انتخاب رنگ سبز انتخاب رنگ آبی انتخاب رنگ قرمز انتخاب رنگ نارنجی
خوراک آر اس اس

  آخرین ارسالات انجمن

+ ارسال موضوع جدید
نمایش نتایج: از 1 به 1 از 1

موضوع: نمایش نامه عاشورا بود و عاشورا هست...

  1. Top | #1



    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    عنوان کاربر
    Banned
    میانگین پست در روز
    3.86
    محل سکونت
    بندرانزلی
    سن
    21
    نوشته ها
    3,772
    پسندیده
    14,355
    تشکر شده
    9,777
    میزان امتیاز
    0

    پیش فرض نمایش نامه عاشورا بود و عاشورا هست...

    نمایش نامه عاشورا بود و عاشورا هست...
    بازیگر : یک انسان
    - صحنه روشن می شود
    بگذار تا شیطنت عشق چشمان تورا بر عریانی خویش بگشاید ، هر چند آنچه معنی جز رنج و پریشانی نباشد، اما کوری را هرگز به خاطر آرامش، تحمل مکن .

    چند سال است که زندگی می کنم. پیش از آن ، فقط زنده بوده ام و این چند سال که تمامی عمر حقیقی من بوده است همه بر سر یک حرف گذشته است و براده های حیاتم و ذرات وجودم و تکه تکة روحم و قطعه قطعة احساسم و خیالم و اندیشه ام و لحظه لحظة عمرم، همه در حوزه یک جاذبه و مجذوب یک مغناطیس بوده است و بدین گونه ، همه حرکت ها و تضادها و تفرقه ها و پریشانی ها ، در من یک جهت گرفته اند و با یک روح زندگی کرده اند و با اینکه جوراجور بوده ام و گوناگون و پراکنده و میان دلم و دماغم از فرش تا عرش فاصله بوده است و احساس و اعتقاد و ذوق و اندیشه و کار و زندگی ام ، همه یک اقنومی از ذاتی دیگر و با جنس و فصلی دیگر ، با این همه ، همه یک جور بوده و همه بر یک گونه و با یک گرایش و در زیر این کثرت پیدا ، یک وحدت پنهان و بالاخره در این عالم صغیری که من حقیر باشم، طبیعتم وماوراء طبیعتم ، بودم و نمودم و غیب ام و شهادت ام و ماده ام و معنی ام و عقل ام و عشق ام ، دین ام و دنیایم ، خودخواهی ام و مردم خواهی ام و لذت و رنج ام و فقر و غنی ایم و افزون طلبی وایثارم و دوست داشتن و ارادت ورزیدن و شهد و شرنگ و پیروزی و شکست ام - که هیچ کدام در قالبی نگنجیده اند و درنظمی آرام نگرفته اند و تسلیم وضعی نبودندهمه پیکره واحد یک توحید گرفته اند و همه منظومة یک هیأت و یک جاذبه و یک آفتاب .


    و این همان یک حرف بود، همان که تمامی عمر حقیقی ام بر سر آن رفت و همان که زبانم و فکرم جز آن یک حرف نگفت و ننوشت و نمی دانست که :
    چه کنم ؟ حرف دگر یاد نداد استادم !
    چه ساز بود که در پرده می زد آن مطرب؟
    که رفت عمر و هنوز دماغ پر ز هواست!
    و آن یک حرف ، مردم!
    عاشورا بود و عاشوراست.
    و من سوگوار از مرگ خویش در دلم عاشورایی از قتل عام همة امیدهایم و من شاهد کربلای سرنوشت مظلوم خویش و شهید اسارت هر چه از من باز مانده و چه دردناک سرنوشتی.
    همه ماه محرم است و همه جا کربلا و همه روز عاشورا، در این سال ها، این ماه ها ، این روزها ، بیش از همه وقت احساس کردم این چنین است و بیش از همیشه احساس کردم که تنهایم و قربانی زمانه و دردناک تر از همیشه یافتم که در آخر الزمان چگونه فضیلت ها رذیلت می نماید. و آخرالزمان گوئی ، همیشه است!
    و اینها هیچ کدام دردآور نیست که خصومت دشمن ، ایمان را بارور می کند و امید را سیرآب و به وجود معنی و نیرو می بخشد و خصومت دوست نومید کننده است و ضعیف کننده و …. بد !
    هوا ، تیره و شب ، سیاه و افق ، گرفته و عبوس و زمین ، از هول آرام گرفته و ظلمت ، حاکم و برقی اگر بود، برق نگاه گرگی و صدایی اگر بود ، زوزة روباهی و توطئه ها در کار و بازار اتهام و دروغ گرم ، قارونیان و بلعمیان و ساحران ، ریسمانهای بردگی به سیماب فریب آغشته و دشمنان بیدار و دست اندرکار و عوام بر افروختة جهل و خواص، فروختة علم و حقیقت و زبان ، بریده و قلم ، شکسته و لب و دست، بسته و پا، مجروح و راه ، بن بست و کوله بارم سنگین و دشمن از چهار سو به تیرم گرفته و دوستان ….!
    عجب عاشورایی بود ،عجب عاشورایی هست.
    کسانی که در کنار خدا ، دیگران را می پرستند و از آنان کورکورانه اطاعت می کنند … در عذاب اند. این احبار از کتاب خدا هیچ نمی دانند . آن را نمی فهمند ، خرافه و خیالات موهوم و هوس ها و مصالح خویش را در آن می بینند . سخن خدا را تغییر می دهند ، مسخ می کنند ، راه خدا را سد می کنند ، مال مردم را به باطل می چاپند، اینها کتاب خدا را حمل می کنند ، اما از آن هیچ نمی فهمند ، بدان هیچ عمل نمی کنند ، اینها همچون خرند ، خری که کتاب بار دارد! چهار پایی بر او کتابی چند!
    اینها را هیچ راه چاره ای نیست، اینها مثل سگ اند ، بر آنان حمله بری پارس می کنند و زبان می زنند ، رهاشان کنی و به کارشان کاری نداشته باشی ، باز هم پارس می کنند و گاز می گیرند!
    طوفان فرو می نشیند و تاریخ باز به راه می افتد.
    شگفتا! وحدت ، عدالت ، صلح ، خویشاوندی بشری ، برابری اسلامی ، اخوت دینی ، دوست داشتن … تحقق یافته است!آری هر دو رودخانه یکی شده است! اکنون دیگر تاریخ شاهد یک جریان است : اسلام! یک جامعه: امت! یک امتیاز: تقوی ! یک مرز و ملیت : ایمان! و یک طبقه : مؤمن!
    آری، از طوفان اسلام به بعد ، تاریخ شهادت می دهد که آن دو رودی که از آدم ، دور از هم و خشمگین و به هم کینه توز می آیند، یکی شدند ! راست است ! یکی شده اند و فاجعه این است.
    حق و باطل ، عدل و ظلم ، توحید و شرک ، خدمت و خیانت ، خلافت و ملوکیت ، جهاد و جنایت ، اهورا و اهرمن ، دین و کفر ، خیر و شر … چنان با هم در آمیخته اند که تاریخ نیز که هزارها سال است پا به پای این دو وراثت ، دو ذات ، دو جهت و دو جریان مستمر می آید و همه را خوب می شناسد ، اکنون کلافه شده است!
    گوساله اکنون ، در آخور بیت المال ، گاو شده است و بانگ توحید برداشته است! کلبه گلین آن چوپان مبعوثی را که ، در گوشة خانة مردم ، همچون بنده ای زندگی می کرد ، به خاطر نجات دین خدا و سنت خود او، ویران کرده اند و بر خرابة آن ، باز… همان «سه چهره جاویدیک تن »: فرعون ، قارون ، بلعم.
    در سه شعبه همیشگی یک بنگاه: قصر و دکان و معبد و هر کدام بر سر کار همیشه خویش:استبداد و استثمار و استحمار .
    پرومته مظهر انسان دوستی که خود یکی از خدایان است، نیمه شبی که خدایان و نیز زئوس خفته اند، آتش را از آسمان می رباید و به زمین می آورد و در یک نی پنهان می‏کند تا انسان به آتش دست یابد که هم بر شب چیره شود و هم بر زمستان که مظهر آگاهی و قدرت است. زئوس که همواره از آگاهی و قدرت انسان می‏هراسد ، پرومته را دستگیر و به دورترین نقطة زمین یونان یعنی کوه های قفقاز ، در میان قوم سکا که وحشی های خطرناک بودند به زنجیر می کشد و کرکسی را هم بر او مأمور می کند تا با منقار چوبینش جگر او را ذره ذره بجود و چون جگرش تمام شد دوباره به ارادة زئوس برود و این کار مکرر را تا ابد ادامه دهد.
    این سرنوشت ، محکومیت انسانی است که در حکومت زئوس ، در راه رهایی و آگاهی انسان تلاش می کند. محکومیت ، تبعید ، تنهایی ، غربت ، سنگ و وحشیگری و بالاخره ، شکنجه ابدی !
    ابوذر سه فرزندش را از دست داد و حال با ام ذر در ربذه تنهاست بیابانی که از همه سوی آن فقط بیابان می‏بینی و حال، عرق مرگ بر پیشانی خودش نشسته است و در این حال به همسرش قوت قلب می دهد. مرگ سه فرزند بسیار سخت بود ولی تنها گذاشتن همسر و ناموس در این دنیای وحشی بسیار سخت تر از مرگ آن سه و حتی خودش ولی این همه پریشانی را در راه خدا و برای آزادی مردم محروم و بینوا تحمل می‏کند.
    عروه بن مسعود از ثقیف بود و بت لات را می پرستید. او مسلمان شد و از جانب پیغمبر ، پیامبر توحید در میان قبیله اش ، بر بلندی یی در طایف بالا رفت و درمیان قوم ثقیف که در لجوجی و تعصب شهره بودند ، ندای توحید داد و دعوت به اسلام و نفی بت پرستی . او را که با شور و ایمانی وصف ناپذیر سخن می گفت به زیر باران سنگ و تیر گرفتند و او همچنان در زیر باران ضربه های بی امان فریاد می زد ، دعوتش را تکرار می کرد و شعار توحید می‏گفت تا از پا درآمد و مرگ خاموشش کرد.
    من و شما چه فهمیده ایم و به چه باوری رسیدیم و عروه و ابوذر و دیگران چه می کردند. مغلوب شدن ما در مقابل ترس و رنگارنگی مان کجا و ایستادگی و استقامت و مردانگی و آزادگی و باور آنها در مقابل آن شکنجه‏ها و وعده ها برای چه ؟
    اینها از یک باور عمیق نشأت می گیرد که راه مناسبی را هم می خواهد ولی آن راه برای ما … نمی دانم.
    عرفات یا عرفه به معنای شناخت ،مشعر: سرزمین شعور ، منی عشق یا ایده آل می باشد . از علم ، آگاهی ، معرفت و شناخت آغاز کرده آنگاه به مرحله عالیتر یعنی فهم یا شعور می رسیم و اکنون ، دیوار به دیوار سرزمین عشق ، در منزل شعور ، شعوری پس از شناخت ، شایستگی صعود به برترین قله کمال انسانی را به دست می آوریم. با سرمایه دانش ، بینایی ، شعور ، مجهز و مسلح همراه با برآمدن آفتاب عشق پا به درة منی می گذاریم. اینجا هم عشق هست و هم شیطان ، هم خون و هم عید، هم قربانی کردن اسمعیل و هم جشن پیروزی! از همان راه ، با سلاحی که در سرزمین شعور گرد آورده ایم در منی وارد دره منی شدن و آنگاه ، بت اولی را رها کردن ، از کنار بت دومی هم گذشتن ! و سومی را به زیر باران سنگ گرفتن! یعنی که از همان آغاز ، در نخستین حمله ، آخری را بکوب ؛ اول ، به آخری یورش ببر، او را که کوبیدی می‏توانی قربانی کنی و سر بتراشی و از احرام بیرون آیی و آزاد شوی و جشن پیروزی بگیری!
    این بت آخری کیست؟ چیست؟ فرعون؟ قارون؟ یا بلعم باعور؟ در منی سه جمره است هر کدام جدا و مشخص و با فاصله از دو جمره دیگر،‌اما هر سه شیطان اند و شیطان یکی است. یک قابیل است که تکامل می یابد و در سه چهره مشخص ومستقل تجلی می کند . همان سه چهره یک تن ، فرعون و قارون و بلعم ، استبداد و استثمار و استحمار ، ملا و مترف و راهب ، که به قول کشیش ها ، سه تاست ودرعین حال یکی ، و یکی است و در عین حال سه تا و با اینکه هر کدام یک اقنوم مستقل و ذات مشخصی هستند ، یک وجود بیشتر نیستند و با اینکه یک وجود واحد بیش نیست ، سه ذات مشخص و اقنوم مستقل هستند… مدت ها بود نمی فهمیدم یعنی چه؟! این چه جور خدایی است که هم سه تا است و هم یکی و در یکی بودنش سه تا است و در سه تا بودنش یکی ! مگر می شود ؟ عقل نمی فهمد ، بعد دیدم ، آری ، عقل نمی‏فهمد ، اما چشم می بیند! منتهی ما خیال می کردیم کشیش ها راجع به خدا سخن می‏گویند ، بحث از کدخداست! خدای آسمان را نمی گویند ، خداوندان زمین را می گویند، یک طبقه حاکم است، یک نظام و یک حاکمیت و یک قدرت مسلط است، گاه به صورت زور در سیاست تجلی می کندکه استبداد وگاه بصورت زر در اقتصاد که استثمار و گاه به صورت تزویر در مذهب که استحمار است و مظهر هر سه در قرآن ، فرعون و قارون و بلعم ، سه چهره اند از یک واقعیت . یک قطب یا یک شخص ، قابیل ! نمی بینی که هم سه تا است و هم یکی؟
    آری آخرالزمان هنگامی است که تاریخ از جبر تضاد و تنازع رها می شود و نظام قابیلی می‏میرد و برابری و ایمان جای ظلم و بهره کشی و حق کشی را در روی زمین و در زندگی انسان می گیرد.
    ( سگی می گوید):
    کنار مطبخ ارباب ، آنجا ،
    بر آن خاک اره های نرم خفتن
    چه لذت بخش و مطبوع است ، وآنگاه :
    عزیزم گفتن و جانم شنفتن
    (دیگری ادامه می دهد):
    از آن ته مانده های سفره خوردن ،
    (و دیگری) :
    و گر آن هم نباشد ، استخوانی
    ( اولی باز) :
    چه عمر راحتی ، دنیای خوبی ،
    چه ارباب عزیز و مهربانی !
    ( و سگی دیگر به یاد می آورد که ) :
    « ولی شلاق … این دیگر بلایی است»!
    ( و دیگری دلداری می دهد) :
    بلی ، اما تحمل کرد باید،
    درست است اینکه قدری دردناک است ،
    ولی ارباب آخر رحمش آید،
    گذارد – چون فروکش کرد خشمش-
    که سر بر کفش و برپایش گذاریم،
    شمارد زخم هامان را وما ، این

    محبت را غنیمت می شماریم….. »
    پیش چشمم را پرده ای از خون پوشیده است.
    صحرایی سوزانی را می نگرم ، با آسمانی به رنگ شرم و خورشیدی کبود و گدازان ، و هوایی آتش ریز و دریای رملی که افق در افق گسترده است و جویباری کف آلود از خون تازه ای که می جوشد و گام به گام ، همسفر فرات زلال است.
    و شمشیرها ، از همه سو، بر کشیده و تیرها از همه جا رها و خیمه ها آتش زده و رجاله در اندیشة غارت و کینه ها زبان کشیده و دشمن ، همه جا در کمین و دوست ، بازیچه دشمن و هوا ،‌تفتیده و غربت ، سنگین و زمین ، شوره زاری بی حاصل و شن ها ، داغ و تشنگی ، جان گزا و دجله سیاه ، هار و حمله ور و فرات سرخ که مرز کین و مرگ است در اشغال خصومت جاری و …
    می ترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم ، او که قربانی این همه زشتی و جهل است.
    به پاهایش می نگرم که همچنان استوار است و صبور ایستاده و این تن صدها ضربه را به پا داشته است.
    ترسان و مرتعش از هیجان ، نگاهم را بر روی چکمه ها و دامن ردایش بالا می برم.
    اینک دو دست فرو افتاده اش.
    دستی بر شمشیری که ، به نشانه شکست انسان، فرو می افتد، اما پنجه های خشمگینش ، با تعصبی بی حاصل ، می کوشد تا هنوز هم نگاهش دارد.
    جای انگشتان خونین بر قبضة شمشیری که دیگر…
    … افتاد
    و دست دیگرش همچنان بلاتکلیف .
    نگاهم را بالاتر می کشانم.
    از روزنه های زره، خون بیرون می زند و بخار غلیظی که خورشید صحرا می مکد تا هر روز ، صبح و شام ، به انسان نشان دهد و جهان را خبر کند. نگاهم را بالاتر می کشانم.
    گردنی که ، همچون قلة حرا ، از کوهی روییده و ضربات بی امان همة تاریخ بر آن فرود آمده است ، به سختی و هولناکی کوفته و مجروح است ، اما خم نشده است.
    نگاهم را از رشته های خونی که بر آن جاری است باز هم بالاتر می کشانم ، ناگهان چتری از دود و بخار! همچون تودة خاکستری که از یک انفجار در فضا می ماند و …
    پنجه ای قلبم را وحشیانه در مشت می فشارد ، دندان هایی به غیظ در جگرم فرو می رود ، دود داغ و سوزنده‏ای از اعماق درونم بر سرم بالا می آید و چشمانم را می سوزاند ، شرم و شکنجه سخت آزارم می دهد که :
    هستم ، که «زندگی می کنم».
    این همه « بیچاره بودن » و بار«بودن» این همه سنگین !
    اشک امانم نمی دهد ؛ نمی توانم ببینم؛
    پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است.
    در برابرم ، همه چیز در ابهامی از خون و خاکستر می لرزد، اما همچنان ، با انتظاری ملتهب از عشق و شرم ، خیره می نگرم؛
    شبحی را در قلب این ابر و دود باز می یابم،طرح گنگ و نامشخص یک چهرة خاموش، چهرة پرومته ، رب النوعی اساطیری که اکنون ، حقیقت یافته است.
    هیجان و اشتیاق چشمانم را خشک می کند. غبار ابهام تیره ای که در موج اشک من می لرزید، کنار تر می رود و روشن تر می شود و خطوط چهره ، خواناتر.
    هم اکنون سیمای خدایی او را خواهم دید؟
    چقدر تحمل ناپذیر است دیدن این همه درد ، این همه فاجعه ، در یک سیما ، سیمایی که تمامی رنج انسان را در سرگذشت زندگی مظلومش ، حکایت می کند . سیمایی که …
    چه بگویم؟
    در پیرامونش ، جز اجساد گرمی که در خون خویش خفته اند ، کسی از او دفاع نمی کند؛
    همچون تندیس غربت و تنهایی و رنج ، از موج خون ، در صحرا ، قامت کشیده و همچنان ، بر رهگذر تاریخ ایستاده است.
    نه باز می گردد،که : به کجا ؟
    نه پیش می رود ،که : چگونه ؟
    نه می جنگد ، که : با چه ؟
    نه سخن می گوید،که ، با که ؟
    و نه می نشیند ، که … هرگز !
    ایستاده است و تمامی جهادش اینکه : « نیفتد».
    همچون سندانی در زیر ضربه های دشمن و دوست ، در زیر چکش تمامی خداوندگان سه گانة زمین ، در طول تاریخ ، آدم تا … خودش !
    به سیمای شگفتش دوباره چشم می دوزم ، در نگاه این بندة خویش می نگرد،خاموش و آشنا، با نگاهی که جز غم نیست ، همچنان ساکت می ماند؛
    نمی توانم تحمل کنم ،سنگین است ؛
    تمامی « بودن»م را در خود می شکند و خرد می کند؛
    می گریزم ؛
    اما می ترسم تنها بمانم ، تنها با خودم ، تحمل خویش نیز سخت شرم آور و شکنجه آمیز است؛
    به کوچه می گریزم ، تا درسیاهی جمعیت گم شوم ؛
    در هیاهوی شهر، صدای سرزنش خویش را نشنوم.
    خلق بسیاری انبوه شده اندو شهر ، آشفته و پر خروش ، می گرید، عربده ها و ضجه ها و علم و عماری و تیغ و زنجیری که دیوانه وار بر سر و روی و پشت خود می زند و مردانی …
    آه ! … باز هم همان چهره های تکراری تاریخ! غمگین و سیه پوش ، همه جا پیشاپیش خلایق !
    تنها و آواره به هر سو می دوم ، گوشة آستین این را می گیرم ، دامن ردای او را می چسبم ، می پرسم ، با تمام نیازم می پرسم (غرقه در اشک و شادی ):
    « این مرد کیست »؟ « دردش چیست »؟
    این تنها وارث تاریخ انسان ، وارث پرچم سرخ زمان ، تنها چرا ؟
    چه کرده است ؟چه کشیده است؟
    به من بگویید : نامش چیست ؟
    هیچ کس پاسخم را نمی گوید!
    پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است…
    صحنه تاریک می شود
    منبع:
    کد:
    http://mysamzandi.persianblog.ir

  2. 5 کاربر پست RAZIYE عزیز را پسندیده اند .

    *Maria* (11-15-2012),fereshteh (11-16-2012),rāma (11-15-2012),هرانوش (09-17-2013),łєmєҺ∂קּ (11-15-2012)

  3. محل تبليغات شما    موزيک روز
     

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
تارنماي ايران پرديس با لطف و ياري خداي مهربان در سال 1386 تاسيس شد.روز به روز که از عمر ايران پرديس ميگذشت دوستان زيادي به جمعش محلق شدند و تا به امروز مخاطبان زيادي از اين تارنماي کاملا فارسي استفاده ميکنند ايران پرديس با پشت سر گذاشتن فراز و نشيب زياد و با عنايت خداو لطف بيکرانش امروزه توانسته در پنجمين جشنواره رسانه هاي ديجيتال عنوان برترين انجمن گفتگوهاي پارسي را کسب کند انجمن هاي ايران پرديس امروزه با هدف خدمت رساني به يکي از بزرگترين انجمن هاي ايران و پر مخاطب ترين انجمن هاي دنياي مجازي تبديل شده و اميدوار هست با همين هدف هم به جايگاه اصلي و واقعيش دست يابد.

اکنون ساعت 17:32 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.

ایمیل پست الکترونیکی مدیریت سایت : iranpardis.com@gmail.com
شماره سامانه پیامک : 30005604500000