انتخاب رنگ سبز انتخاب رنگ آبی انتخاب رنگ قرمز انتخاب رنگ نارنجی
خوراک آر اس اس

  آخرین ارسالات انجمن
جوایز استثنایی پیش بینی مسابقات لیگ برترکلیک کنید

  اهدا جایزه . پست بزنید جایزه بگیریدکلیک کنید

تبلیغات ایران پردیس
تبلیغات ایران پردیس تبلیغات ایران پردیس

+ ارسال موضوع جدید
صفحه 1 از 4 123 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 31

موضوع: رمان کسی می آید | مریم ریاحی

  1. Top | #1



    تاریخ عضویت
    Oct 2010
    عنوان کاربر
    تنها تر از هميشه
    میانگین پست در روز
    0.26
    محل سکونت
    جایی که فقط منو توییم تنهای تنها
    سن
    25
    نوشته ها
    393
    پسندیده
    182
    تشکر شده
    640
    میزان امتیاز
    11

    پیش فرض رمان کسی می آید | مریم ریاحی

    کتاب - کسی می آید
    نویسنده – مریم ریاحی
    تعداد صفحات – 460 صفحه
    تعداد فصل ها – 72 فصل
    چاپ دوم – سال 88
    منبع:نودوهشتيا

    فصل های (1-2-3)
    فصل 1

    چه تابستان باصفایی بود شهریور آن سال...! چه نوازش دلچسبی باد به صورت خورشید می داد... یک چشم نگاهی به نور انداخت و دوباره صورتش را توی بالش گم کرد... چه لذتی می داد صبح های زود بیدار شدن از دست هجوم نور آفتاب... صدای مامان مهری از طبقه پایین می آمد...« خورشید... خورشید جان» گویا بی فایده بود ادامه مقاومت... باید بلند می شد... سرش را از بالای پشه بند بیرون آورد... چشم هایش را جمع کرد و آسمان را نگاه کرد... کلاغ ها همراه با گنجشکها یک کنسرت درست و حسابی اعصاب خرد کن به راه انداخته بودند... خورشید یواشکی سربلند کرد و نگاهی به پشت بام همسایه ی بغلی انداخت... پشه بند اونها هم هنوز برپا بود... با خود گفت :« فکر کنم سحر هنوز خوابه... شاید محسن هم خوابیده باشه بجنبم تا محسن پیدایش نشده... اون وقت دیگه نمی تونم از اینجا خلاص بشم...» فوری بالشش را زد زیر بغلش و از پشه بند بیرون آمد... دوباره آسمان را نگاهی کرد بی مزاحمت هیچ سقفی آسمان نزدیکتر بود. و زیباتر... نگاهی سر سری به دور و برش انداخت و با سرعت خودش را به در پشت بام رساند... موهای بلندش فر خورده بود و لوله لوله دورش پخش و پلا بودند... به محض باز شدن در، بوی عطر چای بینی اش را پر کرد... پله ها را به نرمی پایین آمد و سری به آشپزخانه زد... مامان مهری : چه عجب...!! ظهر شد دختر!! مگه نمی دونی چقدر کار داریم خب بجنب دیگه...
    خورشید:«سلام... صبح بخیر.»
    مامان مهری:«علیک سلام... »
    خورشید: «چه خبره مامان؟!... مگه ساعت چنده؟!! »
    مامان مهری:«ظهره...»
    خورشید نگاهی به ساعت دیواری انداخت و گفت:« آره... ساعت 8 صبح!! ظهره!!»
    مامان مهری: «خب حالا... چرا بالش رو بغل کردی؟!»
    خورشید خمیازه ای کشید و کش و قوسی به خود داد و بالش را نزدیک در اتاق پرت کرد...
    مامان مهری: «عوض اینکه زودتر کمک کنی خونه رو مرتب کنیم بدتر شلوغ می کنی؟!»
    خورشید:« مامان با یه بالش خونه شلوغ شد؟ تازه ساعت 8 صبحه، حالا کو تا شب؟ »
    مامان مهری:« دختر جون عوض یکه به دو کردن زودتر برو صبحانه بخور، الان سیمین میاد!»
    خورشید بی حوصله و خواب آلود به سوی بالش رفت و آن را برداشت و غرغر کنان به اتاق رفت. صدای مامان مهری را هنوز می شنید که سفارش می کرد: خورشید صبحونه ات رو زود بخور کار داریم!
    دلش نمی خواست صبح به این قشنگی با یادآوری موضوع خواستگاری خانواده ی«ملکان» خراب شود. دوباره بالش را بغل کرد و تکیه به دیوار داد و نشست. انگار تازه داشت توی ذهنش دنبال دلیل برای رد کرد این یکی می گشت... نمی دانست چطور باید به همه حالی بکند که« باباجون من می خوام درس بخونم... دوست دارم حالا حالاها مال خودم باشم... دوست دارم مرد ایده آلم را خودم انتخاب کنم... چرا... باید هرکسی به خودش اجازه بده بیاد خواستگاری من؟!»
    مامان مهری همیشه می گفت:« خواستگار اعتبار دختره... عیب نداره، بزار بیان... اون قدر باید بیان و برن تا بالاخره یکی جور بشه... مطمئن باش اگه میون این همه آدم یکی اش به دلت بشینه دیگه از صرافت درس خوندن و این حرفا می افتی؟!»
    خورشید کم کم توی خودش فرو می رفت و بالش را بیشتر فشار می داد که صدای های و هوی مهرداد را شنید... با خودش گفت:«معلوم نیست کی از خواب بیدار شده که الان این همه سرحاله!!»
    و صدای مهرداد آمد که بلند می گفت:«خورشید... نون خریدم تنبل خانوم... هنوز بالایی؟!!... مامان...! چرا صداش نکردی... نگفتم قبل از بلند شدن این مرتیکه، صداش کنید بیاد پایین؟!! خورشید مثل فشنگ از جا جست نمی خواست مهرداد پشت سرش لغز بخواند... دوباره بالش را پرت کرد و از اتاق بیرون آمد و تا مامان مهری خواست حرف بزند گفت: کدوم مرتیکه؟! محسن رو می گی؟!»
    مهرداد:« به سلام... بالاخره طلوع کردین خورشید خانوم؟! پس چرا این طوری؟»
    خورشید با همان حرارت گفت:« پرسیدم محسن رو میگی؟!»
    مهرداد:« آره... حالا چرا زخمی شدی؟!»
    خورشید با اعتراض رو به مامان مهری کرد و گفت:« ببین مامان جلوی شما دارم بهش می گم... ان قده گیر نده به من... اولا این مرتیکه محسن برادر سحره!! از بچگی با من بزرگ شده... در ثانی اصلا توی این باغها نیست!!»
    مهرداد برای این که بیشتر حرص او را دربیاورد گفت:« آهان!! داری پروبازی درمیاری؟!» خورشید عصبی شد و با اعتراض رو به مامان گفت:« مامان!!»
    مامان مهری کلافه از بحث آن ها گفت:« ای بابا!! مهرداد... این نونای تو دستت خشک شد مادر!!... چه قدر الکی بحث می کنین... خورشید راست می گه محسن هم مثل تو... داداش خورشیده!!»
    مهرداد نان ها را داخل سفره گذاشت و گفت:« من این چیزا سرم نمیشه داداش!!... داداش!! از فردا قبل از اینکه محسن بلند بشه می یای پایین والا همین پایین می خوابی؟!»
    خورشید بی اعتنا به او قوری را از روی سماور برداشت و چای ریخت و گفت:« منتظر دستور جناب عالی بودم!!»
    مهرداد به سویش براق شد و ناگهان خیز برداشت تا بلکه با ضربه ای دلش را خنک کند. خورشید جستی زد و استکان از دستش افتاد... جلوی پایش هزار تکه شد و صدای جیرینگ جیرینگش اعصاب مامان مهری را به هم ریخت... صدای جیغ مامان مهری بلند شد:« مهرداد!! دو دقیقه آروم باش!!» به خدا باید از این قدت خجالت بکشی... خورشید بیا برو بیرون از آشپزخونه... بسه هرچی صبحانه خوردی... برو رختخواب ها رو جمع کن... آفتاب سفیدشون کرد... بدو مادر... و بعد زیر لب غرغرکنان گفت:« خیر سرم... امشب مهمون دارم... عوض اینکه کمکم کنند... تا چشم باز کردن شروع کردن!!»
    مهرداد رو به خورشید گفت: همون جا وایسا تکون نخور... شیشه توی پات نره...!! و بعد در حالی که روی زمین نشسته بود و یکی یکی خرده شیشه ها را پیدا می کرد به مامان مهری گفت:« آخه این که یه چایی نمی تونه بریزه واسه چی می زاری هرکی از راه نرسیده بیاد خواستگاریش!!»
    مامان مهری:« من چه کار کنم مادر... آقای ملکان بابات رو دیده ازش خواهش کرده بابات هم توی رودرواسی گفته قدمتون روی چشم!!»
    مهرداد رو به خورشید گفت:« جوجو... پات و بلند کن ببینم... و دقت کرد... که همه خرده شیشه ها را جمع کرده باشه...»
    صدای زنگ آمد... خورشید به شوق آمده گفت:« وای... پری اومد...»
    مهرداد:« صبر کن... صبر کن...»
    و بعد خرده شیشه ها را توی سطل ریخت و دست خورشید را گرفت و با یک حرکت او را از خرده های شیشه دور کرد...
    خورشی به سوی حیاط دوید... تا در راباز کند....
    خاله سیمین و پری و علی بودند... با سر و صدا و خنده های پر سرو صداتر، پری را در آغوش گرفت... و بعد خاله سیمین را...
    خاله سیمین با خنده گفت:« فکر کنم ما هر هفته یه خواستگاری افتادیم اینجا!!»
    علی پسر شیطان خاله سیمین که دو سال از خورشید و پری کوچکتر بود دسته ای از موهای فرفری و لوله ای خورشید را گرفت و گفت:« فکر کنم بابک عاشق این سیم تلفن ها شده...» خورشید شکلکی برایش درآورد و دست پری را کشید... هردو به سوی پناهگاهشان دویدند... از بچگی عادت داشتند توی زیر زمین بازی کنند... همیشه توی زیرزمین بساط پذیرایشان فراهم بود... فرش کهنه ای پهن کرده بودند و به رسم کودکی عروسکها و اسباب بازی هایشان را چیده بودند... انگار دوست نداشتند حالا حالاها از دوران کودکی دور شوند... دوستهای خورشید هم همیشه برای صحبت کردن و بلند خندیدن وحرفای محرمانه زدن زیر زمین را ترجیح می دادند مخصوصا سحر که هر وقت پری می امد... او هم بود. تمام رازهایشان و خنده ها و رویایشان تمام غم ها و گریه هایشان و همه آرزوهایشان همان جا بود که به تصویر در می آمد...
    تازه با هیجان یکدیگر را پیدا کرده بودند و نمی دانستند از چی و کجا شروع کنند که صدای علی آرامش را از آن ها گرفت. علی سرش را از پنجره کوچک زیرزمین که رو به حیاط بود و نگاهشان می کرد. بلند بلند خندید و گفت:« سلام... خرس گنده های کوچولو...»
    پری فریاد زد:« زهرمار... ترسیدم...»
    و خورشید پشت سرش گفت:« علی برو دیگه... به خاله می گم آ...»
    پری:« گمشو علی...»
    علی با دست خورشید را نشان داد و گفت:« اینو ببین!! امشب می خوایم شوهرش بدیم مثلا!!! خورشید می خوای به بابک بگیم این کور و کچل ها رو هم سرسامون بده... عروسک پری رو ببین!!! کچل کچل کلاچه...»
    لنگه دمپایی های خورشید و پری امانش را بریدند...و بالاخره مجبور شد با همان سر و صدا دل از پنجره بکند و برود...
    پری نگاه غمزده ای به عروسکش انداخت... فوری او را بغل کرد و بوسه ای روی کله ی کچلش نشاند و گفت:« قربونت برم الهی ناراحت نشی ها... با تو نبود!»
    و بعد نگاه به خورشید کرد و گفت:« خورشید واقعا می خوای چی جواب بدهی؟!»
    خورشید چانه بالا انداخت و گفت:« تو که بهتر می دونی!!»
    پری:« آخه فکر م یکنم آقا جونت و مامان مهری از این بدشون نمی یاد... بابای من خیلی از خودش و خانواده اش تعریف می کنه...»
    نگاه خیره ی خورشید روی عروسک پری مانده بود با نگرانی لب باز کرد و گفت:« نمی دونم اصلا ای کاش همراه مامان برای ختم دایی اشون نمی رفتم!!»
    پری:« می گن وضع مالیشون توپه...»
    خورشید:« من که همه ی امیدم به مهرداده... می دونم مخالفه...»
    پری:« پس واسه چی می خوان بیان!!»
    خورشید:« مامان میگه هرچی گفتیم واسه خورشید زوده بابک راضی نشده و به خانواده اش فشار اورده که باید بریم خونه اشون!!»
    پری:« می دونی خورشید این جور پسرها که از خودشون متشکرن، نمی تونند قبول کنند کسی اون ها رو قبول نمی کنه... یا پس می زنه!! بابک هم نکه همیشه شنیده آرزوی هر دختریه و از این حرفا!! هوا برش داشته!!»
    خورشید ساکت بود و نگاهش نگران پری که دید با حرف هایش نگرانی میهمان چشم های زیبای خورشید شده، گفت:« اصلا اینارو ولش کن... بگو ببینم چه خبر؟!... دیدی اشون؟!»
    برق امید و عشق برای لحظه ای چشم های خورشید را پر کرد. نگاهش درخشید و بعد لبخند صورت قشنگش را قشنگ تر کرد... یا هیجان رو به پری گفت:« آره!!»
    با شنیدن این کلمه پری دوباره خورشید را در آغوش گرفت و با هیجان گفت:« راست میگی؟!! کی اومدن؟!»
    خورشید خود را از آغوش پری بیرون کشید و گفت:« دیروز!!»
    پری:« پس چرا سحر چیزی به من نگفت؟»
    خورشید:« حتما وقت نکرده!!»
    پری:« خب... تعریف کن...»
    خورشید چشم در چشم های مشتاق پری دوخت و گفت:« دیروز ظرف ها رو بردم توی حیاط بشورم...»
    پری:« واسه چی توی حیاط؟!»
    خورشید:« شیر ظرفشویی بالا خراب بود!! اصلا تو به اینا چه کار داری بزار حرفمو بزنم!!»
    پری خندید و گفت:« خب خب... بگو»
    خورشید:« اره... داشتم ظرف می شستم که دیدم مامان مهری داره می ره بیرون. تا در رو باز کرد و بیرون رفت. صدای سلام و علیک و احوالپرسی اشون شنیدم...»
    پری بی صبرانه منتظر شنیدن نام ایمان بود... گفت:« ایمان بود؟!»
    خورشید:« صبر کن... یواشکی بلند شدم اومدم پشت در، لای در را باز کردم حسامو دیدم... شنیدم که مامان مهری پرسید کی اومدی حسام جان؟» گفت:« صبح اومدم... ثبت نام کردم برگشتم تا مهر...»
    بعد هم خداحافظی کرد و رفت... منم ترسیدم مامان بیاد توی خونه مثل قرقی پریدم روی ظرفا... نزدیک بود با چونه برم توی شیر اب!! خدا رحم کرد!
    پری:« امروز دیگه بیرون نمی ریم؟!»
    خورشید:« پس اومدی که بیرون بری؟!»
    پری به طعنه گفت:« نه...!! اومدم کنار خواستگارهای جناب عالی بنشینم!!»
    خورشید:« وای پری... حوصله اشون رو ندارم!! چی کار کنم!!؟»
    فصل 2
    خانه قدیمی، برق تمیزی می زد... و همگی خسته و کوفته از کار زیاد، چرت می زدند که بالاخره خواستگارها با سر و صدا وارد شدند دسته گل بزرگی جلوتر از همه وارد خنه شد. برادر آقای داماد به سختی دسته گل را در آغوش گرفته بود... مهرداد که هنوز به استقبالشان نرفته بود گفت:« اینه که می گن هرکه بامش بیشتر برفش بیشتر!!»
    خورشید و پری ریزریز آن قدر خندیدند که مامان مهری به اتاق پشت پذیرایی هولشان داد و به مهرداد تذکر داد برای چند ساعت هم که شده رعایت کند!!
    مهرداد شش سالی از خورشید بزرگتر بود... . دانشجوی رشته کامپیوتر. از بچگی همیشه مواظب خورشید بود و بهترین ها را برایش می خواست و رابطه اش با خورشید طوری صمیمی بود که همه حسرت می خوردند... اما این صمیمیت تا آن جایی پیش می رفت که خورشید روی قوانین وضعی مهرداد عاقلانه رفتار می کرد عاقلانه حرف می زد به جایش شوخ و بذله گو بود... خورشید او را از جانش بیشتر دوست داشت مهرداد دومین برادرش بود... مهران برادر بزرگ او بود که ازدواج کرده بود... و یک دختر به نام ملیکا داشت و خواهر بزرگ خورشید مهتاب بود او هم یک دختر به نام ناهید داشت... که آن شب هیچ کدام نیامده بودند... مامان مهری فقط خاله سیمین را خبر کرده بود... مامان مهری دوست نداشت مراسم خواستگاری زیاد شلوغ باشد و او نتواند از میهمان ها درست پذیرایی کند...
    حسین آقا، پدر خورشید برای استقبالشان دوید... مهرداد نگاهی به پدر انداخت... حسین آقا با قامتی متوسط و موهایی که بیشتر از آن که سیاه باشد سفید شده بود. چهره متواضع و مهربانی داشت. بچه ها آقا جون صدایش می کردند...
    مامان مهری هنوز دستپاچه بود و مدام به خاله سیمین سفارش می کرد.« سیمین جون... حواست باشه چای نجوشه ها!...»
    و سیمین که انگار همه ی درس ها را خیلی خوب یاد گرفته و حالا دوره می کند با لبخند مطمئن خود خواهرش را امیدوار می کرد...
    بالاخره همه ی میهمان ها وارد اتاق پذیرایی شدند... پدر بابک از دوستان قدیمی عمو محمود شوهر خاله سیمین و آقاجون بود... بابک در مراسمی که برای از دست دادن دایی اش برگزار شده بود. خورشید را همراه حسین اقا و مامان مهری دیده بود... و از همان لحظه تنها به داشتنش اندیشیده بود!
    خورشید و پری هنوز توی اتاق پشت پذیرایی بودند... اتاق به وسیله ی کوچکی به پذیرایی راه می یافت... که مامان این راه را با چیدن یک دنیا رختخواب تا بالای در کور کرده بود!!! مامان مهری برای لحظه ای سر را از لای در اتاق داخل کرد و با چهره هشدار دهنده و چشم های گشاد کرده به آن ها تذکر داد: مبادا بلند بخندید یا بلند حرف بزنید صداتون بیاد ها!!! علی رو هم صدا کنید توی پذیرایی نباشه علی آهسته وارد شد و شکلک خنده داری برای خورشید و پری درآورد... و در را پشت سرش بست. و گفت:« خورشید نمی دونی با چی اومدن؟!»
    پری پرسید:« با چی؟! خب با ماشین اومدن دیگه...»
    علی:« نه بابا!! نابغه دوران، پس می خواستی با شتر بیان؟! البته اسب و الاغ و قاطرش هم بدک نیست!!»
    خورشید:« خب بابا... کش نده!! چی می خوای بگی؟»
    علی:« وای پسر نمی دونی با چه ماشینی اومدن!!»
    خورشید پشت چشمی نازک کرد و گفت:« ندیده!!»
    پری هم تایید کنان گفت:« واقعا!»
    علی:« نه که شما دوتا خیلی دیدین؟!! هرچند لابد شیش تاشو زیر زمین بستین!! بعد حالت خنده داری به چهره اش داد و رو به پری گفت:« پری جون آب و علفشونو دادی؟! حیوونکی ها پس نیافتن!»
    پری خنده اش گرفت و نتوانست خود را کنترل کند. سرش را توی رختخواب های روی هم چیده شده فرو کرد و با فشار زیادی به صورتش سعی کرد جلوی خنده اش را بگیرد. خورشید علی را به بیرون هل داد و گفت:(برو بیرون اینجا نباشی بهتره) نگاهش به پری افتاد که صورتش را از شدت فشاری که به آن آورده بود سرخ شده بود... پری هم نگاهش کرد و یکدفعه دوتایی زدن زیر خنده!!
    این بار هر دو با هم صورتشان را لای رختخوابها فشار می دادند که مامان مهری در را باز کرد و لبش را به دندان گرفت و با حرص گفت:« زهرمار گرفته ها! خورشید...؟! صداتون میاد بیرون!! آبروم رفت!!
    و با دیدن چهره های سرخ پری و خورشید که به زور خود را کنترل می کردند تا نخندند، از ترس آن که خودش هم خنده اش بگیرد... سری تکان داد و اتاق را ترک کرد.
    خورشید و پری تازه آرام شده بودند که علی در را باز کرد و دوباره وارد اتاق شد و رو به آن ها گفت:« بدبخت ها!! به جای هرهر و کرکر گوش بدین ببینین چی می گن؟! و رو به خورشید گفت:« مثلا آینده توئه ها!!»
    خورشید:« مهرداد کجاست؟!»
    علی:« مثل برج زهرمار نشسته رویروی بابک بدبخت!!»
    خورشید:« قربونش برم... اون نمی ذاره حرفای مهم بزنن خیالتون راحت!!»
    پری رو به علی گفت:« بابک چه شکلی شده؟! چی پوشیده؟!»
    علی:« کت و شلوار سرمه ای!! همه اشون حسابی تیپ زدن!!»
    پری:« من که خیلی وقت پیش ها بابک دیدم اصلا الان ببینمش نمی شناسم تو چی خورشید؟!»
    خورشید:« منم که اون روز برای اولین بار دیدمش تازه یه بار بیشتر نگاهش نکردم اصلا نمی دونم چه شکلی بود!! ولی فکر کنم بد نیست!!»
    علی صدا کلفت کرد و گفت:« بد نیست!! عالیه!!»
    پری:« کاش می شد ببینمش!!»
    علی:« خب بیا اونجا... منم باهات میام.»
    خورشید:« می خوای مامانم سر دوتاتون و بکنه؟!»
    علی:« تو هم قرار نیست بری؟!»
    خورشید:« اگه مامان مهری صدام نکنه که عالیه!! اما اگه صدام کنه باید برم...»
    پری:« اه... من دوست داشتم ببینمش...»
    علی نگاهی به بالای رختخواب ها انداخت... شیشه ی بالای در تنها روزنه ای بود که می شد از آن جا داخل پذیرایی را نگاه کرد...
    برقی توی چشم های علی نشست رو به پری گفت:« پری... برو بالای رختخوابها... از اون بالا خوب خوب می تونی همه چیز رو ببینی!!»
    پری با هیجان گفت:« راست می گی ها!!... در باز نمی شه؟!»
    خورشید با اعتراض گفت:« احمق ها... فشار به در می آد... یه وقتی باز می شه آبرومون می ره!!»
    علی:« برو بابا... در قفله... اصلا چه ربطی به در داره!! من چند دفعه این کارو کردم... پس چرا در باز نشده!!»
    خورشید به پری گفت:« پری اینو ول کن... اهل توهمه!!»
    پری با شعفی کودکانه رو به خورشید گفت:« بزار امتحان کنیم... به خدا به در فشار نمی آرم...»
    خورشید:« به من چه! جواب مامان مهری رو شما باید بدین!!»
    علی:« بابا نترسونش... موشک که نمی خواد بفرسته فضا... پری جون برو بالا خودم هواتو دارم...»
    پری چند بالش زیر پایش گذاشت و با کمک علی به زور رفت بالای رختخواب! وقتی روی رختخوابها نشست. طوری به پایین نگاه کرد که انگار بالای اورست ایستاده!!
    علی:« اینو باش... تو اگه روی یه قله بری چه حالی پیدا می کنی!!»
    پری با هیجان و سرخوشی یک کودک جیغ خفیفی کشید و ذوق زده به خورشید گفت:« وای خورشید...!! چه باحاله!!»
    و بعد یواشکی سر بلند کرد تا از بالای در اتاق پذیرایی را دید بزند... سریع سرش را دزدید و ریزری خندید.
    خورشید کنجکاو شده بود، پرسید:« چه خبره؟!»
    پری پچ پچ کنان گفت:« علی راست می گه... از این جا همه اشون معلومن!! خورشید نگاه با حسرتی به پری انداخت و گفت:« چی پوشیدن؟! کی داره حرف می زنه؟!»
    پری اما حواسش به خورشید نبود... بدجوری اسیر کنجکاوی اش شده بود. خورشید حرصش گرفت و غرغر کرد:« اینو نگاه!! انگار رفته سینما!!»
    پری:« هیس!!»
    خورشید:« خب بگو منم بدونم چی می بینی؟!»
    پری:« بیا بالا خودت ببین.»
    خورشید:« احمق جون! من رختخوابها رو نگه داشتم!!»
    علی:« برو بالا من نگه می دارم!!»
    و پری دستهایش را دراز کرد و گفت:« دستت و بده به من...»
    علی:« پات و بزار روی بالش ها...»
    و خورشید که انگار دوست داشت طعم لذتی را که در چشم های پری هویدا بود تجربه کند... بی اختیار روی بالش رفت و دست ها را به پری سپرد...
    صدای خفه ی خنده هایشان در هم ادغام شده بود... علی با تمام توان خورشید را بالا فرستاد و خورشید هنوز هم طعم لذت بالا نشستن را حس نکرده بود که در اتاق تاب نیاورد و ناگهان باز شد... همگی همراه با رختخوابها توی اتاق پذیرایی مقابل میهمانها آوار شدند!! خورشید... پری... و رختخواب ها و در آخر علی که هراسان به چشم های گشاد شده ی خاله مهری زل زده بود!
    برای لحظه ای نه چندان کوتاه فقط سکوت بود و نگاه های متعجب... شرمنده... ترسیده!!!
    خورشید عجولانه سلامی کرد و پا به فرار گذاشت و پری بی آنکه لب باز کند یه دنبالش دوید... علی هم بدون معطلی در پی آن ها...
    هر سه مثل برق به سوی زیرزمین دویدند و در را به روی خودشان قفل کردند. اتاق پذیرایی از خنده های ناگهانی خواستگاران یک لحظه بر خود لرزید... آقای ملکان پدر بابک ان قدر از ته دل می خندید که از گوشه چشمانش اشک را گرفته بود!
    پدر خورشید با شرمندگی و لبخند سری تکان داد و رو به آقای ملکان گفت:« باید ببخشید والله... نمی دونم دیگه چی بگم... ( و بعد دوباره لبخند زد)!!
    آقای ملکان گفت:« جوونیه دیگه قربان...!! و بعد باز خندید...»
    بابک لبخند بر لب سرش پایین بود و مادرش پچ پچ می کرد... انگار هرکدام داشتند ماجرا را دوباره برای همدیگر تعریف می کردند...
    مامان مهری از بس خودش را نیشگون گرفته بود تمام بدنش بی حس شده بود و خاله سیمین مثل عروسک کوکی بدون توجه به بقیه هول هولکی رختخواب جمع می کرد وبا لبخند از اتاق پذیرایی خارجشان می کرد...!!
    فصل 3
    مامان مهری درحالی که سبد سبزیهای پاک شده را از جلوی خاله سیمین بر می داشت گفت:« دستت درد نکنه سیمین جون... حسابی خسته شدی!!» و با صدای بلند گفت:« خورشید...!! رفتی تخم چایی بکاری؟! پس چی شد؟»
    خورشید با سینی چای وارد شد... پری هم به دنبالش...
    خاله سیمین:« خورشید جون دستت درد نکنه خاله...»
    خورشید:« خواهش م یکنم... ببخشید که منو پری کمکتون نکردیم...»
    خاله سیمین:« عوضش شا زحمت این چای خوش طعم و خوش رنگ رو کشیدین!»
    مامان مهری:« این جا از زیر کار در می رن... پس فردا که رفتن سراغ زندگی اشون می چسبن به کار کردن!!»
    خاله سیمین:« خب... مهری... بالاخره چی شد؟»
    مهری:« هیچ دیگه... حسین می گفت پدرش چند بار زنگ زده... اونا که نظرشون مثبته... مونده این خانوم!!( اشاره به خورشید کرد)
    و بعد ادامه داد: سیمین... تو بهش بگو... من که هرچی می گم توی گوشش فرو نمی ره من می گم آدم خوب رو نباید از دست داد... نمی شه که همه رو ندیده و نشناخته رد کنیم... با اون آبروریزی که روز خواستگاری راه افتاد... والله هرکی بود می رفت و پشت سرش و نگاهم نمی کرد... اما... این پسر بنده خدا پیله کرده... حتما خانواده اش رو زیر فشار گذاشته که دوبار زنگ زدن جواب بگیرن... مادرشو که دیدید به اون خانومی التماس می کرد به خدا...!!... اون وقت این خانم نشسته چشم به دهن مهرداد دوخته . سیمین تورو خدا یه چیزی بهش بگو...
    سیمین نگاهی به خورشید انداخت و گفت:« خاله جون... خب اگه عیب و ایرادی داره بگو...»
    خورشید نگاهی به پری انداخت و گفت:« دوستش ندارم...»
    خاله سیمین لبخندی زد و گفت:« مگه من محمود آقا رو دوست داشتم؟ ایناهاش از مامانت بپرس... به خدا با گریه سر سفره ی عقد نشوندنم...!! اما بعد از یک ماه... جونم براش در می رفت!! حالا هم که خودت می بینی بعد از این همه سال چه جوری مثل پروانه دورم می گرده و هوام و داره...!! مگه زن از مردش چی می خواد؟ محمود آقا می گه توی فامیل(ملکان) همه اشون آرزوشونه بابک از اونا دختر بگیره. می گه خورشید جواب مثبت بده نونش توی روغنه!! از همه نظر عالیه... ثروت... موقعیت... خونه زندگی!!... همه چیز!!»
    خورشید:« اینا که همه یه معنی میده!!»
    پری:« مامان ازدواج کردن که به این چیزا نیست!!؟!»
    خاله سیمین به سوی پری چشم غره ای رفت و گفت:« اولا که تو ساکت باش!! ثانیا به چه چیزائیه؟ به نگاه های مکش مرگ ما؟!»
    یکدفعه خورشید و پری بلند خندیدند...
    مامان مهری:« زهرمار...! خب خنده نداره! فقط دنبال بهانه برای هرهر کردنن!! همه چیز رو به مسخره می گیرن!!»
    خورشید:« مامان خانم... من دارم درس می خونم... مهرداد اجازه نمی ده اصلا به این چیزا فکر کنم!!»
    مامان مهری:« مهرداد بی خود کرده!! چی کاره است؟! تازه درس میخونی که بخون... اون بنده خداها که گفتن مشکلی با درس خوندن تو ندارن...»
    سیمین:« به هر حال زود تصمیم نگیر خورشید جون... برای دختر هم تا یه وقتی خواستگار خوب میاد...»
    خورشید:« آخه خاله چی اش خوبه؟! فقط وضعش خوبه!!»
    مامان مهری وسط حرفش آمد و گفت:« می خوای بدمت به گدای سر کوچه که خیالت راحت بشه؟!!»
    سیمین:« ای بابا... مهری... تو چرا این قدر حرص می خوری!!... خورشیدم راضی بشه مهرداد راضی نمی شه!!...»
    مامان مهری:« من که دیگه نمی دونم اگه زنگ بزنن چی بهشون بگم...» خودشون می دونن. صدای زنگ در پری و خورشید را که نتظر بهانه ای برای فرار از ادامه آن بحث بودند به شعف آورد... هردو به سوی در دویدند... مامان مهری نگاهی به سیمین انداخت و گفت:« آهان!!... فرار کرد!!»
    سیمین خندید و گفت:« ولش کن مهری... درسش خوبه بزار فعلا درس بخونه.»
    مهری خانم سری تکان داد گفت:« چای ات سرد شد...»
    صدای خنده سه دختر حیاط را پر کرده بود...
    سحر:« از خواستگارا چه خبر!!»
    خورشید:« تو از کجا فهمیدی!!»
    سحر:« به... همه می دونن!! از دسته گل گنده اشون و که از در تو نمی اومده چند نفر دیدن!! به گوش آدمای مهم تر رسوندن!!»
    خورشید:« حسام هم فهمید؟!»
    سحر لبخندی زد و پشت چشمی نازک کرد و حرف نزد!!
    خورشید:« با توام!!... معلومه چیزی نداری که بگی!!»
    سحر:« اتفاقا خیلی خوب هم دارم!!»
    پری:« خب پس چرا ساکتی!!»
    سحر قری به سر و گردن داد و گفت:« آره حسام همخبردار شده...»
    خورشید:« لابد محسن شما بهش گفته!!»
    سحر:« آره دیگه...»
    پری:« خب تعریف کن.»
    سحر:« حسام توی مسجد بوده... محسن هم برای شب عاشورا رفته بود سفارش دیگ و قابلمه اینا رو بده... که حسامو دیده، با هم حرف زدن محسن هم حرف انداخته و گفته که واسه خورشید خواستگار درست و حسابی اومده. خانواده اش هم قصد دارن جواب مثبت بدن.»
    خورشید بدون در نظر گرفتن سحر گفت:« محسن غلط کرده!!»
    سحر با تعجب گفت:« ا خورشید...؟!... دیگه نمی گم آ!!»
    پری:« راست می گه دیگه!!»
    خورشید:« کی راست می گه!!»
    پری:« تو راست می گی. اما بزار حرفش را بزنه... تورو خدا.»
    خورشید چشم غره ای به پری رفت و ساکت شد.
    دلش پر از تشویش شد. با نگاه نگرانش به سحر خیره شد و گفت:« حسام چی جواب داده؟!»
    سحر:« اگه بگم ناراحت نمی شی؟!»
    خورشید:« نه بگو... راستشو بگو...»
    سحر:« گفته خوشبخت بشن!!»
    با شنیدن این جمله انگار اب سردی را روی سر خورشید ریختند... بر خود لرزید... و وارفت!! قلبش فشرده شد... دلش می خواست همان لحظه گریه کند و چه سخت بود که جلوی پری و سحر خود را کنترل کند... نفس عمیقی کشید و نگاهش را به پری سپرد... پری هم ناراحت شده بود... گویا او هم به همان چیزی که خورشید فکر کرده بود فکر می کرد...
    حسام پسر(سید مرتضی) معتمد محل، یکی از بهترین جوانهای محله زندگی خورشید بود... و دوست صمیمی برادرش مهرداد... خورشید نمی دانست دقیقا از کی یا چه وقت و کجا مهر حسام را به دلش راه داده... انگار این عشق از هنگام تولد در دلش ریشه زده بود... از خیلی دورها با رویای داشتن حسام می خوابید و بیدار می شد. تمام آرزوی او همراه با طلوع خورشید، دیدار دورادور با حسام بود. حسام جوان متدین و نجیبی بود که به سادگی نمی شد نزدیکش شد... تمام شناخت خورشید و حسام مربوط به چیزهایی می شد که همسایه ها و یا مهرداد درباره اش می گفتند... والا به جز این امکان نداشت... با این حال خورشید همیشه در صدد انجام کاری بود که بتواند از عشق حسام نسبت به خودش مطمئن شود... با خودش می گفت:« چون حسام با مهرداد دوسته و هیچ وقت کاری نمی کنه که مهرداد متوجه بشه!!» برای همین عادت کرده بود همیشه کاری برای نزدیک شدن به حسام انجام دهد و امیدوار باشد حسام هم یک روز به او تمام عشقش را نشان خواهد داد... هر روز به بهانه های مختلف مامان مهری را راضی می کرد تا لحظه ای... فقط برای لحظه ای اجازه بدهد که او بیرون برود تا شاید در آن لحظه ی طلایی... حسام را ببیند!! خیلی وقت ها می شد که حسام را نمی دید و ناامیدانه در فکر جور کردن بهانه ی جدیدی برای بیرون رفتن، لحظات را می کشت! اما گاهی هم انگار که وحی شده بود به طرز عجیبی احساس می کرد باید بیرون برود چون حالا و همین حالا... حسام بیرون است... این احساس گاه او را به وحشت می انداخت، با خود می گفت:« از کجا این همه مطمئنم؟!» و بعد برای این که این احساسش را یک بار دیگر امتحان کند... بی هیچ بهانه ای به حیاط می دوید و در را باز می کرد و با دیدن چشم های سیاه حسام، خون تازه را که در رگ هایش می دوید حس می کرد و نفس نفس زنان پله های حیاط را بالا می آمد تا کسی او را نبیند که بدون روسری در را باز کرده... که اگر مهرداد او را می دید کافی بود تا جنجالی حسابی برپا شود و آرامش را از او بگیرد. نگاه حسام که همیشه آرامش و هیجان را توام برای خورشید هدیه می آورد انگار که لبریز از عشق بود... و این را فقط خورشید می فهمید... وجود خانواده مذهبی و متدین حسام، باعث می شد فاش شدن احساسات او برای خورشید یک آرزو شود... هرچند که همه ی کسانی که آنها را می شناختند به طرز مرموزی حس می کردند که حسام و خورشید رابطه ی احساسی انکار نشدنی دارند... خورشید می دانست حسام اعتقاداتی دارد که وادارش می کند همیشه حریم خود را حفظ کند. برای همین همه ی خجالت کشیدن هایش، گریزها و نگاه های دزدانه ی گاه و بی گاهش، و گاه بی تفاوتیش را به پای تربیت مذهبی و اعتقاداتش می گذاشت... و امیدوارانه به آن می اندیشید که بالاخره حسام روزی خسته خواهد شد و پیله ی دورش را خواهد شکست و ابراز علاقه خواهد کرد... حسام برادری بزرگتر از خودش داشت و خواهری که یک سال از خودش کوچکتر بود. حامد برادر بزرگ حسام هنوز مجرد بود و باز خورشید فکر می کرد یکی دیگر از دلایل عقب نشینی های حسام، وجود برادر بزرگتر مجردش است، مهرداد هم گاه و بی گاه چیزهایی در رابطه با ازدواج حامد می گفت... و خورشید امیدوارانه به روزی فکر می کرد که نوبت به حسام می رسد... آینده ای که خورشید برای خودش به تصویر می کشید نقش مهمش بر عهده ی حسام بود حتی گوشه ای از تصویر آینده برای خورشید خالی از حسام نبود... راز دلش را تنها پری و سحر می دانستند... دلش می خواست می توانست روزی حسام را از راز دلش باخبر کند... اما حسام همیشه رفتاری داشت که قدرت هرگونه عکس العمل را از خورشید سلب می کرد. برای همین خورشید می ترسید آرزو به دل بماند!! اما او معتقد بود: حسام می داند... حسام همه چیز را می داند فقط به روی خودش نمی آورد... حتی خورشید فکر می کر حسام هم به او علاقه مند است. شاید به اندازه ی خودش!! والا آن نگاه های گاه و بیگاهش که اتشین و تب دار بود چه معنایی داشت؟ بیشتر دخترهای محل وقتی دور هم جمع می شدند و حرفای خودمانی می زدند... معترف بودند که حسام حتی اتفاقی هم نگاهشان نمی کند! اما خورشید با خود می گفت:« حسام، فقط حسام منه و فقط گاهی منو نگاه می کنه!!» حسام یک سال از مهرداد بزرگتر بود... سال آخر مهندسی مکانیک بود و در مشهد درس می خواند... ایمان هم همان رشته را می خواند در کنار حسام... فقط محسن بود که بعد از دیپلم و سربازی، کنار پدرش مشغول به کار شد...
    پری در حالی که خورشید را تکان می داد گفت:« چته؟! چرا زانوی غم بغل کردی؟ به خاطر حرف حسام ناراحتی؟!... شاید اصلا این طوری نگفته!! شاید محسن بدجوری براش تعریف کرده اونم از حرصش این طوری گفته!!»
    سحر:« اصلا چیز بدی نگفته بیچاره!! گفته خوشبخت بشن!! خب چی می گفت؟! اگه می گفت بدبخت بشه این خورشید ذلیل مرده، دلت خنک می شد؟! راضی می شدی؟!»
    پری:« نه... این می خواد. حسام همین امشب بیاد خواستگاری و پوز اقا داماد بزنه!!»
    سحر:« کدوم داماد؟!»
    پری:« اه... کله پوک بابک رو می گم!»
    خورشید ابروها را بالا داد و گفت:« آخه ببین چی گفته!! خوشبخت بشن؟ فقط همین؟! به همین سادگی از من می گذره؟!...»
    سحر:« خب... پیش محسن چی بگه؟! پیش اون که نمی تونه حرف دلش رو بزنه!!»
    خورشید با عصبانیت گفت:« پیش کی می تونه حرف بزنه؟ هان؟ پیش کی؟»
    پری دوباره او را تکان داد و گفت:« یواش... همه رو خبردار کردی!! چرا سر ما داد و هوار راه انداختی؟!... برو به خودش بگو...»
    خورشید:« به خدا محل سگ بهش نمی زارم فکر کرده من این همه مراعاتش رو می کنم خبریه!!»
    پری:« حالا مثلا تو چی کار کردی که مراعاتش رو می کنی؟!... خیلی که اوضاع موافق باشه از دور بربر نگاهش می کنی!! یک کم که نزدیک بیاد دیگه غش کردی!!»
    خورشید:« حالا نشونش می دم... خوشبخت بشن؟! پدرش و در میارم!!»
    سحر که از گفته خود پشیمان شده بود گفت:« ای وای عجب غلطی کردم آ...»
    پری:« اصلا خورشید راست می گه... شب تاسوعا که اومدیم خونه اتون... اگه اومدن محلشون نمی زاریم!!»
    سحر:« اگه ایمان بیاد چی؟!»
    پری:« فرقی نمی کنه.»
    سحر:« وا؟ به ایمان بدبخت چه مربوطه؟!»
    پری ریز خندید و به سحر چشمک زد!!
    خورشید:« من که اصلا اون شب نمی یام خونه اتون سحر!!»
    خورشید:« نمی ام می خوام بدونم که چه جوری برام آرزوی خوشبختی کرده!!»
    پری:« یعنی چه؟! چه جوری؟! خب آرزوی خوشبختی دیگه چه جوری نداره.»
    خورشید عصبی بود... خنده اش گرفت و گفت:« اه ولم کن پری دیگه!!»
    امضا مي خواي چيكار؟

  2. محل تبليغات شما    موزيک روز
     
  3. Top | #2



    تاریخ عضویت
    Oct 2010
    عنوان کاربر
    تنها تر از هميشه
    میانگین پست در روز
    0.26
    محل سکونت
    جایی که فقط منو توییم تنهای تنها
    سن
    25
    نوشته ها
    393
    پسندیده
    182
    تشکر شده
    640
    میزان امتیاز
    11

    پیش فرض

    فصل های (4 - 5 - 6 - 7)

    فصل4
    هر سال محرم، حال و هوای محل حسابی عوض می شد... حسام با رفقایش پرچم های سیاه را علم می کردند و بالای در هر خانه ای یک پرچم می گذاشتند... حسام که سردسته ی بچه مثبت های محل بود همه ی این جور کارها را بادل و جان انجام می داد... به هرکس هم هر نوع سفارشی م یکرد فوری انجام می شد...
    در این طور موارد که حسام رئیس بود و کاری برای محل انجام می دادند تا خورشید صدای او را از توی کوچه می شنید... دوان دوان توی حیاط می آمد و روی پله های حیاط می نشست و گوش تیز می کرد تا شاید از گفتگوی مبهم حسام با بقیه چیزی دستگیرش شود!!
    روی پله ها نشسته بود که مهرداد کلید انداخت و وارد شد و گفت:« جوجو برو خونه. توی حیاط فعلا نیا!! بچه ها دارن پرچم می زنن!!»
    خورشید که ته دلش از شنیدن خبر مهرداد مالش رفته بود در حالی که سعی داشت هیجان خود را پنهان کند پرسید:« کی؟!»
    مهرداد:« الان»
    خورشید:« تو کمکشون نمی کنی؟!»
    مهرداد:« نه... حسام خودش بالا می ره می ترسه کسی بیافته... منم می خوام دوش بگیرم... خیلی کار دارم... و پله ها را به سوی خانه بالا رفت...»
    خورشید از شدت خوش حالی نزدیک بود فریاد بزند!! به سرعت داخل خانه دوید و گفت:« مامان؟!... سبزی ها رو نشستی؟!»
    مامان مهری:« مگه سبزی داشتیم؟!»
    خورشید:« نداشتیم؟!... کاهو چی؟! نداریم؟!»
    مامان مهری با تعجب به او نگاه کرد و گفت:« واسه چی می خوای؟!»
    خورشید:« هیچی... گفتم اگه شستنی داری... بده بشورم!!... حوصله ام سر رفته.»
    مامان مهری:« هاون اونجاست مادر... برو آب بریز توش و مشغول شو!!»
    خورشید که دل توی دلش نمانده بود و همه ی حواسش آن بیرون بود گفت:« مامان تورو خدا!!»
    مهرداد وارد آشپزخانه شد و گفت:« چته؟! واسه چی التماس می کنی؟»
    مامان مهری:« راستی خورشید باغچه رو آب دادی؟!»
    خورشید طوری به سمت حیاط دوید که مهرداد بلند گفت:« شصت پات نره تو چشمت!!»
    خورشید اما بی توجه به سرو ضدای مهرداد پابرهنه به حیاط دوید و شلنگ را برداشت و آب را باز کرد... تمام تنش پر از ضربان و کوبش بود... آب را با فشار به طرف گل ها و درخت های توی باغچه گرفت. پشت به در حیاط ایستاده بود و تمام حواسش معطوف صداهای طرف دیگر حیاط بود. می دانست هر لحظه ممکن است حسام بیاید بالای در خانه اشان برای نصب پرچم. صدای مردانه حسام که از بالای دیوار می گفت: یا الله، خورشید را به خود آورد. حسام بدون آن که نگاهی به داخل حیاط بیاندازد. چرخی زد و پشت به حیاط بالای دیوار نشست و رو به کوچه، بلند گفت:« محسن... بیارش... بدش به من آهان!!» و به سختی چوب پرچم را گرفت... خورشید به او زل زده بود... اما حسی درونش می جوشید که باعث می شد به هیچ چیز فکر نکند... یک دفعه تصمیم گرفت!! و شلنگ آب را به روی حسام نشانه رفت حسام غافلگیرانه سعی کرد تعادلش را حفض کند... اما آب با فشار به سر و روی او می ریخت.حسام دستپاچه و حیرت زده چند لحظه پرچم به دست عقب و جلو رفت تا تعادلش را حفظ کند اما تلاشش بی حاصل ماند و ناگزیر به داخل حیاط پرید... درست وسط حیاط بود و مقابل خورشید... هنوز پرچم خیس شده در دست حسام بود... برای لحظه ای چشم در چشم هم افتادند... حسام با موها و لباس های خیسش و نگاهی که نمی شد فهمید چه حسی دارد خیره به خورشید مانده بود... نگاهی که از آن غضب و شرم و عشق همگی با هم پیدا بود... خورشید شلنگ را رها کرد و به سرعت به طرف بالا دوید... حسام از جا برخاست و در حیاط را باز کرد و بیرون رفت...
    مامان مهری وقتی به حیاط رفت با خود گفت:« خورشید نمیری... همه حیاط رو خیس کردی!!»
    خورشید اما نمی فهمید در آسمان است یا روی زمین...؟! نه چیزی می شنید و نه چیزی می دید... تنها تصویری که جلوی چشم هایش مانده بود و پاک نمی شد چشم های حسام بود...!! جلوی آینه ایستاده بود و خودش را تماشا می کرد... با خودش گفت:« دیگه تموم شد... اگه هر چی بود تموم شد...!! محاله دیگه حسام حتی یه نگاه به من بندازه... با این کاری که کردم... همه چی تموم شد!!» دوباره خودش را نگاه کرد... نگاهی به لباسش انداخت پیراهن گلداری که خاله سیمین برایش دوخته بود خیس بود... و موهای لوله لوله اش که تا کمرش می رسید دور و برش پخش و پلا بودند... قیافه اش مثل بچه های شر و شیطان شده بود و اصلا به ـن شکل و شمایل نمی آمد که سال آخر دبیرستان باشد...
    مغموم و نادم از کرده خود دو زانو بر زمین نشست... و با خود گفت:« حالا حسام درباره ی من چی فکر می کنه؟!... حتما ازم متنفر شده... حتما با خودش گفته چه دختر سبک و بی خودیه این خورشید!!...»
    به حسام که فکر می کرد تصویرش جلوی چشم هایش می آمد... قدش از همه بلندتر بود... چهار شانه بود با اندامی متوسط نه خیلی لاغر و نه خیلی چاق موهای پرپشتش صاف و سیاه بودند و خوش حالت و چشم های سیاهش خوش مدل بودن و جذاب... با ابروهایی که انتهایش کمی به سمت بالا بود... و لب های برجسته ای که مثل لب های مهرداد بود... با بینی مردانه ی خوش فرمش... خورشید ناخواسته به تصویری که جلوی چشم هایش آمده بود لبخند زد و بعد یاد نگاهش افتاد... نگاهی که حسام چند دقیقه ی پیش توی حیاط به او انداخته بود... خورشید همان طور دو زانو روبروی آینه ی قدی نشسته بود و تکان نمی خورد که مهرداد همان طور که روی سرش حوله بود داخل اتاق شد و گفت:« جوجو؟! چرا این طوری نشستی؟!... چرا لباست خیسه؟!... جن دیدی؟!...»
    خورشید:« مهرداد سر به سرم نزار... حوصله ندارم...»
    مهرداد:« ترسیدم دیوونه...!! فکر کردم جن دیدی!!»
    و بعد نگاهی به آینه ی قدی روبروی خورشید انداخت که عکس خورشید توی آن بود... خنده قشنگی کرد و گفت:« ای بابا... حدسم درست بود که...!! جن دیدی!!...»

    فصل 5

    مهری خانم تند تند وضو گرفت و چادر به سر کرد و گفت:« خورشید جان... بجنب! وضو بگیر. دیگه بریم!»
    خورشید:« من نمی یام... یعنی... الان نمی یام!...»
    مامان مهری:« چرا؟... پس کی می یای؟!»
    خورشید:« شما دعاهاتون و بخونید مرثیه خونی بکنید... من بعدش می یام... از الان بیام خسته می شم دیگه نمی تونم تا صبح بیدار بمونم.»
    مامان مهری جوراب هایش را بالاتر کشید و کفش ها را پوشید و گفت:« حالا کی گفته تا صبح بیدار بمونی؟! شب احیاء که نیست مادر!!»
    خورشید:« آخه سحر گفته پیشش بمونیم... تازه اگه خاله سیمین اینا بیان پشت در می مونن.»
    مامان مهری:« اونا می دونن خونه ی ایران خانومیم دیگه!!»
    خورشید:« می خوام با پری بیام.»
    مامان مهری:« خیلی خب بابا... خواستی بیای درو ببند... مهرداد و بابات کلید دارن...»
    آن شب، شب تاسوعا بود... سر و صدای هیات های عزاداری غوغا کرده بود با این که خورشید خیلی دوست داشت بیرون برود و تماشا کند اما از دیدن حسام در هراس بود و خجالت می کشید. منتظر بود که پری بیاد تا حداقل کسی کنارش باشد!!
    آن شب مثل هر سال خانه ی سحر، حلیم نذری می پختند. همسایه ها همگی کمک می کردند... باید تا صبح بیدار می ماندند و به نوبت حلیم را هم می زدند و مواظب بودند تا ته نگیرد... قاسم اقا پدر سحر و ایران خانم مادر سحر از عصر آن روز مشغول بردن و آوردن وسایل پختن نذری به خانه بودند. سحر به خورشید گفته بود که حسام در آوردن همه ی لوازم به خانه ی آن ها کمک کرده و در کنار قاسم آقا بوده...
    خورشید هر لحظه قند در دلش آب می کرد و مشتاق تر از پیش در آرزوی رفتن به خانه ی سحر لحظه شماری می کرد... اما حالا که موقع رفتن شده بود بدون پری نمی توانست انگار می خواست پشت سر پری پنهان شود تا حسام او را نبیند!!
    خاله سیمین و پری امدند... پری طوری ذوق زده آغوشش را برای خورشید باز کرد که انگار وارد بهشت شده خاله سیمین خورشید را بوسید و گفت:« علی و آقا محمود سلام رسوندن...»
    خورشید:« چرا نیومدن؟!»
    خاله سیمین:« امسال خواهر محمود آقا نذری داره... رفتن کمک... و با چشم غره به پری گفت:« این ذلیل مرده که نگذاشت بریم اونجا!!»
    خورشید خندید و گفت:« خاله بری اون جا چی کار؟»
    مامان مهری ام این جا تنهاست... خاله سیمین:« پس کجاست؟...»
    خورشید:« رفته خونه ی سحراینا گفت شما هم برید اونجا...»
    خاله سیمین وضو گرفت و رفت...
    پری:« خب؟ چه خبر؟!»
    خورشید:« همون گندی که برات تعریف کردم!! آبروی خودم و بردم!!»
    پری:« حالا این چه کاری بود کردی؟!»
    خورشید:« چه می دونم... ازش حرصم گرفته بود... یه دفعه زد به سرم!!»
    پری:« تو اصلا دیوونه ای!!»
    خورشید:« حالا چی کار کنم؟! خجالت می کشم برم خونه ی سحراینا...»
    پری:« تورو خدا مسخره بازی در نیار... برو لباست رو بپوش بریم...»
    خورشید نگاه منتظر و مشتاق پری را دید و دیگر حرفی نزد... حاضر شد و چادرش را سر کرد و با پری راه افتاد...
    حیاط بزرگ خانه سحر شلوغ بود... مردها همگی سیاه پوش امام حسین بودند. ته ریش های درآمده ی آن ها حکایت از غم دل می کرد. صدای بوم بوم طبل ها دل ها را می لرزاند و خبر از واقعه ی بدی می داد... صدای همهمه ی خانم ها از داخل خانه می آمد... انگار مراسم مرثیه خوانی شان به اوج رسیده بود... دیگ بزرگ محتوی حلیم تازه روبراه شده بود و آتش، صدای جرق جرق هیزم ها را درۀورده بود... بوی خوش اسفند فضا را عطرآگین کرده بود. سحر به محض دیدن پری و خورشید به سویشان آمد و گفت:« بچه ها بریم بیرون؟!»
    پری:« آره آره... بدو چادرت و بردار...»
    سر کوچه شلوغ بود و پر سر و صدا... هیات های عزاداری با علامت های بزرگ و پر ابهت همراه سینه زنان و زنجیر زنان خیابان را بسته بودند.
    و صدای نوحه خوان ها در هم ادغام شده بود. خورشید برای لحظه ای خود را از یاد برد... و غرق تماشا، گوشه ای ایستاد... گویی صدای طبل ها، قلبش را از جا می کندند و دلشوره ای عجیب و باورنکردنی به جایش پر می کردند.
    صدای پری او را از عالم عجیبی که واردش شده بود بیرون کشید.
    پری:« خورشید... حسام...اوناهاش!!»
    و شنیدن نام حسام او را به دنیای دیگری برد... برای لحظه ای ندانست چه می کند!! از پری و سحر فاصله گرفت و نگاه سریعی به جمعیت انداخت... پری نزدیکش رفت و گفت:« روبروته!!» و خورشید با نگاه به مقابلش سست و بی حال درجا وارفت... برای لحظه ای نگاه حسام را دید و دیگر هیچ انگار آن لحظه هم کاملا تصادفی نگاه حسام، چشم های خورشید را غافلگیر کرد... حسام در کار خود غرق بود و به جمعیت عزاداران شربت می داد... صورتش گویی تکه ای از ماه بود... نورانی و پرجذبه... نگاه سیاه غم دارش، پر از نجابت بود... و این را همه می دانستند و خورشید بیشتر از همه...
    با این همه انتظار دیگری داشت... دلش می خواست حسام هم محو تماشای او شود... دلش می خواست حسام شربت دادن را رها کند وم به سوی او بیاید... اما ایمان بود که سینی را از او گرفت و به طرف پری و سحر رفت... خورشید نگاه رنجیده اش را به حسام داد... اما حسام بی توجه به او به سوی زنجیرزنان رفت و زنجیر گرفت... بعد زنجیرزنان در مین عزاداران گم شد... خورشید با دلی پرکینه، آهی از سر بیچارگی سر داد و سعی کرد دلخوریش را نشان ندهد که پری و سحر بویی نبرند... دلش گرفته بود و دوست داشت گریه کند... احساس تنهایی می کرد... می دانست حسام تا نیمه های شب نخواهد آمد...
    ایمان شربت را جلوی خورشید گرفته بود... ایمان:« بفرمایید...»
    خورشید تشکر کرد و گفت:« مرسی... من نمی خورم... قبول باشه...»
    ایمان:« ببخشید... مهرداد کجاست؟!»
    خورشید:« با آقا جونم رفته مسجد بالا...»
    ایمان:« پس بر نمی دارید...؟!»
    خورشی نگاهی به پری انداخت و رو به ایمان گفت:« من نه!! اما فکر کنم دختر خاله ام یکی دیگه می خواد...» هم پری و هم ایمان سرخ سرخ شدن!! ایمان به سوی پری رفت و پری با خجالت تمام یک شربت برداشت و تشکر کرد... ایمان به سرعت آن ها را ترک کرد... پری و سحر به سوی خورشید آمدند...
    پری:« زهرمار بگیری... آبروم بردی!!»
    سحر ریز ریز می خندید...
    پری:« بسه دیگه... تو چته؟!»
    سحر:« آخه قیافه ایمان خیلی خنده دار شده بود!!»
    پری:« من که دیگه تمام علایم حیاتی ام قطغ شده بود!!»
    خورشید:« بچه ها من یه سر می رم خونه... دوباره برمی گردم...»
    پری که هنوز هیجان زده بود گفت:« کجا می خوای بری؟!... تازه اومدیم...»
    خورشید عصبی بود و حال و حوصله ی آن جا ایستادن را نداشت... اکثر بچه های محل او را می شناختند و سعی داشتند به نحوی توجه او را به خود جلب کنند... با این که هر کدامشان با بودن حسام جرات خودنمایی نداشتند... اما در نبود او تمام تلاششان را می کردند این خورشید بود که به هیچ نگاهی توجه نمی کرد... خیلی ها دورادور مراقبش بودند و دلشان می خواست برای لحظه ای خورشید هم توجهی بکند... وقار او زیبایی اش را خیالی و دست نیافتنی کرده بود... و همه ی آرزوی خورشید... همه ی توجهش به کسی بود که سعی می کرد همیشه بی تفاوت باشد... خورشید اما نمی توانست آرام بنشیند... او دوست داشت برای داشتن حسام مبارزه کند... او دوست داشت هم چنان منتظر روزی بماند که حسام عاشقانه نگاهش می کند و می گوید:« دوستت دارم»
    پری و سحر هم چنان پچ پچ می کردند و جمعیت را در پی یافتن آشنای جدیدی می کاویدند... راجع به هرکسی نظری می دادند...
    پری یک دفعه متوجه ی خورشید شد گفت:« خورشید اگه حوصله نداری بریم؟!»
    سحر:« ما هم می اییم... صبر کن...»
    خورشید که دلش می خواست چند لحظه تنها باشد گفت:« نه... زودی می میام برم ببینم مهرداد اومده یا نه؟! ایمان کارش داشت...»
    پری:« باشه... اگه دیر کنی ما هم می آییم آ...»
    خورشید چادر را روی سرش جابجا کرد و آماده شد از لابلای جمعیت راهی برای رفتن پیدا کند... همه به طرز عجیب و غربی در رفت و آمد بودند... پیاده رو جای سوزن انداختن نبود و بدتر این که موتور سواران، راه را بند آورده بود و از میان جمعیت ویراژ می دادند و با سرو صدای زیادی می رفتند و می آمدند... انگار تنها هدفشان جمع کردن یک مشت توجه بود...
    خورشید بی توجه نسبت به عبور و مرور موتورها سعی می کرد بر سرعتش بیافزاید تا زودتر از آن جا خلاص شود... فاصله چندانی از پری و سحر نگرفته بود که صدای سحر راشنید:« خورشید... خورشید... » خورشید کهنگاه به سحر داد برای لحظه ای از خودش و چادرش غافل شد... گوشه ی چادرش به موتور یکی از موتورسواران که با صدای مهیب گازش اعصاب همه را به هم ریخته بود گیر کرد و با کشیدن خورشید پاره شد...
    برای لحظه ای نگاه موتورسوار و نگاه خورشید به سوی چادر رفت!!
    خورشید با عصبانیت تمام دلش خواست بر سر و صورت موتوری بکوبد... موتور سوار به سرعت از موتور پیاده شد و گفت» خانم... معذرت می خوام... ببخشید... آخه شما یک دفعه چادرتونو رها کردین!!»
    خورشید:« آخه توی این پیاده روی به این باریکی، جای موتور سواریه؟! اونم میون این جمعیت؟!»
    موتور سوار خیره به خورشید ماند... هیکل درشت بود و با قدی متوسط... موهایش بلند بودند... با چشمانی روشن و جذاب و ابروهای بلند و باریک... و یک بینی قلمی... هنوز خیره به خورشید بود... خورشید اما عصبی بود پری و سحر فوری کنارش امدند و پارگی چادرش را بررسی کردن.
    سحر:« عیب نداره... من فکرکردم پات چیزی شده... خدارو شکر که چیزی نشده!!»
    خورشید به موتوری که دوباره معذرت خواهی می کرد نگاهی کرد و گفت:« اشکال نداره آقا... دیگه کاریه که شده...»
    هنوز مشغول تعارفات بودند که حسام جمعیت را کنار زد و کنار مرد قرار گرفت خورشید که قالب تهی می کرد... زبانش بند آمد و رنگ از صورتش پرید. حسام نگاهی به خورشید انداخت و بعد به موتوری گفت:« چی کار کردی آقا؟!»
    به نظر می رسید حسام بسیار عصبانی است. خورشید تا آن لحظه هیچ گاه عصبانیت حسام را ندیده بود... حسام رو به خورشید گفت:« چی شده؟!»
    خورشید نفس زنان گفت:« چادرم گیر کرد به موتور این آقا... پاره شد...»
    حسام:« خودتون که چیزی اتون نشده؟!»
    خورشید که از خجالت رو به مرگ بود به سرعت علامت منفی داد... و در ناباوری فقط به حسام زل زد...
    موتور سوار که از حضور نا به هنگام حسام با آن لحن ستیزه جویانه اش یکه خورده بود عصبی بهنظر می رسید گفت:« شما؟!»
    حسام رو به دخترها گفت:« شما برمایید...»
    ایمان به سویشان می آمد تا ببیند جریان چیست... نگاه پری افسوس خوران با او رفت... پری و سحر جلوتر از خورشید می رفتند. خورشید لحظه ی اخر با نگاهش به حسام، تشکر کرد و راه افتاد. از خوشحالی پاره شدن چادرش را فراموش کرده بود... پری و سحر پچ پچ کنان می خندیدند.
    خورشید:« چتونه؟ بگین ما هم بخندیم!!»
    سحر:« شما که نزده می رقصید... نیاز به شنیدن حرف های ما ندارید!!»
    خورشید که شعف از نگاهش مشهود بود گفت:« تا کور شود هر آن که نتواند دید.»
    سحر:« الهی آمین!!»
    پری:« این حسام خانت یه جوری رفت که من پیش خودم فکر کردم رفت تا خود صبح!!»
    سحر:« نه بابا... به آقا جونم گفته که شب کنار دیگ بیدار می مونه.»
    خورشید:« راست میگی؟!»
    سحر:« اره بابا... محسن و مهرداد هم هستن!!»
    پری:« ایمان چی؟»
    سحر:« اونم هست!»
    خورشید و پری با هم جیغ خفیفی از خوشحالی کشیدند.
    پری:« راستی چادرت خیلی پاره شد؟!»
    خورشید پارگی را نشان داد. سحر:« وای افتضاحه!!»
    خورشید:« چی کار کنم؟! چادرهای مامان مهری واسم خیلی کوتاهند!!»
    سحر:« حالا امشب بیا بریم خونه ما بعدا یه فکری می کنیم!»
    خورشید:« این طوری؟! محاله!! می رم مانتو بپوشم...»
    سحر:« مهرداد یه چیزی نگه!!»
    خورشید:« بی خود م یکنه!! چند لحظه صبر کنید من برم لباس بپوشم بیام.»
    بعد از دقایقی خورشید مانتو و روسری پوشیده بازگشته بود...
    هر سه به خانه ی سحر رفتند... مراسم زیارت عاشورا و مرثیه خوانی تمام شده بود خاله سیمین و مامان مهری همراه ایران خانم، کنار دیگ نشسته بودند خورشید نگاهی چرخاند تا ببیند فاطمه خانم مادر حسام را می بیند؟! که فاطمه خانم از در وارد شد... همگی به احترامش برخاستند و سلام و علیک کردند. قاسم آقا پدر سحر پیش آمد و گفت:« فاطمه خانم...؟! آقا حسام کجان؟!»
    فاطمه خانم:« حسام چند دقیقه پیش اومد خونه...»
    قاسم آقا:« بهتون نگفت امشب میاد یا نه؟!»
    فاطمه خانم:« این حرفا چیه قاسم اقا... معلومه که میاد... وظیفه اشه... این شب ها بیدار نباشه پس دیگه کی بیدار بمونه؟!»
    قاسم آقا:« به خدا شرمنده اشم... همین طوری هم خیلی به ما کمک کرده...محسن و مهرداد هم هستن... اما خدایی من دیگه توان ندارم سرپا باشم...»
    سحر:« آقاجون ما همه هستیم.»
    قاسم آقا:« دست شما هم درد نکنه دخترم...»
    فاطمه خانم با دخترها سلام و علیک کرد و کنار مادرها نشست... مامان مهری نگاهی به خورشید انداخت و پرسید:« پس چادرت کو؟!»
    خورشید یواش گفت:« پاره شد مامان!!»
    مامان مهری:« واسه چی؟!»
    پری:« خاله... سرکوچه بودیم یه موتوری از کنار خورشید رد شد و چادرش و پاره کرد..»
    مامان مهری:« وای خدا مرگم بده... خودت چیزیت نشد؟!»
    خورشید با لبخند گفت:« نه مامان... هیچی ام نشده؟!»
    بحث هول و هوش موتورسوارها همچنان داغ بود که حسام در زد و وارد شد... پری زیر لب گفت:« آهان صاحبش اومد؟!»
    و خورشید و سحر خندیدند... منظور پری صاحب نذری بود... چون می دانست قرار است بیدار بماند... حسام با همه سلام و علیک کرد و طبق معمول بی آنکه نگاهی به گروه دخترهابیاندازد دست به کار شد... کف گیر بزرگی برداشت و شروع به هم زدن حلیم کرد... خورشید خوشحال و دلگرم نگاهش می کرد... از دیدن تمام کارهای حسام لذت می برد، دوست داشت خیره به او بماند و یک لحظه هم دست از تماشایش بر ندارد.
    پری زیر لب غرید و یواشکی به او زد و گفت:« خورشید...!!»
    خورشید آهسته نگاه برگرفت و با لبخندی به زمین خیره ماند... بعد از دقایقی خانم ها خداحافظی کنان آماده ی رفتن شدن. محسن و مهرداد و حسین آقا پدر خورشید هم زمان رسیدند... مهرداد با دیدن خورشید لب ها را جمع کرد و به سویش رفت... هر وقت عصبی می شد لبهایش را جمع می کرد... از حسام کمی کوتاهتر بود و چون ورزش می کرد پرتر...موها را کوتاه کرده بود، موهای پرپشت سیاهش تیزتیز بودند و چهره اش را امروزی می کردند... چشم هایش مثل چشم های خورشید درشت و سیاه و خوش حالت بودند و لب های برجسته اش با نمک نشانش می داد پوستش تقریبا روشن بود اما نه به روشنی خورشید... در کل به خورشید شبیه بود و لی در ابعاد مردانه.
    مهرداد:« خورشید؟!... چادرت کو؟!»
    خورشید دوباره با بی حوصلگی قصه ی چادر را که حالا تکراری شده بود تعریف کرد...
    مهرداد:« موتوریه کی بود؟! نشناختیش؟!»
    خورشید:« نه...»
    حسین اقا پدر خورشید رو به جمع گفت:« خب، امشب کیا می خوان بیدار بمونن؟»
    سحر:« حسین آقا، ما دخترا بیدار می مونیم...»
    مهرداد:« منم که هستم...»
    محسن:« منم همین طور»
    پری اهسته گفت:« ایمان کجاست؟»
    که یکدفعه حسام گفت:« ایمانم هست...»
    حسین آقا:« خب پس خدانگه داره این جوونای کاری رو، اجر همه اتون با حضرت اباالفضل...»
    قاسم اقا:« پس ما میدونو خالی کنیم... ببینیم صبح چی تحویل می گیریم؟!»
    ایران خانم:« صبح پانشیم ببینیم همه اتون خوابتون برده؟!»
    قاسم آقا:« دو سه ساعت دیگه اذان صبحه... من اون موقع که بیدار بشم دیگه همگی می تونین بخوابین...»
    مامان مهری رو به دخترها گفت:« دخترا؟! امشب نکنه بخندیدها؟! سنگ می شین به خدا!!» همان لحظه دخترها خندیدند...
    مهرداد:« مامان تو که جوک اولو خودت گفتی!!»
    و دخترها دوباره خندیدند...
    مهری خانم رو به حسام گفت:« آقا حسام هرکدوم خندیدند بیرونشون کن...»
    حسام لبخند کمرنگی زد و گفت:« چشم مهری خانم... خیالتون راحت!!»
    و دخترها باز خندیدند...


    فصل 6

    نیمه شب بود... صدای سوختن هیزم های زیر دیگ بزرگ تنها صدایی بود که می آمد... دخترها هرکدام در فکر خودشان بودند و به جایی خیره... هر سه روی پله های ورودی حیاط نشسته بودند... پسرها هم دور حوض نشسته بودند مهرداد چیزی تعریف می کرد گاه ایمان هم بالاخره آمده بود همراهی اش می کرد... و گاه خمیازه می کشید... اما حسام انگار آنجا نبود. لحظه به لحظه به دیگ سر می زد و مواظب بود ته نگیرد... آتش زیر دیگ را بررسی می کرد خورشید با دقت حرکات او را می پایید... با این که عادت نداشت شب ها زیاد بیدار بماند... اما آن شب انگار خواب از چشم هایش گریخته بود و قصد بازگشت نداشت. ایران خانم روی تخت چوبی بزرگ گوشه ی حیاط که روی آن فرش پهن شده بود چند بالش و چند پتو گذاشته بود برای پسرها، که هرکدام خسته شدند استراحت کنند... ایمان اولین نفری بود که به سوی تخت چوبی رفت... یک بالش برداشت و از همه معذرت خواست... پری خمیازه ای کشید و زیر لب گفت:« مردم از این همه ابراز احساس!!»
    سحر انگار که با خودش حرف می زد زیر لب گفت:« طفلکی مهرداد هم خوابش گرفته... »
    خورشید نگاه زیرکانه ای به سحر انداخت و گفت:« آخی!! طفلکی نمی دونم فقط چرا این قده حرف می زنه!!»
    سحر بی توجه به خورشید چادرش را جابه جا کرد و آهسته به سوی مهرداد و محسن رفت و گفت:« محسن شما آقا مهرداد رو ببر کمی استراحت کنید...»
    محسن:« شما چی؟! نمی خواین بخوابین؟!»
    مهرداد سر کشید و نگاهی به خورشید که غرق در تماشای حسام بود انداخت و سری تکان داد و گفت:« پاشو محسن فعلا خوابشون نمی یاد... پاشو بریم یه کم استراحت کنیم... و رو به حسام گفت:« حسام تو نمی خوای یک کم استراحت کنی؟! من هستم آ!!»
    حسام لبخندی زد و گفت:« دست شما درد نکنه... من خوابم نمی یاد خسته هم نیستم...»
    مهرداد:« پس شب بخیر فعلا، خسته بودی صدام کن...»
    خورشید هنوز به حسام خیره بود... با خود می گفت: خاک بر سرت خورشید!! به چی نگاه می کنی؟! اون که اصلا نگاهت نمی کنه... خدایا... چی توی وجود این آدمه؟! به خدا اگه سنگ بود زیر این نگاه ها آب شده بود... این دیگه کیه!! دلش می خواست آن قدر شهامت داشت که آن جا را ترک کند و به خانه برود و بخوابد... اما مگر می شد؟! حسام آن جا باشد...!! بیدار باشد!! و این تنها شب زندگی اش که او اجازه داشت در خانه نباشد. همه چیز را بی خیال شود؟!! مهرداد و محسن هم خوابیدند...
    سحر به دیوار تکیه داده بود و چرت می زد... پری هم خمیازه می کشید و سعی داشت هنوز حرف بزند... فقط خورشید بود که ساکت و بیدار، بیدارتر از همیشه نشسته بود...
    پری:« بچه ها نمی خواین حلیم رو هم بزنین و نیت کنید؟!»
    سحر:« اول نیت می کنند، بعد هم می زنن!!»
    پری:« چه می دونم حالا!!... مگه چه فرقی داره!!»
    سحر:« پاشو... پاشو بریم هم بزنیم... خوابمون بپره...»
    پری رو به خورشید گفت:« خورشید پاشو...»
    خورشید اما هنوز نشسته بود... حسام تا حس کرد دخترها برای هم زدن حلیم می آیند از دیگ فاصله گرفت و گفت:« خانم ها... فقط مراقب باشین... سعی کنید دو نفری گف گیر رو بلند کنید...»
    پری:« نه آقا حسام...!! من می خوام تنهایی هم بزنم... ممکنه نیت هامون با هم تداخل داشته باشه!!»
    حسام خنده اش گرفت... اما خود را کنترل کرد و گفت:« باشه... اگر تنهایی می تونید هم بزنید... بزنید...!! فقط مواظب باشید...»
    پری چادرش را دور کمرش پیچید و کف گیر را گرفت... کف گیر به قدری سنگین بود که نزدیک بود تعادلش را به هم بخورد!!!
    حسام سری تکان داد و گفت:« خانم... مواظب باشین...»
    پری خنده ی ریزی کرد و با سماجت کف گیر را دوباره در دست گرفت و گفت:« مواظبم،مواظبم» کف گیر را داخل دیگ کرد... گویی وزنه ای به سنگینی هزاران تن به آن بستند!! حتی نتوانست کمی آن را به جلو هل بدهد... نگاهی از سر عجز به حسام انداخت و گفت:« آقا حسام این که تکون نمی خوره؟!!»
    حسام:« من که گفتم دوتایی کف گیر رو بگیرین... انشاءالله که نیت هاتون تداخل نمی کنه!!»
    سحر:« آقا حسام راست می گن... بیا با هم، هم بزنیم... و هر دو با تمام توان کف گیر را تکان دادند...»
    سحر:« وای چه سنگین شده...چه قدر سخته!! آقا حسام؟! شما چه جوری از سر شب تا حالا این همه هم می زنین؟! یک جوری هم می زنین آدم فکر می کنه خیلی راحته!!» حسام سکوت کرد...
    پری گفت:« سحر... نیت کن نیت هامون قاطی نشه یه وقتی!! این قدر حرف نزن!!»
    حسام لبخند کمرنگی بر لب نشاند و بی اختیار نگاه خورشید را غافلگیر کرد... خورشید خجالت کشید و نگاه بر زمین دوخت...
    پری رو به خورشید گفت:« خورشید پاشو بیا... ما هم زدیم...»
    خورشید:« من یک کم دیگه صبر می کنم می خوام موقع اذان هم بزنم...!!»
    سحر در حالی که به سوی خورشید می رفت گفت:« چیه؟! می خوای ***** بازی کنی؟!»
    خورشید با لبخند گفت:« آره!!»
    پری نزدیکش شد و گفت:« مگه الان ساعت چنده؟!فکر کنم نزدیک اذانه دیگه!!»
    و بعد رو به حسام پرسید:« آقا حسام چه قدر به اذان مونده؟»
    حسام نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:« تقریبا 7 دقیقه...» و بعد بی انکه نگاهی به آن ها بیاندازد به سوی در رفت و از حیاط خارج شد...
    خورشید محکم به پهلوی پری زد و گفت:« این قدر سوال های مسخره می پرسین که فراریش دادین!»
    سحر:« اِ... بابا مگه ما چی گفتیم؟!»
    خورشید:« فقط جون هرکی که دوست دارید موقع هم زدن من کمکم نکنید!!»
    پری نگاهش کرد و گفت:« خیلی بدجنسی!!... بمیره این ایمان مه مثل غول بیابونی افتاده خوابیده!!»
    سحر رو به خورشید گفت:« تو هم همچنین، امیدوار نباش حسام برگرده... شاید رفته خونه اشون نماز بخونه...»
    خورشید:« سخت در اشتباهی عزیزم... حسام سه تا دخترو این موقع شب تنها نمی ذاره جایی بره... در ثانی قراره تا اذان بیدار باشه بابات که اومد اون بره...»
    همان لحظه حسام با چند سرفه ی مقطع وارد حیاط شد. خورشید با سرعت خود را جمع و جور کرد... صدای الله اکبر از مساجد بلند شد و خورشید بدون معطلی از جا برخاست... دستی به روسری اش کشید و نزدیک دیگ شد. حسام مردد مانده بود پیش بیاید یا همان عقب بایستد!! خورشید دست برد تا دسته ی کف گیر را بگیرد که حسام پرید جلو و گفت:« صبر کنید... با دستمال بگیرید... داغه...» و بعد دستمال چند لایه ی ضخیمی را دور دسته کف گیر پیچید و گفت:« از دوستاتون کمک نمی گیرین؟»
    خورشید با لبخند گفت:« نه!!»
    حسام:« نکنه شما هم از تداخل نیت ها می ترسید؟!»
    خورشید خشنود از طنز کلام حسام لبخندی زد و گفت:« آره!!»
    به سختی خودش را کنترل می کرد... حس می کرد بند بند بدنش به رعشه افتاده در دل به خودش فحش و ناسزا می گفت:« بدبخت... مگه آدم ندیدی چیه این طوری خودت رو باختی؟!» دو دستی دسته ی کف گیر را گرفت تا بتواند تکانی بدهد. کف گیر به سختی تکان کوچکی خورد... خورشید دوباره تمام نیرویش را روی کف گیر خالی کرد... و باز تکان کوچکی... خورشید با سماجت زور می زد... که دستی نیرومند کنار دستش نشست و کف گیر به زانو درامد... به فاصله چند سانتی حسام بود و دست حسام به یاریش امده بود، دیگر از خدا چه می خواست؟! حسام را برای همیشه...! پس نیت کرد:« خدایا فقط حسام...»
    برای لحظه ای سر چرخاند و چشم های سیاه و گیرای حسام را به دام انداخت حسام ملتهب و مرتعش، نگاه برگرفت. خورشید به زحمت دهان باز کرد و گفت:« مرسی از کمکتون...»
    حسام سر به زیر انداخت و گفت:« خلاصه باید ببخشید... اگه تداخل نیت بشه!!»
    خورشید لبخند زد و چیزی نگفت...
    حسام این پا آن پا کرد و عاقبت گفت:« راستی... اون مجازات خیس شدن به خاطر کدوم گناه بود؟!»
    خورشید با شرمندگی گفت:« ببخشید و بعد از او فاصله گرفت...»
    ان قدر در دلش از خدا تشکر کرد که بی حال شد...


    فصل 7
    ظرف های یک بار مصرف یکی یکی پر از حلیم داغ می شدند و به نوبت برای تزئین با دارچین و خلال بادام به صف می ایستادند. پری و سحر خمیازه می کشیدند و تزئین می کردند... اما خورشید نیروی عجیبی در خود احساس می کرد... از کاری که می کرد راضی به نظر می رسید. شب خوبی را گذرانده بود... شبی پر از رویاهای زیبا... شبی پر از حسام...!! صبح زود حسام رفته بود و باقی پسرها حلیم را پخش می کردند... ایران خانم:« فاطمه خانم تورو خدا از آقا حسام خیلی تشکر کنید دیشب تا صبح بیدار بود... اجرش با آقا ابوالفضل.»
    فاطمه خانم:« اختیار دارین... حسام خودش دوست داره توی این شب ها خدمت کنه...»
    مامان مهری:« فاطمه خانم؟! آقا حامد نیستند؟!»
    فاطمه خانم در حالی که خنده معنی داری روی لب ها نشانده بود گفت:« نه خونه عموشه... رفته کمک اونا... اخه امشب نذری دارن...»
    ایران خانم:« خبریه انشاءالله؟!»
    فاطمه خانم خندید و گفت:« انگار دلش پیش دختر عموشه...»
    ایران خانم:« خب یه کاری براش بکنید؟!»
    فاطمه خانم:« توی فکرش هستیم... تا ببینیم قسمت چیه!!»
    اخرین ظرف هم پر از حلیم شد و تزئین کرده داخل سینی قرار گرفت... مهرداد سینی را بلند کرد و رفت...
    ایران خانم رو به دخترها گفت:« خب دخترا... دشتتون درد نکنه انشاءالله... همه اتون حاجت روا بشین... حالا بیایین این جا صبحانه بخورید...»
    خورشید و پری و سحر روی تخت چوبی دور سفره ی صبحانه نشستند و به حلیم خوردن مشغول شدند... یواشکی به هم نگاه می کردند و پوزخندهای معنی دار تحویل هم می دادند... پری در حالی که آهسته آهسته می خندید پچ پچ کنان گفت:« فقط ما خدا می دونیم که چه دلداده هایی پای این حلیم تا صبح پلک نزدن و هلاک شدن!!»
    سحر رو به خورشید گفت:« دعا کن زودتر واسه حامد کاری بکنن... اون وقت شاید به فکر حسام بیافتن!!»
    خورشید خوشحال تر از آن بود که به اینده و حرف های این و آن فکر کند. حالا ان قدر تصویر از شب گذشته به یادش سپرده بود که رویا ببافد و خوش باشد.
    مهرداد و محسن و ایمان هم به خانه آمدند و با راهنمایی ایران خانم برای صرف صبحانه داخل شدند. مهرداد رو به فاطمه خانم گفت:« حسام کجاست؟ صبحونه نمی خوره»
    فاطمه خانم:« برای حسام بردم خونه مادر... خسته بود خوابیده...»
    مهرداد داخل خانه شد... فاطمه خانم بی مقدمه رو به خورشید گفت:« خورشید جان صبحاه ات رو بخور بریم خونه ما، حمیده یه چادر داره که سرش نمی کنه... اونو بدم فعلا سرت کن... خدا کنه اندازه ات باشه...»
    همه نگاه ها با تعجب سوی خورشید رفت. و نگاه خورشید متعجب تر از همه به فاطمه خانم!!... فاطمه خانم رو به مامان مهری گفت:« مگه نگفتی دیشب چادر خورشید پاره شده؟!»
    مامان مهری:« اره... اما چرا زحمتش بیافته گردن شما؟»
    فاطمه خانم:« چه زحمتی مهری خانم؟! چادر توی خونه ما زیاده... اصلا اگه اندازه اش نبود یه چادر نو می برم... حسام از مشهد یه قواره پارچه چادری اورده...»
    مامان مهری که پاک شرمنده شده بود گفت:« وای نه! خودم هم چادر دارم... منتهی کمی بهش کوتاهه!!»
    فاطمه خانم:« تعارف که نداریم... این روزا عزاداریه... می خواد بره هیات ها رو تماشا کنه... با چادر باشه بهتره... دست منم سبکه... اما بعد از عزاداری براش چادر می برم الان نه!!»
    پری زیرزیرکی گفت:« مرسی تحویل بازار!!»
    سحر:« مرسی مادر شوهر اینده!!»
    خورشید دیگر نمی دانست حلیم می خورد یا ذوق؟!
    پری:« مواظب باش قاشق رو توی دماغت نکنی؟!»
    سحر:« غلط نکنم حسام گفته واست چادر بدوزه!!»
    خورشید که در دلش قند ای می کرد گفت:« خدا کنه!!»
    سحر:« خدا کرده عزیزجون!! بی خود نبود گذاشتی دم اذان نیت کردی!!»
    پری:« حالا بسه این قدر نخور... پاشو... پاشو که مادر شوهر اینده ات می خواد برات چادر بدوزه!!»
    خورشید:« وای نه... من نمی رم خونه اشون... خجالت می کشم!!»
    پری:« آخی!! بمیرم که این همه خجالتی و بدبختی!! نصف شب که بدجوری رفته بودی توی چشمای طرف!!»
    خورشید:« حسودای بدبخت... چشم دیدن خوشبختی منو ندارین!!»
    پری:« تا کور شود هر آن که نتواند دید!!»
    سحر:« تو چی می گی؟!»
    پری:« برو بابا!!»
    خورشید:« من که الان می رم... شما دوتا هم مثل پیرزنها بنشینید هی غرغر کنید!!»
    فاطمه خانم مصرانه ایستاده بود تا خورشید را با خود ببرد. خورشید اما مردد رو به مادرش گفت:« مامان برم؟!!»
    مامان مهری هم عاقبت گفت:« برو دیگه... فاطمه خانم اِن قدر لطف دارن که آدم شرمنده می شه!!»
    فاطمه خانم با لبخند گفت:« دشمنت شرمنده باشه... و بعد دست خورشید رو گرفت و گفت:« بیا خورشید خانم تعارف نکن.»
    خورشید به دنبال فاطمه خانم راهی شد... با خود گفت:« خدایا نه به این که در حسرت دیدنش باید بمیرم نه به حالا که این همه پشت سر هم خودت جور می کنی که ببینمش...!! خدایا شکرت!!»
    صدای فاطمه خانم او را به خود اورد:« بیا تو... خورشید جان... بیا تو مادر جز حسام کسی خونه نیست... راحت باش»
    این اولین بار بود که خورشید پا به خانه ی حسام می گذاشت... با این که خانه حسام اغلب اوقات مکان برگزاری کلاس های قران و مراسم مذهبی دیگر بود و تقریبا تمام اهل محل به آن جا می آمدند...!! خورشید اما هیچ گاه حوصله مراسم زنانه را نداشت... حالا هم تردید سراپایش را گرفته بود... از دیدن حسام واقعا خجالت می کشید... با خود گفت:« خدا کنه حسام هم نباشه!! اگه منو ببینه با خودش چی فکر می کنه؟! حتما میگه این دختر مثل کنه به من چسبیده... یه لحظه فرصت نمی ده نفس بکشم!!...»
    اغلب خانه های آن محل قدیمی بودند... و خانه ی پدر حسام یکی از بزرگترین خانه های قدیمی آن جا بود. خانه جنوبی بود... و حیاط پشت ساختمان قرار گرفته بود. برای همین خورشید بی هیچ فاصله ای خود را داخل خانه یافت... صدای نوحه خوانی خانه را پر کرده بود... فاطمه خانم بلند گفت:« حسام جان بیداری؟! صدای ضبطت نمی ذاره صدا به صدا برسه!!»
    وبعد بی آن که حسام جوابی بدهد یا پیدایش شود... فاطمه خانم دست روی شانه ی خورشید گذاشت و به سوی اتاقی او را دعوت کرد... خورشید وارد اتاق شد و روی اولین صندلی نشست خانه تمیز و مرتب بود... خورشید نگاهی گذرا به اثاثیه انداخت... مبلمان استیل فوق العاده قدیمی گوشه ی اتاق چیده شده بود... یک تابلو فرش شمایل حضرت علی به دیوار بود... و یک فرش دست باف دوازده متری لاکی رنگ کف اتاق را زینت می داد... و یک کتابخانه ی بزرگ رویروی خورشید بود... فاطمه خانم وارد اتاق شد و در حالی که چادر مشکی تاشده ای در دست داشت... چادر را به خورشید داد و گفت:« بیا مادر... خدا کنه اندازه ات باشه... پاشو سرت کن...» خورشید تشکر کنان چادر را گرفت و آن را باز کرد و روی سرش انداخت چادر حمیده هم زیادی بلند بود!!
    فاطمه خانم:« بچرخ مادر...» خورشید چرخی زد و در جا خشک شد...(یکی آب قند بیاره) در خط نگاهش حسام ایستاده بود... خشکیده میان چارچوب در، اگر فاطمه خانم لب باز نمی کرد معلوم نبود آن ها تا کی همان طور می ماندند!!
    فاطمه خانم:« حسام جان مادر یاالله بگو!!»
    حسام گیج و دستپاچه گفت:« معذرت می خوام... من نمی دونستم شما اینجایید. فکر می کردم تنهام!!»
    فاطمه خانم:« نه عزیزم تو این قدر صدای این ضبطو زیاد کردی که اگر با کل کوچه هوارکشون می ریختیم توی خونه هم نمی فهمیدی!!»
    خورشید با لبخند سری تکان داد و زیر لب سلام کرد... حسام هم سر به زیر انداخت و جواب داد.
    فاطمه خانم:« حسام جان برو از شربت نذری تمشب برای خورشید جون یک لیوان درست کن بیار مادر...» حسام بلافاصله رفت.
    خورشید:« نه فاطمه خانم... به اندازه کافی مزاحمتون شدم... اگه اجازه بدین می رم...»
    فاطمه خانم:« این حرفا کدومه دخترم؟! حالا چادرت خوب هست؟!»
    خورشید:« بله... مرسی... اما... یه کم بلنده... ممکنه کثیف بشه... بهتره خود حمیده خانم سرشون کنند...»
    فاطمه خانم:« نه مادر... حمیده...»
    که صدای حسام نگذاشت مادر حرفش را ادامه دهد.
    حسام یاالله گویان وارد شد و سینی شربت را جلوی خورشید گرفت... خورشید با هیجان بسیار شربت را برداشت و تشکر کرد. برخلاف انتظار خورشید، حسام فوری اتاق را ترک نکرد... روبروی خورشید ایستاده و گفت:« مامان؟! چرا چادر حمیده رو آوردی؟ مگه من پارچه نیاورده بودم؟!»
    فاطمه خانم:« چرا مادر... اما امروز که نمی تونم توی عزای حسینی پارچه ببرم... شگون نداره!!»
    حسام:« خب...»
    فاطمه خانم:« خب که چی؟... من پارچه ای که آوردی رو بعد از این وقت عزاداری برای خورشید جون می برم و می دوزم خوبه؟!»
    خورسید:« نه فاطمه خانم... مامانم پارچه داره...»
    فاطمه خانم خندید و گفت:« می دونم عزیزم... می خوام خیال حسام راحت بشه!!!»
    حسام به ناگه سرخ شد و گفت:« مامان چرا پای من و می کشی وسط؟!»
    فاطمه خانم به سویش براق شد و گفت:« تو صبح نگفتی چادر خورشید دیشب پاره شده؟! تو نگفتی خوب نیست امروز و فردا با روسری بیاد؟! نگفتی هرطوری شده یه چادر براش دست و پا کنم؟!» وای که در دل خورشید چه دنیایی برپا بود...!!
    حسام سری تکان داد و با چهره شرمگین و لبخند دلنشینی گفت:« یادم باشه همیشه حرفای مهم به شما بگم... راز نگه داریتون غوغا می کنه!!» و بعد اتاق را ترک کرد... خورشید نمی توانست لبخندش را پنهان کند...
    فاطمه خانم پشت چشمی نازک کرد و رو به خورشید گفت:« وا این دیگه چی بود که راز نگه دار باشم یا نباشم؟! من می خواستم به دل اون کار کنم!! اصلا ولش کن مادر... شربتت رو بخور... ببین چه جوری شده... امشبه این چادر هم فعلا سرت باشه... تا خودم سر فرصت برات یه چادر درست و حسابی بدوزم... شربتت رو بخور...»
    خورشید کمی از شربت را نوشید و گفت:« خیلی خوشمزه است... نذرتون قبول!!»
    هیجان بازگو کردن چیزهایی که درخانه ی حسام دیده و شنیده بود برای پری و سحر آن قدر بود که دلش می خواست تا خانه پرواز کند.

    پایان فصل 7
    امضا مي خواي چيكار؟

  4. Top | #3



    تاریخ عضویت
    Oct 2010
    عنوان کاربر
    تنها تر از هميشه
    میانگین پست در روز
    0.26
    محل سکونت
    جایی که فقط منو توییم تنهای تنها
    سن
    25
    نوشته ها
    393
    پسندیده
    182
    تشکر شده
    640
    میزان امتیاز
    11

    پیش فرض

    فصل هشتم

    عاشورا بود،همه جا سياه پوش،همه عزادار...همه در رفت و آمد...هيات هاي عزاداري همه ي خيابان ها را بسته بودند... کوچه و خيابان ان قدر شلوغ بود و پر سر و صدا که گفتني نيست...انگار محشر به پا شده بود... خيلي ها با پاي برهنه و سر و روي خاکي و گلي سينه و زنجير مي زدند.

    اکثر آن هايي که دستشان به دهانشان مي رسيد توي کوچه ها پخت و پز نذري به راه انداخته بودند...باقي هم که نمي خواستند از برکات آن روز بي نصيب بمانند به دادن چاي و شربت مشغول بودند...پسرهاي کوچک همگي به ياد علي اصغر لباس سفيد پوشيده ئ سقا شده بودند...اين روز،هر سال تکرار ميشد... اما هر بار گويي تازه تر از سال پيش است داغ تر از سال پيش است سوزان تر و عطشان تر ازسال پيش است... خورشد و دخترها گوشه اي ايستاده و غرق تماشا...

    چند ساعت بود که خورشيد غافل از ياد حسام در دنياي ديگري غرق شده بود... که پري گفت:پس چرا نميان؟!نزديک ظهره!!
    سحر:ديگه بايد پيداشون بشه...
    خورشيد بي انکه حرفي بزند نگاهي چرخاند تا شايد اثري از ان ها ببيند...در ان محله،هر خيابان هيات عزاداران مخصوص به خود را داشت... و بزرگترين هيات عزاداري مربوط به حسام و همراهانش بود...وقتي از دور علامت بزرگ هيات نمايان مي شد پير و جوان زمزمه مي کردند:حسام اينا اومدن...حسام اينا رسيدن...

    انگار اجراي اخرين پرده از نمايش عاشورا بر دوش حسام و يارانش بود... انها که مي رسيدند همه ي هيات ها در ميدان بزرگ محل ،دورشان جمع مي شدند ئ عزاداري شکل منسجم تري به خود مي گرفت...
    و بالاخره حسام اينا ...رسيدند...

    سر و روي آشفته و گلي حسام با پاهاي برهنه اش...لب هاي خشکيده اش حکايت از ان داشت که حالا فقط به کربلا مي انديشد...
    نزديک اذان ظهر بود و مراسم به اوج خود رسيده بود... دايره اي وسيع درست شده بود که حسام در مرکز آن قرار داشت...نوحه خوان ها از خواندن افتاده بودند...فقط طبل ها بودند که با قدرت تمام کوبيده مي شدند ...همه با هم...بوم...بوم....

    صداي رعب انگيز طبل ها اضطراب و نگراني مي اورد...
    عزاداران محکم تر و پر هيبت تر از پيش بر دوش و سينه خود مي کوفتند...همه ي نگاه ها محسور اين صحنه ...همه ي دل ها در تپش... همه ي بدن ها در لرزه...
    و حال وهوايي که در وصف نمي گنجيد... در اين ميان حسام زنجير را رها کرد... و به سوي پرچمي عظيم الجثه رفت و ان را بالا برد...باد در پرچم پيچيد و نام يا حسين بر اسمان نشست... همه ي نگاه ها به آسمان رفت... انگار پرچم دل ابرها را مي شکافت و پيش مي رفت...

    حسام چنان پرچم را مي چرخاند که دلهره بر جان همه ناظرين افتاده بود... حسام همان طور که راه مي رفت و پرچم که راه مي رفت و پرچم را مي چرخاند از ته دل فرياد کشيد :کربلا ... کربلا... بچه ها... خيمه ها...،با هر کلمه اي که فرياد مي زد تصويري جلوي چشم همه زنده مي شد.تصوير بچه هايي که به اين طرف مي دويدند... خيمه هايي که در شعله هاي آتش خاکستر مي شدند...و گرد و غباري که مانع درست ديدن مي شد...صداي حسام دورگه و ترس آفرين شده بود...با هر فريادش اشک ها بي اختيار جاري مي شدند...نگاه جدي جسام...لب هاي خشک ترک خورده اش...موهاي پرپشتش که گلي شده بود و نامنظم روي سر و صورتش پخش بودند...پاهاي برهنه اش... و با قدرت تمام فرياد کشيدنش... حرکات پرچمي که در دست داشت توي دل همه را خالي مي کرد...
    همه و همه طوري واقعي بود انگار يک نفر از خود کربلا به آن ميان آمده است...خيلي ها نمي دانستند که اشک صورتشان را پر کرده ...پرچم،خورشيد را با خود به آسمان برده بود...به نظر خورشيد در آن لحظه نه حسام زميني بود و نه آن پرچم ...! صداي اذان از همه بلندگوها پخش شد...پرچم يا حسين آهسته آهسته بر زمين نشست... طبل ها از کوبيدن ايستاد ند...مراسم عاشورا به پايان رسيد.

    فصل نهم

    اتومبيل آقاي ملکان پشت در خانه خورسيد اينا پارک شده بود.انگار کاسه ي صبر خانواده ملکان سرريز کرده بود...و به دنبال جواب بله ي عروس آمده بودندتا دست و پاي آخر را بزنندو براي هميشه ،آب سردي روي آتش مهر بابک بريزند و خيالش را راحت کنند!!!
    خورشيد اما در خانه نبود.از هفته ي آينده مدارس باز مي شد و خورشيد براي خريد کتاب هاي جديد و لوازم التحرير با پري و سحر بيرون بود.
    سحر رو به پري گفت :آره امشب بالاخره ميرن مشهد!!
    پري :حالا چرا شب راه مي افتن؟خطرناکه!!!
    سحر:محسن مي گفت،حسام گفته اگر امشب نرن ديگه بليط گيرشون نمياد.
    حورشيد ساکت بود و دلتنگ از همان لحظه دلتنگ اوشده بودبا خود مي گفت :دوباره درس و مدرسه !! اونم بدون حسام!! اه!!
    پري :کي برمي گردن؟
    سحر:ديگه فکر برگشتن رو نکنيد.اون قدر بايد بمونند تا ترم تموم بشه!
    راستي اگه زودتر بجنبيد به خواستگارها مي رسيم!!
    خورشيد :نه بابا .انقدر بايد معطل بکنيم تا برن!!
    پري: فکرشو بکن تا برسيم خونه همه سرمون آوار ميشن!!
    خورشيد:اما من نگران نيستم .وقتي مهرداد با من موافقه ديگه از هيچي نگران نيستم!
    سجر زير لب گفت :خدا مهرداد نگه داره!!
    خورشيد و پري نگاه هاي معني داري به هم انداختند و بعد يک دفعه بلند خنديدند!!
    فروشگاه بزرگ آقاي سپاسي منتظرشان بود.هر کدام به سراغ چيزي رفتند.خورشيد اول از همه به سراغ کتاب ها رفت.يکي يکي کتاب ها را برمي داشت و نگاهي به داخلشان مي انداخت.انگار مي خواست در همان لحظات کوتاه کل کتاب ها را مطالعه کند.فروشگاه تقريبا پر رفت و آمد بود.همان طور که کتابي را سرسري از نظر مي گذارند صدايي شنيد .سلام... آقاي سپاسي ...خسته نباشيد...آوردينش؟
    خورشيد سربه سوي صداي آشنا چرخاند حسام هنوز اورا نديده بود
    آقاي سپاسي :آره بيا توي قفسه ها رو نگاه کن
    حسام داخل فروشگاه شد.پري و سحر که تازه متوجه حسام شده بودند به تکاپو افتادند تا خورشيد را خبر دار کنند.غافل از اينکه خورشيد خودش مي داند.حسام کنار خورشيد ايستاده و بي آنکه او راببيند شروع به گشتن قفسه ها کرد.
    خورشيد خود را جمع و جور کرد وزير لب گفت:سلام
    اين اولين بار بود که خورشيد بي هيچ بهانه اي خودش پا پيش مي گذاشت تا با او صحبت کند.دلش براي حسام تنگ شده بود و از روز عاشورا به بعد او را نديده بود.
    آن روز هم روزآخر بود
    براي همين پا روي همه ي غرور خود گذاشت و گفت :سلام
    حسام به محض شنيدن صداي خورشيد سر به سوي او چرخاند و با نگاهي غافلگير و جاخورده ميخکوب شد.به زحمت لب بازکرد ودر جواب خورشيد گفت:سلام بعد از چند لحظه اين پا و آن پا کردن به عجله فروشگاه را ترک کرد.صداي آقاي سپاسي بلند شد:آقا حسام پيدا نکردي؟
    و حسام که بيرون از فروشگاه بود گفت:مرسي بعدا مي يام.
    خورشيد چادرش را جابجا کرد و دست و پاي سست شده در جا ايستاده و نفسي کشيد پري کنارش رفت و گفت:ديديش؟ چرا يکدفعه رفت؟
    سحر:انگار خيلي هول و دستپاچه بود!!!
    خورشيد:بهش سلام کردم.
    پري:خوب؟
    خورشيد :هيچي .جا خورد
    يه جواب سلام الکي بهم داد و در رفت.
    سحر:چي شد باز؟ توي خونه ي ما شب نذري که خيلي بلبل شده بود.
    پري: ما رو بگو که فکر کرديم بالاخره همه چي درست شد!!!
    خورشيد با لحني آزرده گفت: رعشيه ايه بدبخت!!! همچين فرار کرد که انگار مي خوام گازش بگيرم!!
    ( والاااااا)
    پري :حالا چي مي خواست؟
    خورشيد شانه بالا انداخت و گفت:چه مي دونم؟
    سحر: مي خواي از آقاي سپاسي بپرسم؟
    خورشيد لبخندي زد و گفت: که چي بشه؟ (نيشتو ببند بدبخت)
    سحر:خب براش مي بريم.خجالت زده اش مي کنيم!!
    خورشيد لبخندي زد و گفت: برو ببينم چي کا مي کني!!!
    سحر بدون معطلي پيش آقاي سپاسي رفت و گفت:آقاي سپاسي کتابي رو که آقا حسام مي خواست رو بدين ببرم
    آقاي سپاسي با تعجب گفت: شما ببريد؟!
    سحر:بله آخه با برادر من قرار داشت الان هم برادرم بهش زنگ زد من گفتم براشون مي گيرم.چقدر مي شه؟
    آقاي سپاسي: پشتش نوشته..
    پري ببخشيد اسمش چيه؟
    آقاي سپاسي غزليات شمس
    خورشيد بلافاصله نگاه به کتاب هاي ادبي انداخت و غزليات را بيرون کشيد و نگاهي به پشت جلدش انداخت و گفت: هيجده هزار تومن!!
    پري : نه!؟ خورشيد : آره !!
    سحر: حالا چيکار کنيم؟
    خورشيد : از خير خريدن کيف مي گذرم!!
    پري : ولش کن
    خورشيد: بايد بخرمش مي خوام روشو کم کنم!! ( اوه نه بابا..)
    پري: چطوري مي خواي بهش بدي؟ اگه ازت قبول نکنه؟
    خورشيد: اگه قبول نکنه مي دونم چه بلايي سرش بيارم به خدا تا عمر دارم اسمش و نميارم( بشين بابا)
    سحر:باز لاف اومدي؟
    خورشيد : حالا بهتون نشون مي دم کي لاف مياد؟
    خورشيد پول کتاب را به آقاي سپاسي داد و همراه پري و سحر از فروشگاه خارج شد.بعد از خريدهاي مدرسه به خانه باز گشتند
    به سر کوچه که رسيدند خورشيد سرک کشيد. از اتومبيل آقاي ملکان خبري نبود.نفس راحتي کشيد و گفت: آخيش.رفتند!!!
    پري :بيچاره سنگ روي يخ شد.
    سحر:خب اينم از بابک خان. حالا بشين سماق بمک. خواستگار به اين خوبي رو رد کردي!!
    خورشيد: چي اش خوب بود؟ ماشينش؟
    سحر: خوب آره من که خودش رو نمي شناختم
    خورشيد : جالب اينه که همه همين طورند. هيچ شناختي درباره اش ندارن فقط مي گن خيلي خوبه خيلي عاليه.
    دم در خانه خورشيد ايستادند
    خورشيد : خب سحر به مامانت خبر بده که اومديم بعد بيا پيش ما کارت دارم سحر که رفت خورشيد و پري داخل خانه شدند.
    مامان مهري و خاله سيمين روي پله ها نشسته بودند.
    مامان مهري با اخم گفت:شب مي اومدين!! اينم از خانواده ملکان !!خيالت راحت شد؟1
    خورشيد قيافه حق به جانب گرفت و گفت :خب چي کارشون کنم؟ مي خواستن سرزده نيان!!
    مامان مهري: سرزده بود؟ نلفن نزده بودن؟
    خورشيد: امروز صبح تلفن کردن ديگه دير بود وقتي ما برنامه ريزي کرديم!!!
    خاله سيمين: خوب حالا که رفنتد ولشون کنيد!!
    پري : خود بابک هم بود؟
    مامان مهري: آره بنده خودا نمي دونست دختر من ان قدر بي ادبه که نمي مونه خونه.
    اومده بود که مثلا جواب رد دادن خانم رو از زبان خودش بشنوه!!
    خورشيد شکلک خنده داري به صورتش داد و بعد گفت: مامان تو رو خدا. ديگه ازشون حرف نزن.من نبودم بهتر بود.حوصله حرف زدن با بابک رو نداشتم.
    مهرداد کليد انداخت به در و يا الله گويان وارد شد.با ديدن آن ها توي حياط لبخندي زد و سلام و احوال پرسي کرد.نگاه دقيقي به تک تکشان انداخت و گفت: چه خبر؟ و چشمکي به خورشيد زد( که يعني چي شده؟
    خورشيد : مامان ناراحته به خاطر خانواده ملکان که امروز اومدن و من نبودم!
    مهرداد : مگه نو کجا بودي؟
    خورشيد: رفته بودم لوازم التحرير و کتاب هامو بخرم.
    مامان مهري: زشت بود پسر!!! مگه مردم مسخره مان؟
    مهرداد: لابد خودشون دوست دارن اين طوري باهاشون رفتار بشه!!
    مامان مهري رو به خاله سيمين گفت: همه اش زير سر اين مهرداد خانه!!
    مهرداد خنديد و گفت: مامان .ولش کن اين جوجو رو. بزار درسش و بخونه موقعش که بشه خودم يه شوهر خوب و درست حسابي براش دست و پا ميکنم ( خدا يه از اين برادرا هم نصيب ما مي کردي چي ميشد آخه؟ ) پاشو بريم تو.خاله پاشو بيا تو.وايه ي آقا بابک عروس زياده. مرتيکه!!
    پري با خوشحالي خورشيد را نگاه کرد و خنديد.خاله سيمين رو به او گفت: همه ي وسايلي که لازم داشتي رو خريدي؟ دوباره پس فردا يه چيزي رو علم نکني بگي مي خواي بخري پاشو بريم خونه خاله!!
    پري با بي خيالي شانه بالا انداخت و گفت : نه بابا ديگه واسه چي بيام ؟ مهرداد مامان مهري و خاله سيمين رو به خانه برد.
    سحر در زد و وارد حياط شد .سه تايي با تمامي لوازم که خريده بودند داخل زير زمين شدند.
    سحر: خب خورشيد بگو چي کار داشتي؟
    خورشيد در حالي که کتاب غزليات شمس را بيرون مي کشيد گفت: پري يکي از خودکارها روبده.
    پري : مي خواي چيزي توي کتاب بنويسي؟
    خورشيد: آره .بده.
    پري: ماژيک اکليلي هم داريم با اين بنويس خوشگل تر ميشه
    خورشيد: آره. بده.
    سحر:واسه حسام؟ چي مي خواي بنويسي؟
    خورشيد: مهلت بده يه کم فکر کنم!!
    سحر: 1،2،3 مهلتت تموم شدو چي نوشتي؟
    پري : خورشيد؟ واقعا مي خواي کتاب رو بدي به حسام؟
    خورشيد با تکان دادن سر جواب مثبا داد.و کتاب را باز کرد و کنار صفحه سوم کتاب نوشت:

    همه شب با دلم کسي مي گفت:
    سخت آشفته اي ز ديدارش
    صبحدم تا ستارگان سپيد
    مي رود... خدانگهدارش
    من به بوي تو رفته از دنيا
    بي خبر از فريب فردا ها
    مي شکفتم ز عشق و مي گفتم
    هر که دلداده شد به دلدارش
    ننشيند به قصد آزارش
    برود ...عشق من نگهدارش

    سحر و پري با ناباوري شعر را بلند بلند خواندند. و به خورشيد خيره شدند
    خورشيد: چيه؟ آدم فضايي ديدين؟
    پري: آره بي شباهت هم نيستي؟!
    سحر : مخصوصا با اين شعرت!! ديگه واقعا ديونه شدي!!
    خورشيد :چرا ديونه شدم؟ تا کي همه چي رو توي دلم بريزم؟
    پري: اگه حسام تحويل نگيره خيلي بهت بر مي خوره ها!!! من تو رو مي شناسم!!
    خورشيد: نه پپه همه چي رو به تنم ماليدم!! الان اماده ي آماده ام
    سحر: خوش به حالت!!
    پري : کاش منم مثل تو ديونه مي شدم!
    خورشيد کتاب رو بست و کادو کرد و آن را به دست سحر داد و گفت : بيا سحر جون محسن و صدا کن بگو اينو بده به حسام!!
    سحر: وا تو واقعا ديونه شدي ها!! محسن من مي کشه!!
    خورشيد: چه ربطي به تو داره؟! بگو آقاي سپاسي اينو داد که بديم به حسام!
    چون مي دونه که تو دوست حسامي!! همين!!
    سحر با دو دلي کتاب را گرفت
    پري:خب حسام از کجا بفهمه که تو براش گرفتي؟!
    سحر: از کجا بفهمه اين شعر تو براش نوشتي؟!
    خورشيد فکر کرد و گفت: ااا راست مي گي ها!! خب خودم يدم به محسن.
    سحر: باشه محسن به نو شک نميکنه!!
    خورشيد با بي خيالي شانه بالا انداخت و گفت: حالا محسن کيه؟ شک هم بکنه کرده!! چه فرقي مي کنه؟!
    سحر: خورشيد؟!!
    خورشيد خنديد و گفت: شوخي کردم بابا.پاشو صداش کن!!
    پري : کسي تو حياط نيست؟ مهرداد گير نده؟
    خورشيد: نه ميگم با سحر کار داشته
    سحر چادرش را جمع و جور کرد و به سوي در دويد. خورشيد با اين که وانمود مي کرد بي خيال است اما نمي توانست لرزش دستهايش را کنترل کند!
    کتاب را برداشت و چادرش را سر کرد و پله ها را بالا آمد.چند لحظه بعد سحر وارد حياط شد و محسن هم يا الله گويان پشت سرش
    خورشيد: سلام محسن خوبي؟
    محسن که خجالتي بود سر به زير انداخت و تشکر کرد
    محسن: چي شده؟
    خورشيد: هيچي ما رفته بوديم فروشگاه سپاسي. آقاي سپاسي گفت حسام يه کتاب سفارش داده اما نيومده بودش.کتاب و داد به ما که بديم به شما.شما بهش بدي.گفن که خودش حسام و پيدا نکرده!!
    محسن:اسمش چيه؟
    خورشيد سعي کرد بي تفاوت نشان دهد گفت: نمي دونم .بسته بندي شده!!
    لابد خود حسام بهتر مي دونه!!
    محسن:باشه بدين بهش بدم.
    خورشيد بسته ي کتاب را به محسن داد و محسن هم رفت.
    به محض بسته شدن در ،سه تايي جيغ کشيدن و بالا و پايين پريدن!!
    اين اولين بار بود که خورشيد دست به چنين کاري مي زد.تمام تنش مي لرزيد و نمي دانست کار درستي کرده يا نه
    غروب نزديک بود و هوا رو به تاريکي سحر خواحافظي کرد و رفت خورشيد و پري هم توي حياط بساط جلد کردن کتاب ها را راه انداختند.صداي زنگ خانه بلند شد.
    مامان مهري از داخل خانه خورشيد را صدا کرد تا در را باز کند .خورشيد به سوي در رفت به محض باز کردن در دلش ريخت و در جا ميخکوب شد.حسام بود که نگاهش را دزديد و سر به زير انداخت.
    کتاب بسته بندي شده در دستش بود.بسته را پيش آورد و گفت: معذرت مي خوام فکر کنم اشتباه شده!!
    من هنوز پول کتاب و ندادم!! خورشيد عصبي و خجالت زده شده بود من من کنان گفت: مگه شما سفارش اين کتاب و رو نداده بودين؟ حسام سر بلند کرد و گفت: من به آقاي سپاسي سسفارش داده بودم!!
    خورشيد: خب منم از آقاي سپاسي گرفتمش!!
    حسام که دست و پا مي زد چيزي بگويد عاقبت بدون کلامي دست در جيب کرد و مبلغي را بيرون آورد و جلوي خورشيد گرفت و گفت: پس لطفا پولش رو بگيرين!!
    خورشيد به سختي آب دهانش را قورت داد و گفت: اگه قرار بود پولش رو بدين کتاب رو از آقاي سپاسي مي گرفتين!! نه از من!!
    حسام نفس عميقي کشيد و گفت: نمي تونم قبولش کنم!!
    خورشيد حس کرد به شدت تحقير شده عصباني و ملتهب لب باز کرد و گفت: باشه چند لحظه صبر کنيد!!
    با حرص از جلوي در کنار رفت نفسي عميق کشيد و چادر را از روي سرش برداشت و به پري که با تعجب نگاهش مي کرد گفت: روسريت و بده!!
    روسري پري را سرش کرد و عجولانه گره اش زد و با عصبانيت در را دوباره باز کرد و چادر تا شده را جلوي حسام گرفت و گفت: اينو بگيرين.کتاب و بدين؟
    حسام درجا خشکش زد .يک نگاه به چادر داشت و يک نگاه به خورشيد نگاهش رنجيده بود و صدها حرف داشت .عاقبت بدون کلامي کتاب به دست خورشيد را ترک کرد!
    خورشيد رفتنش را نگاه کرد و در دل گفت: ديدي روت و کم کردم!!
    وقتي در را بست بوسه اي روي چادر نشاند و خنديد.
    پري با کنجکاوي پرسيد :چي شد؟
    خورشيد: اومده بود کتاب و پس بده!!
    پري: گرفتي؟
    خورشيد: ميبيني که!! نه!!
    خورشيد:گفتم چادر و پس بگيره تا من کتاب رو بگيرم!!
    پري خنديد و گفت: نگرفت؟
    خورشيد: تا اينو گفتم بدون يک کلام حرف ديگه اي نگام کرد و بعدش سريع رفت !!بچه پرو!!
    پري: کي به کي ميگه بچه پرو؟!!
    و هر هر خنديدند...
    امضا مي خواي چيكار؟

  5. کاربر مقابل پست بهارجون عزیز را پسندیده است:

    8991010 (12-30-2011)

  6. Top | #4



    تاریخ عضویت
    Oct 2010
    عنوان کاربر
    تنها تر از هميشه
    میانگین پست در روز
    0.26
    محل سکونت
    جایی که فقط منو توییم تنهای تنها
    سن
    25
    نوشته ها
    393
    پسندیده
    182
    تشکر شده
    640
    میزان امتیاز
    11

    پیش فرض

    فصل دهم

    شب بود .خورشيد چشم به آسمان دوخته بود با خود مي گفت: خدايا عجب کاري کردم حتي خوابش رو هم نمي ديدم يک روز به حسام زور زورکي يه هديه بدم!! دوباره هيجان زده لبخندي زده.
    مهرداد در آستانه ي در پشت بام ظاهر شد.نگاهي به خورشيد که روي تشک هاي تازه پهن شده دراز شده بود انداخت و گفت: بد نگذره؟ مگه نگفتم بدون پشه بند اين جا نخواب!!
    خورشيد همانطور که نگاهش به آسمان بود گفت: آخه با پشه بند چه طوري ستاره ها رو ببينم؟!
    مهرداد به سوي رختخواب ها آمد و بي اختيار روي يکي از تشک ها دراز کشيد و گفت: پاشو بريم پايين.آقاجون اومده.مامان گفت صدات کنم مي خوايم شام بخوريم.مهتاب اينا هم توي راهن!!
    خورشيد :برو وسايل سفره رو آماده کن.
    مهرداد: مامان همه چيز رو آماده کرده!!
    خورشيد ديگر حرفي نزد به حسام فکر مي کرد که چند روزي مي شد به مشهد رفته بود. و همه ي انگيزه هاي خورشيد ربراي لذت بردن از واپسين روزهاي تابستان را با خود برده بود.مهرداد که انگار يادش رفته بود براي چه آمده است. توي رختخواب دراز کشيده بود و به آسمان خيره شده بود.
    خورشيد: مهرداد! ؟ تو اسم ستاره ها رو بلدي؟!
    مهرداد: آره بعضي هاشونو!!
    و بعد با انگشت دب اصغر و دب اکبر را نشان داد.
    خورشيد: نمي دونم چرا دلم شور امسال رو ميزنه.امسال بايد کنکوربدم.
    مهرداد: تو قبول ميشي.
    خورشيد به شوق آمد و کنار مهرداد نيم خيز شد و گفت: جون جوجو راست ميگي؟!
    مهرداد خنديد و گفت: آره ديونه!! مطمئنم!!
    خورشيد: قبول بشم چي واسم مي خري؟
    مهرداد: چي دوست داري؟
    خورشيد: يه گردن بند مرواريد اصل اصل!!
    مهرداد: د بيا. مرسي سو استفاده.نه يه تعارفي نه چيزي!!
    خورشيد: بايد بخري.بايد بخري.مي خري داداشي جون!!
    مهرداد با خنده گفت: آره.آره. گوشام که ميبيني رسيد به دب اصغر!!
    خورشيد بلند بلند مي خنديد.مهرداد هيچ وقت نمي گفت: بلند نخند!!
    اما محسن هميشه به سحر مي گفت: بلند نخند!!
    مامان مهري فرياد زد: مهرداد .خورشيد ؟! کجا مونديد؟!
    مهرداد در حالي که با دستپاچگي از جا کنده شده و به سوي پله ها مي رفت گفت: پاشو پاشو. فکر کنم مهتاب اينا اومدن.بدو جوجو.خورشيد به سختي از جايش کنده شده و به سوي پله ها رفت.

    فصل يازدهم

    مهتاب: خب مامان از خانواده ي ملکان چه خبر؟
    مامان مهري:داستان خانواده ي ملکان ديگه تموم شد!
    مهتاب: وا؟ چرا؟ باز خورشيد نديده گفت نه؟
    مامان مهري: اي بابا.ديگه چه قدر بگم؟ هر چي گفتم انگار نه انگار! ميگه دوستش ندارم که ندارم.
    مهتاب :مامان؟ پسرخاله ي جواد رو مي شناسي؟
    مامان مهري چشم ها را باريک کرد و گفت: نه.کدوم پسر خاله اش؟
    مهتاب :پيام .همون که همراه جواد آبگرم کن و براتون آورد.
    مامان مهري:آهان خب خب!!
    مهتاب:به نظرت چه طوره؟
    مامان مهري: يعني چي؟ چطوره؟
    مهتاب: آخه به جواد گفته راجع به خورشيد...
    مامان مهري که تازه منظور را فهميده بود گفت: ول کن مهتاب تو رو خدا!!به خدا حوصله ندارم.به خاطر خانواده ي ملکان ان قدر خونه رو سابيدم که پوست دستام رفته و هنوزم مي سوزه!! مگه خورشيد راضي مي شه؟ تازه مهرداد اگه بفهمه غوغا مي کنه.ميگه حالا وقتش نيست..
    مهتاب: وا؟ به مهرداد چه ربطي داره؟ به هر حال که بايد ازدواج کنه پس بهتره که حداقل کسي باشه که ميشناسيم باشه!
    مامان مهري: الان هم که آخه سال آخرشه..درسشم خوبه.. آقاجونت هم ميگه فعلا زوده ..عجله نکنيم!!
    مهتاب: مگه من درسم بد بود؟ آقاجون فقط تو رد کردن من عجله داشت؟
    مامان مهري به سويش براق شد و گفت: مادر تو خودت خواستي!! مگه آقاجونت مجبورت کرده بود؟ در ثاني مگه حالا پشيموني؟ خدا رو شکر.از جواد مي تونستي پيدا کني؟ گيرم الان مدرک دکتري داشتي! بالاخره چي؟ خورشيد هم حالا وقت داره.. ان شاالله يکي باب دلش باشه ..خودش از صرافت در س خواندن مي افته!!
    مهتاب:يعني ميگن به جواد بگم پسر خاله اش رو جواب کنه؟
    مامان مهري: والله چي بگم؟
    مهتاب : مي خواين حالا با خورشيد صحبت کنم شايد خواست ببيندش.
    مامان مهري: نميدونم.. من که فکر نمي کنم خورشيد قبول کنه ببيندش.
    مهتاب: حالا من بهش ميگم..ببينم چي ميگه؟ پس کجا رفت؟
    مامان مهري: توي حياطه.
    مهتاب بلند شد و به طرف حياط رفت.
    ناهيد 2 ساله و نيمه بود و شيرين زباني ميکرد.. و وقتي خورشيد را ميديد حاضر نبود به هيچ قيمتي او را ترک کند.
    خورشيد و ناهيد باهم بازي ميکردند.مهتاب ناهيد را در آغوش گرفت و گفت : آهن پيدات کردم!! ناهيد دست و پا مي زد که به سوي خورشيد برود.
    مهتاب: برو پيش دايي ميخواد بهت شکلات بده.
    و در چشم بهم زدني ناهيد آن ها را ترک کرد.
    مهتاب:خورشيد؟اون روز که جواد اينا آبگرمکن آوردن تو خونه بودي؟
    خورشيد: آره چطور مگه؟
    مهتاب لبخندي زد و گفت: هيچي..
    خورشيد: وا؟ پس واسه مي پرسي؟
    مهتاب: پسر خاله ي جواد و ديدي؟
    خورشيد براي لحظه اي به مهتاب خيره شد و بعد با لحن کشداري گفت: نه..
    مهتاب: آخه چرا؟ خيلي از تو خوشش اومده!
    خورشيد: مهتاب به خدا چند روزه از دست خانواده ي بابک و خودش خلاص شدم ! ديگه تحمل جر و بحث با مامان و ندارم..بزار با خيال راحت برم مدرسه.. تو رو خدا.!!
    مهتاب: ببين خورشيد اگه قرار باشه همه ي اونايي که اسمت رو ميارن نديده بپروني موندگار ميشي ها!!
    خورشيد: چه بهتر
    مهتاب: مامان و آقاجون هميشه اينجوري نيستن ها!
    خورشيد براي اين که دل مهتاب را نشکسته باشد دست هايش را دور گردن مهتاب حلقه کرد و گونه اش را بوسيد و گفت: قربونت برم که به فکر مني اين قده...
    مهتاب خنده اي کرد . گفت : به قول مهرداد گوش هام دراز شده بسه!!
    خورشيد هم خنديد...

    فصل دوازدهم

    دو هفته از باز شدن مدارس مي گذشت...خورشيد هر روز صبح ساعت شش و نيم از خانه بيرون ميزد و همراه سحر راهي ايستگاه اتوبوس مي شد تا به مدرسه برود..
    مدرسه اش دور بود و بدون وسيله نمي توانست به مدرسه برود.ايستگاه اتوبوس هم آن قدر شلوغ مي شد که اگر به موقع از خانه خارج نمي شد..اتوبوس گيرشان نمي امد..
    آن وقت گير ماشين هاي مدل به مدل مي افتاد که يکي بعد از ديگري جلوي پايشان مي ايستادند و با سماجت بوق مي زدند و غقب و جلو مي رفتند تا بالاخره دخترها سوار شدند..
    آن روز صبح هوا سردتر از هميشه بد و باران نم نم و آرام ميباريد..
    مامان مهري: خورشيد کاپشن بپوش چتر هم بردار..مامان مهري راست مي گفت سرما تا عمق جانش نفذ ميکرد.راديو روشن بود و خورشيد منتظر بود تا آخرين اخبار هواشناسي را بشنود.وضعيت هواي مشهد را که شنيد لبخندي زد و کيفش را برداشت ...سحر دقايقي بود دم در ايستاده بود با ديدن خورشيد گفت: چه عجب يخ زدم زود باش ديگه...
    خورشيد گفت: صبر کردم تا اخبار تموم بشه
    سحر: چيه؟ حسام زير برفها گير کرده؟
    خورشيد خنديد و گفت: نه اتفاقا هواي اون جا هم مثل اين جاست.
    سحر: حالا چه فرقي ميکنه چه آب و هوايي اون جا داشته باشه؟ مگه حسام توي خيابون مونده؟!!
    خورشيد: ااا گير نده ديگه..اين جوزي احساس بهتري دارمووانگار خيالم راحت ميشه..انگار از وضيعتش خبر دارم!!
    سحر: مهرداد امروز نيومد؟
    خورشيد: صبح خيلي زود کلاس داره..خيلي وقت پيش رفت..
    سحر: واي خيلي سرده..ديگه حاضر نيستم يک دقيقه هم توي اين سرما بمونم!!
    خورشيد :حاضر نيستي ...اما مجبوري...ايستگاه و ببين..گمون نکنم امروز ماشين گيرمون بياد..
    دقايقي بود که در ايستگاه پشت سر يک صف طولاني ايستاده بودند..هر اتوبوسي که ميرسيد آن قدر شلوغ بود که حتب زحمت ترمز کردن را هم به خود نميداد.خيل عظيمي از دانش آموزان دختر و پسر به دنبالش ميدويدند تا مگر دل راننده به رحم آيد و چند نفر ار که زرنگ تر هستند سوار کند ..اما دريغ!!!
    بارن نم نم ميباريد و باد سرد صورت ها را سرخ کرده بود...
    حالا نوبت خودنمايي اتومبيل هاي مدل به مدل بود که شانس خود را در سوار کردن دخترها امتحان کنند..جالب تر آن بود که دخترها هم دسته دسته سوار مي شدند و مي رفتند!!
    سحر: خورشيد چي کار کنيم؟ دير مي شه ها!!
    خورشيد: اگه تاکسي اومد سوار ميشيم!!
    سحر: بابا تو هم دلت خوشه ها!! توي اين هاگير واگير تاکسي کجا بود؟ تازه تاکسي هم بياد ...تو زرنگي يا من؟ با اين همه آدم تاکسي گير نمي ياد!!
    خورشيد: اتوبوس مياد.
    سحر: آره ..اميدوارباش..ميگن چيز خوبيه!!
    خورشيد: خب چي کار کنم؟ مگه دست منه؟
    سحر: اون ماشين مشکي رو ببين!!
    خورشيد: کدوم؟
    سحر: روبرو توي خيابون..مشکيه!!
    خورشيد سر به سوي نشاني هاي سحر چرخاند..نگاهش براي لحظه اي زنداني نگاهي شد که انگار ساعت هاست منتظر اين لحظه بوده ..جوان سر پايين آورد و زير لب سلام کرد..خورشيد دستپاچه شد و نگاه از او برگرفت و زير لب به سحر گفت: اين ديگه کيه؟
    سحر: خيلي وقته اون جاست..توي ماشينش نشسته و زل زده به تو..
    خورشيد: ولش کن..نگاهش نکن..
    سحر» قبلا نديديش..؟
    خورشيد: نمي دونم...فکر نکنم!!
    سحر:خورشيد داره اشاره ميکنه سوارشيم!!
    خورشيد:غلط ميکنه..گفتم ديگه نگاهش نکن!!
    سحر: يه اتوبوس اومد..
    خورشيد :خدايا خالي باشه...
    سحر: خاليه..بدو خورشيد!!
    خورشيد و سحر با هر مشقتي بود بالاخره سوار شدند.خورشيد ته اتوبوس ايستاد..سربلند کرد و اتومبيل مشکي رنگ را نگاهي کرد..پسري که پشت رل نشسته بود سر پايين آورد و زير لب چيزي گفت..
    اتوبوس حرکت کرد..اتومبيل مشکي هم..
    خورشيد هربار که سربلند ميکرد اتومبيل را ميديد که کنار اتوبوس مي آيد..
    واراننده ي جوانش فاخرانه نگاهش ميکرد...
    سحر تاب نياورد و گفت: خورشيد...خيلي با حاله ها!!
    خورشيد: آخه تو از اين جا چي ميبيني؟
    سحر: از همين جا هم معلومه!!
    سماچت اتمومبيل مدل بالا در همراهي کردن اتوبوس و راننده ي جوان خوش قيافه اش کم کم توجه دخترها را به خود جلب کرد..اما راننده نگاهش تنها به خورشيد دوخته بود.براي همين بعد از دقايقي صداي پچ پچ دخترها ...و نگاه هاي مرموزي که به خورشيد ميکردند خورشيد را معذب کرده بود..خورشيد عصباني بود و نمي دانست چه کند..به هر طرف که پشت ميکرد اتومبيل از قسمت ديگري جلويش سبز ميشد.
    سحر: سر صبحي بازيش گرفته!!
    خورشيد: نه!خيلي به خودش مطمئنه! اون ماشين و از زير پاش دربيارن ديدن داره!!
    سحر: ولي من فکر ميکنم بدون ماشين هم ..آره!
    خورشيد: چيه؟ چون مثل دخترها گيس بلند کرده؟
    سحر:نه به خدا خورشيد..يه لحظه نگاهش کن..به خدا همه دارن با نگاه تمومش ميکنن!!( اينو باشششش!!)
    خورشيد: اه..چندش!!( جمع کن بابا توام)
    بالخره بعد از دقايقي اتوبوس مدرسه متوقف شد و بچه ها يکي يکي پياده شدند..اتومبيل مشکي هم پشت سر اتوبوس ايستاده بود..خورشيد به سرعت از اتوبوس پايين پريد ..بعد از چند قدم وارد مدرسه شد..با ورود به مدرسه اتومبيل مشکي و راننده ي خوش قياف هم فراموش شد...خورشيد هميشه مورد توجه معلم هاي خود بود..دوست داشت بهترين باشد..هميشه از مدرسه بودن و درکنار هم کلاسي ها نشستن و درس خواندن لذت ميبرد...براي همين وقتي داخل مدرسه ميشد به هيچ چيز جز درس خواندن فکر نميکرد...و البته حسام!!
    درس خواندن و گرفتن نمرات خوب مانع انجام فعاليت هاي ديگرش نبود..او از سال اول راهنمايي هميشه در تئاترهاي مدرسه شرکت ميکرد و عضو صابت گروه تئاتر بودوچند روزي که در هفته بود که بعد از ساعت مدرسه توي کلاس هاي تئاتر ميماند و دير به خانه مي آمد..
    آن روز بعد از پايان زنگ آخر همراه سحر و مريم که بغل دستيها يش بودند راهي خانه شدند..
    به محض خروج از مدرسه آرنج سحر محکم به پهلويش زده شد..
    خورشيد: آي..چي کار ميکني؟
    سحر: خورشيد..اوناهاش!!
    خورشيد سر در گم و حيران در حالي که پهلويش را مي ماليد گفت: چي ميگي؟
    سحر: اون پسره..صبح اومده بود!!ماشينش مشکيه!!
    دل خورشيدديک دفعه فرو ريخت.. وگفت: اي واي خدا نکنه..حوصله شو ندارم!!
    سحر: اوناهاش...ربرومون وايساده!!
    خورشيد نگاهي کرد ..پسر جوان کنار اتومبيل ايستاده بود.به محض ديدن خورشيد سر را کمي خم کرد و زي لب سلام کرد..
    خورشيد نگاه به سوي ديگري چرخاند.نمي دانست اين مرد جوان از کجا آمده و چه هدفي دارد؟
    سحر: خورشيد بهت سلام کرد..
    خورشيد: نگاش نکن سحر..سريع ماشين بگير بريم..
    سحر: چيه ؟ ازش مي ترسي؟
    خورشيد: نه فقط احساس خوبي ندارم..
    سحر: يه جوريه.. انگار خيلي از خودش راضيه!!
    خورشيد: به نظرم قبلا ديدمش!!
    سحر: آره ..منم ميخواستم همين رو بهت بگم!!
    خورشيد: سحر تاکسي..
    سحر: آقا مستقيم..
    خورشيد وسحر توي تاکسي نشسته بودمد و دل خورشيد تند تند مي زد..اتومبيل مشکي رنگ پا به پايشان مي آمد.. و مرد جوان نگاه خيره اش و جاذبش را حتي براي لحظه اي از صورت خورشيد بر نمي داشت.
    سحر: اه.. اين ديگه کيه؟
    خورشيد: سحر اصلا نگاش نکن..
    سحر: من چي کار دارم؟ اون داره چشم تو رو درمياره!!
    خورشيد عصبي شده بود و دلش مي خواست جلويش را بگيرد و بگويد: اين کارها واسه چيه؟ منظورت چيه؟( پرسيدن داره آخه !!اين ديگه کيه)
    اما جرات نداشت ب طور مرموزي احساس ترس ميکرد..
    تاکسي نگه داشت و خورشيد با سحر پياده شدند..
    اتومبيل سياه هم کنارش متوقف شد..خورشيد حس ميکرد جلوي پايش را نمي تواند ببيند..هول و دستپاچه بود.از روي جوي پريد و دست سحر را گرفت تا او هم بيرد..بايد کمي پياده روي ميکردند تا به کوچه شان برسند..اتومبيل هم چنان بدرقه اشان مي کرد...آرام و بي صدا کنارشان مي آمد..خورشيد و سحر دوست نداشتند ميان مغازه داران آشناي محله شان کسي مزاحمشان باشد..سحر تاب نياورد و ايستادوورو به شيشه اتومبيل که تا نيمه پايين بود کرد و به مرد گفت: چته مرتيکه؟ چي مي خواي؟
    مرد جوان نگاه خيره و جدي اش را به سحر داد.سحر پشيمان از حرفش پشت چشمي نازک و به خورشيد گفت: تندتر بريم..يارو ديونه ست!!
    همچين نگاه ميکنه ..انگار ازث بابش دست منه!!
    خورشيد: هر چي بهت ميگم به اين جور آدما حرفي نزني..بهتره..توي گوشت فرو نمي ره که..محلش نذاريم خسته ميشه مي ره..
    سحر: آره خدا کنه..
    به سر کوچه اشان نزديک مي شدند...خيابان آرام وخلوت بود.چند پسر جوان سر کوچه ايستاده بودندخورشيد در دلش گفت: اگه حسام اينا بود جرات اين جا وايسادن رو نداشتن!! اتومبيل هم چنان مي آمد..نه بوق ميزد نه صدايي مي کرد فقط همراهشان شده بود..
    سحر: غلط نکنم مي خواد خونه اتون رو ياد بگيره...
    خورشيد: بهش فکر نکن..يه حرف ديگه بزن..
    سحر: آخه رو اعصابمه!! چه جوري بهش فکر نکنم؟
    خورشيد وسحر وارد کوچه شدند..اتومبيل هم..
    آن دو برعکس هميشه که خداحافظي طولاني پشت در خانه هايشان داشتند اين بار به سرعت کليد هايشان را درآوردند و در چشم بهم زدني وارد خانه شدند.خورشيد بر افروخته وعصبي بود..آدم به اين سمجي نديده بود با عجله وارد خانه شد..مقنعه را از سر بر داشت و در حالي که با صداي بلند مي گفت: مامان سلام..به سوي آشپزخانه رفت...و بلافاصله نگاهي به غذا انداخت و گفت : به به..مامان خيلي گرسنه ام..
    مامان مهري: سلام مامان.. اول رخت و لباست رو عوض کن!!
    هر چي بهت ميگم يه چيزي بذار توي کيفت..اون جا ضعف نکني گوش نمي کني..
    خورشيد: زنگ تفريح با يکي از بچه ها رياضي کار ميکردم اصلا وقت نکردم يه چيزي از بوفه بگيرم..
    مامان مهري: الان برات غذا مي کشم..تو لباست روعوض کن..
    زنگ در به صدا درآمد..
    مامان مهري: خورشيد جان بدو..مهرداده..
    خورشيد غرغرکنان به سوي در حياط رفت: چرا مهرداد کليد بر نمي داره؟
    مامان مهري: حواس نداره..مي بره گم ميکنه..
    مهرداد سرمايي بود ..تا خورشيد در را باز کردگفت:بجنب دختر..مجسمه ي يخي مي خواي ببيني؟
    خورشيد: سلام ..سرمايي چه خبره؟ يه کليد بذار توي جيبت محتاج کسي نشي..مهرداد در حالي که خورشيد را توي حياط جا ميگذاشت پله ها رو دوتا يکي بالا آمد و گفت:تو مادر بزرگي هزار تا قفل و کليد به خودت آيزون ميکني!!به من چه؟
    تلفن زنگ مي زد..مهرداد گوشي را برداشت و بعد از احوال پرسي خورشيد را صدا کردو گفت: بيا ..سحره..مگه شما از صبح تا حالا با هم نبودين؟
    خورشيد شکلکي درآورد و گوشي را گرفت و گفت: سلام..
    سحر: سلام..
    خورشيد: چيه؟ چرا اين طوري حرف ميزني؟ چيزي شده؟
    سحر که تقريبا پچ پچ ميکرد گفت: خورشيد الان ميخواستم برم سوپري محمد آقا.. تا در و باز کردم ديدم ماشين يارو هنوز توي کوچه است!!
    خورشيد که دلش دوباره به شور افتاده بود گفت: خب؟
    سحر:خب که خب..توي کوچه است ديگه!!
    خورشيد: خود يارو هم توشه؟
    سحر: آره توش نشسته بود داشت با موبايل حرف ميزد که يه دفعه منو ديد!!
    خورشيد: چي کار کرد؟
    سحر: هيچي..فقط نگاه کرد و به صحبتش ادامه داد..باور کن نفهميدم چه جوري رفتم مغازه و برگشتم!
    خورشيد:واسه چي؟ خب شايد کاري داره..شايد آشناي کسيه!! يا دنبال کسي اومده؟( باز اين هوشه سرشارش استفاده کرد و حرص منو در آورد!)
    سحر:نه معلومه منتظر توست!!
    خورشيد:هي منو نترسون الکي!!
    سحر: نمي دونم..برات دردسر درست نکنه!!
    خورشيد: نه بابا..مگه ديونه ست؟
    سحر: نگاهش يه جوريه!! انگار از آدم طلب داره!!
    خورشيد خنديد و گفت:نمي دونم شايد يه جايي حالش و گرفتيم و خبر نداريم!!
    سحر: مي خواي برم ازلاي در ببينم رفته يا نه؟
    خورشيد: سحر جون ولش کن..خب؟ ولش کن!! يه کم صبر کن ..خودش مي ره!!
    سحر: خيله خب..پس تو فعلا بيرون نرو..
    خورشيد: سحر اين موقع کجا رو دارم برم؟ برو.. به خدا دارم از گرسنگي غش ميکنم!!
    سحر: باشه باشه ..خورشيد ؟ بعد از ناهار ميام پيشت باهم شيمي کار کني!!
    خورشيد: باشه بيا..
    سحر خداحافظي کرد و خورشيد وقتي گوشي را گذاشت هنوز دلش از شور نيافتاده بود..
    صداي مامان مهري را شنيد: خورشيد کجايي؟ غذات سرد شد!!
    خورشيد: اومدم مامان..
    و به سوي آشپزخانه رفت..مامان مهري سفره را چيده بود و مهرداد مشغول خوردن بود.
    مهرداد: جو جو ..آب..
    خورشيد: خفه نشي !!
    مهرداد در حالي که لقمه ي دهانش را قورت مي داد گفت: واسه همين ميگم ديگه..
    خورشيد: پارچ آب را توي سفره گذاشت و ليوان را به دست کهرداد داد و خيره به سفره نشست..
    مامان مهري: خورشيد چته مادر؟ گفتي گرسنه اي!!
    خورشيد تازه به خود آمد و گفت: آره ..الان مي خورم..
    مهرداد نگاه مشکوکي به خورشيد انداخت و چشم هاي سياهش را باريک کرد و با لحن جاهل مابانه ي خنده داري گفت: مشکوک ميزني آبجي کوچيکه!!
    مامان مهري آرام به پشتش زد و گفت: مهرداد..اين طوري حرف نزن بدم مياد..
    خورشيد يک قاشق غذا توي دهانش گذاشت و هنوز خيره به سفره بود..مهرداد زير چشمي او را مي پاييد..يک لحظه جدي شد و گفت: چته جوجو؟
    خورشيد سعي کرد بي تفاوت نشان دهد..شانه ها را بالا انداخت و گفت: هيچي!!
    دلش مي خواست به حياط برود و يواشکي بيرون را نگاهي بياندازد..
    اصلا شايد سحر اشتباه ديده بود..راستي آن مرد از جانش چه مي خواست بعد از ناهار نرم و آرام به حياط رفت و يواشکي لاي در را باز کرد و بيرون را نگاهي انداخت..
    هيچ اثري از اتومبيل مشکي و صاحبش نبود..نفس راحتي کشيد و آرام در را بست..
    مهرداد درست پشت سرش ايستاده بود..و اورا مي پاييد..خورشيد با ديدن او از ترس جيغ کشيد..مهرداد: چته؟ چراهوارمي کشي؟ خورشيد هنوز نفس نفس مي زد رنگ از صورتش رفته بود.به سختي گفت: اا..پشت کله ي من چي کار مي کني؟
    مهرداد خنده اي کرد و گفت: زاغ سياه تو رو چوب مي زنم!!
    خورشيد اخم کرد و گفت: فضول!!
    مهرداد: ببينم حسام اومده؟!
    خورشيد يکه خورد.. چشم ها را گرد کرد و آب دهانش را قورت داد ..گفت: ..چرا از من مي پرسي؟
    مهرداد: پس از کي بپرسم مارمولک؟
    خورشيد سعي کرد خود را نبازد !! خود را جمع و جور کرد و گفت: يعني چي؟
    نگاه و رفتار مهرداد جدي بود..
    مهرداد: يعني همين که شنيدي!!
    خورشيد خوب مهرداد را مي شناخت مي دانست ديگر نقش بازي کردن و پنهان کردن بي فايده ست!!
    خورشيد: خيلي معلومه..؟
    مهرداد: ناجور!!
    خورشيد :از کي مي دوني؟
    مهرداد يک وري خنديد و گفت: از وقتي که اسمش و مي شنيدي يه ستاره توي چشمات چشمک مي زد..
    خورشيد: پس چرا چيزي نگفتي؟
    مهرداد: چي بگم؟ حسامه ديگه!!
    خورشيد: به مامان اينا نگي ها!!
    مهرداد نگاهش کرد..دست ها را دور شانه هاي کوچک خورشيد حلقه کرد و او را به خود فشرد و گفت: به هيچ کس نمي گم...


    فصل سيزدهم

    سرما خيلي زود آمده بود..خيلي زود..باران مي باريد..هنوز مهرماه بود..سحر و خورشيد بدون آنکه چتري داشته باشند هم چنان زير باران منتظر آمدن اتوبوس ايستاده بودند..اتومبيل سياه رنگ هم روبرويشان توقف کرده بود و راننده ي جوانش نگاه خيره اش را به خورشيد سپرده بود..براي لحظه اي باران تند شد...
    خورشيد و سحر به پياده رو رفتند و زير سايه بان مغازه اي پناه گرفتند..با آن روز تقريبا ده روزي مي شد که صاحب اتومبيل مشکي سايه به سايه اشان مي آمد..آن قدر منتظر ميماند تا آن ها سوار اتوبوس شوند و بعد تا دم مدرسه مي آمد..بعد از ظهر هم اين ديدار تکرار مي شد و البته اين بار از مدرسه تا خانه همراهيشان مي کرد..
    سحر نام مرد جوان را " بادي گارد" گذاشته بود و اين که بادي گارد براي صحبت کردن قدم ديگري بر نمي داشت و صبورانه به رفت و امد در کنار خورشيد بسنده کرده بود براي خورشيد عجيب بود!!
    حالا ترس خورشيد کم تر شده بود و گاه " بادي گاردش " را از راه دور مي پاييد و ورنداز مي کرد..چندين بار " بادي گارد" از اتومبيل پياده شده بود و در مغازه اي چيزي خريده بود او را کاملا ديده بود..قد بلند بود اما از حسام کوتاه تر و پرتر.صورت جذاب و نگاه نافذي داشت.نگاهي که انگار ببينده را وادار کي کرد ناخواسته اطاعت امر او کند..موهاي بلند و قهوه اي تاب داري داشت که باعث مي شد توجه خيلي ها را به خود جلب کند..اصلا شباهت به بچه هاي محل زندگي خورشيد نداشت..راه رفتنش به طور اغراق اميزي نظرها را به خود مي کشيد..سر را چنان بالا ميگرفت که گويي از ان بالا ها به زير دستان خود مي نگرد..پوست تيره ي تندش ابروهاي بلند و باريکش،بيني باريک و قلمي اش،دهان جمع و جورش و دندان هاي رديف و ريزش همگي او را خواستني و منحصر به فرد جلوه مي داد..
    خورشيد نگاه همه را روي او ميديد و نگاه او را روي خود!!
    از نگاه هاي ممتد او به شدت معذب بود و مدام دلشوره داشت.اما ناخواسته وقتي از در خانه بيرون مي امد با نگاه جستجويش مي کرد.."بادي گارد جوان" هنوز ساکت بود و تنها از دور با تکان دادن سر زير لب سلامي براي خورشيد مي فرستاد...همين!!
    مقنعه ي هر دويشان خيس شده بود..خورشيد: مامان مهري گفت چتر بردارم ها!!
    من احمق برنداشتم!!( آخ قربون آدم چيز فهم)
    ايستگاه از هميشه خلوت تر بود..هنوز يک ساعت تا زنگ مدرسه مانده بود اما هنوز از آمدن اتوبوس خبري نبود..
    خورشيد: امروز ديگه فکر کنم " خانم بقايي" کنفرانس منو مشخص کنه!!
    سحر: منم خوبه با تو باشم...حداقل به من کمک بکني!! خورشيد ...بادي گارد اومد بيرون!!
    خورشيد نگاه دزدانه اي به سوي اتومبيل انداخت ..بادي گارد پياده شده بود و هم چنان نگاهش مي کرد..دستي به موها کشيد و اين طرف و آن طرف را نگاهي کرد...عرض خيابان را به سوي خورشيد و سحر طي کرد..
    خورشيد قالب تي مي کرد..بادي گارد نرم و آهسته به سويشان مي آمد...پليور قهوه اي اش درشت تر نشانش ميداد..نگاهش آن قدر مطمئن به خود بود که بيننده ناخواسته احساس حقارت مي کرد..!! خورشيد حواسش نبود که بازوي سحر زير فشار پنچه هاي او له مي شود!! و هم چنان بازوي او را مي چلاند.. که صداي گيراي بادي گارد آن ها را به خود آورد...
    بادي گارد: سلام خانم ها!!
    سحر و خورشيد قدمي به عقب برداشتند و سعي کردند بي تفاوت تر باشند..حالا خورشيد مي توانست بعد از ده روز اور از نزديک ببيند..!مرد جوان نگاه از خورشيد گرفت و در حالي که اين طرف و آن طرف را بررسي مي کرد گفت: اگه مشکلي نداشته باشه مي رسونمتون!! ..پاک خيس شدين!! خورشيد و سحر ساکت بودندانگار زبانشان قفل شده بود و تکان نمي خورد..سحر از پيشنهاده مرد وان بدش نيامد..نگاه ملتمسانه اي به خورشيد انداخت و گفت: خورشيد؟
    و خورشيد به زحمت جواب داد: مرسي آقا !! ما خودمون مي تونمي بريم!! مرد جوان سر را بالا گرفت و گفت: هر طور مايليد...!! و بعد بي آنکه معطل کند با همان ژست و ادا از خيابان رد شد و به داخل اتومبيلش خزيد...!!
    سحر با نگاه بهت زده اش مرد جوان را بدرقه رو به خورشيد گفت:يا امام زمان!! اين ديگه کيه؟ ...خارجيه؟!
    خورشيد پوزخندي زد و گفت : چه ربطي داره؟
    سحر: آخه ميگن خارجي ها تعارف سرشون نميشه يا آره يا نه!!
    خورشيد ريز ريز مي خنديد...خودش هم از رفتار مرد جوان در حيرت بود.
    سحر : فکر کنم مادرش هر شب يه عصاي دو متري به خوردش مي ده !! ديدي چه جوري راه ميره!!
    خورشيد: من که همه اش فکر مي کنم داره نقش بازي ميکنه مثل تئاتري هاست!!
    آن روز تمام طول راه سوژه ي خنده و هر هر شان جور شده بود...سحر لحظه به لحظه اداي راه رفتن و حرف زدن بادي گارد را در مي آورد و خورشيد از خنده ريسه مي رفت.

    فصل چهاردهم
    خورشيد : مامان..من ديگه اين مانتو رو نمي پوشم..يه فکري به حالم بکن!!
    مامان مهري: مگه چي شده؟
    خورشيد: دوستش ندارم..آستين هاش و ببين!!تا زانوهام مي رسه!! من که چه عرض کنم دروغ نگم 3 تا خورشيد ديگه هم توش جا مي شن!!
    مامان مهري:خب مادر..مانتوي مدرسه يعني همين ديگه!!
    خورشيد: تورو خدا يه روز پاشين بياين مدرسه ي ما،ببين آخه کي همچين چيزي مي پوشه؟
    مامان مهري: خورشيد جان..تو به بقيه چي کار داري؟ فرم مدرسه اين طوريه...حالا اگه کسي رعايت نمي کنه به ضرر خودشه ..نمره ي انظباطش کم مي شه..
    خورشيد:مامان تورو خدا درستش کن..ازش بيزارم.! نگاش کن مثل عهد دقيانوس اپل دراه!! اونم چه قدر؟ وقتي مي پوشم مثل چوپانا مي شم!! شما که اينو برام خريدين چرا ني برام نخريدين؟
    يه دفعه ني هم مي خريدين به جاي مدرسه زير درخت بنشينم ني بزنم!! عرض شونه هام از ايستگاه اين جا تا مدرسه کش مياد!! به خدا مانتوي خانم " کيان " فراش مدرسه امون از مال من قشنگ تره!!
    مامان مهري: واي خورشيد چه قدر حرف مي زني!! کلافه ام کردي!! به خدا مانتوت خوبه مادر.. ايرادي نداره..خيلي بهت مياد..مانتوي پارسال و پيارسالت هم همين مدل بود.چرا اونا خوب بودن؟ اين ايراد پيدا کرده؟
    خورشيد: اونا هم خوب نبودن..فقط تحمل کردم!!
    مامان مهري: ميگي من چي کار کنم؟
    خورشيد: کوچيکش کن..اندازه ي خودم!!
    مامان مهري: چيه ؟ مي خواي استخوانات و نمايش بدي؟
    خورشيد:مامان تو رو خدا يه خورده تنگش کن!!
    مامان مهري: والله حوصله ندارم بايد چرخ و بيارم.
    خورشيد در حالي که به طرف کند مي رفت گفت: الان خودم براتون مي يارمش..
    مامان مهري: دختر ان قدر عجله نکن!!
    خورشيد:مامان خوشگل بشه ها!! همه چيزش و اندازم کن..اپل هاشم بردار..
    مامان مهري:اون چرخ سنگينه..تو نمي توني بلندش کني..ولش کن ...
    خورشيد در حالي که زور مي زد تا چرخ را از توي کمد بيرون بکشد گفت: اخه چرا چرخ خياطي رو به زور اين جا ،جا مي دين؟
    مامان مهري: خيلي خوشگله؟ بزارمش تو چشم؟
    خورشيد با صداي بلند مهرداد را صدا کرد..مهرداد کش و قوسي به خود داد و از پاي کامپيوتر بلند شد و وارد اتاق آن ها شد..
    خورشيد: اين چرخ و بيار بيرون!!
    مهرداد در حالي که چرخ خياطي را با يک حرکت از توي کمد بيرون مي کشيد گفت: برو کنار خاله سوسکه!!
    خورشيد کنار مامان مهري نشست و گفت: مامان..قدش هم يه کمي کوتاه بشه..
    مامان مهري مانتو رو اين ور و آن ور کرد و گفت : خورشيد جان به خدا خوبه..از خر شيطون پياده شو..کاري مي کني ديگه قابل استفاده نشه..
    مهرداد: چيه مامان؟
    مامان مهري: پيله کرده مانتوش و تنگ و کوتاه کنم!!
    مهرداد: مانتوت که خوبه جوجو!!
    فقط وقتي مي پوشي شبيه موجودي ميشي که معلوم نيست ماهيتش چيه؟ و بعد خنديد..خورشيد: بفرما ..ديدي مامان خانم؟
    مامان مهري خيره خيره به مهرداد نگاه کرد و گفت: خي..کمالاتت رو نشون دادي؟ حالا برو سر کار خودت!! برو ببينم!!
    مهرداد در حالي که هنوز مي خنديد رو به خورشيد گفت: زياد تنگ نشه که نمي ذارم بپوشي!! و رفت..
    مامان مهري رو به خورشيد گفت: پاشو براش يه چاي ببر..خسته شد بس که درس خوند..پاشو مادر..اون متر هم برام بيار..
    عصر همان روز خورشيد و سحر از مامان مهري و ايران خانم اجازه گرفتند که سري به بيرون بزنند..و پاساز ها و مغازه ها را بگردن..مامان مهري خيلي سخت اجازه مي داد خورشيد تنهايي جايي برود..خورشيد هم براي جلب رضايت مامان مهري،خيي کارها مي کرد..ظرف مي شست خانه و حياط را تميز مي کرد.گردگيري مي کرد.گل هاي باغچه را آب مي داد..بالاخره مامان مهري اجازه داد که بيرون برود..بايد ساعتي که مامان مهري تعيين مي کرد در خانه باشد.
    خورشيد تصميم داشت قدري براي خودش خريد کند..نگاهي به فروشگاه لوازم آرايش انداخت..و سحر را به داخل کشيد..
    سحر: چي مي خواي؟
    خورشيد:رژ
    سحر: ااا باريک الله!
    خورشيد: رژ گونه هم مي خوام!
    سحر: خب؟ ديگه؟
    خورشيد: مسخره بازي در نيار به خدا جدي مي گم!!
    سحر: مگه مامانت مي ذاره استفاده کني؟
    خورشيد : نه..حالا مگه بايد بدونه!!
    سحر: خوب معلوم مي شه!!
    خورشيد: نمي خوام که خودمو تابلو کنم!! اصلا دوست دارم داشته باشم!! به نگاه به دخترا بنداز!!
    سحر با حسرت گفت: منم خيلي دوست دارم منتهي محسن اگه بفهمه پدرمو در مياره.
    خورشيد: من مي خرم دوتايي استفاده مي کنيم..
    سحر: کي؟
    خورشيد: هر وقت خواستيم جايي بريم!!
    سحر: نه که ما دائم مي ريم گردش و تفريح و بيرون!! خيلي هم به ما اجازه مي دن که بيرون بريم!!
    خورشيد : بااخره شايد يه بار رفتيم..
    و خنديد..نگاهي به رژ و رژگونه ها انداخت،به هم فکري همديگر يک رژصورتي و يک رژگونه ي صورتي خريدند..
    احساس خورشيد ،احساس خوب و متفاوتي بود.حسي که قبلا تجربه اش نکرده بود..حس مي کرد يک خانم تمام عيار شده است.دلش مي خواست زيبايي هايش را صد چندان به رخ بکشد..دلش مي خواست هم زيبايي اش را تحسين کنند...نمي دانست اين حس چرا و چگونه آمده و چرا همه برايش تازگي دارد؟
    خوشحال و خندان وارد مغازه ي پارچه فروشي شدند..خورشيد و چادرش را جابجا کرد و رو به سحر گفت: مي خوام پارچه ي مقنعه بخرم.
    سحر: تو که مقنعه داري!!
    خورشيد:آره ..اما از مدلش خوشم نمياد..مي خوام پارچه ي مشکي بخرم،که با رنگ مانتوم فرق داشته باشه..الان هم هر دوش سرمه ايه،دوست ندارم!
    سحر چيزي نگفت ،خورشيد پارچه ي مورد نظرش را پسنديد و پارچه فروش آن را بريد و تا زد..نگاه فروشنده به جايي بالاي سر خورشيد خيره شد و پرسيد :آقا بفرمايي.. و صداي کسي گفت: من همراه ايشونم!!
    خورشيد و سحر يک دفعه پشت سرشان را نگاه کردند ..انگار جن ديده بودند رنگ از صورت هر دويشان پريد..حسابي غافلگير شده بودند..خورشيد ترسيده بود و نمي دانست چه کند!!مرد جوان با خونسردي تمام رو به فروشنده کرد و گفت: چه قدر تقديم کنم؟ فروشنده: قاب نداره آقا..بفرماييد!!
    بادي گارد: تشکر
    فروشنده: 4 تومن..
    مرد جوان فوري 4 تا هزاري روي پيشخوان گذاشت و چارچه ي بسته بندي شده را برداشت..و رو به خورشيد گفت: ديگه چيزي لازم نداري؟
    خورشيد متحير و مبهوت مانده بود چه بگويد؟ سحر هم دست کمي از او نداشت.مرد جوان رو به فروشنده گفت: آقا مرسي...!! و پيش از خورشيد و سحر با بسته ي پارچه بيرون آمد..خورشيد و سحر نگاه دستپاچه اي به فروشنده انداختند و مغازه را ترک کردند.مرد جوان بيرون از مغازه منتظرشان ايستاده بود،بسته را پيش آورد و گفت:بفرماييد...خورشيد نگاه خيره اي به او انداخت و با حرص پشت به او کرد و راه افتاد..سحر هم به دنبالش!!..مرد جوان با چند قدم درست روبرويش ايستاد..بسته را پيش آورد و گفت: مگه اين مال شما نيست؟ خورشيد سعي داشت به صورت او نگاه نکند...نگاهش را پايين گرفت و گفت: ديگه نيست..مگه اين که پولش رو بگيرين...
    مرد جوان لبخندي زد و گفت: باشه ...بگيرينش...پولش و بدين!!
    خورشيد نگاهي به سحر انداخت و گفت: سحر بگيرش و خودش کيفش را باز کرد تا پول در بياورد..سحر بسته را گرفت..مرد جوان به سرعت پاساژ را ترک کرد..
    سحر: ااا خورشيد رفت..
    خورشيد: آقا...آقا..
    مرد جوان حتي برنگشت نگاهشان کند.. خورشيد و سحر ،پريشان و مضطرب همان جا براي لحظاتي ايستادند..
    سحر: خورشيد اين يارو بد پيله است..ازش مي ترسم!!
    خورشيد: مثلا چه غلطي مي خواد بکنه..
    سحر: يکي اس همي الان!! اگه کسي ديده باشه اون دراه با ما حرف مي زنه!! يا وقتي توي پارچه فروشي بوديم اگه کس ديگه اي بود چي؟ ديدي به پارچه فروش چي گفت؟ گفت : من با ايشونم!!
    خورشيد: واي سحر..نمي خواد لحظه به لحظه به من بگي چي شده!! مثل اين که خودم هم بودم!!تو بدتر اعصابم به هم مي ريزي!! تو رو خدا ولش کن ديگه!!
    سحر: خيلي خب بابا، ديگه چيزي لازم نداري؟
    خورشيد: ديگه چيزي يادم نمياد!! اين لعنتي پاک تم و به لرزه انداخت!! اينم از بيرون اومدنمون!!
    سحر: خورشيد؟ به مهرداد نمي گي؟
    خورشيد: فعلا نه..اگه بفهمه مي خواد دنبالم راه بيافته..
    بعد شروع مي شه ...الان بيرون نرو، الان اينو نپوش!! اون وقت شايد مجبور بشم توي راه مدرسه هم چادر سرم کنم!
    سحر: راست مي گي!!



    فصل پانزدهم

    مانتوي دست کاري شده خيلي برازنده اش بود..و مقنعه ي جديد بيشتر از قبلي به او مي آمد..به طور کاملا نا محسوس از لوازم آرايشي که يواشکي خريده بود استفاده کرده بود و از آن چه که در آينه مي ديد بسيار راضي به نظر مي رسيد.
    سحر: به به ..چه تيپ زدي!!..چه خوشگل کردي!!
    خورشيد خنديد و گفت: نه بابا..چه تيپي،همون مانتو قبلي امه!!
    سحر: بچرخ ببينم...!! واي خورشيد معرکه شده...خيلي بهت مياد!! واقعا دست مامانت درد نکنه!!
    خورشيد: فکرشو بکن با اضافه هاي اين مي تونم دو سه تا مانتوي ديگه بدوزم!!
    خورشيد نگاهش را چرخي داد و اطراف را پاييد ...انگار مدام منتظر اتفاق جديدي بود...
    درونش مشوش و پرتلاطم بود..
    سحر: يه خبر مهم!! ..اول مژدگوني اشو مي گيرم!!
    چشم هاي خورشيد گرد شدند و رنگ صورتش پريد..با هيجان نگاهش را به سحر دوخت و گفت: حسام؟ ..آره؟..بگو تو رو خدا هر چي بگي بهت مي دم...
    سحر: خب خب!! تابلو!!...امشب ميان!!
    خورشيد دوباره از خوشحالي بالا و پايين پريد..
    سحر: ديونه پسره دراه نگات مي کنه.." بادي گارد" بود که نگاهش مي کرد!!
    اما ديگه مهم نبود...ديگه هيچ چيز مهم نبود...حتي بادي گارد مرموزش که با حيرت به او چشم دوخته بود و ار دور برايش سلام مي فرستاد...
    جور خاصي اعتماد به نفس پيدا کرده بود وجود حسام را از همان لحظه احساس مي کرد..تازه يادش افتاد که خيلي وقت است از او بي خبر است.خيلي وقت است که او را نديده است و بعد دوباره با به ياد آوردن حزف سحز که گفت: امشب مي ميان..نه دلش مالش رفت..(حالم بد شد).به ياد کتابي که برايش خريده بود افتاد..به ياد شعري که برايش نوشته بود...واي چه احساسي!! چه احساس خوبي بود..انگار نبودن حسام در آن مدت همه ي خاطرات خوب را هم از يادش برده بود.شايد هم سرگرمي جديدش باعث شده بود از ياد حسام غافل بماند( اينو باش)..نگاه نفرت باري به بادي گارد انداخت..و به سرعت از او روي گرداند و سوار اتوبوس شد..
    مرد جوان در چشم بهم زدني خود را به اتوبوس رساند و بالا پريد..ودر ميان نگاه متعجب و حيران خورشيد و سحر سوار اتوبوس شد..خورشيد از سماجت او خنده اش گرفت..
    سحر: اين امروز چرا اين طوري کرد؟ واسه چي سوار شد؟
    خورشيد: ديوونه است!!
    سحر:مثل خودته!!
    خورشيد خنديد و گفت : زهر مار.(چه بي ادب)
    سحر: همه ديگه فهميدن...ديروز پونه مي گفت، اين پسره چه سر و سري با خورشيد داره؟ مدام تعقيبش ميکنه!!
    خورشيد: خب؟ تو چي گفتي؟
    سحر: هيچي...گفتم مزاحمه!!
    خورشيد: بي چاره!!
    سحر: مزاحم نيست؟
    خورشيد: خب !! بدبخت کاري به ما نداره!! فقط مياد و مي ره! بيشتر مزاحم خودشه!!
    سحر خنديد و گفت: نه جونم دنبال فرصته!! يه فرصت مناسب!!
    خورشيد:يه جوري مي گي فرصت مناسب انگار قراره چي کار کنه!!
    سحر:اخه پس چرا اين طوري خودش و اسير کرده!! اصلا کي تو رو ديده که بخواد عاشقت بشه!!
    والله اين از روز اول طوري سمج بود و دنبال تو..
    خورشيد: شايد از قبل منو ديده بوده!! شايدم مثل فيلم ها از اولين نگاه عاشقم شده!!( بيچاره بي خبر از نقشه هايي که براش ريخته)
    وخنديد و قيافه ي خنده دارتري به خود گرفت..
    سحر:نه که خيلي هم تحفه اي!
    خورشيد ابروها را بالا گرفت و ژست خاصي گرفت و گفت مي بيني که..!
    وبعد نگاهش با نگاه مرد جوان گره خورد ...مرد جوان درست روبروي خورشيد در قسمت مردانه ي اتوبوس ايستاده بود و بدون پلک زدن به تماشاي او ايستاده بود..تا نگاه خورشيد را ديد ...سر را به آرامي تکان داد و زير لب سلام کرد ..مثل هميشه...
    نگاه خورشيد براي لحظه اي ثابت ماند و بعد با شرمندگي خاصي دزديده شد..دوباره ته دلش شور گرفت..
    با خودش گفت: لعنتي!! آخه چيه؟ چرا اين طوري خودت و اسير کردي توي اين سرما هر روز دنبالم راه مي افتي؟ چي مي خواي؟
    سحر: خورشيد خيلي رو داره!! انگار نه انگار اين همه آدم توي اتوبوسه!! داره چشماتو در مياره!!
    خورشيد سعي کرد به حرف هاي سحر، به مرد جوان، به نگاه هاي خيره اش به بچه ها که توي اتوبوس بودند... فکر نکند..به حسام فکر کند..که مي آيد دلش شاد شد..ياد حسام هميشه برايش آرامش و شادي مي آورد..
    اتوبوس متوقف شد..بچه ها همديگر را هل مي دادند و پياده مي شدند...مرد جوان همزمان به خورشيد پياده شد..کنارش قرار گرفت و آهسته آهسته گفت: امروز ساعت 3 پاساژ ديدار منتظرم!!؟
    و بعد از او فاصله گرفت و به سرعت دور شد...
    سحر نگاه نگرانش را به خورشيد دوخت و گفت: چي مي گفت؟
    خورشيد: قرار گذاشت!!
    سحر: کجا؟
    خورشيد:ساعت 3 پاساژ ديدار..
    سحر: يعني وقتي از مدرسه برمي گرديم!! پاساژ ديدار همون که سر راهمونه؟!
    خورشيد: منظورت چيه؟
    سحر: هيچي..تو که نمي خواي ببينيش!!
    خورشيد لحظه اي به فکر فرو رفت...
    سحر: چيه؟ نگنه مي خواي ببينيش؟
    خورشيد نگاه گيجي به او انداخت و گفت: نه بابا!!
    سحر: خدا رو شکر!! گفتم نکنه يه دفعه ديونه بازي ات گل کنه!
    تمام ساعت و لحظه هاي آن روز تا وقتي که زنگ آخر زده شد فکر خورشيد مشوش و نا آرام بود.. احساسات دوگانه و عجيبي در خودش مي ديد که آرامش را از او مي گرفت..انگار هم دوست داشت زنگ آخر زودتر برسد هم دوست نداشت!! انگار هم دوست داشت زودتر ساعت 3 شود و او داخل پاساژ ديدار را نگاهي بيندازد و هم دوست نداشت!!...صداي مرد جوان لحظه لحظه در گوشش مي پيچيد..( ساعت 3 پاساژ ديدار منتظرم!)از ياد آوري جملهي مرد جوان ناخواسته لبخند زد..وخيلي زود در دلش احساس گناه مرد..نمي دانست چه مرگش شده؟ با خودش گفت: بدبخت حسام امشب مياد ..به حسام فکر کن..باز شادي بر جانش مي نشست.غوغاي درونش آرام مي شد..آتش شعله ور دلش مهار مي شد ،سرد مي شد و ناگهان دوباره صداي مرد جوان را مي شنيد..انگار آتش زبانه مي کشيد ياد حسام کمرنگ مي شد..چشم هاي جسور مرد جوان افسونش مي کرد لحن آمرانه اش ؛خوشايند مي نمود..و دوباره داغ داغ مي شد..به نفس نفس مي افتاد و نمي دانست...هيچ نمي دانست چه کند؟
    اصلا چه خبر است؟ صداي زنگ را که شنيد بالاخره نفس راحتي کشد و وسايلش را جمع کرد..از در که خارج شد.نگاهي چرخاند.اثري از او نبود..خدايا چرا اين همه مضطرب بود؟
    دل در دل نداشت که زودتر سوار اتوبوس شود و از جلوي پاساژ ديدار بگذرد..کنجکاوي بيچاره اش کرده بود با خود گفت: چه قدر من فضولم!! حالا بياد يا نياد..چه فرقي مي کنه؟ من که نمي خوام برم اون جا!!
    توي راه اصلا متوجه ي حرف هاي سحر نبود..
    سحر: چته خورشيد؟ کجايي امروز؟
    خورشيد به خود آمد و گفت: خسته ام..گرسنه ام!!
    سحر: نکنه به فکر قرار امروزي؟
    باز دل خورشيد هوري ريخت..براي لحظه اي رنگش پريد و گفت: اي بابا.. چه قراري!!
    سحر: آقاي عصا قورت داده رو مي گم!!
    خورشيد: آهان...پاک يادم رفته بود!!( چه زبليه اين)
    بالاخره رسيدند...و قدم زنان راه خانه را پيش گرفتند..به پاساژ ديدار نزديک مي شدند...بعد از بيست روز اين اولين بار بود که اتومبيل بادي گارد پا به پايشان در حرکت نبود..لحظه به لحظه اضطراب خورشيد بيش از بيش مي شد.حال بدي داشت و دلش مي خواست سحر کمتر حرف بزند..
    سحر: امروز به پري زنگ بزنم بگم ايمان مياد؟
    خورشيد: اهان..آره بزن!!
    سحر: مي خواي خودت بهش بگو...
    خورشيد واقعا تحمل سوال و جواب هاي سحر را نداشت...
    خورشيد: سحر ...ببين يارو اومده؟
    سحر: ماشينش که نيست..البته شايدم از کوچه ي پشت پاساژ بياد...
    چند قدم به پاساژ مانده بود..ساعت نزديک به 3 بود و همه جا خلوت،سکوت بود و بادي سرد..خورشيد کيفش را جابجا کرد و دستي به مقنعه برد ...کمي آن را عقب تر کشيد...!!قد راست کرد و به آرامي قدم برداشت،دلش نمي خواست نگاه مرد جوان غافلگيرش کند..براي همين با تمام اشتياقي که در دل براي يک نظر ديدن داخل پاساژ داشت..سعي کرد بدون نگاه به داخل پاساژ از آن جا بگذرد.
    سحر:خورشيد توي پاساژه من ديدمش!! و نگاه خورشيد بي اختيار به داخل پاساژ کشيده شد...مرد جوان شيک پوش تر از هميشه لباس پوشيده بود و صورتش بي هيچ نقصي جذاب تر از هميشه بود نگاهش مثل دوپاره آتش به تن خورشيد مي چسبيد و مي سوزاندش( خوبه خودش مثلا عاشقه هاااا و گرنه چي کار ميکرد واسه اين بادي گاردش!!) يک بغل رز سرخ در آغوش داشت و تکيه بر نرده هاي پله هاي وسط پاساژ زده بود.. نگاهش با ديدن خورشيد،حسرت را در آغوش کشيد... قدمي به جلو برداشت ...خورشيد اما هراسان و شتاب زده، بر سرعت قدم هايش افزود...
    سحر به هيجان آمده بود و تند تند حرف مي زد و خورشيد هيچ کدام از حرف هايش را نمي فهميد!!دلش زيرو رو مي شد و بي حال بود ...دوست داشت نگاهي به عقب بياندازد اما خجالت مي کشيد( آخه..)حس مي کرد..او مي آيد...صداي پايش را مي شنيد..بوي ادکلنش مي آمد...و عاقبت صدايش را هم شنيد که مي گفت: خورشيد خانوم؟!!!!!!!! قرارمون توي پاساژ بود!!
    خورشيد و سحر در سکوت مطلق به تندي قدم بر مي داشتند...و دلشان از ترس اينکه مبادا مرد جوان را کنارشان ببينند به شدت در تپش بود... کرد جوان کنار خورشيد مي آمد.. دوباره گفت: خورشيد خانوم ؟ صدامو دارين؟!!( نه فقط تصويره...)
    خورشيد باز هم بي اعتنا تندتر قدم برداشت و تنها جلوي پايش را نگاه کرد...
    مرد جوان: پس حداقل اينو بگيرش...
    و دسته گل را نزديک آورد...خورشيد چنان قدم بر مي داشت که گويي مي دود..مرد جوان: مي شه يه کم يواش تر بري!!
    خورشيد بي طاقت شده بود..ايستاد و با صورتي برافروخته و صدايي لرزان گفت:خواهش مي کنم بريد آقا.. اين جا محل زندگي من!! ممکنه کسي ما رو ببينه...برامون بد بشه!!
    مرد جوان : من نمي خوام واسه شما دردسر درست کنم ..فقط اينو لطفا بگيرين.
    خورشيد: نه..نمي تونم!!
    مرد جوان: چرا؟
    خورشيد: نمي تونم آقا..
    مرد جوان: گفتم چرا؟
    خورشيد:براي اين که نمي خوام!!
    مرد جوان: چرا مطمئنم مي خواين!!.. اين دسته گل مال شماست..مجبورم نکنيد بزور بهتون بدم..
    خورشيد و سحر به داخل کوچه اشان پيچيدند..مرد جوان با لحن دلنشيني گفت: خورشيد خانوم خواهش مي کنم بگيرش...
    خورشيد نگاهش کرد... براي لحظه اي دلش خواست دسته گل زيبا را بگيرد و شر را بخواباند..اما جرات نداشت... گرفتن دسته گل يعني پذيرفتن او!! او که هنوز ناشناس بود!! او که حسام نبود!! حسام!!...
    سحر: خورشيد...واي حسام!!( لعنت بر خر مگس معرکه...)
    خورشيد نمي دانست چه مي کند.. کجا قدم مي گذارد؟ ...تلو تلو مي خورد حسام با دو نفر ديگر توي کوچه نزديک خانه ي خودشان ايستاده بود...و هر سه به خورشيد و آن مرد جوان که با دسته گل کنارش مي آمد خيره بودند!! قدم هاي خورشيد سست شده بودند...دسته گل سرخ جلوي چشم هاي او هنوز عقب و جلو مي شدند..براي لحظه اي ايستاد دسته گل را گرفت..انگار براي لحظه اي هم چيز از حرکت افتاد خورشيد...حسام...سحر... مرد جوان...
    و دست خورشيد بود که ترديد را از همه گرفت وقتي با حرص دسته گل را به سويي پرت کرد.. و به سرعت به طرف خانه رفت...
    نگاه حسام حيران بود و ملتهب...آتش گداخته اي بود که ببننده را هراسان مي کرد...براي لحظه اي چنان بي مقدمه شروع به دويدن کرد که نگاه همه به سويش کشيده شد...
    " بادي گارد جوان" ببر زخمي اي را مي ديد که با تمام توان به سويش مي دود.. براي همين درنگ چايز نبود.. پا به فرار گذاشت...
    حسام دندان ها را روي هم مي فشرد و مي دويد..مرد جوان داخل پاساژ شد .پيش از آن که حسام او را ببيند...و حسام او را گم کرد...
    رگه هاي خون نگاه نجيبش را قرمز کرده بود... صورت گندمگونش سرخ و ملتهب شده بود دکمه ي يقه ي لباسش را با عصبانيت باز کرد و سري تکان داد.. انگار داشت به خودش بد و بيراه مي گفت...
    ايمان دوان دوان به سويش آمد..
    ايمان: چي شد حسام؟ کجا رفت؟
    حسام نفس زنان گفت: نمي دونم..لعنتي ..يه هو غيبش زد.
    ايمان: کي بود؟ مال اين جا که نيست؟
    حسام:...اما...ديده بودمش!!
    ايمان ناباورانه پرسيد: کجا؟
    حسام: شب عاشورا ...همون موتور سوار که چادر خورشيد و پاره کرد!!
    ايمان: پس يعني.. بچه ي اين دوروبرهاست؟!
    حسام: نه نمي دونم اين جاها چي کار مي کنه!!
    ايمان: چه دسته گلي هم گرفته!!
    حسام از شدت عصبانيت لب ها را به هم فشرد..نگاهش غضبناک بود... دستش را مشت کرده بود و نمب دانست لرزش بدنش محشوش است!!
    ايمان: حسام...؟ حسام...؟!! مي گم مي خواي از مهرداد بپرسم اين يارو کيه؟
    حسام: نه...شايد... خورشيد به مهرداد چيزي نگفته باشه!!
    ايمان: خب اين طوري مهرداد از ش مي پرسه!!
    حسام: نه... ممکنه خورشيد و اذيت کنه... فعلا چيزي به مهرداد نگو...به محسن هم سفارش کن چيزي به مهرداد نگه..ببين خواهر محسن چيزي مي دونه؟!
    امضا مي خواي چيكار؟

  7. کاربر مقابل پست بهارجون عزیز را پسندیده است:

    8991010 (01-06-2012)

  8. Top | #5



    تاریخ عضویت
    Oct 2010
    عنوان کاربر
    تنها تر از هميشه
    میانگین پست در روز
    0.26
    محل سکونت
    جایی که فقط منو توییم تنهای تنها
    سن
    25
    نوشته ها
    393
    پسندیده
    182
    تشکر شده
    640
    میزان امتیاز
    11

    پیش فرض

    فصل شانزدهم

    خورشيد در حياط را بست.. آهسته روس زمين نشست..توان بالا آمدن نداشت...زمين سرد تنش را لرزاند..هيجان زده و لرزان بود..دندانهايش از فرط هيجان و سرما پيانووار به هم مي خوردند..براي لحظه اي دست ها را جلوي صورتش گرفت و چشم ها را پنهان کرد..بعد دشت ها را برداشت و نفش عميقي کشيد..سرما ريه هايش را سوزاند و به سرفه افتاد..با خود گفت: چه شانس نکبتي!!
    نگاه نگران حسام پيش چشمش جان گرفت و از تصويري که در برابر نگاهش ظاهر شد...لبخندي بر لب آورد و تنش لرزيد..هيجان تمام وجود ش را پر کرد..دوباره گفت: ...بدم نشد...!! آره ...بذار حسام ببينه چه طرفدارهايي دارم...!!
    دوباره به ياد مرد جوان افتاد...بادي گارد!!
    خورشيد با خود گفت: چه دسته گل قشنگي هم بود!!
    از سماجت بادي گارد خنده اش گرفته بود... به نظر او اصلا روز بدي نبود!!
    صداي مامان که با حيرت نگاهش مي کرد آمد که گفت : خورشيد؟!
    کي اومدي؟! چرا توي حياط سرد نشستي دختر!! سرما مي خوري پاشو بيا تو...
    خورشيد: سلام مامان... خيلي گرسنه ام.
    مامان مهري: به قوا مهرداد حرف تکراري نزن!! پاشو بيا تو!!
    خورشيد: مگه مهرداد خونه نيست؟!
    مامان مهري: نه...نمي دونم چرا دير کرده... پاشو برو لباست و عوض کن تا غذا گرمه بخور...
    خورشيد: باشه ...صبر مي کنم تا مهرداد بياد... خورشيد کنار بخاري نشسته بود و هنوز در افکارش به جايي در هيچ خيره بود... گاه لبخند مي زد و گاه نگران مي شد... صداي مهرداد تا وارد خانه شد به مامان مهري گفت: جوجو اومده؟...
    مامان مهري: آره مادر...سردته؟ صورتت سرخ شده...
    مهرداد: اين چه وضعشه!! تازه فردا اول آبانه!! با اين سرما من ديگه گمون نکنم تا زمستون دووم بيارم!!
    مامان مهري: حتما اطراف برف اومده..اين سوز برفه... مهرداد بالاي سر خورشيد کنار بخاري ايستاد و دست ها را گرم کرد و گفت: چي شده خورشيد خانوم؟ اين جا کز کردي!! پاشو برو بيرون بزار لااقل زمين گرم بشه!!
    خورشيد نگاهش کرد و خنديد و گفت: مي گم چرا دير کردي؟!
    مهردا: يکي از کلاس هام طول کشيد...پاشو ناهار بزنيم...پاشو جوجو، خورشيد با اکراه از جا بلند شد..دلش مي خواست زودتر سر و کله ي سحر پيدا شود تا بتواند اطلاعاتي از او بگيرد..دوست داشت بداند بعد از دويدن حسام به سوي بادي گاردش چه اتفاقي افتاده!! آيا حرفي زده اند... يا درگير شده اند؟!
    مي دانست حسام روي دخترهاي محل خيلي حساس است هيچ کس جرات نداشت براي دختري مزاحمت ايجاد کند..مي دانست حسام روي او حساس تر است!!
    وقتي حسام بود کسي جرات نداشت دنبال دختري بيافتد و او را تعقيب کند چه برسد به داخل کوچه اشان بيايد...آن هم با آن دسته گل زيبا و بزرگ!! خورشيد با خودش گفت: بيچاره بادي گارد!! تازه الان فهميده طرفش کيه!! معلومه هيچ آشنايي با اين جا و بچه هاش نداره که يه دسته گل به اون گندگي گرفته دستش راه افتاده توي کوچه امون!!...ديوونه!! صداي سحر تمام تنش را به تپش انداخت.مثل برق از جا جهيد و نگذاشت بالا بيايد دستش را گرفت و به سوي زير زمين کشاند.بعد از آن که در را بست گفت: چي شد سحر؟
    سحر: بگو چي نشد!!
    خورشيد : خب بگو ديگه.
    سحر: حسام دنبالش کرد.. اما گيرش نياورد..محسن و بگو...نزديک بود منو بزنه!!ديوونه است!! خوبه ديده يارو واسه تو گل آورده ها!!
    خورشيد: بادي گارد چي کار کرد؟
    سحر: پا گذاشت به فرار.
    خورشيد خنديد و گفت: دروغ مي گي!!
    سحر: به خدا!!
    سحر: بعدم محسن اومد که بپرسه يارو رو مي شناسم يا نه...حسام فرستاده بودش!! منم گفتم مزاحم بوده!! محسن مي گفت چه مزامحمي بوده که با دسته گل اومده!! تازه اينو بگم... مي دوني بادي گارد کيه؟
    خورشيد: نه...کيه؟
    سحر: همون پسره که چادرت و پاره کرد!!
    خورشيد: نه؟!!
    سحر: آره ...حسام تا ديده شتاخته!!
    خورشيد: حالا محسن باور کرد که اون مزاحم بوده؟!!
    سحر: اولش که نه...پدرم و درآورد بس که سوال ازم پرسيد.. پرسيد چندمين بار بوده که مي ديدينش؟ گفتم اولين بار بده به مرگ بابام قسم خوردم!!... خدا منو ببخشه!!... خورشيد ؟!! بابام نميره!!
    خورشيد خنديد و گفت: نه بابا،حالا چر به مرگ بابات قسم خوردي؟
    سحر: چه مي دونم.. هول شده بودم...گفتم اگه بگم خيلي وقته اونو مي شناسيم،کارمون دي مياد...از فردا بايد يه با لشکر بريم مدرسه و برگرديم.
    خورشيد: آفرين چيز خوبي گفتي!!... پس بگو چرا اين يارو،برام آشناست!!.. حسام و بگو که چه خوب شناخته!!... واي سحر ديدي حسام چه شکلي شد!!
    سحر خنديد و با هيجان گفت: داشت سکته مي کرد!! قيافه اش واقعا ديدني شده بود!!
    خورشيد: الهي بميرم که ان قدر بد جنسم!!
    سحر: نه ديگه بدجنس نيستي!! از اين که فهميدي بي تفاوت نيست حال کردي!!
    راستي به پري زنگ زدم ..مي گفت ،نمي دونه چه برنامه اي بچينه تا خاله ات راضي بشه بياردش اين جا!!
    خورشيد: خودم درستش مي کنم.

    فصل هفدهم

    خورشيد در حالي که آخرين ظرف را کف مالي ميکرد گفت: اينم از ماجراي امروزما!! پري ظزف را از او گرفت و آبکشي کرد و گفت: کاش مي تونستم اين بادي گاردت و ببينم!! انگار موضوع خيلي جديه!!
    خورشيد : با اين اتفاقي که امروز افتاد فکر نکنم ديگه جرات کنه بياد اين طرف ها!! پري دست از کار کشيد و دست ها را با لباسش خشک کرد و گفت: سحر رو صدا کن بياد...
    خورشيد: تو برو صدا کن...
    من اين جا رو خشک کنم... مامان مهري حساسه خيس بمونه...پري به سوي بالکن رفت و از کنار ديوار سحر را صدا کرد.
    حسين آقا پدر خورشيد از داخل پذيرايي خورشيد را صدا کرد ...خورشيد همان طور که به سوي آقاجون مي رفت گفت: بله آقا جون؟
    حسين آقا: خورشيد جان دستت درد نکنه دخترم،برو از اون چاي هاي معروفت بساز که هوس کردم!!
    خورشيد: آقا جون تو رو خدا!!
    حسين آقا: بدو بابا.. مامانت خسته است!!
    خورشيد دوباره راهي آشپزخانه شد و غرغرکنان سماور را پر از آب کرد و روشن گذاشت، صداي پري را مي شنيد که مي گفت: خورشيد کجايي؟ با عجله به سوي حياط دويد.. دمپايي هايش را پوشيد و گفت: واي چه سرده!!
    سحر: خورشيد يه چيزي بپوش چند دقيقه همين جا باشيم ...من بايد زود برم...محسن صداش در نياد...
    هر سه توي حياط از سرما مچاله شده بودند.اما هم چنان تعريف مي کردند و بلند بلند مي خنديدند...مهرداد از داخل خانه خورشيد را صدا کرد،خورشيد: بچه ها يه لحظه برم چايي رو دم کنم الان ميام. و بعد از چند لحظه دوباره دوان دوان برگشت انگار مي ترسيد حتي براي لحظه اي لذت گفتگوي سه نفره شان را از دست بدهد.
    سحر داشت اداي راه رفتن بادي گارد را در مي آورد و پري هنوز او را نديده بود از خنده ريسه مي رفت.حلقه ي سه نفره شان لحظه به لحظه تنگ تر مي شد.حالا پچ پچ مي کردند و کاملا به هم چسبيده بودند ناگهان سايه ي چيزي که بر سرشان پرت شد آن ها را از جا پراند..هر سه جيغ کشيدند...وحشت زده بودند پري سرش را گرفت و گفت: آخ...!! چيزي را که در تاريکي روي سرشان پرت شده بود نگاه مي کردند و جرات نزديک شدن به آن را نداشتند...
    پري عقب عقب مي رفت و سرش را چسبيده بود.. سحر و خورشيد به هم چسبيده بودند و از شي مرموزي که بزرگ مي نمود فاصله گرفتند.
    پري عقب عقب مي رفت و سرش را چسبيده بود... سحر و خورشيد به هم چسبيده بودند و از شي مرموزي که بزرگ مي نمود فاصله گرفتند.
    خورشيد: چي بود؟ اون چيه؟ پري چيزيت نشد؟
    سحر: از کوچه پرت شد...
    پري: واي ...خدايا... فکر کنم گربه مرده باشه!! افتاد توي سرم واي خدا...
    خورشيد: پري دست بردار،گربه مرده که پرواز نمي کنه!!
    سحر: زنده اش هم پرواز نمي کنه!!
    پري: احمق ،...يکي اتون چراغ روشن کنيد ببينم اين چي بود؟
    سحر: تو نزديک تري به کليد برق!!
    پري: ترسوها...حالا خوبه گربه مرده هه افتاده توي سر من!!
    خورشيد: ان قدر حرف نزن کليد پشت سرته....روشن کن ديگه...با روشن شدن چراغ ...نگاهايشان متعجب تر به شي دوخته شد... با ناباوري جلوتر آمدند و دورش حلقه زدند... سحر: جل الخالق!!
    پري: اين ديگه چيه؟
    خورشيد به دسته گل خيره مانده بود و چيزي نمي گفت.
    سحر: عجب!!
    پري: زهر مار... چرا اين طوري حرف مي زني؟ عجب عجب...خب اين چيه؟
    سحر: دسته گله!! همون دسته گلي که امروز بادي گارد آورده بود!! ان قدر کرد توي چشممون که خوب يادمونه همين بود!!
    خورشيد: پس برگشته دسته گلش رو برده!!
    خورشيد از جا برخاست و به سوي در رفت و آن را يواش باز کرد...سرش را بيرون برد تا جايي که سر کوچه را ببيند... اتومبيل سياه رنگ آشنا روشن شد و بوق زد و رفت... خورشيد آهسته در را بست ...رنگ به صورت نداشت...
    سحر: خودش بود؟
    خورشيد: فکر کنم آره... يه ماشين مثل ماشين اون روشن شد و رفت...
    خورشيد دسته گل را از روي زمين برداشت و نگاهش کرد...لابلاي کاغذي که گل ها در آن پيچيده بودند کاغذي سفيد به چشم مي خورد..که رويش نوشته بود: براي خورشيد خانوم
    پري: واي چه قدر دوست دارم ببينمش!!... عجب کارهاي عجيب و غريبي مي کنه!!
    سحر: آره.. من پيش خودم گفتم ديگه نمي ياد!!
    خورشيد لبخند زنان گل ها را بوييد و گفت: از اون کله شق هاي درجه يکه!! احمق!! نگفته مي بينيش!! فکر کنيد اگه ما توي حياط نبوديم صبح مهرداد اينو مي ديد!! حالا اينو چي کارش کنم؟
    سحر: بزارش توي زير زمين..
    خورشيد : آره برم يه پارچ آب بيارم.
    بعد از رفتن سحر،پري و خورشيد توي زمين کنار دسته گل نشستند... پري تو فکر بود... و خيره به دسته گل مانده بود...
    خورشيد: پري؟ عوض اين که تو منو از فکر و خيال دربياري خودت رفتي توش؟ پري نگاه از گل ها برداشت و به خورشيد گفت: آخه.... کارش يه جوريه!! داشتم فکر مي کردم اگه يه وقتي ايمان کار و مي کرد چه حالي بهم دست مي داد؟ فکر کنم از ذوقم مي مردم!!
    خورشيد: پس شانس آورديم و ايمان از عرضه ها نداره!!
    پري: اما اين کارا بيشتر پروويي مي خواد!!
    خورشيد: خب آدم عاشق پررو هم مي شه ديگه!!
    پري: منم عاشقم پس چرا پررو نيستم؟!
    خورشيد: تو يه عاشق خجالتي هستي...عاشق هاي خجالتي هم کلاشون پس معرکه ست!!
    پري: چي مي خواي بگي خورشيد؟؟ يعني تو مي گي...
    خورشيد: خودمم نمي دونم چي دارم مي گم ... همه اش دلشوره دارم...انگار مرض نگراني گرفتم... راستش رو بخواي پري... اين يارو خيلي اعصابم و بهم ريخته ...مدام جلوي چشممه!! وقتي هم نيست همه اش منتظرم از يه جايي يه جوري که نمي دونم چه جوريه سر دربياره!! اصلا نمي دونم چي ازم مي خواد؟!
    پري : خب حق دراي!!...اما.... من مي گم تا حالا که صبر کردي يه کم ديگه هم صبر کن خسته مي شه!! خودش مي ره!!
    خورشيد: اي بابا...آخه پري... آدم خسته ساعت 11 شب توي کوچه ما چي کار مي کنه...که دسته گل پرت کنه توي حياط؟
    پري: من نگفتم خسته اس!! گفتم خسته مي شه!!
    خورشيد: آخه ديگه کي؟ الان دو ماهه که شب و روزم و گرفته!!
    پري: بعضي توانشون براي اين طور انتظار کشيدن ها خيلي زياده !!! جعفر درازه رو که مي شناسي؟! همون که سر کوچه امون واي ميسه!! اين همه سال گذشته اما اون هنوز دست بردار نيست مي بينه محلش نمي زارم اما خب هر دفعه که رد مي شم مي گه( پري ور بپري!!) خورشيد خنديد و گفت: بابا اون بيچاره يه گوشه وايساده حالا يه حرفي هم مي زنه... ديگه توي سرما و گرما خودش و اسير نمي کنه که!! من صبح توي تاريکي از خونه بيرون مي يام سر کوچه است!! بعدش از من جلوتر توي ايستگاهه...وقتي بر مي گردم از من جلوتر سر کوچه وايساده!!
    پري ساکت بود و به حرف هاي خورشيد گوش مي کرد ...در سکوت سر را جلو برد و دسته گل را بو کرد... و گفت: چه بوي خوبي مي ده!!
    آن شب تا صبح با پري حرف زدند و حرف زدند شوق پري براي ديدن بادي گارد جوان بيشتر از ديدن ايمان شده بود...
    پري: خورشيد ديگه بخوابيم ساعت 5 صبحه!!
    خورشيد: آره...شب بخير!! و لحاف را روي سرش کشيد...پري آهسته لحاف را از روي صورت خورشيد کنار زد و گفت: منظورت صبح به خيره!!؟
    خورشيد: خب حالا...وقت گير آوردي؟!
    دوتايي پقي زدند زير خنده...صداي مامان مهري که براي نماز صبح بيدار شده بود آمد که گفت: پاشين دخترا... نمازتون قضا نشه...

    فصل هيجدهم
    عصر جمعه با هزار خواهش و التماس ، بالاخره مامان مهري رضايت داد که با پري بيرون بروند... خورشيد مانتو پوشيد و روسري سرش کرد...
    پري با تعجب گفت: مهرداد چيزي بهت نگه!!
    خورشيد: نه وقتي مدرسه ميرم چيزي نمي گه ...حالا هم فرقي نکرده!!
    پري: پس منم با مانتو مي يام.
    مامان مهري لحظه ي آخر به خورشيد گفت: چادرت کو مادر؟
    خورشيد: مامان حوصله اشو ندارم.
    مامان مهري: مهرداد ببينه يه چيزي بهت مي گه!!
    خورشيد: اون با من!!
    به محض اين که در حياط را باز کردند مهرداد جلوي راهشان سد شد... مهرداد ابروها را بالا داد و با لبخندي پر معني سر تا پاي هر دويشان را ورنداز کرد و گفت: به به...مادمازل هاي تي تيش!! کجا تشريف مي بريد؟ اونم با اين عجله؟ نکنه قرار بوده من نبينمتون؟! خورشيد بر شانس خود لعنت فرستاد و گفت: داريم مي ريم خريد....مامان گفت بريد...
    مهرداد: بدون چادر نمي ريد!!
    خورشيد: مهرداد اذيت نکن ديگه!!
    مهرداد: همين که گفتم بجنبيد!!
    خورشيد عصباني شد و گفت: آقا جون منو ديده...هيچي نگفته تو اصلا چي مي گي؟
    مهرداد: من آقا جون نيستم ،با هر سازي هم نمي تونم برقصم... در ضمن زبون درازي هم کردي جرمت سنگين تر شد برگرديد ببينم!!
    پري: مهرداد تو رو خدا،بزار بريم الان شب مي شه مامانم گفته زود بيا مي خواييم بريم خونه امون...
    مهرداد: اي بابا... مادر عروس رو فراموش کردم!! ببخشيد سر کار خانم... يلي بايد ببخشيد...
    و بعد ناگهان صدايش را بالا برد و گفت: گفتم بريد...
    خورشيد و پري با عصبانيت و خون دل به خانه برگشتند.موقع راه رفتن محکم قدم بر مي داشتند و با حرص!
    مهرداد:چتونه؟ زمين داره مي لرزه!!
    خورشيد: خيلي بي مزه و لوسي.
    پري: خيلي بي تربيت و پررويي!!
    مهرداد خنده ي قشنگي کرد و گفت: آخ آخ دردم مياد تو رو خدا اين قدر ملامتم نکنيد!! و بعد دوباره جدي شد و گفت: چادر سر کنيد بعئ مي تونيد بريد!!
    خورشيد: زهر مار!!
    دقايقي بعد هر دو چادر به سر خانه را ترک کردند.
    پري: خاله اينا به مهرداد خيلي رو دادن ها!!
    خورشيد: علي شما که از تو کوچيک تره همه کاره ي خونه اتونه!! مهرداد که ديگه جاي خود داره!!
    پري : حالا هي ازش طرفداري کن!!
    خورشيد: مهرداد کاري به چادر و مانتو نداره مي گه توي محل هميشه يه مدل باش که راحت تر باشي!!
    پري : راستي گفتي حسام فهميده؟!
    خورشيد لبخند زنان گفت: آره... مي گه خيلي تابلويي!!
    پري: مي خواستي ازش بپرسي حسام درباره ات چي مي گه!!
    خورشيد: ازش پرسيدم... مي گه حسام جرات نداره درباره ي تو حرف بزنه!!
    پري: وا؟! پس دونستنش به چه دردي مي خوره؟!...ببينم لابد قضيه ي منو هم مي دونه!!
    خورشيد: من که چيزي نگفتم...ولي خب اون خيلي زبله!!
    پري: واي ازش خجالت مي کشم!!
    خورشيد: ديوونه از مهرداد خجالت مي کشي؟!
    پري: آره از الان فکر مي کنه من هر وقت مي ام اين جا به خاطر ايمانه!!
    خورشيد: نه که خيلي هم بيراه فکر مي کنه؟!؟
    پري هم خنديد...
    خورشيد: بريم تو پاساژ؟!
    پري: تعطيل نيست؟!
    خورشيد: نه...بريم محل بادي گارد و بهت نشون بدم!!
    پري: خودم مي دونم کجاست!!
    خورشيد: آره يادم رفت که تو بهتر از من اين جا رو بلدي!!
    پري: حالا هي تيکه بنداز!! اي کاش امروز بادي گاردت مي اومد حداقل منم مي ديدمش!!
    خورشيد: امروز جمعه ست...فکر نکنم بيادش!!
    هنوز جمله ي خورشيد تمام نشده بود که صداي غرش موتوري که از کنارشان به سرعت گذشت ته دلشان را خالي کرد....
    پري: واي ترسيدم!!
    خورشيد: پاساژ که بازه...
    پري: منم مي خوام پارچه مقنعه مثل مال تو بخرم.
    خورشيد: باشه...
    پري: من يه کتاب راهنماي شيمي هم مي خوام.
    خورشيد....؟!....خورشيد؟!
    رنگ از صورت خورشيد پريد و به لکنت افتاد...
    پري:چي شد؟
    خورشيد: پري... اوناهاش بيا برگرديم خونه...توي پاساژه...
    پري: کي؟!
    خورشيد: بادي گارد!!
    خورشيد: اوناهاش...تابلو نکن... کاپشن سفيده
    پري:خب ...ديدم.
    آن ها به اجبار از جلوي پاساژ عبور کردند... خورشيد مي دانست اگر داخل بروند...بادي گارد رهايشان نمي کند!! ناخوسته تند تند قدم بر مي داشت... و پري به دنبالش بود...
    پري: نفس زنان گفت: خورشيد ...خورشيد... بابا چته؟ نفسم بريد!! چه قدر تند مي ري...پارچه نخرم؟!
    خورشيد: فکرشم نکن!! ببين پري...بايد يه جوري خودمون و گم کنيم!!
    پري: وا چه حرفا مي زني؟ دوتا ادم گنده چه جوري خودمون و گم کنيم؟!
    خورشيد: پري به خدا اين يارو ولمون نمي کنه...بهتره يه فکري بکنيم...اگه حسام دوباره اينو دنبال من ببينه کارم زاره يا حتي مهرداد ببينه!! پري... اين ديوونه ست نه خجالت سرش مي شه نه ترس!! جلوي همه مي ياد حرف مي زنه...
    پري: برو توي کوچه بعدي!!
    خورشيد: ديوونه... توي کوچه گيرمون مي ندازه!!
    پري: کل کوچه رو مي دوييم!! نکنه بازم مي ترسي؟!... در حالي که مي خنديد گفت: نکنه فکر مي کني اسلحه داره... ممکنه از پشت ما رو بزنه!! و دوباره خنديد...
    خورشيد خنده کنان گفت: تقصير نداري شدي لنگه ي علي!!..
    هر دو وارد کوچه شدند و ناگهان شروع به دويدن کردند پري هنوز مي خنديد...خورشيد از خنده ي پري به خنده افتاد ه بود...پري همانطور که نفس نفس مي زد ميان خنده ها گفت: مارو بگو اومديم گردش!! هيچي مون ه آدم نرفته!!... اومديم مسابقه دو!!
    در اواسط کوچه بودند که صداي موتور از پشت سرشان آمد... موتوري از کنارشان عبور کرد... و بعد دور زد... کمي جلوتر از آن ها متوقف شد.از روي موتور پايين آمد و کلاه کاست را از سرش برداشت.. خورشيد و پري مثل دوتا گنجشک به دامش افتاده بودند و راهي جز پيش آمدن نداشتند.صورتشان از سرما و دويدن سرخ شده بود... هر دو نفس زنان ،نگاه هراسان و خجالت زدهشان را به جوان دوختند...مرد جوان لبخند جذابي روي لب داشت و نگاه عاقل اندر سفهيمي ب آن دو انداخته بود... با نزديک شدن خورشيد و پري جلوتر آمد و گفت: خانم ها ي جوان خسته نباشين... تلاشتون در خور تحسينه... خورشيد تحملش تمام شد و روبرويش ايستاد و گفت: چيه؟ چرا دست از سرم بر نمي داري؟ منظورت از اين موش و گربه بازي چيه؟! مثل اين که... اين جا محل زندگي منه!!... داري آبروي منو مي بري با اين رفت و آمدت!!!
    حالا لبخند صورت مرد جوان را پوشانده بود... و دندان هاي ريزش نمايان شده بود... دست در جيب لباسش کرد و شاخه گل سرخ کوچکي رآورد و گفت: اين مال شماست..اسم من کسري ست...
    گل را جلوي پري گرفت و ادمه داد: شما که دوستشين و پيداست به اندازه ي خورشيد خانوم هم عصباني نيستين اينو بگيرين...بعدا بهش بدين!!
    پري بي آن که اعتراضي بکند با شرمندگي گل را گرفت.
    مرد جوان که حالا اسمش کسري بود به سوي موتورش رفت ...سوار شد و گاز داد و دور شد... در ان سرما احساس گرما کردن مضحک بود اما خورشيد داشت از گرما خفه مي شد!!
    پري زير لب گفت: کسري!! اسمش هم مثل خودش يه جوريه!!
    خورشيد به خود امد و چشم غره اي به پري رفت و گفت: چت شده؟ چرا گل و گرفتي!!
    پري: واسه اين که دوست نداشتم امشب بيافته رو سرم!! و خنديد... خورشيد هم.
    امضا مي خواي چيكار؟

  9. Top | #6



    تاریخ عضویت
    Oct 2010
    عنوان کاربر
    تنها تر از هميشه
    میانگین پست در روز
    0.26
    محل سکونت
    جایی که فقط منو توییم تنهای تنها
    سن
    25
    نوشته ها
    393
    پسندیده
    182
    تشکر شده
    640
    میزان امتیاز
    11

    پیش فرض

    فصل نوزدهم


    خورشيد: « سحر مي ري آش بخري؟! »
    سحر: « تو هميشه منو مي فرستي!! يادت باشه!! »
    خورشيد: « يادم مي مونه عزيز دلم... بجنب!! »
    روزهاي پنج شنبه توي مدرسه آش مي پختند و زنگ تفريح مي فروختند... خورشيد از اين كه با سحر و مريم و پونه كنار كاج هاي حياط توي سرما بنشيند و آش بخورد لذت مي برد... براي همين حاضر نبود آش هاي روز پنج شنبه را از دست بدهد...
    سحر: « من رفتم... شما هم بيايين ديگه. »
    خورشيد: « پونه مياد كمكت... من و مريم مي ريم كنار كاج ها جا بگيريم!! »
    خورشيد و مريم از كلاس بيرون زدند و تمام محوطه ي حياط را تا كاج هاي نزديكِ درِ مدرسه دويدند... روي سكوهاي سيماني كنارِ كاج ها نشستند تا سحر و پونه برسند. پل عابر كه از جلوي در مدرسه اشان مي گذشت درست مقابلشان بود...
    گاه پسرهايي كه روي پل در رفت و آمد بودند... خيره به دخترهاي توي حياط مدرسه مي ماندند و يادشان مي رفت از پله هاي پيش رويشان پايين بيايند و اين سرگرمي جالبي براي هر دو گروه مي شد تا اطلاع دفتر كه از توي بلندگو بچه ها را تهديد مي كردند هر چه زودتر از محوطه ي كاج ها دور شوند!!
    سحر دوان دوان پيش مي آمد... معلوم بود دست هايش مي سوزند... طوري ظرف يك بار مصرف آش را بين انگشتان دستش جابجا مي كرد كه ظرف آَش روي هوا بود...
    سحر: « خورشيد بگيرش سوختم!! »
    خورشيد: « دستت درد نكنه!! »
    مريم: « قاشق هاتون رو بگيرين... »
    چهارتايي توي سرما روي سكوهاي سيماني كز كرده بودند و با خنده هاي بي پروايشان آش مي خوردند... صداي خنده هايشان در ميان صداي همهمه ي بچه ها گُم بود و تا جايي كه مي توانستند بلند مي خنديدند... پونه هميشه لطيفه هاي دست اول و با نمكي براي تعريف كردن داشت... هنوز پونه تعريف نكرده بود خورشيد مي زد زير خنده...
    سحر: « بابا اين كه هنوز چيزي نگفته!! »
    خورشيد: « آخه به قيافه اش نگاه كنيد... و دوباره مي خنديد... »
    سحر: « خيلي خب... آشت سرد شد... بس كن!! »
    خورشيد قاشقي آش خورد و دستي به مقنعه اش كشيد و كمي آن را عقب داد. نگاهش از بلنداي كاج ها به بالاي پل خزيد... قاشق از دستش افتاد... سحر نگاه خورشيد را دنبال كرد... نزديك بود قاشق از دست او هم بيافتد...
    كسري بود... عينك آفتابي زده بود و كاپشن مشكي به تن داشت... باد در موهايش پيچيده بود روي نرده هاي پُل طوري دست زير چانه اش زده بود و از بالاي پل خورشيد را نگاه مي كرد كه انگار فيلم تماشا مي كند... با ديدن خورشيد سري تكان داد و زير لب سلامي كرد... دست ها را از نرده ها جدا كرد صاف ايستاد و دست از نگاه كردن برنداشت... پونه مريم و سحر نگاهشان روي پل بود.
    پونه: « اين كيه؟ »
    سحر: « پسر باباش!! »
    مريم: « تو نخِ خورشيده!! »
    پونه: « خيلي خوش تيپه!! »
    مريم: « خورشيد چرا صدات در نمي ياد؟! »
    خورشيد زير لب زمزمه كرد... پاشين بريم...
    سحر: « راست مي گه... بلند شيم بريم!! »
    پونه: « كجا بريم؟ تازه نشستيم!! چي كار به ما داره بدبخت!! »
    خورشيد با عصبانيت به پل نگاهي انداخت... كسري دست در جيبش كرد و چيزي بيرون آورد باز هم يك شاخه ي كوچك رز سرخ بود... با يك خيز بلند گل توي حياط مدرسه پرت شد و كسري رفت... مريم به سوي گل دويد و آن را برداشت در حالي كه گل را به بيني اش چسبانده بود گفت: « بيا خورشيد... » خورشيد سعي داشت هيجانش را كنترل كند گفت: « واسه چي؟! مال من كه نيست!! ... مال هر كيه كه ورش داشته!! »
    مريم: « آخ جون!! »
    سحر زير گوش خورشيد گفت: « عجب پسر احمقيه!! ببين چه كارهايي مي كنه!! »
    خورشيد در فكر بود... آَش سرد را رها كرد و به كلاس رفت سحر در پي اش دويد...
    سحر: « خورشيد... مي خواي به مهرداد بگيم...؟! »
    خورشيد نگاه عاقل اندر سفيهي به سحر انداخت و گفت: « ديوونه شدي؟! »
    سحر: « آخه مي ترسم اين پسره دفعه ي بعدي گل بياره بده دست خانم رمضاني ( مدير مدرسه ) و خيلي هم سفارش كنه به دست تو برسوندش!! »
    خورشيد جان اين يارو از اون بچه پُروهاست!! اگه جلوش در نياييم ممكنه بيچاره ات بكنه!!
    خورشيد: « چي مي گي سحر؟! براي چي بيچاره ام بكنه!! »
    سحر: « اگه بچه ها به خانم رمضاني اطلاع بدن برات بد مي شه... »
    خورشيد: « آخه به من چه ربطي داره؟! مگه من به اين كاراش اهميتي مي دم؟! »
    سحر: « نه... ميدونم تو كاري نمي كني... اما اگه خانم رمضاني بويي ببره اون وقت همه رو احضار مي كنه... بعد همه مي گن چرا چيزي به ما نگفتيد؟! »
    خورشيد: « سحر بسه تو رو خدا... ديگه داري حوصله امُ سر مي بري!! »
    سحر: « من به خدا راست مي گم!! »
    خورشيد: « آره تو درست مي گي!! اما مطمئن باش خانم رمضاني بويي نمي بره تا وقتي من كاري نكردم از چي بترسم؟! براي چي طبل رسواييِ خودم رو بزنم؟! اين پسره هم مثل هزاران نفر ديگه مياد و مي ره!! ... اينم خسته مي شه!! »
    با اين كه خودش هم به چيزهايي كه مي گفت اعتقادي نداشت... اما انگار آرام تر شد و با خود گفت: « خيلي نبايد جدي بگيرمش!! »
    و بعد يك دفعه پرسيد: « سحر؟! محسن خبري از حسام نداره؟! »
    سحر: « نه فكر نكنم... هفته ي قبل اين جا بودن ديگه... فكر نكنم حالا حالاها بتونن بيان... »
    خورشيد: « اگه دلش تنگ مي شد مي اومد!! »
    سحر: « وسط درس دانشگاه دلش هم تنگ بشه كاري نمي تونه بكنه!! »
    خورشيد كه به شدت احساس دلتنگي مي كرد بغض كرد و گفت: « دلم مي خواست امروز مي اومد... خيلي وقته كه نديدمش!!»
    سحر با تعجب نگاهش كرد و گفت: « خورشيد؟! چه ات شده؟ تو كه تا چند دقيقه پيش صداي خنده ات گوش همه رو كر كرده بود... چرا اين جوري شدي؟ چرا يادم حسام افتادي؟! نكنه به خاطر اين پسره است!!؟ »
    دل خورشيد لرزيد و با دستپاچگي گفت: « يعني چي؟! »
    سحر: « مي گم اين پسره روي اعصابت رفته... اين طوري شدي!! »
    خورشيد: « نمي دونم... دلم يه دفعه هواي حسامُ كرد!! »
    سحر با مسخرگي گفت: « قربون دلت!! ترسوندي منو!! »
    خورشيد: « نمي دونم چرا يه دفعه مضطرب شدم... مي گم شايد حسامُ ببينم خوب بشم!! »
    سحر: « واسه28 صفر كه نذري دارن شايد بياد... »
    خورشيد: « آخ جون راست مي گي!! »
    سحر: « شايدم نياد!! »
    خورشيد با اخم نگاهش كرد و گفت: « بميري كه نمي توني شاديمُ ببيني... »
    سحر مي خنديد در اصل چيزي كه فكر خورشيد را به شدت مشغول كرده بود رفتارهاي عجيب و غريب كسري بود... دوست نداشت فكر هيچ مردي ذهنش را مشغول كند... به جز حسام... اما كسري لحظه به لحظه كاري مي كرد كه ذهن خورشيد نا خواسته مشغول به او مي شد!!

    فصل بيستم

    جمعه بود... اتاق پذيرايي از هواي گرم بخاري دم كرده بود... خورشيد و مهرداد هنوز خواب بودند... انگار هيچ كدام دلشان نمي خواست رختخواب گرم و راحتشان را ترك كنند.... آقاجون و مامان مهري صبح زود به ديدن عموي بزرگ خورشيد رفته بودند... تا سري به او بزنند.... صداي زنگ در بدترين صداي ممكن در ان لحظه بود كه به گوششان رسيد!!
    مهرداد كه بعيد بود شنيده باشد سرش تا كمر زير لحاف بود!!
    خورشيد خواب آلود لگدي به مهرداد زد و صدايش كرد... اما هيچ صدايي از مهرداد در نيامد... به جز اين كه خود را جا به جا كرد و راحت تر از قبل خوابيد.
    خورشيد: « پاشو تنبل دارن در مي زنن!! »
    عاقبت ناگزير از ترك كردن رختخواب، غرغركنان روسري برداشت و به سوي در رفت... در را باز كرد.... ناگهان چشمهايش باز شدند.... و ضربان قلبش شدن گرفت. عجولانه دستي به روسري اش كشيد و عقب رفت و سر به زير انداخت و گفت: «سلام....»
    حسام نزديك شد ... نگاه نمي كرد... لبخند كمرنگي روي لب داشت جواب داد: « سلام...» بعد در حالي كه ظرف بزرگ و دربسته اي را جلوي خورشيد مي گرفت گفت: « ببخشيد از خواب بيدارتون كردم... نذري براتون آوردم...» خورشيد كه حالا لبخند پهناي صورتش را گرفته بود ظرف را از حسام گرفت و گفت: « مرسي... دستتون درد نكنه... نذرتون قبول!! » حسام با چهره اي برافروخته از شرم، نگاه سياهش را به خورشيد داد و زير لب گفت: « قابل شما رو نداره....»
    خورشيد: « فكر نمي كردم امسال موقع نذري اتون اين جا باشين!! »
    حسام: « خودمم فكر نمي كردم بتونم بيام.... اما خب... قسمت بود كه بيام!! »
    خورشيد لبخندي زد و گفت: « چه قسمت خوبي!! »
    حسام با شرمندگي و التهاب دوباره نگاهش كرد و لبخند زد و گفت:« با اجازه اتون!! »
    خورشيد: « صبر كنيد... ظرفش!! »
    حسام: « باشه بعد...» و خورشيد را ترك كرد.
    خورشيد لبخندزنان با خود گفت: « بَدَم نبود!! »
    تا جايي كه مي توانست با نگاهش رفتن حسام را بدرقه كرد....
    صداي مهرداد را شنيد مهرداد بالاي پله ها ايستاده بود و يك وري خورشيد را نگاه مي كرد...
    مهرداد: « كي بود؟ »
    خورشيد با لبخند گفت:« حسام... نذري آورده!! »
    مهرداد ابروها را بالا انداخت و گفت: « باريك الله حسام!! چه سحرخيز!! »
    خورشيد درحالي كه به سوي پله ها مي آمد گفت: « اون كي تا ديروقت خوابيده كه حالا بخوابه؟! »
    مهرداد: « تو از كجا مي دوني اون تا دير وقت نمي خوابه؟ »
    خورشيد لبخندي زد و داخل خانه شد... او فكر مي كرد هر چيزي كه راجع به خصوصيات ذاتي حسام وجود دارد مي داند... به خاطر اينكه دوستش دارد...
    مهرداد: « راستي حسام كي اومده؟! »
    خورشيد: « نصف شب رسيده...»
    خورشيد در ظرف را برداشت و گفت: « مهرداد... شله زرده... چقدر هم تزيينش قشنگه... دستش درد نكنه!!....»
    مهرداد: « دست كي؟! فاطمه خانم كه پخته يا حسام....؟! »
    خورشيد خنده اي كرد و گفت: « اول حسام... بعد هم... حسام.... آخرش هم فاطمه خانم!! »
    مهرداد: « بابا، بازم با انصافي!! فكر كردم مي خواي بگي آخرش هم حسام!! »
    خورشيد خيلي سرحال بود... آنقدر كه تا سفره را انداخت به سوي گوشي تلفن دويد... و شماره خاله سيمين را گرفت...
    خورشيد: « الو سلام...»
    محمود آقا: « سلام خورشيد خانم...»
    خورشيد: « عمومحمود... ببخشد زود زنگ زدم بيدار بوديد؟ »
    محمود آقا: « آره... عزيزم خيلي وقته بيداريم... پري كنار من نشسته... داره بال بال مي زنه » خورشيد از ته دل خنديد و گفت: « پس لطفا گوشي رو بهش بدين...»
    عمو محمود: « خداحافظ خورشيد جان... سلام به همه برسون.»
    خورشيد: « خداحافظ عمو محمود...»
    پري: « سلام... چي شده خورشيد؟ »
    خورشيد: « عادي رفتار كن... يعني چي مي گي چي شده!! الان خاله اينا شك مي كنن ديوونه!! »
    پري: « آهان... آره ... فيزيك هم تا صفحه 68 خونديم!! »
    خورشيد: « آهان... اينه... ببين امروز حسام برامون نذري آورد!! »
    پري جيغ خفيفي كشيد و گفت: « تو رو خدا؟! راست مي گي؟! »
    خورشيد: « عادي رفتار كن!! »
    پري: « منم توي شيمي خيلي مشكل دارم...»
    خورشيد: « مطمئن نيستم ايمان هم اومده باشه!! »
    پري: « ولي من مطمئنم كه تو مي توني باهام كار كني!! »
    خورشيد: « خب حالا يعني اينكه مي خواي راه بيافتي؟! »
    پري: « آره حتما... تو رو خدا!! »
    خورشيد:« پس گوشي رو بده به خاله...»
    پري: « قربونت برم!! »
    خاله سيمين كه گوشي را گرفت خورشيد شروع كرد با آه و ناله از سختي درس ها گفتن و اينكه اگر با هم كار نكنند كارشان به جاهاي باريك خواهد كشيد...
    خاله سيمين: « اگه شما هم سن نبوديد پس چي كار مي كردين؟! لابد پري هر سال بايد رد مي شد!! »
    خورشيد: « خاله داري وقتُ هدر مي دي!! »
    خاله سيمين: « باشه پري رو مي فرستم با عمو محمود بياد...»
    يك ساعت بعد، پري و خورشيد در كنار هم بودند...
    مهرداد: « خورشيد.... جايي نريدها!! من تا ساعت 3 برمي گردم...»
    خورشيد: « مهرداد... فقط ظهر مي ريم مسجد!! »
    مهرداد نزديكش آمد و گفت:« باز اين حسام خان اومد؟! شما عابِد شدين؟!»
    خورشيد: « مهرداد اذيت نكن به خاطر اون نيست....»
    مهرداد: « آره آره قانع شدم... تا مامان اينا نيومدن هيچ جا نريد!! »
    پري: « واي باز تو شروع كردي مهرداد؟ »
    مهرداد: « پري خانوم نكنه به خاطر مسجد محل ما اين همه خودتونُ زابراه كردين؟ »
    پري: « نخير به خاطر شيمي اومدم... تازه مسجد مي ريم چون حوصله مون سر مي ره!! »
    مهرداد: « پس بهتر بود با عمو محمود يا مي رفتي سينما يا شهربازي... تا جايي كه من مي دونم مسجد ما چيزي براي سرگرمي نداره!! فقط نماز مي خونن!! »
    خورشيد: « خدايا ما از دست اين مهرداد چي كار كنيم؟! »
    پري: « برو سحرُ صدا كن...»
    مهرداد: « پس مي ريد گردش؟! »
    پري: « آخه اون بيچاره هم تنهاست!! »
    مهرداد: « خورشيد به خدا اگه به جز مسجد جاي ديگه اي بريد خودتون مي دونيدآ... »
    خورشيد خنديد و سري تكن داد.
    مهرداد: « جدي مي گم به ابوالفضل!!»
    خورشيد: « آخه كجا رو داريم بريم سر ظهري!! »
    مهرداد: « خيلي خب...»
    پري خوشحال و خندان پله هاي حياط را به سوي اتاق ها طي كرد و گفت: « خورشيد بدو وضو بگيريم... »
    مهرداد در حاليكه بند كفش هايش را مي بست گفت: « ساعت يازده است!! از الان وضو مي گيرين؟!... خدا يك عقل به شما دو تا بدبختا بده!!» خورشيد خنده كنان به سوي پله ها رفت و بلند گفت: « الهي آمين !!»
    اين كه هر دو در خانه تنها بودند بهترين حسِ دنيا بود!! مجبور نبودند پچ پچ كنند.... مي توانستند تا جايي كه مي توانند فرياد بزنند و نام حسام و ايمان را بارها در جمله هايشان بياورند بدون آنكه بترسند كسي صدايشان را بشنود... اما انگار عادت كرده بودند پچ پچ كنند.... پري پچ پچ كنان گفت: « سحر هم مياد؟ »
    خورشيد: « صداش مي كنيم ببينيم چي مي شه!! »
    پري: « خدايا چي مي شه امروز ايمانُ ببينم؟! »
    خورشيد: « حالا چرا اين همه پچ پچ مي كنيم... مي تونيم بلند حرف بزنيم...» بعد هر دو با صداي بلند خنديدند....
    خورشيد: « اگه مامان مهري بود حالمونُ جا مي آورد كه توي همچين روزي مي خنديم!! »
    پري: « خب يه زنگ به سحر بزن ديگه!! »
    بعد از دقايقي سحر هم به آن ها ملحق شد...
    سحر: « حالا چي شده يه باره هواي مسجد به سرتون زده!! »
    خورشيد: « آخه جز مسجد كجا مي تونيم ايمان و حسامُ ببينيم؟! »
    سحر: « فاطمه خانم براتون نذري آورد؟! »
    خورشيد خنديد و قيافه گرفت و گفت: « نخير آقاحسام لطف كردن!! »
    سحر: « راست مي گي؟!! »
    خورشيد سرش را به علامت تاييد تكان داد .... باز خنديد...
    سحر: « چيزي نگفت؟! تو چيزي نگفتي؟! »
    خورشيد: « اي بابا...»و بعد آهي كشيد...
    پري: « به خدا داره صداي اذان مياد... زود باشين...»
    همان طور كه خورشيد حدس زده بود حسام و ايمان توي حياط مسجد با حاج آقا موسوي، امام جماعت مسجد، مشغول صحبت بودند.... از همان لحظه ي ورود دخترها به حياط، ايمان متوجه ي آنها شد و نگاهش را به سرعت معطوف به حسام كرد... خورشيد ثقلمه اي به پري زد تا احيانا رفتار غيرعادي نكند... هر سه از درِ مخصوص خانم ها وارد شدند... خورشيد همان قدر كه مي دانست حسام داخل حياط است برايش كافي بود ... انگار صدبار او را ديده است ! دلش آرام گرفته بود... بوي عطر مسجد را دوست داشت نفس عميقي كشيد حميده خواهر حسام كنار فاطمه خانم نشسته بود... با ديدن دخترها لبخند نرمي زد... و به مادرش چيزي گفت... فاطمه خانم بلافاصله سرچرخاند و با ديدن خورشيد از جا برخاست و صدايش كرد... خورشيد جان بياييد اينجا مادر... خورشيد هيجان زده و برافروخته سلام و عليك كرد و پشت سر فاطمه خانم به صف نشستند.... فاطمه خانم نگاهشان كرد و گفت: « خورشيد جان چرا كم پيدايي اِن قدر؟! مامان و بابا خوب هستن؟! » و بعد رو به پري و سحر هم احوالپرسي كرد و ادامه داد: « مسجد جاي شماهاست... سعي كنيد اون چند دقيقه استراحت مابين درس خوندن رو بزاريد وقت نماز كه بتونيد بياييد مسجد... تابستون بيشتر مي اومدين...» خورشيد لبخند شرمگيني زد و مثل آدم هاي مقصر گفت: «به خدا درس هامون سخت شده...»
    فاطمه خانم: « مي دونم مادر... مي دونم...»گفتگويشان با صداي مُكبر به پايان رسيد.
    از مسجد كه خارج شدند پري گفت: « كاش صبر مي كرديم!! »
    خورشيد: « اگه مي خواستي صبر كني تا حسام اينا بيا بايد بگم زحمت بي خود مي كشيدي.... حسام حالا حالاها اينجاست!! ايمان هم از بخت بد تو چسبيده به اون!! »
    پري: « ايمان بيچاره رو بگو!! انگار مي خواست يه چيزي به من بگه!! »
    خورشيد نگاه خنده داري به پري انداخت و گفت: « تو كه اهل توهُم نبودي!! »
    پري جدي شد و گفت: « به خدا... اينطور حس كردم!! »
    سحر : « اصلا يه لحظه شد همديگه رو ببينين!؟ چه جوري اينطور حس كردي؟! »
    پري: « بريد بابا شما حاليتون نيست!! »
    از مسجد تا كوچه خودشان، چند خيابان فاصله بود... آنها آنقدر آرام و آهسته قدم برمي داشتند كه آب توي دلشان تكان نمي خورد...
    خورشيد: « واي!! »
    پري: « چي شد؟! »
    سحر: « خودشه... يا پيغمبر!! كسري بود... خورشيد ديديش؟! »
    خورشيد: « آره... بچه ها بجنبيد!! »
    پري: « بازم بدو بدو؟!! »
    كسري ترك موتور سواري نشسته بود با ديدن انها موتوري دور زد و كسري مقابلشان پياده شد... تا نزديك همديگر شدند...
    كسري با لبخند گفت: « سلام خورشيد خانم؟!! »
    خورشيد بي آنكه حرفي بزند و يا نگاهي بكند به راه رفتن ادامه داد....
    سحر: « آقا مزاحم نشين...!! »
    كسري: « والله من با شما كاري ندارم!! با خورشيد خانم كار دارم!! »
    سحر: « خورشيد خانم هيچ كاري با شما نداره... آقا مزاحم نشين...»
    پري عصبي بود و دلش مي خواست چيزي بگويد....
    كسري: « خورشيد خانوم زبون ندارن؟! »
    پري: « آقا چي مي خواي؟! برو ديگه!! »
    كسري عصبي شد... مثل ديوانه ها درست مقابل خورشيد ايستاد... و راهش را بست و مانع رفتنش شد و گفت: « صبر كن... امروز ساعت 6 توي پاساژم... مي خوام كه بياي!!....»
    خورشي سر بلند كرد و رُخ به رُخ يكديگر را نگاه كردند... نگاه جدي كسري... لحنِ كلامش ... تُن صدايش ... همه اعتماد به نفس خورشيد را مي گرفت ... دلش به شور افتاده بود و ترسيده بود.... هزاران فكر مثل برق توي مغزش جرقه مي زدند و مي گذشتند.... اگه حسام پشت سرمون بياد و اينو دوباره ببينه چي؟... اگه ساعت 6 بشه و دوباره نرم چي؟! اگر برم؟! نه!! مگه مي شه برم؟! اصلا واسه چي برم؟! واي الان كسي ما رو ببينه!!.... اخم ها را درهم كشيد و گفت: « آقا از سر راهم بريد كنار...»
    كسري: « امروز ساعت 6 توي ديدارم...»
    بعد از سر راه خورشيد كنار رفت... روي موتور پريد و رفتند...
    خورشيد شُل و وِل و سنگين شده بود.... حس مي كرد براي لحظاتي نه چندان كوتاه اصلا نفس نكشيده!!
    پري نفسي از ته دل كشيد و گفت: « عجب ديوونه ايه!!»
    سحر: « حالا باز خدا رحم كرد!! گاهي كارهايي مي كنه كه آدم شاخ در مياره!! »
    خورشيد: « واي بچه ها... حالم خيلي بده.. شانس آورديم... خيابون خلوته!! اگه كسي، آشنايي ما رو مي ديد چي؟!!!!»
    پري: « حالا ساعت 6 چي كار كنيم؟! يه وقت نياد درِ خونه تون!! از اين ديوونه هر چي بگي بر مياد!! »
    خورشي: « حالا هي تو دلِ منُ خالي كن خب؟! »
    پري: « تو كه ديگه بهتر مي شناسيش... دروغ كه نمي گم... ديگه بهتره به مهرداد بگيم...»
    خورشيد: « پري.... مهردادُ درگير بكنم.... از درس و زندگي مي افته!! مهرداد اگه بفهمه اين يارو اينطوري سمجه كار دست خودش مي ده. »
    پر: « آدم خطرناكيه...اما خب... كاش ايمان هم يه ذزه خطرناك بود!! يه ذره از اين ديوونه بازي ها در مي آوُرد!! »
    سحر: « آره والله!! آدم هوس مي كنه يكي اينطوري دوستش داشه باشه!! »
    خورشيد: « پس نگين من بدم نمياد... بگين شما ها حسرت به دل موندين!! »
    پري: « من مي گم نكنه واقعا اين همه تو رو مي خواد؟! »
    خورشيد: « يعني چي!! خب معلومه كه مي خواد!! »
    پري: « خيلي هم به خودت مطمئن نباش!! بعضي از پسرها تا وقتي دختره تحويلشون نمي گيره همين طوريند... جعفر درازه...»
    كه خورشيد و سحر يك دفعه داد زدند: « اَه بس كن پري!!...»
    پري: « زهرمار بدبختاي بي ذوق!! ترسيدم!! »
    سحر: « آخه تو جعفر دراز رو با اين يارو يكي مي كني؟! »
    پري: « مگه تو جعفردرازه رو ديدي؟ خيلي از اين پسره بهتره!! »
    خورشيد از خنده ريسه رفته بود!!
    پري: « منم اگه يه عاشقِ ديوونه داشتم همينطوري كيف مي كردم!!! »
    خورشيد: « من از اون ديوونه خوشم نمياد!! »
    پري: « خدا از دلت بشنوه!!...»
    خورشيد: « من از آدم هايي كه ديوونه بازي در ميارن خوشم نمياد!! »
    پري: « آدم عاشق ديوونه بازي در مياره ديگه!! »
    خورشيد جدي شد و گفت: « پس يعني حسام... كه هيچ وقت از اين كارا نمي كنه عاشقم نيست؟! »
    پري لب ورچيد و گفت: « نمي شه گفت!! در مورد حسام قضيه فرق مي كنه!! اخه اون آدم با اعتقاديه... به يه چيزايي اعتقاد داره كه اجازه نمي ده اين سبك سري ها رو بكنه...!! »
    سحر: « باريك الله!! چه خوب حرف مي زني... تاثير جعفر درازه است يا ايمان؟!!! »
    تمام روز را در كنار هم نشستند و درباره ساعت 6 و پاساژ ديدار حرف زدند!!
    سحر: « چه علاقه اي به پاساژ ديدار داره!! »
    خورشيد: « معلومه به جز اونجا، جاي ديگه اي رو توي اين محل بلد نيست!! »
    پري قيافه اي گرفت و گفت: « مي خواي بگي بچه اون بالا بالاهاست و از اين محله ها سر در نمي ياره!! »
    خورشيد: « به قيافه اش و به تيپش كه مياد... به رفتارشم!! »
    پري: « حيف كه ديگه نمي تونيم بريم بيرون... و الا ساعت 6 از او جا رد مي شديم يه زبون درازي اساسي بهش مي كردم!! »
    صداي زنگ در آمد... معلوم بود حسين آقا و مامان مهري آمدند...
    خورشيد: « پري تو رو خدا تو برو درُ باز كن!! »
    پري در حالي كه از جا بلند مي شد و ژاكت مي پوشيد گفت: « تو رو خدا ببين!! توي اين دوره زمونه كه مردم پرده هاي خونه اشون رو هم كنترلي كردن!! شما يه آيفون ندارين درُ باز كنيد!! بايد مثل اسكيموها يه خروار بپوشيم و شال و كلاه كنيم... دو فرسخ راه بريم تا به در برسيم!! ... پسر بچه پشت در باشه تا به در برسيم و بازش كنيم سبيل در آورده!! »
    خورشيد خنديد و گفت: « خونه قديمي حالش معلومه ديگه!! »
    صداي سلام و عليك و ماچ و بوسه ي پري با مامان مهري مي اومد... صداي آقاجون مي آمد كه مي گفت: « چرا تو اومدي درو باز كني دخترم؟! »
    و صداي معترض پري: « عمو حسين آخه چرا يه زنگ جديد نمي گيرين!! »
    عمو حسين با خنده گفت: « تنبلي عمو جون... تنبلي!! ... اما انشاالله يه جمعه بايد وقت بذارم براي همين كار!! »
    مامان مهري ادامه ي حرف آقاجون را گرفت و گفت: « كه اون جمعه 30 ساله نيومده و معلوم نيست اصلاً بياد!! »
    هر سه خنده كنان وارد خانه شدند.
    پري و خورشيد وانمود مي كردند مشغول درس خواندن و تمرين حل كردن هستند.
    پري يواش گفت: « كاش مي شد يه بار ديگه بيرون بريم!! »
    خورشيد: « ايمانُ كه ديدي... ديگه چي مي خواي؟! »
    پري: « آخه اون ديدن بود؟! »
    خورشيد: « ديگه از اون دست و پا چلفتي ها بيش از اين نمي شه انتظار داشت!! ما بايد براي ديدن اون ها نقشه بكشيم كلي جون بكنيم تا مامان اينا رو راضي كنيم بيرون بريم بعد چي؟! »
    يك لحظه هم نگامون نكند!! بديخت هاي ترسو!! امروزو ببين!! كلي حرف خورديم تا بالاخره رفتيم مسجد!! ... پري تو رو خدا از ما تابلوتر تو دنيا هست؟!
    پري: « خب!! مثلاً قرار بود چي كار كنيم؟ »
    خورشيد: « مي خوام بگم مسخره نيست ما براي ديدنِ اون دوتا اين همه زحمت مي كشيم اون وقت اونا اصلا براشون فرق نمي كنه!! يه بار شده اونا يه تلاشي براي ديدن ما بكنند!!؟ »
    پري: « مگه صبح حسام واست نذري نياورد؟ »
    خورشيد: « آخه چه فايده!! نه يه حرفي.... نه كلامي... نه اشاره اي!! خيلي دست و پا چلفتيه!! من داشتم سر حرفُ باز مي كردم طبق معمول جا خالي كرد و رفت!! »
    پري خنديد و گفت: « خب... بچه مثبت رو دوست داشتن همينه ديگه!! وِ الا تو كه كشته مُرده كم نداري....!! نمونه اش همين كسري!! »
    خورشيد: « يعني الان اومده؟! »به ساعت نگاهي كرد ... پري نگاهش را تعقيب كرد و گفت: « 5 دقيقه مونده؟!! »
    پري: « نكنه دلت مي خواد بري كلك!! »
    خورشيد: « نه بابا... فقط يكهو نگران شدم....»
    پري: « راستشُ بگو ...نظرت درباره اش چيه!؟! »
    خورشيد: « راستش.....چه طور بگم؟...فكرمُ مشغول كرده...گاهي بهش فكر مي كنم...باورت مي شه اون لحظه اي كه مي بينم دارم بهش فكر مي كنم از خودم بدم مياد كه به جاي حسام به اون فكر مي كنم!! »
    پري: « هر كس ديگه اي هم بود مثل تو فكرش درگير مي شد....تازه به نظر من تو خوب داري مقاومت مي كني!! آخه اون يه لا قبا نيست كه!! آدم بي خيالش بشه!! طرف خيلي با كلاس و خوش تيپه...قيافه اش جذابه!! لباس پوشيدنش، امروزي و مد روز! كارهاي عجيب و غريبش هم خيلي هيجان آوره....آدم... ياد قهرمان هاي فيلم ها مي افته!! معلومه كه ذهنت درگير مي شه!! »
    خورشيد: « خب... همين منُ مي ترسونه!! »
    پري: « آهان موضوع همين جاست.... تو كه تا حالا مقاومت كردي نبايد يه دفعه كم بياري!! بايد اِن قدر طاقت بياري تا بالاخره بفهمي منظورش چيه؟! ...اگه توي فكر دوستي و اين حرفاست كه خب بالاخره خسته مي شه وقتي مطمئن شد كه تو اهل اين چيزا نيستي....»
    خورشيد: « يعني تو فكر مي كني يه نفر اين همه خودشُ خسته مي كنه به خاطر دوست شدن!! »
    پري: « آره!! چرا كه نه!!.... اون از اين كارا خوشش مياد... شايد همين كه تو بهش رو نمي دي و كوتاه نمي ياي جذابيت كارو براش بالا مي بره!! شايد مي خواد شانس خودش رو محك بزنه!! شايد مي خواد ببينه تا كجا بايد پيش بره تا دلت رو بدست بياره!! بعضي از مَردا اين قسمتِ كار براشون لذت بخشه... همين تعقيب و گريز ها!! خيلي ها هم تمام عشق و عاشقي شون چند ماه بيشتر طول نمي كشه!! وقتي با طرف با سختي تمام دوست شدن، بعد دلشونُ مي زنه!! عشق هم تموم مي شه!! »
    خورشيد: :« حالا اگه اين پسره قصدش دوستي نبود چي؟! »
    پري: « خب بياد خواستگاري!!»
    خورشيد: « ولي من كه حسامُ دوست دارم!! »
    پري: « خب بهش جواب رد مي دي!! ولي اين يارو قصد داره تو رو عاشق خودش بكنه !! خيلي تابلوهه!! »
    خورشيد: « آخه واسه چي؟! »
    پري: « واسه اينكه اگه اومد خواستگاري مطمئن باشه جواب رد نمي شنوه!! »
    پري ادامه داد: « اما به هر حال... تو مثل يه سرگرمي بهش نگاه كن... مثل همه اونهايي كه سوسكشون مي كني!! سوسكش كن....! »
    خورشيد: « به قول خودت اين مثل همه اونا نيست كه بتونم سوسكش كنم!! »
    پري: « يه كم صبر كن بالاخره اينم يه كاري مي كنه كه مجبور بشي سوسكش كني!! »
    آبان ماه بود...بعد از ماجراي قرار گذاشتن كسري و نرفتن خورشيد چند روز از كسري خبري نشد... حال و روز خورشيد هم چندان تعريفي نداشت.... يك جور خاصي كه دليلش را نمي فهميد عصبي بود و حوصله كسي را نداشت، از مدرسه آمد با كوله بارش كنار بخاري نشست و به گُل هاي قالي خيره ماند.... احساس بدي داشت، احساس تنهايي.... كنار بخاري دراز كشيد و چشم ها را بست.... مهرداد در را باز كرد و با ديدن خورشيد كه كنار بخاري خوابيده بود با تعجب گفت: « اِ جوجو كي اومدي؟!»
    بعد به سراغ مامان مهري رفت و گفت: « خورشيد چرا خوابيده؟! »
    مامان مهري: « مگه خورشيد اومده؟! »
    مهرداد ابروها را بالا داد و همانطور كه از آشپزخانه خارج مي شد گفت: « مرسي مامان شما به كارت برس!! »
    كنار خورشيد رفت و آرام تكانش داد... خورشيد از لاي پلكها نگاه بي رمقي به او انداخت...
    مهرداد: « چرا اينجا خوابيدي؟! »
    خورشيد: « منظورت چيه؟! پس كجا بخوابم.... برم تو كوچه خوبه؟! »
    مهرداد: « چته جوجو؟! چرا هاپو شدي امروز؟ »
    خورشيد: « مهرداد اصلا حوصله ندارم...»
    مهرداد: « تنبل حداقل اون مقتعه رو از سرت در بيار...مانتوت رو در بيار اين چه وضعيه!! هنوز از راه نرسيده ولو شدي!! خب چت شده؟! »
    خورشيد خميازه اي كشيد و گفت: « هيچي....خسته ام.... سلام!! »
    مهرداد: « عليك سلام... پاشو بريم ناهار بخوريم.»
    خورشيد: « مهرداد خيلي سردمه...مي شه سفره رو بياري اينجا؟! » مهرداد چشم غره خنده داري به او رفت و گفت: « پاشو بچه پرررو!! »
    خورشيد: « تو رو خدا داداشي؟! »
    صداي زنگ در بلند شد...
    مهرداد: « تا من سفره رو ميارم، تو مي ري درُ باز مي كني!! »
    خورشيد: « اَه من كه نمي رم مهرداد!! »
    مهرداد: « بدو تنبل.... حتما سحره!! »
    خورشيد غرغركنان گفت: « پري راست مي گه!! توي عصر تكنولوژي ما يه آيفون نداريم در و باز كنيم!! »
    مهرداد با صداي بلند گفت: « نه كه پري خانم توي پنت هاوس زندگي مي كنند!! » خورشيد كه در را باز كرد... سحر با چشمان پر از هيجان و شادش گفت: « يه خبر خوب! جمعه عروسيه!! »
    خورشيد كه از شادي سحر به وجد آمده بود با دهاني كه از خنده باز بود و چشماني كه انگار همان دَم، برق شادي و اميد را در آن دميدند گفت: « عروسي كي؟! » سحر لبهاي خندانش را روي هم فشرد و گفت: « حدس بزن!! »
    خورشيد كه مغزش اصلا كار نمي كرد... دست سحر را گرفت و گفت: « حالا بيا تو...» و بعد با خود گفت: « يعني عروسي كيه كه به من ربط داره و من بايد خوشحال بشم!! »
    سحر تاب نياورد و با چشمان قهوه اي اش خيره شد به خورشيد و گفت: « حامد!! »
    سحر: « اَه... داداش حسام نابغه!! »
    خورشيد: « واي.... راست مي گي؟!.... آخ جون...آخ جون... با هر آخ جوني كه مي گفت بالا مي پريد ... حالا كي هست؟! »
    سحر: « براي جمعه...همه رو دعوت كردن...همين روزا كارت ميارن!! »
    خورشيد: « واي فكرشو بكن...خونه حسام اينا!! اگه پري بفهمه!! از خوشحالي مي ميره!! »صداي جيغ و ويغشان مهرداد را به حياط كشاند...
    مهرداد: « چتونه؟!...جوجو؟! نه به اين كه مثل يه جوجوي نيوكاسلي كنار بخاري ولو بودي ...نه به حالا!! چي شد يه دفعه!! »
    سحر: « سلام...»مهرداد: « عليك سلام خانم خانما! »
    سحر خنديد و گفت: « خوبيد؟! »
    مهرداد: « آره... تازه قرصامُ خوردم!! خانم دكتر...»
    سحر از خنده ريسه رفت و بعد گفت: « شما كي جدي مي شين؟! »
    مهرداد جدي نگاهش كرد و گفت: « هر وقت زن بگيرم! »
    خورشيد و سحر با تعجب نگاهش كردند...
    مهرداد: « چيه؟! شما هر غلطي دلتون مي خواد مي كنيد اون وقت من حرفشم نمي تونم بزنم؟!... بياييد بالا سرده!! »
    عصر آن روز، فاطمه خانم و حاج آقا مرتضي به خانه شان آمدند... و كارت عروسي حامد را تقديم كردند...
    فاطمه خانم: « مهري خانم مي خوام اولين نفري باشي كه توي اين مجلس قدم مي ذاري! »
    مامان مهري: « قربونت برم...باعث افتخار ماست. »
    فاطمه خانم: « قدمتون روي چشم...خورشيد جون رو حتما بياري ها »
    مهري خانم: « والله خورشيد كه هلاكِ جشن و عروسيه...حتما مياد...»
    فاطمه خانم: « آقا مهرداد هم كه ديگه بايد بياد به حسام كمك كنه...»
    مهرداد كه توي آشپزخانه كنار خورشيد چاي را در استكان هاي كمر باريك مي ريخت گفت: « مي شنوي مامان چي مي گه؟! خوشم مياد خوب آدمُ ضايع مي كنه...!! » و بعد جمله مامان مهري را زير لب تكرار كرد: خورشيد هلاك جشن و عروسيه!!...و ريز ريز خنديد و ادامه داد: نه بابا خورشيد هلاكِ حسام جونه!!
    خورشيد كه ميوه ها را مي چيد پقي زد زير خنده... هر دو آنقدر خنديدند كه باز صداي مامان مهري بلند شد : « مهرداد جان....»
    امضا مي خواي چيكار؟

  10. Top | #7



    تاریخ عضویت
    Oct 2010
    عنوان کاربر
    تنها تر از هميشه
    میانگین پست در روز
    0.26
    محل سکونت
    جایی که فقط منو توییم تنهای تنها
    سن
    25
    نوشته ها
    393
    پسندیده
    182
    تشکر شده
    640
    میزان امتیاز
    11

    پیش فرض

    فصل بيست و يكم

    آن روز از هميشه سرحالتر بود.... اصلا دلش نمي خواست با ماندن در رختخواب ساعات و لحظه هايش را از دست بدهد.... بنابراين با عجله برخاست و رختخوابش را فوري جمع كرد.... مامان مهري نان تازه خريده بود و با حسين آقا كنار سفره، صبحانه مي خوردند...آن ها عادت داشتند هر روز صبح زود كنار هم صبحانه بخورند و جمعه ها اين عادت همراه با لذتي افزون تكرار مي شد...
    خورشيد: « سلام. صبح به خير.»
    حسين آقا: « آقاجون امروز بيشتر استراحت مي كردي...»
    خورشيد: « نه...مي خوام برم حموم...ديگه خوابم نمياد...»
    مامان مهري: « صبحونه نمي خوري؟! »
    خورشيد: « اول حمام...»
    خورشيد حوله را برداشت و به حمام رفت.... تمام مدت فقط به لحظه رفتن فكر مي كرد...با خود گفت: « حتما حسام تا حالا اومده...خدا كنه پري دير نكنه...واي چي بپوشم!! سعي كرد ديگر بعد از ظهر و جشن و حسام فكر نكند....يك دفعه به ياد كسري افتاد... يك هفته مي شد كه خبري از او نبود...خورشيد با خود گفت:« يعني چي شده؟...يه جوري مي اومد و مي رفت بهش نمي اومد كه خسته بشه!! ولي انگار بالاخره خسته شد!! آخه اونو چه به اين محل؟! چه به من!! »
    بعد دوباره گفت: « خيلي هم دلش بخواد...مگه چمه؟! به اين ماهي به اين خوشگلي ام!! » و خنديد و باز فكر كرد: « اصلا چه خوب شد كه ديگه نيومد...خدا كنه هيچ وقت هم نياد...فكرمٌ داغون كرده بود...»
    صداي ضربه هايي كه مهرداد به در مي كوفت لرزه به جانش مي انداخت....
    مهرداد: « صبح به اين زودي، اونجا چي كار مي كني؟! »
    خورشيد: « زهرمار عزيزم....ترسيدم!! چته!! »
    مهرداد: « پري زنگ زده...بيا بيرون ديگه!! »
    مهرداد: « مي خوام برم در خونه اشون زنبيل بزارم؟!»
    خورشيد: « خونه كي؟! »
    مهرداد: « خونه حسام اينا...»
    خورشيد بعد از دقايقي حوله به سر از حمام بيرون آمد...مامان مهري و حسين آقا هنوز توي اتاق نشيمن، كنار هم چاي مي خوردند و صحبت مي كردند... حسين آقا راديو ضبط كهنه اي را كه به زور صدايش در مي آمد تعمير مي كرد.... اين هم عادتي بود شايد براي حسين آقا پُر از لذت!! و هر جمعه همان ساعت بعد از صبحانه اجرا مي شد!!
    مامان مهري: « سرتُ خوب بپيچ مادر...سرما نخوري.... بدو برو كنار بخاري »
    مهرداد: « چه خبره ساعت 7 رفتي حموم؟! »
    خورشيد: « چيه؟! سحرخيزي ايرادي داره؟! »
    مهرداد: « عروسي خودت كي مي ري حموم؟! فكر كنم ساعت 2 نصف شب شروع مي كني به شستن تا صبح!! »
    خورشيد شكلكي درآورد و گفت: « به تو چه اصلا!! »
    مهراد: « حالا واسه چي پري رو مي كشوني اينجا؟! مگه اونو هم دعوت كردن؟! پري چه ربطي داره به دادش حسام!! »
    مامان مهري: « مهرداد جان ديگه داري خيلي فضولي مي كني حواست هست؟! »
    مهرداد خنديد و گفت: « نه مامان حواسم نبود... خوب شد ياد آوري كردين...متشكرم!!...»
    خورشيد خنديد و گفت: « بامزه...»
    مامان مهري: « خورشيد جان بيا چايت سرد شد...»
    هوا رو به تاريكي مي رفت...مامان مهري چادر سفيد مجلسي سرش كرد و گفت: « بچه ها زود باشيد...حالا اِنقدر معطل كنيد يه گُله جا هم گيرمون نياد!!، » خورشيد پيراهن حرير سفيدش را پوشيده بود..كمي آرايش كرده بود و موهاي لوله لوله اش را جمع كرده بود مثل يك فرشته خيال انگيز شده بود.... پري هم پيراهن آبي روشن پوشيده بود و موهاي كوتاهش را سشوار كشيده بود و دستي به صورتش برده بود...
    مهرداد نگاهي به آنها انداخت و گفت: « به سلامتي... از عروس جلو زدين!! »
    بعد گير داد به پري گفت: « پري واسه چي تو راه افتادي؟! »
    خورشيد و پري يك صدا فرياد زدند: « اِ....؟!!»
    مهرداد: « به خدا واسم شده يه سوال بزرگ !! اين همه راه كوبوندي اومدي اينجا واسه عروسي كه نه دعوت شدي نه بهت ربطي داره!! »
    خورشيد: « پري محلش نذار...اين فضوله...»
    پري كه هنوز توي آينه خودش را ورانداز مي كرد گفت: « خورشيد ببين اين چادر بهم مي ياد؟!»
    خورشيد و مهرداد نگاهي به هم انداختند.... مهرداد در حالي كه سرش را تكان مي داد نُچ نُچ كنان اتاق را ترك كرد.
    خورشيد خنديد و گفت: « خوشم مياد خيلي رو داري!! »
    پري خنديد و گفت: « خب چي بگم؟! بنده خدا حق داره شك كنه من واسه چي دارم اينطوري هول مي زنم؟! براي همين ساكت بشم بهتره!! حالا اين چادر خوبه؟! »
    خورشيد: « آره خيلي!! »
    خورشيد هم چادرش را سرش كرد و چرخي زد.
    پري: « خورشيد قراره تا اونجا اين شكلي بريم؟! مثل خاله قزي ها!! »
    خورشيد: « آخه اين چادرا سبك تر ار چادر مشكيه... موهامون خراب نمي شه! مگه تا خونه اونا چقدر راهه!!؟ »
    مامان مهري فرياد زد: « خورشيد....پري!! »
    پري: « واي بدو خاله قاطي كرد!! »
    حياط شلوغ بود و پر سر و صدا... عروس و داماد تازه رسيده بودند و همگي دورشان حلقه بسته بودند...
    حاج آقا مرتضي... با ديدن حسين آقا و مهري خانم، پيش آمد و خوشامد گفت... فاطمه خانم هم به سويشان آمد... تا خانم ها را راهنمايي كند... حياط بزرگ و قديمي چراغوني شده بود و همه جايش برق مي زد از تميزي... باغچه ي خيلي بزرگش با درختان گوناگون زيبايي حياط را چندين برابر كرده بود. خورشيد بي آن كه در آن شلوغي موفق به ديدار حسام شود مجبور شد به داخل خانه برود... يكي از آن مجلس هاي زنانه كه خورشيد حوصله اش را نداشت انتظارشان را مي كشيد براي آن ها بالاي اتاق بزرگ مهمان خانه چند صندلي خالي كردند مجلس شلوغ بود و... صداي همهمه تنها صداي موجود بود... فاطمه خانم دايره ي بزرگي را در دست يكي از زن هاي همسايه گذاشت و گفت: « زينت خانم... دست شما رو مي بوسه!! »
    زينت خانم هم بدون معطلي شروع كرد به دايره زدن!!
    پري و خورشيد از خنده ريسه رفته بودند... پري زير گوش خورشيد گفت: « عروسي تو و حسام هم همين مدليه ها!! »
    خورشيد فوري گفت: « حسام بي خود كرده... مگه من مي ذارم؟! من از عروسي توي خونه و دايره بازي اصلاً خوشم نمياد!! »
    پري: « بدبخت! به خوش اومدن تو نيست!! اينا كه آهنگ گوش نمي دن!! »
    خورشيد: « حسام گوش مي كنه... مجاز گوش مي كنه!! »
    پري: « آخه سيد مرتضي چه مي دونه كدوم مجازه كدوم غيره مجاز... وقتي اجازه نده ديگه نداده!! دلت خوشه والله!! »
    پري حميده خواهر حسام را كه پذيرايي مي كرد نشان داد و گفت: « مي خواي ازش بپرسم حسام كجاست؟! »
    خورشيد: « آره... اون وقت همگي بيرونمون مي كنن!! »
    پري: « حسام كه اين جا نمي ياد... »
    خورشيد: « اَه... پس من الكي اين همه به خودم رسيدم!! آخه اينم شد عروسي!؟ واي يكي بره جلوي زينت خانم رو بگيره!! سرم رفت!» سحر و ايران خانم وارد شدند... سحر خنده كنان به سوي خورشيد و پري آمد... كت و دامن صورتي و توسي پوشيده بود كه خيلي به او مي آمد. سحر نزديكشان شد... خنده امانش را بريده بود...
    پري: « زهر مار! به چي مي خندي؟! »
    خورشيد: « به دايره زني حساسه!! خنده اش مي گيره... »
    سحر كه اشك از چشمانش بيرون زده بود گفت: « عروسي تو هم اين طوريه؟ »
    خورشيد: « اِ... زهر مار به دوتاتون... چي كار دارين به عروسي من!؟ »
    پري خنديد و گفت: « آره سحر جون!! منتهي دايره اشو من مي زنم... »
    زينت خانم خيلي محشره... حتماً اون موقع سرش هم شلوغه!! »
    خورشيد: « حسام باشه... هر چي شد، شد!! بچه ها كاش بريم توي حياط!! »
    سحر: « محسن!...»
    خورشيد و پري با هم گفتند: « اَه... نگي محسن اون جاست كه خفه ات مي كنيم!!»
    سحر نگاهي به آن دو انداخت و گفت: « پس هيچي...!!»
    خورشيد: « سحر، مهردادُ توي حياط نديدي؟!»
    سحر: « مهرداد دم در وايستاده بود...»
    خورشيد: « كاش بهش گفته بودم به بهانه اي ما رو صدا كنه همه امون بريم توي حياط... »
    پري: « مگه فاطمه خانم مي ذاره ما توي حياط وايسيم؟! نديدي چه طوري هول هولكي ما رو چپوند تو اتاق؟!»
    سحر: « بچه ها... دست بزنيد زشته!!»
    پري: « به چه آهنگي بايد دست بزنيم؟! اين تَرق توروق ديگه دست زدن نداره...»
    خورشيد: « براي آهنگ تَرَق توروق ما هم بايد شالاپ شولوپ دست بزنيم!!»
    مامان مهري سرش را به آن ها نزديك كرد و گفت: « خورشيد... برو مادر ببين مهردادُ پيدا مي كني؟! ... نمي دونم كليدُ برداشته يا نه... ازش بپرس درُ قفل كرده؟!»
    خورشيد: « بچه ها پاشين كه جور شد!!»
    هر سه با چادرهاي سفيد راه افتادند... فاطمه خانم جلوي در گيرشان انداخت...
    فاطمه خانم: « مادر، كجا مي ريد؟!»
    خورشيد: « خسته نباشين فاطمه خانم... با مهرداد كار دارم...»
    فاطمه خانم: « زود بياييدها!!...»
    خورشيد هم لبخندزنان گفت: « چشم »
    فاطمه خانم: « راستي خورشيد جان...اگه حسامُ توي حياط ديدين.... بگين بياد بالا....كارش دارم »
    سحر لبخند زد و گفت: « فاطمه خانم....آقا حسام كه بالا نمي يان...بالا زنونه س!!؟ »
    فاطمه خانم: « نمي خوام بگم بياد بالا.... پس زحمت بكشين به حسام بگين اون سبد ميوه ها رو از آشپزخونه حياط بياره اينجا...»
    هر سه به ضرب از پذيرايي خارج شدند...
    آن چنان از ته دل مي خنديدند كه انگار به بزرگترين آرزويشان رسيده اند... خورشيد جلوتر از همه به سوي انتهاي حياط مي رفت كه سحر چادرش را كشيد و گفت: « صبر كن ببينم كجا مي ري!! »
    خورشيد: « چيه؟! »
    سحر: « مگه مامانت نگفت اول بريم سراغ مهرداد؟! »
    خورشيد: «آخه...»
    سحر: « آخه نداره اينوري بيا!! شايد حسام دمِ در باشه!! »
    مهرداد هم جلوي در ايستاده بود ايمان هم كنارش بود، مهرداد به محض ديدن خورشيد پيش آمد و گفت: « چي شده؟! واسه چي اومدين بيرون؟! »
    خورشيد: « هيچي... مامان گفت درُ قفل كردي؟! كليد برداشتي؟! »
    مهرداد: « آره... حالا سه تا آدم گنده واسه همين اومدين بيرون؟! زود بريد اينجا رفت و آمد زياده... »
    خورشيد: « خيلي خب...مهرداد...؟! »
    مهرداد: « هان .... چيه؟! »
    خورشيد اين و آن پا كرد و گفت: « هيچي!!...»
    مهرداد:« حسام توي خونه است....رفت وضو بگيره...»
    خورشيد: « توي خونه كه نيست....»
    مهرداد: « جوجوي ابله....رفته ته حياط...»
    خورشيد خنديد و با عجله به سوي پري و سحر رفت و گفت: « زود بياييد...حسام توي حياطه...مثل اينكه رفته وضو بگيره...»
    سحر خنديد و گفت : « شب عروسي داداشش هم ول كن نيست!! »
    خورشيد: « چيه؟! حالا چون عروسي داداششه نماز نخونه!!؟ »
    پري: « خورشيد....سحر راست مي گه...آخه توي اين همه كار يه جوريه!! انگار مي خواد خودشو نشون بده!! »
    خورشيد: « مثلا چي كار كرده؟! از توي بلندگو اعلام كرده مي خواد وضو بگيره؟!....مهرداد حدس زد كه رفته نماز بخونه!! »
    سحر: « واقعا كه مهرداد پسر فهميده و با شعوريه !! كه تو راحت درباره حسام مي توني باهاش حرف بزني....»
    خورشيد و پري نگاههاي معني دار و خنده داري به او انداختند.
    خورشيد: « باشه...به مهرداد مي گم كه خيلي تعريفشُ كردي!! »
    سحر: « وا؟.... شما دوتا چقدر پُر رو و بي مزه اين!! »
    پري: « خورشيد....فكر كنم حسام ته حياطه ...انگار ديدمش!! اونجا اتاق داره؟! »
    خورشيد: « آره...با يك آشپزخونه ي بزرگ...واسه نذري هاشون و اينطور موقع ها!! »
    پري: « حالا چي كار كنيم؟! »
    خورشيد: « بريم صداش كنيم ديگه!! »
    پري: « مي خواي تنها برو!! شايد دو كلمه حرف زد!! » خورشيد: « واي ...نه....خجالت مي كشم...يكي متوجه بشه خيلي بد مي شه...»
    مردها همگي سالن چپ خانه قديمي جمع شده بودند...صداي حاج آقا مرتضي هم مي آمد...كه با تازه واردان سلام و عليك مي كرد و خوشامد مي گفت.... خورشيد و سحر و پري رويشان را گرفتن و طول حياط را طي كردند..حسام را از دور ديدند كه كنار حوض كوچكي نشسته بود و آستين ها را بالا زده بود...وضو مي گرفت.... سه دختر بي آنكه حرفي بزنند كنار حسام ايستادند... و تماشايش مي كردند... حسام زير چشمي نگاهي انداخت و تا متوجه شد خانم هستند گفت:« معذرت مي خوام...من الان مي رم...اگه كاري داريد...»
    خورشيد محو تماشاي حسام و بخاري كه از دست ها و صورت به هوا مي رفت شده بود....
    حسام ايستاد و آستين ها را پايين داد...خورشيد سلام كرد...حسام نگاهش كرد... آنقدر غافلگير و حيرت زده خورشيد را نگاه كرد كه خورشيد خنده اش گرفت... حسام دستپاچه پرسيد: « شما كاري دارين؟ »
    خورشيد: « بله....مادرتون گفتند...گفتند... چي گفتن پري؟!!! »
    پري: « اِ ....مادرتون سلام رسوندن!! »
    خورشيد زير لب گفت: « زهرمار!! »
    سحر گفت:« مادرتون سلام رسوندن..گفتن ميوه ها رو ببريد بالا...» حسام به زور خنده اش را كنترل كرد و گفت: «باشه...منون از لطفتون كه پيغام مادرمُ آوردين!! »
    خورشيد كه تازه به خود آمده بود و مي ديد فرصت از دست مي رود، گفت: « آقا حسام؟! عروسي برادرتونُ تبريك مي گم...»
    حسام لبخندزنان نگاه شوخش را به خورشيد داد و گفت: « مرسي خانم...»
    و بعد بلافاصله سبد بزرگ پرميوه اي را كه كنار حوض بود به سختي بلند كرد و گفت: « با اجازه تون...» و بعد به سوي ديگر حياط رفت... كمي كه دور شد هر سه دختر زدند زير خنده.
    پري: « خورشيد واقعا كه پُررويي!!»و بعد اداي خورشيد را درآورد: آقا حسام !! عروسي برادرتونُ تبريك مي گم!!...
    خورشيد همانطور كه مي خنديد كنار حوض نشست... دستي داخل آب كرد. سرماي آب مثل تيغ دستش را بريد.... فوري دستش را بيرون كشيد... نگاهش روي شير آب ماسيد... دورِ گردنِ شير آب، تسبيحِ آبي رنگ حسام آويزان بود... و تاب مي خورد.... شب نذريِ حليم اين تسبيح را دستش ديده بود... به نرمي تسبيح را از روي شير برداشت...آن را جلوي چشمانش گرفت و لبخند زد....
    پري: « اين مالِ حسامه!! حتما موقع وضو اينجا آويزونش كرده!! »
    سحر: « خب..!! يه بهونه ديگه هم جور شد!! خدا بده بركت!! »
    خورشيد: « نه... ديگه بهش نمي دم... صداشُ در نيارين!! »
    پري خنديد و گفت: « راست مي گه...!! يه يادگاري زوركي!! »
    سحر: « پري پس ايمان كجاست؟ »
    پري: « پيش مهرداد بود اگه اين ليلي و مجنون فرصت بدن ما هم به كار و زندگيمون برسيم بد نيست!!؟ »
    خورشيد چادرش را از سرش برداشت و تسبيح را به گردنش آويخت! انگار پاره اي از وجود حسام بود كه بهمراه داشت... آنقدر هيجان زده و ملتهب بود كه متوجه آمدنِ دوباره حسام نشد...
    پري: « خورشيد...چادرت رو سرت كن حسامه...»
    خورشيد چادرش را سرش كرد و گفت: « بچه ها صداشُ در نيارين...»حسام نزديك آمد و نگاهي به شير آب انداخت...
    سحر طاقت نياورد و پرسيد: « آقا حسام دنبال چيزي مي گردين؟! »
    حسام: « بله...»
    خورشيد بلافاصله گفت: « دنبال تسبيحتون مي گردين؟! »
    حسام فوري گفت: « بله...شما پيداش كردين؟! »
    خورشيد لبخندي زد و گفت: « نه!! اما من اگه پيداش كنم!! شايد ديگه پسش ندم اشكالي نداره؟! »
    حسام دستي به ريش قشنگش كشيد و سر به زير گفت: « والله....اصلا قابلي نداره... اما » خورشيد مهلتش نداد و گفت: « پس مرسي..» و راه افتاد...پشت سرش، پري و سحر هر در حالي كه ريز ريز مي خنديدند راه افتادند.
    حسام مات و متحير به رفتنشان خيره مانده بود!!
    خورشيد و دوستانش تازه نشسته بودند و دوباره دست مي زدند و مي خنديدند كه فاطمه خانم نزديكشان آمد و گفت: «خورشيد جان دستت درد نكنه....يه زحمت ديگه برات دارم اگه خسته نيستي.... » خورشيد خودش را جمع و جور كرد و گفت: « بفرماييد.... خواهش مي كنم... »
    فاطمه خانم: « قربونت برم برو توي همون آشپزخونه، بالاي يخچال بزرگه يك كيسه نقل و سكه گذاشتم، اونو بگير زير چادرت و بيار دخترم...»
    خورشيد سريع بلند شد...پري گفت: « صبر كن ما هم بياييم....»
    فاطمه خانم: « اگه زحمت نيست با هم بريد تنها نباشه....»
    سحر و پري به دنبالش راه افتادند.
    سحر: « بدبخت...!! از حالا داره بهت دستور مي ده!! چرا به حميده نمي گه!! »
    خورشيد: « حميده اصلا نبود حتما اونم دنبال كار ديگه اي فرستاده!! »
    پري: « به هر حال واسه ما كه بد نشد از شر دست زدن چند دقيقه راحت مي شيم....»
    خورشيد: « بچه ها شما ديگه توي آشپزخونه نيايد...»
    سحر : « واسه چي؟! »
    خورشيد: « زشته!! شايد حسام باشه... اون وقت فكر مي كنه خيلي پُر روييم!! »
    پري: « يعني تو تنها بري اين طوري فكر نمي كنه؟! »
    خورشيد خنديد و گفت: « پري اذيت نكن ديگه!! »
    پري: « زهرمار، بگو مي خوام عمدا تنهايي برم، مثل بچه ها دليل مسخره نيار ما پشت در مي مونيم... از كجا معلوم اون جاست....»
    خورشيد: « آخه كجا پس نماز مي خونه؟! وضو گرفت كه نماز بخونه ديگه!!»
    سحر: « ياعلي.. اين فكر كجاهاشو كرد!! »
    خورشيد: « خب مودب باشيد رسيديم!! همين جا منتظر باشين... يه وقت دير كردم نريدها!! »
    پري: « مگه مي خواي چي كار كني ؟ خورشيد؟! »
    خورشيد: « هيچي به خدا...»
    پري: « خيلي خب زود باش...»
    خورشيد به سوي آشپزخانه رفت. لاي در آشپزخانه باز بود و يك آجر وسط آن مانع بسته شدن در مي شد...خورشيد كه وارد شد... آجر كمي عقب رفت و در بسته شد... خورشيد به سمت نشاني كه فاطمه خانم داده بود رفت. يخچال بزرگ را ديد و چندبار بالا پريد تا بالاخره كيسه را ديد... دست دراز كرد و با ضربه اي كيسه را پايين انداخت و گفت: « فكر كنم اينو حسام بالاي يخچال گذاشته!! والا دست كي به اينجا مي رسه؟!! »
    خورشيد كيسه را برداشت و چادر را سر كرد اما هرچه دستگيره را تكان داد، در باز نشد... براي لحظه اي وحشت كرد و بلند فرياد زد: پري....سحر... و چند ضربه به در زد...
    پري به سوي در دويد و گفت: « چيه؟! »
    خورشيد: « گير كردم....پري .....در باز نمي شه!! »
    پري هم از پشت در را هل داد...اما بي فايده بود....
    پري: « واي سحر...در قفل شده...چي كار كنيم؟! »
    خورشيد از پشت در گفت: « واي خدايا چي كار كنيم؟! »
    سحر: « من مي رم يكي رو پيدا كنم... برم به فاطمه خانم بگم؟! يا به مهرداد؟! »
    خورشيد دوباره از پشت در گفت: « سحر حسام رو پيدا كن...به مهرداد نگي ها!! فقط حسامُ پيدا كن...»
    پري: « سحر... حسام اونجاست...بدو صداش كن...»
    بعد از لحظاتي حسام دوان دوان آمد...پري دستپاچه گفت: « آقا حسام اين در خرابه؟!! خورشيد توي آشپزخونه مونده.... مادرتون گفتن كيسه نقلُ بيار...خورشيد هم اومده كه بياره...»
    حسام: « بله، بله... متوجه ام... اما لاي در يه آجر بود براي اينكه بسته نشه...»
    خورشيد كه نمي دانست حسام آمده فرياد كشيد : زهرمار گرفته ها...يه كار بكنين! اين جا يه صداهايي مي آد...فكر كنم يا موش داره يا گربه... دارم سكته مي كنم..
    حسام كه خنده اش گرفته بود سرش را نزديك در كرد و گفت: « خورشيد خانم نترسين....فقط يه كم صبر كنيد...» خورشيد كه صداي حسام را شنيد از خجالت سرخ شد و ديگر حرفي نزد...خيالش راحت شد كه حسام نجاتش مي دهد... حسام به طرف پنجره آشپزخانه رفت از ديوار بالا كشيد و به پنجره رسيد و آرام به شيشه زد...خورشيد به پنجره اي كه خيلي با او فاصله داشت نگاه كرد و با خود گفت: « پنجره رو باش!! يعني من بايد تا اون بالا برم؟! خدايا خودت به خير كن...» پرده را عقب كشيد و حسام را پشت پنجره ديد... از خجالت داشت پس مي افتاد... حسام اشاره كرد پنجره رو باز كن...
    خورشيد: « چه جوري دستم نمي رسه..»
    حسام بلند گفت: « زير كابينت، يه چوب بلند هست...ببينيد مي تونيد با اون بازش كنيد...»
    خورشيد چادرش را زير بغل جمع كرد و خم شد و زير كابينت را جستجو كرد و عاقبت چوب بزرگي يافت و به سختي آن را بيرون كشيد... دلش نمي خواست لباسهايش كثيف شود...سريع بلند شد...خنده اش گرفته بود... و نمي توانست حسام را نگاه كند.... چوب را به سختي بلند كرد و به دستگيره رساند با چند ضربه به زير دستگيره در پنجره باز شد... حسام در را كاملا گرفته بود و به زور خود را كنترل مي كرد از پنجره پايين پريد و كنار خورشيد ايستاد، خورشيد گفت: « حالا چي كار كنيم؟!»
    حسام نگاهش كرد با لبخند گفت: « هيچي...مي خواي دوتايي بترسيم؟! » خورشيد خنديد و خود را جمع و جور كرد... حسام به سوي كشوي كابينت رفت و به جستجوي چاقو و پيچ گوشتي و هر چيز تيز ديگري مشغول شد...بعد از چند ثانيه، پيچ گوشتي را برداشت و به جان قفل در افتاد... حسام بي وقفه تلاش مي كرد...اما پيچ گوشتي مناسب نبود... خورشيد سريع يك چاقوي ديگر آورد و جلوي حسام گرفت...حسام چاقو را گرفت و باز امتحان كرد...اما انگار قفل در باز نشدني بود... خورشيد كه ديگر ترسيده بود گفت: « واي...الان مامانم مي گه اين كجارفته!!...»
    حسام نيم نگاهي به او انداخت و گفت: « آخه... اين جا چي كار مي كردي؟! »
    خورشيد كه حرصش گرفته بود گفت: « خيلي ببخشيدا!! مامان شما منو فرستاد اين جا..واي كيسه نقل ها رو كجا انداختم؟!.» دور و برش را نگاهي كرد و كيسه را برداشت...حسام همان طور كه با قفل ور مي رفت سري تكان داد و با لبخندي گفت: « تا جايي كه من مي دونم يه آجر به چه گندگي جلوي اين در بود!! حالا شما چطور اين آجرو نديدين جاي تعجبه!! »
    خورشيد: « من آجرُ ديدم!! منتهي فكر نمي كردم توي عصر اَتم، شما براي زنداني نشدن توي آشپزخونه، از آجر استفاده مي كنيد...»
    حسام به سختي خودش را كنترل كرد تا نخندد...از جا برخاست و گفت: « شما درست مي گين...گناه از منه كه زودتر يه فكري به حال خرابي اين در نكردم!! اما...الان درستش مي كنم...»
    حسام به سوي ميز بزرگي كه انتهاي آشپزخانه گذاشته بودند رفت...خيلي سريع روي ميز را از اثاثيه خالي كرد و آن را به سوي پنجره هل داد...
    خورشيد كنار ايستاد...حسام ميز را درست تا زير پنجره برد... بعد رو به خورشيد گفت: « بيا.....»
    خورشيد هراسان نگاهش كرد و گفت: « برم روي اين؟! از پنجره برم بيرون؟! »
    حسام: « راه ديگه اي نداريم!! »
    خورشيد: « ولي من مي ترسم...از بلندي خيلي مي ترسم...»
    حسام نگاه مهربانش را به او دوخت و گفت: « من كمكت مي كنم... ترسي نداره مي ري روي ميز...بعد هم به پنجره نزديك مي شي... اون وقت خيلي راحت مي توني از پنجره بپري توي حياط...»
    خورشيد نگاهي به پنجره انداخت و گفت: « نه اينكه پنجره اتون خيلي پايين گذاشتين؟! خيلي راحت مي شه پريد!! »
    حسام: « عوض اينكه غر بزني بيا امتحان كن... الان جشن تموم مي شه همه مي رن... ما اينجا مي مونيم آ !!! دخترخاله تون رو صدا كنين بگيد بياد جلوي پنجره...»
    خورشيد: « واسه چي؟! »
    حسام: « لازمه!! »
    خورشيد بلند گفت:« پري؟! ...اونجايي؟! »
    پري خنديد و گفت: « آره.... بد نگذره!! »
    خورشيد به حسام نگاه كرد و خجالت كشيد. حسام با صداي جدي و لحني تقريبا خشن گفت: « پري خانم يه روسري بدين به من...»
    پري رو به سحر گفت: « اين ديگه كيه تو اين هاگير واگير، داره خورشيدُ ارشاد مي كنه؟! » سحر از خنده غش كرده بود...روسري اش را از دور گردنش باز كرد و به پري داد...پري روسري را از توي پنجره به پايين پرت كرد.
    خورشيد هاج و واج مانده بود و نمي دانست چه فكري توي سر حسام است. حسام روسري را برداشت و به خورشيد گفت: «اينو سرتون كنيد چادرتونُ دربياريد...»
    خورشيد: « واسه چي؟! »
    حسام: « با چادر كه نمي تونيد بريد بالا و از پنجره بپريد پايين!! »
    خورشيد: « موضوع اينه كه بي چادر هم نمي تونم!! »
    حسام: « مي توني... يعيني چاره ديگه اي نداريد... زود باشيد اينو سرتون كنيد چادرُ بديد به من...»
    خورشيد روسري را گرفت و سرش كرد و چادر را به حسام داد...
    حسم چادر را گلوله كرد و از پنجره به بيرون پرت كرد...نگاه حسام روي تسبيح آبي اش كه لباس سفيد خورشيد را زينت مي داد ماسيد... لبخند كمرنگي زد... خورشيد فوري تسبيح را از گردنش درآورد و گفت: « مي خواستم بهتون بدم...»
    حسام هنوز لبخند مهربانش را داشت...تسبيح را گرفت و با دست هاي خودش آن را به گردن خورشيد آويخت و گفت: « پيش شما باشه بهتره...اما...نذر داره...تا شب عاشورا، هر شب 500 تا صلوات داره....»
    خورشيد: « تا عاشورا كه خيلي مونده...»
    حسام: « از شب عاشورا شروع كردم تا عاشوراي بعد هم بايد ادامه بدم...اما حالا ديگه يقيه اش با توست...»
    برق عشق و اميد توي چشمهاي قشنگ خورشيد ستاره مي زد... چه قدر حسام را دوست داشت...صداي پري آن ها را به خود آورد: « آقا حسام چي شد؟!! چادرش يه ساعته اومده... خودش توش نيست!!» حسام سري تكان داد و رو به خورشيد گفت: «پس فقط مهرداد نيست كه اين طوري حرف مي زنه!! شما خانوادگي اين استعدادُ دارين!! »
    خورشيد خنديد...
    حسام: « دستتونُ به من بديد بريد بالا... نترسيد...»
    خورشيد يك دست روي ميز گذاشت و يك دست به حسام داد، حسام در چشم به هم زدني او را روي ميز گذاشت و گفت : خب حالا دستگيره پنجره رو بگير...نترس...من مواظبم..هيچي نمي شه...خورشيد دستگيره را گرفت و خود را بالا كشيد... در چارچوب پنجره نشسته بود...حالا پري و سحر خنده كنان نگاهش مي كردند...
    خورشيد: « زهرمار!! بريد كنار.... من مي خوام بپرم...»
    حسام از پشت سرش گفت: « خورشيد.... مواظب باش... نشسته بِپر...»
    خورشيد كمي سر را به عقب چرخاند و به حسام گفت: « مگه مي شه توي چارچوب اين پنجره وايسم؟!! معلومه كه بايد نشسته بپرم!! »
    حسام خنديد و گفت:« خيله خب...مواظب باش...بپر...»
    خورشيد پري پايين...پري و سحر فوري به سويش آمدند... در حالي كه از خنده مرده بودند!! خورشيد بلند شد و روسري را فوري به سحر داد و چادرش را سرش كردو گفت: « آقا حسام؟!...شما مي تونيد بيايد؟!»
    كه يك دفعه حسام از پنجره بيرون پريد...و فوري درجا بلند شد، رو به خورشيد گفت: «چيزي تون نشد؟! »
    خورشيد: « نه...مرسي كه به دادم رسيدين!! »
    حسام: « خواهش مي كنم...ديگه...بريد بالا كه حسابي يخ كردين...»
    پري: «شما كه اونجا يخ نكردين من و سحر بدبخت اينجا لرزيديم!! »
    حسام: « بايد ببخشيد خانم ها...حالا لطفا بريد بالا...كه گرم بشين..»
    خورشيد و دخترها از حسام تشكر كردند و راه افتادند...
    حسام رو به خورشيد گفت: « خورشيد خانم كيسه نقل و سكه رو بگيرين...»
    خورشيد: « آخ...يادم رفته بود...فكر كردم همراهمه...»
    حسام: از دستتون افتاد..كيسه را به خورشيد داد...خورشيد گفت: « نذرتونُ يادم نمي ره مطمئن باشيد...»
    حسام لبخندي زد و گفت: « مطمئنم. »
    آن شب بالاخره عروسي تمام شد و همگي داخل كوچه براي بدرقه عروس و داماد ايستادند...هر چند كه عروس و داماد براي ادامه زندگي به خانه سيد مرتضي برمي گشتند اما آن شب قرار بود براي آغاز زندگي به مشهد بروند...
    پري و سحر كنار خورشيد آمدند و گفتند: « چه طوري؟! »
    خورشيد لبخند رضايت مندي بر لبها داشت خنديد و گفت: « خوبِ خوب... » دلش مي خواست از خوشحالي فرياد بزند و تمام كوچه را تا صبح بدود واي كه چه احساسي داشت....
    پري: « يه بوق هم نزدند!! »
    سحر: « خداييش خيلي ظلمه!! »
    پري: « نه آهنگي نه رقصي... از بس چِلِپ چِلِپ دست زديم دستام مثل خمير ور اومده!! »
    سحر دستهايش را نشان داد و گفت: « از دست من خبر ندارين مثل چغندر شدن!! »
    خورشيد: « خب مي خواستين اِن قدر محكم دست نزنين!! مجبور نبودين كه!! »
    پري: « آره... فاطمه خانم به ما نگاه مي كرد و مي گفت: « دست دست!! » »
    خورشيد: « پري جون... خانواده ايمان هم همين مدلي اند!! زياد حرص نخور!! »
    سحر خنديد و گفت: « خوش به حال خودم...»
    خورشيد هم نگاهي به سحر انداخت و لبخند زد...
    پري: « معلومه كه خوش به حالته!! مال تو برعكس يكي بايد جلوي داماد رو بگيره كه نرقصه!! »
    سحر با تعجب به پري نگاه كرد و گفت: « وا؟! مگه تو مي دوني داماد كيه؟! »
    پري لبخند زد و گفت: « نه!! » و با خورشيد خنديدند...
    آن شب خورشيد تا خود صبح خوابش نبرد...آن قدر هيجان زده و خوشحال بود كه دلش مي خواست هرگز نخوابد!!
    امضا مي خواي چيكار؟

  11. Top | #8



    تاریخ عضویت
    Oct 2010
    عنوان کاربر
    تنها تر از هميشه
    میانگین پست در روز
    0.26
    محل سکونت
    جایی که فقط منو توییم تنهای تنها
    سن
    25
    نوشته ها
    393
    پسندیده
    182
    تشکر شده
    640
    میزان امتیاز
    11

    پیش فرض

    فصل های (22-23-24-25)

    فصل 22


    آذرماه بود و یک هفته ای از عروسی برادر حسام می گذشت... حسام و ایمان مشهد بودند و هیچ چیز دیگری نبود که خورشید را وادار کند بعد از مدرسه سری به بیرون بزند... سحر کنارش نشسته بود و تمرین زبان انگلیسی حل می کردند...
    سحر:« می گم امروز نریم بیرون؟!»
    خورشید:« من که حوصله ندارم... خیلی هم سرده؟!»
    سحر:« خب آخره پاییزه دیگه سر می شه... یعنی کل زمستون نمی خوای از تو غارت بیرون بیای؟!»
    خورشید:« حسش نیست دیگه؟!»
    سحر:« یعنی این حس فقط با اومدن حسام می آد؟!»
    خورشید خندید و نگاهی به تسبیح گردنش انداخت و آن را دوباره پشت هم بوسید...
    سحر:« به خدا دیوونه شدی!! پاشو بریم یه هوایی بخوریم...»
    چند تا کاموا هم بخریم شال گردن ببافیم...
    خورشید:« چه قدر دلم می خواد واسه حسام شال گردن ببافم!!»
    سحر:« تو که ماشاءالله را دادنش رو بلدی خب بباف!!»
    خورشید:« نه دیگه خیلی بده!!»
    سحر:« پاشو بریم خورشید... خسته شدم!!»
    خورشید:« بذار به مامان مهری بگم...»
    هوای سرد آذرماه آن سال اشک به چشمانشان آورد... هوای ابری دل خورشید را غمگین کرده بود... نگاهی به آسمان انداخت به یاد حرف مامان مهری افتاد:« هوا پُرباره» درست بود... به نظرش مامانمهری درست گفته بود... آسمان پربار بود با خود گفت:« یعنی ممکنه امشب برف بیاد؟! » تنش لرزید اما این بار نه از سرما که از دیدن اتومبیل آشنایی!! اتومبیلی که ده دوازده روزی بود آن دوروبرها پیدایش نشده بود... اتومبیل متوقف شد...
    شیشه ای به نرمی پایین آمد... چشم های عسلیخیره خیره نگاهش می کردند خورشید برای لحظه ای از راه رفتن باز ایستادو در ناباوریاسیر جادوی چشم های روشن شد... کسری طوری نگاهش می کرد که انگار می خواهد با نگاه قدرتمندش استخوان های ظریف خورشید را هم ذوب کند... موهای قهوه ای اش را با مدلی جدید کمی کوتاه کرده بود... پوست برنزش ابروهای باریک و بلندش و چشم های جسورش از همیشه جذاب تر به نظر می رسید.
    سحر که از خورشید کمی جلوتر می رفت ایستاد و گفت:« چرا وایسادی؟! خورشید؟!»
    خورشید با شنیدن صدای سحر دوباره راه افتاد... با رنگی پریده و اوضاعی دگرگون... نمی دانست چرا به وضوح می لرزد نمی دانست چرا این همه هیجان زده شده است... و نمی دانست چگونه خود را کنترل کند... دلش می خواست برای یک لحظه کنار خیابان بنشیند و نفسی تازه کند... به سحر که تازه متوجه کسری شده بود گفت:« نگاش نکن سحر...»
    سحر:« این که باز سروکله اش پیدا شد!!»
    خورشید:« آره... راستش یه لحظه ترس برم داشت!! انگار اصلا دیگه انتظار دیدنش رو نداشتم...»
    سحر:« موهاشُ چه مدل دار کرده!! چه بهش میاد!!»
    خورشید:« ولش کن... برو توی کاموا فروشی...»
    تمام مدتی که داخل مغازه بودند خورشید ترسید که کسری پیدایش شود...
    اما خبری نشد... بعد ا زخرید سحر... راهی خانه شدند...
    سحر:« خیلی دلم می خواد زودتر شروع کنم به بافتن!!»
    خورشید:« گفتی شال گردن می خوای ببافی!!»
    سحر:« آره... می خوام خیلی با دقت ببافم خوشگل بشه...»
    خورشید:« وگه واسه ی خودت نیست؟!»
    سحر:«... نه...»
    خورشید نگاهش کرد و گفت:« تازگی ها خیلی مشکوکو شدی!!»
    به داخل کوچه شان پیچیدند... ناگهان متوجه ی کسری شدند که درست مقابل خانه ی خورشید متوقف شده بود...
    سحر:« این جا چی کار میکنه؟»
    خورشید:« دیوونه است!! خدایا چی کار کنم!!»
    کسرزی به محض این که متوجه آمدن آنها شد. از ماشین پیاده شد و چند قدم دورتر از خانه خورشید ایستاد... منتظر بود تا خورشید نزدیک شود.
    خورشید که دیگر توان قدم برداشتن نداشت... همه اش نگران همسایه ها بود نگران این که مهرداد ببیند... به فکر مامان مهری و آقاجون!!
    رو به سحر گفت:« سحر... آبروم رفت... اگه حرف بزنه چی کار کنم؟!»
    سحر:« بیا بریم خونه ی ما... بزار هوا کاملا تاریک بشه... بعدا برو...»
    خورشید:« بازم فرقی نمی کنه!! شاید جلوی در منتظر بمونه...»
    سحر:« بیا خونه ی ما... به مهرداد بگو بیاد دنبالت مهردادُ ببینه در می ره...»
    سحر کلید خانه اشان را در دست گرفت و به سرعت از پیاده رو به وسط کوچه آمد... خورشید به دنبالش... کسری درست مقابل خانه ی خورشید ایستاده بود و با لبخندی نگاهش می کرد... خورشید اما فقط به لحظه ی ورود به خانه ی سحر فکر می کرد... سحر که در را باز کرد خورشید به سرعت داخل خانه اشان شد و سریع در را بستند. کسری حیرت زده و عصبی درجا ماند... می دانست که خورشید به این سادگی ها از خانه ی سحر خارج نخواهد شد... سوار اتومبیل شد و آن جا را در چشم بهم زدنی ترک کرد...
    توی حیاط خانه ی سحر اینا هردویشان بلند بلند می خندیدند... خورشید هنوز هیجان زیادی داشت. ایران خانم از پشت پنجره نگاهشان کرد و برایشان دست تکان داد و گفت:« خورشید جان بیاید بالا... اون جا سرده...»
    خورشید:« سلان ایران خانم... می خوام برم خونه... به مامانم نگفتم این جام»
    ایران خانم:« سلام برسون خورشید جون... و پنجره را ترک کرد.»
    خورشید از لای در بیرون را نگاهی انداخت و گفت:« فک رکنم رفت... صدای ماشینش اومد...»
    سحر:« بیا بریم... یه کم دیگه صبر کن»
    خورشید:« نه... واقعا رفته... بیا خودت ببین...»
    خورشید با عجله خداحافظی کرد و بیرون آمد... بدون آنکه به جایی نگاه کند داخل خانه شد... حتی توی حیاط خانه هم معطل نکرد انگار می ترسید کسری بازهم پشت در باشد با خود گفت:« خدایا... این دیگه کیه!! هیچی حالیش نیست!! واقعا اومده پشت در خونه امون!!»
    مهرداد از اتاقش بیرون آمد و به خورشید گفت:« این وقت شب کجا بودی؟!»
    خورشید:« گدوم وقت شب؟! مگه الان شبه؟! تازه داره اذان می ده...»
    مهرداد:« هی داره جواب منو می ده!! می گم اصلا الان کجا بودی؟!»
    خورشید:« با سحر رفتم کاموا بخرم!!»
    مهرداد:« وای دوباره مادربزرگ ها می خوان بافتنی به دست بشن!!»
    خورشید:« آخه به تو چه ربطی داره؟»
    مهرداد:« ربطش اینه که اول باید برای من ببافی!!»
    خورشید:« من کاموا نخریدم... سحر خرید... شاید منم بخرم...»
    مهرداد:« سحر چه رنگی خرید؟! آبی؟!»
    خورشید:« آره... تو از کجا می دونی؟!...( و بعد نگاه مشکوکی به او انداخت...)»
    مهرداد خنده ای کرد و گفت:« جون جوجو راست می گی سحر آبی خریده؟!»
    خورشید:« آره... بگو چی شده!!»
    مهرداد:« آخه شب عروسی حامد... ازم پرسید چه رنگی رو دوست دارم!! منم گفتم آبی!! البته روشن...»
    خورشید لبخند زد و گفت:« بفرما... فقط اسم من بد دررفته!! سحر خانمُ بگو چه آب زیرکاهه!! پس واسه تو کاموا خریده!!... ای مومذی!!... شالی که سحر ببافه... چه شالی بشه!! و خندید..
    مهرداد:« تو کمکش کن خوب ببافه... بگو بلندباشه از شال کوتاه خوشم نمی شاد...»
    خورشید:« من خودم یه فکرایی برای خودم دارم!!»
    مهرداد:« لابد تو هم می خوای واسه... غلط کردی... نبینم از این کارها بکنی خورشیدآ...»
    خوذشید:« اِ...؟! چه طور برای تو خوبه؟! واسه حسام بده؟!»
    مهرداد:« به خدا می کشمت اگه از این کارا بکنی... واسه هیچ کس خودتُ کوچیک نکن نه واسه حسام و نه هیچ کس دیگه!!»
    خورشید:« پس چرا سحر...»
    مهرداد وسط حرفش پرید و گفت:« سحر فرق میکنه... اون هنوز بچه گونه فکر می کنه!!»
    خورشید:« مثل اینکه من و سحر همسن و سالیم آ!!»
    مهرداد:« شناسنامه ای آره... اما تو خیلی با اون فرق داری!! عاقل تری!»
    هنوز آذرماه بود... انگار همه چیز از نو شروع شده بود... کسری راه خانه تا مدرسه و مدرسه تا خانه خورشید را هر روز طی می کرد... اما چند وقتی وبد که از گل رز و پیغام خبری نبود... انگار کسری هم فهمیده بود خورشید با این چیزا دُم به تله نمی دهد... پس فقط به خیره نگاه کردن اکتفا می کرد...
    خورشید هم به وجود کسری عادت کرده بود به کارهایش به نگاه های ممتد و طلبکارانه اش... به رفت و آمدش... مثل اوایل از وجود او ناراحت نبود... اکثر دخترهای مدرسه که توی ایستگاه کسری را می دیدند متوجه ی کسری بودند... خورشید بارها از دورو نزدیک شنیده بود که راجع به او و کسری حرف می زنند... آن هایی که خیلی وقت بود آمار کسری را داشتند متذکر می شدند که کسری فقط به دنبال یک نفر است... و خورشید را به هم نشان می دادند... بعضی ها پشت چشم نازک می کردند و طوری که خورشید هم بشنود می گفتند:« حالا چه تفحه ای هست!! پسر به این خوش تیپی از سرش هم زیاده!! اما بعضی دیگر اقرار می کردند که خورشید واقعا زیباست...»
    با این همه خورشید تظاهر می کرد اهمیتی نمی دهد... اما با خود می گفت:« اگه منم مثل این پسره این همه تیپ می زدم!! اگه مهرداد و مامان مهری اجازه می دادند!! م یدونستم چه جوری به همه نشون بدم که از اون خیلی سرترم!! معلومه مه با این و وضعی که من میرممدرسه هرکی مارو ببینه می گه این دختره چه تفحه ای است!!؟! بعد جلوی آینه می رفت و به صورتش خیره می شد و با خود می گفت:« ما نیز هم بد نیستیم!! و میخندید...»
    مامان مهری خسته از راهه رسید وگفت:« بیا خورشید... نون ها رو بذار توی سفره تا خشک نشن...»
    خورشید نان ها را از مامان مهری گرفت و به طرف آشپزخانه رفت.
    مامان مهری:« آقاجون زنگ نزد؟»
    خورشید:« چرا... گفت امشب با عمو محمود می رن جمکران...»
    مامان مهری:« مهرداد کجاست؟»
    خورشید:« از کلاس اومد... رفت باشگاه...»
    مامان مهری:« یادم رفت آبلیمو بخرم... خورشید می ری مادر؟!»
    خورشید:« آره مامان»
    خورشید چادرش را سرش کرد و گفت:« نون ها رو جمع کردم... گفتی چی بخرم مامان؟»
    مامان مهری:« آبلیمو... نمک هم بگیر... زودی بیا...»
    خورشید در را باز کرد نگاهی به در خانه ی حسام انداخت... چادرش را مرتب کرد و راه افتاد... توی **** مارکت حبیب آقا کمی شلوغ بود عقب تر از همه ایستاده بود و تماشا می کرد... صدای آشنایی دلش را پایین ریخت... او کنارش ایستاده بود... کسری بود!! با یک لبخند... مهربان و مرموز... و زیبا ا زخورشید پرسید:« خورشید خانم چی لازم دارین؟!» خورشید لبها را به دندان گرفت و هول شد... دوست نداشت هیچ آشنایی او را ببیند... بلند گفت:« حبیب آقا یه آبلیمو و یک بسته نمک لطفا...»
    حبیب آقا:« چشم چشم!!»
    خورشید این پا و آن پا کرد... نگاهی به بیرون از مغازه انداخت... مهرداد ومحسن را دید که داخل کوچه شدند... تا کسری دوباره لب گشود و گفت:« خورشید خانم...»
    خورشید بی درنگ مغازه را ترک کرد... و به سرعت به دنبال مهرداد دوید... و صدایش کرد. مهرداد با دیدن خورشید قدمی به سویش برداشت و گفت:« چی شده؟!»
    خورشید:« هیچی توی سوپری بودم...»
    مهرداد:« خب؟! چی می خواستی؟!»
    خورشید:« آبلیمو... با یک بسته نمک...»
    مهرداد:« برو خونه... خودم می گیرم...»
    خورشید دوان دوان به سوی خانه آمد... بدون آن که نگاهی به کسری بیاندازد... کسری همچنان سرکوچه کنار اتومبیلش ایستاده و رفتن خورشید را تماشا می کرد.
    وقتی مهرداد در را بست به سرعت بالا آمد... و خورشید را صدا کرد... پچ پچ کنان و عصبی طوری که مامان مهری بو نبرد گفت:« ببینم خورشید این پسره که سرکوچه کنار ماشین مشکیه وایساده بود چیزی بهت نگفت؟!»
    خورشید من من کرد و با رنگ پریده گفت:« کی؟! کسی نبود!!»
    مهرداد:« تو اون پسره مو بلند رو ندیدی؟! سبزه رو چهارشونه...»
    خورشید:« ای بابا تا فردا هم نشونی بده... من که نمی شناسم!! کسی رو ندیدم شایدم بوده... اما من دقت نکردم... واسه چی می پرسی؟»
    مهرداد که مجاب نشده بود گفت:« به نظرم... مشکوک بودی... خیلی رنگ پریده بود... پسره هم بی خودی سر کوچه وایساده بود... نگاش به تو بود... از محسن پرسیدم می شناسدش گفت نه...»
    خورشید نفس راحتی کشید و از دروغ محسن تعجب کرد و خوشحال شد. اگه محسن به مهرداد می گفت که کسری رو قبلا دیده آن هم با یک دسته گل!! خدا می داند چه بلایی به سرشان می آمد!!
    خورشید در دلش هرچه ناسزا بود نثار کسری کرد که آن طور بی مکلاحظه و بی پروا با آبروی او بازی می کرد... نمی دانست چرا نمی تواند درباره اش به مهرداد یا پدر و مادرش چیزی بگوید... دلش نمی خواست مهرداد او را کتک بزند... یا با دعوا و سر و صدا او را از خودش براند... گاهی اوقات از این که این طوری جلوی همه به او ابراز احساسات می کند... بدش نمی آمد...!! وقتی با خودش صادق می شد مجبور می شد که اعتراف کند به خاطر خودش نمی خواهد موضوع کسری را به کسی بگوید... انگار ه به وجود کسری عادت کرده بود. هیچ کس را مثل او جسور و بی باک ندیده بود... گاهی اخلاق او را در دل می ستود با خودش می گفت:« اینه دیگه!! آدم وقتی چیزی رو بخواد نباید به خاطر این و اون دست دست کنه!!»
    آن روز شُل و وارفته از مدرسه برمی گشتند...
    سحر:« چه عجب امروز کسری نیومده!!»
    خورشید:« دیروزم نیومد!!:»
    سحر:« به به... خوب آمارشُ داری!»
    خورشید:« چی کار کنم!! این قد رتابلوست وقتی نمیاد معلوم میشه!!»
    سحر:« انگار وقتی نیست تو هم زیاد شنگول نیستی کلک!!»
    خورشید خنده ی تصنعی کرد و گفت:« برو بابا...»
    سحر:« آخه کسری که هست تو حرف می زنی می خندی بالا پایین می پری... اما وقتی نیست شُل و وارفته ای!!»
    خورشید:« توهم ... زدی!!»
    سحر:« البته بگم وقت یکسری هست منم به هیجان می یام... همیشه کارهای عجیب و غریب می کنه... راستی دیروز فاطمه خانم اومده بود خونه ی ما می گفت حسام حالا حالاها نمیاد... داره حسابی درس میخونه... اما ایمان این هفته میاد انگار...»
    خورشید:« حسام بی عرضه!!»
    سحر:« خب لابد می خواد درس بخونه...»
    خورشید:« ایمانم داره همون درسُ می خونه دیگه!! از بس که بی احساسه دلش تنگ نمی شه!!»
    سحر:« بیکار نیست که عزیز من!! تو هم حرف زور می زنی!!»
    خورشید:« پس چرا این پسره... کسری... دم به دقیقه می تونه بیاد دنبال من!!؟»
    سحر:« خب لابد...»
    خورشید میان حرفش آمد وگفت:« نگو بیکاره که قبول ندارم... به سرو تیپش هم نمی یاد بیکار و بی پول باشه!!»
    سحر:« خب شاید پول باباشُ داره خرج می کنه»
    خورشید:« خب اگه باباش بهش پول می ده نوش جونش!! اما من می گم به کسری نمی یاد فقط به پول پدری اکتفا کنه...»
    سحر:« خب همه که نمی تونن کارای کسری رو بکنن!!»
    خورشید:« همینه دیگه!!... اون یکه عاشق باشه می تونه... مگه من نیستم... تا حالا چند بار پیش اومدده که با حسام حرف زدم؟! توی هرباری که این فرصت بوده من هزارتا حرف زدم اون یه کلمه به زور جواب داده!! خب این اذیتم می کنه!!»
    سحر:« آخه خانواده با خانواده فرق می کنه... حسام با حجب و حیا و خجالتیه... حتی به مامانش هم فکر نکنم گفته باشد که تورو می خواد...»
    خورشید نگاه تیزی به سحر انداخت و گفت:« یعنی چه؟! این دیگه چی بود گفتی؟!»
    سحر:« هیچی... چی بود؟»
    خورشید:« بگو چی شنیدی!!»
    سحر:« هیچی... باور کن...»
    خورشید:« سحر راست بگو خواهش می کنم... من ناراحت نمی شم.»
    سحر:« هیچی نبوده بابا... آخه فاطمه خانم به مامانم می گفت:« از فرزانه عروسش خیلی راضیه... فامیل اینش خوبه که به همه ی خصوصیات همدیگه آشنان... دیگه کسی کسی رو گول نمی زنه و از این حرفا... بعد هم گفته خیلی دلم می خواد حسام هم توی فامیل یکی رو انتخاب کنه!!»
    خورشید که انگار آب سردی رویش خالی کردند... لرزید... سرما بیشتر خودش را نشان داد شالش را دور دهان و بینی اش پیچید و گفت:« به جهنم!! و بعد پوزخندی زد و ادامه داد: مگه جز این می شه فکر کرد؟ برای حسام بی عرضه باید هم انتخاب کنند!!»
    سحر:« خورشید بی خودی عصبانی نشو... فاطمه خانم از طرف خودش حرف زده...!!»
    خورشید:« فاطمه خانم پسرشُ می شناسه می دونه که می تونه به جای اون تصمیم بگیره... می دونه هرچی پیشنهاد بده حسام خان قبول می کنه!!»
    سحر:« اصلا این طوری نیست...»


    فصل 23


    اگر برف نباریده بود دیگر هیچ انگیزه ای برای خاستن از رختخواب نداشت صدای مهرداد که میگفت:« خورشید... پاشو یه نگاه به حیاط بنداز... او را بیدار کرد... خورشید با بی حالی گفت:« مهرداد زوده... بزار بخوابم...»
    مهرداد:« امروز فکر کنم تعطیلی... مامان اون رادیو رو روشن کن...»
    و صدای آقاجون:« باباجون... رادیوش از کار افتاده... باید یه جمعه وقت بزارم درستش کنم...!!»
    مهرداد:« خب پس تلویزیون رو روشن کنیم... و به سوی تلویزیون رفت خورشید از سر و صدای مهرداد کلافه شد و بالاخره از رختخواب بیرون آمد... از پشت پنجره از لای پرده های شیری رنگ نگاهی به حیاط انداخت... همه جا سفید بود انگار یک نفر تا صبح حیاط و همه ی درختها را با پنبه تزئین کرده است...
    از خوشحالی جیغ کشید و گفت:« مهرداد... مامان مهری... برف اومده... و مثل برف ندیده ها با همان لباس نازک به حیاط دوید... صدای مامان مهری بلند شد:« دختر... سرما می خوری چته؟ از کویر که نیومدی... خب برفه دیگه!!»
    مهرداد:« ولش کن مامان... این بدبخت عاشق برفه... بذار کیف کنه...»
    مامان مهری:« خب حالا که هردوتون عاشق برفین باید امروز عصر اومدین پشت بوم رو پارو کنید...»
    مهرداد:« آقاجون مامان راست می گه... شما یه وقت زود نیاین دست به کار بشین!»
    آقاجون:« نه صبر کنید تا منم برسم... کمک کنم...»
    مهرداد:« من امروز زود میام...»
    مامان مهری:« فقط زیاد طولش ندین که به این سقف اعتباری نیست!!!»
    والله این خونه دیگه عمرشُ کرده... طاقت برفُ نداره... خورشید مادر بیا صبحونه اتو بخور...»
    خورشید روی برفهای تمیز قدم می زد و از صدای کروچ کروچ برف زیر پایش احساس لذت می کرد.
    مهرداد:« جوجو... بیا بالا...»
    خورشید:« امروز آدم برفی درست کنیم؟!»
    مهرداد:« اگه تا بعدازظهر برف بود!!»
    خورشید:« تعطیل نیستیم!!»
    مهرداد:« شما نه... ابتدایی و راهنمایی!!»
    خورشید:« باشه الان میام...»
    با مکافات تمام سوار اتوبوس شدند... اتوبوس دیرتر از همیشه به ایستگاه مدرسه رسید... دختر مدرسه ای ها مثل قشون شکست خورده پشت در بسته ی مدرسه بلاتکلیف بودند... آقای کیانی فراش مدرسه کنارشان ایستاده بود و مدام می گفت:« تعطیله!! برگردید...» خورشید و سحر از خوشحالی فریاد کشیدند... همه خوشحال بودند... پسرهای دبیرستان نزدیکشان آن قدر برف بازی کرده بودند که تمام پیاده روها لغزنده و لیز شده بود..
    خورشید و سحر یکدیگر را گرفته بودند و به سختی قدم برمی داشتند مجبور بودند از روی پل هوایی عبور کنند... پله های فلزی پل را به سختی بالا اومدند... اما سخت ترین جای کار طی کردن پل بود که تبدیل به سرسره ی خطرناکی شده بود... پسرها که سرگرمی جالبی برایشان درست شده بود روی پل لغزنده حرکات عجیب و غریبی می کردند و به شکل های مختلف روی برف ها لیز می خوردند... خورشید و سحر از ترسشان نرده های پل را گرفته بودند و تکان نمی خوردند... پسرها به آنها گلوله های برفی پرتاب می کردند و میگفتند:« یاالله... بجنبین... رد بشین... تنبلای بی خاصیت!! رد بشین...»
    سحر تاب نیاورد و فریاد زد:« خجالت بکشین...»
    یکی از پسرها بلافاصله گفت:« بچه ها این پررویی کرد. گلوله ها رو شلیک کنین!!» و سحر بی چاره را گلوله باران کردن...
    خورشید هم خنده اش گرفته بود و هم عصبانی شده بود... دل را به دریا زد و راه افتاد... چند قدم بیشتر نرفته بود که لیز خورد و محکم روی پل ولو شد... از درد پا به خود می پیچید... و صدای خنده ی پسرها گوشش را کر کرده بود... که صدای گوشنواز آشنایی کنار گوشش زمزمه کرد:« خورشید خانم... خوبی؟!» و خورشید غافلگیرانه در دام نگاه عسلی کسری افتاد... نمی دانست چه کند... نگاهی به سحر انداخت که هنوز با چند قدم فاصله از او نرده ها را گرفته بود و به سختی ایستاده بود... تکیه به دست نیرومند کسری تنها راه نجات از روی پل برفی بود! ولو شده روی پل در تردید بین رد یا قبول کردن کمک کسری دست و پا می زد که کسری در چشم بهم زدنی بازویش را گرفت و کمکش کرد که برخیزد... و خورشید با تکیه بر دست های کسری بقیه پل را پشت سر گذاشت در حالی که سحر هم به خورشید تکیه کرده بود... خورشید بی صدا و آرام گام برمی داشت و کسری فقط می گفت:« مواظب باش... آهان... روی جا پای من پاتُ بزار... باریک الله خورشید خانم!»
    و خورشید از خجالت و هیجان با لبخندی که از بودنش بی اطلاع بود مثل کودک حرف شنویی حرف کسری راگوش می کرد...
    پایین پل که رسیدند کسری گفت:« خب... خانم ها... افتخار بدین و با من بیاین... چون توی این هوا خیلی باید منتظر بمونید تا ماشین بیاد...»
    خورشید که از خجالت سرخ شده بود گفت:« مرسی اقا... شما خیلی لطف کردین... مزاحم نمی شیم...»
    کسری:« من تعارف بلد نیستم آ !!»
    سحر:« اینو که خودمون می دونیم...»
    خورشید نگاه هشدار دهنده ای به سحر انداخت و گفت:« ما تعارف نمی کنیم... بهتره که خودمون بیایم... بازم ممنون که کمک کردین...»
    کسری لبخند زد و گفت:« کاری نکردم... خورشید خانم!!»
    و بدون حرف دیگری بلافاصله از آن ها فاصله گرفت و به سوی اتومبیلش شتنافت... خورشید نمی دانست چرا مثل گلوله ای از آتش داغ کرده است... دلش می خواست میان برف ها ساعت ها بنشیند و تکان نخورد...
    سحر:« چرا نیومدی بریم؟!»
    خورشید:« واقعا میومدی؟!»
    سحر خندید و گفت:« آره...»
    خورشید هم خندید و گفت آره!!»
    سحر:« ولی خدایی اش عجب تیپی داره... دعا کن روی پل کسی ندیده باشدمون!!»
    خورشید:« محاله!!... خیلی از پسرها که اونجا بودن ما رو می شناسن!!»
    سحر:« اگه به گوش محسن برسه چی؟! واویلا!!»
    خورشید:« دیگه بهش فکر نکن... چون اگه من فکرشُ بکنم وضعیتم بدتره... مهرداد اگه بفهمه زنده زنده پوستمُ می کنه!!»
    سحر خندید و گفت:« چه قدر قشنگ می گه خورشید خانم!!»
    خورشید دوباره داغ شد و گفت:« آره خیلی قشنگ می گه!!»
    آن روز هیچ کدام اصلا نفهمیدند کی به در خانه اشان رسیده اند... تمام طول راه برگشت را درباره ی پل و زمین خوردن و کسری حرف زدند... و خندیدند... خوشید تا به خانه آمد مامان مهری پرسید:« مهردادُ ندیدی؟!»
    خورشید:« نه... کجا بود؟!»
    مامان مهری:« تا فهمید تعطیلی اومد دنبالت... گفت نکنه یه وقتی نتونین بیاین خونه... راه چه طور بود مادر؟»
    خورشید:« مامان مگه توی کوه زندگی می کنیم؟! هیچی...!! توی خیابون که خبری نیست یه کم روی پیاده روها برف نشسته... فقط دم مدرسه خیلی ناجور بود... لیز لیز!! روی پل هم... که دوباره با به یاد آوردن خاطره ی پل لبخندی زد و گفت: روی پل هم که خیلی حال داد!!»
    خورشید:« مامان من می رم پشت بوم...»
    مامان مهری:« نه نه... مهرداد میاد غوغا می کنه... بذار خودش بیاد با اون برو...:»
    خورشید:« من یه چایی می خورم و می رم پشت بوم... به مهرداد هم ربطی نداره... سحر و محسن هم میان بالا...» صدای بسته شدن در آمد...
    خورشید:« اومد...»
    مامان مهری:« مهرداد... پسرم... خورشید اومده...»
    مهرداد کمی عصبی به نظر می رسید... حیاط را طی کرد و رو به خورشید که هنوز توی بالکن ایستاده بود گفت:« کی اومدی؟!»
    خورشید:« الان!!»
    مهرداد:« با چی اومدین؟!»
    خورشید:« با قاطر!!»
    مهرداد لب ها را جمع کرد و گفت:« د اگه قاطر رو گیر بیارم که خرخره اشُ می جُوام!!»
    مامان مهری با تعجب پرسید:« اینا چیه که به هم می گین؟!»
    خورشید رو به مهرداد کرد و گفت:« مهرداد تو چتته؟!»
    مهرداد:« بیا بریم تو... این جا سرده...»
    منظورش این بود که مامان مهری بویی نبرد... خورشید با دلولپسی فراوان به دنبالش داخل خانه شد...
    مامان مهری:« خورشید جان... برید یه کم استراحت کنید یه چایی بخورید... بعد هم دست به کار پشت بوم بشین...»
    خورشید همانطور که میگفت:« چشم مامان به دنبال مهرداد وارد خانه شد...»
    مهرداد شال گردنش را محکم به زمین پرت کرد وگفت:« اون یارو کی بوده؟!»
    دل خورشید پایین ریخت وگفت:« کی؟!»
    مهرداد:« اون که روی پل دستتُ گرفته!!»
    خورشید که سعی داشت خود را نبازد قیافه ی حق به جانبی به خود گرفت و گفت:« یه عابر یه رهگذر... به اون کسایی که بهت گزارش دادن بگو اگه این همه غیرت دارن یه چیزی به بچه های دبیرستان می گفتند که اون طوری من و سحر رو گیر انداخته بودن!! نزدیک بود دوتامون پرت شیم پایین!!»
    مهرداد چشم ها را باریک کرد و به خورشید خیره شد وگفت:« خورشید... منُ رنگ نکن... من خودم آخرشم!! اگه یه عابر بوده پس پایین پل چی زر زر می کرده!!»
    خورشید:« هیچی به خدا... فقط گفت، اگه مشکلی نداشته باشین برسونمتون!!»
    مهرداد:« اون خیلی غلط کرده... بی جا کرده!!»
    خورشید:« آره بابا، ما هم همینُ بهش گفتیم!!»
    مهرداد به پشتی تکیه زد و گفت:« از قبل که نمی شناختیش؟! خورشید راست بگو!!»
    خورشید:« من باید مدام برای تو قسم بخورم؟! مگه دیوونه ای که هرچی می گم شک داری!!»
    مهرداد سری تکان داد و گفت:« دوست ندارم... خورشید... دوست ندارم کسی مُخ اتو بزنه!! اینو بفهم!! اون وقت خودم مُخ تو می ترکونم!!»
    خورشید خندید و گفت:« تو فعلا مواظب مُخ خودت باش!!»
    مهرداد هنوز فکری بود... خورشید لگدی به پای مهرداد زد و گفت:« مهرداد؟! به سحر زنگ بزنم بگم همگی بریم پشت بوم؟!»
    مهرداد چشم غره ای به او رفت و گفت:« لازم نکرده... خودم می رم»
    خورشید:« مهرداد منم میام... تو رو خدا...»
    مهرداد درحال یکه از جایش بلندمی شد گفت:« به سحر زنگ بزن!!»
    خورشید با خوشحالی به سوی گوشی رفت... توی پشت بام همگی با شال و کلاه و کاپشن و دستکش مشغول بودند. محسن هم بود... با این که با مهرداد دوست بودند زیاد صمیمی نبودند... در گروه چهار نفره اشان مهرداد و محسن و ایمان و حسام، از همه کم حرف تر محسن بود... سعی داشت خود را بیشتر به حسام نزدیک کند...
    محسن در پشت بام خودشان آرام و بی صدا برف ها را می ریخت... و سحر و خورشید و مهرداد همگی توی پشت بام خانه ی خورشید جمع بودند و با سر و صدا برف را پارو میکردند.
    سحر:« بچه ها!! شما فکر می کنید هنوز جاهای دیگه آدما برف ها رو پارو میکنند؟!»
    خورشید:« یعنی چی ؟! پس می خورن؟!»
    سحر:« نه... ما مجبوریم پارو کنیم... خیلی ها هستند که پارو نمی کنند...»
    مهرداد:« توی خونه های قدیمی هنوز باید به روش قدیمی زندگی کرد... اگر ما برف پارو نکنیم... تا شب سقف میاد روی سرمون!!»
    سحر:« ما که خونه امونُ بازسازی کردیم... ولی بابام میگه باید پارو بشه!!»
    مهرداد:« واسه این که بابات وقتی می بینه چهار تا همسایه دارن برف می ریزن فکر می کنه اگه اون برف هاشو نریزه چه اتفاقی می افته!! بعد شم... بابای تو یه عمره برف پشت بومش رو ریخته... حالا دیگه عادت کرده... اگر نریزه... عذاب وجدان داره!!»
    خورشید:« اما برف ریختن یه حال خوبی داره!!»
    مهرداد:« برای شما که دارین بازی می کنین بله!!»
    خورشید خندید و یک گلوله برفی توی صورت مهرداد پرت کرد... مهرداد برای لحظه ای چشم ها را بست و صورتش را پاک کرد و دوباره به کارش مشغول شد... محسن از توی پشت بامشان بلند گفت:« سحرخانم اگه گفتگوتون به نتیجه رسیده بیا این جا کمک من!!»
    مهرداد به جای سحر گفت:« محسن... صر کن من الان میام... بعد رو به دخترها گفت: زود برید پایین آدم برفی اتون رو درست کنید...»
    خورشید:« ا... مهرداد می خوایم تو هم باشی... می خوایم بزرگ باشه... ما نمی تونیم!!»
    مهرداد:« شما برین من دارم میام این جا دیگه داره تموم می شه..»
    سحر:« پس بریم برای مهرداد چایی بیاریم...»
    مهرداد خندید و گفت:« بجنبین!!»
    سحر موقع پایین آمدن از پشت بام به خورشید گفت:« خورشید؟!... خوش به حالت با این داداشت...»
    خورشید لبخند زنان گفت:« باز چی شده!!!؟»
    سحر:« خیلی ماهه به خدا... خیلی مرده... رفتارش... حرفاش...»
    خورشید:« البته بگذریم گاهی وقتها مثل بچه ها می شه... یه دنده و لجباز!!»
    سحر:« محسن مارو نمی بینی؟! با یه من عسلن تلخه!!»
    خورشید:« خب هرکی یه اخلاقی داره سحر... محسن کُلا ساکت و کم حرفه... ولی فکر نکنم بد باشه...»
    سحر:« نه... محسن هیچ وقت نگاهش به من مثل نگاه مهرداد به تو نیست حتی احساسش!! اون فقط دوست داره از من ایراد بگیره!!»
    خورشید:« خب تو چی کار می کنی؟ تو هم دقیقا مثل خود اون رفتار می کنی تا به حال شده سر به سرش بذاری؟! تا به حال شده بهش بگی خیلی برات عزیزه؟! تا به حال شده ازش بخوای باهات بیرون بیاد؟»
    سحر:« برو بابا دلت خوشه!! می گم ازش می ترسم تو می گی سر به سرش بزارم؟!»
    خورشید:« منظورم این که تو هم خیلی ازش فاصله می گیری... شاید اگر بیشتر باهاش حرف بزنی رابطه ی صمیمی تری پیدا بکنین...»
    سحر به سوی آشپزخانه رفت و با دیدن مامان مهری گفت:« سلام مهری خانم... چای داری؟ واسه آقا مهرداد می خوایم...»
    مامان مهری:« خسته نباشین خوشگل خانوما... برین کنار بخاری تا گرم بشین... مثل لبو شدین... الان برای همگی چای می ریزم.»
    دستهایشان کرخت شده بود و حالا با حس کردن گرما سوزن سوزن می شد. خورشید نگاهی به انگشتهایش انداخت و رو به سحر گفت:« این جا رو ببین!! هرکدوم اندازه ی یه هات داگ شده!! چه طوری آدم برفی درست کنیم؟!»
    سحر:« مهری خانم... من چایی آقا مهردادُ می برم بالا... شما زحمت نکشین... و به اشپزخانه رفت...»
    خورشید رفتن او را نگاه کرد و لبخند زد و زیر لب گفت:« زندگی، عشق و دیگر هیچ!!»
    ساعتی بعد همراه مهرداد آدم برفی بزرگ و قشنگی درست کردند...
    کنار آدم برفی ایستادند... و با ژست های مختلف عکس های مختلف گرفتند... ایران خانم مادر سحر هم به آنها اضافه شده بود... همگی ناهار میهمان مامان مهری شدند و آش خوشمزه اش را حسابی تحویل گرفتند... خورشید وقتی تنها شده بود... دوباره به صبح فکر کرد... لحظه به لحظه چهره و نگاه کسری را جلوی چشم هایش می دید... از این که برای طی کردن پل به او تکیه کرده احساس خجالت می کرد... و بدنش گُر م یگرفت انگار به یاد آوردن آن لحظات شیرین تر از خود لحظات بود!! از این که از یادآوری لحظه ای روی پل لذت می برد احساس خجالت میکرد و مشوش بود... می دانست که نباید این طور باشد!!
    اما انگار رها شدن از افسون نگاه روشن وجذاب کسری ناممکن بود... انگار لحظه به لحظه چیزی وجودش را لبریز می کرد و سر می رفت... و می لرزانید نم یدانست چرا نمی تواند به کسری فکر نکند... صدای مهرداد بود که او را از بند افکارش رها کرد...
    مهرداد:« خورشید... فردا صبح... خودم همراهتون میام مدرسه...»
    چیزی در دل خورشید هوار شد... با نگاه پر از وحشتش که خیلی سعی داشت طبیعی باشد مهرداد را نگاه کرد.
    مهرداد:« چته؟!... چرا رنگت پریده؟!»
    خورشید:« وا؟... واسه چی رنگم بپره؟!... خب بیا... این دیگه اعلام کردن نداره...!!»
    مهرداد:« خیلی خب... و بعد لحاف را رو سرش کشید وگفت:« شب بخیر جوجو»
    خورشید حرصی شده بود... نم یدانست چی کار کند که مهرداد از همراهیش منصرف شود... هرچه فکر می کرد چیزی به ذهنش نمی رسید... در ثانی مهرداد باهوش بود و زیرک... نم یتوانست دست به سرش کند... باید شک او را برطرف می کرد... پس با خودش گفت:« به جهنم!! بذار بیاد!!»
    صبح روز بعد... به امید این که مهرداد قرار شب گذشته را یادش رفته... یواش یواش آماده می شد که مهرداد را حاضر و آماده جلوی در اتاق دید...
    مهرداد:« بجنب خورشید...»
    خورشید:« به من چی کار داری؟»
    مهرداد:« یادت رفته؟! امروز خودم همراهتون میام...»
    خورشید:« ا... من فکر کردم شوخی می کنی...»
    مهرداد:« یعنی چی؟... زودباش جوجو... ممن منتظرم...»
    حسین آقا که آماده ی رفتن بود گفت:« چیه بابا... چرا اول صبحی جر و بحث می کنید؟!»
    مهرداد لبخنتدی زد و گفت:« هیچی آقاجون امروز جِد کردم جوجو رو خودم ببرم مدرسه...»
    آقاجون:« مگه چیزی شده؟»
    مهرداد:« نه آقاجون... یخ بندونه!!»
    آقاجون:« قربون پسر با غیرتم!!»
    خورشید پشت چشمی نازک کرد و دوباره خودش را در آینه ورانداز کرد... دلش می خواست کمی آرایش کند... همان قدری که چند وقت بود میکرد... اما با وجود مهرداد...!!
    با این همه ککمی رژ گونه یواشکی مالید و مقنعه اش را کمی عقب کشید و کاپشن پوشید و بعد کیفش رابرداشت...
    مهرداد:« خداروشکر!! بالاخره دل از آینه کندی!!»
    خورشید ساکت و غمگین به دنبالش راه افتاد... سحر به محض این که درخانه اشان را بست مهرداد را دید و بعدخورشید را سلام و علیک از ته دل و پرقوتی کرد و بعد لبخند زنان به خورشید نگاه کرد... خورشید سری تکان داد و زیر لب گفت:« می بینی! چشمش کرید!!»
    سحر:« بهت شک کرده؟!»
    خورشید:« غلط کرده!!»
    سحر:« خورشید داداشته ها!!»
    خورشید:« آخه می ترسم از امروز دیگه این مد بشه!! هر روز دنبال ما راه بیافته!!»
    مهرداد که جلوتر می رفت ایستاد و گفت:« شما جلوتر برید...»
    خورشید:« خب همه امون با هم می ریم دیگه...»
    مهرداد:« نه... شما جلوتر برید...»
    خورشید و سحر بی صدا راه افتادند... د رحال یکه خورشید فقط دعا می کرد از کسری خبری نشود... می دانست مهرداد یک بار کسری را سر کوچه دیده است... فقط می ترسید که کسری را ببیند... آن وقت حتما او را می شناخت... و مطمئن می شد دنبال خورشید است.
    خورشید یواشکی به سحر گفت:« سحر اگه یه وقتی کسری را دیدی... زود بگو... حواس مهردادُ پرت کنیم!!...»:
    سحر:« اوناهاش... کسری تو ماشینه!!»
    خورشید با دیدن کسری آب دهانش راقورت داد و گفت:« وای... خدایا کمکمون کن!!»
    مهرداد نگاهی به اتومبیل زیبای کسری انداخت و بعد به راننده خیره شد... انگار داشت چهره ی مرد جوان را در ذهنش بررسی می کرد.... که کسری از اتومبیل پیاده شد... دل خورشید پیچ زد... آن قدر ترسیده بود که نزدیک بود بی حال شود... اگر کسری جلو می آمد و حرفی می زد... وای!! کارش تموم بود!! اما انگار کسری هم مهرداد را می شناخت... او نگاه گذرایی به خورشید انداخت و عرض خیابان را به مقصد سوپرمارکت روبرو طی کرد... مهرداد ایستاد تا خورشید نزدیکش آمد...
    مهرداد:« دست همیدگه رو بگیرین اینجا خیلی لیز شده... و خودش بازوی خورشید را گرفت... فشاری به بازوی خورشید را گرفت... فشاری به بازوی خورشید آورد و زیر گوشش گفت: این مرتیکه رو می شناسی؟»
    خورشید تته پته کنان و رنگ باخته گفت:« کدوم؟»
    مهرداد:« تابلو نکن... همین که از ماشین سیاهه پیاده شد... همین که توی سوپری رفت...»
    خورشید:« نه!!... از کجا بشناسم!!»
    مهرداد:« ولی من قبلا هم دیده بودمش!! سر کوچه امون!! یادت نیست؟ افشین هم دیروز میگفت اونی که روی پل « **** من» شده و تو رو آورده پایین خیلی خوش تیپ بوده... یه ماشین سیاهم داشته!!»
    خورشید:« که چی؟! این اون نیست!! می خوای از سحر بپرس!!»
    مهرداد آهسته گفت:« به عبارت دیگه از دُمتون!!»
    خورشید:« مهرداد اگه اومدی که همه اش فضولی منو بکنی اصلا دیگه نمی خوام با من بیای!!»
    مهرداد:« اتفاقا دقیقا برای همین اومدم برای امر مهم فضولی!! خیلی وقته ازت غافل شدم... حس میکنم یه خبراییه!»
    خورشید خنده ای ساختگی کرد و در حال یکه سعی داشت نشان بدهد... اصلا برایش مهم نیست که او می آید یا نمی اید... گفت:« خیله خب بابا مثل اینکه تو هم اهل توهم شدی...!!!»
    مهرداد هم خنده ای کرد وگفت:« حالا!!»
    سحر پچ پچ کنان به خورشید گفت:« چه قدر ریش و سبیل به مهرداد میاد!!»
    خورشید با حالت خنده داری نگاهش کرد و گفت:« خوش به حالت به خدا!!»
    سحر خندید و گفت:« چیه بابا!!»
    مهرداد برای اینکه خودش هم به موقع به کلاس برسد. فوری یک سواری گرفت و سه تایی نشستند... نگاه مهرداد خیره و عصبی به دنبال اتومبیل سیاه رنگ می گشت... و خورشید توی دلش تند تند دعا می کرد که کسری دوباره پیدایش نشود. که همان لحظه اتومبیل کسری با سرعت از کنارشان گاز داد و رفت. مهرداد تتا جایی که م یتوانست اتومبیل را با نگاهش دنبال کرد...
    و زیر لب گفت:« می دونم چی کارت کنم لعنتی!!»
    خورشید:« چی می گی مهرداد؟... امروز خیلی لج دار شدی!!»
    مهرداد:« ا؟! باید ببخشید!! دست خودم نیست... یه جورایی قاطی کردم!! خب... پیاده شین...»
    نزدیک مدرسه برای چند لحظه ایستادند که خداحافظی کنند... مهرداد نگاه نگرانی به خورشید انداخت و گفت:« می خوای بعدازظهر بیام دنبالتون؟»
    خورشید:« تو که کلاس داری...»
    مهرداد:« کنسل می کنم اشکالی نداره.»
    خورشید:« مهرداد تو نگران چی هستی؟! خیالت راحت باشه!»
    مهرداد لب ها را جمع کرد و سری تکان داد و ناگزیر از رفتن خداحافظی کرد.
    سحر رو به خورشید گفت:« چرا مهرداد این طوری شده!! چرا این قدر نگران»
    خورشید افسرده و ناراحت گفت:« نمی دونم سحر... اگر قرار باشه بهم پیله کنه کم می یارم!!»
    سحر:« بدم نیست باهامون بیاد که!!»
    خورشید:« بله برای جنابعالی که اصلا ید نیست!!»
    سحر لبخند شیرین یزد و گفت:« خورشید!!»
    خورشید هم خندید و گفت:« پس ریش و سبیل بهش میاد!!»
    سحر دوباره هیجان زده شد و گفت:« وای آره!!»
    خورشید آخرین نگاه را به اطراف انداخت و وارد مدرسه شد... همه اش در این فکر بود که چگونه می تواند مهرداد را از آمدن به دنبالش منصرف کند!


    فصل 24


    مهرداد بعد ا زسه روز همراهی کردن خورشید بالاخره به این نتیجه رسید که شکش بی مورد بوده و حالا می تواند با خیال راحت به کار خودش برسد!!
    خورشید هم خدا را شکر می کرد که در این سه روز از کسری خبری نشد... سحر خبر داده بود که آخر هفته حام خواهد آمد... خورشید می دانست که باید خوشحال باشد اما نمی دانست چرا نگران است!؟ انگار درونش پر از احساسات ضد و نقیض بود. احساساتی که برایش تازگی داشت و به وحشت می انداختش دلتنگ بود اما این بار با این که می دانست حسام خواهد آمد از دلتنگی اش کم نمی شد...
    آن روز هوا عالی بود... آسمان صاف صاف بود... بعد از سه روز بالاخره ابرها خورشید را رها کرده بودند و خورشید تابان تر از همیشه وسط اسمان خودنمایی م یکرد... سحر نفس عمیقی کشید و گفت:« خورشید:« عجب هواییه!!»
    خورشید لبخند زد و آسمان را نگاه کرد و گفت:« آره... جون می ده برای پیاده روی!!»
    سحر:« یعنی پیاده بریم تا خونه... فکر کنم شب برسیم!!»
    خورشید:« یه کمی پیاده بریم... وسط راه ماشین می گیریم...»
    سحر:« باشه...»
    خورشید:« محسن چی؟!»
    سحر:« حالا من می خوام بی خیال بشم تو ول نمی کنی؟!»
    خورشید:« اگه سر راه تلفن کارتی بود زنگ می زنیم خونه خبر می دیم...»
    سحر:« دیر نمی شه...»
    قدم زنان و خنده کنان راه افتادند... پیاده روی واقعا لذت بخش بود. آفتاب باعث می شد سرمای هوا دلچشب باشد و اذیتشان نکند هرچه بیشتر از مدرسه دور می شدند... کوچه ها و خیابان ها خلوت تر می شدند... و آن دو غرق صحبت و خنده متوجه ی حضور اتومبیل کسری که تعقیبشان می کرد نبودند... اتومبیل از کنارشان گذشت و کمی جلوتر متوقف شد... که سحر هیجان زده خورشید را تکان داد و گفت:« کسری است!!»
    خورشید لرزید... پاهایش سست شدند گویی نمی توانست قدم بردارد...
    سحر:« خورشید چی کار کنیم؟!»
    خورشید آب دهانش را قورت داد و در حالی که صدایش می لرزید گفت:« نمی دونم... اهمیت نده...»
    سحر:« آخه این جا خیلی خلوتته... یه وقت کاری نکنه!! به زور سوارت نکنه!!»
    خورشید چشم غره ای به سحر رفت و گفت:« سحر!!»
    سحر بدون کلامی به راه رفتن ادامه داد...
    خورشید:« یواش تر... نمی خوام فکر کنه ازش می ترسم!!»
    سحر:« ولی من از اون نگاه خیره اش می ترسم به خدا...»
    سحر و خورشید از کنار اتومبیل کسری عبور کردند... کسری ناگزیر از پیاده شدن در اتومبیل را باز کرد و پایین آمد... و بلند گفت:« سلام... خورشید خانم...»
    خورشید بدون آن که برگردد لب ها را به دندان رگفت و تند تر قدم برداشت... و باز صدای کسری را شنید که گفت:« توی هوای برفی مهربون تر بودی خورشید خانم!!»
    کسری دوباره سوار اتومبیل شد و باز جلوتر از دخترها پیاده شد روبروی خورشید ایستا ده بود و با لبخند جذابش نگاهش می کرد...
    سحر زیر لب گفت:« خورشید... بیا ماشین بگیریم!!»
    خورشید زیر لب گفت:« درست همین جا؟! جلوی این؟!»
    نزدیک کسری خورشید سر بلند کرد و نگاهش کرد...
    کسری با پلور کرم رنگش تماشایی بود...
    کسری:« خورشیدخانم... یه کوچولو تحویل بگیر...!! من فقط تا خونه می رسونمتون... این جا که ماشین گیرتون نمیاد!!»
    خورشید لب باز کرد وگفت:« خواهش می کنم شما برید... اگه کسی شما رو همراه ما ببینه برامون بد می شه...»
    کسری هنوز لبخند کمرنگی روی لب داشت... با لحن دلنشین گفت:« پس سوارشین زودتر...!!» ابروها را بالا برد و نگاه شوخش را روی خورشید زوم کرد و ادامه داد: اگه می خواین کسی ما رو نبینه!! خورشید بی اعتنا به او چند قدم برداشت... کسری راهش را سد کرد... خیره خیره نگاهش می کرد و می خواست او را مغلوب کند...
    کسری:« خورشید خانم... من نزدیک خونه اتون که شدیم پیاده اتون می کنم نترس!!»
    برای لحظه ای خورشید تصمیمش را گرفت و رو به سحر گفت:« سحر چرا وایسادی...؟ راه بیافت دیگه...» اما کسری باز جلوی او ایستاد...
    خورشید عصبی شد و گفت:« برو کنار...»
    کسری سماجت کرد و ایستاد...
    خورشید:« گفتم برو کنار...»
    سحر که حس کردخورشید تصمیم کرفته روی کسری را کم کند گفت:« آقا برو دیگه!! چرا اذیت می کنی؟!... به خدا جیغ می زنم ها!!»
    کسری:« تو برو به تو کاری ندارم!!»
    سحر:« بی خود کردی... من که دوستمُ تنها نمی ذارم...»
    خورشید با خشم نگاهش را به کسری دوخت و گفت:«از سر رام برو کنار» کسری ابروها را بالا انداخت و با پوزخندی همچنان ایستاد... خورشید یک بار دیگر تغییر مسیر داد و به محض این که کسری برای چندمین بار راهش را سد کرد با قدرت تمام کوله پشتی اش را به صورت او کوبید و پا به فرار گذاشت سحر هم پا به پای او می دوید...
    کسری دندانها را به هم فشرد و دویدنش را تماشا کرد... بعد ا زچند ثانیه فریاد زد:« برات متاسفم... از تو بعیده...»
    و بعد به سوی اتومبیل رفت... اتومبیل حرکت کرد و از کنارشان به سرعت گذشت...
    سحر نفس زنان ایستاد... و بعد فریاد زد:« برای عمه ات متاسف باش... برای بابات متاسف باش...»
    خورشید با بی رمقی گفت:« خب... کوتاه بیا سحر... دیگه مرد!!»
    سحر به خورشید نگاه کرد و با نگاهی سرشار از ناباوری گفت:«خوشم اومد چه محکم زدی!!»
    خورشید پوزخندی زد و گفت:« دیگه خیلی پررو شده بود!!»
    هردو کنار خیابان ایستادند و خیلی زود سوار ماشین شدند و به خانه رسیدند... خورشید عصبانی و خسته بود حس می کرد همه چیز رو خراب کرده است با خودش گفت:« دیگه نمی یاد... قسم می خورم که نمی یاد!!»
    اشک توی چشمهایش جمع شد... دوباره گفت:« دیگه نمی یاد...»:
    حس می کرد تمام تنش به لرزه افتاده است... نمی دانست چه خبر شده نمی دانست این احساسات جدید را چگونه توجیه کند... جلوی آینه ایستاد مقنعه اش را از سرش بیرون کشید... و برای لحظه ای نگاهش روی دانه های ابی تسبیح حسام ثابت ماند... دست به گردنش برد و تسبیح را لمس کرد... گریه اش شدت گرفت و دو زانو به زمین افتاد... حس آدم خائنی را داشت که ناگزیر از خیانت کردن است!! به یاد حسام که می افتاد ته دلش گرم می شد. اما چهره ی کسری نگاه جسورش رفتار جسورانه ترش چنان او را در هم پیچیده بود که دلش میخواست فقط گریه کند... با گریه گفت:« بهش فکر نمی ککنم... لعنتی... دیگه فکر نمی کنم... وای خدایا من چی کار کردم!؟ چرا سوار ماشینش نشدم؟!... خدایا چرا یه کم به من جرات نمی دی؟!... خدایا... کمکم کن... اصلا بهتر... جواب حسام رو چی می دادم...»
    هرچند که اصلا واسه حسام مهم نیست من چی کار می کنم!! خودمُ سر کار گذاشتم!! و الا اهمیتی نداره منو ببینه یا نبینه... اما کسری دوستم داره... چندماهه شب و روز جلوی چشممه... دوباره سرپا ایستاد دوباره تسبیح را در گردنش دید و گفت:« حسام می یاد... حسام که بیاد همه چیز درست می شه... همه چی خوب می شه.


    فصل 25


    رنگ پریده و بی حوصله روسری به سر کرد و به سوی در رفت... زنگ پی در پی دینگ دینگ می کرد...
    خورشید:« اومدم!!»
    در را باز کرد سحر هیجان زده و خوشحال گفت:« تموم شد!!»
    خورشید با چشم های گرد شده کمی به عقب رفت تا سحر داخل شود...
    خورشید:« چی شده؟! »
    سحر از زیر چادرش شال آبی بافته شده را بیرون آورد و گفت:« دیدی دی دینگ!!»
    خورشید با هیجان شال را گرفت و گفت:« آفرین چه زود بافتی!! چه قدر قشنگ شده!!»
    سحر ابروها را بالا انداخت و گفت:« خب دیگه!! هنرمندم!!»
    خورشید:« آره والله!! خیلی خوب بافتی!!... بندازش ببینم!! وای چه بوی ادکلنی هم می ده!!»
    سحر با نگاه شرمگین لبخندی زد و گفت:« نه... نمی خوام کس دیگه ای اولین بار امتحانش کنه... خورشی برای لحظه ای متوجه ی منظور سحر نشد و چشم ها را باریک کرد و گفت:« یعنی چی؟! کس دیگه ای؟!»
    سحر دوباره لبخند کمرنگی زد و سری تکان داد و گفت:« خب دیگه!!»

    که دوزاری خورشید افتاد و گفت:« َآهان!!» و خندید و سحر را در آغوش گرفت...
    سحر:« تو رو خدا یه وقت مامانت اینا چیزی نفهمن!! نگی من بافتم!!»
    خورشید:« نه دیوونه!! بذار مهردادُ صدا کنم!!»
    سحر:« نه نه... خجالت می کشم.... خودت بعدا بهش بده»
    خورشید:« ای بابا... خب بذار...»
    سحر:« نه نه... تو رو خدا...»
    خورشید:« باشه... اما خودت می دادی بهتر بود...»
    سحر:« نمی خوام طوری بشه که نتونم دیگه از خجالت بیام خونه اتون...»
    خورشید:« باشه!! هرطور دوست داری!!»
    سحر خورشید را دوباره بوسید و خداحافظی کرد...
    خورشید در را که بست نگاهی به شال بافته شده انداخت و خندید...
    مهرداد پشت کامپیوتر نشسته بودو مشغول بود... خورشید شال گردن را آهسته پشت سرش دور گردن او انداخت... مهرداد به خود آمد و نگاهی به شال انداخت بعددستی کشید و آن را لمس کرد و گفت:« این چیه؟!»
    خورشید لبخند پرمعنایی بر لب داشت کنارش نشست و نگاهش کرد... با خود گفت:« خوش به حال سحر... مهرداد ماهه...!!»
    مهرداد دستش را چند بار جلوی چشمهای خورشید بالا و پائین برد و گفت:« چیه؟! هیپنوتیزم شدی؟!»
    خورشید به خود آمد و گفت:« بی احساس!! نمی پرسی این چیه؟!... و اشاره به شال کرد...»
    مهرداد:« من که یه ساعته دارم می پرسم جنابعالی اینجا حضور ندارین متوجه سوال بنده نمی شی!!»
    خورشید:« حدس بزن!!»
    مهرداد:« باز شیطون شدی وسط کار من!؟»
    خورشید:« نه این انرژی مثبته!! واسه بهتر کار کردن!!»
    مهرداد نگاهی به شال انداخت و بویش کرد و گفت:« چه بوی خوبی هم می ده!!»
    خورشید:« آهان!! داری نزدیک می شی!!»
    مهرداد:« کسی برات خریده؟!... و بعد لب ها را جمع کرد و نگاهش عصبی شد...»
    خورشید:« نابغه!! مال من نیست!! مال توست!!»
    مهرداد با تعجب به خورشید نگاه کرد و گفت:« خب؟!... بقیه اش؟!»
    خورشید:« آره دیگه!!»
    مهرداد خندید و گفت:« د همینه!! سحر؟»
    خورشید به علامت تایید سری تکان داد...
    مهرداد هنوز می خندید گفت:« خیلی خوب بافته... جغله!!»
    خورشید:« مهرداد... سحر خیلی دوستت داره!!»
    مهرداد قیافه حق به جانبی به خود گرفت و گفت:« آدم دوست داشتنی رو باید دوست داشت دیگه!!»
    خورشید در حال یکه از جایش بر می خاست گفت:« خیلی خب... پاشم برم... دیگه انرژی مثبت سرریز کرده!!»

    فصلهای ( 26-27-28 )




    فصل 26




    شب جمعه خانه خاله سیمین دعوت شدند... ساعتی بود که دوتایی در اتاق پری پچ پچ می کردند... پری با نگاه نگرانش به خورشیسد زل زد و گفت:« خورشید... سعی کن بهش فکر نکنی... به این هفته فکر کن... به حسام که میاد...»
    خورشید:« پری... سعی کن بفهمی من چی می گم...!! روح و روانم رو بهم زده... دیوونم کرده... همه اش دارم با خودم حرف می زنم... نمی دونم چه مرگم شده!؟ آروم و قرار ندارم... دلم می خواد گریه کنم...کاش یه روز تو بودی... با هم می رفتیم تکلیفم با این پسره روشن می کردم...»
    پری:« آخه چه تکلیفی؟!»
    خورشید:« می خوام بدونم چی از جونم می خواد؟! حرف حسابش چیه؟!»
    پری:« خب... حتما می خواد... باهات دوست بشه...»
    خورشید:« نه... دیگه حالا بعد از این همه رفت و آمد... فهمیده من اهل این حرفا نیستم!!»
    پری:« خب...!! پس چی می خواد؟!... اگه قصدش ازدواجه... چرا نمی یاد خواستگاری؟! چرا این همه خودش رو توی دردسر انداخته... هی میاد هی می ره!! اصلا مگه این آدم کارو زنهدگی نداره؟!»
    خورشید:« خب لابد می خواد اول نظر منو جلب کنه!!»
    پری دوباره نگران شد ابروهای کمرنگ و باریکش بالای چشم های قهوه ای اش مثل سر سره شدند...
    خورشید:« باز چیه؟ چرا این شکلی داری نگام می کنی؟»
    پری:« خورشید... اون پسره... چه طوری بگم؟!... لباس هاش، ماشینش ادا و اطوارش...!! ... هیچ کدوم به ماها نمی خوره ها!!»
    پری راست می گفت، کسری هیچ مدلی با او جور نبود!!
    پری:« ما حتی نمی دونیم خونه اش کجاست؟!... فامیلش کیه؟!... پدر و مادرش کجااند؟»
    خورشید:« منم واسه همین می گم باید تکلیفم روشن کنم... می خوام الکی فکرمو مشغول نکنم... هرچند با این کاری که من کردم شاید هیچ وقت دیگه نیادش...»
    پری:« مطمئن باش دوباره پیداش می شه... اون سمجتر از این حرفاست که با یه حرکت، دست از سرت برداره... تازه الان هم جری تر از گذشته است به خاطر رفتاری که کردی!!... اما من نگرانم... خورشید حواست رو جمع کن نگاهش به تو یه جوریه!! انگار مطمئنه که به دست می یاردت...!! از نگاهش بدم میاد.»
    خورشید:« تو هم هی پیازداغش رو زیاد کن!!»
    پری:« جدی می گم به خدا... من فقط در تعجبم که با وجود حسام تو چطوری فکرت اسیر اون شده»
    خورشید:« پری!! تورو خدا حرف های سحر رو نزن... من از احساساتم نسبت به کسری واسه تو حرف زدم تا از این تنهایی دق نکنم... چه ربطی به حسام داره؟!»
    فعلا که آقا حسام توی یه شهر دیگه مشغول درس خوندن هستن!! گفتم که مامانش چی گفته؟!... گفته می خواد برای حسام از فامیلش زن بگیره!!... چادرشو سر من می کنه... اون وقت دختر فامیلشو زیر سر می ذاره!! پری... من وقتی به این فکر می کنم که برای حسام برای عشق به اون چه کارهایی کردم... و در عوض اون چه جوری برخورد کرده از خودم خجالت می کشم... توی رابطه من و حسام... البته اگه بشه اسمشو رابطه گذاشت جای من و اون با هم عوض شده...»
    پری:« خورشید مگه روز آخری رو یادت رفته... حسام با دست خودش این تسبیه رو توی گردنت انداخت؟!! تو فکر می کردی یه روزی حسام همچین کاری بکنه؟! موقعیت حسام با کسری فرق می کنه... حسام آدم متعهد و مقیدیه!! اون هیچ وقت نمی تونه کارهای کسری رو بکنه...»
    خورشید:« من کی گفتم کارای اونو بکنه... من می گم... از هیچ فرصتی استفاده نمی کنه... هیچ وقت منو امیدوار نمی کنه... این تسبیحم... خودم... برداشتم اونم به خاطر اینکه من خواهر یکی از دوست های صمیمی اش هستم دیگه ازم نگرفتش... و الا اصلا فکرشو نکن حسام خودش بخواد کاری بکنه... حالا حسامو بذار کنار... من فقط دوست دارم بدونم کسری هدفش چیه؟! چی از من می خواد!!»
    پری:« مطمئن باش چیز خوبی نمی خواد...»
    خورشید موذیانه خندید و گفت:« از کجا می دونی؟!»
    پری:« زهرمار، پررو... نخند!!»
    علی سرش را داخل اتاق کرد و گفت:« آخ آخ چقدر مهربونید شما دوتا!! چه حرفای عاشقانه عارفانه ای به هم می زنید!! پری معلومه که خیلی دلت واسه خورشید تنگ شده ها!!»
    خورشید و پری که اصلا حوصله علی را نداشتند فریاد زدند: علی... برو بیرون...، وقتی علی رفت... دوباره خورشید جدی شد و گفت:« بدجوری حواسمو پرت کرده پری!! از یه طرف می گم خدا کنه نبینمش... از طرف دیگه انگار یه چیزی توی وجودم داره بیداد می کنه که اگه نیاد چی!!»
    پری:« خورشید... تو تحت تاثیر رفتار و قیافه ظاهری اش قرار گرفتی... مطمئن باش همه اینا با عشقی که نسبت به حسام داری فرق می کنه...» دوباره علی وارد شد و گفت:« سلام...»
    خورشید و پری دوباره فریاد زدند: بیرون!! داریم حرفای خصوصی می زنیم!! علی همانطور که اتاق رو ترک می کرد گفت:« خصوصی ترین حرف شما در مورد جعفر درازه است؟» پری بالش روی تختش را به سوی او پرت کرد... و علی با خنده اتاق را دوباره ترک کرد.
    پری ادامه داد:« خورشید... این احساسی که تو به کسری پیدا کردی... برای همه پیش میاد... این به نظر من یه هوس زودگذره...!!»
    خورشید:« برو گم شو... یعنی من هوس بازم؟!»
    پری:« آخه چی بگم؟! این یه عشق کوره... عشقی که تو فقط به خاطر یه مشت ادا و اطوار و یک ظاهر خوب پیدا کردی... این جور عشق ها وقتی واقعی بودنش معلوم می شه که طرف رو بهتر بشناسی.»
    خورشید:« خب من هم اول همینو بهت گفتم... می خوام بشناسمش...»
    پری:« آخه گاهی این بهتر شناختن ها باعث می شه آدم چیزهای زیادی از دست بده...»
    خورشید همه ی این حرفهای پری را قبول داشت همه را خوب می دانست و این را هم می دانست آدم ها تا وقتی خوب می زنند که توی شرایط قرار ندارن... از دور نگاه می کنند و باید و نباید می کنند... خورشید فکر می کرد... باید مشکلش را حل کند...




    فصل 27




    صبح روز چهارشنبه بود... حسین آقا بدجوری سرما خورده بود...
    مامان مهری:« باز که شال و کلاه کردی... نمی خواد بری!؟»
    حسین آقا:« نمی شه که نرم... عوضش فردا تعطیله می مونم استراحت می کنم...»
    مامان مهری:« این جوری مریضی ات طولانی می شه...»
    خورشید که مقنعه اش را اطو می کرد گفت:« آقاجون... نرو... مامان مهری راست می گه حالت بدتر می شه ها...»
    حسین آقا عطسه ای کرد و گفت:« نباشم توی خونه بهتره آقاجون... شما هم ازم می گیرین...»
    مهرداد که کفش هایش را واکس می زد خندید و گفت:« آقاجون پس تصمیم داری همکارهای بیچاره ات رو مریض کنی...»
    حسین اقا:« من از اون ها گرفتم...»
    خورشید:« ما هم که دیگه از حالا خونه نیستیم می ریم... تا بعدازظهر...»
    حسین آقا جوراب هایش را پوشید و گفت:« مهری خانم... یه چایی دیگه بریز دستت درد نکنه...!!»
    مامان مهری غرغر کنان چای دیگری ریخت و گفت:« اصلا حواست پی خودت نیست... دیگه جوون نیستی ها... سنی ازت گذشته...»
    حسین آقا:« دست شما درد نکنه مهری خانم اول صبحی این همه روحیه می دین... زودتر خوب می شم!!»
    مهرداد خندید و کفش هایش را بیرون از در گذاشت و گفت:« آقاجون می خواید زودتر برید تا بیشتر از این تضعیف روحیه نشدین!!»
    خورشید اطو را از برق کشید و گفت:« مهرداد... چکمه های منو واکس می زنی؟»
    مهرداد:« جوجو... امروز اون ها رو نپوش... پاشنه ی یکی اش لق شده... می خواستم واکس بزنم دیدم...»
    خورشید:« وای پس چی بپوشم؟!»
    مامان مهری:« کفش اسپرت بپوش... مهرداد جان... اون مشکی ها رو واکس بزن»
    مهرداد:« دیگه واقعا شرمنده همه تون هستم دیرم شده...»
    حسین آقا:« آقا جون یه دست بچرخونی کارش تمومه...»
    مهرداد سری تکان داد و گفت:« خیلی خب...»
    خورشید جلوی آینه رفت و کمی آرایش کرد و بعد مقنعه اش را سرش کرد و کیفش را برداشت مامان مهری به زور لقمه ای را درست کرده بود به دستش داد و گفت:« بخور دختر... می میری تا ظهر...!!»
    خورشید طوری لقمه را گاز می زد که مبادا رژ کمرنگش پاک شود... مهرداد که واکس می زد زیرکانه و عصبی نگاهش کرد و گفت:« نه... وارد شدی؟!»
    خورشید دستپاچه شد و در حالی که سعی می کرد لقمه اش را فرو دهد گفت:« چی؟!»
    مهرداد سرسی تکان داد... خورشید کنارش نشست و گفت:« چت شده؟!»
    مهرداد در حالی که سعی می کرد آهسته حرف بزند گفت:« تو که اهل آرایش و این قرطی بازی ها نبودی؟!!...»
    خورشید غافلگیرانه برای لحظه ای از خجالت سرخ شد... نگاهش را از مهرداد دزدید و سکوت کرد... مهرداد بدون آن که چیز دیگری بگوید از جا برخاست و گفت:« اینم از کفش های جوجو!!»
    خورشید در حالی که کفش ها را می پوشید گفت:« اشتباه تو همین جاست!! این که من دیگه جوجو نیستم!!»
    تا خواست در راه رو را باز کند و بیرون برود... مهردا با یک خیز دست برد و گردنش را با مقنعه از پشت به چنگ گرفت و صورتش را نزدیک صورت خورشید کرد و با خشم گفت:« حالا حالا ها جوجویی!! حالیته؟!»
    خورشید:« آی... مامان!!»
    مهرداد خورشید را رها کرد و کتاب هایش را برداشت و رفت...
    خورشید عصبی و سرخورده همان جا نشست... خیلی حرصش گرفته بود... اشک توی چشمش جمع شد... غرغرکنان گفت:« بی شعور... فکر کرده بابامه!! اصلا به تو چه؟ فضول معرکه!! بدبخت سحر!!»
    افتان و خیز کوله اش را برداشت و به سوی در رفت، سحر با دیدن صورت برافروخته ی خورشید گفت:« چیه؟ چی شده؟»
    خورشید بی آن که معطل کند در را بست و راه افتاد...
    سحر در پی او دوان دوان رفت و پرسید:« خورشید چی شده؟!»
    خورشید که انگار سحر را هم مقصر می دانست قیافه ای گرفت و گفت:« هیچی... این مهرداد لعنتی گیر داد!!»
    سحر:« واسه چی؟!»
    خورشید:« فهمید آرایش کردم!!»
    سحر:« تو که گفتی یه جوری استفاده می کنی کسی متوجه نشه!!»
    خورشید:« این مهرداد دیگه خیلی مارمولکه!!»
    سحر:« چی بهت گفت؟»
    خورشید:« گفت فعلا جوجویی!!»
    سحر خندید و گفت:« خوب شد من نخریدم!!»
    خورشید با مشت کوبی توی کمر سحر و گفت:« بدبخت بیچاره!!»
    سحر:« آی... به من چه...»
    و ادامه داد:« چه قدر دوباره سرد شده! فکر کنم امشب هم برف بیاد...»
    خورشید:« من که ان قدر لباس پوشیدم نمی تونم راه بیام...»
    به سر کوچه نرسیده بودند که دوتایی در جا میخکوب شدند...
    ایمان و حسام سوار بر موتور داخل کوچه پیچیدند... حسام نگاه متعجب و عصبانی اش را پنهان نکرد... خورشید برای لحظه ای ایستاد... و چشم ها را بست... نفس عمیقی کشید... کیفش را جابجا کرد با آستین مانتویش لبها را پاک کرد و مقنعه اش را جلو کشید... سحر با هیجان فراوان دست خورشید را فشرد و گفت:« گفتم این هفته پیداش می شه!!»
    خورشید پشت سرش را نگاهی انداخت. حسام نزدیک خانه اشان ایستاده بود و همچنان نگاهش با خورسید بود اما... خورشید دوباه دستی به مقنعه اش کشید و با بی میلی از کوچه خارج شد...
    سحر:« من اگه به جات بودم امروز مدرسه رو بی خیال می شدم...!»
    خورشید ابروها را بالا داد و گفت:« که چی بشه!؟»
    سحر:« خب می موندم خونه از لحظاتم بهتر استفاده کنم...! و خندید...»
    خورشید که سعی می کرد لحن بی تفاوتی داشته باشد گفت:« بسه دیگه!! من تا کی با ید از خودم مایه بذارم؟ تا کی باید به جای اون نقش بازی کنم؟!»
    سحر:« یعنی چه؟!»
    خورشید:« یعنی همین!! من دیگه حوصله ندارم ناز آقا حسام رو بکشم!! مگه حسام کیه؟! همچین خودشو می گیره... همچین به آدم نگاه می کنه که انگار تمام هیکلم ایراد داره!!»
    سحر:« خب شاید بیچاره از خوشحالی اش شوکه شده!!»
    خورشید:« آره... چه قدر هم خوشحالی اش از صورتش معلومه!!»
    سحر:« حالا امروز چون مهرداد بهت پیله کرده توی عصبی شدی این چیزا رو می گی!!»
    خورشید:« نه من اشتباه نمی کنم... من نگاه های حسام رو می شناشم.»
    هنوز خیلی مانده بود که به ایستگاه اتوبوس برسند... باد سردی می وزید دهان و بینی اش را میان شال ها پنهان کرده بودند . به سختی چشم ها را باز نگه داشته بودند تا جلوی پایشان را ببینند. خورشید همچنان غرغر می کرد شاید انتظار داشت بعد از ماجرای عروسی حامد و گرفتن تسبیح رفتار بهتری را از حسام را شاهد باشد... اما با دیدن نگاه عصبانی حسام و اخم های درهمش احساس حقارت میکرد... حالا بعد از سالها دوست داشتن حسام می توانست معنی نگاه هایش را خوب بفهمد در حقیقت خورشید تنها کسی بود که این همه خوب حالات و روحیات حسام را حتی از یک نگاه دورادور می توانست تشخیص دهد.
    نزدیک ایستگاه اتوبوس که شدند... همه ی فکر و خیال ها ناگهان خورشید را رها کردند یک نفر توی ایستگاه ایستاده بود... قد بلند بود و ورزیده از همه جذاب تر... از همه خوش لباس تر... و نگاهش از همه آشناتر... و عاشق تر... روح و روانش به سوی او پر کشید... دست سحر را چنان فشرد که جیغ سحر درآمد.
    سحر:« چته... انگشتامُ کُشتی!!»
    خورشید:« کسری است... اومده!!»
    سحر با تعجب خورشید را نگاه کرد و گفت:« خب حالا... مگه قرار بود نیاد؟! اون هر روز میاد دیگه!!... خودش قهر می کنه... خودش آشتی می کنه!!»
    خورشید که بی تفاوتی سحر را می دید به خود آمد و سعی کرد رفتارش را کنترل کرد... کسری پالتوی طوسی رنگ بلندی به تن داشت موهای بلندش به طور نامنظم از زیر و روی شال گردن سفید و بلندش بیرون زده بود... نگاهش حتی لحظه ای خورشید را رها نمی کرد...
    خورشید با تعجب به سحر گفت:« چرا توی ایستگاه وایساده؟ انگار ماشین نیاورده!!»
    سحر:« وای یعنی می خواد با ما سوار اتوبوس بشه؟!»
    خورشید:« آره فکر کنم!!»
    سحر:« آبرومون می ره اگه سوار اتوبوس بشه! جلوی این همه آدم و بچه های مدرسه اگه حرف بزنه چی؟! خورشید کارمون تمومه...»
    اگه هم قراره با ما بیاد توی شخصی بهتره...
    خورشید که اضطراب مچاله اش کرده بود با رنگی پریده و دست ای لرزان رو به سحر گفت:« باشه...» هردو نزدیک به ایستگاه ایستادند...و کسری از توی صف بیرون آمد و به آن ها نزدیک شد و اوتومبیلی بوق زد و سحر گفت:« مستقیم... دبیرستان» و اتومبیل نگه داشت... پسری در کناری خورشید را باز کرد اما تا پسرک خواست سوار شود دستی روی شانه اش نشست... و مانع نشستن او شد... صدای کسری آمد:« آقا لطفا جلو بنشینید...» و در چشم بهم زدنی کنار خورشید نشست... چیزی توی دل خورشید هوار شد... بوی عطر کسری را به مشام کشید و تمام وجودش لرزید نه از سرما که از وجود ناگهانی کسری... که از حس کردن او در کنارش... جرات نداشت سرش را کمی به راست مایل کند... چنان معذب نشسته بود که گویی از همه جا میخ درآمده است... اتومبیل بالاخره آهسته آهسته از جلوی ایستگاه دور شد... کسری کنار خورشید زمزمه کرد: اشکال نداره شیشه رو کمی پایین بدم؟! خورشید بی آنکه او را نگاه کند زیر لب گفت:«نه... خواهش می کنم.» و سحر فوری پرسید: چی می گه؟! خورشید با ضربه نامحسوسی او را وادار به سکوت کرد... کسری کمب جابجا شد و سرش را دوباره پیش آورد و گفت:« خوبی؟» خورشید لبخند کمرنگی توام با خجالت روی لب نشاند و زیر لب گفت:« مرسی!!»
    کسری که گویی به هدف نزدیک شده بود نفس عمیقی کشید و اهسته زیر لب گفت:« خداروشکر»
    کسری دوباره سر را نزدیک کرد و یواش گفت:« می تونم امروز بعد از مدرسه ببینمت؟» خورشید فقط سر را به علامت نفی تکان داد.
    کسری:« فردا؟!... پس فردا؟!...» خورشید خنده اش گرفت... کسری هم لبخند زنان نگاهش را به او داد... فاصله شان خیلی کم بود... آن قدر کم که خورشید گیج شده بود... چشم های زیرک کسری با ابرو های باریک و بلندش صدها برابر جذاب تر از همیشه به نظرش می آمد... حس می کرد تابلوی زیبایی که از مدتها پیش دزدکی و از دور تماشایش می کرده حالا کنارش است... و او حیرت زده از این همه زیبایی و جذابیت کاملا غافلگیر است...
    کسری دست در جیب کنار پالتویش کرد و جعبه ی کوچک کادویی را جلوی خورشید گرفت و گفت:« قابل شما رو نداره»
    خورشید با تعجب نگاهی به کادو کرد و نگاهی به کسری انداخت و زیر لب گفت:« نه...نه»
    کسری صورتش را نزدیک آورد وگفت:« اگه نگیریش جلوی این آقای راننده و مسافرش مجبور می شم به زور بهت بدم...»
    خورشید دوباره خنده اش گرفت و لب باز کرد تا چیزی بگوید:« آخه... نمی شه... مناسبت نداره... درست نیست!!»
    کسری:« چرا... همه چی درسته... فقط کافیه تو بخوای... مناسبتش هم... به خاطر اونروزی که با کوله ات کوبیدی به صورتم!!»
    خجالت صورت خورشید را سرخ کرد و زیر لب گفت:« به خاطر اون روز معذرت می خوام... کارم خیلی بد بود... متاسفم...»
    کسری لبخند زد و گفت:« منظورم این نبود که مجبور بشی معذرت بخوای!! من... اصلا ناراحت... دروغه!! خیلی بهم برخورد!! اما خب دیگه!! خورشید خانمی دیگه!!»
    بعد کوله پشتی خورشید را از روی پای خورشید برداشت و زیپش را باز کرد و کادو را داخل کیف گذاشت و بعد زیپش را بست و دوباره روی پای خورشید قرارش داد... و رو به خورشید گفت:« اجازه گرفتم؟!!... و بعد لخند قشنگی زد...»
    سحر با عجب و حیرت تمام یک نگاه به راست می انداخت و یک نگاه به بیرون، از ماشین... انگار او هم با رفتار کسری گرفتار هیجان و شوک شده بود...
    کسری گفت:« برادرت دیگه نیومد!!»
    خورشید:« می شناختیش؟!»
    کسری لبخند زد و گفت:« شبیه به همید... البته... نو خیلی خوشگلتری...» خورشید در سکوت سر به زیر انداخت...
    کسری:« اون سه روز، هر روزشُ اومدم...»
    خورشید با تعجب نگاهش کرد و... دلش مکی خواست بپرسد:« پس کجا بودی؟!... چرا ندیدمت؟!»
    اما چیزی نگفت... نزدیک مدرسه بودند که کسری کرایه را حساب کرد و جلوتر از خورشید خداحافظی کرد و رفت...
    خورشید سرازپا نمی شناخت... همه چیز را گم کرده بود... نمی دانست فاصله در مدرسه تا کلاس را چه جوری طی کرده است!!
    با تعجب می دید که توی کلاس نشسته... انگار سحر هم حرف می زد... وای انگار سحر خیلی وقت بود که حرف می زد... پس چرا او چیزی نشنیده... یا چرا اگر شنیده به یاد ندارد؟! چه قدر نیاز داشت به جای دیگری برود... جایی دور دست که هیچ کس او را نبیند... آن قدر بدود که بی حال و بی رمق روی زمین بیافتد...!! حوصله هیچ کس را نداشت دلش می خواست پری کنارش بود... جلوی سحر انگار خجالت می کشید از کسری حرف بزند...
    سحر:« برو بابا...»
    خورشید که تازه به خود آمده بود گفت:« چی؟...»
    سحر:« کجایی تو؟یه ساعته دارم حرف می زنم!! می گم حالا بازش کن ببینم چی توشه؟!»
    خورشید:« چی رو باز کنم؟»
    سحر:« ای بابا... کادوی کسری رو می گم!!»
    دوباره خورشید به یاد او افتاد... و با خود فکر کرد: وای کسری به من کادو داده... یعنی چیه؟... چه جوری بازش کنم؟!! اه این سحر چقدر فضوله...!! کاش می تونستم فقط خودم ببینم چیه!! الان بازش می کنم... همه دورمون جمع می شن... اگه کسی دیده باشه کسری کنار من توی ماشین نشسته حتما شک می کنند!! وای چقدر دلم می خواد ببینم توش چیه!؟
    سحر:« خورشید!!»
    خورشید:« هان؟!»
    سحر:« هان و زهرمار...!! چرا این طوری شدی؟! هیپنوتیزمت کرده؟! می گم بازش کن...»
    خورشید:« دیوونه شدی؟! می خوای همه دورمون جمع بشن؟! شاید کسی کسری رو توی ماشین ما دیده باشه... اونوقت دیگه خر بیار باقالی رو بار کن!!»
    سحر:« پس نمی خوای ببینی چی بهت داده؟!»
    خورشید:« بذار زنگ آخر... می ریم دستشویی!!»
    سحر خندید و گفت:« باشه... چه طاقتی داری؟!!»
    خورشید نگاهی به او انداخت و در دل گفت:« تو دیگه چقدر فضولی!!»
    خورشید:« سحر!!؟»
    سحر:« هان؟»
    خورشید:« می گم سحر... نکنه یه وقت به کسی چیزی بگی؟! اگه محسن بفهمه... به حسام بگه... نابود می شم آ!!!»
    سحر طوری قیافه گرفت که نشان دهد خیلی به او برخورده است...
    سحر:« یعنی تو این طوری روی من حساب می کنی؟! خورشید از تو توقع نداشتم!!»
    خورشید:« تو که م یدونی تا حالا از این کارها نکردم... خیلی می ترسم... اصلا حس خوبی ندارم...»
    سحر:« ولی خورشید عجب پسر باحالیه... خداییش... همه رو عاشق می کنه!! راستش... من گفتم الان خورشید کادوشُ از توی شیشه ماشین پرت می کنه بیرون... اصلا فکر نمی کردم هدیه اشُ قبول کنی!!... اگه... حسام بفهمه... چه حالی می شه!!»
    خورشید:« بسه سحر... موضوع اصلا اون طوری که تو فکر می کنی نیست!! من نمی خواستم... توی ماشین تابلو بشیم برای همین چیزی نگفتم...»
    سحر نگاه زیرکانه ای به خورشید انداخت و گفت:« امیدوارم...!!»
    تمام ساعات مدرسه برایش کسل کننده و طاقت فرسا شده بود...
    چندبار وقتی به خودش آمد دید که یک دستش درون کیف است و کادو را لمس می کند!!...
    زنگ آخر انگار دیگر واقعا طاقت هردویشان طاق شده بود هر دو بدون آن که چیزی به هم بگویند به سوی دستشویی ها می دویدند... خورشید تصادفا نگاهش به سحر افتاد که شانه به شانه اش با قدرت تمام می دوید...و ناگهان به خنده افتاد... سحر که تازه فهمیده بود خورشید به چه می خندد خودش هم زد زیر خنده... و لابلای خنده هایش گفت:« من از تو هول ترم!!»
    افتان و خیزان به دستشویی رسیدند... اما انگار متقاضیان دستشویی خیلی بیش تر از آن ها جنبیده بودند... یک گروه از دخترها جلوی آینه ها ایستاده بودند و با سرعت تمام آرایش می کردند!!
    سحر:« ای بابا... این جا که شلوغ تره!!»
    خورشید بدون معطلی برگشت و به سحر گفت:« مجبوریم بریم خونه... بریم زیر زمین ما...»
    سحر که خسته و کلافه بود گفت:« اه خورشید بازش کن همین جا دیگه... بمب که نیست می ترسی منفجر بشه...»
    خورشید هم کلافه شده بود همان طور که توی حیاط جلوتر از سحر به سوی در مدرسه می رفت کادو را بیرون کشید و نگاهش کرد... کادوی کوچک واقعا معمایی شده بود... کاغذی سرمه ای با روبانی سفید جعبه ی کوچک را تزئین داده بود... خورشید به آرامی روبان را کشید و کاغذ را باز کرد... داخل جعبه کاغذ تاشده ای روی انگشتر جواهرنشانی قرار گرفته بود. خورشید با دیدن انگشتر فریاد کشید... سحر... انگشتره!!... سحر با نگاه هاج و واجش خیره به انگشتر تک نگین مانده بود...
    یک انگشتر طلا با نگین درشت سفید...
    سحر:« خیلی قشنگه!!...»
    خورشید کاغذ تا شده را با احتیاط باز کرد یک نامه بود با خطی زیبا...



    لحظه ی دیدار نزدیکست...
    باز من دیوانه ام مستم...
    باز می لرزد، دلم... دستم
    باز گویی در جهان دیگری هستم
    های نخراش به غفلت گونه ام را نیغ!!
    های نپریش صفای زلفکم را دست!!
    و آبرویم را نریز ای دل
    ای نخورده مست لحظه ی دیدار نزدیکست
    « خورشید زیبای من این شرح حالی است از من در هر صبح که می خواهم روی ماهت را ببینم!!»



    دیگر توانی برای خورشید نمانده بود... بی اختیار وسط حیاط نشست... همه ی بچه ها تقریبا رفته بودند و حیاط خلوت شده بود... آقای کیانی فراش مدرسه فریاد زد:« خانم ها... می خوام درُ ببندم...»
    سحر داد زد:« حالش خوب نیست... چند لحظه صبر کنید!...»
    بعد بالای سر خورشید ایستاد و گفت:« دستتُ بده به من بلندشو... پاشو، خورشید... به خدا حالم خوب نیست خیلی سردمه...»
    خورشید نگاهش کرد و کاغذ را به دست او داد...
    سحر نامه را خواند... و باز خواند... بعد با نگرانی کنار خورشید نشست... نگاهش ، نگاه خورشید را جستجو می کرد... گویی می خواست چیزی او را کشف کند، دست روی شانه خورشید گذاشت و گفت:« این یعنی چی؟... خواستگاری؟!»
    خورشید نگاهش کرد و گفت:« اشتباه کردم... نباید اجازه می دادم این کارو بکنه...»
    پاشو بریم از جا برخاست و دوتایی در سکوت به راه افتادند.
    بیرون از مدرسه... اکثر دخترها رفته بودند... از کسری هم خبری نبود...
    سحر:« خیالش راحت شده که تحویلش گرفتی دیگه نیومده!!»
    خورشید:« شایدم می دونسته این جوری شوکه می شم...»
    سحر:« خورشید... حالا باید چی کار کنیم؟!»
    خورشید:« به خدا... مغزم کا رنمی کنه... هیچی نپرس...!»
    خورشید نگاهی به دستش انداخت... جعبه ی کوچک هنوز در دستش بود... به سرعت آن را داخل کیفش فرو برد و زیپش را بست... حالا دیگر واقعا حس می کرد بمبی به همراه دارد که هر لحظه ممکن است منفجر شود. دوست داشت زودتر به خانه برسد... دلش می خواست ساعت ها خود را داخل زیر زمین حبس کند و هیچ کس مزاحمش نشود... فقط پری باشد و او...
    ساعتی بعد خورشید تنهایی توی زیر زمین نشسته بود... جعبه کادویی را مثل شیء ناشناخته ای روبروی خود گذاشته بود و نگاهش می کرد... هنوز جرات نکرده بود که انگشتر را امتحان کند... فقط تماشایش میکرد... و حرف سحر از ذهنش می گذشت:« خب این یعنی چی؟! خواستگاری؟!» و بعد خیس عرق می شد... نامه را می خواند... و می لرزید... نمی دانست واقعا چه مرگش شده است!!
    صدای مامان مهری می آمد که به مهرداد می گفت:« نمی دونم... انگار رفت زیر زمین... مهرداد صداش کن مادر... سرده اونجا... سرما می خوره... هنوز ناهار هم نخورده!!»
    و صدای مهرداد را شنید:« جوجو؟!... کجای؟!»
    خورشید نفسی کشید و جعبه را فوری تو کیفش پنهان کرد... بعد در را باز کرد و بیرون آمد...
    مهرداد:« تو رو خدا تحویل بگیر...!!»
    خورشید پشت چشمی نازک کرد و گفت:« حوصله ندارم مهرداد...»
    مهرداد:« ناهار نمی خوری؟!»
    خورشید:« نه فعلا میل ندارم...»
    مهرداد من تنهایی غذا نمی خورم... راه بیافت ببینم!! ادا در نیار!!؟»
    خورشید:« مهرداد ولم کن!!»
    مهرداد جدی شد و گفت:« چیه؟!... نکنه... حسام تحویلت نگرفته؟!! با اون مانتو و مقنعه مکش مرگ ما و موهای بیرون از مقنعه و آرایش...!!! حتما! شوکه شده!! حق داره!!»
    خورشید حرصی شد و گفت:« به اون چه ربطی داره؟! اون چی کاره است؟! اصلا کی هست که بخواد منو تحویل بگیره یا نگیره!؟»
    مهرداد پوزخندی زد و گفت:« باریک الله!!! خوشم اومد!! پس کی جوجوی ما رو اذیت کرده؟!»
    خورشید:« هیچ کس!!... فقط دلم تنگ شده... دوست داشتم پری اینجا بود...»
    مهرداد:« خب برو زنگ بزن بگو بیاد...»
    خورشید:« نمی شه فردا مدرسه داره... خاله نمی یاردش!!»
    مهرداد:« ناهارتُ بخور... خودم می برمت خونه خاله... خوبه؟!»
    خورشید لبخندی زد و نگاهش درخشید و گفت:« راست میگی؟!... پس درسات چی؟!... مامان مهری؟!»
    مهرداد:« فعلا بیا بریم ناهار بخوریم، مغزم به کار بیافته... تا بعد!!»
    خورشید به گردن مهرداد آویخت و گونه اش را بوسید و گفت:« قربونت برم که ان قدر خوبی!!»




    فصل 28




    حالا پری هیجان زده و نگران بود... صد دفعه د رجعبه را باز کرد و بعد فوری بست... رو به خورشید گفت:« اندازه ت بود؟!»
    به خدا جرات نکردم دستم کنم!!...»
    پری:« می ترسی؟!»
    خورشید:« آره... ولی نمی دونم از چی؟!»
    پری:« ولی من می دونم... به خاطر حسام!!»
    خورشید نگاه شرمنده ای به پری انداخت و زیر لب گفت:« ... شاید!!»
    پری:« چرا شاید؟!... مگه حسامُ دوست نداری؟!... یعنی می خوای بگی... یه غریبه توی مدت 4 ماه... یه عشق چندین ساله رو تموم کرد؟»
    خورشید سکوت کرده بود... پری در حالی که اخم هایش را درهم کرده بود... با عصبانیت خورشید را تکان داد و گفت:« با توام!!... حسام تموم شد؟!»
    بغض خورشید ترکید، اشک ها فرصت حرف زدن را گرفته بودند... تمام بدنش به رعشه افتاده بود... پری دست او را گرفت و گفت:« خیلی خب!! بس کن دیگه... تورو خدا...؟!» خورشید... من خیلی می ترسم... من نمی تونم فکرش رو بکنم کسی به جز حسام توی دل توست... چون اون وقت به همه چی شک می کنم... به من حق بده خورشید!!»
    خورشید در میان گریه هایش بالاخره لب گشود و گفت:« پس من چی بگم؟! آخه کی منو می فهمه؟!... 4 ماهه که خواب و خوراکمُ گرفته... لحظه ای نیست که جلوی چشمام نباشه... پری... منم نمی خوام کس دیگه ای به جز حسام توی دلم باشه... می دونم کس دیگه ای هم توی دلم نیست... کسری توی مغزمه!! توی فکرمه... توی دلم نیست!! بدجوری روی اعصابمه!!... اگه تو به جای من بودی چه کار می کردی؟!... به خدا اگه از جانب حسام مطمئن بودم همین فردا این انگشترُ پرت می کردم توی صورتش... اما... حسام طوری نگاه کرد که انگار جن دیده!! با اخم نگام کرد... بدون هیچ احساسی!!
    پری:« باز از اون حرفا زدی؟!»
    خورشید:« تو که نبودی!!... نمی دونی... یا... شایدم سحر بهت زنگ زده؟!»
    پری:« آره... سحر گفته!!»
    خورشید:« ماشاءالله به این سرعت عمل!! کاش توی درساش هم همین قدر سریع الانتقال بود!!»
    پری خندید و گفت:« امروز قبل از اومدن شما زنگ زد و گفت که ایمان اینا اومدن و...»
    خورشید:« پس دیگه خودت بهتر می دونی...!! من چه جوری روی حسام... روی آینده ام با اون حساب باز کنم...؟! با خودم می گم بالاخره که چی؟! شاید حسام هیچ وقت حرفی نزنه!! یا اصلا اون طوری که من فکر می کنم منو دوست نداره... فهمیدی مامانش چی گفته؟!»
    پری:« آره... اون دفعه گفتی!!»
    خورشید:« خب!! پس چی می گی!! اینا این طوری اند!! مگه کسی فهمید حامد می خواد ازدواج کنه؟! خدا می دونه چند تا دختر توی کوچه منتظر همین حامد بودن!!؟ آخرش چی شد؟! کارت عروسی اشو دیدن!!»
    با خودم می گم شاید حسام هم همین طوری باشه!! اون که هیچ وقت مستقیم حرفی نزده!!»
    پری:« توی اون محل همه می دونن که تو مال حسامی!!»
    خورشید:« حسام حرفی زده؟!... نه... تو بگو حسام حرفی زده که این قدر مطمئنی؟!»
    پری:« آخه چطوری حرف بزنه بنده خدا!!»
    خورشید حرصی شد و گفت:« مثل آدم... مثل کسری!! این همه خودمُ براش کوچیک م یکنم... این همه جلوی مامانش جانماز آب می کشم!! به خاطر دل اون چادر سر می کنم... به خدا امروز که اون طوری غافلگیرم کرد، نمی دونستم رژ لبمُ پاک کنم؟! یا مقنعه ام رو جلو بکشم!! انگار خانم مدیر رو دیدم!! همچین ترسیدم که رنگم مثل گچ شده بود!!»
    پری:« خب... کارت اشتباهه... تو باید طوری باشی که دوست داری که قبول داری... نه به خاطر حسام... به خاطر خودت!!؟»
    خورشید:« تا حالا که اصلا نتونستم به خودم فکر کنم!! ببینم چی دوست دارم... چی رو قبول دارم؟!! از وقتی خودمُ شناختم عاشق حسام بودم، عاشق همین کاراش... همین مومن بازی هاش... همین اعتقاداتش... نگاه نکردنش... محل نگذاشتنش خب منم خواستم طوری باشم که اون دوست داره... اما حالا... با سماجت یکی دیگه... با حرفاش و با کاراش... با این لعنتی ها( و با یک ضربه جعبه کادویی و نامه را به سویی پرت کرد) دیوونه شدم!!... نمی دونم چه غلطی بکنم!! می دونی پری؟! به خودم می گم... کسری دوستت داره یا حسام؟! کی برات بیشتر مایه گذاشته؟ منظورم انگشتر و این حرفا نیست!! منظورم به سختی افتادنه!! هر روز ساعت 6 صبح بلند شدن و دنبال یه مجسمه مثل من راه افتادن تا چهار پنج ماه کار هرکسی نیست اونم توی این زمانی که کافیه یه پسر پیزوری اراده کنه اون قدر دخترا هستن که واسش هلاک بشن... چه برسه به کسی مثل کسری!!»
    خودت که دیدیش!! از سحر بپرس هر روز که میاد دخترا چی کار می کنن؟! طوری به من نگاه می کنن که انگار دلشون می خواد سرمُ بکنن!! باورت نمی شه ولی می دونم آرزوی تک تکشون اینه که یک بار کسری نگاهشون بکنه!!»
    پری:« خب... این تورو به شک نمی اندازه؟!»
    خورشید:« به چی شک کنم؟! اوایل شک می کردم... می گفتم شاید فقط می خواد منو از رو ببره...!! تازه... اصلا واسه چی بخواد منو از رو ببره!!»
    پری:« خب این همه صغری کبری نکن... تو الان نسبت به اون چه احساسی داری؟!»
    خورشید دوباره ساکت شد... گل های قالی را بر خلاف خوابشان به هم زد و دوباره صافشان کرد...
    پری:« احساست چیه؟! راستشُ بگو!!»
    خورشید:« نمی دونم... انگار... می ترسم که دوستش داشته باشم!!...»
    پری:« یعنی دوستش داری؟!»
    خورشید:« خب وقتی می بینمش یه جورایی حالم عوض می شه، دلشوره می گریرم همه چی از یادم می ره...»
    پری:« مثل وقتی که حسامُ می بینی!!»
    خورشید:« نه... اتفاقا خیلی فرق میکنه... وقتی حسام هست... یک جورایی آرامش دارم... هول نمی شم... انگار عادت کردم در برابر حسام پُررو باشم... دنبال فرصتی بگردم تا یه کاری بکنم... اما کسری فرق میکنه... جامون عوض نمی شه اون پسره منم دختر... اونه که دنبالم میاد... اونه که قرار می ذاره... اونه که نامه می نویسه... اونه که تعقیبم می کنم... اونه که هدیه می ده... اونه که می خواد حرف بزنه... برای همین هول می شم دستپاچه می شم... گر می گیرم... رفتار حسام همیشه قابل پیش بینی و معلومه...
    اما کسری غیر قابل پیش بینی و جسوره... وقتی یه کاری می خواد بکنه مطمئنم که می کنه یعنی... توی این مدت که این طوری بوده... از هیچ کس و هیچ چیز نه خجالت می کشه و نه می ترسه... رفتارش معقول و مردونه است!!»
    پری:« از کی تا حالا پرویی مردونگی شده؟»
    خورشید:« پری مرد باید یه کم پرو باشه!! اگه همه اش کم رو بازی در بیاره... کلاهش پس معرکه است؟!»
    پری:« مثل حسام که کلاهش پس معرکه است؟!»
    خورشید:« وای تو هم که مثل سحر شدی مدام حسام حسام می کنی!!»
    پری:« نمی خوام اذیتت کنم می خوام به یادت بیارم تا ند ماه پیش واسه ی حسام گفتن های ما می مُردی!! می خوام بهت بگم خورشید خانم... پسری مثل کسری راه دلبری کردن رو بلده... تنها امتیازش اینه!! والا تو اصلا نباید به هیچ عنوان اونو با حسام مقایسه کنی!! تو حسامی رو که فکر نکنم تو زندگیش به جز تو کس دیگه ای رو نگاه کرده باشه با این پسره ی هزار اطوار یکی میکنی؟! این پسره که از 4 صبح تا 6 صبح زُلف هاشُ سشوار می کشه!! روزی یه مدل لباس می پوشه؟!»
    خورشید:« مگه بده؟! بده که آدم خوش تیپ باشه؟! به خودش برسه؟»
    پری:« بد نیست ولی نمی شه بهش اطمینان داشت که همیشه واسه ی یه نفر می مونه!! خودت داری می گی دخترا چه جوری بهش نگاه می کنن!! پس فردا که تو براش عادی شدی اون وقته که نگاه دخترا کار خودش رو بکنه!!»
    خورشید:« این در مورد هرکس دیگه ای هم می تونه پیش بیاد... حتی حسام!!»
    پری:« خودتم می دونی که حسام از چه خانواده ایه!! می دونی که با چه اعتقاداتی بزرگ شده... والا جرات نمی کردی به مهرداد بگی که دوستش داری... تو فکر می کنی اگه مهرداد جریان کسری رو بدونه همون برخوردی رو می کنه که در رابطه با دونستن ماجرای حسام کرده!!؟ به خدا زنده نمی ذارت!! تو برو زیباترین دختری رو که می شناسی سر راه همین حامد داداش حسام قرار بده... ببین یه نیم نگاهی که به فرزانه می کنه خرج اون دختره می کنه یا نه!! خورشید... اینا آدم های معتقد و پاکی اند... مقید به چیزهایی اند که لازمه ی زندگی کردنه لازمه ی آدم بودنه... اما... تو کسری رو از کجا می شناسی؟! فکر می کنی مثل حسام باشه؟! یادته درباره ی خواستگاری بابک چی می گفتی؟!... تو حتی سر و وضعت هم فرق کرده... فکر میکنی واسه ی چی حسام بد نگاهت کرده؟! واسه این که دوستت داره... واسه این که نمی خواد وقتی نیست، کسی بهت نگاه کنه... شاید اون هم ترسیده!!»
    خورشید:« پری تو هم دلت خوشه ها!! من که دیگه بچه نیستم!! تا کی می تونم خودم رو گول بزنم؟! حسام دوستم داره؟! از کجا معلومه؟! چون من دوستش دارم!! خیلی خب... پس چرا هیچ حرفی نمی زنه... چرا اون هم توی یه کاغذ نمی نویسه تا هم خیال منُ راحت کنه هم خودش رو؟! چرا مادرش رو وادار نمی کنه حرفی به مامان مهری بزنه؟! والله ما از همه شنیدیم اما از دهن خود حسام یا خاناده اش تا حالا چیزی نشنیدیم...!! یادته وقتی خواستگاری بابک رو فهمید به محسن چی گفت؟! گفته: خوشبخت بشن!! که منم خیسش کردم!!...»
    خورشید همین که این جمله را گفت به نقطه ای خیره شد... تصویر حسام از بالای در که توی حیاط پرید جلوی چشمش بود... و نگاه حسام... برای لحظه ای دلش می خواست به سوی خانه پر بکشد... با خودش گفت:« حسام اومده... اون وقت من این جا چی کار می کنم؟! فوری نامه کسری را برداشت و تا کرد و جعبه ی انگشتر را هم توی کیفش گذاشت و گفت:« دیگه خیلی دیره... باید بریم...»
    پری با تعجب نگاهش می کرد... به شدت نگرانش بود... می دانست اگر خودش هم به جای خورشید بود حتما همین حال و روز را داشت. می دانست سماجت و رفتار شیک کسری دل خورشید را برده... می دانشت خورشید حسام رادوست دارد... اما نمی دانست چگونه باید به او کمک کند...
    خورشید که انگار تازه به یاد حسام افتاده بود و حال و هوای حسام به سرش زده بود. تسبیح گردنش را از توی لباسش بیرون کشید و لمسش کرد... دوباره چشمهایش پر از اشک شدند... دست پری را گرفت و گفت:« چقدر احمقم که... درباره ی حسام این طوری حرف می زنم... پری همین فردا... این تحفه ها رو بهش پس می دم می گم دیگه دور من خط بکشه!! اصلا میگم نامزد دارم...»
    پری که می دانست خورشید گرفتار چه بحران بدی شده... دستی به گونه او کشید و اشکش را پاک کرد و گفت:« تو بهترین کارُ می کنی... می خوای به مهرداد بگیم؟!»
    خورشید:« نه... مهرداد نه... نمی خوام اعتمادش رو به من از دست بده...»
    می دونی که داغون می شه اگه بفهمه باهاش حرف زدم و این ها رو گرفتم!! معلوم نیست چه بلایی سرم بیاره!! خودم درستش می کنم!!»
    پرِ:« تورو خدا مواظب خودت باش...»
    خورشید لبخند عصبی ای زد و گفت:« مواظبم... مرسی پری... خیلی اذیتت کردم...»
    پری:« چرا مثل غریبه ها حرف می زنی؟! حالا چرا این همه عجله داری؟!»
    خورشید:« می ترسم حسام امشب بره!!»
    پری:« دست برداره خورشید... حسام تازه امروز اومده!!... کجا بره!!»
    خورشید برای لحظه ای پری را نگاه کرد و گفت:« تو می گی حسام واقعا دوستم داره؟!»
    پری نمی دانست چه بگوید... می دانست این بلاتکلیف بودن از جانب حسام همه ی زندگی خورشید را تحت تاثیر قرار داده... نمی دانست واقعا چه بگوید..!
    خورشید:« دیدی تو هم مطمئن نیستی!! از رفتار حسام هیچ چیز معون نیست!! من احمقم که...»
    پری:« باز شروع نکن...!! من فقط داشتم فکر می کردم چه طوری می تونی از جانب حسام مطمئن بشی...!! والا من مطمئنم حسام دوستت داره... حسامی که با دست خودش اینو توی گردنت انداخت!!( تسبیح گردن خورشید را نشان داد) به هرکی بگی باورش نمی شه حسام این کارو کرده باشه!!»
    خورشید لبخندی زد و گفت:« خودمم باورم نمی شه!!»
    مهرداد ضربه ای به در زد و گفت:« جلسه ی محرمانه جوجوها تموم نشد؟!»
    پری در حال یکه روسری اش را سرش می کرد گفت:« مهرداد بیا تو...»
    مهرداد در را باز کرد و با دیدن چشم های قرمز خورشید گفت:« اُووه!! جلسه ی واقعا مفیدی هم بوده...!! چشم ها رو باش!!... ما که نفهمیدیم شما دخترا چتونه؟! پری با زیرکی حرف را عوض کرد و گفت:« شال گردنت مبارک آقا مهرداد!!!!»
    مهرداد که از اتاق خارج می شد نگاه خنده داری به پری انداخت و گفت:« د بیا!!... داشتیم پری خانم؟!»
    خورشید و پری خندیدند...
    مهرداد:« جوجو بجنب... دیره...»
    خورشید رو به پری گفت:« پری... مرسی... خیلی حرفات خوب بود... حس خوبی دارم... انگار سبک شدم...»
    پری خندید وگفت:« هرچی گفتم خودت می دونستی!! فقط یادآوری کردم!!»
    خورشید پری را در آغوش گرفت و از او خداحافظی کرد...
    کنار مهرداد به خانه می آمد... چه قدر مهرداد را دوست داشت... او بهترین برادر دنیا بود...
    امضا مي خواي چيكار؟

  12. Top | #9



    تاریخ عضویت
    Oct 2010
    عنوان کاربر
    تنها تر از هميشه
    میانگین پست در روز
    0.26
    محل سکونت
    جایی که فقط منو توییم تنهای تنها
    سن
    25
    نوشته ها
    393
    پسندیده
    182
    تشکر شده
    640
    میزان امتیاز
    11

    پیش فرض

    فصلهای ( 29-30-31 )


    فصل 29


    ساعت 10 شب بود که خورشید و مهرداد از سر خیابان پیچیدند و داخل کوچه شان شدند... که حسام را دیدند... داشت به سمت آن ها می آمد... حسام به محض دیدن آن ها بدون این که به خورشید نگاه کند به سوی مهرداد رفت و سلام و احوالپرسی کرد و یکدیگر را در آغوش گرفتند...
    مهرداد:« چه طوری... کی اومدی؟!»
    حسام:« صبح زود... نبودی!!؟»
    مهرداد:« آره... بیرون بودیم...»
    حسام:« یه سری کتاب هایی که می خواستی برات کنار گذاشتم... می یارم برات...»
    مهرداد:« قربونت... دستت درد نکنه... تو زحمت افتادی...»
    بعد با هم دست دادند و حسام رفت... خورشید زیر چادر در آن سرما آن قدر عرق ریخته بود که پاک دم کرده بود!!»
    مهرداد کلید را در قفل چرخاند و در را باز کرد و گفت:« برو تو...»
    بعد از ساعتی زنگ به صدا در امد... حسام کوتاه زنگ می زد و فقط یک بار...
    خورشید از جا برخاست...
    اقا جون:« مهرداد... باباجون درو باز کن»
    مهرداد که دلش می خواست خورشید را خوشحال کند گفت:« حتما سحره... جوجو خودت برو...»
    هوا بشدت سرد و ابری بود... خورشید توی حیاط روسری اش رو مرتب کرد و با احتیاط در را باز کرد... حسام قدمی به عقب برداشت و سر به زیر سلام کرد... خورشی با لبخندی که از هیجان بر لب داشت نگاهش کرد و گفت:« سلام ... حالتون خوبه؟» و چشم به حسام دوخت... وای... چه قدر دلش برای حسام تنگ شده بود... برای لحظه ای خجالت کشید که یاد کسی دیگری به جز حسام چند روزی فکرش را مشغول کرده با خود گفت :« من حسامو با هیچ کس دیگه ای توی دنیا عوض نمی کنم... نه هیچ کس مثل حسام نیست...» حسام یک نالیون خیلی بزرگ کتاب ررا که سنگین به نظر می رسید که دست داشت... گفت:« کتاب های مهرداد آوردم... اما برای شما سنگینه... اجازه بدین بزارمشون توی حیاط... تا خود مهرداد ببره بالا...» خورشید عقب رفت تا حسام داخل شود... حسام کتاب ها را گوشه ی حیاط گذاشت... و برای لحظه ای نگاهش به خورشید افتاد... نگااهی که فوری دزدیده شد... صورتش سرخ شده بود و انگار به نفس افتاد... آرام جلو آمد و پیش از آنکه ازدر بیرون برود... خورشید پرسید:« آقا حسام؟ برای کنکور من چیزی دارین؟!»
    حسام:« براتون گذاشتم... هم کتاب... هم جزوه... هم تست...»
    خورشید لبخندی زد و گفت:« مرسی...»
    حسام نگاهش کرد و لبخند زد و گفت:« قابل شما رو نداره....»
    خورشید ازلبخند حسام باز لبخند زد و گفت:« لبخندش مسریه!!»
    انقدر قشنگ لبخند می زند که آدم ناخواسته می خنده!
    حسام این پا اون پا کرد... انگار هنوز چیزی بود که باقی مانده بود و نمی دانست چگونه بگوید... برای لحظه ای چهره اش جدی شد و گفت:« ببخشید... یه چیزی می خواستم بپرسم...»
    دل خورشید هوری پایین ریخت فکرش هزار راه رفت. سراپا چشم بود و حسام را می پایید که چه می خواهد بگوید!!
    حسام عاقبت دل به دریا زد و گفت:« می خواستم مطمئن بشم توی راه مدرسه کسی مزاحمتون نیست!!»
    خورشید نمی توانست نگاه به چشم های همیشه محجوب و مهربان حسام بیاندازد و دروغ بگوید... فوری چشم از او گرفت و به زمین خیره شد و سکوت کرد...
    حسام قدمی به جلو برداشت و نگاهش با نگرانی صورت خورشید را کاوید و گفت:« کسی مزاحمتون می شه؟!»
    خورشید سرش را به چپ و راست چرخاند و باز چیزی نگفت...
    حسام که معلوم بود مجاب نشده گفت:« اگه کسی هست بگین... مطمئن باشین بی دردسر، شرش رو کم می کنم...»
    خورشید سر بلند کرد و توی چشمهای سیاه حسام نگاه کرد و گفت:« چرا فکر می کنی مزاحم دارم؟!»
    حسام:« فکر نمیکنم... مطمئنم!! فقط می خوام بدونم... از نظر شما اون آقا مزاحمه؟!»
    خورشید:« اما من مزاحمی ندارم...»
    حسام در سکوت مطلق برای چند ثانیه نگاه رنجیده اش را به صورت خورشید دوخت... خورشید از خجالت سر به زیر انداخت...
    حسام:« پس ببخشید به خانواده سلام برسونید...»
    و در چشم بهم زدنی رفت...
    خورشید هنوز جلوی در ایستاده بود... و رفتن حسام را تماشا می کرد... نگران دروغی بود که به حسام گفته بود... تا لحظه ای که حسام به خانه رفت او را از میان در تماشا کرد... و بعد... با دلشوره ی فراوان... مهرداد را صدا کرد... مهرداد فوری امد و گفت:« بترکی... پس کجا موندی؟ تورو خدا قیافه اشو مثل چغندر شده!»
    خورشید:« بیا این کتاب ها رو بیار بالا.»


    فصل 30


    حالا خورشید انگیزه ای برای پس دادن هدیه و نامه ی کسری را پیدا کرده بود... دلش می خواست هرچه زودتر او را ببیند و هدیه اش را پس بدهد... انگار همه چیزهای خوب بسته به پس دادن هدیه ی کسری بود... و تا هدیه را پس نمی داد خیالش راحت نمی شد... صبح خیلی زود بیدار شده بود... مامان مهری نماز می خواند او هم وضو گرفت و سجاده اش را پهن کرد... دلش می خواست همه حرفهایش را به خدا بگوید... باید از خدا می خواست کمکش کند و جسارت و جرات لازم را به او بدهد تا بتواند رودروی کسری بایستد و بگوید که او را نمی خواهد... بالخره ساعت رفتن فرا رسید... هنوز از در خارج نشده بود که دلشوره اش صد چندان شد... سحر دم در بود.
    سحر:« سلام سلام خوب هستی؟!»
    خورشید خندید و گفت:« تو معلومه بهتری!!»
    سحر:« نه بابا... از سرما یخ زدم...»
    خورشید در حالی که در را پشت سرش می بست گفت:« امروز خیلی کار داریم بجنب سحر»
    سحر:« چه کاری؟!»
    خورشید:« می خوام کسری را ببینم...»
    سحر:« خب؟! جالب شد!!»
    خورشید:« جالب تر این جاست که می خوام چیزهایی رو که داده بهش پس بدم!!»
    سحر در جا خکشید و گفت:« واسه چی آخه؟!»
    خورشید:« واسه این که من حسام رو دارم!»
    سحر خندید و گفت:« باریک الله!! چه با جسارت!! اگه من جای تو بودم از خیر اون انگشتر نمی تونستم بگذرم!!»
    خورشید:« از دیشب تا حالا دارم بهش فکر می کنم. اما هنوز درست نمی دونم چی کار کنم؟!»
    سحر:« حتما با ماشین میاد دیگه... می تونی سوار شی... بهش بدی...»
    خورشید:« نه نه... سوار که نمی شم... درُ باز میکنم اینا رو می ندازم توی ماشینش...»
    سحر با تعجب نگاهش کرد و گفت:« وا؟! جدی می گی؟!»
    خورشید:« آره؟!»
    سحر:« خیلی بده... اون وقت می گه این دختره یه ذره شعور نداره!!؟»
    خورشید حرصی شد و گفت:« سحر خانم تو بودی چی کار می کردی؟!»
    سحر:« خیلی محترمانه سوار ماشین اون می شدم هدیه اشس پس می دادم!!»
    خورشید:« جلوی اون همه بچه مدرسه ای؟!»
    سحر:« چه فرقی می کنه تو هم می خوای جلوی چشم این همه ادم در ماشین ُ باز کنی و هدیه اشُ پرت کنی و بری... این که بدتره... حالا هرکی ببینه با خودش چه فکرایی که نمی کنه!!»
    خورشید:« اصلا صبر می کنم زنگ آخر!! موقع برگشتن خلوت تره!!»
    سحر:« اگه نیومد؟!»
    خورشید:« میاد!!»
    کمی که نزدیک ایستگاه شدند اتومبیل کسری را هم دیدند. خورشیدمثل برق از خیابان رد شد و دست تکان داد تا تاکسی بایستد...
    وقتی سوار شدند... تاکسی به سرعت حرکت کرد... و از ایستگاه دور شد... خورشید نفس راحتی کشید و به صندلی اتومبیل تکیه زد...
    سحر که به سرفه افتاده بود گفت:« خیلی زبل شدی!! اما... خیلی هم ترسیدی!! رنگت پریده!!»
    خورشید:« آره... همه اش دلم شور می زنه... تا این ها رو ندم راحت نمی شم!! دعا کن اتفاق بدی نیافته!!»
    سحر:« نگران نباش چیزی نمی شه!!»
    خورشید ساکت و نگران چشم به بیرون از اتومبیل دوخته بود... با دیدن اتومبیل کسری در منار تاکسی اشان دل پیچه گرفت... کسری نگاه غضبناکی به او انداخت و سری تکان داد و زیر لب چیزی گفت...
    خورشید دست سحر را فشرد و گفت:« وای پیدامون کرد!!»
    سحر:« حالا چی کار کنیم؟!»
    خورشید:« هیچی... الان که نمی خوام بهش بدم... بذار هر کار می خواد بکنه!!»
    کسری طوری رانندگی می کرد که از تاکسی اصلا دور نشود!!
    سحر با آرنج به پهلوی خورشید زد و گفت:« امروز خیلی اوضاعمون پُر و پیمونه!! یه اسکورت موتوری هم داریم...»
    دست چپ را نشان داد. خورشید نگاه کرد... موتور سواری با کلاه کاسکت و عینک و شال گردنی که دور دهانش را بسته بود دید!!
    رو یه سحر گفت:« می شناسیش؟!»
    سحر:« اینو؟!... این که چیزی اش معلوم نیست!! چه جوری بشناسمش؟ اما خیلی وقته که دیدم همراهمون میاد!!»
    خورشید اما فقط به فکر کسری بود... کسری تا کنار تاکسی قرار می گرفت بوق می زد و با ایماء و اشاره چیزی می گفت...
    سحر:« چی میگه؟!»
    خورشید:« می خواد که پیاده بشیم با اون بریم...»
    و ادامه داد:« اینه که م یگم زودتر اینا رو بدم!! فکر کرده حالا هرچی می گه باید گوش بدم پُررو!!»
    سحر:« بدبخت... نمی دونه امروز باید کادوهاشُ پس بگیره!!»
    بالاخره به مدرسه رسیدند... تلاش کسری بی حاصل ماند و موتور سوار هم به راهش ادامه داد... وقتی خورشید داخل حیاط مدرسه شد نفس راحتی کشید... خیلی احساس نا امنی می کرد...
    سحر:« خورشید... می گم اگه چیز میزاشُ پس بدیم نیافته به جونمون!!»
    خورشید:« غلط می کنه!! اگه بخواد اذیت کنه... به حسام می گم!!»
    سحر با تعجب گفت:« حالا چرا به حسام؟!»
    خورشید:« آخه دیشب اومد در خونه امون ازم پرسید توی راه مدرسه مزاحم نداری؟!»
    سحر چشم هایش را گرد کرد و گفت:« دروغ می گی؟!»
    خورشید:« والله به خدا!!»
    سحر:« خب؟!»
    خورشید:« هیچی دیگه... منم گفتم مزاحم ندارم...»
    سحر:« از کجا فهمیده...؟!»
    خورشید:« همین محسن شما!! بالاخره این همه کسری رو دیده...!!»
    سحر که چهره اش جدی شده بود گفت:« پس تو برای همین میخوای اینارو پس بدی!!»
    خورشید:« البته قبل از دیدن حسام هم تصمیم خودم رو گرفته بودم اما... با دیدنش دیگه صددرصد مطمئن شدم...»
    سحر:« ولی من فکر می کردم از کسری بدت نمی یاد!!»
    خورشید:« به قول پری... هر دختر دیگه ای هم که ظاهر کسری رو می بینه با این کارای هیجان آورش ممکنه از اون خوشش بیاد... تو که خودت دیگه توی جریانی... می بینی هر روز چی کار می کنه!! طبیعیه که تحت تاثیر رفتارش قرار بگیرم!!... اما دیگه می دونم چی کار کنم!!»
    هرچه به زنگ آخر نزدیکتر می شدند دل و جرات خورشید کم تر می شد... لحظه لحظه چهره ی جدی کسری را جلوی چشم هایش می دید... همه اش نگران عکس العمل کسری بود... باز دچار دودلی شده بود... اما دیگر چاره ای نداشت مخصوصا که حسام هم بو برده بود...
    با خودش گفت:« امروز شرشُ کم می کنم... امروز روز آخره!!»
    زنگ آخر که خورد دستی به سر و صورتش کشید و دیرتر از همیشه از مدرسه بیرون آمد... می خواست که بیرون خلوت تر باشد...
    سحر:« دلشوره داری؟!»
    خورشید:« آره تا حد مرگ!!»
    از رنگت پیداست!! می خوای بذاریم برای فردا؟!»
    خورشید:« نه... فقط اگه دیدیش فوری بگو...»
    انتظارشان طولانی نشد... کسری توی اتومبیلش چند قدم پایین تر از ایستگاه انتظارشان را می کشید... خورشید به محض دیدن او کیف سحر را کشید و از رفتن به ایستگاه منصرفش کرد و گفت:« بریم یه کم پایین تر تا اون هم بیاد...»
    هردو به فاصله از ایستگاه و باقی بچه ها کنار خیابان ایستادند... اتومبیل کسری بی نعطلی حرکت کرد و مقابلشان ایستاد... خورشید پیش رفت و با تنی لرزان سرش را نزدیک شیشه اتومبیل برد و زد به شیشه... شیشه پائین رفت و خورشید با رنگی پریده گفت:« سلام... ببخشید من... »
    که کسری خم شد و در را برایش باز کرد و گفت:« بیا بالا... اینجا تابلویید!!»
    سحر:« وای... خورشید... محسن اون طرف خیابونه!!»
    و خورشید که دیگر فکرش را نمی کرد با هزار اضطراب سوار شد... سحر هم در عقب را باز کرد و خود را داخل اتومبیل انداخت... و با دست صورتش را پوشاند.... هردو آن قدر نفس نفس می زدند که انگار ساعت هاست کوهپیمایی کرده اند!! ترس مثل بمب توی دلشان منفجر شده بود... این اولین بار در زندگی هردوی آنها بود که سوار اتومبیل پسری می شوند که چند ماه مزاحمشان بوده!! خورشید انگار یادش رفته بود برای چه سوار شده است... فقط دلش می خواست هرچه زودتر از محسن و بچه های مدرسه دور شوند... نمی دانست اگر محسن آن ها را دیده باشد چه بلایی سر سحر بیچاره خواهد آورد!!
    خورشید غرق در نگرانی کیفش را به خود فشرده بود و پاهای جمع شده اش می لرزید... کسری صدای موسیقی را بلندتر کرد و با لحن دلنشین و گیرای گفت:« موسیقی اضطراب رو کم می کنه!!»
    خورشید خجالت کشید دوست نداشت کسری بداند که او ترسیده و مضطرب است اما پنهان کردن احساساتش از کسری کار دشواری بود...
    صدای خواننده که فریاد می زد:« عشق به شکل پرواز پرنده است» مضطرب ترش می کرد!!
    خورشید به زحمت دست در کیف خود کرد و یک نایلون رنگی بیرون کشید... کسری صدای آهنگ را کم کرد و با خنده ی قشنگی گفت:« برام هدیه آوردی؟!!»
    خورشید بدون نگاه به چشمهای جادویی کسری گفت:« نه... این کادوییه که شما دادین... نمی تونم قبولش کنم!!» و کیسه ی نایلون را روی داشبورد گذاشت....
    کسری غافلگیر و شتاب زده اتومبیل را گوشه ای متوقف کرد و گفت:« چی می گی؟! کادوی تو؟! اونی که بهت دادم؟!»
    خورشید با تکان سر جواب مثبت داد...
    کسری نفس عمیقی کشید و از توی آینه اتومبیل رو به سحر گفت:« باز دوستت چه اش شده؟!... مگه آدم کادویی رو که می گیره پس می ده؟! اصلا واسه ی چی!!؟»
    خورشید به خودش نهیب زد که دست و پاچلفتی نباشد و خود را نمبازد... و حرف بزند... به زحمت لب گشود و گفت:« شما منظورتون چیه؟! من چرا باید هدیه ی شما رو قبول کنم؟!»
    کسری لبخندی زد و گفت:« ولی تو قبول کردی!!»
    خورشید:« نه... شما توی تاکسی منو در برابر کار انجام شده قرار دادین!!»
    کسری:« که تو هم این طوری بیشتر دوست داری!!»
    خورشید غافلگیرانه گفت:« نه... به هر حال نمی تونم قبولش کنم!!»
    کسری کیسه نایلون را برداشت و سری تکان داد و لبخند زد و گفت:« کیفت رو بده به من...» خورشیدکیفش را محکم گرفت... کسری با خونسردی ظاهری کیف را از دست خورشیدبیرون کشید و گفت:« من... هدیه ای رو که دادم هرگز پس نمی گیرم!! اینو بفهم!!... در برابر این هدیه هم هیچ چیزی از تو نمی خوام!! حتی یه لبخند... برای همین نم یخواد خودتو سرزنش کنی... یا احساس بدی داشته باشی!! می تونی بدی به هرکسی که دوست داری اما نمی تونی به من برگردونیش!! و بعد با لحن آمرانه ای گفت:« متوجه شدی؟!...»
    دوباره با همان آرامش ظاهری زیپ کیف خورشید را باز کرد و نایلون را توی آن گذاشت و کیف را کنار خورشید رها کرد... و اتومبیل حرکت کرد... خورشید که انگار لال شده بود و مستاصل نشسته بود کسری از توی آینه نگاهی به پشت انداخت و زیر لب گفت:« اه باز این لعنتی سر و کله اش پیدا شد!!»
    موتور سوری با حرکت مارپیچ به سرعت از کنارشان عبور کرد...
    سحر از پشت به خورشید زد و گفت:« خورشید... همون موتورسواره... صبح!!»
    کسری:« می شناسیدش؟!»
    خورشید:« نه... صورتش که مشخص نیست!!»
    سحر:« وای نکنه محسنه!!»
    کسری از توی آینه سحر ا رنگاه کرد و گفت:« محسن کیه؟!»
    سحر:« داداشم!!»
    کسری:« موتور داره؟!»
    سحر:« نه!!»
    کسری پوزخندی زد و گفت:« نه... نگران نشین الان می پیچونمش...!!»
    اما موتوری دست بردار نبود... با حرکتی جلوی ماشین پیچیده و کسری مجبور شد ترمز کند... موتوری خیره خیره نگاهش می کرد و از جایش تکان نمی خورد... بعد از چندثانیه دست برد و شال دور دهانش را باز کرد و کلاه کاسکت را از سرش برداشت...
    آه از نهاد خورشید برآمد... همه ی دنیا روی سرش آوار شد... از شدت استیصال چشم ها را بست... سحر به صورتش ناخن کشید و گفت:« خاک تو سرت خورشید... حسامه!!»
    چانه ی خورشید لرزید... تمام بدنش می لرزید!!... چگونه می تواند به حسام ثابت کند رابطه ی خاصی با کسری ندارد!؟»
    جانی د رتنش نمانده بود... جسام با خشم و ناراحتی چشم های سیاهش را به او دوخته بود و لبها را طوری به هم می فشرد که گویی سعی دارد جلوی گریه ی خود را بگیرد... خورشید به نفس افتاده در اتومبیل را باز کرد و پایین آمد... حسام نگاه سیاهش را ندزدید... سری از روی تاسف تکان داد و سر موتور را کج کرد که دور بزند و برود...
    خورشید نالید:« حسام»
    و حسام دوباره نگاه کرد و بلند گفت:« برای خودم متاسفم!!»
    خورشید فریاد زد:« حسام... به خدا موضوع چیز دیگه ایه!!... توضیح می دم...»
    حسام اما دیگر نگاهش نکرد نفس نفس می زد و به حال خود نبود لرزش بدنش را خورشید می دید... و بخار دهانش را...!!
    موتور را رها کرد تا بیافتد... کلاه کاسکت را روی آن کوبید و کنار جدول خیابان نشست و سر را میان دست ها گرفت...
    خورشید به گریه افتاد و به سویش دوید...
    سحر از ترس هنوز توی ماشین نشسته بود حرکتی کرد تا پیاده شود.... کسری گیج و بهت زده محو تماشای حسام و خورشید پرسید:« چه خبره؟! این یارو کیه؟!»
    سحر که پیاده می شه گفت:« همه چی رو خراب کردی... خورشیدُ نابود کردی و در را کوبید...»
    خورشید نزدیک حسام رفغت و با گریه گفت:« حسام... به خدا... هیچ رابطه ای با اون ندارم... همه چی رو برات می گم... همه چی رو برات توضیح می دم!!»
    کسری در اتومبیل را باز کرد و پایین آمد... اما همان جا ایستاد...
    حسام سربلند کرد و کسری را دید... چند ثانیه به او خیره ماند... و بعد در چشم به هم زدنی از جا جست و به سوی کسری حمله بُرد... با اولین مشت کسری به اتومبیلش برخورد کرد و روی زمین افتاد... حسام روی سینه اش نشستو مشت دوم را کوبید... کسری درصدد جبران حمله ی حسام برآمد... اما حمله ی حسام آن قدر ناگهانی و غافلگیرانه بود که پاک زیر دست و پای او گیر افتاده بود... حسام یقه ی او را گرفت و از زمین بلندش کرد... سحر و خورشید گریه کنان از آن دو فاصله گرفتند... موتوری آشنا با دو سرنشین آشناتر به سویشان آمد... ایمان و محسن پایین پریدند و به سوی حسام و کسری دویدند... حسام را که گلوله ی آتش و خشم بود به زور از کسری جدا کردند... کسری با ظاهری به هم ریخته و لباس پاره رقت انگیز شده بود...
    حسام هنوز عصبانی نگاه میکرد به سوی کسری حمله ی بی ثمر دیگری برد... محسن به زور حسام را نگه داشت و ایمان فریاد زد:« حسام... از تو بعیده... ولش کن دیگه...»
    ایمان به زور او را کناری کشید... و محسن کسری را به سوی اتومبیلش برد... کسری زخمی و پر کینه حسام را می نگریست... سوار اتومبیلش شد و همچنان نگاهش به سوی حسام بود... در چشم بهم زدنی اتومبیل را روشن کرد و گاز داد و دور شد. خورشید که حسام را با آن خشم و نگاه پر غضب می دید دلش می لرزید و با خود م یگفت:« چه جوری درستش کنم خدایا!!»
    محسن به سوی سحر آمد و با اخم از او خواست زودتر بروند...
    و بعد خودش یک تاکسی گرفت و رو به سحر و خورشید گفت:« سوارشین برین خونه...»
    خورشید دوست نداشت حرف محسن را گوش کند... می خواست آنجا باشد و عاقبت کار را ببیند... می خواست هرطور شده با حسام حرف بزند... می خواست آرامش کند...
    سحر:« خورشید سوار شو...»
    خورشید:« نمی خوام... تو برو...»
    محسن رو به سحر گفت:« چرا سوار نمی شین؟!»
    سحر:« خورشید نمی یاد...»
    محسن با عصبانیت گفت:« تو فعلا سوار شو...»
    خورشید خجالت می کشید جلوی ایمان و محسن حرفی به حسام بزند... نکار ایستاده بود و فقط به حسام نگاه می کرد... حسام آهسته از جا برخاست و رو به خورشید گفت:« معطل نکنید برید خونه...» خورشید بدون حرفی سوار اتومبیل شد...
    دل خورشید تکه تکه شده بود و کاری از دستش برنمی آمد... توی تاکسی هق هق گریه می کرد... سحر هم به گریه افتاده بود... او از ترس محسن گریه می کرد.


    فصل 31


    ساعت ها بود که خودش را توی زیر زمین حبس کرده بود... و اشک می ریخت... ممامان مهری چند بار صدایش کرده بود اما خورشید فقط گفته بود:« حوصله ندارم... می خوام اینجا باشم...» حتی سحر هم خبری از او نگرفته بود... هنوز مهرداد نیومده بود...
    مامان مهری فریاد زد:« خورشید پری زنگ زده... حرف نمی زنی؟»
    خورشید هم داد زد:« مامان ... حرف نمی زنم!! نه!!»
    مهرداد کلید انداخت و وارد حیاط شد... و مامان مهری را که هنوز بلای پله ها توی حیاط ایستاده بود دید و سللام کرد...
    مهرداد:« چرا اینجایی مامان؟»
    مامان مهری:« نمی دونم خورشید چه اش شده؟! از مدرسه اومده چپیده توی زیرزمین... نمی یاد بالا... ناهارم نخورده... پری هم زنگ زد... سحر هم زنگ زد با هیچ کدام حرف نزد... گریه می کنه!! ببین می تونی راضی اش کنی بیاد بالا... سرما می خوره...»
    مهرداد که اخم هایش درهم رفته بود کتاب هایش را به دست مامان مهری داد و پله های زیرزمین را به سرعت پایین رفت و به در کوبید...
    خورشید:« چیه؟!»
    مهرداد:« جوجو... باز کن»
    خورشید:« مهرداد... حوصله ندارم برو...»
    مهرداد:« گفتم باز کن.»
    خورشید:« مهرداد درس دارم...»
    مهرداد:« درُ باز نکنی می شکنم!! و ضربه ی پر سر و صدایی به در زد...»
    برای لحظه ای در لرزید...
    خورشید که به اندازه کافی فشارهای عصبی را تحمل کرده بود دیگر تاب نیاورد به گریه افتاد و التماس کرد:« مهرداد تو رو خدا راحتم بذار»
    مهرداد جدی تراز قبل و نگران تر گفت:« خورشید... درُ باز کن... واسه چی گریه می کنی؟... چیزی شده؟!... درُ وا کن...»
    خورشید در حالی که گریه می کرد گفت:« قول بده عصبانی نشی... قول بده کاری بهم نداشته باشی...»
    مهرداد که جان بر لب آورده بود نگران و عصبی گفت:« قول می دم... بگو چه گندی زدی لعنتی!!»
    خورشید:« قول دادی ها...»
    مهرداد:« به خدا درُ می شکنم... باز می کنی یا نه؟!»
    خورشید در را باز کرد... مهرداد داخل شد... با حیرت و نگرانی فراوان به خورشید خیره شد و گفت:« چی شده؟! این چه قیافه ایه که واسه خودت درست کردی؟!»
    خورشید از او فاصله گرفت و به دیوار تکیه داد و چشم ها را بست...
    مهرداد:« نمی خوای بگی؟! با کسی دعوا کردی؟!»
    خورشید:« چی می گی مهرداد؟!!»
    مهرداد فریاد زد:« خب... من خرم!! همین طوری نمی تونم بفهمم چه ات شده!!... خودت بگو و راحتم کن دارم هزارتا فکر ناجور می کنم...»
    خورشید:« مهرداد... امروز... من و سحر موقع برگشتن اتوبوس گیرمون نیومد... یعنی اومد... خیلی شلوغ بود جا نشدیم... مجبور شدیم یه کم پیاده اومدیم... تاکسی هم نبود... هوا هم خیلی سرد بود... دیرمون هم شده بود...»
    مهرداد که بی تاب شده بود داد زد:« خورشید... حرف اصلی رو بگو لعنتی!! دیوونه ام کردی!!»
    خورشید اشک ریخت و آب دهانش را قورت داد و دماغش را بالا کشید و گفت:« یه ماشین نگه داشت... من و سحر سوار شدیم... چون عقب دوتا دختر دیگه هم سوار شدند... ما هم سوار شدیم...!! سحر عقب نشست و منم مجبوری جلو نشستم... یه کم رفتیم... اون دوتا دختر پیاده شدن... فقط من و سحر موندیم... توی اتوبان که می اومدیم یه موتوری یه دفعه پیچید جلومون... کلاه کاسکت سرش بود... کلاهُ درآورد... دیدم حسامه...»
    مهرداد با چشمانی از حدقه درآمده با تمام وجود به دهان خورشید چشم دوخته بود و تماشایش می کرد...
    خورشید با گریه گفت:« حسام ما رو دید... من پیاده شدم بهش گفتم که هیچ ربطی به اون پسره نداریم... اما اون به پسره حمله کرد... همدیگه رو زدن...»
    قیافه مهرداد لحظه به لحظه عصبی تر می شد... لب ها را جمع کرد و گفت:« حسام... پسره رو کتک زد؟! مگه پسره رو می شناخت؟! مگه چیزی ازش دیده بود؟!»
    خورشید:« من هیچی نمی دونم... کاری نکرده بود.»
    مهرداد:« ماشینش چی بود؟»
    خورشید:« نمی شناسم... نمی دونم چی بود...»
    مهرداد:« پسره حرف می زد باهات؟ راست بگو خورشید؟!»
    خورشید:« نه... فقط پرسید کجا پیاده می شین؟!»
    مهرداد:« خب بقیه اش؟!»
    خورشید:« هیچی دیگه... یه دفعه سر و کله ی محسن و ایمان هم پیدا شد... محسن که مثل همیشه گیر داد به سحر...»
    مهرداد:« به خدا دارم شاخ در میارم!! آخه مگه می شه حسام الکی به یه نفر گیر بده...؟!»
    خورشید:«... به خدا... هیچی نبود!!... حسام فقط فکر بد کرده... لابد فکر کرده من با اون پسره دوست بودم که سوار شدم و جلو نشستم...»
    مهرداد به خورشید که می لرزید و اشک می ریخت خیره شد... برای لحظه ای دلش آن قدر سوخت که گفت:«... گور پدر حسام... به جهنم که فکر بد کرده... آخه اصلا به اون چه مربوطه؟!... چی کاره ی توست؟!... حالا تو به خاطر حسام این جوری اشک می ریزی؟!»
    خورشید:« نمی دونی حسام چه جوری نگام کرد... مهرداد... حس می کردم گناه کارترین آدم دنیام!!» و دوباره به هق هق افتاد...
    مهرداد نزدیکش رفت و اشکش را پاک کرد و گفت:« حسام غلط کرده... خودم حسابشو می رسم... این که این همه غم و غصه نداره... چند ساعته خودتو این جا زندانی کری واسه ی همین؟! واسه ی کاری که هیچ تقصیری نداشتی داشتی خودتو مجازات م یکردی؟!! سرتُ بالا کن ببینم... این قدر دماغتُ بالا نکش... حالمُ بهم زدی!! و خندید تا خورشید هم بخندد...»
    مهرداد ادامه داد:« خب... بگو ببینم... حسام شوهرته؟! نامزدته؟!! یا حتی ازت خواستگاری کرده؟!... پس غلط کرده که به جوجوی ما بد نگاه کرده... وسایاتو بردار بریم بالا... یخ کردی... و بعد کیف خورشید را در دست گرفت و دست خورشید را گرفت و با هم بالا رفتند... خورشید بیچاره آن قدر گریه کرده بود که جلوی چشمانش را درست نمی دید... مهرداد که از دست حسام شاکی بود دوباره زیر لب به حسام فحش داد...
    خورشید از این که قصه ی دروغی برای مهرداد سرهم کرده بود احساس خوبی نداشت. در دل از خدا خواهش می کرد به خاطر دروغش او را مجازات نکند... و راز دلش هرگز پیش مهرداد فاش نشود...
    او می خواست مهرداد مثل همیشه پشتیبانش باشد... از این که روزی مقابلش بایستد و بازخواستش کند وحشت داشت. با اینکه قصه اش دروغ بود. اما حرف زدن با مهرداد و دیدن عکس العمل او... دل و جراتش را بیشتر کرده بود... احساس بهتری نسبت به چند لحظه ی پیش داشت... تازه به یاد سحر افتاده بود... دلش می خواست از حال و روز او خبری بگیرد...
    مامان مهری با دیدن خورشید گفت:« چی شده مادر؟ چرا چشماتُ این طوری کردی؟!»
    مهرداد که می دانست خورشید حال و روز مساعدی ندارد گفت:« ولش کن مامان!! این دخترت از بس لوسه به این روز افتاده!! توی این سن و سال با همکلاسی هاش دعواش کرده!!؟»
    مامان مهری:« با کی؟! سر چی؟!»
    مهرداد:« این دخترا سر چی دعواشون میشه؟! سر عکس هنر پیشه!!»
    مامان مهری که انگار خیالش راحت شده بود گفت:« وا؟! دختر مگه بیکاری؟! تو که اهل دعوا نبودی؟! آخه من نمی دونم بابات هنر پیشه است؟ من هنر پیشه ام؟! یا داداشت؟! واسه چی این قدر سنگ هنر پیشه ها رو به سینه ات می کوبی؟!»
    مهرداد خندید و گفت:« از بیکاری!!»
    مامان مهری:« خورشید برو آب به صورتت بزن... بیا غذاتُ بخور!! خوبه جریان خواستگاری بابک جور نشد!! و الا چه آبرویی ازم می رفت با این دختر بزرگ کردنم!! من به سن تو بودم... مهرانُ حامله بودم!! اون وقت حالا... به خاطر هیچ و پوچ چند ساعته اشک می ریزه!!»
    خورشید بعد ازچند ساعت کمی بهتر بود... اما تمام دلش پیش چهره غضبناک حسام بود... نمی دانست چگونه باید درستش کند... با خود گفت:« همین چیزی رو که به مهرداد گفتم باید به حسام بگم... ولی... حسام اونو می شناسه... دیده بود دسته گل آورده... ولش کن... همه چی رو انکار می کنم نشناختمش...»
    مهرداد ظاهرا با کتاب هایش مشغول بود اما تمام حواسش پیش خورشید بود... که تلفن زنگ زد. سحر بود.
    سحر:« چی شده خورشید؟! چه طوری؟!»
    خورشید:« می خوای چه طور باشم؟! چند ساعت فقط توی زیر زمین موندم و گریه می کردم... تو بگو چی کار کردی؟!»
    سحر:« مامانم خودشُ انداخت وسط... والا یک کتک سیری از محسن خورده بودم... راستشُ بخوای از حسام خیلی حرصم گرفته... طوری برخورد کرد که انگار خون کردیم!! به خدا مرگُ جلوی چشمام دیدم... مخصوصا وقت یمحسن اومد!! داشتم سکته می کردم... به جهنم که می خواد امشب تشریف ببره!!»
    خورشید:« چی؟! کی می خواد بره؟ حسام؟!!»
    سحر:« آره!! به محسن گفته نمی تونه این جا بمونه می ره مشهد. دیگه هم برنمی گرده!!»
    خورشید:« سحر قطع کن ببینم چه خاکی می تونم توی سرم بریزم؟!» گوشی را گذاشت... دوباره چانه اش لرزید و به مهرداد نگاه کرد... مهرداد از دور چشمکی زد یعنی چی شده؟!»
    خورشید آهسته از کنتر تلفن بلند شد و در حالی که موهایش را پشت سرش جمع می کرد به سوی مهرداد آمد و کنارش نشست... و هم زمان اشک از چشمش سرازیر شد...
    مهرداد:« چی شده؟! سحر کتک خورده؟!»
    خورشید:« نه بابا... مهرداد؟!»
    مهرداد:« هان؟! چیه؟!»
    خورشید:« حسام داره امشب می ره!!»
    مهرداد:« به سلامتی!!»
    خورشید:« مهرداد به خدا راست می گم گفته امشب می ره دیگه هم برنمی گرده!!»
    مهرداد پوزخندی زد وگفت:« بچه نشو جوجو!!»
    خورشید:« به خدا دروغ نیست... من حسامُ بهتر می شناسم... اون با این حال یکه امروز داره نره بهتره... تورو خدا یه کاری برام بکن...»
    مهرداد:« چی کار کنم آخه...؟! تو بگو؟!»
    خورشید:« منو ببر باهاش حرف بزنم...»
    مهرداد با تعجب خورشید را نگاه کرد و گفت:« تو دیگه واقعا از اخلاق من سوء استفاده می کنی ها!! حواست هست؟!»
    خورشید با التماس گفت:« مهرداد تورو خدا... و دوباره اشک ریخت»
    مهرداد سری تکان داد وگفت:« این ترم مشروط بشم همه اش تقصیر توست!! برو چادرتُ سر کن...»
    و بعد گفت:« مامان... من با خورشید می رم تا مغازه توی میدونُ برمی گردیم...»
    مامان مهری که نماز می خواند فقط گفت:« الله اکبر!!»
    مهرداد:« بدو... چیزی نمونده آقاجون هم بیاد...»
    خورشید چادرش را سر کرد و دوتایی راه افتادند...
    مهرداد:« اصلا الان حسام کجاست؟!»
    و بعد شماره اش را گرفت... اما دستگاهش خاموش بود..
    مهرداد:« تو دم در وایسا... من می رم در خونه اشون اگه بود که بهش می گم بیاد ته کوچه...»
    خورشید با دلشوره و امید جلوی در ایستاد... هوای سرد به برف تبدیل شد و آرام آرام از آسمان بارید... خورشید نگاهی به آسمان انداخت و نوتوانست لبخند نزند... همیشه از دیدن برف لذت می برد...
    مهرداد به سویش آمد وگفت:« درُ ببند بریم...»
    خورشید لرزان و عصبی گفت:« خونه بود؟!»
    مهرداد:« آره... نبینم جلوش گریه کنی ها!! نبینم التماس کنی ها!! فقط همون جریانی رو که واسه من گفتی واسه اش تعریف می کنی!! خواست باور می کنه... نخواست گورشُ گم می کنه می ره شهرستان!! از الان بهت بگم ببینم گریه می کنی خودم می زنم داغونت می کنم!!»
    خورشید بی صدا و تند گام برمی داشت... هردو به ته کوچه رسیدند... ته کوچه فضای سبز کوچکی بود که روزها پیرمردها روی نیمکت های کهنه اش دور هم جمع می شدند... اما شب ها کسی به سراغ آنجا نمی رفت...
    مهرداد و خورشید روی نیمکتی که سرد و کمی خیس بود نشستند!! بعد از چند دقیقه حسام آمد... انگار چهره اش در عرض چند ساعت پیر و تکیده شده بود دل خورشید سوخت و لرزید...
    مهرداد به محض آمدن حسام با او دست داد و گفت:« حسام... چند لحظه این جا باش خورشید باهات حرف داره... منم اون طرفم... و بدون معطلی از آنها فاصله گرفت و به سوی نیمکت دیگری رفت... حسام برافروخته و عصبی توی رودربایستی با مهرداد با کمی فاصله از خورشید پشت به او ایستاد...
    خورشید رویش را گرفت و از روی نیمکت برخاست و به حسام نزدیک شد... آن قدرمی لرزید کهنمی توانست درست حرف بزند... صدایش به وضوح می لرزید و آماده ی گریستن بود...
    خورشید:« حسام... من و سحر اتفاقی سوار اون ماشین شدیم... به خدا...»
    حسام رو به سوی خورشید کرد وگفت:« فکر میکنی من مهردادم که جور دیگه ای موضوع رو برام تعریف می کنی؟! شایدم می ترسی اصل موضوع رو مهرداد بفهمه؟! من هیچی به مهرداد نمی گم خیالت راحت باشه!!»
    خورشید:« اما... به خدا تو داری اشتباه می کنی... من همه چی رو برات میگم تو باید به من فرصت بدی...»
    حسام با خشم گفت:« من دیشب اومدم که بهت فرصت بدم... بهت گفتم کسی مزاحمته یا نه؟! اما و دروغ گفتی؟!»
    خورشید:« صبر کن حسام تورو خدا گوش کن به حرفام!! درسته اون پسره مزاحم بود... یه چیزی به عنوان هدیه به یکی از بچه ها داده بود که به دست من برسه... منم امروز قصد کردم که هدیه اشُ پس بدم... به خدا حسام این عین حقیقته!!»
    حسام نگاه نفرت باری به خورشید انداخت... هوا تاریک بود اما زیر نور چراغ بالای نیمکت چهره ی از خشم کبود شده ی حسام کاملا مشخص بود... خورشید برای اولین بار نگاه نفرت بار حسام را تجربه کرد... طاقت این نگاه را نداشت اشکهایش سرازیر شدند... با گریه گفت:« حسام... تین طوری نرو... من دیوونه می شم... تورو خدا... حرفامُ باور کن... به خدا حاضرم همه چی رو از اول تا آخر مو به مو برات بگم... من گناهی نکردم... امروز اولین و آخرین باری بود که سوار ماشینش شدم نمیدونستم کجا و چه جوری هدیه اشو پس بدم... مجبوری سوار شدم به خدا... حسام لبها را به دندان گزید و دستش را که به وضوح می لرزید به ریشش کشید و چنگی به موها انداخت عصبی بود... سرش را به راست و چپ تکان می داد... تاب نیاورد و گفت:« مجبوری سوار شدی که رفتی کنارش نشستی؟!! مجبوری سوار شدی که کیفت رو بهش دادی؟! رفتی کادوشُ پس بدی؟! اون که تازه کادو توی کیفت گذاشت!!»
    حسام با بغض کلمات آخر را فریاد زد...:« می خواست یکادوشُ پس بدی؟! تو که باهاش می گفتی و می خندیدی!! اگه همه دنیا جمع می شدن و این حرفا رو درباره ی تو می زدن... جلوی همه ی دنیا سینه امُ سپر می کردم و می گفتم:« دروغه!! همه اوتن دروغ میگین!! اما من با چشم های خودم دیدم... لعنتی!!»
    حسام که بغضش ترکیده بود با دست های لرزانش سرش را گرفت و روی نیمکت نشست... خورشید گریه کنان گفت:« به خدا تو اشتباه می کنی... تو از دور دیدی... فکرکردی ما داریم چی کار می کنیم!!»
    حسام:« من خودم همه چی رو می دونم... این موضوع مال امروز و دیروز نیست!! مال چندین ماهه، به خودم می گفتم، نمی تونه خامت کنه... نمی تونه...» ( و دوباره بغض کرد)... می ترسید اشک هایش را خورشید ببیند... دوباره صورتش را میان دستها پنهان کرد و بعد از چند ثانیه نفس عمیقی کشید... و به آشمان نگاه کرد... نگاه سرخش... تمام وجود خورشید را می لرزاند و نابود می کرد... عضلات کشیده و منقبض پاهایش که حالا روی نیمکت نشسته بود... به وضوح می لرزید... و خورشید را متاثر می کرد...
    خورشید:« اون هنوز هم نتونسته خامم کنه... من... حسام فقط تو رو... فقط... به تو فکر میکنم... به خدا... به خدا...»
    حسام از جا برخاست و گفت:« دیگه بسه... دیگه به من فکر نکن!! یه امانتی دست من داری که می فرستم دم خونه اتون... یه امانتی هم من دست تو دارم که لطف می کنی و برام می فرستی...»
    خورشید با گریه گفت:« نه... من هیچی رو پس نمی دم... از تو هم هیچی پس نمی گیرم... تو هم حق نداری این طوری با من رفتار کنی...»
    حسام:« من کی هستم که بخوام رفتار بدی با تو داشته باشم؟!... من یه احمقم!!... یه احمق که سال هاست داره خودش رو فریب می ده!!... خورشید... وقتی با اون مقنعه و اون مانتو و اون آرایش دیدمت فهمیدم دیگه خورشید من نیستی!!»
    این اولین بار بود که خورشید نام خود را این چنین صمیمی از دهان حسام می شنید... و همچنین اولین بار بود که این چنین با صراحت از دهان حسام می شنید که چه احساسی نسبت به او دارد... پس حسام او را دوست داشت و او را تنها خورشید خودش می دانسته!! خورشید با شنیدن این جملات که سال ها برای شنیدنش دست به هرکاری زده بود حالا نمی دانست شاد باشد یا غمگین!! از التماس کردن خسته شده بود اما دست بر نمی داشت نمی خواست حسام را که تازه به عشق او مطمئن شده بود به این راحتی از دست بدهد... خورشید به زحمت لب گشود و گفت:« حسام... توی راه مدرسه هم چادر سر میکنم... به خدا... فقط این طوری نکن... امشب نرو، بگو که من بخشیدی... بگو که...»
    صدای فریاد مهرداد بلند شد:« خورشید... بسه دیگه!!»
    در حالی که جلو می آمد گفت:« اگه یه بار دیگه دهنتُ باز کنی پر از خونش می کنم! راه بیافت بریم...»
    و بعد نگاه پُر حرصش را به حسام انداخت و گفت:« دیگه دلم نمی خواد به خواهر من حتی توی دلت شک کنی... یادت باشه خواهر من مثل گل پاکه!! توبرو خودتُ درست کن!!»
    خورشید آخرین نگاهش را که پر از اشک بود به حسام انداخت و دنبال مهرداد افتان و خیزان راه افتاد... نمی دانست پایش را کجا می گذارد؟!
    نمی دانست در آسمان است یا روی زمین؟! حس می کرد در برهوتی تنها مانده که نه راه پیش دارد و نه راه پس!!... از این همه سفتی و سختی حسام در حیرت بود و بغض بدی در دلش مانده بود... هر چه می کرد نمی توانست از حسام کینه به دل نگیرد... خیلی التماس کرده بود... خیلی جلوی او گریه کرده بود... حس می کرد هیچ کاری از دستش ساخته نیست...
    مهرداد کنارش آرام آرام می آمد... گفت:« عزیز من... بهش زمان بده... بذار بره شهرستان تنها بمونه یه کم فکر کنه... بهش فرصت بده... اون هم تقصیر نداره... شاید... بیش از اونچه که نشون می ده شکننده است... معلومه که خیلی هم دوستت داره... شاید هم از تو بیشتر... اون فعلا حال طبیعی نداره معلومه که خیلی بهش فشار اومده تو رو توی ماشین کس دیگه ای دیده... شوکه شده... تو هم بهش حق بده... بذار بره... بذار یه کم دور باشین... زمان همه چی رو درست می کنه...!! الان حسام یه پراچه آتیشه... نزدیکش بری حرارتش ذوبت میکنه... خورشید... به حرف داداشت گوش کن... باشه؟!»
    خورشید توی حیاط خود را در آغوش مهرداد انداخت و از ته دل گریست. مهرداد طاقت دیدن اشک های جوجو را نداشت...

    فصل های(32-33-34 )



    فصل 32



    آن شب خورشید بیمار شد و تب کرد... فشاری که تمام آن روز سرد زمستان بر او وارد شده بود بیش از تحملش بود...
    آقاجون:« آژانس نیومد مهرداد؟!»
    مهرداد:« الان دیگه پیداش می شه... نترسین... امروز خورشید یه کم عصبی شده... چند ساعت هم توی سرمای زیر زمین درس خونده این طوری تب کرده... چیزیش نیست!!»
    طفلک مهرداد هم هوای پدر و مادرش را داشت هم خورشید را... اما دلش پر از خون بود... کینه ی بدی از حسام داشت... او سال ها با حسام دوست بود... اما دلش نمی خواست برای خواهرش محبت گدایی کند... حتی سوالی هم درباره ی درگیری حسام از خود حسام نپرسیده بود...
    مامان مهری:« از وقتی امروز اومد توی خونه حال خوبی نداشت... فهمیدم بچه ام یه چیزیش هست!! گفتم حالا به من که نمی گه به مهرداد می گه... مهرداد که اومد... بهتر شد... اما چند ساعت توی زیر زمین بود دیگه... هوای سرد کار خودش رو کرد... اصلا حسین آقا؟! می گم یه بخاری واسه زیر زمین بخر خورشید که ان قدر اونجا رو دوست داره حداقل مریض نشه توی سرما!!»
    آقاجون:« ای بابا... توی اون یه گوله جا بخاری بذارم؟! بچه ام خفه بشه!! تو هم یه چیزایی می گی مهری خانم!!»
    مهرداد:« آژانس اومد... جوجو؟!... اقاجون برید کنار... خودم بغلش می کنم...»
    آن شب تا صبح خورشید در آتش تب سوخت و هذیان گفت...
    روز پنج شنبه بالاخره اومد... و پری صبح زود خانه خورشید بود.. ان روز هیچ کدام به مدرسه نرفتند روز قبل هر سه ی آن ها به اندازه کافی زجر کشیده بودند... پری دور از آن ها و آن ها در بطن ماجرا...
    وقتی خورشید چشم باز کرد و صبح به آن زودی پری را کنارش دید... هم لبخند زد و هم اشک ریخت... سحر هم طرف دیگرش نشسته بود و دست خورشید را میان دست های لاغرش می فشرد...
    خورشید می دانست که پری همه چیز را دقیق تر از خود او می داند... می دانست سحر همه چیز را جز به جز برایش تعریف کرده... پری دست برد و قطره اشک خورشید را پاک کرد... و گفت:« مریض عشق شدی؟!»
    خورشید بی رمق خندید... آن دو وقتی با هم بودند... در بدترین شرایط هم می خندیدند... خورشید همان طور که دراز کشیده بود نگاهی به سحر انداخت و گفت:« توچه طوری؟!»
    سحر لبخندی از غم زد و گفت:« هیچی... می بینی که!»
    پری خندید و گفت:« محسن تهدیدش کرده با اولین خواستگار خونه ی شوهره!!»
    خورشید به زور خندید و گفت:« پس یه عروسی افتاده ایم!!»
    سحر اشک به چشم آورد و گفت:« محسن شوخی نداره!!»
    خورشید:« بی خود کرده... تو غصه اونو نخور... هرکی بیاد خواستگاری می سپاریمش به مهرداد...!! خوبه؟!»
    سحر لبخند زد...
    خورشید رو به سحر پرسید:« حسام رفت؟!»
    سحر با تکان سر تایید کرد... خورشید چشم ها را بست تا سوزش آن را کنترل کند... تا دیگر اشک نریزد...
    پری:« بر می گرده..»
    خورشید:« نه... حالا حالا ها بر نمی گرده!!»
    پری:« حالا تو تا کی می خوای بخوابی و ما هم بالای سرت بنشینیم؟! خب بلند شو دیگه عمل جراحی که نکردی!!»
    خورشید به سختی در جا نشست... احساس می کرد حتی توان نفس کشیدن هم ندارد... رو به سحر گفت:« تو چرا امروز نرفتی؟...»
    سحر:« حالشُ نداشتم... راستی دیروز دفتر شیمی من توی کیفت جامونده!!»
    خورشید:« پاشو کیفمُ بیار... بهت بدم...»
    سحر با کوله پشتی خورشید برگشت. خورشید دست در کوله پشتی اش کرد و ناگهان کادوی کسری را میان انگشت هایش حس کرد... نگاهی به کادو انداخت و یادش اومد که کسری دوباره آن را داخل کیفش گذاشته...
    پری:« اِ... این که؟!!»
    سحر:« آره دیگه... نگرفت!!»
    خورشید:« همه اش ه خاطر این لعنتیه!!»
    سحر:« ولی کسرای بدبخت حسابی کتک خورد... دلم می خواد ببینم چه بلایی سرش اومده!!»
    پری:« ولی خودمونیم این کار از حسام بعید بود!! من همیشه می گفتم حسام منطقی ترین ادمیه که تا حالا دیدم!!»
    خورشید با یادآوری دوباره ی خاطره ی تلخ دیروز اشک به چشم آورد و سرش را با تاسف تکان داد... هنوز نیم دانست حق با کیست!! آن طور که حسام شب گذشته با اون رفتار کرده بود با آن چه که واقعیت داشت خیلی فرق می کرد با خود گفت:« چه فایده!! من که نتونستم قانعش کنم!!»
    پری:« تازه فهمیدم که توی این مدت حسام چه قدر خورشیدُ دوست داشته!!»
    خورشید آهسته و زیر لب گفت:« دوست داشت... دیشب با چنان نفرتی بهم نگاه کرد که استخون هام درد گرفتند!! باورتون نمی شه؟!»
    صدای زنگ تلفن آمد... و صدای مامان مهری که میگفت:« خورشید... بیا آقاجونته..»
    خورشید از جایش بلند شد و به سوی گوشی رفت.
    خورشید:« سلام آقاجون» و صدای آقاجون که نگرانی از آن مشهود بود...
    آقاجون:« سلام دخترم... سلام خورشید خانوم...چطوری؟»
    خورشید با شنیدن صدای مهربان آقاجون دوباره بغض کرد و چشمانش اشکی شد اما سعی کرد با صدای کاملا سرحال صحبت کند.
    خورشید:« آقاجون خوبم نگران نباش...»
    آقاجون:« پری و سحر هم اومدن؟!»
    خورشید خندید و گفت:« آره... شما پری رو آوردین؟!»
    آقاجون:« نه... صبح به خاله ات زنگ زدم گفتم پری رو با آژانس بفرستن...»
    خورشید خندید وگفت:« مثل یه بسته ی سفارشی!!»
    آقاجون هم خندید و گفت:« بذار به پری بگم چی می گی!!»
    وقتی گوشی را گذاشت نگاه پر مهر و محبتش را به مامان مهری انداخت و به سوی او رفت و در آغوشش گرفت...
    مامان مهری:« قربون دختر لوسم برم!! حالا سر کدوم هنرپیشه با دوستن دعوا کردی؟!»
    خورشید لبخندی زد وگفت:« همون که از همه بهتره!! همون که لبخندش مُسریه!!»
    مامان مهری نگاه خنده داری به او انداخت و گفت:« تو دیوونه ای والله!!»
    خورشید در دلش گفت:« خدایا چه قدر مامانم ساده و مهربونه...!!»
    خورشید:« مامان مهرداد رفته دانشگاه؟!»
    مامان مهری:« نمی رفت... دوستش چند بار بهش زنگ زد و زه زور رفت!!»
    خورشید به سوی حیاط رفت... از پشت در شیشه ای راهرو چشمشبه برف قشنگی که تازه نشسته بود افتاد و جیغ زد:« وای برف!! برف اومده!!»
    سحر شکلک خنده داری به چهره داد و رو به پری گفت:« ده هزار بار دیگه هم برف بیاد همین طور جیغ می کشه دیوونه!!!»
    پری:« از دیشب داره میاد...»
    خورشید به یادش اومد اولین دانه ها یبرف وقتی بارید که داشت به دیدنم حسام می رفت... در دلش گفت:« حسام!! چه قدر تحقیرم کردی!! توی این برف راه افتاد!! مواظبش باش>»
    آن روز عصر بود که با سحر و پری بیرون رفتند... می دانست که ایمان هنوز نرفته است... دوست داشت نامه ای برای حسام بنویسد و در آن لحظه همه چیز را توضیح دهد. توی پاساژ از پری و سحر فاصله گرفته بود نه حرف می زد نه می خندید... تمام حواسش پی رویدادهای روز قبل بود.
    سحر خدا کنه کسری پیداش نشه!!»
    پری:« نه بابا کتکی که اون بیچاره خورده حداقل چند روز استراحت می خواد!!»
    ناگهان احساس بدئی دل خورشید را نیش زد...
    به یاد کسری افتاد... از این که زود سوار اتومبیلش شد و او را تنها گذاشت هرچند به او حق می داد که خودش را از دست حسام نجات دهد... احساس بدی نسبت به حسام پیدا کرد... با خود گفت:« چه جوری به خودش اجازه داد اون طوری جلوی ایمان و محسن به کسری حمله کند و آبروی منو ببره!!... چطوری به خودش اجازه داده که اصلا درباره ی من فکرای بد بکنه!!»
    پری و سحر داخل مغازه ای شدند تا لباسی راکه خورشید نمی دانست کدام است را قیمت کنند... خورشید همانجا روبروی ویترین ایستاد... بی هدف به داخل ویترین خیره شد... فکرش هزار جا می رفت... در دلش آشوبی بود که یک لحظه هم آرام نمی شد... برای لحظه ای نگاهش به شیشه ی ویترین مغازه افتاد... عکس مردی کنارش توی شیشه افتاده بود... با احتیاط نگاهی به کنار خود انداخت... کسری کنارش بود نگاهش می کرد!! چند جای صورتش زخمی بود... اما مثل همیشه تر و تمیز و اطو کشیده با موهای زیبایش خودنمایی می کرد... چانه ی خورشید از بغض لرزید...
    انگار آشنای قدیمی ای دیده بود که همه ی درد او را می داند... برای لحظه ای دلش می خواست گریه کنان به سویش بدود...
    با مشت توی سینه اش بکوبد و بگوید:« چرا همه چیز رو خراب کردی؟! چرا تنها عشق زندگیمُ ازم گرفتی؟!»
    اما هنوز ایستاده بود.... چانه اش می لرزید و اشک می ریخت... کسری دستپاچه شد و نزدیک تر آمد و گفت:« چی شده؟! خورشید؟!»
    و خورشید داخل مغازه شد.... پری و سحر با تعجب نگاهش کردند....
    پری:« چته خورشید؟!»
    سحر نگاهی به بیرون انداخت وگفت:« وای... باز پیداش شد... بدبخت شدیم!!»
    پری که عصبی شده بود دستی به مقنعه اش کشید و به ضرب از مغازه خارج شد... و جلوی کسری ایستاد... چشم در چشم کسری دوخت عصبی بود گفت:« چیه اقا؟! با دختر خاله ی من چیکار داری؟! چرا دست از سرش برنمی داری؟! بدبختش کردی... تنها عشق زندگی اشو ازش گرفتی... خواب و خوراکُ ازش گرفتی... چرا ولش نمی کنی بری پی کارت...؟»
    همانطور که پری به سیم اخر زده بود و تند تند ردیف می کرد... ایمان وارد پاساژ شد و جلو آمد... انگار که از قبل مواظب دخترها بود!
    خورشید و سحر باز ترسیده بودند... خورشید نگاه ملتمسانه اش را به ایمان دوخت... ایمان بین پری و کسری قرار گرفت و گفت:« مشکلی پیش اومده؟!»
    کسری با دیدن ایمان اخم ها را درهم کشید وگفت:« ببین... به تو ربطی نداره»
    ایمان آهسته و خشمگین زیر لب گفت:« مگه دیروز بهت نگفتیم این طرف ها پیدات نشه...!!»
    پری که با دیدن ایمان جان گرفته بود گفت:« ایمان... این آقا مزاحم خورشیده...»
    کسری:« ببین... من هرجا که دلم بخواد می رم... با هرکی هم که دلم بخواد حرف می زنم... در ضمن من مزاحم نیستم خورشید خانوم خودش می دونه!»
    ایمان عصبی شد وگفت:« خورشید خانوم نامزد داره... نامزدش همونی بود که جای دستهایش هنوز روی صورتت مونده!! الان هم کیلومترها با ما فاصله داره و الا زنده نمی گذاشت!!»
    بعد رو به پری گفت:« پری خانوم... خورشیدُ ببرید خونه... سریع برید...»
    پری نمی دانست با سر می رود یا با پا؟!
    چند نفر از فروشنده های پاساژ که ایمان را می شناختند کسری را از پاساژ بیرون کردند تا مانع درگیری شوند...
    خورشید از این که ایمان این صحنه را برای حسام تعریف خواهد کرد خوشحال بود... با خود می گفت:« حالا حسام می فهمه که من با کسری دوست نشدم... می فهمه که واقعا مجبور شدم سوار ماشین کسری بشم.»
    پری آن قدر شارژ و خوشحال بود که حالُ روز خورشید را به کلی فراموش کرده بود... فقط در فکر ایمان بود... با هزار روش حرف زدن و نزدیک شدن و حتی نفس کشیدن ایمان را بازگو کرد و خودش از خوشحالی کیلو کیلو قند در دل آب کرد..
    پری:« سحر دیدی ایمان چه جوری تو شیکم کسری در اومد؟!»
    سحر:« آره مثل اینکه خودم هم اونجا بودم!! من فقط کلی صلوات نذر کردم محسن نیاد... اگه دوباره کسری رو می دید منو ریز ریز می کرد»
    پری:« بابا کسرای بیچاره که به تو کاری نداره!!»
    سحر:« خود محسن هم م یدونه!! اما خب محسنه دیگه!! فقط گیر می ده بی ربط و باربط!!»
    خورشید:« چه قدر خوشحالم که ایمان دید من محل کسری نمی ذارم خدا رحم کرد باهاش حرف نزدم!! بنده خدا... چند جای صورتش زخمی بود.»
    پری خندی و گفت:« ولی چه قدر جذابه!»
    چیزی در دل خورشید فرو ریخت... پری ادامه داد:« وقتی از جلو داشتم باهاش حرف می زدم تازه خوب نگاش کردم خدایی اش خیلی...»
    و نگاهی به خورشید انداخت و باقی حرفش را خورد...
    خورشید:« دیگه حالم ازش بهم می خوره... حسام رو از من گرفت...»
    پری:« نگران حسام نباش... ایمان درستش می کنه...»
    آن شب پری پیش خورشید ماند... خورشید از این که حسام این طور سر حرفش مانده بود و همان شب هم رفته بود می ترسید... می ترسید که باقی حرف های حسام هم مث حرف رفتنش یک کلام باشد!! مثلا همین که گفته بود دیگه بر نمی گردم»
    پری می خندید و می گفت:« پری وقتی یاد دیشب می افتم... دلم برای خودم و مهرداد خیلی می سوزه... امروز روی رفتار مهرداد دقت کردی؟!»
    پری:« کم حرف شده؟!»
    خورشید:« آره... طفلکی به خاطر من خیلی غرورشُ زیر پاش گذاشت و اذیت شد... من وادارش کردم همراهم بیاد... یعنی... اگه نمی رفتم هر روز خودمُ سرزنش می کردم چرا جلوشُ نگرفتم!! چرا مانع رفتنش نشدم من رفتم ولی اون قبول نکرد... از طرفی وقتی یاد حرفاش می افتم... یه جوری می شم.. خوشحال می شم... آخه اولین بار بود که حس کردم واقعا دوستم داشته... فکرشو بکن پری... چه وقتی فهمیدم!! حسام همیشه به من فکر می کرده!!»
    پری:« آره... می فهمم چی می گی! خیلی سخته! ولی یه چیز دیگه هم هست که خوبه!! اون هم این که از حالا سعی کن اونی که حسام می خواد باشی...!!»
    خورشید:« تو نبودی که میگفت یخودت باش!»
    پرِ:« آره... اما اگه حسامُ می خوای باید همونی باشی که اون می خواد!! این طور که پیداست چندان حق انتخاب نداری... البته هنوزم حسامُ نیم شناسی... شاید اگر بیشتر بشناسیش با همه ی اعتقاداتش بیشتر کنار بیای...»
    خورشید:« هدیه ی کسری رو دیگه برنگردونم؟!»
    پری:« دیگه به هدیه اون فکر نکن!! تو کار خودت رو کردی!! به اون فهموندی ککه گول هدیه و این حرفا رو نمی خوری!! خودش قبول نکرده!!»
    خورشید:« بیچاره... امروز با اون حالش اومده بود!! می گم پری!! به نظر تو... کسری واقعا منو دوست داره!!»
    پری:« دوستت که داره... اما... انگار یه خورده هم افتاده سر لج! خورشید... کسری رو ما نمی شناسیم... ولی خیلی از پسرها هستن که خوب بلدن رُل آدم های عاشق رو بازی کنند!!»
    خورشید:« یه چیزی بگم پری؟!»
    پری:« آره!! ولی ناله ی دوری از حسام نباشه که تهوع گرفتم!! بس که شنیدم!!»
    خورشید:« نه. واقعا ربطی نداره... راستش دوست ندارم تا کسری میاد این دور و برها همه دورشُ م یگیرن هی خط و نشون می کشن!!... به کسی چه ربطی داره کی کجا می ره کجا میاد؟!»
    پری:« منظورت ایمانه؟!»
    خورشید:« حالا ایمان یا حسام یا حتی محسن!! حسام دیروز همه اش می گفت دیگه این دور و برها نبینمت!!»
    پری:« خب واسه ی خودت گفته!! تو دوست داری یه دختری مدام بیاد توی کوچه اتون و به حسام پیله کنه؟! دوست داری؟! اون هم یه دختری زیباتر از خودت؟!»
    خورشید با حالت خنده داری گفت:« که خدا هنوز نیافریده!!»
    پری با بالش زد توی سر خورشید و گفت:« مگه منو نمی بینی احمق جون!!»
    خورشید همحمله ی پری را با بالش دیگری جبران کرد... ناگهان صدای کِر کِر خنده ای خفه شان درآمد.
    مهرداد که هنوز خوابش نبرده بود با عصبانیت گفت:« خورشید... بسه!!»
    خورشید و پری سرشان را زیر لحاف بردند تا صدای خنده شان بیرون نیاید!!



    فصل 33




    سحر:« امروز کلاس تئاتر داری؟!»
    خورشید:« آره... جلسه ی آخر خانم فیضی سفارش کرد نمایشنامه ی آخری رو از امروز تمرین کنیم... واسه بهمن ماه...»
    سحر:« پس باید تنها بیایی خونه... اما مواظب باش!! محسن میگه این پسره که به خورشید پیله کرده آدم خطرناکیه!!»
    خورشید حرصی شد و گفت:« می خواستی بپرسی. کجاش خطرناکه!! یعنی منظورم دقیقا کجاشه!!»
    سحر نگاه خنده داری به خورشید انداخت و گفت:« یعنی چی؟!»:
    خورشید:« آخه یه چیزایی می گن آدم شاخ در میاره!! کسری چه خطری داره؟ توی این چند ماهه چی کار کرده بدبخت؟! راستی... حسام زنگ نزده؟!:»
    سحر:« نه... فاطمه خانم به مامانم گفت حسام دیگه نمی تونه حالا حالاها بیاد... درس هاش خیلی سخت شده... اگه هم بیاد باید با هواپیما بیاد و برگرده!!»
    خورشید:« یعنی طوری که منو ببینه!!»
    سحر:« خورشید اگه من به جای تو بودم...»
    خورشید میان حرفش آمد و گفت:« اما... من دیگه ظرفیتم تکمیله!!»
    سحر:« می دونی چی برام عجیبه؟!»
    خورشید:« چی؟!»
    سحر:« این که کسری خسته نیم شه!!»
    خورشید لبخندی زد و گفت:« برو دیرت می شه!!»
    سحر خورشید را بوسید و خداحافظی کرد... بچه های گروه تئاتر توی نمازخانه ی مدرسه از سرما می لرزیدند... خورشید وارد شد و نمایشنامه ها را سریع بین آن ها تقسیم کرد و گفت:« یه نگاهی به متن بیندازید... تا تمرینُ شروع کنیم...»
    نسرین:« خورشید خیلی سرده...»
    خورشید:« متن ها رو بذارید کنار پاشین نرمش کنیم... هم گرم می شیم هم انرژی می گیریم... و بعد چند تا دست محکم به هم کوبید و گفت:« یا الله یا الله... بجنبین...»
    دو ساعت می گذشت که خورشید سرگرم مربی گری بود مربی تئاترشان گاهی به علت پرکاری نمی توانست به موقع سر کلاس حاضر شود برای همین از قبل خورشید را خبر می کرد که گروه را مدیریت کند... حالا بعد از دو ساعت تمرین همگی گرم و با نشاط از خورشید خداحافظی می کردند... خورشیدلباس هایش را پوشید چادرش را سرش کرد و آهسته در نماز خانه را بست...
    تقریبا یک هفته از ماجرای حسام و رفتش می گذشت... در این مدت هر روزش کسری آمده بود... دوباره مثل گذشته از دور نگاهش می کرد... اما خورشید تصمیم گرفته بود برای دوباره به دست آوردن حسام تلاشش را بکند یک هفته بود که با چادر به مدرسه می رفت!!
    مهرداد مخالف شدید این کار بود... روز اول که چادر را سر خورشید دید... چشم های را باریک کرد و زیر گوشش گفت:« این قدر ضعیف نباش... ترسو نباش... خودت باش...»
    و خورشید گفته بود:« من ترسو و ضعیف نیستم... فقط بدون حسام اصلا نیستم!! باید برای به دست آوردن دلش دوباره شروع کنم!!»
    مهرداد:« حالم از این رفتارت بد می شه!!... خورشید... با این کارت نشون می دی روش زندگی خودت رو درست نمی دونی!! نشون می دی ازخودت هیچی نداری... همینه که بعد از این همه سال... حسام این طوری رفتار کرد... همینه که تحویلت نگرفت و رفت... همینه که به پاش افتاده بودی و اون...»:
    مهرداد هنوز زخمی آن شب بود... از آن شب کم حرف و عصبی شده بود و ارتباطش با حسام بسیار کمرنگ... رفتار حسام با خورشید برایش بسیار گران تمام شده بود.
    خورشید:« مهرداد خواهش می کنم دیگه از اون شب حرف نزن...»
    مهرداد:« من اجازه نمی دم هیچ احدی این طوری با تو رفتار کنه... اون شب هم فقط به خاطر شرایط خاص تو و حسام بود که سکوت کردم و الا دلم می خواست دندون های حسامُ خرد کنم!»
    تمام لحظات تصویر از جلوی چشم های درشت و سیاه خورشید رد می شدند و افسرده تر از قبل می کردنش...
    پل هوایی جلوی مدرسه را بالارفت... همه جا خلوت بود... روی پل هیچ کس نبود.. دلش خواست برای چند دقیقه از روی پل ماشین ها و آدم ها را تماشا کند...
    حیاط مدرسه اشان از آن جا پیدا بود... خورشید با خود گفت:« پس کسری این طوری ما رو تماشا می کنه!!»
    ناگهان صدای کسری را که کنارش ایستاده بود شنید:« سلام...» خورشید مثل برق گرفته ها در جا لرزید... و به صورت کسری خیره شد...»
    کسری:« نترس! خورشید با نگاه خشمگین چادرش را جمع و جور کرد و بی هیچ حرفی به راه افتاد...
    کسری هم کنارش می آمد...
    کسری:« خورشید خانم!!... عجب بی رحمی هستی!! حداقل یه نگاه بکن این عاشق دل خسته چه بلایی سرش اومده!!»... خورشید بی توجه به راهش ادامه داد...
    کسری:« کاش حداقل برف نشسته بود... اون وقت... و (خندید)» خورشید با این که خیلی جدی بود... اما برای لحظه ای خنده اش گرفت...
    کسری:« ببینم... حالا چرا چادر سرت کردی؟!»
    خورشید از روی پل به سرعت پایین آمد و کنار خیابان ایستاد...
    کسری:« خورشید... باید باهات حرف بزنم...»
    خورشید از کسری فاصله گرفت و خواست که ماشین بگیرد... خیلی زود اتومبیلی جلوی پایش ترمز کرد...
    خورشید:« مستقیم...» راننده... جوانی بود که تا خورشید را دید خم شد و در جلو را باز کرد... کسری به سوی اتومبیل رفت... در را بست و با نگاه سرزنش بارش به خورشید خیره شد... اتومبیل با سرعت حرکت کرد... کسری دست بلند کرد و اتومبیل دیگری متوقف شد خورشید با اکراه به سوی اتومبیل آمد... و سوار شد... کسری را هم کنارش نشست کسری کمی شیشه ی اتومبیل را پایین داد و گفت:« سردت که نیست؟!»
    خورشید فقط کسری را نگاه کرد... کسری سرش را نزدیک خورشید آورد و گفت:« خب... خورشید خانم... حالا می گی اون پسره... کیه؟! همون که به من حمله کرد...»
    خورشید نگاهش کرد و با صراحت گفت:« نامزدمه!!»
    کسری پوزخندی زد و گفت:« دروغ نه... راستشُ می خوام بدونم...»
    خورشید:« من دروغ نمی گم... اصراری هم ندارم شما باور کنید...»
    کسری:« خورشید... من می دونم ماجرای شما دوتا چیه!!... اگه اون واقعا تو رو دوست داشت به نظرت اون فضاحت رو به بار می آورد؟!»
    خورشید:« برای اون قابل تحمل نبود که تو رو کنار من ببینه!!؟»
    کسری گفت:« اصلا به من ربطی نداره... فقط می خوام بهت بگم ارزش تو بیش از این حرفاست... منم... عشقم بیش از این حرفاست که با هر نعره و هر جمله ی وحشیانه ای عقب نشینی کنم و بی خیال بشم... تو این مدت خودت باید بهتر اینو فهمیده باشی...»
    خورشید:« چشماشُ باریک کرد و گفت:« ببینم... تو از من چی می خوای؟»
    کسری با نگاه جذاب و شیداوارش به چشم های خورشید خیره شد و با لحن دلنشینی گفت:« یه آدم عاشق... به جز عشق چی می خواد از معشوقش؟!»
    خورشید که تحت تاثیر لحن دلنشین کسری و نگاه منحصر به فردش دلش لرزیده بود سعی کرد خود را نبازد و گفت:« ولی... من نمی تونم عاشق دو نفر باشم!!»
    کسری:« تو فکر می کنی عاشق اونی!! تو بهش عادت کردی!! همین!!»
    خورشید حرصی شد و گفت:« متاسفم... اگه قرار بشه به کسی عشق بدم... اون فقط حسامه...»
    کسری:« اما چطوری؟! با این چادری که سرت کردی؟! تو حتی نمی تونی درست راه بری!! و پوزخندی زد...»
    کسری ادامه داد:« تازه... به کی عشق بدی!! به حسام!! که به سادگی تحقیرت کرد و رفت!! به اون که اصلا نمی دونه عشق چی هست؟! ولی... بذار یه چیزی بهت بگم خورشید خانم... می دونی هرکی این ماجرا رو از دور ببینه چی می گه؟!... می گه:« حسام منتظر بهانه بود!! به همین سادگی!!»
    بغض جلوی خورشید را گرفته بود و آماده ی ترکیدن آزارش می داد... از حسام حرصش گرفته بود... با خود می گفت، الان همه همین فکرُ می کنند... حتما مهرداد هم واسه همین ان قدر ناراحت و عصبیه!
    کسری با پوزخندی پرسید:« حالا اگه این بچه مثبت محل اگه با خوشگل ترین دختر دوست بشه اشکالی نداره؟!...»
    خورشید:« اون با من دوست نشده!!»
    کسری:« پس چی؟!»
    خورشید:« اون اهل دوست شدن و این حرفا نیست... اون حتی یک نگاه گناه الود به کسی نمی اندازه... (اشکش سرازیر شد)... تو اصلا از کجا اونو می شناسی؟! حق نداری درباره اش این طوری حرف بزنی!!»
    کسری:« خیله خب!! گوش کن!! بهخاطرش چه جوری داره اشک می ریزه...!! نگاهی به بالا انداخت و گفت:« خدایا یه کمی شانس!!... و بعد دستمالی از جیبش بیرون کشید و گفت: بیا اشکاتو پاک کن... خورشید اشک ها را پاک کرد و به بیرون خیره شد...»
    کسری:« عیب نداره... من صبر می کنم... صبرم زیاده...»
    خورشید:« ببین... دوست ندارم راه به راه دنبال من باشی!! دوست ندارم توی کوچه و خیابون با انگشت نشونم بدن... در ثانی... بی خودی صبر نکن... بی خودی تلاش نکن... چون حتی اگه عاشقت هم بودم باهات دوست نمی شدم... این دیگه به حسام ربطی نداره به اعتقادات خودم و خانواده ام مربوطه... می دونم مسخره ام می کنی اما... من با تمام دخترهایی که تا به حال خیلی راحت عاشق شدن و باهات دوستی کردن، فرق می کنم.. اگه منتظری منو از پا در بیاری باید بهت بگم: کور خوندی!!»
    کسری با چشم های گرد شده از تعجب گفت:« چی داری می گی؟! کی می خواد تو رو از پا دربیاره؟! این حرفا یعنی چی؟!»
    خورشید:« ببین... من می دونم... تو هم بهتر از من می دونی که برای تو دختر زیاده... از من خوشگلتر هم خیلی هست... بنابراین سعی نکن منو با این حرفا خامم کنی!!... هر وقت که می بینم با این سماجت می ری و می یای باخودم می گفتم:« خدایا این منظورش چیه؟! بازم می گم من اهل دوست شدن نیستم»
    کسری به حالت عصبی سرش را به راست و چپ تکان داد و نگاه رنجیده اش را به خورشید داد و گفت:« کجای دنیا... به این همه عشق و از خود گذشتن شک می کنن؟! البته تو تقصیری نداری... وقتی تمام زندگیت به یکی دیگه فکر کردی... و حالا اون با تحقیر و داد و فریادتنهات گذاشته حق داری به من هم شک بکنی!! در مورد دوستی هم چی گفتی؟ گفتی حاضر نیستی با من دوست بشی؟! چرا از این کلمه این همه وحشت داری؟! فکر می کنی دوست یعنی چی؟! قبول دارم که خیلی ها تنها با یک هدف دوستی رو شروع می کنن!! اما می تونه این طوری نباشه... دوستی یعنی همین...!! همین که تو راحت کنار من بشینی و باهام درد دل کنی... از افکارت برام بگی از اعتقاداتت بگی... از عشقت بگی؟!... با نگاه جادویی اش به خورشید خیره شد و ادامه داد:« همینه!!... می خوام بهت بگم از کلمه ی دوستی این قدر وحشت نداشته باش!! اگه من و تو چیزهای بهتری برای عرضه کردن به هم داشته باشیم... مطمئن باش سراغ پوچترین و مبتذل ترین داد و ستد دنیا نمی ریم!!... متوجه ی منظورم که می شی!!»
    و بعد با لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت:« می خوای بیشتر توضیح بدم؟ خورشید لبخند نیمه نصفه ای زد و دوباره به بیرون خیره شد و گفت:« برای همین چیزی هم که تو حرفشُ می زنی... یعنی عرضه کردن چیزهایی بهتر... من امکانشُ ندارم... من اجازه ندارم حتی با یک پسر حرف بزنم... حالا در هر موردی!! الان هم که دارم با شما حرف می زنم فقط به خاطر اینه که دیگه از رفت و آمد و سماجت شما خسته شدم!! می خوام تکلیف خودم و شما رو روشن کنم... این طوری شاید اگر سوء تفاهمی برای بعضی ها هست برطرف شه!!»
    کسری خندید و گفت:« الان که دیگه شما رسیدین به خونه!! گفتگوی ما هم به نتیجه ای نرسید... پس باید برای روشن شدن تکلیف من و شما یه جلسه ی دیگه بذاریم واسه آشنایی بیشتر!!»
    خورشید:« ولی من نمی خوام بیش از این با شما آشنا بشم...»
    کسری:« ببین خورشید... من تورو برای دوستی نمی خوام... من تو رو واسه یه عمر زندگی می خوام... و بعد جدی تر گفت:« حالا می خوام فردا هم مثل امروز همین ساعت از مدرسه بیای بیرون و دوستت هم همراهت نباشه... اون وقت با هم حرف های اخرُ می زنیم...»
    خورشید:« نه... من می ترسم... به هیچ عنوان دیگه نمی تونم با شما حرف بزنم.»
    کسری:« مثل امروز... نه بیشتر... ببین الان من باید دوباره برگردم همون جا که سوار شدیم... ماشینم اون جاست... به خاطر تو با ماشین خودم نیومدم می دونستم دیگه محاله سوار شی... اما خورشید... تو هم یه کوچولو کمکم کن... به اون یارو و بچه مثبته فکر نکن... باشه؟!... فردا هم... قول می دم اصلا ماشینمُ نیارم که تو نترسی... تو رو خدا فقط چادر سر نکن... یه جورایی ازت می ترسم!!»
    خورشید جدی نگاهش کرد و پیاده شد، کسری دوباره گفت:« مرسی که ان قدر مهربونی!! شرمنده ام می کنی با لبخند ها و محبت هات!!»
    خورشید بازهم به شوخی کسری اهمیت نداد و به سوی خانه آمد.
    کسری در حالی که از خورشید جدا می شد دوباره زیر لب گفت:« به سلامت منم مواظب خودم هستم!!...»
    خورشید تاب نیاورد و لبخند زد... کسری هم!



    فصل 34



    بعد از مدتها مهران و مژگان، مهتاب و آقا جواد خانه اشان میهمان بودند... خورشید ظرف ها را می شست... مهرداد هم سفره را پاک می کرد... آقا جون کنار مامان مهری توی آشپزخانه از اتافاقات اداره حرف می زد... جمع خواهر و برادرها خانه را شلوغ و پر سر و صدا کرده بود... مهران شبیه آقاجون بود... قد متوسط و هیکل درشتی داشت برعکس مهرداد که بلند قامت و کمی لاغر بود... چشم های سیاه و خوش حالت مهرداد و خورشید به مامان مهری رفته بود و چشم های روشن مهران به آقاجون کشیده بود...، مهتاب و مهران شبیه هم بودند... خورشید و مهرداد هم به هم ، مژگان هم همسر تپل و خوش قیافه ی مهران سرش را با بچه ها گرم کرده بود... اقا جواد از کسادی بازار می گفت، مهران از بی پولی کارمندها آقاجون از ولخرجی نکردن...
    مهتاب ظرف ها را خشک می کرد و از پسرخاله ی جواد تعریف می کرد... مامان مهری چای خوش رنگی ریخت و مهرداد... تمام حواسش به خورشید بود... عاقبت کنارش ایستاد و شیر آب را بست و گفت:« برو به درسات برس بقیه اشو من می شورم...»
    خورشید:« بازش کن مهرداد... داره تموم می شه...»
    مهرداد:« هنوز خیلی مونده...»
    خورشید نگاهش کرد و با لبخند گفت:« پس قابلمه ها مال تو!!»
    مهرداد:« دیدی زود پرو شدی!!»
    خورشید عادت کرده بود همیشه مهرداد را پر سر و صدا و شلوغ ببیند و به شوخی های مهرداد و به لحن خنده آورش معتاد بود... وقتی مهرداد ساکت بود... خورشید هم ساکت بود و حوصله نداشت... بعد از ماجرای حسام، مهرداد بدجوری توی خودش بود... خورشید نگاهش کرد و گفت:« چرا ریشتو زدی؟!»
    خورشید:« سحر خیلی خوشش اومده بود...»
    مهرداد ابروها را بالا انداخت و گفت:« نمی دونم احساس کردم قیافه ام یه جوری شده!!»
    خورشید نگاهش کرد و گفت:« شبیه حسام؟!»
    مهرداد چشم غره ای به او رفت و گفت:« نگفتم ئدیگه اسمشو نیار؟!»
    مهتاب بلند گفت:« چیه شما دو تا امشب تو همین؟!»
    خورشید لبخند زورکی زد و گفت:« به مهرداد می گم قابلمو ها با تو!!»
    مهتاب:« راست می گه... مهرداد جان کمکش کن...» مهرداد لب ها را روی هم فشرد و سری تکان داد... و گفت:« دست هاتو بشور و برو...»
    مهتاب:« حالا چی می گی خورشید؟! به نظرت بگم همین جمعه بیاد؟»
    مهرداد:« کی قراره بیاد مهتاب؟!»
    مهتاب:« 2 ساعته پس چی دارم می گم؟! حواس هیچ کدومتون نیست...»
    مژگان نزدیک شد و گفت:« پسر خاله آقا جواد رو می گن...»
    مامان مهری نگاه حیرت زده اش را به مزگان انداخت و گفت:« ماشاءالله... مادر، چه گوش تیزی داری!!»
    مهرداد:« پسر خاله جواد چی شده؟!»
    مهتاب:« از خورشید خواستگاری کرده!!»
    مهرداد دوباره سری تکان داد و همان طور که ظرف ها را می شست گفت:« بازم مراسم خواستگاری!! بابا این بیچاره رو فعلا راحت بذارید... وسط امتحاناش و مراسم خواستگاری؟!»
    مهتاب:« ا... مهرداد؟! اصلا به تو چه مربوطه؟! چرا ان قدر توی کارهای زنونه دخالت می کنی؟»
    مهرداد جدی گفت:« مهتاب یادت نره... هرچی به جوجو ربط داشته باشه به من هم مربوطه!!»
    خورشید که اصلا حوصله ی بحث آن ها را نداشت بدون هیچ حرفی مشغول بازی با ناهید شد...
    مهتاب رو به خورشید گفت:« خورشید... خودت بگو... نظرت چیه؟»
    خورشید نگاهی به مهرداد انداخت و گفت:« نمی دونم... من که قصد ازدواج فعلا ندارم... تازه من اصلا یارو رو ندیدم!!»
    مهتاب:« بی ادب!! یارو دیگه چیه؟! مامان!! اینا چرا امشب اینجوری اند!!»
    مامان مهری:« نمی دونم والله...!! اینا الان چند روزه که اینجوریند... یه جوری حرف می زنند که فقط خودشون دوتا می فهمن!!»
    مهتاب:« اگه قراره پسر خاله جواد بیاد باید دستی به خونه بکشیم ها!!»
    مهرداد:« ببینم این پسرخاله جواد اسم نداره؟!»
    مهتاب:« اسمش پیامه»
    خورشید باز به روی خود نیاورد.
    مژگان:« اسمش که قشنگه باید خودش رو ببینیم!!»
    مهتاب:« جای برادری خودش هم خوبه... مامان مهری دیده اش!!»
    مژگان:« وضع مالیش چطوره؟!»
    مهتاب شروع کرد به تعریف کردن از پیام و...
    مهرداد به خورشید اشاره کرد که به اتاقی برود... بعد از چند دقیقه مهرداد در را بست و کنارش نشست و گفت:« چی می گی؟! می خوای بیان؟!»
    خورشید:« نه بابا... همینو کم دارم!!»
    مهرداد:« مهتاب داره قضیه رو جدی اش می کنه ها!! اگه اونا پاشونو این جا بزارن می شه قضیه بابک!!»
    خورشید:« وای... مهرداد... نذار بیان!!»
    مهرداد:« آخه ما هرچی می گیم اون حرف خودش رو می زنه!!»
    خورشید:« مهرداد... خوش به حالت!! پسری!! هرکاری دوست داری می تونی بکنی... به هرکی دوست داری می تونی فکر کنی!!...»
    مهرداد سری تکان داد و گفت:« تو هم اگه به جای یه جوجوی خوشگل پردردسر، جوجه اردک زشت بودی!! حال و روزت بهتر از این بود!!»
    خورشید:« مهرداد!!... به نظر تو... یه دختر و پسر می تونن با هم دوستی سالمی داشته باشن؟!»
    مهرداد چشماشو گرد کرد و اخم هاش توی هم رفتند. کمس خورشید را خیره نگاه کرد و بعد گفت:« دوستی سالم؟!! و پوزخندی زد... بعد دستی به موهایش کشید و گفت:« آره...مثل من و سحر!!»

    خورشید شکلکی در آورد و گفت:« برو بابا!!... شما که همسایه این!! راستشو بگو!!»
    مهرداد:« راست گفتم!! فقط این طوری دوستی سلامته!! اونم چون همسایه ایم... خانواده هامون رفت و آمد دارن، اعتقاداتمون مثل همه... یه رابط خوب هم مثل تو داریم... با سحر حرف می زنم وقتی تو هستی!! باهاش تا دم مدرسه میام وقتی تو هستی!!»
    خورشید:« نه... این نشد!! همه چیز دوستی شما مشروط به بودن منه!! نه... این طوری... نمی گم!!»
    مهرداد:« در غیر این صورت نمی شه!!»
    خورشید:« چرا نمی شه؟!... اگه یه دختر و پسر چیزهای بهتری برای عرضه به هم داشته باشن، رابطه اشون همیشه سلامت می مونه!!»
    مهرداد:« تا کی!!؟»
    خورشید:« تا همیشه!!»
    مهرداد:« د نه د!!»
    خورشید:« چرا؟!»
    مهرداد:« واسه این که همه چیزهای خوب قابل عرضه هم یه روز تموم می شه... و اون وقته که خدایی نکرده... اره!!»
    خورشید:« اگه همیشه آدم سعی کنه...»
    مهرداد:« دیگه ادامه نده... باشه؟! به دوستی با هیچ احدی هم فکر نکن چون اون وقت خودم می شم غیر منطقی ترین آدم دنیا!! به هرکی هم که این حرفا رو توی مخ ات کرده بگو، از این چیزا توی مخم فرو نکنید!! چون یه داداش کله خراب دارم که مخ کوچولومو می ترکونه!! خب؟!!»
    همگی خواب بودند به جز خورشید... دلتنگی آزارش می داد... با اینکه حسام چند ماهی بود که به شهرستان می رفت اما انگار تازه داشت نبودش را حس می کرد... به یاد روزی افتاد که به کسری حمله کرد... نگاه پر از رنجش... و دستهایش که می لرزیدند نفس های تندش که امانش را بریده بود!!... به خود که آمد باز اشک ریخته بود!!
    امضا مي خواي چيكار؟

  13. کاربر مقابل پست بهارجون عزیز را پسندیده است:

    8991010 (01-10-2012)

  14. Top | #10



    تاریخ عضویت
    Oct 2010
    عنوان کاربر
    تنها تر از هميشه
    میانگین پست در روز
    0.26
    محل سکونت
    جایی که فقط منو توییم تنهای تنها
    سن
    25
    نوشته ها
    393
    پسندیده
    182
    تشکر شده
    640
    میزان امتیاز
    11

    پیش فرض

    فصل های (35-36-37)
    فصل 35
    با این که برف نم یآمد اما سرما فلج کرده بودشان...
    سحر:« خورشید فکر کنم مریض بشم استخونام درد گرفتند...»
    خورشید:« نه بابا از سرماست... جای گرم بمونی دردش می افته...»
    سحر:« بیا تند تند راه بریم یه کم گرم بشیم...»
    هر دو تند تند قدم برداشتند... همه از سرما کرخ شده بودند و توی ایستگاه بلاتکلیف و لرزان ایستاده بودند...
    خورشید:« سحر می خوای تاکسی بگیریم؟!»
    سحر:« آره... من نمی تونم این جا وایسم... دارم از سرما می می رم...»
    خورشید یک قدم جلوتر رفت و کنار خیابان ایستاد... تاکسی خالی بعد از چند ثانیه جلوی پایش ترمز کرد... و خورشید بدون معطلی سحر را صدا کرد و سوار شدند... تاکسی بدون آن که منتظر مسافران دیگری باشد گاز داد و حرکت کرد...
    سحر:« وا... چرا وای نَساد!!»
    خورشید نگاهی به راننده انداخت... راننده آینه را تنظیم کرد... و چشم های کسری توی آن پیدا شد... نگاهش خندید و صدایش، سلام دلنشینی کرد... خورشید و سحر بدجوری غافلگیر شده بودند... ترس و وحشت دوباره سراغشان آمد... خورشید حیرت زده نگاهش با کسری بود... کسری خندید و برگشت چشم در چشم نگاهش کرد و گفت:« چیه بابا؟! چرا این طوری نگاه می کنی! انگار آدم فضایی دیدی!!»
    سحر به زحمت گفت:« آقا تو رو خدا نگه دارید ما پیاده بشیم... اگه دوست های داداشم ما رو ببینند... کارمون ساخته است!!»
    کسری باز خندید و سری تکان داد و از توی آینه سحر را نگاه کرد و گفت:« خانم کوچولو نگران نباش... من اونقدر تلاش کردم تا این تاکسی رو جور کنم که کسی به شما شک نکنه دیگه!!... حالا اگه شما و خورشید خانوم قیافه های خونسرد تری به خودتون بگیرید و این طوری به هم نچسبین به خدا دیگه اصلا کسی شک نمی کنه!! و باز خندید!!»
    سحر که دید کسری مسخره اشان می کند قیافه ی جدی تری به خود گرفت و کمی از خورشید جدا شد... کسری از توی آینه خورشید را نگاه کرد و گفت:« خوبی؟!»
    خورشید سری تکان داد...
    کسری:« قرارمون امروز سر جاشه دیگه!!»
    سحر با تعجب خورشید را نگاه کرد...
    کسری:« من بعد از مدرسه میام... دیر میای دیگه!!»
    خورشید که از سماجت کسری کلافه شده بود گفت:« من قولی به شما ندادم قرار هم نگذاشتم!!»
    کسری باز لبخند زنان گفت:« چرا... دیروز قرار شد... امروز بعدازظهر با هم بیشتر حرف بزنیم و آشنا بشیم و بعد رو به سحر گفت:« شما خوبین خانم کوچولو؟!»
    سحر که از کلمه ی« خانم کوچولو» خوشش آمده بود لبخندی زد و گفت:« مرسی!»
    کسری دوباره از توی آینه سحر را نگاه کرد و گفت:« راستی از بابت اون لعنتی! از شما هم معذرت می خوام... خیلی اذیت شدین و ترسیدیدن!!»
    سحر که دیگر یخش آب شده بود و استخوان درد را فراموش کرده بود( خواهش می کنم )از ته دلی گفت و لبخند زد...
    خورشید در دلش گفت:« سحرم خر شد!!»
    کسری:« سحر خانم... درسته دیگه؟!»
    سحر:« بله...»
    کسری:« سحر خانم شما چرا یه کم دوستت را ارشاد نمی کنی!! بابا به خدا پیر شدم توی راه مدرسه ی شما!!»
    حالا هر سه خندیدند...
    کسری با خنده ادامه داد:« دیگه کم کم دارم به این فکر می افتم یه تاکسی بخرم!!»
    سحر:« اینو از کجا آوردین؟»
    کسری:« به یکی از دوستام سفارش کردم واسم جورش ککنه... یه امروز دستم باشه...!! اما انگار خوب جواب داده!! باید به راننده تاکسی بودن فکر کنم...»
    سحر خندید و گفت:« اصلا بهتون نمی یاد!!»
    خورشید ضربه ی نامحسوسی به سحر زد که یعنی خودت رو کنترل کن!! سحر اما بدجوری جذب خانم کوچولو گفتن های کسری شده بود!! لبخند از روی لب هایش نمی رفت..
    کسری:« خب... خورشید خانم بازم که با چادر اومدی!!»
    و خورشید جوابی نداد... کسری رو به سحر گفت:« شما چه طور چادری نیستین!»
    سحر:« فقط تو راه مدرسه سرم نمی کنم... خورشیدم خودش می خواد که سرش کنه کسی مجبورش نکرده...»
    کسری:« ... اما خورشید وقتی لای چادره انگار که پشت ابرهاست نه نورش پیداست... نه گرماش!!»
    بعد دوباره با چشم های شوخش از توی آینه یهنگاه به خورشید انداخت و یه نگاه به سحر و گفت:« واسه همینه که این روزا این همه سرد شده!! نه سحر خانم؟!»
    سحر باز لبخند شرمگینی زد و به خورشید نگاه کرد...
    کسری صدای ترانه ای که پخش می شد را زیاد کرد و گفت:« مثل این که خورشید خانوم خیلی عصبی اند یه کم موسیقی گوش کنیم شاید بهتر باشه.» و بعد صدای خواننده که معلوم بود ترانه اش به عمد انتخاب شده آمد:
    هی می گم غصه نخور رفته که رفته

    دل از عاشقی نبُر، رفته که رفته

    اگه عاشق تو بود تنها نمی رفت... پا به پای تو می سوخت اما

    نمی رفت!!

    اون که رفته دیگه رفته دیگه برگشتن نداره

    اگه دوست داشت نمی رفت

    دیگه تنهایی دوباره...

    سحر دست خورشید را فشرد نزدیک مدرسه کسری نگاه پُر تمنایش را از آینه به خورشید دوخت... خورشید باز اشک ریخته بود... نگاه کسری غمگین شد... صدای ترانه را کم کرد و گفت:« خورشید خانم دیگه رسیدین...» و بعد با لحن ترانه ی دیگری گفت:« قرارمون یاددت نره»!!
    خورشید دوباره خنده اش گرفت و پیاده شد. سحر طوری تشکر کرد که خورشید بیشتر خنده اش گرفت!!
    زنگ آخربود... سحر خداحافظی کنان گفت:« خورشید... برو ببین چی می گه... پسر بدی نیست به خدا!!»
    خورشید:« آخه تو از کجا می دونی؟! سحر!! اگه قرار باشه هرکی دو تا جمله ی قشنگ بهت گفت بگی آدم خوبیه ضرر می کنی ها!!»
    سحر:« خب حالا!! نمی خواد تو منو ارشاد کنی!! قراره من تو رو ارشاد کنم!!»
    خورشید:« آخه تو هم نیستی!! دلم شور می زنه!! اگه مهرداد منو ببینه!!»
    سحر:« برو بابا... مهرداد تا دیر وقت دانشگاست!! کسری گناه داره به خدا!! خیلی سفارش کرد که بری سر قرارت...»
    بعد از کلاس تئاتر خورشید مدرسه را ترک کرد... و آرزو کرد ای کاش کسری نیاید! اما کسری آ« طرف خیابان منتظرش بود...
    خورشید پله های پل را بالا رفت از بالای پل کسری را نگاه کرد... کسری با تکان سر سلام کرد... خورشید پله ها را پایین آمد... کسری جلوی پله ها ایستاده و نگاهش می کرد...
    کسرِ:« سلام خورشیدخانم!!»
    خورشید:« سلام...»
    کسری با کاپشن و شلوار جدیدی آمده بود که بسیار برازنده اش بود...
    کسری:« با ماشین من که نمی یای!!»
    خورشید:« نه نه!!»
    کسری:« خب خب!! نترس!! الان ماشین می گیریم...» جلوترایستاد و اتومبیل تر تمیزی جلوی پایش ترمز کرد...
    کسری:« دربست... آقا می خوایم فقط به سمت بالا بری و چند دور بزنی و برگردی... هر چقدر که تو خواستی!!»
    راننده با لبخند رضایت آمیزی گفت:« بفرما...»:
    کسری رد عقب را باز کرد و به خورشید گفت:« بشین عزیزم که یخ کردی!!»
    بوی عطر خوش کسری فضای اتومبیل را خواستنی کرد...
    کسری نفس عمیقی کشید و گفت:« آقا یه چیزی بذار گوش کنیم!!»
    و آقای راننده بدون معطلی ضبظ را روشن کرد... کسری زیر گوشش خورشید زمزمه کرد:« خوشم نمی یاد کسی حرفامونُ گوش کنه و بعد به خورشید گفت: سردته؟!»
    خورشید سری تکان داد...
    کسری:« تو رو خدا امروز دیگه با سر و کله حرف نزنیم!! باشه؟! می خوام وقتی چهره ات جلوی چشمام میاد یه آهنگی از صدات هم تو گوشم بپیچه!! ولیا تو اصلا حرف نمیزنی!! مگه این که عصبانی بشی و بخوای حرفای نا امید کننده بزنی!!»
    خورشید نگاهش کرد و سرش را پایین انداخت... از او خجالت می کشید... راحت نبود... معذب بود و دوست داشت زودتر حرفهایش را بشنود و خداحافظی کند...
    به کسری گفت:« من زیاد وقت ندارم... باید تا ساعت 4 توی خونه باشم!!»
    کسری نگاه مشتاقش را به او دوخت و گفت:« باشه عزیزم... نگران نباش... خب؟!»
    و بعد نفس عمیقی کشید و گفت:« خب؟! تو بگو... از خودت بگو...»
    خورشید آب دهانش را قورت داد و گفت:« من حرفی ندارم که بگم... قرار بود شما بگین...»
    کسری:« باشه... من می گم... پسر یکی یکدونه ی آقای کوروش تمدن هستم... پدرم توی کار ساخت و سازه... منم پیشش مشغولم!... دانشجوی فوق لیسانس معماری ام... 27 سالمه!! مادرم هم مثلا خونه داره اماخیلی کم توی خونه پیداش می شه!! حالا تو بگو!!»
    خورشید آب دهانش را قورت داد و گفت:« چی بگم؟ شما همه چیز منُ بهتر می دونید!!»
    کسری:« چندتا خواهر و برادر دارید؟»
    خورشید:« 4تا، 2تا خواهر، 2تا برادر»
    کسری:« برادر تو که دیدم خیلی خوش تیپه... چند سالشه؟»
    خورشید:« 26 سالشه... دانشجوی کامپیوتره...»
    کسری دست در جیب کاپشن خود کرد و کادوی کوچکی بیرون کشید وگفت:« ناقابله... سریع بذار توی کیفت!!»
    خورشید:« ای وای نه!! دیگه نمی تونم چیزی از شما قبول کنم!! قرار بود درباره ی مسائل مهمتری حرف بزنیم همه چی رو تموم کنیم!!»
    کسری:« آخه چرا باید رابطه ی به این قشنگی رو تموم کنیم؟»
    خورشید:« آقای...»
    کسری:« فقط بگو کسری!»
    خورشید با خجالت گفت:« شما بهتر می دونید من تعهداتی دارم... در واقع نامزد دارم...»
    کسری جدی شد و نگاهش عصبانی... مثل همان اوایل که حرفی نمی زد نگاهش غرور زخم خورده ای را بر دوش داشت!!
    با لحن جدی اش گفت:« نمی خوام دیگه... این جمله رو بشنوم!!»
    خورشید:« ولی...»
    کسری:« ولی نداره!! انگار تو اصلا توی این دنیا زندگی نمی کنی؟! دخترها رو ببین!! با هزار نفر رابطه ی نزدیک و صمیمی دارن... یکی اشون رو نامزد خودشون نمی دونن اون وقت تو...!! پسره اون طوری باهات رفتار کرده!! بهت توهین کرده... داری زندگی خودت رو خراب می کنی و می گی نامزد داری؟! خورشید... خورشیدم!! ان قدر ساده نباش!!:»
    خورشید با شنیدن کلمه ی (خورشیدم) یاد حرف حسام افتاد که گفت:« فهمیدم دیگه خورشید من نیستی!!» اشک از چشم خورشید راه گرفت دوباره صدای کسری را شنید... کسری نگاهش می کرد... اما خورشید متوجه نشد او چه گفته است!!
    کسری:« کجایی؟!»
    خورشید با اضطراب گفت:« می شه برگردیم؟!... می ترسم دیر بشه مامانم نگران بشه... مهرداد هم...»
    کسری:« باشه باشه... حالا چرا ان قدر نگرانی؟! گفتم که هر وقت تو بخوای بر میگردیم... کسری هدیه اش را دوباره پیش آورد و گفت:« بگیرش... خواهش می کنم...»
    خورشید:« نه اصلا مناسبی نداره»
    کسری:« برای دوستی امون!!»
    خورشید:« ولی امروز آخرین بارم بود که اومدم... خواهش می کنم دیگه سر راه من نیایید...»
    کسری وسط حرفش آمد و گفت:« نمی تونی به من یاد بدی چی کار بکنم... چی کار نکنم!! تو هر کاری که فکر می کنی درسته بکن... منم هر کاری که دوست دارم می کنم!!»
    خورشید لب ها را به هم فشرد و نگاهش کرد...
    کسری دوباره گفت:« خب حالا بگیرش... این دیگه گرون قیمت نیست و بعد در حالی که روی کادو را پاره می کرد گفت:« بذار اصلا نشونت بدم چیه!!» توی جعبه ی کوچک گردنبندی با بند چرم و آویز استیل خورشید بود...
    کسری:« بیا... بگیرش... دیدی قابل دار نیست!!»
    خورشید باز توی رودربایسی قرار گرفت... با اکراه دست برد و آویز خورشیدش را بالا گرفت و نگاهش کرد و گفت:« چه خوشگله»
    کسری لبخندی زد و گفت:« سعی کردم قشنگترین رو انتخاب کنم... اما... هیچ خورشیدی به قشنگی خورشید من نیست!»
    صورت سرخ شده ی خورشید گُر گرفت و دست های لرزانش آویز را گرفت...
    کسری:« دوست دارم همین الان که رفتی خونه بندازی گردنت!! شاید کمی یاد من بیافتی!!»
    خورشید لبخندی زد و تشکر کرد....
    کسری:« خورشید خانم؟! شماره ی خونه اتون رو به من نمی دین؟»
    خورشید با چشم های وحشت زده اش کسری را نگاه کرد!! کسری خنده ای از ته دل کرد و گفت:« وای... تو رو خدا این طوری نگام نکن من شوخی کردم... فقط شماره ی منو داشته باشی کافیه!! ببینم خودت که موبایل نداری؟!»
    خورشید:« نه... مامانم اینا اجازه نمی دن!!»
    کسری با تعجب گفت:« راست می گی؟! داشتنش که چیزی بدی نیست الان دیگه بچه های کوچیک هم دارن!!»
    خورشید:« آقاجونم می گه وقت یرفتی دانشگاه! الان زوده!!»
    کسری:« البته آقاجونت هم بد نمی گه... می خواد که حواست به درس هات باشه پس خورشید خانم این کارتُ بگیر... هم شماره ی محل کار پدرم و هم شماره ی خودم توی این کارت هست...»
    خورشید کارت گرفت.
    کسری به راننده گفت:« آقا برگردیم...»
    کسری یواشکی گفت:« من که سیر نمی شم از دیدینت... اما... تو کم لطفی دیگه!»
    خورشید:« آخه شرایط من فرق می کنه... همه حواسشون به منه... کی می رم کی می یام؟»
    کسری:« حق دارن... خورشید خانمُ نمی شه بی خیال شد... راستی درس هات چه طوره؟»
    خورشید:« شاگرد اولم!!»
    کسری:« به... باریک الله... خیلی عالیه!!»
    خورشید:« خوب می خونم... مهرداد هم هست کمکم می کنه...»
    کسری:« نمی دونم چرا اسم مهردادُ می یاری حسودیم می شه!!»
    خورشید:« مهرداد تموم زندگیمه...»
    کسری:« دوست ندارم این قدر دوستش داشته باشی...»
    خورشید:« مهرداد برادرمه...»
    کسری:« هرکی... هرکی به جز من!!... می خوام که یاد اون پسره... حسام رو از ذهنت بیرون کنی... همه اش فکر می کنم آخه اون چی برات کرده؟!! روی چه حسابی این طوری نسبت به اون احساس تعهد میکنی؟! و بعد لحنش آرام تر و دلنشین تر شد و ادامه داد: ببین خورشیدم... عشق و دوست داشتن مثل جریان آب یک چشمه است... لحظه به لحظه روشن تر گواراتر تازه تر... آبی که راه رفتن رو پیدا نکنه... یه جا می مونه و می گنده... عشق هم اگه آدم مناسبش رو پیدا نکنه بوی گندش همه جا رو... ور می داره... می شه آش نخورده و دهن سوخته!!»
    خورشید بااین که زیاد از حرف های کسری سر در نمی آورد اما با شنیدن حرف هایش آرام می شد... صدای زیبای کسری لحن دلنشین او و نگاه عاشقش همگی بسیار خوشایند بود...
    کسری:« خب... حالا خورشید خانم کی ببینمت؟!»
    خورشید:« قرار شد دیگه نیای؟!»
    کسری با حالتی خنده دار گفت:« کدوم احمقی همچین قرار گذاشته؟!»
    خورشید به خنده افتاد!!
    کسری:« گفتم از جانب خودت حرف بزن...»
    خورشید:« یعنی من احمقم...»
    کسری:« نه... من احمقم اگه پیش سماجت تو کم بیارم!!... باورت می شه صبح ها کی می خوام بیام پیشت چه حالی دارم؟! می دونی فاصله ی خونه ی ما تا خونه ی شما چه قدره؟!»
    خورشید نگاهش را از او گرفت و پرسید:« توی محل ما اشنایی کسی رو داری؟»
    کسری:« چه طور؟»
    خورشید:« اخه... اون وقتی که منو نمی شناختی تویمحل اومده بودی... شب عاشورا...»
    کسری لبخندی زد و گفت:« آره!! یکی از بچه های همکلاسم توی دانشگاه پایین تر از کوچه ی شما خونه اشونه... ماشین منو می خواست... اومدم ماشینُ دادم... موتورشُ گرفتم... تازه از کوچه اشون اومده بودم بالا که.... خورشید افتاد تو بغلم...!»
    خورشید با خجالت نگاهش را از او گرفت...
    کسری:« همون شب از این یارو... خیلی بدم اومد...»
    خورشید:« کی؟!»
    کسری:« اسمشُ نیارم بهتره...»:
    خورشید فهمید که منظورش حسام است...
    کسری:« اون شب... وقتی تو رو دیدم توی دلم گفتم: بازم باید ببینمش اما... از بالا و پایین پریدن اون بچه مثبتته فهمیدم یه جورایی به هم ربط دارین بعد از اون هم هر وقت اومدم توی محله تون هرکی منو دید... برام خط و نشون کشید که یه بار دیگه این جات پیدات بشه چنین و چنان می کنیم!! می دونی... از بچگی هرکی جلوی کارمُ می گرفت... واسه انجام دادنش... خودمُ به هر آب و آتیشی که بود می زدم... این آقا حسام شما هم خیلی واسه من خط و نشون کشیده!!...:»
    خورشید:« پس چرا... اون روز گفتی... این دیگه کیه... نمی شناسم!!»
    کسری:« می خواستم برام بیشتر دلسوزی کنی!!»
    خورشید به فکر رفت... پس حسام خیلی پیش از این ها کسری را می شناخته و متوجه ی رفت و آمدهایش بوده... پس این کینه ی چند ماهه است که در دل حسام افتاده... برای همین از دید حسام نشستن در ماشین کسری واقعا یک جنایت بزرگ بوده!!»
    به پایان را نزدیک بودند... کسری دست پیش اورد و گفت:« به سلامت خورشید خانم...:»
    خورشید به خود آمد و به اطراف نگاهی کرد و گفت:« رسیدیم؟!»
    کسری:« آره... اگه دست بدی می تونیم خداحافظی کنیم»
    خورشید:« نه.. نه... من دست نمی دم!»
    کسری خندید و گفت:« می اُفتی تو جهنم؟! و دوباره خندید...»
    خورشید جدی شد و گفت:« آره!!»:
    کسری هم جدی شد و گفت:« پس به سلامت!!»
    خورشید آهسته آهسته قدم برداشت. دلش می خواست حالا حالاها توی خیابان قدم بزند... دلش بدجور گرفته بود...
    مهرداد را دید که از سرکوچه بیرون پیچید و با عجله گام برمی داشت... خورشید دستی تکان داد... دلش بدجور گرفته بود...
    مهرداد را دید که از سرکوچه بیرون پیچید و با عجله گام برداشت... خورشید دستی تکان داد... مهرداد نفس زنان ایستاد... و گفت:« تو کجایی؟» خورشید رنگ صورتش رفته بود گفت:« کلاس تئاتر!!»
    مهرداد چشم هایش را تنگ کرد و گفت:« چرا تا این موقع؟!»
    خورشید:« خب... یه کم طول کشید دیگه...»
    مهرداد:« چرا سحر پیشت نموند؟!»
    خورشید:« واسه چی بمونه؟! اون که تئاتری نیست؟!»
    مهرداد:« سحر می دونست تئاتر داری؟»
    خورشید:« اره»
    مهرداد:« پس چرا صد دفعه سراغت رو گرفته؟»
    خورشید که در دلش به سحر ناسزا م یگفت جواب داد:« من چه می دونم؟!»
    خورشید با اخم وارد خانه شد... مامان مهری روی پله های سرد توی حیاط نشسته بود و از شدت اضطراب رنگ به صورت نداشت... به محض این که خورشید را دید با عصبانیت نگاهش کرد و گفت:« کجایی تو دختر؟! مُردم از انتظار!!»
    خورشید:« بابا چه خبره امروز؟! من که گفتم هر روز کلاس تئاتر دارم...»
    مامان مهری:« ای لعنت به هرچی تئاتره... لعنت به هرکی که لبخند می زنه و لبخند واگیر داره!!»
    خورشید با تعجب مامان مهری را نگاه کرد و گفت:« مامان چه ربطی داره؟! چرا همه چی رو قاطی می کنی!!» و بعد لخندی زد و به سوی مامان مهری رفت و گونه لاغرش را بوسید و گفت:« ببخشید... فکر کردم می دونید...»
    مامان مهری:« به خدا الان یک ساعته این مهرداد بچه ام... ده بار تا سرخیابون اومده و برگشته توی این سرما!! چرا یه کم حواستُ جمع نمی کنی؟!»
    خورشید:« من نمی دونم چرا وقتی حرف می زنم کسی توجه نم یکنه!!»
    مهرداد:« بس که حرفای قابل توجه می زنی!!»
    خورشید:« خب همینه دیگه... من هرچی می گم تو به مسخره بازی می زنی! اون وقت می گین چرا نگفتم کی میام؟! من می گم... منتهی شما گوش نمی کنین!!»
    مامان مهری هنوز داشت به تئاتر و سینما و بازیگر و هیره غر می زد و ایراد می گرفت. مهرداد به اتاق رفت و جلوی کامپیوتر نشست و مشغول شد خورشید کنارش ایستاد و در حالی که مقنعه اش را در می آورد گفت:« ناهار خوردی؟!»
    مهرداد:« آره عزیرم...»
    خورشید:« تومگه تا دیر وقت کلاس نداشتی؟»
    مهرداد:« استاد نیومد...»
    خورشید که از اتاق خارج شد تا لباس عوض کند... وقتی به اتاق بازگشت مهرداد ترانه ای گوش می کرد که سریع ان را عوض کرد...
    خورشید:« اِ... چرا عوضش کردی؟ فکر کنم قشنگ بود!»
    مهرداد:« نه... به درد نمی خوره!!... و یک اهنگ شاد گذاشت»
    خورشید:« مهرداد همون قبلی رو بذار تو رو خدا...»
    مهرداد:« برو کار دارم... مزاحم نشو... بور ناهارتُ بخور...»
    خورشید:« مهرداد بذارش دیگه!!» و خودش را لوس کرد... می دانست مهرداد به خاطر اینکه نکند با رتانه های غمگین به یاد حسام بیافتد از گذاشتن آن خودداری می کند...
    خورشید:« من می رم غذامُ بیارم این جا... تو هم اونو بذار...»
    مهرداد سری تکان داد و گفت:« خورشید... حوصله ندارم اگه زار بزنی خودم خفه ات می کنم آ!!»
    خورشیدخندید و گفت:« قول می دم...»
    ظرف غذایش را در دست گرفت و یک قاشق لوبیا پلو توی دهانش گذاشت و دوباره پیش مهرداد برگشت و کنار بخاری نشست... مامان مهری درحالی که سینی ترشی و یک لیوان شربت را می آورد و جلویش ی گذاشت گفت:« ان قدر بدم میاد مثل مردای تنبل غذا میخوری!»
    خورشید که دهانش پر بود گفت:« الهی قربونت برم مامان جون مردای تنبل که به لبخندهای مُسری مربوط نیست؟! هستند؟!»
    مامان مهری که خنده اش گرفته بود گفت:« خفه می شی... با دهن پُر نخند!»
    خورشید قاشق دیگری توی دهانش گذاشت و گفت:« چه قدر خوشمزه است مامان!!... داشتم از گرسنگی می مُردم!!...»
    و بعد به مهرداد گفت:« مهرداد چرا نمی ذاری؟»
    مهرداد لب ها را به هم فشرد و گفت:« خورشید کارای مهمتری دارم...»
    مامان مهری:« خب چی مهم تر از حرف خواهرته؟! براش بذار دیگه!! بچه ام یه ساعته داره التماس می کنه... بذار گوش کنه دیگه تو که از این اداها در نمی آوردی!!»
    مهرداد:« به من ربطی نداره اگر غذاش کوفتش شدها!!»
    مامان مهری:« چرا؟! مگه می خوای نوحه بذاری؟!»
    مهرداد خیلی جدی گفت:« آره... واسه بعضی ها مثل نوحه است!!»
    مامان مهری:« ای داد از شما بچه ها که تا دیروز دماغتون آویزون بود امروز حرفای گنده گنده ای می زنین که آدم سر در نمی یاره و اتاق را ترک کرد...»
    مهرداد روی آهنگ مورد نظر کلیک کرد و صدایش را بلند...
    بازم شب شد و این دل بی قراره
    دلم طاقت دوریتُ نداره
    ببخش این عاشق پر اشتباهُ
    به قلب خسته جون بده دوباره
    آخه چطور دلت اومد تنهام بزاری
    تو بازی زمونه جام بزاری
    تو بی من بری من بی تو می میرم
    آخه شده بودی عزیزترینم
    (شعر از مریم اسدی)

    لوبیا پلو تار شده بود و دیگر از پُشت چشم های اشکی خورشید پیدا نبود... لقمه ی ماسیده شده ی توی دهانش را به زور قورت داد و اشکش تو بشقاب چکید... مهرداد زیرزیرکی نگاهش کرد از زجری که او می کشید در رنج بود... به نرمی از روی صندلی پایین خزید و کنارش نشست... و سرش را در آغوش گرفت و گفت:« دیدی بهتر از خودت جوجو رو می شناسم؟!»
    خورشید توی بغل مهرداد گریه را با صدای بلند سر داد...
    مامان مهری هراسان داخل اتاق شد و گفت:« چی شده؟!»
    مهرداد با اشاره از او خواست اتاق را ترک کند...
    مامان مهری با نگاه مستاصلش ازمهرداد پرسید:« چی شده؟!»
    و مهرداد دوباره اشاره داد:« هیچی نگو... فعلا برو...»
    مامان مهری در حالی که با حرص از اتاق بیرون می آمد دوباره شروع کرد به غر زدن سر خواننده ها و ترانه ها و بازیگرها...
    مهرداد زیر گوش خورشید با حالتی خنده دار که صدای بغض و خنده اش در هم قاطی شده بود گفت:« الان باز گیر میده به لبخند مُسری ها!!؟»
    و خورشید در میان اشک ها لبخند غمگینی زد و دماغش را بالا کشید و با چشم های قرمز و اشکی به مهرداد نگاه کرد وگفت:« مهرداد... ریشتُ نزن... خواهش می کنم!!»
    فصل 36
    گردنبندی را که کسری داده بود... به سحر نشان داد و گفت:« با اینا نمی دونم چی کار کنم!!»
    سحر:« بنداز گردنت... عکس خودته دیگه!! کسی شک نمی کنه!!»
    خورشید نگاهی به تسبیح حسام که هنوز توی گردنش بود انداخت و گفت:« نمی خوام...، ... سحر... می خوام شماره حسام رو از توی گوشی مهرداد در بیارم...!!»
    سحر:« بفهمه ... چی؟!»
    خورشید:« نمی ذارم بفهمه...»
    آن روز خورشید همه اش در پی فرصتی بود که مهرداد نباشد و گوشی را بردارد تا این که مهرداد به حمام رفت... خورشید آن قدر هیجان داشت که احساس می کرد قلبش درد گرفته... شماره ی حسام را چندبار خواند... و سریع یادداشت کرد... دوباره گوشی را بر جایش گذاشت...
    فردای آن روز وقتی از مدرسه برمی گشتند... جلوتر از سحر گام برمی داشت راه نمی رفت... انگار که پرواز می کرد...
    سحر:« چته... صبر کن خورشید... مامانت داره میاد...»
    خورشید به محض دیدن مامان مهری سلام کرد و گفت:« کجا می ری مامان؟!»
    مامان مهری:« یه سری می رم پیش خانم بزرگ اینا می یای؟!»
    خورشید:« نه مامان درس دارم»
    مامان مهری:« کلید داری؟!»
    خورشید:« آره مامان...»
    مامان مهری که رفت سحر گفت:« برو که خدا برات خواسته!! مهرداد هم نیست!! راحت!!»
    خورشید نمی دانست پله های حیاط را با سر یرود یا با پا... با مقنعه و کیف کاپشن به سوی تلفن دوید... شماره ی حسام را از کیفش بیرون کشید و گوشی را برداشت... نفس عمیقی کشید و دست روی قلبش گذاشت دوباره نفس عمیقی کشید با انگشت لرزانش شماره را گرفت... بعد از چهار بوق، صدای حسام توی گوشش پیچید...
    حسام:« بله؟!!»
    خورشید ساکت بود... صدای نفس نفس زدنش را نمی توانست مهار کند... حسام بعد از چند بار الو گفتن و بله گفتن، قطع کرد...
    و خورشید که از شنیدن صدای حسام جان تازه گرفته بود... دوباره شماره اش را گرفت.
    حسام:« بله... بفرمائید...»
    و صدای خورشید که به زحمت درمیآمد گفت:« سلام...»
    چند لحظه سکوت شد... خورشید صدای نفس زدن های حسام را می شنید... نمی دانست حسام چرا سکوت کرده... فکر نمی کرد با یک سلام، حسام صدایش را تشخیص دهد... حسام بعد از چند لحظه گفت:« شما؟!»
    خورشید:« ... خورشیدم...»
    و باز صدای نفس های حسام توی گوشش پر شد...
    حسام که پاک گیج شده بود گفت:« با کی کار دارید؟ فکر میکنم اشتباه گرفتید...»
    و خورشید:« نه... حسام ... منم... خورشید... می خوام باهات حرف بزنم... حسام که باورش نمی شد باز سکوت کرد...»
    خورشید:« حسام... می خوام برات همه چیزو توضیح بدم...»
    حسام این بار با لحن خصمانه ای گفت:« چند بار توضیح دادی!! دیگه کافیه!!... و بعد قطع کرد...»
    تمام وجود خورشید می لرزید... اما تصمیم گرفته بود دست بر ندارد شماره اش را گرفت... اما حسام جواب نمی داد...
    خورشید نیم ساعت تمام گوشی به دست نشسته بود و شماره می گرفت هربار گوشی را آن قدر نگه می داشت تا خود به خود بوق اشغال بزند... اما حسام گوشی را جواب نداد... مثل بادکنکی که سوزن به آن خورده باشد، تمام ذوقش خالی شد... تمام احساسش از دست رفت... و بغض به جایش نشست... از تنهایی به ستوه آمد. به پری تلفن کرد و با گریه همه چیز را گفت...
    پری:« خب معلومه قطع می کنه... ای کاش بهش پیام می دادی...»
    خورشید:« من که گوشی ندارم...»
    پری:« تنها راهش همینه والا اون هیچ وقت جواب نمی ده!!»
    خورشید:« اصلا به جهنم... دیگه محلش نمی ذارم... بره گم شه!!»
    پری:« خورشید خانوم... یادت نره تو یه گند بزرگ بار آوردی!! حسام تو رو کنار اون پسره توی ماشین اون پسره دیده... می خوای با چند روز دوری از این جا همه
    چی رو یادش بره؟! خورشید... من و تو می دونیم که غلطی نمی کردی، حسام که نمی دونه!! اون تو رو دیده هزار تا فکر ناجور کرده بدبخت!!؟»
    خورشید:« نمی دونم چه فشاری بهم می یاد وقتی این طوری بی محلی می کنه!!»
    پری:« به اون هم خیلی فشار اومد که توی برف و کوران، شبونه خونه زندگی اشو ترک کرد...»
    خورشید:« بس که ضعیفه!!»
    پری:« بابا تو دیگه کی هستی پررو؟!»
    خورشید:« پاشو امشب بیا اینجا؟!»
    پری:« من که هفته پیش اونجا بودم»
    خورشید:« آره دیگه ایمان هم که نیست اصلا واسه چی بیای؟!»
    پری:« بدجنس!!»
    بعد از صحبت با پری کمی بهتر شد آبی به صورتش زد و خود را در آینه نگاه کرد... چه قدر رنگ پریده شده بود... زیر چشمانش گود افتاده بود و نگاهش بی رمق بود... جلوی کمدی که کتابهایش را در آن می گذاشت نشست... پشت کتاب ها هدیه های کسری پنهان شده بود... خورشید دست برد و آن ها را بیرون کشید... گردنبند خورشید را نگاه می کرد... دلش خواست آن را امتحان کند... جلوی آینه ایستاد و گردنبند را جلوی گردنش گرفت... باز تسبیح آبی رنگ خودنمایی کرد... خورشید گردنبند را سریع از جلوی گردنش کنار برد...
    و دوباره جلوی کمدش نشست... هروقت بی حوصله بود... یا خیلی خوشحال بود جلوی در کمد می نشست و وسایلش را مرتب می کرد... دوباره هدیه های کسری را سر جایش پنهان کرد.
    ساعت 4 بود که مهرداد آمد... همیشه ترانه های سنتی دوست داشت و گوش می کرد. چندتا آلبوم سنتی دوست داشت و گوش می کرد. چندتا آلبوم سنتی هم خریده بود...
    خورشید:« حالا واسه چی این همه سی-دی خریدی.»
    مهرداد:« دنبال یه آهنگ بودم نمی دونستم توی کدوم آلبومه!! باقی اش هم البته بد نیست» مهرداد همان طور یکی یکی آهنگ ها را بررسی می کرد... خورسید با خود فکر کرد... حسام هم سنتی دوست داره... آره... یه شعر خوب رو پیدا می کنم براش می نویسم... هروقت ایمان اومد می دم بهش بده...
    همین انگیزه ای شد برای این که او هم پا به پای مهرداد ترانه ها را گوش کند دیروقت بود و آن ها هنوز بیدار بودند.
    آقاجون:« بچه ها خواستین بخوابید بخاری رو کم کنید...»
    مهرداد دراز کشیده بود و گوش می کرد... ساعت نزدیک به 2 شده بود... که خورشید گفت:« وای مهرداد... این یکی خیلی قشنگه بزن از اول بیاد...» اما خُرخُر مهرداد به آسمان رفته بود... خورشید آهنگ از اول گذاشت و با خیال راحت اشک ریخت و نوشت:
    باز آی که تا به خود نیازم بینی
    بیداری شب های درازم بینی
    هر روز دلم در غم تو زارترست
    وز من دِل بی رحمِ تو بیزارترست
    بُگذاشتیَم، غم تو نگذاشت مرا
    حقا که غمت از تو وفادار تر است...
    فصل 37
    این که شماره ی تلفن حسام را داشته باشد و دلش برای شنیدن صدای او پر بکشد... اما جرات تماس دوباره را نداشته باشد واقعا برایش کشنده بود... سحر و پری هر کدام چیزی می گفتند... یکی م یگفت پیام بده یکی می گفت زنگ بزن... اما نمی شد... به زنگ زدن فکر نکند... صبح زود از خواب بیدار شده بود... نماز میخواند... مهرداد برای تمرین زودتر رفته بود... آقاجون حمام بود... و مامان مهری بعد از نماز خوابش برده بود... بعد از نماز از جا جست... شماره اش را گرفت... می دانست خیلی بی موقع است اما مطمئن بود حسام برای نماز بیدار شده است... بوق دوم بود که حسام گوشی را برداشت...
    حسام:« الو... الو... بله...»
    صدایش اصلا خواب آلودنبود... خورشید ساکت بود... می دانست اگر حرفی بزند حسام قطع می کند...
    حسام دوباره گفت:« الو...»
    و خورشید گوشی را گذاشت... احساس خوبی داشت... انگار صدای حسام مهربانتر از چند روز قبل شده بود...!! با خودش گفت:« امروز بعد ازظهر... بهش زنگ می زنم. حرف می زنم...»
    سحر که دنبالش آمده بود مثل همیشه نبود...
    خورشید:« چه طوری؟! چرا درهم برهمی؟!»
    سحر:« نه... حوصله ندارم...»
    خورشید:« با محسن دعوات شده؟»
    سحر:« آدم نیست که باهاش دعوا کنم!!»
    خورشید:« سحر حالت خوبه؟! چی داری می گی؟!»
    سحر:« ولم کن خورشید اعصابم خرد شده...»
    خورشید:« از محسن؟!»
    سحر:« آره...»
    خورشید:« تا نگی نمی ذارم بری... باید بگی چی شده...»
    سحر:« آخه اگه بهت بگم تو بیشتر حرص می خوری!!»
    خورشید نگران شد و گفت:« چیه؟!... درباره ی منه؟!»
    سحر که نمی توانست حرفی را در دلش نگه دارد به زبان آمد...
    سحر:« محسن صبحی یه چیزی گفت خیلی حرصم گرفت!!»
    خورشید:« چی گفت؟ بگو سحر؟! ناراحت نمی شم!!»
    سحر:« گفت... خوشم اومد... حسام بدجوری حال دوست خوشگلت رو گرفت!!»
    خورشید که انگار آب سردی رویش ریخته باشند لرزید... چیزی در دلش فرو ریخت... هیچ گاه فکر نمی کرد محسن تا این حد بدخواه او باشد... با نگاه پرسشگرش به سحر خیره شده بود و لب از لب نگشود... سحر دستپاچه و عصبی نگاهش میکرد... گفت:« به خدا منم نمی دونم چرا؟! بهش... بهش گفتم... مگه خورشید چی کارت کرده که این طوری درباره اش حرف می زنی؟!»
    پوزخند زد و چیزی نگفت... می خواستم ببینم حسام چیز جدیدی بهش گفته؟!... برای همین دوباره گفتم:« حسام کاری نکرده که حال خورشیدُ بگیره... این دوتا همدیگه رو خیلی دوست دارن... هیچ چیز باعث نمیشه بین اشون جدایی بیافته!!»
    یه دفعه محسن سرم داد کشید و گفت:« خفه شو... هرکی ندونه... من که از همه بهتر می دونم چند ماهه با این پسر خوشگله ریخته رو هم!! حسام هم همه چیزُ فهمیده... اگه تا اون روز هر چی درباره ی خورشید خانومتون می شنید باور نمی کرد...دیگه از اون روز همه چی رو باور کرد و فاتحه ی دوستت رو خوند!! سحر ادامه داد منم بهش گفتم:« خورشید هیچ رابطه ای با اون پسره نداره اون پسره دست از خورشید نمی کشه... به خورشید چه ربطی داره؟!»
    خورشید که تمام وجودش پر از حرص و نفرت از محسن شده بود گوشه ی خیابان نشست... سحر نگران شد و گفت:« چت شد؟ خورشید؟»
    خورشید نگاه مستاصلش را به سحر دوخت و گفت:« اخه چرا؟»
    سحر:« تورو خدا خورشید نکنه به محسن چیزی بگی... منو می کشه... نکنه به مهرداد حرفی بزنی... مهرداد روی تو خیلی حساسه... با محسن دعوا می کنه اونوقت محسن دیگه نمی ذاره تورو ببینم... از هم جدا می شیم ها!! خورشید حواست هست؟»
    خورشید لب ها را روی هم فشرد و چشم ها را بست و سری تکان داد....
    سحر دست دراز کرد و گفت:« دستتُ بده بلند شو...»
    خورشید دست سحر را گرفت و به زحمت ایستاد... چند قدم که آمدند... خورشید گفت:« پس بگو چرا حسام این طوریه!! یه نفر بوده که مدام پشت سر من توی گوشش می خونده!!... بعد هم اون افتضاح!!»
    سحر ساکت بود و شرمنده!! و خورشید که انگار پرده های تاریکی یکی پس از دیگری از جلوی چشمانش کنار می رفتند لحظه به لحظه نگاهش عوض می شد و کلمه ای را بلند بر زبان می آورد:« آهان...!! پس این طور!!... پس بگو...!! یادت می یاد سحر؟! از اون اول که کسری پیداش شده... محسن همیشه کنار حسام بوده... من احمق فکر می کردم محسن پیش حسام همیشه طرفداری منو می کنه!!»
    نگاهش به سحر افتاد که مغموم و شرمنده بدون حرفی می آمد... تکان کوچکی به او داد وگفت:« تو چرا این قیافه رو به خودت گرفتی؟!»
    سحر که نگاهش کرد چشم هایش پر از اشک شد... خورشید روبرویش ایستادو گفت:« دیوونه!!... واسه چی آخه؟!»
    و سحر بغضش ترکید... در میان گریه گفت:« خیلی خجالت می کشم که همچین برادری دارم... عقده ای بدبخت!!»
    خورشید که سعی داشت او را آرام کند گفت:« سحر تقصیر تو چیه؟! تو چرا نارحتی؟ تازه... شاید محسن هم از روی بدجنسی کاری نکرده شاید فقط می خواسته تو رو حرص بده...»
    سحر:« نه!!... از حالتی که گفت« دوست خوشگلت» بدم اومد... احساس کردم بدجوری نسبت به تو عقده داره...»
    خورشید:« ولش کن... دیگه به این چیزا فکر نکن... منم دیگه برام مهم نیست... تازه... اگه قراره حسام با حرف این و اون مدام در برابر من جبهه بگیره... همون بهتر که نباشه!!»
    احمق دهن بین...! و در حال یکه ساختگی می خندید گفت:« الان دوباره بهش زنگ می زنم... دوباره التماس می کنم!!!»
    سحر هم خندید... اما تا زنگ آخر فک رخورشید مشغول و به هم ریخته بود.
    خورشید در را بست همان جا پشت در توی حیاط نشست... سرما را نمی فهمید... حرص و تنفری که در وجودش زبانه می کشید پاک داغ کرده بودش فکرش کار نمی کرد... هرگز نمی توانست تصور کند این چیزهایی که سحر می گفت درست باشد...
    مهرداد بالای پله ها ایستاده بود و نگاهش می کرد... پلیور سبز یشمی که مامان مهری تازه تمامش کرده بود چه قدر به او می آمد...
    موهای حالت دارش کمی بلندتر از همیشه شده بود و هموخونی جالبی با ریش های مرتبش به هم زده بود...
    خورشید نگاهش کرد و گفت:« سلام... چه زود اومدی؟ مگه کلاس نداشتی؟»
    مهرداد:« علیک سلام... تو چرا هر دفعه که منو می بینی همینو می پرسی؟ تو واسه چی اونجا نشستی؟! زده به سرت باز؟!»
    خورشید برخاست و پشتش را تکاند و جلو آمد...
    مهرداد:« اگه موضوع همون لعنتیه... بهت بگم دیگه اجازه نمی دم بهش فکر کنی!!»
    خورشید خنده ی مسخره ای کرد و گفت:« مرسی از این همه کمک و همدلی اتون... فکر من هم منتظر دستور شما بود قربان!!»
    مهرداد همانطور که به سوی میز کامپیوترش می رفت گفت:« آخه باید ارزشش رو داشتهه باشه!!»
    خورشید:« تو که می گفتی داره!! نذرت عوض شد؟!»
    مهرداد:« از ضعفش به تنگ اومدم!!»
    خورشید:« اون تقصیر نداره... اگه تو هم به جای اون بودی تا حالا ته نشین شده بودی!!!»
    مهرداد:« واسه چی؟! مگه جای اون چه جور جاییه؟»
    خورشید:« یه جایی میون آسمون و زمین و زیرزمین!!»
    مامان مهر یبه صدا دراومد و گفت:« علیک سلام خورشید خانم... هنوز وارد نشدین... چرت و پرت گفتن رو شورع کردین؟! آره!!»
    خورشید خندید و سلام کرد... مهرداد هم به کارش مشغول شد...
    خورشید کنار بخاری نشست و دوباره به محسن فکر کرد... مامان مهری که چادر به سر خانه را ترک می کرد و گفت:« خورشید به بخاری نچسبون خودت رو!!»
    خورشید:« حواسم هست مامان!!»
    مهرداد نگاهی به خورشید انداخت و گفت:« جوجو چه طوره؟!»
    خورشید:« مهرداد؟!... تو فکر می کنی دلیلی وجود داره که محسن از من بدش بیاد؟»
    مهرداد دست از کار کشید و به خورشید خیره شد... بعد از چند ثانیه سکوت... خیلی جدی گفت:« دیگه خونه ی سحر اینا نرو...»
    خورشید:« اِ...؟! واسه چی؟!»
    مهرداد:« همین که گفتم...»
    از چهره مهرداد پیدا بود خیلی خوب جواب سوال خورشید را می داند!! خورشید پرسید:« تو می دونی چرا؟!»
    مهرداد:« حکایت گربه و گوشته!!... افتاد؟!»
    خورشید با دهان باز به مهرداد نگاه می کرد...
    مهرداد:« من... خیلی وقته اینو حس کرده بودم... واسه همین ی گم زیاد خونه سحر اینا نرو... به این پسره زیاد اعتماد ندارم...»
    برای خورشید خیلی عجیب بود... اما... مهرداد راست می گفت نمی شد دلیل دیگری پیدا کرد... خورشید با آن ها از بچگی بزرگ شده بود و به هیچ کدامشان بی احترامی یا بدی نکرده بود... محسن آدم کم حرف و گوشه گیری بود... هیچ وقت کاری نمی کرد که احساساتش فاش شود... پس احتمالش زیاد بود که از فرط علاقه ی زیاد به خورشید حالا پشت سرش بدگویی کند...
    آن روز عصر وقتی دوست مهرداد تلفن کرد و او رفت خورشید ماند و تنهایی و وسوسه ی یک بار دیگر زنگ زدن و امتحان کردن شانس خود... به محض این که شماره حسام را گرفت.
    حسام جواب داد:« بله؟!... و خورشید با لرزه و خجالت گفت:« سلام...»
    حسام:« علیک سلام... شما؟!»
    خورشید می دانست که حسام فهمیده او خورشید است هم شماره را دیده و هم صدای خورشید را می شناسد... اما باز خود را معرفی کرد:« خورشیدم!!»
    حسام هم دوباره سکوت کرد... خورشید گفت:« حالتون خوبه؟!»
    حسام:« شما با کی کار دارین؟»
    خورشید:« حسام... من با تو کار دارم... و حسام قطع کرد...»
    خورشید دوباره شماره اش را گرفت...
    حسام:« خانم... من شما رو نمی شناسنم... اگه حوصله اتون سر رفته زنگ بزنین همون کسی که توی ماشینش می شینی و می ری گردش!!»
    خورشید:« حسام... محسن یه دروغگوی پسته...! تورو خدا قطع نکن...؟»
    حسام:« بهتره برای خودت ارزش قایل باشی... وقتی می گم اشتباه گرفتی قبول کن و دیگه مزاحم نشو... متوجه شدی؟!... دیگه مزاحم من نشو!! و قطع کرد...»
    مثل کسی بود که حکم اعدامش را اجرا می کنند... در بیداری و خواب در خلاء و نا امیدی خیره به تلفن ماند... انگار قلبش یکباره از کار افتاد... و خون رگهایش یکباره منجمد شد. و از گردش ایستاد... لرز عجیبی سراسر بدنش را گرفت... به زحمت کنار بخاری نشست... و در سکوت به گل های قالی خیره ماند... جملات تحقیر کننده حسام ویرانش کرده بود... اما اشکی نمی آمد... تمام وجودش بغض بود و نمی ترکید تا راحتش کند... وقتی برای پری تلفنی توضیح می داد بالاخره بغضش ترکید و ساعت ها گریست پری هم شوکه بود... هیچ کس باورش نمی شد کینه ی حسام تا این اندازه باشد... مهرداد وارد خانه شد و با دیدن خورشید گفت:« به به... دختر خوب!! می بینم که هم گوشی رو ترکوندی و هم خودت رو؟!»
    خورشید دماغش را بالا کشید و اشکهایش را پاک کرد... و با پری خداحافظی کرد.
    امضا مي خواي چيكار؟

+ ارسال موضوع جدید
صفحه 1 از 4 123 ... آخرینآخرین