انتخاب رنگ سبز انتخاب رنگ آبی انتخاب رنگ قرمز انتخاب رنگ نارنجی
خوراک آر اس اس

  آخرین ارسالات انجمن

تبلیغات ایران پردیس
تبلیغات ایران پردیس تبلیغات ایران پردیس

+ ارسال موضوع جدید
صفحه 1 از 7 123 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 66

موضوع: گزیده ی اشعار نادر نادرپور

  1. Top | #1



    تاریخ عضویت
    Jul 2009
    عنوان کاربر
    پیشکسوت پردیس
    میانگین پست در روز
    5.00
    محل سکونت
    قطعه ای از بهشت
    سن
    25
    نوشته ها
    9,561
    پسندیده
    25,832
    تشکر شده
    16,587
    میزان امتیاز
    182

    پیش فرض گزیده ی اشعار نادر نادرپور

    چراغ خرمنی از دور پیداست
    شب مهتاب ، در آن سوی جاده
    صدای پر طنین سم اسبی
    شود هر لحظه در صحرا زیاده
    درختانند با بادی به نجوا
    سر از مستی به گوش هم نهاده
    کنار جاده ها مسکن گزیده
    سیاهیشان چو دزدان پیاده
    غریو دوردست آبشاری
    چو بانگ مست خیزد بی اراده
    سگان نر برآرند از جگر بانگ
    به پاسخگویی سگ های ماده
    نمای قریه در تاریکی شب
    چو کندوییست بر پهلو فتاده
    به طاق کلبه هایش پرتو ماه
    تو گویی طاقه ی دیبا گشاده
    به چشم اید رخ دهقان پیری
    که زیر نور فانوس ایستاده
    نمایان کرده نور صورتی رنگ
    خطوطی را در آن سیمای ساده
    خطوطی را که جای پای غم هاست
    غم شبها و اشک صبحدم هاست
    چو برخیزند مرغان بیابان
    ز روی سیم ها در رهگذرها
    درخشد سیم ها در نور مهتاب
    چنان برق مجسم در نظر ها
    صدای محو آوازی از آن دور
    نهد تا لحظه ای از خود اثرها
    طنین افکن شود در شام خاموش
    ز سیاحی غریب آرد خبرها
    دمد پاتی کنان دهقان فرتوت
    غباری تیره در کوه وکمرها
    غباری چون بخار گرم آهک
    و یا دودی که خیزد از شررها
    جدا سازد نسیمی گندم از کاه
    براند کاه و بردارد ثمرها
    نهد در یک طرف تلی ز گندم
    دهد رجحانش از زردی به زرها
    براید چون غبار از ریزش کاه
    صدایی نرمتر از بانگ پرها
    برد بادی در آن خاموشی شب
    ز خرمن ها ، سرود برزگرها
    بهم ریزد سکوت شب سرانجام
    ز آهنگی نشاط انگیز و آرام
    صفیر داس دهقانان شبخیز
    هیاهو می کند در کشتزاران
    ز رقص خوشه موج افتد به خرمن
    چنان کز بادها در چشمه ساران
    به گندم زار ها تابیده مهتاب
    چو بارانی که بارد در بهاران
    سرود چند دهقان دروگر
    درآمیزد به بانگ جویباران
    طنین مبهم زنگ شترها
    به گوش اید هماهنگ قطاران
    سواد قلعه ای ویران غمگین
    به دل جا داده راز روزگاران
    ز هم پاشیده چون دودی غم آلود
    سیاهی های موهوم چناران
    رسد عطر خیال انگیز صحرا
    به کنه خاطرات رهگذاران
    مکان گیرد در آن گنجینه ی راز
    چو در گنج نهان ، انبوه ماران
    به گوش اید هنوز از خرمنی دور
    صدای گفتگوی آبیاران
    زند چشمک دو اختر بر سر کوه
    در اعماق سیاهی های انبوه




  2. محل تبليغات شما    موزيک روز
     
  3. Top | #2



    تاریخ عضویت
    Jul 2009
    عنوان کاربر
    پیشکسوت پردیس
    میانگین پست در روز
    5.00
    محل سکونت
    قطعه ای از بهشت
    سن
    25
    نوشته ها
    9,561
    پسندیده
    25,832
    تشکر شده
    16,587
    میزان امتیاز
    182

    پیش فرض

    دیگر نمانده هیچ به جز وحشت سکوت
    دیگر نمانده هیچ به جز آرزوی مرگ
    خشم است و انتقام فرومانده در نگاه
    جسم است و جان کوفته در جستجوی مرگ
    تنها شدم ، گریختم از خود ، گریختم
    تا شاید این گریختنم زندگی دهد
    تنها شدم که مرگ اگر همتی کند
    شاید مرا رهایی ازین بندگی دهد
    تنها شدم که هیچ نپرسم نشان کس
    تنها شدم که هیچ نگیرم سراغ خویش
    دردا که این عجوزه ی جادوگر حیات
    بار دگر فریفت مرا با چراغ خویش
    اینک شب است و مرگ فراراه من هنوز
    آنگونه مانده است که نتوانمش شناخت
    اینک منم گریخته از بند زندگی
    با زندگی چگونه توانم دوباره ساخت ؟




  4. Top | #3



    تاریخ عضویت
    Jul 2009
    عنوان کاربر
    پیشکسوت پردیس
    میانگین پست در روز
    5.00
    محل سکونت
    قطعه ای از بهشت
    سن
    25
    نوشته ها
    9,561
    پسندیده
    25,832
    تشکر شده
    16,587
    میزان امتیاز
    182

    پیش فرض

    زین محبسی که زندگی اش خوانند
    هرگز مرا توان رهایی نیست
    دل بر امید مرگ چه می بندم
    دیگر مرا ز مرگ ، جدایی نیست
    مرگ است ، مرگ تیره ی جانسوز است
    این زندگی که می گذرد آرام
    این شام ها که می کشدم تا صبح
    وین بام ها که می کشدم تا شام
    مرگ است ، مرگ تیره ی جانسوز است
    این لحظه های مستی و هشیاری
    این شام ها که می گذرد در خواب
    و آن روز ها که رفت به بیداری
    تا چند ، ای امید عبث ، تا چند
    دل برگذشت روز و شبان بستن ؟
    با این دو دزد حیله گر هستی
    پیمان مهر بستن و بگسستن ؟
    تا کی براید از دل تاریکی
    چشمان روشنی زده ی خورشید ؟
    تا کی به بزم شامگهان خندد
    این ماه ، جام گمشده ی جمشید ؟
    دندان کینه جوی خدایانست
    چشمان وحشیانه ی اخترها
    خندد چو دست مرگ فروپیچد
    طومار عمر بهمن و آذرها
    دانم شبی به گردن من لغزد
    این دست کینه پرور خون آشام
    دانم شبی به غارت من خیزد
    آن دیدگان وحشی بی آرام
    تا کی درون محبس تنهایی
    عمری به انتظار فرو مانم
    تا کی از آنچه هست سخن گویم ؟
    تا کی از آنچه نیست سخن رانم ؟
    جانم ز تاب آتش غم ها سوخت
    ای سینه ی گداخته ، فریادی
    ای ناله های وحشی مرگ آلود
    آخر فرا رسید به امدادی
    سوز تب است و واهمه ی بیمار
    مرگ است و راه گمشدگان درپیش
    اشک شب است و آه سحرگاهان
    وین لحظه های تیرگی و تشویش
    در حیرتم که چیست سرانجامم
    زیرا از آنچه هست ، حذر دارم
    زین مرگ جاودانه گریزانم
    در دل ، امید مرگ دگر دارم
    اینک تو ، ای امید عبث ! بازای
    وینک تو ، ای سکوت گران ! بگریز
    ای ماه آرزو که فرو خفتی
    بار دگر ، کرشمه کنان برخیز
    جانم به لب رسید و تنم فرسود
    ای آسمان ! دریچه ی شب وکن
    ای چشم سرنوشت ، هویدا شو
    او را که در منست هویدا کن




  5. Top | #4



    تاریخ عضویت
    Jul 2009
    عنوان کاربر
    پیشکسوت پردیس
    میانگین پست در روز
    5.00
    محل سکونت
    قطعه ای از بهشت
    سن
    25
    نوشته ها
    9,561
    پسندیده
    25,832
    تشکر شده
    16,587
    میزان امتیاز
    182

    پیش فرض


    نیمه شبانست و باد سردی از آن دور
    سر کند افسانه های دیو و پری را
    در دل خاموش شب به یاد من آرد
    بهت و سکوت جهان بی خبری را
    نیمه شب آنگه که دختران پریزاد
    آب ، ز سرچشمه های گمشده آرند
    زیر نگاه ستارگان فروزان
    بر لب هم ، بوسه های عاطفه بارند
    نیمه شب آنگه که اشک ماه و ستاره
    روی گیاهان نو دمیده نشیند
    در دل آن قطره ها ز روشنی ماه
    برق لطیفی چو برق دیده نشیند
    نیمه شب آنگه که روی برکه ی خاموش
    باد برقصاند اختران افق را
    رهرو گمراه شب دوباره بجوید
    دورنمای مسافران طرق را
    نیمه شب آنگه که باد ساحل دریا
    زمزمه ی آب را به گوش رساند
    قایق درمانده ای ز واهمه ی موج
    دامن بادی به سوی خویش کشاند
    نیمه شب آنگه که روی تپه ی آرام
    پرتو فانوس شبروی بدرخشد
    بانگ دلاویز رهروان خوش آواز
    ظلمت شب را نشاط گمشده بخشد
    نیمه شب آنگه که سکنان بیابان
    جانورانند و بوته ها و گونها
    زمزمه ها بشنود چو در وزش اید
    باد خبرچین شب میان جگن ها
    نیمه شب آنگه که دست کودک شبگرد
    آتشی از برگ و بوته ها بفروزد
    منتظر رقص شعله ها بنشیند
    دیده به بازیگران معرکه دوزد
    نیمه شب آنگه که سایه افکن صحرا
    لکه ی خارست و بوته های تمشک است
    بر رخ عاشق ز گریه های شبانه
    قطره ی خونست و دانه های سرشک است
    نیمه شب آنگه که چاه تشنه ی کاریز
    نوش کند جرعه ای ز آب گوارا
    سنگ عطش کرده ای درون وی افتد
    تا بچشد قطره ای ز رخنه ی خارا
    نیمه شب آنگه که چکه می کند از سقف
    در دل غاری کهن ز روزنه ای آب
    باد رساند صدای دمبدمش را
    با نفس شب به گوش دختر مهتاب
    نیمه شب آنگه که ماهیان درخشان
    در دل آرام برکه غوطه ورستند
    آن همه اختر چو فلس ریخته از ماه
    در کف جوشان چشمه جلوه گرستند
    نیمه شب آنگه که بر کرانه ی استخر
    دسته ی مرغابیان به گرد هم ایند
    زمزمه ای دلنشین کنند و به نجوا
    عقده ی دل با اشاره ها بگشایند
    نیمه شب آنگه که در خموشی دره
    زمزمه ی زنگ های قافله پیچد
    باد ، زند تازیانه ها به درختان
    در دل جنگل ، صدای غلغله پیچد
    نیمه شب آنگه که در سپیدی مهتاب
    جلوه فروشد چراغ بادی خرمن
    گسترد امواج کاه و گندم افشان
    بر سر پاتیگران مزرعه ، دامن
    نیمه شب آنگه که در کشکش امواج
    بانگ غریقان دست و پازده خیزد
    پیرزن راهبی ز غرفه دراید
    رهزن شب از صدای پا بگریزد
    نیمه شب آنگه که ورد هر شبه را ، جغد
    سر کند از تکدرخت دامنه ی کوه
    زنده شود در سکوت قلعه ی خاموش
    خاطره هایی ز مرگ و وحشت و اندوه
    نیمه شب آنگه که از شکاف دریچه
    رشته ی نوری فتد به کلبه ی دهقان
    رخنه ی در راه به کنج کلبه کند وصل
    میله ی باریکی از بلور درخشان
    نیمه شب آنگه که قرص منحنی ماه
    از پس دندانه های کوه براید
    بانگ خروسان شب ز دهکده ی دور
    همره بادی به گوش رهگذر اید
    نیمه شب آنگه که بر کناره ی چشمه
    سایه دواند تمشک و ناله کند آب
    نور بتابد ز لای برگ درختان
    در دل امواج آب و چشمه ی مهتاب
    نیمه شب آنگه که دختران دهاتی
    کوزه به دوش از درون دهکده ایند
    بر لب سرچشمه آتشی بفروزند
    رقص کنان ، گیسوان خود بگشایند
    نیمه شب آنگه که سایه های درختان
    چتر زند بر فراز واحه ی اموات
    از سر گلدسته های مسجد موهوم
    بشنود آواره ای صدای مناجات
    نیمه شب آنگه که گردباد شبانه
    چرخ زند در سکوت دره ی خاموش
    سر دهد آهنگ نی ، جوانک چوپان
    تا کند اندیشه های تلخ ، فراموش
    نیمه شب آن لحظه های خوش که نهفتست
    در دل آرام خود ، ودیعه ی رازی
    زنده کند از گذشته های فرحنک
    در سرم اندیشه های دور و درازی
    آه چه شب ها ، که زنگ برج کلیسا
    کوفته می شد به دست صومعه بانان
    دستخوش ازدحام خاطره ها ، من
    گوش فرا داده بر سرود شبانان
    آه چه شب ها که پیر مرد مؤذن
    بانگ اذان می زد از فراز مناره
    خیره بر او ، دیدگان مضطرب من
    خیره به من ، دیدگان ماه و ستاره
    آه چه شب ها که باد همهمه انگیز
    قهقهه می زد به بیکرانی صحرا
    آتش غم ها به حال شعله زدن بود
    شعله اش از ماورای سینه هویدا
    آه چه شب ها که پشت پنجره ی ذهن
    نور ضعیف چراغ خاطره می تافت
    حافظه ی من چو عنکبوت کهنسال
    پرده ای از خاطرات گمشده می یافت
    آه چه شب ها که در شکنجه ی حرمان
    پنجه به دل می زد اشتیاق نهانی
    در دلم از حسرت گذشته به پا بود
    آتش جاوید روزگار جوانی
    آه چه شب ها که امتداد نگاهم
    دایره می زد در آسمان شبانگاه
    عاقبت این چشم انتظار کشیده
    غرقه به خون می شد از درازی آن راه
    آه چه شب ها که کارگاه وجودم
    سربه سر کنده می شد از غم انبوه
    جغد حزین می سرود نوحه ی ماتم
    نای شبان می نواخت نغمه ی اندوه
    آه چه شب ها که با ترانه ی ساعت
    رقص زمان بود و لحظه ها و دقایق
    تک تک آن می گسیخت در شب تاریک
    رشته ی باریک خاطرات و علایق
    آه چه شب ها که چشم شوق و امیدم
    دوخته می شد به روشنایی آفاق
    فال نکو می زد از سپیدی گردون
    دیده ی شب زنده دار وخاطر مشتاق
    آه چه شب ها که می گذشت خیالم
    بر در بیغوله های واهمه انگیز
    روح مجانین و سایه های خیالی
    با من بیچاره ، کینه جوی و گلاویز
    آه چه شب ها که رفت در غم و حسرت
    تا من از آن نکته ای به حوصله جستم
    سایه ی برگم که چون ز جا کندم باد
    در پی بازآمدن به جای نخستم




  6. Top | #5



    تاریخ عضویت
    Jul 2009
    عنوان کاربر
    پیشکسوت پردیس
    میانگین پست در روز
    5.00
    محل سکونت
    قطعه ای از بهشت
    سن
    25
    نوشته ها
    9,561
    پسندیده
    25,832
    تشکر شده
    16,587
    میزان امتیاز
    182

    پیش فرض

    شب در رسید و ، وحشت آن چشم بی نگاه
    چون لرزه های مرگ ، تنم را فراگرفت
    در ژرفنای خاطر من ، جستجوکنان
    دستی فروخزید و مرا آشنا گرفت
    در پنجه های وحشی او ماندم از خروش
    فریاد من ز وحشت او در گلو شکست
    چشم ستاره ای بدرخشید و ، نور ماه
    چون تیر در سیاهی چشمم فرو نشست
    یک لحظه ، آسمان و درختان و ابرها
    در هم شدند و محو شدند و نهان شدند
    یک لحظه ، آن دو چشم گنهکار دوزخی
    از پشت پرده های سیاهی عیان شدند
    چون پرده ای که رنگ بر آن می دود به خشم
    گیتی پر از غبار شد و تیرگی گرفت
    یک لحظه ، هر چه بود خموشی گزید و مرد
    گفتی هراس مرگ بر او چیرگی گرفت
    تنها دو چشم سرخ ، دو چشمی که می گداخت
    نزدیک شد ، گداخته شد ، شعله برکشید
    اول ، دونقظه بود که درتیرگی شکفت
    وانگه ، دو نور سرخ از آن هر دو سر کشید
    گفتی ز چشم مرگ ، زمان ، قطره قطره ریخت
    در قطره های دمبدمش ، زندگی فسرد
    در نور آن دو چشم که لرزید و خیره ماند
    باز آن دو دست سرد ، گریبان من فشرد
    در پنجه های وحشی او ماندم از خروش
    فریاد من ز وحشت او در گلو شکست
    چشم ستاره ای بدرخشید و ، نور ماه
    چون تیر ، در سیاهی چشمم فرو نشست
    نالیدم از هراس و ، در آفاق بی فنا
    گم شد صدای زیر وبم ناله های من
    ظلمت فرا رسید و نسیم از نفس فتاد
    بشکست در گلوی خموشی ، صدای من




  7. Top | #6



    تاریخ عضویت
    Jul 2009
    عنوان کاربر
    پیشکسوت پردیس
    میانگین پست در روز
    5.00
    محل سکونت
    قطعه ای از بهشت
    سن
    25
    نوشته ها
    9,561
    پسندیده
    25,832
    تشکر شده
    16,587
    میزان امتیاز
    182

    پیش فرض

    شب ، باد پر شکسته
    می رفت و ناله می کرد
    مستانه در سیاهی
    هر سو کشاله می کرد
    در گوشه های تاریک
    در سایه های نمنک
    می سود پنجه بر سنگ
    می کوفت سینه بر خک
    می برد شاخه ها را
    بازیکنان به هر سو
    می راند سایه ها را
    چون گله های آهو
    خاموش بود صحرا
    مهتاب روشنی بخش
    می کرد نور خود را
    بر سینه ی زمین پخش
    از لای شاخساران
    سر می کشید و می دید
    تاریکی زمین را
    در زیر سایه ی بید
    اسرار نیمه شب را
    می جست و خنده می کرد
    برگی ز شاخه می جست
    بادش پرنده می کرد
    تنها با شاخ فندق
    می خواند سهره ی پیر
    می بافت نغمه اش را
    چون دانه های زنجیر
    در زیر آسمان کوه
    سرد و سیاه و سنگین
    پر کرده بود دامن
    از سایه های رنگین
    اندام آهنینش
    در روشنایی ماه
    چون قلعه های جادو
    می بست بر نظر راه
    دامان موجدارش
    از دور دیده می شد
    تا گوشه های صحرا
    با شب کشیده می شد
    بالایش آسمان ها
    با اختران در هم
    چون کشت نو دمیده
    با قطره های شبنم
    مرغان نیمه وحشی
    بر شاخه ی درختان
    آهسته می نشستند
    غمگین چو تیره بختان
    گاهی پیاده می گشت
    لی لی کنان نسیمی
    صحرای بیکرانه
    پر می شد از شمیمی
    خم می شد از نهیبش
    هر لظحه شاخ و برگی
    می زد نسیم خاموش
    شیون ز بیم مرگی
    دنبال باد ولگرد
    بازیکنان نگاهم
    می رفت و شمع مهتاب
    تنها چراغ راهم
    ناگه به لرزه آمد
    انگشت شاخساری
    مرغی تپید و افتاد
    در موجی از غباری
    بر خک نرم و نمنک
    غلتید و پرپری زد
    بادی که ناله می کرد
    آهنگ دیگری زد
    یک لحظه ایستادم
    خاموش و سرفکنده
    تا دیده بر نگیرم
    از جنبش پرنده
    چشمم چو آشنا شد
    با سایه و سیاهی
    دیدم پرنده بر خک
    جان می کند چو ماهی
    برگی سپس عقب رفت
    تابید نور مهتاب
    گویی که مرغ خفته
    زد غوطه در دل آب
    آنگاه چشم من دید
    گنجشکی آرمیده
    در تیرگی خزیده
    از روشنی رمیده
    از حلقه های یاران
    رخت سفر گرفته
    در زیر بارش ماه
    سر زیر پر گرفته
    آن روز شامگاهان
    او بود و همسفرها
    کانگونه می گشودند
    مستانه بال و پرها
    از روی کوهساران
    چون برق می پریدند
    ابر سیاه شب را
    با سینه می دریدند
    گویی به یادشان بود
    آن همرهان هشیار
    از دره های خاموش
    افسانه های بسیار
    ناگه پرید و برخاست
    سنگی ز یک فلاخن
    از ضربتش زیان دید
    بال پرنده ی من
    افتاد چون ستاره
    در پنجه ی درختی
    بر شاخه ای برهنه
    مسکن گرفت لختی
    چون طاقتش ز کف رفت
    زان شاخه سرنگون شد
    در پیش پایم افتاد
    غلتید و غرق خون شد
    اینک پرنده ی من
    دیگر نفس نمی زد
    قلب تپنده ی او
    با صد هوس نمی زد
    اشک ستاره و ماه
    با اشک من درآمیخت
    چون قطره های شبنم
    بر بال او فروریخت




  8. Top | #7



    تاریخ عضویت
    Jul 2009
    عنوان کاربر
    پیشکسوت پردیس
    میانگین پست در روز
    5.00
    محل سکونت
    قطعه ای از بهشت
    سن
    25
    نوشته ها
    9,561
    پسندیده
    25,832
    تشکر شده
    16,587
    میزان امتیاز
    182

    پیش فرض

    ساعتی از نیمه شب گذشت و سیاهی
    چهره بر آن میله های پنجره مالید
    باد شب از زیر طاق سبز درختان
    سینه کشان در رسید و غمزده نالید
    سایه ی کمرنگی از سپیدی مهتاب
    روشنی افکند بر قیافه ی محبوس
    چین و شکن های چهره اش همه جان یافت
    چون رگه ی سنگ زیر پرتو فانوس
    در پی هم ضربه های ساعت زندان
    زنجرگان را ز خواب ناز برانگیخت
    چشمه ی آوازشان ز حنجره جوشید
    نغمه ی آنها به بانگ باد درآمیخت
    در دل زندان سرد ، وحشت و سرما
    چرخ زنان در سکوت و واهمه می گشت
    ظلمت شب با درنگ دوزخی خویش
    همهمه می کشت و بین همهمه می گشت
    در دل دیوار نم کشیده ی زندان
    جانوران را هزار گونه صدا بود
    وز بن سوراخ های گمشده ی سقف
    غلغله ای پخش در سکوت فضا بود
    رشته طنابی ز نور غمزده ی ماه
    روزنه را می گشود و سر زده می تافت
    در بن سرداب می گرفت به میخی
    ماه ، بدیناسان کلاف واشده می بافت
    چهره ی محبوس زیر پرتو مهتاب
    آبله گون و پریده رنگ و کسل بود
    عرصه ی پیشانی اش فشرده و کوتاه
    چین جبینش نشان عقده ی دل بود
    در گره ی ابروان پهن و سیاهش
    راز نهانش نهفته بود و هویدا
    اشک فرو می چکیدش از بن مژگان
    آه برون می دویدش از دل شیدا
    قطره ی اشکی چو خشک و یخ زده می شد
    بر رخش آهسته می گشود نواری
    بر مس سیمای او که رنگ شفق داشت
    زنگ غم کنون فشانده بود غباری
    شانه ی یخ کرده و کرخ شده ی او
    خم شده بود از فشار پنجه ی سرما
    از تن او رفته بود طاقت فریاد
    در دل او مانده بود حسرت گرما
    همچو درختی که از نسیم بلرزد
    خسته و خاموش بود و در هیجان بود
    پیکر بیمار او ، نحیف و خمیده
    از پس پیراهنی دریده عیان بود
    موی پریشان او ز شیطنت باد
    یک نفس آرامش و قرار نمی دید
    از وزش باد شب که قهقهه می زد
    پیکر زارش به جز فشار نمی دید
    با همه اندیشه ها و با همه غم ها
    خواب به چشمان او چکید و فرورفت
    ز هر جگر سوز یأس در دل او ماند
    مرغ سبک بال هوش از سر او رفت
    باد ، دگرباره ناله کرد و سرانجام
    از تب و تاب اوفتاد و همهمه کم شد
    دیده ی محبوس ناگهان به هم آمد
    بی حرکت در کنار پنجره خم شد




  9. Top | #8



    تاریخ عضویت
    Jul 2009
    عنوان کاربر
    پیشکسوت پردیس
    میانگین پست در روز
    5.00
    محل سکونت
    قطعه ای از بهشت
    سن
    25
    نوشته ها
    9,561
    پسندیده
    25,832
    تشکر شده
    16,587
    میزان امتیاز
    182

    پیش فرض

    شبح ، کم کم ، قدم آهسته تر کرد
    نگاهش لای تاریکی درخشید
    صدای غرش بادی که برخاست
    شبح را اضطرابی تازه بخشید
    درختان ، سینه ها بر هم فشردند
    نفس ها منجمد شد در گلوها
    گهی می تافت چشم یک ستاره
    گهی می بست چشم از جستجو ها
    نسیم سرد و حزن آلود پاییز
    فرو می رفت در برگ درختان
    درخت از درد می نالید و می خواند
    به گوشم داستان تیره بختان
    شب مهتابرو ، خاموش و محزون
    مکان در کوچه ی مهتابرو داشت
    نم مهتاب ، با تاریکی خشک
    نمی جوشید و با او گفتگو داشت
    فروغ ماه ، از لای درختان
    زمین و سایه ها را خال می کوفت
    چو بر دیوارهای کوچه می تافت
    سیاهی می زدود و سایه می روفت
    هوا از بسکه روشن بود و شفاف
    نمی آسود ماه از رهنوردی
    نمایان بود پرواز فرشته
    در اعماق سپهر لاجوردی
    صدایی از بهم ساییدن بال
    به گوشم می رسید از آسمان ها
    نسیم دلکشی از جنبش پر
    به بازی بود و با تن ها و جان ها
    هزاران تن از اشباح خیالی
    در آن تاریکی شب می دویدند
    خروس نیمه شب کز دور می خواند
    صدایش را هراسان می شنیدند
    به بام خانه ای در پیچ کوچه
    شباهنگ پریشان می سرایید
    چراغی در اتاق خانه می سوخت
    ولی کم کم به خاموشی گرایید
    شبح ، نزدیکتر آمد ، به در زد
    صدای در ، طنین در خانه انداخت
    به آهنگ صدا بیدار شد ماه
    نگاهی خیره بر دیوانه انداخت
    هیاهو در سکوت خانه گم شد
    ولی از آن ، صدایی بر نیامد
    کسی از پشت در ، چیزی نپرسید
    سری هم از میانش درنیامد
    شبح ، لختی توقف کرد و آنگاه
    به در ، یکبار دیگر سخت تر زد
    صدای پایی از دهلیز برخاست
    کسی از پشت در ، دستی به در زد
    شبح ، با چابکی از کوچه بگریخت
    سپس در پیچ تاریکش نهان شد
    سری از لای در ، در کوچه خم گشت
    نگاهش در سیاهی ها روان شد
    صدای کیست ؟ رعب انگیز و سنگین
    کسی را در سیاهی جستجو کرد
    چو باد شوخ و بازیگوش خندید
    صدای بدگمان ، دنبال او کرد
    درون کوچه ی خاموش ، تنها
    نسیم مهر ، برگ از شاخه می چید
    چو مرد درگشا ، در را فروبست
    صدای خنده ای در کوچه پیچید




  10. Top | #9



    تاریخ عضویت
    Jul 2009
    عنوان کاربر
    پیشکسوت پردیس
    میانگین پست در روز
    5.00
    محل سکونت
    قطعه ای از بهشت
    سن
    25
    نوشته ها
    9,561
    پسندیده
    25,832
    تشکر شده
    16,587
    میزان امتیاز
    182

    پیش فرض

    توده های سیاه درختان
    سکن اندر خموشی چو کوهند
    شب به خوابست و در آسمان ها
    اختران ، روشن و با شکوهند
    باد گرمی چو لرزان نفس ها
    می خورد بر لب و گونه هایم
    می کشد نور رؤیایی ماه
    سایه ای نیمرنگ از قفایم
    ای شبی کافریدی خدایان
    بر لبان کبودم چه نرمی
    ای شبی کز تو مهتاب ها زاد
    در خم گیسوانم چه گرمی
    در من امشب نفوذ تو چون بود
    کز بهار تو آبستنم من
    زاید از من گلان شکفته
    زانکه گر گل نیم ، گلشنم من
    باد گرمی که می اید از دور
    از من خسته ، سوزان نفس هاست
    بوی عطری که پر کرده صحرا
    آرزوها و زیبا هوس هاست
    اختران در دو چشم منستند
    چون درخشد فروغ نگاهم
    بانگ تو ناله ی گنگ دریاست
    یا که خاموشی شامگاهم
    در نمی یابم این نغمه ی تو
    گرچه تأثیر آن کرده مستم
    سر چو در پایم اندازد آرام
    آب چشمان بشوید دو دستم




  11. Top | #10



    تاریخ عضویت
    Jul 2009
    عنوان کاربر
    پیشکسوت پردیس
    میانگین پست در روز
    5.00
    محل سکونت
    قطعه ای از بهشت
    سن
    25
    نوشته ها
    9,561
    پسندیده
    25,832
    تشکر شده
    16,587
    میزان امتیاز
    182

    پیش فرض

    دختر بر آستانه ی در عاشقانه خواند
    کای آرزوی من
    من فارغم ز خویش و تو آسوده از منی
    با دوست ، دشمنی
    بس شام ها ستاره شمردم به نور ماه
    تا اختر رمیده ی بختم وفا کند
    شور نگاه دوست در آن چشم دلفریب
    چون باده سرگرانی عیشم دوا کند
    هر شب که ماه می نگرد از دریچه ها
    جان می دهد خیال ترا در برابرم
    من شاد ازین امید که چون بگذری ز راه
    شاید چو نور ماه ، فراز ایی از درم
    هر ناله ای که می شکند در گلوی باد
    آهنگ ناله های دلم در فراق تست
    جون تابد از شکاف درم نور ماهتاب
    گویم نگاه کیست که در اشتیاق تست
    ای ارزوی من
    ای مرد ناشناس
    آگاه نیستم که کجایی و کیستی
    اما مرا به دیدن تو مژده می دهند
    وان مژده گویدم که تویی یا تو نیستی
    از من جدا مشو
    چون زندگی به دست فراموشیم مده
    یا از کنار من به خموشی گذر مکن
    یا در نهان امید هماغوشیم مده
    دختر خموش ماند
    مردی که می گذشت به سویش نگاه کرد
    دختر به خنده گفت
    ای مرد ناشناس توانی خبر دهی
    زان آشنا که هیچ نیامد به دیدنم ؟
    آن مرد خنده کرد و شتابان جواب داد
    آن آشنا منم




+ ارسال موضوع جدید
صفحه 1 از 7 123 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
تارنماي ايران پرديس با لطف و ياري خداي مهربان در سال 1386 تاسيس شد.روز به روز که از عمر ايران پرديس ميگذشت دوستان زيادي به جمعش محلق شدند و تا به امروز مخاطبان زيادي از اين تارنماي کاملا فارسي استفاده ميکنند ايران پرديس با پشت سر گذاشتن فراز و نشيب زياد و با عنايت خداو لطف بيکرانش امروزه توانسته در پنجمين جشنواره رسانه هاي ديجيتال عنوان برترين انجمن گفتگوهاي پارسي را کسب کند انجمن هاي ايران پرديس امروزه با هدف خدمت رساني به يکي از بزرگترين انجمن هاي ايران و پر مخاطب ترين انجمن هاي دنياي مجازي تبديل شده و اميدوار هست با همين هدف هم به جايگاه اصلي و واقعيش دست يابد.

اکنون ساعت 21:27 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.

ایمیل پست الکترونیکی مدیریت سایت : iranpardis.com@gmail.com
شماره سامانه پیامک : 30005604500000