هموطن گرامی به برترین انجمن گفتگوی پارسی در پنجمین جشنواره رسانه های دیجیتال خوش آمدید.
برای عضویت در سامانه پیامکی انجمن ایران پردیس کافیست کلمه ozve رو به یکی از شماره های اختصاصی 5000206070600 یا 30005604500000 ارسال کنید

تبلیغات ایران پردیس
تبلیغات ایران پردیس تبلیغات ایران پردیس
+ ارسال موضوع جدید
صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از 11 به 20 از 20

موضوع: سیـــگار شکـــلاتی | هما پور اصفهانی

  1. Top | #11



    تاریخ عضویت
    Sep 2013
    شماره عضویت
    150630
    محل سکونت
    اصفهان
    سن
    23
    نوشته ها
    22
    پسندیده
    28
    مورد پسند : 205 بار در 23 پست
    میزان امتیاز
    0

    پیش فرض


    همینطور که دکمه های پیراهنش رو می بست، نگاهی به سر تا پای خودش انداخت ... اولین چیزی که دید کفشای اسپرت سفیدش بود و بعد از اون شلوار جین آبی روشنش، یه کم بالا تر رسید به پیرهن چارخونه آبی و سفید و سورمه ایش ...بستن دکمه ها تموم شد، دو تا دکمه بالایی رو باز گذاشت و با دست یقه اش رو مرتب کرد و آستیناشو تا نزدیک آرنج تا زد ... سوئی شرت سفیدشو از روی تخت خوابش برداشت و دستش گرفت. با این که هوا سرد بود اما هیچ وقت احساس سرما نمی کرد، همین سوئی شرت هم براش زیاد بود ... همیشه از درون داغ بود و گر گرفته ... با داد شمیم که ازش می خواست عجله کنه رفت سمت در اتاق ... بازش کرد و شمیم رو آماده جلوی راهرو دید ... توی اون پالتوی کرمی رنگ حسابی ناز شده بود، لبخندی بهش زد و گفت:
    - منتظر من نشین ... من خودم می یام ... فقط آدرس رستوران رو بهم بده.
    شمیم یه قدم جلو اومد و غر زد و گفت:
    - اِ می خواستیم همه با هم با ماشین بابا بریم ...
    شهراد با خنده گفت:
    - اوه چه شود! می خوای نرسیده به رستوران همه مون یه سر بریم اون دنیا و بر گردیم ...
    - اِ شهـــــراد!
    شهراد باز خندید و گفت:
    - گفتم که برین ... من خودم می یام. هنوز آماده نشدم.
    شمیم چهره در هم کشید و گفت:
    - اَی!!! عین خاله زنکا می مونی! اینقدر که تو به خودت می رسی من نمی رسم والا!
    شهراد با شیطنت ابرویی بالا انداخت و گفت:
    - آخه در مورد تو فرقی هم نمی کنه! چه به خودت برسی چه نرسی همینی که هستی! چندان فرقی هم نمی کنی ... خدا خواسته اینجوری بشی شمیم دیگه نمی شه تغییرش داد ... باهاش کنار بیا عزیزم ...
    شمیم با غیظ و چشمای گرد شده شیرجه زد سمت شهراد. شهراد هم به سرعت در رو محکم بست و دستگیره رو گرفت توی مشتش. شمیم هر چی سعی کرد در رو باز کنه موفق نشد. شهراد در جواب جیغ جیغ های شمیم فقط قهقهه می زد. شمیم هم بعد از داد آقای شاهد که اعلام کرد داره از خونه می ره بیرون بی خیال تنبیه شهراد شد، فقط با غر غر آدرس رستوران رو گفت و رفت.
    شهراد وقتی خیالش از جانب رفتن اونا راحت شد، با خیال راحت رفت سمت دراور کنار اتاقش. سوئی شرت رو دوباره انداخت روی تخت خواب و شیشه عطر رو از روی دراور برداشت. مچ دستاش رو آغشته به عطر کرد بعد از اون هر دو دستش رو به هم مالید و کشید کنار گوشش، نگاهی توی آینه به خودش انداخت ... همه جا به غیر از صورتش. همه چی تکمیل بود ، دستبند زیپ دار چرمش رو برداشت و بست دور مچ دست چپش، داخل دستبند باریک دعای جوشن کبیر رو گذاشته بود و از این قضیه هیچ کس جز خودش خبر نداشت. دستبندشو سفارش داده بود براش دستی درست کرده بودن. سعی می کرد همیشه به دستش ببندتش. البته به استثنای مواقعی که می خواست برسه سر کارش. بعد از دستبند گردنبند چرمیشو هم توی گردنش انداخت و با خیال راحت از اینکه آماده شده باکس هدیه شمیم رو همراه با سوئیچ و کلاه کاسکتش برداشت و زد از اتاق بیرون. چون کفش پاش بود سعی می کرد از گوشه و از روی سرامیکا بره که فرش رو کثیف نکنه. از خونه که زد بیرون توی وجود خودش دنبال ذره ای استرس گشت اما خبری نبود. فقط دوست نداشت بره ... همین! اما می رفت به خاطر شمیم. همین ...! موتورش رو از توی پارکینگ مخصوصش بیرون کشید، نشست روش، کلاهشو سرش گذاشت و از پارکینگ بیرون رفت. رستورانی که پدرش در نظر گرفته بود یه رستوران معمولی توی غرب تهران بود و خونه اونا شرق تهران ... یه ساعتی طول کشید تا بالاخره به مقصد مورد نظر رسید! همونجا جلوی در رستوران یه جای پارک پیدا کرد و بعد از پارک موتورش و برداشتن کلاهش رفت سمت در شیشه ای و بزرگ رستوران. لحظه آخر دستی توی موهاش کشید و وارد شد. همین که وارد شد جلوی پاش پنج شش تا پله مری مری مشکی دید که یک در میون داخل سنگ هاش چراغ های قرمز قرا گرفته بود و خاموش روشن می شدن. از پله ها که پایین رفت سالن بزرگ و مربعی شکل رستوران پیش چشمش نمایان شد. دور تا دور سالن رو که نگاه کرد تونست بزرگترین میز رستوران رو در خدمت خونواده و فک و فامیل پدری و مادریش ببینه! رستوران تقریباً خلوت بود و از این نظر خدا رو شکر کرد. پوفی کرد اما لبخند زد و رفت به سمتشون ... میزهای رستوران پایه کوتاه و صندلی هاش به شکل مبل های چرمی مشکی و قرمز بودن. به نظر رستوران راحت و شیکی می یومد.
    اولین کسی که متوجهش شد شمیم بود که تموم مدت چشم به در رستوران دوخته بود ... از جا پرید و گفت:
    - داداش شهرادم اومد ...
    همه نگاه ها چرخید سمت شهراد و از گوشه و کنار چند تایی پوف و اه و چه عجب شنیده شد! شمیم با دلخوری نگاهی به جمع انداخت و بعدش از جا بلند شد ، شهراد به سمتشون اومد و بلند گفت:
    - سلام بر همگی ...
    به جز اکثر جوونای جمع و عموش و پدر و مادرش بقیه جوابش رو دادن ... یعنی در اصل فقط خاله اش و داییش و محمدرضا پسر داییش و عسل دختر خاله اش و عمه اش. نگاه همه همراه یکی از این حس ها بود، دلخوری، انزجار، بی تفاوتی، کینه و ... شاید حسادت! شهراد شمیم رو که دستاشو از هم باز کرده بود کشید توی بغلش و در گوشش گفت:
    - خجالت بکش وسط رستوران!
    شمیم ضربه ای به پهلوش زد و گفت:
    - می میری یه دقیقه؟! بذار روی این نگار کم شه ...
    شهراد از گوشه چشم نگاهی به نگار دختر عمه شون که اون سمت میز و با فاصله ازشون کنار نوید نشسته بود انداخت. حق با شمیم بود از چشماش کینه و حسادت می بارید. این چیزا برای شهراد طبیعی بود اما گویا شمیم رو آزار می داد. با لبخند گفت:
    - خوب کم شد بکش کنار!
    شمیم خنده اش گرفته بود، خودش رو کنار کشید و گفت:
    - بشین کنار من دادش ...
    صدای پر از تمسخر سپهر بلند شد:
    - آره از اون اول برات جا گرفته! نیست که تو خیلی مهمی! از اون نظر ...
    شهراد نگاه پر از بی تفاوتی تقدیم چشمای خمار و قهوه ای سپهر کرد که وسط میز کنار امیر و عمو حسین نشسته بود کرد و بعد از اون در حالی که می نشست نگاهی هم به باباش انداخت. چقدر دلش یم خواست اینجور وقتا آقای شاهد ازش طرفداری کنه اما خیلی سال بود که این آرزو براش تبدیل به حسرت شده بود. پدرش کاملا بی تفاوت، انگار نه انگار داشت با شوهر عمه اش گپ می زد. شهراد آهی کشید و با همون لبخند محوش، باکس هدیه شمیم رو که به سختی تا اینجا روی موتور سالم نگه داشته بود گرفت سمتش و گفت:
    - بیا جغجغه! اینم اونی که به خاطرش تولد گرفتی ...
    شمیم که با خوشحالی دستشو دراز کرده بود تا هدیه اش رو بگیره، خشک شده و با چشمای گرد شده زل زد به شهراد. نمی دونست گارد بگیره یا تشکر بکنه. از حالت چهره اش شهراد خندید و گفت:
    - خیلی خوب ! فهمیدم ... نمی خواد زور بزنی ..
    شمیم هم خنده اش گرفت، هدیه اش رو گرفت و در حالی که روی میز کوچیک مخصوص هدایا درست پشت سرش می گذاشت گفت:
    - با اینکه بچه پرویی اما مرسی ...

    خدایا ... چه ساختن هایی که منو سوخت و چه سوختن هایی که منو ساخت! خدایا ... به من فهمی بده که از سوختنم ساختنی آباد بجا بمونه.

  2. 10 کاربر پست هما پور اصفهانی عزیز را پسندیده اند .

    ally (09-13-2013),Ayhan AZ (09-13-2013),fereshteh (09-15-2013),kiarash (09-13-2013),L e i l a (09-13-2013),M O Z H G A N (09-14-2013),Maryam (09-13-2013),Nazaniin (09-14-2013),R A H A (09-13-2013),زوشا (09-13-2013)

  3. Top | #12



    تاریخ عضویت
    Sep 2013
    شماره عضویت
    150630
    محل سکونت
    اصفهان
    سن
    23
    نوشته ها
    22
    پسندیده
    28
    مورد پسند : 205 بار در 23 پست
    میزان امتیاز
    0

    پیش فرض

    می دونین؟ بعضی ها فکر می کنن من با انتخاب این رمان می خوام هنجار شکنی کنم ... نه ... من فقط می خوام سطح معلومات خودم و دوستامو ببرم بالا ... می خوام در مورد چیزایی صحبت کنم که شاید کمتر کسی تا به حال دنبالش رفته و در موردش تحقیق کرده ... درسته اصل موضوع تابو هست اما در ادامه خواهیم دید که به دنبال این تابو ممکنه چه مشکلاتی به وجود بیاد که بیشترش از ندونست ما سرچشمه می گیره ...

    خدا رو شکر من برای رمانم رنج سنی مطرح کردم و همون اول هم گفتم رمان دارای صحنه غیر اخلاقی آنچنانی نیست ... تنها دلیلش موضوع رمان بود و بس! که اتفاقا اگه اینجا ایران نبود خیلی هم مشتاق بودم دوستان کم سن و سال هم بخونن و بدونن و یه موقع توی دام نیفتن ...

    شاید باور نکنین ... یکی از اساتیدمون تعریف می کرد که به تازگی چند تا مورد بین مراجعین خیلی زیاد شده! یکی از اون تجاوز به محارم هست و دیگری میل و عشق به همجنس توی دخترا و پسرای دبیرستانی و راهنمایی!!! شاید اگه یه سری از مسائل توی مدارس بیان می شد ما الان کمتر شاهد این اتفاقات بودیم ... تازه به قول مریلا زارعی توی فیلم هیس دخترها فریاد نمی زنند الان بیشتر افراد تنها به علت حفظ آبرو سکوت می کنند ... و تنها چند درصد هستن که حاضرن به روانشناسا و روانپزشکا مراجعه کنن ...
    دوستان چرا باید چشمامون رو ببندیم و فقط بگین نوچ نوچ نوچ زشته! این حرفا رو نزن! اینا رو نگو! کسی بشنوه چی می گه! اینجا جامعه اسلامیه ... بله درسته! اینجا جامعه اسلامیه اما متاسفانه به دلیل فرهنگ غلط همین جامعه اسلامی بسیاری از تابوها تو کشورمون شده وسیله تفریح جوونامون! چرا نباید ازش حرف بزنیم؟! چرا باید اجازه بدیم این فرهنگ اشتباه نسل به نسل بچرخه ؟؟؟ من حرف می زنم چون اگه حرف نزنم خفه می شم ... من می گم ... تا جایی که بتونم و دستم باز باشه می گم ... کسایی که دوست دارن همراهیم کنن و بشنون ... کسایی هم که نه ... میل خودشونه ... من اجبار نکردم کسی رو ...

    برای شنیدن نظراتتون بی صبرانه منتظرم ...


    قبل از اینکه شهراد بتونه جوابی بده صدای عمه اش بلند شد:
    - چه عجب شهراد جان! بالاخره افتخار دادی عمه؟!
    شهراد سرش رو بالا آورد. عمه جانش!!! درست روبروی امیر و سپهر نشسته بود و چون توی ردیف خود شهراد بود، شهراد مجبور بود کمی به جلو خم بشه تا بتونه چهره شو ببینه. ابرویی بالا انداخت و با لبخندش گفت:
    - چه کنم عمه ... یه سر دارم هزار سودا! درگیری هام زیاده!
    صدای امیر اعصابش رو به شدت مچاله کرد:
    - آره عمه جون روز به روز مشتری هاش دارن زیاد تر می شن ... آمارشون رو دارم. هی هم می ره بالا شهر ... فکر کنم اونور فتوا صادر شده که عمل این آقا مجازه! نمی دونم والا! آخه از اونجایی که همه امکانات مال این شمال شهری هاست احتمالش هست که فتوا هم خریده باشن!
    شهراد به این تیکه ها عادت داشت پس فقط لبخندی به لبهای گوشتی امیر و چشمای مشکی و درشتش زد و خونسردانه با وجودی که می دونست حرفش ممکنه جنجال به پا کنه گفت:
    - شاید ... باید یه صحبتی با مشتری هام بکنم ببینم می تونن فتوا رو بگیرن؟ اینجوری کار منم راحت تر می شه ... اما تو می خوای چه کنی؟! تو که پایین شهر کار می کنی!
    لبخند از روی لب امیر پر زد! به جاش لبخند شهراد عمیق تر شد و چشمکی بهش زد. چند لحظه ای جمع توی سکوت غرق شده بود که یه دفعه صدای آقای شاهد بلند شد:
    - خفه شو شهراد! هنوز دست بر نداشتی از این خزعبلات! زود باش از امیر عذرخواهی کن ...
    نگاه شهراد چرخید سمت آقای شاهد و خواست چیزی بگه که سپهر وارد بحث شد و گفت:
    - اِ نه مهم نیست عمو ... بالاخره شهراد باید یه جوری خودش رو خالی کنه یا نه؟! نمی دونم چرا نمی خواد بفهمه ما دوستاشیم نه دشمناش! ما اگه حرف می زنیم فقط و فقط صلاحش رو می خوایم برای همینم اگه عصبی بشه و چیزی بگه دلخور نمی شیم ...
    عمو حسینش با قیافه ای برافروخته گفت:
    - می خوام خیرش رو نخواین! شما آدم نمی شین؟! حتما باید اینقدر این حرفا رو بزنه تا همه باور کنن؟!! زندگی اینو نمی بینین؟!
    به شهراد اشاره کرد و ادامه داد:
    - داره مثل سگ زندگی می کنه! صد دفعه خواستم لوش بدم جامعه از شر امثال اون پاک بشن! اما چه کنم که دلم واسه داداش و زن داداش می سوزه! شما دو تا هم اگه یه بار دیگه حرفی بزنین و بخواین خیرخواهی کنین با من طرفین! زندگیتون رو بکنین دیگه!
    شهراد باز هم عادت داشت. فکر تک تک این برخوردا رو کرده بود و بعد اومده بود. نگاش تاب خورد سمت داییش، نگاه دایی کدر و تیره بود، دستشو مشت شده گذاشته بود روی میز ... نگاه از داییش گرفت و همونطور لبخند به لب به عموش گفت:
    - اوف عمو جون! چقدر دلتون پره! مطمئن باشین پسرای شما خیر کسی رو نمی خوان ... اما به خاطر گل روی شما من دیگه چیزی نمی گم. خوبه عمو جان!!!
    قبل از اینکه عمو چیزی بگه، عمو عمه ملیحه پشت چشمی نازک کرد و گفت:
    - وا عمه یه حرمت بزرگترتو اقلاً حفظ کن! اینقدر روشن تیکه می اندازی چرا؟!!! خان دادشم که بیراه نمی گن!
    شهراد باز نگاش چرخید سمت داییش، عمو که با همه وجودش چشم شده بود و توی دهن شهراد زل زده بود با دیدن نگاه خیره شهراد به داییش با پوزخند گفت:
    - آبجی خانوم تا وقتی پشت شهراد به دایی سرهنگش گرمه ما هر چی هم حرف بزنیم آب تو هاون کوبیدنه! همون بهتر که هیچ وقت توی جمع ما نیاد ...
    نگاش خشن دایی چرخید سمت عمو که شهیاد سریع با نگاهش به دایی التماس کرد و دایی فقط نفسش رو فوت کرد و دستی به صورتش کشید. نگاه شهراد چرخید سمت مامادرش که درست روبروش نشسته بود. اشک تو چشماش حلقه زده بود و سرشو تا جایی پایین انداخته بود که چونه اش چسبیده بود به سینه اش ... شهراد عصبی شد ... این چیزی بود که عصبیش می کرد. یه لحظه قیافه اش در هم شد ... از جا بلند شد ... شمیم سریع دستشو چسبید :
    - کجا داداش؟
    شهراد خم شد گونه شمیم رو بوسید و در همون حین گفت:
    - مامنو نگاه کن! داره عذاب می کشه! بهت گفتم نیام تولدت خراب می شه! اصرار کردی ... می رم که بقیه تولدت به خیر و خوشی بگذره ... خوش باشی داداش!
    قبل از اینکه شمیم بتونه اعتراضی بکنه سپهر گفت:
    - شمیم اصرار نکن بذار بره! خدا وکیلی سخته برام هی حواسمو جمع کنم تنم بهش نخوره یا اینکه لیوانامون قاطی نشه و ... بذار بره راحت باشیم ...
    شمیم از خود بیخود بلند شد و با صدای نسبتا بلندی گفت:
    - شماها همتون حیوو ...
    شهراد سریع شمیم رو کشید توی بغلش و چنان فشارش داد که حرف تو گلوش موند ... آروم گفت:
    - هیش! هیچی نگو ... هیچی نگو که بعدا بخوای واسش جواب پس بدی. می دونی که اگه بخوام می تونم همه شونو با هم بشورم بندازم روی بند خشک بشن! اما زوده .... زوده شمیم جان ... صبور باش ... بهت قول می دم ... امشب که هفده سالت شد بهت قول می دم همه چی درست بشه ... این سن واسه من شوم بود. امیدوارم واسه تو پر از برکت باشه خواهر گلم ... هیچی نگو من می رم! به روی خودت نیار باشه؟
    شمیم بغض آلود کمر شهراد رو چنگ زد و گفت:
    - نرو!
    شهراد با خنده گفت:
    - ااا نگاش کن نی نی کوچولو رو ! نمی رم که بمیرم ... شب خونه می بینمت ... الان هم می رم خونه. فقط قول بده که صبور باشی ...
    - ولی ...
    - شمیم ... قول!!!
    تحکم توی صداش شمیم رو لال کرد و فقط تونستی یه کلمه بگه:
    - قول!

    خدایا ... چه ساختن هایی که منو سوخت و چه سوختن هایی که منو ساخت! خدایا ... به من فهمی بده که از سوختنم ساختنی آباد بجا بمونه.

  4. 10 کاربر پست هما پور اصفهانی عزیز را پسندیده اند .

    ally (09-13-2013),Ayhan AZ (09-13-2013),fereshteh (09-15-2013),kiarash (09-13-2013),L e i l a (09-13-2013),M O Z H G A N (09-14-2013),Maryam (09-13-2013),Nazaniin (09-14-2013),R A H A (09-13-2013),زوشا (09-13-2013)

  5. Top | #13



    تاریخ عضویت
    Sep 2013
    شماره عضویت
    150630
    محل سکونت
    اصفهان
    سن
    23
    نوشته ها
    22
    پسندیده
    28
    مورد پسند : 205 بار در 23 پست
    میزان امتیاز
    0

    پیش فرض

    پدرم.مادرم.خواهرم. چرا به اتاقم نمیایید ... ؟
    چرا سری به من نمیزنید ... ؟
    می دانم اتاقم بوی سیگار می دهد ... می دانم از در و دیوارش خاکستر غم می بارد
    عزیزانم!!!
    نمی دانید که درد درونم فقط با کامهای حبس شده در سینه ام آرام می گیرد
    مادرم!!!!
    نمیدانی که اتاقم زیر سیگاری کوچکی شده که روزهای آتش گرفته ی زندگی ام را درونش خاموش می کنم
    مادرم سری به من بزن
    می دانم که صدای سرفه هایم عذابت میدهد ... می دانم که کبودی لبهایم اشک به چشمانت می نشاند
    مادرم
    من هم روزی پسر شاد تو بودم ... یادت که هست ... ؟! ولی روزگار خاکستری مرا خاکستر نشین کرد
    تنها شدم ... ! شکستم ... ! آنقدر که آینه هم مرا دیگر نمی شناسد
    به جز سیگارم ... سنگ صبور شبهای بی تابی ام ... رفیق روزهای تاریک و تلخم ... کسی برایم نمانده!!!
    مادر سری به من بزن !!!منو سیگارم انقدر تنها مانده ایم که هر دو بوی رخوت مرگ می دهیم ... بیا ببین که چگونه به پای هم میسوزیم ... مارا از این تنهایی برهان ... فقط چند دقیقه مهمان ما باش ... می دانم برایت سخت است ولی
    مادر سری به ما بزن!!!


    نگاهی به سر در خونه انداخت ... گوشیشو از جیبش در آورد و روی حالت سایلنت گذاشت ... رفت به سمت در خونه و زنگ رو زد ... یه تک زنگ بیشتر نداشت، به ثانیه نکشیده در با صدای تیکی باز شد ... در رو هل داد و رفت تو ... جلوی روش حیاط خیلی بزرگی می دید که شاید می شد به باغ هم تشبیهش کرد ... درختای میوه اش، بدون میوه ، همه با برگای زرد پاییزیشون نگاش می کردن ... تنها درختی که میوه داشت درسخت خرمالو بود ... بدون اینکه با نگاش اینطرف و اونطرف رو دید بزنه از کنار استخر بزرگ و بدون آب رد شد و یه راست از پله ها عریض و مر مری رفت بالا ... روی ایون دو ستون بلند با طرح های مینیاتور و رنگ های درهم برهم قد علم کرده بودن ... از کنار ستون ها هم گذشت و رسید به در چوبی خونه ... در بسته بود ... کومه کله شیری رو گرفت و محکم کوبید ... دوبار ... چند لحظه معطل شد تا بالاخره در روی پاشنه چرخید و باز شد ... دختر خدمتکاری در رو به روش باز کرد و گفت:
    - بفرمایید ... آقا منتظرتونن ...
    شهراد تو دلش گفت:
    - سلامم که نمی کنن خدا رو شکر!
    بی توجه به دختره رفت تو و نگاهی به دور تا دور سالن مربعی شکل پیش روش انداخت ... کف اون قسمت شیشه ای بود و زیرش سنگ ریخته شده بود ... دختر راه افتاد و گفت:
    - اگه مایلین سوئی شرتتون رو آویزون کنین و همراه من بیاین ...
    شهراد بدون اینکه سوئی شرتش رو در بیاره دنبال دختر راه افتاد ... از اون قسمت مربع شکل که خارج شدن وارد سالن بزرگی شدن که دو دست مبل توش به چشم می خورد و چندان هم تجملی نبود! مردی روی کاناپه راحتی یه لم انداخته و مشغول خوندن روزنامه بود ... با شنیدن صدای پا سرش رو بلند کرد و با دیدن شهراد روزنامه رو تا کرد گذاشت روی میز و از جا بلند شد ... شهراد هم رفت به سمتش و گفت:
    - آقا جمشید؟!
    مرد که حدودا چهل ساله می زد با لبخند سری تکون داد و گفت:
    - خودمم شهراد عزیز ...
    و دستشو به سمتش دراز کرد ... شهراد هم دستشو پیش برد و با هم دست دادن ... با فشار دست جمشید هر دو نشستن و مرد رو به دختر خدمتکار که منتظر ایستاده بود گفت:
    - سارا برو دو تا قهوه برامون بیار ... زود ... خیلی کار داریم با این آقا ...
    دختر خدمتکار سری تکون داد و با سرعت از سالن خارج شد ... جمشید دستی سر شونه شهراد زد و گفت:
    - واو پسر! تو خیلی جذابی ... جذاب تر از اون چیزی که سالار ح.ر.و.م.ز.ا.د.ه می گفت ...
    شهراد ابرویی بالا انداخت و گفت:
    - لطف دارین جمشید خان ...
    - چند سالته؟ ... امممم ... نه نگو ... اجازه بده حدس بزنم! بیست و چهار؟!
    شهراد از شخصیت جمشید خنده اش گرفته بود ... عین بچه ها بود ... ابرویی بالا انداخت و به پشتی مبل تکیه داد و دست به سینه شد ... جمشید دوباره یه کم فکر کرد و گفت:
    - اممم ... بیست و شش دیگه خودشه!
    شهراد بازم ابرویی بالا انداخت و با خنده گفت:
    - نچ ...
    جمشید با هیجان گفت:
    - چه چال های بامزه ای داری تو!
    شهراد خنده اش رو جمع کرد و گفت:
    - ممنون ...
    همون لحظه دختر خدمتکار اومد توی سالن ... نگاه شهراد از جمشید معطوف اون شد ... لباس فرم سفید و زرشکی تنش بود ... بدون اینکه نگاهی به شهراد یا جمشید بکنه فنجون های قهوه رو جلوشون گذاشت و گفت:
    - دستور دیگه ای نیست آقا؟!
    - نه برو ...
    دختر عقب گرد کرد ولی هنوز از سالن خارج نشده بود که باز صداش کرد:
    - سارا ...
    برگشت ، سینی توی دستش رو جلوی سینه اش گرفت و گفت:
    - بله آقا؟
    - برای شب بیف استراگانوف درست کن ...
    - چشم ...
    - حالا برو ...
    خدایا ... چه ساختن هایی که منو سوخت و چه سوختن هایی که منو ساخت! خدایا ... به من فهمی بده که از سوختنم ساختنی آباد بجا بمونه.

  6. 10 کاربر پست هما پور اصفهانی عزیز را پسندیده اند .

    ally (09-13-2013),Ayhan AZ (09-13-2013),fereshteh (09-15-2013),kiarash (09-13-2013),L e i l a (09-13-2013),M O Z H G A N (09-14-2013),Maryam (09-13-2013),Nazaniin (09-14-2013),R A H A (09-13-2013),زوشا (09-13-2013)

  7. Top | #14



    تاریخ عضویت
    Sep 2013
    شماره عضویت
    150630
    محل سکونت
    اصفهان
    سن
    23
    نوشته ها
    22
    پسندیده
    28
    مورد پسند : 205 بار در 23 پست
    میزان امتیاز
    0

    پیش فرض

    تا حالا به این فکر کرده بودین که قضاوت از روی ظاهر تا چه حد ممکنه طرف رو خورد کنه؟! امکان نداره هر کدوم از ما یک بار از روی ظاهر کسی قضاوت نکرده باشیم ... و امکان هم نداره کسی از روی ظاهرمون قضاوت نکرده باشه ... حداقل من که به وفور چشیدم اینو ...
    کاش بعضی وقتا می شد چشمامون رو بشوریم و طور دیگه ای به طرف یا به قضیه مورد نظر نگاه کنیم ...
    کاش می شد بعضی وقتا فقط یه لحظه خودمون رو بذاریم جای کشی که نشستیم روی کرسی قضاوت و قضاوتش کردیم ... کاش ...
    حرفام مخاطب خاص نبود ... دلی بود ... بعضی وقتا دوست دارم مثل مامان بزرگا اندرز بدم ... اینجا که طبق خواهش من سن و سال پایین زیاد نیست پس بعضی وقتا دوست دارم حرفای بزرگ بزرگ بزنم ... حرفایی که مامانا همیشه می زنن و ما از کنارش آسون می گذریم ...
    چرا بعضی وقتا نقش مامانا رو بازی نکنیم؟ یا نقش باباها؟ بالاخره ما هم یه روز مامان بابا می شیم ...

    خوب بسه ... می ریم همراه بشیم با شهراد ...

    دختر چرخید و از سالن بیرون رفت ... جمشید نگاهی به شهراد کرد و گفت:
    - خوب می گفتیم ... خودت بگو چند سالته؟
    - بیست و هفت ...
    - به!!! اول سن هلو شدن پسرا ...
    شهراد پوزخندی زد و هیچی نگفت ... جمشید باز پرسید:
    - دانشگاه رفتی؟ چی خوندی؟! چی کار می کنی؟ کارت ماساژه ؟
    شهراد نمی دونست اومده اونجا برای ماساژ یا برای بازجویی ... با این وجود براش مهم نبود اطلاعاتش رو به اون بده ... گفت:
    - دانشگاه نرفتم ... وقتشو پیدا نکردم ... دیپلم ریاضی دارم ... شغلم هم مربیگری باشگاه و ماساژوریه ...
    - سالار خیلی از ماساژت تعریف میکرد ... کجا دوره دیدی؟!
    - تایلند ...
    - به به ! خیلی هم عالی ... خوب دیگه از خودت بگو ... چرا دانشگاه نرفتی؟ حیف تو نیست؟!!
    - گفتم که ... شرایطش رو نداشتم ...
    جمشید قیافه ناراحتی به خودش گرفت و گفت:
    - چرا؟! چی شده بود مگه؟!
    شهراد فنجون قهوه اش رو برداشت ... بدون اینکه جوابی بده لاجرعه سر کشید و گفت:
    - بهتره بریم سر کارمون ... من عجله دارم جای دیگه هم باید برم ...
    جمشید اخماش در هم شد ... اما حرفی نزد ... بلند شد و گفت:
    - بریم اتاق من ...
    شهراد به دنبالش راه افتاد ... از پله های مارپیچ وسط سالن بالا رفتن و به طبقه دوم که کلش یه راهرو بود و چند تا در رسیدن ... شهراد بدون اینکه جلب توجه بکنه مشغول دید زدن اطرافش شد ... شش تا در توی اون راهرو بود که همه بسته بودن ... سه در سمت راست و سه در سمت چپ انتهای راهرو یه در مجزا قرار داشت ... درست بین اتاق های راست و چپ ... جمشید رفت سمت اون در و گفت:
    - این خونه هم حسابی قدیمی شده ... باید خرابش کنیم یکی دیگه بسازیم ... شاید یه برج!
    شهراد سری تکون داد و گفت:
    - اما جالب ساخته شده ...
    جمشید قبل از اینکه بره توی اتاقش برگشت سمت شهراد و گفت:
    - جالب و پر رمز و راز!
    نگاه شهراد پر از تمسخر شد و گفت:
    - راز؟!! من رازی اینجا نمی بینم ...
    جمشید هم خندید و گفت:
    - نباید هم ببینی ...
    هر دو رفتن توی اتاق بزرگ جمشید ... نگاه شهراد دور تا دور اتاق چرخید ... تقریبا می شد گفت اتاق برهنه ای بود و این کمی عجیب بود ... یه اتاق مستطیلی بزرگ، که به دیوار روبروی در یه تخت دو نفره بزرگ چسبونده شده بود. همین و بس! کف اتاق موکت کرم رنگ بود و سمت راست یه پنجره بزرگ بدون پرده ... نه میزی ! نه کمدی! هیچ !!! جمشید ایستاد وسط اتاق، کنار تخت خواب و گفت:
    - خوب می تونم ل.خ.ت بشم؟!!
    شهراد نگاه متعجبش رو مخی کرد و جلو رفت، کیف مخصوصش رو پایین تخت گذاشت و گفت:
    - آره ... باید بشین ...
    جمشید بدون خجالت، همینطور که زل زده بود به شهراد دونه دونه لباساش رو در آورد. انگار داشت شو اجرا می کرد براش! حتی به لباس زیرش هم رحم نکرد. وقتی کامل ب.ر.ه.ن.ه شد دستاشو از طرفین باز کرد و گفت:
    - خوب چی کار کنم؟!
    شهراد تو دلش فحشی نثارش کرد، انگار که خودش نمی دونست!! در حالی که طبق گفته های سالار خوره ماساژ بود مرتیکه! گفت:
    - روی شکم بخوابین ...
    جمشید نگاهی به چشمای شهراد انداخت. می خواست احساسش رو از نگاهش بخونه و شهراد کاملا طبیعی چشم از اندام بی ریخت جمشید گرفت و بعد از باز کردن کمربندش که باعث شد چشمای جمشید برق بزنه، دستاشو آغشته به روغن ماساژ کرد ...
    عادت داشت موقع کار برای انعطاف داشتن بیشتر کمربندش رو باز کنه ... اما گویا جمشید طور دیگه از برداشت کرده بود ...
    خدایا ... چه ساختن هایی که منو سوخت و چه سوختن هایی که منو ساخت! خدایا ... به من فهمی بده که از سوختنم ساختنی آباد بجا بمونه.

  8. 9 کاربر پست هما پور اصفهانی عزیز را پسندیده اند .

    ally (09-13-2013),fereshteh (09-15-2013),kiarash (09-13-2013),L e i l a (09-13-2013),M O Z H G A N (09-14-2013),Maryam (09-13-2013),Nazaniin (09-14-2013),R A H A (09-13-2013),زوشا (09-13-2013)

  9. Top | #15



    تاریخ عضویت
    Sep 2013
    شماره عضویت
    150630
    محل سکونت
    اصفهان
    سن
    23
    نوشته ها
    22
    پسندیده
    28
    مورد پسند : 205 بار در 23 پست
    میزان امتیاز
    0

    پیش فرض

    که گفت:
    - می خوای ل.خ.ت بشی؟
    شهراد نتونست جلوی خودش رو بگیره و با لحن تندی گفت:
    - نه! می خوام راحت باشم ... بخوابین لطفا!
    جمشید بی حرف خوابید روی تخت و گفت:
    - سالار گفته بود به هر کسی پا نمی دی ... اما باورم نمی شد دست رد به سینه منم بزنی! می دونم از خودمونی!
    شهراد نشست کنارش و گفت:
    - به سالار هم گفتم ... من با هر کسی رابطه بر قرار نمی کنم.
    - با من بهت بد نمی گذره ...
    دستشو کشید روی کمر جمشید و گفت:
    - می شه این بحث رو تموم کنین؟!! من نظرم عوض نمی شه ... یه پارتنر خوب دارم و می خوام باهاش ازدواج کنم ...
    جمشید خندید و گفت:
    - اینجا؟!! توی ایران؟!!
    - نه ... می ریم از ایران ...
    - کجا؟!
    - اونشو نمی دونم ... جایی که ما رو کثیف و پست ندونن ...
    جمشید آهی کشید و گفت:
    - خودتو به من ثابت کن ... من کمکت می کنم.
    - نیاز به کمک ندارم ...
    - داری پسر! می دونی اگه یه نفر باهات بیفته روی دنده لج و لوت بده حکمت چیه؟! بی برو برگرد اعدامی!
    خونسرد گفت:
    - می دونم!
    - چرا اینقدر راحتی؟!!
    - چون هیچ کس نمی تونه ثابت بکنه ...
    - فرض کن که من صداتو ضبط بکنم!
    - و شما فرض کن که منم صداتو ضبط کرده باشم ...
    جمشید قاه قاه خندید و گفت:
    - ازت خوشم می یاد ... خیلی زرنگی!
    شهراد توی دلش گفت :«نه بیشتر از تو» اما در جواب خندید و گفت:
    - اینطور به نظر می یام؟ فکر نکنم ...
    - هر کس از این قماش باشه زرنگه پسر! شک نکن ... نمی دونم چرا اینقدر باهات راحتم.
    و شهراد توی دلش گفت: «نباشی عجیبه» وقتی سکوت شهراد رو دید خودش ادامه داد:
    - چند وقته پی بردی تمایلاتت اینجوریه؟!
    شهراد ضربه های دستش رو قوی تر کرد و گفت:
    - از بچگی ...
    - جدی؟!!! از بچگی؟!!
    سکوت کرد و این سکوت نشانه رضایتش بود ...
    - راضی هستی؟
    - چرا نباشم؟!
    - خیلی ها می خوان اینجوری نباشن و ناراضین ...
    - من نیستم ...
    - طرفت تی اسه؟ (بعدا در این مورد توضیح میدم)
    - تقریباً ...
    - خوب چرا با کسی رابطه نداری که عین خودت سالم باشه ...
    - اونم سالمه ... من باهاش راحتم ...
    - واجب شد ببینمش ...
    لبخندی نشست روی لبای شهراد ... جوابی نداد ...

    خدایا ... چه ساختن هایی که منو سوخت و چه سوختن هایی که منو ساخت! خدایا ... به من فهمی بده که از سوختنم ساختنی آباد بجا بمونه.

  10. 9 کاربر پست هما پور اصفهانی عزیز را پسندیده اند .

    ally (09-13-2013),fereshteh (09-15-2013),kiarash (09-13-2013),L e i l a (09-13-2013),M O Z H G A N (09-14-2013),Maryam (09-13-2013),Nazaniin (09-14-2013),R A H A (09-13-2013),زوشا (09-13-2013)

  11. Top | #16



    تاریخ عضویت
    Sep 2013
    شماره عضویت
    150630
    محل سکونت
    اصفهان
    سن
    23
    نوشته ها
    22
    پسندیده
    28
    مورد پسند : 205 بار در 23 پست
    میزان امتیاز
    0

    پیش فرض


    جمشید گفت:
    - ضرب دستت حرف نداره! هر چی خستگی تو تنم بود کشیدی بیرون ...
    بازم جوابش سکوت بود ...
    - تو چه کم حرفی!
    - حرفی ندارم که بزنم!
    - خوشحال نیستی اومدی پیش کسی که دردت رو می فهمه؟!
    - دردم رو خودم بفهمم کافیه ...
    - خیلی مغروری!
    بازم سکوت ...
    - دیدی مغروری؟!
    کشید کنار و گفت:
    - تموم شد می تونین پاشین ... شماره منو سالار داره ... هر موقع خواستین از چند روز قبلش به من خبر بدین ...
    جمشید همونطور برهنه نشست لب تخت و گفت:
    - اگه ازت بخوام بیای اینجا هر روز منو ماساژ می دی روزی سه وعده قبول می کنی؟!
    شهراد چشماشو گرد کرد ... کمی تعجب پاشید توی صداش و گفت:
    - چی؟!!!
    - همین که شنیدی ... بیا اینجا بمون! وسایلت رو هم بیار ...
    شهراد با خنده رفت سمت دستمالش ... دستشو پاک کرد و گفت:
    - نه ممنون ... من کار دیگه ای هم دارم ... نمی تونم!
    در همون حین کمربندش رو برداشت و پشت به جمشید مشغول بستنش شد ...
    - با حقوق دو برابر!
    شهراد لبخند محوی زد و گفت:
    - نه ممنون ... کارمو تو باشگاه دوست دارم!
    جمشید داشت عصبی می شد ... اما خودشو کنترل کرد و گفت:
    - حقوق سه برابر!
    چرخید به سمتش و جدی گفت:
    - فایده ای نداره! گفتم که کارمو دوست دارم ...
    - شهراد لگد به بخت خودت نزن پسر! اگه از کارت راضی باشم مطمئن باش برات باشگاه می زنم خصوصی!! با شاگردای درجه یک ...
    رادارای شهراد به حرکت افتادن ... با این وجود پوفی کرد و گفت:
    - نه ... نمیتونم! با هیربد قرار داد دارم ...
    - هیربد با من!!! سالار رو می فرستم قرار داد رو فسخ کنه ضررش رو هم بده ...
    - نه ...
    - ای بابا! شهراد ... پنج برابر!!!
    دیگه ناز کردن کافی بود ... کیفش رو برداشت و گفت:
    - این همه اصرار برای چیه؟
    - ازت خوشم اومده ... فکر کن ... فکر کن دنبال یه فرزند خونده م! یکی که عین خودم باشه ...
    - گفتم که می خوام از ایران برم ...
    - برای اون کار هم ساپورتت می کنم ... قول!
    شهراد چند لحظه توی سکوت به چشمای براق و زاغ جمشید خیره شد ... بعد نفس عمیقی کشید و با تردید گفت:
    - قول؟!!!
    - اگه بهم وفادار باشی ... شک نکن! هم خودت ... هم پارتنرت!
    راه افتاد سمت در و گفت:
    - باشه ... روش فکر می کنم ....
    جمشید داد کشید:
    - خبرش رو کی می دی؟!
    و شهراد دیگه جوابی نداد و با قدمهای بلند از راهروی اتاق ها خارج شد ، از پله ها سرازیر و یه راست به سمت درب خروج رفت ... اون خونه خیلی کم رفت و اومد بود و جز خدمتکار کسی رو ندیده بود! این براش عجیب بود. با این وجود سعی کرد گول ظاهر رو نخوره و از حیاط درندشت خونه خارج شد ...
    خدایا ... چه ساختن هایی که منو سوخت و چه سوختن هایی که منو ساخت! خدایا ... به من فهمی بده که از سوختنم ساختنی آباد بجا بمونه.

  12. 9 کاربر پست هما پور اصفهانی عزیز را پسندیده اند .

    ally (09-13-2013),fereshteh (09-15-2013),kiarash (09-13-2013),L e i l a (09-13-2013),M O Z H G A N (09-14-2013),Maryam (09-13-2013),Nazaniin (09-14-2013),R A H A (09-13-2013),زوشا (09-13-2013)

  13. Top | #17



    تاریخ عضویت
    Sep 2013
    شماره عضویت
    150630
    محل سکونت
    اصفهان
    سن
    23
    نوشته ها
    22
    پسندیده
    28
    مورد پسند : 205 بار در 23 پست
    میزان امتیاز
    0

    پیش فرض


    اینقدر فکر کرده بودم که ذهنم هر آن احتمالش بود که متلاشی بشه و تکه های افکارم هر کدوم به یه سمت پرتاب بشن و دیوارای دور و برم رو رنگین بکنن. آهی کشیدم و نالیدم:
    - آخ خدایا ... آخه من چی براش بخرم؟!!!
    تولد ساسان نزدیک بود ... فقط یه روز دیگه وقت داشتم. با مامان قصد داشتیم براش یه تولد کوچیک بگیریم و سورپرایزش کنیم. خودمون سه تا باشیم و یه شب به یاد موندنی داشته باشیم. مامان براش یه پلیور بافته بود اما من درمونده شده بودم که چی بخرم براش! به هر چی که فکر می کردم کم می آوردم ...
    - عطر ...
    نه ، ساسان فقط از یه عطر استفاده می کنه اونو هم جدیداً خریده ...
    - ساعت ...
    دو تا ساعت داره ... می خواد چی کار اینقدر ساعت؟
    - طلا بخرم براش؟!!
    مامان می کشتم! طلا برای مرد خوب نیست، نماز نداره! تازه پس اندازمم اونقدار نیست ...
    - لباس زیر؟
    اییییییی! آخه لباس زیر هم شد هدیه؟!! اصن خوبه براش یه جین جوراب بخرم!
    - خوب مرض! واسه یه مرد دیگه چی می شه خرید آخه؟ یه شلوار جین!
    نمی خوام ... شلوار جین همه رنگی داره ... کم مونده یکی از این پاره ها براش بخرم ...
    - ای بابا! ایکس باکس خوبه؟!
    مگه بچه است؟
    - می خوای بری بمیری؟!!!
    چه وجدان بیشعوری شدیا! این چه وضع صحبت کردنه! نخواستم بابا ...
    - فهمیدم!!! فهمیدم شاهزاده خانوم ...
    دیگه چیه؟!!! لابد اینبار می خوای دستور بدی براش ست اصلاح بخرم ...
    - البته اونم بد نیست!
    برو بابا ...
    - بد اخلاق! نخیر اینبار خواستم بگم ثبت نامش کن تو باشگاه. همون باشگاهی که چند روز پیش می گفت دوستاش می رن.
    از جا پریدم و گفتم:
    - گل کاشتی وجی! گل کاشتی ...
    اصلا نفهمیدم چطور لباس پوشیدم، شالم رو سرم کردم و از اتاق سه در چهارم زدم بیرون و داد کشیدم:
    - مامان من دارم می رم ...
    مامان سرش رو از آشپزخونه بیرون آورد و گفت:
    - کجا؟!!!
    - می رم کادوی ساسان رو بخرم ...
    دیگه منتظر حرفی از طرف مامان نشدم، تند تند کفشامو پام کردم و زدم از خونه بیرون. به اندازه کافی توی کارتم پول داشتم. می خواستم اشتراک سه ماهه بگیرم براش. باشگاهه خیلی هم نزدیک خونه مون نبود اما چون ساسان انتخاب کرده بود و گفت تصمیم داره بره باید همون جا ثبت نامش میکردم. با چند بار عوض کردن خط مترو بالاخره رسیدم ... وقتی می خواستم برم تو خیلی استرس داشتم! یه باشگاه مردونه ... فکر کنم باید چشمامو می بستم! اگه کسی می دید چی؟!! چه آبرویی ازم می رفت! به کسی هم نمی تونستم بگم بره برام ثبت نام کنه. یه موقع پولو می خورد یه آبم روش ... توکل به خدا کردم و از پله ها رفتم پایین. همون لحظه که در شیشه ای رو باز کردم و رفتم تو همه نگاه ها چرخید به سمتم. چه باشگاه کوفتی! همون جا جلوی در یه میز بزرگ بود که مسئول باشگاه نشسته بود پشتش، اما سمت چپ رو که نگاه می کردی پر بود از دستگاه های جور واجور به رنگ سورمه ای ... و لا اله الا الله! چه هیکلایی!! سریع چشم دزدیدم و توی جلد خودم فرو رفتم ... اخمامو کشیدم توی هم و رفتم جلو. مسئولی که پشت میز نشسته بود یه پسر خوش هیکل بود که از دیدن من مبهوت مونده بود. قبل از اینکه بتونه اعتراضی بکنه گفتم:
    - سلام آقا ... خسته نباشید ... برای ثبت نام اومدم!
    پسره لبخند مضحکی زد و گفت:
    - سلام، شرمنده خانم ... سانس خانوما الان نیست ... صبح باید تشریف بیارین. حالا هم خواهشا هر چه زودتر بفرمایید بیرون که برای ما دردسر می شه.
    با همون اخمای درهمم بدون اینکه کوچیک ترین لبخندی بزنم گفتم:
    - شما فکر می کنین من خودم نمی دونم سانس خانوما صبحه؟! من نیومدم خودم رو ثبت نام کنم آقای محترم. اومدم یکی از هم جنس های خودتون رو ثبت نام کنم ...
    یکی از پسرایی که با دیدن من کنجکاو شده بود بفهمه برای چی اومدم تو و به میز نزدیک شده بود پخی زد زیر خنده و گفت:
    - به! چه پسر مامانیی!! لابد دوست دخترش اومده ثبت نامش کنه!!! چشم نخوره گوگولی!
    اینو که گفت خودش و اون یکی که پشت میز بود غش غش خندیدن. اعصابم خورد شد! خودم کم استرس داشتم، حالا اینا هم داشتن مسخره ام می کردن! یاد حرف بابا افتادم:
    - دختری که من بزرگ کردم، بره توی یه پادگان، از اون طرفش سالم می یاد بیرون! دختر با جدیتش می تونه سالم بمونه! رو به مرد جماعت نده بابا ...
    همین که این یادم اومد، با جدیت و صدای بلند گفتم:
    - نخندین!!! به شما می گن ورزشکار؟!! چیزی که یه ورزشکار باید داشته باشه در درجه اول اخلاقه که الحمدالله هیچ کدومتون ندارین! حیف مجبورم همین جا ثبت نامش کنم وگرنه محال ممکن بود یه لحظه دیگه اینجا بمونم. خجالت بکشین و مثل آدم کار ارباب رجوع رو راه بندازین!
    هر دو نیششون بسته شد! چند لحظه مبهوت نگام کردن. اون یکی که پشت میز بود زودتر خودش رو جمع و جور کرد، انگار بهش بخورد ... چون خم شد از داخل کشوی پایین میز فرمی بیرون کشید، دستم داد و گفت:
    - خانوم من معذرت می خوام ... راستش یه کم عجیب بود! دیگه کسی نیست که برای ثبت نامش ولیشو بفرسته!
    ول کن هم نبودن! مرد مگه کم هم می یاره؟!! می تونستم با گفتن اینکه برای تولدش می خوام ثبت نامش کنم در دهنشون رو ببندم اما به اونا چه ربطی داشت؟!! مفتش بودن که تو زندگی مردم سرک بکشن؟!! تند تند فرم رو پر کردم و همراه با مدارک لازم و مبلغ سه ماه گذاشتم رو میز. پسره هم برای اینکه زودتر منو بفرسته برم تند تند اطلاعات رو وارد سیستم کرد و همون موقع کارت اشتراک رو صادر کرد و داد دستم. کارت رو گرفتم و بعد از یه تشکر خشک خالی همراه با نگاهی غضب آلود به اون یکیشون که هنوزم به خاطر ترکش های من لال مونی گرفته بود زدم از باشگاه بیرون.
    - نفله ها!
    نگاه زن و مردی که داشتن از جلوی باشگاه رد می شدن برگشت به سمتم. سریع جلوی دهنم رو گرفتمو سرم رو به نشونه عذر خواهی تکون دادم. خنده شون گرفت و رفتن ... با خوشحالی نگاهی به کارت انداختم و زیر لب زمزمه کردم:
    - خیلی عالی شد!!
    ***

    خدایا ... چه ساختن هایی که منو سوخت و چه سوختن هایی که منو ساخت! خدایا ... به من فهمی بده که از سوختنم ساختنی آباد بجا بمونه.

  14. 9 کاربر پست هما پور اصفهانی عزیز را پسندیده اند .

    ally (09-13-2013),fereshteh (09-15-2013),kiarash (09-13-2013),L e i l a (09-13-2013),M O Z H G A N (09-14-2013),Maryam (09-13-2013),Nazaniin (09-14-2013),R A H A (09-13-2013),زوشا (09-13-2013)

  15. Top | #18



    تاریخ عضویت
    Sep 2013
    شماره عضویت
    150630
    محل سکونت
    اصفهان
    سن
    23
    نوشته ها
    22
    پسندیده
    28
    مورد پسند : 205 بار در 23 پست
    میزان امتیاز
    0

    پیش فرض


    - هیششش مامان! سر و صدا نکن دیگه الان می فهمه ...
    مامان همینطور که تخمه هاش رو مغز می کرد خنده اش گرفت و گفت:
    - خوب الان بیاد تو ببینه چراغ خاموشه نمی فهمه؟!! مادر من این کارا دیگه قدیمی شده ...
    با حرص گفتم:
    - مامان!!! حرف نزن جان من ...
    مامان تخمه هاش رو ریخت توی دهنش. همین که رفته بود رو ویبره، نشون می داد فقط صدای خنده اش رو قطع کرده. وقتی نگاه پر غیظ منو دید، سرش رو هم به نشونه موافقت تکون داد ... در خونه باز شد و من با هیجان اومدم جیغ و داد کنم که بهت زده خشکم زد ...
    ساسان با یه فشفشه توی دست راستش، همراه با یه کلاه بوقی روی سرش ، همینطور که قر می داد و می خوند اومد تو:
    - در جشن تولدم عزیزم ... همه تون انگشترین من نگینم! روشن کن اون چراغو می خوام قیافه ها مضحکتونو ببینم ... خدایا الهی من بامزه هیچ وقت روز بد نبینم!
    مامان کنارم از زور خنده ولو شد روی زمین و من از پشت مبل بیرون اومدم و جیغ کشیدم:
    - ساسان به خدا می کشمت!
    ساسان سریع چراغ رو روشن کرد و اومد سمت میزی که کیک روش بود. فشفشه خاموش شده اش رو انداخت روی میز و حمله برد سمت کیک ... قبل از اینکه بتونم بپرم سمتش دستش رو فرو کرد توی کیک و یه تیکه بزرگش رو کند و اومد به سمتم ... فهمیدم می خواد چی کار کنه! جیغ کشیدم و دویدم ساسان هم به دنبال من قهقهه زنون می یومد ... آخر هم از پشت گرفتم و دستای کیکیش رو کامل کشید توی صورتم ... من جیغ می کشیدم و فحش می دادم ... مامان هم غش غش می خندید ... ساسان بعد از اینکه از کیک مالی کردن من فارغ شد چرخید سمت مامان ... با مشت کوبید تو سینه اش و گفت:
    - الهی درد و بلای تو بخوره تو فرق سر من! دور اون خنده هات بگردم ... حداقل چیز نخور و بخند! همه تخمه های توی دهنت دارن می پرن تو هوا ... بخند ... بخند ...
    خنده مامان شدت گرفت ... قبل از اینکه ساسان برسه داشتیم با مامان تخمه گرمک بو داده می شکستیم. مامان معتادش بود! یه عالمه شو مغز کرده بود و یه جا ریخته بود تو دهنش ... ساسان هم با دیدن وضعیت مامان زد زیر خنده و ولو شد روی مبل ... من که صورتم با کیک پر شده بود بیخیال به گند کشیده شدن مبلا و فرشا رفتم سمت بقیه کیک برش داشتم و قبل از اینکه بتونه در بره همه شو با ظرفش کوبیدم تو صورتش ... جیغ مامان در اومد:
    - وای صورت بچه م رو له کردی!!!
    چرخیدم سمت مامان و گفت:
    - اِ! من سر راهیم! عجبا! اینم منو ترکوند ...
    بحث بالا گرفت و ساسان کاملا بیخیال مشغول لیس زدن دور دهنش و برداشتن تکه های کیک از روی صورتش و خوردنشون شد ... اصن خدای احساس بود این بشر! از دیدن حالتش باز ترکیدم از خنده و گفتم:
    - خیلی بی شعوری! از کجا فهمیدی می خوام سورپرایزت کنم؟!
    ساسان با دهن پر از کیک گفت:
    - من اگه شماها رو نشناسم که به درد لای جرز دیوار می خورم! از پچ پچ کردناتون تابلو بود ... مامانم که دائم داره می خنده! وقتی هم یه نقشه بخواد پیاده کنه دیگه کلا سایلنت می شه می ره رو ویبره ...
    هر سه غش غش خندیدیم ... رفتم سمت کادوهامون .. اول پلیوری که مامان براش بافته بود و خیلی قشنگ کادوش کرده بود رو گرفته به سمتش و گفتم:
    - بیا ... پلیوره!!!
    داد مامان در اومد و ساسان ترکید از خنده. کاغذ کادوشو باز کرد و شروع کرد به به به کردن:
    - وای چه قشنگه! قربون دستای هنرمندتون برم من خودم تنهایی ... اجازه هست دورتون بتابم؟!!!
    بلند شد و بشکن زنون شروع کرد چرخیدن دور مبل مامان ... مامان با خنده گفت:
    - بشین الهی من فدات بشم سرت گیج می ره! خدا حفظت کنه مادر که تو اینقدر انرژی داری ...
    ساسان چهار زانو نشست جلوی مامان و گفت:
    - فدایی داری ...
    بعد بدجنس به من نگاه کرد و گفت:
    - خوب شاهزاده خانوم خالص ... کادوی تو کو؟!!
    بالا رو نگاه کردم و مشغول سوت زدن شدم ... حمله کرد سمتم و گفت:
    - می کشمت به جان خودم!
    همین که خواست قلقلکم بده سریع جیغ کشید:
    - می دم ... می دم ... غلط کردم!
    کارت رو که توی یه پاکت کوچیک تزئینی گذاشته بودم گرفتم طرفش. همین که درش رو باز کرد دادش بلند شد:
    - عاشقتم به ابوالفضل!!!
    بعدش دیگه نفهمیدم چی شد چون تا به خودم اومدم منو روی دستاش بلند کرد و مشغول چرخوندنم شد ... من جیغ می کشید و مامان می گفت:
    - ساسان!!! بذارش زمین مادر می اندازیش!!!
    ساسان منو گذاشت روی زمین، کارت رو بوسید و گذاشت تو جیب پیرهانش که حسابی هم کیکی شده بود و گفت:
    - چه لپی آب کنم! یه هیکل بسازم *** تا تو یکی دیگه نتونی به من بخندی! بچه پرو ...
    بابا مامان همزمان گفتیم:
    - فدای لپات بشم!
    و بعد هر دو غش غش خندیدم ...

    *********
    خدایا ... چه ساختن هایی که منو سوخت و چه سوختن هایی که منو ساخت! خدایا ... به من فهمی بده که از سوختنم ساختنی آباد بجا بمونه.

  16. 9 کاربر پست هما پور اصفهانی عزیز را پسندیده اند .

    ally (09-13-2013),fereshteh (09-15-2013),kiarash (09-13-2013),L e i l a (09-13-2013),M O Z H G A N (09-14-2013),Maryam (09-13-2013),Nazaniin (09-14-2013),R A H A (09-13-2013),زوشا (09-13-2013)

  17. Top | #19



    تاریخ عضویت
    Sep 2013
    شماره عضویت
    150630
    محل سکونت
    اصفهان
    سن
    23
    نوشته ها
    22
    پسندیده
    28
    مورد پسند : 205 بار در 23 پست
    میزان امتیاز
    0

    پیش فرض

    یکی از دوستان توی خصوصی حرف جالبی زد ... گفت تو خودت اگه شهراد رو توی دنیای واقعی ببینی چه عکس العملی نشون می دی؟!!
    گفتم شاید منم عکس العملم چیزی باشه شبیه خونواده شهراد ... شاید منم نتونم کنار بیام ... اما فرقی که شهراد با اون فردی که ممکنه من یه روز ببینم توی اینه که ما قراره کل زندگی شهراد رو بدونیم ... شهراد رو یه لحظه نمی بینیم و بعد بره پی کارش ... قراره ذره ذره باهاش پیش بریم ... اما اون فردی که من می بینم با شهراد فرق داره چون قرار نیست کل زندگیش رو بفهمم ... که اگه بفهمم شاید در اون صورت به اونم حق بدم ...
    از دوستانی که توی خصوصی نقدشون رو مطرح می کنن بسیار ممنونم ....
    من سعی می کنم هر چه زودتر صفحه نقد رو بزنم ... اما الان هنوز وقتش نشده ... داستان باید روندش مشخص تر بشه که وقتی صفحه نقد زده شد کسی اسپم نده ...


    داشت در کمد رو می بست که صدای گرفته اردلان رو شنید:
    - تصمیمت رو گرفتی شهراد؟!!
    در کمد رو قفل کرد و بر گشت ... ساک وسایلش رو ول کرد روی زمین. صورت اردلان رو گرفت بین دستاش و گفت:
    - نفس من! باور کن اگه کاری می کنم برای جفتمونه ...
    اردلان لب ورچید و گفت:
    - اگه اون مرتیکه تو رو بر بزنه برای خودش من چه خاکی تو سرم بریزم؟!! من بدون تو می میرم شهراد ...
    شهراد کشیدش توی بغلش ... صدای قلب هر دوشون به وضوح حس می شد ... گفت:
    - حرف از مردن نزن ... شهرادت بمیره!
    اردلان آب دهنش رو قورت داد و گفت:
    - بری دیگه نمی یای؟!
    شهراد آهی کشید، عقب رفت، ساکش رو برداشت و گفت:
    - فقط خونه م عوض می شه اردی، همین! می دونی که دیگه زندگی کردن توی اون خونه برام سخت شده بود، وسایلم رو جمع کردم. می رم خونه جمشید خان، اما بازم هر موقع که بتونم به بچه های باشگاه سر می زنم و همینطور به تو. جمشید خان گفته هر موقع که خواستی می تونی بیای اونجا ...
    اردلان با بغض گفت:
    - جواب تلفنامو می دی؟!
    ساکش رو انداخت روی دوشش و گفت:
    - معلومه که می دم دیوونه! من تو این دنیا کیو جز تو و شمیم دارم؟!
    اردلان پایین بلوزش رو کشید و گفت:
    - شمیم با رفتنت کنار اومد؟
    شهراد راه افتاد سمت در و گفت:
    - نه! فقط گریه می کنه و به مامان و بابا التماس می کنه جلومو بگیرن! اونا هم انگار نه انگار ... دیگه وقتی خودش دید اونا براشون مهم نیست راضی شد که برم اما قول گرفته دائم بهش سر بزنم و تماس داشته باشم.
    - گفتی کجا می ری؟!
    - خونه مجردی ...
    اردلان جلوی در ایستاد و گفت:
    - شهراد ...
    - جون دلم؟!
    - این مرتیکه کچل خونه اش امنه؟! بلایی سرت نیارن؟!! شهراد جونم ..
    شهراد لبخندی زد و گفت:
    - شهراد جایی نمی خوابه که زیرش آب بره ... برو عزیز دلم. به تمرینت برس.
    - تو که نباشی این لندهورا خیلی اذیتم می کنن ... می دونم!
    شهراد نگاهی به دور و بر انداخت،خیلی ها سرک می کشیدن تا وداع اونا رو ببینن. شهراد با همه خداحافظی کرده بود و حالا همه دوست داشتن وداعشو با اردلان ببینن.
    اخمی کرد خم شد گونه اردلان رو بوسید و گفت:
    - خیلی زود توام می یای پیش من ... بهت قول می دم. من هر کاری می کنم برای راحتی جفتمونه.
    اردلان با بغض سرش رو تکون داد و گفت:
    - برو عشقم ... به خدا می سپارمت. شب بیدار می مونم تا زنگ بزنی ... یادت نره ها!
    شهراد هم آهی کشید، مشت آرومی تو شونه اردلان زد و زمزمه کرد:
    - مواظب خودت باش ..
    اردلان سری تکون داد و شهراد به سرعت از پله های باشگاه بالا رفت. پرونده هیربد قرار بود برای همیشه بسته بشه ...
    کل وسایلش دو تا ساک بود، جمشید خان گفته بود خودش بهش همه امکانات رو می ده پس نیاز نبود از خونه آقای شاهد چیز زیادی دنبال خودش راه بندازه. روی موتورش نشست و وسایلش رو جا ساز کرد، کلاهشو روی سرش گذاشت و راه افتاد ... ذهنش مغشوش بود و آشفته ... به خودش ایمان داشت ... به کارش ایمان داشت ... اما احساسش چی؟! سالها بود که احساسش به تاراج رفته بود ... کلمات توی ذهنش شکل گرفتن ...
    - من و این حجم سکوت
    من و خاکستر بارون که نشسته رو تنم

    آه کشید ... چقدر خسته بود ... نمی دونست ناراحته از این که از اون خونه خارج شده و داره ساکن یه خونه دیگه می شه یا دلخوره از دست پدر و مادری که برای بدرقه اش حتی نگاهش هم نکردن! چقدر دلش می خواست یه روز از کل این دنیا ببره ... خلاص بشه از محیطی که جز زجر و عذاب هیچی براش نداشت ...
    می خوام از اینجا برم
    برسم به شهری که اسممو فریاد بزنم

    بعضی وقتا از این همه سکوت خسته می شد ... با این که سکوت جزئی از وجودش بود اما ازش خسته می شد و این نشون می داد که از خودش خسته شده ... اون گاهی از خودش هم خسته می شد ... این همه فشار برای یه نفر زیاد بود ... روز به روز زیر این فشار ها بیشتر احساس له شدن بهش دست می داد، اما این راهی بود که خودش انتخاب کرده بود ... همیشه با خودش می گفت این زجرها اگه منو نمی کشه قوی ترم می کنه و همینطور هم میشد ... اما منتظر روزی بود که همه کارهاش تموم شده باشه و بتونه از همه چی ببره و خلاص بشه ...
    یه روز از اینجا می رم دلو به جاده می زنم
    من می خوام همه بدونن این تن خسته منم ...

    جلوی خونه جمشید خان ایستاد. خونه توی یه محله خلوت بالا شهر بود. رفت جلو تا زنگ بزنه درو باز کنن براش، موتورش رو هم ببره تو ... از امروز قرار بود ساکن این خونه باشه. همین که زنگ رو زد کسی از پشت سر صداش کرد:
    - شهراد ...
    چرخید ... با دیدن داییش متعجب چشماشو گرد کرد و همزمان لبخند زد و با خوشحالی گفت:
    - اِ دایی بهنام!!
    رفت سمت دایی و با لبخند خواست با دایی دست بده که دست دایی بالا رفت و قبل از اینکه بتونه بفهمه قراره چی بشه چنان سیلی کوبیده شد توی صورتش که حس کرد فکش جا به جا شده. چند قدم پرت شد عقب و خورد به موتورش. چند لحظه سر به زیر همونجا تکیه به موتور داد، انگار مشاعرش از کار افتاده بود! دستش رو روی گونه اش گذاشت و با بهت سرش رو بالا آورد و به داییش خیره شد ...

    دوستان همونطور که توی پست اول هم گفتم تمومی شعرهایی که تو رمان ازشون استفاده می کنم رو از کتاب های زیبای اساطیری نیلوفر لاری پور و و لبخند شیرین فرهاد از صابر قدیمی اقتباس کردم ..
    نشر شانی

    خدایا ... چه ساختن هایی که منو سوخت و چه سوختن هایی که منو ساخت! خدایا ... به من فهمی بده که از سوختنم ساختنی آباد بجا بمونه.

  18. 8 کاربر پست هما پور اصفهانی عزیز را پسندیده اند .

    ally (09-13-2013),fereshteh (09-15-2013),kiarash (09-13-2013),L e i l a (09-13-2013),M O Z H G A N (09-14-2013),Maryam (09-13-2013),Nazaniin (09-14-2013),R A H A (09-13-2013)

  19. Top | #20



    تاریخ عضویت
    Sep 2013
    شماره عضویت
    150630
    محل سکونت
    اصفهان
    سن
    23
    نوشته ها
    22
    پسندیده
    28
    مورد پسند : 205 بار در 23 پست
    میزان امتیاز
    0

    پیش فرض

    برای نوشتن این پست خیلی زحمت کشیدم و چند بار نوشتم و پاک کردم تا این شد ... مهسای عزیزم رو هم خیلی اذیت کردم... در اصل هر شب پستا رو مهسا یه بار می خونه ایراداتش رو می گه و بعد من میذارم روی تاپیک و تو این مورد حسابی زحمتمو می اندازم رو دوشش ... چون یه سری مسائل رو من متوجه نمی شم ولی اون می فهمه ...
    امیدوارم با خوندن این پست ها ناراحتتون نکنم ... در این که تم اصلی داستان غم انگیز هست شکی نیست ... اما هدفم ناراحت کردنتون نیست .. هدف اینه که دور هم یه سری چیزا رو بفهمیم و درکمون بالا بره ... همین ...
    بعضی وقتا با خوندن همین رمان ها آدمای روانشناسای خوبی می شن چون با شخصیت های مختلف روبرو می شن ..
    شهراد من هم یکی از همون شخصیت های منحصر به فرده که با شناختش می شه خیلی ها رو شناخت ...
    بازم مرسی از همراهیتون ...
    شب همه تون بخیر ..

    دایی یه قدم جلو اومد و گفت:
    - خیلی هرزه ای شهراد!!! خیلی ... تا امروز اگه پشتت بودم برای اینکه فکرشم نمی کردم یه کلمه از حرفایی که پشت سرت زر زر می کنن حقیقت داشته باشه. مار تو آستینمون پرورش می دادیم ...
    شهراد سریع خودش رو جمع و جور کرد با چشمای گرد شده گفت:
    - چی می گی دایی؟! من ... مگه من چی کار ...
    دایی به سرعت جلو اومد و سیلی دوم رو محکمتر کوبید توی صورتش به طوری که شهراد افتاد وسط کوچه ... بدنش درد گرفت ، صورتش داغون شده بود، اما براش مهم نبود. صورتش رو چرخوند سمت دایی، دایی ایستاده بود بالای سرش، قبل از اینکه بتونه حرفی بزنه دایی گفت:
    - اومدم با دستای خودم بکشمت! حکمت اعدامه ... اعدام! لعنتی من دایی تو بودم! من که همه جوره هواتو داشتم. این بود مزد من؟!!!
    چیزی مثل بغض به گلوش فشار می آورد و راه نفسش رو بسته بود ... خون از کنار لبش جاری شده بود. اما توجهی نکرد ... همونطور که روی زمین افتاده بود روی یکی از دستاش کمی بلند شد و گفت:
    - دایی مگه چی شده؟!!! خوب بگین من چی کار کردم؟!!!
    دایی با لگد کوبید تخت سینه شهراد که قیافه اش از درد در هم شد و کامل افتاد روی زمین. صدای داد و هوار دایی چند نفر رو از توی خونه هاشون کشیده بود بیرون ولی کسی دخالت نمی کرد ... طبیعی بود! اینجا جهانی بود که هر شب توی گوشه گوشه اش آدمها از گرسنگی گوشه خیابون جون می دادن و کسی توجهی نمی کرد ... مزاحم زن و دخترا می شدن و کسی دخالتی نمی کرد ... هر کس سرش به زندگی خودش بود و انگار اصلا میلی نداشت بفهمه چی می گذره تو زندگی خونه بغلیش! مرد که مرد!!! یادشون رفته بود بنی آدم اعضای یکدیگرند ... همه فراموش کرده بودن ... فراموش کرده بودن که راحت باشن و راحتی می شد همین که شهراد کتک بخوره و کسی برای کمک کردن بهش پا جلو نذاره ... شهراد می تونست خودش از خودش دفاع بکنه، اما تو روی دایی ایستادن کار اون نبود! بلد نبود!
    - چی کار کردی؟!! پسره کثیف!!! چرا به من نگفتی همه حرفا حقیقته؟!!! چرا؟!!!! پارتنرت رو هم رفتم دیدم آشغال! حالا اون بیماره ... تو چه مرگت بود؟!! اگه از لحاظ روحی مشکل داشتی چرا زودتر دردتو نگفتی تا درمونت کنم؟!!! این همه سال خواهرم داره دق می کنه از دستت و من بازم پشت تو بودم ... چه می دونستم؟! چه می دونستم ...
    اون چیز لعنتی که توی گلوش گیر افتاده بود داشت بدجور به چشمای فشار می آورد، اما سعی کرد قورتش بده، فقط صورتش رو بین دستاش پنهان کرد و نالید:
    - دایی!!!
    دایی که خودش هم شرایط روحی داغونی داشت، یه دفعه دیوونه شد، در حالی که عربده می کشید افتاد روی شهراد و شروع کرد به مشت زدن. در خونه جمشید خان چند دقیقه بود که باز شده بود، وقتی دیدن کسی نیومد تو و از طرفی صدای داد رو شنیدن جمشید جلوی در اومد و همین که کتک کاری مردی رو با شهراد دید سریع توی خونه برگشت و دو سه تا از مردایی که توی خونه اش کار می کردن و حسابی هیکل درشت بودن رو فرستاد بیرون تا شهراد رو از اون مرد جدا کنن و سالم بیارن تو ... مردا به سرعت از خونه زدن بیرون و جسم خونین و مالین شهراد رو از زیر دست دایی بیرون کشیدن ... دایی هنوزم داشت عربده می کشید و خون گریه می کرد. زار می زد و مشت می کوبید ... قیافه شهراد از زور درد مچاله شده بود ... اما نه از درد جسم .. از درد روح ... با این همه کتکی که خورده بود طاقت ناراحتی و اشک های دایی رو نداشت. مردها زیر بازوی شهراد رو گرفتن و یکیشون جلوی دایی ایستاد ... دایی خواست باز هجوم ببره سمت شهراد که مرد کوبید توی تخته سینه اش و با خشم بهش خیره شد ... دایی عربده کشید:
    - برو هرزه! برو ... فراموش کن دایی بهنامی هم داری ... من بیچاره به بابات رو زدم تا گذاشت تو اون خونه زندگی کنی ... برو که نشون دادی لیاقتت به قول عموت زندگی کردن مثل سگه! برو و دیگه هیچ وقت برنگرد ... برو بمیر!!!
    شهراد دوست داشت عربده بکشه! قلبش می سوخت. اما بازم جلوی خودش رو گرفت، که اگه نمی گرفت که شهراد نبود ... زل زد توی چشمای خونین دایی، لبخندی زد و گفت:
    - باشه دایی ... باشه! توام برو ...
    دایی خواست دوباره بپره به سمتش که مرد دیگه جلوش رو گرفت و اون دو نفر دیگه هم شهراد رو همراه با وسایلش بردن تو ...جمشید جلوی در ایستاده و منتظرش بود ... با دیدنش سریع جلو اومد و از بین دستای اون مردا کشیدش بیرون و زل زد توی صورتش ... با افسوس سرش رو تکون داد و گفت:
    - ببین چی کار کرده بی شرف!!! شهراد می شناختیش؟ کی بود اون مرد؟!! چی کارت داشت؟! بگم بچه ها لهش کنن؟!!
    شهراد دستش رو بالا آورد ... نمی تونست حرف بزنه لبش بدجور می سوخت ... اون چیز گرد و قلمبه هم هنوز توی گلوش جا خوش کرده بود. فقط اشاره کرد که مهم نیست داشت از حال می رفت ... با اشاره جمشید خان دو تا از مردها زیر بازوش رو گرفتن و کشیدنش تو ... جمشید سریع داد کشید:
    - سارا!!! اون جعبه کمک های اولیه رو بردار بیار ...
    شهراد رو نشوندن روی مبل ... تکیه داد و چشماش رو بست. صدای اطرافیانش رو می شنید اما نمی خواست بشنوه:
    - بهتر نیست دکتر خبر کنین؟
    - زخم لبش به نظر خیلی عمیقه!
    - پیشونی و پای چشمش هم داغونه ...
    - یارو خیلی بد مشت می زد بهش ...
    داد جمشید بلند شد:
    - د حرف نزنین ! صورت این پسر خیلی ارزش داره .. یه خط بهش بیفته اون مرتیکه رو از روی کره زمین حذف می کنم!!! سارا ...
    - بله آقا ...
    - بده من این جعبه رو سریع زنگ بزن دکتر بیاد ...
    شهراد دیگه نشنید ... نمی خواست بشنوه ... چقدر دلش حمایت پدرش رو می خواست ... لعنتی این پدر چی داشت که دلگرمی همه بچه ها به اون بود؟!! چرا شهراد اینقدر بدون اون احساس نا امنی می کرد؟!!!
    - اگه من یه تیکه از وجودتم اگه تو خدای دنیای منی
    چرا با هر چی می خوای دشمنم؟
    چرا با هر چی می خوام دشمنی؟
    دکتر اومد و رفت ... زخما همه سطحی بودن و تا چند روز آینده همه شون خوب می شدن. فقط چند تا پماد نوشت براش و چند تا هم قرص مسکن ... شهراد مونده بود با درد قلبش چی کار کنه! بدجور اذیتش می کرد ... بدجور ... فکر نمی کرد روزی یه چنین جریانی تا این حد براش آزاردهنده باشه ... بعد از رفتن دکتر جمشید خان پیشش اومد و گفت:
    - تو خیلی قوی و محکمی شهراد! بیشتر ازت خوشم اومد! فعلا برو استراحت کن ... یکی از اتاقای بالا رو برات در نظر گرفتم. برو استراحت کن تا خوب بشی ... بعدش برنامه مون رو با هم مرور می کنیم ...
    شهراد سری تکون داد و از جا بلند شد ... چشمش می سوخت و تورم پلکش رو به خوبی حس می کرد. همینطور لب و گونه اش رو ... اما براش مهم نبود ... شل می زد اما بازم مهم نبود. ترجیح می داد صورتش له بشه اما اینقدر به خاطرش سرکوفت نشنوه و اذیت نشه. کمک کسی رو قبول نکرد و به سختی از پله ها بالا رفت. وسط پله ها ایستاد و گفت:
    - اتاق من کدومه؟!!
    جمشید به دختر کنارش اشاره کرد و همین که دختر خواست بیاد به سمتش شهراد دستش رو بالا آورد و گفت:
    - لازم نیست ... فقط بگین اتاق من کدومه!
    جمشید لبخندی زد و گفت:
    - در اول ... سمت راست ...
    سری تکون داد و به سختی بقیه پله ها رو بالا رفت. تنها حامیش رو هم از دست داده بود ... دیگه خودش بود و خودش و ... و خدای خودش ...
    خدایا ... چه ساختن هایی که منو سوخت و چه سوختن هایی که منو ساخت! خدایا ... به من فهمی بده که از سوختنم ساختنی آباد بجا بمونه.

  20. 9 کاربر پست هما پور اصفهانی عزیز را پسندیده اند .

    ally (09-13-2013),Ayhan AZ (09-13-2013),fereshteh (09-15-2013),kiarash (09-13-2013),L e i l a (09-13-2013),M O Z H G A N (09-14-2013),Maryam (09-13-2013),Nazaniin (09-14-2013),R A H A (09-13-2013)

صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 35 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 35 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •