انتخاب رنگ سبز انتخاب رنگ آبی انتخاب رنگ قرمز انتخاب رنگ نارنجی
خوراک آر اس اس


•٠·˙ تبلیغات ایران پردیس با قیمت مناسب ..٠·˙


http://www.iranpardis.com/up/do.php?img=493


  آخرین ارسالات انجمن

تبلیغات ایران پردیس
تبلیغات ایران پردیس تبلیغات ایران پردیس

+ ارسال موضوع جدید
صفحه 4 از 10 نخستنخست ... 23456 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 31 به 40 از 92

موضوع: رمان ادريس

  1. Top | #31



    تاریخ عضویت
    Aug 2012
    عنوان کاربر
    lovely girl
    میانگین پست در روز
    2.72
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    2,027
    پسندیده
    658
    تشکر شده
    2,264
    میزان امتیاز
    27

    پیش فرض

    - چی شده نادیا ؟ - نمی دانم فقط تمام ماهیچه تنم درد می کند و نمی توانم تکان بخورم
    مادر از اتا ق بیرون رفت و دوباره به اتاقم برگشت .
    - نادیا مهدیده خانم گفت می خواسته امروز با تو برای خرید عروسی بروند . آنها تماس گرفته بودند که بگویند ادریس در راه است تا تو را پیش آنها ببرد و تو آماده شوی .
    - ساعتی بعد صدای زنگ در بلند شد و مادر خبر آمدن ادریس را داد او در پذیرایی نشسته بود . به سختی سعی می کردم از جایم بلند شوم اما آن قدر تنم درد می کرد که نمی توانستم .
    - ادریس ضربه ای به در زد و با دیدنم شروع به خندیدن کرد
    - - ناراحتی من خنده دارد ؟
    - نه ندارد ، من به این فکر می کنم که تو می خواستی از آن کوه بالا تر بروی و الان .....
    - یعنی این همه دردی که من دارم به خاطر بالا رفتن از کوه است ؟
    - بله بدنت برای کوهنوردی خیلی خام بوده .
    - من دیگر به کوه نمی آیم .
    - ادریس خندید و گفت : من هم روز اول همینطوری بودم و کمی طول کشید تا توانستم به این وضعیت عادت کنم . راستی من و تو باید وسط هفته ی دیگر که تعطیل است با هم زندگی مان را شروع کنیم . پدرم همه کار ها را ردیف کرده و ما فرصت کمی داریم تا بتوانیم خرید کنیم و بهترین لباس عروس را برایت انتخاب کنم .
    - من نمی توانم راه بروم حالا چی کار کنم ؟
    - تو اگر راه بروی زودتر خوب می شوی
    - ادریس نگاهی به زمین انداخت و ادامه داد : من عروس بی دست و پا نمی خواهم .
    - همانطور که چشمانش زمین را می کاوید شروع به خندیدن کرد و آن قدر خندید که آب از چشمانش راه افتاد . نادیا ..... نادیا ... این چیه روی پایت .
    - نخند دیروز کفشم پایم را زخم کرده .
    - من به تو نمی خندم به سماجتت می خندم کخ می خواستی دنبال من تا آن بالا بیایی .
    ادریس گفت دوباره به دیدنت می آیم و رفت
    دو روز بعد که بهتر شده بودم ادریس به خانه مان آمد و به همراه مادرم به دنبال مهدیس رفتیم و در بازار مشغول خرید شدیم .
    ادریس هنگام خرید با وسواس خاصی همه چیز را انتخاب می کرد اما فقط از من نظر می خواست و تا می آمدم مولفقت یا مخالفت کنم او می گفت : همین را می بریم لطفا آن را آمده کنید .
    همه چیز از بهترین ها بود و اگر چیزی مورد توجهم قرار می گرفت از آن دو تا می خرید . به اندازه چند کیسه بزرگ لوازم آرایش و گل سر و لوازم تزینی خریده بودیم و ادریس وسایل را با احتیاط در ماشین جا می داد . لباس عروسم بهترین مدل لباس سال بود ، آستین های حریر و یقه هفتی باز آن و تور بلندی مه مروارید دوزی شده بود و تا روی زمین کشیده می شد و پاپیونی که از پشت وصل شده بود آن را تکمیل می کرد تاجی را که با ادریس انتخاب کرده بودیم پر از نگین های براق بود و دسته گلم از گل های سرخ بزرگی درست شده بود . همه در تکاپو و هیاهو بودند و مادرو پدرم آرام و قرار نداشتند اما خودشان را خونسرد نشان می دادند و نریمان و نعیم در انجام کار ها به پدر کمک می کردند و تا رسیدن شب عروسی همه در تکاپو بودند .
    شب عروسی در آرایشگاه بی قرار بودم ، با این که این ها برای من و ادریس بازی بود اما دلم لحظه ای آرام نداشت و تا آمدن او به دنبالم مرتبا با مادرم که در سالن بود تماس می گرفتم و اوضاع را جویا می شدم کار آرایشگر تمام شده بود و دستیارانش همه خیره نگاهم می کردند .





  2. 2 کاربر پست nadia joon عزیز را پسندیده اند .

    aida70 (02-11-2013),siavashx (04-10-2014)

  3. محل تبليغات شما    موزيک روز
     
  4. Top | #32



    تاریخ عضویت
    Aug 2012
    عنوان کاربر
    lovely girl
    میانگین پست در روز
    2.72
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    2,027
    پسندیده
    658
    تشکر شده
    2,264
    میزان امتیاز
    27

    پیش فرض

    - چیزی شده چرا من رو اینطوری نگاه می کنید ؟
    - اما اینجا عروس زیاد دیده ایم اما نمی دانیم چرا شما با بقیه فرق می کنید . شاید به خاطر فرم تاج و لباس تان است که شما را خیلی زیبا تر نشان می دهد .
    - ادریس آمد و شیرینی خوبی به آرایشگر داد و در ماشین را برایم باز کرد و در ماشین قرمز رنگم نشستم . ادریس آنقدر تغییر کرده بود که نمی توانستم برای لحظه ای از او چشم بردارم و از زیر تور روی صورتم او را نگاه می کردم ، در حالی که دستانش از فرط هیجان می لرزید رانندگی می کرد .
    - - ادریس ماشین من را گل زدید ؟
    - ماشین پدرم خراب بود مجبور شدم در آخرین لحظه ماشینم را به او بدهم و این ماشین را گل بزنم .
    - تو چرا می لرزی ؟
    - کمی عصبی شده بودم .
    - چرا ؟
    - لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت : می ترسم اقوامم از تو خوششون نیاید .
    - نفس عمیقی کشیدم و گفتم : حالا می بینیم .
    ادریس هنوز صورتم را ندیده بود وقتی آمد تو را روی صورتم کشیده و شنل ساتن سفیدم را پوشیده بودم .
    - نادیا پدرم برای ماه عسل دو تا بلیط برای اروپا گرفته بود اما من آنها را بردم و پس دادم .
    - چه کار خوبی کردی من هم نمی خواستم به خارج از کشور برویم .
    - من می خواهم بروم شمال تو کجا می روی ؟
    - در خانه منتظر می مانم تا تو بیایی
    - نابغه کجا دیدی که داماد تنهایی ماه عسل برود ؟
    - خب من کجا بروم ؟
    - برو خونه ی یکی از دوستانت در شمال کسی را نداری ؟
    - دارم ، من هم به خانه دوستم می روم .
    - اما من که دوستی نداشتم و نمی دانستم باید چی کار کنم تا آبرویم پیش ادریس حفظ شود و در شمال سربار او نشوم .
    - نادیا رسیدیم ، آماده باش که الان هزار نفر برای تبریک گفتن به طرفمان می آیند .
    - ادریس از ماشین پیاده شد و در را برایم باز کرد بوی اسپند در هوا پیچیده بود و همه دست می زدند و خانم مسنی روی سرمان نقل می ریخت و سر و صدا می کرد . تالاری که ادریس اجاره کرده بود بزرگ و آینه کاری بود ، دور تا دور آن سالن بزرگ صندلی های تیره چیده شده بود و چند نوع میوه روی میز به چشم می خورد همه با لباس های فاخر و شیک در کنار هم ایستاده بودند و با گذر از کنارشان تبریک می گفتند . با پای لرزان درست در دست ادریس به سمت جایگاه عروس و داماد رفتم و کنار او نشستم . مهدیس کنار ادریس ایستاد و گفت : دل همه را آب کردی این تور را بالا بزن تا بببنند این عروس که تو با این همه سخت پسندی انتخاب کردی چه شکلی است .
    - - نادیا خودت تور را بالا بزن .
    - تو باید تور را از صورت نادیا برداری .
    - چه کار مسخره ای مگر نادیا خودش دست ندارد ؟
    - ادریس ؟
    - خیلی خب مهدیس جان ، برو در ها را ببند که من این تور را بالا زدم مهمان ها از ترس فرار نکنند .
    - اگر با دیدن تو فرار نکرده اند با دیدن من هم فرار نمی کنند . هرچی نباشم من عروسم و زیباتر .





  5. 2 کاربر پست nadia joon عزیز را پسندیده اند .

    aida70 (02-11-2013),siavashx (04-10-2014)

  6. Top | #33



    تاریخ عضویت
    Aug 2012
    عنوان کاربر
    lovely girl
    میانگین پست در روز
    2.72
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    2,027
    پسندیده
    658
    تشکر شده
    2,264
    میزان امتیاز
    27

    پیش فرض

    ادریس در حالی که می خندید تور را از روی صورتم کنار زد و خنده روی لبش ماسید و با دهان باز و چشم های جیرت زده نگاهم کرد و من هم برای آن که کمی بیشتر او را متحیر کنم پشت چشمی نازک کردم و با دلبری نگاهش کردم .
    ادریس آب دهانش را قروت داد و چند با پشت سرهم پلک زد و پرسید : خانم شما کی هستید نادیا کجاست ؟ شوخی نکن همه مهمان ها ما را نگاه می کنند دهانت رو ببند مگر تا به حال من رو ندیدی ؟
    من خواب می بینم .
    مهدیس گفت : تئریس بلند شو باید پیش مرد ها بروی . ادریس با تو هستم .
    ادریس چند بار به آرامی سرش را به طرفین حرکت داد و گفت : من نمی روم .
    بلند شو همه منتظر هستند .
    مهدیس مخفیانه از ادریس نیشگونی گرفت و او را که از آن حالت بیرون آمده بود با خود برد .
    احساس می کردم ملکه آن مجلس شده ام و همه را از آن بالا نگاه می کردم . مهدیده خانم طبق معمول گریه می کرد و پریناز و مهدیس میان چمع می چرخیدند و مجلس را گرم می کردند . مدتی بعد ادریس د.باره به طرفم آمد و کنارم نشست .
    همه دختر ها با چشم های خیره به او نگاه می کردند .
    نادیا نگاه کن این آدم ها چقدر مسخره هستند .
    - یعنی چی ؟
    - خب ببین آن خانم که لباس کبود پوشیده مثل کبک راه می رود
    - مودب باش آن خانم دختر خاله ی من است .
    - آن یکی چی که مثل طاووس هزاران رنگ آرایش کردخ ؟
    - ادریس ؟ آن هم عمه ام است .
    - آن آقای کوتاه قدر و چاق چی ؟
    - دایی ستارم است .
    - آن خانمی که مثل آدم ندیده ها ن رو نگاه می کند ؟
    - او خاله ام است .
    - خواست دوباره دهان باز کند تا حرفی بزند که با ناراحتی صورتم را از او. برگرداندم و ادریس شروع به خندیدن کرد .
    - ناگاه سوالی به ذهنم رسیده بود را پرسیدم : آن دختری هم که تو به او علاقه داری در این جمع است ؟
    - ادریس اخم هایش را در هم کشید و سرش را تکان داد .
    - دختر عمه ادریس که زنی سن دار بود با کودکی که در بغلش بود به طرفمان آمد و با خنده گفت : آقی سخت پسند تبریک می گویم .
    - ممنون .
    - دختر که از جواب سرد او دلسرد شد به میان جمع برگشت .
    - نادیا چه شب مسخره ای است .
    - برای من و تو اینطور است اما برای خیلی ها این شب به ماد ماندنی می شود .
    - نادیا من دیگر دوست ندارم به عروسی کسی بروم چون حتما دامادی که آن بالا می نشیند حسی مثل من دارد . نگاه شان کن همه با این موسیقی می رقصند و برای ما بالا پایین می پرند و بعد غذایشان را می خورند و می روند و فقط این میان من هستم که ضرر می کنم .
    - خب داماد های دیگر وقتی همسرشان ا کنارشان می بینند آنقدر خوشحال می شوند که دوست دارند دیگران را در شادی خودشان شریک بدانند و آن پولی را که خرج می کنند با کمال میل است ، اما من و تو فقط برای خلاصی از ....
    - ادریس بلند شد و گفت : بریم .
    - کجا ؟
    - مگر نمی شنوی مادر صدایمان می کند .
    - صدای موسیقی قطع شده بود . دلم به شور افتاد . چه اتفاقی افتاد که همه جا ساکت شده بود و کسی میان سالن نبود . ادریس چی شده ؟
    - بیا نادیا
    وقتی با ادریس وسط سالن رسیدیم همه چراغ ها خاموش شد و نوری طلایی رنگ روی صورت من و ادریس افتاد و با موزیک ملایمی شروع به نواختن کرد کمی به چشمان ادریس نگاه کردم و احساس کردم گونه هایم سرخ شده و با حالتی خاص نگاهم می کرد .
    نادیا خانم به من افتخار می دهید ؟
    چه کار کنم ؟
    ادریس زیر چشمی نگاهم کرد و زمزمه وار در حالی که لب هایش تکان نمی خورد گفت : نادیا خنگ بازی درنیار مگر نمی بینی که همه منتظرند تا ....
    - من این نوعش را بلند نیستم .
    ادریس یکی از دستانش را روی شانه ام گذاشت و دست دیگرش را روس کمرم گرفت و گفت : تو هم همین جوری با من عقب و جلو بیا و به اطراف دقت نکن .
    با خجالت از ادریس با او شروع به رقص کردم و گاهی که چشمم به چشم او می افتاد می دیدم که چشم به صورتم دوخته و لحظه ای از آن غافل نیست .
    - ادریس می شود انقدر من رو نگاه نکنی ؟
    کمی به جمعیت نگاه کرئ و گفت : اگر به این آدم ها که با دهان باز و چشم های بیرون زده نگاه کنم مضطرب می شوم .
    - کافیه دیگه بیا بریم سرجایمان بشینیم .
    - نه نادیا این کار زشته ، ما باید تا آخر این موسیقی برقصیم .





  7. کاربر مقابل پست nadia joon عزیز را پسندیده است:

    siavashx (04-10-2014)

  8. Top | #34



    تاریخ عضویت
    Aug 2012
    عنوان کاربر
    lovely girl
    میانگین پست در روز
    2.72
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    2,027
    پسندیده
    658
    تشکر شده
    2,264
    میزان امتیاز
    27

    پیش فرض

    - مثل برگی در میان باد سبک با او که همه دنیایم بود به اینطرف و آن طرف می رفتم . در چشمان ادریس خیره ماندم تا شاید از نگاهم بفهمد که چقدر از این که با او می رقصم خوشحال هستم .
    - نادیا ....
    - چرا خرفت را تمام نمی کنی ؟
    - من باید بعد از تما شدن رقص ....
    - بگو چی شده ؟
    - هیچی چیز مهمی نیست .
    - صدای موسیقی قطع شد و چراغ ها روشن شد اما همه به ما نگاه می کردند . اینها چرا اینطوری شدند ؟
    - - نادیا تو چشمت را ببندی و باز کنی آنها هم درست می شوند .
    - من که نمی فهمم .
    - چشمت را ببند تا بفهمی .
    چشمم را بستم و بوسه ای گرم و عمیق روی گونه ام فشرده شد و جمعیت شروع به دست زدن کردند .
    با حیرت چشمم را باز کردم . ادریس سرش را پایین انداخته بود و گوشه ی لبش لبخندی بود .
    - من فکر کردم اگر چشمم را ببندم باز از آسمان غذا می آید .
    - مگر گرسنه شدی ؟
    - برای خلاصی از آن جمعیت گفتم : خیلی زیاد .
    دستم را گرفت و با خود به سمت جایگاه کشید و گفت : بیا بریم چیزی بخوریم .
    همه مهمان ها خوش بودند و شب به یادماندنی شده بود ، از آن شب هایی که هرچقدر هم آدم آن را در ذهنش مرور کند باز هم برایش شیرین است . ادریس به شوخی مهمان ها را مسخره می کرد و گاهی که یکی از اقوام نزدیکش به طرفمان می آمد انها را معرفی می کرد و از اخلاقشان برایم می گفت . اقوامی که اکثر انها را دیگر نمی دیدم یا به ندرت در مهمانی ها شرکت می کردند . شب با بدرقه بزرگ تر ها به سمت شمال حرکت کردیم و ماشین و ادریس بوق زنان چند خیابان را گذراند و بعد از خسته و ساکت از شهر خارج شد .
    کجا می روی ؟
    من می روم خانه دوستم ، اما می خواهم تو را به خانه دوستت برسانم . تو نمی توانی با این لباس درآن وقت شب آواره شوی و تنها به خانه دوستت بروی . فقط باید یک روز و یک ساعت تعیین کنیم تا من به دنبالت بیایم و با هم برگردیم .
    ادریس دیروقت است و من می خواهم امشب در یک مسافر خانه بروم و فردا به دیدن دوستم بروم .
    من هم همین قصد را داشتم و برای امشب یک ویلا گرفتم هر دو به آنجا می رویم تا صبح به خانه دوستانمان برویم .
    چاره ای جز موافقت نداشتم و ادریس در تاریکی شب کقابل ویلای نزدیک دریا نگه داشت و وارد ویلای نه چندان بزرگ اما راحت شدیم ادریس به اتاقی رفت و بعد بیرون آمد و گفت : تو در اتاق بخواب من اینجا می خوابم .
    در اتاق یک تخت بود و ادریس چمدان ها را روی آن گذاشته بود . در آینه کوچکی که به دیوار بود به صورتم نگاه کردم آرایشم کمی خراب شده بود و زیرچشمانم از بی خوابی سیاه و کبود شده بود .
    از اتاق بیرون رفتم تا ااز ادریس بپرسم چیزی احتیاج ندارد که دیدم خسته گوشه ای از اتاق خودش را جمع کرده و خوابیده بود . چنان خوابش عمیق بود که از خستگی در خواب ناله می کرد و گاهی آه میکشید .
    سنجاق های موهایم را باز کردم و موهای حالت گرفته ام را در هوا تکانی دادم و خودم را روی تخت انداختم و هنوز پلک هایم به هم نرسیده بود که خوابم برد . صبح وقتی بیدار شدم ادریس هنوز خواب بود به اتاق برگشتم و روی تخت دراز کشیدم و برای خلاصی از نداشتن جایی برای ماندن دنبال چاره ای گشتم . ساعتی بعد با صدای به هم خوردن در فهمیدم که ادریس بیدار شده و به حیاط رفته .
    گوشی ام را از کیفم بیرون آوردم و آن را خاموش کردم تا موقعی که به دروغ با دوستم صحبت می کنم زنگ نزند و رسوا نشوم . گوشی را روی گوشم گذاشتم و در حالی که مثلا دارم با دوستم صحبت می کنم به حیاط رفتم .
    - بله می خواستم به آنجا بیام .... نه خیر آقا من از دوستانشان هستم . ایسون کی بر می گردند ؟ چی دو ماه دیگر ؟ ممنون خداحافظ .
    - سلام نادیا
    - با صدای او به پشت سرم نگاه کردم سلام ادریس صبح به خیر .
    - الان که ظهر است .
    - خیلی خسته بودیم تا الان خوابیدیم .
    - چی شده با کی صحبت می کردی ؟
    - با همسر دوستم گفت که دوستم برای مدت دو ماه به یک مسافرت کاری رفته .
    - حالا می خواهی چی کار کنی ؟
    - هیچی می رم مسافر خانه .
    - اگر می خواهی تو اینجا بمان من می رم خانه ی دوستم .
    - تو کی می روی ؟
    - بعد از این که چیزی خوردم . تو چرا از قبل با دوستت تماس نگرفته بودی که منتظرت بماند ؟
    - من از کجا می دونستم قرار است با تو به اینجا بیایم . تو خودت برنامه ریزی کردی .





  9. کاربر مقابل پست nadia joon عزیز را پسندیده است:

    siavashx (04-10-2014)

  10. Top | #35



    تاریخ عضویت
    Aug 2012
    عنوان کاربر
    lovely girl
    میانگین پست در روز
    2.72
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    2,027
    پسندیده
    658
    تشکر شده
    2,264
    میزان امتیاز
    27

    پیش فرض

    - ادریس سرش را تکان داد و در حالی که صورتش را با لبه آستین لباسش خشک ممی کرد گفت : حالا که اینجا هستی بهتر شد من هر وقت خواستم به خانه برگردم اینجا به دنبالت می آیم .
    - به اتاق رفت و گفت : من می روم تا چیزی برای خوردن بخرم .
    سوار بر ماشین رفت و انگار دل من را هم با خود برد و هنوز ماشین از پیچ جاده نگذشته بود که دلم برای او تنگ شد . تا آمدن او کمی لباس ها و وسایل مان را جا به جا کردم .
    ادریس با نان و مواد غذایی آمد و با عجله چند لقمه خورد و چمدانش را برداشت و گفت : دوست داری چند مدت این جا بمانی ؟
    برای من فرقی نمی کند هر وقت دوست داشتی بیا برگردیم .
    اگر می خواهی نروم و همین جا بمانم .
    نه تو برو راحت باش و هر وقت دوست داشتی برگرد راستی ادریس در این مدت به دیدن مهشید نمی روی ناراحت نمی شود ؟
    نه به او گفتهام به مسافرت می روم / نادیا اگر می خواهی نروم تعارف نکن .
    - نه تعارف نمی کنم .
    ادریس کمی لب هایم را به هم فشار داد و شانه اش را بالا انداخت و گفت : خداحافظ
    کنار در رسیده بود که صدایش کردم .
    - ادریس .
    - بله ؟
    چنان مشتاق نگاهم کرد مه بند دلم پاره شد .
    - لطفا در را پشت سرت ببند .
    - قرمز شد و گفت : باشد تلافی کردی قبول می کنم .
    - من چیزی را تلافی نکردم مراقب خودت باشد .
    ادریسس با شانه های آویزان و لبخندی زورکی از خانه بیرون رفت با دست به پیشانی ام کوبیدم و گفتم . دیوانه او را از خانه ای که برای خودش گرفته بود بیرون کردی . دختر لجباز تو که او را دوست داری چرا با ماندن او مخالفت کردی .
    از دست خودم حسابی حرص خوردم .
    به حیاط رفتم و نگاهی گذرا به اطراف انداختم . زمین حیاط پر از خاک وشن بود و برگ درخت ها با وزش باد به همه جا پخش می شد و منظره بدی به وجد آورده بود . جارو را برداشتم و شروع به تمیز کردن حیاط کردم و خسته به اتاق ها برگشتم معلوم بود مدت زیادی میشد که کسی به اینجا نیامده لایه ای از خاک آن خانه را گرفته بود . تمیز کردن خانه تا نزدیک غروب طول کشید برای خودم کمی غذا درست کردم و کنار دیوار نشستم و به اطراف نگاه کردم . ادریس کتش را جا گذاشته بود از صحب متوجه آن نشده بودم و منتظر ادریس برای بدن کتش چشم به در دوختم اما او نیامد و شب با ترس زیادی تمام چراغ ها را روشن گذاشتم و خوابیدم . صبح که از خواب بیدار شدم کاری برای انجام نداشتم و تصمیم گرفتم برای گردش به کنار دریا بروم اما نگران بودم بودم که ادریس به دنبال کتش بیاید و من خانه نباشم ولی او سه روز بعد هم همچنان چشم انتظارم گذاشت و نیامد و روز چهارم برای رفتن کنار دریا بیرون رفتم از دیدن آن همه خانه زیبا و سبز به وجد آمده بودم انکار خانه ای که من در آن بودم فقط آن طور ویران و خراب شده بود و گمان کردم که صاحب آن خانه مرده باشد . گل های سرخ و زرد و صورتی کنار پرچین خانه ای روییده بود توجهم را جلب کرد و به سمت آن گل های چشم نواز رفتم که چشمم به ماشین قرمزم افتاد اشتباه نمی کردم آن ماشین ما بود که هنوز گل های شب عروسی روی آن خودنمایی می کرد ادریس با حوله ای روی دوشش از ساختمان بیرون آمد و به سمت شیر آب رفت . سریع سرم را پایین آوردم تا من را نبیند . ، ان قدر او را نگاه کردم تا همه دلتنگی هایم تمام شد . ادریس به داخل ساختمان رفت . کمی جایم را عوض کردم دوباره بیرون آمد و به سمت خانه ای که من در آن بودم رفت و کلون آن را کوبید .





  11. کاربر مقابل پست nadia joon عزیز را پسندیده است:

    siavashx (04-10-2014)

  12. Top | #36



    تاریخ عضویت
    Aug 2012
    عنوان کاربر
    lovely girl
    میانگین پست در روز
    2.72
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    2,027
    پسندیده
    658
    تشکر شده
    2,264
    میزان امتیاز
    27

    پیش فرض

    با عجله مسیر دیگری به سمت دریا رفتم دویدم و کنار آن نشستم . قلبم تند تند می زد و سنگینی نگاهی را احساس می کردم و بی توجه به آن بلند شدم و شروع به قدم زدن کردم . انتظار می کشیدم که ادریس صدایم کند . صدایی پشت سرم سینه اش را صاف کرد با خوشحالی به طرفش برگشتم و با دیدن چهره لاغر مردی سریع چند قدم به عقب برشگتم .
    - چرا ترسیدی خانم خوشگله ؟
    - من از شما نترسیدم چه می خواهید ؟
    - افتخار آشنایی
    - بروید سراغ کارتان آقا خجالت بکشید .
    - خانم به این زیبایی چرا این قدر بداخلاقی می کند ؟
    - آقای محترم من همراه همسرم به اینجا اومدم و اگر نروید او را صدا می کنم .
    مرد به اطرف نگاهی انداخت و دستش را سایبان چشمش کرد و گفت : خوب او را صدا کنید و
    از ترس نفس های کوتاه می کشیدم و سعی می کردم آن مرد از ترسم سوء استفاده نکند . چند قدم عقب برداشتم و با صدای بلند ادریس را صدا کردم . مرد دستش را روی سینه اش جمع کرد و سرش را به طرفی کج کرد و گفت : این بازی ها قدیمی شده .
    چشمم از ترس سیاهی می رفت و نفسم یه سختی بالا می امد و دست هایم حس نداشت . بار دیگر با تمام قوایم ادریس را صدا کردم . مرد با گستاخی قدمی به طرفم برداشت و من چند قدم روی شن های نرم عقب رفتم .
    - می خواهم بیتشر با هم آشنا بشیم .
    - من نمی خواهم حالا گورت را گم کن .
    چرا ادریس نمی آید تا من را از دست این جانور نجات دهد
    حتما او به خانه اش برگشته بود تمام اراده ام را جمع کردم و شروع به دویدن کردم . که میان راه به ادریس برخوردم و مثل بچه ای که بزرگ ترش را دیده باشد خودم را در آغوشش انداختم و شروع به نفس نفس زدن کردم . ادریس به مردی که پشت سرم می دوید نگاه کرد و من را به طرفی انداخت و به دنبال او شروع به دویدن کرد روی زمین نشسته بودم و سعی می کردم که کمی به خودم تسلط پیدا کنم که ادریس آمد ، در حالی که آن مرد به شدت کتک خورده بود دنبال خودش مثل شکاری روی زمین می کشید .
    - نادیا این مرد با تو چی کار داشت .
    - مزاحمم شده بود .
    - ادریس به آن مرد لگدی زد و گفت : این خانم چه می گوید
    - مرد من من کنان گفت : باور کنید من این خانم را با کسی اشتباه گرفتم .
    - بلند شدم و به سمت آن مرد رفتم و سیلی محکمی به صورتش زدم و گفتم : این یادت باشه تا هیچ وقت مزاحم هیچ مسافری که به اینجا می آید نشوی .
    - خانم من خودم هم مسافر هستم .
    - ادریس دوباره لگد محکمی زد و گفت : تا سه می شمارم دیگه اینجا نبینمت .
    و مرد پا به فرار گذاشت .
    - کجا می خواستی بروی نادیا ؟
    - کنار دریا اما تا به آنجا رسیدن این مرد مزاحمم شد .
    - او هر روز برایت مشکل درست می کرده ؟
    - نه من تازه امروز بیرون آمده ام چون تو کتن را در خانه جا گذاشته بودی و فکر کردم حتما چیز مهمی در آن داری و برای بردن آن می آیی .
    - یعنی تو این چهار روز در خانه مانده بودی ؟
    - بله تو اینجا چه کار می کنی ؟
    - آمده بودم تا به تو سری بزنم دیدم نیستی ؟
    - خانه دوستت به تو خوش می گذرد ؟
    - نه من خانه دوستم نیستم همسر او تازه بچه دار شده و نمی توانست از عهده مهمانی مثل من بربیاد و الان در خانه ای پایین تر از خانه ای که تو در ان هستی زندگی می کنم .
    - ادریس دست در جیب بلوزش کرد و شکلاتی بیرون اورد و گفت : بیا بخور ان قدر رنگت پریده که می ترسم پس بیفتی .
    - راستش خیلی ترسیده بودم تا به امروز هرکجا می خواستم بروم نعیم و نریمان همراهم بودند یا پدرم برایم ماشین کرایه می کرد و تا به حال با این جور افراد برخورد نکرده بودم .
    - بیاد یادم باشد از این به بعد دوستم را جایی تنها نگذارم نادیا تو خیلی لوس بار اومدی .
    - و تو هم خیلی بی ادب .
    - چرا ناراحت می شوی ؟
    - نه ناراحت نشدم اما انگار تو شدی .
    - بیا تا با هم کنار دریا بریم .
    - تو برو من دیگر از دریا خوشم نمی آید .
    - خوب من هم برای دیدن تو آمده و اصراری برای ....
    - باشد برویم .
    - با ادریس کناری دریا قدم می زدیم و ساکت به شن های نرم نگاه می کردیم .
    - نادیا چرا ترک تحصیل کردی ؟
    - چون موقعیتم برای درس خوندن خوب نبود .
    - دوباره هر دو سکوت کردیم . موهای بلند و مشکی ام در هوا می رقصید . ادریس کمی به بدنش قوس داد و کنار دریا نشست .
    - نادیا بشین من دیگر حوصله راه رفتن ندارم .
    - باشد چند دقیقه صبر می کن می آیم .
    به سمت دریا دویدم و کمی در آن بازی کردم و بعد در حالی که شلوارم خیس شده بود کنارش نشستم .
    باد موهایم را در صورت ادریس پراکنده کرد با مهربانی موهایم را از صورتش کنار زد و لبخند زد . ازش بیشتر فاصله گرفتم نگاه معنی داری کرد و گفت : دوست داری من هم بیایم و با تو در ان خانه زندگی کنم .
    برای من فرقی نمی کند من به تنهایی عادت کردم .
    خندید و گفت : من هم دوست ندارم که به آن خانه بیایم فقط به خاطر این که دست من امانت هستی گفتم بیایم و مراقبت باشم . من خودم در آن ویلا کلی خوش می گذرانم . راستی تو در زندگیت به کسی علاقه داشتی ؟
    بله خانواده ام .
    - من شب عروسی از کسی شنیدم که تو به خاطر یک پسر دست از زندگی شستی و خودت را در خانه زندانی کردی .
    - مزخرف است . ادریس تو باور کردی ؟
    - خب خودت برایم تعریف کن .





  13. کاربر مقابل پست nadia joon عزیز را پسندیده است:

    siavashx (04-10-2014)

  14. Top | #37



    تاریخ عضویت
    Aug 2012
    عنوان کاربر
    lovely girl
    میانگین پست در روز
    2.72
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    2,027
    پسندیده
    658
    تشکر شده
    2,264
    میزان امتیاز
    27

    پیش فرض

    - من تازه دانشگاه قبول شده بودم که سلمان پسر دایی ستارم انتقالی گرفت و له آن دانشگاه آمد و هر پسری که از من سوال درسی می پرسید یا از کنارم رد می شد روز بعد با صورت زخمی و کتک خورده به دانشگاه می آمد و در جواب اعتراضم گفت که عاشقم شده اما من او را دوست نداشتم . همه هم کلاسی هایم از موضوع با خبر بودند و با من مثل ادم های طاعون گرفته رفتار می کردند و من دیگر نتوانستم آن وضعیت را طاقت بیارم و با کلی سرخوردگی درس را رها کردم و خانه نشین شدم و با خواستگاری دایی ستار برای سلمان و جواب منفی من سلمان دیوانه شد و هر کجا که میرفتم آبرویم را می برد و در برابر خانواده ام به من تهمت های ناروا می زد و تحقیرم می کرد و بعد از این که از نعیم کتک مفصلی خورد از کشور خارج شد و دیگر کسی او را ندید . ادریس من غصه های زیادی خوردم .
    - می فهمم نادیا بعد تو هم مثل همه خانم ها معده ات از حرص خوردن مشکل پیدا کرد .
    - شما مرد ها می دانید که ما خانم ها جقدر از دست شما عذاب می کشیم و به چه دردی دچار می شویم .
    - ادریس خندید هوا گرفته و ابری بود گ. گفتم : به نظرم می خواهد باران ببارد .
    - این که چیزی نیست اینجا مدام باران می بارد .
    - دستش را ستون بدنش کرد و نفس عمیقی کشید . باد از پشت سر می وزید و موهای ادریس را بهم ریخته کرده بود . ادریس دستش را روس یرش گذاشت و گفت : الان این باد کلاه گیسم را با خود می برد و و تو می بینی که کچل شده ام . با دهان باز و چشم های گرد شده به او نگاه کردم .
    - نادیا اگر تا دو روز دیگر هم دهانت باز بماند از آسمان چیزی نمی رسد .
    - من همیشه با خودم فکر می کردم که تو این همه موهای انبوذ و زیبایت را چهطور مرتب می کنی باید فکرش را می کردم که مصنوعی باشد .
    - برویم نادیا من کار دارم می خواهم با چند جا تماس بگیر





  15. 2 کاربر پست nadia joon عزیز را پسندیده اند .

    aida70 (02-11-2013),siavashx (04-10-2014)

  16. Top | #38



    تاریخ عضویت
    Aug 2012
    عنوان کاربر
    lovely girl
    میانگین پست در روز
    2.72
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    2,027
    پسندیده
    658
    تشکر شده
    2,264
    میزان امتیاز
    27

    پیش فرض

    ادریس در حالی که بلند شد ادامه داد : من آدم خوش سفری هستم و همه دوست دارند با [لطفا جهت مشاهده لینک ها ثبت نام کنید.]ن به مسافرت بروند اما تو یک جوری با آدم رفتار می کنی که انگار به زور به اینجا آمده ای ؟ - من هم اینجا رو دوست اما هر وقت که با خانواده ام به شما می امدم آب و هوایش مریضم می کرد .
    - تو خیلی لوس بار اومدی نادیا کمی در مقابل احساساتت قوی باش
    - من قوی نیستم ورگنه الان ....
    از حرفی که می خواستم بزنم پشیمان شدم .
    - وگرنه چی ؟
    - هیچی بریم .
    ادریس تا رسیدن به خانه همراهی ام کرد و بعد رفت .
    ای کاش می توانستم حرفم را به ادریس بزنم من آدم قوی بودم که توانسته بودم شراره عشق او را در وجودم کنترل کنم و زانو نزنم و با گریه نخواهم که من را دوست داشته باشد .
    صبح روز بعد به بهانه دیدن ادریس از خانه رفتم بیرون اما ماشین آنجا نبود ادریس بیرون رفته بود و من درآن محل تنها مانده بودمبا خودم فکر کردم به ادریس بفهمانم که من هم در مسافرت آدم تلخی نیستم و برای او کمی غذا درست کنم و با او تماس بگیرم و ازش دعوت کنم تا برای ناهار به اینجا بیاید .
    با عجله به خانه برگشتم و همه جا را مرتب کردم . حیاط را تمیز کردم و آب پاشیدم و در گلدان گل های زیبا گذاشتم . آن قدر سرم گرم انجام کارهایم شد که متوجه گذشت زمان نشدم . و نزدیک ظهر بود که با ادریس تماس گرفتم .
    سلام ادریس
    سلام نادیا چه کار داری ؟ -
    - می خواستم از تو بخواهم به اینجا بیایی و ناهار را با هم بخوریم .
    - متاسفم نمی توانم بیایم .
    - خوابیده بودی ؟
    - نه کار دارم خداحافظ .
    به خودم لعنت فرستادم که چرا از او دعوت کردم ادریس منو دوست نداشت و من خودم را در مقابل او خرد کرده بودم . با صدای زنگ به گوشی در دستم نگاه کردم .
    -بله ؟
    نا[لطفا جهت مشاهده لینک ها ثبت نام کنید.]ا منم .
    - می خواستم بگویم بعد از ظهر به دیدنت می آیم .
    - متاسفم ادریس می خواستم برم بیرون و کمی گردش کنم .
    - اشکالی نداره نادیا اما مراقب خودت باش .
    - تو هم همین طور مراقب خودت باش .
    حون خونم را می خورد احساس می کردم دیگر طاقت دوری خانواده ام را ندارم . و می خواهم به خانه خودمان و به اتاقم بروم و از خواب بیدار شوم و خودم را همان نادیا بی خیال ببینم که هنوز عاشق نشده بود .
    موقع غذا خوردن به زور آن را قورت می دادم . انگار زهر می خوردم و مابقی غذا را که آن همه برایش زخمت کشیده بودم را دور ریختم . حتما ادریس هم دلتنگ شده بود و می خواست به خانه اش برگردد تا به دیدن آن دختر برود و از غم ندیدن او آنطور ناراحت بود و صدایش گرفته بود .
    بعد از ظهر روی تخت دراز کشیده بودم و به زور چشمانم را بستم و برای این که گذر زمان رو احساس نکنم در رویایم آنچه را که در وقاعیت می خواستم و به آن نرسیدم را تجسم می کردم ماه عسلم تبدیل به زج عسل شده بود زج از عشق و نفرت ، از آن همه خودخواهی ادریس که با یک توافق اخمقانه من را تا مرز دیوانگی کشیده بود .
    شب با همه سیاهی اش به روی خانه چادر زد . باران سیل آسا می بارید و صدا های ترسناکی روی سقف شیروانی تولید می کرد دستم را روی گوشم گذاشتم و گوشه ای نشستم که همه جا خاموش شد . از ترس نمی توانستم چشمانم را باز کنم . همه جا تاریک بود صداهای عجیب و ضعیفی را با این که انشگتم را در گوشم فرو کرده بودم می شنیدم . در دلم دعا می کردم و بغض راه گلویم را بسته بود . در همان لحظه یاد مردی افتادم که کنار دریا مزاحمم شده بود و ترسم از این که او از این تاریکی استفاده کند و به داخل بیاید بیشتر شد . صدای افتادن چیزی در ححیاط بلند شد ، انگار تشتی در خانه همسایه با وزش باد افتاده بود برای دلداری دادن خودم دستم را از روی گوشم برداشته و دسته تنیسی را که برای بازی با خودم آوردم بودم را برداشتم در کنار در نشستم . اشتباه نمی کردم صدای قدم هایی که در هم خوانی باران به سختی شنیده می شد به در نزدیک می شد بلند شدم و دستم را روی قلبم گذاشتم تا از سینه ام بیرون نیاید . با تمام اراده ای که داشتم دسته را بالا آوردم و با باز شدن در محکم بر سرش کوبیدم . دستی قوی تنیس را به زور از دستم بیرون کشید و داد زد : دیوانه من هستم آخ سرم .
    - من نمی دانستم تو به اینجا می آیی چی شد ؟
    - فکر کنم سرم از تن جدا شده ؟
    - سایه ی تاریک ادریس به راه افتاد و به سمت طاقچه رفت و چراغ نفتی که روی آن بود را روشن کرد و کنار نشست .





  17. کاربر مقابل پست nadia joon عزیز را پسندیده است:

    siavashx (04-10-2014)

  18. Top | #39



    تاریخ عضویت
    Aug 2012
    عنوان کاربر
    lovely girl
    میانگین پست در روز
    2.72
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    2,027
    پسندیده
    658
    تشکر شده
    2,264
    میزان امتیاز
    27

    پیش فرض

    - تو اینجا چه کار می کنی .
    - آمدم تا ....
    - ادریس به دنبال بهانه ای گشت و با دیدن کتش گفت : آمدم تا کتم را ببرم می خواهم بروم بیرون کمی کار دارم .
    - خب با من تماس می گرفتی .
    - فکر کردم هنوز از گردش برنگشته ای هرچه زنگ در را زدم از تو خبری نبود .
    - وقتی برق نیست تو می خواستی صدای زنگ را شنیده شود .
    - خب من هم از بالای در آمدم .
    - سرت چی شد .
    - زدی ناکارم کردی بیا ببین زخم شده .
    - به طرف ادریس رفتم سرش را پایین آورد و با انگشت به میان موهایش اشاره کرد و گفت : اینجا کوبیدی .
    - با احتیاط موهایش را نگاه کردم . می خواستم به او بگویم کلاه گیسش را بردارد که فریادی کشید و سرش را تکان داد . از ترس جیغی کشیدم و دست هایم را جمع کردم .
    - ادریس خندید و چیز هایی گفت که متوجه نشدم .
    - تو به اندازه ی کافی من عصبانی کردی بسه دیگه به چه می خندی ؟ کلاه گیست را بردار تا من بتوانم ببینم با وجود آن موهای مصنوعی که چیزی معلوم نیست .
    ادریس ساکت شد و با چشمان متعجب من را نگاه کرد . و دوباره شروع به خندیدن کرد .
    بیا نادیا بیا نگاه کن .
    دستش را به میان موهایش برد و من با کنجکاوی به آن دقت کردم .
    - نادیا من خجالت می کشم نمی خواهد این کار را کنی خودم بعدا می روم و نگاه می کنم .
    - حوصله اصرار و التماس به تو را ندارم اگر می خواهی سرت را ببینم زودباش .
    - نه نادیا نمی توانم این کار را بکنم .
    - ادریس بی خودی برای ناز نکن وقتی فهمدیم که تو مو نداری به تو نخندیدم که حالا با دیدن سرت بخندم .
    - اگر خندیدی چه کار کنم ؟
    - نمی خندم پاهایم خسته شدند زودباش .
    - دستش را روی سرش گذاشت و گفت : پشیمان شدم .
    با حرص به طرفش رفتم و چنگی در موهایش زدم و با تمام قوایم آن را کشیدم .
    ادریس همراه با دستم که آن را بالا کشیدم بلند شد و فریادی زد و دست را روی موهایش کشید و درحالی که ناله می کرد دور اتاق راه می رفت .
    - نادیا ازت توقع نداشتم .
    - خودت گفتی که موهایت ....
    - و تو هم باور کردی ؟ .... من فکر کردم تظاهر می کنی .
    - اما تو خیلی جدی حرف می زدی .
    - نادیا تو خیلی زودباور هستی .
    -نه دیگر نیستم و به هیچ حرف تو اعتماد نمی کنم .
    - ادریس کمی آرام گرفته بود و گفت : اما حالا باور کن که خودت کچلم کردی .
    با بی قیدی شانه ای بالا انداختم .
    - نادیا غذا چی داری ؟
    - هیچی ندارم .
    - اما تو ظهر از من دعوت کردی که به اینجا بیایم .
    - من تمام غذاهایی را که درست کردم ریختم دور چون جایی برای نگه داشتن نداشتم . بعد هم می خواستم چیزی درست کنم که برق رفت . درضمن من ظهر از تو دعوت کردم که به اینجا بیایی اما الان هوا تاریک است . به این تاریکی می گویند شب .
    - خب مگر عیبی دارد که من الان به دیدن دوستم بیایم .
    - بله دارد . تو آمده بودی تا کتت را برداری و برای آنجام کاری بروی .
    ادریس از پنجره ی کوچک بیرون را نگاه کرد و گفت : باران شدت گرفته به دیدن دوستم نمی روم اما چون تو از من بیزاری و می خواهی شرمن را از سرت کم کنی به خانه خودم می روم .
    هر طور راحتی . اما اگر نمی خواهی برای انجام کاری بروی می توانی اینجا بمانی تا باران قطع شود من برای تو هم غذا درست می کنم .
    این یک دعوت است ؟
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    نه من برای دعوت رسمی از تو آمادگی ندارم فقط می توانم غذا های ساده ای درست کنم .
    - نادیا من و تو قراره از اینجا که برگشتیم در یک خانه زندکی کنیم .
    - اما قرار نیست که من آشپز تو باشم .
    - ادریس کناری نشست و دستش را روی زانویش گذاشت و گفت : می دانم ما همه چیزمان از هم جداست .
    در آشپزخانه غذا درست می کردم که برق آمد و وقتی به ادریس نگاه کردم او خوابیده بود . حتما از سکوتم خسته شده بود .
    سفره را چیدم و ادریس را صدا کردم اما او همچنان خواب بود انگار سال هاست که نخوابیده . غذایم را خوردم روی ادریس پتویی کشیدم و برای خواب به اتاقم رفتم . نیمه شب که ادریس شروع به فریاد زدن کرد با عجله به سمت او دویدم صورتش پر عرق بود و دست هایش را در هوا تکان می داد .
    - ادریس بلند شو ادریس بلند شو
    ادریس با نگرانی بیدار شد و به اطراف نگاه کرد . لیوانی آب برایش آوردم و آن را یکجا سر کشید و
    نادیا ممنونم .





  19. کاربر مقابل پست nadia joon عزیز را پسندیده است:

    siavashx (04-10-2014)

  20. Top | #40



    تاریخ عضویت
    Aug 2012
    عنوان کاربر
    lovely girl
    میانگین پست در روز
    2.72
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    2,027
    پسندیده
    658
    تشکر شده
    2,264
    میزان امتیاز
    27

    پیش فرض

    - خواب بد دیدی ؟
    - بله .
    - چه خواببی
    - سقوط .
    - از کوه ؟
    سرش را تکان داد و چشمش را بست . به اتاقم برگشتم و تا صبح بیدار ماندم .
    برای ادریس صبحانه آماده کرده و او را بیدار کردم . بی میل بود و با صبحانه اش بازی می کرد .
    - تو که دیسب هم چیزی نخوردی ، چرا با صبحانه ات بازی می کنی ؟
    - می خواهی برگردیم ؟
    - برای من فرقی نمی کنه اما چرا ناراحتی ؟
    - ناراحت نیستم فقط شب خوب نخوابیدم .
    بعد خمیازه ای کشید و گفت : الان یک هفته و نیم است که ما اینجا هستیم . اما تو هیچ گردشی رفته ای بیا امروز کنار دریا برویم و بعد فردا سری به جنگل بزنیم .
    - تو که از بودن با من حوصله ات سر می ره می ترسم پابند من شوی و نتوانی آن طور که می خواهی تفریح کنی .
    - تو نگران من نباش . من در بدترین شرایط هم تفریح می کنم . اگر خودت نمی خواهی با من بیایی بحثی جداست .
    - بریم برایم جالب است که با تو بیایم . از در خانه ماندن بهتر است .
    - باشد امروز مهمان من هستی .
    - من در این مدت هم مهمان تو بودم .
    - چی ؟
    - تمام این مواد غذایی را تو خریدی و پول این خانه را هم از قبل پرداخته بودی و من هنوز پولم را خرج نکردم .
    - اشکالی ندارد نادیا فردا مهمان تو می شوم و تو هم برایم سنگ تمام بگذار الان هم بلند شو اماده شو تا برویم .
    در اتاق شور و شوق زیادی آماده شدم و از این که می خواستم با ادریس بروم در پوست خودم نمی گنجیدم . می دانستم در کنار او خیلی خوش می گذرد و گردشی به یادماندنی می شود .
    - نادیا چچه کار می کنی بیا دیر می شود .
    با ادریس به کنار دریا رفتیم و او به میان آب رفت و از آن دور صدایم می کرد که جلوتر بروم .
    - نه من خوشم نمی آید .
    ادریس که تا گردن در آب فرو رفته بود شنا کنان به طرم آمد .
    - نادیا بیا بریم خطری ندارد .
    - من همین جا می مانم برای تو هم نگران هستم .
    - باور کن با اینجا ایستادن اصلا به آدم خوش نمی گذرد . تو فقط ساق پاتیت را خیس کردی .
    - نه ادریس من شنیده ام دریا سحر آمیز است و آدم غافل آن در رد آن پیش می رود که راه برگشتی ندارد .
    دستم را کشید و گفت : نترس زیاد پیش نمی رویم . من می خواهم تو بیشتر تفریح کنی .
    با دلهره به طرف دریا رفتیم و در آب شناور شدیم .
    ادریس دائما زیر آبی می رفت و مدتی طولانی زیر آب می ماند . یک بار که ادریس به زیر آب رفت دستم را روی سرش گذاشتم که نتواند بالا بیاید و تقلایی کرد و از آب بیرون آمد و داد زد : تو من را کشتی و من الان یک مرده هستم و برای دیار باقی دنبال یک همسفر می گردم پس همسفر گرامی اماده باش . ادریس در حالی که در آب شناور بودم به طرفم آمد و دستش را روی سرم گذاشت و به زیر آب فشارم داد . او آن قدر قوی بود که هیچ راهی برای بیرون آمدن نداشتم . چند ثانیه بعد دستش را از روی سرم برداشت و بیرونم کشید .
    مرده ای یا نه .
    کمی نفس تازه کردم و گفتم : اگر هم بمیرم با تو همسفر نمی شوم . چون تو منو به جهنم می رفستی .
    - نه هنوز هم زنده ای .
    - به طرفم آمد ودستش را باز کرد.
    - ادریس نه من خیلی آب خوردم این انصاف نیست من زورم ه تو نرسید و تو زود بیرون آمدی .
    - من که گفتم تو من را کشتی.
    - با خنده گفتم من دست تو امنت هستم .
    ادریس به طرفم آب پاشید و مشغول شنا شد .
    ادریس برویم .
    - کجا ؟
    - ویلای من .
    - نه به ویلای من برویم .
    - ویلای من نزدیک تر است .
    - تو مهمان من هستی .
    - چه ربطی دارد ؟
    - خب وقتی مهمان من هستی باید به خانه من بیایی .
    - اما من باید بروم لباس هایم را عوض کنم .
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    - صبر می کنم .
    با ادریس به طرف خانه به راه افتادم. /کمار در خداحافظی کرد و قرار شد تا یک ساعت دیگر به دیدن او بروم .
    وقتی لباس هایم را عوض کردم از باغچه حیاط کلی برایش چیدم و با اشتیاق به خانه ادریس رفتم و با تعارف های صمیمی اش وارد شدم .
    ویرایش توسط nadia joon : 11-07-2012 در ساعت 18:17





  21. کاربر مقابل پست nadia joon عزیز را پسندیده است:

    siavashx (04-10-2014)

صفحه 4 از 10 نخستنخست ... 23456 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
تارنماي ايران پرديس با لطف و ياري خداي مهربان در سال 1386 تاسيس شد.روز به روز که از عمر ايران پرديس ميگذشت دوستان زيادي به جمعش محلق شدند و تا به امروز مخاطبان زيادي از اين تارنماي کاملا فارسي استفاده ميکنند ايران پرديس با پشت سر گذاشتن فراز و نشيب زياد و با عنايت خداو لطف بيکرانش امروزه توانسته در پنجمين جشنواره رسانه هاي ديجيتال عنوان برترين انجمن گفتگوهاي پارسي را کسب کند انجمن هاي ايران پرديس امروزه با هدف خدمت رساني به يکي از بزرگترين انجمن هاي ايران و پر مخاطب ترين انجمن هاي دنياي مجازي تبديل شده و اميدوار هست با همين هدف هم به جايگاه اصلي و واقعيش دست يابد.

اکنون ساعت 17:29 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.

ایمیل پست الکترونیکی مدیریت سایت : iranpardis.com@gmail.com
شماره سامانه پیامک : 30005604500000