درستی به نظرش رسیده بود.
    هالی بسختی آب دهانش را قورت داد.نفسی عمیق کشید تا جلوی گریه اش را بگیرد و بعد سریع گفت:"من باید برم،وگرنه دیرم میشه.به هر حال متشکرم.خداحافظ!"
    گوشی را گذاشت و با صدای بلند فریاد زد:"احمق،زن احمق!"بعد با دستهایش صورتش را پوشاند.ولی اتاق خالی بود و صدایش در سکوت اتاق پیچید.
    کیت در اتاق هتلش در لندن،گوشی را محکم روی تلفن کوبید و قبل از اینکه دوباره آن را بردارد و شماره ی دفترش را در لندن بگیرد،چند دقیقه ای در اتاق قدم زد.
    "الو،لطفاً لوسی ییتز."صبر کرد تا تلفن را وصل کنند."سلام،لوسی.کیت توماس هستم."
    لوسی ییتز وکیلی بود که برای طرف بریتانیایی معامله ای که کیت بابتش به انگلستان آمده بود،کار می کرد.
    "همه ی مدارک رو برای جلسه ی امروز صبح آماده کرده ای؟"با انگشتش روی میز کنار تخت ضرب گرفت."خوبه،کارت خوب بوده.ببین یه مسأله ای پیش اومده،لوسی"حتی همان طور که حرف می زد هم می دانست کارش احمقانه است.شب قبل به خودش گفته بود که خودش را کنار بکشد.هالی هیچ فرقی نکرده بود و او می بایست خودش را یک طرفه فدا می کرد.ولی با این حال نمی توانست جلوی خودش را بگیرد.
    ادامه داد:"شاید من مجبور بشم یک ساعتی زودتر جلسه رو ترک کنم.خیال می کنی بتونی خودت بتنهایی جلسه رو اداره کنی؟"وفتی به جواب لوسی گوش می داد،بلند شد و ایستاد.
    هرقدر هم رفتار شب قبل هالی غیر منطقی بود،شوهرش ناپدید شده بود و به کمک او نیاز داشت.کیت نمی توانست او را به حال خودش رها کند تا با این وضعیت روبرو شود.
    کیت به لوسی جواب داد:"عالیه!این کمک بزرگیه،متشکرم.من الآن راه می افتم و بیست دقیقه ی دیگه می بینمت.شایدم بیست و پنج دقیقه،بستگی به قطار مترو داره."دست دراز کرد تا کتش را از پشتی صندلی بردارد."بله،می بینمت."گوشی را گذاشت و در کیفش را بست و پالتویش را پوشید.او عصبانی خوابیده و با این تصمیم بیدار شده بود که هالی را فراموش کند و حالا یک ساعت بعد،ترتیبی برای ملاقات با او می داد.کیفش را برداشت و به طرف در رفت.فکر کرد:پس هیچی عوض نشده.همین طور که به سمت آسانسور می رفت،دید این فکر به جای اینکه او را عصبانی کند،به طرز عجیب نشاط آور است.لبخندی زد و به سرسرای هتل رفت.
    هالی خودش را در پالتویش پیچید و یک جرعه از قهوه ای را که افسر پلیس زن برایش آورده بود،نوشید.اداره پلیس سرد نبود،ولی به نظر کی رسید او نمی تواند از لرزیدن خودداری کند.دستهایش می لرزید و او مجبور بود لیوان را محکم بگیرد تا لرزش دستش دیده نشود.
    وقتی گروهبان بازپرس رابرت ایمز به اتاق برگشت،هالی سرش را بالا کرد و با خود گفت:چه پلیس ناخوشایندی.مردی جوان و مرتب و قد کوتاه با عینک گرد کوچک و نگاهی کنجکاو،برای کار در بانک مناسب تر بود.
    "متأسفم شمارو منتظر گذاشتم،خانم گریگسون."او روبروی هالی نشست و پاکت سیگارش را بیرون آورد."اشکالی نداره؟"به ته پاکت زد و بعد سیگاری به هالی تعارف کرد.
    "نه،متشکرم."هالی سعی کرد لبخند بزند."یک سال پیش ترک کردم.حالا میگم ای کاش این کارو نکرده بودم."
    ایمز سری تکان داد و سیگارش را روشن کرد.پکی زد و گفت:"خانم گریگسون،هالی.متأسفم که مجبورم دوباره این کارو بکنم،ولی ما باید بعضی نکات برگه رو یه بار دیگه روشن کنیم."
    هالی تامل کرد.بدرستی نمی دانست چه چیزی پیش رو دارد.به تمام سؤالات او توضیحی مختصر داده و او را در انتظار گذاشته بودند.شروع کرد به صبحبت:"ببین من نمی دونم چرا باید بدون هیچ توضیح منطقی و مستدلی یه بار دیگه به اونا جواب بدم."
    ایمز خاکستر سیگارش را تکاند.هالی متوجه دستهای او شد،دستهای رنگ پریده و تپل.ایمز گفت:"من می فهمم،هالی،ولی تنها چیزی که در این لحظه می تونم بگم اینه که ما به هیچ عنوان از شما بازجویی نمی کنیم.ما خیلی ساده سعی داریم بعضی حقایق پرونده رو روشن کنیم.دربرگه ی اشخاص گمشده مسأله ای پیش اومده و لازمه من قبل از اینگه در مورد این موضوع تحقیقات بیشتری انجام بدم،از بعضی اطلاعات کاملاً مطمئن بشم."
    "تحقیقات؟"هالی از شنیدن این کلمه جا خورد.
    "رسیدگی."ایمز برگه ی 584 را که هالی شب قبل پر کرده بود،بیرون کشید."می تونم جزییاتی رو که شما نوشتین،مرور کنم؟"
    هالی آهی کشید."بله،بسیار خوب."خیال نمی کرد بتواند مطلب مفیدی به آنچه قبلاً گفته بود،اضافه کند.
    "اسم کامل شوهر شما آلکساندر ریچارد ترنر بود؟"
    هالی با تکان دادن سر تأیید کرد.
    "تاریخ تولد،بیست و پنج آوریل 1948.سن چهل و پنج.متولد لندن،انگلستان.اون بریتانیاییه،سفید پوست،قد صد و هشتاد و پنج؟"
    "بله."
    "حالا- علامت،زخم،خالکوبی،ویژگی جسمانی.شما اینجا نوشتین بغیر از کک و مک های روی پوست و غیره،تنها علامت مشخصه،جای زخمی در حدود دو و نیم سانتی متر روی گردن،سمت چپ،درست بالای محل یقه ی پیرهن داره که جای برداشتن یه خال بوده،درسته؟"
    هالی با حرکت سر تأیید کرد.
    "شما مطمئنین که فقط همینه؟دندون مصنوعی؟ماه گرفتگی یا جای زخم دیگه ای نداشته؟"
    "نه!"هالی ناباورانه سرش را تکان داد."من قبلاً به شما گفتم.به هر حال چرا می خواین بدونین؟"
    "معذرت می خوام.من نمی خوام بیش از این شما رو ناراحت کنم.اما مجبورم."
    هالی سرش را به زیر انداخت،پالتویش را محکم تر به دورش پیچید و به آرامی گفت:"ادامه بدین."
    "هیکل،متوسط.مو،قهوه ای روشن،کوتاه و کمی مجعد که در شقیقه ها کمی خاکستری شده. چشمها،سبز.بدون عینک یا لنز داخل چشم.رنگ چهره،روشن.بدون ریش و سبیل.حالا لباسها.شوهر شما یه دست کت و شلوار راه راه سورمه ای پوشیده بود.دوخت آماده از آستین رید.پیراهن راه راه مارک ام.و.اس. که جزییات اونو به خاطر نمیارین.کراوات قرمز،که بازم جزییاتش رو به خاطر نمیارین.کفشها،چرمی مشکی.اندازه اونا رو نمی دونین،در حدود چهل و سه.یه پالتوی پشمی سورمه ای،ساعت مردونه ی غواصی،استن لس استیل مارک تگ هیور.بله؟همه درسته؟"
    هالی دوباره سرش را به نشانه تأیید تکان داد.
    ایمز برگه را دوباره لای پرونده گذاشت و نگاهی به برگه ی زیر آن انداخت.بغیر از نشانی و محل کار و تاریخ و زمانی که آخرین بار دیده شده بود،جزییات در هر دو برگه در پرونده ی او – برگه ی اصلی و برگه ای که از برایتون فکس شده بود _ یکسان بود.ایمز دست دراز کرد و گواهینامه ی رانندگی را برداشت و دوباره به آن نگاه کرد.شماره ی راننده،تاریخ گذراندن امتحان و تاریخ تولد همه درست و مطابق بود با آنچه در فکس برایتون نوشته شده بود.گواهی ازدواج قانونی بود،هالی گریگسون درست همان کسی بود که خودش ادعا می کرد.هیچعکس جدیدی هم از شوهرش وجود نداشت.البته برای کسی که چیزی برای پنهان کردن داشت،غیر عادی نبود.ایمز پرونده را بست و نفسی عمیق کشید .
    "هالی،گمان می کنم یه سؤال دیگه مونده.شما اصلاً کسی رو در ساسکس غربی در منطقه ی برایتون می شناسین؟"
    هالی تکرار کرد:"برایتون؟"
    "یا ساسکس غربی؟"
    هالی برای یک لحظه فکر کرد."نه،هیچ کس.تا جایی که به خاطرم میاد ،نه."
    "که این طور."گروهبان بازپرس ایمز دوباره دست دراز کرد و سیگارش را برداشت.بعد مکثی کرد،منصرف شد."هالی،ممکنه یه لحظه منتظر بمونین؟من باید مطلبی رو با رئیسم در میون بذارم."
    هالی سرش را به نشانه ی تأیید تکان داد."اون وقت من می تونم برم؟"
    ایمز ایستاد و نگاهی به او انداخت.زن بیچاره.او سزاوار این وضع نبود- هیچ کس سزاواز نبود.ایمز گفت:"بله، اون وقت شما می تونین برین."
    ایمز به راهرو رفت و از آنجا به اتاق رئیس پلیس .آهسته ضربه ای به در نیمه باز زد."قربان؟"
    رئیس پلیس سرگرم گفتگو با یکی از افسران مافوق گروهبان ایمز بود،کمیسر هیلی.
    هنگامی که ایمز وارد شد،هردو مرد سرشان را بالا کردند.
    "بله،رابرت؟"
    "قربان،هالی گریگسون در اتاق بغلیه."
    هارت برای لحظه ای مات به او نگاه کرد.
    "دو تا برگه مشابه 584.اون همون کسیه که برگه ی دوم رو پر کرده."
    "اوه،آره.درسته.ادامه بده."
    "قربان،من دو بار همه چی رو مرور کردم.دوباره تمام جزییات رو با پلیس برایتون بررسی کردم،و همه چی همون طوریه که ما تصور می کردیم.قبل از اینکه به اون بگم،خواستم با شما مشورت کنم."
    "بسیار خوب.به نظر میاد که همه چی درسته،این طور نیست؟"
    "خوب،راستش،قربان،من خیلی مطمئن نیستم.یه کم عجیبه.اینکه خانم گریگسون هیچ سوءظنی نسیت به ماجرا نداره.اون به نظر زن خیلی باهوشی میاد.ولی می تونم بگم که اصلاً شوهرش رو نمی شناخته.اون کمی بعد از آشنایی باهاش ازدواج کرده و هیچ شناختی از گذشته ی اون نداره.نمی دونم،هیچ چیز مشکوکی وجود نداره،ولی با این حال احساس می کنم یه چیزی اینجا درست در نمیاد."
    رئیس پلیس هارت دست دراز کرد تا پرونده را بگیرد.آن را باز کرد،نگاهی اجمالی به جزییات انداخت و بعد پرونده را به کمیسر هیلی داد و گفت:"پیت،ممکنه تو یه نگاهی به این بندازی؟"بعد برگشت تا کلاهش را از پشت سرش بردارد.در همین حال ادامه داد."خیال نمی کنم من خودم وقت داشته باشم.یه جلسه دارم که باید حتماً در اون شرکت کنم..."نگاهی به ساعتش انداخت."پنج دقیفه پیش می بایست می رفتم."از جا بلند شد و رو به ایمز کرد."من کمیسر هیلی رو مسؤول این پرونده می کنم.تمام نگرانیهایت رو با ایشون در میون بذار."
    هنگامی که رئیس پلیس از کنار ایمز می گذشت تا به راهرو برود،ایمز سرش را به نشانه تأیید تکان داد و سعی کرد لبخند بزند.هیلی معروف بود به اینکه از افسران تازه فارغ التحصیل شده خوشش نمی آمد.او آنها را افسران پلیس آقامنش می نامید،پسرانی که دوست نداشتند دستهایشان کثیف شود.
    هارت گفت:"به من اطلاع بدین که ماجرا چطور پیش میره."بعد کلاهش را روی سر مرتب کرد و با عجله خارج شد.
    کمیسر به پرونده نگاه کرد و چند دقیقه ای آن را مطالعه کرد.گذاشت تا ایمز درحالتی که ناراحت میان درگاهی بایستد.بالاخره سرش را بالاکرد و گفت:"هردقیقه یه ماجرا متولد میشه.گروهبان،چرا این کارو می کنن؟همیشه تو این فکرم که چطور ممکنه بعضی از زنها انقدر احمق باشن."
    ایمز خشم ناگهانی خود را فرو خورد.او به خود می بالید که از لحاظ سیاسی افکاری منطقی داشت.پس جواب داد:"فقط زنها،قربان؟"
    هیلی اظهار نظر او را نادیده گرفت."اینکه یه زن چیزی از زندگی دوگانه ی شوهرش نمی دونه،چیز جدیدی نیست،بازپرس ایمز.با تجربه ای که من دارم،این زنها فقط چیزی رو می بینن که دلشون می خواد ببینن،و چشماشون رو به روی بقیه چیزها می بندن.اون حرفی نزده که تو مشکوک بشی این یه ماجرای مرگ ساختگیه برای گرفتن پول بیمه؟"
    "نه،قربان."
    "خوب پس."کمیسر هیلی مستقیم به گروهبان ایمز نگاه کرد.او دقیقاً از آن نوع افسرانی بود که هیلی دوست نداشت؛ آدمی از خودراضی با یک مدرک دانشگاهی که به دنبال گرفتن نمرات و امتیازات بالا بود.هیلی پرونده را به طرف او دراز کرد."پرونده رو ببند،گروهبان.وقت زیادی روی اون تلف نکن."
    ایمز بی هیچ عکس العملی در مقابل خشم هیلی،پرونده را گرفت.
    "گروهبان،اگه چیز مهمی نداری که بگی،بهتره از خانم گریگسون بخوای تا وسایل پیدا شده رو شناسایی کنه."طعنه ای که زد خیلی سنگین بود.واضح بود که حرفهای ایمز درنظر او اهمیتی نداشت.
    "نهایتاً ما یه مورد جنایی داریم که نیاز به جزییات دقیق داره.تا حد امکان به مدرک احتیاج داریم."
    "بله قربان."گروهبان ایمز صورتش را بدون هیچ حالتی حفظ کرد ولی نارضایتی او کاملاً مشهود بود."ترتیبی میدم تا به ماشین خانم گریگسون رو به برایتون برسونه."
    همین کارو بکن."
    هیلی لبخندی زد ولی هیچ صمیمیتی در لبخندش نبود."وقتی وسایل شخصی رو شناسایی کرد،اون وقت ما می تونیم با خیال راحت به این مورد جنایی رسیدگی کنیم."
    "بله،قربان."ایمز پرونده را به زیر بغلش زد."و چه کسی رو باید متهم کنیم،قربان؟"
    هیلی در جواب اخمی کرد و ایمز از اتاق خارج شد.
    هالی پیشنهاد یک فنجان قهوه ی دیگر را رد کرد و در جواب اظهار نظر افسر پلیس زن در مورد هوا، سرش را از روی حواس پرتی تکان داد.هنگامی که گروهبان ایمز به اتاق برگشت ،هالی چرخید و امیدوارانه به او نگاه کرد.ولی با نشستن ایمز،امید هالی ضعیف شد.
    پرسید:"اشکالی پیش اومده،این طور نیست؟"
    گروهبان بازپرس ایمز،باچهره ای بی احساس به او نگاه کرد."هالی تصور می کنم خبر بدی براتون دارم."نفسی کوتاه کشید."درکامپیوتر مرکزی که به اداره ی پلیس برایتون وصله،یه گزارش از گم شدن شخص دیگه ای ثبت شده.این همون چیزیه که ما از دیشب تا امروز بررسیش می کردیم.ما با برایتون تماس گرفتیم و مشخص شده که مشخصات روی برکه اونا مشابه مشخصات شماست.خانم جیل ترنر نامی که ادعا می کنه همسرشه،گم شدن آقای آلکساندر ریچارد ترنر رو گزارش کرده."
    صورت هالی با اخم چین خورد."من نمی فهمم.می خواین بگین که دو تا آلکساندر ترنر وجود داره؟"
    "نه،خیال نمی کنم.به نظر میاد شخصی که گم شدنش دربرایتون گزارش شده،همون شخصیه که شما دیشب گم شدن اونو گزارش دادین."
    "همون شخص؟"حتماً منظور گروهبان این نبود..."همون؟"هالی ناباورانه سرش را تکان داد.
    "ما دلایلی داریم که معتقدیم شوهر شما،آلکساندر ترنر،یا سندی ترنر،با یه زن دیگه هم ازدواج کرده.متأسفم،حتماً براتون خیلی سخته..."گروهبان بازپرس ایمز مکثی کرد و منتظر شد تا هالی مطلبی را که او گفت،هضم کند.
    "شما دارین می گین که شوهر من با کس دیگه ای هم ازدواج کرده بوده؟"
    "بله،ما این طور تصور می کنیم."ایمز گلویش را صاف کرد."هالی،تصور می کنم مطلب دیگه ای هم هست."مستقیم به هالی نگاه کرد.بهتر بود با او روراست صحبت کند."لباسها و وسایل شخصی شوهر شما در ساحل برایتون پیدا شده .هر چند هنوز جسدی کشف نشده،ولی شواهد نشون میده که اون خودکشی کرده."
    "خودکشی کرده؟"هالی ناباورانه سرش را تکان داد.نمی توانست بسادگی این را باور کند."این مزخرفه! به چه دلیلی ممکنه اون بخواد خودش رو...؟"حرفش را قطع کرد.سندی همیشه در سفر بود و هالی تصور می کرد در خارج،ولی او می توانسته هر جایی و با هر کسی باشد.
    ایمز به آرامی گفت:"ممکنه فشار ادامه ی این زندگی دوگانه بر دوشش سنگینی می کرده."
    "ولی چطور؟چطور کسی می تونه توی این کشور دو بار ازدواج کنه؟مطمئناً گیر می افتاده؟حتماً نمی تونسته به همین راحتی قسر در بره؟"
    ایمز شانه ای بالا انداخت."گمان نمی کنم ازدواج مجدد در انگلستان انقدرها مشکل باشه،همان طور که تهیه ی مدارک تقلبی مشکل نیست.گواهی نامه ی رانندگی،کارتهای اعتباری و گذرنامه."سرش را تکان داد."احتمالاً اگر این قضیه شوهر شما...خودکشی آقای ترنر،پیش نمیومد،قضیه رو نمی شد."
    "آقای ترنر...؟"صدای هالی ضعیف شد.سعی کرد آب دهانش را قورت دهد ولی گلویش زیادی خشک شده بود."می خواین بگین که اون شوهر من نبوده ، درسته؟"
    ایمز تأمل کرد و بعد سرش را به نشانه تأیید تکان داد."اون زن دیگه در برایتون..."
    هالی گفت:"خانم ترنر؟"
    "بله.به نظر می رسه که اول اون ازدواج انجام شده.بنابراین قانونیه.متأسفم،ما اسناد دفتر سنت کاترین رو بررسی کردیم."
    "می فهمم."ولی هالی واقعا نمی فهمید.کاملاً گیج شده بود.همه چیز غیر ممکن و دور از باور بود،درست مثل اینکه بخشی از نمایشی غم انگیز باشد.هالی از ته حلق گفت:"خودکشی؟"
    "خانم گریگسون یه کمی آب میل دارین؟"
    هالی سرش را در دستهایش گرفت."آه . بله،لطفا."
    ایمز با سر به پلیس زن اشاره کرد و او در سکوت از اتاق خارج شد و تقریباً بلافاصله با یک لیوان آب برگشت.
    هالی لیوان را گرفت،دستهایش می لرزید.جرعه ای نوشید ولی فوراً حالت تهوع به او دست داد.دوباره سرش را پایین انداخت و صورتش را با دستهایش پوشاند.زمزمه کنان گفت:"متأسفم،باید به دلیل شوک باشه..."چند لحظه بعد سرش را بالا کرد."شما مطمئنین؟امکان نداره اشتباهی شده باشه ؟ "
    گروهبان سرش را به علامت نفی تکان داد."اگه حس می کنین تواناییش رو دارین،ما مایلیم شما لباسها و متعلقات آقای ترنر رو شناسایی کنین.به این ترتیب جای هیچ شکی باقی نمی مونه."
    "بله،البته."هالی لرزان از جا بلند شد.
    "خانم گریگسون،هیچ عجله ای نیست.خواهش می کنم به خودتون فرصت بدین."
    هالی گفت:"من خوبم."پشتی صندلی را محکم گرفته بود و دستش از این فشار سفید شده بود."جداً خوبم."
    گروهبان ایمز و پلیس زن نگاهی رد و بدل کردند.گاهی این وضع پیش می آمد.بعضی اشخاص شوک را بلافاصله رد می کردند،که تلاشی بود برای برگشتن به حالت طبیعی،ولی نشانه ی خوبی نبود،بعداً با شدت بیشتری به آنها ضربه می زد.
    ایمز از جا بلند شد."شما مطمئنین که الآن می تونین تحمل کنین؟ما می تونیم شما رو به خونه برسونیم و ترتیبی بدیم که امروز بعد از ظهر یا فردا قراری بذاریم."
    "نه.ترجیح میدم حالا باشه.می خوام زودتر تموم بشه."با عجله در کیفش به دنبال چیزی گشت."می تونم قبل از اینکه بریم یه تلفن بزنم؟"کیف پولش را پیدا کرد.
    "البته،سرکار پیرسون بهتون نشون مید کجا می تونین تلفن بزنین."گروهبان ایمز به سمت در رفت."من یه اتومبیل آماده می کنم.اگه چیز دیگه ای خواستین،به سرکار پیرسون بگین."
    هالی سرش را به علامت تأیید تکان داد.کیف پولش را باز کرد و کارت کیت را در آورد و قبل از اینکه دوباره آن را در کیف بیندازد،چند لحظه به آن نگاه کرد.فایده ای نداشت،کیت هرگز نمی آمد.به علاوه،او چه کار می توانست بکند؟
    هالی در سکوت به دنبال سرکار پیرسون از اتاق خارج شد.
    جیل وارد خانه شد.درسراسرا ایستاد و پشتش را به در تکیه داد.نگاهی به منظره ی آشنای اطرافش انداخت.خانه اش،خانه ی خانواده اش،و دیدن منظره ی آن خانه حالش را به هم زد.دستهایش را روی صورتش گذاشت،سُر خورد و روی زمین نشست.چشمانش را بست.هرگز در تمام زندگی اش تا این حد احساس درماندگی و پریشانی و تنهایی نکرده بود.
    "جیل؟"
    جیل به آرامی سرش را بالا کرد و سوفی را دید که بی حرکت وسط پله ها ایستاده بود.نگاه سوفی غضبناک و متهم کننده بود.پرسید:"کجا بودی؟"
    جیل نفسی عمیق کشید.وقتی صحبت کرد،صدایش ضعیف بود و خودش می دانست که لحنش رقت انگیزه است،به همین دلیل از خودش بدش می آمد."امروز صبح از اداره ی پلیس برایتون زنگ زدن و گفتن که باید برم و به سؤالاتی جواب بدم،درباره ی پدر..."حرفش را قطع کرد.آن کلمه در گلویش گیر کرد."درباره ی آلکس.نخواستم بیدارت کنم."
    سوفی مصرانه گفت:"تو می بایست به من می گفتی!من حق دارم بدونم! می تونستم با تو بیام،من..."
    جیل ناگهان بتندی گفت:"نه،نمی تونستی!"بسختی از جایش بلند شد و این تلاش برای بلند شدن خسته اش کرد."موضوع شخصی بود،به تو ربطی نداشت!"به آشپزخانه رفت.در راه بازگشت از برایتون با خودش تصمیم گرفته بود که هیچ حرفی راجع به آلکس نزند،نه حالا،به هیچ کس،هنوز نه.اول می بایست خودش با موضوع کنار می آمد.می بایست قبل از اینکه به کسی دیگر توضیح می داد،خودش مسأله را هضم می کرد،در ذهن خودش.از خیانت و فریب اَلکس شدیداً احساس آزردگی می کرد.این مسأله جسماً او را بیمار کرده بود. مثل ماشینی خودکار شروع به چیدن وسایل صبحانه روی میز کرد.یک لیوان،ظرف شکر،یک شیشه شیر.کتری را برداشت و شیر آب را باز کرد و آن را زیر فشار آب گرفت.تمام آن دروغها- سفر های بظاهر کاری،جلسات دیر وقت،شبهای اقامت در لندن.همه اینها تقریباً دو سال ادامه داشت و جیل هیچ چیز نمی دانست.چقدر می بایست احمق بوده باشد!اَلکس چطور توانسته بود این کار را بکند.چطور توانسته بود دوباره ازدواج کند؟نصف زندگی اش را در لندن بگذراند و نصف آن را اینجا و با او؟نصف زندگی تو أم با دروغ و فریب.جیل اصلاً نمی توانست باور کند.
    "جیل!برای خاطر خدا!"سوفی کتری را از دست او قاپید و شیر آب را بست."تو چه ت شده؟خدایا.همه جا رو پر آب کردی!"
    جیل از سر درماندگی همانجا ایستاده بود.سوفی درپوش ظرفشویی را برداشت و حوله ای هم روی آبها روی زمین انداخت.
    "خیس شدی."
    "آره،من..."جیل حرفش را خورد و نگاهی به بلوز خیس از آب خودش انداخت.احساس کرد که بی عرضه و دست و پا چلفتی است.تعجبی نداشت که اَلکس کسی دیگر را برای خودش پیدا کرده بود.فریاد زد:"اوه،یامسیح!سر و وضع منو ببین!"
    او دست دراز کرد و حوله ای دیگر برداشت و شروع کرد به خشک کردن بلوزش."اوه خدا.باید لباسمو عوض کنم.من نمی تونم این طوری به اداره ی پلیس برگردم.نمی تونم اجازه بدم مردم منو این طوری ببینن..."
    سوفی وحشت زده خودش را کنار کشید.این طور به نظر می رسید که جیل غیر از خودش به هیچ چیز دیگری اهمیت نمی دهد.جز اینکه چطور به نظر می رسد،و مردم چه فکری درباره اش خواهند کرد.
    جیل دست از کار کشید و سرش را بالا کرد.متوجه نگاه پر از نفرت سوفی شد.
    سوفی با صدایی که از وحشت می لرزید،پرسید:"چرا تو باید به اداره ی پلیس برگردی؟"
    جیل حوله را روی پیشخوان انداخت.می بایست با وسایل آلکس به اداره ی پلیس بر می گشت تا آن زن دیگر آنها را شناسایی کند.چطور می توانست اینها را برای سوفی توضیح دهد؟
    به دروغ گفت:"چیز مهمی نیست،یه چند تا سؤال جزئی ..."
    سوفی همان طور که به نامادری اش خیره نگاه می کرد."این حقیقت نداره.تو داری یه چیزی رو پنهان می کنی!"
    جیل ناگهان رویش را برگرداند.مطمئن نبود که تاب تحمل این وضع را داشته باشد.نفسی عمیق کشید و چشمانش را بست.تنها کاری که می خواست بکند این بود که وانمود کند همه چیز روبراه استوانمود کند که هیچ اتفاقی نیفتاده است.بعد از این شوک اخیر،نمی توانست بدرستی فکر کند،چه برسد به اینکه با اعتماد به نفس دروغ بگوید.حسرت دو روز قبل خود را می خورد،آن بی خبری سعادمندانه و توأم با خشنودی.
    بالاخره سرش را به طرف سوفی برگرداند."سوفی،خواهش می کنم برو بالا به اتاقت.من الآن وقت ندارم راجع به این موضوع صحبت کنم."
    ولی سوفی همانجایی که بود ایستاد."تو دروغ میگی،تو یه چیزی درباره ی پدر از من پنهان می کنی!"
    جیل دستهایش را بالا برد و با خستگی شقیقه های خود را مالش داد.عقل او تنها به مویی بند بود.با لبهایی به هم فشرده آهسته گفت:
    "سوفی، خواهش می کنم الآن حرفش رو نزن.باشه؟"
    سوفی نزدیک تر شد و فریاد زد:"نه،نباشه!تو داری دروغ می گی و من اینو می دونم!"صدایش با لحنی عصبی بالا رفت:"خیال نکن می تونی خلاص بشی،خیال نکن..."
    دست جیل به هوا بلند شد.باکف دست به صورت دختر خوانده اش کوبید و شدت ضربه تعادل سوفی را به هم زد.سوفی گیج همانجا ایستاد،دستش روی گونه ی سوزانش بود و خیره به جیل نگاه می کرد.زیر لب گفت:"ازت متنفرم!متنفرم!متنفرم!" بعد ناگهان جلوی پای جیل تف کرد."خوک کثیف!"برگشت و مشت گره کرده اش را بر دهانش فشرد تا جلوی گریه اش را بگیرد و در همان حال با عجله از پله ها بالا رفت.
    جیل بی حرکت ایستاد.دست راستش را بالا برد و به آن نگاه کرد.انگشتانش می لرزید و کف دستش از آن ضربه سرخ شده بود.
    "اوه،یا مسیح!"دستش را روی دهانش گذاشت و لبهایش را بر پوست سوزان فشار داد.سرش را پایین انداخت و چشمانش را بست."تو،آلکس حرومزاده."او قبلاً در زندگی هرگز اختیارش را از دست نداده بود،هرگز.با صدایی خشن زیر لب گفت:"این کاریه که تو با من کردی!"دستش را انداخت و مشتش را گره کرد.ناگهان با تمام قدرت به میز کنار دیوار ضربه زد و همه چیز را به روی زمین ریخت.لیوان،ظرف شکر و شیشه ی شیر،همه روی زمین پخش شد.صدایی وحشتناک بلند شد و شیر و شکر روی پاهای او پاشید.کف زمین هم پوشیده از شیر و شکر و شیشه و چینی شکسته شد.
    جیل فریاد کشید:"لعنت به تو!لعنت به تو!"به زانو در آمد و بی توجه به ریخت و پاش اطرافش به هق هق افتاد.
    مدتی بعد،همان روز عصر،جیل بلند شد و ایستاد و دست دراز کرد تا پالتویش را بردارد.در بیست و چهار ساعت گذشته به قدر یک عمر در اتاق بازپرسی اداره ی پلیس برایتون وقت گذرانده بود،و حالا برای ترک آن محل بی تاب بود.برای یک لحظه نگاهی به کیسه ی پلاستیکی روی میز انداخت که وسایل آلکس در آن بود،بعد رویش را برگرداند.
    گروهبان بازپرس گفت:"از اینکه وقتتون رو به ما دادین متشکرم،خانم ترنر.ممنونم که وسایل شوهرتون رو آوردین."
    جیل سری تکان داد و پالتویش را به تن کرد.منتظر شد تا گروهبان در را برایش باز کند.
    "حالتون خوبه؟می تونین به ایست هام برگردین؟"
    "بله،متشکرم."در راهرو که می رفت،دکمه هایش را بست و یقه ی پالتویش را بالا داد و موهایش را از داخل یقه بیرون کشید.ظاهر مرتبش هیچ نشانی از اتفاقاتی که آن روز صبح افتاده بود نداشت.دستهایش را در جیب فرو برد و به دنبال افسر پلیس در امتداد راهروی خاکستری بی انتها به سمت در شیشه ای قفل شده رفت.زمانی که منتظر بود تا افسر پلیس اعداد را وارد قفل دیجیتالی کند،نگاهی به آن طرف شیشه انداخت و زن جوان باریک اندامی را دید که منتظر بود تا وارد شود.بدن جیل منقبض شد.
    "خانم ترنر؟"افسر پلیس در را برایش باز نگه داشت و او خارج شد.وقتی آن زن برگشت،جیل توقف کرد.
    برای یک لحظه کاملاً بی حرکت ایستاد و نفسش را حبس کرد.بلافاصله فهمید که آن زن کیست و دچار وحشتی آنی شد.جیل به هالی خیره شد و هالی هم به جیل.تنها یک ثانیه طول کشید ولی انگار به درازای ابدیت بود.
    "از این طرف لطفاً،خانم ترنر."افسر پلیس به سمت مقابل اشاره کرد و جیل به راه افتاد.نگاهش را برگرداند و از کنار آن زن گذشت.متوجه بوی عطر او شد،رایحه ی غلیظ چوبهای جنگلی،عطری گران قیمت و هوس انگیز.حالت تهوع به جیل دست داد.در کنار در اصلی اداره پلیس برگشت.نتوانست خودداری کند.هالی هنوز همانجا ایستاده بود و خیره به پشت سر جیل نگاه می کرد.ترکیبی از درد و ادراک در چهره اش دیده می شد.
    جیل دید که او چقدر زیباست،چقدر عجیب و غریب،جوان و در عین حال فریبنده.رویش را برگرداند،با افسر پلیس دست داد و از پله ها پایین رفت.اگر قادر بود گریه کند،حتماً همین الآن این کار را می کرد.گریه می کرد،برای چهارده سال شادی معصومانه ای که ظرف بیست و چهار ساعت در هم شکسته بود،وبرای نگاه گذرای زنی دیگر.
    6
    هالی تاکسی گرفت و از اداره ی پلیس چلسی به خانه رفت.خسته و با نگاهی خالی،به چراغ مغازه های سرتاسر خیابان کینگ و جریان یکنواخت خریداران آخر شب خیره شد.
    در خیابان بی شاپ پیاده شد و پول راننده را پرداخت.اصلاً متوجه مبلغ کرایه نشد و با اینکه یک اسکناس بیست پوندی به راننده داده بود،به او گفت که بقیه ی پول را برای خودش نگه دارد.در باد خنک می لرزید.مدتی روی پله های جلوی ساختمان ایستاد و به اتاقهای تاریک و خالی آپارتمانش در طبقه ی دوم نگاه کرد.
    وقتی کیت صدای در را شنید،از جا بلند شد.او بیش از دو ساعت پشت در آپارتمان هالی روی پله ها نشسته بود و روزنامه می خواند.حتی ستون اجاره ی آپارتمان را هم خوانده بود.خسته بود و کسل.سرد و نگران.ظهر به اداره ی پلیس رفته بود و به او گفته بودند که خانم گریگسون به همراه یک افسر پلیس از اداره خارج شده است.این تقریباً شش ساعت قبل بود.به دنبال آن در خیابان بی شاپ قدم زده بود تا اینکه یکی از همسایه ها را که می شناخت،دیده و او را راضی کرده بود تا اجازه دهد وارد ساختمان شود.بعد از اینکه موفق شده بود وارد شود،در سرسرا به انتظار نشسته بود.به رادیاتور قدیمی چسبیده بود،آن هم یک ساعت گرما داشت و بعد یخ کرده بود.آخرین پناهش خواندن دستور العمل آتش نشانی بود تا اینکه بالاخره مستأجری خوش قلب روزنامه ی استاندارد خودش را به او داده و او هم تمام روزنامه را از سر تا ته،خط به خط خواند،البته او می بایست به خانه می رفت و منتظر تلفن هالی می شد،یاحتی به دفترش بر می گشت.ولی امکان داشت هالی به او تلفن نزند و کیت نمی خواست شانس خودش را امتحان کند.
    با شنیدن صدای پا،کیت از بالای نرده ها به پایین نگاه کرد و هیکل هالی را دید که به آهستگی از پله ها بالا می آمد.از طرز راه رفتنش فهمید که او خسته است و اتفاقی افتاده است.ناگهان دچار تردید شد.شاید نمی بایست به آنجا می آمد.دستهایش را در جیب فرو برد و منتظر هالی شد.
    وقتی هالی از پیچ پاگرد پله ها گذشت،سرش را بالا کرد و خیره شد،"یا مسیح!کیت!"دستش را روی سینه اش گذاشت:"خدایا،منو ترسوندی."
    متاسفم،هالی.می بایست می دونستم که ..."سه پله به سمت هالی پایین رفت و ادامه داد:"بایستی صدات می کردم یا چیزی می گفتم."
    "آره،می بایست این کارو می کردی!"شوک دیدن کیت،ایستاده در بالای پله ها،شدیداً هالی را عصبانی کرد.کیت واقعاً او را ترسانده بود و حالا نبض در شقیقه هایش بشدت می کوبید.عصبانی شد."تو اینجا چی کار می کنی؟"
    کیت تأمل کرد.عکس العمل غیر عادی اش این بود که او هم با لحنی تند جواب دهد،ولی می دید که هالی در شرایطی بد است.نفسی عمیق کشید و بعد گفت:"اومدم ببینم به کمک احتیاج نداری؟"
    "کمک؟"هالی غرولند کنان او را کنار زد و به طرف در آپارتمانش رفت."هاه!کمک!"او دوازده ساعت پیش به کمک احتیاج داشت و کیت بیش از آن گرفتار بود که به کمکش بیاید!هالی به طرف کیت برگشت،تمام عصبانیت و شوک و حقارتی را که در تمام روز تحمل کرده بود،یکباره در درونش احساس کرد."من به کمک تو احتیاج ندارم.درواقع به هیچی از طرف تو احتیاج ندارم.پس ،اگه کار دیگه ای نداری برو."خیره به کیت نگاه کرد.
    صبر کیت لبریز شد."چرا دارم!"اخمهایش را در هم کشید و دندان قروچه ای کرد."بمحض اینکه تو زنگ زدی،من جلسه م رو به هم زدم و تمام بعد از ظهر رو اینجا منتظر نشستم و از سرما یخ زدم تا مطمئن بشم که تو حالت خوبه.حداقل کاری که تو می تونی بکنی اینه که به من بگی چه اتفاقی افتاده!"صدایش از خشم بالا می رفت."تو امروز صبح به کمک من احتیاج داشتی،یادت میاد؟"
    هالی فریاد زد:"اون امروز صبح بود!در طول دوازده ساعت خیلی اتفاقها ممکنه بیفته!"
    کیت هم فریاد زد:"اوه،آره؟مثل چی؟به ام بگو چی شده ؟"
    هالی فریاد زد:"نه!سر من داد نزن!توچطور جرأت می کنی بیای اینجا و ساعتها دور و بر آپارتمان من پرسه بزنی و خیال کنی که یه جورایی توی زندگی من حق داری؟چطور جرأت می کنی توقع داشته باشی به ات بگم چی شده؟این هیچ ربطی به تو نداره.اصلاً به تو مربوط نیست!"
    "نیست؟خیلی خوب باشه."کیت برگشت تا برود."من تو رو تنها میذارم،با تنهاییت و استقلال عاجزانه ایت.اما دفعه ی دیگه که خیال کردی ممکنه به چیزی احتیاج داشته باشی،به من زنگ نزن.وقت و انرژی منو تلف نکن،باشه؟"
    هالی سر او فریاد زد:"باشه!"سعی کرد تا کلید را در قفل در فرو کند ولی وقتی که موفق نشد،شروع کرد به فحش دادن.در و کلید را هل می داد و موفق نمی شد،دوباره ناسزا گفت.صدایش می لرزید.سرش را به زیر انداخت.یکدفعه قادر نبود هیچ کاری بکند.اشک در چشمانش حلقه زد.
    کیت برگشت و به او نگاه کرد.دلش به درد آمد.چطور این زن قادر بود این طور دل او را به درد بیاورد؟
    کیت بتندی گفت:"یا مسیح،چه زن سرسختی هستی!"چند پله ای را که بین شان فاصله بود،بالا رفت و کلید را از دست او گرفت.به آرامی کلید را در قفل چرخاند و در را باز کرد.هالی خودش را به داخل آپارتمان انداخت.
    کیت در راهرو پابه پا می شد."هالی؟"
    هالی پشتش به کیت بود و در کشوی میز کنار هال به دنبال دستمال کاغذی می گشت.
    "هالی،ببین..."
    هالی با بغض گفت:"برو."نمی توانست دستمال را پیدا کند.صورتش را با آستینش پاک کرد.حالا که شروع کرده بود،دیگر نمی توانست جلوی گریه اش را بگیرد.
    "هالی،خواهش می کنم."کیت به طرف او رفت،ولی هالی خودش را کنار کشید.
    کیت دستش را روی شانه ی او گذاشت و آهسته زمزمه کرد:"هالی،خواهش می کنم.به من بگو!"
    هالی برگشت و من من کنان گفت:"چه افتضاحی."به کیت نگاه کرد.صورتش سرخ و پف آلود،بینی اش بادکرده و چشمانش خیس از اشک بود.کیت چنان عشق و میلی نسبت به او در خودش احساس کرد که نفسش بند آمد.
    هالی زمزمه کنان گفت:"چه افتضاحی.معذرت می خوام.نمی بایست سرت داد می زدم.تو فقط سعی داشتی کمک کنی.جداً متاسفم..."
    کیت نزدیک شد و بازوهایش را به دور او حلقه کرد.هالی سرش را بر شانه ی او،روی پالتوی کشمیرش،گذاشت و بغضش ترکید.بیست دقیقه ی بعد،هالی در اتاق نشیمن روی زمین نشسته بود.به کاناپه تکیه داده و پتویی به دورش پیچیده بود.پاهایش را جمع کرده و چانه اش را روی زانوهایش گذاشته بود و کیت را تماشا می کرد که با شومینه ی گازی کلنجار می رفت و طبق معمول در استفاده از وسایل کمی پیچیده بی دست و پا بود.سه بار کبریت زد و دو بار انگشتش را سوزاند تا بالاخره بعد از پنج دقیقه کلنجار رفتن،آن را روشن کرد.عقب نشست و گفت:"کار با این شومینه های گازی لعنتی غیر ممکنه!"
    هالی لبخندی زد.کیت همیشه تقصیر را به گردن وسایل می انداخت.
    "مطمئنی خطری نداره؟انگار یه کمی بد می سوزه."
    "کاملاً بی خطره،کیت."
    کیت سری تکان داد و روبروی او نشست و از سر خستگی به آتش چشم دوخت.هالی از حضور او احساس آرامش می کرد.بودن کیت باعث می شد حس کند همه چیز طبیعی است.هالی به او خیره شد.در همین لحظه کیت رویش را از آتش برگرداند و هر دو برای چند لحظه به هم خیره شدند.هر دو متوجه آشنا بودن این موقعیت بودند.
    کیت پرسید:"دلت می خواد برام تعریف کنی،هالی؟"
    "این افتضاح لعنتی رو؟"
    "آره."
    هالی رویش را برگرداند.به آتش نگاه کرد،به کفشهای کیت که وسط اتاق افتاده بود،به کت او روی کاناپه و بعد به انگشتان خودش به دور لیوان.
    "سندی قبلاً ازدواج کرده بود.اون یه مرد دو زنه بوده."کیت نفسی عمیق کشید ولی چیزی نگفت."اون قبل از ملاقات با من،با یه زن دیگه ازدواج کرده بوده.یه شرکت سرمایه گذاری توی شهر داشته و یه خونه در ساسکس غربی در دهکده ای به اسم ایست هام..."مکثی کرد.اشک دوباره در چشمانش حلقه زد.گلویش را صاف کرد و ادامه داد."وقتی افسر پلیس توی اتاق نبود،من خودم خوندم،توی برگه ای که از برایتون فکس شده بود."هالی هنوز به دستهای خودش نگاه می کرد:"دو روز پیش لباسهاش توی ساحل پیدا شده.ظاهراً خودکشی کرده."دستش بی اراده تکان خورد و مایع تیره کهربایی از کنار لیوان ریخت."اون،لعنتی!"انگشتانش را به دهان برد و آنها را لیسید و بعد جرعه ی بزرگی از لیوان نوشید.مدتی ساکت ماند.
    کیت جرأت نمی کرد به او نگاه کند.ناراحتی او را احساس می کرد.شوک و گیجی را از صدایش می خواند.
    هالی به حرفش ادامه داد:"اگه خودکشی نکرده بود،هیچ کدوم از اینا رو نمی شد.اون می تونست تا هروقت که دلش می خواست به زندگی با من و اون زن ادامه بده،و هیچ کس هم خبر نداشت،غیر از خودش."یک جرعه ی دیگر نوشید و منتظر شد تا گرمای آن به معده اش برسد.لبخندی زد:"قانوناً من ازدواج نکرده م.خدا رو شکر که اسمم رو عوض نکردم."
    یکدفعه سرش را روی زانو هایش گذاشت و چشمانش را محکم بست.اشک از زیر پلکهایش روی گونه ها سرازیر شد.کیت به او نزدیک شد و با نوک انگشتش اشکهای او را پاک کرد.
    هالی به او نگاه کرد."من برای خودم یا اون گریه نمی کنم.گریه می کنم برای اینکه..."صدایش لرزید.سعی کرد جلوی گریه اش را بگیرد."گریه می کنم چون آرامش پیدا کردم.برای اون زن بیچاره در برایتون گریه می کنم که احتمالاً واقعاً شوهرش رو دوست داشته.از اون یه بچه داره و تمام زندگیش رو با اون گذرونده،نه مثل من فقط هجده ماه رو،وحالا مجبوره با این حقیقت روبرو بشه..."کیت دستمال تمیز و اتو کشیده ی خودش را به هالی داد."وگریه می کنم برای اینکه این فقط یه وقت تلف کردن بوده."هالی با دستمال بینی اش را پاک کرد و نفسی عمیق کشید.برای مدتی ساکت ماند.دستمال را به دور انگشتانش می پیچید.بالاخره سرش را بالاکرد و به آتش نگاه کرد.پرسید:"تو شکه شدی؟"
    "شوکه؟"
    "از اینکه شوهر من..."مکثی کرد و بعد حرفش را اصلاح کرد."از اینکه شوهر قلابی من خودکشی کرده و اون وقت من احساس آرامش می کنم."
    کیت شانه ای بالا انداخت.او از شنیدن این داستان جا خورده بود ولی نمی خواست حرفی بزند.می ترسید هالی او را از خودش براند.
    هالی من من کنان گفت:"می دونی ؟ من هیچ وقت اونو دوست نداشتم.بسختی اونو می شناختم.این یه ازدواج نبود،یه جر شراکت شغلی بود."سرش را تکان داد."من معتقد بودم موفقیت گالری خیلی اهمیت داره.معتقد بودم همه چیزه،وبا این تصور که خوشحالم خودمو به حماقت می زدم..."حرفش را قطع کرد و به کیت نگاه کرد."هرچند،ته دلم می دونستم یه اشکالی وجود داره.می دونی،انگار اون اصلاً به اینجا تعلق نداشت.به این آپارتمان و زندگی من.اون بیشتر اوقات نبود..."مقدار بیشتری نوشیدنی قورت داد ولی نگفت که چه فکری می کند-اینکه سندی مطمئناً در کنار همسرش بوده."من به خودم می گفتم که خوشبختم،حتی خیال می کردم که دارم به هدفم می رسم.ولی اون وقت امروز بعد از ظهر،بعد از اینکه حالت شوک و احساس حقارتم رفع شد،تنها احساسی که داشتم آرامش بود-آرامش از اینکه دیگه مجبور نبودم به این وضع ادامه بدم و آرامش از اینکه همه چی تموم شده."لیوانش را سر کشید."اوه خدا جون،خیلی وحشتناکه!از خودم خجالت می کشم."
    کیت لیوان او را از روی زمین برداشت و به سمت میز رفت تا دوباره آن را پر کند.احساس می کرد باید کاری کند تا تأثیر حرفی که هالی زده بود کمترشود.کمی نوشیدنی در لیوان ریخت و خودش آن را خورد.بعد دوباره لیوان را پر کرد و برای هالی برد.
    هالی لیوان را گرفت و پرسید:"به نظر تو من مشکلی دارم؟جداً باید این طور خالی از احساسات باشم؟"
    کیت سرش را به نشانه ی تأیید تکان داد.از اینکه هالی هیچ احساسی نداشت،راضی بود. این باعث می شد هالی فشار این اتفاقات را بهتر تحمل کند.
    هالی آهسته گفت:"یه دفعه احساس خستگی کردم.یه کمی

  5. کاربر مقابل پست آوینا عزیز را پسندیده است:

    mr.net (10-31-2012)

  6. Top | #23



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    55.12
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,468
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    زیادی مشروب خوردم." لیوان را به طرف کیت دراز کرد. "تو بخورش. مثل اینکه بیشتر از من احتیاج داری."
    کیت نتوانست از لبخند زدن خودداری کند. هالی همیشه جزئی ترین احساسات او را هم درک می کرد. لیوان را گرفت و همه را یکدفعه سر کشید.
    هالی دوباره گفت: "چه افتضاحی."
    "آره." کیت لیوان را روی زمین گذاشت. "چه افتضاحی."
    هالی سرش را به کاناپه تکیه داد و چشمانش را بست.
    "به نظرم بهتره من برم تا تو به رختخواب بری و استراحت کنی."
    هالی سرش را به راست چرخاند و به او خیره نگاه کرد. بعد دستش را دراز کرد. کیت دست او را گرفت. می خواست تنها برای لحظه ای آن را نگاه دارد، دستش را بفشارد و نشان دهد که به او اهمیت می دهد. ولی اصلاً آن طور که خیال می کرد نشد.
    هالی زمزمه کنان گفت: "خواهش می کنم نرو."
    کیت در کنار او نشست. "گمان می کنم باید بروم."
    هالی هر دو دست او را گرفت. "نه، نرو."
    کیت به صورت او نگاه کرد. "هالی، من..." می خواست برود، می خواست کار درست را انجام دهد. ولی نتوانست حرکت کند. او را در آغوش کشید و بوسیدش.
    تلفن زنگ زد. برای یک لحظه هر دو در جا خشک شدند. آن قدر بی حرکت بودند که کیت ضربان نبض را در گردن هالی احساس می کرد و صدای ضربان قلب خودش را هم می شنید. آن ها در سکوت گوش دادند، مطمئن بودند که قطع می شود، ولی ادامه پیدا کرد. چند ثانیه بعد کیت حرکتی کرد.
    هالی زمزمه کرد: "ولش کن." چشمانش را باز کرد. انگار اتاق از صدای تیز زنگ تلفن پر شده بود. کیت عقب نشست. دیگر قادر نبود به صورت هالی نگاه کند. سرش را به زیر انداخت. هالی از جا بلند شد. نیم دقیقه صبر کرد و بعد از اتاق نشیمن بیرون رفت. کیت شنید که او در راهرو گوشی را برداشت و صحبت کرد. از جا بلند شد. کفش هایش را پوشید و دست دراز کرد و کتش را برداشت. بعد دست هایش را در جیب کرد و منتظر ایستاد. مدت زمانی کوتاه گذشت و هالی به اتاق برگشت.
    "خیلی عجیب بود." متوجه شد که کیت آماده ی رفتن است، ولی هیچ حرفی نزد.
    "چی عجیب بود؟"
    "این تلفن. یکی از دوستای سندی بود. اولین دوستی که تا به حال به اینجا زنگ زده."
    "جداً؟ چی می خواست؟"
    "می خواست دعوتمون کنه، به شام یا یه نوشیدنی." شانه ای بالا انداخت. خم شد و لیوان را برداشت. به کنار میز رفت و نوشیدنی ریخت و سر کشید. "قبلاً هرگز چیزی راجع به اون نشنیده بودم. سندی هیچ وقت حرفی ازش نزده بود. در نیویورک زندگی می کنه ولی حالا برای کار اومده لندن. بهش گفتم که امکان نداره."
    "خوب؟" کیت می دید که آن تلفن هالی را ناراحت کرده است. روی دسته ی مبل نشست. "چی عجیب بود؟"
    "اون از من سؤال کرد که همه چی روبراهه؟ خیلی عجیب بود، انگار یه چیزی می دونست." یک جرعه ی دیگر نوشید و دست هایش را به دور خودش حلقه کرد. یکدفعه احساس سرما و خستگی کرد.


  7. کاربر مقابل پست آوینا عزیز را پسندیده است:

    mr.net (10-31-2012)

  8. Top | #24



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    55.12
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,468
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    کیت شانه بالا انداخت."احتمالاً چیزی نیست، هالی. ممکنه از لحن صدات متوجه شده باشه""آره، گمان می کنم ولی اینم پرسید که گالری خوب می گرده؟ پس حتماً همه چی رو راجع به من می دونه، حتی با اینکه من چیزی در مورد اون نمی دونم. خیال نمی کنی این عجیب باشه؟"کیت دستش را روی شانه ی او گذاشت."نه خیال نمی کنم. احتمالاً سندی راجع به تو با اون حرف زده."هالی از شنیدن نام سندی اخم هایش را در هم کشید.کیت خمشد و گونه او را بوسید."ببین، دست از نگرانی بردار و سعی کن بخوابی، باشه؟"هالی با حرکت سر تأیید کرد."دنبالم نیا، برو بخواب." کیت لبخندی زد و به طرف در رفت هیچ یک از آنان به اتفاقی که امکان داشت بین شان بیفتد، اشاره ای نکرد.کیت از آپارتمان خارج شد و در را پشت سرش بست با خودس گفت:باید بیشتر مواظب ارتباطم با هالی باشم.هالی هم فکر کرد:نبایست اجازه می دادم اینقدر به کیت نزدیک بشم. از پنجره رفتن او را تماشا کرد. هیکل بالا بلندی که تنها به سمت پایین خیابان بی شاپ رفت و در سایه ی چراغ های خیابان ناپدید شد.و هر دو با خود گفتند:هرگز دوباره این اتفاق نخواهد افتاد. کیت دستهایش را در جیب فرو برد و از خیابان گذشت و به طرف قطار زیرزمینی رفت. هالی پشتش را به پنجره کرد، چراغ را خاموش کرد و با لباس روی تخت دراز کشید. دوباره چنین اتفاقی نمی افتاد. او اجازه نمی داد. هیچ آینده ای در این رابطه وجود نداشت.
    فصل7
    جیل پیژامه کثیف هری را از کف اتاقش برداشت و در سبد لباس های چرک انداخت، یک پیژامه تمیز از داخل کشو درآورد و آن را همراه بقیه ی لباس های او در چمدانی که روی تخت بود، گذاشت. لباس های را زیر و رو کرد تا مطمئن شود تمام چیزهایی را که هری برای شب به آن احتیاج دارد، برداشته است. بعد در چمدان را بست قفلش کرد و به بالای پله ها رفت.
    "هری! میشه بیای و ببینی چه اسباب بازی هایی می خوای که به خونه مادر بزرگ ببری؟" منتظر شد تا هری در درگاهی آشپزخانه ظاهر شود. از دیدن او دلش به درد آمد. او آنقدر کوچک و درمانده به نظر می رسید که جیل برای یک لحظه از آلکس متنفر شد، با تمام قدرت از او متنفر شد، آنقدر که نفسش بند آمد. هری گفت:"من چیزی نمی خواهم ببرم." به زمین خیره شد و صبر کرد تا جیل با او جر و بحث کند، ولی جیل حالش را نداشت. زیرلب گفت:"مطمئنم اونجا چیزی پیدا می کنی تا سرت رو باهاش گرم کنی."و رویش را برگرداند.به اتاق هری برگشت و چمدان را برداشت، وقتی آن را از پله ها پایین می برد پرسید:"صبحونه ت رو تموم کردی؟"هری سرش را به نشانه ی تأیید تکان داد.
    جیل چمدان را از چند پله باقی مانده پایین انداخت و گفت:"خوبه!" ایستاد تا نفسش جا بیاید. او قبلاً هرگز مجبور نشده بود چمئان حمل کند. هرگز قبلاً کاری را خودش به تنهایی انجام نداده بود. هری به آشپزخانه برگشت و فنجان بشقابش را برداشت و به طرف ظرفشویی برد. شیر آب را باز کرد و آنها را شست. کاری که قبلاً همیشه برای مادرش می گذاشت. کتش را از پشت صندلی برداشت. و گفت:" امروزقشنگ شدی، مامی."
    جیل از جلوی در ورودی برگشت و لبخندی زد :"متشکرم"صدایش از بغض لرزید سرفه ای کرد تا لرزش صدایش را پنهان کند. در بیست و چهار ساعت گذشته پسرش مسؤولیتهای پدرش را، بدون این که خودش بداند به عهده گرفته بود. جیل رویش را برگرداند و با دستمال کاغذی اشک هایش را پاک کرد. مواظب بود که ریملش پخش نشود. امروز صبح وقت زیادی صرف آررایشش کرده بود. به آرامی و با آن شجاعت رویارویی با آن روز را نداشت.نفسی عمیق کشید و از در بیرون رفت تا در صندوق عقب اتومبیل را باز کند چند دقیقه پس از او هری با چمدان بیرون آمد. با تلاش زیاد چمدان را به جایی که جیل ایستاده بود، رساند و آن را درست کنار پای مادرش به زمین انداخت."چه سنگینه، مامان! چی توش گذاشتی؟یه تن وزن داره!"جیل یکدفعه خندید و خم شد تا او را بغل کند.هری اعتراض کرد:"این کار واسه چیه؟"جیل خودش را کنار کشید و شانه ای بالا انداخت."خیال می کنی واسه بغل کردن زیادی بزرگ شدی؟"هری لگدی به یک تکه سنگ زد و زیر لب گفت:"اکه توی مدرسه نباشه، اشکالی نداره."جیل چمدان او را در صندوق عقب گذاشت و گفت:"سوار شد بریم!"با بردن هری به خانه مادرشوهرش، امیدوار بود او را از فهمیدن حقیقت محافظت کند. نمی خواست هزی چیزی بداند. حالا نه. شاید هرگز به او نمی گفت. هری در صندلی جلو نشست و کمربند ایمنی اش را بست.جیل پرسید:"با سوفی خداحافظی کردی؟""یه جورایی. اون اوقاتش تلخه. وقتی به اتاقش رفتم، اصلاً باهام حرف نزد از پنجره به بیرون خیره شده بود." هری کوله پشتی اش را برداشت. زیپ آن را باز کرد و دنبال گیم بوی اش گشت"چرا سوفی با ما به خانه مادربزرگ نمیاد؟ مامی؟""گمان می کنیم باید کارهای مدرسه اش رو انجام بده."ولی سوفی تکالیف مدرسه نداشت، جیل این را می دانست. او در اوج خشم و گستاخی گفته بود که به خانه مادربزرگ نخواهد رفت. گفته بود که خانه را ترک نمی کند، شاید از آلکس خبری برسد.جیل سرش را بالا کرد و به پنجره طبقه دوم نگاهی انداخت. سوفی آنجا بود، به آنها خیره نگاه می کرد. در صورت گرفته و سفیش آثار اندوه و درد دیده می شد. جیل فکر کرد که برایش دستی تکان دهد، ولی بعد عقیده اش را عوض کرد. حالت نگاه سوفی بود که باعث شد تغییر عقیده دهد. نگاهش حالتی داشت که انگار هیچ کس دیگر به جز او حق درد کشیدن و غصه خوردن ندارد و زجر کشیدن در انحصار اوست!جیل موتور اتومبیل را روشن کرد و دور زد. لاستیک ها روی جاده ی شن ریزی شده چرخید. جیل بی آنکه به عقب و به دختر خوانده اش نگاه کند، به سمت جاده اصلی راند.
    ****
    سوفی از پنجره طبقه دوم رنجرور را تماشا کرد. آن قدر نگاه کرد تا در جاده لیتل هیل دور شد و سر پیچ، پیچید.
    دلش می خواست که آنها او را ببینند. می خواست که جیل برایش دست تکان دهد تا او هم بی اعتنای کند. ولی جیل این کار را نکرده بود غضبناک خودش را روی کوسنها انداخت و چشمانش را بست. احساس تنهایی و طرد شدن می کرد. خیلی دلش می خواست به خانه ی مادربزرگ می رفت و به محیطی گرم و با محبت پناه می بذد. ولی ماند تا جیل را سر لج آورد. سرشار از نفرت بود و میل شدیدی به آزار دادن نامادری اش داشت. می خواست کاری بکند جیل هم کمی از دردی را که او تحمل می کرد، احسس کند. می دانست که پدرش برنمی گردد ولی نمی توانست به این حقیقت اعتراف کند. این اعتراف یعنی تسلیم شد در برابر جیل، و تا جایی که به خاطر داشت، هیچ وقت قادر به انجام این کار نبود.
    چشمانش را باز کرد و از جا بلند شد. دستی به موهایش کشید. کثیف بود ولی نمی توانست زحمت شستن موهایش را به خودش بدهد. در واقع این نوعی اعلام موضع بود. او موضعی درست مخالف جیل اختیار کرده بود، درست مخالف وسواس او در آراستگی ظاهرش. حتی حالا، در وسط این به قول خودش دوران اندوه، جیل هنوز هم صورتش را آرایش می کرد و طوری لباس می پوشید که همه را تحت تأثیر خودش قرار می دهد. سوفی خیلی ساده این را درک نمی کرد. او خودش را همان طوری نشان می داد که احساس مردو دلیلی نمی دید تظاهر کند.از پله ها پایین رفت تا به آشپزخانه برود. از مقابل آیینه ی هال که می گذشت، نگاهی به سرتا پای خود انداخت. در آن دامن طرح هندی که تا مچ پایش می رسید و چکمه های ساق کوتاه سنگین و بلوز گشاد و بلندش افتضاح بد، ولی اهمیتی نمی داد. چند دقیقه ای ایستاد و به تصویر خودش خیره شد. صورتش آن قدر شبیه پدرش بد که دلش به درد آمد. یکدفعه چرخید و کتش را از روی نرده ها برداشت. دسته کلید را از داخل کشو برداشت و از خانه خارج شد. در را محکم پشت سرش به هم کوبید، طوری که شیشه های کوچک پنجره ی کنار در ورودی به صدا در آمد.
    ***
    هالی به آرامی از میان دهکده ی کوچک ایست هام راند. گم شده بود و لازم بود مسیر را بپرسد، ولی دلش نمی خواست توجه کسی را جلب کند. متوجه اداره ی پست شد. توقف کرد و با عجله وارد شد تا راه را سؤال کند. زن فضولی که یک سگ داشت، نشان داد که مایل است کمک کند. به همراه هالی بیرون آمد تا مسیر را به او نشان دهد. هالی تشکر کرد و دوباره سوار اتومبیل شدهنوز زود بود. تازه ساعت نه و نیم بود، ولی هالی دیرش شده بود. او خواسته بود درست بعد از صبحانه به آنجا برسد تا مطمئن شود که کسی در خانه هست. اتومبیل را روشن کرد و به راه افتاد. وقتی فرمان فولکس واگن کهنه اش را می گرداند، دستهایش می لرزید و ناچار بود برای ثابت نگه داشتن آنها نفس عمیق بکشد و خودش را آرام کند. او تقریباً رسیده بود ولی هنوز تصمیم نگرفته بود که لازم است با آنها تماس بگیرد. وقتی کاملاً دور زد، دستی برای زن و سگش تکان داد و دور زد.خداخدا می کرد که کار اشتباهی نکرده باشد.تصمیم به آمدن را به دنبال انگیزه ای آنی گرفته بود. آن روز صبح، بعد از گذراندن شبی ناراحت و آشفته، از خواب بیدار شده بود و این افکار ظاهراً قکر خوبی به نظرش آمده بود. این کنجکاوی ناشی از وحشت نبود، نیازی اساسی بود به بهتر شناخت مردی که با او زندگی کرده بود، کسی که به طرزی وحشتناک او را فریب داده بود.هیچ کس خبر نداشت که هالی به آنجا می رود و هیچ کس از او نخواسته بود تا در تصمیمش تجدید نظر کند. به محض این که تابلوی مزرعه ساوت ریج را جلوتر دید، دلشوره گرفت. شاید بهتر بود در این باره بیشتر فکر می کرد.از میان دروازه ی بازگذشت و به آرامی به سمت خانه راند. زیبا بود، یک خانه خانوادگی، قدیمی و جا افتاده که به خوبی از آن مراقبت شده بود. اتومبیل را متوقف کرد و نشستو دستهایش روی دامنش بود. به خانه خیره شد.زیر لب زمزمه کرد:"اوه خدا."احساس درماندگی شدید به او دست داد و فهمید که نمی بایست می آمد. او می بایست آن زندگی دیگر سندی را همانجایی که بود رها می کرد، می کرد، جایی که به آن تعلق داشت، میلیون ها کیلومتر دور از زندگی خودش.درست دراز کرد و دوباره موتور اتومبیل را روشن کرد. دنده عقب گذاشت و شروع کرد به چرخاندن فرمان، ولی ناگهان توقف کرد. دید که دختری جوان به سمت او می آید. دختر به او اشاره کرد که شیشه ی پنجره را پایین بگشد. هالی موتور را خاموش کرد و شیشه را پایین کشید."می توانم کمکتون کنم؟" دختر عصبی بود، پابه پا می شد و به جایی بالای سر هالی خیره شده بود. بیشتر از شانزده ، هفده سال ندداشت ولی شباهتش به سندی گیج کننده بود. همان قد بلند و اندام باریک، همان چشمان سبز و موهای مجعد قهوه ای روشن. هالی کاری بجز خیره شدن نتوانست بکند. این فکر که سندی دختری داشته است، کاملاً تعادل ذهنی اش را بر هم زده بود. دختر مصرانه پرسید:"دنبال کسی می گردین؟"هالی خیرع به او نگاه کرد."بله، من..."حرفش را قطع کرد. گیج بود و نمی دانست چه بگوید."متأسفم من دنبال خانم ترنر می گردم."دختر پرخشگرانه گفت:"متأسفم خونه نیست."هالی شانه بال اندخت."اشکالی نداره. به هر حال من نمی بایست میومدم." حرفش را قطع کرد و سرش را زیر انداحت احساس حماقت می کرد. این اشتباه بزرگی بود. اشک ترحم به حال خود چشمانش را سوزاند. دست دراز کرد و دوباره موتور را روشن کرد. به آرامی به راه افتاد. با صدای لرزان گفت:"به هر حال متشکرم. خداحافظ."دختر ذستش را در هوا تکان داد:" صبر کن. یه دقیقه صبرکن!" با عجله به دنبال اتومبیل دوید. هالی دوبارع ایستاد و ترمز دستش را کشید.دختر پرسید:"چرا نمی بایستی میئمدی؟"هالی بینی اش را بالا کشید و صورتش را با پشت دست پاک کرد "فقط نمی بایست میومدم مهم نیست."دختر مدت زمانی کوتاه او را تماشا کرد. دستهایش را به کمر زده بود. در چشمان شیز تیره اش سوءظن مشهود بود. بعد نگاهی به خانه انداخت و گفت:"می خواهی بیای تو و منتظر باشی؟ جیل زود برمی گرده. اون بردرم رو برده خونه مادربزرگم در هن فیلد" او این دعوت را از روی مهربانی نکرده بود، بیشتر کنجکاو شده بود. آن زن داخل اتومبیل حتماً دلیلی برای گریه کردن داشت.هالی سرش را تکان داد:"نه، متشکر. من باید برم."دختر همان طور به او نگاه کرد. بعد بی مقدمه پرسید:" چرا گریه می کنی؟تو اینجا چی کار داری؟ربطی به پدرم داره؟"هالی نتوانست به او نگاه کند. به انگشتانش خیره شده بود. آنها روی دامنش در هم گرع کرده بود. کنجکاوی شید دختر سندی را احساس می کرد. بالاخره سرش را بالا کرد و به آرامی گفت:"من به دلایل زیادی گریه می کنم. متأسفم ولی حتی نمی تونم اونا رو توضیح بدم..."حرفش را قطع کرد، نفسی عمیق کشید و جمله اش را تمام کرد."و، نه، ربطی به پدرت نداره."لبش را گزید"چرا باید داشته باشد؟"دختر از سر دلخوری جواب داد:"دلیلی نداره"احساس گناه می کرد. نمی بایست دخالت می کرد. از سر اکراه اضافه کرد:"معذرت می خوام."هالی شانه ای بالا انداخت و رویش را برگرداند.دختر گفت:"ببین، من جداً نمی بایست فضولی می کردم. گستاخی بود. مطمئنی که نمی خوای بیای تو یه فنجان چای بخوری؟ ظاهراً به اش احتیاج داری؟"هالی قبل از جواب دادن یک لحظه تأمل کرد. دختر ادامه داد:" راستش منم به یه همصحبت احتیاج دارم."حالا دیگر رد کردنش ممکن نبود. پس هالی با تکان دادن سر موافقت کرد. موتور را خاموش کرد و از اتومبیل پیاده شد. با حالتی عصبی لبخندی زد و دختر هم لبخندی به او تحویل داد. با هم به طرف خانه رفتند."چای می خوای یا قهوه؟" دختر کتش را از تن در آورد و روی نرده انداخت، ولی چکمه های پر از گلش را در نیاورد."اِ ...چای لطفاً"هالی همانجا ایستاد و همان طور که دختر به طرف آشپزخانه می رفت، به جای پاهایگل آلود بر روی فرش کرم رنگ ضخیم خیره شد. دختر برگشت و نگاهش با نگاه هالس برخورد کرد. بابت این کثافتکاری هیچ حالت پشیمانی در نگاهش نبود، بیشتر احساس رضایت بود.هالی به دنبال او به آشپزخانه رفت.در حالی که دختر کتری را پر می کرد، گفت:" راستی، من سوفی هستم.""منم هالی، هالی گریگسون.""تو این طرفا زندگی می کنی، هالی؟"هالی با حالت معذب کنار در ایستاده بود. نمی دانست چه کند و چقدر اطلاعات به او بدهد."من در لندن زندگی می کنم. یه گالری نقاشی دارم." "جداً؟"سوفی برگشت."من می خوام نقاش بشم. برای مدرسه هنری برایتون تقاضا دادم."صورتش ناگهان جان گرفت و هالی برای اولین بار توانست ببیند که او چقدر زیباست. به دلایلی بی اندازه غمگین شد. سرش را به زیر انداخت. سندی چطور مردی بود که توانسته بود تمام این چیز ها از دست بدهد؟ دوباره سرش را بالا کرد و گفت:"خوب، موفق باشی. می خواهی مدرک بگیری؟" "نه برای امتحان ورودی. من الان دارم سال آخر دبیرستان رو می گذرونم." "که این طور."هالی می خواست سن او را بپرسد، می خواست تمام جزییات و حقایق را در ذهنش با هم جور کند."من از بقیه همکلاسی هایم یه سال کوچکترم و پدرم میگه..."سوفی ناگهان حرف خود را قطع کرد. برگشت و دو لیوان از داخل قفسه برداشت. بعد شیشه های چای و شکر را آورد. همه را روی یک سینی گذاشت و به سراغ یخچال رفت و تا شیر بردارد.هالی چهره او را دید. صورتش کبود شده بود و لب هایش را می گزید، آنقدر شدید که لبهایش بی رنگ شده بود.سوفی شیر را برداشت و سر میز برد. آن را در ظرف ریخت و یک قوری چای درست کرد. در تمام این مدت هیچ حرفی نزد. هالی دلش برای او می سوخت. وسایل چای را روی میز چید، یک صندلی برای مهمانش بیرون کشید . گفت:" پدرم می خواست من قبل از امتحان ورودی یه سال استراحت کنم، ولی خودم معتقدم که باید ماه سپتامبر برم، البته اگر اونا منو قبول کنن." صدایش می لرزید و هالی بدون اینکه فکر کند، دست دراز کرد و بازوی او را لمس کرد.سوفی نگاهی به دست هالی انداخت و برای یک لحظه کاملاً بی حرکت ایستاد. بعد لبخندی زد. این اولین حرکت از سر همدردی و آرامش بخشیدن بود که از کسی می دید و اصلاً فکر نکرد که هالی چطور ممکن است ماجرا را بداند. به آرامی ادامه داد:" پرم می گفت عجله ای نیست. راستش اون اصلاً دلش نمی خواست من برم. اون چیز زیادی از هنر درک نمی کنه، ولی من هنر رو دوست دارم و دلیلی نمی بینم که وقت تلف کنم." چای را در لیوان ریخت."نظر تو چیه؟" هالی جواب داد:" درست نمی دونم." سه حبه قند برداشت و در لیوانش انداخت و چای را به هم زد. سوفی خیره به او نگاه می کرد. جیل هرگز قند نمی خورد. و تا جایی که سوفی به یاد داشت، همیشع با آلکس و هری و سوهی بر سر اینکه یک حبه قند بیشتر نخورند، بحث می کرد.سوفی ناگهان پرسید:"بیسکویت شکلاتی می خوری؟"از این زن خوشش می آمد و با او راحت بود."خیلی دوست دارم! بگو کجاست، خودم میارم."حالت تعجب در صورت سوفی مشهود بود. سپس او لبخندی زد جیل همان قدر که قند را تأیید نمی کرد، با شکلات هم مخالف بود. پیمان دوستی بین سوفی و هالی بسته شد. سوفی از هالی گریگسون خوشش آمده بود.و در آن چهل و هشت ساعت تاریک و درد آور، او جرقه ی نوری نامنتظره بود.
    ***
    جیل با رنجرور به جاده ی شنی مزرعه ساوت ریج پیچید و بلافاصله ترمز کرد. نزدیک بود با اتومبیلی که سر راه ایستاده بود، برخورد کند. انگار کسی بدون توجه آن را همانجا رها کرده بود. جیل شوکه شده نشست و قبل از اینکه برگردد و اتومبیلش را در جاده ی اصلی پارک کند، با عصبانیت به صاحب بی توجه اتومبیل بد و بیراه گفت.پیاده شد، کیفش را برداشت و با عجله به طرف به آن طرف خانه رفت حتماً یکی از دوستان وحشتناک سوفی بود. احمق لعنتی چیزی نمانده بود باعث تصادف شود. در ورودی را باز کرد و همان طور کلید را در قفل رها می کرد، در را محکم بهم کوبید.به داخل داخل آشپزخانه حمله ور شد."سوفی؟کدوم جهنم دره ای هستی؟""اوه!"برای یک لحظه جیل در جا خشک شد. به دختر خوانده اش و زنی که با او بود، خیره نگاه کرد. فوراً هالی را شناخت. دست دراز کرد و به دیوار چسبید. سرش گیج می رفت. نفسی عمیق کشید. جیل ساکت بود و هالی در آن سکوت مرگبار احساس خفقان کرد.جیل سرش را بالا کرد. و با لحنی سرد گفت:" گمان می کنم بهتره تو بری."هالی بی هیچ حرفی سرش را به نشانه ی تأیید تکان دادو از جا بلند شد."منظورت چیه که اون باید بره؟"سوفی با حالتی عصبی به نامادری و هالی نگاه می کرد. ناگهان خودش را در وضعیتس وحشتناک گرفتار دید و این باعث شد عصبی و وحشت زده شود.صدایش را بالا برد."منظورت چیه، جیل؟موضوع چیه؟"هالی من من کنان گفت:" متأسفم، جداً متأسفم. من..."به سمت در حرکت کرد. قادر نبود به سوفی نگاه کند.سوفی بازوی او را گرفت:"هالی چرا داری میری؟چه اتفاقی افتاد؟"هالی از روی شانه به پشت سر نگاه کرد"سوفی خواهش می کنم نپرس."جیل ناگهان فریاد زد:"سوفی، برو تو اتاقت! برو! زود!"سوفی دستش را انداخت و صورتش سرخ شد و احسای درد و شرمندگی از اینکه در حضور دوست تازه اش بر سرش فریاد زده بودند، آنقدر عمیق بود که هالی هم حس کرد. هالی کتش را برداشت، از کنار جیل گذشت و به طرف در رفت. سوفی به دنبالش دوید. در راهرو ایستاد و با لحنی ملتمسانه گفت:" هالی، من نمی فهمم."اما هالی قادر به حرف زدن نبود.همان طور که برای باز کردن در ورودی تلاش می کرد، قلبش بشدت در سینه می تپید."هالی؟ خواهش می کنم به من بگو چی...هالی بالاخره در را باز کرد و با عجله خانه را ترک کرد."هالی!" سوفی از خانه بیرون دوید. دید که هالی با دستهای لرزلان قفل در اتومبیلش را باز کرد و خودش را به داخل انداخت. درِ فلوکس قورباغه ای به هم خورد. سوفی دید که اتومبیل به جلو پرید و موتور خاموش شد. دید که هالی دستهایش را روی صورتش گذاشت و چند لحظه همان طور نشست. بعد از این طور به نظر رسید که هالی کنترل خودش را به دست آورد. دوباره موتور را روشن کرد و فولکس واگن به سرعت از نظر ناپدید شد. سوفی در حالی که بشدت گیج و شرمنده بود، برگشت و به داخل خانه رفت.سوفی فریادزنان گفت:" ببین چی کار کردیً ببین! حالا دیگه من اجازه ندارم دوستامو به خونه بیارم؟یا مسیح، اگه پدرم اینجا بود، اگه فقط اینو می دید...." حرفش را قطع کرد. جیل پشتش را به او کرده بود. سوفی فریاد زد:"جیل! تو یه هرزه هستی!"همین که این کلمات از دهان سوفی خارج شد، جیل سریع برگشت و گفت:" و تو هم یه گوساله ی احمق."دیدن آن زن در خانه اش، دیدن او در کنار دختر آلکس، دیوانه اش کرده بود. آن قدر عصبانی بود که می لرزید. فریاد زد:" می دونی اون زن کیه؟کی دونی؟"دیگر قادر نبود جلوی خودش را بگیرد."می دونی این دوستت کیه؟"حالت چهره ی سوفی تغییر کرد. ناگهان گیج و شوکه شده به نظر آمد. سرش را به علامت نفی تکان داد.جیل داد زد:"خیلی خوب، پس به ات میگم. اون زن دیگه ای پدرته! در واقع زن سوم. فقط این دفعه پدرت دیگه به خودش زحمت نداده طلاق بگیره. رفته و با اون ازدواج کرده و برای خودش در لندن تشکیل زندگی داده. پدرت مرتکب جرم شده، جری که اگه این قدر بی عرضه نبود که خودش رو بکشه، بابتش ما افتاد زندان!" به سوفی نزدیک شد و صدایش را پایین آورد." تو نمی دونستی، نه؟خانم باهوش،نمی دونستی! اون تو رو فریب داده. تو، من، هری، همه مون رو فریب داده! به ریش ما خنیده و از زندگیش و دروغاش لذت می برده..." حرفش را قطع کرد. سینه اش بالا و پایین می رفت، آن قدر صورتش به صورت سوفی نزدیک بود که او نمی توانست نفس بکشد. خودش را کنار کشید و کمرش با میز آشپزخانه برخورد کرد.جیل پورخندی زد و گفت:" شوکه شدی؟ناراحتی؟"سوفی ناباورانه سرش را تکان می داد. به طرف دیگر میز رفت، از جیل دور شد. وحشت کرده بود. من من ک نان گفت:" باور نمی کنم، من باور نمی..."جیل فریاد کشید:" پس خیال می کنی من چه احساسی دارم؟ تو خیال می کنی که من..." حرف خود را قطع کرد و دستهایش را روی صورتش گذاشت. برای مدتی که به نظر یک عمر رسید، همانجا ایستاد. با خود می جنگید تا کنترلش را به دست بیاورد. سوفی از ترس و شوک فلج شده بود.بعد، جیل چرخید، از پله ها بالا دود و به اتاق خواب خودش رفت.پاهای سوفی زیر بدنش می لرزید. به زانو افتاد و صورتش را در دسنهایش مخفی کرد. گریه نمی کرد. آنقدر جا خورده و وحشت کرده بود که نمی توانست گریه کند. او قبلاً هرگز جیل را به این حال ندیده بود. ناگهان سروصدای افتادن چیزی را بالای سرش شنید."یا مسیح!" از جا پرید. دستش را به میز آشپزخانه گرفت تا سرپا بایستد، بعد به طرف در دوید. جیل تلوتلو خوران از پله ها پایین می آمد. دستهایش پر بود از لباس های آلکس_کت و شلوارها، پیراهنها، کراواتها و کفش ها. صورتش خیس از اشک بود، هر چند به نظر نمی رسید خودش متوجه گریه کردنش باشد."جیل؟"جیل سرش را بالا کرد و تعالش را از دست داد. روی پله لغزید و قوزک پایش پیچید."جیل برای خدا!" سوفی از پله ها بالا دوید ولی وقتی جیل خودش را پرپل نگه داشت، در میان پله ها ایستاد. جیل نرده ها را چسبیده بود. لباسها را رها کردو آنها تا پایین پله ها ولو شدند. بعد جیل برگشت و دوباره به اتاق خودش رفت.سوفی درمانده ایستاده بود و به وسایل پدرش نگاه می کرد. خم شد تا کراواتی را بردارد. جیل با چیزهایی که به نظر می رسید بقیه وسایل کمد آلکس باشد، بالای پله ها ظاهر شد.سوفی داد زد:"جیل چی کار داری می کنی؟"ولی به نظر می آمد که جیل صدای او را نمی شنود. با آن باز سنگین تقلا کنان از پله ها پایین رفت. از کنار سوفی گذشت و به آشپزخانه رفت. سوفی صدای باز شدن در پشتی را شنید و به طرف پنجره دوید. جیل در باغ بود، تلوتلو می خورد و می دوید. به طرف منقل بزرگ ته باغ می رفت. سوفی پشت سر او بیرون دوید. داد زد:"جیل، داری چیکار می کنی؟"بازوی جیل را چشبید و سعی کرد او را عقب بکشد ولی جیل با خشونت خودس را از دست او خلاص کرد.جیغ کشید:"برو کنار! بذار برم!"سوفی به عقب پرت شد. فریاد زد:"جیل خواهش می کنم بس کن."دید که جیل لباس ها را داخل منقل ریخت و برگشت. صورتش وا رفته بود و آشکارا گریه می کرد. ریملش به صورت خط سیاه و ضخیمی روی گونه هایش روان بود. سوفی مطلقاً نمی توانست کاری بکند. بازوهایش را به دور خودش حلقه کرد . بی حرکت در آن هوای سرد ماه دسامبر ایستاد. جیل دوبباره به خانه رفت و با بقیه ی وسایل آلکس برگشت. سه بار این کار را کرد تا تمام وسایلی را که روی زمین هال ریخته بود آورد. آلبوم عکس های خانوادگی، آلبوم عکس های عروسی خودش، نامه هایی که آلکس برایش فرستاده بود، کارت پستالهای او. در تمام مدتی که این کار را می کرد، می گریست ولی خودش متوجه این حقیقت نبود.بالاخره همه چیز را در منقل ریخت. کوهی از وسایلی که نشان دهنده ی زندگی مشترکشان بود. به دنبال بنزین به گاراژ رفت. سوفی دید که او تمام وسایل را با بنزین خیس کرد و رویش را برگرداند، نمی توانست شاهد این ماجرا باشد. به آرامی به داخل خانه برگشت. قبل از اینکه در آشپزخانه را پشت سرش ببندد، آخرین چیزی که شنید صدای بلند گر گرفتن آتش بود و آخرین بودیی که به مشامش ورد، بوی سوختگی.***مدتی بعد، رمانی که روشنایی روز ناپدید شده بود و تاریکی آسمان را درخشش آتشی که هنوز می سوخت روشن کرده بود، سوفی سست و بی حال از مقابل پنجره کنار رفت. تمام بعدازظهر را همانجا ایستاده بود. رفت تا از اتاق خواب پتویی بیاورد. یک لیوان چای درست کرد، مقداری ویسکی در آن ریخت. کتش را پوشید و پتو و چای را بیرون برد.از روی چمن های مرطوب گذشت. جیل را دید که در گوشه ی باغ نشسته بود. بدنش مثل یک پیرزن قوز کرده بود. به طرف نامادری اش رفت و کنار او چمپاتمه زد."بیا، بخور."جیل سرش را بالا کرد و برای یک لحظه ه سوفی خیره شد،طوری که انگار تا به حال او را ندیده است. بعد لیوان را گرفت. وقتی دستهایش را به دور لیوان حلقه کرد، سوفی پتو را روی شانه های او انداخت.جیل آهسته گفت:"متأسفم"سوفی در تاریکی شانه ای بالا اناخت. هر دو ساکت نشستند و مدتی به آتش خیره شدند.بالاخره سوفی از جا بلند شد و دستش را به طرف جیل دراز کرد و وقتی جیل آن را گرفت، احساس آرامش کرد. دوتایی ایستادند.سوفی به آرامی گفت:" اون این کار رو نکرده"جیل حتی نگاه هم نکرد."من می دونم اون با هالی ازدواج نکرده و خیال نمی کنم کسی که توی ساحل بوده، پدر بوده باشه." سوفی نفسی عمیق کشید. سکوت جی به او قوت قلب می داد." و مطمئنم که شوه هالی پدر من نبوده."جیل به طرف سوفی برگشت.برای اولین بار سوفی دید که چقدر او از شوک و اندوه ویران شده است. سوفی من من کنان ادامه داد:"اون ما رو دوست داشت، همه مون رو." بعد دستی را که در دست داشت، به گرمی فشار داد. سوفی نامادری اش را به طرف خانه برد.فصل 8هالی در برایتون روی اسکله ایستاده بود و در باد سرد می لرزید. چند ساعتی می شد که آنجا بود. پالتویش را محکم به خودش پیچید و شالش را روی سرش کشید و آن را در زیر چانه اش بست. بالاخره از پله ها پایی رفت و قدم بر ساحل شنی گذاشت. دلش می خواسن آنجایی باشد که شندی ایستاده بود، جایی که او تصمیم نهایی را گرفته بود تا غوغایی از درد و فریب را پشت سر بگذارد.دریای خاکستری و تهدید آمیز بود و آسمان از ابرهای تیره پوشانده بود. با نگاهی به آن منظره، هالی احساس کرد که انگار دستی سرد سرتاسر ستون فقراتش را لمس کرد. خودس را در پالتو جمع کرد و سعی کرد گرم شود. قدم زنان به کنار آب رفت. بوی دریای سرد را استنشاق کرد، همین طور باد مرطوب را. ذرات آب سرد و یخ زده روی صورتش می پاشید. برگشت و به طرف پله ها به راه افتاد. از آنها بالا رفت و به سطح خیابان رسید. یک بار دیگر روی نیمکت آهنی سرد نشست، همانجایی که تمام بعدازظهر نشسته بود، و چشمانش را بست.هالی احساس می کرد یک جای کار ایراد دارد. همانطور که ما بین سروصدای ترافیک جاده ی اصلی و همهمه ی دریا نشسته بود، در قلب خود احساس می کرد که یک جای کار ایراد دارد. حقایق با هم جور در نمی آمد. در حالی که سعی داشت تا حد امکان سروصدا و سرما را نادیده بگیرد، تلاش کرد وقایع آن روز صبح را در ذهنش مرور کند. تگه پاره هایی از مکالمات در سرش شناور بود. تصویر سوفی برای یک لحظه در مقابل چشمانش شکل گرفت و بعد جایش را به تصویر عصبانی و پریشان جیل در درگاهی آشپزخانه داد.هالی نفسی عمیق کشید و زیر لب با خودش گفت:من نمی بایست می رفتم. این کار احمقانه بود! این کار همه جور احساسات را در او برانگیخت و باعث شده بود عاجزانه احساس شرمندگی کند. به خصوص نوعی حس ناآرامی در او ایجاد کرده بود. به دلایلی که هنوز خودش نمی دانست، به گونه ای وحشتناک از روی غریزه احساس می کرد که تمام این ماجرا اشکال دارد. چشمانش را باز کرد و از جا بلند شد. پشتش را به دریا کرد و دستهایش را در جیب فرو برد و قدم زنان دور شد.همین طور که به طرف اتومبیلش می رفت، فکر کرد که البته امکان دارد تمام اینها تصورات او باشد. در آن لحظه نمی توانست بدرستی فکر کند. در بیست و چهار ساعت گذشته مرتکب اشتباهات زیادی شده بود._نمی بایست به ساسکس می آمد و نمی بایست اجازه می داد که کیت تا این حد به او نزدیک شود. ناگهان وسط پیاده رو ایستاد کیت؛ تنها فکر کردن درباره ی او افکارش را پریشان می کرد. با لحنی عصبانی و با صدای بلند گفت:"لعنت به اون!" دوباره به راه افتاد، قدمهایش تندتر کرد. همین طور که می رفت، پاشنه هایش روی سنگفرش صدایی منظم ایجاد می کرد. در حالی که سعی داشت قاطعانه فکر کیت را از سرش بیرون کند، با خود گفت:تمام اینا تصورات منه. او چیزهایی را می دید که وجود خارجی نداشت، آنها را در خیالش می دید، شاید چون دلش می خواست طوری باشد. به عنوان مثال، در برخورد شب قبل با کیت از خودس حقامت نشان داده بود. لازم بود برای کیت توضیح دهد که منظوری نداشته است. بایستی به او زندگ می زد و می گفت که رفتار شی قبلش صرفاً به دلیل این بوده که احساس گیجی و سردگمی می کرده و هیچ قصد نداشته است رابطه اش را با او از سر بگیرد.قفل در فلوکس واگن را باز کرد. صبر کرد تا وقفه در ترافیک ایجاد شود که بتواند در اتومبیل را باز کند و بعد سوار شد. داخل اتومبیل آنقدر سرد بود که استارت زد و بلافاصله بخاری را با درجه زیاد روشن کرد. چند دقیقه ای با پالتو و شال و دستکش نشست و منتظر شد تا بخاری گرم شود.پس به نتیجه رسید. همین کار را می کرد. پالتو و شال و دستکش خود را درآورد و آماده شد تا به سمت لندن براند. چسبیدن به این فکر که این ماجرا اشکالی دارد، فایده ای هم نداشت. او را به کجا می رساند؟ بجز این بود که بیش از این او را سردرگم می کرد؟. کمربند ایمنی اش را بست و دنده را جا زد از سر درماندگی فکر کرد باید سعی کند همه چیز را فراموش کند. از روی شانه به پشت نگاه کرد، وارد جریان اتومبیل ها شد و سفری طولانی را به سمت خانه شروع کرد.
    ***
    سوفی چمپاتمه روی پاشنه هایش نشست. مشعل کوچک مخصوص روشن کردن شومینه را فوت کرد و به شعله های قرمز رنگ کوچک در ته بخاری نگاه کرد. شعله های کوچک برای چند ثانیه دود کرد و بعد به شعله بزرگ تبدیل شد. سوفی روزنامه ای را بالا بخاری دیواری نگه داشت و منتظر شد. چند دقیقه بعد آن را کنار کشید، آتش شعله ور شده بود.جیل گفت:" کارت خوب بود." او آن طرف اتاق روی زمین نشسته بود. پاهایش را به زیرش جمع کرده و پتو را به دور بدنس پیچیده بود. دیگر نمی لزید ولی به نظر نمی آمد گرم شده باشد. دستهایش مثل یخ بود." نمی دونستم بلدی آتش درست کنی."سوفی همان طور که به آتش نگاه می کرد، پاسخ داد:" پدر یادم داد. اون می گفت من باید یاد بگیرم چون تو بلد نیستی و همیشه نگران خراب شدن ناخن هایش هستی..." حرفش را قطع کرد و آب دهانش را قورت داد. قصد نداشت گستاخی کرده باشد. پدرش هم این را به عنوان یک حقیقت گفته بود، بدون قصد انتقاد و یا بدجنسی.سکوتی ناراحت کننده برقرار شد و سوفی منتظر بود که جیل عصبانی شود. با خستگی نگاهی به پشت سرش انداخت.جیل سرش را بالا کرد و لبخندی غم انگیز زد." حق با اون بود. من از آتش درست کردن متنفرم. عرضه این کار رو ندارم."سوفی هم به روی او لبخندی زد."بیا بشین اینجا. چند دقیقه دیگه حسابی گرم میشه." از جا بلند شد و دستهایش را با دامنش پاک کرد. بلوزش پوشیده از خاک زغال شده بود و او بی نتیجه سعی می کرد آن را بتکاند.سوفی گفت:" گمان می کنم بهتره یه زنگ به هری بزنم ببینم حالش خوبه؟"جیل سعی کرد از جا بلند شود ولی پاهایش بیش از حد ضعیف بود. سریع گفت:" من باید زنگ بزنم، وگرنه اون نگران میشه که چه اتفاقی واسه من افتاده..."صدایش در گلو شکست او دیگر قدرت حفظ ظاهر را نداشت. دستهایش را روی صورتس گذاشت تا اشکهایش را پنهان کند. سوفی دستپاچه وسط اتاق ایستاده بود. گفت:" من به اش میگم که شیرمون تموم شده و تو رفتی شیر بخری."جیل با تکان داد سر تأیید کرد. در جیبش به دنبال دستمال کاغذی می گشت."اون خیال می کنه...."سوفی حرف او را قطع کرد:" اون هیچ خیالی نمی کنه. یه نوشیدنی می خواهی؟"جیل سرش را به نشان نفی تکان داد:"نه متشکرم."سوفی شانه ای بالا انداخت و به طرف در رفت.جیل ناگهان او را صدا زد:"سوفی"سوفی ایستاد و برگشت.جیل به آرامی پرسید:" چرا؟"سوفی سرش را زیر انداخت و به زمین نگاه کرد. سکوتی برقرار شد که به نظر می رسید تا ابد ادامه داشته باشدو بعد سوفی دوباره سرش را بالا کردو گفت:"تو قبلاً هیچ وقت به من احتیاج نداشتی. من اضافی بودم." و با این حرف از هال گذشت و به اتاق مطالعه رفت تا به برادر ناتنی اش تلفن کند.جیل رفت و مقابل آتش مشست. همین تلاش هم او را خسته کرد. چهل و هشت ساعت گذشته را او به طور مداوم در حالت شوک به سر برده بود، چیزی نخورده بود، تمام شب را بیدار مانده بود و با درد و حقارت آبدیده شده بود. حالا، در آن بعدازظهر که از پا در آمده بود، تمام انرژی و نیرویش تحلیل رفته بود. از خستگی از پا در آمده بود. جیل سرش را به مبل تکه داد و درباره حرفی که سوفی زده بود، فکر کرد. البته حق با سوفی بود. جیل هرگز به او احتیاج نداشت، حتی او را واقعاً نخواسته بود. زندگی جیل خلاصه می شد در دایره وجود آلکس و هری، و خودش به عنوان مرکز این دایره، سوفی اضافی بود، دغدغه فکری پدرس، حاصل شرایطی ناموفق.سوفی به اتاق برگشت و گفت:"هری حالش خوبه. سلام رسوند."جیل سرش را بالا کرد و لبخندی زد."متشکرم."سوفی شانه بالا انداخت، با همان روش عجیب و کمی پرخاشگرانه ی همیشگی. و جیل ناگهان متوجه شد که در تمام این سالها این حرکت سوفی را سوء تعبیر می کرده است.وقتی سوفی لبه ی کاناپه روبرویی نشست، جیل بلند شد و راست نشست. فکر کرد که آیا هیچ کدام از آنها قادر خواهد بود این سوءتفاهمی را که این همه وقت بین شان وجود داشته است، از میان بردارد؟ به دختر خوانده اش نگاه کرد. چهره گرفته و عصبی او را دید و حالتی را که همیشه خیال کرده بود تحقیر است و حالا می فهمید پوششی است بر احساس ناامنی. او صبر کرد تا سوفی صحبت کند. جیل می فهمید چیزی هست که سوفی می خواهد درباره اش صحبت کند. می فهمید که در این چند ساعت گذشته تا آن حد به هم نزدیک شده اند که تو بتواند چنین چیزی را احساس کند.سوفی با دامنش می رفت، پارچه ش آن را بین انگشتانش چین می داد و فکر کرد چطور و از کجا شروع کند. تکه ای را که مرتب تا زده بود رها کرد و تکه ی دیگری را گرفت. بالاخره شوع کرد به حرف زدن."اون چیزی که توی باغ راجع به هالی و پدرم گفتم من جداً بارش دارم." آب دهانش را قورت داد و منتظر شد تا جیل حرفش را قطع کند. وقتی که یک دقیقه گذشت و هیچ جوابی نیامد، ادامه داد:"این تنها احساسیه که من دارم. ولی گمان می کنم شاید بهتر باشه تو با هالی ملاقات کنی، باهاش حرف بزنی..." صدایش ضعیف شد. اعتماد به نفسش را از دست می داد.جیل هنوز ساکت بود."جیل، من عاشق پدرم بودم، اونو می شناسم. اونو می دیدم و سعی داشتم مثل اون باشم. باورم نمی شه باکسی مثل هالی... این جور در نمیاد، اون..." سوفی حرف خود را قطع کرد و به سختی آب دهانش را قورت داد. درد را در چهره جیل می دید. سرش را زیر انداخت و به دست هایش خیره شد. من من کنان گفت:" اگه تو به اش زنگ بزنی، و باهاش صحبت کنی. اون وقت شاید تو هم بفهمی."جیل لای پتو قوز کرده بود و دختر خوانده اش را نگاه می کرد. از پیشنهاد سوفی هم متأثر شده بود و هم خشمگین ولی سعی کرد آامش خود را حفظ کند. پرسید:" چرا خیال می کنی اون جور در نمیا؟ چه چیز جور درنمیاد؟"سوفی نفس عمیقی کشید :" خوب، اون جداً پرزرق و برق و یه جورایی متظاهره. از اونایی که پدر هیچ وقت باهاشون کنار نمیاد. لباس هاش قشنگ بود، سنگین و گرون قیمت. و بوی عطرش، عطر چوب و شرقی. ناخن هایش اونا رو می جوه. خودس گفت یه ساله سیگار رو ترک کرده و احتیاج داره با دستهاش یه کاری بکنه" صورت سوفی برافروخته شده و وقتی حرفهایش تمام شد، تقریباً از نقس افتاده بود.جیل صبر کرد تا باز هم بشنود، ولی به نظر می رسید که سوفی جرأتش را از دست داده است.باز هم سکوت برقرار شد و بعد از مدتی بالاخره جیل گفت:"پلیس چی؟اون برگه، اظهارات هالی گریگسون؟حالا که همه چی برملا شده، جور در نمیاد. سوفی، پدرت دائم مسافرت بود_آخر هفته ها، گاهی تمام هفته، به جرسی یا گیب لارتا می رفت، یا خدا می دونه کجا. اون به ما می گفت برای کار میره، اما حالا به نظر میاد که ظاهراً با این زنک هالی بوده، و مدارکی که نشون می ده اون با آلکساندر ترنر ازدواج کرده چی؟ همون آلکساندر ترنری که من باهاش ازدواج کردم، پدر تو؟سوفی شانه ای بالا انداخت. او نمی توانست این چیزها را توضیح دهد، فقط می توانست احساس خودش را بیان کند. شکست خورده، خواست از جا بلند شود.جیل گفت:"نه صبر کن. من با پیشنهاد تو مخالف نیستم." "نه" جیل ناامیدانه دلش می خواست به سوفی فرصتی بدهد، ولی مطمئن نبود پیشنهادش منطقی باشد. اگر آلکس کسی دیگر را می خواسته آیا منطقی نبود کسی را کاملاً متفاوت با جیل انتخاب کرده باشد؟ هیجان زندگی دوگانه همین بود، دو زن کاملاً متفاوت باهم و بیگانه با هم."چرا تو اینقدر مطمئنی که پدرت کسی رو متفاوت با من نمی خواسته؟"سوفی چنان از این سؤال بهت زده به نظر رسید که جیل خنده اش گرفته بود. سوفی یکدفعه از جا پرید." چون پدرم این طور نبود! اون چنان در رفتارش ثابت بود، چنان از چیزی که دوست داشت مطمئن بود که این کار رو نمی کرد. اون از سیگار کسیدن نفرت داشت، از بوی مشک و چوب صندل منتفر بود. یادت نمیاد؟ اون همیشه می گفت این جور عطر ها خیلی غلیظ و تنده."سوفی از جا بلند شد و به طرف پنجره رفت. دیگر نمی توانست آرام بنشیند. برای چند لحظه به آتش در حال خاموش شدن در باغ نگاه کرد، انبوه وسائل پدرش بعد ادامه داد:" پدر از رنگ های ملایم خوشش میومد، رنگهای روشن، رنگهای مورد علاقه تو. اون از رنگهای سنتی و فانتری من بدش میومد. پدر چیزی از هنر نمی دونست.""هنر؟""آره! هالی یه گالری رو اداره می کنه، در لندن. اون هیچ وقت باکسی که حرفه اونو درک نکنه، ازدواج نمی کرد. خوب، در هر صورت این چیزیه که من احساس می کنم."جیل آهی کشید و سرش را تکان داد." سوفی، به نظر می رسه که تو چیزهای وحشتناکی احساس می کنی.""نو خیال می کنی من احمقم."جیل معترضانه گفت:"نه! من فقط..." در واقع خودش هم نمی دانست چه خیالی می کند. باور سوفی به طرزی وحشتناک قوی بود، طوری که جیل احساس می کند زیر فشار آن هم می شود، حتی علی رغم منطق خودش.او برگه ها را دیده بود، با پلیس صحبت کرده بود، مدارک را مشاهده کرده بود و با این حال به حرف های سوفی گوش می داد و می دید که بعضی از آنها منطقی به نظر می رسد. ناچار بود اعتراف کند.از سر خستگی دستهایش را روی صورتش مالید ."خوب، به نظر تو من باید چی کار بکنم؟"سوفی از خوشحالی این پیروزی دستهایش را دو طرف بدنش مشت کرد و با عجله پیشنهاد داد:"تو می تونی زنگ بزنی. امشب، قبل از اینکه جرأتت رو از دست بدی. من اسم خیابونش رو یادداشت کردم می تونی به راهنما تلفن بزنی."جیل سری تکان داد:" تو نقشه ی همه چی رو کشیدی؟""نه!من...." سوفی حرفش را قطع کرد. لبخند را بر لبان جیل دید و سرخ شد. او هم لبخندی زد."من فقط می خوام کمک کنم."جیل سرش را به نشانه تأیید تکان داد و از جا بلند شد. با این کار پاهای خشک شده اش درد گرفت، صورتش را در هم کشید و لبه ی مبل را گرفت تا خودش را نگه دارد "گمان می کنم قبل از اینکه به توصیه تو عمل کنم، برم حموم و بعد یه لیوان بزرگ نوشیدنی بخورم." و قبل از اینکه به طرف در برود، دستی به بازوی سوفی زد و به آرامی گفت:" متشکرم."سوفی به همان روش معمول خودش شانه ای بالا انداخت و برای اولین بار معنی این حرکتش را درک کرد. از پله ها بالا رفت. حرف دیگری گفته نشد. دیگر نیازی نبود.
    ***
    بالاخره هالی سه خیابان پایین تر از خیابان خودش جای پارکی پیدا کرد و به تمام آن تلاش و وقتی که هدر رفته بود، لعنت فرستاد. از فلوکس واگن پیاده شد، در آن را فقل کرد و به سمت خیابان بی شاپ به راه افتاد. در مورد زندگی در لندن، تنها چیزی که هالی جداً از آن نفرت داشت، تلاش شبانه برای پیدا کردن جای پارک بود، ولو دور از آپارتمان خودش.پیاده روی به سمت ساختمان محل سکونتش خیلی سریع انجام شد و زمانی که سه طبقه پله را تا آپارتمانش بالا رفت، دیگر از نفس افتاده بود. کلید را در قفل کرد و بعد چند لحظه ای به دیوار تکه داد تا نفسش جا بیاید. آنقدر خسته بود که احساس می کرد می تواند همانجا ایستاده چشمانش را ببندد و به خواب برود. ولی سردش بود، گرسنه هم بود. اولین کاری که کرد این بود که در هال توقف کند و دستگاه پیغام گیر تلفن را روشن کند."صبح بخیر، هالی. گای فریرا هستم_ دیشب با هم صحبت با هم صحبت کردیم. ساعت نه صبحه و زنگ زدم ببینم برای ناهار وقت داری؟ممکنه وقتی بیدار شدی یا از بیرون برگشتی تا یه ساعت و نیم دیگه به هتلم زنگ بزنی؟؟"صدای بوق شنیده شد و هالی دستگاه را خاموش کرد. نوار را برگرداند و دوباره به آن گوش داد. دوست سندی بود، و به دلایلی شنیدن صدای او دوباره اعصابش را به هم ریخت. پیغام به حد کافی بی ضرر بود ولی هالی درباره آن احساس خوبی نداشت بر خورد لرزید و تصمیم گرفت اعتنایی به آن نکند. کار کشف حقایق کم کم او را به جنون می کشاند. نوار ادامه داشت و پیغام بعدی از کیت بود.
    "سلام، هالی، منم." مکثی ناراحت کننده پیش آمد و بعد کیت ادامه."هالی،اِ... حالت خوبه؟منظورم بعد دیشبه." هالی سرخ شد و مکثی دیگر پیش آمد و بالاخره:" اگه به من احتیاج داشتی، یا اگه

  9. کاربر مقابل پست آوینا عزیز را پسندیده است:

    mr.net (10-31-2012)

  10. Top | #25



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    55.12
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,468
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    دلت خواست، به ام زنگ بزن. من تمام روز رو توي دفتر هستم و حدود هفت ساعت به هتل برميگردم.»
    دستگاه کليک صدا کرد و قطع شد و هالي از اينکه حرف ديگري از او نشنيد، شديدا احساس نااميدي کرد. به ديوار تکيه داد و زير لب گفت: «باشه، کيت.» جدا خيال ميکرد در راه بازگشت از ساسکس تصميم خودش را گرفته است. نوار را برگرداند و چشمانش را بست تا دوباره صداي او را بشنود. شايد عجولانه تصميم گرفته بود، شايد مي بايست تجديد نظر ميکرد؟ آهي عميق کشيد. هنوز چشمانش بسته بود. پيغام گير بوقي زد و آخرين پيام پخش شد. هالي يکباره به واقعيت برگشت.
    «صبح بخير، هالي. باز هم گاي فريرا هستم. ساعت ده صبحه. ظاهرا تو اونجا نيستي. پيغامي ندارم.»
    هالي از عجيب و غريب بودن پيغام دوم اخم هايش را در هم کشد . دکمه برگشت را زد و گذاشت تا دستگاه به اول نوار برگردد و خودش به سمت اتاف نشيمن رفت. هنوز درباره ي عجيب بودن آن پيغام فکر ميکرد که يکدفعه در جا خشکش زد. «اوه خدايا!» به کمد ديواري خيره شد. کشوها بيرون کشيده شده بود و تمام محتويات آنها روي زمين پخش شده بود. طبقه ها خالي شده بود و درهاي کمد باز بود. قفل در از جا کنده شده بود. برگشت و به سمت اتاق خواب دويد. در آنجا کمد لباس باز بود ولي فقط چند تا از لباسها روي زمين افتاده بود. جعبه کفشش بيرون افتاده و نامه ها و کارت پستال ها و يادگاري هايش به هم ريخته بود. دو کشوي بالايي قفسه ي چوب کاجش خالي شده بود، همين طور کشوهاي ميز کنار تخت. اما وقتي هالي دقيق شد، ديد که جعبه جواهراتش، دو رج مرواريدي که روي آيينه آويزان کرده بود، دوربينش و دستگاه واکمنش دست نخورده است. چند دقيقه دور و بر را گشت، قلبش به شدت ميتپيد و عرق سردي بر پشت گردنش نشسته بود. بعد برگشت و با عجله به اتاق نشيمن رفت تا نگاه دقيق تري بيندازد.
    اتاق در وضعيت وحشتناکي قرار داشت و هالي از تصور اينکه چه کسي ممکن بود آنجا بوده باشد، بر خود لرزيد، از تصور اينکه کسي به وسايل او دست زده و نامه هاي شخصي او را خوانده است. در ميان وسايلش گشتي زد و متوجه شد که درست مثل اتاق خواب همه چيز دست خورده و جابجا شده ولي چيزي برده نشده است. تلويزيون هنوز آنجا بود، دستگاه پخش صوت، قابهاي نقره اي عکس هايش و سرويس چيني عتيقه. وحشت به دلش چنگ زد. «يا مسيح!» وسط اتاق ايستاده بود و خيره به زمين نگاه ميکرد. همه چيز کاملا زير و رو شده بود. نامه ها از پاکت درآمده، صورتحسابها از پرونده ها خارج شده، عکس ها پشت و رو شده و کارت پستالها خوانده شده بود ولي هيچ چيز، تا جايي که او ميديد، هيچ چيز دزديده نشده بود. هالي به زانو افتاد و بدقت بعضي از کاغذها را جمع کرد. اين وضع کم کم او را به وحشت مي انداخت. وقتي پاکتي را برگرداند، ديد پولي که براي مواقع ضروري کنار گذاشته بود، تا خورده و گيره زده داخل آن است، بي آنکه دست خورده باشد. سيصد و پنجاه پوند اسکناس کار کرده، همه همانجا بود.
    هالي از جا بلند شد و به سمت در ورودي آپارتمان رفت. به آن خيره شد، و بعد به طرف اتاق خواب در انتهاي آپارتمان رفت. فورا متوجه خرده شيشه ها روي فرش شد و تعجب کرد که بار اول متوجه آن نشده بود. پرده را کنار زد و سوراخ روي شيشه را ديد. عقب رفت و به ديوار تکيه داد. تمام بدنش خيس عرق بود. براي يک لحظه، تنها لحظه اي کوتاه، به اين فکر افتاد که سندي به آنجا آمده است. او زنده بود و به آنجا آمده بود تا در جستجوي چيزي آپارتمان را بگردد. ولي بعد فکر کرد که اين مطمئنا دزدي بوده است. شيشه ي شکسته اين عقيده را تأييد ميکرد.
    آهسته زير لب گفت: «آه خدا.» احساس ضعف ميکرد. اگر سندي نبود، پس چه کسي ممکن بود باشد؟ و چرا چيزي نبرده بود؟ بدون هيچ فکر ديگري رفت و شماره تلفن کيت را از داخل کيفش برداشت. به سراغ تلفن رفت.
    «کيت؟ سلام، منم، هالي. متأسفم مزاحمت شدم ولي ...» صدايش ضعيف شد و هنگامي که صداي کيت را شنيد، بلافاصله سعي کرد ادامه دهد. «بله ... خواهش ميکنم.» گوشي را گذاشت. روي زمين نشست و سرش را در دستهايش گرفت و تا بيست دقيقه ي بعد که صداي زنگ در را شنيد، هيچ حرکتي نکرد. از جا بلند شد و در را باز کرد. کيت وارد شد.
    نيم ساعت بعد، کيت گفت: «من هيچ نميفهمم.» او تمام آپارتمان را گشته بود و به همراه هالي دوباره همه چيز را کنترل کرده و مطمئن شده بود که چيزي دزديده نشده است. «اين جدا عجيبه.» لبه ي تخت نشست و آگاهانه سعي کرد چشمش به جعبه کفش خالي شده نيفتد. او در همان لحظه ي اول دستخط خودش و عکس ها را تشخيص داده بود و شديدا وسوسه ميشد که بفهمد چرا هالي تمام آن چيزها را نگه داشته است.
    «هالي، به نظرم مياد که کسي دقيقا نميدونسته دنبال چه چيزي ميگرده. من ميگم که اين يه کار حرفه اي تميزه.»
    هالي دست به سينه ايستاده بود و لبهايش را ميگزيد. سرش را به نشانه ي تأييد تکان داد.
    «تو هيچ نظري نداري که چه کسي ممکنه بوده باشه؟»
    هالي با لحني عصباني گفت: «نه، من ...» بعد متوجه نگاهي شد که کيت به جعبه کفش انداخت. زانو زد و تمام نامه ها و عکسها و يادگاري ها را جمع کرد و در جعبه کفش گذاشت و آن را در کمد لباس انداخت. «من هيچ نظري ندارم، کيت. ديگه طاقتم تموم شده.» صدايش لرزيد. «بعد از اتفاق امروز صبح و تلفن هاي دوست سندي ـ کم کم به اين فکر مي افتم که حدسيات من درست نبوده. من ديگه اصلا نميدونم چه اتفاقي داره مي افته!»
    کيت به او خيره شد، «هالي؟»
    هالي از نگاه کردن به او پرهيز ميکرد.
    «منظورت از حدسيات چيه؟ امروز صبح چه اتفاقي افتاد؟»
    هالي همچنان سرش را به زير انداخته بود.
    «موضوع اين تلفن هاي دوست سندي چيه؟ به نظرم بهتره تو برام تعريف کني. تو هنوز تمام داستان رو براي من نگفتي، درسته؟»
    بالاخره هالي نگاهي کوتاه به او انداخت و سرش را به نشانه ي نفي تکان داد.
    «خيلي خوب.» کيت از کنار هالي گذشت و به سمت در رفت. «بيا بريم آشپزخونه، جايي که کمتر ريخت و پاش باشه. بعد برايم تعريف کن که چه اتفاقي افتاده.»
    هالي نفسي عميق کشيد و به دنبال کيت به راه افتاد. در آشپزخانه کيت پشت ميز صبحانه نشست و يک صندلي هم براي هالي بيرون کشيد. هالي خودش را روي صندلي انداخت. نميدانست چقدر از مطالب را براي کيت تعريف کند.
    کيت به صورت او نگاه کرد و گفت: «همه چي رو بگو. هيچي رو جا ننداز.»
    هلي شروع به حرف زدن کرد. «من امروز صبح رفتم به ايست هام تا زن سندي رو ببينم.»
    «تو چي کار کردي؟» کيت مبهوت مانده بود. باورش نميشد که او چنين کار احمقانه اي کرده باشد. در حالي که سعي ميکرد از گفتن اين حرف به هالي خودداري کند، فقط گفت: «ادامه بده.»
    «خوب، من دختر سندي رو ديدم، سوفي. ولي وقتي زنش اومد خونه، منو از خونه بيرون انداخت.»
    کيت حرف نميزد ولي هالي از چهره اش ميخواند که تصور ميکند کار او کاملا ديوانگي بوده است. هالي التماس کنان گفت: «مجبور بودم. مي بايست خودم ميديدم اون چطور زندگيي داشته.»
    «خيال نميکني کمي خودخواهانه باشه؟» لحن صداي کيت توأم با ناباوري بود و طعنه زنان ادامه داد. «يکي ديگه از تصميمات آني تو، و همون طور که انتظار ميره، بدون اينکه بغير از خودت به فکر کس ديگه اي هم باشي.»
    هالي سرش را پايين انداخت و به دستهايش خيره شد.
    «خوب پس، تو اين کارو کردي و رفتاري با تو شد که لياقتش رو داشتي. حالا بگو چرا اين طور هاج و واج موندي؟»
    هاني ناگهان فرياد زد: «خدايا، تو يک وکيل حرامزاده هستي! من که الان توي دادگاه نيستم!»
    کيت چند لحظه اي به ديوار خيره شد تا براي پاسخگويي به قدر کافي آرامش خودش را به دست بياورد. بعد گفت: «نه، توي دادگاه نيستي. متأسفم، ولي من معتقدم که اين کاري کاملا احمقانه بوده.» مکثي کرد. «خوب، اون وقت چي شد؟ چرا اين موضوع انقدر تو رو ناراحت کرده؟ مطمئنا انتظار داشتي که تو رو از اونجا بيرون کنن؟»
    «بله، ولي موضوع اصلا اين نيست. موضوع سوفيه، دختر سندي. همين طور خونه اون و زنش، جيل. همه به نظرم عوضي مياد. با عقل من جور در نمياد.»
    «تو واقعا انتظار داشتي جور در بياد؟»
    «بله، نه! منظورم اينه که توقع داشتم يه جورايي جور در بياد. خيال ميکردم کمکم ميکنه مسأله رو توي ذهنم توجيه کنم. خيال ميکردم ...» بغض راه گلويش را بست و عصباني شد. «اوه لعنتي! تو اصلا درک نميکني.»
    کيت آهي کشيد. از اينکه او را اين طور غمگين ببيند، بيزار بود. دستش را جلو برد و دست هالي را نوازش کرد. «سعي کن حاليم کني.»
    هالي چند نفس عميق کشيد، خودش را جمع و جور کرد و دوباره سعي کرد افکارش را توضيح دهد. «سوفي، دختر سندي. اون خيلي با سندي فرق داره. از نظر قيافه به اون شباهت داره. در واقع خيلي هم شبيهه، ولي شخصيتش، رفتارش، طرز صحبت کردنش. اوه، نميدونم، همه چيزش کاملا با سندي فرق داره. من هيچ شباهتي بين اون و سندي نميديدم.» حرفش را قطع کرد و ديد که توجه کيت را جلب کرده است. «و يه چيز ديگه، وقتي اون راجع به رفتن به مدرسه هنر صحبت ميکرد، گفت که پدرش اين کارو تأييد نميکنه، چون اصلا هنر رو درک نميکنه. سندي چطور ميتونسته آنقدر تظاهر کنه؟ اون با هنر زندگي ميکرد، نفس ميکشيد و هنر تمام زندگيش بود. اين تنها موردي بود که ما با هم تفاهم نداشتيم.»
    کيت گفت: «بسيار خوب، بيا اين دو تا مسأله رو بررسي کنيم.» براي لحظه اي تأمل کرد تا افکارش را مرتب کند. «اولا، من به تو حق ميدم که اظهارنظر اون در مورد مدرسه ي هنر عجيبه، ولي خيلي از هنرمندها از اينکه بچه هاشون روي صحنه برن، نفرت دارن. ميفهمي چي ميخوام بگم؟ سندي توي اين کار بوده، از دامهايي که سر راه هنرمندها وجود داره خبر داشته. شايد دلش نميخواسته دخترش تمام زندگيش تلاش بکنه و به هيچ جا نرسه.»
    «بله، ولي اينکه پدرش هنر رو درک نميکنه؟ سوفي گفت ...»
    کيت حرف او را قطع کرد: «اين يه اظهار نظر بوده. احتمالا اون اين حرف رو از روي برداشت خودش زده. ممکنه اصلا منظورش اون چيزي که تو خيال ميکني نبوده.»
    هالي آهي کشيد: «و شخصيت اون چي؟»
    «خوب اين کمي ساده تره. تا جايي که من ميبينم، دليلي نداره سوفي شبيه پدرش باشه. صدها نفر از والدين از اين حقيقت که بچه هاشن هيچ شباهتي به اونا ندارن، دچار يأس ميشن. ممکنه اون به مادرش رفته باشه، يا شايد هم به هيچ کدوم اونا. خودت ميدوني که عامل وراثت گاهي ميتونه خيلي سرگرم کننده باشه.»
    «آره، ولي اون دائم از پدرش نقل قول ميکرد و به نظر ميرسيد که اونو ميپرسته و تقريبا ... خوب ...» هالي سکوت کرد. او از مرز حقيقت ميگذشت و دوباره وارد محدوده ي حدسيات ميشد. هيچ دليل محکمي نداشت و کيت حرفش را نميفهميد.
    «تقريبا چي؟»
    «من اين طور حس کردم که اون پدرش رو الگو قرار داده و سعي ميکنه مثل اون باشه. ولي با اين حال تمام مدت به نظر ميرسيد مردي که اون درباره اش حرف ميزنه، کاملا با مردي که من ميشناسم فرق داره.»
    کيت ساکت بود. درباره ي حرفهاي هالي فکر ميکرد و ميفهميد که چرا او اين طور گيج شده است. شوک فوق العاده وحشتناکي بر او وارد شده بود. براي هالي درک آنچه به سرش آمده بود، کاملا غير ممکن بود. کيت معتقد بود او بهانه مي آورد و به دنبال راهي براي رهايي ميگردد. به آرامي گفت: «هالي، اغلب دو نفر آدم در مورد شخصي بخصوص ديد يکساني ندارن.»
    «آره، ولي ..» هالي حرفش را قطع کرد. فکر کرد ادامه ي مطلب بي فايده است.
    «ولي چي؟»
    «ولي يه چيزي بيش از اينا بود، کيت. ميدونم که تو اين عقيده رو رد ميکني، ولي اين احساس من خيلي قوي بود، حس اينکه هيچ ارتباطي وجود نداره.»
    «اين فقط يه احساسه، هالي.»
    هالي به تندي جواب داد: «و احساس ها ميتونن درست باشن!»
    کيت آهي کشيد. «تلفن هاي اين دوست سندي چي؟ اشکالش چيه؟»
    «اون امروز صبح دو بار زنگ زده تا ببينه من خونه هستم يا نه. تو خيال نميکني اين عجيب باشه؟ من قبلا راجع به اون چيزي نشنيده بودم. بعد سندي ناپديد ميشه، خودکشي ميکنه، يا هر چي. و سر و کله ي دوستش اصلا معلوم نيست از کجا پيدا ميشه و از شوهرم ميپرسه. بعد امروز صبح به آپارتمان زنگ ميزنه تا ببينه من هستم يا نه، و بعد خونه ي منو دزد ميزنه.»

  11. کاربر مقابل پست آوینا عزیز را پسندیده است:

    mr.net (10-31-2012)

  12. Top | #26



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    55.12
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,468
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    "نه، لزومی نداره عجیب باشه. ممکنه همه ی اینا اتفاقی باشه."
    ولی کیت کم کم نگران می شد. او معمولاً تنها بر اساس منطق و شواهد محکم کار می کرد ولی حالا کم کم به این فکر می افتاد که شاید حق با هالی باشد. اینها به نظر عجیب بود، و وضعیت اصلاً عادی نبود. به هر حال او نمی خواست هالی را به وحشت بیندازد. دستش را به آرامی روی بازوی او گذاشت. "ببین، چطوره ما زنگ بزنیم بیان شیشه رو عوض کنن، بعد به پلیس گزارش بدیم و تو با من به هتل من بیای؟ من می تونم یه اتاق برات بگیرم."
    هالی تأملی کرد و بعد سرش را به نشانه تأیید تکان داد. پرسید: "تو هم با من میای؟ خیال نمی کنم بتنهایی بتونم با یه جلسه ی بازجویی دیگه روبرو بشم." سعی کرد لبخند بزند ولی لبانش لرزید.
    کیت دست او را گرفت و فشار داد. "اگه تو پیشنهاد منو در مورد اتاق گرفتن توی هتل قبول کنی، باهات میام. تصورش رو هم نمی تونم بکنم که تو تنهایی به اینجا برگردی."
    هالی گفت: "باشه." و از روی صندلی بلند شد. وقتی این کار را کرد، برای اولین بار پس از ورود به آپارتمان متوجه شد که هنوز پالتو و کلاهش را به تن دارد. از سر دستپاچگی دستهایش را در جیبها فرو برد و گفت: "متشکرم، منظورم اینه که واسه همه چی."
    کیت شانه ای بالا انداخت و از جا بلند شد. "می خوای اول یه کمی خودت رو مرتب کنی؟"
    "نه، فقط بیا بریم." به طرف هال رفت. برای لحظه ای کوتاه فکر کرد مقداری وسایل بردارد، ولی بعد تصمیمش عوض شد. او می توانست در هتل یک مسواک بخرد. به سمت در ورودی رفت، منتظر شد تا کیت کتش را بردارد و بعد او هم کلیدهایش را از روی میز برداشت. وقتی هالی کلیدها را برداشت، تلفن زنگ زد.
    هالی برای لحظه ای همانجا ایستاد و به تلفن خیره شد. کیت به او نزدیک شد. هالی به نوعی احساس حماقت می کرد و با حالتی عصبی گوشی را برداشت. دید که کیت از او دور شد و به اتاق نشیمن رفت تا هالی تنها باشد.
    "بله، هالی گریگسون هستم." با شنیدن صدای آن طرف خط جا خورد، برای یک لحظه تأمل کرد و بعد گفت: "بله، البته، اگه شما می خواین. فردا؟ بله، من الآن قلم و کاغذ میارم تا یادداشت کنم."
    کیت وسط اتاق نشیمن ایستاده بود و منتظر بود تا هالی صحبتش تمام شود. نگاهی به کمد دیواری انداخت و متوجه ساعت رومیزی نقره ی کوچکی شد که مدتی قبل خودش آن را به هالی داده بود. ساعت روی زمین زیر یک مشت کاغذ افتاده بود. از روی کنجکاوی جلو رفت و خم شد تا نگاهی به آن بیندازد. ساعت را کف دستش گرفت و دید که شیشه ی آن خرد شده است. حدس زد حتماً در جریان جستجوی شخص متجاوز این اتفاق افتاده است. حکاکی پشت ساعت را خواند و بعد زمان را دید، عقربه ها روی ده صبح متوقف شده بود.
    در همین موقع هالی وارد اتاق شد.
    "جیل ترنر بود." صورتش مثل مرده بی رنگ بود و فقط دو لکه قرمز روی گونه هایش دیده می شد که به او حالتی عجیب و کمی بیمار گونه می داد. "از من خواست فردا با اون و دخترخونده ش ملاقات کنم. ظاهراً اونا می خوان درباره ی آلکس صحبت کنن، منظورم سندیه. اونا احساس می کنن که اشکالی در کاره."
    کیت بلند شد و ایستاد، هنوز ساعت را در دست داشت. پرسید:

  13. کاربر مقابل پست آوینا عزیز را پسندیده است:

    mr.net (10-31-2012)

  14. Top | #27



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    55.12
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,468
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    "و این چیزی رو که تو گفتی، تأیید می کنه؟"
    "نه، ولی احتمالش رو تقویت می کنه، این طور نیست؟"
    "آره، حدس می زنم همین طور باشه." کیت اصلاً از این وضع خوشش نمی آمد. به سمت هالی رفت و از سر بی توجهی ساعت را در جیبش انداخت. "هالی، ساعتی رو که چند وقت پیش به ات دادم یادت میاد؟"
    "آره، هنوز یه جایی همین جاهاست."
    "خوبه." به دنبال هالی به هال رفت. "هنوز کار می کنه؟"
    "راستش رو بخوای نمی دونم. سالها میشه که توی یکی از کشوها افتاده."
    هالی در آپارتمان را برای خودشان باز کرد و بعد آن را پشت سر به هم کوبید و کلیدها را به داخل کیفش انداخت. "به نظرم چند ماه پیش باتری نو به اش انداختم، یا شایدم فلاش دوربینم بود." بعد شانه ای بالا انداخت و به روی کیت لبخندی زد. "چطور مگه؟"
    کیت بازوی او را گرفت و به دروغ گفت: "هیچی، همین طوری. فقط از روی کنجکاوی."
    بعد با هم از پله ها پایین رفتند و قدم در هوای سرد بیرون گذاشتند.
    ساعت یازده و نیم شب بود و گروهبان کارآگاه رابرت ایمز با گزارشی که تازه کامل کرده بود، نشسته بود. خیره به آن نگاه می کرد. او دقیقاً بیست دقیقه در مورد آن گزارش کار کرده بود و حالا مطمئن نبود چه باید بکند.
    بهترین تصمیم، البته به روش کمیسر هیلی، این بود که موضوع را نادیده بگیرد. ولی قوه ی درک خودش به او می گفت که آن را دنبال کند، یا حداقل به مافوقش اطلاع دهد. اگر رئیسش کسی بغیر از هیلی بود، ایمز مثل تیر خودش را به او می رساند، ولی با هیلی موضوع فرق می کرد. برای هیلی این فقط پرونده ای ساده بود ـ البته اگر می شد آن را ساده تلقی کرد. چه کسی اظهارات ایمز را جدی می گرفت؟ هیلی با بیست سال سابقه ی خدمت بدون نقص در نیروی پلیس دارای احترام بود، در حالی که ایمز فارغ التحصیلی تازه وارد بود و نه چندان محبوب، و تنها سه سال سابقه داشت.
    رابرت سیگاری روشن کرد و یک بار دیگر برگه را خواند، ولی هنوز هم نمی توانست تصمیم بگیرد. دلش نمی خواست مورد تمسخر واقع شود و همچنین نمی خواست بر او انگ خوره ی پرونده های جنایی بزنند. اما چیزی او را آزار می داد، چیزی در مورد هالی گریگسون. انگار که تمام قطعات معما آنجا بود ولی با هم جور نمی شد. چند دقیقه ای سیگار کشید و بعد از سر اکراه اعتراف کرد لازم است این مسأله را با کسی در میان بگذارد. به سمت دفتر کمیسر هیلی رفت، در زد و به آرامی در را باز کرد. وارد شد. "قربان؟"
    کمیسر هیلی با تلفن صحبت می کرد. به رابرت اشاره کرد که بنشیند و بعد بی آنکه عجله ای به پایان مکالمه نشان دهد، به صحبت ادامه داد. رابرت کمی عصبانی شد. وقتی هیلی گوشی را گذاشت، بطعنه گفت: "نمی دونستم شبها هم کار می کنی، گروهبان ایمز."
    "کار نمی کنم قربان، فقط مسأله ای پیش آمد که مجبور شدم بمونم."
    هیلی اصلاً توجهی به پاسخ او نکرد. پرسید: "می تونم کاری برات بکنم؟"
    "اینه قربان." رابرت برگه را روی میز گذاشت. "در ارتباط با پرونده ی اشخاص گمشده ی دو شب قبله. به آپارتمان همون زن حمله شده. چیزی گم نشده، ولی یه کمی عجیبه. فکر کردم لازمه اطلاع بدم."
    کمیسر هیلی برگه را خواند، یک دقیقه هم طول نکشید. بعد آن را روی میز انداخت و گفت: "کارآگاه، من پرونده های جنایی زیادی دارم که باید بهشون رسیدگی کنم. جنایات واقعی، زشت و خشونت بار. نمی تونم وقت باارزش و پرکارم رو صرف اتفاقای احمقانه و پیش پا افتاده ای کنم که هر افسر عاقلی اونا رو نادیده می گیره." بعد دوباره گوشی تلفن را برداشت. "همین بود؟"
    رابرت گزارش را برداشت، سرش را به نشانه ی تأیید تکان داد و از جا بلند شد. بدون کلامی دیگر از دفتر خارج شد و پشت سرش شنید که هیلی شروع به صحبت با تلفن کرد. اگر هیلی فقط کمی خوشایند بود، احتمالاً رابرت همان کاری را می کرد که او گفته بود، یعنی موضوع را فراموش می کرد. ولی حالا او قصد نداشت چنین کاری بکند. آن قدر کندوکاو می کرد تا بالاخره به نتیجه برسد. چراغ روی میز تحریرش را خاموش کرد، بارانی اش را پوشید و در همین حال فکر کرد و وقتی به نتیجه برسد، آن وقت کاری می کند که هیلی هم بفهمد. پرونده را در حلق هیلی فرو خواهد کرد و اگر شانس بیاورد، هیلی از حرص خفه خواهد شد.
    9
    در رستوران هتل، هالی قهوه و مقداری نان برشته سفارش داد. حتی ذره ای هم گرسنه نبود، ولی بد خوابیده بود و روزی پر تنش را در پیش داشت. لازم بود غذا بخورد. ظرف چند دقیقه صبحانه رسید و هالی برای خودش فنجانی نصف قهوه و نصف شیر داغ ریخت، سه حبه قند هم به آن اضافه کرد. جرعه ای نوشید و بلافاصله احساس کرد حالش بهتر شد. شروع کرد به خوردن نان برشته.
    "صبح بخیر!" کیت بالای سرش ایستاده بود و او را نگاه می کرد. کت و شلواری تیره به تن داشت و روزنامه ی تایمز را هم زیر بغلش زده بود.
    هالی سرش را بالا آورد. "با من صبحانه می خوری؟"
    "نه، قبلاً توی اتاقم خورده م. می بایست چند تا تلفن می زدم."
    هالی نانش را گاز زد. روی آن را لایه ای ضخیم کره و عسل مالیده بود. کیت چندشش شد. جالب بود که زنی به لاغری او اصلاً در قید رژیم غذایی نبود.
    هالی با دهان پر گفت: "مربوط به کار بود؟"
    "ببخشید؟"
    هالی لقمه اش را قورت داد. "معذرت می خوام، یادم رفت دهنم پره! گفتم مربوط به کار بود؟"
    کیت تأمل کرد، بعد یک صندلی جلو کشید و نشست. "یه جورایی. پرواز آخر هفته م رو لغو کردم. بعد به رئیسم در نیویورک زنگ زدم تا چند هفته ای مرخصی بگیرم." کیت ایم حرفها را سریع گفت، از عکس العمل هالی مطمئن نبود.
    هالی تکه نانی را که در دست داشت، پایین انداخت و به کیت خیره شد. فکر بودن کیت در آن دور و بر اعصابش را به هم می ریخت. آخرین چیزی که نیاز داشت یا حتی می خواست، یک درگیری عاطفی دیگر بود. با نفس بریده پرسید: "تو چی کار کردی؟"
    کیت به چشمان او نگاه کرد. "شنیدی چی گفتم."
    چانه ی هالی جلو آمد. "خیال نمی کنی این یه کم خودخواهی باشه؟" تحت فشار گذاشتن های، این نوعی باجگیری عاطفی بود. چطور کیت می توانست تصور کند از سرگیری روابط آنها امکان پذیر است؟ با لحنی سرد پرسید: "شاید اصلاً به فکرت خطور نکرد که ممکنه من نخوام تو بمونی."
    کیت جواب داد: "چرا خطور کرد، ولی تصمیم گرفتم در هر صورت این کارو بکنم."
    "اوه، جداً؟"
    "آره، جداً." کیت عصبانیتش را مهار کرد، همین طور وسوسه ی گفتن اینکه رفتار هالی بچگانه است. رویش را برگرداند.
    "خدایا، کیت توماس، تو منو دیوونه می کنی!"
    هالی اصلاً دلش نمی خواست کیت دور و برش باشد. بودن او فقط همه چیز را پیچیده تر می کرد! احساس کرد که حتی از تصور این موضوع دچار وحشتی عصبی می شد.
    "چرا تو خیال می کنی حق خداداد داری که توی زندگی من مداخله کنی؟" هالی به پشت سر کیت خیره شده بود در حالی که کیت به او توجهی نمی کرد. لحظه به لحظه عصبانیتش شدت می گرفت. "کیت؟ برای خاطر خدا، من دارم با تو صحبت می کنم!"
    کیت برگشت و به صورت او نگاه کرد. یک ابرویش را بالا داد. "با من صحبت می کنی؟"
    هالی بتندی گفت: "خیلی خوب، دارم سرت داد می زنم، چه اهمیتی داره؟ ادامه بده، همه چی رو مدیریت و کنترل کن، انگار که من ابله هستم و بدون وجود تو قادر نیستم به زندگی ادامه بدم!" به کیت نگاه می کرد، صورتش برافروخته بود و هیچ توجهی به نگاه خیره ی مشتریان دیگر نداشت. "کیت، من دو سال این کارو کردم، نکردم؟ حالا هم، لعنتی، می تونم این کارو بکنم!"
    کیت مثل آتشفشان آماده ی فوران بود، ولی خشم خودش را کنترل می کرد. تا جایی که می توانست، با آرامش گفت: "هالی، من که مثل کش ارتجاعی نیستم که به خواسته ی تو بیام و برم. یه لحظه خبرم می کنی و کمک می خوای، یه لحظه ی دیگه می خوای که برم. تو احتیاج به کمک داشتی و من تصمیم گرفتم بمونم. لزومی نداره بابتش از تو اجازه بگیرم، و اگه تصور می کنی که من خیالاتی درباره ی تو دارم، کاملاً در اشتباهی چون اصلاً این طور نیست! پس، دست از این بچه بازی بردار و پیشنهاد کمک منو قبول کن."
    "بچه بازی؟" هالی صندلی اش را با صدا به عقب هل داد و بلند شد و ایستاد. کیت دست روی نقطه ی حساس گذاشته بود. "بچه بازی، هان؟" دستمال سفره اش را محکم روی میز پرت کرد. "اینکه بخوام یا احتیاج داشته باشم که مستقل باشم، بچه بازیه؟"
    "ولی این استقلال نیست، هالی. این سلطه جوییه. تو می خوای همیشه خودت تمام تصمیمات رو بگیری." صدای کیت هم بالا رفته بود ولی او آن قدر عصبانی بود که اصلاً به این موضوع توجه نداشت. "کمکم کن، کیت. دورشو، کیت ـ تا وقتی این تو هستی که همه ی شرایط را دیکته می کنی، هیچ اشکالی نداره!" کیت از جا بلند شد. آن دو به هم نگاه می کردند. به وضعیتی که ایجاد کرده بودند و نگاههای خیره و آشفتگی محیط و پیشخدمتی که با عجله به سمت آنها می آمد، بی اعتنا بودند.
    بعد ناگهان عصبانیت هالی برطرف شد و به همان سرعتی که آمده بود، از بین رفت. با لحنی غمگین پرسید: "از کی تا حالا تو انقدر پرخاشگر شدی؟ از وقتی تو برگشتی، ما فقط با هم دعوا کردیم."
    کیت گفت: "از اشتباهاتم درس گرفتم، هالی. من یا باید سرت داد بکشم یا اینکه زیر پا له بشم. همیشه این تو بودی که به من می گفتی چی کار بکنم. حتی در قطع ارتباطمون خواسته ی تو انجام شد ـ کیت، من به تنها بودن احتیاج دارم، من تو رو به سبک خودم دوست دارم، کیت..."
    "این طوری نبود! خودت می دونی این طوری نبود. این تو بودی که..." هالی حرفش را قطع کرد. بند انگشت خود را به دندان گزید. نزدیک بود به گریه بیفتد.
    "من بودم که چی، هالی؟ من بودم که کاری رو کردم که تو می خواستی؟ تو رو ترک کردم تا کاری رو که مایل بودی بکنی؟"
    "کاری رو که مایل بودم بکنم؟ تو منو ترک کردی! به حرفام گوش ندادی، احساس منو درک نکردی..."
    "حرفای تو رو خوب گوش کردم و احساست رو هم درک کردم. تو می خواستی من از زندگیت بیرون برم تا به گالری برسی و کاری رو که می خواستی بکنی!"
    "نه، این طور نیست! من... " هالی دوباره حرفش را قطع کرد و اشکهایی که در چشمانش حلقه زده بود، روی صورتش سرازیر شد. با سر و صدا بینی اش را بالا کشید و گونه ها و بینی اش را با پشت دست پاک کرد.
    کیت برای یک لحظه او را تماشا کرد. نمی دانست چه کار کند. هالی توان این را داشت که تا حدی باور نکردنی کیت را عصبانی کند و بعد ناگهان به طوری که هیچ کس دیگر نمی توانست، او را متأثر کند.
    وقتی کیت دید او دوباره کنترلش را به دست آورده است، بسختی آب دهانش را قورت داد و رویش را برگرداند. این بار دیگر حاضر نبود کوتاه بیاید. قبل از اینکه آنجا را ترک کند، از روی شانه نگاهی به پشت سر انداخت و گفت: "شماره ی منو که داری. من جایی نمیرم." و بدون یک کلمه حرف دیگر میز را ترک کرد و از وسط رستوران گذشت. در همین حال سری به طرف پیشخدمت تکان داد.
    هالی خودش را روی صندلی انداخت. دست دراز کرد و کیفش را برداشت و داخل آن به دنبال دستمال کاغذی گشت. آن را پیدا کرد و با صدای بلند بینی اش را پاک کرد. حالش بهتر شد.
    وقتی کیت از رستوران خارج می شد، هالی نگاهی به پشت سر او انداخت. چیزی در وجود این کیت جدید وجود داشت که او را خشمگین می کرد. چیزی که هالی را شدیداً تحت تأثیر قرار می داد، ولی در عین حال هیجان انگیز
    هم بود.
    از سر درماندگی با خود گفت: پس رابطه ی ما برای اون هیچ اهمیتی

  15. کاربر مقابل پست آوینا عزیز را پسندیده است:

    mr.net (10-31-2012)

  16. Top | #28



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    55.12
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,468
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    152-161

    نداره.با عصبانیت دستمالش را روی میز پرت کرد و به خوردن صبحانه اش ادامه داد.فکر کرد:خوب،برای منم اهمیت نداره!حرومزاده!چطور جرأت می کنه حتی تصور کنه که برای من اهمیت داره؟ملچ ملوچ کنان بقیه نان را برشته را می جوید ولی مزه آن را احساس نمی کرد.آن قدر ناراحت بود که به غذا توجه نداشت.
    زیر لب غرولندی کرد : "کیت لعنتی!لعنت به من اگه به اون تلفن بزنم."بعد بدون ان که به ژاپنی هایی توجه کند که ساکت سر میز بغلی صبحانه می خوردند ، از جا بلند شد و رستوران را ترک کرد.

    ساعت دو و بیست دقیقه بعد از ظهر همان روز ،تصمیم هالی تغییر کرد.احساس گیجی و درماندگی می کرد و در حالی که در پیاده رو بیرون رستوران منتظر جیل و سوفی ایستاده بود ،فکر کرد که ای کاش با چنان شرایط بدی با کیت به هم نزده بود.بشدت مایل بود به گالری برود و به کیت تلفن کند.ولی البته هرگز این کارو نمی کرد.
    سوفی از پله های رستوران بالا آمد و هالی بزور لبخندی زد، ولی روحیه اش آن قدر خراب بود که لبخندش به شکلکی تبدیل شد."مامانت حاضره؟"دوباره سعی کرد لبخند بزند.
    سوفی سرش را به نشانه تأیید تکان داد :"داره پول میز رو میده." کنار هالی ایستاد.دستهایش را در جیب بادگیر ضخیمش فرو کرده بود و پاهایش را برای گرم کردن به زمین می کوبید.
    هالی او را تماشا می کرد.شباهت های زیادی بین سندی و او می دید و در عین حال هیچ شباهتی در کار نبود.هالی آهی کشید و رویش را به سمت دیگر چرخاند.
    صرف ناهار با جیل و سوفی تجربه ای ملال آور بود.او مؤدبانه یک ساعت و نیم به داستانهایی درباره مردی که هیچ شناختی از او نداشت ،گوش داده بود،مردی که خانواده اش دوستش داشتند و در زندگی خود شاد و الهام بخش بود.او نشانه های کوچکی از شوهرش در عادت های آن مرد می دید ،مثلا چیزهایی که دوست داشت یا دوست نداشت.ولی در شوخ طبعی ،ملاطفت و مهربانی های آلکس ترنر هیچ نشانی از شوهرش نمی دید.اگر جیل سندی را شناسایی نکرده بود ،در واقع این سوفی بود که گفت او هم شبیه آن عکس را در خانه دارد ، و اگر بعضی چیزها شباهتی باهم نداشت – مثل خال روی گردن که برداشته شده بود یا علاقه شدید او به دریانوردی – آن وقت امکان داشت هالی متقاعد شود که با مردی کاملا متفاوت ازدواج کرده بود.حالا تنها چیزی که می دانست این بود که او با همان مرد ازدواج کرده ولی با بدترین جنبه های طبیعت او زندگی می کرده است.شاید تنها شریک و پناهگاهی بود در لندن.ولی مطمئنا هیچ عشقی در بین نبود، نه آن گونه عشقی که جیل تجربه اش کرده بود.
    وقتی جیل از پله ها بالا آمد ،هالی رویش را به طرف او کرد و گفت : "بازم برای ناهار متشکرم.خیلی مفید بود."
    جیل درِ کیف مارک ویتانش را بست و سرش را به نشانه تأیید تکان داد.شاید برای هالی مفید بود،ولی برای او کاری شاق و وحشتناک بود.تمام یک ساعت و نیم گذشته،او این زن را تماشا کرده و هیچ چیز خاصی در او تشخیص نداده بود.او به اندازه کافی زیبا بود ،واضح بود که خیلی باهوش است ،جذاب بود و به نوعی هوس انگیز.ولی با سلیقه آلکس خیلی فرق داشت و جیل نمی فهمید که چطور امکان داشته است آن دو باهم کنار بیایند.شاید
    اصلا این طور نبود – مطمئنا هیچ عشقی نسبت به سندی در حرفهای هالی نبود.
    جیل پرسید :"خیال می کنی اینجا بشه تاکسی پیدا کرد؟"
    هالی نگاهی به بالای خیابان انداخت و گفت: "حدس می زنم بشه." نگاهش را به ترافیک دوخته بود.اطمینان نداشت بتواند بی میلی خود را پنهان کند.می دانست توصسف جیل از شخصیت آلکس نبود که اعصابش را بهم ریخته بود ،بلکه زنی بود که آلکس با او ازدواج کرده بود.رویش را برگرداند و چشمش به موهای بلوند جیل افتاد و کت و شلوار پشمی کرم رنگ و پالتوی کشمیر نرم او.جیل فوق العاده با هالی فرق داشت و این باعث می شد که هالی خودش را کنار بکشد.نگاهی به لباس خودش انداخت –جوراب مات سیاهش با سوراخی که در قسمت ران آن بود و شکر خدا دیده نمی شد ،دامن پیچازی کوتاهش با کت پشمی سرخابی ،کفشهای بنددار سیاه براقش با لبه کرپ و پانچویش.ظاهرش اصلا شیک و سطح بالا نبود.او ابدا در این مورد فکر نمی کرد و به آن اهمیت نمی داد.با عجله و به سبک خاص خودش همه را با هم جور می کرد.موهایش انبوهی از جعدهای کوتاه و تیره بود و هرگز شانه نمی خورد ،آن ها را پشت گوشش می زد تا گوشواره های حلقه ای بزرگش را نمایش دهد.موهای جیل شیک و آراسته بود و حتی یک رشته مو هم از جایش تکان نمی خورد.
    هالی با احساس افسردگی کامل دوباره به ترافیک نگاه کرد.واضح بود که سندی ازدواجی شاد و موفق داشت.محض رضای خدا ،چرا آن را به خطر انداخته بود؟و چرا هالی را انتخاب کرده بود؟انتخابی که هالی می دانست اشتباه است،هرچند اعتراف نمی کرد.
    بالاخره چشمش به یک تاکسی افتاد.از سر رضایت خاطر به وسط خیابان دوید تا برایش دست تکان دهد.کافی بود،دیگر دلش نمی خواست در این باره فکر کند.وقتش رسیده بود که همه چیز را فراموش کند.سندی رفته بود،همه چیز تمام شده بود.او نیاز داشت که از گالری و این افتضاح دور شود.همین طور از این وضعیت سردرگم کننده ای که با کیت داشت،قبل از اینکه مرتکب اشتباه وحشتناک دیگری در زندگی اش بشود.
    تاکسی سرعتش را کم کرد و هالی جلو دوید تا با راننده صحبت کند."ایستگاه راه آهن ویکتوریا ،لطفا." به طرف جیل و سوفی سری تکان داد."باید شما رو بموقع به قطار برشونه."
    جیل با لبهای به هم فشرده لبخندی زد.او اصلا قصد نداشت مستقیم به ساسکس برو.می خواست به دفتر آلکس برود و سر و گوشی آب دهد.حق با سوفی بود.امکان داشت ناهاری وحشتناک بوده باشد و لی خیلی چیزها را که قبلا برایش مبهم بود،روشن کرده بود.در حقیقت هیچ چیز جور در نمی آمد.در تاکسی را برای سوفی باز کرد و خودش بعد از او سوار شد.
    هالی گفت : "خدانگهدار." و بعد بدون اینکه خودش اعتقادی به آن داشته باشد ،اضافه کرد : "از ملاقات با شما خوشحال شدم."
    سوفی لبخندی زد."ما هم همین طور."جیل فقط سری تکان داد.
    وقتی راننده کیلومتر شمار را روشن کرد و سریع به راه افتاد ،هالی خودش را عقب کشید.بدون صدا لبهایش را حرکت داد."خدانگهدار." و دستش را بالا برد و تکان داد.بعد به طرف دیگر برگشت.دستهایش را زیر پانچو جمع کرد.احساس می کرد تمام آن برنامه ناهار وقت تلف کردنی تاریخی بود، و از سر درماندگی به
    طرف ایستگاه قطار زمینی به راه افتاد.

    زمانی که هالی از یک طرف لندن به گالری اش در طرف دیگر شهر رسید،روز کم کم به اخر می رسید و تقریبا مازه ها چراغهایشان را روشن کرده بودند.همین طور که به طرف گالری گریگسون می رفت ،برای یکی دو نفر از مغازه داران دستی تکان داد ،بعد وارد خواربار فروشی پاتل ،سه مغازه پایین تر،شد و به خانم پاتل سلام کرد.
    "اوه، هالی!خدارو شکر که برگشتی!"خانم پاتل با عجله از پشت پیشخوان بیرون آمد."هالی عزیز، مشکلی واسه مغازه ت پیش اومده.خداروشکر ،دزدی نبود ولی دیشب پلیسها اینجا بودن و نتونستن با تو تماس بگیرن!"
    هالی برای یک لحظه خشکش زد.بعد برگشت و به طرف در رفت.خانم پاتل شوهرش را صدا زد."ماستی !بیا اینجا.من باید با هالی به مغازه ش برم."
    آقای پاتل از پشت پرده ای از رشته های خرمهره ظاهر شد و صدا زد : "اگه کاری هست که ما بتونیم انجام بدیم ،خبرمون کن،هالی!" و روی چهارپایه پشت پیشخوان نشست.
    ولی هالی صدای او را نشنید.قبل از اینکه او جمله اش را تمام کند ،مغازه را ترک کرده بود و به طرف گالری می دوید.حدود پنجاه متر پایین تر بی حرکت ایستاد و به در تخته کوبی شده خیره شد.
    "اوه خدایا!"شانس آورده بود،پنجره های شیشه ای سالم بود،فقط در خرد شده بود.هالی به نوارهایی که روی در برای جلوگیری از ورود چسبانده شده بود ،اشاره کرد و پرسید: "خانم پاتل ،اینارو پلیس چسبونده؟"
    "آره هالی عزیزم.می خوای بیای پیش ما؟اگر دلت خواست می تونی از تلفن ما به پلیس زنگ بزنی."
    هالی جلوتر و بینی اش را به شیشه چسباند و به ورودی تاریک گالری خیره شد.به نظر می رسید همه چیز سر جای خودش است.در ذهنش تابلوهای روی دیوار را شمرد.پرسید : "چه اتفاقی افتاد؟شما چیزی نمی دونین؟"
    "اوه چرا!حدود ساعت یازده بود و ما به رختخواب رفته بودیم.زنگ خطر به صدا در اومد.ماستی بلند شد و با لباس خواب پایین اومد.پلیسها خیلی زود رسیدن.گمان می کنم ظرف چند دقیقه."
    هالی سرش را عقب کشید و زیر لب گفت: "من خونه نبودم."
    خانم پاتل شانه ای بالا انداخت."به نظرم هرکی بوده ،با دیدن اتومبیل پلیس از پشت مغازه فرار کرده.کسی توی مغازه نبود و مأمور پلیس می گفت به نظر نمیاد چیزی دست خورده باشه.احتمالا بچه ها بودن که دردسر درست کردن،هالی عزیز."
    هالی سرش را به نشانه تأیید تکان داد.رنگ از صورتش پریده بود و احساس سرگیجه می کرد.
    خانم پاتل بازوی او را گرفت."بیا یه فنجون چای پیش ما بخور." و مهربانانه اضافه کرد : "بعد از خوردن یه چیز گرم حالت خیلی بهتر میشه ."
    هالی سرش را تکانی داد و گذاشت خانم پاتل او را با خودش ببرد.با بیحالی گفت : "من باید بروم اداره پلیس."
    خانم پاتل قدقد کنان اعتراض کرد: "هالی عزیز،وقتی که حالت
    بهتر شد،ماستی تورو با اتومبیل می بره."
    آن ها به خواربارفروشی پاتل رسیدند و آقای پاتل بیرون بیرون آمد تا کمک کند که هالی را به داخل ببرند.با دقت و آرامی این کار را می کردند ،انگار هالی مصدوم شده باشد.در تمام مدتی که زن و شوهر دور و بر می چرخیدند ،هالی لبخند زنان چایش را می خورد و دائم احساسی ناراحت کننده به ته دلش چنگ می زد.
    آقای پاتل با دیدن حالت صورت او ،گفت : "گمان می کنم هالی دلش می خواد الآن بره پیش پلیس.هالی عزیز ،چای رو ول کن.من می برمت.همین الآن سوئیچم رو میارم."
    هالی با رضایت از جا بلند شد."متشکرم.شما خیلی محبت دارین."
    فنجان چایش را روی پیشخوان گذاشت.دلش میخواست هرچه زودتر آنجا را ترک کند.مشتاق بود با پلیس صحبت کند و حقایق را بفهمد تا بتواند مسأله را در ذهنش روشن کند.به دنبال آقای پاتل به کنار اتومبیل رفت.همین طور که سوار می شد،به خانم پاتل گفت:"بهتون خبر میدم پلیس چی گفت.بازم متشکرم."
    آقای پاتل در حالی که از پیاده رو دور می شد ،گفت : "هالی عزیز،اتفاق بدی بود ولی مطمئنم چیزی نیست که نگرانش باشی."
    هالی در حالی که قانع نشده بود،سرش را به نشانه تأیید تکان داد و سعی کرد لبخند بزند.بقیه راه را در سکوت راندند.


    یک ساعت بعد هالی به گالری برگشته بود.یک شیشه بر شبانه روزی خبر کرد تا شیشه شکسته ی در را تعمیر کند.همچنین با خودش تصمیم گرفت که تا شروع سال نو گالری را تعطیل کند.او به استراحت احتیاج داشت.
    پلیس ورود به گالری را نوعی خرابکاری تلقی کرده بود.آن ها مدرکی که نشان دهد کسی چیزی دزدیده است ،پیدا نکردند.خود هالی هم می دید که چیزی دزدیده نشده است.به او گفته شد که اغلب ازاین اتفاقات می افتد ،چیز نگران کننده ای نیست و او شانس آورده که تنها یک بار اتفاق افتاده است.
    اما هالی نمی توانست احساس خطر نکند.چیزی در ته دلش دائم او را تحت فشار می گذاشت ،عصبی اش می کرد و باعث می شد احساس کند که مسأله ای جدی در جریان است.اختیار این جریان از دستش خارج می شد.او جداً به استراحت احتیاج داشت.
    پشت میز تحریر نشست.دفتر یادداشتهای کاری روزانه در مقابلش قرار داشت.آن را در قسمت مربوط به همان هفته باز کرد و به دنبال فایل نشانی ها گشت.می بایست کارهایی انجام می داد.اول از همه تماس برای دو قرار ملاقات سندی و لغو آن ها.اولین نشانی را در فایل پیدا کرد و شماره تلفنش را گرفت.خط قابل دسترسی نبود.
    "عجیبه!" فوراً به راهنمای تلفن زنگ زد.اسم مشتری و نشانی او را که سندی یادداشت کرده بود، داد و منتظر شد.
    "بله ؟ چنین کسی به این نشانی وجود نداره؟شما مطمئنین؟ ممکنه همین اسم رو در خیابون گراس ونور ببینین؟بله گوشی رو نگه می دارم."
    همین طور انتظار می کشید ،دوباره فایل نشانیها را گشت تا مطمئن شود سندی نشانی دیگری برای آن مشتری وارد نکرده باشد.
    دختر تلفنچی دوباره روی خط آمد .هالی گفت :"اوه،هیچی؟بسیار خوب متشکرم." گوشی را گذاشت.مطمئناً توضیحی منطقی
    برای این مسأله وجود داشت.شاید نشانی اشتباه یادداشت شده بود.به سراغ قرار ملاقات دوم رفته،نشانی و شماره تلفن مشتری را پیدا کرد و شماره گرفت.
    "الو، ممکنه با آقای جرج وایت صحبت کنم،لطفاً؟"دستپاچه شد."چی؟ندارین؟مطمئنین؟بله، می فهمم.متشکرم.معذرت می خوام مزاحم شدم."
    گوشی را روی دستگاه انداخت.همانجا نشست و به دفتر یادداشت خیره شد.هیچ جرج وایتی با این شماره و پری لوکاسی در آن یکی شماره وجود نداشت.کارتهای نشانی ها را در فایل ورق زد.فکر کرد به آنها زنگ بزند یا نه؟ولی تغییر عقیده داد.حتماً اشتباهی رخ داده بود.شاید شماره را عوضی گرفته بود.دوباره شماره را گرفت.همان صد را شنید و فوراً گوشی را گذاشت.پس حتما اشتباهی یادداشت شده بود.از این اتفاقات می افتد ،مردم همیشه شماره تلفن ها را اشتباه یادداشت می کنند.نگاهی به ساعتش انداخت و تصمیم گرفت به سات بای زنگ بزند،قبل از اینکه آنها تعطیل کنند.سندی قرار گذاشته بود چند نقاشی را که می بایست قیمت گذاری می شد، از آن ها تحویل بگیرد و لازم بود هالی این قرار را باطل کند.
    با اداره هنرهای معاصر تماس گرفت و اسمی را که سندی یادداشت کرده بود ، گفت فورا تلفن را وصل کردند.
    "مارتین هاتن."
    "سلام آقای هاتن.اسم من هالی گریگسونه.از گالری گریگسون.تصور می کنم شما با شوهر من سندی ترنر قراری گذاشتین."
    "قرار گذاشتم؟"
    هالی تعادل افکارش را از دست داد.برای یک لحظه تأمل کرد و بعد گفت :"اِ ... قراری در دفتر من ثبت شده.قرار بوده شوهرم چند تا نقاشی رو که شما قیمت گذاری کردین، ازتون تح.یل بگیره.نقاشی های مارکوس."
    "متأسفم خانم گریگسون ،ولی من چیرزی در این مورد نمی دونم.شما مطمئنین که من بودم،نه یه ارزیاب دیگه؟"
    هالی گیج شده بود.این دیوانگی بود.او حتماً داشت دیوانه می شد!
    "خانم گریگسون؟"
    "اوه ،بله.من خیال کردم شما بودین، حتما اشتباه کرده ام."
    "ممکنه یه دقیقه گوشی رو نگه دارین تا من از همکارام سؤال کنم ببینم کسی چیزی در این مورد می دونه یا نه؟اسم هنرمند چی بود؟"
    ذهن هالی به دوران افتاده بود.بزور سعی کرد پاسخ دهد.
    "متشکرم ، زحمت نکشین.آقای هاتن، شما شوهر منو می شناختین؟"
    "مطمئن نیستم،گمان نمی کنم.گفتین آقای ترنر؟"
    "بله." صدای هالی زمزمه ای بود.سرفه ای کرد تا گلویش را صاف کند."مارکوس چطور؟قبلاً کارهای اونو ارزیابی کردین؟"
    "نه، متأسفم.خیال نمی کنم این کارو کرده باشم.اون اهل کجاست؟"
    "اوه، مهم نیست." هالی احساس کرد ناگهان سرخ شد.می بایست


  17. کاربر مقابل پست آوینا عزیز را پسندیده است:

    mr.net (10-31-2012)

  18. Top | #29



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    55.12
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,468
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض

    تلفن را قطع می کرد. "متاسفم وقت شما رو گرفتم، آقای هاتن. از کمکتون متشکرم." و بدونِ اینکه منتظر پاسخ شود، گوشی را گذاشت و سرش را در دستهایش گرفت.
    " اوه خدایا! چه اتفاقی داره می افتته؟" احساس کرد نزدیک است گریه کند. لبهایش را به دندان گزید تا جلوی گریه اش را بگیرد. دستش روی تلفن رفت، می خواست شماره ی کیت را بگیرد ولی با خودش مبارزه کرد و از جا بلند شد. آخرین چیزی که لازم داشت، در گیر شدن با کیت بود. همین طوری هم به قدر کافی گیج شده بود. چند دقیقه ای در اتاق قدم زد. ریتم قدمهایش بتدریج او را آرام می کرد. به سراغ میز تحریر برگشت. خودش بتنهایی این کار را انجام می داد. به دیگر شماره های فایل زنگ می زد تا بفهمد کدام یکی قلابی است، البته اگر قلابی بود. احتمال داشت توضیح عاقلانه ای برای این مطلب وجود داشته باشد. خودش آن را پیدا می کرد.
    نشست و به سراغ حرف "آ" رفت. انگشتش را روی اولین شماره گذاشت و دستش را به طرف تلفن دراز کرد. به خودش گفت: کار من مسخره س، ولی میبایست می فهمید. همین که خواست گوشی را بردارد، تلفن زنگ زد.
    "لعنتی!" از ترس از جا پرید. چند لحظه طول کشید تا دست و پایش را جمع کند و بتواند گوشی را بردارد. "الو؟" صدایش تنها زمزمه ای ضعیف بود.
    تعجب زده گفت:"سوفی! آره، من خوبم... نه اینجا نبودم. در گالری اتفاقی افتاده و مجبور شدم برم اداره ی پلیس... چی؟ سه ساعت گذشته؟ اوه خدا، متاسفم. از وقتی برگشتم مشغول تلفن زدن بودم." حرفش را قطع کرد و گوش داد.
    سوفی تمام بعد از ظهر را سعی کرده بود با او تماس بگیرد. در وضعیت بدی قرار داشت، در شرایطی ناجور.
    "ببین سوفی، آروم باش، خواهش می کنم، به من بگو چی شده."
    همین طور که به حرفهای سوفی گوش می داد، دستش به طرف سینه اش رفت و ضربان در گردنش تند شد."دفترش؟ کاملا" داغون شده؟ چی، پرونده ها، کامپیوتر ها، همه چی؟" همین طور که گوش می داد، سرش را تکان می داد. " چه وحشتناک!" احساس کرد سرما از ستون فقراتش بالا می رود. " بله، البته که می تونم. دفتر کجاس؟ بله، بلدم." نشانی را روی یادداشت جلوی دستش نوشت.
    " به پلیس خبر دادین؟" از جا بلند شد و دست دراز کرد تا پانچویش را بردارد، هنوز به صدای پر تنش سوفی در آن طرف خط گوش می داد. آنها در شهر چه غلطی می کردند؟ جیل گفته بود که یکراست به ساسکس بر می گردند. " خوبه، همونجا باش. من خودمو می رسونم." چند ثانیه بعد گوشی را گذاشت. بی هیچ فکر دیگری شماره ای را که حالا دیگر از حفظ شده بود گرفت. به تلفنچی گفت:"اتاق 114 لطفا." با حالتی عصبی منتظر شد."سلام کیت، منم." مکثی کرد. دیگر اطمینان نداشت چطور ادامه دهد. سکوتی بر قرار شد و بعد هالی گفت:" متاسفم، حق با تو بود." قبلا در زندگی بندرت بابت چیزی عذرخواهی کرده بود. "من امروز بعدازظهر چیزهای عجیبی در گالری کشف کردم و حالا یه تلفن از سوفی داشتم، دختر سندی." لبش را گزید و به آرامی ادامه داد." به کمکت احتیاج دارم، کیت."
    دوباره سکوت برقرار شد و هالی نفسش را حبس کرد، منتظرِ جواب کیت ماند. چند لحظه بعد با پلک زدن اشکهایش را از سر

  19. کاربر مقابل پست آوینا عزیز را پسندیده است:

    mr.net (10-31-2012)

  20. Top | #30



    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    عنوان کاربر
    بــانوی اردیبهـشت
    میانگین پست در روز
    55.12
    نوشته ها
    75,869
    پسندیده
    25,703
    تشکر شده
    53,468
    میزان امتیاز
    620

    پیش فرض


    آرامش در چشمانش حلقه زده بود،پس راند.نفسش را بیرون داد و نشانی دفتر سرمایه گذاری تجاری الکساندر را به کیت داد.
    سر پیچ خیابان برود،هالی از تاکسی بیرون پرید و کیت را کمی جلوتر از خودش دید.صدایش زد و وقتی او برگشت،هالی برایش دست تکان داد.بعد با عجله کرایه ی راننده را پرداخت و منتظر باقی پولش نشد.به رف جایی که کیت ایستاده بود دوید رنگ پریده و از نفس افتاده مقابل او ایستاد.
    "اوه خدا،کیت!این واقعا عجیبه!"حرفش را قطع کرد تا نفسش جا بیاید ."دیگه نمی دونم چه اتفاقی داره می افته."
    کیت گفت:"بذار صبر کنیم و ببینیم.بیا،گفتی شماره ی پنجاه و چهار؟"
    هالی به دنبال او به راه افتاد،سعی می کرد به او برسدوقد کیت صدو هشتادو یک سانتی متر بود و قدمهایش دو برابر قدمهای هالی.
    "اینجاست."کیت نگاهی به اتومبیل پلیس انداخت."پلیس هم اومده."زنگ در ورودی را زد و منتظر شدند.
    "بله؟"

  21. کاربر مقابل پست آوینا عزیز را پسندیده است:

    mr.net (10-31-2012)

صفحه 3 از 11 نخستنخست 12345 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
تارنماي ايران پرديس با لطف و ياري خداي مهربان در سال 1386 تاسيس شد.روز به روز که از عمر ايران پرديس ميگذشت دوستان زيادي به جمعش محلق شدند و تا به امروز مخاطبان زيادي از اين تارنماي کاملا فارسي استفاده ميکنند ايران پرديس با پشت سر گذاشتن فراز و نشيب زياد و با عنايت خداو لطف بيکرانش امروزه توانسته در پنجمين جشنواره رسانه هاي ديجيتال عنوان برترين انجمن گفتگوهاي پارسي را کسب کند انجمن هاي ايران پرديس امروزه با هدف خدمت رساني به يکي از بزرگترين انجمن هاي ايران و پر مخاطب ترين انجمن هاي دنياي مجازي تبديل شده و اميدوار هست با همين هدف هم به جايگاه اصلي و واقعيش دست يابد.

اکنون ساعت 18:47 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.

ایمیل پست الکترونیکی مدیریت سایت : iranpardis.com@gmail.com
شماره سامانه پیامک : 30005604500000