هموطن گرامی به برترین انجمن گفتگوی پارسی در پنجمین جشنواره رسانه های دیجیتال خوش آمدید.
برای عضویت در سامانه پیامکی انجمن ایران پردیس کافیست کلمه ozve رو به یکی از شماره های اختصاصی 5000206070600 یا 30005604500000 ارسال کنید

تبلیغات ایران پردیس
تبلیغات ایران پردیس تبلیغات ایران پردیس
+ ارسال موضوع جدید
صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 30

موضوع: رمان مسیر عشق

  1. Top | #1



    تاریخ عضویت
    Sep 2012
    شماره عضویت
    117302
    محل سکونت
    ایران پاک...خاک اجدادم
    نوشته ها
    6,061
    پسندیده
    6,532
    مورد پسند : 5,078 بار در 1,917 پست
    میزان امتیاز
    58

    پیش فرض رمان مسیر عشق

    سلام به همه ی شما دوستای گلم با یه رمان جدید به اسم(مسیرعشق)اومدم پیشتون امیدوارم از خوندنش لذت ببرید و حتما نظرات خوبتون رو بهم بگید )



    * عاشقانه و هیجانی *



    نویسنده فرشته ۲۷ منبع نودهشتیا

    خلاصه رمان : داستان درباره ی دختری به اسم پریناز است که طی اتفاقاتی به اصرار خانواده اش مجبور میشه مدتی رو در اصفهان پیش عمه اش زندگی بکنه و با رفتنش به اونجا اتفاقاتی براش میافته که ...


    * عاشقانه و هیجانی *


    فصل اول

    کلیدم رو از توی کیفم در اوردم وبا خستگی در خونه رو باز کردم.بوی قرمه سبزیه مامان کل خونه رو برداشته بود.اوممممم...عجب بویی هم داشت. به به...
    با صدای بلند گفتم:مامانه گله خودم سلااااام..
    مامان با لبخند در حالی که میل بافتنی ویه کاموای سرمه ای توی دستاش بود به پیشوازم اومد وبا همون لبخند مهربونش گفت:سلام دخترم...خسته نباشی.
    سریع کفشامو در اوردم وپریدم یه بوس گنده از لپش کردم که صداش در اومد.هیچ وقت خوشش نمی اومد کسی لپشو محکم ببوسه...به قول خودش چندشش می شد..ولی کو گوش شنوا؟
    به طرف اتاقم هلم داد وگفت:برو دختر... صدبار گفتم منو اینجوری نبوس...برو لباساتو عوض کن بیا تا ناهار بخوریم.
    -اااا... مگه بابا نمیاد؟
    مامان همونطور که به سمت سبد کامواهاش می رفت گفت:نه.زنگ زد گفت تا شب نمیاد.اخر با این کار کردن زیادش خودشو نابود می کنه.
    با خستگی به طرف اتاقم رفتم ودر همون حال گفتم:مامان جان شما که می شناسیدش.بابا جونش به هواپیماهاش وشرکتش بسته است.پس بیخودی خودتونو حرص ندید...چون بی فایده است.
    مامان چیزی نگفت.برگشتم سمتش که دیدم کنار گاز ایستاده وداره فکر می کنه.همیشه همینجور بود.
    بابام شرکت هواپیمایی داشت وخودش هم دو تا هواپیمای شخصی داشت که هم خودش ازشون استفاده می کرد وهم اجارشون می داد.وضعیت مالیمون میشه گفت خیلی خوب بود ..ولی همیشه کمبود حضور پدر رو توی خونه حس می کردیم.پدرم مرد اروم وخوبی بود ولی
    علاقه ی خیلی زیادی به شغلش داشت ومیشه گفت یه جورایی شغلش هووی مامانم بود.حتی می تونم بگم بابا کارش رو از مامانم بیشتر دوست داشت.ولی مامان عاشق بابام بود وهمیشه این کمبود رو تحمل می کرد.بابا هم همیشه یا توی شرکتش بود ویا پیش هواپیماهاش...خلاصه خیلی کم میشد توی خونه دیدش...من که برام عادت شده بود .ولی مامان...خب به هر حال همسرش بود و نیاز داشت که شوهرش در کنارش باشه..ولی با این حال همیشه سکوت می کرد و این وسط فقط من بودم که همیشه از این سکوت عذاب اور رنج می بردم.
    سرمو تکون دادم و وارد اتاقم شدم.کیفمو انداختم روی تخت ویکی یکی لباسامو در اوردم.خیلی خسته بودم..اگه ناهار قرمه سبزی نداشتیم همین جوری رو تختم ولو می شدم.ولی این شکم گرسنه که این چیزا حالیش نمیشه.
    یه بلوز استین کوتاه سرخ که یه قلب اکلیلیه نقره ای روش کشیده شده بود با یه شلوار راحتی سفید پوشیدم وموهامو شونه زدم واز اتاق اومدم بیرون.به سمت دستشویی رفتم وبا زدن چند مشت اب سرد به صورتم... احساس کردم یه کم از اون حالت خستگی در اومدم.
    با لبخند وارد اشپزخونه شدم که چشمم افتاد به میز غذا خوری ... قرمه سبزی بهم چشمک می زد ومی گفت:چرا معطلی ؟ د..بیا منو بخور دیگه..
    سریع نشستم پشت میزو گفتم:مرسی مامانه گلم...دارم از گشنگی تلف می شم.
    مامان مهربون نگام کرد وگفت:خدا نکنه عزیزم...بخور دخترم نوش جانت.
    با همین حرف مامانم استارتمو زدمو با سر افتادم رو بشقابه غذام...انقدر تند تند می خوردم که تموم بشقابم رو توی 5 دقیقه برق انداختم.ولی مامان مثل همیشه اروم غذا می خورد وکمی هم توی فکر بود.برای اینکه از تو فکر درش بیارم با لحن شادی گفتم:مامانی میای عصری بریم خرید؟
    با تعجب نگام کرد وگفت:چرا خرید؟تو که دیروز خریداتو کردی؟چیزی لازم داری؟
    -نه..فقط گفتم بریم بیرون بگردیم ..حال وهوامون عوض بشه.
    لبخند مهربونی زد وگفت:دخترم بذار یه روز دیگه امروز وفردا کلی کار دارم.
    نگاهش کردم وگفتم:چکار دارید؟مگه قراره بازمهمونی بگیریم؟
    سرشو تکون داد وگفت:نه ...قراره پس فردا دوست بابات با خانواده اش بیان اینجا...
    مشکوک نگاهش کردم وگفتم:کدوم دوستش؟اقای سخاوت؟
    با لبخند نگام کردوگفت:نه...تو نمی شناسیشون...قراره از شهرستان بیان..ظاهرا بابات توی اخرین سفرش حمید دوست دوران دانشجویش رو می بینه وبعد هم دعوتشون می کنه بیان اینجا...
    -یعنی این همه راه از شهرستان فقط برای دیدن بابا میان؟چه ادمای بی کارینا...
    -اینجوری نگو دخترم.خب به هر حال با هم دوست هستند دیگه ...بعد از سالها همدیگرو دیدند وحالا هم می خوان تجدید خاطرات بکنند.
    با بیخیالی گفتم:حالا چند نفر هستند؟
    مامان نگاه خاصی بهم کرد که منم مشکوک نگاهش کردم.
    گفت: اقا حمید که دوست باباته و زنش که فکر می کنم باید اسمش سمیرا باشه وپسرشون علیرضا...اینطور که بابات می گفت ادمای خوبی هستند واز اون خانواده های خیلی ثروتمندند.
    پوفی کردم واز پشت میز بلند شدم.این مامان من ...امروز یه جورایی مشکوک
    می زد.بالاخره معلوم میشه که باز چه خوابای رنگی برام دیدند.
    بشقابم رو توی سینک شستم وبه بهانه ی درسام رفتم توی اتاقم...

    ادامه دارد...

    بابا ساعت 9 شب اومد خونه..چهره اش از خستگی جمع شده بود واخم ملایمی بر پیشانی داشت..
    بعد از شام هر سه جلوی تلویزیون نشسته بودیم وبرنامه ی مزخرفی رو که نشون می داد رو نگاه می کردیم بحث بر سر طلاق وفرزندان طلاق ...هه... خداییش ادم مشکلات مردم رو که می بینه مشکلات خودش رو به کل فراموش می کنه..البته من هیچ مشکلی توی زندگیم نداشتم...ولی بدبختیه من از اون شب شروع شد.
    بابا بی مقدمه رو به مامانم گفت:فریبا نمی خواد برای فرداشب تدارک ببینی.
    مامان که سرش توی بافتنیش بود وداشت با دقت می بافت.. دستش از حرکت ایستاد و رو به بابا با تعجب گفت:اخه چرا؟مگه قرار نبود فرداشب دوستت با خانواده اش بیان؟
    بابا با کلافگی که ناشی از خستگیه زیادش بود.. نگاهی به مامان کرد وگفت:قرار بود بیان که امروز حمید زنگ زد وگفت یه ماموریت خیلی مهم براش پیش اومده وتا 1 ماه دیگه نمی تونند بیان تهران.به همین خاطرهم فرداشب نمیان.
    بعد هم نفس عمیقی کشید وبه تلویزیون خیره شد.معلوم بود که خیلی دوست داشته بعد از چند سال دوست دیرینه اش رو ببینه .از طرفی من هم خوشحال بودم.بهتر که نمیان...با این نگاه مشکوک مامان مطمئن بودم یه کاسی ای زیر نیم کاسه اشون هست.با حرف بابا لبخند عمیقی روی لبام نشسته بود ...ولی با حرفی که الان زد اون خنده که پاک شد هیچ به کل خندیدن هم ازیادم رفت.
    بابا:دخترم تو نمی خوای فکری برای آینده ات بکنی؟
    با تعجب نگاهش کردم.این حرف بابا یعنی اینکه تو نمی خوای شوهر بکنی؟منه بدبخت که فقط 21 سالمه...شوهر رو می خوام چه کنم؟
    وقتی نگاه خیره ی بابا رو روی خودم دیدم سرمو انداختم پایین واروم گفتم:چه فکری باباجون.فعلا که دارم درس می خونم..بعد هم که....
    دیگه روم نشد بگم حالا برای شوهر کردن فرصت زیاده...
    ولی بابا مثل اینکه اون شب می خواست هر جور شده منه بدبخت رو شوهر بده با لحن قاطعی گفت:ولی اگه ازدواج هم بکنی باز هم می تونی به درست ادامه بدی.فکر نکنم ازدواج مانع تحصیلت بشه.
    دیگه نمی تونستم بیشتر از این اونجا بنشینم. از جام بلند شدم وبا گفتن:ولی من شرایط فعلیم رو بیشتر دوست دارم...خواستم برم تو اتاقم که با صدای بابا همون جا میخکوب شدم.
    -حمید وخانواده اش 1 ماه دیگه برای خواستگاری از تو میان...پسرش علیرضا هم مثل تو درس می خونه وهم توی شرکت باباش رییسه...خانواده ی خوبی هم هستند ومطمئن باش همه جوره علیرضا برای تو مناسبه.
    وای خدا بابا چی می گفت؟علیرضا دیگه کدوم خریه؟من شوهر می خوام چکار؟
    با درموندگی به مامانم نگاه کردم تا اون یه چیزی به بابا بگه ولی مامان تا نگاه منو روی خودش دید سری تکون داد وباز مشغول بافتن شد.ای خدا حالا منه بی کس وتنها چه کنم؟
    -خب چی میگی؟
    با بغض گفتم:مگه چیزی هم مونده که من باید بگم؟شما که خودتون بریدید ودوختید ...خب بیاید به زور هم تنم کنید دیگه.
    بابا از روی مبل بلند شد وروبه روم ایستاد. با اخم گفت:معلوم هست چی داری می گی؟دختر من برای خودت میگم.اینا خانواده ی خیلی خوبین...مطمئن باش لیاقتت رو دارند.
    سرمو انداختم پایین وبا صدای گرفته ای که به خاطر بغض توی گلوم بود گفتم:ولی بابا شما شاید خانواده اش روبشناسید.. ولی نمی دونید که پسرشون هم خوب هست یانه...من نمی خوام....به خاطر..
    دیگه نزدیک بود بغضم بشکنه.. پس خفه شدم.
    لحن بابا مهربون شد وگفت:ولی دخترم...علیرضا هم توی همون خانواده بزرگ شده.من بهت اطمینان میدم که جوون خوب وسر به راهیه.
    ای سربه راهیش دوبله بخوره توی سرش...من میگم شوهر نمی خوام بابام میگه طرف جوونه خوبیه....اینو دیگه کجای دله واموندم بذارم؟
    خواستم بگم مگه شما اون رو هم دیدید که انقدر خوب می شناسیدش؟ولی اگه زبون باز می کردم از اون ور هم اشکام گلوله گلوله جاری می شد پس با یه شب بخیر دویدم به سمت اتاقم وخودم رو پرت کردم توش....
    بغضم سرباز کرد وقطره قطره اشکام روی گونه ام جاری شد.به عادت همیشه که وقتی گریه ام می گرفت
    می رفتم جلوی اینه وبه صورت غمزده ام نگاه می کردم ..اینبار هم رفتم وروی صندلیه جلوی میزاینه نشستم وبه خودم نگاه کردم...
    اخه چرا بابا با من این کار رو می کرد؟یعنی الان دیگه حکم یه سربار رو براشون داشتم؟یعنی توی خونه به این بزرگی یه وجب جا برای من نیست؟منه بیچاره که فقط 21 سالمه....حالا حالاها وقت داشتم...پس چرا...
    یه دستمال از روی میزم برداشتم و اشکام رو پاک کردم .باز از توی اینه به خودم خیره شدم...چشمای قهوه ای روشنم به خاطر گریه کمی سرخ شده بود.
    موهام هم به رنگ چشمام بود ولی یه درجه تیره تر...ابروهام کمونی وکشیده بود ولب و دهان وبینی متناسبی داشتم که به اجزای صورتم می اومد...صورتم گرد بود وپوستم هم گندمی بود.چشمام وموهامو از مامان به ارث برده بودم ورنگ پوستم هم از بابا...
    بابا سینا ومامان فریبا رو خیلی دوست داشتم. ولی چرا اونا از من می خواستند بدون هیچ عشق وعلاقه ای به عقد یه پسر که تا به حال ندیدمش در بیام؟نه...نباید میذاشتم همچین اتفاقی برام بیافته...خیر سرم بزرگ شدم و
    می تونم برای خودم تصمیم بگیرم.شوهر شلوار وبلوز نیست که اونا به راحتی بتونند برام انتخاب بکنند...نه من به زور شوهر نمی کنم...به هیچ وجه...عمرااااااااااا.

    ادامه دارد...

    صبح توی دانشگاه بهنوش رو دیدم.دوست صمیمیم بود ودخترخوب وارومی هم بود.چهره ی بانمکی داشت که وقتی می خندید یه چال خوشگل روی گونه اش می نشست.درست مثل من...ولی چال من عمیق تر بود به طوری که انگار با خنده ام لپم سوراخ میشد...البته به گفته ی دیگران ..منو به این باور می رسوند که این چال خیلی بهم میاد...نمی دونم والله...
    بعد از سلام واحوال پرسی.. در حالی که به سمت کلاس می رفتیم بهنوش گفت:پریناز چیزی شده؟
    شونمو انداختم بالا وگفتم:نه...چیزیی نیست.(نیم نگاهی بهش انداختم وگفتم:چطور مگه؟
    به روبه رو خیره شد وگفت:اخه صورتت گرفته است .انگارمثل همیشه نیستی.
    سرمو تکون دادم واه عمیقی کشیدم.گفتم:بعد از کلاس برات میگم.
    مشکوک نگاهم کرد و سری به نشونه ی تایید حرفم تکون داد.
    استاد حرف می زد ومنم بدون اینکه بفهمم چی داره می گه فقط بهش خیره شده بودم.انگار به جای استاد بابام وایساده بود وداشت برام سخنرانی می کرد.همه اش صدای بابا سینا توی گوشم بود که می گفت:علیرضا پسر خوبیه...لیاقتت رو داره...اونا تا 1 ماه دیگه برای خواستگاریت میان...
    با کلافگی سرمو تکون دادم.به کل اعصابم ریخته بود به هم...ای خدا این دیگه چه جورش بود؟داشتم اروم زندگیمو می کردما.علیرضا دیگه کدوم خری بود که سر راه منه بدبخت قرار گرفت؟...واااای که دارم دیوونه میشم...
    سنگینیه نگاهی رو روی خودم حس کردم ووقتی چشم چرخوندم دیدم بهنوش زل زده بهم وداره نگاهم
    می کنه.وقتی نگاهمو متوجه خودش دید با سر اشاره کرد: چی شده؟منم مثل خودش سرمو انداختم بالا ویعنی :هیچی...
    با تک سرفه ی استاد صاف نشستم وحواسمودادم به سخنان گوهربارش...حداقل درسم رو دو دستی بچسبم در نره...قرار نیست که به خاطر یه سرخرتازه از راه رسیده از درس ودانشگاهم بیافتم...
    وقتی کلاس تموم شدمن وبهنوش شونه به شونه ی هم از دانشگاه خارج شدیم.رو بهش گفتم:بیا سوار شو
    ..می رسونمت.
    -نه...امروز خونه ی خاله ام دعوتیم...باید برم اونجا...
    -پس سوار شو تا یه مسیری می رسونمت.
    -باشه...پس بریم.
    هر دو سوار ماشین من شدیم و به ارومی حرکت کردم.دوست داشتم باهاش درد ودل کنم.بهنوش کلا دختر ارومی بود وتا خودت نخوای براش چیزی رو توضیح بدی ..اون ازت نمی خواد...اصلا کنجکاو نبود...ولی می دونستم الان نگرانمه ودوست داره بدونه که امروزچم شده.
    نیم نگاهی بهش کردم.با خونسردیه ذاتیش به روبه رو خیره شده بود وچیزی نمی گفت.
    بی مقدمه گفتم:دیشب بابام می گفت که می خواد به زور شوهرم بده.
    با تعجب برگشت ونگاهم کرد.گفت:چی ؟شوهرت بده؟اونم به زور؟اخه چرا؟
    با کلافگی به خیابون نگاه کردم وگفتم:چراشو باید بری از خودش بپرسی...به من میگه باید با پسر دوستم که تازه بعد از سالها پیداش کردم ازدواج بکنی.
    -حالا پسره چه جورادمی هست؟پسر بدیه؟
    شونمو انداختم بالا وبا اخم گفتم:نمی دونم...اصلا تا حالا ندیدمش...(نیم نگاهی به چهره ی متعجبش انداختم وگفتم:باورت میشه من در حال حاضر فقط از به اصطلاح همسر اینده ام یه اسم می دونم؟ اونم...علیرضا است...
    بهنوش از تعجب چشماش گرد شده بود.خب بنده خدا هم حق داشت.کی اینجوری شوهر می کنه که منه بدبخت دارم می کنم...ولی عمرا اگه من بذارم این ازدواج سر بگیره...
    -اخه اینجوری که نمیشه...مگه الان عهد شاه وزوزکه که بابات می خواد اینجوری شوهرت بده؟
    با خنده ی عصبی گفتم:نه عهد شاه وزوزک نیست...این ادما هستند که هنوز توی همون عهد موندند وبه خودشون زحمت ...
    بهنوش وقتی دید دیگه ادامه ی حرفمو نمی زنم بهم نگاه کرد ..که دید نگاهم توی اینه ی ماشینه...
    -چی شد پریناز؟چرا یهوساکت شدی؟...
    -هیسسسسسس...بهنوش فکر می کنم یکی داره تعقیبم می کنه.
    بهنوش با تعجب گفت:چی؟
    همزمان برگشت وعقب رو نگاه کرد.یه ماشین مدل بالای مشکی که شیشه هاش دودی بود داشت تعقیبم
    می کرد.
    -از کجا می دونی داره دنبالت میاد؟سرعتت رو کم کن شاید رد شد.
    -نه..مطمئنم.از جلوی دانشگاه دنبالمه..چند بار هم سرعتمو کم کردم ولی رد نشد.
    با ترس نگام کرد وگفت:به نظرت دنبال کدوممونه؟من یا تو؟
    گنگ نگاهش کردم وگفتم:یعنی چی؟
    -خب چه می دونم؟شاید دنبال من باشند.
    -اخه واسه ی چی باید تو رو تعقیب بکنند؟مگه کسی باهات دشمنی داره؟
    کمی فکر کرد وگفت:نه...هیچ کس... بابای من که فرش فروشی داره..پلیس یا درجه دار نیست که بخوان دنبالم کنند.اون قدر پولدارهم نیستیم که بخوان به خاطر پول دنبالم بیان.
    با پوزخند نگاهش کردم وگفتم:پس لابد دنبال من هستند.
    از اینکه با ترس نگام می کرد خنده ام گرفته بود.اخه مگه من دختر وزیر مزیری ...چیزی بودم که بخوان دنبالم بکنند ویا بدزدنم؟بی خیال بذار بیان لابد مزاحمند.ولی یه جورایی ته دلم احساس خطر می کردم ..که دلیلش رو نمی دونستم.
    تا یه جایی بهنوش رو رسوندم ووقتی حرکت کردم با تعجب دیدم اون ماشین همچنان دنبالمه...پس دنبال من بودند نه بهنوش...خیلی خب ...پس اگه تونستید حالا دنبالم بیاید....برو که رفتیم...
    پامو با اخرین توان روی گاز فشردم وبا سرعت زیاد توی خیابون شروع کردم به رانندگی...خدارو شکر دست فرمونم حرف نداشت.از بین ماشینا سریع رد می شدم واز توی اینه هم پشت سرمو زیر نظر داشتم..عقب افتاده بودند ولی همچنان دنبالم بودند.انقدر با سرعت رانندگی می کردم که صدای بوق ماشین های اطرافم در اومده بود...
    اوه اوه...پلیس...با دیدن پلیس راهنمایی رانندگی که سر پیچ چهارراه ایستاده بود..سرعتمو کم کردم ونگاه پیروزمندانه ای به ثانیه شمار چراغ راهنمایی کردم...ای ول همینه...
    به محض اینکه چراغ رو رد کردم چراغ قرمز شد واون ماشین سیاه با وجود پلیس مجبور شد توقف بکنه...با خوشحالی تو ماشین داد زدم:یوهووووو...ای ول به خودم.خدا جون مرسییییییی.
    انقدر خوشحال بودم که انگار توی مسابقه ی اتومبیل رانی مدال گرفتم...ولی کنجکاو بودم که بدونم اون ماشین برای کیه ؟با من چکار داره؟
    ولی زود بی خیالش شدم وگفتم:بی خیال بابا...مزاحم بود و رفت پی کارش...ولی همون ماشین وادماش..مسیر زندگیه منو تغییر دادند...مسیری که ....



    فصل دوم

    با همون ذوق ناشی از حالگیری از اون ماشین مزاحم وارد خونه شدم.با تعجب دیدم بابا این موقع روز خونه است. کفشام رو در اوردم وبه سمتش رفتم.روی مبل نشسته بود ودر حالی که انگشت اشاره اش روی لباش بود ...عمیقا توی فکر بود.کنارش ایستادم وگفتم:سلام بابا...امروز نرفتید شرکت؟
    بابا با شنیدن صدام از فکر بیرون اومد ونگاه خسته ای بهم انداخت.از نگاهش کلافگی می بارید.با تعجب گفتم:بابا چیزی شده؟چرا انقدر پریشونید؟
    ولی بابا فقط سکوت کرده بود.
    به اطراف نگاه کردم خبری از مامان نبود.یه لحظه ترسیدم که برای مامانم اتفاقی افتاده باشه.سریع رومو کردم سمت بابا وبا ترس گفتم:بابا...مامان کجاست؟اتفاقی که براش نیافتاده؟تو رو خدا اگه چیزی شده به من هم بگید.
    بابا با همون نگاه خسته اش نیم نگاهی بهم انداخت وگفت:نه دخترم...مادرت حالش خوبه.کمی خرید داشت ..رفته بیرون...
    بعد اه عمیق و پر از دردی کشید وبه گوشه ای از سالن خیره شد.
    اخه چرا انقدر ناراحت بود؟هیچ وقت بابا رو انقدر پریشون ندیده بودم.حتم داشتم اتفاق بدی افتاده که داره ازم پنهونش
    می کنه.بابا مرد توداری بود وخیلی کم پیش می اومد از مشکلاتش توی خانواده حرفی به زبون بیاره.همیشه یه شعار داشت اون هم اینکه:مشکلات مرد باید توی دلش باشه واونا رو روی سر خانواده اش نریزه...باید خودش عرضه داشته باشه وبا مشکلاتش بجنگه نه اینکه خانواده اش رو هم درگیر بدبختیاش بکنه.
    نمی دونم ...من هیچ وقت با این حرف پدرم موافق نبودم.مگه یه ادم چقدر می تونه یه مشکل رو تحمل بکنه؟اینجوری بیشتر به خودش اسیب می رسونه...
    بابا هنوز توی فکر بود واخم غلیظی هم روی پیشونیش نشسته بود.داشتم به طرف اتاقم می رفتم که با صدای بابا ایستادم وبرگشتم سمتش.
    -پریناز؟
    -بله بابا جون.
    با کلافگی دستی بین موهای جو گندمیش کشید وگفت:دخترم..فکرات رو کردی؟
    منظورش چی بود؟وقتی نگاه گنگ منو دید ادامه داد:منظورم همون موضوع دیشبه که با هم در موردش حرف زدیم.نظرت چیه؟
    ای خدا باز شروع کرد.خیلی دلم می خواست همه ی حرفام رو بدون خجالت بزنم. ولی هیچ جوری نمی تونستم ...یعنی برام سخت بود.شاید برای مامان می تونستم به خوبی دلیل بیارم.. ولی اون پدرم بود وبه طور حتم نمی تونستم اونقدر باهاش راحت باشم.
    وقتی دیدم منتظر جواب منه.لبای خشک شده از استرسم رو با زبونم تر کردم وگفتم:بابا من همون دیشب جوابم رو به شما گفتم.یادتون رفته؟
    -نه ..یادم نرفته.یعنی تو نمی خوای روش حتی فکرهم بکنی؟
    با لحن محکمی گفتم:نه بابا.من علاوه بر اینکه الان دارم درس می خونم..قصد ازدواج هم ندارم.
    بابا با اصرار زیاد گفت:اخه دخترم تو اول علیرضا رو ببین.باهاش حرف بزن. اونوقت بگو نمی خوای ازدواج بکنی یا یه حداقل دلیل منطقی تر بیار...اینجوری که درست نیست.
    پیش خودم فکر کردم.این هم فکر بدی نیست.اونجوری راحت تر هم می تونستم ازش ایراد بگیرم واز سر خودم بازش کنم.به هر حال اولاد پیغمبر که نبود.می تونست یه ایرادهایی هم داشته باشه.با این فکره بکر... یه لبخند بزرگ نشست روی لبام که همزمان چشمای بابام با دیدن لبخند بی موقع ام گرد شد.حتما پیش خودش می گفت:یا دختره یه جورایی خل شده..یا برای شوهر کردن داره ناز می کنه.
    -باشه بابا..من حرفی ندارم.پس جوابم رو 1 ماه دیگه بهتون میدم.(با پوزخند مسخره ای ادامه دادم:البته وقتی اقا علیرضاتون رو دیدم وباهاش حرف زدم.
    دیگه نمی تونستم تحمل بکنم واینو نگم.
    بابا هنوز با تعجب داشت نگام می کرد.
    همون موقع مامان کلید انداخت توی در و وارد شد.بهش سلام کردم ورفتم وخریداشو از دستش گرفتم.به بابا نگاه کردم..هنوز روی مبل نشسته بود وباز رفته بود توی فکر..به مامان کمک کردم تا سبزی هایی که خریده بود رو پاک بکنه.توی اشپزخونه نشسته بودیم وسبزی پاک می کردیم.در همون حال مامان اروم ازم پرسید:بابات به تو چیزی نگفت؟
    براش حرفایی که بینمون زده شده بود روگفتم.
    -دخترم چرا یه دفعه جوابت تغییر کرد؟
    شونهامو به نشونه ی بی تفاوتی انداختم بالا وگفتم:هنوز هم این قضیه برام مهم نیست.ولی می خوام وقتی این اقااااا علیرضا رو دیدم اون موقع نظر نهاییم رو بگم.
    مامان مثل همیشه پی گیر حرفام نشد وبه تکون دادن سرش اکتفا کرد.این اخلاقش رو دوست داشتم هیچ وقت چه در سوال کردن وچه درحرف زدن افراط نمی کرد .مگر اینکه موضوعه خیلی مهمی در بین باشه که نشه به راحتی ازش گذشت.همیشه به راحتی باهاش درد ودل می کردم واون هم با درایت خاص خودش راهنماییم می کرد وحالا هم تا این شاخ شمشاد ...سرخر روعرض می کنم... نبینم.. نمی تونستم نظری بدم...پس بی خیالش شدم .گفتم :هر چه باداباد...بذار ببینیم چی می خواد بشه.
    -پریناز؟
    -سرمو از روی سبزی ها بلند کردم وگفتم:بله؟
    مامان از توی اشپزخونه به داخل سالن نظری انداخت وگفت:دخترم بابات در مورد اینکه چرا امروز نرفته شرکت بهت چیزی نگفت؟
    - نه..ازش پرسیدم ولی جوابی نداد.می شناسیدش که... تا خودش نخواد چیزی نمیگه.به شما هم نگفته؟
    مامان اه کوتاهی کشید وگفت:نه..صبح که ازش پرسیدم چرا نمیری شرکت؟گفت: یه امروز که حال وحوصله ی شرکت رو ندارم تو هی بگو برو.امروز رو می خوام استراحت بکنم...دیگه هم چیزی نگفت.
    سرمو تکون دادم وسکوت کردم.خداییش این کار بابا خیلی جای تعجب داشت.اخه اون اگه مریض هم میشد باز هم شرکت وهواپیماهاش رو ول نمی کرد.حالا چی شده بود...خدا می دونست.
    چند بار نک زبونم اومد که در مورد امروز و اون مزاحما به مامان بگم.. ولی بعد پیش خودم گفتم:ولش کن..چرا بیخودی مامان رو نگران بکنم؟یه مزاحمت بود که خدا رو شکر حل شد و رفت پی کارش.دیگه که قرار نیست یه همچین اتفاقی بیافته...
    ولی...افتاد.

    خــــــــــودمــونــ [آســــــــــ ]
    رفـــــــقــآمــــــونــ
    [خـــــــاصـــــــ ]
    دنــــــــــــیــــــــــآ
    [مـــآلــــ مـــآســــ ]
    گور پـدر اونــی کــ
    [مـــــــــآرو نـخواســـ ]
    ســــــرمـــــــــــون
    [بـــــــآلــــاســـــــتـــــــــ ]
    چــــون بالا سرمون
    [خـــــــــــــداســـــــتــــــ ]
    ایــــــــنـــم راهِــــ
    [راســـــــــــــــتـــــــ]
    واسـ اونـــــی که
    [مآرو نخواســــت ]
    واســ همین چــن
    [ جــــــمــلسـ ]
    بــــــــــه ما میگن
    [خـــاصـــــ]
    آرهـــــــــ ایـــن
    'جوریاسـ'




  2. کاربر مقابل پست »mαяαŁ« عزیز را پسندیده است:

    *Negah* (04-24-2013)

  3. Top | #2



    تاریخ عضویت
    Sep 2012
    شماره عضویت
    117302
    محل سکونت
    ایران پاک...خاک اجدادم
    نوشته ها
    6,061
    پسندیده
    6,532
    مورد پسند : 5,078 بار در 1,917 پست
    میزان امتیاز
    58

    پیش فرض

    خیابونا خلوت بود ومن هم در کمال خونسردی داشتم رانندگی می کردم. متوجه شدم یه ماشین پشته سرمه وداره برام چراغ میزنه که بایستم.وقتی دیدم راننده اش یه خانمه اروم کنار خیابون ترمز کردم. ولی از ماشین پیاده نشدم تا ببینم چی می خواد.اون هم پشت سرم ایستاد وهی چراغ می زد که پیاده بشم..به چهره اش نمیومد که بخواد برام مزاحمت ایجاد کنه...برعکس زن زیبا ومتینی به نظر می اومد.
    با دودلی از ماشین پیاده شدم وبه سمتش رفتم.شیشه ی جلو سمت خودش رو پایین کشید وبا لبخند گفت:سلام.ببخشید مزاحمتون شدم.
    با تعجب گفتم:خواهش می کنم.چرا چراغ می زدید؟مشکلی دارید؟
    لبخندش بزرگتر شد وکاغذی به طرفم گرفت .گفت:اره عزیزم. می خواستم بگید این ادرس دقیقا کجاست؟من اینجاها رو دقیق نمی شناسم. میشه کمکم کنید؟
    راستش خیلی تعجب کردم...یعنی اون فقط به خاطر اینکه یه ادرس بهش بگم ماشین منو متوقف کرده بود؟خب اینو که می تونست از یه عابر پیاده هم بپرسه.
    توی دلم گفتم:مردم هم بی کار شدناااا...توی این سرما منو الافه خودش کرده.
    با تردید ادرس رو ازش گرفتم و نگاهی بهش انداختم. ولی همین که خواستم نشونی رو بخونم سایه ی دو تا مرد افتاد روی صورتم.
    کاغذو گرفتم پایین واز نک کفشای اون دوتا نگاهمو گرفتم واومدم بالا.. تا رسیدم به صورتای خشنشون..هیکل های خیلی قوی داشتند.با دیدنشون تنم یخ بست.
    اینا دیگه کی هستند؟ به اون زنی که توی ماشین بود نگاه کردم که دیدم دیگه لبخند نداره وجدی داره نگاهم می کنه.از نگاهش احساس خطر کردم.کاغذو پرت کردم طرفش وتا خواستم برم سمت ماشینم ..اون دوتا هرکول از پشت .. دستامو گرفتند تا نتونم فرار کنم.ماشین اون زنه با سرعت از کنارمون رد شد وهمزمان براشون بوق زد.
    ای خدا حالا چکار کنم؟به اطرافم نگاه کردم حتی محض دلخوشیم یه پشه هم اون اطراف پر نمی زد.. چه برسه به ادمیزاد...فقط یه ماشین مدل بالای مشکی بود که حدس می زدم ماله اون دوتا غول تشن باشه.
    قلبم تند تند می زد وحتی می تونم بگم دیگه داشت از سینه ام می زد بیرون.سر ظهر بود ومسلما کسی این موقع روز با وجود این سرما از خونش بیرون نمی اومد...منه منگل هم فقط به خاطر کلاسم اومده بودم بیرون وگرنه صبح هم به زور بیدار شده بودم.
    خواستم جیغ بزنم که یکیشون با دستش محکم جلوی دهانم رو گرفت...صدا تو گلوم موند.اشکم در اومده بود..خب هر بدبختی هم جای من بود با دیدنه اون دوتا فیل قبض روح می شد.منم مگه چیم از بقیه کمتر بود؟
    داشتند به زور منو به سمت اون ماشین مشکی می بردند. با همه ی توانم مقاومت می کردم.صدام که د
    ر نمی اومد ولی توی دلم از خدا طلب کمک می کردم.
    یکی از اونا وقتی مقاومتم رو دید کنار گوشم با اون صدای نخراشیده اش گفت:ببین جوجه..بهتره با زبون خوش خودت بیای توی ماشین ..وگرنه همچین می زنمت که فقط جنازه ات بمونه واون موقع خودمون
    می بریمت.گرفتی؟
    با این حرفش از ترس چشمام گرد شد و به هق هق افتادم.ولی با وجود دست کثیف اون عوضی که جلوی دهانم رو گرفته بود صدام در نمی اومد. ....ولی ...یه فکری ناگهانی به سرم زد.سعی کردم تمرکز کنم ولی توی اون موقعیت تمرکز کیلو چند بود؟
    وقتی اون یکی ولم کرد تا در ماشین رو باز بکنه ..من هم همه ی زورو توانم رو توی پاهام جمع کردم ومحکم کوبیدم زیر شکم اونی که دستامو گرفته بود...اون هم بدون فوت وقت خم شد واز درد ناله کرد.من هم دو تا پا داشتم 10 تا دیگه هم قرضی گرفتم ودویدم سمت ماشینم.
    صدای اون یکی رو می شنیدم که فحش های رکیکی می داد ومی خواست وایسم...ولی من عمرااااا اگه وایسم.
    سریع پریدم توی ماشین وقفل های مرکزی رو فعال کردم.اون یارو هم محکم می کوبید به شیشه وناسزا
    می گفت.به درک.. انقدر فحش بده تا جونت از حلقت بزنه بیرون...اشغااااال...
    با سرعت توی خیابونا رانندگی می کردم واز اون طرف هم تموم تنم از ترس می لرزید وگلوله گلوله اشکام روی صورتم جاری بود.قلبم هنوز با سرعت نور توی سینه ام می زد ودستام هم به خاطر اضطراب شدیدی که داشتم می لرزید ونمی تونستم به خوبی رانندگی بکنم .تا یه مسیری تعقیبم می کردند ولی با سرعتی که من رانندگی می کردم توی پیچ یکی ازچهارراهها گمم کردند.
    هر طوری بود خودم رو رسوندم جلوی در خونه وسریع رفتم سمت در وبا دستای لرزان زنگ رو زدم.
    صدای مامان توی گوشی پیچید:کیه؟
    با هق هق گفتم:باز کن...منم مامان.. تو رو خدا دررو باز کن.
    صدای تیک در به گوشم رسید ومن هم خودمو پرت کردم توی خونه وبا بدبختی کفشام رو از پام در اوردم.سرمو که بلند کردم دیدم مامانم با چشمای گرد شده از تعجب داره نگاهم می کنه.
    حتما از سرو وضعم پی به اشفتگیه درونم برده بود.اروم اومد سمتم وبا بغض گفت:چی شده دخترم؟عزیزم چرا رنگت پریده؟چرا داری گریه می کنی؟
    انگار همین چند تا جمله کافی بود تا من هم مثل بچه ها بزنم زیر گریه وخودمو پرت کنم توی اغوشه گرم وامن مادرم.زار می زدم وسرمو تکون می دادم.
    مامان کمکم کرد تا روی مبل بنشینم خودش هم نشست کنارم وسرمو توی بغلش گرفت ونوازشم کرد.
    گفت:پرینازه مادر...اخه چی شده؟من که نصف عمر شدم.اخه چرا انقدر پریشونی؟
    اروم روی سرمو بوسید وگفت:اروم باش دخترم.اروم باش وبگو چی شده؟
    با هق هق سرمو از اغوشش جدا کردم وگفتم:مامان...امروز ..امروز...
    مامانم برخلافه همیشه بی صبرانه گفت:امروز چی پریناز؟بگو دخترم.تو رو خدا انقدر گریه نکن.
    از جاش بلند شد وبه اشپزخونه رفت .وقتی برگشت توی دستاش یه لیوان شربت قند بود.داد دستم ومن هم یه نفس سرکشیدم.بعد از خوردنش احساس بهتری داشتم ودیگه از اون ضعف جسمیم خبری نبود ..ولی هنوز اروم اروم اشکم می اومد.نمی تونستم کنترلشون کنم.
    به صورت مامان نگاه کردم .منتظر چشم به من دوخته بود. با صدای گرفته ای که به خاطر گریه کمی
    خش دار شده بود گفتم:مامان..امروز که از دانشگاه می اومدم.......
    همه چیز رو براش تعریف کردم.توی چشماش اشک جمع شده بود.بعد از اینکه حرفام تموم شد بغلم کرد وگفت:اروم باش عزیزم.الان به پدرت زنگ می زنم تا بیاد ببینیم چکار باید بکنیم.همه چی درست میشه دخترم.دیگه گریه نکن.
    ولی من می ترسیدم.حتی جرات نداشتم تا جلوی در خونه برم چه برسه پامو اونورترهم بذارم.وای حالا دانشگاه رو چکار کنم؟
    مامان با بابا تماس گرفت وفقط بهش گفت حال من خوب نیست و زود بیاد خونه.بابا هم بعد ازنیم ساعت خودش رو رسوند وسراسیمه وارد خونه شد.من توی سالن روی مبل دراز کشیده بودم که با دیدن پدرم از جام بلند شدم وسلام کردم.
    بابا با تعجب داشت نگاهم می کرد.بعد عصبانی رو به مامان گفت:فریبا...پریناز که حالش خوبه.پس چرا ...
    مامان حرف بابا رو قطع کرد وگفت:سینا بنشین تا برات بگم موضوع چیه.
    بابا مشکوک نگاهش کرد ونشست روی مبل کنار من ومامان هم اونطرفتر روبه روی بابا نشست وهمه ی ماجرای اون روز رو تعریف کرد.
    هر چی مامان جلوتر می رفت.. چشمای بابا از تعجب بازتر می شد.اخرش هم با ترس نگاهی به من انداخت وگفت:دخترم...اونا چند نفر بودند؟
    با بغض گفتم:نمی دونم.. شیشه های ماشین دودی بود.من فقط یه زن ودو تا مرد رو دیدم. توی ماشین رو ندیدم که بفهمم چند نفر بودند.
    بابا سرشو توی دستاش گرفت وچندبار تکون داد.تند تند نفس می کشید.معلوم بود حسابی عصبانیه.مرتب زیر لب زمزمه می کرد:نباید اینطوری می شد.نباید...
    مامان گفت:سینا تو می شناسیشون؟
    بابا در همون حالت سرشو به نشونه ی مثبت تکون داد.من ومامان با تعجب به هم نگاه کردیم.پس بابا
    می شناختشون؟اخه اونا کی بودند؟با بابا چکار داشتند؟
    همه ی این سوال ها رو مامان پرسید ..ولی بابا به یکیش هم جواب درستی نداد ومرتب می گفت:پریناز باید از اینجا بره...باید از تهران بره...نباید اینجا باشه...نباید...

    ادامه دارد...

    بابا با کلافگی سرشو بلند کرد ودر حالی که صورتش از خشم سرخ شده بود.. رو به من گفت:پریناز تو باید از تهران بری.می فهمی دختر؟
    زبونم نمی چرخید که بگم اخه چرا؟مگه اونا کین؟
    مامان ..جور منو کشید وگفت:سینا معلوم هست چی داری میگی؟اخه پریناز کجا بره؟
    بابا اینبار با صدای بلند گفت:فریبا چرا نمی فهمی؟امروز می خواستند پریناز رو بدزدند.حتی امکانش...
    دیگه حرفشو ادامه نداد وسرشو انداخت پایین وبه شلوارش خیره شد.مامان اشکش در اومده بود.رفتم کنارش نشستم وبغلش کردم.
    به بابا گفتم:بابا می تونیم به پلیس اطلاع بدیم.
    بابا پوزخندی زد وگفت:پلیس؟هه...اونا از هیچی وهیچ کسی نمی ترسند..اونا...(توی چشمام خیره شد وگفت:اونا دل نترسی دارند دختر. اینو بفهم..حتی می تونند تو رو به راحتی بکشند ومطمئن باش ککشون هم نمی گزه.
    با ترس اب دهانم رو قورت دادم وگفتم:منو بکشند؟اخه چرا؟
    بابا که دید بدجور ترسیدم ..لحنش رو مهربون کرد وگفت:نه دخترم..اونا تو رو نمی کشند..اونا هدف دیگه ای دارند.
    باصدای ناله مانندی گفتم:مگه اونا کی هستند؟شما از کجا انقدر خوب می شناسیدشون؟
    بابا دستی به پیشونیش کشید وبا اخم گفت:نمی تونم بهت چیزی بگم...فقط اینو بدون که تو نباید اینجا باشی...اینکه تو توی تهران باشی یه ریسکه بزرگه. چون مطمئن باش جونت در خطره.
    مامان از اغوشم جدا شد و اشکاشو پاک کرد وگفت:سینا ...اخه مگه میشه؟دخترمو تک وتنها کجا بفرستمش؟بین این همه گرگ.. دختره جوونم...
    با هق هق گریه اش دیگه نتونست ادامه ی حرفش و بزنه.من هم گریه ام گرفته بود.دوری از خانواده ام
    دیوونه ام می کرد.نمی تونستم یه روز مامانم رو نبینم.من دختری متکی به خانواده ام نبودم.. ولی هیچ وقت هم به دور از اونها زندگی نکرده بودم.حتی وقتی برای دانشگاه ..مشهد قبول شدم ..بابام با هزار دوندگی واینور واونور زدن.. برام انتقالی گرفت واومدم تهران ...البته این وسط کمک های اقای سخاوت دوستش هم بی نتیجه نبود اون هم خیلی کمکمون کرد.
    یاد دانشگاهم افتادم وگفتم:پس دانشگاه رو چکار بکنم؟
    بابا نگاه گنگی به من کرد وگفت:دختر... تو این هاگیر واگیر به فکر درس ودانشگاهی؟تو الان فقط باید به فکر جونت باشی نه چیزه دیگه.
    از این حرفش حرصم گرفت .گفتم:اصلا منو می خواید کجا بفرستید؟مگه غیر از تهران جای دیگه ای هم هست که من برم؟
    سرشو تکون داد وگفت:اره هست...تو میری خونه ی خواهرم سیمین...مدتی اونجا می مونی تا ببینیم خدا چی می خواد.بعد که اب ها از اسیاب افتاد.. بر می گردی پیشمون.
    با گریه گفتم:اخه بابا من بدون شما توی اصفهان چکار کنم؟(به مامان خیره شدم وگفتم:مامان شما یه چیزی بگو.
    بابا با عصبانیت از جاش بلند شد وگفت:دختر مگه دیوونه شدی؟تو دیگه 21 سالته...خیرسرت بزرگ
    شدی .نباید به ما وابسته باشی.من که نگفتم برای همیشه برو اصفهان...فقط برای مدتی...همین.
    سرم پایین بود وگریه می کردم.مامان هم اروم پشتمو نوازش می کرد وازم می خواست اروم باشم.رو به بابا که با عصبانیت طول سالن رو متر می کرد گفتم:باشه من میرم اصفهان...اون هم به خاطر اینکه به شما ثابت کنم من دختری نیستم که وابسته به خانواده اش باشه.من شما ومامان رو از جونم هم بیشتر دوست دارم.من میرم ...ولی یه شرط داره.
    بابا با تعجب سرجاش وایساد وگفت:شرط؟چه شرطی؟
    -من نمی تونم از درسم بگذرم.باید برام موقتا انتقالی بگیرید تا توی اصفهان درس بخونم.اون هم به صورت مهمان...
    بابا خواست درخواستم رو رد بکنه که مامان دخالت کرد وگفت:خب راست میگه دیگه سینا...پریناز که
    نمی تونه همه اش توی خونه بمونه...اینجوری از درسش هم عقب نمی افته.
    بابا ساکت بود وداشت فکر می کرد.موبایلش رو از توی جیبش در اورد وبا دکتر سخاوت تماس گرفت وباهاش مشورت کرد.سخاوت یکی از دوستان خانوادگیمون بود که هیچ بچه ای نداشت. یعنی بچه دار نمی شدند وبا اینکه 20 سال میشد با زنش زندگی می کرد ولی همچنان عاشقانه دوستش داشت وبه قول خودش با وجود ثریا(همسرش)کمبودی توی زندگیشون احساس نمی کرد.
    پارتیش توی دانشگاه خیلی کلفت بود ومی تونست به راحتی با یه اشاره کارم رو ردیف بکنه.همیشه از
    ***** بازی واین حرفا بدم می اومد .برای انتقالیم از مشهدهم هیچ ***** بازی نشده بود وفقط جاموبا یه دانشجو عوض کردم واومدم تهران. ولی الان باید به لطف ***** کارم جفت وجور می شد.
    بابا تماسش رو قطع کرد ورو به من گفت:حل شد...سخاوت گفت از فردا کاراتو ردیف می کنه.تو هم هر وقت کاراهای دانشگاهت ردیف شد میری اصفهان.پس بهتره هر چه زودتر خودتو اماده بکنی.من هم یه بلیط برات می گیرم.فکر می کنم تا هفته ی دیگه نتیجه اش معلوم بشه.(با لبخند ملایمی گفت:سخاوت کارشو خوب بلده.پس اطمینان داشته باش.
    با اینکه دوری از خانواده ام برام خیلی سخت بود.. ولی به این هم راضی بودم که لااقل اونجا با وجود درس ودانشگاه سرم یه جورایی گرمه ومی تونم اینجوری جای خالی خانواده ام رو تحمل بکنم.
    واینطوری شد که مسیر زندگیم تغییر کرد.و من در راهی قدم گذاشتم که خودم هم نمی دونستم اخرش می خواد چی بشه...ولی توکلم به خدا بود وامید داشتم هر چی که اون بخواد همون میشه وما فقط مسیر رو تعیین
    می کنیم...و این خداونده که هدایتمون می کنه...

    ادامه دارد...


    فصل سوم

    جلوی خونه ی عمه ایستاده بودم وبه خونه های اطراف نگاه می کردم.خونه هایی با سبک سنتی که خیلی هم زیبا بودند.
    خونه ی عمه هم به همین سبک ساخته شده بود ومن عاشق اون شیشه های رنگی پنجره ودرهای خونه اش بودم.
    یادم افتاد که توی فرودگاه چقدر در اغوش مادرم گریه کردم.اشک توی چشم های بابا سینا جمع شده بود وبا غصه نگاهم
    می کرد.با مهربونی منو از بغل مامان بیرون اورد .
    محکم بغلم کرد وکنار گوشم گفت:دخترگلم...خواهش می کنم گریه نکن.بهت قول میدم خیلی زود برمی گردی پیشمون.(منو از اغوش گرم وامنش جدا کرد و وقتی نگاهم به صورتش افتاد از تعجب چشمام گرد شد.
    بابا داشت گریه می کرد؟من تا به الان که به این سن رسیده بودم برای یک بار هم نشده بود که گریه ی بابا رو ببینم.ولی حالا...
    با دیدن اشکاش گریه ی من هم شدیدتر شد.کسانی که از کنارمون رد می شدند بعضی ها با تعجب وبعضی ها هم با دلسوزی نگاهمون می کردند.مامان هم اروم اشک می ریخت وپشتم رو نوازش می کرد.
    بابا توی چشمام خیره شد وگفت:پریناز سعی کن دختر مقاومی باشی.نذار سختی ها ومشکلات بهت غلبه کنه.باهاشون بجنگ وبه هیچ وجه خودتو نباز...باشه دخترم؟
    اروم اشکامو با پشت دست پاک کردم وزمزمه کردم:باشه بابا...بهتون قول می دم.بهم اعتماد کنید.
    پیشونیم رو بوسید وگفت:بهت اعتماد دارم دخترم.سپردمت دست خدا...خدا خودش نگهدارت باشه عزیزم.
    با این حرف بابا احساس ارامش کردم و ناخداگاه لبخند زدم.
    مامان هم گونه ام رو بوسید وگفت:دخترم مواظب خودت باش.من از جانب سیمین مطمئنم ومی دونم که توی خونه اش احساس راحتی می کنی...ولی با این حال هر وقت به چیزی نیاز داشتی بهمون خبر بده.باشه عزیزم؟
    گونه ی مامان رو یه بوسه ی گنده ومحکم کردم و با لبخند گفتم:باشه مامان خوبه خودم.
    مامان به صورتش حالت چندش داده بود وبا اخم ملایمی چپ چپ نگاهم می کرد... که با این کارش خنده ام گرفت.
    با یاد لبخند مامان وبابا لبخند بزرگی روی لبام نشست وسرمو تکون دادم.یاد بهنوش افتادم که وقتی موضوع رو بهش گفتم چقدر گریه کرده بود وبرام ارزوی موفقیت کرده بود.دکتر سخاوت توی این مدت خیلی کمکم کرد ومیشه گفت.. هر شب با بابا در تماس بود وکارهای دانشگاهم رو جفت وجور می کرد.
    وقتی بهم گفت مشکلم حل شده وتا چند روز دیگه می تونم توی اصفهان به صورت مهمان درس بخونم از خوشحالی بالا وپایین می پریدم ومامان رو می بوسیدم.اینجوری حداقل اونجا حوصله ام سر نمی رفت واز درسم هم عقب نمی افتادم.
    سرمو تکون دادم واز توی فکر در اومدم.با لبخند زنگ در رو زدم.. که چند دقیقه بعد در باز شد وعمه توی درگاهه در ظاهر شد.
    با لبخند بزرگی گفتم:سلام عمه جون.
    چون از قبل می دونست که من میام ..تعجب نکرد. ولی با خوشحالی منو بغل کرد وگونه هامو بوسید:سلام عزیزم...خوش اومدی.
    منو از بغلش جدا کرد وبا ذوق گفت:نمی دونی چقدر خوشحالم کردی.(از جلوی در کنار رفت وگفت:بیا تو عمه به قربونت بره.بیا.
    لبخند زدم وگفتم:خدا نکنه عمه جون.
    با ذوق وارد خونه شدم.حیاط رو ابپاشی کرده بود وبوی نم بینیم رو نوازش می کرد.باغچه ی بزرگش که حالا توی زمستون برگ درختاش خشک شده بود وبی روح جلوه می کرد ولی می شد جوونه های تازه زده شده ی روی درختا رو دید.چون نزدیک عید بود وبا اومدن فصل بهار باغچه ی عمه دیدنی بود.اون طرف تر درست وسط حیاط یه حوض مستطیلی شکل بود که عمه هر سال برای عید توش ماهی های سرخ ورنگی خوشگلی می ریخت وهر وقت من می اومدم اینجا فقط تا 1 ساعت کنارش می نشستم وبه ماهی ها که با شیطونی اینطرف واونطرف می رفتند خیره می شدم.
    چند تا نفس عمیق کشیدم واون بوی نا رو به سینه ام کشیدم.دسته عمه پشتم قرار گرفت و درحالی که منو به داخل هدایت
    می کرد گفت:بریم تو عزیزم...ممکنه خدایی نکرده سرما بخوری.
    به چهره ی مهربونش نگاه کردم وگفتم:عمه ببخشید تو رو خدا مزاحمتون شدم.
    در اتاق رو باز کرد وبا اخم ملایم وزیبایی گفت:دختر این حرفا چیه؟تو عزیزمی..اصلا دختر خودمی دیگه دوست ندارم این حرف رو بزنی باشه؟
    گونه اش رو بوسیدم وبا لبخند گفتم:باشه عمه جون...حالا اخماتون رو باز کنید که لبخند بیشتر بهتون میاد.
    با این حرف من خندید وبه داخل هدایتم کرد.خونه ی بزرگی داشت که داخلش هم به سبک سنتی ساخته شده بود وحتی تزیین داخلش هم سنتی وزیبا بود.توی طاقچه های خوشگل وکوچکی که توی دیوار کار شده بود ترمه های خوشگل و گلدوزی شده خودنمایی می کرد که من عاشقشون بودم...خیلی زیبا ولطیف بودند و از سفر اخرم به اصفهان یه جفت خوشگلش رو خریده بودم.
    -عزیزم اتاقت اونطرفه .همون که همیشه دوستش داشتی.می خوای اگر خسته ای برو کمی استراحت بکن.
    خداییش خیلی خسته بودم وبا این حرف عمه بدون تعارف قبول کردم وبه اتاق همیشگیم رفتم.هر وقت با بابا ومامان می اومدم اینجا این اتاق متعلق به من بود.عمه با لبخند مهربونش از اتاق بیرون رفت و من هم با خستگی لباسامو عوض کردم وروی تخت دراز کشیدم.
    عمه تنها بود وسالها قبل شوهرش رو از دست داده بود.هیچ بچه ای هم نداشت ومیشه گفت اون وشوهرش بچه دار
    نمی شدند.ولی اقا محمد خیلی دوستش داشت و وقتی هم مرد.. عمه تا چند ماه به خاطر جای خالیش توی خونه اشک
    می ریخت.
    پدرم خیلی توی گوشش خوند که بیاد وتهران پیش ما زندگی بکنه ..ولی عمه قبول نمی کرد ومی گفت این خونه یادگاره محمده ومن با یادگاراش دل خوشم واصلا احساس تنهایی نمی کنم.
    پدرم چون هواپیمای شخصی داشت و خودش هم خلبان ماهری بود.. اکثر مواقع می اومد وبه عمه سر می زد و حالا هم با وجود من توی خونه ی عمه اون دیگه تنها نبود واینو می تونستم از توی چشما وحرفاش حس بکنم که چقدر خوشحاله.
    عمه سیمین رو خیلی دوست داشتم ومیشه گفت بعد از مادرم وپدرم اون تنها کسی بود که بی اندازه دوستش داشتم و بهش احساس نزدیکی می کردم.
    کم کم چشمام گرم شد و خوابی شیرین من رو در بر گرفت.

    ادامه دارد...
    از تاکسی پیاده شدم وبعد از دادن کرایه ورفتن ماشین.. برگشتم وبه پشت سرم نگاه کردم.
    درست روبه روم دانشگاهی بود که من باید مدتی رو به صورت مهمان توش درس می خوندم.
    به به...چه جای باحالیه. واقعا نمای زیبایی داشت.
    قدم اول رو برداشتم. ولی اولین قدمم با اضطراب همراه بود .وقتی وارد حیاط دانشگاه شدم ..با حس غریبی به
    اطرافم نگاه کردم.حس یه دانشجویی رو داشتم که روز اول ورود به دانشگاهش رو داره می گذرونه.
    همه چیز برام غریب وبیگانه بود.به دختر وپسرها یی که گوشه گوشه ی حیاط ایستاده بودند و گاهی حرف
    می زدند وگاهی هم صدای خنده هاشون توی کل حیاط می پیچید نگاهی انداختم.
    پیش خودم گفتم:به به ...چه خوشن اینا.
    به سمت در ورودی رفتم وهمین که در رو باز کردم به شدت با یکی برخورد کردم واگر من دست اونو واون
    دست منو نگرفته بود ..بدون شک هر دوتامون الان نقش زمین شده بودیم ومعلوم نبود چه اتفاقی برامون می افتاد.
    کیفم افتاده بود روی زمین وخودم هم نیمخیز شده بودم سمت طرف...
    نگاهش کردم.. اون بنده خدا هم از ترس رنگش پریده بود وهم از تعجب چشماش گرد شده بود.دستاش که توی دستام بود یخ زده بود .
    اروم دستشو ول کردم وبا یک تک سرفه.. کیفم رو از روی زمین برداشتم وبعد از تکون دادنش انداختم روی
    دوشم.هنوز وایساده بود ونگاهم می کرد.
    دستمو بردم جلو وبا لحنی دوستانه گفتم:سلام...من پرینازم.
    از حالت بهت زدگی در اومد وبا نگاه گنگش گفت:هان؟
    از حرکتش خنده ام گرفت وبی اختیار بلند خندیدم .چه قیافه ی با نمکی داشت.
    گفتم:چرا هول شدی؟من پرینازم...دانشجوی مهمانم.امروز روز اولیه که وارد این دانشگاه شدم.
    لبخند زیبایی زد ودستمو که توی هوا خشک شده بود توی دستاش گرفت وگفت:اوه...ببخشید ..هول شدم.من ستاره
    هستم.از اشنایی باهات خوشبختم.
    لبخند زدم واون هم دستم رو ول کرد.
    هنوز لبخند روی لباش بود گفت:گفتی اینجا مهمانی؟
    -اره...از تهران میام.
    از جلوی در کنار رفت ومن هم وارد شدم.کنارم حرکت کرد وگفت:من هم دانشجوی این دانشگاه هستم.البته توی
    خوابگاه زندگی می کنم.خانواده ام تهران زندگی می کنند.
    با ذوق گفتم:جدا؟خیلی خوبه.خانواده ی من هم تهران هستند.
    با تعجب گفت:واقعا؟پس تو هم توی خوابگاهی؟
    با خنده گفتم:نه..گفتم که ..من اینجا مهمانم...برای مدتی اینجا با شما ها درس می خونم..در ضمن پیش عمه ام زندگی می کنم.
    از چشماش می خوندم که خیلی دلش می خواد بدونه دلیل مهمان شدنم چیه..ولی نباید به این زودی همه ی

    دارونداره زندگیم رو براش می گفتم.هنوز که با هم صمیمی نبودیم...پس بیشتر توضیح ندادم وبه راهم ادامه دادم.
    -چه رشته ای می خونی؟
    -معماری.در ضمن 21 سالمه.
    با ذوق دستشو به هم زد وگفت:ای وای راست میگی؟من هم معماری می خونم...فکر می کنم با هم همکلاس باشیم.
    با خوشحالی گفتم:اگه اینجوری باشه که خیلی عالیه.
    -فامیلیت چیه؟
    نگاهش کردم وگفتم:ستایش.
    -من هم سماوات هستم.
    به اطرافم نگاه کردم و گفتم:میشه منو به دفتر مدیر یا مسئول اینجا راهنمایی بکنی ؟باید کارای مربوطه ام رو انجام بدم.
    با خوشرویی گفت:چرا که نه عزیزم.بزن بریم.
    خلاصه اون روز با کمک ستاره کارهای ورودیم رو انجام دادم واز اون روز شدم دانشجوی مهمانه اونجا در
    رشته ی معماری...
    خوشبختانه با ستاره همکلاس بودم.ستاره برعکس بهنوش دختر شادی بود وامار همه ی دانشجوها واستادای
    دانشگاه رو داشت.سر کلاس نشسته بودیم وبا ورود هر دانشجو به داخل کلاس ستاره که درست کنارم نشسته بود
    امار یک به یکشون رو بهم می داد.
    بعضی ها رو خیلی بامزه معرفی می کرد که ناخداگاه خنده ام می گرفت.با ورود هر کدومشون می تونستم تعجب
    رو توی چشماشون بخونم که از حضور من توی کلاس تعجب کردند.چند نفری هم توی گوش همدیگه پچ پچ
    می کردند.ولی از اونجایی که من دختر خیلی ریلکسی بودم به روی همه شون لبخند می زدم واونا هم با این
    عمل من چشماشون گشاد می شد.وا..

    با صدای تقه ی ارومی استاد وارد کلاس شد وبا ورودش همه از جاشون بلند شدند وبه احترامش ایستادند.اون هم
    بدون اینکه به خودش زحمت حرف زدن بده با دست اشاره کرد که بنشینیم.بهش می خورد 40 سالش باشه و
    فوق العاده اتو کشیده ومرتب بود.
    5 دقیقه از حضور استاد می گذشت ..و اون هنوز متوجه نشده بود که یه دانشجوی جدید سر کلاسش
    نشسته...البته من اون اخر نشسته بودم واون هم هنوزمتوجه ام نشده بود.
    صدای تقه ی بلندی که به در خورد توی سکوت اتاق پیچید .این دیگه کی بود؟زهرترکمون کرد.
    استاد با صدای جدی وخشکش گفت:بفرمایید.
    در اروم باز شد و...

    خــــــــــودمــونــ [آســــــــــ ]
    رفـــــــقــآمــــــونــ
    [خـــــــاصـــــــ ]
    دنــــــــــــیــــــــــآ
    [مـــآلــــ مـــآســــ ]
    گور پـدر اونــی کــ
    [مـــــــــآرو نـخواســـ ]
    ســــــرمـــــــــــون
    [بـــــــآلــــاســـــــتـــــــــ ]
    چــــون بالا سرمون
    [خـــــــــــــداســـــــتــــــ ]
    ایــــــــنـــم راهِــــ
    [راســـــــــــــــتـــــــ]
    واسـ اونـــــی که
    [مآرو نخواســــت ]
    واســ همین چــن
    [ جــــــمــلسـ ]
    بــــــــــه ما میگن
    [خـــاصـــــ]
    آرهـــــــــ ایـــن
    'جوریاسـ'




  4. کاربر مقابل پست »mαяαŁ« عزیز را پسندیده است:

    *Negah* (04-25-2013)

  5. Top | #3



    تاریخ عضویت
    Sep 2012
    شماره عضویت
    117302
    محل سکونت
    ایران پاک...خاک اجدادم
    نوشته ها
    6,061
    پسندیده
    6,532
    مورد پسند : 5,078 بار در 1,917 پست
    میزان امتیاز
    58

    پیش فرض

    در کلاس باز شد و ...اوه اوه...اینو ببییییییین.
    پسری با چشمای خاکستری وبا موهای قهوه ایه خیلی تیره که دیگه رنگش به مشکی می زد ولب ودهان وبینی
    متناسب ومردونه وپوستی گندمی با قدی بلند وچهارشونه که هیکلی رو فرم ورزیده ای هم داشت ..توی درگاه
    در کلاس ایستاده بود وبدون اینکه حتی به بچه های کلاس نگاهی بکنه توی چشمای استاد خیره شده بود وداشت
    خیلی جدی نگاهش می کرد.اصلا حس پشیمونی از دیر اومدنش به کلاس...توی چشماش نبود..
    با صدای گیرا ..ولی سردی گفت:ببخشید استاد..می تونم بنشینم؟!
    اوه..چه پررو.نخیر گوشه ی کلاس وایسا یه پاتم بالا...این چه وضع اومدنه؟!
    ولی برخلاف تصور من... استاد سری تکون داد وگفت:بفرمایید اقای آریا فرد!
    اون هم همین که اومد در رو ببنده با صدای (بمپ) سرجاش خشک شد و در رو کاملا باز کرد.ازکسی که پشت
    در بود همه ی کلاس به جز من از خنده منفجر شدند.
    یه پسر قد بلند که هم قد این یکی بود با چشمای قهوه ای وموهای مشکی جلوی در ایستاده بود وداشت با ناله
    دماغشو می مالید که ظاهرا به شدت با در برخورد کرده بود.
    رو به آریافرد گفت:ای که الهی درد 3 ماهه بگیری پسر.زدی دماغه نازنینمو قوزی کردی.(همون طور که اروم
    اروم دماغش رو می مالید.. با تهدید نگاهش کرد وگفت:اگه دماغم ناکار شده باشه.. اونوقت من...
    با صدای تک سرفه ی استاد سیخ وایساد ودستش رو از روی دماغش برداشت وباحالت خبردار ایستاد.
    از کاراش من هم همراه بچه ها خنده ام گرفته بود.از چشماش شیطنت می بارید.هم جذاب بود وهم شیطون...البته
    به جذابیت اون یکی منظورم... آریافرد نمی رسید.خداییش تیکه ای بود واسه ی خودش.
    صدای خشک وجدیه استاد توی کلاس پیچید:به به اقای سهیلی...شما نذر داری که همیشه با اقای آریا فرد دیر به
    کلاس میاید؟این چه وقت اومدنه؟
    اون پسر که فهمیدم اسمش سهیلی.. بدون اینکه جواب استاد رو بده گفت:استاد بنشینیم یا بریم با ولیمون بیایم؟
    بچه ها خندیدند که استاد هم لبخند ماتی زد وسرش رو تکون داد.با دست به ما اشاره کرد وگفت:بفرمایید.
    سهیلی با لبخند در رو بست وهمراه دوستش آریافرد به سمت بچه ها اومدند وروی صندلی هایی که اونطرف
    کلاس بود نشستند.
    دیگه نگاهشون نکردم چون هم نمی خواستم زیاد تابلو کار بکنم وهم اینکه از چشمای اون پسر خوشگله زیادی
    غرور می بارید ومن هم با آدامای مغرور کاری نداشتم.ولی قیافه ورفتارش ...ااااااا بیخیال پریناز..بچسب به درست.
    استاد خواست بحث رو شروع بکنه که نگاهش به من افتاد.چشماش رو ریز کرد ورو به من گفت:شما دانشجوی جدید هستید؟
    همه ی سرها با این حرف استاد چرخید سمت من...من هم با لبخند ریلکسی به یک به یکشون نگاه کردم و رو به
    استاد گفتم:بله استاد...مهمانم.
    سهیلی با لبخند گفت:مهمون ناخونده؟
    خندیدم ولی نگاهش نکردم تا استاد ازم سوال بکنه.استاد سری تکون داد ودفتر روی میزش رو باز کرد.بعد از
    مکث طولانی گفت:اسمتون چیه؟
    -پریناز ستایش.
    سرشو تکون داد ودیگه چیزی نگفت.حداقل یه خوش امدی می گفتی دلمون خوش باشه.عجب استاد خوش اخلاقیه...اییشش.
    ناخداگاه نیم نگاهی به اونطرفی ها انداختم ..که در کمال تعجب دیدم آریا فرد با چشمای مغرورش و یه پوزخند
    روی لباش داره به من نگاه می کنه.خدایی این شکلی هم کلی جذاب بودا.. ولی من بهش اخم کردم وبا غیض
    رومو ازش گرفتم.زیرچشمی نگاهش کردم که دیدم با تعجب نگاهم می کنه وچشماش هم گرد شده.
    واااا...این چشه؟توی این کلاس انگار هر کدوم یه چیزیشون می شه ها.
    کلاس تموم شد وبا ستاره از کلاس اومدیم بیرون...
    توی حیاط بودیم که ستاره گفت:در مورد همه ی بچه ها واستادا برات گفتم .. ولی این آریافرد وسهیلی رو از قلم انداختم.بذار امار این دوتا رو هم برات بگم.
    من که خیلی کنجکاو شده بودم بدونم این دوتا چه جور ادمایی هستند.. دو جفت گوش دیگه هم قرض کردم وبه حرف های ستاره گوش می دادم.
    -نیما سهیلی.. ملقب به خیارشور.خیلی با نمکه حالا کم کم باهاش اشنا میشی.بچه های کلاس خیلی دوستش
    دارند.وضعیت مالیشون هم خوبه و اصلیتشون تهرانیه... ولی اصفهان زندگی می کنند.
    اون یکی هم که اصل کاریه ..مانی آریافرد... ملقب به کوه یخی..کلا چه پسر وچه دختر وچه استاد براش فرقی
    نمی کنه واصلا محلشون هم نمی ذاره.
    وضعیت مالیشون هم بیسته ..خیلی مایه دارند.ماشینش هم شاسی بلنده که اگه ببینی کف می کنی.
    توی کلاس ودانشگاه هم کلی خاطرخواه داره.ولی به هیچ کدومشون رو نمیده.خدا فقط بهش خوشگلی داده ولی ازنظر خوش اخلاقی صفره.
    فقط با تنها کسی که توی این دانشگاه گرم می گیره وخوبه نیما سهیلی..البته اینطور که شنیدم از دوستان
    خانوادگی هستند ومیشه گفت دوتاشون با هم خیلی صمیمی اند.
    برام جالبتر شده بود.یه پسر خشک وجدی وسرد..چطور می تونه با یه پسر شوخ وشاد وسرزنده صمیمی باشه؟
    خیلی باحاله...میشه گفت امکان نداره.
    -پریناز تو ماشین نداری؟
    سرمو تکون دادم وگفتم:فعلا نه..ولی بابام قراره امروز به حسابم پول واریز کنه تا بعداظهر برم یکی بخرم.
    ستاره سوت کشداری کشید و زد پشتم.
    گفت:به به..داشتن پدر مایه تیله دار هم از این حسنا داره هااااااا.
    خندیدم ویکی محکم زدم روی بازوش که خیلی هم دردش گرفت.
    دستش رو مشت کرد تا جوابم رو بده که من هم فرار کردم وهمین که برگشتم تا جلوم رو ببینم.محکم که چه عرض کنم...به شدت خوردم به یکی وهر دوتامون پخش زمین که نه... درست روی هم افتادیم.منتها من رو بودم طرف زیر...

    ادامه دارد...

    شکه شده بودم وهیچ عکس العملی هم نمی تونستم از خودم نشون بدم.وقتی سرمو بلند کردم تا ببینم روی کدوم
    بدبختی افتادم...دیدم اوه اوه...این که..این که...
    همین طور با ترس توی چشماش خیره شده بودم واونم... وای وای... با چه اخمی زل زده بود بهم.
    با صدای خنده ی بلند ستاره به خودم اومدم وبه تندی از روش بلند شدم.من هم ناخداگاه اخم کرده بودم.سرمو
    انداختم پایین ومشغول تکوندن کیفم شدم.امروز چقدر تصادف می کردما..اون از ستاره این هم از این کوه یخ.

    آریافرد یا همون مانی از روی زمین بلند شد ومشغول تکون دادن شلوار وبلوزش شد.
    اوه اوه ..چه خاکی هم روش نشسته بود...سرفه ام گرفت.
    نیما هم کنارش ایستاده بود ودستشو جلوی دهانش گرفته بود و ریز ریز می خندید.
    وقتی خوب خودشو تکوند.. رو به من که همچنان اخم مهمون پیشونیم بود..
    با خشم داد زد:خانم مگه کوری.منه به این گندگی رو نمی بینی جلوت وایسادم؟
    اوه اوه چه توپشم پره...
    منم مثل خودش داد زدم:اولا.. مودب باش اقای به ظاهر محترم.دوما.. من متوجه شما نشدم وگرنه شما انقدر گنده
    هستید که قابل دیدن باشید.
    وبا تمسخر به قد وهیکل خوشگلش نگاه کردم.
    حسابی عصبانی بود واینو از صورت سرخ شده از خشمش می تونستم بفهمم.
    یه قدم اومد جلو که نیما از پشت سر گرفتش.
    ولی اون همون طور عصبانی داد زد:برو خدا رو شکر کن دختری وگرنه بدجور حالتو می گرفتم.
    ای خدا این چقدر پررو بودددددد.تو می خوای حال منو بگیری...اگه مردشی بیا بگیرررر...بچه پررو.
    منم به طرفش نیمخیز شدم که ستاره از پشت کمرمو گرفت.
    ستاره گفت:پریناز ول کن بیا بریم. این چند نفری هم که رد می شن دارن بد نگاهتون می کنندا.
    من که کارد می زدی عمرا خونم در می اومد داد زدم:به درک بذار ببینند.
    رو به مانی گفتم:فکر کردی چون مردی هر کار دلت خواست می تونی بکنی؟تو می خوای حاله منو بگیری؟
    با پوزخند مسخره ای گفتم:اگه مردشی بیا بگیر...
    ستاره کمرم رو فشار داد.
    حالا نمی دونم این وضعیت کجاش خنده داشت که نیما داشت پشت مانی بی صدا می خندید.
    هر دوتامون رو به روی هم گارد گرفته بودیم ومطمئنا اگه به محض اینکه دستای نیما وستاره از دور کمرامون
    ول می شد ...حسابی از خجالت هم در می اومدیم.
    مانی با خشم غیر قابل تصوری غرید:مطمئن باش حسابت رو می رسم و این حرفت رو بی جواب نمیذارم.حالا
    می بینی...
    لبخند تمسخرامیزی زدم و خودم رو کشیدم عقب ودست به سینه وبا اعتماد به نفس گفتم:بله.می بینیم اقای آریا
    فرد... اعلاء...هه.
    نیما بلند زد زیر خنده که با دادی که مانی سرش زد خندیدن به کل از یادش رفت.
    -خفه شو نیماااااا.
    فکر کنم بدبخت خفه شد.با تعجب به مانی زل زده بود ودهانش هم باز مونده بود.لابد بی سابقه بوده که دوستش
    رو اینجوری واینقدر خشمگین ببینه.
    ولی من دل نترسی داشتم واز این بچه مایه دار هم نمی ترسیدم...مگه قرار بود بخورتم که باید ازش حساب

    می بردم.عمرااااااااا.
    هنوز با خشم به هم نگاه می کردیم که ستاره دستمو گرفت ودنبال خودش کشید.برگشتم وبه رو به روم نگاه
    کردم. ولی توی دلم مرتب فحش وحرف های خوب خوب نثار روح مانی می کردم.پسره ی ....پسره ی...ای
    خدا من اخه به این چی بگمممممم؟
    بیرون دانشگاه بودیم که ستاره رو به من گفت:پریناز چت شد یهو؟
    با حرص گفتم:مگه ندیدی پسره ی از خود متشکر وپررو به من چی گفت؟
    با ادا گفتم:حیف که دختری وگرنه حالتو می گرفتم..هه..اگه جوابش رو نمی دادم روش زیاد می شد.
    -ولی اون همیشه همین طوره درسته با کسی دعوا نمی کنه وکاری هم به کسی نداره.. ولی خب روی خوشی هم
    نشون کسی نمیده.
    نگاهش کردم وگفتم:ولی من امروز روز اولم بود وبه هرصورت فقط مدتی رو اینجا هستم.اون حق نداشت به من
    بی احترامی بکنه.

    ستاره شونه ای انداخت بالا وگفت:نمی دونم والله...ولی خیلی عصبانی بود.کار دستت نده.
    با حرص گفتم:غلط کرده کار دست من بده.اگه کاری ازش سر بزنه بدجور حالشو می گیرم.
    ستاره خندید ودیگه چیزی نگفت.
    با صدای بوق بلند ماشینی که از کنارمون رد شد نگاهم رو بهش دوختم ورو به ستاره که بی خیال بود گفتم:این دیگه کی بود؟
    -نشناختی؟ماشین مانی بود دیگه...
    خنده ی عصبی کردم وگفتم:اااااااا...بچه مایه داره بی درد...مرض داره اینجوری بوق می زنه؟
    ستاره نگاه شیطونی بهم کرد وگفت:مرض که چه عرض کنم...ولی از حرص تو این کار رو کرد.یعنی می خوای
    بگی نفهمیدی؟
    سرمو تکون دادم و درسکوت به خیابون نگاه کردم.
    تاکسی گرفتم واز ستاره خداحافظی کردم وبر گشتم خونه ی عمه.

    بوی بهار رو می تونستم احساس کنم.تا یک هفته ی دیگه عید می اومد وعمه هم چند تا کارگر اورده بود تا
    کارهای خونه رو برای استقبال از بهار انجام بدهند.
    وقتی کارشون تموم شد ورفتند... شب بعد ازشام با عمه کنار هم نشسته بودیم وحرف می زدیم.
    -پریناز جان امروز رفتی ماشین ببینی؟
    اه کشیدم وگفتم:نه عمه ...مامان گفت بابا گفته فردا اول وقت پول تو حسابمه .فردا صبح کلاس ندارم میرم ویه ماشین انتخاب می کنم.
    -مدل خاصی مد نظرت هست؟
    -نه...قرار شده با ستاره برم.عصر بهش زنگ زدم که گفت باهام میاد.ظاهرا عموش نمایشگاه ماشین داره و
    می تونه کمکم بکنه.
    -پس امروز دوست هم پیدا کردی؟
    مثل بچه های کلاس اولی که از پیدا کردن دوست توی روز اول مدرسه خوشحالند.. با ذوق رو به عمه گفتم:اره عمه جون..دختر خیلی خوبیه.شاد وشیطون.
    لبخند مهربونی زد وگفت:خوشحالم عزیزم.وجود یه دوست توی همچین شرایطی.. می تونه برات خیلی خوب باشه.
    با لبخند گفتم:امیدوارم همین طور که شما میگید باشه عمه جون.
    با یه شب بخیرگونه ی عمه رو بوسیدم و به اتاقم رفتم و بعد از پوشیدن لباس خوابم روی تخت دراز کشیدم.
    امروز مامان بهم زنگ زده بود وچقدر پشت تلفن از دوریم غصه می خورد ..ولی من بهش اطمینان دادم که حالم
    خوبه و از اینجا ودانشگاه خیلی راضی هستم.
    مامان گفت که بابا امروز وقت نکرده بره بانک تا به حسابم پول بریزه وفردا اول وقت این کار رو می کنه.
    من هم با ستاره تماس گرفته بودم وگفته بودم که با هم بریم اون هم گفته بود عموش نمایشگاه ماشین داره وقرار
    شد فردا صبح یه سر به نمایشگاه عموش بزنیم تا من یه ماشین جمع وجور وخوب انتخاب بکنم.
    همون روز توی دانشگاه شماره هامونو به هم داده بودیم تا بیرون از دانشگاه هم باهم در تماس باشیم.
    ستاره تو یه خانواده ی میشه گفت با وضع مالیه خوبی زندگی می کرد که یه خواهر کوچک تر از خودش هم به اسم سارا
    داشت.
    پدرش سرهنگه ومادرش هم خانه دار...البته اینا رو از خودش شنیده بودم ومنم فقط گفته بودم که پدرم شرکت
    هواپیمایی داره و مامانم هم خانه داره...ولی هنوز نگفته بودم که چرا توی دانشگاه اصفهان مهمان شدم واون هم
    خداروشکر چیزی نپرسیده بود.
    با یاد مانی باز حرصی شدم.زیر لب توی تاریکیه اتاقم زمزمه کردم:اقا مانی ...اگر پاتو کج بذاری وبخوای اذیتم بکنی مطمئن باش بد می بینی...هه مانی آریا فرد ...هه.
    با این فکر چشمامو بستم وبه خواب رفتم.


    ادامه دارد...


    فصل چهارم


    وااای چه ماشینای خوشگلییییییییی.

    رو به ستاره که داشت با عموش حرف می زد ..گفتم:ستاره به نظرت کدوماش خوبه؟
    ستاره نگاهی به ماشین ها کرد وگفت:من که میگم همه اش خوشگله..ولی اون سراتو البالوییه خیلی باحاله هاااا نه؟
    قیمتش به اندازه ی پولت هم هست.
    نگاهی به ماشینی که بهم نشون داده بود انداختم.
    رفتم نزدیکش ایستادم وخوب نگاهش کردم.نه بابااااا خیلییییییی خوب بود.
    دستی رو سقفش کشیدم وبا لبخند رو به ستاره گفتم:همین خوبه.عالیه.
    عموش مرد خوبی بود ...وکلی هم بهمون تخفیف داد که اینو هم مدیون ستاره بودم.
    با اینکه پول کافی داشتم ولی عموش وقتی فهمید دوست ستاره هستم خودش بدون اینکه ما بهش بگیم قیمت
    ماشین رو با تخفیفش حساب کرد.
    قرار شد برای سند زدنش وکارهای مربوطه اش فردا یه سر به نمایشگاه بزنم.
    با خوشحالی دو تا جعبه ی شیرینی خریدم که یکیش رو دادم به ستاره به خاطر زحمتی که کشیده بود ویکیش
    رو هم با خودم بردم خونه...تا خبر خریدن ماشینم رو به عمه هم بدم.


    از صبح هوا گرفته بود نزدیک ظهر بارون شدیدی شروع به باریدن کرد.عصر کلاس داشتم ولی انقدر این
    بارون پرطراوت وباحال بود که وسط راه از تاکسی پیاده شدم وبقیه ی راه رو زیر بارون قدم زدم.

    نزدیک دانشگاه بودم.. خیابون ها خیس از اب بارون بود.
    سرمو گرفتم بالا تا قطره های ریز بارون به روی صورتم بنشینه ولی...
    همین که صورتمو گرفتم بالا یه ماشین با سرعت زیاد از کنارم رد شد وهرچی اب توی چاله ی کنار خیابون بود پاشیده شد رو سر و صورتم...

    شکه شده بودم..برای چند ثانیه کاملاهنگ کردم.چیییییییی شد؟این دیگه چی بودددددد؟
    وقتی به خودم اومدم و متوجه موقعیتم شدم برگشتم وبا خشم به ماشینی که باعث این عمل زشت شده بود نگاه
    کردم.
    درست 5 یا 6 متر از من با فاصله ایستاده بود.
    ماشینش یه سوزوكي ويتارای مشکی بود.
    به نظرم خیلی اشنا اومد.
    با قدم هایی تند به سمتش رفتم ولی ...
    درست چند قدم با ماشین فاصله داشتم که ماشین گاز وحشتناکی داد و..بازکلی اب به سر وصورتم پاشیده شد.
    به سمت دانشگاه رفت وپیچید.
    از زور عصبانیت نفسم بند اومده بود.اون اشغال داشت چه غلطی می کرد؟این کدوم بی شعوری بود که جرات
    چنینی کاری رو به خودش داده بودددددد؟

    با دستم صورتمو پاک کردم ولی...ناگهان چیزی توی مغزم جرقه زد.
    واااااااای این ماشینه مانی بوووود ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!
    اره ...اره... خودش بود .دیروز از کنارمون رد شد...خوده خودش بود.
    خشممم دوبرابر شده بود.
    پسره ی عوضی چطور جرات کرده بود این کار رو بکنه؟
    با حرص دستمو مشت کردم وتوی هوا تکون دادم.هی می خواستم چند تا فحش آبدار وپر ملات بهش بدم ولی
    باز می دیدم وسط خیابون نمیشه.
    ولی باز هم طاقت نیاوردم وداد زدم:پدرتو در میارمممممممممم..حالا می بینی.داستان من وتو تازه شروع شده.

    ماشین ها با دیدن سر ووضعم برام بوق می زدند ورد می شدند.
    ولی من توی سرم برای اون راننده ی عوضییییییی..مانی اریافرد...نقشه ها می کشیدم.

    زیر لب با حرص زمزمه کردم:اگر به زانو درت نیاوردم...دیگه اسمم پریناز ستایش نیست.
    بچرخ تا بچرخیم...اریافردددددد.......

    ادامه دارد...
    دیگه از خیر کلاس اون روز گذشتم .یه تاکسی گرفتم و بعد از اینکه راننده خوب صندلیه ماشینش رو با پلاستیک
    کاور کرد... نشستم توی ماشینش و اومدم خونه.

    عمه با دیدنم فکر کرد خوردم زمین..بنده خدا خیلی ترسیده بود...ولی وقتی گفتم یه از خدا بی خبره..
    روانییییییییی... این کار رو کرده خیالش راحت شد وگفت:خدا خیرش نده..مردم چقدر بی ملاحظه شدند.
    پوزخند زدم وبه سمت حموم رفتم.بعد از حموم حسابی که کردم حالم جا اومد .
    به مامانم زنگ زدم تا حالشون رو بپرسم.ولی مامان همه اش ابراز دلتنگی می کرد ومی گفت به همین زودیا
    برای دیدنم میان اصفهان.

    خوبه همه اش دو روزه اومدم اصفهان ها...
    ولی چکار میشه کرد مادر بود دیگه...مثل همه ی مادرا دلش برای بچه اش تنگ می شد..خیلی دوستش داشتم
    هم اونو هم بابا سینارو...حاضر نبودم حتی یه خار کوچیک به پاشون بره...اونها وعمه تنها کسایی بودند که
    من داشتم.

    البته عمو ودایی هم داشتم ولی توی سمنان زندگی می کردند وفقط ما بودیم که تهران رو برای زندگی انتخاب کرده بودیم.
    عمه هم که فقط به یاد خاطرات شوهرش محمد... اصفهان مونده بود.
    عمه برای شام قرمه سبزی درست کرده بود که کلی هم بهم مزه داد.
    بعد از شام کنار هم نشستیم ومیوه خوردیم وکمی حرف زدیم.
    عمه اون روز خیلی خسته شده بود.از طرفی کارهای خونه برای استقبال از عید نوروز واز طرف دیگه سنی
    ازش گذشته بود وچند سالی هم بود که کمر درد وپادرد شدیدی داشت.
    از زور خستگی مرتب خمیازه می کشید.
    بوسیدمش وگفتم:عمه جون بهتره برید استراحت کنید.امروز خیلی خسته شدید.
    لبخند مهربون ولی خسته ای زد وگفت:اخه دخترم تو اینجا تنها می مونی.
    از این همه مهربونیش شرمنده شدم ودوباره گونه اش رو به نرمی بوسیدم .گفتم:نه عمه جون...الهی قربونتون
    برم برید استراحت بکنید. من هم میرم توی اتاقم تا به کارهای دانشگام وجزوه هام برسم.
    با همون لبخند از روی مبل بلند شد وبا یه شب بخیر دخترم به اتاقش رفت.
    من هم ظرفای میوه رو جمع کردم وبعد از شستنشون رفتم توی اتاقم.یادم افتاد امروز موبایلم رو خاموش کردم والان حتما ستاره صد بار به گوشیم زنگ زده بود.
    شیرجه زدم روی تختم وهمون طور که روی شکم خوابیده بودم گوشیم رو از روی میز عسلی کنار تخت
    برداشتم وروشنش کردم.
    بلهههههه...تقریبا 15 تماس از ستاره داشتم و20 بار هم اس ام اس داده بوده که همه بی جواب مونده بود.
    شماره اش رو گرفتم وهنوز به دومین بوق نرسیده بود که صدای عصبانیش توی گوشی پیچید:بلههههه؟!
    با خنده گفتم:منم بلاااااااا.
    با حرص گفت:بله خودم می دونم بلایی...اون هم بلای اسمونی که فقط روی سر منه بدبخت نازل شده.هیچ معلوم هست تو کجایی؟چرا گوشیت خاموشه؟
    -خیلی خب بابا بذار منم حرف بزنم .
    -اصلا بگو ببینم ...چرا کلاسه امروز رو نیومدی؟!
    -ستاره باور کن اومدم ولی جلوی دانشگاه یه عوضی بدجور حالمو گرفت.واسه ی همین کلاس رو از دست
    دادم.
    مکث کوتاهی کرد وگفت:چرا؟!کی بود؟!چطوری حالتو گرفت؟!
    با یاد اریافرد حرصی شدم وگوشی رو توی دستام فشردم.با حرص گفتم:تنها عوضیه دانشگاه کیه که توی این دوروز باهام شاخ تو شاخ شده؟!
    باز مکث کرد ویه دفعه با هیجان گفت:مانییییییییی؟؟!! نهههههه!!!!
    من هم اداشو دراوردم ومثل خودش گفتم:بلههههه...اقا مانییییییی!!
    ستاره خندید وگفت:وااااای پریناز باورم نمیشه...حالا چکارت کرده؟
    همه چیز رو براش تعریف کردم که اون هم فکر کنم پشت تلفن از زور خنده غش کرده بود.
    در حالی که بلند بلند می خندید.. گفت:وااای..پریناز..راست میگی؟!..خیلی بامزه بود...باورم نمیشه..!!
    از خنده اش من هم یه لبخند کوچیک نشسته بود روی لبام.. ولی با حرص گفتم:بله خنده هم داره..وای
    نمی دونی ستاره... مردم با دیدن سر وشکلی که این شازده برام درست کرده بود چه کار می کردند...هر کی
    که از کنارم رد می شد بوق می زد ودست تکون می داد...مسخره ها.
    -وای پریناز عجب صحنه ای رو از دست داده بودمااااا.
    با لحن عصبی گفتم:خیلی بدجنسی...تو هم می خواستی بهم بخندی؟
    هول شد وگفت:نه نه..فقط می خواستم...می خواستم بگم...
    از اینکه انقدر هول شده بود توی دلم از خنده ریسه رفتم.
    ولی سکوت کردم که گفت:پریناز ناراحت شدی؟!خب ببخشید دوستی باشه؟!
    از لحن مظلومش بلند خندیدم که گفت:خیلی نامردی پری..داشتی اذیتم می کردی؟!
    -نه ستاره جون..ولی باور کن ازاین کار مانی خیلی حرصم گرفته.
    با لحن شیطونی گفت: پس بگو چرا امروز توی کلاس همچین با روزای دیگه یه کم فرق می کرد و
    می خندید.باور کن من گفتم تو راه که می اومده دانشگاه... تصادف کرده ویه چیزی خورده توی سرش که
    اینجوری می کنه.نگو حال تو رو بدجور گرفته بوده.
    با عصبانیت گفتم:پس امروز هی می خندید وشاد بوده نه؟!
    ستاره مکث کرد وگفت:...خنده که نه ولی لبخند می زد وبا نیما پچ پچ می کرد.حتی دخترای کلاس هم با تعجب
    نگاش می کردند.پس قضیه این بودهههه.

    از اینکه به خاطر بلایی که سرم اورده بود اون عوضی الان خوشحال بود واز کارش هم راضی بوده..انقدر
    حرصی شدم که سریع از ستاره خداحافظی کردم وبا حرص سرمو کوبوندم روی تخت...
    اشغاااااااااال...خیلی بی شعوری مانی...خیلی.
    حالتو می گیرم... اگه اشکت رو در نیاوردم پریناز نیستمممم.
    حالا می بینی ...اریا فرد...
    دنیا همین جور نمی مونه...نه نمی مونه.

    ادامه دارد...

    صبح ساعت 11 کلاس داشتم.ساعت 9 رفتم نمایشگاه عموی ستاره وبا هم رفتیم محضر و سندماشین به نامم
    زده شد وبعد هم با ماشین خوشگل خودم برگشتم خونه.

    وای چه کیفی می داد...
    ستاره هم ماشین داشت.. ولی می گفت اون روز داده بوده تعمیرگاه تا اشکالاتش رو برطرف بکنه.
    عمه کلید خونه رو بهم داده بود که در نبودش اگر اومدم خونه پشت در نمونم.
    با کلید در رو باز کردم که دیدم عمه توی حیاط داره باغچه رو اب میده.نزدیک بهار بود ودرخت ها جوونه زده بودند.
    با دیدن من لبخند مهربونی زد وشیر اب رو بست.شلنگ رو گذاشت کنار حوض واومد پیشم.
    با خوشحالی بوسیدمش وگفتم:عمه جون بالاخره اوردمش.بیرون پشت دره.
    عمه گونه ام رو بوسید وگفت:مبارکت باشه دخترم.ایشاالله به خوشی پشتش بشینی وخدا همیشه حافظ ونگهدارت باشه.
    دستمو گرفت وبا هم رفتیم به سمت خونه...وقتی رفتیم تو.. عمه گفت:عزیزم چند لحظه همین جا باش تا من بیام.
    با لبخند سرمو تکون دادم که عمه هم رفت سمت اتاقش..5 دقیقه بعد اومد ویه زنجیر هم توی دستش بود.
    کنارم روی مبل نشست و زنجیر رو گرفت طرفم وگفت:بگیرش عزیزم.
    زنجیر رو گرفتم که دیدم یه شی ء مکعبی شکل هم بهش اویزونه.روش نقش ونگارها وکنده کاری های خوشگلی داشت.
    -دخترم درش رو باز کن.
    با تعجب نگاهش کردم.پس درش بازمیشد؟!
    اروم بازش کردم وبا دیدن قرآن کوچک وزیبایی که روی جلدش به زیبایی اسم( قران کریم )کنده کاری شده
    بود ونقش زیبایی هم روش داشت ذوق زده شدم وبا خوشحالی به عمه نگاه کردم.
    اشک توی چشماش جمع شده بود.دستمو گرفت وبا صدای لرزونی گفت:برای اولین بار که محمد برام ماشین
    خرید اینو داد بهم وگفت .. بذار جلوی ماشینت و.. بدون خدا هم همیشه مواظب و نگهدارته.
    اشکش رو پاک کرد وزمزمه کرد:تا الان داشتمش..الان هم می خوام بدمش به تو عزیزم..همون حرفی که
    محمد به من زد من هم به تو میگم دخترم.امیدوارم همیشه خدا همراه ونگهدارت باشه.
    از این همه مهربونیش اشک به چشمم نشسته بود.ای خدا این زن چه قلب پاک و مهربونی داشت.
    با بغض گفتم:اما عمه جون این یادگار عمو محمده ...من نمی تونم قبولش بکنم.
    یقه ی لباسش رو کمی باز کرد وزنجیری که به گردنش بود رو اورد بیرون..درست کپی این یکی که توی دستام بود..
    -عزیزم من یادگار محمد رو دارم.اون خودش هم یکی مثل همین رو داشت و وقتی...فوت شد...من برای اونو
    برداشتم تا برای همیشه همراهم داشته باشم.این هم کادوی من به تو دختر خوشگلم .
    گونه اش رو بوسیدم وازش تشکر کردم.با خوشحالی به گردنبندی که توی دستم بود نگاه کردم..لبامو روش
    گذاشتم وبه نرمی بوسیدمش...بوی خوبی می داد.
    -دخترم باید برای ماشینت قربونی بکنی.
    -اما من که نمی دونم کشتارگاه اینجا کجاست.
    -دخترم.. به احمد اقا ..همسایمون میگم که یکی بگیره وبه نیت سلامتیه خودت و ماشینت قربونی بکنه.باشه؟
    سرمو تکون دادم وگفتم:هر جور خودتون صلاح می دونید عمه جون.

    سوار ماشینم شدم به سمت دانشگاه روندم.زنجیری که عمه بهم هدیه کرده بود رو انداخته بودم دور اینه جلوی
    ماشین وبا حرکت ماشین تکون می خورد...جنسش از نقره بود وبه زیبایی زیر نورخورشید می درخشید.
    سی دی از توکیفم در اوردم وگذاشتم توی پخش...اهنگ مورد علاقه ام رو گذاشتم وبا لبخند گوش دادم.
    لینک دانلود اهنگ امیدوارم خوشتون بیاد: [لطفا جهت مشاهده لینک ها ثبت نام کنید.]
    *می دونی جز تو کسی ندارم
    *اگه نباشی یه بیقرارم
    *جونم،عاشقت هستم
    *دل به تو بستم،می خونم
    *عهدی که با تو بستم
    *پای تو هستم ومی مونم
    ***
    *اگه باشی کنار من چی میشه
    *اگه باشی بی قرار من چی میشه
    *تو بمون،ای گلم
    *باشی کنار من چی میشه
    *اگه باشی بی قرار من چی میشه
    ...
    با تموم شدم اهنگ من هم رسیدم جلوی دانشگاه وپیچیدم توی حیاط تا جای پارک پیدا بکنم که چشمم افتاد به
    ماشین مانی.

    اروم می روند وبه سمت پارکیگ ماشینا می رفت وفقط هم یه جای پارک اونجا بود که اقای مغرورمی خواستند
    ماشین مبارکشون رو اون جا پارک بکنند.

    یه فکری به سرم زددددد. درسته..همینه... حداقل اینجوری حالش گرفته میشه و...این دله من هم یه کم خنک
    میشه.. تا بعد حسابی از خجالتش در بیام.
    به سرعت پامو گذاشتم روی گازو فشار دادم.ازش جلو زدم وبا یه تک بوق قبل از اون ...ماشینم رو اونجایی
    که قرار بود ماشین مانی پارک بشه ..پارک کردم.
    لبخند شیطنت امیزی روی لبام نشست.ایول ...الان قیافه اش حسابی دیدن داره.
    خیلی خونسرد کیفمو از روی صندلیه جلو برداشتم واز ماشین اومدم بیرون ودکمه ی اتوماتیک رو زدم.
    متوجه شدم که ماشین مانی درست پشت ماشین من توقف کرده. ولی نمی خواستم باهاش چشم تو چشم بشم.اما
    خداییش خیلی دوست داشتم قیافه اش رو ببینم ... به سختی جلوی خودم رو گرفتم.
    رومو کردم اونطرف وداشتم می رفتم سمت در ورودی که ...
    استین مانتوم از پشت به شدت کشیده شد..که اگه به موقع خودم رو کنترل نکرده بودم بدون شک نقش زمین می شدم.
    با عصبانیت سرمو بلند کردم وبهش زل زدم...
    اوه اوه... از گوشاش دود می زد بیرون واز چشماش هم شعله های اتیش می بارید.
    ولی من بی توجه بهش ...به شدت استین مانتوم رو از توی دستش کشیدم بیرون وتقریبا داد زدم:مرتیکه معلوم هست داری چکار می کنی؟!
    چشمای خوشگل خاکستریش رو ریز کرد و با عصبانیت داد زد:به من میگی مرتیکه؟!شما خودت هیچ معلوم هست چه غلطی داری می کنی؟!
    با دستش به ماشینم اشاره کرد وگفت:این لگنت رو ببر یه جای دیگه پارک کن.
    پسره ی پر رو به ماشین من میگه لگن؟!هه...پرروووو...شیطونه میگه بزنم چپ وراستش کنمااااااا.
    دستمو زدم به کمرم ومثل خودش داد زدم:به تو چه که من چکار می کنم؟!به ماشین من میگی لگن؟!پس لابد
    ماشین جنابعالی کالسکه ی سیندرلاست؟!مگه دانشگاه جزو ارثیته که از الان خودت رو مالکش می دونی؟!

    یه قدم اومد جلو وصورتش رو اورد نزدیک صورتم..با خشم توی چشمام زل زد وغرید:یا با زبون خوش ماشینت رو از اینجا می بری یه جای دیگه پارک می کنی..یا...
    وسط حرفش پریدم وبا حرص گفت:یا چی؟!هان؟!من هر جا که دلم بخواد ماشینم رو پارک می کنم..اقای اریا فرد...اعلاء...!!!!!!!
    می دونستم که اگه به فامیلیش ( اعلاء ) اضافه بکنم خیلی حرصی میشه ومن هم از قصد این کلمه رو استفاده می کردم.

    مثل اینکه خیلی خوب هم جواب داد.. چون دستش رو مشت کرد ومحکم کوبوند روی کاپوت ماشینم و
    داد زد: خانم فامیلیه من اریا فرده ..اعلاء نداره..بار اخرت باشه که اشتباه میگی!گرفتی؟!
    با پررویی خندیدم وگفتم:ااااااا..راست می گید؟ولی اعلا ء که خیلی بهتون میاد..!!
    با حرص دستی بین موهای خوشگل وخوش حالتش کشید وچند تا نفس عمیق کشید..به به.. چه حرصی هم
    می خورد.
    انگشتشو به تهدید به سمتم گرفت وغرید:که نمیای برش داری اره؟!..خیلی خب...پس خودت خواستی.
    یه ماشین دیگه که مدل ماشین مانی بود ولی رنگش نقره ای بود...درست پشت ماشین مانی ترمز کرد و

    راننده اش هم که نیما دوستش بود سریع از ماشین پرید پایین...ودوید سمت مانی واز پشت کمرش رو چسبید.
    مانی خودشو کشید کنار وسرش داد زد:چه غلطی می کنی نیما؟!
    نیما با لحن بامزه ای گفت:دارم جلوتو میگیرم که یه وقت دختر مردم رو گاز نگیری.پسر چه مرگته تو؟!
    تو که اینجوری نبودی؟!
    مانی با حرص نگاهی به من کرد ..توی نگاهش تهدید موج می زد..بعد به سمت در ورودی رفت.
    پسره ی الدنگ معلوم نیست چه مرگش هست...می خواد حال منو بگیره؟!هه...مگه اینکه توی خواب ببینه.
    صدای نیما رو شنیدم که رو به من گفت:خانم ستایش تو رو خدا ببخشید این از این اخلاقا نداشتا...نمی دونم چرا این کارارو می کنه.فکر کنم مامانش زیادی لوسش کرده..
    از نیما خوشم می اومد پسر بامزه وخنده رویی بود.
    با لبخند ماتی گفتم:ممنونم..ولی ایشون باید از کارش پشیمون باشه نه شما...
    با شیطنت گفت:پس جنگ جهانی همچنان ادامه داره؟!چون اون عمرااااا از کارش پشیمون بشه.خیلی لجباز و
    یه دنده است.
    با لبخند سرمو تکون دادم.اما توی دلم گفتم:ولی من حالیش می کنم که با کی طرفه.
    نیما خندید ودر حالی که به سمت در می رفت ..گفت:پس من برم برای مانی یه سنگر درست کنم..بچه دست تنها از پس شما خانوما بر نمیاد.
    با تعجب گفتم: خانوما؟
    لبخند زد وگفت:حالاااااااااا.
    منظورش رو نفهمیدم..ولی سری تکون دادم و با یه... ببخشید کلاسم دیر میشه ...رفتم سمت دانشگاه...
    خیلی خوشحال بودم که حالشو اساسی گرفتم...نمی دونم چرا هر چی اذیتش می کردم بیشتر ذوق می کردم.
    حالاااااااااا برو خوش باش اقا مانی.
    اگه باز قصد تلافی داشته باشه...باید بدونه که من هم با کارهاش ساکت نمیشینم و نگاهش کنم...باید منتظر
    عکس العمل من نسبت به کارهاش باشه...

    خــــــــــودمــونــ [آســــــــــ ]
    رفـــــــقــآمــــــونــ
    [خـــــــاصـــــــ ]
    دنــــــــــــیــــــــــآ
    [مـــآلــــ مـــآســــ ]
    گور پـدر اونــی کــ
    [مـــــــــآرو نـخواســـ ]
    ســــــرمـــــــــــون
    [بـــــــآلــــاســـــــتـــــــــ ]
    چــــون بالا سرمون
    [خـــــــــــــداســـــــتــــــ ]
    ایــــــــنـــم راهِــــ
    [راســـــــــــــــتـــــــ]
    واسـ اونـــــی که
    [مآرو نخواســــت ]
    واســ همین چــن
    [ جــــــمــلسـ ]
    بــــــــــه ما میگن
    [خـــاصـــــ]
    آرهـــــــــ ایـــن
    'جوریاسـ'




  6. کاربر مقابل پست »mαяαŁ« عزیز را پسندیده است:

    *Negah* (04-25-2013)

  7. Top | #4



    تاریخ عضویت
    Sep 2012
    شماره عضویت
    117302
    محل سکونت
    ایران پاک...خاک اجدادم
    نوشته ها
    6,061
    پسندیده
    6,532
    مورد پسند : 5,078 بار در 1,917 پست
    میزان امتیاز
    58

    پیش فرض

    فصل پنجم

    با خونسردی وارد کلاس شدم .بدون اینکه به کسی نگاه کنم.. رفتم وروی صندلی خودم انتها ی کلاس نشستم.
    ستاره هنوز نیومده بود ...من هم دستمو زده بودم زیر چونمو به تک تک بچه ها نگاه می کردم .بعضی ها داشتند با هم حرف
    می زدند و
    می خندیدند وبعضی ها هم بر سر موضوعی بحث می کردند.

    سنگینیه نگاهی رو روی خودم حس کردم وهمین که سرمو چرخوندم تا ببینم کی داره نگاهم می کنه ...
    نگاه متعجبم با نگاه خونسرد و جدی مانی گره خورد.
    وای خداااااا... اینجوری چقدر جذاب می شدااااااا.
    این بشر انگار همه جور حالتی چه منفی وچه مثبت بهش می اومد.تازه اخم که می کرد جذابتر هم می شد.
    همین طور با نگاه سردش زل زده بود به من...
    این چرا اینجوری به من نگاه می کنه؟!ای خدا این چرا درست کنار من نشسته؟! درست صندلیه کناریه من که همیشه خالی
    بود رو حالا مانی اشغال کرده بود.

    با تعجب ابرومو دادم بالا وبهش پوزخند زدم تا بیشتر حرصش بدم.رومو کردم سمت در کلاس تا ببینم ستاره میاد یا نه...ولی
    ازش هیچ خبری نبود.
    توی دلم اه کشیدم ونگاهمو دوختم به خودکاری که توی دستام بود وهمین طور بین انگشتام می چرخوندمش که از دستم افتاد
    زمین و ورفت کنار صندلیه مانی...
    همین که خم شدم تا برش دارم دستم روی خودکار بود که پای مانی همزمان روی دستم قرار گرفت.
    وای خدا این بچه پررو چش شده بود؟دستم شکست...ای...ای دستم... البته همه ی اینها رو توی دلم می گفتم.نمی خواستم اتو
    بدم دستش.
    اشک به چشمام نشسته بود.با کفشاش کمی به دستم فشار اورد که اگه دستمو روی دهانم نذاشته بودم بدون شک ازش یه جیغ بنفش خوشگل در می اومد...
    نمی خواستم سرمو بلند کنم تا اون با دیدن چشمای اشکیم منو بکنه سوژه ی خودش...
    صداشو شنیدم که اروم و زمزمه وار گفت:خانم کوچولو...بار اخرت باشه که سربه سر من میذاری شنیدی؟توی این دانشگاه
    تا به حال هیچ کس مثل تو نخواسته و نتونسته که حال منو بگیره...پس مثل بچه ی ادم بشین سرجات وفقط به درست برس و
    فکر موش وگربه بازی کردن با من رو هم از اون سر کوچولوت بنداز دور...با حرص خندید و ادامه داد:چون اگه بخوای با من در بیافتی اخرش تویی که بازنده میشی.اینو خوب توی گوشات فرو کن.

    چییییییییی؟!این چی داشت بلغور می کرد؟!پسره ی از خودراضی به من میگه بازنده؟!هه.!!!!!!!
    حرفاش خیلی برام گرون تموم شد..اون به چه حقی با من اینجوری حرف می زد؟مگه کی بود...اصلا...ای خداااااااااااا دارم
    از دستش دیوونه میشم.

    دیگه به دستم فشار نمی اورد ولی هنوزپاش روی دستم بود.
    با عصبانیت در حالی که صدام لرزش محسوسی هم داشت و سرم هم هنوز پایین بود گفتم:تو هیچ غلطی نمی تونی بکنی.
    اصلا تو به چه حقی با من اینجوری حرف می زنی؟...اشغااااااال...تلافیه همه ی این کاراتو سرت در میارم.اصلا مگه من
    چکارت کردم؟!چرا با من انقدر لجی؟!!!!!!!
    -من با تو لج نیستم .ولی اصلا خوشم نمیاد یه دختر بخواد با این کارهاش جلب توجه بکنه.همتون لوس و از خودراضی
    هستید.فقط به فکر اینید که تا می تونید برای جلب توجه یه پسرتلاش کنید واز همه چیزتون بگذرید. حتی ...
    دیگه ادامه نداد.
    ای وای این پسر که عقده ای بود...!!!!!!!حالا چرا باید عقده هاش رو سر منه بدبخت خالی بکنه؟!منو چه به جلب توجه...حالا کی
    خواست جلب توجه کنه؟!
    با حرص غریدم:حالتو می گیرم...مانی اریا فرد...بهت ثابت می کنم که من از اوناش نیستم.
    با شنیدن حرفاش دیگه اشک توی چشمام نبود..فقط یه حس خاصی داشتم..یه حسی که بهم می گفت داستان همین جا تموم
    نمیشه..بلکه تازه شروع شده و من هم نباید میدون رو خالی می کردم..چون اون داره در مورد تموم دخترهاحرف می زنه
    در صورتی که همه بد نیستند...این هم انصاف نیست که مانی این برداشت رونسبت به همه ی دخترا داشته باشه...بهش
    نشون میدم.

    با ورود استاد پاشو از روی دستم برداشت که من هم سریع از روی صندلیم بلند شدم وایستادم.خدا رو شکر صندلی های ما
    اخر کلاس بود وبچه ها هم سرشون به بحث وگفتگوشون گرم بود وحواسشون به ما نبود...گرچه مانی انقدر خوب نقش بازی می کرد که کسی متوجه نشه...مرتیکه ی عقده ای...

    نتونستم نسبت به حرفاش ساکت بمونم...در حالی که کنارم ایستاده بود... زیر لب و با حرص گفتم:اقای آریا فرد...روزی
    می رسه که از این حرفت پشیمون میشی...نیم نگاهی بهش کردم که خونسرد به استاد خیره شده بود..ادامه دادم:اگر هم اشکت
    رودر نیاوردم وهم به زانو ننشوندمت...همین جا بهت قول میدم پریناز ستایش نیستم...اینو بهت قول میدم.
    زیرچشمی با پوزخند نگاهم کرد وچیزی نگفت.
    ولی من داشتم براش...اون هم از نوع درست وحسابیش...

    ادامه دارد...

    کلاس تموم شده بود و کلاس بعدی هم تا نیم ساعت دیگه شروع می شد.
    اون روز ستاره نیومد دانشگاه...راستش نگرانش شده بودم با خودم گفتم:رفتم خونه اولین کاری که می کنم اینه
    که باهاش تماس بگیرم ودلیل نیومدنش رو بپرسم.

    توی این مدته نیم ساعت که به شروع کلاس بعدی مونده بود...رفتم بوفه و یه ابمیوه خوردم.
    وقتی وارد کلاس شدم دیدم اینبار مانی اونطرف کلاس وبا فاصله ی دورتری از من نشسته.
    هه..پس اقا می خواستند التیماتومشون رو بدن و برن.....ولی کور خوندی.دارم برات.
    روی صندلیم نشستم و وقتی داشتم جزوه ام رو از کلاسورم در میاوردم یه فکری به سرم زد...اره
    خودشههههه...چه حال گیری بشه امروز...به به.
    نباید ازش کم میاوردم که بعد بهم بخنده وبگه: دیدی من اشتباه نمی کردم؟همه ی کارات واسه ی جلب توجه بود
    نه چیز دیگه.
    ولی من نمیذارم اینجوری بشه...نباید میذاشتم.
    استاد وارد کلاس شد ودرس رو شروع کرد...
    به ساعتم نگاه کردم فقط 20دقیقه به پایان کلاس مونده بود.
    حالا وقتشه...چهره ام رو تو هم کردم ودستمو گرفتم بالا...
    -اجازه هست استاد؟!
    استاد با تعجب نگاهی به چهره ام انداخت وگفت:بله...چیزی شده خانم ستایش؟!!
    سنگینیه نگاه بچه ها رو حس می کردم ولی بی توجه بهشون ...با همون چهره درهم به صدام هم لرزش دادم
    وگفتم:استاد فکر می کنم حالم زیاد خوب نیست..می تونم این 20 دقیقه باقی مونده رو برم بیرون...باور کنید اصلا ...
    استاد سری تکون داد ومیان حرفم اومد وگفت:بسیار خب...اگر حالتون خوش نیست بفرمایید.
    سریع کیف وجزوه هام رو جمع کردم وبا یه ببخشید استاد نیم نگاهی به مانی انداختم که سرش پایین بود
    وداشت با جزوه اش ور می رفت.نیما هم کنارش نشسته بود ونگاه شیطونش رو دوخته بود به من..انگار
    دستمو خونده بود..

    از کلاس خارج شدم ووقتی در کلاس رو بستم با سرعت نور دویدم سمت حیاط ورفتم سمت ماشین ها...
    چشم چرخوندم تا ماشین مانی رو پیدا کردم...چه غولی هم بود عین خودش...گنده و...
    ولی خداییش نه رو خودش ونه رو ماشینش نمی شد هیچ عیبی گذاشت...
    فقط می شد بهش گفت:بچه سرتقه ..مغروره.. عقده ایه ..خوشگل.
    از تو کیفم خودکارم رو در اوردم ونشستم کنار ماشینش وشروع کردم به خالی کردن باد لاستیکاش..ولی چون وقت
    زیادی نداشتم فقط یکی از لاستیک های جلو ویکی هم از عقب رو کمی بادش رو خالی کردم...
    ماشینش زیادی بزرگ وسنگین بود.. ولی به هر سختی بود انجامش دادم.
    نگاهی به ساعتم انداختم...
    بلههههه...فقط 5 دقیقه دیگه مونده بود که کلاس تموم بشه.
    خودکارم دیگه خراب شده بود ..انداختمش دور...


    یه کاغذ وخودکار از توی کیفم در اوردم وروش نوشتم: بار اخرت باشه که منو تهدید می کنی...اینو بدون
    من از اوناش که تو فکر می کنی نیستم.در ضمن من بیدی نیستم که با این بادا بلرزم...حتی اگر هم طوفان به
    پا بکنی من جلوت وایمیسم...واینو تو هم... خوب توی گوشات فرو کن اقای عقده ای.
    مانی اریافرد...اعلاء.


    از روی حرصش اعلاء رو بزرگ نوشتم.کاغذ رو گذاشتم زیر برف پاک کن ماشینش ودویدم سمت ماشینم
    ونشستم توش ودنده عقب گرفتم واز توی جای پارک اومدم بیرون.
    درست جوری قرار گرفتم که بدون مشکلی بتونم از در دانشگاه خارج بشم...از زور هیجان قلبم تند تند
    می زد.
    بچه ها یکی یکی از در خارج می شدند که بینشون نگاهم به مانی ونیما افتاد.
    نیما به سمت ماشین خودش رفت وسوار شد وبا یه تک بوق برای مانی... از در دانشگاه خارج شد ورفت.
    تموم توجهم به مانی بود.خیلی دوست داشتم عکس العملش رو ببینم.اصلا براش ثانیه شماری می کردم.

    ماشینم رو روشن کردم واماده ی حرکت شدم.
    مانی چند قدم مونده بود که به ماشینش برسه ایستاد و به لاستیکای ماشین نگاه کرد وبعد چشمش به برف
    پاک کن افتاد.
    اروم دست دراز کرد وبرگه رو برداشت ومشغول خوندن شد.
    هر لحظه رنگ صورتش بیشتر به سرخی می زد ودستاش هم از زورعصبانیت می لرزید.
    اخرش هم کاغذ رو با حرص توی دستش مچاله کرد وپرت کرد سمت ماشینش...
    با عصبانیت دست می کشید توی موهای خوشگل قهوه ایش واونا رو به هم می ریخت.
    اخرش هم با مشت محکم کوبوند روی کاپوت ماشینش...مثل اینکه زیادی حرصی شده بود...
    اخی ..فکر اینجاشو نمی کردی نه؟!..ولی این اولشه مانی خان...هنوز بقیه اش رو ندیدی!فکر کنم تا اون موقع یه چندتایی سکته ی ناقص بزنی!!!!!!!
    حالا وقتش بود..پامو روی گاز فشردم وبا فاصله ازش ایستادم.
    کمی شیشه رو کشیدم پایین ورو به مانی داد زدم:اقای اریا فرد...مشکلی پیش اومده؟!!
    با نگاه عصبانیش توی چشمام زل زد و دستاش رو مشت کرد.
    بی توجه بهش با لبخند گفتم:اخ اخ.. ماشینتون پنچرشده؟!!...اقا شما چطوری با این قد وهیکلتون نمی تونید درست رانندگی کنید که لاستیک ماشینتون پنچر نشه؟!!!!!!! (این حرف رو با کنایه زدم.)
    اوه اوه.. از چشماش خون می چکید...مطمئن بودم اگر به فکر ابروش جلوی بچه ها نبود الان حسابی از خجالتم در می اومد...معلوم بود به سختی داره خودشو کنترل می کنه.
    همچنان با خنده گفتم:خواهش می کنم بفرمایید برسونمتون...اقای اریا فرد...اعلاء.
    اینو که گفتم دوید سمت ماشینم که من هم با خنده ی بلندی پامو گذاشتم روی گاز و محکم فشار دادم که ماشین با صدای بلندی از جاش کنده شد...
    اون هم تا یه مسیری دنبال ماشین دوید ..ولی بعد خسته شد وایستاد ودستشو به زانوش گرفت و شروع کرد به نفس نفس زدن.
    کلی توی دلم ذوق کردم.ای جان...حالتو گفتم بچه پررو؟!...به من میگن پریناز..نه برگ چغندر اقا مانییییییی.
    با خوشحالی می روندم وبرای خودم اواز می خوندم...
    هر چی بیشتر زجر می کشید من هم بیشتر ذوق می کردم..
    تا اون باشه دیگه قضاوت اشتباهی در مورد همه ی دخترا نکنه...


    عمه خونه نبود ولی از بوی غذایی که توی خونه پیچیده بود معلوم بود ناهار قیمه داریم.
    وقتی عمه اومد در کنار هم غذامون رو خوردیم .ولی من چون از کار امروزم خیلی ذوق داشتم دو تا بشقاب
    غذا خوردم که ..دیگه داشتم می ترکیدم...
    حسابی خسته بودم روی تخت دراز کشیدم وشماره ستاره رو گرفتم.
    هر چی بوق می خورد جواب نمی داد .
    دیگه می خواستم قطع کنم که صداش توی گوشی پیچید.
    -بله؟
    -الو..سلام ستاره جون.
    -سلام پری جونم...خوبی؟
    -مرسی بد نیستم.چکارمی کردی؟!چرا امروز نیومدی دانشگاه؟!
    مکث کوتاهی کرد وگفت:راستش نتونستم بیام..یه کاری برام پیش اومده بود که فردا توی دانشگاه برات می گم.
    نگران شدم .گفتم:عزیزم مشکلی برات پیش اومده؟!
    با شیطنت خندید وگفت: نه نگران نباش...فردا برات میگم.
    -باشه پس تا فردا.
    -صبر کن ببینم تو چه خبر؟جنگ و بزن بزن هنوز ادامه داره؟
    با شیطنت خندیدم وگفتم:بلههههه.اون هم چه جنگی.فردا برات میگم.
    خندید وگفت:باشه دوستی جونم.پس تا فردا.خدا حافظ.
    -خداحافظ.
    با لبخند گوشی رو قطع کردم وسرمو گذاشتم روی بالشتم...
    به مانی فکر کردم ..به چهره ی عصبانیش.. به اخمش..به چشمای خوشگل طوسیش که امروز از زور
    عصبانیت سرخ شده بود... به اینکه امروز بد جور حالش گرفته شد.
    وای خدا یعنی اون هم الان به فکر تلافیه؟!!..حتما همینطوره...
    ولی من ازش نمی ترسم...
    من باید نشونش بدم که این طرز فکرش نسبت به همه ی دخترا غلطه...نباید همه رو به یه چوب بزنه...همه
    که مثل هم نیستند.

    با فکر به اینکه خدا فردا رو به خیر کنه ...
    چشمامو بستم وبه خواب رفتم.

    ادامه دارد...

    -خب خانم خانوما تعریف کن ببینم دیروز چرا نیومدی؟!
    ستاره نگاه شیطونی به اون طرف کلاس انداخت و گفت:خودت حدس بزن.
    مسیر نگاهش رو دنبال کردم وبه نیما ومانی رسیدم.
    با تعجب به ستاره نگاه کردم وگفتم:مگه من علم وغیب دارم؟!بگو دیگه...دارم از کنجکاوی می میرم!!!!!
    ستاره خندید ودر حالی که به همون سمت خیره شده بود گفت:باشه میگم ولی هول نکنی ها.
    مگه چی می خواست بگه؟!چرا فقط به مانی ونیما نگاه می کرد؟!
    -نه بگو ..من هول نمی کنم.
    لبخند دلنشینی زد وگفت:من نامزد کردم!!!!
    چشمام از زور تعجب گرد شد.این چی داشت می گفت؟!نامزد کرده؟!با کی؟!
    ولی اون همچنان نگاهش به اون طرف کلاس بود.
    نکنه...نکنه با مانی...!!!!!!!
    سرمو تکون دادم.نمی دونم چرا دوست نداشتم نامزدش مانی باشه.از این فکر که ممکنه مانی نامزدش باشه یه بغض خفیف نشست توی گلوم...ولی قبل از اینکه بشکنه با صدای لرزونی که نا محسوس هم بود.. گفتم:خب..این اقا داماد خوشبخت کی هست؟!
    ستاره با همون لبخند دلنشینش سرشو انداخت پایین وبه اون سمت اشاره کرد.
    ای خدا این دختر مگه لاله؟!خب یه کلام بگو وخلاصم کن دیگه...تو که منو دق مرگ کردی.
    -ستاره چرا پانتومیم اجرا می کنی؟!بگو دیگه؟!
    ستاره با تعجب نگام کرد .فهمیدم سوتی دادم... اخه لحنم زیادی تند بود...
    به زور لبخند زدم واروم زدم به بازوش وگفتم:اخه دختر تو که نمیگی... من هم دارم از کنجکاوی رو به موت میشم.
    ولی از کنجکاوی نبود از این بود که...اون طرف...مانی...
    ای وای من چه مرگم شده بود؟!این حالتهای ضد ونقیض دیگه چی بود که من دچارش می شدم؟!چرا هم دوست دارم مانی رو زجرش بدم وهم دوست داشتم....دوست داشتم که...
    حتی نمی دونستم اسمش رو چی بذارم؟!یه حس ناشناخته که برام گنگ بود!!!!
    صدای ستاره توی گوشم پیچید:خیلی خب نمی خواد دق بکنی...داماد کسی نیست جز...جز...
    ای بترکی دختر خب بگو وخلاصم کن دیگه...تا منو راهیه قبرستون نکنه حرف نمی زنه که...
    -نامزدم...نیما سهیلیه.
    همچین گفتم:چییییییییی؟؟!!
    که همه ی بچه های کلاس.. همین طور مانی ونیما نگاهشون برگشت سمت من...
    هم خنده ام گرفته بود وهم خوشحال بودم وهم خجالت می کشیدم...خداییش ادم چندتا حس رو با هم تجربه بکنه
    خیلی باحاله هااااا!!
    سرمو انداختم پایین که کم کم همه ی نگاه ها از روم برداشته شد ..به جز دو تا نگاه گیرا که متعلق به مانی ونیما بودند.

    بهشون نگاه کردم..نیما با لبخند جذابی به ستاره خیره شده بود و مانی هم با اخم جذاب وگیرایی به من زل زده بود.
    حالت های جفتشون درست تضاده هم بود وخیلی هم جالب شده بود...
    دلم می خواست بزنم زیر خنده.. ولی خر شدم ویه لبخند ملایم تحویل مانی دادم..که بنده خدا چشماش چهار تا شد.
    دیگه اخم نداشت... ابروهاشو با تعجب داده بود بالا ولی نگاهش هنوز سرد بود.
    پوزخندی زد وروشو برگردوند.
    اون لبخند ابلهانه سریع از روی لبام محو شد وجاش یه اخم ملایم نشست روی پیشونیم....مرتیکه خوش
    اخلاقی هم بهش نیومده.
    پرروووو...انگار ارث پدریش رو از من طلب داره...مگه من ارثت رو خوردم؟!شاید هم خوردم خودم خبر
    ندارم.اییشش...عقده ای.

    دیگه حتی نگاهش هم نکردم...رو به ستاره که داشت با چشماش نیما رو درسته قورت می داد .گفتم:شماها کی نامزد شدید؟!چرا انقدر بی خبر و یهویی؟!
    با شیطنت ابروشو انداخت بالا ونگاهم کرد.
    گفت:همچین هم یهویی نبود...نیما الان سه ماهه که خواستگارمه.
    با تعجب گفتم:سه ماه...!!
    سرشو تکون داد وگفت:اره..ولی بابام برای تحقیق از خانواده اش وخودش وقت گرفته بود و وقتی هم که نیما ازش سربلند بیرون اومد..بابام با ازدواجمون موافقت کرد.
    موزی نگاهش کردم وگفتم:دوستش داری؟!
    لبخند زد وگفت:معلومه.مگه میشه دوستش نداشته باشم؟!خداییش خیلی ماهه.
    از لحنش خنده ام گرفته بود.

    استاد با تقه ای که به در زد وارد کلاس شد وهمه به احترامش ایستادند.
    بعد از کلاس ستاره خداحافظی کرد وبا نیما به سمت ماشین نیما رفتند.
    من هم با ستاره تا کنار نیما رفتم وبا لبخند گفتم:تبریک میگم اقا نیما.ایشاالله با هم خوشبخت بشید.
    با خجالتی که ازش بعید بود لبخند زد وگفت:مرسی خانم ستایش.شما لطف دارید.ایشاالله قسمت خودتون هم بشه.
    خندیدم وگفتم:نفرین می کنید؟!
    باز شیطون شد وگفت:چطور برای ما دعای خیره نوبت شما که شد ...میشه نفرین؟!
    -خب دیگه...اینجوریاست.
    سرشو تکون داد وگفت:بله..واسه ی پسرای بیچاره ازدواج جز خیر چیزی به همراه نداره..ولی واسه ی شما دختر خانوما شریه که اگه دامنتون رو بگیره دیگه راه نجاتی ازش نیست ..درسته؟!
    از حرفش خندیدم وگفتم:نه دیگه انقدر هم شر نیست.منتها اگر قصدش رو داشته باشی وعشق زندگیت رو هم پیدا کرده باشی...به نظرم شیرین تر از ازدواج چیزی وجود نداره.
    ستاره لبخند زد وگفت:ای گفتی...اینو خوب اومدی.
    زدم به بازوشو و اروم که فقط خودش بشنوه گفتم:بی تربیت نشو.خیرسرت داری شوهر می کنی ها!!
    ستاره چیزی نگفت و فقط یه چشمک با مزه زد.. که من هم لبخند شیطنت امیزی تحویلش دادم.
    مانی باهاشون نبود...خداحافظی کردیم واونها هم رفتند.براشون دست تکون دادم وبه سمت ماشینم که اخر از همه
    بود رفتم.

    به مانی فکر می کردم.تا اخر کلاس حتی یه نگاه کوتاه هم بهش ننداختم.
    پسره ی پررو فکر کرده بود کیه؟!تا به روش خندیدم پررو شده بود!!
    از اینکه بهش اون لبخند رو تحویل داده بودم از دست خودم حسابی حرصی بودم..ولی کاری بود که شده بود.
    حتما الان پیش خودش میگه :من با این لبخندای خوشگل خر نمی شم دختر خانم...
    خب نشو...لیاقت نداری عقده ای...هه.
    سرم پایین بود ودر حالی که به شدت با خودم سر این موضوع درگیر بودم به کفشام خیره شده بودم.
    که نمی دونم چی شد پام گیر کرد توی چاله ای که نسبتا کوچیک بود ونمی دونم واسه ی چی هم کنده بودنش ...
    نیمخیز شدم سمت زمین که یکی به شدت از پشت کمرم رو گرفت و کشید سمت خودش...
    وای خدا یه لحظه چی شد؟!!!! مطمئن بودم که اگر اون شخص که هنوز صورتش رو هم ندیده بودم منو نگرفته
    بود بدون شک سرم می خورد به لبه ی باغچه ای که کنار حیاط بود و می شکست...اونوقت معلوم نبود چی می
    شد؟!

    از زور ترس وهیجان نفس نفس می زدم.دست اون هم هنوز به دور کمرم بود.قبل از اینکه برگردم وببینم این
    کیه که منو از این خطر بزرگ نجات داده و الان توی بغل کی هستم..نگاهمو دوختم به دستش که روی شکمم
    بود...ای وای این که دست یه مرده..ساعت مردونه وشیکی هم داشت...
    حالا تو این هاگیرواگیر چه وقت دید زدن ساعته طرفه.

    با یه حرکت برگشتم سمتش که نگاهم با دو تا چشم خاکستریه جذاب وبی نهایت گیرا گره خورد.
    اون هم زل زده بود توی چشمام.. ولی...چرا نگاهش انقدر سرد ویخی بود؟!!!!!!!
    قلبم تند تند می زد واز هیجان نزدیک بود غش بکنم وهمونجا بیافتم توی بغلش...
    با احساس اینکه دستش از دور کمرم کم کم شل شد...به خودم اومدم وبا یه حرکت از توی بغلش خودمو کشیدم
    بیرون.
    سرمو انداختم پایین ..پیش خودم گفتم:الانه که سرم داد بزنه..دختر خداییش تو کوری؟!!چرا هر دفعه با کله
    شیرجه می زنی؟!!

    ولی وقتی دیدم سکوت کرده وحرفی نمی زنه..اروم سرمو بلند کردم ونگاهش کردم.دستش رو گذاشته بود پشت
    گردنش ونگاه کلافه اش رو دوخته بود به من...
    وقتی دید همین طور دارم بروبر نگاهش می کنم..با لحن سردی گفت:خانم محترم..چرا درست جلوی پاتون رو
    نگاه نمی کنید؟می دونید اگر من نگرفته بودمتون الان شاید...

    دیگه ادامه نداد ولی نگاهش همچنان روی من بود.
    با اینکه حرفش درست بود.. ولی از لحن سردش بدم اومد.نمی دونم چرا بی دلیل در مقابلش جبهه می گرفتم.
    با اخم ملایمی نگاهش کردم وگفتم:بله..من هم از شما بابت این کارتون واقعا ممنونم...ولی..ولی مجبور نبودید.
    با تعجب ابروهای خوش فرم و مردونه اش رو انداخت بالا وبا پوزخندی که روی لباش بود گفت:اااا...پس
    ببخشید که شما رو از خطر مرگ نجات دادم!!مثل اینکه یه چیزی هم بدهکار شدم؟! نه؟!
    دلم می خواست تلافیه اون پوزخند مسخره ای که توی کلاس تحویلم داده بود رو الان سرش در بیارم ..ولی چون
    واقعا در حقم لطف کرده بود ومن هم ادم بی چشم ورویی نبودم با همون اخم فقط گفتم:ببخشید من عجله دارم
    وباید برم.

    دویدم سمت ماشینم وسوار شدم.ماشین رو روشن کردم و وقتی داشتم از کنارش رد می شدم یه تک بوق براش زدمو و پامو روی گاز فشردم.
    از توی اینه ی ماشین دیدم که همچنان اونجا ایستاده و نگاهم می کنه...ای خدا اخر وعاقبت منو با این.. خوشگل پسر.. به خیر کن.
    توی خیابون داشتم رانندگی می کردم که برای یه لحظه از توی اینه ی ماشین متوجه یه.. ون مشکی..که پشت
    سرم داشت می اومد شدم.
    یه لحظه با خودم گفتم حتما توهم زدم.. ولی وقتی دیدم از توی چهار راه هم با من پیچید سمت راست...به یقین
    رسیدم که داره دنبال من میاد.

    ای خدا نکنه همون ادم رباها باشند؟!
    سرعتمو زیاد کردم واز لابه لای ماشینا به سرعت رد می شدم وازشون سبقت می گرفتم.
    قلبم تند تند می زد..اون ها همچنان دنبالم بودند ولی سر یه پیچ جوری رانندگی کردم که فکر کنند می خوام
    بپیچم به راست.. ولی در اخرین لحظه فرمون رو سریع چرخوندم و پیچیدم به چپ واز کوچه پس کوچه ها
    انداختم توی خیابون اصلی...

    به پشت سرم نگاه کردم ودیدم دیگه اثری ازشون نیست.
    با خوشحالی زدم روی فرمون وجیغ کشیدم.
    خداجون شکرت... بالاخره شرشون کم شد.
    به سمت خونه روندم ولی توی دلم یه ترسی مبهم نشسته بود.
    می ترسیدم که باز سر و کلشون پیدا بشه.
    یعنی چطوری منو پیدا کردند؟به بابا بگم یا نه؟
    تصمیم گرفتم اگر یه بار دیگه دیدمشون حتما به بابا بگم ..ولی الان نه...
    ولی ای کاش همون موقع می گفتم...ای کاش...

    ادامه دارد...

    -عمه جون چرا تلفنتون قطعه؟!
    عمه از توی اشپزخونه گفت:دخترم از صبح قطعه...زنگ زدم مخابرات گفتند تا فردا ظهر وصل میشه.
    اومد توی درگاه اشپزخونه وبا لبخند گفت: مگه موبایلت نیست؟!خب فعلا با اون زنگ بزن.
    با نا امیدی افتادم روی مبل وگفتم:اخه باطریه موبایلم امروز خراب شد.هرچی شارژش می کنم انگار نه انگار.
    عمه برگشت توی اشپزخونه ولی صداش می اومد که گفت:پریناز جان می تونی بری بیرون از سر خیابون زنگ
    بزنی..اونجا یه باجه تلفن عمومی هست.
    گفتم:نه لازم نیست عمه جون.کار خاصی نداشتم..فقط می خواستم به خونمون یه زنگ بزنم.
    اه کشیدم و گفتم:اخرین بار دیروز صبح با مامان حرف زدم.

    دیگه صدای عمه رو نشنیدم از جام بلند شدم و به سمت اشپزخونه رفتم.
    عمه کنار گاز ایستاده بود واش رشته ای رو که برای ناهار درست کرده بود رو هم می زد.عاشق اش رشته بودم.
    با ذوق گفتم:به به..عمه جون چه بوی خوبی داره این اش رشتتون...از بوش معلومه که خیلی خوشمزه است.
    با مهربونی لبخند زد وگفت:هنوزهم اش رشته.. خیلی دوست داری؟
    -اره خیلی زیاد..عمه جون کمک نمی خواید؟
    -نه دخترم دیگه اماده است.فقط اگه میشه شیشه ی کشک توی یخچاله در بیارو بریز توی اون کاسه...
    به سمت جا ظرفی اشاره کرد که من هم سریع اطاعت کردم ورفتم سمت یخچال...


    بعد از خوردن اش رشته ی خوشمزه ای که عمه زحمتش رو کشیده بود..ظرفا رو شستم و رفتم توی اتاقم تا یه
    کمی هم به درسام برسم.
    عمه هم که عادت داشت بعداظهرها کمی استراحت بکنه به اتاقش رفت.
    به گوشیم که همین طور خاموش روی میز کنار تختم افتاده بود نگاه کردم.
    باید فردا بعد از اینکه از دانشگاه برگشتم... سر راه یه باطری براش بخرم.
    نمی دونم حالا چه وقت خراب شدن باطریه این بود!!
    کمی به جزوه هام وتحقیقاتی که استاد خواسته بود نظم دادم..البته اینا رو از قبل توی تهران اماده کرده بودم
    وداشتمشون و خداروشکر اینجا هم به دردم خورده بود.
    تا یک هفته ی دیگه بهار از راه می رسید ودانشگاه هم تعطیل می شد.
    *******************
    از تاکسی پیاده شدم وبعد ازدادن کرایه ی ماشین ... به سمت دانشگاه رفتم.
    امروز از ترس اون ماشینه مشکوکی که دیروز دنبالم افتاده بود با ماشین خودم نیومده بودم.
    نمی خواستم باز دنبالم بیافته. چون اینجور که معلوم بود امروز ازش خبری نبود. وقتی هم که از خونه اومدم
    بیرون ندیدمش..چون فکر می کردم اونا حتما می دونند من کجا زندگی می کنم.
    امروز حتما به بابا زنگ می زنم وهمه چیز رو میگم اینجوری خیلی بهتر بود...نباید بی خودی سکوت بکنم.

    توی حیاط دانشگاه بودم وبه سمت در ورودی می رفتم که متوجه ماشین مانی شدم که همون جای همیشگی پارک کرده بود.
    بچه پررو ..چشم منو دور دیده بودا...اگه ماشینم رو اورده بودم ..اون موقع حالش رو می گرفتم.

    از ماشینش پیاده شد ودکمه اتوماتیک رو زد واون هم بدون اینکه به اطرافش حتی کوچکترین نگاهی بکنه به
    سمت دانشگاه رفت.
    ولی من از پشت سر بهش خیره شده بودم . به قد وهیکل خوشگلش نگاه می کردم.
    یه پیراهن مردونه ی سفید و مشکی که کمی هم جذب تنش بود و یه شلوار پارچه ایه خوش دوخت مشکی که
    فوق العاده شیک و جذابش کرده بود به تن داشت.
    اصلا دوست نداشتم اینجوری بهش زل بزنم ولی خب... روی چشمام هم کنترلی نداشتم.

    مثل اینکه سنگینیه نگاه منو روی خودش حس کرد ..چون یه لحظه ایستاد وبا یه حرکت برگشت سمت من...
    ناخداگاه ایستادم ولی همچنان نگاهش می کردم...ولی اینبار خر نشدم ولبخند نزدم..چون همین جوریش هم پررو
    بود دیگه وای به حال موقعی که به روش می خندیدم.
    ولی اون در کمال تعجب لبخند ماتی زد واومد طرفم...ای وای.. این چش شده بود؟؟؟؟!!!!!!!
    درسته لبخندش عمیق نبود ولی همون لبخند کمرنگی هم که روی لباش بود برای من جای تعجب داشت..اون هم چییییییی... به من لبخند بزنه؟!!..حتما یه چیزیش شده...!!!!
    اومد ودرست رو به روم ایستاد..انقدر نگاهش گیرا و نافذ بود که نتونستم زیاد مقاومت کنم وهمونطور به
    چشماش زل بزنم.
    سرموانداختم پایین وگفتم:سلام ..اقای اریا فرد...
    خواستم بگم اعلاء ولی دیدم الان جاش نیست و...بیخیالش شدم.
    صدای گرم وگیراش به گوشم خورد:سلام خانم ستایش...حالتون خوبه؟!!!!
    با تعجب نگاش کردم...
    بی اختیار گفتم:هان؟؟!!!!!!نه یعنی.. بله؟؟؟؟؟!!!!!!!!!
    با این حرفم لبخندش کمی پررنگتر شد وسرش رو تکون داد...
    قلبه من هم توی سینم واسه خودش تند تند می زد.
    ای خدا ...این همینجوریش هم که اخم می کرد کلی خوشگل می شد ..حالا که داره لبخند هم می زنه...!!
    داره با منه بدبخت چکار می کنه؟!
    متوجه شدم که همین طور زل زده به من...
    سریع خودم رو جمع وجور کردم وسعی کردم که الکی خودم رونبازم..نه ..واسه ی چی ببازم؟!..اون هم مثل
    بقیه ی همکلاسی هاست دیگه ..مگه غیر از اینه؟!..ولی...
    به صدام لحن بی تفاوتی دادم وگفتم:ببخشید اقای ارایا فرد ..من باید برم سر کلاس..ممکنه هران استاد بیاد...
    نمی خوام بی دلیل کلاس رو از دست بدم.

    با این حرفم ابروهاش رو داد بالا وزمزمه کرد:بی دلیل؟!!!! نگران نباشید خانم ستایش.. من هم توی همون
    کلاس درس می خونم..پس جای نگرانی نیست.
    دلم می خواست همون موقع می تونستم بهش بگم:به من چه که تو هم توی همون کلاس درس می خونی؟!!!!!
    من چکار به تو دارم؟!!!!! برو کنار می خوام رد شم.
    ولی روم نشد اینا رو بهش بگم..حداقل اگر باز هم اخم داشت وبداخلاق بود می شد یه کاریش کرد.. ولی این بشر
    امروز اساسی حالتش عوض شده بود ...اصلا با اون مانی که تا دیروز می شناختم فرق می کرد.
    کیفم رو روی شونه ام جابه جا کردم وبا یه ببخشید رفتم سر کلاس...ولی نگاهش رو روی خودم حس
    می کردم..حالا اون پشت سرم بود وداشت براندازم می کرد..
    از این فکر گونه هام اتیش گرفت و فکر کنم درجا سرخ شدم.
    دستای سردم رو گذاشتم روی گونه هام تا از التهابش کم بشه ولی بی فایده بود.
    *****************
    سر کلاس تمرکز نداشتم...همه اش به مانی ورفتار عجیب امروزش فکر می کردم.
    نیم نگاهی بهش انداختم که انگار اون هم حواسش به درس واستاد نبود وبه زمین خیره شده بود.
    حالتش کاملا خونسرد بود ونمی شد ازش چیزی فهمید.
    وقتی کلاس تموم شد واستاد از در خارج شد..بچه ها یکی یکی دنبالش راه افتادند وهی ازش سوال می پرسیدند.
    همین طور که مشغول جمع کردن وسایلم بودم رو به ستاره که دستش رو زده بود زیر چونه اش و به من نگاه
    می کرد گفتم:ستاره...برای جشن نامزدیت منو هم باید دعوت کنی ها...حالا اینبار چون بهم نگفتی به نیما علاقه
    داری واون هم خواستگارته ازت می گذرم ...ولی باید برای نامزدی منو هم خبر کنی..باشه؟
    ستاره از جاش بلند شد وبا لبخند به طرفم اومد.
    گونه ام رو بوسید وگفت:من نوکرت هم هستم پری جون..به خدا این فقط یه نامزدیه ساده بود. اومدند خواستگاری
    ویه انگشتر دستم کردند.. همین...درواقع ما هنوز نامزدیه رسمی نگرفتیم..ولی به روی جفت چشمام...ایشاالله
    جبران می کنم دوستی جونم.
    خندیدم و سرمو تکون دادم که...

    با صدای مانی به پشت سرم نگاه کردم.
    -ببخشید خانم ستایش...!!!!!!!!
    با تعجب برگشتم سمتش و گفتم:بله؟!!!!
    توی چشمام زل زد وخیلی خونسرد گفت:میشه تا اخرساعتی که توی دانشگاه هستید جزوه ی شما رو قرض بگیرم؟!!!!!
    متوجه شده بودم که امروز حواسش به استاد ودرس نیست وحتما هیچی هم از بحث امروز نفهمیده بود.
    مشکوک نگاهش کردم...نکنه می خواد باز تلافی بکنه؟!...اون هم سر جزوه های بدبخت من؟!
    وقتی نگاه مشکوک منو به خودش دید..لبخند کجی نشست روی لباش وگفت: نترسید خانم...من با جزوه ی شما
    کاری ندارم...فقط..
    دیگه بیشتر از این جایز نبود تابلو بازی در بیارم..جزوه هام رو گرفتم طرفش وگفتم:نه..لطفا سوتفاهم
    نشه.بفرمایید تا هر وقت هم خواستید دستتون باشه.ولی فقط امروز... چون برای فردا لازمشون دارم.
    سرشو تکون داد.هنوز توی چشمام خیره بود که دستش رو دراز کرد و جزوه ها رو گرفت...
    ولی برای یه لحظه انگشتای گرمش با نوک انگشتای سرد من برخورد کرد وهمین یه تماس کافی بود که باز قلبم
    تند تند بزنه...
    من چه مرگم شده بود؟!نکنه مرضی ...چیزی گرفتم؟!..شاید... نمی دونم..
    وقتی به خودم اومدم که رفته بود.اااااا این کی رفت من نفهمیدم؟!
    ستاره با ارنج زد توی پهلوم وگفت:دختر کجایی؟!تو هم دیدی؟؟!!

    خــــــــــودمــونــ [آســــــــــ ]
    رفـــــــقــآمــــــونــ
    [خـــــــاصـــــــ ]
    دنــــــــــــیــــــــــآ
    [مـــآلــــ مـــآســــ ]
    گور پـدر اونــی کــ
    [مـــــــــآرو نـخواســـ ]
    ســــــرمـــــــــــون
    [بـــــــآلــــاســـــــتـــــــــ ]
    چــــون بالا سرمون
    [خـــــــــــــداســـــــتــــــ ]
    ایــــــــنـــم راهِــــ
    [راســـــــــــــــتـــــــ]
    واسـ اونـــــی که
    [مآرو نخواســــت ]
    واســ همین چــن
    [ جــــــمــلسـ ]
    بــــــــــه ما میگن
    [خـــاصـــــ]
    آرهـــــــــ ایـــن
    'جوریاسـ'




  8. کاربر مقابل پست »mαяαŁ« عزیز را پسندیده است:

    *Negah* (04-25-2013)

  9. Top | #5



    تاریخ عضویت
    Sep 2012
    شماره عضویت
    117302
    محل سکونت
    ایران پاک...خاک اجدادم
    نوشته ها
    6,061
    پسندیده
    6,532
    مورد پسند : 5,078 بار در 1,917 پست
    میزان امتیاز
    58

    پیش فرض

    با تعجب گفتم:اره.این چش شده؟؟؟؟!!!!!!!
    ستاره که از تعجب چشماش گرد شده بود گفت:اگه تو فهمیدی من هم فهمیدم این چشه.اصلا امکان نداره مانی
    یهویی اینجوری متحول بشه.
    پوزخندی زدم ودر حالی که دستشو می کشیدم تا از کلاس بریم بیرون گفتم:فعلا که این شازده ی
    بداخلاق..تونسته یه شبه متحول بشه وحالا هم داره اون روی خوشش رو نشون میده.
    ستاره یهو دستم رو کشید سمت خودش که این کارش باعث شد سرجام وایسم.
    با تعجب نگاهش کردم وگفتم:تو دیگه چته؟!دستمو کندی.
    ولی ستاره همچنان توی فکر بود.
    در همون حال زمزمه کرد:به نظرت کاسه ای زیر نیم کاسه اش نیست؟!فکر می کنم داره نقش بازی می کنه!!
    گنگ نگاهش کردم وگفتم:منظورت مانیه؟!
    -اره...!!!!!!
    شونه ام رو انداختم بالا وگفتم:نمی دونم...من که زیاد نمی شناسمش.ولی واسه ی چی باید نقش بازی بکنه؟!
    ستاره نیم نگاهی به من انداخت وسرش رو به نشانه نمی دونم تکون داد.
    -بی خیال.. بیا بریم بوفه یه چیزی بخوریم.موافقی؟
    خندید وگفت:نیکی وپرسش؟
    **************
    داشتم کیک وابمیوه ام رو می خوردم که یاد نیما افتادم...امروز نیومده بود دانشگاه.
    -ستاره چرا اقاتون امروز نیومده دانشگاه؟!!
    با لبخند گفت:نیما رو میگی؟!کار داشت...برای جشن نامزدیمون داره چیزهایی که لازم داریم رو تهیه
    می کنه..این شد که امروز نتونست بیاد.
    -پس تو چرا باهاش نرفتی؟!
    -خریداش ربطی به من نداشت.من فقط برای خرید حلقه ولباس باهاش میرم که اونم گذاشتیم برای فردا که
    کلاس نداریم.
    - مگه جمعه هم جایی بازه؟!
    سرشو تکون داد وگفت:اره...می خوایم بریم پیش یکی از اشناهای نیما..لازم نیست زیاد بگردیم.
    بعد از مکث کوتاهی بی مقدمه گفتم:ستاره ...پدرت سرهنگه؟!!!!!!!
    نگاهم کرد وبا تعجب گفت:اره..چطور مگه؟؟!!
    خواستم بهش بگم موضوع از چه قراره قضیه ی ادم ربا ها رو بگم ...ولی نمی دونم چرا سکوت کردم وفقط
    سرمو تکون دادم.

    ستاره اروم زد توی پهلوم وگفت:پری خانم..روبه روت رو دریاب.
    با تعجب گفتم:چی؟!!
    زیر لب گفت:اااا..دختر چقدر خنگی؟!به روبه روت نگاه کن خودت می فهمی.
    با این حرفش ناخداگاه سرمو چرخوندم و به روبه روم نگاه کردم...
    دقیقا رو به روی ما مانی روی صندلی نشسته بود ودر حالی که جزوه ام رو نگاه می کرد...اخماش هم حسابی
    توی هم بود.

    با دیدنش باز قلبم شروع کرد تند تند زدن..
    به سختی نگاهمو ازش گرفتم ورو به ستاره که با خونسردی داشت کیکش رو می خورد ..گفتم:خب که چی؟!
    -هیچی..ببین چه دقیق به جزوه ات نگاه می کنه..اوه اوه چه اخمی هم کرده.
    با شیطنت نگاهم کرد وگفت:ببینم چیزه دیگه ای هم غیر از مطالبی که استاد گفته بود توی جزوه ات نوشتی؟!
    بهت زده نگاهش کردم وگفتم:چی داری میگی؟منظورت چیه؟
    خندید وگفت:اخه تو رو خدا نگاهش کن چطوری با اخم داره جزوه ات رو می خونه؟!ادم شک می کنه حتما یه
    چیزی اون تو دیده که با مزاجش سازگار نیست.

    ستاره راست می گفت...مانی با حالت جذابی روی صندلی نشسته بود و با اخم ونگاهی دقیق جزوه ام رو
    می خوند.
    همین طور بهش زل زده بودم که سرشو بلند کرد ونگاهش با نگاه من گره خورد.
    یه دفعه اخماش باز شد وبه جاش یه لبخند فوق العاده جذاب نشست روی لباش...
    همزمان از زور تعجب ابروهای من هم خود به خود رفت بالا..
    اخه این چش شده بود؟؟!!نکنه یه چیزی خورده توی سرش؟!!
    انقدر نگاهم کرد که از رو رفتم وسرمو انداختم پایین.
    با قوطیه ابمیوه ام ور می رفتم و توی فکر بودم که باصدای جذابش به خودم اومدم.
    -پریناز خانم؟!!!!!!!!!!!

    بلههههههههه؟؟؟!!!!! این کی پسرخاله شد من نفهمیدم؟؟!!پریناز خانم؟!!!!!!!!!
    به ستاره نگاه کردم که دیدم کنارم نیست...این دختر کجا رفت؟!الان که اینجا بود؟!
    مانی متوجه تعجبم شد و گفت: بهتره دنبال خانم سماوات نگردید...ایشون تا دیدند من دارم میام سمتتون از کنار
    شما بلند شدند ورفتند.
    با تعجب گفتم:رفت؟!اخه واسه چی؟!چرا چیزی به من نگفت؟!
    با همون لبخند جذابش سرشو تکون داد که یعنی من نمی دونم.
    بدون رودربایستی نشست کنارم ...که من هم ناخداگاه خودم رو جمع وجور کردم.
    جزوه ام رو گذاشت روی پاهاش ودستش رو هم گذاشت روش و به رو به رو خیره شد.در همون حال
    گفت:پریناز خانم...جزوه تون تا اخر ساعتی که دانشگاه هستید دستم بمونه اشکالی که نداره؟!
    سرمو بلند کردم ونگاهش کردم که اون هم همزمان سرشو چرخوند به سمت من وزل زد توی چشمام...
    با لحن بی تفاوتی گفتم:نه...اشکالی نداره.
    بعد هم نگاهم رو ازش گرفتم وبه روبه رو خیره شدم.
    یه لحظه پیش خودم گفتم:نکنه می خواد بهم نزدیک بشه تا تلافیه کارام رو اینجوری سرم در بیاره؟!!
    زیر چشمی مشکوک نگاهش کردم..دیگه نگاهش روم نبود وبه جزوه ام نگاه می کرد ودقیق می خوندش.
    حالتش کاملا خونسرد بود...یعنی الان توی سرش چی می گذره؟!
    صداش رو شنیدم که بی مقدمه گفت:چرا اینجا مهمان شدی؟!خیلی دوست دارم دلیلش رو بدونم.

    خیلی تعجب کرده بودم.این چرا انقدر زود خودمونی شده بود؟!!!!
    نکنه می خواد منو با این کاراش دیوونه بکنه؟!...
    توی دلم گفتم:بی خود کرده.مگه من با این چیزا دیوونه میشم؟!!!!!اصلا هر کار که دلش می خواد بکنه...من
    نباید بذارم با این کارهاش منو خام خودش بکنه.از الان نسبت بهش کاملا بی تفاوت میشم. اره..این درسته.

    بدون اینکه نگاهش بکنم گفتم:چرا می خواید بدونید؟!
    از قصد تو خطابش نمی کردم تا بفهمه زیادی داره میره جلو...
    ولی اون اصلا به روی مبارکش هم نیاورد وهمچنان در حالی که بهم زل زده بود با همون لبخند خوشگلش
    گفت:خب فکر کن برام مهمه که بدونم.
    با تعجب گفتم:مهم؟!چرا باید براتون مهم باشه؟!دلیلش چیه؟!!!!
    با حالت بامزه ای شونه اش رو انداخت بالا ونگاهش شیطون شد و گفت:مگه باید دلیلی داشته باشه؟!!!!
    ای خدا دیگه داشتم غش می کردم.اخه این بشراین همه اخلاقای خوشگل ومتفاوتش رو کجا قایم کرده بود که تا
    الان فقط اخم وتخمش نصیب منه بدبخت شده بود؟!!!!!!
    هنوز با شیطنت نگاهم می کرد که از دور ستاره رو دیدم داره میاد سمتم.خداروشکر نجاتم داد...
    از جام بلند شدم ورو به مانی گفتم:ببخشید من باید برم..
    هنوز نگاهم می کرد...دوست نداشتم اینطوری بهم زل بزنه...
    از جلوش رد شدم... ولی صدای زمزمه وارش که اروم وزیر لبی بود رو شنیدم.
    -باز دوباره داری فرار می کنی؟!!
    یه لحظه سرجام ایستادم ولی زود خودم رو جمع وجور کردم وتقریبا به سمت ستاره دویدم.
    گیج شده بودم...هنگ کرده بودم...قلبم داشت از جاش کنده می شد.
    دستم رو گذاشته بودم روش ومرتب نفس عمیق می کشیدم.
    اخه منظورش از این کارها چی بود؟!!!!...
    چرا دیگه باهام لج نمی کرد؟!!!!...چرااااا؟؟!!!!!!

    ادامه دارد...
    با اخم رو به ستاره گفتم:تو معلوم هست یهو کجا غیبت زد؟!
    با شیطنت نگاهم کرد و گفت:چیه؟باز گازت گرفت؟!!!!
    چپ چپ نگاهش کردم که گفت:اخه من مینشستم اونجا چکار؟تو که تو حال خودت بودی وچند بار هم صدات
    کردم ولی تو اصلا جوابمو ندادی بعد ..مانی هم وقتی داشت می اومد سمتت همچین به من نگاه کرد باور کن
    احساس اضافی بودن بهم دست داد..با نگاهش می گفت که پاشم برم .من هم دیدم هر چی صدات می کنم جوابم
    رو نمیدی و مانی هم اونجوری داره نگاهم می کنه به همین خاطر ..فرار رو بر قرار ترجیح دادم پری خانم.

    سکوت کرده بودم...چرا مانی می خواسته با من تنها باشه؟چرا این رفتارها رو می کرد؟چرا بهم گفت باز
    داری فرار می کنی؟منظورش چی بود.
    با صدای بلنده ستاره به خودم اومدم.
    -هوووووووی پری...صدامو می شنوی؟چرا تو هی دم به دقیقه میری توحالتstand by؟
    با این حرف ستاره زدم زیر خنده واروم زدم به بازوش..اون هم خندید وگفت:چته تو دختر؟چرا اینجوری
    می کنی؟
    خنده ام تبدیل به لبخند شد وگفتم:چیزی نیست..ولی شاید یه روز همه چیز رو برات گفتم..شاید.
    ستاره با تعجب گفت:چی رو بگی؟اتفاقی افتاده؟!!!!!
    با لبخند تلخی گفتم:اتفاق که خیلی وقته افتاده...وگرنه من اینجوری توی این شهرغریب به دور از خانواده ام وبا دلتنگی...
    با بغضی که توی گلوم نشسته بود نتونستم بقیه ی حرفمو بزنم.اشک توی چشمام جمع شده بود وتصویر
    صورت ستاره جلوی چشمام محو بود.
    اروم با نوک انگشتام چشمامو فشار دادم تا نم اشکی که توی چشمام نشسته بود رو پاک کنم.
    ستاره دستش رو گذاشت روی شونه ام وبا لحنی اروم و دلداری دهنده گفت:پری جون اخه چی شده؟چرا داری گریه می کنی؟خب به من بگو...باور کن هر کاری از دستم بر بیاد برات انجام میدم.
    به زور یه لبخند کوچیک نشوندم روی لبام وگفتم:باشه...بریم بنشینیم تا برات بگم..تا چند دقیقه ی دیگه کلاس شروع میشه.
    همه چیز رو براش گفتم ولی قضیه ی احساسی که به مانی پیدا کرده بودم رو سانسورش کردم واز اون چیزی
    به زبون نیاوردم.
    چون هنوز خودم هم گیج بودم ونمی تونستم قبولش بکنم...چه برسه به اینکه بخوام برای ستاره هم بگم.
    ستاره بعد از شنیدن حرفام..با مهربونی دستم رو گرفت توی دستش وگفت:پری ... می خوای به پدرم موضوع
    رو بگم؟به هر حال اون پلیسه و توی اداره شون اشنا زیاد داره که بتونند کمکت کنند.
    به روش لبخند زدم.چقدر با محبت وخوب بود..با اینکه مدت زیادی نبود باهاش دوست شده بودم ولی احساس می کردم مثل خواهرم دوستش دارم وسالهاست که می شناسمش.
    -نه ستاره...پدرم سفارش کرده خودش حواسش به همه چیز هست.
    -ولی اخه..مگه نمیگی یه ماشین مشکوک دیروز تعقیبت کرده؟پس باید خیلی مواظب باشی.
    سرمو تکون دادم وبا یه ..باشه...از روی صندلی بلند شدم.
    -بهتره بریم..کلاس الان شروع میشه.
    ستاره هم از روی صندلی بلند شد ودنبالم اومد.
    -ستاره ازت ممنونم ...هم به خاطر پیشنهاد کمکت وهم اینکه دوست خوبی هستی وبه فکرمی.
    اروم گونه ام رو بوسید و گفت:عزیزم..این حرفا چیه؟ما با هم دوستیم..پس دوستی به چه در می خوره؟ولی پریناز بهم قول بده هر وقت به کمک نیاز داشتی حتما بهم بگی باشه؟قول میدی؟
    نگاهش کردم که منتظر چشم به من دوخته بود:باشه..قول میدم.ازت ممنونم.
    با لبخند سرشو تکون داد وهر دو وارد کلاس شدیم.
    ناخداگاه نگاهم چرخید به همون سمتی که مانی همیشه می نشست.همونجای همیشگیش نشسته بود ودستاشو
    توی هم قلاب کرده بود وگذاشته بود روی پیشونیش وچشماش هم بسته بود...انگار عمیقا توی فکر بود..
    با ستاره روی صندلی هامون نشستیم و منتظر شدیم تا استاد بیاد.
    نیم نگاهی به مانی کردم که هنوز با همون حالت روی صندلیش نشسته بود وذره ای هم تغییر نکرده بود..یعنی
    داره به چی فکر می کنه؟
    حالت صورتش کلافه بود و چند بار هم نفس عمیق کشید...به ارومی چشماش رو باز کرد که من هم سریع
    نگاهم رو ازش گرفتم.
    داشتم با ستاره حرف می زدم که با صدای یکی از پسرای کلاس نگاهم چرخید سمتش...درست کنار صندلی
    من وایساده بود.
    -ببخشید خانم ستایش...می تونم جزوه تون رو چند لحظه قرض بگیرم؟!!!!!!
    حالا چی شده امروز همه از من جزوه می خوان؟!مگه فقط من توی کلاس جزوه دارم؟!خب برو از یکی دیگه بگیر!!!!!
    لبخند زیر پوستی زدم وگفتم:ولی اقای محمدی من جزوه ام رو دادم به یکی از بچه ها..
    بچه پررو پرسید:به کی دادید؟!!!!
    اخه به تو چه؟به هر کی دوست داشتم.
    کمی اخم کردم که حساب کار دستش بیاد...
    اسمش سامان محمدی بود.پسری با قیافه ی میشه گفت معمولی ولی چشماش خیلی جذاب بود ابی و شفاف...
    خوش تیپ بود ولی به نظرم هیچ جوری به پای مانی نمی رسید.
    چند بار دیده بودم توی کلاس بهم زل می زنه ولی به روی خودم نمی اوردم...من تازه وارد بودم واین نگاه ها
    رو میذاشتم پای اینکه من اینجا یه دانشجوی جدیدم..
    با همون اخم کوچیکی که روی پیشونیم بود گفتم:من دلیلی نمی بینم بخوام به شما بگم که جزوه ام رو به کی دادم!!!!!
    بدون که خم به ابروش بیاره لبخند بزرگی زد و گفت:اشکالی نداره نمی خواد بگین...ولی قول بدید هر وقت
    جزوه تون رو پس گرفتید بدینش به من..چون خیلی لازمش دادم!!!!
    ای خدا توی این کلاس چقدر بچه پررو ریخته ...این یکی دیگه روی هر چی پررو و بی حیا رو سفید کرده
    بود.

    به بچه ها نگاه کردم که بعضی هاشون سرگرم صحبت کردن با هم بودند وبعضی هاشون هم نگاهشون روی
    من و محمدی بود..داشتم از شرم اب می شدم..
    نگاهم که به مانی افتاد دیگه رسما زهرترک شدم...همچین با اخم وتخم به منه بیچاره نگاه می کرد که یه لحظه
    کپ کردم.
    این چش شده؟چرا اینجوری به من نگاه می کنه؟!به جان خودم اگه من ارث ومیراثت رو خورده باشم...برو
    خره یکی دیگه رو بچسب خب..
    اون با حرص نگاهم می کرد.. ولی من رنگ نگاهم رو تغییر دادم وبا بی تفاوتی نگاهش کردم.
    بعد هم خیلی ریلکس رومو ازش گرفتم وبه محمدی نگاه کردم که عین مترسکه سر جالیز کنار من ایستاده بود
    وچشم به من دوخته بود.
    این چرا نمیره رد کارش؟!اهان یه سوال پرسید.. حالا منتظر جوابشه...اره همین بود.
    خب چی پرسید؟!...؟!فکر کنم گفت جزوه ام رو که پس گرفتم بدم بهش..اره..همین رو گفت.
    بیخود کرده..مگه شهر هرته...!!!!!!!!!!
    با همون نگاه بی تفاوتم زل زدم توی چشماش که حالا ریز شده بود و منو نگاه می کرد.
    -اقای محمدی ..شما بهتره برید از یکی دیگه جزوه بگیرید...چون اونی که جزوه ام رو گرفته معلوم نیست کی
    بهم پسش بده..بعد هم خودم لازمش دادم..امیدوارم متوجه منظورم شده باشید.

    یعنی اگه خنگ باشی نفهمیده باشی که نمی خوام جزوه ام رو بهت بدم...ولی مثل اینکه همه ی تخته هاش جفت
    وجور بود چون لبخندش محو شد وبا گفتن:بسیار خب..من دیگه اصراری ندارم... رفت و نشست روی صندلیه
    خودش...

    نه تو رو خدا.. بیا اصرار هم بکن؟!هه...واقعا که...!!
    از گوشه ی چشم به مانی نگاه کردم که انگشتای دستش رو کرده بود توی موهاش و سرش رو گرفته بود پایین
    ...هنوز توی فکر بود...این بشر چقدر فکر می کنه..مغزش معیوب نشد؟!!
    با ورود استاد ادامه ی درس از سر گرفته شد ومن هم سعی کردم همه ی تمرکزم رو بدم به حرفای استاد...
    بعد از اینکه کلاس تموم شد با ستاره اومدیم توی حیاط ...
    -پریناز...بیا می رسونمت.
    -نه ستاره...با تاکسی برم راحت ترم...ولی از شنبه ماشین میارم...اینجوری که نمیشه.
    -باشه..پس مواظب خودت باش.
    با لبخند گفتم:باشه...تو هم مواظب خودت باش. راستی به اقاتون هم سلام برسون...
    خندید وگفت:چشم..فعلا بای.
    سرمو تکون دادم واون هم سوار ماشینش شد و با یه تک بوق از کنارم رد شد ورفت.

    از در دانشگاه خارج شدم وتا یه مسیری رو پیاده رفتم..هوا بوی بهار می داد و مردم اصفهان هم در تکاپوی
    خرید برای سال نو بودند.
    این هفته ی اخر بود که می اومدم دانشگاه...بعد از اون معلوم نبود که باز هم اینجا می مونم یا نه...تصمیم با
    بابا سینا بود.
    راستی یادم باشه یه باطری واسه ی موبایلم بخرم...خوب شد یادم افتاد.
    همین طور داشتم کنار خیابون قدم می زدم که یه دفعه یه ماشین به سرعت کنارم زد رو ترمز.. با ترس جیغ
    کشیدم و پریدم عقب...
    رومو کردم سمت راننده تا یه چند تا فحش تپل مپل نثار روح خجسته اش بکنم... با دیدن مانی که لبخند روی
    لباش بود...دهانم همونطور باز موند وفقط مثل منگولا زل زدم بهش..
    با شنیدن صدای بلند بوق ماشینش از جام پریدم وبه خودم اومدم...
    بچه پررووووو... همین طور داشت بهم میخندید..منو مسخره می کنی؟!..
    با حرص رفتم کنار پنجره ی ماشینش وسرش داد زدم:دیوونه شدی؟!می خوای سکته ام بدی؟!این چه وضع ترمز کردنه؟!!!!
    ولی اون همچنان خونسرد با همون لبخند خوشگلش زل زده بود به من...

    رو اب بخندی موزمار...شیطونه میگه ...میگه...چی می گفت؟..حالا یه چیزی گفت که الان یادم نیست.
    واسه من لبخند دختر کش می زنه؟!هه...

    صداش رو شنیدم که گفت:پریناز خانم بیاید سوار شید... می رسونمتون.
    چپ چپ نگاهش کردم وگفتم:هر چی فکر می کنم یادم نمیاد راننده شخصی استخدام کرده باشم.
    لبخندش محو شد.. ولی اخم هم نکرد ..فقط گفت:من هم نگفتم راننده ی شما هستم...فقط می خواستم توی
    مسیری که می رسونمتون ..جزوه تون رو هم بدم..همین.
    دستم رو دراز کردم توی ماشین و گفتم:خب همین الان جزوه رو بدید..لازم نیست منو برسونید.
    به دستم که جلوش دراز شده بود نگاه کرد وگفت:چه دستای خوشگلی داری..ولی من جزوه ات رو بهت
    نمی دم..مگه اینکه بذاری برسونمت.

    خداییش ایندفعه دیگه واقعاااااا هنگ کردم...این چی گفت؟؟!!!! دستای من خوشگله؟؟!!!!این از کی انقدر
    احساس پسرخاله ای می کنه؟!!!!!!!..
    هم از حرفش خوشم اومده بود وهم به شدت حرصی شده بودم...خب خل بودم دیگه...وگرنه باید فقط یکی از
    این حسا رو می داشتم ...ولی من هر دوتاش رو داشتم...دست خودم هم نبود.

    نگاهش بین دستم وصورتم در رفت وامد بود واون لبخند هم دوباره برگشته بود روی لباش...
    سریع دستم رو کشیدم عقب..خواستم بی خیال جزوه بشم وبگم شنبه می گیرم.. ولی دیدم به شدت به جزوه ام
    نیاز دارم...
    با لحن ارومی گفتم:اقای اریا فرد..خواهش می کنم جزوه ام رو بدید...باور کنیدلازمش دارم.
    با شیطنت ابروشو انداخت بالا وگفت:نچ...نمیشه.مگه اینکه بذاری برسونمت.
    عجب گیری کردیماااااا...این چرا حرف حساب تو گوشش نمیره؟!من اگه نخوام تو منو برسونی باید کی رو
    ببینم؟!
    -چرا دارید اذیت می کنید...خب همین جا جزوه ام رو بدید دیگه...چرا باید حتما سوار ماشینتون بشم؟!
    باز مغرور شد وگفت:چون من میگم..پس سوار شو...
    وای که چقدر پرروووو بود..هیچ جوری هم از رو نمی رفت.
    -پریناز... سوار نمیشی؟!
    جانمممممممم؟؟!! باز صد رحمت تا همین چند دقیقه پیش یه خانم می چسبوند تنگش..دیگه اینو هم سانسورش
    کرد؟
    با اخم گفتم:اولا خانم ستایش...دوما.. نه سوار نمیشم...پس جزوه ام رو بدید.
    با همون شیطنت پاشو روی گاز فشار داد وگفت:خیله خب...پس شنبه برات میارم دانشگاه...با لبخند شیطونی
    ادامه داد:در ضمن پریناز...نه خانم ستایش...من اینجوری راحت ترم.
    نمی دونستم هدفش از این کارا چیه!چرا یهو رنگ عوض کرد؟!یعنی نقشه ای داره؟!
    از این بچه پررو هر چی بگی بر میاد...

    با حرص نگاهم رو چرخوندم سمت چپ که با دیدن همون ماشین مشکی مشکوک...قلبم ایستاد...اینا که هنوز
    اینجان؟!یعنی دست از سرم بر نداشتند؟!
    این یکی شیشه اش دودی نبود ومی تونستم ادمای توشو ببینم..دو تا مرد که با اینکه نشسته بودند ولی از شونه
    های پهن وقویشون می شد فهمید که هرکولین واسه خودشون..
    با دینشون که به من خیره شده بودند...دست وپاهام شروع کرد به لرزیدن وتو لحظه ی اخر که مانی اومد
    گازش رو بگیره وبره..
    در جلو رو باز کردم وپریدم تو ماشین و رو به مانی با ترس گفتم:برو..تو رو خدا سریع برو...زود باش.

    اولش با تعجب نگاهم کرد وچشماش از زور تعجب گرد شده بود. ولی وقتی اضطراب زیاد منو دید...به شدت
    پاشو روی گاز فشرد وماشین از جاش کنده شد...

    خــــــــــودمــونــ [آســــــــــ ]
    رفـــــــقــآمــــــونــ
    [خـــــــاصـــــــ ]
    دنــــــــــــیــــــــــآ
    [مـــآلــــ مـــآســــ ]
    گور پـدر اونــی کــ
    [مـــــــــآرو نـخواســـ ]
    ســــــرمـــــــــــون
    [بـــــــآلــــاســـــــتـــــــــ ]
    چــــون بالا سرمون
    [خـــــــــــــداســـــــتــــــ ]
    ایــــــــنـــم راهِــــ
    [راســـــــــــــــتـــــــ]
    واسـ اونـــــی که
    [مآرو نخواســــت ]
    واســ همین چــن
    [ جــــــمــلسـ ]
    بــــــــــه ما میگن
    [خـــاصـــــ]
    آرهـــــــــ ایـــن
    'جوریاسـ'




  10. کاربر مقابل پست »mαяαŁ« عزیز را پسندیده است:

    fereshteh (12-31-2012)

  11. Top | #6



    تاریخ عضویت
    Sep 2012
    شماره عضویت
    117302
    محل سکونت
    ایران پاک...خاک اجدادم
    نوشته ها
    6,061
    پسندیده
    6,532
    مورد پسند : 5,078 بار در 1,917 پست
    میزان امتیاز
    58

    پیش فرض

    فصل ششم


    مانی با سرعت رانندگی می کرد وخدایش هم دست فرمونش حرف نداشت.
    برگشتم تا به پشت سرم نگاه کنم ببینم هنوز دنبالمونند یا نه...
    صدای مانی رو شنیدم که گفت:داره چراغ می زنه..مثل اینکه می خواد نگهدارم.
    با ترس برگشتم سمتش وگفتم:نه نه..یه وقت نگه نداریدااااااا...تو رو خدا یه کاری کنید گممون کنند..
    خونسرد به روبه روش نگاه می کرد و کاملا مسلط رانندگی می کرد..انگار نه انگار که دارند تعقیبمون می کنند.
    با همون حالت بی تفاوتی که از روز اول نسبت به من داشت بدون اینکه نگاهم بکنه گفت:چرا دنبالت هستن؟تو کی هستی؟!!!!!!!
    به تو چه؟!یعنی چی که من کی هستم؟!نکنه فکر کرده من خلافکارم؟!!!!
    چپ چپ نگاهش کردم وگفتم:منظورتون از این حرف چی بود؟!!
    فرمون رو سریع پیچوند به سمت چپ و میدون رو دور زد...سرعت ماشین خیلی زیاد بود...می ترسیدم پلیس
    ببینتمون و مانی جریمه بشه.حالا اونش مهم نبود... اگر می پرسیدند من توی ماشین مانی چه کار می کنم وچه
    نسبتی باهاش دارم..اونوقت نمی دونستم چی باید بگم؟!!!!!ولی از طرفی هم نمی تونستم بهش بگم اروم
    برو..چون اونا حتما بهمون می رسیدند.
    نفس عمیقی کشید و گفت:اینا کی هستن؟!!!!!!!!!با تو چکار دارند؟!!!!!!!
    به تو چه؟!مگه تو فضولی؟!
    با حرص گفتم:شما به ایناش کاری نداشته باش..این یه موضوع کاملا شخصیه...
    با تمسخر نگاهش کردم و با پوزخندی که روی لبام بود گفتم: فقط اگر می تونید گمشون کن..همین.
    با غروری که همیشه توی چشماش بود نگاهم کرد و گفت:خیله خب...پس بشین و تماشا کن.

    فرمون رو چرخوند و پیچید تو یه کوچه که بزرگ و پهن بود..
    انتهای کوچه پیچید دست راست و به همین صورت چند تا کوچه رو رد کرد تا رسیدیم به خیابون اصلی...
    انقدر تند رانندگی می کرد ومسلط از پیچ ها رد می شد که من هم محکم چسبیده بودم به صندلی و با ترس جلو
    رو نگاه می کردم..اخه سرعتش خیلی زیاد بود.

    یه کم که مسیر رو طی کردیم برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم..نه..اخیش خداروشکر دیگه پیداشون نبود...
    -لطفا اروم برو..دیگه پشت سرمون نیستند.ممکنه پلیس جریمه ات بکنه.
    پوزخندی زد وسرش رو تکون داد و حرفی نزد...سرعت ماشین کمتر شده بود.

    این چرا یهو رنگ عوض کرد؟تا قبل از اینکه سوار ماشینش بشم التماسم می کرد سوار بشم تا منو برسونه..تازه
    دیگه از کلمه ی خانم هم استفاده نمی کرد وخودمونی رفتار می کرد..
    حالا چی شد؟پوزخند می زنه؟منو مسخره می کنه؟!!!!!!!!!
    من هم سکوت کردم و به بیرون زل زدم...از بس از دست کارهاش حرصی شده بودم بدون اینکه متوجه باشم
    داشتم با دسته ی کیفم کشتی می گرفتم.
    یاد جزوه ام افتادم..یهو برگشتم سمتش که اون هم با تعجب نگاهم کرد....!!
    با اخم گفتم:اقای اریا فرد لطفا جزوه ام رو بدید!!!!!!!!!
    یه دفعه اخماش باز شد وهمون لبخند جذاب مهمون لباش شد...
    وااااااااا... این چرا اینجوری می کنه؟کم کم دارم به این نتیجه می رسم که دو شخصیتیه...شاید هم باشه.ولی اخه چرا؟!!!!!!!!
    نگاهش کردم .با لبخند کمرنگی که روی لباش بود به روبه رو خیره شده بود واروم رانندگی می کرد.
    نه بابا.. بهش نمی خورد که مریض باشه..خیلی ریلکس واروم بود..
    -اقای اریا فرد..گفتم لطفا جزوه ی منو بدید.
    خندید و گفت:هنوز که نرسیدیم؟هر وقت شما رو جلوی خونه ی عمه تون پیاده کردم اونوقت بهتون میدم..باشه؟!!!!!!!!

    این چیییییییی گفت؟!!!!خونه ی عمه ام؟!!!!!!!این از کجا می دونه که من اونجا زندگی می کنم؟!!!!!!
    از پنجره به اطرافم نگاه کردم ..
    وای خدا ...این که مسیر خونه ی عمه است...!!من که هنوز بهش ادرس ندادم ..پس از کجا ادرس رو بلده؟!!!!!!!!!
    مشکوک نگاهش کردم .
    گفتم:شما از کجا می دونید من پیش عمه ام زندگی می کنم؟!اصلا شما از کجا ادرس خونه ی ما رو بلدید؟!
    احساس کردم رنگش پرید..با چشمای گرد شده از تعجب نگاهم کرد وگفت:چی؟!!!!من ..من کی گفتم ادرستون رو بلدم؟!!!!
    -شما نگفتید که ادرس رو بلدید ...ولی این مسیری رو که دارید میرید ..درست ادرس خونه ی عمه ی منه.
    احساس کردم با دستاش فرمون رو محکم فشار داد...
    با صدایی که با کمی دقت می شد لرزش رو توش تشخیص داد گفت:نه..اشتباه نکنید...من ادرستون رو بلد
    نیستم..فقط شانسی سر از اینجا در اوردیم..!!!!!!!
    نیم نگاهی به من کرد وگفت:مگه داریم درست می ریم؟!!!!
    هنوز نگاهم بهش مشکوک بود...دلایلش قانع کننده نبود.
    سرمو تکون دادم وگفتم:بله..این خیابونشونه...شما از کجا می دونستید من پیش عمه ام زندگی می کنم؟!!
    با کلافگی دستی بین موهاش کشید واز پنجره ی کناریش به بیرون نگاه کرد...صدای نفس های عمیقی که
    می کشید رو به خوبی می شنیدم..چرا انقدر کلافه بود؟!!!!!!
    روشو بر گردوند سمت من وبا حرص فرمون رو فشار داد:خب..خب..نیما از ستاره خانم شنیده بود..من هم از نیما شنیدم..واسه ی همین..وگرنه ...دلیل دیگه ای نداشت.
    یعنی داشت راست می گفت؟!!ولی ستاره به من گفته بود که به کسی چیزی نمیگه؟!!یعنی به نیما گفته؟!!نیما
    چرا باید به مانی بگه؟!!
    ای خدا چقدر سوال تو ذهنمه...اخرش دیوونه نشم خیلیه...

    وقتی بهش فکر می کردم می دیدم دلیلی نداره بهش شک کنم.چون اون یه غریبه است واز من وزندگیه من چیزی
    نمی دونه!!شاید هم راست میگه و همه ی اینا شانسی باشه...نمی دونم...نمی دونم.بهتره دیگه بهش فکر نکنم.
    -میشه ادرستون رو بدید؟تا کی باید طول این خیابون رو طی کنم؟!!!!!!
    به بیرون نگاه کردم..کوچه ی عمه رو رد کرده بودیم...
    لبخند کمرنگی زدم و گفتم:ای وای ببخشید...ازش رد شدیم.میشه برگردید؟!!!!!!!!
    نگاه خاصی بهم کرد وهمون لبخند دخترکشش نشست روی لباش وگفت:چرا نشه؟...من در خدمتم خانم!!
    باز من به این خندیدم پررو شداااا...برو در خدمت عمه ات باش..ایشششش.بچه پررووو.
    ادرس رو بهش دادم و اون هم سر کوچه نگه داشت...
    -خب حالا میشه جزوه ی منو بدید؟
    خندید و کیفش رو از روی صندلی عقب ماشین برداشت و درش رو باز کرد.
    جزوه ام رو اورد بیرون و گرفتش سمت من...
    همین که دستمو دراز کردم تا بگیرمش کشیدش سمت خودش...
    با تعجب نگاهش کردم..که دیدم با شیطنت و لبخند به من نگاه می کنه....
    ای خدا باز این متحول شد...چی میشه همیشه اخم بکنی؟!من به همون هم راضیم به خدا اینقدر به خودت زحمت
    نده خب....

    از نگاهش احساس شرم بهم دست داد...گرمم شده بود و باز قلبم توی سینه ام بیتابی می کرد.
    سعی کردم توی چشماش نگاه نکنم...نگاهمو دوختم به جزوه ام که گرفته بود توی بغلش...
    با صدای ارومی که از هیجان کمی لرزش داشت گفتم:اقای اریا فرد...پس چرا جزوه ام رو نمی دید؟خواهش
    می کنم اذیت نکنید.
    صدای شیطونش رو شنیدم که گفت:من خدایی نکرده قصد اذیت کردنت رو ندارم ...فقط...میشه نگاهم کنی؟!!
    هان؟!!!!!!...نخیر نمیشه؟!واااااا...!!
    هنوز نگاهم به جزوه ام بود...
    دستمو دراز کردم و گوشه ی جزوه رو گرفتم واروم کشیدمش سمت خودم... ولی اون محکم چسبیده بودش
    و ولش نمی کرد .
    -خواهش می کنم این کار رو نکنید...یه کاری نکنید که اگر دفعه ی دیگه هم ازم جزوه یا کمک
    خواستید..درخواستتون رو رد بکنم..خواهش می کنم ولش کنید.

    بعد از مکث کوتاهی گفت:نچ...نمیشه.گفتم بهم نگاه کن.
    ای واااای که منو اخرش دق میدی.اخه می ترسم نگاهت کنم اونوقت پررو بشی.هرچند همین جوریش هم پررو هستی.
    دوست نداشتم به حرفش گوش کنم..یعنی چی که هی رنگ عوض می کرد و از من توقع های بیجا داشت؟!مگه
    اون به جز یه هم کلاسی چیز دیگه ای هم برای من بود؟!

    با صدای خیلی اروم و گیرایی گفت:پریناز؟!!!!!!!
    با شنیدن اسمم از دهانش اون هم با این لحن دلنشین... ناخداگاه چشمام چرخید روی صورتش و نگاهم توی
    چشماش قفل شد.
    لبخند زیبایی روی لباش بود وچشماش برق خاصی داشت...
    هنوز مات چشماش و اون لحن جذابش بودم که گرمیه دستاش رو روی دستم حس کردم.هنوز گوشه ی جزوه توی
    دستام بود و اون هم دستش رو گذاشته بود روی دستم.
    ناخداگاه لرزیدم...فکر کنم بهم برق وصل کردن..نه از برق هم لرزشش بیشتر بود..شاید شک..
    ولی هرچی که بود..هم یه حس دلنشینی رو در من به وجود اورده بود وهم احساس می کردم باید هر چه زودتر
    از کنارش فرار کنم..نمی دونم چرا ...ولی ...
    احساس کردم دستش روی دستم حرکت کرد و اروم نوازشش کرد...دیگه بیشتر از این نباید اونجا می موندم...
    نه ...باید برم..
    با تمام توانم جزوه رو از توی بغلش کشیدم بیرون وبا یه خداحافظ در ماشین رو باز کردم وپریدم
    بیرون...ولی وقتی داشتم در رو می بستم شنیدم که اروم گفت:باشه...اینبار هم فرار کن...ولی...!!!!
    دیگه ادامه اش رو نشنیدم چون با تمام توانم دویدم سمت خونه ی عمه و با دستای لرزونم کلید رو از توی کیفم
    در اوردم وتوی قفل چرخوندم...
    وقتی خواستم برم داخل نیم نگاهی به سرکوچه انداختم...
    هنوز ماشینش اونجا بود واون هم درحالی که یه دستش روی لباش بود ودست دیگه اش هم به فرمون بود...
    به من نگاه می کرد..ولی دیگه لبخند نمی زد...به جاش یه اخم ملایم روی پیشونیش بود..درست مثل روز اولی
    که دیده بودمش...

    ادامه دارد...

    وارد حیاط شدم و در رو پشت سرم بستم وبهش تکیه دادم.
    قلبم توی سینه ام بیتابی می کرد.
    ناخداگاه همون دستمو که لمس کرده بود اوردم بالا و بهش نگاه کردم...
    دستموکشیدم روش..درست همون جایی که مانی لمسش کرده بود...هنوز گرمای دستش رو به خوبی حس
    می کردم...
    جزوه ام رو گرفتم جلوی صورتم وبه بینیم نزدیکش کردم ویه نفس عمیق کشیدم...
    جزوه ام بوی عطرش رو می داد...خیلی خوش بو بود...
    -دخترم چرا اینجا وایسادی؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!
    با ترس پریدم هوا و دستمو گذاشتم رو قفسه ی سینه ام ...جزوه ام از دستم افتاد که سریع خم شدم تا جمعش کنم..
    خدا رو شکر برگه ها پخش و پلا نشده بودند...
    وای عمه زهرترکم کردی که...چرا اینجوری میای..اخ قلبم.وای..
    -وا..پریناز چت شد؟!چرا رنگت پریده؟!بیا تو چرا دم در وایسادی؟!
    دستمو گذاشتم روی گونه ام و کمی ماساژش دادم تا از رنگ پریدگی در بیاد...

    نفس عمیق کشیدم وبه سمت عمه رفتم.با لبخند گونه اش رو بوسیدم و گفتمم:سلام عمه جون...خسته نباشید.چه خبر؟!
    مرموز نگاهم کرد وخندید. گفت:سلامت باشی عزیزم...خبرکه زیاده..بیا تو خودت می فهمی.
    نگاه مشکوکی بهش انداختم که خندید و گفت:چرا اینجوری نگاهم می کنی دختر؟!!بیا برو تو ..برو..!!
    دستش رو گذاشت پشت کمرم و هولم داد به سمت در ...خنده ام گرفته بود...یعنی خبرا تو خونه است؟!!
    وارد خونه شدم ..چشمام از زور تعجب و هیجان گرد شد...!!!!!!!!!!!!
    دویدم سمتشون و با ذوق گفتم:بابا...مامان...الهی قربونتون برم..!!!!
    مامان زودتر خودش رو بهم رسوند و محکم بغلم کرد...
    با گریه گفت:الهی فدات بشم مادر...چقدر لاغر شدی.دلم برات تنگ شده بود...عزیز دل مادر.
    هم خنده ام گرفته بود وهم بغض داشتم...حالا خوبه همه اش چند روز ازشون دور بودما..یعنی تو این چند روز
    کلی لاغر شده بودم؟!!!!!! وااااااا!!!!!!!!!
    از گریه ی مامان من هم بغض کرده بودم...
    -الهی قربونت بشم..مامانی دله من هم براتون تنگ شده بود...خیلی زیاد...
    از دیدنشون خیلی خوشحال بودم..دلم واسه ی هر دوتاشون تنگ شده بود.
    از اغوشش اومدم بیرون و محکم گونه اش رو بوسیدم.
    چشماش از اشک خیس بود..به زور لبخند زد و اروم زد به بازوم و گفت:دختر تو هنوز یاد نگرفتی منو اینجوری نبوسی؟!
    وای خدا چقدر دلم واسه ی شنیدن این جمله اش تنگ شده بود...اشکم روی صورتم اروم اروم چکید و نگاهم به
    بابا افتاد.

    اون هم اشک توی چشماش جمع شده بود ولی گریه نمی کرد...مردونه وایساده بود و به من و مامان نگاه می کرد
    ولبخند روی لباش بود...
    دویدم سمتش و در اغوشش فرو رفتم...از اینکه الان پیشم بودند احساس امنیت می کردم...بابا منو به سینه اش
    فشرد واروم زمزمه کرد:دخترم...حالت خوبه؟توی این مدت اذیت نشدی؟!!
    از اغوشش اومدم بیرون وبا پشت دست اشکام رو پاک کردم و گفتم:ممنون بابایی...حالم خوبه خیالتون راحت.
    شونه هامو توی دستاش گرفت و به چشمام خیره شد:دخترم...این چند روز که اینجا بودی اتفاقی که برات نیافتاد؟!
    متوجه چیز مشکوکی نشدی؟!
    توی دلم گفتم:اوه...بابا کجای کاری؟!!هر چی... چیز مشکوکه اینجا ریخته..به نظرم همه یه جورایی مشکوک
    می زنند.
    ولی چون اونا تازه از راه رسیده بودند وخستگی رو می شد از چشما و صورتشون خوند... با لبخند ظاهری
    گفتم:بابا بهتره بعدا در موردش حرف بزنیم.شما الان خسته اید شب در موردش حرف می زنیم باشه؟
    از چشماش می خوندم که راضی نشده ...ولی اروم سرشو تکون داد و گفت:باشه...پس شب مفصلا باید باهات حرف بزنم
    دخترم..یه چیزایی هست که حتما باید بدونی..باشه؟
    لبخند زدم وگفتم:باشه بابا...هر چی شما بگی.

    اون روزناهار به هممون مزه داد...در کنار خانواده ام بودم واز وجودشون لذت می بردم...حس ارامشی که توی
    این چند روز ازم دور شده بود..حالا با تمام وجود حسش می کردم وخوشحال بودم.

    بعد از ناهار پدر ومادرم رفتند تا کمی استراحت بکنند.
    من هم رفتم توی اتاقم ...به جزوه ام که روی تخت افتاده بود نگاه کردم.
    عجب جزوه ی پر دردسری بودااااا...به خاطرش امروز چه کارا که نکردم...

    پیش خودم گفتم:چرا اجازه دادم مانی دستمو لمس بکنه؟!چرا یه کشیده ی جانانه نخوابوندم توی صورت مثل
    ماهش..؟!!چرا در برابر مانی کم میارم؟!چرا نمی تونستم نگاهش رو روی خودم تحمل بکنم؟!
    چرااااااااا؟؟؟؟؟
    ولی جوابی برای سوالام نداشتم...یا اگر هم داشتم دوست نداشتم به زبون بیارم.
    روی تختم دراز کشیدم و جزوه ام رو برداشتم...صفحه ی اول رو اوردم و...
    با چیزی که دیدم چشمام چهارتاشد...بله.. بله...؟؟!!!!!!!!! این دیگه چیه؟؟؟؟؟!!!!!!

    **
    {تا دشت پرستاره اندیشه های گرم
    تا مرز ناشناخته ی مرگ و زندگی
    تا کوچه باغ خاطره های گریز پای
    تا دشت یادها
    پرواز کن
    پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من...}

    **
    صدبار این شعر رو خوندم...
    منظورش چیه؟!!وای نکنه...یعنی از این کارش منظور داره؟!!

    جزوه رو پرت کردم روی تختم و دستام رو گذاشتم روی صورتم...
    چرا اینجوری شد؟چراااااااا؟؟!!!!

    ادامه دارد...

    اخه منظورش از این کارها چیه؟!!!!!چرا هی مثل افتاب پرست رنگ عوض می کنه؟!!!!!!!
    به جزوه ام که کنارم روی تخت افتاده بود نگاه کردم..برش داشتم و باز به اون شعر خیره شدم...انگشت اشاره ام
    رو به ارومی روش کشیدم و زیرلب زمزمه کردم:مانی.. چی از جونم می خوای؟!چرا نمی تونم بشناسمت؟!تو
    کی هستی؟!!!!

    با خودم تکرار کردم:اون کیه؟!..چرا یه دفعه وارد زندگیم شد؟!واقعا چرا؟!!
    روی تختم نشستم وبه اتفاقاتی که تا به الان بینمون افتاده بود فکر کردم...

    به اخماش..به نفرت توی چشماش ...به حرف هایی که در مورد دخترا می زد...به لج و لجبازی هاش...

    ذهنم رفت به اون روزی که جونمو نجات داد و توی بغلش بودم...واقعا اون لحظه یه ارامش خاصی رو توی
    وجودم حس کردم...
    به رفتاراخیرش فکر کردم که 180 درجه با اون مانی که برای اولین بار دیدمش فرق می کرد..!!
    .به اینکه چرا یهو افتابی و خندون می شد ویهو ابری ورعد وبرقی...!!
    به این فکر کردم که اون چطور فهمیده بود من پیش عمه ام زندگی می کنم؟!!گفت از نیما شنیده که نیما هم از ستاره
    شنیده...باید باور کنم؟!
    ادرس رو بلد بود...حاضرم قسم بخورم که ادرس رو می دونست..وگرنه حواسم بود که سر یه پیچ دقیقا فرمون
    رو چرخوند به سمت همون خیابونی که خونه ی عمه ام توش بود...
    موقع رانندگی خیلی تسلط داشت...دقیق بود...خونسرد بود وبا این خونسردیش طرف مقابل رو مغلوب
    می کرد...با چشماش منو جادو می کرد...

    اون نمی تونسته همین جوری ادرس رو بلد باشه..شاید از مدارکم توی دانشگاه فهمیده...ولی نه این هم نمیشه که
    هر کی دلش خواست به مدارک دانشجوها دسترسی داشته باشه...
    شاید ***** داره...ولی چرا باید بخواد ادرسم رو بدونه؟!!دلیلش برای این کار چیه؟!!

    باید امشب به ستاره زنگ بزنم وبپرسم که اون به نیما چیزی گفته؟!!
    اصلا چرا امشب؟!همین الان بهش زنگ می زنم..اره...باید هر چه زودتر سر از کارش در بیارم...

    ای وای امروز یادم رفت برای گوشیم باطری بخرم...یادم افتاد شماره اش رو توی دفترچه ی تلفن جیبیم نوشتم...
    سریع رفتم طرف کیفم وبازش کردم...توی دفترچه دنبال اسمش گشتم تا اینکه پیداش کردم...خودشه..

    رفتم توی حال و گوشی تلفن رو برداشتم وشماره ی ستاره رو گرفتم.
    بعد از چند تا بوق که خورد..ستاره با لحن جدی جواب داد:بله بفرمایید.
    -الو..سلام...ستاره منم پریناز...
    با تعجب گفت:اااا..سلام.پری تویی؟!شماره رو نشناختم خوبی؟!
    -مرسی گلم.تو خوبی؟چه خبر؟
    مکث کوتاهی کرد وگفت:هیچی ..خبری نیست.امروز نیما همه ی کارا رو تنهایی کرده بود..شب سال نو نامزدیمه..میای تهران؟!!
    لبخند ماتی زدم وگفتم:معلوم نیست ستاره جون...امروز خانواده ام اومدند اینجا.نمی دونم که میتونم بیام یا
    نه...ولی اگر هم نتونستم بیام شرمنده...ایشاالله مبارکت باشه عزیزم.
    -این حرفا چیه پری جون...شرمندگی نداره .درکت می کنم.
    صدامو صاف کردم وگفتم:ستاره یه سوالی ازت داشتم.
    -بپرس..چه سوالی؟!!
    مکث کردم...می ترسیدم اون جوابی رو که می خوام بهم نده...

    -ستاره..تو...به نیما گفتی که من خونه ی عمه ام زندگی می کنم؟!!!!
    صدای ستاره مثل پتک توی سرم خورد:نه پریناز...تو گفتی به کسی نگو من هم نگفتم ...حتی به نیما هم چیزی نگفتم چون دلیلی نداشت که بخوام بگم...چیزی شده پری؟!!!! الو..الو پری...
    گوشی از دستم افتاد زمین...مانی..مانی دروغ گفته بود؟؟؟؟!!!!!!!
    اون کیه؟!چرا...وای خدا دارم دیوونه میشم...خودت کمکم کن..اخه اینجا چه خبره؟!

    صدای ضعیف ستاره از توی گوشی که روی زمین افتاده بود به گوشم می رسید...
    با دستای لرزون برش داشتم وصدامو صاف کردم وگفتم:الو..ستاره.. تو مطمئنی که... به نیما یا مانی چیزی نگفتی؟!
    صدا نگرانش به گوشم خورد:پری تو چت شده؟!چرا بغض کردی؟!اره به خدا من چیزی بهشون نگفتم..مگه چی شده؟!!!!
    اشکام رو پاک کردم وگفتم:چیزی نیست...الان نمی تونم حرف بزنم..شنبه می بینمت..فعلا!!!!

    سریع تلفن رو گذاشتم سر جاش وبه طرف اتاقم دویدم...خودمو پرت کردم روی تختم وهمزمان اشکام خود به
    خود از چشمام روی گونه هام جاری شد.
    نمی دونم چرا گریه ام گرفته بود...هیچ دلیلی نداشت که گریه بکنم.. ولی اشکام بی اراده از چشمام می چکید
    ومن هم هیچ کنترلی روشون نداشتم.

    مرتب صدای ستاره توی سرم می پیچید:به خدا من چیزی بهشون نگفتم...تو گفتی نگو من هم نگفتم...نگفتم..نگفتم!!!!!!
    پس مانی از کجا می دونست!؟اون کیه!!کیه؟!
    این سوال بزرگی بود که من جوابی براش نداشتم...
    واقعا مانی اریا فرد کی بود؟!!چرا نمی تونم بشناسمش...از جون من چی می خواد؟!!
    ای خدا خودت کمکم کن...کمکم کن.

    ادامه دارد...

    چشمامو باز کردم واروم روی تخت نشستم.من کی خوابم برد؟!
    کش و قوسی به بدنم دادم و از تخت اومدم پایین و به سمت میز ارایش رفتم وموهامو شونه زدم وبالای سرم با
    گیره بستم...
    از توی اینه به چشمام خیره شدم...باز دوباره به یاد مانی افتادم..
    سرمو تکون دادم و زیر لب زمزمه کردم:نه...نباید بذارم اون بیشتر از این ذهن و فکرم رو به خودش مشغول
    بکنه...نمی خوام خودم رو درگیر مانی بکنم...خودم به اندازه ی کافی مشکلات تو زندگیم دارم دیگه نمی خوام
    اونو هم بهش اضافه بکنم.
    ولی نمی تونستم..اون ناخواسته وارد قلبم شده بود وبه هیچ وجه هم نمی تونستم از قلبم بیرونش کنم...این دست من نبود..
    با کلافگی از اتاقم اومدم بیرون..هوا تاریک شده بود.
    بابا و مامان و عمه توی پذیرایی نشسته بودند و حرف می زدند...
    -سلام...
    با صدای من دیگه حرفشون رو ادامه ندادند وبه من نگاه کردند.
    روی لب همشون لبخند بود...من هم بالبخند رفتم وکنار مامان نشستم.سرمو گذاشتم روی شونه اش و اون هم با
    مهربونی موهامو نوازش کرد...
    صدای پدرم رو شنیدم که گفت:پریناز تو این مدت متوجه مورد مشکوکی نشدی؟!!
    با غم نگاهش کردم...اخه چی بگم؟!تو این مدت من متوجه تنها چیزی که نشدم مورد غیرمشکوک بوده...این
    وسط همه یه جورایی مشکوک می زنند...یکیش مانی...
    با یاد مانی اه کشیدم و سرم رو انداختم پایین.

    -چرا بابا...یه ماشین مشکی الان دوروزه که منو تعقیب می کنه...ولی هر دفعه شانس باهام یار بوده و یه
    جوری از دستش فرار کردم.

    نمی دونم چرا زبونم توی دهانم نمی چرخید که اسم مانی رو هم بیارم...

    بابا چشماش رو ریز کرد و گفت:ادمای توشو هم دیدی؟!منظورم اینه که می تونی بگی قیافه هاشون چه جوری
    بود؟!مشخصاتشون رو می تونی بگی؟!
    سرمو تکون دادم وگفتم:اره..این یکی ماشین شیشه هاش دودی نبود..دو تا ادم گردن کلفت لنگه ی همونایی که
    توی تهران بودند...یکیشون موهای صاف و پری داشت..اره..انگار همین
    جوری بود درست تو خاطرم نیست...ولی اون یکی..اومممم..موهاش کوتاه بود و سبیل داشت...

    چشمای بابا خندون شد ویه دفعه بلند زد زیر خنده...حالا بخند کی نخند...
    من و مامان وعمه با چشمای گرد شده از تعجب نگاهش می کردیم...
    بابا چش شد؟!!چرا می خنده؟!!کجای حرف من خنده داشت؟!!پس چرا من خنده ام نمی گیره؟وااااااا...!!

    خــــــــــودمــونــ [آســــــــــ ]
    رفـــــــقــآمــــــونــ
    [خـــــــاصـــــــ ]
    دنــــــــــــیــــــــــآ
    [مـــآلــــ مـــآســــ ]
    گور پـدر اونــی کــ
    [مـــــــــآرو نـخواســـ ]
    ســــــرمـــــــــــون
    [بـــــــآلــــاســـــــتـــــــــ ]
    چــــون بالا سرمون
    [خـــــــــــــداســـــــتــــــ ]
    ایــــــــنـــم راهِــــ
    [راســـــــــــــــتـــــــ]
    واسـ اونـــــی که
    [مآرو نخواســــت ]
    واســ همین چــن
    [ جــــــمــلسـ ]
    بــــــــــه ما میگن
    [خـــاصـــــ]
    آرهـــــــــ ایـــن
    'جوریاسـ'




  12. 2 کاربر پست »mαяαŁ« عزیز را پسندیده اند .

    *Negah* (04-30-2013),fereshteh (12-31-2012)

  13. Top | #7



    تاریخ عضویت
    Sep 2012
    شماره عضویت
    117302
    محل سکونت
    ایران پاک...خاک اجدادم
    نوشته ها
    6,061
    پسندیده
    6,532
    مورد پسند : 5,078 بار در 1,917 پست
    میزان امتیاز
    58

    پیش فرض

    وقتی خوب خندید و اشکاش رو که به خاطر خنده توی چشماش جمع شده بود رو پاک کرد با صدای خندونی
    گفت:دخترم..اونا که ادم ربا نبودند...!!!!
    من و مامان هم زمان گفتیم:چییییییی؟؟؟؟؟!!!!!
    بابا با لبخند سرشو تکون داد وگفت:اونا ادم ربا نیستند...من اونا رو برای محافظت از تو فرستادم دخترم.
    -چی؟!یعنی اون دوتا گردن کلفت محافظای من هستند؟!
    پس بگو چرا امروز چراغ می زد تا مانی نگه داره...چون محافظم بودند نه...هه منو باش چقدر ترسیدم.اوه اوه
    چه اکشن بازی هم در اورده بودیم.پس همه اش بیخودی بود؟!!
    -بابا پس چرا زودتر به من نگفتید؟
    -دخترم دیروز زنگ زدم. ولی ظاهرا خطهای تلفن قطع بود و تلفن تو هم خاموش بود..نگران شده بودیم..این
    شد که ما اومدیم اینجا تا برات بگم موضوع چیه.
    -پس این دو روز بیخودی نگران بودم؟!
    بابا اروم سرشو تکون داد وبا لبخند مهربونی گفت:اره دخترم...با سرگرد همتی مشورت کردم واون گفت
    می تونم برات محافظ بذارم ..ولی به صورت نامحسوس ..که اگر خدایی نکرده اون ادما پیداشون شد و خواستند اذیتت بکنند ما بتونیم بفهمیم .چون با وجود محافظ خودشون رو نشون نمیدن و یا اگر هم بدن اون موقع وضعیت بدتر میشه.این کار بهتر بود...
    -بابا.. سرگرد همتی کیه؟!!من تا به حال اسمش رو نشنیدم.
    خندید وگفت:سرگرد همتی شوهر خواهر حمید ه...حمید بهم معرفیش کرد .توی تهران زندگی می کنه و به
    راحتی می تونه بهمون کمک بکنه.
    اااااا پس شوهر عمه ی علیرضا خان هستند!!...راستی انگار دیگه بابا ازش حرفی نمی زنه..خدایش تو این
    موقعیت فقط اونو کم دارم.
    -بابا شما نمی خوای به من بگی اونا کی هستند؟!چرا می خوان منو بدزدند؟!
    بابا نیم نگاهی به من کرد وسرش رو انداخت پایین و گفت:چرا دخترم..میگم ..فعلا کمی صبر کن..باشه؟در
    ضمن اونا نمی خوان بدزدنت..اونا با من هم مشکل دارند..اونا هدفشون یه چیز دیگه است!!!!
    کاملا گیج شده بودم...از حرفای بابا چیزی سر در نمی اوردم.
    یه دفعه یاد یه موضوعی افتادم...
    -بابا دفعه ی اول ماشینشون یه ون مشکی بود ولی... امروز یه ماشین مدل بالا ی مشکی بود..به نظرتون این
    مشکوک نیست؟!!
    بابا کمی فکر کرد و بعد رو به من گفت:چرا..اونایی که من استخدام کردم همون ماشین مدل بالاست ولی.. اون
    ون مشکی...نمی دونم..
    نگاهم کرد وگفت:دخترم بیشتر مواظب خودت باش..به هر کسی اعتماد نکن...اینو بهم قول میدی؟!
    با این حرف بابا یخ زدم..رنگم پرید..به هر کسی اعتماد نکنم؟!!!!
    یعنی..مانی هم...نه نه... اون اینجوری نیست...مانی ادم خوبیه..اینو قلبم بهم میگه..اون نمی تونه..نه ..
    سرمو تکون دادم وبه بابا چشم دوختم..منتظر به من نگاه می کرد.
    با صدای لرزونی گفتم:باشه بابا..قول میدم.

    ولی هنوز توی فکر بودم ..به مانی فکر می کردم...که با حرف بابا به خودم اومدم...
    نگاه خاصی بهم کرد وگفت:راستی فردا شب خونه شون دعوتمون کرده...
    هان؟کی؟!!!!
    -کی بابا؟!!
    -حمید رو میگم دیگه...مگه بهت نگفتم ؟!توی یکی از شهرستان های اصفهان زندگی میکنند...فردا ظهر
    حرکت می کنیم و تا عصر هم می رسیم.
    گنگ نگاهش کردم وگفتم:نه..شما نگفته بودی...چند ساعت راهه؟!
    کمی فکر کرد و گفت:یه 2 یا 3 ساعتی هست..زیاد دور نیست..
    -مگه شما دوستتون رو هم دیدید؟!
    بابا به مامان نیم نگاهی انداخت وبا لبخند گفت:اره..دیروز خودش تنها اومد و با هم حرف زدیم.البته قبلا باهاش
    تلفنی حرف زده بودم.من هم باهاش در این مورد مشورت کردم که اون هم شوهر خواهرش رو بهم معرفی
    کرد وبا هم رفتیم پیش سرگرد همتی..و مابقیه ماجرا...راستی...
    نگاهش کردم که مرموز خندید وگفت:فرداعلیرضا هم هست..می تونی ببینیش و اونوقت بهتر تصمیم بگیری.

    ای وای خدا بابا که هنوز دست بردار نیست...

    خودم رو زدم به اون راه وگفتم:خب من برای شنبه یه امتحان مهم دارم..نمی تونم بیام..تازه حوصله ی مهمونی
    هم ندارم.
    نگاه بابا دیگه خندون نبود .جدی نگاهم کرد وگفت:پریناز با من بحث نکن..امتحان شنبه ات رو هم بهانه
    نکن..همین که گفتم تو فردا با ما میای..فهمیدی؟تازه..خواهرم رو هم دعوت کرده..اون هم با ما میاد..
    عمه با لبخند گفت:سینا جان من کجا پاشم بیام؟شما اصل کاری هستید من واسه چی بیام؟
    بابا به روش لبخند زد وگفت:نه خواهر..حمید گفت دوست داره که تو هم باشی...
    عمه دیگه چیزی نگفت.. ولی من گفتم:اخه بابا...من که گفتم قصد ازدواج ندارم.اصلا من این علیرضا رو

    نمی شناسم که بخوام...
    سکوت کردم وسرم رو انداختم پایین...بغض بدی نشسته بود توی گلوم ونمی ذاشت درست حرف بزنم.
    بابا حرف اخر رو زد وگفت:پریناز تو می دونی که من یه حرف رو چند بار تکرار نمی کنم..همین که گفتم ما
    فردا ظهر حرکت می کنیم ..پس اماده باش...تو باید با علیرضا حرف بزنی و...
    نفسش رو با حرص فوت کرد بیرون وبا کلافگی از جاش بلند شد ورفت توی حیاط...
    من هم خودم رو انداختم توی بغل مامان و گریه کردم..
    -اروم باش دخترم...چرا خودتو اذیت می کنی؟حالا تو علیرضا رو ببین شاید پسندیدیش عزیزم...شاید همون
    کسی بود که تومی خوای..باشه عزیزم؟
    نمی تونستم حرف بزنم...حتی سرمو هم تکون ندادم...
    من علیرضا رو هیچ جوری نمی تونستم به عنوان همسرم قبول بکنم..چون..چون قلب من متعلق به یکی دیگه
    بود...اره به خودم که نمی تونستم دروغ بگم..
    قلب من مال مانی..همون پسر سرد وخشک ومغروری که منو شیفته ی خودش کرده...
    غرورش رو دوست دارم..حتی اون اخم جذابی که اکثر اوقات مهمون پیشونی و ابروهاشه رو دوست دارم...
    این قلب مال مانی... نه علیرضا..نمی تونم..
    خدایا چکار کنم؟...یعنی مانی هم منو دوست داره؟پس چرا اینکارا رو می کنه؟
    من مانی رو خوب نمی شناسم..حتی از اینکه ادرسمو می دونست هم نسبت بهش شک دارم...
    درسته بهش شک دارم ولی عشقم قوی تره ونمی ذاره به این موضوع فکر کنم و درست تصمیم بگیرم.
    حرفاش ورفتارش همه جوره مشکوکه...ولی دست خودم نیست..می خوامش..دوستش دارم...غرورش
    زیباست و من عاشقشم...

    باید چکار کنم؟!!!!...نمی دونم..نمی دونم.

    ادامه دارد...

    -پریناز پس کجایی دخترم؟بیا دیگه بابات منتظره.
    از توی اتاق داد زدم:اومدم مامان..یه کم دیگه صبر کنید.
    شال ابی ام رو روی سرم مرتب کردم و به خودم توی اینه نگاه کردم.
    نارضایتی ازچشمام و صورتم کاملا معلوم بود.اصلا دوست نداشتم با علیرضا رو به رو بشم.
    ای خدا چی میشه الان که داریم می ریم اونجا این علیرضا خان خونه نباشه؟!...
    کیف ابی و سفیدم رو که با مانتو و شالم ست بود رو برداشتم واز اتاق اومدم بیرون...
    توی حیاط..عمه ومامان حاضر و اماده ایستاده بودند و معلوم بود منتظر من هستند.
    روی لباشون یه لبخند مهربون بود... ولی من حتی نمی تونستم یه پوزخند بزنم چه برسه به لبخند...

    قرار بود با ماشین من بریم..بابا رانندگی می کرد..مامان جلو نشست ومن وعمه هم روی صندلی عقب نشستیم...
    توی مسیر همه سکوت کرده بودند وفقط صدای اهنگی که توی پخش می خوند..فضای ماشین رو پر کرده بود...

    با شنیدنش یاد مانی افتادم...یعنی الان داره چکار می کنه؟!!!!...

    لینک اهنگ امیدوارم ازش خوشتون بیاد: [لطفا جهت مشاهده لینک ها ثبت نام کنید.]

    *تو هستی همه عشق من
    تموم بود ونبود من
    به یاد خاطره هامون
    بیا و قلبم رو نشکن
    بیا که من توی تنهایی
    ندارم امروز و فردایی
    تا تو نیایی پیش من
    نمی خوام دیگه دنیایی
    ولم نکن توی تنهایی...ولم نکن توی تنهایی...*

    اهنگش خیلی خوشگل بود..توی اون لحظه کاملا با احساس من می خوند...خیلی دلم می خواست الان تنها بودم و
    می تونستم به راحتی بزنم زیر گریه...
    دلم براش بی تابی می کرد...مانی...با اوردن اسمش قلبم می خواست از جاش کنده بشه...

    *بیا که بی تو دلم خونه
    کم داره تو رو این خونه
    بیا که خورده قسم قلبم
    که دیگه قدرتو می دونه
    تو رفتی وهمه احساسم
    شکسته شد توی تنهایی
    کجایی ببینی پشت سرم
    می زنن بی تو چه حرفایی
    بیا که غرور قلب من
    شکسته شد توی تنهایی
    تا تو نیایی پیش من
    نمی خوام دیگه دنیایی
    ولم نکن توی تنهایی...ولم نکن توی تنهایی...*

    قطره اشکی رو که می خواست روی گونه ام بچکه و منو رسوا بکنه... سریع پاکش کردم وسرم رو چسبوندم به
    شیشه ی پنجره ی ماشین...
    با بغض به بیرون خیره شده بودم و توی دلم اسم مانی رو صدا می زدم...

    صدای بابا به گوشم خورد:دیگه رسیدیم...
    قلبم تند تند می زد...دوست نداشتم علیرضا رو ببینم..اون نمی تونست جای مانی رو توی قلبم بگیره.به هیچ
    وجه..اصلا امکانش وجود نداشت.
    -ااااا این علیرضا نبود؟!!!!...پس کجا داره میره؟!!!!
    با صدای پر از تعجب بابا ناخداگاه سرم رو بلند کردم وبه پشت سرم نگاه کردم...یه ماشین مدل بالای
    مشکی..راننده اش رو نمی تونستم ببینم...فاصله اش هی دور ودورتر می شد...

    به بابا نگاه کردم که دیدم از توی اینه به من خیره شده...
    با بی تفاوتی تکیه دادم به پشتی... ولی در دل خدارو هزاران بار شکرمی کردم که الان علیرضا خونه
    نیست...چه زود دعام مستجاب شداااااا.
    بابا جلوی یه در بزرگ که رنگش قهوه ای سوخته بود نگه داشت...همزمان هر چهار تا در باز شد وهممون از
    ماشین پیاده شدیم.
    از بیرونش معلوم بود خونه ی بزرگیه...بابا به سمت در رفت وزنگ رو فشرد..ایفن تصویری بود .چند لحظه
    بعد صدای یه مرد توی ایفن پیچید:بفرمایید خواهش می کنم...
    در با صدای تیکی باز شد و ...رفتیم تو...
    از دیدن حیاط خونه...دهانم باز موند...واااااااای خدا اینجا چقدر خوشگلههههه....!!!!!!!
    حیاط که نه باغ بود..اصلا یه تیکه از بهشت بود که روی زمین قرارش داده بودند...دور تا دور حیاط درختای
    بلند و بید مجنون بود ... گلهای رنگارنگ وخیلی خوشگلی دور تادور باغ رو پوشش داده بود...

    سرمو چرخوندم...یه استخر خیلی بزرگ گوشه ی حیاط بود که انگار اب توش نبود...

    اوه اوه..من چقدر از بابا اینا عقب افتادم...دویدم سمتشون و وقتی بهشون رسیدم نفس نفس می زدم...
    مامان رو به من گفت:دختر چته؟چرا میدوی؟!نکن زشته...
    با اعتراض گفتم:ااااا مامان زشت چیه؟!مگه دویدن عیبه؟!
    مامان با لبخند چشم غره رفت وگفت:بسه...یه امروز رو خانم وسنگین باش..باشه؟!
    -وااااااا مامان مگه من روزای دیگه خانم نبودم که اینو میگی؟!اصلا مگه اینا کین؟!..فوق فوقش ادمن دیگه
    نه؟!!
    مامان اروم زد رو دستشو گفت:این حرفا چیه دختر؟!!!!خب معلومه که ادمن...
    دیگه رسیده بودیم به در ورودیشون ونتونستم جواب مامانم رو بدم...
    در باز شد ویه اقایی که لباس خدمتکارا تنش بود...جلومون ظاهر شد...
    -سلام خوش امدید ..لطفا از این طرف خواهش می کنم...
    به به چه لفظ قلم...نوکراشون چه باحالن...
    اون افتاده بود جلو ما هم پشت سرش ...تا اینکه یه زن ومرد شیک پوش وجذاب که البته به سن مامان وبابام
    بودند اومدند جلو ومرد اول با بابا دست داد وروبوسی کرد وبعد به ما خوش امد گفت.
    اون خانم هم با ناز با هر سه تامون دست داد و روبوسی کرد..
    ولی هوا رو می بوسید نه گونه ی مارو...اخه هوا هم بوسیدن داره؟!!!!..اهان لابد می ترسه رژش پاک بشه...
    بعد از اینکه هوای کنار گونه ام رو بوسید سرشو برد عقب وبا لبخند خوشگلی به من خیره شد...من هم از شرم
    سرمو انداختم پایین..خوب می دونستم چرا داره اینجوری نگاهم می کنه..نگاهش خریدارانه بود واین منو معذب
    می کرد...
    دستشو گذاشت پشت کمرم ورو به هر سه تامون گفت:بفرمایید خواهش می کنم..چرا اینجا ایستادید..
    بابا همراه دوستش که همون اقا حمید بود ...مردونه دست انداخته بودند دور شونه ی هم و دوستانه
    می خندیدند..رفتند سمت پذیراییشون...
    روی مبلای خوشگل و گرون قیمتشون نشستیم و بابا با اقا حمید مشغول صحبت شد..
    به اطرافم نگاه کردم..پر بود از دکوری ها ومجسمه های عتیقه و زیبا...تابلو های بی نظیری به دیوار زده بودند
    که چشم هر بیننده ای رو به خودش خیره می کرد...
    نه باباااااا خرپول بودند...
    زبونم رو گاز گرفتم..وا پریناز این چه طرز حرف زدنه؟
    ..خیلی خب بابا ببخشید..همچین زیادی مایه دارن..خوب شد؟
    اره این بهتره...
    خودم هم با خودم درگیر بودما..

    -بفرمایید خانم.
    هان؟!!با من بود؟!!
    به رو به روم نگاه کردم..یکی از خدمتکارای خانم خم شده بود و ظرف میوه روگرفته بود جلوم...
    با لبخند تشکر کردم وچیزی برنداشتم...
    میوه می خوام چه کار؟!...خدا کنه این چند ساعت تموم بشه زودترپاشیم بریم...
    چای تعارف کردند برداشتم..این یکی رو باید می خوردم چون گلوم حسابی خشک شده بود...
    سمیرا خانم با مامان و عمه گرم گفت و گو بود ومن هم داشتم مگس های فرضی رو می پروندم...
    با حرفی که بابا زد گوشام تیز شد...
    -حمید جان علیرضا خونه نیست؟!
    یه دفعه سمیرا خانم که داشت با مامان حرف می زد ساکت شد وبه شوهرش زل زد...از نگاهش نگرانی
    می بارید...
    اقا حمید لبخند ظاهری زد وگفت:نه..توی شرکت براش یه کاری پیش اومد..مجبور شد سریع بره..
    اخه بخشی از کارهای شرکت رو اون انجام میده...البته عذرخواهی کرد و گفت اگر بتونه زود خودش رو
    می رسونه...

    کاملا معلوم بود که به زور داره حرف می زنه واون لبخندش دلخوش کنکه...واقعی نیست.
    بابا هم لبخند زد وگفت:باشه..حالا حالاها وقت بسیاره..ایشاالله یه وقت دیگه قسمت باشه ببینیمش...
    سنگینیه نگاهی رو روی خودم حس کردم و وقتی سرمو چرخوندم دیدم..سمیرا خانم با افسوس به من خیره شده..
    وااا این دیگه چش بود؟!!چرا اینجوری نگام می کنه؟!!
    به روش لبخند زدم..اون هم لبخند غمگینی زد وسرشو برگردوند...اینا یه چیزیشون می شدااااا.

    راستی فامیلیشون چیه؟!!!!..چرا تا به الان در موردش از بابا چیزی نپرسیدم؟!!!!..
    خب معلومه چون برام مهم نبود که بپرسم..اصلا به من چه فامیلیشون چیه...هر چی می خواد باشه!!!!!!!
    باز حرفها از سر گرفته شد و باز این وسط فقط من تک وتنها افتاده بودم یه گوشه...
    البته خودم رو جوری نشون می دادم که انگار دارم به حرف مامان و سمیرا خانم وعمه گوش می دم ولی خدایش
    اینجوری نبود...تموم ذهنم رو مانی به خودش اختصاص داده بود ویه کوچولو موچولو هم به علیرضا فکر
    می کردم که چرا با اینکه می دونسته ما میایم باز هم رفته شرکت؟!!!!چرا پدر ومادرش به زور در موردش حرف می زنند؟

    ای خدا حالا باید بگم... این علیرضا کیه؟!!!!!!!...به به ...کم بود جن و پری یکی هم از دریچه می پرید...!!
    مانی کم بود..این یکی هم بهش اضافه شد...اینا چرا انقدر مشکوکن؟!!!!

    خــــــــــودمــونــ [آســــــــــ ]
    رفـــــــقــآمــــــونــ
    [خـــــــاصـــــــ ]
    دنــــــــــــیــــــــــآ
    [مـــآلــــ مـــآســــ ]
    گور پـدر اونــی کــ
    [مـــــــــآرو نـخواســـ ]
    ســــــرمـــــــــــون
    [بـــــــآلــــاســـــــتـــــــــ ]
    چــــون بالا سرمون
    [خـــــــــــــداســـــــتــــــ ]
    ایــــــــنـــم راهِــــ
    [راســـــــــــــــتـــــــ]
    واسـ اونـــــی که
    [مآرو نخواســــت ]
    واســ همین چــن
    [ جــــــمــلسـ ]
    بــــــــــه ما میگن
    [خـــاصـــــ]
    آرهـــــــــ ایـــن
    'جوریاسـ'




  14. 2 کاربر پست »mαяαŁ« عزیز را پسندیده اند .

    *Negah* (04-30-2013),fereshteh (12-31-2012)

  15. Top | #8



    تاریخ عضویت
    Sep 2012
    شماره عضویت
    117302
    محل سکونت
    ایران پاک...خاک اجدادم
    نوشته ها
    6,061
    پسندیده
    6,532
    مورد پسند : 5,078 بار در 1,917 پست
    میزان امتیاز
    58

    پیش فرض

    فصل هفتم


    به زور برای شام نگهمون داشتند...دیگه حسابی کفری شده بودم..مگه قرار نبود دعوتشون فقط برای عصرونه
    باشه؟
    خدا خدا می کردم یه دفعه سر و کله ی علیرضا پیدا نشه که اون موقع دیگه راه فراری نداشتم...

    سمیرا خانم رو به من گفت:عزیزم مثل اینکه حوصله ات سر رفته..ببخش تو رو خدا ... برو تو حیاط و
    اطراف رو نگاه کن..اینجا که حوصله ات سر میره دخترم.
    ای که الهی خدا هر چی می خوای دو دستی بهت بده...از اول همینو می گفتی.مردم از بس مگس وپشه پر
    دادم...
    با لبخند گفتم:مرسی سمیرا خانم...اشکالی نداره؟
    اخم بامزه ای کرد وبا لبخند گفت:وااااا دختر این حرفا چیه؟برو هر چقدر می خوای این اطراف رو ببین..کی
    بهتر از تو عزیزم...تو رو خدا اینجا احساس غریبگی نکن..باشه؟

    به خاطر مهربونی ومهمون نوازیش یه دونه از اون لبخند خوشگلایی که روی گونه ام چال می انداخت زدم
    وتشکر کردم...
    به مامان نگاه کردم ... با لبخند رضایت بخشی به من چشم دوخته بود.
    از جام بلند شدم وبا یه ببخشید رفتم توی حیاط...
    اول یه چند تا نفس عمیق کشیدم...اخیش....چه هوایی...
    چون نزدیک بهار بود درختا شاداب بودند و کاملا معلوم بود با اینکه هنوز زمستونه اینجا نمیذارند به درختاشون
    بد بگذره وحسابی بهشون رسیده بودند.
    رفتم سمت درختا وگل ها ...از هر گونه... از گل های رنگارنگ وزیبا توی باغچشون کاشته شده بود.
    دستمو کشیدم روشون وبا نوک انگشتام گلبرگای نرم ولطیفشون رو لمس کردم....خیلی زیبا بودند ..خیلی...

    زیر درخت بیدمجنون میز وصندلی گذاشته بودند...با ذوق رفتم وروی یکی از صندلی ها نشستم..
    وای خیلی با حال بود..شاخه های بید بالای سرت باشه وتو هم زیرش نشسته باشی و کلی هم لذت ببری...به به...
    عین بچه ها ذوق می کردم...یعنی اگر هر کی هم جای من بود واونجا رو می دید بدون شک همینجوری
    ذوق مرگ می شد...
    دستمو زدم زیر چونم و به اطرافم نگاه کردم...

    چشمم افتاد به استخری که گوشه ی حیاط بود...ازروی صندلی بلند شدم ورفتم به طرفش و کنارش ایستادم...
    عمقش خیلی بود وتوش اب بود...منتها نیم متر از لبه ی استخر از اب خالی بود ومن هم از اون دور خیال
    می کردم استخرخالیه...
    از نزدیک نقش و نگارهای توش بیشتر معلوم بود...هوا نیمه تاریک بود و نمی شد خوب دید ولی سایه ی مبهمی ازشون پیدا بود..
    همه چیز این خونه زیبا بود...رفتم ولبه ی استخر ایستادم و نشستم کنارش...
    شالم کمی رفته بود عقب که دستمو اوردم بالا تا درستش بکنم. وقتی درستش کردم و دستمو اوردم پایین قفل
    دستبندم گیر کرد به ریشه ی شالم و قفلش باز شد..
    اومدم از ریشه جداش کنم ...هیچ جوری نمی شد...محکم کشیدمش که دستبند از ریشه جدا شد ولی به خاطر
    اینکه به شدت کشیده بودمش از دستم ول شد وافتاد لب استخر...
    ای خدا چه گرفتاری شدمااااااااا...
    اومدم برش دارم که ای دل غافل....لیز خورد وافتاد تو استخر...
    هول شدم ونیمخیز شدم به طرفش که وسط راه بگیرمش.. که خودم هم با سر افتادم تو اب....

    اب سرد بود ومن هم که غافلگیر شده بودم نمی دونستم باید چکار کنم...
    از تاریکی وحشت داشتم و عمق استخر هم زیاد بود وهی منو می کشید توی خودش...دست و پاهام از زور ترس
    و وحشت یخ زده بود و از همه مهمتر اب استخر هم سرد بود واینا دست به دست هم داده بودند که من نتونم عکس العملی از خودم نشون بدم..
    اصلا انگار شنا کردن از یادم رفته بود...
    با تمام توانم خودم رو به سمت بالا کشیدم وبرای یه لحظه سرم از اب اومد بیرون که یه جیغ کشیدم وکمک
    خواستم..ولی باز رفتم زیر اب...نفس کم اورده بودم...
    احساس خفگی می کردم...
    خدایا کمکم کن...دارم خفه میشم...خداااااااااا...
    از ترس نیمه بیهوش بودم....که یه دفعه احساس کردم یکی دستشو حلقه کرد دور کمرم ومنو کشید سمت
    خودش...
    ای خداجون شکرت...کمک رسوندی؟!!...خب قربونت برم زودتر می رسوندی تا منم انقدر اب نوش جان
    نمی کردم دیگه...!!
    اون ناجی که نمی دونستم کیه...منو کشید تو بغلش وکشیدم بالا...هر دو همزمان سرامون رو از اب اوردیم
    بیرون..به شدت به سرفه افتادم...ولی هنوز نیمه بی هوش بودم وهیچ کاری نمی تونستم بکن جز یه کار...
    اون هم اینکه خودم رو بسپرم دست ناجیم و بهش تکیه کنم....

    متوجه شدم منو از استخر کشید بیرون وخوابوند کنار استخر...
    -اقا چی شده؟!!...یا جده ی سادات...
    -ساکت باش عمو علی...بذار ببینم چکار می تونم بکنم....خانم..خانم...صدامو می شنوید..خانم..
    چند بار محکم زد توی صورتم...من همه ی اینا رو متوجه می شدم ولی تمام بدنم یخ زده بود ونمی تونستم از
    خودم عکس العمل نشون بدم...فقط می لرزیدم..
    -علیرضا خان..اقا چکار کنم؟!!....دختر مردم نمیره...یا ابوالفضل...
    -عمو علی برو یه پتو از تو خونه بیار...زودباش...زود....
    -چشم اقا...الان میارم...یا خدا خودت کمکش کن...
    باز زد تو صورتم و گفت:خانم...با شمام...چشماتون رو باز کنید...صدامو می شنوید؟!
    صداتو می شنوم..ولی نمی تونم جوابتو بدم....
    به زور لبامو تکون دادم...ولی صدایی از توش بیرون نیومد...باز سعی کردم:س..رد...مه....
    -چی؟!!...خب الان پتو میاره...سردته؟!!...می تونی حرف بزنی؟!!
    دیگه چیزی نگفتم...انگار انرژیمو از دست داده بودم...

    اب زیاد سرد نبود ...ولی اینو می دونستم که بیشتر سرمای بدنم به خاطر ترس و اضطرابه...
    متوجه شدم که دست انداخت دور بازوهام ومنو کشید تو بغلش...
    این کیه؟!...یعنی این علیرضاست؟!!اره دیگه..اون مرده بهش گفت علیرضاخان...پس خودشه؟!!....صداش برام
    اشناست...یعنی کیه؟!!!!
    با اینکه اون هم خیس شده بود ولی اغوشش گرم بود...سرمو گذاشت رو شونه هاش و کمرمو به خودش فشار داد...
    -الان بهتری؟!..چرا انقدر می لرزی؟!اروم باش....می تونی تکون بخوری؟!..د اخه یه چیزی بگو...نمردی که....
    ااااااا اینم که بچه پررو بود.پ نه پ می خواستی بمیرم؟!!!!چقدر سوال می پرسه...!!!!!!!
    ولی صداش چقدر اشناست....یعنی کیه؟!!ذهنم کار نمی کنه...
    چشمام نیمه بازبود...
    یه دفعه منو از اغوشش کشید بیرون و خوابوند روی زمین...
    چند لحظه بعد صدای همون مرد اومد:بفرما اقا...این هم پتو...
    - ممنون...بابا اینا هم ..چیزی فهمیدند؟!
    -نه اقا ...نخواستم نگرانشون کنم...
    -خوبه...برو به زینت بگو یه لیوان شیر گرم اماده بکنه...زودباش.
    -چشم اقا...
    حالا می تونستم چشمامو بیشتر باز بکنم...گرمای پتو رو روی خودم حس کردم و بعد هم احساس کردم از روی
    زمین کنده شدم...وباز همون اغوش گرم...
    چشمامو بسته بودم..به زور بازشون کردم.
    احساس بی حالی می کردم..
    تو بغلش بودم واون هم منو روی دستاش بلند کرده بود...
    به زحمت کمی سرمو چرخوندم که اون هم همزمان سرشو چرخوند به سمت منو نگاهمون در هم گره
    خورد...چشمام کامل باز شد...این...


    ادامه دارد...



    همین طور بهش زل زده بودم که گفت:چیه؟!...شناختی؟!!
    به خودم اومدم و با اخم رومو ازش برگردوندم.نه اینکه تحفه ای ..حالا انگار کی هست...هنوز همون حس بی حالی توی تنم
    بود...
    یه لحظه نگاه عسلیش اومد جلوی چشمم...خدایش خوشگل بود...
    خواستم دوباره نگاهش کنم.. ولی پیش خودم گفتم: ممکنه فکرای بد بکنه...همین جوری هم داره مسخره ام
    می کنه.
    -می تونی راه بری؟!...بذارمت زمین؟!
    اوهو حالا انگار داره کوه جابه جا می کنه...
    بهم برخورده بود با غیض گفتم:بله لطفا بذارینم زمین...خودم می تونم راه برم..
    ولی می دونستم نمی تونم...لجباز بودم والان هم اون رگ لجاجتم بدجور زده بود بیرون...

    منو اروم گذاشت روی زمین ...پاهام کمی می لرزید ولی نباید جلوی این بچه پولدار کم میاوردم...تمام توانم رو جمع کردم تو پاهام و ایستادم...هنوز دستم تو دستش بود...
    محکم دستمو کشیدم که با تعجب نگاهم کرد وابروهاشو انداخت بالا وگفت:چته؟!!...نخوردمت که...!!!!
    با اخم گفتم: من اینجوری راحت ترم...
    دست به سینه ایستاد وبا لبخند گفت:بله...کاملا حق با شماست...ببخشید باعث ناراحتیتون شدم...اب تنی خوب بود؟!!!!
    با نگاه گنگم زل زدم توی چشماش که با شیطنت به من خیره شده بود.

    وقتی نگاهم رو متوجه خودش دید گفت:چرا اینجوری نگاهم می کنی؟!!مگه همین چند دقیقه پیش ابتنی
    نمی کردی؟!ببخشید من فکر کردم دارید غرق می شید این بود که منم از جونم مایه گذاشتم و اومدم نجاتتون دادم...!!!!
    با شیطنت ابروهاشو انداخت بالا واروم خندید...
    بچه پررو ... شیطونه میگه همچین بزنش که نفهمه از من خورده یا ازدرخت پشت سرشاااااااااا...

    بدون اینکه لبخند بزنم جدی نگاهش کردم وگفتم:اگر قصدتون از بیان اینها اینه که من از شما تشکر بکنم باید بگم
    اگر می خواستم هم همچین کاری نمی کردم...
    بلند خندید وگفت:نه باباااااااااا روت هم که خیلی زیاده...خب اونوقت میشه بگی دلیلت چیه و چرا ازم تشکر
    نمی کنی؟
    پوزخند زدم وگفتم:چون این جمله روی زبونم نمی چرخه... اصلا دوست ندارم ...دلیلش هم به خودم مربوط
    میشه.من همین جوری راحتم...شما هم اگه ناراحتی اون دیگه مشکل خودتونه...
    -پس اصلا دوست نداری یه تشکر ساده از من بکنی درسته؟!!
    پتو رو محکم به دورم پیچیدم...حالم خیلی بهتر شده بود ولی به خاطر سرمای هوا هنوز می لرزیدم...

    با چشمای شیطنت امیز تو چشمام زل زد وگفت:می دونی الان که شبه وهوا هم سرد شده چقدر اب تنی مزه میده؟!!...دوست داری امتحان بکنی؟!!
    این داشت چی می گفت؟!!!!خل شده؟!!!!پسره ی پررو چه زودی هم احساس پسرخالگی بهش دست داده...
    با حرص نگاهمو ازش گرفتم وبه سمت در ویلا رفتم که یه لحظه احساس کردم روی هوام...
    یه جیغ کشیدم...با ترس بهش نگاه کردم منو روی دستاش بلند کرده بود و داشت می رفت سمت استخر...
    جیغ زدم:داری چه غلطی می کنی؟ولم کن لعنتی...با توام.. میگم ولم کن...
    بلند خندید و گفت:ولت که می کنم..ولی اینجا نه...تو اب استخر...
    داد زدم:چییییییییی؟؟؟؟؟؟ تو غلط می کنی...منو بذار زمین..
    با لبخند و جدیت به روبه روش نگاه می کرد:مثلا اگه نذارم می خوای چکار بکنی؟!!
    از ترس و سرما به شدت می لرزیدم...فکر کنم رنگم هم حسابی پریده بود...چراغ های باغ روشن بود.. ولی
    نمی دونم چرا بابا ومامانم هنوز متوجه غیبت من نشدند؟ یعنی انقدر سرشون گرم حرف زدنه که منو به کل
    فراموش کردند؟حالا من با این دیوونه چکار بکنم؟!!!!!!!
    با التماس گفتم:تورو خدا ولم کن...
    زل زد بهم ...لبخندش کمی محو شد ویه لحظه حس پشیمونی رو توی چشماش دیدم...مطمئن بودم از رنگ پریده
    ام ترسیده...
    ولی با خنده گفت:زود باش ازم تشکر کن تا ولت کنم.
    تو دلم گفتم :عمرااااااااااا...
    ولی از اونجایی که الان موقعیتش نبود تا از این کلمه استفاده بکنم سریع گفتم:باشه باشه..ازت ممنونم که منو نجات دادی خوب شد؟حالا ولم کن...
    لب استخر ایستاد وبهم نگاه کرد...نگاه من هم به استخر بود که تو شب به حد زیادی خوف انگیز شده بود...
    منو کمی از خودش جدا کرد که جیغ من هم رفت هوا...
    -ااااا چرا جیغ میکشی؟گوشمو کر کردی...
    -می خوای چکار کنی؟!!!!...
    باز شیطون نگاهم کرد وگفت:هیچی...مگه تو از اب می ترسی؟!!
    نگاهش کردم وگفتم:معلومه که نه...اون فقط یه اتفاق بود...دستبندم افتاد تو اب ...
    -اهان..اونوقت تو هم پشت سرش شیرجه زدی تو اب اره؟...
    مرموز نگاهم کرد وگفت:دلت نمی خواد بری بیاریش؟!...انگار خیلی دوستش داشتی که به خاطرش اونجوری
    افتاده بودی تا اب...اره؟
    -نه نه..اصلا دیگه نمی خوامش...ولم کن دیگه..من که ازت هم تشکر کردم....
    یه کم نگاهم کرد وبعد اروم منو گذاشت زمین..
    همین که پام به زمین رسید...فرار کردم سمت در که صدای خنده ی بلندش رو پشت سرم شنیدم...

    صدای قدم هاش از پشت سرم می اومد...
    با اینکه از سرما می لرزیدم ولی نمی خواستم گیر اون دیوونه بیافتم...پسره ی احمق یه مثقال عقل وشعورهم
    نداره...
    از پشت دستمو کشید که باعث شد سر جام بایستادم...
    -وایسا ببینم کجا در میری؟...اینجوری پدر ومادرت که سکته می کنند...
    دستمو با غیض کشیدم وگفتم:ولم کن بیشعور...خودم می دونم باید چکار بکنم.
    دست به سینه ایستاد وبا لبخند کجی که روی لباش بود نگاهم کرد.
    -اوه ببخشید...بفرمایید خواهش می کنم.
    زیر لب یه احمق نثارش کردم و دویدم به سمت ویلا...
    مطمئن بودم فردا حتما مریض میشم...همین الانش هم تنم داغ بود...

    این دیگه کی بود...پسره ی پررو اصلا ادب نداشت...علیرضا اینه؟...اصلا فکر نمی کردم اخلاقش اینجوری
    باشه.

    وارد ویلا شدم واروم در رو بستم...صدای حرف زدنشون از توی پذیرایی می اومد...
    کمرم رو چسبوندم به در وچشمام رو بستم...
    چند تا نفس عمیق کشیدم تا اروم بشم.. نفس نفس می زدم...چهره ی علیرضا جلوی چشمام بود...
    چشماش عسلی بود وموهاش قهوه ای تیره و کوتاه بود...پوست سفید وقد بلند وچهارشونه...ازش یه پسرجذاب ساخته بود.
    فقط نمی دونم چرا صداش برام اشنا بود...یعنی کجا دیدمش؟!...اصلا یادم نمی اومد...ولی می دونستم یه جا
    دیدمش وصداش برام خیلی اشناست...
    جذاب بود ولی به پای مانی من نمی رسید...مانی من یه چیز دیگه بود...چشمای خاکستریش رو با دنیایی از
    عسل این مرتیکه عوض نمی کردم...

    حالم کمی جا اومده بود...پتو رو به دور خودم محکم کردم و رفتم تو پذیرایی..با ورود من همه سکوت کردند..
    با چشمای گرد شده از تعجب نگاهم می کردند...مامان زودتر از بقیه به خودش اومد وگفت:وااااا پریناز چت شده؟دخترم چرا اینجوری شدی؟!!!!!!!
    لبخند نصفه نیمه ای زدم وگفتم:چیزی نیست مامان...پام لیز خورد و افتادم توی استخر...
    از جاش بلند شد واومد سمتم وبا نگرانی گفت:وای خدا مرگم بده..دخترم چیزیت که نشد؟!!
    -نه مامان...م...
    -نترسید... چیزیشون نشده...!!!!
    با صدای علیرضا همه ی نگاه ها به سمتش چرخید ...از توی چشمهای پدر ومادرش به خوبی نگرانی معلوم
    بود..ولی اخه چرا؟!!!!
    علیرضا رو به مامان با تواضع سلام کرد ودر کمال ادب به سمت بابا رفت وباهاش دست داد وخوش امد گفت.
    انقدر خوب وخوش برخورد می کرد که من همین طور هاج و واج وایساده بودم ونگاهش می کردم...انگار نه
    انگار که این همون بچه پرروی توی حیاطه...

    وقتی خوش وبشش تموم شد رو به خدمتکار گفت:زینت ..برای خانم شیرگرم اوردی؟!
    خدمتکار که یه زن میان سال بود سریع جواب داد:همین الان میارم اقا...
    و رفت توی اشپزخونه...
    سمیرا خانم به طرفم اومد ودستمو گرفت وگفت:عزیزم بیا بریم بالا...لباساتو عوض کن ..اینجوری مریض میشی
    دخترم..
    لبخند زدم وتشکر کردم...
    بعد از اینکه لباسام رو عوض کردم اومدم پایین وبا خوردن شیر گرمی که همون خدمتکارشون...زینت...اورده
    بود احساس کردم حالم بهتره..ولی تنم داغ بود...فکر کنم امشب شدیدا تب بکنم...

    نگاهم به علیرضا افتاد که با چه جدیت وژست خاصی روی مبل نشسته بود وبه حرفای بابام گوش می کرد
    وباهاش وارد بحث شده بود...
    اصلا انگار اونی که توی حیاط منو اونجوری اذیت می کرد اینی که الان روبه روم نشسته بود ونگاه جدیش
    متوجه حرفای بابا وپدرش بود ...نبود.
    جذاب بود ...ولی هیچ جوری به دل من نمی نشست..همه اش چهره ی مانی جلوی چشمام بود غرورش برام زیبا
    بود.خیلی دوستش داشتم...اون عشقم بود..به غیر از اون نمی تونستم به هیچ کس دیگه فکر بکنم.

    بابا با اقا حمید حرف می زد که علیرضا سرشو چرخوند به سمت من و وقتی نگاه منو روی خودش دید مرموز
    خندید و اروم ابروش رو انداخت بالا...که من هم با اخم غلیظی سرمو چرخوندم ...
    نه باباااااا این هنوز پررو بود..
    منتها جلوی بزرگترا نشون نمی داد...این دیگه کی بود؟!!!!

    ادامه دارد...



    سر میز شام بودیم که سنگینی نگاه علیرضا رو روی خودم حس کردم.
    سرمو بلند کردم که دیدم بی پروا زل زده به من...
    وقتی نگاه منو روی خودش دید.. با چشماش اطراف رو از نظر گذروند...همه مشغول غذا خوردن بودند
    وکسی حواسش به ما نبود..
    نگاهش رو به من دوخت و با شیطنت بهم چشمک زد...

    چشمام از تعجب گرد شد...این بشر چقدر پرروووو بود..به چه حقی به من چشمک زد؟!
    با خشم ونفرت بهش زل زدم...با غیض قاشق رو توی دستم فشردم و زیر لب یه بی شعور نثارش کردم...
    ولی اون بی توجه مشغول غذا خوردن شد.

    بعد از شام همه رفتیم توی پذیرایی که علیرضا هم بی رودروایسی درست اومد روی مبل کنار من نشست.
    پدر ومادرش از این حرکتش تعجب کرده بودند ...ولی پدر و مادرمن وعمه جون با رضایت لبخند بر لب
    داشتند.
    از کارهای علیرضا حسابی حرصم گرفته بود...انگار یه ذره شرم وحیا توی هیکل این ادم نمی شد پیدا
    کرد...این دیگه کی بود؟ای باباااااااا...

    خیلی ریلکس پای راستش رو انداخت روی پای چپش و یه دستش رو گذاشت روی دسته ی مبل واون یکی
    دستش رو هم گذاشت زیر چونه اش وبه من نگاه کرد...
    از جوی که به وجود اومده بود معذب بودم..سرمو انداخته بودم پایین وبا انگشتام بازی می کردم...

    بعد از اینکه وارد ویلا شده بود لباساش رو عوض کرده بود...یه شلوار جین ابی تیره و یه بلوز یقه اسکی
    مردونه ی سفید که خیلی به هیکلش می اومد...
    با لحن جدی که می شد رگه هایی از خنده هم توش دید گفت:پریناز خانم...دستبندتون رو خیلی دوست داشتید؟!
    با بی خیالی شونه ام رو انداختم بالا وگفتم: دوستش که داشتم...ولی مهم نیست..دیگه نمی تونم به دستش بیارم.

    سکوت کرده بود.سرمو چرخوندم دیدم باز داره با شیطنت نگاهم می کنه...
    دستش رو اورد جلو...با تعجب نگاهش کردم...دستش مشت شده بود...جلوم نگه داشت و اروم بازش کرد.

    زل زدم به دستش...این...این که دستبند من بود...دست این چکار می کرد؟!!
    با تعجب نگاهش کردم و گفتم:این پیش شما چکار می کنه؟مگه نیافتاد توی استخر؟!!
    لبخند جذابی زد وگفت:بله..توی استخر افتاده بود.ولی من رفتم از تو اب درش اوردم!!!!!!!
    از تعجب چشمام گرد شد.
    -چی؟؟؟؟؟!! توی این تاریکی رفتی دستبندم رو از تو اب اوردی؟اخه چطوری؟!
    ابروشو انداخت بالا وگفت:خب دیگه...به من میگن علیرضا خان ..نه برگ چغندر...امکاناتش که باشه
    ..میشه..کار نشد نداره خانم.
    اومدم دستبند رو از توی دستش بردارم که دستش رو مشت کرد وکشید سمت خودش...
    نگاهش کردم..نگاهش هنوز شیطون بود..
    -اااا دستبند رو بدید..چرا اینجوری می کنید؟!
    با بی تفاوتی روی مبل جابه جا شد وگفت:نچ...نمیشه..
    با تعجب گفتم:اخه چرا؟!...دستبند من به چه درد شما می خوره؟!
    -شاید به درد خورد..
    تو چشمام نگاه کرد وگفت:دستبندتو می خوای؟!
    مشکوک نگاهش کردم که از نگاهم خندید و گفت:نترس...چرا اینجوری به من نگاه می کنی؟!
    دستمو دراز کردم به سمتش و گفتم:لطفا دستبند رو بدید...به اطراف اشاره کردم وگفتم:پیش بزرگترا زشته...این
    کارا یعنی چی؟!
    با شیطنت به دستم زل زد وگفت:چه دستای خوشگلی داری...ولی من دستبندت رو بهت نمی دم...نگران
    بزرگترا هم نباش.
    با بهت نگاهش کردم...صداش تو گوشم پیچید...(چه دستای خوشگلی داری) ای خدا مانی هم درست همین جمله
    رو بهم گفته بود...صدای این هم برام خیلی اشناست...
    دستم خود به خود افتاد رو پاهام...هنوز بهت زده بودم...
    دستش رو جلوی صورتم تکون داد وگفت:پریناز...هنوز تو باغی؟!!
    ناخداگاه گفتم:مانی...تو...تو..!!!!!!!
    چشماش گرد شد وبا تعجب گفت:چی؟!مانی کیه؟!...اصلا معلوم هست چی داری میگی؟!!
    به خودم اومدم...اخمام رفت تو هم...من چم شده بود؟!ای خدا چرا اسم مانی رو پیش این اوردم؟!
    صداش دیگه شوخ نبود...جدی بود ولحن سردی هم داشت:پریناز...حالت خوبه؟!!
    باز بهت زده نگاهش کردم...چرا یه دفعه لحنش عوض شد؟!این که داشت دلقک بازی در میاورد پس چی شد؟!
    نگاهش به بابا اینا بود ودیگه نگاهم نمی کرد...یه اخم اشنا هم روی پیشونیش بود...

    به نیم رخش نگاه کردم...جذاب بود ولی جذابیتش در من اثری نداشت...عشق من فقط مانی بود...همون پسر
    چشم خاکستری...نه این پسر چشم عسلی که کنارم نشسته بود.
    علیرضا دیگه تا اخر شب با هام حرف نزد وموقع رفتنمون هم با لحن خشک ورسمی باهام خداحافظی کرد...
    توی ماشین بودیم و بابا رانندگی می کرد...ولی حواس من اونجا نبود...
    افکارم پریشون شده بود...به رفتار مانی فکر می کردم که برام قابل درک نبود...به رفتار امشب علیرضا فکر
    می کردم که در عرض 1 دقیقه 180 درجه رفتارش و اخلاقش تغییر کرد...
    به ندای قلبم گوش دادم که فقط فریاد می زد مانی...
    دوست نداشتم با علیرضا ازدواج بکنم...قلب من متعلق به مانی بود پس جسمم هم فقط می تونست مال اون باشه...
    ************
    چشمامو باز کردم..اوه..صبحه شنبه بود...یه روز دیگه از روزهای خدا...
    با فکر به اینکه امروز مانی رو می بینم از شادی توی پوست خودم نمی گنجیدم.
    دست و صورتم رو شستم...همه توی اشپزخونه جمع بودند وداشتند صبحانه می خوردند.
    با صدای شادی گفتم:سلام...صبح همگی بخیر.
    جواب سلام وصبح بخیرم رو به گرمی دادند ومن هم کنارشون روی صندلی نشستم ومشغول خوردن شدم.
    بابا نگاهم کرد وگفت:دخترم فکراتو کردی؟!
    لقمه ای که می خواستم بذارم تو دهانم بین راه توی دستم موند...
    -چه فکری بابا؟!
    بابا با بی خیالی برای خودش لقمه گرفت وگفت:در مورد علیرضا...دیشب دیدم که داشتید با هم حرف
    می زدید..حالا نظرت در موردش چیه؟

    بی تفاوت شونمو انداختم بالا وگفتم:نظری ندارم...من هنوز هم سر حرفم هستم..فعلا قصد ازدواج ندارم.

    لقمه رو گذاشتم دهانم...بابا با تعجب نگاهم کرد وگفت:مگه با علیرضا حرف نزدی؟دیدی که پسر خوب و
    سربه زیریه...خانواده ی خوبی هم داره...از همه مهمتر معلومه اون هم تو رو دوست داره...پس دلیلت برای مخالفت چیه؟!!
    توی دلم گفتم:اره...خیلی هم سربه زیره...از چشماش شیطنت بیداد می کنه...

    -ولی بابا شما از کجا می دونید اون هم دوست داره با من ازدواج بکنه؟...اون شوهر ایده ال من نیست.
    -ولی علیرضا برای هر دختری ایده اله...بهتره بیشتر فکر بکنی...

    از پشت میز بلند شد که من هم بلند شدم وبا لحن جدی که از من بعید بود گفتم:ولی بابا...اینو همینجا بهتون قول
    میدم که من به هیچ وجه با علیرضا ازدواج نمی کنم...من با کسی ازدواج می کنم که بتونه خوشبختم
    بکنه...منو دوست داشته باشه ...ولی از علیرضا مطمئن نباشید...با اجازه.

    همه بهت زده به من زل زده بودند که من هم سریع از تو اشپزخونه اومدم بیرون ورفتم توی اتاقم وحاضر شدم
    ودر حالی که به سمت در می رفتم یه خداحافظی کردم واز در خارج شدم...
    امروز با ماشین خودم می رفتم دانشگاه...
    سوار شدم وماشین رو روشن کردم...
    تو مسیر به حرفایی که بین منو بابا زده شده بود فکرمی کردم...
    خدایش چطور روم شده بود اونجوری جلوی بابام بایستم؟..اصلا اون حرفا رو چطوری تونستم بزنم؟!!
    ولی یه چیزی توی وجودم می گفت:اینا همه اش به خاطر عشقمه...عشق...

    وارد حیاط دانشگاه شدم...جای همیشگی خالی بود..سریع ماشینم رو پارک کردم وپیاده شدم ودکمه ی اتوماتیک
    رو زدم...داشتم می رفتم به سمت در ورودی که متوجه ماشین مانی شدم..درست پشت ماشین من ترمز کرد...
    اروم در ماشین رو باز کرد وپیاده شد...درست روبه روش بودم...یه شلوار پارچه ای خوش دوخت مردونه ی
    مشکی ویه بلوز یقه اسکی خاکستری...درست همرنگ چشمای خوشگلش...

    بوی ادکلنش رو به خوبی حس می کردم...رو به روم ایستاده بود وبا لبخند نگاهم می کرد...
    -سلام اقای اریا فرد...
    با شیطنت خندید وگفت:سلام پریناز خانم.اعلاء ش رو خوردید؟..حالتون خوبه؟
    شده بود همون مانی متحول شده...اینجوریشم جذاب بود...دیگه دوست نداشتم باهاش لج کنم..برعکس دوست
    داشتم بیشتر بهش نزدیک بشم.
    توی چشماش نگاه کردم وگفتم:بله..ممنون..با اجازه.
    خواستم از کنارش رد بشم که صدام کرد:پریناز؟!!
    سر جام وایسادم...قلبم دیوانه وار توی سینه ام می تپید...دستام کمی می لرزید وهیجان داشتم...
    برگشتم سمتش وگفتم:بله..!!
    زل زد به من وگفت:جزوه ات رو نگاه کردی؟!
    فهمیدم منظورش اون شعری هست که توش نوشته بود...
    سرمو انداختم پایین وسکوت کردم...
    روم نمی شد بگم اره خوندم کلی هم کیف کردم...فقط منظورت چی بود؟!!
    یه قدم اومد جلو که من از ترسم که کسی ما رو توی اون وضعیت ببینه وبرامون حرف در بیارن یه قدم رفتم
    عقب...
    -چرا فرار می کنی؟...خسته نشدی؟!!
    با تعجب نگاهش کردم...
    -چی؟من کی فرار کردم؟!!!
    اخم ملایمی کرد وگفت:همیشه در حال فراری...الان هم داشتی از من فرار می کردی.چرا؟!
    لبخند ماتی نشست روی لبام..اهان.. پس دردت این بود؟!
    -نه اقای اریا فرد..دوست ندارم کسی برامون توی دانشگاه حرف در بیاره...به همین خاطر...
    سکوت کردم وادامه ندادم...
    اروم خندید وگفت:برات مهمه که بقیه چی میگن؟!
    -معلومه که مهمه...هر چی نباشه ما داریم بین این مردم زندگی می کنیم.
    سرشو تکون داد وگفت:نگفتی...جزوه ات رو نگاه کردی؟!
    خودمو زدم به اون راه وگفتم:خب معلومه...باید می خوندمش..امروز ازش امتحان داریم.

    سرشو انداخت پایین واخم شیرینی کرد وگفت:منظورم...صفحه ی اولشه...به جز نوشته های خودت...نوشته ی
    دیگه ای هم توش دیدی؟
    دوست داشتم سر به سرش بذارم...
    گفتم:نه...مگه غیر از من کس دیگه ای هم چیزی توش نوشته؟!
    احساس کردم توی نگاهش کمی غم نشست...
    -چیزی شده اقای اریا فرد؟!منظورتون چیه؟!
    سرشو تکون داد وگفت:نه چیزی نیست...فقط امروز حتما پیش یه چشم پزشک برو.
    با تعجب نگاهش کردم...
    -چی؟اخه واسه چی؟!!!!
    با همون غم نگاهم کرد وگفت:منظوری نداشتم...اخه چشماتون انگار انقدر ضعیف شده که اون شعری که با خط
    درشت وواضح توی صفحه ی اول جزوه اتون نوشته شده بود رو ندیدید...
    برگشت وبه سمت در ورودی رفت...نگاه غمگینش ...منقلبم کرده بود...
    اروم پشت سرش رفتم وطوری زمزمه کردم که اون هم بشنوه...یه دفعه سرجاش میخکوب شد.
    *
    {تا دشت پرستاره اندیشه های گرم
    تا مرز ناشناخته ی مرگ و زندگی
    تا کوچه باغ خاطره های گریز پای
    تا دشت یادها
    پرواز کن
    پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من...}
    *
    خیلی زیباست...فقط ای کاش نویسنده اش کامل منظورش رو می گفت..اینجوری منو هم گیج نمی کرد..


    اروم به طرفم برگشت...روی لبش لبخند بود وچشماش برق خاصی داشت.

    اومد و رو به روم ایستاد...
    -دوست داری معنیش رو بدونی؟!
    از نگاهش احساس شرم می کردم ...سرمو انداختم پایین وفقط گفتم:اره..
    سرشو کمی اورد پایین وزمزمه کرد:ولی باید صبر کنی...الان زوده که بخوام برات معنیش کنم!!!!!!!
    کمی ازم فاصله گرفت وبرگشت وبه سمت در ورودی رفت...
    من هم سرجام میخکوب شده بودم وفقط صدای مانی بود که توی سرم می پیچید:باید صبر کنی..الان زوده ...
    منظورش چی بود؟!!!!!!!

    ادامه دارد...



    بابا اینا قرار بود امروز برگردن تهران..از همین الان دلم حسابی براشون تنگ شده بود.
    مامان رو بغل کردم و گونه اش رو اروم بوسیدم...
    با چشمای اشکیش نگاهم کرد و گفت:چه عجب دختر تو یه بار گونه ی منو اروم بوسیدی...
    وسط گریه زدم زیر خنده وتو اغوشش فرو رفتم...با تمام وجود عطر تنش رو به جان کشیدم.
    گونه ام رو بوسید و اشکاش رو پاک کرد.رفتم تو بغل بابا و گونه اش رو بوسیدم.
    -دختر گلم..خیلی مواظب خودت باش..به هر کسی اعتماد نکن و با هر کسی هم دوست نشو..باشه؟
    سرمو گرفتم بالا وگفتم:باشه بابا...میشه ازتون خواهش بکنم بگید اونا کی هستند؟
    لبخند ملایمی روی لباش نشست وگفت:اونا هیچ کس نیستند وهیچ کاری هم نمی تونند بکنند.بهت اسیب نمی رسونند دخترم فقط می خوان از طریق تو به هدفشون برسند...همین.
    پیشونیم رو بوسید وهمراه مامان سوار ماشین شدند... عمه کاسه ی اب رو پشت سرشون ریخت و من با چشمای اشکیم در دل براشون دعا خوندم وپشت سرشون فوت کردم...
    **********
    -سلام ستاره خانم گل...دیگه خبری از ما نمی گیری خانم...داری کم کم متاهل میشی وما رو هم فراموش می کنی ها.
    -سلام..نه بابا این حرفا چیه؟باور کن کلی کار ریخته سرمون..
    -چطور؟مگه فقط یه نامزدیه ساده نیست؟
    ستاره نیم نگاهی بهم انداخت وگفت:نه بابا..قرار عقد کنون هم باشه.
    با خوشحالی دستام رو زدم به هم وگفتم:واقعا؟چه عالی...مبارکت باشه...
    لبخند خوشگلی زد وگفت:من می خوام عروس بشم چرا ذوقش رو تو می کنی؟
    چشمک زدم وگفتم:دیگه دیگه...
    ستاره خندید وبه نیما که اونطرف نشسته بود نگاه کرد.

    خــــــــــودمــونــ [آســــــــــ ]
    رفـــــــقــآمــــــونــ
    [خـــــــاصـــــــ ]
    دنــــــــــــیــــــــــآ
    [مـــآلــــ مـــآســــ ]
    گور پـدر اونــی کــ
    [مـــــــــآرو نـخواســـ ]
    ســــــرمـــــــــــون
    [بـــــــآلــــاســـــــتـــــــــ ]
    چــــون بالا سرمون
    [خـــــــــــــداســـــــتــــــ ]
    ایــــــــنـــم راهِــــ
    [راســـــــــــــــتـــــــ]
    واسـ اونـــــی که
    [مآرو نخواســــت ]
    واســ همین چــن
    [ جــــــمــلسـ ]
    بــــــــــه ما میگن
    [خـــاصـــــ]
    آرهـــــــــ ایـــن
    'جوریاسـ'




  16. کاربر مقابل پست »mαяαŁ« عزیز را پسندیده است:

    fereshteh (12-31-2012)

  17. Top | #9



    تاریخ عضویت
    Sep 2012
    شماره عضویت
    117302
    محل سکونت
    ایران پاک...خاک اجدادم
    نوشته ها
    6,061
    پسندیده
    6,532
    مورد پسند : 5,078 بار در 1,917 پست
    میزان امتیاز
    58

    پیش فرض

    سرمو چرخوندم وبه نیما نگاه کردم..عشق رو به راحتی می شد از چشماش خوند...خوش به حال ستاره..تونست
    به کسی که دوستش داره برسه.
    نگاهم سر خورد روی مانی...سرشو تکیه داده بود به دستش وداشت روی یه برگه یه چیزایی رو یادداشت
    می کرد...به شدت هم تو فکر بود...
    انقدر نگاهش کردم تا اینکه سرشو چرخوند واون هم به من نگاه کرد.
    یه لبخند کمرنگ زد واروم سرشو تکون داد.
    من هم لبخند خوشگلی زدم که می دونستم چال گونه ام به خوبی معلوم میشه ...
    نگاهش روی صورتم می چرخید...لبخندش پررنگ تر شد وتوی چشماش یه برقی نشست...
    از نگاه خیره اش هول شده بودم وقلبم تند تند می زد...سرمو چرخوندم سمت ستاره ومشغول صحبت کردن با اون
    شدم..ولی قلبم همچنان به دیواره ی سینه ام می کوبید.
    با ورود استاد جو سنگین شد وهمه ی حواسم رو دادم به استاد..

    بعداظهر بود وداشتم از در دانشگاه خارج می شدم که علیرضا رو کنار خیابون دیدم.
    داشت واسه ماشینم دست تکون می داد...از دیدنش اون هم جلوی دانشگاه تعجب کرده بودم...این اینجا چکار می کرد؟
    ماشین رو کنار پاش نگه داشتم و اون هم سریع نشست روی صندلی جلو کنار من....
    همین طور زل زده بودم بهش...تو صورتم نگاه کرد.
    -علیک سلام پریناز خانم...
    به خودم اومدم وبا تعجب گفتم:ببخشید ..سلام.شما اینجا چه کار می کنید؟
    شونه اش رو انداخت بالا و گفت:همینجوری اتفاقی رد می شدم...
    مشکوک نگاهش کردم وگفتم:لابد اتفاقی هم ماشین منو دیدید ودست تکون دادید تا نگه دارم درسته؟
    خندید وتو چشمام زل زد وگفت:کاملا درسته.
    اخم کردم وحرکت کردم...
    -پریناز تو همیشه همینقدر تندخویی؟چرا به من که می رسی اخم می کنی؟
    اخمام بیشتر رفت تو هم وگفتم:این به خودم مربوطه..در ضمن ما تازه 1 روزه که با هم اشنا شدیم و من دلیلی نمی بینم که شما بخواید انقدر خودمونی رفتار بکنید.
    ابروهاشو انداخت بالا وبا لبخند شیطنت امیزی گفت:نه من کلا همیشه همین قدر خودمونی هستم...اگر از کسی خوشم بیاد زود باهاش می جوشم ..
    با بهت نگاهش کردم..این داشت چی می گفت؟یعنی از من خوشش اومده؟
    همچنان اخمام تو هم بود.با حرص به روبه رو خیره شدم وگفتم:بهتره دیگه ادامه ندید..اصلا حوصله ی شنیدن این حرفا رو ندارم...
    جدی نگاهش کردم وبا لحن محکمی گفتم:لطفا دیگه با من خودمونی و صمیمی رفتار نکنید...اصلا خوشم نمیاد.
    دست چپش رو زده بود زیر چونه اش و با نگاهی بامزه به من خیره شده بود..انگار دارم براش قصه میگم...
    -انشاالله فهمیدید که چی گفتم؟
    سرشو تکون داد وگفت:خیالتون راحت..گرفتم چی می گی...ولی من کار خودم رو می کنم...شما هم راحت باش..من راحتم.
    با حرص اروم زدم روی فرمون وگفتم:ولی من از راحتیه شما ناراحتم...
    نیم نگاهی بهش انداختم و گفتم:میشه دلیل این کاراتون رو بپرسم؟
    یه دفعه نگاهش جدی شد واون لبخند از روی لباش محو شد .به رو به رو نگاه کرد و سر سنگین روی صندلی نشست.
    -چرا فکر می کنید باید دلیلی داشته باشه؟
    -چون مطمئنم که داره...بهتون نمی خوره ادمی باشید که بی دلیل به یکی نزدیک میشه...
    پوزخندی زد و از پنجره به بیرون خیره شد وحرفی نزد ولی اینو شنیدم که زمزمه کرد:همه تون مثل همید...
    با تعجب نگاهش کردم با اینکه جمله اش رو کامل شنیده بودم ولی گفتم:چیزی گفتید؟
    سرشو برگردوند سمت من وجدی و سرد نگاهم کرد وگفت:نه...لابد گوشای شما مشکل داره.
    باز پررو شد..با اخم رومو ازش گرفتم وبه خیابون نگاه کردم.
    زیرچشمی نگاهش کردم...دست راستش رو تکیه داده بود به لبه ی پنجره وانگشت اشاره اش رو گذاشته بود
    روی لباش و دست چپش هم مشت شده روی پای راستش گذاشته بود..انقدر فشارش می داد که نوک انگشتاش
    بی رنگ شده بود...
    تعجب کرده بودم...معلوم نبود چش هست...من نمی فهمم چرا جدیدا هر کی به من می رسه اولش خوب و خندونه
    و بعد بی دلیل پاچه گیر میشه...مگه من چکارشون دارم؟والله خودم هم توش موندم..اون از مانی..این هم از
    علیرضا...خدا اخر و عاقبت منو با اینا بخیر بکنه.

    صدای خشک و سردش به گوشم خورد:میشه همین کنارا نگه دارید؟...ممنون میشم.
    --بله..خواهش میکنم.به خانواده سلام برسونید.
    -حتما...ببخشید مزاحمتون شدم.
    نگاهش کردم که اون هم به من نگاه کرد گفتم:نه این حرفا چیه؟امیدوارم از حرفام ناراحت نشده باشید..باور
    کنید این کارهای شما برام قابل درک نیست واینه که ...
    ادامه ندادم وسکوت کردم..
    -بله...متوجه هستم...
    ماشین رو کنار خیابون نگه داشتم که اون هم دستش رو به سمتم دراز کرد وگفت:نمیگم خداحافظ...میگم به امید دیدار...
    دستم رو گذاشتم تو دستش وگفتم:خداحافظ.
    دستم رو کمی فشرد..از چشماش می خوندم که انتظار داشته بگم ..به امید دیدار...ولی دلیلی نداشت که اینو بگم...
    دستمو از توی دستش کشیدم بیرون و اون هم با یه با اجازه در ماشین رو باز کرد و از ماشین پیاده شد.
    در و بست وسرشو اورد کنار پنجره و گفت:به خانواده سلام برسونید...
    سرمو تکون دادم وبا یه تک بوق حرکت کردم...
    ازش دور شده بودم ولی از تو اینه دیدم که یه ماشین مدل بالای مشکی..درست مثل ماشین خودش کنارش
    ایستاد و اون هم سوار شد..میدون رو دور زدند ورفتند..

    چون فاصله ام زیاد بود نتوستم چهره ی راننده رو تشخیص بدم ...
    با بی خیالی شونه ام رو انداختم بالا و به راهم ادامه دادم...
    دیگه امروز باید واسه موبایلم باطری بخرم..نمیشه همین طور پشت گوش بندازم.

    از توی اینه به پشت سرم نگاه کردم که یه لبخند کمرنگ نشست روی لبام...
    همون ماشین مشکی که محافظهای محترم من توش بودند با فاصله پشت سرم می اومدند...
    باید از بابا و سرگرد همتی ممنون باشم..اینجوری لااقل می تونم کمی احساس امنیت بکنم...

    ادامه دارد...
    فصل هشتم


    با صدای زنگ موبایلش چشمانش را باز کرد... نوک انگشتان مردانه وکشیده اش را روی چشمانش کشید واز
    روی تخت بلند شد...
    به شدت احساس گرفتگی می کرد..دیشب تا نزدیک سپیده صبح بیدار بود...
    با زدن چند مشت اب سرد توانست کمی از کسلی و بی حالیش کم کند.
    مثل همیشه فقط یک فنجان چای و بیسکوبیت صبحانه اش بود...میلی به صبحانه نداشت.
    به سمت اتاقش رفت ولباس پوشید...پیراهن مردانه ی سفید و شلوار خوش دوخت طوسی اش را به همراه شال
    گردن دو رنگ سفید و مشکی اش.. تیپش را کامل کرد..موهایش را شانه زد.به خودش در اینه زل زد..مثل همیشه جذاب و مغرور...
    کیف و جزوه اش را از روی میز کارش برداشت واز اتاق خارج شد...
    به سمت در رفت ولی وسط راه ایستاد وبه اطرافش نگاه کرد...
    اه کشید و در دل گفت:چقدر ساکته...من چطور تا حالا تو این سکوت دیوونه نشدم؟خودش جای تعجب داره....
    پوزخندی زد وبی تفاوت به سمت در رفت وبا پوشیدم کفشهایش از خانه خارج شد...
    جلوی در چند نفس عمیق کشید..بوی بهار را میشد به خوبی حس کرد...
    در دل گفت:داره کم کم بهار میاد وهمه چیز از کهنگی ویک نواختی در میاد...یعنی زندگیه منم می تونه از این یک نواختی وکسالت در بیاد؟...
    خواست به سمت ماشینش برود که با شنیدن بوق ماشینی صورتش را برگرداند...
    با دیدنش لبخند زد وبه سمتش رفت.
    راننده از ماشین پیاده شد ودر حالی که به در ماشین تکیه داده بود ویک دستش هم روی سقف بود لبخند جذابی بر لب داشت.
    -سلام داداش مانی...چطوری؟!بفرما در رکابتون باشیم.
    لبخندش پررنگتر شد وبه سمت علیرضا رفت...او را در اغوش کشید وارام گفت:سلام داداشی
    خودم...این وقت صبح اینجا چکار می کنی؟!
    علیرضا خودش را از اغوش مانی جدا کرد...هر دو جوان برازنده وجذاب بودند...تقریبا هم قد وهیکل ولی
    مانی کمی قد بلندتر از علیرضا بود.
    -چه کنیم دیگه...خرابتیم داداشی.تا من هستم چرا تو زحمت بکشی؟نیما که سرش گرمه زن وزندیگش شده...این
    وسط من موندم...اگه منو نداشتی که دق می کردی...
    مانی به شوخی به بازویش زد وگفت:خیلی خب زبون نریز می دونم شیرینی...دیگه دلمو نزن...
    علیرضا به سمت کنار راننده اشاره کرد وگفت:بپر بالا...هم مسیریم برادر گرام....
    مانی سری تکان داد وبه سمت در کنار راننده رفت وکنار علیرضا نشست.
    علیرضا هم سرجایش قرار گرفت وماشین را روش کرد وحرکت کرد.
    -خب داداش مانی بگو ببینم از عشقت چه خبر؟!!!!
    مانی نیم نگاهی به او انداخت وبه ارامی زمزمه کرد:کی گفته اون عشق منه؟!!
    علیرضا با شیطنت نگاهش کرد وگفت:نه کی میگه اون عشق تو ه ؟ولی من می خوامش ......
    مانی سریع سرش را به سمت او برگرداند وبا حرص نگاهش کرد...
    علیرضا از این حرکت مانی خندید وابروهایش را انداخت بالا وگفت:چته؟...نترس مال خودت...کی جرات داره
    به عشق تو چپ نگاه کنه؟من خودم یکی دارم مثل ماه می مونه...
    مانی نفس عمیقی کشید واز پنجره به بیرون زل زد...
    علیرضا اروم به بازویش زد وگفت:چیه؟چرا رفتی تو فکر؟هنوز تصمیمی نگرفتی؟
    مانی بی قرار سرش را تکان داد وگفت:نه... نمی تونم..برام سخته..
    لحن علیرضا جدی شد وگفت:چرا مانی؟..اخرش که چی؟نمی خوای این بازی رو تموم بکنی؟
    مانی سرد وجدی تو چشمای علیرضا خیره شد وگفت:نه...الان برای تصمیم گیری خیلی زوده...اوضاع باید
    همین طور بمونه.
    -ولی اگر روزی فهمید قصدت چیه اون موقع می خوای چکار بکنی؟مانی این ریسکه.......
    مانی با کلافگی دستی بین موهای خوش حالتش کشید وگفت:بس کن علیرضا...دیگه نمی خوام در موردش
    حرف بزنم...برام سخته...باید ادامه اش بدم...
    علیرضا مرموز نگاهش کرد وگفت:پس می خوایش؟...اگه می خوای ادامه اش بدی پس قصدت جدیه...تو
    عاشقشی مانی.
    مانی سکوت کرده بود ولی بعد از مکث طولانی سرش را به طرف علیرضا برگرداند و با لحنی محکم
    گفت:نمی دونم...ولی قلبم میگه قبولش بکنم...یه حالی دارم که...نمی دونم...باید صبر کنم...نباید عجله کنم.

    علیرضا سرش را تکان داد وبه روبه رو خیره شد...هر دو در سر به یک چیز فکر می کردند...که اخرش چی
    می خواد بشه؟!!!!!!!
    **********************
    -پریناز اگه گفتی الان می خوام بهت چی بگم؟!!
    به صورتت شاد وشیطون ستاره نگاه کردم و گفتم:من چه می دونم....نکنه قراره نامزدی وعقد وعروسی رو با هم بگیرید؟
    ستاره اخم شیرینی کرد وگفت:واااااااا بی مزه...نخیر خبرم این نبود.
    -پس چی بود؟!
    ستاره با هیجان نشست کنارم وگفت:امروز چند تا از بچه ها با استاد حصاری صحبت کردند وانقدر مغزش رو
    شست وشو دادند تا استاد قبول کرده با بچه ها بیاد اردو...سرپرست گروه بشه...
    با تعجب نگاهش کردم وگفتم:گروه؟استاد حصاری؟اردو؟چی داری میگی؟
    -ای بابااااا...تو مثل اینکه تو باغ نیستی ها...مگه نمی دونی قراره با بچه ها یه اردوی یه روزه بریم..چون اخر
    ساله ونزدیک بهاره بچه ها این پیشنهاد رو دادند..همه موافقند استاد حصاری هم می تونه برامون کمک باشه
    تا بتونیم بریم...اخه همه قبولش دارند و با دانشجوها هم خیلی خوبه...حالا گرفتی؟
    با هیجان دستامو زدم به همو گفتم:راست میگی؟وای اینکه عالیه...
    ستاره هم با ذوق گفت:اره خیلی خوبه...فکرش رو بکن من ونیما دوتایی بریم اردو و باهم باشیم ای
    جان...حرف نداره..
    زدم به بازوشو گفتم:اوهوووو...اینجا دختر مجرد نشسته هااااااا...انقدر شیرین بازی در نیار...شوهر ذلیل به تو
    میگن دیگه...
    ستاره خندید وبهم چشمک زد وگفت:من شوهر ذلیلم؟...تو رو هم می بینیم خانم...اونوقته که سلامت می کنم پری جون...
    خندیدمو گفتم:باشه..بیا ببین...من عمرا از این کارا بکنم...
    ستاره بلند خندید وچیزی نگفت...
    خیلی خوشحال بودم که می تونم با مانی تو این اردو باشم...وای اگه بشه چی میشه...خب معلومه دیگه...عالی میشه...
    **********************
    با خستگی وارد خانه شد..در را بست وکفشهایش را در اورد و وارد راهرو شد...
    به سمت اشپزخانه رفت ویک لیوان اب خورد...
    چای ساز را به برق زد وروی صندلی نشست..حسابی خسته شده بود...
    چشمانش را بست ونفس عمیق کشید..یاد اردوی فردا افتاد وناخداگاه لبخند زد...
    هیچ وقت با بچه ها همگام نشده بود و به اردو و تفریح نرفته بود...اصلا با بچه های دانشگاه نمی جوشید به
    جز نیما که اون هم از بچگی با هم دوست بودند...

    خودش هم نمی دانست چطور قبول کرده است که به این اردوی یک روزه برود؟..دلیلش چه بود؟..وقتی محمدی گفته بود که اریافرد تو هم میای ؟..مانی ناخداگاه به صورت شاد وخوشحال پریناز نگاه کرده بود وروبه محمدی گفته بود:اره میام..روی من هم حساب کنید.

    همه ی بچه ها از اینکه می دیدند مانی هم توی این اردو است وبرای اولین بار با انها می اید هم متعجب بودند
    وبعضی ها هم خوشحال...بیشتر از همه پریناز خوشحال بود ..به مانی نگاه کرده بود وانگار با چشمانش از او
    تشکر می کرد.

    مانی چشمانش را باز کرد..هنوز تصویر صورت زیبا وشیطون پریناز جلوی چشمانش بود...
    وقتی به یاد اون لبخند وچال گونه اش می افتاد..یک حس خاصی را در خودش می دید..حسی که برایش تازگی
    داشت...تا به حال تجربه اش نکرده بود...
    علیرضا می گفت عشق است.. ولی مانی قبولش نداشت..اصلا به عشق اعتقاد نداشت...
    در دل گفت:من می خواستم حال این دختر رو بگیرم..بهش ثابت کنم با بقیه ی همجنساش فرقی نداره...ولی
    چرا اینجوری شد؟
    با کلافگی از روی صندلی بلند شد وبه سمت اتاقش رفت بعد از تعویض لباسش به اشپزخانه امد وبرای خودش
    چای ریخت...روی صندلی نشست.
    از این سکوت بدش می امد..الان مدتی بود که دیگر سکوت خانه اش را دوست نداشت...او از پدر ومادرش
    جدا شده بود تا مستقل باشد وطعم سکوت را بچشد..ان موقع برایش جذابیت داشت...این سکوت برایش
    ارامش بخش بود...ولی الان...نمی توانست تحملش کند...این سکوت دیوانه کننده بود....

    با حرص از روی صندلی بلند شد و با کلافگی بین موهایش دست کشید وبه دور خودش چرخید...
    دستش را پشت گردنش گذاشت وسرش را بالا گرفت...به سقف زل زد.
    دیگر تحملش تمام شد وداد زد وسکوت خانه را شکست:اخه چراااااا؟ چرااااااا؟خدااااااااا...
    اخه چرا باید من اینجوری بشم؟...
    من که داشتم زندگیمو می کردم...
    من که کاری به کسی نداشتم..
    من که راهمو می رفتمو همون راهو بر می گشتم...
    پس چی شد؟چراااااااا دیگه روی خودم کنترلی ندارم؟چرااااااا...
    روی سرامیک های اشپزخانه نشست...سرامیک ها سرد بودند ولی تن مانی از گرما در حال سوختن بود...
    زانو زد وپیشانیش را به سرامیک های سرد چسباند...صدای گریه اش سکوته اشپزخانه را شکست...دیگر
    طاقتش تمام شده بود...صبرش لبریز شده بود...

    سرش را بلند کرد واشکهایش را پاک کرد..
    با خود گفت:یعنی تموم شد؟...من دلمو باختم؟...به همین اسونی؟!!!!!!!...

    ولی ندایی در قلبش می گفت:تو خیلی وقته که دلتو باختی مانی...قصه ی امروز و فردا نیست...تو لایق
    عشقشی..پس عاشق باش...تو می تونی...فقط کافیه بخوای...به همین راحتی...

    خــــــــــودمــونــ [آســــــــــ ]
    رفـــــــقــآمــــــونــ
    [خـــــــاصـــــــ ]
    دنــــــــــــیــــــــــآ
    [مـــآلــــ مـــآســــ ]
    گور پـدر اونــی کــ
    [مـــــــــآرو نـخواســـ ]
    ســــــرمـــــــــــون
    [بـــــــآلــــاســـــــتـــــــــ ]
    چــــون بالا سرمون
    [خـــــــــــــداســـــــتــــــ ]
    ایــــــــنـــم راهِــــ
    [راســـــــــــــــتـــــــ]
    واسـ اونـــــی که
    [مآرو نخواســــت ]
    واســ همین چــن
    [ جــــــمــلسـ ]
    بــــــــــه ما میگن
    [خـــاصـــــ]
    آرهـــــــــ ایـــن
    'جوریاسـ'




  18. کاربر مقابل پست »mαяαŁ« عزیز را پسندیده است:

    *Negah* (04-30-2013)

  19. Top | #10



    تاریخ عضویت
    Sep 2012
    شماره عضویت
    117302
    محل سکونت
    ایران پاک...خاک اجدادم
    نوشته ها
    6,061
    پسندیده
    6,532
    مورد پسند : 5,078 بار در 1,917 پست
    میزان امتیاز
    58

    پیش فرض

    از زیر قران رد شدم وصورت عمه رو بوسیدم.
    -خداحافظ عمه جون...
    لبخند مهربونی زد وگفت:خداحافظ دخترم..تو رو خدا مواظب خودت باش...برو به سلامت عزیزم.

    به سمت ماشینم رفتم ودر همون حال گفتم:حتما عمه جون..خیالتون راحت.عصر بر می گردیم.
    سوار ماشین شدم وبا یه تک بوق حرکت کردم...قرار بود هر کس با ماشین خودش بیاد تا مشکلی نباشه...همه جلوی دانشگاه جمع می شدیم و از همون جا حرکت می کردیم.
    قرار بود بریم به یکی از ابشارهای سرسبز و زیبای اصفهان...صبح خیلی زود بود وهوا هم هنوز کمی سرد بود..

    ماشین من ومانی همزمان رسید...براش بوق زدم ولی اون توجهی نکرد وبدون اینکه بگه من هم ادم هستم یا نه
    از کنار ماشینم رد شد ورفت تو حیاط دانشگاه....
    واااااااا این دیگه چش بود؟اول صبحی که اینجوریه خدا اخرش رو بخیر کنه.

    بی توجه بهش رفتم توی حیاط که دیدم بچه ها با ماشیناشون اونجا جمع شدند...
    تعدادمون زیاد نبود 12 نفر بودیم و 7 تا ماشین...
    بعضی ها با ماشین دوستاشون که همون بچه های کلاس بودند می اومدن.ستاره هم با نیما جونش می اومد...

    همه نشستن تو ماشیناشون ودوستاشونم کنارشون این وسط فقط موند اقای شایان محمدی....

    وااااا این چرا داره میاد سمت من؟
    سرشو از پنجره داخل کرد وگفت:ببخشید خانم ستایش...می تونم باشما بیام؟
    بله بله؟!!نفهمیدم چی شد؟!!...با من بیاد؟مگه ماشین قحطه؟جلوی بچه ها داشتم از خجالت اب می شدم..حتما از فردا می شدم سوژه براشون..........
    جدی نگاهش کردم وگفتم:خب این همه ماشین حتما باید با من بیاید؟..در ضمن جلوی بچه ها صورت خوشی نداره.
    بچه پررو خندید وگفت:نگران نباشید خانم...داریم میریم اردو ..تنها که نیستیم ..اینها هم باهامون هستند.

    به بچه ها اشاره کرد...هیچ جوری حاضر نبودم حضورش رو توی ماشینم تحمل بکنم...معلوم بود سرو گوشش
    بدجوری می جنبه...
    هنوز داشت به من نگاه می کرد که با صدای بوق ماشین یکی از بچه ها هر دو تامون سرمون رو چرخوندیم
    ومانی رو دیدیم که کمی اونطرف تر از ماشین من ترمز کرده بود.
    با اخم همیشگیش که به نظرم اینبار غلیظ تر هم بود به شایان خیره شده بود...
    ماشینش رو حرکت داد وبه سمت ما اومد ودرست کنار پای شایان زد رو ترمز وگفت:اقای محمدی بهتره
    سوارشید همه به خاطر شما معطل شدند.
    شایان نیش خندی زد ورو به مانی گفت:نه...خیلی ممنون اقا مانی..من با خانم ستایش میام..اینجوری راحت ترم.
    پسره ی پررو عین دخترا ناز می کرد...تو خیلی غلط می کنی با من راحت تری...برو بتمرگ تو ماشین مانی
    دیگه بچه پررو.........
    مانی با خشم نگاهش کرد وگفت:اینطور درست نیست اقای محمدی...بهتره بیاید بشینید...همه رو معطل
    خودتون کردید.
    خداوکیلی همچین اخم کرده بود و با توپ وتشر حرف می زد که محمدی رو نمی دونم ولی من که این وسط
    بی تقصیر بودم هم داشتم از ترس سکته ناقص می زدم...دستام می لرزید..خدا خدا می کردم درگیری نشه که با اومدن استاد حصاری نفس حبس شده ام رو دادم بیرون وخدارو شکر کردم.
    -بچه ها انقدر با هم جر وبحث نکنید...اقای محمدی شما هم با اقای اریافرد بیاید...لطفا سریع تر..
    محمدی با حرص به مانی نگاه کرد ولی مانی با اینکه هنوز همون اخم رو...روی پیشونیش داشت ولی به
    راحتی می شد حس پیروزی رو تو نگاهش دید...
    محمدی با حرص کنار مانی نشست که مانی هم بلافاصله حرکت کرد..من هم پشت سرش بودم...چند تا از بچه
    ها هم جلومون بودند...شده بودیم کاروان عروس...7 تا ماشین پشت سر هم حرکت می کردند.
    حدودا 45 دقیقه ای کشید تا برسیم به همون ابشاری که مد نظر بچه ها بود...قسمتی از راه رو باید پیاده
    می رفتیم وهیچ راهی نبود تا با ماشین بریم.

    همه ماشین هاشون رو پارک کردند ومن هم کنار ماشین مانی پارک کردم واز ماشین پیاده شدم.
    نگاهم افتاد به محمدی که با لبخند به سمت من می اومد...ای خدا این چرا امروز انقدر سیریشه من شده؟!

    با اخم سرمو چرخوندم به سمت بچه ها وبه طرفشون رفتم ولی سریش خان سریع خودش رو رسوند به من
    ودرست هماهنگ با من قدم بر می داشت..
    از کاراش تعجب کرده بودم...معلوم نبود صبح چی خورده که احساس کنه بودن بهش دست داده...
    حالا چرا اویزون منه بدبخت شده؟خب بره پیش یکی دیگه...
    ولی اون گیر داده بود به من وهر جا می رفتم اون هم مثل دم دنبالم بود...کلافه ام کرده بود...
    رسیدیم کنار ابشار.......واوووووووو چه ابشار بزرگی...دورتادورش بوته ودرخت بود...چون نزدیک بهار بود همه جا شاداب وسرسبز بود..خیلی زیبا بود. جون می داد تند تند عکس بندازی...خداروشکر دوربینم رو با خودم اورده بودم.
    یه نگاه به اطرافم کردم..خداروشکر مثل اینکه محمدی غیبش زده بود...اخیش...راحت شدما....
    یه عکس از ابشار انداختم...خیلی دوست داشتم باهاش عکس بندازم ولی روم نمی شد به کسی بگم ازم عکس بگیره...
    چرخیدم سمت بچه ها که دیدم مانی درست پشت سرم ایستاده...توی چشمام زل زد وخیلی جدی نگاهم
    کرد...ولی خداروشکر از اخم همیشگیش خبری نبود...نمی دونم توی چشمام چی دید که دستش رو اورد به
    سمت دوربین واز دستم گرفت..
    با تعجب نگاهش کردم ولی حالت و کارهای مانی کاملا خونسرد بود...
    دوربین رو تو دستاش چرخوند ورو به من گفت:از چه زاویه ای می خوای ازت عکس بندازم؟!!!!
    با دهان باز خیره شده بودم بهش...من کی بهش گفتم بیا از من عکس بنداز؟...از یه طرف خوشحال بودم که
    می خواد ازم عکس بگیره واز طرفی هم خجالت می کشیدم...وای حالا چه وقت خجالت کشیدنه؟...باید تا
    می تونستم از این فرصت های طلایی استفاده می کردم...

    با لبخند رفتم عقب وکنار ابشار ایستادم تا عکس بگیره:همین جا خوبه؟
    توی دوربین نگاه کرد وسرش وبه نشونه مثبت تکون داد...
    با همون لبخند توی دوربین نگاه کردم...عکس انداختنش طول کشید....ااااا پس چرا نمیندازه؟...
    -اقای اریافرد...نمی خواید بندازید؟
    سرشو اورد بالا وبهم نگاه کرد...انگار یه کم دستپاچه بود.اینو می شد از حالت صورتش فهمید...
    -چرا چرا..الان میندازم...زاویه تون خوب نیست...یه کم اینطرف تر...اهان خوبه...اماده؟
    عکس اول رو ازم انداخت...یه درخت بزرگ وخوشگل اونطرف تر بود که خیلی دوست داشتم با اون هم
    عکس بندازم...بهش گفتم :ببخشید..میشه یه عکس از من واون درخت بندازید؟
    لبخند ماتی زد وگفت:حتما..هر چند تا می خواید بندازید.من در خدمتم.
    -مرسی...
    به اطرافم نگاه کردم..بچه ها پشت یه صخره ی کوچیک ایستاده بودند ویه سریشون داشتند حرف می زدند
    وبعضی هاشون هم مثل من در حال عکس انداختن بودند...خداروشکر از سریش خان هم خبری نبود..
    به سمت درخت رفتم...کنارش ایستادم..درست کنار ابشار بود...لبه ی ابشار ایستادم و دستمو به درخت تکیه
    دادم..اینجا دیگه تو دید بچه ها نبود...
    مانی دوربین رو تنظیم کرد وگفت: اماده؟
    یه کم رفتم اونورتر که...
    پام لیز خورد وبه سمت ابشار خیز برداشتم...یه جیغ خفیف کشیدم که توصدای شر شر ابی که از بالای ابشار
    به پایین می اومد گم شد...چشمامو با وحشت بستم وخودم رو خورد وخمیر وخیس از اب تصورمی کردم
    که....

    دو تا دست مردونه دور کمرم حلقه شد ومنو کشید سمت خودش...انقدر محکم منو کشید عقب که کنترلمون رو
    از دست دادیم وافتادیم روی زمین درست روی هم...
    نفس نفس می زدم..تند چشمامو باز کردم که نگاهم تو نگاه گرم وخاکستریه مانی گره خورد...
    با دیدنش اون هم از اون فاصله ی خیلی نزدیک قلبم توی سینه ام با بی قراری شروع به تپیدن کرد...
    وقتی دید چشمامو باز کردم یه لبخند خوشگل زد ودر حالی که اون هم نفس نفس می زد گفت:فکر کنم با اینبار شد دو دفعه... که از خطر نجاتت دادم نه؟...
    همچنان زل زده بودم بهش..قدرت هیچ عکس العملی رو نداشتم...انگار فراموش کرده بودم که اگر یکی از
    بچه ها... ما رو توی اون وضعیت ببینه ابروی هر دوتامون به کل میره...ولی اون لحظه ذهنم قفل شده بود...فقط وفقط چهره ی مانی جلوی چشمم بود و فکرو ذهنم از هر چیز دیگه ای تهی شده بود.

    با احساس اینکه دستاش رو دور کمرم حلقه کرد ومنو به خودش فشرد...به خودم اومدم...از شرم سرخ شده
    بودم...به هزار زحمت نگاهمو ازش گرفتم وسعی کردم از روش بلند بشم ولی اون محکم منو چسبیده بود...با
    نگرانی نگاهش کردم..
    با تته پته گفتم:اقای اریافرد...دارید چکار می کنید؟...الان یکی بیاد ومنو شما رو اینجوری ببینه ...مطمئنا برامون بد میشه...خواهش می کنم...
    باز چشماش شیطون شده بود:پس اگه می خواید کسی شما رو توی این وضعیت نبینه...یه تشکر درست
    وحسابی از من بکنید تا بزارم برید...
    -هان؟؟؟؟اهان....خب ..ممنونم..
    -از چی ممنونی؟
    ای خدا این چرا اینجوری می کنه؟
    -ممنونم...از اینکه...جون منو نجات دادید.
    -خواهش می کنم...اصلا قابلتون رو نداشت.

    خودم رو کشیدم عقب ولی اون ولم نمی کردو همچنان منو چسبیده بود...با تعجب نگاهش کردم وگفتم:خب
    بزارید برم دیگه...الان یکی میاد...
    سکوت کرده بود...نگاهش روی کل صورتم می چرخید که اخرش روی یه نقطه از صورتم خیره موند...
    ای وای بر من...داره به لبام نگاه می کنه...وای خدا کاری نکنه...
    با ترس نگاهش کردم...چشماش از روی لبام سرخورد توی چشمام...نمی دونم نگاهمو پیش خودش چطور
    تعبیر کرد که دستاش از دور کمرم شل شد ومن هم سریع از روش بلند شدم...

    وقتی از روی زمین بلند شد وداشت خودش رو می تکوند...اخم کرده بود...
    ای خدا این یعنی باز رفته توی جلد خودش...چرا مرتب رنگ عوض می کرد؟مگه تو نگاهم چی دید؟
    از کنارش رد شدم که دستم رو گرفت..
    سرجام ایستادم وبهش زل زدم...اروم سرشو چرخوند به سمت من وگفت:چرا از من فرار می کنی؟...می ترسی
    بهت اسیب برسونم؟
    با تعجب نگاهش کردم...دهنم باز مونده بود... این چی میگه؟!!!!
    -نه ...چرا همچین فکری می کنید؟!
    از کنارم رد شد ودر همون حال شنیدم که گفت:چون دارم می بینم...
    همون جا ایستادم وبه ابشار خیره شدم...به همه چیز فکر می کردم...به چیزایی که به مانی مربوط می شد...
    من عاشقش بودم..پس باید اینو بهش ثابت می کردم...ولی اون هم منو می خواد؟از کجا باید بفهمم؟...

    باید سعی خودم رو بکنم...من مدت زیادی توی اصفهان نمی موندم...باید تا اینجا هستم خیال خودم رو راحت
    بکنم...


    ادامه دارد...

    روی تخته سنگی کنار ابشار نشسته بود وبه رو به رو خیره شده بود.هیچ جوری نمی توانست به افکارش نظم
    دهد.تا تصمیمی می گرفت با دیدنش همه چیز را فراموش می کرد.
    هیچ وقت نشده بود که در زندگیش چنین حسی را تجر به کند...حتی وقتی...
    با خودش گفت:این دخترداره با من چکار می کنه؟...
    چشمان پر از التماسش را به پریناز دوخت که به دور از بچه ها زیر درختی نشسته بود واو هم به ابشار خیره
    شده بود.
    نیم رخ دلنشینش را دوست داشت...اصلا همه چیزش برای مانی تک بود...خودش هم نمی دانست چرا به
    پریناز چنین حسی را دارد...
    چندین بار از خودش پرسیده بود که این می تونه ازعشق باشه؟...یعنی من الان عاشقم؟اخه چرا؟...مگه چی
    شد؟...چی باعثش شد که این اتفاق بیافته؟
    زل زده بود به پریناز و بی حرکت نگاهش می کرد در دل گفت:یعنی راه رو دارم درست میرم؟... ولی
    نه...باید اینو به خودم ثابت کنم...اره...من باید این کار رو بکنم.
    از روی تخته سنگ بلند شد وبه سمت بچه ها رفت.همه دور هم نشسته بودند ومی گفتند ومی خندیدند.
    کنار نیما نشست...
    نیما در حالی که لبخند بر لب داشت رو به مانی کرد واروم گفت:چی شده داداش؟...چرا اخمات تو همه؟
    مانی بی حوصله شانه اش را بالا انداخت وسکوت کرد.
    نیما اروم به بازویش زد وگفت:جون من یه امروز رو بی خیال شو...بسه دیگه...چقدر تو یخی اخه؟
    مانی لبخند تلخی زد وبه پریناز خیره شد که نگاه پریناز هم روی صورت مانی چرخید .
    با ان نگاه گیرا قلب مانی در سینه با بی تابی شروع به تپیدن کرد.
    پریناز لبخند زد ومانی هم ناخداگاه در جواب لبخندش...لبخندی جذاب ومردانه تحویلش داد.
    همچنان به پری زیبایش خیره شده بود که با ضربه ی نیما به خودش امد :اهووووووو...اقا پسر نخوریش
    حالااااا...من گفتم یخی ولی الان به جان خودم به غلط کردن افتادم...یخ که نیستی هیچ..یه اب زیرکاهی هم
    هستی که لنگش تو دنیا نادره...بابا ابگرمکن..بخاری...اتیشششششش... .بیخیال داداش...

    مانی معترضانه نگاهش کرد ومحکم به بازوی نیما زد که اون با صدای بلند خندید وگفت:چته؟...با این زور
    گنجیشکیت من چیزیم نمیشه اقا مانی...
    با شیطنت ادامه داد:جون نیما یه دونه دیگه از اون لبخند دخترکشات بزن کیف کنیم...تو از این لبخندا هم بلد بودی ورو نمی کردی؟...
    لبخندی که روی لبان مانی بود با این حرف نیما پررنگتر شد و باز به پریناز خیره شد ولی با دیدنش به
    سرعت اخمهایش در هم رفت ونیمخیز شد که نیما بازویش را گرفت:هوی داداش کجا؟الان میری بدبخت رو
    ناکار می کنی.چرا یهو رم می کنی؟
    مانی بازویش را از دست نیما بیرون کشید واز جایش بلند شد.
    صدای زمزمه وار نیما به گوشش می رسید ولی او کاملا بی توجه بود:نرو دیوونه...می خوای جلوی بچه ها
    تابلو بشی؟...ولش کن این محمدی رو.
    ولی مانی به سرعت وبی اراده قدم بر می داشت وبه سمت انها می رفت...
    پریناز وشایان شانه به شانه ی هم به اونطرف که پر بود از درخت وبوته های بلند می رفتند.
    مانی اروم پشت سرشان می امد وتمام حواسش را به ان دو داده بود.
    ************************
    با لبخند مانی جون گرفته بودم وداشتم واسه خودم کیف می کردم که سرخر از راه رسید...جناب اقای شایان
    محمدی سیریش...
    -پریناز خانم..می تونم چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟
    نخیر... برو وقت عمه ات رو بگیر پسره ی بی شرم...چه گیری به منه بدبخت داده بودا؟
    با تعجب نگاهش کردم وگفتم:چیزی شده؟
    سرشو تکون داد ودر حالی که همون لبخند مسخره ی همیشگی روی لباش بود گفت:اگر اجازه بدید و با من هم
    قدم بشید بله...حالا...
    منتظر چشم به من دوخت...
    ناخداگاه به مانی نگاه کردم که با نیما می گفتند ومی خندیدند...
    خیلی دوست داشتم زودتراز دست این سیریش نجات پیدا بکنم..بنابراین قبول کردم تا ببینم حرف حسابش چیه؟
    اون جلو می رفت ومن هم پشت سرش ولی از قصد قدم هاشو با من هماهنگ کرد ودرست شونه به شونه ی
    من می اومد.
    ای کاش زودتر به حرف بیاد ودست از این حرکاتش برداره...پسره تابلو بود یه چیزیش میشه.
    به تنه ی یکی ازدرختا تکیه داد وبه من خیره شد..به پشت سرم نگاه کردم..زیاد از بچه ها دور نشده بودیم ولی
    خب تو دیدشون هم نبودیم.
    با فاصله زیادی ازش ایستادم ومنتظر بهش چشم دوختم:خب...حالا حرفتون رو بزنید..فقط خواهشا سریعتر
    چون نمی خوام حرفی...متوجه منظورم که هستید؟
    همون لبخند مسخره اش رو زد واومد سمتم وگفت:بله..کاملا متوجه ام..ولی میشه کاری کرد که دیگه نه برای
    شما بد بشه ونه برای من...چطوره؟
    بهت زده بهش نگاه کردم..این چی چی بلغور کرد؟...منظورش چی بوددددددددد؟!!
    -منظورتون چیه اقای محمدی؟
    درست روبه روی من ایستاد وگفت:محمدی نه...شایان.پریناز..با من ازدواج می کنی؟
    مخم سوت کشید...گفت چی؟...یعنی خواستگاری کرد؟اونم اینجا؟..این دیگه کی بود؟..واااااا...
    اخم غلیظی روی پیشونیم نشوندمو در حالی که پشتمو بهش کرده بودم گفتم:نه...من فعلا نمی خوام ازدواج بکنم.
    خواستم برم که بازومو گرفت...ای باباااااااااا این دیگه اخرش بودااااااااا...
    با خشم بازومو از دستش ازاد کردم وبرگشتم سمتش:به چه حقی به من دست می زنی؟...بار اخرت باشه...
    شنیدی؟
    خیلی ریلکس دست به سینه ایستاد وگفت:اره یا نه.........
    چشمام گرد شد:چی داری میگی؟
    -با من ازدواج می کنی یا نه؟
    با عصبانیت دستمو مشت کردم وگفتم:گفتم که...جواب شما منفیه..متوجه شدید؟
    خواستم از کنارش رد بشم نذاشت وجلوم ایستاد...با خشم و اضطراب توی چشماش خیره شدم...خواست دستمو
    بگیره که نذاشتم وخودمو کشیدم عقب.
    -بی شرم...گفتم به من دست نزن.
    خنده ی شیطانی کرد ومرموز نگاهم کرد...ای وای خدا پسره زده به سیم اخر...
    -چطور مانی دستت رو بگیره وبهت دست بزنه بدت نمیاد..اونوقت من..
    دیگه چشمام داشت از حدقه می زد بیرون...این مرتیکه چی می گفت؟
    -چی دارید می گید؟... لطفا حد خودتون رو رعایت کنید.
    به سمتم اومد که من هم عقب عقب رفتم.
    گفت: من حد خودمو می دونم که تو رو انتخاب کردم...در ضمن حرفام همه حقیقته.مگه غیر از اینه؟
    از ترس داشتم میمردم و از اونجایی که من از اولش هم شانسم خوشگل بود..پشتم خورد به یه درخت ودیگه
    نتونستم ازش فاصله بگیرم.
    سعی کردم صدام نلرزه ولی دست خودم نبود می لرزید.
    -اقای محمدی ...شما خواستگاری کردید ...که خداروشکرجواب هم گرفتید...دیگه این کارا چیه؟
    دستشو گذاشت کنار صورتم روی درخت وتوی چشمام زل زد:چرا نمی خوای بفهمی؟...من دوست دارم و
    می خوام باهات ازدواج کنم.
    -خب من هم شما رو دوست ندارم واصلا قصد ازدواج ندارم.
    چشماش پر از خشم شد..تقریبا با صدای بلندی گفت:چرا قصدش رو نداری؟... پای کس دیگه ای وسطه درسته؟
    دیگه خیلی روش داشت زیاد میشد...با کف دستام هلش دادم عقب وگفتم:برو عقب ببینم...صداتو هم رو من بلند
    نکن.زندگی شخصی من به خودم مربوطه نه شما...امیدوارم متوجه منظورم شده باشید که اگر هم نشده باشید
    اون دیگه مشکل خودتونه نه من...
    چشماش اروم شده بود گفت:یعنی حرف اخرت همینه؟

    من هم اروم گفتم:بله...من قصد ازدواج ندارم نه با شما و نه با هیچ کس دیگه...خواهش می کنم اینو درک کنید.
    سرشو تکون داد ولبخند ماتی زد وگفت:باشه..درک می کنم...امیدوارم خوشبخت بشید.
    پشتش رو کرد به منو رفت به سمت بچه ها...
    نمی خواستم اینجوری جوابش رو بدم ولی خودش راهی برام نذاشته بود...اخیش شرش کم شدا...
    حالا برم یه کم این اطراف بگردم تا این سیریش نیست...

    با این قصد به سمت درختا رفتم ولابه لاشون قدم می زدم که یهو دستم از پشت کشیده شد ومن هم با ترس
    جیغ خفیفی کشیدم وچسبیدم به درختی که پشتم بود...
    چشمام از ترس گرد شده بود ونفس نفس می زدم ولی با دیدن چشما و لبای خندون مانی...انگار ابی روی اتیش
    ریخته باشی..ترسم فروکش کرد وجاش یه حس شیرین نشست توی دلم...
    من هم بهش لبخند زدم که باعث شد لبخند جذاب ومردونه اش پررنگتر بشه.

    ادامه دارد...

    همینطور مات اون چشما و اون لبخند روی لباش بودم که سرش رو اروم اورد پایین...
    یه لحظه ترسیدم منو ببوسه.از طرفی یه حسی در درونم بهم میگفت دوست دارم این اتفاق بیافته واز اون طرف
    هم یه حس مبهمی مانع پیشروی اون حس اولیم می شد.
    سرش داشت همینطور می اومد پایین تر و نگاهش هم توی چشمام قفل شده بود.

    ناخداگاه دستامو اوردم بالا وگذاشتم روی سینه اش وکمی به عقب هولش دادم.
    دیگه توی چشماش خیره نبودم...بالاخره حس دوم پیروز شده بود..نه من نمی تونستم این کار رو بکنم..اصلا
    درست نبود...شاید می خواست ازم سواستفاده بکنه...من هنوز نمیدونستم که دلیل کارای مانی چیه...واقعا
    دوستم داره یا داره با من بازی میکنه؟

    صداش زمزمه وار به گوشم رسید:پریناز نکن...می خوام به خودم ثابت کنم.
    تعجب کرده بودم..این داشت چی می گفت؟
    -پریناز سرتو بگیر بالا...توی چشمام نگاه کن..من باید بفهمم...خواهش می کنم..پریناز..

    لحن و کلامش پر از التماس بود...
    اروم سرمو بلند کردم وبا تمام وجودم زل زدم توی چشمای طوسیش که حالا برق خاصی هم توش نشسته بود...
    تو چشمام خیره شده بود وحتی پلک هم نمی زد...اخماش تو هم بود ... احساس کردم داره می لرزه وفکش هم
    منقبض شده...
    وای خدای من.. تو چشماش اشک جمع شده بود...این چش شده؟چرا اینجوری می کنه؟!

    با صدای دادش به خودم اومدم وبا ترس نگاهش کردم...
    دستشو محکم کوبید به درختی که بهش تکیه داده بودم و داد زد:اخه چراااا؟...نباید اینجوری
    می شد...نباید..نباید...
    بهت زده ازش فاصله گرفتم که اون هم بی توجه به حضور من پیشونیش رو تکیه داد به دستش که روی درخت بود ومرتب سرش رو تکون می داد و اروم زمزمه می کرد:نه..من دیگه طاقتش رو ندارم...این چه جور امتحانیه؟...نباید اینجوری می شد...نباید میذاشتم...
    از کاراش وحرفاش چیزی سر در نمیاوردم .فقط با چشمای گرد شده از زور تعجب نگاهش می کردم واز
    اونطرف هم قلبم محکم خودشو به دیواره ی سینه ام می کوبید..دستام سرد شده بود ومی لرزید.
    یه دفعه و بی مقدمه برگشت به طرفم که من هم با ترس 10 متر پریدم عقب..
    چشماش یه جور خاصی بود..نمی دونم..انگار هم توش ترس بود وهم خشم و هم...نمی دونم ..
    با یه حرکت تند اومد سمتم وبا دستاش بازوهامو محکم گرفت وچسبوندم به یکی از درختا و سرشو اورد جلو.
    با خشم گفت:همه اش تقصیر تو شد...تو هم مثل اونای دیگه ای..تو هم داری منو بازی میدی..همتون مثل
    همید..بگووووو..بگو لعنتی..بگو تو هم مثل اون عوضی هستی..چرا لال شدی؟د حرف بزن دیگه.

    محکم تکونم داد وتقریبا داد زد:بهم بگو..چرا با من این کارو می کنی؟..من نمی خوام اینجوری باشم.
    می فهمی؟..
    از ترس داشتم قبض روح می شدم..یعنی فکر کنم شده بودم ولی چون هنوز تنم داغ بود حالیم نبود..
    ای خدا چرا هر چی شانس خوشگله نصیب منه بدبخت میشه؟توی این شهر به این بزرگی ادم قحط بود من عاشق این دیوونه ی روانی شدم؟..خودش با خودش درگیره..اخه یهو چش شد؟
    با دادی که سرم زد زبونم مثل بلبل شروع به کار کرد.
    -چرا لال شدی؟..د حرف بزن.
    سعی کردم صدام نلرزه ولی مگه می شدددد؟با اون خشمی که تو چشمای مانی بود اصلا کنترلی روی لرزش
    صدام نداشتم.
    -ت..تو چته؟..چرا اینجوری می کنی؟مگه من ..چکارت کردم؟!
    انگار با این حرفم اتیشی تر شد چون با تمام زورش بازومو فشار داد که خیلی هم دردم گرفت.
    ناخداگاه گفتم: اخ...
    ولی اون بی توجه به من با حرص گفت:تازه میگی کاری نکردی؟.. چرا خانم خانما یه کاری کردی که
    خودت هم خوب می دونی چی...من اینو نمی خوام می فهمی...نمی خوام.
    با ناله گفتم:خب نخواه...اصلا چی رو نمی خوای؟دیوونه شدی؟چی داری میگی؟توروخدا مثل ادم حرف بزن
    ببینم چی میگی.
    احساس کردم رنگ نگاهش کم کم تغییر کرد واینبار غم نشست توی چشماش..دستش شل شد وبازومو ول کرد
    که من هم بی وقفه شروع کردم به مالیدن بازوم...خیلی درد گرفته بود...عجب زوری داشت..داشت
    استخونامو له می کرد.
    پشتش رو کرد به من وبا صدای پر از غمی گفت:یعنی تموم شد؟...اون چیزی که نباید می شد شد؟!...
    همونطور که بازمو می مالیدم گفتم:چی تموم شد؟!
    سریع برگشت سمتم که من هم با ترس چسبیدم به درخت..
    ای خدا باز جنی شد...خدایا به دادم برس..چی می شد الان اون سیریش پیداش می شد؟.. یکی منو از دست این
    نجات بده...کنترل روانی نداره ها...اصلا منظورش از این حرفا وکارا چیه؟!
    با یه حرکت تند روبه روم و درست چسبیده به من ایستاد و زل زد توی چشمام که از ترس گشاد شده بود.
    خدایش این نگاه رو نمی تونستم معنی کنم..گنگ بود...ولی برقی که توی چشماش بود رو به خوبی می تونستم
    تشخیص بدم.
    دستاشو اورد بالا وگذاشت دو طرف صورتم روی گونه هام...
    حالا تو این هاگیر واگیر چرا من داغ شدم؟...صورتم از حرارت دستاش داشت اتیش می گرفت..کف دستاش
    مثل کوره داغ بود..ولی کاملا متوجه لرزش دستاش شده بودم.
    سرتاپام می لرزید ولی نمی دونم چرا یه حس خوبی هم داشتم...خل شده بودم؟ هم می ترسیدم وهم از نزدیکی
    زیاد مانی به خودم لذت می بردم.اره دیگه...خل شده بودم.
    لبخند کمرنگی زد وگفت:من باید به خودم ثابت کنم...برای این کار تنها یه راه هست.
    با تعجب زمزمه کردم:چه..راهی؟
    لبخندش پررنگتر شد وهمین طور که به لبام خیره شده بود وسرشو اروم می اورد پایین گفت:تنها
    راهش...اینه..
    لباشو روی لبام گذاشت...وای خدا مغزم سوت کشید..قلبم وایساد..چشمام سیاهی رفت..تنم اتیش گرفت..از همه
    بدتر یا شاید هم بهتر... یه شوک یا یه برق قوی به تنم وصل شد...
    لباش داغ وپر حرارت بود..میگم داغ یعنی خیلی داغ...به طوری که لبام داشت می سوخت ولی این سوزش
    برام لذت بخش بود...خیلی زیاد.
    با ولع لبامو می بوسید ونفس نفس می زد...مثل تشنه ای که بعد از مدتها به اب رسیده باشه...با بوسه هایی که
    به لبم می زد سیراب می شد.
    هیچ کاری نمی تونستم بکنم...حتی باهاش همکاری هم نمی کردم چون مغزم هیچ فرمانی بهم نمی داد..کلا
    هنگ کرده بودم...فقط داشتم لذت می بردم واینو به خوبی درک می کردم.
    لباشو از روی لبام برداشت ..چشماش بسته بود..اروم بازش کرد..توی چشماش اشک جمع شده بود که برق
    نگاهش رو بیشتر می کرد...نگاهش هم غم داشت وهم شادی...
    زمزمه کرد:حدسم درست بود...حالا کاملا باورش دارم..اره..این خودشه..من همین رو می خواستم.
    با صدای لرزون وپر از هیجانی گفت:عاشقتم پریناز...
    ای خدا امروز چقدر به من شوک وارد میشه؟...خداوکیلی اینبار سکته رو هم زدم...تو رو خدا یه بار دیگه
    بگو چی گفتی؟...
    انگار راز چشمام رو خوند چون صورتشو اورد جلو درست زیر گوشم گفت:پریناز ..دوست
    دارم...عاشقتم.خیلی می خوامت..اینو الان می تونم درک کنم..این یه عشق واقعیه...تا به حال همچین حسی
    نداشتم...این واقعیه...باورش دارم.
    -هان؟
    ای مرض وهان...هان گفتنت این وسط چی بود حالا.. موقعیت رو دریاب بیچاره..
    با لبخند جذابش لباشو گذاشت روی گونه ام ویه بوسه ی طولانی روش زد.باز داغ شدم..ولی همراهش گیج هم

    خــــــــــودمــونــ [آســــــــــ ]
    رفـــــــقــآمــــــونــ
    [خـــــــاصـــــــ ]
    دنــــــــــــیــــــــــآ
    [مـــآلــــ مـــآســــ ]
    گور پـدر اونــی کــ
    [مـــــــــآرو نـخواســـ ]
    ســــــرمـــــــــــون
    [بـــــــآلــــاســـــــتـــــــــ ]
    چــــون بالا سرمون
    [خـــــــــــــداســـــــتــــــ ]
    ایــــــــنـــم راهِــــ
    [راســـــــــــــــتـــــــ]
    واسـ اونـــــی که
    [مآرو نخواســــت ]
    واســ همین چــن
    [ جــــــمــلسـ ]
    بــــــــــه ما میگن
    [خـــاصـــــ]
    آرهـــــــــ ایـــن
    'جوریاسـ'




  20. کاربر مقابل پست »mαяαŁ« عزیز را پسندیده است:

    *Negah* (04-30-2013)

صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •