|
|
#1 | |||||||||
|
مهلبووون
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: Aug 2010
محل سکونت: to baghche
نوشته ها: 3,670
Rep Power: 44 ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() سپاس گذاری: 2,327
سپاس گذاری شده 3,853 در 1,610 پست
|
اواخر فروردین بود.یه روز جمعه.تواتاقم که پنجره ش به باغ وامی شد،روتختم دراز کشیده بودم وداشتم فکرمی کردم.صدای جیک
جیک گنجیشکاازخواب بیدارم کرده بود.هفت هشت تا گنجیشک روشاخه ها باهم دعواشون شده بودوجیک جیکشون هوابود!رو شا خه ها این ور واون ور می پریدن وباهم دعوامی کردن.منم دراز کشیده بودم وبهشون نگاه می کردم. خونه ما،یه خونه قدیمی آجری دوطبقه بودگوشه یه باغ خیلی خیلی بزرگ.یه باغ حدود بیست هزارمتر! یه گوشش خونه ما بود وسه گوشه دیگه ش خونه عموم ودوتاعمه هام.وسط این باغ بزرگم،یه خونه قدیمی دیگه بود که از بقیه خونه ها بزرگتربود که پدربزرگم توش زندگی می کرد. یه پدربزرگ پیرواخمواما بایه قلب پاک و مهربون! یه پدربزرگ پرجذبه که همه توخونه ازش حساب می بردن وتااسم آقابزرگ می اومد،نفس همه توسینه حبس می شد! اتاق من طبقه پایین بودکه با باغ همسطح بود و یه پنجره چهارلنگه بزرگ داشت.تموم این باغ پربود ازدرخت و گل و گیاه وسبزه و چمن.هرجاشوکه نگاه می کردی،یایه بوته نسترن بود ویاگل سرخ ویادرخت مو!دورتادورشمشاد!درختای چناروکاج وسرو قدیمی و بزرگ! دیوارهای بلندکه بالاشون آجرهای ایستاده مثلثی شکل داشت که قدیم بهشون کلاغ پر می گفتن. ازدرش که وارد می شدی اول یه هشتی بود که تموم دیوارهاش ازسنگ بود. اونم سنگ قدیمی. وقتی از هشتی وارد باغ می شدی، انگارواردیه دنیای دیگه می شدی!یه دنیای خیلی قدیمی که با دنیای بیرون صدسال فرق داشت! تموم خونه ها وباغ،به صورت قدیمی قدیمی حفظ شده بودوپدربزرگم بااصرار جلوی دست خوردنش روگرفته بود!تواین باغ بزرگ فقط سه نفر بودن که دل شون می خواست این مجموعه به همین صورت بمونه ودست نخوره!اولیش پدربزرگم بود ودو تای دیگه م من وکامیار. کامیارپسرعموم بود که ازمن بزرگتر بود. من پسرتک خونواده بودم اما کامیاردوتا خواهر کوچیکتر ازخودشم داشت. یکی شون تازه رفته بود دانشگاه واون یکی م کلاس اول دبستان بود. اسم یکی شون کتایون بود واون یکی کاملیا.عمه هام ازپدر وعموم، یکی دوسال کوچیکتر بودن ویکی شون یه دختر داشت واون یکی دوتا. شوهر عمه هام هر دوشون کارمند بازنشسته بودن واز صبح که چشم وامی کردن،راه می افتادن توباغ وزمین رومتر می کردن وبرای تقسیم کردن وساختنش، نقشه می کشیدن ومرتب زیر گوش پدروعموم می خوندن که باید زودتر این باغ رو تیکه تیکه کرد وساخت!خلاصه همه باهم متحدشده بودن علیه این باغ بزرگ و قشنگ.زن ها ودختر های خونواده م همینطور!همه ش غرمی زدن که این باغ وخونه های قدیمی به چه درد می خوره وآدم جلوی دوستاش خجالت می کشه وجرات نمی کنه یه نفررودعوت کنه اینجاوخلاصه ازاین حرفا!البته این صحبت ها فقط بین خودشون بود وتاوقتی که پدربزرگ تو جمع نبود!اما تا پدربزرگم وارد می شد همه ماست هارو کیسه می کردن و جلوش جیک نمی زدن! پدربزرگم خیلی پولدار بود . دوتاکارخونه و یه پاساژ وچند تا خونه قدیمی دیگه تو چند جای شهروهفت هشت تا باغ بزرگ توشمال که تو یکی ش یه ویلای بزرگ ساخته بود،داشت.این فامیل، همگی سعی می کردن که هرطوری هس خودشونو تو دل پدربزر گم جا کنن چون تموم این ملک واملاک وثروت، فقط به نام خود پدربزرگم بود!همه این در واون در می زدن که شاید از این نمد یه کلاهی واسه خودشون جور کنن اما پدربزرگم زرنگ تر از این حرفابود!ازبین تموم این چند تاخونواده ، فقط عاشق من وکامیاربود یعنی اول کامیار، بعدش من . برای هرکدوم از ماهام ،یکی یه ماشین خریده بود که قیمت هرکدوم پنجاه شصت ملیون بود! خیلی م اصرار داشت که من وکامیار بادختر عمه هامون عروسی کنیم. سه چهار سالی بود که دانشگاه مون رو تموم کرده بودیم و مثلا هرکدوم تویکی از کارخونه های پدربزرگم ،پیش پدرامون کار می کردیم. البته اگه بخوام درست بگم،اگه کار می کردیم،هفته ا ی دوسه روز بیشتر نبود!چون کامیار هر جوری که بوداززیرکار در می رفت ومنم که دنبالش بودم .تو این فامیل همه فکرمیکردن که پدربزرگ ،مالش به جونش بسته س امااینطوری نبود.واقعادست خیرداشت وکمکهایی که میکرد همیشه ازطریق من وکامیاربود وماازش خبرداشتیم!اما بهمون گفته بود که به هیچکس نگیم!یه اخلاق بخصوصی داشت!کمترازخونش بیرون می اومد ووقتی م می اومد فقط توباغ بود وبا باغبونا به باغ می رسید . هیچکسم حق نداشت که همینجوری وارد خونه ش بشه !تنها من وکامیار بودیم که اجازه داشتیم هروقت خواستیم بریم خونه ش!بقیه بایددرمیزدن.اگه جواب میداد می تونستن وارد بشن اگه نه که باید برمی گشتن ویه وقت دیگه می اومدن! خلاصه اون روز صبح،تورختخواب دراز کشیده بودم وداشتم گنجیشکا رونگاه می کردم که ازپشت پنجره صدای کامیارامد.)) -سحرم دولت بیدار به بالین آمد گفت برخیز که آن خسروشیرین آمد ((زودچشمامو بستم که یعنی خوابم!حس کردم که اومده جلوپنجره واستاده وداره منونگاه می کنه!یه خرده صبرکردوبعدش گفت)) -آخیش!مثل فرشته های معصوم خوابیده!دلم نمی آد بیدارش کنم وگرنه بهش می گفتم من رفتم شمال،خداحافظ! زودازجام پریدم وگفتم:اومدم! کامیار-خواب بودی،هان؟ -خواب وبیداربودم! کامیار-آره جون عمه ت! -جدی می خوای بری شمال؟! کامیار-آره -الان همه ش بارونه ها! کامیار-چه بهتر! -همین الآن می خوای بریم؟! کامیار-اومدم ببینم اگه می آی،برم یه ساک وردارم وبریم. -من هنوز صبحونه نخوردم! کامیار-عجله نکن.بایداول یه سربریم سراغ دایی جان ناپلئون. -کی؟! کامیار-آقابزرگ! -اگه آقابزرگ بفهمه بهش می گی دایی جان ناپلئون! کامیار-پاشوراه بیفت. -صبحونه نخوردم که! کامیار-بپریه لقمه غازی کن وبیا! ((تااومدم یه چیزی بگم که صدای یه جیغ ازته باغ اومد!)) -کی بود؟! کامیار-صدا،صدای آفرین بود!حتما یه پدرسوخته ای یه قورباغه انداخته تواتاقش وترسوندتش! -قورباغه انداختی تواتاقش؟! کامیار-چرامن؟! -آخه اینجا وقتی هر دختری بایه لبخند وعشوه می گه ((پدرسوخته))منظورش تویی؟! کامیار-دستت درد نکنه!بعدازیه عمر پسرعمویی حالا من شدم پدرسوخته؟! -خب آره دیگه! کامیار-پاشوکاراتوبکن بریم واینقدر به مردم بهتون ناحق نزن! ((یه دفعه صدای یه جیغ دیگه ازیه طرف دیگه باغ اومد!)) -این یکی کی بود؟! کامیار-چطورتوصداهارو تشخیص نمی دی؟!این صدای دلارام بود دیگه!حتما یه پدرسوخته دیگه م یه قورباغه دیگه انداخته توتختخوابش! -تواین همه قورباغه ازکجا پیدامی کنی؟! کامیار-بازمی گه تو!پاشوراه بیفت دیگه! بلندشدم ورفتم جلوپنجره وبهش گفتم:پیش آقابزرگ میخوای بری چیکار؟ کامیار-براش خبردارم! -چه خبری؟ کامیار-دیشب ساعت دودوونیم بودکه رفتم پشت دراتاق باباایناواستادم ببینم چه خبره! -مگه تومی ری پشت دراتاقشون گوش وامی ایستی؟ کامیار-خب آره!مگه تونمی ری؟ -معلومه که نه!اینکارخیلی بده! کامیار-اتفاقاخیلی م خوبه یه بار بروببین چه کیفی داره!من هروقت بی خواب میشم می رم پشت دراتاقشون گوش وامی ایستم یه تئاتری که نگو! -واقعا که بی فرهنگی! کامیار-اتفاقا تئاترش اقتصادی اجتماعی فرهنگی سیاسی هنریه!اولش بابام شروع می کنه و میگه ((ثری بجون تووضع اقتصادی مردم خیلی خرابه ها!بعضی ازاین جماعت به نون شب شونم محتاجن !))این از اقتصادی اجتماعی ش بعدمامانم میگه خدارو شکر که مادستمون به دهنمون می رسه.بعدبابام میگه می دونی ثریا اشکال از فرهنگ مونه!تافرهنگمون درست نشه هیچ کاری نمی شه کرد!تااینجاش اقتصادی اجتماعی فرهنگی !بعدماانم می گه :آخه فرهنگ مردم رو چه جوری میشه درست کردحسنعلی خان؟ بابام میگه بایدروش کارکرد یعنی باید دولت سیاست ش روعوض کنه تا فرهنگ مردم جا بیفته!بجون تو اگه این مملکت رو یه شب بدن دست من،صبح بهشون مملکتی تحویل بدم که حظ کنن!بایداززیردرست کرد ورفت بالا!اینم ازسیاسی ش!حالادرمدتی که بابام داره رومسایل اقتصادی اجتماعی فرهنگی سیاسی کارمی کنه یه صدایی م میاد! انگاردارن لباساشونو درمیارن که بگیرن بخوابن! بعد چراغ خاموش میشه وبابام میگه بجون توثریا اگه میکل آنژ الآن زنده بود وترو می دید یه مجسمه ازسنگ مرمر می تراشیدکه... ((دلمو گرفته بودم ومی خندیدم وهمونجور که اشک از چشمام می اومد گفتم :خیلی خب!بسه دیگه!نمی خوام این چیزاروبشنوم! کامیار-دیگه چیزی نمونده که بشنوی همه روشنیدی که!خلاصه اینم ازقسمت هنری جلسه! -بالاخره پیش آقابزرگ میخوای بری چیکار؟ کامیار-آخه دیشب بی خوابی زده بودسرم.بلند شدم اومدم اینجا،دیدم چراغت خاموشه وخوابیدی یکی دوبارآروم صدات کردم دیدم راست راستی خوابی.رفتم دم خونه عمه اینا ببینم آفرین یا دلارام بیدارن یانه.اونام خواب بودن برگشتم توخونه ورفتم پشت دراتاق بابااینا. -خب!! کامیار-اولش مثل همیشه بابحث اقتصادی شروع شد وبعدش اجتماعی وبابام یه گریز دودقیقه ای زدبه فرهنگی ویه نشست نیم دقیقه ای تومیز گرد سیاسی وهمونجور که داشت می رفت رومعضلات هنری کارکنه،به مامانم گفت که فرداشب یعنی امشب بدون اینکه آقابزرگه خبرداربشه،همه فامیل روجمع کنه خونه ماکه درمورد فروش باغ صحبت کنن! -خب بعدش؟! کامیار-همین دیگه! -دیگه چی شد؟!یعنی بعدش چی شد؟! کامیار-بعدش دیگه زهرمار شد!دردبه جون گرفته توکه می گفتی اینکارا بدوزشته! -اِه...!گم شو!بگودیگه! کامیار-بعدش دیگه بابام زدبه سبک میکل آنژولئوناردوداوینچی وازاون وریه راست رفت طرف پیکاسوآخرشم داشت درموردسبک کمال الملک تحقیق می کرد که من دیگه خوابم گرفت ورفتم تواتاقم ونفهمیدم کار به کجاها کشید! -جون من یه بار منو ببر به این بحث گوش بدم! کامیار-بدبخت برو به میزگرد ننه بابا ی خودت گوش بده خب!اونام حتما یه همچین نشستهایی دارن دیگه!این همه راه میخوای بیای که سخنرانی بابای منو گوش بدی؟خب دوقدم برووبشین پای نطق بابای خودت! داشتیم دوتایی می خندیدیم که از پشت کامیار صدای آفرین دخترعمه م اومد: -کامیار کامیار-سلام آفرین خانم!حالت چطوره؟ آفرین-ممنون خوبم. کامیار-چطورصبح به این زودی اومدی این طرفا؟باسامان کارداری؟ آفرین نگاهی به من کرد وسلام کردکه جوابش رودادم وگفت:نه باتوکاردارم. کامیار-جونم بگو! آفرین-اومدم قورباغه توبهت پس بدم! کامیار-کدوم قورباغه م رو؟ آفرین-همونکه انداختی تواتاقم،شوخی قشنگی نبود!خیلی ترسیدم! کامیار-توازدیو سه سرم نمی ترسی،چه برسه به یه قورباغه!بعدشم من اینکارونکردم. آفرین-پس کی کرده؟ کامیار-خب معلومه خود قورباغه هه! آفرین-آخه قورباغه هه همینجوری خودش از پنجره می پره می آد تو تختخواب من؟! کامیار-پس من همینجوری ازپنجره می پرم میآم توتختخواب تو؟خب قورباغه هه می پره دیگه!حالازبون بسته رو چیکارش کردی؟ آفرین-بابام گرفت وانداختش تویه شیشه! کامیار-اِ...!گناه داره زبون بسته ! آفرین که می خندید گفت:حق شه!تااون باشه دیگه بی اجازه نیادتواتاق دخترخانوما! کامیار-هرکی بی اجازه بیادتواتاق شما،می گیرین ش ومیندازین ش توشیشه!؟ آفرین که باخنده داشت می رفت گفت:هرکی روکه نه!درهرصورت اگه قورباغه ت روخواستی،بیابگیرش! کامیار-من اصلا طاقت توشیشه موندن روندارم خیلی ممنون! آفرین ازهمون دورگفت:شیشه اندازه توندارم نترس! کامیار-واخدابدور!خاک توگورم کنن که شیشه اندازه من پیدانمیشه !خیرنبینن این شیشه سازا که شیشه اندازه من نمی سازن! اینارومی گفت وآفرین روکه داشت می خندید ومی رفت نگاه می کرد !منم بهش می خندیدم .توی این فامیل همه اززبون کامیار می ترسیدن وحریفش نمی شدن ! کامیار-نون به نون شون نرسه این شیشه برها که سایز منوندارن!توروحش سگ... اگه کسی بیاد تواتاق توام بادوتا عشوه،بکنی ش تو شیشه ! بعدبرگشت طرف من ویه نگاه بهم کرد وگفت:به چی میخندی؟ -به تو. کامیار-پسربرو کاراتوبکن بریم تااون یکی نیمده بگه یه مارمولک انداختی توتختخوابم! -تواین همه جک وجونور ازکجا پیدامی کنی ومیندازی به جون اینا!؟ کامیار-جدی باورکردی که اینا کارمنه؟ -پس کارمنه؟ کامیار-نه!من یکی که روتو قسم میخورم که اینکارا کارتونیس!تواگه ازاین عرضه ها داشتی دلم نمی سوخت اماکارمنم نیس!
__________________
چشماي تو براي من عالم زندگانيه رنگ چشات براي من اميد زندگانيه من ميميرم اگه تو پيشم نموني رنگ دلم آبي شده ميشه تو پيشم بموني چشماي من منتظرن منتظر رسيدنت بيا ديگه تنهام نزار فرشته ها ندزدنت ؟ اين قلب من ميتپه براي تو همينو بس دق ميكنم اگه نياي من ميميرم گوشه قفس واي رسيدي عزيز من دلم برات تنگ شده بود عزيز من ميدونستي ديشب هيچ ستاره اي غايب نبود من بودمو تو بوديو ستاره ها مهمونمون پيشم بمون پيشم بمون پيشم بمون |
|||||||||
|
|
|
|
#2 | |||||||||
|
مهلبووون
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: Aug 2010
محل سکونت: to baghche
نوشته ها: 3,670
Rep Power: 44 ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() سپاس گذاری: 2,327
سپاس گذاری شده 3,853 در 1,610 پست
|
تندلباسامو پوشیدم ورفتم توآشپزخونه ویه سلام به پدرومادرم که داشتن صبحونه میخوردن کردم ویه لقمه گذاشتم دهنم
وازشون خداحافظی کردم وگفتم دارم میرم شمال پدرم یه خرده غرغر کرد ومنم زودازخونه اومدم بیرون وباکامیارراه افتادیم طرف وسط باغ که خونه پدربزرگم بود.خونه پدربزرگم که همه جزکامیاربهش آقابزرگه میگفتیم یه خونه قدیمی دوطبقه بود وسط که جلوش یه حوض قدیمی وبزرگ مثل استخرداشت شام ونهار ونظافت این خونه م به عهده زن مش صفر باغبونمون بودکه تاماها چشم واکرده بودیم دیده بودیم شون. توخونه آقابزرگه فقط چیزای قدیمی بود وکتاب!ازدرودیوار کتاب بالا می رفت!خودش تویکی از اتاقا که تقریبا به تموم باغ مشرف بود ودیدداشت می نشست وکتاب می خوند دورتادورشم کتاب بود ودفتروقلم خط وربط قشنگی م داشت! یه سماورقدیمی م بغل دستش،ازصبح تاشب قل قل می کرد ویه قوری ناصرالدین شاهی م روش بود بابهترین چایی که همه توفامیل آرزوی خوردنش رو داشتن وبهش نمی رسیدن!آخه معلوم نبود که توچاییش چه عطری میریزه که انقدرخوش طعم میشه به هیچکسم چایی تعارف نمی کردجزکامیارومن!فقط وقتی ماها میرفتیم اونجابهمون چایی میداد یعنی تاکامیار که تامیرسید ومیرفت سرسماور وواسه خودش چایی میریخت! خلاصه دوتایی رفتیم طرف خونه آقابزرگه ازخونه ماتاوسط باغ که خونه آقابزرگه بود تقریبا هفتاد هشتاد قدمی می شد! همه شم درخت وگل وگیاه!وقتی م مش صفر باغ روآب میداد که دیگه محشربود.یه بویی بلند میشد که آدم رو گیج میکرد بوی خاک خیس شده وعطرگل هاوسبزه وچمن تموم هواروپرمیکرد من وکامیارعاشق این باغ بودیم واسه همین م رفته بودیم تو جبهه آقابزرگه ونمیذاشتیم که باغ دست بخوره مخصوصا درختای میوه ش که وقتی شکوفه می کردن از عطرشون آدم گیج میشد ووقتی م میوه میدادن که دیگه هیچی! چنددقیقه بعدرسیدیم جلوخونه شو ازپله هارفتیم بالا توایوون وازهمونجاکامیاردادزدآقابزرگه روصداکردعادتش همین بود کامیار-حاج ممصادق!حاج ممصادق! بعددررو واکردورفت تو.تاآقابزرگه چشمش به مادوتا افتاد،به کامیار گفت: -پسرتویادنگرفتی اول یه دربزنی بعدبیای تو؟شایدمن *** باشم! کامیار-چه بهتر!من تواین فامیل همه رولخت دیدم جزشما! آقابزرگه که داشت میخندیدگفت:زهرمار!کجادوباره دوتایی راه افتادین!؟ کامیار-داریم میریم دانشگاه! آقابزرگه-آفرین!آفرین!ازدرس غافل نشین که... یه دفعه مکثی کردوگفت: امروز که جمعه س!بعدشم،کره خر شماهاکه سه چهارساله دانشگاهتون تموم شده! سه تایی زدیم زیرخنده وکامیاررفت طرف سماور.آقابزرگه که سرجای همیشگی ش نشسته بودویه کتاب کهنه وقدیمی که ورقه هاش زردشده بود دستش بودوداشت می خوند. کامیاراستکانش روورداشت وبراش یه چایی ریخت وهمونجور که میذاشت جلوش گفت: -حاج ممصادق انقدرکتاب میخونی خسته نمیشی؟نکنه ازاون عکسهای بدبد گذاشتی لای این کتابا ویواشکی دیدمیزنی؟ اینکارا ازشماقبیحه ها!اون دنیاپات می نویسن ها!خلاصه بهت گفته باشم نگی بهم نگفتی!جای اینکه میشینی تنهایی این عکسارو نگاه میکنی یه روز پاشوباهم بریم واقعی شو بهت نشون بدم حظ کنی! آقابزرگه که میخندید گفت:لال نشی توپسر! کامیاردوتا چایی م برای خودش ومن ریخت ونشستیم بغل آقابزرگه که گفت: بازچیکارکردی که جیغ این دخترارودرآوردی؟! کامیار-جیغشون ازشادی وخوشحالی بود!ذوق کرده بودن! آقابزرگه-من نمی دونم توبه کی رفتی؟نه بابات اینطوری بوده نه عموت!این سامانم بچه س دیگه!آروم،ساکت،نجیب! کامیار-تره به تخمش میره حسنی به بابابزرگش! آقابزرگه-خدانکنه توبه من رفته باشی! کامیار-حاج ممصادق خان دوسه تاپرونده ازشمادستم رسیده که توش پرتشویقی یه!مال دوره جوونی شماس!حالادوست داری یکی دونمونه ازشاهکارهاتو روکنم ؟! آقابزرگه-لااله الاالله!اصلاشمادوتا صبح به این زودی کجاراه افتادین؟ کامیارکه داشت چایی ش روآروم آروم می خورد گفت:مسافریم!شمال! آقابزرگه-شمال؟؟ کامیار-بااجازه تون اومدیم دست بوس وخداحافظی. آقابزرگه یه نگاهی به ماکرد ولبخندی زدوگفت:جوونی،جوونی،جوونی! اینوگفت وکتابش روورداشت وعینکش روزدوگفت: گوش بدین این شعررو براتون بخونم ببینین چقدرقشنگه! واعظان کاین جلوه درمحراب ومنبرمی کنند چون به خلوت می روند آن کاردیگر می کنند مشکلی دارم زدانشمند مجلس بازپرس توبه فرمایان چراخود توبه کمتر می کنند گوئیا باورنمی دارند روز داوری کاین همه قلب ودغل درکارداور می کنند کامیار-به به!به به!حاج ممصادق،ازاون عکساشم بهمون نشون بده که که معنی شعروکامل بفهمیم! آقابزرگه-پسریه دقیقه زبون به کام بگیر یه چیزی یاد بگیری وبفهمی ودستگیرت بشه! کامیارکه چاییش تموم شده بود همونجورکه داشت یه چایی دیگه برای خودش می ریخت گفت: -حالا شمایه دقیقه گوش کن ببین چی میگم که خیلی چیزای دیگه دستگیرت بشه وبفهمی تواین خونه زیرگوشت چه خبره! آقابزرگه اخمهاش رفت توهم وکتابش روگذاشت زمین وعینکش روورداشت وگفت: -چه خبرشده مگه؟! کامیار-قراره امشب همه جمع شن خونه ماکه درمورد فروش باغ صحبت کنن ویه کلکی سوارکنن!گفتن که یه جوری جمع بشن که شماخبردارنشین! آقابزرگه یه فکری کردوسرش روتکون دادوگفت: -که اینطور! دوباره یه خرده فکرکرد وگفت: -شماها چی؟شماهام دلتون می خواد این باغ وخونه ها همینجوری دست نخورده بمونن؟ کامیار-خب معلومه!حیف ازاین باغ نیس!!این درختا الان هرکدوم ارزش چند تا آدمو دارن؟الان هرکدوم چندسالشونه؟ سی سال چهل سال پنجاه سال شایدم بیشتر!بخدااسم فروش باغ می آدمن تنم میلرزه!وقتی فکرمیکنم ممکنه یه روز یکی این درختاروقطع کنه قلبم تیرمی کشه! آقابزرگه-درختای باغ روخیلی دوست داری؟ کامیار-خیلی! آقابزرگه-آفرین می دونی هرکدوم ازاین درختا چقدرهواروتمیز میکنه؟می دونی طبیعت یعنی چی؟می دونی جون آدما بسته به جون طبیعته؟می دونی... کامیار-من به اوناش کارندارم،فقط اینومیدونم که اگه این درختا نباشن من یه دقیقه م تواین باغ نمی مونم! آقابزرگه-آفرین!پس خوب فهمیدی! کامیار-پس چی؟؟اگه این درختانباشن آدم وقتی بایکی میره ته باغ چه جوری قایم بشه؟؟من ازبچگی بادخترعمه هام می رفتیم پشت این درختا قایم می شدیم وانقدربازی های خوب خوب می کردیم که نگو! آقابزرگه یه نگاهی به کامیارکرد وگفت: -تف به توبیاد پدرسوخته!توازروی من خجالت نمی کشی؟ کامیار-مگه بازی کردن خجالت داره یه قل دوقل،جومجومک برگ خزون،لی لی لی لی حوضک! آقابزرگه-آهان نه اینا عیبی نداره . کامیار-آره کوچیک بودیم میرفتیم پشت درختا ازاین بازیا می کردیم. آقابزرگه-خیلی ازاین بازیا خاطره داری نه؟ کامیار-آره!مخصوصا بعدازاین بازیا که خسته میشدیم وزن وشوهر بازی می کردیم اونش خیلی خاطره انگیز بود! من مرده بودم ازخنده!آقابزرگه یه نگاهی بهش کرد وگفت: -الآن که دیگه از این بازیا نمی کنین؟! کامیار-نه بابادیگه! آقابزرگه-خب،الحمدالله. کامیار-آره بابا!کی دیگه حوصله داره جومجومک برگ خزون ویه قل دوقل ولی لی لی لی حوضک بازی کنه؟!همون عروس دوماد بازی ازهمه بهتره! آقابزرگه-ذلیل بشی پسر!آخه توچرااینطوری دراومدی؟ کامیار-اِ...!مگه خودتون همیشه نمی گین ماها بایدبا دخترعمه هامون عروسی کنیم؟! آقابزرگه-خوب آره امامنظورم عروسی واقعیه! کامیار-خب منم واقعی واقعی بازی می کنم دیگه! آقابزرگه-توغلط می کنی پدرسوخته! کامیار-یعنی شما میگین تمرین نکرده بریم زن بگیریم؟! آقابزرگه-این چیزا تمرین نمی خواد! کامیار-اتفاقا این چیزا تمرین می خواد آدم باید قبل ازعروسی اخلاق همدیگرو بفهمه!مثلامن میشم داماد آفرین میشه عر وس!من شب خسته ومرده از سرکار می آم ومثلا آفرین درخونه رو برام وامیکنه!خب!بایدقبلا تمرین کنم که بدونم این جور وقتا چی باید به زنم بگم دیگه! آقابزرگه یه نگاهی بهش کرد وبعدروکردبه من وگفت: -توام ازاین بازیا می کنی؟! کامیار-نه بابا!این طفلک توبازی همیشه میشه ساقدوش من! آقابزرگه-همین فردامیدم تموم درختاروقطع کنن که دیگه ازاین بازیا نکنی!فعلا لازم نکرده برین شمال! کامیار-نری شمال؟ آقابزرگه-نه مگه نمیگی امشب جلسه س خونتون؟ کامیار-چرا! آقابزرگه-پس شمادوتا حتما باید تواین جلسه باشین!حالام بلند شین برین پی کارتون که کاردارم. من وکامیار چایی مون روخورده نخورده بلند شدیم وخداحافظی کردیم که دم در کامیار برگشت وبهش گفت: -حاج ممصادق!راسته که اگه تواین دنیاکاربدی بکنیم تموم تن وبدنمون اون دنیاباید جواب پس بدن؟ آقابزرگه-آره بابا جون اون دنیاتک تک اعضاء بدن مونو مواخذه می کنن و... بعدیه نگاهی اززیر عینک ش به کامیار کردوگفت: واسه چی می پرسی؟ کامیار-می خوام بگم که حواس تون باشه که یه جفت چشم تایه اندازه می تونن سوال جواب پس بدن!انقدراز این عکس مکسای بدنذار اون لای کتاب ونگاه کن! اینوگفت ودررفت،رفت بیرون!تامن اومدم برم بیرون که لنگه کفش آقابزرگه جای کامیار خوردتوسرمن! آقابزرگه-آخ!!پسربروکناردیگه!طوریت شد؟! -نه آقابزرگ،طوریم نشد!خداحافظ! کامیاربیرون داشت می خندید! -خجالت بکش کامیار کامیار-چرا؟ -این حرفاچیه به آقابزرگه میزنی؟ کامیار-بجون توعکس میذاره لای کتاباش وهی نگاه میکنه! -دروغ میگی! کامیار-میگم بجون تو! -ازاون عکسا؟ کامیار-نه!فکرنکنم عکس مامان بزرگه س آخه این دوتا همدیگرو خیلی دوست داشتن! -حالاچیکارکنیم؟ کامیار-چی رو؟ -شمال رودیگه! کامیار-بذار امشب بگذره بعد میریم شایدفردارفتیم. -پس بذار برم ساکم روبذارم خونه! کامیار-فعلا بیابریم یه سرخونه ما ببینیم چه خبره. -تومطمئنی جلسه امشبه؟ کامیار-بیابریم خونه ما معلوم میشه. دوتایی راه افتادیم طرف خونه کامیاراینا ازوسط باغ که ردمی شدیم گوجه سبزا که به درخت بودآدمو وسوسه می کرد عطر شکوفه درختای گیلاس وزردآلو همه جاپیچیده بود! -واقعا حیفه این باغ دست بخوره! کامیار-نمیذارم کسی دست بهش بزنه خیالت راحت باشه. دوتایی ازوسط درختا وگل ها رد میشدیم وفقط بهشون نگاه می کردیم ازهرجای این باغ خاطره داشتیم!هم من هم کامیار خلاصه یه خرده بعدرسیدیم دم خونه کامیاراینا که یه گوشه دیگه باغ بودودوتایی رفتیم توکه دیدیم خواهر کوچیکه کامیار که اسمش کتایون بودداره گریه میکنه! کامیار-چته باز شیونت هواس بچه؟؟ کتایون-درسام مونده داداش! کامیار-توامسال چندمی؟ کتایون-اول داداش. کامیار-اول دانشگاه؟ کتایون-نه داداش!اول دبستان! کامیار-تواول دبستانی؟این بابای ما،سرپیری تروپس نمینداخت نمیشد؟کواون یکیمون؟ کتایون-کی داداش؟ کامیار-مگه ننه بابامون سه تابچه ندارن؟ کتایون-چراداداش کامیار-خب یکی که منم،یکی م تویی،اون یکی مون کو؟ کتایون-کاملیارومیگی؟ کامیار-مگه توکاملیانیستی؟ کتایون که دیگه گریه ش یادش رفته بود وداشت می خندید گفت: نه داداش من کتایونم کامیار-خب،ولش کن حالامن چیکار باید برات بکنم؟ کتایون-یه خرده کمکم کنین. کامیار-میخوای جات برم مدرسه؟ کتایون غش وریسه رفت وگفت: خانم معلم مون توکلاس راه تون نمیده! کامیار-خانم معلمتون پیره یاجوون؟ کتایون-جوون جوونه!انقدرهم خوشگله که نگو! کامیار-باشه ازفردا نمی خوادتوبری مدرسه من خودم جات میرم!فعلاکاردارم باشه ازفرداکلاس روشروع میکنم. کتایون که ازخنده اشک ازچشماش می اومد گفت: داداش هیچ کی بهم دیکته نمیگه! کامیار-چه بهتر-برخداروشکرکن حالام که آموزش وپرورش یه کارخوب کرده ودیکته رو از برنامه تحصیلی حذف کرده توناراحتی؟؟؟ کتایون-توخونه رومیگم داداش! کامیار-اهان خب حالامن چیکارکنم؟ کتایون-اگه دیکته ننویسم فرداخانم معلمم دعوام میکنه! کامیار-تومطمئنی خانم معلمت جوونه وخوشگل؟ کتایون-آره داداش! کامیار-خب پس عیبی نداره میگه چوب معلم گله-هرکی نخوره خله کتایون-ترخداداداش یه دیکته بهم بگو! کامیار-بروکتابت روواکن ازروش بنویس! کتایون باتعجب گفت: ازروکتاب دیکته بنویسم؟ کامیار-خب آره!مگه چیه؟تازه همه شم بیست میشی!منکه بچه بودم آ،تموم دیکته هامو ازروکتاب مینوشتم تازه همون سال اولم تودانشگاه قبول شدم! زدم توپهلوش وگفتم: -اینا چیه یادبچه میدی؟داری بدآموزی میکنی؟ کامیار-توبی خودی جوش نزن!این بچه روکه میبینی ازصبح تاشب،انقدر ازتوماهواره چیزای خوب خوب یادمیگیره که دوتا چیزبدم من یادش بدم توش اثری نداره! بعددادزد: -کاملیا!کاملیا! کتایون-خونه نیستش بادوستش رفته بیرون! کامیار-عجب شری گیرکردیم آ!بیاراون کتابت روببینم! کتایون زودکتابش روداد دست کامیاروخودش دفترش روواکرد وآماده نوشتن شد کامیار-بهت دیکته میگم اماتندتند بنویسی ها! کتایون-چشم داداش! من وکامیارهمونجاجلوی کتایون رودوتامبل نشستیم که کامیارگفت:یه دقیقه ای دیکته شو می گم ومیریم حالابذاردیکته تموم شه بهت میگم چه برنامه ای واسه خودمون جورکردم همونجور که داشت اینارو به من میگفت کتاب کتایون روواکرد وتایه نگاه بهش انداخت گفت:
__________________
چشماي تو براي من عالم زندگانيه رنگ چشات براي من اميد زندگانيه من ميميرم اگه تو پيشم نموني رنگ دلم آبي شده ميشه تو پيشم بموني چشماي من منتظرن منتظر رسيدنت بيا ديگه تنهام نزار فرشته ها ندزدنت ؟ اين قلب من ميتپه براي تو همينو بس دق ميكنم اگه نياي من ميميرم گوشه قفس واي رسيدي عزيز من دلم برات تنگ شده بود عزيز من ميدونستي ديشب هيچ ستاره اي غايب نبود من بودمو تو بوديو ستاره ها مهمونمون پيشم بمون پيشم بمون پيشم بمون |
|||||||||
|
|
|
|
#3 | |||||||||
|
مهلبووون
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: Aug 2010
محل سکونت: to baghche
نوشته ها: 3,670
Rep Power: 44 ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() سپاس گذاری: 2,327
سپاس گذاری شده 3,853 در 1,610 پست
|
-اِ....!!اینارو چراسروته چاپ کردن؟
دوباره کتایون غش کرد ازخنده وگفت: -داداش کتابو سروته گرفتین! اِ...!خب،بنویس.ازکجاش بگم؟ کتایون-ازهمه جاش!همه جاشوخوندیم. کامیار-خب بنویس مامان بادام دارد نه!نه!ننویس!ننویس!بنویس مامان آرزوی بادام دارد! -چراچرت وپرت می گی پسر! کامیار-آخه بادوم انقدرگرون شده که فقط میشه مامان آرزوش روداشته باشه! من وکتایون مرده بودیم ازخنده! کامیار-بنویس بابانان داد نه نه اینم ننویس بنویس باباومامان هردونان داد!آخه حقوق بابا نرسید،مامان هم مجبوری رفت سرکار کمک بابا کردتابابا نان داد. -بابا زودتربگوتموم شه دیگه! کامیار- خب بنویس سارا ودارا باهم به مدرسه می روند نه نه ننویس ننویس!سارا ودارا غلط می کنن باهم به مدرسه بر ند بنویس ساراوداراهرکدام تنهایی به مدرسه می روند اگرم توراه همدیگرو دیدن نه به هم سلام می کنن ونه چیزی!سارا ازاین ور خیابون به مدرسه میرود ودارا از اون ور خیابون! من وکتایون دلمونو گرفته بودیم وفقط می خندیدیم کامیار-نوشتی؟خب بنویس سارا ودارا دوستان خوبی برای همدیگرهستند نه!نه!اینم ننویس ساراودارا خیلی بیجاکردن که اصلا اسم همدیگررو ببرن.چه برسه به دوستی!اینا چیه یاداین بچه ها می دن! -بابابگوبریم دیرشد. کامیار-بچه بنویس زودتردیگه.آهان این خوبه بنویس سارا ودارا درخانه به مادرشان کمک میکنند نوشتی؟ خب.بنویس سارا ودارا درروز های تعطیل باهم به گردش می روند نه نه نه نه!زبونم لال!زبونم لال!خدایا توبه توبه!نمی دونم کی به این سارا ودارا اجازه داد که باهم ازاین کارا بکنن؟همین کارارو می کنن که به درس ومشق شون نمی رسن دیگه!زمان ما یه اکبربود ویه زهرا!کاری م باکارهمدیگه نداشتن واز صبح تا شب توخونه بودن ودرس می خوندن ازگردش مردشم خبری نبود انگاریه اشتباهی توسیستم آموزشی شده اینکه زندگی سارا ودارا نیس!زندگی مایکل جکسون رو ورداشتن کردن الگوتوکتاب فارسی اول دبستان. اصلا ولش کن!دیگه م حق نداری این طرفای کتاب روبخونی لای اینجاهاروواکنی پدرت رودرمیآرم بذار ازاین طرف بهت دیکته بگم! آهان بنویس آن مرد امد بعدباخنده برگشت طرف منو نگاه کردوگفت:مگه دیگه مردی م مونده که بیاد؟! -بابا کلک ش روبکن بریم دیگه! کامیار-بنویس آن مردداس دارد.نه!نه!چی داری می نویسی؟! الآن می ریزن اینجا و همه مونو می گیرن!آن مرد که داس دارد کمونیست است!بنویس آن مردبیل دارد!آن مرد کلنگ دارد!آن مرداصلا ایرانی نیس! یه افغانی است که اینجا کار می کند وپول هایش را می فرستد افغانستان!البته حالا که پول افغانستان شده دلار آن مردبیل وکلنگش راورمی دارد ومی رود افغانستان هربیل که به زمین بزند ده دلار می گیرد که اگریک ماه آنجا کارکند می تواند یه آپارتمان دراینجابخرد! -کامیارظهر شدآخه! کامیار-من چیکارکنم؟تقصیراین وامونده س کتاب فارسی نیس که!مجله جوانان روورداشتن دادن دست بچه ها جای کتاب فارسی!اصلا این کتاب چرااینقدرکهنه س؟مال چه تاریخیه؟ صفحه اول کتاب واکرد ویه نگاهی انداخت وگفت: -آتیش به جون گرفته این که مال سال پنجاه وچهاره!اینو ازکجا آوردی؟! کتایون که می خندید گفت:ازتوچمدون بابا پیداش کردم! کامیار-پس چرا دادیش به من که بهت دیکته بگم؟اینکه مال شماها نیس؟ کتایون-می دونم داداش اما این درساش بهتر چاپ شده! کامیار-ورپریده چاپش بهتره یاقرطی بازیش؟تروخدانگاه کن!این یه الف بچه چطورنیم ساعت دوتاآدم بزرگ رو مچل کرده؟! -بالاخره هرچی باشه خواهر توئه دیگه! کامیار-بلندشودختر کتاب خودتو بیار ببینم! تاکتایون که همش می خندید ازجاش بلندشد مادرکامیارم اومد تواتاق.دوتایی بهش سلام کردیم که گفت: -دارین چیکارمیکنین؟ کامیار-بابابگیر یه دیکته به این بچه بگوآخه!ماکارداریم بایدبریم!کارخونه دیرشد! مادرکامیاربا دست زدتوصورتش واومد جلو وگفت: -وای خدامرگم بده!بلندشین شماها برین،من خودم بهش دیکته می گم! تاما بلندشدیم مادرش یه فکری کرد وگفت: کامیار!امروز جمعه س! کامیار-کار،جمعه وشنبه نداره!مارفتیم خداحافظ. تااومدیم راه بیفتیم مادرش گفت: -حداقل بگو ظهرناهار چی درست کنم به خدادیگه عقلم به هیچی نمی رسه! کامیار-خورشت بادمجون درست کن. مادرکامیار-پریروز خوردیم که! کامیار-فسنجون درست کن. مادرکامیار-بابات دوست نداره! کامیار-خوب حلیم بادمجون درست کن! مادرکامیار-اِ...!بادمجون ندارم!توچرابندکردی به غذاهایی که آخرش جون داره؟؟ کامیار-طبع من اینطوریه!فقط اینجورغذاهارودوست دارم! مادرکامیار-یه غذای دیگه نمی تونی بگی؟ کامیار-چرا!کوفته دست به گردن! مامانش همونجوری مات شدبهش!من وکتایون غش کردیم ازخنده!دست شوکشیدم وبردمش بیرون که مامانش گفت: شب جایی نرین آ!مهمون داریم. دوتایی ازخونه کامیاراینا اومدیم بیرون ورفتیم طرف باغ. -خب حالا چیکارکنیم؟ کامیار-چی رو؟ -الآن رودیگه!تاشب که مهمونیه چیکارکنیم؟ کامیار-بهترساکت روبذارخونه وبیاتابهت بگم تامنوداری غم نداشته باش بروزود برگرد. راه افتادم طرف خونمون امانمی دونم چرا عوض اینکه ازوسط باغ برم که نزدیکتره بی اختیاررفتم خونه عمه کوچیکم که اون گوشه ازباغ بود که گوشه روبروش خونه مابود. تاوسطای راه که رفتم پشیمون شدم واومدم ازهمون جا میون بربزنم طرف خونه خودمون اما نمی دونم چرا پام پیش نمی رفت ! چشمم به خونه عمه م بود فقط ازاونجایی که من واستاده بودم طبقه دوم خونشون دیده می شد وطبقه اول که هم کف باغ بود پشت شمشاداقایم شده بودودیده نمی شد یه دفعه دلم ریخت پائین!پشت شمشادااتاق گندم بود!گندم! چندباراین اسم روتودلم گفتم هربار که می گفتم یه جوری می شدم!اومدم ازهمونجا برگردم وبرم خونمون امایه چیزی نمی ذاشت!انگار یکی منو داشت به زورمی برد طرف خونه گندم اینا! مابچه های فامیل توخونه ها اتاق هایی روواسه خودمون ورداشته بودیم که همشون هم کف باغ بودنویه پنجره بزرگ داشتن که توباغ وامی شد!یعنی اولش تموم دخترعمه هام اتاق های طبقه بالا رو برای خودشون ورداشته بودن اماازبس کامیار ازآب وهوای طبقه پائین براشون حرف زد وازش تعریف کرد همه شون اتاقاشونو عوض کردن!انگارخیلی م از این کار راضی بودن! خلاصه راه افتادم طرف خونشون ویه خرده بعدرسیدم پشت شمشادا ازبالاشون که چیزی دیده نمی شد!یه خرده بادست لاشون روواکردم .نمی دونم چرااینکارومی کردم امادست خودم نبود!بی اختیارکشیده شده بودم اونجا وخودم نمی دونستم دنبال چی اومدم!ازلای شمشادام چیزی معلوم نبود! یه دفعه از خودم خجالت کشیدم وراه افتادم که برم خونمون امادوقدم بیشترنرفته بودم که یه دفعه صدای گندم روازتو اتا قش شنیدم.داشت آواز می خوند دیگه پاهام حرکت نکرد!نمی تونستم قدم ازقدم وردارم!هرچی سعی می کردم که ازجلو خونشون ردبشم،نمی تونستم!تاحالاسابقه نداشت که یه همچین احساسی داشته باشم!نمی دونم امروز چه م شده بود! بالاخره نتونستم جلوخودمو بگیرم.برگشتم وشمشادارودور زدم وازروبروی خونشون رفتم جلو.سعی می کردم که آروم آروم برم که صدای پام بلند نشه. درخونشون بسته بود وکسی م جلوپنجره ها نبود.منم یواش رفتم طرف اتاق گندم! دوقدم بیشترباپنجره اتاقش فاصله نداشتم هم دلم میخواست برم جلو وهم دلم نمی خواست برم!باخودم گفتم نکنه لباس تنش نباشه!اگه اینجوری یه دفعه برم وجیغ بکشه چی میشه؟اصلا اگه جیغ م نکشه خودم چی؟؟خودم ازخودم خجالت نمی کشم ؟ازانسانیت وجوونمردی بدوره که یه همچین کاری روبکنم.ازاون گذشته من اصلاآدمی نبودم که اهل اینکاراباشم!حالاا گه کامیار روبگی یه چیزی ولی من تاحالا ازاین کارانکرده بودم!راستش خیلی م می ترسیدم!برعکس کامیارکه اصلا ترس حالیش نبود من خیلی ازآبروریزی می ترسیدم! توهمین فکرابودم که دیدم جلوپنجره اتاق گندم واستادم ودارم بهش نگاه می کنم !جلوی آینه واستاده بودوپشتش به من بود داشت موهاشوشونه می کرد وآواز می خوند تازگی موهاشوکوتاه کرده بود ازاین مدلای جدید که دخترا موهاشونو تاسر شونه هاشون می زنن!خوشبختانه لباس تنش بود .یه شلوارجین با یه تی شرت خوشرنگ. برعکس عمه وشوهرعمه م که قدشون نسبتا کوتاه بود گندم قدبلندی داشت وخیلی م خوش اندام بود.یعنی همیشه ورزش می کرد .بیشترم شنا.هفته ای سه روز می رفت استخر.شناش خیلی عالی بود.گاه گداری م که تابستون آب استخر وسط باغ روعوض می کردیم وتاچندروزی تمیز بود وماها همگی می رفتیم توش شنا ازهمه مون بهتر شنامی کرد تازه کلاس ژیمناستیک م می رفت برای همین م اندام خیلی قشنگی داشت.تااون لحظه اصلا به این چیزافکرنکرده بودم.یعنی هرو قت گندم رومی دیدم فقط یه دختر عمه رومی دیدم که ازبچه گی باهم بزرگ شدیم امانمی دونم چراامروز دیگه دخترعمه رونمی دیدم فقط گندم رومیدیدم یه دختربیست ویه ساله به اسم گندم!تاحالا به اسمشم اینجوری دقت نکرده بودم گندم!چه اسم قشنگی!سعی کردم که چهره ش روتوذهنم مجسم کنم اما انگار همه چیز ازیادم رفته بود!انگارتموم خاطراتم پاک شده بودوبرای اولین بار بودکه داشتم این دختر رو می دیدم! چشم وابروش چه رنگی بود؟صورتش چه جوری بود؟قشنگ بودیانه؟فقط این یادم اومد که هرجاکه مادرم اینا جمع می شدن صحبت ازاین بودکه گندم ازهمه دخترعمه هام ودخترای فامیل خوشگل تره!دلم می خواست همین الآن برگرده طرف من که حداقل یه بارصورتش روببینم درست مثل اینکه برای اولین باره که به این دختربرخوردم هرچی به ذهنم فشارمی آوردم که حداقل یه خرده از صورتش یادم بیاد نمی شدیه دفعه از خودم خجالت کشیدم!واستاده بودم پشت پنجره ش وداشتم دزدکی نگاهش می کردم خداخدا کردم که کسی منو ندیده باشه!اومدم همونجوری که اومده بودم برگردم که پام رفت رو یه تیکه چوب وقرچی صداداد!درجاخشکم زد!یه دفعه ازصدای چوب گندم برگشت طرف پنجره!دیگه نتونست ازجام تکون بخورم هرلحظه منتظربودم که یاجیغ بزنه ویاباعصبانیت باهام برخوردکنه قدرت هیچ کاری نداشتم حتی نمی تونستم حرف بزنم اونم انگارهمینجوری شده بود!فقط همونجور که شونه تودستش بود ودستش وسط هوامونده بود داشت منو نگاه می کرد حتی اونم نتونسته بود که کاملا به طرف من برگرده فقط صورتش طرف من بود دوتایی مثل مجسمه هاواستاده بودیم وهمدیگه رو نگاه می کردیم نمی دونم چقدرطول کشید که یه دفعه ازپشت سرم صدای کامیار اومد! کامیار-سامان!سامان! تاصدای کامیاربلند شد وبی اختیاردوئیدم وازجلودرخونشون اومدم بیرون وخواستم برم طرف خونمون که رفتم توشیکم کامیاراونقدرهول شده بودم که نمی دونستم بایدچی بگم وچیکارکنم!قلبم مثل چی میزد تموم تنم داغ شده بود کامیار داشت نگاهم می کرد که بیشترهول شدم وزود گفتم: -اومدم ساکم روبذارم! کامیاریه نگاهی به ساک که هنوز تودستم بودکرد وآروم گفت: ساک روبذاری خونه عمه اینا؟ -نه نه ونه خودمون! کامیار-اِ...!شماها اسباب کشی کردین واومدین خونه عمه اینا؟کی؟چطوراینقدربی خبر؟حداقل می گفتین ماهام می اومدیم کمک! فقط نگاهش کردم که گفت: حالا گیرم به سلامتی ومبارکی اسباب کشی کردین وتغییرمکان دادین اولا که منزل نومبارک!ایشاله که براتون اومد داشته باشه !ولی چراهنوز ساک دستته؟ یه نگاه به ساک کردم وگفتم: -الآن میذارمش! کامیار-ببین می گم آدرس خونه جدیدتونو به منم بده.یه وقت باهات کارداشتم دیگه نرم خونه قبلی تون!راستی ببینم خونه جدید روباوسایل خریدین؟ -گم شو!چی داری میگی؟ کامیار-می گم وقتی این خونه روخریدین وسایل توش روهم باخونه خریدین؟ -کدوم وسایل رو؟اصلا چی میگی تو؟ کامیار-می خوام بدونم دختر عمه مونم روخونه بود که شما معامله ش کردین؟ -بازشروع کردی؟ کامیار-مرتیکه!من شروع کردم یاتو؟ازپیش من رفتی که سک وامونده ت روبذاری وبیای نیم ساعته منو کاشتی وسط باغ رفتم دم خونتون مادرت می گه ازوقتی باتورفته دیگه برنگشته خونه اومدم اینجا که میبینم شما هراسون داری می دوئی وفرار می کنی !حالا من شروع کردم؟کجابودی؟ -هیچی به جون تو! کامیار-به جون دوتا عمه هات!راستش روبگو اینجا چیکارمیکردی؟ راه افتادم طرف خونه خودمون که کامیار دنبالم دوئید ودستمو گرفت وگفت: -اومده بودی اینجاوزده بودی به گندمزار عمه؟بالاخره فصل درووخرمن کوبی رسید؟! -چی؟ کامیار-رفته بودی گندم دروکنی؟پس داس ت کو؟ -گم شو!شکرخداهمه می دونن که من اهل این چیزا نیستم! کامیار-پس حتما مادرت فرستاده تت دنبال آرد گندم واسه حلوا!خدابه داد عمه برسه!آن مردآمد!آن مرد باچیز آمد!یعنی آن مردباداس آمد! -اِ...!هیس. کامیار-چیه؟می ترسی صدامونو گندم خانم بشنوه؟ -چراداد میزنی پسر؟بیا بریم این ورتا بهت بگم. کامیار-آفرین چشم اگه قراره راستش روبهم بگی هرجایی بخوای باهات می آم بیا بریم بیاپسرخوب وراستگوودرستکارو درست کردار وصادق که الحق به همون بابابزرگت رفتی!حاج ممصادق صداقت پیشه صدوق زاده مصدق نیای صدق کیا! دوتایی باهم رفتیم بیست متراون طرف تر ورویه نیمکت نشستیم.کمی آروم شده بودم.کامیاردوتا سیگارازتوجیبش درآور د وروشن کرد ویکی شوداد به منو گفت: -ببین!آروم آروم وشمرده هر اتفاقی که افتاده برام بگو هرچی جزئیات روبهتر بگی بارگناهات سبکتر می شه ووجدانت آسوده تر بگو پسرعموجان!بگوعزیزم!بگووخودت روخالی کن می دونم الآن چه حالی داری!تحت فشاری!بریز بیرون وخودتو راحت کن. -گم شو! کامیار-نمی خوای بگی؟ -چیزی نیس که بگم! کامیار-ببین میدونی که من رواین چیزا حساسم تا نفهمم توکجابودی که انقدررنگ وروت پریده وهول شدی ولکن نیستم! اگه با زبون خوش گفتی که هیچی اگه نگفتی همین الان میرم تحقیقات محل!اونوقت گندش درمیآد ها!خودت مثل آدم همه روبرام بگو! -به جون توکامیاراصلا دست خودم نبود! کامیار-کاملا احساست رودرک می کنم منو شریک درد خودت بدون این کاراصلا دست خود آدم نیس! -به جون تو اصلا نفهمیدم چی شد که اینکاروکردم! کامیار-اصلا خودتوناراحت نکن من خودم حاضرم برات شهادت بدم که تودراون لحظه هیچ اختیاری از خودت نداشتی! دیگه هرکی ندونه من میدونم توچه ببویی هستی!احتمالا یکی تحریکت کرده! -آره بجون تو!ولی توازکجا می دونی؟ کامیار-دفعه اولم که نیس.تجربه دارم دیگه! -ببین انگاریکی بزور منومی کشوند اونجا! کامیار-خب!خیلی خوبه این!اگه شکایتی چیزی کردن میشه گفت که یه نفر تروبزور وادار به اینکارکرده جرم میآد پائین -چه جرمی می آد پائین؟مگه اینکارجرمه؟ کامیار-بابا حالا که اینجا خودمونیم وکس دیگه ای نیس.این کارجرمه دیگه! -نخیرهیچم جرم نیس ممکنه کار بدی باشه اما جرم نیس! کامیار-ببینم تومطمئنی؟ -آره که مطمئنم هیچ قانونی نمیگه که اینکارجرمه! کامیار-جون من راست میگی!؟ -آره به جون تو! کامیار-ببینم تو میتونی دقیقا بگی که طبق کدوم بند یاتبصره یاماده ازقانونه که جرم نبودن اینکارو ثابت وتاییدمیکنه؟ -اصلا توهیچ قانونی این مسئله نیومده که بخواد جرم باشه یا نباشه؟ کامیار-تروخدا؟پس من بیخودی انقدرتاحالا می ترسیدم! -اگه فکرمی کنی که من دارم بهت دروغ می گم بروازیه وکیل بپرس! کامیار-نه!من حرف ترو قبول دارم توآدمی نیستی که بیخودی چیزی رو بگی ازاون گذشته توهم رفیقمی وهم پسرعموم دیگه دلت واسه من ازوکیل که بیشترمی سوزه!مگه نه؟ -خب آره معلومه! کامیار-اصلا من تاحالاازتو دروغ نشنیدم که این دومیش باشه! -من اصلا ازدروغ بدم می آد کامیار-می دونم میشناسمت! -اماکامیاربرای اینکه بهت دروغ نگفته باشم ته دلم یه خرده می ترسم! کامیار-ترس واسه چی؟حالام که قانونم پشت مونه! -آخه می ترسم یکی دیده باشه تم! کامیار-اِ..!مگه کسی اونجابود؟ -نه!فکرنکنم! کامیار-خب اول حواست روجمع می کردی واین ورواون ور رو نگاه می کردی بعد! -نگاه کردم کسی نبود اما... کامیار-وسواسی شدی به دلت بدنیار! -اگه کسی دیده باشه چی؟ کامیار-خب اونوقت یه شاهدم هس!کاریه خرده مشکل میشه البته تواین روز وروزگار میشه شاهدم باپول خرید پس پول برای چی خوبه!واسه همین وقتا دیگه اما من یه چیزی برام خیلی عجیبه هرچی م میخوام به خودم بقبولونم نمیتونم! -چی رو؟
__________________
چشماي تو براي من عالم زندگانيه رنگ چشات براي من اميد زندگانيه من ميميرم اگه تو پيشم نموني رنگ دلم آبي شده ميشه تو پيشم بموني چشماي من منتظرن منتظر رسيدنت بيا ديگه تنهام نزار فرشته ها ندزدنت ؟ اين قلب من ميتپه براي تو همينو بس دق ميكنم اگه نياي من ميميرم گوشه قفس واي رسيدي عزيز من دلم برات تنگ شده بود عزيز من ميدونستي ديشب هيچ ستاره اي غايب نبود من بودمو تو بوديو ستاره ها مهمونمون پيشم بمون پيشم بمون پيشم بمون |
|||||||||
|
|
|
|
#4 | |||||||||
|
مهلبووون
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: Aug 2010
محل سکونت: to baghche
نوشته ها: 3,670
Rep Power: 44 ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() سپاس گذاری: 2,327
سپاس گذاری شده 3,853 در 1,610 پست
|
امیار-اینکه تواین بیست،بیست وپنج دقیقه توچه جوری ازپیش من رفتی وامدی اینجا ومحل روبررسی کردی وکشیک طرف روکشیدی وبی سروصدا کارتو کردی واومدی بیرون!!بجون تو هرچی به خودم فشار می آرم که اینو بفهمم نمی تونم!
-خب کاری نداشت که! کامیار-واسه من که خیلی عجیبه!من با تموم زرنگی م توکمترازیکی دو ساعت نمی تونم تموم کارایی که تودرعرض بیست دقیقه کردی،بکنم!واقعا عجیبه!جداحیرت آوره!اونم ازآدمی مثل تو انقدرشل ووارفته!جداباید بهت تبریک گفت! منو باش تبریک چیه؟بایدبهت نشان افتخارداد! -گم شوتوام!دیگه اینم کاره که آدم انقدرطولش بده؟! کامیار-بابادست مریزاد تو چه طوریه شبه انقدرمتحول شدی؟نکنه راه جدیدی پیداکردی؟جون من اگه به سیستم جدیدی برخوردی به منم یادبده! -سیستم جدیدچی؟ کامیار-همین کاری که کردی وتوقانونم نوشته که جرم نیس دیگه! -همین که رفتم دزدکی ازپنجره گندم رونگاه کردم؟! یه آن ساکت شدویه خرده منو نگاه کرد وبعدگفت: -توازپیش من اومدی اینجا وفقط دزدکی از پنجره گندم رونگاه کردی؟! -خب،آره. کامیار-بروگم شو!داری سربه سرم میذاری؟ -نه بجون تو! کامیار-یعنی توازوقتی که ازمن جداشدی فقط انقدررسیدی که بیای اینجا وبری پشت پنجره و دزدکی گندم رونگاه کنی؟ -آره! کامیار-توکتاب قانونم هی می گشتی که بفهمی این نگاهی که دزدکی کردی جرمه یاجرم نیس؟! -آره دیگه! کامیار-پس انقدر ترست واسه چی بود؟! -برای همین که یه نفر یه دفعه منو ندیده باشه! همینطوری مات منو نگاه کرد ویه خرده بعد گفت: -خاک برسرت کنن سامان!تودوساعته وقت منو تلف کردی واسه یه نگاه دزدکی؟ -یه نگاه که نبود! یه دفعه خندید وگفت: کامیار-خب اینو بگودیگه!پس یه نگاه کوچولونبوده؟!ای شیطون!!حالا زودتر بگو دیگه چی بوده؟ -یکی دودقیقه همینجوری واستاده بودم ونگاهش می کردم! خنده ازرولبش رفت ودوباره مات شدبهم ویه خرده بعدگفت: -یکی دودقیقه فقط نگاهش می کردی؟ -آره! کامیار-چیزعجیبی توش دیده بودی که بهش مات شده بودی؟ -یعنی چه چیز عجیبی؟ کامیار-مثلا لباس تنش نبود واین چیزا! -نه!لباس تنش بود!یه شلوارجین ویه تی شرت!خیلی م بهش می اومد! کامیار-خب توپس چی روواستاده بودی ونگاه می کردی؟ -خودگندم رودیگه! کامیار-بذارببینم خوب حالیم شده یانه!تویکی دودقیقه پشت پنجره عمه اینا واستاده بودی وفقط گندم رونگاه می کردی درسته؟ -آره! کامیار-فقط م همین؟ -آره. کامیار-بعدگندم چیکارمی کرد؟ -اولش متوجه نبود.بعدمن ازخودم خجالت کشیدم واومدم برم که یه چوب خشک زیر پام صداکرد ومتوجه شد!سرشو بر گردوند طرف منوواونم نگاهم کرد!بعدهمینجوری دوتایی همدیگرونگاه می کردیم!بعدیه دفعه صدای توبلند شد!و منم ترسیدم وفرار کردم! کامیار-یعنی درواقع من بی موقع سررسیدم! -آره بابادیگه! کامیار-یعنی درواقع میشه گفت که من مزاحم نگاه کردنتون شدم؟! -آره!نمی شدیه خرده دیرترمی اومدی؟! کامیار-چرا،میشد.الآنم که طوری نشده میشه جبران کرد. -جون من؟چه طوری؟ کامیار-تویه دقیقه همین جا بشین تامن برگردم! -باشه اما زود بیا! کامیار-یه دقیقه ای می آم! ازرونیمکت بلند شدورفت یه خرده جلوتر وازپای یه درخت یه قلوه سنگ ورداشت واومد طرف من که فهمیدم چه خیا لی داره ودررفتم طرف خونمون اونم دنبالم کرد حالا من هی میدوئیدم واونم پشت سرم! -چراهمچین می کنی دیوونه؟! کامیار-صبرکن وقتی بااین قلوه سنگ زدم سرتوشیکوندم می فهمی چراهمچین می کنم دوساعته منو نشوندی اونجاود لمو خوش کردی که چی؟که رفتی دزدکی یه نگاه به گندم کردی؟من تاسرترو نشکونم این جیگرم خنک نمی شه واستا وگرنه بگیرمت زنده ت نمیذارم! همونجور که می خندیدم ومی دوئیدم گفتم: -سنگ روبذارتا واستم. کامیار-واستا پدرسگ دیوونه خل شل وول!می گم واستا! به خداداشت جدی می گفت انقدرازدستم عصبانی بود که اگه بهم می رسید یه بلایی سرم می آورد. -کامیاربه جون تو یه اتفاق بدی می افته ها!ازاین شوخیانکن! کامیار-یه اتفاق بدمی افته؟بدبخت اگه دستم بهت برسه که زنده ت نمیذارم !واستا می گم! می خندیدم ومی دوئیدم رسیدم وسط باغ که ازسروصدای ماآفرین ودلارام دوتا دخترای اون یکی عمه م پیداشون شد و همونطوری واستادن ومات به مادوتا نگاه کردن!زودرفتم طرفشون وواستادم!تاکامیاراونا رودیدسنگ روانداخت زمین واونم واستاد وازهمونجا گفت: -سامان جون بسه دیگه!خسته شدم.اصلا توبردی! بعدآروم اومد جلو وتابه آفرین ودلارام رسید گفت: -به به این غنچه های گل سرخ کی واشدن که من نفهمیدم؟! هردوخندیدن وبهش سلام کردن. کامیار-سلام به روی ماهتون کجااین وقت صبحی؟ آفرین-داریم میریم یه گوشه باغ درس بخونیم. کامیار-آفرین به شماها من همیشه گفتم که توزندگی هیچی مثل درس نیس آفرین!حالا می خواین چی بخونین؟ دلارام-ادبیات کامیار-به به فصل بهار وباغ پرازگل ودرس ادبیات!چقدرشاعرانه! آفرین-شماها داشتین چیکارمی کردین؟ کامیار-داشتیم هفت سنگ بازی می کردیم یعنی فعلا داشتیم بایه سنگش بازی می کردیم حالا دیگه ولش کن! آفرین-نه بیاین باهم بازی کنیم ماهام هفت سنگ خیلی دوست داریم. کامیار-اِ...!بازی چیه؟گم شه هفت سنگ! دلارام-خیلی خوبه که! کامیار-اصلا م خوب نیس! چیه اون بازی پرسروصدا! آفرین-پس چی کارکنیم؟ کامیارهمونجورکه وسط آفرین ودلارام واستاده بود دستشونو گرفت وآروم آروم باخودشون برد وبهشون گفت: -می ریم زیردرختای گوجه یه پتوپهن می کنیم ومی شینیم بعدش یه خرده ادبیات می خونیم ویه خرده گوجه می خوریم یه گوجه هایی به درختاس انقدر! بادستش یه چیزی اندازه یه پرتغال رونشون دادوگفت: -بعدش خودم براتون هم ازادبیات معاصر می گم وهم ازادبیات کلاسیک! آفرین-مگه بلدی؟ کامیار-آره که بلدم همچین ازادبیات انگلیس می آم توادبیات فرانسه که اصلا خودتونم حالیتون نشه! دلارام –ادبیات عربم بلدی کامیار؟ کامیار-اونو که فوت آبم!ازکجاش می خوای برات بگم؟ادبیات عراق رومیخوای یا شام رو؟عرب روبگم یاعجم رو؟ اصلا براتون ازهمون عربستان شروع می کنم می گم تانزدیکیای لبنان!خوبه؟ آفرین ودلارام همونجور که می خندیدن باهاش می رفتن که کامیاربرگشت طرف منو گفت: -شازده پسراگه نمیدونی بدون ازپنجره دزدکی نگاه کردن توخونه مردم خودش یه نوع جرمه.برویه فکردیگه واسه خودت بکن! بعددوباره راه افتادن که دلارام گفت: -مگه سامان نمی آد؟ کامیار-نه!اون فقط ادبیات کهن روبلده!هنوز داره نثر هفتصدهشتصد سال پیش روبررسی می کنه!حالا خیلی مونده تا به درس مابرسه!بعدشم اون تاچند دقیقه دیگه باید یه درس دیگه روشروع کنه! آفرین ودلارام زدن زیرخنده ورفتن.واستاده بودم ونگاهشون می کردم که کم کم رفتن طرف آخرباغ وپشت درختا گم شدن !اومدم دوتا فحش به اون کامیاربدم که منو تنها گذاشت که ازپشت صدای پاشنیدم!تابرگشتم دیدم گندم داره می آد طرفم نفسم بند اومد!اومدم ازاین ور برم طرف خونمون که دیدم خیلی بدمیشه!همه ش می ترسیدم که جریان نیم ساعت پیش روبه روم بیاره!نمی دونستم چی جوابشوبدم!ازش خجالت می کشیدم! یه خرده بعد رسیدبهم وسلام کرد -سلام گندم-کامیارایناکجارفتن؟چراصبرنکردن منم بیام؟منوکه دید! تازه فهمیدم منظورکامیارکه گفت تاچنددقیقه دیگه باید یه درس دیگه روشروع کنه چیه! -رفتن درس بخونن. گندم-درس بخونن؟ -نه گوجه بخورن! گندم-گوجه بخورن؟این وقت صبح؟ -نمی دونمم رفتن هم درس بخونن هم گوجه بخورن! گندم-چراتوباهاشون نرفتی؟ شونه هاموانداختم بالا که پشتش روبهم کرد ورفت طرف یه بوته گل رز.همون لباس تنش بودکه دیدم موهاش خرمایی خوشرنگ بود تانزدیک شونه ش.حرکاتش خیلی ظریف بود وقتی ازکنارم ردشد یه عطرخوشبویی به مشامم خورد که یه حال عجیبی بهم دست داد! دولاشدویه گل سرخ کند وبرگشت طرف منو وگفت: انگارامشب خونه کامیاراینا دعوت شدیم.مامانش همین الآن تلفن کرد خونمون. سرموتکون دادم. گندم-خیلی پسر بانمک وبامزه ایه نه؟ -آره،خیلی. گندم-تمام دوستام عاشقشن همش به من میگن که یه روز باهاش آشناشون کنم! یه دفعه تودلم نسبت به کامیار احساس حسادت کردم. گندم-هرجایی پامیذاره همه روشاد می کنه ومی خندونه آفرین ودلارامم عاشق شن البته آفرین بیشتر یعنی یه خیالاییم براش داره! سرمودوباره تکون دادم .احساسی که توم ایجادشده بود قوی ترشد!ازخودم بدم اومد!داشتم به کامیارحسادت می کردم!و قتی متوجه این حس شدم ازخودم متنفرشدم!یه دفعه صورت کامیارروتوذهنم مجسم کردم تا چهره ش جلونظرم اومد همه اون احساس از بین رفت.یه حال خوبی توخودم دیدم کامیارازبرادر برای من برادرتر بود برای همینم گفتم: -کامیارواقعا خوش تیپ وخوش قیافه س!تاحالا دختری روندیدم که کامیاررودیده باشه وعاشقش نشده باشه! گندم-امایه خرده شیطونه! -نه!کامیار خیلی پسرخوبیه!اگه بشناسیش می فهمی من چی میگم دلی که کامیارداره هیچکس نداره این پسر انقدربامعر فت وخوبه که من افتخارمی کنم که باهاش فامیلم! گندم-انگارخیلی دوسش داری؟ -خیلی!تونمی دونی اون چه جورآدمیه یه انسان واقعی نگاه به این شوخی هاش نکن توتموم زندگی م کسی رومثل کامیار ندیدم واقعا باگذشت وفداکاره ! گندم-یعنی انقدردوسش داری که توام براش همینجوری باشی؟ -آره یه خرده نگاهم کردوگفت: -خوش به حالتون!چقدرخوبه که دونفرباهم اینجوری باشن! -مرسی. گندم-راستی حال آقابزرگه چطوره؟ -خوبه. گندم-شماها هرروز می بینینش؟ -تقریبا رفت نشست رویه نیمکت که یه خرده اون طرف تربود منم همونجا واستاده بودم ونگاهش می کردم چطورتاحالا متوجه نشده بودم که گندم انقدر خوشگل وقشنگه! گندم-چراواستادی؟! -چیکارکنم؟ گندم-خب بیابشین! -کاردارم بایدبرم. شونه هاشوانداخت بالا منم زیرلب یه خداحافظی کردم وازاون ور رفتم طرف خونمون یه خرده که راه رفتم برگشتم ونگاهش کردم اون بلندشده بود وداشت می رفت طرف خونشون سرم روانداختم پائین ورفتم وتارسیدم به خونه دیگه در نزدم که ازتوراهرو وارد خونه بشم ازهمون پنجره اتاقم پریدم تووخودمو انداختم روتخت نمیدونستم باید چیکارکنم احساس کردم که گندمم ازکامیار خوشش میاد کاشکی امروز کامیارمنو دم خونه گندم اینا ندیده بود!حالا اگه اونم از گندم خوشش اومده باشه چی؟؟اگراینطوری باشه حتما به خاطرمن صداشودرنمی آره وهیچی نمیگه حتما همینطوره! من کامیاررو می شناسم اگه بفهمه من ازچیزی خوشم میآد امکان نداره طرف اون چیز بره!همیشه همین کارروکرده! بلندشدم ویه نوارگذاشتم ودوباره دراز کشیدم روتخت.انقدر ازخودم بدم اومده بودکه نگو!چراباید حتی برای یه ثانیه م که شده یه همچین احساسی نسبت به کامیارپیداکنم دیگه اصلا نمی خواستم به گندم فکرکنم !کامیاربرام خیلی عزیز بود درتموم مدت عمرم برام مثل یه پناهگاه بود چندین باربه خاطر اشتباهاتی که من کرده بودم،اون تنبیه شده بود!وقتی خیلی کوچیک بودیم ومن با توپ یه شیشه روشیکونده بودم وفرار کرده بودم،اون جریان روبه گردن گرفته بود وکتک خورده بود!وقتی ازدرخت زردآلو رفته بودم بالا وشاخه ش شیکسته بود اون گردن گرفته بودوتنبیه شده بود!حالا ممکنه که این خاطرات خیلی بی اهمیت باشه اما درزمان خودش وقتی کوچیک بودیم وهرکدوم ازای کارارو می کردیم وقرارمی شد که تنبیه مون کنن واقعا برامون وحشتناک بود! یه دفعه انگار که توخواب ازیه جای بلند افتاده باشم پائین دلم یه جوری شد ویه احساس خیلی خیلی عجیب توم ایجادشد یادم افتاد که کلاس دوم راهنمایی بودیم یه روز که برف اومده بود کامیارباگوله برف زده بود توصورت دخترهمسایمونو وفرار کرده بود پدرومادرش اومدن درخونمون شکایت!کامیارکه اصلا گم شده بود!آقابزرگه وقتی جریان روشنید خیلی عصبانی شد وبرای اینکه کامیاردیگه ازاین کارانکنه ومثلا تربیتش کرده باشه یه ترکه ازدرخت کند وگذاشت لای برف!می خواست وقتی کامیاربرگشت حسابی کتکش بزنه!اون روزوقتی فهمیدم که قراره چه بلایی سر اون بیچاره بیاد براش خیلی نگران شدم!آخه آقابزرگه هیچ وقت کسی روتنبیه نمی کرد اماوقتی می کردبد جوری می کرد! یادمه خیلی محکم رفتم وجلوآقابزرگه واستادم وگفتم:آقابزرگ!گلوله برف رومن زدم!حالا که یادش می افتم چه قدرخند ه م می گیره ! اون روز یه نگاهی به من کردکه هیچ وقت یادم نمیره!نگاهی همراه با تعجب وناباوری! ترکه روازلای برف درآورد و به من گفت ه دستامو بیارم بالا منم همین کارروکردم!اما چقدرترسیده بودم خدامی دونه خلاصه همونجورکه دستام بالابود آقابزرگه توچشما وصورتش هم مهربونی بود وهم عصبانیت!آروم بهم گفت می دونم کارتونبوده اماحالا که به خاطررفیقت می خوای فداکاری کنی مردونه فداکاری کن! چهارتاترکه گذاشت کف دست من هرکدوم روکه می زد وبلندمی کرد جاش خون ازکف دستم می زد بیرون! ترکه هارو خوردم وبااینکه ازترس بغض توگلوم جمع شده بود وازدرد می خواستم نعره بزنم نه گریه کردم ونه نعره زدم ونه دستمو کشیدم عقب! وقتی تنبیه تموم شد آقابزرگه که اشک توچشماش جمع شده بود یه نگاهی به من کرد ویه لبخندی بهم زدورفت!حالا چقدرسرزنش ازهمه شنیدم بماند یه ساعت بعدش که کامیار برگشت خونه وجریان روفهمید دوئید خونه ما پیش من! دستاموگرفت ونگاه کرد وگفت:چرااینکاروکردی؟چرانگفتی که کارمن بوده!؟بهش گفتم:به خاطر گلوله برف که نبود! سرچیز دیگه بود!وقتی اینو بهش گفتم یه خنده ای کرد ویه دفعه اشک ازچشماش اومد پائین وگفت:پپه!توهیچ وقت نمی تونی یه دروغ حسابی بگی.بعد یه دفعه دولا شدو کف دستاموماچ کرد! اون لحظه چنان احساسی داشتم که حاضرنبودم با دنیا عوضش کنم حاضربودم صدتا ترکه دیگه بخورم امااین احساس رو داشته باشم! یادآوری این خاطرات برام خیلی قشنگ بود!یه دفعه دلم برای کامیارتنگ شد!اومدم بلندشم برم ته باغ که دیدم گندم پشت پنجره واستاده وداره منو نگاه می کنه !درجا خشکم زد!
__________________
چشماي تو براي من عالم زندگانيه رنگ چشات براي من اميد زندگانيه من ميميرم اگه تو پيشم نموني رنگ دلم آبي شده ميشه تو پيشم بموني چشماي من منتظرن منتظر رسيدنت بيا ديگه تنهام نزار فرشته ها ندزدنت ؟ اين قلب من ميتپه براي تو همينو بس دق ميكنم اگه نياي من ميميرم گوشه قفس واي رسيدي عزيز من دلم برات تنگ شده بود عزيز من ميدونستي ديشب هيچ ستاره اي غايب نبود من بودمو تو بوديو ستاره ها مهمونمون پيشم بمون پيشم بمون پيشم بمون |
|||||||||
|
|
|
|
#5 | |||||||||
|
مهلبووون
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: Aug 2010
محل سکونت: to baghche
نوشته ها: 3,670
Rep Power: 44 ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() سپاس گذاری: 2,327
سپاس گذاری شده 3,853 در 1,610 پست
|
اینجا چیکارمیکنی؟
بدون حرف یه پاکت روگرفت جلوم -این چیه؟ گندم-توفرزانه رومیشناسی؟ -نه! گندم-همون دوستم که باباش دکتره! -نه،نمی شناسم! گندم-همونکه اکثرامی اومد اینجا خونه ما! -آهان!خب! گندم-این نامه رواون داده. -برای چی؟ گندم-بگیربخونش خودت می فهمی. نامه روازش گرفتم وگفتم: توش چی نوشته؟ گندم-یه شعر! -شعر؟؟ سرشوتکون داد -برای چی شعر؟ گندم-باشعرراحت تر میشه حرف زد. -چه حرفی؟ گندم-حرفای قشنگ اززندگی،عشق! -عشق؟!به من؟! گندم-آره...اولش نمی خواستم بهت بدمش امادیدم اینکاردرست نیس!اگه ازش گرفتم بایدبدمش به تو!خیلی وقته که ازم اینو خواسته یعنی قبلش شماره تلفنت روازم گرفت اماچندبارکه بهت زنگ زده روش نشده باهات حرف بزنه وتلفن رو قطع کرده اینه که این دفعه برات نامه نوشته! -پس خجالتی م هس! گندم-شاید! نامه روبرگردوندم بهش وگفتم: -من ازاینکارا خوشم نمی آد توام اشتباه کردی که اینکارو قبول کردی بگیر! یه نگاهی بهم کرد و نامه روگرفت وگفت: -برام خیلی عجیبه! -چی؟! گندم-تواین دوروزمونه ویه همچین پسری! -خب هرکسی یه جوره دیگه!تازه فرزانه م مثل دخترای دیگه نیس!مگه نگفتی که خجالت کشیده که تلفنی باهام حرف بزنه؟پس اونم باجوخودش همراه نیس! یه دفعه زدزیرخنده -خنده ت برای چیه؟ گندم-هیچی! -اگه نگی جداناراحت میشم! گندم-ناراحت نشو بهت می گم میدونی چرااینکاروکرده؟ نگاهش کردم گندم-آخه خبرداره که توچه جوراخلاقی داری!برای همینم این کلک روزدکه مثلا توفکرکنی که اون یه دخترمحجوب و خجالتیه ! اینوگفت ودوباره شروع کرد به خندیدن وقتی می خندید وسرش رو می گرفت بالا وموهاش می ریخت عقب به قدری خوشگل ترمی شد که اصلا دلم نمی خواست چشم ازش وردارم امایه دفعه به خودم اومدم واخمهاموکردم توهم وگفتم: -خب،دیگه برو. یه دفعه خنده ش قطع شد وصورتش گل انداخت وگفت: -خداحافظ. تابرگشت که بره گفتم: -ازاین به بعدم اینجوری نیاپشت پنجره اتاقم! واستاد ویه نگاهی بهم کردوگفت: -این به اون در. بعدخندیدورفت. دوباره رفتم روتختم ودراز کشیدم.نوارتموم شده بود ااحوصله نداشتم بلند شم برم واون طرفش روبذارم.چشماموبستم و به جیک جیک گنجیشکا گوش کردم اماوقتی کامیارنبود اگارهیچی قشنگ نبود گاهی آدم طوری ازکسی مهربونی و صفا ودوستی ومحبت می بینه که دیگه نمی تونه دل ازش بکنه!تموم بدی های دنیارو به خوبی اون میبخشه!تموم زشتی های دنیارو به قشنگی اون درمی کنه!ازتموم دورنگی آدما به خاطر یکرنگی اون میگذره!به خاطرهمینم میشه که اون آدم براش دیگه فقط یه دوست یایه فامیل نیس!براش میشه ایده آل!براش میشه یه سمبل! چشماموبسته بودم وداشتم به این چیزافکر میکردم ولذت می بردم که احساس کردم یه سایه افتادروصورتم تاچشمامووا کردم دیدم کامیارجلوپنجره واستاده وداره منو نگاه میکنه!بهش خندیدم که گفت: -مادربرات بمیره!کسی نبود یه دقیقه بیاد پیش توبخوابه که تنها نباشی!؟ -گم شو یکی می شنوه زشته! کامیار-غصه نخوری آ!الآن خودم می آم پیشت می خوابم! باخنده ازجام بلندشدم وازپنجره پریدم بیرون وگفتم: -گوجه هاتونو خوردین؟! کامیار-نه بجون تو اصلاوقت نشد!انقدراین دوتا طفل معصوم توادبیات ضعف داشتن که وقت نشد طرف گوجه م بریم همه ش داشتم روضعف شون کارمی کردم که یه خرده تقویت بشه!یعنی میدونی پایه ضعیفه!اصلابه ادبیات انگلیس وفرانسه نرسیدیم که!توهمون ادبیات عرب موندیم انقدرپدرسگ گسترده س که نمیشه ردش کرد! -حالا بالاخره ضعف شون جبران شد؟ کامیار-کمترازپنج جلسه امکان نداره بشه کاری براشون کرد!اگه یکی بودن،بایکی دوجلسه سروته قضیه روهم می آوردم اماوامونده دوتان وهردوشونم تشنه فراگیری!همون پنج جلسه خوب گفتم! خنده م گرفت ویه دفعه صورتش روماچ کردم که گفت: -بی شرف رذل بی حیا این چه کاری بودکه کردی؟!وحشی!حداقل اول ازم اجازه بگیر! -خب حالااجازه میدی؟ کامیار-گم شوبروته صف !مرتیکه تاتار!حالااین ماچ واسه چی بود؟ -واسه دلتنگی! کامیار-خداعوضش روبرات توبهشت حواله حوری ها بکنه!خیلی ممنون راستی کلاس توچه جوری گذشت؟راندمان شد؟ -آره،یعنی نه!ولش کن اصلا! کامیار-چه کلاس مبهمی روگذروندی!آره نه ولش کن این دیگه چه جور جوابیه؟ -آخه منکه خیالی ندارم براش! کامیار-پس دوساعت پیش پشت پنجره ش چیکارمیکردی؟داشتی میزان جرم دزدکی نگاه کردن روطبق قانون اساسی می سنجیدی؟ -نه خودمم نمی دونم همین جوری رفتم اونجا. کامیار-بچه جون همین گندم روبچسب که ازهرنظربرای توخوبه.بالاخره که بایدسروسامون بگیری چه کسی بهتراز گندم ؟هم خوشگله وهم دیده شناخته!تروهم که دوست داره!دیگه چی می خوای؟ -توازکجامی دونی؟ کامیار-خبراتواین باغ زودپخش می شه اینادردودل شون پیش همدیگه س! -راست می گی؟ کامیار-بجون توامروزداشت دلارام می گفت. خندیدم وگفتم: -حتماوقتی داشتی زندگینامه هشام عرب روبراشون می گفتی! کامیار-نه!موقعی که داشتم زندگینامه قطام عرب روبراشون بازسازی می کردم!بیابریم واستادی چرت وپرت می گی! دوتایی باخنده وشوخی راه افتادیم طرف گاراژکه ماشینامون اون توبود دیگه دلم راحت شده بود.همهش ازکامیاردرمو رد گندم می پرسیدم.دلم می خواست مطمئن مطمئن بشم که چشم کامیاردنبالش نیس! وقتی دوتایی سوارماشین کامیارشدیم ازش پرسیدم: -کامیارتوهیچ کدوم ازدخترعمه هارودوست نداری؟ کامیار-نه. -پس توکی رودوست داری؟ کامیار-من ترودوست داارم که فکرنمی کنم بابات بذاره باهم عروسی کنیم. -گم شوحالاوقت شوخی کردنه؟ کامیار-پس وقت شوخی کردن کی یه؟تویه ساعتی واسه من معلوم کن که من شوخی کنم ساعت 2تا4خوبه؟ -دارم جدی باهات حرف می زنم! کامیار-اصلا من آدمم که توبخوای باهام جدی صحبت کنی؟!توتاحالا یه کلمه حرف حسابی ازدهن من شنیدی؟! -بروبابا نخواستیم روشن کن بریم!حالا کجا میخوای بریم؟ کامیار-وقتی جایی قراره بامن بیای سوال نکن بذاربریم!اگه بدبود اون وقت اعتراض کن. ماشین روروشن کردوازگاراژاومدیم بیرون وقتی مش صفرداشت درگاراژروپشت سرمون می بست کامیاربهش گفت: -های مش صفر! مش صفر-بله آقا! کامیار-اگه کسی پرسید این دوتا کجارفتن چی میگی؟ مش صفرکه می خندید گفت: -چی بایدبگم آقا؟ کامیار-میگی آقاکامیار و آقاسامان تاازگاراژاومدن بیرون یه پیرزن رودیدن که یه عالمه باردستشه اونام سوارش کردن وبردنش برسوننش خونه ش ملتفت شدی؟ مش صفر-بله آقا! کامیار-آفرین یادت نره که جاسوسی بی جاسوسی! مش صفر-آخه آقا ما سختمونه که دروغ بگیم! کامیار-چطورموقعی که زنبیل کلفت این خونه بغلی روبراش تاتوی خونه شون میبری وبه کوکب خانم میگی پاهام درد میکنه وجون دوتا قدم راه رفتن روندارم سختت نیست که دروغ بگی! مش صفرکه یه دفعه رنگش پرید گفت: -اِ..!چراداد میزنی آقاکامیار! کامیار-خب جوابم روبده دیگه! مش صفر-تروخدا دادنزن الآن این ضعیفه میشنوه ویه الم شنگه به پامیکنه!چشم چشم هرچی شمابگین منم همونو میگم خوبه؟! کامیار-آفرین حالا دیدی دروغ گفتن زیادم سخت نیست!!! اینوگفت وپاش روگذاشت روگاز وحرکت کردیم. -کامیارتواین چیزاروازکجا می فهمی؟! کامیار-تو این باغ اگه یه نفر آب بخوره آنی خبرش به من میرسه! -غلط کردی خیلی چیزا م هس که ازش بی خبری! کامیار-چه چیزایی؟مثلااون نامه که گندم دادبهت! -اِ...!توازکجا میدونی؟ کامیار-حالا خودت مثل آدم جریان روبرام تعریف کن!ببینم جریان اون نامه چی بود!!!!!! خندیدم وجریان نامه رو بهش گفتم که گفت: -خب خره چرا نامه رو بهش پس دادی؟! -ازاینکارا بدم میآد! کامیار-جدی؟؟؟؟یعنی ازاینکارا ازطریق نامه بدت می آد؟ازطریق دیگه بی میل نیستی؟؟ -گم شو!بالاخره کجاداری میری؟ کامیار-بشین و حرف نزن!الآن دیگه میرسیم! تقریبا نزدیک ساعت8بود که برگشتیم خونه ومستقیم رفتیم خونه ی کامیاراینا نزدیک خونشون که رسیدیم صدای نوار وکف زدن رو شنیدیم معلوم شدکه همه ی مهمونا اونجاجمن!دروواکردیم ورفتیم تو وازراهرو که ردشدیم ورسیدیم به مهمونخونه که مادرکامیار اومد جلوویه خرده باهامون دعواکرد وبعد هولمون داد طرف مهمونخونه تادرمهمونخونه رو واکردیم یه دفعه همه ساکت شدن وبرگشتن طرف ما!وچپ چپ بهمون نگاه کردن که کامیار ومن سلام کردیم همه یه سری بهمون تکون دادن که کاملیا خواهر کامیار ازجاش بلند شد واومد طرف ما وتارسید یه سلامی کرد وآروم گفت: -داداش حواست باشه اوضاع خرابه ! اینوگفت ورفت اروم به کامیارگفتم: -هی بهت می گم بلند شوکامیار هی میگی زوده!دیدی حالا الآن یه چیزی بهمون میگن اینا! کامیاریه نگاهی به من کرد وگفت: -بیابریم نترس! دوتایی راه افتادیم وسط مهمونخونه که تابه مبل ها رسیدیم پدرکامیار که خیلی عصبانی بود گفت: -معلوم هس تاحالا کجایی؟ کامیارهمونجور که روی مبل می نشست خیلی آروم گفت: -معلومیش که معلومه باید مواظب مهمونی یه شما باشم که لونره! یه دفعه گوشای همه تیز شد عباس آقا شوهر عمه ی بزرگم که دبیرباز نشسته بودگفت: -کامیارخان لونره یعنی چی؟ کامیار-یعنی این که دایی جان ناپلئون خبردار نشه !که اینجا مهمونی گرفتن واونو دعوت نکردن! یک دفعه همه باهم گفتن: -دایی جان ناپلئون؟ کامیارخیلی آروم یه خیار ورداشت بایه زیردستی وگذاشت روپاش وگفت: -حاج ممصادق خان رومیگم آقابزرگ روکه میشناسین ! تااینوگفت همه ازجاشون نیم خیز شدن که بلندشن. کامیار-نترسین بشینین درسته دیراومدیم اما باهربدبختی بود درستش کردیم ! همه یه نفسی کشیدن ودوباره نشستن وعباس آقادرحالی که یه چاقوگرفته بودجلوی کامیار باخنده گفت: -بگیر کامیارجون پوست بکن گلوت تازه بشه!ببینم جریان آقابزرگ چیه عزیزم! کامیارچاقوروازش گرفت وگفت: -ماتقریبا یه ساعت پیش رسیدیم خونه تاپامونو گذاشتیم توباغ که حاج ممصادق خان صدامون کرد اینو گفت وشروع کرد به پوست کندن خیار حالا ایناکه دورتادور کامیارنشسته بودن دل تودلشون نبود وکامیارم داشت آروم آروم خیارپوست می کند خونه های ماها همه دوطبقه ی آجری بود وخیلی خیلی قدیمی اتاقای بزرگ باسقف های بلند وگچ کاری شده!مهمونخونه یه سالن خیلی بزرگ بود که ازدوقسمت تشکیل شده بود یه قسمت این طرف ویه قسمت اون طرف ووسطش مثل یه پارتیشن نرده های آهنی خیلی قشنگی بود که تقریبا دوقسمت روازهم جدامی کرد اما ازهر طرف میشد طرف دیگرو دید بین این نرده ها روهم ازاین گیاه های رونده پیچیده بودن که سالن روخیلی قشنگ کرده بود خونه ی اونای دیگه م همینطور بود همه دوطبقه مثل هم واقعا قشنگ بودن هرکدوم یه گوشه ی این باغ بزرگ وباصفا وپرگل وگیاه ودرخت امامن نمی دونستم که اینا چرا میخوان یه کاری بکنن که آقابزرگ همه رو بفروشه خلاصه همونجور که کامیار خیارش روپوست می کند وهمه منتظربودن که بقیه ی ماجرارو بفهمن پدرم بلند شد ویه نمک دون ازرومیز ورداشت ورفت طرف کامیار وداد بهش وبعد باخنده گفت: -عموجون آقابزرگه چیکارتون داشتن؟؟؟ کامیارنمکدون رو ازپدرم گرفت وباخنده گفت: -باماکارنداشتن باشماها کارداشتن !!! یک دفعه رنگ از صورت پدرم پرید وآروم برگشت سرجاش . اونجایی که ماها بودیم این قسمت مهمونخونه بود که مثلا بزرگترها نشسته بودن وجوون های فامیلم رفته بودن اون یکی قسمت!همیشه همین طوربود وقتی یه مهمونی می گرفتن بزرگترا این طرف میشستن وماهام میرفتیم اون طرف نرده ها! عموم که پدرکامیارباشه وقتی اینو شنید گفت: -باماکارداشتن؟یعنی چی درست حرف بزن ببینم. کامیار-درست درست نمی تونم حرف بزنم یعنی همه چی رونمی تونم بگم. پدرکامیار-یعنی چی؟ کامیار-یعنی بعضی چیزارونمی تونم بگم. کامیار-بایدکلمه به کلمه شوبگی. کاممیارکه خیاررو درست گذاشته بودتودهنش برگشت یه نگاهی به پدرش کرد وبعدیه نگاهی به پدرمن که پدرم بهش گفت: -آره عموجون هر چی آقابزرگه گفتن بایدشمام به مابگی. کامیارخیارروازتودهنش درآوردوگفت: -آخه اینکارزشته! یه دفعه همه شروع کردن باهم حرف زدن وهرکدوم یه چیزی می گفتن وکامیارم مرتب سرش رومی چرخوند طرف کسی که حرف میزد! عمه بزرگم-بگوعمه!چی ش زشته!! عمه کوچیکم-زشت اون که به مانگی! عباس آقا-بگو کامیار جون!مطمئن باش حرف ازاینجابیرون نمیره! مادرم-بگوکامیارجون ازهیچی م نترس! پدرگندم که اونم بازنشسته بود گفت: -بابابذارین بچه حرفشوبزنه آخه! کامیارکه خیاردرسته هنوز دستش بود برگشت طرف یه خانم وآقا که ماها تاحالا ندیده بودیمشونو ودفعه اولی بود که تومهمونی شرکت میکردن البته بی سابقه نبود!هرکدوم ازماها گاهی یه فامیل یه یه دوست روباخودمون به مهمونی اون یکی می بردیم خلاصه کامیاریه اشاره ای به اونا کرد وگفت: -جلومهمونا بگم زشت نیس؟! عباس آقا-نه کامیارجون!ایناکه غریبه نیستن!آقای فتحی ن با خانم شون!ازاقوام منن!راحت حرفت روبزن! کامیارخیارش رودوباره نمک زد ودرسته گذاشت تودهنش وشروع کرد به خوردن!صداازصدادرنمی اومد ازهمونجا که واستاده بودم گندم وآفرین ودلارام وکاملیا وکتایون ویه دختردیگه روکه هم سن وسال گندم اینا بود می دیدم که اونام ساکت وبی صداداشتن ازپشت نرده ها این طرف رونگاه می کردن یعنی چشم همه شون به به کامیاربود که پشت به اونا نشسته بود. بالاخره کامیار همونجورکه داشت بقیه رونگاه میکرد خیارش روقورت دادکه پدرش گفت: -بالاخره میگی آقابزرگ چی گفتن یانه؟! کامیارسرشو تکون داد وگفت: -حاج ممصادق توایوون خونه ش واستاده بودکه مارسیدیم اشاره کردبه ما که بریم خونه ش !من وسامانم رفتیم طرف خونه ش!ازپله هارفتیم بالا توایوون!بعدرفتیم توخونه!دیدیم سرجای همیشگی ش نشسته! کامیاراینارو آروم آروم می گفت واونای دیگه م هی سرشون روتکون تکون می دادن ومی گفتن خب!!! کامیار-رفتیم جلوش نشستیم!یه نگاهی به مادونفر کرد وگفت:این کره خرا کجان؟! یه لحظه سکوت کامل برقرار شد ویه دفعه گندم اینا ازاون طرف مهمونخونه زدن زیر خنده!حالا نخند کی بخند!خود من که این طرف داشتم ازخنده می ترکیدم!امابه زور جلوخودمو گرفته بودم.کامیارکه جدی جدی داشت به عمو وبابا وعمه هام نگاه می کرد اونام یه خرده خودشونو جمع وجور کردن وبعد شروع کردن به زور خندیدن که عموم گفت: -آقابزرگ حتما شمادوتا رومی گفتن! کامیار-نه اتفاقا شماچهار تارومی گفتن یعنی شما وعمو وعمه جون بزرگه وعمه جون کوچیکه!ببخشین ها! پدرکامیار-اِ...!کره خر معلوم هس چی داری میگی ؟! کامیار-من چیکارکنم باباجون؟! پدرکامیار-آخه این چه حرفیه که تومیزنی ؟! کامیار-به من چه مربوطه ؟!حاج ممصادق اینو گفت! پدرکامیار-هرحرفی روکه نباید گفت! کامیار-منم که نمی خواستم بگم!شما به زور مجبورم کردین! یه دفعه همه شروع کردن به رفع ورجوع کردن وهرکی یه چیزی می گفت. عباس آقا-عیبی نداره بابا!آقابزرگ شوخی می فرماین! عمه کوچیکه-الهی قربون آقابزرگ برم من !چقدربانمکن! پدرم-آقابزرگ گاهی ازاین شوخی ها میکنن! عمه بزرگه-خدا نگهدارش باشه آقابزرگ رو!ازبس که دوست مون داره باهامون اینطوری شوخی می کنه! اینا همینطوری داشتن هرکدوم یه چیزی می گفتن که پدرکامیارگفت: -بالاخره تو چی گفتی؟؟ کامیار-هیچی!واسه هرکدوم یه بهانه آوردم.یکی روگفتم رفته خرید،اون یکی روگفتم رفته گردش،اون یکی روگفتم توخونه س!خلاصه یه جوری درستش کردم دیگه! دوباره همه شروع کردن به حرف زدن وشکرخداروکردن! پدرم-خب،شکرخدابه خیر گذشته! عمه کوچیکه-الحمدالله! عمه بزرگه-آفرین به این بچه! عباس آقا-واقعا آفرین به موقع به دادمون رسیده! کامیار-حالا تا گندش درنیومده زودتر بحث روشروع کنیم بره پی کارش! پدرگندم-راست میگه! عموم دوسه تاسرفه کرد وهمه ساکت شدن ویه خرده بعد گفت: -شماها چه نظری درمورد این باغ دارین؟هرکی نظر خودشوبگه! اول همه ساکت شدن که پدرم گفت: -خان داداش شما خودتون چی میگین؟ پدرکامیار-واله چی بگم؟بالاخره یه سرمایه ای اینجا افتاده که خیلی م زیاده بایدیه فکری براش کرد دیگه!شما چی میگین؟ پدرم-به نظر منم همینطوره! می شه این سرمایه بلااستفاده،تبدیل بشه به یه چیزی که بشه ازش استفاده کرد! عمه بزرگه-آره بابا آخه این همه زمین به چه درد می خوره؟ عمه کوچیکه – اونم این همه درخت!ازصبح باید جارو دستم باشه واین برگ هارو جارو کنم!ازاین ور جارو میکنی یه ساعت دیگه یه کوت برگ میریزه زمین! پدرکامیار- پس شماها همه موافقین؟ همه شروع کردن به تصدیق کردن. عباس آقا-فقط باید عجله کرد اگه شهرداری بوببره که قراره یه درخت قطع بشه جلو کارو میگیره! پدرگندم-اونم راه داره این همه باغ روچه جوری ساختن باپول دیگه!پول باشه همه چی جور میشه!مگه نه جناب فتحی؟
__________________
چشماي تو براي من عالم زندگانيه رنگ چشات براي من اميد زندگانيه من ميميرم اگه تو پيشم نموني رنگ دلم آبي شده ميشه تو پيشم بموني چشماي من منتظرن منتظر رسيدنت بيا ديگه تنهام نزار فرشته ها ندزدنت ؟ اين قلب من ميتپه براي تو همينو بس دق ميكنم اگه نياي من ميميرم گوشه قفس واي رسيدي عزيز من دلم برات تنگ شده بود عزيز من ميدونستي ديشب هيچ ستاره اي غايب نبود من بودمو تو بوديو ستاره ها مهمونمون پيشم بمون پيشم بمون پيشم بمون |
|||||||||
|
|
|
|
#6 | |||||||||
|
مهلبووون
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: Aug 2010
محل سکونت: to baghche
نوشته ها: 3,670
Rep Power: 44 ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() سپاس گذاری: 2,327
سپاس گذاری شده 3,853 در 1,610 پست
|
آقای فتحی که داشت هندونه میذاشت دهنش گفت:
-پول بی زبون رو روی مرده بذاری بلندمیشه برات آواز میخونه دیگه چهارتا درخت که جای خودداره! پدرکامیار-پس فقط میمونه ترتیب تقسیم! پدرم-اونم که مسئله ای نیس.طبق قانون وراثت پسردوتا دختر یکی. عمه هام یک دفعه ساکت شدن که عباس آقاگفت: -خب بعله دیگه ازقدیم همینطوری بوده. عمه هامم مجبوری تاییدکردن که پدرکامیارگفت: -سرمایه،سرمایه چی میشه؟؟؟؟؟ آقای فتحی-اون بامن ! پدرم-شمانقشه رو آماده کردین؟؟؟ آقای فتحی-نقشه کاری نداره که، پدرگندم-بابایه اتاق کاهگلی که نمیخوایم بسازیم صحبت یه برج سی چهل طبقه س! آقای فتحی-اونش بامن!اصلا نگران نباشین پدرم-پس دیگه مشکلی نمی مونه که! پدرکامیار-بهتره شبونه اره بذاریم پای درختا آفتاب نزده کارتمومه! کامیارکه تاحالا ساکت نشسته بود واونارونگاه میکرد یه دفعه گفت: -چی چی اره بذاریم پای درختا؟مگه حاج ممصادق کره؟صدا اره تواین باغ بلندبشه باتفنگ دولولش اره و اره کش رو یکی میکنه!!!!!!! یه دفعه همه ساکت شدن که عباس آقاگفت: -این بچه راست میگه انگار عقل این ازهمه ی ما بیشتره ! کامیار-شماهمچین اینجا نشستین ودارین اموال رو تقسیم می کنین که انگارحاج ممصادق مرده طرف حی وحاضره دست به یه شاخه ی درختش بزنین ازارث محرومتون میکنه . تااینو گفت رنگ همه پرید یه خرده بعدعمه بزرگم گفت: -کامیارجون توخودت چه نظری داری؟؟؟ کامیار-آخه شماها برای چی میخواین اینکارو بکنین؟چی تون تواین زندگی کمه؟؟؟خونه ی خوب،جای خوب،باغ به این بزرگی وقشنگی،درآمد خوب،ماشین خوب،چی لازم دارین که ندارین؟؟؟ همه دوباره ساکت شدن که عمه کوچیکم گفت: -یعنی توبااین کارمخالفی؟ کامیار-معلومه که مخالفم آخه شماحیفتون نمیاد دست به این باغ بزنید میدونین چه عمری تلف شده تااین باغ باغ شده؟ می دونین هرکدوم از این درختا چه سن وسالی دارن؟ناسلامتی زادگاه شماس،شماها وماهمه اینجا تواین باغ به دنیا اومدیم حالا چه جور ی دلتون راضی میشه که زادگاهتون رو بادست های خودتون خراب کنید. ایناروگفت وناراحت وعصبانی تکیه ش روداد به مبل وساکت نشست منم ازاونجایی که واستاده بودم رفتم پیش کامیار رومبل بغل دستیش نشستم وآروم گفتم: -منم مخالفم! یه آن همه برگشتن به من نگاه کردن که عمه بزرگم گفت: -چراعزیزم؟می دونی اگه اینجا ساخته بشه چه قدرپول گیرمون میاد میدونی فقط چقدر سهم تووبابات میشه؟ یه نگاه بهش کردم وگفتم: -عمه جون همه چیز پول نیست اولا که ماهمین الآنشم همه چیز داریم آقابزرگه انقدربهمون داده که توزندگیمون هیچی کم ندارم!همین الآن ماشینی که زیر پای منه قیمتش برابر یه آپارتمانه پس دیگه چی میخوایم؟؟؟چرا باید خودمون بادست های خودمون تاریخمون رونابود کنیم؟آخه این همه پول رو برای چی می خوایم؟به خدا تموم این پولا ارز ش یه خاطره ی قشنگه تواین باغ رونداره!این کشورهای خارجی یه خونه قدیمی تو یه کوچه شون روصدها سال بهمون صورت حفظ می کنن!اون وقت ما یه همچین جایی رو میخوایم نابودکنیم!اونا برای آثارباستانی ما صدها ملیون دلار می دن ویه کاسه شکسته هفتصد هشتصد سال پیشمون روازاین دلال ها ودزدهای چیزای عتیقه می خرن اون وقت ماقدراین چیزامونو نمی دونیم!تواین چند وقته چقدرآثارباستانی مون روازکشور قاچاقی خارج کردیم وفروختیم به اونا درهای قدیمی لوحه های قدیمی مجسمه های قدیمی کتاب های قدیمی ظرف های قدیمی هر چی آثارباستانی داشتیم ازایران بردن !حواستون کجاس آخه ایناتمدن ماس!اینا تاریخ ماس!اینا گذشته های ماس اینا ریشه ها ی ماس !یه عده آدم دزد بی شرف تموم ایناروبردن وفروختن برای چی برای پول؟؟؟؟؟؟؟هیچکدوم فکر نکردن که دارن شرف وآبروی خودشون رو می دزدن وبه خارجیا می فروشن یعنی اگه شرف داشتن که اینکارا رو نمی کردن شما ببینین که تمدن ما ایرانی ها چقدرارزش داشته که این خارجیا برای یه کوزه ی قدیمی ش انقدر دلار می دن دزدن اینا وفروختنشون بافروختن خاک ایران چه فرقی داره!!!!!!!باخیانت به وطن چه فرقی داره! خیلی عصبانی شده بودم ونتونستم حرف بزنم وساکت شدم که پدرم گفت: -مگه اینایی روکه گفتی مابردیم فروختیم بروببین کدوم بی شرفه بی ناموسی فروخته! -باشه حداقل بذارین اون چیزایی روکه برامون مونده حفظ کنیم یکیش همین باغ وساختموناش تواین باغ چند نسل زندگی کردن به دنیااومدن ومردن اینم یه چیز تاریخی شده دیگه! دوباره ساکت شدم یه آن احساس کردم که یه نفربغل دستم واستاده!برگشتم طرفش که دیدم گندمه!کنارم واستاده بودو داشت بایه حالت عجیب نگاهم میکرد!اصلایادم رفت که داشتم چی می گفتم!فقط چشمم به گندم بود!چطور تاحالا انقدر قشنگی رو توگندم ندیده بودم!همونجور که سرم طرف گندم بود کامیار باپاش زدبه پام !تابرگشتم طرفش گفت: -داشتیددرمورد میراث فرهنگی می فرمودید!ادامه بدید لطفا! -هان؟! کامیار-مرض می گم اول بحث میراث فرهنگی روتموم کن،بعدبرس به طبیعت زنده! نگاهش کردم که یه چیز دیگه زیر لبی گفت وبعد روش روکرد به بقیه وگفت: -ببینین!این درختا شناسنامه ماهاس!این گل وگیاه شجره نامه ماهاس.این خاک شرف ماهاس.ماباید باچنگ ودندون ازاینا محافظت کنیم!نبایداجازه بدیم که حتی یه وجب شم دست بخوره!دارم بهتون می گم!من یکی که صد در صد با قطع کردن یه شاخه ازاین درختا مخالفم چه برسه به اینکه بخواین تموم درختا ی اینجاروشبونه قطع کنین!به خداااگه دست یکی اره یاتیشه ببینم من میدونم واون!اصلا ازهمین امشب شروع میکنم تواین باغ نگهبانی دادن اصلااین دختر عمه هامم صدامی کنم که باهم تاصبح لای این درختا کشیک بدیم!کشیک مام ازنصفه شب شروع میشه تاسرآفتاب! وای به حال اون کسی که که نصفه شب به بعد توباغ پیداش بشه!خونش پای خودشه!ازهمین الآن من واین پسره سامان واین دخترعمه هام حامی این باغ ودرختاشیم!تاآخرین قطره خون مونم پاش واستادیم! دارم بهتون میگم آ!هیچ شوخی یم درکارنیس!حواس تونو جمع کنین!دیگه صحبت،صحبت خون خونریزیه! ایناروگفت وساکت شد که ازپشت سرمون یکی شروع کرد نچ نچ کردنتا من وکامیاربرگشتیم وپشت سرمون رونگاه کردیم دیدیم آفرین ودلارام واون دختره پشت سرمون واستادن واون دختره نچ نچ می کنه وسرشون تکون میده!وقتی دید ماههداریم بهش نگاه می کنیم به کامیارگفت: -شما واقعا می خواین به خاطر چندتا درخت آدم بکشین؟! کامیار-من گه می خورم بذارم بخاطر تموم درختای دنیام یه قطره خون از دماغ کسی بیاد! دختره باتعجب به کامیار نگاه کرد وگفت: -مگه نگفتین اگه اره دست کسی ببینم .... کامیار-نه نه نه!من درختای جوون ونهال هاروگفتم!این درختا که دیگه همه پیر شدن وامروز فرداس که ریشه شون کرم بذاره اصلا می دونین چیه؟باید ازهمین امشب هرکدوم ازماها یه تبرورداریم وبیفتیم به جون این درختا!صبح نشده باید این باغ روصاف ومسطح تحویل بدیم!اصلا وظیفه هر ایرانی اصیله که درختای کهن رواز بیخ وبن دربیاره شما اگه کمی دقت بفرمائین تواین چندساله شکرخداشکرخدا ماایرانی ها وظیفه مونو به خوبی انجام دادیم! باحداکثر قدرت وتوانمون افتادیم به جون این مملکت وباسعی وکوشش رسوندیمش به اینجا!ببخشین اسم شماچیه؟ چطور من تاحالا افتخارزیارت شمارونداشتم! -من نگین هستم!
__________________
چشماي تو براي من عالم زندگانيه رنگ چشات براي من اميد زندگانيه من ميميرم اگه تو پيشم نموني رنگ دلم آبي شده ميشه تو پيشم بموني چشماي من منتظرن منتظر رسيدنت بيا ديگه تنهام نزار فرشته ها ندزدنت ؟ اين قلب من ميتپه براي تو همينو بس دق ميكنم اگه نياي من ميميرم گوشه قفس واي رسيدي عزيز من دلم برات تنگ شده بود عزيز من ميدونستي ديشب هيچ ستاره اي غايب نبود من بودمو تو بوديو ستاره ها مهمونمون پيشم بمون پيشم بمون پيشم بمون |
|||||||||
|
|
|
|
#7 | |||||||||
|
مهلبووون
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: Aug 2010
محل سکونت: to baghche
نوشته ها: 3,670
Rep Power: 44 ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() سپاس گذاری: 2,327
سپاس گذاری شده 3,853 در 1,610 پست
|
کامیار-به به چه اسم قشنگی!خوش به سعادت اون انگشتری که شما نگین ش باشین!اجازه بدین من الآن می آم خدمتتون وتز کلی م رو درمورد طبیعت براتون شرح می دم!
اینو گفت واومد بلندبشه بره که دستش روگرفتم ونذاشتم بلندشه وبهش چپ چپ نگاه کردم که گفت: - اصلا چرا شماپشت من واستادین؟زشته به خدا!تشریف بیارین اینجا بشینین تامن تکلیف این باغ رومعلوم کنم سامان بلند شو برویه جای دیگه بشین ببینم! همه ساکت شده بودن وکامیاررو نگاه می کردن!نگین همونطور که ازپشت مبل کامیار می اومد جلوگفت: -پس تکلیف آقابزرگ چی میشه؟! کامیاراونش بامن شمااینجا بشین تابهت بگم!خودم هرجوری شده راضی ش می کنم به شرطی که شمامرتب بامن ارتباط داشته باشین وبه کمک همدیگه مشکل روحل کنیم پاشوسامان!مگه نمی بینی خانم سرپاواستادن؟ مجبوری ازجام بلندشدم ونگین یه تشکرازم کرد ونشست رومبل وگفت: -اگه راضی نشدن چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کامیار-خب می کشیمش!اصلا باهمون اره ها وتبرا تیکه تیکه ش می کنیم!یعنی میدونین چیه؟عمر واسه پیرمرد 70سال واسه پیرزن 60سال کافیه!این حاج ممصادق نزدیک ده سالم اضافه براستاندارد جهان عمل کرده!تازگی هام چند تا گردوته باغ کاشته واون دفعه به من میگفت منتظرم گردوی اینارونوبرکنم!شماغافلین که گردو چندسال طول می کشه تابه بار بشینه!حداقل هفت سال!ببخشین فضولی می کنم آ!اما شمام دراین معامله ذینفع ین؟یعنی اگه این درختا قطع بشه واسه شما استفاده ای داره؟ نگین که می خندید وچشم ازکامیارورنمی داشت گفت : -من دختر آقای فتحی هستم! کامیار-اِ...!شما دختر عمرو عاصین؟ نگین-بله؟! کامیار-مگه همون آقای فتحی رونمی گین که نقش عمروعاص روداشت؟ نگین-نخیر ماباایشون نسبتی نداریم پدرمن توکار برج سازی هستن! کامیار-آهان!که اینطور!حتما قراره ایشون این برج روبسازن؟ نگین-اگه مشکل اینجا حل بشه. کامیار-حتما حل میشه چراحل نشه اصلا بهتره ماجوونا کاری به کاراین چیزانداشته باشیم من میگم اصلا چطوره تموم درختای این باغ رو حواله بدین به بابای شما!یعنی بسپریمش دست ایشون!ایشون خودش می دونه با این درختا باید چیکارکرد بهتره ماجوونابلندشیم بریم اون طرف سالن وبقیه بحث طبیعت زنده رودنبال کنیم چطوره؟پاشین!پاشین بریم که اصلانباید توکاربزرگترادخالت کرد پاشین دیگه! اینوکه گفت اول خودش بلند شد وبعددست نگین روگرفت وبلندکرد وبه منم یه اشاره کردکه بلندشم وخلاصه همگی روراه انداخت طرف اون قسمت سالن ولحظه آخرخودش برگشت طرف عموایناوآقای فتحی وگفت: -این درختا دست شما سپرده خودتون یه کاریش بکنین! بعدبرگشت طرف ما وگفت: تاشمابرین پشت اون نرده ها منم به این مش صفربگم برامون چهارتا چایی بیاره که گلومون تازه بشه،باشه؟ اینوگفت ودرحالی که بلندبلند مش صفرروصدامی کرد ازدرمهمونخونه رفت بیرون .آفرین ودلارام ونگین وکاملیا راه افتادن که برن اون قسمت مهمونخونه منم رفتم بغل گندم وبهش گفتم: -مگه تونمی آی؟ همونجور که راه افتادوشروع کرد به خندیدن . -چرامی خندی؟ گندم-ازحرفاوکارای این کامیار.میگه درختا روحواله بدیم به آقای فتحی! منم شروع کردم به خندیدن که چندقدم اون طرف ترواستادوبرگشت توچشمای من نگاه کردوگفت: -امروز برای چی اومده بودی پشت پنجره اتاقم؟ سرموانداختم پائین وگفتم: -ببخشین کاربدی کردم خیلی ناراحت شدی؟ گندم-نه -خب بیا بریم پیش بقیه. گندم-می خوام جوابموبدی. -نمی دونم چی بگم! دوباره بهم نگاه کردوراه افتاد ودوتایی رفتیم پیش بقیه تارسیدیم پشت نرده ها وخواستیم بشینیم که کامیارپیداش شد وگفت: -چرااومدین اینجا؟ -خودت گفتی بیایم اینجا! کامیار-نه بابا اینجا چیه آدم خفه خون میگیره!بریم بیرون تو هوای آزاد!حیف نیس یه همچین هوایی روآدم ول کنه وبچپه توخونه؟بلندشین یاله! تااومدم یه چیزی بهش بگم که یه چشمک بهم زدوهیچی نگفتم.دوباره همگی راه افتادیم طرف درمهمونخونه که کتایون خواهر کوچیکه کامیارم دنبالمون راه افتاد تاکامیارکتایون رودیدگفت: -تودیگه کجا میآی بچه؟ کتایون-داداش من به طبیعت خیلی علاقه دارم می خوام حرفای شمارو درموردش گوش بدم. کامیار-اِ...!توام به طبیعت علاقه مند شدی؟ کتایون-آره داداش خیلی! کامیار-بیا بریم که خداآخروعاقبت ماروباتوبه خیرکنه که ماشاله هزار ماشاله علاقه به فراگیریت خیلی زیاده! خلاصه همگی باخنده ازمهمونخونه اومدیم بیرون وازجلوخونه رد شدیم ورفتیم طرف باغ که آروم به کامیارگفتم: -جریان چیه؟ کامیار-هیچی نگو که مش صفررو فرستادم دنبال آقابزرگ! -راست میگی؟؟؟؟؟؟؟ کامیار-آره اما صداشودرنیار! همگی بدون حرف شروع کردیم لای درختا قدم زدن.هواعالی بودمش صفریکی دوساعت قبلش باغ روآبپاشی کرده بود وبوی خاک نمزده بلندشده بود وهوا تاریک شده بود وچراغای باغ روشن بود یواش یواش رفتیم طرف وسط باغ ویه جایی رو دوتا نیمکت روبروی هم نشستیم که نگین یه نفس عمیق کشید وگفت: -واقعا حیفه یه همچین جایی ازبین بره! کامیاررفت کنارش واستادوگفت: -ازاول تاریخ تاهمین الآن آدما به خاطر زمین وآب وخاکشون باهم دیگه جنگ کردن وکشتن وکشته شدن! نگین-شمام میخواین همینکاروبکنین؟ کامیارفقط نگاهش کرد. کتایون-داداش منم این باغ رو خیلی دوست دارم. کامیاربهش خندید ورفت بغلش کرد ودست کشید به موهاش وگفت: کتی!فکرمیکنی روچندتا ازاین درختا عکس قلب تیر خورده س.وروچندتاشون عکس دوتا قلب کنار هم؟ کتایون-ده تاداداش. کامیاردوباره بهش خندید وگفت: -نه بیشتر. کتایون-بیست تا! کامیاردوباره سرشو تکون داد. کتایون-خودت بگوداداش! کامیار-روهمه شون! کتایون روهمه شون؟؟؟؟؟ کامیار-آره روهمه شون! کتایون-مگه میشه داداش! کامیار-چرانمیشه؟ کتایون-آخه خیلی زیادن!کی میتونه این همه قلب رودرختا بکشه؟؟؟؟ کامیار-خودم!نصف بیشترش روخودم کشیدم بقیه شم کسای دیگه! تااینوگفت آفرین ودلارام وگندم وکاملیا باخنده همدیگرو نگاه کردن وکاملیاگفت: -من تاحالا نکشیدم داداش! کامیار-توام یه روزی می کشی!یعنی همه مون یه روزی رویه تنهی درخت میکشیم گاهی دوتا قلب پیش هم گاهی یه دونه تنها وتیرخورده من که این طوری بودم! کتایون-داداش تعریف کن ببینم!چندتاقلب تاحالا کشیدی؟ کامیار-دخترتوچقدرکنجکاوی؟؟ کتایون-تروخداداداش بگو کامیاربرگشت وبه بقیه نگاه کردکه همه فقط داشتن تودهنش رونگاه میکردن یه خرده صبرکرد وبعدگفت: -همه ش روکه نمی شه گفت اما اولیش روبرات میگم. بعدبلندشدوراه افتاد و ماهام همگی دنبالش راه افتادیم یه بیست متری که رفتیم لای درختا جلوی یه درخت بزرگ وقدیمی واستادوازتوجیبش فندکش رودرآورد وروشن کرد ودستش روگرفت بالا ویه جایی ازتنه درخت روروشن کرد وبه همه نشون داد وگفت: -این دوتا قلب رونگاه کنین! همه سرهامونو بلندکردیم ورفتیم جلوتر ودوتا قلبی رو که کامیارنشون میداد نگاه کردیم مثل این بود که یه جا زخم شده باشه ودوباره گوشت نوآورده باشن!فقط رنگش فرق میکرد مثل اینکه باماژیک سیاه وکج ومعوج دوتا قلب توهم کشیده باشن . کامیار-تازه کلاس پنجم رو تموم کرده بودم همین روبروی درباغ یه خرده بالاتر یه خونه ای بود که الآن دیگه نیس چند سال پیش خرابش کردن وجاش این ساختمون جدیده روساختن ولی قبل ازاینکه خرابش کنن توش یه خونواده ای زندگی میکردن که یه دختر کوچولوداشتن اون دختر کوچولواسمش مریم بود وقتی من کلاس دوم بودم اون کلاس اول بود وقتی من رفتم کلاس سوم اون رفت کلاس دوم وهمینجوری تامن رفتم کلاس پنجم واون رفت چهارم ! بعدبرگشت طرف من . کامیار-یادت اومد سامان؟ بهش خندیدم وسرمو تکون دادم که گفت: -آره خلاصه من واین سامان همیشه تابستونا بااین مریم بازی می کردیم لی لی بازی هفت سنگ بالا بلندی وسطی خلاصه وقتی بچه ها جمع می شدن یه گردان میشدیم وباهم بازی میکردیم راه مدرسه هامونم یکی بود وقت مدرسه باهم ازتوی خیابون ردمی شدیم وموقع برگشتنم باهم ازیه خیابون تابستونام که صبح وظهروعصر بازی به راه بود یا دمه آخرای همون تابستون بود یه روز صبح که ازخواب بلند شدم نمی دونم چرا یه دفعه دلم برای مریم تنگ شد زود دست وصورتم رو شستم و صبحونه خورده نخورده ازباغ زدم بیرون نکته ی جالب قضیه این بود که تارسیدم بیرون دیدم بچه هادارن توخیابون بازی میکنن امامریم جلودرخونشون واستاده وداره به درباغ نگاه میکنه تاچشمم بهش افتاد ویه جوری شدم رفتم جلوواونم اومد جلو تابهش رسیدم گفتم:چرابابچه ها بازی نمی کنی؟اونم خیلی راحت گفت:توکه نباشی دوست ندارم بابقیه بازی کنم! همین دوتاجمله که اززبون یه دختروپسر باسادگی دراومد کافی بود که مهر ومحبت وعشق رو تودلمون روشن کنه! بعدازبازی وقتی برگشتم خونه اولین کاری که کردم این بودکه باچاقودوتاقلب اینجاکندم !البته اون موقع قدمن شاید یه مترونیم بیشترنبود.حالا این درخته اینقدررشد کرده ورفته بالا !اون موقع همون پائینش قلبا روکندم! خلاصه،روزای آخرتابستون مثل برق وباد می اومدن ومی رفتن که یه روز صبح که رفتم باهاش بازی کنم دیدم چشماش گریه ایه ازش پرسیدم چی شده؟فکرمی کردم کسی اذیتش کرده امافهمیدم که تاچندروز دیگه قراره ازاونجا اسباب کشی کنن وبرن!برای اولین بارمعنی جدایی رو اون موقع فهمیدم! چه نقشه ها که نکشیدم!یه تخته درست کردم که توش چندتا میخ کوبیده بودم که وقتی کامیون اومد بذارم زیر لاستیک ش که پنچر بشه!ونتونه اثاث مریم ایناروببره!یه قوطی رنگ ازتوگاراژورداشته بودم که بپاشم روشیشه کامیون که راننده هه نتونه جلوشو ببینه!یه سگ ازتوخیابون گیر آورده بودم وباطناب بسته بودمش جلوخونه مریم اینا!که وقتی کامیون اسباب کشی اومد بندازم به جون راننده هه!خلاصه هزارویک نقشه کشیده بودم که جلوی رفتن مریم روبگیرم اونم بهم اعتماد کرده بود ودلش قرص شده بودکه من می تونم جلورفتنش روبگیرم منم مرتب بهش قول میدادم وازاین چیزا! هربارکه می اومدم وبه این دوتا قلب نگاه می کردم اراده م قوی تر میشد تااینکه یه روز مونده به اسباب کشی شون بازوروکتک وپس گردنی منو وورداشتن وبردن شمال!اصلا وقت نشدکه برای آخرین بار مریم روببینم چه برسه به اینکه جلورفتن اونو بگیرم! اینجای حرفاش که رسید یه نفس بلند کشید ویه نگاهی به دوتا قلب کرد وگفت: -وقتی ازشمال برگشتیم خونه مریم اینا خالی بود.ازبچه هاکه پرسیدم معلوم شد فردای همون روز ازاون خونه رفتن فقط مریم یه چیزی برام باقی گذاشته بود یه یادگاری!یه پیغام!یه سرزنش! بچه ها دستم روگرفتن وبردن جلوخونه مریم اینا روتنه یه درخت یه چیزی بهم نشون دادن می دونین چی بود؟عکس یه قلب!یه قلب تیرخورده!یادمه همون موقع پریدم وازدیوارشون رفتم بالا وپریدم توحیاط خونه شون!خونه خالی خالی بود وهمه چیز به هم ریخته پشت درحیاط شون نشستم وگریه کردم! وقتی برگشتم توباغ خودمون اومدم زیر همین درخت وزیر این دوتا قلب یه قلب تیرخورده کشیدم! دیگه ازاون به بعد یادم نمی آد که چندتا قلب صحیح وسالم کشیدم وچندتا تیرخورده! این آخریا انقدردستم روون شده بود که تا چاقورو میذاشتم وخود چاقو برام دوسه تا قلب می کشید! اینو گفت وبرگشت باخنده منو نگاه کرد که داشتم بهش می خندیدم! کتایون-داداش منم می تونم یه روزی رواین درختا قلب بکشم؟ کامیارباخنده نشست جلوکتایون و گفت: -آره عزیزم اما به شرطی که نه اون قلبا ونه این درختا رو به گند نکشی!این چیزا تازمانی قشنگن که به کثافت کشیده نشده باشن! وبعد صورتش روماچ کردوبلندشد وبه نگین که ساکت داشت نگاهش می کرد گفت: -فکرکنم وقت رفتن شماس نگین خانم! نگین-چطورمگه؟ کامیار-آخه یه آدم پست بی شرف به آقابزرگه خبرداده که علیه باغش دارن توطئه می کنن!اوناهاش!اونم آقابزرگ که داره میره به کانون فتنه! همگی برگشتیم طرف جایی روکه کامیارنشون میداد نگاه کردیم آقابزرگه داشت باعصاش جلومیرفت ومش صفرم دنبالش!یه دفعه همه به طرف خونه کامیاراینا دوئیدن فقط من وکامیاروگندم همونجاواستادیم!برگشتم طرف درختی که کامیارروش قلب کشیده بود وگفتم: چقدرخوبه که خاطرات روتنه این درختا می مونن! کامیار-اینا که خاطرات این ارتفاع از درختاس اگه بتونی ازهرکدوم ازاین درختا بالا بری خیلی قلبای دیگه روهم می بینی که توش خاطرات نسل های قدیمی ما خونه کرده! دوتا قلب باخط عمو!یه قلب بایه تیر باخط بابا!دوتا قلب دیگه که خیلی م ظریف کنده شده باسنجاق سرعمه! باتعجب بهش نگاه کردم وخندیدم وگفتم: -راست میگی کامیار؟! کامیار-اینا که چیزی نیس!من مطمئنم که اگه بتونیم یه خرده بیشترازدرختا بریم بالا قلبای خیلی پیری روهم میبینیم که یاباچاقوی آقابزرگ تودرخت کنده شدن یابا سنجاق سر خانم بزرگ خدابیامرز عشقه دیگه!همیشه بوده وهمیشه م هس! اینو گفت ویه خنده ای به من وگندم کرد وراه افتاد طرف خونشون! دوتایی واستادیم ورفتن کامیاررو نگاه کردیم که گندم گفت: -تواون دختر یادت هس؟ -آره یادمه! گندم-چه شکلی بود؟خوشگل بود؟ -تواون سن وسال معلوم نمی شه یه دختر قشنگ هست یانه! گندم-چرامعلوم میشه! -منکه متوجه نمی شم! برگشت طرف من وروبروم واستاد وتوچشمام نگاه کردوگفت: -توام تاحالا رودرختا قلب کشیدی؟ -نه! گندم-جدی میگی؟! سرمو تکون دادم وگفتم: -آره. گندم-یعنی تاحالا یه دونه م نکشیدی؟ -نه یعنی میدونی این کارا به نظرم بچه بازیه مسخره س! گندم-هیچم بچه بازی نیس! -یعنی هرکه عاشق شدباید یه چاقوورداره بره درختاروزخمی کنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گندم-این زخمی کردن درختا نیس!به ثبت رسوندن یه احساسه،یه خاطره س،یه هیجانه،یه بلوغه! -خب آدم می تونه اینارو یه جوردیگه درذهن وروحش ثبت کنه! گندم-توبی احساسی تو هر چیزی رو فقط از جنبه منطقی ش نگاه می کنی! -نه اصلا اینطوری نیس.فقط شاید... گندم-شایدچی؟ -نمی دونم! گندم-اصلا توتاحالا عاشق شدی؟ -نمی دونم شاید! گندم-پس شدی! -می دونی دبیرستان که بودم یه دختره بود که مسیرش بامن یکی بود.همیشه توراه مدرسه می دیدمش!صبحاکه با کامیارمی رفتیم مدرسه اونم ازهمون مسیر می اومد وهی به من نگاه می کرد منم نگاهش می کردم بعدازچند وقت متوجه شدم که بهش یه احساسی دارم.حالا نمی دونم عادت بودیاعشق!آخه دخترخیلی قشنگی بود وقتی به آدم نگاه می کرد یه جور خاصی بود که انگار... گندم-خیلی خب!کافیه!نمی خواد انقدرمفصل برام توضیح بدی. -ولی خودت ازم پرسیدی! گندم-من فقط پرسیدم که تاحالا عاشق شدی یا نه؟همین! -خب منم داشتم می گفتم دیگه! گندم-تومیتونستی یک کلمه بگی آره یانه! -آخه خودمم نمی دونم آره یانه! گندم-دیگه بدتر!حتما برای عشق تون دوتا قلبم رودرختا کندی؟ -نه من اصلا بلد نیستم روکاغذ سفید بامدادیه قلب درست حسابی بکشم چه برسه روتنه درخت اونم باچاقو! گندم-واقعاکه سامان بهتره هرچه زودتربری وکندن قلب رودرخت روباچاقویادبگیری!اینطوری حداقل میشه باهات حرف زد! -چراعصبانی میشی؟ گندم-من اصلاعصبانی نیستم! -پس چراداری دادمیزنی؟ گندم-توام داری دادمیزنی! -خیلی خب!بهتره منطقی باشیم!ببین گندم!به نظرمن اگه یه پسربلدنباشه روی تنه درخت باچاقو قلب بکنه،این دلیل هیچی نمی تونه باشه ازنظرمنطقم درست نیس! گندم-گوش کن سامان!من اصلاازهرچی منطق و آدم منطقیه بدم می آد!فهمیدی؟ اینوگفت وباعصبانیت برگشت ورفت!دوسه قدم که ازم دورشد برگشت وگفت: -پسره شیربرنج شل! یه دفعه زدزیر گریه ودوئید ورفت!مونده بودم چراهمچین کرد خیلی عصبانی شدم!دفعه اولی نبودکه ماها ازاین حرفابهم می زدیم توجمع تومهمونی ها توباغ وسط بازی ها خلاصه گاه گداری سربه سرهم می گذاشتیم وازاین حرفابهم میزدیم!اما ازامروز صبح به بعد که دید واحساسم نسبت به گندم،عوض شده بود این حرفش خیلی ناراحتم کرد خودشم این دفعه این حرفارویه جور دیگه زد!همیشه وقتی ازاین چیزا بهمدیگه می گفتیم بعدش می خندیدیم وشوخی می کردیم امااین دفعه باگریه گذاشت ورفت! یه دفعه متوجه شدم که سروصداازطرف خونه کامیاراینا بالا گرفت خواستم برم اونجا ببینم چه خبره اما حوصله شونداشتم راه افتادم طرف خونه خودمون وتارسیدم ازپنجره پریدم تو اتاقم ورفتم تورختخوابم! ازدست گندم خیلی عصبانی بودم که اون حرفاروبهم زده امایه احساس خوبی بهش داشتم که ازاحساس امروز صبح بهتروبیشتربود! یه دفعه نمی دونم چراخندیدم وتودلم یه حال عجیبی حس کردم شایدعشق همین بود!یعنی عاشق شده بودم؟! عاشق گندم چه اسم قشنگی! کم کم برگشتم به خاطراتم!یاده موقع هایی افتادم که من وکامیارباگندم وآفرین ودلارام وکاملیا بازی می کردیم یادمه موقع یارکشی همیشه گندم می اومدبامن!یادمه همیشه وقتی گرگم به هوابازی می کردیم وگندم مثلا گرگ می شد بااینکه می تونست منو بزنه اینکارونمیکردوبقیه رومیزد! تواین فکرابودم که صدای پدرم ومادرم روشنیدم که داشتن می اومدن خونه وباعصبانیت باهمدیگه حرف می زدن! تارسیدن به پنجره اتاق من پدرم صداکرد: -سامان! -بله. پدرم-خوابیدی؟ -نه بیدارم... پدرم-پس چراچراغ اتاقت خاموشه؟! -همینطوری دراز کشیدم! پدرم-تونفهمیدی آقابزرگ روکی خبرکرده؟ -نه!مگه چی شده؟ پدرم-شماها کجابودین؟ -باکامیاراینا توباغ بودیم طوری شده؟ پدرم-نه بگیر بخواب. اینوگفت وبامادرم اومدن تو خونه.حوصله نداشتم درمورد این چیزا فکر کنم دوباره برگشتم به خاطراتم وهرلحظه روکه باگندم بودم آوردم تومغزم! به هرکدوم که فکرمیکردم یه چیز تازه دستگیرم میشد!همیشه گندم یه جوری خواسته بود که خودشوبه من نزدیک کنه امامن متوجه نشده بودم!عجب آدمی م من!انگارحرفهایی که بهم زدهمش درست بوده. دوباره خنده م گرفت!یه خنده ای که یه حالت ذوق توش بود!واقعا گندم حق داشت که بهم بگه شیربرنج شل!ازحرصش این حرف روبهم زد!حتمابعدازاین همه سال وقتی امروز صبح دیده که یواشکی رفتم جلوپنجره ش ونگاهش می کنم باخودش گفته که اخلاقم عوض شده وبه قول معروف مرد شدم وحتمامیرم جلووباهاش صحبت می کنم.بعدشم وقتی امروز چندبارخواست سر حرف روباهام واکنه من احمق صحبت روعوض کردم عجب خری م من! تواین فکرا بودم که انگاریه دفعه چشمام گرم شد وخوابم برد!یه وقت بایه صداازخواب پریدم!
__________________
چشماي تو براي من عالم زندگانيه رنگ چشات براي من اميد زندگانيه من ميميرم اگه تو پيشم نموني رنگ دلم آبي شده ميشه تو پيشم بموني چشماي من منتظرن منتظر رسيدنت بيا ديگه تنهام نزار فرشته ها ندزدنت ؟ اين قلب من ميتپه براي تو همينو بس دق ميكنم اگه نياي من ميميرم گوشه قفس واي رسيدي عزيز من دلم برات تنگ شده بود عزيز من ميدونستي ديشب هيچ ستاره اي غايب نبود من بودمو تو بوديو ستاره ها مهمونمون پيشم بمون پيشم بمون پيشم بمون |
|||||||||
|
|
|
|
#8 | |||||||||
|
مهلبووون
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: Aug 2010
محل سکونت: to baghche
نوشته ها: 3,670
Rep Power: 44 ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() سپاس گذاری: 2,327
سپاس گذاری شده 3,853 در 1,610 پست
|
کامیار-اهالی باغ آسوده بخوابید،باغ درامن وامان است آهای جونورا!نجنبینانلولینا!داروغه بیداراست!آهای دخترخانما
آقاپسرا آهسته بیائید!پدرومادر هنوز هشیاراست! ساعتم رونگاه کردم یه خرده ازدوازده نصفه شب گذشته بود!نفهمیدم چطورخوابم برده! کامیار-آهای!دخترعمه هاپسرعمه ها!دخترخاله ها!پسرخاله ها!دختر دایی آ!پسردایی آپاورچین وآهسته بیائید باغ هنوز نسبتا بیداراست! رسیددم در پنجره اتاق من که پدرم سرشو ازطبقه بالا کردبیرون وگفت: -پسرمگه توخواب نداری؟نصفه شبی ول کن برودیگه! کامیار-سلام عمو جون. پدرم-تواین وقت شب اینجا چیکارمیکنی؟! کامیار-امشب نوبت کیشیک منه !حاج ممصادق بهم گفته امشب توباغ کیشیک بکشم!بعدازنصفه شب هرکی روتوباغ دیدم اسمش روبنویسم وصبح بدم بهش که تنبیه ش کنه!شمام زودتر بروبگیر بخواب تااسمتو ننوشتم آ! پدرم یه چیزی زیرلب گفت وسرشو کرد تو وپنجره رو بست! پریدم وازاتاق رفتم بیرون. کامیار-کجایی تو؟ -خوابیده بودم. کامیار-پس چرانیومدی خونه ما!نمی دونی چه خبربود! -حوصله نداشتم. کامیار-گندم کجارفت؟ -رفت خونشون. کامیار-خب،چه خبر؟ -هیچی. کامیار-چشمات میگن داری دروغ میگی!بگو ببینم چی شده! -بیابریم وسط درختا تابهت بگم. کامیار-نکنه باز یه جاواستادی ودزدکی گندم رو دیدزدی وحالا دنبال مفاد قانونی ش میگردی؟! -گم شو!بیابریم یکی می شنوه! دوتایی باهم رفتیم وسطای باغ ویه جاکه تاریک تربود واستادیم وباخنده گفتم: -کامیارمن الآن واقعا احتیاج به کمک دارم! کامیار-پسرجون توکی کمک خواستی ومن دریغ کردم؟!فقط جون مادرت دنبال ماده وتبصره وبندو این چیزانگرد وبی خودی ترس تودل ماننداز! -نه به جون تو!این دفعه دیگه ازاین خبرا نیس! کامیار-آفرین!حالا بگوببینم چه کمکی لازم داری تادراسرع وقت انواع واقسام خدمات رو ارائه بدم! -می خوام یکی روپیداکنم که توعشق وعاشقی واین چیزاوارد باشه! یه نگاهی به من کردوگفت: -واقعا خاک برسرت کنن سامان!من اینجا بغل دستت واستادم اون وقت تو دنبال یه نفرمیگردی که تواین چیزا وارد باشه؟حالا اگه بایه پاره آجر بزنم توسرت حق ته یانه؟ -اِ...!می دونم منظورم به خودته دیگه!امابدون شوخی ولوس بازی آ! کامیار-خب حالا شد یه حرفی!بگوببینم چی شده! خندیدم وگفتم: -امشب میدونی گندم بهم چی گفت؟ کامیار-انگارموضوع جدی یه! -آره!پس چی؟!!!!! کامیارکه حسابی شنگول شده بودباخنده گفت: -انگار دنیا به کامت داره میگرده!بگوببینم چی گفت بهت؟! -بهم گفت شیربرنج شل!اونقدراز دستم عصبانی شده بودکه نگو! یه نگاهی بهم کرد وخنده رولباش خشک شدوگفت: -بااین حساب بهتره جای گشتن دنبال یه متخصص درامورعشق وعاشقی دنبال یه متخصص در امور طناب وریسمان بگردی که هرچه زودتر خودتو داربزنی بدبخت! -یعنی چی ؟! کامیار-آخه اینم چیزیه که انقدرباعث خوشحالی آدم بشه؟!نه!من می خوام بدون اصلاتوآدمی؟دختره درنخستین مکالمه عاشقانه بهت گفته شیربرنج شل اونوقت توجشن گرفتی؟واله خجالت داره سامان!اگه یه دختربه من یه همچین حرفی بزنه بی معطلی یه گلوله توشقیقه خودم شلیک میکنم اون وقت تواین حرف روشنیدی وداری اینجا پایکوبی می کنی؟ -صبر کن بذار بگم چه جوری گفت آخه! کامیار-چه جوری گفتنش دیگه چه فرقی داره همون کلمه اولش برای خودکشی کافیه چه برسه به کلمه دومش! -آخه لحن گفتن فرق می کنه! کامیار-حتی اگه بابهترین لحن هاهم این حرف به یه پسر گفته بشه بازم نتیجه ای جز خودکشی نداره یاله معطل نکن تا آبروی ماپسرارو نبردی حداقل اینقدر همت داشته باش وآبرو وحیثیت همنوع خودت روبخر!یاله! -باز شروع کردی اصلا برگرد برو خونتون. کامیار-خیلی خب بابا!بگو ببینم لحن کلام چه جوری بوده. -گندم چون خیلی عصبانی بود این حرف روبه من زد! کامیار-حق داره واله! -یعنی ازاین حرفش فهمیدم که اونم منو دوست داره!یعنی به طور غیر مستقیم بهم گفت که منو دوست داره! کامیار-بهتر نیس که جای این همه جون کندن وتفسیر های مختلف روبررسی کردن وآخرش به یه نتیجه نیم بند غیر مستقیم رسیدن اون زبون صاحب مرده ت رویه تکون بدی وحرفت رومستقیم بزنی؟! -اِ...!گوش کن حالا می دونی ازم چی خواسته؟ کامیار-یه جوعرضه! -یه قلب یعنی دوتاقلب! کامیار-واسه آدم مریض دنبال قلب میگرده؟ -نه!بهم گفته تایاد نگیرم روتنه درخت قلب بکشم باهام حرف نمی زنه! یه نگاهی به من کردوگفت: -چه شرایط سهلی کاشکی ازاین شرطا ازمن می خواستن به جون تو،دقیقه ای دوتاقلب منبت کاری شده تحویل شون میدادم حالا چی شد که یه همچین چیزی ازت خواست؟ -همه ش تقصیر توئه دیگه!ازتومهمونی همه رو ورداشتی بردی زیر یه درخت وخاطرات ده پونزده سال پیشت رو نشون بدی؟! کامیار-خاطرات من به شماها چیکارداره؟! -هیچی دیگه!ازم پرسید تاحالا قلب رودرخت کشیدی منم گفتم نه!گفت اصلا تاحالا عاشق شدی؟منم یه فکری کردم وگفتم نمی دونم بعدگفتم یه دختری بود که توراه مدرسه میدیدمش شاید عاشق اون شده باشم تااینو گفتم عصبانی شدو گفت حتما براش رو تنه درخت قلبم کندی؟!منم گفتم روکاغذ سفیدم بلد نیستم قلب بکشم چه برسه رودرخت!اونم گفت تایاد نگرفتی نیاطرف من! کامیار-خب کاربدی کردی این حرف روبهش زدی! -کدوم حرف رو؟ کامیار-همون که بهش گفتی شاید عاشق شده باشی به دخترا که نباید ازاین چیزا گفت خره!هروقت یه دختر باناز وادا ازت پرسید عزیزم تاحالا عاشق شدی؟باید مثل نوار ضبط شده فقط بگی نه تواولین وآخرین عشق منی !اگه بازم گفت عزیزم واقعا ازهیچ دختری خوشت نیومده؟دوباره باید بگی نه تواولین وآخرین عشق منی اگه یه دختر گفت عزیزم اگه کسی تو زندگیت بوده به من بگو بازم بلا فاصله میگی نه!تواولین وآخرین عشق منی! -حالا باید چیکارکنم؟ کامیار-چی رو؟ -قلبا رودیگه! کامیار-چاقوداری؟ -تواتاقم دارم. کامیار-بپروردار بیار. رفتم طرف خونمون وازپنجره رفتم تو ویه چاقوی کوچولوورداشتم وبرگشتم پیش کامیار که گفت: -بیا. همین درخت خوبه.یاله بکن معطل نکن! -بی تربیت. کامیار-قلبا رومیگم! رفتم جلودرخت وباچاقوشروع کردم به کند کاری که یه خرده بعد کامیار یه نگاه بهش کرد وگفت: -مرده شور اون عشقت رو بااین قلب کشیدنت روببره!اینم قلبه کشیدی؟!ببینم توتاحالا یه قلب دیدی که مکعب مستطیل باشه ؟! یه نگاهی به قلبی که کشیده بودم کردم وگفتم: -آخه این کارا یعنی چی ؟! کامیار-بااحساس بکش الاغ داری این قلب رو برای دختری که دوستش داری میکشی !واسه معلمت که نمی کشی نمره بهت بده نیگاه کن!خیال میکنه سرجلسه امتحان علوم نشسته!واسه قلبش بطن ودهلیز چپ وراست روکشیده!خب یه بار کی سرخرگ آئورت و سیاهرگ ششی روهم بکش که نمره روکامل بگیری! -آخه تاحالا ازاین کارا نکردم اونم توتاریکی! کامیار-بدبخت اینکاراروفقط باید توتاریکی کرد روز روشن که نمیشه بری وسط باغ،جلوی باباوننه دختر،براش قلب بکشی! -جون من کامیار بیاتوجای من بکش! کامیار-به به!تقلب اونم اول عشق وعاشقی بدبخت تقلبت روبگیرن دیگه تجدیدی م نداره؟یه ضرب ردی؟ -آخه من بلد نیستم! کامیار-میخواستی اون موقع ها جای درس خوندن بیای ازاین کارا بکنی.که حالا دنبال تقلب واین چیزانباشی.! -جون سامان یه دونه برام بکش. کامیار-بده به من اون چاقورو بدبخت خرالاغ گاونفهم!بروکنار ببینم! چاقوروازم گرفت وگفت: -اگه یه دفعه فرداخانم معلم گفت بیاجلوروی خودم بکش چه غلطی می کنی گیرم این دفعه من برات کشیدم؟ -بابا آخه من اصلا تواین خط ها نیستم!خودم که نیستم هیچی بابامم نبوده! کامیار-بابای تو تواین خط آنبوده؟پس بیا ازدوتا ازاین درختا بریم بالا تا بهت نشون بدم! -غلط کردی اصلابابام تواین برنامه هانیس!گاهی وقتا که مثلا سرشام یاناهار نشستیم ومی خواد منو نصیحت کنه ازپاکی دوران جوونی ش برام میگه ومامانمم تصدیق میکنه! کامیار-همون فقط مامانت باید تصدیق کنه اتفاقا چند وقت پیش بالای یه درخت دوتا قلب پیداکردم که مهر وامضای بابا ی توپاش بود!عجیب اینکه قلبا روهم وارونه کشیده!حالا نمی دونم موقع کشیدن به درخت آویزونش کرده بودن یا خودش انحرافی چیزی داشته! -اِ...!این چرت وپرتا چیه میگی؟دوتا قلب بکش کاروتموم کن دیگه! کامیار-مگه به این شلی هاس؟ -خیلی خب شل که نیس هیچی خیلی م کار سختیه!حالا می کشی؟ کامیار-اول بگو ببینم چه نوع قلبی می خوای؟ -ازهمین قلبا دیگه!دوتابکش بره پی کارش دیگه! کامیار-اولا اگه این قلبا روبکشی دیگه نمی ره پی کارش!تازه اول شه!یعنی به محض اینکه دست صاحب قلب دوم رو بگیری وبیاری اینجا وقلبا روبهش نشون بدی تازه بدبختی ت شروع میشه!عین یه سند محضریه!دیگه نمیشه زدزیرش چون به ثبت رسیده دیگه باید کاروزندگیت روبذاری کنارو برسی به این دوتا قلب که خشک نشن آب به موقع،کودبه موقع،وجین به موقع،هرس به موقع!باید صبح به صبح بیای ورگ های منتهی به قلب رو خوب پاک مرتب آمپر خونش روچک کنی که کم نباشه!اگه یه دفعه دیدی خونش کمه وزود باید ازتوجیگرت خون بریزی توش که یه دفعه قلبا گیرپاژنکنن!فشار خون ساعت به ساعت!میزان قندخون نیم ساعت به نیم ساعت!میزان ضربان دقیقه به دقیقه! شما رش تعداد گلبول قرمز ثانیه به ثانیه! -بده به من اون چاقورو اصلانمی خواد بکشی! کامیار-تقصیر منه که دارم راهنماییت میکنم! -من که فقط می خوام دوتا قلب بکشم خودتو بگو که چه جوری به این همه قلب می رسی؟؟؟؟؟؟ کامیار-من تموم قلبایی روکه کشیدم کنترات دادم به بیمارستان که خودشون کاراشو بکنن! -بابابکش بریم ساعت 1بعدازنصفه شبه! کامیار-خب حالا چه قلبی می خوای؟ -مگه چند نوع قلب داریم؟ کامیار-خیلی!قلب بادیواره نازک!قلب بادیواره کلفت!قلب با دریچه میترال گشاد!قلب بادریچه میترال تنگ!قلب چروکیده! قلب صاف واتو خورده!قلب چاک چاک!قلب سالم! پسر کجای کاری هرکدوم ازاینا نشون دهنده یه نوعشقه!قلب سنگدل داریم باعشق خاموش شده!قلب نازک باعشق بی دوام!اصلا تونوع عشقت روبگو من خودم اتوماتیک برات میکشم!عشق آتشین می خوای یاعشق به خاکسترنشسته؟ عشق تند می خوای یاعشق آروم؟عشق خونین می خوای یاعشق ملایم؟؟ -بابادیر شد! کامیار-من که منتظر توام!بگو بکشم دیگه! -دوتا قلب بکش که مبلغ عشق باشه همین! کامیار-قلب تبلیغاتی می خوای؟بگیربرادر این چاقورو من کارتبلیغاتی نمی کنم سفارشت روببر جای دیگه بده! اومدم یه چیزی بهش بگم که یه مرتبه ازته باغ ازخونه گندم اینا سروصدابلندشد! دوتایی یه خرده گوش دادیم که کامیارگفت: -دارن تئاتر اقتصادی فرهنگی اجتماعی سیاسی بازی می کنن یادعواس؟؟؟ -انگاردعواس! کامیار-خونه عمه اینا ازاین خبرانبودکه!بیابریم ببینیم چی شده! -من نمی ام زشته!توام نرو.به ماچه مربوطه!حتما یه اختلاف خونوادگیه! کامیار-تواین باغ هراتفاقی بیفته به من مربوطه.تومی خوای نیایی نیا من که رفتم! -اِ...!صبرکن اومدم دوتایی ازلای درختا آروم آروم رفتیم طرف خونه گندم اینا وتا رسیدیم که صدای شیکستن یه شیشه بلندشد وپشت سرش یه شیشه دیگه! دوتایی رفتیم پشت شمشادای جلو خونشون قایم شدیم که صدای گندم بلندشد: -دزد!دروغگوها!چطوری دلتون اومد؟چرا؟چرا؟چرا؟ اینارومی گفت وجیغ می کشید وگریه میکرد همچین نعره می کشید وحرف می زد که مایه آن فکر کردیم خونشون دزد اومده! گندم-چرااینکاروکردین؟چرا؟؟؟؟ گندم اینارو باگریه وداد وجیغ می گفت وعمه م وشوهرعمه م هی آروم قربون صدقه ش می رفتن! گندم-حالا من چیکارکنم ؟تکلیف من چیه؟دزد!!!!!!! من وکامیاریه نگاهی بهم کردیم که یه دفعه شیشه پنجره شکست ویه صندلی ازتوخونه افتادبیرون! کامیار-توکه می خواستی قلب بکشی خب خبرمرگت یه خرده زودتر اقدام میکردی که این دختره رو انقدر نچزونیش! -حالا وقت شوخیه؟بذارببینم سرچی اینطوری دعواشون شده! کامیار-این هر چی هس یه دعوای معمولی نیس!می گم بیابریم تو! -آخه یعنی درسته که مادخالت بکنیم؟؟؟؟ کامیار-یعنی همینجوری همین گوشه بشینیم؟ -نمی دونم! یه لحظه صداها قطع شد ویه دفعه صدای شیون وگریه وزاری عمه م وشوهرعمه م بلندشد وبازم صدای شکستن لیوان وبشقاب و این چیزااومد! کامیار-تونمی آی نیا منکه رفتم تو! اینوگفت وپرید وازروشمشاداردشد ورفت پشت درخونه گندم اینا وشروع کرد به درزدن وعمه وشوهرعمه م روصداکردن! کامیار-عمه آقای منو چهری گندم! کامیاربلند بلند صداشون می کرد ومحکم می کوبید به در که یه دفعه صدای آقای منوچهری بلندشد !!!!!! -کامیار!بیاتو!کمک!کمک! تاکامیارصدای آقای منوچهری روشنید دیگه معطل نکرد وازاون طرف پنجره ای که شیشه ش شکسته بودپرید توخونه ومنم دنبالش!تارسیدیم توخونه دیدیم تمام اسباب واثاثیه شکسته ودرب و داغون شده وعمه م یه گوشه غش کرده وافتاده!دوئیدم طرف آشپزخونه که سروصدای گندم وآقای منوچهری ازاونجامی اومد.تارسیدیم دیدیم آقای منوچهری چاقوی آشپزخونه رو ورداشته وانگارمی خواد گندم روبکشه وگندم دستای آقای منوچهری روگرفته وداره از خودش دفاع میکنه!یه آن هردومون خشک مون زد که بافریاد آقای منوچهری یه تکون خوردیم ! آقای منوچهری-چراواستادین؟بیاین کمک دیگه! اینوکه گفت دوتایی پریدیم طرف شون!کامیاررفت طرف آقای منوچهری ومنم رفتم طرف گندم که کامیاربه حالت فریاد گفت: -بیایم کمک که دختره روباچاقوبکشی؟! آقای منوچهری که هم داشت گریه میکرد وهم فریاد میکشیدگفت: -داره خودشومیکشه!داره خودشومیکشه! یه آن تازه مامتوجه شدیم که چاقودست گندمه!امادیگه دیر شده بود چون امیاردستای آقای منوچهری رو ازدستای گندم جداکرده بود ومنم حواسم به آقای منوچهری بود فقط خدارحم کرد که من وکامیار هردوباهم در یک لحظه پریدیم طرف گندم که چاقوروبرده بالا وداشت می آورد پائین طرف شکمش!دقیقا درلحظه ای دستای مارسید به گندم که چاقواومد پایین ولبه ش گرفت به بازوی من! یه دفعه خون مثل فواره پرید روهوا! کامیار-کشتی سامان روبی انصاف! اینو گفت وچاقورو ازتودستای گندم کشیدبیرون واومد طرف من! کامیار-کجات خورده؟ -مواظب اون باش! کامیار-میگم کجات خورده؟ -بازومه چیزی نیس! برگشتم وبه گندم که مات شده بود به بازوی من نگاه کردم ازبازوم همینجوری داشت خون میرفت اونم دستاشو گرفته بود جلودهنش وفقط به بازوی من نگاه میکرد! کامیارپرید ویه دستمال ورداشت وپیچید دوربازوی من ومحکم گره زد وبعد برگشت طرف آقای منوچهری وگندم وبا فریادگفت: -این چه بساطی درست کردین؟؟؟؟؟ آقای منوچهری دستش روگذاشت روقلبش ونشست رویه صندلی وتااومد حرف بزنه که گندم ازتوآشپزخونه فرار کرد بیرون ! آقای منوچهری م که اینو دید باحالت نیمه غش فقط گفت: -بگیرینش!نذارین بره!می خواد یه بلایی سر خودش بیاره!بگیرینش!!! اینوکه گفت دوئیدم دنبال گندم!یه دستم به بازوم بود ومی دوئیدم دنبالش!کامیارم دنبال من می دوئید تارسید بهم بازوم روگرفت وگفت: -بیابریم بیمارستان! -گندم!بریم دنبال گندم! کامیار-ولش کن پدرسگ چاقوکش رو!الآن باید به این زخم برسیم! -نه!توبیاکاریت نباشه! کامیار-خون ریزی داره الاغ! -چیزی نیس بیابهت می گم! دوتایی زدیم ازخونه بیرون!تارفتیم توباغ دیدیم همه اهل خونه ها بالباس خواب دارن می آن طرف خونه گندم اینا تا مار رودیدن یعنی وضع منو بااون لباس خونی وبازوی بسته دیدن یه جیغ کشیدن! کامیارکه زیربغل منو گرفته بود ودوتایی داشتیم می دوئیدیم تااونا رودید نتونست خودشونگه داره وگفت: -وای خدای مهربون چقدرآدم بالباس خواب چه صحنه هیجان انگیزی حیف که وقت ندارم وگرنه... خنده م گرفته بود ازحرفاش! -حالام ول نمی کنی بدو! کامیار-وقت روکه تلف نکردم درحال دوئیدن گفتم!حیف بود سرراه یه نگاهی م به اینانکنیم! دوتایی همونطورکه می دوئیدیدم زدیم زیر خنده که یه دفعه ازیه طرف دیگه باغ چشم مادرم افتادبه من وتادید لباسم خونی غش کرد! کامیار-چه حادثه شومی!فقط سه تامجروح داشتیم! -بدوکامیار!کجارفت گندم! کامیار-اوناهاش داره میره ازباغ بیرون! -توبدو ماشینوبیار! کامیاررفت طرف گاراژومنم ازدرباغ رفتم بیرون ودوئیدم دنبال گندم!وسط خیابون رسیدم بهش وچ دستش رو گرفتم وکشیدم! -واستاببینم! گندم-ولم کن! -می گم واستا! تا خواست دستشو ازتودستم دربیاره که مچ دستش رویه فشاردادم که ازدرد جیغ کشید ونشست روزمین! -چراهمچین می کنی دختر؟این چه دیوونه بازیه؟! گندم که داشت گریه می کرد آروم گفت: -ولم کن سامان!بذاربرم! -آخه چرا؟کجا بری؟ گندم-نمی دونم توفقط بذار برم خواهش می کنم سامان! -یعنی چی؟آخه چی شده؟ گندم-فقط بذاربرم! -چراآبروریزی می کنی ؟پاشوببینم! بلندشد وواستاد ویه نگاهی توچشمام کرد وبعد یه نگاهی به بازوم کردودوباره زد زیر گریه توهمین موقع کامیارم با ماشینش رسید وجلومون ترمز کرد واومد پائین وگفت: -دختره دیوونه ببین چه بلایی سر این بچه اوردی؟! -ولش کن کامیار کامیار-سوارشین ببینم! گندم-من نمی آم. کامیار-میگم سوارشودختر!الان زخم این بچه ناسورمیشه! درعقب ماشین روواکرد وگندم رونشوندیم توماشین وکامیارپرید پشت فرمون ومنم اون طرف سوارشدم که مش صفر رسید بهمون وگفت: -چی شده آقا کجامیرین؟؟؟؟؟ کامیار-مش صفر این دفعه واقعا داریم میریم که کمک کنیم!خداحافظ. اینوگفت وباسرعت حرکت کرد ده دقیقه بعد جلو بیمارستان زدروترمز وپیاده شد منم ازاون ورپیاده شدم ودرعقب ماشین روواکردم ودست گندم روگرفتم وخواستم پیاده ش کنم که گفت: -ولم کن سامان!شمابرین من همینجاهستم! -نمی شه توام باید بیای. کامیار-بازبون خوش بیاپایین اگه یه مو ازسر این بچه کم بشه من می دونم وشماها بیاپایین بهت می گم! خلاصه سه تایی راه افتادیم طرف اورژانس بیمارستان ورفتیم تو تایه پرستارچشمش به لباس من افتاد دوئید جلوومنو برد توبخش جراحی وپانسمان ودکترروخبرکرد تادکتربرسه پرستارباکامیار لباس منو درآوردن که پرستار گفت: -چی شده این؟ کامیار-هیچی بابا بازی می کردیم سراسباب بازی رفت توبازوی این! پرستار-بازی این وقت شب؟! کامیار-بازی وقت و بی وقت نداره که!آدم بازیش که گرفت باید بازی کنه! پرستارخنده ای کرد وشروع کرد به شستن بازوم کامیاریه نگاهی به من کرد ویه دستی به موهام کشید وگفت: -درد داره؟ -نه کامیار-بمیرم برات که چقدرخرمظلومی! بعد یه سلقمه زد به گندم که پهلوی ماواستاده بود وداشت به من نگاه می کرد وگفت: -بازی بچه قلوه کن شده!می بینی؟ گندم دوباره زدزیر گریه به کامیاراشاره کردم که کاریش نداشته باشه توهمین موقع دکتراومدوسلام کرد وماهام جوابش رودادیم ویه نگاهی به زخم من کردوگفت: -پرستارگفت بازی می کردین سراسباب بازی رفته توبازوی این ا قا!درسته؟ کامیار-آره دکترجون سرش وامونده خیلی تیز بود! دکتر خنده ای کرد وگفت: -حتما اسباب بازی خطرناکی بوده؟ کامیار-بعله. دکتر-حالا اسباب بازی چی بوده؟ کامیار-کاردآشپزخونه! دکتر-کی باهاش بازی میکرده؟ کامیار-یه لات چاقوکش بی تجربه تازه کار. دکتر-امان ازاین تازه کارا. کامیار-که هرچی می کشیم ازدست اینا میکشیم دکترجون کارت روبکن!بچه ازدست رفت! دکتر-نگران نباشین چیز مهمی نیس! کامیار-می خوام جاش روبازوش نمونه دکترجون! دکتر-نمی مونه عمقی فرورفته.خودزخم کوچیکه. کامیاربرگشت یه نگاه به گندم کردوگفت: -پس دکترجون انگارخدارحم کرده اگه این زخم طرف سینه بود! دکتر-اگه بود دیگه کاری ازدست کسی برنمی اومد. کامیار-تف به گور پدرهرچی چاقوکش ناشی! خلاصه دکترشروع کرد به بخیه زدن بازوم ووقتی تموم شد پانسمان کرد وبرام یه نسخه نوشت وداد دست کامیارو رفت اومدم ازتخت بیام پایین که نذاشت وگفت: -یه دقیقه صبرکن من این دستورالعمل دواهارو ازاین خانم پرستاربگیرم وبیام. -دستورش روکه دکترتونسخه نوشته حتما! کامیار-باشه،یه باردیگه بپرسیم ضررنداره که! -خب برو ازخوددکتربپرس. کامیار-دکترسرش شلوغه مزاحمش نشم بهتره همین خانم پرستارمیگه می ره پی کارش دیگه!تویه دقیقه بخواب تا من برگردم. داشت اینارومیگفت که همون خانم پرستار اومد طرف ما وتارسید گفت: -شکرخدابه خیرگذشت! کامیار-آره الحمدالله خداخیلی بهش رحم کرد ببخشین خانم پرستار این نسخه رو کجاباید بپیچم؟ پرستار-هرداروخانه که باشه! کامیار-آخه ماتواین محله غریبیم نمی شه شمایه تک پا لطف کنین وبیاین به مادواخونه رونشون بدین؟ پرستار-آخه من الان شیفتم! کامیار-خب ماها صبرمی کنیم هروقت شیفتتون تموم شد تشریف بیارین. پرستار-پس مریضتون چی میشه؟ کامیار-گوربابای مریضمونم کرده،فعلاکه حالش خوبه! خنده م گرفت خانم پرستارم خندید وگفت: -آخه شیفت من صبح ساعت 9تموم میشه! کامیار-خب بشه دیگه چیزی به صبح نمونده که الان ساعت2بعداز نصفه شبه تاچشم بهم بزنیم شده 9صبح این یه خرده روهم صبرمیکنیم چه عیبی داره؟ اومدم یه چیزی بهش بگم وازجام بلندبشم که به زورمنوخوابوند روتخت وگفت: -بخواب!تومجروحی مثلا! -بذاربریم خونه اخه! کامیار-می دونی چقدرخون ازت رفته؟بخوا ب بذار مغز استخونت حداقل نیم لیتر خون تولیدکنه بچه! -مغز استخون من تولیدکنه یامال تو؟ کامیار-ببخشین خانم پرستار این بچه جراحتش عفونی شده داره هذیون میگه می دونین حالا که فکر میکنم می بینم یه نفربایدتاچندوقت ازاین مجروح پرستاری کنه!چه کسی م بهترازشما؟اجازه میدین ادرس بدم خدمت تون تشریف بیارین منزل وزیر بال وپرماروبگیرین؟ توهمین موقع نگهبان بیمارستان اومد توقسمت اورژانس وبلندگفت: -ببخشین آقا این بنز جدیده مال شماس؟ کامیار-بااجازه تون امری بود؟ نگهبان-لطفا تشریف بیارین جابجاش کنین ماشین می خوادازتوپارک بیاد بیرون. تااینو گفت ازجام بلندشدم وگفتم: -بروحساب بیمارستان روبکن بریم خونه دیرشد! مجبوری رفت طرف صندوق ومنم ازپرستارکه می خندید تشکرکردم وباگندم راه افتادیم طرف درکه یه خرده بعدم کامیار اومد وسه تایی ازبیمارستان رفتیم بیرون وسوارماشین شدیم وراه افتادیم یه خرده بعد که رفتیم به گندم گفتم: -چی بودجریان؟ کامیار-چیزی نبود!یه دعوای ساده ی خونوادگی بود که منجربه یه قتل ویه نقص عضوشد! -بذارببینم چی شده کامیار! گندم سرش روبرگردوند طرف شیشه ویه خرده بیرون رونگاه کرد وبعدگفت: -سیگاردارین؟ من وکامیاریه دفعه برگشتیم طرفش! کامیار-سیگارنداریم امامنقل بازغال خوب موجوده بیارم خدمت تون؟؟ یه خرده ساکت شد وبعدگفت: -طرف خونه نرین!من دیگه اونجا نمی آم! -آخه برای چی؟؟؟؟؟ بازم هیچی نگفت کامیاربهم اشاره کرد که ولش کنم منم دیگه چیزی نگفتم چنددقیقه بعدرسیدیم جلودرباغ وواستادیم که یه دفعه گفت: -حمال مگه بهت نگفتم اینجانیا! ن وکامیارشوکه شدیم تاحالا سابقه نداشت گندم باکسی اینطوری حرف بزنه!اصلاشخصیت گندم اینطوری نبود! کامیار-به من میگی حمال؟؟؟؟ گندم-به جفت تون میگم! کامیار-توغلط میکنی بروپایین ببینم مرده شورتو واون ننه بابات روببرن بااین بچه تربیت کردنشون! تااینوگفت گندم درماشین روواکرد وپیاده شد منم پیاده شدم.تاخواست بره اون طرف خیابون،رسیدم بهش ودستش روگرفتم وگفتم: -این چه طرز حرف زدنه گندم؟ازتوبعیده! گندم-توام بروبمیر. یه نگاهی بهش کردم وگفتم: -توهمون گندمی؟؟ گندم-من هیچکی نیستم!می فهمی؟؟ به زور می خواست دستش روازتودستم دربیاره! گندم-ولم کن!می گم ولم کن! -ولت کنم کجا بری؟ گندم-به تومربوط نیس! -داری عصبانیم می کنی آ ! گندم-عصبانی شی چه غلطی می کنی ؟ -توچرااینطوری شدی؟؟؟ گندم-به توچه؟ -بیابریم خونه زشته آبروجلوهمسایه ها برامون نذاشتی تو! گندم-من اصلا آبروندارم! -یه باردیگه این مزخرفا ازدهنت دربیاد هرچی دیدی ازچشم خودت دیدی فهمیدی؟ گندم-گم شو کثافت! تااینوگفت همچین بازوش روفشاردادم که جیغ کشید ونشست روزمین! یه لحظه به خودم اومدم وبهش گفتم:
__________________
چشماي تو براي من عالم زندگانيه رنگ چشات براي من اميد زندگانيه من ميميرم اگه تو پيشم نموني رنگ دلم آبي شده ميشه تو پيشم بموني چشماي من منتظرن منتظر رسيدنت بيا ديگه تنهام نزار فرشته ها ندزدنت ؟ اين قلب من ميتپه براي تو همينو بس دق ميكنم اگه نياي من ميميرم گوشه قفس واي رسيدي عزيز من دلم برات تنگ شده بود عزيز من ميدونستي ديشب هيچ ستاره اي غايب نبود من بودمو تو بوديو ستاره ها مهمونمون پيشم بمون پيشم بمون پيشم بمون |
|||||||||
|
|
|
|
#9 | |||||||||
|
مهلبووون
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: Aug 2010
محل سکونت: to baghche
نوشته ها: 3,670
Rep Power: 44 ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() سپاس گذاری: 2,327
سپاس گذاری شده 3,853 در 1,610 پست
|
-بلندشوبریم تو اگه مشکلی برات پیش اومده بازبون خوش بگوتا یه فکری براش بکنیم پاشوبریم!
بلندشد وهمونجور که بادست دیگه ش بازوش روگرفته بود گفت: -احمق دستم شیکست! -تقصیرخودته!بیابریم تو! گندم-اگه نذاری برم جیغ می کشم! -داری دیگه ازشوربدرش می کنی بیابریم! اینوگفتم ودستش روکشیدم ببرم خونهه که شروع کرد جیغ کشیدن وکمک خواستن منم یه سیلی محکم زدم توصورتش! کامیارم ازماشین پریدپایین اصلامونده بودیم این گندم گه هیچ وقت کوچکترین حرف بدی ازدهنش بیرون نمی اومدچرا اینطوری شده! کامیاریه اشاره بهم کرد که جلوخودموبگیرم اونقدر عصبانی بودم که نفهمیدم چیکارکردم اصلادست خودم نبودازدست خودم عصبانی بودم ! برگشتم به گندم که صورتش روتودستاش گرفته بود وآروم گریه میکرد نگاه کردم ازخودم بدم اومد! کامیاردوتاسیگارروشن کرد ویکی ش روداد به من.تکیه م رودادم به ماشین وچشمام روبستم.نمی دونم چقدربه همون حالت موندم که کامیاربازوم روگرفت چشمامو واکردم بهم اشاره کرد که برم طرف گندم. برگشتم وخونه های روبرو رونگاه کردم یکی دوتا پنجره واشده بود وچندتا ازهمسایه ها داشتن ماهارونگاه میکردن سیگارم روانداختم زمین ورفتم طرف گندم که همونجوری واستاده بود آروم نازش کردم یه دفعه صورتش روبرگر دو ند اونقدرتوچشماش کینه ونفرت بود که یه آن جاخوردم! گندم-چیه؟!بازم میخوای بزنی؟بیابزن! -معذرت می خوام گندم اصلادست خودم نبود! اشک هاشوپاک کرد اومد یه چیزی بهم بگه که یه دفعه چشمش افتاد به بازوم که پانسمان شده بود حرفش روخورد وحا لت صورتش عوض شد!دیگه ازاون نفرت وکینه یه خرده پیش توصورتش خبری نبود دستش روگرفتم وگفتم: -اگه دلت نمی خوادبریم خونه،خب نمی ریم بگوکجامی خوای بریم. گندم-برام فرقی نمی کنه. -پس بیاسوارماشین شو. درماشین روبراش واکردم ونشست تو ومنم رفتم جلونشستم. کامیار-من برم یه سرخونه بزنم وبیام.جایی نرین آ. ده دقیقه بعدبرگشت وموبایل منو بهم داد ونشست پشت فرمون وگفت: -کجادلت می خوادبریم گندم؟ یه نگاهی بهش کردم قیافه ش خیلی عوض شده بود یه اشاره بهش کردم که سرش روبرام تکون داد وماشین روروشن کرد وراه افتاد پیچیدتوکوچه پس کوچه وبعدش یه گوشه واستاد وبرگشت طرف گندم وگفت: -اینوکی بتوگفته؟ گندم سرشوانداخت پایین وهیچی نگفت. -چی شده کامیار؟چی روکی به گندم گفته؟ کامیار-یه کثافت آشغالی به گندم گفته که بچه عمه اینانیس! -یعنی چی بچه عمه اینانیس! کامیاریه نگاه چپ چپ به من کردکه تازه متوجه منظورش شدم وبرگشتم وبه گندم نگاه کردم همونجورتو چشمای من نگاه کرد وگلوله گلوله اشک ازچشماش اومدپاییین حتی یه مژه م نمی زد فقط تند تند قطره های اشک بود که ازچشماش می اوریخت روصورتش!داشتم دق می کردم! -یعنی چی این حرفا؟این مسخره بازیاچیه؟کدوم کثافتی یه همچین حرفی زده؟توچراباورکردی؟چقدرساده ای تو؟اینا همه ش روغه!کی ایناروبه توگفته؟برگرد خونه ببینم کامیار!این دری وریاچیه دیگه! تاایناروگفتم گندم آروم دستش روبرد زیر بلوزش ویه کاغذ زرد وکهنه رو درآورد وگرفت جلومن چشمم توچشماش بود امادستم رفت طرف کاغذ ازش گرفتم اماهنوز داشتم به چشماش که یه برق عجیب غریب توش پیداشده وبود نگاه می کردم یه حالت عجیبی پیداکرده بود!یه حالت ترسناک! کامیارکاغذروازدستم گرفت وازماشین پیاده شدورفت جلوی چراغای ماشین ووازش کرد منم پیاده شدم ورفتم پیشش. توکاغذنوشته شده بود:اینجانب قدرت...فرزندخود عزت راواگذارکردم سرپرستی نامبرده ازاین به بعد باخانواده...است واینجانب هیچگونه حقی نسبت به بچه ندارم. بعدش نوشته بودامضاواثرانگشت! سرموازروکاغذ بلندکردم وبه کامیارکه داشت ازتوپاکت سیگارش دوتاسیگاردر می آورد نگاه کردم وگفتم: -این یعنی چی ؟اینکه دلیل... نذاشت حرفم روتموم کنم وسیگارروروشن کرد وداددست من وگفت: -شلوغش نکن سامان! -این حرفاکه درست نیس کامیار؟مگه نه؟ فندکش روزد وسیگارخودشم روشن کرد ویه پک محکم زدودودش روتوسینه ش نگه داشت.دلم می خواست همین الان بامنطق همیشگی ش ثابت کنه که همه ی این حرفا دروغه!دلم می خواست بااون آرامش مطمئن ش بهم نشون بده که اینا همه ش دروغه!دلم می خواست همین الآن شوخی روشروع کنه وهمه مونو بخندونه وبهمون بگه که همه این حرفا دروغه!اما فقط جلوماشین واستاده بود وسیگارش رومی کشید وقتی دیددارم نگاهش می کنم گفت: -سیگارت روبکش!واسه سرطان خوبه! یه آن احساس کردم که بازوم درد می کنه تاالآن متوجه دردش نشده بودم خواستم برم یه گوشه بشینم که آروم به گفت: -مواظب رفتارت باش سامان!گندم داره نگاهمون می کنه عکس العمل بدی نشون ندی -کامیار!یعنی اینا همه راسته؟ کامیار-نمی دونم اماوقتی یه خرده پیش رفتم خونه،عمه وآقای منوچهری خیلی ترسیده بودن! -خب یعنی چی؟ کامیار-یعنی اینکه یه چیزایی حتما هس! -یعنی گند م دختراونا نیس! کامیار-مگه برای توفرقی می کنه؟ -نه! برگشت توماشین رونگاه کرد وگفت: -امابرای اون طفل معصوم خیلی فرق می کنه!بی خودنیس که یه دفعه داغون شده! -حالا باید چیکارکنیم؟ کامیار-هیچی!خیلی ازکارا هس که فقط زمان انجامش می ده فعلا بیابریم پیشش اون الان خیلی به کمک احتیاج داره! -به کمک ما؟! کامیار-نه!به کمک خدا!بیابریم تو! سیگارامونو انداختیم دورورفتیم توماشین.گندم فقط به دهن مانگاه می کرد یه خرده سکوت کردیم وکامیارگفت: -ببین گندم جون این یه ورق کاغذ چیزی رونشون نمیده... گندم-خودشون گفتن! -خودکیاگفتن؟ گندم-مامانم و...! یه دفعه حرفش روخورد وگفت: -اونا کامیار-اونا کی ن؟ گندم-همون دوتا! -کدوم دوتا؟ گندم-دیگه نمی تون بگم مامان وبابام!چون اونا پدرومادر من نیستن! من وکامیاریه نگاهی به همدیگه کردیم که کامیارگفت: -یعنی اونا صدات کردن وبهت گفتن توبچه مانیستی وبعدشم این رودادن دستت؟ یه دفعه زدزیر گریه همچین گریه می کرد که تموم بدن ماها می لرزید یه گریه ای که آدم فکر نمی کرد اصلا تمومی داشته باشه!امایه دفعه قطع شد!اصلاحالت طبیعی نداشت شروع کرد اشک هاشوپاک کردن وخندیدن وگفت: -بچه ها ببخشین اگه حرف بدی بهتون زدم!اصلادست خودم نیس!نمی دونم چه جوری برتون بگم!مثل اینکه روهوام! انگارازیه جای بلندی ولم کردن پایین!نمی دونم چی باید بگم!نمی دونم چیکارباید بکنم!شماها کمکم می کنید مگه نه؟؟ هرچند که دیگه پسردایی هام نیستین امابالاخره یه موقع که باهمدیگه هم بازی بودیم!مگه نه؟این همه سال باهم بودیم دیگه!وسطی بازی می کردیم آ باهم استخرمی رفتیم باهم گرگم به هوا بازی می کردیم یادتونه که؟آره؟آره؟امروز صبح یادته سامان اومده بودی پشت پنجره اتاقم!داشتی نگاهم میکردی!یادته؟ یه دفعه جیغ کشید وگفت: -یادته کثافت یانه؟؟؟؟؟ ازهمون صندلی که جلونشسته بودم دستش روگرفتم وگفتم: معلومه که یادمه.این حرفا... گندم-امشب م یادته؟دوتایی داشتیم حرف می زدیم آره؟آره؟ -اونم یادمه!چراباید یادم نباشه؟آخرشم بهم گفتی شیربرنج شل! گندم-غلط کردم!غلط کردم!دیگه نمی گم!دیگه نمی گم! داشت مثل بید می لرزید!نفساش به شماره افتاده بود!اصلاصدادرست ازتوگلوش درنمی اومد!دست منو وسط دستاش محکم گرفته بود وول نمی کرد!همچین دستش می لرزید که اصلا نمی تونستم نگه ش دارم!بریده بریده حرف می زد ورنگش شده بود مثل گچ دیوار!انگارکه یه روح دیده باشه داشت ازترس سکته می کرد! -چیزی نیس گندم طوری نشده به خدا الان مامیریم... گندم-نه نرین!تروخدا!تروخدا!من هیچ جایی روندارم برم!کجابرم؟چیکارکنم؟تروخداتنهام نذارین! -گندم!!گندم!! یه دفعه کامیارسرم داد کشید وگفت: -بلندشوبروپیشش دیگه الاغ! بعدشم ازماشین پیاده شد ودرماشین رومحکم کوبید به هم منم ازلای صندلی پریدم ورفتم عقب! *** فصل دوم چنددقیقه بعد کامیاردرماشین روواکرد وگفت: -خیلی خب!بسه دیگه!چه خبره بابا؟گفتم فقط یه خرده دلداریش بده! دیگه گندم نسبتا آروم شده بود تاکامیارسوارماشین شد گفت: -آروم شدی دختر عمه جون؟ گندم-منکه دیگه دخترعمه شماها نیستم! کامیار-این حرفاچیه ناسلامتی ماها آدمیم!اینکه نمی شه یه دفعه یه تیکه کاغذ بدن دست آدم وبعدش همه چی باطل بشه! ویه عده یه مرتبه باهم غریبه ونامحرم بشن!بابااین کاغذاروماخودمون درست کردیم این قوانین وقاعده ها روخودمون ساختیم قرار نیس که همین کاغذا که درست شده دست خودمونن پدرخودمون رودربیارن ماها به خداهمه مون یکی هستیم!ریشه همه مون ازیه جاس!فقط توبازی روزگار وقتی یارکشی میکردیم هرکدوم افتادیم تو یه دسته!بازی که تموم بشه دوباره همه مون میشیم یکی بازیای خودمون که یادت هس؟!وقتی یارکشی میکردیم هرکدوم میرفتیم تویه دسته!باهم رقابت میکردیم همدیگرو می زدیم باهمدیگه بدمی شدیم!امابازی که تموم میشد دسته هابهم می خورد ودوباره همه باهم خوب می شدیم ودوباره می شدیم پسردایی ودختردایی ودخترعمه همدیگه!اگه قرار باشه که یه برگ کاغذ یه دفعه این طوری همه چیزو خراب کنه که دیگه سنگ روسنگ بند نمی شه!مثلافردا پس فردا ازتوصندوقچه ی بابای من یه تیکه کاغذ پیدابشه ومعلوم کنه مثلا من مسلمون نبودم ویه دین دیگه داشتم باید شماها بریزین سرمن و تیکه تیکه م کنین؟!اگه پس فردا مامانم بغچه ش روواکنه ویه بنچاق دربیاره وبه من بگه که مثلاجای آقابزرگه استالین بابا بزرگ من بوده وتوشلوغ پلوغی انقلاب روسیه منوآوردن ایران دیگه من میشم یه روس کمونیست!؟اگه یه هفته دیگه عمه بزرگه منو صدا کنه یه گوشه وبگه عمه جون بگیر این شجره نامه مال توئه منم ببینم که راست میگه واسم وفامیل ومشخصات من خورده تویه ورق پاره پوره ونشون می ده که من یکی ازنوادگان آتیلام باید بگیرن منو اعدام کنن؟ گندم-اگه یه همچین چیزی بشه تودیگه می تونی بگی یه روس یایه هون هستی! کامیار-اماواقعا یه روس یایکی ازمردم قبایل هون که نیستم!یه ایرانیم!هرکسی همونی که پرورش داده شده!بذاربرات بهتربگم اگه همین فردا دانشمندا بخوان اسم موجودات روعوض کنن ومثلا به ادما بگن گاو وبه گاوابگن آدم ماها همه گاومی شیم وازهمون موقع باید شیرمون روبدوشن؟توالان خبرداری که بین ماایرانیا چقدرمون ازنوادگان عربائیم؟خود مونم خبرنداریم اون وقتی که عرباحمله کردن به ایران وزن ها ودخترای ایرانی روبه اسارت بردن توعربستان وکنیز شون کردن وازشون بچه دارشدن وبه خاطر آبروریزی زدن زیرش وبچه هارو به امان خداول کردن اون بچه ها چی شدن؟هیچی!اونام رفتن زن گرفتن وشوهرکردن وبچه دارشدن وبچه ها شونم همین کاررو کردن تارسیده به امروز! اگه یکی راه بیفته وتحقیق کنه یه دفعه دیدی همین سامان مظلوم وساکت ازخاندان عبیداله بن زیاده!پس بگیریم همین الان بکشیمش! قبل ازحمله اعراب به ایران همه اجداد ما زرتشتی بودن ماهام بچه های همونائیم اماهمه مون مسلمون شدیم خب حالا عربا بیان وبگن نخیر شماها هیچکدوم مسلمون نیستین؟اینکه نمی شه!آدماهمونن که خودشون می خوان باشن باورآدماس که می سازدشون ! گندم سرشو گرفت تودستش ویه خرده بعد گفت: -بریم بیرون حالت خفگی دارم! سه تایی ازماشین اومدیم پایین ورفتیم توپیاده روگندم به یه درخت تکیه داد وگفت: -خواهش می کنم یه سیگاربهم بدین! کامیارپاکت سیگارش رودرآورد وگرفت جلوش ویکی ورداشت وکامیاربراش روشن کرد چندتا پک زد که به سرفه افتاد وسیگاررو انداخت دور وگفت: -تاحالا فکر میکردم که سیگارآدم رواروم میکنه! کامیار-چیزی که آدم رواروم میکنه عقل آدمه! گندم-شماها اگه جای من بودین چیکارمیکردین؟ کامیار- نمی دونم اماحداقل سعی می کردم که خوب فکرکنم. گندم-خوب فکر کردن یعنی چی ؟یعنی اینکه تموم این اتفاقایی روکه افتاده فراموش کنم واصلادیگه بهش فکر نکنم؟ یعنی انگارنه انگارکه چیزی شده؟ کامیار-نه!تودیگه نمی تونی چیزی روفراموش کنی الان دیگه یه سوال پیش اومده یه سوالی که باید براش یه جواب پیداکرد حرفی که نباید گفته می شده گفته شده حالا دیگه اگه خودتم بخوای نمی تونی دنبالش نباشی! گندم-پس چیکارباید بکنم؟ کامیار-باید وقتی به جواب رسیدی قبولش کنی مثل بعضیا نباشی که وقتی جواب رونفهمیدن وبراشون مسلم شد که جواب درسته بازم قبولش نمی کنن ودنبال یه جوابی می گردن که باب طبع شون باشه!حالا مهم نیس که درست باشه یانه!براشون مهم اینه که خودشون اونو بپسندن! گندم-به من بگین الان روباید چیکارکنم؟من الان نمی دونم باید چیکارکرد! کامیار-هیچی!مگه توگناهی کردی که باید حتما کاری بکنی؟توفعلا بیشترازهرچیز به استراحت وآرامش احتیاج داری! گندم-استراحت وارامش توکجا؟؟؟ کامیار-خونه خودت! گندم-اونجاکه دیگه خونه من نیس! کامیار-اتفاقا توالان بیشتراز هرکسی تواون خونه سهم داری!اگه مسئله حقیقت داشته باشه وتوبچه اونا نباشی،اونا باید جواب خیلی چیزاروبهت پس بدن یه خونواده ازت گرفتن باید جاش یه خونواده خیلی بهتری بهت داده باشن واین حق توئه!حق تم باید تمام وکمال بگیری! یه لحظه به کامیارنگاه کرد وبعدگفت: -توبه اینا که میگی ایمان داری؟یعنی درای بهم راست میگی! کامیار-چراباید بهت دروغ بگم؟ گندم-بهت زیاد اعتمادندارم! برگشت طرف من وتوچشمام نگاه کردوگفت: -سامان!اینایی که بهم گفت درسته؟ -آره گندم جون همه ش درسته! گندم-تو!توخودت یادگرفتی رودرخت قلب بکنی؟ -نه! گندم-چرا؟ -چون به این کاراعتقاد نداشتم همین امشب قبل ازدعوای شما ها به کامیارگفته بودم که جای من دوتاقلب رودرخت بکنه! گندم-چرا؟ -چون توازم خواسته بودی.بااین که به اینکاراعتقادی نداشتم به خاطر توازکامیارخواستم که اینکارو بکنه. گندم-می خواستی برای خودم وخودت قلب بکنی؟ -من نه،کامیارقرار بود بکنه! گندم-بالاخره کند؟ -نه می خواست بکنه که ازطرف خونه شماسروصدابلندشد. کامیار-باباانقدر بکن بکن نکنین الان یکی بشنوه چی فکر میکنه؟ تاکامیاراینو گفت گندم خندید وبهم گفت: -چون دوستم داشتی می خواستی اینکاروبکنی؟ -آره! گندم-الان چی؟ -الان برام همونطوره مثل قبل ازاین جریان! گندم-هیچ فرقی برات نکردم من دیگه دخترعمه ت نیستم آ ! -اون وقتشم به چشم یه دخترعمه بهت نگاه نمی کردم من همین امروز صبح بی اختیارکشیده شدم طرف خونه شما! اونجا اومدنم به خاطر عمه نبود به خاطر توبود توبرای من همون دختری!گندم!نه عزت یا هرچیز دیگه ای که باشه! گندم-چراعزت نه؟ کامیار-به خاطر این که سامان ترو بانام گندم باورکرده نه عزت! نگاهم کرد وخندید یه دفعه چشمش افتاد به بازوم وگفت: -بازوت چی شده؟؟؟؟؟! بعدیه لحظه مکث کرد ویه دفعه صورتش روگرفت تو دستاش وشروع کرد به گریه کردن رفتم جلوش وروسریش روکه ازسرش افتاده بود درست کردم و بهش گفتم: -گریه نکن دیگه!چیزی نشده که! سرش روبلند کرد وگفت: -به خدادست خودم نبود!اصلا نفهمیدم چی شد! -خودتو ناراحت نکن همه چی درست میشه! نازش کردم واشک هاشو ازتوصورتش پاک کردم یه دفعه دستمو گرفت وماچ کرد وگفت: -بگوبه خدادوستم داری! -به خدادوستت دارم گندم! یه دفعه حالتش عوض شد دوباره مثل نیم ساعت پیش شد رنگش پرید ونفس هاش کوتاه کوتاه شد دستاش شروع کرد به لرزیدن ترس دوباره نشست تو چشماش!همچین نفس نفس می زد که انگار یه کیلومتر راه رودوئیده دستاشو گرفتم تو دستم اما آروم نمی شد! -گندم!گندم!آروم باش! گندم-ترخداتنهام نذارین!می ترسم!کجابرم الان؟کجابرم؟هیچکسوندارم هیچکسوندارم خدایاچیکارکنم؟خدایاچیکارکنم؟ تندوتند اینارومی گفت ومی لرزید بایه دستش بلوزمنو گرفته بود وبایه دستش بلوز کامیارو!مثل بچه ای که مثلا می خوان پدرومادرش می خوان توتاریکی ولش کنن وبرن،چسبیده بود به من وکامیاروولمون نمی کرد! -گندم جون آروم باش!داری خودتو داغون می کنی! گندم-باشه باشه هرکاری بگی می کنم فقط شماهانرین! -ماجایی نمی ریم هرجاخواستیم بریم باهم می ریم! اصلا آروم نمی شد همچین می لرزید که ازلرزش دستاش من وکامیارم داشتیم می لرزیدیم! کامیارآروم بلوزش رو ازچنگ گندم درآورد ورفت طرف ماشین!تااینکاروکرد گندم بااون یکی دستش م چنگ زد به بازوی من درست همونجا که زخمی بود درد تو دلم پیچید اما به روم نیاوردم همچین منو گرفته بود که تکون نمی تونستم بخورم دودستی چسبیده بود به منو وهی کامیاربه کامیارمی گفت: -نروکثافت!مگه به تونمی گم نرو! -گندم!آروم باش! گندم-داره میره حمال! -کامیار!کجاداری میری آخه؟ کامیار-جایی نمی رم گندم جون!شماهام بیاین اینجا!بیاین دم ماشین! یه دفعه گندم همونجور که چنگ زده بود به بازو ولباسای من حرکت کرد به طرف ماشین ومنم باخودش کشوند ازدرد داشتم می مردم اما صدام درنمی اومد تااومد ازروی جدول لبه ی خیابون رد بشه پاش گرفت به جدول وافتاد منم بایه دست سالم ویه دست زخمی به زور روهوا گرفتمش!نزدیک بود جفت مون باسر بخوریم زمین اماهرجوری بود نگه ش داشتم !کامیارپرید طرفمون که باعصبانیت سرش دادکشیدم وگفتم: -آخه کجاداری میری؟ کامیار-بیاین شماها بشینین توماشین! دوتایی بردیم ونشوندیمش روصندلی عقب ماشین امامگه منو ول میکرد! گندم-توام بشین سامان!توام بشین! -باشه گندم جون!منم می شینم نترس! دوتایی نشستیم توماشین وکامیاررفت ودرصندوق عقب ماشین روواکرد ویه خرده بعدبست وبرگشت ونشست پشت ماشین ویه بطری کوچولوداد به من وگفت: -یه قلپ بهش بده بخوره! یه نگاهی به بطری کردم وگفتم: -اذیت نمی شه؟ کامیار-ازاینی که هس بدتر نمی شه!بده بهش! دربطری روواکردم وگرفتم جلوگندم وگفتم: -بیا گندم جون یه خرده بخور. صورتش روآورد جلو منظورش این بودکه من با دست خودم بهش بدم بخوره! دستاشو ازبازو و لباس من ول نمی کرد دودستی منو چسبیده بود طفل معصوم فکر میکرد اگه یه لحظه منو ول کنه فرار می کنیم!بغض گلومو گرفته بود!برگشتم ویه نگاهی به کامیارکردم که دیدم وضع اون بدتر ازمنه!بهم اشاره کرد که منم بطری روبردم جلووگذاشتم به لبش .اونم یه قلپ خورد وتامزهش روفهمید سرشو کشیدکناروگفت: -این چیه؟این چیه؟ -چیزی نیس گندم جون،نترس! گندم-من نمی خورم. کامیار-بخور آرومت می کنه. گندم-نه نمی خورم! کامیار- ببین منم می خورم. بطری روازمن گرفت ودوتا قلپ خورد ودوباره داد دست من وگفت: -توام بگیر زهرمارکن دیگه! -الآن؟! کامیار-نخیر!اجازه بدین نیم ساعت دیگه ماست وخیارحاضر بشه بعد خب الآن دیگه! ازش گرفتم ودوتا قلپ م من خوردم راست می گفت کامیار!واقعا بهش احتیاج داشتم! تاته معده م روسوزوند کامیارازتوداشپورت یه بسته شکلات درآورد ووازش کرد ویه دونه داد به من ویه دونم خودش خورد وبقیه ش روگرفت طرف گندم وگفت: -دیدی ماهام خوردیم؟حالا توبخور! بطری روگرفتم جلو دهنش واونم دوتا قلپ خورد ویه مرتبه سرش روتکون داد! گندم-خیلی بدمزه س! کامیار-دواتلخه دیگه!بیا یه دونه شکلات بذاردهنت. شکلات روگرفت جلوش امابازم دستاشو ازمن ول نمی کرد خودم یه دونه شکلات ورداشتم وگذاشتم دهنش وقتی خورد حالت صورتش که ازمزه تلخ توهم رفته بود درست شد. کامیار-یه خرده دیگه م بهش بده. یه قلپ دیگه م بایه شکلات بهش دادم وکامیارماشین روروشن کرد.تا صدای ماشین بلند شد گندم منو چسبید وبه کامیارگفت: -کجا می خوای بریم؟! کامیار-هیچ جا نترس! -کامیار،بریم یه بیمارستانی چیزی! گندم-من بیمارستان نمی آم!من بیمارستان نمی آم! -گندم جون می خوایم یه قرصی چیزی برات بگیریم که آروم بشی! یه دفعه شروع کرد به داد زدن وگفت: کثافتا می خواین یه جوری ازشرم راحت بشین؟! -نه گندم جون! گندم-من جایی نمی آم!می فهمین؟ کامیار-باشه!دادنزن!هیچ جانمی ریم آن آن! اینو گفت وماشین روخاموش کرد تاماشین خاموش شد یه خرده آروم ترشد. کامیاردوتا سیگار درآورد وروشن کرد ویکی ش روداد به من وگفت: -بگیر!وضع توانگارازاینم بدتره! سیگاررو ازش گرفتم ویه پک زدم ویه خرده آروم شدم وبرگشتم به گندم نگاه کردم که بااون چشمای ترس خورده ش یه دقیقه منو نگاه می کرد ویه دقیقه کامیار رو!همچین دودستی منو گرفته بود که انگار دزد گرفته! کامیار-گندم جون اون بازوش روول کن زخمی اون آخه! بهش اشاره کردم که کاریش نداشته باشه هرچند که گندم به این چیزا گوش نمی کرد یعنی اصلا تویه حال و هوای دیگه بود! خلاصه انقدرطول کشید که سیگارمون تموم شد سیگارکه تموم شد دستای گندمم شل شد انگاربهش اثر کرده بود لرزش دستاش کم کم افتاد وبازووبلوزم روول کرد که من یه نفس بلند کشیدم وبازوم رونگاه کردم دوباره اززخمم خون زده بود بیرون وازپانسمانم ردشده بود! تازه انگارگندم به خودش اومده بود!یه نگاهی به دستش که خون خالی بود کردودوباره زد زیر گریه! کامیار-ببینم زخم تو!حتما بخیه هاش واشده! -نه،چیزی نیس چندتادستمال بده ،دستش خونی شده! کامیارچندتا دستال کاغذی ازجلوماشین درآورد وداد به من ومنم دست گندم روگرفتم وشروع کردم به پاک کردن خون کف دستش وآروم آروم بهش گفتم: -آخه چراداری خودتو داغون می کنی؟آروم باش عزیزم طوری نشده به خدا! کامیار-ببین گندم جون اگه تواینکاراروبکنی به هیچ نتیجه ای نمی رسی هیچکس م به حرفات گوش نمی کنه!باید خودتو کنترل کنی! بایه دستمال اشک هاشوازتوصورتش پاک کردم برگشت یه نگاه به من وبعدش به کامیارکرد وگفت: -دست خودم نیس به خدا!یه مرتبه اینجوری میشم! کامیار-حالا که آرومی؟ گندم-آره فقط یه خرده دیگه ازاون بده بخورم. بطری روازرو صندلی ورداشتم ودادم بهش یه خرده دیگه خرد وکامیارم یه شکلات داد بهش وگفت: -حالا میذاری ماشین روروشن کنم؟ گندم-کجامی خوای بری؟ کامیار-خونه! یه تبسم کردوگفت: -کدوم خونه؟ کامیار-خونه خودمون!خونه من،خونه تو،خونه سامان!حرفام یادت رفت؟! برگشت واشین روروشن کرد وحرکت کردیم وچنددقیقه بعد جلوی گاراژخونه واستاد وتاخواست پیاده بشه که مش صفردر گاراژرو واکرد ودرحالیکه توصورتش غم وغصه معلوم بود اومد جلووسلام کرد ویه نگاهی توماشین انداخت ووقتی دید گندمم توماشینه یه مرتبه دستاشو بلندکرد طرف آسمونو گفت:
__________________
چشماي تو براي من عالم زندگانيه رنگ چشات براي من اميد زندگانيه من ميميرم اگه تو پيشم نموني رنگ دلم آبي شده ميشه تو پيشم بموني چشماي من منتظرن منتظر رسيدنت بيا ديگه تنهام نزار فرشته ها ندزدنت ؟ اين قلب من ميتپه براي تو همينو بس دق ميكنم اگه نياي من ميميرم گوشه قفس واي رسيدي عزيز من دلم برات تنگ شده بود عزيز من ميدونستي ديشب هيچ ستاره اي غايب نبود من بودمو تو بوديو ستاره ها مهمونمون پيشم بمون پيشم بمون پيشم بمون |
|||||||||
|
|
|
|
#10 | |||||||||
|
مهلبووون
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: Aug 2010
محل سکونت: to baghche
نوشته ها: 3,670
Rep Power: 44 ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() سپاس گذاری: 2,327
سپاس گذاری شده 3,853 در 1,610 پست
|
-الهی شکرت!
کامیار-چی شده مش صفر؟ مش صفر-آقاچرا تلفن تون روخاموش کردین؟!جون به سر شداین پیرمرد! کامیار-پیرمرد کیه؟؟؟ مش صفر-آقابزرگ رومی گم! کامیار-اون که همش میگه سی و یکی دوسالم بیشترنیس! مش صفر-ا...!آقاکامیارسربه سرم نذارحال وحوصله ندارم! کامیار-اهالی باغ کجان؟ مش صفر-جلوی خونه خانم کوچیک جمع شدن وهرکدوم یه تلفن دست شونه ودارن به شمازنگ می زنن! کامیار-های مش صفر!شتردیدی ندیدی آ!من وسامان تنها اومدیم فهمیدی؟ مش صفر-یعنی به بقیه نگم که گندم خانم روبرگردوندین خونه؟ کامیار-آفرین! مش صفر-امابه آقابزرگ نمی تونم دروغ بگم! کامیار-خودمون داریم می ریم اونجا فقط فعلا توبه بقیه چیزی نگو بروکنارببینم! حرکت کردورفتیم توگاراژوپیاده شدیم! کامیار-سامان!یواشکی طوری که کسی نفهمه گندم رووردار ببر خونه آقابزرگ! یه دفعه گندم بازوی من ودست کامیاررو گرفت وگفت: -من فقط به شماها اعتماد دارم فقط به خاطر شما ها برگشتم اینجا! کامیار-خیلی ممنون که به ماها اعتماد کردی اما جون هرکسی که دوست داری بازوی این بچه روول کن پاره پاره ش کردی ازبس چنگ زدی به بازوش! یه دفعه گندم متوجه شد که بازم بازوی زخمی منو گرفته!تند ول کرد وگفت: -ببخشید!ببخشید! -چیزی نیس عیبی نداره!حالا فقط زود بیا تاکسی متوجه اومدن مانشده! کامیار-برین زودتر ازهمین درعقب گاراژبرین!ازلای شمشادا برین طرف خونه آقابزرگ!کسی نمی بیندتون! دست گندم روگرفتم وازدر پشتی گاراژرفتیم طرف خونه آقابزرگ وازپله هابالا رفتیم وآروم چندتا تقه زدم به در ورفتیم تو تاچشم اقابزرگ به ماها افتاد وپرید جلو وگندم روبغل کرد وزدزیر گریه!تاحالا گریه آقابزرگ روندیده بودم! گندمم شروع کرد به گریه کردن!زار زار گریه میکرد!مونده بودم چیکارکنم!همینجوری همدیگرو بغل کرده بودن وگریه میکردن! پریدم ازتوخونه بیرون وازبالای ایوون کامیار روکه داشت می رفت طرف خونه عمه اینا صداکردم وبهش اشاره کردم که تند بیاد ازوسط راه دوئید طرف منو تارسید گفتم: -کجاداری میری؟ کامیار-می رم این دخترعمه هارویه خرده دلداری بدم! -عجب ادم وقت نشناسی هستی آ!الان که گندم اینطوری شده وقت این کاراس؟ کامیار-خب اینم دخترعمه مه اونام دخترعمه مم!استثناء که نباید قائل شد! -بیاتوببین چه خبره!دوتایی همینجوری دارن گریه می کنن! کامیار-بریم ببینیم! دوتایی رفتیم توخونه وتاکامیارآقابزرگ وگندم رودید که دارن گریه می کنن بایه حالت دعوا بهشون گفت: -خبه خبه!این لوس بازیا چیه درمی آرین؟برین یه گوشه بشینین ببینم! آقابزرگ تاچشمش به کامیار افتاد گفت: -کجابودی تاحالا دلم هزار راه رفت! کامیار-اینم جای دستت درد نکنه س حاج ممصادق خان؟پدرمون دراومده تااین دختره رو آوردیم اینجا! آقابزرگ-دست تو چطوره پسر؟؟ -خوبه آقابزرگ! آقابزرگ-دررو ببندین وبیاین تو به کسی که چیزی نگفتین؟ کامیار-نه به مش صفرم گفتم به کسی چیزی نگه. آقابزرگ-خوب کردین بیاین بشینین. همگی رفتیم ونشستیم وکامیار برامون چایی ریخت ویکی یه استکان گذاشت جلومون وگفت: -بخور دخترعمه جون.این چایی نصیب هرکسی نمی شه. گندم-کامیارازت خواهش می کنم دیگه به من نگو دخترعمه. آقابزرگ-برای چی عزیزم؟ گندم-برای اینکه من دختر عمه اینا نیستم نوه شمام نیستم اصلا هیچکس نیستم!یه دختر سرراهی م!می فهمین سرراهی یعنی چی؟ آقابزرگ-این حرفاچیه می زنی به خدا... گندم-ترخدادیگه لاپوشونی نکنین!دیگه هرکی ندونه شماکه می دونین یعنی شمابهتر از هر کسی می دونین!اینا بدون اجازه شما آب نمی خورن پس شمابهتر ازهمه این جریان رومی دونستین! آقابزرگ لبش روگازگرفت وسرش روانداخت پائین! کامیار-ترخداآروم باش گندم جون.چشم دیگه بهت دخترعمه نمی گم فقط حالا که ارومی به مابگو که جریان چی بود تواین موضوع روازکجا فهمیدی ؟ گندم به مخده تکیه داد وچشماشو بست وهیچی نگفت -ببین گندم جون اگه به مانگی که موضوع حل نمی شه! یه دفعه سرم داد کشید وگفت: -چه موضوعی قراره حل بشه؟شماها چی رومی خواین حل کنین؟این یکی دیگه چیزی نیس که بشه باپول وقدرت وپار تی بازیه آقابزرگ حلش کرد! کامیار-توفقط بگو چه جوری یه همچین چیزی روفهمیدی!عصبانیم نشو! -اصل شاید همه ش دروغ باشه گندم! گندم- خواهش می کنم سامان انقدر دلداری احمقانه به من نده! -آخه شایدتواشتباه... گندم-بس کن سامان!احمق خودتی! -باشه من احمق،اما نباید مابفهمیم که جریان چیه؟ گندم-خفه شودیگه! اینو که گفت ساکت شدم که کامیاراستکان چاییش رو گذاشت تونعلبکی وگفت: -گندم خانم،حداقل حرمت بازوی زخمی ش رونگه دار. گندم- توام خفه شو! کامیار-ازاینکه من وسامان خفه شیم حرفی نیس!باشه خفه میشیم!امااگه الان دوسه ساعته دنبال شمائیم وهرچی گفتی حرف نزدیم وهرکاری کردی هیچی نگفتیم فقط به خاطر کمک به توئه دیگه قرار نیس که هرچی ازدهنت درمی آد بارمون بکنی!ناسلامتی تودخترتحصیلکرده این مملکتی اگه توام چشماتو ببندی ودهنت روواکنی چه فرقی بین تو ویه آدم بی سواده؟حداقل دونفر رو برای خودت نگه دار! تاکامیار ایناروگفت یه دفعه ندم زدزیر گریه وهمونجور که گریه میکرد گفت: -منو ازچی می ترسونی؟ازتنهایی؟ازبی کسی؟فکر می کنی مثلا الان که داری بهم کمک می کنی می تونی غلطی برام بکنی؟فکر می کنی الان که شمادونفر روبرای خودم نگه داشتم پشتم گرمه وتنها نیستم؟بدبخت من الان ازهربی کسی بی کس ترم شماها برای من غریبه این!من شماهاروازخودم نمی دونم که!بلند شو گم شو حمال!اصلا خودم می رم! اینو گفت وبلد شدکه بره یه دفعه همه ماریختیم وگرفتیمش وکامیارگفت: -بابا گه خوردیم ما غلط کردیم به خدا!اصلا من وسامان ازتوخواهش می کنیم که تعارف روکناربذاری ویه خرده راحت تر باما صحبت کنی!چیه مثل این ادما که تازه به همدیگه رسیدن لفظ قلم حرف می زنی؟حمال واحمق وکثافت چیه؟به خواهرمون یه چیزی بگو به بابامون دوسه تابگو!خلاصه یه کاری بکن که باهم نداربشیم واحساس غریبگی نکنیم! یه دفعه آروم شد وتکیه ش روداد به مخده ودستاش روگرفت جلو صورتش وفقط گریه کرد.ماهام ولش کردیم وازدور ورش اومدیم کناروگذاشتیم یه خرده گریه کنه تاآروم تر شه. یه خرده که گذشت ازتوجیب شلوارش یه کاغذ درآورد وانداخت زمین!من وکامیاروآقابزرگ یه نگاهی به همدیگه کردیم وتامن خواستم کاغذ رو وردارم کامیاربهم اشاره کرد که بشینم ودست بهش نزنم. دوسه دقیقه طول کشید تاخود گندم به حرف اومد وگفت : -دیشب که ازسامان جداشدم حوصله اینکه برم خونه رونداشتم برای همینم رفتم توباغ قدم زدم نمی دونم چقدرطول کشید بعدش رفتم طرف خونمون ورو پله های جلو ی درنشستم یه نیم ساعتی م اونجا بودم بعدش رفتم خونه. یه خرده مکث کردوگفت: -اونا تواتاق خودشون بودن. آقابزرگ-اونا کی ن؟! کامیار-به ننه باباش می گه اونا!اسم جدید براشون گذاشته! گندم برگشت یه نگاهی به کامیارکرد که زود کامیارگفت: -گندم جون توزحمت نکش!الان خودم میگم!حمال شوخی نکن خوبه؟ گندم سرش روانداخت پایین ویه خرده بعدگفت: -وقتی رفتم تواتا قم دیدم این کاغذ افتاده کف اتاق.اول فکر کردم سامان برام پیغامی چیزی گذاشته وقتی ورش داشتم وخوندمش یه دفعه اتاق شروع کرد دور سرم چرخیدن! سرم گیج رفت ووسط تاق خوردم زمین! نمی دونم چقدرگذشت که یه خرده بهتر شدم اومدم کاغذ روپاره کنم امانتونستم!دلم نمی خواست چیزایی روکه توش نوشته شده بود باورکنم اماازشم نمی تونستم بگذرم! بلندشدم ودوباره خوندمش بعدش یواش ازاتاق رفتم بیرون ورفتم سرکمد...! دوباره مکث کرد ویه خرده بعد گفت: -وقتی سر کمد اون!می دونست که یه چمدون داره که همه کاغذوسندو چیزای مهمش رومیذاره اون تو.رفتم سرکمد وچمدون رودرآوردم ووازش کردم.یکی یکی کاغذارو درآوردم که چشمم افتاد به یه پاکت کهنه که درش روچسب زده بود ودورش نخ بسته بود!وازش کردم که اون کاغذ رو پیداکردم دیگه بقیه ش رونفهمیدم چی شد انگار همونجا نشسته بودم وجیغ می کشیدم! ایناروکه گفت ساکت شد.کامیارآروم کاغذ روورداشت ویه نگاهی بهش کرد ویه مرتبه ازجاش بلند شد ورفت طرف در!منم بااینکه جاخورده بودم تند بلند شدم ورفتم دنبالش که یه دفعه گندم مثل برق ازجاش پرید واومد طرف ما!دوقدم که ورداشت پاش لیز خورد وخورد زمین ودوباره ازجاش بلند شد ورسید به ما وچنگ زد به بلوزمن وکامیار وهمو نجور که نفس نفس می زد تند وتند گفت: -نرین!نرین!نرین! -کجا میری کامیار چی شده؟؟ کامیار-گندم جون توبرو پیش آقابزرگ تاما برگردیم. گندم که دوباره حالش بد شده بود محکم تر چسبید به ما وباگریه وداد وفریاد گفت: -نمی خوام!نمی خوام! -خیلی خب!خیلی خب گندم!نمی ریم آروم باش! دوباره شروع کرد به لرزیدن همچین نفس نفس می زد ومی لرزید که اقابزرگ ترسید وپرید طرف گندم وبغلش کرد اما گندم اعتنایی بهش نمی کرد وفقط چسبیده بود به من وکامیار! آقابرگه-یه کاری بکنین زنگ بزنین به یه دکتری چیزی این الان پس می افته! کامیار-نترسین چیزی نیس این تاحالا دوسه باراینطوری شده. آقابزرگ-پس چیکار کنیم؟ کامیار-ازاون شیشه دوای خارجی باید دوتا قاشق بهش بدی بخوره تاآروم شه! آقابزرگ یه نگاهی به کامیار کرد وبعد انگارخودشم یه چیزایی به عقلش رسیده باشه پرید طرف یه گنجه وازته گنجه یه بطری درآورد ویه استکانم ورداشت وبرگشت طرف ما وتاخواست بریزه تواستکان که کامیار بطری رواز تو دستش گرفت وگفت: -زحمت نکش حاج ممصادق این بابطری می خوره! بعد بطری روگرفت جلو دهن گندم که اونم همونجور که بلوزمارو توچنگش گرفته بود دوتاقلپ ازش خورد کامیار-آقابزرگ حداقل یه چیزی بیار که پشت ش بذاره دهنش! آقابزرگ دوئید ورفت ازتوگنجه یه خرده نخودچی وتوت خشک ورداشت اورد وبادستای خودش ریخت تودهن گندم! دوباره همگی برگشتیم وسر جامون نشستیم یعنی گندم نمی ذاشت که ازجامون تکون بخوریم!اعتمادش ازهمه قطع شده بود وفقط به مادوتا اعتماداشت!باچشمای ترس خورده ش یه دقیقه به من نگاه می کرد ویه دقیقه به کامیار!درست مثل اینکه یه نفردوتا دزد رو گرفته باشه اونم من وکامیار رو گرفته بود ونمی ذاشت جایی بریم!ماهام ساکت نشسته بودیم واونم وسط مون یه دستش به بلوز من بود ویه دستش به بلوز کامیار!آقابزرگم اون طرف تر نشسته بود ومات به این صحنه نگاه می کرد!آدم گریه ش می گرفت دختری که تاچند ساعت پیش یه دختر سر زنده وشادو سالم بود توچند سا عت چقدر داغون شده بود دختری که شاید صبح همین امروز مثل خودمن عاشق شده بود! یه ده دقیقه ای گذشت تاحالش کمی بهتر شد ودستاش روازبلوز ماول کرد وتکیه ش روداد به مخده کامیارآروم به آقابزرگه گفت: -حاج ممصادق دیاز پامی چیزی تو خونه داری؟ آقابزرگه-آره،یعنی بدیم بهش بخوره؟ کامیار-آره دیگه! آقابزرگه-بهتر نیس صبرکنیم تاصبح دکتری چیزی... کامیار-این باید الان بگیره بخوابه شمااون قرص روبده کاریت نباشه. آقابزرگه بلند شد ورفت سر گنجه ش ویه خرده بعد با یه دونه قرص ویه لیوان اب برگشت وبه کامیارگفت: -ده میلیه نصفش کنیم؟ کامیار-نه بابا همون خوبه. آقابزرگه یه سری تکون داد ورفت ونشست جلوی گندم وخواست قرص روبذاره دهنش که گندم یه مرتبه سرشو کشید کنارو باعصبانیت گفت: -این چیه؟ کامیار-چیزی نیس گندم جون قرصه!آرومت می کنه! قرص رو از آقابزر گ گرفتم وبردم جلودهنش یه نگاه تو چشمای من کرد وبعد دهنش روواکرد ومنم گذاشتم روزبو نش ولیوان آب رودادم بهش.خورد ودوباره تکیه ش روداد به مخده وچشماشو بست دیگه ماهام باهم دیگه حرفی نزدیم هرکدوم رفته بودیم توخودمون وفکر می کردیم منکه دلم می خواست زودتر گندم خوابش ببره تابتونم با کامیار حرف بزنم وبفهمم شکش به کی رفته که یه مرتبه ازجاش بلند شد و می خواست بره بیرون می دونستم که حتما یه چیزایی فهمیده برگشتم به آقابزرگ نگاه کردم اونم داشت به کامیار نگاه می کرد فکر کنم اون توهمین فکر بود اونم دلش می خواست بدونه که کدوم آدم بی رحمی این کاغذ روانداخته تواتاق گندم!آخه کی دلش می آد که با یه دختر به این قشنگی یه همچین عملی بکنه! برگشتم به صورت گندم نگاه کردم واقعا حیف ازاین دختر!تاقبل ازاین جریان چه فکرایی باخودم می کردم چقدر خوشحال بودم اون چند دقیقه ای که تورختخوابم دراز کشیده بودم وفکر می کردم داشتم برای آینده مون نقشه می کشیدم می خواستم به کامیاربگم که با پدر ومادرم صحبت کنه که اگه بشه بریم خواستگاری گندم! تورویام خودمو بالباس دامادی می دیدم واونو بالباس عروس چقدرم بهش می اومد که عروس بشه چقدر تولباس عروسی خوشگل می شد حیف!حیف!آخه کدوم بی شرفی یه همچین کار کثیفی کرده ؟آخه چرا؟این دختر که آزارش به کسی نرسیده اصلا کاری به کار کسی نداشته که یعنی کی باهاش انقدر دشمن بوده که حاضر شده بازندگی واحساس و روح این دختر بازی کنه؟!چه نفعی از این جریان می برده؟!اصلا چرا باید گندم دختر عمه م نباشه؟!یعنی خودشون بچه دارنمی شدن تواون کاغذ چی نوشته شده بود خط کی بود؟! انقدر این جریان سریع اتفاق افتاده بود که وقت فکر کردن به این چیزا رو پیدا نکرده بودم وحالا تموم این سوال ها یه مرتبه اومده بودتو ذهنم! کامیار-سامان!سامان! چشمامو واکردم کامیار-خوابی؟ -چی شده؟ کامیار-هیس !بلند شو! برگشتم به صورت گندم نگاه کردم آروم خوابیده بود طفل معصوم پای چشماش کبود شده بود! -خوابش برده؟ کامیار-آره بلند شودیگه! -اول بذار گندم رودرست بخوابونیم بعد ! کامیار-نمی خواد!اینوالان دست بهش بزنیم بیدار میشه،ولش کن! -پس یه پتویی چیزی بندازیم روش!سردش میشه! کامیار-آقابزرگ میندازه.پاشوبریم. بلندشدم وباکامیارازتواتاق رفتیم بیرون آقابزرگ بیرون توراهرو واستاده بود تادیدمش گفتم: -آقابزرگ یه پتوبندازین روگندم.سرمامی خوره! یه سری تکون دادوبعدبه کامیارگفت: -حالا می خوای چیکارکنی؟ کامیار-اول بریم به عمه اینا خبر بدیم که دل شون شور نزنه بعدشم خدمت نویسنده این نامه برسم! -مگه می دونی کی نامه رونوشته؟اصلا کواون کاغذش؟ کامیارکاغذ روداد بهم وازش کردم یه دستخط کج ومعوج بود!توش فقط نوشته بود((تویه بچه سرراهی هستی))همین! برگشتم به کامیارنگاه کردم وگفتم: -آخه اینوکی نوشته؟ کامیار-نفهمیدی؟ -ازکجابفهمم! کامیار-بوش کن! -چیکارکنم؟ کامیار-بوکن!کاغذ روبوکن!عطرش برات آشنانیس! کاغذ رو بوکردم راست می گفت!ازش بوی عطر می اومد اماخیلی کم! -شاید عطر گندم باشه!امانه!گندم یه عطر دیگه می زنه!نمی دونم! کامیارکاغذ روازم گرفت وگفت: -من صاحب این عطر رو می شناسم بیابریم! بعد برگشت طرف آقابزرگ وگفت: -این چه داستانیه آقابزرگ؟! آقابزرگ یه مرتبه سرمون داد کشید وگفت: -من نمی دونم برین ازخودشون بپرسین! دوتایی سرمون روانداختیم پایین وازخونه آ قابزرگه اومدیم بیرون که گفت: -آهای!جایی نرین!زودترم برگردین!این بچه اگه بلندشه وشماهارونبینه هول میکنه! کامیاریه چشم گفت وبازوی منو گرفت که یه دادکشیدم! کامیار-اه توام بااین بازوت همهش وسط دست وپاس! -کامیار!این عطر کیه؟ کامیار-فعلا بیاتابهت بگم خودمم مطمئن نیستم! دوتایی راه افتادیم طرف خونه عمه م همونجور که راه می رفتیم بهش گفتم: -توشکت به کی میره؟ کامیار-همین چندساعت پیش بعدازدعوایی که آقابزرگ باعمه اینا کرد آفرین اومد پیش من مثلا اومده بود باهام حرف بزنه! -درمورد چی؟ کامیار-باغ!می خواست خرم کنه که برم توجبهه اونا ویه کاری بکنم که اقابزرگ راضی بشه باغ روبفروشیم. -خب! کامیار-می گفت اگه این باغ فروش بره پول می آد دست مامانم ومی تونیم باهاش چندتا آپارتمان شیک و ویلاوچی وچی وچی بخریم!بعدشم تکلیف ماها روشن میشه! -تکلیف چی؟ کامیار-منم ازش همینو پرسیدم که گفت تکلیف منو وتو دیگه! -یعنی تکلیف توومن؟ واستاد ویه نگاهی به من کرد وگفت: -سامان،همچین می زنم تواین بازوت که نعره ت هفت اسمون بره ها! -واسه چی؟ کامیار-می گم تکلیف من وآفرین معلوم بشه!اونوقت میگی تکلیف توومن؟ -خب آخه جمله ت یه جوری بود!فکرکردم یه نقشه هایی برای من وتو کشیدن! کامیار-بابا این حرفا چیه میزنی؟الآن همه فکر میکنن بین من وتو یه خبرایی هس! -آخه توگفتی تکلیف من وتو!منم فکر کردم می خوان یه کاری برای من وتوبکنن! کامیار-بابا انقدر من وتو،من وتو نکن!می ان می گیرن سنگسارمون می کنن آ! -اِ گم شو! راه افتادیم کامیار-اره خلاصه می گفت اگه اینجا فروخته بشه تکلیف من وتوام روشن می شه! -ببین!بازم همونطوری گفتی! کامیار-چی رو؟ -گفتی تکلیف من وتو روشن می شه! دوباره واستاد وگفت: -ببین سامان جون اگه نظری چیزی به من داری بهت بگه که هممش خیال خام؟!من ازاوناش نیستم که تایه گوشه باغ میون درختا کسی گیرم بیاره هول بشم وخودمو ول بدم توبغلش!دارم بهت می گم که فکرای بی خود نکنی؟
__________________
چشماي تو براي من عالم زندگانيه رنگ چشات براي من اميد زندگانيه من ميميرم اگه تو پيشم نموني رنگ دلم آبي شده ميشه تو پيشم بموني چشماي من منتظرن منتظر رسيدنت بيا ديگه تنهام نزار فرشته ها ندزدنت ؟ اين قلب من ميتپه براي تو همينو بس دق ميكنم اگه نياي من ميميرم گوشه قفس واي رسيدي عزيز من دلم برات تنگ شده بود عزيز من ميدونستي ديشب هيچ ستاره اي غايب نبود من بودمو تو بوديو ستاره ها مهمونمون پيشم بمون پيشم بمون پيشم بمون |
|||||||||
|
|
![]() |
| کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان) | |
| ابزارهای موضوع | |
| نحوه نمایش | |
|
|
|
اکنون ساعت 20:04 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد. |