هموطن گرامی به برترین انجمن گفتگوی پارسی در پنجمین جشنواره رسانه های دیجیتال خوش آمدید.
برای عضویت در سامانه پیامکی انجمن ایران پردیس کافیست کلمه ozve رو به یکی از شماره های اختصاصی 5000206070600 یا 30005604500000 ارسال کنید

تبلیغات ایران پردیس
تبلیغات ایران پردیس تبلیغات ایران پردیس
+ ارسال موضوع جدید
صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 20

موضوع: سیـــگار شکـــلاتی | هما پور اصفهانی

  1. Top | #1



    تاریخ عضویت
    Sep 2013
    شماره عضویت
    150630
    محل سکونت
    اصفهان
    سن
    23
    نوشته ها
    22
    پسندیده
    28
    مورد پسند : 206 بار در 23 پست
    میزان امتیاز
    0

    Icon6 سیـــگار شکـــلاتی | هما پور اصفهانی

    بسم الله الرحمن الرحیم
    آغاز می کنم با یاد خدا و با مدد مولا علی (ع)
    :دوستانه نویس:
    سلام ...

    سلام به همه همراه های عزیز و دوست داشتنی و گلم ...
    بعد از نوشتن هفت رمان قبلی (قرار نبود، توسکا، جدال پر تمنا (سجاده و صلیب)، افسونگر، تقاص، روزای بارونی، هدف برتر) اونقدر تجربه دارم که بدونم وقتی قلم دست می گیرم باید چی بیارم روی کاغذ که نه تنها قلب خودم که قلب تک تک خواننده هام رو به زنجیر بکشه و نه تنها اونا رو که حتی خودم رو پا به پاش بکشونه ...
    تعریف از خود نیست ... تعریف از تجربیاتیه که برای به دست آوردن قطره قطره اش به شماها ... به منتقد های عزیزم که بدون کینه و از روی خیر خواهی رمانامو نقد کردن، مدیونم ...
    اما اینبار ... خواستم متفاوت باشم ... متفاوت تر از همیشه ...
    خواستم دینم رو به قلمم و به خواننده هام ادا کنم ...
    بیشتر از همه به قلمم ... این قلمی که می دونم تقدس داره ... الان دیگه خیلی خوب می دونم هر چیزی رو که بنویسه و چه روی کاغذ بیاره چه روی صفحه های ورد ... چه لمس قلم توی دست باشه چه لمس دکمه های کیبورد ... هر چی که باشه مسئولیت داره! پس چه خوب که آدم حرف داشته باشه برای گفتن و بنویسه از چیزایی که واقعی تر باشه ...

    می خوام با رمان جدیدم همه توانم رو توی نوشتن به اجرا بذارم ... هر چیزی که تو این یکی دو ساله یاد گرفتم ... می خوام از فانتزی نویسی و صرفا جهت سرگرمی و باری به هر جهت بودن فاصله بگیرم ... می خوام برسم به جایی که برام رسالته!

    خیلی فکر کردم ... فکر ... فکر ... یه ایده می خواستم، یه ایده که بتونه ذهنم رو ببره به اون سمتی که مقصدشه ... اما نبود ... چیزی به ذهنم نمی رسید که بتونه همه چیزایی که ذهن من می خواد رو همزمان داشته باشه ... هر سوژه ای که داشتم شاید فقط یه کم از اون چیزی که مد نظرم بود رو پوشش می داد ... پس صبر کردم ... صبر کردم تا بالاخره سوژه رو گرفتم ... سوژه خام و ابتدایی از خودم نبود ... یکی از بچه های گل که متاسفانه اسمشو از یاد بردم ازم خواست چنین چیزی بنویسم و من اون لحظه ترسیدم ... نوشتن از چنین چیزایی که یه جورایی تابو محسوب می شه کار هر کس نیست ... ترسیدم از دردسرهای بعدش ... خواستم به کل بیخیالش بشم ... اما نشد! پس روی اون سوژه کار کردم ... اول به نظر ساده می یومد ... اما اینقدر تغییرش دادم تا تبدیل شد به سیگار شکلاتی ...
    اون سوژه ساده اینقدر پیچ در پیچ شد که گاهی خودم هم توی پستوهای گاه تنگ و تاریک و گاه روشن و نورانیش گم می شدم و برای پیدا شدنم به این در و اون در می زدم ... درست مثل شکافتن اتم!
    توی این راه مهسا و سحر عزیزم ... دوستای گلم ... دو تا از بهترین منتقدای نود و هشتی بهم کمک کردن ... راه رو بهم نشون دادن و با هم ساختیم سیگار شکلاتی رو .... سخت بود ... بعضی شبا تا صبح بیدار می موندیم و روی سوژه کار می کردیم ... تحقیق می کردیم ... پرس و جو می کردیم ... اما بالاخره تکمیل شد و پایه های اصلی داستان ریخته شد ...
    مونده جزئیات که اونو من باید با قلم خودم تا جایی که می تونم اصولی پیش ببرم و شرمنده هیچ کس نشم ... نه دوستانی که کمکم کردن و نه خواننده های عزیزم ...

    نکات اساسی:
    ******اگه دنبال یه رمان فقط برای سرگرم شدن هستین (چیزایی مثل افسونگر، قرار نبود) این رمان رو نخونین ... چون براتون مطلوب نیست اما اگه می خواین با من و دانسته های جدید من و مشکلات اجتماعمون همگام بشین بسم الله ... خوندن سیگار شکلاتی رو بهتون توصیه می کنم ...

    *****شخصیت های این رمان فرقای اساسی دارن با همه رمان های قبلی من ... شخصیت های دختر قبلی نیم بیشترش از شخصیت خودم شکل می گرفت، و پسرهای داستان ها از کسانی که توی دور و اطرافم دیده بودم و یا شنیده بودم ...
    ****اما این رمان ... شخصیت هاش سخت ساخته شدن ... ذهنیتاشون احساساتشون عقایدشون سخته ... باید درکشون کنیم ... باید اونا رو حس کنیم و باهاشون هم گام بشیم ... ازتون عاجزانه تقاضا می کنم این رمان رو پا به پای من بخونین ... منتظر پی دی اف شدن رمان نشینین ... همزمان با من بخونین ... درک کنین ... حس کنین ... همراه بشین با شخصیت هام ... و نقدش کنین ... برای پست به پستش نیاز مند نقد های پر بارتون هستم ... خودتون رو لحظه به لحظه جای شخصیت های رمان من ... جای تک تکشون بذارین ... به جای اونا تصمیم بگیرین و ببینین تا چه حد حق رو بهشون می دین ...
    سعی کردم هیچ کدوم از شخصیتام سیاه نباشن و هیچ کدوم هم سفید نباشن ... مثل همه آدما ... اون آدم بد بده هم شاید عاشق مادرش باشه! شاید بمیره واسه بچه ش ... شاید با دیدن یه شاخه گل زیبا به وجد بیاد ... و اون آدم خوب خوبه شاید گاهی عصبی بشه ... داد بزنه ... توهین کنه ... نگاهش بلغزه ... شاید!!! پس هم گام باشین ... پست به پست ...


    ***برای خط به خط این رمان تحقیق کردم، پرس و جو کردم و چیزی که می خوام بنویسم هیچیش باری به هر جهت نیست ... همه بر اساس واقعیته ... پس خواهشمندم ازتون وقتی قصد نقد دارین مطلع باشین و نقد کنین ... به شنیده هاتون اکتفا نکنین ... من تحقیق کردم و به نتایجی رسیدم که تو رمان خواهید دید ... پس اگه قصد کردین تحقیقات منو نقد کنین شما هم تحقیق کنین و بهم با علت و منظق بگین که اشتباه می کنم و چنین چیزی نیست ... من هم به دیده منت قبول می کنم یک دنیا هم ممنونم ... اما در غیر اینصورت از نقد کردن خودداری کنین ...

    **سر بزنین به صفحه نقد ... نقد بچه های دیگه رو بخونین ... بعضاً جواب من رو هم بخونین ... ولی برای زیاد شدن تعداد پستای خودتون نقد بیجا نکنین ... از نقدایی که نقد شما هم هست تشکر کنین ... به هم امتیاز بدین و برای هم حرمت قائل بشین ... برای همدردی کردن با شخصیت ها یا زدن حدس و گمان هاتون پروفایل منو انتخاب کنین نه صفحه نقد رو ... برای سوال هاتون هم همینطور ... من با دیده منت همه رو جواب می دم ... چون این رمان عزیز ترین رمان منه و من همه جوره براش وقت می ذارم ... همینطور برای خواننده هاش ... هر چیز غیر از نقد توی صفحه نقد اسپم محسوب می شه و فکر می کنم تا الان همه این رو متوجه شدین ...
    * چیزی غیر از این نمی تونم در مورد داستان بگم ... چون همه داستان بر اساس هیجان نوشته می شه ... پس تا آخرین لحظه خوندنش باید توی هیجان و ندونستنش غرق باشین ...

    نکته 1: داستان رو دارم برای رنج سنی بالای شونزده می نویسم ... قلمم کاملا با رمان های دیگه فرق داره ... توصیفات اصولی تر شده ... شخصیت ها پخته تر هستن ... پس خواهشمندم سنین زیر شونزده از خوندن رمان خودداری کنن ...

    نکته 2: کپی کردن داستان برای هر جایی اعم از سایت های رمان نویسی و وبلاگ ها و ... مجاز نیست ، پیگرد قانونی هم داره ... مزمئن باشین با مدیرای عزیز هم هماهنگ می کنم که در صورت مشاهده چنین چیزی گزارش کنن.

    نکته 3: در صورت امکان هر شب پست می ذارم ...

    مشاوران عزیز:

    مشاورین حقوقی:

    shadi 936
    Arezoo250
    @razie@
    0sara
    مشاورین در روند سوژه:
    *mahsa*
    SahariX
    Mojtaba4870

    تمامی شعرهایی که توی رمان ازش استفاده شده از این کتب هستن:
    زیبای اساطیری (نیلوفر لاری پور) ، لبخند شیرین فرهاد (صابر قدیمی)

    خلاصه:

    پاکت سیگار ... ضربه ای به زیر پاکت ... بالا پریدن یک نخ سیگار از جلد زرورقی ... آن را با دو انگشت بیرون می کشد،
    می گذارد کنج لبش و با آتشی که سرد تر از آتش جهنم زندگیش است روشنش می کند، همزمان پک می زند ... عمیق ... با همه رگ و پی تنش ... سر سیگار سرخ و داغ می شد و قلب او آبی و خنک ... طعم گسش اول حنجره اش را خراش می دهد و بعد از آن قلبش را در هم می فشارد، ***** شکلاتی سیگار دهنش رو خوش طعم میکند اما همزمان طعم تلخ دود اخمهایش را در هم می کشد ... اما چیست این لذتی که باعث می شود پک دوم را محکم تر بزند و خط اخمی بین پلک هایش بنشاند؟ بوی شکلات داغ اطرافش را پر می کند، همان بویی که سالهاست اتاقش را عطر آگین کرده ... همان بویی که سالهاست همراه عطرهایش شده ... باز هم پکی دیگر و باز اسیر لذت می شود ... در این لذت کسی را سهمیم نمی کند مگر کسی که لذت کشیدنش را چشیده باشد و درکش کند! پک بعدی را لطیف تر می زند و باز هم توی ذهنش ... نه توی واقعیت ... فریاد می زند: «آهای شما! شما که نمی دانید من کیستم، چیستم، در ذهنم در دلم چه می گذرد چرا ادعایتان می شود؟!! فکر می کنید هر چه زندگی را تلخ تر کنید بر من سخت تر می گذرد؟ سخت در اشتباهید ... زندگی من تلخ است اما به تلخی یک پک سیگار ... تلخ و پر از لذت که حاضر نیستم در آن سهیمتان کنم ... این تلخی و آن لذت همه متعلق به من است ... تا آخرین لحظه زندگیم» اوست شاه جوانمردی که هرگز و هرگز با ناجوان مردی کسی را روی کرسی قضاوت نمی نشاند ... اما سالهاست خودش را روی کرسی نشانده اند و دم به دم حکم اعدامش را می دهند ... طناب به دور گلویش حلقه می کنند ... جانش را از حنجره اش بیرون می کشند و لحظه آخر دستور ایست می دهند ... عفوش می کنند ... اما باز فردا روز از نو روزی از نو ...
    *
    دیدمت .... آویزان ... با پاهای کبود ... روحت آزرده بود، روح پاکت را به سلاخی کشیدند، طاقت نیاوردی، پس جسمت را نیز آزرده ساختی تا ببری از این دنیا ... بریدی اما پس من چه؟! من چه کنم بی تو وقتی بی تو بودن را یاد نگرفته ام! تو می دانی که بی تو هیچ نیستم اما می بری. از من و از هر چه که تو را نابود کرد ... پس نابود می کنم ... نابود می کنم هر آنچه نابودت کرد ... محکم بودن را یادت ندادم ... شکستی ... پس می خواهم جای تو هم محکم باشم ... جای تو هم زندگی کنم و ببرم نفس کسانی را که نفست را بریدند ... می خواهم زن نباشم ... می خواهم یک تنه مبارزه کنم ... برای تو ... برای خونی که در تنت منجمد شد و جانت را گرفت ... منی که شاهزاده بودم ... منی که خالص بودم ... حال به خاطر تو و بازگردان آرامشت، می خواهم اسیر باشم و ناخالص ...

    سیگار شکلاتی انتظار شما رو می کشه ...


    خدایا ... چه ساختن هایی که منو سوخت و چه سوختن هایی که منو ساخت! خدایا ... به من فهمی بده که از سوختنم ساختنی آباد بجا بمونه.

  2. 15 کاربر پست هما پور اصفهانی عزیز را پسندیده اند .

    ally (09-13-2013),Ayhan AZ (09-13-2013),cussed (09-13-2013),Dirya_Del (09-13-2013),do0rsa (09-13-2013),fereshteh (09-15-2013),kiarash (09-13-2013),L e i l a (09-13-2013),M O Z H G A N (09-14-2013),mah_sa (09-13-2013),Maryam (09-13-2013),Nazaniin (09-14-2013),Nazlii (09-13-2013),R A H A (09-13-2013),زوشا (09-13-2013)

  3. Top | #2



    تاریخ عضویت
    Sep 2013
    شماره عضویت
    150630
    محل سکونت
    اصفهان
    سن
    23
    نوشته ها
    22
    پسندیده
    28
    مورد پسند : 206 بار در 23 پست
    میزان امتیاز
    0

    پیش فرض

    مقدمه:



    سیگار شکلاتی روایتگره داستان یه مرده ... یه مرد خسته و تنها ... بریده از همه و چنگ انداخته به دنیا برای نجات خودش از هر سقوطی ... نه تنها خودش ... که هر کس دیگه ای که شاید مبتلا بشن به دردی که اون کشیده و چشیده ... با سلول به سلول تنش .... با ذره ذره و قطره قطره خونش ... می خواد ریسمانی باشه برای بالا کشیدن هر کسی که تو قعر چاه تنهایی و ضلالت فرو می ره ... حتی اگه باعث بشه خودش سقوط کنه ...
    با صدای بی صدا

    مث یه کوه بلند

    مث یه خواب کوتاه

    یه مرد بود یه مرد

    با دستهای فقیر

    با چشمهای محروم

    با پاهای خسته

    یه مرد بود یه مرد

    یه مرد بود ... یه مرد که همه ازش بریدن و اون هم داره می بره از همه ... تنها کسی که همدمش مونده و ولش نمی کنه حتی اگه مرد بخواد تنهاش بذاره تنهائیه ... اما خوب می دونه می رسه روزی که این تنهایی ها برن کنار و خورشید زندگیش طلوع کنه ...
    شب، با تابوت سیاه
    نشست توی چشمهاش
    خاموش شد ستاره
    افتاد روی خاک
    سایه اش هم نمیموند
    هرگز پشت سرش
    غمگین بود و خسته
    تنهای تنها

    خیلی ساله که تنهاست ... خیلی ساله که خو گرفته به شرایطش ... به سکوتی که توش غرقه و اینقدر دور و برش غرق سکوت شده که نفس کشیدن براش سخت شده و عنقریبه که رهسپار دنیای دیگه بشه ... اما لبخند از لبش نمی ره ... همیشه می خنده ... می خنده تا بلکه .... بلکه! دنیا به روش بخنده ... همه کسایی که میشناسنش به صبوریش غبطه می خورن ... به شجاعتش و به خنده همیشه آویزون کنج لبش ... غریبه ها براش آشنان و آشناها غریبه تر از صد تا غریبه ...
    با لبهای تشنه
    به عکس یه چشمه
    نرسید تا ببینه
    قطره، قطره
    قطرهٔ آب، قطرهٔ آب

    اون می گرده و می گرده ... با پای برهنه ... توی کویر تشنه ... کویر تشنه قلبش که انگاری توش فرو رفته یه دشنه ... می دونه ... خوب می دونه که آخر راهش ... وقتی به هدفش برسه ... وقتی بی هدف بشه ... پوچ می شه ... و چقدر شیرینه به نظرش این پوچ شدن ... این هیچ شدن ... نیست شدن ... فدا شدن در راه هدف ... هدفش فدا شدنه ... می خواد فدا بشه تا دیگه نذاره کسی مثل خودش فدا بشه ... می خواد درک کنه و نذاره کسی مثل خودش از درک نشدن زجر بکشه ... روح خودش که نابود شده ... می خواد جلوی نابود شدن روح های دیگه رو بگیره ...
    در شب بی تپش
    این طرف، اون طرف
    میافتاد تا بشنفه
    صدا؛ صدا ...
    صدای پا، صدای پا ...

    *
    و داستان من صدای پای یک زنه ... زن که نور آسمونه ... زن که نور کهکشونه ... زن که آفریده شده برای محبت کردن ... برای نوازش ... زن که ظریف آفریده شده تا ظریف بمونه ... تا ببخشه و نشون بده بخشش چقدر آسونه ... از جنس غرور نیست ... از جنس محبته ... از جنس خاک و پر از بی آلایشی ...

    تو روشن می کنی خورشیدو هر روز
    تو هر شب توی جلد ماه میری
    بگیر دستامو محکم تا نیفتم
    زمین میلرزه وقتی راه میری

    زنی که توی عنفوان جوونی ... توی روزایی که هم سن و سال هاش به فکر جدیدترین مارک لوازم آرایش و مدل لباس و هزار هزار هزار چیز دیگه هستن تصمیم می گیره مرد باشه ... تصمیم می گیره از چیزی که اونو ضعیف نشون می ده فاصله بگیره ... بره به سمت قدرت ... بره به سمت هر چیزی که اونو به خواسته اش می رسونه ... زنی که خسته می شه از محبت ... و وقتی زن ... لطافت ... پاکی ... بخواد از جنس مهربونی نباشه دیگه چیزی ازش باقی نمی مونه ...

    دلم با خنده تو گرم میشه
    تو روزایی که دنیا سرد باشه
    تو رو حس میکنم میفهمم اینو
    یه زن میتونه گاهی مرد باشه

    زنی که آفریده شده تا دنیا رو پر از آرامش کنه ... حالا نیاز داره کسی به خودش آرامش رو تزریق کنه ... که کسی باشه تا شونه های پر دردش رو عمیق فشار بده و هر دردی که روی اون شونه های نحیفه رو برداره ... زن حتی اگه خودش بخواد ... حتی اگه به جبر زمونه تصمیم بگیره زن نباشه ... توی یه شکاف کوچیک زندگی ... همین که حس کنه کسی بهش نیاز داره باز زن می شه و سرشار از محبت ... حتی اگه از احساساتش سال ها و قرن ها فاصله گرفته باشه ... این غریزه یک زنه ...

    نمی ترسم از اینکه پیر میشیم
    از اینکه زندگی بی مکث میره
    تموم ساعتا تسلیم میشن
    کنار تو زمان برعکس میره

    تو چشمات عکس یه دنیا میفته
    تو اون چشمای ناز مثل شیشه
    مراقب باش پلکاتو نبندی
    حواسم با یه چشمک پرت میشه

    زن داستان من خالی اما سرشاره از احساسه ... قوی اما ضعیف و شکننده است ... مهربون اما خشن و پردرده .. سنگ صبور اما لبریز از درد و دله ... قلب زن من شکسته و اینه زمانی که یه زن تصمیم می گیره مرد باشه و یک تنه بره به جنگ زمونه ...
    **
    با مرد تنهای قصه یه وجه تشابه داره ... هر دو آماده فدا شدن و منتظر اونن ... این آرزوی هر دوی اونهاست ...

    خدایا ... چه ساختن هایی که منو سوخت و چه سوختن هایی که منو ساخت! خدایا ... به من فهمی بده که از سوختنم ساختنی آباد بجا بمونه.

  4. 10 کاربر پست هما پور اصفهانی عزیز را پسندیده اند .

    ally (09-13-2013),Dirya_Del (09-13-2013),kiarash (09-13-2013),L e i l a (09-13-2013),M O Z H G A N (09-15-2013),mah_sa (09-13-2013),Maryam (09-13-2013),Nazlii (09-13-2013),R A H A (09-13-2013),زوشا (09-13-2013)

  5. Top | #3



    تاریخ عضویت
    Sep 2013
    شماره عضویت
    150630
    محل سکونت
    اصفهان
    سن
    23
    نوشته ها
    22
    پسندیده
    28
    مورد پسند : 206 بار در 23 پست
    میزان امتیاز
    0

    پیش فرض

    پست اول داستان ... که مشتق شده از چند پسته! خواستم اول داستان خوب توی اون غرق بشین ... همراه بشین ... بفهمین ... شخصیتای عزیز من نیاز دارن به اینکه فهمیده بشن ...

    با نام خدا


    ---------------------


    پست اول:

    - اوففف دستت درد نکنه داداش شهراد ... حال دادی *** ...
    شهراد پوزخند زد، از لب تخت بلند شد. دستمالی که مخصوص پاک کردن دستاش بود رو از توی کیفش بیرون کشید و انگشتای بلند اما پینه بسته اش رو یکی یکی روی دستمال کشید، بعد کف دستش و بعد هم کل دستش رو با وسواس پاک کرد ... بعد از کارش فقط دوست داشت دوش بگیره ... باید تا رسیدن به خونه صبر می کرد. کمربند شلوارش رو که روی صندلی کنار تخت امید بود، برداشت و توی بندینه های شلوارش یکی یکی و با صبر فرو کرد ... از گوشه چشم نگاش افتاد به امید ... ریلکس ترین مشتریش ... ل*خ*ت مادرزاد روی شکم افتاده بود روی تخت و قرمزی بدنش نشون می داد که هنوز درد ضربه ها توی بدنش هست ... اما این کارش بود ... براش اهمیتی نداشت که مشتری ها درد می کشن یا نه، اصلا هم مهم نبود درش براشون همراه لذته یا نه! خودشون می خواستن، پس مسلما دوست داشتن ... به شهراد چه! ... کمربندش رو کشید و شکمش رو داد تو و سگک کمربند رو بست ... صدای امید بلند شد، نصف صورتش روی بالش بود و حرفاش نصفه نیمه توی دل بالش فرو می رفت :
    -وای خدا مردم از خوشی ... شهراد من تو رو نداشتم چی می شد واقعا؟!
    باز پوزخند زد ... رفت سمت کنسول بزرگ کنار اتاق ... کارش رو بلد بود ... اینقدر اومده بود و رفته بود که خبره شده بود ... کیف پول رو برداشت ... طبق معمول پول خوردهای کیف امید دست مزد اون می شد ... دو تا ده هزاری ... بقیه پولاش چک پول های پنجایی و صدی و حتی پونصدی بود ... نمی دونست این قشر مرفه بی درد این پول ها رو از کجا می یارن! البته در مورد امید که مطمئن بود باد آورده است ... بابای کارخونه دارش بود که شب به شب جیب پسرش رو پر از پول می کرد که مبادا جایی کم داشته باشه ... دو تا ده هزاریش رو برداشت ... برای امید اصلا هم مهم نبود هفته ای سه روز شهراد رو دعوت کنه خونه اش و حسابی از خجالت خودش در بیاد ... امیدی که تموم دغدغه زندگیش پایین تنه اش و بعدش رو فرم موندن هیکلش و عوض کردن رنگ به رنگ ماشینش و ددر رفتن با دوستاش بود ... واسه اش چه فرقی داشت هفته ای شش تا از این ده هزاریای سبز خوشگل از کفش بره ... اصلا به چشمش هم نمی یومد ... شهراد پولشو برداشت چپوند توی کیف پول قهوه ای خودش ... هدیه تولدش ... هه! تولد ... خنده اش گرفت ... کیفو دوباره چپوند توی جیب پشت شلوار جینش و از روی همون کنسول کلاه کاسکت بزرگ سفیدش رو برداشت ... صدای امید دوباره بلند شد، اما اینبار نزدیکش شده بود ... چون از نزدیکی صدا جا خورد چرخید ... امید همونطور *** پشت سرش ایستاده بود ... نفسشو فوت کرد و صورتشو برگردوند ...
    - هی پسر تا کی می خوای خودتو توی اون باشگاه قدیمی تلف کنی؟!! بابا تو با این هیکل با این قیافه ... جون مادرت اذیت نکن شهراد ... بیا تو باشگاه خودم ... کار خودتو بکن ... پورسانتش هم پنجاه پنجاه ... می دونم از هیربد شصت چهل می گیری ... بابا بیا پیش من پنجاه پنجاه ... تازه مزیتای دیگه هم داره ... می دونی که از توی باشگام چند تا مدل دادم بیرون تا حالا؟!! تازه خیلی هاشون فقط واس خاطر هیکلاشون بوده ... قیافه ها شبیه چلغوز یا کریم! تو که دمت گرم ....
    خندید ، بی صدا فقط در حد نشون دادن دندوناش، کلاشو زد زیر بغلش و راه افتاد سمت در ... امید پوف کرد ... انتظاری جز این برخورد از شهراد همیشه خونسرد و کم حرف نداشت ... خم شد حوله سفیدی از روی تخت برداشت، پیچید دور خودش و رفت توی سالن ... شهراد جلوی در داشت کفششو می پوشید ... سیریش شد :
    - شهراد لج نکن ... بابا تو با هنر پنهانی که داره می تونی بترکونی ... داداش چرا اینقدر لجبازی تو! پسر هم اینقدر لجباز ... بیست و هفت سالته ها! نمی خوای یه تحولی به وجود بیاری؟ دو ساله تو هیربدی ... خوب لامصب اینقدر رو اون هیکل کار کردی که فقط بری خونه مردم واسه خاطر ...
    شهراد رفت بیرون و در رو بهم کوبید ... گوشش از حرفای امید پر بود ... توی حیاط بزرگشون با دیدن ماشین مشکی و قرمز امید که جدیداً برای رالی خریده بود پوزخند زد ... اگه امید جوون بود پس شهراد چی بود؟! اما این چیرا براش مهم نبود ... آپاچی 180 زرد رنگش کنار ماشین امید پارک شده بود ... رفت به طرفش، سوئیچشو از جیب شلوارش کشید بیرون، قبل از اینکه سوار بشه باید در رو باز می کرد، کلاهشو گذاشت روی موتور و خواست بره سمت در که یه لنگه از در دو لنگه سیاه رنگ باز شد و آندیا اومد تو ... توجهی نکرد ... نگاه آندیا که به شهراد افتاد همونجا کنار در سیخ ایستاد ... یه دستشو دور کلاسوری که تو دستش بود محکم کرد و با دست دیگه اش در رو بست ... شهراد با دیدن اندیا، خیالش از بابت در راحت شد، سوار شد و روشنش کرد و گاز داد ... آندیا که سکوت شهراد رو دید، خودش سریع گفت:
    - سلام آقا شهراد ... دارین می رین؟!!
    خندید ، از همون خنده های بی صدای دندون نما و گفت:
    - نه دارم می یام ...
    دست خودش نبود ... تو خونش بود سر به سر دختر جماعت بذاره ... درست مثل شمیم ... آندیا ولی هول شد و گفت:
    - اوا خوب پس بفرمایید داخل ... لابد امید منتظرتونه ...
    پوزخندشو جمع کرد، جدی شد و گفت:
    - می شه اون در رو باز کنی؟!
    تو دلش اضافه کرد لطفاً اما به زبون نیاورد ... آندیا حسابی گیج شده بود ... اگه شهراد اومده بود کجا داشت می رفت اگه می خواست بره پس چرا گفت اومدم؟ شهراد که منگی آندیا رو دید موتورش رو خاموش کرد، روی جک ثابتش کرد و راه افتاد سمت در ... از اول هم باید خودش می رفت و به دختر جماعت رو نمی انداخت. آندیا با ترس یه قدم رفت عقب ... شهراد خندید ... این دختر کوچولوی دبیرستانی ازش می ترسید ... تو دلش اضافه کرد:
    - بهتر بذار بترسه بلکه سرش رو به باد نده ... البته اگه اونم مثل خیلی های دیگه بفهمه من چی کارم ترسش می ریزه و بهم به عنوان کبریت بی خطر نگاه می کنه ...
    آندیا با اون مانتو شلوار سورمه ای گوشه ای ایستاده بود و به شهراد نگاه می کرد ... بازم محو قیافه جذاب شهراد شده بود ... بازم حسرت خورد که چرا یه کم بزرگتر نیست؟ بازم آه کشید که چرا باشگاه دخترا و پسرا تو ایران مختلط نیست؟ اینقدر تو فکر فرو رفته بود که وقتی به خودش اومد از شهراد فقط یه دود سفید اگزوز باقی مونده بود و یه در باز خونه ... بازم گند زده بود ... پا کوبید روی زمین و رفت سمت در که ببندتش ...
    ***

    جلوی مجتمع صبا ترمز کرد، کلاه رو از سرش برداشت ... داشت از گرما هلاک می شد ... دستی توی موهای پر پشتش کشید و از روی موتور اومد پایین ... ریموت کوچیک رو از توی جیبش در آورد ... نگاهی به نمای ساختمون پنج طبقه روبروش انداخت ... آجرنما بود ... آجرای کرمی ... مخلوط شده با سنگ های سبز تیره براق ... رنگ سبز دوست داشت ...متاسفانه!!! با ریموت در پارکینگ رو باز کرد ... در نرده ای سفید ذره ذره باز شد ... صبر کرد تا در نصفه باز بشه ... از همون گوشه هم می تونست بره تو، اما عجله ای برای زود رسیدن نداشت ... باز دست کرد توی جیبش و چوب قهوه ای سیگارش رو کشید بیرون ... گذاشت گوشه لبش و با دندون جویدش ... در نصفه شده بود ... با پای پیاده موتور رو از رمپ پایین برد و توی قسمت نرده ای کوچیکی که مخصوص موتور و دوچرخه بود پارکش کرد ... از گوشه چشم نگاهی به جایگاه ماشین ها انداخت ... پژو پارس سفید رنگ آقای شاهد سر جاش پارک بود ... این نشون می داد پدرش خونه است ... پوفی کرد و چوب سیگار رو گاز گرفت ... کلاهشو زیر بغل زد و رفت سمت در زرشکی آسانسور ... دکمه اش رو زد و منتظر ایستاد ... سابقه نداشت وقتی می خواست سوار آسانسور بشه آسانسور توی طبقه های پایین باشه ... همیشه توی طبقه پنجم گیر بود ... صدای ماشینی رو از پشت سرش شنید که از رمپ پایین اومد ... مهم نبود کیه ... یه چشمش به شیشه مستطیلی قسمت وسط بالای در آسانسور بود که کی نور اتاقک آسانسور رو می بینه ... یه چشمش هم به فلش روی دکمه کنار در که کی به سمت پایین سبز می شه؟! بالاخره سبز شد ... لبخند زد ... درست همون لحظه دستی نشست سر شونه اش، کاملاً بی اراده با یه حرکت گارد گرفت. دست طرف رو از روی شونه اش گرفت و سریع چرخید طوری که دست طرف پیچ خورد ... صدای داد مردی که دست روی شونه اش گذاشته بود بلند شد:
    - آخ آخ شهراد وحشی دستمو شکستی!
    شهراد سریع دست مرد رو توی دستش گرفت و با خنده گفت:
    - اِ دایی شما بودین؟! ببخشید ... می دونین که ...
    دایی دستشو از دست شهراد بیرون کشید، ماساژش داد و گفت:
    - بله می دونم ... نشد یه دفعه من تو رو سورپرایز کنم ... دفعه دیگه با اسلحه ازت پذیرایی می کنم ...
    شهراد خندید و گفت:
    - چه عجب از این طرفا!
    - عجب به جمالت اومدم باباتو ببینم ...
    بالاخره مستطیل شیشه ای روشن شد، شهراد در آسانسور رو باز کرد کنار ایستاد، سلامی نظامی داد و گفت:
    - هرچند با تاخیر ... اما بفرمایید خواهش می کنم ...
    دایی با محبت دست روی شونه شهراد گذاشت و هر دو وارد اتاقک شدن ...
    - چه خبر پسر؟!
    شهراد چوب سیگاری که توی دستش گرفته بود و فشار می داد رو توی جیبش برگردوند، دکمه چهار رو فشار داد و گفت:
    - سلامتی دایی جان ...
    دایی اخمی کرد و گفت:
    - با منم آره ...
    هر دو مرد خندیدن و شهراد گفت:
    - نفرمایید ...
    - باشه به وقتش می فرمایم ...
    باز شهراد خندید، اتاقک که ایستاد شهراد کنار ایستاد و گفت:
    - بفرمایید دایی ...
    دایی رفت بیرون و به دنبالش شهراد ... کریدور بیست متری خلوت بود ... صدا از هیچ کدوم شش واحد طبقه چهارم در نمی اومد ... شهراد کلیدش رو در آورد، رفت سمت در و گفت:
    - فقط امیدوارم بابا روی دنده خوبش باشه ...
    در رو باز کرد و وارد راهروی سرامیکی جلوی در شد، دایی هم پشت سرش اومد تو. دو مرد هنوز حتی کفش هاشون رو هم در نیاورده بودن که صدای داد آقای شاهد خونه رو برداشت:
    - زن! به این تنه لش بگو، کفشاشو دم در در بیاره ... راه نیفته با کفش بره تو اتاقش ... اینبار با کمربند ...
    شهراد خندید و آروم گفت:
    - گویا روی دنده خوبش نیست!
    دایی با خشم دستی به ریش های جو گندمیش کشید و زیر لب گفت:
    - لا اله الا الله ...
    شهراد با همون خنده کنج لبش، دستی روی سه ستاره بزرگ سر شونه دایی کشید و گفت:
    - بفرمایید تو جناب سرهنگ ... می دونین که این چیزا طبیعیه!
    دایی با خشم و صدای فرو خورده گفت:
    - آخه تا کی شهراد؟!
    شهراد دیگه توجهی نکرد، کفشاشو در آورد و یه راست وارد دستشویی شد ... دستشویی درست جلوی در ورودی و انتهای راهروی دو متری جلوی در بود ... سمت راستش آشپزخونه اپن و بعد از اون پذیرایی پنجاه متری خونه قرار داشت ... وسط پذیرایی ، درست سمت چپش هم یه راهرو می خورد و دو تا اتاق خواب قرار داشت ... یکی اتاق شمیم، اون یکی اتاق آقای شاهد و خانومش ... اتاق شهراد هم کوچیکترین اتاق خونه بود ... آخر پذیرایی سمت چپ یه راهروی دیگه بود ... آخر راهرو اتاق ده متری شهراد و سمت راستش حموم قرار داشت ... صدای گپ و گفتگوی دایی رو با آقای شاهد شنید ... جوراباشو در آورد و انداخت توی دستشویی ، آب رو باز کرد روش، دمپایی های بزرگ سورمه ای مخصوص خودش رو پا کرد. کلاً توی اون خونه همه چیزش مخصوص بود! با شلنگ دستشویی پاهاشو شست، سفت و محکم ... وقتی خیالش راحت شد که پاهاش خوش بو شده، رفت سر وقت دستشویی. جورابای سفید رنگش خوب خیس شده بودن، با همون مایع دستشویی یه کم مشتش داد و وقتی اثری از لک روشون ندید آب کشید و گوله شون کرد کنار دستشویی، دست و صورتش رو هم شست و خشک کرد. بعد از اون، آب جورابا رو گرفت و توی دست مشتشون کرد. دمپایی هاشو اریبی کنار دیوار در آورد که آب توشون بره و رفت از دستشویی بیرون. دمپایی های رو فرشیش توی جا کفشی کنار در بود، روی پا دری ایستاد و با پای دراز شده دمپایی ها رو از توی جاکفشی بیرون کشید، با یه پرش پرید سمتشون و پوشیدشون ... بعد با خیال راحت راه افتاد سمت پذیرایی، مامانش توی آشپزخونه مشغول فراهم کردن وسایل پذیرایی از دایی بود ... خم شد از روی اپن و داخل ظرف میوه سیبی برداشت، بلند گفت:
    - سلام مامان خانوم ...
    همونطور که انتظارش رو داشت هیچ جوابی دریافت نکرد، در ازاش صدای آقای شاهد رو شنید که گفت:
    - خانوم اون میوه ها رو دوباره بشور ...
    دستش مشت شد، فکش هم منقبض ... دایی داشت منفجر می شد، اما با نگاه شهراد خودش رو کنترل کرد و باز دستی به ریشش کشید ... شهراد گازی به سیب زد و رو به آقای شاهد گفت:
    - سلام آقای شاهد ...
    خیلی وقت بود باباش رو بابا صدا نمی کرد ... با جیغ شمیم بیخیال نگاه چپ چپ آقای شاهد چرخید. شمیم پیچیده توی چادر سفید رنگ نمازش از اتاق بیرون پریده و یه راست شیرجه زد سمت آغوش داییش که به روش باز شده بود ... دایی با عشق پیشونی شمیم رو بوسید و گفت:
    - قبول باشه خانوم دکتر ...
    شمیم غش غش خندید و گفت:
    - وای دایی دلم براتون یه ریزه ... یه چیکه ... قد سوراخ جوراب مورچه شده بود ...
    شهراد با لبخند به شمیم نگاه می کرد، شمیم سنگینی نگاشو حس کرد، سرشو بالا گرفت و برعکس برخورد سرد بابا و مامانش گفت:
    - سلام داداش ...
    - سلام به روی ماه نشسته ات ... کسی با چادر نماز می یاد از اتاق بیرون؟
    سنگینی نگاه آقای شاهد رو که حس کرد، نگاش کرد، معنی نگاشو دیگه خوب می فهمید. این نگاه غضبناک یعنی خاک بر سر توی بی حیای بی دین و ایمون! نصف توئه! یاد بگیر!
    شهراد می دونست اگه یه کم دیگه بمونه جلوی خواهرش تحقیر می شه، و این اصلاً چیزی نبود که دلش بخواد. پس گازی به سیبش زد و بعد از عذر خواهی از داییش راهی اتاقش شد. قصد داشت اول از همه دوش بگیره ... پس لباسی که قصد داشت بعد از حموم بپوششه رو ولو کرد روی تخت خواب فلزی یه نفره اش و بعد از برداشتن تن پوشش از اتاق خارج شد و یه راست رفت توی حمام ... زیر دوش همیشه دچار یه رخوت خاص و حس سبکی می شد ... برای همین هم بعد از کارش حتماً دوش می گرفت ... حتی اگه شده فقط سه دقیقه! سه دقیقه زیر آب ... زیر پاکی مطلق ...



    از حموم که بیرون اومد بدون اینکه راهشو به سمت پذیرایی کج کنه یه راست رفت توی اتاقش ... کلاه حوله رو کشیده بود روی سرش ... انگشتشو از روی حوله کرد توی گوشش و چند بار محکم تکون داد که آبهای گوشش بیاد بیرون ... چراغ گوشیش روی میز تحریرش که میز کامپیوترش هم بود، چشمک می زد و این نشون می داد اس ام اس داره ... همینطور که با یه دست از روی کلاه حوله آب موهاشو می گرفت با دست دیگه اس ام اس رو باز کرد ...
    - شکلات تلخ ... هیربد ... باتر فلای ... لک پرس ...
    لبخند نشست کنج لبش ، کد رو وارد کرد و جواب داد:
    - سیگار شکلاتی ... مشتری خوبیه ...
    سند کرد و گوشی رو انداخت روی میز ... تند تند موهاشو خشک کرد و رفت سمت در، اول قفلش کرد که یه موقع شمیم بی هوا نیاد توی اتاق، بعد حوله رو از تنش بیرون کشید و آویزون چوب لباسی کنار اتاق کرد ... رفت سمت لباسا ... شورت تامی سفیدش رو با لبه های قرمز و سورمه ای برداشت و پوشید ... صدای اس ام اس گوشیش بلند شد ... خیز گرفت سمت گوشی ...
    - شکلات تلخ ... موفق باشی ...
    لبخند زد و گوشی رو گذاشت سر جاش ... مشتری براش جور شده بود اونم از نوع فرد اعلاش ... این که قبل از اومدن مشتری خبرش بهش می رسید مدیون ذکاوت خودش بود ... شلوار گرمکن سورمه ایشو برداشت و پوشید ... رفت جلوی آینه قدی اتاق ... از قیافه اش بیزار بود .. به صورتش نگاه نکرد ... طبق معمول همیشه ... اما هیکلش رو دوست داشت ... نگاهی به شکم هشت تیکه اش انداخت ... فیگور گرفت ... کل عضله هاش برجسته شدن و بهش اعتماد به نفس دادن ... دستکش های بوکسش رو دستش کرد و رفت سمت کیسه بوکس مشکی که از سقف آویزون کرده بود ... مشت زد ... به کیسه بوکس ... اما توی ذهنش به دهن سپهر ... مشت زد ... به کیسه بوکس ... اما توی ذهنش پای چشم امیر ... مشت زد ... به خاطراتش ... مشت زد به کوه یخی قلبش ... مشت زد ... به حرفای پدرش ... مشت زد ... به قهر مادرش ... مشت زد ... به آینده سیاهش .. مشت زد به گذشته کورش ... مشت زد ... زد ... زد ... اینقدر که آروم بشه ... بتونه بخنده ... بازم بتونه بخنده ... خسته شد ... دستکش ها رو در آورد و پرت کرد گوشه اتاق ... رفت سمت هالترش ... دو تا وزنه بیست کیلویی انداخت اینطرف اونطرفش و مشغول شد ... عضله های جلوی بازوش باد می کردن ... می زدن بیرون و بر می گشتن ... دستش رو که خم می کرد داد عضله ها در می اومد ... دستشو که راست می کرد عضله ها کش می یومدن ... و باز روز از نو روزی از نو ... ستش رو تکمیل کرد ... سه تا هشت بار ... هالتر رو هم گذاشت کنار اتاق ... دمبل های ده کیلوییشو برداشت ... مشغول شد ... پشت بازو ... دستاشو می برد بالا ... همزمان می آورد سمت پایین ... کنار بدنش زاویه نود درجه می ساخت ... می برد عقب و باز کنار بدنش نگه می داشت ... وقتی داد عضله هاش بلند شد و حس کرد عضله هاش دارن می سوزن دمبل ها رو سر جاشون برگردوند ... چشم گردوند روی پوستر های اتاقش ... روی هیکل بی نقص مرحوم روح الله داداشی ... روی قوی ترین مردان جهان و برترین فیت نس کار ها ... فقط هجده سالش بود که دیوار اتاقش رو پر کرد از پوستر مردای قوی هیکل و چیزی نگذشت که خودش هم شد یکی از اونا ... سیستمش رو روشن کرد ... کد عبور داد ... وارد شد ... فایل موسیقی مورد نظرش رو باز کرد ... کنترل ای زد و همه رو با هم انتخاب کرد ... اینتر رو کوبید و کشوی میز رو باز کرد ... یه بسته کاپتان بلک از داخل باکس دوازده تایی بیرون کشید ... بازش کرد ... ضربه زد زیرش ... یه نخ به بیرون سرک کشید ... با دو انگشت گرفتش، گذاشت گوشه دهنش ***** شیرینش رو زبون زد . فندکش رو از لب میر برداشت و روشنش کرد ... دهنش طعم گس گرفت ... زیر سیگاریشو برداشت ... دود رو فرستاد بیرون ... ولو شد روی تختش ... زیر سیگاری رو درست پایین تخت جایی که دستش از تخت آویزون می شد قرار داد که خاکستر سیگارش بریزه توی زیر سیگاری ... بوی شکلات اتاق رو برداشت ... پک دیگه ای زد ...
    - تکیه کردم بر وفای او غلط کردم ، غلط
    باختم جان در هوای او غلط کردم، غلط
    عمر کردم صرف او فعلی عبث کردم ، عبث
    ساختم جان را فدای او غلط کردم ، غلط
    شعر وحشی بافقی ... صدای محسن چاووشی ... چه دنیایی براش می ساخت ... اون قدر که باز ذهن سرکشش شاعر می شد ... شاعر می شد و شعر میگفت ... و باز هم فقط برای خودش ... برای دلش ... برای دلی که دیگه دل نبود ... به یاد پدری که دیگه پدرش نبود ... به یاد پدری که فروختش ... به یاد پدری که برای عقایدش حرمت قائل نشد ... زمزمه کرد:
    - من مرد می شم از درد
    من مرد می شم از دود
    وقتی به جای دستات
    سیگار مرهمم بود
    سکوت کرد ... پک زد ... دود رو فرستاد بیرون ... به سقف سفید اتاقش خیره شد ... بدنش کوفته بود ... بی حال بود ...
    دل به داغش مبتلا کردم خطا کردم ، خطا
    سوختم خود را برای او غلط کردم ، غلط
    اینکه دل بستم به مهر عارضش بد بود بد
    جان که دادم در هوای او غلط کردم ، غلط
    پوزخند زد ... ذهنش که سرکش می شد درست مثل این بود که یه نفر بگیره قلقلکش بده ... خنده اش می گرفت ... بعضی وقتا از زور درد به شعر رو می آورد و اینقدر ذهنش می گفت و می گفت و می گفت تا آروم می شد ... الان هم از همون روزا بود ... یاد سیبی افتاد که ظرف برداشت ... صدای پدرش ... اون نجس بود! باید اینو حداقل خودش قبول می کرد که برای اون خونواده نجسه ... پک زد به سیگارش ... یادش افتاد به سیزده سالگیش ... وقتی که برای اولین بار از فشار فکرای عذاب آورش دست توی جیب باباش کرد و اولین نخ سیگار رو کش رفت و اسم سیگاری رو به جون خرید ...
    - از پاکت تو جیبت
    منم سیگاری شدم
    سرفه عذابم می ده
    بدم می یاد از خودم
    اون موقع خونواده اش رو داشت ... محبتشون رو داشت ... چی شد که توی هفده سالگی همه چی خراب شد؟! چی شد که همه فهمیدن چیزی رو که نباید می فهمیدن ... چی شد که سپهر و امیر نارو زدن؟ هر چند که جوونمردی از اول هم تو خونشون نبود ...
    از بــرای خــاطــر اغــیـار خــوارم مــی کــنـی
    من چه کردم که اینچـنین بـی اعتـبـارم می کنی
    روزگـاری آنـچـه با مـن کـرد اسـتغنـای تـو
    گر بگـویـم گـریـه هـا بـر روزگـارم می کنـی
    دلش تنگ بود برای نوازش دستای مامانش ... برای نگاه پر افتخار پدرش ... برای بوسه زدن روی دستای پدرش و بغل کردن و چرخوندن مامانش دور خونه ... دلش تنگ بود برای داشتن خونواده ... اما همه رو از دست داده بود و دیگه فرصتی برای داشتنشون نداشت ... اون خودش رو فدا کرده بود ... از بچگی فدا شدن روی پیشونیش حک شده بود ... حالا چی کار می کرد با دل تنگش؟! این رو نمی دونست ...
    تو حسرت یه بوسه
    تو حسرت یه لبخند
    دستای بی روح تو
    روحمو از خونه کند
    نشست لب تخت ... سیگارش تموم شده بود ... توی زیر سیگاری خاموشش کرد ... سرشو گرفت بین دستاش ... موهاش روی پیشونیش ریخته بودن ... کاش قیافه اش قشنگ نبود ... کاش از بچگی زبون زد خاص و عام نبود ... کاش تو دلبرو نبود ... کاش ....
    از بــرای خــاطــر اغــیـار خــوارم مــی کــنـی
    من چه کردم که اینچـنین بـی اعتـبـارم می کنی
    پدرش قاضی نا مردی بود ... بی دفاع حکم صادر کرد ... شهراد به خودش اومد و دید محکومه ... حبس ابد ... چی می تونست که بگه؟! چی داشت که بگه؟! اون هر چی هم که بود پسر اون مرد بود ... نباید این قدر بی انصافانه طرد می شد ... نباید ...
    - تلخی کام دنیا
    هر لحظه رو لبامه
    آغوش سرد کوچه
    لبریز رد پامه
    همیشه خندیده بود ... همیشه ... اما دوست نداشت جلوی شمیم هم تحقیر بشه ... دوست نداشت حرفای زشت پدرش رو شمیم بشنوه و روح لطیفش خراش برداره ... همیشه می گریخت ... می گریخت که شمیم نشنوه ... اما چه می کرد روزایی رو که همه فامیل جمع بودن و پدرش برای جمع کردن آبروی خودش اون رو جلوی همه بی آبرو می کرد ... ترجیح می داد تو هیچ مهمونی نباشه ... همه فکر کنن شهراد مرده ...
    - سوی بزمت نگذرم از بس که خوارم کرده ای
    تا نداند کس که چون بی اعتبارم کرده ای
    نا امیدم بیش از این مگذار خون من بریز
    چون به لطف خویشتن امیدوارم کرده ای
    سیلی خورد ... حرف ها شنید ... سیگار کشید ... خندید ... ترجیح داد سکوت کنه و بخنده ... این شد راه دفاع براش ... آخرین بیت ها توی ذهنش شکل گرفت ...
    - نخواستی و ندیدی
    سیگار منو کشیده
    بابا همیشه اخم و
    بابا فقط ، کشیده ....
    خندید ... مثل همیشه خندید ... خالی شده بود ... خودش رو حسابی خالی کرده بود .... از جا بلند شد ... صدای شمیم رو می شنید ....
    - داداش ... ناهار ....
    خدایا ... چه ساختن هایی که منو سوخت و چه سوختن هایی که منو ساخت! خدایا ... به من فهمی بده که از سوختنم ساختنی آباد بجا بمونه.

  6. 8 کاربر پست هما پور اصفهانی عزیز را پسندیده اند .

    ally (09-13-2013),kiarash (09-13-2013),L e i l a (09-13-2013),M O Z H G A N (09-14-2013),Maryam (09-13-2013),Nazlii (09-13-2013),R A H A (09-13-2013),زوشا (09-13-2013)

  7. Top | #4



    تاریخ عضویت
    Sep 2013
    شماره عضویت
    150630
    محل سکونت
    اصفهان
    سن
    23
    نوشته ها
    22
    پسندیده
    28
    مورد پسند : 206 بار در 23 پست
    میزان امتیاز
    0

    پیش فرض

    از جا بلند شد، تی شرتش رو با یه تی شرت مشکی و سفید عوض کرد، باز مثل احمق ها اول دوش گرفته و بعد اینقدر ورزش کرده بود که بدنش خیس و چسبنده شده بود ... باید دوباره می رفت دوش می گرفت و باز دری وری های باباشو به جون می خرید ... از اتاق که رفت بیرون، راهروی سه متری رو که طی کرد، سفره رو پهن شده کف خونه دید. باباش بالای سفره نشسته بود و داییش دست راستش ... شمیم هم کمک مامانش تند تند وسایل رو از لب اپن بر می داشت و توی سفره می چید ... با دیدن شهراد ایستاد و گفت:
    - همون که دوست داری داداش...
    شهراد لبخندی تحویلش داد و نشست سر سفره ... شمیم هم دیس برنج رو که روش پر شده بود از زعفرون وسط سفره گذاشت و نشست کنار شهراد ... از پارچ آب لیوانی برای خودش ریخت و لاجرعه سر کشید، چند قطره ته لیوان موند. لیوان رو گذاشت کنار دستش که وقتی باز تشنه شد از همون آب بخوره ... لیوان دهنی دوست نداشت ... شهراد هوس کرد سر به سرش بذاره ... اخم و تخم آقای شاهد هم چندان براش مهم نبود ... عادت کرده بود، هم اون به باباش و هم باباش به اون ... عاشق این بود که خواهر کوچولوشو بچزونه! هر چند که خیلی هم کوچیک نبود! سوم دبیرستان بود ... لیوان آب شمیم رو برداشت و به سرعت همون چند قطره رو پاشید روی صورتش ... جیغ شمیم بلند شد و شهراد قهقهه زد ... صدای لا اله الا الله آقای شاهد و خنده های دایی هم بلند شد ... شمیم پرید روی پاهای شهراد و انگشتش رو برد سمت صورتش ... شهراد خودشو کشید کنار و گفت:
    - نکن شمیم!
    ولی شمیم از رو نرفت و انگشت اشاره اش رو توی چال گود سمت چپیه شهراد فرو کرد ... شهراد نمی تونست خنده اش رو جمع کنه که چالش هم محو بشه و شمیم دست برداره ... از حرکتش بیشتر خنده اش می گرفت ... خود شمیم هم یه چال کوچولو داشت، سمت راست صورتش بود ... اما محو و کم عمق ... برعکس شهراد که هر دو طرف لپش چال داشت اون هم به چه عمقی!!! بالاخره با تشر آقای شاهد شمیم از روی پای شهراد بلند شد و گفت:
    - دمت گرم داداش ... خیلی وقت بود تو چاله ات فرو نرفته بودم ... یه بهونه دادی دستم ...
    شهراد خندید و خواست برای خودش برنج بکشه که داد آقای شاهد در اومد ...
    - خانوم بشقاب این پسره کو؟!!
    مامانش نگاهی به شمیم انداخت، شهراد سر به زیر شد ... شمیم از جا پرید و رفت توی آشپزخونه ... چیزی طول نکشید که با بشقاب ملامین لب پریده نارنجی رنگ و لیوان همرنگ و قاشق و چنگال مخصوص شهراد برگشت ... می دونست چرا داداشش محکومه به جدایی ... اما باور نمی کرد ... باورش نمی شد ... اصلا باورش نمی شد چنین چیزی وجود داشته باشه، چه برسه به اینکه یکی از اون موجودات عجیب و غریب هم توی خونه خودشون زندگی کنن ... هر چی هم که بابا اینو می گفت شمیم باور نمی کرد ... از گوشه چشم نگاهی به شهراد انداخت ... خبری از ناراحتی توی صورتش نبود، برعکس داشت با اشتهای هر چه تموم تر غذا می خورد، بشقاب نارنجیشو تا لب پر از برنج سفید لنجان کرده بود و از توی بشقاب خورش مخصوص خودش چند قاشق لب پر بامیه روی برنجش ریخته بود و داشت دو لپی می خورد ... خنده اش گرفت! اصلاً کی شهراد رو ناراحت دیده بود؟!! این بشر همیشه خونسرد و خندون بود ... دیده بود مواقعی رو که بابا داد می کشید و شهراد می خندید و می رفت توی اتاقش ... مامان پشتش رو می کرد بهش و شهراد می خندید و حرف خودش رو بهش می زد ... خیلی وقتا شهراد با مامان درد دل می کرد ... می دونست مامان به همه حرفاش گوش می کنه، اما جواب نمی داد ... یاد روزی افتاد که مامان از بعدش با شهراد قهر کرد ... روزی که فهمید شهراد چی کار کرده!... ایستاد جلوی شهراد ... دستاشو بالا برد ... این طرف اونطرف صورتش گذاشت ... صورت پسرشو قاب کرد و با چشمای لبریز از اشکش و صدای لرزون و بغض آلودش فقط تونست بگه:
    - آره شهـــــراد؟
    و شهراد تو سکوت سرشو انداخت پایین، مامان شکست ... له شد ... نابود شد و اینو همه فهمیدن ... بعد از اون قهر کرد ... کم حرف شد ... با شهراد اصلاً حرف نمی زد، ولی حرف زدنش با بقیه هم شده بود در حد چند کلمه ...
    - چی بپزم؟! زیر گازو کم کن! پاشو نمازتو بخون آفتاب زد ... سلام ... به سلامت ... ماست نداریم ... نون نداریم ... پنیر تموم شده ...
    از این دست مکالمات زوری ... همین بیشتر بابا رو جری می کرد ... دادشو در می اورد ... شهراد رو انداخت از خونه بیرون ... ولی شهراد با وساطت دایی برگشت ... با ضربه ای به روی پاش از جا پرید:
    - چته تو کرم ابریشم؟!!
    قیافه در هم کشید و گفت:
    - کرم ابریشم تویی با اون چشات!
    اخمای شهراد در هم شد ... سرشو فرو کرد توی بشقابش و مشغول هم زدن برنج و خورشتش شد ... برنج سفید با آب نارنجی خورش رنگ عوض می کرد و شهراد اصلا انگار توی این دنیا نبود دیگه ... شمیم متعجب با خودش فکر کرد:
    - مگه چی گفتم که ناراحت شد؟!!!
    شهراد و ناراحتی؟! اونم به خاطر یه جمله؟!! اینقدر نگاش کرد تا بالاخره قاشقی غذا به دهن برد و باز لبخند گوشه لبش جا خوش کرد ... نفس آسوده ای کشید و اونم مشغول خوردن شد ... شهراد بقیه غذاشو هم خورد، دستاشو طبقه معمول مالید به شلوارش که اگه چرب شده تمیز بشه، عادتش بود، بعدش از سر سفره بلند شد و گفت:
    - دستتون درد نکنه مامان خانوم ... مثل همیشه عالی!
    اما مامانش حتی سرشو بالا نیاورد که نگاه به چشمای پسرش بندازه ... و شهراد می دونست این سکوت لعنتی روزی شکسته می شه که مامانش نگاش کنه ... یادش بود ... با اینکه دور بود اما خوب یادش بود که مامانش همیشه می گفت:
    - چشمات جادویی توی خودشون دارن که آدمو لال می کنن ... نگران دخترایی هستم که قراره بیان تو زندگیت ...
    و شهراد با خنده می گفت:
    - دخترا؟!!! بیخیال مامان! یه دونه م زیاده ... دختر رو خدا آفریده واسه چزوندن ... من با پسرا بیشتر حال می کنم ...
    و اون روز نفهمیدم چرا مامانش ضربه ای آروم به گونه اش زد و گفت:
    - وای خدا مرگم بده!
    اما الان خوب می فهمید ... آهی کشید و رفت سمت اتاقش ... می خواست بار دیگه دوش بگیره ... شبیه اردک شده بود ...
    همین که رفت توی حموم و در حموم رو بست ، صدای داد آقای شاهد رو شنید:
    - تحویل بگیر خانوم ... پسره روزی دوبار می ره حموم! معلوم نیست تو اون اتاق چه غلطی می کنه! صبح تا ظهر و بعدم عصر تا شب که خونه دوستای گرامیش پلاسه ... اما وقتی هم می یاد خونه انگار هنوز سیراب نشده ... این با خودشم رابطه ...
    داد دایی که بلند شد دوش آبو باز کرد ... یخ بود ... اما برای تن ملتهب شهراد دوا بود ... رفت زیرش و نفسشو حبس کرد ... دیگه صداشون رو نمی شنید ... به این جر و بحث ها عادت داشت ... زیر دوش یهو خنده اش گرفت ... انگار پسر هجده ساله بود که به قول باباش با خودش رابطه داشته باشه ... غش غش خندید ... آینه روبروی دوش چشماشو وسوسه می کرد که خیره صورتش بشه ... اما خودش هم مثل مامانش با چشماش قهر بود ... بعد از دوش گرفتن، حوله شو تنش کرد و زد بیرون ... دایی و بابا داشتن حرف می زدن و شهراد خوب میدونست وقت خوردن چائیه ... رفت توی اتاقش ... تند تند لباساش رو تنش کرد، زد از اتاق بیرون و رفت سمت دستشویی ... شمیم توی اتاقش بود ... وقتی آقای شاهد خیلی شورش رو در می آورد و مثل امروز زیادی گیر می داد و بی حیا هم می شد شمیم قهر می کرد و می رفت توی اتاقش ... وگرنه جاش همیشه جلوی تلویزیون بود ... البته نه اینکه حواسش به تلویزیون باشه! می یومد می نشست جلوی تی وی ، لب تابش رو می ذاشت روی پاش و غرق سایت های اینترنتی می شد ... فقط از اتاق می یومد بیرون که کسی بهش غر نزنه ... شهراد حداقل این مزیت رو داشت که کسی ازش نمی خواست بیاد از اتاقش بیرون ... بدون اینکه به کسی نگاه کنه یه راست رفت توی دستشویی وضو گرفت ، دست و صورتش رو حسابی خشک کرد ... دوست نداشت کسی بفهمه وضو گرفته، بعد دوباره برگشت رفت توی اتاقش ... بحث دایی و باباش در مورد معضلات جدید اقتصادی بود ... براش مهم نبود ... سجاده اش رو پهن کرد کف اتاق ... در اتاقش رو قفل کرد ... البته می دونست کسی نمی یاد توی اتاقش ... شاید دایی که اونم مهم نبود ... گاهی هم شمیم که اونم قهر بود ... اما قفل کرد که غافلگیر نشه ... آقای شاهد اگه می فهمید نماز هم می خونه ، خونه رو تو حلقش می کرد که تو خدا رو به سخره گرفتی ... حوصله بحث نداشت ... همیشه دنبال آرامش بود ... و این دقیقاً چیزی بود که هیچ وقت نداشت ... قامت بست ... نیت کرد ...
    - الله اکبر ...
    دستاشو انداخت و مشغول شد ... تو دل عبادتش فرو رفت ... طوری که اگه اون لحظه باباش پشت در تمام فحش های عالم رو هم بهش می داد اصلا براش مهم نبود ... اون خدا رو داشت ... همیشه خدا رو داشت ... حتی اگه لجن بود! حتی اگه نجس بود! حتی اگه همه چیزهای بد دنیا هم بود باز خدا رو داشت و همین براش بس بود ... بالاترین آرامش رو نماز خوندن و عبادت بهش می داد ... بعد از اون، در مواقعی که نماز های واجبش رو خونده بود و حس متسحب خوندن هم نداشت ، رو می آورد به سیگار و موسیقی و شعر ... نمازش که تموم شد دستاش رو گرفت رو به آسمون نیایش همیشگیشو به لب آورد:
    - خدایا ... چه ساختن هایی که منو سوخت و چه سوختن هایی که منو ساخت! خدایا ... به من فهمی بده که از سوختنم ساختنی آباد بجا بمونه.
    دستشو روی صورتش کشید، مهر بلندشو که از مشهد خرید بود رو بوسید و سجاده اش رو جمع کرد ... همه اشو زیر تخت جا ساز کرد، افتاد روی تخت و چشماشو بست ... می خواست یه کم بخوابه تا برای قرار عصر آماده و قبراق باشه ...

    *****

    - هیـــــــــــن!
    چشمامو باز کردم و به سرعت نشستم ... عرق از سر و صورتم جاری شده بود و باد کولر باعث می شد لرز کنم. از صدای هین گفتن خودم از خواب پریدم و چه خوب که از خواب پریدم ... چه خواب افتضاحی ... بدنم هنوز داشت می لرزید ... روی تخت چمباتمه زدم و زانوهامو بغل کردم ... باز یاد خوابم افتادم ... یاد ساسان یاد بدن کبودش شده اش ... یاد خط به خط نامه اش ... باز بغض کردم ... جیغ کشیده بودم و از خواب پریده بودم اما می دونستم تو اون خونه برای کسی اهمیت ندارم ... بمیرم هم کسی سراغی ازم نمی گیره! چه برسه جیغ بکشم! سرمو گذاشتم روی زانوهای لرزونم و به اشکام اجازه بارش دادم ...
    - چرا رفتی ساسان؟!! چرا بی وفا شدی؟ چرا تنهام گذاشتی؟ ساسان مگه تنهایی منو ندیدی؟ مگه دوستم نداشتی؟ تو که همیشه می گفتی منو از همه تو دنیا بیشتر دوست داری! چرا رفتی ... چرا طاقت نیاوردی؟!!! همه اش تقصیر منه! تقصیر من لعنتی ...
    از جا بلند شدم ... بغض و حرص و کینه توی وجودم بیداد می کرد، حس می کردم رگ و پی تنم کش می یاد! دوست داشتم همون لحظه برم از اتاق کوچیکم بیرون و اولین نفری که اومد سر راهم رو بکشم ... می تونسم ... اینقدر غیظ داشتم ، اینقدر نفرت و کینه داشتم که می تونستم ... رفتم سمت در اما دم در که رسیدم زانوهام سست شد. ایستادم ... دستمو گذاشتم روی دیوار و نالیدم:
    - چی کار می کنی دختر؟!!! چرا گند می زنی به همه چیز؟!!! به ساسان فکر کن، به روح پاک ساسان ... تو نباید احمق بشی ... نباید کنترل احساستو از دست بدی ... باید همیشه آروم باشی و با وقار و خنثی ... تو می تونی ... تو می تونی! به خاطر ساسان ... فقط به خاطر ساسان عزیزت ...
    برگشتم و لب تخت نشستم، صورتمو پنهون کردم بین دستام ... کاش می شد خودمو برسونم بهشت زهرا ... کاش می شد برم درد دل کنم ... برم خودمو خالی کنم ...
    - خدایا چرا من باید اون صحنه رو می دیدم؟ چرا منی که از همه عاشق تر بودم باید جون کندنش رو می دیدم؟ چرا باید اینطوری می شد؟ چرا زودتر نفهمیدم چه دردی داره؟ چرا به دادش نرسیدم؟ چقدر عوضی بودم من!
    باز از جا بلند شدم، کلافه بودم. رفتم سمت پنجره، دو سه تا لامپ پایه بلند با نور سفید اطراف باغ روشن بود، مسیر ماز رو به خوبی می تونستم ببینم ... تو اون باغ بزرگ شاید تنها چیز جالبی که وجود داشت همین ماز بود ... یه ماز پیچ در پیچ که با شمشادهای بلند ساخته شده بود و مخصوص تربیت سگ های وحشی بود ... اینقدر توی اون ماز سگ ها رو می چرخوندن تا راه رو یاد می گرفتن. کم کم تربیت می شدن و از وحشی بودن فاصله می گرفتن، به خاطر وجود این سگ های وحشی که همه شون پشت باغ نگهداری می شدن کسی جرئت نمی کرد پا به باغ و به خصوص اون قسمت باغ که پشت ساختمون اصلی بود بذاره ... نگام رو زوم کردم به سایه بون تعبیه شده وسط ماز ... زیرش مشخص نبود ... درست جایی که مقصد همه سگ ها بود ... اون وسط ... یه سایه بون زده بودن ... و خوب می دونستم که خونه سگ ها هم همون جاست ... وسط اون ماز پر پیچ و خم ... مطمئن بودم اگه یه روز پا به اون ماز بذارم راه رو گم می کنم ... شمشاد ها بلند تر از قد یه آدم بلند قد بود و هر کس می رفت اون تو مدام توی بن بست های شمشادی گم می شد، آخر هم خوراک سگ های وحشی می شد ... این دلیلی بود که هیچ وقت دلم نخواست رفتن به اون ماز رو امتحان کنم ... هوا گرگ و میش شده بود ... صدای زوزه بعضی از سگ ها شنیده می شد ... دستم رو روی قلب بیچاره گذاشتم، ضربانش هنوز هم نامرتب بود ... دلم تنگ بود برای ساسانم ... عقب گرد کردم و ولو شدم روی تخت، دست بردم زیر بالش و تنها عکسی که از ساسان برای خودم نگه داشته بودم رو بیرون کشیدم ... چشمای خمار آبی رنگش باز آشوب به راه انداختن توی دلم ... پوست سفیدش، لبخند جذاب و دوست داشتنیش ... موهای بورش ... یه کم لپ داشت که همیشه به خاطرش مسخره اش می کردم ... اخرم برای آب کردن اون لپ های ...نفس عمیقی کشیدم و خودم رو با غیظ نفرین کردم:
    - الهی بمیری شاهزاده خانوم ... الهی به بدترین شکل و با ذلالت بمیری اگه نتونی جواب گوی ساسان و درخواستش باشی ...
    آهی کشیدم، دلم پاره پاره بود. از مردن هیچ هراسی نداشتم، اما نه تا قبل از اینکه به هدفم برسم ... برام اهمیتی نداشت که توی این راه چه بلایی سرم بیاد ... باید یه کاری می کردم ... هر کار که شده! اما باید یه کاری می کردم ... بالاخره باید جربزه ام رو به خودم ثابت می کردم ... به خودم و مامان! من می تونم! می دونم که می تونم! سر روی بالش گذاشتم، ساعت رو کوک کرده بودم برای هفت و نیم ، ساعت پنج بود ... زیاد وقت نداشتم. چشمامو بستم و توی دلم اینقدر اسم خدا و ساسان و مامان رو صدا کردم تا خوابم برد ...
    خدایا ... چه ساختن هایی که منو سوخت و چه سوختن هایی که منو ساخت! خدایا ... به من فهمی بده که از سوختنم ساختنی آباد بجا بمونه.

  8. 8 کاربر پست هما پور اصفهانی عزیز را پسندیده اند .

    ally (09-13-2013),kiarash (09-13-2013),L e i l a (09-13-2013),M O Z H G A N (09-14-2013),Maryam (09-13-2013),Nazlii (09-13-2013),R A H A (09-13-2013),زوشا (09-13-2013)

  9. Top | #5



    تاریخ عضویت
    Sep 2013
    شماره عضویت
    150630
    محل سکونت
    اصفهان
    سن
    23
    نوشته ها
    22
    پسندیده
    28
    مورد پسند : 206 بار در 23 پست
    میزان امتیاز
    0

    پیش فرض

    بارها گفتم ... باز هم می گم ... شهراد رو بفهمین ... در موردش قضاوت نکنین ... هیچی نگین فعلا! فقط باهاش همراه باشین ببینین اون داره چی کار می کنه و هدفش چیه ... هدفش رو بفهمین! همین ...

    یک بار دیگه تقاضا می کنم از دوستای کم سن و سال که این رمان رو نخونن ... عاجزانه تقاضا می کنم ... من نمی خوام بعداً هیچ دینی به گردنم باشه با وجد اینکه رمان صحنه های ت-ح-ر-ی-ک کننده نداره اما خوندش اصلا برای سنین پایین مناسب نیست ...

    دوستان من رو مدیون نکنین ...

    ممنون ...


    ساک مشکی بزرگش رو روی دوشش جا به جا کرد و از پله های مر مری سفید رنگ باشگاه پایین رفت ... در شیشه ای رو که باز کرد سالن بزرگ و مجهز باشگاه هیربد جلوی روش نمایان شد. ساکش رو روی دوشش جا به جا کرد و رفت تو ، صدا سلام علیک از هر طرف بلند شد ...
    - سلام شهراد ...
    - سلام استاد!
    - سلام مربی ...
    و یکی دو تا پوزخند:
    - هه ...
    با لبخند جواب همه رو داد ، سیاوش که پشت میز نشسته بود سرش رو از توی مانیتور بیست و هفت اینچ روبروش بیرون کشید و بلند شد ... شهراد مستقیم رفت به سمتش ... هر دو دستاشون رو مشت کردن و کوبیدن به هم ...
    - بالاخره اومدی پسر؟! من باید برم جایی ... کلی صبر کردم تا بیای ... باشگاه دستت سپرده ...
    شهراد سری جنبوند و همینطور که با نگاش افراد توی باشگاه رو بالا و پایین می کرد تا بفهمه کی هست کی نیست، گفت:
    - باشه برو به کارات برس من هستم ...
    سیاوش با خوشحالی گرمکنش رو از پشتی صندلی گردانی که روش نشسته بود برداشت و گفت:
    - دمت گرم داداش ...
    بعد هم ضربه ای سر شونه شهراد زد و به سرعت از پله های باشگاه بالا رفت ... صدای موسیقی خارجی کر کننده بود ... شهراد پوفی کرد و راهی اتاق رخت کن مربی ها شد ... سمت چپ اتاق کمد های قدی قرار داشت و کمد شماره دوازده متعلق به شهراد بود ... توی اتاق کسی جز خودش و کاوش یکی دیگه از مربی ها نبود ... کاوش با دیدنش خودشو ول کرد روی نیمکت های جلوی کمد ها و همینطور که بند کفش هاش رو می بست گفت:
    - بـــــه سلام! چطوری آقا شهراد؟!
    شهراد رفت سمت کمدش و گفت:
    - نوکر داداش ...
    همزمان ساک ورزشیش رو انداخت روی زمین و در کمدش رو با کلیدی که همیشه همراش بود باز کرد ... کاوش از جا بلند شد سر جا مشغول در جا زدن شد و گفت:
    - شهراد بچه ها گیر دادن واسه کلاس هیپ هاپ ... چی کاره ای؟
    زیپ گرمکن مشکیشو باز کرد ... گرمکنش رو در آورد و انداختش داخل کمد ...
    - چی بگم؟!! اینجا یه باشگاه ورزشیه! جای این قرطی بازی ها نیست ... اگه گیر بدن و باشگاهو ببندن حاج یونسی چوب تو آستین همه مون می کنه.
    - خوب تایم کلاس رو می ذاریم واسه شبا بعد از تایم باشگاه ... دوزاده تا یک ... چطوره؟
    تی شرتش رو هم در آورد و شوت کرد توی کمد ... یه آستین حلقه ای جذب سفید ساده از توی ساکش درآورد و گفت:
    - باید با خود حاجی صحبت کنی ... من حرفی ندارم ...
    - اگه حاجی رو راضی کنم یکی از تایمای کلاس رو بر می داری؟! من دو روز بیشتر تو هفته نمی تونم! اینا هم می گن باید سه روز در هفته باشه ...
    - کی اینقدر پیله کرده؟!!
    - این مرتیکه ... قیافه اش شبیه کش تمبون می مونه! یارو که خیلی مایه داره دائم تو باشگاه پلاسه ... اتفاقا الان هم هست ... خودش و رفیقش ... می گه ***** داریم می خوام کلاس بذارم و از این چیز شعرا ... اما مبلغ پیشنهادیش توپه! من اگه خونه مون مکان بود واسه این کار می بردمش خونه ... خصوصی دوبله پاش حساب می کردم **** عمه اش خنک بشه ... اما حیف که نمی شه!
    دست شهراد وسط کار پوشیدن آستین حلقه ایش تو هوا خشک شد ... اما سریع به خودش اومد، لباسش رو پوشید و گفت:
    - حاجی رو راضی کن ... هستم ...
    - دمت گرم مشتی ...
    شهراد پوزخند زد و شلوارش رو کشید پایین ... کاوش نگاهی به ساق و رون پر عضله شهراد انداخت و گفت:
    - خاک بر سرت!
    شهراد شلوارکش رو از توی ساک برداشت پوشید و گفت:
    - خاک بر سر عمه ت ...
    کاوش خنده اش گرفت و گفت:
    - د آخه دیوث !
    اینو که گفت دیگه نتونست چیزی بگه ... پوفی کرد و رفت از سالن رخت کن بیرون ... شهراد هم ساکش رو پرت کرد توی کمد ... قمقمه آبش رو برداشت، در کمد رو بست و راهی سالن تمرین شد ... روی تردمیل ها چهار نفر همزمان داشتن می دویدن ... برای گرم کردن خودش رفت سمت دوچرخه ... همین که داشت از جلوی اون چهار نفر رد می شد یکیشون محکم ضربه ای به باسنش زد و همزمان هر چهار نفر غش غش خندیدن ... شهراد برگشت سمتشون ... لبخند زد ... بعد هم چشمکی نثار مردی که بهش ضربه زده بود کرد و رفت سمت دوچرخه ... هنوز درست و حسابی شروع به پا زدن نکرده بود که صدای اردلان لبخند محوی نشوند روی لبش:
    - وای سلام عزیزم!!! چطوری تو؟!! دلم برات یه ریزه شده بود بلا گرفته! چرا دو روزه جواب میس کالا و میسیجامو نمی دی هانی؟! خیلی نگرانت شده بودم ... کم مونده بود پاشم بیام دم خونه تون ... اما از بابات می ترسم ... هنوز یادم نرفته سری قبل چه جوری جیزم کرد ... مرتیکه خجالت نمی کشه با اون قدش و اون سیبیلاش سر من داد می زنه! ایشششش ....
    شهراد سریع لبخندش رو جمع کرد ... یه تای ابروش رو بالا فرستاد و چرخید سمت اردلان ... اردلان قری به سر و گردنش داد صورتش رو برد جلو ... آروم گونه شهراد رو بوسید و بلند گفت:
    - اومممم چه افتر شیو خوش بویی زدی **** من! تو همین جوری نفسی ... نیاز به این کارا نیست! خودم تنهایی دورت بگردم الهی!
    شهراد اشاره ای به دوچرخه کناریش کرد و گفت:
    - بپر پا بزن اردلان ... امروز خیلی تمرین داریم ...
    همزمان سرش رو چرخوند سمت دستگاه باتر فلای ... طرف حسابی مشغول بود ... اردلان با ناز و عشوه نشست روی دوچرخه و گفت:
    - کوفت بگیرن با این باشگاهشون! چقده این صندلی های دوچرخه هاش سفته! آدم دردش می گیره ...
    بعد سرش رو چرخوند سمت شهراد و گفت:
    - بگذریم نانا ... تو تعریف کن ... کجا بودی؟! دو روز بود نمی یومدی باشگاه !
    شهراد نفس گرفت و گفت:
    - مشتری خصوصی داشتم ... نمی رسیدم ...
    اردلان بیخیال رکاب زدن از دوچرخه پیاده شد ... با اون نیمه تنه شکلاتی رنگی که تنش کرده بود حسابی مضحک شده بود! به خصوص اینکه هیکلش یه چیزی تو مایه های خود شهراد و پر از عضله بود ... رفت نشست روی صندلی پولینگ جلوی شهراد و پاهاشو انداخت روی هم ... شهراد سرشو کج کرد و نگاش کرد ... همزمان دور و اطراف رو هم می پایید ... با لحن مسخ کننده مخصوص به خودش گفت:
    - عزیز من چش شد؟!!
    اردلان قری به سر و گردنش داد ... دست به سینه نشست و گفت:
    - حقته باهات قهر کنم!
    شهراد از دوچرخه پایین اومد ... حوله ای که انداخته بود دور گردنش رو برداشت و باهاش عرق گردنشو خشک کرد ، رفت نزدیک اردلان و با صدای بم و خاصش یه کم آروم تر از همیشه گفت:
    - مگه من چی کار کردم عزیز دلم؟!
    همون موقع صدای سرفه ای از کنارش بلند شد ... سرشو چرخوند و با دیدن علیرضا یکی از بچه های باشگاه صاف ایستاد ... علیرضا نگاه پر از انزجاری به اردلان انداخت ... شهراد اخم کرد و گفت:
    - بگو علی ... چیه؟!
    علیرضا نفسشو فوت کرد و گفت:
    - شهراد من تعداد پرس سینه م رو می خوام بیشتر کنم ... ایرادی نداره؟ عضله نمی سوزونم؟!
    شهراد برنامه اش رو از توی دستش کشید بیرون و همینطور که نگاش می کرد گفت:
    - چند کیلو می زنی؟!
    - چهل ...
    - چند تا؟!
    - هر ست دوازده تا ...
    - دوازده تا کافیه ...
    - خوب خسته م نمی کنه بیشتر می تونم بزنم!
    برنامه رو بهش پس داد ... ضربه ای به عضله روی سینه اش کوبید و گفت:
    - هر وقت دیدی یه حرکت رو می تونی زیاد تر از ستت انجام بدی وزنه ت رو بیشتر کن! تعداد رو که ببری بالا عضله ت می سوزه ... پروتئین هم یادت نره ...
    علیرضا سری تکون داد و گفت:
    - باشه ... مرسی ...
    همینطور که داشتن ازشون فاصله می گرفتن صدای دوست علیرضا رو شنید:
    - تو چرا مربیتو عوض نمی کنی؟! مگه کاوش و سیاوش نیستن؟! چرا می ری با این مرتیکه؟!! تو که می دونی این چی کاره اس؟!
    - می دونم ... اما چاره ای نیست ... کارش حرف نداره مرتیکه ه*م*ج*ن*س*ب*ا*ز ... شش ماهه هفت تحویلت می ده ...
    دوستش با پوزخند گفت:
    - بپا هشت تحویل ننه ت نده! هفت پیشکش!
    اردلان ایشی گفت و زیر لب فحشی داد که فقط خودش شنید ... شهراد دستی به بازوی اردلان کشید و گفت:
    - بزن بریم عزیزم ...
    اردلان از جا پرید ... دستی توی موهای کوتاه قهوه ای تیره اش کشید و گفت:
    - کجا بریم عسلم؟!
    شهراد اشاره ای به اتاق ماساژ کرد و گفت:
    - اونجا ...
    خدایا ... چه ساختن هایی که منو سوخت و چه سوختن هایی که منو ساخت! خدایا ... به من فهمی بده که از سوختنم ساختنی آباد بجا بمونه.

  10. 8 کاربر پست هما پور اصفهانی عزیز را پسندیده اند .

    ally (09-13-2013),kiarash (09-13-2013),L e i l a (09-13-2013),M O Z H G A N (09-14-2013),Maryam (09-13-2013),Nazlii (09-13-2013),R A H A (09-13-2013),زوشا (09-13-2013)

  11. Top | #6



    تاریخ عضویت
    Sep 2013
    شماره عضویت
    150630
    محل سکونت
    اصفهان
    سن
    23
    نوشته ها
    22
    پسندیده
    28
    مورد پسند : 206 بار در 23 پست
    میزان امتیاز
    0

    پیش فرض

    می خوام یه چیزی بگم ... شهراد من غد و مغروره گاهی ... اما آرتان نیست ...
    مذهبی می شه گاهی اما آراد نیست ...
    احساساتی می شه گاهی و گاهی هم از کوره در می ره ... اما آرشاویر نیست ...
    پخته می شه و مثل یه کوه استوار و مقاوم ... اما دنیل نیست ...
    شهراد من شهراده! تکرار نشده ... نه تنها توی رمانای خودم که جای دیگه هم تکرار نشده و نمی شه ...
    پس بازم می گم ... قضاوت نکنین در موردش ... شهراد همه انرژی منه ... مرد تنهای منه ...
    یه مرد تنهای مثل خیلی دیگه از مردای ایران کشور عزیزمون ... همه عزیزایی که در رویی سینه شون دارن و می خندن ... همه اونایی که می خوان حرف بزن و حرفاشون اینقدر سنگینه که قورتش می دن و می ذارن فقط خودشون رو نابود کنه ... درکش سخته اما ممکنه ...
    همه تون رو دوست دارم ... برای تک تکتون ارزش قائلم ... نظراتتون همیشه برام محترم بوده و هست ...
    مرسی که هستین ...


    اردلان با خوشحالی دو کف دستش رو به هم کوبید و گفت:
    - وای عاشقتم! خیلی وقت بود دستت به تنم نخورده بود ...
    اینو که گفت یکی از دستاشو کشید روی شونه شهراد و چشمک زد ... شهراد لبشو گاز گرفت و آروم گفت:
    - بــــــرو تا کار دستت ندادم تخم سگ ...
    اردلان غش غش خندید و با ناز و قر و قمیش راهی اتاق ماساژ شد ... شهراد نفسش رو فوت کرد و خواست بره به همون سمت که مرتیکه کش تمون رو دید ... از تشبیه کاوش خنده اش گرفت ، پوزخندی زد و خواست از کنارش رد بشه که یارو سریع دستش رو گرفت ... سر جاش ایستاد و با لبخند خاص خودش که هر دو چاله گونه هاش رو به نمایش می ذاشتن چرخید به سمتش و گفت:
    - جانم آقا سالار؟! امری دارید؟!
    سالار ابرویی بالا انداخت و گفت:
    - سرت خلوته امروز؟
    شهراد تو دلش گفت باتر فلای عزیز اومد تو دام! سریع جواب داد:
    - فقط اردی توئه ...
    اردی رو دیگه کل باشگاه هیربد می شناختن ...
    - بفرستش رد کارش ... می خوام امروز دستای جادوئیت رو حس کنم ...
    لبخند کجش نمایان شد ... سعی کرد محوش کنه اما نشد ... به زور دستش رو از توی دست سالار بیرون کشید و گفت:
    - پنج دقیقه دیگه می فرستمش بره ... شما بیا تو ...
    سالار سری جنبوند و گفت:
    - رفیقمم هست ... یه مشت و مال درست و حسابی می خوایما!
    شهراد پوزخندی زد و بعد از تکون دادن سرش رفت سمت اتاق ماساژ ... پس هم باتر فلای بود و هم لک پرس! درست طبق نقشه ... اردلان لباساشو در آورده بود و با یه شورت مشکی خوابیده بود روی تخت مخصوص ... صدای پای شهراد رو که شنید سرش رو چرخوند به سمتش و گفت:
    - اومدی عزیزم؟!!! باز منو منتظر گذاشتی؟!
    شهراد رفت به سمت کمد شیشه ای ... روغن مخصوص ماساژش رو بیرون کشید و گفت:
    - پاشو اردی جان ... تو رو آخر شب ماساژ می دم ... الان مشتری دارم ...
    اردلان از جا بلند شد، از تخت پایین اومد، پا روی زمین کوبید و گفت:
    - اِ ! شهری!
    پوفی کرد و گفت:
    - می دونی که دنبال چیم؟!!
    اردلان چشماشو گرد کرد و با حرص گفت:
    - می دونم ...
    شهراد خونسرد لبخند زد و گفت:
    - دنبال چیم؟!
    - دنبال اینکه یه روز جفتمون از این ممکلت خراب شده بریم و بتونیم با هم ازدواج کنیم ...
    - خوب پس؟!
    اردلان از روی تخت پایین پرید ... رفت سمت لباساش و با غر غر گفت:
    - باید باهات راه بیام و غر نزنم ...
    - آفرین گل پسر!
    اردلان شلوارکش رو پوشید چرخید سمت شهراد ... جلو اومد و دستش رو گذاشت سر شونه شهراد ... توی چشمای هم خیره موندن ... هر دو جدی و با اخم ... شهراد آروم سرش رو تکون داد و به در اشاره کرد ... اردلان نفس عمیقی کشید و گفت:
    - می دونم ... می دونم ... باید بذارم تو کار کنی پول در بیاری بتونی توی اروپا برای جفتمون خونه بخری ... که بعد هم بهمون بچه بدن ببریم بزرگ کنیم ... می دونم! باید پول داشته باشی ...
    هنوز حرفاش تموم نشده بود که در اتاق باز شد و سالار و سهراب دوستش اومدن تو ... اردلان پشتش رو کرد بهشون و سریع رو به شهراد گفت:
    - می دونم که بالاخره از ایران می ریم و با هم ازدواج می کنیم ... می دونم!
    بعد هم چرخید ... بی توجه به نگاه های متعجب و ابروهای بالا پریده سهراب و سالار نیم تنه اش رو از روی چوب لباسی چنگ زد و رفت از اتاق بیرون ... شهراد دستشو آغشته به روغن ماساژ کرد و رو به سالار گفت:
    - بفرمایید ...
    سالار نگاهی به سهراب کرد و گفت:
    - تو برو اول ...
    سهراب شونه ای بالا انداخت ... سه سوت *** شد و با یه شورت برعکس خوابید روی تخت ... شهراد بالا سرش ایستاد و نرم نرم شروع به ماساژ عضله های حساس کرد ... خوب می دونست کجا رو چه وقت و تا چه حد فشار بده ... کجا رو بکشه ... به کجا ضربه بزنه ... کدوم عضله خستگی رو رفع می کنه و کدوم عضله بدن رو شاداب می کنه ... همه رو خیلی خوب بلد بود و برای همین کارش توی محدوده اطراف خودشون معروف بود ... برای همین همه بیخیال ویژگی خاصش می شدن و بدنشون رو بهش می سپردن ... چون دیگه ثابت کرده بود با هر کسی کار نداره و به قول خودش حال نمی کنه! الان همه خوب می دونستن که پارتنرش یا به قول خودشون رفیق فابش اردلانه ... اردلانی که همه عین جزامی ها نگاش می کردن و برای شهراد افسوس می خوردن بابت حروم کردن خودش ... اما شهراد غد بود و یه دنده ... خودش خوب می دونست داره چی کار می کنه و حرف کسی براش پشیزی ارزش نداشت . همینجور که داشت سهراب رو ماساژ می داد منتظر و گوش به زنگ شد ... سالار روی تنها کاناپه اتاق نشست و گفت:
    - چه می کنی آقا شهراد؟! شنیدم کارت حرف نداره؟!
    شهراد پوزخندی زد و سکوت کرد ... سالار نفس عمیقی کشید و گفت:
    - شنیدم خصوصی هم کار می کنی ... درسته؟!
    شهراد سرش رو تکون داد ...
    - کار تو اصلاً چیه شهراد؟! مربی باشگاهی؟! یا ماساژور یا؟
    شهراد زیر چشمی با شیطنت نگاش کرد و گفت:
    - یا چی؟!
    سالار پوزخندی زد و گفت:
    - یه چیزایی راجع بهت شنیدم ... که البت با چیزایی که خودم دیدم می شه گفت هیچ کدومش دروغ نیست ...
    شهراد ضربه ای به کمر سهراب زد که صدای ناله اش بلند شد و گفت:
    - خوب ... که چی؟!
    سالار شونه ای بالا انداخت و گفت:
    - هیچی ... حالا تا بعد ...
    شهراد سکوت کرد ... این یه کار رو خوب بلد بود ... بدون اینکه بفهمه ضربه هاش به بدن سهراب سنگین تر شده بود ، اما انگار برای سهراب اهمیتی نداشت چون با لذت همه اش رو تحمل می کرد ... سالار که قیافه پر از لذت سهراب رو دید جلو اومد و سیلی نه چندان محکم به گونه اش زد ... سهراب که چشماشو با لذت بسته بود یهو از جا پرید و گفت:
    - هان چته؟!
    سالار خنده اش گرفت و گفت:
    - هیچی خوش می گذره؟!
    سهراب باز سرشو روی تخت گذاشت و با لذت گفت:
    - آره بابا! پنجولاش طلاست ... اصن یه جور عجیبی تو فضام ...
    سالار مچ دست شهراد رو که روی شونه سهراب بود گرفت و گفت:
    - خب بسه! بپاش ببینم سهراب ...
    سهراب با اخم نگاش کرد و گفت:
    - بخیل بذار حالمو بکنم!
    - بپاش بهت می گم! اِ ...بَسِته!
    سهراب با آخ و اوخ و آه و ناله بلند شد و کنار کشید ... سالار تند تند لباس هاشو در اورد و دراز کشید روی تخت ... همزمان گفت:
    - ببینم چی کار می کنی شهرادا! خودتو نشون بده ببینم برای کاری که برات در نظر گرفتم مناسب هستی یا نه؟!
    شهراد پوزخند زد و مشغول ماساژ شد ... زیر چشمی دست سالار رو که از تخت اویزون شده بود رو دید که تکون خورد و به سهراب اشاره کرد ... سهراب تند تند لباس پوشید و زد از اتاق بیرون. شهراد بدون اینکه هول بشه یا ذره ای استرس داشته باشه کارشو انجام داد. سالار هم تحت تاثیر دستای شفابخش شهراد سکوت کرده بود. وسط کار وقتی ضربه های محکم شروع شد صدای آه و اوهش بلند شد و همزمان به حرف افتاد ...
    - شهراد اگه ازت بخوام یه روز بری سر وقت یکی از رفیقای من تو خونه اش می ری؟! عاشق ماساژه اما دست هر کسی رو هم قبول نداره ... از قضا از کار خانوما هم اصلاً خوشش نمی یاد ... وگرنه بهترین ماساژورارو براش از تایلند آوردم همه رو پس زد. جنس لطیف بهش حال نمی ده ...
    به اینجا که رسید روی پهلو چرخید و با نگاهی هرزه و شیطان زل زد توی چشمای مخمور شهراد و گفت:
    - می فهمی که ...
    به دنبالش چشمکی زد. شهراد پوفی کرد با دستش اونو خوابوند، چشماشو توی کاسه سرش چرخوند و گفت:
    - اگه بیخیال آخر حرفات بشیم ... برای ماساژ می رم ... کارم همینه ...
    سالار با صدای تحلیل رفته از درد گفت:
    - اوهوم! منم موافقم فعلا بیخیال آخرش، اولشو بچسب! فردا می ری سراغش؟ بهش خبر بدم؟!
    شهراد سکوت کرد. ترفندش همین بود. سکوت برای تشنه تر کردن مشتری. سالار چند لحظه ای سکوت کرد و وقتی دید شهراد هیچی نمی گی پوفی کرد و گفت:
    - پس چرا جواب نمی دی؟!! می یای؟ نمی یای؟ عروس رفته گل بچینه؟
    شهراد پوزخندی زد و گفت:
    - وقتی خواستین برین آدرس رو بذار رو میزم ...
    سالار لبخندی زد و گفت:
    - خوبه ... پسر عاقلی هستی ...
    بعد یه دفعه از جا بلند شد نشست لب تخت و گفت:
    - عاقل تر هم می شی داداش ...
    از تخت پرید پایین و گفت:
    - این همه ساله تو این باشگاهم ... دو ساله می شناسمت! الان تازه فهمیدم نیم عمرم بر فناست که نذاشتم تا حالا مشت و مالم بدی! کارت غوغاست بشر! می دونم رفیقمم خوشش می یاد. خوره این جور چیزاست. تو راس کار خودشی!
    شهراد سری براش تکون داد، همینطور که لباساشو می پوشید گفت:
    - پولشو کجا حساب کنم ؟
    شهراد با سر به سمت در اشاره کرد و گفت:
    - حاجی اومده فکر کنم ... با خودش حساب کنین ...
    - باشه ... فقط یه چیز دیگه ... این کلاس رقصه اوکیه؟
    شونه بالا انداخت، همینطور که دستاشو تمیز می کرد گفت:
    - نمی دونم، اونم باید حاجی اوکی کنه ...
    - ای بابا! حاجی حاجی! حاجی تو مکه حاجیه! این مرتیکه هیز دغل باز کجاش حاجیه؟!! سیبیلشو چرب کنم اوکیه؟!
    شهراد پوزخندی زد و گفت:
    - سیبیلشو چرب کنی صد در صد اوکیه! منم از خدامه، یه پولیم تو جیب من می ره ...
    سالار حریصانه لبخند زد و گفت:
    - اگه رقصتم مث ماساژت خوب باشه می تونم بهت قول یه آینده توپ رو بدم ...

    شهراد ابرویی بالا انداخت و دست به سینه شد. سالار سری براش تکون داد و رفت از اتاق بیرون.
    دوست داشت از خوشحالی بپره بالا مشت بکوبه تو سقف! اما جلوی خودش رو گرفت ... هیچ عکس العملی نباید نشون می داد. هیچی! پس خونسردانه وسایلش رو جمع کرد و از اتاق ماساژ بیرون رفت ...

    خدایا ... چه ساختن هایی که منو سوخت و چه سوختن هایی که منو ساخت! خدایا ... به من فهمی بده که از سوختنم ساختنی آباد بجا بمونه.

  12. 8 کاربر پست هما پور اصفهانی عزیز را پسندیده اند .

    ally (09-13-2013),kiarash (09-13-2013),L e i l a (09-13-2013),M O Z H G A N (09-14-2013),Maryam (09-13-2013),Nazlii (09-13-2013),R A H A (09-13-2013),زوشا (09-13-2013)

  13. Top | #7



    تاریخ عضویت
    Sep 2013
    شماره عضویت
    150630
    محل سکونت
    اصفهان
    سن
    23
    نوشته ها
    22
    پسندیده
    28
    مورد پسند : 206 بار در 23 پست
    میزان امتیاز
    0

    پیش فرض

    در خونه رو با تیک ضعیفی باز کرد و وارد شد ... خونه غرق در تاریکی بود ... آروم نشست روی زمین و بند کفشاشو باز کرد، سعی می کرد کوچیک ترین صدایی نکنه که آقای شاهد بیدار بشه و با داد و هواراش مامانش و شمیم رو هم بی خواب کنه. کفشاشو که در آورد جوراباش رو هم در آورد گوله کرد داخل کفشاش و با کمترین صدای ممکن که اونم از خش خش لباساش تولید می شد رفت توی اتاقش ... آباژور کنار اتاق رو روشن کرد و در اتاق رو بست ... نور های رنگی اتاق رو روشن و خاموش می کردن ...
    - بنفش .... آبی ... سبز ... زرد ... نارنجی ... قرمز ...
    و دوباره از اول ... ساکش رو انداخت گوشه اتاق و با خستگی مشغول تعویض لباسش شد ... با حس ویبره گوشیش توی جیب شلوارش درش آورد و اس ام اس اومده رو باز کرد:
    - شکلات تلخ ... اوضاع روبه راهه؟!
    کد رو وارد کرد ... اس ام اس زد:
    - سیگار شکلاتی ... رو به راهه!
    چقدر دوست داشت یه زنگ به اردلان بزنه و باهاش صحبت کنه ... اما افسوس که نمی شد! بعد از تعویض لباساش داشت ساعتش رو از دور مچش باز می کرد که تقه ضعیفی به در اتاقش خورد ... اول فکر کرد اشتباه شنیده ... برای همینم بی حرکت به در اتاق زل زد ... با شنیدن تقه دوم بی درنگ به سمت در رفت و آروم بازش کرد ... با دیدن شمیم پشت در اتاقش چشماشو از تعجب گرد کرد و کنار رفت ...شمیم سریع پرید توی اتاق و آروم پچ پچ کرد:
    - سلام ...
    شهراد در رو بست و گفت:
    - سلام ... این وقت شب چرا داری رژه می ری تو خونه؟! خواب نبودی مگه؟!
    شمیم دستش رو توی هوا تکون داد و گفت:
    - نه بابا ! خوابم کجا بوده؟! تو اینترنت بودم ...
    شهراد غر زد:
    - مثل همیشه!
    شمیم پوفی کرد و گفت:
    - تو دیگه مثل مامان بابا غر نزنا شهراد! این چیزا تو سن من طبیعی و لازمه ...
    پوزخندی بهش زد و گفت:
    - جدی! بابـــــــــا لــــــــــازم! بابا طبیعــــــــی ...
    شمیم چشماشو گرد کرد و با غیظ و صدای نسبتاً بلند گفت:
    - شهــــــراد!
    شهراد سریع انگشت اشاره اش رو جلوی لبای گوشتی و خوش فرمش گرفت و گفت:
    - هیششش! می خوای بیدار کنی مامان بابارو؟ چته؟!
    شمیم انگشتاشو تو هم قفل کرد ... چند لحظه بعد از هم بازشون کرد و بعد دوباره قفلشون کرد. شهراد غر زد:
    - اوی دختره! دارم می گم چته؟! این وقت شب اومدی اینجا برای من رقص انگشتات رو به نمایش بذاری؟!
    باز شمیم پوف کرد و بعد از چند ثانیه سکوت بالاخره دل رو به دریا زد و گفت:
    - شهراد ... یه چیزی بگم به خاطر من نه نمی گی؟!
    شهراد خندید و گفت:
    - به چه شخص مهمی! عزیزم تو کی هستی که به خاطرت نه نگم؟
    شمیم اینبار از جا پرید حمله برد سمت شهراد که شهراد با یه حرکت مهارش کرد و دستاشو از بازو محکم نگه داشت. طوری که شمیم دیگه نمی تونست تکون بخوره! شروع کرد به غر غر کردن:
    - وحشی ننر! ول کن دستمو ... اصلاً دیگه نمی گم ...
    شهراد خندید و گفت:
    - لوسی و بی خاصیت! حرفتو بزن ... می دونی که ناز کشیدن بلد نیستم ...
    شمیم بی فکر گفت:
    - بی خاصیت باباته!
    شهراد اول چشماشو گرد کرد و بعد پقی زد زیر خنده. شمیم هم خودش خنده اش گرفته بود، همین که شهراد ولش کرد دستشو جلوی دهنش گرفت و ریز ریز خندید ... شهراد وسط خنده بی صداش گفت:
    - خاک بر سرت با این حرف زدنت! حالا یا بنال ببینم چته یا برو بیرون می خوام بخوابم ...
    شمیم خنده اش رو جمع کرد نشست لب تخت و گفت:
    - فردا شب تولدمه ...
    شهراد خونسرد گفت:
    - اِ؟ مبارک باشه ...
    خونسردیش برای شمیم ناراحت کننده نبود. هیچ وقت اینجور مراسمات یاد شهراد نمی موند و اهمیتی هم براشون قائل نمی شد! جز روز مادر ... اون روز هر طور که شده بود یه شاخه گل به مامانش تقدیم میکرد ... هر چند که بی توجهی می دید ... آهی کشید و گفت:
    - شهراد ... ازت بخوام توی جشنم باشی قبول می کنی؟!!
    شهراد با تعجب چرخید به طرفش و گفت:
    - جشن؟! مگه جشن هم می گیری؟!
    شمیم باز انگشتاش رو تو هم قلاب کرد و گفت:
    - نه توی خونه ... بابا فامیل نزدیک رو دعوت کرده رستوران ... می دونم دوست نداری تو جمع باشی و گفتی که دیگه نمی یای! اما این یه بار به خاطر من ...
    شهراد یه تای ابروش رو بالا انداخت ، رفت سمت میز کامپیوترش، نشست روی صندلی پشت میز و گفت:
    - به! آقای شاهد چه لارژ شدن ! **** خرج می کنن! تولد تو رستوران!!!
    بعد یه دفعه چشمش رو گرفت و گفت:
    - اوه اوه کلاسش گوله شد خورد پا چشمم!
    شمیم خنده اش گرفت و گفت:
    - اِ داداش!
    شهراد دستش رو برداشت، صندلی رو تاب داد دو دور دور خودش چرخید، رو به روی شمیم که متوقف شد گفت:
    - من بیام برای چی؟! می خوای تولدت کوفتت بشه؟!
    خدایا ... چه ساختن هایی که منو سوخت و چه سوختن هایی که منو ساخت! خدایا ... به من فهمی بده که از سوختنم ساختنی آباد بجا بمونه.

  14. 6 کاربر پست هما پور اصفهانی عزیز را پسندیده اند .

    ally (09-13-2013),kiarash (09-13-2013),L e i l a (09-13-2013),M O Z H G A N (09-14-2013),Maryam (09-13-2013),R A H A (09-13-2013)

  15. Top | #8



    تاریخ عضویت
    Sep 2013
    شماره عضویت
    150630
    محل سکونت
    اصفهان
    سن
    23
    نوشته ها
    22
    پسندیده
    28
    مورد پسند : 206 بار در 23 پست
    میزان امتیاز
    0

    پیش فرض

    یادمه اول یکی از کتابامون تو دبستان نوشته بود خدایا چنان کن سرانجام کار تو خشنود باشی و ما رستگار ...
    آمین!

    شمیم با غیظ گفت:
    - کوفت همه غلط می کنن! هیچ کس برام مهم نیست جز تو، مامان، بابا ... شهراد خوب خسته شدم از بس این نگار بی شعور با این قیافه و پوز یه وریش برای من قیافه گرفت و چسبید به داداش نوید نکبتش! از اونور وقتی نیست این امیر و سپهر با اون تیپای زارتشون که حال آدمو به هم می زنن اینقدر زر مفت پشت سرت می زنن که هر بار باهاشون دعوام می شه ... خودت که هستی از تو حساب می برن ... به بابا گفته بودم ترجیح می دم دوستامو دعوت کنم تنها بریم اما قبول نکرد. به زور گذاشت دو تا از دوستامو دعوت کنم. حالا می خوام توام باشی تا هم یه ذره پز بدم به نگار، هم در دهن امیر و سپهر بسته بشه!
    شهراد دست مشت شده اش رو گذاشت روی زانوش ، ضربه آرومی به زانوش زد و گفت:
    - که چی؟! آخرش که چی شمیم؟
    شمیم سرش رو بالا آورد. خیره شد توی چشمای شهراد که با نور رقصان آباژور هر لحظه پر رنگ و کمرنگ می شد و گفت:
    - خودت که چی شهراد؟ الان حدود دو ساله پا تو هیچ جا نذاشتی. آخه مگه تو جذام داری؟!!
    شهراد اصلا دوست نداشت در مورد این مسائل با شمیم حرف بزنه پس از جا بلند شد، لب تخت نشست و گفت:
    - خیلی خب شمیم ... فکرامو می کنم ... حالا برو می خوام استراحت کنم ...
    شمیم که می دونست اصرار بیشتر فایده ای نداره رفت سمت در، لحظه آخر برگشت و گفت:
    - شهراد ... به عنوان هدیه تولدم نگو نه! خواهش می کنم ...
    به دنبال این حرف از اتاق رفت بیرون. شهراد با صدای بسته شدن در، چشماشو بست. دلش خیلی گرفته بود. آهنگ که نمی تونست گوش کنه، بوکس هم نمی تونست کار کنه، نمازش رو هم خونده بود. پس از جا بلند شد، یه راست رفت سمت پاکت سیگارش. یه نخ کشید بیرون گذاشت کنج لبش و با فندک روشنش کرد. باز دود همه جا پخش شد و به دنبالش بوی شکلات که همراه با بوی سیگار تبدیل به یه بوی گس شیرین شده بود. نشست کنج تختش، پاهاشو دراز کرد و زل زد به سقف... زل زد به تغییر رنگ نور روی سقف ...
    - بنفش ... آبی ... سبز ... زرد ... نارنجی ... قرمز ...
    چشماشو بست ... قلبش می کوبید ... محکم و عصبی ... چطور می تونست توی جمع فامیل حاضر بشه؟! می تونست بره و بخنده! پوزخند بزنه. چشمش به سپهر و امیر بیفته. جلوی زر زر کردناشون خونسرد باقی بمونه و فک جفتشون رو پیاده نکنه. چطور می تونست؟
    باز اومد تو ذهنش ... باز کلمات تو ذهنش ردیف شدن ...
    - مثل وقتایی که یهو بادکنکی می ترکه ...
    بعضی وقتا دلای ما الکی می ترکه ...

    با دیدن رنگای روی سقف رفت تو حس و حال بچگی ... وقتی که بادکنکش می ترکید و اینقدر جیغ می کشید تا مجبور می شدن براش یه بادکنک رنگیه دیگه بخرن. اون موقع ها نمی فهمید بادکنک ترکیدن هیچی نیست! خدا روزی رو نیاره که دلش بترکه. حالا هر روز و هر شب دلش می ترکید. دردش هزار بار بدتر از ترکیدن بادکنک بود. اما حتی بغض لعنتیش هم باز نمی شد. چه برسه به اینکه بتونه داد بزنه!
    - خنده هامونو گرفتن و نمردیم ...
    ولی اشکو از کسی بگیری طفلکی می ترکه ...

    درسته که می خندید اما چه خنده ای؟!! کارش از گریه گذشته بود به اون می خندید ... و چه درد داشت که می دید اکثر آدمای دور و برش همینطور شدن. چرا مردم اینقدر درد داشتن؟! چرا خنده هاشون رو ازشون گرفته بودن؟!! چرا با کوچیک ترین اتفاقی دنبال بهونه بودن که یه کم شاد باشن اما بازم نمی شد؟ چرا؟!! بعضی وقتا نه تنها دلش برای خودش که برای همه مردم می سوخت. دلش یه قهقهه از ته دل می خواست. نشد هم به جهنم! یه گریه از ته دل ... اما دریغ!
    - چرخا می چرخه واسه هر کی نمکدون رو شکست ...
    عوضش چرخای چرخ نمکی می ترکه ...

    هه! تو این دوره زمونه هر کی زخم بزنه موفق تره ... هر که درنده باشه و بدره موفق تره. اگه خوب باشی ... اگه سر به زیر باشی ... اگه مطیع باشی میدرنت! اینو از زندگی خوب یاد گرفت! باید هار باشه تا تیکه پاره اش نکنن. باید بد باشه تا بقا داشته باشه ...
    - هر دقیقه حرفاشون روحمو قلقلک می ده ...
    ته قصه آدم قلقلکی می ترکه ...

    حالا باید چی کار می کرد با فامیل محترمش؟! باز باید باهاشون روبرو می شد ... به خاطر شمیم ... کاش می تونست بهش بگه نه، اما این دختر اینقدر پاک و بی غل و غش بود که همیشه جلوش کم می آورد ... باید می رفت ... فقط به خاطر شمیم ...
    سیگارش تموم شد از جا بلند شد. سیگار رو توی سطل اتاق انداخت و زیر سیگاریش رو هم که پر از خاکستر شده بود خالی کرد. رفت سمت آباژور ... برای آخرین بار زل زد به طیف رنگی:
    - بنفش ... آبی ... سبز ... زرد ... نارنجی ... قرمز ...
    محکم دکمه اش رو کوبید و اتاق غرق تاریکی شد. رفت سمت تختش. دراز کشید روی تخت ... پتوشو کشید روی سرش و همزمان زمزمه کرد:
    - این غزل ادامه داره ولی حال من بده ...
    بعضی وقتا دلای ما الکی می ترکه ...

    ***

    خدایا ... چه ساختن هایی که منو سوخت و چه سوختن هایی که منو ساخت! خدایا ... به من فهمی بده که از سوختنم ساختنی آباد بجا بمونه.

  16. 7 کاربر پست هما پور اصفهانی عزیز را پسندیده اند .

    ally (09-13-2013),kiarash (09-13-2013),L e i l a (09-13-2013),M O Z H G A N (09-14-2013),Maryam (09-13-2013),R A H A (09-13-2013),زوشا (09-13-2013)

  17. Top | #9



    تاریخ عضویت
    Sep 2013
    شماره عضویت
    150630
    محل سکونت
    اصفهان
    سن
    23
    نوشته ها
    22
    پسندیده
    28
    مورد پسند : 206 بار در 23 پست
    میزان امتیاز
    0

    پیش فرض

    این پست باز از زبون دخترمونه که می دونم هنوز نه می شناسینش و نه چیز زیادی در موردش می دونین ... در مورد این دختر خانوم گل باید کمی صبر داشته باشین ... درکش راحته ... خیلی راحت اما پستاش آروم و آهسته می یان و می رن

    وارد اتاق شدم و در رو محکم کوبیدم به هم تا بلکه ذره ای از درد حقارتم کم بشه. نشستم روی زمین، سرمو گذاشتم روی زانوهام و تند تند نفس عمیق کشیدم. نمی خواستم بغضم بشکنه! نباید بهش اجازه می دادم. من تا وقتی می تونستم زنده و رو پا باشم که قوی بمونم! اگه بشکنم نابودیم رد خور نداره! نباید بشکنم. نباید ... با شنیدن صداش سرمو از روی زانوم برداشتم ...
    - نبینم پرنسسم غصه داشته باشه ...
    هولش دادم کنار و گفتم:
    - گمشو ساسان، حوصله تو ندارما! برو بیرون از اتاق من ...
    دستاشو جلو آورد. فهمیدم می خواد موهامو بکشه، سریع خودمو کشیدم کنار و بی اختیار خنده ام گرفت. اونم خندید و گفت:
    - هان! بخند ... آره! آفرین ... شاهزاده خانوم که نباید غصه داشته باشه!
    - پاشو برو لوس مسخره! شاهزاده خانوم عمه ته ...
    یه کم ادای فکر کردن در آورد و بعد با خنده گفت:
    - فکر نکنما! از هر لحاظ که دارم زیر و روش می کنم به هیچ جاش نمی یاد شاهزاده باشه ...
    خنده ام گرفت و گفتم:
    - وا مگه شاهزاده ها باید به جاییشون بیاد؟!
    چهار زانو نشست و گفت:
    - بله که بیاد بیاد. از ساق و سمبشون بگیر تا پر و پاچه و رک و رون و اهم و اوهون و پک و پهلو و سک و سینه و شک و شونه و گِل و گردن و سک و صورت و مک و مو ...
    وقتی نگاه متعجب و چشمای گرد شده منو دید غش غش خندید و منو کشید تو بغلش و گفت:
    - الهی من دورت بگردم شاهزاده من! تعجب نکن خوشگلم!
    سرمو یه کم از سینه اش فاصله دادم و گفتم:
    - این چه زبونی بود الان سخن گفتی؟!!
    با خنده گفت:
    - یکی از دوستام اصفهانیه ... نصفشو اون می گه ... بقیه اش رو هم به نسبت چیزایی که اون گفت از خودم در اوردم ... از برای مثال مک و مو و شک و شونه!
    دو تایی به هم نگاه کردیم و هر هر خندیدیم. یهو ساسان صورتش رو جلو آورد، توی چند سانتیمتری صورتم نگه داشت و گفت:
    - تازه چیزای دیگه هم هست شاهزاده خانوم! مثلاً چشم و چار ... گِل و گوش ... پک و پوز ... لب و لونچه!
    با خنده هولش دادم و گفتم:
    - اِ ساسان ...
    از جا بلند شد. دستمو کشید و گفت:
    - پاشو ... پاشو ببینم! غمبرک زدن تو خونه ای که من توش باشم حروم اندر حروم اندر حرومه! پاشو می خوام ببرمت شهربازی سالتو سوارت کنم.
    جیغ کشیدم:
    - بمیر!!! من سالتو سوار بشم بالا می یارم رو کل هیکلت ...
    - اشکال نداره عزیزم! یه ذره گردنتو کج کنی از اون بالا کل ملتی که دارن تماشا می کنن فیض می برن! می خوام ببرمت هیجانتو خالی کنی ...
    پا کوبیدم روی زمین ...
    - ساسان!
    - جون ساسان!
    - من نمی یام ...
    رفت سر کمد لباسام ... یه مانتوی ساده شیری رنگ همراه با شلوار مشکی و شال شیری مشکیمو بیرون کشید و گفت:
    - خانوم گل گلاب تا ده دقیقه دیگه حاضر و آماده جلوی دری!
    بعد هم بدون اینکه مهلت اعتراض به من بده از اتاق رفت بیرون. هم خنده م گرفته بود هم داشتم حرص می خوردم. بی توجه به حالت های متضادم لباسایی که برام انتخاب کرده بود و رو پوشیدم و زدم از در بیرون. بدم نمی یومد یه کم باد به کله م بخوره. تموم طول راه اون چرت و پرت می گفت و من ریسه می رفتم ... می دونستم می خواد حرص خوردنام رو جبران کنه. با مامان بحثم شده بود و عصبی شده بودم. ساسان هم که همیشه طرف من و دنبال آرامش من بود. پس باید قدر می دونستم و غر الکی هم نمی زدم. نزدیک دستگاه سالتو که ایستاد پیرهنشو چنگ زدم و گفتم:
    - من می ترسم ساسان!
    چشمای خوش حالت و خوش رنگش رو کمی گرد کرد و سرشو پایین آرود که هم قدم بشه و گفت:
    - روانی! من باهاتما! از چی می ترسی؟!
    با ترس به دستگاه که در حال چرخش شدید بود نگاه کردم و گفتم:
    - بدجور می چرخه!
    - خدا وکیلی تا حالا چند بار سوار شدی؟!
    - هیچی ...
    - پس حرف نزن! یه بار امتحان کن، من تو رو می شناسم شاهزاده! تو عاشق هیجان و دیوونه بازی هستی! پس نمی ترسی ... ول کن لباس منو برو تو نوبتمون شد.
    دروغ چرا! بدنم داشت از ترس می لرزید. نشستم روی صندلی مخصوص و کمربندم رو بستم. اهرم مخصوصش هم اومد پایین. ساسان هم کنارم نشست و با خنده هنوز راه نیفتاده داد کشید:
    - یوهو!!!
    از گوشه چشم نگاش کردم و با ترس گفتم:
    - زهرمار! من افتادم مردم خونم گردن تو! جواب مامانو خودت بده!
    خدایا ... چه ساختن هایی که منو سوخت و چه سوختن هایی که منو ساخت! خدایا ... به من فهمی بده که از سوختنم ساختنی آباد بجا بمونه.

  18. 7 کاربر پست هما پور اصفهانی عزیز را پسندیده اند .

    ally (09-13-2013),kiarash (09-13-2013),L e i l a (09-13-2013),M O Z H G A N (09-14-2013),Maryam (09-13-2013),R A H A (09-13-2013),زوشا (09-13-2013)

  19. Top | #10



    تاریخ عضویت
    Sep 2013
    شماره عضویت
    150630
    محل سکونت
    اصفهان
    سن
    23
    نوشته ها
    22
    پسندیده
    28
    مورد پسند : 206 بار در 23 پست
    میزان امتیاز
    0

    پیش فرض

    یهو چرخید به سمتم، اخماش در هم شد و گفت:
    - زهرمار! حرف می زنی درست بزن! می زنم تو دهنتا!
    باید ناراحت می شدم! اما نشدم. تازه دلم قنج رفت. لرزید ... کیف کردم! خندیدم. ترسم ریخت انگار. همه آرامش دنیا ریخت توی دلم. عاشق ساسان بودم ... با همه وجودم. خدا اگه بابا رو ازم گرفت به جاش ساسان رو داد. همه زندگیم خلاصه می شد توی یه لبخندش! دستگاه حرکت کرد و اول رفت بالا ... ساسان با مسخره بازی جیغ می کشید. همین که به چرخش افتاد با همه توانم جیغ کشیدم. فقط جیغ می کشیدم! صدای ساسان رو هم می شنیدم ... وسط داد و هوارش حرفایی می زد که دست از جیغ زدن برداشتم. یه ذره که گوش کردم ترسم از یادم رفت و افتادم به قهقهه:
    - اوی مرتیکه! نگهش دار! من غلط کردم! من چیز خوردم ... وایسا! وای ننه یا پنج تن آل عبا!!! یا امام زمون! اوی حاجی بچه ام افتاد ... ای خدا چه شکری خوردم ... آییی! ایها الناس!
    نه تنها من که دو نفر دیگه هم که کنارمون نشسته بودن افتاده بودن به خنده! صدای خنده هاشون رو می شنیدم چون دیگه جیغ نمی کشیدن! ساسان اینقدر ضجه زد و التماس کرد که یارو بالاخره دلش سوخت و دستگاه رو متوقف کرد. جامون برعکس شده بود! منی که داشتم از ترس خودمو خیس می کردم کلی بهم خوش گذشته بود و ساسان شجاع رنگ به رو نداشت. همین که پیاده شدم و قیافه اش رو دیدم ترکیدم از خنده و دادش بلند شد:
    - زهرمار ! رو آب بخندی! شاهزاده ای که باش به جهنم! ببین منو به چه روزی می اندازیا! آبت نبود نونت نبود سالتو سوار شدنت چی بود این وسط! چه خنده ای هم ول داده بودی واسه من اون بالا!
    در حالی که سعی می کردم خیلی هم بلند نخندم که باعث جلب توجه بشه، ولو شدم روی یکی از صندلی های کنار پارک و گفتم:
    - های! جیگرم خنک شد! حقت بود ... پسر بد! هی گفتم نریم! تازه الان به دهنم مزه کرده می خوام برم رنجر!
    چشماشو گرد کرد و گفت:
    - پاشو برو جمعش کن! رنجر هم می خواد برای من سوار بشه! من به قبر بابام ...
    یهو بهش توپیدم:
    - ساسان!!!
    سکوت کرد. چند لحظه نگام کرد و بعد سرشو گرفت رو به آسمون و آروم گفت:
    - نوکرتم بابا ... ببخشید!
    لبخندی زدم و گفتم:
    - رنجر نخواستم پاشو بریم یه پشمکی چیزی بخر من بخورم ... گشنمه ...
    دستمو گرفت توی دستش ، فشار کمی داد و گفت:
    - ای به روی جفت چشمام!!!
    لبخندی زدم و دوتایی رفتیم به سمت محل خوراکی ها. اون روز ساسان رو با همه کولی بازی هاش مجبور کردم هم رنجر سوار بشه هم کشتی صبا! در به در شده چقدر فحشم داد! اما یکی از بهترین روزای عمرم شد. اونقدر که به کل یادم رفت مامان چی گفته و چی کار کرده! آخر شب دست تو دست ساسان در حالی که هنوز هر دو غش غش می خندیدیم برگشتیم خونه. چقدر خوش بودیم ... چقدر خوشبخت بودیم!
    سرمو از روی زانوم برداشتم. بغض لعنتی چونه مو می لرزوند ... رفتم سمت دفتر چه اشعارم. برش داشتم و بی اختیار نوشتم:
    - پشت این شبای زخمی
    یه نفر نیست که بدونه
    قسمت تو کنج قفس نیست
    قسمت تو آسمونه!
    نمی دونستم این واسه کی اومد و توی ذهنم جا خوش کرد و اون گوشه ها لم داد ... برای ساسان که قسمت آسمون شد؟ یا برای خودم؟ خسته شده بودم از یکنواختی ... از تکرار ... از بی کار نشستن! شایدم برای همه زنای این مرز و بوم بود که اینطور نوشتمو گذاشتم قلم این تابو رو بشکنه و بنویسه. زنایی که توی قفس چپونده شده بودن لیاقتشون این نبود. لیاقتشون پرواز بود ...
    قلمم رو گذاشتم لای دفتر و نالیدم:
    - خفه شو شاهزاده خانوم اسیر! الان وقت فمنیست بازی نیست ... به فکر راه چاره باش ... الان وقت اجرا و عمله ... نه فکر و شعار!
    دفترچه رو بستم و گذاشتم توی کشوی پا تختی ... بعدش رفتم سمت پنجره. بازش کردم و باز به ماز روبروم خیره شدم. دنیای منم عین این ماز شده بود پر از راز و رمز. آهی کشیدم، سرمو گرفتم رو به آسمون و توی دلم مشغول راز و نیاز شدم:
    - خدای بزرگ و مهربون ... ازت یه چیز می خوام ... یا بهم توانشو بده تا بتونم حق ساسان رو بگیرم ... یا اینکه منو هم ببر پیش ساسان تا آروم بشم ... اینطور زندگی کردن برام از هزار بار مردن و جون دادن سخت تره ... خدایا ... تو که می دونی ... این دل غرق خونه! درد دارم خدا ... خیلی درد دارم! دارم می سوزم! هر روز و هر شب دارم می سوزم. یه بار غفلت کردم و چوبش رو باید تا آخر عمرم بخورم. خدایا مگه بنده بدی بودم برات؟ مگه از دستوراتت سرپیچی کردم؟!! نه از دستورات تو ، نه از دستورات کسایی که به حکم تو از خودشون فتوای من در آوردی می دن بیرون ... خدایا منو می شناسی؟! منم ... دختر سید علی صبوری ... فهمیدی خدا؟!!! من همونم. من شاهزاده سد علیم! نگام کن خدا ... نگام کن و دستامو بگیر! نذار بیفتم. یه عمر تو سرمون زدن و هزار تا تهمت رو بستن به ریشمون صدامونم در نیومد! حالا می خوام صدام در بیاد خدا پس پشتم باش. تنهام نذار. نجاتم بده خدا! از من حرکت از تو برکت!!! توکلم به توئه ... می دونم هوامو داری ... می دونم ...
    بعد از اینکه مناجاتم تموم شد چشمامو چند لحظه بستم و باز کردم. آروم تر شده بودم ...
    رفتم سمت تخت خوابم ... روسریمو از سرم کشیدم ... خرمن موهای مشکیم دورم رو گرفتن، دستی توی موهام فرو کردم و با خستگی روی تخت ولو شدم. خیلی خسته بودم. اونقدر که بدون فکر به خواب فرو رفتم ...
    خدایا ... چه ساختن هایی که منو سوخت و چه سوختن هایی که منو ساخت! خدایا ... به من فهمی بده که از سوختنم ساختنی آباد بجا بمونه.

  20. 7 کاربر پست هما پور اصفهانی عزیز را پسندیده اند .

    ally (09-13-2013),kiarash (09-13-2013),L e i l a (09-13-2013),M O Z H G A N (09-14-2013),Maryam (09-13-2013),R A H A (09-13-2013),زوشا (09-13-2013)

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 6 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 6 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •