انتخاب رنگ سبز انتخاب رنگ آبی انتخاب رنگ قرمز انتخاب رنگ نارنجی
خوراک آر اس اس


•٠·˙ تبلیغات ایران پردیس با قیمت مناسب ..٠·˙


http://www.iranpardis.com/up/do.php?img=493


  آخرین ارسالات انجمن

تبلیغات ایران پردیس
تبلیغات ایران پردیس تبلیغات ایران پردیس

+ ارسال موضوع جدید
صفحه 1 از 9 123 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 82

موضوع: رمان" ازدواج اجباری "

  1. Top | #1



    تاریخ عضویت
    Feb 2011
    عنوان کاربر
    مســــــافر خـــــــدا...
    میانگین پست در روز
    36.98
    محل سکونت
    در اعماق زمین
    نوشته ها
    43,104
    پسندیده
    22,625
    تشکر شده
    49,638
    میزان امتیاز
    596

    new7 رمان" ازدواج اجباری "

    تازه از مدرسه تعطیل شده بودم تو راه خونه بودم سرکوچه با سارا خدافظی کردم خونه ی ما یکی از نقاط پایین شهر بود یه خونه ویلایی حیاط دار با دیدن bmw سفید رنگی که در خونه پارک شده بود تعجب کردم تو این محله هیچکی از این ماشینا نداشتم اونم ماشینی که جلوی خونه ما پارک شده باشه
    با تعجب رفتم تو خونه دو جفت کفش مردونه در خونه گذاشته بود در رو باز کردم ورفتم تو
    خونه ما طوری بود که پذیرایی و نشیمن یکی بود برای اینکه بری تو اتاقا باید ازونجا رد میشدی
    با کنجکاوی رفتم تو با دیدن دوتا پسر جوون که روی زمین نشسته بودن دیگه خیلی تعجب کردم
    با شک نگاشون کردمو سلام دادم اونام با شک جوابمو دادن
    سریع رفتم تو اتاقم و درو بستم باران کوچولوی من تو اتاق با لباسای مهدش خوابش برده بود اروم بوسیدمش و لباساش و طوری که بیدار نشه در اوردم
    لباسای خودمم عوض کردم و رفتم توی اشپزخونه بازم باید ازجلوی اون دوتا مرد رد میشدم این دفعه باباهم روبه روش نشسته بود به بابام سلام کردم که با مهربونی جوابمو داد
    رفتم تو اشپزخونه و بابا رو صدا زدم
    -بابا؟
    -جانم؟
    -میشه چندلحظه بیاین؟
    -اره
    بابا اومد
    -جانم؟
    -اینا کین بابا؟
    یه اهی کشید که جیگرم خون شد
    -همون طلبکارامم دخترم الان دوهفته از مهلتی که بهم دادن گذشته اومدن پولشونو بگیرن
    با ناراحتی به بابا نگاه کردمو گفتم
    -حالا میخواین چیکار کنین؟؟
    -نمیدونم دخترم
    -چیزی بردین بخورنن؟
    -نه دخترم
    -پس شما برین من میارم
    بابا سرشو تکون داد و رفت پیش مهمونا
    منم براشون اب پرتغال گرفتم و همراه با شیرینی بردم براشون
    تا اشپزخونه اومدم بیرون دوتا چشم طوسی و دیدم که زل زده بود بهم و داشت براندازم میکرد اصلا از نگاهش خوشم نیومد مردیکه فکر کرده اومده لباس بخره
    با اخم صورتمو ازش برگردوندم و بهشون تعارف کردم
    بعدم بااجازه ای گفتم و رفتم تو اتاقم
    خونه ما دوتا اتاق خواب داشت که من و باران تو یه اتاق میخوابیدیم وبهراد و بهرام و بابام تویه اتاق
    مامانم وقتی باران به دنیا اومد سر زایمان طاقت نیاورد و واسه همیشه ترکمون کرد
    به عکس که روی میز مطالعم بود خیره شدم عکس خودمو باران بود
    قیافم طوری بود که همه میگفتم خیلی جذاب و تو دل برویم
    موهای قهوه ای روشن با چشمای خاکستری خیلی کمرنگ که به سفیدی میزد حسابی تو دل بروم میکرد وقتی ریمل یا سورمه میزدم بهش مثل سگ پاچه میگرفت موهامم صاف بودو تا کمرم میرسید از موی بلند بدم میومد و نمیذاشتم موهام زیاد بلند بشه دماغم صاف بود و به صورتم میومد به نظر خودم تنها زیبایی که داشتم چشمام ولبام بود لبای قلوه ای صورتی رنگ پوستم نه خیلی سفید بود نه زیاد سبزه ولی باران کاملا عکس من بود
    او دختری با چشای درشت مشکی با پوستی سفید بود و موهایی طلایی که همشون فر بود انگار نشستی با اتو همشو و فر ریز کردی
    همیشه عاشق موهاش بودم
    از بس رفته بودم تو انالیز خودم یادم رفت ساعت از دو گذشته اروم باران و بیدار کردم
    -ابجی خوشگله ی من بیدار نمیشه؟
    تکونی به خودش داد و دوباره چشاش و بست
    -باران خانوم پاشو پشای نازتو باز کن از صبح تا حالا دلم واست یه ذره شده خانومی
    باران-خوابم میاد ابجی
    -بلند شو بلند شو ببینم
    -یکم دیگه بخوابم
    -نخیرم نمیشه بدو میخوایم ناهار بخوریم اگه نیای میدم غذاتو بهراد بخوره ها
    سریع از جاش بلند شد و گفت نه نه خودم میام
    خندیدمو دستشو گرفنمو بلندش کرد
    -بریم دست و صورتتو بشوریم
    اومدیم از اتاق بیرون ای بابا اینا چرا نمیرن واسه خودشون
    باران و بردم دستشویی و دست و صورتشو شستم
    فرستادمش بیرون و خودمم ابی به صورتم زدم
    تا من اومدم بیرون اونام بلند شدن
    دم در واستاده بودم تاباهاشون خداحافظی کنم
    اون مرد قد بلنده که با نگاش داشت من و میخورد موقع خداحافظی همچین زل زد بهم و با یه لبخند چندشی ازم خداحافظی کرد که فقط تونستم با نفرت نگاش کنم



    دیگه هیچ امیدی به برگشتنم نیست

    اینو من نمیگم خم جاده میگه ...




  2. محل تبليغات شما    موزيک روز
     
  3. Top | #2



    تاریخ عضویت
    Feb 2011
    عنوان کاربر
    مســــــافر خـــــــدا...
    میانگین پست در روز
    36.98
    محل سکونت
    در اعماق زمین
    نوشته ها
    43,104
    پسندیده
    22,625
    تشکر شده
    49,638
    میزان امتیاز
    596

    پیش فرض

    با بسته شدن در حیاط به خودم اومدم سریع رفتم تو اشپزخونه غذای دیشب و گرم کردم
    سفره رو پهن کردم بابا و باران و صدا کردم
    با همدیگه سر سفره نشسته بودیم که سرو کله ی بهراد وبهرامم پیدا شد دوتا داداش دیوونه من که اگه یه روز تو خونه نبودن خونه کاملا سوت و کور بود
    بهرام22 سالش بود و بهراد 21 سالش هردوتاشونم معماری میخوندن والانم تویه شرکت مشغول به کار بودن
    بهرام-به به میبینم باز صبر نکردین که ما بیایم
    باران بدو بلند شدو خودشو انداخت تو بغلش همیشه از بهراد فرار میکرد اخه بهراد تا میتونست اذیتش میکرد
    بهرام-به به عروسک خودم چه طوری تو
    باران-خوبم داداشی چی واسم خریدی
    -ای پدر سوخته همچین پریدی بغلم گفتم دلت واسم تنگ شده نگو دلت واسه یه چیز دیگه تنگ شده
    بعدم یه تک تک از جیبش در اوردو داد دست باران
    بهراد-اه اه چقده شما این دختره ی زشته و لوسش میکنین
    باران-زشت خودتی بی تربیت
    بعدم از بغل بهرام پرید پایین رفت تو بقل بابا نشست
    باران-بابا مگه من زشتم؟
    -نخیرم دخترم از ماهم خوشگلتره مگه نه بهار خانوم
    به باران لبخندی زدم و گفتم بله
    -حالا بدو بیا بشین ناهارتو بخور
    باران-سیر شدم ابجی میخوام تک تک بخورم
    با اخم نگاش کردمو گفتم
    -اول ناهار بعد تک تک
    لباشو برچید و نگام کرد
    -بااین نگات خر نمیشم بدو بیا
    بهراد-تو خر خدایی هستی باباجان
    -جوننننننننننننننننننننننن ننن؟
    -بادمجون
    -بمیر بابا فعلا حوصلت و ندارم
    -وای وای وای چه دخمل بی تربیتی
    -باران بدو
    اومد نشست کنارمو تا ته غذاشو خورد وقتی همه غذاشون و خوردن سفره رو جمع کردم
    بابا از وقتی طلبکارا رفته بودن خیلی تو خودش بود
    بهرام-بابا طوری شده؟
    بابا اصلا حواسش نبود به بهرام اشاره کردم به بیخیال شه اونم با سر اشاره کرد که چی شده
    رفتم کنارش نشستم و قضیه طلبکارا رو واسش تعریف کردم
    با ناراحتی به بابا نگاه کرد من بلند شدم رفتم ظرفا رو شستم وقتی اومدم بیرون بابا صدام زد
    -بله؟
    -دخترم یه دقیقه بیا تواتاق
    به بهرام و بهراد نگاه کردم که اونام داشتم بهم نگاه میکردن رفتم تواتاق
    روبه روی بابا نشسته بودم بابام هیچ حرفی نمیزد منتظر نگاش میکردم که یهو گفت
    -فقط قصدم اسایش شما بود حالا چطوری تو اون دنیا جواب بنفشه رو بدم ای خدا
    با نگرانی گفتم
    -چی شده بابا؟>دارین نگرانم میکنین
    با چشایی که توش اشک جمع شده بود بهم نگاه کرد وگفت
    -ای کاش امروز دیر میومدی خونه ،طلبکارا اومده بودن طلبشون بگیرن منم داشتم بهشون میگفتم که بهم وقت بدن که تو اومدی اون از خدا بی خبرام گفتن یا پولمون ومیدی یا میندازیمت زندان اینقده بهشون خواهش کردم که بهم وقت بدن که سپهری گفت از طلبم میگذرم به یه شرطی
    -منم گفتم هرچی باشه قبوله
    -اونم گفت باید دخترتو بدی بهم
    -منم گفتم اینکارو نمیکنم
    -گفت پس باید بری زندان فقط بااین شرط از حقم میگذرم
    با بهت داشتم به حرفای بابا گوش میدادم گیج شده بودم مگه من چند سالم بود فقط 15 سالم بود حالا باید با یه مردی که سن بابام و داشت ازدواج میکردم اصلا سپهری کدوم بود ولی خداییش سن بابام که نبودن به یکیشون میخورد30 باشه اون یکیم28 29



    دیگه هیچ امیدی به برگشتنم نیست

    اینو من نمیگم خم جاده میگه ...




  4. Top | #3



    تاریخ عضویت
    Feb 2011
    عنوان کاربر
    مســــــافر خـــــــدا...
    میانگین پست در روز
    36.98
    محل سکونت
    در اعماق زمین
    نوشته ها
    43,104
    پسندیده
    22,625
    تشکر شده
    49,638
    میزان امتیاز
    596

    پیش فرض

    -بهار؟
    به بابا نگاه کردم
    -من وببخش دخترم نباید این حرفارو بهت میزدم هرطوری شده پولشو جور میکنم
    خودشم به حرفی که میزد اعتماد نداشت
    یشه برم تو اتاقم؟
    -برو دخترم
    خیلی ذهنم درگیر بود نه میتونستم درس بخونم نه میتونستم به خوابم زانوهام و تو بغلم گرفته بودم داشتم فکر میکردم
    خیلی شب سختی بود فقط 3 ساعت تونسته بود چشم روی هم بذارم
    صبح به سختی پاشدم و صبحونه رو اماده کردم امروز نوبت من بود باران و ببرم مهد پس باید زودتر حرکت میکردم
    -باران؟عزیزم پاشو باید بریم مهد
    یکم نق زد ولی به هزار بدبختی بیدار شد بهش صبحونش و دادم و لباساش و پوشوندم خوراکی هاییم که باید با خودش میبرد و توی کیفش گذاشتم و باهم از خونه زدیم بیرون
    هوا داشت کم کم سرد می شد
    باید به فکر لباس زمستونی می افتادیم
    باران و که تحویلش دادم راه افتادم سمت مدرسه ،سر هیچکدوم از کلاسا حواسم به درس نبود دیگه حتی حوصله خودمم نداشتم
    چند روزی بود که موقع برگشت از مدرسه همون bmw سفیده تعقیبم میکرد طوری که حتی سارا هم متوجه شده بود این یارو مشکوک میزنه
    سارا-بهار
    -هوم؟
    -این ماشینه الان چند روزه داره دنبالمون میاد خیلی مشکوک میزنه کم کم دارم میترسم
    بدون اینکه برگردم طرف ماشین شونه هام و انداختم بالا و گفتم
    -بیخیال مثلا میخواد چیکارمون کنه؟چند روز بگدره خودش خسته میشه
    -چه قده تو خونسردی دختر
    سرمو و تکون دادم و سر کوچه ازش خداحافظی کردم وقتی مطمین شدم سارا رفته برگشتم سمت ماشین که هنوزم داشت میومد بهش نزدیک شدم و زدم به شیشش
    -بله؟
    -چرا تعقیبم می کنید؟
    -به خودم مربوطه خانوم
    -میدونید که میتونم ازتون شکایت کنم
    شونه هاش و با بی قدی بالا انداخت
    -فعلا که کار شما پیش من گیره
    -خوشم نمیاد دنبالم راه میفتین
    -باید عادت کنی
    -قصدت چیه ازین کارا؟
    -میخوام ببینم همسر ایندم چه جور ادمی
    دیگه داشت زیادی چرت و پرت میگفت یه ختده عصبی کردم گفتم
    -همسر ایندت
    با خونسردی جواب داد
    -اوهوم
    -این ارزو رو به گور ببری که زنت بشم دوبارم اگه اومدی دنبالم به بابام میگم
    بعدم با عصبانیت راه افتادم سمت خونه که صداش و از پشت سرم شنیدم
    -تو بیداری میبینم خانوم کوچولو
    رفتم تو خونه و درو محکم کوبوندم بهم که بابا پرید تو حیاط
    -چی شده بهار؟چرا در و این طوری میکوبونی بهم؟
    -سلام هیچی
    -علیک سلام ،ترسوندیم دختر
    لبخندی روش زدم که از نگرانی در بیاد
    -باران و اوردین؟
    -اره داره بازی میکنه
    با سرو صدا پریدم تو خونه و باران و بغلش کردم و محکم می بوسیدم
    -ابجی خفم کردی،ولم کن ،بابااااااااااااااااااا
    ولش کردم
    -خوب دلم واست تنگ شده بود خوشگل من
    -خوب خفم کردی؟اگه من طوریم میشد کی جواب بابا رو میداد؟
    جووووووووووووووووووووووووو ون؟
    چشام چارتا شد چه زبونی دراورده بود این وروجک
    به بابا نگاه کردم که داشت می خندید
    ه ربطی به بابا داشت؟
    رفت رو پای بابا نشست و گفت
    -اخه من عزیز دل بابام،مگه نه بابایی؟
    دیگه داشتم با دهن باز نگاش میکردم
    -اره عزیز دل بابا
    ای خدا این نیم وجبیم برای ما ادم شده بود

    این سپهری از رو نمیرفت هنوزم داشت دنبالم میومد



    دیگه هیچ امیدی به برگشتنم نیست

    اینو من نمیگم خم جاده میگه ...




  5. Top | #4



    تاریخ عضویت
    Feb 2011
    عنوان کاربر
    مســــــافر خـــــــدا...
    میانگین پست در روز
    36.98
    محل سکونت
    در اعماق زمین
    نوشته ها
    43,104
    پسندیده
    22,625
    تشکر شده
    49,638
    میزان امتیاز
    596

    پیش فرض


    کنار در نشستم این همه بابا واسمون فداکاری کرد بود یه بارم من باید یکی کاری میکردم
    تصمیم گرفته بودم جواب بله رو بهش بدم حتی اگه بابا و پسرا مخالفت کنن
    تصور اینکه بابا رو پشت میله های زندان ببینم هم ازارم میداد
    با عزمی راسخ بلند شدمو رفتم تو اشپزخونه بابا که اومد تو خونه باید باهاش حرف بزنم
    با صدای بسته شدن در اومدم بیرون
    -بابا؟
    برگشت طرفم
    -سلام
    -سلام باباجان
    -بابا من تصمیمم و گرفتم
    -درباره ی چی؟
    سرمو انداختم پایین و گفتم
    -درمورد ازدواج با سپهری
    بابا با عصبانیت نگام کردو گفت
    -ببین بهار بهت گفتم من یه غلطی کردمو این موضوع و بهت گفتم ازتم خواستم فراموشش کنی من نمیذارم خودتو بدبخت کنی
    -ولی بابا من خودم میخوام هیچ اجباریم تو کارم نیست
    با سیلی که بابا بهم زد ساکت شدمو و اشکام شروع کرد ریختن
    باران دویید طرفم محلش ندادم و رو به بابا گفتم
    -تا کی باید به خاطر ما زحمت بکشی و زیرحرف زور هر کس و ناکسی بشی
    دیگه نمیتونم ببینم بابام هی جلوی هر خری تا کمر خم میش و چشم چشم میکنه دیگه نمیتونم تحمل کنم این مردیکه اشغال تازه به دوران رسیده هرچی از دهنش در میاد نثارت کنه،نمیتونم تحمل کنم بارانی که طعم مادر داشتن و نچشیده بی پدرم بشه میفهمی بابا؟
    این حرفای اخرو داد میزدم بارانم با من گریه میکرد تو چشای بابا اشک جمع شده بود
    بابا-نمیدونستم همیشه باعث سرافکندگیتونم براتون پدری نکردم
    با ناباوری نگاه کردم بهش و گفتم
    -بابا؟من منظورم این نبود من میخوام بگم نمیتونم تحمل کنم کسی به بابام که عزیزتر از جونمه توهین کنه میفهمین؟
    ازتون خواهش میکنم بذارین من باهاش ازدواج کنم
    بعدم اشکام و پاک کردم و سعی کردم لبخند بزنم
    -اینطورم که معلومه ادمه بدی نیست هوم؟ خواهش میکنم بابا اگه هنوزم دوسم دارین بذارید این کارو کنم
    -اگه منم رضایت بدم بهراد و بهرام و چیکار میکنی؟
    -شما راضی بشین اونا با من باشه؟
    با التماس زل زدم تو چشاش با ناراحتی نگام کردو رفت تو اتاقش
    باران و که هنوزم داشت گریه میکرد بغلم کردم و گفتم
    -تو چرا گریه میکنی عزیزم؟
    -ابجی
    هق هقش دلم و کباب کرد فکر اینکه بخوام ازش جدا بشم داشت دیوونم میکرد
    -جون دلم؟
    -تو میخوای از پیشمون بری؟
    -نه کی همچین حرفی و زده؟
    -پس چرا داشتی با بابا دعوا میکردی
    -هیچی عزیزم
    اشکاش و پاک کردم و گفتم
    -امروز مهد خوش گذشت؟
    -اوهوم امروز با مهسا یه عالمه بازی کردیم
    همونطور که لباساشو عوض میکردم اونم داشت برام میگفت تو مهد چیکار میکرده
    بهراد-بهار بهار
    -بله؟
    -کوشین؟
    -تو اتاقیم چرا؟
    -بیا بابا یه ناهار بده مردیم از گرسنگی
    -بذار از راه برسی بعد شروع کن نق نق کردن
    -بیخی بابا بدو
    -اومدم
    قرار شده بود بابا با پسرا صحبت کنه و بهشون قضیه رو بگه منم تو اتاقم مثل بید میلرزیدم میدونستم که پسرا به شدت مخالفت میکنن و میان سراغم



    دیگه هیچ امیدی به برگشتنم نیست

    اینو من نمیگم خم جاده میگه ...




  6. Top | #5



    تاریخ عضویت
    Feb 2011
    عنوان کاربر
    مســــــافر خـــــــدا...
    میانگین پست در روز
    36.98
    محل سکونت
    در اعماق زمین
    نوشته ها
    43,104
    پسندیده
    22,625
    تشکر شده
    49,638
    میزان امتیاز
    596

    پیش فرض

    با صدای داد بهرام فهمیدم که بابا بهشون گفت
    -الان باید شما به ما بگین؟فکر میکردم به عنوان بچه بزرگ خونواده یکم ارزش داشته باشم حالا که هرچی خواستین شده اومدین نظر مارو میپرسین اره؟
    بهراد-یعنی چی بابا یعنی ما اینقده بی غیرت شدیم که بذاریم خواهرمون با یه همچین ادم اشغالی عروسی کنه تو خواب ببینه پسره الدنگ
    بابا-چه خبرتونه صداتون و تو خونه من نبرین بالا من اجبارش نکردم خودش خواسته
    بهراد-غلط کرده دختره بیشور مگه دست خودشه بهار کدوم گوری بیا ببینم
    بابا-بهراد مراقب حرف زدنت باش با خواهرت درست صحبت کن
    بهرام-نه بابا بذار من باید تکلیفمو با این دختره خیره سر روشن کنم واسه من سرخود تصمیم میگیره
    صدای پاشو که به اتاق نزدیک میشد میشنیدم
    با برخورد در به دیوار از جا پریدم همونطور که بهرام یه قدم جلو میومد من میرفتم عقب
    -واسه من بزرگ شدی ؟ها؟واسم تصمیم ازدواج میگیری دختره ی اشغال حالیت میکنم
    کمربندی که دستش بود اورد بالا من از بس عقب رفته بودم خورده بودم تو دیوار با ترس داشتم بهش نگاه میکردم

    با اولین ضربه ای که زد دادم رفت هوا

    -باباااااااااااااااااااااا اا
    بابا-بهرام به خدا قسم به روح بنفشه قسم دستت بهش بخوره من میدونم باتو تمام حرمتارو میشکنم
    بهرام با نفرت نگاشو ازم ن که رو زمین افتاده بودم و گریه میکردم گرفته و ازخونه زد بیرون
    بابا اومد بغلم کرد سرمو گذاشتم رو سینه بابا و ازته دل زار زدم
    -گریه نکن دخترم دستش بشکنه که روت بلند شد ،گریه نکن عزیز دلم
    اون شب گذشت بابا به سپهری رضایتش و اعلام کرده بود از اونروز تا حالا نه بهرام تحویلم میگرفت نه بهراد خیلی احساس بدی داشتم قرار بود امشب سپهری بیاد خونه تا بابا صحبتاشون و بکنن
    توی اتاقم نشسته بودم به بدبختیام فکر میکردم
    -ابجی
    به باران نگاه کردم
    -میشه بغلت بخوابم ؟
    -چرا؟
    -نمیدونم ولی خیلی میترسم
    دستامو باز کردمو بارانم اومد تو بغلم اروم خوابید موهاش و از جلوی صورتش زدم کنار
    قیافش تو خواب خیلی معصوم میشد عینهو فرشته ها مگه من میتونستم یه روزم ازین فرشته کوچولو دور باشم


    سپهری امد بابا صدام کرد
    رفتم تو اتاق و سپهری باهمون مردی که اونروز باهاش بود اومده بود با نفرت بهش نگاه کردم هردوتا منتظر بودن بهشون سلام کنم ولی من با نفرت صورتمو ازشون برگردوندم
    رفتم اشپزخونه تا براشون یه چیزی بیارم کوفت کنن
    وقتی سینی چایی رو جلوی سپهری گرفتم اروم طوری که فقط من بشنوم گفت
    -ادمت میکنم دختره چموش
    -منم وا میستم نگات میکنم
    بعدم رفتم کنار بهراد و بهرام که با خشم نگاشون میکردن نشستم
    با خداحافظی کردن و بلند شدن همه به خودم اومدم قرار محضر و گذاشته بودن قرار بود بعد عقد اونم از شکایتش بگذره
    موقع رفتن سپهری برگشت طرفم و گفت
    -خداحافظ عزیزم فردا میبینمت
    با حالتی که معلوم بود ازش متنفرم بهش نگاه کردم که پوزخندی تحویلم دادو رفت بیرون
    فردا قرار بود عقد کنم و برای همیشه ازین خونه برم وبغضم گرفته بود شب تا صبح نخوابیدم قرار نبود امروز برم مدرسه بابا زنگ زده بود و گفته بود حالم خوب نیست
    بلند شدم رفتم صبحونه رو اماده کردم
    بعد خوردن صبحانه اماده شدم سپهری ساعت 10 میومد دنبالمون الان 9 بود
    باران و بابا صبح گذاشته بود مهد کودک
    بهرام و بهرادم قرار نبود امروز برن شرکت
    مانتوی مشکیم و با شلوار لی سفیدم پوشیدم یه شال سفیدم سرم کردم حوصله ارایش نداشتم
    از اتاق زدم بیرون روی زمین روبه روی تلویزیون نشستم زنگ و زدن صبرکردم باباشونم بیان بعد همه باهم بریم
    اخر از همه از خونه زدم بیرون
    بابا جلوی ماشین نشسته بودو من و پسارم عقب نشستیم اونم راه افتاد سمت محضر
    بله رو دادم
    با شرطایی که محضر دار جلوم گذاشته بود که باید میخوندمشون امضا میکردم اشکام سرازیر شد
    پسره ی بیشور،شرط گذاشته بود بعد ازدواج حق ندارم هیچکدوم ار اعضای خانوادم و ببینم
    حق طلاق بااون بود مهریمم سه تا سکه گذاشته بود
    بدون هیچ حرفی امضا کردم و برگه هارو دوباره تحویلش دادم
    جلوی در خونه نگه داشت باید میرفتم وسایلام و جمع میکردم و باهاش میرفتم
    بااشک پیاده شدم دوییدم تو اتاقم و در و بستم و زار زدم و وسایلام و جمع میکردم



    دیگه هیچ امیدی به برگشتنم نیست

    اینو من نمیگم خم جاده میگه ...




  7. Top | #6



    تاریخ عضویت
    Feb 2011
    عنوان کاربر
    مســــــافر خـــــــدا...
    میانگین پست در روز
    36.98
    محل سکونت
    در اعماق زمین
    نوشته ها
    43,104
    پسندیده
    22,625
    تشکر شده
    49,638
    میزان امتیاز
    596

    پیش فرض

    بعد اینکه جمع کردن وسایلم تموم شد رفتم بیرون همه پشت در اتاقم جمع شده بودن رفتم تو بغل بابام و دوباره گریه کردم که بابام همراه من اشک میریخت
    بعد بابا رفتم تو بغل بهرام بعد اونم بهراد دلم برای همشون خیلی تنگ میشد
    باران کوچولومم که مهذ بود یعنی دیگه نمیتونستم ببینمش؟
    باگریه اومدم بیرون رفتم سمت ماشین برگشتم دوباره طرفشون با گریه نگاشون کردم
    باید میرفتم اگه یه خورده دیگه میموندم نمیتونستم ازشون دل بکنم سریع سوار ماشین شدم و در بستم
    سعی میکردم صدای هق هقم در نیاد
    این سپهریم هرچند دقیقه بر میگشت و با پوزخند نگام میکرد
    با دادش از جا پریدم
    -بس دیگه سرم رفت همش زار میزنه
    دستمو گرفتم جلوی دهنم و صورتمو برگردوندم سمت شیشه و بیرون و نگاه کردم
    نمیدونستم داره کجا میره بعد 30 min جلوی یه خونه نگه داشت
    -پیاده شو
    اروم از ماشین پیاده شدم قدم به زور تا سر شونش میرسید پشت سرش راه افتادم درو که باز کرد کنار واستاد تا من اول برم نگاش کردم
    -برو تو
    اروم اومدم تو اوووووووووووووووووووووووه چه حیاطی بود قسمت راست حیاط یه استخر بزرگ بود و قسمت چپشم یه الاچیق بود که وسط چمن ها ساخته بودنش
    با صدای پارس سگی که داشت بهم نزدیک میشد به خودم اومدم جیغ کشیدم و دوییدم طرف سپهری و پشتش قایم شدم
    -بشین سالی
    یه سگ سیاه شکاری بود خیلی بزرگ و وحشتناک بود
    -بیا کاریت نداره
    با ترس دنبالش راه افتادم و سعی میکردم کنارش راه برم تا از دست این سگه درامان باشم
    در خونه رو که باز کرد دیگه فکم افتاد یه خونه دوبلکس خیلی شیک اولل تا وارد میشدیم یه اشپزخونه اپن خیلی بزرگ روبه روت بود جلوش یه سالن بزرگ بود که توش مبلای سفید و مشکی چیده بودن با یه ال ای دی بزرگ که به دیوار وصلش کرده بودن
    رو دیوارام عکسای سپهری رو وصل کرده بود اوه چه عکسایی بود عجب جیگری بود این و ما خبر نداشتیم
    -اگه دید زدنت تموم شد بیا بریم بالا
    با ترس نگاش کردم که اهمیتی نداد و راه افتا به سمتت بالا
    ناچارا پشت سرش رفتم بالام دقیقا یه سالن داشت نصف سالن پایینی که با مبلای بادمجونی چیده شده بود
    سه تا اتاق تو سالن بالا بود
    در یکی از اتاق رو باز گذاشت و گفت برو تو
    رفتم داخل یه اتاق با رنگ قرمز یه تخت دونفره با روتختی قرمز با یه میز ارایش قرمز رنگ که دقیقا جلوی تخت بود وجود داشت خیلی اتاق بزرگی بود
    -بیا اینم اتاقمون
    چیییییییییییییییییییییییی ییییییییی؟اتاقمون؟نه پ دختره خنگ این تورو خواسته که بری تو یه اتاق دیگه بخوابی !عاشق چش و ابروم که نشده بگه برو یه اتاق دیگه
    بهش نگاه کردم که با بیخیالی داشت دکمه های بلوزشو باز میکرد
    -من.....من باید اینجا بخوابم؟
    سرمو بلند کردمو بهش نگاه کردم
    -اره
    -ولی....
    -ببین دختر خانوم اینجا نیومدی مهمونی اوکی؟تو زن منی پس هرجایی که من میخوابم باید توهم بخوابیافتاد؟
    فقط نگاش کردم که دستشو بردو کمربندش و باز کرد سریع برگشتم و چشام و بستم که صدای قه قهش و از پشت سرم شنیدم
    سریع از اتاق اومدم بیرون
    -کجا رفتی؟
    واستادم ولی برنگشتم
    -بیا اینجا ببینم داشتم مثل بید میلرزیدم
    برگشتم طرفش
    -بیا کاریت ندارم فقط میخوام کمد لباساتو نشونت بدم
    با شک نگاش کردم وراه افتادم سمت اتاق
    در کمدی که تو اتاق بود و باز کردو بهم نشون داد
    -بیا لباساتو اینجا بذار



    دیگه هیچ امیدی به برگشتنم نیست

    اینو من نمیگم خم جاده میگه ...




  8. Top | #7



    تاریخ عضویت
    Feb 2011
    عنوان کاربر
    مســــــافر خـــــــدا...
    میانگین پست در روز
    36.98
    محل سکونت
    در اعماق زمین
    نوشته ها
    43,104
    پسندیده
    22,625
    تشکر شده
    49,638
    میزان امتیاز
    596

    پیش فرض


    سرمو تکون دادم و بهش نگاه کردم
    -هان؟
    -هیچی
    -چرا اینطوری نگاه میکنی؟
    -خوب....چیزه....میگم نمیشه من یه جای دیگه به خوابم
    همچین دادی زد که چسبیدم به سقف
    -گفتمممممممممممممممم نههههههههههههههههههه یعنی نه خوشم نمیاد یه حرف و چند بار تکرار کنم
    اروم گفتم
    -خوب بابا حالا چته روانی؟
    ولی متاسفانه شنید
    -چی گفتی؟
    با وحشت بهش که داشت جلو میومد نگاه کردم ولی کم نیاوردم
    -همونی که شنفتی
    -نشنیدم یه بار دیگه بگو
    -اون دیگه مشکل خودته برو خودت و بیا دکتر نشون بده
    بعدم خواستم بیام بیرون که دستمو از پشت گرفت و پیچوند
    -اخ اخ ولم کن بیشعور
    -گفتم ادمت میکنم نگفتم
    -تو برو اول خودت و ادم کن
    فشار دستشو بیشتر کرد دیگه اشکم در اومده بود چه زوریم داشت
    -ولممممممممممممم کن
    -اگه نکنم؟
    ای دستم ولم کن
    -خواهش کن
    -جیغ میزنم
    -بزن اینجا هیشکی صداتو نمشنوه
    -تورو خداااااااااااا
    -اهان حالا شد
    دستمو ول کرد و رفت پایین اروم نشستم رو زمین زانوهام و بغلم گرفتم سرمو گذاشتم روشون و زار زدم انگار تازه یادم افتاده بوده چه غلطی کردم دلم واسه تنهایی خودم سوخت
    اگه بابا بود حتما میکشتتش که دستش و رو دختر عزیز دردونش بلند کرده
    همونجا نشسته بودم گریم بند اومده بود خوشم نمیومد برم بشینم ور دلش
    با صدای نکرش که به پایین اومد بیشتر ازقبل ازش بدم اومدم
    تموم مردونگیش به زورش بابا مگه میشه به اجبار به عقد کسی در بیای
    وی بهار پاشو بیا پایین یه چیزی بده بخوریم
    هوی تو کلات بیشعور مگه من اشپزتم خودت یه چیزی درست کن و کوفت کن بچه پررو انگار داره با کارگرش حرف میزنه
    -مگه دروغ میگم؟
    با صداش که کنار گوشم بود پریدم هوا
    با گیجی نگاش کردم
    -هان؟
    -فکر کردی من واقعا عاشقتم که باهات عروسی کردم نه کوچولو تو فقط واسم مثل یه اسباب بازی میمونی کامران به هیچ دختری دل نمی بنده یعنی هنوز اینقد احمق نشده که به دخترا اعتماد کنه حالام پاشو یه چیزی درس کنم بخورم
    با بداخلاقی جوابشو دادم
    -من اشپزی بلد نیستم
    -ااااا،ولی بابات که خیلی از دست پختت تعریف میکرد
    -الکی تعریف میکرد
    شونش و انداخت بالا و گفت پس از گشنگش بمیر عروسک
    برو بابا دلت خوشه !هان پس الان فهمیدم اسم جناب کامرانه عجب کشفی کردم
    برو بابا دلت خوشه خوبه خودش گفت اسمش کامران
    حالا هرچی بره به جهنم
    اخخخخخخخخخخخخخخخخخ که چقد خوابم میومد رفتم رو تخت دراز کشیدم
    وای که چقده نرم بود
    به سه نرسیده خوابم برد
    با احساس حرکت چیزی رو صورتم از خواب بیدار شدم
    با گیجی به اطرافم نگاه کردم با دیدن عزراییل یا همون کامران بالای سرم به خودم اومدم
    و سریع اخم کردم
    -هان به چی نگاه میکنی؟
    -به تو چه دارم به اسباب بازی جدیدم نگاه میکنم
    -من اسباب بازی تو نیستم
    -چرا هستی چون من تورو از بابات خریدم
    -خفه شو
    -هوی هوی مراقب حرف زدنت باش وگرنه میگیرم لهت میکنم
    -اگه مرد بودی هی زورت و به رخ من نمی کشیدی
    یه لبخند بدجنسانه ای بهم زد
    -در مردیم که شکی نیست مسخوای بهت نشون بدم
    چشام و از شدت خشم بستم و از روی تخت بلند شدم
    -ااا،کجا رفتی تازه میخواستم بهت ثابت کنم مردیم فقط به زورم نیست بعدم شروع کرد به خندیدن
    -رو اب بخندی نمکدون
    هنوز لباسای بیرونم تنم بود حتی شالمم در نیاورده بودم
    رفتم تو اشپزخونه صدای شکمم بلند شده بود
    ای کوفتتتتتتتتتتتت بخوری ظرفای یه بار مصرف خالی که معلوم بود اقا از بیرون واسه خودشون غذا گرفتن روی میز نهار خوری بود
    در یخچال و باز کردم خدارو شکر توش همه چیز بود
    بعد اینکه یه چیزی خوردم بدون توجه بهش رامو گرفتم و رفتم بالا
    شب شده بود و موقع خواب
    قلبم داشت از جا کنده می شد وای خدایا خودمو دست تو میسپارم این پسره نیاد کرم بریزه
    با باز شدن در دیگه فکر کنم دیگه سکته هرو زدم
    یه گوشه تخت کز کرده بودم
    کامران بدون توجه بهم تی شرتش و در اورد و بایه شلوارک روی تخت دراز کشید وقتی دید من هنوزم با لباس بیرون نشستم و تکون نمیخورم با تعجب تکونم داد و گفت
    -هوی زنده ای؟
    -هوی تو کلات تا حلوای تورو نخورم نمی میرم
    -اوفففففف حالا بگیر بخواب بابا
    -نمیخوام
    -به جهنم تا صبح بیدار باش سر وصدا کنی من میدونم با تو فمیدی
    -ها
    -زهرمار
    تو جیگرت
    -اه بمیر بابا خوابم میاد
    بعدم پتورو کشید روش و خوابید



    دیگه هیچ امیدی به برگشتنم نیست

    اینو من نمیگم خم جاده میگه ...




  9. Top | #8



    تاریخ عضویت
    Feb 2011
    عنوان کاربر
    مســــــافر خـــــــدا...
    میانگین پست در روز
    36.98
    محل سکونت
    در اعماق زمین
    نوشته ها
    43,104
    پسندیده
    22,625
    تشکر شده
    49,638
    میزان امتیاز
    596

    پیش فرض

    خوش به حالش چقدر راحت میتونست بخوابه
    دلم هوای باران و کرده بود یاد دیشب افتادم که تو بغلم خوابیده بود امشب کجا خواب بود حتما رفته بود پیش بابا
    دلم هوای خونه رو کرده بود
    شروع کردم اروم اروم گریه کردم خیلی تلاش کردم صدای هق هقم بلند نشه ولی با بلند شدن کامران فهمیدم که اشتباه کردم
    -باز چته چرا داری گریه میکنی؟اگه گذاشتی کپه مرگمو بذارم چته؟
    با مظلومیت تمام نگاش کردم و گفتم
    -دلم واسه خانوادم تنگ شده
    اوفیییییییییییییی کرد وبا لحن مهربون تری گفت
    -خوب میگی چیکار کنم؟خودت قبول کردی؟مگه من اجبارت کردم؟
    -اگه تو بیشتر به بابا وقت میدادی دیگه من مجبور نبودم تحملت کن
    -نه بابا؟اون بابای تو اگه میتونست پول جور کنه تو همون وقتی که بهش داده بودم جور میکرد
    حالام به خدا اگه دوباره صدات دراد من میدونم تو بگیر بخواب جان مادرت
    بعدم گرفت خوابید
    اه عین هو خرس میخوابه وقتی دیدم که او بی هیچ خیالی خوابیده منم اروم مانتوم و دراوردم و شلوارم و عوض کردم گوشه ترین قسمت تخت دراز کشیدم
    تا چشام و بستم خوابم برد
    صبح با سرو صدای یکی از خواب بلند شدم
    کامران داشت لباس می پوشید
    پتو رو از خودم کنار زدم
    ولی تاجایی که من بادم بود دیشب پتو رو خودم ننداخته بود چون همش رو کامران بود
    حتما کار این بشر بوده
    اروم بلند شدم
    -چرا بیدار شدی ؟بگیر بخواب
    -نمیخوام خوابم نمیاد
    بهش نگاه کردم که جلوی اینه داشت کرواتشو میبست
    اهکی میره این همه راه و اق چه شیک میرن سرکار
    -کجا میری؟
    -قبرستون
    -سرقبرت؟
    از تو اینه یه چپ چپی نگام کرد
    -هان چیه؟
    -سر صبحی باز شروع نکن بهار
    شونه هامو انداختم بالا و همونطور که موهام و با کش میبستم گفتم
    -به من چه خودت شروع کردی
    -خوب بابا توم کم نیاری یه وقت
    -نترس حواسم هست
    -صبحونه رو اماده کن
    -نوکر بابات غلام سیاه
    -توم همچین سفید نیستی
    -از توی زغال اخته که بهترم
    -اهکی همه دخترا جون میدن واسه رنگ پوست من
    -ارزونی همون دخترا
    رامو کج کردم سمت دستشویی حالا دستشویی کجا بود خدا میدونه
    دیگه داشتم میترکیدم نمیدونم کجاست یریع پریدم تو اتاق و بهش گفتم
    -ببین.....چیزه
    -هان؟
    این دستشویی کجاست
    زد زیر خنده
    تو همین طبقه یکی هست همین و بگیر برو مستقیم اون در مشکیه
    سرمو تکون دادم و دوییدم سمت دستشویی وقتی اومدم بیرون نفس راحتی کشیدم
    اروم رفتم پایین کامران پشت میز نشسته بود داشت کوفت میکرد صبحونه
    -خوش گذشت؟
    -جای شما خالی
    سرشو تکون داد و گفت
    -دوستان به جای ما
    عجب رویی داشت این بشر با کمال پررویی رفتم نشستم جلوشو شروع کردم صبحونه خوردن
    زل زده بود بهم داشت اعصابم و خورد میکرد
    لقمه مو انداختم تو ظرف
    یه به چی نگاه میکنی؟
    -به تو چه دوست دارم نگاه کنم
    -رو تو برم من ای بابا بذار کوفت کنم
    ابروهاش و بالا انداخت
    منم بلند شدم داشتم از کنارش رد میشدم که دستمو گرفت و گفت
    -بشین بخور
    بعدم بلند شد و رفت سمت در
    -من رفتم خداحافظ
    -برو که دیگه برنگردی
    -به کوری چشم توم شده برمیگردم با یکی از اون حوری خوشگلام میام



    دیگه هیچ امیدی به برگشتنم نیست

    اینو من نمیگم خم جاده میگه ...




  10. Top | #9



    تاریخ عضویت
    Feb 2011
    عنوان کاربر
    مســــــافر خـــــــدا...
    میانگین پست در روز
    36.98
    محل سکونت
    در اعماق زمین
    نوشته ها
    43,104
    پسندیده
    22,625
    تشکر شده
    49,638
    میزان امتیاز
    596

    پیش فرض

    چند ساعتی از وقتی که کامران رفته بود میگذشت
    حوصلم خیلی سر رفته بود نشسته بود پای تلویزیون و کانالای ماهواره رو عوض میکردم
    ناهارم و خوردم تصمیم گرفتم برم دوش بگیرم
    لباسامو برداشتم و پرییدم تو حموم
    واسه خودم اواز مییخوندم و میرقصیدم تو حموم
    زندگی اینجام خیلی بد نبود می شد واسه خودم حال کنم فقط بدی که داشت این بود که دیگه نمیتونست هیچکدوم از اعضای خانوادم و ببینم
    حولموو تنم کردم اومدم بیرون
    با دیدن کامران جلوی خودم یه چیغ زدم و پریدم دوباره تو حموم
    سریع تی شرتم و با گرمکن مشکیم پوشدم کلاه حموممو گذاشتم سرم
    اروم رفتم پایین صدای یه زن میومد
    با چیزی که دیدم هنگ کردم ولی سریع به خودم اومدم
    رفتم پایین و سلام کردم
    دختره همچین با غرور نگام کرد که یهویی گفتم دختر رعیس جمهوره
    کامران-عزیزم ایشون بهار هستن خواهر بنده وایشونم ایدا خانوم عشق من
    یهویی زدم زیر خنده هرکاری کردم نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم
    کامران با حرص گفت-چته بهار دیوونه شدی به سلامتی مگه جک گفتم واست؟
    میخواستم حرصشو در بیارم واسه همین رو کردم به دختره و گفتم
    -ببخشید عزیزم ولی فکر کنم کامران اشتباهی من وبا خواهرش اشتباه گرفته
    به کامران نگاه کردم که داشت با تهدید نگام میکرد ولی من بدون توجه بهش برگشتم سمت دختره و گفتم
    -عزیزم من بهارم همسر کامران جون
    اینبار نوبت دختره بود که بزنه زیر خنده
    -بامزه بود حالا اگه جکات تموم شد من و با کامران تنها بذار
    -واست جک نگفتم که اینجوری میگی میتونی از کامران بخوای شناسنامشو واست بیاره
    مگه نه کامران؟
    کامران و کارد میزدی خونش در نمیومد سرخ شده بود ***
    حال کردم بالاخره زهر خودمو ریختم
    ایدا-کامران این چی میگه؟
    -چرت و پرت عزیزم تحویلش نگیر
    -الان من چرت میگم کامران؟اگه راست میگی شناسنامتو بیار نشونش بده
    داد زد
    -تمومش کنننننننننننننن بهار
    شونه هام و انداختم بالا وگفتم اصلا به من چه
    ایدا-نه واستا ببینم الان یادم اومد توکه خواهر نداشتی؟پس این خانوم کیه؟
    کامران به تته پته افتاده بود

    -کی گفته من خواهر ندارم؟

    یهویی دختره از جاش بلند شدو رفت سمت در

    -احمق خودتی اقا کامران

    -صبرکن ایدا....واستا

    با بسته شدن در به طرف من اومد

    همش داد میزد

    -نمیتونستی جلوی دهنت و بگیری؟هاننننننننننننننننن ننن؟

    -به من چه میخواستی بهش درو غ نگی

    -که تو زن منی اره؟
    همون طور که میومد جلو من میرفت عقب
    یهو دوییدم سمت پله ها اونم شروع کرد پشت سرم بدوییدن
    به غلط کردن افتاده بودم
    رفتم تو اتاق و در وبستم ولی اون پاشو گذاشت لای در هرکاری کردم نتونستم جلوشو بگیرم
    اخرم درو هل دادو اومد تو با وحشت بهش که داشت کمربندشو باز میکرد نگاه میکردم
    -چیه؟چرا میترسی مگه نگفتی زن منی؟مگه زن از شوهرش میترسه؟
    هاااااااااااااااااااااانننن ننننننن؟
    من و شوتم کرد رو تخت و لباساشو در اورد
    وحشیانه خیمه زد رومو شروع کردن بوسیدن لبام
    نفس کم اورده بودم و تموم و تلاشم و میکردم که از خودم بلندش کنم ولی نمیشد خیلی سنگین بود اشکام همینجوری میریخت
    تا لباشو برداشت شروع کردم خواهش کردن
    -ولم کن ....کامران ...تورو خدا دارم له میشم ولی اون بدون توجه بهم لباسمو در اورد و به کار خودش ادامه میداد
    دستش که رفت به شلوارم دستمو گذاشتم رو دستش و گفتم تورو خدا نه خواهش میکنم
    با چشای خمارش نگام کردو دوباره سرش و انداخت ایین و شلوارم و در اورد
    درد داشتم داشتم میمردم ولی اون ول کن نبود
    جیغا و خواهش های منم اصلا تاثیری نداشت ساعت دو نصف شب بود که دست برداشو کنارم خوابید



    دیگه هیچ امیدی به برگشتنم نیست

    اینو من نمیگم خم جاده میگه ...




  11. Top | #10



    تاریخ عضویت
    Feb 2011
    عنوان کاربر
    مســــــافر خـــــــدا...
    میانگین پست در روز
    36.98
    محل سکونت
    در اعماق زمین
    نوشته ها
    43,104
    پسندیده
    22,625
    تشکر شده
    49,638
    میزان امتیاز
    596

    پیش فرض

    از زور درد به خودم می پیچیدم که یهویی بلند شد و شروع کرد به بوسیدن لبام دیگه حتی اشکمم نداشتم که بریزم فقط دلم میخواست بره گمشه
    بعد اینکه کاملا ارضا شد گفت
    -خیلی حال دادی عروسک کوچولو،اینم به خاطر اینکه رو حرفی که زدی وایستی
    بعدم پشتش و کرد بهم و خوابید
    اروم بلند شدمو لباسامو برداشتم با بدبختی خودمو کشوندم حموم احساس میکردم گناه کردم همم نجس شده زیر دوش هق هقم وبلند کردم و از ته دل زار زدم
    زیر دلم به شدت درد میکرد اروم لباسامو پوشیدم و روی مبل های تو سالن دراز کشیدم
    وسعی کردم بخوابم ولی با دردی که داشتم مگه میشد
    خورشید طلوع کرده بود که خوابم برد
    احساس کردم کسی چیزی روم کشید
    ولی اونقدر خسته بودم که حتی حوصله باز کردن چشمامم نداشتم
    -بهار بهار پاشو بیا اینا رو بخور
    حالم ازش بهم می خورد اروم از سر جام بلند شدم با دیدن ساعت چشام 4تا شد
    ساعت 2 بعدازظهر و نشون میداد وای خدا من چه همه خوابیدم
    حالم خیلی بهتر از دیشب بود
    با دیدن کامران که با لباس تو خونه از اتاق اومد بیرون با نفرت نگاش کردم
    رفتم تو اشپزخونه **** گرفته بود اصلا تو عمرم لب به **** نزده بودم خوشم نمیومد


    یه ماهی از اون ماجرا میگذشت رفتارم خیلی خیلی با کامران سرد بود به طوری که خودشم میدونست نباید به پر و پام بپیچه
    اونم بیشتر تو خودش بودو صاف میرفت و میومد
    از اون شب به بعد اتاقم و ازش جدا کرده بودم ولی چه فایده اون که کار خودش و کرده بود
    دیگه نمیتونستم برم مدرسه کامران هروقت میرفت سرکار در خونه رو از پشت قفل میکرد سیم تلفنم مکشید شده بودم یه زندونی تو خونش
    رفتم تو حیاط و شروع کردم واسه خودم قدم زدن سوز بدی میومد یه بافت قرمز رنگ دورم گرفته بودم
    تا ته باغ رفتم اولین بار بود که میومدم تو باغ خیلی فضای قشنگی داشت
    با باز شدن در حیاط سرمو انداختم پایین و رفتم ته باغ که نتونه من وببینه
    بعد چند دقیقه دیدم که کامران فریاد زنان همونطور که اسمم و صدا میزم دویید از خونه بیرون
    اروم از پشت درختا اومدم بیرون و رفتم سمت در
    با دیدن من اومد جلو ومحکم خوابوند تو گوشم
    با چشایی که خالی از هراحساس و سرد سرد بود زل زدم تو چشاش و هیچی نگفتم
    یه قطره اشکم نریختم خیلی وقت بود تبدیل شده بودم به یک سنگ
    -کدوم گوری بودی؟
    -رامو کشیدم و از کنارش رد شدم که دستمو گرفت وبا حرص گفت
    -گفتم کدوم گوری بودی؟
    -کور که نبودی ببینی از کدوم گوری دارم میام
    -دفعه اخرت باشه میای تو حیاط فهمیدی
    یه پوزخنر بهش زدم که بیشتر حرصش گرفت دستمو محکم فشار دادو گفت فهمیدی یانه؟
    -همه که مثل تو نفهم نیستن دستمو ول کن
    یکی دیگه خوابوند تو گوشم و گفت
    -بار اخرت باشه با من اینجوری حرف میزنی فهمیدی؟
    -ازت متنفرم متنفر
    -هه هه فکر کردی بنده عاشق سینه چاکتم کور خوندی عروسک تو فقز به در یه شبم خوردی الانم مجبورم نگهت دارم وگرنه شوتت میکردم بیرون عادت ندارم از یکی دوبار استفاده کنم
    دستمو محکم کشوندم از دستش بیرون و یکی خوابوندم تو گوشش و با عصبانیت داد زدم
    -بیین چی از دهنت در میاد بیشعور نفهم ولم کن بذار برم تو که استفادتو ازم کردی دیگه چی از جون من میخوای هان؟
    دستشو گذاشته بود رو صورتش و با تعجب به من نگاه میکرد
    خودم و که خالی کردم و تمام چیزایی که تو دلم مونده بود و بهش گفتم
    بعدم بدون توجه بهش راه افتادم سمت خونه و یه راست رفتم سمت اتاقم و در وقفل کردم
    رو تختم دراز کشیدم
    دلم واسه خونه تنگ شده بود
    تو فلشم و که با خودم اورده بودم به ال سی دی کوچیکی تو اتاق بود وصل کردم
    تموم اهنگایی که یه زمانی واسه خودم ریخته بودمشون
    با هر بیتی که میخوند اشکام گوله گوله میریخت پایین

    اگه بدونی من چقد دلم تنگ شده
    همه دلخوشیم همین یه اهنگ شده
    در نمیاری اشک منه احساسی و

    بغل نمی کنی اونکه نمیشناسی و
    اگه بدونی این روزا چقد داغونم
    چقد مراقب وسایل این خونه ام
    دعاکن اون روزای خویمون برگرده
    ببین ندیدنت چقد شکستم کرده
    خستم کرده
    اگه بدونی ازین خونه میرم چی
    اگه بدونی من از غصه پیرم چی
    اگه بدونی عکسات و بغل کردم
    اگه بدونی من دارم میمیرم چی
    (اهنگ اکه بدونی علیرضا طلیسچی)
    یهو احساس حالت تهوع بهم دست داد بدو دوییدم سمت در اتاق و بازش کردم
    دوییدم سمت دستشویی کامران که تو سالن نشسته بود با تعجب بهم نگاه میکرد
    با شدت عق میزدم تمام محتویات معدم خالی شده بود
    کامران در و باز کردو با نگرانی پرسید چی شده بهار؟
    کنارش زدم و رفتم بیرون



    دیگه هیچ امیدی به برگشتنم نیست

    اینو من نمیگم خم جاده میگه ...




+ ارسال موضوع جدید
صفحه 1 از 9 123 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
تارنماي ايران پرديس با لطف و ياري خداي مهربان در سال 1386 تاسيس شد.روز به روز که از عمر ايران پرديس ميگذشت دوستان زيادي به جمعش محلق شدند و تا به امروز مخاطبان زيادي از اين تارنماي کاملا فارسي استفاده ميکنند ايران پرديس با پشت سر گذاشتن فراز و نشيب زياد و با عنايت خداو لطف بيکرانش امروزه توانسته در پنجمين جشنواره رسانه هاي ديجيتال عنوان برترين انجمن گفتگوهاي پارسي را کسب کند انجمن هاي ايران پرديس امروزه با هدف خدمت رساني به يکي از بزرگترين انجمن هاي ايران و پر مخاطب ترين انجمن هاي دنياي مجازي تبديل شده و اميدوار هست با همين هدف هم به جايگاه اصلي و واقعيش دست يابد.

اکنون ساعت 05:02 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.

ایمیل پست الکترونیکی مدیریت سایت : iranpardis.com@gmail.com
شماره سامانه پیامک : 30005604500000