انتخاب رنگ سبز انتخاب رنگ آبی انتخاب رنگ قرمز انتخاب رنگ نارنجی
خوراک آر اس اس

  آخرین ارسالات انجمن

تبلیغات ایران پردیس
تبلیغات ایران پردیس تبلیغات ایران پردیس

+ ارسال موضوع جدید
صفحه 1 از 4 123 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 40

موضوع: رمان زیبای ♥ بانوی سرخ♥

  1. Top | #1



    تاریخ عضویت
    Jul 2012
    عنوان کاربر
    مـذکر عزیـز : " مـــــ♥ــــر د "باش!
    میانگین پست در روز
    56.44
    محل سکونت
    Ƥïñk wöя˩Ð
    نوشته ها
    46,850
    پسندیده
    68,890
    تشکر شده
    97,327
    میزان امتیاز
    1022

    Icon1 رمان زیبای ♥ بانوی سرخ♥

    خلاصه : هورام توي كودكيش اتفاقاتي رو پشت سر ميذاره كه باعث ميشه زندگيش عوض بشه و اونو تبديل به دختري منزوي و گوشه گير كنه . كه تنها تفريحش فقط دنياي مجازي هستش كه از اون شخصيت ديگه اي رو ساخته . . .


    [لطفا جهت مشاهده لینک ها ثبت نام کنید.]
    نه من شبیه تــو ام..
    نه تو شبیه
    مــن..
    حـرف هایت را با کسـی بزن که با جغرافیـای کلماتـت آشــناست
    کسـی که می توانــد
    وقت هایــــــی که شبیه یک کــــوه یخـــــــی می شوی
    آفتابــی شود و آبـــت کند...
    آرام ...آرام....
    بعد چکـه چکه هایـت را که لیــز می خورنـد
    و می آیند پایین با انگشــت بسراند لای موهایــت..
    کسـی که می داند وقت هایــی که سکـــــوت می کنـی
    یعنی حـــرف هایت
    جایی گیـــــر کرده اند
    و میتواند دســت دراز کند
    و آنهمه کلمـه ی بازیگـــوش را بگذارد توی دهانـــت ...
    !!


  2. 9 کاربر پست Nazlii عزیز را پسندیده اند .

    ☆ S E T A R E H ☆ (06-15-2013),Banafshe (06-16-2013),cussed (06-16-2013),fereshteh (07-06-2013),M O Z H G A N (06-19-2013),MAR YAM (06-15-2013),نخودی (09-01-2013),łєmєҺ∂קּ (09-26-2013),آساره (06-13-2013)

  3. محل تبليغات شما    موزيک روز
     
  4. Top | #2



    تاریخ عضویت
    Jul 2012
    عنوان کاربر
    مـذکر عزیـز : " مـــــ♥ــــر د "باش!
    میانگین پست در روز
    56.44
    محل سکونت
    Ƥïñk wöя˩Ð
    نوشته ها
    46,850
    پسندیده
    68,890
    تشکر شده
    97,327
    میزان امتیاز
    1022

    پیش فرض

    * هورام = خوش رو خوش خنده

    - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -


    فصل اول

    چشمام و بسته بودم . مثل هميشه كه از زندگي و آدماش خسته ميشدم . پلكام و محكم تر روي هم فشار دادم . دلم ميخواست وقتي چشمام و باز كردم و توي آينه به خودم نگاه انداختم همه چيز عوض شده باشه . زمزمه وار با خودم تكرار كردم :
    - يك . . . دو . . . سه . . .
    پلكام و آروم از هم باز كردم . نگاهم توي تنها آينه اي كه داشتم افتاد . آينه ي كوچكي كه توي كشوي ميزم قايم كرده بودم . نا اميد بودم . آينه چيز جديدي بهم نميگفت . بغض كردم . دوباره اشكام روي گونم سرازير شد . آينه رو توي كشو پرت كردم و خودم و روي تخت انداختم . با صداي پر بغض با خودم زمزمه ميكردم :
    - چرا من . . . چرا من . . .
    با گذشت اين همه سال هنوزم برام عادي نشده بود . هنوزم نميتونستم با خودم كنار بيام .
    صداي هيوا رو از پشت در شنيدم :
    - هورام . . . در چرا قفله ؟ بابا ميگه شام نمياي پايين ؟
    سعي كردم بغضم و تو گلوم خفه كنم . صدام يكم ميلرزيد سعي كردم پشت فريادي كه از گلوم بلند ميشد قايمش كنم گفتم :
    - نه اشتها ندارم .
    لگدي به در كوبيد و گفت :
    - اَه تو و بابا هم كه شورش و در آورديد هي پيغام پسغام كنيد . بابا گفت جلوي خانواده ي مهندس زشته بهت بگم بياي پايين .
    مگه چند بار مهندس و خانوادش من و ديده بودن ؟ مگه اصلا چند بار جلوي غريبه ها ظاهر شده بودم ؟ گفتم :
    - برام مهم نيست .
    - حداقل در و باز كن من بيام تو .
    - مگه شام نميخواين بخورين ؟ برو پايين .
    - خيلي خوب .
    ديگه صدايي نشنيدم . از روي تخت بلند شدم . با نوك انگشتاي دستم اشكام و گرفتم . كامپيوترم و روشن كردم و خودم و روي صندلي انداختم . مسنجرم و باز كردم نگاهي به ليست دوستام انداختم . همون لحظه صفحه ي كوچيك پي ام جلوم باز شد . لبخندي نشست رو لبم . مثل هميشه . نگاهي به پيغام انداختم نوشته بود :
    - كم كم داشتم نا اميد ميشدم از اومدنت . معلوم هست كجايي ؟
    دستم روي كيبورد بود . لبخندم عميق تر شد . نميدونستم اين پسر تو وجودش چي داره كه انقدر ميتونه راحت خوشحالم كنه . سرم و روي كيبورد انداختم و نوشتم :
    - تو كار و زندگي نداري ؟ همش چرا تو نتي ؟
    چند لحظه صبر كردم پيغام آبي رنگي روي صفحه اومد :
    arad is typing ....
    چشمام و به مانيتور دوختم بالاخره جواب داد :
    آراد : كار كه زياده . ولي كاري كه من ميخوام نيست .
    سرم و روي كيبورد انداختم . براش نوشتم :
    بانوي سرخ : چرا دمغ به نظر مياي ؟ دوباره دعوا كردي با اهل منزل ؟
    دستم و روي اينتر سُر دادم . نوشته هام و كه روي صفحه نقش بسته بود و دوباره براي خودم خوندم . دوباره مشغول تايپ كردن شد .
    آراد : بيخيال . بيا از غم و غصه ها حرف نزنيم . يهو ديدي زدم زير گريه .
    لبخند رو لبم نشست براش نوشتم :
    بانوي سرخ : تو و گريه ؟ بهت نمياد !
    آراد : پس معلومه هنوز من و نشناختي من خيلي دل نازكم !
    شكلك خنده زده بود . منم براش شكلك خنده زدم و گفتم :
    بانوي سرخ : فكر كن 1 درصد !
    آراد : بيخيال اين حرفا چرا دير كردي ؟ ساعت 9 منتظرت بودم .
    دوباره ياد حال بد خودم افتادم . نفس عميقي كشيدم . با خودم زمزمه كردم " امشب بيخيال غم و غصه . " براش نوشتم :
    بانوي سرخ : سرم شلوغ بود . ميدوني كه مشغله ي زياد خفم كرده !
    آراد : اوه اوه اوه ! تورو خدا يه وقتم به ما بده .
    بانوي سرخ : بسه انقدر لودگي نكن .
    آراد : هوم ؟ باشه . من برم شام بخورم . هستي برم بيام ؟
    يكم فكر كردم . نه واقعا حوصله نداشتم . گفتم :
    بانوي سرخ : نه خستم ميخوام امشب زود بخوابم . فردا اگه شد باهات حرف ميزنم .
    آراد : باشه . پس تا بعد بانوي من .
    لبخند عميقي روي لبام جا خوش كرد . چقدر از لفظ بانوي من خوشم ميومد مخصوصا وقتي آراد به كار ميبردش . دستم روي كيبورد لغزيد :
    - شبت قشنگ .
    مسنجر و بستم . از روي صندلي بلند شدم . بي هدف نگاهي به اتاقم انداختم . هر چيزي كه ميخواستم توي اين اتاق لعنتي بود . به جز آرامش دروني كه انتظارش و داشتم . اتاقم برام مثل قبر شده بود . جايي كه توش گير افتاده بودم . حتي نميتونستم از اينجا خودم و خلاص كنم . پس من چه فرقي با مرده ها داشتم ؟
    روي تختم نشستم . دستم و روي پوست زبر و مچاله شده ي صورتم كشيدم . چشمام و رو هم فشار دادم كاش ميشد برگشت به 4 سالگي . اونوقت به هيوا ميگفتم دنبالم ندو . اونوقت به جاي اينكه برگردم و پشت سرم و نگاه كنم و مستانه بخندم جلوم و نگاه ميكردم . اونوقت به جاي اينكه به اجاق خوراك پزي كه مامانم روش كتري پر از آب و گذاشته بود بخورم از كنارش آروم رد ميشدم .
    اشك از گوشه ي چشمم سُر خورد پايين . كاش ميشد زمان و برگردوند به عقب .
    دوباره غرق خاطرات قديم شدم . انگار دوباره پوستم به سوزش افتاده بود . گرما و حرارتي كه از تنم و لباسايي كه به بدنم چسبيده بود و داشتم حس ميكردم . نگاه ترسيده ي هيوا يا چهره ي ترسيده و هول كرده ي مامانم و درست عين اون روز ميديدم . داشتم ميسوختم . هراسون ميدويدم . مامان دنبالم ميدويد . ميخواست آتيش و خاموش كنه ولي من داشتم ميسوختم . وقتي كه نفت اجاق خوراك پزي روم ريخته شد و فتيله ي اجاق نفت رو مشتعل كرد سوختم .
    دستم دوباره سمت چپ صورتم قرار گرفت . پوست مچاله شده و سوخته ي صورتم از كنار پلكم شروع ميشد و تا گردنم ادامه داشت . ميتونستم به روشني روز پوست قهوه اي و زشت صورتم و تو ذهنم تصور كنم . دوباره قطره هاي اشك بي مهابا روي صورتم ميريخت . زانوهام و بغل كردم . دوباره داشتم غرق ميشدم . غرق روزا و خاطراتي كه برام عذاب آور بود .
    صداي تقه ي در اومد سريع اشكام و پس زدم . گفتم :
    - بله ؟
    - در و باز كن .
    صداي بابا بود . از جا بلند شدم . اشكام متوقف شده بود . كليد و توي قفل چرخوندم . چهره ي بابا جلوي روم ظاهر شد . سرم و پايين انداختم و گفتم :
    - مهندس اينا رفتن ؟
    ميتونستم سنگيني نگاهش و روي خودم حس كنم . ولي هنوزم مصرانه سرم و به زير انداخته بودم . انگار از ديدن صورتم نا اميد شد . با صدايي كه خوب ميتونستم اندوه و غم و از توش حس كنم گفت :
    - چرا نيومدي پايين ؟
    - حوصله نداشتم . دوست داشتم توي اتاقم بمونم .
    دروغ محض ! تا همين چند لحظه پيش ميخواستم از اين قبري كه من و داشت زنده به گور ميكرد فرار كنم . بابا گفت :
    - فقط به خاطر همين نيومدي ؟
    اون باهوش تر از توئه . 26 سال بزرگت كرده . ميدونه داري دروغ ميگي . ميدونه كه داري خودت و از همه قايم ميكني . همه ي اينارو ميدونه . چرا خودت و داري گول ميزني ؟
    سعي كردم لبخند بزنم بالاخره سرم و آوردم بالا . به چهره ي نگرانش نگاه كردم . گفتم :
    - آره يكم تنبليم اومد . خوش گذشت ؟
    نگاهش روي سمت چپ صورتم بود . دسته اي از موهاي بلندم و توي صورتم ريخته بودم ولي هنوزم از بين تاراي ظريف موهام پوست مچاله شدم معلوم بود . آهي كشيد و گفت :
    - بد نبود . ميخواي استراحت كني ؟
    از خدا خواسته گفتم :
    - اگه اشكالي نداشته باشه .
    دستش و روي شونم گذاشت و گفت :
    - شبت بخير بابا جون . خوب بخوابي .
    عقب گرد كرد و به سمت اتاق خودش كه رو به روي اتاق من بود رفت . نگاهي به در بسته ي اتاق بغلي كه متعلق به هيوا بود انداختم . ميدونستم الان مشغول مكالمه ي شبانگاهيه ! لبخند تلخي روي لبام نشست . برگشتم توي اتاقم . در و بستم و به سمت تختم رفتم . قدمام و شمردم . يك . . . دو . . . سه . . . چهار . . . از در تا تختم چهار قدم فاصله بود . همه ي اين فاصله ها رو حفظ بودم . وجب به وجب اين اتاق حك شده بود تو سرم .
    روي تخت دراز كشيدم و پتوي سفيد رنگم و روي خودم انداختم . پلكام روي هم اومد . از اتاق بغلي زمزمه هاي هيوا رو ميشنيدم دوباره يه قطره اشك از چشمم چكيد . سرم و زير پتو بردم و سعي كردم فكر نكنم . براي امروز بس بود .


    *****
    چشمام و باز كردم . نور آفتاب توي اتاقم اومده بود . از جام بلند شدم . پرده ي ضخيم و سياه رنگ اتاقم و كشيدم . دلم نميخواست نور توي اتاقم بياد . دلم نميخواست بفهمم كه كي صبح شده .
    هيچ صدايي از پايين شنيده نميشد . خوب معلومه كه شنيده نميشه تازه ساعت 6 بود . صورتم و شستم و از پله ها به سمت طبقه ي اول رفتم . حتي ماه بانو خانوم هم هنوز بيدار نشده بود . ماه بانو خانوم از وقتي كه مادرم فوت شده بود توي خونمون اومده بود . مثل يه مادر مهربون و دلسوز بود . هم كاراي خونه رو ميكرد هم يه جورايي سنگ صبور من و هيوا بود . زن تنهايي بود . هيچ بچه اي نداشت . اون اوايل كه براي استخدام شدن اومده بود ميگفت با خواهرش زندگي ميكنه . بعد از 1 سال بابا يكي از اتاقاي طبقه ي پايين و بهش داد كه ديگه هميشه پيش خودمون باشه . از طرفيم از خواهرش جدا باشه و بتونه زندگي مستقل خودش و داشته باشه .
    كتري رو آب كردم و روي گاز گذاشتم . ميدونستم بابا كم كم ديگه بيدار ميشه . هميشه عادت داشت صبح هاي زود بره پياده روي . بعدشم با نون سنگك برميگشت خونه و همه با هم صبحانه ميخورديم . البته به استثناي هيوا خانوم كه معمولا تا ظهر ميخوابيد و بعدشم ناهار و صبحانش و با هم ميخورد . هميشه ماه بانو غر ميزد ميگفت چرا انقدر زياد ميخوابه . ميگفت زمان خودشون مامانش بهش ميگفته اگه كاري هم نداري پاشي كاشي هارو هم بشمري بايد پاشي . هميشه به اين حرفش ميخنديدم ميگفتم ماه بانو اينا مال قديمه . اونم هميشه با سادگي ميگفت هميشه قديميا هر چي گفتن راست گفتن . ولي هيوا كار خودش و ميكرد هميشه هم به ماه بانو ميگفت خواب صبح واسه پوست خوبه . ماه بانو هم يه چيز ديگه جوابش ميداد . و اين بحث انقدر ادامه پيدا ميكرد تا بالاخره من كلافه حرفاشون و قطع ميكردم .
    بعد از مادرم عاشق ماه بانو بودم . سادگي و مهربوني بيش از حدش احساس خوبي بهم ميداد .
    - سحر خيز شدي .
    سرم و بالا گرفتم . بابا رو ديدم كه داشت زيپ گرمكن ورزشيش و بالا ميكشيد . بهش لبخند زدم گفتم :
    - صبح بخير .
    - صبح توام بخير گل دختر . خوب خوابيدي ؟
    همينجوري كه وسايل صبحانه رو ميچيدم روي ميز گفتم :
    - اي بدك نبود . شما خوب خوابيدين .
    - بيهوش شدم .
    خنديدم . دوباره گفت :
    - من ميرم پياده روي . با نون سنگك داغ برميگردم . صبحانه نخور تا بيام .
    - چشم . مگه ميشه آدم از نون سنگك بگذره ؟
    لبخندي بهم زد و رفت . تا ماه بانو بيدار شه از پله ها رفتم بالا . در اتاق هيوا رو باز كردم . روي شكمش خوابيده بود و يكي از پاهاش از تخت افتاده بود پايين . نگاهي به نيم رخش كه روي بالش بود انداختم . دهنش نيمه باز مونده بود و چند تا تار مو روي صورتش ريخته بود . به سمتش رفتم . كنار تختش نشستم و تكونش دادم . زير لب غرغري كرد ولي بيدار نشد . دوباره تكونش دادم و اين بار گفتم :
    - پاشو خرس خوابالو . خسته نشدي انقدر خوابيدي ؟
    اخماش و تو هم كشيد . بدون اينكه چشماش و باز كنه با غر غر گفت :
    - جون جدت اذيت نكن هورام . ديشب نخوابيدم اصلا .
    - معلومه كه نخوابيدي . تا صبح صداي پچ پچاتو ميشنيدم .
    جوابي بهم نداد . بلند شدم . پتو رو از روش كشيدم چشماش و نيمه باز كرد و با صداي بلندي گفت :
    - هورام . خوابم مياد . پتو رو بده .
    - عمرا . پاشو .
    كلافه دستي به صورتش كشيد و موهاشو از روي صورتش كنار زد . گفت :
    - آخه پاشم چيكار كنم ؟
    - ميخوام سحر خيز شي . الان بابا با نون تازه مياد ميخوايم با هم صبحانه بخوريم . پاشو ديگه .
    زير لب چند تا بد و بيراه نثارم كرد گفتم :
    - دارم ميشنوما .
    - منم گفتم كه بشنوي . مردم آزار .
    از روي تختش بلند شد . به سمت دستشويي رفت . بلند جوري كه صدام و بشنوه گفتم :
    - من دارم ميرم پايين . زود بيايا . نبينم دوباره بخوابي .
    - برو تا نيومدم خَفَت كنم .
    لگدي به در زدم و دوباره اومدم پايين . اين بار ماه بانو توي آشپزخونه بود . با صداي بلند گفتم :
    - سلام . صبح بخير .
    نگاه مهربونش به من افتاد گفت :
    - سلام به روي ماهت . تو صبح كتري گذاشته بودي ؟
    - بله . زودتر بيدار شدم .
    - يكم اين سحر خيزي تورو كاش هيوا داشت .
    - اتفاقا رفتم بيدارش كردم . الان مياد پايين .
    - چه عجب !
    چيزي نگذشته بود كه هيوا هم به جمعمون اضافه شد . خميازه اي كشيد و با سستي خودش و روي صندلي انداخت و سرش و روي ميز گذاشت . ماه بانو گفت :
    - چه عجب مادر ما تورو صبح زود ديديم .
    - صبح بخير ماه بانو .
    - صبح شمام بخير . ميبيني چه حس خوبيه صبح زود بيدار شدن ؟ تنبلي نكن خوب نيست .
    هيوا سرش و از روي ميز بلند كرد و نگاهي به چهره ي ماه بانو انداخت و گفت :
    - زود پاشم صبحها كاشي بشمرم ؟
    ماه بانو كه متوجه طعنه ي كلام هيوا نشده بود گفت :
    - آره مادر . بهتر از خوابه كه .
    خندم گرفته بود . كلا كاراي ماه بانو و هيوا ديدني بود !
    نيم ساعتي صبر كرديم بالاخره بابا هم با نون تازه اومد . از ديدن هيوا سر ميز صبحانه تعجب كرد ولي چيزي نگفت . كلا آدم كم حرفي بود . يه صبحانه ي دست جمعي رو كنار هم خورديم . حتي خميازه هاي بي وقفه ي هيوا هم تاثيري توي جمع خوبمون نداشت . ميتونستم اعتراف كنم كه امروز بهترم . انگار با بارندگي ديشب امروز صبح يه هواي آفتابي و صاف و داشتيم !
    بعد از صبحانه بابا رفت سركار . يه مغازه ي آهن فروشي داشت . بعد از خداحافظي با بابا هيوا روي مبل ولو شد . مدام زير لب غرغر ميكرد كه چرا صبح به اين زودي بيدارش كردم . منم فقط نيشخندي بهش زدم و هيچي نگفتم . رو به ماه بانو گفتم :
    - ماه بانو كار خاصي نداري كمكت كنم ؟
    - نه مادر يه ناهاره كه خودم ميپزم .
    - باشه پس من ميرم بالا كاريم داشتي صدام كن .
    نيم نگاهي به هيوا انداختم و از كنارش گذشتم . از پله ها بالا رفتم و وارد اتاقم شدم . با خودم زمزمه كردم " سلام مقبره ي من ! "با افسوس سري واسه خودم تكون دادم . همه از دختر عمه و دختر عمو بگير تا پسراي تنبل فاميل همشون يه چيزي شدن . تو هي بشين تو اين اتاق درجا بزن .
    كامپيوتر و روشن كردم . سريع مسنجر و باز كردم . توي ليستم دنبال يه اسم آشنا ميگشتم ولي خبري ازش نبود . انگار وقتي نبود يه چيزي كم بود . انگار تنها كسي بود كه ميتونستم باهاش حرف بزنم .
    مسنجر و بستم . صداي موبايلم بلند شد به سمتش رفتم با نقش بستن اسم مَهبُد روي صفحه لبخند زدم . سريع جواب دادم :
    - سلام
    - سلام به دختر دايي گل خودم خوبي ؟
    - مرسي خوبم شما خوبين ؟ مهسا خوبه ؟ عمه چطوره ؟
    - همه خوبن . انقدر پشت هم نپرس . امروز خونه اين ؟ ميخوايم يه سر بيايم پيشتون .
    نگاهم و به دست چپم دوخته بودم . داشتم با ناخونام بازي ميكردم . يهو نگاهم به پوست چين خورده ي دستم افتاد . نفس عميق كشيدم و گفتم :
    - چه خوب . حتما بياين . عمه هم مياد ؟
    - آره شايد بياد . پس ميبينمت . فعلا .
    گوشي قطع شد . دوباره نگاهم روي دستم افتاد . به بديه صورتم نبود ولي بازم ميشد آثار سوختگي رو روش ديد . بيخيال اين فكرا . از جام بلند شدم تا به هيوا و ماه بانو هم بگم كه امشب مهمون داريم .

    *****
    هميشه وقتي ميخواستم وارد جمعي بشم نگران بودم . ده دقيقه اي ميشد كه خانواده ي عمه اومده بودن . من به بهانه ي حاضر شدن توي اتاقم خودم و حبس كرده بودم . موهام و باز كردم . چتري هاي بلندم و روي صورتم ريختم . با دستم موهام و تو صورتم پخش كردم تا كمتر چيزي معلوم باشه . از نگاهاي خيره و غرق ترحم اطرافيانم بدم ميومد . البته خانواده ي عمه غريبه نبودن . ولي هر چي كه بود بايد اين صورت زشت و تحمل ميكردن .
    پشت هم نفساي عميق كشيدم . دستم و روي دستگيره ي در گذاشتم . آروم بازش كردم و از پله ها پايين رفتم . اول از همه نگاه مهسا بهم افتاد .با لبخند و صداي بلندي گفت :
    - به به سلام . گفتم ديدي ما اومديم رفتي خودت و قايم كردي .
    همه نگاهشون به سمت من برگشت معذب شدم . ناخود آگاه دستم به سمت چتري هام رفت و بيشتر توي صورتم كشيدمشون . لبخند نصفه و نيمه اي بهشون زدم و با صدايي كه به زور در ميومد گفتم :
    - سلام .
    عمه با مهربوني گفت :
    - سلام دخترم بيا اينجا بذار ببوسمت . ما يه سر به شما نزنيم شماها يه خبر از ما نميگيرينا .
    با دستپاچگي به سمت عمه رفتم . بوسه اي به سمت راست صورتم زد . بعد موهام و كمي كنار زد و روي پوست چروك خورده و زشت سمت چپ صورتم بوسه ي محكم تري زد . خجالت زده سرم و پايين انداختم . انگار ميخواست بهم بفهمونه كه اين پوست حالش و به هم نميزنه . لبخند تلخي روي لبام نشست . به سمت شوهر عمه و مهبد برگشتم و با اونها هم احوال پرسي كردم . آخر از همه جايي كنار هيوا نشستم .
    نگاهش و بهم دوخت . انگار اونم فهميده بود كه تا چه حد دستپاچم . دستاي خيس از عرقم و توي دستش گرفت . هميشه همينطور بودم . وقتي از چيزي دستپاچه ميشدم صورتم گُر ميگرفت و دستام به عرق مينشست . لبخندي به روش پاشيدم و سرم و به زير انداختم .
    دوباره حرفهاشون و از سر گرفتن . از زير چشم نگاهي به مهبد انداختم . داشت براي خوش ميوه پوست ميكند . با صداي مهسا كه من و مخاطب قرار ميداد سرم و به سمتش برگردوندم :
    - خوب خانوم چيكارا ميكني ؟
    يعني نگاه زير چشمي من و به برادرش ديده بود ؟!
    - هيچ بيكارم .
    - به خدا ميومدي توي شركت مهبد اينا كار ميكردي . بهتر از توي خونه نشستن بود كه .
    هيوا نگاه ناراضي بهم انداخت و گفت :
    - ول كن مهسا فقط خودت و خسته ميكني اين خانوم پاش و از خونه بيرون نميذاره .
    - اشتباهتم همين جاست ديگه .
    دوباره داشت نصيحتاشون شروع ميشد . حرفشو قطع كردم و گفتم :
    - تو چيكارا ميكني ؟
    مهسا كه انگار منتظر بود همين سوال ازش پرسيده بشه سريع و با هيجان مشغول تعريف كردن شد . گه گاه نگاهم و از مهسا ميگرفتم و به مهبد ميدوختم .
    از بي توجهيش ناراحت شده بودم . عادت داشتم كه هميشه مثل يه حامي مهربون كنارم باشه و باهام حرف بزنه . ولي امروز انگار غرق حرفاي بابام شده بود .
    با ببخشيدي از كنار مهسا و هيوا بلند شدم و به سمت آشپزخونه رفتم . ماه بانو روي صندلي نشسته بود و زعفران ميسابيد . بو كشيدم عطر قرمه سبزي مستم كرد گفتم :
    - چه كردي ماه بانو . كمك نميخواي ؟
    - نه كاري ندارم ديگه خورشت گذاشتن چيكار داره مادر ؟
    از يخچال براي خودم آب ريختم و خوردم . ماه بانو نگاهي بهم انداخت و گفت :
    - مادر اين جلو زُلفيات و بزن كنار جايي رو هم ميبيني راه ميري ؟
    از طرز حرف زدن ماه بانو خندم گرفت . گفتم :
    - اينجوري بهم نمياد ؟
    - تو همه چي بهت مياد دخترم فقط اينارو بزن كنار ببينمت دلم باز شه .
    به خاطر دل ماه بانو چتري هام و زدم كنار با لبخند گفت :
    - آخيش دلم باز شد .
    خندم شدت گرفت . ليوان آبم و شستم . هنوزم داشتم به دستاي ماه بانو نگاه ميكردم . زير لب براي خودش شعري ميخوند . دوست نداشتم پيش بقيه برم . مخصوصا كه مهبد حواسش بهم نبود !
    صداي سوت و بعد هم صداي مهبد رو شنيدم :
    - چه بويي .
    از ديدن مهبد معذب شدم . سريع چتري هام و ريختم جلوي صورتم . و با دست چند بار مرتبشون كردم كه اين كار از چشماي تيز بين مهبد دور نموند .
    مهبد دوباره رو به ماه بانو گفت :
    - چه شامي بخوريم امشب . هميشه گفتم دست پخت ماه بانو حرف نداره .
    ماه بانو گل از گلش شكفته بود . خنديد و گفت :
    - كاري نكردم پسرم .
    كار سابيدن زعفران ها تموم شده بود . بين موندن و رفتن بودم . عمه ماه بانو رو از بيرون صدا كرد و اون سريع به سمت عمه رفت . حالا من مونده بودم و مهبد . به سمتم اومد ولي من سرم و پايين انداخته بودم . رو به روم ايستاد دستاش و روي سينش قلاب كرد و گفت :
    - هي دختره . چرا انقدر معذبي امشب ؟
    لبخند زدم . گفتم :
    - معذب نيستم .
    مهبد دستش و نزديك آورد ميخواست چتري هام و كنار بزنه ولي قبلش گفت :
    - اجازه هست ؟
    دستپاچه بودم . قلبم به شدت ميزد . فقط سري تكون دادم . مهبد چتري هارو كنار زد و بعد نفس عميقي كشيد گفت :
    - چرا براي خودت نميجنگي ؟ چرا صورتت و پشت موهات قايم ميكني ؟
    لبخند كجي بهش زدم و گفتم :
    - كي دلش ميخواد اين صورت و ببينه .
    - مگه چشه ؟
    - بس كن مهبد هميشه حرفاي تكراري ميزني .
    يه لنگه ابروش و بالا انداخت . گفت :
    - اعتماد به نفس داشته باش . برو جلو و به همه بگو من هورامم . خودت و پشت هيچي قايم نكن . تو براي خودت و صورتت بجنگ . بگو چيزي از بقيه كم ندارم . وقتي كه خودت حاضر نيستي بجنگي كس ديگه اي هم حاضر نيست به خاطر تو بجنگه . فقط حرفم اينه كه خودت و قايم نكن . همين .
    ازم دور شد و به سالن برگشت . شعار داد ! اگه خودش جاي من بود . . . زبونم گاز گرفتم . خدا نكنه جاي من باشه .
    با خودم يكم كلنجار رفتم ولي بالاخره به سمت سالن رفتم .

    شام و با خانواده ي عمه خورديم . ديگه با مهبد هم كلام نشدم . بحثهاي مهسا و هيوا هم برام جذابيتي نداشت . دير وقت بود كه مهمونا رفتن . دوباره برگشتم به اتاقم . چتري هام و از روي صورتم كنار زدم . از بس موهام توي چشمام بود خسته شده بودم . روي تخت دراز كشيدم . نگاهم به كامپيوتر افتاد . امروز با آراد حرف نزده بودم .
    سرم و برگردوندم . بيخيال . خستم . دلم ميخواد همين جا روي تختم دراز بكشم و به مهبد فكر كنم . به حرفاش . ميگفت بايد بجنگم براي خودم ! چه حرف خنده داري .
    به پهلو دراز كشيدم . سرم و روي دستم گذاشتم . به يه نقطه ي نامعلوم كه جلوم بود خيره شدم .
    توي فاميل با تنها پسري كه ميشد گفت راحتم مهبد بود . خيلي راحت بود . ترحم نميكرد . رفتارش عادي بود . ازش خوشم ميومد .
    دست چپم و بالا آوردم . كاش ميشد يه چاقو بردارم و همه ي اين پوستاي مرده و چروك روي دست و صورتم و بِيُرم . افكارم بهم پوزخند زدن . " تو خودت نخواستي ببريشون . خودت نخواستي كه از بين برن . " با خودم گفتم " خيلي درد داشت . تو نميفهمي . تو هيچي از عملاي جور واجور نميفهمي . وقتي يه دكتر مياد بهت ميگه پوست پيوند زده نگرفته اين احساسارو نميفهمي . نميخواستم بيشتر از اين زجر بكشم برام سخت بود "
    دوباره طاق باز خوابيدم . دوباره صداي توي سرم به حرف افتاد " تحمل ميكردي . در عوض الان سالم بودي . اونوقت ديگه لازم نبود موهات و تو صورتت بريزي و زير اون همه مو نفست بگيره . ديگه لازم نبود براي چيزي بجنگي . ديگه لازم نبود تنها باشي . . . "
    انگار افكارم دست روي نقطه ضعفم گذاشته بود زمزمه كردم " تنهايي . . . " واقعا تنها بودم . دلم ميخواست از اين تنهايي در بيام . دلم ميخواست يكي ديگه تو زندگيم بود . فكرم دوباره حرف دلم و زد " مثلا يه مرد ؟ يكي كه توي همه ي شرايط كنارت باشه ؟ " قلبم لرزيد دوباره تكرار كردم " يه مرد ؟ . . . " ساكت شدم . دوباره فكرم به جام حرف زد " يا شايد يه آدم خاص ؟ " سرم و به طرفين تكون دادم . نميخوام فكر كنم . هيچ كس دلش نميخواست با من باشه . هيچ آدم خاصي نميخواست . حتي آدماي غير خاص هم نميخواستن كه با من باشن . كه تنهاييام و پر كنن . به خودم اعتراف كردم " شايد واقعا بايد عمل ميكردم . شايد جلوي درخواست هاي بابا يا التماساي هيوا واسه ي عمل نبايد وايميستادم . اگه فقط يكم ديگه تحمل ميكردم شايد ميتونستم خوب بشم . . . شايد . . . "
    پلكام و بستم . " اميد الكي به خودت نده . دكترا گفته بودن فقط 50 درصد احتمال خوب شدن هست . انقدر الكي خودت و سرزنش نكن . تو حق داشتي قبول نكني . حق داشتي جا بزني . دردناك بود كه يه حرف دكتر تورو از هم بپاشونه . كه يهو از قله ي خوشبختي و آرزوهات بكشونتت پايين و داغونت كنه . "
    كاش مهبد كنارم بود ! اعتراف نبود . يه جورايي خواهش دلم بود . . . كاش مهبد اينجا بود . . .
    نه من شبیه تــو ام..
    نه تو شبیه
    مــن..
    حـرف هایت را با کسـی بزن که با جغرافیـای کلماتـت آشــناست
    کسـی که می توانــد
    وقت هایــــــی که شبیه یک کــــوه یخـــــــی می شوی
    آفتابــی شود و آبـــت کند...
    آرام ...آرام....
    بعد چکـه چکه هایـت را که لیــز می خورنـد
    و می آیند پایین با انگشــت بسراند لای موهایــت..
    کسـی که می داند وقت هایــی که سکـــــوت می کنـی
    یعنی حـــرف هایت
    جایی گیـــــر کرده اند
    و میتواند دســت دراز کند
    و آنهمه کلمـه ی بازیگـــوش را بگذارد توی دهانـــت ...
    !!


  5. 9 کاربر پست Nazlii عزیز را پسندیده اند .

    ☆ S E T A R E H ☆ (06-15-2013),Banafshe (06-16-2013),fereshteh (07-14-2013),M O Z H G A N (06-19-2013),MAR YAM (06-15-2013),Milad (06-21-2013),Nazaniin (06-15-2013),łєmєҺ∂קּ (07-07-2013),آساره (06-13-2013)

  6. Top | #3



    تاریخ عضویت
    Jul 2012
    عنوان کاربر
    مـذکر عزیـز : " مـــــ♥ــــر د "باش!
    میانگین پست در روز
    56.44
    محل سکونت
    Ƥïñk wöя˩Ð
    نوشته ها
    46,850
    پسندیده
    68,890
    تشکر شده
    97,327
    میزان امتیاز
    1022

    پیش فرض

    فصل دوم

    چند تا تقه به در زدم . از پشت در صداش كردم :
    - هيوا ناهار .
    با صداي بلندي گفت :
    - شماها بخورين منم الان ميام .
    سر تكون دادم . داشتم از در فاصله ميگرفتم صداي حرف زدنش و با تلفن شنيدم . برام چيز عجيبي نبود . ولي وقتي اسم خودم و از زبون هيوا شنيدم كنجكاو شدم و يكم وايستادم گوشم و به در چسبوندم و گوش دادم . كار درستي نبود ولي اون در مورد من داشت حرف ميزد :
    - هورام اين روزا زياد رو به راه نيست . من ميخوام كنارش باشم .
    يكم سكوت كرد دوباره گفت :
    - كيوان ! چرا انقدر بي منطق شدي ؟ من كي اين حرف و زدم ؟ فكر كردي من بدم مياد زودتر زندگيمون و شروع كنيم ؟
    دوباره سكوت كرد . يكم گوش داد و دوباره گفت :
    - بابا حرفي نداره ولي خودم دوست ندارم هورام و تنها بذارم . تو كه وضعيتش و ميدوني . من خواهرشم . دوست دارم پا به پاش توي تنهايياش و غصه هاش كنارش باشم . نه اينكه با عروسي و خوشحالي خودم تنهاش بذارم .
    احساس ميكردم دنيا رو سرم خراب شده . اين حرفا چي بود هيوا به كيوان ميزد ؟ دوباره صداي هيوا رو شنيدم :
    - نگفتم هميشه ميخوام كنارش بمونم . ولي حداقل تا وقتي كه بتونم مجابش كنم از اين لاك تنهايي خودش بيرون بياد . خواسته ي من خيلي زياده ؟ ميخوام يكم به خاطرم صبر كني يعني ارزش ندارم ؟
    يكم ديگه گوش داد . دوباره گفت :
    - من اين و نگفتم من خيلي دوست دارم كيوان .
    از كنار در رد شدم . ديگه هيچي نشنيدم . هيوا ميخواست بهم ترحم كنه ؟ من احمق و بگو هيچ وقت فكر نميكردم كه دليل عقب افتادن عروسي هيوا منم !
    از پله ها با سستي پايين اومدم . دلم ميخواست فرار كنم . ولي اين بار به خواسته ي دلم گوش ندادم . سر ميز نشستم . بابا نگاهي به صورتم انداخت و گفت :
    - هيوا رو صدا كردي ؟
    با گيجي سر تكون دادم . گلوم پر بغض بود . فكر ميكردم حداقل خانوادم بهم ترحم نميكنن . اصلا مگه من چم بود كه هيوا بخواد به خاطرم اين كار و بكنه ؟
    ماه بانو سمت ديگه ي ميز نشسته بود . مشغول خوردن شدن ولي من فقط به سوپي كه ماه بانو برام كشيده بود زل زده بودم . هيوا با سر خوشي از پله ها پايين اومد و جايي كنار من نشست . انقدر روابطشون حسنه شده بود و تونسته بود كيوان و قانع كنه كه يكم ديگه صبر كنه كه بتونه بيشتر به خواهرش ترحم كنه . دست چپم كه روي پام بود و مشت كرده بودم . نميدونستم چرا به خودشون اجازه ميدن كه باهام اينجوري رفتار كنن . شايد فكر كرده خبر عروسيش من و ناراحت ميكنه . شايد چون كسي من و با اين قيافه نميخواد بايد بهش حسودي ميكردم . اشك تو چشمام حلقه زده بود .
    هيوا با سر خوشي گفت :
    - كيوان به همه سلام رسوند .
    بابا بدون اينكه سرش و بالا بگيره گفت :
    - سلامت باشه .
    ماه بانو نگاهي به من كه دست به غذام نزده بودم انداخت و با تعجب گفت :
    - چرا نميخوري هورام ؟
    بغض گلوم و گرفته بود . سعي كردم قورتش بدم تا بتونم جوابي به ماه بانو بدم . يكم موفق شدم . گفتم :
    - سيرم . ميرم اتاقم .
    سريع از جام بلند شدم . نگاهاي متعجبشون و روي خودم حس ميكردم . محل ندادم . به سرعت پله هارو رفتم بالا . حتي اجازه ندادم از خودشون عكس العمل نشون بدن .

    به اتاقم رسيدم خودم و روي تخت انداختم اجازه دادم اشكام بريزن رو صورتم . همون لحظه در اتاق با شتاب باز شد سرم و گرفتم بالا . هيوا بود . دلم ميخواست با دستام خفش كنم . در و آروم بست ميخواست بياد سمتم كه با فرياد گفتم :
    - برو بيرون . نميخوام ببينمت .
    چشماش از تعجب گرد شده بود . با صداي آرومي گفت :
    - چي شده هورام ؟
    روي تخت نشستم و گفتم :
    - صدام و نشنيدي ؟ ميگم برو بيرون .
    - آخه بهم بگو چي شده كه يهو به هم ريختي .
    كامل از جام بلند شدم . بازوش و گرفتم و به سمت در بردم . در همون حال با فرياد گفتم :
    - نميخوام ببينمت نميفهمي ؟
    بازوش و از تو دستم در آورد و نگهم داشت گفت :
    - معلومه چته ؟ قاطي كردي ؟ چرا ديوونه بازي در مياري ؟ مثل آدم حرفت و بزن .
    يهو از كوره در رفتم گفتم :
    - من ديوونم ؟ من ديوونم يا تو ؟ كه انقدر احمقي و به خاطر ترحم به من داري عروسيت و عقب ميندازي ؟ فكر ميكني نميفهمم ؟ اين پرت و پلاها چي بود به كيوان ميگفتي ؟ من انقدر بدبختم كه تو بايد بهم ترحم كني ؟
    داشتم براي خودم پشت سر هم ميگفتم . نگاهم به چشماي شرمنده ي هيوا بود . انگار تازه فهميده بود براي چي شاكي شدم . سرش و انداخت پايين و گفت :
    - من نميخواستم ترحم كنم . من فقط ميخواستم كنارت باشم . همين .
    - انقدر دروغ نگو . من هيچ احتياجي ندارم كه تو كنارم باشي . فهميدي ؟ تو ميخواي كنارم باشي كه برام چيكار كني ؟ مگه كاريم ازت بر مياد ؟ برو سراغ زندگي خودت . تو چه ميفهمي درد من چيه ؟
    سعي كرد آرومم كنه . گفت :
    - باشه هورام تو آروم باش خواهري . باور كن منظورم اون چيزي كه تو فكر ميكني نبود .
    - خوب منظورت و فهميدم . ميخواي بگي يه خواهر بدبخت داري كه بايد پاسوزش بشي . كه هر لحظه بهش ترحم كني و وضعيت كوفتيش و به روش بياري .
    اشك تو چشماش حلقه زده بود گفت :
    - من منظورم اين نبود .
    انگشت اشارم و به سمت در گرفتم و بلند تر داد زدم :
    - از اتاق من برو بيرون .
    هيوا به هق هق افتاده بود . ولي بدون هيچ حرفي از اتاق رفت بيرون . احساس ميكردم به خاطر فريادايي كه زدم گلوم ميسوخت .
    نميدونستم چرا هيوا به خودش اجازه ميده كه با من اينجوري رفتار كنه ؟ همه چيز به خاطر اين بود كه دو سال ازم بزرگتره ؟ انگار خودش و موظف ميدونست كه برام مادري كنه . ولي من نميخواستم اون مادرم باشه ميخواستم خواهرم باشه .
    صورتم از اشك خيس شده بود . دستمال برداشتم و روي صورتم كشيدم . پوست كج و كوله و بد ريخت صورتم زير دستم بود . با حالت عصبي دستمال و محكم روي پوستم كشيدم . ديگه صورتم خيس نبود ولي من دست بردار نبودم . بازم دستمال و روي پوست خشك شدم كشيدم . دوباره . . . دوباره . . . دوباره . كاش ميشد صورتم و پاك كنم . پوستم به سوزش افتاده بود . دستمال و يه گوشه پرت كردم . نفسام به شماره افتاده بود . انگار يه مسير طولاني رو دويده بودم .
    صورتم و بين دستام قايم كردم . پشيموني به سراغم اومده بود . دوست نداشتم با هيوا اونجوري حرف بزنم . صورت گريونش كه يادم ميومد . . . چقدر تو سنگ دلي هورام .
    از جام بلند شدم و به سمت در اتاق رفتم . ميخواستم برم پيش هيوا . طاقت قهر كردن باهاش و نداشتم . صداي هيوا و بابا رو از بيرون شنيدم . دستم روي دستگيره موند .
    - فعلا بذارين تنها باشه . حالش بهتر ميشه . چيز مهمي نيست .
    چقدر خوشحال شدم كه هيوا دليل ناراحتيم و به بابا نگفت . دستم و از روي دستگيره برداشتم . بي هدف توي اتاقم چند قدم راه رفتم . بعد نا خود آگاه پشت كامپيوترم نشستم .
    مسنجر و باز كردم . آراد سريع پيغام داد :
    آراد : به سلام . چطورين شما ؟ چه عجب قدم رنجه كردين و اين مسنجرتون و باز كردين .
    بانوي سرخ : سلام .
    آراد : چه كم حرف . اين مدت نبودي گربه زبونت و خورده ؟ نه نه ببخشيد گربه انگشتات و خورده كه كم تايپ ميكني ؟
    شكلك خنده زد . ولي من هيچ لبخندي روي لبم نيومد . دمغ بودم . براش نوشتم :
    بانوي سرخ : هيچ بلايي سر دستام نيومده .
    آراد : بذار فكر كنم . ممممم . پس پكري ؟
    زده بود وسط خال . نفس عميقي كشيدم و گفتم :
    - آره پكرم
    آراد : خود درد و دل كن . بريز بيرون سبك شي .
    بانوي سرخ : خوب چي بايد بگم ؟ فرض كن يه خواهر داري . بعد اون خواهرت از همه ي زندگيش بزنه كه بخواد به تو ترحم كنه . تو چه حسي بهت دست ميده ؟
    دوباره پيغام آبي رنگ روي صفحه نقش بست . داشت تايپ ميكرد :
    آراد : اول اينكه خوب اون خواهرمه . پس نميتونه ترحم يا هر چي كه تو ميگي باشه . دوم اينكه واسه ي چي بايد بهت ترحم كنه ؟ مگه اتفاقي افتاده ؟
    تازه متوجه حرفام شدم . انقدر دمغ بودم كه نفهميدم چي نوشتم ! اصلا يادم نبود كه آراد هيچي از وضعيت ظاهري و زندگي من نميدونه ! دستپاچه گفتم :
    بانوي سرخ : نه بابا چيزي نشده . همينجوري گفتم . آخه اين خواهر من به خاطر اينكه بزرگتره زيادي مهربون بازي در مياره ديگه كم كم فكر ميكردم به خاطر اينكه مادر نداريم داره بهم ترحم ميكنه .
    دروغ ! دلم نميخواست دروغ بگم . ولي دلمم نميخواست به آراد چيزي از صورتم بگم . اصلا چه دليلي داشت كه بدونه ؟ ما كه قرار نبود همديگرو ببينيم . بذار اون تنها كسي باشه كه فكر ميكنه من مثل دختراي ديگه م .
    شكلك خنده زد و گفت :
    آراد : تو ديوونه اي . به جاي فكر و خيالاي الكي زود به زود به اين مسنجر كوفتيت سر بزن كه دلمون از تنهايي نپُكه !
    بانوي سرخ : سعي ميكنم .
    يكم ديگه با آراد حرف زدم از روياهاش ميگفت . از اينكه دلش ميخواد يه كتاب بنويسه . منم تشويقش كردم . گفتم اولين كسي كه كتابش و ميخره و ميخونه منم .
    بين شوخي ها و حرفاي آراد كل اتفاقاي ظهر و يادم رفته بود . وقتي به خودم اومدم كه ديدم نزديك 2 ساعته دارم باهاش حرف ميزنم . گردنم و به چپ و راست حركت دادم و از آراد خداحافظي كردم . همه ي بدنم خشك شده بود روي صندلي . از جام بلند شدم و روي تخت دراز كشيدم .
    براي چند لحظه چشمام و بستم . با صداي زنگ اس ام اس گوشيم پلكام و از هم باز كردم . نگاهي به صفحه ي گوشي انداختم . مهبد بود نوشته بود :
    - امروز ساعت 6 ميام دنبالت . لباس بپوش ميخوام ببرمت جايي . نه و نميشه رو هم قبول نميكنم . پس بهتره راس ساعت آماده باشي . ميبينمت .
    چقدر دستوري بود حرف زدنش . از فكر اينكه بخوام از خونه برم بيرون وحشت كردم . قصد نداشتم با مهبد جايي برم . حتي اگه من و ميكشتم باهاش نميرفتم .
    *****
    كتابي كه تو دستم بود و ورق زدم . از بالاي كتاب نگاهي به ساعت ديواري اتاقم انداختم 6 بود . سعي كردم دلهره ام و نديده بگيرم . من كه قرار نبود جايي برم . چشمم و به كلمه هاي كتاب انداختم . ولي مدام حواسم پيش تيك تيك كردن ثانيه شمار ساعت بود . در اتاقم باز شد و ماه بانو نفس زنون وارد اتاقم شد . دستش و به زانوش گرفته بود . نگاهي به من انداخت و گفت :
    - مادر نميشنوي يه ساعته از پايين دارم صدات ميزنم ؟
    كتاب و كنار گذاشتم گفتم :
    - نه نشنيدم . چرا اين همه پله اومدين بالا ؟ مگه شما زانوتون درد نميكنه ؟
    - خوب هر چي صدات زدم جواب ندادي چاره نداشتم كه .
    - چيزي شده ؟
    - آقا مهبد اومده دنبالت .
    انگار تازه نگاهش به لباسام افتاد با تعجب گفت :
    - وا تو كه حاضر نيستي ؟ آقا مهبد كه ميگفت بهت گفته مياد دنبالت . زود برو يه چيزي تنت كن . زشته منتظر بمونه . حتي تو هم نيومد تو ماشين گفت منتظرت ميمونه . بدو . من رفتم پايين .
    سريع گفتم :
    - ماه بانو .
    به سمتم برگشت .
    - بهش بگين من نميام .
    دوباره كتابم و برداشتم و سعي كردم خودم و مشغول نشون بدم . ماه بانو گفت :
    - چيه همش كِز كردي يه گوشه ي اين اتاق . برو بيرون يه باد به كلت بخوره . والا آدم كنج اين اتاق ميپوسه . بهونه نيار . من رفتم بگم مياي .
    از جا بلند شدم :
    - ماه بانو من نميرم .
    ماه بانو بدون اينكه به من توجهي كنه يا جوابي بهم بده از اتاق رفت بيرون . بلند تر گفتم :
    - ماه بانو بهش بگي كه نمياما .
    بازم جوابي نداد بهم . اين يعني كه بخواي نخواي بايد بري . موبايلم و برداشتم و شماره ي مهبد و گرفتم . گوشي و برداشت و بدون سلام گفت :
    - چقدر طول كشيد . بدو بيا پايين ديگه .
    - من كي بهت گفتم كه ميام ؟
    - من ازت نپرسيده بودم كه مياي يا نه . گفتم بايد بياي .
    -من نميام . برگرد خونتون .
    - لوس نشو هورام . سريع حاضر شو . تا 15 دقيقه ديگه اگه اومدي كه هيچ اگه نيومدي من ميام بالا و به زور ميارمت پايين .
    گوشي و قطع كرد . عصبي شدم . ولي بي اختيار به سمت كمد لباسام رفتم . همينطور كه مانتو و شلوارم و در مي آوردم غر غر ميكردم . سريع لباسام و پوشيدم . آينه ي كوچيكم و از توي كشوي ميزم در آوردم و مقابل خودم گرفتم . دسته از موهام و مثل هميشه جلوي صورتم ريختم و شال مشكي رنگمم طوري سرم كردم كه صورتم و تو خودش قايم كنه . بد نبود . حد اقل كسي رو به وحشت نمينداختم .
    سلانه سلانه پله ها رو پايين رفتم . هيوا روي مبل خودش و مچاله كرده بود و با بي حوصلگي به تلويزيون زل زده بود . يه سر و صداهايي هم از آشپزخونه ميومد كه معلوم بود ماه بانو اونجا مشغوله . هيوا با ديدنم از روي مبل بلند شد . سرم و انداختم پايين . هنوزم يكم پشيموني تو وجودم بود . برخوردم زياد از حد تند بود ! هيوا با صداي آرومي گفت :
    - با مهبد ميري بيرون ؟
    سرم و گرفتم بالا . زير لب گفتم :
    - آره .
    لبخند كم جوني بهم زد و نزديكم اومد گفت :
    - بهت خوش بگذره .
    چيزي نگفتم . با دستش يكم شالم و مرتب كرد و گفت :
    - چقدر تو صورتت آورديش .
    يه قدم به عقب برداشتم . دستش از روي شالم افتاد . گفتم :
    - اينجوري بهتره . خداحافظ .
    - باشه هر جور راحتي . خداحافظ .
    از همون جا از ماه بانو هم خداحافظي كردم و از خونه زدم بيرون . مهبد توي ماشين منتظرم بود . نگاهي به كوچه انداختم . نسبتا خلوت بود . فقط چند تا از بچه هاي همسايمون توي كوچه مشغول بازي بودن .
    سريع سوار ماشين مهبد شدم و اخمام و كشيدم تو هم . نگاهي بهم كرد و گفت :
    - سلام اخمالو .
    - بار آخرت باشه كسي و مجبور ميكني باهات جايي بياد .
    خنديد . قلب منم با خنده هاش به لرزه افتاد . گفت :
    - همينه كه هست . بريم ؟
    نگاهم و ازش گرفتم و فقط سر تكون دادم . چشمم به پنجره ي خونمون افتاد . هيوا با چشماي نگران نگاهم ميكرد . چرا انقدر بد بودم ؟ چقدر اذيتش كردم امروز . به خودم قول دادم وقتي از بيرون برگشتم حتما از دلش در بيارم .
    مهبد ماشين و به حركت در آورد و من سرم و به زير انداختم . گفتم :
    - كجا ميري ؟
    - يه جا كه بشه حرف زد .
    - چه حرفي ؟
    - عجله نكن .
    پوفي كردم و ساكت شدم . يكم كه رفتيم جلوي يه پارك نگه داشت و گفت :
    - پياده شو .
    نگاهم روي پارك چرخيد . حسابي شلوغ بود . با من من گفتم :
    - برو يه جاي ديگه .
    يه لنگه ابروش و بالا انداخت و گفت :
    - چرا ؟ مگه اينجا چشه ؟
    بهش با التماس نگاه كردم .
    - فقط از اينجا برو .
    - پياده شو هورام .
    - اينجا خيلي شلوغه .
    - خوب باشه . پياده شو .
    ولي من تكوني به خودم ندادم . خودش پياده شد در ماشين و برام باز كرد و گفت :
    - من از اينجا هيچ جاي ديگه نميرم . بهتره كه پياده شي و وقت و تلف نكني .
    ناچار پياده شدم . شالم و بيشتر تو صورتم كشيدم . مهبد گفت :
    - انقدر نترس . كسي نمياد رو صورت تو زوم كنه ببينه چه شكلي هستي . اينجوري بيشتر جلب توجه ميكني .
    جوابي بهش ندادم . با قدماي لرزون و سر زير افتاده دنبالش راه ميرفتم . انقدر سرم و پايين گرفته بودم كه متوجه نشدم مهبد ايستاده . محكم خوردم بهش . سرم و بالا گرفتم . اخماش تو هم بود گفت :
    - وقتي ميگم سرت و انقدر ننداز پايين واسه همين وقتاست . بيا بشين .
    به صندلي همون نزديكا اشاره ميكرد . نشستم . دقيقا جايي رو انتخاب كرده بود كه مركز شلوغي و رفت و آمد بود . زير لب غريدم :
    - جا از اين بهتر نبود ؟
    - تو مشكلي با اينجا داري ؟
    زير لب زمزمه كردم :
    - اعصاب خورد كن !
    خنديد گفت :
    - فحش بود ؟
    جوابي بهش ندادم . گفت :
    - شنيدم امروز حسابي قاطي كرده بودي .
    سرم و بالا گرفتم و نگاهش كردم :
    - آفرين به هيوا خوب بلده خبرارو پخش كنه .
    - خُل بازياي تو كه ديگه خبر جديدي نيست .
    اخمام تو هم رفت :
    - ميشه بگي چيكار كردم كه انقدر بد و بيراه داري بهم ميگي ؟
    جدي شد گفت :
    - چرا فكر ميكني آدم و عالم دارن بهت ترحم ميكنن ؟
    - مگه غير از اينه ؟ همه بهم ترحم ميكنن . مخصوصا هيوا .
    - اون خواهرته . كي و ديدي كه به خواهرش ترحم كنه ؟ محبت اونو با ترحم مقايسه ميكني ؟
    - اين محبت نيست . ترحمه .
    - اگه ترحمم باشه خودت باعثش ميشي . خودت و حبس ميكني تو خونه . توي جمعهاي شلوغ و پلوغ حاضر نميشي . خودت و تو سري خور نشون ميدي . خودت و قايم ميكني . ايناست كه باعث ميشه كسي بهت ترحم كنه .
    از كوره در رفتم :
    - من و آوردي بيرون كه بهم اينارو بگي ؟ چجوري ميتوني باهام اينجوري حرف بزني ؟
    - چيه ؟ نكنه ميخواي به خاطر موقعيتت بهت ترحم كنم ؟ يا مثلا بگم حق با توئه تو آروم باش ؟
    سكوت كردم مات مونده بودم . دوباره به حرف اومد :
    - ديدي . تو خودتم ميخواي كه بهت ترحم كنن .
    - تو اصلا از زندگي من چي ميدوني ؟ ميتوني خودت و جاي من بذاري و عادي زندگي كني ؟ اصلا درد يكي مثل من و ميدوني ؟
    صداش و بالا برد و گفت :
    - آره ميدونم تو يه دختر ضعيفي كه همش يه گوشه ميشيني و به دست بقيه نگاه ميكني كه روي سرت كشيده بشه . انقدر خودت و دست كم ميگيري كه حال آدم و به هم ميزني . بس كن ديگه به خودت بيا . مگه تو چيت از بقيه كمتره ؟ چون صورتت اينجوريه قيد زندگي كردنتم بايد بزني ؟
    هر لحظه صداش بالا تر ميرفت . با وحشت به اطرافمون نگاه ميكردم . چهره هاي مشكوك و نگاهاي خيره ي مردم و روي خودمون ميديدم . هم معذب بودم هم وحشت كرده بودم . مهبد ولي حواسش به هيچ كس نبود ديگه حتي صداش و نميشنيدم . سرم و پايين انداخته بودم . نميخواستم با صورتم بيشتر جلب توجه كنم . همه عادتشون بود كه به تفاوتاي ديگرون چشم بدوزن .
    مهبد گفت :
    - چرا ساكتي ؟ انقدر سرت و پايين نگير .
    سرم و گرفتم بالا . با اخم به صورتش خيره شدم .
    - به تو ربطي نداره كه من چيكار ميكنم . ميخوام برم خونه .
    - هنوز حرفام تموم نشده .
    - برام مهم نيست .
    جفتمون با اخم همديگرو نگاه ميكرديم . چند ثانيه طول كشيد اولين كسي كه نگاهش و گرفت من بودم . در عوض نگاهم به زني افتاد كه تو فاصله ي كم پشت مهبد ايستاده بود و با تعجب و حالتي بين دلسوزي و ناراحتي به من خيره شده . تازه فهميدم كه موهام از روي صورتم كنار رفته . با دستپاچگي دوباره چتري هام و نامنظم توي صورتم ريختم و به سمت ماشين دويدم . اشك تو چشام حلقه زده بود . من هر چي كه بودم براي خودم بودم . چرا نميذاشتن راحت باشم ؟ مگه چيزي ازشون خواستم ؟
    صداي مهبد و پشت سرم ميشنيدم ولي بي توجه بهش ميدويدم . اشك ديدم و تار كردم بود . از طرفي هم موهايي كه توي صورتم بود نميذاشت ببينم كه دارم كجا ميرم فقط پاهام بودن كه من و به جلو ميبردن .
    يه لحظه به خودم اومدم و ديدم كه به يه جسمي برخورد كردم . زانوهام سست شد و محكم خوردم زمين . صدايي رو از بالاي سرم شنيدم :
    - خانوم خوبين ؟ چي شد ؟ خانوم ؟
    نه من شبیه تــو ام..
    نه تو شبیه
    مــن..
    حـرف هایت را با کسـی بزن که با جغرافیـای کلماتـت آشــناست
    کسـی که می توانــد
    وقت هایــــــی که شبیه یک کــــوه یخـــــــی می شوی
    آفتابــی شود و آبـــت کند...
    آرام ...آرام....
    بعد چکـه چکه هایـت را که لیــز می خورنـد
    و می آیند پایین با انگشــت بسراند لای موهایــت..
    کسـی که می داند وقت هایــی که سکـــــوت می کنـی
    یعنی حـــرف هایت
    جایی گیـــــر کرده اند
    و میتواند دســت دراز کند
    و آنهمه کلمـه ی بازیگـــوش را بگذارد توی دهانـــت ...
    !!


  7. 6 کاربر پست Nazlii عزیز را پسندیده اند .

    fereshteh (06-26-2013),M O Z H G A N (06-30-2013),Milad (06-21-2013),Nazaniin (06-15-2013),łєmєҺ∂קּ (07-07-2013),آساره (06-13-2013)

  8. Top | #4



    تاریخ عضویت
    Jul 2012
    عنوان کاربر
    مـذکر عزیـز : " مـــــ♥ــــر د "باش!
    میانگین پست در روز
    56.44
    محل سکونت
    Ƥïñk wöя˩Ð
    نوشته ها
    46,850
    پسندیده
    68,890
    تشکر شده
    97,327
    میزان امتیاز
    1022

    پیش فرض

    صداي مهبد نزديك تر شد . سرم هنوز پايين بود . مهبد گفت :
    - هورام خوبي ؟ دستم و بگير بلند شو .
    دستش و گرفتم و از جام بلندم كرد . نگاهم ناخودآگاه به سمت مردي كه بهش برخورد كرده بودم افتاد . اونم داشت بهم نگاه ميكرد . ميشد تعجب و تو صورتش خوند . دوباره داشتم معذب ميشدم ولي اون سريع حالت نگاهش و عوض كرد و عادي شد . لبخندي روي لبش نشست و همينطور كه نگاهم ميكرد گفت :
    - چيزيتون كه نشد ؟ خوبين ؟
    شالم و روي سرم مرتب كردم . چند بار موهام و روي صورتم مرتب كردم و گفتم :
    - بله خوبم .
    مهبد رو به پسره گفت :
    - شرمنده آقا .
    پسره با همون لبخندش گفت :
    - دشمنتون شرمنده .
    بعد رو به من گفت :
    - ببخشيد يهو سر راهتون سبز شدما .
    ليخند محوي روي لبام نشست . ديوونه بود ؟! من يهو عين توپ بولينگ قِل خوردم طرفش تازه وايستاده بود عذر خواهي هم ميكرد . زبونم نميچرخيد كه چيزي بگم مهبد به جاي من با خنده بهش گفت :
    - اين چه حرفيه .
    - جدي ميگم منم حواسم نبود . به هر حال بازم شرمنده . خداحافظ .
    زير لبي باهاش خداحافظي كردم . مهبد باهاش دست داد و خداحافظي طولاني باهاش كرد . انگار واقعا دوست چندين و چند ساله ي هم بودن . هر چند رفتار بي غل و غش و خوشروييش باعث ميشد آدم احساس غريبگي باهاش نكنه .
    داشتم رفتنش و نگاه ميكردم . قد بلند بود . سرش و به اطراف ميچرخوند . انگار دنبال كسي ميگشت . چهرش بد نبود . بيشتر از اونكه خوشگل باشه جذاب بود . با صداي مهبد به خودم اومدم :
    - سوار نميشي ؟
    سرم و به طرفش برگردوندم . كي به ماشين رسيده بودم ؟ پوفي كردم و با كم حواسي سوار ماشين شدم . اصلا يادم نميومد كه براي چي ميدويدم .
    مهبد هم سوار شد . گفت :
    - يكم تند رفتم . خودمم قبول دارم . ولي هنوزم سر حرفم هستم . بهتره يكم بهشون فكر كني .
    با گيجي براش سر تكون دادم . اون حتي از چهرمم نترسيد . يهو خودش و عقب نكشيد . يا حتي نگاهش رنگ و بوي دلسوزي نگرفت . زيادي عادي بود . فقط اولش جا خورد . كه خوب اونم بهش حق ميدم .
    دوباره صداي مهبد افكارم و به هم ريخت :
    - برم خونه ؟ ميخواستم شام و . . .
    حرفش و قطع كردم آروم گفتم :
    - ميخوام برم خونه .
    لحنم ناراحت يا عصبي نبود فقط جايي و ميخواستم كه فكر كنم . جايي كه ديگه صداي مهبد فكرام و به هم نريزه .
    مهبد سر تكون داد و گفت :
    - باشه .
    يكم مكث كرد و دوباره گفت :
    - ازم ناراحتي ؟
    به سمتش برگشتم و گفتم :
    - نه ناراحت نيستم .
    - پس چرا ساكتي ؟
    - دارم به حرفات فكر ميكنم .
    دروغ ! به تنها چيزي كه فكر نميكردم مهبد بود . واقعا چرا انقدر به خاطر رفتار اون پسر انقدر هيجان زده شده بودم ؟ شايد هيچ وقت ديگه نميديدمش ولي همين كه با نگاهش عذابم نداد ازش ممنون بودم . چقدر با اون زن توي پارك فرق داشت . مهبد دوباره گفت :
    - هيوا خيلي ناراحت بود . همش ميگفت كه مقصره . رفتي خونه از دلش در بيار . اون فقط نگرانته . خيلي دوست داره .
    ميدونستم . منم هيوا رو خيلي دوست داشتم . اون برام همه چيز بود . تنها دوستي كه تو زندگيم داشتم هيوا بود .
    - حتما اين كار و ميكنم .
    مهبد با تعجب نگاهم كرد گفت :
    - چقدر عوض شدي توي چند دقيقه . ايول به خودم . مغزت و شست و شو دادما !
    خندم گرفت . چيزي نگفتم . گذاشتم به خودش افتخار كنه كه تونسته حالم و بهتر كنه . شايد واقعا حق با اونا بود . بايد بيشتر توي جامعه رفت و آمد ميكردم . همه كه رفتاراشون يه جور نبود . همه كه قصد ترحم نداشتن . بايد بهش فكر ميكردم .
    مهبد جلوي خونه نگه داشت گفتم :
    - شام پيشمون بمون .
    دستي به صورتش كشيد و گفت :
    - نه ديگه ميرم . به همه سلام برسون .
    - توام همين طور خداحافظ .
    به سمت خونه رفتم . قبل از اينكه دستم و رو زنگ بذارم در باز شد . انگار هيوا نگران تر از چيزي بود كه فكر ميكردم . با نگاه نگرانش منتظرم بود . يهو دلم براش تنگ شد . دستم و دور گردنش حلقه كردم و بوسه اي روي گونش كاشتم اونم منو محكم بغل كرد . با صداي پر بغض گفت :
    - هورام باور كن امروز . . .
    بين حرفش پريدم سرم و رو شونش گذاشتم . آروم گفتم :
    - هيچي نگو . دلم برات تنگ شده بود .
    - منم همينطور خواهري .
    وقتي ازش خدا شدم چشماش پر اشك بود . دوباره از خودم خجالت كشيدم . ولي همون لحظه اراده كردم كه هورام ديگه اي بشم .
    ****
    آراد : خُب دوست دارم ببينم ذهنيتت در مورد قيافم چيه ؟
    بانوي سرخ : خوشم نمياد حدس بزنم .
    آراد : بگو ديگه . كاري نداره كه .
    بانوي سرخ : خوب تو اول بگو .
    آراد : باشه ولي توام بايد بعد از من بگيا .
    خندم گرفت عين بچه ها بود :
    بانوي سرخ : باشه . منم ميگم
    صبر كردم داشت تايپ ميكرد . يه قاشق از بستني كه كنارم بود و خوردم و صبر كردم . بالاخره نوشت :
    آراد : خوب فكر ميكنم موهات بايد خرمايي باشه . چشمات شايد مشكي يا مثلا عسلي . آره عسلي بيشتر بهت مياد . فكر كنم قدت متوسط باشه . يكمم بايد تُپُل باشي .
    اينجاش و كه خوندم بستني پريد تو گلوم و به سُرفه افتادم . براش نوشتم :
    بانوي سرخ : چي باعث شده كه فكر كني من تُپُلم ؟
    آراد : نميدونم حدسه ديگه . حالا نوبت توئه .
    بانوي سرخ : تو خيلي بدجنسي منم با بدجنسي حدسياتم و ميگم .
    آراد : جر زني نكن واقع بين باش . من همه ي اون چيزايي رو كه گفتم خوب بود .
    بانوي سرخ : يكي به تو بگه خِپِل ناراحت نميشي ؟
    شكلك خنده برام زد . خودمم از لفظ خِپِل خنديدم .
    آراد : من نگفتم خِپِل فقط گفتم يكم تُپُلي . البته اگه اصرار داري به نظرم خِپِل بد نيست .
    بانوي سرخ : اينجوريه ديگه ؟ پس به نظر منم تو يه پسر چاقِ قد كوتاهِ كچلي .
    آراد دوباره شكلك خنده زد گفتم :
    بانوي سرخ : بخند . نوبت منم ميشه به تو بخندم .
    آراد : جدي به تو نميخندم به حدسياتت ميخندم . به مرگ دشمنام هميني كه گفتيم . اصلا مو نميزنه با حدسياتت .
    بانوي سرخ : من كلا آدم شناسم . از اولشم ميدونستم .
    آراد : بابا آفرين . آهان يه حدس ديگم ميزنم .
    بانوي سرخ : به خدا اگه چرت و پرت بگي خودت ميدوني .
    آراد : نه بابا چرت و پرت چيه . حدس ميزنم يه رژ لب قرمزم زده باشي .
    با گنگي گفتم :
    - چه ربطي داشت ؟
    آراد : به خاطر آيديت ميگم . بانوي سرخ ! من و ياد رژ لب قرمز ميندازه .
    خنديد . منم تلخ خنديدم . بانوي سرخ به خاطر چيز ديگه اي بود . ولي حق نداشتم چيزي در موردش بگم . براش نوشتم :
    - آره حق با توئه فقط به خاطر همين گذاشتم .
    آراد : به خاطر چيز ديگه اي نميتونه باشه . احتمالا همينه .
    بانوي سرخ : منم تاييد كردم ديگه .
    آراد : حالا جدي نظرت و در مورد من بگو .
    بانوي سرخ : بعدا ميگم . فعلا بايد برم .
    آراد : تا بحث گل ميندازه در ميري .
    خندم گرفت گفتم :
    - غر نزن . تا بعد .
    آراد : سعي ميكنم . باي .
    مسنجر و بستم . ظرف بستنيم و برداشتم تا ببرم تو آشپزخونه . به حرفاي آراد فكر ميكردم . خوب موهام و درست حدس زده بود . البته فِر بودنش و نگفته بود . ولي چشمام نه عسلي بود نه قهوه اي . چشمام طوسي بود . ولي در مورد تُپُل بودنم . يهو دوباره خندم گرفت . واقعا چه فكري كرده بود كه ميگفت من تُپُلم ؟
    به آشپزخونه رسيدم هيوا و ماه بانو طبق معمول داشتن با هم كل كل ميكردن . ظرف بستنيم و به سمت سينك ظرفشويي بردم و مشغول شستنش شدم . هيوا با غرغر گفت :
    - ماه بانو جون قربونت برم بابا من شوهرم و بهتر از تو ميشناسم همين غذا فرنگيارو دوست داره .
    ماه بانو دستش و روي لبش گذاشت و با تعجب گفت :
    - وا مگه فقط اون يه نفره ؟ مامان و باباشم غذا فرنگي دوست دارن ؟ دختر زشته . اين غذاها كه دل آدم و نميگيره .
    - ماه بانو تو برو استراحت كن . اصلا كاري به غذاها نداشته باش .
    - مگه ميشه ؟ نميذارم از اين غذا فرنگيا به خورد همه بدي .
    - واي ماه بانو چقدر تو لجبازي .
    هيوا از آشپزخونه بيرون رفت ماه بانو پيروز مندانه خنديد . از خندش منم خندم گرفت . هميشه دوست داشت با هيوا كل كل كنه . ميدونستم چقدر دوستش داره ولي شخصيت سركش و لجباز هيوا باعث ميشد ماه بانو براي كل كل باهاش ترغيب بشه . كنارش رفتم و گفتم :
    - بحث سر چي بود ؟
    همينجوري كه پياز خورد ميكرد گفت :
    - هيچي مادر ميخواست امشب هممون و با غذا پختنش به كشتن بده جلوشو گرفتم .
    خندم شديد تر شد گفتم :
    - برم ببينم هيوا كجا رفت .
    از آشپزخونه اومدم بيرون هنوز داشتم ميخنديدم . نگاهم به هيوا افتاد كه روي راحتي ها لم داده بود و مثلا داشت تلويزيون نگاه ميكرد . كنارش نشستم و گفتم :
    - امشب كيوان مياد اينجا ؟
    - آره با مامان و باباش مياد .
    - خوبه .
    نگاهم و به تلويزيون دوختم . ديدم هيوا براي گفتن چيزي بي طاقته . ولي گذاشتم خودش به حرف بياد . بالاخره ترديداش و كنار گذاشت و گفت :
    - هورام ؟
    - هوم ؟
    - راستش امشب خانواده ي كيوان ميان اينجا تا تكليف خيلي چيزا رو مشخص كنن .
    ذوق زده گفتم :
    - اين كه خيلي خوبه . بالاخره عروس ميشي .
    خجالت زده خنديد گفت:
    - از نظر تو اشكال . . .
    - هيوا . نذار دعوامون بشه ها ! تو 28 سالته . ديگه كم كم بايد فكر عروسي رو ميكردين . من موندم چجوري تونستين اين همه صبر كنين . بهتره امشب قال قضيه كنده بشه .
    دستام و گرفت و گفت :
    - اگه تورو نداشتم چيكار ميكردم ؟
    به دستاش فشار خفيفي آوردم و بعد از جام بلند شدم گفتم :
    - خيلي خُب لاو تركوني ديگه بسه . پاشو كمك ماه بانو كن يكم .
    هيوا از جاش بلند شد با هم به آشپزخونه رفتيم و حسابي دور ماه بانو رو شلوغ كرديم . هيچ وقت تو زندگيم به اندازه ي امروز خوشحال نبودم . حداقل ميدونستم كه ديگه قرار نيست هيوا به خاطر من با آيندش بازي كنه . ميدونستم كه كيوان پسر خوبيه و هيوا رو دست آدم قابل اعتمادي داريم ميديم . با اينكه خيلي طول كشيد كه بتونه به قيافه ي من عادت كنه كه اونم از حركاتش كاملا واضح بود . ولي با اين وجود الان با گذشت 2 سال از عقد هيوا ديگه تبديل به دوستاي خوبي براي هم شده بوديم .
    چند ساعت بعد من توي اتاق هيوا بودم و داشتم براش موهاش و صاف ميكردم . نگاهي بهش انداختم و گفتم :
    - هيوا تو عاشق كيواني ؟
    از توي آينه نگاهي بهم انداخت . لبخند خاصي روي لبش اومد انگار صورت كيوان جلوي چشمش اومده بود . گفت :
    - معلومه كه عاشقشم . چرا همچين چيزي پرسيدي ؟
    شونه هام و بالا انداختم و بدون اينكه جوابي به سوالش بدم دوباره پرسيدم :
    - اين عشق حسش چجوريه ؟
    -- هر كس يه جوري عشق و معني ميكنه . وقتي مدام تو فكرته . حتي نميذاره به جز اون به چيز ديگه اي فكر كني يعني عاشقش شدي .
    هيچي نگفتم . هيوا دوباره گفت :
    - چرا اين و ميپرسي ؟
    - همينجوري . ميخواستم حست و بدونم .
    - حسم خيلي خوبه .
    نگاهي به لبخندش كردم گفتم :
    - معلومه نيشت بازه !
    كار موهاي هيوا تموم شد . به اتاق خودم برگشتم . موهاي فِرَم و جلوي صورتم ريختم . يه دسته از موهام و بالاي سرم بستم و بقيش و آزاد روي شونه هام گذاشتم . داشتم به حرفاي هيوا فكر ميكردم . با اين چيزايي كه هيوا گفت حالا من عاشق بودم ؟ " عاشق مهبد ؟ پرت و پلا نگو دختر . به كسي فكر كن كه در حد و اندازه ي خودت باشه . تو كجا ، مهبد كجا !!! "
    نفس عميق كشيدم . از پايين صداي سلام و احوال پرسي هيوا و بابا رو ميشنيدم . انگار مهمونامون اومده بودن . سريع پايين رفتم . از نظر خودم حضورم توي اون مراسم زيادم الزامي نبود ولي هيوا اصرار داشت من باشم . حالا انگار چه كار مهمي هم انجام دادم ! از اول تا آخر مراسم سرم پايين بود و با پايين بلوزم بازي ميكردم .
    قرار شد كمتر از 2 ماه ديگه جشن برگزار شه . توي نگاه هيوا يه برقي بود . مخصوصا وقتي چشماش و به كيوان ميدوخت . كيوان پسر آرومي بود . پوست سفيدي داشت و وقتي ميخنديد تمام صورتش قرمز ميشد . ولي من اين حالتاش و دوست داشتم . به نظر خودم با نمك بود . يه چيزي درست نقطه ي مقابل هيوا بود .
    بعد از شام مهمونا رفتن . امروز بيشتر از حد توانم توي مهموني مونده بودم . هميشه وقتي مهمون داشتيم چند دقيقه پيششون مينشستم و بيشتر به آشپزخونه يا اتاقم پناه ميبردم ولي به خاطر هيوا و هيجانش تا آخر مهموني كنارش نشسته بودم .
    ميخواستم برم اتاقم كه بابا صدام زد :
    - هورام
    به عقب برگشتم . روي راحتي ها نشسته بود . گفت :
    - بيا اينجا بشين .
    - كاري دارين بابا ؟
    - شما بشين ميگم بهت .
    سلانه سلانه به سمت مبل كنارش رفتم . هيوا رفته بود به ماه بانو كمك كنه . نشستم گفتم :
    - بفرماييد .
    - همه چي خوبه ؟ اوضاع بر وفق مراده ؟
    - اي بد نيست . صدام زدين همين و بپرسين ؟
    - يكم صبر كن دختر .
    خنديدم :
    - چشم .
    - امروز مهندس سالاري اومده بود پيشم .
    مهندس سالاري يكي از دوستاي پدر بود كه جز دوستاي خانوادگيمون هم به حساب ميومد و با هم رفت و آمد داشتيم . ولي تنها 1 بار من و ديده بود . اونم وقتي كه 15 سالم بود . ديگه از اون سن به بعد زياد توي جمعي حضور پيدا نميكردم .
    سر تكون دادم و گفتم :
    - خوب ؟
    يكم مكث كرد . چشمام و ريز كردم . مطمئن بودم چيزي كه بابا ميخواد بگه زياد باب ميلم نيست . وگرنه انقدر طفره نميرفت .
    - ميگفت پسرش چند وقتيه تخصص زيبايي گرفته .
    تا تهش و خوندم كلافه گفتم :
    - بابا شما كه ميدونين من جوابم چيه .
    - بذار حرفم و كامل كنم .
    هيچي نگفتم بابا دوباره گفت :
    - همه چي عوض شده . تو خيلي وقت پيش عمل كردي . الان كلي روشاي جديد تر اومده . كلي درصد بهبودشون بالا رفته . پيوند پوست الان خيلي خوب نتيجه ميده . اين دوستم ميگفت كار پسرش خيلي گرفته . ميگه همه جا اسم دكتر سالاري از دهنشون نمي افته . امتحانش كه ضرر نداره هان ؟
    نگاهي به چهره ي نا اميدش انداختم . چرا هم خودش و به زحمت الكي مينداخت هم منو ؟ من هيچ اميدي به بهبود نداشتم . اين عملا به هيچ دردي نميخورد . فقط ميشدم موش آزمايشگاهيشون . همين . از جام بلند شدم . پيشوني بابا رو بوسيدم و گفتم :
    - مرسي بابا بهش فكر ميكنم .
    برق اميد و ميشد تو چشماش ديد . نخواستم نااميدش كنم . خودم ميدونستم جوابم از ته دلم چيه . ولي نميخواستم بابا اين و بفهمه .
    شب بخير گفتم و به اتاقم رفتم . روي تختم دراز كشيدم . اولين و آخرين باري كه تصميم گرفته بودم عمل كنم بعد از ديپلم گرفتنم بود . با كلي اميد توي بيمارستان بستري شدم . كلي عمل روي صورتم و بدنم انجام دادن . آخرشم بعد از اون همه عذاب دكتر بهم گفت متاسفم پوست پيوند و پس زده . انگار كاخ آرزو هام رو سرم خراب شده بود . از اون به بعد افسرده تر شدم ، گوشه گير تر شدم ، بيشتر خودم و تو خونه حبس كردم . ديگه حتي علاقه اي هم به ادامه تحصيل نداشتم . آمادگي اينكه وارد يه محيط بزرگتر از مدرسه بشم و نداشتم . پس روز به روز توي 4 ديواري اتاقم خودم و حبس كردم و درجا زدم . شدم يه دختري كه تنها تفريحش كامپيوترشه يا به قول ماه بانو دنياي خارج ! هر وقت من ميرفتم اينترنت بهم ميگفت رفتي تو دنياي خارج ؟! حرف ماه بانو تونست يكم از بار غم و از روي سينم برداره . ولي آخرش كه چي ؟ بايد بابا رو نااميد ميكردم ؟ چرا انقدر من براشون دردسر داشتم ؟!
    نه من شبیه تــو ام..
    نه تو شبیه
    مــن..
    حـرف هایت را با کسـی بزن که با جغرافیـای کلماتـت آشــناست
    کسـی که می توانــد
    وقت هایــــــی که شبیه یک کــــوه یخـــــــی می شوی
    آفتابــی شود و آبـــت کند...
    آرام ...آرام....
    بعد چکـه چکه هایـت را که لیــز می خورنـد
    و می آیند پایین با انگشــت بسراند لای موهایــت..
    کسـی که می داند وقت هایــی که سکـــــوت می کنـی
    یعنی حـــرف هایت
    جایی گیـــــر کرده اند
    و میتواند دســت دراز کند
    و آنهمه کلمـه ی بازیگـــوش را بگذارد توی دهانـــت ...
    !!


  9. 6 کاربر پست Nazlii عزیز را پسندیده اند .

    fereshteh (06-26-2013),M O Z H G A N (06-30-2013),Milad (06-21-2013),Nazaniin (06-15-2013),łєmєҺ∂קּ (07-07-2013),آساره (06-13-2013)

  10. Top | #5



    تاریخ عضویت
    Jul 2012
    عنوان کاربر
    مـذکر عزیـز : " مـــــ♥ــــر د "باش!
    میانگین پست در روز
    56.44
    محل سکونت
    Ƥïñk wöя˩Ð
    نوشته ها
    46,850
    پسندیده
    68,890
    تشکر شده
    97,327
    میزان امتیاز
    1022

    پیش فرض

    فصل سوم

    - تو چرا صورتت اين شكليه ؟ چرا انقدر زشتي ؟
    نگاه خيره و تا حدي هم تمسخر آميز بچه ها رو روي خودم حس ميكردم . دورم حلقه زده بودن و نگاهم ميكردن . صبح كه مامان داشت با گلسراي خوشگلي كه عكس كيتي روش داشت موهام و ميبست . با ناراحتي بهش گفته بودم بذار يه دسته از موهام تو صورتم بريزه . لبخند مهربونش و روي صورتم پاشيده بود . با مهربوني بهم گفته بود :
    - هورام . دختر قشنگ من .نگران هيچي نباش . سر كلاس خوب نيست موهات تو صورتت پخش باشه اينجوري هيچي از درس نميفهمي عزيز دلم .
    دوباره قيافه ي غمزدم و بهش دوخته بودم :
    - ولي نميخوام كسي اينارو ببينه.
    به پوست صورتم اشاره كرده بودم . مامانم به روشون بوسه زده بود و يه دسته از چتري هام و جدا كرده بود . ميتونستم ناراحتيش و ببينم ولي خوشحال بودم كه صورتم پنهون ميشه . ولي بر خلاف انتظارم روي صورتم نريخته بودشون . با سنجاق خوشگلي پشت گوشم بسته بودشون . بهم نگاه كرد و گفت :
    - اينا رو جدا سنجاق زدم . برو مدرسه اگه اذيت شدي سنجاق و باز كن . باشه ؟
    بازم ناراضي بودم ولي بهتر از اين بود كه كل موهام و بالاي سرم ببنده و كل صورتم معلوم بشه .
    دوباره با صداي مهتاب يكي از بچه هاي كلاس به خودم اومدم :
    - چرا جواب نميدي ؟
    كلاس دوم ابتدايي بودم . نميدونستم در مقابل كنجكاوي هاي آزار دهنده ي هم كلاسي هام چي بايد بگم . بغض كرده بودم . سارا بغل دستيم بچه ها رو كنار زد و گفت :
    - برين كنار . اذيتش نكنين .
    مهتاب هنوزم به صورتم خيره شده بود . خواست چيز ديگه اي بگه كه سوگل دوست صميميش از كنار در داد زد :
    - بچه ها خانوم معلم اومد .
    همه برگشتن سر جاهاشون . سنجاق سر خوشگلم و باز كردم و موهام ريخت تو صورتم . سارا نگاه دلسوزانه اي بهم دوخت و دستش و روي دستم گذاشت . گفت :
    - اشكال نداره .
    دستم و از توي دستش بيرون كشيدم و سرم و پايين انداختم . به وضوح قطره هاي اشك و كه ميريخت پايين ميديدم .
    معلم سر كلاس اومد و همه ي بچه ها برپا دادن . معلم اخمالوي كلاس برجا داد و نشستن . تنها كسي كه هنوز داشت به صورت زشتش فكر ميكرد من بودم . مهتاب راست ميگفت من زشت بودم .
    زنگ خونه به صدا در اومده بود . مثل هميشه مامان اومده بود دنبال من و هيوا . هيوا كلاس چهارم بود و من دوم . انقدر سر جام نشستم تا همه رفتن . خيالم راحت شد ديگه كسي نبود كه من و ببينه . از كلاس داشتم ميومدم بيرون كه مامان نگران با هيوا جلوي در كلاس ظاهر شد با ديدنم سريع به طرفم اومد و گفت :
    - چرا دير كردي هورام ؟ نصف عمر شدم .
    همه ي ناراحتيام سر باز كردن . چشمام به اشك نشست . پر صدا زدم زير گريه . مامان با نگراني ميگفت :
    - چي شده دخترم ؟ حالت بده ؟ جاييت درد ميكنه ؟
    با هق هق ميون اون همه اشك گفتم :
    - من گفتم موهام و بريز تو صورتم . گفتم نميخوام كسي ببينتم . همش تقصير توئه . مهتاب بهم گفت زشت . همش تقصير توئه .
    هق هق زبونم و بند آورده بود . مامان كه انگار تازه فهميده بود چه خبره روي زانو نشست تا هم قدم بشه . من و تو آغوش پر مهرش گرفت و بوسه اي به موهام زد . هيوا با خستگي نگاهم ميكرد . دوباره زير لب گفتم :
    - من نميخوام زشت باشم .
    مامان سرم و نوازش كرد و گفت :
    - تو زشت نيستي پرنسس من . آروم باش ماماني .
    من و از خودش جدا كرد ولي من هنوزم داشتم هق هق ميكردم . نگاهي به صورت اشك آلودم انداخت . چشماي خودشم خيس بود . با انگشتاش اشكام و پاك كرد . گفت :
    - اين مرواريدارو حروم نكن عزيز دل مامان .
    دوباره ميون گريه گفتم :
    - ميخوام از اينجا برم .
    مامان دستم و گرفت و گفت :
    - ميريم عزيز دلم . ميريم .
    با هم از مدرسه خارج شديم . ولي اشكاي بي صدايي كه روي گونه ي مامانم فرود ميومد و ميديدم .
    دستي روي گونم كشيدم . خيس شده بود . دوباره خاطرات تلخ گذشته به ذهنم هجوم آورده بود . نگاهاي تمسخر آميز بچه ها . كاش مامان كنارم بود . با دستاش اشكام و از روي صورتم پاك ميكرد . دلداريم ميداد و ميگفت همه چي درست ميشه .
    ولي من توي اتاق سر تا سر سياهم تنها بودم . از جام بلند شدم . كنار پنجره رفتم . چند تا نفس عميق كشيدم . چند روز بود كه بيرون نرفته بودم ؟ 1 هفته ؟ 2 هفته ؟ احساس ميكردم دارم ميپوسم . حتي اصراراي هيوا رو براي اينكه توي خريداش همراهيش كنم رد كرده بودم . نزديك عروسيش بود و حسابي توي تكاپو افتاده بود . منم سعي ميكردم خوشحال باشم البته بودم ولي وقي به حال و روز خودم فكر ميكردم غمم ميگرفت .

    هنوز نگاهم به پنجره بود . بچه ها توي كوچه فوتبال بازي ميكردن . چقدر خوشحال و بي غم به نظر ميومدن . با زنگ گوشيم از فكر بيرون اومدم . نگاهم و از بچه هاي توي كوچه نگرفتم . دستم و دراز كردم و گوشي رو از روي ميز كنار پنجره كه قاب عكس مامان روش بود برداشتم :
    - بله ؟
    - هورام همين الان با كيوان داشتيم از جلوي يه مغازه رد ميشديم يه لباس ديدم عاليه . بعني انگار اصلا براي تو دوختنش . ميخوام برات بخرمش . سه رنگش و داره . قرمز و مشكي و سفيد . كدوم و دوست داري ؟
    -لباس براي چي ؟
    - هورام من و گرفتي ؟ واسه عروسي ديگه . مثلا 2 هفته ي ديگه عروسي خواهرته ها .
    چرخيدم به طرف اتاقم . حالا پشتم به پنجره بود ولي هنوزم صداهاي شيطون و پر انرژي پسر بچه ها رو ميشنيدم . گفتم :
    - حالا كو تا دو هفته ي ديگه . وقت زياده .
    - همچين ميگه حالا تا دو هفته ي ديگه هر كي ندونه فكر ميكنه حالا چقدرم به فكر لباسي . من اين و برات ميخرم . خيلي نازه .
    - هيوا ! خودم ميخرم . تو كه ميدوني لباساي من . . .
    حرفم و قطع كرد :
    - بله ميدونم لباساي شما بايد آستينش بلند باشه . زياد تنگ نباشه . يقش بسته باشه . قدش بلند باشه . باور كن همه ي اينارو ميدونم . 26 ساله دارم باهات زندگي ميكنم . پس ميخرم .
    هيچ كاريش نميتونستم بكنم هيوا زيادي هيجان زده بود قبل از اينكه گوشي و قطع كنه فقط تونستم بهش بگم :
    - پس مشكيش و بخريا .
    ولي هيچ صدايي از پشت گوشي نميومد . طبق معمول بي خداحافظ گوشي و قطع كرده بود . پوفي كردم و گوشي و روي ميز پرت كردم . دوباره به سمت كوچه برگشتم اما اين بار به جاش پسر همسايه رو به روييمون و ديدم كه با كنجكاوي بهم چشم دوخته بود . يكم طول كشيد تا مغزم موقعيتم و آناليز كنه . سريع از جلوي پنجره كنار رفتم و پرده رو هم كشيدم . اخمام تو هم رفته بود . دلم نميخواست من و ببينه . چرا زودتر از جلوي پنجره كنار نرفتم ؟ صداي تو سرم به كمكم اومد " خوب ديدت كه ديد . به تو چه ؟ چرا خودت و اذيت ميكني ؟ " بسه چرند نباف دوباره .
    پاي كامپيوترم نشستم . زندگيم شده تكرار و تكرار و تكرار . مسنجر و باز كردم . خبري از آراد نبود . ولي صبر كردم . هر جا كه بود كم كم پيداش ميشد . نگاهم رو ساعت چرخيد طرفاي 5 بود . دوباره چشمم و به صفحه ي مونيتور دوختم يكم ديگه صبر كردم . ولي خبري نشد . نگاهم بين ساعت و مونيتور ميچرخيد . انگار قرار نبود امروز با هم حرف بزنيم . ساعت 5:30 مسنجر و بستم . از اتاقم رفتم بيرون . ماه بانو يه گوشه نشسته بود و چشماش و رو هم گذاشته بود . كنارش نشستم چشماش باز شد گفتم :
    - خواب بودين ؟
    - نه نميدونم چرا يهو پلكام سنگين شد .
    - خوب برين تو اتاق بخوابين .
    - نه الان چه وقته خوابه ؟ ساعت 6 بعد از ظهره .
    نگاه دقيقي بهم انداخت و گفت :
    - چيزي شده هورام ؟
    - نه چطور ؟
    - هيچي همينطوري پرسيدم .
    ولي نگاهش روي چشمام ميچرخيد . ماه بانو رو نميشد گول زد . اگه چيزي و بهش نميگفتي هيچ حرفي بهت نميزد . يا اصرار نميكرد كه ته و توي قضيه رو در بياره ولي ميفهميدي كه متوجه ميشه و به روت نمياره . ناخودآگاه به حرف اومدم :
    - ياد مامان افتادم .
    - خدا بيامرزتش .
    - خيلي مهربون بود ماه بانو .
    - از دست دادن مادر خيلي سخته .
    - ولي خوشحالم كه تو هستي .
    بهم خنديد . سرم و بوسيد و موهام و نوازش كرد . خيلي حالم بهتر شده بود . نه ديگه به خاطره هام فكر ميكردم نه به اينكه پسر همسايه من و بي هوا ديده بود . دستاي زِبر و چروك خوردش برام اندازه ي يه دنيا ارزش داشت .
    ماه بانو از جاش بلند شد . لنگ لنگون به سمت آشپزخونه رفت تا شام بپزه . از وقتي 10 سالم بود يعني دقيقا بعد از فوت مامان ماه بانو رو كنار خودم ديده بودم . از اينكه انقدر انرژي و جوونيش تحليل رفته بود قلبم ميگرفت . نكنه ماه بانو رو از دست بدم ؟ زبونم و گاز گرفتم . خدا نكنه . از جام بلند شدم و گفتم :
    - ماه بانو بگو چي ميخواي درست كني من كمكت ميكنم .
    - خودم درست ميكنم كاري نداره دخترم .
    - من كه بيكارم بگو . به سمت يخچال رفتم گفتم :
    - ببينم چي داريم ؟ ماه بانو تو چي دوست داري ؟
    - ميخواستم قرمه سبزي درست كنم .
    - خوب اون با من . تو فقط بشين اينجا بهم دستور بده .
    روي صندلي نشست و گفت :
    - بيكار بشينم كلافه ميشم مادر .
    - خوب بيكار نشين كمكم كن يه قرمه سبزي خوب با هم درست كنيم .
    با شوخي و خنده قرمه سبزي رو بار گذاشتيم . ساعت حدوداي 7 بود كه ديگه كار خاصي نداشتيم . به سمت اتاقم رفتم . دوباره پاي كامپيوترم نشستم . حتما تا الان بايد يه خبري از آراد ميشد . مسنجر و باز كردم . ولي هنوزم خبري ازش نبود . پس اين پسر كجا بود ؟
    با اخماي در هم از جام بلند شدم . چند قدم تو اتاقم راه افتادم دوباره مسنجر و چك كردم ولي خبري نبود .
    دوباره برگشتم پيش ماه بانو . خوب نبود كه نبود ! مگه پسر مردم بيكاره كه هر دقيقه بياد با تو حرف بزنه . ولي ته دلم ازش دلخور بودم . يعني امروز نخواسته بود با من حرف بزنه ؟ " چه انتظارايي داري مگه تو كي هستي كه بخواد باهات حرف بزنه ؟ "
    بابا با هيوا و كيوان هم زمان رسيدن خونه . هيوا بسته هاي خريدش و وسط خونه باز كرد و با هيجان بهمون نشون داد . آخر سر هم بسته اي رو به طرفم گرفت و گفت :
    - اينم همون لباسيه كه بهت گفتم . برو بپوش ببينم چجوريه تو تنت .
    با بي حوصلگي گفتم :
    - حالا باشه واسه بعد .
    - اَه چقدر بي حالي تو . پاشو ديگه اگه اندازه نباشه تا فردا ميبرم عوضش ميكنم . پاشو هورام .
    بالاخره انقدر گفت و گفت تا راضي شدم . خيلي در مورد لباس كنجكاو بودم ولي نميخواستم اين لباس و بپوشم و به همه نشون بدم . به اتاقم رفتم . لباس و از توي بستش در آوردم اولين چيزي كه نگاهم و به خودش جلب كرد رنگ قرمز لباس بود . پوفي كردم . از دست هيوا . اين چه رنگيه آخه ؟ خوبه حالا بهش گفتم مشكي بخره ها . با ناراحتي به لباس نگاه ميكردم كه هيوا اومد تو اتاق . گفت :
    - اِ تو كه هنوز نپوشيديش .
    با اخم گفتم :
    - اين چه رنگيه ؟
    - قرمز .
    - تورو خدا ؟ من فكر كردم خال خال يَشميه ! قرمز چيه گرفتي ؟ خوبه بهت گفتم مشكي بگير .
    - مشكيش قشنگ نبود .
    - پس چرا زنگ زدي از من سوال كردي ؟ خودت ميخريدي ديگه . مثلا من بايد اين لباس و بپوشما.
    - خيليم قشنگه . بپوشيش عاشقش ميشي .
    - من صد سال اين لباس و نميپوشم .
    - چرا ميپوشي .
    - قرمز ؟ عمرا .
    - ميپوشي .
    - ميگم نميپوشم .
    - بابا يه بار امتحان كن . خوشت نيومد جهنم ميرم عوضش ميكنم .
    - قول بده .
    - خيلي خوب قول . حالا بپوش .
    هنوزم دلخور بودم . حتي هنوز نگاهي به مدلشم ننداخته بودم . هيوا كمكم كرد تا لباس و بپوشم . بعد نگاهي بهم انداخت . چشماش برق ميزد گفت :
    - بيا بريم تو آينه قدي اتاق من خودت و ببين .
    دستم و كشيد و به سمت اتاقش رفتيم . حالا جلوي آينه وايساده بودم و به خودم نگاه ميكردم . ميشد گفت مدلش همون چيزي بود كه خودم ميخواستم . آستيناي بلند و مدل دار داشت . يقش زياد باز نبود و قدشم بلند بود . قسمت كمر و پايين لباس كار شده بود ولي از رنگ قرمزش زياد خوشم نيومد . زيادي تو چشم بود گفتم :
    - فردا عوضش كن .
    هيوا وا رفت :
    - چرا ؟ دلت مياد ؟ خيلي خوشگله .
    - زيادي تو چشمه .
    - كوفت . تو اون شب بخواي يا نخواي تو چشمي . بالاخره خواهر عروسي .
    اخمام و تو هم كشيدم .
    - با اين ديگه خيلي ضايع ميشم . فكر كن همه ميگن چه اعتماد به نفسي هم داره با اين قيافه ي تابلو همچين لباسي هم پوشيده .
    هيوا ناراحت دستام و گرفت و گفت :
    - ديوونه نشو . بذار هر چي ميخوان بگن . تو توي اين لباس محشري هورام .
    - ولي ترجيح ميدم مشكيش و بپوشم .
    - يعني به خاطر منم نميپوشيش ؟
    - هيوا اصرار الكي نكن .
    - اصلا بذار اين يه گوشه ي اتاقت خاك بخوره من عوضش نميكنم .
    - تو قول دادي .
    - نگفتم كه واسه چي قول دادم . فقط گفتم قول ميدم .
    چشماش و با شيطنت بهم دوخت . خندم گرفت زدم به بازوش و گفتم :
    - بچه بوديم همينجوري گولم ميزدي .
    - هورام بپوشش . خواهش .
    نگاهم دوباره به خودم افتاد . بپوشمش ؟ به خاطر هيوا وگرنه من كه دوست ندارم بپوشمش . " خودتم دلت ميخواد . لباس به دلت نشسته . " لبخند محوي رو لبم نشست . " آره قشنگه خوب . طبيعيه به دلم نشسته باشه . "
    بعد از اينكه هيوا مطمئن شد كه ميپوشمش خوشحال كمكم كرد لباسم و از تنم در بيارم . حتي نذاشت به بابا و ماه بانو نشون بدم . ميگفت اون شب بايد سورپرايز بشن . منم توي اين نقشه ي پليدي كه كشيده بود باهاش هم دست شدم و لباس و توي كاور گذاشتم و توي كمد كنار محدود لباسايي كه داشتم آويزون كردم . ميشد گفت براي اولين بار بود كه كمدم رنگ لباس روشن و به خودش ديده بود .
    بعد از شام به اتاقم برگشتم . دوباره مسنجر و چك كردم . هنوزم خبري از آراد نبود . سرخورده كامپيوتر و خاموش كردم و روي تخت دراز كشيدم . حتما كار داشته . " يا شايدم كار نداشته و نخواسته كه بياد باهات حرف بزنه " آراد اينجوري نيست . " آره اينجوري نيست . خودت و گول بزن ! "
    نفس عميق كشيدم . چشمام و بستم . بالاخره فردا كه ازش خبر ميشد . از خودش ميپرسيدم . اونوقت بهت ثابت ميشه كه آراد اونجوري نيست .
    ****
    دستم و زير چونم زدم . ساعت 12 بود هنوز خبري از آراد نشده بود . رمانم و دستم گرفتم و سعي كردم خودم و مشغول كنم . يعني كجاست ؟ از ديشب تا حالا هيچ خبري ازش نيست . دوباره نگاهم و به خطوط كتاب دوختم . ولي كلافه بودم . سابقه نداشت كه آراد توي اين 1 سالي كه باهاش چت ميكردم يهو غيبش بزنه .
    دوباره نگاهم و به مونيتور دوختم . از اومدنش نا اميد شده بودم . داشتم مسنجر و ميبستم كه ديدم آنلاين شد . سريع بهش پي ام دادم و گفتم :
    - ديگه كم كم داشتم به اين نتيجه ميرسيدم كه مردي ! معلومه كجايي ؟
    آراد : هنوز ياد نگرفتي سلام كني ؟
    بانوي سرخ : خُب سلام .
    آراد : عليك سلام . اين همه شما غيب ميشي يه روزم من غيب شدم . اين به غيبتاي تو در !
    بانوي سرخ : آها پس تلافي كردي ؟
    آراد : نه بابا نشد ديروز بيام نت . يعني كلا دسترسي به نت نداشتم .
    بانوي سرخ : پس رفته بودي جايي خوش گذروني .
    آراد : خوش گذروني ؟ نه بابا . رفته بودم يه گوشه كه دعوا بخوابه .
    بانوي سرخ : دعوا ؟ بابا قُلدُر ! اهل دعوا هم بودي و نميگفتي ؟
    آراد : آره بابا هنوز من و نشناختيا !
    بانوي سرخ : خوب حالا زدي يا خوردي ؟
    آراد : خودمم نميدونم .
    بانوي سرخ : صورتت و چك ميكردي اگه جاي زخم و كبودي داشتي يعني خوردي !
    آراد : نه بابا درگيري فيزيكي نبود . يه دعواي لفظي بود .
    بانوي سرخ : گفتم تو اهل دعوا نيستيا . انگار هنوز دمغي . چي شده ؟
    آراد : چيز خاصي نيست . دعواهاي هميشگي بين من و بابام . بابام ميخواد كم كم خونه نشين شه حالا ميگه تو بيا كار و بار من و بگردون . بهش ميگم پدر من اون داداش كوچيكمون كه داره جون ميكنه برات بذار خودش كارا رو بگردونه ميگه نه تو پسر بزرگي . اين كار توئه . حالا طبق چه منطقي ميگه خدا ميدونه ديگه !
    بانوي سرخ : بد كه نيست . چرا قبول نميكني ؟
    آراد : ديگه واسه توام بايد بگم ؟ خوشم نمياد از اين كارا . ميخوام به چيزايي كه تو سرمه برسم .
    بانوي سرخ : مثلا نويسنده شي ؟
    آراد : خُب اينم شاملشون ميشه . من از كاراي پشت ميز نشيني خوشم نمياد . دلم ميخواد يه كاري انجام بدم كه هيجان داشته باشه .
    بانوي سرخ : خُب همينا رو بهش بگو .
    آراد : منم هر وقت اينارو بهش ميگم دعوامون ميشه ديگه .
    بانوي سرخ : تو زيادي تو روياهات زندگي ميكني . تو ميتوني كار پدرت و ادامه بدي در كنارشون به چيزاي ديگه اي هم كه ميخواي برسي .
    آراد : چرا رويايي ؟ خوب به چيزي كه علاقه ندارم براي چي بايد انجامش بدم ؟
    بانوي سرخ : علاقه ؟ همه چي كه علاقه نيست . ميدوني چند نفر دنبال كارن ؟ بعد تو راحت ميگي نميخواي بري سر كار ؟ چون كه بهش علاقه نداري ؟
    آراد : حالا تو چرا انقدر توپت پره ؟ من برم سر كار يا نرم چه كم و زيادي به تو ميكنه ؟
    جا خوردم ! انتظار نداشتم باهام اينجوري حرف بزنه . گفتم :
    - راست ميگي اصلا به من ربطي نداره . فكر ميكردم مردي ولي خُب انگار زنده اي . من برم به كارام برسم . فعلا .
    بدون اينكه بذارم چيزي بگه مسنجر و بستم . پسره ي از خود راضي چه فكري كرده ؟ من فقط نظرم و گفتم . " خُب همينه ديگه نبايد نظرت و ميگفتي . اصلا به تو چه ! بذار هر كار دوست داره بكنه . " آره بيخيال به من چه .
    با اين حرف سعي كردم خودم و آروم كنم ولي خيلي دلخور بودم . بعد از 1 روز بي خبري حالا با توپ پر اومده بود ! پسره ي به درد نخور !
    از اتاق رفتم بيرون . اصلا به من چه كه نميخواد كار كنه ! انقدر بشينه واسه خودش رويا بافي كنه كه خسته بشه . روي مبل خودم و انداختم و كنترل تلويزيون و برداشتم . اينجور پسرا زيادي لوسن . اگه چند بار بابا جونش پول تو جيبي بهش نده اونوقت ميفهمه كه به جاي روياهاش بايد بچسبه به واقعيت . كانالارو بالا پايين كردم . راحت برگشته بهم ميگه من برم سر كار يا نرم چه كم و زيادي به تو ميكنه ! يعني همون به تو چه محترمانه ي خودمون ديگه . ريموت و پرت كردم رو مبل و از جام بلند شدم . به سمت آشپزخونه رفتم . يكي نيست بگه خوب وقتي نميخواي كسي فضولي كنه واسه چي سفره ي دلت و باز ميكني پيشش ؟ نكنه توقع داشت بگم آفرين برو دنبال روياهات ! ماه بانو توي آشپزخونه نشسته بود و داشت سبزي پاك ميكرد . بي توجه بهش به سمت يخچال رفتم و براي خودم آب ريختم . دوباره زير لب غر زدم تقصير خودمه . ليوان و شستم . ماه بانو با تعجب نگاهم ميكرد . سريع از آَشپزخونه بيرون اومدم و نذاشتم حرفي بزنه . دوباره مسير اتاقم و در پيش گرفتم . چرا انقدر از دستش كفري شده بودم ؟ خوب حق داشتم ديگه . بعد از اينكه يهو غيب شده الانم با توپ پر اومده . حيف من كه اين همه منتظر موندم تا بياي .
    خواستم برم تو اتاقم كه پشيمون شدم . رفتم سمت اتاق هيوا . تا خواستم در و باز كنم تازه يادم افتاده بود كه با كيوان رفته بيرون . عصبي تر برگشتم تو اتاقم . نيم نگاهي به كامپيوترم انداختم . براش دهن كجي كردم . انگار واقعا آراد جلوم بود .
    روي تختم نشستم . يه صدايي تو سرم گفت " زيادي واكنش نشون ندادي ؟ " نخير . زيادي نبود . فكر ميكردم با هم دوستيم . نميدونستم كه با هم صميمي نيستيم و نبايد در مورد زندگيش نظر بدم . صدايي ديگه از تو سرم نيومد . چشمام و بستم . هميشه شوخ و مهربون بود ولي انگار امروز واقعا ناراحت و عصبي بود .
    نفهميدم زمان چطور گذشت . با ورود ناگهاني هيوا به اتاقم سر جام نيم خيز شدم . با ديدنش خيالم راحت شد ولي اخمام و تو هم كشيدم و گفتم :
    - تو هنوز ياد نگرفتي در بزني ؟
    - اووووووه چقدر كلاس داري . پاشو بيا پايين الكي نشين اينجا .
    - پايين چه خبره مثلا ؟
    - مگه بايد خبري بشه تا از تو اتاقت بياي بيرون ؟
    دوباره دراز كشيدم و گفتم :
    - با كيوان بيرون بودي ؟
    - آره . رفته بوديم لباس عروس و بگيريم . انقدر ماه شده .
    - بپوش ببينمش .
    - نميشه . شب عروسي ببين .
    - بپوش ديگه .
    - نُچ . بيا بريم پايين .
    - منم نُچ .
    - مهبدم پايينه ها .
    روي تختم نشستم گفتم :
    - مهبد ؟ اون اينجا چيكار ميكنه ؟
    - چي شد ؟ يهو پريدي تا اسمش و شنيدي ؟
    - چرند نگو . فقط تعجب كردم . وگرنه برام اهميت نداره كه كي پايينه يا كي پايين نيست .
    - آره جون خودت . من رفتم بيا .
    - نگفتي مهبد چرا اينجاست ؟
    شونه هاش و بالا انداخت و گفت :
    - با بابا كار داشت . يكم با هم پچ پچ كردن الانم كناركيوان نشستن دارن حرف ميزنن . غلط نكنم يه خبراييه .
    دستپاچه شدم گفتم :
    - مثلا چه خبري ؟
    - نميدونم والا مهبد خيلي مشكوك ميزد . من رفتم پايين . كيوان غريبي ميكنه من نباشم .
    - همچين ميگه غريبي ميكنه هر كي ندونه فكر ميكنه بچه ي 2 ساله رو ميگه .
    هيوا برام شكلك در آورد و رفت . كم ذهنم شلوغ پلوغ بود . حالا بايد به مهبدم فكر ميكردم .
    از جام بلند شدم . موهام و باز كردم و دوباره بستم . موهام و جلوي صورتم ريختم و به سمت در اتاق رفتم . دستم روي دستگيره موند . نگاهي به كامپيوترم انداختم . يعني بعد از رفتنم آراد چيكار كرده ؟ از يهويي رفتنم ناراحت شده ؟ خواستم يه قدم به سمت كامپيوتر بردارم ولي پشيمون شدم . سريع به سمت در برگشتم . الان مهبد اينجا بود . دلم نميخواست به آراد فكر كنم . اون فقط يه دوست بود . يه دوست خيلي . " پس مهبد چي بود ؟ " فكر كردم . مهبد . . . مهبد . . . مهبد . . . اون فقط يه دوست خاصه ! " يه دوست خاص ؟! فقط همين ؟! "
    آخرين پله رو هم پايين اومدم . نگاهم روي مهبد چرخيد . افكارم و پس زدم و به چهرش خيره شدم . گرم صحبت با هيوا و كيوان بود . خبري از بابا نبود . نگاهم و گردوندم . تلفن به دست دم در ورودي وايستاده بود و حرف ميزد . ماه بانو هم با قدماي آهسته وارد سالن شد . نگاه مهبد به من افتاد . سريع به خودم اومدم . بلند سلام كردم . كيوان و مهبد هم زمان جوابم و دادن . ماه بانو با دلسوزي گفت :
    - بيا يكم ميوه بخور مادر چقدر دير اومدي پايين .
    يه گوشه كنار ماه بانو نشستم . صداي هيوا من و از افكارم بيرون كشيد :
    - بهت ميگم بگو با باباي من چيكار داشتي .
    مهبد خنديد و گفت :
    - اگه ميخواستم تو بدوني كه بهت ميگفتم ديگه مرض نداشتم كه فقط به دايي بگم .
    هيوا با حرص گفت :
    - بگو بد جنس . بالاخره كه بابا به من ميگه .
    مهبد همينجوري كه با هيوا كل كل ميكرد خياري از توي ظرف ميوه برداشت و بهش گاز زد :
    - خوب برو از دايي بپرس . عمرا بهت بگه .
    - ازت بدم مياد مهبد .
    مهبد دوباره قهقهه زد :
    - دل به دل راه داره .
    از خنده هاي مهبد منم لبخندي روي لبم نشست . ماه بانو ظرف ميوه رو به سمتم گرفت . از دستش گرفتم و دوباره نگاهم و به مهبد دوختم . منم مثل هيوا كنجكاو بودم كه بدونم قضيه از چه قراره . ولي مثل هيوا نبودم كه با داد و دعوا بتونم كنجكاويم و رفع كنم . ترجيح ميدادم از كنجكاوي بميرم ولي از كسي سوالي نپرسم .
    مهبد رو به هيوا گفت :
    - يكم از هورام ياد بگير . مثلا تو خواهر بزرگشي . اين چه عادت زشتيه كه تو داري ؟ حتما بايد از همه چي با خبر باشي ؟
    -همه كه قرار نيست عين هم باشن . . .
    ماه بانو بين حرف هيوا پريد و گفت :
    - خسته نشدين انقدر اره دادين تيشه گرفتين ؟ هيوا مادر يكم سنگين باش . 28 سالته مثلا . 2 هفته ديگه ميخواي عروس شي .
    لب و لوچه ي هيوا آويزون شد و مهبد با شيطنت ميخنديد . ماه بانو كه خنده ي مهبد و ديد گفت :
    - آقا مهبد شمام انقدر اين بچه رو اذيت نكن .
    مهبد نيشش بسته شد و اين بار هيوا بود براي مهبد چشم و ابرو ميومد كه يعني ديدي توام ضايع شدي .
    منم از حركتاي بچه گانشون لبخند ميزدم و ميوه اي كه ماه بانو برام پوست كنده بود و ميخوردم . مهبد رو به من گفت :
    - شنيدم دايي يه جراح خوب پيدا كرده .
    با بي تفاوتي گفتم :
    - آره پسر دوستشه .
    - خُب ؟
    هيوا بين حرفامون پريد و گفت :
    - خُب اينكه اين خانوم عمرا راضي بشه . مثل هميشه !
    مهبد با چشماي متعجب گفت :
    - هيوا راست ميگه ؟
    دوباره شروع شد . گفتم :
    - آره .
    از جام بلند شدم و گفتم :
    - برم ببينم بابا حرفش با تلفن تموم نشد .
    هيوا گفت :
    - در نرو .
    چشم غره اي بهش رفتم . مهبد توي سكوت بهم خيره شده بود . ميدونستم كه داره جلوي خودش و ميگيره كه بهم بد و بيراه نگه ! آخه اون هميشه جز موافقاي پر و پا قرص عمل كردنم بود . هميشه هم ميگفت من تورو درك نميكنم كه چجوري حاضر ميشي عمل نكني . خوب بايدم درك نميكرد . صورت خودش به اين صافي و خوبي بود . نگاهم به صورتش افتاد . صاف و شش تيغه . پوست سبزه ي روشني داشت . چشمايي كه مجبورت ميكرد هر كاري كه دوست نداري رو هم انجام بدي . ابروهاي پر و مشكي داشت . لبهاي باريك و خوش فُرمي هم داشت كه باعث ميشد . . . نگاهم و ازش گرفتم . صداي توي سرم كمكم كرد " پشتت و بهش بكن و از سالن برو بيرون . " به پاهام تكوني دادم و چرخيدم به سمت در " آفرين . حالا حركت كن . حتي نيم نگاهم بهش ننداز . " همينكار و كردم و از سالن با سرعت اومدم بيرون . صورتش واقعا خوب بود . واقعا دوست داشتني بود . پس طبيعي بود كه من ازش خوشم بياد . " خوشت بياد ؟ اين طبيعيه به نظرت ؟ اينكه يكي مثل تو ازش خوشش بياد طبيعيه ؟ چهرش و ديدي ؟ مگه ميشه نديده باشيش ؟ يه ربع رو صورتش زوم كرده بودي . ديدي چقدر بي نقص بود قيافش ؟ حالا اگه جرات داري برو يه نگاه به صورت خودت بنداز "
    سريع به سمت دستشويي رفتم . قطره هاي اشك از چشمم اومد پايين . انگار اين صدايي كه تو سرم چرخ مي خورد راست ميگفت . سرم و گرفتم بالا . توي آينه نگاهي به خودم انداختم موهام و كنار زدم و از قصد به پوست چروك خوردم زل زدم . بايد خودم و تنبيه ميكردم . به خاطر فكرايي كه در مورد مهبد داشتم . بايد انقدر به اين پوست زشت خيره ميشدم تا قشنگ ملكه ي ذهنم بشه كه نميتونم با مهبد به جايي برسم . كه بفهمم دوست داشتنش طبيعي نيست . حداقل براي من نيست . كه بفهمم كه نبايد به محبتاش دل خوش كنم .
    چند تا مشت آب به صورتم زدم و . آخرين نگاهم تو آينه به خودم انداختم . مهبد براي من زياديه . ديگه بهش خيره نشو هورام . ديگه حق نداري بهش خيره شي .
    صورتم و خشك كردم و از دستشويي بيرون اومدم . همون لحظه بابا هم داشت به سمت سالن ميرفت . منم پشتش داخل شدم . بابا با لبخند به مهبد گفت :
    - حله .
    مهبد با خوشحالي گفت :
    - جدي دايي ؟
    - مگه باهات شوخي هم دارم ؟
    - خيلي چاكرتم دايي .
    مهبد بلند شد كه دست بابا رو ببوسه كه بابا نذاشت و سرش و بوسيد . آروم رفتم و سر جاي قبليم كنار ماه بانو نشستم . هيچ كس حواسش به من نبود . احساس راحتي ميكردم . هيوا دوباره كنجكاويش گل كرد . دوباره هي اصرار كرد كه بابا يا مهبد بهش جريان و بگن ولي هيچ كدوم لب باز نميكردن و اين بيشتر هيوا رو كنجكاو ميكرد .
    نيم ساعت بعد مهبد رفت . دقيقه ي آخر من و كه به همراه هيوا براي بدرقش رفته بوديم كناري كشيد و گفت :
    - فكر نكن راحت از كنار اين فرصت طلاييت دارم ميگذرما . يه روز ميام سر فرصت بايد با هم در موردش حرف بزنيم . نميذارم با خيال راحت پشت پا به شانست و آيندت بزني .
    قبل از اينكه بذاره من حرفي بزنم رفت . با رفتنش قلبم تند تر از قبل زد . ولي بهش توجه نكردم . يه راست به سمت اتاقم رفتم . دلم ميخواست بشينم و ساعت ها به حرفاش فكر كنم . چرا انقدر نگران آيندم بود ؟ نكنه آيندم با آيندش گره بخوره ؟ سرم و تكون دادم و با خودم زمزمه كردم :
    - باز دوباره از اين خزعبلات به هم بافتي ؟
    پاي كامپيوترم نشستم . مسنجر و باز كردم . كلي پيغام داشتم . همش از آراد بود . تك تك خوندمشون .
    - رفتي ؟
    - چه زود بهت بر ميخوره .
    - من منظورم اين نبود . تو كه انقدر نازك نارنجي نبودي .
    - بانوي سرخ ؟؟؟!!!!
    - هِي بانو . تا تو نياي من هيچ جا نميرما .
    - بابا من عصباني بودم يه چيزي گفتم . چرا قهر ميكني خوب ؟
    - بعد از يه روز نيومدن اين بود استقبالت از يه آدم به اين مهمي ؟
    - دينگ دينگ دينگ . كسي خونه نيست ؟
    - باشه انقدر اينجا ميمونم تا بياي . مديوني اگه چراغ خاموش بياي من نبينمت .
    نگاهي به ليست دوستام انداختم . آنلاين بود . منم سريع آنلاين شدم . 1 ثانيه هم نگذشته بود كه پي ام داد .
    نگاهي به ليست دوستام انداختم . آنلاين بود . منم سريع آنلاين شدم . 1 ثانيه هم نگذشته بود كه پي ام داد .
    آراد : بالاخره اومدي .
    بانوي سرخ : مگه قرار بود نيام ؟
    آراد : والا اونجوري كه تو رفتي انتظار داشتم كه نياي ديگه . داشت قلبم از تو دهنم ميزد بيرون .
    خنديدم ولي جدي جوابش و دادم :
    - چرا اونوقت ؟
    آراد : يعني تو نميدوني چرا ؟
    بانوي سرخ : از كجا بايد بدونم ؟
    آراد : پس بيخيال ! بازم شرمنده بابت حرفم .
    بانوي سرخ : تو كه چيزي نگفتي . مقصر منم نبايد دخالت ميكردم . حرفت كاملا به جا بود .
    آراد : بانو ! داشتيم ؟ حالا من اشتباهي يه حرفي زدم . شما اينجوري مجازاتم نكن بانو !
    بانوي سرخ : خوب ميگم حق داشتي . بهش كه فكر كردم ديدم واقعا نبايد چيزي ميگفتم .
    آراد : بسه . اينجوري نگو . باور كن توي اين 1 روزي كه از خونه دور بودم انقدر پسر عمو و پسر عمه و هفت جدم نصيحتم كردن كه ديگه اعصابم حسابي قاطي پاتي شده بود . توام كه شروع كردي ديگه يهو داغ كردم . دست خودم نيست . به قول دوستم حسام هميشه بهم ميگه تو عصبي نميشي اسبي ميشي ! دست خودم نيست ديگه يهو قاطي ميكنم .
    خندم گرفته بود ولي هنوزم نميخواستم بهش روي خوش نشون بدم .گفتم :
    - به هر حال من ناراحت نشدم .
    آراد : كاملا مشخصه .
    هيچي نگفتم . چند لحظه بعد دوباره تايپ كرد :
    آراد : ببين تو بهترين دوست من حساب ميشي . شايد مسخره باشه . من حتي تورو نديدم . حتي صدات و نشنيدم . حتي نميدونم چه شكلي هستي . ولي اين 1 سالي كه باهات چت ميكنم به شدت باهات احساس راحتي ميكنم . اگه شاد باشم يا غمگين باشم اول از همه ميام به تو ميگم . دلم نميخواد يه دوست خوبي مثل تورو از دست بدم . اين و جدي ميگم .
    تا حالا كسي بهم نگفته بود كه دوستي من چقدر ميتونه براش با ارزش باشه . ناخود آگاه دستم روي كيبور لغزيد و تايپ كردم :
    بانوي سرخ : منم همين حس و به تو دارم .
    آراد : پس آشتي ؟
    شكلك خنده زد . منم خنديدم . ولي چشمام به اشك نشسته بود براش تايپ كردم :
    بانوي سرخ : آشتي .
    آراد : آخيش ! الان ديگه خيالم راحت شد . ولي خداييش داشتم فكر ميكردم كه اگه يه روزي تو نخواي يه سر به اينترنت بزني من بايد چه غلطي بكنم واقعا ؟! حتي نميدونم از كجا بايد سراغت و بگيرم .
    بانوي سرخ : خوب مهيج بودنشم به همينه ديگه .
    آراد : تا حالا خيلي فكر كردم به اينكه چه شكلي ميتوني باشي . يا اينكه كجا زندگي ميكني . حتي وقتي توي خيابون از كنار آدماي مختلف رد ميشم به اين فكر ميكنم نكنه كه اين همون بانوي ناشناس خودمونه ! ولي بعد ميگم مگه احتمالش چقدره كه توي شهر به اين بزرگي يهو با تو برخورد كنم .
    بانوي سرخ : غير ممكن نيست . احتمال داره .
    آراد : احتمال كه داره . ولي خوب اونم خيلي ستمه . فكر كن از كنارت رد بشم بعد ندونم كي هستي . خداييش خيلي آدم ميسوزه .
    خنديدم . گفتم :
    - باز رفتي تو رويا پردازي ؟ انقدر نشين به اين چيزا فكر كن .
    آراد : چشم بانو شما امر كن .
    بانوي سرخ : چه جنتلمن شدي يهو .
    آراد : بودم . راستي يه چيزي ازت ميخوام .
    بانوي سرخ : چي ؟
    آراد : ميترسم بهت بگم بعد دوباره يهو بري .
    خنديد . منم شكلك خنده براش زدم گفتم :
    - يعني انقدر بده ؟
    آراد : نه بد كه نيست . من خواستم و ميگم تو خيلي راحت ميتوني ردش كني . فقط تورو خدا يهو نذار برو .
    چقدر امروز رفتن يه دفعه ايم اذيتش كرده بود . خنديدم دوباره گفتم :
    - باشه بگو .
    آراد : راستش امروز به اين فكر كردم كه ازت بخوام يه شماره از خودت بهم بدي . نه صبر كن . زود قضاوت نكن . حس كردم بعد از 1 سال حق دارم اين و ازت بخوام نه ؟ بعد اينكه نميخوام هر روز و هر ساعت مزاحمت بشم . فقط ميخوام داشته باشمش كه يه وقت اگه مثل امروز همچين اتفاقي افتاد بتونم ازت خبر بگيرم . . . خوب تموم شد حالا ميتوني نظرت و بگي .
    نميدونستم چي بايد بگم . نميخواستم بيشتر از چت باهاش در ارتباط باشم . يعني نميتونستم ! اگه بعد ازم ميخواست كه همديگه رو ببينيم چي ؟ بين دو راهي بدي افتاده بودم . وقتي مكث زياد من و ديد گفت :
    - هنوز هستي يا رفتي ؟
    بانوي سرخ : نه هستم .
    آراد : خوب جوابت چيه ؟
    بانوي سرخ : نميدونم .
    آراد : خوب اين همه دو دلي براي چيه ؟
    بانوي سرخ : خوب نميدونم واقعا .
    آراد : باشه . هر جور خودت راحت تري . اگه نظرت عوض شد بهم بگو .
    نفس عميق كشيدم . باز خوب بود كه اصرار نميكرد . سريع هم بحث و عوض كرد . واقعا نميدونستم بايد بهش شمارم و ميدادم يا نه !
    يكم ديگه حرف زديم بعد ازش خداحافظي كردم . آراد به عنوان يه دوست واقعا حضورش توي زندگيم خوب بود . نميتونستم زياد ازش دلخور باشم . وقتي كه از همه چي دلخور بودم اون بود كه هميشه آرومم ميكرد .
    نه من شبیه تــو ام..
    نه تو شبیه
    مــن..
    حـرف هایت را با کسـی بزن که با جغرافیـای کلماتـت آشــناست
    کسـی که می توانــد
    وقت هایــــــی که شبیه یک کــــوه یخـــــــی می شوی
    آفتابــی شود و آبـــت کند...
    آرام ...آرام....
    بعد چکـه چکه هایـت را که لیــز می خورنـد
    و می آیند پایین با انگشــت بسراند لای موهایــت..
    کسـی که می داند وقت هایــی که سکـــــوت می کنـی
    یعنی حـــرف هایت
    جایی گیـــــر کرده اند
    و میتواند دســت دراز کند
    و آنهمه کلمـه ی بازیگـــوش را بگذارد توی دهانـــت ...
    !!


  11. 5 کاربر پست Nazlii عزیز را پسندیده اند .

    fereshteh (07-14-2013),M O Z H G A N (07-07-2013),łєmєҺ∂קּ (07-07-2013),آساره (06-13-2013),زوشا (07-14-2013)

  12. Top | #6



    تاریخ عضویت
    Jul 2012
    عنوان کاربر
    مـذکر عزیـز : " مـــــ♥ــــر د "باش!
    میانگین پست در روز
    56.44
    محل سکونت
    Ƥïñk wöя˩Ð
    نوشته ها
    46,850
    پسندیده
    68,890
    تشکر شده
    97,327
    میزان امتیاز
    1022

    پیش فرض

    فصل چهارم

    - هورام بابا بدو ديگه . تا بريم سمت باغ طول ميكشه .
    از بالاي پله ها گفتم :
    - چند دقيقه صبر كن بابا . ماه بانو حاضره ؟
    صداي ماه بانو به گوشم رسيد :
    - آره مادر حاضرم . 20 بار پرسيدي . بيا ديگه .
    - الان ميام . يكم صبر كنين .
    صداي غر غر بابا و ماه بانو رو ميشنيدم . ولي بي توجه به سمت اتاقم رفتم . وحشت و ترس همه ي وجودم و گرفته بود . بعد از مدتها براي اولين بار بود كه ميخواستم توي جمع بزرگي از دوست و فاميل حاضر بشم . خيلياشون و حتي 10 سالي ميشد كه نديده بودم .
    دستي به لباس قرمز رنگم كشيدم . براي صدمين بار خودم و لعنت كردم كه چرا با هيوا مخالفت نكردم و حاضر شدم اين لباس و بپوشم . الان كه با اين قيافه لباس و تنم كردم به عمق فاجعه پي بردم . دوباره نگاهم و به لباس دوختم . زيبايي لباس هم ديگه به چشم نمي اومد . به سمت اتاق هيوا دويدم . چشمام و بستم و آروم جلوي آينه ي قدي اتاقش قرار گرفتم . كاش وقتي چشمام و باز كردم يه پرنسس و ببينم . نه يه دختري كه يه طرف صورتش به طرز زشتي سوخته بود .
    دوباره زير لب براي خودم تكرار كردم :
    - يك . . . دو . . . سه . . .
    چشمام و به پايين دامنم دوختم . لطيفي و لختي پارچه حس خوبي بهم ميداد . رنگش از فاصله ي زيادم چشم هر كسي رو خيره ميكرد . نگاهم و بالا تر آوردم . كمر باريكم و قشنگ تر از اون چيزي كه بود نشون ميداد . لبخندي روي لبم نشست . نا خود آگاه چند بار پايين لباسم و صاف كردم . نگاهم روي بالا تنه ي لباس موند . يقه ي بسته اي داشت . دقيقا چيزي كه ميخواستم . آستينهاي بلندش باعث ميشد در مقابل نگاه اطرافيان از بدن آش و لاشم محافظت كنم . از هيوا ممنون بودم كه اين موارد و توي انتخاب لباس در نظر گرفته بود . نگاهم بالاتر اومد و روي گردنم ثابت موند . با ديدن پوست قهوه اي رنگ سمت چپ گردنم از ديدن يه پرنسس كاملا نا اميدو شدم . نگاه سرد و بي روحم و به صورتم دوختم . موهايي كه كلي براشون وقت گذاشته بودم و از صبح صافشون كرده بودم و از روي صورتم كنار زدم . با دستم جمعشون كردم بالاي سرم . صورتم مثل يه وصله ي ناجور معلوم شد . خودمم دلم نميخواست به اون صورت نگاه كنم . اين وسط مهموناي امشب چه گناهي كرده بودن ؟ حالا فاميل خودمون هيچي . فاميل كيوان كه به قيافه ي من عادت نداشتن . چشمام و بستم . كاش همه چي يه خواب بد بود .
    دوباره چشمام و باز كردم . دستام سُر خورد و موهام دورم ريخته شد . با كليپس كوچيكي سمت راست موهام و جمع كردم جوري كه هيچ تار مويي تو صورتم نبود . ولي موهاي سمت چپم و آزاد گذاشتم تا صورتم و بپوشونن . احساس ميكردم قيافم به ترسناكيه اون دختره توي فيلم رينگ شده . نفس عميقي كشيدم . نگاه آخر و تو آينه به خودم انداختم .
    اين بار صداي ماه بانو رو از پايين شنيدم . نذاشتم به غر غراش ادامه بده سريع گفتم :
    - دارم مانتو ميپوشم . اومدم .
    سريع به سمت اتاقم رفتم و مانتو و شال مشكي رنگمم برداشتم . سريع از پله ها پايين اومدم بابا با ديدنم گفت :
    - چه عجب .
    - بابا شما زيادي عجله دارين . الان خيلي زوده كه بريم .
    ماه بانو گفت :
    - مثلا ما صاحب مجلسيما . بالاخره بايد زودتر از بقيه بريم .
    بابا راضي از جوابي كه ماه بانو بهم داده بود به سمت ماشين رفت . ميدونستم بحث كردن باهاشون بي فايدست . كمك كردم ماه بانو روي صندلي جلو بشينه . خودمم سريع سوار شدم و بابا به راه افتاد .
    به محض اينكه ماشين وارد كوچه شد ناخودآگاه شالم و بيشتر توي صورتم كشيدم . دستاي يخ بستم و توي هم قفل كردم . سرم و تا حد ممكن پايين انداختم . از الان اين كارارو ميكنم توي باغ جلوي اون همه مهمون ميخوام چيكار كنم ؟ كاش مهبد كمكم كنه كه يه جوري از جمعيت فرار كنم .
    فكر مهبد باعث شد آينه ي كوچكم و از توي كيفم در بيارم . نگاه ديگه اي به صورتم انداختم . موهام و بيشتر توي صورتم پخش كردم . سعي كردم توي كت و شلوار تصورش كنم . مطمئنا يكي از پسراي خوشتيپ و خوشگل جشن امشب بود . نگاه ديگه اي تو آينه انداختم كه باعث شد آه از نهادم بلند شه . اونوقت من چي بودم ؟ يه هيولا ! مهبد خيلي از من سَر تره . . . امكان نداره من و مهبد . . .
    چشمام و بستم . يه قطره اشك از پشت پلكاي بسته شدم پايين افتاد . حتي نميخواستم اين جمله رو كامل كنم .
    صداي ماه بانو كه با بابا حرف ميزد من و از افكارم بيرون كشيد :
    - آقا انگشتر خانوم و آوردين ؟
    اشك و از چشمام گرفتم . سرم و آوردم بالا . بابا از آينه نگاهش و به من دوخته بود . سعي كردم لبخند بهش بزنم ولي نميتونستم . انگار عضله هاي صورتم منقبض شده بود . بابا با صداي آرومي گفت :
    - بله آوردم .
    ميدونستم چرا صداش و پايين آورد . كاش ميشد بهش بگم من اصلا ناراحت نيستم . حلقه بايد توي دستاي هيوا بدرخشه . دستاي سفيد و قشنگش . دست چپم دوباره تو نگاهم خود نمايي كرد . نه تو دستاي من . . . دستاي من نبايد حلقه ي مامان و زشت جلوه بده . . .
    وقتي هيوا ازم پرسيده بود كه در مورد حلقه ي ازدواج مامان بايد چيكار كنيم توي عالم بچگي بهش گفته بودم :
    - هر كي زودتر ازدواج كرد حلقه مال اون ميشه .
    هيوا خنديده بود و با هم شرط و قبول كرده بوديم . درست قبل از عمل جراحيم بود . پر از اميد بودم . ميدونستم كه خوب ميشم . ميدونستم وقتي اين عملاي كذايي تموم بشه من يه دختر سالم ميشم . اونوقت همه دوستم دارن . اونوقت همه ميخوان بهم نگاه كنن . ميدونستم كه حلقه ي مامان آخر سهم من ميشه . توي دلم براي هيوا دل ميسوزوندم كه نميتونه حلقه رو داشته باشه . ولي الان براي خودم دل ميسوزونم . به خاطر حماقتم . به خاطر اون حس احمقانه اي كه اون موقع داشتم . كي گفته كه پايان همه ي قصه ها خوشه ؟ مگه دارم تو فيلم هندي زندگي ميكنم ؟ از خواب بپر هورام . اين تويي با چهره اي كه تا آخر عمر باهاته .
    همون جا قيد حلقه رو زدم . دلم نميخواست حلقه رو از دست بدم ولي من و هيوا به هم قول داده بوديم . بايد حلقه رو بهش ميدادم تا توي دستش بدرخشه .
    نه من شبیه تــو ام..
    نه تو شبیه
    مــن..
    حـرف هایت را با کسـی بزن که با جغرافیـای کلماتـت آشــناست
    کسـی که می توانــد
    وقت هایــــــی که شبیه یک کــــوه یخـــــــی می شوی
    آفتابــی شود و آبـــت کند...
    آرام ...آرام....
    بعد چکـه چکه هایـت را که لیــز می خورنـد
    و می آیند پایین با انگشــت بسراند لای موهایــت..
    کسـی که می داند وقت هایــی که سکـــــوت می کنـی
    یعنی حـــرف هایت
    جایی گیـــــر کرده اند
    و میتواند دســت دراز کند
    و آنهمه کلمـه ی بازیگـــوش را بگذارد توی دهانـــت ...
    !!


  13. 5 کاربر پست Nazlii عزیز را پسندیده اند .

    fereshteh (07-14-2013),M O Z H G A N (07-14-2013),Maryam (07-14-2013),آساره (06-13-2013),زوشا (07-14-2013)

  14. Top | #7



    تاریخ عضویت
    Jul 2012
    عنوان کاربر
    مـذکر عزیـز : " مـــــ♥ــــر د "باش!
    میانگین پست در روز
    56.44
    محل سکونت
    Ƥïñk wöя˩Ð
    نوشته ها
    46,850
    پسندیده
    68,890
    تشکر شده
    97,327
    میزان امتیاز
    1022

    پیش فرض

    جلوي در باغ از ماشين پياده شديم . بيشتر از قبل شالم و توي صورتم ميكشيدم . خوشبختانه هنوز كسي به جز پدر و مادر كيوان نيومده بودن . ولي بالاخره كه چي ؟ بايد با همه رو به رو ميشدم .
    ميزي رو كه گوشه ي دنج باغ بود انتخاب كردم . وسايلم و روي صندلي گذاشتم . مادر كيوان به سمت من اومد و گفت :
    - عزيزم اينجا چرا ميشيني ؟ ماه بانو اون سمت نشست . بيا توام اون ور .
    - نه اينجا راحتم .
    - اينجا كجاش راحته آخه ؟ يه گوشه دور از همه . بيا عزيزم .
    بدون اينكه منتظر جوابي از طرف من باشه به سمت ميز ماه بانو كه درست نزديك مبل مخصوص عروس و داماد بود رفت . ناچارا با قدماي سست و لرزون دنبالش رفتم . ماه بانو كه از حال و روز من خبر داشت براي چي اونجا نشسته بود ؟ هر چند مطمئن بودم كه مادر كيوان مجبورش كرده كه اونجا بشينه . كلا زن قدرتمندي بود . از اون دسته زنا كه رياست طلبن . كنار ماه بانو نشستم . نگاهي بهم كرد و آروم جوري كه فقط خودم بشنوم گفت :
    - يكم موهات و بزن كنار .
    - راحتم ماه بانو .
    ماه بانو ميدونست كه نبايد ديگه اصرار كنه . بابا و پدر كيوان كنار در ايستاده بودن . مادر كيوان هم مدام در رفت و آمد بود و به خدمه ها دستوراتي ميداد . باغ متعلق به پدر كيوان بود . فضاي سر سبز و خوشگلي داشت . اگه امروز اين همه استرس و نگراني نداشتم ميتونستم از قشنگيش لذت ببرم ولي مدام دستاي عرق كرده ام و توي هم ميپيچيدم .
    كم كم سر و كله ي مهمونا پيدا شد . نگاهم روي در بود . توي دلم غوغايي به پا بود . با اضافه شدن مهمونا هر لحظه سرم پايين تر ميرفت . تا جايي كه ديگه گردنم درد گرفته بود . ماه بانو اوضاع اسف بارم و ميديد ولي چيزي نميتونست بگه . دلم ميخواست زودتر خانواده ي عمه برسن . حداقل وجود مهبد باعث دلگرمي بود برام .
    دوست داشتم هيوا رو زودتر توي لباس عروسي ببينم . صبح هر چي بهم اصرار كرد كه باهاش برم آرايشگاه راضي نشدم . خوب ميرفتم چيكار ميكردم ؟! ترجيح دادم خودم كار موهام و انجام بدم . به جاي من مهسا همراه هيوا رفت . ولي تا دقيقه ي آخر ميشد خواهش و از توي چشماي هيوا خوند . ولي من حواسم و پرت كرده بودم كه چشمم به چشماش نيفته .
    مادر كيوان همراه با خانوم و آقايي به سمت ميز ما ميومد . دلم ميخواست زير ميز قايم بشم . ولي براي در رفتن دير بود . سرم و بيشتر پايين انداختم . صداشون و ميشنيدم . مادر كيوان با خنده گفت :
    - ماه بانو خانوم ايشون خواهرم هستن همراه همسرشون . خيلي دلشون ميخواست زيارتتون كنن .
    ماه بانو از جاش بلند شد و در همون حال تلنگري به من زد تا منم از جام بلند شدم . انگار با ميخ آهني من و به صندلي چسبونده بودن . ولي بالاخره از جام بلند شدم . البته جرات نكردم نگاهم و بهشون بدوزم . ماه بانو گفت :
    - خوشحال شدم از ديدنتون . خواهرتون خيلي ازتون تعريف ميكردن .
    - منم خيلي خوشحال شدم . تبريك ميگم . اميدوارم به پاي هم پير شن .
    ماه بانو تشكر كرد . حالا نوبت به من رسيده بود ! بالاخره خواهر عروس بودم . مادر كيوان به من اشاره كرد و گفت :
    - ايشونم هورام جون خواهر هيوا هستن .
    صداي خواهرش و شنيدم :
    - چه اسم زيبايي . تا حالا همچين اسمي رو نشنيده بودم . تبريك ميگم خانوم . ايشالله خوشبخت شن .
    همونجور با سري كه زير افتاده بود گفتم :
    - ممنون .
    انگار با همين تشكر كوتاه من قانع نشده بود . چون دوباره گفت :
    - ببخشيد هورام يعني چي ؟
    با سقلمه هاي ماه بانو كه توي پهلوم ميزد فهميدم كه بايد سرم و بالا بگيرم . دستي به موهاي بلندم كشيدم . نگرانيم دو چندان شد . هميشه از برخورد اول آدماي غريبه ميترسيدم . سرم و بالا گرفتم . با صدايي كه به زحمت از گلوم در ميومد گفتم :
    - يعني خوش رو !
    نگاهش متعجب به من دوخته شده بود . حس كردم زياد جا نخورد حتما مادر كيوان حسابي از صورت زيبام براش تعريف كرده بود ! ولي ته نگاهش حس ترحم و دلسوزي رو به خوبي ميديدم . گفت :
    - واقعا زيباست .
    شايد ميخواست بگه اصلا بهت همچين اسمي نمياد . خوب مامانم نميدونست كه قراره سرنوشت هورامش اينجوري بشه . وگرنه هيچ وقت اين اسم و روم نميذاشت . لبخند خجالت زده اي روي لبام نشست . شوهرش هم تبريك كوتاهي گفت . هنوزم خواهرش بهم خيره شده بود . بيشتر معذبم ميكرد . ولي زياد طول نكشيد كه از ميزمون فاصله گرفتن . خودم و روي صندلي انداختم . ماه بانو زير گوشم گفت :
    - تو ديگه دختر بزرگي شدي . اين كارا و رفتارا ازت بعيده .
    جوابي بهش ندادم . نگاهم و به سمت پسر بچه اي كه لا به لاي ميزا ميدويد دوختم . انگار نگاهم و حس كرد . به سمتم چرخيد . توي نگاه كودكانش ترس و ديدم . سريع صورتم و برگردوندم . نبايد امشب نقش بچه ترسونك و بازي ميكردم !
    چيزي نگذشت كه خانواده ي عمه هم اومدن . نفس راحتي كشيدم . نگاهم دنبال مهبد چرخيد خبري ازش نبود . مهسا جلو اومد و گونم و بوسيد گفت :
    - واي نگاش كن . چه لباس خوشگلي . چه ناز شدي هورام .
    ميدونستم تعريف الكيه . لباس و از سكه انداخته بودم ! نگاهم روي صورت آرايش كردش چرخيد . گفتم :
    - خيلي خوشگل شدي مهسا .
    خنديد و گفت :
    - مرسي . واي نميدوني هيوا چه جيگري شده . حالا خودش بياد ميبينيش .
    خنديدم . از ته دل دوست داشتم هيوا رو ببينم . خواهرم داشت عروس ميشد . نميدونستم با جاي خاليش توي خونه بايد چيكار ميكردم . بعد از رفتن مامان همه ي تكيه ام به هيوا بود . عمه رو هم بوسيدم . اونم از لباسم تعريف كرد ولي در جواب فقط لبخند من و تحويل گرفت . گوشه اي نشست و با ماه بانو گرم گرفت . رو به مهسا گفتم :
    - مهبد كجاست ؟
    - داشت ماشين و پارك ميكرد . فكر كنم دم در با دايي گرم گرفته .
    خيالم راحت شد پس اومده بود . به صندليم تكيه زدم . مهسا مدام توي آينه خودش و چك ميكرد كه يه وقت آرايش موهاش به هم نخوره . خوش به حالش كاش منم تنها دغدغم همين بود .
    مهبد و بابا به سمت ميزمون اومدن . قلبم ميلرزيد . نگاهم و ازش نميگرفتم . توي كت و شلوار معركه شده بود . ناخودآگاه از جام بلند شدم . نگاهش بهم افتاد لبخند زد . ضربان قلبم بالا رفت . رو به من گفت :
    - سلام . به به چه لباس شيكي . چه تيپي به هم زدي هورام خانوم .
    خجالت زده سرم و پايين انداختم و گفتم :
    - توام خيلي خوشتيپ شدي .
    مهسا گفت :
    - تو رو خدا اينجوري بهش نگو . همينجوريش اعتماد به نفسش بالاست . ديوونمون كرد تو خونه از بس گفت من خوشتيپ امشبم .
    خندم پر رنگ تر شد . نگاهم دور باغ چرخيد . چند نفري بهش خيره شده بودن . اخمام و تو هم كشيدم . كاش ميشد چشماشون و كور كرد !
    مهبد روي صندلي كنار مهسا نشست . رو به من گفت :
    - شنيدم لباست كار هيواست آره ؟
    مهسا گفت :
    - آره بابا . هيوا خودش و امروز تو آرايشگاه كشت بس كه از لباس هورام تعريف كرد .
    مهبد سوتي كشيد و گفت :
    - چه كرده .
    خجالت زده گفتم :
    - بسه ديگه . انقدر تعريف الكي نكنين .
    رو به مهسا گفتم :
    - هيوا چيزي نميگفت ؟ استرس نداشت ؟
    - استرس نداشت ؟ واي نميدوني ديوونم كرد از بس گفت نگرانم .
    - خوب طبيعيه .
    - آره همه عروسا شب عروسيشون نگرانن .
    - كي ميان ؟
    مهسا نگاه به ساعتش كرد و گفت :
    - ديگه بايد پيداشون بشه .
    اكثر مهمونا اومده بودن . نگاهم و به در دوختم . دلم ميخواست زودتر بياد . بابا مدام بين ميزا ميگشت و با فاميلا احوال پرسي ميكرد ولي من حتي جرات نداشتم نيم نگاهي به سمت ميز آشناهامون بندازم . بيچاره بابا مجبور بود جور منم بكشه !
    با هلهله اي كه توي باغ راه افتاده بود فهميدم هيوا و كيوان اومدن . سريع از جام بلند شدم . همراه مهسا و مهبد به جمع استقبال كننده ها پيوستيم . سعي ميكردم خودم و پشت مهبد قايم كنم ولي مدام جا به جا ميشد تا نذاره اين كار و بكنم .
    توي اولين نگاه كه هيوا رو ديدم اشك توي چشمام نشست . اين خانوم خوشگل همون خواهر شيطون خودم بود ؟ باورم نميشد . چه روزايي رو با هم گذرونده بوديم . چه خاطراتي باهاش داشتم . چه فداكاريايي در حقم كرده بود . بابا به سمتشون رفت . بوسه اي روي پيشوني هيوا كاشت . ميتونستم برق اشك و توي چشماي بابا ببينم . حتما داشت به مامان فكر ميكرد . به جاي خاليش كه بدجور احساس ميشد . هيوا بين جمعيت نگاهش ميگشت . مهبد كنار گوشم گفت :
    - برو جلو . داره دنبال تو ميگرده .
    - آخه من . . .
    مهبد تقريبا هولم داد گفت :
    - انقدر نترس .
    نگاهش ترسناك شده بود . خودمم ميدونستم كه توي عروسي خواهرم نبايد زياد گوشه گيري ميكردم . بالاخره ترديد و كنار گذاشتم و به سمتش رفتم . اين حركت از من بعيد بود انگار انقلاب كرده بودم ! هيوا بالاخره من و ديد . قدمي به سمتم برداشت و توي بغلش فرو رفتم . زير گوشم گفت :
    - الهي قربونت برم چقدر اين لباس بهت مياد عزيزم .
    از خودم جداش كردم و گفتم :
    - گريه نكن دختر آرايشت خراب ميشه .
    نگاه دقيق تري بهش انداختم و گفتم :
    - ماه شدي هيوا .
    خنديدم و گفتم :
    - به قولم عمل كردم .
    گفت :
    - چه قولي ؟
    - حلقه ي مامان . آوردمش .
    هيوا با ناراحتي گفت :
    - من نميخوامش . مال تو باشه .
    اخم كردم و گفتم :
    - داري جِر ميزنيا . قول داديم به هم .
    خنده ي تلخي كرد و گفت :
    - ولي شرايط جوري بود كه همه چي خيلي نامردي به نفع من تموم شد .
    - ديگه از اين حرفا نزنيا . حلقه ي مامان بايد دست تو باشه . تو بيشتر شكل ماماني . خودمونم اين و ميدونيم . از اولم بايد ميدادمش به تو .
    - خيلي گلي هورام .
    كيوان گفت :
    - درد دلاي خواهرانه تموم شد ؟ خانوم اين فيلم بردار مادر مرده خودش و كشت از بس بال بال زد كه حركت كنيم .
    هيوا خنديد و گفت :
    - باشه غر نزن .
    كنار رفتم . و گذاشتم رد بشن . تا لحظه ي آخر كه هيوا از كنارم گذشت دستم توي دستش بود . آروم انگشتام و شل كردم و دستش و رها كردم . گرماي دستي رو روي شونم حس كردم صداي مهبد و كنار گوشم شنيدم :
    - ديدي سخت نبود .
    - آره سخت نبود . مرسي مهبد .
    خنديد و گفت :
    - خواهش ميكنم خانوم .
    سريع خودم و از بين جمع بيرون كشيدم و به سمت ميزمون رفتم . هيوا و كيوان هم به سمت جايگاه عروس و داماد رفتن . بابا حلقه ي مامان و دست هيوا كرد و از اون فاصله هم ميتونستم خوشحالي هيوا رو ببينم . بغضم و توي گلوم خفه ميكردم . " امشب شب عروسي خواهرته . اين آبغوره گيريات و ببر توي اتاقت و توي خلوتت . الان بايد براي هيوا خوشحال باشي . " نفس عميقي كشيدم . با نفسم بغضمم خفه كردم .
    باغ هر لحظه از مهمونا پُر تر ميشد . عده اي ميرقصيدن و يه عده هم حرف ميزدن . هنوزم جرات نكرده بودم به سمت آشناها برم . حتي با اشارات هيوا هم حاضر نشدم كنارش برم .
    بابا با دو تا مرد به سمتم ميومد . سريع سرم و پايين انداختم . بابا گفت :
    - هورام بابا . ميخوام دوستم آقاي سالاري و پسرشون و بهت معرفي كنم .
    همين و كم داشتم همون جراح كذايي . سرم و بالا گرفتم و به دو تا مرد خيره شدم .
    زير لب سلامي كردم و جواب گرفتم . بابا دوباره گفت :
    - اين همون گل دختريه كه ميگم هيچ وقت به حرفاي باباش توجه نمي كنه ها .
    مردي كه مسن تر بود خنديد و گفت :
    - كدوم جووني به حرف پدر و مادرش گوش ميكنه ؟ چه انتظاراتي داري تهراني .
    بابا سري تكون داد زير لب گفتم :
    - بابا !
    بابا اما با صداي بلند گفت :
    - مگه دروغ ميگم آخه بابا جون ؟ چند وقته كه قراره در مورد عمل به من جواب بدي ؟
    بعد رو به پسر جوون تر كرد و گفت :
    - دكتر تقصير خودشه ها . از اينجا شاهد باش كه من تقصيري ندارم .
    مرد جوون تر گفت :
    - خوب چرا يه سر نمياين مطب با هم بيشتر در مورد عمل صحبت كنيم ؟ شايد من بتونم قانعتون كنم يا اصلا شما من و قانع كنين .
    نميدونم تو نگاهش چي بود كه معذبم نميكرد . شايد به خاطر دكتر بودنش بود كه معذب نميشدم . نگاه پدرشم مهربون بود . از اون مرداي شكم گنده ي قد كوتاه كه آدم ناخودآگاه دلش ميخواست لپش و بكشه . مخصوصا با اون لبخند دوست داشتني كه رو لبش بود . يه لحظه از سرم گذشت كه نكنه اين آراده ! بهش گفته بودم شكم گنده و قد كوتاهه ! با اين فكر خندم گرفت . جلوي خودم و گرفتم كه قهقهه نزنم ولي بالاخره يه لبخند كم جون روي لبم نشست . آقاي سالاري بزرگ كه نگاه خيره ي من و روي خودش ديده بود لبخندش و عميق تر كرد و منم جوابش و با لبخند دادم بعد رو به پسرش گفتم :
    - ولي من تصميم خودم و گرفتم .
    بابا رو به دوستش گفت :
    - سالاري جان بيا من و تو بريم يه گوشه بشينيم فكر كنم پسرت بتونه اين دختر لجباز من و راضي كنه .
    داشتن ميرفتن . دلم ميخواست مانع رفتنشون بشم . آخه من چه حرفي با يه پسر غريبه كه تازه چند دقيقه بود باهاش آشنا شده بودم داشتم كه بزنم ؟ عجب گيري كرديما . دوباره دستام توي هم پيچ خورد . دوباره عرق كردم و سرم و به زير انداختم . صداي آرومش و شنيدم :
    - خوب چرا انقدر روي عمل نشدنتون پا فشاري ميكنين ؟
    همينجور كه سرم پايين بود از بين لبايي كه به هم دوخته شده بودن زمزمه وار با صدايي كه براي خودمم قابل تشخيص نبود گفتم :
    - من دلايل خودم و دارم .
    - دلم ميخواد اين دليلارو بدونم . به نظر من كه هيچ دليلي قابل قبول نيست . شما با همه ي زندگيتون بازي ميكنين براي دليلاتون ؟
    چقدر شباهت به مهبد داشت . شك نداشتم كه اگه همديگرو ميديدن عاشق ميشدن ! گفتم :
    - زندگي من مشكلي نداره كه بخوام به خاطرش خودم و بندازم زير تيغ جراحي و كلي دردسر ديگه .
    - من از پدرتون زياد در موردتون شنيدم . فكر نميكنم زندگي الانتون زيادم ايده آل باشه .
    سرم و بالا گرفتم . اخم كردم و گفتم :
    - براي هر كس معني ايده آل فرق داره . منم فكر نميكنم شما بتونين درك كنين كه چه زندگي براي من ايده آله . با اجازتون .
    نفسام تند و عصبي شده بود . همه دلشون ميخواست يه جور من و تخريب كنن . داشتم از كنارش رد ميشدم كه با لحن آرومي گفت :
    - خانوم تهراني .
    برگشتم سمتش گفت :
    - چرا فرار ميكنين ؟ نميدونم شايد حرفم زياد درست نبود . اجازه ميدين به بقيه ي حرفمون برسيم ؟ شايد به قول شما من موقعيتتون و نميدونم .
    آروم تر شدم . نگاه مشكوكي بهش انداختم خنديد و گفت :
    - چرا اينجوري نگاه ميكنين ؟ تا حالا كسي رو نديدين كه به اشتباهش اعتراف كنه ؟
    - پس قبول دارين كه اشتباه كردين ؟
    سري به نشونه ي تاييد تكون داد و گفت :
    - باشه من اشتباه كردم . البته يه پيشنهاد دارم براتون .
    كامل به سمتش برگشتم . دستام و روي سينم قلاب كردم و گفتم :
    - بفرماييد .
    - ميخواستم بهتون پيشنهاد كنم كه يه جلسه تشريف بيارين مطب . ضرري كه نداره . منم همون لحظه نميخوام عملتون كنم كه . فقط براي مشاوره ي پزشكي . اگه پيشنهادي كه بهتون دادم خيلي ترسناك بود از مطب بريد بيرون و ديگه هم برنگرديد قبول ؟
    - مثل اينكه خيلي به كارتون ايمان داريد .
    - به كارم كه ايمان دارم ولي بيشتر اطمينان دارم كه ميتونم شمارو راضي كنم .
    نيشخندي زدم و گفتم :
    - فكر نكنم .
    - خوب تشريف بيارين بهتون ثابت ميكنم .
    نفس عميقي كشيدم . توي چشمام زل زده بود . دلم نميخواست حرفش و به كرسي بشونه . از طرفي هم حرف بدي نميزد . يه بار ميرفتم و خلاص ! لبخند شيطنت آميزي زد و گفت :
    - خوب ؟ جوابتون ؟
    - باشه ميام .
    دستاش و به هم كوبيد و گفت :
    - ميدونستم .
    - ولي فقط براي يه بار .
    - از همين فرصت هم نهايت استفاده رو ميبرم .
    - با اجازتون .
    سري به نشونه ي احترام تكون داد و ازش دور شدم . دستم و به گونه هام كشيدم . داغ بود . چجوري تونستم وايسم جلوش و انقدر راحت باهاش حرف بزنم ؟ تازه متوجه شده بودم كه توي اين مدتي كه باهاش حرف ميزدم حتي يه بار هم به صورتم فكر نكرده بودم . شايد به خاطر نگاه دوستانه اش بود . يه گوشه ي دنج و ساكت خودم و قايم كردم و سعي كردم مغزم و به كار بندازم . تصميم درستي گرفته بودم ؟
    مهسا به سمتم اومد و گفت :
    - چرا اينجا نشستي ؟ نمياي برقصي ؟
    - دلت خوشه ها مهسا .
    - عروسي خواهرته مثلا .
    - تو برو جاي منم برقص .
    - باشه عُنُق !
    زبونم و براش در آوردم و اون خنديد و رفت . دوباره فكرم پر كشيد سمت دكتره . اسمش چي بود ؟ اصلا بابا درست معرفيش نكرد ببينم كي بود ! ولي خوش اخلاق بود . يه جورايي دلم گرم شد بهش . شايد يه اعتماد واهي و مسخره بود . ولي دوباره يه نور اميدي توي دلم روشن شد . عمل كه نميكردم . خودم اين و ميدونستم . ولي بدمم نميومد يه جلسه برم پيشش ببينم چي ميگه .
    شده بودم عين اين آدم نديده ها . وقتي يكي به چهرم توجه نميكرد و فقط با خودم حرف ميزد ذوق ميكردم و دوست داشتم هي جلوش ظاهر بشم ! براي افكارم پوزخندي زدم . صداي زني باعث شد افكارم به هم بريزه :
    - واي هورام جون . خودتي ؟ در به در داشتم دنبالت ميگشتم . چقدر بزرگ شدي . خيلي وقته نديدمت .
    نگاهم و بهش دوختم . حافظم ياري نميكرد . اين كي بود ؟ دقيق تر نگاهش كردم . شباهت عجيبي به مامانم داشت . يا شايد به خالم . دستپاچه از جام بلند شدم و دستي به موهام كشيدم گفتم :
    - سلام .
    با نگاهش صورتم و ميكاويد . داشت با من حرف ميزد ولي نگاهش لا به لاي تاراي نازك موهام ميچرخيد . تا شايد يادگاري دوران بچگيم و ببينه . كه مطمئن بشه همون هورام قديمم . از نگاهش خوشم نيومد . دوباره گفت :
    - سلام عزيزم .
    به سمتم اومد و من و تو آغوش خودش كشيد . سرد و معذب توي بغلش بودم . بعد از چند لحظه من و از خودش جدا كرد و گفت :
    - شناختي اصلا ؟
    چشمام و بكم ريز كردم . ميخواستم به ياد بيارم كه دارم با كي حرف ميزنم ولي انگار حافظم و شسته بودن . خوب خيلي هم تغيير كرده بود . تازه نگاهم به بچه اي افتاد كه دستش و گرفته بود . بچه سعي ميكرد با نق نق دستش و از توي دستش در بياره . گفتم :
    - ببخشيد به جا نياوردم .
    - بايدم نياري . اگه ميشناختيم بايد تعجب ميكردم .
    چيزي نگفتم دوباره خودش گفت :
    - سحرم . شناختي ؟ دختر خالت . دختر خاله ليلا .
    يكم ديگه به حافظم فشار آوردم . تازه شناخته بودمش . نگاه آشنايي بهش انداختم . تا اونجا كه يادم بود هم سن هيوا بود . گفتم :
    - ببخشيد نشناختم .
    - اشكال نداره عزيزم . حق داري . خوبي ؟ واي چقدر دلم ميخواست ببينمت . خيلي بي معرفتي . همه رو از دور و ور خودت پروندي .
    خجالت زده سرم و پايين انداختم . سحر براي خودش حرف ميزد و اظهار نظر ميكرد . داشت حوصلم و سر ميبرد . كم كم نق نق هاي بچه ي كوچيكي كه كنارش بود تبديل به فرياد و گريه شد . سحر به خودش اومد و گفت :
    - واي چقدر حرف زدم . بيا بريم پيش مامان اينا . خيلي دلشون ميخواست ببيننت .
    دستم و گرفت و با خودش برد . دلم نميخواست باهاش برم گفتم :
    - تو برو من بعدا ميام .
    - امكان نداره بذارم از دستم در بري .
    سحر بي وقفه من و دنبال خودش ميكشوند . بالاخره سر ميز رسيديم . رو به جمعيتي كه سر ميز نشسته بودن و قيافه هاي نا آشنايي برام داشتن كرد و گفت :
    - بچه ها هورام !
    همه نگاهشون به سمتم برگشت . خجالت زده سرم و پايين انداختم . كاش يكي نجاتم ميداد . سحرم شده بود خروس بي محل . يكي نبود بهش بگه اگه من ميخواستم توي جمع ظاهر بشم كه اين همه سال خودم و ازتون قايم نميكردم كه !
    بين اون همه نگاهاي متعجب و صورتايي كه داشتن من و از كنجكاوي قورت ميدادن تنها چهره ي خاله ليلا برام آشنا بود . نگاه مهربون مامان و توي صورتش ميديدم . شباهت مامانم به تنها خالم خيلي زياد بود . چرا تا حالا اين موضوع رو كشف نكرده بودم ؟
    خاله از جاش بلند شد و به سمتم اومد من و تو آغوشش گرفت و گفت :
    - چقدر دلم برات تنگ شده بود خاله . باز به معرفت هيوا كه بهم سر ميزد . تو ازمون به كل بريدي ؟
    خودم و از توي بغلش بيرون كشيدم . انگار با حرف زدنش تازه فهميده بودم كه اون مامانم نيست . ميدونستم كه هيوا بعضي وقتا به خانواده ي مامان سر ميزد . ولي از جايي كه ميدونست من همراهيش نميكنم به من چيزي نميگفت . سحر رو به مامانش گفت :
    - گله گذاري و بس كن مامان . الان كه كنارته .
    بعد رو به من گفت :
    - بيا بقيه رو بهت معرفي كنم .
    كاش ميشد بهش بگم بس كن ديگه ! اينجور كه از بين معرفي كردنا متوجه شدم خودش شوهر كرده بود و اون بچه ي نق نقو هم كيميا دخترش بود . تند تند راه ميرفت و اسامي رو بهم ميگفت . من حتي يادم نموند كه چند تا دختر خاله و چند تا پسر خاله دارم . فقط ميخواستم زودتر از دستشون خلاص بشم . بعد از اينكه هر كدوم از ديدنم احساس خوش بختي كردن و منم مثل يه مجسمه فقط سرم و هر لحظه پايين تر ميبردم از كنار ميزشون تقريبا فرار كردم و كنار ماه بانو نشستم . تازه نفسم جا اومد و تونستم اطرافم و ببينم . تا اون لحظه احساس ميكردم همه نگاهاشون و به من دوختن . ولي الان متوجه شدم كه كسي زياد حواسش به من و حال خرابم نيست .
    *****
    گونه ي هيوا رو بوس كردم و بهش گفتم :
    - دلم برات تنگ ميشه .
    اونم مثل من حلقه ي اشك توي چشماش نشسته بود . گفت :
    - ديوونه نميخوام برم گم و گور شم كه . انقدر ميام بهتون سر ميزنم كه خودتون خسته بشين . پاك كن اشكاتو عزيزم .
    اشكام و پاك كردم . بهش لبخند زدم . هيوا دوباره گفت :
    - هورام تو ديگه دختر بزرگي شدي . بايد هواي بابا و ماه بانو رو داشته باشي . بابا بيشتر وقتا ياد مامان ميفته و ميره تو خودش . كنارش بشين و باهاش حرف بزن . فرق نميكنه از چي ولي باهاش حرف بزن . نذار بره تو اتاقش . اونجوري ميره با قاب عكس مامان خلوت ميكنه و داغون ميشه . ماه بانو ديگه سني ازش گذشته . سعي كن توي كارا كمكش كني . وقتاي قرصاش و يادش بنداز . هميشه همه رو با هم قاطي ميكنه . هورام سفارش نكنما . من خيلي رو تو حساب ميكنم .
    نگاهش كردم . اين همه چيز و از كجا ميدونست ؟ چرا من از عزيز ترين آدماي زندگيم انقدر بي خبر بودم . يعني انقدر تو خودم فرو رفته بودم ؟ حتي 1 بارم متوجه گريه ها و ناراحتياي بابا نشده بودم . خود خواه بودم ؟ اسم اين كار و به جز خود خواهي چي ميشد گذاشت ؟ انگار فقط توي اون خونه من بودم كه مشكل داشتم . من بودم كه بقيه بايد برام همه كار ميكردن كه خوشحال باشم . انگار كل زندگيم فقط پر از خودم شده بود . حس بدي داشتم . هيوا با اون همه شيطنتش همه ي اينارو ميدونست .
    سرم و پايين انداختم . مادر كيوان نزديكمون اومد و با هيوا مشغول حرف زدن شد . ديگه نشد باهاش بيشتر حرف بزنم . ازشون دور شدم به سمت ماه بانو و بابا رفتم . با ديدن چهره ي خوشحال بابا لبخندي بهش زدم . بابا گفت :
    - خوش گذشت ؟
    ماه بانو گفت :
    - مگه ميشه عروسي خواهرش بهش بد بگذره ؟
    آروم گفتم :
    - كي ميريم خونه ؟
    بابا متعجب گفت :
    - تا خونه ي عروس و داماد ميريم بعد برميگرديم سمت خونه .
    معذب گفتم :
    - ميخوام برم خونه . از هيوا و كيوان خداحافظي ميكنم .
    - آخه تنهايي كه نميشه بري . منم بايد باهاشون برم . تازه ميخواي بري خونه چيكار كني ؟
    - من با آژانس ميرم . يه جوري ميرم ديگه . نميتونم بيام .
    ميدونستم بيشتر از اين نميتونم بين اون همه آدم باشم . همينجوري هم احساس خفگي ميكردم . بابا دور باغ چشم چرخوند و همون لحظه گفت :
    - وايسا ببينم كي مسيرش اون طرفيه ببرتت .
    - بابا با آژانس ميرم . حتما لازم نيست كه كسي من و برسونه .
    - اين موقع شب نميخوام تنها بري . دو دقيقه صبر كن بابا جون .
    ازم دور شد . با غر غر گفتم :
    - خودم ميرفتم .
    ماه بانو گفت :
    - خوب راست ميگه بابات . اين موقع شب تنهايي ميخواي بري ؟
    پوفي كردم و منتظر برگشتن بابا شدم . مهبد به سمتم اومد و گفت :
    - دايي گفت ميخواي بري ؟
    - آره .
    - چرا ؟
    - بايد هي توضيح بدم ؟
    - خوب توضيح نده ! ولي پاچمم نگير !
    - خودت سگي .
    - بي ادب .
    روم و ازش گرفتم . حوصله ي موعظه هاي مهبد و ديگه نداشتم . بابا با عجله به سمتم اومد و گفت :
    - هورام لباساتو بپوش دكتر سالاري گفت مسيرشون ميخوره اون طرف . با اونا برو .
    - بابا !
    - چونه نزن باهام . بدو دختر . همه ي برنامه هامم بهم زدي .
    از كنارم دور شد . نفسم و محكم بيرون دادم . با همه خداحافظي كردم و به سمت در خروجي رفتم . مهبد سد راهم شد و گفت :
    - با كي ميري ؟
    - دوست بابا .
    - دوست بابا كيه ؟
    - مگه تو ميشناسيش ؟
    - اسمش و كه ميتوني بگي .
    - دكتر سالاري .
    - اِ دكترم هست ؟ خوش به حالت .
    لبخند شيطوني روي لبش بود با حرص گفتم :
    - برو كنار مزاحم .
    كنار رفت و با خنده خداحافظي كرد . بيشتر حرص خوردم . انگار اصلا براش مهم نبود كه با يه پسر غريبه دارم بر ميگردم .
    از در باغ كه اومدم بيرون دكتر سالاري رو ديدم كه برام دست تكون ميده . شالم و مرتب كردم و به سمتشون راه افتادم . در عقب و برام باز كرد و خجالت زده نشستم . چقدر متشخص ! پدرش كه جلو نشسته بود به سمتم برگشت و گفت :
    - ببخشيد پشتم بهته دخترم .
    سر تكون دادم و خجالت زده گفتم :
    - عيب نداره .
    بعدش به خودم فحش دادم كه 4 تا تعارف درست و حسابي بلد نيستم . عيب نداره هم شد حرف ؟ پس نه خيليم عيب داره . پاشو بزنش ! از دست خودم كلافه بودم . شايد به خاطر جمع شلوغ امشب بود . خدارو شكر كه ازش جون سالم به در بردم ! فقط كاش اين پدر و پسر نخوان من و خيلي به حرف بگيرن .
    نگاهم و به پنجره دوختم . همه جا تاريك بود . خوشحال بودم كه صورتم معلوم نيست . اين بهم اعتماد به نفس ميداد . نفس راحتي كشيدم . هيوا امشب بي نظير شده بود . فكرم چند قدم دور تر رفت . جايي توي آينده . يعني همچين جشني ميشه براي من اتفاق بيفته ؟ صداي تو سرم گفت " آره به شرطي كه داماد بيل تو مخش خورده باشه . يا اينكه كور باشه تورو نبينه ! " قضيه همون جا منتفي شد . خودم حال خودم و گرفته بودم !
    سرم و انداختم پايين و با ناخونام بازي ميكردم . صداي دكتر سالاري باعث شد سرم و بالا بگيرم و به تصوير چشماش كه توي آينه افتاده بود نگاه كنم :
    - راستش من آدرس و حدودي بلدم . اگه ميشه راهنمايي كنين .
    نگاه گنگ و گيجي بهش انداختم . خوب حدودي مثلا تا كجا بلده ؟ سر كوچمون ؟! اگه اينجوريه ميتونم راهنماييش كنم ! گفتم :
    - من زياد بلد نيستم خيابونارو .
    تعجب و ميشد از توي چشماي قهوه ايش خوند . خوب معلومه كدوم دختر 26 ساله ايه كه آدرس خونشون و بلد نباشه ؟ سرم و با ناراحتي پايين انداختم . صداي تو سرم گفت " وقتي مهبد ميگه از خونه بيا بيرون يعني همين چيزا . شدي عين اين غار نشينا !
    پدر دكتر انگار متوجه شد كه معذب شدم . سريع گفت :
    - من بلدم بابا جون . برو بهت ميگم . هر جا رو هم كه بلد نبوديم زنگ ميزنيم از تهراني ميپرسيم .
    دكتر سري تكون داد و نگاهش و از توي آينه گرفت . تا جايي كه ميشد خودم و پشت صندلي قايم كردم . دختر بي عرضه !
    سكوت مطلق بود گه گاه صداي آقاي سالاري ميومد كه پسرش و راهنمايي ميكرد .
    خيابونا خيلي خلوت بود سريع رسيديم خونه . از ماشين پياده شدم و زير لب گفتم :
    - مرسي .
    آقاي سالاري با لبخند جوابم و داد . پسرش هم سري تكون داد و گفت :
    - من تو مطب منتظرتون ميمونما . حتما تشريف بيارين .
    الان وقت چونه زدن نبود . فقط سر تكون دادم و به سمت خونه راه افتادم . وقتي پام و توي خونه گذاشتم تازه يادم افتاد كه يه تعارف خشك و خاليم نكردم كه بيان تو . چقدر موجود مزخرفي شدم !
    با عصبانيتي كه از خودم داشتم پله هارو بالا رفتم و خودم و توي اتاقم انداختم . انگار وارد اتاق اكسيژن شده بودم . چقدر امروز سخت بود كه بتونم خودم و از نگاها دور كنم .
    لباسم و عوض كردم و پاي كامپيوتر نشستم . دوست داشتم آراد آنلاين باشه . مسنجر و باز كردم و نگاهي به ليست دوستام انداختم . سريع بهش پي ام دادم و گفتم :
    - تو خوابت نمياد ؟ ببينم اصلا ميخوابي ؟ نكنه جغدي ؟
    وقتي ديدم مشغول تايپ كردنه نفس عميق كشيدم . لبخند محوي روي لبم نشست .
    آراد : جغد ؟ نه بابا يه چيزي بگو به وجناتم بياد ! خون آشام چطوره ؟
    خندم گرفت . گفتم :
    - خون آشام ؟ مگه اونام شبا نميخوابن ؟
    - يكم اطلاعاتت و بالا ببر ! خوداييشم بهم ميادا . از اين خون آشام جيگرا ميشم .
    - من كه نديدمت . پس نميتونم نظر بدم .
    - خوب بيا من و ببين .
    شكلك خنده زد . ولي من قلبم ريخت . سريع بحث و عوض كردم و گفتم :
    - جدي چرا بيداري ؟
    - فكر نكن كه نفهميدم بحث و عوض كرديا .
    دوباره شكلك خنده زد و گفت :
    - هيچي خوابم نميبرد . از صبح تا حالا نبودي .
    - مهموني بودم .
    - به به . خوش گذشت بانو ؟
    - بدك نبود . حتما الان خسته اي ؟
    - اي نه زياد .
    - اين يعني خيلي خسته اي و از زود خستگي حتي نميتوني پلكات و باز كني .
    شكلك خنده زدم و گفتم :
    - تلقين نكن .
    - من كه ميدونم الان افقي شدي .
    - خيلي خوب خوابم مياد تو بردي . من رفتم بخوابم .
    - من كه از اول گفتم . شبت بخير بانو .
    - شب بخير جغد !
    - خون آشام چند بار تكرار كن ياد بگيري .
    خنديدم . خداحافظي كردم و مسنجر و بستم . كنار پنجره وايسادم . همه جا ساكت بود . بعد از اون همه سر و صدا و ديدن بالا پايين پريدن مهمونا چقدر اين سكوت ميچسبيد . دوباره ياد حرفاي هيوا افتادم . واقعا خود خواه بودم . حتي امشبم بابا و ماه بانو رو تنها گذاشتم . من نميتونم مثل هيوا باشم . هيوا خيلي خوبه .
    نفس عميقي كشيدم و به تنها ستاره اي كه توي آسمون معلوم بود نگاه كردم .
    نه من شبیه تــو ام..
    نه تو شبیه
    مــن..
    حـرف هایت را با کسـی بزن که با جغرافیـای کلماتـت آشــناست
    کسـی که می توانــد
    وقت هایــــــی که شبیه یک کــــوه یخـــــــی می شوی
    آفتابــی شود و آبـــت کند...
    آرام ...آرام....
    بعد چکـه چکه هایـت را که لیــز می خورنـد
    و می آیند پایین با انگشــت بسراند لای موهایــت..
    کسـی که می داند وقت هایــی که سکـــــوت می کنـی
    یعنی حـــرف هایت
    جایی گیـــــر کرده اند
    و میتواند دســت دراز کند
    و آنهمه کلمـه ی بازیگـــوش را بگذارد توی دهانـــت ...
    !!


  15. 4 کاربر پست Nazlii عزیز را پسندیده اند .

    fereshteh (07-14-2013),M O Z H G A N (07-14-2013),Maryam (07-14-2013),آساره (06-13-2013)

  16. Top | #8



    تاریخ عضویت
    Jul 2012
    عنوان کاربر
    مـذکر عزیـز : " مـــــ♥ــــر د "باش!
    میانگین پست در روز
    56.44
    محل سکونت
    Ƥïñk wöя˩Ð
    نوشته ها
    46,850
    پسندیده
    68,890
    تشکر شده
    97,327
    میزان امتیاز
    1022

    پیش فرض

    فصل پنجم

    1 هفته اي از عروسي هيوا ميگذشت . براي رفتن به مطب دكتر سالاري هنوز تصميمي نگرفته بودم . به نااميد شدن بعدش نمي ارزيد كه بخوام يه بار ديگه هم اون دكتر خوش اخلاق و خوش برخورد و ببينم . ولي ته دلم يه حسي ميگفت رفتنش كه ضرر نداره . داره ؟ دوست نداشتم بقيه فكر كنن راضي به عمل شدم .
    توي اين 1 هفته مدام توي اتاقم قدم ميزدم و فكر ميكردم . هيوا اصرار داشت كه برم . بابا هم هر شب زير گوشم ميخوند كه اين دفعه فرق داره . اين بار از شر اين صورت خلاص ميشم . ولي احساس خوبي نداشتم . نميتونستم دوباره اين همه دردسر و تحمل كنم و نجات پيدا نكنم .
    از مهبد هم خبري نبود . معمولا وقتي يه راه نجاتي جلوي پام قرار ميگرفت سر و كلش پيدا ميشد و مدام اصرار ميكرد كه بايد قبولش كنم . ولي اين بار وضع فرق كرده بود . ميترسيدم نكنه اونم ازم نا اميد شده . ولي نه مهبد اينجوري نبود . دوباره افكار منفي به سرم هجوم مي آورد . پس چرا سر و كلش پيدا نميشه ؟ چرا اين 1 هفته خبري ازش نيست ؟ حتي مهسا و عمه هم كمتر ميومدن خونمون . برام جالب بود كه چرا بابا هيچ كنجكاوي در اين مورد نميكنه .
    دوباره اسم مهبد فكر من و به سمت جراحي برد . اگه مهبد و دوست داشتم بايد به خاطرش عمل ميكردم مگه نه ؟ واقعا دوستش داشتم ؟ از فكرشم خجالت كشيدم . به ناخوناي دستم خيره شدم و گفتم چرند نگو پس اسم اين احساس چيه ؟ يكم ديگه فكر كردم . شايد به بودن و حمايتاش عادت كردم ؟ چرت و پرت به هم نباف ! مهبد فقط بلده شخصيتت و بكوبه و مشكلت و كوچيك جلوه بده . كي حمايتت كرده ؟
    روز عروسي هيوا . بين جمعيت اومد و دلداريم داد . هنوزم دستش و رو شونم حس ميكنم . يعني ميخواي بگي دوست داره ؟ نه نه من اين و نگفتم ! پس منظورت چيه ؟ فقط ميخوام بگم كه شايد براش مهم باشم . هورام آينه رو از توي كشوي ميزت در بيار . آينه براي چي ؟ در بيار ! ميخوام يه نگاه به قيافه ي خودت بندازي .
    از جام كلافه بلند شدم و به صداي توي سرم گفتم : اَه بس كن . تا كي ميخواي يادم بندازي من كي هستم و چي هستم ؟ " تا وقتي كه حس كنم داري خودت و گول ميزني . تو بودي عاشق يه پسر كه صورتش سوخته ميشدي ؟ " خوب معلومه كه ميشدم . مگه اون آدم نيست ؟ مهم شخصيتشه . " هورام خانوم داشتيم ؟ داري شعار ميدي ؟ پوفي كردم . شعار نبود . واقعا نبود . حرف دلم بود . من مهبد و واسه خوش تيپيش يا چهرش نميخواستم . مهبد مهربون بود . مهربون بود ؟ پس چرا نمي اومد بهم سر بزنه ؟
    دستي بين موهام كشيدم . خيلي خُب حرف مهبد و همين جا تموم ميكنم . يه جلسه ميرم پيش دكتر سالاري . فقط همين . خبري هم از عمل نيست .
    باز ترسيدي ! كلافه شدم . از اين جدال دروني كه با خودم راه انداخته بودم خسته شده بودم . اين بار بلند فرياد زدم :
    - آره من ترسو ام . فقط خفه شو .
    خودمم از صداي بلند خودم وحشت كردم . خداروشكر كه ماه بانو و بابا پايين بودن و صدام و نميشنيدن . كامپيوتر و روشن كردم . نفس عميق كشيدم . يعني بايد خودم از مهبد خبر ميگرفتم ؟ خوب دلم براش تنگ شده . قبل از اينكه صداي توي سرم دوباره به كار بيفته مسنجر و باز كردم . آراد سريع بهم پي ام داد :
    - سلام بانو . منتظرت بودم .
    بانوي سرخ : سلام . خوبي؟
    آراد : ممنون . رو به راهي ؟
    بانوي سرخ : آره خيلي !
    آراد : اين يعني كه نيستي ؟
    بانوي سرخ : تو چي فكر ميكني ؟
    آراد : من فكر ميكنم دلامون به شدت به هم راه داره ! مثلا هر وقت من دلم ميگيره توام دلت گرفتست . تفاهم و داري بانو ؟
    شكلك خنده زد . لبخندي روي لبم نشست گفتم :
    - واقعا چقدر وقت ميذاري به اين چيزا فكر ميكني ؟
    آراد : چيكار به وقت گذاشتن داره ؟ چيزيه كه واضحه . تو چرا گرفته اي ؟
    بين گفتن و نگفتن مونده بودم . گفتم :
    بانوي سرخ : فرض كن يكي يه مدت ازت خبر نميگيره .
    آراد بين حرفم پريد و گفت :
    - چه مدتي مثلا ؟
    بانوي سرخ : 1 هفته .
    آراد : خُب ؟
    بانوي سرخ : بعد تو ميخواي ازش خبر بگيري . به شدت دوست داري ببيني در چه حاليه و اينا . به نظرت ضايع نيست ؟
    آراد : چرا بايد ضايع باشه ؟ طرف دختره يا پسر ؟
    اگه بهش ميگفتم طرف پسره و يكمم ازش خوشم مياد ضايع بود ؟ ناخودآگاه گفتم :
    - دختره !
    آراد : بابا طرف كه هم جنس خودته ! بيخيال خبر بگير ازش .
    بانوي سرخ : مثلا اگه پسر بود فرق داشت ؟
    آراد : شيطون پسره ؟
    بانوي سرخ : نه بابا . همينجوري ميپرسم .
    آراد : خوب واسه دخترا فرق داره . ميترسن از جنس مخالفشون خبر بگيرن و طرفشون خودش و گم كنه .
    بانوي سرخ : يعني در اون صورت خبر نگيره بهتره ؟
    آراد شكاك گفت :
    - خداييش من و گرفتي ؟ پسره ؟
    بانوي سرخ : چقدر گيريا ميگم طرف دختره !
    آراد : يه سوال بپرسم ؟
    بانوي سرخ : بپرس به شرطي كه گير به دختر بودن يا پسر بودن طرف ندي !
    شكلك خنده زد و گفت :
    - نه واقعا پسره ؟
    بانوي سرخ : سيريشيا!
    آراد : شوخي كردم بابا . ببينم تا حالا عاشق شدي ؟
    هول شدم . گفتم :
    - چي باعث شد همچين سوالي بپرسي ؟
    آراد : نميدونم يهو ياد اين سوال افتادم . حالا جوابم چيه ؟
    بانوي سرخ : اول تو جواب بده .
    آراد : دِ نه دِ ! اول من پرسيدم . تو بايد جواب بدي .
    دستم روي كيبورد موند . چي بايد ميگفتم ؟ عاشق مهبد بودم ؟ من دوستش داشتم . اينا با هم فرق داشت ديگه نه ؟ بايد بپيچونمش ! دوست نداشتم احساس واقعيم و بگم ! چرا آراد انقدر در اين موارد كنجكاوي ميكرد ؟ كلا خيلي ازم سوال ميكرد . در مورد زندگيم . همه چي كلا ! صداي تو سرم گفت " حالا نه كه همه رو هم صادقانه جواب ميدي . هر دفعه اين بدبخت و ميپيچوني ميري ! "
    آراد دوباره نوشت :
    - خوابت برد ؟
    نفس عميق كشيدم و نوشتم :
    - واقعا نميدونم .
    آراد : اين همه فكر كردي كه اين و بگي ؟
    بانوي سرخ : خوب آخه نميدونم حس عاشقي چجوريه . شده از كسي خوشم بياد ولي واقعا نميدونم اسم اين حس چيه .
    آراد : مثلا از كي خوشت اومده ؟
    بانوي سرخ : جِر زني نكن . اول جواب اين سوال خودت و بده بعد يه سوال ديگه بپرس .
    آراد : خوب منم فكر كنم از يكي خوشم اومده .
    بانوي سرخ : از كي شيطون ؟
    شكلك لبخند براش زدم . گفت :
    آراد : عمرا بهت نميگم .
    بانوي سرخ : چرا اونوقت ؟
    آراد : دليلي نداره كه بگم .
    بانوي سرخ : پس چرا از من پرسيدي ؟
    آراد : چون فضولم .
    خنديد .
    بانوي سرخ : ميدونستي خيلي پليدي ؟
    آراد : يه چيز تازه بگو . اينارو قبلا بهم گفتي .
    بانوي سرخ : خواستم تاكيد كنم .
    آراد : يه سوال ديگه !
    بانوي سرخ : تو اين همه سوال و از كجا مياري ؟
    آراد : نق نق نكن پير زن ! بپرسم ؟
    بانوي سرخ : مگه چاره ي ديگه اي هم دارم ؟ بپرس !
    آراد : اگه يكي ازت بخواد با هم برين بيرون تا بيشتر با هم آشنا بشين و اينا چي ميگي ؟

    آراد : اگه يكي ازت بخواد با هم برين بيرون تا بيشتر با هم آشنا بشين و اينا چي ميگي ؟
    بانوي سرخ : نكنه يكي ازت خواسته باهاش بري بيرون ؟ كلك دختره ؟
    آراد : نه پسره ! طرف مشكل جنسيتي داره . به شدتم از من خوشش مياد . حالا موندم بين دو راهي كه قبولش كنم يا نه . طرف خيلي خوش اخلاقه هوامم داره . به نظر تو باهاش برم بيرون بانو جون ؟
    قهقهه زدم . چند تا شكلك خنده پشت سر هم براش زدم دوباره گفت :
    - داري به هوش پايين خودت ميخندي ؟
    بانوي سرخ : نه داشتم تصور ميكردم اينارو با صداي مردونه بگي . خيلي خنده دار بود .
    آراد : خُب حالا فرض كن طرف دختره . منم ازش خوشم اومده . بعد ميخوام بيشتر بشناسمش . اگه تو جاي اون بودي قبول ميكردي باهام بياي بيرون و بيشتر باهام آشنا بشي؟
    بانوي سرخ : خُب نميدونم . دخترا با هم فرق دارن .
    آراد : فرض كن خيلي شبيه توئه .
    توي دلم خنديدم . نميتونست مثل من باشه . من شرايطم با هر دختري فرق داشت . گفتم :
    - خوب اگه من بودم قبول نميكردم . ولي همه مثل من نيستن . شايد اون دختر مورد نظر تو قبول كنه .
    آراد : مرسي واقعا خيلي اميدوار شدم . الان دارم از خوشحالي بال در ميارم . اونوقت چرا قبول نميكردي ؟
    بانوي سرخ : خُب هر كس دليل خودش و داره .
    آراد : خُب ميخوام ببينم دليل تو چيه ؟
    بانوي سرخ : خوب من دلم نميخواد رابطم و بيشتر كنم .
    آراد : فقط با من ؟
    بانوي سرخ : نه نه . اين در مورد همه صدق ميكنه .
    آراد : يعني هميشه ميخواي خودت و توي اين دنياي مجازي حبس كني ؟ يعني تا حالا دلت نخواسته بدوني اوني كه اين همه باهاش حرف ميزني كيه ؟ چه شكليه ؟
    بانوي سرخ : نه تا حالا دلم نخواسته !
    چند لحظه چيزي تايپ نكرد . دوباره نوشتم :
    - تو به من و عقايدم چيكار داري ؟ برو به دختره همه چيز و بگو . باهاش برو بيرون . خوش بگذرون .
    آراد : به اين راحتيا نيست .
    بانوي سرخ : چرا به اين راحتي نيست ؟ فقط كافيه ازش بخواي .
    آراد : خواستم ولي انگار اون نميخواد !
    گيج روي مونيتور خيره شده بودم . منظور آراد نميتونست من باشم . دستم روي كيبورد ميلرزيد . بايد الان چي ميگفتم ؟ بايد خودم و از اين اشتباه در مي آوردم . فكر كن هورام . فكر كن ! يه چيزي بنويس ! گفتم :
    - من بايد برم . بعدا با هم بيشتر حرف ميزنيم باشه ؟
    گندت بزنن اينم حرف بود زدي . آراد نوشت :
    - فرار كن . مثل هميشه . خداحافظ .
    مسنجر و بستم . چرا آراد بايد بخواد من و ببينه ؟ يه كنجكاويه فقط ! گفت از يكي خوشش مياد . يعني اون يه نفر منم ؟ امروز زيادي احمق شدم !
    از پله ها پايين اومدم . بابا رو به روي تلويزيون نشسته بود و مرتب كانالارو عوض ميكرد . كنارش نشستم و گفتم :
    - چيكار ميكنين ؟
    - مثلا دارم تلويزيون ميبينم . چه عجب از اتاقت اومدي بيرون ما ديديمت .
    از وقتي هيوا رفته بود بابا بدجور بهانه گير شده بود . دلش ميخواست مدام كنارش باشم . براي مني كه اين همه مدت عاشق تنهاييم بودم و حتي حاضر نبودم با چيزي عوضش كنم خيلي سخت بود . ولي از شب عروسي هيوا به خودم قول داده بودم كه خود خواهي ممنوع ! ميدونستم اخلاق من و هيوا از زمين تا آسمون با هم فرق داره و نميتونم جاش و پر كنم ولي ميتونستم جاي خودم و پر كنم .
    دستي به موهاي جو گندمي بابا كشيدم و گفتم :
    - تو اتاقم داشتم فكر ميكردم .
    بابا كنترل تلويزيون و روي ميز گذاشت و گفت :
    - به چي ؟
    خيره بهم نگاه ميكرد . سرم و خم كردم و گفتم :
    - مهم نيست .
    - من غريبم ؟
    لبخند زدم :
    - معلومه كه نه .
    - پس بگو .
    نفس عميقي كشيدم گفتم :
    - داشتم به پيشنهاد دكتر سالاري فكر ميكردم . نميدونم كار درست چيه . دلم نميخواد ديگه نا اميد بشم .
    بابا دستام و گرفت و گفت :
    - اگه قبول كني عمل بشي به نفع خودته . اگرم نتيجه ي مطلوب و نگيري چيزي رو از دست ندادي .
    تو چشماش زل زدم گفتم :
    - پس اميدم چي ؟ اين وسط روحيم مهم نيست ؟ اگه همه چي بد بشه ؟ اگه كاري از دست دكتر سالاري بر نياد ؟
    حلقه ي اشك و تو چشم بابا ديدم گفت :
    - حداقل ميدوني كه تلاشت و كردي . ميدوني كه بازنده نيستي . در ضمن دكتر سالاري از پسش بر مياد .
    دلم گرفته بود . دوست داشتم سرم و روي سينه هاي پهن بابا بذارم و چشمام و ببندم . دلم ميخواست بهم اميد بده و بگه انقدر منفي بافي نكن . توي آغوشش فرو رفتم . موهام و نوازش كرد . گفتم :
    - ميرم پيشش بابا . من از پسش بر ميام مگه نه ؟
    صداي زمزمه وارش و ميشنيدم :
    - حتما از پسش بر مياي .
    - مامان هميشه دلش ميخواست من خوشحال باشم . دلش ميخواست سالم باشم . مثل همه . مثل هيوا !
    صداي بغض آلود بابا قلبم و به درد آورد :
    - هميشه خودش و مقصر ميدونست . ميگفت وظيفه ي اون بود كه مواظبت باشه . هيچ وقت خودش و نميبخشيد . هميشه از ديدن عذاب تو عذاب ميكشيد .
    سرم و از روي سينش برداشتم و گفتم :
    - تقصير اون نبود كه .
    لبخند تلخي گوشه ي لبش نشست و گفت :
    - مادرا با درداي بچه هاشون درد ميكشن . چه تقصيرشون باشه چه نباشه هميشه خودشون و مقصر ناراحتياشون ميدونن .
    براي تغيير جو لبخندي زدم و گفتم :
    - با دكتر هماهنگ ميكني ؟
    پلكاش و باز و بسته كرد و گفت :
    - حتما .
    ماه بانو از آشپزخونه براي شام صدامون زد . از جا بلند شديم و همينجور كه دست بابا دور شونم حلقه شده بود به سمت آشپزخونه رفتيم . با حرفاي بابا دلم گرم شده بود . احساس اينكه تنها نيستم بهم شجاعت ميداد . وقتي عمل كنم همه چي درست ميشه . حتي مهبدم نگاهش بهم خوب ميشه . اونوقت شانسم براي رسيدن بهش زياد تر ميشه !


    - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
    *****
    "همه چي درست ميشه . من از پسش بر ميام . نفس عميق بكش . خوبه . حالا به چيزاي بد فكر نكن . همه چي رو بسپر به دكتر . "
    دسته اي از موهام و جلوي صورتم ريختم . " يعني ميشه روزي برسه كه ديگه نخوام صورتم و با موهام بپوشونم ؟ "
    دستام و مشت كردم . يخ بود . شالم و سرم كردم . پشت هم نفساي عميق ميكشيدم . چند بار شال و رو سرم جلو عقب كردم . دستام ميلرزيد . " آروم باش اين فقط يه جلسه ي مشاوره پزشكيه . چرا انقدر نا آرومي ؟ "
    واقعا نميدونستم ! از اتاقم بيرون اومدم . به سمت پله ها رفتم . براي اينكه آروم تر شم با صدايي كه از نگراني ميلرزيد پله ها رو شمردم :
    - يك . . . دو . . . سه . . .
    " اگه همه چي خوب پيش بره من يه هورام جديد ميشم . از شر زندگيم نجات پيدا ميكنم "
    - چهار . . . پنج . . . شش . . .
    " اگرم كاري نتونه بكنه دوباره هميني كه هستي ميموني ! "
    - هفت . . . هشت . . . نه . . .
    " چرا هر وقت ميخوام مثبت فكر كنم مياي و همه چي رو خراب ميكني ؟ "
    - ده . . . يازده . . . دوازده . . .
    " خودت اينجوري ميخواي ! بهم فكر نكن منم گورم و گم ميكنم ! تو دوست داري من باشم و ضعيفت كنم ! "
    سرم و تكون دادم . من نميخواستم . امروز دوست داشتم قوي باشم . همين كه حاضر شدم عمل كنم يعني قوي هستم !
    نفهميدم كي رسيدم پايين پله ها . سركي تو آشپزخونه كشيدم هيچ كس اونجا نبود . صداهايي از پذيرايي ميومد . سعي كردم خودم و خوب و خوشحال نشون بدم . دوباره شالم و جابه جا كردم . انگار تيك عصبي گرفته بودم ! وارد كه شدم همه ي سرا به سمتم چرخيد . سلام كردم و يه گوشه نشستم . هيوا گفت :
    - چقدر طول كشيد حاضر شي . هميشه زود حاضر ميشديا .
    - داشتم كاري انجام ميدادم .
    از جاش بلند شد و گفت :
    - خُب بريم ؟
    كيوان هم سريع از جاش بلند شد . انقدر زود ؟ حالا بشين يكم حرف بزنيم . چه عجله اي داره ! با پاهايي كه كرخت شده بود از جا بلند شدم و گفتم :
    - باشه بريم .
    از بابا و ماه بانو خداحافظي كرديم . به سمت ماشين كيوان رفتيم . " من داشتم كار منطقي و درستي رو ميكردم . براي آخرين بار . فقط واسه همين يه بار به يه جراح بايد اعتماد ميكردم . "
    دستام تو هم گره خورد . احساس سرماي شديدي ميكردم . وسط تابستون و سرما ؟! سعي كردم ذهنم و منحرف كنم . ولي نميشد ! هيوا به سمت من برگشت و گفت :
    - نگران كه نيستي ؟
    سعي كردم بخندم گفتم :
    - نه نگران براي چي ؟
    لرزش توي صدام واضح بود . هر كسي ميتونست حسش كنه !
    - همينجوري پرسيدم .
    هيوا دوباره سكوت كرد . كاش به اين زوديا نرسيم ! كاش ترافيك بشه ! كاش انقدر دير برسيم كه دكتر بره ! كاش . . . " خُب نميومدي . چرا انقدر كاش كاش ميكني ؟! ترسو ! "
    كيوان ترمز كرد . نگاهم و با وحشت به ساختموني كه جلومون بود دوختم . خودش بود . اينجا مطب دكتر بود !
    هيوا سريع از ماشين پياده شد و به كيوان گفت :
    - ما ميريم زود برميگرديم . تو ماشين ميشيني ؟
    - آره همين جاها منتظرم .
    هيوا سر تكون داد و در ماشين و برام باز كرد با خنده گفت :
    - قصد پياده شدن نداري ؟
    - چرا چرا .
    سريع از ماشين پياده شدم و با هيوا به سمت ساختمون رفتيم . چرا اين ساختمون انقدر ترسناك بود ؟ خداروشكر كه باز خلوت بود !
    همون طبقه ي اول در يه واحد باز بود . هيوا نگاهي به تابلو كرد و گفت :
    - همينجاست .
    ترسم بيشتر شد . سرم و انداختم پايين تا اشكي كه توي چشمم حلقه زده بود ديده نشه ! با هيوا وارد شديم . زير چشمي نگاهي به اطرافم انداختم . چند تا مريض روي مبلاي شيك و راحت مطب نشسته بودن . هيوا به سمت منشي رفت و باهاش صحبت كرد . منم يه گوشه وايساده بودم و سعي ميكردم كمتر دستام و توي هم بپيچونم !
    هيوا برگشت سمتم و گفت :
    - بشين . بعد از اين دو تا خانوم نوبت ماست .
    چرا انقدر زود ؟ نميشه يكم بيشتر طول بكشه ؟ سر تكون دادم و روي يكي از مبلا نشستم . اشكم داشت راهش و به روي گونم باز ميكرد اما من مانعش ميشدم و سعي ميكردم مدام نفس عميق بكشم . هيوا كنار گوشم گفت :
    - حالت خوبه ؟
    - اوهوم .
    ميدونستم حرف بزنم بغضم ميتركه ! دوباره گفت :
    - هورام سرت و بگير بالا . انقدر تو خودت فرو نرو .
    جوابي بهش ندادم . اونم ديگه چيزي نگفت . به جاش مجله اي كه روي ميز جلومون بود و برداشت و ورق زد .
    مطب هر لحظه شلوغ تر و استرس منم بيشتر ميشد . وقتي كه منشي اسمم و صدا زد انگار دنيارو بهم داده بودن . سريع از جام بلند شدم . سعي كردم به هيچ كس نگاه نكنم . ميدونستم يكي از نگاهاي مريضا ممكنه من و از تصميمم منصرف كنه . هيوا جلوتر از من به سمت اتاق دكتر رفت . تقه اي به در زد . صداي دكتر سالاري رو تونستم تشخيص بدم وقتي ميگفت بفرماييد . هيوا در و باز كرد . اول خودش وارد شد و پشت سرشم من . سلام كرديم . دكتر با ديدنمون از جاش بلند شد و گفت :
    - سلام . بفرماييد .
    من و هيوا روي مبل نشستيم . دكتر هم نشست . لبخندي روي لبش بود گفت :
    - خوبين ؟
    هيوا مثل هميشه با لبخندي آشنا گفت :
    - مرسي . شما خوبين ؟ آقاي سالاري چطورن ؟
    - همه خوبن .
    نگاهش و به من دوخت و گفت :
    - خوبين هورام خانوم ؟ واقعا خوشحالم كه الان شمارو اينجا ميبينم .
    سرم و انداختم پايين و گفتم :
    - ممنون خوبم .
    باز داشتم از دست خودم و حرف زدنم حرص ميخوردم ! هيوا گفت :
    - آقاي دكتر واقعا ممنونيم كه قبول كردين هورام و ببينين .
    - خواهش ميكنم . بالاخره تصميم به عمل گرفتن ؟
    هيوا نگاهي به صورتم انداخت و گفت :
    - فعلا كه تصميمش قطعيه . اگه دوباره در نره !
    دكتر لبخند زد و گفت :
    - همين قدم اول مهم بود كه ايشون برداشتن . خوب بفرماييد اينجا بشينيد صورتتون و معاينه كنم .
    نگاهي به هيوا كردم . سري تكون داد كه يعني برو . كيفم و به دستش دادم و از جام بلند شدم . دستام دو طرف بدنم آويزون شده بود و باهاشون محكم پايين مانتوم و گرفته بودم . با قدماي نا مطمئن به سمت ميز دكتر رفتم و روي صندلي كنار صندلي خودش نشستم . نگاهي به صورتم انداخت و گفت :
    - ميشه موهاتون و بزنين كنار ؟
    دستپاچه گفتم :
    - حتما .
    سريع موهام و داخل شالم فرستادم و مقابلش قرار گرفتم . صندليش و نزديك تر كشيد فاصلش باهام كم شده بود . صورتم و به سمت خودش برگردوند و توي صورتم زل زد . چشمام و پايين انداختم و به كفشاش خيره شدم . احساس گرماي شديدي ميكردم . بالاخره صداش به گوشم رسيد :
    - ميتونيم از قسمتاي ديگه ي بدنتون براي ترميم اين قسمت چروك خورده ي صورتتون استفاده كنيم . بهش ميگن اتوگرافت البته چون سوختگي صورت شما زياده شايد نشه به اندازه ي كافي از بدن خودتون پوست و گرفت .
    هيوا گفت :
    - پس بايد چيكار كنين ؟
    - خوب معمولا از پانسمانهاي زخم سلولي استفاده ميكنيم تا اون مقدار پوستي رو كه ميخوايم به دست بياريم . يا اينكه ميتونيم از يه فرد ديگه اون پوست و بگيريم .
    يكم صورتم و بالا و پايين كرد و گفت :
    - فقط صورتتونه ؟
    - نه .
    فقط تونستم همين و بگم . دلم براي خودم سوخت . بيشتر از اين حرفا بود . نكنه بگه نميشه ؟ همين اول كار داشتم نااميد ميشدم . هيوا سريع گفت :
    - قسمتي از طرف چپ بدنشم هست . البته بدنش كمتره . بيشتر صورت و گردنشه . دست چپشم تا حدودي سوخته .
    دكتر سري تكون داد و گفت :
    - خُب . ببين اول بايد معاينه ي كلي ازت بشه . بايد توي بيمارستان بستري بشي . بعد تيم جراحي بيان معاينت كنن . تا ببينيم چقدر پوستت آسيب ديده . اگه بتونيم از نقطه هايي از بدنت كه پوست سالم داره پوست مورد نيازمون و ميگيريم . اگه نشه بايد فكراي ديگه بكنيم كه همش بستگي به تيم جراحي داره . كار صورت و بدن تو كار زمان بريه . يعني نبايد انتظار داشته باشي با 1 عمل به چهره ي طبيعي خودت برگردي . شايد بارها و بارها بري توي اتاق عمل . من در موردت با يكي از استادا و يكي از بهترين جراحاي پوست حرف زدم . قبول كرده كه باهام همكاري كنه . ولي ببين من و يه جراح ماهر همه وسيله ايم . مهم روحيه ي تو و خواست خودته . واقعا توي اين عمل بايد صبور باشي . نبايد اميدت و از دست بدي . ميتوني همراهيمون كني ؟
    شك داشتم با اين روحيه بتونم كاري بكنم . ولي سعي كردم حرفي بزنيم .
    - سعي خودم و ميكنم .
    - سعي و اينا فايده نداره . جواب قاطع بايد بدي و تا آخرشم پاش وايسي . ميتوني ؟
    نگاهم به چشماي ملتمس هيوا افتاد . انگار بهم ميگفت بگو كه ميتوني ! نگاهم و ازش گرفتم . به جاش به چشماي مشكي دكتر زل زدم . چهرش خيلي شرقي بود . از اون مرداي چشم و ابرو مشكي . از همونايي كه چهرشون باعث ميشه بتوني بهشون راحت اعتماد كني . هيكل نسبتا لاغري داشت . قدشم ميشد گفت از من شايد 10 سانت بلند تر بود . مثلا حدوداي 176 . گفتم :
    - ميتونم .
    هيوا نفس عميقي كشيد و دكتر هم لبخند زد گفت :
    - خوب پس من هماهنگ ميكنم بهتون خبر ميدم كه كي بياين بيمارستان . اميدوارم همه چي خوب پيش بره .
    هيوا گفت :
    - ما هم اميدواريم دكتر . ممنون واقعا .
    دكتر سري به نشونه ي احترام تكون داد و تا دم در بدرقمون كرد . خداحافظي كرديم و از مطب خارج شديم . سوار ماشين كيوان شديم . بايد اميدوار ميبودم ؟ حرفاش آرومم كرده بود . حداقل وقتي معاينم ميكرد استرس نداشتم . رد دستاش روي صورتم بود . نگاهم و به پنجره دوختم . براي بار آخر ساختمون و از نظر گذروندم . نفس عميقي كشيدم و نگاهم و ازش گرفتم . به جاش قدمهاي مردي كه به سمت ساختمون ميرفت و دنبال كردم . چهرش بي نهايت آشنا بود . قد بلند و شونه هاي پهنش روزي رو كه با مهبد بيرون بودم و برام تداعي ميكرد . دقيق تر نگاه كردم . سرش پايين بود و داشت به گوشيش نگاه ميكرد و قدماي بلندي بر ميداشت . خودش بود همون مردي كه تو پارك بهش خوردم !

    يهو از جام پريدم . سرم و بيشتر برگردونم به سمت شيشه . نميتونست خودش باشه . واقعا خودش بود ؟ سعي كردم اون روز توي پارك و به ياد بيارم . پشتش و بهم كرده بود و سلانه سلانه ميرفت . آره خودش بود حتي مدل راه رفتنش . اون روز به خاطر رفتارش خيلي بهش خيره شده بودم . شك نداشتم كه خودشه . صداي هيوا رو شنيدم :
    - به چي اينجوري خيره شدي ؟
    آخرين نگاهم بهش انداختم . ماشين دور و دور تر ميشد آخر فقط ازش يه نقطه ي سياه رنگ مونده بود . سرم و چرخوندم . ذهنم درگير شده بود فقط تونستم به هيوا بگم :
    - هيچي .
    هيوا سوالي نپرسيد . شايد فكر كرد بدجور ذهنم درگيره . درگير عمل ! چرا بايد دوباره اتفاقي ميديدمش ؟ اصلا اينجا چيكار داشت ؟ درست توي روزي كه تصميم گرفته بودم عمل كنم پيداش شده بود . كاش ميتونستم اسمش و بپرسم . چي بايد صداش ميكردم ؟ مرد پاركي ؟! اصلا چرا بايد صداش كنم ؟! مگه قراره بازم ببينمش ؟ اميدوارم ببينمش .
    چرا بايد دلم بخواد يه آدم مرموز و دوباره ببينم ؟ " بيشتر به خاطر اخلاق خوبش . اون روز تو پارك خيلي خوش برخورد بود "
    بهتره به اين چيزا فكر نكني . الان بايد در مورد عمل فكر كني .
    عمل ! اسمش مثل يه كابوس بود . واقعا آماده بودم كه اين عمل و تحمل كنم ؟ عمل؟ يا عملها ؟ دكتر گفت بارها و بارها بايد بري تو اتاق عمل !
    چشمام و بستم سعي كردم آروم باشم . در عوض همه چي درست ميشد .
    وقتي وارد خونه شديم بابا و ماه بانو با نگراني كنارمون اومدن و مدام سوال ميپرسيدن . حوصله ي توضيح دادن نداشتم . به سمت اتاقم رفتم . ولي صداي هيوا رو ميشنيدم كه با صداي اميدوار براشون از عمل و حرفاي دكتر تعريف ميكرد . راستي اسمش چي بود ؟ بازم يادم رفته بود بپرسم . واقعا اسمش چه اهميتي ميتونست داشته باشه ؟ اين وسط چيزي كه مهم بود عمل من بود !
    دلم ميخواست الان با آراد حرف بزنم و حداقل يكم از حال و هواي حرفاي دكتر در بيام . مسنجر و باز كردم و نگاهي به ليست دوستام انداختم . نفسي از نااميدي كشيدم . نبود . دوباره مسنجر و بستم . خودم و روي تختم انداختم و چشمام و بستم . ديگه فكر كردن بس بود . بايد موتور مغزم و خاموش ميكردم !
    *****
    - دكتر امروز به من زنگ زد . گفت با همون استادش حرف زده . قبول كرده تورو عمل كنه اين خوب نيست ؟
    با بي تفاوتي گفتم :
    - چه فرقي داره كي پوستم و تيكه تيكه كنه ؟ چه خودش چه استادش !
    هيوا اخم كرد و گفت :
    - براي چي تيكه تيكه كنه ؟ قراره خوب بشي . از الان شروع كردي ؟ دكتر گفت بايد اميدوار باشي .
    - اينا همش حرفه . بيرون گود نشستين ميگين لنگش كن ! بسه هيوا .
    از پشت ميز آشپزخونه بلند شدم و به سمت جايي كه بابا و كيوان نشسته بودن رفتم . كيوان لبخندي دوستانه به روم زد . بابا گفت :
    - هيوا بهت گفت دكتر زنگ زده ؟
    كلافه گفتم :
    - چرا اين انقدر براتون مهمه ؟ آره گفت . چرا همتون امروز اصرار دارين بحث و به عمل من بكشين ؟
    بابا با لحني مهربون گفت :
    - نگراني ؟
    - نبايد باشم ؟
    - چرا . بايد باشي . ولي به بعدش فكر كن كه راحت ميشي .
    - اگه بشم .
    هيوا وارد پذيرايي شد و گفت :
    - باز صداي غر غر ميشنوم .
    ادايي براش در آوردم و صورتم و ازش گرفتم . از وقتي پيش دكتر رفته بودم از نگراني و حساي مختلف داشتم ديوونه ميشدم .
    ماه بانو گوشه اي نشست و گفت :
    - به اميد خدا همه چي درست ميشه .
    هيوا گفت :
    - من كه خيلي از دكترش خوشم اومد . خيلي مسلط بود . يه جورايي اعتماد به نفس داشت هم به خودش هم به كارش .
    نگاه خيرش و به من دوخت تا بتونه تاثير حرفاش و ببينه . شايد فكر ميكرد اينجوري نگرانيم كمتر ميشد .
    از جام بلند شدم . گفتم :
    - من ميرم تو اتاقم .
    بابا گفت :
    - چي شد يهو ؟
    - هيچي فقط ميخوام يكم فكر كنم .
    قبل از اينكه عكس العملي ازشون ببينم به سمت اتاقم رفتم . همش حرف و به عمل من ميكشوندن . اين وضعيت داشت عذابم ميداد . ثانيه اي نبود كه در موردش حرف نزنن . اينجوري بدتر عصبيم ميكردن .
    رماني رو از بين كتابام بيرون كشيدم . چرا از مهبد خبري نميشد ؟ حتما بايد ميمردم تا سر و كلش پيدا شه ؟! همش به خاطر اونه كه ميخوام تن به اين عمل بدم . پوفي كردم . خوب اون كه نميدونه به خاطر اونه !
    نگاهم و به سقف دوختم . كاش امروز يه خبري ازم بگيره . دلم براش تنگ شده ! از وقتي به عمل فكر ميكردم ديگه به خودم اجازه ميدادم براي مهبد احساس دلتنگي كنم .
    هيوا در اتاقم و باز كرد و اومد تو گفتم :
    - هنوز ياد نگرفتي در بزني ؟
    - چيكار ميكني ؟
    كتاب و بالا گرفتم و گفتم :
    - نميبيني ؟
    خوشحال به نظر ميومد . كنارم نشست و گفت يه خبر خوب دارم . بي تفاوت گفتم :
    - چيه كه انقدر خوشحالت كرده ؟
    - حدس بزن .
    نگاه مشكوكي بهش انداختم و گفتم :
    - حامله اي ؟
    ضربه اي به سرم زد و گفت :
    - خاك بر سرت با اين حدست . يكي ديگه . بدو .
    - يه پول قلنبه رسيده دستت ؟
    - نه بعدي .
    - لوس نشو ديگه بگو .
    - حداقل حدس بزن در مورد كيه .
    - خودت ؟
    ابروهاش و بالا انداخت . داشت لجم و در مي آورد گفتم :
    - كيوان ؟ من ؟ بابا ؟ ماه بانو ؟
    - اه نه بابا از اين خونه بيا بيرون .
    يكم فكر كردم :
    - خانواده ي عمه ؟
    - آفرين كدومشون ؟
    قلبم فروريخت . گفتم :
    - مهبد ؟
    - باهوشيا دارم بهت اميدوار ميشم .
    - بدو بگو چه خبر شده ؟
    هيوا نگاه شيطوني بهم انداخت و گفت :
    - عمه همين الان زنگ زد اينجا .
    - خوب ؟
    قلبم فروريخت . گفتم :
    - مهبد ؟
    - باهوشيا دارم بهت اميدوار ميشم .
    - بدو بگو چه خبر شده ؟
    هيوا نگاه شيطوني بهم انداخت و گفت :
    - عمه همين الان زنگ زد اينجا .
    - خوب ؟
    - خوب به جمال بي نقطت !
    - زهر مار يا بگو يا پاشو برو بيرون .
    با بدجنسي از جاش بلند شد و گفت :
    - ميرم بيرون .
    دستش و گرفتم كشيدم كه دوباره افتاد رو تخت گفتم :
    - بگو .
    يكم ديگه قيافه ي خبيثانه به خودش گرفت ولي وقتي ديد من جدي به صورتش خيره شدم از خير اذيت كردنم گذشت و گفت :
    - هيچي عمه زنگ زد گفت براي مهبد ميخوان برن بعله برون و اينا .
    نگاه گنگ و گيجم و بهش دوختم گفتم :
    - بعله برون ؟ بعله برون كي ؟!
    - نميدونم طرف غريبست . زنگ زده بود بگه بابا هم باهاشون بره . من و تورو هم دعوت كرد . واي باورم نميشه كه مهبد داماد شه . اصلا ميتوني باور كني ؟
    احساس ميكردم توي خلاء گير افتادم . كتابي كه توي دستم بود سُر خورد و افتاد رو زمين . باگيجي هنوزم به هيوا زل زده بودم . بايد يه دروغ باشه . منتظر بودم هيوا بخنده و يهو بگه دروغ گفتم . بگه همه چيز الكيه . ولي لباي هيوا هنوزم داشت تكون ميخورد . هنوزم داشت حرف ميزد . چي ميگفت ؟ نميشنيدم . ديگه هيچي نميخواستم بشنوم . اشك توي چشمم داشت حلقه ميزد . پس انتخاب مهبد من نبودم ؟ خدايا چقدر من احمق و خوش خيال بودم ؟ چرا فكر كردم مهبد بايد من و بخواد ؟ به همون اندازه اي كه من ميخوامش ! كاش هيوا بره بيرون .
    سرم و پايين انداختم تا هيوا حلقه هاي اشك و توي چشمم نبينه . يهو گفت :
    - راستي توام مياي ؟
    صدام و صاف كردم . چند بار پلكم و باز و بسته كردم تا اشك از چشمم بره . سرم و يكم بالا گرفتم و گفتم :
    - نه معلومه كه نميام .
    - چه سوالي پرسيدما . خوب واقعا معلومه كه تو جايي نمياي .
    توجهي به حرفش نكردم با من من گفتم :
    - دختره چجوريه ؟ عمه هيچي نگفت ؟
    هيوا شونه هاش و بالا انداخت و گفت :
    - نميدونم . چيز زيادي نگفت ولي انگار عمه زياد راضي نبوده . مهبد به بابا گفته و اون عمه رو راضي كرده .
    پس بابا هم خبر داشت ؟ چشمام و بستم. بابا باعث شده بود اين عروسي سر بگيره . هيوا دوباره گفت :
    - پاشم برم خونم . كلي كار دارم .
    پلكام و از هم باز كردم و فقط نگاهش كردم . خوشحال بود كه مهبد داره داماد ميشه ؟! دوباره خودم خودم و توبيخ كردم " ميشه كه ميشه ! به تو چه آخه ؟! "
    صداي بسته شدن در اتاق نشون ميداد كه هيوا رفته بيرون . انگار بغضم منتظر همين بود . قطره هاي اشك روي صورتم ميريخت . دلم ميخواست ميمردم . سرم و توي بالشم فرو بردم تا صداي هق هقم و خفه كنم . مهبد همه ي زندگي من بود . همه ي آيندم بود . همه ي اميدم براي خوب شدنم بود .
    احساس تنگي نفس ميكردم . از جام بلند شدم و كنار پنجره رفتم . هنوزم بي وقفه قطره هاي اشك روي صورتم ميريخت . پنجره رو باز كردم و سرم و گرفتم بيرون . چند تا نفس عميق كشيدم . چشمام به خاطر پرده ي اشكي كه جلوشو گرفته بود تار ميديد . سرم و بالا گرفتم . نگاهم روي نيم تنه ي كسي كه از پنجره ي ساختمون رو به رو بهم خيره شده بود موند . پلك زدم تاري ديدم از بين رفت . تونستم همون پسري كه چند روز پيشم ديده بودمش و ببينم . اخمام تو هم رفت و سريع خودم و داخل اتاق كشيدم . كنار پنجره سُر خوردم و روي زمين نشستم .
    دستم و به سمت گلوم بردم . چرا عمه راضي شد ؟ كاش هيچ وقت راضي نميشد . كاش بابا راضيش نميكرد ! كاش عروسيشون سر نگيره .
    زبونم و به دندون گرفتم ! صداي توي سرم توبيخم كرد " چقدر تو بدبختي . جز ناله و نفرين كار ديگه اي بلد نيستي ؟ مگه مهبد بهت وعده وعيد داده بود ؟ ببينم اصلا مگه بهت ابراز علاقه كرده بود ؟ خودت يه قصر افسانه اي ساختي و مهبدم كردي شاهزادش . تقصير خودت و اين خيالاي خامته ! "
    سرم و روي زانوهام گذاشتم و از ته دل هق هق كردم .
    صداي تقه اي به در اومد و پشت سرش در باز شد . قامت بابا رو كنار چارچوب در ديدم . وقت اينكه اشكام و پاك كنم نداشتم . بابا با نگاه متعجبي به سمتم اومد و گفت :
    - داري گريه ميكني ؟
    با آستين لباسم اشكام و پاك كردم و چيزي نگفتم . بابا نزديكم اومد و كنار پام نشست گفت :
    - چيزي شده ؟
    هنوزم رد اشكاي گرمي كه روي گونم فرود ميومد و حس ميكردم . نگاهم و به انگشتام افتاد كه مدام توي هم پيچ ميخوردن . جرات نگاه كردن به صورت بابا رو نداشتم . گفتم :
    - چيزي نيست .
    - براي چيزي نيست گريه ميكردي ؟
    گرماي دستش و روي دستاي لرزونم حس كردم . گفت :
    - من پدرتم . نميخواي بگي از چي ناراحتي ؟
    ناخودآگاه نگاهم به سمت صورتش كشيده شد . ميخواستم بگم اگه پدرمي چرا كاري كردي كه مهبد با يكي ديگه ازدواج كنه ؟ ولي چهرش پر از غم بود . تقصير اون چي بود ؟ مگه ميدونست دختر ناقص العقلش عاشق پسر خواهر همه چي تمومش شده ؟!
    سرم و دوباره پايين انداختم . بابا گفت :
    - به خاطر عملته ؟ انقدر نگراني ؟
    عمل ؟ اصلا يادش نبودم . بايد اين اشكارو پشت بهانه ي عمل كردن قايم ميكردم . سري تكون دادم. بابا من و تو آغوش خودش كشيد و زمزمه وار گفت :
    - نگران چي هستي ؟ لحظه به لحظه من همراهتم . تنهات نميذارم .
    اشكام شدت گرفت . كسي چه ميدونست درد من چيه ؟ بذار فكر كنن به خاطر اون عمل كذاييه . مهم اين آغوش مهربون بابا بود كه داشت كم كم آرومم ميكرد .
    ******
    آراد : بانو تو كه منو سكته دادي . بابا يه خبر بده وقتي ميخواي چند روز مسنجر و باز نكني .
    چشماي دردناكم و به كلماتي كه آراد نوشته بود دوختم . دستاي كم جونم و روي كيبورد گذاشتم و نوشتم :
    بانوي سرخ : نگران شدي ؟
    آراد : از اون سوالا بودا . معلومه كه نگران شدم .
    بانوي سرخ : نترس بادمجون بم آفت نداره ! هيچ بلايي سرم نمياد !
    آراد : داشتيم بانو ؟ چي شده كه انقدر پنچري ؟
    بانوي سرخ : بيخيال . من اين مدت نبودم نفس راحت كشيديا .
    آراد : داري دلبري ميكني ؟ الان ميخواي بگم واي نه زندگي بدون تو برام معنا نداره و از اينجور حرفا ؟
    شكلك خنده زد . منم لبخند تلخي روي لبام نشست . گفتم :
    بانوي سرخ : فكركن من واسه تو دلبري كنم !
    آراد : مگه من چمه ؟ خيليم دلت بخواد .
    بانوي سرخ : دلم نميخواد
    آراد : خوب نخواد ! امروز از دنده ي چپ پاشدي ؟
    بانوي سرخ : اگه عپبيت ميكنم برم ؟
    آراد : اصلا من هيچي نميگم . تو حرف بزن . خوبه ؟
    چقدر داشتم باهاش بد حرف ميزدم . نفس عميقي كشيدم و گفتم :
    بانوي سرخ : من امروز يكم بي حوصلم ببخشيد .
    آراد : معلومه . نميخواي چيزي بگي ؟
    بانوي سرخ : نه . خوب ميشم .
    آراد : باشه . هر وقت خواستي چيزي بگي من هستما .
    لبخندي روي لبم نشست . ميدونستم . هميشه روي كمكش حساب ميكردم . گفتم :
    - ميدونم .
    يكم ديگه حرف زديم ولي اون بايد ميرفت پيش دوستش . منم خداحافظي كردم و مسنجر و بستم . روي تختم دراز كشيدم .
    1 هفته از روزي كه فهميده بودم مهبد داره ازدواج ميكنه ميگذشت . اگه ميگفتم آروم تر شدم دروغ بود . ولي تازه تونسته بودم هضمش كنم ! وقتي به رويا بافيام فكر ميكردم از خودم بدم ميومد . وقتي فكر ميكردم كه حاضر شده بودم به خاطر مهبد تن به عمل بدم و خودم و زير تيغ جراحي بندازم موهاي تنم راست ميشد !
    هنوز از تصميمي كه گرفته بودم به بابا و هيوا چيزي نگفته بودم . دلم نميخواست ديگه عمل كنم . اميدي نداشتم . بهترين روزاي جوونيم رفته بود . من يه دختر 26 ساله بودم . 26 سال با اين صورت زندگي كرده بودم . وقتي مهبدي در كار نيست چرا بايد خودم و عذاب ميدادم ؟ ميدونستم اگه بخوام به هيوا و بابا بگم باهام بد برخورد ميكنن ولي مطمئن بودم كه نميتونم عمل و تحمل كنم . روحيه ام اصلا خوب نبود . وقتي ياد حرفاي دكتر سالاري ميفتادم واقعا پشيمون ميشدم .
    شايد چند سال ديگه عمل ميكردم . شايد چند هفته ي ديگه . شايدم اصلا تن به عمل جراحي نميدادم !
    دستام و زير سرم گذاشتم . نگاهم و دور تا دور اتاقم چرخوندم . من همين اتاق برام بس بود . من به همين زندگي كه دارم راضيم . دلم نميخواد يه درد ديگه هم به دردام اضافه بشه . كي گفته عمل جواب ميده ؟ من كه يه بار امتحانش كردم . احمقم اگه دوباره بخوام سمتش برم !
    " اگه عمل كني ديگه خودت و قايم نميكني ! " اصلا ديگه برام مهم نيست . ميخوام خودم و تا ابد توي اتاقم قايم كنم . " دلت نميخواست امروز با بابا و بقيه بري بعله برون مهبد ؟ حداقل ببيني رقيب عشقيت چه شكليه ؟ " دوباره چشمام داشت اشك آلود ميشد . دلم نميخواست حتي دختره رو ببينم . مطمئنم كه يه دختر زشت و آويزونه ! يه جوراييم خودش و به مهبد انداخته ! " نكنه باورت شده كه مهبد دوست داشته ؟ لابد دختره اومده بينتون فاصله انداخته نه ؟ "
    حرف مسخره اي بود . خودمم ميدونستم كه حرفام بوي حسادت ميده ! آروم با خودم زمزمه كردم :
    - رقيب عشقيم . . .
    " رقيب چيه ؟! تو اصلا رقيب اون حساب نميشي ! خودت و دست بالا گرفتيا ! تو چي داري كه مهبد بخواد بياد طرفت ؟ "
    چشمام و بستم . چند تا نفس عميق كشيدم . يعني الان داشتن اونجا چيكار ميكردن ؟ مهبد كنار دختره نشسته ؟ بهش لبخندم ميزنه ؟ از همون لبخندايي كه خوشگلش ميكنه ؟ احساس كردم يكي داره به قلبم چنگ ميزنه .
    چند بار توي اتاقم قدم زدم . كاش زودتر هيوا بياد . ميدونستم حرف تو دهن هيوا بند نميشه و بدون اينكه ازش بپرسي چه خبر بود خودش تند تند همه ي اتفاقا رو تعريف ميكرد .
    ماه بانو از پايين صدام زد . به سمت پله ها رفتم و گفتم :
    - بله ماه بانو ؟
    - بيا پايين مادر دكتر سالاري زنگ زده .
    دكتر سالاري ؟ اون براي چي ديگه زنگ زده ؟ با ذهني آشفته پله هارو پايين رفتم و تلفن و برداشتم .
    - سلام .
    - سلام هورام خانوم . حالتون خوبه ؟
    - ممنون .
    -غرض از مزاحمت ميخواستم بگم دو روز ديگه شما ميتونين بستري بشين . من كارارو كردم . فقط صبح اول وقت تشريف بيارين بيمارستان .
    سكوت كردم . اونم چند لحظه ساكت موند . وقتي ديد حرفي نميزنم با ترديد پرسيد :
    - چرا ساكتين ؟ حالتون خوبه ؟
    - بله . . . خوبم . . . ميخواستم بگم . . .
    دوباره مكث . . . جونت بالا بياد هورام . بگو ديگه . تو حتي از پس حرف زدن با دكترتم بر نمياي .
    اخمام با اين فكر رفت تو هم آب دهنم و قورت دادم و گفتم :
    - من منصرف شدم .
    دكتر انگار به گوشاش شك كرده بود چون گفت :
    - منصرف شدين ؟!
    اين بار سريع گفتم :
    - بله .
    اين دفعه اون بود كه مكث كرد . بعد از چند ثانيه گفت :
    - پدرتون از تصميمتون با خبرن ؟
    - امشب بهشون اطلاع ميدم .
    - من ميتونم تا پس فردا بهتون وقت بدم . اگه . . .
    بين حرفش پريدم . انگار شهامت پيدا كرده بودم كه از حرف خودم دفاع كنم گفتم :
    - پشيمون نميشم . ممنون از وقتي كه برام گذاشتين . بازم شرمنده . كاري نداريد ؟
    انقدر ماتش برده بود پاي تلفن . به زور گفت :
    - خداحافظ .
    گوشي رو قطع كردم . بالاخره تونسته بودم يه قدم بردارم . حتي اگه به نظر بقيه خيلي كارم احمقانه بياد .
    ******
    - پوست صورتش روشنه . انقدر خوشگله هر چي بگم كم گفتم . چشماي روشن داره قدشم نسبتا بلنده . يه لحظه اونجا با خودم گفتم بچه ي اين دو تا چه جيگري بشه ! البته به مهبد نگفتما . ميدوني كه اعتماد به نفس كاذب داره ! اينم ميگفتم ديگه ميچسبيد به سقف ! نميدوني انقدر ملوس ميخنديد . من جاي مهبد قند تو دلم آب ميشد !
    كيوان با صداي بلند زد زير خنده و گفت :
    - هيوا بهش نظر داشتي ؟
    هيوا ريز خنديد و گفت :
    - ديوونه .
    بعد رو به من كرد و گفت :
    - حلقه ي نشونش خيلي ساده بود ولي ظريف و خوشگل بود . واي نبودي قيافه ي عمه رو ببيني . همش اخماش تو هم بود . مدام يه چيزي ميگفت كه همه چي به هم بخوره . مهسا همش حواسش بود چيزي رو خراب نكنه . آخرش به مهسا گفتم شماها گفتين عمه راضي شده كه . بدبخت چيزي نداشت بگه . به نظرم عمه زيادي داشت مادر شوهر بازي در مياورد . دختره عين پنجه ي آفتاب بود . پرستاري خونده . انگار يه جاييم مشغول كاره . حالا عمه هم فكر كردي به پسرش چه خبره !
    بابا از كنارمون رد شد و رو به هيوا گفت :
    - پدر صلواتي راجع به عمت اينجوري حرف نزن .
    هيوا به سمت بابا برگشت و گفت :
    - پدر من آخه مگه دروغ ميگم ؟ همچين اخماش تو هم بود . انگار اومده خواستگاري دختر كور و كچل !
    بابا چپ چپ به هيوا نگاه ميكرد اما اون بدون توجه صورتش و از بابا گرفت و دوباره به من دوخت :
    - داشتم چي ميگفتم ؟ هي ميپرن وسط حرفم . ميخواستم يه چيز ديگه هم برات تعريف كنما .
    كيوان از جاش بلند شد و گفت :
    - هيوا خانوم . شب شد . بريم ؟
    هيوا با قيافه ي آويزون از جاش بلند شد و گفت :
    - تازه داشتم با هورام حرف ميزدم .
    عين بچه ها نق ميزد . كيوان هم با مهربوني و آرامش راضيش كرد و بالاخره راهي خونشون شدن . ديگه بيشتر از اين نميتونستم طاقت بيارم . خيلي جلوي خودم و گرفته بودم كه نزنم زير گريه . هر حرف هيوا برام مثل يه آوار بود كه روي سرم خراب ميشد . به سمت اتاقم رفتم و در و قفل كردم . گوشه ي اتاق نشستم و زانوهام و توي بغلم گرفتم .
    دختره خوشگل بود . هيوا ميگفت به هم ميان . تحصيل كردم هست . داشتم از دست خودم حرص ميخوردم . چرا نميتونستم يه شخصيتي باشم كه همه ازم تعريف كنن ؟
    گوشم پر بود از حرفاي هيوا . جرات نكرده بودم هنوز در مورد عملم چيزي بهشون بگم . ولي بالاخره كه چي ؟ دير يا زود ميفهميدن . اصلا شايد فردا دوست بابا بهش بگه . از جام بلند شدم و اشكام و پاك كردم . مگه حتما بايد عمل كنم كه دوستم داشته باشن ؟
    سريع به سمت كمد لباسام رفتم . مانتو مشكي و شالي به همون رنگ از توي كمد در آوردم لباسام و عوض كردم شالم و طبق عادت هميشم توي صورتم كشيدم . دستم روي قفل در بود . ميخواستم از خونه بزنم بيرون . براي اولين بار . تنهاي تنها ! چند لحظه فكر كردم . به سمت كشو رفتم و آينه ي كوچكم و از توش در آوردم . جلوي خودم گرفتم . نگاهم و روي تك تك اعضاي صورتم چرخوندم . پوست بد رنگ صورتم بدجور خودنمايي ميكرد . هيوا ميگفت دختره پوستش سفيد بود . نگاهم دقيق تر شد . پوست قهوه اي و چروك صورتم توي ذوق ميزد . آينه به دست عقب عقب رفتم و روي تخت نشستم . من نميتونستم با اين قيافه برم بيرون .
    دوباره داشت اشك مينشست توي چشمام . صدايي توي سرم پيچيد " فقط بلدي گريه كني ! پاشو از خونه بزن بيرون . معطل چي هستي ؟ "
    با ترس به صداي توي سرم گفتم : الان نه ! شايد بعدا رفتم . مثلا شايد فردا !
    " هيچ فردايي وجود نداره . فردا هم مثل امروزه . اگه الان نتوني بري هيچ وقت نميتوني . "
    نگاهي به پنجره ي اتاقم انداختم . هوا تاريك شده بود . كسي نميتونست صورتم و ببينه . بايد ميرفتم ؟
    تقه اي به در خورد . 10 متر از جام پريدم . دستم و روي قلبم گذاشتم و چشمامو بستم . صداي بابا اومد :
    - چرا در اتاقت قفله هورام ؟ بيا بيرون كارت دارم .
    - چيكارم داري بابا ؟
    - دكتر سالاري زنگ زده بود به گوشيم . چي ميگه اين دكتره ؟
    پس دست به كار شده بود ؟ دكتر فضول بد تركيب ! گفتم :
    - ميخوام تنها باشم .
    - در و باز كن باهات حرف دارم .
    - بذارينش براي بعد .
    ديگه صدايي از بابا نيومد . شالم و از روي سرم برداشتم و روي تختم دراز كشيدم . صداي توي سرم با تمسخر گفت " ديدي . نتونستي پات و از خونه بذاري بيرون . "
    قدرت اخم كردنم نداشتم . بالاخره يه روز به همه ثابت ميكردم كه منم ميتونم مثل يه آدم عادي باشم
    نه من شبیه تــو ام..
    نه تو شبیه
    مــن..
    حـرف هایت را با کسـی بزن که با جغرافیـای کلماتـت آشــناست
    کسـی که می توانــد
    وقت هایــــــی که شبیه یک کــــوه یخـــــــی می شوی
    آفتابــی شود و آبـــت کند...
    آرام ...آرام....
    بعد چکـه چکه هایـت را که لیــز می خورنـد
    و می آیند پایین با انگشــت بسراند لای موهایــت..
    کسـی که می داند وقت هایــی که سکـــــوت می کنـی
    یعنی حـــرف هایت
    جایی گیـــــر کرده اند
    و میتواند دســت دراز کند
    و آنهمه کلمـه ی بازیگـــوش را بگذارد توی دهانـــت ...
    !!


  17. 3 کاربر پست Nazlii عزیز را پسندیده اند .

    fereshteh (07-14-2013),M O Z H G A N (07-15-2013),آساره (06-13-2013)

  18. Top | #9



    تاریخ عضویت
    Jul 2012
    عنوان کاربر
    مـذکر عزیـز : " مـــــ♥ــــر د "باش!
    میانگین پست در روز
    56.44
    محل سکونت
    Ƥïñk wöя˩Ð
    نوشته ها
    46,850
    پسندیده
    68,890
    تشکر شده
    97,327
    میزان امتیاز
    1022

    پیش فرض

    فصل ششم

    بعد از به هم خوردن عملم انگار ديگه هيچ كس باهام كار نداشت . هيوا مثل سابق نبود . بابا مثل قبل بهم اميد نميداد . ماه بانو هم با اينكه خيلي سعي ميكرد بهم چيزي نگه ولي آخرش نميتونست طاقت بياره و مدام نصيحتم ميكرد . حرف زدن باهام شده بود مثل كوبيدن ميخ تو سنگ ! هيچي تو مغزم نميرفت . از طرفيم تحمل رفتاراي اطرافيانمم نداشتم . نميدونستم مهبد چيزي در مورد عملم فهميده يا نه ! انقدر الان سرش گرم عروسيه كه اگه ميدونستم بازم براش فرقي نميكرد . يه جورايي دور حمايتاي مهبد يه خط قرمز كشيده بودم . برام سخت بود كه ببينم مرد قابل اعتمادم ، كسي كه توي زندگيم برام همه چي بود و يكي ديگه براي خودش كنه !
    يه گوشه ي خونه كِز كرده بودم و به ماه بانو كه در حال سبزي پاك كردن بود نگاه ميكردم . ديگه رو صورتش خبري از خنده نبود . ديگه تو خونمون كسي خوشحال نبود انگار عمل نكردن من براشون مثل آخر دنيا بود . همه چي ديگه تموم شده بود !
    چند بار پشت سر هم زنگ خونمون به صدا در اومد . ماه بانو نگاه پرسشگرش و به من دوخت و گفت :
    - كيه اين موقع روز ؟
    شونه اي بالا انداختم و به سمت آيفون رفتم . تصوير هيوا رو ديدم . بدون پرسش در و زدم و دوباره برگشتم سر جام نشستم . ماه بانو گفت :
    - كي بود ؟
    خواستم جواب بدم كه هيوا سراسيمه خودش و رسوند توي خونه . انگار دستپاچه بود . نگاهش به من افتاد . به سمتم اومد و گفت :
    - پاشو حاضر شو .
    بعد از كنسل شدن عملم اولين باري بود كه باهام حرف ميزد . نيم نگاه بي تفاوتي بهش انداختم و گفتم :
    - كجا ؟
    - پاشو خودت ميفهمي .
    - ميدوني كه نميام پس چرا اصرار بيخود ميكني ؟
    هيوا عصباني به سمتم خم شد و دستم و محكم توي دستاي لاغر و خوش تراشش گرفت و كشيد :
    - بهت ميگم پاشو .
    عصبي شدم . از طرفيم دستم درد گرفته بود . بهش توپيدم :
    - هيچ معلومه چه مرگته ؟
    انگار سوالم و نشنيد چون با غضب گفت :
    - خوب گوشات و باز كن ببين چي ميگم . تو الان حاضر ميشي و بدون چون و چرا با من مياي مطب دكتر سالاري . فهميدي چي شد ؟ جواب نه قبول نميكنم . فكر كردي ميتوني گند بزني به زندگيت و من و بابا هم بشينيم فقط نگاه كنيم ؟ الان به سني رسيدي كه بايد عاقل باشي . بايد بفهمي . تا كي ميخواي مثل دختر بچه ها رفتار كني ؟ تا كي ميخواي حمايتاي بابا رو داشته باشي ؟ تا كي ميخواي بهش تكيه كني ؟ پس خودت چي ؟
    ماه بانو كه حالا توي يك قدميمون ايستاده بود با صدايي ترسون ليوان آبي رو به سمت هيوا گرفت و گفت :
    - اين و بخور مادر انقدر حرص نخور . رنگ به روت نمونده . بيا اينجا بشين . آروم با هم حرف بزنين .
    با ناراحتي و اخماي تو هم گفتم :
    - چه حرفي ماه بانو ؟ من ديگه حرفي با كسي ندارم . تصميم خودم و گرفتم .
    هيوا دوباره به سمتم خيز برداشت و گفت :
    - اسم اون كار احمقانه رو تصميم نميذارن .
    ماه بانو هيوا رو به سمت مبل برد و گفت :
    - بشين مادر . چرا عين خروس جنگي به هم ميپرين ؟
    هيوا نشست و كلافه گفت :
    - كل فكر و ذكرم اين مدت شده هورام . كه الان چيكار ميكنه ؟ كه يه وقت كسي چيزي بهش نگه كه ناراحت شه ؟ يه وقت نكنه بيرون چيزي بخواد ؟ وقتي گفت عمل ميكنم يه نفس راحت كشيدم . نه فقط من . بابا هم خيالش راحت شد . حالا خانوم يهو ميگه نميخوام عمل كنم . چند وقت هيچي بهش نگفتم كه خودش سر عقل بياد . امروز ديگه حس كردم دارم خفه ميشم . داره با زندگي و آيندش بازي ميكنه . باز اگه ميرفت تو اجتماع دلم نميسوخت . ولي اين خانوم چسبيده به چار ديواري اتاقش .
    روي پله ها نشستم و گفتم :
    - كسي نميتونه من و به كاري كه نميخوام مجبور كنه .
    هيوا به سمتم اومد و گفت :
    - اسم اين اجبار نيست . التماسه . اينجوري بگم راضي ميشي ؟
    دلم به درد اومد . چرا انقدر براش مهم بود كه عمل كنم ؟ اشك تو چشمش حلقه زده بود گفتم :
    - بسه اين اداهارو در نيار .
    - بابا داره ديوونه ميشه . اونم اميدوار شده بود . چجوري دلت مياد اميدش و اينجوري ازش بگيري ؟
    - من نميتونم عمل كنم . اگه جواب نداد چي ؟
    - چرا جواب نده ؟ چرا انقدر منفي بافي ميكني هورام ؟ تو با من بيا .
    - كجا بيام هيوا ؟ هان ؟ كجا بايد بيام ؟
    - بيا بريم پيش دكتر سالاري . اين بار جدي قدم بر ميداريم . من ميدونم نتيجه ميگيري هورام .
    با دست موهاش و توي شالش بردم و توي دلم زمزمه كردم " براي تو چه فرقي ميكنه ؟ تو كه زندگيت و داري . چرا هنوزم به من فكر ميكني و خودت و اينجوري به آب و آتيش ميزني ؟ "
    هيوا با لحني التماس گونه گفت :
    - مياي ؟
    قبل از اينكه جوابي بدم ماه بانو گفت :
    - برو مادر . به حرف هيوا گوش كن .
    از جام بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم . صداي دلداري دهنده ي ماه بانو رو پشت سرم شنيدم . قدمام و تند تر كردم . روبه روي كمدم ايستادم . لباسام و تك تك روي زمين مينداختم . همون لباسايي كه هميشه ميپوشيدم . تنها لباسايي كه توي كمدم داشتم !
    داشتم چيكار ميكردم ؟ مطمئن بودم ؟ اين بار براي كي ميخواستم قدم جلو بذارم ؟
    صدايي توي سرم گفت " براي انتقام از مهبد . به خاطر بي اعتنايي هاش . به خاطر نديده گرفتنات ! "
    انگشتام مشت شد . موهام و بستم و مانتو و شلوارم و پوشيدم . دسته اي از موهام و طبق عادت جلوي صورتم ريختم . شال مشكي رنگمم سرم كردم . يه چيزي فرق كرده بود . اين بار به خاطر خودم ميخواستم برم جلو . دستاي لرزونم و توي هم پيچيدم . چند بار نفس عميق كشيدم و از اتاق زدم بيرون .
    روي آخرين پله كه رسيدم نگاه متعجب هيوا رو روي خودم ديدم . از جاش با بهت بلند شد . مصمم گفتم :
    - بريم ؟
    هيوا لبخندي روي لبش نشست و گفت :
    - آره عزيزم . بريم .
    ماه بانو با خوشحالي بدرقمون كرد . سوار ماشين هيوا شدم و نگاهم و به پنجره ي ماشين دوختم . هيوا ساكت بود . شايد فكر ميكرد هر حرفي منصرفم ميكنه . ولي اين بار يه حس خاصي داشتم . ميدونستم كه قراره تا تهش برم . قرار بود هورام ديگه اي بشم .
    چيزي نگذشت كه جلوي مطب دكتر رسيديم . هيوا ماشين و پارك كرد و با هم رفتيم داخل . مثل دفعه ي قبل هيوا با منشي دكتر صحبت كرد و كنار من روي يه صندلي نشست . مطب تقريبا خلوت بود . نگاهم و به دست چپم دوختم . قرار بود براي آخرين بار دستم و اينجوري با پوست چروك خورده ببينم .
    با لبخندي كه گوشه ي لبم ناخواسته جا خوش كرده بود سرم و بالا گرفتم و نگاهم با نگاه آشنايي برخورد كرد .
    با لبخندي كه گوشه ي لبم ناخواسته جا خوش كرده بود سرم و بالا گرفتم و نگاهم با نگاه آشنايي برخورد كرد .
    بدون توجه به من نگاهش و به سمت منشي دكتر دوخت و با خنده جوري كه انگار خيلي وقته منشي رو ميشناسه گفت :
    - خانوم سماوات اين مريضش كي مياد بيرون پس ؟ علف زير پام سبز شد .
    منشي خنديد و گفت :
    - آقاي پاشايي صبر داشته باشين يكم .
    - اصلا از وقتي حسام دكتر شد ديگه مارو تحويل نميگيره . اين مامانم ميگفت برو دكتر شو ها خودم نخواستم . وگرنه الان منم مثل حسام شده بودم . هي روزگار .
    منشي دوباره ريز خنديد و گفت :
    - فكر كنم يكم طول بكشه . نميخواين بشينين ؟
    خم شد روي ميز منشي و گفت :
    - اصلا هر چقدر كه خواست طول بكشه . فداي سرتون . داريم با هم اينجا حرف ميزنيم . نشستن به چه دردم ميخوره .
    منشي دوباره خنديد . چشمام مدام بين اون دوتا ميگشت . بدجور روي قد بلند و تيپ آشناش خشكم زده بود . نميدونم چند دقيقه بود داشتم خيره خيره نگاهش ميكردم كه سرش و به سمتم برگردوند و من خجالت زده سرم و پايين انداختم . هنوزم سنگيني نگاهش و روي خودم حس ميكردم . زير چشمي بهش نگاه انداختم با موشكافي بهم خيره شده بود . انگار شك داشت كه قبلا من و جايي ديده يا نه . آروم به سمتم اومد و روي صندلي كنارم نشست . خودم و جمع كردم و بيشتر به سمت هيوا متمايل شدم .
    "باز مثل غار نشينا رفتار كردي ؟ نترس نميخواد بخورتت . "
    سعي كردم آروم باشم . نميدونستم چرا مدام سر راهم قرار ميگيره . با صداي آشنايي كنار گوشم گفت :
    - ببخشيد شما من و ميشناسين ؟
    با ترس نيم نگاهي بهش انداختم . دستم نا خودآگاه به سمت شالم رفت . قبل از اينكه جوابي بهش بدم با لبخندي كه روي لبش بود گفت :
    - توي پارك همديگه رو ديديم . شما به من برخوردين . يادتونه ؟
    دوباره همون لحن آشنا و مهربون . باز احساس امنيت كردم . احساس كردم منم با بقيه هيچ فرقي ندارم . اين و با نگاهش بهم ميفهموند . هيوا كه توجهش جلب شده بود رو به من گفت :
    - چيزي شده ؟
    مرد پاركي به هيوا نگاهي انداخت و با همون لبخند آشناش گفت :
    - سلام ببخشيد خودم و معرفي نكردم . من پاشاييم . چند وقت پيش به صورت اتفاقي ايشون و ديدم . الان كه يهو چشمم بهشون خورد متعجب شدم . چه جالب كه دوباره همديگرو ديديم .
    هيوا كه از تعجب كم مونده بود شاخاش در بياد گفت :
    - جدي ؟! كي ؟!
    نگاه پرسشگرش و به من دوخت . حق داشت تعجب كنه آخه خواهرش كي از خونه بيرون رفته بود كه بتونه همچين كسي رو ببينه ! معذب بودم . دلم ميخواست يه جايي دوباره مرد پاركي و ببينم ولي الان كه ديده بودمش ميديدم كه برخورد باهاش به اين آسونيا هم نيست .
    مرد پاركي كه فهميده بودم فاميليش پاشاييه گفت :
    - توي پارك . اشتباها به هم خورديم . البته من اون روز خيلي شرمنده شدم كه سر راه ايشون قرار گرفتم .
    با گفتن اين حرف لبخندي به من زد . خندم گرفت . انگار نه انگار كه اون روز خودم مثل توپ قِل خورده بودم تو بغلش . هيوا دوباره گفت :
    - چه جالب . از آشناييتون خوشبختم آقاي پاشايي ، تهراني هستم .
    سري به نشونه ي آشنايي تكون داد و نگاهش و به سمت من دوخت . متعجب بودم كه چجوري من و يادش مونده . خيلي وقت بود كه از برخوردمون توي پارك ميگذشت . هر كس ديگه اي بود يادش ميرفت !
    " آخه چجوري ميتونه يه دختر با اين وضع و قيافه اونم با اين تيپ و يادش بره ؟ تو حتي لباساتم با اون روز فرقي نداره ! اگه بين 1000 تا آدمم بودي بازم ميشناختت . "
    با صداش به خودم اومدم :
    - خوشحال شدم ديدمتون . برام خيلي جالب بود اين ديدار .
    لبخند خجولي روي لب نشوندم و گفتم :
    - منم همينطور .
    اوووووف . جونم در اومد تا همين يه كلمه رو بگم . از كنارم بلند شد و به سمت ميز منشي رفت . زير چشمي دوباره نگاهم و بهش دوختم . خودش بود . باورم نميشد دوباره بتونم باهاش هم كلام بشم و انقدر نزديك خودم ببينمش .
    نفسم و پر صدا بيرون دادم . همون لحظه مريضي از توي اتاق دكتر بيرون اومد و منشي با اشاره ازمون خواست بريم داخل اتاق .
    من و هيوا وارد اتاق شديم دكتر با ديدنم ابروهاش و با تعجب بالا انداخت و گفت :
    - به به مريض فراري ما چطوره ؟ چه عجب از اين طرفا ؟
    هيوا لبخندي روي لب نشوند و گفت :
    - اين بار ديگه تا آخرش قرار شده بمونه .
    دكتر اخم تصنعي كرد و گفت :
    - من ديگه گول نميخورم . بايد ثابت كنه .
    نگاهش و بهم دوخت و گفت :
    - واقعا تصميم گرفتي ؟
    سرم و انداختم پايين گفتم :
    - بله .
    - خيلي خوب ولي اين بار روش درمان فرق داره ها .
    سرم و بالا گرفتم . هيوا گفت :
    - چه فرقي ؟
    - به اين زوديا قصد ندارم عملت كنم . اول كاراي مقدماتيش و انجام ميديم تا ببينيم چقدر آمادگي عمل و داري . خوبه ؟ اينجوري براي خودت بهتره . اون بار حق داشتي كه يكم بترسي . يهو اومدي اينجا و منم سريع برنامه ي عمل و برات چيدم ! ولي اين دفعه آروم تر پيش ميريم خوبه ؟
    خيالم راحت شد . سري تكون دادم . هيوا هم به نظر راضي ميومد . دكتر خواست چيز ديگه اي بگه كه تقه اي به در خورد و پشت سرش مرد پاركي وارد شد . بيچاره انگار اين اسم روش مونده بود ديگه . سريع با لبخندي كه انگار هميشه روي لبش بود گفت :
    - به به سلام خدمت دكتر حسام گل خودم . چطوري دُكي ؟ ميزوني ؟
    دكتر خنديد و گفت :
    - تو با اجازه ي كي اينجوري يهو وارد شدي ؟
    - من و تو نداريم كه مطب تو مطب خودمه ! انقدر خودت و واسم نگير . حالا خوبه يه دكتر دو زاري بيشتر نيستيا .
    - نميبيني مريض دارم ؟ برو بيرون اتاق خالي شد بيا تو .
    نگاهي به من و هيوا انداخت و گفت :
    - مشكلي نيست من با خانوم تهراني اينا از اين حرفا ندارم .
    دكتر ابروش و انداخت بالا و گفت :
    - شما اين اعجوبه رو ميشناسين ؟
    هيوا خواست جوابي بده كه خودش سريع گفت :
    - ول كن اين حرفارو داستانش طولانيه بعدا واست تعريف ميكنم .
    دكتر گفت :
    - باشه بشين اينجا تا كارم و انجام بدم بعد ببينم چيكارم داري .
    مرد پاركي خيلي مظلومانه يه گوشه نشست و نگاه خيرش و به دكتر دوخت . دكتر از قيافه اي كه اون به خودش گرفته بود خندش گرفت ولي سريع خودش و جمع كرد و رو به من با لحن جدي تري گفت :
    - ببين هورام خانوم من همه ي تلاشم و ميكنم براي اينكه خوب بشي . اين و بار اولم گفتم بهت . دوست ندارم يه بار ديگه جا بزني . اگه هستي از الان باش . اگرم نيستي هيچ اجباري نيست . دلم نميخواد پس فردا دوباره همه چي و به هم بزني .
    حالا نگاه مرد پاركي به من افتاد . خجالت زده سرم و پايين انداختم و گفتم :
    - ديگه جا نميزنم .
    دكتر خونسرد گفت :
    - خدا كنه . شما هفته ي ديگه هم همين روز تشريف بيارين پيشم . من كل عمل و كارايي كه ميخوايم انجام بديم و براتون ميگم . باشه ؟ مشكلي كه نيست ؟
    هيوا گفت :
    - نه آقاي دكتر حتما ميايم .
    دكتر سري تكون و داد و من و هيوا از جامون بلند شديم . كار زياد سختي هم نبود ! مرد پاركي و دكتر هم از جاشون بلند شدن . مشغول خداحافظي بوديم كه مرد پاركي رو به من كرد و گفت :
    - با اينكه اين دكتر ما اخلاق درست و حسابي نداره ولي كارش خوبه خيالتون راحت .
    دكتر بهش گفت :
    - الان تعريف كردي يا تخريب ؟
    - روت و بكن اون ور . با تو نبودم . داشتم به اين دختر بنده خدا روحيه ميدادم . خوب اخلاقت و درست كن ديگه تا كي من بايد جُرِ بد اخلاقياي تورو بكشم ؟
    دكتر خنديد و گفت :
    - دارم برات .
    من و هيوا با لبخند از اتاق اومديم بيرون . بر عكس دفعه ي پيش اين بار احساس خوبي داشتم .
    سوار ماشين كه شديم هيوا خنديد و گفت :
    - واي اين پاشايي چقدر خودموني بود . خوشم اومد ازش . راستي كجا ديديش ؟
    خيلي كوتاه همه چي و براش گفتم و اونم نيشخندي زد و گفت :
    - كيس بدي نيستا ببين اگه تونستي مخش و بزن .
    پوزخندي روي لبم نشست ! فكرشم خنده دار بود . ولي عجيب خلق و خوي اين مرد به دلم نشسته بود . وقتي حرف ميزد به تنها چيزي كه فكر نميكردم صورتم بود . يه جوري بهم نگاه ميكرد كه حس ميكردم داره زيبا ترين چهره رو ميبينه ! نفس عميقي كشيدم و چشمام و بستم . دلم ميخواست همه ي تصويرايي كه امروز ازش داشتم و يه گوشه ي مغزم ضبط كنم !
    نه من شبیه تــو ام..
    نه تو شبیه
    مــن..
    حـرف هایت را با کسـی بزن که با جغرافیـای کلماتـت آشــناست
    کسـی که می توانــد
    وقت هایــــــی که شبیه یک کــــوه یخـــــــی می شوی
    آفتابــی شود و آبـــت کند...
    آرام ...آرام....
    بعد چکـه چکه هایـت را که لیــز می خورنـد
    و می آیند پایین با انگشــت بسراند لای موهایــت..
    کسـی که می داند وقت هایــی که سکـــــوت می کنـی
    یعنی حـــرف هایت
    جایی گیـــــر کرده اند
    و میتواند دســت دراز کند
    و آنهمه کلمـه ی بازیگـــوش را بگذارد توی دهانـــت ...
    !!


  19. 4 کاربر پست Nazlii عزیز را پسندیده اند .

    fereshteh (07-14-2013),M O Z H G A N (08-11-2013),آساره (06-13-2013),حسین24 (06-26-2013)

  20. Top | #10



    تاریخ عضویت
    Jul 2012
    عنوان کاربر
    مـذکر عزیـز : " مـــــ♥ــــر د "باش!
    میانگین پست در روز
    56.44
    محل سکونت
    Ƥïñk wöя˩Ð
    نوشته ها
    46,850
    پسندیده
    68,890
    تشکر شده
    97,327
    میزان امتیاز
    1022

    پیش فرض

    بانوي سرخ : مگه اين رابطه اي كه الان داريم چشه ؟
    آراد : چشم نيست گوشه ! تو هفته به هفته اين مسنجر و باز نميكني .
    بانوي سرخ : خوب از اين به بعد هر روز مسنجر و باز ميكنم . قول ميدم .
    آراد : آخه مگه دست خودته كه قول بدي ؟ اصلا شايد من افتادم و مردم تو چجوري ميخواي ازم خبر بگيري ؟
    بانوي سرخ : ديوونه اين چه حرفيه ؟
    آراد : جواب ما چي شد ؟عروس خانوم وكيلم ؟
    خنديدم . اونم چند تا شكلك خنده زد . دستم روي كيبورد مونده بود . بين دو راهي گير كرده بودم . واقعا نميدونستم چه كاري درسته و چه كاري غلط . ناخودآگاه انگشتام روي كيبور به حركت در اومد و شمارم و براش نوشتم . اينتر و زدم و روي صفحه ي كوچك پي ام نمايش داده شد . نفسم و تو سينه حبس كردم . برام نوشت :
    آراد : حالا شدي دختر خوب . ديدي سخت نبود .
    بعد شماره ي خودش و برام نوشت . توي گوشيم سيوش كردم و براش نوشتم :
    بانوي سرخ : من ديگه بايد برم . كاري نداري ؟
    آراد : نه بانو . مواظب خودت باش . از پياده رو برو !
    لبخندي روي لبم نشست گفتم :
    - حتما . فعلا باي .
    مسنجر و بستم و به سمت كمد لباسام رفتم . سريع حاضر شدم . امروز قرار بود با هيوا برم مطب دكتر سالاري .
    از اتاق اومدم بيرون و به سمت پله ها حركت كردم . روي آخرين پله بودم كه زنگ خونه به صدا در اومد . ماه بانو از آشپزخونه بيرون اومده بود سريع گفتم :
    - هيواست . من ميرم ماه بانو .
    - برو خدا به همراهت عزيزم .
    سوار ماشين هيوا شدم و سلام كردم . جوابم و داد و گفت :
    - خوشحالي ؟
    - چطور ؟
    - نميدونم به نظر خوشحال مياي .
    فقط لبخندي محو روي لبام نشست . هيوا دوباره گفت :
    - امروز مياي خونه ي عمه ؟
    - خونه ي عمه چه خبره ؟
    - مهبد برگشته .
    - مهبد ؟ از كجا برگشته ؟
    نگاهي بهم انداخت و گفت :
    - خوابي ؟ به خاطر كارش رفته بود اصفهان . همون روز بعد از بعله برون .
    متعجب به سمت هيوا برگشتم و گفتم :
    - جدي ؟! چرا كسي به من چيزي نگفت ؟
    هيوا يه لنگه ابروش و بالا انداخت و گفت :
    - نپرسيدي .
    تو فكر رفتم . پس دليل غيبت مهبد اين همه مدت همين بود ؟ رفته بود سفر ؟ يعني خبري از اتفاقاي اين مدت نداشت ؟ براي همين در مورد عملم چيزي بهم نگفت ؟ به سمت هيوا برگشتم و گفتم :
    - مهبد چيزي در مورد جريانات عملم نميدونه يعني ؟
    - فكر نميكنم بدونه . من و بابا به كسي نگفته بوديم . تازه اگه ميدونست كه محال بود دست از سرت برداره ! هر جور بود تا اتاق عمل ميكشوندت . پس خبر نداره .
    لبخندي روي لبم نشست . يعني هنوزم براش بي اهميت نبودم ؟ چقدر بد و بيراه پشت سرش گفته بودم ! بيچاره روحشم از اتفاقات خبر نداشته ! خيالم راحت شد . هيوا دوباره پرسيد :
    - مياي يا نه ؟
    دوباره ياد موقعيت جديد مهبد افتادم . با شك و ترديد پرسيدم :
    - زنشم مياد ؟
    - حتما مياد . خبر ندارم . عمه فقط زنگ زد بهم و مارو دعوت كرد . با مهسا هم حرف نزدم كه ببينم اونم مياد يا نه . چطور ؟ خوب عروسشونه بايد باشه ديگه .
    - همينجوري پرسيدم . حالا تا شب بهت خبر ميدم .
    هيوا سري تكون داد و ساكت شد . از طرفي دلم ميخواست كه ببينمش . ولي از طرف ديگه نميدونستم واقعا توان اينو دارم كه دو تاشون و كنار هم ببينم !
    هيوا ماشين و جلوي مطب پارك كرد و با هم داخل رفتيم . اولين مبل و توي مطب انتخاب كردم و سريع نشستم . هيوا هم كنارم نشست و مجله اي از روي ميز بزرگ وسط سالن برداشت و مشغول خوندن شد . سرم پايين بود . صداي اس ام اس از گوشيم اومد . با تعجب نگاهي به كيفم انداختم و سريع گوشي و از توش در آوردم و هيوا هم انگار متعجب شده بود . چون كم پيش ميومد اين صدا از گوشيم بلند بشه ! هيوا رو به من گفت :
    - كيه ؟
    شونه اي بالا انداختم و گفتم :
    - حتما تبليغاته .
    هيوا سري تكون داد و دوباره نگاهش و به مجله دوخت . نگاهم و دوباره به گوشيم دوختم . اول اسم فرستنده نظرم و جلب كرد . آراد ! با هيجان نگاهي به متن اس ام اس انداختم :
    - خواستم خطم و امتحان كنم ببينم سالمه يا نه . انگار سالمه . ( شكلك خنده ) راستي سلام . خوبي ؟ فكر نكني ميخواستم حالت و بپرسما .
    خندم و خوردم . دلم نميخواست هيوا چيزي از آراد بدونه . براش نوشتم :
    - سلام . مرسي . چند ساعتم نميشه كه تو نت خداحافظي كرديم . دلت برام تنگ شد ؟
    براش فرستادم . از هيجان دستام ميلرزيد . خيلي وقت بود دستم به كيبورد گوشيم نخورده بود ! گوشيم و سايلنت كردم و منتظر جواب موندم . بعد از چند دقيقه جواب داد :
    - تو اينجوري فكر كن ! من فقط ميخواستم گوشيم و امتحان كنم . كجايي ؟
    - فضول و بردن جهنم ! خودت كجايي ؟
    فرستادم منتظر موندم تا جواب اس و بده . سرم و بالا گرفتم و نگاه كلي به مطب انداختم . هنوز خيلي مونده بود تا نوبتم بشه . دوباره با ذوق نگاهم و به گوشيم دوختم . خبري از جواب نبود . دوباره سرم و بالا گرفتم و اين بار حضور مرد پاركي توي مطب توجهم و به خودش جلب كرد . هم زمان آراد جواب اس ام اسم و داد . سرم و روي گوشي انداختم . اين مرد پاركي هم انگار كار و زندگي نداره . همش اينجاست !
    - من يكم رفتم پياده روي بعدش دارم ميرم دكتر . آخه فضولم شد جواب ؟
    مرد پاركي به نشونه ي آشنايي به سمت من و هيوا اومد و با لبخند گفت :
    - به به سلام . دوباره زيارتتون كردم . خوبين ؟
    هيوا با لبخند از جاش بلند شد و بهش سلام كرد . منم به لبخند كم جوني اكتفا كردم . دلم ميخواست جواب آراد و بدم . مرد پاركي كنارم نشست ولي من توجهي نكردم و سرم و توي گوشيم انداختم . نوشتم :
    - مريض شدي ؟ خوب باشه بابا منم اومدم دكتر .
    براش فرستادم و نگاهم به مرد پاركي دوختم . نگاهي بهم كرد و گفت :
    - عملتون حتمي شد ؟
    سرم و با خجالت يكم انداختم پايين و گفتم :
    - بله .
    - خوب خدارو شكر .
    سرم و بالا گرفتم تا صورت آشناش و يه بار ديگه ببينم ولي رد نگاهش و روي دست چپم گرفتم . آستين مانتوم و كه بالا رفته بود پايين كشيدم تا روي سوختگي هام و بپوشونه . انگار متوجه شد معذبم چون سريع نگاهش و از دستم گرفت و به گوشيش دوخت .
    منم نگاهم و به سمت هيوا دوختم و گفتم :
    - امشب چه ساعتي ميرين خونه ي عمه ؟
    هيوا بدون اينكه نگاهي بهم بكنه همينجور كه در حال ورق زدن مجله بود گفت :
    - حدوداي 7 . چطور ؟
    همينجوري . واقعا نميدونستم چرا اين سوال و پرسيدم . فقط ميخواستم حواسم و از مرد پاركي بگيرم . نگاهم و به گوشيم دوختم . همون لحظه مسيج اومد . سريع بازش كردم . نوشته بود :
    - مرسي تفاهم ! نه بانو مريض نيستم . يه لحظه به اين فكر كن كه جفتمون توي يه مطب باشيم بعد همديگرو نشناسيم . ببينم چي پوشيدي ؟ بگو ميخوام به اطرافم نگاه بندازم ببينم اين دور و ورا هستي يا نه .
    ريز خنديدم . مرد پاركي از كنارم بلند شد و به سمت ميز منشي رفت . سريع براي آراد نوشتم :
    - هر چند كه فكر نكنم تو اينجا باشي ولي من يه مانتوي زرد تنمه با يه شال قرمز كه روش خال خالاي بزرگ آبي داره . يه شلوار سبزم پامه . ببينم همچين كسي اونجا هست ؟
    براش فرستادم . از تصور اين تيپ خندم گرفته بود ! هيوا با ديدن لبخند من گفت :
    - غلط نكنم امروز يه خبري هست . خيلي خوشحال ميزني .
    - چيزي نشده . فرضيه بافي نكن .
    - منم عَر عَر !
    نگاهم و دوباره به گوشيم انداختم و مسيج آراد و باز كردم :
    - واي خداي من . تو چقدر خوش تيپي . واقعا دلم خواست از نزديك ببينمت ! نه همچين آدمي با اين مشخصات اينجا نيست . ولي يه دختري اينجاست كه يه مانتوي سرخابي جيغ پوشيده . ببينم تو نيستي ؟
    حس ميكردم از شدت خنده سرخ شدم . سرم و بالا گرفتم تا بتونم يكم به خودم مسلط بشم . كه نگاهم روي دختري كه مانتوي سرخابي رنگ پوشيده بود خشك شد ! لبخند از روي لبم محو شد . با چشمايي كه از تعجب گرد شده بودن فقط به دختره خيره شده بودم .
    آب دهنم و قورت دادم مدام با خودم زمزمه ميكردم " اين امكان نداره . چطوري ميتونه اونم همينجا باشه . درست جايي كه من الان هستم ! " با احتياط نگاهم و به اطرافم دوختم تمام مرداي توي مطب و از نظر گذروندم . يه پسر حدوداي 22 سال روي يكي از مبلاي مطب نشسته بود و گوشيش توي دستش بود و هندز فريش هم توي گوشش . چشماش و بسته بود و چسب روي بينيش خبر از عملش ميداد . نه اين نميتونست آراد باشه . نگاهم از روي مرد پاركي كه مثل دفعه هاي قبل با منشي گرم صحبت بود گذشت . ممكن نبود مرد پاركي باشه . وقتي تمام مدت داره با منشي حرف ميزنه چجوري ميتونه اس ام اس بزنه ؟ نگاهم به مرد حدوداي 28 - 29 سال افتاد كه يه گوشه با گوشيش مشغول بود و گه گاه لبخندي روي لباش ميومد . نه اونم نميتونه باشه . آراد نميتونه توي اين مطب باشه ! با ترس دوباره آب دهنم و قورت دادم . سعي كردم تمركز كنم . دوباره نگاهم روي دختري كه مانتوي سرخابي رنگ پوشيده بود موند . دقيق تر نگاه كردم . رو به هيوا گفتم :
    - مانتوي اون دختره سرخابيه ؟
    هيوا سرش و بالا گرفت و گفت :
    - كدوم ؟
    اشاره ي غير مستقيم به دختر مورد نظرم كردم . هيوا خونسرد گفت :
    - آره . چطور ؟
    با ترس گفتم :
    - آره ؟ سرخابيه ؟
    نگاهم كرد و گفت :
    - كور رنگي گرفتي ؟ خوب سرخابيه ديگه ! ببينم چرا رنگت پريده ؟
    - چيزي نيست خوبم . ولي اون بيشتر به صورتي ميزنه !
    - حالا چه فرقي داره ؟ انقدر رنگ مانتوي اون دختره مهمه ؟ به نظرم تيپش جواده !
    بي توجه به حرف هيوا گفتم :
    - تو چي ميگي ؟ سرخابيه يا صورتي ؟
    - كرم شدي ؟ گفتم كه سرخابيه . صورتي نيست .
    هيوا دوباره سرش و روي مجلش انداخت . احساس ميكردم قلبم داره وايميسته ! يعني چي ! اين ديگه چه شوخي مسخره اي بود ؟! اصلا آراد براي چي بايد بياد اينجا ؟ گوشي توي دستاي لرزونم تكون خورد . نگاهي به گوشي انداختم پيغام جديد داشتم آراد بود !
    - چي شد ؟ نكنه خودتي ؟! بيام جلو با هم حرف بزنيم ؟ ولي خداييش از تيپت نا اميد شدما !
    دستام لرزيد براش نوشتم :
    - نه من نيستم . تو مطب كدوم دكتري ؟
    براش فرستادم و سرم و سريع بالا گرفتم تا ببينم كي به گوشيش نگاه ميكنه . صداي زنگ گوشي همون مرد 28 ساله حواسم و پرت كرد . قلبم توي سينم لرزيد . يعني اونه ؟ ولي وقتي ديدم گوشي رو كنار گوشش گرفت و حرف زد قلبم دوباره ريتم معمول خودش و گرفت . تا خواستم جهت نگاهم و تغيير بدم دوباره گوشي توي دستم لرزيد . با خودم گفتم " لعنتي حواست نبود ! " پيغام و باز كردم :
    - چه فرقي ميكنه . دلم ميخواست يه جا ببينمت كه انگار نميشه . بيخيال من برم دنبال كار و زندگيم . فعلا .
    چشمام و براي چند ثانيه بستم . احساس ميكردم از يه بلندي افتادم . دلم نميخواست به هيچ وجه آراد من و اينجوري ببينه اونم با اين قيافه ! دلم نميخواست اون رو هم به وحشت بندازم و فراريش بدم . شايد وقتي كه يه هورام ديگه شدم ديدمش . شايد اونوقت تونستيم دوستاي خوبي از نزديك براي هم بشيم .
    هيوا ضربه ي آهسته اي به پهلوم زد و گفت :
    - خوابت برده ؟ پاشو منشي دكتر داره صدات ميزنه . نوبتت شده .
    از جام بلند شدم . هيوا اين بار بر خلاف دفعه هاي قبل با من توي اتاق دكتر نيومد . با سري به زير افتاده به سمت در اتاق رفتم . زير چشمي كل مطب و ميپاييدم ولي كسي نبود كه توجهم و به خودش جلب كنه . مطمئن بودم آراد يه چيزي الكي پرونده . آره درستشم همينه . من ساده رو بگو كه الكي گول حرفاش و خوردم . از كنار مرد پاركي گذشتم . نگاهم به نگاهش برخورد كرد . لبخند مهربون و هميشگيش و روي لباش آورد . منم با لبخند جوابش و دادم و وارد اتاق شدم .
    *****
    - چي شده بابا ؟ چرا خشكت زده ؟
    به خودم اومدم كمي روي مبل جابه جا شدم و گفتم :
    - داشتم فكر ميكردم .
    بابا كنارم نشست و با نگاه خسته و مهربونش بهم گفت :
    - همه چي رو به راهه ؟ دكتر سالاري چيز خاصي نگفت ؟
    - نه . توي اين چند جلسه بيشتر مشاوره پزشكي بود . چيز خاصي نگفته هنوز .
    - هنوز نگراني ؟
    لبخندي به صورت پر از اضطرابش زدم . كاش ميتونستم يه جوري بهش ثابت كنم كه اين بار نميخوام جا بزنم . دلم نميخواست بازم ناراحت و نگران ببينمش . دستم و روي دستاش گذاشتم و گفتم :
    - نه شما پيشمين . دكترم كلي با حرفاش آرومم كرده .
    لبخندي روي لبش نشست . نگاهي به ساعت كرد و گفت :
    - نميدونم چرا هيوا نيومد . حالا خوبه بهش گفتم نميخوام دير برم مهموني !
    از جام بلند شدم و گفتم :
    - الان ديگه پيداش ميشه . ماه بانو حاضره ؟
    - نميدونم . يه سر بهش بزن .
    به سمت اتاق ماه بانو رفتم . جلوي آينه داشت روسري سفيد و خوشگلش و سرش ميكرد . لبخند زدم گفتم :
    - حاضري ماه بانو ؟
    - آره مادر . هيوا اومد ؟
    - نه ولي الانا ديگه پيداش ميشه .
    همون لحظه صداي زنگ در اومد گفتم :
    - خودشونن .
    هيوا و كيوان ديگه تو نيومدن . همه سوار ماشين شديم و به سمت خونه ي عمه به راه افتاديم . دلم براي مهبد تنگ شده بود . هر چي با خودم كلنجار رفتم ديدم نميتونم امشب به اين مهموني نرم . با اينكه هنوز شك داشتم بتونم حضور زنش و كنارش تحمل كنم ولي با اين وجود دوست نداشتم اين فرصت و از دست بدم .
    امروز مدام نگاهم روي گوشيم چرخ ميخورد . هر لحظه منتظر پيغامي از طرف آراد بودم . وقتي به استرسي كه توي مطب دكتر داشتم فكر ميكردم ضربان قلبم تند ميشد . مدام از خودم ميپرسيدم كه اگه واقعا با آراد يه جا رو به رو ميشدم ميخواستم چيكار كنم ؟ شايد قبل از اينكه من بخوام عكس العملي از خودم نشون بدم اون فرار كنه ! حق داشت ! هر كس ديگه اي هم بود فرار ميكرد ! درست مثل مهبد . اونم از دستم فرار كرده بود . ولي نه قضيه ي مهبد با آراد از زمين تا آسمون فرق داشت .
    نفس عميقي كشيدم . بايد جريان مهبد و امشب تموم ميكردم . هر چي كه توي ذهن خودم بود بايد امشب خونه ي عمه دفن ميشد . مهبد الان فقط برام پسر عمه بود . يه پسر عمه ي دوست داشتني !
    هيوا زنگ خونه رو زد و بعد از چند ثانيه در باز شد . به آرومي روي سنگ فرشاي خونه ي عمه قدم برداشتم . آرامش عجيبي داشتم . نميدونستم اين آرامش و مديون چي هستم ولي خيلي بهم كمك ميكرد . مهسا جلوي در ورودي منتظرمون بود . با ديدنم خنديد و گفت :
    - واي هورام خانوم شرمنده كردين تشريف آوردين . ميگفتين گاوي گوسفندي چيزي سر ميبريديم .
    لبخند كم جوني زدم و جوابي بهش ندادم . آخر از همه رفتم تو . چند بار پشت سر هم نفس عميق كشيدم . قلبم تير ميكشيد . نميدونستم اين فرد تازه وارد باهام چه برخوردي ميكنه . دلم نميخواست با طرز نگاه كردنش يا ترحم كردنش اين آرامشم و ازم بگيره !
    عمه آخر از همه نگاهش به من افتاد . گونم و بوسيد كمي مكث كرد و گفت :
    - توام اومدي عمه ؟! خوش اومدي !
    خودم و از توي آغوشش كشيدم بيرون . احساس كردم نگاهش رنگ جديدي گرفته . يه چيزي بين نگراني و ترس ! برام عجيب بود . مدل حرف زدنشم يكم فرق داشت ! انگار يه آدم ديگه جلوم ايستاده بود . نه عمه اي كه هميشه ميشناختم !
    صداي سلام و احوال پرسي بقيه رو ميشنيدم . عمه رو به مهسا گفت :
    - مامان جان هورام و ببر تو اتاقت لباساش و عوض كنه .
    تعجب كردم . مهسا هم همينطور . هيوا كه تو فاصله ي كمي از من قرار داشت با صداي عمه به سمتمون برگشت . چرا به هيوا تعارف نكرده بود لباساش و عوض كنه ؟ مهسا به حرف اومد و گفت :
    - وا مامان بذار برسه . هنوز سلامم نكرده .
    عمه با چشم و ابرو اشاره اي به مهسا كرد كه از چشماي تيز بين هيوا دور نموند و باعث شد اخماش تو هم بره . گفت :
    - اينجوري راحت تره خوب . ببرش .
    دستي به پشت كمرم زد و گفت :
    - برو عمه . لباسات و عوض كن بعد بيا .
    اين طرز رفتار عمه برام جديد بود . از طرز حرف زدن عمه هول شدم . هنوز نميدونستم دليل اين كارش چيه . مهسا ناچارا با اخمي كه روي صورتش بود رو به من گفت :
    - هورام جان بيا عزيزم .
    هيوا هم به سمتمون برگشت و گفت :
    - منم ميام .
    عمه گفت :
    - تو كجا عمه ؟ بيا با پوپك احوال پرسي كن .
    همون جا وا رفتم . اين رفتار عمه چه معني ميداد ؟! هيوا بدون اينكه جوابي بهش بده به سمت من اومد و دست راستم و تو دستش گرفت و با قدماي تند به سمت اتاق مهسا رفت . تقريبا من و دنبال خودش ميكشيد . بدجوري خشكم زده بود . مهسا هم با چهره اي در هم دنبالمون اومد . توي اتاق مهسا كه رسيدم يهو نفس حبس شدم و بيرون دادم . دستم و مشت كردم . ناخونام با فشار توي پوست دستم فرو ميرفتن . ولي اين درد در مقابل دردي كه توي قلبم احساس ميكردم چيز كمي بود !
    مهسا ميخواست جو و عوض كنه . سريع گفت :
    - لباساتون و بدين آويزون كنم .
    هيوا بدون حرف مانتوش و به دست مهسا داد . ميدونستم اونم ناراحته . يعني اونم دليل رفتاراي عمه رو فهميد ؟ شايد عمه فكر ميكرد دختر گوشه گير برادرش اين بار هم از دست يه آدم غريبه يه گوشه قايم ميشه و توي مهموني حاضر نميشه . من چقدر احمق بودم كه به اين مهموني اومده بودم . همون جا خشك شده بودم . هيوا با نگاه مهربونش به سمتم برگشت و گفت :
    - عزيزم مانتوت و در بيار .
    خواستم حرفي بزنم كه عمه از بيرون مهسا رو صدا زد . رو به ما گفت :
    - بچه ها ببخشيد . الان ميام .
    از اتاق بيرون رفت . خيلي سعي ميكردم كه اشكم جلوي هيوا نريزه . با لحني همراه با بغض گفتم :
    - هيوا ميشه من برگردم .
    - اين همه تا اينجا اومدي . چرا بايد برگردي ؟
    تمام التماسم و توي چشمام ريختم گفتم :
    - من راحت نيستم .
    - به خاطر برخورد عمه است ؟
    جوابي ندادم . فقط سرم و پايين انداختم . با صدايي كه كلافگي به خوبي ازش معلوم بود گفت :
    - خيلي دلم ميخواست حالش و بگيرم . پيش خودش چه فكري كرد كه اينجوري رفتار كرد ؟
    - هيوا بيخيال . حق با اونه . نميخواد عروسش يهو من و ببينه . از اولم اومدنم اشتباه بود !
    - مانتوت و در بيار . اگه تو بخواي بري منم 1 دقيقه اينجا نميمونم . بيخود كرده مهمون دعوت كرده.
    - هيوا خواهش .
    نگاه هيوا رنگ اشك به خودش گرفته بود . منم همينطور . ولي سعي ميكردم لبخند بزنم تا اون آروم باشه . مهسا وارد اتاق شد و گفت :
    - تو كه هنوز مانتو تنته .
    هيوا بدون رو در بايستي به مهسا گفت :
    - اين رفتار عمه يعني چي ؟ انتظار داشت ما هورام و با خودمون نياريم ؟
    دست هيوا رو كشيدم و گفتم :
    - هيوا . بسه .
    هيوا با اخماي تو هم گفت :
    - اگه عمه نميخواست هورام بياد پس نبايد مارو هم دعوت ميكرد .
    مهسا گفت :
    - به خدا من نميدونم چرا اين كار و كرد . هورام براي من و مهبد عين خواهرمون ميمونه .
    هيوا پوزخندي زد و گفت :
    - فاميلاش كه اينن واي به حال غريبه .
    مهسا بازوي هيوا رو تو دستش گرفت و گفت :
    - تورو خدا هيوا ناراحت نشو . بياين بريم تو پذيرايي . مامان هول شده يه كاري كرده .
    - مگه حضور هورام هول شدن داره ؟
    روي تخت مهسا نشستم و گفتم :
    - من از اين اتاق بيرون نميام .
    مهسا گفت :
    - هورام ناراحت نشو . مامانم و كه ميشناسي . به خدا اين كاراش دست خودش نيست . قلبش خيلي مهربونه .
    لبخند تلخي زدم و گفتم :
    - ميدونم شماها برين . من اصلا از خونه تصميم داشتم كه بيام تو اتاق تو بشينم . فقط ميخواستم تورو ببينم كه اينجوريم ميبينمت . برين خيالتون راحت .
    هيوا به سمت در رفت و گفت :
    - من ميدونم به عمه چي بگم .
    - هيوا خواهش ! بيخيال . عمه كه حرف بدي نزد گفت بيايم لباسامون و عوض كنيم همين . توام برو سلام كن زشته .
    هيوا با حرفام يكم نرم شد ولي معلوم بود بدجور دلخوره . ميدونستم كه يه جايي بالاخره تيكه به عمه ميندازه . با مهسا از اتاق بيرون رفتن . احساس ميكردم گرمم شده . مانتوم و در آوردم و روي تخت مهسا انداختم . چند بار توي اتاق قدم زدم . دلم بدجوري گرفت . احساس خوبي نداشتم . از همه متنفر بودم . انگار يكي براي بار دوم آتيشم زد . منتها اين بار قلبم بود كه داشت ميسوخت . اشكهام داشت راه خودشو روي گونم باز ميكرد . صداي توي سرم دوباره به جنگم اومد ! " چرا ساده از كنار حرفاش گذشتي ؟ وايستادي تا بهت بي احترامي كنه ؟ " چيكار ميتونستم بكنم ؟ بايد ميزدم تو دهنش ؟! " نه مطمئنم اين كار ازت بر نمياد . تو فقط سكوت كردن و خوب بلدي ! " قرار نيست با حرفاي مسخره خودم و عذاب بدم . وقتي خوب شدم ، وقتي مثل همه ي دختراي عادي شدم اونوقت ميتونم بهش ثابت كنم كه رفتارا و حرفاش اشتباه بوده .
    صداي توي سرم ساكت شد انگار يه بار توي عمرم تونسته بودم حرفي بزنم كه يكم آروم شه ! تقه اي به در خورد . سريع اشكام و پاك كردم و به سمت در برگشتم . با صداي لرزون گفتم :
    - بله ؟
    اول صداي مهبد و بعد هم خودش توي چار چوب در ظاهر شد . خدايا چقدر دلم براش تنگ شده بود ! خنديد و گفت :
    - بعد از اين همه مدت اومدي خونه ي ما حالا هم خودت و اينجا قايم كردي ؟
    اون از حرفاي مادرش چي ميدونست ؟ آب دهنم و قورت دادم تا شايد بتونم باهاش بغضمم بخورم . گفتم :
    - سلام . تبريك ميگم . بابت ازدواج و اينا .
    - ممنون . تو بعله برون كه نيومدي . كلي تعريف كرده بودم ازت . پوپك دوست داشت ببينتت .
    حداقل عمه كه اين نظر و نداشت . ترجيح ميداد بچه ي برادرش و توي اتاق حبس كنه ولي عروسش اون و نبينه . لبخند كم جوني زدم و گفتم :
    - جدي ؟ باز خالي بستي ؟
    - چند لحظه صبر كن .
    از بيرون در رو به كسي كه نميديدمش گفت :
    - پوپك بيا تو .
    همون لحظه در و بيشتر باز كرد و دختري جلوم ظاهر شد . لبخندش افسانه اي بود . حق و به هيوا ميدادم . واقعا خوشگل بود . نگاهم روش قفل شده بود . جلو اومد و دستش و به سمتم دراز كرد گفت :
    - سلام . شما بايد هورام جون باشين درسته ؟
    تنها تونستم سر تكون بدم . مهبد جلو اومد و لبخند عاشقانه اي به صورت دختري كه اسمش پوپك بود زد و گفت :
    - اين هورام خانوم يه جورايي عين مهسا ميمونه براي من . خيلي ماهه .
    پوپك دوباره به روم لبخند زد . انگار پوست چروك خورده و زشت صورتم و نميديد . گفت :
    - واقعا خوشحالم كه ديدمت هورام جون .
    چه سريع خودموني شد ! خوب عالي شد . حالا ديگه نميتونستم از كسي با اين لبخند مهربون متنفر باشم ! توي همون چند دقيقه حسابي ازش خوشم اومده بود . بايد به مهبد حق ميدادم كه با وجود همچين فرشته اي من و نبينه ! بالاخره زبونم باز شد و گفتم :
    - منم همينطور .
    مهبد با خنده گفت :
    - اين دختر دايي من هميشه زبونش و خونشون جا ميذاره .
    پوپك ضربه اي به پهلوي مهبد زد و گفت :
    - نخير فكر كردي همه مثل تو وراجن ؟
    مهبد دستاش و بالا گرفت و گفت :
    - تسليم . بريم پيش بقيه ؟
    پوپك دستم و گرفت و گفت :
    - فكر كنم من و تو هم سن باشيم . البته اينجوري كه مهبد ميگفت . خيلي دوست دارم بيشتر باهات آشنا بشم .
    بالاخره لباي خشكيدم از هم باز شد و لبخندي غير ارادي روي لبام نشست . از اون همه صميميت خوشم اومده بود . حالا ميتونستم حرفاي عمه رو از ذهنم پاك كنم . پوپك من و به سمت در كشيد و با هم به سمت پذيرايي رفتيم . مهبد از پشت سرمون گفت :
    - منم تحويل بگيرين .
    پوپك تنها بهش خنديد . وارد جمع شديم . عمه با ديدنم چشماش گرد شد . مهبد نگاه سرزنش آميزي بهش انداخت كه از ديدم پنهون نموند . پس فهميده بود كه عمه چجوري برخورد كرده بود ؟! كنار پوپك روي مبل نشستيم . هيوا هم بالاخره لبخندي روي لبش اومد . مهسا هم با خوشحالي ظرف شيريني رو برداشت و به همه تعارف كرد . انگار خيال همه از بابت من راحت شد . فقط بابا و ماه بانو بودن كه با خونسردي و از همه جا بي خبر روي مبل لم داده بودن . من عمه رو ميبخشيدم . شايدم بهش حق ميدادم . مهم اين بود كه الان حس خوبي داشتم . برخورد پوپك خيلي خوب بود . ديگه برام رقيب نبود .
    *****
    وارد خونه شديم . چراغارو روشن كردم و خودم و روي مبل انداختم . ماه بانو به سمت اتاقش رفت تا لباساش و عوض كنه . بابا كنارم نشست و گفت :
    - چقدر از برخورد پوپك خوشم اومد . انگار چند ساله كه عضو اين خانوادست . الحق كه مهبد خوب كسي رو انتخاب كرده .
    لبخندي غير ارادي روي لبام جا خوش كرد . پوپك و دوست داشتم . فكر نميكردم كه اون كسيه كه مهبد و ازم گرفته . برام عجيب بود كه چرا انقدر تونسته بودم راحت ازدواج مهبد و قبول كنم . عشق انقدر الكيه ؟!
    دوباره ياد برخورد عمه افتادم . چقدر هيوا رو قسم داده بودم كه حرفي به بابا نزنه . اگه برخورد خوب مهبد و مهسا نبود مطمئن بودم بيخيال نميشينه . دلم نميخواست سر يه موضوع الكي رابطه ي بابا با تنها خواهرش به هم بخوره . از جام بلند شدم و گفتم :
    - من ميرم بخوابم . شب بخير .
    بابا به آرومي جوابم و داد و به سمت اتاقم به راه افتادم . با وجود برخورد بد عمه بازم به طرز عجيبي خوشحال بودم . امروز كلا روز عجيبي بود . زمزمه وار براي خودم آهنگي رو ميخوندم و از پله ها بالا ميرفتم . برام جالب بود كه امروز تنها روزي بود كه مدت زمان طولاني رو توي اتاق خودم و حبس نكرده بودم . حس خوبي داشتم . احساس ميكردم روحيه ام بهتر شده . انگار واقعا بيرون رفتن از خونه ميتونست خيلي روي روحيه تاثير بذاره !
    لباسام و عوض كردم و روي تخت دراز كشيدم . پلكام و بستم . امشب خوابيدنم بيشتر مزه ميداد . لبخندي روي لبم اومد . به پهلو دراز كشيدم . صداي زنگ گوشيم بلند شد . پلكام باز شد . نگاهي به اطراف انداختم خبري از گوشيم نبود . از جام بلند شدم و به سمت كيفم رفتم . بالاخره پيداش كردم . به سمت تخت برگشتم . 1 اس ام اس داشتم . با ذوق بازش كردم . آراد بود :
    - شبت بخير بانو .
    لبخندم عميق تر شد . روي تختم دراز كشيدم و دوباره خوندمش . " شب بخير بانو " يه حس شيرين سر تا سر وجودم و گرفت . حس اينكه يكي كنارمه . نميدونستم بايد به آراد هم مثل مهبد اعتماد كنم ؟ اگه بهش وابسته ميشدم و بعد تنهام ميذاشت بايد چيكار ميكردم ؟ تازه مهبد توي دو قدميم بود و از همه چي با خبر بود . نميدونستم كه اگه آراد همه چي رو بفهمه چه برخوردي باهام ميكنه ؟
    چشمام و بستم . دلم نميخواست به چيزاي منفي فكر كنم . ترجيح دادم امشب و با حس شيريني كه آراد بهم داده بود صبح كنم .
    *****
    بانوي سرخ : باز دوباره شروع شد . همون بحث قديمي .
    آراد : جديد و قديم نداره كه . اين بحثيه كه هميشه هست . حالا نميدونم تو چرا انقدر از اين بحث بدت مياد !
    بانوي سرخ : من چند باز جوابم و بهت گفتم .
    آراد : دِ بي منطق جواب ميدي بانو . واقعا نميخواي بدوني با كي 1 سال داري حرف ميزني ؟ بابا اصلا شايد يه آدم ضايعي باشم . شايد اگه ببينيم اصلا نخواي وقت برام بذاري . حتي نخواي باهام حرف بزني . آخه دختر اين كجاش سخته انقدر ؟ اين همه آدم ميرن همديگرو ميبينن .
    بانوي سرخ : من با همه فرق دارم . برامم مهم نيست كه تو چجوري هستي .
    آراد : يه سوال ميپرسم راستش و بگو .
    بانوي سرخ : بپرس .
    آراد : ببينم نكنه پسري و اين همه مدت من و سر كار گذاشتي ؟
    شكلك خنده زد . منم خنديدم گفتم :
    بانوي سرخ : ديوونه شدي ؟ معلومه كه نه ! چه سوال مسخره اي !
    آراد : به خدا اگه پسرم بودي تا حالا انقدر بهت اصرار كرده بودم ميومدي ببينمت . نميدونم تو گير كارت كجاست . به خدا از كارات سر در نميارم .
    بانوي سرخ : منم سر در نميارم كه تو چرا انقدر اصرار داري .
    آراد : تا كي ميتونيم با هم مجازي حرف بزنيم ؟ 2 سال ؟ 3 سال ؟ بعدش چي ؟ تو نميخواي سر و سامون بگيري ؟ ببين من ديگه دارم كم كم پير پسر ميشم . يهو ديدي ازت خوشم اومد و خواستم خوشبختت كنم !
    بانوي سرخ : منم معطل همينم كه تو بياي خوشبختم كني ! واقعا خجالت نميكشي اين چيزا رو ميگي ؟
    آراد : نه خوب دارم حقيقت و ميگم . من يه پسر جذابم بالاخره . بعد اينكه همه چي هم دارم . هر دختري آرزوشه زنم شه .
    شكلك خنده زد گفتم :
    - اعتماد به سقفت من و كشته !
    آراد : خيلي خوب شوخي و خنده بسه . ميخوام قانعم كني كه چرا نميخواي من و ببيني . اگه قانع شدم قسم ميخورم كه ديگه يك كلمه هم در موردش چيزي نميگم .
    بانوي سرخ : آراد . بسه . اين حرفا الكيه . من اين رابطه رو دوست دارم .
    آراد : بابا چرا فكر ميكني كه من بيرون از اين دنياي مجازي يه هيولام ؟! باور كن همينم ! قول ميدم نخورمت . خوب شد ؟
    بانوي سرخ : نه خوب نشد .
    چند ثانيه مكث كرد . خواستم براش چيز ديگه اي بنويسم كه ديدم مشغول تايپ كردنه . دستام و روي كيبورد بي حركت نگه داشتم . از ته دل خدا خدا ميكردم كه بيخيال اين بحث شه . دلم نميخواست به هر دليلي آراد و از دست بدم . بودنش بهم حس خوبي ميداد . نوشته هاش روي صفحه اومد :
    آراد : آخرين سوالم و ميشه بپرسم ؟
    قلبم تو سينه لرزيد . چرا آخرين ؟ چرا اينجوري گفته بود ؟
    بانوي سرخ : آخرين سوال ؟! بپرس .
    آراد : اصلا تو از من خوشت مياد ؟
    نگاهم روي مونيتور موند . دستام عصبي توي هم گره ميخورد . نوشتم :
    بانوي سرخ : خوب معلومه تو دوست خوبي هستي .
    آراد : نگفتم دوست خوبي هستم يا نه . گفتم از من خوشت مياد يا نه ؟
    چند لحظه مكث كردم . دوباره نوشت :
    آراد : ببين من ازت خوشم اومده . با اينكه نديدمت ولي احساس راحتي ميكنم باهات . وقتي خوشحالم يا ناراحتم ترجيح ميدم با تو حرف بزنم . مني كه از چت و اينجور چيزا بيزار بودم به خاطر تو كل روز بارها و بارها به مسنجرم سر ميزنم . حالا هم دلم ميخواد رابطم و باهات بيشتر كنم . حالا بگو توام از من خوشت مياد يا نه ؟
    بانوي سرخ : سوالات هي داره سخت تر ميشه .
    آراد : طفره نرو . آره يا نه ؟
    بانوي سرخ : من اخلاقت و دوست دارم .
    آراد : آره يا نه ؟
    بانوي سرخ : فقط همين و بلدي بگي ؟
    آراد : دلم نميخواد پيچونده بشم . اگه راهمون جداست همين جا بهم بگو .
    بانوي سرخ : من جواب سوالت و نميدم .
    آراد : باشه ميخواي بهت زمان بدم ؟
    بانوي سرخ : نميدونم .
    آراد : من نميدونم و آره برداشت ميكنم . ميتوني فكر كني ببيني واقعا از من خوشت مياد يا نه . منتظر جوابت ميمونم . فعلا .
    اين و گفت و سريع رفت . نميدونم چرا اينجوري برخورد ميكرد . نميخواستم بهش وابسته بشم . من فقط يه تصوير مجازي ازش داشتم . حتي زيادم نميشناختمش ! خدايا بايد چه جوابي بهش ميدادم آخه ؟! نفس عميقي كشيدم و مسنجر و بستم .
    نه من شبیه تــو ام..
    نه تو شبیه
    مــن..
    حـرف هایت را با کسـی بزن که با جغرافیـای کلماتـت آشــناست
    کسـی که می توانــد
    وقت هایــــــی که شبیه یک کــــوه یخـــــــی می شوی
    آفتابــی شود و آبـــت کند...
    آرام ...آرام....
    بعد چکـه چکه هایـت را که لیــز می خورنـد
    و می آیند پایین با انگشــت بسراند لای موهایــت..
    کسـی که می داند وقت هایــی که سکـــــوت می کنـی
    یعنی حـــرف هایت
    جایی گیـــــر کرده اند
    و میتواند دســت دراز کند
    و آنهمه کلمـه ی بازیگـــوش را بگذارد توی دهانـــت ...
    !!


  21. 4 کاربر پست Nazlii عزیز را پسندیده اند .

    fereshteh (07-14-2013),M O Z H G A N (07-17-2013),آساره (06-13-2013),حسین24 (06-26-2013)

صفحه 1 از 4 123 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
تارنماي ايران پرديس با لطف و ياري خداي مهربان در سال 1386 تاسيس شد.روز به روز که از عمر ايران پرديس ميگذشت دوستان زيادي به جمعش محلق شدند و تا به امروز مخاطبان زيادي از اين تارنماي کاملا فارسي استفاده ميکنند ايران پرديس با پشت سر گذاشتن فراز و نشيب زياد و با عنايت خداو لطف بيکرانش امروزه توانسته در پنجمين جشنواره رسانه هاي ديجيتال عنوان برترين انجمن گفتگوهاي پارسي را کسب کند انجمن هاي ايران پرديس امروزه با هدف خدمت رساني به يکي از بزرگترين انجمن هاي ايران و پر مخاطب ترين انجمن هاي دنياي مجازي تبديل شده و اميدوار هست با همين هدف هم به جايگاه اصلي و واقعيش دست يابد.

اکنون ساعت 13:03 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.

ایمیل پست الکترونیکی مدیریت سایت : iranpardis.com@gmail.com
شماره سامانه پیامک : 30005604500000